ghaemiyeh.com
سرشناسه:کنتوری، حامدحسینبنمحمدقلی، 1246 - 1306ق.
عنوان قراردادی:عبقات الانوار فی امامه الائمه الاطهار .فارسی .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:خلاصهی عبقاتالانوار حدیث انا مدینهالعلم/ تالیف حامدحسین هندی؛ تلخیص و تعریب علی حسینیمیلانی؛ ترجمه محمدباقر محبوبالقلوب؛ ویرایش امیرمسعود جهانبین.
مشخصات نشر:تهران: نباء، 1387.
مشخصات ظاهری:1039 ص.
شابک:145000 ریال978-964-8323-56-6 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- احادیث
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- فضایل
موضوع:احادیث خاص (باب مدینهالعلم).
موضوع:احادیث شیعه
شناسه افزوده:حسینی میلانی، سیدعلی، 1326 -
شناسه افزوده:محبوب القلوب، محمدباقر، 1328 - ، مترجم
شناسه افزوده:جهانبین، امیرمسعود
رده بندی کنگره:BP145 /ب2ک9 1387
ویراستار دیجیتالی: محمد منصوری
رده بندی دیویی:297/218
شماره کتابشناسی ملی:م85-44676
تقدیم به:
پرچمدار امامت بزرگ و خلافت سترگ،
حضرت ولی عصر مهدی منتظر:
حجةبن الحسن العسکری
ارواحنا فداه
یا أیهّا العزیز مسّنا و أهلنا الضرّ
و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا
الکیل و تصدّق علینا إنَّ اللّه یجزی
المتصدّقین
علی تقدیم این ترجمه را از طرف پدر و مادر مرحوم خویش، به پیشگاه مقدّس قطب عالم امکان،آخرین ذخیرهی الهی حضرت حجّةبنالحسن المهدی ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف تقدیم میدارم.
امید آن دارم که مورد پذیرش درگاهش قرار گیرد.آمین رب العالمین.
محمّد باقر محبوب القلوب 13 / 10 / 1385 - 13 ذیحجه 1427 حدیث «أنا مدینة العلم» از نقلهای آن است: «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابُها فمن أراد المدینة
فلیأتها من بابها» «من شهر دانشم و علی درِ آن است. هر که قصد آن شهر دارد، باید از درش وارد آن شود.»
بسماللّه الرّحمن الرّحیم
حمد از آنِ پروردگار جهانیان است و درود و سلام بر سرور و پیامبر ما، محمّد و خاندان پاک و پاکیزهاش باد و لعنت خداوند بر تمامی دشمنان آنها از نخستین تا آخرین تا روز رستاخیز باد.
خداوند، جهان را با دانش آفرید، و دانش را علّت کلّی برای آفرینش خود قرار داد. سپس فرمود:
«اللّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً» (1)«خداوند آن کسی است که هفت آسمان و مانند آن از زمین را آفرید. فرمان میان آنها فرود میآید تا بدانید که خداوند بر هر چیز تواناست و بر هر چیز احاطه علمی دارد.»
و علم، اوّلین نعمتی است که خداوند بعد از آفرینش انسان به او عطا نمود، پس در نخستین آیاتی که بر پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم فرو فرستاد، فرمود:
«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ؛ خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ ؛ اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ » (2)«بخوان به نام پروردگارت که آفرید، انسان را از علقه آفرید. بخوان که پروردگار تو گرامیتر است. همو که با قلم آموخت، آنچه را که انسان نمیدانست به او آموخت.»
گویی به انسان میگوید: تو در آغاز علقهای در پستترین مرتبهها بودی. من تو را گرامی داشتم و به بالاترین مرتبهها که علم است، رسانیدم.
زمخشری در تفسیر آن گفته است:
«گویی که گرامیداشتنی برتر از دادن علم نیست، آنجا که فرمود: «الأکرم الّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ » ؛ با آموختن نادانستهها به بندگان و بردن آنها از تاریکی جهل به روشنی علم، به کمال کرم خود راهنمایی کرد و بر برتریِ دانشِ نوشتن توجّه داد، از آن جهت که بهرههای بسیار بزرگی در آن نهفته است که کسی جز او بر آنها احاطه ندارد.»
همهی دانشها و حکمتها، اخبار و اطّلاعات و گفتههای پیشینیان و کتابهای فرو فرستاده شدهی الهی، تنها با نوشتن ثبت و نگهداری شده است. اگر نوشتن نبود، کارهای دین و دنیا استوار نمیشد و بر حکمت دقیق خدا و تدبیر لطیف او دلیلی جز امر قلم و خط، نیاز نیست.
پس کمال انسان تنها به دانش است... اگر دانش نمیبود، بنده از پروردگارش نمیترسید، آنترسی که مورد نظر خداوند است که میفرماید:
«إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (1)
«تنها بندگان دانشمند خدا از او میترسند.»
و اگر این ترس نمیبود «باتقواتر»ی نبود تا نزد خداوند متعال «گرامیتر» باشد، همانگونه که فرمود:
«إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ » (2)
«گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزکارترین شماست.»
و از این رو خداوند، دانشمندان را بر دیگران ترجیح میدهد؛ آنجاکه میفرماید:
«هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ » (3)
آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند یکسانند؟ تنها خردمندان متذکّر
میشوند.
و آنان را که نمیدانند، فرمان میدهد که به عالمان مراجعه و از ایشان سؤال کنند؛ وقتی میفرماید:
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ » (1)
از اهل ذکر بپرسید، اگر نمیدانید.
و بیتردید فرمان به پرسیدن و یادگیری و هدایت پذیری، همان فرمان به پذیرش و اطاعت و پیروی است. همچنین خداوند عزّ و جلّ فرموده است:
«أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ » (2)
پس پرسیدن، پیروی و فرمانبری را به دنبال دارد. لیکن فرمانبری مطلق، جز برای دانشمند معصوم، سزاوار نیست و اگر چنین باشد، دارای ولایت کبری است...
خداوند متعال میفرماید:
«أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ » (3)
از خداوند و پیامبر و اولی الامر از میان خود پیروی کنید.
و خداوند متعال حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را برای پیامبری برگزید و او را با رسالت الهی فرستاد و کتاب آسمانی (قرآن) و حکمت را بر او فرو فرستاد و آنچه را که نمیدانست از تورات، انجیل و ... به او آموخت، بدانگونه که هیچ پیامبری را نفرستاد جز اینکه ایشان از او داناتر بود. در راهنمایی و آموزش و ارشاد مردم همهی توان خود را به کار بست و از تلاشی فروگذار ننمود و همهگونه مشکل و سختی را آسان و ساده گرفت. همهی مشقّتها را به جان خرید... با شکیبایی و بردباری... با رأفت و رحمت... تا آنجا که پدر و مادرم فدایش باد، به بهترین شیوه رسالت و وظیفهاش را به انجام رساند... و کارهایی ماند که بر عهدهی اطرافیانش و مؤمنان به
او بعد از خود نهاد. و سخن ما اینجا به ویژه دربارهی اصحاب خاص است.
آموزش و بهرهگیری از هر استادی افزون بر ایمان و باورداشتنش، نیازمند همراهی کامل، پیوستگی شدید، دلِ خردمند و گوش شنواست و هر چه درجه و مرتبهی استاد بالاتر و والاتر و مطالب درس دقیقتر و ژرفتر باشد، بهرهمندی شاگرد از این ویژگیها لازمتر و واجبتر خواهد بود.
حال کسی که میخواهد از این پیامبر بیاموزد و از دانشهایش بهره گیرد به نظر شما چگونه باید باشد؟!
آری... هر یک از یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به اندازهی همراهی با ایشان، ظرفیت پذیرش، فهم و درکِ خویش از آنچه که میفرمود، بهره میگرفت... که در میانشان کسانی بودند که از پیرامون حضرتش پراکنده شدند و رهایش کردند، آنگاه که سوداگری یا خرید و فروش در بازارها را دیدند، یا افرادی پرسشهای بیارزشی مطرح میکردند یا بعضی دیگر آنچه را که میفرمود، نمیفهمیدند... تا جاییکه برخی بزرگانشان، سادهترین معارف و نخستین حُکمها را نمیدانستند... .
و علیّبنابیطالب علیه السلام کسی بود که جهانیان جایگاه او را نسبت به رسول گرامی خدا صلی الله علیه و آله و سلم میدانستند؛ «با خویشاوندی بسیار نزدیک و جایگاهی ویژه» (1)«به سان پیروی بچّه شتر از مادرش، از ایشان پیروی میکرد.» (2)«هنگامی که درخواست میکرد به او میداد و اگر سکوت اختیار مینمود خود آغازگر سخن با او میشد» (3)و او «آن گوش شنوا و بیدار بود.» (4)آنگونه بود که خود فرمود:
« علم الغیب الّذی لا یعلمه إلا اللّه و ما سوی ذلک فعلم علّمه اللّه نبیّه فعلّمنیه
و دعا لی بأن یعیه صدری و تضطم علیه جوانحی» (1)
«علم غیبی که کسی جز خداوند آن را نمیداند و به غیر از آن، دانشی است که خداوند به پیامبرش آموخت، ایشان آن را به من آموخت و برایم دعا کرد که سینهام آن را بپذیرد.»
او اینچنین، داناترین اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بود، نشانهها و دلیلها بر این واقعیّت بیشمار است و آن مطلبی است که پیامبر گرامی و صحابه و تابعان بر آن گواهی دادهاند. از جمله، این گفته رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به حضرت فاطمه علیها السلام است:
1) نهج البلاغه / 186.
2) (زوّجتک خیر أمّتی، أعلمهم علماً و أفضلهم حلماً و أوّلهم سلماً.) مسند احمد 5 / 26، مجمع الزّوائد 9 / 101 و 114، الاستیعاب 3 / 1099، الرّیاض النضرة 2 / 194.
3) (انّه لاوّل أصحابی اسلاماً و أکثرهم علماً و أعظمهم حلماً.) کنزالعمّال 6 / 13.
4) (أعلم أمّتی من بعدی، علیّبنأبیطالب.) کنز العمّال 6 / 153.
5) (علیّ عیبة علمی.) تاریخ بغداد 4 / 158، کنزالعمّال 6 / 153.
6) (قسّمت الحکمة عشرة اجزاء، فأعطی علیّ تسعة اجزاء و الناس جزءاً واحداً.) حلیة الأولیاء 1 / 65.
7) (أقضی أمّتی علیّ.) فتح الباری 8 / 136، الرّیاض النّضرة /2 198، مصابیح السّنة 2 / 277.
8) الاستیعاب /3 1102.
« داناترین فرد امّتم به سنّت و داوری بعد از من علیّبنابیطالب است.» (1)و از عمر نقل شده است که گفت:
گفتند: «مردی است که به علیّبنابیطالب ناسزا میگوید.»
سعد جلو رفت، راه برایش باز کردند تا به او رسید و گفت: «ای مرد! چرا به علیّبنابیطالب ناسزا میگویی؟ آیا او نخستین کسی نبود که اسلام را پذیرفت؟ آیا نخستین کسی نبود که با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نماز گزارد؟ آیا پارساترین مردم نبود؟ و آیا داناترین مردم نبود؟...» (6)و از ابنعبّاس روایت شده است که گفت: «به خداوند سوگند؛ نُهدهم دانش به علیّبنابیطالب عطا شد و به خداوند سوگند که در یک دهم دیگر هم با شما (مردم) شریک است.» (7)ابو سعید خدری: «داورترین آنان (اصحاب) علی است.» (8)ابنمسعود: «هماره با خود میگفتیم که داورترین مردم مدینه علی است.» (9)
1) کفایة الطّالب/ 190.
2) الاستیعاب /3 1102.
3) حلیة الأولیاء 1 / 65، تاریخ ابنکثیر 7 / 2359، الرّیاض النّضرة /2 198.
4) الرّیاض النّضرة 2 / 197، فیض القدیر 4 / 357.
5) الاستیعاب /3 1103، فیض القدیر 4 / 357.
6) المستدرک 3 / 500.
7) الاستیعاب 3 / 1104، الرّیاض النّضرة 2 / 194.
8) فتح الباری 8 / 136.
9) الاستیعاب 3 / 1105، الصّواعق 76.
عایشه: «علی داناترین مردم به سنّت است.» (1)از عطاء پرسیده شد: «آیا در میان یاران محمّد کسی داناتر از علی بود؟» گفت: «نه. به خداوند سوگند کسی را نمیشناسم.» (2)و مراجعهی یاران رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در مشکلات و گرفتاریها به ایشان و هرگز مراجعه نکردن آن بزرگوار در چیزی به آنان، امری کاملاً مشهور است. همانگونه که بزرگان نوشتهاند، مانند حافظ نووی در شرح حال آن بزرگوار در کتاب «تهذیب الأسماء و اللّغات» و نیز استناد همهی علوم اسلامی به ایشان از قضایای ثابت شدهای است که همگان در برابرش سرِ تسلیم فرود آوردهاند.
و از محکمترین دلیلها بر برتری علم امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به تمام اصحاب، حدیث «أنا مدینةُ العلم و عَلیٌّ بابُها» میباشد.
این حدیث، در کتابهای هر دو فرقه سنّی و شیعه از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، با سندها و طرق معتبر آمده است و لفظهای مختلف و شواهد بیشماری دارد تا آنجا که گروهی از دانشمندان اهل سنّت، آن را از احادیث متواتر مشهور به شمار آوردهاند و گروهی هم سخن کسانی را که سند آن را مورد طعن قرار دادهاند، ردّ و باطل نمودهاند.
ولی علّت اصلی طعن گروهی به سند این حدیث، دلالت شدید و قویّ آن بر برتری حضرت امام علی علیه السلام بر تمامی دیگر افراد است که این ویژگی، خود، لازمهی امامت و خلافت، بدون نیاز به هر دلیل و سخن دیگری است. از اینرو گروههایی با تأویل و تحریف در آن، تلاش در به بازیگرفتن متن آن کردهاند.
در این راستا، بعضی لفظ «علیّ» را از ریشه «علوّ» و صفتی برای «باب» گرفتهاند؛ به این معنی که «درِ آن عالی و بلندمرتبه است.» و بعضی متن حدیث را با افزودن واژههایی در آن، تحریف کردهاند؛ امّا این افزونیها متعدّد است به خاطر اختلاف تحریفکنندگان. برخی از دروغگویان نام سه خلیفه را بر آن افزودهاند: «من
شهر علمم و ابوبکر پایهها و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی درش میباشد.»
و یا: «من شهر دانشم و ابوبکر و عمر و عثمان دیوار اطرافش و علی در آن است.» که در آن نامی از معاویه نیست! امّا برخی دیگر چنین تحریف کردهاند: «من شهر علمم و علی درش و معاویه حلقهی درش میباشد!!»
در این کتاب برآنیم سند و دلالت این حدیث را مورد بررسی و تحقیق قرار داده، افزون بر صحّت، متواتر بودنش را هم ثابت کنیم و معانی و مفاهیم مختلف آن را بر پایهی مذهب امامیّه بیان کنیم؛ البتّه با بهرهگیری از قاعدهها و اصول مربوطه و در پرتو سخنان بزرگانِ اهل فنِّ اهل سنّت. سپس آنچه طعنهزنان بر سند و مخالفان با دلالت و دروغپردازان در متن حدیث آوردهاند را مورد بررسی قرار میدهیم تا نادرستی تکتک و همهی آنها آشکار و روشن گردد.
از خداوند متعال درخواست دارم که آنرا همانند اصل آن، سودمند نماید و به حقّ محمّد و آل محمّد علیهم السلام از ما بپذیرد.
علی حسینی میلانی
دهم رمضان المبارک 1408
قم - ایران
شیخ عبدالعزیز دهلوی در پاسخ به حدیث: «أنا مدینةالعلم و علیّ بابها» میگوید:
«حدیث پنجم خبر جابر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمود:
«أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
این حدیث نیز رد شده و مورد طعن قرار گرفته است و درباره آن چنین گفتهاند: یحییبنمعین: اصلی ندارد.
بخاری: ناشناخته است و هرگز وجه صحیحی ندارد.
ترمذی: منکر و غریب است.
و ابنجوزی آن را در کتاب الموضوعات (اخبار ساختگی) یاد کرده است.
شیخ تقیّ الدّین ابن دقیقالعید: این حدیث را ثبت و اثبات نکردهاند.
شیخ محیّالدّین نووی و حافظ شمسالدّین ذهبی و شیخ شمسالدّین جزری گفتهاند: ساختگی است.
پس تمسّک به چنین حدیثهای ساختگی - که اهل سنّت آن را از گردونهی آنچه میتوان به آن تمسّک جست و احتجاج نمود،خارج کردهاند - و ملزم داشتن خود به آنها، دلیل روشنی بر فهم افزون دانشمندان شیعه است!! و این کار شیعیان همانند رفتار معاملهگری با خدمتکاری است که ارباب او در پی خیانتها و نافرمانیهایش او را رانده و از خانه بیرون کرده و به همهجا اعلام داشته که از این
پس با آن خدمتکار ارتباطی و نسبت به او مسؤولیّتی ندارد، سپس آن معاملهگر با آگاهی از همه اینها، نزد ارباب آمده تا بدهیهای خدمتکار را از او مطالبه کند!! بدیهی است چنین شخصی، از نظر خردمندان در بالاترین درجهی نادانی است.
با این همه، این حدیث بر آنچه که ادّعا میکنند، دلالت ندارد، از اینرو که چه ملازمهای میانِ باب مدینة العلم بودن، با ریاست تام و بلافصل بعد از پیامبر، وجود دارد؟! حدّاکثر چیزی که در این موضوع میتوان گفت، این که یکی از شرطهای امامت به صورت کامل در او متحقّق شده است، امّا با وجود یکی از این شرطها، تحقّق مشروط (امامت) واجب نیست، به ویژه هنگامی که همان شرط و یا بالاتر از آن را بتوان در شخص دیگری یافت. همانگونه که با روایتهای اهل سنّت ثابت شده است؛ مانند: «خداوند چیزی بر سینهام فرو نریخت مگر اینکه آن را در سینهی ابوبکر ریختم.» و مانند: «اگر بعد از من پیامبری میبود، عمر بود.»
پس اگر روایتهای اهل سنّت معتبر باشد همهی آنها معتبر است؛ وگرنه الزام آنان ساقط میشود؛ زیرا نمیتوان آنها را به یک روایت خاص ملزم دانست.»
با استمداد از لطف خداوند دانای بینا گویم:
از رخدادهای بسیار شگفتانگیز، بروز اینگونه لغزشها از چنین شخصی است که خود مدّعی است - یا دربارهاش مدّعی شدهاند که «مسند محدّثان دوران خویش است» یا «پیشوای محقّقان زمان خویش است»!!
آیا طعنهزدن و رد کردن حدیث: «أنا مدینة العلمِ و علیٌّ بابُها» ممکن است؟ حدیثی که یکی از فضیلتهای برتر سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام به شمار میآید و کتابی از کتابهای مناقب از آن خالی نیست. حدیثی که بسیاری از پیشوایان معتبر و محدّثان مشهور آن را روایت کردهاند و گروهی از محدّثان بسیار بزرگ آن را «صحیح» و جمعی «حسن» و بسیاری از بزرگان مورد اعتماد، آن را به منزله «حدیث مرسل مسلّم» نقل کردهاند و دستهای هم آن را «مشهور» دانستهاند.
امّا پیش از پاسخگویی و ردّ آن سخنان بسیار زشت و بیارزش و یاوهگوییهای بیمقدار، ذکر مقدّمهای مشتمل بر ده فایده ضروری است.
1 - راویان حدیث از اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم .
2 - راویان حدیث از تابعان.
3 - طبقات راویان حدیث از علما.
4 - کسانی که نصّ بر «صحیح بودن» حدیث دارند.
5 - کسانی که نصّ بر «حسن بودن» حدیث دارند.
6 - کسانی که حدیث را به صورت «مرسل مسلّم» نقل کردهاند.
7 - کسانی که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را با «باب مدینة العلم» وصف کردهاند.
8 - کسانی که این فضیلت را در ضمن شعری آوردهاند.
9 - در «متواتربودن» حدیث «شهر علم»
10 - توضیحی در ثبوت حدیث.
حدیث «مدینة العلم» را گروهی از یاران مشهور رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند؛ اسامی آنها عبارتند از:
حدیث آن بزرگوار را گروهی از بزرگان اهل سنّت نقل کردهاند؛ از جمله:
سویدبنسعید حدثانی/ احمدبنحنبل/ عبادبنیعقوب رواجنی / ابوعیسی ترمذی/ ابوبکر باغندی واسطی/ محمّدبنمظفّر بغدادی/ ابنشاذان حربی/ ابوعبداللّه حاکم نیشابوری/ ابنمردویه اصفهانی/ ابونعیم اصفهانی/ ابوغالب محمّدبن احمدبن سهل معروف به «ابنبشران»/ ابنمغازلی واسطی/ احمدبنمحمّد عاصمی/ مجدالدّین ابنالأثیر/ ابنالنجّار بغدادی/ سبطابنجوزی/ محمّدبنیوسف گنجی/ محبّ طبری شافعی/ شهابالدّین احمد/ جلالالدّین سیوطی/ نورالدّین سمهودی/ ابنحجر مکّی/ علی متّقی هندی/ ابراهیم وصابی یمنی/ شیخبن عبداللّهعیدروس یمنی/ احمد مکّی شافعی/ محمود شیخانی قادری/ شیخ عبدالحقّ دهلوی/ شیخ ابراهیم کردی/ میرزا محمّد بدخشانی/ شیخ محمّد صبّان مصری/ عبدالقادر عجیلی/ مولوی محمّدمبین لکنهوی/ مولوی ثناءاللّه پانیپتی/ مولوی ولیاللّه لکنهوی/ مولوی حسنعلی محدّث لکنهوی/ نورالدّین سلیمانی/ سلیمانبنابراهیم بلخی قندوزی
بلخی حدیث آن حضرت را از طریق ابوسعید بحتری روایت کرده است.
گروهی حدیث حضرتش را روایت کردهاند؛ از جمله:
ابنمردویه اصفهانی/ ابنبشران واسطی/ این مغازلی واسطی / احمدبنمحمّد عاصمی/ ابنالنجّار بغدادی/ سلیمان بلخی قندوزی
حدیث او را اینان روایت کردهاند:
یحییبنمعین/ ابنفهمبغدادی/ ابوالعبّاس أصم/ ابنتمیم قنطری/ ابنجریر طبری/ ابوالقاسمطبرانی/ أبوالشیخ اصفهانی/ حاکم نیشابوری/ ابنمردویه اصفهانی/ ابوبکر بیهقی/ خطیب بغدادی/ ابنعبدالبرّ قرطبی/ ابنالمغازلی واسطی/ ابوعلی بیهقی/ احمدبنمحمّد عاصمی/ أخطب خوارزم/ عزّالدّین ابنأثیر/ گنجی شافعی/ صدرالدّین حموئی/ ابوالحجاج مزی/ جمال الدّین زرندی/ صلاحالدّین علائی/ مجدالدّین فیروزآبادی/ شمسالدّین جزری/ ابنحجر عسقلانی/ جلالالدّین سیوطی/ سمهودی شافعی/ علی متّقی هندی/ وصابی یمینی/ جمالالدّین محدّث شیرازی/ عبدالرؤوف مناوی/ علی عزیزی/ محمّد بدخشانی/ محمّد صدر العالم/ شاه ولیّ اللّه دهلوی/ محمّد مبین لکنهوی/ ثناءاللّه پانیپتی/ ولیّاللّه لکنهوی/ نورالدّین سلیمانی / بلخی قندوزی
اینان حدیث او را روایت کردهاند:
عبدالرزّاق صنعانی/ ابوبکر بزّار/ ابوالقاسم طبرانی/ قفال چاچی/ ابنسقا واسطی/ حاکم نیشابوری/ ابوالحسن عطّار شافعی/ خطیب بغدادی/ ابومحمّد غندجانی/ ابنمغازلی واسطی/ شیرویه دیلمی/ شهردار دیلمی/ ابنعساکر دمشقی/ گنجی شافعی / علی همدانی/ جزری شافعی/ ابنحجر عسقلانی/ جلالالدّین سیوطی/ سمهودی شافعی/ عبدالوهّاب بخاری/ ابنحجر مکّی/ علی متّقی هندی/ عیدروس یمنی/ محدّث شیرازی/ عبدالرّؤوف مناوی/ شیخ علی عزیزی/ شیخ ابراهیم کردی/ میرزا محمّد بدخشانی/ شاه ولیّاللّه دهلوی/ شیخ محمّد صبّان مصری/ مولوی محمّد مبین لکنهوی/ مولوی ثناء اللّه پانی پتی / مولوی حسن علی محدّث
حدیث او را سیّد علی همدانی و شیخ سلیمان بلخی روایت کردهاند.
حدیثش را بلخی از ابنمغازلی روایت کرده است.
گروهی حدیث او را روایت کردهاند، از جمله:
ابوالقاسم طبرانی/ ابوعبداللّهحاکم/ ابنحجر مکّی/ عیدروس یمنی/ میرزامحمّد بدخشانی/ شیخ محمّد صبّان/ مولوی محمّد مبین لکنهوی/ مولوی ثناءاللّه پانی پتی/ مولوی ولیّاللّه لکنهوی / شیخ سلیمان بلخی
حدیث او را سیّد علی همدانی و شیخ سلیمان بلخی روایت کردهاند.
حدیث او را ابوالمؤیّد أخطب خوارزم روایت کرده است.
واصحابی دیگر غیر اینان، آن را نقل کردهاند. همانگونه که بر خردمندان ژرفنگر در شواهد این باب، پوشیده نیست، بلکه همهی آنان، بر صدور این حدیث ازپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم متّفقند وبه این فضیلتی که برامامت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت میکند،معترفند وبرآنچه گفتیم، بیان زرندی در آغاز این حدیث گواهی میدهد که:
«فضیلتی دیگر که یاران (رسولخدا) به آن اعتراف و ابراز شادمانی کردهاند و راه سازش پیمودند و پیش رفتند.» (1)شهابالدّین احمد هم پس از روایت حدیث از ابنعبّاس میگوید:
«زرندی آن را روایت کرده و گفته است: این فضیلتی است که اصحاب به آن اعتراف و ابراز شادمانی کردهاند و راه سازش پیمودند و پیش رفتند.» (2)
گویم: اگر چنین است، چگونه طعنهزدن در این حدیث رواست؟ آن هم از کسی که مدّعی رابطه با اصحاب است و در هر زمینهای از آنان دفاع میکند!!
این حدیث را گروهی از بزرگان تابعان روایت کردهاند:
کسانی که حدیث ایشان را آوردهاند:
ابوغالب ابنبشران نحوی/ فقیه ابنمغازلی واسطی/ احمدبنمحمّد عاصمی/ محبّبننجّار بغدادی / شیخ بلخی قندوزی
کسانی که حدیث را از ایشان نقل کردهاند:
ابوغالبابنبشران/ فقیه ابنمغازلی / احمدبنمحمّد عاصمی/ محبّبننجّار بغدادی / بلخی قندوزی
بدیهی است که این دو امام معصوم علیهما السلام را بر اساس اصطلاح اهل سنّت در گروه تابعان آوردیم.
روایت او را ابنشاذان حربی و جلالالدّین سیوطی نقل کردهاند.
حدیث او را ابوبکر باغندی واسطی/ محمّدبنمظفّر بغدادی / فقیه ابن مغازلی واسطی نقل کردهاند.
عبادبنیعقوب رواجنی/ ابوبکر خطیب بغدادی / ابوعبداللّه گنجی شافعی حدیث او را نقل کردهاند.
حدیث او را ابنشاذان حربی و جلالالدّین سیوطی نقل کردهاند.
از تصریح بلخی از حموئی، آشکار میشود که او این حدیث را روایت کرده است.
حدیث او را سویدبنسعید/ احمدبنحنبل / سبطابنجوزی آوردهاند.
کسانی که حدیث را از او نقل کردهاند:
یحییبنمعین/ ابنفهمبغدادی/ أصمّ نیشابوری/ ابنتمیم قنطری/محمّد بنجریرطبری/ ابوعبدللّه حاکم نیشابوری/ ابوالقاسم طبرانی/ ابوبکر بیهقی/ ابوبکر خطیب بغدادی/ فقیه ابنمغازلی شافعی/ ابوعلی بیهقی/ احمدبنمحمّد عاصمی/ أخطب خوارزم/ عزّبناثیر/ گنجی شافعی/ صدرالدّین حموئی/ صلاحالدّین علایی/ مجدالدّین فیروزآبادی/ محمّد جزری دمشقی / جلالالدّین سیوطی
حدیث او را عبادبنیعقوب رواجنی/ ابوبکر خطیب بغدادی و گنجی شافعی نقل کردهاند.
کسانی که حدیث او را نقل کردهاند:
عبدالرزّاق صنعانی/ ابوبکر قفّال چاچی/ ابنسقّا واسطی/ ابوعبداللّه حاکم نیشابوری/ ابوالحسن عطّار شافعی/ ابوبکر خطیب بغدادی/ ابومحمّد غندجانی/ فقیه ابنمغازلیِ شافعی/ ابنعساکر دمشقی/ گنجی شافعی / ابنحجر عسقلانی
حدیث او را راویان حدیث عبداللّهبن عثمان نیز نقل کردهاند.
حدیثش را سویدبنسعید/ احمدبن حنبل و سبطابنجوزی نقل کردهاند.
حدیث او را نیز راویان حدیث أعمش نقل کردهاند.
حدیث «مدینة العلم» را بزرگان پیشوایان و حافظان و دانشمندان اهل سنّت در طول سدههای گذشته نقل کردهاند:
ابوبکر عبدالرزّاقبن همام صنعانی (211)
ابوبکر یحییبنمعین مری (233)
ابومحمّد سویدبنسعید هروی حدثانی انباری (240)
احمدبن محمّدبن حنبل شیبانی (240)
عبادبنیعقوب رواجنی أسدی (250)
ابوعیسی محمّدبن عیسیبنسورة ترمذی (279)
ابوعلی حسینبن محمّدبن عبدالرّحمانبن فهم بغدادی (285)
ابوبکر احمدبن عمروبن عبدالخالق معروف به بزّار (292)
ابوجعفر محمّدبن جریر طبری (310)
ابوبکر محمّدبن محمّدبنسلیمانبن حارث باغندی واسطی بغدادی (312)
ابوالعبّاس محمّدبنیعقوب أموی أصم (346)
ابوالحسن محمّدبن احمدبن تمیم حنّاط قنطری بغدادی (348)
ابوبکر محمّدبن عمربنمحمّدبن سلیم تمیمی بغدادی معروف به «جعابی» (355)
ابوالقاسم سلیمان بناحمدبن ایّوب طبرانی (360)
ابوبکر محمّدبن علیبن اسماعیلچاچی معروف به «قفال» (366)
ابومحمّد عبداللّهبن عبداللّهبن جعفربن حیّان اصفهانی معروف به «ابوشیخ» (369)
ابومحمّد عبداللّهبن محمّدبن عثمان معروف به «ابنسقا واسطی» (373)
ابواللیث نصربنمحمّد سمرقندی حنفی (379)
ابوالحسین محمّدبن مظفّربن موسیبن عیسی بغدادی (379)
ابوحفص عمربن احمدبن عثمان معروف به «ابنشاهین بغدادی» (385)
ابوالحسن علیّبن عمربن محمّدبن حسنبن شاذان سکری حربی (386)
ابوعبداللّه عبیداللّهبن محمّدبنبطة عکبری معروف به «ابنبطة» (387)
ابوعبداللّه محمّدبن عبداللّه نیشابوری معروف به «حاکم» (405)
ابوبکر احمدبن موسیبن مردویه اصفهانی (416)
ابونعیم احمدبن عبداللّه اصفهانی (430)
ابوالحسن احمدبن مظفّربن احمد عطّار فقیهِ شافعی (441)
ابوالحسنعلیّبن محمّدبن حبیب بصری شافعی معروف به «ماوردی» (450)
ابوبکر احمدبن حسینبن علی بیهقی (458)
ابوغالب محمّدبن احمدبن سهل نحوی معروف به «ابنبشران» (462)
ابوبکر احمدبنعلی معروف به «خطیب بغدادی» (463)
ابوعمر یوسفبن عبداللّه معروف به «ابنعبدالبرّ نمری قرطبی» (463)
ابومحمّد حسنبن احمدبن موسی غندجانی (467)
ابوالحسن علیّبن محمّدبن طیب جلابی معروف به «ابنالمغازلی» (483)
ابوالمظفّر منصوربن محمّدبن عبدالجبّار سمعانی (489)
ابوعلی اسماعیل بناحمدبن حسین بیهقی (507)
ابوشجاع شیرویهبن شهرداربن شیرویه همدانی دیلمی (509)
احمدبن محمّدبنعلی عاصمی، صاحب (زین الفتی - شرح سورهی هل أتی)
شهرداربن شیرویه دیلمی همدانی (558)
ابوسعد عبدالکریمبن محمّدبن منصور تمیمی سمعانی مروزی (562)
ابوالمؤیّد موفّق بناحمد معروف به «اخطب خوارزم» (568)
ابوالقاسم علیّبن حسنبن هبةاللّه دمشقی معروف به «ابنعساکر» (571)
ابوالحجّاج یوسفبن محمّد بلوی اندلسی معروف به «ابنالشیخ» (605) تقریباً
ابوالسّعادات مبارکبن محمّدبن محمّد جزری معروف به «ابناثیر» (606)
ابوالحسن علیّبن محمّد جزری معروف به «ابناثیر» (630)
محیالدّین محمّدبن علیبن عربی طائی اندلسی (638)
محبّالدّین محمّدبن محمود بغدادی معروف به «ابنالنجّار» (643)
کمالالدّین ابوسالم محمّدبن طلحه قرشی نصیبی شافعی (652)
شمسالدّین أبوالمظفّر سبطابن جوزی (654)
ابوعبداللّه محمّدبن یوسف گنجی شافعی (658)
عزّالدّین عبدالعزیزبن عبدالسّلام سلمی (660)
جلالالدّین محمّد معروف به «مولوی رومی» (672)
ابوزکریا یحییبن شرفبنمری نووی (676)
محبالدّین احمدبن عبداللّه طبری شافعی مکّی (694)
سعیدالدّین محمّدبن احمد فرغانی (699)
احمدبن منصور کازورنی (متوفّای بعد از 707)
حسینبن محمّد معروف به «امیر حسینی فوزی» (718)
ابوالمجامع ابراهیمبنمحمّدبن مؤیّدبن حمویه جوینی حموئی (722)
نظامالدّین محمّدبن احمد بخاری مشهور به «نظام الأولیاء» (725)
جمالالدّین ابوالحجّاج یوسفبن عبدالرّحمان مزی (742)
محمّدبن یوسف زرندی (متوفّای بعد از 750)
صلاحالدّین ابوسعید خلیلبن کیکلدی علائی دمشقی (761)
سیّد علیبنشهابالدّین همدانی (786)
نورالدّین جعفربنسالار بدخشانی معروف به «امیر ملّا خلیفهی همدانی»
بدرالدّین محمّدبن بهادر زرکشی شافعی (794)
کمالالدّین محمّدبن عیسی دمیری (808)
محمّدبنیعقوب شیرازی فیروزآبادی لغوی (816)
امامالدّین محمّد هجروی ایجی واسطی
شمسالدّین محمّدبن محمّدبن محمّد جزری (833)
زینالدّین ابوبکر محمّدبن محمّدبن علی خوافی (838)
شهابالدّینبن شمسالدّین زاولی دولتآبادی (849)
شهابالدّین احمدبن علیبنحجر کنانی عسقلانی (852)
سیّد شهابالدّین احمد (صاحب توضیح الدلائل)
نورالدّین علیّبن محمّدبن صبّاغ مالکی مکّی (855)
عبدالرّحمانبن محمّد بسطامی (858)
شمسالدّین محمّدبن یحیی گیلانی لاهیجی (متوفّای بعد از 877)
شمسالدّین ابوالخیر محمّدبن عبدالرّحمان سخاوی (902)
حسینبن علی کاشفی (910)
جلالالدّین عبدالرّحمان سیوطی (911)
نورالدّین علیّبن عبداللّه سمهودی (911)
فضلاللّهبن روزبهان شیرازی
عزّالدّین عبدالعزیزبن عمربنفهد هاشمی مکّی (922)
شهابالدّین احمدبن محمّد قسطلانی مصری شافعی (923)
جلالالدّین محمّدبن اسعد صدیقی دوانی (928)
کمالالدّین حسینبن معینالدّین میبدی
غیاثالدّینبن همامالدّین (نامیده شده به «خواند امیر» نویسندهی حبیب السّیر)
عبدالوهّاببن محمّد رفیعالدّین بخاری (932)
شمسالدّین محمّدبنیوسف شامی دمشقی صالحی (942)
شیخ ابوالحسن علیّبن محمّدبنعراق کنانی (963)
احمدبن محمّدبنعلی حجر هیثمی مکّی (974)
علیّبنحسام الدّین (مشهور به «متقی») (975)
ابراهیمبن عبداللّه وصابی یمنی شافعی
محمّدبن طاهر فتنی هندی (986)
عبّاسبنمعین الدّین جرجانی (مشهور به «میرزا مخدوم») (988)
کمالالدّینبن فخرالدّین جهرمی
شیخبنعبداللّه عیدروس یمنی (990)
جمالالدّین عطاء اللّهبن فضلاللّه محدّث شیرازی (1000)
أبوالعصمة محمّد معصوم بابا سمرقندی
علیّبنسلطان هروی (معروف به «قاری») (1014)
محمّدبن عبدالرّؤوف بنتاج العارفین مناوی (1031)
ملّایعقوب بنبانی لاهوری
ابوالعبّاس احمدبن محمّد مقری اندلسی (1041)
احمدبنفضلبن محمّدبن باکثیر مکّی شافعی (1047)
محمودبن محمّدبن علی شیخانی قادری
عبدالحقبن سیف الدّین دهلوی بخاری (1052)
سیّد محمّدبنسیّد جلال الدّین ماه عالم بخاری
اللّه دیاب عبدالرّحیم چشتی عثمانی
عبدالرّحمان بنعبدالرّسول چشتی
شیخبنعلیبن محمّد خفری (1063)
علیّبن احمدبنمحمّد عزیزی (1070)
ابوالضیاء نورالدّین علیّبنعلی شبر املسی قاهری شافعی (1082)
تاجالدّین سنبهلی نقشبندی
ابراهیمبنحسن کردی کورانی شافعی (1101)
سیّد محمّدبن عبدالرّسول برزنجی (1103)
اسماعیلبن سلیمان کردی بصری
محمّدبن عبدالباقی ازهری زرقانی مالکی (1122)
سالمبن عبداللّهبنسالم بصری شافعی (متوفّای بعد از 1121)
میرزا محمّدبن معتمد خان بدخشانی
محمّد صدر العالم
شاه ولیّ اللّه احمدبن عبدالرّحیم دهلوی (1176)
محمّد معینبنمحمّد امین سندی
محمّدبن سالمبناحمد شافعی مصری (مشهور به «الحفنی») (1181)
محمّدبن اسماعیل بنصلاحالأمیر صنعانی (1182)
شیخ سلیمان جمل
قمرالدّین حسینی اورنگ آبادی (1193)
شهابالدّین احمدبن عبدالقادر عجیلی شافعی
شیخ محمّدبن علی صبّان (1205)
محمّد مبینبن محبّ اللّه سهالوی لکنهوی (1225)
ثناء اللّه پانی پتی (1225)
عبدالعزیز بنولیاللّه (دهلوی)
شیخ جواد ساباطبنابراهیم ساباطی حنفی
عمربناحمد خربوتی
محمّدبنعلی شوکانی (1250)
محمّد رشیدالدّین خان شاگرد (دهلوی)
جمالالدّین ابوعبداللّه محمّدبنعبدالعلی محدّث شاگرد (دهلوی)
نورالدّین بناسماعیل سلیمانی
ولی اللّهبنحبیب اللّه سهالوی لکنهوی (1270)
شهابالدّین محمودبن عبداللّه بغدادی (مشهور به «آلوسی») (1270)
سلیمانبن ابراهیم قندوزی بلخی (1293)
سلامةاللّه بدایونی
حسن الزّمان
محمّدبن قاسم ترکمانی تبریزی (سپس، حیدرآبادی)
علیّبنسلیمان شاذلی
عبدالغنی غنیمی
گروهی از دانشمندان بزرگ اهل سنّت حدیث را آشکارا «صحیح» شمردهاند از جمله:
یحییبنمعین / محمّدبنجریر طبری که آن را با حدیث «أنا دارالحکمة» یکسان دانسته است.
حاکم نیشابوری/ محمّدبنطلحة/ سبطابنجوزی/ محمّدبنیوسف گنجی در کتاب «کفایة الطّالب»
صلاحالدّین علائی بر اساس گفتهی سخاوی و ابنحجر مکّی
شمسالدّین ابنجزری در کتاب «اسنی المطالب»
شمسالدّین سخاوی در کتاب «المقاصد الحسنه»
جلالالدّین سیوطی در «جمع الجوامع»
فضلاللّه بنروز بهان شیرازی در «الباطل»
علی متّقی هندی
سیّد محمّد بخاری
میرزا محمّد بدخشانی در کتاب «نزل الأبرار» که به صحّت آن ملتزم گشته است.
محمّد صدر العالم در «معارج العُلی»
محمّد امیر یمانی در «الروضة الندیّة»
ثناء اللّه پانی پتی در «السیف المسلول»
مولوی حسن الزّمان
گفتههای آنان خواهد آمد؛ انشاءاللّه.
گروهی از دانشمندان بزرگ اهل سنّت این حدیث را مطلقاً و یا از لحاظ بعضی طرق آن، «حسن» شمردهاند و در این میان دستهای آن را «صحیح» دانستهاند؛ گروه اخیر بر دو قسمند:برخی نخست آن را حسن به شمار میآورده و بعد «صحّت» آن برایش آشکار شده، مانند سیوطی که در مورد خود چنین میگوید و برخی دیگر، مانند گنجی بعضی طرق آن را صحیح و بعضی دیگر را حَسن میدیدهاند. از جمله:
ترمذی، بنابر آنچه عبدالحق دهلوی در «اللمعات» به او نسبت داده است.
گنجی که دربارهی حدیث ابنعبّاس گوید: «این حدیث حسن عالی است.»
صلاحالدّین علائی
بدر زرکشی بنابر آنچه که مناوی و حسنالزّمان به او نسبت دادهاند.
مجد شیرازی در «نقد الصّحیح»
ابنحجر عسقلانی در فتواهایش و در پاسخ به حدیثهایی که سراج قزوینی
پیگیر آنها بوده است.
سخاوی نسبت به حدیث ابنعبّاس در «المقاصد الحسنة»
سیوطی در «تاریخ الخلفاء» و کتابهای دیگر
سمهودی که «صحیح دانستن» حاکم و «حسن شمردن» علائی و ابنحجر را آوردهاست. و خود نسبت به آن سکوت اختیار کرده پس دست کم به حسن بودن آن قائل است.
محمّدبن یوسف شامی صالحی در «سبل الهدی و الرّشاد»
ابوالحسن علیّ بنعراق در «تنزیه الشّریعة»
ابنحجر مکّی در «الصواعق» و «المنح المکیة» و «تطهیر الجنان» و دیگر کتابها
محمّد طاهر فتنی که سخن علایی و ابنحجر را در «تذکرة الموضوعات» نقل کرده است.
علی قاری در «المرقاة»
مناوی در «فیض القدیر»
محمّد حجازی شعرانی، بنابرآنچه که عزیزی از او نقل کرده است.
عبدالحق دهلوی در «اللمعات» و کتابهای دیگر
عزیزی در «السراج المنیر»
علیّبنعلی شبراملسی در «تیسیر المطالب السنیّة»
زرقانی در «شرح المواهب»
صبّان در «اسعاف الرّاغبین»
شوکانی در «الفوائد المجموعة»
حسن علی محدّث در «تفریح الأحباب»
حدیث «أنا مدینة العلم» را بسیاری از بزرگان علمای اهل سنّت، «مرسل
مسلّم» دانستهاند. از جمله:
ابواللیث سمرقندی/ احمدبنمحمّد عاصمی/ ابوالمجد غزنوی/ ابوالحجاج بلوی/ ابنعربی اندلسی/ ابنطلحة شافعی/ ابوعبداللّه گنجی شافعی/ عزّبنعبدالسّلام/ محبّالدّین طبری شافعی/ سعیدالدّین فرغانی/ امیرحسینی فوزی / نظامالأولیاء هندی/ شمسالدّین زرندی/ سیّد علی همدانی/ کمالالدّین دمیری/ زینالدّین خوافی/ شهابالدّین دولت آبادی/ شهابالدّین احمد/ ابنصبّاغ مالکی / عبدالرّحمان بسطامی/ شمسالدّین لاهیجی/ حسینبنعلی کاشفی/ جلالالدّین دوانی / حسین میبدی یزدی / خواند امیر مؤرخ/ ابن حجر مکّی/ جمالالدّین محدّث شیرازی/ ابوالعصمة سمرقندی/ شیخ علی قاری/ عبدالرّحمان چشتی/ شیخبنعلی خفری/ شیخ ابراهیم کردی/ شاه ولیّاللّه دهلوی/ شیخ سلیمان جمل/ قمرالدّین حسینی / مولوی مبین لکنهوی/ مولوی ثناء اللّه/ شیخ جواد ساباطی/ مولوی ولی لکنهوی.
بدین ترتیب آیا کسی در ثبوت این حدیث شک و تردید خواهد کرد؟
بزرگان پیشوایان اهل سنّت، سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را به «باب مدینة العلم» یا همانند آن و پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم را به «مدینة العلم» توصیف کردهاند.
بدیهی است که تمامی آنها بر پایهی حدیث «من شهر دانشم و علی درِ آن است» میباشد و این امر خود از واضحترین و روشنترین دلیلها بر صحیح دانستن این حدیث شریف از سوی ایشان میباشد. از آن جملهاند:
ابونعیم اصفهانی/ ابوسعد سمعانی/ ابوالمؤیّد خوارزمی/ ابوعبداللّه گنجی/ سعیدالدّین کازرونی/ شمسالدّین زرندی/ سیّد علی همدانی/ میرزا محمّد بدخشانی/ هروی ایجی/ شهابالدّین دولتآبادی/ شهاب الدّین احمد/ شهابالدّین قسطلانی/ جلالالدّین دوانی/ شمسالدّین صالحی دمشقی/ ابنحجر
مکّی/ جمالالدّین محدّث شیرازی / شیخ علی قاری/ عبدالرؤوف مناوی/ عبدالحقّ دهلوی/ سیّد محمّد ماه عالم/ عبدالرّحمان چشتی/ شیخ تاجالدّین نقشبندی/ شیخ ابراهیم کردی/ شیخ سالم بصری/ سیّد محمّد برزنجی/ محمّد معین سندی/ محمّدبناسماعیل امیر/ شهابالدّین احمد عجیلی/ رشیدالدّین دهلوی/ سلامةاللّه بدایونی/ حسن الزّمان ترکمانی / عبدالغنی غنیمی
گروهی از بزرگان ادبی، این منقبت را در شعرهای خود به نظم درآوردهاند، مانند:
ابوالقاسم اسماعیل بنعبّاد معروف به «صاحب»
ابوالقاسم حسنبن اسحاق طوسی معروف به «فردوسی»
ابوالمجد مجدودبن آدم، حکیم سنایی
موفّقبناحمد خوارزمی مکّی
افضلالدّین ابراهیم بنعلی، مشهور به «خاقانی»
فریدالدّین محمّدبن ابراهیم معروف به «فرید عطّار»
جلال الدّین محمّدبن محمّد بلخی رومی معروف به «مولوی»
محییالدّین یحییبن شرف نووی
شرفالدّین مصلحبنعبداللّه شیرازی معروف به «سعدی»
شمسالدّین محمّدبن احمد اندلسی هواری معروف به «ابنجابر»
فخرالدّین عبدالرّحمان بنمکانس قبطی مصری
عزّالدّین عبدالعزیزبن عمر هاشمی مکّی معروف به «ابنفهد»
محمّدبن اسماعیلبنصلاح امیر صنعانی
شهابالدّین احمدبن عبدالقادر عجیلی
پوشیده نیست که این حدیث شریف از حدیثهای مشهور، بلکه متواتری
است که از شخص رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است و برخی از شواهد آن از این قرار است:
1 - بیان صریح سبطابنجوزی در «تذکرةالخواص» که این حدیث از فضیلتهای مشهور و ثابت شده است.
قسطلانی نیز تصریح میکند که نزد علمای درایت، حدیث مشهور به تواتر ملحق میشود.
2 - شیخ عبدالحق دهلوی در «اللمعات فی شرح المشکات»، بر شهرت این حدیث، تصریح دارد.
3 - شیخ محمّدبناسماعیل، امیر یمانی صنعانی در «الروضة النّدیّة» آن را به شهرت وصف کرده است.
4 - اعترافِ خودِ دهلوی به مشهور بودن حدیث، در پاسخ به پرسشی در اینباره که به زودی خواهد آمد؛ إن شاءاللّه.
5 - مولوی حسنالزّمان در «القول المستحسن» به مشهور بودنش تصریح میکند، که به زودی خواهد آمد.
6 - ابنحجر مکّی در «الصّواعق» مدّعی است که حدیث امر کردن مردم به نمازگزاردن پشت ابوبکر متواتر است (1)، چون به ادّعای او هشت نفر از اصحاب آن را روایت کردهاند. بنابراین، اگر این تعداد راوی برای متواتر بودن حدیث بسنده است، پس حدیث «مدینة العلم» که ده نفر از اصحاب آن را روایت کردهاند، به طریق اولی متواتر است.
7 - ابنحزم در کتاب «المحلی» مدّعی متواتر بودن روایت «منع فروش آب» است که تنها چهار تن از اصحاب آن را روایت کردهاند. بر این پایه، وقتی روایت چهار نفر دلیل بر تواتر است، پس حدیث «مدینة العلم» قطعاً و یقیناً و بدون هرگونه
1) الصواعق المحرقة: 13 «بدان این حدیث متواتر است و از سوی عایشه، ابنمسعود، ابن عبّاس، ابنعمر، عبداللّهبنزمعة، ابوسعید، علیّبنابیطالب و حفصه روایت شده است.»
تردیدی و به طریق اولی، متواتر میباشد.
8 - ابنتیمیّه در کتاب «المنهاج» حدیث ساختگی: «اگر میخواستم از اهل زمین دوستی انتخاب کنم، ابوبکر را به دوستی میگرفتم» را متواتر گرفته، چون از ابنمسعود و ابوسعید و ابنعبّاس و ابنزبیر نقل شده است و گفتهاش چنین میباشد: «این حدیث نزد اهل علم حدیث، مستفیض بلکه متواتر است و در صحاح از طرق مختلف از حدیث ابنمسعود و ابوسعید و ابنعبّاس و ابنزبیر روایت شده است.»
پس حدیث «مدینة العلم» نزد عالمان متواتر است - قطعاً و یقیناً چون از طرق متعدّد و از ده تن از اصحاب نقل شده است که عبارتند از امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و ابنعبّاس و جابر و ابنمسعود و حذیفه و عبداللّهبنعمر و انس و عمروبنعاص.
9 - ادّعای «دهلوی» در کتاب «التحفة» در مقابل نکوهشهای وارد بر عثمان، که این حدیث را - که به دروغ به امیرالمؤمنین نسبت دادهاند متواتر دانسته است:
«مَثل من و عثمان مانند سه نور است.» تنها به این دلیل که در کتابهای فریقین نقل شده است و چنین میگوید: «این داستان به آن اندازه از شهرت و تواتر رسیده است که در کتابهای هر دو فرقه آمده است و جای انکار ندارد.»
پس اگر نقل این سخن ساختگی در کتابهای دو فرقه، دلیل بر متواتربودن آن است، حدیث «مدینة العلم» قطعاً متواتر است؛ زیرا شمارش کتابهایی از دو فرقه که این حدیث در آن آمده است، بسیار دشوار است.
وجوهی دیگر، ثبوت حدیث «مدینةالعلم» و صدور قطعی آن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را آشکار میسازد.
1 - این حدیث را حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام روایت کرده است که دلیل و برهانهایی روشن و استوار بر عصمت آن بزرگوار برپا شده است؛ بلکه شاهولیاللّه و
خود دهلوی، نیز بر عصمت ایشان اعتراف دارند؛ همانگونه که دهلوی بر اساس اجماع اهل سنّت به راستگویی آن حضرت تصریح میکند؛ لذا چارهای جز اعتراف به صدور قطعی حدیث، نیست.
2 - این بزرگواران نیز حدیث را روایت کردهاند:
حضرات امام حسن مجتبی، امام حسین، امام زینالعابدین، امام محمّد باقر، همچنین امام جعفر صادق، امام موسیبنجعفر، امام علیّبنموسی الرّضا علیهم السلام (چنانکه به زودی خواهد آمد) که در عصمت همگی آنان با دلیلهایی که عامّه و خاصّه دارند، تردیدی نیست.
پس این حدیث قطعاً و بدون هر گونه تردیدی صادر شده است.
3 - دهلوی در کتاب «التحفة» حدیث ساختگی «لا نورّث...» را، همانند قرآن کریم که افادهی یقین میکند، به شمار آورده است، با این ادّعا که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و همچنین حذیفه آن را روایت کردهاند. بنابراین در پرتوی کلام دهلوی در این راستا حدیث «مدینة العلم» نیز که هم آنحضرت و هم حذیفه آن را روایت نمودهاند، در قطعیّت همانند آیههای قرآن کریم خواهد بود.
4 - دهلوی همچنین حدیث ساختگی پیشین را مفید یقین دانسته چون زبیر، ابوالدرداء، ابوهریره، عبّاس، عبدالرّحمانبنعوف و سعد آن را روایت کردهاند.
بنابراین حدیث «مدینة العلم» هم چنین است؛ زیرا همانگونه که دانستنی آن را ده تن از اصحاب روایت کردهاند. بنابراین در پرتو نوشتههای خودِ دهلوی، قطعیالصدور بودن آن ثابت و روشن میگردد. از این رو خداوند را سپاس میگوییم.
5 - حافظ قاضی عیاض در کتاب «الشفاء» چنین میگوید:
«... و همچنین است داستان جوشیدن آب از زمین و افزایش غذا که آن را اشخاص ثقه و بسیاری از مردم از تعداد فراوانی از اصحاب روایت کردهاند... پس
این دسته از معجزات ایشان قطعی به شمار میآید...» (1)گویم: همینگونه است حدیث «مدینة العلم» که آن را افراد ثقه و تعداد زیادی از ائمّه از بسیاری از اصحاب روایت کردهاند. پس آنهم قطعی است.
6 - قاضی عیاض در کتاب «الشفاء» در ادامهی سخن پیشین خود گوید: «از این قبیل است، حدیثهایی که همگان از همگان آنها را با سند متّصل از جمله اصحاب و اخبار آنها روایت کردهاند، این گزارشها در حضور و محل اجتماع تعداد زیادی از اصحاب چون روز جنگ خندق، غزوهی بواط، عمرهی حدیبیّه و غزوهی تبوک و مانند آن از محفلهای مسلمانان و جمع سربازان نقل شده است. و در آن هنگام هیچیک از اصحاب مخالفتی با آنچه راوی نقل میکرد، ابراز نکرده است، از اینرو سکوتشان همانند سخنگفتنشان خواهد بود، چون یاران رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از سکوت در برابر باطل و سازش با دروغ، منزّه میباشند و هیچگونه رغبت و ترسی مانع حقیقتگویی آنان نیست و اگر مطلبی را میشنیدند که برایشان آشنا و شناختهشده نبود، انکارش میکردند همانگونه که تعدادی از آنان، بعضی روایات را دربارهی سنّتها، سیرهها و حروف قرآن انکار کردند و در این مورد به یکدیگر نسبت خطا و توهّم دادند که آشکار و روشن است. پس همهی این دسته روایتها به معجزههای قطعی ایشان میپیوندد، همان گونه که توضیح دادیم...» (2)این گفتار او بود، بر این پایه گوییم:
بیشتر فضیلتهای امیرالمؤمنین علیه السلام و به ویژه حدیث «مدینة العلم»، قطعی است؛ آنگونه که خواهد آمد؛ مثلاً از جمله روایات اشخاص معروف، روایت جابر است که حدیث را از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در غزوهی حدیبیّه نقل میکند و هیچیک از اصحاب نه تنها مخالفتی با جابر نمیکند، بلکه از عبارت «زرندی» چنین برمیآید
که آنان همگی به آن معترف بودهاند. او چنین میگوید: «این هم فضیلتی است که اصحاب به آن اعتراف و شادمانی کردهاند و راه سازش پیمودند و پیش رفتند.»
شهابالدّین احمد هم این سخن او را در «توضیحالدّلائل» نقل کرده است:
بنابراین اصحاب همگی به این فضیلت اعتراف و آن را بازگو کردهاند و رغبت یا ترسی آنان را از بازگوکردنش منع نمیکرده است. هر چند - در خصوص فضیلتهایامام علیه السلام کار بر عکس بوده و در بیشتر آنها انگیزههای پنهانکاری موجود بوده است.
7 - قاضی پس از گفتههای پیشین اینگونه ادامه میدهد:
«همچنین است روایتهایی که اصلی ندارند و بر باطل بنا شدهاند، به ناچار با گذشت زمان و بازگویی نسلها و پژوهشگران بالاخره سستی آنها برملا شده و کمکم از یاد میروند، همانگونه که در مورد بسیاری از روایتهای دروغین و اراجیف ناشناخته دیده میشود؛ امّا خبرهای راست و درست پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم که از طریق روایات آحاد رسیده با گذشت زمان آشکارتر میشوند و با بازگویی فرقهها و افزایش طعنههای دشمن و تلاش او بر کوچک شمردن و تضعیف اصل آنها و کوشش ملحدان بر خاموش کردن نورشان، استوارتر و قابلقبولتر میگردند و بر حسرت طعنهزنان نیز میافزایند.» (1)گویم: این سخن کاملاً در مورد فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام -که واقعیّت هم جز این نیست جاری و صادق است و همین دلیل و برهان بر درستی و صادرشدن قطعی آنها از پیامبر مکرّم صلی الله علیه و آله و سلم بسنده است.
8 - دانشمندان بزرگ هر دو فرقه از آغاز تاکنون - این حدیث را در نظر داشته، آن را نقل کرده، مورد پژوهش قرار داده و شرح کردهاند و نسبت به آن شادمان بوده و به آن تبرّک میجستهاند.
و هر کس به سخنان این بزرگان مراجعه نماید، شک و تردیدی در صحّت و
1) الشفا: 309 با شرح قاری.
ثبوت آن نخواهد داشت و به یاوههای نادری از اهل کژی و دشمنی گوش فرا نخواهد داد.
9 - این حدیثی است که هر دو فرقهی سنّی و شیعی بر آن اتّفاق کردهاند که این خود روشنترین دلیل بر صدور قطعی آن است و ما در جلد «حدیث طیر» در مورد گفتههای دهلوی در کتاب «التحفة» به تفصیل آن را توضیح دادهایم.
سرورمان حضرت امامرضا علیه السلام حدیث «مدینة العلم» را در «صحیفه»ی مبارکه از پدران معصوم خویش علیهم السلام ، چنین روایت کردهاند:
«قاتل حسین در تابوتی از آتش است و نیمی از عذاب مردم دنیا بر اوست.
دستها و پاهایش با زنجیرهای آتشین بسته شده تا به قعر جهنّم فرو افتد. بویی دارد که جهنّمیان از شدّت تعفّن آن به پروردگارشان پناه میبرند. جاودانه عذاب دردآور را خواهد چشید؛ [ عذابی که در آن] هرگاه پوستهایشان پخته شود، خداوند پوستهای دیگری برایشان جایگزین میکند؛ [ عذابی که] لحظهای از آنان بریده نگردد و از آب جوشان جهنّم نوشانده میشوند، پس [ چاه] ویل یکی از عذابهای خداوند عزّوجلّ است.»
«من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش خواهد، باید از آن دَر در آید.»
«وقتی روز قیامت فرا میرسد از درون عرش ندا داده میشوم: نیکو پدری است، پدرت ابراهیم و نیکو برادری است، برادرت علیّبنابیطالب.»
«صحیفة الرّضا علیه السلام »، از کتابهای معروف و مورد اعتماد و از اصول مشهور و معتبر نزد دانشمندان بزرگ اهل سنّت است.
ابوشجاع شیرویه فرزند شهردار دیلمی دربارهاش اینچنین مینویسد:
«امّا بعد، دیدم مردم این زمانهی ما، به ویژه همشهریان از حدیث و اسنادهایش روی گرداندهاند و نسبت به شناخت درست و نادرست آگاهی ندارند.
کتابهای قدیمی یا نوینی را که بزرگان دین تصنیف کردهاند، وانهادهاند و مسندهایی را که در واجبات و سنّتها، حلال و حرام، آداب و وصایا، مثالها و موعظهها و فضیلت اعمال نوشته شده است، رها کردهاند و خود را با داستانها و حدیثهایی مشغول کردهاند که اسنادش حذف شده و برای راویان حدیث ناشناخته است و بر هیچیک از بزرگان حدیث هم خوانده نشده است و آنان جویای آن دسته از مطالب ساختگی شدهاند که پرداختهی قصّهخوانان است و اینگونه میخواهند به مطالب قطعی در کوی و برزن آسیب رسانند.
از این رو من در این کتابم دوازده هزار و اندی حدیث کوتاه به اختصار ثبت کردهام؛ با استفاده از کتابهای صحاح، غرائب، افراد و کتابهای روایت شده از پیامبر، نوشتهی علیّبنموسیالرّضا و عمربنشبیب...» (1)جاراللّهزمخشری در کتاب «ربیعالأبرار» مینویسد:
یحییبنحسین حسینی در اسناد «صحیفةالرّضا» میگفت: «اگر این اسناد بر گوش دیوانهای خوانده شود، هشیار میگردد.»
سمعانی گوید: «رضوی، نسبتی است به «رضا» و او علیّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّبن حسین بن علیّبنابیطالب ابوالحسن و معروف به «رضا» است که در طوس مدفون است. او از پدران خود «صحیفه»ای را روایت میکند و گروهی از فرزندانش به او منسوبند که جملگی «رضوی» خوانده میشوند.» (2)
سبطابنجوزی در شرح حال حضرت امام رضا علیه السلام آورده است:
«عبداللّهبناحمد مقدّسی در کتاب «انساب القرشیین» از نسخهای یاد کرده است که علیّبنموسیالرّضا از پدرش موسی از پدرش جعفر از پدرش محمّد از پدرش علی از پدرش حسین، از پدرش علی علیهم السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت میکند؛ اسنادی که اگر بر دیوانهای خوانده شود شفا یابد.» (1)مزّی گوید: «روایت کرده است از او فرزندش محمّد و عثمانبنمثاور و نحوی علیبنعلی دعبلی و ایّوببنمنصور نیشابوری و ابوالصلت عبدالسّلامبنصالح هروی و مأمونبنرشید و علیّبنمهدیبنصدقة که یک نسخه از آن را دارد و ابواحمد داودبن سلیمانبنسیف غازی قزوینی یک نسخه از آن را دارد و احمدبن عامربن سلیمان طایی نسخهی بزرگی از آن دارد.» (2)محبّ طبری «صحیفة الرّضا» را با نام «مسند الرّضا»، یکی از مآخذ کتاب خود به شمار آورده است و در چند جا از آن نقل کرده است. از جمله سخن او در فضیلتهای امیرالمؤمنین علیه السلام است که ایشان پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نخستین کسی است که درِ بهشت را میکوبد. حضرت علی علیه السلام گوید:
«رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی! تو نخستین کسی هستی که درِ بهشت را میکوبد و بدون حساب بعد از من واردش میشود.»
امام علیّبنموسیالرّضا در مسندش آن را نقل کرده است. (3)و همچنین گوید: جبرئیل از سوی خداوند متعال خبر آورد که جایگاه علی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همانند جایگاه هارون نسبت به موسی است. از اسماء بنت عمیس نقل شده که گفت: «جبرئیل علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمد و گفت:
«ای محمّد پروردگارت بر تو سلام میرساند و میفرماید: علی نسبت به تو به منزلهی هارون نسبت به موسی است؛ امّا بعد از تو پیامبری نیست.»
امام علیّبنموسیالرّضا علیه السلام آن را [ در مسندش] نقل کرده است. (1)و همچنین آورده است: «از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«تو آقای مسلمانان و پیشوای سپیدرویان و بزرگِ دین هستی.»
امام علیبنموسیالرّضا علیه السلام آن را [ در مسندش] نقل کرده است. (2)محب طبری در کتاب دیگرش «ذخائرالعقبی» هم شماری از فضیلتهای اهلالبیت علیهم السلام را از «صحیفة الرّضا» نقل کرده است. (3)ابراهیمبن عبداللّه وصابی یمنی هم، در چند جای کتابش «الإکتفاء فی فضل الأربعة الخلفاء» (که خطی است) دربارهی فضیلتهای امیرالمؤمنین علیه السلام با نام «مسندالرّضا» از آن نقل کرده است. به آن مراجعه شود.
ابنباکثیر مکّی هم چنین آورده است: از آقایمان علی نقل شده که گفت:
«رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هنگامی که به آسمان برده شدم، جبرئیل دستم را گرفت و بر فرشی از فرشهای پُرزدار بهشتی نشانید و یک عدد بِهْ به دستم داد.
در حالی که آن را زیر و رو میکردم، شکافت و حوریهای از میانش بیرون آمد که زیباتر از او ندیده بودم. گفت: سلام بر تو ای محمّد! گفتم: و بر تو سلام، تو کیستی؟
گفت: من راضیهی مرضیّهام. خداوند مرا از سه بخش آفرید، بالای بدنم از عنبر، میانم از کافور و پایین بدنم از مشک است. با آب حیات مرا سرشت، سپس به من فرمود: «باش» آنگاه هست شدم. مرا برای برادرت و پسرعمویت علیّبنابیطالب آفرید.»
این روایت را امام علیّبنموسیالرّضا نقل کرده است، (4)بلکه محمّد عابد سندی آن [ صحیفه] را از کتابهای معتبری شمرده که آنها را با اسنادهای صحیح روایت میکند؛ آنجا که در کتاب «حصر الشّارد» میگوید:
«امّاآن چهل حدیث راازنسخهی علیّبنموسی الرّضااز پدرانشان،نقل میکنم با سند پیشین که به حافظ ابنحجر میرسد،ازاحمدبن ابیالمقدّسی از سلیمانبنحمزه،ازمحمودبن ابراهیم،ازحسنبن محمّدبنعبّاس راسمی،ازابوبکر احمدبن علیبنخلف،ازابوالقاسم حسنبن محمّد ابن حبیب،از ابوبکر محمّدبنعبداللّه نوهی عبّاسبن حمزه، از ابوالقاسم عبداللّهبن احمدبنعامر طایی.»
شیخ محمّد عابد سندی از دانشمندان بزرگ اهل سنّت است و صدیق حسن قنوجی درکتاب «ابجد العلوم» ضمن ستایش او، دربارهاش چنین میگوید:
«شیخ محمّد عابد سندی فرزند احمدعلی فرزند یعقوب، حافظ و از دودمان ابوایّوب انصاری است. در شهر «سیون» واقع در ساحل رودخانه، در شمال حیدرآباد سند که بعد از شهر «بویک» قرار دارد به دنیا آمد. جدّش که لقب «شیخالإسلام» داشت و از اهل دانش و درستی بود، به عربستان مهاجرت کرد.
شیخ محمّد عابد در«زبید» که مرکزدانش معروفی دریمن بود،اقامت گزید و از دانشمندان وپرتوبزرگانش بهرهگرفت، تا ازآنان به شمار آمد. سپس برای معالجهی امام صنعاء به یمن رفت و با دختر وزیر او ازدواج کرد. یک بار هم به عنوان سفیر امام صنعاء به مصر رفت. او به سرزمین «طابه» علاقه بسیار داشت. یک سفر به وطن خانوادهاش رفت و وارد شهر «نواری» شد که در منطقهی سند بعد از بندر کراچی قرار دارد و تنها چند شب در آنجا ماند و سپس به شهر مدینه طیبّه بازگشت، و از سوی والی مصر، عهدهدار ریاست علمای آن شهر گردید. نوشتههای مبسوط و مختصری از خود به جای گذاشت. او نسبت به مذهب حنفی تعصّب داشت...»
از بیان سندی روشن میشود که گروهی از حافظان اهل سنّت - مانند ابنحجر عسقلانی صحیفهی حضرت امام رضا علیه السلام را روایت کردهاند.
در کتابخانهی ناصریه دو نسخه از این صحیفه وجود دارد، یکی از آن دو را ابوالفتح عبیداللّهبن عبدالکریمبن هوازن قشیری نیشابوری شافعی روایت میکند که شرح حالش در کتاب «طبقات الشّافعیة» نوشتهی سبکی 7 / 207 آمده است.
و دیگری را صدرالدّین ابوالمجامع ابراهیم بنمحمّد حمویی جوینی متوفّای 722 روایت میکند که شرح حالش در کتابهای «تذکرة الحفاظ 4 / 298»، «مرآةالجنان - حوادث 722»، «العبر - حوادث 795»، «الدرر الکامنة 1 / 67» و غیر آن آمده است. همچنین حدیث «مدینة العلم» به زودی به روایت «عاصمی» و «ابنالنجّار» در جای خود خواهد آمد، که عیناً از حضرت امام رضا علیه السلام ، از «صحیفه» نقل شده است. شکّی نیست که روایت این امام معصوم علیه السلام برای خواستار حقیقت بسنده است و آن را انکار نمیکند؛ جز کسی که دشمنی و بغض در دل نهان دارد.
حضرت امام رضا علیه السلام حدیث «مدینة العلم» را با بیان دیگری هم از پدران بزرگوارشان از جدّشان رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ، روایت فرموده است. ابنمغازلی متن آن را چنین نقل کرده است:
«ابوغالب محمّدبناحمدبنسهل نحوی در میان روایاتی که به ما اجازهی نقل آنها را داده، ما را خبر داد که:
ابوطاهر ابراهیم بنعمر بنیحیی بر آنان حدیث کرد و گفت: حدیث کرد بر ما محمّد بنمطلب،از احمدبن محمّدبن عیسی در سال سیصد و ده از محمّد بن عبداللّهبنعمربن مسلم لاحقی صفّار در بصره سال دویست و چهل و چهار، از ابوالحسن علیّبنموسی الرّضا علیه السلام که فرمود: «مرا حدیث کرد پدرم از پدرش جعفربنمحمّد از پدرش از جدّش علیّبنالحسین از پدرش حسین از پدرش علیّبن ابیطالب علیهم السلام که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ای علی من شهر دانشم و تو درِ آن هستی، دروغ گوید هر کس بپندارد جز از پیش دَر به شهر میرسد.» (1)
1) المناقب ابن مغازلی/ 85.
این اسنادی است که رسیدن به ژرفای بزرگی و شکوه آن امکانپذیر نیست، و پیشوایان بزرگ و حافظان از حضرت امام رضا علیه السلام ملتمسانه تقاضا کردند که با آن اسناد برایشان حدیثی بفرمایند.
احمد حنبل گوید:
«اگر این اسناد بر دیوانهای خوانده شود، شفا یابد.»
متن گفتهی ابوسعید منصوربنحسین آبی وزیر چنین است:
ابوصلت حدیث کرد و گفت:
با علیّبنموسی بودم که سوار بر استری خاکستری رنگ وارد نیشابور شد.
دانشمندان شهر، احمدبنحرب و یاسینبننضر و یحییبنیحیی و شماری از اهل دانش، از بامدادان دنبال ایشان بودند. در «مربعه» به لگام استر آویختند و گفتند:
«به حقّ پدران طاهرینت یک حدیث که از پدرت شنیدهای برای ما نقل کن.»
فرمود: «پدرم، عبد صالح، موسیبنجعفر فرمود: پدرم صادق جعفربنمحمّد فرمود: پدرم شکافندهی دانش پیامبران محمّدبنعلی فرمود: پدرم آقای عبادتکنندگان علیّبنالحسین فرمود: پدرم سیّد جوانان اهل بهشت حسینبنعلی فرمود: شنیدم پدرم سیّد عرب علیّبنابیطالب فرمود: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود:
«ایمان، معرفت به قلب و اقرار به زبان و عمل به ارکان است.»
گوید: احمدبنحنبل گفت: «اگر این اسناد بر دیوانهای خوانده شود، شفا یابد.»
و از عبدالرّحمان بن ابوحاتم مانند آن، از پدرش حکایت شده است و اینکه آن را بر یک بیمار صرعی خوانده است و او به هوش آمده است.» (1)ابن صبّاغ گوید:
1) نثرالدرر /1 362.
«مولای سعادتمند، امام دنیا، عماد دین، محمّدبن ابوسعیدبن عبدالکریم وزّان در محرّم سال پانصد و نود و شش گفت: نویسندهی کتاب تاریخ نیشابور در کتابش آورده است: هنگامی که علیّبنموسی الرّضا در سفری که در آن به فضیلت شهادت رسید وارد نیشابور شد، در کجاوهای پوشیده با پارچهای پشمین و سوار بر استری خاکستری رنگ بود. از بازار نیشابور که گذشت، دو تن از پیشوایان و حافظان حدیثهای نبوی و سختکوشان بر سنّت محمّدی، ابوزرعهی رازی و محمّدبناسلم طوسی همراه بیشماری از دانشجویان و طلّاب حدیث و اهل روایت و درایت بر سر راهش آمدند و گفتند:
« ای سیّد جلیل، فرزند امامان سرور، تو را سوگند میدهیم به حقّ پدران طاهرین و نیاکان گرامیات، چهرهی مبارک خود را به ما بنمایان و از پدرانت از جدّت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم حدیثی برایمان روایت کن که شما را همواره به آن یاد کنیم.»
پس استر را متوقّف کرد و به غلامانش دستور داد که سایبان را از روی کجاوه کنار زنند و دیدگان آن مردم را با دیدن چهرهی مبارکش روشنی بخشید؛ در حالی که دو دسته موی بر شانهاش ریخته بود و مردم از همهی طبقات برپا ایستاده به او مینگریستند؛ در حالی که یا فریاد میزدند یا گریه میکردند یا خود را به خاک میمالیدند یا سمِ استرش را میبوسیدند. هیاهو بالا گرفت. پیشوایان، فقیهان و دانشمندان فریاد برآوردند:
«ای مردم بشنوید و حفظ کنید و گوش فرا دهید به آنچه برایتان سودمند است. با فریادها و گریههای فراوانتان ما را آزار ندهید.»
و ابوزرعه و محمّدبناسلم طوسی تقاضای املاء کردند. علیّبنموسیالرّضا فرمود:
«حدیث کرد مرا پدرم موسیکاظم از پدرش جعفر صادق از پدرش محمّد باقر، از پدرش زینالعابدین، از پدرش حسین شهید کربلا از پدرش علیّبنابیطالب که گفت: جبرئیل بر من حدیث کرد و گفت: شنیدم پروردگار عزیز، سبحانه و تعالی میفرمود:
«کلمةُ لا إلهإلّااللّه حصنی فَمَنْ قالَها دَخلَ حِصْنی و مَنْ دَخَلَ حصنی أَمِنَ مِنْ عَذابی.» (1)سپس پرده را بر کجاوه انداخت و حرکت کرد. نویسندگانِ قلم و دوات به دست را که شمردند، بیش از بیست هزار نفر شدند.
شیخ ابوالقاسم قشیری گوید:
این حدیث به یکی از امیران سامانی رسید، آن را با طلا نوشت و وصیّت کرد که با جنازهاش در قبر دفن شود. پس از مرگش در خواب دیده و به او گفته شد:
خداوند با تو چه کرد؟ گفت: با تلفّظ «لا إله إلّااللّه» و تصدیقم به اینکه محمّد رسولخداوند است، مرا بخشید.» (2)در کتاب «جواهر العقدین» به نقل از جمال زرندی در کتابش «معراج الوصول» آمده است:
«پس از عبارت «تصدیقم به این که محمّد رسولخداوند است» چنین افزود:- و نوشتنم این حدیث را با طلا برای بزرگداشت و احترام آن.» (3)چنانچه خواستار مرجعهای بیشتری بر این مطلب هستی، میتوانی به این کتابها مراجعه نمایی:
المقاصدالحسنة مفتاحالنجا الحقالمبین و فصلالخطاب. همچنین سبط ابنجوزی در کتاب «تذکرة الخواص/ 352» و ابنحجر مکّی در کتاب «الصّواعق/ 122» این حدیث را روایت کردهاند.
بعضی از راویان هم افزون بر آن، این عبارت را نقل کردهاند:
«هنگامی که مرکب حرکت کرد ما را چنین ندا داد: «با شرطهایش و من از شرط هایش هستم.»
خواجه پارسا گوید:
«گفته شد: از شرطهایش اقرار به این است که او امامی است که اطاعتش واجب میباشد.»
هر چند عصمت حضرت امام رضا علیه السلام ، با دلیلهای افزون بیشمار عامّه و خاصّه، ثابت است، ولی به مناسبت، با بهرهگیری از کتابهای اهل سنّت متذکّر دو دلیل خاص میشویم:
1- خواجه پارسا در «فصل الخطاب»، عبدالحقّ دهلوی در «رسالة مناقب الأئمة»، محمّد مبین لکنهوی در «وسیلة النجاة»، جامی در «شواهد النبوّة»، رشیدالدّین دهلوی در «ایضاحِ لطافة المقال» و ولیاللّه لکنهوی در «مرآة المؤمنین» از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام روایت کردهاند که فرمود:
«در خواب رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام با ایشان بود.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی، پسرت، با نور خداوند عزّ و جلّ نگاه میکند و با حکمت سخن میگوید، صحیح میگوید و خطا نمیگوید، میداند و نادانی ندارد، از حکمت و دانش سرشار شده است.»
2- جامی در «شواهد النبوّة» و شیخ عبدالحقّ دهلوی در «رسالة مناقب الأئمّة» و خواجه پارسا در «فصل الخطاب» و مولوی محمّد مبین در «وسیلة النجاة» و مولوی ولی اللّه در «مرآة المؤمنین» روایت کردهاند که:
به ابوجعفر محمّدبنعلی الرّضا علیهما السلام گفتند:
مأمون پدرت را رضا نامید و به ولایتعهدی او راضی شد. فرمود: «خداوند سبحان او را رضا نامید، چون او رضای خداوند عزّوجلّ در آسمانش و رضای رسولش صلی الله علیه و آله و سلم در زمینش بود، و از میان پدران گذشتهاش این ویژگی را یافته بود، چون مخالفان همچون موافقان نسبت به او رضایت داشتند و پدرش موسی کاظم علیه السلام میفرمود: پسرم رضا را برایم بخوانید و اگر صدایش میزد میفرمود: ای
ابوالحسن!»
در نتیجه پوشیده نمیماند که روایت حدیث مدینة العلم از امامی معصوم با چنین سند از جدّ بزرگوارش، بسنده است برای اعتراف به این که حدیثی قطعی است و هیچگونه تردید و شکّی در آن راه ندارد.
و ستایش تنها از آنِ خداوندِ پروردگارِ جهانیان است.
حاکم نیشابوری پس از نقل حدیث از ابنعبّاس و صحیح دانستنش چنین گوید:
«این حدیث، گواهی از حدیث سفیان ثوری با اسناد صحیح دارد که: ابوبکر محمّدبنعلی فقیه امام چاچی قفّال در بخارا با پرسش من مرا حدیث کرد که از نعمان بنهارون بلدی در شهر بلد از اصل کتابش از احمدبن عبداللّه بنیزید حرّانی از عبدالرّازق از سفیان ثوری از عبداللّهبن عثمانبنخثیم از عبدالرّحمان عثمان تیمی که گفت: از جابربن عبداللّه شنیدم که گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «من شهر دانشم و علی دَر آن است، هر کس دانش خواهد، باید از آن در، درآید.» (1)حاکم همچنین از کتابهای مناقب ابنمغازلی، تاریخ دمشق، تاریخ بغداد و کفایة الطّالب حدیث را نقل کرده است (که خواهد آمد).
بخشی از نوشتهها در توثیق رجال این سند را برای تأکید بر صحیح شمردن حدیث از طرف حاکم، متذکّر میشویم:
الف - سفیان ثوری:
او از رجال صحاح ستّه است و ابنحبّان (2)او را ثقه دانسته و شرح حالش را
چنین آورده است:
1 - سمعانی دربارهاش چنین گوید: «امّا تبارثوربن عبدمناة، امام ابو عبداللّه سفیان بن سعید است... در دوران خود از برگزیدگان در فقه، خویشتنداری، حفظ و دقّت در عمل بود. ظاهر و رفتارش در نیکوکاری و پرهیز، مشهورتر از آن است که نیازمند اغراق در بیان باشد...» (1)2 - ابناثیر گفته است: «پیشوای مسلمانان و حجّت خداوند بر بندگانش، فضیلتهایش فراتر از شمارش و ناتوانکنندهی شمارشگران است، در دوران خود فقه و اجتهاد در آن، حدیث، زهد، عبادت، پرهیز و اعتماد را یکجا جمع کرده بود و علم حدیث و دیگر دانشها به او منتهی میشد. مردم بر دیانت و زهد و پرهیز و اعتماد بر او اجماع کرده، اختلافی در آن نداشتند. او یکی از پیشوایان کوشا و قطبهای اسلام و پایههای دین است.» (2)3 - ذهبی گوید: «یکی از بزرگان دانش و زهد است.» (3)4 - ابنحجر آورده است: «شعبه و ابنعیینه و ابوعاصم و ابنمعین و تنی چند از دیگر دانشمندان گفتهاند: سفیان در حدیث سرآمد مؤمنین است.
و ابنمبارک گوید: من از یک هزار و یکصد استاد بزرگ حدیث نقل کردم ولی از کسی بهتر از سفیان نقل نکردم. مردی به او گفت: ای ابوعبداللّه! با دیدن سعیدبن جبیر و دیگران چنین میگویی؟ گفت: همین است که میگویم، بهتر از سفیان ندیدم.
وکیع از شعبه نقل میکند: حفظکردن سفیان بیشتر از من است.
ابنمهدی گوید: وهب در حفظکردن، سفیان را مقدّم بر مالک میداشت.
یحیی قطّان گوید: نزد من کسی دوستداشتنیتر و همپایهی شعبه نیست و اگر سفیان با او مخالفت کند، گفتهی سفیان را برمیگزینم.
دوری گوید: دیدم یحییبنمعین در دوران خود کسی را در فقه، حدیث، زهد و همهچیز مقدّم بر سفیان نمیشمرد.
اجری به نقل از ابوداود گوید: شعبه و سفیان در مطلبی اختلاف پیدا نمیکنند مگر اینکه سفیان پیروز میشود.
ابوداود گوید: از ابنمعین مرا خبر رسید که گفت: کسی در مطلبی با سفیان مخالفت نکرد، مگر اینکه سخن، سخن سفیان بود.
عجلی گوید: بهترین اسناد کوفه، سفیان از منصور از ابراهیم از علقمه از عبداللّه است.
مروزی به نقل از احمد گوید: در قلب من کسی از سفیان پیشی نمیگیرد.
عبداللّهبنداود گوید: فقیهتر از سفیان ندیدم.
ابوقطن گوید: شعبه به من گفت: سفیان با پرهیز و دانش، بر مردم آقایی کرد.
خطیب گفت: او پیشوایی از پیشوایان مسلمانان بود و بزرگی از بزرگان دین؛ بر امانت او اجماع کرده بودند به گونهای که نیاز به تزکیه نداشت. همراه با دقّت عمل و حفظ و معرفت و ضبط و پرهیز و زهد بود.
ابنسعد گوید: او ثقهای امانتدار و عابدی استوار بود.
نسائی گوید:او والاترازآن است که او را ثقه بنامیم؛ او یکی از پیشوایانی است که امیدوارم از کسانی باشد که خداوند او را پیشوای پرهیزکاران قرار داده باشد.
ابنابوحاتم گوید: کسی را شبیهتر از سفیان به تابعان ندیدم.
زائده گفت: در میان ما، داناترین مردم بود.
ابنحبّان گفت: او از سروران مردم در فقه و پرهیز و دقّت عمل بود.» (1)ب -عبداللّهبنعثمان بنخثیم قاری
1 - ابنحبّان گوید: «عبداللّهبن عثمان بنخثیم مکّی از سعیدبنجبیر روایت میکند. ابنجریج و مردم حجاز از او روایت کردهاند. در سال 132 وفات یافت.» (2)
2 - سمعانی گوید: «ابوعثمان عبداللّه بنعثمان بنخثیم از «قارة» است. از ابوطفیل روایت میکند. از مردم مکّه به شمار میآید. معمّر از او روایت کرده است.
سال 144 - گفته شده است سال 135 - از دنیا رفته است.» (1)3 - ابنحجر: «ابنابومریم از ابنمعین نقل میکند: او ثقه و حجّت است.
عجلی گفته: ثقه است. ابوحاتم گوید: مشکلی ندارد؛ صلاحیت حدیث دارد.
نسائی گفته: ثقه است و یک بار هم گفته است: قوی نیست و ابنحبّان او را در ثقهها آورده است.
... و ابنسعد گوید: او ثقه بود و حدیثهای حسنی دارد.» (2)ج -عبدالرّحمان بنبهمان مدنی
که در مستدرک حاکم، «عبدالرّحمان بنعثمان تیمی» خوانده شده است.
1 - ابنحبّان، او را در ثقات آورده است.
2 - ذهبی: ثقه است. (3)3 - ابنحجر: او را ثقه دانسته است. (4)عبدالرزّاقبنهمام حدیث «مدینة العلم» را با سند دیگری هم (که در مناقب ابنمغازلی نقل شده) به این متن روایت کرده است:
«خبر داد ما را حسنبناحمدبنموسی از ابوالحسن احمدبن محمّدبنصلت قریشی از علیّبنمحمّد مصری از محمّدبن عیسیبنشیبه بزّار از احمدبن عبداللّهبنیزید مؤدب از عبدالرزّاق از معمّر از عبداللّه بنعثمان از عبدالرّحمان که گفت: شنیدم جابربن عبداللّه انصاری میگفت: در روز حدیبیّه شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم - در حالی که بازوی علیّبنابیطالب را گرفته بودند میفرمود: «این امیر نیکوکاران و قاتل تبهکاران است. هر کسی یاریاش کند، یاری
شده است، هر کسی یاریاش نکند سرشکسته و مخذول است.» سپس صدایش را بلند کرده، فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هرکه دانش را خواهد، باید از آن دَر درآید.» (1)
رجال این حدیث ثقه هستند. امّا از معمّر، صاحبان صحاح ستّه، روایت کردهاند و شرح حال او با ستایش و تعظیم کامل (در این کتابها) آمده است:
الثّقات - خطّی ، تهذیب الأسماء و اللغات 2 / 107، تذکرة الحفّاظ 1 / 190، تهذیب التّهذیب 10 / 243، العبر 1 / 220، الکاشف 2 / 266، مرآة الجنان 1 / 323، طبقات الحفّاظ/ 82 و دیگر کتابها.
امّا عبداللّه بنعثمان و عبدالرّحمان بنبهمان، پیشتر بخشی از سخنان در ستایش آنان ذکر شد.
شرح حال «عبدالرزّاق بنهمام» را هم در جلد «حدیث تشبیه» به تفصیل از تعدادی معجمهای معتبر شرح حال آوردهایم. (2)
(3) یحییبن معین به صراحت، حدیث «مدینة العلم» را صحیح دانسته است.
مزّی و عسقلانی در شرح حال ابوصلت عبدالسّلامبنصالح هروی آوردهاند:
«قاسمبن عبدالرّحمان انباری گفت: ابوالصلت هروی ما را حدیث کرد از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و
علی درِ آن است، هر که دانش را خواهد، باید از درش درآید.»
قاسم گوید: دربارهی این حدیث از یحییبنمعین پرسیدم گفت: صحیح است.
حافظ ابوبکربنثابت گفت: منظور یحییبنمعین این است که از نظر روایت کردن آن توسّط ابومعاویه صحیح است و باطل نیست، چون چندین نفر آن را از او روایت کردهاند.» (1)سیوطی گفته است: «خطیب در تاریخش از یحییبنمعین روایت میکند که از او دربارهی حدیث ابنعبّاس پرسیدند، گفت: صحیح است.» (2)مناوی گوید: «خطیب آن را در «التّاریخ» روایت کرده با همان لفظی که در روایت ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس آمده است. سپس میافزاید: قاسم گوید: از ابنمعین دربارهی آن حدیث پرسیدم، گفت: صحیح است. خطیب گوید:
منظورش صحیح بودن و باطل نبودن آن از نظر نقل ابومعاویه است، چون بیش از یک نفر آن را از او روایت کردهاند.» (3)شوکانی در پاسخ به قدح نسبت به این حدیث گوید:
«در مورد آن پاسخ میدهم که محمّدبنجعفر بغدادی فیدی را یحییبنمعین ثقه دانسته است و همچنین اباصلت هروی را ابنمعین و حاکم، ثقه به شمار آوردهاند و از یحیی دربارهی این حدیث سؤال شد، گفت: صحیح است.» (4)و امیر گوید: «خطیب در تاریخش از یحییبنمعین روایت کرده که دربارهی حدیث ابنعبّاس پرسیدند، گفت: صحیح است.» (5)پس، این ادّعا که «منظورش صحیح بودن از جهت نقل ابومعاویه است»
بیدلیل و اساس است و از اینرو سیوطی و شوکانی و دیگران، حدیث را به طور مطلق صحیح دانستهاند. و اگر از این بگذریم، ابومعاویه و اعمش و مجاهد، ثقه بوده و بدون تردید حدیث صحیح است.
به زودی تأیید و تحقیق بیشتری در این زمینه از گفتههای حافظ علائی و علّامه فیروزآبادی خواهد آمد؛ همانگونه که هنگام ردّ سخنان «دهلوی» بارها اثبات این حدیث توسّط یحییبنمعین را خواهی دانست.
1 - ابنجزلة گوید:
«او پیشوا، حافظ و با دقّت بود... علیبنمدینی دربارهاش گوید: دانش در بصره به یحییبنابیکثیر و قتاده، در کوفه به اسحاق و اعمش، در حجاز به ابنشهاب و عمروبندینار پایان پذیرفت. دانش این شش نفر در بصره به سعیدبنابوعروبة و شعبة و معمّر و حمّادبنسلمة و ابوعوانة رسید و از مردم کوفه به سفیان ثوری و سفیانبنعیینة و از مردم حجاز به مالکبنانس و از مردم شام به اوزاعی رسید. سپس دانش اینان به محمّدبناسحاق و هشیم و یحییبنسعید ابنابوزائده و وکیع و ابنمبارک (که از همهی آنان داناتر بود) و ابنمهدی و ابنآدم رسید. سپس دانش همگی آنان به یحییبنمعین رسید.
احمد گوید: هر حدیثی که یحییبنمعین آن را نشناسد، حدیث نیست.
ابنرومی گوید: هرگز هیچیک از مشایخ را ندیدم که حقگو باشد جز یحییبنمعین؛ در حالی که دیگران در سخن انحراف داشتند.» (1)2 - سمعانی گوید:
«اوپیشوایی ربّانی،دانا، حافظ، ثابت وبسیاردقیق بود، درجرح وتعدیل به او مراجعه میشد... دانش دانشمندان به او منتهی شد به طوری که احمدبنحنبل
1) مختار مختصر تاریخ بغداد خطی.
گفت: در اینجا مردی است که خداوند او را برای اینکار آفرید و دروغ دروغگویان را آشکار فرمود - که منظورش یحییبنمعین بود و علیّبنمدینی گوید: کسی از فرزندان آدم را نمیشناسیم که مانند یحییبنمعین حدیث نوشته باشد. ابوحاتم رازی گوید: اگر میبینی بغدادی احمدبنحنبل را دوست دارد، بدان که او پیروی سُنّت است و اگر دیدی که یحییبنمعین را دشمن میدارد، بدان که دروغگو است.» (1)3 - نووی گوید:
«او در زمان خودش پیشوای اهل حدیث بود و به او اعتماد میشد ... بر پیشوایی و ثقهدانستن و حفظ و جلالت و پیشیگرفتن و تواناییاش در این زمینه همگی بر او اجماع داشتند... حالات و فضیلتهایش، بیشمار است... .» (2)4 - ابنخلّکان گوید:
«حافظ معروف، پیشوا و دانشمند و حافظ و با دقّت بود. او صاحب جرح و تعدیل است. پیشوایان بزرگ از او روایت کردهاند؛ از جمله:
ابوعبداللّه محمّدبناسماعیل بخاری و ابوالحسین مسلمبن حجّاج قشیری و ابوداود سجستانی وحافظانی دیگر. میان او و امام احمدبنحنبل دوستی و الفت و همکاری فراوانی در علوم حدیث بود که شهرت داشت و نیاز به بازگویی و اطاله کلام ندارد... .» (3)5 - ابوالفداء ایّوبی گوید: او پیشوا و حافظ بود... .» (4)6 - ذهبی گوید:
الف: «یحییبنمعین، پیشوای حافظ دانای توانا، بزرگ محدّثان... .
عبدالرّحمانبن ابوحاتم گفت: از پدرم دربارهی یحیی سؤال شد گفت: امام است. نسائی گفت: ابوزکریا یکی از پیشوایان در حدیث، ثقه و امین است.» (5)
ب: «یحییبن معین امام یگانه، سرور حافظان... یحییبنقطان گفت: پیش از ما، مانند ایندو، یعنی احمدبنحنبل و یحییبن معین کسی نبود.
احمدبنحنبل گفت: یحییبنمعین در رجال از همگی ما داناتر است. گویم:
یحیی مشهورتر از آن است که شرح مناقبش را به درازا بکشانیم. خنیسبنمبشر، یکی از ثقهها، گفت: یحییبنمعین را در خواب دیدم، گفتم: خداوند نسبت به تو چه کرد؟ گفت: سیصد حوریه عطا کرد و بخشید و به ازدواج من درآورد و میان مردم جایی برایم تدارک دید.
در ذیقعدهی سال 233 در مدینةالنّبی صلی الله علیه و آله و سلم غریبانه درگذشت.» (1)ج: «امام ابوزکریا یحییبن معین بغدادیِ حافظ، یکی از بزرگان قوم و حجةالاسلام... حدیثهایش در کتابهای ششگانه است.» (2)د: «امام محدّثان، فضیلتهای بسیاری دارد. تولّدش به سال 158 بود و در سفر حج در ذیقعدهی سال 233 در مدینه مُرد و بر تابوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حمل شد.» (3)7 - یافعی: آنگونه که از پیش گفته شد. (4)8 - قنوجی در کتاب «التاج المکلّل/ 141»
از مشایخ مُسلِم و ابنماجه است. ابنکثیر پس از روایت حدیث «انا دارالحکمة... .» از ترمذی - گوید: «روایت سویدبن سعید از شریک از سلمة از صنابحی از علی مرفوعا: «من شهر دانشم و علی درِ آن است. هر کس دانش را خواهد از آن در درآید.» (5)ذهبی هم آن را با اسنادش از او روایت کرده است که به زودی خواهد آمد؛ انشاءاللّه تعالی.
شرح حالش را اینان آوردهاند:
1 - سمعانی در «الأنساب - الحدثانی»
2 - مزّی در «تهذیب الکمال 12 247/»
3 - ذهبی در «تذهیب التّهذیب - خطّی» و «تذکرةالحفّاظ 2 / 454» و «العبر فی خبر من غبر 1 / 432»
4 - ابنحجر در «تهذیب التّهذیب 4 / 272»
5 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ/ 198»
و دیگران... همه او را مدح و ستایش بسیار کرده و موصوف به صفتهای نیکو دانستهاند، مراجعه کنید.
او از طریقهای متعددّی حدیث را روایت کرده است... علّامه محمّدبن علیّبن شهر آشوب (که شرح حالش در کتابهای: الوافی بالوفیات 4 / 164 و البلغة از فیروزآبادی/ 240 و لسان المیزان 5 / 310 و بغیة الوعاة 1 / 181 و طبقات المفسّرین از داودی 2 / 199 آمده است،) گوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به اجماع گفت: من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، باید از آن دَر درآید. و احمد آن را از هشت طریق روایت کرده است.» (1)سبطابن جوزی گوید: «احمد در «الفضائل» آورده است: حدیث کرد ما را ابراهیمبن عبداللّه از محمّدبن عبداللّه (عمر) رومی از شریک از سلمةبن کهیل از صنابحی از علی که گفت، رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (2)سمهودی گفت: «امام احمد آن را در «الفضائل» از علی روایت کرده است.» (3)همچنین از سخن مناوی و شیخانی قادری همین مطلب برمیآید که انشاءاللّه به زودی خواهد آمد.
دانشمندان اهل سنّت این پایه و اساس را نهادهاند که واجب است رجوع به حدیثی که احمدبنحنبل روایت میکند. چون او امام دوران خویش و پیشوای این فن است.
اخطب خوارزم و گنجی در بیشماربودن فضایل مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گویند:
«دلالت دارد بر این امر، آنچه که از امام اهل حدیث، احمدبنحنبل، روایت کردیم، که او عارفترین اهل حدیث به علم حدیث است و برگزیدهی همتایانش و پیشوای زمان خویش است و از آغاز در این فن به او اقتدا شده است. او سواری است که اسب دیگر حافظان حدیث در میدانش فرو میافتند. روایتش پذیرفته است و بر شانهی تصدیق حمل میشود. ولایت آنان در دین اوست و بیتردید، قائل به برتری شیخین ابوبکر و عمر است، خداوند از آن دو راضی شود و آن دو را راضی کند و ما را در سایهی رضای آن دو قرار دهد، پس روایتش دربارهی او چون ستون شعلهی چراغ است که پوشانیدنش با کف دست غیرممکن است... .» (1)سبطابنجوزی در ذکر حدیث «مؤاخاة»- برادری گوید:
«ما میگوییم: در حدیثی که احمد در «فضائل» روایت کرده، جای سخنی نیست و در این زمینه از احمد تقلید میشده است. هر گاه او حدیثی روایت کند بازگشت به آن واجب است، چون او امام زمان خویش و دانشمند دوران خود است و در علم نقل، بر همتایان خود برتری دارد. او تکسواری است که در میدانش همآوردی ندارد و این پاسخی است به تمام اشکالاتی که در این زمینه به حدیثهای آن کتاب وارد میشود.» (2)
عبادبنیعقوب رواجنی اسدی، استاد بخاری و ابنماجة و ترمذی است و
این مطلب به زودی از سخن خطیب بغدادی و گنجی روشن و آشکار خواهد شد؛ انشاءاللّه. شرح حال او را در جلد «حدیث طیر» به تفصیل آوردیم.
ترمذی حدیث را در صحیحش روایت کرده؛ همانگونه که در «جامعالأصول» آمده است؛ آنجا که گوید: « علی: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. ترمذی آن را روایت کرده است.» (1)و در «مطالب السؤول» آمده است: «همواره او - یعنی علی علیه السلام - در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و خداوند دانش او را افزون میکرد تا اینکه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم - آنگونه که ترمذی با سندش از او نقل میکند - فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (2)و در همین کتاب، در شواهد دانش آن حضرت علیه السلام آمده است: « از آن جمله روایتی است که امام ترمذی در صحیحش با سند خود روایت کرده است - که پیشتر ذکر آن در استشهاد به این صفت امیرالمؤمنین علیه السلام آمد که او انزع بطین است که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (3)سیوطی گوید: «ترمذی و حاکم از علی روایت کردهاند که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. حق این است که این حدیثی حسن است.» (4)و در کتاب «السیرة الشامیة» در نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است: «شهر دانش، ترمذی و دیگران مرفوعاً روایت کردهاند: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. حق این است که گفته شود حدیثی حسن است.»
ابنتیمیّه در کتاب «المنهاج» و ابنروزبهان در کتاب «الباطل» اعتراف کردهاند که ترمذی حدیث مدینة العلم را در صحیحش روایت کرده است و این امر به زودی
از کتابهای: الصّواعق، النواقض، العقد النّبوی، الصّراط السوی، اسماء رجال المشکاة، تیسیر المطالب، النبراس، شرح المواهب اللدنیه، اسعاف الراغبین، ذخیرة المآل، شرح المثنوی و غیره، ظاهر و آشکار میگردد؛ انشاءاللّهتعالی.
در اینجا مناسب است که از کتابهای بزرگان و مشاهیر اهل سنّت، بخشی از فضیلتهای ترمذی نقل شود. برخی از اقوال کسانی که شرح حال او را آوردهاند، به شرح زیر است :
1 - سمعانی گوید: «این نسبتی است به «بوغ» که دهی از دهات ترمذ و در فاصلهی ششفرسنگی از آن میباشد و امام نابینا، ابوعیسی بنسورة بنشداد بوغی ترمذی از آن دِه است. او بینیاز از پشتیبانی و دفاع، امام دوران خویش و دارای تألیفاتی است... .» (1)و در لغت «ترمذی» هم گوید: «یکی از پیشوایانی است که در علم حدیث به آنان اقتدا میشود. کتابهای الجامع، التّاریخ و العلل را همچون مردی دانشمند و دقیق تألیف کرده و در حفظ و درستی و دقّت، مثال زدنی بود. شاگردی ابوعبداللّه محمّدبناسماعیل بخاری را نمود و با استادهای او، شریک است.» (2)2 - مجدابناثیر گوید: «او یکی از دانشمندان حافظ بزرگ بود و در فقه دستی شایسته داشت. نزد گروهی از پیشوایان حدیث درس خواند و با استادان صدر اوّل ملاقات کرد... و در علم حدیث کتابهای بسیاری دارد و این کتاب «الصحیح» او، سودمندترین و از نظر ترتیب بهترین کتابهاست و کمترین تکرار را دارد. مطالبی دارد که در دیگر کتابها نیست، از ذکر مذهبها و راههای استدلال و تبیین انواع حدیث، از صحیح و حسن و غریب. در آن جرح و تعدیل هم هست. در پایان آن «کتاب العلل» آمده که فایدههای نیکویی در آن گردآورده است که ارزش آن بر خواننده پوشیده نخواهد ماند.»
ترمذی خود گوید: «این کتاب را نوشتم و بر علمای حجاز عرضه کردم، به آن راضی شدند، بر دانشمندان عراق عرضه کردم، به آن راضی شدند، بر علمای خراسان عرضه کردم به آن راضی شدند و هر کس این کتاب را در خانهاش داشته باشد، گویی پیامبری سخنگو در خانه دارد.» (1)3 - عزابناثیر گوید: «او امامی حافظ بود. تصنیفهای نیکویی دارد از جمله:
الجامع الکبیر فی الحدیث که بهترین کتابهاست. او نابینا بود.» (2)4 - ابنخلّکان مانند سمعانی گفته است. (3)5 - ابوالفداء ایّوبی: «او امامی حافظ بود و کتابهای نیکویی دارد از جمله «الجامع الکبیر فی الحدیث» و نابینا بود. او از پیشوایان مشهور حدیث است که در علم حدیث از آنان پیروی میشود... .» (4)6 - ذهبی: الف: «امام حافظ، ابوعیسی محمّدبن عیسیبن سورة سلمی ترمذی، نابینا و نویسندهی «الجامع» و «کتاب العلل»...
ابنحبّان در کتاب «الثّقات» گوید: ابوعیسی از کسانی بود که گردآوری کرد، تألیف نمود، حفظ و مذاکره کرد و ابوسعید ادریسی گفت: ابوعیسی در حفظ، مثالزدنی بود و حاکم گفت: شنیدم عمربن علیک میگفت: بخاری از دنیا رفت و در خراسان مانند ابوعیسی در علم و حفظ و ورع و زهد به جا نگذاشت. گریه کرد تا کور شد و سالها نابینا ماند... . او گفت: در این کتابم حدیثی روایت نکردم جز این که بعضی از فقها به آن عمل کردهاند... .» (5)ب: «... او در این زمینه از پیشوایان بود... .» (6)7 - خطیب تبریزی، مانند سخن مجدابناثیر را بیان کرده است. (7)8 - سیوطی گوید: «حافظ و علّامه است. کشورها را در نوردید و به مردمان
بسیاری از خراسان و عراق و حجاز و غیر آنان گوش فرا داد... .» (1)9 - قاری گوید: او یکی از پیشوایان دوران و حافظان بزرگ زمانه خویش بود.
گفته شده است: کور مادرزاد بود، از مردم بسیاری شنید، از علمای بزرگ و حافظان مشایخ اسلام چون قتیبةبن سعید و بخاری و دارمی و همردیفانشان. کتاب جامعش نمایانگر گسترهی حفظ و فراوانی دانش او است، گویی که برای مجتهد بسنده و برای مقلّد پاسخگوست. از شیخ عبداللّه انصاری نقل شده است که گفت: جامع ترمذی نزد من سودمندتر از دو کتاب بخاری و مسلم است... .» (2)همچنین به این کتابها مراجعه کنید:
دول الاسلام 1 / 168، مرآة الجنان 2 / 193، تتمة المختصر حوادث 279 و غیر آنها.
حاکم در «المستدرک» گوید: «حدیث کرد ما را - با صحیح دانستن آنچه که امام ابوزکریا یحیی بنمعین ذکر کرده است ابوالحسین محمّدبن احمدبن تمیم قنطری از حسین بنفهم از محمّدبن یحییبن ضریس از محمّدبن جعفر فیدی از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است. هر کس آن شهر را خواهد نزد در آید.»
حسینبن فهم گفت: آن را ابوصلت هروی از ابومعاویه برای ما حدیث کرد.
حاکم گفت: بهره گیرنده از این دانش بداند که: حسینبن فهمبن عبدالرّحمان، ثقه، مأمون و حافظ است.» (3)
این بیان حاکم دربارهی ابنفهم ما را از پرداختن به شرح حالش بینیاز
میکند. حافظ ذهبی هم در حوادث سال 289 از او یاد میکند: «در آن سال حسینبن محمّدبن فهمبن علی بغدادیِ حافظ، یکی از بزرگان حدیث درگذشت، که از یحییبن معین برگرفت و طبقات را از ابنسعد روایت کرد.» (1)
شیخ ابراهیمبن حسن کردی گوید: « امّا این که او باب مدینة العلم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است؛ در سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. بزّار و طبرانی آن را در «الأوسط» از جابربن عبداللّه و ترمذی و حاکم آن را از علی، روایت کردهاند.» (2)و به زودی روایت او را از کتابهای: الصّواعق، العقدالنّبوی، نزل الأبرار، اسعاف الرّاغبین، مفتاح النجا، وسیلة النّجاة، و السّیف المسلول خواهی دید.
1 - ابونعیم گوید: «احمدبن عمروبن عبدالخالق بصری ابوبکر بزّار، حافظ است. دوبار به اصفهان آمد.» (3)2 - ذهبی گوید: «در آن سال حافظ زمان خویش، ابوبکر احمدبن عمرو بصری بزّار، نویسندهی «المسند الکبیر»، در «رملة» از دنیا رفت.» (4)3 - سیوطی گوید: «بزّار حافظ و علّامهی مشهور است... .» (5)4 - ازهری گوید: «سنن بزّار، حافظ ابوبکر احمدبن عبدالخالق بزّار عتکی...
ابن ابوخیثمه گوید: او رکنی از ارکان اسلام است. در زهد و تقوایش همانند ابن حنبل بود... .» (6)
5 - دهلوی در کتابش، «التحفة»، او را به «عمدة المحدّثین» توصیف کرده و بر نقل او اعتماد نموده و در جاهای متعدّدی از آن کتاب، به روایتهای او استشهاد کرده است.
سیوطی بعد از نقل حدیث « أنا دارالحکمة و علیٌّ بابُها» از ترمذی و طبری و ابونعیم، سخن ترمذی را دربارهی آن آورده است که گفت: «ابنجریر سند این خبر را صحیح دانسته، امّا بر مبنای نظر دیگران به دو علّت باید آن را غیر صحیح شمرد، یکی اینکه فقط از این طریق نقل شده است، از علی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دیگر این که سلمةبنکهیل نزد ایشان از کسانی به شمار میرود که با نقل او حجّتی برپا نمیشود.
و غیر از علی، دیگرانی هم در روایت این حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با او موافق هستند: حدیث کرد ما را محمّدبن ابراهیم فزاری از عبدالسّلامبن صالح بنهروی از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس آن شهر را خواهد، باید از درش درآید.»
ابراهیمبن موسی رازی که شخصی غیر از فرّاء است از ابومعاویه با اسنادش مانند آن را برای ما حدیث کرد. این شیخ را نمیشناسم و غیر از این، حدیث دیگری از او نشنیدم. سخن ابنجریر پایان یافت.» (1)
1 - ابن جزلة در «مختار مختصر تاریخ بغداد»- خطّی.
2 - سمعانی در «الأنساب»: الطبری.
3 - یاقوت در «معجمالأدباء» 6 / 423.
4 - نووی در «تهذیب الأسماء و اللغات» 1 / 78.
1) جمع الجوامع /1 373.
5 - ذهبی در «تذکرة الحفّاظ» 2 / 710 و در «العبر»
6 - ابنوردی در «تتمة المختصر: حوادث 307»
7 - یافعی در «مرآة الجنان» 2 / 261
8 - سبکی در «طبقات الشّافعیّة» 2 / 135
9 - ابنالشحنة در «روضة المناظر»: حوادث 310
10 - اسدی در «طبقات الشّافعیة»- خطّی
11 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ / 307
12 - داووی در «طبقات المفسّرین» 2 / 106
همچنین شرح حال او را در جلد «حدیث ولایت» به تفصیل آوردهایم.
فشردهی گفتهی ابنخلّکان نیز از این قرار است: «در فنون بسیاری مانند تفسیر، حدیث، فقه، تاریخ و غیر آنها پیشوا بود. او دارای نوشتههای ظریفی در رشتههای مختلفی است که نمایانگر گسترهی دانش و فزونی فضلش میباشد. او از پیشوایان مجتهد بود و از کسی تقلید نکرد. ابوالفرج معافی بنزکریای نهروانی معروف به «ابنطرار» بر مذهب او بود که بعد از این ذکرش خواهد آمد؛ انشاء اللّه تعالی.
او در نقل، ثقه بود و تاریخش صحیحترین و ثابتترین تاریخهاست. شیخ ابواسحاق شیرازی در«طبقات الفقهاء» او رادر زمرهی مجتهدین یاد کرده است... .» (1)ابوالفداء ایّوبی دربارهی او گوید: «او حافظ کتاب خدا و دانا به قرائتها و بینا به معنیها و از مجتهدین بود و از کسی تقلید نکرد، او فقیهی دانا و آگاه به گفتههای اصحاب و تابعان و گروه بعدی بود... هنگامی که مُرد، عامه نسبت به او تعصّب ورزیده او را به رافضی بودن متّهم کردند، علّتش جز این نبود که او کتابی در اختلاف فقیهان نوشت و احمدبنحنبل را در آن ذکر نکرد؛ در اینباره به او خبر دادند، گفت:
احمدبنحنبل فقیه نبود و فقط محدّث بود. این سخن بر حنبلیها بسیار گران آمد؛ در حالی که تعداد بیشماری از آنان در بغداد بودند، پس هر آنچه که خواستند به
1) وفیات الأعیان 4 / 191.
او دشنام دادند.» (1)جزری گوید: «امام ابوجعفر طبری آملی بغدادی یکی از بزرگان و صاحب تفسیر و تاریخ و تصنیفها است. خطیب گفت: یکی از پیشوایان علم بود و به سخنش حکم میشود و به خاطر معرفت و فضلش، به رأیش مراجعه میشود. او دانشهایی را گرد آورده بود که کسی از افراد همزمانش با او در آن شریک نبود، حافظ کتاب خداوند و دانا به قرائتها و بینا به معانی، فقیه در احکام قرآن، دانا به سنّتها و طریق آن، از صحیح و نادرست و ناسخ و منسوخ آن، آگاه به گفتههای صحابه و تابعان، دانا به احوال مردم و خبرهایشان بود.» (2)
ابن مغازلی گوید: «خبر داد ما را محمّدبن احمدبن عثمان از ابوالحسین محمّدبن مظفّربن موسیبن عیسی، حافظ بغدادی از باغندی محمّد بن محمّد بن سلیمان از محمّدبن مصفّا از حفصبن عمر عدنانی از علیّبنعمر از پدرش از جریر از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است و به خانهها جز از درهایشان وارد نمیشوند.» (3)
1 - سمعانی در: «الانساب» - باغندی.
2 - ذهبی در: تذکرة الحفاظ 2 / 736، العبر 2 / 153، دول الاسلام: حوادث 312.
3 - سیوطی در: طبقات الحفّاظ: 311.
و کتابهای دیگر، مراجعه شود.
حاکم چنین گوید: «حدیث کرد ما را ابوالعبّاس محمّدبن یعقوب (اصم) از محمّدبن عبدالرّحیم هروی در رملة از ابوالصّلت عبدالسّلام بنصالح از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس آن شهر را خواهد، از آن دَر درآید.»
اسناد این حدیث صحیح است ولی مسلم و بخاری آن را روایت نکردهاند، و ابوصلت ثقه و امین است. من شنیدم که ابوالعبّاس محمّدبن یعقوب در «التّاریخ» میگوید: شنیدم عبّاسبن محمّد دوری میگفت: از یحییبن معین دربارهی ابوصلت هروی پرسیدم، گفت: ثقه است. گفتم: مگر حدیث مدینة العلم را از ابومعاویه از اعمش نقل نکرده است؟ گفت: محمّدبن جعفر فیدی آن را حدیث کرد و او ثقه و امین است.» (1)ابن مغازلی چنین گوید:
«خبر داد ما را ابوالقاسم فضلبن محمّدبن عبداللّه اصفهانی هنگامی که به مسجد ما در واسط آمد در ماه رمضان سال چهارصد و سی و چهار و املاء کرد بر ما از ابوسعید محمّدبن موسیبن فضلبن شاذان صیرفی در نیشابور، از ابوالعبّاس محمّدبن یعقوب اصم، از محمّدبن عبدالرّحیم هروی از عبدالسّلام بنصالح از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، نزد آن در، بیاید.» (2)
1 - سمعانی:
«أَصمّ صفت کسی است که نمیشنود، از صمم مشتق میشود و کسی که به این نام در مشرق و مغرب شهرت دارد، ابوالعبّاس محمّدبن یعقوب است که محدّث
بلامنازع دوران خویش بود وهرگزدر راستگویی وصحّت روایت اواختلاف نشده است.حاکم ابوعبداللّه حافظ گوید: در سرزمینهای اسلامی کسی را مانند او ندیدیم که مسافران برای شنیدن حدیث به سوی اوبروند و همین بسنده است برای شرافت و شهرت و مقام والای او در دین و مقبولیت او در سرتاسر کشورهای اسلامی.» (1)2 - ذهبی:
«اصم، امام ثقه و محدّث مشرق زمین است. حاکم گوید: شنیدم محمّد بن فضل بن خزیمه گفت: از جدّم پیشوای پیشوایان شنیدم هنگامی که دربارهی کتاب «المبسوط» شافعی از او سؤال شد گفت: آن را از ابوالعبّاس اصم بشنوید. او ثقه است او را دیدم که در مصر (حدیث) میشنید و شنیدم ابواحمد حافظ میگفت:
شنیدم عبدالرّحمان بنابوحاتم میگوید: راوی برای کتاب «المبسوط» جز ابوالعبّاس وراق نمانده است و به ما خبر رسید که او ثقه و راستگوست.» (2)و ذهبی در کتاب «العبر» گوید: «در آن سال محدّث خراسان و راوی دوران ابوالعبّاس اصمّ محمّدبن یعقوب درگذشت.» (3)3 - سیوطی گوید: «اصمّ پیشوای سودمند، ثقه، محدّث مشرقزمین...
محدّث بلامنازع دوران خویش است... .» (4)
پیشتر روایت او از این حدیث، از سخن حاکم، روشن شد و پس از این هم خواهد آمد.
ابنشهر آشوب گوید:
«اجماع است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی دَرِ آن است، هر
کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» احمد از هشت نفر و ابراهیم ثقفی از هفت نفر، و ابنبطة و قاضی جعابی از شش نفر آن را روایت کردهاند.» (1)
حافظ جلالالدّین سیوطی دربارهاش چنین گوید:
«ابنجعابی حافظ برجسته، یگانهی زمان خود، قاضی موصل، ابوبکر محمّدبن عمربن محمّدبن مسلم تمیمی بغدادی در ماه صفر سال 284 متولّد شد، و از ابنعقدة آموخت و «الابواب و الشّیوخ» را نوشت. دارقطنی و حاکم و ابونعیم از او روایت کردند و او آخرین یارانش بود. ابوعلی گفت: در مشایخ حافظتر از ابن جعابی ندیدم و از کسی شنیدم که میگفت: او دویست هزار حدیث در حفظ دارد و در مورد همین تعداد حدیث به مشکلات پاسخ میداد. بلکه او بر حافظان هم برتری داشت؛ زیرا متنها را پیاپی با لفظهایش میخواند؛ در حالی که بیشتر حافظان در این زمینه کوتاهی میکنند. او در شناسایی مشکلات احادیث و رجال ثقه و تاریخ آنان، پیشتاز و پیشوا بود. در رجب سال 355 در بغداد از دنیا رفت.» (2)
آن را از حدیث ابنعبّاس روایت کرده است؛ آنجا که گوید:
«حدیث کرد ما را حسنبنعلی معمّری و محمّدبنعلی صائفی مکّی از ابوالصّلت عبدالسّلامبنصالح هروی از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی دَرِ آن است، هر کس دانش را خواهد، نزد دَرِ آن آید.» (3)
ابنحجر هم با همین لفظ از او روایت کرده است، بر اساس آنچه که سیوطی در «شرح صحیح ترمذی» و «جمعالجوامع»، متقی در «کنزالعمال»، بدخشانی در «نزل الأبرار» و «مفتاح النجا»، مولوی مبین در «وسیلة النجاة» و ولیاللّه در «مرآةالمؤمنین» آوردهاند که پس از این خواهد آمد، انشاءاللّهتعالی.
و در همان کتاب آن را با لفظ دیگری از ابنعبّاس روایت کرده است. سیوطی گوید: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، نزد آن در، آید.
عق عد طب ک (عقیلی، ابنعدی، طبرانی، حاکم)» (1)و با همین لفظ، سمهودی در «جواهر العقدین» و متقی هندی در «کنز العمال» از او روایت کردهاند، که خواهد آمد.
روایت طبرانی از این حدیث از ابنعبّاس، از کتابهای «النکت البدیعات» و «شرح المواهب» و «الفوائد المجموعة» نیز آشکار میشود، آنگونه که در آینده خواهد آمد؛ انشاءاللّهتعالی.
طبرانی در کتاب «الأوسط» این حدیث را از جابربن عبداللّه انصاری روایت کرده است؛ ابنحجر مکّی گوید:
«حدیث نهم: بزّار و طبرانی در «الأوسط» از جابربن عبداللّه آوردهاند و طبرانی و حاکم و عقیلی در «الضعفاء» و ابنعدی از ابنعمر و ترمذی و حاکم از علی نقل کردهاند که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و س99لم فرمود، «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (2)روایت کردن طبرانی از حدیث جابر، در این کتابها هم آشکار میشود:
العقد النّبوی، النبراس، نزل الأبرار، مفتاح النجا، تحفة المحبین، اسعاف الرّاغبین، وسیلة النجاة و السیف المسلول که بعد از این خواهد آمد؛ انشاءاللّهتعالی.
همچنین آن را از حدیث ابنعمر هم نقل کرده است؛ که در عبارت کتاب «الصّواعق» دیدیم و آن را از عبارت این کتابها هم به زودی خواهیم دید:
نزل الأبرار، مفتاح النجا، تحفة المحبین، اسعاف الرّاغبین، وسیلة النجاة، انشاءاللّه.
البتّه نقل این حدیث به طور مطلق از عبارت کتاب «کنوز الحقائق» او نیز، خواهد آمد؛ انشاءاللّهتعالی.
1 - سمعانی در «الانساب الطبرانی»
2 - ابنخلّکان در «وفیات الاعیان 1 / 215»
3 - ذهبی در «العبر 2 / 315»
4 - یافعی در «مرآةالجنان 2 / 372»
5 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ/ 372»
6 - جزری در «طبقات القراء: 1 / 311»
شرح حال مفصّل او را از این کتابها و غیر آنها، در جلد «حدیث طیر» آوردهایم.
ذهبی دربارهاش چنین گوید:
«طبرانی، حافظ، امام، علّامه، حجّت، ابوالقاسم سلیمانبن احمدبن ایّوببن مطیر شامی لخمی طبرانی مُسند دنیاست... .» (1)و در «دول الاسلام» آمده است: «مُسند دنیا، حافظ ابوالقاسم... .» (2)قنوجی چنین گوید:
«او حافظ دوران خویش بود؛ در جستوجوی حدیث به مدّت سی و سه سال از شام به عراق، حجاز، یمن، مصر و شهرهای جزیرهی فراتیه سفر کرد و از بزرگان بسیاری حدیث شنید، تعداد استادانش به هزار تن میرسد، نوشتههای او لذّتبخش، سودمند و غریب است، از جملهی آنها معجمهای سهگانه است.» (3)
«دهلوی» هم -مانند دیگران، در مواضعی از کتاب «التحفة» به خبرها و گفتههای طبرانی تمسّک جسته است.
حاکم پس از نقل این حدیث، از روایت ابنعبّاس گوید:
«برای این حدیث با اسنادی صحیح، گواهی از حدیث سفیان ثوری وجود دارد: حدیث کرد مرا ابوبکر محمّدبنعلی، فقیه امامِ چاچی قفّال در بخارا که من از او پرسیدم حدیث کرد مرا نعمانبنهارون بلدی در شهر «بلد» از اصل کتابش از احمدبن عبداللّه بنیزید حرّانی از عبدالرزّاق از سفیان ثوری از عبداللّهبن عثمانبن خثیم از عبدالرّحمانبن عثمان تیمی که گفت: شنیدم جابربن عبداللّه میگفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است؛ هر کس دانش را خواهد، نزد آن دَر بیاید.» (1)
1 - سمعانی: «امام ابوبکر محمّدبن علیبن اسماعیل قفّال چاچی یکی از پیشوایان دنیا در تفسیر و حدیث و فقه و لغت است.» (2)و دربارهی قفّال گوید: «امام مسلّم مردم دوران خویش است. او امامی اصولی، لغوی و شاعر بود که عمرش را در طلب دانش و گسترش آن گذراند و یادش در شرق و غرب گسترده شد و کتابهای بسیار زیبایی نوشت... .» (3)2 - رافعی گوید: «پیشوایی از پیشوایان اصحاب شافعی است، پیشرو در دانش است و کتابهای مشهوری در تفسیر و حدیث و اصول و فقه دارد.» (4)3 - نووی گوید: «در ماوراءالنّهر پیشوای عصر خویش و داناترین آنان در
اصول بود و کتابهایی از بهترین کتابها دارد. اوّل کسی است که در باب جدل، کتاب نوشت و رساله شافعی را شرح کرد. شیخ ابواسحاق در طبقاتش گوید:
کتابهای زیادی دارد که مانندش را دیگری ندارد... و امام ابوعبداللّه حلیمی گوید:
استاد ما، قفال چاچی داناترین دانشمند دروان خویش بود که ملاقاتش کردم... .» (1)4 - ابنخلکان گوید: «فقیه شافعی، امام مسلّم دوران خویش است او فقیه، محدّث، اصولی، لغوی و شاعر بود. در دوران او، در شافعیها کسی مانند او در ماوراءالنهر نبود... .» (2)5 - ذهبی گوید: «او در مذهب دارای وجههای است.» (3)6 - یافعی گوید: «پیشوای بسیار دانشمند، فاضلِ مشهور، معروف به «قفّال کبیر» و «قفّال چاچی فقیه شافعی» پیشوای بیرقیب دوران و یگانهی مسلّم روزگار خویش است. دارای تألیفهای سودمند و روش ستودهای است،... از دانشمندان بزرگ از جمله دو امام بزرگ، محمّدبنجریر طبری و پیشوای پیشوایان، محمّدبنخزیمه و همردیفانش روایت کرده است و گروهی از بزرگان از او روایت کردهاند؛ازجمله: حاکم ابوعبداللّه وابنمندة وابوعبدالرّحمان سلمی و دیگران... .» (4)7 - سبکی گوید: «امام جلیل، یکی از پیشوایان دهر، دارای چیرگی در دانشها و دست گشاده و جلالت کامل و عظمت فراوان است. در تفسیر، حدیث، کلام، اصول، فروع، پرهیزکاری و زهد، لغت و شعر، امام و پیشوا بود. یادآور دانشها بود. دربارهی آنچه که به دست میآورد، پژوهش میکرد. از آنچه که داشت به خوبی بهره میگرفت. یگانهی افراد زمان بود.
ابوعاصم عبادی دربارهاش گوید: در میان یاران، فصیحترین قلم را داشت و در ظرائف دانشها، ژرفنگرتر و در بیان، سریعتر و در خرد استوارتر بود و از نظر سند حدیثی پایهای رفیعتر داشت.
حلیمی گوید: استادمان قفّال، داناترین دانشمندان دوران خویش بود که با او ملاقات کردم ... حاکم ابوعبداللّه گوید: او فقیه، ادیب، پیشوای شافعیان دوران خویش در ماوراءالنّهر و در اصول، داناترین بود و در جستوجوی حدیث از همهی آنان بیشتر مسافرت کرد. شیخ ابواسحاق شیرازی گوید: او امام بود و کتابهایی دارد که کسی مانندش را ندارد... و ابنصلاح گوید: قفّال کبیر بزرگی از بزرگان مذهب، بلندآوازه و مجمع دانشهایی است که خود به آنها آگاه است که دارای نوشتههایی است... .» (1)8 - اسنوی گوید: «یکی از پیشوایان اسلام است... .» (2)
بر اساس گفتهی سخاوی، ابوالشیخ این حدیث را در «کتاب السنة» روایت کرده است. سخاوی گوید: «حدیث أنا مدینة العلم و علیّ بابها. حاکم در بخش «المناقب» در کتاب مستدرکش و طبرانی در معجم کبیرش و ابوالشّیخ ابنحیّان در «السنة» خودش و دیگران همگی از حدیث ابومعاویهی نابینا از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس با این اضافه روایت کردهاند: هر کس آن علم را خواهد نزد آن دَر، بیاید.» (3)همانگونه که به زودی از تصریح سمهودی و مناوی و زرقانی روایت او را خواهی دانست.
1 - سمعانی گوید: «ابومحمّد عبداللّهبن عبداللّهبن جعفربن حیّان اصفهانی معروف به «ابوالشیخ»، حافظی بزرگ و ثقه است. کتابهای زیادی نوشت و ابونعیم احمدبن عبداللّه حافظ از او بسیار روایت کرده است. آخرین کسی که از او روایت
کرده، ابوطاهر محمّدبن احمدبن عبدالرّحیم، کاتبِ اصفهانی، میباشد.» (1)2 - ذهبی گوید: «ابوالشیخ، حافظ اصفهان و مُسند زمان خویش، امام ابومحمّد عبداللّهبن محمّدبن جعفربن حیّان انصاری، صاحب کتابهای پراکنده در نقاط عالم است و به ابوالشیخ شناخته میشود... با وسعتدانش و فراوانی حفظ، نیکوکار، خیّر، پرهیزکار و بسیار راستگو بود... ابنمردویه گوید: ثقه و امین است؛ تفسیر و کتابهای بسیاری در احکام و غیر آن تألیف کرد. ابوبکر خطیب گوید:
حافظ، استوار و بسیار راستگو بود... ابونعیم گوید: یکی از بزرگان و ثقه بود.» (2)3 - سیوطی گوید: «ابوالشیخ حافظِ اصفهان و مُسند دوران خویش و پیشواست... با دانش وسیع و فراوانی حفظش یکی از بزرگان بود، نیکوکار، خیّر، امین، ثقه و با دقّت بود. تفسیر و کتابهای دیگری نوشت. در محرّم سال 369 از دنیا رفت.» (3)همچنین در کتاب «کفایة المتطلع» نوشتهی تاجالدّین دهان در زمرهی کتابهایی که شیخحسن عجیمی روایتشان کرده است، چنین گوید: «کتاب اخلاق النّبی صلی الله علیه و آله و سلم ، از امام محدّث ابوعبداللّه محمّدبن محمّدبن جعفربن حیان معروف به «ابوالشیخ»: خبر داد آن روایت را از شیخ محمّدبن علاءالدّین بابلی از محمّد حجازی شعرانی از معمّر محمّد ارکماس از حافظ احمدبن حجر عسقلانی از ابواسحاق ابراهیم بنصدیق رسّام که گفت: خبر داد مارا ابومحمّد اسحاقبنیحیی امدی از ابوسفیان خلیلِ حافظ از ناصربنمحمّد ویری از جعفربن عبدالواحد ثقفی از ابوطاهر محمّدبن احمدبن عبدالرّحیم از نویسندهاش ابومحمّد عبداللّهبن محمّدبن جعفربن حیّان، پس او را یاد کرد.»
و شیخ حسن عجیمی از هفت استادی است که شاه ولیّاللّه در «الإرشاد الی مهمات الاسناد» افتخار میکند که اسنادهایش به آنان میرسد و بنابراین، شیخ
ابوالشیخ حیانی از بزرگان استادهای پدر «دهلوی» میباشد. همچنین کابلی در «الصّواقع» و خود دهلوی در «التحفة» به روایت ابوالشیخ تمسّک میجویند... پس از شگفتیهاست که در یک مورد به روایت او متمسّک میشود و در موردی دیگر از آن دوری میجوید. آیا این چیزی جز تعصّب است؟!
ابن مغازلی گوید: « سخن ایشان صلی الله علیه و آله و سلم : من شهر دانشم: خبر داد ما را ابوالحسن احمدبن مظفّربناحمد عطّار، فقیه شافعی که حدیث را در سال 434 برایش خواندم پس به آن اقرار کرد. به او گفتم: خبر داد شما را ابومحمّد عبداللّهبن محمّدبن عثمان مزنی ملقّب به «ابنالسّقا» حافظ واسطی از عمربنحسن صیرفی از احمد ابنعبداللّه بنیزید از عبدالرزّاق از سفیان ثوری از عبداللّه بنعثمان ازعبدالرّحمانبن بهمان ازجابربن عبداللّه که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازوی علی را گرفت و فرمود: «این امیر نیکوکاران و قاتل کافران است. هر که او را یاری دهد، یاری میشود و بییاور است هر کس او را بییاور نهد.» سپس صدایشان را بلند کرده فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، نزد آن دَر، بیاید.» (1)
1 - ابنمغازلی در «ذیل تاریخ واسط خطّی»
2 - سمعانی در «الأنساب السقا»
3 - ذهبی در «تذکرة الحفاظ 3 / 965» و «العبر 2 / 365»
4 - ابن ناصرالدّین در «الطّبقات»
5 - سیوطی در «طبقات الحفاظ / 385»
6 - بدخشانی در «تراجم الحفّاظ - خطّی»
1) «مناقب» از ابنمغازلی / 80.
دراینجا به بیان ذهبی در «العبر» بسنده میکنیم که گوید: «ابومحمّدبنسقا، حافظ عبداللّهبن محمّدبن عثمان واسطی است، از ابوخلیفة و عبدان و همردیفان این دوروایت کرده است. جزازحافظهاش چیزی حدیث نکرد. درجمادی الآخراز دنیارفت واز بزرگان اهل واسط و دارای حشمت بود، پدرش او را به مسافرت بُرد.» (1)
ابواللّیث نصربنمحمّد سمرقندی حدیث مدینةالعلم را چنین روایت میکند: «از قیسبن ابوحازم نقل شده که گفت: مردی نزد معاویه آمد و مسألهای از او پرسید، گفت: آن را از علیّبنابیطالب بپرس که او به آن داناتر است. آن مرد گفت:
سخن تو برایم دلپذیرتر از سخن علی است. معاویه گفت: بسیار بد گفتی و کار ناشایستی کردی، از مردی کراهت داری که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را برای دانش به شدت میجنبانید و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: یا علی تو نزد من مانند هارون نزد موسی هستی؛ مگر اینکه بعد از من پیامبری نیست و عمربنخطّاب همواره از او میپرسید و برمیگرفت و من خودم دیدم که هرگاه بر عمربنخطاب چیزی مشکل میشد، میگفت: علیّبن ابیطالب آن جاست. سپس معاویه به آن مرد گفت: بلند شو، خداوند پاهایت را بر پا ندارد و نامش را از دیوان حذف کرد.
و روایت شده که سؤال کنندهای از عایشه دربارهی مسح بر کفش پرسید، گفت: دربارهی آن از علیّبن ابیطالب بپرسید؛ او به سنّت داناتر است.
و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (2)
1 - ذهبی در «تذکرة الحفاظ»
2 - عبدالقادر در «الجواهر المضیة فی طبقات الحنفیة 2 / 196»
3 - کفوی در «کتائب أعلام الأخیار خطّی»
4 - قاری در «الأثمار الجنیّة فی طبقات الحنفیّة»
5 - دهان در «کفایة المتطلع خطّی»
6 - کاتب چلبی در «کشف الظنون 441»
و در جلد «حدیث طیر» به تفصیل شرح حالش را آوردیم.
ابنمغازلی گوید: «ما را خبر داد محمّدبن احمدبن عثمان از ابوالحسین محمّدبن مظفّربن موسیبن عیسی، حافظ بغدادی، از باغندی محمّدبن محمّدبن سلیمان از محمّدبن مصفّا از حفضبن عمر عدنی از علیّبنعمرو از پدرش از جریر از علی علیه السلام که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است و خانهها را جز از درهایشان وارد نمیشوند.» (1)
1 - ذهبی در «تذکرة الحفاظ 3 / 980» و «العبر 3 / 12» و «دول الاسلام 1 / 231» شرح حال او را آورده است.
2 - صفدی در «الوافی بالوفیات 4 / 34»
3 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ/ 389»
و دیگران... و ما شرح حال او را در جلد «حدیث ثقلین» به تفصیل آوردهایم.
ابنشهر آشوب گوید: « اجماع بر این است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید. احمد
1) المناقب از ابنمغازلی / 80.
از هشت طریق و ابراهیم ثقفی از هفت طریق و ابنبطه از شش طریق و قاضی جعابی از شش طریق و ابنشاهین از چهارطریق آن را روایت کردهاند.» (1)
1 - سمعانی در «الأنساب»
2 - ابناثیر در «الکامل حوادث 385»
3 - خوارزمی در «اسماء رجال مسانید ابیحنیفة»
4 - ذهبی در «العبر 3 / 29»
5 - یافعی در «مرآة الجنان 2 / 426»
6 - جزری در «طبقات القراء 1 / 588»
7 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ / 392»
8 - داودی در «طبقات المفسّرین 2 / 2»
9 - دیار بکری در «الخمیس: حوادث 385»
10 - زرقانی در «شرح المواهب اللدنیّة 1 / 166»
در اینجا برای اختصار، به خلاصهای از شرح حال ابنشاهین از «تذکرة الحفّاظ» بسنده میکنیم:
«ابنشاهین، حافظ، دانشگستر، مکثر و محدّث مشهور عراق است. ابن ماکولا گوید: ثقه و امین است در شام و فارس و بصره حدیث شنید. بابها و شرححالها را جمعآوری کرد و چیزهای بسیاری نوشت. ازهری گوید: ابنشاهین ثقه است و نزد او از بغوی هفتصد رساله وجود دارد. ابن ابوالفوارس گوید: ثقه و امین است و تصنیفات بسیاری دارد و کسی به پایه او نمیرسد.» (2)
ابنشهرآشوب در کتاب «مناقب»، شعر بعضی شاعران دربارهی دانش
امیرالمؤمنین علیه السلام را گواه میگیرد، از جمله شعر صاحببنعباد:
کان النّبی مدینة هو بابها *** لو أثبت النّصاب ذات المرسل
و نیز گوید:
باب المدینة لاتبغوا سواه لها *** لتدخلوها فخلّوا جانب التّیه
و در یادکرد کسانی که حدیث «ردّالشّمس» را به نظم آوردهاند از صاحببنعباد آورده است:
کان النّبی مدینة العلم الّتی *** حوت الکمال و کنت أفضل باب
ردّت علیک الشمس و هي فضیلة *** ظهرت فلم تستر بلف نقاب
پیامبر شهر آن دانشی بود که همهی کمال را در برگرفت و تو بهترین دَر بودی
برای تو خورشید برگشت و این فضیلتی است که آشکار شد و با پوشش نقابی، پوشانده نشد. (1)
1 - ثعالبی در «یتیمة الدهر 3 / 31-118»
2 - ابنخلکان در «وفیات الأعیان 1 / 75»
3 - ابوالفداء ایّوبی در «المختصر- حوادث 385»
4 - ابناثیر در «الکامل حوادث 385»
5 - ذهبی در «العبر حوادث 385»
6 - ابنوردی در «تتمة المختصر حوادث 385»
7 - یافعی در «مرآةالجنان حوادث 385»
8 - سیوطی در «بغیة الوعاة/ 196»
1) مناقب آلابیطالب 2 / 35.
و ما شرح حال مفصّل او را در جلد «حدیث طیر» آوردهایم.
اینگونه در کتاب «الأمالی» حدیث را روایت کرده است: «حدیث کرد ما را اسحاقبنمروان، از پدرش از عامربنکثیر سرّاج از ابوخالد از سعدبنطریف از اصبغبننباته از علیّبنابیطالب که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، ای علی! دروغ گوید هر کسی ادّعا کند از غیر درش وارد آن میشود.»
1 - سمعانی در «الأنساب سکری»
2 - ابناثیر در «الکامل حوادث 386»
3 - ذهبی در «العبر حوادث 386»
شرح حال او در جلد «حدیث طیر» آوردهایم.
از بیان ابنشهر آشوب معلوم شد که ابنبطّه حدیث را از شش طریق روایت کرده است.
1 - سمعانی در «الأنساب العکبری»
2 - ابنناصرالدّین در «الطّبقات خطّی»
3 - بدخشانی در «تراجم الحفّاظ خطّی»
و افرادی دیگر. در جلد «حدیث طیر» از تمسّک و اعتماد ابنتیمیّه به روایتهای او یاد کردیم. همچنین در جلد «حدیث تشبیه» بیان کردیم که ابنبطة از
استادان بزرگ شاه ولیّاللّه، پدر «دهلوی» میباشد.
این روایت را از طریقهای بسیاری آورده و گفته است: «حدیث کرد ما را ابوالعبّاس محمّدبنیعقوب از محمّدبنعبدالرّحیم هروی در شهر «رملة» از ابوالصلت عبدالسّلامبن صالح از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهری از دانشم و علی دَرِ آن میباشد، هر کس آن شهر را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» و این حدیثی با اسناد صحیح است ولی آندو نقلش نکردهاند؛ در حالیکه ابوالصّلت ثقه و امین است و من از ابوالعبّاس محمّدبنیعقوب در «التّاریخ» شنیدم که میگفت: از عبّاسبنمحمّد دوری شنیدم که میگفت: از یحییبنمعین دربارهی ابوالصلت هروی پرسیدم، گفت: او ثقه است.
گفتم: آیا حدیث «من شهر دانشم» را از ابومعاویه از اعمش نقل نکرده است؟ گفت:
محمّدبنجعفر فیدی هم آن رانقل کرده و او ثقه و امین است.
از ابونصر احمدبنسهل، فقیه قبّانی که پیشوای دورانش در بخارا بود، شنیدم که میگفت: شنیدم حافظ، صالحبن محمّدبن حبیب، در حالی که دربارهی ابوصلت هروی از او پرسیدند، میگفت: یحییبنمعین در حالی که ما همراهش بودیم به ابوصلت وارد شد، بر او سلام کرد، هنگامی که بیرون آمد، او را دنبال کردم و گفتم:
خدایت رحمت کند دربارهی ابوصلت چه میگویی؟ گفت: او بسیار راستگوست.
گفتم: او حدیث اعمش را از مجاهد از ابنعبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت میکند که:
«من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، از دَرِ آن وارد شود»؟ گفت: این حدیث را دانشمند اهل فید (محمّدبنجعفرفیدی) از ابومعاویه از اعمش نیز نقل کرده؛ همانگونه که ابوصلت روایت کرده است.
در تأیید صحّت آنچه یحییبنمعین آورده است، ابوحسین محمّدبن احمدبن تمیم قنطری گوید: حسین بنفهم از محمّدبن یحیی بنضریس از محمّدبنجعفر فیدی از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس نقل کرده که
گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس آن شهر را خواهد، باید نزد آن در بیاید. حسینبنفهم گفت: ابوصلت هروی آن را از ابومعاویه برایمان نقل کرد.
حاکم گوید: بهرهگیرنده از این دانش باید بداند که حسین بن فهم بن عبدالرّحمان ثقه، امین و حافظ است. و این حدیث گواهی از حدیث سفیان ثوری با اسناد صحیح دارد: مرا حدیث کرد ابوبکر محمّدبنعلی، فقیه، امام چاچی قفّال در بخارا - و من از او پرسیدم - مرا حدیث کرد نعمانبنهارون بلدی در شهر «بلد» از اصل کتابش از احمدبن عبداللّه بنیزید حرّانی از عبدالرزّاق از سفیان ثوری از عبداللّهبن عثمان بنخثیم از عبدالرّحمان بنعثمان تیمی که گفت: شنیدم جابربن عبداللّه میگفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» (1)گویم:
حاکم در صحیح دانستن و تنقیح این حدیث شریف بسیار کوشیده است.
بارها و بارها سندش را صحیح شمرده تا دشمنی انکارکنندگان را سست و شک تردیدکنندگان را از ریشه بَرکَند... و همهی سپاس از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
حاکم همچنین حدیث «مدینة العلم» را به روایت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است... سیوطی گوید: «ترمذی و حاکم از علی روایت کردهاند که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن شهر است.» (2)این واقعیت از کتابهای «الصواعق، العقد النبوی، النبراس، شرح المواهب، نزل الأبرار، مفتاح النجا، تحفة المحبّین، اسعاف الرّاغبین، وسیلة النّجاة، مرآة المؤمنین و ینابیع المودّة، نیز به دست میآید.
حاکم آن را از حدیث ابنعمر هم نقل کرده است. ابنحجر گوید: «حدیث
نهم: بزّار و طبرانی در «الأوسط» از جابربنعبداللّه و طبرانی و حاکم و عقیلی در «الضّعفاء» و ابنعدی از ابنعمر، ترمذی و حاکم از علی روایت کردهاند که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (1)در کتابهای: العقد النبوی و نزل الأبرار، مفتاح النجا، تحفة المحبین، اسعاف الرّاغبین، وسیلة النجاة، مرآة المؤمنین، ینابیع المودّة هم این حدیث ذکر شده است که در آینده بدان آگاه خواهی شد؛ انشاءاللّهتعالی.
1 - ابوموسی مدینی در «المصنف المفرد خطّی»
2 - عبدالغافر فارسی در «تاریخ نیشابور»
3 - فخر رازی در «مناقب الشّافعی»
4 - ابناثیر در «جامع الاصول» و «الکامل حوادث 405»
5 - نووی در «تهذیب الأسماء و اللغات»
6 - ابنخلکان در «وفیات الأعیان 3 / 408»
7 - ابوالفداء ایّوبی در «المختصر 2 / 144»
8 - ذهبی در «تذکرة الحفّاظ 3 / 1039»
9 - ابنوردی در «تتمة المختصر 1 453/»
10 - خطیب تبریزی در «رجال المشکاة که به ضمیمهی کتاب المشکاة چاپ شده است»
11 - یافعی در «مرآةالجنان حوادث 405»
12 - سبکی در «طبقات الشّافعیة 4 / 155»
13 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ / 409»
14 - قنوجی در «التاج المکلّل / 113»
1) الصّواعق المحرقه/ 73.
و دیگران... . بخشی از شرح حالهایش را در جلدهای پیشین آوردیم و بخشی دیگر را در جلدهای بعدی خواهیم آورد.
همچنین شاه ولیّاللّه دهلوی در کتاب «قرة العینین» او را تجدیدکنندهی دین در آغاز قرن چهارم دانسته و در آن کتاب و همچنین در کتاب «إزالة الخفاء» به روایتهای او تمسّک میجوید و خود دهلوی نیز در کتابش «التحفة» چنین کرده است.
ابوالقاسم حسنبن اسحاق فردوسی حدیث «مدینة العلم» را مرسل مسلَّم دانسته و در «شاهنامه» چنین گوید:
چهارم علی بود جفت بتول *** که او را به خوبی ستاید رسول
که من شهر علمم علیم دَرست *** درست این سخن، قول پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخن را ز اوست *** تو گویی دو گوشم بر آواز اوست
بدان باش کو گفت، زان برمگرد *** چو گفتار و رایت نیاور بدرد
گویم: این بهترین گواه بر شهرت حدیث «مدینة العلم» و گسترش آن میان امّت از دورانهای قدیم و دلیلی است بر درستی و ثابتبودنش نزد همهی مسلمانان، حتّی متعصّبهای اهل سنّت؛ زیرا فردوسی شاهنامه را به فرمان سلطانمحمود فرزند سبکتکین به نظم درآورد که از سرسختترین دشمنان شیعیان و پیروان اهل بیت علیهم السلام بود. به علم حدیث دلبستگی داشت و از فقیهان شافعی بود، اگر در این حدیث جایی برای طعن بود، آن را انجام میداد. این گفتههای بعضی از دانشمندان اهل سنّت در ستایش اوست:
1 - ابنتیمیّه در کتاب «منهاج السنّة» گوید: «امّا نمازی که علامه حلّی یاد کرده که ابوحنیفه جایزش نمیداند و نزد یکی از پادشاهان به جا آورده تا پادشاه از مذهبش برگشته است، دلیلی بر فساد مذهب اهل سنّت نمیباشد، چون آنان میگویند که حق از ایشان بیرون نیست و نمیگویند که هیچیک از آنان خطا نمیکند و این نماز را اکثریت اهل سنّت مانند مالک و شافعی و احمد ناروا میدانند. و پادشاهی را که یاد کرده محمودبنسبکتکین است و او بازگشت به آنچه که سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میدانست. او از نیکان و عادلترین شاهان بود و نسبت به بدعتگذاران به ویژه رافضیها بسیار سختگیر بود.»
2 - ابنخلکان گوید: «امام الحرمین ابوالمعالی عبدالملک جوینی - که پیشتر یاد شد - در کتابش که «مغیث الخلق فی اختیار الأحق» نام دارد، آورده است: سلطان محمود بر مذهب ابوحنیفه بود و شیفتهی علم حدیث بود، در حضورش استادان حدیث میخواندند و او میشنید و در مورد آنها توضیح و تفسیر میطلبید، وقتی اکثر آنها را موافق با مذهب شافعی یافت، علمای هر دو مذهب را در مرو گِرد آورد و از آنان درخواست کرد در مورد ترجیح یک مذهب بر دیگری سخن بگویند، پس موافقت شد که در حضور او دو رکعت نماز بر مذهب امام شافعی و دو رکعت بر مذهب ابوحنیفة بخوانند، تا سلطان بنگرد و بیندیشد و نیکوترین را برگزیند. قفّال مروزی - که پیشتر یاد شد با طهارت فراوان و شرایط معتبر طهارت و پوشش و مقابل قبله ایستادن با انجام رکنها و حرکتها و سنّتها و آداب و واجبات، به طور کمال و تمام دو رکعت نماز به جا آورد و گفت: این نمازی است که امام شافعی کمتر از آن را جایز نمیداند.
سپس دو رکعت نماز آنگونه که ابوحنیفه جایز میداند به جا آورد، پوست دبّاغی شدهی سگی را پوشید و جای نمازش را آلوده به نجاست کرد با عرق خرما وضو گرفت و چون در میانهی تابستان و در بیابان بود مگس و پشه جمع شد و وضوی او وارونه و واژگون بود، سپس رو به قبله ایستاد و بدون نیّت در وضو به نماز
ایستاد و به زبان فارسی تکبیر گفت و یک آیه به فارسی خواند «دو برگ سبز» (ترجمهی مُدّهامّتان) و بدون رکوع رفتن مانند نوک زدن خروس دوبار پیاپی سرش را به زمین زد و تشهّد خواند و در پایان بدون سلامگفتن از ماتحت خود صدایی برآورد و گفت: ای سلطان! این نماز ابوحنیفه است.
پادشاه گفت: اگر این نماز، نماز ابوحنیفه نباشد تو را میکشم، چون این چنین نمازی را هیچ دینداری جایز و روا نمیداند. حنفیها انکار کردند که این نماز ابوحنیفه باشد. قفّال دستور داد کتابهای ابوحنیفه را بیاورند، سلطان به یک مسیحی که نویسنده بود دستور داد کتابهای هر دو مذهب را بخواند، پس نماز بر مذهب ابوحنیفه را همانگونه یافت که قفّال حکایت کرده بود، آنگاه پادشاه از مذهب ابوحنیفه دوری نمود و به مذهب شافعی تمسّک جست. سخن امام حرمین پایان یافت.
افتخارهای سلطانمحمود بسیار بود و روش او بهترین روشها و تولّدش در شب عاشورای سال سیصد و شصت و یک و مرگش در ماه ربیعالآخر و گفته شده در یازدهم صفر سال چهارصد و بیست و یک یا دو در غزنه بود.» (1)3 - ذهبی گوید: «عبدالغافر فارسی گفت: او راست نیّت در بالابردن کلمةاللّه تعالی، در جنگهایش پیروز بود؛ سالی از سالهای سلطنتش خالی از یک جنگ یا یک مسافرت نبود. او باهوش، دوراندیش، و خوشفکر بود. مجلس او جایگاه رفت و آمد دانشمندان بود...» (2)4 - یافعی: آنگونه که پیشتر آمد. (3)5 - سبکی گوید: «محمودبنسبکتکین پادشاه بزرگ، ابوالقاسم، سیفالدوله، فرزند امیرناصرالدّوله ابومنصور: یکی از پیشوایان دادگر و کسی که کشورها و بندگان تسلیم او شدند و زیبایی آثارش نمایان شد، پیش از سلطنت، «سیفالدوله» لقب
داشت و بعد از آن «یمین الدّوله» لقب گرفت و بر اساسِ این لقب، «الکتاب الیمینی» را ابوالنصر محمّدبنعبدالجبّار عتبی دربارهی زندگی این پادشاه نوشت و مردم خوارزم و سرزمینهایی که بر آن حکومت میکرد، به این کتاب توجّه و عنایت دارند و لفظهایش را با دقّت، ضبط و نگهداری میکنند، بیش از توجّه مردم سرزمین ما به «مقامات حریری».
این پادشاهی پیشوا، عادل، شجاع، پیشیجو، فقیه، دانا، جوانمرد، بخشنده، سعادتمند و تأیید شده بود. بررسی که کردم، در دادگری بعد از عمربنعبدالعزیز ، چهارنفر را یافتم که پنجمی ندارند امّا برای بعضی از مردم زمان به درازا نکشید و آثاری ماندنی از آنان دیده نشد و آنان عبارتند از سلطانمحمود و نظامالملک وزیر - میان این دو فاصلهی زمانی وجود دارد و در کشور ما، یک سلطان و یک پادشاه، سلطان صلاحالدّین یوسفبنایّوب فتحکنندهی بیتالمقدّس، و پیش از او پادشاه نورالدّین محمودبنزنکیِ شهید... .» (1)همچنین شرححال فردوسی رادولت شاه سمرقندی در«تذکرة الشعراء57/» آورده است و بخشی از احوال او را با سلطان محمودبنسبکتکین به تفصیل بیان داشته است... به آن مراجعه کنید.
این روایت را از حدیث امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده و میگوید: «از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی دَرِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.»
و از حدیث ابنعبّاس چنین آورده است: «از ابنعبّاس نقل شده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.»
1) «طبقات الشافعیه» از سبکی 5 / 314- 327.
از بیان شوکانی هم - که خواهد آمد روایت او از حدیث ابنعبّاس آشکار میشود. انشاءاللّهتعالی.
1 - سمعانی در «الأنساب البیهقی»
2 - یاقوت حموی در «معجم البلدان 2 / 346»
3 - ذهبی در «تذکرة الحفّاظ 4 / 1212» و «العبر حوادث 458»
4 - ابنکثیر در «التّاریخ حوادث 458»
5 - سبکی در «الطّبقات خطّی»
6 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ/ 446»
7 - زرقانی در «شرح المواهب اللدنیّة 1 / 68»
این حدیث را ابونعیم اصفهانی در کتاب «معرفة الصحابة» آورده است. در کتاب «جمع الجوامع» از جلال سیوطی چنین آمده است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها. ابونعیم در کتاب «المعرفة» از علی نقل کرده است.» (1)همچنین سیوطی گوید: « حدیث شانزدهم: از او - یعنی از علی - نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. ابونعیم در «المعرفة» آن را روایت کرده است.» (2)نقل ابونعیم از حدیث، در کتاب «المعرفة» از کتابهای «الاکتفاء» و «نزلالأبرار» و «مفتاحالنجا» و «تحفةالمحبّین» نیز بر میآید. و نورالدّین سلیمانی هم در کتاب «الدر الیتیم» آن را نقل کرده که خواهد آمد، انشاءاللّهتعالی.
همچنین ابونعیم معنی حدیث «شهردانش» را در زمرهی لقبهای
امیرالمؤمنین علیه السلام آورده است و این دلیلی بر اثبات بدون تردید آن میباشد و این متن سخن اوست در شرح حال آن امام علیه السلام :
«آقای قوم، دوستدار مردم، محبوب معبود، درِ شهر حکمتها و دانشها، سرلوحهی خطابها، شکافنده و نمایانکنندهی اشارهها، پرچم ره یافتگان و نور اطاعتکنندگان، ولیّ پرهیزکاران و امام دادگران، در پذیرش ایمان از همه جلوتر و در حکم و یقین از همه پایدارتر، در بردباری از همه والاتر و در دانش از همهبرتر، علیّبنابیطالب ، پیشوای پرهیزکاران، زینت عارفان، خبردهنده از حقیقتهای توحید، اشارهکننده به درخششهای علم یگانهپرستی، دارندهی قلب بسیار خردمند و زبان بسیار پرسشگر و گوش شنوا و پیمان وفادار، چشمهای فتنهها را کور کرد و از محنتهای گوناگون دوری گزید، ناکثین را عقب زد، قاسطین را خوار و مارقین خشن در دین خدا را سرکوب کرد، در راه خدا از ملامت هیچکس نهراسید.» (1)
1 - فخر رازی در «مناقب الشّافعی»
2 - ابناثیر در «الکامل: حوادث: 430»
3 - خوارزمی در «اسماء رجال مسانید أبیحنیفة»
4 - ابنخلّکان در «وفیات الأعیان 1 / 26»
5 - ابوالفداء ایّوبی در «المختصر حوادث 430»
6 - ذهبی در «تذکرة الحفاظ 3 / 1092» و «العبر 3 / 170» و «دول الاسلام حوادث: 430»
7 - ابنوردی در «تتمةالمختصر حوادث: 430»
8 - خطیب تبریزی در «اسماء رجال المشکاة (با مشکاة چاپ شده) 3 / 805»
1) حلیة الاولیاء 1 / 61.
9 - صفدی در «الوافی بالوفیات 7 / 81»
10 - یافعی در «مرآة الجنان - حوادث 430»
11 - سبکی در «طبقات الشّافعیة 4 / 18»
12 - اسنوی در «طبقات الشافعیة 2 / 474»
13 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ/ 423»
14 - شعرانی در «لواقح الأنوار فی طبقات الأخیار»
15 - دیار بکری در «الخمیس حوادث 430»
16 - قنوجی در «التّاج المکلل/ 31»
17 - دهلوی در «بستان المحدّثین»
و دیگران که در دیگر جلدهای کتاب خواهد آمد.
ابنخلکان گوید: «حافظ ابونعیم احمد بن عبداللّه بناحمد بناسحاق بنموسیبن مهران اصفهانی، حافظ مشهور و نویسندهی کتاب «حلیة الأولیاء» از بزرگان محدّثان و حافظان ثقه بود. از فضلا درس گرفت و از او درس گرفتند و بهره بردند و کتاب «حلیه»ی او از بهترین کتابها است و کتاب «تاریخ اصفهان» هم دارد که از آن نقل کردم... .» (1)و در کتاب «العبر» آورده است:
«در اسنادهای بلندمرتبهاش یگانهی دنیا بود، همراه با حفظ و ژرفنگری در حدیث و در فنونش... کتابهای ارزشمندی نوشت که در بلاد مختلف شهرت دارند.» (2)
همانگونه که از کتاب «المناقب» ابنمغازلی گذشت، حدیث «مدینة العلم» را با اسنادش از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده است و در آینده نیز از آن آگاه خواهی
شد؛ انشاءاللّهتعالی.
ذهبی شرح حالش را آورده است (1)و جلالت او از روایتکردن ابنمغازلی از او و توصیف او به «فقیه شافعی» در چند جای کتاب «المناقب» نمایان میشود.
این حدیث را بزرگ قاضیان، ابوالحسن علیّبن محمّدبن حبیب بصری شافعی، معروف به «ماوردی» روایت کرده است. ابنشهر آشوب در مناقب آورده است:
« اجماع است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی دَرِ آن است، هر کس دانش خواهد، باید نزد آن در بیاید.» احمد از هشت طریق، ابراهیم ثقفی از هفت طریق، ابنبطّة از شش طریق، قاضی جعابی از شش طریق، ابنشاهین از چهار طریق، خطیب از سه طریق، یحییبنمعین از دو طریق و همچنین سمعانی و قاضی ماوردی و ابومنصور سکری آن را روایت کردهاند.» (2)
1 - سمعانی: «بزرگ قاضیان، ابوالحسن علیّبنمحمّدبن حبیب بصری معروف به «ماوردی» از مردم بصره و ساکن بغداد، از بزرگان فقیهان شافعی بود.
کتابهایی در اصول و فروع فقه و غیره دارد. خطیب گوید: از او حدیث نوشتهام و ثقه بود.» (3)2 - ابناثیر گوید: «او پیشوا بود و کتابهای زیادی در علوم مختلف دارد؛
یکی از آنها «الحاوی» است. هشتاد و شش سال عمر کرد.» (1)3 - ابنخلکان: «از چهرههای برجسته و بزرگان فقهای شافعی و نگهبان مذهب بود و کتاب «الحاوی» از اوست. هر که کتاب او را مطالعه کرد، به تبحّر و معرفت کامل او به مذهب گواهی داد. در شهرهای بسیاری قضاوت به او واگذار شده بود... .» (2)4 - ذهبی: «در فقه و اصول و تفسیر، پیشوا و نسبت به ادبیات عرب، بینا بود... .» (3)5 - یافعی: «پیشوای بسیار دانشمند و دریای بزرگ و داورترین قضات... .» (4)6 - سبکی: «ابوالحسن ماوردی نویسندهی «الحاوی»، پیشوای جلیل القدر و بلندمرتبه... او امامی بلندمرتبه و باجلالت بود، دستی گشاده در مذهب و آگاهی فراوانی در دیگر دانشها داشت. شیخ ابواسحاق گفت: در بصره و بغداد سالهای بسیاری درس خواند و در فقه و ادبیات، کتابهای فراوانی دارد و حافظ مذهب بود و خطیب گفت: از فقهای بزرگ شافعی است و کتابهای متعدّدی در اصول و فروع فقه و غیر آن دارد و گفت: در کل کشور قضاوت به او واگذار شده بود، یکی از پیشوایان بود و دارای نوشتههای نیکویی در هر رشته از دانش بود... .»
آنچه ماوردی در کتاب «ادب الدّین و الدّنیا» میآورد بیانگر دیانت و مجاهدهاش با نفس خویش است:
«از چیزهایی که در مورد خود مییابم اینکه در اقسام بیعها کتابی تألیف کردم. در آن از کتابهای دیگران هرچه توانستم گِرد آوردم و سخت کوشیدم و ذهن خود را به کار گرفتم تا کامل شد و به پایان رسید. از آن به خود میبالیدم و میپنداشتم که آگاهترین مردم در این رشته هستم. در مجلسی بودم که دو مرد اعرابی پیش من آمدند و از بیعی پرسیدند که در بادیه انجام داده بودند که آنعقد،
شرط هایی در ضمن خود داشت که چهار مسأله در مورد آن مطرح بود که برای هیچکدام پاسخی نمیدانستم. سر به زیر انداخته، به حال خود و آن دو نفر میاندیشیدم که گفتند: آیا برای آنچه از تو سؤال کردیم پاسخی نداری، و حال آنکه سرکردهی این گروه هستی؟ گفتم: نه. گفتند: ساکت باش و رفتند. سپس نزد کسی رفتند که بسیاری از دوستانم در دانش از او برتر بودند و از او پرسیدند، به سرعت پاسخ قانعکنندهای داد. در حالی که از پاسخ او خشنود بودند و دانش او را میستودند، از پیش او بازگشتند... (تا آنجا که گوید:) آن رخداد، نهیبی پندآموز و اندیشهای ژرف بود که زمام نفس در برابرش خوار و بال خودپسندی در برابرش به زیر کشیده شد.
خطیب گوید: او ثقة بود... .» (1)
اخطب خوارزم گوید: «خبر داد ما را، شیخِ زاهدِ حافظ، ابوالحسن علیّبناحمد عاصمی خوارزمی از شیخ القضاة، اسماعیلبناحمد واعظ از ابوبکر احمدبنحسین بیهقی از ابوالحسن محمّدبن حسینبن داود علوی از محمّدبن محمّدبن سعد هروی شعرانی از محمّد بنعبدالرّحمان نیشابوری از ابوالصلت هروی از ابومعاویه از أعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد باید نزد آن در، بیاید.» (2)
1 - فخر رازی در «مناقب الشافعی»
2 - ابناثیر در «الکامل حوادث: 458»
3 - یاقوت حموی در «معجم البلدان 1 / 804»
4 - ابنخلکان در «وفیات الأعیان 1 / 20»
5 - ابوالفداء ایّوبی در «المختصر حوادث: 458»
6 - ابنوردی در «تتمةالمختصر حوادث: 458»
7 - ذهبی در «تذکرة الحفّاظ 3 / 1132» و «العبر 3 / 240» و «دول الإسلام - حوادث: 458»
8 - خطیب تبریزی در «اسماء رجال المشکاة (چاپ شده با مشکاة) 3 / 806»
9 - یافعی در «مرآة الجنان حوادث: 458»
10 - سبکی در «طبقات الشّافعیة 4 / 8»
118 - اسنوی در «طبقات الشّافعیة 1 / 198»
12 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ 433»
13 - قاری در «المرقاة 1 / 23»
14 - مناوی در «فیض القدیر 1 / 28»
15 - زرقانی در «شرحالمواهب 1 / 33»
16 - دهلوی در «بستان المحدّثین»
17 - قنوجی در «التّاج المکلّل 28»
و افرادی دیگر. شرح حال او را در بعضی جلدهای این کتاب به تفصیل آوردهایم و در این جا به گفتهی ابن خلکان بسنده میکنیم که گوید:
«ابوبکر احمدبن حسین بنعلی بنعبداللّه بن موسی بیهقی خسروجردی، فقیه شافعی و حافظ بزرگِ مشهور، یگانهی دوران و یکتا در فنون، در میان همردیفان خود و از بزرگان اصحاب حاکم ابوعبداللّهبنبیع در حدیث بود و در دانشهای مختلف افزون بر او بود، فقه را از ابوالفتح ناصربنمحمّد عمری مروزی دریافت کرد. حدیث عمدهی وقت او را گرفت و به آن شهرت یافت و برای یافتن آن به عراق و حجاز مسافرت کرد و از علمای دوران خود در خراسان و دیگر کشورها حدیث
شنید و سپس به تألیف روی آورد و در مورد حدیث تا جایی نوشت که گفته شد تصنیفهایش به هزار جزء رسید. او نخستین کسی است که متن گفتههای امام شافعی را در ده جلد گرد آورد... و در دنیا به اندک قانع بود. امام الحرمین دربارهاش گوید: هیچ شافعی مذهبی نیست مگر این که شافعی بر او منّت دارد؛ جز احمد بیهقی که او بر شافعی منّت دارد. بیشترین یاری را به مذهب شافعی رساند. برای گسترش دانش به نیشابور دعوت شد، پذیرفت و به آنجا منتقل شد. بر روش گذشتگان بود و گروهی از بزرگان، حدیث را از او گرفتند... .»
از بیان ابنمغازلی در «المناقب» روایت او را ملاحظه کردید و در آینده نیز آن را خواهید یافت؛ انشاءاللّهتعالی.
1 - ذهبی در «العبر حوادث: 462»
2 - قرشی در «الجواهر المضیة فی طبقات الحنفیة 2 / 11»
3 - یافعی در «مرآة الجنان حوادث؛ 462»
4 - قاری در «الأثمار الجنیّة فی طبقات الحنفیّة»
و ما آن را در مجلد «حدیث طیر» آوردیم.
حدیث «مدینةالعلم» را از طُرق متعدّدی از ابنعبّاس نقل کرده است؛ آنجا که گوید: «خبر داد ما را حسین بنعلی صمیری از احمدبن محمّدبن علی صیرفی از ابراهیم بناحمد بنابوحصین از محمّدبن عبداللّه ابوجعفر حضرمی از جعفربن محمّد بغدادی ابومحمّد فقیه از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را
خواهد، باید نزد آن در بیاید.» (1)«خبر داد مرا احمدبن محمّد عتیقی از عبداللّهبن محمّدبن عبداللّه شاهد از ابوبکر احمدبن فاذویهبن عزرة طحّان از ابوعبداللّه احمدبن احمدبن یزیدبنسلیم از رجاءبن سلمة از ابومعاویهی نابینا از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد باید نزد آن دَر بیاید.» (2)«ما را حدیث کرد محمّدبن احمدبن رزق از ابوبکر مکرّمِ قاضی از قاسم بنعبدالرّحمان انباری از ابوالصلت عبدالسّلام بنصالح بنسلیمان بنمیسرهی هروی از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (3)و از حدیث جابر از رسولخدا علیه السلام هم آن را نقل کرده؛ آنجا که گوید: «ما را خبر داد یحییبنعلی دسکری در حلوان از ابوبکر محمّدبن مقری در اصفهان از ابوالطیّب محمّدبن عبدالصّمد دقّاق از احمدبن عبداللّه ابوجعفر مکتب از عبدالرزّاق از سیفان از عبداللّه بنعثمان بنخثیم از عبدالرّحمان بنبهمان که گفت: شنیدم جابربن عبداللّه گفت: از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز حدیبیّه در حالی که دست علی را گرفته بود، شنیدم: «این امیر نیکوکاران و قاتل بدکاران است، پیروز است هر کس او را یاری کند، سرشکسته است هر کسی او را یاری نکند و واگذارد. صدایشان را بلند کرده فرمود: - من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» (4)از حدیث سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام هم آن را نقل کرده، گوید: «ما را خبر داد عبداللّهبن محمّدبن عبداللّه از محمّدبنمظفّر از ابوجعفر حسینبنحفص خثعمی از عبادبن یعقوب از یحییبن بشیر کندی از اسماعیل بنابراهیم همدانی از ابواسحاق از
حارث از علی، و از عاصم بن ضمرة از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«خداوند من و علی را از یک درخت آفرید. من ریشه و علی شاخهی آن و حسن و حسین میوهاش و شیعیان برگهایش هستند. آیا از پاکیزه جز پاکیزه بیرون آید؟ و من شهر دانشم و علی در آن است. پس هر کس آن شهر را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» (1)و این روایت، از کتاب «کفایة الطالب فی مناقب امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب» هم دانسته میشود؛ همانگونه که خواهد آمد.
در کتاب «المتفق و المفترق» هم بر اساس آنچه در کتاب «الاکتفاء»، نوشتهی وصابی آمده، از حدیث ابنعبّاس، آن را نقل کرده که متن آن چنین است: «از او (یعنی از ابنعبّاس) نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید. حاکم در «المستدرک» و خطیب آن را در «المفترق و المتّفق» نقل کرده است.» (2)همچنین در کتاب «تاریخ بغداد» چندین روایت از یحییبنمعین آورده است که نمایانگر ثابت و صحیح دانستن حدیث «مدینةالعلم» است که در آینده آنها را خواهی دید؛ انشاءاللّهتعالی.
1 - سمعانی در «الأنساب البغدادی»
2 - ابناثیر در «الکامل حوادث: 463»
3 - خوارزمی در «اسماء رجال جامع مسانید أبیحنیفه»
4 - ابنخلّکان در «وفیات الأعیان 1 / 27»
5 - ابوالفداء ایّوبی در «المختصر حوادث: 463»
6 - ابنوردی در «تتمة المختصر حوادث: 463»
7 - ذهبی در «تذکرة الحفّاظ 3 / 1135» و «العبر 3 / 253» و کتابهای دیگر.
8 - یافعی در «مرآة الجنان 3 / 87»
9 - سبکی در «طبقات الشّافعیة 4 / 29»
10 - اسنوی در «طبقات الشّافعیة 1 / 201»
11 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ / 434»
12 - دیار بکری در «الخمیس حوادث: 463»
13 - مناوی در «فیض القدیر 1 / 29»
14 - زرقانی در «شرح المواهب 1 / 105»
15 - ابنقاضی شهبة در «طبقات الشافعیة 1 / 246»
16 - دهلوی در «بستان المحدّثین»
17 - قنوجی در «التّاج المکلّل»
قنوجی گوید: «حافظ ابوبکر احمدبن علیّبن ثابتبن احمدبن مهدیبن ثابت بغدادی معروف به «خطیب»، نویسندهی «تاریخ بغداد» و کتابهایی دیگر است. از حافظان با دقّت و دانشمندان متبحّر بود و اگر جز کتاب تاریخ را نداشت، او را بسنده بود؛ که آن بیانگر اطّلاعی گسترده است. نزدیک به یکصد کتاب نوشت.
فضل او مشهورتر از آن است که وصف شود. فقه را از ابوالحسن محاملی و قاضی ابوالطّیب طبری و دیگران آموخت. او فقیهی بود که بیشتر به حدیث و تاریخ پرداخت. در روز پنجشنبه بیست و چهارم جمادی الثّانی سال 392 متولّد شد و در روز دوشنبه هفتم ذیحجّهی سال 463 در بغداد از دنیا رفت. خداوند متعال رحمتش فرماید و سمعانی گوید: در شوّال از دنیا رفت و شنیدم که شیخ ابواسحاق شیرازی از کسانی بود که جنازهاش را بر دوش گرفت چون از او بسیار بهرهمند شده بود و در کتابهایش به او مراجعه میکرد. از شگفتیهاست که او در دوران خود، حافظ مشرق بود و ابوعمرو یوسف بنعبدالبر نویسندهی کتاب «استیعاب» حافظ
مغرب بود و هر دو در یک سال از دنیا رفتند... .» (1)
حدیث «مدینة العلم» را در شرح حال امام امیرالمؤمنین علیه السلام چنین آورده است: «از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید از در آن وارد شود.» (2)
1 - سمعانی در «الانساب القرطبی»
2 - ابنخلّکان در «وفیات الأعیان 2 / 348»
3 - ابوالفداء در «المختصر حوادث: 463»
4 - ابنوردی در «تتمة المختصر حوادث: 463»
5 - ذهبی در «تذکرةالحفّاظ 3 / 1128» و «العبر 3 / 255» و کتابهای دیگر.
6 - یافعی در «مرآة الجنان حوادث: 463»
7 - ابنشحنة در «روضة المناظر حوادث: 463»
8 - ابنناصرالدّین در «طبقاتالحفّاظ - خطّی»
9 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ 432»
10 - زرقانی در «شرح المواهب 1 / 126»
11 - بدخشانی در «تراجم الحفّاظ - خطّی»
12 - قنوجی در «التّاج المکلّل / 153»
13 - دهلوی در «بستان المحدّثین»
خلاصه گفته میرزا محمّد بدخشانی چنین است: «یوسفبن عبداللّهبن محمّدبن عبدالبرّ نمری اندلسی، ابوعمر، معروف به ابنعبدالبرّ یکی از پیشوایان - او
را در نسبت قرطبی آورده است - و حافظان است. او امامی فاضل و بزرگ و جلیل القدر بود. کتابهایی نوشت و در سال 463 از دنیا رفت. ذهبی و ابنناصرالدّین در «طبقات الحفّاظ» از او یاد کردهاند.»
همانگونه که آمد، ابومحمّد حسنبن احمدبن موسی غندجانی حدیث «مدینةالعلم» را روایت کرده است و در سخن ابنمغازلی هم میآید. بخشی از شرح حال غندجانی را در جلد «حدیث ثقلین» به نقل از «کتاب الأنساب» آوردیم؛ که در آن آمده است: «او شیخی صالح، ثقه، صدوق بود، در پایان در واسط ساکن شد...» او در کتابهایی چون معجم الأدباء 7 / 261 و بغیةالوعاة 217 هم شرح حال دارد.
این روایت را از طریقهای متعدّد و لفظهای مختلفی روایت کرده است و چنین گوید: «ما را حدیث کرد ابراهیمبن عبدالرّحمان از محمّدبن عبدالرّحیم هروی در «رملة» از ابوالصلت هروی، عبدالسّلامبنصالح از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد باید از در آن وارد شود.»
فرمایش ایشان صلی الله علیه و آله و سلم : من شهر دانشم و علی درِ آن است، ما را خبر داد ابوالحسن احمدبن مظفّربن احمد عطّار، فقیه شافعی که من در سال 434 بر او خواندم و او به درستی آن اقرار کرد. به او گفتم: خبر داد به شما ابومحمّد عبداللّهبن عثمان مزنی ملقّب به «ابنالسقاء حافظ واسطی» از عمربن حسن صیرفی از احمدبن عبداللّهبن یزید از عبدالرزّاق از سفیان ثوری از عبداللّهبن عثمان از عبدالرّحمان بنبهمان از جابربن عبداللّه که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازوی علی علیه السلام را گرفتند و فرمود: «این امیر نیکوکاران و قاتل کافران است، هر کس او را یاری کند، یاری میشود. هر کس او را یاری نکند، یاری نمیشود.» سپس صدایشان را بلند کرده و
فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزدِ آن دَر بیاید.»
ما را خبر داد ابوطالب محمّدبن احمدبن عثمانبنفرج از ابوبکر احمدبنابراهیم ابنحسنبن شاذان بزّاز، با اجازه، از محمّدبن حمید لخمی از ابوجعفر محمّدبن عمّاربن عطیّه از عبدالسّلام بنصالح هروی از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.
ما را خبر داد محمّدبن احمدبن عثمان از ابوالحسین محمّد بن مظفّر بن موسی بن عیسی، حافظِ بغدادی از باغندی محمّدبن محمّدبن سلیمان از محمّدبن مصفّا از حفصبن عمر عدنی از علیّبنعمر از پدرش از جریر از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است و جز از درها به خانهها وارد نتوان شد.»
ما را خبر داد ابومنصور زیدبنطاهربن سیّار بصری که نزد ما در واسط آمد از ابو عبداللّه محمّدبن عبداللّهبنداسة از احمدبن عبیداللّه از بکربن احمدبن مقیل از محمّدبن حسنبن عبّاس از عبدالسّلام بنصالح از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد باید نزد آن دَر بیاید.
ما را خبر داد ابوالقاسم فضلبن محمّدبن عبداللّه اصفهانی که به واسط نزد ما آمد و در مسجد جامع شهر بر ما املاء کرد، در ماه رمضان سال چهار صد و سی و چهار از ابوسعید محمّدبن موسیبن فضلبن شاذان صیرفی در نیشابور از ابوالعبّاس محمّدبن یعقوب اصم از محمّدبن عبدالرّحیم هروی از عبدالسّلام بنصالح از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد باید نزد آن دَر بیاید.»
ما را خبر داد حسنبن احمدبن موسی از ابوالحسن احمدبن محمّدبنصلت قریشی از علیبن محمّد مقری از محمّدبن عیسیبن شعبهی بزّاز از
احمدبن عبداللّهبن یزید مؤدّب از عبدالرزّاق از معمّر از عبداللّهبن عثمان از عبدالرّحمان که گفت: شنیدم جابربن عبداللّه انصاری گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روز حدیبیّه میفرمود: - در حالی که بازوی علیّبنابیطالب را گرفته بود: این امیر نیکوکاران و قاتل گناهکاران است، هر کس او را یاری کند، یاری میشود هر که او را بییاور نهد بییاور میماند. سپس صدایشان را بلند کرده، فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.
ما را خبر داد ابوغالب محمّدبن احمدبنسهل نحوی -ضمن آنچه که اجازهی روایتش را به من داد که ابوطاهر ابراهیمبن عمربن یحیی برایشان حدیث کرد از محمّدبن عبیداللّهبن [ محمّدبن عبیداللّهبن] المطلب از احمدبن محمّدبن عیسی در سال سیصد و ده از محمّدبنعبداللّه بنعمربن مسلم لاحقی صفّار در بصره در سال دویست و چهل و چهار از ابوالحسن علیّبن موسی الرّضا که فرمود: حدیث کرد مرا پدرم از پدرش جعفربن محمّد از پدرش از جدّش علیّبن الحسین از پدرش حسین از پدرش علیبن ابی طالب علیهم السلام که فرمود: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی! من شهر دانشم و تو در [ آن] هستی، دروغ گفته هر کس ادّعا کند که به آن شهر جز از مقابل آن در میرسد.» (1)
گروهی از بزرگان علمای اهل سنّت شرح حالش را آوردهاند و او را بسیار ستودهاند. همانگونه که در بعضی جلدهای کتاب آوردیم. برخی از منابع شرح حال او عبارتند از الأنساب - جلّابی، ذیل تاریخ بغداد از ابننجّار 4 / 71، الوافی بالوفیات 22 / 133 و اللباب فی الأنساب 1 / 319، تبصیر المنقبه 1 / 380.
1) مناقب ابنمغازلی 80-85.
ابنشهر آشوب گوید: «اجماع است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد باید نزد آن در بیاید.
احمد آن را از هشت طریق، ابراهیم ثفقی از هفت طریق، ابنبطه از شش طریق، قاضی جعابی از شش طریق، ابنشاهین از چهارطریق، خطیب تاریخی از سه طریق و یحییبنمعین از دو طریق این حدیث را روایت کردهاند.
همچنین سمعانی و قاضی ماوردی و ابومنصور سکری آن را روایت کردهاند.» (1)
1 - عبدالغافر فارسی در «سیاق تاریخ نیشابور»
2 - سمعانی در «الأنساب: سمعانی»
3 - رافعی در «التدوین 4 / 118»
4 - ابنخلّکان در «وفیات الأعیان»
5 - ذهبی در «العبر حوادث 489» و «دول الاسلام حوادث 489»
6 - یافعی در «مرآة الجنان حوادث 489»
7 - سبکی در «طبقات الشّافعیة 5 / 330»
8 - اسنوی در «طبقات الشّافعیة 2 / 29»
9 - ابنقاضی شهبة در «طبقات الشّافعیة - 1 / 381»
10 - داودی در «طبقات المفسّرین 2 / 339»
و افرادی دیگر.
خلاصهی گفتهی رافعی چنین است: «منصوربن محمّد سمعانی تمیمی، ابومظفّر، نزد پدرش بر مذهب ابوحنیفه فقه خواند تا در آن سرآمد شد، سپس وارد
1) مناقب آل ابیطالب 2 / 34.
بغداد شد و با ابواسحاق شیرازی ملاقات کرد و میان او و ابونصربن صبّاغ نویسندهی «الشّامل» بحثی پیش آمد که به نیکویی در آن سخن گفت. سپس به مذهب شافعی روی آورد.
ابوالحسن عبدالغافربن اسماعیل فارسی در سیاق تاریخ نیشابور گوید:
ابوالمظفّر سمعانی در فضیلت و روش، یگانه دوران خویش و از خاندان دانش و پارسایی بود.
امام ابوالمظفّر تفسیری در سه جلد تألیف کرد و دربارهی مسائل اختلافی کتابهای مشهوری نوشت. سال چهارصد و هشتاد و نه از دنیا رفت.
آنگونه که پیشتر، از عبارت «المناقب» اخطب خطباء خوارزم، دانستی، ابوعلی اسماعیلبن احمدبن حسین بیهقی حدیث «مدینةالعلم» را روایت کرده است.
1 - ابناثیر در «الکامل حوادث: 507»
2 - ابوالفداء در «المختصر حوادث: 507»
3 - ابنوردی در «تتمة المختصر حوادث: 507»
4 - سبکی در «طبقات الشّافعیة الوسطی خطّی»
5 - اسنوی در «طبقات الشّافعیة 1 / 200»
6 - ابنشحنة در «روضة المناظر حوادث: 507»
و غیر آنان. ابن اثیر گوید: «اسماعیلبن احمدبن حسین بنعلی، ابوعلیبن ابوبکر بیهقی امام و فرزند امام است. در سال چهارصد و بیست هشت متولّد شد و در شهر بیهق از دنیا رفت. پدرش کتابهای بسیار و مشهوری دارد.»
این حدیث را چنین روایت میکند: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» (1)
1 - رافعی در «التدّوین 3 / 85»
2 - ذهبی در «تذکرة الحفّاظ 4 / 1259» و «العبر 4 / 18» و کتابهای دیگر.
3 - یافعی در «مرآة الجنان حوادث: 509»
4 - اسنوی در «طبقات الشّافعیه 2 / 104»
5 - سبکی در «طبقات الشّافعیه 7 / 111»
6 - ابنقاضی شهبة در «طبقات الشّافعیّة - 1 / 292»
7 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ 457»
8 - مناوی در «فیض القدیر 1 / 28»
و افرادی دیگر. شرح حال مفصّل او را در آینده خواهید دید؛ انشاءاللّه تعالی.
البتّه بر دانشمندان پوشیده نیست که کتاب «الفردوس» دارای بالاترین درجهی اعتبار و شهرت نزد دانشمندان بزرگ و دانایان حدیث و اخبار میباشد.
همانگونه که نویسندهاش، دیلمی، در مقدّمهی کتاب آورده است که حدیثهایش را از میان حدیثهای صحیح و غریب و فرد برگزیده است و بر اینکه کتابش خالی از دروغهای ساختگی است، تصریح دارد.
و فرزندش هم برتری و شأن این کتاب را در «مسند الفردوس» مورد ستایش قرار داده است؛ همانگونه که سیّد علی همدانی در کتاب «روضة الفردوس» چنین کرده است. مراجعه کنید.
1) فردوس الأخبار - 1 / 76.
این حدیث را در کتاب «زین الفتی فی تفسیر سورة هل أتی» چنین روایت میکند: «ذکر شباهتهای پدرمان، آدم علیه السلام ؛ آدم علیه السلام در ده مورد با مرتضی علیه السلام شباهت داشت، اول: در آفرینش و طینت، دوم: در درنگ و طول زمان، سوم: در همنشین و همسر، چهارم: در ازدواج و خلعت، پنجم: در دانش و حکمت، ششم: در خردمندی و زیرکی، هفتم: در فرمان و خلافت، هشتم: در دشمنان و مخالفت، نهم:
در مرگ، وصیّت و دهم: در فرزندان و خاندان.»
گوید: «امّا شباهت در علم و حکمت، خداوند متعال در مورد آدم علیه السلام فرمود:
«تمام اسماء را به آدم آموخت» (1). پس با دانش برتری داد بندگانی را که از فرمان خداوند سرپیچی نمیکنند و آنچه را امر میشوند، انجام میدهند؛ از اینرو شایستگی سجدهکردن برای او یافت. همانگونه که دانش نادانی و دانشمند نادان نمیگردد، همچنین آدم که با دانش برتری داده شده بود، زیردست قرار نگرفت و اینچنین است حال کسی که با دانش برتری یافته است. امّا کسی که با عبادت برتری یافته ممکن است که زیر دست قرار گیرد، چون ممکن است عابد از درجهی عبادت سقوط کند؛ اگر آن را رها کند و از آن رو برگرداند یا در بندگی از روی غفلت و چشمپوشی سستی کند که در این صورت فضل او فرو میریزد و لذا گفته شده است: (عالم) با دانش برتری مییابد و بر او برتری نمییابند و به دیدار دانشمند میروند و او به دیدار کسی نمیرود و از این بابت واجب است که خداوند به علم و عالم توصیف شود و نادرست است توصیف او به عبادت و عابد و لذا بر پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم منّت نهاد و فرمود: «و آنچه نمیدانستی به تو آموخت و بخشش خداوند بر تو بسیار بزرگ بود» (2). پس بخشش دانش به او را بسیار بزرگ داشت، در مقابل دیگر فضیلتهایی که به او عطا فرمود از خصلتها و اخلاق و آنچه که از
سرزمینها و کشورها برایش گشود.
و همچنین است مرتضی علیه السلام ، برتری یافت به دانش و حکمت بر تمام امّت جز خلفای پیشین. و از اینرو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به این دو صفت چنین توصیف فرمود: «یا علی! از دانش و حکمت انباشته شدی.» و در حدیث از مرتضی علیه السلام آمده است که: «شبی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در منزل امّسلمه بود، سحرگاهان به سوی ایشان رفتم، دیدم عبداللّهبن عبّاس بر در خانه ایستاده است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به قصد مسجد بیرون آمدند در حالی که من در سمت راست و ابنعبّاس در سمت چپ ایشان بودیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: یا علی نخستین نعمت خداوند بر تو چیست؟
عرض کردم: این که مرا آفرید و آفرینش مرا نیکو گردانید.
فرمود: سپس چه چیز؟ عرض کردم: این که خودش را به من شناسانید.
فرمود: سپس چه چیز؟ عرض کردم: اگر نعمتهای خداوند را بشمارید، آنها را شمردن نمیتوانید. (1)پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر شانهام زده فرمود: یا علی از دانش و حکمت انباشته شدهای.»
و از این جهت رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و در بعضی روایات است: «من خانهی حکمتم و علی دَر آن است.»
استادم محمّدبناحمد مراخبر داد و گفت: ابوسعید رازی مرا حدیث کرد که در مسجد در حالی که میشنیدم حدیث بر ابوالحسنبن محمّدبن مهرویهی قزوینی خوانده شد، گفت: حدیث کرد ما را ابواحمد داودبن سلیمانبن وهب فرّاء از علیّبن موسی الرّضا از پدرشان موسیبنجعفر از پدرشان جعفربنمحمّد از پدرشان محمّدبنعلی از پدرشان علیّبنالحسین از پدرشان حسینبنعلی از پدرشان علیّبن ابیطالب که فرمود: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد باید نزد آن دَر بیاید.
1) نحل/ 18؛ «و ان تعدّوا نعمة اللّه لا تحصوها».
این حدیث نقلهای دیگری هم دارد که در فصل «خصایص المرتضی» خواهیم آورد؛ انشاءاللّه عزّ و جلّ.»
و در بخش «ذکر مشابه داود ذیالأید علیه السلام » آن را روایت کرده و گفته است:
«میان داود علیه السلام و مرتضی علیه السلام در هشت مورد همانندی واقع شده است... و هشتم صفت فصل الخطاب است؛ این فرمایش خداوند متعال است: «حکمت و فصل الخطاب به او دادیم...» (1)و همچنین است مرتضی علیه السلام که فصل الخطاب به او داده شده است،که در معنی سخنش صلی الله علیه و آله و سلم آوردیم: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و نیز در فصل قضاوت او.»
همچنین آن را در بخش «اسماء الامام علیه السلام » روایت کرده که یکی از آن نامها «باب مدینةالعلم و باب دارالحکمة» است و سپس گوید: «امّا باب مدینة العلم، پس ما را خبر داد محمّدبن ابوز کریاکه گفت: از چیزهایی که ابوحفصبنعمر اجازهی روایتش را داد این است که گفت: ابوبکربناسحاق ما را خبر داد از عبّاسبنفضل از ابوالصلت هروی از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
ابوالمجد مجدودبن آدم، مشهور به «حکیم سنایی»، در کتاب «حدیقة الحقیقة و الشریعة و الطّریقة» حدیث را به صورت مرسل مسلّم نقل کرده، چنین گوید:
« در مناقب همسر بتول و پسرعموی پیامبر، پدر حسن و حسین، آن مبارز کرّار و غیر فرّار، پیروز لشکر، سرور مهاجرین و انصار، امیرالمؤمنین علیّبن ابیطالب علیه السلام : هر کس علی را دوست دارد به ریسمان مستحکم چنگ زده است، آنکس که خداوند متعال در شأنش فرو فرستاده است: «ولی شما تنها
1) ص / 20؛ «و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب».
خداوند و پیامبرش و کسانی هستند که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند» (1)و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است و فرمود: ای علی! جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه هارون به موسی است جز اینکه بعد از من پیامبری نیست و فرمود: پروردگارا! دوست بدار هر کس را که او را دوست بدارد و دشمنی کن با کسی که با او دشمنی کند و یاری ده هر کس او را یاری کرد و یاری مفرما آنکس که او را یاری نکرد و فرمود: هر کس من مولا و سرپرست اویم پس علی سرپرست اوست و جابربنعبداللّه گفت: عایشه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد، فرمود:
ای عایشه! دربارهی امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب چه میگویی؟ اندکی سر به زیر انداخت سپس سر برداشت و دو بیت شعر گفت: وقتی که طلا بر محک زده شود
و در کتاب «حدیقة الحقیقة» در مدح امام علیه السلام آمده است:
آل یس شرف بدو دیده *** ایزد او را به علم بگزیده
مر نبی را وصی و هم داماد *** جان پیغمبر از جمالش شاد
کتب نادیده بود خوانده بود به دل *** علم هر دو جهان ورا حاصل
به فصاحت چو او سخن گفتی *** مسمتع زان حدیث دُر سُفتی
لطف او بود لطف پیغمبر *** عنف او عنفِ شیر شرزه ی نر
خوانده در دین و ملک مختارش *** هم دَرِ علم و هم عَلَمدارش
1 - عبدالرّحمان جامی در «نفحات الأنس من حضرات القدس: 595»
2 - دولت شاه سمرقندی در «تذکرة الشعراء: 106»
3 - مجدالدّین بدخشانی در «جامعالسلاسل - خطّی»
1) مائده 55/. «انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلاة و یؤتون الزّکاة و هم راکعون».
و دیگران...
دهلوی او را در کتاب «التحفة» از بزرگان اهل سنّت به شمار آورده که نزد آنان از مقبولیّت برخوردار است و از والاترین بزرگانشان دانسته که میان شریعت و طریقت جمع کرده است... و در تفسیرش به نام «فتح العزیز»، شعری از او را به گواهی گرفته و از او تعبیر به «بعض المحقّقین» نموده است.
همچنین کاتب چلبی اینچنین از کتاب او یاد کرده است: «حدیقة الحقیقة و شریعة الطریقة معروف به «فخرینامه» کتابی فارسی و منظوم از ابومجد محمّد فرزند آدم، مشهور به حکیم سنایی، متوفّای سال 525 میباشد. آن را در بحر خفیف برای بهرامشاه قونوی سبکتکینی به نظم درآورده است که دارای بیست باب در توحید و سخن خداوند و ستایش پیامبر و برتری صحابه و خلفا و برتری دو سیّد شهید و دو امام ابوحنیفه و شافعی، و عقل و علم و عشق و قلب و تصوّف و صفت بشر و کهنسالی و فرورفتن در غفلت و حکمت و شهوت و صنعت افلاک و بهار و مدح بهرامشاه و پسرش دولتشاه و حکمتها و مثلها میباشد. در سال 524 از سرودن آن فارغ شد.» (1)
حدیث «مدینةالعلم» را در کتابش، «مسند الفردوس»، روایت کرده است. او در این کتاب سند حدیثهایی را که پدرش در کتاب «الفردوس» آورده، ذکر کرده است.
مناوی در کتاب «فیض القدیر» گوید:
علامت اختصاری «فر» را برای «مسند الفردوس» دیلمی به کار بردهام که به «مأثور الخطاب المخرج علی کتاب الشهاب» نامیده شده است و کتاب «الفردوس» نوشتهی امام عماد الاسلام ابوشجاع دیلمی است که با حذف اسنادهایش و به ترتیب حروف آن را تألیف کرده تا حفظ کردنش آسان گردد و به جای نام راویان
1) کشف الظنون / 645.
احادیث حروف رمزی به کار برد (تا کتاب مختصر شود.) همانگونه که پیشتر گفته شد و مُسند آن کتاب، از فرزندش، ابومنصور شهرداربنشیرویه، بزرگِ حافظان است، که سند هر حدیث را در ذیلش آورده و آن را «إبانة الشبهة فی معرفة کیفیة الوقوف علی ما فی کتاب الفردوس من علامات الحروف» نامیده است. (1)در مورد روایت کردن حدیث (مدینةالعلم) در کتاب «الفردوس» توسّط پدر او پیش از این یاد کردیم.
1 - ذهبی در «العبر حوادث: 558»
2 - سبکی در «طبقات الشّافعیة 4 / 229»
3 - اسنوی در «طبقات الشافعیة 2 / 105»
4 - ابنقاضی شهبه در «طبقات الشافعیة 1 / 324»
5 - دهلوی در «بستان المحدّثین»
پیشتر هم گفتیم که مناوی او را به «بزرگِ حافظان» توصیف کرده است.
سمعانی چنین میگوید:
گروهی ازدانشمندان معروف که کشته شدند به نام «الشهید» مشهورو شناخته شدند. نخستین آنان فرزند «باب مدینة العلم» و ریحانه رسولخدا شهید فرزند شهید حسینبنعلی سرور جوانان اهلِ بهشت است که کُنیهاش ابوعبداللّه بود... .» (2)
1 - ابناثیر در «الکامل حوادث: 562» و «اللباب سمعانی»
2 - محببننجّار در کتاب تاریخش که خطّی است.
3 - ابنخلّکان در «وفیات الأعیان 1 / 301»
4 - ابوالفداء در «المختصر حوادث: 562»
5 - ابنوردی در «تتمة المختصر حوادث: 562»
6 - ذهبی در «تذکرة الحفّاظ 4 / 1316» و «العبر 4 / 178»
7 - یافعی در «مرآة الجنان 4 / 371»
8 - سبکی در «طبقات الشّافعیة 7 / 180»
9 - اسنوی در «طبقات الشّافعیة 2 / 55»
10 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ 471»
11 - دیار بکری در «الخمیس حوادث: 562»
12 - قنوجی در «التّاج المکلّل 76»
و دیگران.
خلاصهی کلام ذهبی در «تذکرة الحفّاظ» چنین است: «سمعانی: حافظ برجسته، علّامه، تاج اسلام، ابوسعدعبدالکریم تمیمی سمعانی مروزی، صاحب کتابهایی است. در ماه شعبان سال پانصد و شش متولّد شد و به کشورهای دوردست سفر کرد. او باهوش و فهمیده بود، با سرعت و زیبا مینوشت. درس خواند، فتوا داد، موعظه و املاء کرد و از افراد بسیاری حدیث نوشت. او مورد اطمینان، حافظ، حجّت، دارای مسافرتهای زیاد، میانهرو در دین، رفتار نیکو، خوشصحبت و با محفوظات بسیار بود.
ابننجّار گوید: از کسی شنیدم که میگفت: استادهایش به هفت هزار نفر میرسند و این چیزی است که کسی به آن نرسیده است. نوشتههایش ملیح و پربار با اسنادهای بسیار است. شوخیهای لطیف و ظریف داشت، حافظ، دارای مسافرتهای زیاد، مورد اطمینان در دین و بسیار صادق بود. استادان و همردیفانش از او حدیث شنیدند. گروهی از او حدیث نقل کردند.
در ماه ربیعالأوّل سال پانصد و شصت و دو در مرو از دنیا رفت، در حالی که پنجاه و شش سال داشت.»
ابوالمؤید، موفّقبن احمدبن اسحاق خوارزمی مکّی معروف به اخطب خوارزم و خطیب خوارزمی، در لقبهای علی علیه السلام چنین گوید:
«لقبهای او چنین است: امیرالمؤمنین، یعسوب الدّین و المسلمین، مبیر الشرک و المشرکین، قاتل الناکثین و القاسطین و المارقین، مولی المؤمنین، شبیه هارون و المرتضی، نفس پیامبر و برادر او، همسر بتول، سیفاللّه المسلول، ابوالسبطین، امیر البررة، قاتل الفجرة، قسیم الجنّة و النّار، صاحب اللّواء، سیّد العرب، خاصف النّعل، کاشف الکرب، الصدّیق الأکبر، ابوالریحانتین، ذوالقرنین، الهادی، الفاروق، الواعی، الشاهد، باب المدینة، بیضة البلد، الولی، الوصی، قاضی دَینِ الرّسول و منجز وعده.» (1)و در فصل هفتم کتابش، در بیان دانش سرشار او و اینکه داورترین اصحاب است، چنین گوید:
«ما را خبر داد شیخِ زاهدِ حافظ، ابوالحسن علیّبن احمد عاصمی خوارزمی از شیخ القضاة اسماعیلبناحمد واعظ از ابوبکر احمدبن حسین بیهقی، از ابوالحسن محمّدبن حسینبن داود علوی، از محمّدبن محمّد بنسعد هروی شعرانی از محمّدبن عبدالرّحمان نیشابوری از ابوصلت هروی از ابومعاویة از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» (2)و در فصل شانزدهم کتابش چنین گوید:
«روایت است که امیرالمؤمنین علیّبن ابیطالب پیش از حرکت به سوی صفین پیکهای خود، طرماح، جریربنعبداللّه بجلی و دیگرانی را نزد معاویه فرستاد و چندین نامه برایش نوشت و احتجاج کرد به بیعت مردم مکّه و مدینه با او، و پیشینهاش در اسلام تا میان مردم عراق و شام جنگ واقع نشود؛ در حالی که
معاویه خون عثمان را بهانه کرده بود و بدین ترتیب نادانان اهل شام و فرومایگان بادیهنشین را فریب میداد و دنیاپرستان و ریاستطلبان را با نرمی و ملاطفت به سوی خود میکشید و در این میان با افراد مورد اطمینانش و دوستان و خویشانش برای جنگ با علی علیه السلام مشورت میکرد. برادرش عتبه به او گفت:
این کاری بس بزرگ است و جز به عمروبن عاص پایان نمیپذیرد که او در زیرکی و نیرنگ سرآمد مردان دوران خویش است، فریب میدهد و فریب نمیخورد و دلهای مردم شام به او متمایل است. معاویه گفت:
راست گفتی، ولی او علی را دوست میدارد، میترسم موافقت نکند. گفت:
با اموال و فرمانداری مصر او را بفریب. پس معاویه به او نوشت:
از معاویة بنابوسفیان جانشین عثمانبن عفّان، امام مسلمین و جانشین رسول پروردگار جهانیان، ذوالنورین که دو دخترش را به ازدواج مصطفی درآورد و فرماندهی لشکر عسرة و چاه دومة، بییاور، بسیار سرشکسته، محاصره شده در خانهاش، با تشنگی و ستم در محراب منزلش کُشته شده، عذاب دیده با شمشیرهای فاسقها به عمروبنعاص یارِ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و مورد اطمینانش و فرماندهی سپاهش در غزوهی ذاتالسلاسل، بلندنظر و چارهاندیش:
امّا بعد، بر تو پوشیده نیست آتش گرفتن دلهای مؤمنان و فاجعهای که از کشتهشدن عثمان به آنان برخورد و آنچه همسایهاش از روی حسد و دشمنی مرتکب شد که از یاریکردنش خودداری کرد و او را تنها گذاشت و تحریک تودهی مردم بر ضد او [ گمراهکردن مردم نسبت به او] تا اینکه او را در محرابش کُشتند. پس چه مصیبت بزرگی است که مسلمانان را فرا گرفت و خونخواهی از قاتلین او را، بر آنان واجب کرد. و من تو را به ثواب بسیار زیاد و بهرهی فراوان در سرانجامی نیکو، برای جنگ با پناهدهندهی قاتلین عثمان میخوانم که خداوند از او راضی باد و در بهشت جایش دهاد.
پس عمروبنعاص چنین پاسخش داد:
از عمروبنعاص یار رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به معاویةبن ابوسفیان. امّا بعد، نامهات
رسید، آن را خواندم و فهمیدم. امّا اینکه مرا دعوت کردهای به بازکردن ریسمان اسلام از گردنم و فرورفتن در گمراهی همراه تو و یاری کردنت بر باطل و شمشیر کشیدن در برابر علیّبن ابیطالب در حالی که او برادر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و وصیّ و جانشین و وارث و پرداخت کنندهی بدهیهای او و به انجامرسانندهی وعدههایش و همسر دخترش سرور زنان اهل بهشت و پدر دو نوادهاش حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشت است، [ پس هرگز محقّق نخواهد شد].
امّا این که گفتهای تو جانشین عثمان هستی، پس راست گفتی، ولی امروز برکناری تو از جانشینی او، آشکار شد و با دیگری بیعت شد و جانشینی تو از بین رفت.
امّا بزرگداشت من از جانب تو و به یاری رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دادنم و اینکه فرماندهی سپاهش بودم؛ با این ستایش، مغرور نمیشوم و از دین منحرف نگردم.
امّا نسبتهایی که به ابوالحسن، برادر رسولخداوند صلی الله علیه و آله و سلم و وصیّ او دادی، از حسادت و دشمنی با عثمان و این که یاران پیامبر را فاسقان نامیدی و گمان بردی که او آنان را بر کُشتنش تحریک نموده، پس این فریبکاری است.
وای بر تو ای معاویه! آیا ندانستهای که ابوالحسن، در برابر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم جانفشانی کرد و در بستر او خوابید؟ و در اسلام و هجرت بر همگان پیشی گرفت؟ و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهاش فرمود: «او از من است و من از اویم، و نسبت او به من مانند جایگاه هارون نزد موسی است جز اینکه بعد از من پیامبری نیست.» و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز غدیرخم دربارهاش فرمود: «بدانید هر کس من مولایش هستم، علی مولای اوست، خدایا دوستی کن با هر که با او دوستی کرد و دشمن باش با هر کس که با او دشمن است و یاری کن هر کس یاریاش کرد و خوار کن هر کس او را یاری نکرد.» و او همان کسی است که حضرت صلی الله علیه و آله و سلم در روز خیبر در بارهاش فرمود: «فردا پرچم را به کسی میدهم که خدا و پیامبرش را دوست میدارد و خدا و پیامبرش هم او را دوست میدارند.» و او همان کسی است که در
روز «طیر» حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم دربارهاش فرمود: «خدایا دوست داشتنیترین آفریدهات نزد خود را به من برسان.» پس هنگامی که بر ایشان وارد شد، فرمود: «به سوی من بیا، به سوی من بیا.» و در روز نظیر در بارهاش فرمود: «علی امام نیکوکاران و قاتل گنهکاران است. یاریشونده است هر کس یاریاش کند و یاری نمیشود هر کس او را یاری نکند.» و دربارهاش فرمود: «علی ولیّ شما بعد از من است» و سخن را بر من و تو و بر همهی مسلمانان تأکید کرده، فرمود: «من میان شما دو چیز گرانسنگ به جا میگذارم، کتاب خداوند عزّوجلّ و خاندانم را» و فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
و تو ای معاویه! آیههای تلاوتشده را میدانی که خداوند متعال در فضائل او فرو فرستاده که دیگری در آن شریک نیست. مانند فرمودهاش:
«یُوفُونَ بِالنَّذْرِ» (1)، «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ » (2)، «أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ » (3)، «رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ » (4)
و خداوند متعال به پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی » (5)و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: «آیا خشنود نیستی از اینکه صلح با تو صلح با من و جنگ با تو جنگ با من باشد و در دنیا و آخرت برادر و ولیّ من باشی؟ ای ابوالحسن! هر کس تو را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس تو را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است و هر کس تو را دوست بدارد خداوند او را وارد بهشت کند و هر کس تو را دشمن بدارد، خداوند او را وارد جهنّم کند.»
ای معاویه! این پاسخ نامهای است که نوشتی و نامهات، چیزی نیست که انسان باخرد یا دیندار، به آن فریب خورد؛ والسّلام.» (6)
خطیب خوارزمی از علمای برجسته و استوانههای محدّثان مورد اعتماد اهل سنّت است و بزرگان علما و حافظان مشهور آنان، او را ستودهاند و از او حدیث نقل کردهاند، مانند:
ابوحامد محمودبنمحمّد صالحانی.
عمادالدّین کاتب اصفهانی.
ابوالفتح ناصربنعبدالسیّد مطرزی.
محبالدّین ابننجّار بغدادی.
جمالالدّین قفطی.
ابوالمؤیّد خوارزمی.
ابوعبداللّه گنجی شافعی.
شمسالدّین ذهبی.
جمالالدّین زرندی.
صلاحالدّین صفدی.
عبدالقادر قرشی.
محمّدبناحمد فارسی.
احمدبنابراهیم صنعانی معروف به «ابنوزیر»
شهابالدّین احمد نویسندهی «توضیحالدلائل»
نورالدّین ابنصبّاغ مالکی.
جلالالدّین سیوطی.
نورالدّین سمهودی.
شمش دمشقی صالحی.
شهابالدّین ابنحجر مکّی.
احمدبنباکثیر مکّی.
عبداللّهبنمحمّد مطیری.
ولیاللّه لکهنوی.
و دهلوی، خودش...
به کتابهایشان مراجعه کنید. ما نیز گوشهای از گفتههایشان را در بعضی جلدهای این مجموعه آوردهایم.
ابوالقاسم علیّبنحسن، معروف به «ابنعساکر دمشقی»، حدیث «مدینة العلم» را به طرق متعدّد، روایت کرده که گنجی دراینباره چنین آورده است:
«ما را خبر داد علّامه قاضی القضاة ابونصر محمّدبنهبةاللّه فرزند قاضی القضاة و محمّدبن هبةاللّهبن محمّد شیرازی، از حافظ ابوالقاسم از ابوالقاسم ابن (محمّد) سمرقندی از ابوالقاسمبن مسعدة از حمزةبنیوسف از ابواحمدبنعدی از نعمانبن هارون بلدی و محمّدبن احمدبن مؤمّل صیرفی و عبدالملکبن محمّد از احمدبن عبداللّهبن یزید مؤدّب از عبدالرزّاق از سفیان از عبداللّهبن عثمانبن خثیم از عبدالرّحمان بن بهمان که گفت: شنیدم جابر میگفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز حدیبیه میفرمود - در حالی که بازوی علیبنابیطالب را گرفته بود: این امیر نیکوکاران و قاتل گنهکاران است، یاری شود، هر کس او را یاری کند و بییاور مانَد، هر کس او را یاری نکند، سپس صدایش را بلند کرده فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.»
گویم: ابنعساکر آن را چنین در تاریخش روایت و سلسلهی سند آن را از اساتید خود بیان کرده است.» (1)
1 - یاقوت حموی در «معجم الأدباء 13 / 73»
2 - خوارزمی در «اسماء رجال جامع مسانید ابی حنیفة»
3 - ابنخلّکان در «وفیات الأعیان 1 / 335»
1) کفایة الطالب/ 220.
4 - ابوالفداء در «المختصر حوادث: 571»
5 - ابنوردی در «تتمة المختصر حوادث: 571»
6 - ذهبی در «تذکرة الحفاظ 4 / 1328» و «العبر 4 / 212» و «دول الاسلام حوادث: 571»
7 - یافعی در «مرآة الجنان 3 / 393»
8 - سبکی در «طبقات الشافعیة 7 / 215»
9 - اسنوی در «طبقات الشافعیه 2 / 216»
10 - ابنقاضی شهبة در «طبقات الشّافعیه 1 / 345»
11 - جلالالدّین سیوطی در «طبقات الحفّاظ / 474»
12 - دیار بکری در «الخمیس حوادث: 571»
13 - قنوجی در «التاج المکلّل 84»
خلاصهی بیان ابنخلّکان چنین است:
«حافظ، ابوالقاسم ابنعساکر دمشقی، ملقّب به «ثقةالدّین»، یگانه محدّث شام در دوران خود و از بزرگان فقیهان شافعی بود، حدیث بر او چیره گشت و بدان شهرت یافت و در جمعآوری آن بسیار کوشید تا آنجا که کسی به آن شمار از حدیث دسترسی نیافت. به مسافرت و گردش در شهرها روی آورد و با اساتید ملاقات کرد. حافظی دیندار بود، میان شناخت متون و اسنادها جمع کرده بود و در توضیح حدیثها بیانی نیکو داشت. از گِردآوری و تألیف لذّت میبرد، تاریخ کبیر را دربارهی دمشق در هشتاد جلد نوشت و شگفتیهای بسیاری در آن گنجانید که این خود گزیدهها و مطالب صحیح انتخابی اوست که از میان پیشنویسهای بیشمار خود گزینش کرده است. علاوه بر این نوشتههایی نیکو و رسالههای سودمند دیگری هم دارد.»
در کتاب «العبر» هم چنین آورده است:
«حافظ، ابنعساکر نویسندهی تاریخ هشتاد جلدی، محدّث شام، ثقةالدّین است. در حدیث و رجالشناسی، سرآمد مردم زمان خویش بود، و به بالاترین قلهی آن دست یافت و هر کس تاریخ او را بنگرد، به جایگاه او در حفظ آگاهی
مییابد.»
افضلالدّین ابراهیمبنعلی، معروف به «خاقانی»، حدیث را مرسل مسلّم دانسته و در کتابش، «تحفة العراقین»، بدون هرگونه تردید آن را اثبات کرده است، آنجا که در قصیدهاش در مدح محمّدبنمطهر علوی چنین گوید:
«این قدر و صفا که خاطرم راست *** از خدمت سیّد اجل خاست
این مایه که طبع را قوام است *** هم همّت سید امام است
ذوالف ضل محمد مطهر *** آن عرق محمّد پیمبر
آن مردم دیده مصطفی را *** وان وارث صدق مصطفی را
قدرش ز دو کون بر گذشته *** یک موی ز مصطفی نگشته
تا جایی که گوید:
در شهر علم حیدر *** وین سید دین، کلید آن در
وقف ابدی است بر زبانش *** هر خانه که داشت شهر دانش
جای شرفست و بحر علم است *** استاد سرای شهر علم است
پیش کرمش ز روی تسلیم *** پیش قلمش به بوی تعلیم
شهری که خراجش آورد دهر *** او میوه ی باغ آن چنان شهر»
همچنین، «کاتب چلبی» در کتابش «کشف الظنون» دربارهی کتاب «تحفة العراقین» چنین مینویسد:
«تحفة العراقین منظومهای فارسی از، افضلالدّین ابراهیمبنعلی خاقانی است که در سال 582 از دنیا رفته است. وزن آن از «مزاحفات مسدس» است.» (1)
1 - دولت شاه سمرقندی در «تذکرة الشعراء / 88»
2 - عبدالرّحمان جامی در «نفحات الأنس / 607»
1) کشف الظنون 1 / 369.
ابوالحجّاج یوسفبن محمّد بلوی اندلسی معروف به «ابنالشیخ» حدیث «مدینة العلم» را در مناقب امیرالمؤمنین علی علیه السلام آورده، در حالی که به صحّت آن اطمینان و به ثبوت آن قطع دارد. او در کتابش «الف باء» پس از نقل سخنان ابنعبّاس در اعلمیّت امام علیه السلام گوید: «اینک که یاد علی و ابنعبّاس به میان آمد، پس بعضی از فضیلتهای آن دو را ذکر میکنیم و با مفاخر علی پارسا و والامرتبه، پسرعموی پیامبر آغاز میکنیم و سپس ابنعبّاس آن عدالتپیشهی رضیّ را مورد ستایش قرار میدهیم که او هم پسرعموی پیامبر است:
ابوالطفیل گوید: دیدم علی خطبه میخواند و میگوید: از من بپرسید. به خداوند سوگند از هر چه بپرسید پاسختان میدهم. از کتاب خدا بپرسید. به خداوند سوگند آیهای نیست جز این که میدانم در شب یا در روز، در بیابان یا در کوه نازل شده است. و اگر بخواهم در تفسیر فاتحةالکتاب (از نوشتههایم) هفتاد شتر را بار سنگین میکنم.
و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی او خواهد آمد (که فرمود): «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید از دَر آن نزدش بیاید.» و سخن ابنعبّاس دربارهی اوست: نُه دهم دانش به علی داده شد و به خداوند سوگند که در یک دهم دیگر هم با آنان شریک شده است...» (1)ابنشیخ یک بار دیگر این حدیث را در همان کتابش نقل میکند - پس از ذکر داستانی شامل این سخن حجّاجبنیوسف ثقفی دربارهی امیرالمؤمنین علیه السلام ، که:
«انسان از سخن او میگریزد.» - چنین گوید:
«گفتم: هنگامی که این داستان را در «الکامل» و سخن حجّاج را دربارهی علی اینگونه جفاکارانه دیدم، نتوانستم خویشتن داری کنم و غیرتم نسبت به محبوبم علی مرا بر آن داشت که در حاشیهی کتاب نوشتم:
1) کتاب «الالفباء» 1 / 122.
حجّاج فیما قلته تکذّب *** في قول من فيه الورى يرغب
ذاك على بن ابى طالب *** من مثله أو منه من يقرب
يكفيه أن كان ابن عم الذي *** في جاهه تطمع یا مذنب
صلى عليه الله من سيد *** ما تطلع الشمس و ما تغرب
حجّاج در آنچه گفتهای، دروغ میگویی، دربارهی سخن کسی که همهی مردم به او رغبت دارند
او علیّبنابیطالب است، چه کسی مانند اوست یا چه کسی میتواند به مقام او نزدیک شود؟!
او را بسنده است که پسرعموی کسی است که، در جاه و مقامش ای گناهکار طمع میورزی
خداوند بر او درود فرستاد بر آن که آقا و سرور است، تا زمانی که خورشید، طلوع و غروب کند
همچنین گفتم: حجّاج را بنگر با طرفداران بسیار اندکش و گونهی به خاکساییدهاش چگونه دربارهی مولایمان علی اینگونه سخن میگوید و از فرمودههای او دوری میجوید. به خداوند سوگند چیزی جز رشک آبروریز، او را به گفتن این سخن زشت وادار نکرده است و الّا آن گمراه، جایگاه رفیع علمی علی را دانسته است. چگونه نداند؟ در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهاش میفرماید: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، باید از درِ آن نزدش بیاید.» و ابنعبّاس میگوید: به خداوند سوگند نُه دهم دانش به علی علیه السلام عطا شده است و به خدا سوگند در یکدهم دیگر هم با آنان شریک شده است. و عمربنخطاب گفت:
داورترین ما علی است. و ابنمسعود گفت: داناترین مردم مدینه به واجبات، فرزند ابوطالب است...» (1)
در کتاب «کشف الظنون» دربارهی کتاب «الف باء» چنین آمده: «کتاب الفباء محاضراتی است از شیخ ابوالحجاج یوسفبنمحمّد بلوی اندلسی معروف به «ابنالشیخ» که کتاب قطوری است... .
1) کتاب «الالفباء».
در این کتاب بیان میکند که فایدههای دانشهای نوین را برای فرزندش عبدالرّحیم گرد آورده است، تا پس از مرگش آنها را بخواند، چون اکنون با سنّ اندکش به درجه و مقام خردمندان نرسیده است و آنچه را برای این کودک گِرد آورده «کتاب الف باء» نامیده است... و آن نوشتاری ناشناخته است ولی سودمندیهای فراوانی دارد.» (1)
ابوالسعادات، مبارکبنمحمّد، معروف به «ابناثیر جزری» حدیث مدینةالعلم را روایت کرده، چنین گوید:
« علی: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. ترمذی آن را نقل کرد.» (2)و در کتاب «توضیحالدّلائل» آمده است: «از علی نقل شده است:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. آن را در «جامعالأصول» روایت کرده و گفته است: ترمذی آن را نقل کرده است.» (3)
1 - ابوالحسنابناثیر در «الکامل حوادث: 606»
2 - ابنمستوفی در «تاریخ اربل خطّی»
3 - ابنخلّکان در «وفیات الأعیان 1 / 441»
4 - ابوالفداء، در «المختصر حوادث: 606»
5 - ابنوردی در «تتمة المختصر حوادث: 606»
6 - ذهبی در «العبر حوادث: 606» و «دول الاسلام حوادث: 606»
7 - خطیب تبریزی در «اسماء رجال المشکاة 3 / 808»
8 - یافعی در «مرآة الجنان حوادث: 606»
9 - سبکی در «طبقات الشّافعیة 5 / 153»
10 - أسنوی در «طبقات الشافعیة 1 / 130»
11 - ابنشحنه در «روضة المناظر حوادث: 606»
12 - ابنقاضی شهبة در «طبقات الشافعیة 1 / 392»
13 - سیوطی در «بغیة الوعاة: 385»
14 - قنوجی در «التاج المکلّل 100»
و افرادی دیگر، که در جلد «حدیث طیر» آن را آوردیم. فشردهی سخن سبکی چنین است: «مبارکبنمحمّد شیبانی، علّامه مجدالدّین ابوالسّعادات جزری ابناثیر، نویسندهی «جامعالأصول» و «غریب الحدیث» و «شرح مسند الشافعی» و غیر از آنها. او مردی فاضل و رئیسی مورد توجّه بود. سال ششصد و شش درگذشت.»
شیخ فریدالدّین محمّد بنابراهیم همدانی معروف به «عطّار» حدیث مدینة العلم را چند نوبت در دیوانش، «مظهر العجائب»، اثبات کرده است. از جمله در یکی از قصیدههایش گوید:
هیچ میدانی که معجز آن کیست؟ *** وین همه مدح و ثنا در شأن کیست؟
که نهاده پای بر کتف رسول؟ *** مصطفی کرده به معراجش قبول
که بده خود تاج دار إنما *** که بده در ملک معنا هل أتى
که بده قرآن ناطق در عیان *** که شده در لو کشف اسراردان
کیست باب علم از گفتِ رسول *** خود که را بودست در علم قبول
و در دیوانش «اسرارنامه» گوید:
اگر فرمانبری، فرمانِ شَه بَر *** و گرنه اوفتادی خود به چه در
اگر فرمان بری فرمان حیدر *** چو باب است آن به علم مصطفی در
و در دیوانش «الهی نامه» گوید:
پیمبر گفت با آن نور دیده *** ز یک نوریم هر دو آفریده
علی چون با نبی باشد ز یک نور *** یکی باشند هر دو از دوی دور
چنان در شهر دانش باب آمد *** که جنّت را به حق بوّاب آمد
بزرگان علمای اهل سنّت شرح حال او را آورده و از عارفان مشهور خود به شمار آوردهاند، که به تفصیل در بعضی جلدهای کتاب خواهد آمد. انشاءاللّهتعالی.
دهلوی صریحاً میگوید که او از بزرگان پذیرفته شده نزد اهل سنّت میباشد.
همانطور او و کابلی سخنی از عطّار را به گواهی گرفتهاند. کابلی گوید: شیخ جلیل فریدالدّین احمد بنمحمّد نیشابوری گفت: هر کس به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورد و به خاندانش ایمان نیاورد، مؤمن نیست، علما و عارفان همگی بر این مطلب اجماع کردهاند و هیچکس آن را انکار ننموده است.» به «الصواعق» نوشتهی کابلی و «التّحفة الاثناعشریة» مراجعه کنید.
ابوالحسن علیبنمحمّد جزری معروف به «ابناثیر» حدیث مدینةالعلم را در کتابش «أسد الغابة فی معرفة الصحابة» چنین آورده است: «ما را زیدبن حسنبن زید، ابوالیمن الکندی و غیر از او، با نوشتن خبر دادند: خبر داد ما را ابومنصور زریق از احمدبن علیبنثابت از محمّدبناحمدبنرزق از ابوبکربن مکرّمبن احمدبنمکرّم قاضی، ما را حدیث کرد قاسمبن عبدالرّحمان انباری از ابوصلت هروی، از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر
دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد باید نزد درِ آن بیاید.» (1)
1 - ابنخلّکان در «وفیات الأعیان 1 / 347»
2 - ذهبی در «دول الاسلام حوادث: 630» و «العبر 5 / 120»
3 - یافعی در «مرآة الجنان حوادث: 630»
4 - سبکی در «طبقات الشافعیة 5 / 127»
5 - اسنوی در «طبقات الشافعیة 1 / 132»
6 - ابنشحنة در «روضة المناظر حوادث: 630»
7 - ابنقاضی شهبة در «طبقات الشافعیة 1 / 412»
8 - سیوطی در «طبات الحفّاظ: 492»
و دیگر دانشمندان بزرگ در کتابهای معتبر خود آوردهاند. خلاصهی گفتهی ذهبی چنین است: «ابناثیر: امام، علّامه، حافظ، فخر العلماء، عزّالدّین، ابوالحسن علیبناثیر جزری محدّث و زبانشناس، نویسندهی تاریخ و «معرفة الصحابة» و «الانساب» و کتابهای دیگر.
خانهاش مجمع فضلا بود و خود فضیلتهایش کامل بود. علّامه، نسبشناس، اخباری، آگاه به رجال و نسبهای آنان، بهویژه یاران رسولخدا، همراه با امانتداری و تواضع و کرامت. در اواخر ماه شعبان سال ششصد و سی از دنیا رفت.» (2)
محیالدّین ابنعربی طایی حدیث را به صورت حدیثی مرسل و مسلم نقل کرده و در کتابش «الدرّالمکنون و الجوهر المصون» - بنابر آنچه بلخی قندوزی از او
نقل کرده چنین گوید:
« امام علی ، علم حروف را از سرورمان محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به ارث برد و سخن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم اشاره به آن است: من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» (1)
گروهی از تاریخنویسان و رجالشناسان بزرگ، شرح حال ابنعربی را آورده و محدّثان و عارفان برجسته از او حدیث نقل کردهاند و بعضی او را توصیفهای والایی کرده و مقامهای بلندمرتبهای برایش قائل شدهاند. از جمله کسانی که شرح حالش را آورده و او را ستودهاند و در کتاب خود با اعتماد از او حدیث نقل کردهاند، اینان میباشند:
1 - ابننجّار در «ذیل تاریخ بغداد»
2 - ابننقطه، در «تکملة الاکمال»
3 - ابنعدیم در «تاریخ حلب»
4 - منذری در «الوفیات»
5 - ابنأبار در «التّاریخ»
6 - ابنزبیر در «التّاریخ»
7 - ابندبیثی در ذیل تاریخ بغداد»
8 - ابوالعلاء فرضی در «مشتبه النسبة»
9 - قطبالدّین یونینی در «تاریخ مصر»
10 - سبطابنجوزی در «مرآة الزّمان»
11 - قطب یونینی در «ذیل مرآة الزّمان»
12 - ابنفضلاللّه در «المسالک»
1) ینابیع المودّة / 414.
13 - اسکندری در «لطائف المنن»
14 - یافعی در «مرآة الجنان»
15 - صفدی در «الوافی بالوفیات»
16 - ابنشاکر کتبی در «فوات الوفیات»
17 - شعرانی در «لواقح الأنوار»
18 - جامی در «نفحات الأنس»
19 - کفوی در «کتائب اعلام الأخیار»
20 - ازنیقی در «مدینة العلوم»
21 - برزنجی در «الإشاعة»
22 - سهالوی در «الصبح الصادق»
23 - صدیق حسن در «الجنّة فی اتباع السنّة»
24 - دهلوی در «رسالة الرؤیا»
برخی هم در منقبتهای او کتابی جداگانه نوشتهاند، مانند کتاب جلال سیوطی به نام «تنبیه الغبی فی مناقب ابنعربی»
بعضی از مصادر شرح حال ابنعربی از این قرار است:
الوافی بالوفیات 4 / 173، البدایة و النهایة 13 / 156، سیر اعلام النبلاء 15 / 48، مرآة الجنان 4 / 100، طبقات المفسّرین 38، النّجوم الزّاهرة 6 / 339، فوات الوفیات 2 / 241، شذرات الذهب 5 / 190، نفح الطیّب 7 / 90، تاریخ ابنابار 1 / 356، التکملة لوفیات النقلة 3 / 555.
محبالدّین محمّدبنمحمود بغدادی معروف به «ابننجّار» با اسنادش از سرورمان امام رضا علیه السلام حدیث را روایت کرده، گوید: «ما را خبر داد رقیّه دختر معمّربنعبدالواحد از فاطمه دختر محمّدبنابوسعد بغدادی از سعیدبناحمد نیشابوری از علیبنحسنبن بنداربنمثنّی از علیبنمحمّدبن مهرویه، حدیث کرد ما
را داودبن سلیمان غازی از علیّبنموسی الرّضا از پدرانش از علی مرفوعاً: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» (1)
1 - ذهبی در «تذکرة الحفّاظ 4 / 1428» و «العبر 5 / 180»
2 - صفدی در «الوافی بالوفیات 5 / 9»
3 - یافعی در «مرآة الجنان 4 / 111»
4 - اسنوی در «طبقات الشافعیة 2 / 502»
5 - کتبی در «فوات الوفیات 2 / 522»
6 - ابن قاضی شهبة در «طبقات الشافعیه 1 / 454»
7 - صدیق حسن قنوجی در «التّاج المکلّل / 180»
پوشیده نیست که «علیّبن محمّدبن مهرویه» که نامش در سند حدیثِ روایت شده از ابننجّار و عاصمی قرار دارد، از بزرگان محدّثان موثّق میباشد. سمعانی دربارهاش گوید: «ابوالحسن علیّبن محمّدبن مهرویه قزوینی در قریه در بغداد و در جبال از یحییبن عبدک قزوینی و داودبن سلیمان غازی و محمّدبن مغیرة و حسنبن علیبن عفان حدیث نقل کرده است.
این اشخاص هم از او روایت کردهاند:
عمربن محمّدبن سنبک، ابوبکر محمّدبن عبداللّه ابهری، محمّد بن عبیداللّه بن شخیر و ابوحفصبنشاهین واعظ و دیگران.
ابوالفضل صالحبن محمّدبن احمد حافظ او را در «طبقات اهل همدان» چنین یاد کرده است: «ابوالحسن قزوینی سال سیصد و هیجده نزد ما آمد، از
1) ذیل تاریخ بغداد خطّی.
هارونبن هزاری و داودبن سلیمان غازی نسخه علیبن موسیالرّضا را روایت کرد، همچنین از محمّدبن جهم سمری، عبّاسبن محمّد دوری، یحییبنابیطالب، ابیحاتم رازی حدیث نقل میکند. خودم و پدرم از او مطلب شنیدیم و او به نسخهی کتاب علیّبن موسی الرّضا تمسّک میجست. او استادی سالمند بود و جایگاهش راستگویی بود.» (1)و رافعی هم او را اینچنین یاد کرده است و از خطیب نقل میکند که او در سال سیصد و بیست و سه در بغداد حدیث میگفته است... .» (2)
«داودبن سلیمان غازی قزوینی» نیز از راویان مشهور و پیشوایان حدیث است. رافعی دربارهاش چنین آورده است: «داودبن سلیمانبن یوسف غازی ابواحمد قزوینی، بزرگی است که به روایت کردن از علیّبنموسی الرّضا شهرت یافته است و گفته میشود: علی در طول مدّت اقامتش در قزوین در خانهی او پنهان شده بود و او نسخهای از ایشان دارد که مردم قزوین آن را از داود روایت میکنند؛ همانند اسحاقبن محمّد و علیبن محمّدبن مهرویه و دیگران...» (3)و در کتاب «ایضاح لطافة المقال» نوشتهی رشید دهلوی در ذکر امامرضا علیه السلام چنین آمده است: «بیشتر بزرگان حدیث از او روایت کردهاند و در کتاب «مفتاح النجا» در شرح حالش چنین آمده است: اسحاقبنراهویه و یحییبنیحیی و عبداللّهبن عبّاس قزوینی و داودبن سلیمان و احمدبنحرب و محمّدبن اسلم و افراد فراوان دیگری از او روایت کردهاند و ابنماجه از او روایت کرده است... .»
ابن طلحه شافعی حدیث «مدینة العلم» را با اطمینان به صحّت آن، اثبات
کرده است؛ او آنجا که در فصل چهارم کتاب، دربارهی صفت «الانزع البطین»، برای امیرالمؤمنین علیه السلام سخن میگوید، به آن حدیث استشهاد میکند. بخشی از کلام او چنین است:
«همواره در کنار رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و خداوند متعال بر دانش او میافزود تا اینکه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم -بنابر آنچه ترمذی در صحیحش با اسناد خود از او نقل کرده است فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» او از دانش سرشارش قضایای پیچیده و سرکش را فرو مینشاند و مشکلات رخدادها را توضیح میداد و احکام بسیار سخت را آسان مینمود و در هر دانشی از او نشان و اثری بود و بر هر حکمتی روشنگری و غلبه داشت که به زودی در فصل ششم، تفصیل این اثرگذاری و بیان دانش و فضیلت او خواهد آمد. انشاءاللّه تعالی».
و در فصل ششم به آن اشاره میکند:
«از آنجمله، روایتی است که امام ترمذی در صحیحش با اسنادش نقل کرده و پیشتر در صفت امیرالمؤمنین که ایشان انزع بطین است، بدان استشهاد شد:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و امام ابومحمّد حسینبن مسعود قاضی بغوی در کتابش، «المصابیح» نقل کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی درِ آن است.» آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم دانش را به شهر و حکمت را به خانه مخصوص گردانید. از آنرو که دانش، گونههای وسیعتر و فنون گستردهتر و شاخههای بیشتر و سودهای فراگیرتر از حکمت دارد. (لذا) اعم را به بزرگتر و اخص را به کوچکتر اختصاص داد، تا پایان آنچه که بعد از این خواهد آمد. انشاءاللّه تعالی».
از کتابهای ارزشمند و نوشتههای معتبر شمرده میشود که دانشمندان بزرگ در نوشتههای گوناگون خود بر آن اعتماد و تکیه کردهاند. محمّد محبوب العالم در جاهایی از تفسیرش که دهلوی و شاگردش، رشید، آن را ستودهاند و بر
عظمت و وثاقت آن تأکید کردهاند به «مطالب السئول» استناد کرده و به مطالب آن گواهی جسته است.
ابنطلحه، خود نیز در آغاز کتابش (مطالب السئول) به اطمینان و اعتمادش به حدیثهای آن تصریح کرده که متن گفتهاش را در مجلّد «حدیث طیر» آوردیم.
همچنین در فصل ششم - آنجا که حدیث «مدینةالعلم» را آورده است،تصریح کرده است:
«در این کتاب چیزی نیاوردهام که اضطراب داشته باشد و چیزی به ودیعت ننهادم که شک و دودلی بیافریند و بیهودهای نگذاشتم که صدف گوشها آن را نپذیرند، و خاشاکی که اصناف خردها آن را دور افکنند، بلکه برایش سابقه روایتی خلف از سلف تدارک دیدم تا از کرهی مشکهای مملو از شیر بهره گرفتم و در آن گوهرها و درها را به نظم و ترتیب کشیدم. لذا زبان سنّتها به آن تصریح دارند و آیههای کتاب (قرآن کریم) به آن گویا هستند و آنها را با دلیلهای دیدگاههای محکم صحیح تقریر کردم، ابری است فروریزندهی آنچه دوستداشتنی است، بازکنندهی درها برای دانشجویان میباشد. انشاءاللّهتعالی برای گردآوردندهاش ستایش نیکو و ثواب فراوان بیافریند.»
در همان فصل ششم نیز گوید: «این فصل را برای بیان فضیلتهای بیشمار و دانش مشهور او قرار دادم، آیات قرآن و حدیثهای نبوی مربوط به آن را آوردم، که در آن درمان (درد) سینهها و وفا به قدر توان و استطاعت است و راهنمایی دلهای گمراه از تاریکیها به نور را در بر دارد. و به آنها بسنده کردم، از آنجهت که مسیر و راهی روشن است، از نظر درستی و اعتقادی برتری دارد و نگهبانان الهی را از پیش و پس برای حفظش قرار دادم و از این روش با آوردن حدیثهای پرتعداد، امّا با سند و استناد بیاساس، تجاوز نکردم.»
شمسالدّین ابوالمظفّر یوسفبن قَزُغْلی معروف به «سبطابن جوزی» این روایت را از احمدبن حنبل نقل کرده و آن را صحیح دانسته و گفته است:
«حدیث انا مدینة العلم: احمد در «الفضائل» گوید: حدیث کرد ما را ابراهیمبن عبداللّه از محمّدبن عبداللّه رومی از شریک از سلمةبنکهیل از صنابحی از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است.» و در روایتی: « من خانهی حکمتم و علی درِ آن است.» و در روایتی: «من شهر فقه هستم و علی درِ آن است پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» عبدالرزّاق آن را روایت کرده و افزوده است: هر کس حکمتها را خواهد، باید نزد آن در بیاید.
اگر گفته شود: حدیث را ضعیف به شمار آوردهاند، پاسخ چنین است:
دارقطنی گفته است: سویدبن غفلة از صنابحی آن را روایت کرده است و در اینجا سویدبنغفله را ذکر نکرده است و اگر گفتهی دارقطنی ثابت شود این حدیث مرسل میشود و در باب احکام، مُرسل حجّت است، چه رسد به باب فضیلتها؟
اگر گفته شود در این روایتها گفتوگو و بحث است، گوییم: ما به آنها نمیپردازیم، بلکه احتجاج میکنیم به آنچه احمد آورده و آن روایت اوّل از علی است. اگر نخستین روایت ثابت شد، تمامی آن روایات ثابت خواهند شد، چون روایت کردن معنای حدیث در احکام شریعت، جایز است و در اینجا سزاوارتر.
اگر گفته شود: محمّدبنعلی رومی استادِ استاد احمدبن حنبل است که ابنحبّان او را تضعیف کرده و گفته است: بر ضدّ ثقهها حدیثهایی میآورد که اثبات نشده است. گوییم: ابراهیمبن محمّد استادِ احمد از او روایت کرده و اگر ضعیف بود آن را بیان میکرد و همچنین احمد به او اسناد داده و او را ضعیف نشمرده در حالی که عادت او جرح و تعدیل است، پس هنگامی که به او اسناد میدهد، معلوم میشود که در روایت کردنش عادل است.» (1)همچنین شایان ذکر است که در فصل دوم کتابش که دربارهی فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام است، گوید: «فضیلتهای او مشهورتر از خورشید و ماه است و افزونتر از ریگها و سنگریزههاست و من از آنها آنچه را که ثابت و مشهور شده
1) تذکرة خواصّ الأمة / 47- 48.
است برگزیدهام که بر دو گونه است: بخشی از کتاب (قرآن کریم) استنباط شده و بخش دیگر از سنّت پاکی که هیچ شک و تردیدی در آن نیست.» (1)پس ثابت شد که حدیث مدینة العلم از فضیلتهای امام علی علیه السلام میباشد که ثابت و مشهور بوده و هیچگونه شک و تردیدی در آن نیست.
و چیزی که بیانگر پایبندی ابنچوزی است به نقل آنچه ثابت شد، این گفتارش در فصل ویژهی مادر امیرالمؤمنین علیهما السلام است که گوید: «گویم: حافظ ابونعیم حدیثی طولانی در فضیلت او آورده است، مگر اینکه گفتهاند در اسنادش روحبنصلاح آمده که ابنعدی او را تضعیف کرده است و از این جهت آن را نقل نکردیم.» (2)به هر حال مجرّد روایت کردن این حدیث توسّط احمد در فضایل ایشان، برای سبطابن جوزی و دیگران از نظر صحتش بسنده است، چون آنان معتقدند هر حدیثی را که احمد روایتش کند، حجّت است و باید بدان رجوع کرد. همانگونه که در بخش روایت این حدیث توسّط احمد بیان شد.
شرح حال سبطابنجوزی در کتابهای تاریخ و طبقات فقها با تجلیل و بزرگداشت آمده است. بزرگان علمای اعلام در کتابهای حدیث، فقه و سیره از او حدیث نقل کردهاند. از جمله:
1 - وفیات العیان از ابنخلّکان.
2 - ذیل مرآة الزّمان از یونینی.
3 - المختصر فی اخبار البشر از ابوالفداء.
4 - تتمة المختصر از ابنوردی.
5 - العبر فی خبر من غبر از ذهبی.
6 - الوافی بالوفیات از صفدی.
7 - مرآة الجنان از یافعی.
8 - الجواهر المضیة فی طبقات الحنفیّة از قرشی.
9 - الأثمار الجنیّة فی طبقات الحنفیّة از قاری.
10 - طبقات الشافعیة از ابنقاضی شهبة.
11 - مختصر الجواهر المضیة از فیروزآبادی.
12 - غایة المرام بأخبار البلد الحرام از ابنفهد.
13 - إتحاف الوری بأخبار امّ القری از ابنفهد.
14 - طبقات المفسّرین از داودی.
15 - کتائب أعلام الأخیار از کفوی.
16 - القول المنبی از سخاوی.
17 - حسن المقصد از سیوطی.
18 - الدرّ المختار از حصکفی.
19 - جواهر العقدین از سمهودی.
20 - الصواعق المحرقة از ابنحجر.
21 - انسان العیون از حلبی.
22 - کفایة الطالب از گنجی.
23 - مفتاح النجا از بدخشانی.
24 - التحفة از دهلوی.
بعضی مدارک شرح حال او از این قرار است:
المختصر 3 / 26، العبر 5 / 220، مرآة الجنان 4 / 136، الجواهر المضیة 2 / 231، طبقات المفسّرین 2 / 383.
ابوعبداللّه محمّدبن یوسف گنجی شافعی، یک باب از کتابش، «کفایة الطالب» را به حدیث «مدینةالعلم» اختصاص داده و آن را از طرق بسیار و وجوه استوار ثابت
کرده است؛ جایی که گوید:
« باب پنجاه و هشتم در اختصاص یافتن علی به این فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.
ما را خبر داد علّامه قاضی القضاة، بزرگ شام، ابوالفضل محمّد فرزند قاضی القضاة، استاد مذهبها ابوالمعالی محمّدبن علی قرشی، از حجّت عرب زیدبنحسن کندی، از ابومنصور قزّاز، از زینت حافظان و بزرگِ مطلق اهلِ حدیث احمدبنعلیّ بنثابت بغدادی از ابوعبداللّهبن محمّدبنعبداللّه که ما را حدیث کرد محمّدبن مظفّر از ابوجعفر حسینبن حفص خثعمی از عبّادبنیعقوب از یحییبن بشیر (بشر) کندی، از اسماعیلبن ابراهیم همدانی از ابواسحاق، از حرث از علی و از عاصمبن ضمرة از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خداوند من و علی را از درختی آفرید که من ریشهاش هستم و علی شاخهاش و حسن و حسین میوهاش و شیعیان برگهایش هستند. پس آیا از پاکیزه جز پاکیزه بیرون میآید؟ من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس آن شهر را خواهد، باید نزد آن در بیاید.»
گویم: خطیب آن را اینگونه روایت کرده است.
و خبر داد ما را علّامه قاضی القضاة ابونصر محمّدبن هبة اللّه، و قاضی القضاة محمّدبن هبة اللّهبن محمّد شیرازی، از حافظ ابوالقاسم، از ابوالقاسمبن سمرقندی، از ابوالقاسمبن مسعدة از حمزةبن یوسف، از ابواحمد ابن عدی، از نعمانبن هارون بلدی و محمّدبن احمدبن مؤمّل صیرفی و عبدالملکبن محمّد که گفتند: حدیث کرد ما را احمدبن عبداللّه بنیزید مؤدّب، از عبدالرزّاق از سفیان از عبداللّهبن عثمانبن خثیم از عبدالرّحمانبن بهمان که گفت: شنیدم جابر میگوید:
شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز حدیبیه، در حالی که بازوی علیبن ابیطالب را گرفته بود، میفرمود: «این امیر نیکوکاران و قاتل گناهکاران است، هر کس او را یاری کند، یاری شود و بییاور است هر کسی او را یاری نکند.» سپس صدایشان را بلندتر کرده فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس آن شهر را خواهد باید نزد آن در بیاید. (پس از دَرش درآید).»
(گفتم:) اینچنین ابنعساکر در تاریخش آن را روایت کرده و راویانش را از سوی استادانش ذکر کرده است.
ما را خبر داد علیبن عبداللّهبن ابوالحسن ازجی در دمشق، از مبارکبنحسن، از ابوالقاسم بنبُسری، از ابوعبداللّه (بن) محمّد، از محمّدبن حسین از ابوالحسن علیّبن اسحاق بنزاطیا از عثمانبن عبداللّه عثمانی از عیسیبن یونس از اعمش از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
گویم: این حدیث، حسنِ عالی است.
دانشمندان در معنی این حدیث گفتهاند: علی درِ دانش است و بسیار گفتهاند تاجایی که گروهی گفتند: جز این نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با فرمایش «من شهر دانشم» منظورشان این بوده است: من معدن دانش و جایگاهِ آنم و آنچه نزد غیر از من است دانش، شمرده نمیشود. و مقصود ایشاناز : «و علی درِ آن است.» این است که دَرِ این شهر بسیار بلند است (از آنجهت که شریعت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، پایدارترین و ثابتترین و هدایتگرترین شریعتهاست و نسخ و تحریف و تبدیل هرگز بر آن وارد نمیشود، بلکه با نگهداری خداوند عزّ و جلّ، نگاه داشته میشود؛ از کاستی مصون است و چیزی آن را دگرگون نمیکند، از این رو آن را به بلندی نسبت داده است و کتاب او آخرین کتابی است که خداوند عزّ و جلّ آن را فرو فرستاده است؛ پس نسخی بر آن وارد نمیشود. خداوند متعال میفرماید: «و مهیمناً علیه» (1)یعنی: این قرآن بر دیگر کتابهای نازل شدهی پیشین حکمفرمایی میکند و آنچه از حلال و حرام در آن آمده است، هرگز تغییر نمیکند و نسخ نمیشود و باطل نمیگردد. پس قرآن والاترینِ کتابهایی است که خداوند متعال فرو فرستاده است و شریعت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم والاترین و بالاترین و زیباترین و گرانبهاترین شریعتهاست، بدانگونه که نسخ و تبدیل بر آن وارد نمیشود. پس همواره والامرتبه، برافراشته و برفراز است.
1) مائده 48/.
گویم: - و خداوند داناتر است وجه این حدیث نزد من چنین است که منظور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» این بود که خداوند متعال دانش را به من آموخت و فرمانم داد که در آغاز پیامبری مردم را به اقرار به یگانگی او بخوانم تا بخشی از دوران رسالت بدینگونه سپری شد، سپس خداوند به جنگ با کسانی فرمانم داد که از اقرار به یگانگی خداوند عزّ و جلّ خودداری کردند؛ پس از اینکه از این کار منع کرده بود. پس من شهر دانشم، در امرها و نهیها و در صلح و جنگ تا اینکه جنگیدم با مشرکان و علیّبن ابیطالب درِ آن است؛ یعنی او نخستین کسی از خاندانم و دیگر افراد امّتم است که بعد از من با ستمگران میجنگد و اگر علی برای مردم جنگیدن با ستمگران (گناهکاران) را وضع نمیکرد و حکم قتل آنان را و اسیرانشان را رها نمیساخت و گرفتن اموالشان و فرزندانشان را حرام نمیداشت، این حکم هرگز شناخته و دانسته نمیشد.
پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ با مشرکان قانون به تاراج بردن اموالشان و اسیرگرفتن فرزندانشان را وضع کرد و علی در جنگ با ستمکاران قانون وضع کرد که بر مجروحان حمله نشود و اسیری کشته نشود و زنان و فرزندان به اسارت گرفته نشوند و اموالشان مصادره نشود و این وجهی صحیح و نیکوست.
با اینهمه، دانشمندان از صحابه و تابعان و خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به برتری علی و افزونی و سرشاربودن دانشش و زیرکی و حکمت فراوانش و نیکویی قضاوتهایش و درستی فتواهایش قائل شدهاند و ابوبکر و عمر و عثمان و دیگر دانشمندان اصحاب با او در احکام مشاوره میکردند و سخن او را در تأیید یا رد میپذیرفتند و عمل میکردند که این خود اعترافشان به دانش و فضل فراوان او و برتری خردش و درستی حکمش میباشد.
این سخن هرگز در حق او گزافه نیست، چون مقام او نزد خداوند و پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم و نزد بندگان مؤمن او، والاتر و بالاتر از آن است.» (1)
1) کفایة الطالب فی مناقب علیّبنابیطالب/ 220- 223.
حافظِ گنجی در مقدّمهی کتابش «کفایة الطالب» تصریح میکند که «کتابی است شامل بخشی از روایتهایی که بزرگان ما در شهرها روایت کردهاند؛ از جمله حدیثهای صحیح از کتابهای ائمّه و حافظان در مناقب امیرالمؤمنین علی، آن کسی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فضیلتی در پدران خود و پاکیزگی مولدش نیافته است جز اینکه او هم در آن شریکش میباشد.»
علمای بزرگ و سران مورّخان شرح حالش را در کتابهای تاریخ و رجال آوردهاند و ما در بعضی از جلدهای کتاب شرح حالش را آوردیم. و از مصادر شرح حال اوست: ذیل مرآةالزمان 1 / 392؛ الوافی بالوفیات 5 / 254؛ تلخیص مجمع الآداب 3 / 389.
شیخ عزّالدّین، عبدالعزیزبن عبدالسّلام سلمی دمشقی شافعی حدیث را در سخنی که از زبان مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام برگرفته، آورده است که شهابالدّین احمد متن آن را در کتابش «توضیح الدّلائل علی ترجیح الفضائل» نقل کرده؛ جایی که گوید:
«سلطان علما در دوران خویش، برهان عارفان در روزگار خود، بزرگ راهبر، پیشوای بزرگان معاصر، مُفتی مردم، عزّالدّین عبدالعزیزبن عبدالسّلام، به عنوان زبان حال نخستین صحابی بیچون و چرا، و برترین همگنان هنگام شمارش نیکیها: علی ولیّ خداوند در زمین و آسمان که خداوند از او راضی باد و در هر حال ما را از او بهرهمند فرماید گوید:
«ای مردم! طینت ما اهل البیت، با دست عنایت در سرشتگاه حمایت، سرشته شده است، بعد از آن که فیض هدایت بر ما فرو ریخت. سپس با خمیرهی
نبوّت عجین و با وحی آبیاری شد و روح امر در آن دمیده شد، پس هرگز پاهایمان نمیلغزد و هرگز دیدگانمان گمراه نمیشوند و هرگز نورهایمان کاسته نمیشود. پس اگر ما گمراه شویم، پس چه کسی مردم را راهنمایی میکند؟! مردمی که از درختان گوناگون هستند و درخت نبوّت یکی است و محمّد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ، اصل آن درخت و من فرعش هستم و فاطمهی زهرا میوهاش و حسن و حسین شاخههایش هستند، پس اصلش نور، فرعش نور، میوهاش نور و شاخهاش نور است، نزدیک است که روغنش تابان شود هرچند که آتشی به آن نرسد، نور است بر روی نور، ای قوم من! از آنطجا که فرعها بر پایهها بنا میشود، فصل فضیلت من بر پاکیزگی پایهی من بنا شد، پس دانشم را از پسرعمویم به ارث بردم، و به آن اندوهم برطرف شد.
رسول امینی را پیروی کردم و غیر از اسلام به دینی راضی نگشتم، پس اگر پرده برداشته شود، بر یقینم افزوده نمیگردد و مرا به تاج «من کنت مولاه» زینت بخشید و با کمربند «أنا مدینة العلم و علی بابها» کمرم را آذین بست و «اقضاکم علی» را حمایلم فرمود و با لباس زرّین «أنا من علی و علی منّی» مرا پوشانید.»
شاعر گوید:
عجبت منک أشغلتنی بک عینی *** أدنیتنی منک حتّی طننت أنّک أنّی
در شگفتم از تو، که چشم من مرا به تو مشغول داشته.
چنان مرا به خویش نزدیک کردی که گمان بردم تو من هستی.
تا پایان آنچه که ذکر کرده است.» (1)
1 - ذهبی: «عزّالدّین شیخ الاسلام، ابومحمّد عبدالعزیزبن عبدالسّلام بنابوالقاسم سلمی دمشقی شافعی... در فقه و طاصول و زبان عربی سرآمد شد، آموزش و فتوا داد و کتاب نوشت و به درجهی اجتهاد رسید و شناخت مذهب به او
1) توضیح الدّلائل عل ترجیح الفضائل - خطّی.
منتهی شد همراه بازهد و ورع وامربه معروف و نهی ازمنکر واستواری در دین... .» (1)2 - یافعی: «شیخ فقیه، علّامه، امام، فتوادهنده، مدرّس، قاضی، خطیب، سلطان دانشمندان و جایگاه پذیرای پاکان، پیشتاز دوران خویش بر دیگر همردیفان، دریای دانشها و معارف و بزرگداشته شده در دیگر کشورها، دارای پژوهش و نازکبینی و عرفان و یقین که همراه با دانش و صلاح و جلالت و وجاهت و احترام از او مشهود بود؛ کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همراه شاذلی بر او درود فرستاد، فتوادهندهی مردم، بزرگ اسلام، عزّالدّین عبدالعزیزبن عبدالسّلام، ابوالقاسم سلمی دمشقی شافعی... در فقه و اصول و عربی سرآمد شد و آموزش و فتوا داد، کتابهای سودمندی نوشت و فتواهای استواری داد و در فنون دانشها، شگفتیهای بیمانندی گِرد آورد؛ از تفسیر و حدیث و فقه و عربی و اصول و اختلاف مذهب و دانشمندان و گفتههای مردم و مأخذهای آن تا اینکه گفته شد به درجهی اجتهاد رسیده است و دانشجویان از دیگر کشورها به سوی او مسافرت کردند و شناخت مذهب به او ختم شد؛ همراه با زهد و ورع و برکندنِ گمراهیها و بدعتها، اقامه امر به معروف و نهی از منکر و کارهای دیگری که از او شهرت یافت؛ او حق را آشکار و به آن عمل میکرد، در دین سختگیر بود و در راه خداوند سرزنش کسی در او اثر نمیکرد، و از قدرت هیچ پادشاه و سلطان نمیترسید، بلکه به فرمان خداوند و پیامبرش و آنچه که اقتضای شرع مطهّر بود، عمل میکرد، او که خداوند بیامرزدش، در مصر به سال ششصد و شصت درگذشت.» (2)3 - اسنوی: «او که خداوند بیامرزدش، بزرگ اسلام در علم و عمل و پرهیزکاری وزهد وتصنیف وشاگردان،امرکنندهبه معروف ونهیکننده ازمنکر بود.» (3)4 - ابنقاضی شهبة: «او، بزرگ، امام، علّامه، یگانهی دورانش، سلطان دانشمندان، عزّالدّین ابومحمّد سلمی بود... دمیاطی از او روایت کرده و چهل حدیث از او نقل کرده است -و ابندقیقالعید همانی است که لقب «سلطان
العلماء» به او داد و بسیار امر به معروف و نهی از منکر میکرد، در دمشق عهدهدار خطابه شد؛ بسیاری از بدعتهای سخنرانان را از بین برد... و نماز رغائب و نیمه (شعبان) را باطل کرد؛ پس بین او و ابنصلاح بدین سبب نزاع درگرفت.» (1)5 - سیوطی: «ابومحمّد شیخ اسلام، سلطان علما، ذهبی در «العبر» گفته است: شناخت مذهب همراه با زهد و پارسایی به او پایان یافت و به درجهی اجتهاد رسید.»
شیخ ابوالحسن شاذلی گفته است: به من گفته شد که روی زمین مجلسی فقهی درخشانتر از مجلس شیخ عزّالدّینبن عبدالسّلام نیست و ابنکثیر در تاریخش گفت: ریاست مذهب به او رسید و از دیگر سرزمینها برای فتواگرفتن از او به نزدش آمدند. در پایان عمرش سرسپردگی به مذهب نداشت، بلکه افق دیدش گسترش یافت و به آنچه اجتهادش میرسید، فتوا داد.
و شاگردش ابندقیق العید گفت: ابنعبدالسّلام یکی از پادشاهان اسلام بود.
و شیخ جمالالدّینبنحاجب گفت: ابنعبدالسّلام فقیهتر از غزالی است.» (2)
جلال الدّین محمّدبن محمّد بلخی معروف به «مولوی» حدیث «مدینةالعلم» را در ضمن شعری در مدح مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام در دیوانش «مثنوی» آورده است که چنین آغاز میشود:
از علیآموز اخلاص عمل *** شیر حق را دان منزّه از دغل
تا آنجا که گوید:
چون تو بابی آن مدینهی علم را *** چون شعاعی آفتاب حلم را
باز بانشای باب! بر جویای باب *** تا رسند از تو قشور اندر لباب
باز باش ای باب رحمت تا ابد *** بارگاه ما له کفوا احد
1 - عبدالقادر قرشی: «محمّدبن محمّدبن محمّدبن حسینبن احمدبن قاسمبن مسیّببن عبداللّهبن عبدالرّحمانبن ابوبکرصدیق ابنابوقحافه تیمی معروف به «مولانا جلالالدّین غزنوی.
[ قونوی]: «او دانا به مذهب، آگاه در فقه، و دانا به مسائل فقهی مورد اختلاف بین مذاهب و دانشهای مختلف،... شیخ جلالالدّین سپس منزوی شد و تنهایی گزید و نوشتن و کارکردن را رها کرد... .» (1)2 - فاضل ازنیقی: «از علمای حنفی شیخ جلالالدّین بود که به «سلطان العلماء» لقب یافت، یا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را چنین لقب داد، بسیاری از صالحان در خواب از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین شنیدهاند.» (2)3 - عبدالرّحمان جامی شرح حال گستردهای از او آورده است. (3)4 - مجدالدّین بدخشانی نیز شرح حال گستردهای از او آورده است. (4)به هر حال، مولوی عبدالعلی بن نظام الدّین انصاری که نزد آنان ملقّب به «بحرالعلوم» است، «مولوی» و «مثنوی» را در مقدمّهی کتابش، «شرح مثنوی» مورد ستایش قرار داده است.
او حدیث «مدینة العلم» را ضمن بیت شعری در مدح امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت کرده است... همچنان که در «توضیحالدّلائل» در یاد کسانی که امام علیه السلام را مدح کردهاند، آمده است:
«مانند پیشوای در اسلام و مورد اشاره در بزرگان، مرجع دانشها و فتواها،
ابوزکریا محییالدّین یحیی نووی، سروده و بسیار خوب گفته است:
امام المسلمین بلا ارتیاب *** امیرالمومنین أبوتراب
بی تردید امیر مومنان ابوتراب *** امام مسلمانان است
نبی الله خازن کل علم *** علی للخزانة مثل باب
پیامبر خداوند نگهدارنده ی هر دانشی است *** علی برای آن گنجینه چون در است
بزرگان حافظان و مورّخان شرح حالش را آوردهاند و او را مورد ستایش قرار دادهاند به گونهای که بیش از آن نمیتوان گفت. رجوع شود به:
1 - تذکرة الحفاظ 4 / 1470.
2 - العبر 5 / 312.
3 - مرآة الجنان - حوادث سنة 676.
4 - تتمة المختصر - حوادث 676.
5 - طبقات شافعیه از أسنوی 2 / 476.
6 - طبقات شافعیه از سبکی 8 / 395.
7 - النجوم الزّاهرة 7 / 378.
8 - طبقات الحفّاظ / 510.
9 - الخمیس - حوادث 676.
شیخ شرفالدّین مصلحبنعبداللّه، سعدی شیرازی این حدیث را ضمن قصیدهاش در مدح مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت کرده است، که نورالدّین جعفر مشهور به «میرملّا بدخشی» آن را آورده است که متن آن چنین است:
منم کز جان شدم مولای حیدر *** امیرالمومنین آن شاه صفدر
علی کو را خدا بی شک ولی خواند *** به امر حق علی کردش پیمبر
به حقّ پادشاه هر دو عالم *** خدای بی نیاز فرد اکبر
به حق آسمانها و ملائک *** کز آنجا هیچ جای نیست برتر
به پنج ارکان شرع و هفت اقلیم *** به نه چرخ و ده و دو برج دیگر
به کرسی و به عرش و لوح محفوظ *** به حق جبرئیل آن خوب منظر
به میکائیل و اسرافیل و صورش *** به عزرائیل و هول گور و منکر
به تورات و زبور و صحف و انجیل *** به حق حرمت هر چار دفتر
به حق آية الكرسی و یس *** به حق سوره ی طه سراسر
به حق آدم و نوح ستوده *** به حق هود و شیث دادگستر
به درد یحیی و درمان لقمان *** به ذوالقرنین و لوط نیک محضر
به ابراهیم و قربان کردن او *** به اسحاق و اسماعیل و هاجر
به ختم انبیا احمد که باشد *** شفیع عاصیان در روز محشر
به حق مکه و بطحا و زمزم *** به حق مروه و رکنی ز مشعر
به تعظیم رجب با قدر شعبان *** به حق روزه و تصدیق داور
به رنج اهل بیت و آه زهرا *** به خون ناحق شبیر و شبر
به آب دیده ی طفلان محروم *** به سوز سینه ی پیران محروم(1)
که بعد از مصطفی در جمله عالم *** نبد فاضل تر و بهتر ز حیدر
مسلم بد سلونی گفتن او را *** که علم مصطفی را بود او در
یقین اندر سخا و علم و عصمت *** ز پیغمبر نبود او هیچ کمتر
اگر دانی بگویی جز علی کیست؟ *** که دلدل زیر رانش بود و رخور
چه گویم وصف آن شاهی که جبریل *** گھی بد مدح گویش، گاه چاکر
بدان گفتم که تا خلقان بدانند *** که سعدی زین سعادت نیست بی بر
ایا سعدی تو نیکو اعتقادی *** ز دین و اعتقاد خویش بر خور(2)
1 - عبدالرّحمان جامی در «نفحات الانس / 600»
2 - سمرقندی در «تذکرة الشعراء / 223»
در «الرّیاض النضرة» آن را چنین روایت کرده است: « یاد این ویژگی او که درِ خانه علم و باب مدینة العلم است: از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی دانشم و علی در آن است.»
در «المصابیح»، ضمن حدیثهای حسن آن را نقل کرده است و ابوعمرو آن را روایت کرده گوید: «من شهر دانشم. و افزوده است: هر کس دانش را خواهد پس باید از درِ آن وارد شود» (1)و در «ذخائر العقبی» آمده است: «یاد اینکه او دَرِ خانهی علم و باب مدینة العلم است، از علی نقل شده که گفت: «رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی دانشم و علی درِ آن است.» بغوی آن را در «مصابیح» ضمن حدیثهای حسن نقل کرده است.
و ابوعمرو آن را نقل کرده است که فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، و افزود: هر کس دانش را خواهد، باید از در آن وارد شود.»
بزرگان پیشوایان و حافظان با بزرگداشت و اجلال کامل، شرح حالش را آوردهاند، مراجعه کنید:
1 - تذکرة الحفّاظ 4 / 1474.
2 - طبقات سبکی 8 / 18.
1) الریاض النضرة فی مناقب العشرة 2 / 255.
3 - مرآة الجنان 4 / 224.
4 - النجوم الزّاهرة 8 / 74.
5 - طبقات الحفّاظ 511.
سعیدالدّین محمّدبناحمد فرغانی آن را اثبات کرده است و آن را حدیث مرسل مسلّم دانسته و در «شرح التائیة» در شرح این بیت ابنفارض که گفته است:
«کراماتهم من بعض ما خصّهم به *** بما خصّهم مِن إرث کلّ فضیلة»
کرامتهای آنان پارهای است از آنچه خدا آنان را بدان مخصوص داشته است، به گونهای که هر فضیلتی را به ارث بردهاند.
گوید: امّا سهم علیّبنابیطالب: دانش و شهود عرفانی است و گشودن مشکلات کلام عظیم و کتاب کریم است که آن کتاب از مخصوصترین معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، با روشنترین بیان که با کلام نبوی:
«أنا مدینة العلم و علیٌ بابها» بدان رسیده بود و با این گفتارشان: «من کُنْت مولاه فَعلیٌّ مولاه» همراه با فضیلتهای دیگری که نمیتوان برشمرد. و در شرح فارسی قصیده تأئیه، در شرح این بیت:
«و أوضح بالتأویل ما کان مشکلاً *** علی بعلم ناله بالوصیّة»
و علی با تأویل، آنچه را که مشکل بود روشن و واضح کرد. با دانشی که به وصیّت و جانشینی بدان دست یافت.
گوید: «علی با تأویل، آنچه را که در فهم معنی کتاب و سنّت بر دیگر یاران مشکل بود، توضیح داد و روشن کرد، به ویژه عمر که در اینباره گفته است: اگر علی نبود عمر به هلاکت میرسید و آن مشکلها را با دانشهایی توضیح داد که با وصایت از مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم به او منتقل شده بود و از اینرو فرمود: « من در میان شما دو بارِ گِران میگذارم، کتاب خداوند و خاندانم و سه بار فرمود نسبت به خاندانم خداوند را به یاد شما میآورم.
و همچنین فرمود: « جایگاه تو نزد من مانند هارون نسبت به موسی است، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست.»
و نیز فرمود: « أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
باید دانسته شود که شرح فرغانی بر تائیه از کتابهای معروف است و او از بزرگان علمای اهل سنّت است. در «کشفالظنون» آمده:
«تائیة قصیدهای مشهور در تصوف است و از شیخ ابوحفصعمربنعلیّ فارض حموی متوفّای سال 576 است... و شرحهایی دارد از جمله: شرح سعیدالدین محمّدبن احمد فرغانی متوفّای حدود سال 700 که نخستین و قدیمیترین شارح آن است. گویند که شیخ صدرالدّین قونوی شرح آن را به استادش محیی الدّین ابنعربی پیشنهاد کرد،اوبه قونوی گفت:این عروس شوهری از فرزندان تودارد،پس فرغانی وتلمسانیکه هردوازشاگردانش بودند،آن راشرحکردند.
و نیز گویند که ابنعربی بر آن شرحی به اندازه پنج دفتر نگاشت و همه در دست صدرالدّین بود. گفتهاند: درسش را با بیتی از آن به پایان میبرد و سخنی از ابن عربی بر آن یاد میکرد. سپس ردّ آن را به فارسی میخواند. سعیدالدّین برای گردآوری آن انتخاب شد و نیز گفته شده است که فرغانی نخست آن را بر جلالالدّین رومی مولوی خواند سپس آن را به فارسی و بعد به عربی شرح کرد و آن را «منتهی المدارک» نامید که اوراق بسیاری دارد و در ابتدای آن مقدّمهای در احوال سلوک آورده است.» (1)و جامی او را چنین یاد کرده است: «او از کاملترین بزرگان عرفان و از بزرگان صاحبان ذوق و وجدان است؛ کسی جز او مسائل علم حقیقت را با بررسی و تحقیق، آنچنان که در مقدّمهی شرح تائیه ابنفارض آورده است، بیان ننموده، او
1) کشف الظنون 1 / 265.
نخست آن را به فارسی نوشت و بر استادش شیخ صدرالدّین قونوی عرضه داشت.
شیخ آن را بسیار نکو داشت بر آن تقریض نوشت و شیخ سعید، تقریض او را در مقدّمهی شرح برای تیمّن و تبرّک آن آورده است. سپس برای گسترش و تکمیل فایدههایش آن را به زبان عربی نگاشت و فایدههای دیگری بر آن افزود. خداوند از سوی خواستارانش نیکوترین پاداش را به او دهد.
و کتاب دیگری دارد که آن را «مناهج العباد الی المعاد» نامیده است، در آن مذهبهای پیشوایان چهارگانه را بیان کرده است در مسألههای عبادتها و بعضی معاملهها...» (1)محمودبن سلیمان کفوی در شرح حالش چنین گوید: «شیخ فاضل ربّانی، کامل صمدانی، سعیدالدّین فرغانی. او از عزیزان اصحاب شیخ صدرالدّین قونوی، مرید شیخ محییالدّین عربی است.
از کاملترین بزرگان عرفان و برترین اصحاب ذوق و وجدان بود. او جامع دانشهای شریعت و حقیقت بود. او بهترین شرح را بر اصول طریقت نگاشت و زبان دوران خود و برهان روزگار خویش و راهنمای راه حق و سرّ خداوند میان بندگان بود. مسائل علم حقیقت را گسترش داد و فنون اصول طریقت را در مقدّمهی شرح قصیدهی تائیة فارضیّه ضبط و ثبت کرد.» (2)و ذهبی گوید: «شیخ سعید کاشانی فرغانی، شیخ خانقاه طاجون و شاگرد صدر قونوی است. او یکی از کسانی است که به وحدت قائل بود. تائیة ابنفارض را در دو مجلّد شرح کرد و در ذیحجّه، حدود هفتادسالگی مُرد.» (3)
احمدبنمنصور کازورنی حدیث مدینةالعلم را اثبات کرده است؛ وقتی که در شرح حالِ امیرالمؤمنین علیه السلام ، ایشان را با «باب العلم» وصف نموده است. متن گفتهی
او در کتابش، «مفتاح الفتوح» چنین است:
«ابوالحسن علیّبنابیطالب، اوّلین کسی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را «امیرالمؤمنین» نامید. خاتم خلفای راشدین، از همه پیشتر در پذیرفتن و ایمان و نخستین آنان در تصدیق و یقین و پایدارترین آنان در حکم و اتقان. درِ دانش و معدن فضل، همیشه پیشتاز، بزرگِ دین، کُشندهی مشرکان و سرکشان، ذوالقرنین، و پدر دو ریحانه، پسرعموی پیامبر، برادرش از جهت حق و نسب، و یارش در دنیا و دین، خداوند خلافت را به او ختم کرد همانگونه به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم رسالت را به پایان برد و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همشکلان را به هم و همجنسان را به هم، و همانندها را به هم پیوند میداد، علی را برای خود نگهداشت و او را به برادری خود اختصاص داد و همین شرافت و افتخار برایش بسنده است.
و هر که در سخن و نوشتهها و خطبهها و نامههایش تأمّل کند، مییابد که دانش کسی با دانش او برابری نمیکند و فضیلتهایش بعد از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم مانند ندارد. و از جملهی آنها کتاب «نهجالبلاغه» است و به خداوند سوگند که فصاحت فصیحان وبلاغت بلیغان وحکمت حکیمان پایینتر از آن ایستاده است.
در شأن او آیههای بسیار نازل شده است و در فضیلتهایش حدیثهای فراوانی رسیده است که کتابهای تفسیر از آن پُر شده است و نهاد اسنادها بر آنها پیچیده شده است، شمارشگری نمیتواند آنها را بشمارد و تعداد آنها را در برنمیگیرد،هیچ مشکلی نیست جز اینکه ید بیضای او در آن است، و هیچ دشواری نیست جز اینکه او به بهترین گونه آن را برطرف کرده است، فاروق راست گفت، آنجا که گفت: به خداوند پناه میبرم از آن دشواری که ابوالحسن در آن نباشد.
علی نامهایی دارد که پیشوایان در کتابهایشان آوردهاند؛ از آنهاست: در آسمان «اعلی» و در زمین «علی» و در تورات «ولی» و در انجیل «وفی» و در زبور «تقی» و نزد حاملان عرش، «سخی» و در بهشت «ساقی» و نزد مؤمنان «مرتضی» و «حیدر» و در قرآن «رُکَّعاً سُجَّداً» و نیز «قصم» نامیده میشود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را «علی» نامید و «ابوالحسن» و «ابوتراب» کنیهاش داد. نسبش، نسبِ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم است و حسبش حسبِ ایشان، و دینش دین ایشان، در خویشاوندی بسیار نزدیک و در
هجرت پیشتاز بود.
مادرش فاطمه دختر اسد، نخستین زن هاشمی است که برای مرد هاشمی فرزند به دنیا آورد. گفته شده است: فاطمه علی را در کعبه زایید و از او (فاطمه) نقل شده است: هر گاه میخواست برای بُتی سجده کند در حالی که علی در شکمش بود، نمیتوانست، پایش را بر شکمش میگذاشت و پشتش را بر پشت او میچسبانید و از آن کار (سجدهکردن) منع میکرد و از اینرو هنگام نامبردن او گفته میشود: «کرّم اللّه وجهه» یعنی: خداوند صورتش را گرامی داشت از اینکه بر بُتی سجده کند.» (1)
کتاب «مفتاح الفتوح» از شرحهای معروف کتاب «مصابیح» است. در کشف الظنون آمده است:
«ازشرحهای مصابیح،مفتاح الفتوح است کهآغازش چنین است:الحمدللّه الّذیقصرت الافهام عمایلیق بکبریائه... الخ. در آن ذکر کرده که آن را از «شرح السنة» و «الغریبین» و «الفائق» و «النّهایة» گِرد آورده است و رمزهایی برای آن کتاب قرار داده است و در بیست و یکم رمضان سال هفتصد و هفت از آن فارغ شده است.» (2)
حسینبن محمّد معروف به «امیرحسینی فوزی» حدیث «مدینةالعلم» را اثبات کرده است. او امیرالمؤمنین علیه السلام را به وصف باب مدینة العلم توصیف کرده است؛ ضمن اوصافی که در شرح حال ایشان در کتاب «نزهة الأرواح» آورده است.
ستایش او و کتابش «نزهة الأرواح» و دیگر نوشتههایش در کتابهای نوشته
شده در شرح حال عرفا و بزرگان صوفیّه، موجود است، مانند:
1 - نفحات الأنس/ 605.
2 - جامع السلاسل خطّی.
و در «کشف الظنون» چنین آمده است: «نزهة الأرواح» فارسی است از فخرالسّادات حسینبنمحمّد معروف به «امیرحسینی فوزی» که در سال 711 آن را تألیف کرد، مختصر، منثور و منظوم است...» (1)
صدرالدّین ابوالمجامع ابراهیمبنمحمّد حموئی جوینی حدیث «مدینةالعلم» را روایت کرده؛ آنجا که گوید:
«مرا خبر داد شیخِ صالح، احمدبن محمّدبن محمّد قزوینی به طور شفاهی با اجازهی روایتش از امام ابوالقاسم محمّدبن عبدالکریم، و مرا خبر داد شیخِ عدالتپیشه، بهاءالدّین محمّدبن یوسفبن محمّدبن یوسف، شنیدم از او در مسجد ربوة در شهر دمشق، گفت: ما را خبر داد شیخ الشیوخ تاجالدّین ابومحمّد عبداللّه بن عمربن علیّبن محمّدبن حمویه جوینی از شیخالشّیوخ سعدالدّین ابو سعد عبدالواحدبن ابوالحسن علیّبن محمّدبن حمویه از شیخ علیّ بن محمّد بن احمدبن محمّدبنحمزه ثعلبی از ابوبکر وجیهبنطاهربن محمّد شحّامی از شیخ الشّیوخ ابوسعد در نیشابور در پایان ماه رمضان سال پانصد و سی و هشت از ابو محمّد الحسنبناحمد حافظ، از سیّد ابوطالب حمزةبن محمّد جعفری از محمّدبناحمد حافظ، از ابوصالح کرسی (کرابیسی) از صالحبناحمد از ابوصلت هروی از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس در آن را خواهد پس باید نزد علی آید.» (2)و در کتاب «ینابیع المودّة» بعد از روایتکردن حدیث از ابنمغازلی گوید:
«همچنین: این حدیث را موفّقبناحمد و حموینی و دیلمی در کتاب «الفردوس» و صاحب کتاب «المناقب» از مجاهد از ابنعبّاس آن را روایت کردهاند.» (1)
1 - ذهبی گوید: «به آنجاآمد شیخ الشّیوخ، صدرالدّین ابراهیم بنشیخ سعد الدّینبن حمویه جوینی، خواستار حدیث، پس حدیث بسیار شنید، و از یاران مؤیّد طوسی برای ما روایت کرد، و اطّلاع داد که پادشاه تاتار، غاز انبنأرغون، به دست او اسلام آورد، به وسیلهی جانشینش نوروز، و آن رویدادی فراموش نشدنی بود.» (2)2 - ذهبی همچنین در یادکرد استادانش گوید: «از محدّثِ یگانه کامل، فخرالاسلام، صدرالدّین ابراهیمبن محمّدبن مؤیّدبن حمویه خراسانی جوینی استاد صوفیه شنیدم، نزد ما یک خواستار حدیث آمد، و از دو نفر از یاران مؤیّد طوسی برایمان روایت کرد و به شدّت توجّه به روایت و به دستآوردن اجزای آن داشت.
غازانِ پادشاه به دست او اسلام آورد، سال 722 درگذشت در حالی که سنّش هفتاد و هشت سال بود.» (3)3 - یافعی مانند عبارت «العبر» را آورده است. (4)4 - اسنوی گوید: «در دانشهای حدیث و فقه پیشوا بود، در جستوجوی دانش بسیار سفر میکرد، مراجعهی بسیار داشت، مشهور به مقامات عرفانی بود.» (5)و این سخنان و غیر آنها را در جلد «حدیث طیر» آوردهایم.
نظامالدّین محمّدبناحمدبن علی بخاری، مشهور به «نظامالأولیاء» حدیث «مدینة العلم» را تأیید کرده است و تصریح کرده که این از فضایل و خصوصیّات
امیرالمؤمنین علیه السلام است بر پایهی آنچه عبدالرّحمان چشتی از او در کتاب «مرآة الأسرار» در بخش ذکر احوالش علیه السلام نقل کرده است.
بزرگان عارفان در کتابهای شرح حال مشایخ خود، شرح حال او را آوردهاند؛ مانند:
1 - عبدالرّحمان جامی در «نفحات الأنس 504»
2 - مجدالدّین بدخشانی در «جامع السّلاسل خطّی»
3 - عبدالحق دهلوی در «اخبار الأخیار 56»
4 - پدر دهلوی در «الانتباه فی سلاسل أولیاء اللّه»
جمالالدّین ابوالحجّاج یوسفبن عبدالرّحمان مزّی حدیث «مدینة العلم» را در شرح حال امام علیه السلام اینچنین آورده است:
« روایت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، پس باید از درش وارد آن شود.» (1)و در همین کتاب در شرح حال ابوصلت هروی نیز آن را روایت کرده است که پیشتر آمد و باز خواهد آمد.
1 - ذهبی در «تذکرة الحفّاظ 4 / 1498» و کتابهای دیگر.
2 - ابنوردی در «تتمة المختصر، حوادث 742»
3 - اسنوی در «طبقات الشافعیّة 2 / 464»
1) تهذیب الکمال 20 / 485.
4 - ابنشحنة در «روضة المناظر، حوادث: 742»
5 - ابنحجر در «الدرر الکامنة 5 / 233»
6 - ابنتغری بردی در «النّجوم الزّاهرة 10 / 76»
7 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ / 517»
8 - شوکانی در «البدر الطالع 2 / 353»
9 - صدیق حسنخان در «التّاج المکلّل / 475»
سیوطی گوید: «مزّی، پیشوا، عالم، دانشمند، حافظ، یگانه، محدّث شام...
اندکی فقاهت کرد و سپس به این مقام روی آورد، مسافرت کرد و بسیار شنید و در لغت نظر افکند و در آن و در تصریف مهارت یافت و عربی خواند. در شناسایی رجال پرچمدار است، دیدگان مانند او را ندیده است، دو کتاب «تهذیب الکمال» و «الأطراف» را نگاشت، و مجالس خود را املاء کرد و مشکلات و معضلات از پیش گفته شدهی علم حدیث و رجال را توضیح داد، و به ریاست استادان دارالحدیث اشرفیه درآمد. روز شنبه دوازدهم صفر سال 742 درگذشت.»
خلاصه گفته اسنوی از این قرار است: «حافظترین مردم زمان خود بود، به ویژه در رجال متقدّم، و از همه سو برای روایت و درایتش به او مراجعه میشد، در لغت و تصریف سرآمد بود، دیندار خیّر و گوشهگیر از مردم، بیتکلّف و فقیر بود.
کتاب «تهذیب الکمال فی اسماء الرّجال» و کتاب «الأطراف» را تألیف کرد.»
جمال الدّین محمّدبنیوسف زرندی انصاری در بیان ترتیب کتابش گوید:
«پس بخش نخست مشتمل است بر فضایل جناب سیّد المرسلین و خاتم النبیّین و رسول ربّ العالمین محمّد علیه افضل صلوات المصلّین و شمائل و صفات ایشان و آنچه خداوند متعال از آیهها و معجزاتش به او اختصاص داده است و بر
منقبتهای پسرعمویش و باب مدینة العلم او، امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب .» (1)سپس در قسمت دوم از بخش اوّل گوید: «قسمت دوم از بخش نخست در مناقب امیرالمؤمنین و امام المتّقین، چشمه راههای حق و یقین و سرآمد اولیاء و صدّیقین، همسر فاطمهی بتول نور دیدهی رسول، پسرعمو و باب مدینة العلم او، پشتیبان و برادرش، نور دیده ابوطالب، مرتضای مجتبی که در دنیا و آخرت امام و سیّد است. و در راه خداوند سبحانه و تعالی و برپا داشتن دینش دستانی قوی داشت.دلی خردمند و گوشی شنوا و همّتی داشت که به پیمانها و ضمانتها وفادار بود، بزرگ دین و برادر پیامبر پروردگار جهانیان... شیر چیره، و عقاب شکننده و شمشیر برّنده، و قهرمان پیروز و شیر از پا درآوردنده و آقای باوقار و دریای آرام و دانش گسترده و موج انبوه، دریای وسیع، کوه بلند سربرافراشته و ساقی مؤمنان از حوض به اندازهی کامل و اتم، شیر کرّار خداوند، پدر ائمّهی اطهار، شرف یافته به مزیّت «من کنتُ مولاه فعلیٌ مولاه» تأیید شده با دعای «اللّهُمَّ وال من والاه و عاد من عاداه» شکنندهی بتها و شکستدهندهی احزاب، صدقهدهندهی انگشترش در محراب، سوارکار میدان جنگ، شیر هر بیشه و هر جنگل، کسی که زبان هرعیبجو وغیبتکننده وبیان هربدگو ودودل راازکارانداخت ازنکوهیدن مرتبه بلند اوازآنروکه گرداگردش ازهرمذمّت وعیبی بیآلایش است،اختصاص یافتهازحضرت پیامبربهکرامت برادری وبرگزیدهی به ناماوکهاوبرای خانهی حکمت وشهردانش، دراست و دربرتری او و برگزیدگی او وحی فرود آمد و کتاب نازل شد (گویا شد) کنیه داده شده به «ابوالریحانتین» و «ابوالحسن» و «ابوالتّراب»... .» (2)وگفته است: «فضیلت دیگری که اصحاب به آن اعتراف کردند و شادمان شدند، و راه همدلی را پیمودند و آن را برگزیدند: از ابنعبّاس نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس در آن را خواهد باید به سوی علی آید.» (3)
و زرندی در کتاب خود، «معارج الاصول» گوید: «ابنعبّاس روایت کرده است که: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کسی درِ آن را بخواهد، باید نزد علی بیاید.» (1)و گفتهی زرندی در کتابش، «الاعلام»، چنین است:
«بابی در خلافت امیرالمؤمنین ابیالحسن علیّبن ابیطالببن عبدالمطّلب هاشمی او با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در عبدالمطّلب پیوند مییابد، اوست پسرعمویش و درِ شهر علمش و پشتیبانش و برادرش و نور چشم ابوطالب... کسی که از سوی حضرت پیامبر اختصاص یافته است به کرامتِ برادری و انتخاب و از او چنین نام برده شد که برای خانهی حکمت و شهر دانش در است... .» (2)
زرندی از حافظان بزرگ اهل سنّت است که نصّ عبارتهای ایشان در ستایش او را در مجلّد «حدیث نور» آوردیم.
و در «ذخیرة المآل» آمده است:
هذا الّذی قرّره الأجلّه *** و المقتضی و لازم الأدلّة
این چیزی است که بزرگواران آن را تقریر کردهاند و مقتضی و لازمهی دلیلها چنین است.
از این جهت است که وقتی برای دانشمندان بزرگ، دلیلهایی بر این ویژگیهای اهل بیت شریف آشکار شد، آنها را تقریر و تحریر کردند، مانند: سیّد علی سمهودی پیشوای اهل سنّت در کتاب «الجواهر» خویش، و حافظ طبری شافعی در کتاب «الذخائر» خود، و حجّت زرندی شافعی در کتاب «معارج» خود، و شیخ الاسلام، ابنحجر شافعی در کتابش «الصواعق» و جلالالدّین سیوطی شافعی در کتاب «الثغور الباسمة فی مناقب السیدة فاطمه» و کتاب «احیاء المیت فی ذکر
اهل البیت» و «السمطین فی کتاب السبطین» و «اسنیالمطالب فی فضایل علیّبنابیطالب.»
ذهبی گوید: «بالاترین عبارتها در مورد راویان مقبول از این قرار است:
ثبت، حجّة، حافظ ثقة و متقن ثقة و ثقة و بالاتر از آن ثقة، و بالاتر از آن صدوق، و لا بأس به، و لیس به بأس، و بالاتر از آن اینکه در جایگاه صدق است (محلّه الصدق)، و جیّد الحدیث، صالح الحدیث، شیخ وسط، شیخ، حسن الحدیث، صدوق انشاءاللّه، صویلح و مانند آن.» (1)
و گفته است: «حافظ در عرف بالاتر از مفید است همچنان که حجّت بالای ثقه است.» (2)و عراقی گوید: «ابنابوحاتم گفته است، لفظها را در جرح و تعدیل، بر مرتبههای مختلفی دیدم، پس اگر دربارهی کسی گفته شد: او ثقه یا متقن است، یعنی به حدیثش احتجاج میشود.
ابن صلاح گوید: و همچنین است اگر گفته شود: ثبت یا حجّة و همچنین اگر در عدالت گفته شود: حافظ یا ضابط.
خطیب گوید: بالاترین عبارتها این است که گفته شود: حجّت است یا ثقه است.» (3)سخاوی گفته است: «اقتضای سخن ابوداود این است که حجّت قویتر از ثقه است و توضیح اینکه «آجری» دربارهی سلیمانبنبنت شرحبیل از او پرسید، گفت: ثقهای است که اشتباه میکند همانگونه که مردم اشتباه میکنند. آجری گفت:
به او گفتم: او حجّت است؟ پاسخ داد: حجّت، احمدبنحنبل است. و همینگونه
عثمانبنابوشیبة دربارهی احمدبن عبداللّهبنیونس گفت: او ثقه است ولی حجّت نیست.
ابنمعین دربارهی محمّدبناسحاق گفته: ثقه است ولی حجّت نیست و دربارهی ابواویس گفت: صدوق است ولی حجّت نیست.
گویی بر اساس همین نکتههاست که خطیب تعبیر حجّت را بر ثقه مقدّم داشته؛ آنجا که گوید: بالاترین عبارات این است که گفته شود: حجّت است یا ثقه است.» (1)قاری گوید: «حافظ، در اصطلاح محدّثان کسی است که دانش او احاطه داشته باشد به متن و اسناد یکصدهزار حدیث و «طالب»، آغازگر علاقهمند به آن است و «محدّث» و «شیخ» و «امام» استاد کامل است. و «حجّة» کسی است که دانش او به متن و اسناد سیصد هزار حدیث احاطه داشته باشد همراه با شرح حال راویان آن از نظر جرح و تعدیل و تاریخ و «حاکم» کسی است که به همان ترتیب، دانش او احاطه به تمام حدیثهای روایتشده داشته باشد.» (2)
صلاحالدّین ابوسعید خلیلبنکیکلدی علائی دمشقی شافعی، حدیث «مدینةالعلم» را ثابت کرده و شاهد صحّت آن را آورده است. در کتاب «المقاصد الحسنة» دربارهی این حدیث چنین آمده است:
«بلکه علایی به توقّف در قضاوت بر ضدّ آن حدیث تصریح کرده است. او گوید: اشکالی به نظر او دارم. سپس شاهد صحّت آن را بیان میکند، از آنجهت که ابومعاویه راوی حدیث ابنعبّاس، آن را بازگو کرده است، پس محذور از کسانی که پایینتر از او هستند، برطرف میشود. گوید: ابومعاویه ثقه و حافظ است؛ که هر گاه به تنهایی حدیثی را نقل کند، به آن نقل احتجاج میشود؛ همانگونه که ابنعیینه و
دیگران چنین بودهاند، پس در اینصورت هر کس حکم به دروغ بودن این حدیث دهد خطا کرده است. گوید: و این حدیث از لفظهای ناشایستی که خردها از آن پرهیز کند، نیست، بلکه مانند حدیث «أرحم أمّتی بأمتی» میباشد که دستآوردی مورد اعتماد است.» (1)وسیوطی گوید: «حافظ،صلاحالدّین علائی - که ازدستنویس اونقل کردهام - در پاسخ به حدیثهایی از «مصابیح بغوی» که سراج قزوینی به آنها اشکال کرده که ساختگی هستند، گوید: حدیث «أنا مدینةُ العلم و علیٌّ بابُها» را ابوالفرج از چندین طریق در زمرهی اخبار ساختگی آورده است و تأکید بر باطلبودن همگی آنها دارد و همچنین گروهی بعد از او چنین گفتهاند؛ از جمله ذهبی در «المیزان» و کتابهای دیگر. راوی مشهور آن ابوالصلت عبدالسّلامبنصالح هروی است از ابومعاویه از اعمش از مجاهد مرفوعاً از ابنعبّاس. و دربارهی این عبدالسّلام بسیار سخن گفتهاند: نسائی گوید: ثقه نیست. دارقطنی و ابنعدی گفتهاند: متّهم است و دارقطنی میافزاید: رافضی است. ابوحاتم گوید: نزد من صدوق نبوده است و ابوزرعه حدیث او را کنار زده است.
با این همه حاکم گوید: ما را حدیث کرد اصم از عبّاس - یعنی دوری - که گفت: از یحییبنمعین دربارهی ابوصلت پرسیدم، گفت: ثقه است، گفتم: مگر حدیث «أنا مدینة العلم» را از ابومعاویه نقل نکرده است؟ گفت: محمّدبنجعفر فیدی که ثقه است آن را از ابومعاویه نقل کرده است. و همینگونه صالح جزرة آن را از ابنمعین روایت کرده است. سپس حاکم آن را ادامه میدهد از طرق محمّد بن یحیی بن ضریس که او ثقه و حافظ است از محمّدبنجعفر فیدی از ابومعاویه.
علائی گوید: ابوصلت عبدالسّلام حق مطلب را ادا کرده است و ابومعاویه ثقه و مأمون و از بزرگان پیشوایان و حافظانی است که مورد اتّفاق همگان میباشند و تنها او آن را از اعمش نقل کرده است، پس چه شد؟ و چه استحالهای است در
1) المقاصد الحسنة / 97.
اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مانند این سخن را در حق علی بفرماید؟
و هیچیک از کسانی که بر این حدیث اشکال کردهاند و تأکید بر ساختگیبودن آن داشتهاند، پاسخی دربارهی این روایتهای صحیح از ابنمعین، نیاوردهاند.
با اینهمه این حدیث شاهدی داردکه ترمذی آن را درکتاب «الجامع» روایت کرده است ازاسماعیلبن موسی فزاری ازمحمّدبن عمربن رومی ازشریکبن عبداللّه ازسلمةبن کهیل ازسویدبن غفلة ازابوعبداللّه صنابحی مرفوعاً ازعلی که گفت: «من خانهی حکمتم و علی درآن است.» وآن را روایت کردهاست ابومسلمکجی و دیگران ازمحمّدبن عمربن رومی واوکسی است که بخاری درغیرکتاب «صحیح» از او روایت کرده است وابنحبان او را ثقه دانسته و ابوداود او را ضعیف دانسته است.
ابوزرعه گوید: در او سستی است، ترمذی پس از نقل حدیث گوید: این حدیث غریبی است. و بعضی آن را از شریک روایت کردهاند و صنابحی را ذکر نکردهاند و این حدیث از کسی از ثقهها غیر از شریک شناخته نشده است.
علائی گوید: محمّدبنعمربنرومی از تنهایی در روایت کردن آن بیرون آمده است و شریک، ابنعبداللّهنخعی قاضی است که مسلم به او احتجاج کرده و بخاری بر او تعلیق کرده و یحییبنمعین او را ثقه دانسته است. عجلی گوید: او ثقه و حسنالحدیث است.
عیسیبنیونس گوید: هرگز کسی را پارساتر از شریک در علمش ندیدم.
بنابراین تفرّد او در نقل حدیث نیکوست، چه رسد به اینکه ضمیمهی حدیث ابومعاویه شود. نیز روایت کسانی که صنابحی را اسقاط کردهاند، بر آن ایراد وارد نمیکند؛ چون سویدبنغفله از تابعان مخضرم است که خلفای چهارگانه را درک کرده و از آنان شنیده است، پس ذکر صنابحی در سند به جهت استحکام بیشتر آن است و ابوالفرج و نه هیچ شخص دیگری، علّت ناشایستی دربارهی حدیث «شریک» نیاورده است، جز اینکه بی هیچ دلیلی ادّعای «ساختگی بودن» کرده
است. سخن حافظ، صلاحالدّین علایی پایان یافت.» (1)همچنین سیوطی این سخن را در «قوت المغتذی فی شرح الترمذی» آورده است. (2)و در کتاب «النکت البدیعات» گوید: «حافظ ابوسعید علایی دربارهی ابنجوزی نسبت به این حدیث پیگیری کرده است با فصلی طولانی که اصل آن را پیمودم که خلاصهاش چنین است که گوید: ابنجوزی و غیر از او دربارهی این حدیث حکم به ساختگی بودنش دادهاند و من دربارهاش دیدگاهی دارم، تا آنجا که گوید: و نتیجه این که با طریقهایش منتهی میشود به اینکه (حدیث) حسن است و به آن احتجاج شده است، پس هرگز «ضعیف» نیست چه رسد که «ساختگی» باشد.
همچنین این سخن علائی را در کتابهای زیر مییابید:
الأحادیث المشتهرة از زرکشی.
الدرر المنتثرة از سیوطی.
جواهر العقدین از سمهودی.
السیرة الشامیة و تنزیه الشریعة از ابنعراق.
تذکره فتنی.
المرقاة از قاری.
فیض القدیر از مناوی.
حاشیة المواهب اللدنیة از شبراملسی.
و القول المستحسن.
1 - ذهبی در «المعجم المختص 92/»
2 - اسنوی در «طبقات الشافعیة 2 / 239»
3 - ابنحجر در «الدرر الکامنة 2 / 179»
4 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ 528»
5 - علیمی در «الانس الجلیل 2 / 106»
6 - شوکانی در «البدر الطالع 1 / 245»
و خلاصهی شرح حال شوکانی از او چنین است:
«در ربیعالأوّل سال 694 متولّد شد.از شرفالدّین فزاری وبرهانالدّین ذهبی وابنعبدالدائم وقاسمبنعساکر و گروهی دیگر که به هفتصد نفرمیرسند، حدیث شنید، به شهرها سفر کرد و پیش از آن به فقه و عربی مشغول بود، در آن مهارت یافت و کتابهایی در فقه و اصول و حدیث نگاشت. ابنحجر در کتاب «الدرر» گوید: او کتابهای بسیاری نگاشت که گسترش یافته، مشهور و سودمند است.
ذهبی او را به حافظ بودن توصیف کرده و گفته است: علم رجال و علم علل حدیث را فرا گرفت و در این زمینه همراه با سلامت ذهنی و سرعت فهم پیش افتاد.
و غیر او گفته است: او در فقه و نحو و اصول و حدیث و فنون آن پیشوا بود تا اینکه بازماندهی حافظان شد، رجال را میشناخت در متنها و اسنادها بسیار دانا بود و نوشتههایش نمایانگر پیشوایی او در هر فنّی است. اسنوی گفته است: او حافظ زمان خویش بود. سال 761 درگذشت.»
حدیث «مدینةالعلم» را اینگونه روایت میکند: « از جابر نقل شده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و از ابنمسعود و از انس مانند آن روایت شده است.» (1)و در کتاب «السبعین فی فضائل امیرالمؤمنین علی» گوید:
1) به ینابیع المودّة / 254 بنگرید.
« حدیث بیست و دوم، جابر گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بازوی علی را گرفتند و فرمود: «این امام نیکوکاران و کُشنده گنهکاران است، بییاور است هر کس او را فرو گذارد، یاری میشود هر کس او را یاری کند.» سپس صدایشان را بلند کرده و فرمود:
«من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» ابنمغازلی آن را روایت کرد.» (1)و در کتاب «روضةالفردوس» گوید: «باب اوّل آغاز میشود با آنچه روایت میکند باب مدینة العلم و سرچشمهی بخشندگی و بردباری، دارندهی مناقب علیبنابیطالب کرّماللّهوجهه» (2)و در باب یازدهم شامل آنچه از جابر روایت شده است، گوید: و از او نقل شده که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» (3)و در کتاب دیگرش، «مشارب الأذواق»، حدیث را به عنوان مرسل مسلّم نقل کرده است.
بزرگان دانشمندان مشهور و عارفان برجسته شرح حالش را آوردهاند و مدحهای بزرگ و منقبتهای بزرگوارانهاش را ذکر کردهاند. همانگونه که دربارهی «حدیث غدیر» گذشت و نیز در جلد «حدیث تشبیه» خواهد آمد. انشاء اللّه تعالی.
نورالدّین جعفربن سالار بدخشانی معروف به «امیر ملا»، حدیث را تأیید کرده است،اوجانشین سیّد علی همدانی مذکور است. او حدیثی از امام علیه السلام نقل میکند و
ایشان رابه «باب مدینة العلم وسرچشمهی بخشندگی وبردباری...» وصف میکند. (1)
1 - شاه ولیّاللّه در «الإنتباه فی سلاسل أولیاء اللّه»
2 - مجدالدّین بدخشانی در «جامعالسّلاسل - خطّی»
بدرالدّین محمّدبنبهادر زرکشی شافعی چنین حکم کرده است که حدیث «مدینة العلم» «به درجهای از حُسن میرسد که بدان احتجاج میشود و هرگز ضعیف نیست؛ چه رسد به اینکه «ساختگی» باشد.»
و مناوی از کسانی است که این مطلب را از او نقل کرده است. (2)
1 - ابنقاضی شهبة: «محمّدبن بهادربن عبداللّه: دانشمند علّامه، نویسنده و محرّر، بدرالدّین ابوعبداللّه مصری زرکشی، تولّدش به سال 745 بود و از دو استاد، جمالالدّین اسنوی و سراجالدّین بلقینی دریافت کرد و به حلب نزد شیخ شهابالدّین أذرعی مسافرت کرد و برای آموختن حدیث به خدمت مغلطائی رسید و حدیث را در دمشق و شهرهای دیگر شنید.
بعضی از مورّخان گفتند: او فقیه، اصولی و فاضل در همهی آنها بود. درس و فتوا داد و در رجب سال هفتصد و نود و چهار درگذشت.» (3)2 - ابنحجر استادان و نوشتههایش را ذکر کرده است. (4)
3 - سیوطی گوید: «از اسنوی و مغلطائی و ابنکثیر و اذرعی و غیر آنان برگرفت و کتابهای بسیاری در فنهای چندی نگاشت... .» (1)4 - داودی گوید: «امام، عالم، علّامه نویسنده و محرّر بود، او فقیهی اصولی و مفسّر، ادیب و فاضل در تمام آنها بود، درس و فتوا داد... .» (2)5 - دهلوی خود در «بستان المحدّثین» کتاب او «التنقیح لألفاظ الجامع الصحیح» و همچنین استادان و مصنّفاتش را یاد کرده و او را ستوده است.
فخرالدّین عبدالرّحمانبن عبدالرزّاق بن ابراهیمبن مکانس قبطی مصری، حدیث را اثبات کرده است که آن را در بیتهایی که امیرالمؤمنین علیه السلام را مدح کرده وارد نموده است. ابنحجّة گوید:
«از او شعری رانقل کردهام که در آن امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب را مدح نموده است: یا ابنعم النبی إنّ أناساً
ای پسرعموی پیامبر! مردمانی از تو پیروی کردند و به سعادت رسیدند.
تو درِ حقیقی دانش هستی؛ ای امامی که غیر تو، همگی مَجاز هستند.
ابنحجر عسقلانی در شرح حالش چنین گوید: «عبدالرّحمانبن عبدالرزّاقبن ابراهیمبن مکانس قبطی مصری، فخرالدّین، در آخر ذیحجّه سال 745 متولّد شد.
پدرش در دیوانها نویسنده بود، و در این زمینه پرورش یافت و او دارای هوش بود،
پس مشتاق ادبیات شد و از قیراطی و غیر او آموخت، و همنشین شیخبدرالدّین بشتکی شد و آیین فرقه نباتیّه را به خوبی به نظم درآورد هر چند در عربی کمبود داشت ولی ذهنی قوی، ذوقی نیکو، تیزبینی در سخنان نغز و هوشی سرشار داشت. مقام داوری دولت و منصبهای دیگری را در قاهره یافت، یکبار با برادرش صاحب کریمالدّین صدارت یافت، سپس عهدهدار وزارت شام شد و مدّتی در آنجا اقامت کرد و وارد حلب شد، و با فاضلان شام در دو شهر مناظره کرد، سپس از دمشق درخواست کرد که به وزارتی در مصر منصوب شود. گفته میشود که در بازگشت با سمّ کشته شد، پس مرده به خانهاش رسید و آن رخداد در دوازدهم ذیحجهی سال 794 بود در حالی که هنوز پنجاه سال را به پایان نرسانیده بود.
چندین بار با او ملاقات کردم و مقداری شعر از او شنیدم...» (1)
متن گفتهی کمالالدّین محمّدبنموسی دمیری چنین است: « مناقب او علیه السلام بسیار است، و این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسنده است که فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (2)
1 - ابنقاضی شهبة گوید: «محمّدبنموسی بنعیسی دمیری مصری کمالالدّین، حدود سال هفتصد و پنجاه متولّد شد و از خیاطّی ارتزاق میکرد، سپس خادم بهاءالدّین سبکی شد و از او و از شیخ جمالالدّین اسنوی آموخت و او را بسیار ستود و آموختن را به پایان برد و در فنون مهارتیافته، شعر سرود و در «قبّةالزکیة» نزدیک «باب النصر» مدرّس حدیث شد. بارها حج گزارد و در آنجا مجاور شد و در مسجد «الظّاهر» در «الحسینیه» برای مردم سخنرانی کرد، او از
عبادت و تلاوت بسیار بهرهمند بود و بیشتر زبانش به این دو مشغول بود. شرح المنهاج درچهارجلد نوشتهی اوست که شامل فواید بسیاری خارج ازفقه میباشد و نیز «الدیباجة فی شرح سنن ابنماجة» در چهار جلد از آن اوست. کتابی به نام «حیاة الحیوان» گردآوری کرد و تعدادی از فایدههای طبّی، خواص و نکات ادبی و حدیثی و غیره را در آن گنجاند. و از او خطبههایی گروهی و موعظهای تدوین شده است.
حافظ، شهابالدّین ابنحجر در «المعجم» آورده است: او بهرههایی از عبادت، تلاوت، روزه و مجاورت مکّه و مدینه را داشت. کرامتها و اخباری غیبی از او شهرت گرفت که گاهی آن را به رؤیا و گاهی دیگر به بعضی بزرگان نسبت میداد. و بیشتر مردم معتقد بودند که قصد پردهپوشی داشت. در جمادی الآخر سال هشتصد و هشت درگذشت.» (1)2 - تقیالدّین فاسی: استادان ونوشتههای او را ذکر کرده و دربارهی کتاب «حیاة الحیوان»گوید: «کتابی نفیس است که آن را خلاصه کردم.» و میگوید: «وقتی شیخ بهاءالدّین سبکی او را شایسته تدریس و فتوا دید، با جدّم قاضی کمالالدّین ابوالفضل نویری صحبت کرد تا این اجازه را به او بدهد و او چنین کرد» و میافزاید:
«در تفسیر و حدیث و فقه و اصول فقه و عربی و ادبیات برتری یافت.» (2)3 - شمسالدّین سخاوی شرح حال مفصّلی از او آورده است که خلاصهی آن چنین است: «زیلعی در بیان طبقات دانشمندان او را به «فاضل کمالالدّین کمال» وصف کرده است. در تفسیر و حدیث و فقه و اصول و عربیّت و ادبیات و غیر آنها برتری یافت، به او اجازه فتوا و تدریس داده شد و متصدّی اقراء شد. گروهی از او بهره بردند و شرحی بر ابنماجه نوشت که بسیار سودمند افتاد. «حیاةالحیوان» کتاب نفیس اوست که فوائد بسیاری در آن گنجاند.
تقی فاسی شرح حالش را در «تاریخ مکّه» آورده و استاد ما در «أنباء» خود، او
را یاد کرده گوید: در فقه، ادبیات و حدیث مهارت یافت و در فنون شرکت داشت و برایمحدّثان در «قبة بیبرس» و چند جای دیگر تدریس کرد. موعظه کرد و بس سودمند افتاد، بسیار خوب خطبه خواند. از عبادتِ تلاوت و روزه و مجاورت حرمین بهرهمند بود. کرامتهایی از او نقل میشد که آن را مخفی میداشت و چه بسا آشکار میکرد و آن را به دیگری نسبت میداد.» (1)4 - جلالالدّین سیوطی گوید:
«... در ادبیات مهارت یافت و در «قبهی بیبرس» حدیث تدرس کرد.
کتابهایی دارد از جملهی آنها «شرح المنهاج» و «المنظومة الکبری» و «حیاة الحیوان» است. به داشتن کرامتها و خبردادن از امور غیبی شهرت یافت... .» (2)
نصّ گفتهی مجدالدّین محمّدبنیعقوب شیرازی فیروزآبادی چنین است:
حدیث: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها. ابوالفرج ابنجوزی از چند طریق آن را در کتاب «الموضوعات» آورده است و بر باطلبودن همهی آنها تأکید میکند. و گروهی همانند آن گفتهاند؛ امّا من در اینباره نظری دارم که بیانش خواهم کرد.
کسی که به روایت کردن آن شهرت دارد، ابوصلت عبدالسّلامبنصالح هروی از ابومعاویه محمّدبن خازم نابینا از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس است. این عبدالسّلام را بسیار ضعیف دانستند و به شیعهبودن متّهم کردند ولی او با اینهمه بسیار راستگوست. عبّاسبنمحمّد دوری روایت کرده که ضمن پرسشهایش از یحییبن معین، از او دربارهی این ابوالصلت پرسیده و او ابوصلت را ثقه شمرده است. پس پرسید: مگر نه این است که حدیث «من شهر دانشم و علی درِ آن است» را از ابومعاویه نقل کرده است؟ او پاسخ داد: محمّدبنجعفر فیدی هم آن را از
ابومعاویه نقل کرده است و حافظ، صالحبنمحمّد و احمدبن محمّدبن محرز نیز اینچنین از یحییبن معین نقل کردهاند. در روایت ابنمحرز آمده که یحیی گفت: این حدیث، از حدیثهای ابومعاویه است. ابننمیر مرا خبر داد که: ابومعاویه در گذشته آن را نقل میکرد سپس از آن خودداری کرد و ابوصلت هروی مردی ثروتمند بود. اینگونه حدیثها را خواهان بود و استادان را مورد تکریم قرار میداد، یعنی ابومعاویه با این حدیث او را مخصوص گردانید.
عبدالسّلام، از عهدهی این حدیث، به لحاظ سخنان ناپسندی که خردها نمیپذیرند، بدر آمد؛ بلکه این حدیث مانند این فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که:
مهربانترین فرد امّت من نسبت به امّت من ابوبکر است. الحدیث.
و ترمذی آن را حسن و غیر او هم آن را صحیح دانستهاند. و کسانی که بر خلاف حدیث «أنا مدینة العلم» سخن گفتهاند، پاسخی به این روایتهای ثابتشده از سوی یحییبنمعین، نیاوردهاند. و حکم به «ساختگی بودن» آن قطعاً باطل است و جز این نیست که ابومعاویه از جهت غرابت آن را فراگیر نکرده و در نقل آن سکوت نموده است نه از جهت باطلبودنش، چون اگر چنین بود هرگز آن را نقل نمیکرد با توجّه به حفظ و اتقانی که داشت.
این حدیث طریق دیگری دارد که ترمذی در جامع خود آن را روایت کرده از اسماعیلبن موسی فزاری از محمّدبنعمر رومی از شریکبنعبداللّه از سلمةبنکهیل از سویدبنغفلة از ابوعبداللّه صنابحی از علی که گفت:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» و ابومسلم کجی و غیر او از روایت او از محمّدبن عمر رومی پیروی کردهاند. و بخاری از این محمّد در «الصحیح» روایت کرده است و ابنحبّان او را ثقه دانسته و ابوداود ضعیف به شمار آورده است. ترمذی بعد از نقل متن حدیث گوید: این حدیث «غریب» است و بعضی آن را از شریک روایت کرده و از صنابحی در آن نام نبردهاند. گوید: و غیر از شریک کسی از ثقهها را نمیشناسیم که آن را نقل کرده باشد.
گویم: بنابراین حدیث تنها از محمّد رومی نقل نشده و به این شریک، مسلم
احتجاج کرده و بخاری بر آن تعلیقه زده و ابنمعین او را ثقه دانسته و همچنین عجلی که بر آن، حسن بودن این حدیث را هم افزوده است. و عیسیبنیونس گوید:
هرگز پارساتر از شریک در دانش ندیدم. بنابراین حدیث مفرد او هم حسن خواهد بود و روایت کسی که صنابحی را از (سلسله سند) انداخته بر آن ایرادی وارد نمیکند، چون سویدبنغفله تابعی مخضرم است و از ابوبکر و عمر و عثمان و علی روایت کرده و از آنان حدیث شنیده است. پس نامبردن از صنابحی، برای برقراری بیشتر اتّصال اسنادها میباشد.
در نتیجه مجموعاً این حدیث به دو طریق ابومعاویه و شریک به درجهای از حُسن میرسد که بدان احتجاج میشود و ضعیف نخواهد بود؛ چه رسد به این که ساختگی باشد و کسی را ندیدم که حدیث را در ساختگیها قرار داده باشد و نسبت به این دو اسناد طعن کرده، طعنِ کارسازی داشته باشد. و توفیق به خداوند است.» (1)و شیخ عبدالحق دهلوی این عبارت را در کتاب «اللّمعات فی شرح المشکاة» آورده است که بعد از این خواهد آمد؛ انشاءاللّهتعالی.
1 - ابنقاضی شهبه در «طبقات الشافعیه /2 391»
2 - تقیالدّین فاسی در «العقد الثمین 2 / 392»
3 - سخاوی در «الضوء اللامع /10 79»
4 - سیوطی در «بغیة الوعاة 1 / 273»
5 - شوکانی در «البدر الطالع 2 / 280»
6 - طاش کبریزاده در «الشقائق النعمانیة: 21»
و دیگران...
اینک گوشههایی از نوشتههای برخی از ایشان را میآوریم:
1) نقد الصحیح.
خلاصهی گفتهی طاش کبریزاده در ذکر علمای طبقه چهارم، چنین است:
«از جملهی آنان مولای فاضل، صاحب قاموس است که در همهی دانشها بهویژه حدیث و تفسیر و لغت برتری یافت و کتابهای بسیاری دارد که نزدیک به چهل کتاب میباشد. او خیلی سریع حفظ میکرد و میگفت: نمیخوابم مگر اینکه دویست خط (سطر) حفظ میکنم. او دانایی و آگاهی زیادی در معارف شگفتانگیز داشت و در مجموع، آیتی در حفظ و نوشتن بود... .»
خلاصهی گفتار شوکانی چنین است: «پیشوای بزرگ، ماهر در لغت و فنون دیگر، سال 729 در کازرون متولّد شد و به عراق سفر کرد و وارد «واسط» شد. سپس داخل بغداد شد و از آنجا به دمشق و بعلبک و حماة و حلب و قدس رفت و نزدیک به ده سال در قدس ماندگار شد. او درس داد و صدارت یافت و فضیلتهایش نمایان و بهرهگیری از او بسیار شد، و بزرگانی مانند صلاح صفدی و غیر او شاگردی او را کردند و در کشورهای شمالی و شرقی به گردش پرداخت و به روم و هند و سپس به یمن رفت. بهرهی بسیار داشت و نزد پادشاهان مقبول بود. وارد شهری نمیشد مگر اینکه رییس شهر او را گرامی میداشت؛ با آنکه به کشورهای زیادی مسافرت کرد. نوشتههای بسیار و سودمندی دارد و بزرگان هر شهری که واردش میشد از او بهره میبردند و از جمله شاگردانش: حافظ ابنحجر، مقریزی و برهان حلبی میباشند. در شب بیستم شوّال سال 812 با شنوایی و حواس کامل از دنیا رفت.»
امام الدین، محمّد هجروی ایجی حدیث «مدینةالعلم» را در کتاب «اسماء النّبی و خلفائه الأربعة» بنابر نقل شهابالدّین احمد از او در کتاب «توضیحالدّلائل» اثبات کرده است. آنجا که بعد از یادکردن بعضی نامهای امیرالمؤمنین علیه السلام و آوردن هجروی آنها را، میگوید: «از جملهی آنها «باب مدینة العلم» است. از علی نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس
دانش را خواهد، باید از درِ آن بیاید.» طبری از نقل ابوعمرو آن را روایت کرده است و امام فقیه مذکور آن را نقل کرده؛ همانگونه که در حدیث است.»
هجروی از بزرگان فقیهان و عارفان اهل سنّت است و شهابالدّین، احمد در کتاب خود، او را چنین وصف کرده است: «امام، شیخ، عالم، عارف ربّانی، که به خاطر دانش بسیارش به «غزالی دوم» لقب گرفته است. مرشد مردمان، فقیه امامالدّین محمّد هجروی ایجی».
یوسف أعور واسطی جرأت نکرده است در رساله مشهورش، در ردّ بر امامیه، اصل حدیث «مدینةالعلم» را انکار کند، پس برای تأویل آن خود را به چپ و راست زده است و جوابهایی در این زمینه آورده است که بعد از این انشاءاللّهتعالی پاسخ آنها را خواهیم داد. امّا نصّ سخن او چنین است:
«دومین از حجّتهای رافضیها در علم، حدیث «من شهر دانشم و علی درِ آن است» میباشد.
پاسخ به آن نیز از چند وجه است:
یکی اینکه اینحدیث متضمّن علم برای علی است و در این شکّی نیست که اودریای ژرف علم است که قعرش قابل درک نیست، امّا متضمّن برتری او بر دیگری نیست، به دلیل ثابتبودن دانش برای غیر او به گونهی مساوات؛ بنا به فرمودهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی همهی اصحاب که: «اصحاب من همانند ستارگان هستند به هر کدام که اقتدا کنید، هدایت یافتهاید» پس دانش برای همهی آنان ثابت شد.
دوم اینکه: بعضی از اهل سنّت اضافهای بر آن را نقل میکنند و گویند:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است و ابوبکر و عمر و عثمان دیوارها و ستونهای آن هستند.» و دَر، فضایی خالی است و دیوارها و پایهها ظرف
احاطهکننده است، پس برتری آنها بر دَر آشکار است.
سوم: در تأویل «علیٌّ بابها» دفعی است: یعنی درِ آن بلند است. بنابراین احتجاج رافضیها به آن باطل میشود.»
پس بسیار بسیار شگفتانگیز است از «دهلوی» که چگونه میان طعنهزدن در اسناد حدیث و خودداری از معنی و مدلول آن جمع کرده است، تا آنجا که با اینکارش از دشمنی و انحراف پیشی گرفته است.
او حدیث «مدینةالعلم» را چنین روایت میکند:
«ما را خبر داد حسنبناحمدبنهلال که بر او خوانده شد از علیّبن احمدبن عبدالواحد، از احمدبن محمّدبن محمّد در نامهاش از اصفهان از حسنبن احمدبن حسین مقری از حافظ، احمدبن عبداللّهبن احمد از ابواحمد محمّدبن احمد جرجانی از جرجانی از حسنبنسفیان از عبدالحمیدبنبحر از شریک از سلمةبنکهیل از صنابحی از علی که گفت: « رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و علی درِ آن است.»
ترمذی آن را در جامعش از اسماعیلبنموسی از محمّدبنعمر رومی از شریک از سلمةبنکهیل از سویدبنغفلة از صنابحی از علی، روایت کرده و گفته است: حدیثی غریب است. بعضیها آن را از شریک روایت کرده و از صنابحی یاد نکردهاند. گوید: این حدیث از ثقهای جز شریک، شناخته نشده است و در همین باب، از ابنعبّاس. پایان یافت.
گویم: بعضیها آن را از شریک از سلمة روایت کردهاند و سوید در آن ذکر نشده است و اصبغبننباته و حارث مانند آن را از علی روایت کردهاند.
و حاکم آن را از مجاهد از ابنعبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده با این لفظ: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید از درِ آن واردش شود.» حاکم گوید: اسنادش صحیح است ولی مسلم و بخاری آن را نقل نکردهاند.
همچنین آن را از حدیث جابربنعبداللّه با این لفظ روایت کرده است: من شهر دانشم و علی در آن است. پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» (1)
پوشیده نیست که ابنجزری در مقدّمهی این کتاب، تصریح میکند که حدیثهای آن دارای اعتبار است و این نصّ سخن اوست:
«و بعد این حدیثهایی با اسنادِ است که متواتر و صحیح و حسن است؛ از عالیترین منقبتهای آن شیر چیره و لشکرشکن، مظهر شگفتیها، شیر بنیغالب امیرالمؤمنین ابوالحسنعلیّ بنابی طالب آنها را یکی پس از دیگری آوردم از حدیثهای مسلسل او و روایتهای پیوسته و بازگوکردهاش و با بالاترین اسناد صحیح او از قرآن و اصحاب و معجزاتی که اهل ولایت بر آن اعتماد کردهاند. از خداوند متعال میخواهیم ما را بر آن ثواب دهد و نزد او نزدیکمان سازد.»
و در پایان میگوید: «این قطرهای از دریا و اندکی از بسیار است، نسبت به منقبتهای ارزشمند و حُسنهای زیبای او و اگر بخواهیم به آنچه شایستهی حق اوست آنها را برشمریم، کلام در این مقام طولانی میشود ولی امیدواریم خداوند وسایل فراهم آورد تا کتابی جداگانه از آنچه در اینباره به ما رسیده است در آن بگنجانیم و خداوند توفیقدهنده برای صواب است.»
شرح حال او همراه با اوصاف ارزشمند در تمام فرهنگهای رجالی و کتابهای حدیث و غیره آمده است، از جمله:
1 - «معجم الشیوخ» از نجمالدّینابنفهد مکّی.
2 - «انباء الغمر» از ابنحجر عسقلانی.
1) اسنی المطالب فی مناقب علیّبنابیطالب: 69.
3 - « الدرر الفریدة» از مقریزی.
4 - «الضوء اللامع» از سخاوی.
5 - «الانس الجلیل» از علیمی.
6 - «الحبل المتین فی اجازات الأمین» از ابنروزبهان.
7 - «شرحالشمائل» از ابنروزبهان.
8 - «طبقات الحفاظ» از سیوطی.
9 - «حسنالمقصد» از سیوطی.
10 - «میزان المعدلة» از سیوطی.
11 - «الإتقان» از سیوطی.
12 - «الصّواعق» از ابنحجر مکّی.
13 - «مقالید الأسانید» از ثعالبی.
14 - «الشقائق النعمانیة» از طاش کبریزاده.
15 - «النواقض» از برزنجی.
16 - «کفایة المتطلع» از دهّان.
17 - «مدارج الإسناد» از ابوعلی صفوی.
18 - «حصر الشارد» از محمّد عابد سندی.
19 - «المرافض» از سهارنفوری.
20 - «الصّواقع» از کابلی.
21 - «الإنتباه فیسلاسل أولیاء» از شاه ولیّاللّه دهلوی.
22 - «البدر الطالع» از شوکانی.
23 - «بستان المحدّثین» از دهلوی.
24 - «التحفة» از دهلوی.
25 - «اشباع الکلام» از شاه سلامتاللّه.
26 - «التاج المکلّل» از صدیق حسنخان.
و ما شرح حال مفصّل او را در جلد «حدیث الغدیر» آوردیم. بعضی از مدارک
آن از این قرار است:
الضوء اللامع 9 / 255، الانس الجلیل 2 / 109، الشقائق النعمانیة 1 / 98، طبقات الحفّاظ 543، البدر الطالع 2 / 257، التاج المکلّل 463.
شیخ زینالدّین ابوبکر محمّدبن محمّدبن علی خوافی با قاطعیت حدیث «مدینةالعلم» را اثبات میکند، بنابر آنچه شهابالدّین احمد در کتاب «توضیح الدّلائل» از او نقل میکند و میگوید: بعد از ذکر نزول آیهی: «و تعیها أذنٌ واعیة» (1)در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام ، گوید:
«استاد استادان دوران خود و یگانهی همتایان در دانشها و عرفان، شیخ زینالدّین ابوبکر محمّدبنمحمّدبن علی خوافیگوید: از این رو علی به دانش و حکمت افزونتر مخصوص شد تا اینکه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و عمر گفت: اگر علی نبود عمر به هلاکت میرسید.»
1 - عبدالرّحمان جامی در «نفحات الأنس 492»
2 - عبدالحق دهلوی در «اخبار الأخیار 48»
3 - قشاشی در «السمط المجید 77»
و همگی او را مورد ستایش فراوان قرار داده و با اوصاف زیبایی او را وصف کردهاند و خواجه محمّد پارسا که استاد خوافی است - او را چنین توصیف میکند:
دارای دانش سودمند و عمل بالارونده است. پناه مردم، درمان سینهها، برگزیدهی دانشمندان و عارفان و فقیهان، پرچمدار سنّتها و از بینبرندهی بدعتهای گمراهکننده، رهرو راههای حقیقت و سالک راههای شریعت و طریقت، دعوتکننده
1) حاقّه 12/.
به سوی خداوند سبحان بر راه یقین: سیّد و مولایمان زینت آیین و دین...»
ملک العلماء، شهابالدّینبن شمسالدّین زاولی دولت آبادی حدیث را اثبات کرده و آن را به گونهی مرسل مسلم در کتاب «هدایة السعداء» نقل کرده است و آن را در زمرهی دلیلهایی ذکر کرده که نشان میدهد علی علیه السلام وارث پیامبر علیه السلام است نه عمویش عبّاس.
بزرگان علما شرح حال او را در کتابهایشان نوشتهاند و ما آن را در مجلّد «حدیث نور» آوردیم. در اینجا به شرح حالی که «غلام علی آزاد» از او آورده است بسنده میکنیم:
«مولایمان قاضی شهاب الدّینبن شمسالدّین زاولی دولتآبادی، در دولت آباد دهلی متولّد شد و نزد قاضی عبدالمقتدر دهلی و مولانا خواجکی دهلوی که خود از شاگردان مولانا معینالدّین عمرانی میباشد، درس خواند. پس از همردیفان و برادران خود پیشی گرفت و برتری یافت. و قاضی عبدالمقتدر دربارهاش میگفت:
شاگردی نزد من میآید که پوست و گوشت و استخوانش دانش است.
هنگامی که کاروان تیمور به سوی هند حرکت کرد، مولانا خواجکی پیش از رسیدن آن به دهلی از آنجا بیرون آمد و به کالپی رفت و قاضی شهابالدّین هم به همراهی استادش به کالپی رفت. مولانا خواجکی در کالپی اقامت گزید و قاضی به دارالخیور، در جَونْفُور رفت -که شهری بسیار بزرگ از دیار آلهآباد و دارالخلافهی پادشاهان شرقی بود که سرگذشت آنان در تاریخهای هند آمده است و بسیاری از استادان و دانشمندان در آن زندگی کردند. پس سلطان ابراهیم شرقی فرماندار جونفور ورود او را مغتنم شمرد ... و میان بزرگان او را بزرگداشت و به او لقب «ملک العلماء» داد. پس قاضی جایگاه استادی را زینت بخشید و در سعادتبخشی از
برجیس برتری یافت و کتابهایی تألیف کرد که سوارکاران عرب و عجم آن را منتشر کردند و چراغی برافروخت که از آتشِ شعلهور، هدایتگرتر بود. دانش را آموزش داد. پنج روز به پایان رجب المرجّب سال هشتصد و چهل و نه درگذشت.» (1)
شهابالدّین ابوالفضلبن حجر عسقلانی حدیث «مدینة العلم» را اثبات کرده و آن را در فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام آورده است، و اعتقاد به ساختگیبودنِ آن را باطل دانسته و در کتابهای مختلفش بر بسیاری طُرُق آن تأکید کرده است:
او در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام ضمن برخی فضایل ایشان چنین گوید:
«روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
و عمر گفت: داورترین ما علی است و أُبی قاریترین ماست.
و یحییبنسعید از سعیدبنمسیّب نقل کرد که گفت: عمر به خداوند پناه میبرد از مشکلی که ابوالحسن آن را نگشاید.
و سعیدبنجبیر از ابنعبّاس نقل میکند که گفت: هر گاه فردی راستگو کلامی از علی برای ما نقل میکرد، چیزی را همسنگ آن نمینهادیم.
معمّر از وهببنعبداللّه از ابوالطفیل نقل میکند که گفت: علی را دیدم خطبه میخواند و گفت: «از من بپرسید. به خداوند سوگند چیزی از من نمیپرسید جز اینکه شما را از آن آگاه کنم. و از کتاب خداوند از من بپرسید که به خداوند سوگند آیهای نیست مگر این که من میدانم در شب یا روز یا در بیابان یا در کوه نازل شده است... .» (2)و سیوطی در «قوت المغتذی» گوید: «حافظ، ابنحجر در پاسخهایش گفت:
حدیث ابنعبّاس را ابنعبدالبر در کتاب مربوط به صحابه، به نام «الاستیعاب» با این
الفاظ نقل کرده است: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید از درش وارد شود.» و حاکم آن را صحیح دانسته است و طبرانی هم با همین لفظ از حدیث ابنعبّاس آن را نقل کرده است و رجال آن، رجال حدیث صحیح است جز عبدالسّلام هروی که ضعیف میباشد.
این مطالب را در پاسخ فتوایی دربارهی این حدیث که از او خواسته شده بود گفته است.»
این فتوا را ابنحجر مکّی هم در کتاب «المنح المکیّة» از او آورده است که خواهد آمد.
او در فتوای دیگری تصریح میکند به «حسن» بودن حدیث مدینةالعلم و بطلان اعتقاد به ساختگی بودنِ آن. این مطلب در کتاب «اللآلی المصنوعة» آمده است: «شیخ الاسلام ابوالفضل ابنحجر در فتوایی که دربارهی این حدیث از او خواسته شده بود گفت: این حدیث را حاکم در کتاب «المستدرک» نقل کرده و گفته صحیح است و ابوالفرج ابنجوزی با او مخالفت کرده و حدیث را ساختگی دانسته و گفته است دروغ است. و سخن درست بر خلاف قول هر دو نفرشان است.
حدیث، حدیثی حسن است که به مرتبهی صحیح نمیرسد و نیز به دروغبودن فرو نمیافتد و بیان این مطلب به درازا میکشد ولی این سخنِ مورد اعتماد دربارهی آن است. به پایان رسید و از دستنویس او نقل کردم.» (1)این فتوای او در کتابهای «جمع الجوامع» و «النکت البدیعات» و «الدرر المنتثرة» و «جواهر العقدین» هم آمده است.
همچنین در کتابهای «السیرة الشامیة» و «تنزیه الشّریعة» و «تذکرة الموضوعات» و «المرقاة» و «فیضالقدیر» و «رجال المشکاة» و «حاشیة المواهب اللدنیّة» و «شرح المواهب اللدنیّة» و «نزل الابرار» و «تحفة المحبّین» و «الروضة الندیّة» و «وسیلة النجاة» و «السیف المسلول» و «الفوائد المجموعة» و «مرآة
1) اللآلی المصنوعة 1 / 334.
المؤمنین» و «القول المستحسن» حکم او به «حسن» بودن این حدیث آمده است.
او در پاسخ خود بر حدیثهای مورد انتقادِ سراج قزوینی در کتاب «المصابیح» نیز، دربارهی این حدیث، حُکم به «حسن» بودن داده و افزوده است که شاهد هم دارد ... این مطلب در «اللآلی المصنوعة» بعد از عبارت پیشین چنین آمده است: «در پاسخهایش دربارهی حدیثهای مورد انتقاد سراج قزوینی از «المصابیح»، همینگونه آورده است. و میافزاید که حاکم شاهدی از حدیث جابر برای آن روایت کرده است و گفته است: مرا حدیث کرد ابوبکر محمّدبن علی فقیه چاچی قفّال از نعمانبن هارون بلدی از احمدبن عبداللّهبن یزید حرّانی از عبدالرزّاق از سفیان ثوری از عبداللّهبن عثمانبن خثیم از عبدالرّحمان بن عثمان تیمی از جابر، به طور مرفوع».
عسقلانی در کتاب «لسان المیزان» به بسیار بودن طریقهای آن تصریح میکند. در «اللآلی المصنوعة» بعد از عبارتهای پیشین چنین آمده است: «در لسانالمیزان، وقتی از نقل ذهبی از روایت جعفربنمحمّد از ابومعاویه یاد میکند و گفتهی او را در مورد ساختگی بودن آن، میآورد، چنین میگوید: «این حدیث را در مستدرک حاکم نقلهای بسیاری است لذا کمترین حالت آن این است که اصلی دارد، پس شایسته نیست که «ساختگی بودن» بر آن اطلاق شود.» (1)
1 - بدر بشتکی در «الطبقات»
2 - فاسی در «ذیل التقیید»
3 - ابنناصرالدّین در «توضیح المشتبه»
4 - ابنخطیب ناصریة در «الدر المنتخب»
5 - مقریزی در «العقود الفریدة»
1) اللآلی المصنوعة 1 / 334 و بنگرید به: لسانالمیزان 2 / 122.
6 - ابنقاضی شهبة اسدی در «الأعلام»
7 - تقیابنفهدمکّی در «ذیل طبقات الحفّاظ»
8 - نجمابنفهد مکّی در «معجم الشیوخ»
9 - قطب خیضری در «طبقات الشّافعیة»
10 - سخاوی در «الضوء اللامع»
11 - سیوطی در «طبقات الحفّاظ»
12 - سیوطی در «نظم العقیان»
13 - سیوطی در «حسنالمحاضرة»
14 - شوکانی در «البدر الطالع»
15 - شاه ولیّاللّه در «قرّة العینین»
16 - دهلوی در «بستان المحدّثین»
17 - صدیق حسنخان در «التاج المکلّل»
در این کتابها و غیر آنها، شرح حال او و نقل از او و اعتماد بر او، آمده است و گوشههایی از گفتههای آنان را در بزرگداشت و ستایش او، در بعضی مجلّدات این مجموعه آوردهایم. و از مصادر شرح حال اوست:
ذیل طبقات الحفّاظ از ابنفهد / 380؛ الضوء اللامع 2 / 36؛ شذرات الذهب 7 / 270؛ نظمالعقیان / 45؛ البدر الطالع 1 / 87 - 92؛ طبقات الحفّاظ / 547؛ حسن المحاضرة 1 / 363؛ و برای سخاوی است: «الجواهر و الدرر فی ترجمة شیخ الاسلام ابنحجر».
شهابالدّین احمد در کتاب «توضیحالدّلائل علی ترجیح الفضائل» بابی را به روایت حدیث «مدینةالعلم» و حدیث «أنا دارالحکمة» و تحقیق در اعلمیّت سرورمان، امیرالمؤمنین علیه السلام ، اختصاص داده و گفته است:
« باب پانزدهم، در اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خانهی حکمت و شهر علم است و علی
در این دو میباشد و این که او بیتردید، داناترین مردم به خداوند متعال و احکام و نشانهها و سخن اوست:
از مولایمان امیرالمؤمنین علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ای علی! خداوند مرا فرمان داد تا تو را نزدیک سازم و بیاموزم تا حفظ کنی.
و این آیه نازل شد: «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ » تو گوش دریابنده دانش من هستی.»
حافظ، امام، ابونعیم در «حلیة الاولیاء» آن را روایت کرده است و سلطان طریقت و برهان حقیقت، شیخ شهابالدّین ابوجعفر عمر سهروردی، در «عوارف المعارف» آن را با اسنادش به عبداللّهبنحسن و لفظ او روایت کرده و گفته است:
هنگامی که این آیه «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ » (1)نازل شد، رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی فرمود:
«یا علی از خداوند خواستم آن را گوش تو قرار دهد». علی گفت: «پس از آن چیزی را فراموش نکردم و مرا نیاید که فراموش کنم». شیخ المشایخ در زمان خود و یگانهی همردیفان در دانشها و عرفان آن، شیخزینالدّین ابوبکر محمّدبنمحمّدبنعلی خوافی گفت: «از این روست که علی به دانش و حکمتِ افزون، اختصاص یافت تا اینکه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است و عمر گفت: اگر علی نبود، عمر به هلاکت میرسید.»
از علی نقل شده است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است». در «جامع الأصول» آن را روایت کرده، گوید: ترمذی آن را نقل کرده است.
و از ابنعبّاس نقل شده است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس درِ آن را خواهد، باید نزد علی بیاید.» زرندی آن را روایت کرده و گفته است: این فضیلتی است که اصحاب به آن اعتراف کرده و شادمان شدند و راه همزیستی را پیمودند و پیروی کردند. طبری آن را روایت کرده، گوید: ابوعمر آن را چنین نقل کرده است: «من شهر دانشم و علی درِ آن است پس
1) حاقّه / 12.
هر کس دانش را خواهد، باید از درِ آن وارد شود».
و در «ذکر نامهای امیرالمؤمنین علیه السلام » گوید:
و از آنهاست: «باب مدینة العلم».
از علی نقل شده است که گفت: «رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید از درِ آن وارد شود. طبری از نقل ابوعمر آن را روایت کرده است و امام فقیه مذکور آن را آورده و همانگونه که در حدیث است گوید: و بدان که دَر، حایل و مانع واردشدن به خانه را برمیدارد. پس هر کس بخواهد از غیر درها وارد خانهها شود، ورود بر او مشکل و سخت میگردد، همچنین است کسی که جویای دانش باشد و آن را از علی و بیان او برنگیرد که به مقصود نمیرسد. او دارای دانش و خرد و بیان بود. چه بسا کسی عالم است ولی بر بیان و فصاحت توانا نیست و علی در میان اصحاب به این امر مشهور بود. پس دانش و روایت و استنباط آن از علی خواسته میشود. در دانش به اجماع اصحاب (رسولخدا) به او مراجعه میشد، و حکم و فتوایش مورد اطمینان بود و اصحاب همگی در هر مشکلی به او مراجعه میکردند و از او پیشی نمیگرفتند و بر این پایه عمر گفت: اگر علی نبود عمر حتماً به هلاکت میرسید.»
و گفته است: «از نامهایش «فاروق» است که حدیث آن پیشتر آمد. و من با خط بعضی از بزرگان علما و اعیان یافتم آنچه را امیرالمؤمنین و امام متّقین علیّبنابیطالب بر بالای منبر گفته است که تصویر آن با قلم و دوات چنین است:
«أنا النون و القلم، و أنا النور و مصباح الظُلَم، أنا الطریق الأقوم، أنا الفاروق الأعظم، أنا عیبة العلم، أنا أوبة الحلم، أنا النبأ العظیم، أنا الصراط المستقیم، أنا وارث العلوم، أنا هیولی النجوم، أنا عمود الاسلام، أنا مکسّر الأصنام، أنا لیث الزحام، أنا أنیس الهوام، أنا الفخّار الأفخر، أنا الصدّیق الأکبر، أنا امام المحشر، أنا ساقی الکوثر، أنا صاحب الرایات، أنا سریرة الخفیّات، أنا جامع الآیات، أنا مولّف الشّتات، أنا مفرّج الکربات، أنا دافع
الشقاة، أنا حافظ الکلمات، أنا مخاطب الأموات، أنا حلّال المشکلات، أنا مزیل الشّبهات، أنا صنیعة الغزوات، أنا صاحب المعجزات، أنا الزمام الأطول، أنا محکم المفصّل، أنا حافظ القرآن، أنا تبیان الإیمان، أنا قسیم الجنان، أنا شاطر النیران، أنا مکلّم الثعبان، أنا حاطم الأوثان، أنا حقیقة الأدیان، أنا عین الأعیان، أنا قرن الأقران، أنا مذلّ الشجعان، أنا فارس الفرسان، أنا سؤال متی، أنا الممدوح بهل أتی، أنا شدید القوی، أنا حامل اللوا، أنا کاشف الردی، أنا بعید المدی، أنا عصمة الوری، أنا ذکی الوغی، أنا قاتل من بغی، أنا موهوب الشذا، أنا أئمد القذی، أنا صفوة الصفا، أنا کفوالوفا، أنا موضّح القضایا، أنا مستودع الوصایا، أنا معدن الإنصاف، أنا محض العفاف، أنا صواب الخلاف، أنا رجل الأعراف، أنا سور المعارف، أنا معارف العوارف، أنا صاحب الاذن، أنا قاتل الجنّ، أنا یعسوب الدّین و صالح المؤمنین و امام المتّقین، أنا اوّل الصدّیقین، أنا الحبل المتین، أنا دعامة الدّین، أنا صحیفة المؤمن، أنا ذخیرة المهیمن، أنا الإمام الأمین، أنا الدرع الحصین، أنا الضارب بالسیفین، أنا الطاعن بالرمحین، أنا صاحب بدر و حنین، أنا شقیق الرّسول، أنا بعل البتول، أنا سیف اللّه المسلول، أنا أوام الغلیل، أنا شفاء العلیل، أنا سؤال المسائل، أنا نجحة الوسائل، أنا قالع الباب، أنا مفرّق الأحزاب، أنا سیّد العرب، أنا کاشف الکرب، أنا ساقی العُطاش، أنا النائم علی الفراش، أنا الجوهرة الثمینة، أنا باب المدینة، أنا حکمة الحکمة، أنا واضع الشریعة، أنا حافظ الطریقة، أنا موضح الحقیقة، أنا مطیّة الودیعة، أنا مبید الکفرة، أنا أبوالأئمّة، أنا الدّوحة الأصلیّة، أنا مفضال الفضیلة، أنا خلیفة الرّسالة، أنا سمیدع البسالة، أنا وارث المختار، أنا ظهیر الأطهار، أنا عقاب الکفور، أنا مشکاة النّور، أنا جملة الأمور، أنا زهرة النور، أنا بصیرة البصائر، أنا ذخیرة الذّخائر، أنا بشارة البشر، أنا
الشفیع المشفّع فی المحشر، أنا ابنعم البشیر النذیر، أنا طود الأطواد، أنا جود الأجواد، أنا حلیة الخلد، أنا بیضة البلد، أنا صمصام الجهاد، أنا جلسة الآساد، أنا الشّاهد المشهود، أنا العهد المعهود، أنا منحة المنائح، أنا صلاح المصالح، أنا غمضة الغوامض، أنا لحظة اللواحظ، أنا عذوبة اللفظ، أنا أعجوبة الحفظ، أنا نفیس النفائس، أنا غیاث الضنک، أنا سریع الفتک، أنا رحیب الباع، أنا وقر الأسماع، أنا إرث الوارث، أنا نفثة النافث، أنا جنب اللّه، أنا وجه اللّه.»
«منم نون و قلم، منم نور و چراغ تاریکیها، منم راه پایدارتر، منم فاروق اعظم، منم کیسه دانش، منم استواری بردباری، منم خبر عظیم، منم راه مستقیم، منم وارث دانشها، منم هیولای ستارگان، منم ستون اسلام، منم شکنندهی بتها، منم شیر جمعیت انبوه، منم انیس عاشقان سرگشته، منم بسیار فخرکنندهی بافخرتر، منم بسیار راستگوی بزرگتر، منم پیشوای محشر، منم ساقی کوثر، منم صاحب پرچمها، منم پنهانی رازها، منم گردآوردندهی آیهها، منم جمعکنندهی از هم گسیختهها، منم از بینبرندهی ناراحتیها، منم دفعکنندهی سنگدلان، منم حافظ کلمات، منم سخنگو با اموات، منم حلّال مشکلها، منم از بینبرندهی شبههها، منم دستپروردهی جنگها، منم دارندهی معجزهها، منم پیشوای بالا بلند، منم محکم تفصیل دادهشده، منم حافظ قرآن، منم آشکارکنندهی ایمان، منم تقسیمکنندهی بهشتها، منم دورکنندهی آتشها، منم سخنگو با اژدها، منم خردکنندهی بُتها، منم حقیقت دینها، منم چشمهی چشمهها، منم همتای همتایان، منم خوارکنندهی یلان، منم تکسوار تکسواران جنگجو، منم سؤال متی، منم ستایششده به «هل أتی»، منم بسیار نیرومند، منم پرچمدار، منم برطرفکنندهی سختیها، منم دارای دیدگاه بسیار دور، منم پناه مردم، منم تیزهوش و بانگ و فریاد، منم قاتل سرکشان، منم دارندهی بوی خوش خدادادی، من گرد و غبار را سرمه میکشم، منم برگزیدهی صفا، منم همتای وفا، منم توضیحدهندهی قضایا، منم انبار سفارشها، منم معدن انصاف، منم عفّت محض، منم درستی اختلاف، منم مرد اعراف، منم دیوار معارف، منم شناسای بخشندگان، منم دارندهی اذن، منم قاتل جنّ، منم رییس دین و نیکوکار
مؤمنان و امام پرهیزکاران، منم نخستین بسیار راستگویان، منم حبل متین، منم ستون دین، منم نامهی اعمال مؤمن، منم ذخیرهی مهیمن، منم امام امین، منم زره محکم بافتهشده، منم کُشندهی با دو شمشیر، منم نیزهزن با دو نیزه، منم صاحب بدر و حنین، منم برادر پیامبر، منم همسر بتول، منم شمشیر برکشیدهی خداوند، منم سوزش تشنگی تشنهکام، منم شفای بیمار، منم سؤال پرسشگر، منم پیروزی وسیلهها، منم برکنندهی در، منم پراکنندهی احزاب، منم آقای عرب، منم برطرفکنندهی سختیها، منم ساقی تشنگان، منم خوابیده بر بستر، منم آن گوهر گرانبها، منم درِ شهر، منم حکمتِ آن حکمت، منم وضعکنندهی شریعت، منم نگهبان طریقت، منم توضیحدهندهی حقیقت، منم مرکب امانت، منم نابودکنندهی کافران، منم پدر امامان، منم درخت تناور اصلی، منم بسیار دانای فضیلت، منم جانشین رسالت، منم دلیر دلاوری، منم وارث پیامبر، منم پشتوانهی اطهار، منم عقاب کافران، منم چراغ نور، منم تمامی امور، منم گُلِ نور، منم بصیرت دیدگان، منم اندوختهی اندوختهها، منم بشارت بشر، منم شفاعتکنندهی پذیرفتهشده در محشر، منم پسرعموی بشارت دهندهی بیمدهنده، منم کوه کوهها، منم بخشش بخشندگان، منم زیور جاودانی، منم روشنایی شهر، منم شمشیر برّان جهاد، منم بیشه شیران، منم شاهد مشهود، منم پیمان معهود، منم بخشش بخششها، منم صلاح مصالح، منم چشمپوش چشمپوشیها، منم لحظهی لحظهها، منم لفظ گوارا، منم حفظ شگفتانگیز منم ارزشمند ارزشمندها، منم فریادرس تنگدستان، منم به سرعت از پادرآورنده، منم بسیار بخشنده، منم ناشنواکنندهی شنواییها، منم ارث وارث، منم افسون افسونگر، منم جنب اللّه، منم وجهاللّه.»
همچنین گوید: «امام همام که همگان اتّفاق دارند بر مرتبهی بلند او در دانشها و اعمال، آنکه ستارگان درخشان برتریاش با زبان اهل کمال به رشتهی نظم درآمده است، حافظ، پارسا، برجسته، دانشمند، عامل، عارف کامل بدون هرگونه شک و تردیدی، ابونعیم احمدبنعبداللّه اصفهانی در کتاب والای شایستهاش، به نام «الحلیة»، گوید: «سرور قوم، دوستدار شهود و محبوب معبود، درِ شهرِ حکمتها و دانشها و سرلوحهی مخاطبهها و استنباط کنندهی اشارهها،
پرچم هدایتیافتهگان و نور اطاعتکنندگان، و ولیّ پرهیزکاران و امام عدالتپیشهگان، پیشتر از همه در پذیرفتن و ایمان و پایدارترین آنان در حُکم و یقین، و شکیباترین و داناترین آنان، علیّبنابیطالب، پیشوای پرهیزکاران و زینت عارفان، خبردهندهی از حقایق توحید و اشارهکننده به درخششهای علم تفرید، دارندهی قلب خردمند و زبان پرسشگر و گوش شنوا و پیمان وفاکننده، چشم فتنهها را کور کرد و از محنتهای گوناگون جلوگیری نمود، ناکثین را دفع کرد، قاسطین را نشانید و مارقین را سرکوب کرد...»
او همچنین سخن عزّبنعبدالسّلام را از زبان حال امیرالمؤمنین علیه السلام و شعر ابوزکریای نووی و سخن زندی را در نظم درر السمطین آورده است، که همهی آنها پیشترآمد.
نورالدّین علیّبنمحمّدبنصبّاغ مالکی مکّی، حدیث را به عنوان مرسل مسلّم نقل کرده است. پس از ذکر حُکم امام علیه السلام در جریان آن فرد خُنثی، گوید: «پس بنگر - بر امیرالمؤمنین علی که با نور دانش و تیزفهمی خود چیزی را استخراج کرده که راه درستی و صحت را توضیح داد، و راه هدایت را بیان و جهت مردی بر زنانگی را از مادهی خلقت آشکار کرد. این منّت کامل و نعمت فراگیر با توجّه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تربیت او و مهربانی و شفقت ایشان نسبت به او برایش به دست آمده است، پس آمادگی پذیرش پرتوها را یافت و برای فیض دانشها و رازهای بیپایان مهیّا شد.
پس حکمت از سخنانش برآمد و دانشهای ظاهری و باطنی با قلبش مرتبط شد، همواره دریاهای دانشها از سینهاش میجهید و موجهایش آب دریا را فرا میگرفت، تا آنجا که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (1)
1) الفصول المهمة فی معرفة الأئمّة: 19.
شرح حال او را نجمالدّین عمربنفهد مکّی بیان کرده و او را از علمای مکّهی مکرّمه شمرده و تاریخ مرگش را سال 855 نگاشته و شاگردش سخاوی نیز چنین نموده است. (1)همچنین احمدبنعبدالقادر عجیلی در کتاب «ذخیرة المآل» او را با اوصاف جلیلهای همچون «شیخ» و «امام» ستوده است و تصریح بر این کرده که او از علمای مالکی بوده است و سخنان او را نقل نموده و در مواضعی از کتاب خود، به آنها اعتماد کرده است.
همچنین عبداللّهبن محمّد مطیری در کتابش «الریاض الزاهرة فی فضل آل بیت النّبی و عترته الطّاهرة» چنین کرده است. و بر کتاب او «الفصول المهمة» اعتماد کرده است. ضمناً هر یک از این بزرگان از آن کتاب نقل کردهاند:
مولوی اکرام الدّین دهلوی در «سعادة الکونین»
بلخی قندوزی در «ینابیع المودّة»
سمهودی در «جواهر العقدین»
حلبی در «انسان العیون»
شیخانی قادری در «الصّراط السوی»
صفوری در «نزهة المجالس»
محبوب عالم در تفسیرش
صبّان در «اسعاف الرّاغبین»
عدوی حمزاوی در «مشارق الأنوار»
شبلنجی در «نور الأبصار»
از سوی دیگر رشیدالدّین خان - شاگرد دهلوی در کتاب «ایضاح لطافة المقال» او را از علمای اهل سنّت به شمار آورده که در فضایل اهل البیت علیهم السلام کتاب
1) الضوء اللامع 5 / 284.
نگاشته است و او را با وصف «الشیخ الجلیل» توصیف میکند و کتاب او، «الفصول المهمة» را نام میبرد و میافزاید: و همین او را بسنده است که حجّتی برتر، بر وثوق و اعتبارش میباشد و دلیلی تابناک بر بزرگواری و شهرت او است.
بنا بر نقل بلخی، عبدالرّحمانبن محمّدبن علیّبناحمد بسطامی حنفی، حدیث «مدینةالعلم» را در کتابش «درّة المعارف الإلهیّة فی الأسرار الحرفیّة» اثبات کرده و گفته است:
«امام علی علم اسرار و حروف را از سیّد و مولایمان محمّد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به ارث برد و این سخن آن بزرگوار صلی الله علیه و آله و سلم اشاره به آن است که فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (1)
شرح حال او را سخاوی چنین آورده است: «عبدالرّحمانبن محمّدبن علیبن احمد، یا احمدبنعلیّ بسطامی حنفی از کسانی است که از عزّ محمّدبن جماعة در سال هشتصد و اندی آموخت و در علم حروف برتری یافت و از اوست کتاب «شمس الآفاق فی علم الحروف و الاوفاق» و در سال هشتصد و چهل و یک زنده بوده است.» (2)
شمسالدّین محمّدبنیحییبنعلی گیلانی لاهیجی نوربخشی حدیث «مدینة العلم» را ثابت کرده است، ضمن فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام در کتاب «مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز» در شرح این بیت:
ز هر سایه که اوّل گشت حاصل *** در آخر شد یکی دیگر مقابل
حاجی خلیفه این کتاب را در زمرهی شرحهای «گلشن راز» نام برده و گفته است: «آن را این افراد شرح کردهاند: مظفّرالدّین علی شیرازی، و شیخ شمسالدّین محمّدبن یحییبن علی لاهیجی گیلانی نوربخشی که شرح او فارسی ممزوج است و آن را «مفاتیح الإعجاز» نامید و آن را در ذیحجّهی سال 877 پاکنویس کرد. (1)
شمسالدّین ابوالخیر محمّدبن عبدالرّحمان سخاوی مصری حدیث «مدینةالعلم» را در کتابش، «المقاصد الحسنة»، اثبات و تحقیق کرده و گفته است:
«حدیث «أنا مدینةُ العلم و علیٌّ بابُها»، حاکم در بخش مناقب از مستدرک خود، و طبرانی در معجم کبیرش، ابوالشیخ ابنحیّان در «السنة»، و دیگران، همگی آن را از حدیث ابومعاویهی نابینا، از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس مرفوعاً به او، با اضافهی «فمن أراد العلم فلیأت الباب» نقل کردهاند.
و ترمذی در بخش مناقب از جامع خود، و ابونعیم در «الحلیة» و غیر از آن دو از حدیث علی نقل کردهاند که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا دارالحکمة و علیٌ بابها»
دارقطنی در «العلل» به دنبال آن دو گوید: حدیثی مضطرب و غیر ثابت است و ترمذی گوید: منکر است و استادش بخاری نیز چنین گوید: وجه صحیحی برایش نیست و یحییبنمعین - آنگونه که خطیب در تاریخ بغداد حکایت میکند گوید:
دروغ است و اصلی ندارد و حاکم پس از اوّلین حدیث گوید: اسنادش صحیح است. و ابنجوزی از این دو جهت، آن را در الموضوعات آوردهاست و ذهبی و غیر او با ابنجوزی موافق هستند.
1) کشف الظنون 2 / 1505.
ابندقیق العید به این مطلب چنین اشاره میکند: «این حدیث را ثابت نکردهاند و گفته شده که باطل است»؛ اینگفته، اشعار دارد بر این که او در حکم آنان به کذب حدیث، توقّف میکند؛ بلکه علائی، به توقّف خود در این حکم، تصریح کرده، گوید: «من در مورد آن نظری دارم»، سپس گواه بر صحت و درستی آن را بیان میکند، از آن جهت که ابومعاویه راوی حدیث از ابنعبّاس است پس مشکل و محذور از کسانی که بعد از او هستند برطرف میشود. گوید: و ابومعاویه حافظ و ثقه است و به حدیثهای افرادش مانند ابنعیینه و غیر او احتجاج میشود. پس با این وجود، هر کس به ساختگی بودن این حدیث حکم دهد، قطعاً خطا کرده است.
گوید: و حدیث از آن لفظهای ناشناختهای نیست که خردها از آن پرهیز کنند بلکه مانند حدیث «أرحم أمّتی بأمّتی» است که قابل اعتماد است، پس این حدیث هرگز دروغ نیست.
به ویژه که دیلمی در مسندش با سندی جدّاً ضعیف از ابنعمر مرفوعاً چنین آورده است: علیّبنابیطالب باب حطّه است هر کس از آن وارد شود مؤمن است و هر کس از آن بیرون رود کافر است.
و از حدیث ابوذر مرفوعاً آورده است: علی درِ دانش من است و بعد از من برای امّتم بیانکننده است آنچه را که به همراه آن فرستاده شدهام. دوستی او ایمان و دشمنی با او نفاق و نگاهکردن به او عبادت است.
و از حدیث ابنعبّاس آن را مرفوعاً آورده است: من ترازوی دانش هستم و علی دو کفهی آن است و حسن و حسین رشتههای آن هستند.
و نویسندهی «الفردوس»- و به پیروی از او پسر نامبردهاش بدون اسناد آن را از ابنعبّاس مرفوعاً آوردهاند: من شهر دانشم و ابوبکر پایه، عمر دیوارها، عثمان سقف و علی درِ آن است.
و مرفوعاً از انس آورده است: من شهر دانشم و علی در و معاویه حلقهی آن است.
و به طور کلّی همهی آنها ضعیف و لفظهای اکثر آنها زشت است و بهترین
آنها حدیث ابنعبّاس است بلکه «حسن» است.
همچنین ترمذی و نسایی و ابنماجه و غیر آنها از حبشیبنجناده مرفوعاً چنین روایت کردهاند: «علی از من و من از علی هستم. از من ادا نمیکند جز خودم یا علی.» (1)
1 - عبدالقادر عیدروس یمنی، شرح حال مفصّلی از او آورده و در آن استادان و تألیفاتش و گفتههای علمای دیگر در حقّ او را آورده است و در آغاز او را چنین توصیف میکند: «شیخ، العلّامة الرّحلة الحافظ» گوید: «پس از او کسی مانند او در مجموع فنونی که داشت، جانشین او نشد... و امّا خواندهها و شنیدههایش بسیار زیاد و نامحدود است و از افراد بیشماری دانش برگرفت تا اینکه تعداد آنها بیش از چهارصد نفر شد و چندین نفر اجازهی فتوادادن و تدریس و املاء به او دادند.
استادش، شیخ الاسلام ابنحجر بود که او را دوست میداشت و ستایش میکرد و همواره یاد او را تذکّر میداد و او را به والایی افتخارش معرّفی میکرد و او را بر دیگر منسوبین به حدیث و صنعتش ترجیح میداد... و بخشی از آنچه بعضی از حافظان او را بدان توصیف کردهاند چنین است: او به خداوند سوگند بازماندهی استادانی است که من دیدم و من و همهی دانشجویان حدیث در شام و مصر و دیگر کشورهای اسلامی جیرهخوار او هستیم. به خداوند سوگند همتایی برای او نمیشناسم. دیگری هم گفت: اینک او از یگانگان علم حدیث است که برتری او در آن شهرت یافته و بعد از شیخالاسلام ابنحجر مانند او وجود ندارد. دیگری گوید:
اوکسی است که در حدیث نبوی یگانگیاش مورد اجماع است و در آگاهی سرشار و پژوهشهایش در انواع حدیث در درجهای است که نمیتوان به آن رسید، نوشتههایش تدوینشده و شهرت یافته و ریاست او در این فن ارزشمند ثابت و مقرر
1) المقاصد الحسنة / 97.
شده و هیچکدام از خردمندان در جلالت و مورد اطمینان بودن و دیانت و امانت او، مخالفتی نکرده است، بلکه همگی تصریح کردهاند که او مورد مراجعه در تجریح و تعدیل و تحسین و تصحیح بعد از استادش، شیخ مشایخ الاسلام ابنحجر، پرچمدار دانشها و اثر بوده است.» (1)2 - فضلاللّهبن روزبهان در «شرح الشّمائل» او را چنین توصیف میکند:
«استاد، امام، مورد مراجعه از دیگر شهرها، حافظ دوران، مسند روزگار، کسی که در دوران خود در اسناد والا و شأن رفیع یکتا بود، تا آنجا که پیشوایان برجستهی دوران به جلالت قدر او اذعان کردهاند.»
3 - عبدالغفّار عدثانی در «عجالة المراکب و بغیة الطالب» چنین گوید: «حافظ بزرگ، شناختهی مشهور، آخرین حافظ بدون منازع، در ربیعالأوّل سال 821 در قاهره متولّد شد. امامی جلیلالقدر و آخرین حافظ دوران بود. سال 901 در مدینهی شریفه درگذشت.»
4 - شوکانی همچنین شرح حال مفصّلی از او آورده است. (2)
حسینبنعلی کاشفی معروف به «واعظ بیهقی» این حدیث را در ذکر مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام و بیان فضائل و مناقب ایشان در کتاب مشهورش «روضةالشهداء» اثبات کرده است. (3)
پوشیده نماند که کتاب «روضةالشّهداء» از کتابهای معروفی است که مورد اعتنای علما قرار گرفته است. در «کشفالظّنون» آمده است: «روضةالشّهداء کتابی
فارسی است و از حسینبنعلی کاشفی معروف به «واعظ بیهقی» متوفّای 910 میباشد و فضولی محمّد بنسلیمان بغدادی متوفّی سال 970 آن را ترجمه کرده و «حدیقةالسعداء» نامیده است و در آن چنین گوید: در اصل تألیف به کتاب «روضة الشّهداء» اقتدا کردم و فایدههایی از کتابهای دیگر به آن افزودم، پس کتاب مستقلّی شد؛ همانگونه که در حرف «الحاء» گذشت. همچنین جامی مصری آن را ترجمه کرده و «سعادتنامه» نامیده و گفته است: از او پیروی کردم جز اینکه آیهها و حدیثها را در لابلای داستانها آوردم... .» (1)
جلالالدّین سیوطی حدیث مدینة العلم را در تعدادی از کتابهایش، روایت کرده و ثابت و محقّق دانسته است. در کتاب «القول الجلی» گوید:
« حدیث شانزدهم - از علی نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» ابونعیم آن را در «المعرفة» نقل کرده است.
حدیث هفدهم از جابر: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» حاکم آن را نقل و پیگیری کرده است.
حدیث هیجدهم - از ابنعبّاس: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس آن علم را خواهد پس باید از درش به سوی آن بیاید.
طبرانی آن را نقل کرده است.» (2)
سیوطی در آغاز کتابش، «القول الجلی»، گوید: «و بعد، این بخشی از قطرهای از قطرههای دریاهای متلاطم است که اندکی از مناقب تابان آقایمان علی را آوردم و
آن را «القول الجلی فی فضائل علی» نامیدم و در آن چهل حدیث مختصر همراه با نسب نقلکنندگان و برخی الفاظ غریب و معانی مشکل آن آوردم. و از خداوند درخواست میکنم که پذیرش آن را به من هدیه فرماید و برکت تمسّک به دوستی آلبیت، بالاترین آرزو را، روزی فرماید.»
و دهلوی در «رسالة اصول الحدیث» و مولوی صدیق حسن خان قنوجی در «الحطة فی ذکر الصحاح الستة» این کتاب را از کتابهای حدیثهای مناقبی که بزرگان محدّثان تألیف کردهاند، به شمار آوردهاند. دومی گوید: «حدیثهای مناقب و مثالب، «علم المناقب» نامیده میشود و کتابهای گوناگون متعددی در این علم است و بعضی از محدّثان، مناقب بعضی را از بعضی دیگر با قصد خاصّی جداکردهاند به ویژه مناقب خاندان و اصحاب مانند مناقب قریش، مناقب انصار و مناقب العشرة المبشرة با نام «الرّیاض النضرة فی مناقب العشرة المبشّرة» از محبّ طبری، و ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، و حلبة الکمیت فی مناقب أهل البیت و الدیباج فی مناقب الأزواج، و کتابهای بسیاری که در مناقب خلفای راشدین تألیف شده است؛ مانند: القول الصواب فی مناقب عمربنالخطّاب، و القول الجلی فی مناقب علی، و نسائی رسالهای طولانی در مناقب او دارد و در اثر آن به دست ناصبیهای شام به شهادت نایل آمد، به علّت تعصّب و دشمنی بسیار زاید آنان با علی.»
سیوطی در کتاب «جمع الجوامع» گوید: «من شهر دانشم و علی در آن است و هر کسی دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» حاکم آن را از جابر نقل و پیگیری کرده است و خطیب هم از ابنعبّاس نقل نموده است.
«أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» ابونعیم در «المعرفة» از علی آورده است.
«من شهر دانشم و علی در آن است و هر کس دانش را خواهد، باید از در آن در بیاید.» طبرانی از ابنعبّاس.» (1)
1) جمعالجوامع /1 388.
و در کتاب «الجامع الصغیر» چنین روایتش میکند: «من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید از آن در بیاید. عق، عد، طب، ک (عقیلی، ابنعدی،طبرانی، حاکم).» (1)و در کتاب «الدرر المنتثرة فی الأحادیث المشتهرة» گوید: «حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌ بابها» ترمذی از حدیث علی نقل کرده و گفته است: منکر است و بخاری هم آن را انکار کرده و حاکم در مستدرکش از حدیث ابنعبّاس نقل کرده و گفته است: صحیح است. ذهبی گوید: بلکه ساختگی است. و ابوزرعة گوید: چه بسیار مردمی که دربارهی آن مفتضح شدند و یحییبنمعین گوید: اصلی ندارد. و ابوحاتم و یحیی بنسعید هم چنین گفتهاند. دارقطنی گوید: ثابت نیست. و ابندقیقالعید گوید: آن را اثبات نکردهاند. ابنجوزی آن را در الموضوعات آورده است.
حافظ ابوسعید علایی گوید: درست آن است که این حدیث، به اعتبار راویانش حسن میباشد، نه صحیح و نه ضعیف است چه رسد به آن که ساختگی باشد.
گویم: و شیخ الاسلام ابنحجر هم در فتوایش چنین گفته است و سخن علایی و ابنحجر را بسط دادهام، در تعلیقاتی که درباره الموضوعات نوشتهام.» (2)و در کتاب «تاریخ الخلفاء» گوید: «بزّار و طبرانی در کتاب «المعجم الأوسط» از جابربنعبداللّه آن را نقل کردهاند و ترمذی و حاکم از علی نقل کردهاند که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» این حدیثی حسن است، نه صحیح آنگونه که حاکم گفته است و نه ساختگی است چنانکه گروهی مانند ابنجوزی و نووی گفتهاند و وضعیّت آن را در «التعقبات علی الموضوعات» بیان کردهام.» (3)
و در کتاب «النکت البدیعات علی الموضوعات» نسبت به حکم ابنجوزی که اینحدیث ساختگی است، گوید: «حدیث ت ک: من شهر دانشم و علی در آن است، آن را از حدیث علی و ابنعبّاس نقل کرده است. گویم: حدیث علی را ترمذی و حاکم و حدیث ابنعبّاس را حاکم و طبرانی و حدیث جابر را حاکم نقل کردهاند. و حافظ ابوسعید علایی، سخن ابنجوزی را در مورد این حدیث در فصلی طولانی، مورد سرزنش قرار داده که خلاصهاش چنین است: ابنجوزی و غیر او حُکم بر ساختگی بودن آن کردهاند و مرا در اینباره نظری است. تا آنجا که گوید:
نتیجه اینکه با توجّه به راویانش به درجهی حسن و حجّتبودن میرسد و ضعیف نخواهد بود چه رسد به اینکه ساختگی باشد. و در بارهاش فتوایی دیدم که به حافظ ابنحجر داده شد و او بر آن نوشت:
این حدیث را حاکم در مستدرک نقل کرده و گفته صحیح است و ابنجوزی با او مخالفت کرده و آن را در موضوعات آورده و گفته که دروغ است؛ امّا درست و صحیح بر خلاف گفتهی این دو نفر است و این حدیث از قسم حدیث «حسن» است که به صحت ارتقا پیدا نمیکند و به دروغبودن هم فرو نمیافتد و بیان این مطلب به درازا میکشد. ولی این سخن مورد اعتماد است. این عین سخن اوست!»
و همینگونه در کتاب «اللآلی المصنوعة» رفتار کرده و حکم ابنجوزی را مورد انتقاد قرار داده و سخنان حاکم و خطیب و علائی و ابنحجر عسقلانی را گواه گرفته است. (1)و همچنین در کتاب «قوت المغتذی علی جامع الترمذی» پایهیهای این حدیث را با سخنان علایی و ابنحجر که پیش از این آورده شده، استوار و ثابت کرده است.
بلکه در کتاب «جمعالجوامع» حُکم به صحیحبودن آن داده؛ آنجا که گوید:
«ترمذی و ابنجریر هر دو گفتهاند: ما را حدیث کرد اسماعیلبنموسی سرّی از
1) اللآلی المصنوعة 1 / 332.
محمّدبنعمر رومی از شریک از سلمةبنکهیل از سویدبنغفلة از صنابحی از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» حل (حلیة الاولیاء). ترمذی گفته: این حدیثی ناآشناست و در نسخهای دیگر گفته: منکر است. برخی از ایشان این حدیث را از شریک نقل کرده و صنابحی را نام نبردهاند و این حدیث را از ثقات غیر از شریک، نمیشناسیم. و در همین باب از ابنعبّاس هم نقل شده است.
ابنجریر گوید: این خبر نزد ما صحیح است و باید بر مذهب دیگران نادرست و غیرصحیح باشد به دو علت: یکی اینکه خبری است که نقلی از آن از علی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به غیر این وجه شناسایی نشده است و دیگری اینکه:
سلمةبنکهیل نزد آنان کسی است که با نقل او حجّتی ثابت نمیشود و در روایت کردنِ این خبر از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم کسانی دیگر هم موافق علی میباشند: ما را حدیث کرد محمّدبن اسماعیل فزاری از عبدالسّلامبنصالح هروی از ابومعاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس شهر را خواهد باید از در آن وارد شود.» مرا ابراهیمبنموسی رازی - که همان فرّاء نیست از ابومعاویه به اسنادش مانند آن را حدیث کرد. این شیخ را نمیشناسم و غیر از این حدیث چیزی از او نشنیدم. پایان یافت سخن ابنجریر.
ابن جوزی حدیث علی و ابنعبّاس را در الموضوعات آورده است و حاکم حدیث ابنعبّاس را نقل کرده و گفته است: اسنادش صحیح است. خطیب در تاریخش نوشتهای از یحییبنمعین روایت میکند که از او دربارهی حدیث ابنعبّاس پرسیدند و او گفت: صحیح است. و «ابنعدی» دربارهی حدیث ابنعبّاس گفته: ساختگی است.
و حافظ صلاحالدّین علائی گوید: ذهبی هم در کتاب «میزان الاعتدال» و دیگران، آن را باطل دانستهاند؛ ولی دلیل سرزنشکنندهای برایش نیاوردهاند جز اینکه بی هیچ دلیلی ادّعای ساختگی بودن این حدیث را کردهاند.
و حافظ ابنحجر در «لسانالمیزان» گوید: این حدیث در مستدرک حاکم نقلهای بسیار دارد حدّاقل حالتش این که دارای اصلی است، بنابراین شایسته نیست که گفته شود ساختگی است و در فتوایی گوید: این حدیث را حاکم در المستدرک آورده و گفته است: صحیح است. و ابنجوزی با او مخالفت کرده و آن را در «الموضوعات» آورده است و گفته که دروغ است. اما حقیقت، بر خلاف گفتهی هر دو، این است که حدیث از نوع «حسن» میباشد که به صحت نمیرسد و به دروغ فرو نمیافتد و بیان این مطلب به درازا میکشد ولی این سخن مورد اعتماد است. پایان یافت.
سالها پاسخ من هم اینچنین بود تا اینکه بر تصحیح ابنجریر نسبت به حدیث علی در کتاب «تهذیب الآثار» و تصحیح حاکم نسبت به حدیث ابنعبّاس آگاه شدم و پس ازاستخاره ازخداوند متعال، مصمّم شدمکه این حدیث را از درجهی حسن بودن به درجهی صحیح بودن ارتقا دهم. و خداوند داناتر است.» (1)و سیوطی نوشتهای درطرق حدیث «أنا مدینة العلم وعلیٌّ بابها» نگاشته است. آنگونه که در فهرست تألیفهای خود در فن حدیث و وابستههای آن آورده است. این فهرست را در شرح حال خودش در کتاب «حسن المحاضرة» ذکرکرده است.
1 - خلاصهی شرح حال طولانیِ شعرانی چنین است: «از آنان، استاد و پیشوایمان به سوی خداوند، شیخ جلالالدّین سیوطی است. و شیخ عبدالقادر شاذلی بعضی از منقبتهای او را در نوشتهای آورده است و اینک برای شما فشردهی مطالب اصلی او را میآورم و با توفیق خداوند میگویم: شیخ جلالالدّین خصلتهای زیبای ستایششدهی فراوانی داشت از صفای باطن و سلامت درون و
1) جمعالجوامع.
اعتقاد نیکو. پارسا، خویشتندار و کوشا در دانش و عمل بود. کتابهای تألیفی او به تعداد چهار صد و شصت میرسد که بعضی از آنها در ده مجلّد و یا کمتر تدوین و در کشورهای مختلف منتشر شده است و خودش میگفت: خداوند ژرفاندیشی در هفت دانش را به من روزی کرده است: تفسیر، حدیث، فقه، نحو، معانی، بیان و بدیع. همچنین میگفت: در همه ابزارهای اجتهاد، به مقام کمال رسیدهام و از این جهت به آن تصریح میکنم که نعمت خداوند متعال را بازگو کرده باشم. و گوید: امّا من دویست هزار حدیث حفظ دارم و اگر بیش از آن مییافتم، آنها را حفظ میکردم و شاید اکنون در روی زمین بیش از این پیدا نشود؛ امّا کتابهایی دربارهی اجتهاد در فقه، نوشتهام. و میگفت: هرگز پاسخ سؤالی را ندادم جز این که برایش پاسخی تدارک دیدم که در پیشگاه خداوند آن را بازگو کنم اگر مورد پرسش قرار گیرم.
او داناترین فرد دوران خویش در فقه و حدیث و رشتههایش بود. حافظ هنرمندی بود که لفظهای ناآشنای حدیث و استنباط احکام را میدانست. او در بیداری خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میرسید. و منقبتهای شیخ بسیار و مشهور است.» (1)2 - عیدروس یمنی گوید: «عصر روز جمعه نوزدهم جمادیالاولی سال نهصد یازده، شیخ علّامه حافظ ابوالفضل جلالالدّین سیوطی مصری شافعی درگذشت. نوشتههایش به ششصد کتاب میرسد غیر از آنچه از آنها برگشت و آنها را شُست. در محلهای متعدّدی از قاهره عهدهدار ریاست و استادی شد.
سپس از تمامی آنها روی برگردانید و درگذشت. کرامتهایی داشت که بیشترش پس از درگذشت او آشکار شد...» (2)3 - ابومهدی ثعالبی در «مقالید الأسانید» گوید: «امام و حافظ ابوالفضل...
دارای نوشتارهایی است که سود آن فراگیر شد و در جانهای والا جایگاه ارزشمندی یافت و نوآموز و عالم بدان غبطه خوردند و شهری و روستایی به چمنزار حاصلخیزش روی آوردند و نام کتابها را در یک رساله آورد...» (3)
4 - محمّدبنیوسف شامی در اوّل کتاب «سبل الهُدی و الرشاد» او را چنین توصیف میکند: «استاد ما حافظ اسلام، باقیماندهی مجتهدان والامقام».
5 - مناوی گوید: «حافظ بزرگ، امام با جلالت». (1)6 - مقرّی مالکی در کتاب «فتح المتعال فی مدح النعال» گوید: «مجدِّد سدهی نهم و نزدیککنندهی فوائد گسترده، جلال سیوطی.»
7 - قشاشی گوید: «شیخالاسلام، حافظ، زاهد، جمعکننده میان دانش و دین، سالک راه بزرگان پیشینیان» (2)و قابل ذکر است: سیوطی استاد اساتید پدر دهلوی است. در کتاب «الارشاد إلی مهمات الأسناد» چنین آمده است: «فصل: سپاس خداوند را که سَند من به هفت نفر از استادان بزرگ، گرامی و پیشوایان والامقام رسید که در حرمین مشهور و مورد احترام میباشند و همگان بر فضلشان اجماع دارند...
فصل: سند این اساتید هفتگانه منتهی میشود به دو امام حافظ و پیشوا و مشهور به شیخ الاسلام زینالدّین زکریا و شیخ جلالالدین سیوطی...»
همچنین او از استادانش در سلسلهی تصوف و خرقهپوشان است که در کتاب «الانتباه فی سلاسل أولیاء اللّه» آمده است و این مطلب را فرزندش «دهلوی» هم در «رسالة اصول الحدیث» آورده است.
نورالدّین علیّبنعبداللّه سمهودی این حدیث را روایت و اثبات کرده است؛ آنگاه که گوید: «ابنسمان از ابوسعید خدری نقل کرد که شنید عمر به علی میگفت - در حالی که سؤالی از او کرده و پاسخ گرفته و مشکلش را حل کرده بود - هرگز خداوند مرا بعد از تو باقی نگذارد. زین عراقی در «شرح التّقریب» در شرح حال علی آورده است که عمر گفت: داورترین ما علی است و همواره به خداوند پناه
میبرد از مشکلی که ابوالحسن گشایندهاش نباشد. تمام شد و این استعاذه عمر را دارقطنی و دیگران هم روایت کردهاند با این کلمات: به خداوند پناه میبرم از مشکلی که ابوالحسن حلّالش نباشد.
از ابوسعید خدری روایت میکند که گفت: با عمر به مکّه آمدیم؛ در حالی که علیّبنابیطالب با او بود، پس علی چیزی به عمر گفت؛ پس عمر گفت: پناه میبرم به خداوند که میان مردمی زندگی کنم که تو در میانشان نباشی، ای ابوالحسن!
گفتهاند: او را مأمور به جایی نکرد چون او را نزد خودش نگه میداشت تا نظر و مشاورت او را بگیرد.
و حافظ ذهبی از عبدالملکبن ابوسلیمان نقل میکند که گفت: به عطاء گفته شد آیا از یاران رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم کسی فقیهتر از علی بود؟ گفت: نه به خداوند سوگند؛ کسی را نمیشناسم.
گویم: این گفتهها و همانند آن که در فضیلت علی در این باب آمده است خود گواهی بر حدیث «أنا مدینة و علیٌّ بابها» میباشد. امام احمد آن را در «الفضائل» از علی و حاکم در «المناقب» مستدرک و طبرانی در «المعجم الکبیر» و ابوالشیخ ابنحیّان در «السنة» و دیگران همگی مرفوعاً از ابنعبّاس روایت کردهاند با این اضافه: «فمن أراد العلم فَلْیأت الباب.»
و ترمذی آن را مرفوعاً از حدیث علی چنین روایت کرده است: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. و به دنبال آن گفته است: این مُنکر است. و استادش بخاری نیز چنین گفته است و حاکم به دنبال بخش نخست گوید: اسنادش صحیح است و ابنجوزی هر دو بخش را در «الموضوعات» آورده است.
حافظ ابوسعید علائی گوید: درست آن است که این حدیث حسن است به اعتبار نقلهایش، نه صحیح و نه ضعیف است، چه رسد به این که ساختگی باشد و حافظ ابنحجر هم در فتوایش در اینباره چنین گفته است.» (1)
1) جواهر العقدین خطّی.
در کتاب ذکرشده و کتابهای دیگر گروهی از دانشمندان والامقام شرح حالش را آورده و او را ستوده و برگفتههایش اعتماد کردهاند از جمله:
1 - سخاوی در «الضوء اللامع»
2 - جاراللّهبنفهد مکّی در «ذیل الضوء اللامع»
3 - قطبالدّین مکّی در «الأعلام بأعلام بیت اللّه الحرام»
4 - عیدروس یمنی در «النور السافر»
5 - عدثانی در «عجالة الراکب و بلغة الطالب»
6 - محمّدبنیوسف شامی در «سبل الهدی و الرّشاد»
7 - ابنباکثیر مکّی در «وسیلة المآل»
8 - شیخانی در «الصراط السوی»
9 - عبدالحق دهلوی در «جذب القلوب»
10 - کردی کورانی در «بلغة المسیر»
11 - تاجالدّین دهّان در «کفایة المتطلع»
12 - رضیالدّین شامی در «تنضید العقود السنیّة»
13 - برزنجی در «الاشاعة» و در «النواقض»
14 - بدخشی در «مفتاح النجا»
15 - عجیلی در «ذخیرة المآل»
16 - شوکانی در «البدر الطّالع»
17 - رشیدالدّین دهلوی در «ایضاح لطافة المقال»
18 - حیدرعلی در «إزالة الغین»
و بخشی از گفتههای این گروه را در مجلّد «حدیث غدیر» آوردهایم و همچنین بنگرید به: الضوء اللامع 5 / 245، البدر الطالع 1 / 470، و النور السافر / 58 - 60.
در «کشفالظنون» آمده: «کتاب جواهر العقدین فی فضل الشرفین؛ شرف العلم الجلی و النسب العلی، از سیّد نورالدّین ابوالحسن علیّبن عبداللّه سمهودی مدنی شافعی، متوفّای سال نهصد و یازده میباشد که آغازش چنین است: سپاس خداوندی را که اولیائش را عزیز و گرامی داشت... دو بخش دارد. اوّل در فضیلت دانش و دانشمندان که دارای سه باب است. بخش دوم در فضیلت خاندان نبوی و شرافت آنان که دارای پانزده باب است. به سال 898 تألیف آن پایان یافته است.» (1)رشیدالدّین خان، کتاب «جواهر العقدین» را ضمن کتابهایی آورده است که علمای اهل سنّت در مناقب خاندان نبوی علیهم السلام تألیف کردهاند. اعتبار و جایگاه کتاب از سخنِ خود سمهودی در مقدّمهی کتاب آشکار میشود.
فضلاللّهبن روزبهان خنجی شیرازی با همهی تعصّب و سرسختی که دارد به صحیحبودن حدیث «مدینة العلم» اعتراف کرده؛ آنگاه که در کتاب «ابطال الباطل» پاسخ میگوید به گفتار علّامه حلی و استدلالش بر اعلمیّت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برای اثبات امامت و سپس استشهاد او به حدیث ترمذی در صحیحش که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
ابنروزبهان گوید: «آنچه را که نویسنده از دانش امیرالمؤمنین ذکر کرده است، پس شکّی در آن نیست که او از دانشمندان امّت است و مردم به دانش او نیازمند هستند و چگونه نباشند؟ در حالی که او وصیّ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است در ابلاغ دانش و زیباییهای حقایق معارف، پس کسی در این مطلب نزاعی ندارد و امّا آنچه را که از صحیح ترمذی نقل کرده است، صحیح است.»
و در پاسخ این سخن او: «نوزدهم: در مسند احمدبنحنبل و صحیح مسلم
1) کشف الظنون 1 / 614.
آمده است: هیچیک از یاران رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نمیگفتند: از من بپرسید جز علیّبنابیطالب و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است» گوید:
این دلیلی است بر بسیاری دانش او و پاسخگویی بیدرنگش دربارهی وقایع و آگاهیاش بر دانشها و معارف و تمام این امور مسلم و قطعی است و دلیلی در برابر نصّ نیست...»
این گفته، اعتراف اوست به صحیحبودن حدیث «مدینة العلم»، با وجود عناد و لجاجتی که نسبت به حق و اهل حق دارد.
پس شگفت از «دهلوی» است که چگونه در سند این حدیث زبان به سرزنش باز کرده است!
شمسالدّین سخاوی (1)شرح حالش را آورده و رشیدالدّین خان دهلوی او را ستوده و بر گفتههایش در کتابهای مختلفش اعتماد کرده است. همچنین حیدر علی نویسندهی «منتهی الکلام» هم در چند قسمت از کتابش از شیوه او پیروی و به گفتههایش استناد کرده است.
و به طور کلّی او از محدّثان اهل سنّت و از متکلّمان مشهور آنان است، و شرح حالش را در مجلّد «حدیث طیر» آوردهایم.
عزّالدّین عبدالعزیز عمر، معروف به ابنفهد هاشمی مکّی، در شرح حال مولایمان حضرت علی علیه السلام گوید:
«پراکنندهی لشکرها، و گشایندهی گرفتاریها، شیر بدون تردید پیکارها و شیر دلیران جنگآور بدون غوغا و جنجال، معدن فضائل و زیباشمائل، دارای
1) الضوء اللامع 6 / 171.
عدالت فراگیر و فضیلت بسیار که بر کمال سیادتش اجماع شده و بر شدّت زهد و شجاعت بیاندازهاش اتّفاق شده، دارای پیشی (در اسلام) و برادری و مناعت و فتوّت بود، همسر بتول و پسرعموی رسول، شیر بنیغالب دارندهی فضیلتها و مناقب، امیرالمؤمنین علی که برتریاش میان آفریدگان آشکاراست، رحمت و رضوان خداوندش بر او باد تا گردش شب و روز:
لیث الحروب المدرة الضرغام من *** بحسامه جاب الدياجي و الظم
صهر الرسول أخوه، باب علومه *** أقضى الصحابة ذو الشمائل و الشيم
الزهد والورع الشديد شعاره *** و دثاره العدل العميم مع الكرم
في جوده، ما البحر؟ ما التيار؟ ما *** كل السيول؟ و ما الغوادى والديم؟
و له الشجاعة والشهامة و الحيا *** و كذا الفصاحة و البلاغة و الحكم
ما عنتر ما غيره في البأس ما *** أسد الشرى معه إذا الحرب اصطلم
ما نجل ساعدة البليغ لديه ما *** سحبان إن نثر الكلام وإن نظم
حاز الفضائل كلّها سبحان من *** من فضله أعطاه ذاك من القدم
نصر الرسول و کم فداه فيا له *** من نجل عم فضله للخلق عم
كل أقرّ بفضله حقاً وذا *** أمرٌ جلي في على ما انبهم
فعلیه منّی ألف ألف تحیة *** و علی الصحابة کلّهم أهل الذمم (1)
1 - شیر جنگها و سرور و دلیر، کسی که با شمشیر برّانش تاریکیها و ظلمتها را در نوردید
2 - داماد پیامبر، برادرش، باب دانشهای او، داورترین یاران، دارای سرشت و اخلاق نیکو
3 - پارسایی و خویشتنداری بسیار لباس اوست و عدالت فراگیر همراه با بخشش روانداز اوست
4 - در برابر بخشش او، دریا چیست؟ امواج دریا چیست؟ تمام سیلها چیست؟ و باران بامدادی و مداوم چیست؟
5 - شجاعت و شهامت و حیا و همچنین فصاحت و بلاغت و حکمتها از آن اوست
6 - عنتر و غیر او در جنگ چیست؟ شیران کوهستان در برابر او چیستند؟ هنگامی که جنگ بر افروزد
7 - زادهی ساعدهی بلیغ نزد او کیست؟ سحبان کیست؟ اگر سخن نثر و یا نظم بفرماید
8 - تمام فضیلتها را به دست آورد منزّه است کسی که از فضل خود از قدیم آنها را به او عطا فرمود
9 - پیامبر را یاری کرد و چه بسیار خود را فدایی او دانست، ارزانیاش باد اینچنین پسرعمویی که بخشش او برآفریدگان فراگیر شد
10 - به حقیقت همگان به برتری او اقرار کردند و این امر آشکاری دربارهی علی است که ابهامی در آن نیست
11 - اینک از جانب من بر او هزار هزار درود و بر تمامی صحابه که اهل وفا به پیمانهایند
1 - سخاوی چنین گوید: «عبدالعزیزبن عمربن محمّدبن محمّدبن ابوالخیر محمّد العز أبوفارس و أبوالخیر فرزند دوستمان نجم ابوالقاسم هاشمی مکّی شافعی که مانند پدرش به «ابنفهد» شناخته میشود، در جستوجو و ضبط حدیث پیشی گرفت... و در تدریس و افاده و حدیث گفتن به او اجازه دادم و جوجری هم در
1) غایة المرام بأخبار سلطنة البلد الحرام - شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام .
تدریس فقه و نحو و افاده اجازهاش داد و محیوی گروهی را به خواندن الفیه نزد او فرستاد، و بعد از پدرش در کشور حجاز کسی در حدیث به او نمیرسد، ضمن مشارکت داشتن در فضیلتها و زیبایی خط و فهم، و قیافهی زیبا و همّت عالی و مروّت و داشتن صفتهای نیکو و قناعت به اندک و اظهار بینیازی و شکایتنکردن و او نیکویی از نیکوییهای شهرش میباشد.» (1)2 - فرزندش جاراللّهبنفهد، گوید: «پس از مؤلّف، او در آن دانش یگانه بود و استاد محدّثان در آن دیار بود و بیشتر روایتهایش را گروهی از مردمان آن سامان و واردان به آن، از او گرفتند.» (2)3- تاجالدّین مکّی در کتابش، «کفایة المتطلّع»، که روایتهای استادش حسن عجیمی را گرد آورده است، چنین گوید:
«الموطأ روایت ابوعبدالرّحمان عبداللّهبن سلمة قعنبی خبر داد آن را از امام صفیالدّین احمدبنمحمّد قشاشی از شیخ عبدالرّحمان بن عبدالقادربنفهد هاشمی از عمویش رحلة محمّد جاراللّهبنرحلة عزّالدّین عبدالعزیزبنحافظ عمربنحافظ، تقیالدّینبنفهد از پدرش عمربنفهد با پسرعمویش استاد ما خطیب محبّالدّین نویری...»
و از این عبارت استفاده میشود که «عبدالعزیزبنفهد» از استادان «شیخ حسن عجیمی» میباشد و معلوم است که او یکی از هفت استاد «شاه ولیّاللّهدهلوی» است. بنابراین ابنفهد از استادان استادهای پدر «دهلوی» میباشد.
شهابالدّین احمدبنمحمّد قسطلانی شافعی حدیث را اثبات کرده است؛ آنجا که در ذکر نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گوید:
«آنچه را که در سخن استادمان در «القول البدیع» و در سخن قاضی عیاض
در «الشفاء» و در گفتار ابنعربی در «القبس و الأحکام» و ابنسیدالنّاس و دیگران دیدم، بیش از چهارصد نام است و آنها را بر اساس حروف معجم تنظیم کردهام.»
سپس در حرف میم نامهایی از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم آورده است که از جمله «مدینة العلم» است. (1)
1 - سخاوی در «الضوء اللّامع 2 / 103»
2 - ابنفهد مکی در «ذیل الضوء اللّامع»
3 - شعرانی در «لواقح الأنوار»
4 - عیدروس در «النّور السافر: 113»
5 - ثعالبی در «مقالید الاسناد»
6 - قشاشی در «السمط المجید: 97»
7 - دهان مکّی در «کفایة المتطلع»
8 - شوکانی در «البدر الطالع 1 / 102»
9 - دهلوی در «بستان المحدّثین»
10 - صدّیق حسنخان در «اتحاف النبلاء المتّقین»
ابنفهد گوید: «مؤلّفات او بسیار و مشهور است، از آنهاست: «المواهب اللدنیة بالمنح المحمّدیه» و شرح مزجی «ارشاد الساری علی صحیح البخاری» در چهار مجلّد و «شرح صحیح مسلم» مانند آن است که تکمیلش نکرده است و به صلاح و زهدپیشگی به گونهی اهل رستگاری شهرت یافت... در شب جمعه هفتم محرّم سال 993 درگذشت... و پس از خودش مانند خودش به جا نگذاشت، خداوند ما را از برکاتش بهرهمند سازد.»
1) المواهب اللدنیة 1 / 183.
جلال الدّین محمّدبناسعد دوانی صدیقی حدیث «مدینة العلم» را اثبات کرده؛ آنجا که در «شرح الزوراء» چنین گوید:
«پس اوّلین چیزی که میگویم: این رساله را چنین شأنی است: در خوابم دیدم - در بیرون بغداد، خارج از دارالسّلام نزدیک ساحل زوراء امیرالمؤمنین رئیس یکتاپرستان علی را در رؤیایی بشارتدهنده و طولانی که خلاصهاش چنین است:
او با نظر عنایتی به من مینگریست و به طور مداوم مرا زیر نظر داشت و این باعث شد که رسالهای معنوی با عنوان نام عالی او بنویسم و به آن تبرّک جویم و هنگام تشرّف و زیارت بارگاه مقدّسش آن را بخوانم. و با نور خاک آستانهی درش سورمه کشم و در تعیین موضوع آن رساله تردید داشتم، گاهی میخواستم در تحقیق ماهیت علم آن را بنویسم به مناسبت فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و گاهی چیز دیگری به فکرم میرسید و چیزی از آن فکرها معیّن نشد، تا اینکه خداوند توفیق و سعادت بوسیدن آستانهی مقدّسه غروی و آستانهی مقدّسهی حائری را عطا فرمود که بر پیامبر و ساکنان آن دو بارگاه، درود و سلام باد.
بعد از بازگشت، یکی از یاران آمادهی درک حقایق که درکی درخشان و ذهنی برتر، اخلاق و نهادی بخشنده، نام و مسمّایی نیکو داشت و کتاب «حکمة الاشراق» از شیخ اجل و حکیم اکمل، شهابالدّین سهروردی را نزد من خوانده بود، از من سؤال کرد؛ در حالی که هنگام مباحثه با او دربارهی این کتاب گوشههایی از پیشآمدها را بر او تقریر میکردم و بعضی از ذهنیاتم را بر او املاء مینمودم و به فکرم رسید که آنها را در رسالهای گردآوری کنم. پس پرسش او علّتی برای اقدام به این رساله شد. موضوعات آن در کمتر از یک ساعت در ذهنم گرد آمد و ابتدا از مقصود اصلی غافل شدم تا اینکه به پایانش رساندم. وقتی بعد از اتمام به آن نگریستم، همانی را دیدم که خواسته بودم. یقین کردم که نسیم امدادی برای آن از باب مدینة العلم و از کشتی بخشش که بر دریای حکمت و بردباری ایستاده است میوزید. به پیامبر و بر او درود و سلام و تحیّت و گرامیداشت باد. آن را «الزوراء»
نامیدم و این نام رودخانه دجله است و مناسبت این نامگذاری آشکار است با تمام اشارههایی که در آن است که این فیض از زیارت بارگاههای مقدّس و جایگاههای انسآور است و خداوند متعال عطاکنندهی غیبها و بازکنندهی قلبهاست.»
و گوید: «پس آن را چنان بدان که قدرتنمایی آنچه طبع تو با نخستین نگاه از آن رمیده است را درهم میشکند تا به یقین برسی و به افق مبین بالا روی، و با چشم بینا چیزی را ببینی که بیان از آن عاجز است و بر حقیقت سخن سرورمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آگاهی یابی که برای تکمیل سخنان دیگر پیامبران مبعوث شده است که فرمود: «خواب برادر مرگ است.» و سخن رازدارش و باب مدینة العلم او علیه السلام که فرمود: «مردم همگی خواب هستند، وقتی بمیرند، بیدار شوند.»
1 - سخاوی گوید: «محمّدبناسعد مولایمان جلالالدّین صدیقی دوانی - نسبت است به دهکدهای اطراف کازرون - کازرونی شافعی، قاضی در سرزمین فارس بود، و به دانش فراوان یاد شده است، و از کسانی است که از محیوی لاری و حسنبن بقّال آموخته است و در دانشها به ویژه عقلیّات سرآمد شد و مردم آن سامان از او آموختند و از روم و خراسان و ماوراء النهر به سوی او سفر کردند و از گروهی از دانشآموزان خودم، ستایش او را شنیدم. و سلطان یعقوب او را به قضاوت گماشت. و کتاب بسیار نوشت از جمله: شرح بر شرح تجرید طوسی که بهرهگیری از آن گسترده شد، و این چنین همراه با فصاحت و بلاغت و درستی و فروتنی نوشت. او اینک در سال نهصد و نود و هفت زنده است؛ در سن هفتاد و چند سالگی.» (1)2 - عیدروس گوید: «در سال نهصد و بیست و هشت: علّامه محمّدبناسعد جلالالدّین صدیق دوانی درگذشت...» (2)
3 - محمّدبنیعقوب اماسی در «حاشیة روض الأخیار» گوید: «در آغاز قرن نهم در فنون حکمیه برتری یافت و در علوم شرعی از فقه و حدیث و قرائت تبحّر یافت و کتابهایی در تصوف و علم اخلاق نوشت. کتابهایش نزدیک یکصد جلد است که در دانشهای ادبی و عقلی و حدیث و تفسیر و فقه با نقل از پدرش مولانا أسعد صدیقی محدّث در مسجد مرشدی در کازرون، نوشته شده است...».
4 - شوکانی گوید: «دانشمند عجم در سرزمین فارس، امام معقولات و مؤلّف کتابها، دانش را از محیوی و بقّال فرا گرفت و در تمام دانشها به ویژه دانشهای عقلی برتری یافت و مردم آن سامان از او آموختند، و افرادی از روم و خراسان و ماوراء النّهر به سوی او سفر کردند و شهرت و آوازهی بزرگی دارد. شاگردانش بسیارند...» (1)
علمای اهل سنّت کتابهای جلالالدّین دوانی را با اسنادهای پیوسته خود نقل کردند و این امری آشکار است برای کسانیکه به کتابهای این رشتهها مراجعه میکنند؛ مانند «الأمم لإیقاظ الهمم» و «کفایة المتطّلع» و «الإمداد بمعرفة الإسناد» و «الدرر السنیّة فیما علا من الأسانید الشنوانیة» و «إتحاف الأکابر بإسناد الدفاتر» و «حصر الشارد».
قاضی کمالالدّین حسینبنمعینالدّین یزدی میبدی، حدیث «مدینة العلم» را اثبات و تحقیق کرده است آنجا که از صحیح ترمذی چنین نقل کرده است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» سپس بیان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از غزالی نقل کرده است که فرمود: «من میزان (ترازوی) حکمتم و علی زبان آن است.» و دیگر فضایل درخشان
1) البدر الطالع 2 / 130.
و منقبتهای مشهور آن حضرت علیه السلام را هم آورده است... . (1)
علمای بزرگ شرح حالش را آورده و توصیفهای زیبایی از او کردهاند که به تفصیل در مجلّد «حدیث تشبیه» آوردهایم.
عبدالوهاببن محمّدبن رفیعالدّین احمد بخاری، حدیث را در تفسیرش، «الانوری» اثبات کرده است. در تفسیر سخن خداوند متعال «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی » (2)گفته است:
«بدان ای خواننده! این آیه برای بیان واجب بودن حبّ اهل البیت بر تمام مسلمانان تا روز قیامت است؛ درود خداوندبر محمّد وخاندانش باد. روایت شده است:
هنگامی که این آیه نازل شد گفته شد: ای رسولخدا! این نزدیکان شما چه کسانی هستند که دوستی آنان بر ما واجب شده است؟ فرمود: علی و فاطمه و دو فرزندشان.»
آنگاه پس از بیان پارهای از فضیلتهای ایشان گوید: « از جابر نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بازوی علی را گرفت و فرمود: «این امیر نیکوکاران و کُشندهی گنهکاران است، بییاور است هر کسی او را یاری نکند و یاری شود هر کسی او را یاری نماید.» سپس صدایشان را بلند کرده فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کسی دانش را خواهد باید نزد آن در بیاید.» مغازلی این را روایت کرده است.»
سپس چند حدیث روایت کرده و چنین گوید: «بدان ای خواننده! این حدیثها از رسولخدا علیه السلام دربارهی علی وارد شده است...»
1 - شیخ عبدالحق دهلوی در «اخبار الأخیار 206.»
2 - سیّد محمّد ماه عالم در «تذکرة الأبرار - خطّی»
غیاثالدّین بن همام الدّین که به «خواند امیر» مشهور است در خطبهی کتابش «حبیب السیر فی اخبار افراد البشر» گوید:
«... صلوات خداوند و سلامش بر او و بر خاندانش باد، به ویژه وصیّ و وارث دانشاش و جانشیناش که گرامی داشته شده است به گرامیداشت «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و شرافت یافته است به شرافت «تو نسبت به من به منزلهی هارون نسبت به موسی میباشی.» نمایانگر شگفتیها و غرائب، امیرمؤمنان و امام مسلمانان، علیّبنابیطالب... .»
در کتاب «کشف الظنون» آمده است: «کتاب حبیب السیر فی اخبار افراد البشر، فارسی و از غیاث الدّینبن همامالدّین معروف به «خواند امیر» است که تاریخ بزرگی است... از کتابهای ارزشمند و معتبر...»
و دانشمندانی چون حسامالدّین سهارنفوری در «المرافض» و خود دهلوی در جاهایی از کتاب «تحفة» بر آن اعتماد کردهاند...
محمّدبنیوسف صالحی شامی در کتاب «سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد» حدیث را اثبات کرده و حُکم به حسن بودن آن داده است و در بخش نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گوید: «مدینة العلم؛ ترمذی و دیگران مرفوعاً روایت کردهاند: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و حقیقت این است که این، حدیثی حسن میباشد همانگونه که
حافظ علایی و ابنحجر گفتهاند و شیخ، سخن را دربارهی این حدیث در دو کتابش «تهذیب الموضوعات» و «النکت» گسترانیده است.»
1 - شعرانی در «لواقح الانوار» گوید: «از آنان است برادر صالح، عالم زاهد متمسّک به سنّت محمّدیه، شیخ محمّد شامی، ساکن زمین برقوتیه، دانشمندی صالح که در دانشها چیرهدست بود و «السیرة» مشهور را تألیف کرد که آن را از هزار کتاب گرد آورد. و مردم به نوشتن آن روی آوردند و در آن روش نوینی را به کار گرفت که پیش از او کسی بر آن سبقت نجسته بود.»
2 - ابنحجر مکّی در کتاب «الخیرات الحسان» او را چنین توصیف کرده است: «امام، علّامه، صالح، بسیار فهمیده، ثقه آگاه، و حافظ پیگیر، شیخ محمّد شامی دمشقی سپس مصری...».
3 - مفتی صدرالدّین خان در «منتهی المقال» گوید: «شیخ، امام، عالم، علّامه، برترینِ محقّقان و محدّثان، محمّد شامی در بابِ دلیلِ مشروع بودن سفر و بار و بنه بستن برای زیارت سرورمان رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ردّ کسی که ادّعا میکند این کار معصیت است، میگوید: اجماع شده است بر تأکید بر زیارت آن حضرت...»
4 - مولوی حسن زمان گوید: «علّامه، حافظِ شامی، رفیق سیوطی در کتابی به نام «سبل الهدی و الرّشاد فی سیرة خیر العباد صلی الله علیه و آله و سلم » گوید: درباره مشروع بودن سفر برای زیارت آرامگاه پیامبر که درود خداوند بر او و بر خاندان بزرگوارش باد عدّهای کتاب نوشتهاند؛ از جمله: شیخ تقیالدّین سبکی، و شیخ کمال الدّین ابن زملکانی، و شیخ ابوداود سلیمان که نام کتاب او کتاب الانتصار است و ابنجمله و پیشوایان دیگری در بارهاش نوشتهاند.» (1)
1) القول المستحسن فی فخر الحسن و شرح حالی از او در شذرات الذهب 8 / 250 هم آمده است.
ابوالحسن علیبن محمّدبن عراق کنانی به حسن بودن حدیث حکم کرده و گفته است: «حدیث أنا دارالحکمة و علیٌّ بابها» ابنبطه، نع، مر، طب، حب، عد، خط (ابینعیم، ابن مردویه، طبرانی،ابنحبان، ابنعدی، خطیب) و با لفظ «أنا مدینة الفقه» و نیز «أنا مدینة العلم» و در آن گروه زیادی جرح شده و مجهول میباشد و حاکم و ترمذی آن را نقل کردهاند و حافظ ابنحجر گوید: حاکم آن را نقل کرده و صحیح دانسته است و ابوالفرج ابنجوزی مخالفت کرده و آن را در «الموضوعات» آورده است.
و حقیقت بر خلاف قول هر دو و این حدیث از نوع حسن میباشد که به صحت نمیرسد و به دروغ فرو نمیافتد و بیان آن نیاز به بحثی طولانی دارد؛ ولی این همان چیزی است که مورد اعتماد است و همچنین علایی آن را حسن دانسته است.» (1)
1 - رحمتاللّه سندی در خطبهی «مختصر تنزیه الشریعة»: «استادمان، امام، حافظ، علّامه دانشمند مدینهی نبوی در دوران خودش، شیخ علیّ بن محمّد بن عراق، ولیّ خلّاق، مشهور در آفاق.»
2 - عیدروس: «بدان که در قلبم حسرت بسیار بزرگی است که فرصت نیافتم بر تاریخ گروهی از بزرگان مشهور آگاهی یابم، مانند گروهی از اولیای گرامی و دانشمندان برجسته مانند استاد استادان علیالاطلاق، شیخ محمّدبنعراق و دو پسرش شیخ، امام، علّامه علی و شیخِ فاضل، عبد النّافع...» (2)همچنین عیدروس در همان کتاب گوید: «او از بزرگان اهل علم بود و تعدادی
کتاب نوشته است...» (1)3 - صدّیق حسنخان قنوجی: «شیخ علیّبنمحمّدبنعراق دانشمند مدینهی منوّره، و سخنران مسجد النّبی صلی الله علیه و آله و سلم ، او جانشین شایستهی پدرش در دانش، عمل و تقوی بود. کتابهای سودمندی دارد از جمله: «تنزیه الشریعة عن الأحادیث الموضوعة» که شاگردش شیخ رحمةاللّه سندی آن را خلاصه کرده است و از لحاظ اختصار در نهایت لطافت است.» (2)
شهابالدّین احمدبن محمّدبن حجر هیتمی مکّی در چندین کتاب حُکم به حسن بودن این حدیث داده است:
در کتاب «الصواعق» در حدیثهای فضایل علی علیه السلام گوید: «نهم بزّار و طبرانی در «الاوسط» نقل میکنند از جابربنعبداللّه، و طبرانی و حاکم و عقیلی در «الضعفاء» و ابنعدی از ابنعمر، و ترمذی و حاکم از علی نقل کردهاند که فرمود:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است.» و در روایتی است: «هر کس دانش را خواهد باید نزد آن در بیاید.» و در روایت دیگری نزد ترمذی از علی است که فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است. و در دیگری نزد ابنعدی است که فرمود: علی درِ دانش من است...
و بعضی از پژوهشگران محدّث متأخّر آگاه ثابت کردهاند که این حدیثی حسن است و سخن دربارهاش گذشت.» (3)و در کتاب «المنح المکیّة شرح القصیدة الهمزیة» گفته است: «... و مانند علی به سبب فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم -در آن حدیث حسن بر خلاف ادّعای کسانی که مدّعی ساختگی بودن آن هستند من شهر دانشم و علی در آن است و از اینجا
ابنعبّاس گفته است: تمام آنچه از تفسیر برایتان گفتهام، همه از علی میباشد...»
و همچنین گفته است:
«... دربارهی اینحدیث چهار نظر است: حدیثی صحیح است، بنابر نظر حاکم که قول حافظ علایی با آن موافق است ... و حدیثی حسن است که این نظری پژوهشگرانه است و شیخ الاسلام، حافظ ابنحجر بر ایننظر موافقت دارد که گوید:
رجال آن جز عبدالسّلام هروی که نزد آنان ضعیف است، بقیه رجال صحیح هستند.
تمام شد.
و تا پایان کلامش، حافظ علائی بر او پیشی گرفته و گفته است: دربارهی این هروی، سخن بسیار گفتهاند؛ پایان یافت.
و با این مطلب، پیگیری ابیزرعه بر این حدیث، تعارض است و حاکم از یحییبنمعین نقل کرده که او را توثیق کرده است. پس ثابت شد که این حدیث حسن نزدیک به صحیح است. همانگونه که از قول ابنحجر دانستی که گوید:
راویان آن، همگی راویان صحیح هستند؛ غیر از هروی، و اینکه هروی را برخی توثیق و بعضی تضعیف کردهاند.
و این حدیث ضعیف است، بنا بر رأی کسانی که هروی را تضعیف کردهاند.
و ساختگی است که بسیاری از پیشوایان حافظان مانند قزوینی و ابنجوزی بر این نظرند و ذهبی در میزان و غیر او، همهی طرق آن را باطل دانستهاند.
و اینان هرچند پیشوایانی بزرگوار هستند لیکن - سهلانگاری بسیاری کردهاند؛ همانگونه که از آنچه آوردهام دانسته شد، و چگونه حکم به «ساختگی» بودن آن دادهاند با اینکه روشن شد که همهی رجالش جز یکی که در آن اختلاف است، رجال صحیح هستند و میباید سخن آنان را که قائل به «ساختگی» بودن آن هستند، تأویل کرد که این نظر مربوط به بعضی از نقلهای آن و نه همه است.
دربارهی ابومعاویه، یکی از راویان حدیث که دربارهاش چیزهایی گفتهاند که ارزش شنیدن ندارد، یکی از حافظان چه نیکو گفته است: او ثقه، امانتدار، از استادان بزرگ و حافظان است و تنها کسی است که حدیث را از اعمش نقل کرده است. پس
چه میشود؟ و این چه امر محالی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین سخنی در حق علی فرموده باشد...»
و در کتاب «تطهیر الجنان» در دفاع از معاویه گوید: «ششم: شورش او بر علی و جنگیدن با او، با توجّه به اینکه او به اجماع اهل حل و عقد، امام حق و افضل و اعدل و اعلم بود بر اساس نص حدیث حسن «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» که این حدیث به خاطر بسیاری طرق آن، حسن است بر خلاف نظر کسانی که گمان به ساختگی بودن یا صحت یا حُسن مطلق آن بردهاند. پیشوایان حافظان هم گفتهاند:
برای هیچیک از یاران نرسیده است این فضایل و مناقب و مزایا که دربارهی علی وارد شده است... .» (1)گوید: «ابنعبّاس گفت: و این - یعنی خبردادن علی از حدیث غیبی و وقوع آن - هنگامی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را آگاه میساخت - یعنی به غیبگوییها (حوادث آینده) - پس علی از آن خبر میداد همان گونه که آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم او را آگاه ساخته بود و کسی که خبرهایش به خبرهای صادق مستند باشد جز صادق نخواهد بود، و در این باره منقبت بسیار والایی برای علی میباشد به آنچه حضرت صلی الله علیه و آله و سلم از دانشهای غیبی علما فرموده بودند و لذا او باب شهردانش نبوی وامین سرّ علوی بود».
و در «فتواهایش» آمده است: « از علی پرسیده شد: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است، آیا این حدیث صحیح است یا خیر؟
چنین پاسخ داد: این حدیث را مؤلّف «مسند الفردوس» و به پیروی از او فرزندش بدون اسناد از ابنمسعود مرفوعاً روایت کردهاند و حدیثی ضعیف است، مانند حدیث «من شهر دانشم و علی در آن و معاویه حلقهی آن در است» که اینهم ضعیف میباشد.
و امّا حدیث «من شهر دانشم و علی در آن است»، حدیثی حسن است؛ بلکه
1) تطهیر الجنان / 74 حاشیهی «الصواعق».
حاکم گوید: صحیح است. و سخن بخاری که گوید: وجه صحیحی ندارد، و سخن ترمذی که گوید: منکر (ناشناخته) است و سخن ابنمعین که گوید: دروغ است، مورد اعتراض میباشد. و هرچند ابنجوزی آن را در «الموضوعات» یاد کرده و ذهبی و دیگران از او پیروی نمودهاند... .» (1)
1 - شعرانی در «لواقح الأنوار فی طبقات الأخیار»
2 - الخفاجی در «ریحانة الألباء/ 211- 212»
3 - عیدروس در «النور السافر / 287- 298»
4 - شرقاوی در «التحفة البهیّة فی طبقات الشافعیة»
5 - قاری در «المرقاة فی شرح المشکاة»
6 - عبدالحق دهلوی در «ما ثبت بالسنة»
7 - دهّان مکّی در «کفایة المتطلع»
8 - ابنسالم بصری در «الامداد فی علوّ الاسناد»
9 - شنوانی در «الدرر السنیّة فی الأسانید الشنوانیة»
10 - دهلوی در «رسالة اصول الحدیث»
و عبدالقادربناحمد فاکهی در فضائل استادش ابنحجر هیتمی کتابی نوشته است؛ چنانکه در کتاب «البدر الطالع 1 / 109» ضمن شرح حالش آمده است.
علیّبن حسامالدّین مشهور به «متّقی» گوید:
« من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» عق، عد، طب، ک (عقیلی، ابنعدی، طبرانی، حاکم) از ابنعبّاس، عد، ک از جابر.» (2)
« أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» ابونعیم در «المعرفة» از علی.
« من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس علم را خواهد، باید از در آن نزد آن بیاید.» طب از ابنعبّاس.» (1)و متّقی گوید: «ترمذی و ابنجریر با هم گویند: حدیث کرد ما را اسماعیلبنموسی سری از محمّدبنعمر رومی از شریک از سلمةبنکهیل از سویدبنغفلة از صنابحی از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است. حل (حلیة الاولیاء).» ترمذی گوید: این حدیثی غریب میباشد و در نسخهای دیگر: این حدیث منکر است و بعضی این حدیث را از شریک روایت میکنند و صنابحی را در آن نام نبردهاند. و این حدیث از هیچیک از ثقات جز شریک شناخته نشده است و در این باب از ابنعبّاس نقل شده است.
پایان یافت.
ابنجریر گوید: سند این خبر صحیح است و واجب است بر مذهب دیگران ناصحیح و سقیم باشد به دو علّت؛ یکی اینکه خبری است که جز از این طریق از علی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقلی برایش شناخته نمیشود و دیگر اینکه سلمةبنکهیل نزد آنان از کسانی است که با نقل او حجّتی ثابت نمیشود.
و با علی در این خبر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غیر او هم موافقت کردهاند: حدیث کرد ما را محمّدبنابراهیم فزاری از عبدالسّلامبنصالح هروی از معاویه از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس آن شهر را خواهد، باید از در آن وارد شود.» ابراهیمبنموسی رازی - که او همان فرّا نیست از ابومعاویه باسنادش مانند آن را برای ما نقل کرد. این استاد را نمیشناسم و غیر از این حدیثی از او نشنیدهام. کلام ابنجریر پایان یافت.
ابنجوزی هم حدیث علی و ابنعبّاس را در «الموضوعات» آورده است، و حاکم حدیث ابنعبّاس را نقل کرده و گفته است: اسناد آن صحیح است. خطیب در تاریخش روایت کرده که از یحییبنمعین دربارهی حدیث ابنعبّاس سؤال شد،
1) همان / 212.
گفت: صحیح است. و ابنعدی در مورد حدیث ابنعبّاس گوید: ساختگی است. و حافظ، صلاحالدّین علایی گوید: ذهبی هم در «المیزان» و دیگران به باطلبودن این حدیث قائل شدهاند، ولی علّت سرزنشکنندهای در این مورد نیاوردهاند جز اینکه بی هیچ دلیلی ادّعای «ساختگی» بودن آن را کردهاند.
حافظ ابنحجر در لسان المیزان گوید: در مستدرک حاکم این حدیث نقلهای بسیاری دارد و کمترین حالتش، این است که اصلی دارد. پس شایسته نیست که «ساختگی» بر آن اطلاق شود. او در فتوی گوید: این حدیث را حاکم در المستدرک نقل کرده و گفته است صحیح میباشد. و ابنجوزی با او مخالفت کرده و آن را در «الموضوعات» آورده و گفته دروغ است.
و حقیقت بر خلاف هر دو قول آنان است، و حدیث از نوع حسن است که به صحت نمیرسد و به دروغ فرو نمیافتد و بیان این مطلب طولانی است، ولی این نظر مورد اعتماد در این باره است. پایان یافت.
و مدّتی طولانی این پاسخ را در جواب بیان میکردم تا اینکه صحیح شمردن ابنجریر حدیث علی را در «تهذیب الآثار» و صحیحشمردن حاکم حدیث ابنعبّاس را دیدم. پس از خداوند خیر خواستم و تصمیم قطعی گرفتم که این حدیث را از درجهی حسن به مرتبهی صحیح بالا ببرم. و اللّه اعلم.» (1)
گروهی شرح حال متّقی و نشانههای بلندمرتبگی و مقام والای او را آوردهاند؛ از جمله:
1 - عبدالحق دهلوی در «اخبار الأخیار / 245»
2 - عیدروس یمنی در «النور السافر / 315»
3 - غلام علی آزاد در «سبحة المرجان / 43»
1) کنز العمّال 15 / 129 - 130.
4 - تاجالدّین دهّان مکّی در «کفایة المتطّلع»
5 - حاجی خلیفه در «کشف الظنون 2 / 1518»
6 - صدیق حسنخان در «ابجد العلوم»
و در کتاب شیخ عبدالقادر فاکهی به نام «القول النقی فی مناقب المتّقی» و کتاب شیخ عبدالوهاب متقی قادری به نام «إتحاف التقی فی فضل الشیخ علی المتّقی»شرح حال او آمده است.
ابراهیمبن عبدالله وصابی یمنی شافعی در کتاب فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث را روایت کرده و گفته است:
« باب نهم، در فضیلت دانش او علیه السلام ...، و از علی علیه السلام نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها. ابونعیم در «المعرفة» آن را نقل کرده است.» (1)گوید: « ابنعبّاس گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» حاکم در «المستدرک» و خطیب در «المفترق و المتّفق» آن را نقل کردهاند.» (2)
محمّد طاهر فتنی گوید: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها. آن را از حدیث علی و ابنعبّاس و جابر نقل میکنم.
گویم: علایی حکم ابنجوزی را بر ساختگی بودن حدیث، پیگیری و سرزنش کرده است و نقلهایش به درجه «حسن» میرسد، پس ضعیف نخواهد بود چه رسد به اینکه ساختگی باشد.
و ابنحجر گفته است: حاکم آن را صحیح دانسته و ابنجوزی با او مخالفت کرده و حدیث را «دروغ» شمرده است و حقیقت بر خلاف سخن هر دو است، این حدیث حَسَمیباشد نه صحیح و نه دروغ.» (1)و گوید: «هر کس به دروغبودنش حکم دهد خطا کرده است.» (2)
1 - عیدروس در حوادث سال 986 گوید: «در این سال به شهادت رسید آن مرد صالح علّامه جمالالدّین محمّدطاهر ملقّب به «ملک المحدّثین هندی» به دست بدعتگذاران از فرقهی رافضیهای بسیار دشنامدهنده و مهدویّه بسیار قاتل و علّتش این بود که او از آنان دوری میجست و مناظره میکرد و میخواست که به راه حق برگردند و گمراهی و الحاد خود را رها کنند و این روش همیشگی او بود و اتّفاقهای بسیاری میان آنان واقع شد و در نشستهای متعدّدی بر آنان پیروز شد و زشتیهای آنان را ظاهر و یاوهگویی ایشان را آشکار کرد و عقب راند و حجّتهای آنان را شکست و باطل کرد و بر ردّ و دوری آنان تلاش بسیار کرد، تا جایی که در کفرشان سخن گفت و بر خروجشان از دین و روش استوار و گمراهی آنان از صراط مستقیم تأکید کرد و خود خواستار از بینبردن کامل این مذهب زشت شد و تلاش بسیار در این زمینه نمود. و از این راه خواهان رسیدن و نزدیکشدن به پادشاه آنزمان بود، پس با حیلهگری و پیش از رسیدن به آن هدف او را کُشتند، و لا حول و لا قوّة إلّاباللّه.
و او همان کسی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به برتری او اشاره فرمود، در رؤیای یاد شدهای که شیخ متقی دیده بود و برای تو بسنده است، چنین منقبت والایی برای او، و او در راه صلاح و پرهیزگاری و ژرفاندیشی در دانش پیشوا بود... .» (3)
2 - عبدالحق دهلوی مانند همان که گذشت. (1)3 - غلامعلی آزاد گوید: «مولایمان شیخ محمّد طاهر فتنی، خدمتگزار حدیثهای مقدّس و یاریدهندهی سنّتهای پایهگذاری شده بود.» (2)4 - صدیق حسنخان قنوجی گوید: «... در دانشهای حدیثی و ادبی سرآمد شد و به حرمین شریفین سفر کرد و دانشمندان و استادان آنجا را ملاقات کرد بهویژه علی متقی... و شیخ عبدالحق دهلوی شرح حالش را در «اخبار الأخیار» آورده است و من آن را در کتاب «اتحاف النبلاء» آوردم، همچنین شرح حال او را در جزوهای مستقل نگاشتم... .» (3)
عبّاسبنمعینالدّین، مشهور به میرزا مخدوم گرگانی و سپس شیرازی، در کتاب «نواقض الروافض» حدیث را آورده است. در فصل دوم با عنوان «در فضایل علیّبنابیطالب» تعدادی از حدیثهای فضیلتها و منقبتهای او علیه السلام را آورده و گفته است:
« از علی: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها. ترمذی آن را نقل کرده است.»
شیخبنعبداللّه عیدروس یمنی حدیث مدینةالعلم را روایت کرده و چنین گوید:
«بزار و طبرانی در «الأوسط» از جابربنعبداللّه، و طبرانی و حاکم و عقیلی در «الضعفاء» و ابنعدی از ابنعمر، و ترمذی و حاکم از علی نقل کردهاند که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است.» و در روایتی است: «هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» و در روایت دیگری از علی است: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» و در دیگری از ابنعدی: «علی درِ دانش من است.» (1)همچنین عیدروس قصیدهی ابنجابر اندلسی را ذکر کرده و آن را نیکو دانسته و گفته: ابن جابر اندلسی خوش گفته است:
و إنّ علیّاً کان سیف رسوله *** و صاحبه السامي لمجد مشید
و علی شمشیر پیامبرش بود *** و یار بلندمرتبه ی او برای سرافرازی استوار
و صهر النبی المجتبی و ابن عمّه *** أباالحسنين المحتوى كلّ سؤدد
و داماد پیامبر برگزیده و پسر عمویش *** ابوالحسنین که در برگیرنده ی هر سروری است
و خیر نساء الغّر زوجته غدت *** و حسبك هذا سؤدد المسؤد
و نیکوترین زنان ارجمند همسر اوست *** و این کلام تو را بسنده است تا آقایی او را دریابی
و زوّجه ربّ السماء من سمائه *** و ناهيك تزويجاً من العرش قد بدى
و پروردگار آسمان در آسمان او را به ازدواج او درآورد *** و تزویجی که از عرش سرزده برای درک آقایی او بس است
1) العقد النبوی و السّرّ المصطفوی خطّی.
فباتا و حلیّ الزهد خیر حلاهما *** و قد آثرا بالزاد من جاء يجتدى
چنان زیستند که زیور پارسایی بهترین زینتشان بود *** و کسی را که حاجتی خواست بر زاد و توشه خود ترجیح دادند
فأثمرت الجنات من حللٍ و من *** حلاهما رعيا لذاك التزهّد
پس به هشت زینت خود را نثار کرد *** در عوض زهدی که آنان در زمین ورزیدند
وماضر من قد بات و الصوف لبسه *** و في السندس الغالي سوف يغتدى
و هرگز کسی که با لباس پشمینه خوابید زیان نکرد *** حال آنکه بر او سندس گران بها فردای قیامت پوشانده میشود
و قال رسول الله: «إنّ مدينة *** من العلم و هو الباب و الباب فاقصد»(1)
ورسول خدا فرمود من شهری *** از دانشم و او در است و به آن در روی آور
همچنین قصیدهی ابوالحسن علیّبنابوبکربن عبدالرّحمان سقاف را آورده است که در یکی از بیتهایش حدیث «مدینة العلم» را به نظم درآورده است: و من سرّ باب العلم اکرم حلة علی العلی اکرم بذاک المهذّب (2)
1 - عبدالقادربنشیخ عیدروس شرح حال طولانی از او آورده است که خلاصهاش چنین است:
«در شب شنبه بیست و پنجم رمضان سال نهصد و نود، استاد بزرگ و سرآمد مشهور، قطب عارف باللّه شیخبنعبداللّه عیدروس در احمدآباد درگذشت و در حیاط خانهاش دفن شد و گنبد بزرگی بر آن وجود دارد و تولّدش در سال نهصد و نوزده بود... و شکر خدا استادِ دوران خویش شد که عرفای همزمانش بر آن اتّفاق دارند و خداوند به خانوادهاش الهام فرمود و پیشپیش او را «شیخ» نامیدند ... و از استادانش، شیخ الاسلام حافظ، شهابالدّین ابنحجر هیتمی مصری و فقیه نیکوکار علّامه عبداللّهبن احمد باقشیر حضرمی است که از هر دو آنان اجازه دارد و از تعداد زیادی دیگر هم اجازه گرفت. و با علّامه دیبعبزبید ملاقات کرد. و خواندههایش بسیار زیاد است. و از کتابهایش «العقد النبوی و السر المصطفوی» است. و جای بیان منقبتها و کرامتهایش اینجا نیست، ولی چند تن از دانشمندان کتابهای اختصاصی دربارهاش نوشتهاند...» (1)2 - شیخانی قادری هنگام نقل از کتاب او چنین وصفش میکند: «شیخ، امام، فریادرس همام، سرور و بخشنده، دریای حقیقتها و معارف، سیّد مورد اعتماد، یگانه، والا، شریف حسینی.» (2)
جمالالدّین عطاء اللّهبن فضلاللّه شیرازی معروف به جمالالدّین محدّث گوید:
« حدیث شانزدهم از جابربن عبداللّه و عبداللّه بنعبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمود: «من شهر دانشم - و در روایتی: من خانهی حکمتم و علی در آن است، هر
کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» (1)و محدّث شیرازی در مقدّمهی کتابش، چنین آورده است:
«و بعد، بندهی نیازمند به خداوند بینیاز، عطاءاللّهبن فضلاللّه، مشهور به «جمالالدّین محدّث حسینی» که خداوند احوالش را نیکو و به کرم گستردهاش آرزوهایش را برآورد، گوید: این چهل حدیث در مناقب امیرالمؤمنین و امام پرهیزکاران و بزرگ مسلمانان و سردمدار اولیاء و صدّیقین و بیانکنندهی راههای حق و یقین، شکنندهی بتها و فراریدهندهی احزاب، آن کسی که انگشترش را در محراب صدقه داد، یکّهتاز میدان جنگ و ستیز، اختصاص یافته به بزرگواری برادری و برگزیدگی، که عنوان درِ خانهی حکمت و شهر دانش برای او مشخّص و معلوم گشته، و به فضل و برگزیدگی او وحی و کتاب به سخن درآمد...»
همچنین در صدر کتاب دیگرش «تحفة الاحبّاء من مناقب آل العبا» آن بزرگوار را به چنین عبارتهایی توصیف کرده است.
و در کتاب «روضة الأحباب» نیز هنگام بیان مقام امیرالمؤمنین علیه السلام و جایگاه علمی ایشان، حدیث را ثابت کرده است...
کتاب او «روضة الأحباب فی سیرة النبی و الآل و الأصحاب» از کتابهای مشهور در تاریخ و سیره است که شهرتی فراگیر در آفاق دارد و مورّخان بر آن اعتماد کرده و تصریح به اعتبارش نموده و به روایتهایش استناد کردهاند؛ از جمله:
غیاثالدّین خواندامیر در «حبیب السیر» و دیار بکری در «الخمیس» و عبدالحق دهلوی در «مدارج النبوّة» و شاه ولیّاللّه، پدر دهلوی، در «إزالة الخفا» و همچنین حاجی خلیفه در کتاب «کشفالظنون» از آن یاد کرده است. (2)
ابوالعصمة محمّدمعصوم بابا سمرقندی در رسالهی «الفصول الأربعة» حدیث «مدینةالعلم» را اثبات و به آن احتجاج کرده است؛ جایی که در فصل دوم، در پاسخ به جریان غصب فدک گوید:
«و بعد از تسلیمشدن به درستی آنچه دربارهی شهادتدادن امیر نسبت به آن، گفتهشده است، پذیرش آن شهادت بر قاضی لازم نیست، با توجّه به این که شریعت مطهّره صراحت در نپذیرفتن آن دارد، و این خود از دلیلهای دروغبودن این روایت است، چون تصوّر نمیشود که حضرت امیرالمؤمنین با اختصاص شرافت «أنا مدینة العلم و علیٌ بابها» به ایشان، بر چنین شهادتی اقدام کند و از این قبیل است شهادت حسنین.»
علیّبن سلطانمحمّد هروی معروف به «قاری» در کتاب «شرح الفقه الأکبر» در شرح این عبارت نویسنده: «ثم علیّبن ابیطالب»، چنین مینویسد:
«یعنی فرزند عبدالمطّلب بنهاشم بنعبدمناف بنقصی قریشی هاشمی، و او مرتضی همسر فاطمهی زهرا و پسرعموی مصطفی و دانشمند در بالاترین درجه است و مشکلاتی که بزرگان صحابه از او پرسیدند و در آن به فتوایش بازگشتند فضیلتهای بسیار و مشهوری است که سخن او علیه السلام را محقّق کرد که فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است.» و فرمایش ایشان علیه السلام : «داورترین شما علی است.» (1)و در کتاب «المرقاة» گفته است:
«بدان که حدیث «من شهر دانشم و علی در آن است» را حاکم در مناقب از کتاب مستدرکش از حدیث ابنعبّاس روایت کرده و گفته است: صحیح است و ذهبی به دنبال او گفته است: بلکه این حدیث ساختگی است و ابوزرعة گفته: چه مردمانی که در آن مفتضح شدند و یحییبنمعین گفته: اصلی ندارد و ابوحاتم و
1) شرح الفقه الأکبر / 113.
یحییبنسعید نیز چنین گفتهاند. دارقطنی گفته: ثابت است، ترمذی در مناقب کتاب «الجامع» آن را روایت کرده و گفته: ناشناخته و منکر است و بخاری هم گفته: وجه صحیحی ندارد. ابنجوزی هم آن را در «الموضوعات» آورده است و ابندقیق العید گوید: این حدیث را اثبات نکردهاند و گفته شده که باطل است.
لیکن حافظ، ابوسعید علایی گفته: درست آن است که به اعتبار نقلهایش حسن است، نه صحیح و نه ضعیف، چه رسد به این که ساختگی باشد، زرکشی آن را ذکر کرده است.
از حافظ عسقلانی دربارهی آن پرسیدند، گفت: این حدیث حسن است نه صحیح آنگونه که حاکم گفته و نه ساختگی آنگونه که ابنجوزی گفته است. سیوطی گفته: سخن علایی و عسقلانی را در کتاب التعقبات التی علی الموضوعات بسط دادم. (1)
1 - محبّی: «علیّبنمحمّد سلطان هروی معروف به «قاری حنفی»، ساکن مکّه و یکی از پیشوایان دانش، یگانهی دوران خویش، با عقیدهی درخشان در تحقیق و تنقیح عبارتها بود و شهرتش، از زیادهگویی در وصفش، بسنده است...
نامش مشهور و آوازهاش فراگیر شد، کتابهای لطیف بسیاری نوشت که شامل فضیلتهای والایی است... .» (2)2 - شوکانی: «عصامی در وصفش گوید: جامع دانشهای عقلی و نقلی و سرآمد در آگاهی از سنّت نبوی، یکی از بزرگان و مشهوران حفظ و دانایی - سپس گوید ولی او مورد آزمایش قرار گرفت با اعتراض بر پیشوایان بهویژه شافعی و یارانش و اعتراض کرد بر مالکبنانس که چرا باز گذاشتن دست در نماز را جائز میداند. و لذا میبینی که بر کتابهایش نور دانش نیست، لذا بسیاری از علما و اولیا از مطالعهی آنها نهی کردهاند. پایان یافت.
و میگویم: این دلیلی بر منزلت والای اوست، شأن مجتهد است که روشن و بیان کند آنچه را که با دلیلهای صحیح مخالفت دارد و به آن اعتراض نماید، چه گویندهاش بزرگ باشد چه پست، و این شکایتی است که پستی و عارش از تو نمایان است. و صاحب شرح حال در سال (1014) درگذشت.» (1)3 - صدیقخان قنوجی در کتاب «اتحاف النبلاء» دربارهی او چنین گوید:
«نوشتههایش مقبول و میان اهل علم متداول است، پس معنی «بر کتب او نور دانش نیست» چیست؟...»
و اقوال او مورد اعتماد و استناد و بزرگان دانشمندان متأخّر میباشد؛ مانند:
فاضل رشید و شاه سلامة اللّه و مولوی حیدر علی، همچنین گروهی کتابهایش را با اسنادهای پیوسته به قاری، نقل کردهاند مانند: تاجالدّین دهّان، و محمّد عابد سندی...
عبدالرؤوفبنتاج العارفین مناوی شافعی در کتابهایش این حدیث را نقل کرده است... در کتاب «کنوز الحقایق» است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها. طبرانی.» (2)و در کتاب «فیضالقدیر» در شرح حدیثی گوید: «از باب مدینة العلم و ناخدای کشتی فهم، سرور حنفا، زینت خلفا، دارندهی قلب خردمند و زبان بسیار پرسشگر به گواهی پیامبر، امیرالمؤمنین علیبنابیطالب که مصطفی دربارهاش فرمود: «من کنت مولاه فَعلیٌ مولاه»
و خودش گویندهی این کلام است: «اگر بخواهم از تفسیر سورهی فاتحه برایتان هفتاد بار شتر بار میکردم.»
و گویندهی: «من بندهی خدا و برادر پیامبرش و صدیق اکبر میباشم و این را بعد از من کسی نمیگوید جز دروغگو...» (3)
و در شرح حدیث «مدینة العلم» گوید:
«مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم ، آن شهر فراگیرندهی تمام دینها میباشد و بهناچار باید آن شهر دَری داشته باشد، پس اطّلاع داد که آن در علی است. پس هر کس راه او را در پیش گرفت وارد آن شهر شد و هر کس به خطا رفت راه هدایت را اشتباه گرفت و موافق و همدل و دشمن و مخالف بر اعلمیّت او گواهی دادهاند. و کلاباذی نقل میکند:
مردی از معاویه سؤالی پرسید، به او گفت: از علی بپرس؛ او از من داناتر است. گفت: پاسخ تو را میخواهم.
معاویه گفت: وای بر تو، از مردی ناخشنودی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم همواره او را به دانش، میآراست، و بزرگان اصحاب دربارهی او به این امر اعتراف میکردند و عمر مشکلات خود را از او میپرسید. مردی نزد عمر آمد و از او سؤالی کرد، گفت:
علی آنجاست؛ از او بپرس.
گفت: میخواهم پاسخ را از تو بشنوم ای فرمانروای مؤمنان. عمر گفت:
برخیز، خداوند پاهایت را برپا ندارد و سپس نامش را از دیوان حذف کرد.
و به نقلهای صحیح از عمر نقل شده است که همواره به خداوند پناه میبرد از گروهی که او (علی) در میانشان نیست، تا آنجا که او را نزد خود نگه داشت و او را فرماندار جایی نکرد تا در مشکلات با او مشورت کند. حافظ، عبدالملکبن سلیمان نقل میکند که گفت: به عطاء گفته شد آیا کسی از اصحاب فقیهتر از علی بود؟ گفت: به خدا سوگند نه.
و حرالی گفت: پیشینیان و پسینیان دانستهاند که فهم کتاب خداوند منحصر به علم علی است و هر کس نسبت به این مطلب جاهل باشد، از آن دری که پیش روی اوست، گمراه شده است. خداوند حجاب را از دلها برمیدارد تا یقینی پدید آید که با کنار رفتن پرده، تغییری نیابد. تا اینجا سخن او بود.» (1)
و در کتاب «التیسیر» فتوا به «حسن بودن» حدیث داده است، آنجا که بعد از
1) فیض القدیر 3 / 46.
شرح آن گوید: «آن حدیث حسن میباشد به اعتبار نقلهایش؛ نه صحیح و نه ضعیف است، چه رسد به اینکه ساختگی باشد و ابنجوزی اشتباه کرده است.» (1)
محبّی شرح حال گستردهای از او آورده که خلاصهاش چنین است:
«پیشوای بزرگ، حجّت ثَبِت، رهبر، دارندهی کتابهای فراگیر، برترین مردم دوران خویش بدون شک، امامی فاضل، زاهد، عابد، بنده و قانت و خاضع، بسیار سودمند، با کارهای نیکو به خداوند نزدیکی میجست و پیوسته بر تسبیح و ذکرها مداومت داشت، صابر و صادق بود، دانشها و معارف مختلف و متباین را گرد آورده بود که در کسی از مردم دورانش چنین گرد نیامده بود. استاد مدرسه صالحیه شد، آنگاه مردم زمانهاش به او رشک بردند در حالی که برتری دانش او را نمیدانستند چون از آنان کنارهگیری کرده بود. هنگامی که برای تدریس در آنجا حاضر شد، دانایان هر مذهبی بر او وارد شده، مورد انتقادش قرار دادند. خواندن و تقریر «مختصر مزنی» را آغاز کرد و جدل در مذهبها را پایهگذاری کرد و در تقریرش چیزهایی گفت که از دیگری شنیده نشده بود، پس به برتری او اذعان کردند تا جایی که بزرگان علما به حضور او مبادرت میورزیدند، و مردمان بسیاری از او علم برگرفتند و نوشتههایش بسیار است و به طور کلّی او بزرگترین علمای این تاریخ در تألیفات است که غالباً در دسترس و بسیار سودمند است و مردم بسیار به آنها روی میآورند و قیمت آنها را میافزایند و مشهورترین آنها دو شرح او بر جامعالصغیر، و بر سیرهی منظومه از عراقی است. تولّدش در سال 952 بود و در سال 1031 درگذشت.» (2)کتابهایش را روایت کردهاند و بزرگان دانشمندان از آنها در کتابهایشان نقل کردهاند همانگونه که در کتابهای: مقالید الأسانید، و الامداد بمعرفة علو الاسناد، و أسانید احمد النخلی المکّی، و غرّة الرّاشدین، و ازالة الغین آمده است. و
دهلوی کتاب «فیض القدیر» او را در کتاب «اصول الحدیث» ستوده است.
ملّایعقوب بنبانی لاهوری ثابتبودن این حدیث را در کتاب «عقائد» خود مسلّم دانسته هر چند که در مدلول آن مناقشه کرده است که گفتهاش در محل خود خواهد آمد.
صاحب نزهة الخواطر (1)شرح حال او را آورده و او را به شیخ عالم محدّث، یکی از مردان مشهور در فقه و حدیث و فنون حکمت، وصف کرده است. سپس ستایش او را از «الأفق المبین فی أحوال المقرّبین» و «مرآة آفتابنما» نقل نموده و تألیفات او را ذکر کرده و وفاتش را در سال 1098 دانسته است. و دهلوی مناقشهی او را در مورد دلالت حدیث ثقلین نقل کرده و در حاشیهی «التحفة الاثناعشریة» بر آن اعتماد کرده است و ما آن را در جلد «حدیث ثقلین» آورده و محتوایش را آشکار کردهایم.
ابوالعبّاس احمدبنمحمّد مقری اندلسی حدیث «مدینة العلم» را اثبات کرده است و بیتهای مذکور ذیل شماره 104 در همین بخش از قصیدهی ابنجابر اندلسی را نقل کرده و سپس گفته است:
«این ابیاتی است که از آن قصیدهی بینظیر به دست آوردهام و اینک دیوان شعر او در اختیارم نیست تا تمام آن را بنویسم. آن قصیده مناسب این باب است که آن را پایان بخش این کتاب قرار دادهایم، همانگونه که پوشیده نیست.» (2)
1 - شهاب خفاجی چنین گوید: «علّامه شهابالدّین احمدبنمحمّد مقری مغربی مالکی ساکن مصر، دارای مناقب برتر، ماه کامل به جهت همّت بلندش که از مغرب به مشرق گسترش یافت، همراه هوشیاری بود و وسایل خانهی بزرگواری او فراهم و پایههای ثابت بود، او - آنگونه که گفته شده است نرمی بدون شرمندگی، و اخلاقی نرم بدون ناتوانی داشت، رأی و نظری داشت که شیر را به پستان و آتش را به آتشزنه باز میگرداند، آثار و نوشتههایی دارد که بهسان ستودن نسیم بر شبنم مورد ستایش قرار میگیرد و ادبی همراه با لطف مانند آمیختگی آب با شراب داشت و حکم جداکنندهای داشت که با آن کشمکش زید و عمرو را از میان برداشت. در فقه مالکی گرامیترین دانشمند بود و خداوند او را جایگاهی در حدیث عطا کرد که در میان علیاء و سند گرامی داشته شد...» (1)2 - محبّی چنین آورده است: «... حافظ مغرب، جاحظ بیان، و کسی که مانندش در زیبایی قریحه و صفای ذهن و قوت بدیههگویی دیده نشده است. او نشانهی درخشانی در علم کلام، تفسیر و حدیث و معجزهی تابناکی در ادب و گفتوگو بود. دارای کتابهای فراگیری است...» (2)3 - رضیالدّین شامی در کتاب «تنضید العقود السنیّة» در شرح حال شریف مبارکبنشریف نامی آورده است:
«فصلی در حوادث مربوط به دولت صاحب شرح حال تا سال وفاتش: پس در سال هزار و چهل و دو عالم علّامه شیخ احمد مقری مالکی دارندهی کتابهای بسیار و دانش فراوان درگذشت. او در تلمسان متولّد شد و در شهر «فاس» از کشور مغرب زندگی کرد و در آنجا دانش آموخت. معرفتش گسترش و فضیلتش کمال یافت و به حرمین و مصر و شام سفر کرد... دارای بخشش فراوان و اطّلاع کامل در دیگر دانشها بود... .»
4 - صدیق حسنخان قنوجی شرح حال او را همانگونه که از پیش آمد، آورده است. (1)قابل ذکر است که شهاب احمد مقری از استادانِ اساتید پدر دهلوی است؛ آنان که سپاس خداوند را میکند که سندش به ایشان میپیوندد و آنان را به «استادان جلیلالقدر گرامی و پیشوایان راهنمای بزرگوار و مشهور در حرمین محترمین و کسانی که بر فضلشان در میان مردم اجماع شده است» توصیف میکند.
احمدبن فضلبن محمّد باکثیر مکّی شافعی حدیث «مدینة العلم» را چنین روایت کرده است: «از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد از درش به سوی آن آید.» ابوعمرو آن را نقل کرده است.» (2)
شرح حال ابنباکثیر و اعتبار کتابش را در جلد «حدیث ولایت» آوردیم و یکی از منابع شرح حال او عبارت است از «خلاصة الأثر فی أعیان القرن الحادی عشر 1 / 271».
محمودبن محمّدبن علی شیخانی قادری حدیث را اینچنین روایت کرده است: «امام احمد در «الفضائل» و ترمذی مرفوعاً روایتکردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. و از اینرو بود که ابنعبّاس میگفت:
هر کس دانش را خواستار باشد باید نزد آن بیاید که علی است.» (1)
اعتبار کتاب «الصراط السوی» از سخن نویسندهاش در آغاز آن آشکار میشود، او پس از حمد و صلوات گوید:
«امّا بعد، عمل بدون دانش وبال و دانش بدون عمل خیال است. و دانش گرفته نمیشود مگر با مرگ دانشمندان؛ همانگونه که در حدیث مورد اتّفاق در صحتش در روایت عبداللّهبنعمر آمده است که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند دانش را از مردم یکباره بر نمیکند، ولی آن را با مرگ علما میگیرد، هر گاه عالمی برود، آنچه با اوست هم میرود تا این که عالمی نماند و مردم رؤسای نادانی برگزینند، پس از آنان سؤال شود و آنان بدون دانش فتوا دهند، آنگاه گمراه شوند و گمراه کنند.
و بدان که جان مردان گرفته شد و بزرگواران هلاک شدند و دوران دانش به سر رسید و شعلهاش خاموش گشت و حملهی نادانی آن را فراری داد و دولتش بیمار شد تا آنجا که در ذکر انساب کتابهای مورد اعتماد باقی نماند جز چند کتاب نوشته شده توسّط بدعتگذاران که به زودی لابلای اوراق این کتاب نامهای آنها را خواهی یافت؛ انشاءاللّهتعالی، که شرارههایش همچون سراب از دور به چشم میخورد، چون از راستی و درستی تُهی است، و این یا از این جهت است که محبّت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دلهای نیکوکاران اهل سنّت کهنه و پاره شده است که از این فتنه به خداوند پناه برده میشود یا در اثر کمبود ایمان و تردید در یقین یا بر اثر زشتی فاحش و آسیبی در امر دین است، و دلیلش این که شنیدهام از گروهی که خداوند توجّهی به آنان ندارد، بزرگان خاندان بنیالحسن و الحسین را که در مکّهی مشرّفه و مدینهی منوّره ساکن هستند، دشنام میدهند پس با گفتهی آن شاعر،
1) الصراط السوی فی مناقب آل النّبی خطّی.
پاسخ را دادم که گوید:
لو کلّ کلب عوی لقّمته حجراً *** لأصبح الصخر مثقالاً بدینار
اگر به دهان هر سگی که پارس میکند سنگی نهادی *** بهای هر مثقال سنگ به یک دینار می رسید
سپس از نهادم در حرم نبوی میان قبر شریف و منبر ندایی برآمد که به یاری اهل بیت برخیزم، آنگاه کتابی را آغاز کردم که در آن به اختصار مناقب اهل البیت را بیاورم، آنچه را که اهل سنّت و جماعت بر آن اتّفاق دارند و انشاءاللّهتعالی در آن یاد کنم هر یک از ائمّهی اهل البیت را و یاران و دشمنان معاصرشان را که به زودی انشاءاللّه خواهی دید و آن را «الصراط السوی فی مناقب آل النّبی» نامیدم. و چه زیبا چنین شعر نیکویی بدیههسرایی کرده آنکه دربارهی آن گفته است:
هذا کتاب نفیس قد حوی درراً *** في مدح آل رسول الله و الشرف
این کتابی نفیس است که است که مرواریدهایی *** در مدح و شرف خاندان پیامبر خدا در برگرفته است
أنعم به من كتاب تحفة برزت *** ما مثلها في خبايا الدهر من تحف
چه نعمتی است این کتاب تحفه که نمایان شده است *** در گوشه های روزگار مانند آن تحفه ای نیست
فغنّ به صاحٍ و اغنم في مطالعه *** و استخرج الجوهر المكنون في الصدف
فریاد زنی بدان ترنّم کرد و در مطلع هایش گردآورد *** وگوهر نهفته در صدف را بیرون آورد
یزول عنک العنا و الهمّ سائره *** و فیه تهدی صراطاً غیر مختلف
سختی و غم را از تو می زاید *** و به راه بی پیچ و خمی در آن هدایت می شوی
فهو الصّراط السوى في الإسم شهرته *** تأليف محمود تالي نه السلف
پس آن راه مستقیم است که به همین نام مشهور است *** نوشته ی محمود که پیرو روش پیش از خود است
القادري طریقاً في مسالکه *** الشافعی اتباعاً للعهود وفّى
راه قادری را در راه های خود پی گرفته است *** شافعی مذهب و وفادار به پیمان هاست
شیخ عبدالحق دهلوی در کتاب «اللمعات فی شرح المشکاة» به منظور اثبات حدیث «مدینة العلم» چنین گوید:
«بدان که لفظ مشهورِ حدیث در این معنی این است: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. و منتقدان دربارهاش سخن گفتهاند، اصل حدیث از ابوصلت میباشد که شیعه است و حاکم دربارهاش سخن گفته و این حدیث را صحیح دانسته و ترمذی آن را حسن شمرده است. دیگرانی آن را ضعیف شمردهاند، گروهی نسبت ساختگی بودن به آن دادهاند و ما آنچه را که دانشمندان ما ذکر کردهاند با کلمات خودشان نقل میکنیم؛ هر چند که تکراری داشته باشد. پس میگوییم:
شیخ مجدالدّین شیرازی لغوی صاحب «القاموس فی نقد الصحیح» گوید:
حدیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» را ابوالفرج ابنجوزی در «ساختگیها» از چند نقل آورده است. و بر باطلبودن تمامی آنها یقین کرده و گروهی مانند او گفتهاند. و
مرا دراینباره نظری است که آن را بیان خواهم کرد. و شخص مشهور به روایت کردن آن، ابوصلت عبدالسّلامبنصالح هروی از ابومعاویه محمّدبنخازمِ نابینا، از اعمش از مجاهد از ابنعبّاس میباشد. و این عبدالسّلام را بسیار ضعیف دانستهاند و متّهم به رافضی (شیعه) بودن است.
با این همه عبّاسبنمحمّد دوری روایت میکند که ضمن سؤالهایش از یحییبنمعین دربارهی این ابوالصلت پرسیده است و یحیی او را ثقه شمرده است.
سپس گفته است: آیا او از ابومعاویه حدیث نکرده است که: «من شهر دانشم و علی در آن است»؟ و او گفته است: محمّدبنجعفر فیدی هم آن را از ابومعاویه حدیث کرده و همچنین حافظ صالحبن محمّد ملقّب به «جزرة» و همچنین ابوالصلت احمدبن محمّدبن محرز از یحییبنمعین نقل کرده است. و در روایت ابوالصلتابنمحرز آمده است که یحیی دربارهی این حدیث گوید: این از حدیث ابومعاویه است. ابن نمیر مرا خبر داد و گفت: ابومعاویه درگذشته آن را حدیث میکرد سپس از نقل آن خودداری نمود و ابوالصلت هروی مردی ثروتمند بود که چنین حدیثهایی را خواستار بود و استادان را گرامی میداشت یعنی ابومعاویه او را به این حدیث مخصوص گردانید پس عبدالسّلام از عهدهی این حدیث به درآمد، چون ابوعیینة و دیگران به حدیث واحد حافظ، ابومعاویهی نابینا احتجاج میکنند و این حدیث از لفظهای ناشناختهای نیست که خِرَدها آن را نپذیرند بلکه مانند فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث «رؤوفترین امّتم ابوبکر است» میباشد.
ترمذی هم آن را حسن دانسته و دیگرانی آن را صحیح دانستهاند و هیچ یک از کسانی که برضدّ حدیث «من شهر دانشم» سخن گفتهاند، پاسخی به روایتهای ثابتشدهای که از یحییبنمعین نقل شده، ندادهاند. و لذا قطعاً حکم به اینکه «ساختگی است» باطل میباشد. و ابومعاویه فقط از اینجهت که حدیث ناشناخته است، از نقل شایع و فراگیر آن خودداری کرده نه از نظر اینکه حدیث باطلی است.
چون اگر چنین بود اصلاً آن را با وجود حفظ و اتقانش نقل نمیکرد.
ضمناً این حدیث نقل دیگری دارد که ترمذی در کتاب جامعش روایت کرده
است، از اسماعیلبنموسی فزاری از محمّدبنعمر رومی از شریکبنعبداللّه از سلمةبنکهیل از سویدبنغفلة از ابوعبداللّه صنابحی از علی علیه السلام که گفت:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است و از او پیروی کردهاند ابومسلم کجی و دیگران در روایت آن از محمدبنعمر رومی و بخاری از این محمّد در بخش حدیثهای غیر صحیح روایت کرده است و ابنحبّان او را ثقه شمرده و ابوداود او را ضعیف دانسته است.
ترمذی بعد از نقل حدیث گوید: این حدیث ناآشناست و بعضی آن را از شریک نقل کرده و از صنابحی نام نبردهاند، و این حدیث از احدی از ثقات غیر شریک شناخته نشده است.
گویم: پس حدیث از فردهای رومی بیرون میآید و مسلم دربارهی شریک احتجاج میکند و بخاری برای آن تعلیق نوشته و ابنمعین و عجلی او را ثقه دانسته و این توثیق بر حُسن حدیث افزوده است. عیسیبنیونس گوید: هرگز کسی را پارساتر از شریک در علمش ندیدم. بنابراین حدیث مفرد او حسن خواهد بود و روایتی که صنابحی از آن حذف شده است، حدیث را ردّ نمیکند چون سویدبنغفله از تابعان مخضرم است که از ابوبکر و عمر و عثمان و علی روایت کرده و از آنان حدیث شنیده است. پس آوردن نام صنابحی در سند حدیث از جهت اتّصال بیشتر اسنادهای حدیث است.
ونتیجه: این حدیث با دو نقل ابومعاویه و شریک به درجهی «حسن» میرسد که به آن احتجاج شده و لذا ضعیف نخواهد بود، چه رسد به اینکه ساختگی باشد.
و من از کسی که این حدیث را در «الموضوعات» آورده، طعن مؤثّری در این دو سند ندیدهام و توفیق از خداوند است. سخن شیخ مجدالدّین پایان یافت.»
سپس شیخ عبدالحق دهلوی سخن سخاوی را در «المقاصد الحسنة» آورده و هر دو گفتار را درست شمرده است.
این حدیث را در کتاب «اشعة اللمعات» تفسیر کرده و معنی آن را بیان نموده و گفته است: «اصل در روایت این حدیث ابوالصلت عبدالسلامبنصالح هروی
است که او شیعه است ولی بسیار راستگوست و استادان را گرامی میداشت...» (1)و «مدینةالعلم» را در نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (2)آورده است که این نیز دلیلی بر ثابتبودن این حدیث نزد اوست.
شرح حال شیخ عبدالحق دهلوی در کتب تألیف شده در شرح حال علمای هند آمده است؛ مانند تذکرة الأبرار، مرآة آفتابنما، اتحاف النبلاء و سبحة المرجان بذکر آثار هندوستان.
غلام علی آزاد گوید:
«مولایمان شیخ عبدالحق دهلوی، سرشار از کمال ظاهری و معنوی و عاشق راستین از عشّاق جمال نبوی است، شهرت فراوانی روزیِ او شد و مورّخان یاد او را به اجمال و تفصیل نگاشتند و در گنبد مزارش در دهلی سنگی است که خلاصهای از احوالش با این مضامین بر آن چنین نقش بسته است:
از آغاز ادراک و فهم کمر به طاعت حق و طلب دانش بست، و نزدیک به زمان بلوغ بیشتر علوم دینی را فرا گرفت و در سنّ بیست و دو سالگی از تحصیل آنها فارغ شد، قرآن را حفظ کرد و بر مسند تدریس نشست و در عنفوان جوانی جذبهی الهی او را گرفت و علاقهاش را از دوستان و شهرها برید و به سوی حرمین رفت و مدّتی در آن اماکن اقامت گزید. با بزرگان زمان و اولیاء بزرگ، همراه با برکتهای فراوان همنشین شد و در سن پنجاه و دو سالگی در جمعیت ظاهر و باطن مستقر شد و مشغول تکمیل فرزندان و دانشجویان شد و به نشر دانشها به ویژه حدیث شریف پرداخت به گونهای که برای هیچیک از علمای گذشته و معاصر چنین کاری در سرزمین هند میسّر نشد. در علوم بهویژه حدیث، کتابهای معتبری نوشت که مورد توجّه علمای آن زمان قرار گرفت و آن را سرمشقی برای کارهای خویش قرار
دادند. نوشتههایش از بزرگ و کوچک به صد جلد میرسد. در محرّم سال 958 متولّد شد و در سال 1052 درگذشت.» (1)لکهنوی گوید: «شیخ امام عالم علّامه محدّث فقیه، شیخ الاسلام و اعلم علمای اعلام و پرچمدار دانش و عمل در استادان ارجمند، اوّلین کسی که علم حدیث را با تصنیف و تدریس، در سرزمین هند نشر داد.» (2)و از نشانههای جلالت و بزرگی عبدالحق دهلوی این است که از استادان شیخ حسن عجیمی است و عجیمی خود از استادان هفتگانه شاه ولیاللّه دهلوی است که خداوند را سپاس میگوید که سندش به آنان میرسد...
شاه ولیّاللّه در «المقدمة السنیّة» گوید: «از شگفتیهای کار خداوند است که همانگونه که در دوران این دو (یعنی اکبرشاه و جهانگیرشاه) فتنههای سخت بسیار پیش آمد که یک دهم آنها از دوران گذشتگان بازگو نشده است، همچنین در زمان آن دو، گرد آمدن اولیا و صاحبان نشانههای آشکار و کرامتهای درخشان و دانشمندان نویسندهی کتابهای سودمند و تألیفهای ستوده شده، دیده نشده است؛ مانند سیّد عبدالوهّاب بخاری، و شاه محمّد خیالی دارندهی نشانههای شگفتانگیز و شیخ عبدالعزیز پرچمدار چشتیه در دوران خویش، و خواجه باقی گسترشدهندهی طریقهی نقشبندی در سرزمین هند، و شیخ عبدالحق که دو شرح بر «المشکاة» و شرحی بر «سفر السعادة» از شیخ مجدالدّین فیروزآبادی دارد و نویسندهی کتاب «جذب القلوب الی دیار المحبوب» در تاریخ مدینهی منوّره و رسالههای سودمند دیگری است که همگی در سرزمین دهلی است.»
سیّد محمّد ابنسیّد جلال ماه عالم فرزند سیّد حسن بخاری، بر صحت حدیث «مدینة العلم» تصریح کرده است؛ آنجا که در ذکر منقبتهای امیرالمؤمنین علیه السلام در کتاب «تذکرة الأبرار» چنین گوید:
«فضائلش بیش از آن است که گردآوری شود و بیان از احاطه بر کمالاتش ناتوان است، رفعت نسبت شریف او از خبر معتبر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم متجلّی میشود که فرمود: «من و علی از نور واحد هستیم.» و عظمت دودمان او از فرمایش ایشان معلوم میشود که: «برادرم در دنیا و آخرت است.» و فراوانی دانش او از حدیث صحیح پیدا میشود که: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و فراگیری بخشش او از قول خداوند متعال که: «کسانی که اموال خویش را در شب و روز، نهان و آشکارا انفاق میکنند.» (1)و آثار شجاعتش از «لافتی إلّاعلی و لا سیف إلّاذوالفقار» و اخبار فضیلتش از حدیث «جنگیدن علیّبنابیطالب در روز خندق، برتر از اعمال امّتم میباشد...»، نمایان است.
و در همان کتاب است: «ذکر سیّد السّادات: سیّد علیبنسیّد جعفر بخاری که نسبت او به باب مدینة العلم، علی، میرسد...»
اللّه دیابن عبدالرحیم بنبینا، حکیم چشتی عثمانی، حدیث «مدینة العلم» را در کتابش «سیر الاقطاب»، ضمن فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام اثبات کرده است.
همچنین عبدالرّحمان بن عبدالرّسولبنقاسم چشتی، در کتاب «مرآة الأسرار» در شرح حال مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث «مدینة العلم» را اثبات نموده است.
شاه ولیّاللّه دهلوی در کتاب «الانتباه فی سلاسل أولیاء اللّه» و رشیدالدّین خان دهلوی در کتاب «ایضاح لطافة المقال» به کتاب «مرآةالأسرار» اعتماد کرده و از آن نقل کردهاند.
1) الّذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سرّاً و علانیةً؛ بقره / 274.
شیخبنعلیبن محمّد جفری در کتاب «کنز البراهین الکسبیة و الأسرار الألوهیة الغیبیة لسادات مشایخ الطریقة العلویّة» گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است و هر کس دانش را خواهد، پس باید نزد آن در بیاید.»
شرح حال جفری را در جلد «حدیث طیر» آوردهایم.
علیّبن احمدبن محمّدبن ابراهیم عزیزی، به حسن بودن حدیث فتوا داده و گفته است: «من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد باید نزد آن در بیاید.» از این حدیث برمیآید که برای دانشمند سزاوار است که برتری کسی را که برتری او را یافته به مردم اطّلاع دهد تا از دانش او بهره گیرند «عق، عد، طب، ک از ابنعبّاس، عد، ک از جابربنعبداللّه». شیخ گفت: به اعتبار طرق دیگری که نقل شده است، حدیثی حسن است.» (1)
محمّدامین محبّی شرح حال او را چنین آورده است:
«علی عزیزی بولاقی شافعی، امام، فقیه، محدّث، حافظ، باهوش و بادقّت بود، به سرعت حفظ میکرد و چیزی را فراموش نمینمود. در بررسی و تحصیل کوشا بود، قرآن را سریع و بسیار تلاوت میکرد، محبّتآمیز و متواضع بود، اوقات بسیاری به دانشآموزی میپرداخت، دوستدار اهل دانش به ویژه اهل حدیث بود، اخلاق و همنشینی نیکویی داشت، در دانش مورد اشاره بود، با نور شبراملسی در
1) السراج المنیر فی شرح الجامع الصغیر 2 / 63.
استادان شریک بود و از او آموخت و بهره گرفت. در درسهای اصلی و فرعی، رشتههای عربی ملازم او بود، تألیفهای بسیاری دارد که نقل همگی آنها خارج از حوصله اینجاست، از جمله: شرح بر «الجامع الصغیر» سیوطی در چند جلد، حاشیه بر «شرح التحریر» از قاضی زکریا، حاشیه بر «شرح الغایة» از ابنقاسم در حدود هفتاد دفتر و شرح دیگری بر شرح خطیب بر آن کتاب، درگذشت او در سال هزار و هفتاد در «بولاق» بود که همانجا دفن شد و عزیزی منسوب به «عزیزیّة» از بخش شرقیة در مصر است.» (1)
ابوالضیا نورالدّین علیّبنعلی شبراملسی قاهری شافعی در حاشیهاش بر «المواهب اللدنیة» که «تیسیر المطالب السنیّة» نامیده شده است، در ذکر نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گوید:
«در مورد فرمایش أنا مدینة العلم باید گفت: ترمذی و دیگران مرفوعاً آن را روایت کردهاند: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و درست آن است که آن حدیثی «حسن» است همانگونه که حافظ علایی و ابنحجر گفتهاند.»
1 - محبّی گوید: «علیّبنعلی ابوالضیا نورالدّین شبراملسی شافعی قاهری، آخرین از محقّقان و ولیّ خداوند متعال، نویسندهی دانشهای نقلی و داناترین فرد دوران خویش بود، در دقّت نظر و خوبفهمی و سرعت استخراج احکام از بیانات دانشمندان مانند او نیامده است. دارای توان درنگ در بحث و لطف و بردباری و انصاف به گونهای بود که کسی یاد ندارد حتّی با کلمهای به کسی که او را رنجانده بود بیاحترامی کرده باشد و حدّاکثر جملهای که به شاگردانش میگفت اگر از ایشان
1) خلاصة الأثر 3 / 201.
ناراحت میشد، این بود: خداوند حالت را اصلاح فرماید. او استادی والا و دانشمند و عامل بود... نسبت به دنیا پارسا و از احوال اهل دنیا برکنار بود و با هیچکس رفتوآمد نمیکرد جز برای شفاعت در کاری خیر، هنگامی که در بازار میگذشت مردم مسلمان و کافر برای دستبوسی او ازدحام میکردند و هیچیک از دانشمندان و همتایان دورانش برتری او را انکار نکردهاند، بلکه همهی دانشمندان وقتی مسألهای برایشان مشکل میشد، نزدش میآمدند و او آن را به بهترین و کاملترین وجه روشن میکرد.
علّامه سریّالدّین دروری در بارهاش گفته است: هیچکس با او سخن نمیگفت جز اینکه او را در هر رشتهای برتر مییافت. و همواره میگفت: «در مسجد کسی نیست جز آن نابینا» و به او اشاره میکرد. و این سریّالدّین خود یگانهی دوران خویش در علوم نظری بود.
...بزرگان و دانشمندان دوران، برای بهرهگیری از دانش او، ملازمش بودند مانند: شیخ شرفالدّینبن شیخالاسلام و شیخزینالعابدین و محمّد بهوتی حنبلی و یس حمّصی و منصور طوخی و عبدالرّحمان محلّی، شهاب بشبیشی، و سیّد احمد حموی و عبدالرزّاق زرقانی و دیگران که قابل شمارش نیستند... از نوشتههایش شهرت نیافته جز حاشیهاش بر «المواهب اللدنیّة» در پنج جلد ضخیم...» (1)2 - شرقاوی در «التحفة البهیّة فی طبقات الشافعیّة» گوید: «استاد استادان اسلام، پادشاه علمای اعلام، شیخ نورالدّین علی شبراملسی، که کنیهاش «ابوالضیا» بود، دارای اخلاقی بسیار نیکو و سود فراگیر بود. در فروتنی و ادب و نداشتن ادّعای دانش در مرتبهی والایی بود. همواره از استادانش خواستار دانش بود و در درس آنان حاضر میشد تا جایی که شیخ محمّد شوبری به او گفت: تا چه وقت از استادان خواستار دانشی و در درسهایشان حاضر میشوی؟ تو را مجبور میکنم که برای تدریس و بهرهرسانی به طلبهها بنشینی. پس به سخن او عمل کرد و دانش را خواند
1) خلاصة الأثر 3 / 174 - 177.
و مردم از او بهره بردند و کتابهای بسیاری تألیف کرد...
در دیگر علوم شرعی و عقلی نیز پیشوا بود، از فقه و حدیث و تفسیر و اصول و معانی بیان و نحو و صرف و قرائتها و دیگر علوم دینی. و علم وهبی لدنی بر او غالب بود.
روز پنجشنبه هجدهم شوّال سال 1087 درگذشت و در مقبرهی مجاورین کنار قبر شیخ حسن شرنبلانی دفن شد.»
3 - رضیالدّین شامی در کتاب «تنضید العقود السنیّة» و در حوادث سال مذکور، گوید: «در این سال عالم، علّامه شیخ الاسلام نورالدّینبنعلی شبراملسی درگذشت. او رئیس علما و پیشگام فضلا بود، ریاست دانش در مصر و جاهای دیگر به او رسید.»
همچنین نام او درکتابهای اجازهها و استادان با احترام و بزرگداشت کامل آمده است، ماند «کفایة المتطلع» و «الإمداد بمعرفة علوّ الإسناد» و «رسالة الشیخ احمد نخلی»...
شیخ تاجالدّین سنبهلی حدیث را در رسالهاش دربارهی «الأشغال النقشبندیة» اثبات کرده است، آنجا که استادانش را در آن طریقه یاد میکند و گوید:
«این طریقت علیّه نقشبندیه را فقیر حقیر، کامل در نقصان و ناتوان در معرفت رحمان، تاجالدّین سنبهلی از مهدی زمان خواجه محمّد باقی گرفته است و او از مولا خواجکی امکنکی و او از مولا درویش محمّد و او از مولا محمّد زاهد و او از غوث اعظم خواجه عبیداللّه احرار، و او از شیخ الشیوخ یعقوب چرخی و او از خواجه کبیر، خواجه بهاءالدّین معروف به «نقشبند» و او از سیّد امیر کلال، و او از خواجه محمّد باباسمامی، و او از حضرت عزیزان خواجه علی رامتینی و او از خواجه محمود خیر فعنوی ، و او از خواجه ریوکری، و او از خواجه عبدالخالق غجدوانی و او از شیخ یوسفبن یعقوببن ایّوب همدانی و او از ابوعلی فارمدی و
او از ابوالحسن خرقانی گرفته است.
و شیخ ابوعلی را نیز نسبت خدمت (خرقه) و همنشینی و استفاضه به شیخ ابوالقاسم کرکانی میباشد. و از آنجا که نزد محقّقان شیوخ سه نفرند: شیخ خرقه، شیخ ذکر و شیخ همنشینی. و شیخ همنشینی در ارتباط، أتمّ و اکمل است و او شیخ حقیقی است. بهناچار نسبت شیخ ابوالقاسم را آوردیم که سلوک شیخ ابوعلی به او منتهی میشود و میان شیخ ابوالقاسم تا امام علیّبنموسی الرّضا شش واسطه است که عبارتند از: «شیخ ابوعثمان مغربی، و ابوعلی کاتب و ابوعلی رودباری و بزرگ طایفه، جُنید بغدادی، و سری سقطی، و معروف کرخی.
و معروف کرخی نسبت دیگری هم دارد که او را به داود طائی از طریق حبیب عجمی از طریق حسن بصری پیوند میدهد. و کامل بودن نسبت او به «باب مدینة العلم» معروف و مشهور است.
و من در اینجا به آغاز سخن باز میگردم، پس بدان: شیخ ابوالحسنخرقانی از روحانیّت ابویزید بسطامی گرفته است مانند رابطه اویس با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، منبع انوار، که بر او برترین درود و سلام و کاملترین تحیّتها باد.
و همچنین است نسبت سلطان عارفان به روحانیّت جعفر الصّادق، و آنچه از خدمت و همنشینی با او معروف شده، صحیح نیست و امام جعفر الصّادق با وجود انوار به ارثرسیدهاش از نیاکان گرامیاش، به نیای مادرش قاسمبنمحمّد بنابوبکر صدّیق میپیوندد و او از فقهای هفتگانه در تابعان است که در علم ظاهر و باطن از همگی آنان کاملتر بود و به سلمان فارسی منسوب بود و سلمان با داشتن شرافت صحبت و همنشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، طریقت را از صدّیق گرفته و او از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و طریقت دیگر برای امام جعفر از طرف پدر به جد است تا برسد به باب مدینة العلم که این طریق معروف است.»
این رسالهی سنبهلی از رسالههای معتبر نزد اهل سنّت است. شاه ولیّاللّه پدر «دهلوی» در کتاب «الانتباه فی سلاسل أولیاء اللّه» گوید: «نویسنده میگوید: شیخ تاجالدّین سنبهلی، جانشین حضرت خواجه محمّد باقی، رسالهی مختصری در باب شغلهای نقشبندیه دارد، و پدر بزرگوارم آن را بسیار میستود. و خود از نسخهی یکی از یاران شیخ تاجالدّین با خطّ خویش آن را رونویسی کرد و آنان را که خواهان بودند به عمل به آن راهنمایی میکرد. و من آن را نزد او با بحث و درایت خواندم و دوست داشتم که اینجا به طور کامل آن را ذکر کنم... و توفیق به خداوند است.»
سپس شاه ولیّاللّه تمام آن رساله را در کتابش آورده است.
و از افتخارات سنبهلی این است که از اساتید شاه ولیّاللّه در طریقت است؛ بلکه از اساتید عبداللّهبنسالم بصری است که این خود یکی از استادان هفتگانهای است که ولیّاللّه دهلوی افتخار میکند که سندش به آنان میرسد. و در «الانتباه» بسیار آنان را میستاید.
ابراهیمبن حسن کردی کورانی شهرزوری شافعی در کتاب «النبراس لکشف الإلتباس الواقع فی الأساس» چنین میگوید:
«صلوات و سلام بر محمّد پیامبر برگزیده برای تبلیغ رسالت به ثقلین (جنّ و انس) برای ادای شکر نعمتش و بر برادرش و وصیّش و باب مدینة العلم او که جایگاهش جایگاه هارون به جز نبوّت است و ولیعهد او بعد از او در امّتش میباشد.
امّا برادریاش، در فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است: «تو در دنیا و آخرت برادرم هستی.» ترمذی از ابنعمر آن را روایت کرده است.
و امّا اینکه او باب مدینة العلم میباشد، پس در فرمایش ایشان صلی الله علیه و آله و سلم است که
فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» بزّار و طبرانی در کتاب «الاوسط» از جابربنعبداللّه و ترمذی و حاکم آن را از علی روایت کردهاند.
و امّا اینکه جایگاهش، جایگاه هارون است، در فرمایش ایشان صلی الله علیه و آله و سلم است که: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من، منزلت هارون نسبت به موسی را داشته باشی جز اینکه بعد از من پیامبری نیست؟» شیخان از سعدبنأبیوقّاص و امام احمد و بزّار از ابوسعید خدری، و طبرانی از اسماء بنت عمیس، امّسلمة، ابنعمر، ابنعبّاس، جابربنسمرة، علی، براءبنعازب و زیدبنارقم، آن را روایت کردهاند.
مؤلّف به این حدیث بر امامت علی علیه السلام در فصل سوم کتاب «الامامة» احتجاج کرده است. که به زودی ردّ آن خواهد آمد انشاءاللّهتعالی و در آن دلالتی بر آنچه ذکر کردهاند، نیست.»
1 - مرادی : «ابراهیمبنحسن کورانی شهرزوری شهرانی شافعی، ساکن مدینهی منوّره، استاد، امام، عالم، علّامه، پایانبخش محقّقان، بزرگ مسندان، عارف باللّهتعالی، دارای تألیفهای متعدّد، صوفی نقشبندی، محقّق با دقّت، دانا به آثار گذشتگان مسند تبارشناس ابوالوقت، برهانالدّین، در شوّال سال هزار و بیست و پنج به دنیا آمد، تألیف کرد و خودش دانش طلبید و به مدینهی منوّره مسافرت کرد و در آنجا ساکن شد و از علمای برجستهی آنجا بهره گرفت، نامش مشهور شد و منزلتش بالا گرفت و دانشجویانی از کشورهای دوردست به سویش شتافتند تا از او بگیرند و بیاموزند، و در مسجد شریف نبوی تدریس کرد، و کتابهای متعدّد سودمند نزدیک به صد جلد تألیف کرد، او کوهی از کوههای دانش و دریایی از دریاهای عرفان بود. در روز چهارشنبه بعد از ظهر هجدهم ربیعالثّانی سال یکهزار و یکصد و یک در خانهاش در مدینهی منوّره درگذشت و در بقیع
دفن شد، خداوند متعال رحمتش فرماید.» (1)2 - شیخ احمد نخلی در «رسالهاش دربارهی الأسانید» در بیان اساتیدش گوید:
«از آنان است، عالم، علّامه، دانشمند بخشنده، کسی که افکارش حکایت از درستی استنباط پیشینیان در تمام رشتهها داشت، پس شایسته بود که تألیفاتش با اشک چشم نوشته شود، و در راه تحصیل آنها ثروت و خانواده و فرزندان داده شوند:
شیخ برهانالدّین، ابوالفضائل، ابراهیمبنحسن کردی کورانی شافعی صوفی، ساکن مدینهی مشرّفه و دانشمند آن، خداوند متعال ما و مسلمانان را از او بهرهمند سازد و او را مورد رحمت واسعه در دنیا و آخرت قرار دهد. آمین.» (2)3 - سالم بصری در کتاب «الإمداد بمعرفة علوّ الاسناد» در ذکر اساتید پدرش گوید: «از آنان است: علّامهی محقّق، ابراهیمبنحسن کورانی مدنی...»
4 - فخرالدّین اورنگآبادی به هنگام نقل از او گوید: «زبدة المحدّثین، عمدة المحقّقین، پایهگذار قاعدههای طریقت، جامع میان شریعت و حقیقت، سالک صراط مستقیم، شیخ ابراهیم کردی، استادِ استاد صاحب مقامات عالیه و کرامتهای جلیّه شیخ ولیّاللّه محدّث، در فن حدیث.»
5 - مولوی حسن زمان در کتاب فخر الحسن گوید: «این کردی نشانهای از نشانههای خداوند متعال در هر دو علم اصول عقائد و اصول فقه و فرعهای فقهی و علوم صوفیگری بود، و در زمان خودش مورد توجّه و اشاره در همهی کشورها و در سایر چیزهایی که ذکر شد، بود و از هر گوشه و کناری مورد سؤال قرار گرفته بود، به آنها پاسخ میداد و آنها را به رسالهای تبدیل میکرد و در تمام رشتهها نوشتههای بسیار و بینظیری دارد که از آنها دانش برتر و فضیلت بسیار او شناخته میشود.»
همچنین، کردی از اساتید شاه ولیّاللّه دهلوی است که متن گفتهاش در کتاب «الإرشاد الی مهمّات الاسناد» چنین است:
«فصل - سپاس خدا را که سند من به هفتتن از اساتید باجلال گرامی، پیشوایان راهبر بزرگوار، از مشاهیر در حرمین محترم میرسد که همگان بر برتری آنان اجماع دارند: شیخ محمّدبنعلاء بابلی، و شیخ عیسی مغربی جعفری، و شیخ محمّدبنمحمّدبن سلیمان ردانی مغربی، و شیخ ابراهیمبنحسن کردی مدنی، و شیخ حسنبنعلی عجیمی مکّی، و شیخ احمدبنمحمّد نخلی مکّی، و شیخ عبداللّهبنسالم بصری سپس مکّی و برای هر یک از آنان رسالهای است که خود آنها یا دیگران اسنادهای گوناگون خود را درِ دانشهای مختلف گردآوردهاند.»
و شایان ذکر است که: دهلوی به گفتهای از کردی در کتابش «التحفة» در پاسخ به استدلال به کلام خدای متعال «انّما ولیّکم اللّه...» استفاده کرده است.
پس استدلال او به کلام او در آنجا و اعراض او در اینجا از سخن او نسبت به حدیث «مدینة العلم» شگفتانگیز است.
شیخ اسماعیلبنسلیمان کردی بصری، حدیث «مدینة العلم» را با اطمینان به آن، اثبات کرده است. او در کتابش، «جلاء النّظر فی دفع شبهات ابنحجر» در جهت باطلکردن سخن ابنتیمیّهی ناصبی معاند که به امیرالمؤمنین علیه السلام خطا نسبت میدهد، چنین مینویسد:
«بپرهیز از مغرورشدن به آثار و احوال ظاهری از پوشیدن لباسهای فقیرانه مانند پوشیدن خرقهها و عصا به دست گرفتن و غیره، چون اینها برای کسی که به آنها متّصف شده، سودمند نیست، در حالی که چیزی از معرفت خداوند ندارد، بلکه کسی که به آنها متّصف است، با خودبینی، به اساتید انتقاد میکند. از آنجا که او حقیقت امر را تنها نزد خود و نه دیگری میبیند و بسیاری از چنین مردمانی این حالت در وادیهای حیرت به هلاکت رسیدند، چون دچار جهل مرکّب شدند و نمیدانند و نمیدانند که نمیدانند، مانند ابنتیمیّه، ابن المقریء، و سعد تفتازانی، و ابنحجر عسقلانی و دیگران، و اعتراض آنان بر معاصران و مردگان پیش از خود،
دلیل بر منحصر کردن راه حق تنها نزد خویش است نه دیگری. ابنتیمیّه چیزهایی دیگر را هم افزوده است؛ از جمله آنچه فقیه ابنحجر هیتمی در فتواهای حدیثی خود از برخی بزرگان عصر خود آورده است: «خود شنیده است که میگفت: - بر منبر مسجد جبل در صالحیه آقایمان عمر دارای اشتباهاتی است و چه اشتباهاتی! و آقایمان علی هم در بیش از سیصد محل خطا کرده است. پس به زعم تو چگونه برای تو درستی حاصل میشود هنگامی که عمر و علی خطا میکنند؟
آیا فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در حقّ آقایمان علی نشنیدهای که فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است؟...»
محمّدبن عبدالباقی بنیوسف ازهری زرقانی مالکی در شرح نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گوید: «شهر دانش؛ همانگونه که صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» ترمذی و حاکم آن روایت را صحیح دانستهاند و دیگران از علی و همچنین حاکم و طبرانی و ابوالشیخ و دیگران از ابنعبّاس. و درست آن است که حدیثی حسن میباشد، همانگونه که دو حافظ علایی و ابنحجر گفتهاند. نه ساختگی آنگونه که ابنجوزی ادّعا کرده است و نه صحیح آنگونه که حاکم گفته است ولی در میان محدّثان کسانی هستند که حسن را صحیح مینامند.» (1)
مرادی در شرح حال او گوید:
«محمّد زرقانیبن عبدالباقیبن یوسف ازهری مالکی مشهوربه «زرقانی» امام محدّث، زاهد هوشیار، فقیه علّامه،از پدرش واز نورعلی شبراملسی واز شیخ محمّد بابلی و دیگران دانش آموخت. و کتابهایی دارد مانند شرحی بر الموطأ، شرحی بر
1) شرح المواهب اللدنیّة 3 / 143.
المواهب و غیره. و از شیخ محمّدبنخلیل عجلونی دمشقی، و جمال عبداللّه شبراوی هم درس گرفت، وفاتش به سال 1122 است؛ خدایش رحمت کند.» (1)
در کتاب «کشف الظنون» دربارهی اینکتاب چنین آمده است: «شرح المواهبِ مولا، علّامه، خاتم المحدّثین، محمّدبن عبدالباقیبن یوسف زرقانی مصری مالکی متوفّای سال 1122، شرح کاملی است در چهار جلد، در آن بیشتر حدیثهای روایتشده در شمائل مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و سیره و صفات شریف آن بزرگوار را گرد آورده است، خداوند جزای خیر و رحمت واسعه عطایش فرماید.» (2)وزینی دحلان این کتاب رادرمدارک کتاب «سیره» خودآورده وگفته است که:
«اینکتابها صحیحترینکتابهای نوشتهشده دراین زمینه است...». همچنین خود نویسندهی آن، زرقانی، در آغاز کتاب به اعتبار آن اشاره کرده است... .
سالمبن عبداللّهبن سالم بصری شافعی در کتاب «الامداد بمعرفة علوّ الاسناد» گوید: «امّا سلسلهی طریقت نقشبندیه؛ شیخ والد که خداوند حفظش فرماید از استادش عبداللّه باقشیر و او از شیخ عارف، تاجالدّین عثمانی نقشبندی و او از خواجه محمّد باقی گرفته است» تا آخر آنچه پیشتر در شمارهی (120) آمد.
شیخ سالمبن عبداللّه بصری از مشایخ اجازه دهندهی علمای بزرگ است مانند: شیخ محمّدبن محمّد امیر ازهری مالکی که در «رساله اسانید» او آمده است، و شاه ولیّاللّه دهلوی که در «الارشاد إلی مهمّات الاسناد» آمده، و شوکانی آنگونه که در «إتحاف الأکابر بأسناد الدّفاتر» آمده است؛ و دیگران.
محمّدبن عبدالرّسول برزنجی کردی مدنی در کتاب «الإشاعة فی اشراط السّاعة» پس از نقل داستان ساختگی آموختن خضر از ابوحنیفة از کتاب «المشرب الوردی فی مذهب المهدی نوشتهی علی قاری» گوید:
«شیخ علی گفت: پوشیده نماند که این داستان با توجه به رکیکبودن و لحنش از سخنان بعضی از ملحدان کوشا در تباهی دین است، چون حاصلش این است که: آن خضری که خداوند متعال در حقّش میفرماید: «بندهای از بندگان ما را یافتند که رحمتی از سوی خودمان به او دادیم و دانشی از خودمان به او آموختیم» (1)و موسی علیه السلام از او آموخته، شاگرد ابوحنیفه بوده است (!) و چه فهم سریعی داشته این شاگرد که در مدّت سه سال آموخت آنچه را که خضر در مدّت سیسال از ابوحنیفه در حیات و مماتش آموخته بود! و شگفتآورتر آنکه ابوالقاسم قشیری در طبقات حنفیها به شمار نیامده است! و شگفتانگیزتر از خضر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرده ولی اسلام را از ایشان نیاموخته است و نه از دانشمندان اصحاب مانند علی باب مدینة العلم و داورترین یاران!...»
مرادی گوید: «محمّد برزنجی ابن عبدالرّسولبن عبدالسیّدبن عبدالرّسول بن قلندربن عبدالسیّد که نسب او به آقایمان حسنبن علیّبن ابیطالب پیوند دارد شافعی است که اصلاً برزنجی و تولّدش هم در آنجاست، محقّق با دقّت، دانشمند یگانه بخشنده، در شهر زور شب جمعه دوازدهم ربیعالأوّل سال یک هزار و چهل متولّد شد، در آنجا رشد یافت و قرائت قرآن و تجوید آن را از پدرش آموخت و به وسیلهی او دیگر دانشها را فرا گرفت... سپس ساکن مدینهی شریفه شد و ریاست تدریس را عهدهدار شد و از بزرگان آن شد و کتابهای شگفتانگیزی نوشت... و به
1) فوجدا عبداً من عبادنا، آتیناه رحمة من عندنا و علّمناه من لدنّا علماً(کهف/ 65).
طور کلّی از دانشمندان یگانه در علم و عمل بود، مرگش در اوّل محرّم سال هزار و یکصد وسه بود و در مدینه دفن شد؛ خدای متعال رحمتش فرماید.» (1)
میرزا محمّدبنمعتمد خان حارثی بدخشانی این حدیث را چنین روایت میکند: «نقل میکند بزّار از جابربنعبداللّه، و عقیلی و ابنعدی از ابنعمر و طبرانی از هر دو، و حاکم از علی و ابنعمر، و ابونعیم در «المعرفة» از علی که گفتند:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و طبرانی در روایتی از ابنعبّاس مرفوعاً افزوده است: پس هر کس دانش را خواهد، باید از درش وارد آن شود.»
این حدیث به رأی حاکم صحیح است و ابنجوزی با او مخالفت کرده و آن را در «الموضوعات» آورده است. و حافظ ابنحجر گفته است: خلاف قول هر دو نفر درست است. پس حدیث حسن است نه صحیح و نه ساختگی. و این حدیث نزد ترمذی و نزد ابونعیم در «الحلیّة» از علی با این لفظ است: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (2)همچنین در کتاب «مفتاح النجا» آن را روایت کرده و سپس گوید:
«گویم: بیشتر پژوهشگران از محدّثان بر آنند که این حدیث حسن است؛ بلکه حاکم گفته، صحیح است و ابنجوزی در اینکه آن را در شمار اخبار ساختگی آورده، به خطا رفته است.» (3)و در کتاب «تحفة المحبّین» هم آن را چنین روایت کرده است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» ر، طس از جابربنعبداللّه. عق، طب، عد از ابنعمر. عم
(ابونعیم) در «المعرفة» از علی. ک (حاکم) از هر دو نفر آخری.
گویم: این حدیث را حاکم صحیح دانسته و ابنجوزی با او مخالفت کرده و آن را در الموضوعات آورده است. و حافظ ابنحجر گفته است: حق بر خلاف قول هر دو نفر آنان است. پس حدیث حسن است نه صحیح و نه ساختگی. من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید از در آن نزد آن بیاید.
طبرانی از ابنعبّاس.» (1)
محمّد صدر العالم (2)حدیث را اثبات کرده؛ آنجا که تمام سخن حافظ، سیوطی در «جمع الجوامع» را آورده است که متن آن در جای خود (شمارهی 88) آورده شد.
شاه ولیّاللّه پدر «دهلوی» در چند جای کتابش «قرّةالعینین» به عنوان حدیث مسلّم، این حدیث را به طور مرسل آورده است، از جمله در بیان فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام گوید: « حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم به دانش او گواهی دادند با فرمایش «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و به برتری او در داوری با فرمایش: «داورترین شما علی
1) تحفةالمحبّین - خطّی. و بدخشانی از محدّثان بزرگ مورد اعتماد اهل سنّت است و بسیاری از علمای متأخّرین آنان از کتابهایش نقل میکنند مانند: نزل الأبرار، تحفة المحبّین، مفتاح النجا، و در آن کتب به روایتهایش استشهاد میکنند و نویسندهی «نزهة الخواطر 6 / 259» شرح حال او را چنین آورده است: «شیخ، عالم، محدّث، محمّدبن رستمبن قباد حارثی بدخشی. یکی از بزرگان مشهور در حدیث و رجال است.» سپس کتابهای ذکرشدهی او و غیر آن را ذکر میکند.
2) از بزرگان علمای اهل سنّت در سرزمین هند در قرن دوازدهم است. معاصر شاه ولیّاللّه دهلوی بود کهدر کتاب «التفهیمات الالهیة» او را مدح و ستایش کرده است.
است.»
و همچنین گوید: «ایشان صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
و نیز گوید: «نکتهی هفتم: خداوند متعال خواستار گسترش دینش در همهی آفاق به وسیلهی پیامبرش شد. و این نمیشد جز از طریق دانشمندان و قاریانی که قرآن را از ایشان صلی الله علیه و آله و سلم آموختند. پس خداوند سبحان بر زبان ایشان صلی الله علیه و آله و سلم فضایل گروهی از صحابه را آشکار فرمود تا مردم را به یادگیری دانش و قرآن از آنان ترغیب کند و آن فضیلتها به منزلهی اجازههای محدّثان به شاگردان خود درآمد تا اینکه کسانی که رجال را به اقوال نمیشناسند، اقوال را به رجال بشناسند. و علمای اصحاب در این فضیلتها مشترک بودند همانگونه که کتابهای حدیث آن را بازگو میکنند و از این باب است: «من شهر دانشم و علی درِ آن است و قرائتکنندهترین شما أُبی است و داناترین شما به حلال و حرام معاذ است.»
و شاه ولیّاللّه در کتاب «إزالة الخفا فی سیرة الخلفا» در بزرگواریهای امیرالمؤمنین علیه السلام گوید:
« از ابنعبّاس نقل شده است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد باید نزد آن در بیاید. و از جابربنعبداللّه نقل شده که میگفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، و هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.»
دهلوی به روایت پدرش ازحدیث مدینة العلم اعتراف میکند، آنجا که در رسالهای که در بیان اعتقادات پدرش نوشته است آنگونه که در «ذخیرة العقبی» از عاشق علیخان دهلوی آمده است گوید: «در کتابهایش، حدیثهای بیشماری از مناقب امیرالمؤمنین را نقل کرده است؛ به ویژه «حدیث غدیرخم» و «أنت منّی و أنا منک.» (تو از منی و من از تو) و «من فارقک یا علی فقد فارقنی» (یا علی هر کس از تو جدا شود از من جدا شده) و حدیث: «أئتنی بأحبّ خلقک إلیک» (خداوندا! محبوبترین آفریدهات نزد خودت را به من برسان) و «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابُها.» (من شهر دانشم و علی در آن است) و حدیث «هذا أمیر البررة و قاتل الفجرة» (این
امیر نیکوکاران و قاتل گنهکاران است) و حدیث: «ردّ الشمس» (برگرداندن خورشید) - را که محدّثان دربارهاش اختلاف کردهاند به نقل صحیح از شیخ ابوطاهر مدنی از ابوالقاسم طبرانی نقل کرده است و سپس شواهد آن را از طحاوی و دیگر از بزرگان محدّثان آورده و به صحیح بودن آن حکم کرده است. همچنین کرامتهای متعدّدی با نقلهای صحیحی از مرتضی روایت کرده است.»
شاه ولیّاللّه دهلوی بینیاز از تعریف است. او بزرگ علمای هند و مورد اعتمادشان است. محمّد معین سندی او را به «عالم هند و عارف زمانش...» توصیف کرده است. (1)در جای دیگر گوید: «پیشوای علمای دورانش، رئیس زمان ما، شیخ اجل، صوفی اکمل، امام سرزمین هند...» (2)و رشیدالدّین دهلوی در «غرة الرّاشدین» چنین توصیفش کرده است: «بزرگ محدّثان، پیشوای عارفان...»
و حیدرعلی فیضآبادی در «منتهیالکلام» اینگونه توصیفش کرده است:
«پایانبخش عارفان، کُشندهی مخالفان، سرور محدّثان، پایهی متکلّمان، حجّت خداوند بر جهانیان...»
و صدیق حسنخان قنوجی در کتابهای «إتحاف النبلاء» و «أبجد العلوم» شرح حال او را آورده است که خلاصهی آن از کتاب دوم چنین است:
«مسند زمان، شیخ اجل، شاه ولیّاللّه احمدبنعبدالرحیم، محدّث دهلوی؛ رسالهای به نام «الجزء اللطیف فی ترجمة العبد الضعیف» دارد که شرح حال خود را مفصّل به فارسی در آن آورده است. خلاصهاش این است: «او روز چهارشنبه،
چهارم شوّال هنگام طلوع فجر، در سال 1114 هجری متولّد شده است که ماده تاریخ آن به حساب ابجد، عظیمالدین است، گروهی از صالحان از جمله پدر بزرگوارش بشارتهایی قبل از تولّدش دیده بودند، که در کتاب «القول الجلی فی ذکر آثار الولی» از شیخ محمّد عاشقبنعبیداللّه بارهوی پهلیتی که مخاطب به علی است، آمده است. در کودکی از کتابهای فارسی و کتابهای مختصر عربی فرا گرفت، و به کارهای مشایخ نقشبندیه مشغول شد، و خرقهی صوفیان را پوشید، و اجازهی درسخواندن یافت و از تحصیل دانش فارغ شد، پدرش اجازهی گرفتن بیعت از هر کس که خواهد به او داد و گفت: «که دست او مانند دست خودش است». سپس حدود دوازده سال مشغول درس شد و گشایش بزرگی در توحید برای او محقّق شد و دامن گستردهای در سلوک برایش پهن گشت و فوج فوج علوم وجدانی بر قلبش سرازیر شد و در دریاهای مذاهب چهارگانه فرو رفت و مشتاق زیارت حرمین شریفین شد، سال 1143 به آنجا سفر کرد و دو سال کامل آنجا اقامت گزید و شاگرد شیخ ابوطاهر مدنی و دیگر مشایخ حرمین شد.
و از نعمتهای الهی بر او، اینکه خلعت فاتحیه را بدو بخشید و جمع میان فقه و حدیث و رازهای سنّتها و مصالح احکام و دیگر چیزهایی را به او الهام کرد که حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم از سوی پروردگارش عزّ و جلّ آورده بود. تا اینکه باورهای اهل سنّت را با دلیلها و حجّتها اثبات کرد و از آلودگیهای اهل معقول پاک نمود و تمام علم ابداع و خلق و تدبیر و نزدیکشدن با طول و عرض و علم استعداد نفسهای انسانی، به او عطا شد و حکمت عملی و توفیق برپاداشتن آن با کتاب و سنّت به او افاضه شد و جداسازی علم منقول از تحریفشدهی مدخول و سنّت بلندمرتبه را از بدعت ناپسندیده را جدا کرد. تمام شد.
و در گذشت او به سال 1176 هجری بود. تألیفهای ارزشمند سودمند فراوانی دارد از جمله: فتحالرّحمان فی ترجمة القرآن، و الفوز الکبیر فی أصول التفسیر، و المسوّی و المصفّی فی شروح الموطا، و القول الجمیل و الخیر الکثیر، و الانتباه و الدر الثمین و کتاب حجّةاللّه البالغه، و کتاب ازالة الخفا عن خلافة الخلفاء و
رسائل التفهیمات و غیر آن.
و شرح حال مبسوطی از او در کتابم «إتحاف النبلاء المتّقین بإحیاء مآثر الفقهاء و المحدّثین» آوردهام و معاصر ما مرحوم مولوی محمّدمحسنبنیحیی بکری تیمی ترهتی، شرح حال مشروحی از او در رسالهاش «الیانع الجنی» آورده و در ستایش او مبالغه کرده و عبارت بسیار ارزشمندی آورده است و شرح حال آغاز و پایان او را نیکو و طولانی ذکر نموده است.»
معینبن محمّد امین سندی گفته است: «بر حجّیت قیاس، به عمل گروه بسیاری از یاران پیامبر استدلال کردهاند، و این که به تواتر قیاس از آنان نقل شده است هرچند که تفصیلهای آن آحاد، بوده باشد و همچنین: عمل آنان به قیاس و ترجیحدادن یکی بر دیگری، تکرار شده و شایع گردیده بدون انکارکنندهای و این وفاق، اجماعی بر حجّیت قیاس است.
پس پاسخ این که: همانگونه که از آنان قیاس نقل شده، طعن و مذمّت قیاس هم از آنان نقل شده است. پس از باب مدینة العلم نقل شده است که گفت: «اگر دین به قیاس میبود، مسحکردن کف کفش بهتر از روی آن بود.» (1)
محمّد معین سندی از محقّقان مشهور اهل سنّت و از شاگردان شیخ عبدالقادر، مفتی مکّهی مکرّمه و از معاصران شاه ولیاللّه است. و کتابش «دراسات اللبیب» از کتابهای معتبر مشهور است. در آن کتاب میگوید:
«بر این رأی، پیشوای علما و بزرگ دورانمان، شیخ اجل صوفی اکمل، امام سرزمین هند، شیخ ولیّاللّهبن عبدالرّحیم با ما موافقت کرده است و به طور شفاهی
1) دراسات اللبیب / 284.
در یک سری از رأیهای نیکوی ما مرا مورد خطاب قرار داد و در مورد تنهابودن من در مخالفت با بعضی مطالب جمهور گفت: «و من الرّدیف فقد رکبت غضنفرا؟» (1)و سپاس خداوند متعال را بر این مطلب، سپاسی بسیار، پاکیزه و مبارک، آنگونه که پروردگارمان دوست میدارد و میپسندد.»
مولوی صدیق خان حسن قنوجی هم در کتاب «إتحاف النبلاء المتّقین بإحیاء مآثر الفقهاء و المحدّثین» از او یاد کرده و او را به «شیخ فاضل محقّق» توصیف نموده، او و آن کتابش را ستوده و به قصیدهای اشاره کرده است که یکی از معاصران سندی، قاضی بشاوری، در وصف کتاب «دراسات اللبیب» سروده است و آن را نیکو دانسته است و آن قصیده در پایان کتاب مذکور چاپ شده است.
شیخ محمّدبنسالم حفنی شافعی این حدیث را در کتاب «حاشیة الجامع الصغیر» چنین اثبات کرده است: «فرمایش او: «پس باید نزد آن در بیاید»، یعنی: به سوی علی. وارد شده است که دانش ده جزء است؛ نُه جزء آن به علی و یک جزء به مردم عطا شده است و لذا از معاویه سؤال شد و او به سؤال کننده گفت: از علی بپرس که او از من داناتر است.»
1 - محمّدبنمحمّد امیر ازهری در «أسانید» خود پس از یادکردن برادرش جمالالدّین حفنی گوید: «از آنان است برادرش؛ همردیف گروه علمای پژوهشگر و باقیماندهی بزرگان هدایتگر عارف، زیبایی دنیا و زینت آیین و دین، پیونددهندهی سالکان، خلاصهی واصلان، استاد اعظم، شیخ الشّیوخ، ابوعبداللّه بدرالدّین، آقای من، محمّد حفنی، در مجلس درس «جامع الصغیر» و «النجم الغیطی» در مولد
1) دو ترکه بر شیر سوار شدهای؟ (شعری منسوب به ابوالطیب متنبی- ویراستار)
حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم حاضر شدم و هنگام خواندن متن الشمائل از ترمذی درگذشت. و از طریق خلوتیهی از جانب او ذکر به من تلقین شد. و اجازهای عام به من داد... .»
2 - مرادی گوید: «محمّد حفنی - شیخ، عالم، محقّق، مدقّق، عارف باللّه متعال، قطب زمان خود، ابوالمکارم، نجمالدّین، سال 1101 متولّد شد و وارد الأزهر شد و مشغول کسب دانش از فضلای آنجا شد، و کتابهای سودمندی نوشت، و بیش از پانصد شاگرد در مجلس درسش حاضر میشدند، تقریرش نیکو و دارای فصاحت و بیان خوب بود. شجاع، بزرگوار، پژوهشگر و مدقّق بود که همهی مردم به سویش میشتافتند. و طریقهی خلوتیه در زمان حیاتش در مشرق و مغرب زمین از او شهرت یافت و وفات او در ربیعالأوّل سال 1181 واقع شد.» (1)
محمّدبن اسماعیلبن صلاح امیر یمانی صنعانی، حدیث «مدینةالعلم» را روایت و صحیحبودنش را ثابت کرده است. متن گفته او در «الروضة الندیه فی شرح التحفة العلویّة» چنین است:
باب علم المصطفی، إن تَأْتِهِ *** فَهنیئاً لک بالعلم مریّاً
اگر نزد باب علم مصطفی آیی، دانش گوارایت باد.
اشاره به حدیث مشهور روایت شده از نقل ابنعبّاس و دیگران است که لفظ آن از ابنعبّاس چنین است: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی درِ آن است، پس هر کس دانش را خواهد باید نزد آن در بیاید.» عقیلی و ابنعدی و طبرانی و حاکم آن را نقل کردهاند.
همچنین ابنعدی و حاکم از حدیث جابر، آن را نقل کرده و ترمذی از حدیث علی علیه السلام با لفظ: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی گفته: این حدیث غریب - و در نسخهای - مُنکر است.
1) سلک الدرر 4 / 38.
و علّامه، حافظ بزرگ، مجتهد، محمّدبنجریر طبری گفت: این حدیث نزد ما صحیح است، سندش صحیح میباشد. حاکم در مورد حدیث ابنعبّاس گوید:
اسنادش صحیح است. خطیب در تاریخش از یحییبنمعین روایت میکند که از او دربارهی حدیث ابنعبّاس پرسیده شد، گفت: صحیح است.
ابنعدی گوید: ساختگی است و ابنجوزی دو حدیث جابر و ابنعبّاس را در «الموضوعات» آورده است. و حافظ صلاحالدّین علایی گوید: ذهبی هم در المیزان و غیر آن به باطلبودن آن معتقد شدهاند و در اینباره علّت قدحکنندهای برایش نیاوردهاند، جز اینکه بدون هیچ دلیلی ادّعای «ساختگیبودن» کردهاند.
و حافظ ابنحجر گوید: این حدیث طریقهای بسیاری در مستدرک حاکم دارد حدّاقل این است که این حدیث اصلی دارد. پس شایسته نیست که «ساختگی» بر آن اطلاق شود و گوید: حقیقت بر خلاف قول حاکم که صحیح دانسته، میباشد و خلاف قول ابنجوزی که گفته «ساختگی» میباشد، بلکه از نوع «حسن» که است به صحت ارتقا نمییابد و به دروغبودن، فرو نمیافتد.
حافظ سیوطی گوید: همواره مدّت زمانی چنین پاسخ میدادم که این حدیث حسن میباشد تا اینکه بر صحیحدانستن حدیث علی در «تهذیب الآثار» توسّط ابنجریر آگاه شدم. همراه با صحیح دانستن حدیث ابنعبّاس توسّط حاکم، پس از خداوند استخاره کردم و یقین کردم به ارتقای حدیث از رتبهی حسن به رتبهی صحّت؛ پایان یافت.
گویم: پیشوایان حدیث، حدیث صحیح را به هفت نوع تقسیم کردهاند: یک قسم حدیثی است که یکی از ائمّه حدیث، غیر از شیخین، تصریح کرده باشند که صحیح است، و بر (صحّت) این حدیث دو امام حافظ بزرگ، حاکم ابوعبداللّه، و علّامه محمّدبنجریر نص دارند. خطیب بغدادی درباره ابنجریر گوید: ابنجریر از ائمّهای بود که به گفتهاش حُکم میشود و به علّت معرفت و فضلش به رأیش مراجعه میشود، دانشهایی را آموخت که هیچکس از مردم دورانش در آن با او مشارکت نداشت، و دربارهاش ابنخزیمه، معروف به امام ائمّه گوید: روی زمین
کسی را داناتر از محمّدبنجریر نمیشناسم. و امّا حاکم هم پیشوای بلامنازع است که ذهبی دربارهاش گوید: محدّث، حافظ بزرگ، امام محدّثان. خلیلبنعبداللّه نیز گوید: او ثقهای است که نوشتارهایش نزدیک به پانصد کتاب رسیده است.
گویم: با این همه ابنجوزی در نزد این دو امام چه جایگاهی دارد؟ و در برابر طبقه و حفظ و دقّت آن دو کجاست؟ او کسی است که حافظ ذهبی - به نقل از موقانی - دربارهاش گوید: ابنجوزی در نوشتههایش بسیار اشتباه کار بود سپس ذهبی گوید: گویم: آری او غلطهای بسیار در نوشتارهایش دارد و بر او به خاطر شتابی که در تالیف داشت، انتقاد وارد میشود.
گویم: سخن حافظ علایی راشنیدی که گفت: علّت سرزنشآمیزی برای این حدیث نیست جزاینکه بی هیچ دلیلی ادّعای ساختگی بودن آن راکردهاند.ذهبی دربارهی علایی میگوید: اوخواند وسود بخشید وبرگزید و در رجال و علّتها دقّت کرد و در این زمینه همراه با سلامت ذهن و سرعت فهم پیشی گرفت. تمام شد.
این سخن ذهبی است که همزمان با او و از همردیفانش میباشد. و دیگرانی که پس از دوران او میباشند، بیش از اینها او را ستودهاند. پس بطلان ادّعای «ساختگی بودن» و درستی قول به صحّت برای تو آشکار شد؛ همانگونه که سیوطی آن را برگزید؛ در حالی که گفتهی حاکم و ابنجریر نیز همین است.»
و در کتاب «الروضة الندیة» همچنین آمده است:
«و کفاه کونه للمصطفی *** ثانیاً؛ فی کلّ ذکرٍ و صفیّاً»
و او را بس که شخص دومبرای مصطفی در هر ذکر و برگزیدهی خداوند باشد.»
گفتهاش: و او را بسنده است، یعنی این شرافت وافتخار برای او بسنده است که شخص دوم و تالی برای ذکر حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم باشد، و اینکه او برگزیده خداوند و پیامبرش است، همانگونه که در گرامیداشت او پیشتر آمد، و این بیت اشاره به این دارد که خداوند وصی علیه السلام را اینگونه مخصوص گردانید که نام شریفش را بر زبان جهانیان از کودک و مکلّف و آزاد و بنده و مرد و زن القاء کرد. هرگاه مردم
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را نام میبرند، او را هم به خاطر ذکر رسول یاد میکنند، و این از گرامیداشت خداوند است او را، کودک بزرگ میشود فریاد برمیآورد: یا محمّد، یا علی، عامی و دیگران هم چنین میکنند. و این به سبب درخواست ابراهیم خلیل الله علیه السلام از خداوند متعال است که خواست یادش را بلند مرتبه سازد:
«و اجعل لی لسان صدق فی الآخرین» (1)
«و زبان راستینی در دیگران برایم قرار ده.»
و همچنین خداوند بر پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم با این فرمایش منّت نهاد:
«و رفعنا لک ذکرک» (2)
«و یاد تو را برای تو بالا بردیم.»
و این شرف او را بس که نخستین نفر از پیشگامان در اسلام است.
و این شرف او را بس که نخستین نمازخوان بود و کسی بود که از شانهی ابوالقاسم صلی الله علیه و آله و سلم برای شکستن بُتها بالا رفت.
و این شرف او را بس که جان خود را فدای پیامبر کرد، آن شبی که کافران به او، نیرنگ و مکر به کار بردند.
و این شرف او را بس که از طرف پیامبر امانتها را ادا کرد.
و این شرف او را بس که نسبت به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به منزلهی سر نسبت به بدن است.
و این شرف او را بس که او از رسولخدا و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از اوست.
و این شرف او را بس که روز بدر فرشتگان بر او سلام کردند.
و این شرف او را بس که یلان مشرکان را در هر نبردی بر زمین کوبید.
و این شرف او را بس که با عمروبنعبدود جنگید.
و این شرف او را بس که فاتح خیبر است.
و این شرف او را بس که ابلاغکنندهی برائت به مشرکان است.
و این شرف او را بس که خداوند سبحان بتول را به همسری او درآورد.
و این شرف او را بس که فرزندانش، فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشند.
و این شرف او را بس که در روز جنگ تبوک جانشین ایشان بود و نسبت او با ایشان چون نسبت هارون با موسی است.
و این شرف او را بس که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محبوبترین آفریدگان نزد خداوند است.
و این شرف او را بس که خداوند به او بر فرشتگانش مباهات فرمود.
و این شرف او را بس که او تقسیمکنندهی جهنّم و بهشت است.
و این شرف او را بس که او برادر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم است.
و این شرف او را بس که هر کس او را بیازارد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را آزرده است.
و این شرف او را بس که نگاه به صورت او عبادت است.
و این شرف او را بس که جز منافق او را دشمن نمیدارد و جز مؤمن او را دوست نمیدارد.
و این شرف او را بس که در او مثلی از عیسیبنمریم علیهما السلام میباشد.
و این شرف او را بس که ولیّ هر مرد و زن مؤمن است.
و این شرف او را بس که سرور عرب است.
و این شرف او را بس که سرور مسلمانان است.
و این شرف او را بس که (در قیامت) سواره محشور میشود.
و این شرف او را بس که مؤمنان را از حوض رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم مینوشاند و منافقان را دور میکند و میراند.
و این شرف او را بس که کسی از صراط عبور نمیکند جز با اجازهی از او.
و این شرف او را بس که لباس سبزرنگ از لباسهای بهشت بر تن میکند.
و این شرف او را بس که از زیر عرش ندا برمیآید که بهترین برادر، برادرت علی است.
و این شرف او را بس که با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و دخترش سرور زنان جهانیان در
قصر ایشان، میباشد.
و این شرف او را بس که پرچمدار پرچم ستایش (خدا) است و آدم و فرزندانش در سایهی آن حرکت میکنند.
و این شرف او را بس که اهل محشر وقتی او را بینند، گویند: این جز فرشتهای مقرّب یا پیامبری فرستاده شده نیست. پس منادی ندا میدهد: این نه فرشتهای مقرّب و نه پیامبری فرستاده شده است، بلکه علیّبنابیطالب، برادر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.
و این شرف او را بس که نامش همراه نام رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نوشته شده است:
محمد، رسولخداست؛ او را با علی تأیید کردم و یاری نمودم.
و این شرف او را بس که روح او همانند روح رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم قبض میشود.
و این شرف او را بس که بهشت مشتاق اوست؛ همانگونه که در حدیث انس است: بهشت به سه نفر اشتیاق دارد: علی و عمّار و سلمان.
و این شرف او را بس که باب مدینة العلم پیامبر میباشد.
و این شرف او را بس که تمام درها جز درِ (خانهی) او بسته شد.
و این شرف او را بس که بعد از دعوت پیامبری چشمدرد نگرفت و دچار سرما و گرما نشد.
و این شرف او را بس که نخستین نفری است که درِ بهشت را میکوبد.
و این شرف او را بس که قصر او در بهشت بین قصرهای خلیلالرّحمان و سرور فرزندان آدم صلی الله علیه و آله و سلم قرار دارد.
و این شرف او را بس که آیهی ولایت دربارهی او نازل شد.
و این شرف او را بس که خداوند در ده آیه او را مؤمن نامید.
و این شرف او را بس که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را برگزید.
و این شرف او را بس که با رسولخدا از آن پرنده خورد.
و این شرف او را بس: بیعت رضوان.
و این شرف او را بس که بزرگ اهل بدر است.
و این شرف او را بس که وصیّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم است.
و این شرف او را بس که وزیر او میباشد.
و این شرف او را بس که داناترین فرد امّت اوست.
و این شرف او را بس که بر تأویل قرآن میجنگید همانگونه که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بر تنزیل آن جنگید.
و این شرف او را بس که با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگید.
و این شرف او را بس که در هر جنگی پرچمدار ایشان صلی الله علیه و آله و سلم بود.
و این شرف او را بس که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را غسل داد و دفن او را بر عهده داشت.
و این شرف او را بس که خداوند آنهمه زهد و عبادت و بندگی به او عطا فرمود.
و این شرف او را بس که آن همه پارسایی و نزدیکی (به خداوند) را به دست آورد.
هذی المفاخر لا قعبان من لبنٍ *** شیبا بماءٍ فعادا بعد أبدالا
مفاخر والا و شرح حال سرآمدش در کتابهای زیر آمده است:
1 - البدر الطالع 2 / 133- 139.
2 - الجنة فی الأسوة الحسنة بالسنة، از قنوجی.
3 - إتحاف النبلاء المتّقین بإحیاء مآثر الفقهاء و المحدّثین.
4 - الحطّة فی ذکر الصحاح الستة، از قنوجی.
5 - ذخیرة المآل فی عدّ مناقب الآل، از عجیلی.
6 - أبجد العلوم/ 868.
7 - التاج المکلّل / 414.
و کتابهای دیگر...
محمّدبن علی صبّان گوید: «بزّار و طبرانی در «الأوسط» از جابربنعبداللّه، طبرانی و حاکم و عقیلی در «الضعفاء»، ابنعدی از ابنعمر و ترمذی و حاکم از علی نقل کردهاند که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است و در روایتی است: پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد دربیاید. و در روایت دیگری نزد ترمذی از علی است که: من خانهی حکمتم و علی در آن میباشد. و در دیگری نزد ابنعدی: علی درِ دانش من است.
مردم دربارهی این حدیث، اختلاف پیدا کردند، گروهی برآنند که ساختگی است از جمله ابنجوزی و نووی، حاکم بنابر عادتش مبالغه کرده و گفته است: این حدیث صحیح است و بعضی از محدّثان پژوهشگر آگاه متأخّر تصویب کردهاند که حسن میباشد.» (1)
(2) شیخ سلیمان جمل در کتاب «الفتوحات الأحمدیة بالمنح المحمدیة» در شرح این بیت:
«و وزیر ابنعمه فی المعالی *** و من الأهل تسعد الوزراء»
گوید: «و من الاهل... الخ» میرساند که از جمله آن سعادتها این است که برادری را برای او قرار داد. ترمذی نقل میکند: حضرت صلی الله علیه و آله و سلم میان اصحابش برادری
1) اسعاف الرّاغبین، حاشیهی نورالأبصار/ 156. و ابوالعرفان شیخ محمّدبن علی صبّان شافعی متوفّای سال 1206، دانشمندی بزرگ و پژوهشگر است. در مصر متولّد شد و از علمای آن پیشی گرفت تا اینکه در علوم نقلی و عقلی سرآمد شد و به پژوهش و بهکارگیری دقّت شهرت یافت و نامش در مصر و شام شایع شد. او کتابهای سودمند بسیاری دارد.
2) «او شیخ سلیمانبن عمربن منصور عجیلی ازهری معروف به «الجمل» است. فاضلی از اهالی منیهی عجیل - دهکدهای در غرب مصر به قاهره آمد و کتابهایی دارد...» الاعلام 3 / 131. وفات او به سال 1204 ثبت شده است.
برقرار کرد. علی با چشمانی گریان آمد و عرض کرد: ای رسولخدا میان اصحابت برادری برقرار کردی و میان من و کسی برادری ایجاد ننمودی. پس فرمود: «تو در دنیا و آخرت برادر من هستی.» و از آن سعادتها دانشهایی است که با این فرمایش به آن اشاره فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب»
قمرالدّین حسین اورنگآبادی درکتاب «نورالکونین» دربارهی خاندان نبوّت گوید: «حدیثهای: «انا مدینة العلم وعلیّ بابها و سدّوا کلّ خوخة الا خوخة ابیبکر و سدّوا کل خوخة الا باب علیّ» اشاره دارد به کلیّت این خانه و به درهای آن.»
1 - غلامعلی آزاد ، در «سبحة المرجان 101»
2 - صدیق حسنخان قنوجی در «ابجد العلوم» گوید: «سیّد قمرالدّین حسینی اورنگآبادی، ماهی برآمده در میزان شرع مبین و ستارهای درخشان در اوج شرافت بود. پدرانش از سادات خُجند بودند و سیّد ظهرالدّین از آنان بود که به هند مهاجرت کرد و در أمنآباد از توابع لاهور درگذشت. سپس پسرش سیّد محمّد به شهر دکن رفت و فرزندش سیّد عنایتاللّه از عارفان بود، طریقت نقشبندیه را از شیخ ابوالمظفّر برهانفوری از شیخ محمّد معصوم از پدرش شیخ احمد سهرندی گرفت و در شهر بالاپور، به فاصلهی چهار منزل از «برهانفور» ساکن شد. و همانجا در سال 1117 درگذشت و فرزندش سیّد منیباللّه متوفّای سال 1161 میباشد و او نیز از عارفان بود. و صاحب این شرح حال، فرزند بزرگش میباشد. در سال 1123 متولّد شد و در راه فنون مختلف سیاحت کرد و در علوم عقلی و نقلی برتری یافت تا جایی که در نقلیّات پیشوایی برتر شد و در عقلیّات برهانی تابان، قرآن را حفظ کرد و علم را با عمل زینت بخشید و به دهلی و سهرند رفت و قبر مجدّد را زیارت کرد و به لاهور رفت و با گروهی از علما و عرفای آن شهر ملاقات کرد، سپس به بالاپور
بازگشت و به اورنگآباد آمد، و میان او و سیّد آزاد دوستی برقرار شد، پس مانند دو فرقد بر آسمان اتّحاد بودند، سپس با دو فرزندش میر نورالهدی و میرنورالعلی به حرمین شریفین سفر کرد و به هند بازگشت. سپس با خانوادهاش به اورنگآباد آمد.
کتابی در مسألهی وجود دارد که آن را «مظهر النّور» نامید و در آن مذهبهای علما و مسلکهای متکلّمین و حکما را بیان کرد که گوشهای از آن را سیّد آزاد در کتاب «السبحة» آورده است و با بیتهایی به عربی تاریخ او را به نظم آورده است...
در سال 1193 در اورنگآباد درگذشت و درون شهر دفن شد. آزاد در تاریخ وفاتش گفت: «موت العلماء ثلمة».
شهابالدّین احمدبنعبدالقادر عجیلی شافعی چنین گوید:
و دعوة الحقّ و باب العلم *** و أعلم الصحب بکّل حکم
و دعوت حق و درِ دانش *** و داناترین یاران به هر حکمی
امّسلمة گفت:
شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «ای فاطمه! آیا راضی نمیشوی که تو را به ازدواج کسی درآوردم که نخستین فرد امّتم به پذیرش در اسلام است و بیشترین دانش و بزرگترین بردباری را دارد؟»
و امّسلمة گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «علی با قرآن و قرآن با علی است؛ از هم جدا نمیشوند تا بر حوض نزد من بازگردند. او دعوتکننده به حق است و او دعوت حق است.»
و در کتاب «الجامع الکبیر» آمده است: حکمت به ده بخش تقسیم شد، نُه جزء آن به علی عطا شد و به مردم یک جزء داده شد و علی نسبت به آن جزء هم، از همگان داناتر است.
و ترمذی نقل میکند که حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن
است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» و از این رو طریقتها و سلسلهها به او باز میگردند.
و در کتاب «الکبیر» سیوطی آمده است که حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی درِ دانش من است و بعد از من برای امّتم آنچه را که برایش فرستاده شدم تبیین میکند.» آن را ابوذر روایت کرد. و در همان کتاب است که حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«علی داناترین مردم به خداوند است و در میان مردم بیشترین محبت و گرامیداشت را نسبت به اهل لا إله إلّااللّه دارد.» ابونعیم آن را نقل کرد.
و عمر همواره میگفت: به خداوند پناه میبرم از مشکلی که ابوالحسن برای حل آن نباشد. و نیز میگفت: علی داورترین ما میباشد. و اگر علی نبود عمر به هلاکت میرسید.
و عایشه گفت: او در میان بازماندگان داناترین کس به سنّت است و خود او فرمود: اگر میخواستم، از تفسیر سورهی «فاتحة» هفتاد شتر را بار میکردم. و به سینهاش اشاره کرده، میفرمود: چه بسیار دانشهایی که در اینجاست؛ چه میشد اگر حملکنندهای برایش پیدا میکردم.» (1)و نیز گوید: «مراد از گفتهام: «بنابر اصطلاح علما»، شهر دانش صلی الله علیه و آله و سلم و داناترین آفریده خداوند، به مراد خداوند است و منظورم درِ آن شهر و نقطهی باء است و منظورم عالم قریش است که تمام طبقههای زمین را از دانش پُر میکند، و هر کس از آنان بر همان روش پیروی کرد از گذشتگان و آیندگان، سخنان صریح آنان چیزهایی است که آنها را در منظومه یاد کردم: شیعه کسی است که ولایت علی و خاندانش را پذیرفته و در گفتارها و کردارهایشان از آنان پیروی کرده باشد. پس هر کس روش استوار آنان را پیمود و آنان را اولیای راستین برگرفت، صفت تشیّع بر او صدق میکند، چون او حقیقتاً پیرو آنان است. و مذهبی را بر مذهب دیگر برتر نمیدانیم و نه فرقهای را بر فرقهی دیگر. و کسی که پیروی آنان را اظهار کند و شیعهگری بنماید
1) ذخیرةالمآل فی شرح عقد جواهر اللآل - خطّی.
در حالی که خالی از آن باشد، پس از دشمنانشان است، هرچند که به آن نام، خود را بنامد. زیرا نامها، معانی را تغییر نمیدهد. و هر کس از من پیروی کند از من است.» (1)و پس از نقل سخنی دربارهی شیخین که آن را به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت دادهاند، گوید:
«به سخن باب مدینة العلم بنگر و گواهی راستین او دربارهی آن دو، پس بدین ترتیب خواهی شناخت چه کسی از آن در وارد شد و چه کسی بیرون رفت.» (2)
محمّد مبینبنمحبّاللّه سهالوی گوید: «امّا قلم از بیان دانش و حکمت و حل مشکلات و فقاهت و هوش و بخشش او، ناتوان است. ولی به گوشهای از آن میپردازیم. سخن رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی او برای خواستاران حقیقت بسنده است که فرموده است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» بزّار از جابربنعبداللّه و عقیلی و ابنعدی از ابنعمر، طبرانی از هر دو نفر، حاکم از علی و ابنعمر آن را نقل کردهاند. و طبرانی در روایت ابنعبّاس مرفوعاً افزوده است: هر کس دانش را خواهد، باید از درش وارد شود. و این حدیث بنابر رأی حاکم صحیح است و ابنحجر گوید: حسن است. و حدیث نزد ترمذی و ابونعیم از علی با این لفظ است:
من خانهی حکمتم و علی در آن است.
بار بگشا ای علیّ مرتضی *** ای پس سوء القضا حسن القضا
چون تو بابی آن مدینة علم را *** چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب رحمت تا ابد *** بارگاه ما لَهُ کفواً احد
از همه طاعات اینت بهترست *** سبق یابی بر هر آن سابق که هست (3)
کتابها و مفاخر او را از اهل سنّت در جلد «حدیث ولایت» آوردیم و صاحب «نزهة الخواطر 7 / 403» او را چنین توصیف کرده است: «شیخ فاضل بزرگ... یکی از فقهای حنفیها...» سپس کتاب او را ذکر نموده و درگذشت او را به سال 1225 ثبت کرده است.
ثناءاللّه پانی پتی در کتاب «السیوف المسلول» گوید: «پنجم، حدیث جابر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» بزّار و طبرانی از جابر آن را روایت کردهاند و شواهدی از حدیث ابنعمر و ابنعبّاس و علی و برادرش دارد. حاکم آن را صحیح دانسته و ابنجوزی آن را در زمرهی موضوعات آورده است. و یحییبنمعین گوید:
اصلی ندارد و بخاری و ترمذی گفتهاند: منکر است و وجه صحیحی برایش نیست و نووی و جزری گفتهاند: ساختگی است. و حافظ ابنحجر گوید: حقیقت خلاف گفتهی هر دو گروه است یعنی کسی که گفته صحیح و کسی که گفته ساختگی است و این حدیث حسن میباشد نه صحیح و نه ساختگی.
گویم: آنچه ابنحجر آورده با در نظرگرفتن سند حدیث، درست و حقیقت است امّا با توجّه به شواهد بسیارش به صحّت آن حکم میشود.
و پاسخ اینکه: در این حدیث دلالتی بر امامت وجود ندارد.»
صدیق حسنخان قنوجی در کتاب «إتحاف النبلاء المتّقین بإحیاء مآثر الفقهاء و المحدّثین» گوید: «قاضی ثناءاللّه پانی پتی از نوادگان شیخ جلالالدّین چشتی بزرگِ اولیا میباشد که نسبش به عثمان میرسد. در علوم عقلی و نقلی متبحّر بود و در فقه و اصول به درجهی اجتهاد رسید، کتاب گستردهای در فقه دارد که در آن دلیل گفتهها و فتواهای مجتهدین چهارگانه را در هر مسألهای آورده و گزینش خود را با
دلیلش در رسالهای مستقل بیان کرده که آن را «مأخذ الأقوی» نامیده است. همچنین گزیدههایش را در اصول نوشته است و تفسیر بزرگی دارد که در آن گفتههای مفسّرین را گرد آورده است و رسالههایی در تصوّف و پژوهش معارف تجدیدکنندهی هزارهی دوم شیخ احمد سرهندی دارد. و شاه عبدالعزیز دهلوی از او به بیهقی دوران تعبیر میکرد. کتابهای سودمند و مورد پذیرش بسیاری دارد و شاه ولی اللّه محدّث دهلوی از او روایت میکرده است.
کمالات و فضائل او بیش از آن است که در این مختصر بگنجد، و همانندی در میان دانشمندان حنفی در سرزمین هند در زمینهی پژوهش و انصاف و نداشتن تعصّب و پیروی از دلیل، برایش پیدا نشده است. سال 1225 درگذشت.»
دهلوی حدیث «مدینةالعلم» را در فتوایی از او که به خطّ یکی از بزرگان اهلسنّت است، اثبات کرده است، و این متن سؤال و پاسخ آن است:
«سؤال: نزد اهل حق یعنی اهل سنّت و جماعت - با برهانهای عقلی و نقلی ثابت شده است که عصمت فقط به پیامبران و فرشتگان اختصاص دارد، همچنین نباید کسی غیر از آنان را به عصمت توصیف کرد و لذا فقها و متکلّمین از این کار منع کردهاند. ولی جناب فخرالمحدّثین جناب شاه ولیّاللّه در «التفهیمات» و غیر آن، محقّق بودن این صفتهای چهارگانه - عصمت و حکمت و وجاهت و قطببودن باطنی - را در ائمّهی دوازدهگانه ذکر کرده است. همچنین در رسالهای که دربارهی اعتقادات نوشته آن را اثبات کرده است. پس بر چه وجه صحیحی میتوان این سخن را حمل کرد؟ و دلیلش از کتاب و سنّت و اجماع چیست؟ و چگونه میتوان میان این سخن و مذهب اهل سنّت جمع کرد؟
و نیز این امر با برتری دادن خلفای سهگانه خصوصاً شیخین منافات دارد؛ در حالی که این برتری را اهل سنّتی که مورد توجّه هستند بر آن اجماع دارند. علیرغم اینکه او مسأله برتری را با تمام کوشش خویش با دلیلهای عقلی و نقلی و کشفی و
وجدانی تقریر کرده است، پس این تخالف و تعارض را چه چیز برطرف میکند؟
پاسخ از مولایمان شاه عبدالعزیز، محدّث دهلوی:
عصمت و حکمت و وجاهت نزد صوفیه معانی اصطلاحی دارند و این مطلب در کتابهای مربوطه به ویژه نوشتههای حضرت والد ماجد... ذکر شده است... و معنی حکمت، دانش سودمند است، اگر اکتسابی بود در اصطلاح آنان حکمت نامیده نمیشود؛ بلکه آن را «فضیلت» میخوانند و اگر از راه وهب بر قلب شخصی فرود آید، نزد آنان «حکمت» نامیده میشود؛ مانند این فرمایش خدای تعالی:
«وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ » (1)«وَ کُلاًّ آتَیْنا حُکْماً وَ عِلْماً» (2)
خواه آن دانش دربارهی اعتقادات یا اعمال یا اخلاق باشد و این معنی هم مخصوص پیامبران است مانند قول خداوند متعال:
«وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلّهِ » (3)
پس هرآنچه که ازوحی به دست آید، مخصوص پیامبران است. ودر حدیث است: «من خانهی حکمتم وعلی درآن است.» و در حدیث مشهور است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و مراد از دانش در اینجا نیز همان معنی ذکر شده است...»
همچنین دهلوی حدیث «مدینةالعلم» را در رسالهای که دربارهی باورهای پدرش ولیاللّه دهلوی نوشته، اثبات کرده است که سخنش در شمارهی (128) آورده شد. پس آن را باز نمیگوییم. پس این دهلوی را حق خداوند قاهر وادار فرمود که خود این حدیث روشن درخشان را اثبات کند و به شهرت آن آشکارا اعتراف کند درپاسخ سؤالی که ازاوشده بود همچنین آن رادر رسالهای که برای پدرش نوشته است اثبات کرد تاپدرمنحرف متجاهرخود را از زشتی عناد با پاکان طاهر، تبرئه کند.
با این حال شگفتانگیز است کار دهلوی که مخالفت فضیحتآور آشکاری
کرده است و طعن به آن حدیث در کتاب تحفهاش را برگزیده که با حجّتهای کوبنده مردود شده است و در پوشیدن حق چیزی را طلبیده که بالاتر از هر قلّه کوه ظاهری است؟!
شیخ جواد ساباطبنابراهیم ساباط حنفی (1)در کتاب «البراهین الساباطیه» در برهان هفتم از برهانهای مقالهی سوم از تبصرهی سوم و پس از نقل عبارتی از خواب یوحنّا چنین گوید:
«آن را به عربی ترجمه کردم و دوازده باب (آن)، دوازده مروارید است، هر یک از آن بابها از یک مروارید است و میدان شهر از طلای خالص مانند شیشهی شفّاف است.
گویم: این بیان مطلب قبلی و صفتی برای درهاست و این که هر دَر از یک مروارید است، در آن بشارت به ادّعای امامیه است که ائمّهشان معصوم هستند، چون مروارید کُروی است، و بدون شک لبهی شکل کُروی را نمیتوان شکست چون تنها در یک نقطه با دیگر اجسام اتّصال برقرار میکند، همانگونه که اقلیدوس تصریح کرده است. و این عصمت امام یک اصل است. امّا نزد اهل سنّت و جماعت، عصمت شرط امامت نیست، بلکه ملاک، انعقاد اجماع است. امّا نزد امامیّه عصمت در امام واجب است، چون لطف است و چون نفسهای پاکیزهی بافضیلت از پیروی نفسهای پست زیردست خودداری میکند و نداشتن عصمت،
1) در کتاب هدیة العارفین 1 / 258 چنین آورده است: «جواد ساباطبنابراهیم ساباطبنمحمّد ساباطباسیفین حسینی هجری الاصل بصری حنفی. در ماریه سال 1188 متولّد شد و در حدود سال 1250 درگذشت، از کتابهایش: «أنموذج الساباطی فی العروض و القوافی» و «البراهین الساباطیة فیما یستقیم به دعائم الملّة المحمّدیة و تنهدم به أساطین الشریعة المنسوخة العیسویة» است که در سال 1228 آن را به پایان برده است.»
علّت نداشتن فضیلت است، و این بحثی طولانی دارد که مناسب این مقام نیست.
گفتهاش: و میدان شهر از طلای ناب همچون شیشهی شفّاف است، مرادش از آن، اهل ملّت حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم است، چون آنان هنگام سختی از باورهایشان منحرف نمیشوند و از مذهبشان روی برنمیگردانند. امّا آنان را که کشیشهای انکتاری اغوا کردند از نادانانی هستند که معرفت و شناختی به اصول دینشان ندارند و این مصداق فرمایش آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
عمربناحمد خربوتی حنفی (1)در کتاب «عصیدة الشهدة فی شرح قصیدة البردة» در شرح این بیت:
فاق النبیین فی خلق و فی خلق *** و لم یدانوه فی علم و لا کرم
گوید: بدان که بیان دانش او با این قول خدای متعال ثابت است: «و علّمک مالم تکن تعلم» (2)و به فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : «من شهر دانشم و غیر از آن».
فضلای دوران و برجستگان بزرگ زمان او را ستایش کرده و بر کتاب مذکورش تقریظ نوشتهاند. بعضی از این تقریظها در پایان آن کتاب آورده شده است. مراجعه کنید.
1) زرکلی گوید: «عمربناحمدبنمحمّد سعید خربوتی رومی متخلّص به «نعیمی» فقیه حنفی و ادیباست. تولّد و مرگش در خربوت ترکیه است. مفتی آن شهر بود و کتابهایی نگاشت از آن جمله: عصیدة الشهدة فی شرح قصیدة البردة. ط. و شرحها و حاشیهها و رسالههایی» الأعلام 5 / 41. مرگ او را به سال 1299 گفته است.
2) نساء/ 113.
قاضی محمّدبنعلی شوکانی صنعانی در «الفوائد المجموعة فی الأحادیث الموضوعة» گوید:
«حدیث: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» را خطیب از ابنعبّاس مرفوعاً، طبرانی و ابنعدی و عقیلی و ابنحبّان نیز مرفوعاً از ابنعبّاس روایت کردهاند و در اسنادش، جعفربنمحمّد بغدادی است که مورد اتّهام است و در اسنادِ طبرانی، ابوالصلت هروی، عبدالسّلامبنصالح است که گفته شده او آن را وضع کرده، و در اسناد ابنعدی، احمدبنسلمهی جرجانی است که از ثقهها، حدیثهای باطلی نقل میکند و در اسناد عقیلی، عمربن اسماعیلبن مجالدِ دروغگو میباشد. و در اسناد ابنحبّان، اسماعیلبن محمّدبن یوسف است که به او احتجاج نمیشود و ابنمردویه مرفوعاً از علی آن را روایت کرده است که در اسنادش کسی است که به او احتجاج نمیشود و ابنعدی مرفوعاً از جابر با این لفظ روایت کرده است: «این - یعنی علی امیرنیکو کاران و قاتل گنهکاران است، یاری داده میشود کسی که او را یاری کند، سرشکسته میشود هر کس او را یاری نکند، من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» گفته شده است این حدیث صحیح نیست و اصلی ندارد و ابنجوزی این حدیث را در «موضوعات» از نقلهای متعدّدی آورده است و تأکید بر باطلبودن همهی آنها دارد، ذهبی و دیگرانی هم از او پیروی کردهاند.
چنین پاسخ میدهم که یحییبنمعین محمّدبن جعفر بغدادی فیدی را ثقه دانسته است و ابوصلت هروی را ابنمعین و حاکم ثقه شمردهاند، و از یحیی دربارهی این حدیث پرسیدند گفت: صحیح است. ترمذی آن را مرفوعاً از علی نقل کرده و حاکم در «مستدرک» مرفوعاً از ابنعبّاس نقل کرده و گفته است: اسنادش صحیح است. حافظ، ابنحجر گوید: درست و صحیح بر خلاف گفتهی هر دو است یعنی ابنجوزی و حاکم و حدیث از نوع «حسن» است که به صحت
نمیرسد و به دروغ فرو نمیافتد. تمام شد.
و این سخن درست است، چون یحییبنمعین و حاکم در ثقه دانستن ابوصلت و آنان که از او پیروی کردهاند، مورد مخالفت واقع گشتهاند. بنابراین با این خلاف، حدیث صحیح نیست، بلکه به دلیل کثرت طرق حسن میباشد بنابر نقلهای بسیاری که بیان کردیم و نقلهای دیگری هم دارد که نویسندهی لآلی و دیگران آنها را آوردهاند.»
شرح حال قاضی شوکانی در همهی منابعی که ما از آنها در مجلّدات کتاب خود نقل کردهایم، یافت میگردد. همچنین علمای هند در کتابهای خود، شرح حال او را آوردهاند. صدیق حسن در «التاج المکلّل» و در «ابجد العلوم» و در «اتحاف النبلاء» شرح حال او را آورده است. در اوّلی، به نقل از کتاب «الدیباج الخسروانی» از «حسن بهلکی» آورده است:
«در ماه جمادی الآخرة سال هزار و دویست و پنجاه، وفات استادمان محمّدبنعلی شوکانی رخ داد که قاضی جماعت، شیخ اسلام، محقّق، علّامه، امام، سلطان العلما، امام دنیا، خاتم حافظان، حجّت نقدکننده، با اسنادهای عالی، پیشرو در میان اجتهاد، آگاه بر حقیقتها و مشکلات شریعت، دانا به مدارک و مقاصد آن بود، و به طور کلّی کسی مانند او، در دانش و پارسایی و قیام به حق با قوت قلب و روانی زبان، دیده نشد. شرح حال او را تنها شاگرد ادیب و علّامهاش محمّدبنحسنشیخی ذماری نگاشته و آن را «التقصار فی جید زمن عالم الأقالیم و الأمصار» نامیده است. و در آن تنها استادان، شاگردان، سیره او و آنچه در شمائل او وجود داشت، و شعرهایی که گفته است و مدح و ثناهایی که دربارهاش به نظم و نثر گفتهاند، را آورده که مجلّدی قطور شده است.
تولّدش روز دوشنبه بیست و هشتم ذیقعدهی حرام سال یکهزار و یکصد و هفتاد و دو است...»
صدیق حسن خان چنین گوید:
«محمّدبنعلیبنمحمّد شوکانی، استادمان، امام، علّامهی ربّانی، ستارهی سهیل برآمده در سرزمین یمانی، امام ائمّه، مفتی امّت، دریای دانشها، آفتاب بسیار بافهم، سند مجتهدان حافظ، یکّهتاز معانی و الفاظ، یکتای دوران، کمیاب روزگاران، شیخالاسلام، پیشوای مردم، علّامهی زمان، ترجمان حدیث و قرآن، بزرگ پارسایان و یگانهی بندگان، بَرکنندهی بدعتگذاران، خاتم مجتهدان، سرسلسلهی یگانهپرستان، تاج پیر پیروان، نویسندهی کتابهایی که مانندش از پیش نبود، قاضی جماعت، استاد روایت و شنیدن، دارای سندهای عالی، پیشتاز در میدان اجتهاد نسبت به بزرگان بزرگوار، آگاه بر حقیقتهای شریعت و موارد آن، دانا به مشکلات و مقاصد آن.
قاضی، علّامه عبدالرّحمان بناحمد بهکلی در کتابش «نفح العود فی أیّام الشّریف حمود»... گوید: در دانشهای اجتهاد انگشتنما شد و در معرفت مشکلات شریعت هنگام آزمایش جلوه کرد. در بیشتر دانشها کتاب دارد ... و با اجتهاد برتری یافت... و فتواها و رسائل او در چند مجلّد گردآوری شد...
سیّد جلیل، علّامه عبدالرّحمانبن سلیمانبن یحییبنعمر مقبول الأهدل، در کتابش «النفس الیمانی و الروح الریحانی فی اجازة القضاة بنی شوکانی» چنین گوید:
و از کسانی که از سرورم امام عبدالقادربناحمد حسنی فارغالتحصیل شد، امام دورانمان در دیگر دانشها و خطیب زمانمان در توضیح دقایق گفتارها و مفهومها، حافظ مسند، حجّت هدایت کننده در توضیح سنّتهای نبوی به سوی راه راست، عزّت اسلام محمّدبن علی شوکانی بود که خداوند در هر دو جهان او را به بالاترین درجهها برساند... بعضی از معتمدان به من گفتهاند که تألیفاتش تا امروز به یکصد و چهارده کتاب به تعداد سورههای کتاب خداوند متعال رسیده است که در شهرهای دور گسترش یافته؛ چه رسد به سرزمینهای نزدیک...
شماری از علمای اعلام و دانایان بزرگوار شرح منقبتها و فضیلتهای او را
مورد توجّه قرار دادهاند...» (1)
محمّدرشیدالدّین خان، شاگرد «دهلوی»، سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام را به «باب مدینة العلم» توصیف کرده، در کتاب «ایضاح لطافة المقال» گوید: حقّانیّتی که با باب مدینة العلم بود، او را شایستهی خلافت مینمود، و تردیدی در این نیست که هر کس با این حق مخالف است باید طعن و ملامت گردد...»
رشیدالدّینخان از بزرگان متکلّمان و محدّثان اهل سنّت است و استادش «دهلوی» او را ستوده است همچنان که او در کتابش «غرّةالرّاشدین» آورده است.
حیدر علی فیضآبادی هم به گفتههای او در کتاب «ازالة الغین» استناد کرده است.
صدیق حسن خان در کتاب «أبجد العلوم» او را در زمره اصحاب «دهلوی» چنین یاد کرده است:
«از آنان است شیخ رشیدالدّین خان دهلوی. او فاضل و جامع میان بسیاری از دانشها، بسیار خوشسخن و آیتی در دفاع از حریم اهل سنّت و جماعت و ضربهزدن به رافضیهای شوم بود... در ردّ آنان، کتاب «الشوکة العمریة» و غیر آن را تألیف کرد که جایگاه او را نزد متکلّمان اهل نظر مینمایاند و دودمانش کشمیری است.»
در «نزهة الخواطر» هم شرح حالش را آورده است 7 / 177. و او را ستایش فراوان کرده و شاگردی او را نزد نویسندهی «التحفة» و دو برادرش ذکر کرده تا آنجا که سرآمد یگانه در دانش معقول و منقول شد... سپس نوشتههایش را نامبرده و مرگش را در سال 1243 تاریخ زده است.
1) ابجد العلوم / 305- 317.
جمالالدّین ابوعبداللّه محمّدبن عبدالعلی قرشی معروف به «میرزا حسنعلی محدّث» شاگرد «دهلوی» گوید:
«بزّار و طبرانی در «الاوسط» از جابر و ابونعیم در «المعرفة» از علی نقل کردهاند که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» این حدیث حسن است؛ نه صحیح آنگونه که حاکم گفته و نه ساختگی آنگونه که گروهی مانند ابنجوزی و نووی گفتهاند.» (1)
رشیدالدّین در کتاب «ایضاح» خود او را ستوده و سخنانش را نقل کرده است سلامةاللّه بدایونی هم در کتاب «إشباع الکلام» چنین نموده است.
نورالدّینبن اسماعیل سلیمانی حدیث را در کتاب «الدّررالیتیم» به نقل از کتاب «الإکتفاء» چنین روایت میکند:
«از او یعنی از علی نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» ابونعیم آن را در «المعرفة» نقل کرده است.»
و همانجا به نقل از او نیز آمده است:
« از او - یعنی ابنعبّاس نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها. هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» حاکم در «المستدرک» و خطیب در «المفترق و المتّفق» آن را نقل کردهاند.»
1) تفریح الأحباب/ 250.
ولیّاللّهبن حبیباللّهبن محبّاللّه سهالوی لکهنوی در بیان فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام گوید:
« از آن جمله فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حق علی است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» حاکم از علی، و ابنعمر و ابونعیم در «المعرفة» از علی نقل کردهاند که:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و طبرانی از ابنعبّاس نقل کرده که فرمود: «پس هر کس دانش را خواهد، باید از در آن وارد شود.» و حاکم آن را صحیح دانسته و ابنجوزی انکار کرده و حافظ ابنحجر آن را «حسن» دانسته، نه صحیح و نه ساختگی. و ترمذی لفظ «الدار» را به جای «المدینة» نقل کرده است...» (1)شرح حال او را در «نزهة الخواطر 7 / 527» آورده و او را به استاد فاضل علّامه، یکی از اساتید مشهور وصف کرده است. سپس کتابها و این کتابش را ذکر کرده است. درگذشت او سال 1270 میباشد.
شهابالدّین محمودبنعبداللّه آلوسی بغدادی در تفسیر خود، «روحالمعانی»، در بحث دربارهی «دیدن لوح محفوظ» چنین گوید: «در امکان این امر، هیچ نزاعی نیست، و کلام فقط در وقوع آن است، و آن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بزرگان اصحاب مانند صدیق و فاروق و ذوالنورین و باب مدینة العلم، و نقطهی زیر باء، وارد شده است.»
صدیق حسنخان قنوجی در شرح حال او چنین گوید:
«سیّد شهابالدّین محمودبنسیّد عبداللّهافندی آلوسی زادهی بغدادی، از
1) مرآة المؤمنین خطّی.
طرف پدر نسبش به حسین و از جهت مادر به حسن میرسد به واسطهی استاد ربّانی، سیّد عبدالقادر گیلانی که او خاتم مفسّران و نخبهی محدّثان بود، دانش را از علمای زبردست از جمله پدر علّامهاش، و شیخ سویدی و خالد نقشبندی و شیخ علی موصلی آموخت و این مطالب در «حدیقة الورود فی مدائح السیّد شهابالدّین محمود» به تفصیل آمده است. یکی از یگانههای دنیا در گفتار حق و پیروی از راستی و دوستداشتن سنّتها و دوری از فتنهها بود، تا آنجا که نوساز و پایدارکنندهی دین حنیفی بود. دنیا بها انقرض الکرام فأذنبت *** و کأنّها بوجوده استغفارها
به سبب گذر ایام دنیا نسل بزرگواران منقرض شد؛ گویی وجود او استغفار دنیا بود.
بیشترین علاقهی او به خدمت به کتاب خداوند و حدیث جدّش رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بود، چون این دو شامل تمام دانش بوده و مرجع گفتهها و مفهومها به آن دو میباشد، او بسیار حریص در افزایش دانش خود و بهرهگیری بیشتر از سهم و بهرهی خود از آن بود. و بسیار میگفت:
سهری لتنقیح العلوم ألّذ لی *** من وصل غانية و طیب عناق
شب زنده داری من برای تنقیح دانش ها برایم لذت بخش است *** از وصال زنی خوش آهنگ و دست در گردن انداختن او
در سیزدهسالگی به تدریس و تألیف پرداخت، درس داد، موعظه کرد و برای حنفیها در بغداد فتوا داد و خطبهها و رسالهها و فتواها و مسائل بسیاری نوشت، و خط او چون مروارید و مرجان یا گردنبندی در گردن زیبارویان بود. در سال 1248 که سال تولّد نویسندهی این سطرها میباشد بر مسند فتوا نشست، نشان «ذی قدر و شأن» را سلطان به سوی او فرستاد.
نوهاش سیّد احمد گوید: در شرح حال او به نام «ارج الندو العود» گوید: او دانا به اختلاف مذهبها بود، از ملل و نحل و غرائب آگاه بود و اعتقاد سلفی داشت، مانند نیاکان بزرگوارش شافعی مذهب بود. جز این که در بسیاری از مسألهها
به امام اعظم اقتدا نمود. سپس در آخر کار خویش مانند علمای نقّاد به اجتهاد تمایل پیدا کرد، بنابر آنچه پیشوایان در کتابهای اصول بر آن تصریح کرده و تعریف نمودهاند.
گوید: و از کتابهایش که بزرگترین قدر و افتخار را دارا میباشد، تفسیرش به نام «روح المعانی فی تفسیر القرآن و السبع المثانی» میباشد. در 21 ذیقعدهی سال 1270 درگذشت...» (1)
سلیمانبن ابراهیم بلخی قندوزی (2)در کتابش «ینابیع المودّة» با اسنادهای گوناگون و نقلهای مختلف حدیث را روایت کرده است...
او گفته است: «حموینی در «فرائد السمطین» با سندش از سعیدبنجبیر از ابنعبّاس نقل کرده که او گفت: رسولخدا فرمود: «یا علی، من شهر دانشم و تو در آن میباشی و به شهر وارد نمیشوند جز از در آن و دروغ گفته است کسی که ادّعا کند مرا دوست میدارد در حالی که با تو دشمن است، زیرا که تو از من هستی و من از تو، گوشت تو گوشت من و خون تو از خونِ من و روح تو از روحِ من، و نهان تو نهانِ من، و آشکارِ تو از آشکارِ من است. سعید است کسی که از تو اطاعت کند، و شقی است کسی که نافرمانی تو را کند، و سود برد آنکس که ولایت تو را بپذیرد و زیان بیند کسی که با تو دشمنی کند، پیروز است کسی که ملازم تو گردد و هلاک میشود کسی که از تو جدا گردد، و مثل ائمّه از فرزندان تو، بعد از من، مثال کشتی نوح است، هر که سوار آن شد نجات یابد و کسی که از آن باز مانَد غرق شود. و مثال
شما چون ستارگان است، هر وقت ستارهای غایب شود، ستارهای دیگر طلوع کند تا روز قیامت.»
و گوید: « باب چهاردهم، در فراوانی دانش او علیه السلام : (1)«در «الدرّالمنظّم» از ابنطلحة حلبی شافعیآمده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها. و خداوند متعال میفرماید: «و أتوا البیوت من أبوابها» (2)هر کس دانش خواهد، باید نزد آن در بیاید.»
و گوید: «ابنمغازلی با سندش از مجاهد از ابنعبّاس و همچنین از جابربنعبداللّه نقل کرد که گفتند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازوی علی را گرفتند و فرمود: این امیر نیکوکاران و قاتل گنهکاران است، یاری شده است کسی که او را یاری کند و سرشکسته است کسی که او را یاری نکند. پس صدایشان را بلند کرده، فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد باید نزد آن در بیاید.
همچنین این حدیث را موفّقبناحمد و حموینی و دیلمی در «الفردوس» و صاحب کتاب «المناقب» از مجاهد از ابنعبّاس، نقل کردهاند. و نیز، ابنمغازلی از حذیفةبنیمان از علی نقل کرده است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است و به خانهها جز از درهای آن وارد نمیشوند.» ابنمغازلی با سندش از محمّدبنعبداللّه نقل کرده که گفت: علیّبنموسی الرّضا از پدرش از پدرانش از امیرالمؤمنین علی برای ما حدیث خواند که: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «یا علی، من شهر دانشم و تو در آن هستی. دروغ گوید هر کسی ادّعا کند که به آن شهر میرسد جز از جلویِ آن در.» و از اصبغبننباته نقل شده که گفت: هنگامی که علی علیه السلام در (جایگاه)خلافت نشست خطبهای خواند که ابوسعید بحتری تا پایانش آن را آورده است. سپس به حسن علیه السلام فرمود: «ای فرزندم، از منبر بالا رو و سخن بگو.» پس بالا رفت و بعد از حمد و صلوات فرمود: «ای مردم! شنیدم جدّم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. آیا وارد آن شهر جز از درش
میتوان شد؟» پس پایین آمد. سپس به حسین علیه السلام فرمود: «از منبر بالا رو و سخن بگو.» پس بالا رفت و بعد از حمد و صلواتفرستادن فرمود: ای مردم! شنیدم جدّم صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: « علی شهر هدایت است، هر کس وارد آن شد، نجات یافت و هر کس تخلّف ورزید هلاک گردید.» پس پایین آمد سپس علی علیه السلام فرمود: «ای مردم! این دو فرزندان رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشند و امانت او که به امّتش به امانت سپرده است و دربارهی آن دو میپرسد.»
و گوید: «از گنجهای حقیقت اینکه: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» از طبرانی و دیلمی.»
و گوید: از «الجامعالصغیر»: «من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» از عقیلی و ابنعدی و طبرانی در «الکبیر» و حاکم از ابنعبّاس و نیز ابنعدی و حاکم از جابر آن را روایت کردهاند.
و گوید: از «ذخائر العقبی»: «در ذکر دانش فراوان علی: مرفوعاً از علی: «من خانهی دانشم و علی در آن است.» بغوی آن را در «المصابیح» نقل کرده است و ابوعمر چنین نقل کرده است: «من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید از در آن وارد آن شود.»
و گوید: به نقل از کتاب «السبعین»: « حدیث بیست و دوم، جابر گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بازوی علی را گرفتند و فرمود: «این امام نیکوکاران و قاتل گنهکاران است، سرشکسته است هر کس او را یاری نکند، یاری شده است هر کس او را یاری کند.» سپس صدایشان را بلند کرده فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» ابنمغازلی آن را روایت کرده است.
و گوید: از کتاب «مودّة القربی»: جابر آن را مرفوعاً آورده است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» ابنمسعود و انس مانند آن را روایت کردهاند.
و گوید: به نقل از کتاب «الصواعق»: بزّار و طبرانی در «الاوسط» از جابربنعبداللّه و نیز طبرانی و حاکم و عقیلی و ابنعدی از ابنعمر، و ترمذی و نیز حاکم از علی نقل کردهاند که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ
بابها.» و در روایتی است: پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در بیاید، و در روایت دیگری از ترمذی از علی است: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
و گوید: از کتاب «درّة المعارف»: «امام علی علم اسرار حروف را از سرور و مولایمان محمّد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم آموخت و اشاره به اوست فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله و سلم :
«من شهر دانشم و علی در آن است، و او نخستین کسی است جدول علم اوفاق (1)را با صد خانه عمودی و افقی تنظیم کرد.»
و به نقل از «الدرّ المنظّم» آورده است: «منظور از این راز تابناک و رمز ارزشمند، آشکارکردن نشانههایی برای ارباب ذوق است، چون از دانشهای بزرگی است که درهای آن شهر را میگشاید، دست هیچ ناسوتی به آن نمیرسد و جز لاهوتی به آن نظر نمیافکند. و این همان دانشی است که آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به آن اختصاص یافتند و آن دانشی میباشد که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم شهر و علی در آن است.»
و به نقل از همان کتاب گوید: «آنها دو کتاب جلیلالقدر هستند، یکی را امام علی بر منبر یاد کرد هنگامی که در کوفه ایستاده خطبه میخواند که بیان آن به زودی خواهد و «خطبةالبیان» نامیده شده است. دیگری را رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم مخفی داشت و این آن علم مکنون است که با این فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله و سلم به آن اشاره شده است:
«أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و به او فرمان نوشتنش را دادند. پس امام علی به صورت حروف جدا از هم به روش سفر آدم علیه السلام در جفر یعنی چرم نازکی برگرفته از پوست شتر، نوشت و میان مردم به «الجفر الجامع و النور اللامع» و یا «الجفر و الجامعة» شهرت یافت.»
و به نقل از «الدرّ المکنون و الجوهر المصون» گوید: «امام علی علم حروف را از سرورمان محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به ارث برد و این فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم اشاره بدان است:
«من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، بر او باد آن در.»
1) شاخهای از علوم غریبه. (ویراستار)
سلامةاللّه بدایونی امام امیرالمؤمنین علیه السلام را در کتاب «معرکة الآراء» به «باب مدینة العلم» توصیف کرده است، آنجا که بعد از آوردن حدیث ساختگی «اصبت و أخطأت» [ درست گفتی و خطا کردی] گوید: «نتیجه اینکه وقتی سؤال کننده پاسخ باب مدینة العلم را اشتباه گرفت، گفت: «أصبت و أخطأت و فوق کلّ ذیعلم علیم».
مولوی حسن الزّمان چنین گوید: «تنبیه: بهترین بیّنه بر معنی خاتم الأولیاء حدیث صحیح مشهوری است که گروههایی از پیشوایان آن را صحیح دانستهاند، از جمله: قویترین نویسنده در رجال، سند محدّثان، ابنمعین و همچنین خطیب در تاریخش آن را به او اسناد داده و با او موافقت کرده در حالی که نخست گفته بود، حدیث اصلی ندارد. و از جملهی آنان: امام، حافظ، منتقد، مجتهد، مستقل، مجدّد جامع در دانشها، همانگونه که سیوطی و ابنحجر و تاج سبکی و ذهبی و نووی از امام حافظ، خطیب بغدادی نقل کرده که کسی از مردم دورانش همتای او نبوده است و سخن امام ائمّهابن خزیمه این مطلب را تأیید میکند که گفته است: بر روی زمین داناتر از ابن جریر در پیرایش آثار نمیشناسم. و خطیب گفته است: مانند او در آن معنا ندیدم. و سیوطی این سخنش را در مسند علی، از کتاب «جمع الجوامع» نقل کرده است و از آنان است: حاکم، و از آخرین آنها حافظ، مجد شیرازی، استاد ابنحجر در «نقد الصحیح» است که در پژوهش خود بسیار دقّت کرده، همانگونه که دهلوی در «لمعات التنقیح» نقل نموده است. و علایی و زرکشی و ابنحجر در گروههای دیگر به حسن بودن آن بسنده کردهاند در ردّ بر «ابنجوزی» نسبت به فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : «من شهر دانشم و علی در آن است، و وارد شهر نمیتوان شد جز از در آن.» خداوند متعال میفرماید: «و أتوا البیوت من أبوابها» (1)و اینقویترین گواه بر صحیحبودن روایتی است که حاکم آن را صحیح شمرده است:
1) بقره/ 189.
«هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» و این مقام پایان و ختم است که پس از او جز او ولیّی نیست مگر اینکه به او باز میگردد و از او برمیگیرد و اشاره به اوست آنچه در حدیث صحیح مستفیض مشهور، بلکه متواتر آمده است دربارهی فرمان به بستن هر دری جز درِ خانهی او بنابر فرمان خداوند به آن...» (1)و در همان کتاب است: «آمده است از بزرگان اصحاب مانند باب مدینة العلم و ابنمسعود و ابنعبّاس، تأویل آغاز سورهها که از متشابهات میباشند.»
و در همان کتاب پس از کلامی گوید: «اخبار و آثار در این باره، از باب مدینة العلم و خانهی حکمت قابل شمارش نیست...» (2)
علیّبنسلیمان دمنتی مغربی مالکی شاذلی (3)حدیث را ثابت کرده است و به تفصیل در بارهاش سخن گفته و در پاسخ به مناقشه در اسنادش سخن دو حافظ، صلاح علایی و ابنحجر را آورده است. (4)
عبدالغنی افندی غنیمی امیرالمؤمنین را به «باب مدینة العلم» وصف کرده، همانگونه که سلیم فارس افندی در «قرةالأعیان و مسرة الأذهان» آورده است؛ آنجا که گوید: «دانشمند هنرمند زیرک استوار، سیّد عبدالغنی افندی غنیمی گوید:
سپاس خداوندی را که دانشمندان را وارثان پیامبران قرار داد و آنان را برای
1) القول المستحسن فی فخر الحسن/ 452.
2) القول المستحسن فی فخر الحسن: مثلاً نگاه کنید به / 65.
3) شرح حال او در «الأعلام 4 / 292» چنین آمده: «فقیهی از بزرگان مغرب است.» و نوشتارهایش را ذکرکرده و شرح او را بر ترمذی نیاورده و مرگش را سال 1306 ثبت کرده است.
4) نفع قوت المغتدی: 148. 3. و در کتاب «الاعلام» شرح حال او را چنین آورده است: «عبدالغنیبن طالببن حمادةبن ابراهیم غنیمی دمشقی میدانی، فاضلی از فقهای حنفیه» سپس کتابهایش را ذکر کرده و تاریخ وفاتش را سال 1298 ثبت کرده است.
نگهداری شریعت شریف پیامبر برگزیدهاش برگزید، بخششهای زیاد را به آنان اختصاص داد و با دوام آنان آثار گذشتگان را ادامه بخشید، و مراتب آنان را از یکدیگر چنین جدا فرمود:
«و رفع بعضکم فوق بعض» (1)«و بعضی از شما را بالای بعضی دیگر بالا بردیم.»
او را سپاس گویم، پروردگار منزّه بخشنده جواد را که دانش را در حقیقت، گذرگاهی برای رسیدن هر سعادت قرار داد و سلام و درود بر سرورمان محمّد فرستاده اشرف و گرامیترین و برترین برانگیخته شده، و بر خاندانش و یارانش و نوادگانش کسانی که با پیروی از او به شرف رسیدند.
امّا بعد، از این کتاب مبارک آگاه شدم و آن را شامل مرواریدهای ارزشمند فراوان دیدم، چون از رشتههای مختلف بهره گرفته و راز مکنون آن را آشکار نموده است و چرا چنین نباشد در حالی که سرچشمهاش شاه دانشمندان گرامی و فرزند امیرالمؤمنین خاتم خلفای راشدین چهارگانه، باب مدینة العلم سرورمان علی، پسرعموی سیّد المرسلین میباشد، که بهرهمند از دو شرافت حسب و نسب والا و جامع میان دو فضیلت شمشیر و قلم است
1) انعام 165/.
و اینک... پس از شنیدن و خواندن متن روایتهای پیشوایان بزرگوار و گفتههای ایشان دربارهی حدیث «أنا مدینةالعلم...» و پس از تحقّق صحّت حدیث برای شما و اینکه این حدیث از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشد... تعدادی از شواهد و مؤیّدات این حدیث را ذکر میکنیم؛ در حالی که همگی حدیثهای معتبری هستند که هر یک مستقلاً میتوانند مورد استدلال قرار گیرند. از جملهی آنهاست:
از کسانی که آن را روایت کرده یا مانند حدیث مسلم آن را به طور مرسل آوردهاند:
1 - ابوعبداللّه احمدبنحنبل
2 - ابوعیسی ترمذی
3 - ابومسلم ابراهیمبن عبداللّه کجی.
4 - ابوجعفر محمّدبن جریر طبری.
5 - ابوبکر محمّدبن محمّد باغندی.
6 - ابوالحسین محمّدبن مظفّر بغدادی.
7 - ابوعبداللّه عبیداللّهبن محمّد عکبری معروف به «ابنبطة».
8 - ابوعبداللّه محمّدبن عبداللّه، حاکم نیشابوری.
9 - ابوبکر احمدبن موسیبن مردویه اصفهانی.
10 - ابونعیم احمدبن عبداللّهاصفهانی.
11 - ابوالحسین علیّبن محمّدبن طیب معروف به «ابنمغازلی».
12 - ابوالمظفّر منصوربن محمّد سمعانی.
13 - ابوشجاع شیرویهبن شهردار دیلمی.
14 - ابومحمّد حسینبن مسعود فراء بغوی.
15 - احمدبن محمّدبن علی عاصمی.
16 - کمالالدّین ابوسالم محمّدبن طلحهی شافعی.
17 - ابوالمظفّر یوسفبنقزعلی معروف به «سبطابنجوزی».
18 - ابوعبداللّه محمّدبن یوسف گنجی شافعی.
19 - محبّالدّین احمدبن عبداللّه طبری.
20 - صدرالدّین ابوالمجامع ابراهیمبن محمّد حموئی.
21 - ولیّالدّین محمّدبن عبداللّه، خطیب تبریزی.
22 - جمالالدّین محمّدبن یوسف زرندی.
23 - صلاحالدّین خلیلبن کیکلدی علائی.
24 - مجدالدّین محمّدبن یعقوب فیروزآبادی.
25 - شمسالدّین محمّدبن محمّد جزری.
26 - شهابالدّین احمدبن علی معروف به «ابنحجر عسقلانی».
27 - شهابالدّین احمد، نویسندهی «توضیحالدّلائل».
28 - جلالالدّین عبدالرّحمانبن ابوبکر سیوطی.
29 - شهابالدّین احمدبن محمّد قسطلانی.
30 - شمسالدّین محمّد علقمی.
31 - شمسالدّین محمّدبن یوسف شامی.
32 - احمدبن محمّدبن حجر مکّی.
33 - علیّبن حساما لدّین، مشهور به «متّقی».
34 - ابراهیمبن عبداللّه وصّابی.
35 - شیخبن عبداللّه عیدروس یمنی.
36 - رحمةاللّهبن عبداللّه سندی.
37 - جمالالدّین عطاءاللّهبن فضلاللّه شیرازی.
38 - محمّد عبدالرؤوف بنتاج العارفین مناوی.
39 - محمّد حجازیبن محمّد شعرانی.
40 - ملّایعقوب بنبانی لاهوری.
41 - احمدبن فضلبن محمّدبا کثیرمکّی.
42 - شیخ عبدالحق دهلوی.
43 - شیخبن علیّبن محمّد جفری.
44 - نورالدّین علیّ بناحمد عزیزی.
45 - نورالدّین علیّبن علی شبراملسی.
46 - محمّدبن عبدالباقی زرقانی.
47 - میرزا محمّدبن معتمدخان بدخشی.
48 - محمّدصدرالعالم.
49 - نظامالدّینبن قطب الدّین سهالوی.
50 - شاه ولیاللّهبن عبدالرّحیم دهلوی.
51 - محمّدبن اسماعیل، امیر صنعانی.
52 - محمّدبن علی صبّان مصری.
53 - محمّد مبینبنمحبّ سهالوی لکهنوی.
54 - عبدالعزیزبن ولیّاللّه (دهلوی).
55 - محمّداسماعیلبن عبدالغنی دهلوی.
56 - حسن علی محدّث دهلوی.
57 - نورالدّینبن اسماعیل سلیمانی.
58 - ولیاللّهبن حبیباللّه لکهنوی.
59 - سلیمانبن ابراهیم بلخی قندوزی.
احمدبن حنبل با اسنادش از صنابحی در کتاب «المناقب» آنگونه که در «تفریح الأحباب» آمده، آن را روایت کرده، آنجا که گوید:
«از علی از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی آن را روایت کرده و گفته است: این حدیثی غریب است. و گوید:
بعضی این حدیث را از «شریک» روایت کرده و نامی از «صنابحی» نبردهاند و ما این حدیث را از هیچیک از ثقات جز شریک نمیشناسیم. و احمد آن را از صنابحی روایت کرده است.» (1)
ابوعیسی ترمذی آن را در «الجامع الصغیر» همانگونه که در «ذخائر العقبی» آمده، روایت کرده است: «از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی آن را نقل کرده و گفته است: حدیثی حسن است.» (2)و در کتاب «الریاض النضرة» گوید:
«از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است. ترمذی آن را نقل کرده و گفته است: حسن و غریب است.»
و روایت او از «المشکاة» و «اجوبة العلائی» و «تاریخ ابنکثیر» و «نقد الصحیح» و «اسنی المطالب» و «الجامع الصغیر» و «الصواعق» و «کنز العمّال» و «المرقاة» و کتابهای دیگر، دانسته میشود.
ابومسلم ابراهیمبن عبداللّه کجی با سندش از علی علیه السلام آن را روایت کرده است، همانگونه که در چند جای کتاب، به نقل از صلاحالدّین علایی قول او آورده شد:
«با اینهمه آن را شاهدی است که ترمذی در جامعش از اسماعیلبن موسی فزاری از محمّدبنعمربن رومی از شریکبنعبداللّه از سلمةبن کهیل از سویدبن غفلة از ابوعبداللّه صنابحی از علی مرفوعاً روایت کرده است: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
و ابومسلم کجی و دیگرانی آن را از محمّدبن عمربن رومی روایت کردهاند.»
و سخن فیروزآبادی هم گذشت که گوید: و نقل دیگری از این حدیث میباشد که ترمذی آن را در جامعش روایت کرده است... و ابومسلم کجی و غیر او در روایت آن از او پیروی کردهاند...»
1 - سمعانی گوید: «کجی: ابومسلم ابراهیمبن عبداللّه به این نسبت شهرت یافت... او از محدّثان ثقه و از بزرگانشان بود...» (1)2 - ذهبی گوید: «ابومسلم کجی، حافظ، مسند... نویسندهی کتاب «السنن» و بازمانده حافظان است. دارقطنی و دیگران او را ثقه دانستهاند، او بخشنده و جوانمرد، شریف و دانا به حدیث بود... در محرّم سال (292) در بغداد درگذشت و جنازهاش به بصره برده شد؛ در حالی که نزدیک به یکصد سال داشت.» (2)و در کتاب «العبر» گوید: «حافظ، نویسندهی «السنن» و مُسند زمان خود بود.
دارقطنی او را ثقه دانسته است. او محدّث، حافظ، با جلالت و بزرگوار بود.» (3)و در کتاب «دول الاسلام» درباره او گوید: «استاد محدّثان» (4)
3 - یافعی گوید: «حافظ، نویسندهی «السنّن» و مُسند زمان خود، محدّث و حافظی با حشمت و بزرگوار بود.» (1)4 - سیوطی گوید: «ابومسلم کجی حافظ، مسند، (بازماندهی) استادان، او را ثقه دانستهاند. و دارقطنی گوید: او ثقه، جوانمرد، و دانا به حدیث بود.» (2)
ابوجعفر محمّدبن جریر طبری آن را در کتابش «تهذیبالآثار» روایت و بر صحّت آن تصریح کرده، گوید: «این خبر نزد ما صحیح است» و این مطلب را از چند کتاب گذشته دانستید. و سیوطی گوید: «سالیانی اینگونه پاسخ میدادم تا اینکه از صحیح دانستن حدیث علی توسّط ابنجریر در «تهذیبالآثار» آگاه شدم، نیز با صحیح دانستن حدیث ابنعبّاس توسّط حاکم، از خداوند درخواست خیر کردم و بر بالابردن حدیث از مرتبهی «حُسن» به مرتبهی «صحّت» یقین یافتم.»
ابوعبداللّهعکبری معروف به «ابنبطة» با این سند آن را روایت کرده است:
«ابوعلی محمّدبناحمد صواف حدیث کرد ما را از ابومسلم ابراهیمبن عبداللّهبصری، از محمّدبنعمربنرومی از شریک از سلمةبنکهیل از صنابحی از علی که گفت: « رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
همچنین روایت او را از گفتهی ابنعراق در شمارهی 98 دانستید.
ابوعبداللّهحاکم نیشابوری در کتاب «مستدرک» آن را روایت کرده است همانگونه که در گفتهی صالحی و شبراملسی و زرقانی خواهد آمد.
ابوبکربنمردویه اصفهانی با سندش از «شعبی» از علی روایت کرده است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» روایت او را همچنین از سخن ابنعراق در شمارهی (98) دانستید.
ابونعیم اصفهانی حدیث را روایت کرده، چنین گوید:
«حدیث کرد ما را ابواحمد محمّدبن احمد گرگانی از حسنبنسفیان از عبدالحمیدبنبحر از شریک از سلمةبنکهیل از صنابحی از علیبنابیطالب که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» أصبغبننباته و حارث هم از علی همینگونه روایت کردهاند. و مجاهد هم از ابنعبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مانند آن را.» (1)همچنین در کتاب «المعرفة» آن را روایت کرده است.
ابوالحسنابن مغازلی واسطی آن را روایت کرده و گفته است: «فرمایش حضرتش علیه السلام : «من خانهی حکمت میباشم»: ما را خبر داد ابوطالب محمّدبن احمدبن عثمان بغدادی که نزد ما به واسط آمده بود از ابوالحسن علیّبن محمّدبن لؤلؤ با اجازه، از عبدالرّحمانبن محمّدبن مغیرة از محمّدبن یحیی از محمّدبن جعفر کوفی از محمّدبن طفیل از ابومعاویه، از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است، هر کس حکمت را خواهد باید نزد آن دَر بیاید.»
مارا خبرداد محمّدبن احمدبن عثمانبن فرج ازمحمّد بن مظفّر
1) حلیةالأولیاء 1 / 64.
بنموسی بن عیسی حافظ، با اجازه از باغندی محمّدبن محمّدبن سلیمان از سوید از شریک از سلمةبن کهیل از صنابحی از علی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است، پس هر کس حکمت را خواهد، باید از در آن بدان وارد شود.» (1)
ابوالمظفّر سمعانی در کتابش، «مناقب الصحابه» آن را روایت کرده است و چنین گوید: از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (2)
دیلمی نویسندهی کتاب «فردوس الأخبار» آن را چنین روایت کرده است:
«من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (3)
عاصمی مؤلّف کتاب «زین الفتی» آن را روایت کرده است، آنجا که شباهت امیرالمؤمنین علیه السلام به آدم ابوالبشر را آورده است. در شباهت ایشان به حضرت آدم در دانش و حکمت چنین گوید: « لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. و در بعضی روایات است: من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
و نیز در مقام تفصیل نامهایی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را به آنها نامیدند، گوید:
«امّا درِ خانهی حکمت، ما را خبر داد شیخ ابومحمّد عبداللّهبن احمدبننصر از شیخ ابراهیمبناحمد حلوانی از محمودبن محمّدبنرجا از مأمون بناحمد و عمّاربن عبدالمجید و سلیمان بن خمیرویه، از امام محمّدبن کرام، از
احمدبن محمّدبن فضیل از زیادبن زیاد از عبیدبنأبیجعد از جابربن عبداللّه که گفت:
شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: من خانهی حکمتم و علی در آن است، هر کس حکمت خواهد، باید نزد آن دَر بیاید. در کتاب «المکتفی» ذکر شده است.
و مرا خبر داد استادم، محمّدبن احمد از علیّبن ابراهیمبنعلی از ابوالحسن احمدبن محمّدبن عبدوس طرائفی، از حکیم بن حجّاج هروی، از اسماعیل بنبنت السدی از محمّدبن عمر رومی از شریک از سلمةبن کهیل از صنابحی از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
و ما را خبر داد محمّدبن ابوزکریا از ابوابراهیم اسماعیلبن ابراهیمبن محمّدبن احمد واعظ در نیشابور از ابوبکر هلال بنمحمّد در بصره از ابومسلم ابراهیم بنعبداللّه بصری از محمّدبن عمربن عبداللّه از شریکاز سلمه از صنابحی از علی. و حدیث را ذکر کرد.» (1)
ابوسالم محمّدبن طلحه شافعی بعد از حدیث «مدینة العلم» آن را روایت کرده است، همانگونه که پیشتر آمد، چنین گوید:
« امام ابومحمّد حسینبن مسعود قاضیِ بغوی در کتابش به نام «المصابیح» نقل کرده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (2)
یوسف، سبطابن جوزی حدیث را روایت کرده؛ آنجا که بعد از حدیث «مدینةالعلم» گوید: « در روایتی است: من خانهی حکمتم و علی در آن است. و در روایتی است: من شهر فقه میباشم و علی در آن است.» (3)
ابوعبداللّه گنجی شافعی حدیث را روایت کرده است؛ بدینگونه که باب مخصوصی برای آن باز کرده است: «باب بیست و یکم، در حکمتی که خداوند متعال علی را بدان مخصوص گردانده است. خداوند متعال فرموده است: «و من یؤت الحکمة فقد أوتی خیراً کثیراً» (1): [ و هر کس حکمت داده شود، خیر فراوان داده شده است.]
ما را خبر داد عبداللطیفبن محمّد، در بغداد، از محمّدبن عبدالباقی از ابوالفضلبن احمد از احمدبن عبداللّه حافظ، از ابواحمد محمّدبن احمد گرگانی، از حسنبن سفیان از عبدالحمیدبنبحر از شریک از سلمةبن کهیل از صنابحی از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است. گویم: این حدیث حسن عالی است و حکمت را به سنّت تفسیر کردم به جهت گفتهی خداوند عزّ و جلّ: «وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ » (2)و بر درستی این تأویل، فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارد: «أوتیت الکتاب و مثله معه»: کتاب به من داده شد و مانند آن به همراهش. منظورش از کتاب قرآن است و مانند آن به همراهش، آنچه خداوند متعال از حکمت به ایشان آموخت. و امر و نهی و حلال و حرام را برایش بیان نمود. پس حکمت در اینجا سنّت است. لذا فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (3)
محبّالدّین طبری شافعی حدیث را چنین روایت کرده است:
«ذکر ویژگی او به این که درِ خانهی حکمت است از علی نقل شده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی آن را نقل
کرده و گفته است: حسن غریب است.» (1)و نیز گوید: « ذکر این که او درِ خانهی حکمت است - از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی آن را نقل کرده است و میگوید: حدیثی حسن میباشد.» (2)
صدرالدّین حمّوئی با اسنادش آن را چنین روایت کرده است:
«خبر داد ما را استادمان امام ابوعمروبن موفّق که بر او قرائت کردم، از شیخالاسلام سعادت حق و دین، محمّدبنمؤیّد حمّوئی با اجازه، از شیخ الاسلام نجمالدّین احمدبن عمربن عبداللّه خیوقی با اجازه اگر با سماع نبوده باشد، از محمّدبنعمربن علی طوسی در نیشابور، از ابوالعبّاس احمدبنابوالفضل سقایی از ابوسعید محمّدبن طلحه جنابذی،ازابوعلی احمدبن عبدالرّحمان دمشقی، از ابوبکر یوسفبنقاسمِ قاضی، از ابوعبداللّه بنمحمّدِ قاضی کوفی، از اسماعیلبن موسی فزاری، از محمّدبنعمر رومی، از شریک، از سلمةبنکهیل، از صنابحی، از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (3)
ولیّالدّین خطیب تبریزی نویسندهی «المشکاة» حدیث را از علی علیه السلام روایت کرده است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی آن را روایت کرده و گفته است: این حدیث غریبی است. و گوید:
بعضی این حدیث را از شریک روایت کرده و از صنابحی نام نبردهاند و این حدیث را جز از شریک از دیگر ثقهها نمیشناسیم.» (4)
محمّدبنیوسف زرندی حدیث را مرسل مسلّم دانسته و در مدح امام علی علیه السلام گوید:
«کسی که از حضرت نبوی به کرامت برادری و گزینش اختصاص یافته و برای او نص آمده که درِ خانهی حکمت و شهر دانش است.»
صلاحالدّین علایی از این حدیث، در ردّ آنان که بر آن طعنه و ضربه زدهاند، دفاع کرده و صحیحبودنش را اثبات نموده است. پیشتر متن گفتهاش از «اللآلی المصنوعة» در شمارهی (69) (از بخش سند حدیث مدینة العلم) آورده شد.
مجدالدّین فیروزآبادی در کتاب «نقد الصحیح» حدیث را روایت کرده و آن را حق شمرده است و بیانش پیش از این در شماره (75) (از بخش سند حدیث مدینة العلم) آمد.
شمسالدّین ابنجزری حدیث را در کتابش «أسنیالمطالب» روایت کرده است که متن گفتارش در شمارهی (78) (از بخش سند حدیث مدینة العلم) آمد.
ابنحجر عسقلانی حدیث را روایت کرده و به حُسن آن فتوا داده است که به زودی از عبارت شامی و علقمی و مناوی و زرقانی خواهید دانست.
سیّد شهابالدّین احمد، نویسندهی «توضیحالدّلائل» حدیث را چنین
روایت میکند: « باب پانزدهم در اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خانهی حکمت و شهر دانش است و علی باب آن دو است. و اینکه بیتردید او به خداوند متعال و احکام و آیهها و سخنش داناتر است.»
گوید: « از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» حافظ ابونعیم و طبری آن را روایت کردهاند. و آن را در «المشکاة» روایت کرده و گفته است: ترمذی آن را نقل کرده است.» (1)
جلالالدّین سیوطی در چند کتاب از کتابهای خود، حدیث را روایت کرده است: در کتاب «القول الجلی» گوید:
« حدیث پانزدهم - از علی نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی آن را نقل کرده و گفته است: غریب است.» (2)و در «الجامع الصغیر» است: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی از علی. (3)و در «جمعالجوامع» آمده است: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ت (ترمذی) غریب، حل (حلیة الاولیاء).»
و در «اللآلی المصنوعة» و «شرح الترمذی» نیز چنین آمده است و سخن ابنجریر و علایی را هم آورده است.
شهابالدّین قسطلانی حدیث را با توصیف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به «خانهی حکمت» اثبات کرده و گفته است:
«در خانهی حکمت، دعوتکننده به سوی خداوند - دعوت ابراهیم - دعوت پیامبران - دلیل خیرات.» (4)
علقمی در شرحش بر «الجامع الصغیر» آن را روایت کرده، چنین گوید:
«حدیث من خانهی حکمتم و علی در آن است. و در «الکبیر گوید: ترمذی، غریب. گویم: قزوینی و ابنجوزی ادّعا میکنند که این ساختگی است. و حافظ علایی و ابنحجر و نویسندهی این کتاب، این گفتهها را چنان ردّ کردهاند که قول آن دو را باطل میکند.» (1)
محمّدبنیوسف شامی در نامهای رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گوید:
« حرف دال - دارالحکمة (خانهی حکمت) شیخ آن را از حدیث علی گرفته است که: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» حاکم آن را در «المستدرک» روایت کرده و صحیح به شمار آورده است و ابنجوزی ادّعا کرده است که ساختگی میباشد. و شیخ آن را در «النکت» و «اللآلی» پیگیری کرده است و حافظ علایی و ابنحجر گویند: درست آن است که حدیث حسن باشد نه صحیح و نه ساختگی. و سخن دربارهی آن را در کتاب «الفوائد المجموعة فی بیان الأحادیث الموضوعة» گسترش دادهام.
شهابالدّین ابنحجر مکّی حدیث را در «الصواعق المحرقه» روایت کرده که 8پیشتر دانستید، آنجا که گوید: « در حدیث دیگری از ترمذی از علی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (2)و نیز در کتاب «المنح المکیّة» همینگونه آمده است.
علی متّقی هندی حدیث را در فضایل حضرتش علیه السلام روایت کرده گوید: «من
خانهی حکمتم و علی در آن است. ترمذی از علی» (1)و آن را از ترمذی و ابنجریر روایت کرده و سپس گفتهی ابنجریر را آورده است: «سند این خبر، صحیح است.»
ابراهیم وصابی یمنی حدیث را چنین روایت کرده است:
« از او - یعنی از امیرالمؤمنین نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است. ترمذی در جامعش آن را نقل کرده و گفته است:
غریب است و ابونعیم در «المعرفة».» (2)
شیخ ابنعبداللّه عیدروس آن را چنین روایت کرده است:
«در حدیث دیگری از ترمذی از علی است: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (3)
رحمتاللّه سندی حدیث را چنین روایت کرده است:
« حدیث - من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ابنبطه، نع، مر، طب، حب، عد، خط (ابینعیم، ابنمردویه، طبرانی، ابنحبان، ابنعدی، خطیب) و با لفظ: من شهر فقه میباشم. و دیگری: من شهر دانشم...» (4)
جمالالدّین محدّث در «اربعین» خود حدیث را ثابت کرده آنجا که امام علیه السلام را
چنین توصیف میکند:
«او منصوص است به این که درِ خانهی حکمت و باب مدینة العلم میباشد.» (1)
عبدالرؤف مناوی در «کنوز الحقائق» و در «التیسیر» و در فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر» آن را روایت کرده و متن گفتهاش در کتاب اخیر چنین است:
«من خانهی حکمتم و در روایتی: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. یعنی علیّبنابیطالب آن دری است که از آن بر حکمت میتوان وارد شد و تو را بسنده است به این مرتبت که چقدر رفیع است و این منقبت که چهقدر بلند است.
و هر کس ادّعا کند که در فرمایش «علیّ بابها» کلمهی علیّ به معنای مرتفع از ریشهی علوّ به معنای ارتفاع است، برای هدف فاسدش نیرنگ به کار برده به چیزی که او را بینیاز و فربه و توانگر نمینماید.
ابونعیم از ترجمان قرآن مرفوعاً نقل کرده است: خداوند عزّ و جلّ: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» نازل نفرموده، مگر این که علی رئیس و امیر آنان است. و از ابنمسعود نقل میکند که گفت: خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم، دربارهی علی از ایشان پرسیدند، فرمود: «حکمت به ده قسمت تقسیم شد، نُه قسمت به علی داده شد و به همهی مردم یک قسمت.» و نیز از ایشان است: «قرآن بر هفت حرف نازل شد. هیچ حرفی از آن نیست جز اینکه ظاهر و باطنی دارد. و امّا نزد علی علم ظاهر و باطن میباشد.» و نیز نقل کرده است: «علی سرور فرستادگان (مسلمانان) و امام پرهیزکاران است.» و نیز نقل کرده است: «من سرور فرزندان آدم هستم و علی سرور عرب است.» و نیز نقل کرده است: «علی پرچم هدایت است.»
و نیز نقل کرده است: «خداوند فرمانم داد که تو را به خود نزدیک کنم و بیاموزم تا دریابی.» و این آیه بر من نازل شد: «و تعیها أذن واعیه» و نیز از ابنعبّاس
1) الأربعین فی فضائل امیرالمؤمنین خطّی.
نقل کرده است: گفتوگو میکردیم که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هفتاد پیمان و عهد را به علی واگذار فرمود که آن بر عهدهی دیگری قرار نداد.
و اخبار در ابن باب قابل شمارش نیست.
ترمذی از اسماعیلبنموسی فزاری، از محمّدبنعمر رومی، از شریک، از سلمةبن کهیل، از سویدبنغفلة، از ابوعبداللّه صنابحی، از علی امیرالمؤمنین. و گفت: «غریب است.» قزوینی مانند ابنجوزی ساختگی بودن آن را ادّعا میکند و علایی ردّ بر او را گسترده و گوید: نه ابوالفرج و نه دیگری دلیل نکوهش کنندهای برای این خبر نیاوردهاند، جز اینکه بدون هیچ دلیلی مدّعی ساختگی بودن آن شدهاند.
و از حافظ ابنحجر در فتواهایش دربارهی آن پرسیده شد، گفت: این حدیث را حاکم صحیح دانسته و ابنجوزی آن را در الموضوعات آورده و گفته است که دروغ است. و حقیقت بر خلاف گفتهی هر دو میباشد و از نوع حسن است که به صحت نمیرسد و به دروغ فرو نمیافتد و گوید: بیانش به طول میکشد ولی این نظر، مورد اعتماد است.» (1)
محمّد حجازی شعرانی در کتاب «فتحالمولی النصیر بشرح الجامع الصغیر» حدیث را روایت کرده و به حسنبودنش حُکم کرده است همانگونه که در «شرح عزیزی» آمده است و منظور از عبارت «شیخ گفت...»، او میباشد که خواهد آمد.
(به قسمت 41 از همین شواهد بنگرید.)
ملّایعقوب بنبانی لاهوری هم حدیث را ثابت کرده است که پس از این سخنش خواهد آمد.
1) فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر 3 / 46.
احمدبنفضل مکّی حدیث را روایت کرده و گفته است:
« نیز از او نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی آن را نقل کرده است.» (1)
شیخ عبدالحق دهلوی در «اللمعات فی شرح المشکاة» و نیز در «أشعة اللمعات» حدیث را اثبات کرده است. همچنین «خانهی حکمت» را در نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در کتاب «مدارج النبوّة» ذکر نموده است.
شیخبنعلی جفری حدیث را به عنوان حدیث مسلّم به طور مرسل نقل کرده و در کتاب «کنز البراهین الکسبیة» گوید:
« حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
شیخ علی عزیزی در شرح «جامعالصغیر» حدیث را روایت کرده گوید:
«علقمی گفت: قزوینی و ابنجوزی ادّعا کردهاند که ساختگی است. و حافظ علایی و ابنحجر و نویسندهی این کتاب سخن آن دو را به گونهای رد کردهاند که آن را باطل میکند... و شیخ گفت: حدیثی حسن میباشد.» (2)
علی شبراملسی در حاشیه خود بر کتاب «المواهب اللدنیة» در شرح «خانهی
حکمت» از نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، حدیث را روایت کرده، گوید: فرمایش او: «خانهی حکمت» شیخ آن را از حدیث علی گرفته است که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» حاکم آن را در «مستدرک» روایت کرده و صحیح دانسته است.»
زرقانی مالکی، شارح کتاب «المواهب اللدنیّة» حدیث را اثبات کرده و محقق دانسته است، به همراه شرح «خانهی حکمت» و گوید: به قول حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» حاکم در مستدرک آن را روایت کرده و صحیح دانسته است. ابنجوزی و ذهبی ادّعا کردهاند که ساختگی است. و این سخن با بیانی که به درازا میکشد، رد شده است. حافظ علایی و حافظ ابنحجر گفتهاند:
«درست آن است که حدیث حسن است، نه صحیح و نه ساختگی.» (1)
میرزا محمّد بدخشانی حدیث را در کتاب «نزل الأبرار» روایت کرده، بعد از ذکر حدیث «مدینةالعلم» گوید:
«آن نزد ترمذی و ابونعیم در «الحلیة» از علی با لفظ: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» میباشد.
و در کتاب «مفتاح النجا» گوید:
«ترمذی و نیز ابونعیم در الحلیة، آن را مرفوعاً از علی نقل کردهاند با لفظ: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
و در کتابش «تحفة المحبّین» حدیث را از ترمذی آورده و با توجّه به شواهدش به حسن بودن آن حکم کرده است.
1) شرح المواهب اللدنیّة 3 / 129.
محمّد صدر العالم حدیث را در کتاب «معارج العلی» به نقل از کتاب «جمع الجوامع» روایت کرده است که گفتهاش پیشتر آورده شد.
نظامالدّین سهالوی، حدیث را در کتاب «الصبح الصّادق» اثبات کرده است که به زودی خواهد آمد.
شاه ولیاللّه دهلوی حدیث را در کتاب «قرّةالعینین» روایت کرده و حُسن آن را برگزیده است.
محمّدبن اسماعیل امیر صنعانی حدیث را از ترمذی روایت کرده و صحیح دانستن آن را از طبری در کتاب «الروضة الندیة» نقل کرده است.
مولوی محمّد مبین لکهنوی حدیث را در کتاب «وسیلةالنجاة» به نقل از ترمذی و ابونعیم، روایت کرده است.
عبدالعزیز دهلوی در کتاب خود، «عزیز الإقتباس» گوید: «حدیث من خانهی حکمتم و علی در آن است را ترمذی روایت کرده است. و نیز دهلوی در پاسخپرسش برخی سائلان، حدیث را ذکر کرده و به آن احتجاج نموده است که گفتهاش پیشتر آورده شد.
او پسر برادر (دهلوی) است؛ که حدیث «من خانهی حکمتم» را در رسالهی خود، «منصب امامت» اثبات کرده، گوید: «و از آن، حکمت است. خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «و لقد آتینا لقمان الحکمة أن اشکر للّه» (1)و حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من خانهی حکمتم و علی در آن است.» و برای ابنعبّاس حضرت صلی الله علیه و آله و سلم چنین دعا فرمود: «پروردگارا حکمت را به او بیاموز.»
حسنعلی محدّث دهلوی، شاگرد «دهلوی»، حدیث را چنین روایت کرده است:
« از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی درِ آن است.» ترمذی آن را روایت کرده و گفته است: این حدیث غریب است و گوید: بعضی این حدیث را از شریک روایت کرده و در آن نامی از صنابحی ذکر ننمودهاند. و این حدیث را غیر از شریک از دیگر ثقات نمیشناسیم و احمد آن را از صنابحی روایت کرده است.»
و نیز در کتاب «شرح عزیز الإقتباس» حدیث را اثبات کرده است.
نورالدّین سلیمانی، حدیث را در کتاب «الدرّ الیتیم» به نقل از کتاب «الإکتفاء» چنین روایت میکند:
« از او یعنی از علی علیه السلام نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی در جامعش آن را نقل کرده و گفته است: غریب است. و نیز ابونعیم در کتاب المعرفة».
1) لقمان 12/.
ولیّاللّه لکهنوی حدیث را بعد از حدیث «مدینة العلم» چنین روایت کرده است: «ترمذی لفظ «الدار» [ خانه] را به جای «المدینة» [ شهر] آورده است.»
شیخ سلیمان قندوزی حدیث را چنین روایت کرده است: «ترمذی و حموینی به سندشان از سویدبنغفلة، از صنابحی، از علی نقل کردهاند که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» و در همین باب از ابنعبّاس.
حموینی از سلمةبنکهیل، از صنابحی نقل کرده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
ابنمغازلی به سندش از مجاهد از ابنعبّاس و نیز از سلمةبنکهیل، از صنابحی، از علی نقل کرده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
و از کتاب «کنوز الحقایق» روایت کرده است: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» از ترمذی و نیز از کتابهای «الجامع الصغیر» و «الصواعق المحرقه» حدیث را روایت کرده است.
شاذلی دمنتی در کتاب «شرح الترمذی» حدیث را نقل نموده است.
برخی از کسانی که حدیث را روایت کردهاند یا به عنوان حدیثی مسلم آن را به طور مرسل نقل نمودهاند عبارتند از:
1 - اسماعیل مدنی أنماطی.
2 - ابوالحسن شاذان فضلی.
3 - ابوالحسن علیّبنعمر دارقطنی.
4 - ابونعیم احمدبنعبداللّه اصفهانی.
5 - ابوبکر احمدبنعلی خطیب بغدادی.
6 - ابوالمجامع ابراهیمبنمحمّد حموئی.
7 - سیّد شهابالدّین احمد.
8 - جلالالدّین عبدالرّحمان سیوطی.
9 - عبدالرؤوفبنتاج العارفین مناوی.
10 - شاه ولیّاللّه دهلوی.
11 - مولوی ولیّاللّه لکهنوی.
12 - شیخ سلیمان بلخی قندوزی.
این حدیث را به همراه شرح حال مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام از کتابش در بخش «تاریخ الصحابة» چنین روایت میکند:
« ما را حدیث کرد، ابوبکربنخلاد و فاروق خطابی از ابومسلم کجی، از محمّدبن عمربن رومی، از شریک، از سلمةبنکهیل، از صنابحی، از علی که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر حکمتم و علی در آن است.»
ابوالحسن شاذان فضلی حدیث را در کتابش در بخش «خصائص علی علیه السلام » بنابر نقل جلالالدّین سیوطی از او، روایت کرده است که خواهد آمد.
ابوالحسن علیّبن عمر دارقطنی نیز حدیث را روایت کرده است که آن را از بیان حافظ، خطیب بغدادی خواهی دانست.
حافظ ابونعیم این حدیث را اثبات کرده است، با توصیف سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام به «درِ شهر حکمت» و در ستایش او میگوید: «سیّد قوم، محبّ الشّهود و محبوب المعبود، درِ شهر حکمت و دانشها...» (1)
حافظ، ابوبکر خطیب بغدادی حدیث را در «تاریخ بغداد» چنین روایت میکند: « ما را خبر داد علیّبنابوعلی معدّل و عبیداللّه بنمحمّدبن عبیداللّه بنسابور از عثمانبن اسماعیل بنمجالد از ابومعاویهی نابینا از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر حکمتم و علی در آن است، پس هر کس حکمت را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» (2)و در کتاب «تلخیص المتشابه فی الرّسم» میگوید: «مرا خبر داد حسنبنابوطالب، از علیّبنعمرِ حافظ، از محمّدبنابراهیم انماطی، از حسینبنعبیداللّه تمیمی، از حبیب بننعمان که گفت: به مدینه برای مجاورت با آن آمدم، پس از بهترین مردم آن سراغ گرفتم، به جعفر بن محمّد بن علیّ بن حسین بن علیّبنابیطالب اشاره کردند. خدمت ایشان رفتم و سلام کردم. به من گفت: تو آن عربی هستی که پانزده حدیث از انسبنمالک شنیدهای؟ پاسخ دادم: آری.
گفت: آنها را بر من املا کن. آنها را بر پسرش املا کردم و خود میشنید.
به او گفتم: آیا حدیثی برای من نمیگویی که پدرت از جدّت نقل کرده باشد؟
گفت: ای اعرابی، میخواهی مردم با تو دشمن شوند و نسبت رافضی به تو دهند؟
گفتم: نه.
گفت: پدرم از جدّم از جابربنعبداللّه حدیث کرد که گفت: رسولخدا فرمود:
ابوبکر و عمر سروران سالمندان اهل بهشت میباشند.
گفت: شتاب کردم. آنگاه مقصود مرا از این شتاب دانست. گفت: و پدرم از پدرش از جابر مرا حدیث کرد که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر حکمتها یا حکمتم و علی در آن است، پس هر کسی شهر را خواهد، باید نزد آن در بیاید.» (1)این مطلب را از عبارت و گفتهی سیوطی هم - در آینده خواهی دانست.
صدرالدّین ابوالمجامع حموینی هم حدیث را روایت کرده است که از عبارت قندوزی آن را خواهی دانست.
شهابالدّین احمد گوید: «امام همام که بر بلندای مقام و شأن او در دانش و اعمال مورد اتّفاق است، و با زبان اهل کمال مرواریدهای فضیلت در رشتهی نظم برایش به هم پیوسته است، حافظ، پارسا، برتر، عالم، عامل، عارف کامل بدون شک و تردید: ابونعیم احمدبن عبداللّهاصفهانی، در کتاب و برتر شایستهی خود به نام «الحلیه» گوید: «سرور قوم، محبّ الشّهود و محبوب المعبود، درِ شهرِ حکمتها و دانشها...» (2)
جلالالدّین سیوطی گوید: «ابوالحسن شاذان فضلی در ویژگیهای علی گوید: ما را حدیث کرد ابوبکر محمّدبن ابراهیمبن فیروز انماطی از حسینبن عبداللّه تمیمی از حبیببن نعمان، از جعفربن محمّد که گفت: پدرم از جدّم از جابربن عبداللّه مرا خبر داد که: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر حکمتم و علی در آن است، هر
کس شهر را خواهد، باید نزد درِ آن بیاید.»
خطیب در «تلخیص المتشابه» آن را از طریق دارقطنی نقل کرده است از محمّدبن ابراهیم انماطی که او آن را حدیث کرده است.» (1)
عبدالرؤوف مناوی حدیث را روایت کرده، گوید: «من خانهی حکمتهستم.
و در روایتی: من شهر حکمتم و علی در آن است. یعنی علیّبنابیطالب آن دری است که از آن به حکمت وارد میشوند.» (2)
شاه ولیّاللّه دهلوی حدیث را در «ازالة الخفا» روایت کرده و آن را به گواه گرفته است. و آن را به عنوان حدیثی مسلّم، مرسلاً نقل کرده، آنجا که در ذکر ویژگیهای امیرالمؤمنین علیه السلام گوید:
«حکمتش افزون از محدودیت و شمارش است و چگونه آن به شمار آید در حالی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر حکمتم و علی در آن است»؟
و همینگونه مولوی ولیّاللّه لکهنوی در منقبتهای امام علیه السلام در کتابش «مرآة المؤمنین» آورده است.
قندوزی بلخی حنفی گوید: « حموینی، از سعیدبنجبیر، از ابنعبّاس نقل میکند که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «یا علی! من شهر حکمتم و تو در آن هستی،
و وارد شهر نمیتوان شد جز از سوی در، و دروغ گفته است کسی که ادّعا کند مرا دوست دارد و تو را دشمن میدارد، چون تو از منی و من از تو هستم، گوشت تو از گوشتِ من و خونِ تو از خونِ من، و روح تو از روحِ من و درون تو از درون من، و آشکار تو از آشکار من، و تو امام امّت من و جانشین من میباشی. سعادتمند شد کسی که تو را اطاعت کرد و گمراه شد هر کس نافرمانی تو را کرد، و بهره برد هر کس تو را پیرو شد و زیان دید هر کس با تو دشمنی کرد. پیروز شد هر کس ملازم تو شد و هلاک شد هر کس از تو جدا گشت، و مثال تو و مثال ائمّه از فرزندانت مثال کشتی نوح است، هر کس سوارش شد، نجات یافت و هر کس از آن تخلّف ورزید، غرق گردید و مثال شما مثال ستارگان است هر گاه ستارهای نهان شد، ستارهای دیگر طلوع میکند تا روز قیامت.» (1)
به نظر میرسد حافظ دارقطنی کلامی در ثبوت حدیث «من شهر حکمتم و علی در آن است» از سرورمان علی علیه السلام دارد. و این متن گفته او در کتاب «علل الحدیث» است:
«از او دربارهی حدیث صنابحی از علی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسیده شد که: «من شهر حکمتم و علی در آن است، هر کس آن شهر را خواهد، باید از در آن وارد آن شود.»
گفت:این حدیثیاستکه سلمةبنکهیل روایت میکند وپس ازاواختلاف شدهاست، شریک آن راازسلمة،ازصنابحی،ازعلی روایت کرده و از شریک اختلاف شده، پس گفته شده از او از سلمة از مردی، از صنابحی و یحیی بن سلمة بنکهیل ازپدرش ازسویدبنغفله ازصنابحی آن راروایت کرده وبه اواسناد نداده است.
و این حدیث پریشان و غیر ثابت است. و سلمة از صنابحی نشنیده است.» (2)
گویم: این سخن از دارقطنی پذیرفته نیست، چون هیچ منافاتی بین نقلهای حدیث نیست، بلکه بعضی، بعضی دیگر را تقویت میکند و پریشانی و اضطرابی در میان نیست... و توضیح آن اینکه:
دربارهی طریقی که در آن: «شریک از سلمة، از صنابحی، از علی» آمده، سخنی از لحاظ ثابتبودن حدیث به وسیلهی آن نیست و این ادّعای دارقطنی که «سلمة از صنابحی نشنیده است» پذیرفته نیست، چون گواهی دادن بر نفی است.
بلکه استبعادی ندارد که از او شنیده باشد، چون سلمة سال 47 متولّد شده آنگونه که ابنحجر گوید (1)، و صنابحی - که همان عبدالرّحمانبن عسیلة است - در دوران عبدالملک درگذشته است و بخاری او را از کسانی که بین سال هفتاد تا هشتاد مُردهاند، یاد کرده است همانگونه که ابنحجر گفته است. پس اگر درگذشت او سال 70 باشد، سلمة در سن بیست و سه سالگی بوده است. پس اشکالی در شنیدن حدیث از او نیست.
و نقلی که در آن «شریک، از سلمة، از مردی، از صنابحی» میباشد، نیز حدیث را اثبات میکند چون آن «مرد» همان «سویدبنغفلة» است به قرینهی نقل دیگری، و او از ثقههای تابعان است که ذهبی گوید: «سویدبنغفله جعفی ابوأمیّه در «عام الفیل» متولّد شد. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دفن کردند، وارد مدینه شد، و از ابوبکر و گروهی شنید، و سلمةبنکهیل و عبدةبنابولبابه از او شنیدند، او ثقه، امام، زاهد و پایدار بود.» (2)امّا گفتهی دارقطنی «آن را روایت کرد یحییبن سلمةبن کهیل، از پدرش، از سویدبنغفلة، از صنابحی، و به او اسناد نداد.» یعنی به صنابحی اسناد نکرد، بلکه آن را از امیرالمؤمنین علیه السلام بدون نام بردن او، روایت کرده است.
پس در آن این اشکال است که «سویدبنغفلة»، از تابعیهای مخضرم است که از خلفای چهارگانه روایت کرد، این مطلب بر کسی که کتابهای رجال را دیده
باشد، پوشیده نیست و حافظ علایی در «الاجوبه» و فیروزآبادی در «نقد الصحیح» بر این مطلب تصریح کردهاند. بر این پایه، او و صنابحی در یک طبقه و گروه هستند و میان آمدنشان به مدینه جز چند روز فاصله نیست. ابنحجر گوید: «سویدبنغَفَلة ابوامیهی جعفی است؛ از بزرگان تابعان مخضرم، روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دفن شد وارد مدینه شد و در عمرش مسلمان بود، سپس به کوفه رفت و سال 80 درگذشت در حالی که یکصد و سی ساله بود.» (1)و گوید: «عبدالرّحمان بن عُسَیلة المرادی، ابوعبداللّه صنابحی ثقه و از بزرگان تابعان است، پنجروز پس از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد مدینه شد و در دوران خلافت عبدالملک درگذشت.» (2)پس مانعی ندارد که هر دو نفر حدیث را از امیرالمؤمنین علیه السلام مستقیماً شنیده باشند و اسناد ندادن «سویدبنغفلة» حدیث را به «صنابحی» موجب طعن و نکوهش این نقل نمیگردد.
پس روشن میشود که این دلیل آوردنهای دارقطنی در کتاب «العلل» جز از نادانی و غفلت نمیباشد اگر از مرضی در قلبش بر نیامده باشد...
و پوشیده نماند که آنچه او بیان کرده به ویژه دربارهی حدیث از امیرالمؤمنین است... و از گفتهی خطیب و سیوطی دانستی که دارقطنی از راویان حدیث از جابر است. همانگونه که از روایت حموینی دانستی که این حدیث از ابنعبّاس هم نقل شده است.
از کسانی که این حدیث را روایت یا اثبات کردهاند:
1 - ابومحمّد، حسینبنمسعود بغوی.
2 - محبّالدّین احمدبنعبداللّه طبری.
3 - علیّبنسلطان قاری.
4 - احمدبن فضلبن باکثیر مکّی.
5 - شیخبنعلی جفری.
6 - سلیمانبن ابراهیم قندوزی.
امّا بغوی این حدیث شریف را در کتاب خود «مصابیح السنّة»، روایت کرده همانگونه که از بیان محبّ طبری که خواهد آمد، معلوم میشود.
محبّالدّین طبری در کتاب «ذخائر العقبی» گوید:
« ذکر شده است که او، درِ خانهی دانش و باب مدینة العلم است. از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی دانشم و علی در آن است.» بغوی در کتاب «المصابیح» در حدیثهای حَسَن آن را نقل کرده است.
و ابوعمر آن را نقل کرده، گوید: من شهر دانشم و علی در آن است. و افزوده است: هر کس دانش را خواهد باید از در آن به شهر وارد شود.» (1)و در کتاب «الریاض النضرة» گوید: «ذکر مخصوصبودن او به این که «درِ خانهی دانش و باب مدینة العلم» است. از علی نقل شده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی دانشم و علی در آناست.» در کتاب «المصابیح» ضمن حدیثهای حسن آن را نقل کرده است...»
و نیز در آن کتاب است: «ذکر دانش و فقاهت او - در ذکر اعلمیت مطلق و اعلمیت او به سنّت و این که او درِ خانهی دانش است و اینکه هیچیک از اصحاب غیر از او هرگز نمیگفت: «از من بپرسید.» و اینکه گروهی از اصحاب به او روی میآوردند - بیشتر حدیثهای این موضوع، پیشتر آمد.»
1) ذخائر العقبی / 77.
علی قاری گوید:
« از او - یعنی از علی - نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم. و در روایتی است: من شهر دانشم. و در روایت کتاب «مصابیح» آمده است: من خانهی دانشم و علی در آن است. و در روایتی این اضافه هست: هر کس دانش را خواهد، باید از در آن بدان وارد شود.» (1)
ابنباکثیر مکّی گوید:
« از سرورمان علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی دانشم و علی در آن است». بغوی آن را در حدیثهای حسن در کتاب «المصابیح» نقل کرده است.»
جفری در کتاب «کنز البراهین» گوید:
« پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی دانشم و علی در آن است.»
قندوزی بلخی حدیث را از کتاب «ذخائر العقبی» روایت کرده است؛که پیشتر آمد.
از روایان این حدیث میباشند:
1 - ابوشجاع شیرویهبنشهردار دیلمی.
2 - سیّد علیبنشهابالدّین همدانی.
1) المرقاة فی شرح المشکاة 5 / 571.
3 - عبدالوهّاببنمحمّد رفیعالدّین بخاری.
4 - سلیمان قندوزی بلخی.
دیلمی در کتاب «فردوس الأخبار» گوید:
« ابنعبّاس: من ترازوی دانش هستم و علی دو کفّه آن و حسن و حسین ریسمانها و فاطمه دستهی آویز و ائمّه از امّتم ستون آن میباشند. در آن، اعمال دوستداران و دشمنان ما وزن میشود.»
به همانگونه سیّد علی همدانی حدیث را در «روضة الفردوس» و «مودّة القربی» و «السبعین فی فضائل امیرالمؤمنین» از ابنعبّاس از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده است.
عبدالوهّاب بخاری همچنین حدیث را در تفسیر خود «تفسیر انوری»، از مؤلّف کتاب «فردوس» از ابنعبّاس روایت کرده است.
شیخ سلیمان قندوزی روایتهای همدانی را در کتابش «ینابیع المودّة» آورده است.
از راویان این حدیث است:
1 - ابوالحسن علیبنمحمّد - ابن المغازلی.
2 - سلیمان قندوزی بلخی.
ابن مغازلی گوید:
«قول حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : «من شهر بهشت میباشم»؛ ما را خبر داد محمّدبن احمدبن سهل نحوی با اجازه، از ابوطاهر ابراهیمبن محمّدبن عمربن یحیی علوی از عمربن عبداللّهبن محمّدبن عبیداللّه، از عبدالرزّاقبن سلیمانبن غالب ازدی،
از رباح و محمّدبن سعیدبن شرحبیل، از ابوعبدالغنی حسنبن علی، از عبدالوهّاب بنهمام از پدرم از پدرش از سعیدبن جبیر، از ابنعبّاس، از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: «من شهر بهشت میباشم و علی در آن است، هر کس بهشت را خواهد، باید از در آن بدان وارد شود.» (1)و قندوزی نیز آن را از ابنمغازلی روایت کرده است.
از جمله راویان آن:
1 - ابوعبداللّه، عبیدالللّهبن محمّد ابنبطه عکبری.
2 - شمس الدّین یوسفبن قزغلی - سبط ابنجوزی.
3 - ابوالحسن علیّبن محمّدبن عراق کنانی.
4 - رحمةاللّهبن عبداللّه سندی.
ابنبطهی عکبری حدیث را چنین روایت میکند:
« ما را حدیث کرد، ابوبکر محمّدبن قاسم نحوی، از عبداللّهبن ناجیة، از ابومنصور شجاع بنشجاع، از عبدالحمید بنبحر بصری، از شریک، از سلمة بنکهیل، از عبدالرّحمان، از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر فقه میباشم و علی در آن است.»
سبطابن جوزی در بیان حدیث «من شهر دانشم» گوید:
« در روایتی است: من خانهی حکمتم و علی در آن است. و در روایتی است:
من شهر فقه هستم و علی در آن است.» (2)
همان گونه که پیشتر آمد، ابنعراق گوید:
«من خانهی حکمتم و علی در آن است. ابنبطه، نع، مر، طب، حب، عد، خط. و با لفظ: من شهر فقه هستم و در دیگری: من شهر دانشم...»
رحمة اللّه سندی در کتاب «مختصر تنزیه الشریعة» متن گفتهی ابنعراق را آورده است.
از کسانی که این حدیث را اثبات کردهاند:
1 - ابوحامد محمّدبن محمّد غزالی.
2 - کمالالدّین حسین میبدی یزدی.
میبدی گوید: «بر خواستاران راه یقین و آنان که شراب خالص عرفان را نوشیدهاند به حکم «من شهر دانشم و علی در آن است.» که ترمذی آن را نقل کرده است و به حکم «من ترازوی حکمتم و علی زبانه آن است» که در رسالهی عقلیهی امام غزالی ذکر شده است واجب است توجّهکردن به باطن ملکوت موطن سرورمان امیرمؤمنان، امام نیکوکاران، مهتر واصلان، مطلوب کاملان...» (1)
عاصمی از کسانی است که این حدیث را روایت کردهاند. متن گفتهی ابومحمّد احمدبن محمّد عاصمی چنین است:
«ما را خبر داد محمّدبن ابوزکریایِ ثقه، از ابوالحسن علیّبن احمدبن عبدان، از
1) الفواتح - شرح دیوان امیرالمؤمنین / 3.
محمّدبن عمربن سلم جعابی، حافظ ابوبکر از ابومحمّد قاسمبن محمّدبن جعفربن محمّدبن عبداللّهبن محمّدبن عمدبنعلی، از پدرش، از پدرش از محمّدبن عبداللّه از پدرش عبداللّهبن محمّد، از پدرش محمّد، از پدرش عمر، از پدرش علیّبن ابیطالب که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی فرمود: «خداوند فرمانم داد تو را به خود نزدیک کنم و دور نکنم و تو را بیاموزم تا دریابی و این آیه بر من نازل شد: «و تعیها أذن واعیة.» (1)پس یا علی تو گوش شنوا برای دانش من هستی و من شهر و تو باب هستی و جز از در، نمیتوان وارد شهر شد.» (2)
حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم آن را در حدیث معراج فرمود و از راویان آن هستند:
1 - ابوالحسن علیّبن محمّد ابنمغازلی.
2 - ابوالمؤیّد موفّقبن احمد خطیب خوارزمی.
3 - شیخ سلیمان قندوزی بلخی.
ابوالحسن ابنمغازلی گوید:
« فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : «جبرئیل فرشی از فرشهای مخملی بهشت را برایم آورد: ما را خبر داد ابومحمّد حسنبن احمدبن موسی کندجانی، از ابوالفتح هلالبن محمّد حفّار، از اسماعیلبن علیبن رزین، از برادرم دعبل بنعلی، از شعبةبن حجّاج، از ابوالتیاح، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «جبرئیل فرشی مخملی از بهشت برایم آورد، پس رویش نشستم. هنگامی که روبهروی پروردگار قرار گرفتم او با من سخن گفت و نجوا کرد، پس هیچ چیز به من نیاموخت جز اینکه به علی هم آموخت، پس او باب مدینة العلم من است.»
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را نزد خود خواندند و به او فرمود: «ای علی! صلح با تو
موفّق خوارزمی مکّی با این کلمات آن را روایت کرده است: «...فهو باب علمی» آنگونه که قندوزی از او نقل کرده است. او پس از آوردن حدیث از ابنمغازلی - که پیشتر آمد آن را از خوارزمی با سندش از ابنعبّاس روایت میکند؛ ولی با لفظ «فهو باب علمی» (3)
حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم در حدیثی - به عبدالرّحمانبنعوف چنان فرمود.سیّد علی همدانی و قندوزی از او آن را چنین روایت کردهاند:
« از عکرمة از ابنعبّاس نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به عبدالرّحمانبن عوف فرمود: «ای عبدالرّحمان! شما یاران من هستید و علیّبنابیطالب برادرم و از من است و من از علی هستم، او درِ دانش و وصیّ من است، و او و فاطمه و حسن و حسین، بهترین مردم زمین از نظر تبار و شرافت و بخشندگی هستند.» (4)
از راویان این حدیث:
1 - شیرویهبن شهردار دیلمی.
2 - شهرداربن شیرویهبن شهردار دیلمی.
3 - سیّد علی همدانی.
4 - جلال الدّین سیوطی.
5 - عبدالوهّاب بخاری.
6 - علی متّقی هندی.
7 - ابراهیم وصابی یمنی.
8 - جلالالدّین محدّث شیرازی.
9 - محمّد صدر العالم.
10 - احمدبن عبدالقادر عجیلی.
11 - نورالدّین سلیمانی.
12 - ولیّاللّه لکهنوی.
13 - سلیمان قندوزی بلخی.
روایت شیرویه دیلمی را از گفتهی همدانی در کتاب «المودّة فی القربی» و از متقی در کتاب «کنزالعمّال» و کتابهای دیگری، مییابی.
روایت شهردار دیلمی را هم از بیان سیوطی در کتاب اللآلی و از وصابی در کتاب «الاکتفاء» و دیگر کتابها مییابید.
روایت همدانی در کتاب او، «السبعین من مناقب امیرالمؤمنین»، چنین آمده است: « حدیث بیست و نهم از ابوالدرداء [ ابوذر] نقل شده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی درِ دانشِ من و بعد از من بیان کننده است برای امّتم، آنچه را برای آن فرستاده شدم، دوست داشتن او ایمان و دشمنی با او نفاق و نگاهکردن به او رأفت و مودّت او عبادت است. نویسندهی کتاب «الفردوس» آن را
روایت کرده است.» (1)
متن روایت سیوطی که در کتاب «اللآلی المصنوعة» آمده، چنین است:
«دیلمی گوید: ما را خبر داد پدرم از میدانی، از ابومحمّد حلاج، از ابوالفضل محمّدبن عبداللّه، از احمدبن عبید ثقفی، از محمّدبن علیبنخلف عطّار، از موسیبن جعفربنابراهیمبن محمّد بنعلی بنعبداللّهبن جعفربنابیطالب، از عبدالمهیمنبن عبّاس، از پدرش، از جدّش سهلبن سعد، از ابوذر که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: علی درِ دانشِ من است، و بعد از من آنچه را که برای آن فرستاده شدم، برای امّتم تبیین میکند. دوستداشتن او ایمان، و دشمنی با او نفاق و نگاهکردن به او رأفت است.» (2)ودرکتابش، «جمعالجوامع»، آن را چنین روایت کرده است: «علی باب علم من است وبعد از من آنچه را که برای آن فرستاده شدم،برای امّتم تبیین میکند.
دوست داشتن او ایمان و دشمنی با او نفاق و نگاه کردن به او رأفت است. دیلمی از ابوذر.» و در کتاب «القول الجلی فی فضائل علی» گوید:
« حدیث سی و هشتم - از ابوذر: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: علی درِ دانش من است، و بعد از من آنچه را که برای آن فرستاده شدم، برای امّتم تبیین میکند دوست داشتنِ او ایمان و دشمنی با او نفاق، و نگاهکردنِ به او رأفت است.» (3)
عبدالوهّاب بخاری در تفسیر خود، «تفسیر انوری»، حدیث را به همان الفاظ از دیلمی، مؤلّف «الفردوس»، روایت کرده است.
علی متّقی حدیث را چنین روایت کرده است: «علی درِ دانشِ من است، و بعد از من آنچه را که برای آن فرستاده شدم، برای امّتم تبیین میکند. دوست داشتن او ایمان و دشمنی با او نفاق و نگاهکردن به او رأفت است. دیلمی از ابوذر.» (1)
روایت وصابی از کتاب «مسند الفردوس» از ابنعبّاس است. گوید: « از ابنعبّاس نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: علی درِ دانشِ من است و بعد از من آنچه را که برایش فرستاده شدم، برای امّتم تبیین میکند. دوستداشتنِ او ایمان و دشمنداشتن او نفاق و نگاه کردن به او رأفت است. دیلمی در مسند الفردوس آن را نقل کرده است.» (2)
متن روایت جمال محدّث چنین است:
« حدیث هجدهم از ابوذر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرمود: «علی باب علم و هدایت من است و بعد از من، آنچه را که برایش فرستاده شدم، برای امّتم تبیین میکند. دوست داشتنِ او ایمان، و دشمنی با او نفاق است.» (3)
روایت محمّد صدر العالم هم در کتاب «معارج العلی» از دیلمی از ابوذر است.
احمد عجیلی حدیث را چنین روایت کرده است:
«در «الکبیر» از سیوطی آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی باب علم من است و بعد از من، آنچه را که برایش فرستاده شدم، برای امّتم تبیین میکند.» ابوذر آن را روایت کرده است.» (1)
روایت نورالدّین سلیمانی چنین است:
« و از ابنعبّاس نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی باب علم من است و بعد از من آنچه را که به آن فرستاده شدم، برای امّتم تبیین میکند.
دوستداشتن او ایمان و دشمنی با او نفاق و نگاهکردن به او رأفت است. دیلمی در «مسند الفردوس» آن را نقل کرده است.» (2)
ولیّاللّه لکهنوی حدیث را چنین روایت میکند: «حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی درِ دانش من است، و بعد از من آنچه را که به آن فرستاده شدم، برای امّتم تبیین میکند. دوست داشتن او ایمان و دشمنی با او نفاق و نگاهکردنِ به او رأفت است.» (3)
شیخ سلیمان قندوزی هم در «ینابیعالمودّة» از کتاب «السبعین» با همان لفظ پیشین و نیز از کتاب «المودّة فی القربی» حدیث را روایت کرده است. (4)
این عبارتی از حدیثی طولانی شامل تعدادی از فضایل حضرت علی علیه السلام است که از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که در روز خیبر خطاب به امام علیه السلام فرمود... و برخی از راویان آن عبارتند از:
1 - ابوسعد عبدالملک خرگوشی.
2 - ابونعیم اصفهانی.
3 - ابومنصور شهردار دیلمی.
4 - ابوالمؤیّد موفّق خوارزمی.
5 - ابوالعلاء عطّار همدانی.
6 - ابوحامد محمود صالحانی.
7 - ابوعبداللّه گنجی شافعی.
8 - سیّد شهابالدّین احمد.
9 - شیخ سلیمان قندوزی.
خرگوشی حدیث را در کتاب «شرفالنبوّة» آورده است که آن را از نوشتهی کتاب «توضیح الدّلائل» خواهید دید.
روایت ابونعیم را هم از عبارت کتاب «توضیح الدّلائل» خواهید دید .
روایت دیلمی به زودی از عبارت موفّق خوارزمی خواهد آمد که حدیث را از او روایت میکند و از او به «سیّد الحفّاظ» تعبیر مینماید.
متن گفتهی خوارزمی از این قرار است: «ما را حدیث کرد سیّد حافظان، ابومنصور شهرداربن شیرویهبن شهردار دیلمی در نامهای که از همدان برایم نوشت از ابوالفتح عبدوسبن عبداللّهبن عبدوس همدانی در نوشتهای، خبر داد ما را شیخ ابوطاهر حسینبن علیبنسلمة از مُسند زیدبن علی، از فضلبن فضلبن عبّاس از ابوعبداللّه محمّدبن سهل، از محمّدبن عبداللّه بلدی، از ابراهیمبن عبیداللّهبنعلا از پدرش از زیدبنعلی از پدرش از جدّش از علیّ بنابیطالب که گفت:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روز جنگ خیبر فرمود: «اگر گروهی از امّتم دربارهی تو چیزی را نمیگفتند که مسیحیان دربارهی عیسیبن مریم گفتند، امروز سخنی دربارهات میگفتم که بر گروهی از مسلمانان نمیگذشتی، مگر اینکه از خاک نعلین تو و از اضافهی آبِ وضویت برای شفا بردارند.
ولی تو را بسنده است که از من باشی و من از تو باشم، از من ارث بری و من از تو ارث برم. و تو نسبت به من به منزلهی هارون نسبت به موسی میباشی، مگر اینکه بعد از من پیامبری نیست. تو دین مرا ادا میکنی و بر سنّت من میجنگی، و در آخرت تو نزدیکترین مردم به من هستی، و تو فردا بر حوض جانشین من میباشی، منافقان را از آن دور میکنی، و نخستین کسی هستی که در حوض بر من وارد میشوی، و تو نخستین فرد امّتم هستی که وارد بهشت میشوی و شیعیانت بر منبرهایی از نور، سیراب از آب گوارا، با صورتهای سفید گرداگرد من هستند، آنان را شفاعت میکنم و فردا در بهشت همسایگان من هستند. دشمنان تو در نهایت تشنگی و سیه رویانی سرافکندهاند. جنگ با تو جنگ با من است، و صلح با تو صلح با من است و نهان تو، نهان من است و آشکارای تو آشکارای من، و راز پنهان سینهات مانند راز پنهان سینهی من است و تو درِ دانش من هستی.
و فرزندان تو فرزندان من میباشند و گوشت تو گوشت من، و خون تو خون من، و حق با تو است و حق بر زبان تو است و در قلب توست و میان دو چشمان توست و ایمان با گوشت و خون تو درآمیخته است؛ همانگونه که با گوشت و خونِ من درآمیخته است و خداوند عزّ و جلّ فرمانم داد که به تو بشارت دهم که تو و
خاندان تو در بهشت میباشند و دشمن تو در جهنّم، دشمن تو بر حوض وارد من نمیشود، و دوستدار تو از آن غایب نمیگردد.
علی گفت: برای سجدهی خداوند سبحانه وتعالی بر زمین افتادم و او را سپاس گفتم بر نعمتهایی که از اسلام و قرآن بر من انعام فرموده است و نزد خاتم پیامبران و سیّد فرستادگان صلی الله علیه و آله و سلم محبوب قرار داده است.» (1)
روایت حافظ ابوالعلاء عطّار را به زودی از گفتهی گنجی خواهید دانست که او از بزرگان سند روایت او میباشد.
روایت ابوحامد صالحانی را از عبارت کتاب «توضیح الدّلائل» که روایت را از او نقل کرده است، دانسته میشود.
متن روایت گنجی شافعی چنین است: «مرا خبر داد ابواسحاق ابراهیمبن یوسف بنبرکة کتبی، از حافظ ابوالعلاء همدانی، از ابوالفتح عبدوسبن عبداللّه همدانی، از ابوطاهر حسینبن علیّبن سلمة از مُسندِ زیدبن علی از فضلبن فضلبن عبّاس...» تا پایان آن (2)که در روایت خوارزمی آمد.
روایت شهاب الدّین احمد چنین است: «از زیدبن علیّبن حسینبن علیّبن ابیطالب از پدرش از جدّش از علیبن ابیطالب نقل شده که گفت: روزی که خیبر را
فتح کردم، رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود:
«اگر گروهی از امّتم دربارهی تو آن چیزی را که مسیحیان دربارهی عیسیبن مریم گفتند، نمیگفتند...»
امام، حافظ صالحانی آن را روایت کرده و گفته است: ما را خبر داد محمّدبن اسماعیلبن ابونصر در دانکفاء از حسنبناحمد، از امام، حافظ، عالم ربّانی ابونعیم احمدبن عبداللّه اصفهانی با سندش به زیدبنعلی و سندش را ذکر میکند.
و نیز امام ابوسعد آن را در «شرفالنبوّة» با اندک تغییر در لفظ و اضافهای روایت کرده است که چنین است: هیچ یک از امّت بر تو پیشی نمیگیرد. و اینکه امیرالمؤمنین علی به سجده افتاد، سپس گفت: سپاس خداوندی را که نعمت اسلام را به من بخشید و به قرآن هدایتم فرمود و نزد بهترین آفریدگان و خاتم پیامبران و سرور فرستادگان از روی احسان و تفضّل خود محبوبم نمود.
گویم: این حدیثی جامع است که بابهای بسیاری از مناقب در آن داخل شده است و شامل علت فضیلتهای ویژه درجات برتر میباشد. بزرگان ثقههای اهل سنّت آن را روایت کردهاند و مورد توجّه دلیلهای ثقهها قرار گرفته است، فضل و منّت از آنِ خداوند است. منظور از آوردن آن در این باب همانی است که قلم من آن را نگاشت: بر سنّت من میجنگی و ایمان با گوشت و خون تو آمیخته است همانگونه که با گوشت و خون من آمیخته است.» (1)
روایت قندوزی هم چنین است: «موفّقبن احمد گفت: ما را خبر داد سرور حافظان، ابومنصور...» تا پایان آنچه پیشتر در روایت خوارزمی آمد. (2)
از راویان این حدیث عبارتند:
1 - ابونعیم، احمدبن عبداللّه اصفهانی.
2 - ابوالمؤیّد، موفّقبن احمد خوارزمی.
3 - ابوالقاسم، عبدالکریمبن محمّد رافعی.
4 - ابوعبداللّه، محمّدبن یوسف گنجی.
5 - ابوالمجامع صدرالدّین حموئی.
6 - حسامالدّین ابوعبداللّه حمید محلی.
7 - سیّد شهابالدّین احمد.
8 - محمّدبن اسماعیل امیر صنعانی.
9 - سلیمانبن ابراهیم بلخی قندوزی.
ابونعیم اصفهانی حدیث را با اسنادش از ابنعبّاس چنین روایت کرده است:
« ما را حدیث کرد ابوالفرج احمدبنجعفر نسائی، از محمّدبنجریر، از عبداللّهبن داهر رازی، از ابوداهربن یحیی احمری مقری، از اعمش، از عبایة، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «این علیّبن ابیطالب گوشتش از گوشت من، و خونش از خون من است و همو نسبت به من به منزلهی هارون نسبت به موسی است؛ جز اینکه بعد از من پیامبری نیست.»
و فرمود: « ای امّسلمة! گواهی بده و بشنو: این علیّ امیرالمؤمنین و سیّد مسلمانان و جایگاه علم من و باب من است که از آن وارد میتوان شد و وصی بر مردگان از اهل بیت من است، برادرم در دنیا و همنشین من در آخرت است و در جایگاه بلند اعلی با من است.» (1)
موفّقبن احمد مکّی خوارزمی در کتاب «المناقب» حدیث را اینگونه روایت
1) منقبة المطهرین اهل بیت محمّد سیّد الأوّلین و الآخرین خطّی.
کرده است: «خبر داد مرا این پیراستهی پیشوایان، از محمّدبنعلی شاهد، از حسنبن احمد مقری، از احمدبن عبداللّهِ حافظ، از حبیببن حسن، از عبداللّهبن ایّوب قرنی، از زکریّابن یحیی منقری، از اسماعیلبن عباد مدنی، از شریک، از منصور، از ابراهیمبن علقمة، از عبداللّه که گفت:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از نزد زینب دختر جحش بیرون آمده، به خانهی امّسلمه رفت - در حالی که نوبت او از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بود چیزی نگذشت که علی آمد و در را به آهستگی کوبید، رسولخدا کوبیدن در را شنید و امّسلمه آن را نشنید.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «بلند شو و در را برایش باز کن.»
گفت: ای رسولخدا، این کیست که منزلت او به جایی رسیده که در را برایش باز کنم و با مچ دستانم با او روبهرو شوم در حالی که دیروز آیهای از کتاب خدا دربارهی من نازل شد؟
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (چون شخص غضبناک) فرمود: «اطاعت رسول اطاعت خداوند است و هر کس از رسول سرپیچی کند، خداوند را سرپیچی کرده است. پشت در کسی است که پرخاشگر یا نادان نیست. خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند.»
سپس در را برایش گشودم، چوبهای دو طرف در را گرفت به گونهای که حس و حرکتی به گوشش نرسید و من که به پشت پرده رفتم، اجازه گرفت و داخل شد. رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا او را میشناسی؟
گفتم: آری او علیّ بنابیطالب است.
فرمود: «راست گفتی. رفتارش از رفتار من است، و گوشتش از گوشت من، و خونش از خون من، و او جایگاه دانشِ من میباشد.
بشنو و گواهی ده: او بعد از من قاتل ستمکاران و از دینبرگشتگان و پیمانشکنان است.
بشنو و گواهی ده: اگر بندهای دو هزار سال میان رکن و مقام خداوند را عبادت کند، سپس خداوند را ملاقات کند در حالی که علی را دشمن بدارد، خداوند روز قیامت او را با صورت به آتش جهنّم فرو میاندازد.»
خوارزمی گوید: «ابوالعلاء مرا خبر داد، از حسنبناحمد مقری، از احمدبن عبداللّه حافظ، از ابوالفرج احمدبن جعفر نسائی...» تا پایان آنچه از ابونعیم نقل شد.
عبدالکریم رافعی حدیث را در کتاب «التدوین فی اخبار قزوین» چنین آورده است:
«ابوالفتح محمّدبن عبدالباقی برایم نوشت که - آن را بر یوسفبنعمر که از او شنیده بود خواندم - ما را حدیث کرد ابوالفضل احمدبن حسنبن خیرون، از ابوعلی احمدبن ابراهیمبن حسنبن شاذان، از ابوبکربن کامل، از قاسمبن عبّاس، از زکریابن یحیی حراز، از اسماعیلبن عباد، از شریک، از منصور، از ابراهیم، از علقمه، از عبداللّه که گفت: «رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از خانهی زینب بیرون آمد ...» الخ همانگونه که پیشتر آورده شد.
ابوعبداللّه گنجی حدیث را چنین روایت کرده است:
«ما را خبر داد معمّر ابواسحاق، ابراهیمبن عثمانبنیوسف کاشغری، از شیخانبن نبطی و کاغذی، از ابوالفتح، از ابوالفضلابن خیرون، از ابوالمظفّر، از ابوبکر احمدبن علی طریثیثی، از ابوعلیبن شاذان، از عبداللّهبن جعفربندر ستویه، از حافظ، ابویوسف یعقوببن سفیان فارسی فسوی در مشیخهاش، از ابوطاهر محمّدبن قسیم حضرمی، از حسنبن حسین عرنی، از یحییبن عیسی رملی، از اعمش، از حبیببن ابوثابت، از سعیدبن جبیر، از ابنعبّاس که گفت:
« رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به امّسلمة فرمود: «این علیّ بنابیطالب است؛ گوشتش از گوشت من و خونش از خونِ من است. او نسبت به من به منزلهی هارون است نسبت به موسی جز اینکه بعد از من پیامبری نیست. ای امّ سلمة! این علیّ، امیرالمؤمنین و سرور مسلمانان، و ظرف دانش من و وصیّ من و باب من است که از
آن وارد میشوند، برادرم در دنیا و آخرت، و با من در مقام اعلی میباشد، ستمکاران و پیمانشکنان و از دینبرگشتگان را به قتل میرساند.» (1)گنجی شافعی همچنین گوید: «باب هشتاد و ششم دربارهی اینکه خلق علی مانند خلق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است: ما را خبر داد ابوالحسنبن ابوعبداللّهبن[ ابی]الحسن ارجی در دمشق، از حافظ، ابوالفضل محمّدبن ناصربنعلی سلامی، از محمّدبن علیّبن عبیداللّه، از عمویش احمدبن عبیداللّه، از ابوالحسینبن صواف، از عبداللّهبن ابوسفیان، از محمّدبن کدیمی، از زکریّابن یحیی، از اسماعیل بنعباد، از شریک نخعی، از سعیدبنزید که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از خانهی زینب به بیرون نزد ما آمد، تا اینکه وارد خانهی امّسلمه شد، در حالی که روز نوبت او از رسولخدا بود چیزی نگذشت که علیّبن ابیطالب آمد و در را کوبید...» تا پایان آنچه پیشتر آمد. (2)
صدرالدّین حموئی روایت را با اسنادش آورده است از ابندرستویه، از فسوی... از اعمش، از حبیببن ابوثابت، از سعیدبن جبیر، از ابنعبّاس همانگونه که از گنجی نقل شد. (3)
روایت حمید محلی در ضمن سخن امیر صنعانی خواهد آمد.
شهاب الدّین احمد هم حدیث را از ابنعبّاس همانگونه که پیشتر آمد، در کتاب «توضیح الدّلائل» روایت کرده است.
محمّدبن اسماعیل، امیرصنعانی حدیث را در کتاب «الروضة الندیه شرح التحفة العلویة» چنین روایت میکند:
«فقیه علّامه حمید شرح بعضی از روایتها را دربارهی خوارج آورده است ولی آنگونه که ما پیگیری کردیم آنها را به طور کامل نیاورده است. جز اینکه چیزهایی را آورده است که در گذشته ما ذکر نکردیم و با سندش به ابنعبّاس گوید:
«ابنعبّاس در مکّه بر لبهی زمزم نشسته بود و برای مردم حدیث میخواند. وقتی سخنش به پایان رسید مردی از میان جمع به پا خاست و گفت: ای ابنعبّاس! من مردی از اهل شام هستم.
گفت: پشتیبانان هر ستمگری جز آنان که خداوند شما را نگه داشته است، هر چه خواهی بپرس.
گفت: ای ابنعبّاس، آمدهام دربارهی علیّبن ابیطالب از تو بپرسم و کشتار او اهل لا إله إلّااللّه را که نه به قبله و نه به حج و نه به روزهی رمضان کفر ورزیدهاند.
گفت: مادرت به عزایت بنشیند، بپرس از آنچه به تو مربوط است.
گفت: ای بندهی خدا نزد تو از حمّص شام برای حج و عمره نیامدهام؛ بلکه نزد تو آمدهام تا امر علی و کارهایش را برایم روشن کنی.
گفت: وای بر تو! دانش دانشمند دشواری است که تحمّل نمیشود و دلها به آن اقرار نمیکنند (تا آنجا که از ابنعبّاس نقل میکند که خطاب به مرد شامی گفت:) پس بنشین تا تو را آگاه کنم از آنچه از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم و خود دیدم:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دختر جحش را به همسری گرفت و ولیمه داد. و ولیمهی ایشان حیس (1)بود. حضرت ده نفر ده نفر از مؤمنین را دعوت میفرمود. آنان پس از صرف غذای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سخنان ایشان مأنوس میشدند...پس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هفت روز و شب درنگ فرمود، سپس به منزل امّسلمه دختر امیّه تغییر مکان داد در حالی که آن شب و صبح و روز نوبت او از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
1) غذایی است شامل خرما، روغن و آرد گندم یا جو.
روز که رسید، علی به درِ خانه رسید، به آهستگی در را کوبید، رسولخدا در زدن او را شنید و امّسلمه نشنید. فرمود: «ای امّسلمة بلند شو و در را باز کن...
پس مرد شامی گفت: ای ابنعبّاس اندوه مرا زدودی! گواهی میدهم که علی مولای من و مولای هر مسلمان است.»
قندوزی از خوارزمی، به سندش از ابنعبّاس، و نیز از حموینی با سندش از ابنمسعود، حدیث را روایت کرده است.
گویم: مطالب زیر این حدیث را تأیید میکند:
1 - فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام که مؤلّف «توضیح الدّلائل» آن را روایت کرده است و متن آن پیش از این در کتاب آمد که میفرمایند: «من گنجینه دانش و مرجع بردباری هستم.»
2 - فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم در خطبهای در وصف آلمحمّد علیهم السلام : «آنان جایگاه راز او و پناه فرمانش و جایگاه علمش میباشند.» را قندوزی به اختصار در ینابیع المودة - 520 روایت کرده است.
3 - فرمایش سرورمان حضرت علیّبن الحسین علیهما السلام : «ما بابهای خداوند و راه مستقیم و جایگاه دانش او هستیم.» که متن آن خواهد آمد.
و از راویان این حدیث میباشند:
1 - ابوبکر احمدبن موسیبن مردویه.
2 - ابوالقاسم علیّبنحسنابن عساکر.
3 - ابوعبداللّه محمّدبن یوسف گنجی.
متن روایت ابوبکربن مردویهی اصفهانی بنابر آنچه نقل شده، چنین است:
«ما را حدیث کرد سلیمانبن احمد، از عبداللّهبنداهر از پدرش، از اعمش، از عبایةاسدی، از ابنعبّاس که گفت: «به زودی فتنهای واقع خواهد شد، هر کس آن را درک کرد - یا اگر یکی از شما آن را درک کرد - پس بر او باد به دو چیز، کتاب خداوند و علیّبن ابیطالب.» من شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که دست علیّبنابیطالب را گرفته بودند میفرمود: «این نخستین کسی است که به من ایمان آورد و نخستین کسی است که در قیامت با من مصافحه میکند، و او فاروق این امّت است که میان حق و باطل جدایی میافکند، او مهتر مؤمنان است حال آنکه ثروت مهتر ستمکاران است؛ اوست صدیق اکبر و باب من که از آن وارد میشوند.»
روایت ابنعساکر را گنجی آورده است که متن آن در زیر آمده است.
در باب چهل و چهارم کتابش آمده است: «ما را خبر داد علّامه، مفتی شام، ابونصر محمّدبن هبةاللّه قاضی، از ابوالقاسمِ حافظ، از ابوالقاسم بنسمرقندی، از ابوالقاسمبن مسعدة، از ابوعبدالرّحمان بنعمرو فارسی، از ابواحمد بنعدی، از علیّبن سعیدبن بشیر، از عبداللّهبن داهر رازی، از پدرش، از اعمش، از عبایة، از ابنعبّاس که گفت: به زودی فتنهای واقع خواهد شد، پس هر کس از شما آن را درک کرد، بر او باد به دو چیز؛ کتاب خداوند متعال و علیّبن ابیطالب... این چنین محدّث شام آن را از فضائل علی در جزء سیصد و چهل و نهم از کتابش به طرق بسیاری نقل کرده است.» (1)
از راویان این حدیث میباشند:
1) کفایة الطالب/ 187- 188.
1 - ابوالحسن علیّبن عمر دارقطنی.
2 - ابوشجاع شیرویه بنشهردار دیلمی.
3 - سیّد علیبن شهاب همدانی.
4 - جلالالدّین عبدالرّحمان سیوطی.
5 - عبدالوهّاب بنم حمّد رفیع بخاری.
6 - احمدبن محمّد ابن حجر مکّی.
7 - علیّبن حسامالدّین متّقی.
8 - شیخبن عبداللّه عیدروس یمنی.
9 - علیّبناحمد عزیزی شافعی.
10 - میرزا محمّدبن معتمدخان بدخشانی.
11 - محمّد صدر العالم.
12 - محمّدبن اسماعیل امیرصنعانی.
13 - احمدبن عبدالقادر عجیلی.
14 - سلیمانبن ابراهیمقندوزی.
روایت دارقطنی را به زودی از نقلهای سیوطی، ابنحجر، متقی و دیگران خواهی دید.
دیلمی این حدیث را از ابنعبّاس در کتاب «فردوس الأخبار» روایت کرده و گفته است: «ابنعبّاس: علی باب حطّة است هر کس از آن وارد شد، مؤمن و هر کس از آن سر باز زند کافر است.»
همدانی حدیث را در کتابهای «روضة الفردوس» و «المودّة فی القربی» با
همان لفظ پیشین از ابنعبّاس، روایت کرده است.
سیوطی حدیث را چنین آورده است: «علی باب حطّة است هر کس از آن وارد شود مؤمن و هر کس از آن سر باز زند کافر است؛ دارقطنی در «الأفراد» (1)نقل کرده است.» (2)و این حدیث سی و نهم از «القول الجلی» میباشد.
امّا ابنحجر مکّی حدیث را از دارقطنی در کتاب «الصّواعق» روایت کرده و آن را حدیث شمارهی سی و چهارم از مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام قرار داده است. (3)
متّقی حدیث را چنین روایت کرده است: «علیّبنابیطالب باب حطّة است، هر کس از آن وارد شود، مؤمن و هر کس از آن سر باز زند، کافر است. دارقطنی در الأفراد، از ابنعبّاس.» (4)
عیدروس نیز حدیث را از دارقطنی از ابنعبّاس به همانگونه روایت کرده است. (5)
عزیزی در شرح حدیث گوید:
«علی باب حطّة است - یعنی راه ریزش گناهان. هر کس از آن وارد شود، مؤمن و هر کس از آن بیرون رود، کافر است. احتمال دارد مراد برانگیختن بر پیروی از او و بازداشتن از مخالف با او باشد. و مناوی گوید: یعنی خداوند متعال همانگونه که برای بنیاسرائیل واردشد نشان از آن دَر با تواضع و فروتنی را سبب آمرزش، قرار داد، رهروی از راه علی را سبب آمرزش قرار داد و این نهایت ستایش است.
و علقمی گوید: اشاره به کلام خداوند متعال است: «وَ قولوا حطّة نغفر لکم خطایاکم.» (1)یعنی بگویید: گناهانمان را فرو ریز و این درخواست علاوه بر آمرزش گناهان مایه حل مشکلات ما نیز خواهد بود. پس علی و هر کس به او اقتدا کرد، و به هدایت او هدایت یافت و در احوال و گفتارهایش از او پیروی کرد، مؤمن با ایمان کامل بود؛ دارقطنی در الأفراد، از ابنعبّاس.» (2)
امیر صنعانی چنین گوید: قل من المدح بما شئت فلم
هر آنچه از ستایش میخواهی بگو، که در آنچه گویی، چیز شگفتانگیزی نیاوردهای
هر کس خواست در بلندی مرتبه و بزرگواری نزدیک مقام و منزلت او شود، دور افتادهاش بدان
این بخش کوچکی از فضایل اوست که گذشت. گویی که گوید: اگر دانستی که او هر کمالی را به دست آورده و در هر فضیلتی که کمال مردان است سرآمد شده، پس هرچه در ستایش او خواهی، میگویی. چون او را به عبادت بستایی، او به بالاترین درجهی آن رسیده است، و در شجاعت به فراموشی سپرده است قهرمانان پیشین بشریت را، و در زهد او پیشوایی است که به او اقتدا میشود. و در بخشش کسی است که بخشش به او پایان مییابد. و به طور کلّی هیچ فضیلتی نیست جز این
که او پرچمدار و پیشتاز امیران آن است.
پس بگو در صفتهای او هر آنچه که زبان گویا شد که هیچ انسانی تو را سرزنش نمیکند.
در این مطلب اشاره به منحصرنبودن فضائل او است؛ همانگونه که پیشتر اشاره کردیم و چگونه برایمان محدود و محصور میشود، در حالی که پیشوای محدّثان احمدبنحنبل گفته است: برای هیچکس فضیلتهای صحیح ثابت نشد آنگونه که برای وصیّ علیه السلام ثابت شد. و دانسته شد که کتابهای اهل سنّت به شرق و غرب و چون بادها به همهجا رفته است، و محدود و محصورکردنش ممکن نیست و اکنون باید به آنچه که پیش از این نیاوردهایم اشاره کنیم.
پس از آن جمله است: این که نسبت او به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به منزلهی سر از بدن است. آنگونه که خطیب از حدیث براء و دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابنعبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است که فرمود: «علی نسبت به من به منزلهی سرم نسبت به بدنم میباشد.» و از آن است: «او درِ ریزش گناهان است.» آنگونه که دارقطنی در الأفراد از ابنعبّاس نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی باب حطّة است، هر کس از آن وارد شود مؤمن و هر کس که از آن بیرون رود، کافر است.»
از راویان آن هستند:
1 - ابوشجاع شیرویهی دیلمی.
2 - سیّدعلی همدانی.
3 - سلیمان قندوزی بلخی.
قندوزی در کتاب «ینابیع المودّة» به نقل از کتاب «السبعین» نوشتهی سیّد علی همدانی چنین روایت کرده است: «حدیث چهلم از او یعنی از ابنعبّاس - نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علیّبنابیطالب باب دین است. هر کس وارد آن شود، مؤمن است و کسی که از آن بیرون رود، کافر است. نویسندهی
«الفردوس» آن را روایت کرده است.» (1)این حدیث را سخن امّالخیر دختر حریشبنسراقة بارقی تأیید میکند که در برتری امیرالمؤمنین علیه السلام گفته است: «از پسرعموی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ، دامادش و پدر دو فرزندش، به کجا منحرف میشوید خداوند شما را رحمت کند؟ همو که از سرشت او آفریده شده است و از سرچشمهی او شاخه گرفته و باب دینش قرار داده است.» و سخن کامل او را ابنعبد ربه قرطبی در کتاب «الجمانة» با عنوان «واردشدن امّالخیر دختر حریش بر معاویه» آورده است.» (2)
از راویان این حدیث قندوزی بلخی است که گوید:
« و از یاسر خادم از علی الرّضا از پدرش از نیاکانش از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرمود: یا علی تو حجّت خداوند، باب خداوند، راه به سوی خداوند، خبر عظیم، راه مستقیم، مثل أعلی، امام مسلمانان، امیرمؤمنان، بهترین جانشینان و سیّد راستگویان میباشی. ای علی! تو فاروق اعظم و صدّیق اکبر هستی، حزب تو حزب من، حزب من حزب خداوند و حزب دشمنانت، حزب شیطان است.» (3)آنچه در خطبهای از امیرالمؤمنین علیه السلام آمده، این حدیث را تأیید میکند که قندوزی آن را چنین روایت کرده است: «در مناقب از ابوبصیر از جعفر صادق نقل شده که گفت: امیرالمؤمنین علی علیه السلام در خطبهاش گفت: «من هادی، مهتدی، پدر یتیمان و بیچارگان، همسر زنان بیوه، پناه هر ناتوان و جایگاه امن هر ترسان، فرماندهی مؤمنان به بهشت، ریسمان محکم خداوند، دستآویز استوار، و کلمهی پارسایی، و چشم خداوند و باب خداوند، و زبان راستگوی خدا هستم و من جنباللّه هستم که خداوند متعال دربارهاش میفرماید: «أن تقول نفس یا حسرتی
علی ما فرّطت فی جنباللّه» (1)و من دست گشودهی خداوند بر بندگانش به رحمت و مغفرت هستم، و من باب حطّة هستم. هر کس مرا و حق مرا شناخت پروردگارش را شناخته است، چون من جانشین پیامبرش در زمینش و حجّت او بر آفریدگانش میباشم. این مطلب را کسی انکار نمیکند، جز رویگردانده از خداوند و پیامبرش.» (2)و تأیید میکند آن را: سخن مولایمان زینالعابدین: «ما ابواب خداوند هستیم.» که قندوزی آن را نیز روایت کرده و گفته است:
« و در مناقب از ثابت ثمالی از علیبنالحسین نقل شده که گفت: «میان خداوند و حجّتش هیچ حجابی نیست و برای خداوند رازی بدون حجّتش نیست، ما ابواب خداوند هستیم، ما راه مستقیم و گنجینهی خداوند و مفسّران وحی او میباشیم و ما پایههای توحیدش و جایگاه رازش هستیم.» (3)
امام علیه السلام این مطلب را در یکی از خطبههایش فرموده که آن را روایت کردهاند:
1 - کمالالدّین ابن طلحة
2 - قندوزی بلخی از ابنطلحة، و آن خطبهای طولانی است که بخشی از آن را نقل میکنیم.
او علیه السلام گفت:
«منم آن راز رازها، درخت نورها، راهنمای آسمانها، انیس تسبیحکنندگان، خلیل جبرائیل، صفیّ میکائیل، فرماندهی پادشاهان، پرندهی سمندل افلاک، تختِ کاخ، نگهدارندهی الواح، راهنما در تاریکی، بیت المعمور، ابر باراندار ابرها، نور تاریکیها، کشتی اقیانوسها، حجّت حجّتها، مسدد آفریدگان، محقّق حقیقتها، تأویل کنندهی تأویل، مفسّر انجیل، پنجمین نفر کساء، تبیان
زنان، الفت و همبستگی پیمانها، مردان اعراف،
منم آن راز ابراهیم، افعی کلیم، ولیّ اولیاء، وارث پیامبران، اوریای زبور، حجاب غفور، برگزیدهی جلیل، ایلیای انجیل، بسیار توانمند، پرچمدار، امام محشر، ساقی کوثر، تقسیمکنندهی بهشت، دورکنندهی آتشها، بزرگ دین، امام پرهیزکاران، وارث پیامبر، مددکار مددجویان، ریشهکن کافران.
منم آن پدر ائمّهی نیکوکار، کننده در، متفرّقکننده احزاب، گوهر گرانبها، باب مدینة، مفسّر بیّنات، بیانکنندهی مشکلات، نون و قلم، چراغ تاریکیها، سؤال متی، مدحشدهی هل أتی، نبأ عظیم، صراط مستقیم، مروارید صدفها، کوه قاف، راز حروف، نور ظروف، کوه استوار، علم بسیار والا، کلید غیبها، چراغ دلها، نور روحها، روح شبحها، یکّهتاز حملهور، یاری انصار، شمشیر از نیام کشیده،
منم آن شهید کشته شده، جمعکنندهی قرآن، پایهی بیان، برادر رسول، شوهر بتول، عمود اسلام، شکنندهی بُتها، دارای گوش، قاتل جن، نیکوکارترین مؤمنان، امام رستگاران، امام صاحبان فتوّت، گنجینهی اسرار نبوّت، آگاه بر اخبار پیشینیان، خبردهنده از وقایع آیندگان... .» (1)
سخاوی این حدیث را در تأیید حدیث: «أنا مدینة العلم.» آورده است. و از مشهورترین حدیثهای منقبتها و خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام است، که بزرگان پیشوایان، حافظان و دانشمندان در قرنهای مختلف آن را روایت و نقل کردهاند، از جمله:
1 - ابوبکر عبداللّهبن ابوشیبة.
2 - ابوالحسن عثمانبن ابوشیبة.
3 - ابوعبداللّهاحمد بنحنبل.
4 - ابوعبداللّه محمّدبن ماجهی قزوینی.
5 - ابوعیسی ترمذی.
1) ینابیع المودّة: 405.
6 - ابوبکر ابن ابوعاصم.
7 - ابوعبدالرّحمان نسائی.
8 - ابوالقاسم بغوی.
9 - ابوالحسینبن قانع بغدادی.
10 - ابوالقاسم طبرانی.
11 - ابوالحسن جلّابی ابن مغازلی واسطی.
12 - ابومحمّد، حسین بنمسعود بغوی.
13 - ابوطاهر سلفی اصفهانی.
14 - مجدالدّین ابناثیر جزری.
15 - ضیاءالدّین مقدّسی حنبلی.
16 - ابوعبداللّه گنجی شافعی.
17 - ابوالفتح محمّدبن محمّد باوردی.
18 - محییالدّین نووی.
19 - محبالدّین طبری شافعی.
20 - صدرالدّین ابوالمجامع حموئی.
21 - شمسالدّین ذهبی.
22 - ولیّاللّه خطیب تبریزی.
23 - شمسالدّین سخاوی.
24 - جلال الدّین سیوطی.
25 - احمدبن حجر هیثمی مکّی.
26 - علیّبنحسام متّقی.
27 - ابراهیم وصّابی یمنی.
28 - شیخبن عبداللّه عیدروس
29 - عبدالرؤوف مناوی.
30 - علیّبناحمد عزیزی بولاقی.
31 - میرزا محمّدبن معتمد خان بدخشانی.
32 - محمّدبن اسماعیل امیرصنعانی.
33 - محمّدبن علی صبّان مصری.
34 - شهابالدّین حفظی عجیلی.
35 - محمّد مبین لکهنوی.
36 - ولیّ اللّه لکهنوی.
37 - سلیمانبن ابراهیم قندوزی.
38 - سیّد مؤمن شبلنجی مصری.
و اگر بخواهیم تمام روایتهای این افراد را با متن و اسنادش بیاوریم سخن بسیار به درازا میکشد... امّا بعضی از آنها را متذکّر میشویم و به بعضی دیگر اشاره میکنیم و تعدادی از مدارک آنها را میآوریم تا هر کس خواهان تفصیل بود به آنها مراجعه نماید... پس گوییم:
احمد گفت: «ما را حدیث کرد یحییبنآدم و ابن ابوبکیر، از اسرائیل، از ابواسحاق، از حبشی بنجنادة از یحیی بنآدم سلولی که روز حجّةالوداع را دیده بود گفت که: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی از من است و من از او هستم و از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی.» (1)« ما را حدیث کرد اسودبنعامر، از شریک، از ابواسحاق، از حبشیبنجناده که گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «علی از من است و من از او هستم و از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی.»
ما را حدیث کرد یحییبنآدم، از شریک، از ابواسحاق، از حبشیبنجناده سلولی که گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «علی از من است و من از او هستم، و از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی.» شریک گفت: به ابواسحاق گفتم: تو خودت از ایشان شنیدی؟ گفت: در فلان و فلان جا که آن را حفظ نیستم.»
1) مسند 4 / 164- 165.
ما را حدیث کرد ابواحمد، از اسرائیل، از ابواسحاق، از حبشیبنجنادهی سلولی، که حجّة الوداع را دیده بود، گفت که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: علی از من است و من از او هستم، و از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی.» (1)و ابنماجهی قزوینی گوید: «حدیث کرد ما را ابوبکربن ابوشیبة و سویدبن سعید و اسماعیلبن موسی، هر سه از شریک، از ابواسحاق...» (2)و ترمذی گوید: «ما را حدیث کرد اسماعیلبن موسی، از شریک، از ابواسحاق، از حبشی بنجناده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی از من است و من از او هستم، و از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی.»
این حدیثی حسن، غریب، صحیح است.» (3)و ابوعبدالرّحمان نسائی گوید: «ذکر فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : کسی ادا نمیکند جز من یا علی:
ما را خبر داد احمدبن سلیمان از [ یحییبنآدم] اسماعیل، از ابواسحاق، از حبشی بنجناده سلولی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی از من است و من از او هستم، از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی.» (4)و نووی گوید: «از حبشیبن جنادهی صحابی نقل شده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی از من است و من از علی هستم، و از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی. ترمذی و نسائی و ابنماجه آن را روایت کردهاند. ترمذی گوید: حدیثی حسن است. در بعضی نسخهها، حدیثی صحیح است.» (5)و محبّ طبری ذیل عنوان «ذکر اختصاص یافتن او به تبلیغ از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم » گفته: و از حبشیبنجنادة ... حافظ سلفی آن را نقل کرده است.» (6)ذهبی در شرح حال سویدبن سعید از طریق ابوالقاسم بغوی، از ابواسحاق از
حبشی آن را روایت کرده است.» (1)و متّقی گوید: «علی از من است و من از علی هستم و از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی.» ش، حم، ت، (ابنابیشیبه، احمد در مسند، ترمذی) حسن صحیح غریب است. ن، ه، (نسائی، ابنماجه) و ابنأبوعاصم و بغوی و باوردی. و ابنقانع طب، ص (طبرانی، سعیدبن منصور) از حبشیبن جنادهی سلولی». (2)وصابی گوید: «از حبشیبن جناده که حجّةالوداع را دیده بود نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی از من است و من از او هستم و از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی.»، امام احمد در مسندش، ترمذی در جامعش، و نسائی و عثمانبن ابوشیبه در سنن خودشان، و حافظ ابوطاهر احمدبن محمّدبن سلفة، در «السلفیات» آن را نقل کردهاند. و در روایت دیگری از او آمده است:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «علی از من است و من از علی هستم، و از طرف من کسی ادا نمیکند جز من یا علی. ابنماجه و ابنابوعاصم آن را در سنن خودشان و بغوی در «المعجم» و طبرانی در «الکبیر» و ضیاء در «المختارة» و باوردی و ابنقانع، آن را نقل کردهاند.» (3)و نگاه کنید به:
مشکاة المصابیح 3 / 243، الجامع الصغیر 2 / 66، الصّواعق المحرقة / 83، المقاصد الحسنة / 98، جامع الأصول 9 / 471، المناقب ابنمغازلی / 222، فرائد السمطین 1 / 58، کفایة الطالب / 276، اسعاف الرّاغبین / 155، ینابیع المودّة /180 و 281، کنوز الحقایق - حاشیهی جامع الصغیر 2 / 16، نزل الأبرار / 38.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم این جمله را در خطبهای در فضیلت اهل البیت علیهم السلام فرمود. و از راویان مشهور آن، ابونعیم اصفهانی است که به اسنادش آن را چنین روایت نموده
است :
« از جابربن عبداللّه نقل شده که گفت: روزی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بر ما وارد شدند، در حالیکه علی و حسن و حسین همراه ایشان بودند، پس خطبهای برایمان خواندند و فرمود:
«ای مردم! اینان خانوادهی پیامبرتان هستند، خداوند به کرامت خویش آنان را شرافت بخشید و نگهداری سرّش را به آنان واگذار فرمود و دانش خود را به آنان به ودیعت نهاد، پس آنان پایهی دین و گواهان بر امّت او میباشند، پیش از آفریدگانش آنان را خلق فرمود، هنگامی که آنان سایههایی در زیر عرش او و برگزیده در دانش او بودند، و از آنان راضی شد و ایشان را برگزید، پس آنان را برای بندگانش دانشمندان و فقیهان قرار داد، و بر راهش راهنمایی فرمود، پس آنان ائمّهی هدایتکننده و فرماندهان دعوت کننده و امامان میانه و خویشاوندان پیامبرند که باید به آنها پیوند یافت. آنان برای مؤمنان کهف بلند و استوار، و نور دیدگان هدایتشدگان، و نگهدارنده کسانی هستند که به آنان پناه جویند و نجات برای کسانی که به وسیلهی آنان از گناه دوری کند، شادمان شود هر کس آنان را دوست بدارد و هلاک شود هر کس که با آنان دشمنی کند و پیروز است کسی که به آنان تمسّک جوید، دوری کننده از آنان از دین برگشته است، و کوتاهی کننده دربارهی آنان باطل و نابود است و نزدیک شده به آنان، به ایشان میرسد، پس آنان آن دری هستند که مردم به آن آزموده میشوند، هر کس به سوی آنان رفت، نجات یافت و هر کس از آنان دوری جُست، سقوط کرد. آنان (باب) حطّهای هستند برای کسانی که از آن وارد شوند، و حجّت خداوند هستند بر کسی که نسبت به آنان نادان باشد. به سوی خداوند فرامیخوانند، به فرمان او عمل و به آیاتش راهبری میکنند، در میان آنان رسالت نازل شد و فرشتگان رحمت بر آنان فرود آمدند، و به سوی آنان روح الأمین فرستاده شد، از روی تفضّل و رحمت الهی، خدا چیزهایی به آنان بخشید که به هیچکس از جهانیان عطا نفرمود؛ پس هر آنچه از دانش و هدایت در دین بدان نیازمندند، بحمداللّه واجدند. آنان نور از بین برنده گمراهی هنگام وارد شدن تاریکیها و شاخههای پاکیزه از آن درخت پربرکت، معدن دانش، خاندان رحمت،
جایگاه رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان میباشند و کسانی هستند که خداوند پلیدی را از آنان برگرفت و پاکیزهشان فرمود.» (1)و این روایت را تأیید میکند:
کلامی از ابنعبّاس در ستایش امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام که گوید: «آنان رَحِمِ صله شده و ائمّهی برگزیده و دَری که مردم به آن آزموده میشوند، هر کس به سوی آنان آمد نجات یافت و هر کسی از آنان دوری جست سقوط کرد، برای کسی که از آن وارد شود، باب حطّه هستند و حجّت هستند بر کسانی که آنان را ترک کند.» عاصمی آن را روایت کرد. (2)متن کامل آن را در جلد «حدیث سفینه» آوردیم.
سخاوی این حدیث را نیز در تأیید حدیث «أنا مدینة العلم» آورده است و از مشهورترین حدیثها در منقبتهای عترت طاهره میباشد. تعداد زیادی از پیشوایان مشهور و حافظان و محدّثان آن را روایت و نقل کردهاند، از جمله:
1 - ابوبکر احمدبنعبدالخالق بزّار.
2 - ابویعلی احمدبنعلی موصلی.
3 - ابوالقاسم سلیمانبناحمد طبرانی.
4 - ابوعبداللّهحاکم نیشابوری.
5 - ابونعیم احمدبن عبداللّه اصفهانی.
6 - ابوشجاع شیرویهی دیلمی.
7 - ابومحمّد عاصمی.
8 - ابومحمّد عبدالعزیز جنابذی.
9 - صدرالدّین ابوالمجامع حموئی.
10 - سیّد علی همدانی.
11 - شمسالدّین سخاوی.
12 - جلالالدّین سیوطی.
13 - نورالدّین سمهودی.
14 - ابنحجر هیتمی مکّی.
15 - علی متّقی هندی.
16 - شاه ولیّاللّه دهلوی.
17 - شیخ سلیمان قندوزی.
18 - احمد زینی دحلان.
و اگر بخواهیم تمام روایتهای این افراد را بیاوریم از مقصود خود خارج شدهایم، لذا به ذکر مهمترین آنها بسنده کرده، گوییم:
حاکم گفت: «مرا خبر داد احمدبن جعفربن حمدانِ زاهد در بغداد، از عبّاسبنابراهیم قراطیسی، از محمّدبن اسماعیل احمسی، از مفضلبن صالح از ابواسحاق، از حنش کنانی که گفت: شنیدم ابوذر میگفت: - در حالی که درِ کعبه را به دست گرفته بود: هر کسی مرا میشناسد، من همانم که شناخته است، و هر کس مرا نمیشناسد، بداند که من ابوذرم. شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «مثال اهل بیت من در میان شما مثال کشتی نوح در میان قومش میباشد، هر کس سوارش شد نجات یافت و هر کس از آن عقب افتاد، غرق شد و آنان مانند حطّه برای بنیاسرائیل میباشند.» (1)ابونعیم اصفهانی این حدیث را در کتابش «منقبة المطّهرین» از ابوسعید خدری و ابوذر روایت کرده است.
و سیّد علی همدانی این حدیث را از دیلمی نویسندهی «الفردوس» در کتابش «السّبعین فی مناقب امیرالمؤمنین» (2)و همچنین در کتابش «روضة الفردوس» روایت کرده است.
سخاوی پس از روایت حدیث از حاکم گوید: «ابویعلی هم حدیث رااز حدیث ابوطفیل، از ابوذر با این لفظ نقل کرده است: «مثال خانوادهی من در میان شما مثال کشتی نوح است، هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس از آن باز
ماند غرق گشت. و خانوادهی من مانند باب حطّه است. بزّار از طریق سعیدبنمسیّب از ابوذر، این چنین نقل کرده است. و از ابوسعید خدری نقل کرده است که گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: مثال اهل بیت من در میان شما همانند مثال کشتی نوح است، هر کس سوارش شد نجات یافت و هر کس از آن باز ماند، غرق گشت و مثال اهل بیت من در میان شما مانند باب حطّه در بنیاسرائیل است.
هر کس از آن وارد شد آمرزیده شد. طبرانی در «الصغیر» و «الأوسط» آن را روایت کرده است.» (1)سمهودی پس از روایت حدیث از تعدادی حافظان گوید: حافظ ابومحمّد عبدالعزیزبناخضر در «معالم العترة النبویّة» آن را نقل کرده است... (2)و نگاه کنید به: فرائد السمطین 2 / 242، الصّواعق المحرّقة/ 140، کنزالعمّال 13 / 85، ینابیع المودّة/ 527، الفتح المبین 2 / 282 و کتابهای دیگر.
و آن را تأیید میکند:
بیان امیرالمؤمنین علیه السلام در توصیف عترت علیهم السلام :
«و مثال آنان باب حطّه است و آنان باب السّلم هستند» که قندوزی آن را روایت کرده و گفته است: «در تفسیر «یا أیُّهَا الَّذین آمنوا أدخلوا فی السّلم کافة و لا تتّبعوا خطوات الشّیطان» (3)در المناقب: از مسعدةبنصدقة، از جعفر صادق، از پدرش، از جدّش از حسین، از امیرالمؤمنین علی علیهم السلام که گفت: آگاه باشید! دانشی که آدم علیه السلام با آن به زمین آمد و تمام فضیلتهایی که پیامبران تا خاتم النّبیین دارا بودند، در عترت خاتمالنّبیین است، پس کجا به آن حیرت میروید: و کجا میروید؟ آنان در میان شما مانند اصحاب کهف میباشند و مثال آنان باب حطّه است و آنان باب السّلم میباشند.» در قول خداوند متعال: «یا ایّها الّذین آمنوا أدخلوا فی السّلم کافّة و لا تتّبعوا خطوات الشیطان» [ ای کسانی که ایمان آوردید، همگی وارد سلم شوید و از گامهای شیطان پیروی نکنید.]
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را در توصیف اهل بیت خود علیهم السلام فرمود. و از راویان آن میباشند:
قندوزی بلخی که گوید: «در المناقب با اسناد از ابوالزبیر مکّی از جابربن عبداللّه انصاری آمده است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«خداوند تبارک و تعالی مرا برگزید و انتخاب فرمود و پیامبر قرار داد و سرور کتابها را بر من فرو فرستاد. پس عرضه داشتم: پروردگارم و سرور من! تو موسی را به سوی فرعون فرستادی، پس از تو تقاضا کرد که برادرش هارون را وزیری قرار دهی که بازویش را به او محکم کند و به وسیلهی او سخنش مورد تصدیق قرار گیرد.
و من ای سرور و مولایم! از تو تقاضا میکنم که از خانوادهام وزیری برایم قرار دهی که به او بازویم را محکم نمایی، پس علی را برایم وزیر و برادر قرار ده، و شجاعت را در قلبش قرار ده، و هیبت بر دشمنش را بر او بپوشان که او نخستین کسی است که به من ایمان آورد و مرا تصدیق نمود، و اوّلین کسی است که با من خداوند را یگانه دانسته و من آن را از پروردگارم عزّ و جلّ تقاضا کردم. پس آن را به من عطا فرمود. و او سرور جانشینان است، ملحق شدن به او سعادت و مرگ در اطاعتش شهادت میباشد. و نامش در تورات پیوسته به نام من است و همسرش صدیقهی کبری دختر من است و دو پسر او سروران جوانان اهل بهشت دو پسر من هستند، و او و آن دو و ائمّهی بعد از آنان پس از پیامبران حجّتهای خداوند بر بندگانش میباشند و آنان دَرهای دانش در امّتم هستند. هر کس از آنان پیروی نماید نجات یابد، و هر کس به آنان اقتدا کند، به راه مستقیم هدایت شود. خداوند محبّت آنان را به بندهای نمیبخشد جز اینکه او را وارد بهشت نماید. (1)و نیز این مطلب را تأیید میکند:
فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبهای که: «ما شعار و اصحاب و خازنان و
1) ینابیع المودّة / 62.
ابواب هستیم و جز از درها وارد خانهها نمیشوند.»
این را قندوزی نیز روایت کرده است. (1)
1) ینابیع المودّة / 25.
سپاس ازآنِ خداوند پروردگارجهانیان است ودرود وسلام برسرورمان محمّد و خاندان پاکش و لعنت خداوند بر تمامی دشمنانشان از پیشینیان و آیندگان و بعد:
این نامگروهی دیگراز پیشوایان بزرگ و حافظان و دانشمندان برجستهی اهل سنّت است که در قرنهای متفاوت حدیث «أنا مدینة العلم» را روایت کردهاند. آنها را از اسنادها یا مدرکها به اندازهی توان خود و به قدر فرصت استخراج کردهام و برای افزایش بهرهگیری و سودمندی میآورم. و توفیق از خداوند متعال است.
او از استادان بزرگ حدیث در قزوین میباشد که به نقل روایت از سرورمان حضرت امام علیّبنموسیالرّضا علیهما السلام شهرت یافته است.
حافظ ابنالنجّار، آن حدیث شریف را از طریق او از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است. (1)
رافعی گوید: «داوودبن سلیمان بنیوسف غازی، ابواحمد قزوینی استادی است که به روایت از علیّبن موسیالرّضا شهرت یافته و گفته میشود که علی
1) به روایت «ابنالنجّار» در همین کتاب مراجعه کنید.
(بنموسی الرّضا علیه السلام ) در مدّت توقّفش در قزوین در منزل او پنهان شده بود. و نسخهای (از روایتهای آنحضرت) را دارد که مردم قزوین آن را از داوود نقل میکنند، مانند اسحاقبن محمّد و علیّبن محمّد بنمهرویه و دیگران.» (1)
از مشهورترین و بزرگترین راویان حدیث «أنا مدینة العلم» ، ابومعاویه محمّدبن خازم تمیمیِ نابینا متوفّای سال 195 است. در بسیاری از اسنادهای قوم، در روایت این حدیث از أعمش از مجاهد، از ابنعبّاس نامش آمده است که بر اهل پژوهش پوشیده نیست.
1 - خطیب: «احمدبن حنبل و یحییبن معین و ابوخیثمه زهیربن حرب... از او روایت کردهاند.» سپس نمونههای ستایش او را آورده و او را ثقه دانسته است. (2)2 - ذهبی: «ابومعاویه حافظِ ثبت و محدّث کوفه است...» (3)3 - ابنحجر: «ثقه است، و حافظترین مردم نسبت به حدیثهای أعمش است...» (4)4 - سیوطی: «ابنمعین و عجلی و نسائی و دارقطنی او را ثقه دانستهاند.» (5)
او قاسمبن سلّام بغدادی متوفّای سال 224 میباشد. حدیث را از أبومعاویه نابینا از ابنحبّان روایت کرده است. (آنگونه که در فتح الملک العلی آمده است.) (6)
1 - خطیب، شرح حال بسیار مفصّلی از او آورده است.
2 - ذهبی: «امام، مجتهد، دریا، قاسمبنسلام بغدادی زبانشناس، فقیه، دارای کتابهایی است.» سپس سخن اسحاقبن راهویه را حکایت کرده است که:
«خداوند حق را دوست میدارد، أبوعبید از من داناتر و فقیهتر است.» و این گفته او را: «ما به أبوعبید نیازمندیم و ابوعبید نیازی به ما ندارد.» و سخن احمد را: «أبوعبید استاد است و هر روز خیرش افزایش مییابد.» و سخن یحییبنمعین را که وقتی دربارهاش از او سؤال شد گفت : «أبوعبید باید از احوال مردم پرسیده شود.» و سخن أبوداوود چنین است: «ثقه و مأمون است.» سپس ذهبی گوید:
«هر کس به کتابهای أبوعبید نظر افکند، جایگاه او را در دانش و حفظ مییابد، او حافظ حدیث و علّتهای آن بود، اما در معرفت الحدیث متوسّط بود، فقه و اختلافها را میدانست، در لغت سرآمد و در قرائتها پیشوا و رهبر بود و کتابی هم در این زمینه دارد، مدّتی قضاوت ثغور را عهدهدار بود، به سال 224 در مکّه در گذشت.» (1)3 - ابنحجر عسقلانی: سخنانی دربارهاش گفته است. (2)همچنین شرححالش در کتابهای الطبقات 7 / 355، المعارف / 549، معجم الأدباء 16 / 354، وفیات الأعیان /4 60، النجوم الزاهرة 2 / 241 و کتابهای دیگری آمده است.
او محمّدبن جعفر علّاف متوفّای سال 236 است، یحییبنمعین حدیث را از او روایت کرده است و او در طریق روایت حاکم قرار دارد.
1 - ذهبی: «خ، محمّدبنجعفر فیدی علّاف، از وکیع و مانند او.
و بخاری از او نقل کرده است، بعد از سال سی درگذشت.» (1)2 - ابنحجر: «خ، محمّدبنجعفر... بخاری در باب «الهبة» یک حدیث از او روایت کرده است... ابنحبّان او را در ثقهها نامبرده است. ابوالقاسم گوید: روز پنجشنبه اوّل جمادیالآخر سال 236 درگذشت...» (2)
او ابومحمّدبن خداش طالقانی، متوفّای سال 250 است. حدیث را از ابومعاویهی نابینا روایت کرده همانطور که در «فتح الملک» آمده است. (3)
1 - خطیب: «محمودبن خداش، ابومحمّد طالقانی، در بغداد ساکن شد و حدیث خواند.» سپس ثقه بودنش را از ابنمعین و ابوالفتح محمّدبن حسین أزدیِ حافظ آورده است و از بخاری نقل کرده است که در سال 250 درگذشت. (4)2 - ذهبی: «امام، حافظ، ثقه است.» (5)3 - ابنحجر: «ترمذی، نسائی در مسند علی و ابنماجه و ابراهیم حربی از او روایت کردهاند.
ابنمحرز به نقل از ابنمعین گوید: او ثقه است.
ابوالفتح أزدی گوید: از اهل راستی و ثقه است.
ابنحبّان او را در ثقهها آورده است.
مسلمة گوید: او ثقه است.» (6)
او از راویان حدیث از ابوصلت هروی است. و حافظ خطیب حدیث را از طریق او در تاریخش روایت کرده است. (1)و حافظ مغربی روایت او را در زمره کسانی که از ابوصلت، نقل کردهاند، آورده است. (2)
حافظِ ذهبی گوید: «امام، حافظ بسیار راستگو: ابویعقوب اسحاقبنحسنبن میمون بغدادی حربی به سال صد و نود و اندی متولّد شد. و از او، محمّدبنمخلّد، ابوبکر نجّار، ابوسهلبنزیاد، ابوبکر شافعی، أبوعلیبنصواف، ابوبکر قطیعی، افراد بسیاری حدیث نقل کردهاند.
دارقطنی گوید: ابوبکر شافعی به ما گفت: از ابراهیم حربی دربارهی اسحاقبن حسن پرسیده شد، گفت: سزاوار آن است که از او دربارهی احوال ما بپرسند. عبداللّهبناحمدبن حنبل گوید: او ثقه است.
گویم: او از سروران علما بود. در شوّال 284 درگذشت؛ در حالی که سنّش از نود گذشته بود.» (3)شرح حالش در: المنتظم 5 / 174؛ الوافی 8 / 409 و شذرات الذّهب 2 186/ نیز آمده است.
حافظ مغربی گوید:
«امّا روایت محمّدبناسماعیل را ابنجریر در «تهذیبالآثار» چنین نقل کرده است: ما را حدیث کرد محمّدبناسماعیل ضراری، از عبدالسّلامبنصالح هروی، از ابومعاویه، از أعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من شهر دانشم و علی در آن است. هر کس شهر را خواهد، باید از در آن نزد آن بیاید.»
حافظ، ابنحجر گوید:
«محمّدبن اسماعیلبن ابوضرار ضرائری ابوصالح رازی، از یونسبن محمّد مؤدّب، و یعلیبن عبید، و عبدالرزّاق، و عبیداللّهبن موسی، و عبداللّهبن یزید مقری، و ابونعیم و فریابی و دیگران، روایت کرده است.
و ابنماجه و ابوحاتم از او روایت کردهاند که گوید: راستگوست و ابوبشر دولابی، و ابوجعفر محمّدبن جریر طبری.» (1)و ذهبی گوید: «از عبدالرزّاق و طبقه او حدیث شنیده و محمّدبن جریر و گروهی از او روایت کردهاند، راستگوست.» (2)
او از راویان حدیث از ابوصلت هروی است. و حافظ خطیب بغدادی حدیث را با سندش از او روایت کرده است. (3)و حافظ، ابنحجر گوید:
«قاسمبن عبدالرّحمان أنباری گفت: از یحییبنمعین دربارهی حدیثی که ابوصلت برایمان حدیث کرده است، پرسیدم، گفت: صحیح است.» (4)حافظ مغربی گوید: «امّا روایت قاسمبن عبدالرّحمان أنباری را خطیب نقل کرده است...» (5)
حافظ، ابنحجر در شرح حال او گوید:
«در راویان، قاسمبن عبدالرّحمان انباری میباشد که نام جدّش زیاد است؛ از
ابوجعفر نفیلی و دیگران روایت کرده است و ابوعمروبنسمّاک و طبقه او از او روایت کردهاند.» (1)
او، ابوالعبّاس محمّدبنیزید ازدی، متوفّای سال 286 میباشد.
حدیث را مرسلاً از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چنین روایت کرده است: «علی در حدیثی فرمود: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (2)
1 - خطیب: «محمّدبنیزید... ابوالعبّاس ازدی، سپس ثمالی، معروف به «مبرّد» استاد اهل نحو و حافظ علم عربی است. او دانشمندی فاضل و در روایت به او اطمینان بود...» (3)2 - ذهبی: «او امام، علّامه، زیبا، خوشسیما، فصیح، زباندان، موثّق، دارای نوادر و ظرائف میباشد. سال 286 درگذشت.» (4)3 - داوودی: «او دانشمند، فاضل، فصیح، بلیغ، زبانشناس، ثقه، اخباری و مورد اطمینان در روایت بود.» (5)
از کسانی است که حدیث را از ابوصلت روایت کرده است. طبرانی حدیث را از او و از حسنبنعلیبنعلی معمّری با هم از ابوصلت، از ابومعاویه، از اعمش از مجاهد، از ابنعبّاس نقل کرده است. (6)
حافظِ مغربی هم آن را در کتابش آورده است. (1)
حافظِ ذهبی، شرح حال او را چنین آورده است:
«صائغ محدّث، امام، ثقه ابوعبداللّه محمّدبن علیّبن زید مکّی صائغ، شنیده است... همراه با راستی و فهم و گستردگی روایت. دعلجبن احمد و ابو محمّد فاکهی، و سلیمان طبرانی و گروه زیادی از رحّالان از او حدیث نقل کردهاند.
وفاتش در مکّه در ذیقعدهی سال 291 میباشد.» (2)و در تذکرة الحفّاظ 2 / 659 و العبر 2 / 90 و شذرات الذّهب 2 / 209 نیز شرح حالش آمده است.
او، احمدبن حفص سعدی جرجانی، متوفّای سال 293 یا 294 است. استادِ ابنعدی جرجانی است. حدیث «أنا مدینة العلم» از او، با سندش از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس روایت شده است. (3)
حافظ، سهمی گوید:
«ابومحمّد احمدبنحفصبن عمربن حاتمبن نجمبن ماهان سعدی جرجانی به «حمدان» شناخته میشود. از: علیبن جعد، سویدبن سعید و محمّد بن عبداللّه بن نمیر، و دو پسر ابوشیبة، ابوبکر و عثمان و احمدبنحنبل و یحییبن معین، و یحییبن اکثم و دیگران روایت کرده است. در سال 293 یا 294 درگذشت.
شنیدم که امام ابوبکر اسماعیلی میگفت: او حدیث را میشناخت، بسیار راستگو و عاقل بود.» (1)
از کسانی است که حدیث شریف را از ابوصلت هروی روایت کرده است.
حافظِ سمرقندی در کتابش «بحرالأسانید» آن را روایت نموده است. از ابوطالب حمزةبن محمّد حافظ، از محمّدبن احمد حفّاظ، از ابوصالح کرابیسی، از صالحبنمحمّد، از ابوصلت هروی، از ابومعاویه، از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس، از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود:
«من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس درش را خواهد، باید نزد علی آید.» (2)
او صالحبن محمّد متوفّای سال 294 میباشد.
ذهبی گوید:
«صالحبن محمّد... امام، حافظ بزرگ، حجّت، محدّث مشرق ابوعلی اسدی بغدادی، ملقّب به «جزرة» است. مسلمبن حجاج، نویسندهی صحیح، از او حدیث نقل کرده است و مسلم قدری از او بزرگتر است...»
دارقطنی گوید: او ثقه، حافظ و غازی بود.
حافظ، ابوسعید ادریسی گوید: در دوران او در عراق و خراسان مانندش را در حفظ نمیشناسم.
خطیب گوید: اوبسیار راستگو، ثَبِت و دارای مزاح بود... (3)همچنین شرح حال او آمده است در: تاریخ بغداد 9 / 322؛ تذکرة الحفّاظ 2 / 641؛ النجوم الزاهرة
3 / 161؛ شذرات الذهب 2 / 216؛ تاریخ ابنکثیر 11 / 202 و غیر از آنها.
او حسنبنعلی معمری متوفّای سال 295 و استاد طبرانی میباشد که حدیث «أنا مدینة العلم» را در «المعجم الکبیر» (1)از او روایت کرده است.
1 - خطیب بغدادی گوید:
«حسنبن علیّبن شبیب، ابوعلی معمریِ حافظ، برای حدیث به بصره، کوفه، شام و مصر سفر کرد... از ظرفهای پُرگنجایش دانش بود، در فهم از او یاد میگشت و به حفظ توصیف میشد. دارقطنی دربارهاش گوید: بسیار راستگو و حافظ بود.
سال 295 درگذشت...» (2)2 - ابنجوزی گوید:
«ابوعلی معمری، حافظ... از ظرفهای پُرگنجایش دانش بود، او دارای حفظ و فهم بود و دارقطنی گوید: بسیار راستگو و حافظ بود... و در حدیث و گردآوری و تألیف آن پیشوایی ربّانی بود...» (3)3 - سیوطی گوید:
«معمری: حافظ، علّامه برجسته، ابوعلی...» (4)
او علیّبن اسحاقبن عیسیبن زاطیا متوفّای سال 306 است. او در سلسلهی اسناد روایت حافظ ابنعدی، در شرح حال «عثمانبن عبداللّه اموی» و روایت
حافظ، گنجی در کتابش «کفایةالطالب» قرار دارد.
1 - خطیب: «علیّبن اسحاقبن عیسیبن زاطیا... از او روایت کردهاند:
ابوعمروابن سمّاک، ابوبکر شافعی، عبدالعزیزبن محمّدبن واثق باللّه، عبداللّه بن ابراهیم زبیبی، عیسیبن حامد رخجی، ابوحفصابن زیات، علیّبن عمر سکری و دیگران. او بسیار راستگو بود...» (1)2 - ذهبی: «محدّث... از او روایت کردهاند... و ابوبکرابنسنّی و گفته است:
مشکلی ندارد. در پایان نابینا شد. در جمادیالأولی سال 306 درگذشت.» (2)
او، ابوجعفر محمّدبنالحسین متوفّای سال 315 میباشد.استاد خطیب بغدادی است، حدیث را از او در «تاریخش» و در «تلخیص المتشابه» روایت کرده است.
1 - خطیب: «او ثقه حجّت بود.» (3)2 - ذهبی: «خثعمی، امام، حجّت، محدّث، ابوجعفر... دارقطنی گوید:
ابوجعفر ثقه و مأمون است.» (4)3 - سمعانی: «ابوجعفر محمّدبن حسینبن حفصبن عمر اشنانی کوفی، ثقه، صالح، مأمون است. از عبادبن یعقوب رواجنی روایت شنیده است... و حجّت به او برپا میشد. مرگش سال 315 است.» (5)
او،ابراهیم بنعبدالرّحمان بنعبدالملکبن مروان قرشی دمشقی،متوفّای سال 341 است. او استاد عبدالوهاب کلابی میباشد که حدیث از او روایت شده است.
1 - ذهبی: «ابنمروان؛ حافظ، امام، ابواسحاق، ابراهیمبن عبدالرّحمانبن عبدالملکبن مروان قرشی دمشقی، محدّث رحّال است... از او روایت کردهاند...
عبدالوهاب کلابی و حمید ورّاق و دیگران. در رجب سال 319 درگذشت.» (1)2 - ذهبی: «ابنمروان، امام، حافظ، ثقه، رحّال...» (2)3 - الصفدی: «اموی دمشقی... حافظ.» (3)
او محمّدبن عبدالصّمد، متوفّای سال 319 است. خطیب بغدادی در تاریخش حدیث را از او روایت کرده است.
خطیب: «محمّدبن عبدالصّمد، ابوالطیّب دقّاق که به «بغوی» شناخته میشود. او پسرخالهی عبداللّهبن محمّد بغوی است... از او حدیث نقل کردهاند:
قاضی ابوالحسن جراحی و ابوحفصبن شاهین و محمّدبن عبداللّهبناخی میمی و از احوال او جز نیکی ندانستم...» (4)
او، عبدالملکبن محمّدبن عدی، ابونعیم، فقیه جرجانی معروف به استرآبادی، متوفّای سال 322 یا 323 است. او استاد ابواحمد ابنعدی جرجانی است. و در سلسلهی راویان روایت حدیث حافظ گنجی در کتابش «کفایةالطالب» قرار گرفتهاند. (5)
1 - خطیب بغدادی: «او یکی از پیشوایان مسلمانان و از حافظان احکام دین، همراه با راستی و پارسایی و ضبط و هوشیاری بود، سفرهای بسیاری کرد، در عراق، حجاز، شام و مصر نوشت و پیش از آن وارد بغداد شد...» (1)2 - ذهبی : «ابونعیمابن عدی، امام، حافظ بزرگ، ثقه است... حمزةبن یوسف گوید: در فقه و حدیث پیشتاز بود و به سویش سفر میکردند... حاکم گوید: او فقیه، حافظ مسندها و فقهیّات از صحابه و تابعان بود...» (2)3 - اسنوی: «او امام، حافظ، پارسا، فقیه، گردشگر در آفاق بود، ابوالولید حسان قرشی گوید: در دوران ما در خراسان حافظتر از او در فقه و گفتههای صحابه نبود و مسافران بار سفر به سوی او میبستند. سال 242 متولّد و در سال 323 درگذشت...» (3)
متوفّای سال 345 است. نامش در سلسلهی راویانِ حدیث حافظ ابناثیر در کتاب «أسدالغابة» آمده است.
1 - خطیب: «از او ما را حدیث کرده است: ابوالحسن ابنرزقویه و ابوالحسین ابنفضل قطّان و ابوعلی ابنشاذان.
او ثقه بود. ابنشاذان به ما خبر داد: سال 345 درگذشت...» (4)2 - ذهبی: از او حدیثی کردهاند: ابنمندة، و حاکم و ابوالحسن ابنرزقویه و ابنفضل قطّان و ابوعلی ابنشاذان و دیگران. خطیب او را ثقه دانسته است...» (5)
خطیب گوید:
« احمدبن فاذویه بنعزرة ابوبکر طحّان، از احمدبن محمّدبن یزیدبن سلیم حدیث نقل کرده است. و از او روایت کردهاند: محمّدبن مظفّر و ابوالقاسم بنثلّاج.
مرا خبر داد احمدبن محمّد عتیقی از عبداللّهبن محمّدبن عبداللّه شاهد، از ابوبکر احمدبن فاذویهبن عزرة الطحّان، از ابوعبداللّه احمدبن محمّدبن یزیدبن سلیم از رجاءبن سلمة از ابومعاویهی نابینا، از اعمش از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» (1)
وازرجال حاکم درکتاب «المستدرک» استکه حدیث راصحیح دانسته است.
حافظ خطیب در تاریخش از او یاد کرده، چنین آورده است:
«نعمان بن هارونبن محمّدبن هارونبن جابربن نعمان، ابوالقاسم شیبانی بلدی به «ابنأبی دلهاث» شناخته میشود. به بغداد آمد و در آنجا حدیث گفت...
از او روایت کردهاند: محمّدبن مظفّر و علیّبنعمر السکری، از حال او جز نیکی ندانستم.» (2)
او استادِ حافظ، ابنعدی است. و حدیث شریف از او روایت شده است که خواهد آمد.
سهمی: «عبدالرّحمان بن سلیمانبن موسی بنعدی أبوسعید جرجانی، ساکن مکّه. از احمدبن سعید رازی روایت کرده است. از او ما را حدیث کرد، عبداللّهبنعدیِ حافظ و ابوبکر محمّدبناحمد مفید در جرجرایا...» (1)
او، علیّبن محمّدبن مهرویهی قزوینی است که در سال 355 زنده بود. او در سلسلهی راویان حدیث «أنا مدینةالعلم» از روایت حافظ، ابنالنجّار، از حضرت امام رضا علیه السلام از پدران طاهر ایشان علیهم السلام قرار دارد. (2)
سمعانی: «ابوالحسن علیبن محمّدبن مهرویهی قزوینی در قریه در بغداد و در الجبال از یحییبن عبدک قزوینی و داوودبن سلیمان غازی و محمّدبن مغیرة و حسن بنعلیّبن عفان حدیث گفته است و از او روایت کردهاند: عمروبن محمّدبن سنبک و ابوبکر محمّد بنعبداللّه ابهری و محمّد بن عبید اللّه بن شخیر وابوحفصابن شاهینِ واعظ و دیگران.
ابوالفضل، صالحبن محمّدبناحمدِ حافظ او را در طبقات اهل همدان نامبرده و گفته است: ... او از نسخهای از علیّبنموسی الرّضا علیه السلام میگرفت... استادی کهنسال و جایگاهش راستی بود.» (3)2 - رافعی نیز او را نامبرده و افزوده است که در سال 323 در بغداد حدیث میگفته است. (4)
او، ابوبکر احمدبن یوسف، متوفّای سال 359 و استادِ حافظ، ابونعیم است.
ابونعیم گوید:
«حدیث کردند ما را، ابوبکربنخلّاد و فاروق خطابی، از ابومسلم کشی، از محمّدبن عمربنرومی، از شریک، از سلمةبنکهیل، از صنابحی، از علی که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (1)
ذهبی گوید: «استاد بسیار راستگو، محدّث مسندِ عراق... از او روایت کردهاند: دارقطنی و ابنرزقویه، و هلال حفّار و ابوعلیابن شاذان و محمّدبن عبدالواحدبن رزمه و ابونعیم حافظ و دیگران.»
خطیب گوید: از دانش چیزی نمیدانست امّا شنیدنش صحیح است.
ابونعیم گوید: ثقه بود.
و همچنین ابوالفتح ابن أبوفوارس او را ثقه دانسته است (2). شرح حالش در تاریخ بغداد 5 / 220 هم یافت میشود.
او استادِ حافظ ابونعیم است و روایت او را از عبارت کتاب «معرفة الصحابه» دانستید.
ذهبی گوید: «فاروقبن عبدالکبیربن عمر، محدّث کهنسال، مسند بصرة، ابوحفص خطابی بصری. از او حدیث کردهاند: ابوبکر محمّدبن ابوعلی ذکوانی و احمدبن محمّدبن صقر بغدادی و علیّبنعبد کویه و ابونعیمِ حافظ و دیگران.
و مشکلی ندارد. تا سال 361 زنده ماند.» (1)
حدیث را در شرح حالهای «سعیدبن عقبة ابوالفتح کوفی» و «احمدبن سلمة» و «عثمانبن عبداللّهاموی» روایت کرده است.
در مورد اوّلی گفته است:
« ما را حدیث کرد، احمدبن حفص، از سعیدبن عقبة ابوالفتح کوفی، از سلیمان اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.»
شیخ گفت: و این حدیث از ابومعاویه، از اعمش روایت میشود و ابوصلت هروی از ابومعاویه نقل میکند و گروهی از راویان ضعیف آن را از ابوصلت دزدیدهاند.» (2)و ابوالقاسم سهمی حدیث را از ابنعدی با سندش روایت کرده است. (3)و ابنعساکر از سهمی از او با سندش... (4)
او حافظ، ابواحمد، عبداللّهبن علی ابنعدی نویسندهی کتاب «الکامل فی الضعفاء» متوفّای سال 365 است.
سمعانی: «ابواحمد عبداللّهبن علیّبن محمّدبن جرجانی معروف به «ابنقطّان» حافظ اهل جرجان است. او حافظ دوران خویش بود. به اسکندریه و سمرقند سفر کرد. وارد بلاد شد و استادان را درک کرد. او حافظی با دقّت بود که در زمانش، چون او وجود نداشت.» (5)
هم چنین شرح حال او در: تذکرة الحفّاظ /3 161 و مرآة الجنان 2 / 381 و العبر 3 / 51 آمده است.
او مؤلّف کتاب «احسن التقاسیم» از علمای قرن چهارم میباشد؛ آنگونه که در بعضی مصدرها آمده است. او حدیث را در کتاب مذکور روایت کرده است. (1)
1 - حاجی خلیفه: «احسن التقاسیم فی معرفة الأقالیم، از شیخ شمسالدّین ابوعبداللّه محمّدبن احمد مقدسی حنفی متوفای سال... است. کتابی است که براساس اقلیمهای عُرفی منظّم شده است.» (2)2 - زرکلی: «محمّدبن ابوبکر بناء مقدسی که «البشاری» به او گفته میشود، شمسالدّین ابوعبداللّه، جهانگرد جغرافیدان است. در قدس متولّد گردید. به تجارت مشغول شد. سفرهای سختی را انجام داد که شناخت نسبت به پیچیدگی اوضاع کشورها را برایش فراهم نمود. سپس فقط به پیگیری آنها پرداخت و از بیشتر کشورهای اسلامی دیدن نمود و کتابش «احسنالتقاسیم فی معرفة الأقالیم» را تألیف کرد... وفاتش حدود سال 380 ثبت شده است...» (3)3 - کحالة گوید: «تاریخنویس جهانگردِ جغرافی دان است. مرگش را به سال 375 آورده است. (4)4 - در هدیة العارفین مرگش را حدود سال 414 ثبت کرده است.
او، احمدبن ابراهیمبن شاذان بزّاز متوفّای سال 383 است. نامش در سلسلهی سند روایت ابنمغازلی آمده است. به آن مراجعه کنید.
1 - خطیب: «دارقطنی از او روایت کرده است... او ثقه و ثَبِت بود. خوب میشنید و بسیار حدیث میگفت... شنیدم ازهری میگفت: ابنشاذان ثقه، ثَبِت و حجّت بود... احمدبن محمّد عتیقی ما را خبر داد و گفت: ابوبکر ابنشاذان سیزده روز مانده به پایان شوّال سال 383 درگذشت. ثقه مورد اطمینان، فاضل، دارای کتابهای بسیار و مؤلّف اصول نیکو است.» (1)2 - ذهبی: «ابنشاذان، استاد، امام، محدّث، ثقه و بادقّت بود...» (2)
او، ابوالحسن علیّبن عمر بغدادی متوفّای سال 385 است. و در اسنادهای چندین روایت از حدیث «أنا مدینة العلم» نامش آمده است. از جمله روایت حافظ ابنعساکر در تاریخ دمشق در شرح حال مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام . (3)
ذهبی: «دارقطنی - ابوالحسن علیّبنعمر بغدادی، حافظِ مشهور، دارای تألیفات، حاکم او را نام برده و گوید: در حفظ، فهم و پارسایی یگانهی دوران خویش شد، پیشوای قاریان و نحویان بود، او را والاتر از آنچه برایم توصیف کرده بودند، یافتم. نوشتههایی دارد که ذکرش به درازا میکشد. و خطیب گوید: او یگانهی عصرش، فریادرس دوران خویش و جدابافته و امام وقتش بود. علمِ اثر و معرفت به علّتها و نام رجال به او پایان پذیرفت. همراه با راستی و درستی اعتقاد و آگاهی کامل از دانشها جز علم حدیث بود. ابوذر هروی گوید: به حاکم گفتم: آیا مانند دارقطنی دیدهای؟ گفت: او پیشوایی است که مانند خودش را ندیده است. پس من چگونه؟
و برقانی گوید: دارقطنی، علّتها را از حفظ بر من املاء میکرد.
و قاضی ابوالطیب طبری گوید: دارقطنی امیرمؤمنان در حدیث است.» (1)
او، ابوالحسین عبدالوهاببن حسنبن ولید کلابی معروف به «ابنأخیتبوک» متوفّای سال 396 است.
حدیث «مدینةالعلم» را چنین روایت میکند:
حدیث کرد ما را، ابراهیمبن عبدالرّحمان، از محمّدبن عبدالرّحیم هروی در رملة، از ابوصلت هروی عبدالسّلامبنصالح، از ابومعاویه، از اعمش، از مجاهد از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید از در آن وارد آن شود.» (2)
1 - ذهبی: «کلابی، محدّث، راستگو و کهنسال است.» سپس اساتید و راویان او را نام برده است. و مرگش را به سال مذکور ثبت کرده است و سخن عبدالعزیز کتانی را نقل کرده است که گوید: او ثقه، بزرگوار و امانتدار بود. (3)2 - ذهبی، همینگونه در کتاب «العبر» هم آورده است. (4)3 - ابنالعماد، بنابر عادتش، عبارت کتاب «العبر» را آورده است. (5)
او، ابوالحسن محمّدبن حسین علوی نیشابوری متوفّای سال 401 است. از اساتید حاکم و ابوبکر بیهقی بوده است... و در طریق اسناد و در سلسلهی راویان روایت موفّقبن احمد خطیب خوارزمی قرار گرفته است؛ به آن مراجعه کنید.
1 - ذهبی: «علوی - امام، سیّد، محدّث، بسیار راستگو، مسند خراسان، ابوالحسن محمّدبن حسینبن داوودبن علی علوی حسنی نیشابوری، بزرگوار و بزرگ سروران... حاکم و ابوبکر بیهقی از او حدیث نقل کردهاند و بزرگترین استاد بیهقی بود... حاکم گوید: او دارای همّت عالی و عبادت ظاهری بود. از او تقاضای حدیث میکردند ولی حدیث نمیگفت. سرانجام مجلس املاء برایش برپا کردم و هزار حدیث برایش برگزیدم. در مجلس او هزار راوی قلمدان خود را برای نگارش حدیث آماده ساختند. سه سال حدیث گفت و املا کرد. به مرگ ناگهانی در جمادی الثانی سال 401 درگذشت.» (1)2 - سبکی نسب او را به نقل از حاکم آورده و او را ستوده و گفته است: «استاد مشرق در دوران خویش...» (2)
او استادِ حافظ، خطیب بغدادی است که این حدیث شریف را در کتاب تاریخش از او روایت کرده است. (3)
1 - خطیب: «محمّدبن احمدبن محمّدبن احمدبن رزق... ابوالحسن بزاز معروف به «ابن رزقویه»... او ثقه و راستگو، بسیار شنونده و نویسندهی حدیث بود، اعتقادی نیکو و مذهبی زیبا داشت. بر تلاوت قرآن مداومت داشت. نسبت به بدعت گزاران شدّت به خرج میداد. بعد از سال 380 تا پیش از مرگش همواره در مسجد جامع شهر حدیث املاء میکرد. او نخستین استادی است که از او (روایت) نوشتم و اوّلین بار در سال 403 از او حدیث شنیدم...» (4)
2 - ذهبی: «امام، محدّثِ بادقّت، کهنسال و استاد بغداد...» (1)
3 - ابنتغری بردی: «بسیار حدیث شنید، ثقه، بسیار راستگو، بسیار شنوندهی حدیث، با اعتقاد نیکو و مذهب زیبا بود.» (2)
او، ابوسعید محمّدبن موسیبن فضلبن شاذان نیشابوری، متوفّای سال 421 است. در سلسلهی راویان روایت حدیثِ ابنمغازلی قرار دارد، به آن مراجعه کنید.
1 - ذهبی: «صیرفی، استاد، ثقه، مورد اطمینان... و همچنین از ابو عبداللّه محمّدبنیعقوب شیبانی حدیث شنید... ابوبکر بیهقی و خطیب از او حدیث نقل کردهاند...» (3)2 - ابنعماد: «ابوسعید صیرفی، محمّدبنموسی ثقه بود...» (4)
او،ابوبکر احمدبن محمّدبن احمد خوارزمی شافعی،متوفّای سال 425 است.
در سلسلهی راویانِ روایت حدیث از حافظ ابنعساکر در تاریخش قرار دارد. (5)
1 - خطیب: «احمدبن محمّدبن احمدبن غالب، ابوبکر، خوارزمی معروف به «برقانی». پس از آن مسافرتها و استادانش را در کشورها نام برده، میافزاید: به بغداد بازگشت و در آنجا ساکن شد و حدیث نقل کرد که آنها را از او نوشتیم. او
ثقه، پارسا، بادقّت، ثبتکننده و فهمیده بود. کسی اثبت از او در میان اساتیدمان دیده نشد...
شنیدم ابوالقاسم ازهری میگفت: برقانی پیشوایی است که اگر بمیرد این شأن و مقام، یعنی حدیث از دست میرود.
و شنیدم ابومحمّد خلّال، برقانی را یاد کرد و گفت: او تافتهی جدابافته بود و در روز چهارشنبه اوّل رجب سال 425 درگذشت.» (1)2 - ذهبی: «برقانی، امام، حافظ، استاد فقیهان و محدّثان... شیخ بغداد بود.» (2)3 - اسنوی: «او پیشوا، حافظ، پارسا، کوشا در عبادت، حافظ قرآن بود.» (3)
او محمّدبنعمر نرسی متوفّای سال 426 و استاد خطیب بغدادی است که حدیث را در تاریخش از او روایت کرده است. (4)
خطیب بغدادی در شرح حال او گوید:
«محمّدبن عمربن قاسمبن بشربن عاصمبن احمد، ابوبکر نرسی، که به «ابنعدسیّة» شناخته میشود. از او حدیث نوشتیم، او استادی صالح، بسیار راستگو از اهل سنّت و مشهور به نیکی بود...» (5)
او، ابواسحاق، احمدبن محمّدبن ابراهیم متوفّای سال 427 یا 437 است.
حدیث را در تفسیر معروفش از طریق احمد و ترمذی با همان الفاظ آنان، روایت
کرده است.
1 - سبکی: «او یگانهی دوران خویش در علم قرآن بود.» (1)2 - داوودی: «یگانهی دوران خویش در علم قرآن، حافظ لغت، سرآمد در عربی، واعظ و مورد وثوق بود...» (2)3 - اسنوی: «ابنصلاح و نووی او را از فقیهان شافعی یاد کردهاند، او پیشوایی در لغت و نحو بود.» (3)
او، ابوطالب یحییبن علی متوفّای سال 431 و استاد خطیب بغدادی است که حدیث شریف را در تاریخش از او نقل کرده است. (4)
1 - عبدالغافر فارسی: «ابوطالب دسکری، یحییبن علیّبنطیب، فقیه صوفی دسکری، ابوطالب، ساکن حلوان، خادم تهیدستان آن شهر و بزرگ شهر و مفتی و محدّث و قاضی. در جرجان و نیشابور و اصفهان حدیث نوشت.
و از غطریفی و ابنمقری حدیث نقل کرد و بسیار روایت نمود، غریبان از روی تبرّک جستن به روایتش از او روایت شنیدند و روز جمعه در رجب سال 431 درگذشت. احمدبن ابوسعد بنعلی نیشابوری مؤذّن از او روایت نقل کرده است.» (5)2 - سبکی: «یحییبنعلی... استاد گردشگر در کشورها، از ابااحمدغطریفی و
دیگران حدیث شنید. ابوبکر خطیب و دیگران از او روایت نقل کردند.» سپس همان سخن فارسی را آورده است. (1)
او، حسینبن علی، متوفّای سال 436، استاد خطیب بغدادی است که حدیث شریف را در تاریخش از او روایت کرده است. (2)
1 - خطیب بغدادی: «در بغداد ساکن شد، یکی از فقیهان عراقی مذکور بود.
دارای نوشتهها و نظر نیکویی بود. در آغاز کارش قضاوت مدائن را بر عهده گرفت و در اواخر به قضاوت ربع الکرخ منصوب شد که تا پایان عمرش در این سمت باقی ماند. از او نوشتم و او بسیار راستگو، خردمند، همنشینی نیکو بود. حقوق اهل علم را به خوبی میدانست. سال 436 درگذشت.» (3)2 - ابنجوزی باهمان عبارت خطیبکه گذشت، شرح حال او راآوردهاست. (4)3 - ذهبی: «صیمری، قاضی، علّامه... از فقیهان بزرگ مناظره کننده، بسیار راستگو و خردمند بود...» (5)4 - سمعانی: «یکی از فقیهان یادشده از اصحاب ابوحنیفه بود.» سپس عبارت خطیب را آورده است. (6)
او، حمزةبن یوسف سهمی، ابوالقاسم جرجانی متوفّای سال 437 است. این حدیث شریف را چنین روایت کرده است:
«ما را خبر داد ابنعدی: احمدبنسلمة که از ثقهها حدیث کرده است: خبر داد ما را ابواحمدابن عدی، از عبدالرّحمانبن سلیمانبن موسیبن عدی جرجانی در مکّه، از احمدبن سلمةبن عمرو جرجانی، از ابومعاویه، از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید از در آن نزد آن بیاید.» (1)
1 - ابنجوزی: «حمزةبنیوسف... ابوالقاسم جرجانی، بسیار حدیث روایت کرد.» (2)2 - ذهبی: «سهمی امام، حافظ، محدّث، بادقّت، نویسنده ابوالقاسم...
محدّث جرجان... کتابها نوشت و در علّتها و رجال سخن گفت،... سال 428 و یا 427 درگذشت. خطیب بغدادی از مردی، از او حدیث کرده است.» (3)3 - سیوطی: «امام ثَبِت... به کشورها سفر کرد... نوشت و جرح و تعدیل و تصحیح و تعلیل کرد... در سال 427 درگذشت.» (4)
او، احمدبن محمّد عتیقی، متوفّای سال 441 و استاد خطیب بغدادی است که در تاریخش حدیث را از او روایت کرده است. (5)
1 - خطیب: «از او نوشتم و بسیار راستگو بود... شنیدم که ابوالقاسم ازهری، ابوالحسن عتیقی را نام برد و به نیکی او را ستود و ثقه دانست. عتیقی سحر روز سهشنبه بیست و یکم صفر سال 441 درگذشت.» (1)2 - سمعانی: «یکی از ثقههایی بود که بسیار حدیث میدانست. به شام و سرزمین مصر مسافرت کرد و حدیث فراوانی شنید. ابوبکر احمدبن علیبن ثابت خطیب از او روایت کرده است.» (2)3 - ابنجوزی: «او بسیار راستگو بود.» (3)4 - ذهبی: «امام محدّث ثقه است.» (4)
حدیث را حافظ ابنعساکر، از حافظ زاهربن طاهر شحامی، از او روایت کرده است. (5)
ذهبی گوید: «استاد، فقیه، امام، ادیبِ نحویِ طبیب، مسندِ خراسان، ابوسعدمحمّدبن عبدالرّحمانبن محمّدبن احمدبن محمّدبن جعفر نیشابوری کنجرودی یا جنرودی - «جنزرود» محلّهای است - بیهقی و سکری از او روایت کردهاند.» بسیار حدیث روایت کرد و اسناد عالی به او پایان گرفت... و زاهر شحامی از او روایت کرد... گویم: در صفر سال 453 درگذشت. حدیثهای بسیاری با اجازهی عالی از او شنیدیم.» (6)
ودرکتابهای زیر شرح حال اوآمده است: الوافی بالوفیات 3 / 231؛ طبقات الشافعیه از ابنقاضی شهبه 1 / 78؛ شذرات الذهب 3 / 291؛ العبر 3 / 230.
او ابومحمّدحسنبن علی بغدادی متوفّای سال 454 است، که در سلسلهی راویان روایت حافظ ابنعساکر از حدیث، در کتاب تاریخش قرار دارد. (1)
1- خطیب:«مطالبیاز اوبرگرفتهایم.اوثقه ،امین وبسیار شنوندهی حدیثبود.» (2)2 - ذهبی: «بزرگی و عظمت روایت در حدیث به او منتهی شد. در مجلسهای بسیاری حدیث املا کرد و صاحب حدیث بود.» (3)3 - ابناثیر: «بغدادی ثقه با احادیث بسیار بود. اصلیتش شیرازی بود و در بغداد متولّد شد، از ابوبکر قطیعی و ابوعمرو بنحیویه و دیگران حدیث شنید.
ابوبکر خطیب از او روایت نقل کرده است. در سال 454 درگذشت.» (4)
او ابوعثمان سعیدبن احمد نیشابوری متوفّای سال 457 است. او در سلسلهی راویان این حدیث در روایت حافظ ابننجّار بغدادی قرار دارد. (5)
1 - ذهبی: «عیّار، استاد، دانشمند، زاهد، کهنسال ابوعثمان سعیدبنابوسعید، احمدبن محمّدبن نعیمبن اشکاب نیشابوری، صوفی معروف به
«عیّار»... از او حدیث نقل کردهاند: محمّدبن فضل فراوی، زاهر شحامی، ابوالمعالی محمّدبن اسماعیل فارسی، و گروهی دیگر و از اصفهان، غانمبناحمد جلودی و فاطمه دختر محمّد بغدادی... عبدالغافر گوید: عیّار در «غزنه» در ربیعالأوّل سال 457 درگذشت.» (1)2 - صفدی: «عمری طولانی کرد تا از صد سال گذشت و در نقل روایت از استادانش یگانه شد... بزرگان و پیشوایان از او روایت کردهاند. در غزنه سال 457 درگذشت.» (2)3 - ابنالعماد، همینگونه شرح حال او را آورده است. (3)
او حافظِ قاضی، ابوالقاسم حسکانی حذّاء متوفّای بعد از سال 470 است.
حدیث «أنا مدینة العلم» را چنین روایت کرده است: «ما را خبر داد، سیّد ابوالحسن محمّدبن حسینی، با خواندن حدیث، از محمّدبن محمّدبن سعد هروی...- که با خطّ خودش آن را برایش نوشت از محمّدبن عبداللّه شامی، و ابوصلت هروی و ابومعاویه، از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است. پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر بیاید.» (4)
1 - عبدالغافر: «ابوالقاسم حسکانی حذّاء، عبیداللّهبن عبداللّهبن احمد...
حافظِ با دقّت، از پیروان ابوحنیفه، فاضل، از خانوادهی دانش، وعظ و حدیث...
بسیار حدیث شنید و استادی برگزیده بود، بابها و کتابها و لطیفهها را گردآورد...
و تنها به دریافت بسنده نکرد؛ بلکه به نشر و بازگویی حدیث هم روی آورد.» (5)
2 - ذهبی: «حسکانی قاضیِ محدّث... حافظ، استادی دقیق و با توجّهی کامل به علم حدیث... کهنسالی با اسناد ارزشمندی بود... همواره میشنید و گردآوری میکرد و بازگو مینمود، عبدالغافربن اسماعیل فارسیِ محدّث از او بسیار حدیث نقل کرده و در کتاب تاریخش از او نامبرده است؛ ولی من نیافتم که تاریخ درگذشت او را آورده باشد. بعد از سال 470 درگذشت. از او مجلس درسی یافتم که دلالت بر تشیّع و خبرگی او در حدیث دارد. و آن صحیح دانستنش خبر «ردّالشمس» برای علی است و اینکه ناصبیها خورشید را خوار شمردند.» (1)
او ابوالقاسم اسماعیلبن مسعدهی جرجانی، متوفّای سال 474 است.
در سلسلهی راویان روایت حافظ ابنعساکر قرار دارد. (2)
ذهبی: «امام، مفتی، رییس، ابوالقاسم اسماعیلبن مسعدةبن اسماعیل فرزند امام کبیر، ابوبکر اسماعیلی جرجانی، از پدرش و عمویش، مفضل و حمزةبن یوسف حافظ، و قاضی محمّدبن یوسف شالنجی، و احمدبن اسماعیل رباطی، حدیث شنید.»
و از او حدیث شنیدهاند: زاهر شحامی و برادرش وجیه... در سال 404 متولّد شد و در سنّ 70 سالگی در گرگان درگذشت. او پیشتاز با عظمت، امام، واعظی بلیغ بود. نظم و نثر و دانش گستردهای داشت. ابن سمرقندی از او کتاب «الکامل» از ابنعدی را روایت کرده است.» (3)شرح حال او در المنتظم 9 / 10 و الوافی بالوفیات 9 / 223 و شذرات
الذهب 3 / 354 و کتابهای دیگری هم آمده است.
او، ابوولید سلیمانبنخلف اندلسی، متوفّای سال 474 است. او در سلسلهی راویان روایت علّامه محدّث، احمد مغربی در کتابش «فتح الملک» قرار گرفته است. (1)
1 - ابنخلّکان: «ابوالولید الباجی، سلیمانبنخلف... از دانشمندان و حافظان اندلس است... و او یکی از پیشوایان مسلمانان است... سال 474 در «المریة» درگذشت.» (2)2 - ذهبی: «ابوالولید الباجی، امام، علّامه، حافظ، آگاه از رشتههای مختلف، قاضی، ابوالولید سلیمانبنخلف...» (3)3 - یافعی: «از دانشمندان و حافظان اندلس بود» سپس گفتههای ابنخلّکان و ذهبی را آورده است. (4)4 - سیوطی: «علّامه حافظ، آگاه به رشتههای مختلف... در حدیث و علّتها و رجال آن و در فقه و مشکلاتش و در کلام و تنگناهایش، سرآمد شد. دوستان از او فقه آموختند و خلائق از او روایت کردند...» (5)
او، ابومحمّد حسنبن احمدبن محمّد سمرقندی، متوفّای سال 491 میباشد. در بسیاری از طرق و اسانید نامش آمده است... و مغربی گوید: «آن را
حافظابومحمّد حسنبناحمد سمرقندی در«بحرالأسانید فی صحاح المسانید» نقل کردهاست. که درآن کتاب یکصد هزارحدیث با اسنادهای صحیحگردآوردهاست.»
1 - ذهبی: «سمرقندی، حافظ، پیشوای رجال، ابومحمّد حسنبن احمدبن محمّد... ابوسعد سمعانی گوید: از اسماعیل حافظ درباره او پرسیدم. گفت: امام حافظ است. شنید و گرد آورد و تصنیف کرد. و عمربنمحمّد نسفی در کتاب «القند» گوید: «امام، حافظ، به پادارندهی سنّت، ابومحمّد سمرقندی ساکن نیشابور، در دورانش همانندش در شرق و غرب در رشته او کسی نبود. کتاب «بحرالأسانید فی صحاح المسانید» را دارد که یکصد هزار حدیث در آن گرد آورده است. اگر مرتّب و مهذّب شود، در اسلام مانندش به دست نمیآید و هشتصد جز دارد... در ذیقعدهی سال 491 درگذشت.» (1)2 - سیوطی: «او امام، حافظ، بینظیر در حفظ بود. در زمانش مانند او در شرق و غرب نبود.» (2)
او، ابوالقاسم حسینبن محمّد بنابر یک قول - متوفّای سال 502 است.
حدیث را مرسلاً از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده، گوید: «رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (3)
1 - ذهبی: «راغب علّامهی ماهر و محقّق درخشان، ابوالقاسم حسینبن محمّدبن مفضل اصفهانی ملقّب به «راغب» دارای تصنیفهاست. از متکلّمان
باهوش بود. سال وفات و شرح حال او را به دست نیاوردم.» (1)2 - سیوطی: «راغب، دارای تألیفاتی است. در اوایل سدهی پنجم بود.
«مفردات القرآن» و «افانین البلاغه» و «المحاضرات» از نوشتههای اوست که هر سه کتاب را دیدم. گمان میکردم راغب معتزلی است؛ تا اینکه به خطّ شیخ بدرالدّین زرکشی بر پشت نسخهای از «القواعد الصغری» نوشتهی عبدالسّلام این متن را دیدم: امام فخر الدّین رازی در تأسیسالتقدیس در اصول آورده است که ابوالقاسم راغب از پیشوایان سنّت است و او را قرین غزالی کرده است. گفت: و این فایده نیکویی است؛ زیرا بسیاری از مردم گمان میکنند که او معتزلی است.» (2)
او از رجال حافظ ابنعساکر است. (3)
ذهبی گوید: «استاد، امام، فقیه، نحوی، پارسا، عابد، پیشوا، ابوالحسن علیّبن احمدبن منصوربن محمّدبن قبیس غسّانی دمشقی مالکی، متولّد سال 442، از پدرش و از ابوالقاسم سمیاطی و ابوبکر خطیب حدیث شنید...
ابوالقاسم ابنعساکر... از او حدیث نقل کرد.
ابنعساکر گوید: او ثقه، خویشتندار و بیداردل بود. در خانهاش در «دربالنقاشة» یا خانهاش در «المنارة الشرقیة» در مسجد گوشهگیر بود. او فقیه و مفتی بود. نحو و فریضهها را به گوش دیگران میرساند و به سنّت بسیار پایبند بود.
دوستدار اهل حدیث بود و جز از اصل، حدیث نقل نمیکرد. بسیار از او شنیدم، روز عرفهی سال 530 درگذشت.
و سلفی گفت: ساکن مناره بود، پارسا و عابد و ثقه بود. در زمانش در دمشق
مانندش نبود. و در دانشهای بسیاری پیشتاز بود. محدّث و محدّثزاده بود.» (1)شرح حال او در این کتابها هم هست: مرآة الجنان 3 / 257؛ العبر 4 / 82؛ النجوم الزاهره 5 / 259؛ انباه الرواة 2 / 232.
او استادِ حافظ ابنعساکر است که حدیث شریف را از او روایت کرده (2)و متوفّای سال 532 میباشد.
ذهبی گوید: «ابنقشیری: عبدالمنعم، استاد، امام، مسند، کهنسال، ابوالمظفّر فرزند استاد ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری نیشابوری، سال 445 متولّد شد.
عبدالوهاب انماطی، ابوالفتح بن عبدالسّلام، ابوسعد سمعانی و ابنعساکر، از او حدیث نقل کردهاند.
سمعانی گوید: استادی ظریف، با پوشیدگی احوال، با همنشینی نیکو و بدون دخالت در کارها...» (3)شرح حال او در «المنتظم 10 / 75؛ طبقات الشافعیه از سبکی 7 / 192 و دیگر کتابها آمده است.
او ابوالقاسم زاهربن طاهر شحامی، متوفّای سال 533 است. در چندین اسانید از جمله روایت حافظ ابنعساکر در تاریخش آمده است. (4)
1 - ذهبی: او را به «مسند خراسان» توصیف کرده است. (1)2 - ابنجوزی: از او در حوادث سال 533 نام برده است. (2)3 - ابنجزری گوید: «زاهربن طاهربن محمّدبن ابوالقاسم شحامی مستملی، ثقه و با صحّت در شنیدن است. مسند نیشابور بود و در ربیعالثانی سال 533 درگذشت.» (3)
او، ابومنصور عبدالرّحمانبن محمّدبن زریق قزّاز، متوفّای سال 535 است. در سلسلهی راویان روایت ابناثیر که به واسطهی ابنیمن کندی، حدیث را روایت کرده، آمده است. (4)
1 - ابنجوزی: «او درست میشنید... آرام و کمسخن، نیکوکار، خوشاخلاق، شکیبا بر تنهایی، و نرمخو بود...» (5)2 - ذهبی: «قزّاز، استاد، جلیلالقدر، ثقه ابومنصور... راوی تاریخ بغدادی از خطیب است. ابنعساکر و سمعانی و ابوموسی مدینی و ابنجوزی... و ابوالیمن کندی از او حدیث نقل کردهاند... او استادی صالح، دوستپذیر، پاکدل، خوشاخلاق، شکیبا بود و به کارهایی میپرداخت که برای او فایده داشت. سال 535 درگذشت و درست میشنید. سمعانی و دیگران از او ستایش کردهاند.» (6)3 - ابناثیر گوید: «مردم زیاد از او روایت کردهاند و از طریق او، تاریخ بغداد
خطیب شهرت یافت.» (1)
او، جاراللّه محمودبنعمر زمخشری متوفّای 538 است. حدیث را در کتابش در بخش «غریب الحدیث» و در کتابش «خصائص العشرة» آورده است. (2)
1 - ابنخلّکان: «ابوالقاسم محمودبنعمر... پیشوای بزرگ در تفسیر و حدیث و نحو و لغت و علم بیان. بدون تردید بزرگ دوران خویش بود. از گوشه و کنار برای بهرهگیری از دانشهایش نزدش میآمدند...» (3)2 - یاقوت حموی: «او پیشوا در تفسیر و نحو و لغت و ادبیات بود. دانشی گسترده و بخششی فراوان داشت، در دانشهای بسیاری سرآمد، معتزلی مذهب و آشکارکننده آن بود.»
3 - داوودی: «دانشی گسترده و بخششی فراوان داشت، بسیار باهوش، با زیبایی قریحه و در هر دانشی سرآمد بود؛ با بزرگان دیدار میکرد و کتابهای سودمندی نوشت...» (4)
او، ابوالبرکات عبدالوهّاب انماطی متوفّای سال 538 و از استادان حافظ ابن عساکر است که حدیث را در تاریخش از او نقل کرده است. (5)
1 - ذهبی: «سمعانی گفت: او حافظ، ثقه، بادقّت است، روایت بسیاری میداند، همواره خوشسیما، هنگام ذکر گفتن زود گریان، نیکومعاشرت بود...
سلفی گفت: عبدالوهاب دوست ما و حافظی مورد اطمینان بود. شناخت خوبی (از روایت) داشت. ابنالناصر گفت: بازماندهی استادان بود. حدیث بسیار شنید و خوب میفهمید. ناشناس از دنیا رفت و مورد اطمینان بود.» (1)2 - سیوطی:«أنماطی، حافظ، دانشمند، محدّث بغداد، ابوالبرکات است...» (2)
او، ابومنصور محمّدبنخیرون بغدادی، متوفّای سال 539 میباشد. حدیث را ابنعساکر در تاریخش از او روایت کرده است. (3)
1 - ابنجوزی: «او مورد اطمینان بود و شنیدنش صحیح و درست، بسیار از او شنیدم و بر او (حدیث) خواندم.» (4)
2 - ذهبی: «ابنخیرون، استاد و پیشوای کهنسال است - سمعانی گفت: مورد اطمینان و صالح بود و کاری غیر از تلاوت قرآن و آموزش آن نداشت ابن الخشاب گفت او شافعی و از اهل سنت بود در رجب سال 539 در بغداد درگذشت (5)3-ابن جرزی (حافظ از او روایت کرده است)او مردی صالح خیر و در قرائتها پیشوا بود (6)
متوفّای سال 539 و استاد سمعانی، و ابنعساکر و ابوموسی مدینی و تعدادی دیگر از حافظان برجسته بود. در سلسله راویان این حدیث شریف به روایت حافظ ابننجّار قرار گرفته است که ابن نجّار به یک واسطه حدیث را از او نقل کرده است که او از عیّار نیشابوری (که پیشتر آمد) روایت کرده است.
1 - ذهبی: «فاطمة دختر بغدادی، استادی دانشمند، واعظه صالحه، کهنسال، مسند اصفهان، امالبهاء، فاطمة دختر محمّدبن ابوسعد احمدبن حسنبن علیّبن بغدادی اصفهانی است. تولّدش بعد از سال چهارصد و چهار است... عمری طولانی داشت و در مطالبی متفرّد بود. سمعانی و ابنعساکر و ابوموسی مدینی از او حدیث نقل کردهاند. سمعانی گفت: او استاد، کهنسال و مسند بود. تاریخ تولّدش را آورده است. و ابوموسی گفت: در بیست و پنجم رمضان سال 539 درگذشت و گفت: سنّش نزدیک به نود و چهار سال بود.» (1)2 - ابنعماد: «مسندِ اصفهان... و صحیح بخاری را از سعید عیّار شنید...» (2)
او، وجیهبنطاهر شحّامی بغدادی و متوفّای سال 541 میباشد. در سلسلهی راویان حدیث به روایت حافظ حموینی در «فرائد السمطین» و حافظ ذهبی در «تذکرة الحفّاظ» قرار دارد که این حدیث شریف را از حسنبناحمد سمرقندی روایت کرده است.
1 - ابنجوزی: «استادی صالح، بسیار راستگو، نیکوروش، باسیما و
محاسنی نورانی، به سرعت گریان، بسیار ذکرگو بود و من از او نسبت به شنیدههایش و مجموعههایش اجازه دارم.» (1)2 - ذهبی: «مردی خیّر، متواضع، متعبد البته نه همانند برادرش و در دوران خودش یگانه بود.» (2)همچنین گوید: «شیخ عادل و مسند خراسان بود. ابنعساکر و سمعانی از او حدیث نقل کردهاند. سمعانی گوید: از او بسیار نوشتم. مانند مردان نیکوکار متواضع، اظهارکنندهی دوستی و خوشصحبت، همواره مشغول ذکرگفتن بود و بسیار قرآن میخواند و صلهرحم میکرد. در دوران خودش در چیزهایی یگانه بود.» (3)
او، عیاضبنموسی متوفّای سال 544 میباشد. در سلسلهی راویان حدیث به روایت حافظِ مغربی در کتابش «فتحالمک» واقع شده است. (4)
1 - ابنوردی: «قاضی عیاضبن موسیبن عیاض بستی در مراکش، تولّدش در «سبته» در سال 476 میباشد. یکی از پیشوایان حافظان محدث و ادیبان است.
کتابها و اشعارش گواه بر آن است.» (5)
2 - ابنخلّکان: «در دوران خودش در حدیث و علوم آن سرآمد بود.» (6)
3 - ذهبی: «ابنبشکوال گفت: او از اهل علم و یقین و باهوش و فهم است.» (7)
این حدیث را در کتابش «لباب الألباب فی فضائل الخلفاء» در فصل «الأخبار المسندة فی شأن أمیرالمؤمنین علیه السلام » چنین روایت کرده است:
«ما را خبر داد، استاد فقیهم، پیشوای پیشکسوت، نگهبان دین، شرف اسلام، ابوحفص عمربنعیسی خطیبی، از منصوربنهبةاللّه اسدآبادی در روز جمعهی سیزدهم ذیقعدهی سال 543- از أبوالدرداء سعدبنابوعبداللّه حسینبنمحمّد زوزنی، از ابوالفصل عبدالملک بنابوالحسن بنمحمّد هروی، از ابوعثمان، از قتیبةبنسعید، از یعقوببنعبد الرّحمان و عبدالعزیزبن ابوخازم و لفظ از یعقوب است از سهلبنسعد ساعدی، از ابنعبّاس که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
او، عمربنمحمّدبنخضر موصلی معروف به «ملّا» متوفّای سال 570 میباشد.
این حدیث شریف را در کتابش «وسیلة المتعبدین» روایت کرده است. کتابی است که مورد اعتماد بزرگان قرار گرفته و در کتابهای حدیث و سیرهی نبوی از آن نقل کردهاند. (1)
گروهی از بزرگان شرح حال او را آوردهاند و مورد ستایش قرار دادهاند از جمله:
1 - ابنجوزی، در تاریخش. (2)
2 - سبطابنجوزی، در تاریخش. (3)
او، ابوالبرکات عبدالرّحمانبن محمّدبن انباری متوفّای سال 577 میباشد .
این حدیث را مرسلاً؛ به گونه ارسال مُسلّم روایت کرده و گفته است: «پیامبر در حقّش میفرماید: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (3)
1 - اسنوی: «ابنالأنباریِ لغوی، ابوالبرکات عبدالرّحمانبن محمّدبن عبیداللّه... در ادبیّات متبحّر شد تا آنجا که در کتابها و شاگردان این رشته پیشوای زمان خویش شد... در بغداد شب جمعهی نهم شعبان سال 577 درگذشت.
ابنخلّکان از او یاد کرده است.» (4)2 - ابنشاکر کتبی: «پیشوایی ثقه و بسیار راستگو، با دانشی سرشار، خویشتندار، پارسا، متقی و عفیف بود. از هیچ کس چیزی نمیپذیرفت.» (5)3 - ابنعماد: «بندهی صالح ابوالبرکات؛ پارسا، عابد، مخلص، گوشهگیر و تارک دنیا بود.» (6)
او، رضیالدّین ابوالخیر احمدبناسماعیل طالقانی قزوینی متوفّای سال 590 میباشد.
این حدیث را در کتابش «الأربعین» در باب بیست و سوم با عنوان «فی کون
علیّ باب مدینة العلم» چنین آورده است:
«و در این باره حاکم گفت: ما را حدیث کرد ابوالعبّاس اموی، از محمّدبن عبدالرّحمان هروی. حاکم گفت: و حدیث کرد ما را ابوعبداللّه محمّدبن عبداللّه صفّار، از ابراهیمبناسحاق سرّاج نیشابوری در بغداد، از ابوصلت عبدالسّلام بن صالحبن سلیمان بنمیسرة هروی در نیشابور، از ابومعاویه از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (1)
1 - ذهبی:
«طالقانی، استاد، امام، علّامه واعظ، دارای دانشها، رضیالدّین ابوالخیر احمدبن اسماعیلبن یوسف طالقانی قزوینی شافعی... ابنالنجّار گفت: او در مذهب و اصول و تفسیر و خلاف و موعظه پیشوا بود... بسیار عبادتکننده و نمازگزار بود، دائمالذّکر و کمخوراک... در روایتش مورد اطمینان... و ابنالدّبیثی گفت: در چندین مجلس درس حدیث املا کرد... بسیار خیّر و بسیار نمازگزار بود... تا اینکه در محرّم سال 590 درگذشت...» (2)2 - سبکی: «استاد، امام، فقیه، صوفی، واعظ، ملقّب به رضیّالدّین، یکی از بزرگان...» و شرح حال مفصّلی برایش آورده است. (3)
او، زیدبنحسن کندی بغدادی، متوفّای سال 613 است. در سلسلهی راویان این حدیث، به روایت حافظ گنجی و حافظ ابناثیر، در کتاب «اسدالغابة» قرار دارد.
1 - ذهبی: «علّامه تاجالدّین کندی، ابوالیمن زیدبنحسنبنزیدبن حسن بغدادی، حدیثخوان اهل لغت، استاد حنفیها و قرآنخوانان و نحویین در شام و مسند دوران...» (1)2 - ابنجزری: «در شعبان سال 520 ه در بغداد متولّد شد. و قرآن را از سبط الخیاط آموخت درحالیکه حدود هفتساله بودکه این شگفتانگیزاست و عجیبتر آنکه قرائتهای دهگانه رادرده سالگی خواند که پیش از او سابقه ندارد و شگفتآورترازآن طول عمرش و یگانگی او در دنیاست نسبت به اسنادهای والایش در قرائتها و حدیث. او پس از خواندن قرائتها هشتاد و سه سال زندگی کرد.» (2)3 - ابناثیر: «او در نحو و لغت امام بود و در حدیث اسنادهایی عالی داشت و در دانشهای مختلف سررشته داشت.» (3)
او، ابوالقاسم عبدالکریمبنمحمّد رافعی قزوینی، متوفّای سال 624 است و در سلسلهی راویان حدیث به روایت حافظ حموینی در کتاب «فرائد السمطین» آمده است. (4)
او از دانشمندان بزرگ و مورد اعتماد اهل سنّت در حدیث و تاریخ و رجال است. شرح حال نویسان او را ستایش کرده و بزرگ داشتهاند. و کتابش «التدوین بذکر اهل العلم بقزوین» از کتابهای معتبر و مشهور میان اهل سنّت است... نگاه کنید به نوشتههای:
1 - سبکی در کتاب طبقات الشّافعیّه 5 / 119.
2 - ابنوردی در کتاب تتمة المختصر 2 / 148.
3 - ابنشاکر در کتاب فوات الوفیات 2 / 3.
و کتابهای دیگر رجال و تاریخ.
او، ابونصر شمسالدّین محمّدبنهبةاللّه دمشقی متوفّای سال 635 و استادِ حافظِ گنجی است که روایت را از او نقل و او را به «علّامه قاضی القضاة» توصیف نموده است.
1 - ذهبی: «ابونصرابنشیرازیِ، قاضی شمسالدّین محمّدبنهبةاللّهبن محمّد بنهبةاللّهبنیحیی دمشقی شافعی، سال 549 متولّد شد. و ابوالوقت و گروه دیگری از مشایخ به او اجازهی نقل حدیث دادند.
از ابویعلیبنحبوبی و گروه بسیاری حدیث شنید و کتابی در مشیخه داشت.
تدریس کرد و فتوا داد و مناظره نمود و از بزرگان اهل دمشق در دانش و روایت و ریاست و جلالت شد.
مدّتی در «شامیّه کبری» تدریس کرد و در جمادیالثّانی درگذشت. (1)2 - ابنقاضی شهبة: «او فقیهی فاضل، خیّر، دیندار و منصف بود. آرامش و وقار داشت و خوشسیما بود. بیشتر وقتش را به گسترش دانش سپری میکرد.» (2)
متوفّای سال 658 است که این حدیث شریف را در کتاب «فضائل شهر
رمضان» در بخش «اللّیلة السّادسة عشر» چنین آورده است: ابنعبّاس گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است. پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر آید.»
او، ابوالرّجا نجمالدّین مختاربن محمودبن محمّد زاهدی خوارزمی حنفی است. در کتابهایی شرح حال و ستایش او آمده است. مراجعه کنید به: تاج التّراجم: 54، الجوهر المضیّة 2: 166، الفوائد البهیّة: 213، معجم المؤلّفین 12:
کتاب یادشدهاش هنوز دستنویس است.
او ابومحمّد عبداللّهبن ابوجمرة متوفّای سال 699 است. حدیث شریف را در کتابش به عنوان مرسل مسلّم نقل کرده، چنین گوید: « رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (1)
1 - محمّد مخلوف گوید: «ابومحمّد عبداللّه بنابوجمرة، بسیار روایت کننده، رهبر، قرآنخوان، سرآمد، ولیّ صالح، زاهد، عارف باللّه، دارای کرامتهایی است که در جزوههایی آمده است. از گروهی حدیث فرا گرفت از جمله ابوالحسن زیّات، نویسندهی المدخل، ابنالحاج از او روایت دریافت کرد. مختصر بخاری و شرح آن «بهجة النّفوس» را که مشهور است تألیف کرد. سال 669 درگذشت.» (2)
2 - حاجخلیفه در کتاب «شروح البخاری» گوید: «شرح عارف پیشوا، عبداللّه بنسعدبن ابوجمرة اندلسی، که در آن صحیح بخاری را مختصر کرده و
نزدیک به سه هزار حدیث دارد و آن را «بهجةالنفوس» نامید و هدفش شناساندن آنچه به نفع آن است و آنچه بر ضد آن است، بود.» (1)
او، شهابالدّین ابوالعبّاس، احمدبن عبدالوهّاب، متوفّای سال 732 است.
حدیث را چنین روایت کرده است: «از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید از درش به سوی آن آید.» (2)
ابن تغری بردی گوید: «استاد، امام، مورّخ فقیه، شهابالدّین ابوالعبّاس احمدبن عبدالوهاببن احمدبن عبدالوهاب بنعبادة بکری نویریِ شافعی، نویسندهی کتاب تاریخ معروف به «تاریخ نویری»، در روز بیست و یکم ماه رمضان مرد. او مردی فقیه، فاضل، مورّخی زبردست، و در دانشهای بسیاری سررشته داشت.» (3)
او، محمّدبن احمد، متوفّای سال 748 است. حدیث را در «تذکرة الحفّاظ» با سندش از سمرقندی روایت کرده و گفته است: «ما را خبر داد اسحاقبنیحیی، از حسنبن عبّاس، از عبدالواحدبن حمویه، از وجیهبن طاهر، از حسنبن احمد سمرقندیِ حافظ...» (4)
شرح حالش را «سبکی» در طبقاتش 5 / 216 و ابنحجر عسقلانی در الدّرر
الکامنة 4 / 426 و سیوطی در طبقات الحفّاظ 517، و شوکانی در البدر الطالع /2 11 آوردهاند. خلاصه گفتهی شوکانی چنین است:
«محمّدبن احمد ذهبی، حافظ بزرگ، مورّخ، صاحب کتابهای منتشره در کشورها، در فن حدیث مهارت یافت. ابنحجر دربارهاش گوید: بیشترین تصنیفها را در دوران خود داشت و تمامی آنها پذیرفته شده و مورد رغبت بود...»
او، اسماعیلبن عمربن کثیر متوفّای سال 774، است. حدیث «أنا مدینةالعلم» را در کتاب تاریخش چنین آورده است:
« امّا حدیث ابنعبّاس، آن را ابنعدی از احمدبن سلمة ابوعمرو جرجانی، از ابومعاویه، از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس روایت کرده که گفت:
«رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید نزد درِ شهر آید.» (1)
ابنحجر عسقلانی در «الدرر الکامنة 1 / 399» و سیوطی در «طبقات الحفّاظ:
529» شرح حال او را آوردهاند. داوودی در اینباره گوید: «اسماعیلبن عمربن کثیر...
رهبر دانشمندان و حافظان و بزرگ معانی و الفاظ بود، بسیار حدیث شنید و به حفظ قرآن و شناخت اسنادها و علّتها و رجال و تاریخ روی آورد، و در این زمینهها سرآمد شد در حالی که جوان بود.»
سپس گفتههای ذهبی و ابنحجر و دیگران را در وصف او نقل کرده است. (2)
او، عبدالرّحیمبن حسینمعروف به «زینالعراقی» متوفّای سال 806 است. در
طریق روایت حافظ مغربی در کتابش «فتحالملک» واقع شده است. (1)
1 - ابنجزری: «عبدالرّحیمبن حسین، معروف به «العراقی» حافظ، محدّث و استاد دیار مصر است. در متن و اسناد حدیث سرآمد شد و از استادمان اسنوی و دیگران فقه آموخت. و در نوشتن و تألیف و گردآوری و روایت یگانهی دوران خود شد. روز چهارشنبه دوم شعبان سال 806 درگذشت. (2)2 - سیوطی گوید: «العراقی، حافظ، امام بزرگ، مشهور... حافظ دوران...
استادان عصرش به دلیل معرفت فراوان او را مورد ستایش قرار میدادند. مانند سبکی و علایی و عزّابنجماعة و عمادبناثیر و دیگران...» (3)3 - سخاوی شرح حال بسیار طولانی از او آورده است. (4)
او، نورالدّین علیّبن ابوبکر هیثمی متوفّای سال 807 است. حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» را چنین روایت کرده است:
«و از ابنعبّاس نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید از در آن به سویش آید.» آن را طبرانی روایت کرده است.» (5)
سخاوی گوید: علیّبن ابوبکر، حافظ و به «هیثمی» شناخته میشود. در رجب سال 735 متولّد شد. و در دین و پرهیزکاری و روآوری به دانش و عبادت و
وردها شگفتانگیز بود.
شیخ ما در معجمش گوید: او خیّر، آرام، نرم، با فطرتی سلیم بود و نسبت به منکرات بسیار دوری مینمود.
و برهان حلبی گوید: او از نیکان قاهره بود.
و تقی فاسی گوید: متنها و آثار بسیاری حفظ داشت و نیکوکار و خیّر بود.
أفقهی گوید: پیشوا، دانشمند، حافظ، پارسا، متواضع و دوستدار مردم بود.
عبادت و پرهیزکاری و تقوا داشت. ستایش دینداری و پرهیزکاری و پارسایی او
بسیار فراوان است و در این زمینه مورد اتّفاق همگان بود. (1)
او، ابوالعبّاس احمدبنعلی متوفّای سال 821 میباشد. گوید: «از نوشتههای دربارهی وظیفههای دینی بر این طریقت نوشتارهای قاضی فاضل از دستیار بعضی قضات است. بدینگونه:
سپاس از آنِ پروردگاری که بخششهای او گسترده است ... و سلام بر برادر پیامبر و پسر عمویش که با کلام فصل الخطاب خویش و دانش برترش، جانشین او بود. امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب، که اصل و مغز مکرمتها را برایش به دست آورد و با گَرد بردباریاش، پایداری و پذیرش دلها، گوارا شد و از همگان با این سخنش او را متمایز فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها...» (2)
سخاوی گوید: «ابوالعبّاس احمدبنعلیّبناحمد قلقشندی سپس قاهرهای، ادیب، مورّخ و هنرمند بود، با کتابش «صبح الأعشی» شهرت یافت و آن بهترین کتابش است که مجموعهای از ادبیات، تاریخ و توصیف کشورها و مانند آن است. و
کتابهای دیگری هم دارد، سال 821 درگذشت.» (1)
او، بدرالدّین محمودبناحمد حنفی عینی متوفّای سال 855 است. حدیث را در شرح خود بر صحیح بخاری روایت کرده است. (2)
1 - ابنعماد: «بدرالدّین ابوالثناء و ابومحمّد محمود... حنفی معروف به «العینی»، شاگردش ابنتغری بردی گوید: او علّامه، یگانهی دوران و زمانهاش، سردمدار مورّخان، مقصد خواستاران قاضی القضات... یکی از ظرفهای دانش بود.
افراد بیشماری از او بهره گرفتند...» (3)2 - سخاوی شرح حال مفصّلی از او آورده و این چنین توصیفش میکند: «او امامی دانشمند، علّامهای دانا به صرف و عربی و غیر آن بود. حافظ تاریخ و زبان بود و بسیار آن را به کار میگرفت، در رشتههای مختلف دست داشت، نام و شهرتش گسترش یافت، همنشینی نیکو و متواضع بود. حدیث نقل کرد و فتوا و درس داد.»سپس شرح حال او را از ابنحجر و دیگران نقل کرده است. (4)
او نویسندهی رسالهی مشهور در ردّ بر امامیّه است. گروهی از بزرگان امامیه پاسخش را دادهاند. حدیث «أنا مدینة العلم» را در رسالهاش در مقام پاسخگویی به استدلال بر آن، آورده است. که پس از این متعرّض گفتههای نادرست او، در این کتاب خواهیم شد. انشاءاللّهتعالی.
سخاوی گوید: «یوسف، جمال ابوالمحاسن واسطی شافعی، شاگرد نجم سکاکینی است. از کسانی است که شیخ عبداللّه بصری ساکن مکّه، او را ملاقات کرده است. از او نوشتهای دیدم که آن را «الرّسالة المعارضة فی الرّد علی الرافضة» نامیده است. همچنین «الملحة» را به اختصار به نظم درآوردهاست.» (1)
متوفّای سال 920 است. حدیث را در کتابش «الروضة» به طور مرسل از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم با این لفظ روایت کرده است: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (2)
او، عبدالرّحمانبنعلی، متوفّای سال 941 است.
از ترمذی در صحیحش از علی علیه السلام و از حاکم در مستدرک از ابنعبّاس حدیث را روایت کرده است. (3)
1 - ابنعیدروس شرح حالی طولانی از او آورده و در ستایش او مبالغه کرده و به بالاترین توصیفها او را وصف کرده گوید: «امامِ حافظِ، حجّت با دقّت، شیخالاسلام، علّامهی مردم، سردمدار، امامِ مسند دنیا، امیرالمؤمنین در حدیث سیّد المرسلین، پایاندهندهی محقّقان است. استادِ استادان برجستهی ما» (4)2 - غزی: «عبدالرّحمانبنعلی... استاد، امام، علّامهی یگانه، محقّق بسیار
فهمیده، محدّث و مورّخ یمن و زندهکنندهی علوم حدیث در آن، یگانهی دین، ابوالفرج شیبانی زبیدی شافعی، معروف به «ابندبیع».» (1)3 - شوکانی به همین گونه شرح حال او را آورده است. (2)
او نجمالدّین محمّدبناحمد غیطی سکندری شافعی متوفّای سال 984 است که در سلسلهی راویان روایت حافظ مغربی قرار دارد. (3)
شرح حالش در «الکواکب السائرة» و «شذرات الذّهب» و دیگر کتابها آمده است.
ابنالعماد نخست او را چنین مینامد: «امام، علّامه، محدّث مسند، شیخالإسلام...»
در الکواکب گوید:... در علم حدیث و تفسیر و تصوف ریاست به او پایان پذیرفت... مردم مصر بر جلالت او اجماع کردند، و از بزرگان مصر کسی را ندیدم جز اینکه او را دوست میداشت و تجلیل میکرد.
و قاضی محبّالدّین حنفی در مسافرتش به مصر او را یاد کرده و گفته است:
«و امّا حافظ دورانش، محدّث سرزمینش و یگانهی دهرش...، شیخ نجمالدّین غیطی، او محدّث علی الاطلاق این سرزمین است. دارای کمالهای زیبا و اخلاقهای نیکوست. دانشمندان کشورها بر ریاست علمی او اجماع کردند.» (4)
او، شیخ شهابالدّین احمدبن خلیلبن ابراهیم شافعی مصری متوفّای سال
1032 است که در سند روایت حافظ مغربی، نویسندهی کتاب «فتحالملک العلی» قرار دارد. (1)
محبّی گوید: «شیخ احمد... از کسانی است که شیخ مدین قوصونی شرح حال او را ضمن دانشمندان عصرش آورده است و درباره او چنین است: فاضل، علّامه، فقیهِ مفید... و از شیخ محمّد رملی دانش برگرفت... و از نوشتههایش، حاشیه بر شفا از قاضی عیاض میباشد.»
و در پینوشتهای برادر فاضلمان مصطفیبنفتحاللّه شرح حال او را دیدم که گوید: «او از نجم غیطی و علمایی که در طبقهی او بودند: آموخت و شیخ سلطان زاجی و شمس محمّد بابلی و دیگرانی از او آموختهاند. و در علوم حدیث مهارت داشت. وفاتش به سال 1032 بود.» (2)
او، ابوعبداللّه محمّدبنعلاءالدّین یا علی قاهرهای ازهریِ شافعی شمسالدّین بابلی، متوفّای سال 1077 میباشد. او در طریق روایت حدیث توسّط حافظ مغربی قرار گرفته است.
1 - زرکلی گوید: «او فقیه شافعی از علمای مصر است.» (3)2 - کحّالة گوید: «او محدّث، حافظ و فقیه بود.» (4)
این حدیث شریف را در کتابش «مناقب الخلفاء» در باب چهارم، در مناقب
علیّبنابیطالب، در فصل ویژگیهای ایشان چنین آورده است:
«از جملهی آنها: این که او درِ خانهی حکمت و درِ خانه دانش و داورترین فرد امّت است:
از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
و در روایتی: «من خانهی دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید از در آن به سوی آن درآید.»
این حدیث را در کتابش «الرّیحانة الشمیمة فی شرح الموضحة القویمة فی فصل الخلفاء الأربعة الکریمة» چنین روایت کرده است:
«و از او نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
و از سعیدبنمسیّب نقل شده که گفت: هیچیک از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نمیگفتند: «از من بپرسید» جُز علی. و از ابنمسعود نقل شده که گفت:
فرماندهندهترین و داورترین مردم مدینه علی است.
و از عایشه نقل شده که نزد او یادی از علی به میان آمد، گفت: او آگاهترین بازماندگان نسبت به سنّت است.»
حدیث را در کتابش «مزیل الإشتباه فی أسماء الصّحابة» در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام چنین روایت کرده است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.
آن را محییالسّنه (بغوی) در کتابش «مصابیح» و ابوعمر و عقیلی و ابنعدی و طبرانی، از ابنعبّاس و حاکم از جابر روایت کردهاند، همانگونه که در کتاب «الجامع» آمده است.»
او، محمّدبنمحمّد مالکی، متوفّای سال 1094 میباشد. حدیث را مرفوعاً از علی علیه السلام چنین روایت کرده است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (1)
محبّی گوید: «محمّدبنمحمّد... مغربی مالکی ساکن حرمین، امام جلیل، محدّث هنرمند، یگانهی دنیا در تمامی دانشها، جمعکننده بین منطوقها و مفهومها و دارندهی مجهولها و معلومهایش. این مطالب را از استادمان مرحوم عبدالقادربن عبدالهادی نقل میکنم او کسی است که از او حدیث دریافت کرده و همراه او به روم مسافرت و بهرهگیری نموده است؛ که به گونهای مبالغهآمیز در حدّ غلو او را توصیف مینمود او در بارهاش میگفت: حدیث و اصول را چنان میدانست که در زمان خود، مانندش را ندیدهایم و دانشهای ادبیات، به او پایان میپذیرد... ومردمی درمکّه ومدینه و روم از او حدیث آموختند و گروهی او را مدح و ستایش کردند. وفات او در دمشق، روز یازدهم ذیقعدهی سال 1094 ه بود.» (2)
او، عبدالملکبنحسین عصامی مکّی، و متوفّای سال 1111 میباشد. این حدیث شریف را در کتابش «سمط النجوم» (3)روایت کرده است.
او، اسماعیلبنمحمّد، متوفّای سال 1162 میباشد. حدیث را در کتابش «کشفالخفا»، شمارهی 618، آورده است.
مرادی گوید: «اسماعیلبنمحمّد... استاد، امام، دانشمند، حجّت گردشگر، رییس، پرهیزکار و علّامه. دانشمندی سرآمد، نیکوکار، مفید، محدّث، با جلالت، پیشوا، تکیهگاه و متواضع بود. در دانشها دستی داشت به ویژه حدیث و زبان عربی و غیر از آن، که شرح آن به درازا میکشد و توصیف او در این برگها نمیگنجد. پایگاه استواری در دانشها و دستی طولانی در گفتهها و مفهومها داشت... از گروهی از بزرگان فقه و حدیث و تفسیر و عربی و غیر آن آموخت، تا آنجا که نسبت به همردیفان خود، در طلب دانش متمایز شد... و استادان بسیاری داشت و کتابهایی را که خواند بیشمار است.
شیخ سعید سمّان شرح حال او را در کتابش چنین آورده است: «پایان دهندهی پیشوایان حدیث.
و به طور کلّی، او یکی از استادانی است که گامی طولانی و استوار در دانشها داشت. درگذشت او به سال 2611 بود.» (1)
او، محمّد مرتضی حسینی حنفی و متوفّای سال 1205 است. حدیث را از روایت حاکم و طبرانی از ابومعاویهی نابینا، از أعمش، از مجاهد از ابنعبّاس از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده است؛ امّا چنین گفته است: «من أتی العلم فلیأت الباب» (2)
زرکلی گوید: «در لغت و حدیث و رجال و أنساب علّامه و از نویسندگان بزرگ است. اصلیّتش از شهر «واسط» در عراق، تولّدش در «بلگرامِ» هند و نشو و نمایش در «زبید» یمن میباشد. به حجاز مسافرت کرد و بالاخره ساکن مصر شد.
فضل او مشهور شد. هدیهها و تحفهها به سویش سرازیر گشت و اعتقاد مردم نسبت به او افزون گردید. او به مرض طاعون در مصر درگذشت.»
پس از این بیان، کتابهایش را برشمرده است. (1)
او متوفّای سال 1221 میباشد و در طریق حدیث به روایت حافظ مغربی قرار دارد. (2)
نویسندهی «معجم المؤلّفین» دربارهاش چنین مینویسد: «محمّدبن عبدالرّحمانبن محمّدبنزین الدّینبن عبدالکریم صفدیِ عطّار مشهور به «الکزبری» محدّث مسند، در سیزدهم شعبان متولّد شد و در مسجد جامع بنیامیّه حدیث تدریس کرد و در دمشق درگذشت... و از نوشتههایش است...» (3)
او، نعمانبنمحمود بغدادی، متوفّای سال 1252 میباشد.
حدیث را با توصیف مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام چنین روایت کرده است: «او باب مدینة العلم و نقطهی زیر «باء» میباشد.» (4)
زرکلی گوید: نعمانبن محمودبن عبداللّه، ابوالبرکات، خیرالدّین آلوسی، واعظ، فقیه و جستجوگر از بزرگان خاندان آلوسی در عراق است. در بغداد متولّد و بزرگ شد. عهدهدار قضاوت در شهرهای مختلف از جمله «حلّه» شد و منصبها را رها کرد. از کتابهایش است: جلاء العینین فی محاکمة الأحمدین، ابنتیمیّة و ابنحجر.» (1)
متوفّای سال 1262است.درسلسلهی راویانِ روایتِ حافظِمغربی قراردارد. (2)
نویسندهی «معجمالمؤلّفین» چنین آورده است:
«عبدالرّحمانبن محمّدبن عبدالرّحمان کزبریِ دمشقی شافعی. ابوالمحاسن، وجیهالدّین، دانشمند محدّث، در دمشق متولّد و در مکّه هنگام انجام اعمال حج در 19 ذیحجه درگذشت.» (3)
او، احمد زینی دحلانِ شافعی متوفّای سال 1304 میباشد. حدیث را در کتابش «الفتوحات الإسلامیة» روایت کرده است. (4)
او، احمد زینی دحلانِ شافعی مکّی است. فقیه ،محدّث، مورّخ و از دانشهای مختلف بهرهمند، مفتی شافعیها در مکّه میباشد. کتابهای متعددی
دارد، سال 1304 ه درگذشت. (1)شیخ عثمان، دمیاطی که سال 1300 زنده بود کتاب «نفحة الرّحمان فی مناقب السیّد احمد زینی دحلان» را نوشته است. (2)
او، شیخ عبدالهادی أبیاریِ مصری متوفّای سال 1305 است. حدیث را در کتابش «جالیة الکدر» به طور مرسل از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین آورده است:
«رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
زرکلی گوید: «عبدالهادی نجابنرضوان نجابنمحمّد أبیاریِ مصری، نویسندهی ادیب، دارای شعرهایی است... در قاهره درگذشت، نزدیک به چهل کتاب دارد. (3)
او محمّدبنیحییبنعمر، متوفّای سال 1329 یا 1330 میباشد و در سلسلهی راویان حدیث به روایت حافظ مغربی قرار دارد.
1 - زرکلی: «دانا به حدیث، از فقیهان مالکی و اصلش از شنقیط است. در «حوض» در صحرای غربی کبری قاضیالقضاة بود...» (4)
2 - کحالة: «محدّث، فقیه، اصولی، ناظم بود...» (5)
او، احمدبناسماعیل شافعی، متوفّای سال 1332 میباشد. حدیث را در کتاب «مقاصد الطالب» به طور مرسل از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین روایت کرده است:
« رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
کحالة: «احمدبن اسماعیل برزنجی حسینی موسوی مدنی، دانشمند با اطّلاع از دانشهای مختلف، در مدینه درگذشت.
از کتابهایش «رسالة فی مناقب عمربنالخطّاب» و «مقاصد الطاّلب فی مناقب علیّبن ابیطالب» میباشد.» (1)
شیخ قاضی محمّد بهجة أفندی، متوفّای سال 1350، حدیث را در کتاب خود، «تاریخ آلمحمّد: 56»، روایت کرده است.
او، یوسفبن اسماعیل شافعی، متوفّای سال 1350 میباشد. حدیث را در چند کتابش روایت کرده است. در کتاب «الفتح الکبیر» چنین آورده است:
« پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر آید.» عق، عد، طب، ک، از ابنعبّاس.» (2)و همچنین در کتاب «الشرّف المؤبّد» حدیث را روایت کرده است. (3)
کحالة گوید: «یوسفبن اسماعیلبن یوسف نبهانی شافعی، ابوالمحاسن،
ادیب، شاعر، صوفی و از قاضیان... عهدهدار قضاوت در دهکدهی جنین از توابع شهر «نابلس» بود و سپس به قسطنطنیه سفر کرد و قاضی شهر «کوی سنجق» از شهرهای استان موصل شد، سپس به ریاست دادگاه جزاء شهر لاذقیة و بعد از آن شهر قدس و بعد به ریاست دادگاه حقوق در بیروت رسید.» (1)
او متوفّای سال 1360 میباشد و حدیث را در یادکرد مولایمان امیرالمؤمنین علی علیه السلام چنین آورده است:
« از فضایل او روایت میشود که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (2)
زرکلی گوید: «محمّدبن محمّدبن عمربن علیّبنسالم مخلوف، دانا به شرح حال مفتیهای مالکی. تولّد و مرگش در «منستیر» در تونس بود. در مسجد زیتونه آموزش دید و سپس در آن و در منستیر تدریس کرد و سال 1313 مُفتی «قابس» و پس از آن در سال 1319 عهدهدار قضاوت در منستیر شد. در سال 1355 به مقام «بزرگ مُفتی» آنجا رسید که تا زمان مرگش در این سمت بود.»
با کتابش «شجرةالنّور فی طبقات المالکیة» شهرت یافت. (3)
محمّد حبیببن عبداللّه، متوفّای سال 1363 میباشد. این حدیث شریف را در کتابش «کفایة الطالب فی مناقب علیّبن ابیطالب: 48» روایت کرده است.
کحالة گفته است: «محمّد حبیباللّهبن عبداللّه بناحمد شنقیطی... محدّث...
در دانشکدهی اصول دین دانشگاه الأزهر به عنوان مدرّس برگزیده شد. و در هشتم صفر در قاهره درگذشت و در گورستانِ امام شافعی دفن شد...» (1)
این دو نفر، حدیث «مدینة العلم» را در کتاب «جامع الأحادیث» چنین روایت کردهاند: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» ابونعیم در «المعرفة» به روایت از علی. (2)
نویسندهی کتاب «فتحالملک العلیّ بصحة حدیث باب مدینةالعلم علی» میباشد. در مقدّمهی کتابش گوید: حدیثهای صحیح وارده در فضل و برتری امیرالمؤمنین علیّبن ابیطالب بسیار و فراوان و مشهور و متواتر است تا آنجا که بعضی از حافظان گویند: برای هیچیک از یاران پیامبر ایناندازه فضیلت با اسنادهای صحیح بسیار خوب که دربارهی علیّبن ابیطالب وارد شده، نرسیده است. جز اینکه در این مورد، حدیثهایی وجود دارد که دیدگاههای حافظان دربارهی آن متفاوت است. بعضی آنها را صحیح دانسته و گروهی دربارهی آنها اشکال کردهاند از جمله: حدیث طیر، حدیث الموالاة و حدیث ردّالشمس و حدیث «بابالعلم».
... و امّا حدیث «باب العلم» ، کسی را نیافتم که کتابی جداگانه درباره آن نوشته باشد و توجّه ویژه بدان معطوف سازد. پس این جزء را ویژهی جمعآوری طریقهای آن و ترجیح سخن کسانی قرار دادم که به صحت آن حُکم کردهاند...»
سپس حدیث را چنین روایت میکند: «ده نفر ما را خبر دادند و گفتند: خبر
داد ما را برهان سقا، از ثعیلب، از ملوی و جوهری، از ابوالعزّمحمّد بناحمد عجمی، از شمس بابلی، از احمدبنخلیل سبکی، از نجم غیطی، از زکریا، از محمّدبن عبدالرّحیم، از عبدالوهاببنعلی.
ح - و خبر داد ما را عفری، از برزنجی، از فلانی، از ابنسنه، از وولاتی، از ابن أرکماش، از احمدبن علی حافظ، از عبدالرّحیمبن حسین حافظ، از صلاحبن کیکلدی حافظ.
گفتند: خبر داد ما را حافظ محمّدبن احمدبن عثمان، از اسحاقبن یحیی، از حسنبن عبّاس، از عبدالواحدبن حمویه، از وجیهبنطاهر، از حافظ حسنبن احمد سمرقندی، از حافظ ابوطالب حمزةبن محمّد، از حافظ محمّدبناحمد، از ابوصالح کرابیسی، از صالحبن محمّد، از ابوصلت هروی از ابومعاویه، از اعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است. هر کس در آن را خواهد باید نزد علی آید.»
حافظ، ابومحمّد حسنبناحمد سمرقندی حدیث را در کتابش «بحرالأسانید فی صحاح المسانید» نقل کرده است، که یکصد هزار حدیث با اسنادهای صحیح در آن گرد آورده است و دربارهی آن، حافظ، ابوسعدبن سمعانی گوید: اگر مرتّب و پالایش شود مانندش در اسلام نیست و آن در هشتصد جز است.
گویم: آن حدیث را گروهی از ابوصلت روایت کردهاند، از جمله:
محمّدبن اسماعیل ضراری
محمّدبن عبدالرّحیم هروی
حسنبنعلی معمّری
محمّدبن علی صائغ
اسحاقبن حسنبن میمون حربی
قاسمبن عبدالرّحمان أنباری
و حسینبن فهمبن عبدالرّحمان
امّا روایت محمّدبن اسماعیل، را ابنجریر در کتاب «تهذیب الآثار» نقل کرده
است، گوید...
و روایت محمّدبن عبدالرّحیم را حاکم در «المستدرک علی الصحیحین» نقل کرده، گوید...
و روایت حسنبنعلی و محمّدبن صائغ را طبرانی در «المعجم الکبیر» نقل کرده، گوید...
و روایت اسحاقبن حسن حربی را خطیب بغدادی نقل کرده... گوید...
و روایت قاسمبن عبدالرّحمان أنباری را نیز خطیب بغدادی نقل کرده، گوید...
و روایت حسینبن فهم را حاکم در «المستدرک» نقل کرده، گوید...
یحییبن معین و حاکم و ابومحمّد سمرقندی دربارهی این حدیث چنین حکم کردهاند که به مفرد بودنش شرط صحیح را داراست. و بیانش از نُه طریق است...
سپس تا پایان کتاب آن طریقها را آورده است و در پایان سخن کسانی را که در صحت و درستی حدیث مناقشه میکنند، رد کرده است...
از آغاز تا پایانش به آن مراجعه کنید، از بهترین کتابهایی است که در این زمینه نوشته شده است...
امّا اطّلاعات اندکی از احوال نویسندهی آن وجود دارد، شاید از آنجهت که در کشورهای مغرب عربی بوده است. کحّالة گوید:
«أبوالفیض، احمدبن محمّدبن صدیق حسینیِ مغربی، محدّث، حافظ، از مردم مغرب دور، متوفّای سال 1380 میباشد.» (1)
1) معجم المولفین 368/13
دهلوی گوید:
« حدیث پنجم: آن است که جابر روایت کرده: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
درباره این سخن او گویم:
عبارت او این گمان را پدید میآورد که از صحابه، جز جابر این حدیث را روایت نکرده است. در حالی که دانستید در فایدهی نخست، از فایدههای دهگانهای که در آغاز کتاب آمد بزرگان پیشوایان و حافظان، حدیث «مدینة العلم» را از گروهی از اصحاب روایت کردهاند از جمله: سرورانمان امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و نیز عبداللّهبنعبّاس، و جابربنعبداللّه و عبداللّهبنمسعود و حذیفهی یمانی و عبداللّهبنعمر و أنسبنمالک و عمروبنعاص.
بلکه سخن حافظِ زرندی را آوردیم که ضمن آوردن این حدیث گوید: «این فضیلتی است که اصحاب به آن اعتراف و شادمانی کردند و راه وفاق و همدلی را پیمودند...»
همینطور پنداشته نشود که «دهلوی» از آنجهت که حدیث جابر بیشتر از حدیث دیگر اصحاب شهرت دارد، آن را آورده است؛ چون بر آگاهان پوشیده نیست که حدیث ابنعبّاس در میان دیگر اصحاب، مشهورترین است.
همچنین پنداشته نشود که: ممکن است «دهلوی» از آنجهت حدیث را از
جابر روایت کرده باشد، چون حدیث جابر مورد استدلال امامیه قرار گرفته است؛ نه حدیث دیگران، زیرا که دانشمندان اهل حق حدیث مدینةالعلم را از جابر و دیگر اصحاب هم روایت کردهاند و در کتابهای کلامی به آنها احتجاج کردهاند؛ از جمله «مناقب» ابنشهرآشوب؛ «عمدة» ابنبطریق و «غایةالمرام» بحرانی و کتابهای دیگر.
از سوی دیگر... ای کاش «دهلوی» که به حدیث جابر بسنده کرده تا این توهّم را برای خوانندگان کتابش به وجود آورد که کسی از اصحاب جز او آن را روایت نکرده است حدیث جابر را به طور کامل نقل میکرد و بخشهای متعددی از آن را نمیانداخت و علیرغم واضحبودن آن بنابر آنچه گذشت، بار دیگر متن کامل آن را به روایت حافظ، خطیب بغدادی با سندش از عبدالرّحمانبن بهمان تکرار میکنیم:
گفت: شنیدم جابربنعبداللّه گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روز حدیبیّه میفرمود در حالی که دست علی را گرفته بودند:
«این امیر نیکوکاران و قاتل گنهکاران است، پیروز است هر کس او را یاری کند، سرشکسته است هر کس او را یاری نکند.» پس صدایش را بلند کرد و فرمود:
«من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد باید نزد آن دَر آید.» (1)این است حقیقت آنچه جابر روایت کرده است و این حدیثی است که کلماتی در بردارد که بیانگر گسترهی کوشش رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در اثبات خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام و بیان برتری ایشان از دیگری، میباشد...؛ ولی برای «دهلوی» ذکر و نقل این جملهها خوشایند نیامده است.
شگفتانگیزتر اینکه بخش پایانی حدیث را انداخته، که این فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است: «هر کس دانش را خواهد، نزد آن دَر آید.» هرچند که حدیث به
1) تاریخ بغداد /2 377 و /4 219.
بالاترین درجهی شهرت و اعتبار رسیده است و هیچیک از نقلهای حدیث هم در روایت جابر و دیگران از این بخش خالی نیست. اینها مؤاخذههایی است که دهلوی راه فراری از آنها ندارد، جز اینکه اعتراف کند به محدودیّت آگاهی و بیاطّلاعی خویش از تمامی نقلهای حدیث و اسنادهایش؛ ولی در این زمینه او از کابلی پیروی و تقلید کرده است همچون دیگر موضعگیریهایش در این کتاب، از اینرو که کابلی در کتاب «الصواقع» خود گوید:
« پنجم - آنچه جابر روایت کرده است: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و این باطل است؛ چون این حدیث مورد طعن قرار گرفته است.
یحییبنمعین گوید: اصلی ندارد. بخاری گوید: ناشناخته (منکر) است و وجه صحیحی ندارد. ترمذی نیز گوید: مورد انکار است و شیخ تقیالدّین ابندقیق العید گوید: این حدیث را اثبات نکردهاند و شیخ محیّالدّین نووی و حافظ شمسالدّین ذهبی و شیخ شمسالدّین جزری گویند: این حدیث ساختگی است و احتجاج به آن جایز نیست؛ چون هر کس که باب مدینة العلم است، لازم نیست که عهدهدار زعامت کبری باشد. از آنجهت که این حدیث، در برابر حدیثهای صحیحی که دلالت بر خلافت پیشگامان بر او را دارند، تاب مقاومت و استواری ندارد.»
در باره این گفتهاش: «این خبر نیز مورد طعنه قرار گرفته است.»
گویم: آرام باش ای شیخ یاوهگو، به جای خود بنشین ای فقیهنمای گزافهگو، آیا شرم و حیا نداری؟ چگونه خویشتن را عهدهدار نکوهش فضایل جانشین پیامبر برگزیده برآندو وخاندانشان درود وسلامباد- نمودهای و مناقب او را به ساختگی بودن و بیارزشی نشانه گرفتهای؟ در بیابان گمراهی بسیار پرخطری گُم شدهای و از پلّکان بیانتهایی بالا رفتهای و خویشتن را به کاری بس محال خسته ساختهای و در نیرنگ و خدعهها زیادهروی کردهای...
چگونه مانند چنین حدیث مشهور شایعی را باطل و رد و نفی میکنی؟ در حالی که این خبر مستفیض و منتشر شده است و دارای سند صحیح و طریق روشن و آشکار و با پرتویی درخشان و نوری تابان است. و بزرگان حدیث و منتقدان آثار آن
را نقل کردهاند و بزرگان دانشمندان در اشعار آن را به نظم درآوردهاند و در کتابها و جزوهها در طول قرنها آن را ثبت کردهاند و به درجهای از شهرت و شیوع و اطمینان و اعتبار رسیده است و گذشتگان و آیندگان آن را مورد توجّه و عنایت والایی قرار دادهاند که دست انکار و تضعیف آن را لمس نمیکند و غائلهی توهین و تحقیر، توان رسیدن به آن را ندارد؟!
سوگند به جان خودم که طعنهزنان به این حدیث شریف بسیار کمیاب هستند که پژوهشگران توجّهی به آنان نمیکنند و دشمنانی هستند که صاحبان نظر دقیق به آنان بهایی نمیدهند. از راه صواب به خطا رفتهاند و در عصبیّت جوشان فرو رفتهاند و به چیرگی حمیّت و غیرت جاهلیّت بازگشتهاند...
دربارهی این گفته دهلوی: «یحییبنمعین گفت: اصلی ندارد.»
گویم: نسبت دادن قدح به یحییبنمعین دربارهی حدیث «مدینة العلم» دروغی بیش نیست و باطلبودنش بر اهل نظر و پژوهش پوشیده نیست و ما آن را از چند وجه توضیح میدهیم:
یحییبنمعین در پاسخ سؤال قاسمبن عبدالرّحمان انباری به صحّت حدیث چنین فتوا داده است:
«از یحیی دربارهی این حدیث پرسیدم، گفت: صحیح است. خطیب گوید:
منظورش این بوده که از حدیث و نقل معاویه صحیح است و باطل نیست زیرا بیش از یک نفر آن را از او روایت کرده است.»
و در کتاب «تهذیب الکمال» در شرح حال ابوصلت عبدالسّلام بنصالح هروی آمده است: «قاسمبن عبدالرّحمان أنباری گفت: ابوصلت هروی برایمان حدیث کرد و گفت: حدیث کرد ما را ابومعاویه از أعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس که
گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد درِ آن بیاید.»
قاسم گفت: از یحییبن معین دربارهی این حدیث پرسیدم. گفت: صحیح است. حافظ، ابوبکربن ثابت گفت: منظورش این بوده که از حدیث ابومعاویه صحیح است و باطل نیست؛ چون بیش از یک نفر آن را روایت کرده است.» (1)و در کتاب «تهذیب التّهذیب» در شرح حال ابوصلت آمده است:
«و قاسمبن عبدالرّحمان انباری گفت: از یحییبن معین دربارهی حدیثی پرسیدم که ما را ابوصلت حدیث کرد، از ابومعاویه، از أعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس مرفوعاً: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» گفت: آن صحیح است. خطیب گفت: منظورش این بود که حدیث از سوی أبومعاویه صحیح است؛ چون آن را بیش از یک نفر از او روایت کرده است.» (2)صحیح دانستن ابن معین این حدیث را در کتابهای دیگری هم غیر از آنچه نقل شد، آمده است که بیشتر آورده شد.
یحییبن معین حدیث «مدینة العلم» را در پاسخ به پرسش عبّاسبنمحمّد دوری اثبات کرده است. حاکم نیشابوری بعد از نقل حدیث «مدینة العلم» از طریق «ابوصلت هروی» گوید: «ابوصلت ثقه و امانتدار است. من شنیدم از ابوالعبّاس، محمّدبن یعقوب در «التاریخ» که میگفت: شنیدم عبّاسبن محمّد دوری میگوید: از یحییبنمعین دربارهی أبوصلت هروی پرسیدم، گفت: ثقه است. گفتم: مگر حدیث نکرده است از ابومعاویه از أعمش: «أنا مدینة العلم» گفت: محمّدبن جعفر فیدی آن را حدیث کرده و او ثقه و امانتدار است.» (3)و خطیب در «تاریخ بغداد»- بنابر نقل سیوطی از او گوید: عبّاس دوری گفت:
شنیدم یحییبن معین، أبوصلت عبدالسّلامبنصالح را ثقه میشمارد. به او گفتم: او از ابومعاویه از اعمش حدیث کرده است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها» ! گفت: از این بیچاره چه میخواهید؟ مگر محمّد فیدی آن را از أبومعاویه حدیث نکرده است؟» (1)و عبدالغنی مقدّسی در شرح حال أبوصلت گوید: «عبّاسبن محمّد گوید:
شنیدم یحییبن معین أبوصلت را ثقه میشمرد. به او گفته شد: او از أبومعاویه «أنا مدینة العلم و علی بابها» را حدیث کرده است! گفت: از این بیچاره چه میخواهید؟ مگر نه این است که محمّد فیدی هم آن را از ابومعاویه نقل کرده است؟» (2)و مزی در شرح حالش گوید: «عبّاسبن محّمد دوری گفت: شنیدم یحییبن معین، ابوصلت عبدالسّلام را ثقه میشمارد. گفتم: او از ابومعاویه از اعمش حدیث کرده است: «أنا مدینة العلم و علی بابها» ! گفت: از این بیچاره چه میخواهید؟ مگر نه این است که محمّدبن جعفر فیدی از أبومعاویه آن را حدیث کرده است؟» (3)و ابنحجر گفت: «دوری گفت: شنیدم ابنمعین، ابوصلت را ثقه میخواند و دربارهی حدیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها» گفت: محمّدبنجعفر فیدی آن را از أبومعاویه حدیث کرده است.» (4)و علایی و فیروزآبادی هم در دفاع از این حدیث همانگونه پیش از این گذشت به این سخن استشهاد کردهاند.
یحییبنمعین در پاسخ به پرسش احمدبن محمّدبن قاسمبن محرز، دربارهی ابوصلت عبدالسّلام هروی، حدیث را اثبات کرده است. خطیب در کتابش «تاریخ بغداد»- بنا بر نقل سیوطی از او چنین گوید: «احمدبن محمّدبن قاسمبن محرز گفت:
از یحییبن معین دربارهی ابوصلت عبدالسّلام بنصالح هروی پرسیدم، گفت: از کسانی نیست که دروغ بگوید. به او گفته شد، در مورد حدیث ابومعاویه «من شهر
دانشم»؟ گفت: آن از حدیثِ أبومعاویه است. ابننمیر مرا خبر داد و گفت: در گذشته أبومعاویه آن را حدیث کرد. سپس از آن خودداری نمود. ابوصلت مردی ثروتمند و خواهان این حدیثها بود و از استادان آنها را میطلبید. پس آنها برایش این حدیث را میگفتند.» (1)و در کتاب «تهذیب الکمال» آمده است: «احمدبنمحمّد قاسمبنمحرز گفت:
از یحییبن معین دربارهی حدیث نقلشده از ابومعاویه از أعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس: «أنا مدینة العلم و علی بابها» پرسیدم، گفت: آن از حدیث أبومعاویه و در حدیث أبومعاویه است. ابننمیر مرا خبر داد، گفت: أبومعاویه درگذشته آن را حدیث کرد و سپس از بیانش خودداری نمود. أبوصلت مردی ثروتمند و خواستار اینگونه حدیثها بود و همراه استادان بود و آنان برایش حدیث نقل میکردند.» (2)و در کتاب «قوت المغتذی» از حافظ علایی آمده است: «احمدبن محمّدبن محرز گفت: از یحییبنمعین دربارهی أبوصلت پرسیدم. گفت: از کسانی نیست که دروغ بگوید. از او دربارهی حدیث أبومعاویه «من شهر دانشم»؟ سؤال شد، گفت:
آن از حدیث أبومعاویه است. ابننمیر مرا خبر داد، گفت: أبومعاویه در گذشته آن را حدیث نمود و سپس از (بیان آن) خودداری کرد. و ابوصلت مردی ثروتمند و خواستار این حدیثها بود و با استادان همراهی میکرد.» (3)این مطلب را در کتابهای «نقدالصحیح» - همانگونه که گذشت و در کتاب «تهذیب التّهذیب» مییابید.
همچنین ابنمعین این حدیث را در پاسخ پرسش صالح بنمحمّد جزرة دربارهی أبوصلت هروی، اثبات کرده است. حاکم گوید: «شنیدم أبونصر، احمدبن سهل، فقیه قبانی، پیشوای دورانش در بخارا میگفت: شنیدم
صالحبن محمّدبن جیبِ حافظ میگفت: و دربارهی ابوصلت هروی از او پرسیده شد، گفت: یحییبن معین - در حالی که ما با او بودیم - بر أبوصلت وارد شد و بر او سلام کرد - هنگامی که بیرون آمد او را دنبال کردم و گفتم: خداوند رحمتت کند - دربارهی أبوصلت چه میگویی؟
گفت: او بسیار راستگوست. به او گفتم: او حدیث أعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس را روایت میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است. هر کس دانش را خواهد، باید از در نزد آن بیاید.»
او گفت: این روایت را، فیدی از أبومعاویه از أعمش روایت کرده، همانگونه که أبوصلت روایت کرده است.» (1)و در کتاب «اللآلی المصنوعة» از خطیب بغدادی آمده است:
«و عبدالمؤمن بن خلف نسفی گفت: از أبوعلی، صالحبن محمّد، دربارهی أبوصلت هروی پرسیدم. گفت: دیدم یحییبن معین دربارهاش سخن نیکو میگوید، و او را دیدم که در باره حدیثی که از أبومعاویه روایت شده: من شهر دانشم و علی در آن است سؤال شده بود. که گفت: فیدی نیز آن را روایت کرده است. پرسیدم: نامش چیست؟ گفت: محمّدبن جعفر.» (2)و در کتاب «قوت المغتذی» از حافظ علایی - بعد از نقل روایت دوری که گذشت - آمده است: «هم چنین صالح جزرة آن را از ابنمعین روایت کرده است.» (3)و در کتاب «نقد الصحیح» نیز آمده است: «هم چنین، صالحبن محمّدِ حافظ، و احمدبن محمّدبن محرز آن را از یحییبن معین روایت کردهاند.» (4)گویم:
بدین ترتیب روشن شد که «یحییبنمعین» از کسانی است که حدیث «مدینة العلم» را صحیح دانسته و اثبات میکند. و از چند وجه مذکور، دانسته شد که در راستای اثبات و رد شبهه دربارهی این حدیث شریف، تلاشی ستوده و زیبا کرده
است. پس چگونه جایز است به او عبارت «اصلی ندارد» را درباره این حدیث نسبت داد؟
جز اینکه گفته شود، که این سخن را پیش از اطّلاع از حقیقت امر این حدیث، بر زبان رانده است، سپس به حق ثابت و حقیقت روشن تصریح کرده است. و این همان دیدگاهی است که مولوی حسنالزّمان برگزیده است و چنین گوید:
«توجّه: یکی از بهترین دلائل بر معنی «ختمالأولیاء» حدیث مشهور صحیحی است که گروهی از پیشوایان آن را صحیح دانستهاند، از جمله بااطّلاعترین فرد در رجال، سند محدّثان، ابنمعین همانگونه که خطیب در تاریخش آن حدیث را به او اسناد داده و با او موافق است و در حالی که در آغاز دربارهی آن میگفت: اصلی ندارد...» (1)لیکن از سخن سخاوی چنین برمیآید که این سخن هیچگاه از ابنمعین نسبت به حدیث «مدینة العلم» صادر نشده است. بلکه این سخن به فرض ثابتشدنش دربارهی حدیث «أنا دارالحکمة...» از او بوده است.
سخاوی گوید: «حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» را حاکم در «مناقب» مستدرکش، و طبرانی در «المعجم الکبیر» و أبوالشیخبن حیّان در «السنّة» و دیگران همگی از حدیث أبومعاویهی نابینا، از أعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس، مرفوعاً روایت کردهاند. با این اضافه: «فمن أراد العلم فلیأت الباب»
و ترمذی در «مناقب» از کتاب «الجامع» و أبونعیم در «الحلیة» و دیگرانی از حدیث علی چنین روایت کردهاند: که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا دارالحکمة و علی بابها»
دارقطنی در کتاب «العلل» در پی دومین حدیث گوید: این حدیثی پریشان و ناثابت است. و ترمذی گفته است: ناشناخته میباشد.
و نیز استادش بخاری گفته: وجه صحیحی ندارد و یحییبنمعین گفته آنگونه که خطیب در تاریخ بغداد حکایت کرده است این دروغ است و اصلی
1) القول المستحسن/ 452.
ندارد.
و حاکم به دنبال حدیث اوّل گوید: اسنادش صحیح است.» (1)گویم:
صادر شدن این سخن از ابنمعین به نظر من نسبت به این حدیث هم بعید است؛ چون - مانند حدیث «مدینة العلم» حدیث صحیحی است و ابنجریر طبری و علایی و فیروزآبادی و دیگرانی نصّ بر صحت آن آوردهاند.
بنابراین شگفتا از «دهلوی» که چگونه از اینهمه گفتهها غافل شده است؟ گویی چیزی از سخنان بزرگان طایفهاش را حفظ نکرده و تنها به دزدیدن لغزشهای کابلی معاند در کتاب «صواعق» بسنده کرده است!!
از سوی دیگر، دفاع ابنمعین از حدیث مدینة العلم چنان متین و قوی است که هیچیکی از نکوهشکنندگان نتوانستهاند برایش پاسخی بیاورند و از این روی علایی - آنگونه که سیوطی در «قوت المغتذی» از او نقل کرده است - چنین گوید:
«هیچ یک از کسانی که درباره حدیث «من شهر دانشم» سخن گفتهاند، پاسخی برای روایتهای ثابتشده نزد یحییبنمعین، نیاوردهاند.»
و ابنحجر مکّی در کتاب «المنح المکیّة» به نقل از علایی چنین گوید: «هیچ یک از کسانی که بر ضدّ این حدیث سخن گفته، پاسخی دربارهی این روایات صحیح از یحییبنمعین، نیاورده است.»
و از جمله شواهدی که علایی و فیروزآبادی آوردهاند، مطالبی است که در کتاب «سیر أعلام النبلاء» در شرح حال ابوصلت هروی آمده است و آن ثقه دانستن یحییبنمعین او را، و اثبات کردنش حدیث مدینة العلم است که چنین گوید:
«عبّاس گفت: شنیدم ابنمعین ابوصلت را ثقه میداند. پس حدیث «من شهر دانشم» را برایش ذکر کردند، گفت: محمّدبنجعفر فیدی از أبومعاویه آن را حدیث کرده است.» (2)ذهبی هم به آنچه عبّاس دوری از یحییبنمعین روایت کرده است، اقرار
نموده، امّا از سوی دیگری بر او اعتراض کرده است. لذا به دنبال آن گفته: «گویم:
دلها بر دوستی با کسی که به او نیکی کرده است، آفریده شده است. و این شخص نسبت به یحیی محبّت داشته است و ما همواره از یحیی میشنویم و به گفتهاش در رجال، احتجاج میکنیم، تا زمانی که برایمان آشکار نشود که آن فردی که یحیی به تنهایی او را قوی میداند انسان ضعیفی از نظر حدیث بوده است و یا اینکه کسی را که او سست شمرده، قوی بوده است.»
و این سخن به مذهب اهل سنّت زیان میرساند؛ بلکه میتوان گفت که اساس مذهبشان را ویران میکند، از آنجا که بلندقدری و والایی منزلت ابنمعین در علوم حدیثی - بهویژه در فن جرح و تعدیل پوشیده نیست بر کسی که مراجعه به شرح حال او در «تهذیبالتّهذیب 11 / 280» و «تهذیب الأسماء و اللّغات 2 / 156» و «وفیات الأعیان /6 139» و «تذکرة الحفّاظ 2 / 429» و «مرآة الجنان، حوادث 203» و دیگر کتابها نماید.
بلکه ابنرومی آنگونه که ابنخلّکان از او نقل کرده است چنین گوید:
«هرگز کسی را جز ابنمعین ندیدم که حق را بگوید و غیر او در سخن انحراف داشتند.»
دهلوی گوید:
«و بخاری گفت: آن حدیث ناشناخته (منکر) است و وجه صحیحی ندارد.»
گویم:
اوّلاً: صادرشدن این سخن از بخاری، نسبت به حدیث «أنا مدینةالعلم» ممنوع است؛ بلکه او نسبت به حدیث «أنا دارالحکمة» چنین بر زبان رانده است؛ همانگونه که از عبارت پیشین سخاوی دانستید، پس آوردن این سخن توسّط «دهلوی» برای ردّ حدیث «أنا مدینةالعلم» باطل است.
ثانیاً: اگر بپذیریم که نسبت به حدیث «أنا مدینةالعلم» این سخن از او صادر
شده است، از چند جهت مردود است:
بر پایهی فرمایش بزرگان دانشمندان اهل سنّت، بخاری قدح و جرح شده است. پس گوشهای از زشتیها و نکوهشهایش را در کتاب «استقصاء الإفحام» و جلد «حدیث غدیر» از این مجموعه ملاحظه کنید. لذا سخن او بهویژه دربارهی این حدیث با عظمت نزد اهل نظر و پژوهش دارای ارزشی نیست.
بخاری از دشمنان اهل بیت علیهم السلام و منحرفین از امیرالمؤمنین علیه السلام است و شواهد صحیح فراوانی بر این مطلب وجود دارد و بزرگان دانشمندان اهل سنّت به آن اعتراف دارند که بر خوانندگان کتاب «إستقصاء الإفحام» و جلد «حدیث ولایت» از این مجموعه نیز پوشیده نمیماند؛ لذا توجّهی به طعنهزدن او به این فضیلت بسیار بزرگ و منقبت تابان ثابت مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام نباید کرد.
همانگونه که پیشتر دانستید، عبدالرزّاقبنهمام صنعانی که یکی از اساتید بزرگ بخاری است، حدیث «مدینة العلم» را از دو طریق صحیح روایت کرده است و بخاری خود روایتهای بسیاری در صحیحش از عبدالرزّاق آورده است که بر هیچ پژوهشگری پوشیده نیست. بدینترتیب شک و تردیدی در سقوط نکوهش از سوی بخاری به جا نمیماند.
احمدبنحنبل حدیث «مدینة العلم» را نقل کرده است. او که یکی از پیشوایان چهارگانه و از اساتید بخاری است، حدیث را از طریقهای متعددی همانگونه که بیشتر دانستید آورده است و این در حالی است که سبطابنجوزی و
دیگران، بر این مطلب تصریح کردهاند که هر گاه احمد، حدیثی را روایت کند، رجوع به روایت او، واجب است. بنابراین به نکوهش بخاری یا دیگری دربارهی این حدیث اعتنایی نخواهد شد.
یحییبنمعین هم این حدیث را روایت کرده است. او نیز از ارکان دانشمندان مورد اطمینان اهل سنّت و از استادان بزرگ بخاری است. او بارها حدیث را اثبات و به صحت و درستی آن تصریح کرده است که پیشتر آمد. پس ارزشی برای نکوهش بخاری بعد از صحیح دانستن حدیث از سوی یحییبنمعین باقی نمیماند.
محمّدبنجریر طبری هم در کتابش «تهذیب الآثار» به صحت حدیث «أنا دارالحکمة» حکم کرده است، که پیشتر دانستید. و اتّحاد آن را با حدیث «من شهر دانشم» برگزیده است.
بنابراین با صحیحدانستن حدیث توسّط این پیشوای بسیار بزرگ، هیچ منصفی به نکوهش بخاری در اینباره گوش فرا نخواهد داد.
حاکم نیشابوری حدیث « أنا مدینة العلم » را در کتاب «المستدرک علی الصحیحین» نقل کرده و با شرط شیخین آن را صحیح دانسته است. و این خود بهترین گواه بر تعصّب و دشمنی بخاری با حق و اهل آن است که حدیث را نکوهش کرده و همین یک دلیل برای فروریختن نکوهش او بسنده است.
ترمذی حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» را در صحیح خود نقل کرده است، همانگونه که ابنطلحه شافعی در کتاب «مطالب السئول» از او نقل کرده است
و پیشتر آمد و این نیز نکوهش بخاری را بیاعتبار میکند.
همچنین گروهی از حافظان سرشناس اهل سنّت، بر صحت حدیث «مدینة العلم» پایداری و حکم کردهاند؛ بدون توجّه به نکوهش بخاری نسبت به آن. از جمله: سبطابنجوزی و أبوعبداللّه گنجی و جلالالدّین سیوطی و متّقی هندی و محمّد صدر العالم و محمّد بدخشانی و امیر صنعانی و مولوی حسن زمان.
و رویگردانی این گروه از نکوهش بخاری دلیل دیگری بر سستی آن است.
تعداد دیگری از حافظان و علما، حکم به حسن بودن حدیث « أنا مدینة العلم » دادهاند. و به باطلبودن نکوهش نکوهشکنندگان تصریح کردهاند از جمله:
علایی و فیروزآبادی و ابنحجر عسقلانی و سخاوی و محمّدبنیوسف شامی و ابنحجر مکّی و محمّد طاهرفتنی و محمّد حجازی و عبدالحق دهلوی و عزیزی و شبراملسی و زرقانی و صبّان و شوکانی و میرزا حسن علیِ محدّث... بنابراین نکوهش بخاری نزد همهی این پژوهشگران باطل خواهد بود.
بدرالدّین زرکشی شافعی همچنین حکم کرده است که حدیث « أنا مدینة العلم » به درجهای از حُسن میرسد که به آن احتجاج میشود و لذا ضعیف نخواهد بود، چه رسد به اینکه ساختگی باشد. پس او هم، ادّعای بخاری را اینچنین باطل میبیند؛ چنانکه آشکار است.
ابنحجر مکّی در «فتاواه الحدیثیة» به حسنبودن حدیث «من شهر دانشم» فتوا داده است؛ بلکه به پیروی از حاکم تصریح به صحت آن کرده است، سپس به
نکوهش بخاری و دیگران درباره آن اعتراض نموده است.
و متن گفتهاش چنین است: «امّا حدیث من شهر دانشم و علی در آن است، حدیثی حسن است؛ بلکه حاکم گوید: صحیح است و گفتهی بخاری: «وجه صحیحی ندارد» و ترمذی: «ناشناخته است» و ابنمعین: «دروغ است»، مورد اعتراض است؛ هرچند که ابنجوزی آن را در الموضوعات آورده و ذهبی در اینباره از او پیروی کرده است.»
گروهی از سرشناسان علمای اهل سنّت سخن بخاری را دربارهی حدیث «من شهر دانشم» نقل و سپس از آن اعراض کرده و بدان توجّه نکردهاند و به اعتبار حدیث قائل شده و آن را حسن دانستهاند و به آن احتجاج کردهاند. از جمله:
سیوطی در «الدرر المنتثرة» و سمهودی و قاری و مناوی و ثناءاللّه بانی بتی که - از نظر دهلوی - بیهقی دوران خویش بوده است.
بنابراین استناد «دهلوی» به سخن بخاری، با وجود روایت حدیث توسّط اساتید بخاری و صحیحدانستن آن، و همچنین صحیحدانستن دستهای از حافظان و حسن دانستن گروهی دیگر و نیز رویگردانی بزرگان علما از نکوهش بخاری، جداً شگفتانگیز است.
دهلوی گوید:
«ترمذی گفت: این حدیث ناشناخته و غریب است.»
گویم:
نسبت قدح به ترمذی در باره حدیث «من شهر دانشم» دروغ محض است؛ به خاطر چند وجه:
ابنطلحة شافعی در کتاب «مطالب السئول» در حقّ امیرالمؤمنین علیه السلام چنین گوید: «همواره در ملازمت با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم خداوند متعال دانشش را افزون نمود، تا اینکه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آنگونه که ترمذی در صحیحش، با اسنادش از او، نقل کرده است به او فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها»
از صحیح ترمذی حدیث را آورده و به آن استدلال کرده است که اگر در آنجا نکوهشی از ترمذی وجود میداشت، استدلالش به پایان نمیرسید.
ابنتیمیّه در منهاجش گوید: «حدیث أنا مدینة العلم ضعیفتر و سستتر است و از این رو از اخبار ساختگی به شمار میآید، هرچند که ترمذی آن را روایت کرده است و ابنجوزی آن را آورده و بیان کرده که دیگر نقلهای آن ساختگی است.»
پس اگر ترمذی نکوهشی دربارهی این حدیث میداشت، این ناصبی معاند آن را میآورد، چون به دنبال رد این حدیث است. همانگونه که روشن است!!
فضلبنروزبهان به نقل این حدیث توسّط ترمذی در صحیحش اعتراف کرده است و این اعتراف را در ردّ بر گفتهی علّامهی حلّی قدّسسرّه انجام داده است که اگر ترمذی دربارهاش گفته بود «ناشناخته و غریب است»، بدون تردید آن را میآورد و این خود در آشکارشدن حقیقت مؤثر است.
حسین میبدی در کتاب «الفواتح» به نقل از صحیح ترمذی حدیث «أنا مدینة
العلم» را آورده است و در راستای عقیدهاش به آن احتجاج کرده که متن گفتهاش را پیشتر آوردیم.
پیش از این متن گفتهی محمّدبنیوسف شامی را در سیرهاش آوردیم که گفت: «ترمذی و دیگران آن را مرفوعاً روایت کردهاند: أنا مدینة العلم و علی بابها و درست آن است که این حدیثی حسن است...» که اگر ترمذی دربارهاش نکوهشی کرده بود، سکوت از نقل نکوهش ترمذی، برای او جایز نمیبود.
ابنحجر مکّی در کتاب صواعق روایت ترمذی از این حدیث شریف را آورده است و هیچ نکوهشی در اینباره به او نسبت نداده است که اگر بود قطعاً آن را ذکر میکرد.
میرزا مخدوم در کتاب نواقض، حدیث مدینة العلم را از ترمذی نقل کرده و آن را در فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام آورده و گفته است: « رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علی بابها ، ترمذی آن را نقل کرده است.»
اگر آنچه دهلوی به ترمذی نسبت داده، درست بود، میرزا مخدوم این حدیث را در فضائل علی علیه السلام اثبات نمیکرد و حدّاقل نکوهش ترمذی دربارهی آن را هم میآورد.
عیدروس یمنی حدیث مدینة العلم را به روایت ترمذی در کتاب «العقد النبوی» در فضایل سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام آورده است و این بیانگر صادر نشدن هرگونه نکوهشی از ترمذی دربارهی آن میباشد.
همچنین شیخانی قادری در کتاب «الصراط السّویّ» از ترمذی حدیث را روایت کرده و خود به دنبال راویانش بوده است که اگر قدحی از ترمذی دربارهی این حدیث میبود آن را ذکر یا حدّاقل اشارهای به آن میکرد.
شیخ عبدالحق دهلوی در کتاب «رجال المشکاة» از نقل حدیث مدینة العلم توسّط ترمذی یاد کرده است.
در جایش گفتهی نورالدّین شبراملسی در کتاب «تیسیر المطالب» آورده شد که گوید:
«مدینة العلم: ترمذی و غیر او مرفوعاً روایت کردند: أنا مدینة العلم و علی بابها» ، و درست آن است که حدیثی حسن میباشد همانگونه که حافظ علایی و ابنحجر گفتهاند.»
و این نیز ادّعای نکوهش این حدیث شریف توسّط ترمذی را باطل مینماید.
ابراهیم کردی کورانی در کتابش «نبراس» که پیشتر خواندید گوید: «امّا اینکه او باب مدینة العلم ایشان است، در فرمایش ایشان صلی الله علیه و آله و سلم است: أنا مدینة العلم و علی بابها. بزّاز و طبرانی آن را از جابربنعبداللّه در کتاب «الأوسط» و ترمذی و حاکم از علی، آن را روایت کردهاند.»
این نیز نسبت صدور هر نکوهشی دربارهی این حدیث از ترمذی را دفع میکند.
به همینترتیب محمّدبنعبدالباقی زرقانی حدیث را در کتاب «شرح
المواهب اللدنیّة»، روایت کرده است که عبارت آن گذشت.
صبّان مصری در کتاب «إسعاف الرّاغبین» روایت حدیث مدینة العلم توسّط ترمذی را آورده و در پی اثبات آن است که پیشتر متوجّه شدهاید و این دلیل دیگری بر دروغبودن آنچیزی است که به ترمذی نسبت داده شده...
گفتهی عجیلی در کتاب «ذخیرة المآل» نیز پیشتر آورده شد که گوید: «ترمذی نقل کرده است که ایشان صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها فمن أرادها العلم فلیأت الباب» از این رو طریقها سلسلهها به او باز میگردد.»
پس عجیلی حدیث را از ترمذی روایت میکند و خواهان اثبات آن و بیان اعلمیّت امیرالمؤمنین علیه السلام از دیگران در پرتو این حدیث است و اگر ترمذی آن را نکوهش کرده بود، به آن استناد نمینمود و این کاملاً ظاهر و مشهود است.
ترمذی افزون بر روایت کردن حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» آن را حسن شمرده است. این مطلب در کتاب «اللّمعات فی شرح المشکاة» آمده که عبارت آن چنین است - که پیش از این نیز آمد -: «بدان که لفظ مشهور حدیث در این معنا: «أنا مدینة العلم و علی بابها» میباشد، و نقدکنندگان دربارهاش سخن گفتهاند و اصلش از ابوصلت عبدالسّلام است که شیعه بود و دربارهاش سخن گفته است و حاکم این حدیث را صحیح و ترمذی حسن دانسته است...»
پس آیا شکّی در کذب ادّعای «دهلوی» میماند؟!
سیوطی از نقل حدیث مدینة العلم توسّط ترمذی در «النکت البدیعات علی
الموضوعات» یاد کرده و بر نکوهش ابنجوزی نسبت به این حدیث و واردکردن آن در الموضوعات اعتراض کرده است و این متن گفتهاش میباشد: «حدیث ق ک - «أنا مدینة العلم و علی بابها» آن را از حدیث علی و ابنعبّاس و جابر آورده است.
گویم: حدیث علی را ترمذی و حاکم، و حدیث ابنعبّاس را حاکم و طبرانی و حدیث جابر را حاکم نقل کرده است...»
و سیوطی در کتاب «اللآلی المصنوعة» بعداز ذکر نکوهش ابنجوزی گوید:
«گویم: حدیث علی را ترمذی نقل کرده است...»
سپس گویی به ابنجوزی میگوید: چگونه حدیث مدینة العلم از حدیث علی را در الموضوعات وارد میکنی و آن را مورد نکوهش قرار میدهی، در حالی که ترمذی آن را نقل کرده است...؟!
شوکانی در کتاب «الفوائد المجموعة» نکوهش دربارهی این حدیث را از بعضی عیبجویان نقل کرده، گوید: «در این باره پاسخ میدهم که محمّدبنجعفر بغدادی فیدی را یحییبنمعین ثقه شمرده است و اباصلت هروی را ابنمعین و حاکم توثیق کردهاند دربارهی این حدیث از ابنمعین سؤال شد، گفت: صحیح است و ترمذی از علی مرفوعاً و حاکم در المستدرک از ابنعبّاس مرفوعاً آن را نقل کردهاند و حاکم گفته است: «اسنادهایش صحیح است...»
دهلوی گوید:
«ابنجوزی آن حدیث را در الموضوعات آورده است.»
گویم:
احتجاج «دهلوی» به این که «ابنجوزی» این حدیث را در الموضوعات آورده است، بسیار عجیب و غریب است، از اینرو که ابنجوزی و کتابش نزد دانشمندان بزرگ برجسته از درجهی اعتبار فرو افتاده است که ما بعضی از
گفتههایشان را در این زمینه میآوریم:
ابنأثیر در کتاب «الکامل» در بخش حوادث سال 597 چنین گوید:
«در رمضان اینسال ابوالفرج، عبدالرّحمانبن علی بنجوزی حنبلیِ واعظ در بغداد درگذشت. نوشتههایش مشهور است. او در مورد مردم به ویژه علمای مخالف و موافق با مذهب خویش، بسیار غیبت میکرد. تولّدش به سال 510 بود.»
همینگونه در کتاب «الخمیس» در حوادث همین سال آورده است.
و در کتاب «المختصر فی أخبار البشر» آمده است: او دربارهی علما بسیار غیبت میکرد.
و در «الکامل» در شرح حال عبدالکریم سمعانی است: «وقتی فهرست مشایخ او را گردآوردند، تعدادشان بیش از چهار هزار نفر شد و ابوالفرج ابنجوزی او را یاد کرده... و از جمله دربارهاش گوید: او از استادی در بغداد میگرفت و سپس او را به بالای رودخانهی عیسی میبرد و میگفت: فلانی در ماوراءالنهر برایم حدیث کرد.
و این سخن بسیار خُنکی است. چراکه آن مرد به واقع به ماوراءالنهر سفر کرد، و در آنجا از عموم استادانش در سراسر کشورش حدیث شنید. بنابراین چه نیازی به این تدلیس خنک داشت و تنها گناهش نزد ابنجوزی، شافعی بودنش است و این که دیگری اسوهی اوست. و ابنجوزی کسی را پذیرا نیست جز حنبلیهایی که بسیارنویسند. (1)این مطلب را ابنوردی هم آورده است. (2)یافعی هم در «مرآة الجنان» در حوادث سال 595 گوید:
«در آن سال ابنجوزی از زندان واسط بیرون آورده شد و مردم او را پذیرا شدند و پنج سال در «المطمورة» ساکن شد. ذهبی چنین او را یاد کرده است و
روشن نشد که چرا به زندان افکنده شد، پیش از این شنیده بودم که به علّت انکار او نسبت به شیخ عبدالقادر به زندان افکنده شده بود، و میان او و پدرش از جهت همین انکارش دشمنی بود. و شخصی که کتابی از او را دیده بود مرا خبر داد که در آن کتاب مورد انکار قرار داده، قطب الأولیاء و تاج المفاخر، شیخ محیالدّین عبدالقادر را که گردن بزرگان در برابر قدم او خاضع است و انکار ابنجوزی نسبت به او و دیگر بزرگان اهل معارف و نور، از جهت سرشکستگی، تلبیس شیطان و غرور است. و انکار او نسبت به ایشان و محاسن آنها عجیب است؛ در حالی که از زیباییهای کلام ایشان بهره میجست و سپاس خداوند را که محاسن کلام آنها تمام وجود را فرا گرفته و باکی نیست از مذمّت مغروران و حسودان.»
و ذهبی در شرح حال ابانبنیزیدعطّار گوید:
« ابنعدی گفت: او خوشصحبت و زاهد است، حدیثهایش را مینویسد و بیشترش درست است و امیدوارم که از راستگویان باشد.
گویم: بلکه او ثقه و حجّت است. همین بس که ابنحنبل او را یاد کرده گوید:
او در میان تمام استادان ثَبِتْ بود و ابنمعین و نسائی گفتهاند: ثقه است و علّامه ابوالفرج ابنجوزی او را در ضعیفها آورده است و سخن کسانی را که او را ثقه به شمار آوردهاند، ذکر نکرده است. و این از کاستیهای کتاب اوست. جرح را میآورد و نسبت به ثقه بودن سکوت میکند و اگر ابنعدی و ابنجوزی أبانبنیزید را نام نمیبردند، اصلاً او را ذکر نمیکردم.» (1)و ذهبی در «تذکرةالحفّاظ» گوید:
«از نوشته موقانی خواندم که ابنجوزی بلاذر نوشید و ریش او ریخت و بسیار کوتاه شد و آن را خضاب میکرد. و در نوشتههایش بسیار غلط داشت؛ زیرا کتاب را به پایان میبرد ولی در آن بازنمینگریست.
گویم: او غلطهای زیادی در نوشتههایش دارد، نقدهایی که به او وارد میشود، ناشی از شتاب او در نوشتن بود و اینکه بدون بازنگری در یک کتاب،
1) میزان الإعتدال /1 16.
تألیف کتاب دیگری را آغاز میکرد و بیشتر دانش او از کتابها و نوشتههایی است که بزرگان دانش در آن بررسی شایسته و در خوری انجام ندادهاند.» (1)ابنحجر در شرح حال «ثمامةبنأشرس بصری» گوید:
«ابومنصوربنطاهر تمیمی در کتاب «الفرق بین الفرق» گوید: وقتی واثق، احمدبننصر خزاعی را به قتل رساند و ثمامه از کسانی بود که برای قتل او سعی کرد قتل او اینگونه رخ داد که در سالی که حج انجام داد، گروهی از خزاعه میان صفا و مروه او را به قتل رساندند. و ابنجوزی این داستان را در حوادث سال سیزده آورده است. و در شرح حال ثمامة آورده است که از کسانی است که در این سال درگذشته است و در این تناقض میباشد؛ چون کشتهشدن احمدبننصر سالیان درازی بعد از آن اتّفاق افتاده است. و او در دوران خلافت واثق در سال بیست و چند به قتل رسید. پس چگونه قاتلش در سال سیزدهم به قتل میرسد؟ و صحیح آن است که در سال سیزدهم مُرد. و این داستان دلالت دارد بر اینکه ابنجوزی هیزمکش شبانه است، چیزهایی که برایش نقل میشود را مورد بررسی و انتقاد قرار نمیدهد.» (2)و در «طبقات الحفّاظ» سیوطی و «طبقات المفسّرین» داوودی در شرح حال ابنجوزی آمده است: «ذهبی در «تاریخ الکبیر» گوید: ابنجوزی نزد ما بر اساس ضوابط فن حدیث، به حفظ توصیف نمیشود؛ بلکه این وصف او، به اعتبار اطّلاعات فراوان و گردآوری اوست.» (3)
ابنصلاح گوید: «آنکس که در این دوران موضوعات را در دو مجلد گرد آورده است بسیار زیادهروی نموده است و در آن بسیاری از احادیث را آورده است که دلیلی بر ساختگی بودن آنها نیست و حقّش بود که در مطلق حدیثهای
ضعیف قرار داده میشد.» (1)و محمّدبن ابراهیمبن جماعة الکنانی در «المنهل الروی فی علم أصول حدیث النّبی» آورده است: «شیخ ابوالفرج ابنجوزی کتابش را در مورد احادیث ساختگی نوشت و بسیاری از (حدیثهای) ضعیف را آورده است که دلیلی بر ساختگی بودن آنها نیست.»
و ابنکثیر گوید: «شیخ ابوالفرج ابنجوزی کتابی مفصّل در حدیثهای ساختگی جمعآوری کرده است، امّا حدیثهایی را هم که اینگونه نیست در آن وارد کرده است و حدیثهایی که لازم بود ذکر کند را کنار گذاشته و از دست داده و به سوی آنها راه نیافته است.». (2)و زینالعراقی در شرح این گفتهاش: «و اکثر الجامع فیه إذ خرج * لمطلق الضعف عنی اباالفرج.» و آن گردآورنده، یعنی ابوالفرج، در آن کتاب زیادهروی نموده است، زیرا بسیاری از احادیث را که فقط صفت ضعف برای آنها ثابت است، در زمره احادیث ساختگی قرار داده است.
گوید: «ابنصلاح گفته است: و آن گردآورنده زیادهروی کرده است... و منظور ابنصلاح از آن گردآورنده، أبوالفرج ابنجوزی است و من با عبارت «عنی أباالفرج» درشعر خود به آن اشاره کردم.» (3)ابنحجر عسقلانی پس از اثبات حدیث: «سدّ الابواب إلّاباب علیّ» گوید:
«ابنجوزی این حدیث را در موضوعات آورده است و آن را از حدیث سعدبنابی وقّاص و زیدبنأرقم و ابنعمر نقل کرده است در حالی که به بعضی از طرق حدیث از آنان اکتفا کرده است، و بر آن به سبب بعضی راویانش ایراد وارد کرده است؛ در حالی که باعث قدح نیست؛ از این جهت که نقلهای بسیاری از آن آورده شده است و همچنین به آن ایراد وارد کرده است به سبب اینکه مخالف حدیثهای صحیح و ثابت دربارهی ابوبکر میباشد و مدّعی شده است که این از ساختههای رافضیها
است که به وسیلهی آن با حدیث صحیح دربارهی ابوبکر مقابله کردهاند. تمام شد.
و او خطای بسیار بزرگی مرتکب شده است، چون حدیثهای صحیح را با گمان معارض داشتن رد کرده است. در حالی که جمع بین این دو داستان امکانپذیر است.»
همچنین ابنحجر در بحث خود دربارهی این حدیث گوید:
«گفتهی ابنجوزی دربارهی این حدیث که باطل و ساختگی است، ادّعایی است که برایش استدلالی نکرده جز اینکه مخالف حدیثی است که در صحیحین میباشد و این اقدامی به ردّ کردن حدیثهای صحیح تنها بر اثر گمان و توهّم است.
و شایسته نیست که بر ساختگیبودن حُکم داده شود مگر هنگامی که جمع بین آنها امکانپذیر نباشد و همچنین ممکن نبودن جمع میان دو حدیث در حال حاضر، لازم نمیآورد که این جمع در آینده هم ممکن نباشد، چون بالاتر از هر دانایی، دانای دیگر هست. و راه و روش خویشتنداری در این گونه موارد این است که حکم بر باطلبودن حدیث داده نشود؛ بلکه در آن متوقّف شود تا آنچه برای او آشکار نشده بر دیگری هویدا شود و این حدیث از این باب است که حدیثی مشهور و دارای نقلهای متعدد است و هر نقلش علیرغم تنهایی، از درجهی حُسن پایینتر نیست و مجموع نقلهایش قطعیبودن صحّت آن را میرساند آنهم به روش بسیاری از اهل حدیث.» (1)و سخاوی گوید: «در کتابهای نوشتهشده دربارهی راویان ضعیف و همچنین علل الحدیث، حدیثهای ساختگی بسیار است و ابنجوزی که آنها را در دو جلد گردآورده است، تنها به علّت ضعیف بودن از موضوع اصلی کتابش خارج شده است؛ چنانکه بسیاری از حدیثهای ضعیفی را که دلیلی بر ساختگی بودنش ندارد، در آن نقل کرده است. و منظور ابنصلاح از این گردآورنده، حافظ مشهور، ابوالفرج ابنجوزی میباشد؛ بلکه چه بسا در آن کتابش حدیث حسن و صحیحی را هم آورده که در یکی از صحیحین است، چه رسد به کتابهای دیگر. و
1) القول المسدّد فی الذّب عن مسند أحمد/ 19.
او با آنکه در بیشتر موارد درست میگوید بحث نادرستی را پی گرفته است که ضرر و زیان فراوانی از آن به وجود میآید. از گمان بردن به ساختگیبودن چیزی که ساختگی نیست بلکه صحیح است و سپس یک عارف به خاطر حسن ظن به او، از او تقلید میکند، از آنجا که به جز این فرد، از دیگری جستوجو نمینماید و از این رو دانشمندان به طور اجمال از کار او انتقاد کردهاند، و در بیشتر آنها استنادش به ضعیفبودن راوی حدیث است که مثلاً به دروغگویی متّهم شده است؛ غافل از اینکه از وجه و نقل دیگری هم رسیده است...» (1)و در همان کتاب آمده است: «بسی شگفتی است که ابنجوزی در کتابش «العلل المتناهیة فی الأحادیث الواهیة» بسیاری از حدیثهایی را که در «الموضوعات» آورده، نقل کرده است. همچنانکه در «الموضوعات» بسیاری از حدیثهای واهیه آمده است؛ بلکه در نوشتههای وعظی خود و مشابه آن، حدیثهای ساختگی و نظیر آن را به فراوانی وارد کرده است. استادمان گفت: به همان اندازهای که در این دو کتاب حدیثهای ساختگی (موضوع) و سسست (واهی) را جمع کرده است، به همان تعداد حدیث را از دست داده است.
گفت: اگر شخصی برای پیراستن کتاب و سپس افزودن آنچه را که او از دست داده است، فرا خوانده شود خیلی خوب است و در غیر اینصورت آنچه که نوشته شده قابل بهرهگیری جز برای منتقد نیست؛ چون هیچ حدیثی در کتاب او نیست جز اینکه ممکن است ساختگی نباشد.» (2)و سیوطی گوید: و در این زمینه حافظ ابوالفرج ابنجوزی کتابی گردآورده است که در آن به فراوانی حدیثهای ضعیفی را که به درجهی ساختگیبودن، نمیرسند، نقل کرده است؛ بلکه در میان آنها حدیثهای حسن و صحیح هم وجود دارد. همانگونه که پیشوایان حافظان از جمله ابنصلاح در علومالحدیث و پیروان او به آن تنبّه دادهاند.» (3)
و نیز در آن آمده است:
«و بدان که عادت حافظان مانند حاکم، ابنحبّان، عقیلی و دیگران بر این است که از جهت سند مخصوصی بر باطل بودن حدیثی حکم میدهند؛ چون راوی آن، آن سند را برای آن متن ساخته و پرداخته است؛ ولی آن متن از وجه دیگری شناخته شده است و این مطلب را در شرح حال آن راوی میآورند و آن را مورد جرح قرار میدهند. امّا ابنجوزی فریب میخورد و به طور مطلق آن متن را ساختگی میشمارد و آن را در کتاب «الموضوعات» نقل میکند. و این شایسته نیست و مردم به این کار او ایراد گرفتهاند، که آخرینشان حافظ ابنحجر است...»
و در تحقیق نسبت به حدیث «من قرأ آیة الکرسی دبر کلّ صلاة» گوید: «حافظ ابنحجر وقتی احادیث کتاب «المشکاة» را مستند ساخته است، گوید: ابنجوزی غفلت ورزیده و این حدیث را در «موضوعات» آورده است و این زشتترین اتّفاقی است که برایش رُخ داده است.
و حافظ شرفالدّین دمیاطی در نوشتهای که در تقویت این حدیث جمع کرده گوید: محمّدبنحمیر قضاعی شبلنجی حمصی با کنیه «ابوعبدالحمید» که بخاری در صحیحش به او احتجاج کرده و نیز محمّدبنزید ألهانی أبوسفیان حمصی که بُخاری به او هم احتجاج کرده و علیّبنابیطالب و عبداللّهبن عمروبن عاص، و مغیرةبنشعبة، و جابر و أنس که همگی حدیث را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند از ابوامامه پیروی نمودهاند و روایت حدیث از علی از دو طریق پیشین و حدیث ابنعمرو و مغیرة و جابر و أنس از نقلهای دیگری که به زودی میافزایم، وارد شده است. سپس گفت: اگر برخی از این حدیثها به دیگری ضمیمه شود، قوی میگردد.
و ذهبی در تاریخش گوید:
از نوشته حافظ سیف احمدبن أبوالمجد نقل کردم که گفت: ابنجوزی کتاب «موضوعات» را نوشت و در نقل حدیثهای مخالف نقل و عقل درست و صحیح عمل کرد و در مورد اطلاق «ساختگی بودن» بر حدیثهایی به سبب سخن برخی مردمان در مورد یکی از راویانش، مانند گفتهاش: فلانی ضعیف است، یا قوی
نیست یا سهلانگار است، درست و صحیح رفتار نکرده است؛ در حالی که آن حدیثی نیست که دل گواهی بر باطلبودنش دهد. و در آن مخالفت و معارضهای نه با کتاب و نه با سنّت و نه با اجماع وجود ندارد و حجّت و برهانی بر ساختگیبودنش جز سخن آن یک نفر دربارهی روایتکنندهاش در دست نیست و این ستمورزی و زیادهروی است. گفت: از آن جمله اینکه او حدیث ابوامامة در خواندن آیةالکرسی بعد از نماز را در ردیف احادیث ساختگی آورده است، تنها به این دلیل که یعقوببنسفیان دربارهی راوی آن «محمّدبنحمیر» گفته است: قوی نیست. در حالی که بخاری در صحیحش از این محمّد روایت کرده و احمد و ابنمعین او را ثقه دانستهاند.» (1)و در آن دربارهی حدیث «نخستین شما که در حوض بر من وارد میشود، اوّلین کسی است که اسلام آورده، علیّبنابیطالب است.» (2)گوید: «شگفتی از نویسنده این است که در «العلل» در باب فضل علیّبنابیطالب گوید: حدیثهایی ساختهاند که خارج از حدّ است و بیشترین آنها را در کتاب «الموضوعات» و در اینجا حدیثهای دیگر از آن را میآورم و سپس این حدیث را نقل میکند و این خود، دلالت دارد که متن حدیث به نظر خودِ او ساختگی نیست، پس چگونه آن را در «الموضوعات» نقل میکند؟ و حافظان همین مطلب را بر او ایراد گرفتهاند و گفتهاند: او حدیثی را در کتاب «الموضوعات» نقل میکند و به ساختگیبودنش حُکم میدهد، سپس در کتاب «العلل» که موضوعش حدیثهای سست و ضعیف است، همان حدیث را نقل میکند که سرانجام حُکم او نسبت به آنها «ساختگیبودن» نیست و این تناقض است.» (3)و در آن بعد از حدیث: «اگر عمرت طولانی شد، نزدیک است که مردمانی را ببینی که روزها در سخط خداوند و شبها در لعنت خداوند حرکت میکنند و در
دستانشان چیزهایی مانند دم گاو است.» و سپس نکوهش ابنجوزی، آورده است:
«گویم: نه به خداوند سوگند آن باطل نیست؛ بلکه در نهایت صحّت است. مسلم در صحیحش آن را نقل کرده است. شیخالاسلام ابنحجر در «القول المسدّد» گوید: این حدیثی صحیح است و مسلم آن را از گروهی از استادانش نقل کرده است... و ابنجوزی در تقلید از ابنحبّان در این مورد خطای سنگینی کرده است و ابنحبّان در مورد «أفلح» اشتباه کرده و او را به سبب این حدیث تضعیف نموده است... و ابنجوزی بد کرده است؛ چون حدیثی را که در صحیح مسلم آمده در «الموضوعات» ذکر نموده است و این از شگفتیهای او میباشد.»
و در آن بعد از حدیث «اگر بخشندهای از یک قوم نزد شما آمد او را گرامی بدارید.» آمده است: «گویم: بلکه شگفتا از این مؤلّف که اینگونه بر ردّ حدیثهایی ثابت، بدون کاوش و پژوهش پافشاری میکند! حدیث «اگر بخشندهای از یک قوم نزد شما آمد او را گرامی دارید» از روایت بیش از ده نفر از صحابه نقل شده است و متواتر است؛ طبق نظر آنان که در تواتر به روایت ده نفر اکتفا میکنند.
و سیوطی در آغاز کتاب «النکت البدیعات علی الموضوعات» گوید: «و بعد کتاب «الموضوعات» گردآوری امام أبوالفرج ابنجوزی است که حافظان را در گذشته و حال تنبّه دادهاند که در آن سهلانگاریهای بسیار است و حدیثهایی در آن آمده که ساختگی نیست؛ بلکه از گروه حدیثهای ضعیف میباشند و نیز حدیثهای حسن و صحیح هم در آن هست؛ بلکه در آن حدیث از صحیح مسلم نیز هست که حافظ ابوالفضل ابنحجر به آن تذکّر داده است و در آن حدیثی از صحیح بخاری از روایت حمادبنشاکر دیدم و حدیث دیگری که متن آن در بخاری از روایت صحابی دیگری غیر از آنی است که او حدیث را از او نقل کرده است...»
و در پایان گوید: «این آخرین حدیثی است که در بخش ضمیمه این کتاب نقل کردهام از حدیثهایی که راهی برای ثبت آنها در ردهی «ساختگیها» نیست و تعدادشان سیصد حدیث است که یکی از آنها در صحیح مسلم و یکی دیگر در صحیح بخاری به روایت حمادبنشاکر، قرار دارد. و در مسند احمد سی و هشت حدیث و در سنن ابوداوود نُه حدیث و در جامع ترمذی سی حدیث و در سنن
نسائی ده حدیث و در سنن ابنماجه سی حدیث و در مستدرک حاکم شصت حدیث با تداخل در تعداد وجود دارد. جمع و تعداد حدیثهایی که در کتابهای ششگانه و مسند و مستدرک است، یکصد و سی حدیث است و در آن مقدار زیادی از نوشتههای بیهقی وجود دارد: سنن، شعب، بعث و دلائل و غیر آنها. و از صحیح ابنخزیمه و «التوحید» او، و صحیح ابنحبان و مسند دارمی و تاریخ طبری و خلق أفعال العباد و جزء القرائة له و سنن دارقطنی مقادیر بسیاری هست.»
و سیوطی گوید: «گردآورندهی کتاب «الموضوعات» زیادهروی کرده و آن را در دو مجلّد آورده است. منظورم ابوالفرج ابنجوزی است. او در کتابش حدیثهای بسیاری را آورده که دلیلی بر ساختگی بودنش نیست؛ بلکه ضعیف است و بلکه در آن حدیث حسن و بلکه حدیث صحیح نیز وجود دارد.» (1)و الشامی در «سبل الهُدی و الرّشاد» گوید:
«و ابنصلاح در علوم حدیث و دیگرانی که از او پیروی کردند، به صراحت گویند که ابنجوزی در کتابش «الموضوعات» خیلی سهلانگاری کرده است و در آن حدیثهایی آورده و حکم به ساختگیبودنشان داده در حالی که چنین نیستند؛ بلکه فقظ ضعیف هستند و شاید هم حسن یا صحیح باشند. زینالدّین عراقی در «الفیّه»اش گوید:
و اکثر الجامع فیه اذ خرج *** لمطلق الضعف عنی اباالفرج»
و شیخالاسلام ابوالفضل ابنحجر کتابی به نام «القول المسدّد» تألیف کرد...»
و اگر افزون بر این خواستار گفتههایشان هستید به این کتابها مراجعه کنید:
آغاز «مختصر تنزیه الشریعة» آغاز «تذکرةالموضوعات» و «أسماء رجال المشکاة» از عبدالحق و «کشفالظنون» و «المسلک الوسط الدانی إلی الدّر الملتقط» از صنعانی و «شرح المواهب اللدنیّة» و «نیل الأوطار» و «القول المستحسن فی فخر الحسن» و «الفوائد المجموعة».
1) تدریب الراوی 1 / 235.
افزون بر آنچه گفته شد:
بزرگان حافظان و دانشمندان با دلیلهای قاطع ادّعای ابنجوزی را باطل کردهاند و از اینکه او حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌ بابُها» را در حدیثهای ساختگی قرارداده، انتقاد کردهاند که متن گفتارهایشان در جای خودش در این کتاب آورده شد و اینک تنها آنان را نام میبریم:
1 - حافظ صلاحالدّین علایی
2 - حافظ بدرالدّین زرکشی
3 - شیخالاسلام، حافظ عسقلانی
4 - حافظ، سخاوی
5 - حافظ، سیوطی
6 - حافظ، سمهودی
7 - حافظ، ابنعرّاق
8 - حافظ، ابنحجر مکّی
9 - علّامه مجدالدّین فیروزآبادی
10 - علّامه متّقی هندی
11 - علّامه قاری
12 - علّامه مناوی
13 - علّامه شیخ عبدالحق دهلوی
14 - علّامه زرقانی
15 - علّامه بدخشانی
16 - علّامه محمّد صدرالعالم
17 - علّامه أمیر صنعانی
18 - علّامه صبان مصری
19 - علّامه قاضی ثناءاللّه هندی
20 - قاضی القضاة، شوکانی
21 - علّامه میرزاحسن علی محدّث
22 - علّامه، ولیّاللّه لکهنوی
23 - علّامه مولوی حسنالزّمان
24 - علّامه دمنتی شاذلی
دهلوی گوید:
«و شیخ تقیالدّین ابندقیقالعید گفت: این حدیث را اثبات نکردهاند.»
گویم:
این سخن از راستی و درستی بسیار دور است. در آنچه پیشتر آمد، دانستی که بزرگان محدّثان و اسناددهندگان و حافظان معتمد مشهور، این حدیث شریف را، در کتابها و نوشتههای معتبر و مورد اعتمادشان، اثبات کردهاند با تصریح به این که حدیث صحیح یا حسن است یا این که از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ثابت میباشد.
همچنانکه گروه بسیاری از آنان آقایمان امیرالمؤمنین علیه السلام را به «باب مدینة العلم» و «درِ شهرِ حکمتها و دانشها» و امثال آنها توصیف کردهاند و گروه دیگری این ویژگی را به نظم و شعر درآوردهاند...
بدین ترتیب آیا برای سخن این مرد که گوید: «این حدیث را اثبات نکردهاند.» ارزش و بهایی باقی میماند؟! و آیا برای کسی جایز است که به چنین گفتهای احتجاج و استناد نماید؟!
و از اینجا گروهی از محقّقان با ذکر نام از این سخن دوری جستهاند مانند زرکشی در «اللآلی المنثورة» و سخاوی در «المقاصد الحسنة» و سیوطی در «الدّرر المنتثرة» و قاری در «المرقاة»...
دهلوی گوید:
«و شیخ محیالدّین نووی و حافظ شمسالدّین ذهبی و شیخشمسالدّین جزری گویند: این حدیث ساختگی است.»
گویم: چارهای نیست جز اینکه در چند مقام پژوهش کرده و حقیقت را بیان کنیم:
محیالدّین نووی در واقع نسبت به حدیث «أنا دارالحکمة و علی بابها» نکوهش کرده و متن سخنش این است: «و امّا حدیث روایتشده از صنابحی از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا دارالحکمة و علی بابها» و در روایتی: «أنا مدینةالعلم و علی بابها» حدیثی باطل است. ترمذی آن را روایت کرده و گفته است:
حدیثی ناشناخته است. و در بعضی نسخهها: غریب است. گوید: از ثقهها جز شریک آن را روایت نکرده است و به طور مرسل روایت کرده است.» (1)پس آشکار شد که نکوهش او در اصل متوجهی حدیث «أنا دارالحکمة» میباشد. جز اینکه خیال کرده که حدیث «أنا مدینةالعلم» روایتی از نقلهای آن حدیث است و پوشیده نیست که این خیال و توهّم باطل است برای کسی که روایتهای محدّثان و سلسلهی سندهای این دو حدیث مذکور را در کتابها و نوشتههای مختلف دیده است؛ چون هر یک از آن دو حدیث با طریقها و اسنادهای خاص خودش روایت شده است، بهگونهای که از نکوهش یکی نکوهش دیگری لازم نمیآید و این وهم و خیالی از «دهلوی» است؛ اگر دروغ و فریبکاری نباشد.
علاوه بر این حدیث «أنا دارالحکمة و علی بابها» حدیثی ثابت شده میباشد و بزرگان حدیث و حافظان و علما آن را نقل کردهاند. پس ادّعای باطلبودنش ساقط است. و مناسب است که بعضی نقلهایش را از محدّثان مشهور اهل سنّت تکرار کنیم و گوییم:
1) تهذیب الأسماء و اللغات /1 348.
احمد (حنبل) حدیث «أنا دارالحکمة و علی بابها» را از صنابحی از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده است... مولوی حسنعلی در «تفریحالأحباب» آن را ذکر کرده است و پیش از این گفتهی گروهی را آوردیم که گویند: اگر احمد حدیثی را روایت کرد، مراجعه به آن واجب است.
ترمذی در صحیحش آن را نقل کرده و به حُسن آن حُکم نموده، همانگونه که در «ذخایر العقبی» آمده است؛ آنجا که گوید: «ذکر شده که او خداوند از اوراضیباد- درِ خانهی حکمت است: از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است»، ترمذی آن را نقل کرده و گفته است: حدیثی حسن است.» (1)و گفتهاش: «حدیثی حسن است» دلیلی بر اعتبار حدیث است؛ چون گفته است: «و آنچه در این کتاب به عنوان «حدیث حسن» آوردیم، مقصودمان این است که اسنادش نزد ما حَسن است. و هر حدیثی که روایت شود و در اسنادش متّهم به دروغگویی نباشد و یا حدیثی شاذ نباشد و یا تنها از یک وجه روایت نشده باشد، نزد ما حدیثی حسن میباشد.»
پیشتر دانسته شد که أبوجعفر محمّدبنجریر طبری این حدیث را در «تهذیبالآثار» روایت کرده و به صحیحبودنش حکم کرده است.
حاکم در «المستدرک علی الصحیحین» حدیث را نقل کرده و آن را صحیح
1) ذخائر العقبی/ 77.
شمرده است. محمّدبنیوسف شامی در «سبل الهدی و الرّشاد» و شبراملسی در «تیسیر المطالب السنیّة» و زرقانی در «شرح المواهب اللدنیّه» آن را آوردهاند.
همانگونه که پیشتر دانسته شد، گروهی دیگر حدیث «أنا دارالحکمة و علی بابها» را روایت کردهاند و برخی آن را ثابت، برخی صحیح دانستهاند و بعضی هم گفتهاند حسن است که از جمله عبارتند از: گنجی، محبّ طبری، علایی، فیروزآبادی، جزری، عسقلانی، سیوطی، علقمی، شامی، مناوی، دهلوی، عزیزی، زرقانی، بدخشانی، شاه ولیاللّه و...
پس بطلان گفتهی نووی که گوید: «پس حدیثی باطل است» آشکار گردید.
امّا این گفته دهلوی: «ترمذی آن را روایت کرده و گفته است: آن حدیثی منکر است و در بعضی نسخهها: غریب است.» از منکرات بسیار زشت است؛ بلکه حق ثابت آن است که ترمذی حدیث را روایت کرده و گفته است: حسن غریب میباشدکه از محبّ طبری در «ذخائر»ش آورده شد و از «ریاض» او نیز خواهد آمد.
امّا دستهایی گناهکار، عبارت ترمذی را تغییر داده و تحریف کرده است و نووی از روی عمد به این عبارت تحریفشده اعتماد کرده است. از روی دشمنی و انکار فضیلتی از فضیلتهای آقایمان امیرالمؤمنین علیه السلام ...
ترمذی دربارهی این حدیث گفته است: «حسن غریب است» همانگونه که از نقل محبّالدّین طبری از او در «ذخائر العقبی» دانستید. و در «الریاض النضرة» آورده است: «از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم
و علی در آن است.» ترمذی آن را نقل کرده و گفته است: «حسن غریب است.» (1)این نقل محبّ طبری از ترمذی است و او از قدیمیترین و مورد وثوقترین نقلکنندگان این حدیث، از صحیح ترمذی میباشد... ولیکن بعضی از دشمنان کلمهی «حسن» را ساقط کرده و کلمهی «غریب» را در بعضی نسخههای صحیح او، باقی گذاردند و از اینجاست که چند تن از متأخّرین از محبّ طبری نسبت به ترمذی، کلمهی «غریب» بدون «حسن» را به ترمذی نسبت دادهاند!! مانند خطیب تبریزی در «المشکاة» و علایی در «الأجوبة» و ابنکثیر در «التاریخ» و فیروزآبادی در «نقد الصحیح» و سیوطی در «القول الجلی» و وصّابی در «الأکتفاء» و مناوی در «التیسیر» و «فیض القدیر» و العزیزی در «السّراج المنیر»...
و دیگرانی آمدند... و کلمهی «غریب» را هم بعد از حذف «حسن» به حال خود رها نکردند؛ بلکه آن را تبدیل به لفظ «منکر» نمودند. و گویی نووی این نسخه را بر آن دیگری مقدّم داشته است؛ چون به ترمذی نسبت داده که گفته: «حدیثی منکر است.» سپس گوید: «در بعضی نسخهها غریب میباشد»!!
به همینترتیب سخاوی در «المقاصد الحسنة» فریب این تحریف را خورده است.
بعضی دیگر، تا جایی پیش رفتهاند که در بعضی نسخههای صحیح ترمذی پس از حذف کلمهی «حَسَن»، بین «منکر» و «غریب» جمع کرده و هر دو را آوردهاند. و بعضی از روی غفلت یا تغافل آن را به ترمذی نسبت دادهاند، همانگونه که ولیاللّه دهلوی در «قرةالعینین» کرده است.پس هوشیار و بیدار باش و از فریبخوردگان غافل و فراموشکار مباش. به خداوند پناه ببر از تبدیل و جابهجایی دَغَلکاران و تحریف دروغگویان...
و خیلی بعید نشمار آنچه را محقّق نمودیم، چه بسیار که همانندش نزد آنان
1) الرّیاضالنّضرة /2 255.
هست و بد نیست که یکی از موارد تحریفهای آنان را ذکر کنیم:
بغوی در «المصابیح» خویش ملتزم شده است که از نقل حدیث منکر دوری جوید و در آغاز کتابش این متن را آورده است: «حدیثهای هر باب را بر دو قسم «صحیح» و «حسن» مییابی و منظورم از صحیح چیزی است که دو استاد ابوعبداللّه محمّدبناسماعیل جعفی بخاری، و ابوالحسین مسلمبنحجّاج قشیری نیشابوری در دو جامعشان آوردهاند. و منظورم از «حسن» آنچیزی است که ابوداوود سلیمانبناشعث سجستانی و أبوعیسی محمّدبنعیسی ترمذی و دیگر پیشوایان در کتابهایشان آوردهاند و بیشتر آنها صحیح هستند به نقل عادل از عادل، جز این که آنها به درجهی شرط شیخین در علوّ درجه در صحّت و اسناد نرسیدهاند؛ چون ثبوت بیشتر حُکمها از طریق حسن است.
و هرآنچه ضعیف یا غریب در آنها بود، به آن اشاره کردهام و از آنچه منکر یا ساختگی بود دوری جستم و خداوند یاری میدهد و بر او توکّل میشود.
امّا کلمهی «منکر» را بعد از حدیثی در مدح قبیلهی «حمیر» مییابی و این متن عبارت اوست در «باب فی مناقب قریش و ذکر قبایل»:
« از ابوهریره نقل شده که گفت: نزد پیامبر علیه السلام بودیم، مردی که او را از قریش میدانم آمد و گفت: ای رسولخدا حمیر را لعنت کن. پیامبر علیه السلام فرمود: خداوند رحمت کند حمیر را، دهانهایشان سلام، دستهایشان طعام است و آنان اهل امنیّت و ایمان هستند. منکر است.» (1)شارح آن خلخالی تصریح میکند که بعضیها کلمهی «منکر» را افزودهاند؛ آنجا که گوید: «گفتهاش که: منکر است؛ یعنی این حدیث منکر است. و محتمل است که افزودن لفظ «منکر» در اینجا غیر از مؤلّف و از بعضی دانایان به حدیث باشد؛ چون اگر خود مؤلّف میدانست که «منکر» است متعرّض آن نمیشد؛ چراکه در آغاز کتاب، التزام خود را به پرهیز از ذکر حدیث «منکر» در کتاب نشان داده است.» (2)
و در کتاب «المرقاة» در شرح این حدیث آمده است: «شرحکنندهی «المصابیح» گوید: این گفتهاش که: «منکر» است، افزودهای از بعضی اهل معرفت به حدیث میباشد...» (1)
سپس نووی از ترمذی نقل میکند که گفته است: «از ثقهها جز شریک آن را روایت نکرده است.» و این با عبارت ترمذی در صحیحش مطابقت ندارد و جملهی او چنین است: «این حدیث را از هیچیک از ثقهها جز شریک نمیشناسیم.» که بر افراد بافضیلت و تیزبین تفاوت این دو گفته پوشیده نیست.
به هر حال... این گفته موجب هیچ نکوهشی برای حدیث «من خانهی حکمتم و علی در آن است» نمیگردد؛ چه اگر مسلّم شود که این حدیث تک حدیثی از شریک است، مانع صحت یا حُسن آن نمیباشد و لذا ترمذی خود گوید آنگونه که محبّ طبری از او نقل کرده است حدیثی حسن است...» و علایی گوید:
«شریک، ابنعبداللّه نخعی قاضی است که مسلم به او احتجاج کرده و بخاری برای او تعلیقه زده و یحییبنمعین او را ثقه دانست و عجلی گفته: ثقه و حسن الحدیث است. و عیسیبنیونس گفت: در دانش کسی را پارساتر از شریک ندیدم، بنابر این حدیث با وجود تکبودنش حسن است.» و فیروزآبادی گفت: و به این شریک، مسلم حجّت آورده و بخاری برای او تعلیقه زده و ابنمعین و عجلی او را ثقه دانستهاند. و افزوده است: دارای حدیث حسن است و عیسیبنیونس گفت: هرگز کسی را در دانش پارساتر از شریک ندیدم بنابراین «حدیث با وجود مغرور بودنش حسن است.»
پیشتر دانستید که از ثقات دیگری غیر از شریک نیز حدیث را روایت کردهاند.
1) المرقاة فی شرح المشکاة /5 512- 513.
نیز از امور شگفتانگیز، تحریف همین عبارت ترمذی توسّط بعضی کجاندیشان است؛ وقتی دیدند که این عبارت دلالت بر اعتبار و ثبوت این حدیث دارد، کلمهی «غیر شریک» را به «عن شریک» تغییر دادند... این مطلب در «المرقاة» در شرح این سخن ترمذی دربارهی حدیث «أنا مدینةالعلم» چنین آمده است: «و لا نعرف» یعنی ما نمیشناسیم «هذا الحدیث عن احدً من الثقات غیر شریک.» که در آن عبارت، کلمه غیر منصوب است بنابر استثنا. و در نسخهای مجرور آمده است، بر اساس اینکه بدل از کلمه «احد» است. گفته شده است: و در بعضی نسخههای ترمذی است: « عن شریک » به جای « غیر شریک » و خداوند داناتر است.» (1)و منظورشان از این تحریف و اینکه معنی عبارت چه میشود، بر هر بیداری پوشیده نیست...؛ ولی این تحریف رواج نیافت؛ بلکه جملهی اصلی و واقعی به محدثان ترمذی رسید. همانگونه که در «المشکاة» و «نقد الصحیح» و «أسنی المطالب» و «جمع الجوامع» و «کنز العمّال» و «معارج العلی» و غیر آنها آمده است...
نووی از ترمذی در دنبالهی سخنش نقل میکند که او گفت: «به صورت مرسل روایت شده است.» (2)و این نیز غلطی آشکار است. چرا که ترمذی پس از نقل حدیث : «أنا دارالحکمة» با اسنادش از شریک از سلمة از سوید از صنابحی از امیرالمؤمنین علیه السلام گوید: بعضیها این حدیث را از شریک روایت کردهاند و در آن از صنابحی نامی نبردهاند.» (3)نووی از این جمله که: «در آن ذکری از صنابحی نکردهاند» توهم کرده که این حدیث مرسل است. در حالی که این موجب مرسل بودن
نمیگردد؛ چون «سویدبنغفله» از تابعان مخضرم بود. خلفای چهارگانه را درک کرده و از آنان حدیث شنیده است. پس حدیث کردن او از امیرالمؤمنین علیه السلام بدون واسطه، متّصل و غیر منقطع است. پس نامبردن ترمذی یا دیگران از «صنابحی» باعث افزایش اتّصال اسنادها میگردد. و گویی که نووی از این امر غفلت ورزیده و گمان کرده مرسل است؛ ولی حافظ علایی به این مطلب تصریح کرده همانگونه که پیش از این دانستید آنجا که میگوید: «روایت کسی که صنابحی را از آن انداخته، اشکالی بدان وارد نمیسازد؛ چون سویدبنغفلة از تابعان مخضرم است که خلفای چهارگانه را درک کرده و از آنان حدیث شنیده است، پس نامبردن صنابحی، باعث افزایش اتّصال اسنادها میباشد.» و همینگونه فیروزآبادی بر این نکته در «نقدالصّحیح» تصریح کرده است...
پوشیده نماند که تنها صنابحی و سویدبنغفله حدیث «أنا دارالحکمة» را از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت نکردهاند؛ بلکه گروهی از تابعان هم آن را از ایشان روایت کردهاند که عبارتند از:
1 - أبوعمرو عامربنشراحیل شعبی، که ابنمردویه حدیث او را نقل کرده است.
2 - أبوالقاسم أصبغبننباته تمیمی حنظلی کوفی، که حدیث او را ابونعیم در «الحلیة» و جزری در «أسنیالمطالب» نقل کردهاند.
3 - أبوزهیر حارثبنعبداللّه أعورهمدانی کوفی، که حدیث او در «الحلیة» و «أسنی المطالب» آمده است.
همچنین تعدادی از صحابه هم در روایت این حدیث از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پیروی کردهاند:
1 - عبداللّهبنعبّاس، در حلیةالأولیاء آمده است: «ما را حدیث کرد أبواحمد محمّدبن احمد جرجانی که از حسنبنسفیان، از عبدالمجیدبنبحر، از شریک، از
سلمةبنکهیل، از صنابحی، از علیّبنابیطالب نقل شده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا دارالحکمة و علی بابها» اصبغبننباته و حارث، همین گونه از علی روایت کردند و مانند آن را مجاهد از ابنعبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است.» (1)2 - جابربنعبداللّه انصاری، در «زینالفتی» است: «ما را خبر داد شیخ أبومحمّد عبداللّهبن احمدبننصر گفت: ما را خبر داد شیخ ابراهیمبناحمد حلوایی از محمودبن محمّدبن رجا، از مأمونبناحمد و عمّاربن عبدالمجید و سلیمانبنخمیرویه، از امام محمّدبنکرام از احمد، از محمّدبنفضیل، از زیادبنزیاد، از عبیدبنأبوجعد، از جابربنعبداللّه که گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است، هر کس حکمت را خواهد، پس باید به آن در آید.» در کتاب «المکتفی» ذکر شده است.» (2)
از آنچه گذشت چنین خلاصه میشود:
سخن نووی دربارهی حدیث «أنا دارالحکمة» باطل است. و از اینرو هر نکوهشی نسبت به حدیث «أنا مدینةالعلم» ، بر پایهی پذیرش اینکه این یکی روایتی از روایتهای نخستین حدیث است، باطل میگردد و بدینترتیب مطلقاً احتجاج به سخن نووی ساقط میشود.
گروهی از دانشمندان، متعرّض نکوهش نووی شده و از آن دوری جسته یا باطلش کردهاند از جمله:
1 - سیوطی در تاریخ الخلفاء/ 170.
2 - ابنحجر مکّی در «المنح المکیّة فی شرح الهمزیّة و الصّواعق.»
3 - شیخعبدالحق دهلوی در «أسماء رجال المشکاة.»
4 - محمّدبنعلی صبّان در «اسعاف الرّاغبین: 159».
5 - قاضی ثناءاللّه در «السّیفالمسلول» و او از نظر دهلوی «بیهقی» دوران خویش است.
6 - مولوی حسنعلی محدّث در «تفریح الأحباب» که شاگرد دهلوی میباشد.
و از نشانههای برتری حق اینکه نووی حدیث «أنا مدینةالعلم» را در ابیاتی از یک شعرش اثبات کرده است و شهابالدّین احمد آن را در «توضیح الدّلائل» نقل کرده که پیشتر آورده شد.
امّا شمسالدّین ذهبی هرچند که دربارهی حدیث مدینةالعلم نکوهش کرده؛ ولی به نکوهش او از چند جهت توجّه و اعتنایی نمیشود:
ذهبی به انحراف از اهل البیت علیهم السلام و تعصّب بر ضد ایشان مشهور شده و آشکارا با آنان دشمنی میورزید. در پرتو سخنان و اعترافهای بزرگان اهل سنّت در جلد «حدیث طیر» مفصّل همهی این مطلب آورده شد و بر این پایه نکوهش او در حدیث مدینةالعلم اثر و ارزشی ندارد.
حافظ علایی متعّرض نکوهش ذهبی شده، به صراحت آن را رد کرده و این حدیث صحیح را حق دانسته است و این نصّ گفتهی اوست بنابر آنچه سیوطی
نقل کرده است:
«و صلاحالدّین علایی در اجوبه خود گوید:
این حدیث را ابوالفرج ابنجوزی از چند طریق در الموضوعات آورده است و حکم به باطلبودن تمام آنها کرده است و به همین ترتیب گروهی بعد از او چنین گفتهاند، از جمله ذهبی در «المیزان» و غیر او.
و مشهورِ این حدیث، روایت ابوصلت عبدالسّلامبنصالح هروی از أبومعاویه، از أعمش، از مجاهد، از ابنعبّاس، مرفوعاً است. و دربارهی این عبدالسّلام خیلی ایراد کردهاند، نسائی گوید: ثقه نیست. دارقطنی و ابنعدی گویند:
متّهم است و دارقطنی افزوده: رافضی است. ابوحاتم گوید: نزد من راستگو نبود و ابوزرعة از حدیث او روی گردانده است.
با اینهمه حاکم گفت: ما را حدیث کرد أصم، از عبّاس - یعنی دوری که گفت: از یحییبنمعین دربارهی ابوصلت پرسیدم گفت: ثقه است. گفتم: مگر نه این است که حدیث «أنا مدینةالعلم» را از ابومعاویه حدیث کرده است؟ گفت:
محمّدبنجعفر فیدی هم - که ثقه است آن را حدیث کرده از ابومعاویه و همچنین صالح جزرة نیز آن را از ابنمعین روایت کرده است. سپس حاکم آن را هدایت کرده به سوی نقل محمّدبن یحییبن ضریس که او حافظ ثقه است از محمّدبن جعفر فیدی از ابومعاویه. و ابوصلت احمدبن محمّدبن محرز گوید: دربارهی ابوصلت از یحییبن معین پرسیدم، گفت: از کسانی نیست که دروغ بگوید. گفت: او حدیثی از ابومعاویه دارد: «أنا مدینةالعلم» پس گفت: آن از حدیث ابومعاویه است. ابن نمیر مرا خبر داد گفت: ابومعاویه در گذشتهها آن را حدیث میکرد سپس از گفتنش خودداری کرد و گفت: ابوصلت مرد ثروتمندی بود و خواستار این حدیثها و ملازم استادان بود.
گویم: ابوصلت عبدالسّلام از عهدهی آن به در آمد و ابومعاویه، ثقه و مأمون و از اساتید بزرگ و حافظان مورد اتّفاق است، و او تنها از اعمش نقل میکند پس چه شد؟ و چگونه بر شما دشوار میآید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین سخنی را در حقّ علی
بفرماید؟
و هر کس به این حدیث اشکال کرده و یقین و جزم بر ساختگیبودن آن یافته، پاسخی به این روایتهای صحیح از یحییبن معین نیاورده است، و با این همه آن شاهدی دارد.» (1)
این ادّعای ذهبی به درجهای از بطلان رسید، که حافظ ابنحجر عسقلانی آن را رد کرده است و به دنبال آن سخن حق را آورده و حدیث را پذیرفته است، نخست متن گفتهی ذهبی را در المیزان نقل میکنیم:
گفت: «جعفربن محمّد فقیه، در او جهالتی است. مطین گفت: جعفر ما را حدیث کرد از ابومعاویه از اعمش از مجاهد، از ابنعبّاس [ گفت]: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «أنا مدینةالعلم و علی بابها» [ و] این ساختگی است.» (2)ابنحجر گوید: «این حدیث طرق بسیاری در مستدرک حاکم دارد، حدّاقل ویژگی آن است که دارای اصلی میباشد. بنابراین شایسته نیست که «ساختگی» بر آن اطلاق شود.» (3)
ابنحجر مکّی - با تمام تعصّب و دشمنی که دارد - اعتقاد به ساختگی بودن حدیث را رد کرده است. پس از آنکه آن اعتقاد را به گروهی نسبت داده - از جمله ذهبی در میزانش - و این متن گفتهی اوست:
«و اینان هر چند که پیشوایان بزرگواری بودهاند، لیکن سهل انگاریهای بسیاری کردهاند همانطور که از آنچه تقریر کردم، دانسته شد. و چگونه حکم به
ساختگی بودن شود با وجود آنکه مقرر شد که همگی رجالش، رجالی صحیح هستند جز یکی که دربارهاش اختلاف است؟ و باید سخن قائلان به ساختگیبودن را چنین تأویل کنیم که دربارهی بعضی طریقهایش است نه همهی آنها، و چه نیکوست گفتهی بعضی از حافظان دربارهی ابومعاویه، یکی از راویانش که دربارهی آنان صحبتی چنین کرده که شنیده نمیشود: او ثقه و مأمون و از استادان و حافظان بزرگ است و تنها او از أعمش نقل کرده است، پس چه شده است؟ و چه محالی پدید میآید در اینکه او صلی الله علیه و آله و سلم مانند چنین سخنی در حق علی بگوید؟...
این سخن او در «المنح المکیّة فی شرح الهمزیّة» است. و در فتواهایش گوید:
«و امّا حدیث «أنا مدینةالعلم و علی بابها» حدیثی حسن است؛ بلکه حاکم گفت صحیح است. و این گفتهی بخاری که: وجه صحیحی ندارد و این سخن ترمذی که:
منکر است و این کلام ابنمعین که: دروغ است، مورد اعتراض میباشد. هرچند که ابنجوزی آن را در الموضوعات آورده و ذهبی و دیگرانی از او پیروی کردهاند.»
و گروهی دیگر از نکوهش ذهبی دوری جسته و آن را ردّ کردهاند و حدیث را اثبات نموده با استشهاد به پاسخهای علایی و ابنحجر و غیر از آن دو، و از ایشان هستند:
1 - سیوطی در «اللآلی المصنوعة» و «جمعالجوامع» و «قوت المغتذی»
2 - سخاوی در «المقاصد الحسنة»
3 - متّقی در «کنزالعمّال»
4 - عبدالحق دهلوی در «اللمعات فی شرح المشکاة»
5 - قاری در «المرقاة فی شرح المشاة»
6 - مناوی در «فیضالقدیر»
7 - محمّد صدر العالم در «معارج العُلی»
8 - محمّدامیر صنعانی در «الرّوضة الندیّة فی شرح التحفة العلویّة»
9 - دمنتی شاذلی در «نفح قوت المغتذی»
که نص عبارات آنها پیشتر آمد.
و از نشانههای برتری حق، این که ذهبی این حدیث را با سندش روایت کرده، از سویدبنسعید، از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ضمن نقل حدیثهای عالی او، و متن گفته او در شرح حال سوید در میزانش چنین است:
«گویم: سوید یکصد سال زندگی کرد و در سال دویست و چهل درگذشت از حدیثهای عالی او که به دستمان رسیده است:
ما را خبر داده أبوالمعالی أبرقوهی، از مبارکبنابوالجود، از احمدبن ابوغالب، از عبدالعزیزبن علی، از ابوطاهر ذهبی، از عبداللّه بنمحمّد، از سویدبن سعید، از زیادبن ربیع، از صالح دهّان، از جابربن زید که گفت: در اعمال انسان نظر کردم، دیدم نماز بدن را به رنج میاندازد و نه مال را، و همچنین است روزه، ولی حج بدن و مال را به تعب میافکند، پس دیدم حج از تمام آنها برتر است.
ما را خبر داد محمّدبن عبدالسّلام، از زینب دختر أبوالقاسم، از عبدالمنعمبن قشیری، از ابوسعید أدیب، از محمّدبن بشیر، از ابولبید سرخسی، از سوید، از علیبن مسهر، از داود، از عکرمة از ابنعبّاس که گفت: صاحب ذبح اسحاق است و فرمودهاش: «و بشّرناه بإسحاق» یعنی به نبوّت او.
و خبر داد ما را علی، از أشعب، از ابنسیرین، از جارود عبدی که گفت:
خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدم که با او بیعت کنم، گفتم: من بر یک دین هستم و اگر دینم را رها کنم و وارد دین شما شوم خداوند در آخرت مرا عذاب نمیکند؟ فرمود: آری.و ما را حدیث کرد عبدالرّحیمبن سلیمان، از عبیدبنأبوالجحد که گفت: از جابر دربارهی جنگ با علی پرسیده شد. گفت: در جنگ او جز کافر شک نمیکند.
و ما را حدیث کرد شریک، از سلمةبنکهیل، از صنابحی، از علی که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس آن شهر را خواهد، باید نزد او به درِ آن شهر آید.» (1)این سخن ذهبی است در «المیزان» و پس از این بیان و سرانجام آن توضیح، در نکوهش کردن این حدیث کسی باقی نمیماند جز آنکه دشمنی و پلیدی بر قلبش و غرور او را فرا گرفته و شیطان او را فریفته است. و خداوند نگهدارنده است از آنچه موجب خشم پروردگار میگردد و به شعلههای آتش رهنمون میشود...
امّا نسبتدادن نکوهش حدیث «مدینةالعلم» به شمسالدّین جزری دروغی زشت و جنجالی آشکار است. جزری حدیث «أنا مدینةالعلم» را در کتابش «أسنی المطالب فی مناقب أمیرالمؤمنین علیّبن ابیطالب» روایت کرده در اثبات و تحقیق آن بسیار کوشیده و این عین عبارتهای اوست:
«ما را خبر داد حسنبن احمدبن هلال بر او خوانده شد که از علیّبن احمدبن عبدالواحد، از احمدبن محمّدبن محمّد در کتابش از اصفهان از حسنبن احمدبن حسین مقری، از احمدبن عبداللّهبن احمد حافظ، از ابواحمد محمّدبن احمد جرجانی، از حسنبن سفیان، از عبدالحمید بنبحر، از شریک، از سلمةبن کهیل، از صنابحی از علی علیه السلام که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا دارالحکمة و علی بابها»
ترمذی آن را در جامعش روایت کرده است از اسماعیل بنموسی، از محمّدبن عمر رومی، از شریک، از سلمةبن کهیل، از سویدبن غفلة، از صنابحی از علی و گفت: حدیثی غریب است و بعضیها آن را از شریک روایت کرده و در آن صنابحی را ذکر نکردهاند. گفت: و این حدیث را از هیچ یک ثقهها جز شریک نمیشناسیم و در همان باب از ابنعبّاس آمده است. پایان یافت.
1) میزان الإعتدال /2 250- 251 با تقدیم و تأخیر در عبارت.
گویم: بعضیها آن را از شریک از سلمة روایت کرده و سوید را در آن ذکر نکردهاند و أصبغبن نباته و حارث، مانند آن را از علی، روایت کردهاند و حاکم از طریق مجاهد از ابنعبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با این لفظ روایت کرده است: «أنا مدینةالعلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأتها من بابها»
و حاکم گفت: اسنادش صحیح است؛ امّا شیخین آن را نقل نکردهاند. و همچنین آن را از حدیث جابربن عبداللّه با این لفظ روایت کرده است: «أنا مدینةالعلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأت من باب» (1)
به هر حال، جزری در آغاز کتاب مذکور خود گوید: «اینها حدیثهایی مسند هستند متواتر، صحیح یا حسن، از عالیترین منقبتهای أسد [ أسداللّه] الغالب، پراکنده کنندهی لشکرها و ظاهرکنندهی شگفتیها، شیر بنیغالب امیرالمؤمنین أبوالحسن علیّبنابیطالب به دنبالش سلسلههایی از حدیث او و متّصلاتی از روایت و تحدیث او، و با بالاترین اسنادهای صحیح نسبت به آن، از قرآن و اصحاب و اهل خرقه که اهل ولایت در آن بر او اعتماد کردند. از خداوند متعال خواستاریم ما را بر آن ثابت و استوار بدارد و به او نزدیک فرماید.»
و پس از نقل حدیثهای منقبتهایی که به آنها اشاره کرد گفته است:
«گویم: پس این قطرهای از دریا و اندکی از بسیار است، نسبت به منقبتهای جلیل و محاسن زیبایش و اگر بخواهیم همهی آنها را حقیقتاً برشماریم، نسبت به این مقام سخن به درازا میکشد ولیکن از خداوند متعال تقاضا داریم به آسانی وسایلی فراهم آورد تا کتاب مستقلی شامل آنچه به دستمان رسیده است، در آن گرد آوریم و خداوند توفیق دهنده به صواب است.»
پس آشکار شد که جزری در این کتاب حدیث «مدینةالعلم» را روایت کرده است؛ کتابی که آن را تألیف کرده برای آنچه متواتر، صحیح و حسن بوده از عالیترین منقبتهای جلیل امیرالمؤمنین علیه السلام و محاسن جمیل او، و او از خداوند
1) أسنیالمطالب فی مناقب علیّبنابیطالب علیه السلام / 69.
متعال تقاضا دارد که بر آن ثابتش بدارد و او را به خود نزدیک فرماید...
پس شگفتا!! چگونه دهلوی به خود اجازه میدهد با تمام این مطالب به او نسبت نکوهش دهد؟ و مرتکب چنین گناه آشکاری شود؟ ولی این کار از او تازگی ندارد. بیسابقه نیست و پیشتر هم حرص و آز شدیدش به افترازدن و تحریف شناخته شده است و خداوند سزادهنده است هر کسی را که به سبب انحراف از حق، تجاوز میکند و حیف میگرداند.
به هر حال، قابل ذکر است که قاضی بانیپتی نیز نکوهش را به جزری نسبت داده است، جز اینکه با سخن ابنحجر آن را باطل کرده است و میافزاید که با توجّه به بسیاری شواهد این حدیث، میتوان حکم به صحت آن داد...
دهلوی گوید:
«پس تمسّک به این حدیثهای ساختگی که اهل سنّت آنها را از دایرهی تمسک و احتجاج خارج کردهاند در مقام الزام ایشان به آنها، دلیلی آشکار بر فهم فزایندهی دانشمندان شیعه است!!»
گویم:
دانسته شد از آنچه پیشتر در این کتاب از سخنان بزرگان پیشوایان و حافظان و دانشمندان و پژوهشگران مشهور آورده شد که حدیث «مدینةالعلم» از حدیثهای صحیح و اخبار معتبری است که به آن احتجاج شده است... و تمام اینها گواهی دارد بر درستی استدلال اهل حق به آن در ثابتکردن خلافت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و همچنین ملزم کردن کسانی که با آن خلافت مخالفت نمودند با این حدیث شریف...
و تعداد بسیاری از حافظان مسند، روایت و نقل و اثبات آن را مورد توجّه قرار دادهاند و گروهی نص بر صحّت آن کردهاند و گروهی آن را حسن دانستهاند و تعدادی تصریح کردهاند که به درجهای از حُسن رسیده است که میتوان به آن احتجاج کرد.
بلکه تعدادی از علمای مشهور اهل سنّت به حدیث «مدینةالعلم» احتجاج نموده و در بحثهای مختلف خود به آن استدلال کردهاند و این از قویترین شواهد است بر این که از حدیثهای مورد احتجاج میباشد...
از جملهی آنان:
عاصمی : که در بیان شباهت میان حضرت امیرالمؤمنین و حضرت داوود علیهما السلام گوید: «همچنین به مرتضی فصلالخطاب داده شد، همانگونه که در معنی این فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ذکر کردیم: « أنا مدینةالعلم و علی بابها» و در فصل قضاوتش.» (1)
خوارزمی : آنجا که برای تازگی دانش امیرالمؤمنین علیه السلام به حدیث «مدینةالعلم» استدلال میکند. (2)ابوالحجّاج بلوی : به این حدیث به جایگاه بسیار بلند دانش حضرت علیه السلام استدلال مینماید. (3)ابنعربی : در کتاب «الدّررالمکنون و الجوهرالمصون» بر اساس نقل قندوزی بلخی از او گوید: « امام علی علیه السلام از سرورمان محمّد صلی الله علیه و آله و سلم علم حروف را به ارث بُرد و این فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آن اشاره دارد: «أنا مدینةالعلم و علی بابها فمن أراد العلم فعلیه الباب.» (4)
ابنطلحه شافعی : که در فصل چهارم به این حدیث استشهاد کرده است، در گفتهاش دربارهی توصیف امیرالمؤمنین علیه السلام به «الانزعالبطین» (5)که پیشتر نص آن آمد...» (6)حافظ گنجی : به آن استدلال کرده بر اولویت امام علیه السلام در جنگ با گناهکاران... (7)
محبالدّین طبری : در «ذخایر العقبی» آن را به گواهی گرفته که ایشان علیه السلام باب مدینة العلم است، و در «الرّیاض النضرة» استدلال کرده که این فضیلت از ویژگیهای ایشان است. (1)سعیدالدّین فرغانی : این حدیث را در «شرح التّائیة» در بیان سهم امیرالمؤمنین علیه السلام از دانش آورده است.
سیّدعلی همدانی : در «مشارب الأذواق» به این حدیث احتجاج کرده که سخنش پیش از این آورده شد.
امامالدّین هجروی : در کتابش «اسماء النبیّ و خلفائه الأربعة» به این حدیث استدلال کرده که از نامهای آن حضرت علیه السلام «باب مدینةالعلم» است.
خوافی : این حدیث را برای تأیید این مطلب آورده که به آنحضرت علم و حکمت افزون اختصاص یافته است.
دولتآبادی : در کتابش «هدایة السّعداء» به آن احتجاج کرده است.
شهابالدّین احمد : در فصل پنجم کتابش «توضیح الدّلائل» به این حدیث استدلال کرده که ایشان علیه السلام «باب مدینة العلم» است.
ابنصبّاغ مالکی : به این حدیث متمسّک شده در بیان اینکه دریاهای دانش از سینهی حضرتش جوشان است.
بسطامی : در «درّةالمعارف» به این حدیث استدلال کرده که حضرتش علیه السلام علم حروف را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ارث برد.
شمسالدّین لاهیجی : در «مفاتیح الإعجاز» به این حدیث استدلال کرده که ایشان علیه السلام نزدیکترین فرد به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بود.
کاشفی : در «روضةالشّهداء» در مدح دانش امام علیه السلام به آن استدلال کرده است.
ابنروزبهان : در کتابش «الباطل» در دانش فراوان آن حضرت به این حدیث استدلال کرده است.
1) ذخایرالعقبی/ 77. الرّیاض النضرة /2 255.
الشّامی : در کتابش «السیرة» به این حدیث استدلال کرده که «مدینةالعلم» از نامهای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.
ابنحجر مکّی : در «المنح المکیّة» به این حدیث استدلال کرده که امام علیه السلام وارث معظم علم قرآن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد و در «تطهیر الجنان» به اعلمیّت آن حضرت...
جمالالدّین محدّث : در «روضةالأحباب» به این حدیث در مدح دانش امام علیه السلام استدلال کرده است.
سیّدمحمّد بخاری : در «تذکرة الأبرار» بر بسیاری دانش ایشان استدلال کرده است.
عزیزی : در «السراج المنیر» به این حدیث استدلال کرده که برای دانشمند شایسته است که مردم را آگاه کند به فضیلت کسی که فضیلت او را دانسته است... (1)شبراملسی : در «تیسیر المطالب» آورده است که «مدینةالعلم» از نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.
الکردی : در «النبراس» گوید که «باب مدینة العلم» از نامهای امام علیه السلام است...
اسماعیل کردی در «جلاء النظر» به این حدیث استدلال کرده که حضرتش علیه السلام از هر خطایی به دور است...
زرقانی: در «شرحالمواهب اللدنیّة» به آن استدلال کرده که «شهر دانش» از نامهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. (2)سلیمان جمل : در «الفتوحات الأحمدیة» به حدیث استدلال کرده که پیامبر با دانش علی را یاری فرموده است.
اورنگآبادی : در «نورالکریمتین» به این حدیث استدلال کرده که پیامبر به وسیلهی این حدیث به دانشکدهی خانهی نبوّت اشاره فرموده است...
عجیلی : در «ذخیرة المآل» به این حدیث حجّت آورده که آن حضرت علیه السلام باب مدینة العلم است.
از شگفتیها اینکه دهلوی صلاحیّت حدیث مدینة العلم برای احتجاج با آن را انکار کرده است؛ در حالی که پدرش در چند قسمت از «قرّةالعینین» و همچنین در «ازالة الخفاء» بدان احتجاج کرده است.
شگفتانگیزتر از آن این که، او با وجود این انکار، خود به حدیث مدینة العلم در یکی از فتواهایش استدلال کرده و سؤال و جواب او دربارهی آن پیشتر در همین کتاب آورده شد. و آیا این جز تناقض است؟
و از اینجا روشن میشود که «حق برتری مییابد و چیزی بر آن چیره نمیگردد.» (1)و سپاس بیکران خداوند را بر این امر است.
دهلوی گوید:
«این کار شیعیان همانند رفتار معاملهگری با خدمتکاری است که ارباب او در پی خیانتها و نافرمانیهایش او را رانده و از خانه بیرون کرده و به همهجا اعلام داشته که از این پس با آن خدمتکار ارتباطی و نسبت به او مسؤولیّتی ندارد، سپس آن معاملهگر با آگاهی از همه اینها، نزد ارباب آمده تا بدهیهای خدمتکار را از او مطالبه کند!! بدیهی است چنین شخصی، از نظر خردمندان در بالاترین درجهی نادانی است.»
گویم:
بر انسان منصف بزرگوار پوشیده نمیماند که «دهلوی» راه راست را در این
1) الحق یعلو و لا یعلی علیه.
تمثیل نارسا گم کرده است. نزد خداوند گناه بزرگی است حدیث صحیح را به مسخره و استهزا گرفتن و حقّ آشکار و روشنی را به دروغ و افترا نسبت دادن و از قدرت و توانایی خداوند نهراسیدن و از نقمت او نترسیدن. لیکن باطلدوستی، بصیرتها را کور و سریرتها را میپوشاند و گوشها را کر و ایمان را فاسد مینماید و به فرورفتن در مهلکهها و فراز و نشیبها فرا میخواند.
و سپاس خداوند را که وبال این تمثیل ناراست خودش را گرفت و عقوبت این یاوهگویی زشت به او و پدرش رسید و هر دو نفرشان بر این حدیث شریف و ارزشمند اعتماد و استناد کردهاند. پس چگونه خود و پدرش را به اعتماد به آن نوکر خائن و تمایل به آن دزد چارهاندیش اعتماد کردهاند؟ و آیا این چیزی جز یاوهگویی زشت و بیهودهگویی فضاحتبار است؟!
دهلوی گوید:
«و با اینهمه، این حدیث برای آنچه ادّعا میکنند، مفید نیست!!» پس چه پیوند و ارتباطی است میان باب مدینة العلم بودن و داشتن ریاست عامهی بلافصل بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ؟»
گویم:
انکار دلالت حدیث مدینة العلم بر مذهب اهل حق، دشمنی محض و انکار حق است، و هیچ شخص با انصاف و بصیرت و دوریجویی از دشمنی و عصبیّت آن را نمیپسندد. و ما دلالت آن را از چند وجه توضیح میدهیم:
حدیث «أنا مدینةالعلم و علی بابها» ، دلالت دارد بر اعلمیّت امیرالمؤمنین علیه السلام و لازمهی اعلمیّت، افضلیّت است. و شکّی نیست که استحقاق و تعیّن امامت برای افضل، بیشتر از دیگران است.
امّا دلالت حدیث بر اعلمیّت حضرتش، چون او باب مدینةالعلم است؛ چرا که اگر دیگری از او داناتر بود، کاستی در آن باب به وجود میآمد و کاستی در آن، باعث کاستی و کمبود در مدینة میشود و این چیزی است که هیچ مسلمانی جرأت
گفتن و هیچ مؤمنی جرأت تخیّل آن را ندارد...
و نیز: حدیث صراحت دارد که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم «مدینةالعلم» و امیرالمؤمنین علیه السلام باب آن مدینه است. و عقل سالم حکم میکند کسی نمیتواند باب مدینة العلم باشد؛ جز اینکه به تمام دانشهای آن احاطهی کامل داشته باشد...
و این معنی مستلزم اعلمیّت امیرالمؤمنین علیه السلام از تمام آفریدگان است چه رسد به دیگر اصحاب چون رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بنابر اجماع، از تمام پیامبران و فرستادگان و فرشتگان مقرّب أفضل و کاملتر بود...
و ما در این مقام سخنان بعضی بزرگان علما را در اقرار به اعلمیّت مدینةالعلم را میآوریم؛ تا کسی در دستیابی باب مدینة العلم علیه السلام به کمالها و دانشهای آن بزرگوار شک و تردیدی به خود راه ندهد:
ابوحامد غزالی در «الرّسالة اللدنیّة» گوید:
«و راه دوم: آموزش ربّانی و آن بر دو گونه است: نخست: القای وحی چنانکه وقتی نفس به ذات خویش کامل شود، ناپاکی طبیعت و کثافت آز و آرزو از او زدوده میشود و نظرش از شهوتهای دنیا و آرزوهای فانی جدا و قطع میشود و به سوی پروردگار و خالقش رو میآورد و به بخشش آفریدگارش چنگ میزند و به فیض نورش اعتماد میکند. و خداوند متعال - با عنایت نیکویش به آن نفس توجّهی کلّی و نظری الهی میافکند، و از آن لوحهایی و از نفس کلّی قلمی میگیرد و تمام دانشهایش را در آن نقش میبندد و عقل کلّی مانند معلّم و نفس قدسی مانند دانشآموزی میشود پس تمام دانشها برای آن نفس حاصل و تمام صورتها در آن نقش میگیرد بدون آموزش و اندیشهای و مصداق آن است فرمایش خداوند متعال به پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم :
«عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ » (1)
«و آنچه را نمیدانستی به تو آموخت»
1) نساء / 113.
پس دانش پیامبران از تمام دانشهای آفریدگان بالاتر است؛ چون از خداوند متعال بیواسطه و وسیله به دست میآید و بیان این سخن در داستان آدم و فرشتگان یافت میشود. آنان در تمام مدّت عمرشان آموختند و با روشهای مختلف دانشها را به دست آوردند تا اینکه داناترین آفریدگان و عارفترین موجودات شدند و آدم وقتی که آمد، عالم نبود؛ چون نیاموخته بود و معلّمی ندیده بود، پس فرشتگان بر او تفاخر ورزیدند و بزرگنمایی و تکبّر کردند و گفتند:
«نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ » (1)
«و ما به حمد تو تسبیح گوییم و برای تو تقدیس میکنیم»
و حقایق اشیا را میدانیم، پس آدم به درگاه آفریدگارش برگشت و قلبش را بیرون کرد و با استغاثه به سوی پروردگار متعال روی آورد. پس خداوند تمام اسما را به او آموخت. سپس آنها را بر فرشتگان عرضه کرد و فرمود:
«أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ » (2)
«اگر راستگو هستید نامهای اینان را به من بگویید»
پس آنان را در برابر آدم کوچک کرد و دانش آنان کاسته شد و کشتی جبروت آنان شکست و در ناتوانی غرق شدند و گفتند: «لا عِلْمَ لَنا» ، پس خداوند متعال فرمود:.
«یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ » (3).
پس آدم از غیبهای مکنون و امرهای پوشیده آنان را خبر داد.
پس این امر نزد خردمندان چنین مقرّر شد: دانش غیبی برخاسته از وحی قویتر و کاملتر از دانشهای اکتسابی است و دانش وحی میراث پیامبران و حق فرستادگان شد، تا اینکه خداوند باب وحی را در دوران سرورمان محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بست و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم خاتم النّبییّن شد و داناترین و فصیحترین عرب و عجم بود و میفرمود: پروردگارم مرا تربیت کرد و تربیتم را نیکو گردانید و به قومش فرمود: من
داناترین شما به خداوند و خداترستر از همگی شما هستم و که دانش او اشرف و کاملتر و قویتر بود؛ چون از آموزش ربّانی حاصل شد و هرگز به آموختن و آموزش انسانی مشغول نگشت و خدای متعال فرمود: «عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی » (1)»
و قاضی عیاض گوید:
«فصل: و از معجزههای درخشانش: معارف و دانشهایی است که خداوند متعال برای او گِرد آورد، و او را اختصاص داد به آگاهی بر تمام مصالح دنیا و دین و دانش تمام امور شریعتهای او و قانونهای دین او و سیاست بندگانش و مصلحتهای امّتش و آنچه در امّتهای پیشین و داستانهای پیامبران و فرستادگان و ستمگران و سدههای گذشته از زمان آدم تا دوران خودش بوده و نگهداری و حفظ شریعتها و کتابهای آنان و آگاهی از سیرهی آنان و بیان خبرهایشان و ایّاماللّه نزد آنان و صفتهای بزرگانش و اختلاف رأیهایشان و آگاهی به مدّت دورانها و عمرهایشان، و حکم حکمای آنان و محاجّهکردن با هر امّتی از کافران و معارضه با هر گروه از اهل کتاب با آنچه در کتابهایشان است و اعلام رازهای آن به آنها و دانشهای نهان و پوشیدهشان و خبردادن از آنچه در آن مخفی داشته و کتمان کردهاند و غیر از اینها.
تا دستیابی بر لغتهای عرب و الفاظ ناشناختهی فرقههایش و احاطه به انواع فصاحت آن و نگهداری روزها و مَثَلها و حکمتها و معنی شعرهایش و ویژگی جمع کلمههای آن تا برسد به شناخت ضربالمثلهای صحیح و حکمتهای آشکار، برای روان ساختن تفهیم پیچیدگیها و بیان کردن مشکلها.
تا آماده ساختن پایههای شرع که نه تناقض و نه سستی در آن باشد، با دربرداشتن شریعتش نیکوییهای اخلاق و آداب مورد ستایش و هر چیز نیکو شمرده شده برتری که هیچیک از آنها را ملحد دارای عقل سلیم انکار نمیکند؛ مگر به خاطر خذلان و خواری، بلکه هر منکر او و کافر نسبت به او از دوران
1) نجم/ 5.
جاهلیّت، اگر آنچه را که او بدان دعوت میکند بشنود، آن را صحیح و نیکو میشمرد، بدون درخواست اقامهی دلیل و برهان بر آن، سپس آنچه از پاکیزهها برایشان حلال و از پلیدیها حرام فرمود و بدینوسیله حفظ فرمود جانها و آبرو و اموالشان را از سزاها و اجرای حدود در این دنیا و ترسانیدن از آتش در آینده.
تا چیرگی بر رشتههای مختلف دانشها و فنهای معارف مانند پزشکی، عبادت و واجبات، حساب و دودمانشناسی و دیگر دانشها، که اهل این معارف، سخن او علیه السلام را در آن زمینهها سرمشق و پایههای اصلی در دانشهای خود قرار دادند.
با وجود اینکه ایشان صلی الله علیه و آله و سلم نمینوشت، ولی دانش همه چیز به او داده شد...
و خدانشناس راهی برای انکار آنچه ذکر کردیم ندارد، و کافران نیرنگی نمییابند برای دورکردن آنچه متنش را آوردیم. جز اینکه گفتند: افسانههای پیشینیان است و جز این نیست که بشری به او میآموزد، پس خداوند سخن آنان را رد کرد و فرمود:
«لِسانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ » (1)... (2)»
و رازی در بیان دلائل برتری پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم بر دیگر پیامبران گوید:
« حجّت شانزدهم : محمّدبنعیسی حکیم ترمذی در تقریر این معنی گوید:
«هر امیری برتریش به اندازهی رعیّت او است، پس امیری که فرمانروائیاش بر یک دهکده است، فرمانروایی و برتریش به اندازهی همان دهکده است و کسی که مالک شرق و غرب است، نیاز به اموال و اندوختههایی افزون بر ثروت آن دهکده دارد و همینگونه هر فرستادهای که به سوی قومش برانگیخته شد از گنجینههای توحید و گوهرهای معرفت به اندازهای عطا شد که بار رسالتی بر دوش او گذارده شد، پس فرستادهای که در گوشهای مشخّص از زمین برای قومش فرستاده شده، از گنجینههای روحانی به اندازهی همان سرزمین به او عطا میشود. و فرستاده به
سوی تمامی مردم شرق و غرب از انس و جنّ به ناچار باید به آن اندازه از معرفت به او بخشیده شود که بتواند با تلاش خودش به کارهای شرق و غرب اقدام کند.
بدینترتیب، اگر نسبت نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به نبوّت دیگر پیامبران، مانند نسبت تمام شرقها و غربها به یک سرزمین مخصوص است، و اگر چنین است، بهناچار از گنجینههای حکمت و دانش به اندازهای به او عطا شده که به هیچکس پیش از او بخشیده نشده است. بنابراین به درجهای از دانش رسیده که هیچ بشری به آن مقام و مرتبه نرسیده است. خدای متعال در حقّ او میفرماید: «فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی » (1)و در فصاحت تا آنجا رسید که میگوید: «جوامع کلمهها به من داده شد» (2)و کتابش سرآمد و نگهبان بر تمام کتابها و امّتش بهترین امّتها شد.» (3)و ابنحجر مکّی در «المنح المکیّة» در شرح گفتهی بوصیری گوید:
لک ذات العلوم من عالم *** الغیب و منها لآدم الأسماء
«ذات علوم عالم غیب از آن توست و آدم فقط اسماء آنها را میدانست.»
گوید: «... و نظمکنندهی شعر نیازمند این تفصیل شده با آگاهی از آنچه قبل از او بوده است؛ چون خداوند متعال آدم را بر فرشتگان برتری داد با دانشهایی که به او آموخت، و این علوم علّتی برای فرمان سجدهکردن و کُرنش آنان در برابر او بود، بعد با گفتهی «أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ...» برتری جستند و او را مذمت کردند و خود را ستودند.
شاید که چنین پنداشته شود که این جایگاه درخشان برای پیامبر ما صلی الله علیه و آله و سلم حاصل نشده است؛ چون گاهی در مفضول چیزی پیدا میشود که در فاضل نیست، پس (شاعر) این پندار و توهّم را با این بیان رد کرده که آدم علیه السلام از دانشها، تنها آگاهی به اسماء آنها را به دست آورد و دستآوردهای پیامبر ما صلی الله علیه و آله و سلم دانش به
تمام حقایق و مسماهایش بود و شکّی نیست که این درجه دانش بالاتر و والاتر از دانستن مجرّد اسما است. زیرا که از اسماء برای تبیین مسمّاها استفاده میشود و مسمّی مقصود بالذّات است و آن دیگری وسیله است و میان این دو چه فاصلهی بسیار دوری است.
و مانند آن، این که هدف از آفرینش آدم علیه السلام همانا آفرینش پیامبر از صُلب او بود و همان مقصود بالذّات است و آدم وسیله است و از اینجا بعضی پژوهشگران گفتهاند: جز این نیست که فرشتگان برای نور محمّد صلی الله علیه و آله و سلم که در جبین آدم بود، سجده کردند...»
و شیخ خالد ازهری در شرح این سرودهی بوصیری:
فاق النبیین فی خلق و فی خلق *** و لم یدانوه فی علم و لاکرم
و کلهم من رسول الله ملتمس *** غرفاً من البحر او رشفاً من الدیم
و واقفون لدیه عند حدّهم *** من نقطة العلم او من شکلة الحکم(1)
گفته است:.
« معنی این سه بیت چنین است: ایشان صلی الله علیه و آله و سلم بر تمام پیامبران در آفرینش و سرشت برتر شد و در دانش و در بخشندگی به او نزدیک نشدند، همانگونه که در توضیح عبارت «یا اکرم الرّسل» و «و من علومک علم اللوح و القلم» به زودی خواهد آمد و تمام پیامبران از دانش رسولاللّه صلی الله علیه و آله و سلم به اندازهی جرعهای از دریا یا قطرهای از باران فراوان برگرفتند، و همگی در انتهای نقطهی علم خود یا شکل حکمتها ایستادهاند و شکل را به حِکَم اختصاص داد، زیرا شکل مجموعهای از نقاط است و مفهوم بیشتری را در بر دارد.» (2)
و همچنین عصام در «شرح البردة» در شرح بیت اوّل گوید:
«گفت: به او نزدیک نشدند و نگفته است: هر یک از آنان به او نزدیک نشد؛ چون آن بلیغتر است؛ چون معنایش این است که اگر همهی آنان گِرد آیند و تنها با محمّد صلی الله علیه و آله و سلم مقابله شوند به او نزدیک نمیتوانند شد، پس چگونه خواهد بود اگر یک به یک به مقایسه آیند... و در گفتهاش: «فی کرم» دلیل بر این است که آنان در دانش به تنهایی و در بخشش به تنهایی به او نزدیک نمیتوانند شد، نه اینکه در دانش و بخشش من حیث المجموع نمیتوانند به او نزدیک شوند.» (به طور خلاصه پایان یافت.)
و در شرح بیت دوم گوید: «اگر بگویی: پیامبران علیهم السلام پیش از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند، چگونه جرعهای از دریای او را تقاضامندند؟» گویم: آنان از او مسائل مشکلی در علم توحید و صفات پرسیدند، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پاسخشان داد و مشکلاتشان را حل کرد، و در برابر او در شب معراج، دلیل و حجّت آوردن میان آدم صفیاللّه و موسی کلیماللّه انجام شد و به این اشاره فرموده در قولش: موسی با آدم محاجّه کرد پس آدم با موسی محاجّه نمود. یا بگویی: اعتبار و ارزش به مقدّمبودن روح علوی است نه به قالب سفلی، و روح پیامبر ما مقدّم بر دیگر پیامبران است و به این مطلب چنین اشاره فرموده است: من پیامبر بودم و آدم میان آب و گلْ بود و سرانجام این که: تمام پیامبران از دانش پیامبر ما نه از دیگری بهره برده و تقاضای شفقت نمودند؛ چون او دریای دانش و ابر بخشش است و آنان چون جویها و درختان میباشند.»
پس روشن شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از تمام پیامبران و فرستادگان و فرشتگان داناتر است و تمامی تقاضامند جرعهای از آن دریا یا قطرهای از باران فراوان او میباشند و این مقام و مرتبهها گوشهای از مقام و مرتبهی دانش «شهر دانش» صلی الله علیه و آله و سلم است. پس امیرالمؤمنین علی علیه السلام از تمامی آنان داناتر است؛ چون او «باب مدینة العلم» است و چون ایشان صلی الله علیه و آله و سلم تصریح فرمود که هر کسی «آن شهر» را خواهد، پس باید از «درش» به سوی آن آید.
دلالت حدیث مدینة العلم بر اعلمیّت حضرت امام علی علیه السلام به درجهای از ظهور و وضوح رسیده است که گروهی از دانشمندان اهل سنّت به آن تصریح کردهاند. سخنان بعضی از آنان را میآوریم:
شهابالدّین احمد در «توضیحالدّلائل» گوید:
« باب پانزدهم - در این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خانهی حکمت و شهر دانش است و علی برای هر دو دَر است و او بدون شک و تردید داناترین مردم به خداوند متعال و احکام و آیهها و سخن اوست.»
از مولایمان امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل شده که گفت: «رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ای علی، خداوند فرمانم داد که تو را به خود نزدیک کنم و تو را بیاموزم تا حفظ کنی و این آیه نازل شد: «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ » (1)و تو گوش شنوا و حافظ دانش من هستی. حافظ امام ابونعیم در «الحلیة» آن را روایت کرد و سلطان طریقت و برهان حقیقت شیخ شهابالدّین ابوحفص عمر سهروردی در «الشوارق» روایت کرد با اسنادش به عبداللّهبنحسن با لفظش و گفت: هنگامی که آیه «وَ تَعِیها أُذُنٌ واعِیَةٌ» نازل شد، رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام فرمود: از خداوند تقاضا کردم که آن را گوش تو قرار دهد ای علی. علی علیه السلام گفت: بعد از آن چیزی فراموش نکردم و نمیتوانستم فراموش کنم. استاد استادان زمان خویش و یگانهی همردیفانش در دانش و عرفانش، شیخ زینالدّین ابوبکر محمّدبنعلی خوافی گفت: لذا علی اختصاص یافت به دانش و حکمت افزونتر تا اینکه رسولخدا فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است. و عمر گفت: اگر علی نبود عمر هلاک میشد.»
و ابنروزبهان در پاسخ گفتهی علّامه حلّی گفت:
« نوزده - در مسند احمدبنحنبل و صحیح مسلم آمده که گفت: هیچ یک از اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نمیگفت: از من بپرسید، جز علیّبنابیطالب و
1) حاقّه 12/.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
گفت: «این بر بسیاری دانش و حضور ذهن او دربارهی رخدادها و آگاهیاش بر دانشها و معارف گوناگون دلالت میکند و تمام این امور مسلّم است امّا دلیلی بر نصّ بر امامت نیست؛ زیرا واجب نیست که اعلم، خلیفه باشد، بلکه برای امّت حفظ نظام مسلمین اصلح خواهد بود و اگر ابوبکر اصلح برای امامت نبود، او را برنمیگزیدند؛ همانگونه که گفتیم.»
و متن گفتهی مناوی در شرح حدیث مدینة العلم چنین است:
« أنا مدینةالعلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب» مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم شهر جامع تمام والاییهای ادیان است و شهر به ناچار باید دری داشته باشد، پس خبر داد که درش علی میباشد. هر کس راه او را در پی گرفت، وارد شهر شد و کسی که آن را به خطا رفت، راه هدایت را به خطا رفته است.»
و موافق و مؤالف، دشمن و مخالف به اعلمیت ایشان گواهی دادهاند.
کلاباذی نقل میکند که مردی از معاویه مسألهای پرسید، او گفت: از علی بپرس، او از من داناتر است.
گفت: پاسخ تو را میخواهم.
گفت: وای بر تو! از مردی اکراه داری که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم پیوسته او را با دانش برتری و بزرگواری میبخشید و بزرگان اصحاب به این امر برای او اعتراف میکردند و عمر هر مشکلی داشت از او میپرسید. مردی نزد او آمد و سؤالی پرسید گفت:
علی اینجاست پس از او سؤال کن.
گفت: میخواهم از تو بشنوم ای امیرالمؤمنین.
گفت: بلند شو، خداوند پاهایت را برپا ندارد.
و نام او را از دیوان حذف کرد.
و از نقلهایی صحیح از او رسیده است که به خداوند پناه میبرد از مردمانی که علی در میانشان نیست. تا آنجا که او را نزد خود نگهداشت و ولایتی را به او نسپرد تا در مشکلات با او مشورت کند.
حافظ عبدالملک بنسلیمان نقل میکند و گوید: به عطا گفته شد: آیا از اصحاب کسی فقیهتر از علی بود؟ گفت: نه به خداوند سوگند.
و حرالی گفت: پیشینیان و پسینیان دانستهاند که فهم کتاب خداوند منحصر به دانش علی است. و هر کس که آن را نداند گمراه شده است از آن در که خداوند از ورای آن حجاب از دلها برمیدارد تا متحقّق شود آن یقینی که با برداشتهشدن پوشش تغییری نیابد. تا اینجا سخن او بود.» (1)و در آن آمده است: « أنا دارالحکمة - و در روایتی : أنا مدینةالعلم و علی بابها - یعنی علیّبن ابیطالب همان دری است که از آن وارد حکمت میشوند و تو را بسنده است این مرتبه که چقدر والاست و این منقبت که چه اندازه عالی و بلندمرتبه است و هر کس که گمان برد که مراد از قولش: و علی بابها - ارتفاع است که از ریشه علوّ است برای هدف فاسدش حیله و نیرنگ به کار برده که برایش سود و فربهی و بینیازی نمیآورد.
ابونعیم از «ترجمان القرآن» مرفوعاً نقل میکند: خداوند عزّوجلّ هیچ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» فرو نفرستاد جز اینکه علی در رأس و امیر آن بود. و ابنمسعود نقل میکند و گوید: خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم، دربارهی علی از او پرسیده شد، پس فرمود: حکمت به ده بخش تقسیم شد، پس نُه بخش به علی داده شد و یک جزء به مردم.
و نیز از او (آورده است که فرمود): «قرآن بر هفت حرف فرو فرستاده شد و حرفی از آن نیست مگر این که ظاهر و باطنی دارد و امّا دانش ظاهر و باطن آن نزد علی است.»
و نیز نقل میکند (که فرمود): «علی سرور مسلمانان و پیشوای پرهیزکاران است.»
نیز آورده است (که فرمود): «من سرور فرزندان آدم هستم و علی سرور عرب
1) فیض القدیر /1 46- 47.
است.»
و نیز آورده است (که فرمود): «علی پرچم هدایت است.»
و نیز نقل میکند (که فرمود): «ای علی! خداوند فرمانم داد که تو را به خود نزدیک کنم و تو را بیاموزم تا شنوا شوی و این آیه بر من فرو فرستاده شد: «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ » (1)»
و نیز از ابنعبّاس نقل میکند که گفت: با هم در این باره گفتوگو میکردیم که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هفتاد پیمان و عهد را به علی واگذار فرمود که هرگز به دیگری چنین واگذار نکرد.
و اخبار در این باب به شمارش نمیآید.» (2)و ابنحجر مکّی در «المنح المکیّة» گوید:
«تنبیه: از آنچه دلالت دارد که خداوند سبحان دانشی مختصّ علی کرده که عبارتها در بیانش ناتوان هستند، این فرمودهاش صلی الله علیه و آله و سلم است: «أقضاکم علیٌّ» و آن حدیث صحیحی است که هیچ نزاعی در آن نیست. و فرمودهاش: «من خانهی حکمتم و در روایتی أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
و همچنین ابنحجر در «تطهیرالجنان» در دفاع از معاویه گوید: «ششم جنگ و شورش او بر علی، با اینکه امام حق به اجماع اهل حل و عقد، و افضل و عادلتر و داناتر بود به نص حدیث حسن در اثر بسیاری نقلهایش بر خلاف کسی که آن را ساختگی پنداشته و کسی که گمان کرده صحیح است و یا به طور مطلق حسن دانسته: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها...»
مورد توافق میان دانشمندان و خردمندان است؛ چون دانش شریفترین فضیلتها و بالاترین منقبتها و عالیترین مرتبتهاست. و کسی که در دانش بر
مردم پیشی داشته باشد، در مقام افضل و اشرف و در بالاترین درجه نسبت به مردم قرار دارد...
و علیرغم پایداری و ثبوت این معنی، مناسب است که عبارتهای بعضی از دانشمندان بزرگ را بیاوریم؛ برای توضیح و روشنشدن بیشتر مطلب:
حکیم ترمذی گوید: «اصل یکصد و سی و پنج ما را حدیث کرد اسماعیل بننصربن راشد، از مسدّد، از بشربن مفضل، از عمر بندهی عقده که گفت:
شنیدم أیّوببن صفوان از جابربن عبداللّه نقل میکند که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بر ما وارد شد و فرمود: ای مردم! هر کس دوست میدارد که جایگاه خود را نزد خداوند بداند، پس بنگرد که منزلت خداوند نزدش چگونه است؟ خداوند بنده را نسبت به خود در جایی قرار میدهد که بنده خداوند را در آن جایگاه قرار داده است. و خداوند را لشکریانی از فرشتگان است که در مجالس ذکر وارد شده بر آن میایستند. پس روز و شب در ذکر خداوند باشید، آگاه باشید در باغهای بهشت خوش بگذرانید. گفتند: ای رسولخدا! باغهای بهشت کجاست؟ فرمود:
مجلسهای ذکر پس صبح و شام در ذکر خداوند باشید و او را به خویشتن یادآوری کنید.
پس جایگاه خداوند نزد بنده، تنها در قلب او و به اندازه این صفات است:
معرفت و دانش به او و ترس از او و بزرگداشت و تعظیم او و شرم از او و خشیت از او، ترس از عقاب او، و وجل هنگام یادکردنش، و نگهداشتن حرمت برای امر و نهی او، و پذیرش منّتش و روش تدبیرش و توقّف در برابر احکامش، و خوش آمدن نفس از آنها و تسلیم در برابر او با بدن و روح و قلب و دقّت و مراقبت در تدبیر کارهایش، و همراه با یاد او و به پاخاستن در برابر بارهای سنگین نعمتها و احسانش، ترک خواسته به خاطر مشیّتهای او و حُسن ظن در تمام آنچه به او عطا فرموده است.
و در این زمینه مردم بر یکدیگر برتری میجویند، پس جایگاه آنان نزد پروردگارشان به اندازه و بهرهگیری آنان از این امور است و خداوند مؤمنان را به معرفت خویش گرامی داشته است، پس با معرفتترین آنها، داناترین آنها به
اوست، و داناترین آنها به او، بیشترین بهره را از این اشیاء دارد، و بهرهمندترین آنها از این اشیاء نزد او منزلت بالاتر و درجهای برتر و پیوستگی نزدیکتری دارد و به میزان کاستی این امور بهرهی او کاسته شده و درجهاش پایین میآید و پیوستگی او دورتر و دانشش به او کمتر میشود و معرفتش به او ضعیفتر و ایمانش بیمار میشود و نفسش او را در اختیار میگیرد. خداوند که نامش مبارک است فرموده است:
«وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً» (1)
پس خداوند خلق رابا معرفت به خودش و دانش به او برتری داده است نه به اعمال؛ازاین رویهودیان ومسیحیان ودیگرملّتها،با آنکه کارهای شریعت را میدانستند،اما دراینجا چون غباری پراکنده شدند.پس اعمال به سبب معرفت پاکیزه میشود ومقبول میگردد وبدنهابدان طهارت مییابد.پس هرکسیکه با معرفت بهاوبرتری داده شد،بهرهای ازدانش به اوعطاشدهاست. و کسی که به دانش و معرفت به خدا برتری یافت چیزهایی که وصف کردیم نزد او موجود است.» (2)و غزالی در «الرّسالة اللدّنیة» گوید: «بدان که علم، تصوّر نفس ناطقهی مطمئنّة، حقایق اشیاء و صورتهای مجرّدش از مواد با اعیان و کیفیّتها و کمیّتها و جوهرها و ذاتشان است. چه مفرد و چه مرکّب باشد. پس دانشمند، محیطِ مُدرِک متصوّر است و معلوم همان ذات شیء است که علمش در نفس نقش میبندد و شرافت دانش، به اندازهی شرافت معلومش و رتبهی دانشمند به اندازهی رتبهی آن دانش است.
و شکّی نیست که برترین معلومات و والاترین و شریفترین و جلیلترین آنها، همان خداوند متعال، صانع مبدع حق یگانه میباشد. پس علمش که علم توحید است برترین دانشها و جلیلترین و کاملترین آنهاست و فراگیری این دانش ضروری، بر تمامی خردمندان واجب است. همانگونه که صاحب شرع صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: دانشجویی بر هر مسلمان واجب است و به سفر برای
دانشطلبی فرمان داده و فرموده است: «دانش را بطلبید اگرچه در چین باشد.»
و عالِم به این دانش برترین دانشمندان است. به همین سبب خداوند متعال آنان را با یادی ویژه در برترین مراتب ذکر فرموده است:
«شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ » (1)
پس دانشمندان توحید، البته نه به اطلاق، پیامبران هستند و بعد از آنان دانشمندانی هستند که وارثان پیامبران میباشند. و این دانش هر چند در ذاتش شریف و به خودی خودش کامل است دیگر دانشها را نفی نمیکند؛ بلکه جز با مقدّمههای بسیاری به دست نمیآید. و آن مقدّمهها سامان نمییابند جز از دانشهای مختلفی، مانند دانش آسمانها و افلاک و تمام دانشهای مصنوعات و از علم توحید دانشهای دیگر زاییده میشود که آنها را در جای خودش با رشتههایش ذکر میکنیم.»
و غزالی در باب اوّل از کتاب «العلم» در کتاب «احیاء علوم الدّین»، فضیلت علم و تعلیم و تعلّم و شواهد آن را از نقل و عقل آورده و به تفصیل دربارهاش بحث کرده است. (2)و فخر رازی در تفسیرش میگوید:
«و بدان که کتاب و سنّت و معقول بر فضیلت علم دلالت دارد، امّا کتاب، وجوهی دارد: اوّل: خداوند متعال علم را حکمت نامید و سپس امر حکمت را بزرگ داشت و این دلالت علم بر بزرگی شأن و مقام علم دارد.»
دوم: فرمودهاش:
«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ » (3)
سوم: فرمودهی او:
«أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ » (4)
و مراد از «أولی الأمر» در صحیحترین قولها دانشمندان میباشند؛ چون بر پادشاهان اطاعت دانشمندان است و برعکس آن نیست.
سپس به این مرتبه بنگر، خداوند متعال دانشمند را در دو جای کتابش در دومین مرتبه ذکر فرموده است:
«شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ» (1)
و فرمود:
«أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ » (2)
و سپس خداوند سبحان و متعال بر اکرام آنان افزود و در دو آیه آنان را در اوّلین مرتبه قرار داد و فرمود:
«وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ » (3)
و فرموده است:
«قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ » (4)
چهارم:
«یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ » (5)
و بدان که خداوند متعال درجهها را برای چهار گروه ذکر فرموده است:
اوّلین آنها برای مؤمنان از اهل بدر با فرمودهاش: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ... لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ » (6)
دوم: برای مجاهدان: «وَ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَی الْقاعِدِینَ » (7)
سوم: برای نیکوکاران: «وَ مَنْ یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصّالِحاتِ فَأُولئِکَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلی » (8)
چهارم: برای دانشمندان: «وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ » (1)
پس خداوند متعال اهل بدر را به درجههایی از دیگر مؤمنان برتری بخشیده است. و مجاهدان را بر قاعدین اجری عظیم و درجههایی از خود عطا فرموده، و نیکوکاران را بر اینان درجههایی برتری داده سپس دانشمندان را بر تمام گروهها به درجاتی برتری داده است.
پس واجب شد برتری دانشمندان بر همگان.
پنجم: فرمودهاش: «إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (2)و خداوند متعال دانشمندان را در کتابش به پنج منقبت توصیف فرموده است:
اوّل: ایمان: «وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا» (3)
دوم: توحید و شهادت «شَهِدَ اللّهُ » تا فرمودهاش: «وَ أُولُوا الْعِلْمِ » (4)
سوم: گریه «یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ یَبْکُونَ » (5)
و چهارم: خشوع: «إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ » (6)
و پنجم: خشیّت: «إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (7)
و امّا اخبار پس چند وجه دارد...» (8)و نیشابوری در تفسیرش گوید: «بحث سوم در فضیلت علم: اگر چیزی شریفتر از دانش در امکان میبود، خداوند متعال برتری آدم را به وسیلهی آن نمایان میفرمود و آنچه بر برتری آن دلالت دارد، کتاب و سنّت و معقول است.»پس آیههایی را که رازی ذکر کرده، آورده است، سپس حدیثهایی را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در برتری دانش و دانشمندان نقل کرده است. (9)
و همچنین سمهودی باب اوّل از کتاب «جواهر العقدین» را اختصاص داده است به سخن «دربارهی آوردن دلیلهایی که دلالت بر برتری دانش و دانشمندان دارد، و واجببودن بزرگداشت و احترامشان و دوری از خشمشان و آزار بعضی از آنان. و در این زمینه آیهها و اخبار صحیح به تواتر رسیده است و دلیلهای عقلی و نقلی با هم مطابقت و موافقت دارند به منظوری که به آن اشاره کردیم و در این باب به آن تکیه کردیم...»
و مولوی عبدالعلی در «شرح مسلم» در سخن دربارهی مقامهای اولیا و برتری میان آنان، بعد از بیانی آورده است: «چون برتری جز به دانش نیست و برتری به چیزی غیر از آن قابل اعتنا نیست.»
خداوند متعال در کتاب عزیزش میفرماید:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ * وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ * قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ * قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ » (1)رازی گوید:
«بدان هنگامی که فرشتگان از وجه حکمت آفرینش آدم و ذریّهاش و اسکان آنان در زمین سؤال کردند و خداوند متعال وجه حکمت آن را به طور اجمال خبر داد با فرمودهاش: «إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ » خداوند خواست بیانی برای آنان بیفزاید
1) بقره/ 30 - 33.
و آن مجمل را بر ایشان تفصیل دهد. پس آنچه از برتری آدم صلی الله علیه و آله و سلم نزد آنان معلوم نبود، بیان فرمود. بدین ترتیب که تمام اسما را به آدم آموخت سپس به فرشتگان عرضه فرمود، تا کمال برتری او و کاستی آنان در دانش، بر ایشان آشکار شود سپس آن پاسخ اجمالی با این جواب تفصیلی مؤکّد شود.» (1)و گوید: «مسألهی ششم: این آیه دلالت بر برتری دانش دارد، خداوند سبحان کمال حکمت خویش را در آفرینش آدم علیه السلام آشکار نفرمود جز با ظاهرکردن دانش او، پس اگر در امکان، چیزی اشرف از دانش میبود، واجب میشد که فضل او را به آن شیء نه به دانش اظهار فرماید.» (2)و گوید: «سپس به آغاز امر توجّه کن، هنگامی که خداوند سبحان فرمود:
«إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً » و هنگامی که فرشتگان گفتند «أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها» خداوند سبحان فرمود: «إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ » خداوند سبحان پاسخشان فرمود به این که من دانا هستم و دیگر صفتهای جلال از قدرت و اراده و شنوایی و بینایی و وجوب و قدیم بودن و بینیازی از مکان و جهت را در پاسخ آنان و برای ساکتشدنشان نفرمود؛ بلکه صفت دانش را پاسخ آنان قرار داد و این دلالت دارد بر اینکه هر چند تمام صفتهای جمال و کمال در نهایت شرافت هستند؛ امّا صفت دانش با شرافتتر از دیگر صفات است.
سپس خداوند سبحان برتری آدم علیه السلام را به دانش آشکار فرمود و این نیز دلالت دارد که دانش اشرف از غیر آن است.
سپس وقتی که خداوند سبحان دانش او را آشکار فرمود، او را مسجود فرشتگان و جانشین در عالم پایین قرار داد و این دلالت دارد که آدم علیه السلام استحقاق آن منقبت راتنها به دانش یافت.
سپس فرشتگان به تسبیح و تقدیس خداوند افتخار کردند؛ در حالی که افتخار به آن در وقتی به دست میآید که همراه با دانش باشد؛ چون اگر بدون دانش
حاصل شود، نفاق خواهد بود و نفاق پایینترین مرتبه است. خداوند متعال میفرماید: «إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ» یا تقلید خواهد بود و تقلید ناپسند است. پس ثابت شد که تسبیح و تقدیس آنها، تنها به برکت علم موجب افتخار شد.» (1)و در تفسیر «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ...» گوید:
«بدان که این چهارمین نعمت از نعمتهای همگانی برای همهی بشر است.
و آن اینکه خداوند سبحان و متعال پدرمان را مسجود فرشتگان قرار داد؛ چون نخست آدم را به خلافت مخصوص کرد، دوم او را به دانش بسیار تخصیص داد، سپس در دانشها به بلوغ رسید تا آن که فرشتگان از رسیدن به آن درجه از دانش ناتوان شدند، و آنگاه ذکر کرد که او مسجود فرشتگان قرار گرفته است.» (2)و به همین گونه، نیشابوری در تفسیر «غرائب القرآن» و بیضاوی در تفسیرش (140) و خطیب شربینی در «السراج المنیر /1 48» و دیگرانی از مفسّرین مشهور در تفسیر این آیههابیان کردهاند.
از لطائف این مقام، این است که عاصمی - در اثبات مشابهت میان حضرت امیرالمؤمنین و حضرت آدم علیهما السلام در دانش و حکمت، گفته: همانگونه که آدم بر تمام فرشتگان به دانش برتری یافت که بهترین خصلتهاست، همچنین سرور ما امیرالمؤمنین علیه السلام بر تمام امّت به دانش و حکمت برتری یافت به جز خلفای پیشین.
امّا او با استدلالش بر این مطلب به حدیثهای «یا علی مُلِئْتَ علماً وَ حِکْمَةً» و «أنا مدینةُ الْعِلم وَ علیٌ باُبُها» ناخودآگاه استثنایی را که برای خلفای سهگانه قائل شده بود، باطل کرده و استدلال اهل حق را بر افضلیّت امام علیه السلام از همه آفریدگان، جز برادر و صنو خود، رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم - از راه اعلمیّت با حدیث «أنا مدینةٌ الْعِلم و عَلیٌ بابُها»
تأیید نموده است.
و این است نصّ سخن او در «زینالفتی»: «و امّا دانش و حکمت؛ خداوند متعال دربارهی آدم علیه السلام فرمود: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» پس آدم با دانش بر بندگانی برتری یافت که سرپیچی نمیکنند از آنچه خداوند فرمانشان داده و انجام میدهند هرچه فرمان داده میشوند و از این جهت شایسته شد که آنان بر او سجده کنند. پس همانطورکه دانش، جهل و دانشمند جاهل نمیشود، همینگونه آدم که با دانش برتری یافت، مفضول نمیشود و همینگونه است حالت کسی که با دانش برتری یافته است و امّا کسی که با عبادت برتری یافته، چه بسا که مفضول گردد؛ چون عابد چه بسا از درجهی عبادت فرو افتد؛ اگر آن را ترک و از آن دوری کند، یا در آن از روی غفلت سستی کند، پس فضیلت و برتری او فرو میافتد و لذا گفته شده است: با دانش برتری به دست آید و بر او برتری پدید نمیآید و به دیدار دانشمند روند و او به دیدار کسی نمیرود و از اینرو واجب است توصیف خداوند سبحان به علم و عالم، و نادرستبودن توصیف او به عبادت و عابد. و لذا بر پیامبرش علیه السلام منّت گذارد به فرمودهاش: «وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً» پس بخشایش را با دانش بر او بسیار بزرگ داشت، جدای از دیگر خصلتهای و اخلاقی که او را به آنها گرامی داشت و جدای از کشورها و آفاقی که بر او گشود.
همچنین مرتضی علیه السلام به دانش و حکمت برتری داده شد و به این دو از همهی امّت به جز خلفای پیشین برتری یافت؛ و لذا پیامبر علیه السلام او را به این دو توصیف کرد آنجا که فرمود: «یا علی ملئت علماً و حِکمةً» و در حدیث از مرتضی علیه السلام آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شبی در خانهی امّسلمه بود، صبح زود نزد ایشان رفتم، عبداللّهبنعبّاس بر در خانه ایستاده بود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سوی مسجد بیرون آمد در حالی که علی در سمت راست و ابنعبّاس در سمت چپ ایشان بودند.
پیامبر علیه السلام فرمود: «ای علی! نخستین نعمت خداوند بر تو چیست؟ گفت: اینکه مرا آفرید و خلقتم را نیکو گردانید. فرمود: سپس چه چیز؟ گفتم: اینکه خودش را به من شناساند. فرمود: سپس چه چیز؟ گفتم: و چنانچه نعمتهای خداوند را بشمارید
نمیتوانید آنها را به شماره درآورید. گفت: پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستشان را بر شانهام زده فرمود: «یا علی ملئت علماً و حکمةً» و از اینرو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینةُ الْعِلمُ وَ علیٌّ بابُها» و در بعضی روایتها: «أنا دارالحکمة و علیٌّ بابُها»
حدیث مدینة العلم دلالت بر عصمت آقایمان امیرالمؤمنین علیه السلام میکند و بدینترتیب شکی در خلافت بلافصل ایشان بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نیست...
و امّا از دلالت آن بر عصمت، پژوهشگران اهل سنّت پرده برداشتند.
اسماعیلبن سلیمان کُردی در «جلاء النظر فی دفع شبهات ابنحجر» بعد از سخنی از او گوید:مبادا به ظواهر آثار و احوال، از در آمدن و پوشیدن لباسهای نمایانگر تهیدستی مانند پوشیدن لباسهای تکّهدوزی شده و عصا در دست گرفتن و غیر آن فریب خوری؛ چون سودی ندارد برای کسی که به آنها موصوف شود و چیزی از معرفت خداوند در بر ندارد؛ بلکه گاهی ممکن است متّصف به آنها با خودبینی بر اساتید انتقاد کند؛ از آنجا که حقیقت امر را تنها نزد خویش میبیند و بس و بسیاری از مردمان با این دیدگاه در وادیهای حیرت به هلاکت رسیدند؛ چون جهل مرکب آنان را مغرور نموده، نمیدانند و خود نمیدانند که نمیدانند، مانند ابنتیمیّه و ابن المقری و سعد تفتازانی و ابنحجر عسقلانی و غیر آنان، پس اعتراض آنان بر معاصرینشان و به مردگان پیشین، دلالت دارد که راه حق را منحصر به خود، نه دیگری میدانند.
و ابنتیمیّه چیزهایی افزوده است از جمله: آنچه فقیه ابنحجر هیتمی در فتواهای نوینش آورده است که از بعضی بزرگواران دورانش شنیده است که میگوید - در حالی که بر منبر مسجد جبل در صالحیه بود - : سیّد ما عمر دارای اشتباهاتی است و چه اشتباهاتی و آقایمان علی در بیشتر از سیصد مورد خطا کرد!! ای کاش میدانستم از کجا برای تو صواب حاصل میشود اگر به گمان تو عمر و علی خطا کرده باشند؟ مگر نشنیدهای سخنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در حقّ آقایمان علی: من شهر
دانشم و علی در آن است؟...»
پس چنانکه میبینید ظاهر عبارت او و استدلالش به حدیث مدینة العلم در ردّ بر آن متعصّب معاند، بیانگر دلالت این حدیث شریف بر عصمت امام علیه السلام می باشد...
و نصّ گفتهی مولوی نظامالدّین سهالوی انصاری در «الصبح الصادق» چنین است: «افاضه: شیخابنهمام در فتحالقدیر پس از آنکه آزاد کردن کنیز بچهدار و جایز نبودن فروختن او را از تعدادی از صحابه به حدیثهای مرفوع اثبات کرده و ثبوت اجماع را بر باطلبودن فروش نتیجهگیری کرده گفته است: از آنچه دلالت میکند بر ثابتبودن آن اجماع، چیزی است که عبدالرزّاق اسناد داده است؛ ما را خبر داد معمّر، از ایّوب، از ابنسیرین، از عبیده سلمانی که گفت: شنیدم علی میگفت: رأی من و رأی عمر در مورد کنیزان بچهدار این بود که هرگز فروخته نشوند، سپس بعد از آن قائل به این شدم که فروخته شوند. پس به او گفتم: رأی پیشین تو را که با رأی عمر یکسان بود، بیشتر دوست دارم از نظری که به تنهایی دادهای. علی خندید.
و بدان که بازگشت علی از نظرش اقتضا دارد که او انقراض دوران را در تقرّر اجماع شرط میدانست و آنچه ترجیح دارد خلاف آن است، و باعث شگفتی من نمیشود که شأنی برای امیرالمؤمنین باشد که پیروانش را دور کند از اینکه تمایل پیدا کنند به دلیلی مرجوح و رأیی شسته شده و مذهبی ناشایست. پس اگر انقراض عصر در تقرر اجماع شرط نباشد و این مطلب آشکارتر باشد (البته نه مانند وضوح آفتاب)، پس چگونه او به آن متمایل میشود، در حالی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است:
« تونسبت به من به منزلت هارون نسبت به موسی هستی جزاین که بعد ازمن پیامبری نیست.» دوصحیح آن راروایت کردهاند. ورسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«من خانهی حکمتم وعلیدر آن است.»ترمذیآن راروایت کرد.پسانقراض درست است.
گفته نشود که خلفای سهگانه نیز درهای دانش هستند؛ در حالیکه عمر حکم
به ممنوع بودن فروش کرده بود. چون سرانجام آنچه در این باب است، اینکه آن دو با یکدیگر تعارضی پیدا کردند و مذهب درست این است که عمر افضل میباشد و این اقتضا نمیکند که افضلیت در علم هم باشد و ثابت شد که علی درِ خانهی حکمت است و حکمت حُکمِ اوست.»
و مفاد این سخن، دلالت حدیث «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» بر عصمت امام علیه السلام است و در این صورت حدیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» به طریق اولی دلالت بر عصمت دارد، آن چنانکه از ابنطلحه خواهد آمد با گفتهاش:
«لکن حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم دانش را به شهر و خانه را به حکمت اختصاص داد از آنجهت که دانش انواع گستردهتر و رشتههای بیشتر و سودمندی فراوانتر و بهرهای فراگیرتر از حکمت دارد. اعم را به اکبر و اخص را به اصغر تخصیص داد.»
حدیث «مدینةالعلم» دلالت دارد که بر امّت واجب است دانشها را از رسول صلی الله علیه و آله و سلم به واسطهی آقایمان امیرالمؤمنین علیه السلام استمداد کند، و این شرافتی است که هر شرافت دیگری در برابرش تاب نمیآورد و فضیلتی است که بالاتر از آن نیست و مرتبتی است که افضلیّت را اثبات میکند چه رسد به دیگر دلیلها... و از اینجا نیز خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام بدون هر سخنی، اثبات میشود:
محمّدبن اسماعیل بنصلاح، امیر صنعانی در «الروضة الندیة» بعد از صحیح دانستن حدیث گوید: «آری و شاید بگویی: حقیقت این عبارت نبوی چگونه است؟ منظورم فرمودهاش: «أنا مدینةالعلم و علی بابها» میباشد. پس گویم: در این سخن استعارهی تخیّلیه و مکنیّه و ترشیح است. از آنجهت که دانش را به اموال محسوس تشبیه کرد که گردآوری و نگهداری میشود، چون میان دانش و ثروت در ذهنها تقارن وجود دارد. لذا بسیار در کنار هم آورده میشوند، مانند آنچه در کلام وصیّ علیه السلام است: دانش از ثروت بهتر است، در سخن مشهور و ثابت ایشان به کمیلبنزیاد. و در حدیث نبوی است: دو گرسنه هرگز سیر نمیشوند خواهان دانش
و خواهان دنیا. پس دانش را به ثروت تشبیه کرد با تمام ارزشی که در هر یک از آن دو وجود دارد و آزمندی در طلب و فخرفروشی در گردآوری آن دو و لذا شافعی گفت:
قیمة المرء علمه عند ذی العلم *** و ما فی یدیه عند الرعاع
و اذا ما جمعت علماً و مالاً *** کنت عین الوجود بالاجماع
ارزش انسان نزد عالم، دانش اوست و ارزش او نزد مردمان پست به قدر مال اوست
هرگاه دانش و ثروت را گرد آوری، به اجماع، عین وجود خواهی بود
و هنگامی که دانش را به ثروت تشبیه کرد، لوازم ثروت را نیز برای آن اثبات نمود که همانا گردآوری و نگهداری آن در جایی است که آن جا را به شهر تشبیه کرد؛ چون نخواست نوعی از دانش را مشابه نوعی از ثروت قرار دهد؛ بلکه دانشهای بسیار گسترده از رشتههای مختلف همانند داراییها و ثروتهای گوناگونی است که جز شهر، نگهدار آنها نیست. سپس مشبّهبه را یعنی ثروت را پنهان داشت؛ همانگونه که شأن مکنیّه است و لازمهی آن را که شهر است به صورت استعارهی تخیّلی آورد؛ سپس به ترشیح در را برایش ثابت کرد، مانند گفته ایشان: پنجههای مرگ در فلانی فرو رفت. سپس ضمیر «مدینة العلم» را بر ضمیر خودش صلی الله علیه و آله و سلم حمل کرد و به وسیلهی آن از این خبر داد و از علی علیه السلام خبر داد که درش میباشد و وقتی که شهر در داشته باشد از شأن اوست که منافع شهر را از آن در وارد و مصالح آن شهر را از آن در خارج کنند که در این سخن این ایهام وجود دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از علی علیه السلام کمک میگیرد. اما ایشان صلی الله علیه و آله و سلم این توهّم را با این جمله از بین برد: «هر کس دانش را خواهد، باید از آن در بیاید.» یعنی از این در دانشها استخراج میشود و به وسیلهی آن مدد جسته میشود و آن در، شأنی غیر از این ندارد و مانند دیگر درها در شهر نیست که برای ورود و خروج از آن است. خداوند خیر دهد به کلام نبوی، چه عالی است شأن و شرافتش و چه عظیم است بنیانش، و احتمال برداشتهای دیگری هم میرود که این، نفیسترین و گرانبهاترین آنهاست.
و اگر این مطلب را دانستی، متوجّه میشوی که خداوند وصی علیه السلام را به این فضیلت شگفتانگیز اختصاص داده است و شأنش را منحصر به فرد فرموده است؛ برای آنکه او را باب شریفترین چیز در جهان هستی قرار داد که دانش است و آن دانش را هر کسی که خواهان است با استمداد از او دریافت میکند، بلکه او باب شریفترین دانشهاست که دانشهای نبوی میباشد و آنهم دانش جامعترین آفریدهی خداوند که سرور فرستادگانش صلی الله علیه و آله و سلم است. و هر شرافتی از این شرافت فرو میریزد و گذشتگان و آیندگان در برابرش سرِ تعظیم فرود میآورند و همانطور که باب مدینة العلم را ویژهی او قرار داد، از او چیزها و دانشهایی تراوید که دلیلهایش به زودی برای شما آورده میشود.»
حدیث مدینة العلم دلالت دارد بر اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام نگهبان دانشهای رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشد و همین معنی به تنهایی دلیلی بر برتری ایشان علیه السلام نسبت به دیگر اصحاب است و همین خواستهی ما در این باب میباشد.
کمالالدّینبنطلحه به همین مطلب تصریح کرده، آنجا که در شواهد دانش و فضل امام گوید:
«و از آن جمله است آنچه امام ترمذی در صحیحش با اسنادش روایت کرده و پیشتر در استشهاد به صفت الانزع البطین برای امیرالمؤمنین آورده شد:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها» و امام ابومحمّد حسینبن مسعود قاضی بغوی در کتابش به نام «المصابیح» نقل کرده است:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا دارالحکمة و علی بابها» ولکن ایشان صلی الله علیه و آله و سلم دانش را به شهر و خانه را به حکمت تخصیص داده است و از آنجا که دانش دارای رشتههای بیشتر و فنون گستردهتر و شُعبهها و بهرههای فراوانتر و سودمندی فراگیرتر از حکمت است اعم را به اکبر و اخص را به اصغر تخصیص داده است.
و در آن گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشاره است به اینکه جایگاه علی علیه السلام نسبت به دانش
و حکمت به منزلهی جایگاه در نسبت به شهر و در نسبت به خانه است؛ چون دَر، حافظ آنچه در شهر و درون خانه است، در برابر از بینرفتن و تجاوز یغماگران میباشد. و معنی حدیث چنین است که علی علیه السلام نگهبان دانش و حکمت است، پس از بینرفتن به آن روی نمیآورد و ترسی از از دستدادنش نیست. پس علی را توصیف کرد که نگهبان دانش و حکمت است و برای علی علیه السلام همین بزرگی در مقام، دانش و فضیلت بس است که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را نگهبان دانش و حکمت قرار داده است.» (1)
حدیث مدینة العلم دلالت دارد بر وجوب مراجعهی امّت به امیرالمؤمنین علیه السلام برای دریافت دانش از او و از اینرو به دنبالش حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«فمن أراد العلم، فلیأت الباب» و فرمود: «کذب من زعم أنّه یصل الی المدینة إلّامن الباب» و این خود دلیل دیگری برای اثبات خواستهی ماست و سپاس خداوند راست.
علّامه ابنشهر آشوب پس از نقل حدیث از طریق مخالفان گوید: «این اقتضا میکند مراجعهی به امیرالمؤمنین علیه السلام را؛ چون خود را با کنایه شهر نامید و خبر داد که رسیدن به دانشش تنها از سوی علی است؛ چون او را مانند درِ شهر قرار داد که جز از آن واردش نمیتوان شد. سپس این امر را به این فرمودهاش واجب کرد:
«فلیأت الباب» و در این امر دلیلی بر عصمت اوست؛ چون اگر کسی معصوم نباشد، سرزدن قبیح از او امکانپذیر است و اگر چنین اتّفاق افتاد پیروی از او زشت است، پس به آنجا میرسد که ایشان علیه السلام فرمان به کاری زشت دهد که این جایز نیست.
و همچنین دلالت دارد بر اینکه: او داناترین امّت است و این مطلب را تأیید میکند آنچه از اختلاف امّت دانستیم و مراجعهی بعضی به بعضی دیگر و
1) مطالب السؤال/ 61- 62.
بینیازی ایشان علیه السلام از این مراجعه، و حضرت پیامبر علیه السلام ولایت و امامت علی علیه السلام را آشکار فرمود و اینکه فراگیری دانش و حکمت در زمان حیات و پس از ممات او صحیح و درست نیست جز از او و از روایت او همانگونه که خداوند متعال فرمود:
«وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» (1)» (2)
قاضی شهید شوشتری در «احقاق الحق» گوید: «میگویم: در این حدیث اشارهای است به فرمودهی خداوند متعال: «وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» و در بسیاری از روایتهای ابنمغازلی به این مطلب تصریح شده است، در بعضی با اسناد به جابر است: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در آید.» و در بعضی با اسناد به علی علیه السلام است: ای علی! من شهر هستم و تو در هستی، دروغ گوید هر که گمان برد که به شهر جز از طریق در میرسد. و از ابنعبّاس روایت شده: من شهر بهشت هستم و علی در آن است، هر کس بهشت را خواهد، باید از در آن وارد شود. و از ابنعبّاس روایت شده است به نقل دیگری: «من خانهی حکمتم و علی در آن است، پس هر کس، حکمت را خواهد، باید نزد آن در آید.»
و این وجوب مراجعه به امیرالمؤمنین علیه السلام را اقتضا میکند؛ چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با کنایه نفس شریف خود را شهر دانش و خانهی حکمت نامیده سپس خبر داد که رسیدن به دانش و حکمت او و به بهشت خداوند سبحان تنها از سوی علی ممکن است؛ چون او را مانند باب مدینة العلم و حکمت و بهشت قرار داد که جز از آن دَر کسی واردش نمیشود و آن بزرگوار علیه السلام کسی را که گمان برد به آن شهر میرسد از غیر طریق آن دَر دروغگو خواند و آن آیه هم به همین مطلب اشاره میکند، همانگونه که ذکر کردیم.
و در این حدیث دلیلی بر عصمت اوست که آشکار میباشد؛ چون ایشان علیه السلام به طور مطلق در دانشها فرمان به پیروی از او داد، پس باید ایمن از خطا باشد و نیز دلالت دارد بر اینکه ایشان امام امّت است چون دَر برای آن دانشهاست، و این امر
را آنچه از اختلاف امّت دانسته شد و مراجعه بعضی به بعضی دیگر، تأیید میکند در حالی که علی علیه السلام از این کار بینیاز بود و همچنین بر ولایت و امامت ایشان دلالت دارد. و اینکه فراگرفتن دانش و حکمت و واردشدن به بهشت در دوران حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جز از سوی ایشان صحیح نیست و نیز روایت دانش و حکمت جز از او بر پایهی فرمودهی خداوند متعال: «وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» از آنجهت که ایشان علیه السلام همان در بود و چه زیبا گفته است:
مدینة علم و ابنعمّک بابها *** فمن غیر ذاک الباب لم یؤت سورها
تو شهر دانشی و پسر عمویت در آن میباشد؛ پس از غیر آن دَر، به حصارش راه نمیتوان یافت
و نیز دلالت دارد: بر اینکه هر کس چیزی از این دانشها و حکمتها را که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دارای آنها بود، از غیر علی علیه السلام فرا گیرد، عصیانکننده خواهد بود، همانند دزد و بالارونده از دیوار مردم؛ چون این دو اگر از غیر دَری که به آن دستور داده شده، وارد شوند و به خواستهشان برسند هر دو سرکش هستند و فرمودهاش علیه السلام : «هر کس دانش را خواهد پس باید به آن دَر آید.» منظور از این عبارت، مخیّر گرداندن نیست؛ بلکه مراد واجببودن و تهدید است مانند فرموده خداوند عزّوجلّ: «فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ» (1)و دلیل بر آن چنین است:
اینجا پیامبری غیر از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نیست که او شهر دانش و خانهی حکمت است، تا دانشمند اختیار فراگیری از یکی بدون دیگری را داشته باشد و نبود این دیگری دلیل بر واجببودن است و اینکه فریضهای لازم است و سپاس از آنِ خداوند است.»
و گوید: سپس بر خردمندان پوشیده نمیماند که مراد از دَر در این روایتها کنایه از نگهبانی است که چیزی را نسبت به او استثناپذیر نیست و جز از او خارج نمیشود و جز به وسیلهی او، بر آن وارد نمیشود و وقتی ثابت شود که آن
1) کهف 29/.
حضرت علیه السلام نگهبان دانشها و حکمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و وقتی ثابت شود فرمان خداوند متعال و پیامبرش به نزدیکشدن به او برای دریافت دانش و حکمت، آنگاه پیروی و فراگیری از او، واجب میشود و این حقیقت معنی امام است که برای اهل فهم و درک پوشیده نیست.»
و از مواردی که حدیث مدینة العلم بر آن دلالت دارد، همان است که گنجی آورده است که امیرالمؤمنین علیه السلام نخستین کسی است که بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم با ستمگران میجنگد و این وجه نیز اقتضای افضلیّت امام علیه السلام را نسبت به دیگر اصحاب دارد و درستی استدلال به آن در راستای خواستهی اهل حق است و این نصّ سخن حافظ گنجی است:
« گویم - و خداوند داناتر است - : وجه این نزد من چنین است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است، حضرت صلی الله علیه و آله و سلم خواستهاند بگویند که خداوند متعال دانش را به من آموزش داد و مرا فرمان داد که خلق را در آغاز نبوّت به اقرار به یگانگی او فراخوانم تا این که بخشی از دوران رسالت بر این دعوت سپری شد. سپس خداوند فرمان جنگ داد با کسی که از اقرار به یگانگی خداوند عزّوجلّ سر باز زند پس از آنکه از این کار منع کرده بود. پس من شهر دانش در اوامر و نواهی و در صلح و جنگ هستم تا اینکه با مشرکان جنگیدم و علیّبنابیطالب دَرِ آن شهر است. یعنی: او نخستین کسی است که بعد از من از خاندانم و از دیگر امّتم با ستمگران میجنگد و اگر علی برای مردم بیان و آشکار نمینمود جنگ با ستمگران و حکم کشتن آنان و رهاکردن اسیرانشان و حرامکردن گرفتن اموال و به اسارت گرفتن فرزندان و زنانشان را، هرگز این مطلب دانسته نمیشد. پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قانون جنگ با مشرکان و به غارت بردن اموال و به اسارت گرفتن زنان و فرزندانشان را وضع کرد و علی وضع کرد قانون جنگ با ستمگران را که بر زخمی حمله برده نشود و اسیری کشته نشود و زنان و کودکان به اسارت گرفته
نشوند و اموالشان گرفته نشود و این وجهی نیکو و صحیح است.
با این همه، دانشمندان صحابه و تابعان و خاندان او قائل شدهاند به:
افضلیّت علی و بسیاری و بیپایانی دانش او، و تیزفهمی و فراوانی حکمتش و نیکویی قضاوتش و درستی فتوایش و ابوبکر و عمر و عثمان و دیگرانی از دانشمندان صحابه در احکام با او مشورت میکردند و سخن او را در نقض و ابرام به کار میگرفتند، در راستای اعتراف آنان به دانش او و فراوانی فضل و برتری خرد و صحت و درستی حکمتش و این حدیث در حق او چندان هم زیاد نیست؛ چون رتبهی او نزد خداوند عزّوجلّ و نزد پیامبرش و مؤمنان بندگان والاتر و بالاتر از آن است.» (1)
خطیب بغدادی گوید:
« ما را خبر داد ابوطالب یحییبنعلی دسکری، از ابوبکربنمقری، از ابوالطیّب محمّدبن عبدالصّمد دقّاق، از احمدبن عبیداللّه ابوجعفر مکتّب، از عبدالرزّاق، از سفیان، از عبداللّهبن عثمان بنخثیم، از عبدالرّحمانبن بهمان که گفت:
شنیدم جابربن عبداللّه گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز حدیبیّه در حالی که دست علی را گرفته بود، فرمود:
این امیر نیکوکاران و قاتل بدکاران است، یاری میشود کسی که او را یاری کند، سرشکسته است هر کس او را یاری نکند صدایش را بلند کرد و فرمود، من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر آید.» (2)و ابنمغازلی گفت:
«خبر داد ما را ابوالحسن احمدبن مظفّربن احمد عطّار، فقیهِ شافعی با خواندن من بر او و اقرارش به آن، سال چهارصد و سی و چهار به او گفتم: خبر داد شما را
ابومحمّد عبداللّهبن محمّدبن عثمان مزنی ملقّب به ابنالسّقاء حافظ واسطی از عمربن حسن صیرفی از احمدبن عبداللّهبن یزید، از عبدالرزّاق، از سفیان ثوری، از عبداللّهبن عثمان از عبدالرّحمانبن بهمان از جابربن عبداللّه که گفت:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازوی علی را گرفت و فرمود: این امیر نیکوکاران و کُشندهی کافران است، پیروز است هر کس او را یاری کند، سرشکسته است هر کس او را یاری نکند سپس صدایش را بلند کرد و فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر آید.»
و گفت: ما را خبر داد حسنبن احمدبن موسی از ابوالحسن احمدبنمحمّدبن صلت قرشی، از علیّبن محمّدبن مقری، از محمّدبن عیسیابن شعبهی بزّاز، از احمدبن عبداللّهبن یزید مؤدّب، از عبدالرزّاق، از معمّر از عبداللّهبن عثمان، از عبدالرّحمان که گفت، شنیدم جابربن عبداللّه انصاری میگفت: شنیدم رسولاللّه صلی الله علیه و آله و سلم - روز حدیبیّه در حالی که بازوی علیّبنابیطالب را گرفته بود - فرمود:
این امیر نیکوکاران و کُشندهی فاجران است، پیروز است هر کس او را یاری کند، سرشکسته است هر کس او را یاری نکند سپس صدایش را بلند کرده، فرمود من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر آید.» (1)و گنجی گفت: «ما را خبر داد علّامه قاضی القضاة أبونصر محمّدبن هبةاللّه پسر قاضی القضاة محمّدبن هبة اللّهبنمحمّد شیرازی، از حافظ ابوالقاسم، از قاسمبن سمرقندی، از ابوالقاسم بن مسعدة، از حمزةبن یوسف، از ابواحمدبنعدی، از نعمانبن هارون بلدی و محمّدبن احمدبن مؤمّل صیرفی و عبدالملکبن محمّد که گفتند: ما را حدیث کرد احمدبن عبداللّهبن یزید مؤدّب، از عبدالرزّاق، از سفیان، از عبداللّهبن عثمانبن خثیم، از عبدالرّحمانبن بهمان که گفت: شنیدم جابر میگفت:
شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم - روز حدیبیّه در حالی که بازوی علیّبنابیطالب را گرفته
1) مناقب امیرالمؤمنین از ابنمغازلی/ 80.
بود - میفرمود:
این امیر نیکوکاران و کُشندهی فاجران است، پیروز است هر کس او را یاری کند، سرشکسته است هر کس او را یاری نکند،- سپس صدایش را بلند کرده فرمود:- من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس آن شهر را خواهد، باید نزد آن دَر آید.
گفتم: ابنعساکر در تاریخش اینچنین آن را روایت کرده است و نقلهایش را از استادانش نقل کرد.» (1)گویم: این حدیث را بزرگان حافظان روایت کردهاند مانند:
عبدالرزّاقبن همام صنعانی،
ابنالسقاء واسطی،
ابوالحسن عطّار شافعی،
خطیب بغدادی،
ابومحمّد غندجانی
ابنمغازلی،
ابنعساکر و
گنجی شافعی
و این حدیث از جهتهای متعدّدی دلالت دارد بر اهتمام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آشکارا اعلام کردن امامت امیرالمؤمنین علیه السلام و افضلیّت او در گفتار و کردار که عبارتند از:
1 - اعلام حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم این سخن را در «روز حدیبیّه» که یکی از جایگاههای اجتماع عظیم مسلمانان و حضور همهی طبقات مردم از بزرگ و کوچک، شریف و فرومایه بود.
2 - گرفتن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم بازوی امیرالمؤمنین علیه السلام را برای تأکید افزونتر و اتمام حجّت بر حاضران و غایبان...
1) کفایةالطّالب/ 220.
3 - فرمایش ایشان صلی الله علیه و آله و سلم دربارهاش: «این امیر نیکوکاران و کُشندهی کافران است» که نصّ صریح بر امامت اوست...
4 - فرمایش ایشان صلی الله علیه و آله و سلم : «پیروز است هر کس او را یاری کند، سرشکسته است هر کس او را یاری نکند.» که طاعت او را واجب و پیروی از او را لازم مینماید...
5 - فرمایش ایشان صلی الله علیه و آله و سلم با صدای بلند که: «أنا مدینة العلم...» برای ابلاغ به تمامی حاضران...
پس چگونه گفته میشود: منظور حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از این حدیث امامت امیرالمؤمنین علیه السلام نبوده است؟ و در این حدیث دلالتی بر ادّعای اهل حق وجود ندارد؟
قندوزی حنفی روایت میکند:
« أصبغبن نباته گفت: هنگامی که علی علیه السلام بر خلافت نشست خطبهای خواند که ابوسعید بختری تمام آن را ذکر کرده است، سپس به حسن علیه السلام فرمود: فرزندم از منبر بالا برو و سخن بگو. پس او بالا رفت و بعد از حمد و صلوات گفت: ای مردم شنیدم جدّم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: من شهر دانشم و علی در آن است و آیا جز از درِ شهر میتوان واردش شد؟ پس فرود آمد.
سپس به حسین علیه السلام فرمود: از منبر بالا برو و صحبت کن. پس بالا رفت و بعد از حمد و صلوات گفت: ای مردم شنیدم جدّم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: علی شهر هدایت است هر کس واردش شد، نجات یافت و هر کس از آن باز ماند هلاک شد.
پس فرود آمد. سپس علی علیه السلام فرمود: ای مردم، این دو پسران رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند و امانت او هستند که به امّتش سپرده است و دربارهی آنان پرسش مینماید.» (1)
1) ینابیعالمودّة/ 72.
بنابراین یاد کرد حضرت امام حسن علیه السلام از حدیث مدینة العلم در آن زمان یعنی وقت نشستن حضرت امام علی علیه السلام بر جایگاه خلافت و بسندهکردن به آن، از واضحترین برهانها بر دلالت این حدیث بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام و واجببودن پیروی از او و سرسپردگی به ایشان میباشد...
شهابالدّین احمدبنعبدالقادر عجیلی گوید:
و دعوة الحق و باب العلم *** و أعلم الصحب بکل حکم
و دعوت حق و درِ دانش و داناترین اصحاب به هر حکمی بود
امّسلمه گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: ای فاطمه! آیا راضی نیستی که بر پیشگام امّت خود در اسلام، و دانشمندترین و بردبارترین آنها تو را تزویج کردم؟ و امّسلمه گفت که پیامبر میفرمود: «علی با قرآن و قرآن با علی است، از هم جدا نمیشوند تا بر حوض بر من وارد شوند.» پس او دعوت کننده به حق و دعوت حق است.
و در «جامع الکبیر» است: « حکمت به ده بخش تقسیم شد، نُه بخش به علی داده شد و یک بخش به مردم و علی به این یک بخش داناتر از بقیه مردم است و ترمذی نقل میکند که حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر آید. و از این رو راهها و رشتهها همه به او باز میگردند.»
یعنی: وقتی که علی علیه السلام باب مدینة العلم بود، راهها و رشتهها به او باز میگردند و این نیز افضلیّت او را ثابت میکند، و ثبوت آن در این باب بسنده است، همانطور که بر خردمندان پوشیده نمیماند.» (1)
1) ذخیرة المال دست نویس است
مولوی حسن زمان گوید:
«تنبیه: از بهترین دلائل بر معنی ختم الأولیاء، حدیث مشهور و صحیحی است که گروههایی از پیشوایان آن را صحیح دانستهاند، از جمله بزرگترین گوینده در رجال، پایگاه محدّثان ابنمعین، و همچنین خطیب در تاریخش با آن موافقت کرده - در حالی که نخست قائل بود که اصلی ندارد.
و از آن جمله: امام حافظ، منتقد، مجتهد، مستقل، مجدّد، جامع در دانشها آنگونه که او را سیوطی و ابنحجر و تاج سبکی و ذهبی و نووی به نقل از امام و حافظ خطیب بغدادی نقل کردهاند که در دورانش کسی با او شریک نبوده است و سخن پیشوای پیشوایان ابنخزیمه این مطلب را تأیید میکند که گوید: بر بستر زمین داناتر از ابنجریر نمیشناسم در تهذیب الآثار و خطیب گفته است در این معنی مانندش را نیاوردهام، و سیوطی سخن او را در «مسند علی» از کتاب «جمعالجوامع» نقل کرده است.
و از آن جمله: حاکم است؛
و دیگری: مجد شیرازی استاد ابنحجر، در «نقدالصّحیح» که در اثبات حقانیت آن بسیار سخن گفته است، آنگونه که دهلوی در «لمعات التنقیح» آن را نقل کرده است.
و اینان به حسن دانستن حدیث بسنده کردهاند: علایی، و زرکشی و ابنحجر در «اقوام أخر» در ردّ بر ابنجوزی.
از فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : من شهر دانشم و علی در آن است و به شهرها جز از در وارد نمیشوند. خداوند متعال فرموده است: «وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» و این قویترین گواه بر صحیحبودن روایتی است که حاکم آن را صحیح دانسته است: «هر کس دانش را خواهد، باید به آن دَر آید.
و این جایگاه ختم است که بعد از او ولیّی نیست جز اینکه به او باز میگردد و از او برمیگیرد و اشاره به اوست آنچه در حدیث صحیح مستفیض مشهور بلکه
متواتر هست، نسبت به دستور بستن هر دری به مسجد جز درِ خانهی او، با استناد به فرمان خداوند متعال نسبت به این کار که همان بستن هر دری از صاحب شریعت بود به جز درِ خانهی او که به خواست خدا در طریقت به حقیقت بود. پس به ناگزیر رشتههای طریقت منحصر به درِ مرتضی شده است جز استثناهایی مانند دریچهی صدیق ابوبکر که حدیثهای صحیح مذکور و احادیث دیگر مشهور تأییدش میکنند.
و از این رو مرتضی مانند عیسی بود در افراط و تفریطشان نسبت به آن، آنگونه که وارد شده است. و در شبی که عیسی به آسمان رفت به شهادت رسید آنگونه که از طریقهایی از امام حسنبنعلی در خطبه، نقل شده است. پس او خاتم ولایت عامه از آدم تا آخرین ولی میباشد.
و مرتضی خاتم ولایت خاصّهی محمّدیه کبری است، پس مهدی که دربارهاش -به نقل طبرانی و گروهی آمده است: مهدی از ما اهلالبیت است، (1)دین به او ختم میشود، همانگونه که به ما گشوده و آغاز شد - پس ولیّ دیگری از عرب از گرامیترین افراد در اصل و نسب و مقام است و شیخ اکبر که خاتم ولایت محمّدیّه صغری بود، با او معاصر بود و ملاقاتش کرد و نفی کرد خاتمیّت ویژهای غیر او را در عالم پیش از رسیدن به رتبهی او و اگر به آن بشارت داده شده بود، پس فراموش کرد، سپس هنگامی که محقّق شد، آن را ثابت نمود.» (2)و نتیجهی این سخن: حدیث مدینة العلم از بهترین دلائل بر خاتمالأولیا بودن امیرالمؤمنین میباشد و هر ولیّی به او باز میگردد، از او میگیرد و این وجه دیگری برای دلالت حدیث مدینة العلم بر افضلیّت و امامت ایشان علیه السلام است...
دهلوی گوید:
«و نهایت آنچه در این باب است، این که یکی از شرطهای امامت به صورت اتم در او محقّق شد، امّا با پیدایش یکی از شرطها، وجود مشروط لازم نمیگردد.»
گویم: از بحثهای پیشین دلالت حدیث مدینة العلم بر امامت آقایمان امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت شد، و این سخن «دهلوی» خود استدلال اهل حق به این حدیث شریف را بر امامت و خلافت تأیید میکند؛ چون محقّق شدن یکی از شرطهای امامت در او که همان دانش است به وجه اتم، اعلمیّت امام علیه السلام را ثابت میکند و این افضلیّت او را اقتضا میکند. در این هنگام شکّی باقی نمیماند که او شرایط دیگر امامت را هم داراست.
و علیرغم ثبوت استلزام اعلمیّت برای افضلیّت و نیز سزاوار بودن اعلم به امامت و خلافت، با وجههایی که پیشتر ذکر شد، ما در زیر چند دلیل تأکیدکننده بر این مطلب میآوریم:
خداوند متعال میفرماید:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاّ تُقاتِلُوا، قالُوا وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا، فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاّ قَلِیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ بِالظّالِمِینَ * وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ ، قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ .» (1)
ثعلبی و بغوی و نسفی و غیر آنان گویند: «قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ » یعنی خداوند
1) بقره 246/ و 247.
او را برگزید «علیکم و زاده بسطة» بر شما با فضیلت و گستردگی در دانش «فی العلم» و این بدان دلیل بود که او داناترین بنیاسرائیل در زمان خودش بود. (1)
این داستان را ابوالحسن محمّدبن کسائی در «قصصالأنبیاء» و أبواسحاق احمدبنمحمّد ثعلبی در «العرائس» و عبیداللّه کاشغری در «نفائس العرائس» با لفظهای نزدیک به هم آوردهاند. و این همان داستان با بیان أبواسحاق ثعلبی است:
«بابی در داستان جانشینی سلیمان فرزند داوود - علیهما السلام و یادی از انگشتر.
ابوهریره گوید:
خداوند متعال نوشتهای از آسمان بر داوود علیه السلام فرو فرستاد که با مُهری زرّین، مُهر شده و در آن سیزده مسأله بود. سپس خداوند متعال به او وحی فرستاد که دربارهی آنها از پسرت بپرس. پس اگر آنها را پاسخ داد، آنگاه او جانشین پس از تو است. گفت: داوود علیه السلام هفتاد کشیش و هفتاد کاهن یهودی را دعوت کرد و سلیمان را میان آنان نشاند و گفت: ای فرزندم خداوند متعال نامهای از آسمان بر من فرو فرستاد که در آن مسألههایی است و مرا فرمان داد که آنها را از تو بپرسم. پس اگر آنها را آشکار کردی تو جانشین بعد از من میباشی. سلیمان گفت: پیامبر خداوند هر چه که خواهد سؤال کند و توفیق من جز به خداوند نیست.
داوود گفت: پسرم نزدیکترین چیزها چیست؟ دورترین چیزها چیست؟ مأنوسترین چیزها چیست؟ وحشتناکترین چیزها چیست؟ بهترین چیزها چیست؟ زشتترین چیزها چیست؟ کمترین چیزها چیست؟ بیشترین چیزها چیست؟ دو ایستادهها چیستند؟ دو دونده کدامند؟ و دو مشترکها چیست؟ و دو از یکدیگر خشمگین کدامند؟ آن کدام کار است که اگر مرد مرتکب شد، پایانش را ستایش کند؟ و آن کدام کار است که اگر مرد انجام داد، پایانش را نکوهش کند؟
1) معالم التنزیل /1 343.
سلیمان علیه السلام گفت: امّا نزدیکترین چیزها آخرت است و امّا دورترین چیزها آنچه از دنیا از دست دادی. و امّا مأنوسترین چیزها جسدی است که در آن روح است و وحشتناکترین چیزها جسدی است که روح در آن نیست و امّا بهترین چیزها ایمان بعد از کفر است و امّا زشتترین چیزها کفر بعد از ایمان است و امّا کمترین اشیاء یقین است و امّا بیشترین چیزها شک است و امّا دو ایستادهها آسمان و زمین است و امّا دو دونده خورشید و ماه میباشند و امّا دو مشترک شب و روز هستند و امّا دو خشمگین از یکدیگر، مرگ و زندگی هستند و امّا کاری که اگر مرد انجام داد پایانش را ستایش میکند، شکیبایی هنگام خشم است و امّا کاری که اگر مرد مرتکب شد، پایانش را نکوهش میکند تندی هنگام خشم میباشد.
داوود گفت: مُهر را باز کنید. پاسخها همانگونه بود که از آسمان فرو فرستاده شده بود.
کشیشها گفتند: ما رضایت نمیدهیم مگر سؤالی از او بپرسیم؛ اگر آن را جواب داد، او جانشین پس از تو میباشد.
سلیمان علیه السلام گفت: از من بپرسید و توفیق من جز به خداوند نیست. به او گفتند:
آن چه چیز است که اگر صالح و درست شد همه چیز انسان درست شود و اگر فاسد شد، همه چیز در انسان فاسد شود؟
گفت: آن قلب است.
آنگاه داوود به پا خاست و از منبر بالا رفت و خداوند متعال را ستایش کرد و ثنای گفت و سپس گفت: خداوند متعال فرمانم میدهد که سلیمان را جانشین خود قرار دهم.
گفت: بنیاسرائیل فریاد برآوردند و گفتند: کودکی نوجوان بر ما جانشین شود! در حالی که در میان ما با فضیلتتر و داناتر هست! این خبر به داوود علیه السلام رسید، پس أسباط رؤسای بنیاسرائیل را دعوت کرد به آنان گفت: سخنتان به من رسید، عصاهای خود را به من نشان دهید، هر عصایی که میوه داد، صاحبش ولیّ این امر بعد از من است.
گفتند: راضی شدیم. پس عصاهای خود را آوردند.
داوود به آنان گفت: هر کدام از شما نامش را روی عصایش بنویسد. نوشتند، سپس سلیمان عصای خود را آورد و نامش را روی آن نوشت و به میان عصاها گذاشته شد و در بر آنها بسته شد و رؤسای أسباط بنیاسرائیل بر آن نگهبانی دادند. صبح که شد نماز صبح را با آنان خواند، سپس پیش آمد و در را باز کرد و عصاهایشان را بیرون آورد پس همانگونه که بودند، بودند و فقط چوبدستی سلیمان برگ و میوه داده بود. گفت: پس آن را به داوود علیه السلام تسلیم کردند. داوود که آن را دید، خداوند را سپاس گفت و سلیمان را جانشین خود قرار داد و در بنیاسرائیل حرکت کرد و گفت: این جانشین من بر شما بعد از من است.»
از دلیلهای تعیّن خلافت و امامت در شخص اعلم، آنی است که در «کنزالعمال» از فرمایش حضرتش علیه السلام آمده است: «کسی که از مسلمانان کارگزاری را به کار گیرد در حالی که میداند در میان آنان شخصی سزاوارتر از او و داناتر به کتاب خداوند و سنّت پیامبرش هست. به خداوند و پیامبرش و تمامی مسلمانان خیانت کرده است م د. از ابنعبّاس.» (1)چون اگر به کارگیری کارگزاری در کاری کوچک چنین خیانتی به خداوند و پیامرش و تمامی مسلمانان در پی داشته باشد، پس گمان تو به ولایت عامه و امامت کبری و خلافت عظما از رسولخدا چگونه خواهد بود؟!
از دلیلهای بر اقتضای اعلمیت برای امامت، اشعاری است که از یکی از صحابه روایت شده که بعد از سقیفه در مدح علی علیه السلام سروده است و بیان داشته که
1) کنزالعمال /6 40.
او صاحب خلافت بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بدون ابوبکربن ابوقحافه است و اشعار این است:
«ما کنت أحسب أنّ الأمر منحرف *** عن هاشم ثم منها عن ابى حسن
أليس أول من صلّى لقبلتكم *** و أعلم الناس بالآثار و السنن
و أقرب الناس عهداً بالنّبي و مَنْ *** جبريل عون له في الغسل و الكفن
من فيه ما في جميع الناس كلّهم *** ليس في الناس ما فيه من الحسن
ما ذا الّذي ردكم عنه فنعرفه *** ها إنَّ بيعتكم من أول الفتن»
این ابیات را خوارزمی آورده و به «عبّاسبنعبدالمطّلب» نسبت داده است. (1)و ایوبی هم آن را در «المختصر فی أخبار البشر» جز بیت آخر و اختلاف اندکی در بعضی کلمات، آورده است و آنها را به «عتبةبنابولهب» نسبت داده است. (2)و در «الموفقیات» آنها را به «یکی از فرزندان ابولهببن عبدالمطّلب» منتسب کرده است و این متن گفتهی او است:
« محمّدبناسحاق روایت کرد: وقتی با ابوبکر بیعت شد (قبیلهی) تیمبنمره به آن افتخار کردند، گفت: عموم مهاجرین و بسیاری از انصار تردید نداشتند که صاحب خلافت بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم علی است. پس فضلبنعبّاس گفت: ای گروه قریش و به ویژه ای بنیتیم شما خلافت را به سبب نبوت گرفتید و ما اهل آن هستیم نه شما و اگر این کار را خواستار شویم که ما سزاوارش هستیم، ناخشنودی مردم از ما بیشتر از غیر ما خواهد بود از جهت حسادت و کینهی نسبت به ما، و ما
میدانیم که پیمانی نزد صاحب ما هست که کار به او پایان میپذیرد و یکی از فرزندان ابولهببن عبدالمطّلب گفت:
ما کنت أحسب أنّ الأمر منصرف *** عن هاشم ثم منها عن ابى حسن
أليس أول من صلّى لقبلتكم *** و أعلم الناس بالقرآن و السنن
و أقرب الناس عهداً بالنّبي و مَنْ *** جبريل عون له في الغسل و الكفن
من فيه ما فيهم لا يمترون به *** و ليس في الناس ما فيه من الحسن
ماذا الذي ردكم عنه فنعلمه *** ها إنَّ ذا غبننا من أعظم الغبن
و زین العراقی در «شرح الألفیه» و در «التقیید و الایضاح» و همچنین سخاوی در «فتح المغیث - شرح ألفیة الحدیث» در بحث دربارهی نخستین کسی که اسلام آورد، آن را به «خزیمةبنثابت» نسبت دادهاند. و این متن گفتهی عراقی در کتاب دومش است:
«و درست آن است که علی اوّلین مردی است که اسلام آورد و ابنعبدالبر اتّفاق همگانی بر این مطلب را آورده است که خواهد آمد، و ابناسحاق در «السیرة» گوید: نخستین کسی که ایمان آورد خدیجه، سپس علیّبنابیطالب است و او اوّلین مردی است که به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورد؛ در حالی که پسری ده ساله بود. سپس زیدبنحارثه بعد از علی اوّلین مردی بود که اسلام آورد. سپس ابوبکر اسلامش را آشکار کرد، تا پایان گفتهاش. و آنچه آوردیم که درست آن است که علی نخستین مردی است که اسلام آورد، گفتهی بیشتر صحابه است: ابوذر، و سلمان فارسی و خباببنأرت و خزیمةبنثابت و زیدبنارقم، و ابوأیّوب انصاری، و مقدادبنأسود،
و یعلیبنمرة و جابربنعبداللّه و ابوسعید خدری و أنسبنمالک و عفیف کندی.
و ابوعبداللّه مرزبانی برای خزیمةبنثابت چنین سرود:
ما کنت أحسب هذا الأمر منصرفاً *** عن هاشم ثّم منها عن أبی حسن
ألیس أول من صلّی لقبلتهم *** و أعلم الناس بالفرقان و السنن(1)
و همینگونه شیرازی در «روضةالأحباب» و زرقانی در «شرحالمواهب اللدنیة» آن را به او نسبت دادهاند.
و بعضی مانند فخر رازی در تفسیر «مفاتیح الغیب» و نیشابوری در تفسیر «غرائب القرآن» و بیضاوی در تفسیرش آن اشعار را به حسانبنثابت نسبت دادهاند. (2)بعضی دیگر مانند ابوجعفر اسکافی در «نقض العثمانیة» آن را به «ابوسفیان بنحرب» نسبت دادهاند و دربارهی آنحضرت علیه السلام که نخستین کسی است که اسلام آورد گوید: و امّا شعرهای روایتشده معروف، بسیار و منتشر شده است.
از جمله گفتهی عبداللّهبن ابوسفیانبن حارثبن عبدالمطّلب، در پاسخ به ولیدبن عقبةبن أبومعیط:
و إنّ ولیّ الأمر بعد محمّد *** علّي و في کلّ المواطن صاحبه
وصيّ الرسول حقاً و صنوه *** و أول من صلّي و من لاذجانبه
و خزیمةبنثابت گفت:
وصیّ رسول اللّه من دون أهله *** و فارسه مذ كان في سالف الزمن
و أوّل من صلى من النّاس كلهم *** سوى خيرة النسوان و اللّه ذو منن
و ابوسفیانبن حرببنامیة بنعبدشمس هنگامی که با ابوبکر بیعت شد گفت:
ما کنت أحسب أنّ الأمر منصرف *** عن هاشم ثّم منها عن أبي حسن
أليس أوّل من صلّى لقبلتهم *** و أعلم الناس بالأحكام و السنن
و أبوالأسود دؤلی با تهدید طلحة و زبیر گفت:
و إنَّ علیّاً لکم مصحر *** یماثله الأسد الأسود
أما إنه أوّل العابدين *** بمكة والله لا يعبد
و سعیدبنقیس همدانی با رجزخوانی در صفین گفت:
هذا علیّ و ابن عمّ المصطفی *** أوّل من أجابه فیما روی
هو الإمام لا یبالی من غوی
او امام است و آنکه گمراه شد، اعتنایی نمیکند.
و زفربن یزیدبن حذیفهی اسدی گفت:
فحوطوا علیّاً و انصروه فانّه *** وصي وفى الإسلام أوّل أوّل
و ان تخذلوهُ و الحوادث جمّة *** فليس لكم عن أرضكم متحوّل
و اشعار همچون اخبار هستند، اگر تواطی و اتّفاق درآمدن دو همسان ممتنع شد، ورود آن حجّت خدا خواهد بود.
از شگفتیهاست: آنچه از عمربنخطاب روایت کردهاند که او آرزو میکرد هنگام مرگش، معاذبنجبل زنده میبود تا او را جانشین خود میکرد و علّتش - بنا بر گمانش این بود که از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بود که در حقّ معاذبنجبل فرمود:
«هنگامی که دانشمندان روز قیامت گِرد آیند معاُذبنجبل پیشاپیش آنان خواهد بود.»
از کسانی که این داستان را روایت کردهاند: ابنسعد در «الطّبقات» احمد در «المسند» و ابن قتیبه در «الامامة و السیاسة» و ابونعیم در «الحلیة» و ابنحجر و عسقلانی در «فتح الباری» و متّقی در «کنزالعمال» و...
ذکر کردیم: «أنا مدینةالعلم و علی بابها» و در فصل قضاوتش.» (1)ابن سعد گوید: «ما را خبر داد یزیدبنهارون، از سعیدبنأبوعروبة که گفت:
شنیدم شهربنحوشب میگفت: عمربن خطاب گفت: اگر معاذبنجبل را درک میکردم پس او را جانشین خود میکردم، پروردگارم در اینباره از من میپرسید میگفتم: پروردگارم! شنیدم پیامبرت میگفت: هنگامی که دانشمندان روز قیامت گِرد آیند، معاذبنجبل به اندازهی پرتاب یک سنگ جلوتر از آنان خواهد بود.» (2)از این جا دانسته میشود که مقدّمبودن مرد در دانش برای جانشینی بسنده است و عمر با استناد به این موضوع جانشینی را جایز میدانست و این خود از قویترین گواهها بر برتری داناتر، و سزاوارتری او به خلافت و امامت است و هر کس مدّعی خلاف این معنی باشد، عمر را نادان و سبکمغز به شمار آورده است.
هر چند که معاذ از شرطهای معتبر در امام بودن جز دانش را نداشت از جمله
قرشی بودن؛ چون مقرر است که «ائمّه از قریش هستند.»...
دهلوی گوید:
«به ویژه با وجود آن شرط یا بالاتر از آن در غیر او، آنگونه که به روایت اهل سنّت ثابت شد، مانند: «خداوند چیزی در سینهام نریخت جز اینکه آن را در سینهی ابوبکر ریختم.»
گویم:
هر کس اندک پژوهشی در اخبار و آثار داشته باشد، میداند که آن سه شیخ در درجهی بالایی از نادانی و نفهمی بودند و علّامه سیّد محمّد قلی گوشههایی از دلائل آن را در «تشیید المطاعن» آورده است، هر کس که خواهد به آن مراجعه نماید.
با توجّه به این حقیقت ثابت و پایدار، اهل سنّت، شرط دانایی بالفعل به تمام احکام را در امام قرار ندادهاند و عموم آنان شرط اجتهاد را بسنده دانستهاند، جز اینکه تعدادی این شرط را هم نگذاشته و جایز دانستهاند که امام در امور دین مقلّد مجتهدها باشد و این جز تلاش آنان برای درست کردن خلافت شیخها نیست.
و تفتازانی همهی اینها را در «شرح المقاصد» در بر شمردن شرطهای امام آورده است، آنجا که گوید: «جمهور شرط شجاعبودن را افزودهاند تا از برپا داشتن حدود و پایداری در برابر دشمنان، ترسی نداشته باشد، در اصول و فروع مجتهد باشد تا بتواند امر دین را بر پا دارد و در تدبیر کارها دیدگاه و رای داشته باشد تا در سیاست مردم خرابکاری نکند.
و بعضی دیگر آنها را شرط قرار ندادهاند؛ چون به ندرت همهی آنها در یک شخص جمع میشود و بسنده کردهاند به یاری گرفتن از دیگران، بدین گونه که کار جنگها و رویارویی با مشکلات را به شجاعان واگذارد و در کارهای دینی از مجتهدین فتوا بگیرد و در کارهای مملکت با دارندگان رأی و بینش صحیح مشورت
کند.» (1)و صدیق حسنخان گفتهی این بعضیها را در «أکلیل الکرامة فی تبیان الإمامة» تأیید و از آن دفاع کرده است.
(2) دهلوی گوید:
«خداوند چیزی در سینهام نریخت جز این که آن را در سینهی ابوبکر ریختم.»
گویم:
این معارضه به چند دلیل باطل و پذیرفته نشده است:
نشانههای ساختگی بودن این حدیث آشکار است و عقل سلیم حکم بر باطلبودنش میدهد؛ چون مفهومش این است که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر در تمام دانشها یکسان هستند، که این امری است که هر مسلمانی باطل بودن آن را قطعی میداند.
و همچنین از این حدیث برمیآید که ابوبکر دارندهی تمامی دانشهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است که این هم باطل است؛ چون نادانی ابوبکر نسبت به احکام و
دیگر مسائل بر کسی پوشیده نیست و بعضی موارد آن به تفصیل در کتاب «تشیید المطاعن» آمده است که با مراجعهی به آن، جهل ابوبکر نسبت به بسیاری از احکام و معارف یقینی و آیههای قرآنی و مسائل شریعت آشکار میشود... تا آنجا که در جاهایی به جهل خود اعتراف کرده و در حوادث پیش آمده به دیگری مراجعه کرده و از او استفتا نموده است... و این دلالت دارد بر اینکه «خداوند چیزی در سینهام نریخت جز این که آن را در سینهی ابوبکر ریختم» دروغی است که به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت داده شده است.
ابنجوزی پس از بیان تعدادی از اخبار ساختگی در شأن ابوبکر گوید:
«نویسنده گوید: حدیثهای بسیاری را که در فضیلت ابوبکر روایت میکنند رها کردم، بعضی از آنها صحیح المعنی هستند ولی نقلشان ثابت نمیشود و بعضی ارزشی ندارد و همواره از مردم عامی میشنوم که از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکنند که فرمود: خداوند چیزی در سینهام نریخت جز این که آن را در سینهی ابوبکر ریختم و هر گاه مشتاق بهشت میشوم، ریش ابوبکر را میبوسم و من و ابوبکر مانند دو اسب مسابقه بودیم، از او پیشی گرفتم پس او به دنبالم آمد و اگر از من پیشی میگرفت در چیزهایی از او پیروی میکردم که اثری از اینها در (روایتهای) صحیح و نه در ساختگی نیافتیم و سودی در اطاله چنین مطالبی نیست.» (1)و در این سخن نکتههایی است:
نخست: این حدیث پنداری، به درجهای از بطلان رسیده است که ابنجوزی حتّی به ذکر کردن و مورد نکوهش قرار دادنش نپرداخته است؛ بلکه آن را در حدیثهایی آورده است که سستی و بطلان آنها واضح و آشکار است...
دوم: این سخن، دروغپردازی پی در پی مردم عامی است که دانشمندان
1) الموضوعات /1 319.
مطلقاً به ذکر آن نپرداختهاند...
سوم: این از افتراهایی است که اثری نه در صحیح و نه در ساختگیها از آن نیست و این نهایت سقوط و نادرستی است...
چهارم: فایدهای در اطاله کلام در همانندش نیست...
و از شگفتیهای کار دهلوی این است که وقتی بیهوده تلاش میکند که به حدیث «مدینة العلم» طعنه بزند به سخن «ابنجوزی» استناد مینماید ولی از طعنه زدنش نسبت به حدیث ساختگی «در سینهی من ریخته نشد...» دوری میکند و این حرکت تا ابد شگفتی کار او را نمیزداید. و از دهلوی چه بسیار چنین رفتارهایی بروز کرده و به کژی و دشمنی عادت نموده است.
حسینبنعبداللّه طیّبی در کتابش «الخلاصة فی اصول الحدیث» نصّ بر ساختگی بودن حدیث کرده است که به زودی از عبارتهای فتنی و شوکانی دانسته میشود.
شرح حال طیّبی
او از پژوهشگران مشهور اهل سنّت در حدیث است.
خطیب تبریزی در پایان کتاب «الإکمال فی أسماء الرّجال» گوید: از نوشتن، گردآوری، ویرایش و پیرایش این نوشته در روز جمعه بیستم رجب الحرام الفرد، سال هفتصد و چهل فراغت یافتم و من ناتوانترین بندگان و آرزومند بخشش و مغفرت خداوند متعال، محمّدبنعبداللّه خطیب فرزند محمّد، با یاری استاد و مولایم سلطان مفسّران و پیشوای پژوهشگران، شرف ملّت و دین، حجّت خداوند بر مسلمانان، حسینبن عبداللّهبن محمّد طیّبی، آن را نوشتم، سپس آن را بر او عرضه کردم همانگونه که «المشکاة» را بر او عرضه کردم، پس این را مانند آن پسندیده دانست و این را نیز مانند آن نیکو شمرد، و سپاس از آن خداوند پروردگار جهانیان
است و درود و سلام بر محمّد و خاندانش و تمامی اصحابش».
و ابنحجر گوید: «حسینبن محمّدبن عبداللّه طیّبی، پیشوایی مشهور، نویسندهی شرح المشکاة و غیر آن... او بخشنده متواضع با باورهایی نیکو بود. به گسترش دانش روی آورده بود... نمونهی بارزی در استخراج دقایق از قرآن و سنّتها بود.» (1)و سیوطی گوید: «... امام مشهور، علّامه در معقول و عربی و معانی و بیان» سپس سخن ابنحجر عسقلانی را نقل میکند. (2)
و این سخن و نظر ابنقیم جوزیه است: «از چیزهایی است که نادانانِ منتسب به سنّت آن را ساختهاند» و به زودی متن گفتهی او از «قاری» خواهد آمد.
شرح حال ابنقیّم
برای شرح حال ابنقیّمبه متن نوشتهی سیوطی بسنده میکنیم:«محمّدبن ابوبکربن ایّوببن سعیدبن جریر،شمسابن قیّم جوزیه حنبلی علّامه،درهفتمصفر سال 691به دنیا آمد،عربی رانزد مجدتونسی وابنأبوالفتح بعلیخواند.فقه و واجبات را نزدابن تیمیه آموخت ودواصل عربیت رانزداو وصفی هندی خواندو حدیث راازتقی سلیمان و ابوبکربن عبدالدائم و ابونصربن شیرازی و عیسی مطعمو دیگران شنید.
او نوشت و مناظره کرد و اجتهاد نمود و از بزرگان ائمّه در تفسیر و حدیث و فروع و دو اصل عربیت شد. از کتابهایش: زادالمعاد و مفتاح دارالسعادة، مهذّب سنن ابوداوود، سفر النجدین بین رفعالیدین فیالصّلاة، معالم الموقعین عن ربّ العالمین... میباشد.» (3)
مجدالدّین محمّدبنیعقوب شیرازی فیروزآبادی در پایان کتابش «سفرالسّعادة» گوید:
« از مشهورترین ساختگیها در فضایل ابوبکر، این حدیث است: خداوند در روز قیامت برای مردم به طور عمومی و برای ابوبکر به طور خاص تجلّی میکند. و حدیث: خداوند چیزی در سینهام نریخت جز این که آن را در سینهی ابوبکر ریختم.
و حدیث: هر گاه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به بهشت اشتیاق پیدا میکرد، ریش [ ابوبکر] را میبوسید. و حدیث: من و ابوبکر همانند دو اسب مسابقه هستیم، و حدیث:
خداوند متعال هنگامی که ارواح را برگزید، روح ابوبکر را برگزید و همانند اینها که از افتراهایی است که به بداهت عقلی باطلبودنش معلوم است.»
پس آیا جایز است استناد به این سخن و اعتماد بر آن، در جهت اثبات دانش ابوبکر؟ به جان خودم این از زشتترین زشتیها و ناپسندترین کارها و آشکارترین دروغهاست!!
محمّد طاهر گجراتی فتنی به ساختگی بودن این حدیث تصریح کرده، چنین گوید: «در کتاب خلاصه آمده: خداوند چیزی در سینهام نریخت جز این که آن را در سینهی ابوبکر ریختم. ساختگی است.» (1)
قاری در «الموضوعات الکبری» به نقل از ابنقیّم گوید:
«از آنچه نادانانِ منتسب به اهل سنّت در فضل ابوبکر ساختهاند این حدیث است: خداوند برای مردم به طور عمومی و برای ابوبکر به طور خاص تجلّی میکند
1) تذکرة الموضوعات/ 93.
و حدیث: خداوند چیزی در سینهام نریخت جز این که آن را در سینهی ابوبکر ریختم. و حدیث: هر گاه مشتاق بهشت میشد محاسن سفید ابوبکر را میبوسید. و حدیث: من و ابوبکر چون دو اسب مسابقه هستیم. و حدیث: وقتی خداوند روحها را برگزید، روح ابوبکر را انتخاب کرد. و حدیث عمر: رسولخدا علیه السلام و ابوبکر با یکدیگر صحبت میکردند و من مانند یک زنگی میان آن دو بودم. و حدیث: اگر به اندازهی عمر نوح در امّتش در فضایل عمر برایتان سخن میگفتم به پایان نمیرسید و عمر حسنهای از حسنههای ابوبکر است. و حدیث: ابوبکر با روزه و نماز فراوان از شما پیشی نگرفت؛ بلکه با چیزی که در سینهاش باقی ماند و این از سخنان ابوبکربنعیّاش است.»
و از اینجا دانسته میشود که احتجاج دهلوی به این دروغ زشت آشکار - با تمام ادّعای فضل و دانشی که برای خود دارد جز از روی سرسختی و عنادورزی با حق و اهلش نیست.
شیخ عبدالحقّ دهلوی نظر فیروزآبادی را در «شرح سفر السّعادة» چنین تأیید کرده است: «نویسنده گوید: همهی امثال این حدیثها که لازمهاش برتری از تمام آفریدگان از پیامبران و غیره یا به مفهوم مساوات در رتبه با سیّد المرسلین یا خارج بودنش از دایرهی حکم عقل و عادت میباشد ساختگی است.»
محمّد فاخر إلهآبادی به ساختگی بودن این مطلب ساختگی زشت و ناپسند اعتراف کرده و بدانگونه که افزون بر آن چیزی نیست آن را اثبات کرده است. بیان آن چنین است:
نیشابوری در تفسیر آیهی غار گفته است: «اهل سنّت به این آیه بر افضلیّت ابوبکر استدلال کردهاند و نهایت یاری و مصاحبتش و موافقت باطن و ظاهرش و در
غیر اینصورت پیامبر در مانند آن حالت بر او اعتماد نمیکرد، و اینکه او همراه رسولخدا در غار و در دانش بود به گفتهاش: در سینهام چیزی ریخته نشد جز این که در سینهی ابوبکر ریختم.» (1)علّامه نوراللّه تستری - (شوشتری) در کتاب «کشف العوارفی تفسیر آیة الغار» در ردّ او چنین گوید: «و امّا گفتهی او که ابوبکر، دومینِ پیمبر در دانش بود و این که استدلال کرده به این گفته: در سینهام چیزی ریخته نشد جز این که آن را در سینهی ابوبکر ریختم، از ته ماندههای سخن است. نمیتوان با آن آیه بر افضلیّت ابوبکر استدلال کرد، افزون بر اینکه استاد فاضل، آخرین محدّثان شافعی مجدالدّین فیروزآبادی - نویسندهی القاموس فی اللغة - در پایان کتاب مشهورش به نام «سفرالسّعادة» آورده است: این حدیث و غیر آن، از آنچه در شأن ابوبکر روایت شده است، از مشهورترین ساختگیها و افتراهایی است که باطلبودنشان بدیهی عقلی است، الخ»
محمّد فاخر إلهآبادی در کتابش «درّة التحقیق فی نصرة الصدّیق» در ردّ بر قاضی تستری با اشاره بر سخن نیشابوری گفته است:
«و امّا پنجم: از آنجا که حدیثی را که دلیل بر دومین بودن ابوبکر در دانش برای پیامبر آورده است بحمداللّه تعالی نزد ما هم از ساختگیهاست، که چندین نفر از بزرگان ثقه به آن تصریح کردهاند، دوست داشتم آن علّامه که به آن استدلال کرده به آن احتجاج نمیکرد و این ثانیبودن برای پیامبر را از ردیف سخن ساقط میکرد به جهت ضعیف بودن احتجاج و این که موجب بیادبی میشود، آیا کسی میتواند در دانشی دومی برای رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد چه پیامبر و چه ولیّ باشد؟ این روش کسی است که بهرهای از دین نداشته باشد، و مقام سیدّالمرسلین صلی الله علیه و آله و سلم را نشناسد، همانگونه که شیعیان در فضایل ائمّه اهل البیت علیهم السلام : ذکر میکنند، خداوند متعال، ما و علّامه و دیگر کسانی که مانند او چنین جرأتی را کرده عفو فرماید، پس خداوند
1) تفسیر نیشابوری 10 / 90.
متعال و پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم و صدّیق و ائمّه از اینگونه ستودنها بیزار هستند - خداوند خیر دهد امام همام که این ثانی بودن را ذکر نکرده است آنگونه که از عبارت «تفسیر الکبیر» برمیآید و پیشتر آورده شد.»
گویم:
واین سخن برباطلبودن آن حدیث ساختگی، دلالت میکنداز چندین جهت که مخفی نمیماند. امّا ناسزاگویی به شیعیان به گمان او، برخاسته از نشناختن مراتب ائمّهی اهل البیت و جایگاههای رفیع آنان از سویی و اطّلاعنداشتن از حدیثهای صحیح رسیده در حقّ آنان از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از سوی دیگر میباشد که بخشی از آنها را در مؤیّدات حدیث «مدینة العلم» آوردیم؛ به آنها مراجعه شود.
شرح حال إلهآبادی
إله آبادی از بزرگان محدّثان اهل سنّت در هند است. صدیق حسنخان در کتاب «إتحاف النبلاء المتّقین بإحیاء مآثر الفقهاء و المحدّثین» شرح حال او را آورده و او را بسیار مورد ستایش قرار داده است.
قاضی القضاة شوکانی در کتاب «الفوائد المجموعة فی الأحادیث الموضوعة» گوید: «حدیث: خداوند چیزی در سینهام نریخت جز این که آن را در سینهی ابوبکر ریختم، نویسندهی «الخلاصة» آن را ذکر کرده و گفته است: ساختگی است.»
باطل بودن این سخنِ نسبت داده شده به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از گفتهی خود دهلوی هم ثابت میشود که حدیث دروغ و افترا است. او در کتاب «التحفة» آورده است هر حدیثی که سند نداشته باشد به آن گوش داده نمیشود و پیشتر متن گفتهی
ابنجوزی آورده شد که آن از حدیثهایی است که نه در صحیحها و نه در ساختگیها اثری از آن نیست. پس احتجاج دهلوی به این سخن پنداری، عجیب است.
خلاصهای از آنچه گذشت:
اوّل: اهل سنّت را دلیلی نیست که به آن به دانش ابوبکر احتجاج کنند نه از صحیحها و نه از ساختگیها؛ وگرنه به مانند این سخن از خرافات عامیانه و لغزشهای نادانان احتجاج نمیکردند...
دوم: از سخن ابنجوزی هم دانسته شد که این سخن از پستترین ساختگیها و افتراهای زشت و ناپسند است و هیچیک از بزرگان حدیث را نیافتیم که مخالفتی با این حکم کرده باشد، پس چگونه «دهلوی» از سخن پذیرفته شده نزد همگان دوری جسته است و به بیپروایی خود در سرزنش به حدیث مدینة العلم استناد کرده است با اینکه این سخن توسّط بزرگان حافظان رد شده است؟ و این مایه شگفتی است!! و از اینجا دوری «دهلوی» از انصاف و روش گمراه و انحراف او آشکار میشود...
سوم: از سخن فیروزآبادی دانسته شد که آن حدیث از ساختگیها و افتراهایی است که باطلبودنش با عقل بدیهی میباشد... پس گمان تو به «دهلوی» چیست که به آن احتجاج میکند؟!!...
چهارم: از سخن ابنقیّم دانسته شد که این سخن از ساختههای نادانانی است که به سنّت انتساب یافتهاند...
و از آن دانسته میشود که «دهلوی» به این سخن از نادانان پیروی کرده است، پس او را در گروه دانشمندان به شمار آوردن و قرار دادنش در سلسلهی محدّثان ستمی زشت است.
پنجم: از سخن «ابنجوزی» دانسته میشود که این سخن برآمده از مردم
عوام و شنیدهشده از ایشان است و اثری از آن نه در صحیح و نه در ساختگیها نمیباشد... و بدینترتیب شأن «دهلوی» شناخته میگردد...
(1) دهلوی گوید:
«و مانند: اگر بعد از من پیامبری بود، عمر بود.»
گویم:
این باطل است و معارضهی با آن از چند وجه ساقط است:
هیچ اختلافی میان مسلمانان نیست که عمربنخطاب بخش بزرگی از عمرش را در شرک و بتپرستی گذرانده است واین امر به تواتر ثابت شده و نیازی به استدلال و برهان ندارد و هیچ کس - هرچند در نهایت عصبیت و عناد باشد توان انکار آن را ندارد. پس صادرشدن این سخن - که دلالت بر استحقاق عمر به نبوّت دارد - از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم محال است؛ چون مخالف اجماع موجود میان مسلمانان است، بر این اساس که کُفر مانع از نبوّت است و کسی که سابقهی کفر دارد، هرگز پیامبر نمیشود.
و امّا دلالت آن بر استحقاقش به نبوّت کاملاً آشکار و از سخنان آن قوم ظاهر است و به آن شهادت میدهد:
اوّل: آنان این سخن را در باب فضیلتهای عمربنخطاب آوردهاند.
دوم: طیّبی گمان برده که عمر در الهام به درجهی پیامبران رسیده است، سپس آورده است که گویی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این که او پیامبر است یا نه تردید کرده
1) اگر بعد از من پیامبری بود، عمر میبود.
است!! سپس این حدیث پنداری را تأییدی برای سخن خود آورده است و این متن گفتهاش است آنگونه که در «المرقاة» آمده است در شرح حدیث أبوهریره: «در میان امّتهای پیش از شما کسانی بودند که به آنها الهام میشد، پس اگر کسی در میان امّتم این ویژگی را دارا باشد، او عمر است.» (1)گوید:
« طیّبی گفته است: این شرط (فان یک من أمتی أحد) مانند آن است که یک اجیر بگوید: اگر برایت کار کردم، حقّم را کامل بپرداز، در حالی که او به آن داناست ولکن از سخنش چنین تصوّر میشود که شانه خالی کردن تو از اینکه حق مرا بدهی، کار کسی است که در استحقاق من شک و تردید دارد؛ هر چند که کاملاً آشکار است و مراد از محدَّث، کسی است که بسیار به او الهام میشود تا اینکه به درجهی پیامبران در الهام منتهی میشود، پس معنی چنین است: در امّتهای پیش از شما پیامبرانی بودند که از ملأ اعلی الهام میگرفتند، پس اگر در امّتم کسی دارای این شأن باشد، عمر است، او را چنین قرار داد چون همتایی نداشت و از همتایانش در این امر برتری داشت، گویی که تردید کرده است که آیا او پیامبر است یا نه، پس «اگر» (لو) به کار برد و این مطلب را آنچه در فصل دوم آمده است تأیید میکند: لو کان بعدی نبی لکان عمربنالخطّاب پس «لو» در حدیث بمنزلهی «إن» است بر سبیل فرض و تقدیر، همانگونه که در گفتهی عمر آمده است: نیکو بندهای است صهیب اگر از خدا نمیترسید او را نافرمانی نمیکرد. (2)» (3)و سوم: شیخ احمد سرهندی مجدّد در نامههایش آورده است: شیخین در زمرهی پیامبران شمرده میشوند و آن دو به فضیلتهای پیامبران احاطه شدهاند، سپس بدین منظور به این سخن باطل حجّت آورده است. (4)و چهارم: شیخ عبدالحق دهلوی در «اللمعات فی شرح المشکاة» در شرح آن
گوید: «گفتهاش: لکان عمربنالخطاب، شاید که ایشان صلی الله علیه و آله و سلم از این جهت گفته که عمر الهام شده و محدَّث بوده و فرشته در قلبش حق را القا میکرد و او را مناسبتی با عالم وحی و نبوّت بود. و خداوند داناتر است.»
و پنجم: شیخ ولیاللّه دهلوی گوید: «نوع سی و نهم: اگر بعد از او صلی الله علیه و آله و سلم پیامبری بود، عمر میبود از عقبةبنعامر روایت شده که او گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: اگر بعد از من پیامبری بود، عمربنخطاب بود، ترمذی آن را نقل کرده است.» (1)
مسلمانان اتّفاق کردند که عمر هرگز معصوم نبوده است و شواهد بر آن از سخن خودش و دیگران جداً بسیار است و کسی که هرگز معصوم نبوده، حتماً جایز نیست که پیامبر باشد و سخنِ مورد حجّت قرار گرفته که دلالت بر جواز نبوّت عمر اگر پیامبری بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میبود دارد باطل است.
لازمهی این سخن برتری عمر بر ابوبکر است، ولی اهل سنّت اجماع کردهاند که ابوبکر افضل است و این خود دلیل دیگری بر باطلبودن این حدیث گمانی است.
و از شگفتیهاست این که بعضی از آنان این حدیث را دلیل آوردهاند که افضلیّت به ترتیب خلافت است، تفتازانی در «تهذیب الکلام» گوید: «افضلیّت به 2ترتیب خلافت است؛ امّا به طور اجمال: چون اتّفاق اکثر دانشمندان بر آن، نشان میدهد که دلیلی برای آن دارند، و امّا تفصیلش به خاطر فرمودهی متعال است، «وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَی الَّذِی یُؤْتِی مالَهُ یَتَزَکّی » (2)و او ابوبکر است. و به خاطر گفتهاش علیه السلام : به خدا سوگند خورشید طلوع و غروب نکرد بعد از پیامبران و فرستادگان بر کسی برتر
از ابوبکر. و گفتهاش: بهترین امّتم ابوبکر، سپس عمر است و گفت: اگر بعد از من پیامبری بود، عمر بود. و گفت: عثمان برادرم و دوستم در بهشت است.»
لیکن ملّایعقوب لاهوری، به نادرستی این استدلال توجّه داده و در «شرح التّهذیب» گوید: «به جهت گفتهاش علیه السلام بهترین امّتم ابوبکر و سپس عمر است، و او علیه السلام گفت: اگر بعد از من پیامبری بود، عمر میبود.
شکّی نیست که اینها و آنچه پس از آن آمده دلالت بر برتری کسی دارد که دربارهی برتریش وارد شده است، امّا به گونهای که اهل حقّ ادّعا میکنند، در ثابتبودن این ویژگی برای او نوعی تردید است، و اگر این دلیل را برپا کنیم که اگر بعد از او علیه السلام پیامبری بود، او از غیرش بهتر بود، و اینکه عمر به تنهایی برای رسیدن به نبوّت صالح است بر این فرض که نبوّت پایان نیافته باشد، لازمهاش این است که عمر برتر از ابوبکر باشد، و این تخصیص در تنصیص اخلال ایجاد میکند.»
این حدیث مورد ادّعا از ساختگیهایی است که باطلبودنش با بداهت عقل معلوم و آشکار است، مانند دیگر روایتهایی که دربارهی مقام ابوبکر و عمر روایت شده است که بعضی از آنها را فیروزآبادی نقل کرده است که متن گفتهاش پیشتر آمد بلکه آن بزرگتر و شگفتانگیزتر از آن است همانگونه که واضح است.
افزون بر آنچه گذشت، سند این حدیث ضعیف است و چنین توضیح میدهیم که: این حدیث را - غالباً از حدیث «عقبةبنعامر» نقل میکنند و مدار آن بر «مشرحبنهاعان» است.
ترمذی گوید: « ما را حدیث کرد سلمةبنشبیب، از مقری، از حیاةبنشریح، از بکربنعمرو، از مشرحبنهاعان، از عقبةبنعامر که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: اگر بعد از من پیامبری بود، عمربنخطّاب بود. این حدیث غریبی است که آن را
نمیشناسیم جز از حدیث مشرحبنهاعان.» (1)
پس گوییم:
مشرحبنهاعان از محدّثان ضعیف است. ابنجوزی در «الضعفاء و المتروکین» او را چنین یاد کرده است: «مشرحبنهاعان مغافری مصری، به او نمیتوان دلیل و حجّت آورد.»
و بعد از نکوهش در مورد آن، که دومین حدیث دربارهی فضایل عمر است، گوید: «ابنحبان گفت: صحیفههای مشرح بر او مشتبه شد پس حجّت آوردن به آنها باطل گردید.» (2)و ذهبی گفت: «د. ت. ق: مشرحبنهاعان مصری، از عقبةبنعامر، راستگوست، ابنحبان او را سست دانسته است و عثمانبنسعید به نقل از ابنمعین گوید: ثقه است و ابنحبان گوید: کنیهاش أبومصعب است از عقبة منکرهایی روایت میکند که از آنها پیروی نمیشود. لیث و ابنلهیعة از او روایت کردهاند. پس درست آن است که رها شود آنچه که تنها او آورده است. عقیلی در شرح حال او چنین میافزاید: گفته شده است: او با حجّاج به مکّه آمد و منجنیق بر کعبه برپا کرد.» (3)
در شرح حال او در «حسنالمحاضرة» آمده است: «ابنحبان گفت: از عتبة منکرهایی روایت میشود که از آنها پیروی نمیشود.» (4)
پس ضعیفبودن این مرد و ساقط بودن حدیثش آشکار شد، ابنجوزی در «الضعفاء و المتروکین» و عقیلی در «الضعفاء» او را یاد کرده است. ابنجوزی گفت:
«به او حجّت و دلیل آورده نمیشود.» و ابنحبّان گفت: «نوشتههایش بر او واژگون شد، پس حجّت و دلیل آوردن به آن باطل شد.»
و چه نکوهشی بالاتر از اینکه با حجّاج به مکّه آمد و منجنیق بر کعبه برپا کرد و آیا احتجاج به حدیثی از شخصی با این حال و کردار جایز است؟
و از اینجا سقوط ثقه شمردن او توسّط ابنمعین به فرض ثابتشدنش آشکار میشود، علاوه بر اینکه جرحی که سبب آن تفسیر شد، بر تعدیل مقدّم است که در جایش توضیح داده شد، و گویی که ذهبی این عیب بزرگ این مرد را کوچک شمرده و میگوید: بسیار راستگوست!!...
و سخن ابنحبّان بر واضحبودن سقوط این حدیث میافزاید که گوید: «از عقبة منکرهایی روایت میشود که از آنها پیروی نمیشود.» و دانستید که این حدیث از آنهاست و همچنین گوید: «درست آن است که رها شود آنچه را که تنها او آورده است.» و از سخن ترمذی دانستید که تنها او این حدیث را نقل کرده است...
سپس راوی حدیث از مشرح «بکربنعمرومغافری» است که او هم مورد طعن و نکوهش قرار گرفته است. ابنحجر گوید: «حاکم گفت: از دارقطنی دربارهی او پرسیدم گفت: کار او محل تردید و تأمّل است.» (1)و ذهبی گفت: «ابوعبداللّه حاکم گفت: «در کارش بحث و بررسی میشود.» (2)و در تهذیب التّهذیب آمده است: «ابنقطّان گفت: عدالتش را نمیدانیم.» (3)و از اینجا ابنحجر عسقلانی او را در مقدّمهی «فتحالباری» در ردیف کسانی از رجال بخاری آورده است که مورد طعن قرار گرفتهاند. (4)
طبرانی در «المعجمالصغیر» از روایت «عصمةبنمالک» حدیث را نقل کرده است که اسناد آن نیز ضعیف است. مناوی گوید: «اگر بعد از من پیامبری بود،
عمربنخطّاب میبود. از چیزی که نمیبود خبر داده که اگر بود چگونه میبود و در آن ظهوری از فضلی است که خداوند آن را برای عمر قرار داده است از ویژگیهای پیامبران و دوستان فرستادگان، حم ت ک از عقبةبنعامرجهنی، طب از عصمةبنمالک و اسنادش ضعیف است.» (1)و پس از سخن سیوطی گوید: «طب از عصمةبنمالک» گفت: «بیهقی گفت: و در آن است: فضلبنمختار، که ضعیف است.» (2)
گویم: بعضی از گفتههای آنان را در ضعیف بودن این مرد میآوریم:
ابنجوزی در «الضعفاء و المتروکین» گوید: «فضلبنمختار، أبوسهل بصری، حدیث او منکر است. و ابوحاتم رازی گفت: حدیثهای اباطیل نقل میکند، از محمّدبنمسلم طائفی و أبانبنابوعیّاش حدیث شنید. ابراهیمبنمخلّد و سعیدبنعفیر از او روایت کردهاند.»
و در «میزانالإعتدال» گوید: «فضلبنمختار أبوسهل بصری، از ابنأبیذئب و غیر او، ابوحاتم گفت: حدیثهای او نادرست است و اباطیل نقل میکند. أزدی گفت: حدیثهایش بسیار نادرست است. و ابنعدی گفت: عموم حدیثهایش نادرست است و از آنها پیروی نمیشود.» سپس حدیث هایی از او روایت میکند و گوید: «پس اینها اباطیل و شگفتیهایی است.» (3)
و در «المغنی فی الضعفاء» است: «فضلبنمختار أبوسهل از ابنابیذئب، مجهول است. ابوحاتم گفت: اباطیل نقل میکند.» (4)
و در «لسانالمیزان» آمده است: «عقیلی گفت، از محمّدبنمسلم طائفی
حدیث میکند که او حدیثهایش نادرست است...» (1)و سیوطی در «ذیل اللآلی المصنوعة» گوید: « ابنعدی: حدیث کرد ما را حسینبن عبدالغفار ازدی، از سعیدبن کثیربن عفیر، از فضلبن مختار، از أبان، از أنس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به ابوبکر فرمود: چه نیکوست مال تو. از آن جمله بلال، مؤذّن من است و شترم که بر روی آن هجرت کردم و دخترت را به ازدواج من درآوردی و با جان و ثروتت مرا دلداری دادی، گویی که بر درِ بهشت به تو نگاه میکنم؛ در حالی که شفاعت امّت مرا میکنی. ابنجوزی آن را در واهیات (سست و بیپایهها) آورده است. و گوید: أبان ترک شده است و دربارهی فضلبن مختار، ابوحاتم رازی گوید: به دروغها حدیث میکند و نویسندهی المیزان در شرح حال فضل حدیث را آورده، گوید: این باطل و بیهوده است.»
بعضی از سازندگان حدیث به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دادهاند که به عمربنخطاب فرمود: «اگر بعد از من پیامبری بود تو بودی.»
ولیکن پژوهشگران نقّاد اهل سنّت مانند خطیب بغدادی و ابنعساکر، آن را انکار کردهاند. متقی گوید: «از ابنعمر که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به عمربنخطاب گفت: اگر بعد از من پیامبری بود، تو بودی. خط (خطیب) و گفت: نادرست است، کر (ابنعساکر).» (2)
و گفت: «اگر بعد از من پیامبری بود، تو بودی. به عمر گفت. خطیب در راویان مالک، و ابنعساکر از ابنعمر نقل کرده و گفته است: نادرست است.» (3)
بلکه ابنجوزی آن را در «الموضوعات» آورده است... بدخشانی در «تحفة المحبین» گوید: «اگر بعد از من پیامبری بود، تو بودی. به عمر گفت. خطیب
در راویان مالک، ابنعساکر گفت: نادرست است، هر دو از ابنعمر نقل کردهاند. و ابنجوزی آن را در الموضوعات آورده است.»
در واقع هدف از این افترا و تزویر، رویارویی با حدیث متواتر رسیده در حق امیرالمؤمنین علی علیه السلام است که فرمود: «تو نسبت به من به منزلهی هارون نسبت به موسی هستی.» که در آن اشارهی لطیفی است به این که اگر بعد از ایشان صلی الله علیه و آله و سلم پیامبری میبود، او علی علیه السلام میبود و دانشمندان اهل سنّت به این معنی اعتراف کردهاند و بر کسی که «المرقاة فی شرح المشکاة» را نگاه کند، پوشیده نمیماند.
بلکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به این مطلب در بعضی نقلهای حدیث منزلت، تصریح فرموده است... علّامه ابنشهر آشوب گوید: و در روایتهای بسیاری آمده است:
جز اینکه بعد از من پیامبری نیست و اگر بود، تو بودی. خطیب در «التّاریخ» و عبدالملک عکبری در «الفضائل» و ابوبکربنمالک و ابنالثلاج و علیبنالجعد آن را در حدیثهای خود نقل کردهاند و ابنفیاض در «شرح الأخبار» از عمّاربنمالک، از سعیدبنخالد، از پدرش.» (1)سیوطی در «بغیةالوعاة» در «باب فی أحادیث منتقاة من الطبقات الکبری» آوردهاست، به نظرمان رسید که به این مختصرآن را به پایان بریم،تا مُشک پایان آن و سخن نیکوتمامآن باشد.» پسازحدیثهاییکه بهاسنادش ازخطیب روایت میکند:
«و بوسیله او به سوی او: ما را خبر داد ابوالقاسم ازهری، از معافیبن زکریا، از ابنأبی ازهر، از ابوکریب محمّدبنعلا، از محمّدبن اسماعیلبن صبیح، از ابو أویس، از محمّدبنمنکدر، از جابر که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی فرمود:
«آیا راضی نمیشوی که نسبت به من به منزلهی هارون نسبت به موسی
1) مناقب آلابیطالب /3 6.
باشی جز اینکه پس از من پیامبری نیست و اگر بود تو بودی.» (1)بلکه حدیثهای دیگری در فضائلش هست که بر این معنی دلالت دارد، در کتاب «المودّة فی القربی» نوشتهی همدانی آمده است: «از أنس نقل شده که گفت، رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«خداوند مرا بر پیامبران برگزید و وصیّ برایم اختیار کرد و پسرعمویم را به جانشینی خودم برگزیدم، و بازویم را به او نیرو بخشید همانگونه که بازوی موسی را به برادرش هارون نیرو بخشید و او جانشین و وزیر من است و اگر بعد از من نبوّت میبود، همانا او میبود.»
8و خبرهای دیگری آن را تأیید میکنند، از جمله روایت نطنزی در «الخصائص العلویة» که گوید:
«مرا خبر داد ابوعلی حداد، از ابونعیم اصفهانی با اسنادش از أشج که گفت و شنیدم علیّبنابیطالب میگفت:
« شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «ای علی نام تو در دفتر پیامبران، از پیامبرانی است که به آنان وحی نمیشود.»
قابل توجّه اینکه بعضی از حدیثسازان ماهر، متن آن حدیث ساختگی را تغییر داده و با این لفظ آوردهاند: «اگر در میان شما برانگیخته نمیشدم، عمر برانگیخته میشد.» در «میزان الإعتدال» متن آن چنین آمده است: «رشدینبنسعد مهری مصری، از زهرةبنمعبد، و یونسبنیزید روایت میکند و از او قتیبه، و ابوکریب و عیسیبنمثرود و گروهی روایت میکنند. احمد گفت: برای او مهم نیست که از چه کسی روایت میکند و در نقل حدیث سهلانگار است و گفت:
امیدوارم که شخصی با حدیثهای درست و صحیح باشد و ابنمعین گفت: قابل توجّه نیست و ابوزرعة گفت: ضعیف است. و جوزجانی گفت: منکرهای بسیاری
1) بغیة الوعاة/ 440.
دارد. گویم: او درستکار، عابد بود و حافظهی نادرستی داشت و قابل اعتماد نبود.
سال 188 درگذشت. ابویوسف رقی گفت: اگر شنیدی بقیة میگوید: ما را حدیث کرد ابوالحجّاج مهری، پس بدان که او رشدینبنسعد است. و از قتیبة که گفت:
چیزی در دست رشدین گذارده نشد جز اینکه آن را خواند. و نسائی گفت: ترک و رها شده است.
عمروالناقد، حدیث کرد ما را عبداللّهبنسلیمان رقی، از رشدین، از عقیل، از زهری از ابوسلمة، از أبوهریرة مرفوعاً: هر چیزی زباله و آشغالی دارد و زبالهی مسجد «لا و اللّه» و «بلی و اللّه» است.
رشدین، از ریان بنقائد، از سهلبن معاذ، از پدرش مرفوعاً: کسی که روز جمعه بر بندههای زر خرید مردم مسلط شود، پُلی به سوی جهنّم برگزیده است.
احمدبنحجّاج قهستانی، حدیث کرد ما را از ابنالمبارک، از رشدینبن سعد، از عمربنالحرث، از ابوالسمج، از ابوالهیثم، از ابوسعید: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فاعل و مفعولبه را لعن کرد و فرمود: من از آنان دوری میجویم.
ابنابوسری عسقلانی، ما را حدیث کرد از رشدین، از ابنلهیعة، از مشرحبن هاعان، از عقبةبنعامر مرفوعاً: اگر در میان شما برانگیخته نمیشدم، عمر به پیامبری مبعوث میشد. ابنعدی گفت: رشدین متن آن را برگرداند. جز این نیست که متنش چنین است: اگر بعد از من پیامبری بود، عمر میبود.» (1)
ابنجوزی این حدیث را در «الموضوعات»، ضمن حدیثهای ساختگی در فضیلت عمر آورده و گفته است: «حدیث دوم: ما را خبر داد اسماعیلبناحمد از ابنمسعدة، از حمزة، از ابنعدی، از علیّبن الحسنبن قدید، از زکریابنیحیی الوقار، از بشربنبکر، از ابوبکربن عبداللّهبن ابومریم، از ضمرةبن حبیب، از عصیف بنحارث،
1) میزان الإعتدال /2 49.
از بلالبن رباح که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر من در میان شما مبعوث نمیشدم، عمر مبعوث میشد.
ابنعدی گفت: و حدیث کرد ما را عمربن حسنبن نصر حلبی، از مصعببن سعد أبوخیثمة، از عبداللّهبن واقد، از حیوةبن شریح، از بکربن عمرو، از مشرح بنهاعان، از عقبةبن عامر که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر من در می شما مبعوث نمیشدم، عمر مبعوث میشد.
نویسنده گوید: این دو حدیث از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم صحیح نمیباشند. امّا اوّلی:
زکریابن یحیی یکی از دروغگویان بزرگ بود. ابنعدی در بارهاش گوید: او حدیث وضع میکرد. امّا دومی: احمد و یحیی گفتند: عبداللّهبن واقد چیزی نیست. نسائی گفت: حدیثهایش متروک است. ابنحبان گفت: صحیفههای مشرح بر او مشتبه شد پس حجّت آوردن به آنها باطل گردید.» (1)
از کردههای بسیار زشت، سخن سیوطی است به دنبالهی سخن ابنجوزی و دفاع از این حدیث باطل و دروغ واضح، آنجا که گوید: «ابنعدی، ما را حدیث کرد علیّبن حسینبن قدیر، از زکریابنیحیی وقار، از بشربنبکر، از ابوبکربن عبداللّهبن أبومریم غسّانی، از ضمرة، از عصیفبنحارث، از بلال بنرباح مرفوعاً: اگر در میان شما مبعوث نمیشدم، هر آینه عمر مبعوث میشد.
و گفت: ما را حدیث کرد عمربن حسنبن نصر حلبی، از معصببنسعد ابوحنیفة، از عبداللّهبن واقد، از حیاةبنشریح، از بکربنعمرو، از مشرحبن هاعان، از عقبةبن عامر، مرفوعاً: اگر من در میان شما مبعوث نمیشدم، عمر مبعوث میشد.
صحیح نیست. زکریا بسیار دروغگوست و حدیث میسازد، و ابنواقد ترک شده است و به مشرح احتجاج نمیشود.
1) الموضوعات /1 32.
گویم: ابنحبّان زکریا را در ثقهها آورده است، و ابنواقد همان أبوقتاده حرانی است و ابنمعین و احمد و دیگران او را ثقه دانستهاند و مشرح ثقه و راستگوست، ابوداود و ترمذی و ابنماجه برایش روایت کردهاند.
و ابوالعبّاس زوزنی در کتاب «شجرة العقل» گوید: حدیث کرد ما را علیّبنالحسین در «رقة» از ابوعبداللّه محمّدبن عتبة معروف به «الرملی» از حسینبن فضل واسطی، از عبداللّهبن واقد، از صفوانبن عمرو، از راشدبن سعد، از عبداللّهبن جبیر حضرمی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به عمر فرمود: اگر من مبعوث نمیشدم، هر آینه تو مبعوث میشدی. وازحدیث ابوبکر وابوهریره هم وارد شده است. دیلمی گفت: خبر داد ما را پدرم، از عبدالملکبن عبدالغفار، از عبداللّه بن عیسیبن هارون، از عطاءبن میسرهی خراسانی، از ابوهریرة که آن را مرفوعاً است:
اگر میان شما مبعوث نمیشدم، هر آینه عمر مبعوث میشد. خداوند عمر را به دو فرشته تأیید کرده که او را توفیق میدهند و محکم و استوار دارند. پس اگر خطا کند او را منصرف میکنند تا کارش درست باشد. دیلمی گوید: از او پیروی کرد، راشدبن سعد، از مقدامبن معدی کرب، از ابوبکر صدیق و خداوند داناتر است.» (1)
دفاع سیوطی از این حدیث ساختگی و موضوع، مردود است؛ چون:
نخست: زیرا سیوطی سخن ابنجوزی را تحریف کرده است. در گفته او در باطل کردن زکریابن یحیی چنین آمده است: او از دروغگویان بزرگ بود؛ ولی سیوطی به جای این جمله تنها کلمه «کذّاب (دروغگو) است» را آورده است. همچنین ابنجوزی از احمد و یحیی گفتهشان را دربارهی «عبداللّهبن واقد» چنین آورده است:
«او چیزی نیست» ولی سیوطی آن را از گفتهی ابنجوزی انداخته برای هموارکردن گمانش بعد از آنکه گوید: «ابنمعین و احمد او را ثقه دانستهاند».
1) اللآلی المصنوعة /1 302.
و همچنین، در سخن ابنجوزی به نقل از ابنحبّان آمده است: «ابنحبان گفت: صحیفههای مشرح بر او مشتبه شد پس حجّت آوردن به آنها باطل گردید.» ولی سیوطی آن را به کلمهی «به آن احتجاج نمیشود.» برگردانده است.
و نیز نکتههای ظریف دیگری که بر اهل نظر پوشیده نمیماند...
دوم: چون گفتهاش دربارهی «زکریابن یحیی» چنین است: «ابن حبّان او را در ثقهها ذکر کرده است.»
اگر این را بپذیریم، پس مخالف و معارض با طعن و باطل کردن گروهی از پیشوایان است. ذهبی گوید: «زکریابن یحیی مصری، أبویحیی وقار، از ابنوهب و کسانی که بعد از او هستند، ابنعدی گفت: حدیث را میسازد، صالح جزرة او را دروغگو دانسته است. صالح گفت: ما را حدیث کرد زکریا وقار و او از دروغگویان بزرگ بود. و ابنیونس گفت: او فقیه و دارای حلقهی درس بود، هشتادسال زندگی کرد و گفته شده است از بندگان صالح فقیه بود. در روزگار محنت قرآن از مصر به طرابلس مغرب رفت، ابنیونس و غیرش او را ضعیف دانستهاند.» (1)و در «المغنی فی الضعفاء» گفت: «زکریابنیحیی وقار از ابنوهب، یکی از فقیهان بود که متّهم به دروغگویی شد.» (2)بلکه سیوطی خود، او را ضعیف دانسته و گفتههای بزرگان را در این باره آورده است. در کتاب «الأنبیاء و القدماء» از «ذیل اللآلی المصنوعة» بعد از حدیث گوید: «گفتم: زکریا وقّار، ابنعدی گفت: حدیث میسازد. و صالح جزرة گفت: از دروغگویان بزرگ بود و ابنحبان گفت: در این حدیث خطا کرد. و عقیلی گفت: از ابنوهب حدیث باطلی را حدیث کرد.»
سوم: آنچه در ثقه شمردن «ابنواقد» آورده باطل است، در پی سخن ابنجوزی که از احمد و یحیی آورده شد که او «چیزی نیست» و از نسائی که گفت:
«حدیث او متروک است.» ولی سیوطی از سخن ابنجوزی نکوهش احمد و یحیی
را اسقاط کرده و نکوهش نسائی را به او نسبت نداده است؛ بلکه گفته: «ترک شده است.» بدون ذکر گویندهای... و آیا این جز نیرنگسازی بسیار زشتی است؟!...
و اگر سیوطی در پی پژوهش در این مسأله بود، بر اساس قواعد نمیبایست سخن ابنجوزی را تحریف کند و میبایست متن کامل آن را میآورد سپس در اثبات نکوهش احمد و یحیی تحقیق میکرد و یا آن را میپذیرفت و یا باطلش میکرد و ثقهبودنشان را با دلیلی آشکارا اثبات مینمود، یا ثقهبودن را بر جرح با دلیلی ترجیح میداد اگر هر یک از دو طرف قضیه اثبات میشد.
لکن او روشی غیر از راه پژوهشگران برگزید و مرتکب چیزی شد که جایز نیست...
و حقیقت این چنین است: اگر ثقه شمردن «ابنواقد» از سوی احمد و یحیی ثابت شود، جرح آن دو - با نقل ابنجوزی با آن توثیق تعارض پیدا میکند و در نتیجه هر دو ساقط میشوند و جرح نسایی بدون معارض میماند و همین برای ضعیف بودن آن مرد، بسنده است. در حالی که گروهی در این امر با نسائی موافق هستند مانند أبوزرعة و أبوحاتم و بخاری و ابنسعد و صالح جزرة و الحربی و ابنعدی و دارقطنی و ابوداوود و ابونعیم و دیگران؟! بلکه به فرض ثابتشدن توثیق احمد و یحیی، با این همه توجّهی به او نمیشود... ذهبی گفت: «ق:
عبداللّهبنواقد، أبوقتادهی حرانی سال دویست و ده مُرد. بخاری گفت: دربارهاش سکوت کردند و نیز گفت: او را ترک و رها کردند. و ابوزرعة و دارقطنی گفتند:
ضعیف است. و ابوحاتم گفت: حدیثش بی پایه است و عبداللّهبناحمد از ابنمعین روایت کرد: او چیزی نیست و دولابی از عبّاسبنیحیی روایت کرد: چیزی نیست. و نیز گفت: مشکلی ندارد، غلط بسیار دارد.»
ابنعدی، ما را حدیث کرد از ابنحوصا، از ابنعبّاسبنمحمّد، از ابنمعین:
ابوقتادة حرانی ثقه است. و عبداللّهبن احمد گفت: به پدرم گفتم:
یعقوببن اسماعیلبن صبیح گفت که ابوقتادهی حرانی دروغ میگفت، پس نزد او بسیار گران آمد و گفت: مردم حران به او حمله میبرند، ابوقتاده راستی را
برمیگزید، و دیدم که او شبیه اصحاب حدیث بود و در جای دیگری احمد گفت:
مشکلی ندارد، مردی صالح شبیه پرهیزکاران بود، و شاید خطا هم کرده باشد و جوزجانی گفت: ترک شده است.
یحییبنبکیر گفت: ابوقتاده بر لیث وارد شد در حالی که جبهای پشمی پوشیده بود و در استخوان کتفی مینوشت، مقداری پشم در پوست گردویی قرار داده و از آن مینوشت. هنگامی که به خانهاش رفت، هفتاد دینار برایش فرستاد، پس آن را برگرداند.
و ابنحبّان گفت: ابوقتادة از عابدان جزیره بود، از دقّت و درستی غفلت کرد، پس در حدیثهایش منکرها جا گرفت، بنابراین جایز نیست که به خبرش احتجاج شود.» (1)و ابنحجر گفت: «میمونی به نقل از احمد گفت: ثقه است جز اینکه چه بسا خطا میکرد و از مردمان نیک بود و به زاهدان شباهت داشت، و دارای هوش بود. و عبداللّه از پدرش مانند آن را گفت و افزود: به او گفته شد: قومش دربارهاش اشکال میکنند، گفت: مشکلی نداشت. گفتم: آنان میگویند: میان سفیان و یحییبن أبوأنیسه فرق نمینهاد، گفت: چه بسا که برایش خلط شده باشد، امّا او باهوش بود.
گفتم: یعقوببن اسحاقبن صبیح آورده است که او دروغ میگفت: پس این سخن برایش بسیار گران آمد و گفت: ابوقتاده راستی را برمیگزید و او را ستایش کرد.
گفت: او را دیدم که شبیه اصحاب حدیث بود، و گمان کنم تدلیس میکرد و شاید بزرگسال که شد، قاطی کرد.»
عبداللّهبناحمد گفت: و یحییبنمعین گفت: او ارزشی ندارد، و دوری به نقل از یحیی گفت: ثقه است. و ابنأبوحاتم گفت: از أبوزرعة دربارهاش پرسیدم و گفتم:
حدیث او ضعیف است؟ گفت: آری، از او حدیث نقل نمیشود. گفت: و از پدرم دربارهاش پرسیدم، گفت: دربارهاش اشکال کردهاند، حدیث نادرست دارد و
1) میزانالإعتدال /2 517.
حدیثش بیپایه است. و بخاری گفت: او را ترک کردهاند حدیث نادرست دارد و در جای دیگر گفت: درباره او سخن نگفتهاند. و نسائی گفت: ثقه نیست. جوزجانی گفت: حدیثش متروک است. بخاری گفت: سال 207 مُرد. أبوعروبهی حرانی گفت:
اصحاب، آوردهاند که سال 210 مُرد.
گویم: و ابنسعد گفت: ابوقتاده فضیلت و عبادت داشت ولی در حدیث چنین نبود. و بزار گفت: حافظ نبود و به گفتهی ابوحنیفه عفیف و متفقّه بود و نادرست میگفت و به صواب و درستی برنمیگشت. و ابنحبّان گفت: از عبادتکنندگان جزیره بود، پس از دقّت غفلت کرد و از روی گمان حدیث کرد پس نادرستها در حدیثش وارد شده است. پس احتجاج به خبرش جایز نیست. و صالح جزرة گفت: ضعیف سستی است. و حربی گفت: غیر از او ثقهتر از اوست و حربی چنین سخنی را دربارهی کسی میگوید که بسیار ضعیف است و ابوعروبة گفت: اتّکا بر حافظهاش میکرد پس خطا میکرد و ابنعدی گفت: او نزد من کسی نیست که به عمد دروغ میگوید، فقط خطا میکرد. و أبوداوود گفت: مردم حرّان او را ضعیف میدانند و احمد از او برای ما حدیث نقل کرده است. و گفت: جز این نیست که از زبانش برمیآمد. و حاکم ابواحمد گفت: حدیثش بر پا و استوار نیست و ابونعیم اصفهانی گفت: از هاشم و ابنجریج منکرهایی روایت کرد.» (1)امّا دربارهی ادّعای سیوطی که «غیر از آن دو»- یعنی غیر از احمد و یحیی «ابنواقد» را ثقه شمردهاند؛ ما در کتابهای رجال چیزی که بر آن دلالت کند نیافتیم. و اثبات آن بر عهدهی مدّعی است... آری، نکوهش دربارهی او را از گروهی از استوانهها آوردهاند افزون بر احمد و یحیی، آنگونه که از عبارتهای «المیزان» و «تهذیبالتّهذیب» و همچنین در دیگر کتابها دانسته شد... پس در «الضعفاء و المتروکین» نوشتهی ابنجوزی آمده است: «عبداللّهبنواقد، ابوقتادهی حرانی، به حدیث و زهد مشهور است. ابوحاتم گفت: حدیثش بیپایه است و دارقطنی و غیر
1) تهذیبالتّهذیب /6 66.
او گفتند: ضعیف است.
و امّا احمد گفت: مشکلی ندارد و چه بسا خطا کند و بخاری گفت: او را ترک کردند.»
و در «تقریب التهذیب» است: «عبداللّهبنواقد حرانی، ابوقتادة اصلش از خراسان است: ترک و رها شده است و احمد او را ستایش میکرد و گفت: شاید که مسن شد و دیوانه شد و از نه سالگی تدلیس میکرد. سال 210 درگذشت.» (1)وسندی در«مختصر تنزیه الشریعة» گفت: «عبداللّهبنواقد أبوقتاده حرانی، یک خبرساختگی وهتک حرمتکننده راروایت کردهکه ذهبی گوید:همان آفت او است. وابنجوزی گفت: درحدیث خود دسیسه کرد.وخودش نادان وکمهوش بود.»
بلکه سیوطی خودش هم او را سرزنش کرده این از شگفتیهای نوین است که در کتاب الجهاد از «ذیل اللآلی المصنوعة» چنین گفته است: «دیلمی: پدرم خبرم داد، از عبدالباقیبن محمّد، از احمدبن محمّدبن عمران، از حسنبن احمدبن سعید الرهاوی، از سعید، از عثمانبن مطر، از قیسبنالربیع، از ابواسحاق، از عبداللّهبنواقد، از ابوسعید که مرفوعاً گوید: کسی که یک روز ملازم کاری در راه خدا باشد، ثواب آزادکردن هزار مرد را دارد که هر یک از آن مردان هزار سال خداوند را عبادت کرده است. عثمانبنمطر متروک و رها شده است و همچنین عبداللّهبن واقد.»
پس به طور خلاصه: ضعیفبودن «عبداللّهبنواقد» نزد پژوهشگران ثابت است. بلکه وجود او در سند حدیث ساختهشده بر ضعف و سستی این حدیث افزوده است که «اگر من میان شما مبعوث نمیشدم، عمر مبعوث میشد.» و از اینجا ذهبی در «المیزان» این حدیث را به عنوان احادیث ضعیفه به سبب او در شرح حال ابنواقد آورده است، آنجا که گوید: «ابوخیثمه مصعببنسعید، از عبداللّهبنواقد، از حیاةبنشریح، از بکربنعمرو، از مشرح، از عقبةبنعامر که گفت،
1) تقریبالتّهذیب /1 459.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر در میان شما مبعوث نمیشدم، عمر در میان شما مبعوث میشد.» (1)
چهارم: آنچه در راستای توثیق «مشرح» آورده است، توسّط آنچه پیشتر در وجوه ضعف او از عقیلی و ابنحبّان و ابنجوزی آمده است، باطل میشود.
و پنجم: چون آنچه از زوزنی آورده است، در سندش «ابنواقد» نیز هست که آن را دانستید. و همچنین در سندش «راشدبنسعد حمصی» نیز هست که دارقطنی و ابنحزم او را ضعیف دانستهاند. ابنحجر در شرح حال او گوید: «حاکم ذکر کرده که دارقطنی او را ضعیف شمرده و همچنین ابنحزم او را تضعیف کرده است. و بخاری گوید که او در صفین همراه معاویه بوده است.» (2)بلکه همین در سقوطش بسنده است که بخاری آورده که همراه با گروه سرکش (فئه باغیه) خارج شده است... ضمن اینکه او از مردم حمص است و آنان در بغض با امیرالمؤمنین علیه السلام و دشمنی با او معروف و مشهور میباشند و به همین ترتیب به بیشرمی موصوف هستند، که بر آنان که به «معجم البلدان» (3)و «شرح مقامات الحریری» و دیگر کتابها مراجعهکنند، پوشیده نمیماند.
ششم: چون در سند حدیث ابوهریرة که دیلمی آن را روایت کرده و سیوطی آن را در تأیید حدیث ساخته شده آورده است «اسحاقبننجیح» است که او نزد ناقدان حدیث و علمای رجال، از دروغگوترین مردمان است:
ابنجوزی در «الضعفاء و المتروکین» گوید: «اسحاقبننجیح، أبوصالح ملطی، دروغگوترین مردم است.»
1) میزانالإعتدال /2 519.
2) تهذیب التّهذیب /3 226.
3) معجم البلدان /2 304. آمده است: «از شگفتیهایی که در آن تأمّل کردم در مورد شهر حمص و هوا وزمین آلودهاش که باعث فساد عقل میشود و به طوری که به حماقت مردمش مثال زده میشود و اینکه در جنگ صفین به همراهی معاویه دشمنترین افراد با علی بودند و بیشترین تحریک و جدیّت در جنگ با او را داشتند.»
و ذهبی در «میزان الإعتدال» گوید: «احمد گفت: او از دروغگوترین مردم است و یحیی گفت: به دروغگویی و ساختن حدیث معروف است. یعقوب فسوی گوید: حدیثش نوشته نمیشود و نسائی و دارقطنی گفتند: متروک است و فلّاس گفت: صراحتاً وضع و حدیث سازی میکرد...
و یزیدبنمروان خلّال گفت: حدیث کرد ما را اسحاقبننجیح، از عطا، از ابوهریرة مرفوعاً: برای هر پیامبری دوستی از امّتش میباشد و دوست من عثمان است. و این نیز باطل است و دلیل بر آن گفتهی ایشان علیه السلام است: اگر از این امّت دوستی میگرفتم، ابوبکر را به عنوان دوست برمیگزیدم. احمدبنحنبل نسبت به آنچه پسرش عبداللّه از او روایت کرد، گوید: اسحاقبننجیح از دروغگوترین مردمان است. از پیامبر و ابنسیرین با رأی و نظر ابوحنیفه حدیث نقل میکند. و احمدبنمحمّد قاسمبنمحرز گوید: شنیدم یحییبنمعین میگوید: اسحاقبننجیح ملطی بسیار دروغگو، دشمن خداوند، مردی بد و خبیث است. و عبداللّهبنعلی مدینی گوید: از پدرم دربارهی اسحاق ملطی پرسیدم، گفت: چیزی نیست و از اباطیل ملطی است...» (1)و ذهبی در «المغنی فی الضعفاء» دربارهاش چنین گوید: «اسحاقبننجیح ملطی از عطاء خراسانی و فرزند نجیح: به ساختن حدیث معروف است.» (2)و ابنحجر گفت: «احمد گوید: اسحاق از دروغگوترین مردمان است، از البتی - یعنی عثمان - و از ابنسیرین با رأی ابوحنیفه حدیث نقل میکند. و ابنمحرز گفت:
شنیدم ابنمعین گوید: بسیار دروغگو، دشمن خداوند، مردی بد و خبیث است. و ابنابیشیبة از او نقل کرده: در بغداد قومی حدیث میساختند؛ از جمله اسحاقبننجیح ملطی و ابنابی مریم از او میگوید: او در دروغ و جعل حدیث معروف بود و عبداللّهبن علیبن مدینی گوید: از پدرم در بارهاش پرسیدم با دستش اشارهای کرد؛ یعنی چیزی نیست و او را ضعیف به شمار آورد. و در جای دیگری
گفت: شگفتیهایی روایت کرده است و عمروبنعلی گفت: بسیار دروغگوست و حدیث وضع میکرد. و جوزجانی گفت: ثقه نیست و از ظرفهای امانت نیست و علیّبننصر جهضمی و بخاری گفتند: حدیثهایش منکر است. و نسائی گفت:
حدیثهایش ترک شده است. و یعقوب فسوی گفت: حدیثش نوشته نمیشود. و صالحبنمحمّد گفت: حدیثش متروک است. و ابواحمدبنعدی گفت:
حدیثهایش ساختگی است و خودش وضع کرده است و عموم حدیثهایی که از ابنجریج رسیده شامل هر منکر است که بر آن وضع کرده است و از ضعفاء بودنش کاملاً آشکار است و او از کسانی است که وضع حدیث میکند.
گویم: نسائی در «التمییز» گوید: بسیار دروغگوست. و ابواحمد حاکم گفت:
حدیثش منکر است و ابنحبّان گفت: دجّالی از دجّالهاست صراحتاً حدیث میسازد و برقی گفت: منسوب به دروغگویی است و جوزجانی گفت: بسیار دروغگو و بسیار حدیثساز است. پذیرش خبرش جایز نیست و نه احتجاج به حدیثش؛ واجب است وضعش بیان شود و ابوسعید نقّاش گفت: به ساختن حدیث مشهور است. و ابنطاهر گفت: دجّالی بسیار دروغگو است. و ابنجوزی گفت:
اجماع کردهاند که او حدیث میساخته است و دولابی و ساجی و عقیلی و دیگرانی او را در شمار ضعیفها آوردهاند.» (1)بلکه سیوطی خود نیز او را ضعیف شمرده است. در ذیل «اللآلیالمصنوعة» پس از نقل حدیثش «هر پیامبری دوستی از امّتش دارد و دوست من عثمانبنعفان است» گوید: ابنجوزی آن را در احادیث سست (واهیات) آورده است. و گوید:
اسحاقبننجیح به دروغگویی و ساختن حدیث معروف است. ابنحبّان گفت:
صراحتاً از پیامبر حدیث وضع میکرد. و یزیدبنمروان گوید: یحیی گفت: بسیار دروغگوست و ابنحبّان گفت: از اشخاص ثَبِت، حدیثهای ساختگی روایت میکند که احتجاج به آنها جایز نیست. و در «المیزان» گوید: این از دروغهای
1) تهذیب التّهذیب /1 252.
اسحاق است.»
و در کتابش «الاطعمة» بعد از حدیثی گوید: اسحاقبننجیح دروغگوست و حدیث میسازد.
پس مایهی شگفتی است که در این مقام حدیث این دجّال بسیار دروغگو را به عنوان تأیید حدیث ساخته شده در فضل عمر میآورد؟!
افزون بر این همه: در اسناد حدیث أبوهریره، «عطاء خراسانی» هست که بخاری و عقیلی او را در ضعیفها آوردهاند که بر سعیدبنمسیب دروغ میبست. و ابنحبّان گفت: حافظهی بدی داشت و اشتباه میکرد و خود نمیفهمید. پس احتجاج به او باطل شد. این مطلب در شرح حال او در «میزان الإعتدال /3 74» و «تهذیبالتّهذیب /7 212» آمده است.
و همچنین نقل عطّار از ابوهریره هم مرسل است. ابنحجر گوید: «از صحابه مرسلاً روایت شده است، مانند ابنعبّاس و عدیبنعدی کندی، و مغیرةبنشعبة و ابوهریره و ابوالدرداء و انس و کعببنعجرة و معاذبنجبل و دیگران.»
گوید: «طبرانی گفت: جز از انس از هیچ یک از صحابه شنیده نشد.» (1)و اگر این حدیث مرسل باشد و واسطه شناخته نشود، این حدیث را از این جهت نیز اعتباری نیست.
و خلاصه اینکه: این حدیث بسیار سست است و از این رو مناوی گوید: «و امّا خبر دیلمی از ابوهریره: اگر برانگیخته نمیشدم، عمر برانگیخته میشد؛ پس منکر است.» (2)و امّا حدیث ابوبکر که سیوطی آن را مؤیّدی برای حدیث ساختگی قرار داده، مدارش بر «راشدبنسعد» است که پیش از این او را شناختید.
پس آشکار شد: باطلبودن حدیث دیلمی از هر دو طریق و سقوط آن از درجهی اعتبار. و از این رو بدخشانی در «تحفةالمحبّین» آن را آورده است از
فردوس، از ابوبکر و ابوهریره در فصل سوم از باب فضائل عمر که آن را اختصاص به حدیثهای ضعیف داده است. که بر مراجعهکننده به آن کتاب پوشیده نمیماند.
بدینترتیب دفاع سیوطی از این حدیث ساخته شده سست، فرو میریزد و نیز هر چه به تفصیل دربارهی آن آورده است.
و خداوند را بر این مطلب سپاسی است بیپایان.
دهلوی گوید: «پس اگر روایتهای اهل سنّت را معتبر دانستی، آنگاه به طور کلّی معتبر هستند؛ وگرنه الزام آنها ساقط میشود، چون آنان فقط به یک روایت ملتزم نمیشوند.»
گویم: سقوط و سستی این سخن به وجههای زیر آشکار میشود:
برای شیعیان هم جایز میشود الزام «دهلوی» و دیگر دانشمندان اهل سنّت به همین بیانی که در مورد الزام آنان آورده است. پس میتوانند همین پاسخ را بدهند - به کسی که به یک روایت آنان احتجاج کند از باب الزام - و بر این اساس تمام احتجاجهای «دهلوی» در کتابش «التحفه» باطل میگردد.
اگر این سخن صحیح باشد، استدلال مسلمانان به روایتهای مخالفان از یهود و نصاری و غیرشان و ملزمکردن آنها بدان، باطل میگردد؛ چون - بر این اساس برای ایشان هم جایز میشود که همین پاسخ را بدهند و به این ترتیب استدلال مسلمانان در پرتو روایتهای مخالفان به نبوّت پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم باطل میشود.
و گویی که «دهلوی» از آنجا که خواستار یاری سه شیخ است، نمیداند - یا توجّه ندارد که سخنش چه مفاسدی را به بار میآورد!!
بلکه این سخن، بستهشدن باب الزام و احتجاج را لازم میآورد و آن مهمترین باب علم کلام و مناظره است؛ چون هر دو طرف متخاصم به روایتهای دیگری حجّت و دلیل میآورد تا او را به آن ملزم کند و هر آینه هر یک از آن دو میتواند این سخن را در پاسخ به دیگری بگوید و آنگاه باب مناظره بسته میشود و تمام استدلالهای متکلّمین در دیگر کتابهای کلام باطل میشود.
استدلال اهل حق به حدیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها» با نقل اهل سنّت در کتابهایشان نه از آن جهت است که آنها معتقد به صحت و اعتبار آن روایات هستند؛ بلکه استدلال به آنها برای اتمام حجّت بر اهل سنت میباشد و دعوت آنان به پیروی از آن و عمل به اقتضای آن و بدینگونه آنچه «دهلوی» گفته ساقط میشود و به آن اعتنا نمیشود.
اگر قضیهی «اقرار خردمندان بر خویشتن پذیرفته است و بر غیرشان مردود است» (1)نزد همه خردمندان مسلّم باشد وازآن روکه حدیث «مدینة العلم» رابزرگان و دانشمنداناهل سنّت روایت ونقل کردهاند ودلالت آن رابرامامت وخلافت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام توضیح دادهاند، لذا استدلال شیعه بر خواستهشان بر اساس روایتهای اهل سنّت صحیح و درست خواهد بود و این در نهایت متانت است.
1) اقرار العقلاء علی أنفسهم مقبول و علی غیرهم مردود.
و امّا احتجاج «دهلوی» به روایتهای بعضی از همفکرانش در برتری خلفا بر اساس تک حدیثهای جاعلان است، پس استناد او به آنها و یقیناً ملزم کردن اهل حق به آنها جایز نیست... و از این وجه نیز این سخن باطل میشود...»
جایگاه اهل سنّت وقتی که حدیث «أنا مدینة العلم» و غیر آن از فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام را روایت و اثبات میکنند، جایگاه دشمن اقرار کننده است و در موضع روایت فضایل شیخها جایگاه دشمن مدّعی است و پیش از این برای همگان اعتبار اقرار دشمن در همه حال و باطلبودن ادّعایش جز وقتی که بر آن دلیل و برهان اقامه کند، روشن شد.
و بر این اساس استدلال اهل حق به روایت حدیث «مدینة العلم» توسّط آنان تمام میشود و برای «دهلوی» احتجاج به حدیث «خداوند چیزی نریخت...» و حدیث «اگر بعد از من...» به پایان نمیرسد چون ادّعای محض است و بر «دهلوی» است اقامهی برهان و دلیل بر صحت این دو حدیث تا احتجاج به آنها جایز شود.
پوشیده نمیماند که شواهد بر اعتبار اقرار دشمن و نه ادّعایش - جز با دلیل - بسیارزیاداست ولی مادراینجابه یکیازآنهابسنده میکنیم،وآن هماناستکه در «تاریخ الخلفاء»آمده است:«نقل کرداز ابراهیم بنالحسنکه گفت:مدائنی به مأمون گفت:
معاویه گفت:بنیهاشم شیران وبُرّندهاند وما آقا وسروران بیشتری داریم. پس مأمون گفت: او اقرار و ادّعا کرد، پس در ادّعایش خصم است و در اقرارش مخصوم.» (1)پس روشن شد که ارادهی «دهلوی» بر ملزم کردن اهل حق آنان که بهروایت اهل سنّت در فضایل امام علیه السلام حجّت و دلیل میآورند به پذیرش «خداوند نریخت...» از خرافههایی است که کسی کوچکترین توجّهی به آن نمیکند...
رشیدالدّین خان، شاگرد «دهلوی» در «الشوکة العمریة» گوید: «هر چند که
1) تاریخ الخلفاء/ 325.
ائمّه اطهار علیهم السلام به مقتضای حدیثهایی که صاحب رسالة آورده است و حدیثهای دیگری که شائع و مستفیض است سروران امّت میباشند، و اگرچه خبرهای آن برگزیدگان، کلیدهای مشکلات و چراغهای تاریکیها و ریشههای حکمت و مظاهر شریعت است، امّا سخن در اسنادهای آن خبرها میباشد و چه بسیار که راویان یکی از فرقهها نزد آنان امین و نزد دیگران مورد طعن هستند. و از این رو هر فرقهای به درستی و صحت آنچه از راویانش رسیده معتقد است و آنچه از راویان گروه مخالف وارد شده را نکوهش مینماید.»
پس شگفت انگیز است تغافل «دهلوی» از این اصل که شاگردش در مقام بحث و مناظره ذکر کرده است... و از شیعه مطالبه پذیرفتن «خداوند نریخت...» و خرافات امثال آن را مینماید، آنهم در برابر احتجاج شیعه به روایتهای اهل سنّت در باب فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام و اهلالبیت طاهرین علیهم السلام ...
خود «دهلوی» در آغاز کتاب «التحفة» آورده است که در آن ملتزم به احتجاج با شیعه شده است نسبت به آنچه در کتابهای معتبرشان هست؛ چون هر دو طرف متخاصم دیگری را به تعصّب و عناد نسبت میدهد و به روایتهایش اعتماد نمیکند... شگفت از او که چگونه این التزام را فراموش کرده است؟ و لذا چگونه به «خداوند نریخت ...» و دیگر خرافات احتجاج کرده است؟ و چگونه از شیعه خواستار پذیرش این خرافات شده است؟ و آیا این جز تهافتی غریب و تناقضی شگفتانگیز است!!
شاه ولیّاللّه دهلوی در پایان کتابش «قرّةالعینین فی تفضیل الشیخین»، به مانند سخن رشید، تصریح کرده و گفته است که جایز نیست مناظره با امامیه با حدیثهای صحیحین چه رسد به دیگر حدیثها... پس بدان مراجعه شود.
درستی و صحت حدیث مدینة العلم از نظر ثابتبودن سند و دلالتش به تفصیل بر اساس تصریح بزرگان علمای اهل سنّت کاملاً آشکار شد و نیز باطلبودن «خداوند نریخت...» و «اگر بعد از من...» پس خواستن از اهل حق به معتبر دانستن این دو حدیث - پس از آن همه و التزام نداشتن به مقتضای حدیث «مدینة العلم» 8بسیار بیخردانه است.
و بدین ترتیب انطباق مَثَلی که آورده بر خودش آشکار میشود، و خداوند سبحان نگهدارنده و او ولیّ توفیق است و خداوند بر سرورمان محمّد و خاندان پاک و پاکیزهاش درود فرستد و لعنت خداوند بر همهی دشمنانشان از اوّلین و آخرین.
میلانی گوید:
این پایان سخن دربارهی گفتهی «دهلوی» در پاسخ به حدیث «أنا مدینة العلم» است و اکنون متعرّض سخنان دیگر دانشمندان اهل سنّت در این باب میشویم و خداوند یار و یاور است.
اکنون که از نقض گفتههای «دهلوی» دربارهی حدیث «من شهر دانشم و علی در آن است» و باطلکردن لغزشهایش در تضعیف آن، آسودهخاطر شدیم مناسب است که متعرّض سخنان دیگر دانشمندان و محدّثان اهل سنّت نسبت به این حدیث شویم یا دربارهی حدیث «من خانهی حکمتم و علی در آن است» در راستای خاموش کردن دشمنی و ادای حق مطلب پیش رویم و خداوند ولیّ توفیق است.
«أنا مدینةالعلم»
ابومحمّد احمدبنمحمّدبنعلی عاصمی چنین گوید:
«دربارهی تأویل این حدیث سخن گفتهاند:
خوارج و همفکرانشان گفتند که مراد از «علیٌ بابُها» بلندی در، از ریشهی علوّ است علی هم به معنی عالی است نه اسم عَلَمی که علی مرتضی علیه السلام به آن نامیده شده بود. گفته میشود: شیءٌ عالٌ و علی و باب عال و علی مانند سامع و سمیع، عالم و علیم و قادر و قدیر.
و جز این نیست که میخواهند به مرتضی ضربه زنند و درجه و مقامش را پایین آورند و هیهات که روز بر دیدگان پوشیده شود.
گروهی از مخالفانشان گویند هنگامی که مرتضی علیه السلام درِ آن شهر باشد و کسی
به آن شهر جز از درش نرسد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز شهر دانش و نبوّت است و کسی به علم پیامبر نمیرسد جز از سوی علی.
و این نیز زیادهگویی و تجاوز از حدّ و مرز است، پناه میبریم به خداوند از آنچه موجب خشم اوست، چون آنان بدین وسیله به دنبال باطلکردن امامت شیخین میباشند و سپس باطلکردن امامت ذوالنورین! و اگر امر چنان باشد که آنان گفتهاند، کسی به دانش، احکام، حدود و شرایع اسلام جز از سوی او نمیرسد و در نتیجه هر حدیثی که مرتضی در طریق آن نباشد باطل میشود، و در پی آن باطلشدن بسیاری از شرایع دین که امّت با یقین بر آن اجماع کردهاند، لازم میآید.
امّا وجه حدیث نزد ما: آن شهر خالی از چهار در نیست؛ چون بر چهار رکن و سبب برپا و ساخته شده است و در هر رکن یک در است و مرتضی یکی از درهایش بود و خلفای سهگانهی پیش از او، آن سه در دیگر بودند. با این همه اگر این حدیث در معنا و حکم صحیح باشد، مخصوص گردانیدن او به «باب مدینة العلم» توسط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دلالت میکند بر اینکه دانش، خبرگی، کمال در حکمت و استواری قضاوت مخصوص اوست و همین رتبه و فضیلت و منقبت با شرافت و جلالت، او را بسنده است.» (1)
گویم:
شکّی نیست که وجه دوم صحیح است؛ ولی عاصمی آن را به غلو و تجاوز از حد متّهم کرده است؛ چون مقتضی امامت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم خواهد شد، لذا از آن استعاذه نمود؛ در حالی که معنی حقیقی حدیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها» همانی است که امامیّه ذکر کردهاند و فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله و سلم «فمن أراد العلم فلیأت الباب» همانگونه که حاکم و چندین نفر دیگر
1) زین الفتی فی تفسیر سورة هل أتی. دستنویس.
روایت کردهاند. و فرمایش حضرت «فمن أراد العلم فلیأت باب المدینة» آنگونه که سوید الحدثانی روایت کرده است، و فرمایش حضرتش، «فمن أراد المدینة فلیأت الباب» آنگونه که حاکم در «المستدرک» روایت کرده و فرمایش حضرتش «فمن أراد المدینة فلیأتها من بابها» آنگونه که محمّدبنجریر طبری در «تهذیب الآثار» روایت کرده و فرمایش حضرتش: «فمن أراد العلم فلیأته من بابه» آنگونه که طبرانی در «المعجم الکبیر» روایت کرده و فرمایش حضرتش «یا علی کذب من زعم أنّه یدخلها من غیر بابها» آنگونه که ابوالحسن حربی در کتاب «الأمالی» روایت نموده و فرمایشش: « و لا تؤتی البیوت الا من ابوابها» آنگونه که ابنمغازلی در «المناقب» روایت کرده و گفتهاش: « کذب من زعم انّه یصل الی المدینة الّا من قبل الباب» آنگونه که باز ابنمغازلی در «المناقب» روایت کرده است...
تمامی اینها شواهد روشن و دلیلهای تابناکی بر این معنی میباشند.
بلکه گفتههای بزرگان دانشمندان اهل سنّت در شرح حدیث «من شهر دانشم» بر این معنی صراحت دارد. مناوی گوید: «مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم شهر گردآورندهی معنی تمام ادیان است که به ناچار باید دری داشته باشد، پس خبر داد که درش علی است هر کس راهش را پی گرفت وارد آن شهر شود و هر کس آن را به خطا رفت راه هدایت را به خطا رفته است.» (1)و همچنین گفت: «حرالی گفت: پیشینیان و پسینیان به درستی دانستهاند که فهم کتاب خدا منحصر به دانش علی است و کسی که آن را نداند از دَری گمراه شده که از پشت آن خداوند حجاب را از دلها برمیدارد تا یقینی که با برداشتن پرده تغییری نمیکند، محقّق شود. سخن او تا اینجاست.» (2)و نیز گوید: «مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم شهر گردآورندهی معانی تمام ادیان است و بهناچار برای آن شهر دری باید تا از آن وارد شد، پس خبر داد که درش علی است،
پس هر کسی راهش را گرفت وارد آن شهر شود و هر کس نه پس نه.» (1)و محمّدبناسماعیل، امیر یمانی، پس از گفتاری در معنی این حدیث گوید:
«هرگاه این را دانستید، درمییابید که خداوند وصی علیه السلام را به این فضیلت شگفتآور اختصاص داد و شأنش را منحصر به فرد نمود؛ برای آنکه او را باب شریفترین چیز در جهان هستی قرار داد که دانش است و آن دانش را هر کسی که خواهان است با استمداد از او دریافت میکند، بلکه او باب شریفترین دانشهاست که دانشهای نبوی میباشد و آنهم دانش جامعترین آفریدهی خداوند که سرور فرستادگانش صلی الله علیه و آله و سلم است. و هر شرافتی از این شرافت فرو میریزد و گذشتگان و آیندگان در برابرش سرِ تعظیم فرود میآورند و همانطور که باب مدینة العلم را ویژهی او قرار داد، از او چیزها و دانشهایی تراوید که دلیلهایش به زودی برای شما آورده میشود.» (2)بنابراین انکار عاصمی نسبت به این معنای واضح حدیث با تمام لفظهای گوناگونش بسیار شگفتانگیز است؛ با وجود آنکه تعدادی از شرحکنندگان حدیث و دیگران بدان اعتراف کردهاند.
و از نشانههای برتری حق این که: «سخاوی» و «زرکشی» در «المقاصد الحسنه» و «الدرر المنتثرة» حدیث مدینة العلم را با حدیث «علی از من است و من از علی هستم و از من جز خودم و علی ادا نمیکند» تأیید کردهاند که این به صراحت دلالت دارد بر منحصربودن ادای احکام و غیر آن از طرف رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی صلی الله علیه و آله و سلم بدین ترتیب معنی حدیث «مدینة العلم» نزد آن دو نفر همان معنی است که ذکر کردیم و آن این که جز از راه امیرالمؤمنین نمیتوان به دانش رسولخدا رسید.
هر کس که خواهد ایمان بیاورد و هر کس که خواهد کفر ورزد.
و امّا انتقاد عاصمی در این مورد که به دانش و احکام و حدود و شرایع اسلام جز از سوی علی نمیتوان رسید، سخنی بیپایه و بیمایه است؛ چون
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اطّلاع داده که راه رسانندهی به آن، تنها همان راه علی علیه السلام است، و هر کس گمان برد که از راه دیگری به آن میرسد، افترازنندهای بسیار دروغگوست، و برای آشکارسازی دروغگویی آنان این فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله و سلم بس است که فرمود:
«ای علی دروغ گفته هر کس گمان برد که از غیر درش وارد آن میشود.» و نیز فرمودهی ایشان صلی الله علیه و آله و سلم : «دروغ گوید هر کس گمان برد که جز از آن در به آن شهر میرسد.»
و اگر بپذیریم که بعضی نه از راه او به چیزهایی دست یافتهاند این دست یافتن بر اساس راه و روش معتبر و دستور داده شده نیست؛ بلکه رسیدنشان مانند دستیابی دزد و از دیوار بالارونده است. خداوند عزّوجلّ میفرماید:
«وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها، وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» (1)
«نیکوکاری آن نیست که از پشت خانهها وارد آنها شوید، ولیکن نیکوکاری برای کسی است که پروا پیشه میکند و از درها به خانهها وارد شوید»
و از این رو امیرالمؤمنین علیه السلام در یکی از خطبههایشان فرموده است: «ماییم شِعار (2)و اصحاب، ماییم خازنان و ابواب، و خانهها را جز از بابها وارد نمیشوند. هر که از غیر درهای آنها داخل شود سارق نامیده میشود.» (3)
و شیخ سلیمان قندوزی این سخن را ضمن شواهد حدیث «مدینة العلم» آورده است. (4)همانگونه که در کتاب «نهجالبلاغه» آمده است که بزرگان دانشمندان اهل سنّت اعتراف کردهاند که آن از سخنان سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام است و عبدالحمیدبن أبیالحدید معتزلی در شرحش چنین گوید:
«سپس آورده است که وارد خانهها جز از درهایش نمیشود.» خداوند متعال فرموده است:
«وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها، وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها»
سپس گفت: هر کس از غیر درهایش وارد شود، دزد نامیده میشود و این ظاهراً و باطناً حق است؛ امّا ظاهرش چون کسی که از دیوار خانهها و نه از درهای آنها وارد شود، دزد است و امّا باطنش چون هر کس از غیر استادی محقّق طالب علم شود، پس از درش واردش نشده است؛ لذا شبیهترین کس به دزد است.» (1)همچنین لازمه این معنی که اهل حق بدان قائلند، باطلکردن هر حدیثی نیست که امام علیه السلام در سلسلهی راویانش نباشد؛ بلکه باید توجّه شود اگر از طریق اصحاب عدالتپیشه پذیرفته شده باشد و موافق با آنچه از سوی باب مدینة العلم رسیده باشد، وجهی برای ابطالش نیست و در غیر اینصورت بدون تردید باطل خواهد بود. پس ادّعای عاصمی باطل شد و سپاس از آن خداوند است.
و نیز: لازمهی این امر این نیست که هرچه امّت بر آن اجماع کردهاند ابطال شود؛ چون اگر امیرالمؤمنین علیه السلام داخل در آن اجماع باشد، پیروی از آن واجب است و انکار رسیدن به آن از طریق آن حضرت علیه السلام جائز نیست و اگر امام در آن داخل نباشد، پیروی از آن و اعتقاد به آن جایز نیست؛ بلکه در آن صورت ادّعای اجماع امّت نسبت به آن جایز نیست؛ بلکه اطلاق «شریعتهای دین» بر آن از صواب به دور است.
و امّا به این گفته عاصمی: «وجه حدیث نزد ما این است که آن شهر خالی از چهار در نیست، چون بر چهارپایه و سبب بنا شده است، پس در هر رکن یک در
1) شرح نهجالبلاغه (ابنابیالحدید)/ 165.
است، و مرتضی یکی از درهایش است و خلفای سهگانهی پیش از او نیز درهای سهگانهاند»، از چند جهت پاسخ میدهیم:
این وجه جز ادّعایی توخالی و پنداری بیهوده نیست، نخست ادّعا میکند «آن شهر از چهار در خالی نیست» سپس بر این ادّعا چنین دلیل میآورد: «چون بر چهار رکن و سبب بنا شده است...» و نتیجه میگیرد: «مرتضی یکی از ابواب بود...» که تمام اینها ادّعاهایی بدون دلیل بلکه غیر قابل قبول هستند؛ چون چه بسا شهری خالی از چهار دَر باشد و شرط ساخته شدن شهر این نیست که بر چهار رکن و سبب بنا شود و اگر این هم پذیرفته شود، شرطی ندارد که در هر رکن یک در باشد و باز با پذیرفتن این مطلب چگونه جایز است مقایسهی شهر دانش، با شهر مادی ظاهری؟
اهل حق از بر زبانآوردن این چنین کلمات و خیالپردازیها و یا تمسّک به آنها در مقام استدلال خوداری میکنند.
اگر خلفای سه گانه، سه در دیگر شهر بودند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همانگونه که علی را یاد کرده، آنان را یاد مینمود؛ بلکه بر او صلی الله علیه و آله و سلم بود که پیش از او آنان را نام ببرد آنگونه که عاصمی ادّعا میکند و در غیر اینصورت ترجیح مرجوح در مقام ذکر کردن و ترک ذکر راجح لازم میآید که جایز نیست.
و از آنجا که حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم جز امیرالمؤمنین علیه السلام دری برای آن شهر ذکر نکرده، باطل بودن ادّعای عاصمی در معنی حدیث آشکار میشود.
به وسیله آنچه که آوردیم برای منتقدان سخن آشکار میشود که لازمه آنچه عاصمی در پی محبّت سه شیخ از سخن باطل و بیهوده بر زبان آورده است، العیاذباللّه نسبت دادن ظلم به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می باشد.
و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در دنبالهی آن حدیث فرمان به رفتن به سوی آن در را داده است و او از «در» جز «علی علیه السلام » را اراده نفرموده است؛ بلکه در بعضی لفظهای حدیث به آن چنین تصریح فرموده است: «فمن أراد بابها، فلیأت علیّاً». (1)
و بسیار واضح است که چنانچه خلفای سه گانه به این مرتبه رسیده بودند حضرت صلی الله علیه و آله و سلم همانگونه آنان را یاد میفرمود که اگر مصلحتی در ذکرنکردنشان در ابتدای حدیث نبود، لااقل در پایان حدیث مردم را به آنان ارجاع و دستور به رفتن نزدشان میداد!
و حال که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به این امر اشارهای نفرموده و به بردن علی علیه السلام بسنده کرده، چگونه جایز است که گفته شود آنان درهای سه گانه بودهاند؟ و آیا این جز دروغ و افترا میباشد؟
اگر فرض شود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نام آن سه تن را به عنوان درهای دیگر شهر دانش در این حدیث، بنا بر مصلحتی ذکر نکردهاند، لازم بود که بر این معنی در حدیثی دیگر تصریح میفرمود، لیکن اثبات این مطلب کاری دشوار است.
و از اینجا نیز روشن میشود که ادّعای عاصمی جز از خواهشهای نفسانی برنخاسته است.
از چیزهایی که گفتهی عاصمی را باطل میکند، نادانی سه شیخ نسبت به احکام و قضایا و اعترافشان به تفقه نداشتن در دین در موارد بسیار است. حال کسی که بهرهای از دانش ندارد چگونه باب مدینة العلم میشود؟
1) از جمله به حدیث در فرائدالسمطین مراجعه کنید.
و بالاخره، وجهی که عاصمی ذکر کرده با گفته خود او نقض میشود؛ آنجا که در پاسخ به روش شیعه میگوید: «اگر امر چنان باشد که آنان گفتهاند، کسی به دانش، احکام، حدود و شرایع اسلام جز از سوی او نمیرسد و در نتیجه هر حدیثی که مرتضی در طریق آن نباشد باطل میشود، و در پی آن باطلشدن بسیاری از شرایع دین که امّت با یقین بر آن اجماع کردهاند، لازم میآید.» عین این سخن متوجّه وجهی میگردد که خود او برگزیده، (این وجه که شهر چهار باب دارد)، به ویژه این که اهل سنّت از هر یک از اصحاب مطلب میگیرند، به طوری که روایتهای غیر خلفای سهگانه در مصدرهای حدیثی آنان بسیار بسیار بیشتر از روایتهای خلفا میباشد.
از سخنان عجیب عاصمی پس از آن، این است که میگوید: «با این همه اگر این حدیث در معنا و حکم صحیح باشد، مخصوص گردانیدن او به «باب مدینة العلم» توسط پیامبر علیه السلام دلالت میکند بر اینکه دانش، خبرگی، کمال در حکمت و استواری قضاوت مخصوص اوست و همین رتبه و فضیلت و منقبت با شرافت و جلالت، او را بسنده است.» بدین ترتیب بعد از تلاشی که در تأویل و توجیه حدیث به کار برده چارهای نیافته است از اعتراف به اختصاص امیرالمؤمنین علیه السلام به این فضیلت، از این جهت که آنان با لفظ «باب مدینة العلم» یا مانند آن، نه در این حدیث، نه در حدیثهای دیگر توصیف نشدهاند. پس به دلالت این تخصیص و تخصیصی که ایشان در دانش، خبرگی و کمال در حکمت و استواری در قضاوت دارد، اعتراف کرده است و میافزاید: «همین از نظر رتبه و فضیلت و منقبت با شرافت و با جلالت برایشان بسنده است.» و این نمایانگر اعلمیّت امام علیه السلام است.
پس این حدیث از جهت دلالت بر اعلمیّت، دلیل بر امامت حضرتش است، همانگونه که دلالت بر امامت دارد از این رو که جز از سوی آن حضرت ارتباطی با
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نمیتوان یافت.
پس گفتهی عاصمی شامل وجه دیگری از دلالت حدیث «من شهر دانشم و علی در آن است» بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام میباشد و خداوند با کلمات خود، احقاق حق میفرماید و باطل را با حجّتها و بینات چیرهاش باطل میکند.
بدانید که عاصمی در کتاب مذکورخود، سخن دیگری دربارهی حدیث «مدینة العلم» دارد که متن آن چنین است:
«گویم: معنی حدیث این است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مانند شهر است و اگر شهری مانند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، اینکه دارای درهای بسیاری باشد، عجیب نیست؛ چون شهری که همچون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، عجیب نیست که دارای طول و عرض و وسعت باشد مانند وسیعترین شهر در دنیا و عجیب نیست که درهای بسیاری داشته باشد. پس علی دری از آن است در قضاوت، همانگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به آن مخصوص گردانید: ما را خبر داد حسینبن محمّد بستی، از عبداللّهبن ابومنصور، از محمّدبنبشر، از محمّدبنادریس، از محمّدبن عبداللّهبن مثنی، از حمید از انس که گفت: علی قضاوتی کرد، این خبر به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید، شگفتزده شد و گفت:
«سپاس خداوندی را که حکمت را در ما اهل بیت قرار داد» و گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را برای قضاوت به یمن فرستاد. او گفت: «ای رسولخدا دانشی در قضاوت ندارم.» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستش را بر سینهی او گذارد و گفت: «خداوندا قلبش را هدایت و زبانش را راستی و درستی بخش.»
گفت: در قضاوتی میان دو نفر تردید نکردم تا اکنون که در اینجا نشستم.
همچنین ابوبکر صدّیق دری از آن خواهد بود که نخستین و برترین در است؛ چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را نخستین فرد در حدیثی قرار داد که یارانش را نام برد و هر یک را به یک ویژگی مخصوص گردانید، پس او دری در رحمت و رأفت و شفقت نسبت به مسلمانان بود، همانگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «رحیمترین امّتم ابوبکر است.» و در
روایت دیگری: «رؤوفترین فرد امّتم نسبت به امّتم ابوبکر است.» و رحمت نسبت به مسلمانان جز از ریشهی دانش نیست و بعد از صدّیق، عمربنخطاب دری در شدّت، نسبت به منافقان و مخالفان در دین بود. چنانکه پیامبر فرمود صلی الله علیه و آله و سلم : و شدیدترین آنان - و در روایتی: سختترین آنان در دین خداوند عمربنخطاب است.
نیز عثمانبنعفان سومین در است، در حیای راستین، به فرموده پیامبر که و صادقترین امّتم در حیا، عثمانبنعفان است.
و دری از آن، أُبیّبنکعب است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را با علم به قرآن و قرائت آن برتری بخشید و فرمود: بهترین قاری امّت أبیبنکعب است. و روایت شده است:
قاریترین امّت نسبت به کتاب خداوند است.
و از آن درها است: معاذبنجبل؛ زیرا که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها او را در دانش برتری داد و فرمود: و داناترین امّتم بر حلال و حرام معاذبنجبل است.
و دری از آن، زیدبنثابت است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به دانش واجبات به طور ویژه و جدای از دیگران برتری داد، فرمایش اوست: داناترین امّتم به واجبات زیدبنثابت است.
و دری از آن ابوعبیدهبنجرّاح در امانتداری در اسلام است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به امانتداری در اسلام مخصوص گردانید و امانتداری جز با دانش ممکن نیست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر امّتی را امینی است و امین این امّت ابوعبیدةبنجراح است.
و در حدیث دیگری دربارهی ابوذر فرمود: هر کس بخواهد به بخشی از زُهد عیسی بنگرد، به او نگاه کند.
پس سزاوار است که ابوذر هم دری از آن شهر در زهد باشد و درِ راستگویی را نیز برای او قرار داد و فرمود: زمین کسی را به پشت خود حمل نکرد و آسمان بر کسی سایه نینداخت، راستگوتر از ابوذر، پس برای او دو در قرار داد: درِ راستگویی و درِ زُهد، و زُهد در دنیا جامع تمام دانش است و در فضیلت مشابه پدرمان
آدم علیه السلام دربارهی این حدیث چیزهایی آوردیم که نیاز به تکرار آنها نیست.»
پاسخ به این سخن از چند وجه:
در این سخن چندین نکته هست که بعضی از آنها را به اختصار میآوریم:
این گفته او با سخن پیشین او که رد شد، تناقض دارد، چون در آنجا ادّعا کرد «شهر از چهار در خالی نمیماند، چون بر چهار رکن و سبب بنا شده است... و خلفای چهارگانه را، چهار در منتهی به آن شهر قرار داد.» و اینجا میگوید: «جای شگفتی نیست که آن شهر درهای بسیاری داشته باشد...» سپس نه نفر را یاد کرده و آنان را درهای منتهی به آن شهر قرار داده است آنهم با استناد به روایتهای ساختگی که شرح آنها به زودی خواهد آمد.
و گفتهاش: «پس علی دری از آن ابواب در قضاوت است» تخصیصی بدون مخصِّص است که تنها بر پایهی تعصّب و دشمنی است، و امّا با دو حدیثی که دربارهی قضاوت حضرت علی علیه السلام آورده است، نمیتوان حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» را اینگونه تخصیص زد که او فقط باب قضاوت است، بلکه دلالت دارد بر بلندی مرتبه او در قضاوت و داناتری او از دیگر یاران، و این امر مستلزم امامت و خلافت ایشان است از آن جهت که بیان آن در آینده خواهد آمد. انشاءاللّهتعالی.
با این وجود، اگر به فرض این تخصیص را در حدیث «من شهر دانشم» بپذیریم، پس در آینده خواهد آمد که تخصیص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به این فضیلت تصریحی از اوست به این که تمام دانشها و انواع و اقسام آن را برایش گرد آمده است. پس به فرض اینکه معنی حدیث «أنا مدینة العلم» این باشد که حضرت علی علیه السلام بابی برای آن شهر، در قضاوت است، باز هم ثابت میشود که او دری برای آن شهر، در تمام دانشهاست و از این رو ابنحجر مکّی گوید: «تنبیه: از جمله آنچه
دلالت دارد که خداوند سبحان، علی را چنان مخصوص به دانشها فرمود که جملات نسبت به بیان آن ناتوان هستند این فرمودهی رسول اللّه است: أقضاکم علی و این حدیثی صحیح است که در آن نزاعی نیست و نیز گفتهی ایشان که: أنا دارالحکمة و در روایتی: أنا مدینة العلم و علی بابها» (1)به گونهای که حدیث مدینةالعلم و حدیث أقضاکم علی را دلالت کننده بر این دانسته که خداوند علی را به دانشهایی مخصوص گردانید که زبانها از آن عاجزند.
عاصمی در این سخن استناد کرده است به حدیث: رحیمترین امّتم ابوبکر است؛ که از دروغها و باطلهای ساختگی است، بر پایهی اعتراف بزرگان حافظان اهل سنّت و علمای مشهورشان، چنانکه به زودی آن را توضیح میدهیم.
و از آنجا که این حدیث از ساختههای زبان افترازنندگان و دست جاعلان و دروغگویان میباشد، در الفاظش اختلاف بسیار مییابیم که در بعضی از آغاز تا پایان دروغ است و بعضی دیگر شامل جمله درستی است که از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در حق علی علیه السلام و بعضی یاران خاص ایشان، صادر شده است. و آن فضیلتهای وارده در حدیثهای صحیح است که دستهای خیانتکار آن را با این حدیث ساختگی به هم آمیختهاند و ما به طور اجمال از آن پرده برمیداریم و میگوییم:
حدیث از انسبنمالک است
این حدیث را از انس بنمالک روایت کردهاند و ترمذی و ابنماجه از صاحبان صحاح آن را نقل کردهاند... ترمذی گوید: «منقبتهای معاذبنجبل و زیدبنثابت و أُبیّ و ابوعبیدهبنجراح: ما را حدیث کرد سفیانبنوکیع، از حمیدبن عبدالرّحمان، از داوودبنعطار، از معمر، از قتادة، از انسبنمالک که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
رحیمترین امّتم نسبت به امّتم ابوبکر، و شدیدترین آنان در فرمان خداوند عمر، و
1) المنح المکیة فی شرح القصیدة الهمزیه / 120.
راستگوترین آنان در حیا عثمان بنعفان، و داناترین آنان به حلال و حرام معاذبن جبل، و داناترین آنها به واجبات زیدبن ثابت، و قرآن خوانترین آنان ابیّبنکعب است و برای هر امّتی امینی است و أمین این امّت ابوعبیدةبن جراح میباشد. این حدیث ناشناختهای است که از حدیث قتاده جز از این وجه آن را نمیشناسیم.
ابوقلابه هم از انس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مانند آن را چنین روایت کرده است: ما را حدیث کرد محمّدبن بشار، از عبدالوهاب بنعبدالحمید ثقفی، از خالدالحذّاء، از ابوقلابه، از انسبنمالک که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: رحیمترین امّتم به امّتم ابوبکر و شدیدترین آنان به فرمان خداوند عمر، و راستگوترین آنان در حیا عثمان، و بهترین قاری آنها أُبیّبنکعب، و داناترین آنها به واجبات زیدبنثابت، و داناترین آنان به حلال و حرام معاذبن جبل است. آگاه باشید که برای هر امّتی امینی هست و امین این امّت ابوعبیدةبن جراح است. این حدیث حسن و صحیح است.» (1)و ابنماجه گوید: «ما را حدیث کرد محمّدبن مثنی، از عبد الوهاب بن عبدالمجید، از خالد الحذاء از ابوقلابة، از انسبنمالک که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
رحیمترین امّتم به امّتم ابوبکر، و شدیدترین آنان در دین خداوند عمر، و راستگوترین آنان در حیا عثمان و بهترین قاری آنهاأُبیّبن کعب و داناترین آنان به حلال و حرام معاذبن جبل و داناترین به آنان واجباتبنثابت است. آگاه باشید هر امّتی را امینی است و امین این امّت ابوعبیدةبن جرّاح است. مانند آن را برای ما را علیّبن محمّد، از وکیع، از سفیان، از خالد الحذاء، از ابوقلابة حدیث کرد.» (2)
امّا «انسبن مالک»، از دشمنان بزرگ امیرالمؤمنین علیه السلام است و حدیثِ پرندهی بریان «طائر مشوی» از راستترین گواهها بر آن است؛ بلکه همین حدیث بر این امر
دلالت دارد - به فرض ثابتشدنش - از آنجا که سه خلیفه و تعدادی از یارانشان در آن ستایش شده و در آن امیرالمؤمنین علیه السلام ذکر نگردیده است.
امّا «ابوقلابة» که مدار دو حدیث ابنماجه و طریق دوم نزد ترمذی است، او هم نکوهش شده و روایتش پذیرفته نشده است که به زودی میآید.
و امّا «خالد الحذاء»- که از رجال ابنماجه در هر دو نقل او و نقل دوم ترمذی است کسی است که بزرگان قوم او را مورد طعن و عیبجویی قرار دادهاند؛ مانند:
شعبةبنحجّاج و ابنعلّیة و حمّادبنزید و سلیمان تیمی و ابوحاتم و عقیلی نویسندهی «الضعفاء»... که بر خوانندگان کتابهای قوم پوشیده نمیماند و بعضی از آنها را پس از این خواهید شنید. انشاء اللّه تعالی.
و امّا دربارهی «عبدالوهّاببن عبدالمجید» - که ثقفی است و در نقل دوم ترمذی و نقل اوّل ابنماجه قرار دارد - ابنحجر عسقلانی گوید: «ابن مهدی او را از کسانی شمرده است که از کتابهای مردم حدیث میگفت و آن را آنگونه که باید حفظ نمیکرد.» گوید: «دوری به نقل از ابنمعین گفت: در پایانش دیوانه شد و عقبةبن مکرم گفت: سه یا چهار سال پیش از مرگش عقلش را از دست داد.» و دربارهاش گفتهاند:عمروبن علی گفت: آشفته شد به طوری که عقل نداشت و از او شنیدم در حالیکه عقلش را از دست داده بود و میگفت: ما را حدیث کرد محمّدبن عبدالرّحمانبن ثوبان، با آشفتگی شدید.» (1)و سبطابنعجمی حلبی گوید: «درباره عبدالوهاببن عبدالمجید بنصلت، عقبةبنمکرم گوید: سه یا چهار سال پیش از مرگش عقل را از دست داد، ابوداوود گفت: تغیّر یافت و عقیلی دربارهاش گوید: در پایان عمرش عوض شد و ابنصلاح نیز او را در میان آنان یاد کرده است.» (2)و امّا «محمّدبنبشار» - حدیث را از عبدالوهّاب که ترمذی در نقل دومش آورده روایت کرده است و به زودی نکوهش درباره او خواهد آمد. انشاءاللّهتعالی.
و امّا نکوهش درباره سفیان ثوری - که راوی آن از «خالد» در نقل دوم به
روایت ابنماجه است - خواهد آمد.
و امّا «وکیع» - که راوی آن از «سفیان» در نقل دوم به روایت ابنماجه است احمد و ابنمدینی آنگونه که در «تهذیب التّهذیب» (1)آمده، از او بدگویی کردهاند و ذهبی در «الاعتدال فی نقد الرّجال» (2)او را یاد کرده است.
و امّا «قتادة» - که راوی آن از «انس» در نقل اوّل نزد ترمذی است طعنهای بسیار بزرگ و عیبهای سنگینی دارد که بر مراجعهکننده به شرح حالش در «تهذیب التّهذیب» (3)و دیگر کتابها، پوشیده نمیماند.
و امّا درباره «داوودبنعطار» - راوی آن از «معمّر» در آغاز هر دو نقل ترمذی - «میزانالاعتدال» آورده است: «حاکم گفت: یحییبنمعین گفت: حدیثش ضعیف است. و ازدی گوید: دربارهاش اشکال میکنند.» (4)وامّا «سفیانبنوکیع» - درنقل ترمذی - نیزموردنکوهش قرارگرفته است. ذهبی گوید: «بخاری گفت: دربارهاش سخن میگویند دربارهی چیزهایی که به او تلقین کردهاند و ابوزرعة گفت: به دروغگویی متّهم است. و ابن ابیحاتم گفت: پدرم به او اشارهکرد که ورّاق خود راعوض کند؛ چرا که در نوشتههای اودست میبرده است.» (5)و در «الکاشف» آمدهاست: «ضعیف است.» (6)و ذهبی نیز در «المغنی فیالضعفاء» (7)او را یادکرده و گفته است: «تضعیف شدهاست.» و ابوزرعة گفت: «به دروغ گویی متّهم میشد.»
همچنین این حدیث از ارسال خالی نیست، اگر به فرض محال، راویانش از طعن جان به در برند، حکم به صحّت دادنش جایز نیست... ابنحجر در شرح گفتهی عمر «قاریترین ما أُبیّ است» گوید: «اینچنین آن را موقوف نقل کرده است
و ترمذی و غیر او آن را از طریق أبوکلابة از انس مرفوعاً نقل کردهاند در ذکر أُبیّ و گروهی در آن ذکر شده است که آغازش چنین است: رحیمترین امّتم به امّتم ابوبکر است. و در آن است: بهترین قاری آنها أُبیّبنکعب است. تا آخر حدیث که آن را صحیح دانسته است، ولیکن غیر او گفتهاند: «صواب مرسل بودن آن است.» (1)سخاوی درباره حدیث «رحیمترین امّتم نسبت به امّتم ابوبکر است» گوید:حدیث به مرسل بودن علّت و کاستی یافته است، و شنیدن ابوقلابة از انس صحیح است جز این که گفته شده است: این حدیث را از او نشنیده است. و دارقطنی در «العلل» اختلاف نسبت به ابوقلابه دربارهی این حدیث را آورده است و او و دیگرانی مانند بیهقی و خطیب در «المدرج» ترجیح دادهاند که حدیث موصول، همان است که ابوعبیده نقل کرده است و بقیه نقلها مرسل میباشد و ابنمواق و غیر او، روایت موصول را ترجیح دادند.» (2)
ضعیف بودن حدیث مرسل و ساقط شدن احتجاج به آن آشکار است، و ابنصلاح در «علوم الحدیث» و «سیوطی» در «تدریب الراوی فی شرح تقریب النووی» و دیگرانی به آن تصریح کردهاند و عبارت سیوطی چنین است: «مرسل حدیثی ضعیف است که نزد بزرگان محدّثان و شافعی به آن احتجاج نمیشود، و مسلم به همینگونه در آغاز صحیحش چنین روشی را نقل کرده است و ابنعبدالبر در «التمهید» و حاکم از «ابنالمسیب» آن را نقل کرده و مالک و بسیاری از فقیهان و بزرگان اصول و نظر آن را نقل کردهاند...» (3)
عاصمی خود این حدیث را با سند مرسل روایت کرده است. او با اسنادش
حدیث را از ابوقلابة از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بدون واسطه انس روایت کرده است و جرأت نکرده که ادّعا کند خود از او شنیده است و معلوم است که ابوقلابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک نکرده چون از تابعان است و این متن روایت اوست: (1)«مرا خبر داد استادم محمّدبناحمد از ابوسعید رازی، از یوسفبنعاصم رازی بزاز، از ابراهیمبنحجّاج، از حمّاد از عاصمالأحول، از ابوقلابة که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: رحیمترین امّتم به امّتم ابوبکر و سختترین آنان در دین خداوند عمر، و باحیاترین آنان عثمانبنعفان و داناترین آنان به حلال و حرام معاذبن جبل و داناترین آنان به واجبات زیدبنثابت و بهترین قاری آنها ابیّبنکعب است و هر امّتی را امینی است و امین این امّت ابوعبیدةبنجرّاح میباشد.»
از مراجعه به کتابهای «المصابیح» و «المشکاة» و «فتح الباری» آشکار میشود که روایت قتاده از این حدیث، مرسل است. و نیز جرأت ادّعای شنیدن آن را از أنس نکرده است و این متن گفتهی بغوی در «المصابیح» است: از أنس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرمود: رحیمترین فرد امّتم نسبت به امّتم ابوبکر و شدیدترین آنان به امّتم در فرمان خداوند عمر، و راستگوترین آنان در حیا عثمان، و داناترینشان به واجبات زیدبنثابت و بهترین قاری آنها أُبیّ و داناترینشان به حلال و حرام معاذبنجبل است و هر امّتی را امینی است و امین این امّت ابوعبیدةبن جرّاح میباشد. صح. و بعضی هم آن را از قتاده از او به طور مرسل روایت کردهاند که در آن است: «و أقضاهم علیٌّ».
این حدیث از أنس مرسل است، افزون بر این که سندش هم ضعیف است و اینکه ترمذی و ابنماجه و هر کس که از آنان پیروی کرده است - أنس را میان
1) تدریب الراوی /1 162.
ابوقلابة یا قتادة ورسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم قراردادهاند،خطایی فاحش وفریبیآشکاری است.
این حدیث ساختگی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به روایت عبداللّه بنعمر، روایت شده است. حاکم گوید: «ما را حدیث کرد عبدالرّحمانبن حمدان جلّاب در همدان، از ابوحاتم رازی، از محمّدبن یزیدبن سنان رهاوی، از کوثربنحکیم ابومحمّد حلبی، از نافع از ابنعمر که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: رؤوفترین امّتم به امّت ابوبکر و سختترین آنان در فرمان خداوند عمر، و شدیدترین آنان در حیا عثمان و بهترین قاری آنها أُبیّبنکعب و عاملترین آنان به واجبات زیدبنثابت و داورترین آنان علیّبنابیطالب و داناترین آنان به حلال و حرام معاذبنجبل و راستگوترین آنان ابوذر است و امین این امّت ابوعبیدةبن جرّاح است و حبر (دانشمند) این امّت عبداللّهبن عبّاس میباشد.» (1)
این سند هم ضعیف است، «محمّدبن یزیدبن سنان رهاوی» به ضعفش تصریح شده است، در «المیزان» آمده است: «دارقطنی گفت: ضعیف است...
نسائی گفت: قوی نیست.» (2)و در کتاب «المغنی فی الضعفاء» (3)چنین آورده است و ابنحجر گفت: «ابنابوحاتم گفت: از پدرم دربارهاش پرسیدم گفت: چیزی نیست، او از پدرش فراموشکارتر است... و بخاری گفت: ابوفروة متقارب الحدیث است جز اینکه پسرش محمّد، منکرهایی از او نقل میکند و آجری به نقل از ابوداوود گوید: و ابوفروة جزری چیزی نیست و پسرش هم چیزی نیست و نسائی گفت: قوی نیست... ترمذی گفت: از روایتش پیروی نمیشود و ضعیف است و دارقطنی گفت:
ضعیف است. (4)ابنحجر در «تقریب التّهذیب» گوید: «قوی نیست.» (5)
و امّا در باب «کوثربنحکیم» در «الضعفاء و المتروکین» نوشتهی بخاری آمده است: «نافع درباره کوثربن حکیم میگوید: «حدیث او منکر است» و در «ضعفاء و متروکین» نوشتهی نسائی آمده است: «حدیثش متروک و رها شده است.» و ذهبی گوید: «ابوزرعة گوید: ضعیف است. و ابنمعین گفت: چیزی نیست و احمدبنحنبل گفت: حدیثهایش باطل است و ارزشی ندارد و دارقطنی و غیر او گفتهاند: ترک شده است.» (1)و ذهبی گوید: حدیثش را ترک کردند، دارای عجائبی است.» (2)
سیوطی این حدیث ساختگی را از مسند ابویعلی موصلی از ابنعمر نقل کرده و گفته است: «رؤوفترین امّتم به امّتم ابوبکر و شدیدترین آنان در دین خداوند عمر و راستگوترین آنان در حیا عثمان، و داورترین آنان علی و عاملترین آنان به واجبات زیدبنثابت و بهترین قاری آنها أُبیّ و داناترین آنان به حلال و حرام معاذ میباشد، آگاه باشید که هر امّتی را امینی است و امین این امّت أبوعبیدةبنجرّاح. ع از ابنعمر.» (3)
نیازی به مراجعه به مسند «ابی یعلی» برای آگهی از رجال این سند به طور تفصیل نیست، چون حافظ سخاوی و علّامه مناوی هر دو دقیقاً نص دارند که به زودی خواهی شنید بر این که حدیث از طریق ابنبیلمانی از پدرش رسیده که هر دو از درجهی اعتبار ساقط هستند؛ امّا درباره محمّدبن عبدالرّحمان بیلمانی، بخاری گوید: «محمّدبن عبدالرّحمان بیلمانی از پدرش نقل کرده، که حدیثش منکر است و حمیدی دربارهاش اشکال میکرد.» و نسائی گوید: «منکر الحدیث» است. (4)و در
کتاب «الموضوعات» نوشتهی ابنجوزی بعد از حدیثی در برتری جدّة آمده است:
«محمّدبن عبدالرّحمان، یحیی گفت: چیزی نیست. و ابنحبّان گفت: از پدرش در نسخهای حدیث کرد شبیه به دویست حدیث که تمامش ساختگی است، احتجاج به آنها روا نیست.» (1)و در «میزانالإعتدال» آمده است: «محمّد بن عبدالرّحمان بن بیلمانی به نقل از پدرش، او را تضعیف کردهاند و بخاری و ابوحاتم گویند:
منکرالحدیث است و دارقطنی و غیرش گویند: ضعیف است...، ابنعدی گوید: هر چه این بیلمانی روایت میکند، بلایی از اوست.» (2)و در «المغنی فی الضعفاء» گوید: «او را تضعیف کردهاند، ابنحبّان گوید:
نسخهای ساختگی از پدرش روایت کرده است.» (3)و سبطابنعجمی در «الکشف الحثیث عمّن رمی بوضع الحدیث» او را ذکر کرده است. و ابنحجر گوید: ضعیف است، و ابنعدی و ابنحبّان او را متّهم کردهاند.» (4)و امّا درباره پدرش «عبدالرّحمان بنبیلمانی» در «میزانالإعتدال» آمده است:
«عبدالرّحمان بنبیمانی، از تابعان مشهور است، از ابنعمر روایت میکند، ابوحاتم او را سست دانسته است. و دارقطنی گفت: ضعیف است و حجّتی به او اقامه نمیشود.» (5)و در «المغنی فی الضعفاء» (6)او را آوردهاند و در «تقریب التّهذیب» آمده است: «ضعیف است.» (7)
باطلبودن این حدیث به هر دو طریق از ابنعمر آشکار است، و به همین دلیل حافظ سخاوی گوید: «از ابنعمر نزد ابنعدی در شرح حال کوثربنحکیم نقل شده که او ترک شده است. و نقل دیگری دارد از مسند أبویعلی از طریق ابنبیلمانی
از پدرش از او» (1)پس در این سخن فایدههایی است:
1 - حدیث: رحیمترین امّتم به امّتم... از ابنعمر در کتاب «الکامل» از ابنعدی آمده است و این دلیل بر سستی آن است؛ چون موضوع کتاب «الکامل» نوشتهی ابنعدی، ضعفا و حدیثهایشان میباشد.
2 - ابنعدی این حدیث را در شرح حال کوثربنحکیم آورده و از اینجا ظاهر میشود که کوثربنحکیم را به ساختن این حدیث متّهم میکند.
3 - راوی حدیث، کوثربنحکیم نزد حافظ سخاوی ترک شده است.
4 - نقل دیگر او از طریق ابنبیلمانی از پدرش از ابنعمر است.
5 - ضعفابنبیلمانی وپدرش ثابت ومشهوراست تاآنجاکه سخاویاز بیانشدوری جسته وبسندهکرده استبه گفتناین کهازطریق ابنبیلمانی ازپدرشاست.
طبرانی این حدیث ساختگی را از جابر اینچنین نقل کرده است: «حدیث کرد ما را علیبنجعفر ملحی اصفهانی، از محمّدبنولید عبّاسی، از عثمانبنزفر، از مندلبنعلی، از ابنجریج، از محمّدبنمنکدر، از جابربنعبداللّه انصاری که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: رحیمترین امّتم به امّتم ابوبکر و مهربانترین امّتم به امّتم عمربنخطاب، و راستگوترین امّتم در حیا عثمان و داورترین امّتم علیّبنابیطالب و داناترین آنان به حلال و حرام معاذبنجبل است روز قیامت پیشاپیش علما با فاصلهی یک دید چشم حرکت میکند و بهترین قاری امّتم أُبیّبنکعب و عاملترین آنها به واجبات زیدبنثابت است و به عویمر عبادتی داده شد یعنی ابودرداء. آن را جز مندل از ابنجریج روایت نکرده است.» (2)
این حدیث هم دور انداخته شده (مطروح) است؛ چون در طریقش «مندلبنعلی» است - که تنها کسی است آن را از ابنجریج نقل کرده همانگونه که خود طبرانی بر آن نص دارد - نسائی در «کتاب الضعفاء و المتروکین» گوید:
«مندلبنعلی ضعیف است.» و ذهبی گوید: «ابوحاتم گفت: استاد است و ابوزرعة گفت: سست است و احمد گفت: ضعیف است.» (1)و در «الضعفاء» ذهبی است: «در او سستی است، احمد و دارقطنی او را ضعیف شمردهاند.» (2)و ابنحجر گفت:
«جوزجانی گفت: حدیثش از دست رفته است. و حاکم ابواحمد گفت: نزد آنان قوی نیست و ساجی گفت: ثقه نیست، منکرهایی روایت کرده است، و ابنمعین گفت:
عبدالرّحمانبن مهدی از او حدیث نمیکرد. ابنقانع و دارقطنی گفتند: ضعیف است. و ابنحبّان گفت: در اثر حافظهی بدش، مرسلها و موقوفها را بالا میبرد پس استحقاق ترک را یافت و طحاوی گفت: هرگز از اهل ثبت در روایت نیست و به او احتجاج نمیشود.» (3)و در «تقریبالتّهذیب» آمده است: «ضعیف است.» (4)و صفیالدّین خزرجی گفت: «احمد و دیگران او را تضعیف کردهاند.» (5)ابنحجر عسقلانی دربارهی «ابنجریج» گوید: «جرمی به نقل از مالک گوید:
ابنجریج بیهودهگو بود» و «عثمانالدارمی به نقل از ابنمعین گفت: در زهری چیزی نیست.» گفت: «جعفربنعبدالواحد به نقل از یحییبنسعید گفت: ابنجریج راستگو بود، پس اگر گوید «مرا حدیث کرد» منظور شنیدن است. و اگر گفت «مرا خبر داد»، قرائت است و اگر گفت «گفت» شبیه باد است.» (6)
گویم: و تو ملاحظه میکنی که در سند طبرانی نیز هیچگاه نگفته است «گفت».
و دارقطنی گفت: او به گونهی زشتی اسناد حدیث را پنهان میکند، در «تهذیب التّهذیب» آمده است: «دارقطنی گفت که از پنهانکاری ابنجریج در اسناد دوری میشود؛ زیرا که او پنهانکاری زشتی انجام میدهد. اسناد چیزی را پنهان نمیکند جز آنچه را که از مجروح شنیده است.» و در آن به نقل از ابنحبّان آمده است: «او همواره در اسناد پنهانکاری میکرد.» و نیز در آن است: «ابوبکر گفت: در کتاب علیّبنمدینی چنین دیدم: از یحییبنسعید دربارهی حدیث ابنجریج به نقل از عطاء خراسانی پرسیدم، گفت: ضعیف است. به یحیی گفتم: او میگوید: مرا خبر داد. گفت: چیزی نیست. او ضعیف است. او به یک کتاب فقط دست مییابد بدون اینکه آن را روایت کرده باشد.» (1)گفتم: به زودی بعضی طعنهها که مترتّب بر ارتکاب پنهان کاری است خواهد آمد، و جرأت ابنجریج در تدلیس (2)به جایی رسید که با صراحت و وضوح مرتکب دروغ در حدیث میشد. در «تهذیبالتّهذیب» چنین است: «ابنسعد گفت: در سال 85، سال مرگ همگانی متولّد شد ما را خبر داد محمّدبنعمر - یعنی واقدی - گفت: ما را حدیث کرد عبدالرّحمان ابنأبوالزناد که گفت: مشاهده کردم ابنجریج نزد هشامبنعروة آمد و گفت: ای ابومنذر آیا برگهای که به فلانی دادی از حدیث تو است؟ گفت: آری. محمّدبنعمر گفت: پس شنیدم که بعد از آن ابنجریج میگفت: ما را حدیث کرد هشام أحصی.» (3)
ابنعبدالبر این حدیث ساختگی را از ابوسعید خدری چنین روایت میکند:
«ما را خبر داد عبدالوارثبن سفیان، از قاسمبنأصبغ، از احمدبن زهیر، از احمدبن عبداللّهبن یونس، از سلام، از زیدالعمی، از ابوالصدیق ناجی، از ابوسعید خدری که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: رحیمترین امّتم به آن ابوبکر و قویترین
آنان در دین خداوند عمر، و راستگوترین آنان در حیا عثمان، و داورترین آنان علی و عاملترین آنان به واجبات زیدبنثابت و بهترین قاری کتاب خداوند، أُبیّبنکعب و داناترینآنان به حلال و حرام معاذبن جبل، و امین این امّت ابوعبیدةبنجرّاح و ابوهریره ظرفی برای دانش میباشد و نزد سلمان دانشیاست که درک نمیشود و آسمان سایه نینداخت بر زبان داری راستگوتر از ابوذر و زمین چون اویی را حمل نکرد.» (1)
در اسنادش «زید عمّی» است. نسائی در کتاب «الضعفاء و المتروکین» گفته است: «زید عمّی ضعیف است.» (2)و در «میزانالإعتدال» است: «ابنمعین گفت:
صالح است، و یک بار گفت: چیزی نیست. بار دیگر گفت: ضعیف است حدیثش نوشته میشود. و ابوحاتم گفت: ضعیف است حدیثش نوشته میشود. دارقطنی گفت: صالح است. نسائی او را تضعیف کرده است و ابنعدی گفت: شاید شعبه از ضعیفتر از او روایت نکرده باشد و سعدی گفت: خوبی و بدی او به یک اندازه است. (3)و در «الکاشف» گفت: «در او ضعف است.» (4)و ابنحجر گفت: «ضعیف است.» (5)و در این سند «سلام» هست که او «سلامبن سلیمالطویل» است. نسائی گفت:
«حدیثش ترک شده است.» (6)و در «الموضوعات» ابنجوزی در حدیثی در فضیلت مؤذّنها آمده است: «در آن سلام الطویل است، یحیی گفت: ارزشی ندارد. حدیثش را نمینویسند. بخاری گفت: او را ترک کردهاند. و نسائی و دارقطنی گفتند: ترک شده است و ابنحبّان گفت: از ثقهها، اخبار ساختگی روایت میکند، گویی تعمدی بر
این کار دارد.» (1)و ذهبی این حدیث را در «میزانالاعتدال» پس از نکوهش او آورده است. و در «المغنی فی الضعفاء» او را یاد کرده است. ابنحجر گوید: «احمد گفت:
حدیثهای منکری روایت کرده است و ابنابومریم به نقل از ابنمعین آورده است:
احادیث منکری دارد و دوری و دیگران از قول ابنمعین گفتهاند ارزشی ندارد.
ابنمدینی گفت: ضعیف است. ابنعمّار گفت: حجّت نیست. جوزجانی گفت: ثقه نیست. بخاری گفت: او را ترک کردهاند و یک بار گفت: دربارهاش اشکال میکنند.
ابوحاتم گفت: حدیثش ضعیف است، رهایش کردهاند. ابوزرعة گفت: ضعیف است، نسائی گفت: رها شده است و یک بار گفت: ثقه نیست و حدیثش را نمینویسند و ابنخراش گفت: دروغگو است و یک بار گفت: ترک شده است و ابوالقاسم بغوی گفت: بسیار حدیثش ضعیف است و ابنعدی حدیثهایی روایت کرده و گفته است: از چیزی از آنها پیروی نمیشود... و ابنحبّان گفت: از ثقهها ساختگی را روایت کرده است، گویی بر آنها عمد داشته است... عجلی گفت:
ضعیف است. ساجی گفت: منکرهایی نزد او هست. حاکم گفت: حدیثهای ساختگی را روایت کرده است. ابونعیم در «الحلیة» در شرح حال الشعبی گوید:
سلامبنسلیم خراسانی به اتّفاق ترک شده است...» (2)از اینجا ملاحظه میکنید که حافظ سخاوی دربارهی این حدیث از این طریق چنین گوید: «از ابوسعید از قاسمبنأصبغ از ابنابوخثیمة و از او عقیلی در «الضعفاء» از علیّبنعبدالعزیز، هر دو از احمدبنیونس از سلام از زید العمی از ابوالصدیق از او و زید و سلام هر دو ضعیف هستند.» (3)و محمّدبنمعتمدخان در «تحفةالمحبّین» در فصل الأحادیث الضعیفه گوید:
«رحیمترین امّتم به امّتم ابوبکر... ابنعبدالبر در استیعاب از ابوسعید خدری نقل میکند، و در سندش سلام «الطویل» است که ترک شده است، از زید عمّی که
ضعیف است.» (1)
و ابنعبدالبرّ آن را نقل کرده از ابومحجن ثقفی که گفت:رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم صفات سران اصحابش رابیان کرد تا در چنین صفاتی به او در مورد آنان اقتدا شود، آنگونه که استادمان عیسیبن سعیدبن سعدة مقری چنین روایت میکند: ما را حدیث کرد ابوبکر احمدبن ابراهیمبن شاذان، از ابومحمّد یحییبن محمّدبن صاعد، از ابوعثمان سعیدبن عثمان، از احمدبندحیم، از یحییبن محمّدبن صاعد، از محمّدبن عبیدبن ثعلبة عامری در کوفه، از عبدالحمیدبن عبدالرّحمان ابویحیی الحمانی، از ابوسعید أعور یعنی البقال که بندهی حذیفه بود، که گفت: یکی از سالمندان صحابه که ابومحجّن یا محجّنبن فلان خوانده میشد، گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: رؤوفترین شخص امّت من به امّتم ابوبکر، قویترین آنان در دین خداوند عمر، راستگوترین آنان در حیا عثمان، داورترین آنان علیّبنابیطالب، بهترین قاری آنان أُبیّبنکعب، عاملترین آنان به واجبات زیدبنثابت، داناترینشان به حلال و حرام معاذبن جبل است و هر امّتی را امینی میباشد و امین این امّت ابوعبیدة جرّاح است.» (2)
در سندش «سعید البقّال» است که نسائی گوید: «ضعیف است.» (3)ذهبی گوید: «فلاّس او را رها کرده است. ابنمعین گوید: حدیث او نوشته نمیشود.
ابوزرعة گفت: راستگوی فریبکار است.» و بخاری گفت: «حدیثش منکر است...» (4)و
در «المغنی فی الضعفاء» (1)نام برده شده است و ابنحجر گفت: «ضعیف مرسل است.» (2)و صفیالدّین خزرجی گفت: «ذهبی گفت: در سال صد و چهل و چند مُرد و کسی را ندیدم که او را ثقه بداند.» (3)ابنحجر در «الإصابة» در شرح حال أبومحجن بر ضعیفبودن آن مرد نص آورده و این که او أبومحجن را درک نکرده است. (4)امّا «ابومحجن ثقفی» هم مردی فاسق، فاجر و همواره مشغول شرابخواری بود که از آن دست بردار نبود و حد و سرزنشی او را باز نمیداشت، بارها عمربنخطاب به جرم شرابخواری او را تازیانه زد و حال آن که عمر سعی میکرد یارانش را به جرم شرابخواری حدّ نزند؛ چون خودش از آنان بود چون در این کار غوطهور و بیباک شده و آشکارا و علنی عمل میکرد و او را به جزیرهای در دریا تبعید کرد، در جنگ قادسیه در حال مستی از شراب حاضر شد، پس سعدبنابووقاص دستور داد او را به زنجیر کشند... این بخشی از زشتیها و فضاحتهای این مرد است، هر کس که جویای تفصیل است به «الاستیعاب» و «أسدالغابة» و «الإصابة» و دیگر مراجع شرح حال صحابه مراجعه کند.
ابوجعفر عقیلی این حدیث ساختگی را از شدّادبنأوس در «کتاب الضعفاء» و ابنعساکر در «تاریخ دمشق» نقل کرده و آن را ضعیف دانستهاند، ابنجوزی در «الموضوعات» آورده در حالی که در سندش کسانی هستند که روایتشان پذیرفته نیست (و جرح شدهاند) و از میان آنان بشیربنزاذان را متّهم کرده که یا آن را ساخته و یا از بعضی ضعیفها با پنهانکردن اسنادش آورده است... محمّدبنمعتمدخان بدخشانی در «تحفةالمحبّین» در فصلی که به حدیثهای ضعیف اختصاص داده چنین آورده است: «ابوبکر رؤوفترین و رحیمترین امّتم و عمربنخطاب بهترین و
عادلترین امّتم و عثمانبنعفان باحیاترین و بخشندهترین امّتم و علیّبنابیطالب عاقلترین و دلاورترین امّتم، عقیلی و ابنعساکر و آن را از شدّادبنأوس، ضعیف دانسته و در سندش کسانی هستند که روایتشان پذیرفته نیست و از میان آنان، بشیر متّهم شده که یا آن را ساخته و یا از بعضی ضعیفها با پنهانکردن اسنادش آورده است. و ابنجوزی آن را در ضعیفها آورده است.» (1)و این عبارت ابنجوزی در «الموضوعات» است:
« حدیثی در یاد گروهی از صحابه: ما را خبر داد عبدالوهاببن مبارک، از محمّدبنمظفّر، از ابوالحسناحمدبن محمّد عتیقی، از یوسفبندخیل، از ابوجعفر عقیلی، از بشربنموسی، از عبدالرّحیمبنواقد واقدی، از بشیربنزاذان، از عمربنصبیح، از کن، از شدّادبنأوس که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ابوبکر وزینترین و برترین امّتم، و عمربنخطاب نیکوترین و کاملترین امّتم و عثمان باحیاترین و عادلترین امّتم، و علیّبنابیطالب ولیّ و زیباترین امّتم و عبداللّهبنمسعود امین و پیونددهندهترین امّتم، و ابوذر زاهدترین و رؤوفترین امّتم، و ابوالدرداء عادلترین و رحیمترین امّتم و معاویةبن ابوسفیان شکیباترین و بخشنده ترین امّتم میباشد.
نقلی دیگر: ما را خبر داد علیّبن عبیداللّه، از علیّبن احمدبندار، از ابوعبداللّهبن بطة، از ابوصالح محمّدبناحمد، از خلفبن عمروعکبری، از محمّدبن ابراهیم، از یزیدالحلال صاحب ابنأبوالشوارب، گوید: از احمدبن قاسمبن بهرام، از محمّدبن بشیر از بشیربن زاذان، از عکرمة، از ابنعبّاس نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ابوبکر بهترین و پرهیزکارترین امّتم، عمر عزیزترین و عادلترین آنان، عثمان بخشندهترین و باحیاترین آنان، علی عاقلترین و زیباترین آنان، ابنمسعود امینترین و عادلترین آنان، ابوذر زاهدترین و راستگوترین آنان، أبوالدرداء عابدترین آنان و معاویه شکیباترین و بخشندهترین آنان است.
1) تحفةالمحبّین - دستنویس است.
نویسنده گوید: این حدیث بر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دروغ بسته شده است و در هر دو نقل گروهی هستند که روایتشان پذیرفته نیست و نزد من بشیربنزاذان به آن متّهم است که این حدیث یا از کارِ او یا از حدیثهای ضعیفهایی است که اسنادش را پنهان کردهاند و در إسنادش خلط کرده است. ابنعدی گفت: او ضعیف است و از ضعیفها حدیث نقل میکند.» (1)ذهبی نیز «بشیربنزاذان» را ضعیف شمرده و در «المغنی فی الضعفاء» او را نام برده و گوید: «دارقطنی و دیگران، ضعیفش دانستهاند.» (2)
«ملّا» در سیرهاش این بهتان و دروغ بسیار زشت را از ابنعبّاس چنین روایت کرده است: محبّ طبری چنین گفته است: «فصل چهارم در توصیف هر یک از آن ده نفر به صفتی ستوده از ابنعبّاس نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
رحیمترین امّتم نسبت به امّتم ابوبکر، نیرومندترین آنان در دین خداوند عمر، شدیدترین آنان در حیا عثمان و داورترین آنان علیبنابیطالب است و هر پیامبری راحواریی است و حواری من طلحه و زبیر میباشند و هر جا سعدبنوقاص بود حق با او میباشد و سعدبنزید از دوستان خدا و عبدالرّحمانبنعوف از بازرگانان خدا، ابوعبیدةبنجرّاح امین خداوند و امین رسولش است و هر پیامبری را صاحبی است و صاحب سرّ من معاویةبن ابوسفیان است، هر کس آنان را دوست داشت نجات یافته و هر کس آنان را دشمن دارد هلاک شود، ملّا در سیرهاش نقل کرده است.» (3)این حدیث قطعاً باطل است؛ چون اصلاً سندی ندارد، و سستی لفظها و بیهودگی معنیهایش بر ساختگیبودن آن گواهی میدهند و از جمله شامل فضیلتی دربارهی معاویةبن ابوسفیان است که ساختگیبودن آن را فریاد میکند.
همان کسی که پیشوایان بزرگ چون بخاری، نسائی، حاکم، ابنجوزی، ابن تیمیه، ابنحجر و غیر آنان صریحاً گفتهاند، علاوه بر این حدیثی در فضیلت معاویةبن أبوسفیان ثابت نشده است... همانگونه که پس از این بر آن آگاه خواهید شد. انشاء اللّه تعالی
از این بحث به طور آشکار دانسته شد که حدیث «رحیمترین امّتم به امّتم...» با تمام نقلها و لفظهایش حدیثی ساختگی و اختراع شده است، آنهم در پرتو سخنان بزرگان پیشوایان جرح و تعدیل و حافظان مشهور حدیث و أخبار.
گروهی از پژوهشگران مشهور اهل سنّت در حدیث و رجال، بر ساختگی و باطل یا ضعیفبودن این حدیث دقیقاً تصریح کردهاند و بد نیست که بعضی گفتههای آنان را در این مقام ذکر کنیم:
مناوی در شرح این حدیث گوید: «ابویعلی در مسند خود، از نقل ابنبیلمانی، از پدرش، از عمربنخطاب. و حال ابنبیلمانی معروف است، ولیکن در همان باب نیز از أنس و جابر و غیر آنان هم نزد ترمذی و ابنماجه و حاکم و غیر آنان هست و در روایتشان به جای رؤوفترین گفتهاند: رحیمترین. و ترمذی گوید: نیکو و صحیح است. و حاکم گوید: به شرط آن دو صحیح است.
و ابنعبدالهادی در تذکرهاش به آنان انتقاد کرده و گفته است که در متن آن غرابتی است و استادش آن را ضعیف دانسته؛ بلکه ساختگی بودنش را ترجیح داده است.» (1)
و ابنعبدالهادی - که در تذکرهاش به آنان انتقاد کرده؛ بدینگونه که در آن
1) فیض القدیر /1 460.
حدیث، غرابتی است و استادش ابنتیمیه آن را ضعیف دانسته؛ بلکه ساختگی بودنش را ترجیح داده - از پژوهشگران و حافظان مشهور اهل سنّت است. حافظ ذهبی در ذکر استادان خود گوید: «از امام یگانه حافظ، دارای فنون، شمسالدّین محمّدبن احمدبن عبدالهادی حدیث شنیدم، که در سال هفتصد و پنج یا شش متولّد شد و از قاضی ولیّالدّین عبدالدائم و مطعم حدیث شنید و به رجال و علل الحدیث اهتمام ورزید و برتری یافت و گردآوری کرد، و به دانشاندوزی و اشتغال در قرائتها و حدیث و فقه و اصول و نحو روی آورد و در دانشها دستی گشاده داشت و ذهنی روان داشت. در ماه جمادیالاولی سال 744 درگذشت.» (1)و ابنرجب در شرح حال او گوید: «قاری، فقیه، محدّث، حافظ، منتقد نحوی، دارای فنون... به حدیث و فنون آن و معرفت رجال و علّتها اهتمام ورزید و در آن سرآمد شد و در مذهب فقیه شد و فتوا داد و اصلین و عربی را خواند و در آنها چیرگی یافت و مدّتی ملازم استاد تقیالدّین ابنتیمیه شد... و با خط دقیق خود بسیار نوشت، و کتابهای بسیاری تصنیف کرد...» (2)و حافظ ابنحجر گوید: «در حدیث و فقه و اصول و عربی و غیر آنها مهارت یافت. صفدی گوید: اگر زنده بود آیتی میبود... و ذهبی در «معجم المختص» خود گوید: فقیه زبردست، قاری تجویددان، محدّث، حافظ، نحوی حاذق و دارای فنون، از من حدیث نوشت و از او بهره گرفتم و ابنکثیر گفت: او حافظ، علّامه و منتقد بود.
از دانشها آناندازه به دست آورد که اساتید بزرگ به آن نمیرسند و در فنون سرآمد شد و کوهی در علل الحدیث و نقلها و رجال بود، فهمی بسیار نیکو و ذهنی صحیح داشت...» (3)
و چنانکه پیشتر دیدیم، این نیز گفته عاصمی است:
«همچنین ابوبکر صدّیق دری از آن خواهد بود که نخستین و برترین در است؛ چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را نخستین فرد در حدیثی قرار داد که یارانش را نام برد و هر یک را به یک ویژگی مخصوص گردانید، پس او دری در رحمت و رأفت و شفقت نسبت به مسلمانان بود، همانگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «رحیمترین امّتم ابوبکر است.» و در روایت دیگری: «رؤوفترین فرد امّتم نسبت به امّتم ابوبکر است.» و رحمت نسبت به مسلمانان جز از ریشهی دانش نیست.»
باطلبودن این گفتهی او نیز واضح است؛ چون شواهد نادانی ابوبکر بسیار فراوان است و کسی که به معنی «الأب» و «الکلالة» و «ارث عمه و خاله» نادان باشد، چگونه جایز است که دری برای شهر دانش باشد؟! و چگونه میتواند نخستین و برترین دَر باشد؟! و پیشتر دانستید که حدیث یادشده ساختگی است، پس استدلال به آن باطل میشود.
افزون بر این، در کتابهای اهل سنّت، حدیثها و نمونههایی است که نمایانگر سختگیری ابوبکر بر مسلمانان میباشد که از نشانههای باطلبودن گفتهی اوست که: «پس او دَری در رحمت و رأفت و شفقت نسبت به مسلمانان بود»...
آنچه میآید از جملهی این موارد است:
1 - آنچه بخاری در کتاب «الأدب» نقل کرده که: باب اینکه خشم و ناشکیبایی نزد میهمان کراهت دارد: ما را حدیث کرد عیّاشبنولید، از عبدالأعلی، از سعید جریری، از أبوعثمان، از عبدالرّحمان بنابوبکر که گفت: ابوبکر گروهی را میهمان کرد و به عبدالرّحمان گفت: مواظب میهمانانت باش، من نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میروم، پیش از آمدن من از پذیرایی آنان فارغ شو. عبدالرّحمان رفت و هر آنچه داشت برایشان آورد و گفت: بخورید. گفتند: صاحب خانه کجاست؟ گفت: بخورید.
گفتند: ما نمیخوریم تا صاحب خانه بیاید.
گفت: پذیرایی ما را بپذیرید؛ چون اگر بیاید و شما غذا نخورده باشید،
برخورد بد او را خواهیم دید. آنها از غذا خوردن خودداری کردند و من دانستم که او بر من سخت میگیرد، بنابراین وقتی آمد از او کناره گرفتم.
گفت: چه کردید؟ جریان را به اطّلاعش رساندند. گفت: ای عبدالرّحمان! من سکوت کردم. دوباره گفت: ای عبدالرّحمان! باز هم سکوت کردم. گفت: ای غنثر، تو را سوگند دهم اگر صدایم را میشنوی، بیایی. پیش آمدم و گفتم: از میهمانانت بپرس. گفتند: راست گفت، برایمان آورد. گفت: پس جز این نیست که منتظر من شدید. به خداوند سوگند که امشب از آن غذا نمیخورم. دیگران گفتند: به خدا سوگند از آن نمیخوریم تا تو بخوری.
گفت: مانند امشب، شرّی ندیدم! وای بر شما، چه هستید! چرا پذیرایی ما را نمیپذیرید؟ غذایت را بیاور. پس غذا را آورد. ابوبکر گفت: قسمی که بر نخوردن غذا خوردم، از آن شیطان بود (!) سپس بسم اللّه گفت و خورد و آنان نیز خوردند.» (1)و مسلم در باب «اکرام الضیف و فضل ایثاره» نقل کرده است: «ما را حدیث کرد محمّدبن مثنی، از سالمبن نوح عطّار، از جریری، از ابوعثمان، از عبدالرّحمان بنابوبکر که گفت: میهمانانی بر ما وارد شدند، گفت: پدرم مشغول صحبت با رسولخدا از اول آن شب بود، پس رفت و گفت: ای عبدالرّحمان از میهمانات فارغ شو.
وقتی شب فرا رسید غذایشان را آوردیم! آنان از خوردن خودداری کردند.
گفتند: منتظر میمانیم تا صاحب خانه بیاید و با ما غذا بخورد.
به آنان گفتم: او مردی آهنین است و اگر شما غذا نخورید میترسم که آزاری از او به من برسد.
آنان خودداری کردند.
هنگامی که آمد، پیش از هر کاری به آنان گفت: آیا از خوردن فارغ شدید؟
گفتند: نه به خدا سوگند فارغ نشدیم.
گفت: مگر به عبدالرّحمان فرمان ندادم؟
1) صحیح بخاری /4 364.
من از او دور شدم.
گفت: ای عبدالرّحمان!
از او کناره گرفتم.
پس گفت: ای غنثر تو را سوگند میدهم اگر صدایم را میشنوی، بیایی.
آمدم و گفتم: به خدا سوگند من گناهی ندارم، اینان میهمانان تو هستند؛ از آنان بپرس. غذایشان را آوردم، از خوردن خودداری کردند تا تو بیایی. پس ابوبکر گفت: شما را چه میشود که پذیرایی ما را نمیپذیرید؟ به خداوند سوگند که امشب غذا نمیخورم.
گفتند: سوگند به خداوند که تا تو نخوری ما آن را نمیخوریم.
آنگاه گفت: هرگز شرّی مانند امشب ندیدم. وای بر شما، شما را چه میشود که پذیرایی ما را نمیپذیرید!
سپس گفت: کلام نخست من که بر نخوردن غذا قسم خوردم از شیطان بود، بشتابید به غذایتان.
گفت: پس غذا را آوردند و «بسم اللّه» گفت، او خورد و آنان خوردند. صبح که شد نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفت و گفت: ای رسولخدا، نیکی کردند و سوگند دروغ خوردم.
گفت: پس او را خبر دادند گفت: بلکه تو نیکوترین و بهترین آنان هستی.
گفت: کفّارهای شامل من نشد.» (1)گویم: این حدیث از جهاتی دلالت بر سختگیری و خشم دارد.
اول: گفتهی عبدالرّحمان: او مردی آهنین است و شما اگر نخورید ترسم که اذیّتی از او به من برسد. پس این گواهی میدهد که آنچه روایت کردهاند که او رحیمترین امّت به امّت است... دروغی ساختگی است.
و دوم: دوری جستن عبدالرّحمان از او.
و سوم: خواندن عبدالرّحمان به: «ای غنثر» که دشنامی است یعنی: «ای فرو مایه» یا معنی زشتی همانند آن. و بخاری در باب «قول الضیف» آن داستان را نقل
1) صحیح مسلم /6 131.
کرده است: «نمیخورم تا بخوری» و در آن است «پس ابوبکر خشمناک شد و دشنام داد و بدگویی کرد.»
قسطلانی در شرحش گوید: پس دشنام داد؛ چون گمان کرد آنان در حق میهمانش زیادهروی کردند و «جدّع» یعنی به بریدن بینی یا گوش یا لب امر کرد. و این بر شدّت خشم او و بدزبانی و بداخلاقی او دلالت میکند، از آنجا که بدون پرسش از آنان که آیا دربارهی میهمانش زیادهروی کردهاند یا نه، شروع به بدگویی از آنان کرده است! بلکه از گفتهی بخاری برمیآید که این کار را پس از این پرسش که «چه کردید؟ و آنان او را با خبر کردند»، انجام داده است و در این حالت ناسزاگویی به آنان زشتتر و بدتر است.
و چهارم: گفتهاش به میهمانان: «به خداوند سوگند امشب غذا را نمیخورم» کاری زشت است در برابر خودداری آنان از خوردن تا آن که او بیاید و این نمایانگر خشم او و گرامینداشتن آنان است، بدون اینکه کاری کرده باشند که مستحق آن باشند!! بلکه گرامیداشتن میهمان عقلاً و عرفاً و شرعاً در هر حال واجب است، و این امری است که بداخلاقان عرب هم آن را میدانند و انجام میدهند...
بلکه از عادت میهمانان است که غذا نمیخورند تا میزبان با آنان بخورد، همانگونه که بخاری در «کتاب الأدب» صحیح بر آن گواهی میدهد و میگوید:
«سلمان به دیدار ابوالدرداء رفت، برایش غذایی تهیّه کرد و گفت: بخور من روزهام.
گفت: تا نخوری، نمیخورم.»... پس اگر چیزی از رحمت و رأفت در ابوبکر بود بعد از منتظرشدنشان با میهمانانش غذا میخورد گرچه روزه بود، نه اینکه با خشونت تمام بگوید: به خداوند سوگند امشب دست به این غذا نمیزنم!!
و پنجم: این که شکی در مرجوح بودن این سوگند نیست، به جهت آشکاربودن برتری غذا خوردن با میهمانان، هر چند که آن ترک (لازم) میشد، هتک آنان حرام است از آنجهت که هتک حرمت مسلمانان حرام است، و این از نشانههای نادانی و بداخلاقی اوست.
و ششم: گفتهاش: «هرگز شرّی مانند امشب ندیدم» که سخنی زشت است و میهمانان را بدون جهت آزار میدهد.
و هفتم: گفتهاش: «وای بر شما...» منافی ادب و گرامیداشتن است...
2 - آنچه محییالسنّه بغوی در «المصابیح» و خطیب تبریزی در «مشکاة المصابیح» نقل کرده است: «از نعمانبنبشیر نقل شده که گفت: ابوبکر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اجازهی ورود خواست، پس صدای بلند عایشه را شنید، وقتی وارد شد خود را به او رساند تا به او سیلی زند، و گفت: نبینم که صدایت را بر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بلند کنی. پیامبر به جداکردن آنان اقدام کرد و ابوبکر خشمناک بیرون رفت. وقتی ابوبکر خارج شد پیامبر فرمود: چگونه مرا میبینی که از دست آن مرد تو را نجات دادم؟ گفت: ابوبکر چند روزی تأمّل کرد، سپس اجازهی ورود گرفت، دید استراحت میکنند به آن دو گفت: مرا همانگونه که در جنگتان وارد کردید در صلحتان نیز وارد کنید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چنین کردیم، چنین کردیم.» (1)واضح است که: میبایست نخست با زبانش او را نهی میکرد، سپس اگر دستبردار نبود به سیلی زدنش مبادرت میکرد، که این راه امر به معروف و نهی از منکر است.
گویم: و سبب این جریان، اعتراض عایشه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از روی حسد و عناد نسبت به او بود؛ چون علی را بیشتر از او و پدرش دوست میداشت، ولی ابوداوود و کسانی که از او پیروی کردهاند، این بخش از حدیث را ساقط کردهاند، در حالی که کامل آن در «المسند» آمده است؛ آنجا که گوید: «ما را حدیث کرد ابونعیم، از یونس، از عیزاربنحریث از نعمانبنبشیر که گفت: ابوبکر از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم اجازهی ورود خواست، صدای بلند عایشه را شنید که میگفت: به خدا سوگند دانستم که علی را بیش از من و پدرم دوست داری دو بار یا سه بار پس ابوبکر اجازهی ورود خواست و وارد خانه شد و بر عایشه حمله برد و گفت: ای دختر فلان زن! نشنوم که صدایت را بر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بلند کنی.»
و نسائی آن را چنین روایت کرده است: «مرا خبر داد عبدةبنعبدالرّحیم مروزی از عمربنمحمّد، از یونسبنابواسحاق، از عیزاربنحریث از نعمانبنبشیر
1) مشکاةالمصابیح /3 1370.
که گفت: ابوبکر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اجازهی ورود خواست، پس صدای بلند عایشه را شنید که میگفت: به خدا سوگند دانستهام که علی را از پدرم بیشتر دوست داری به او حمله آورد تا سیلیاش زند و به او گفت: ای دختر فلان زن! میبینم که صدایت را بر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بلند میکنی؟ پس رسولخدا او را بازداشت و ابوبکر خشمگین خارج شد. رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: ای عایشه! مرا چگونه دیدی که تو را از دست آن مرد نجات دادم؟ پس از آن ابوبکر اجازهی ورود خواست در حالی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و عایشه آشتی کرده بودند و گفت: مرا در صلحتان داخل کنید همانگونه که در جنگتان وارد کردید: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چنین کردیم.» (1)در این نقل، گفتهی ابوبکر به عایشه آمده است که: «ای دختر فلان زن» که معنی آن بر شما پوشیده نیست!!
3 - آنچه محییالسنّه بغوی، در تفسیرش آورده است: «ما را خبر داد اسماعیلبن عبدالقاهر، از عبدالغافربنمحمّد از محمّدبنعیسی جلودی، از ابراهیمبن محمّدبنسفیان، از مسلمبنحجّاج، از زهیربنحرب، از روحبنعباده، از زکریابن اسحاق، از ابوالزبیر، از جابربنعبداللّه که گفت: ابوبکر برای شرفیابی به نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به در خانه ایشان آمد، مردم را بر درِ خانه نشسته دید که هیچکدام اجازه نیافته بودند. گفت: پس به ابوبکر اجازه داده شد، سپس عمر آمد و اجازه خواست و اجازه یافت، دید که پیامبر نشسته و همسرانش اطراف او ساکت و زبان فرو بستهاند. با خود گفت: چیزی میگویم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بخنداند. گفت: ای رسولخدا چه میشود اگر ببینی دخترم بیرون رفته که نفقه بطلبد و من به سویش بروم تا بر گردنش زنم؟ رسولخدا خندید و فرمود: همانگونه که میبینی اینان در حالی که گرد من هستند، طلب نفقه میکنند. ابوبکر به سوی عایشه رفت و بر گردنش زد، و عمر به سوی حفصه رفت که بر گردنش بزند و هر دو میگفتند: از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم چیزی را میخواهید که ندارد؟ گفتند: به خداوند سوگند هرگز
1) مسند احمدبن حنبل /4 275؛ خصایص علی/ 81.
چیزی که رسولخدا ندارد، درخواست نمیکنیم...» (1)و به «لباب التأویل» که از مسلم روایت کرده و «تفسیر ابنکثیر» که از احمد نقل نموده و «الدر المنثور» که از احمد، و نسائی و ابنمردویه، آورده نگاه کنید.
4 - آنچه که احمد نقل کرده و گفته است: «ما را حدیث کرد عبداللّه بن ادریس، از ابناسحاق، از یحییبن عبادبن عبداللّهبن زبیر، از پدرش که گفت: اسماء دختر ابوبکر گفت: برای انجام حج با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم خارج شدیم، تا به «العرج» رسیدیم و پیامبر فرود آمد و عایشه کنار پیامبر و من کنار پدرم نشستم، و بار شتر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر یکی و همراه غلام ابوبکر بود، ابوبکر به انتظار او نشست تا او را ببیند، پس آشکار شد؛ در حالی که شترش با او نبود. گفت: شترت کجاست؟ گفت: دیشب آن را گُم کردم. ابوبکر گفت: شتر گُم میکنی؟! پرید و شروع به زدنش کرد و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم تبسّم کرده و میفرمود: نگاه کنید به این مُحرم که چه میکند؟» (2)و به «سنن أبوداوود» و «سنن ابنماجه» و «الدرّ المنثور» در تفسیر «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ» (3)مراجعه کنید از حاکم - که آن را صحیح دانسته... لیکن ابنماجه چنین آورده است: «شتر بار ما و شتر بار ابوبکر یکی بود و نزد غلام ابوبکر بود» و حاکم گوید: «شتر بار ما با غلام ابوبکر بود.»
5 - آنچه در «مشکاة المصابیح» در باب «حفظ اللسان والغیبة و الشتم» نقل کرده و گفته است: «از عایشه نقل شده که گفت: پیامر صلی الله علیه و آله و سلم بر ابوبکر گذر کرد در حالی که بعضی بردههایش را لعنت میکرد پس پیامبر رو به او نموده و فرمود:
لعنت کنندگان و راستگویان!! به خدای کعبه سوگند، هرگز با هم جمع نمیشوند.
پس همان روز ابوبکر یکی از بردههایش را آزاد کرد سپس خدمت پیامبر آمد و گفت:تکرار نمیکنم.» (4)گویم:
واضح است که آن یکی از بردههایش، سزاوار لعن نبوده است که اگر چنین بود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را از لعن منع نمیفرمود و همان روز ابوبکر او را آزاد نمیکرد و به پیامبر نمیگفت: تکرار نمیکنم...
و نیز از این حدیث استفاده میشود که بسیار لعنتکننده، صدّیق نمیتواند باشد؛ چون این دو صفت با هم جمع نمیشوند، و این ممتنعبودن جمع شدنشان به اندازهای است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به آن سوگند یاد کرده فرمود: «به خدای کعبه سوگند، هرگز با هم جمع نمیشوند.» و از آنجا که از این حدیث لعن کردن بسیار توسط ابوبکر ثابت میشود پس صدّیق نمیباشد. از اینجا هم ثابت میشود باطلبودن آنچه به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دادهاند که ابوبکر را به «صدّیق» لقب دادهاند...
و نیز در «المشکاة» آمده است: «از ابوهریره نقل شده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: برای صدّیق شایسته نیست که لعنت کننده باشد. آن را مسلم روایت کرد.
و از ابوالدرداء است که گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میگفت: لعنکنندگان شهادت دهندگان و شفیعان روز قیامت نخواهند بود. آن را مسلم روایت کرد.» (1)و در آن کتاب آمده است: «از ابنمسعود است که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: مؤمن هرگز بسیار طعنهزننده و بسیار لعنکننده و بداخلاق و ناسزاگو نمیشود. ترمذی و نیز بیهقی در «شعب الایمان» آن را روایت کرد. و در روایتی دیگر از اوست: بداخلاق و ناسزاگو نیست. و ترمذی گوید: این حدیثی غریب است.
و به نقل از ابنعمر که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: مؤمن بسیار لعنکننده نخواهد بود. و در روایتی: سزاوار نیست مؤمن بسیار لعنکننده باشد. آن را ترمذی روایت کرد.
از سمرةبنجندب نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به لعنت و
1) مشکاةالمصابیح /3 1357.
خشم خداوند و به جهنّم، یکدیگر را لعنت نکنید. و در روایتی است: و نه به آتش.
آن را ترمذی و ابوداوود روایت کردند.» (1)6 - آنچه طبری و ابناثیر در کتب تاریخ خود در ذکر لشکر اسامة روایت کردهاند و این لفظ از طبری است: «اسامه با مردم از حرکت باز ایستاد و به عمر گفت:
نزد خلیفه رسولخدا بازگرد و از او اجازه بگیر که به من اجازه دهد که با مردم بازگردم. همراه من بزرگان و بیشترین آنان هستند، و بر خلیفهی رسولخدا و بار رسولخدا و بارهای مسلمانان ایمن نیستم که مشرکان آنها را بربایند. و انصار گفتند: اگر پیامبر بازگشت ما را نپذیرفت، از سوی ما به او اطّلاع ده و از او بخواه که مردی بزرگسالتر از اسامه را فرمانده ما قرار دهد.
پس عمر به فرمان اسامه حرکت کرد و نزد ابوبکر آمد و از سخنان اسامه او را آگاه کرد. ابوبکر گفت: اگر سگان و گرگان مرا بربایند دستوری را که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم داده رد نمیکنم. گفت: انصار فرمانم دادند که خبر را به تو برسانم و آنان از تو درخواست دارند که فرماندهی برایشان انتخاب کنی که بزرگسالتر از اسامه باشد.
پس ابوبکر از جا پرید -در حالی که نشسته بود و ریش عمر را گرفت و به او گفت: مادرت به عزایت بنشیند و تو را از دست بدهم ای پسر خطاب! رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را به کار گمارده است، آیا تو فرمانم میدهی که او را برکنار کنم؟!
پس عمر به سوی مردم آمد، به او گفتند: چه کردی؟ گفت: بروید مادرانتان به عزایتان بنشینند، از آنچه به سبب شما از خلیفهی رسولخدا کشیدم!» (2)لکن ابناثیر روایت را تحریف کرده و این جمله را از آن حذف کرده است:
«امضوا ثکلتکم امّهاتکم» (بروید، مادرانتان به عزایتان بنشینند) چون سخن تند و شدیدی است که عمر به اصحاب گفت، برای آرامشدن خودش از گفتهی ابوبکر به او: «ثکلتک امک و عدمتک یاابن الخطاب» (مادرت به عزایت بنشیند و تو را از دست بدهم ای پسر خطّاب) به هر حال چون این داستان حاکی از خشونت و بد
زبانی و نامهربانی آن دو نفر است، ابنخلدون آن را با تحریف و آشفتگی چنین روایت کرده است: «اسامة در برابر مردم ایستاد و خواستهی عمر را دید که تخلّف از این لشکر کشی بود، و باقیماندن با ابوبکر از روی مهربانی که نکند گرفتاری برایش پیش آید. و انصار به او گفتند: اگر از بازگشت ما خودداری کرد، شخصی سالمندتر از اسامه به فرماندهی ما برگزین. عمر تمام اینها را به ابوبکر رساند. آنگاه برخاست و نشست و گفت: فرمان رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را ترک نمیکنم تا این که برخیزم و آن را اجرا کنم.» (1)ببینید چگونه جملهی: «پس برخاست و نشست و گفت...» را به جای «پس ابوبکر از جا پرید؛ در حالی که نشسته بود و ریش عمر را گرفت...» قرار داده است!!
و چه بسیار است خیانت در امانت!! مانند این مورد...
(2) دلیلها و شواهد اینکه ابوبکر مهربانترین امّت به امّت است!! و علّت بروز این رفتارهای زشت از او اضافه بر سنگدلی طبیعی و جفای باطنیاش شیطان اوست که نزدش میآید و با دست زدن به او دیوانهاش میکند و این مطلبی است که در برابر همگان در اوّلین خطبهای که ایراد کرد، به آن اعتراف نمود... حافظ جلالالدّین سیوطی گوید: «ابنسعد از حسنبصری نقل کرد که گفت: هنگامی که با ابوبکر بیعت شد، برای خطبه به پا خاست و گفت: امّا بعد، من عهدهدار این کار شدم در حالی که از آن کراهت دارم، به خداوند سوگند دوست داشتم یکی از شما مرا از آن کفایت کند، اگر مرا تکلیف کنید که مانند رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی شما عمل کنم، من آن را انجام نمیدهم، رسولخدا بندهای بود که خداوند او را به وحی گرامی داشت و با آن او را عصمت بخشید، من فقط یک بشر هستم و از هیچ یک از شما بهتر نیستم، پس مرا بپایید، اگر مرا دیدید که به راست میروم، مرا تبعیّت کنید و اگر دیدید کج رفتم، راست کنید، و بدانید که من شیطانی دارم که مرا فرا میگیرد،
پس اگر مرا خشمگین دیدید از من دوری کنید، خون من از شما رنگینتر نیست.» (1)و نگاه کنید به «طبری» و «الریاض النضرة» و «منهاجالسنة» و «کنزالعمّال» و «الصّواعق» و کتابهای دیگر.
با اینهمه، اگر بپذیریم که ابوبکر رحیمترین امّت به امّت است، باز هم این خواستهی عاصمی برآورده نمیشود، چون گفتهاش: «و رحمت نسبت به مسلمانان جز از ریشه دانش نیست» غیر قابل قبول است والّا باید بسیاری از بانوان و کودکان دارای مهر و رحمت به مسلمانان، از دانشمندان باشند، و این مطلبی است که حتّی فرزند مرده را میخنداند...
و حتّی اگر بپذیریم که او رحیمترین امّت است و رحمت نسبت به مسلمانان جز از ریشه دانش نیست... به طور کلّی لازمهاش این است که برایش دانشی ثابت شود و کاملاً واضح است که اثبات علم فیالجمله برای اینکه کسی باب مدینة العلم باشد، کافی نیست؛ وگرنه هر کسی به طور کلّی به دانشی دست یافت باید باب مدینة العلم باشد. و این خود جایگاه باطلش را دارد و کسی از اهل ایمان چنین جرأت و جسارتی ندارد.
عاصمی گوید: « بعد از صدّیق، عمربنخطاب دری در شدّت، نسبت به منافقان و مخالفان در دین بود. چنانکه پیامبر فرمود صلی الله علیه و آله و سلم : و شدیدترین آنان - و در روایتی: سختترین آنان در دین خداوند عمربنخطاب است.»
این سخن جداً باطل است؛ چون «شدیدترین آنان...» بخشی از آن حدیث ساختگی است که آغازش: رحیمترین امّتم به امّتم... میباشد که پیشتر ساختگی بودن همهی لفظها و نقلهای آن اثبات شد و این نکتهی اوّل است.
و دوم این که ادّعای سختگیر بودن او نسبت به منافقان و مخالفان دروغی
1) تاریخالخلفاء 71.
صریح است و آن همه داستانهای او در پشتیبانی از آنان و همزیستی با آنان و ستایش از آنان، در کتابهای حدیث و تاریخ موجود است که در اینجا به بعضی از آنها به اختصار میپردازیم:
1 - حافظ سیوطی در «الدّر المنثور» در تفسیر این فرمودهی خداوند متعال که «و إذ یعدکم اللّه إحدی الطّائفتین» (1)به نقل از «دلائل النبوّة» نوشتهی بیهقی در روایتی طولانی دربارهی غزوه بدر گوید:
« سپس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم حرکت کرد در حالی که خبری از قریش به او نمیرسید و اطّلاعی از آمادگی جنگی و مقدار آنان نداشت. پس رسولخدا فرمود:
در کار و مسیر ما را راهنمایی کنید. پس ابوبکر گفت: ای رسولخدا، من داناترین مردم به مسافتهای زمین هستم. عدیبنابوالزغباء به ما اطّلاع داد که قافله در فلان و فلان وادی است گویی که میان ما و آنان تا بدر به اندازهی دو اسب مسابقه است.
سپس فرمود: مرا راهنمایی کنید. عمربنخطّاب گفت: ای رسولخدا آنان قریش و عزّتشان میباشد، به خداوند سوگند، از زمانی که عزّت یافتهاند، ذلیل نشده و از وقتی که کفر ورزیدند، ایمان نیاوردهاند و به خداوند سوگند که حتماً با تو میجنگند، پس برای جنگ آماده شو و تدارکات را مهیّا کن.
سپس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: مرا راهنمایی کنید. پس مقدادبنعمرو گفت:
ما مانند یاران موسی به شما نمیگوییم:- «فإذهب أنت و ربک فقاتلا إنّا ههنا قاعدون». (2)بلکه میگوییم تو همراه پرورگارت برو و جنگ کن ما نیز از شما پیروی میکنیم.» (3)و در کتاب «السیرة الحلبیّة» آمده است: «سپس فرمود: مرا راهنمایی کنید.
عمر گفت: ای رسولخدا، آنان قریش و عزّتشان میباشند، به خداوند سوگند از آنگاه که عزّت یافتند ذلیل نشدند و ایمان نیاوردند از آنگاه که کفر ورزیدند. به خدا سوگند حتماً با تو میجنگند، پس برای آن آمادگی لازم و تدارک مورد نیاز را مهیّا
کن.» (1)گویم: عمر با آن گفتههایش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بیازرد و خشمگین کرد آنچنان که گونههای ایشان برافروخت و اهل سنّت تلاش کردهاند که این مطلب را مخفی دارند؛ ولی بر پژوهشگران اخبار و آثار پوشیده نمیماند. طبری در بیان جنگ بدر گوید: «ما را محمّدبنعبید المحاربی، حدیث کرد از اسماعیلبن ابراهیم ابویحیی، از مخارق، از طارق، از عبداللّهبن مسعود که گفت: از مقداد صحنهای را دیدم که اگر من آن را داشتم از هر چیز در زمین بیشتر دوست میداشتم. او مردی سوارکار و جنگجو بود. و اگر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم خشمگین میشد گونههایش برافروخته میشد.
در آن حالت مقداد نزد او آمد و گفت: بشارت ده ای رسولخدا، به خداوند سوگند ما به شما نمیگوییم آنگونه که بنیاسرائیل به موسی گفتند: تو و پروردگارت بروید و بجنگید و ما اینجا نشستهایم.» ولیکن سوگند به کسی که شما را به حق برانگیخت حتماً در پیشاپیش و پشت سر و در سمت راست و چپ تو خواهیم بود تا اینکه (در رکاب تو کشته شویم یا) خداوند برای شما گشایشی و پیروزی فرستد.» (2)و بعضی از مورّخان اهل سنّت سخنان ابوبکر و عمر را حذف کردهاند؛ چون یکی نمایانگر ترس و سستی و دیگری شامل ستایش کافران و ستمگران است. در «طبقات ابنسعد» آمده است: «رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به سمت پایین حرکت نمود و نزدیک بدر که رسید خبر مسیر حرکت قریش را دریافت کرد. پس به اطّلاع اصحاب خود رسانید و با آنان مشورت نمود. مقدادبنعمرو بهرانی گفت: سوگند به کسی که تو را به حق برانگیخت، حتّی اگر ما را به برک الغماد (3)فراخوانی با تو همراهی میکنیم تا به آنجا برسیم.» (4)بعضی دیگر از مورّخان اهل سنّت گفتهها را حذف کرده و به جای هر کدام
آوردهاند: «گفت: و نیکو گفت.» سپس تمامی سخن مقداد را ذکر کردهاند... در «سیره ابنهشام» چنین آمده است: «خبر مسیر قریش را دریافت کرد که قافلهشان را باز دارند، پس با مردم مشورت فرمود و از قریش به آنان خبر داد. پس ابوبکر صدیق به پا خاست و گفت: نیکو گفت.» سپس عمر به پا خاست و گفت: نیکو گفت. سپس مقدادبنعمرو به پا خاست و گفت: ای رسولخدا: پیش برو به آنچه خداوند به تو نشان داده و ما با توایم. به خداوند سوگند به تو نمیگوییم آنگونه که بنیاسرائیل به موسی گفتند: «تو و پروردگارت بروید بجنگید ما اینجا نشستهایم.» ولیکن تو پروردگارت بروید بجنگید، ما نیز در کنار شما میجنگیم. سوگند به کسی که تو را به حق برانگیخت، حتّی اگر ما را به برک الغماد فراخوانی تا رسیدن به آنجا همراه تو شمشیر میزنیم. پس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: خیر باشد و برایش بدان سبب دعا کرد.» (1)لیکن کردهی اینان سودی به حال شیخین ندارد، و دو روایت سیوطی و طبری از حقیقت امر آن دو پرده برداشته است، و نقاب از سرّ نهانشان برکشیده است و معلوم شده که چگونه عمر با سخنش رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را به خشم درآورده است و این که چگونه مقداد با سخنش ناراحتی حضرتش را از بین برده است؛ پس برایش دعا فرمود و سخن نیکو گفت. تا اینکه ابنمسعود آرزو میکرد که دارای این جایگاه کریم و مکان عظیم میبود...
2- آنچه حاکم در کتاب «قسم الفیء» بدین گونه نقل کرده است: «ما را خبر داد ابوجعفر محمّدبنعلی شیبانی، از ابنأبوعزرة، از محمّدبنسعید اصفهانی، از شریک از منصور، از ربعیبنخراش از علی که گفت: وقتی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم مکّه را فتح کرد، گروهی از مردم قریش نزد او آمده گفتند: ای محمّد ما همپیمانان و قوم تو هستیم، و بندههای ما به تو پیوستهاند و رغبتی به اسلام ندارند؛ بلکه از کار فرار کردهاند، آنان را بازگردان.
1) سیره ابنهشام /1 614.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اینباره با ابوبکر مشورت فرمود و او گفت: ای رسولخدا راست گفتند.
به عمر گفت: تو چه میگویی؟ گفت: گفته ابوبکر را.
پس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای گروه قریش! خداوند به زودی مردی از میان شما بر شما میفرستد که قلبش را برای ایمان آزموده و گردنهای شما را در راه دین میزند.
پس ابوبکر گفت: آیا او من هستم ای رسولخدا؟
فرمود: نه.
عمر گفت: آیا او من هستم ای رسولخدا؟
فرمود: نه. ولیکن آن وصلهزننده بر نعلین، در مسجد است در حالیکه حضرتش نعلین خود را به علی داده بود که آن را وصله زند. سپس گفت: امّا من شنیدم که میگفت: بر من دروغ نبندید که هر کس بر من دروغ بندد وارد آتش شود.
این حدیثی صحیح با شرط مسلم است، ولی شیخین آن را نقل نکردهاند.» (1)و نگاه کنید به «مسند احمد» و «الخصائص» و «کنزالعمال» و کتابهای دیگر.
و شاه ولیاللّه دهلوی در «إزالة الخفاء» آن را از بزرگواریهای امیرالمؤمنین علیه السلام به شمار آورده و بر دلالت آن بر خلافت ایشان تصریح کرده است.
گویم:
و از آنجا که این جریان دلالت دارد بر همسویی شیخین با کفّار و پشتیبانی از آنان و تصدیق سخنانشان، گروهی از محدّثان اهل سنّت تحریف آن را با اسقاط سخنان آن دو به طور مستقیم در نقل، ترجیح دادهاند. پس در «صحیح ترمذی» با این لفظ آمده است: «ما را حدیث کرد سفیانبنوکیع، از أُبی، از شریک، از منصور، از ربعیبنخراش که گفت: حدیث کرد ما را علیّبنابیطالب در «رحبه» و گفت: روز جنگ حدیبیه گروهی از مشرکین نزد ما آمدند، در میانشان سهیلبنعمرو و مردمی
1) المستدرک /3 123.
از سردمداران مشرکین بودند و گفتند: ای رسولخدا، گروهی از فرزندان و برادران و بندههای ما نزد تو آمدند که در احکام دین فهمی ندارند و جز این نیست که برای فرار از ثروت و زمینهای ما رفتهاند پس آنان را به ما بازگردان، که اگر آگاهی به احکام دین نداشتند ما آنان را دانا میکنیم.
پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای گروه قریش، یا از این کار دست برمیدارید یا خداوند کسی را بر شما میفرستد که در راه دین گردنهای شما را با شمشیر میزند...» (1)ولیکن گروهی دیگر ترجیح دادهاند که متن روایت را باقی نگه دارند ولی به جای نام شیخین و برای پوشانیدن آن دو چنین آوردهاند: «مردمی گفتند: راست گویند ای رسولخدا، آنان را به ایشان بازگردان»...
و در «سنن ابوداوود» این متن آمده است: «بابی دربارهی بندههای مشرکین که به مسلمانان میپیوندند و مسلمان میشوند ما را حدیث کرد عبدالعزیزبنیحیی حرّانی، از محمّد یعنی ابنسلمة از محمّدبناسحاق، از أبانبنصالح، از منصوربن معتمر، از ربعیبنخراش، از علیّبنابیطالب روایت کردهاند که گفت: دو نفر از بندهها نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند - یعنی روز حدیبیّه و قبل از صلح - اربابهای آن دو برای او چنین نوشتند: ای محمّد، به خدا سوگند آنان از روی رغبت به دین تو نزدت نیامدهاند، بلکه برای فرار از بندگی پیش تو آمدهاند، پس مردمی گفتند:
راست میگویند ای رسولخدا، آنان را به ایشان بازگردان. رسولخدا خشمگین شد و گفت: ای گروه قریش! میبینم دست برنمیدارید تا اینکه خداوند کسی را بر شما بفرستد که بر این کار گردنهایتان را بزند. و از بازگرداندن آنان خودداری کرد و فرمود: آنان آزادشدگان خداوند عزّوجلّ هستند.» (2)و نگاه کنید به «المستدرک» و «المصابیح» و «المشکاة» و غیر آنها. و این تحریف هرچند به منظور حمایت شیخین بود، ولیکن خواست خداوند متعال بود
که سبب افزایش هتک آنان و ظهور کفر و آشکارشدن نفاقشان گردد... از این جهت که شارحان «المصابیح» و «المشکاة» - هنگامی که این حدیث تحریفشده را شرح دادهاند، در حالی که غفلت کردهاند که گویندهی آن خودِ شیخین میباشند در تعلیل خشم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گویند: «چون آنان با حکم شرع در مورد قریشیان به گمان و تخمین معارضه کردند و به ادّعای اولیای مشرک خود گواهی دادند... پس این پشتیبانی از اولیایشان، تعاون بر عدوان بود.»
عین عبارت آنان را برایتان نقل میکنیم تا حقیقت امر این دو و معنی سخنانشان را در تصدیق مشرکان بدانید:
فضلاللّهبنحسن توربشتی در «شرحالمصابیح» گوید: «رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از این جهت خشمگین شد که آنان با حکم شرع در مورد قریشیان به گمان و تخمین معارضه کردند و به ادّعای اولیای مشرک خود گواهی دادند که آنان برای فرار از بندگی به اسلام گرویدند نه از روی رغبت به دین، و حکم شرع دربارهشان چنین بود که با بیرون رفتن از دایرهی جنگ و چنگ زدن به ریسمان اسلام، آزاد شدند. پس پشتیبانی از اولیای آنان، پشتیبانی بر عدوان بود.» (1)و خلخالی گوید: «آنان گفتند: آن بندگان را به قریشیان بازگردانید، آنگاه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به خشم آمد، چون آنان با حکم شرع به گمان و تخمین معارضه کردند و حکم شرع دربارهی آنان چنین بود که با بیرون رفتن از دایرهی جنگ، و چنگ زدن به ریسمان اسلام، آزاد شوند، پس پشتیبانی آنان از اولیای آنان، پشتیبانی بر دشمنی بود.
و در فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «ما أراکم تنتهون» ، اگرچه ادات نفی (کلمه ما ) ظاهراً بر کلمه «أراکم» وارد شده، لیکن در حقیقت «انتهاء» را نفی میکند. یعنی میبینم که از تعصّب نسبت به اهل مکّه دست برنمیدارید، تا خداوند کسی را بر شما بفرستد که بر این کار گردنهایتان را بزند. یعنی بر این حکم و از بازگرداندن آنان
1) المیسّر فی شرح المصابیح: دستنویس است.
خودداری کرد. یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از برگرداندن بندهها خودداری کرد.» (1)و طیبی گوید: «در این گفته پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : نمیبینم از آن دست بردارید» تهدید بسیار بزرگی است... توربشتی گوید: و جز این نیست که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از این جهت خشمگین شد؛ چون آنان با حکم شرع درباره آنها معارضه کردند... (2)و همین گونه در «المرقاة فی شرح المشکاة» و «أشعةاللمعات فی شرح المشکاة»، نوشتهی عبدالحق دهلوی آمده است، مراجعه کنید.
3 - روایتهای قوم که حاکی از امتناع عمر از کشتن ذوالثدیة منافق است، علیرغم فرمان رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به قتل او.
حافظ ابنحجر در شرح حال «ذوالثدیة» گوید: «ابویعلی در مسندش گوید به روایت ابنالمقری از او ما را حدیث کرد محمّدبنالفرج، از احمدبنالزبرقان، از موسیبن عبیدة، از هودبنعطا، از انس که گفت: در دوران رسولخدامردی بود که بندگی و کوشش او ما را به شگفتی درمیآورد، او را به نام برای رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ذکر کردیم، او را نشناخت، با صفتش او را توصیف کردیم، نشناخت. در این میان که او را یاد میکردیم، آن مرد ظاهر شد گفتیم: او این مرد است. فرمود: شما مرا از مردی خبر میدهید که در صورتش جای سیلی شیطان است. او پیش آمد تا در برابرشان قرار گرفت ولی سلام نکرد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: تو را به خداوند سوگند میدهم، آیا وقتی وارد این مجلس شدی گفتی: در میان این گروه کسی برتر از من یا نیکوتر از من نیست؟
گفت: خدایا! آری.
سپس برای خواندن نماز وارد مسجد شد. رسولخدا فرمود: چه کسی این مرد را به قتل میرساند؟
ابوبکر گفت: من
پس به سوی او رفت، دید که نماز میخواند.
گفت: سبحاناللّه! مردی را که نماز میخواند به قتل برسانم؛ در حالی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از کشتن نمازگزاران نهی فرموده است؟ پس خارج شد.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چه کردی؟
گفت: اکراه داشتم که وقتی نماز میخواند او را بکشم و شما نهی فرمودهاید از کُشتن نمازگزاران!
فرمود: چه کسی این مرد را به قتل میرساند؟
عمر گفت: من. پس وارد شد و دید پیشانی را بر خاک گذارده است. با خود گفت:
ابوبکر از من برتر است، و خارج شد!
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: باز ایست.
گفت: او را یافتم که پیشانی را برای خدا بر زمین گذارده، پس اکراه داشتم که او را به قتل برسانم!
فرمود: چه کسی آن مرد را میکُشد؟
علی گفت: من
فرمود: تو اگر او را یافتی. (راوی) گفت: پس وارد شد و دید او خارج شده است. پس نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بازگشت.
به او فرمود: باز ایست.
گفت: دیدم که خارج شده است.
فرمود: اگر کشته میشد، دو نفر از امّتم حتی اگر از اوّلین و آخرین آنان بودند، اختلاف نمیکردند.
موسی گفت: شنیدم که محمّدبنکعب میگفت: او همان کسی است که علی او را به قتل رساند. ذوالثدیة.» (1)و نگاه کنید به «نوادر الأُصول» و «حلیةالأولیاء» و «الباهر فی حکم النّبی
1) الإصابة /1 484.
بالباطن و الظاهر».
سیوطی بعد از این حدیث گوید: «ابویعلی در مسندش آن را از نقلهایی از موسی برای او آورده است و موسی و استادش در مورد آن دو انعطافپذیر و نرم هستند. ولی حدیث نقلهای متعددی دارد که ثبوت آن را مقتضی است. و آن نقلها را به تفصیل از «ابویعلی» و «البزار» و «بیهقی» و «محاملی» از حدیث أنس و از «ابنابوشیبة»، «ابنمنیع» و ابویعلی از حدیث جابر آورده و گفته است: و این اسنادی صحیح با شرط مسلم است.»
و سیوطی در «الخصائص الکبری» آن را روایت کرده از ابنأبوشیبة و ابویعلی و بزار و بیهقی از حدیث أنس...
4 - همچنین روایت کردهاند که او در موردی مشابه قضیهی پیشین، از کشتن منافقی امتناع کرد؛ احمد گوید: «ما را حدیث کرد روح، از عثمانشحّام، از مسلمبنابوبکرة، از پدرش که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسیری برای نماز مردی را در حال سجود دید، نماز را به پایان برد و نزد او بازگشت در حالی که هنوز در سجده بود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ایستاد و فرمود: چه کسی این را میکُشد؟ پس مردی به پا خاست و آستینها را بالا زد، شمشیرش را از نیام کشید و تکان داد، سپس گفت: ای پیامبر خدا پدر و مادر فدایت، چگونه مردی را به قتل برسانم که در سجود است و شهادت به یگانگی خداوند میدهد و این که محمّد بنده و فرستادهی اوست؟
سپس فرمود: چه کسی این را به قتل میرساند؟
مردی بهپا خاست و گفت: من! پس آستینها را بالا زد و شمشیرش را از نیام برکشید و به حرکت درآورد تا اینکه دستش به لرزش افتاد و گفت: ای پیامبر خدا، چگونه مردی را که در حال سجده است به قتل برسانم؛ در حالی که شهادت میدهد که جز اللّه خدایی نیست و محمّد بندهی او و فرستادهاش میباشد؟ پس پیامبرفرمود: سوگند به کسی که جان محمّد در دست اوست اگر او را به قتل
میرساندید، اوّلین و آخرین فتنه بود.» (1)و ابوالعبّاس المبرّد در «الکامل» و سیوطی در «الباهر» به نقل از المسند آن را روایت کردهاند. سپس گوید: «این اسناد هم به شرط مسلم صحیح است، به راستی که «روح» از رجال دو صحیح است و عثمان الشحّام و مسلمبنابوبکرة هر دو از رجال مسلم هستند. و جملهبندی این داستان، مغایر جملهبندی حدیث أنس و جابر است، پس شاید که داستان دیگری باشد که برای مرد دیگری اتّفاق افتاده است...»
5 - داستان دیگری که باز روایت کردهاند و به خوارج متعلّق است... احمد گوید: حدیث کرد ما را بکربنعیسی، از جامعبنمطر حبطی،ازابوروبةشدّاد بن عمرانقیسی، از ابوسعید خدری که ابوبکر خدمت رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: ای رسول خدا من از دشت فلان و فلان گذشتم و مرد خاضع خوشقیافهای را دیدم که نماز میخواند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: نزد او برو و او را به قتل برسان.
گفت: ابوبکر نزد او رفت و چون او را بر آن حال دید، به قتل رساندن او را ناخوش داشت. پس خدمت رسولخدا بازگشت.
گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عمر فرمود: برو و او را به قتل برسان. عمر رفت و او را بر همان حال دید که ابوبکر دیده بود. پس قتل او را ناخوش داشت. پس بازگشت و گفت: ای رسولخدا، من او را دیدم که با خشوع نماز میخواند پس کراهت داشتم که او را به قتل برسانم. فرمود: ای علی برو و او را به قتل برسان.
گفت: علی رفت ولی او را ندید. پس بازگشت و گفت: ای رسولخدا او را ندیدم.
گفت: پس پیامبر فرمود: این و یارانش قرآن که میخوانند از استخوان سینههایشان بالاتر نمیرود، از دین خارج میشوند همانگونه که تیر از کمان خارج
1) المسند /5 42.
میشود و سپس به سویش باز نمیگردند تا این که تیر به کمانش باز گردد. پس آنان را به قتل برسانید که بدترین انسانها میباشند.» (1)و در «فتحالباری» چنین آمده است: «توجّه: از ابوسعید خدری داستان دیگری متعلّق به خوارج رسیده که با این روایت مخالفت دارد و آن نقل احمد به اسناد بسیار خوبی از ابوسعید است که گفت: ابوبکر آمد... و شاهدی از حدیث جابر دارد. ابویعلی آن را نقل کرده و رجالش ثقه میباشند.» (2)6 - آنچه روایت کردهاند از داستان مرد منافق سیاه چهرهای که در تقسیم غنیمتهای خیبر به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم اعتراض کرد؛ پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به شیخین فرمان قتل او را دادند، آن دو خودداری کردند و اطاعتش ننمودند...
مبرّد گوید: «روایت میشود که مردی بسیار سیاهرنگ، با لباسهای بسیار سفید نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ایستاد در حالی که حضرت غنیمتهای خیبر را میان مردم تقسیم میفرمود و تنها به کسانی میداد که در حدیبیّه حاضر بودند. پس آن سیاه برابر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ایستاد و گفت: از امروز عدالت به خرج ندادی.
رسولخدا خشمگین شد به گونهای که خشم بر صورت شریفش نمایان شد.
عمربنخطّاب گفت: ای رسولخدا او را به قتل برسانم؟ فرمود: نه برای این و یارانش خبری خواهد بود.
ابوالعبّاس گوید: و در حدیثی دیگر است: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: وای بر تو چه کسی عادل است اگر من عادل نباشم؟ سپس به ابوبکر فرمود: او را به قتل برسان. او رفت و برگشت و گفت: ای رسولخدا او را در حال رکوع دیدم.
سپس به عمر فرمود: او را به قتل برسان. او رفت و برگشت و گفت: ای رسولخدا او را در سجود دیدم. سپس به علی فرمود: او را قتل برسان او رفت و سپس بازگشت و گفت: ای رسولخدا او را ندیدم. رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر این به قتل میرسید، حتّی دو نفر هم در دین خدا اختلاف نمیکردند.» و در بعضی
روایتها آمده است: پس از بازگشت شیخین، عثمان رفت که او را به قتل برساند، پس او را در حال سجده دید و گفت: ابوبکر و عمر در قیام و رکوع او را به قتل نرساندند، پس چگونه من او را در سجده به قتل برسانم؟ پس بازگشت.» (1)7- و از جاهایی که عمر ضعف خود را در دین و مهربانیش را با منافقان آشکار کرد، در قضیه مرتدین است. ابناثیر در حدیثی طولانی از عمر گوید: «و اما هنگامی که رسولخدا قبض روح شد عربها مرتد شدند و گفتند: زکات نمیپردازیم.
(عمر) گفت: حتّی اگر یک زانوبند شتر را از من باز دارند، بر آن با آنان پیکار میکنم. گفتم: ای جانشین رسولخدا با مردم الفت داشته باش و با آنان نرمی و مهربانی کن. به من گفت: آیا در جاهلیت ستمگر و در اسلام نرم و سست باشم؟! وحی قطع شد و دین تمام شد، آیا دین ناقص شود در حالی که من زنده باشم؟!» (2)و نگاه کنید به «الریاض النضرة» و «المشکاة» و «تاریخ الخلفاء» و «کنزالعمّال» و «الصواعق» و کتابهای دیگر.
گویم:
اگر به دلالت سخن عمر و پاسخ ابوبکر بر ضعف و سستی عمر در امر دین و نیز نرمی و رأفت او در برابر منافقان، باور نداری، واجب است که به شرحهای المشکاة مراجعه کنید.
واین متن عبارت «طیّبی» در«الکاشف» است که برای اطمینان قلبی شماآن را میآوریم:«گفته عمر:خوّار - فی الاسلام -،ازخاریخوراست (به معنی) نیرویش ضعیف وسست شد.گویم:ضعف وسستیاورادردین انکار کردو نخواستکه ستمگر باشد،بلکه سختیوشدّتاودردین رااراده کرد،لیکن وقتی جاهلیّت راذکرکردهآن را با ذکر «جبار» همراه نموده است و از شگفتی است که ابوبکر به نرمی و خوشخلقی نسبت داده شده بود و عمر به سختی و شدّت، پس در این قضیه کار برعکس شد.
وقتی اهل سنّت دیدند آنچه به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بستند که «شدیدترین آنان در امر دین خدا عمر است» دربارهی عمر صدق نمیکند و متوجّه شدند که واقعیّتهای تاریخی بدون تردید آن را آشکار میکند... به جملهی ساختگی دیگری به جای آن پناه آوردند و به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم این جمله را نسبت دادند که فرمود: «أرحمُ أمّتی لأمّتی ابوبکر و ارفق امّتی لأمّتی عمر : رحیمترین امّتم به امّتم ابوبکر و نرمترین امّتم به امّتم عمر است» طبرانی آن را نقل کرده و محب طبری آن را از او روایت کرده، آنجا که گوید: ذکر آنچه در اوصاف پسندیدهی گروهی آمده است. از انسبنمالک که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: رحیمترین امّتم به امّتم ابوبکر و شدیدترین آنان در دین خدا عمر است... و طبرانی آن را چنین نقل کرده است: رحیمترین امّتم به امّتم ابوبکر و نرمترین امّتم به امّتم عمر و داورترین امّتم علیّبنابیطالب است. (1)ولیکن سازندهی آن از قصد سازندهی حدیث اوّل غفلت ورزیده که گفته «گروهی را هر یک به صفتی پسندیده، توصیف فرمود» چنانکه ابوبکر را به «رحمت» و عمر را به «سختگیری در دین» توصیف کرده است و امّا در حدیث ساختگی جدید ابوبکر را به «رحمت» و عمر را به «نرمی» توصیف کردهاند که هر دو یک معنی دارند.
با این همه، اگر پذیرفته شود که عمر «سختگیرترین آنان در دین خدا» بوده است، این توصیف اقتضا ندارد که عمر دری برای آن شهر دانش، یعنی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد.
پساین چنین ادّعای عاصمی باطل شد وسپاس ازآنِ پروردگار جهانیان است.
1) الریاض النضرة/ 40.
لازم به ذکر است که اهل سنّت حدیثهایی از نادانی عمر نسبت به منافقان آوردهاند و حذیفةبنیمان را به این علم اختصاص دادهاند و این که عمر دربارهی آنان از حذیفه میپرسید و او به این دانش در میان اصحاب معروف بود؛ بلکه در بعضی روایتهایشان است که عمر او را چنین مورد خطاب قرار داد: «ای حذیفه! قسم به خداوند من از منافقان هستم!»
اینک نمونههایی از آنچه در این باره گفته شده را برایتان نقل میکنیم:
ابنعبدالبر در شرح حال حذیفه گوید: «عمربنخطّاب از او دربارهی منافقان سؤال میکرد و او در میان اصحاب به صاحب سرّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم معروف بود. و عمر هنگام مرگ هر یک از آنان به حذیفه نگاه میکرد، اگر حذیفه در تشییع جنازه شرکت نمیکرد، عمر هم شرکت نمینمود.» (1)و در «إحیاء علومالدّین» آمده است: «عمر، بسیار در تفتیش قلب خود مبالغه میکرد، حتّی از حذیفه میپُرسید آیا در او آثاری از نفاق میشناسد، از آن جهت که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را مخصوص به علم به منافقان گردانیده بود.» (2)و ذهبی گوید: «زیدبنوهب جهنی کوفی از بزرگان تابعان و ثقههای آنان است و احتجاج به او مورد اتّفاق همگان است جز آنچه از یعقوب فسوی رسیده است که در تاریخش گوید: در حدیثش پراکندگی بسیاری است و فسوی درست نگفته است، سپس از روایتش به این گفتهی عمر میرسد که گفت: ای حذیفه! قسم به خدا من از منافقان هستم! گفت: و این محال است. میترسم که دروغ باشد.
گفت: و از جمله مواردی که به وسیله آن بر ضعف حدیثش استدلال میشود، این روایت او از حذیفه است: اگر دجّال خروج کند، کسانی که عثمان را دوست دارند از او پیروی میکنند. و از آشفتگی روایتش این گفتهاش است: ما را حدیث کرد - به خدا سوگند - ابوذر، از بریده که گفت: با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم که یک نفر نزد ما آمد. الحدیث.
و کسی پیش از فسوی نبوده که آن شخص را در حدیث مذکور ناشناخته بداند و اگر باب این وسوسهها را برای خود باز کنیم، بسیاری از سنّتهای ثابت را با توهّم فاسد، ردّ میکنیم و ما باب اعتزال را به ویژه بر زیدبنوهب نمیگشاییم با ردّ حدیث ثابت او از ابنمسعود، حدیثی که از صادق مصدوق است. و زید سروری جلیلالقدر است که به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هجرت نمود و حضرتش رحلت کرد در حالی که زید در راه بود. او از عمر، عثمان، علی و سابقین روایت کرد و گروهی از او حدیث نقل کردند و ابنمعین و دیگران او را ثقه دانستهاند حتّی اعمش گوید: اگر زیدبنوهب از کسی برایت حدیث کرد گویی که حدیث را از همان کس شنیدهای که از او برایت حدیث کرده است. گویم: سال نود یا بعد از آن مُرد.» (1)و در «السیرة الحلبیة» دربارهی واقعهی عقبه آورده است: «به حذیفه گفته میشد: صاحب سرّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ... هنگامی که رسولخدا وفات کرد، عمربنخطّاب در دوران خلافتش اگر کسی میمُرد که گمان میبرد از آن گروه (منافقان) باشد، دست حذیفه را میگرفت و او را برای نمازگزاردن بر او فرا میخواند، پس اگر حذیفه با او همراه میشد عمر بر او نماز میخواند و اگر دستش را از دست او میکشید، نماز خواندن بر او را ترک میکرد.» (2)گویم: اگر نادانی عمر نسبت به منافقان چنین بوده، چگونه خود میپذیرد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را توصیف بفرمایند که: «سختگیرترین آنان نسبت به منافقان است!» و اگر سختگیرترین نسبت به آنان بود، شایسته بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منافقان را به او میشناساند، نه این که نام آنان را تنها به حذیفه رازگونه بفرماید. بلکه دانستید که از حذیفه میپرسید: «آیا در من چیزی از آثار نفاق میشناسی؟!» و در حدیث زیدبنوهب - که احتجاج به آن مورد اتّفاق همگان است هم آمده است که به حذیفه گفت: «قسم به خداوند من از منافقان هستم.» پس آیا با این حال عقل میپذیرد که او «سختترین آنان بر منافقان» باشد؟!
عاصمی گوید: سپس عثمانبنعفان سومین در آن شهر در صدق حیا است و فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : و راستگوترین امّتم در حیا عثمانبنعفان است.»
گویم: این نیز باطل است، چون این چیزی که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت داده بخشی از حدیثی ساختگی و طولانی است که به تفصیل ساختگیبودن آن را پیشتر توضیح دادیم. گرچه ثابت کردن شرم برای عثمان جدای از راست بودنش از محالات و ناممکنها میباشد، چون هر یک از قضایا و کارهایش و آنچه پدید آورد، دلیلی قاطع بر بیشرمی او از خداوند و از مردم است، تا این که مردم جنگیدند و نسبت به او کردند آنچه کردند، سپس او را به بدترین شکل به قتل رساندند...
و از آنجا که آن قضایا که بر ضدّ او بر پا میکنیم، از ضروریات تاریخی است و هیچ بحث و جدالی را نمیپذیرد، این جایگاه را با ذکر آنها به درازا نمیکشیم و صفحهها را با ذکرش سیاه نمیکنیم.
سپس عاصمی گوید: و دری از آن أُبیّبنکعب است، از آنجا که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به دانش قرآن و قرائتش برتری داده است. فرموده است علیه السلام : و بهترین قاری آنان أبیّبنکعب است. و روایت شده: و بهترین قاری آنان برای کتاب خداوند.»
گویم:
این ادّعا که أُبیّبنکعب از درهای شهر دانش است با استناد به ادّعای این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به دانش قرآن و خواندنش برتری داده است، در نهایت شگفتی است و از چند وجه باطل میباشد:
نخست: از نصوص و حدیثها دلیلی بر این که او دری از آن شهر است، نیست و این که او بهترین اصحاب قرائت قرآن است هرچند صحیح هم باشد هرگز این اقتضا را ندارد.
دوم: استدلال او، به آنچه به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت داده شده که «بهترین قاری آنان أُبیّبنکعب است» باطل میباشد، چون این جمله جزئی از آن حدیث طولانی است که به تفصیل ساختگیبودنش را توضیح دادیم.
سوم: اگر صحت حدیث را هم بپذیریم، این اقتضا را ندارد که أبیّ را بر تمام اصحاب در دانش قرائت قرآن برتر بدانیم، همانگونه که سخنان بزرگان قوم بر آن گواهی میدهد، به طوری که تصریح کردهاند که او «نسبت به گروهی خاص و یا در زمانی از اوقات بهترین قاری بوده است، چون غیر او هم از برترین قاریان بوده است»... این مطلب را مناوی در «فیض القدیر» آورده و نیز سخن او را در «التیسیر» و سخن نورالدّین عزیزی را در «السّراج المنیه فی شرح الجامع الصغیر» نگاه کنید.
پس روشن شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را در دانش قرآن و خواندنش برتر ندانستهاند و ادّعای عاصمی در این جایگاه نیز باطل شد.
سپس عاصمی گوید: «دری از آن معاذبنجبل است از آنجهت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها او را در دانش برتر دانسته است؛ طبق این فرموده: «داناترین امّتم به حلال و حرام، معاذبنجبل است.»
این ادّعا نیز به جهاتی باطل است:
اوّل: ادّعای اینکه «معاذبنجبل» دری از درهای شهر دانش است بدون نصّ صریح از خود مدینة العلم صلی الله علیه و آله و سلم جسارتی زشت و دروغگویی فضاحتباری است.
دوم: استشهاد به این سخن منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: «داناترین امّتم به حلال و حرام معاذبنجبل است.» با توجّه به این که این جمله بخشی از حدیثی طولانی است که ساختگی بودن و بطلان انتساب آن به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ثابت شده است، باطل میشود.
سوم: اینکه معاذبنجبل دری از درهای آن شهر باشد، زمانی ثابت میشود
که تنها او از اصحاب به دانش حلال و حرام اختصاص یافته باشد، یا این که در میان آنان در این علم سرآمد باشد و این هر دو ثابت نیست و این که او تنها به این دانش مخصوص باشد - یعنی که دانا به این دانش باشد و دیگر هیچ کس غیر او بهرهای از آن نداشته باشد باطل بودنش بسیار آشکار است و هیچکس از اهل سنّت هرگز به آن ملتزم نشده است و مطلب دوم هم ثابت نیست؛ چون دانشمندان محقّق تصریح کردهاند که «پس از درگذشت بزرگان و سرشناسان صحابه اینچنین خواهد شد» مناوی در «فیض القدیر» گوید: «یعنی او پس از منقرض شدن بزرگان و سرشناسان صحابه چنین خواهد شد؛ وگرنه ابوبکر و عمر و علی به حلال و حرام داناتر از او هستند...» و در «التیسیر» آمده است: «یعنی پس از منقرض شدن بزرگان صحابه داناترین آنان خواهد شد» و عزیزی گوید: یعنی «پس از منقرض شدن بزرگان صحابه داناترین آنان خواهد شد.»
چهارم: با صرف نظر از آنچه که در اینجا آمد، در مصادر مهم اهل سنّت شاهدهایی بر نادانی معاذ به حلال و حرام آمده است که آنها ادّعای عاصمی را از پایه باطل میکند... از جمله روایت ابنسعد در شرح حال اوست که گوید:
«ما را خبر داد عبیداللّهبنموسی، از شیبان، از اعمش، از شقیق که گفت:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معاذ را حاکم بر یمن کرد، پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درگذشت و ابوبکر جانشین او شد و معاذ همچنان بر آن منصب بود و در آن سال عمر به حج رفته بود. معاذ به مکّه آمد و همراهش تعدادی بنده و نیز تعدادی کنیز جداگانه بود. عمر به او گفت: ای ابوعبدالرّحمان این همنشینان از آنِ کیست؟ گفت: از آنِ من هستند. گفت: از کجا اینان تُراست؟ گفت: به من هدیه شدهاند. گفت: مرا اطاعت کن و آنان را نزد ابوبکر بفرست. اگر آنان را برایت نیکو دانست پس برای تو خواهند بود. گفت: در این امر تو را اطاعت نخواهم کرد، چیزی که به من اهدا شده آنان را نزد ابوبکر بفرستم؟!
گفت: یک شب را سپری و سپس صبح کرد و گفت: ای پسر خطاب، خود را جز مطیع تو نمییابم، دیشب در خواب دیدم گویی مرا میکشانند و به سوی آتش
برده میشوم و تو کمر مرا گرفتهای! پس من و آنان را نزد ابوبکر برسان. عمر گفت: تو به آنان سزاوارتری و ابوبکر گفت: آنان برای تو هستند. به سرعت با آنان نزد خانوادهاش رفت. پس پشت سرش به صف ایستاده نماز خواندند. وقتی تمام شد گفت: برای چه کسی نماز میخوانید؟ گفتند: برای خداوند تبارک و تعالی. گفت:
بشتابید بروید، شما از آنِ او هستید.» (1)و همچنین در آن کتاب آمده است: «ما را خبر داد محمّدبنعمر، از عیسیبننعمان، از معاذبنرفاعة، از جابربنعبداللّه که گفت: معاذبنجبل از نیکوترین مردم در سیما و خُلق و گشادگی دست بود. پس قرضهای بسیاری بالا آورد، طلبکاران او را الزام کردند تا اینکه چند روزی در خانهاش از آنان پنهان شد.
طلبکاران از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم خواستار طلبهای خود شدند.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم شخصی را نزد معاذ فرستاد و او را فراخواند. او را آوردند درحالیکه طلبکارانش همراه ایشان بودند. گفتند: ای رسولخدا حق ما را از او بگیر.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند رحمت میکند کسی را که بر او تصدّق کند.
گفت: گروهی بر او تصدّق کردند و گروهی خودداری نمودند و گفتند: ای رسولخدا، حقّ ما را از او بگیر.
رسولخدا فرمود: ای معاذ برایشان صبر کن.
گفت: پس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را از مالش خلع کرد و به طلبکارانش داد. آن را میان خود تقسیم کردند و به هر کدام پنج هفتم طلبش رسید.
گفتند: ای رسولخدا او را به ما بفروش.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به آنان فرمود: او را رها کنید راهی به سوی او برای شما نیست.
پس معاذ به سوی بنیسلمة رفت. گویندهای به او گفت: ای ابوعبدالرّحمان خوب بود از رسولخدا تقاضایی میکردی؛ چراکه امروز بیچیز شدهای. گفت:
نمیخواستم از او تقاضا کنم.
1) الطبقات 3 / 585.
گفت: پس یک روز ماند. سپس رسولخدا او را خواست و به یمن فرستاد و فرمود: امید که خداوند حال تو را نیکو گرداند و بدهی تو را بپردازد.
آنگاه معاذ به یمن رفت و آنجا بود تا رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم درگذشت. پس برخورد کرد با سالی که عمر به حج رفت در حالی که ابوبکر او را برای حج گمارده بود روز ترویه در منی با یکدیگر روبهرو شدند و معانقه کردند و به هم تسلیت گفتند؛ دربارهی رسولخدا، سپس بر زمین به گفتوگو نشستند. عمر غلامانی نزد معاذ دید، گفت: ای ابوعبدالرّحمان اینان که هستند؟ گفت: با این صورت آنان را به دست آوردم. عمر گفت: از کدام صورت؟ گفت: آنان را به من هدیه کردند و به آنان اکرام کردم. عمر گفت: آنان را نزد ابوبکر یاد کن.
معاذ گفت: چه نیازی به یاد کردنم اینان را نزد ابوبکر است؟
و معاذ خوابید. در خواب دید که بر لبهی جهنّم است و عمر از پشت سرش کمر او را گرفته و از افتادنش در آتش جلوگیری میکند. معاذ سخت ترسید و گفت:
این همان است که عمر فرمانم داد. معاذ رفت و آنان را به نام ابوبکر کرد. ابوبکر آنها را برایش روا داشت و بقیه بدهیهایش را پرداخت. گفت: شنیدم که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: امید که خداوند حال تو را نیکو گرداند.» (1)گویم: و این داستان را دلالتی واضح است بر اینکه معاذ نسبت به حلال و حرام نادان بوده است و در گردآوری ثروت پرهیزکاری نداشته است و بدینگونه عقلانی نیست که در بارهاش پذیرفته شود: داناترین اصحاب و امّت نسبت به حلال و حرام بوده است.
از جمله چیزهایی که زن فرزند مرده بر آن میخندد، ساختن حدیثی توسّط گذشتگان قوم در حمایت معاذ و دفاع از این کمبودی است که در بارهاش ذکر شده...
و آن چیزی است که در کتاب «الإصابة» در شرح حال معاذ آمده که متن آن از این
1) الطبقات /3 587.
قرار است: « سیف در «الفتوح» با سند خود از عبیدبنصخر آورده است که گفت:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به معاذ - هنگامی که او را به یمن فرستاد - : فرمود: من گرفتاری تو را در بدهکاری دانستم، و هدیه را برایت گوارا کردم، پس اگر چیزی به تو هدیه شد بپذیر.
پس هنگامی که بازگشت، با سی رأس که به او هدیه شده بود مراجعت کرد.» (1)
گویم: این حدیثی ساختگی است از چند وجه:
اوّل: این حدیث از «سیفبنعمر کوفی» نویسندهی کتاب «الفتوح» است که او بسیار ضعیف است. بلکه به زندیق بودن متّهم است...
ذهبی گوید: «عبّاس به نقل از یحیی گفت: ضعیف است. و مطین به نقل از یحیی روایت کرد: خیری در او نیست. و ابو داوود گفت: چیزی نیست. ابوحاتم گفت: ترک شده است و ابنحبان گفت: به زندیقبودن متّهم شد. و ابنعدی گفت:
همهی احادیث او منکر است.
گفت: «سیف حدیث میساخت و به زندیقبودن متّهم شد.» (2)و ابنحجر این گفتهها و غیر آن را در شرح حال او از کتاب «تهذیب التّهذیب» آورده است. (3)دوم: ابنحجر در «الإصابة» از ذکر سند روایت سیف غفلت نموده است و ما حال او را نمیدانیم، ولیکن اغلب کسانی که سیف از آنان روایت میکند از ناشناختهها هستند، همانگونه که ذهبی بر آن نص دارد، و این مطلب را تأیید میکند آنچه در «الإصابة» در شرح حال عبیدبن صخربن لوذان أنصاری آمده است پس از ذکر خبرهایی که سیف از سهلبن یوسفبن سهل، از پدرش، از عبیدبنصخر نقل کرده است: «و به این اسناد: اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به معاذ نوشت، من گرفتاری تو را در
بدهکاری دانستم و اینکه ثروتت از دست رفت تا اینکه مدیون شدی و هدیه را برایت گوارا کردم، پس اگر هدیهای به تو داده شد، بپذیر.» (1)و این همان حدیث سیف است که ابنحجر سندش را ساقط کرده و «سهلبن یوسف» و «یوسفبن سهل» هر دو مجهول میباشند و شاید از همین رو ابوجعفر طبری به ضعیفبودن این حدیث فتوی داده است، پس این متن در «کنزالعمال» آمده است: «از معاذبنجبل: هنگامی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا به یمن فرستاد، فرمود: من دانستم آنچه را در راه خدا و رسولش متحمّل شدی و آنچه از ثروتت از دست رفت و هدیه را برایت گوارا کردم، پس هر چیزی به تو هدیه شد، از آنِ تو است. ابنجریر، آن را ضعیف شمرد.» (2)سوم: در حدیثهای بسیاری از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیده که هدیه به کارگزاران را تحریم فرمود و آنها را «طوقهای آهنین آتشینی» قرار داد و هم به گفتار و هم به کردار از پذیرفتن آنها نهی کرد. آن حدیثها را بخاری در صحیحش در باب «من لم یقبل الهدیة لعلّة» و باب «کیف کانت یمین النّبی» و باب «إحتیال العامل لیهدی له» و باب «هدایا العمّال» و باب «محاسبة الإمام عمّاله» نقل کرده است و مسلم در باب «تحریم هدایا العمال» آورده است. همچنین احمدبنحنبل در مسند خود چنین آورده است.
و از حدیثهایی که بر آن اتّفاق کردهاند نقل احمد است که گوید: «ما را حدیث کرد سفیان از زهری از عروة، از ابوحمید ساعدی که گفت:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مردی «از قبیلهی أزد» را که «ابناللتبیه» خوانده میشد برای دریافت صدقه به کار گرفت. او که آمد گفت: این برای شماست و این هم به من هدیه شد.
پس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از منبر بالا رفت و فرمود: کار کارگزار به کجا رسیده است که او را میفرستیم و میآید و میگوید: این برای شماست و این به من هدیه شده است! چرا در خانهی مادر و پدرش نمینشیند و نگاه نمیکند آیا به او هدیه میشود یا نه؟!
سوگند به کسی که جان محمّد در دست اوست کسی از شما چنین نمیکند جز این که آن حق را در روز قیامت بر گردنش خواهد دید؛ خواه شتر، گاو یا گوسفندی باشد. سپس دستش را بالا برد و به طوری که سفیدی زیر بغل او را دیدیم. سپس فرمود: بار الاها آیا ابلاغ کردم سه بار هشامبنعروة افزود: ابوحمید گفت: گوشم شنید و چشمم دید و از زیدبنثابت بپرسید.» (1)و همچنین در «مسند» آمده است: «ما را حدیث کرد إسحاقبنعیسی، از اسماعیلبنعیّاش، از یحییبنسعید، از عروةبنزبیر، از ابوحمید ساعدی که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هدیههای کارگزاران طوقهای آهنی بر گردنشان (غلول) است.» (2)چهارم: اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هدیه را برای معاذبنجبل گوارا کرده بود، معاذ به سبب آن در برابر عمربنخطاب عذر میداشت، هنگامی که به او دستور داد که غلامان را نزد ابوبکر بفرستد تا آنان را برایش حلال و گوارا نماید. پس اگر حلال و گوارا کردن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این باره صحیح میبود، گوارا کردن یا نکردن ابوبکر جایگاهی نداشت، نه این که در پاسخ به او چنین بگوید: «در این امر نمیخواستم از تو اطاعت کنم، چیزی است که به من هدیه شده است، آنها را برای ابوبکر بفرستم!!»
پنجم: اگر این حدیث ساختگی را پایه و اساسی میبود، معاذ در خواب نمیدید: «گویی بر لبهی آتش است و عمر کمربند اورا از پشت سرش گرفته و از افتادن او در آتش جلوگیری میکند...» چون تملّک چیزی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حلال و گوارا فرموده، هرگز موجب ورود در آتش نمیگردد. پس دیدن آن صحنه در خواب و ترسیدنش از آن و آوردن آنان نزد ابوبکر - همانگونه که عمربنخطاب به او دستور داده بود دلالت دارد بر وضوح ارتکاب گناهی بزرگ که مستوجب واردشدن به آتش بود. و این نیز دلیل بر این است که حدیث سیف ساختگی، باطل و بیاساس
است.
و آنچه بر گفتههای ما تأکید و زبانها را کوتاه میکند و به کشمکش در این مقام پایان میدهد چیزی است که ترمذی در صحیح خود آورده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معاذ را از دریافت چیزی از اموال، بیاجازهی ایشان نهی قاطع نمود؛ که متن آن حدیث چنین است: «باب آنچه دربارهی هدیههای به امیران آمده است:
حدیث کرد ما را ابوکریب، از ابواسامة، از داوودبنیزید أودی، از مغیرةبنشبیل، از قیسبن أبوحازم، از معاذبنجبل که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا به یمن فرستاد وقتی حرکت کردم به دنبالم فرستاد، پس بازگشتم و فرمود: آیا میدانی چرا به دنبالت فرستادم؟ چیزی بیاجازهی من هرگز دریافت نکن، آن طوقهای آهنی بر گردن است و هر کس چیزی مخفی کند، روز قیامت با آنچه مخفی کرده است میآید. و برای این تو را خواندم، پس دنبال کارت برو.
گفت: و همین حدیث در همان باب آمده است از عدیبنعمیرة، و بریدة و مستوربنشدّاد و أبوحمید و ابنعمر.» (1)این حدیث نهی قاطع همراه با هشدار و ترساندن شدید است که از معجزههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم - به شمار میآید و از نشانههای نبوّت ایشان است، چرا که دانش او را نمایان میکند که معاذ در این حرکتش مرتکب چه میشود. پس او را پیشتر منع کرد و حرمت دریافت هر مقداری از آن اموال را به او یادآوری فرمود. ولی تمام اینها برای معاذ سودمند نبود و او را از تصرّف در آن اموال باز نداشت.
از کارهایی که معاذ با نادانی نسبت به احکام مرتکب شد، سوداگریش در اموال متعلّق به خداوند بود که در اختیار داشت «او نخستین کسی بود که در اموال خداوند تجارت کرد. «و کان أوّل من اتّجر فی مال اللّه» تا اینکه عمر به او یادآوری کرد
1) صحیح ترمذی /3 621.
امّا نپذیرفت. تا دید آنچه در خوابش دید، و این متنِ خبر رسیده، در شرح حال او از گفتهی ابنعبدالبر است:
« ما را حدیث کرد خلفبنقاسم، از ابنالمفسّر، از احمدبنعلی، از یحییبنمعین، از عبدالرزّاق، از معمّر، از زهری، از عبدالرّحمانبن عبدللّهبن کعببن مائده، از پدرش که گفت: معاذبنجبل جوانی زیبا و برتر از جوانان قومش، بخشندهی بدون امساک بود پیوسته قرض میگرفت تا ثروتش را در اثر دَیْن از دست داد پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و تقاضا کرد که از طلبکارانش بخواهد که از او درگذرند و آنان از پذیرفتن خودداری کردند و اگر قرار بود به خاطر کسی در میگذشتند، رسولخدا بود. پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تمام دارایی او را برای بدهیهایش فروخت به گونهای که معاذ بی چیز ماند، تا اینکه سال فتح مکّه پیش آمد، پیامبر او را برای سرو سامان گرفتن به سوی طایفهای در یمن فرستاد. معاذ به عنوان امیر در یمن ساکن شد - و نخستین کسی که در اموال خداوند تجارت کرده، اوست - آنجا ماند تا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت. هنگامی که آمد، عمر به ابوبکر گفت: نزد این مرد بفرست و آنچه زندگی او را میچرخاند برایش بگذار و بقیه را از او بگیر. ابوبکر گفت: جز این نیست که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را فرستاد تا سر و سامانش دهد و من چیزی از او نمیگیرم مگر خودش به من بدهد. عمر با شتاب نزد او رفت، چون ابوبکر او را اطاعت نکرد، جریان را برای معاذ گفت: معاذ گفت: جز این نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا فرستاد تا شکستگیهایم را چاره کند و من چنین نمیکنم. سپس معاذ عمر را دید و گفت: اطاعت تو را کردم و من آنچه فرمانم دادی عمل میکنم.
من در خواب دیدم که در کنارهی آبی هستم که از غرقشدن ترسیدم و ای عمر تو مرا خلاص کردی. پس معاذ نزد ابوبکر آمد و آن را برایش بازگو کرد و سوگند خورد که چیزی را از او پنهان نکند. ابوبکر گفت: چیزی از تو نمیگیرم و به تو بخشیدم.
گفت: و این زمانی است که حلال و نیکو گشت. آنوقت معاذ به سوی شام حرکت
کرد.» (1)
عاصمی همچنین گفته است: «دری از آن، زیدبنثابت است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به دانش واجبات به طور ویژه و جدای از دیگران برتری داد، فرمایش اوست: داناترین امّتم به واجبات زیدبنثابت است.»
این سخن نیز از چند وجه باطل است:
اوّل: از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم - که شهر دانش است چیزی ثابت نشده که نشان دهد زید یکی از درهای این شهر است.
دوم: استدلال او به جملهی «داناترین امّتم به واجبات زیدبنثابت است» باطل بودنش واضح است، چون جملهای از حدیثی طولانی است که به تفصیل ساختگی بودنش را بیان کردیم.
سوم: اقتضای این جمله ساختگی این است که دانش واجبات به زیدبنثابت اختصاص یافته یا اینکه او از همهی اصحاب در این امر برتری دارد؛ امّا اختصاصی بودن این دانش برای او که دیگری بهرهای از آن نداشته باشد نیز باطل بودنش واضح است، امّا اینکه او برتری دارد، راهی برای اثباتش نیست، بلکه پژوهشگران اهل سنّت تصریح کردهاند که معنی آن چنین است که زید با از بینرفتن بزرگان صحابه داناترین به واجبات بود، همچنین باطلبودن این سخن از نقل مناوی از ابنعبدالهادی روشن میشود که گوید: زید در دوران مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم در انجام واجبات بیش از دیگران شهرتی نداشت، و نمیدانم که در دوران او و دوران ابوبکر در این مورد سخنی گفته باشد... مناوی گوید: «داناترین آنان به حلال و حرام، یعنی به شناختن آنچه حرام و حلال است معاذبنجبل انصاری است، یعنی او با از بین رفتن بزرگان اصحاب اینچنین خواهد شد. والّا ابوبکر و عمر و علی از او به حلال و
1) الاستیعاب /3 1404.
حرام داناتر هستند و از زیدبنثابت هم به واجبات داناتر میباشند. ابنعبدالهادی چنین آورده است که گفت: زید در دوران مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم بیش از دیگران به دانستن واجبات شهرتی نداشت و نمیدانم که در این مورد در دوران خویش و نه در دوران ابوبکر در بارهاش سخنی گفته باشند.» (1)و در کتاب «التیسیر» آمده است: «یعنی او با از بین رفتن بزرگان صحابه چنین خواهد شد وگرنه علی و ابوبکر و عمر به واجبات داناتر از او بودند.»
بدین ترتیب باطلبودن ادّعای عاصمی و گفتهاش: «از آن رو که پیامبر او را برتری داد...» آشکار شد.
سپس عاصمی گوید: «دری از آن ابوعبیدهبنجرّاح در امانتداری در اسلام است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به امانتداری در اسلام مخصوص گردانید و امانتداری جز با دانش ممکن نیست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر امّتی را امینی است و امین این امّت ابوعبیدةبنجراح است.»
این سخن نیز باطل است که از چند جهت آن را توضیح میدهیم.
وجه اوّل: بارها گفتیم جایز نیست کسی را دری برای آن شهر دانش قرار داد جز با نصّ صحیح و صریح از خودِ شهر دانش صلی الله علیه و آله و سلم .
وجه دوم: آنچه از قول حضرتش آورده که: «هر امّتی را امینی است...» نسبت دروغی است بر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و سخن ساختگی و وضعشدهی بیاصلی است.
و این گفته را ضمن حدیث «رحیمترین امّتم به امّتم...» نیز آوردهاند و پیشتر گفته شد که این حدیثی طولانی است که تمامش ساختگی میباشد. و همچنین به
1) فیض القدیر /1 460.
طور مستقل هم آن را روایت کردهاند ولیکن تمام نقلهایش در هر دو صحیح از نظر سند مورد نکوهش قرار گرفته و سست میباشد و عموم نقلهایش بدون استثنا مورد طعن است و اگر این حدیث با نقلهای آن دو کتاب صحیح نباشد، اسنادهای دیگرش چگونه خواهد بود؟
اینک طریقهای آن را در بخاری و سپس در مسلم میآوریم و دربارهی آنها به تفصیل سخن میگوییم:
بخاری در کتاب «المناقب» گوید: «مناقب ابوعبیدةبنجرّاح؛ ما را حدیث کرد: عمروبنعلی، از عبدالأعلی، از خالد، از أبوقلابة، از أنسبنمالک که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر امّتی را امینی است و امین امّت ما، ابوعبیدةبنجرّاح است.
حدیث کرد ما را مسلمبنابراهیم، از شعبة، از ابواسحاق، از صلة، از حذیفة که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به اهل نجران فرمود: حتماً امینی بر شما میفرستم که به حق امین است، پس اصحابش را از نظر گذراند و ابوعبیدة را فرستاد.»
و در کتاب «المغازی» است: «باب داستان اهل نجران، مرا حدیث کرد عبّاسبنحسین، از یحییبنآدم از اسرائیل، از ابواسحاق، از صلةبنزفر، از حذیفة که گفت: عاقب و سید، مالکان نجران خدمت رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و میخواستند او را لعن کنند، یکی از آن دو به دوستش گفت: چنین نکن، به خدا سوگند اگر پیامبر باشد و ما او را لعن و نفرین کنیم هرگز رستگار نمیشویم و نه فرزندانمان بعد از ما.
گفتند: هر چه از ما خواستید به شما میدهیم مردی امین همراه ما بفرست و جز مردی امین همراه ما مفرست. فرمود: مردی حقیقتاً امین بر شما میفرستم. پس اصحاب رسولخدا را از نظر گذراند و فرمود: به پا خیز ای ابوعبیدةبنجراح! پس وقتی او ایستاد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: این امین این امّت است.
مرا حدیث کرد محمّدبنبشار، از محمّدبنجعفر، از شعبة، از ابواسحاق، از
صلةبنزفر از حذیفه که گفت: مردم نجران نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: برای ما مردی امین بفرست. فرمود: مردی حقیقتاً امین برایتان میفرستم، پس مردم را از نظر گذراند و ابوعبیدة را فرستاد.
حدیث کرد ما را ابوالولید، از شعبة، از خالد از ابوقلابة، از أنس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: برای هر امّتی امینی است، و امین این امّت ابوعبیدةبنجراح است.»
و در کتاب «أخبار الآحاد»: «حدیث کرد ما را سلیمانبنحرب، از شعبة، از ابواسحاق، از صلة، از حذیفة که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مردم نجران فرمود: مردی حقیقتاً امین به سوی شما میفرستم، پس یاران خود را از نظر گذراند و ابوعبیده را فرستاد.
ما را حدیث کرد سلیمانبنحرب، از شعبة، از خالد، از ابوقلابة، از أنس که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: برای هر امّتی، امینی است و امین این امّت ابوعبیدة است.» (1)
مسلم گوید: «ما را حدیث کرد ابوبکربنابوشیبة، از اسماعیلبنعلیة، از خالد و نیز حدیث کرد مرا زهیربنحرب، از اسماعیلبنعلیة، از خالد، از ابوقلابة که گفت:
أنس گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر امّتی را امینی است، و امین امّت ما أبوعبیدةبنجراح است.
مرا حدیث کرد عمروالناقد از عفّان، از حمّاد، از ثابت از أنس: مردم یمن خدمت رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: مردی همراه ما بفرست که سنّت و اسلام را به ما بیاموزد. دست ابوعبیدة را گرفت و فرمود: این امین این امّت است.
ما را حدیث کردند محمّدبنمثنی و ابنبشار و لفظ از ابنمثنی است - از محمّدبنجعفر که گفت از ابواسحاق، از صلةبنزفر، از حذیفة شنیدم که گفت: مردم نجران خدمت رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: ای رسولخدا، مردی امین برای ما
1) صحیح بخاری /4 740.
بفرست. فرمود: مردی حقیقتاً امین برای شما میفرستم. پس مردم را از نظرش گذراند. ابوعبیدةبنجراح را فرستاد.
ما را حدیث کرد اسحاقبنابراهیم، از ابوداوود حفری، از سفیان از ابواسحاق با این اسناد مانند آن را.» (1)
بر دانشمندان و پژوهشگران پوشیده نیست که عموم این نقلها مورد طعن و ایراد هستند و بیان این مطلب چنین است:
امّا نخستین نقل نزد بخاری بر محور انسبنمالک است که از بزرگترین سرزنشهای نسبت به او، دشمنی او با امیرالمؤمنین علیه السلام است که به تفصیل در اینباره در جلد حدیث غدیر، و جلد حدیث طائر سخن گفتیم.
و در آن «ابوقلابة، عبداللّهبنزید جرمی» است که او نیز از مشهورترینها در دشمنی و غرضورزی نسبت به سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام است. و این از بزرگترین جُرمها و زشتترین گناهانی است که از عدالت و وثاقت فرو میاندازد؛ بلکه موجب کفر و جاودانگی در عذاب دردناک است ولی این گروه با اعتراف به این امر او را ثقه میشمارند!!- ابنحجر گوید: «عجلی گفت: اهل بصره و از تابعان و ثقه است و نسبت به علی دشمنی داشت و چیزی از او روایت نکرد.» (2)و از سرزنشهایش اینکه تدلیس میکرد... ذهبی گفت: امامی مشهور از علمای تابعان است، در مورد خودش ثقه است جز اینکه از کسانی که آنان را درک کرده یا نکرده حدیث ثابتنشده میآورد. و کتابهایی داشت که از آنها حدیث میگفت و تدلیس میکرد. (3)و از اینرو، برهان سبطابنعجمی او را در «التبیین لأسماء المدلّسین» نامبرده
است.
البته واضح است که مرتکب تدلیس شدن خیانتی آشکار بر شرع است و گروهی از محدّثان و فقها بر این عقیدهاند کسی که حتّی یک بار مرتکب تدلیس شود، مجروح و مردود میشود.
افزون بر این گروهی از حافظان و بزرگان علما تصریح کردهاند که ابوقلابة نزد مردم از کسانی به شمار میآمد که پس از تنگدستی به ثروتمندی رسید و بر این اساس از عمربنعبدالعزیز شگفتزده شدند که حکم مال صدقه را که با حکم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و عمل خلفای راشدین ثابت شده است، با حکم ابوقلابة باطل کرد. در ضمن قضیهای که بخاری در صحیحش آورده است، به «عمدةالقاری» و «ارشاد السّاری» و نیز در شرح حال ابوقلابة در «تهذیب التّهذیب» مراجعه کنید.
پس روشن شد که این مرد بسیار مجروح و سرزنش شده است و بزرگترین غرضورزیها و گناهانش مانند أنسبنمالک انحراف از سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام میباشد، و لذا میبینیم خداوند متعال - همانگونه که انس را دچار کرد او را نیز به دردها و بیماریها مبتلا کرد. ذهبی گفت: «مرا خبر داد حافظ، عبدالمؤمنبنخالد و گفت: «ابوقلابة از کسانی است که در جسم و دینش مبتلا گشت، برای قضاوت در بصره خواسته شد، به شام گریخت و در عریش مصر درگذشت؛ در حالی که دستها و پاها و بینایی خود را از دست داده بود و با این همه ستایشگر و شاکر بود.» (1)و در «حاشیة میزانالاعتدال» آمده است: «أبوقلابة در دینش گرفتار شد، برای قضاوت خواسته شد به شام گریخت و در بدنش جذام گرفت، پس دستها و پاها و بینایی او از دست رفت و با این همه شاکر بود. عمربنعبدالعزیز از او دیدن کرد و به او گفت: ای ابوقلابة پایداری کن که منافقان ما را مورد شماتت قرار ندهند.»
1) تذکرة الحفاظ 1 / 94.
احتجاج نمیشود و شعبة از او عیبجویی کرد و ابنعلیه او را ضعیف دانست...
همانگونه که در شرح حال او در «تهذیب التّهذیب» آمده است.
و در «تقریب التّهذیب» است: «حمّادبنزید اشاره کرد که با آمدن او از شام حفظش تغییر یافت و برخی به خاطر ورود او به دستگاه سلطنتی بر او عیبجویی کردند.»
«محمّدبن سعد گفت: قوی نبود و به سال صد و هشتاد و نه مُرد.» و احمد گفت: از قدریّه بود و بندار گفت: به خدا سوگند معلوم نبود کدام پایش بلندتر است؟» (1)و به همین گونه در «المغنی فی الضعفاء» او را یاد کرده است، و ابنحجر در «تهذیب التّهذیب».
و سیوطی در «تدریب الراوی» او را «از کسانی شمرده است که به بدعت گذاری متّهم و از کسانی است که بخاری و مسلم یا یکی از آن دو از او نقل کردهاند.» (2)و امّا نقل دوم نزد بخاری که همچنین در «کتاب المناقب» آمده، در سلسلهی راویانش «ابواسحاق سبیعی» است که خلطکننده بود. ذهبی گوید: «روایت کرد جریر از مغیرة که گفت: جز ابواسحاق و أعمش کسی حدیث مردم کوفه را فاسد نکرد و فسوی گفت که ابنعیینه گفت: در مسجد ما را حدیث کرد ابواسحاق و نفر سومی با ما نبود. فسوی گفت: یکی از اهل علم گفت: او دیوانه شده بود و او را با ابنعیینه بر اثر دیوانگی رها کردند.» (3)او فریبکار بود... ابنحجر گفت: «ابنحبان در کتاب «الثقات» گفت: او فریبکار بود: سال 29 و گفته میشود 32 متولّد شد و به همین گونه حسین کرابیسی و ابوجعفر طبری او را در زمره «تدلیس کنندگان» نام بردهاند: و ابنالمدینی در «العلل»
گوید: شعبة گفت: شنیدم ابواسحاق از حرثبنأرمع حدیثی نقل میکند. به او گفتم:
از او شنیدی؟ گفت: مجالد از شعبی از او مرا حدیث کرد. شعبة گفت: وقتی أبواسحاق از مردی مرا خبر میداد به او میگفتم: این از تو بزرگتر است؟ پس اگر میگفت: آری. میدانستم که با او ملاقات کرده است و اگر میگفت: من از او بزرگترم، آن را رها میکردم.
و ابواسحاق جوزجانی گوید: گروهی از مردم کوفه بودند که مذهبهایشان ستوده نمیشد - یعنی تشیّع که سرکردگان محدّثان کوفه بودند مانند: أبواسحاق، و أعمش و منصور و زبید و دیگرانی از دوستانش، مردم آنان را بر پایهی راستی زبانشان در حدیث پذیرفتند و مقابل آنچه به طور مرسل گفتند توقّف کردند، از آنجهت که ترسیدند نقلهایشان صحیح نباشد و امّا أبواسحاق از گروهی روایت میکند که شناخته نیستند و نزد اهل علم چیزی از آنان منتشر نشده جز آنچه ابواسحاق از آنان حکایت کرده است. پس اگر آن چیزها از آنان روایت شود، نزد من توقّف در آن صحیح است و حدیث کرد ما را ابواسحاق، از جریر از مغیرة که گفت:
أعمش و ابواسحاق حدیث مردم کوفه را به فریبکاری و تدلیس فاسد کردند و یحییبنمعین گفت: ابنعیینه پس از آنکه تغییر یافت، از او شنید.» (1)سبطابنعجمی او را در «التبیین لأسماء المدلّسین» و در «الاغتباط بمن رمی بالإختلاط» او را یاد کرده است.
و از عیبهای بزرگ او، روایتش از عمربنسعد - لعنتخداوندبراو - قاتل سرورمان حضرت حسینبن علی علیهما السلام است... ذهبی گوید: «عمربن سعدبن ابووقاص، از پدرش و از او، پسرش ابراهیم و أبواسحاق، و زهری و قتادة از او مرسلاً. ابنمعین گفت: چگونه کسی که حسین را کُشت ثقه میشود؟! مختار سال 65 یا 67 او را به قتل رسانید.» (2)و در «میزان الإعتدال» است: «عمربن سعدبن ابووقاص زهری، او فینفسه
متّهم نیست، ولیکن جنگ با حسین علیه السلام را بر عهده گرفت و کارهایی انجام داد، روایت کرد شعبه از ابواسحاق، از عیزاربنحریث از عمربنسعد که مردی در برابر او ایستاد و گفت: آیا از خداوند نمیترسی! از عمربنسعد روایت میکنی؟ پس گریست و گفت: تکرار نمیکنم. و عجلی گفت: مردم از او روایت کردند، از تابعان ثقه است. احمدبنزهیر گفت: از ابنمعین پرسیدم: آیا عمربنسعد ثقه است؟ گفت:
کسی که حسین را کشت چگونه میتواند ثقه باشد؟! مختار او را سال شصت و پنج به قتل رساند.» (1)و زشتتر از آن روایت کردنش از شمربنذیالجوشن است. ذهبی گفت:
«شمربن ذیالجوشن، أبوالسابغه ضبابی، از پدرش، و از او ابواسحاق سبیعی.
شایستهی روایت نیست. او یکی از قاتلین حسین میباشد. و یاران مختار او را کُشتند. ابوبکربنعیّاش از ابواسحاق روایت کرد که گفت: شمر با ما نماز میخواند سپس میگفت: خداوندا تو میدانی که من شریفم پس مرا ببخش. گفتم: چگونه تو را ببخشد در حالی که بر کشتن فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم یاری کردی؟ گفت: وای بر تو، پس چه کنیم! این امیران ما را به کاری فرمان دادند و ما با آنان مخالفت نکردیم و چنانچه مخالفتشان میکردیم از این الاغهای آبآوران بدتر بودیم. گفتم: این عذر زشت است. طاعت فقط در کار نیک است.» (2)و امّا نقل سوم نزد بخاری در کتاب «المغازی»
در راویانش ابواسحاق سبیعی است که او را شناختید.
و در آن «اسرائیلبنیونس» است که ابنمدینی استاد بخاری او را ضعیف دانسته و یحییالقطّان از او رضایت نداشت و از او حدیث نمیگفت و از احمد نقل شده که گفت: «در او سستی است.» و عبدالرّحمانبن مهدی گفت: «دزدی است که حدیث را میدزدد.» مراجعه کنید به «میزانالإعتدال» و «تهذیبالتّهذیب» و کتابهای دیگر.
در آن است «عبّاسبنحسین قنطری» که مجهول است. ابنحجر در «تهذیب التّهذیب» گوید: «ابنابوحاتم از پدرش نقل کرد که گفت: مجهول است.» (1)و امّا نقل چهارم نزد بخاری در کتاب «المغازی» بر محور «ابواسحاق سبیعی» است که او را شناختید.
و در آن است «محمّدبنجعفر غندر» که از مغفّلین بود. ذهبی گفت: «و گفته شد: او مغفّل بود.» (2)و در «تذکرة الحفّاظ» است: «با دقّتی که داشت، نادانی در او بود.» علیبنغنام گفت: نزد غندر رفتم از فضل و دانش خود با حدیث شعبه سخن گفت.
به من گفت: کتابت را بیاور. من کتابم را نیاوردم تا اینکه او هم کتابش را بیاورد. پس آن را بیرون آورد و گفت: مردم گمان میکنند من یک ماهی خریدم و آنان در حالی که من خواب بودم آن را خوردند. و دستم را به آن آغشته کردند. سپس گفتند: خودت خوردی، دستت را بو کُن. آیا شکم من بر آن مرا راهنمایی نمیکرد؟» (3)و از چیزهایی که ضعیفبودنش را اقتضا دارد و او را از درجهی اعتبار میاندازد، آن است که ذهبی حکایت میکند و گوید: «دینوری در «المجالسة» گوید:
ما را خبر داد جعفربنأبوعثمان که شنیدم یحییبنمعین میگوید: بر غندر وارد شدیم، گفت: برایتان حدیث نمیگویم مگر اینکه پشت سرم به بازار برویم و مردم شما را ببینند و مرا گرامی دارند. پس دنبالش راه افتادیم و مردم میگفتند: ای ابوعبداللّه اینان چه کسانی هستند؟ او میگفت: اینان اصحاب حدیث هستند که از بغداد نزد من آمدهاند تا از من بنویسند.» (4)و از این رو بود که هرگاه نام غندر نزد یحییبنسعید برده میشد، دهانش را کج میکرد گویی که او را ضعیف میشمرد. ابنحجر گفت: «ابنمدینی گفت: هرگاه غندر را نزد یحییبنسعید یاد میکردیم، دهانش را کج میکرد گویی که او را ضعیف
میشمرد.» (1)* و در طریق آن است: «محمّدبنبشار بندار» که دارای نکوهشهای بسیاری است. از آنجمله: غوطهوری در بیپروایی و گستاخی تا آنجا که هنگام سخنگفتن از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم مسخرگی میکرد. ذهبی گوید: «اسحاقبنابراهیم فزاری گفت:
نزد بندار بودیم که در نقل حدیثی از عایشه، برای عایشه فعل مذکّر و برای رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فعل مؤنّث به کار برد. مردی گفت: آیا مزاح میکنی؟! تو را به خداوند پناه میدهم، چقدر بیپروایی؟!!» (2)و ابنحجر گفت: «اسحاقبنفزاری گفت: نزد بندار بودیم در حدیثی از عایشه گفت: (قال قالت رسول اللّه) مردی به او گفت: او را تمسخر میکنی، تو را به خداوند پناه میدهم چهقدر بیپروایی؟!» (3)و از آن جمله است: عمروبن علی فلّاس که سوگند میخورد بندار دروغ میگوید. ابنحجر میگوید: «عبداللّهبن محمّدبنسیّار» گفت: شنیدم عمروبنعلی سوگند میخورد که بندار در آنچه روایت میکند، دروغ میگوید.»
و از آن جمله است: علیّبن مدینی که حدیث او را تکذیب کرد. ابنحجر گفت: «عبداللّهبن علیّبن مدینی گفت: شنیدم پدرم در حالی که از او دربارهی حدیثی که بندار روایت کرده بود پرسیده شد، از ابنمهدی، از ابوبکربن عیّاش، از عاصم، از کسی که روایت کرد از عبداللّه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: سحری بخورید در سحری خوردن برکت است گفت: این دروغ است. و شدیداً آن را انکار کرد. و گفت: ابوداوود آن را به صورت موقوف برای من حدیث کرد.»
و از آن جمله: این که یحییبنمعین او را مورد توجّه قرار نمیداد و ضعیفش میشمرد. ذهبی گفت: «عبداللّهبندورقی گفت: نزد ابنمعین بودیم، نام بندار به میان آمد، دیدم که یحییبنمعین او را مورد توجّه قرار نمیدهد و ضعیفش میشمارد.» (4)از آن جمله: قواریری از او راضی نبود و گفت: او کبوتر باز بود... ذهبی گفت:
«عبداللّهبندورقی گفت: نزد یحییبنمعین بودیم، نام بندار به میان آمد، دیدم که یحیی به او توجّهی ندارد و ضعیفش میشمارد و دیدم قواریری از او رضایتی ندارد و گفت: او کبوتر باز بود.» (1)و همین در شرح حال او در تهذیب التّهذیب آمده است.
و حال بندار در ضعیف بودن و قدح به جایی رسید که «أدفوی» روایت شیخین از بندار را از وجههای عیب و نقص در صحیح آنها دانست، آنجا که گوید:
«الامتاع فی احکام السّماع»: و در ورای این، بحث دیگری است و آن: گفتهی شیخ ابوعمرو بنصلاح است: امّت این دو کتاب را تلقّی به قبول کردهاند؛ اگر منظور او تمام امّت باشد، فساد این سخن پوشیده نیست. چون آن دو کتاب در سدهی سوم تصنیف شده بعد از دوران اصحاب و تابعان و تابعان تابعان و پیشوایان مذهبهای پیروی شده، و بزرگان حافظان أخبار و نقدکنندگان آثار، متکلّمین در طریقها و رجال، آنان که بین صحیح و نادرست تمییز میدهند.
و اگر منظورش از امّت کسانی باشد که از پی آن دو کتاب آمدهاند، پس آنها بخشی از امّت هستند، پس دلیلش بر پایه تلقّی امّت و ثابتشدن عصمت برای آنان بر پا نمیشود و «ظاهریة» فقط بر اجماع صحابه به طور خاص توجّه دارند و شیعه اعتنا و توجّهی به آن دو کتاب ندارند و آنها را مورد طعن قرار دادهاند، و در مورد اعتبار سخن آنان درباره اجماع و انعقاد آن، اختلاف است.
و اگر منظورش این باشد که هر حدیثی که در آن دو کتاب است، مورد پذیرش عمومی مردم قرار گرفته، این هم نادرست است. گروهی از حافظان به حدیثهایی از آن دو کتاب نقد وارد کردهاند. دارقطنی دربارهی حدیثهایی صحبت کرده و آنها را علیل دانسته است. و ابنحزم دربارهی حدیثهایی سخن گفته مانند حدیث شریک در معراج که درباره آن گفته خلط است. و در دو صحیح حدیثهای معارضی است که جمع بین آنها ممکن نیست و در حالی که در امر قطعی تعارضی
1) میزان الاعتدال 3 / 490.
رخ نمیدهد.
و بخاری و مسلم اتّفاق نظر دارند بر نقل حدیث محمّدبنبشار بندار، و در احتجاج به حدیث او زیادهروی کردهاند؛ در حالی که چندین حافظ و پیشوای جرح و تعدیل دربارهاش سخن گفتهاند و به دروغگویی نسبت داده شده و عمربنعلیفلّاس، استاد بخاری سوگند خورده که بندار در حدیثش از یحیی دروغ میگفت. همچنین ابوموسی درباره او ایراد کرده است و علیّبنمدینی دربارهی حدیثی که در مورد خوردن سحری روایت کرده گوید: این دروغ است. و یحیی ارزشی برایش قائل نبود و او را ضعیف میشمرد و قواریری او را نمیپذیرفت.»
و امّا مدار نقل پنجم نزد بخاری که در کتاب «المغازی» نقل کرده، بر «ابوقالبة» و «خالد الحذاء» است که دانستید آن دو نیز مورد قدح و نکوهش قرار گرفتهاند...
و امّا مدار نقل ششم نزد بخاری که در کتاب «اخبار الآحاد» آورده است، بر «ابواسحاق سبیعی» است که دانستید او قدح شده است .
و امّا نقل هفتم نزد بخاری که همچنین در کتاب «اخبار الآحاد» نقل کرده است، بر محور «ابوقلابة» و «خالد حذاء» است که دانستید آن دو قدح و جرح شدهاند.
و امّا نقلهای مسلم، پس مدار نقل اوّل آن بر «ابوقلابة» و «خالد حذاء» است که به تفصیل نکوهش آنها آمد.
«سهلبنشادویه، شنیدم علیّبنخشرم میگوید: به وکیع گفتم: دیدم ابنعلیة شراب مینوشد به گونهای که او را سوار الاغ کرده و نیاز به کسی داشت که او را به منزلش بازگرداند. وکیع گفت: اگر دیدی بصری مینوشد او را متّهم بدان. گفتم: چگونه؟ گفت: کوفی آن را از روی تدیّن مینوشد و بصری آن را از روی تدیّن ترک میکند.
عفان گفت: حدیث کرد ما را حمّادبنسلمة: ما شمائل ابنعلیّه را جز به شمائل یونسبنعبید تشبیه نمیکردیم تا وارد شد آنچه او واردش شد، و یک بار
گفت: تا به وجود آورد آنچه به وجود آورد.» (1)و امّا مدار نقل دوم نزد مسلم، بر «ثابت بنانی» است که به دیوانگی نکوهش شده است. ابنحجر گفت: در پرسشهای ابوجعفر محمّدبنحسین بغدادی برای احمدبنحنبل است: از ابوعبداللّه دربارهی ثابت و حمید پرسیده شد که کدامیک در نقل از انس مورد اعتمادترند؟ گفت: یحیی قطان گفت: ثابت دیوانه شد و حمید از او در نقل از انس مورد اعتمادتر است.» (2)* و در آن طریق است «حمّادبنسلمة» و او نیز چنین است. ابنحجر گفت:
«حمّادبن سلمةبندینار بصری، أبوسلمة، ثقة عابد است. در نقل از ثابت از همه مردم مورد اعتمادتر است و در آخر عمرش حفظش تغییر یافت. پیرمردی هشتاد ساله بود که در سال 67 درگذشت.» (3)و در «الکاشف» است: «او ثقه بسیار راستگوست که نادرست هم میگوید، و به قوّت مالک نیست.» و در «الموضوعات نوشتهی ابنجوزی» در حدیثی که حمادبنسلمة در آن است آمده است: «این حدیثی است که ثابت نمیشود، ابنعدیِ حافظ گفت: ابنابیالعوجاء ناپسری حمادبنسلمة بود، و در کتابهایش حدیث وارد میکرد.»
این دروغ است و آن را ابنعینیه از ابنأبونجیح روایت نکرد. خطیب گفت: و صحیحتر این که حجاج از احمد دربارهی آن پرسید پس احمد آن را گفت.» (4)و امّا مدار نقل سوم نزد مسلم، بر «أبو اسحاق سبیعی» است که پیشتر به طور مفصّل قدح نسبت به او آورده شد.
و امّا مدار نقل چهارم نزد مسلم، بر «ابواسحاق سبیعی» است که قدح او پیشتر آمد.
گویم: اینک که قدح و جرح نسبت به نقلهای بخاری و مسلم را دانستید هر چند که آنها بهترین نقلهای این حدیث در فضیلت أبوعبیده میباشند، بنابراین نیاز به بیان بطلان سندهای ترمذی نیست، آن اسنادها شامل بعضی از این افراد سرزنششده میباشند که بر مراجعهکننده به آنها پوشیده نمیماند.
بعضی راویان اهل سنّت حدیث امانتداری أبوعبیده را با لفظ و سیاق دیگری روایت کردهاند؛ ولی باطل بودنش به درجهای رسیده که حافظ ذهبی و حافظ عسقلانی، به اعتراف به باطلبودنش پناه بردهاند.
ذهبی گفت: «حسینبن محمّدبن عباد، اهل بغدادِ ناشناختهای است. بزار از او روایت کرده از محمّدبنیزید بنسنان از کوثربنحکیم، از نافع، از ابنعمر نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: امین این امّت ابوعبیدة است و دانشمند (حبر) این امّت ابنعبّاس است. و این باطل است.» (1)و ابنحجر عسقلانی گفت: «حسینبن محمّدبن عباد، اهل بغداد و ناشناخته است. بزار از او روایت کرد... این باطل است. و این بر شیخ بزار گناهی نیست، و سنگینی بر کوثربنحکیم است که متّهم به دروغ است که خواهد آمد.» (2)
افزون بر باطلبودن حدیث امانتداری ابوعبیدة از نظر سند، این حدیث از نظر معنی هم ساختگی و باطل است. از چند جهت که آنها را به طور خلاصه
میآوریم.
1 - خیانت ابوعبیده در مخفیداشتن خبر برکناری خالد
اگر ابوعبیده امین بود، خبر برکناری خالدبنولید از فرماندهی لشکریان مسلمانان در فتح شام را مخفی نمیداشت و تاریخنویسان مورد اعتماد نوشتهاند که عمر به ابوعبیده دربارهی فرمانداری شام و فرماندهی لشکریان مسلمان نوشت و خالد این نامه را مخفی کرد و عمر خشمگین شد... واقدی این خبر را به تفصیل در کتاب «فتوحالشّام» آورده است.
علیرغم این که عذر و بهانهای برای مخفیداشتن این خبر برای ابوعبیده نبود جز سستی و نرمی و خیانت و بیحرمتی به خونهای مسلمانان و اموال و امورشان، امّا راویان اهل سنّت و دانشمندانشان تلاش کردند که برایش عذرتراشی کنند و بر این کار عذرهای بسیاری آوردند، طبری عذر او را خجالت کشیدن آورده و گفته است: «سپس به سوی دمشق رفتند و خالد پیشاپیش مردم بود و اهل روم در دمشق گِرد مردی از خود شام که یاهان خوانده میشد، جمع شده بودند و عمر، خالدبنولید را برکنار و ابوعبیده را بر تمام مردم فرمانده کرده بود. مسلمانان و رومیان نزدیک دمشق با هم روبهرو شدند و جنگی سخت کردند، سپس خداوند رومیان را شکست داد و مسلمانان از آنان به اموالی دست یافتند و رومیان وارد دمشق شدند و درهایش را بستند. مسلمانان بر آن زمینگیر شدند و محاصرهاش کردند تا دمشق فتح شد و جزیه پرداختند و نامه به ابوعبیده رسیده بود دربارهی فرمانداری او و برکناری خالد. ابوعبیده شرم کرد که نامه را بر خالد بخواند تا این که دمشق فتح شد. و صلح بر دست خالد جاری شد و نامه به نام او نوشته شد.» (1)
1) تاریخ طبری /3 435.
ولیکن این عذر پذیرفته نیست، چون در اجرای کارهای دینی جایی برای حیا نیست به ویژه در فرمانداری و مانند آن، علاوه بر این که نامهی عمر به ابوعبیده بر باطلبودن این عذر فریاد برمیآورد، آنجا که برایش نوشت آنگونه که در «فتوح الشّام» نوشته واقدی است - «بسم اللّه الرّحمان الرّحیم از بندهی خدا امیرالمؤمنین و نوکر مسلمانان به ابوعبیده عامربنجرّاح - سلام علیکم، سپاس میگویم خداوندی که پروردگاری جز او نیست و درود میفرستم بر پیامبرش محمّد صلی الله علیه و آله و سلم . تو را عهدهدار کارهای مسلمانان کردم. پس حیا نکن خداوند نسبت به چیزی از حق حیا نمینماید.»
سبطابنجوزی هم برایش عذر آورده است که او حال را پنهان کرد. از روی حیا از خالد و از ترس آشفتگی کارها، آنگونه که در «مرآة الزّمان» گوید: «پس عمر به ابوعبیده نوشت: سلام علیک امّا بعد من خالد را از لشکر شام برکنار کردم و کار آنان را به عهدهی تو گذاردم؛ پس به انجام آن به پا خیز و السّلام.
نامه به ابوعبیده رسید، این جریان را از شرم از خالد و ترس از آشفتگی کارها مخفی داشت، و او را بر آن نامه آگاه نکرد تا این که دمشق فتح شد و خالد بنا بر عادت در فرماندهی خود بود و ابوعبیده پشت سرش نماز میخواند.»
این عذر نیز پذیرفته نیست از چند وجه:
نخست: اگر ترس از آشفتگی کارهای مسلمانان بود، این فرمان از سوی عمر صادر نمیشد، از آن رو که اهل سنّت تردیدی در بصیرت عمر به کارهای رعیت و ادارهی حکومت ندارند؛ بلکه ظاهر گفتههاشان در این باره برتری او بر ابوبکر را میرساند.
دوم: اگر ترس از آشفتگی کارها، عذر حقیقی برای ابوعبیده در مخفیداشتن وضع از خالد میبود، عمر از آن خشمگین نمیشد؛ بلکه آن را از ابوعبیده نیکو میشمرد و بر این کار از او تشکّر میکرد. در حالی که واقدی آورده است که عمر
گفت: «ای ابنقرط، آیا مسلمانان به مرگ ابوبکر صدیق و ولایت دادنِ اباعبیده بر ایشان توسّط من، آگاه نشدند؟ گفت: نه، پس خشمگین شد و مردم را به سوی خود گِرد آورد و بر منبر بالا رفت...»
سوم: به فرض این که خشم عمر بنابر عادتش به بدخویی و سنگدلی باشد، و اگر هنگام غضب، از این بهانه و عذر ابوعبیده با اطّلاع بود، بر عبداللّهبنقرط واجب بود که عمر را از واقعیّت آگاه میکرد تا او را از این خشمگینی مانع میشد ولی در تاریخ اثری از آن نمییابیم. و این خود دلیلی بر باطلبودن این عذرآوری است.
چهارم: اگر این عذر به این اعتبار پذیرفته شود که شرایط برای اطّلاع دادن این برکناری مساعد نبود چون مسلمانان دمشق را محاصره کرده بودند و اگر اطّلاع میداد احتمال داشت باعث آشفتگی و سستی ارادهی قوی آنان گردد... امّا مخفیداشتن دومین نامهای که عمر بعد از فتح دمشق فرستاد جایگاهی ندارد؛ ولی ابوعبیده آن را از خالد مخفی داشت تا آنکه خالد فتح شام و جریانهایی را که اتّفاق افتاد به نام ابوبکر نوشت و نامه را به وسیلهی عبداللّهبنقرط فرستاد که نخستین نامهی عمر را برای ابوعبیده آورده بود و از این رو هنگامی که عمر نامه را به نام ابوبکر دید عبداللّه را مورد خطاب قرار داد و گفت: «ای ابنقرط...» و از این امر به شدّت خشمگین شد... پس باطلبودن این عذر هم مانند عذر قبلی آشکار شد...
اگر گفته شود: هر چند عمر برای ابوعبیده فرماندهی لشکریان و برکناری خالد را نوشت ولی ابوعبیده را از علّت برکناری خالد که مرتکب شدن زشتیها و گناهان بود، آگاه نکرد وگرنه ابوعبیده در اطاعت فرمان و اجرای دستور سستی نمیکرد.
گوییم: این نیز نمیتواند برای ابوعبیده عذری باشد.
نخست: این که کوتاهی در فرمانهای خلیفه و تأخیر در انجام آنها به ویژه در این چنین امری - جایزی نیست و بیاطّلاعی از علّت نصب و عزل آن را جایز نمینماید.
دوم: این که عمر ابوعبیده را از علّت برکناری خالد مطّلع کرده بود. آنگونه که
در «تاریخ طبری» و «کامل» و «مرآةالزّمان» و «تاریخ ابنکثیر» آمده است. طبری گوید:
«و امّا ابناسحاق دربارهی خالد و برکناری او توسّط عمر گوید: ما را حدیث کرد محمّدبن حمید، از سلمة، از او که گفت: عزل خالد توسط عمر به علّت سخنی بود که گمان میکنند گفته بود و عمر همواره نسبت به او خشمگین بود و از کارش در دوران ابوبکر اکراه داشت، دربارهی ماجرای او با ابننویره و رفتاری که در جنگ با او کرد به او ایراد وارد میکرد، پس وقتی عمر به خلافت رسید، اولین فرمانی که داد، برکناری او بود. و گفت: هرگز برای من کاری را عهدهدار نخواهد شد و به ابوعبیده نوشت: اگر خالد خودش را تکذیب کرد پس امیر است بر آنچه هست و اگر خودش را تکذیب نکرد پس تو امیری بر آنچه او امیر است و عمامهاش را از سرش بردار و ثروتش را به دو نیم تقسیم کن.» (1)از آنچه آوردیم روشن میشود که واقدی متن کامل نخستین نامهی ارسالی عمر به ابوعبیده را نیاورده است...
2 - مخالفت دیگر با ابوعبیده نسبت به کتمان برکناری خالد
در داستان برکناری خالدبنولید مخالفت صریح ابوعبیده با فرمان عمربنخطاب وجود دارد که مستوجب سرزنش او در امانتداری و دیانت میگردد.
داستان مفصّل آن از طبری چنین است:
«و در این سال (سال 17) خالدبنولید و عیاضبنغنم وارد سرزمین دشمن شدند، در روایت سیف از اساتیدش. آن را چنین آورده است: سری به من نوشت: از شعیب از سیف از ابوعثمان و ابوحارثه و مهلّب، که گفتند: خالد و عیاض سال 17 وارد سرزمین دشمن شدند و پیش رفتند و اموال بسیاری به دست آوردند و از طرف جابیة آمده بودند عمر به مدینه بازگشت؛ در حالی که ابوعبیده فرماندار حمص و خالد زیردست او فرماندار قنّسرین بود و یزیدبنابوسفیان بر دمشق و معاویه بر اردن
1) تاریخ طبری /4 66.
و علقمة بنمجزز بر فلسطین و عمروبنعبسة بر الاهراء و بر سواحل عبداللّهبنقیس و بر هر شهری عامل و فرمانداری بود. و بر این اساس انبارهای اسلحه و دیدهبانی شام و مصر و عراق تا به امروز برپا شد و امّتی کار خودش را به دیگری واگذار نمیکرد، مگر اینکه بعد از کافر شدن، آنها را ساکت میکردند و آنگاه انبارهای اسلحهشان را به آنان تقدیم میکردند و در سال 17 این کار استوار شد.
سری به من نوشت: از شعیب، از سیف، از ابوالمجالد و ابوعثمان و الرّبیع و ابوحارثة که گفتند: و هنگامی که خالد لشکریان را بازگردانید و مردم دریافتند که آن جنگ تابستانی چه بر بار آورد، مردانی برای بخشش خواهی نزد او رفتند و مردمانی از شهرها از خالد بخشش طلبیدند و اشعثبنقیس از کسانی است که در قنسرین از او طلب بخشش کرد پس به او ده هزار جایزه داد. و چیزی از کارهایش بر عمر پوشیده نمیماند و به ابوعبیده نوشت که خالد را بر پا دارد. و پاهایش را با عمامهاش ببندد و کلاهش را از سرش بردارد تا آن که آگاهشان کند که جایزهی اشعث از کجا بود، آیا از مال خودش؟ یا از غنیمتی که گرفته است؟ پس اگر ادّعا کند که از غنیمتی که گرفته میباشد، به خیانت اقرار کرده است و اگر ادّعا کند که از مال خودش است اسراف نموده و به هر صورت او را برکنار میکنم و کارش را به خودت میسپارم.
ابوعبیده به خالد نوشت، او نزدش آمد، سپس مردم را جمع کرد و بر منبر رفت، برید به پا خاست و گفت: ای خالد آیا از مال خودت ده هزار جایزه دادی یا از غنیمتی که به دست آوردی؟ پاسخش نداد. تا اینکه بسیار بر او تکرار کرد؛ در حالی که ابوعبیده ساکت بود و چیزی نمیگفت پس بلال به سویش رفت و گفت:
امیرالمؤمنین دربارهی تو چنین و چنان فرمان داد. سپس کلاهش را برداشت و پاهایش را با عمّامهاش بست و گفت: چه میگویی آیا از مال خودت یا از مالی که به دست آوردی بود؟ گفت: نه، بلکه از مال خودم. پس او را رها کرد و کلاهش را برگرداند و با دستش عمّامهاش بر سرش گذارد و گفت: از والیان خود میشنویم و اطاعت مینماییم و موالی خود را بزرگ میداریم و خدمت میکنیم.
گفتند: خالد با حیرت به پا خاست. نمیدانست برکنار شده یا برکنار نشده است؟ و ابوعبیده به او اطّلاع نمیداد، تا اینکه آمدنش نزد عمر طولانی شد، تا اینکه به آنچه رخ داده بود، گمان برد، پس برای آمدن به او نوشت، خالد نزد ابوعبیده آمد و گفت: خدای رحمتت کند، از کاری که من کردم چه خواستهای؟ امری را از من پوشاندی که دوست داشتم قبل از امروز آن را بدانم.
ابوعبیده گفت: به خداوند سوگند چارهای نداشتم نمیخواستم تو را بترسانم و دانستم آن امر تو را میترساند. گفت: خالد به قنسرین بازگشت برای مردمان ولایتش خطبه خواند و با آنان وداع کرد و بار سفر بست، سپس به حمص آمد برایشان خطبه خواند و وداعشان کرد، سپس به سوی مدینه حرکت کرد تا نزد عمر آمد و از او شکایت کرد و گفت: شکایت تو را به مسلمانان کردم، و ای عمر! به خداوند سوگند تو در مورد من خوب عمل نکردی.
عمر گفت: این ثروت از کجاست؟ گفت: از انفال و سهمین که چنانچه اضافه بر شصتهزار بود از آنِ تو باشد. عمر داراییهای او را قیمتگذاری کرد. بیست هزار برآورده شد پس آنها را بر بیتالمال وارد نمود. سپس گفت: ای خالد به خداوند سوگند که بر من گرامی و نزد من محبوب میباشی و پس از امروز هرگز برای چیزی نزد من نمیآیی.» (1)عزّالدّین ابناثیر نیز آن را در تاریخش چنین روایت کرده است. (2)3 - سستی ابوعبیده در اجرای حدّ شرعی خیانتی بزرگ است
از چیزهایی که با امانت منافات دارد و بر ساختگیبودن حدیث امانتداری ابوعبیده تأکید دارد، بیاهمیّتشمردن او در اجرای حدّ شرابخواری در مورد ابوجندل و دو دوستش است. چون بیارزش دانستن حدود الهی خیانتی بزرگ و گناهی عظیم است. ابنعبدالبر در شرح حال ابوجندل گوید: «عبدالرزّاق از
ابنجریج آورده است که گفت:
اطّلاع یافتم که ابوعبیده در شام، ابوجندلبنسهیل، و ضراربنخطاب و ابوالأزور که از اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند را یافت که شراب نوشیده بودند.
ابوجندل گفت: «لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا» (1)تا پایان آیه. ابوعبیده به عمر نوشت: ابوجندل با این آیه با من مخاصمه کرد. عمر نوشت: کسی که گناه را بر ابوجندل بیاراست، مخاصمه را هم آراسته است. آنان را حد بزن.
ابوالأزور گفت: آیا ما را حد میزنید؟ ابوعبیده گفت: آری. گفت: بگذارید فردا با دشمن روبهرو شویم. اگر کشته شدیم که هیچ و اگر نزد شما بازگشتیم ما را حدّ بزنید. پس ابوجندل و ضرار و أبوالأزور با دشمن روبهرو شدند. ابوالأزور به شهادت رسید و به دو نفر دیگر حدّ زده شد.» (2)ابنحجر عسقلانی در شرح حال أبوالأزور (3)و ابناثیر در شرح حال أبوجندل (4)و طبری در حوادث سال 18 (5)و متقی به نقل از عروةبنالزبیر، آن را روایت کردهاند. (6)4 - دیدگاه ابوعبیده دربارهی مردم حمص منافی امانت و دیانت است
مورّخان آوردهاند: ابوعبیده با مردم حمص مصالحه کرد. آنان را از دیارشان بیرون نراند، سپس به فکر پیمانشکنی و بیرونراندنشان افتاد، امّا اطرافیانش او را از این کار منع کردند. در کتاب «فتوح الشّام» با عنوان جمع رومیان برای مسلمانان، بعد از اینکه مسلمانان آنان را از شام بیرون راندند، آمده است:
«هنگامی به ابوعبیده خبر تعداد و کثرت آنان و اقبال آنان همراه با لشکری از
همکیشان، رسید، به نظرش آمد که این مطلب را از مسلمانان مخفی ندارد و در این رابطه با آنان مشورت کند تا ببیند نظر جمع آنان چیست. پس بزرگان مسلمانان و صلاحیتداران آنان را طلبید، به پا خاست و خداوند را ستود و بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درود فرستاد و گفت:
امّا بعد، ای مؤمنین! خداوند عزّوجلّ که سپاس او راست، شما را گرفتار کرد و این گرفتاری را نزدتان نیکو گردانید و وعده را بر شما راست فرمود و با پیروزی شما را عزّت بخشید و در هر محلی به شما نمایاند آنچه به آن شادمان میشوید و دشمن مشرک شما را با تعداد زیاد به سوی شما روان ساخت، و آنگونه که بزرگان فراریان روم اعظم برایم نقل کردند به سوی شما شتاب نمودند و از دریا و خشکی به طرف شما آمدند تا نزد صاحبشان در انطاکیه رسیدند. و او سه لشکر به سوی شما فرستاد که در هر یک به مقداری که جز خداوند نمیتواند به شمار آرد انسان است و دوست دارم شما را نفریبم و خبر دشمنانتان را از شما نپوشانم، سپس شما با رأی خود و من هم به رای خود با یکدیگر مشورت کنیم. من همانند یکی از شماها هستم.
یزیدبنابوسفیان به پا خاست. سپاس و ستایش خداوند را گفت و بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درود فرستاد و به او گفت: بسیار نیکوست آنچه به نظرت رسید.
خداوند رحمتت کند. از این رو که آنچه از دشمن ما به تو رسید از ما مخفی نداشتی و من تو را مشورت میدهم اگر درست بود پس به نیّت خود رسیدهای و اگر رأی چیزی غیر از آنچه من اشاره کردم، نبود پس من اعتماد جز بر آنچه صلاح مسلمانان است، نمیکنم. نظرم چنین است که بر دروازهی شهر حمص با جماعت مسلمانان فرود آیی و زنان و پسران و فرزندان را به درون شهر روانه کنی سپس شهر را پشت سرمان قرار دهی، سپس دنبال خالدبنولید بفرستی تا از دمشق نزد تو بیاید و دنبال عمروبنعاص بفرستی که از اردن و سرزمین فلسطین بیاید تا با گروهی از مسلمانان که با تو هستند آنان را ملاقات کنی.
شرحبیلبنحسنة به پا خاست، حمد و ثنای خداوند گفت و بر
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درود فرستاد و گفت: امّا بعد، این جایگاهی است که از نصیحت برای مسلمانان گریزی نیست و اگر مردی از ما با برادرش مخالفت کرد بر هر یک از ماست که جان و رایش را برای مسلمانان در نصیحتکردن به زحمت اندازد و من اینک به نظرم چیزی غیر از نظر یزید آمد و او نزد من - سوگند به خداوند - از نصیحتکنندگان برای گروه مسلمانان است، ولی چارهای ندارم جز این که اشاره کنم به آن چیزی که گمان دارم برای مسلمانان خیر است. من صلاح نمیدانم که کودکان و زنان مسلمانان بر مردم حمص وارد شوند، در حالی که آنان بر دین دشمن ما هستند از مشرکینی که به سوی ما آمدهاند و ایمن نیستم که اگر میان ما و آنان جنگ شود و ما به آن مشغول شویم، اینان پیمان ما را شکسته و بر کودکان و زنان ما حمله برند و بدین وسیله مقرّب دشمن ما شوند.
ابوعبیده به او گفت: خداوند آنان را برایتان خوار کرد و حکومت شما را بیشتر از حکومت دشمنتان دوست دارند و امّا آنچه یاد کردی و آنچه ما را ترساندی من مردم آن شهر را بیرون میرانم و خانوادههایمان را در آنجا ساکن میکنم. و مردانی از مسلمانان را وارد میکنم که بر دروازهها و دیوار شهر بایستند و ما در جای خود باقی میمانیم تا برادرانمان بیایند.
شرحبیل به او گفت: نه تو و نه ما حق داریم که با تو آنان را از شهر بیرون کنیم و در حالی که با آنان و بر اموالشان مصالحه کردیم که از شهر بیرونشان نکنیم.»
نیز از دیگر راویان این خبر هستند: نویسندهی کتاب «روضةالصفا» و محدّث شیرازی در کتاب «روضةالأحباب».
5 - ماجرای ابوعبیده و رومیان در قصّه تمثال
ابوعبیده اجازه داد مجسّمهای از او ساخته شود و چشمش درآورده شود تا کافران در برابر اینکه یکی از مسلمانان حبشه، مجسّمهی پادشاهانشان را غیرعمدی درآورده بود، راضی شوند. واقدی چنین روایت کند:
«از ملتمسبنعامر نقل شده که گفت: در یکی از غارات ستونی را دیدم که
تمثال هرقلِ پادشاه بر آن بود، از آن شگفتزده شدیم و شروع کردیم با اسبانمان به دور زدن و بازی کردن اطراف آن، در دست ابوجندله نیزهای بلند بود، اسبش او را به تمثال نزدیک کرد و او با آنکه عمدی نداشت، چشم تمثال را درآورد. گروهی از نوکران رومی مالکِ قنّسرین که نگهبان لشکر بودند نزد فرمانده رفته و جریان را بازگو کردند. او صلیبی طلایی به یکی از یارانش داد و یکصد سوار از بزرگان روم با لباسهای حریر و کمربندهای نگیننشان در اختیارش گذاشت و دستور داد اصطخر آنان را همراهی کند و به او گفت: نزد امیر عرب برو و به او بگو: با ما پیمانشکنی کردید و به ضمانت خود وفا ننمودید و هر کس پیمانشکنی کند خوار گردد.
اصطخر صلیب را گرفت و با یکصد سوار حرکت کرد تا نزدیک ابوعبیده رسید. مسلمانان که صلیب را برافراشته دیدند به سوی آن شتافتند و آن را به زیر آوردند. ابوعبیده پرید و به استقبالشان رفت و گفت: شما چه کسانی هستید؟
اصطخر گفت: من فرستادهی فرماندار قنسرین به سوی تو هستم. شما بیوفایی و پیمانشکنی کردید.
ابوعبیده گفت: علّت پیمانشکنی ما چیست؟ و چه کسی پیمان شکست؟
گفت: پیمان را آن کس شکست که چشم پادشاه ما را درآورد.
ابوعبیده گفت: به حق رسولخدا، از آن آگاه نیستم و به زودی درباره این موضوع تحقیق میکنم.
گفت: سپس ابوعبیده در میان عربها ندا برآورد: ای گروه عرب، چه کسی چشم مجسّمه را درآورد؟ ما را از آن اطّلاع دهد! ابوجندله بنسهیل بنعمرو گفت:
من از غیرعمد آن را انجام دادم. چه چیز تو را از ما راضی میکند؟ همراهان گفتند:
راضی نمیشویم مگر اینکه چشم پادشاهتان را درآوریم به اینگونه میخواستند به وفای به عهد مسلمانان بنگرند ابوعبیده گفت: من هستم. به من همان کنید که به مجسمهی شما کردند.
گفتند: به این کار راضی نمیشویم. و راضی نمیشویم جز به پادشاه بزرگتان که بر همهی عرب ولایت دارد.
ابوعبیده گفت: چشم پادشاه ما برتر از آن است.
گفت: و مسلمانان خشمگین شدند از این که چشم عمر را یاد کردند و خواستند آنان را بکشند. ابوعبیده آنان را از این کار باز داشت.
مسلمانان گفتند: ما زیردست اماممان هستیم و جانهایمان را فدای او میکنیم و چشمهای خود را به جای او درمیآوریم. اصطخر که دید مسلمانان قصد کشتن او را دارند گفت: چشم او و چشم شما را درنمیآوریم؛ بلکه شکل امیرتان را به ستونی میکشیم و همان کاری را با آن میکنیم که با صورت پادشاه ما کردید.
مسلمانان گفتند: دوست ما آن را از روی غیرعمد انجام داد و شما به عمد میخواهید چنین کنید.
ابوعبیده گفت: ای مردم صبر کنید. اگر این گروه به شکل من راضی شدند من خواستهشان را اجابت میکنم. پیمانشکنی نمیکنم و آن گروه هم سخن نگوید. ما پیمان بستیم سپس پیمان شکنی کردیم. این مردمان خردی ندارند و سپس ابوعبیده خواستهشان را اجابت کرد.
پس رومیان شمایلی مانند شکل ابوعبیده بر ستونی کشیدند که دارای دو چشم شیشهای بود یکی از مردانشان از روی خشم آمد و با نیزهاش چشم شمایل را درآورد. سپس اصطخر نزد فرماندار قنسرین بازگشت و از آن کار آگاهش کرد. به قومش گفت: با این کار آنچه میخواستند به پایان رسید.» (1)6 - گمانهای عمر نسبت به ابوعبیده
هنگامی که ابوعبیده با مردم قنّسرین مصالحه کرد، عمر نسبت به او گمانها برد و فکر کرد ترس او را فرا گرفته و از جهاد بازنشسته است. پس نامهای برایش نوشت که او را تهدید کرد و از معصیت برحذرش داشت... بدین ترتیب واضح است که اگر ابوعبیده «امانتدار امّت» بود این کار از عمر سر نمیزد و جایز نبود که
1) «فتوحالشّام» از واقدی /1 65.
نسبت به او گمانها برد...
واقدی گوید: «ابوعبیده از راست و چپ بر حمص حمله میبرد و انتظار پایان سال را میکشید تا ببیند پس از آن چه کند. رسیدن گزارش کار ابوعبیده به عمر به تأخیر افتاد و نامه و فتحی از او ندید، این کارش را انکار کرد و نسبت به او گمانها برد و فکر کرد که ترس و بازایستادن از جهاد او را فرا گرفته است، پس برایش نوشت:
«بسم اللّه الرّحمانالرّحیم به ابوعبیدةبنجراح سلام علیکم. ستایش میکنم خداوندی را که پروردگاری جز او نیست. و بر پیامبرش درود میفرستم و فرمانت میدهم به تقوای از خداوند و برحذرت میدارم از معصیت او، و تو را نهی میکنم از آنانی باشی که خداوند در کتابش دربارهشان فرموده است: «قل إن کان آباؤکُم و أبنائکم و إخوانکم و أزواجکم و عشیرتکم» (1)تا آخر آیه. و خداوند درود فرستاد بر خاتم پیامبران.» و نامه را برایش فرستاد.
هنگامی که آن را بر مسلمانان خواند، دانستند که آنان را بر جهاد برمیانگیزاند ابوعبیده از مصالحه با مردم قنّسرین پشیمان شد. و کسی از مسلمانان نماند جز این که برای نامهی عمر گریست.»
7 - اعتراف ابوعبیده به مخالفتش با پیامبر و نگرانیش از ملاقات با ایشان
ابوعبیده از کاهش دادن اسبان و خدمتکاران خود با فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مخالفت کرد و خانهاش را مملو از بندهها و یک اصطبل اسب کرد تا جایی که میگریست و میگفت: چگونه رسولخدا را ملاقات کنم...؟!
احمد گوید: «حدیث کرد ما را ابوالمغیرة، از صفوانبنعمرو، از ابوحسبه مسلمبنأکیس خدمتکار عبداللّهبنعامر از ابوعبیدةبنجرّاح که گفت: یک نفر بر او وارد شد و دید که میگرید.
گفت: ای ابوعبیده چه چیز تو را میگریاند؟
1) توبه 24/.
گفت: سبب گریهام این است که روزی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم یاد فرمود از آنچه خداوند بر مسلمانان میگشاید و غنیمت بر آنان میفرستد، تا این که شام را یاد فرمود و گفت: ای ابوعبیده اگر اجلت به تأخیر افتاد، پس تو را بسنده است از خدمتکاران سه نفر: خدمتکاری که تو را خدمت کند و خدمتکاری که با تو مسافرت نماید و خدمتکاری که خدمت خانوادهات کند و با آنان رفت و آمد کند و از چارپایان تو را سه عدد بسنده است: چارپایی برای پایت و چارپایی برای بارت و چارپایی برای غلامت... سپس اینک به خانهام مینگرم که از بنده پُر شده و به اصطبلم مینگرم که پُر از چارپا شده است. پس چگونه پس از این با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روبروی شوم؟! در حالی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را سفارش فرمود:
«کسانی از شما به من نزدیکتر و برایم محبوبترند که مرا به همانگونه ملاقات کند که از من مفارقت کرد.» (1)و محبالدّین طبری از احمد آن را نقل کرده است. (2)و ملّا علی متقی از ابنعساکر. (3)
با این همه، اهل سنّت حدیثی در زهد ابوعبیدة جعل کردهاند که آثار ساختگی و جعل بر آن هویدا میباشد. در کتاب «الرّیاض النّضرة» است «ذکر زهد او: از عروةبنزبیر که گفت: وقتی عمربنخطاب به شام رسید فرماندهان لشکریان و بزرگان سرزمین به استقبالش رفتند. عمر گفت: برادرم کجاست؟ گفتند: چه کسی؟ گفت: ابوعبیدة. گفتند: الآن نزدت میآید. هنگامی که آمد، فرود آمد و با او معانقه کرد. سپس به خانهاش وارد شد. در خانهی او جز شمشیرش و سپرش و جهاز شترش ندید. عمر به او گفت: ای کاش برای خودت میگرفتی آنچه یارانت گرفتند!
گفت: ای امیرالمؤمنین! همین مقدار برای من تا نیمروز بس است. آن را در «الصفوة و الفضائل» نقل کرد و بعد از «الآن نزد تو میآید» افزود: پس سوار بر شتری مادّه که ریسمانی بر بینی مهار داشت، آمد.
و در روایتی است: عمر به او گفت: ما را به منزلت ببر. گفت: که چه کنی! نمیخواهی جز این که زندگی خود را نزد من خراب کنی. گفت: پس وارد منزلش شد و چیزی ندید.
گفت: وسایلت کجاست؟ من جز یک نمد، زین و قدحی و شمشیری، نمیبینم در حالی که تو امیری!! آیا غذایی نزد تو هست؟ ابوعبیده به طرف خُمی رفت و از آن تکّههای نانی برگرفت. پس عمر گریست. ابوعبیده به او گفت: به تو گفتم که زندگیت پیش من خراب میشود ای امیرالمؤمنین، تو را کفایت میکند آنچه تو را به نیمروز برساند. عمر گفت: ای ابوعبیدة! دنیا همهی ما را جز تو فریفت.» (1)وجه چهارم:
اگر این حدیث را هم بپذیریم مقصود عاصمی برآورده نمیشود؛ چون اگر از اختصاص ابوعبیده به امانت، اراده کرده باشد که هیچیک از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به صفت امانت متّصف نیستند؛ باطلبودن آن در کمال وضوح و ظهور است. و اگر از این کار بخواهد بنمایاند که متّصف بودن ابوعبیده به این صفت بیشتر و شدیدتر از متّصف بودن دیگر صحابه به این صفت است، این نیز در نهایت باطلبودن است؛ چون خردمندی از مسلمانان تصدیق نمیکند که متّصف بودنش بیشتر از متّصف بودن نفس رسولخدا، امیرالمؤمنین علیه السلام و دیگر اصحاب پاک مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار به صفت امانت باشد.
و نیز، بعید است که اهل سنّت ملتزم باشند که ابوعبیدة بیشتر از شیخین امانتدار بوده؛ هرچند احتمال دهیم که آنان نسبت به سومی ملتزم باشند به آن سبب
1) الریاض النّضرة /4 352.
که به خیانت در مال خداوند و حقوق مسلمانان شهرت یافته بود. به هر حال ابوعبیده را مزیّتی بر دیگر اصحاب در صفت امانتداری نیست و آنگاه چگونه جایز است او را باب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یکی از درهای شهر دانش قرار دهیم؟!
وجه پنجم:
گفتهی عاصمی که گوید: «امانتداری به دست نمیآید جز به دانش» ممنوع است. پس چه ملازمتی میان علم و امانت است؟ «امانتداری» از «دانش» به قطع و وجدان جدا میباشد و بنابراین اگر پذیرفتیم که ابوعبیده امین است دلیلی وجود ندارد که ادای امانت از روی دانش باشد.
وجه ششم:
با چشمپوشی از تمام آنچه آوردیم، اگر ابوعبیده باب مدینة العلم در امانتداری بود، شایسته بود که اخبار و احکام مربوط به امانتداری از شهر دانش به وسیلهی ابوعبیده میرسید و یا لااقل بیشترش از طریق او میرسید؛ ولی در اینباره چیزی از ابوعبیده با آن درجه، باقی نمانده و هیچکس از اهل سنّت هرگز چنین ادّعایی نکرده است؛ پس چگونه ممکن است که باب مدینة العلم در امانتداری باشد؟
وجه هفتم:
با کوتاهآمدن نسبت به تمام آنچه گذشت، گوییم: اگر ابوعبیده باب مدینة العلم در امانتداری بود، آیا لازم نبود که آثار این امانتداری و نشانههایش در سیره و کارهایش نمایان باشد تا دری برای آن شهر در امانتداری بر پایهی سیره و افعالش گردد و نشانگر امانتداری رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در اعمال و گفتارهایش باشد؟
وجه هشتم:
اگر از گفتههای پیشین کوتاه آییم لااقل باید این مرد از هر چه منافی امانتداری است منزّه و دور باشد... و این کمترین انتظار از کسی است که امید میرود متّصف به امانتداری باشد و میخواهد در این صفت دری برای آن شهر علم باشد؛ ولی با تأمّل و کنکاش در سیره و اخبار و احوال ابوعبیده دور بودن این
مرد از این صفت ظاهر میشود و این که لیاقت آن منزلت را ندارد و نمونههایی از آن در گذشتهی نزدیک آورده شد. و توفیق از خداوند است.
عاصمی در پایان گفتهاش گوید: «در حدیث دیگری دربارهی ابوذر فرمود: هر کس بخواهد به بخشی از زُهد عیسی بنگرد، به او نگاه کند.
پس سزاوار است که ابوذر هم دری از آن شهر در زهد باشد و درِ راستگویی را نیز برای او قرار داد و فرمود: زمین کسی را به پشت خود حمل نکرد و آسمان بر کسی سایه نینداخت، راستگوتر از ابوذر، پس برای او دو در قرار داد: درِ راستگویی و درِ زُهد، و زُهد در دنیا جامع تمام دانش است.»
گوییم: دربارهی گفتهاش وجوهی قابل تأمّل است:
این گفتهی عاصمی که: «پس سزاوار است که ابوذر هم دری از آن شهر در زهد باشد» و این عبارت اختلاف دارد با عبارتهایش دربارهی دیگر صحابه که به طور جزم آنان را دَر قرار داد. پس اگر از کلمهی «سزاوار است» معنی حقیقی را خواسته باشد، این با مطلوب و مقصود شیعه منافاتی ندارد؛ چون آنان به والایی قدر سرورمان ابوذر اذعان دارند و این که در زهد و ورع به بالاترین درجه رسیده است. و ابوذر نزد شیعهی امامیه از کسانی است که به شهر آن دانش، از درش وارد شده و شأن و مقام بلندی به دست آورده که جز برای افراد معدودی از اصحاب سیّد المرسلین حاصل نشده است.
و اگر از کلمهی «سزاوار است» معنای مجازی را خواسته و هدفش اثبات دری برای ابوذر باشد همانگونه که آن را برای غیر او ادّعا کرده است؛ پس بدان چند ایراد وارد است:
نخست: جایز نیست که هر یک از صحابه را دری برای آن شهر قرار دهیم جز
به نصّ صریحی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، هر چند که آن صحابی دارای فضائل بسیار و جلیلالقدر باشد.
دوم: دری برای آن شهر بودن، شرافتی بزرگ است که مستلزم عصمت میباشد که از آنچه گذشت فهمیدی. و ابوذر غفاری با جلالت و بزرگیش نزد هر دو فرقه به طور اجماع معصوم نیست.
سوم: در آن شهر با آن شهر متّحد است و ابوذر هرچند به مقامهای بلند و درجات والایی رسید، در جان و نفس به مقام اتّحاد با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نرسید.
چهارم : اینکه ابوذر به آن درجهها نرسید و آن فضیلتها را به دست نیاورد، مگر با دوستی و یاری اهل البیت علیهم السلام و پیروی از آنان؛ بلکه بالاترین منقبت و برترین نیکیهایش، سرسپردگیش به آنان و پانهادن بر جای پای ایشان است، پس پذیرفته نیست که او در مقامات ویژه آن بزرگواران شریک باشد، و معلوم است که درِ شهرِ علم بودن، از فضیلتهای ویژهی ایشان است. همانگونه که حدیثهای نقل شدهی گذشته به آن گواهی میدهند.
پنجم: باب مدینة العلم بودنِ او در زُهد، لازمهاش این است که در این صفت بر تمام اصحاب، پیشی داشته باشد، لکن رسیدنش در این صفت به مرتبهی سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام پذیرفته نیست چه رسد به اینکه ابوذر زاهدتر از ایشان باشد و هیچ یک از مسلمانان چه رسد به مؤمنین نشاید که چنین ادّعایی را بنماید.
پس چگونه میشود که ابوذر درِ آن شهر در زهد باشد و علی علیه السلام دری از آن نباشد؟
فضیلتها و منقبتهای بسیار زیاد ابوذر نزد هر دو فرقه پذیرفته شده است، و کتابهایشان مالامال از نقل آنهاست و بر کسی جایز نیست که آنها را نفی و انکار کند. لیکن حدیثهای شباهت ابوذر به حضرت عیسیبنمریم علیها السلام از حدیثهایی است که منحصر به اهل سنّت است. از اینرو که شیعیان آن حدیثها را روایت نمیکنند و مضمون آنها را صحیح نمیبینند؛ چون نزد آنان تشبیه
غیرمعصوم به معصوم جایز نیست.
حدیثی را که عاصمی در اینجا آورده در کتابهای حدیث مشهور و معروف موجود نیست. حدیثهایی که اهل سنّت در تشبیه زهد ابوذر به زهد حضرت عیسیبنمریم روایت کردهاند از این قرار است:
آنچه ترمذی با اسنادش نقل کرده است که «از ابوذر نقل شده که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آسمان سایه نیفکنده و زمین بر پشت خود حمل نکرده است سخنگویی را راستگوتر و باوفاتر از ابوذر، شبیه عیسیبنمریم علیه السلام » عمربنخطّاب مانند حسدکنندهای گفت: ای رسولخدا آیا او را چنین میدانی؟ فرمود: آری، شما هم بدانید. این حدیثی حسن و غریب از این جهت است. و بعضی این حدیث را چنین روایت کرده و گفته است: ابوذر با زهد عیسیبنمریم علیه السلام روی زمین راه میرود.» (1)و آنچه ابنعبدالبرّ نقل کرده گوید: «از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شد که فرمود: ابوذر در امّتم شبیه عیسیبنمریم در زهدش است.» (2)و نیز آنچه ابنعبدالبر نقل کرده است که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ابوذر در امّتم بر زهد عیسیبنمریم است.» (3)و آنچه متقی نقل کرده و گفته است: «آسمان سایه نیفکند و زمین بر پشت خود حمل نکرد سخنگویی راستگوتر از ابوذر را. هر که میخواهد به زهد عیسیبنمریم بنگرد، به ابوذر نگاه کند. از ابنسعد از مالکبندینار، مرسلاً.
«آسمان سایه نیفکند و زمین بر پشت خود حمل نکرد سخنگویی راستگوتر از ابوذر را، سپس مردی بعد از من، هر کس خوشحال شود که به عیسیبنمریم در
زهد و سیما بنگرد پس به ابوذر نگاه کند. ابنعساکر از هجنعبنقیس، مرسلاً.» (1)
و امّا سخن عاصمی: «نیز درِ راستگویی را برایش قرار داد...»
آن نیز مانند گفتهی پیشین او دربارهی زهد ابوذر احتمال هر دو وجه ذکر شده را دارد. اگر میخواهد بیان کند که ابوذر به این صفت نیکو متّصف است، هیچ یک از مسلمانان بحثی در آن ندارد، هر چند که عثمانبنعفان و پیروانش او را تکذیب کردند و اگر بخواهد او دری از شهر علم در راستگویی باشد، این به همان دلیل پیشین، باطل است و راستگویی در لهجه، مستلزم باب مدینة العلم بودن، نیست.
و با آنچه آوردیم گفتهاش باطل میشود. «پس برایش دو دَر جعل کرد: درِ راستگویی و درِ زهد» اگر جعل حقیقی را در این سخن اراده کرده باشد.
دستکاری عاصمی را در حدیث «سایه نیفکند..» ملاحظه کردید؛ چون لفظی که او آورده است مغایر لفظ این حدیث در کتابهای هر دو فرقه است و آنچه بر زبان مسلمانان میباشد. امّا وجه این تصرّف برای ما روشن نشده است.
و امّا گفتهاش: «زهد جامع تمام دانشهاست» سخنی باطل است، همانگونه که کاملاً ظاهر است، زیرا اگر ابوذر جامع تمام دانشها باشد به علّت زهدش در درجهی امیرالمؤمنین علیه السلام در دانش میبود، و هیچکس به این امر ملتزم نمیشود و دلائل دانشمندتر بودن امیرالمؤمنین علیه السلام بیشمار است.
بلکه این گفتهی عاصمی مستلزم مساوی بودن ابوذر در دانش با
1) کنزالعمّال /11 667.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میشود... و این در نهایت بطلان است.
این پایان سخن دربارهی گفتهی عاصمی در این مقام میباشد.
«أنا دارالحکمة»
حسینبن عبداللّهبن محمّد طیّبی شرحکنندهی «المشکاة» تأویلی دربارهی حدیث «أنا دارالحکمة» دارد که ضروری است آن را نقل و عیبش را برملا کنیم... گوید:
«فرمودهاش: «و علی بابها» شاید شیعه به این تمثیل تمسّک جویند که گرفتن حکمت و دانش مخصوص به او بوده و به دیگری تجاوز نمیکند مگر به واسطهی او، از این رو که جز این نیست که هر کس از در به خانه وارد میشود. و خدای متعال فرمود:
«لیس البرّ بأن تأتوا البیوت من ظهورها ولکن البرّ من اتّقی و أتوا البیوت من أبوابها» (1)
و آنان دلیلی ندارند؛ زیرا که خانهی بهشت وسیعتر از خانهی حکمت نیست؛ در حالی دارای هشت در میباشد.» (2)گویم:
این سخن اوست که از وجههای بسیاری فاسد است، که بیشترین آنها، از آنچه گذشت واضح میگردد. و اینجا به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
هرگز لازمهی وسعت خانه داشتن بیش از یک در نیست؛ بلکه لازمهاش وسیع بودن درِ خانه است به تناسب وسعت خانه، و شکّی نیست در وسعت درِ خانهی حکمت به تناسب وسعت خانهی حکمت. وسعت این در به جایی رسیده
که خردهای حکما و عبارتهای سخنگویان بلیغ به آن نرسید... و در این مورد افزون بر این بیان در لابهلای این کتاب خواهد آمد و ابنحجر مکّی به این مطلب تصریح کرده و گفته است: «از آنچه دلالت دارد بر اینکه خداوند سبحان دانشهایی را به علی اختصاص داده که عبارتها دربارهاش قاصر است، فرمودهاش صلی الله علیه و آله و سلم است: داورترین شما علی است و این حدیث صحیحی است که نزاعی دربارهاش نیست. و فرمودهاش: من خانهی حکمتم و در روایتی شهر دانشم و علی در آن است. (1)
خبرهای بسیاری که در کتابهای اهل سنّت نقل شده است دلالت دارد بر اینکه متعدد بودن درهای بهشت و تعیین آن بر پایهی افعال خیر صادرشده از بهشتیان در دار دنیا میباشد و نه بر پایهی وسعت بهشت تا این که گفته شود که خانهی بهشت وسیعتر از خانهی حکمت نیست در حالی که دارای هشت در است تا لازم آید که خانهی حکمت نیز دارای هشت در یا بیشتر باشد... بد نیست که متن اینگونه خبرها را ذکر کنیم: سیوطی گوید: «باب تعداد درهای بهشت و نامهایش:
خداوند متعال فرمود:
«و سیق الّذین اتّقوا ربّهم إلی الجنّة زمراً حتّی إذا جاؤوها و فتحت أبوابها» (2)
مسلم و بخاری از سهلبنسعد نقل کردهاند که: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در بهشت هشت در است، یکی باب الرّیان که جز روزهداران واردش نمیشوند. و در لفظی دیگر است: در بهشت دَری است که به آن گفته میشود: الرّیان، روز قیامت روزهداران از آن وارد میشوند و کسی غیر از آنان، همراهشان وارد نمیشود.
گفته میشود: روزهداران کجا هستند؟ پس از آن در وارد میشوند، هنگامی که آخرین نفرشان داخل شد در بسته شود و هیچ کس دیگر از آن وارد نمیشود.
طبرانی در «الأوسط» از حدیث ابوهریره مانند آن را نقل کرده است.
و دو شیخ از ابوهریره از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردهاند که فرمود: کسی که دو جفت از ثروتش را در راه خداوند انفاق کند، از درهای بهشت دعوت میشود و بهشت را درهایی است، هر کس از اهل نماز باشد، از در نماز خوانده میشود. و هر کس اهل روزه باشد از درِ الرّیان خوانده میشود، و هر کس از اهل صدقه باشد، از درِ صدقه خوانده میشود، و هر کس از اهل جهاد باشد، از درِ جهاد خوانده میشود.» (1)و سیوطی در تفسیر آیهی «حتّی إذا جاؤوها و فُتحت أبوابها» گوید: «بخاری و مسلم و طبرانی از سهلبنسعد نقل کردهاند که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در بهشت هشت در است، از آنهاست دری که «الرّیان» خوانده میشود و جز روزهداران از آن وارد نمیشوند.
و مالک و احمد و بخاری و مسلم و ترمذی و نسائی و ابنحبّان از ابوهریرة نقل کردهاند که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر کس دو جفت از ثروتش را در راه خداوند انفاق کند، از درهای بهشت خوانده میشود و بهشت را درهایی است. هر کس از اهل نماز باشد، از «باب الصّلاة» خوانده میشود، و هر کس از اهل روزه باشد از «باب الصدقة» خوانده میشود و هر کس از اهل جهاد باشد از «باب الجهاد» خوانده میشود...» (2)و در همین کتاب است: «ابنابوحاتم از ابنعبّاس نقل میکند که گفت: برای بهشت هشت دَر است: دری برای نمازگزاران، دری برای روزهداران، دری برای حجّاج، دری برای انجامدهندگان عمره، دری برای مجاهدان، دری برای ذاکران و دری برای شاکران.
و احمد به نقل از ابوهریره آورده است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: برای هر عمل، دری از درهای بهشت باشد، که اهل آن عمل به آن دعوت میشوند.» (3)
و نووی گوید: «منظور از در چنین و درِ چنان، نماز و صدقه و روزه و جهاد است. قاضی گفت: و دیگر درهای هشتگانهی بهشت در حدیث دیگری در «باب التوبه» ذکر شده است، و در باب الکاظمین الغیظ و باب عافین عن النّاس و باب راضین ، پس این هفت در است که در حدیثها آمده است و در حدیث هفتاد هزار نفری که بدون حساب وارد بهشت میشوند، آمده است که از درِ أیمن وارد میشوند، پس شاید که درِ هشتم باشد.» (1)و قسطلانی گوید: و «در نوادر الاصول است: از درهای بهشت، باب محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است که همان «بابالرّحمة» و «باب التوبة» است و درهای دیگر بر کارهای نیک تقسیم شده است: درِ زکاة، درِ حج، دَرِ عُمره. و نزد عیاض: دَر فروبرندگان خشم، دَرِ راضیان، دَرِ أیمن که کسانی که حسابی ندارند از آن وارد میشوند. و نزد آجری به نقل از هریرة مرفوعاً: و در بهشت دری است که به آن «الضحی» گفته میشود. روز قیامت منادی ندا میدهد: کجایند کسانی که بر نماز ظهر مداومت داشتند، این دَرِ شماست از آن وارد شوید. و در «الفردوس» به نقل از ابنعبّاس مرفوعاً نقل میکند: برای بهشت دری است که به آن «الفرح» گفته میشود و از آن جز شادمانکنندهی کودکان وارد نمیشود. و نزد ترمذی است: دری برای ذِکر، و نزد ابنبطّال: دری برای شکیبایان.
و نتیجه این که هر کس عبادتی را بسیار انجام دهد، دری که مناسبش باشد به او اختصاص مییابد که از آن برای پاداش و اجر فراخوانده میشود.
و اندک هستند کسانی که کارشان شامل همه انواع طاعات باشد که اگر برای کسی این امر جمع شد به عنوان گرامیداشت از تمام درها خوانده میشود. و الّا واردشدن از یک دَر خواهد بود و آن دَر عملی است که بیشتر انجام داده باشد.» (2)
تمثیل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خویشتن را به «خانهی بهشت»
علاوه بر این از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که نفس شریف خود را به «خانهی
بهشت» تمثیل کرده، همانگونه که وارد شده به «خانهی حکمت» تمثیل فرموده است. و شکّی نیست که حضرتش میدانست که بهشت را هشت دَر است و این که جان شریفش گستردهتر از خانهی بهشت میباشد؛ ولی با اینهمه امیرالمؤمنین علیه السلام را به تنهایی درِ بهشت قرار دادند. پس باطل بودن سخن طیّبی ظاهر شد و شاید هم بر این حدیث اطّلاع پیدا نکرده است.
و اگر خانهی حکمت را درهای متعدّدی باشد آنها جز ائمّهی معصومین علیهم السلام نیستند؛ چون آنان درهای دانش هستند و «بابی هستند که مردم به وسیلهی آن مورد آزمایش قرار گرفتهاند، هر کس به سویشان رود نجات یابد و هر کس روی گرداند فرو افتد» و آنان همانانی هستند که دربارهشان فرمود: «مثال اهل بیت من در میان شما مثال «باب حطّه» است هر کس واردش شود مورد آمرزش قرار میگیرد.»
... و دربارهی کسی دیگر غیر از آنان چیزی از این قبیل وارد نشده است؛ بلکه دیگران به خاطر عدم عصمت و مفضول بودن و مانعهای دیگر، لایق این مقام و جایگاه نیستند.
ظاهر حدیث «من خانهی حکمتم و علی در آن است» یگانگی در میباشد، پس اگر به وجهی از وجوه متعدّدبودن درها تصوّر شود، واجب است که نوعی وحدت و اتّحاد میان آن درها باشد؛ ولی این وحدت در مورد اصحاب محقّق نمیشود به جهت پراکندگی و اختلاف میان آنان، بر خلاف ائمّهی معصومین علیهم السلام که همگی در حکم یک دَر هستند و حقیقتشان هم یکی است. و از اینرو میبینی که همگی آنان به باب وصف شدهاند: «فهم الباب المبتلی به الناس»: «آنان بابی هستند که مردم به وسیلهی آن مورد آزمایش قرار میگیرند.» و تعبیر ابواب نیز درباهشان
صحت مییابد که فرمود: «و هم ابواب العلم فی أمّتی من تبعهم نجا من النّار و من اقتدی بهم هدی الی صراط مستقیم»: «و آنان درهای دانش در امّتم هستند، هر کس از آنان پیروی کرد از آتش نجات یافت و هر کس به آنان اقتدا کرد به راه راست هدایت یافت.»
پیشتر هم از کتاب «منقبة المطّهرین نوشتهی ابونعیم» خطبهای شامل عبارت «فهم الباب...» را آوردیم.
و اینک نصّ آن خطبه را به روایت ابوالفتح نظنزی میآوریم که میگوید:
«ما را خبر داد حافظ ابوبکرمحمّدبن ابونصر شجاعبنابوبکر با قرائت بر او که من میشنیدم، از ابوالخیر محمّدبن احمدبن هارون، از حافظ ابوبکر احمدبنموسی، از ابواحمدبن یوسف جرجانی، از محمّدبن ابراهیم بزّاز، از محمّدبن حمید، از هارونبنعیسی، از زاهربنحکم، از ابوحکیم حنّاط، از جابربن یزید، از ابوجعفر، از پدرش، از جابربنعبداللّه انصاری که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روزی همراه علی و حسن و حسین بر ما وارد شد. خطبه خواند و سپس فرمود:
« ای مردم! اینان خاندان پیامبرتان میباشند، خداوند به کرامت خود آنان را شرافت داد و نگهداری رازش را به آنان سپرد و علمش را نزد آنان به ودیعت نهاد، ستون دین و گواهان بر امّتش میباشند، پیش از آفریدههایش آنان را آفرید، هنگامی که سایههایی زیر عرش او بودند، نجیب و اهل علمش بودند، آنان را انتخاب فرمود پس پسندید و برگزید. آنان را برای بندگانش دانشمندان و فقیهان قرار داد، پیشوایان هدایتگر و فرماندهان برگزیدهشده و امّت میانه و رحمت موصوله و کهف حصین برای مؤمنان میباشند. آنان نور دیدگان هدایتپذیران و نگهدارندهی کسی هستند که به آنان پناه برد و نجاتند برای کسی که به آنان از دیگران دوری جوید، کسی که ولایت آنان را بپذیرد، مورد غبطه قرار میگیرد و هلاک شود آنکس که با آنان دشمنی نماید و پیروز شود هر کس که به آنان تمسّک جوید، هر کس از آنان روی گرداند از دین خارج شده، و کوتاهی کننده در حقّ آنان نابود است، و ملازم با آنان به ایشان ملحق میشود، پس آنان آن بابی هستند که مردم به آن آزمایش میشوند، هر
کس نزدشان رفت، نجات یافت و هر کس از آنان دوری کند فرو افتد. آنان (باب) «حطّه» برای کسانی هستند که واردش شوند و حجّت خداوند بر کسی هستند که او را نشناسد، به سوی خداوند دعوت میکنند و به فرمان خداوند عمل مینمایند و با آیات الهی ارشاد میکنند، رسالت در آنان نازل شد، و بر آنان فرشتگان رحمت فرود آمدند و روح امین به تفضّل و رحمت از سوی خداوند بر آنان فرود آمد و چیزهایی به آنان عطا فرمود که به هیچکس از جهانیان نداد و بحمداللّه نزد آنان آنچه مورد خواست از دانش و هدایت در دین است وجود دارد، و آنان نور در گمراهی به هنگام ورود به تاریکی میباشند و آنان شاخههای پاکیزه از درخت پربرکتند و آنان معدن دانش و خاندان رحمت، و جایگاه رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان، آنان همان کسانی هستند که خداوند ناپاکی را از آنان زدود و پاکیزه و کاملاً پاکیزه فرمود.» (1)و از این جهت نیز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی علیه السلام را به تنهایی «باب حطه» قرار داد، همانگونه که در حدیثی دیگر خانوادهاش را «باب حطّه» قرار داد... که پیش از این به تفصیل طرق این حدیث گذشت و نیز حضرت علی علیه السلام فرمود: «مثلنا» تا اشاره فرماید به اتّحاد و یگانگی ذکرشده میان او و دیگر اهل بیت علیهم السلام و سیوطی روایت کرده و گفته است: ابنابیشیبه از علیّبنابیطالب نقل کرد که فرمود: «جز این نیست که مثال ما در این امّت مانند کشتی نوح و مانند باب حطّه در بنیاسرائیل است.» (2)پس چه خانهی حکمت یک دَر، چه چند دَر داشته باشد، این امر از حضرت علی و اهل بیت علیهم السلام به دیگری نمیرسد، پس آنچه طیّبی خواستارش بود باطل گشت. سپاس خداوند راست.
و از نشانههای والایی حق است: اعتراف بعضی علمای اهل سنّت به این که ائمّهی دوازدگانه علیهم السلام دَرهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشند؛ بلکه این مطلب از رسالهی یوحنّای مسیحی ذِکر شده است آنهم در ضمن برهانهایی که برای اثبات نبوّت پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم اقامه کرده و آن را مصداق فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم قرار داده که فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
علّامه جواد ساباطی در مقالهی سوم از تبصرهی سوم در کتابش «البراهین الساباطیة» پس از آوردن پنجمین برهان از رسالهی یوحنّا گوید: «ترجمهی آن به عربی است: روح مرا به کوهی بسیار بلند و بزرگ بُرد و شهر عظیم اورشلیم مقدّس را به من نمایاند که از آسمان از سوی خداوند نازل شده و در آن مجد خداوند و پرتو آن همچون سنگ کریم همانند سنگ یشم و بلور بود و دارای دیواری عظیم و مرتفع و دوازده دَر بود و بر دَرها دوازده فرشته بود و بر دَرها نام سبطهای دوازدهگانه اسرائیل نوشته شده بود.
گویم: این متن را تأویلی نیست، بدانگونه که بر غیر مکّه دلالت کند که خداوند متعال آن را شرافت داد و مراد از مجد خداوند برانگیختن محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در آن شهر است و پرتو، عبارت از حجرالاسود است و تشبیه آن به یشم و بلور اشاره به روایات صحیحی است که وارد شده که هنگام فرود، سفید بوده و مراد از دیوار شهر، صاحب سربازان صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.
و درهای دوازدهگانه عبارتند از: یازدهفرزندش و پسرعمویش علی که آنان:
علی، حسن، حسین، علی، محمّد، جعفر، موسی، علی، محمّد، علی، حسن و مهدی قائم علیهم السلام میباشند. و فرمودهاش: «بر دَرهای دوازدهگانه، دوازدهفرشته بود، دلالت دارد بر مرتبت عظیم و نبوّت عامش و برپایی دعوتش و مطیع برای او بودن همهی سبطها و سبطهای دوازدهگانه عبارتند از فرزندان یعقوب علیه السلام که: روبین، شمعون، لاوی، یهودا، اسخر، زابلون، بنیامین، دان، نفتالی، یاد، عاشر و یوسف علیه السلام میباشند. و این مصداق فرمایش اوست: «اگر تو نبودی افلاک را نمیآفریدم.»
و نیز در کتاب «البراهین الساباطیه» بعد از آوردن برهان ششم در رسالهی یادشده، آمده است: «دیوار شهر را دوازده پایه است و بر آنها دوازده نام ثبت شده است.»
گویم: این هم تأکیدی صریح بر مطالب قبلی است و دوازده پایه همان دوازده امام، و فرستادگان حمل دوازدهگانه، دوازده حواری هستند که: سمعون، بطرس، اندریاس، یعقوب، یوحنّا، فیلبوس، برتولوماؤس، توما، متی، یعقوب، لباؤس، سمعون قالی و بولوص (1)بنا بر رأی من، چون یهودای اسخر یوطی خودش را خفه کرده و هلاک شد و بولوص جانشین او شد و در آن اشاره است به اینکه تمام فرقههای مسیحیت به شریعت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم تسلیم شدهاند.»
و نیز در کتاب «البراهین الساباطیة» پس از آوردن هفتمین برهان از رسالهی ذکرشده آمده است: «درهای دوازدهگانه، دوازده مروارید میباشند، هر یک از درها از یک مروارید بود و زمین آن شهر از طلای ناب مانند شیشه شفّاف بود.
گویم: این بیانی است برای مطلب پیشین که صفت ابواب میباشد. و بودنِ هر دَر از یک مروارید، اشاره دارد به آنچه امامیه دربارهی عصمت ائمّهشان ادّعا میکنند؛ چون مروارید کروی است و بدون شک شکل کروی را نمیتوان وارونه کرد؛ چون در یک نقطه با اجسام برخورد میکند همانگونه که اقلیدس به آن تصریح کرده است و اصل در عصمت امام است، امّا نزد اهل سنّت و جماعت، عصمت شرط نیست؛ بلکه عمده منعقد شدن اجماع است؛ ولی نزد امامیه از واجبات در اوست چون لطف است. و چون نفسهای بیآلایش با فضیلت، از پیروی نفسهای پست بیفضیلت ابا دارد، و نبود عصمت علّتی برای نبود فضیلت است و این خود بحث مفصّلی دارد که مناسب این جایگاه نیست و گفتهاش: و زمین آن شهر از طلای ناب مانند شیشهی شفّاف بود، مرادش مردم ملّت او صلی الله علیه و آله و سلم است، چون آنان از باورهایشان منحرف نمیشوند و در دوران سختی از مذهبشان دست برنمیدارند و امّا کسانی که کشیشهای انکتاری آنان را اغوا کردند، از نادانانی میباشند که به اصول
1) در حاشیه عبقاتالأنوار آمده است: فیهمافیه، آنگونه که بر هشیار پوشیده نیست.
دینشان معرفتی ندارند و این خود مصداق فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم است: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
«أنا مدینة العلم»
ازمواردیکه به روشنی دشمنی ابنتیمیه و عناد او نسبت به حق و پیروان آن، آشکار میشود، بحث حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» میباشد؛ چون در این موضوع دروغ و افترا را به حدّی رسانده است که این حدیث را تکذیب و ردّ کند. لذا نخست متن گفتهی او را میآوریم سپس دربارهاش سخن میگوییم. او گوید:
«حدیث أنا مدینة العلم و علی بابها ضعیفتر و سستتر است و از این رو از اخبار ساختگی به شمار میآید، هرچند که ترمذی آن را روایت کرده است و ابنجوزی آن را آورده و بیان کرده که دیگر نقلهای آن ساختگی است.
و دروغ از خود متن آن شناخته میشود؛ چون اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شهر دانش بود و آن شهر را جز یک در نمیبود و از او جز یک نفر دانش را تبلیغ نمیکرد، امر اسلام فاسد میشد. از این رو مسلمانان متّفق شدند که جایز نیست دانش او فقط از یک نفر گسترش یابد، بلکه واجب است مبلّغان اهل تواتر باشند، همان کسانی که خبرشان برای غایبان علمآور است. و خبر واحد جز با قرائن مفید علم نیست، و این قرائن گاهی وجود ندارند و گاهی مخفی از مردم هستند. پس برای آنان علم به قرآن و سنّتهای متواتر به دست نمیآید.
و اگر بگویند: آن یک نفر معصوم است و با نقل و خبر او علم حاصل میشود؛
پاسخ میدهیم: نخست باید علم به عصمت او به دست آید، و این مطلب تنها به خبر او حاصل نمیشود، پیش از آن که عصمت او را بدانی چون دور خواهد بود. و به اجماع هم ثابت نمیشود؛ چون اجماعی در مورد عصمت او نیست و نزد امامیّه اجماع خود حجّت است؛ چون در آن معصوم حاضر است. پس مطلب باز میگردد به ثابتشدن عصمت او تنها به ادّعای خود او که معلوم است اگر عصمتش حق باشد باید از راه دیگری غیر از خبر خودش دانسته شود. لذا اگر برای
شهر دانش بابی جز او نباشد، نه عصمتش و نه چیز دیگری از امور دین ثابت نخواهد شد.
پس معلوم میشود که این حدیث چیزی جز افترای زندیقی نادان نیست که گمان برده مدح است. و او راه را برای زندیقان دیگر در قدح و ایراد نسبت به دین اسلام، باز میکند؛ از اینرو که تنها یک نفر آن را تبلیغ کرده است.
از سوی دیگر، این بر خلاف آن چیزی میباشد که از تواتر دانسته میشود؛ چون دانش از سوی پیامبر بدون علی به تمام شهرهای اسلام رسید:
امّا در مورد مردم مدینه و مکّه این مطلب آشکار است، و همچنین مردم شام و بصره، جز اندکی از علی روایت نمیکردند. و بیشتر دانش او در کوفه بود. هرچند که مردم کوفه قرآن و سنّت را حتّی پیش از خلافت عثمان آموخته بودند، چه رسد به علی، فقیهان مدینه هم دین را در خلافت عمر آموختند و آموزش دادن معاذبنجبل به مردم یمن و اقامت او در میان آنان طولانیتر از علی است و لذا مردم یمن از معاذبنجبل بیش از علی روایت کردهاند. و شُریح و دیگر بزرگان تابعان به دست معاذبنجبل فقیه شدند و هنگامی که علی وارد کوفه شد، شریح، در آنجا قاضی بود و او و عبیدةالسلمانی به وسیلهی دیگری فقیه شدند، پس دانش اسلام پیش از آمدن علی به کوفه، در مدائن منتشر شد.» (1)
گوییم: ادّعای اینکه حدیث مدینة العلم ضعیفتر و سُستتر است، و از اینرو از حدیثهای ساختگی به شمار میآید، دروغی ناپسند است؛ چراکه پیشتر درستی و صحّت و همچنین فراوانی و شهرت بلکه تواترش را دانستید، تا اینکه چون آفتاب کاملاً صاف و بیابر، به کوری چشم منکران آشکار شد و شگفتی از کوری ابنتیمیّه است از تمامی آن تصریحات محقّقان بزرگ و ناقدان مشهور و مورد
1) منهاجالسّنة /4 138.
اعتماد اخبار حدیث!!
مگر یحییبنمعین از کسانی نیست که حدیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها» را صحیح دانسته است؟ این همان شخصی است که خود ابنتیمیه به جلالت قدر و علوّ منزلت او در علم حدیث و نقد آن، اعتراف و اذعان کرده است. بلکه ابنتیمیّه او را از کسانی که مرجع تمییز میان راست و دروغ هستند، میشمارد و میگوید:
«در منقولات، راست و دروغ بسیار است، و مرجع تمییز این از آن، عالمان به حدیث هستند، همانگونه که به نحویین برای تفاوت بین لحن عرب و نحو عرب مراجعه میشود و برای تشخیص لغت و آنچه لغت نیست به عالمان لغت مراجعه میشود و همچنین علمای شعر و ادب و غیر آن، پس برای هر دانشی بزرگانی هست که به آن معروف هستند.
و علمای حدیث والاترین آنان هستند، مقامی بزرگتر، صدق برتر، منزلتی بالاتر و دینداری بیشتری دارند. آنان بزرگترین مردم در راستگویی، دینداری، امانتداری، دانش و مهارت و خبرگی در جرح و تعدیل هستند. مانند: مالک، شعبة، سفیانبنعیینة، سفیان ثوری، یحییبنسعیدقطّان، عبدالرّحمانبن مهدی، عبداللّهبنمبارک، وکیعبنجراح، شافعی، احمدبنحنبل، اسحاقبنراهویه، یحییبنمعین، علیبنمدینی، بخاری، مسلم، ابوداوود، ابوزرعة، ابوحاتم، نسائی، عجلی، ابواحمدبنعدی، ابوحاتم بستی و ابوالحسن دارقطنی.
و مانند اینان بسیارند که آنان را نمیتوان شمرد، از اهل علم و دانایی به رجال و جرح و تعدیل، هرچند که بعضی از بعضی دیگر عالمتر و برخی از برخی عادلتر در ارزش کلام میباشد، همانگونه که مردم در دیگر دانشها چنین هستند.» (1)پس اگر «یحییبنمعین» نزد ابنتیمیّه در این جایگاه از جلالت و بزرگی
1) منهاجالسنة /4 10.
است، چرا به متن گفتهی یحییبنمعین در صحیحبودن حدیث «مدینة العلم» با دیدهی عبرت نظر نمیافکند؟ و چرا چیزی که عمل نمیکند میگوید؟ در حالی که خداوند متعال میفرماید: «چرا چیزی که انجام نمیدهید میگویید؟ گناه بزرگی است نزد خداوند که چیزی بگویید که انجام نمیدهید.» (1)
همچنین ابنتیمیّه، در بخش دیگری از کتابش، یحییبنمعین را ضمن گروهی از پیشوایان اهل سنّت با این وصف یاد میکند: «پیشوایان حدیث، نقدکنندگان، حکمکنندگان و نگهبانان آن که دانایی و شناسایی کاملی به گفتههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، احوال صحابه و تابعان و تابعانِ تابعان دارند که دانش و حدیث را از آنان نقل کردهاند و پس از تمامی آنان، از کسانی که دانش را منتقل میکنند.»
در اینجا متن کامل گفتهاش را میآوریم که بهرههای بسیاری در بردارد:
«اگر گفته شود: این حدیث را گروهی از مفسّرین و نویسندگان فضائل آوردهاند، مانند ثعلبی و بغوی و مانندشان، و مغازلی و همانندش.
به او گفته میشود: روایت کردن اینان به تنهایی، موجب ثابت شدن حدیث نمیشود و بنا به اتّفاق دانایان حدیث، در کتابهای اینان دروغهای ساختگی وجود دارد که اهل دانش اتّفاق بر دروغبودنشان دارند. و ثعلبی و امثالِ او عمد و قصدی بر دروغگفتن ندارند. بلکه آن اندازه درستی و دینباوری دارند که مانع این کار شود، لیکن آنچه را در کتابها یافتهاند، نقل میکردند، و آنچه را میشنیدند، مینوشتند، از آن جهت که آگاهی کامل به اسنادها ندارند، آنگونه که بزرگان حدیث دارند، مانند شعبة، یحییبنسعید قطّان، عبدالرّحمانبن مهدی، احمدبنحنبل و علیّبنمدینی، یحییبنمعین، اسحاقبن راهویه، محمّدبنیحیی ذهلی، بخاری، مسلم، ابوداوود، نسائی، ابوحاتم، ابوزرعة رازیین، ابوعبداللّه بنمندة، دارقطنی، عبدالغنیبنسعید و همانند اینان از بزرگان حدیث و نقدکنندکانش...
و کتابهای بسیاری در شناخت رجال و نام آنان که آثار را نقل کردهاند،
1) صف 2/و3. «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ؟ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ » .
نوشتند و اخبار آنان و کسانی را که از آنان دریافت کردند و کسانی که از اینان گرفتند را نیز ذکر کردند؛ مانند: کتاب «العلل و أسماء الرّجال» از یحییبنسعید قطّان، علیّبنمدینی، احمدبن حنبل، یحییبنمعین، بخاری، مسلم، ابوزرعة، ابوحاتم، نسائی، ترمذی، ابواحمد بنعدی، ابوحاتمابنحبّان، ابوالفتح أزدی، دارقطنی و دیگران.» (1)پس چرا حدیث «مدینة العلم» را در ردیف ساختگیها میشمارد، با اینکه یحییبنمعین آن را صحیح دانسته در حالی که او مانند بخاری و مسلم و استادان آن دو از نقدکنندگان حدیث و حافظان میباشند. یعنی کسانی که مرجع تمییز درستی و راستی از دروغ میباشند؟
و در جای سومی، بر اغراق و مبالغه در مدح یحییبنمعین میافزاید و چنین میگوید:
« و هر کس خواهان دانستن فضیلتها و جایگاههای آنان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، در حدیثهای صحیحی تدبّر و ژرفنگری کند که عالمان به حدیث آنها را صحیح دانستهاند، کسانی که آگاهی و محبّتشان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نیز راستگویی آنها در تبلیغ از او کامل گشته است و پیروی او شدهاند. پس مقصود و هدفی جز شناخت گفتههای او و تمییز احادیث صحیح از دروغ و اشتباه ندارند؛ چون اصحاب حدیث، مانند: بخاری، مسلم، اسماعیلی، برقانی، أبونعیم و دارقطنی. سپس به احادیثی که امثال ابنخزیمه، ابنمندة، ابوحاتم بستی و حاکم صحیح دانستهاند مراجعه کند و نیز به آنچه که بزرگان دیگر اهل حدیث آن را صحیح دانستهاند، کسانی که از اینان أجل و والاتر هستند، یا مانندشان از پیشینیان و متأخّران، چون: مالکبنأنس، شعبةبنحجاج، یحییبنسعید، عبدالرّحمانبن مهدی، عبداللّهبنمبارک، احمدبنحنبل، یحییبنمعین، علیبنمدینی، أبوحاتم، ابوزرعه رازبین و مردمانی که جز خداوند آنان را نمیشمارد.
1) منهاجالسنة /4 84.
پس اگر خردمند، در حدیثهای صحیح ثابتی که نزد اینان و أمثالشان است، ژرف بنگرد، راست را از دروغ میشناسد؛ چون اینان از کاملترین مردم در شناسایی آن هستند و شدیدترین رغبت را در تمییز میان راستی و دروغ، دارا میباشند. و بیشترین دفاع و حمایت را از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم داشتهاند. و آنان مهاجران به سوی سنّت و حدیث او و یارانش در دین و خواستار ضبط گفتههای او و رساندنش به مردم هستند و از او دروغِ دروغگویان و غلط خطاکاران را نفی میکنند و هر کس که در این کار شریکشان شد، گفتهها و مقداری از قدر و منزلتشان را بداند و در غیر این صورت باید که کمان را به تیرانداز دهد همانگونه که طبّ را به پزشکان میسپارد و نحو را به نحویین، فقه را به فقها، حساب را به حسابداران و به اهل علمِ به اوقات، علم اوقات را.» (1)این سخنی صریح است که «یحییبنمعین» از کسانی است که مهارت و خبرهبودنش کامل و معرفتش نسبت به احوال و حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم افزون گشته و لذا هر چه او صحیح دانسته، راست و درست است و این که بهناچار باید کار تمییز میان راستی و دروغ را به او واگذار کرد.
پس چرا در برابر حدیث «مدینة العلم» در چنین جایگاهی میایستد؛ در حالی که صحیح دانستن یحییبنمعین این حدیث را، ثابت شدهاست؟ و آیا این امر جز تهافت نیست؟
و همچنین، یکی از راویان حدیث «مدینة العلم» احمدبنحنبل است که ستایش ابنتیمیّه از او را پیش از این خواندید که او را در ردیف بزرگان حدیث و نقدکنندگان و حافظان آن ذکر کرده است. همین احمدبنحنبل حدیث «مدینة العلم» را در فضائل و مناقب سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام از طرق متعدد روایت کرده است. آیا عاقلانه است که احمد حدیث ساختگی را آن هم از چندین طریق روایت کند و آن را از فضایل علی علیه السلام بشمارد؟ در حالی که او و نوشتههایش دارای جلالت و
1) منهاجالسنّة /4 252.
عظمتی است که ابنتیمیّه بدانگونه توصیف کرده است. و چنانچه حدیث «مدینة العلم» از ساختگیها بود، میبایست ابنتیمیّه، نوشتههای احمد را در ردیف کتابهای ثعلبی و بغوی و همانندشان قرار میداد که از نظر او شامل راست و دروغ میباشند. لیکن او کتابهای احمد و امثال او را در مقابل نوشتههای اینان قرار داده... همانگونه که در عبارتهای پیشین او دیدید. و این امر دلالت دارد بر این که احمد هر آنچه را که میشنیده در کتابهایش نمینوشته است، چه رسد به اینکه از روی عمد دروغ بنویسد و حدیثهای ساختگی را نقل کند.
بدینگونه باطلبودن ادّعای ابنتیمیّه با سخن خودش دربارهی احمدبنحنبل و نوشتههایش، ثابت شد.
و نیز ابنتیمیّه نص دارد که احمدبنحنبل از علمایی است که جز از افرادی که ثقه هستند، چیزی روایت نمینمایند و روایتی را که از یک کذّاب نقل شده باشد نقل نمیکنند. متن گفتهاش چنین است:
« برخی در نوشتههایشان از کسی که میدانند دروغ میگوید، روایت نمیکنند، مانند: مالک، شعبة، یحییبنسعید، عبدالرّحمان بن مهدی و احمدبنحنبل. اینان از کسی که ثقه نباشد، روایت نمینمایند و روایتی را که بدانند از یک کذّاب نقل شده، روایت نمیکنند و روایتهای دروغگویانی که به دروغگویی عمدی شناخته شدهاند را هم روایت نمینمایند.» (1)پس وقتی که حال احمدبنحنبل نزد ابنتیمیه چنین است و دانستی که احمدبن حنبل از طرق متعدّد، حدیث مدینةالعلم را نقل میکند، پس این حدیث ساختگی نیست و راویان آن غیرموثّق نیستند؛ وگرنه احمد آن را نقل نمیکرد.
بدینگونه سرشکستگی ابنتیمیّه، بر پایهی اعتراف خودش در حق احمدبنحنبل، آشکار میشود و سپاس از آنِ خداوندِ پروردگارِ جهانیان است.
1) منهاجالسنة /4 15.
ابنتیمیّه در ضمن کلام خود در ردّ حدیث «مدینة العلم» به روایت ترمذی از این حدیث اعتراف میکند. ترمذی که از بزرگان صحاح ششگانه نزد اهل سنّت است و صحیح او را با بالاترین توصیفها ستودهاند و دارای شگفتیهای والای آثار باقیمانده شمردهاند و بسیار آن را گرامی و بزرگ دانستهاند، تا بدین درجه که اگر شخصی به طور مطلق به درستی حدیثهای آن سوگند یاد کند، به دروغ سوگند نخورده است؛ بلکه ادّعا میکنند که مردم شرق و غرب بر درستی حدیثهای آن کتابهای ششگانه اتّفاق دارند، که یکی از آنها کتاب ترمذی است... البتّه این مطلب را به تفصیل در جلد «حدیث طیر» آوردهایم.
پس اگر شخصی به طور مطلق به صحّت حدیث «مدینة العلم» - که به اعتراف ابنتیمیّه، ترمذی آن را نقل کرده است - سوگند یاد کند، قسم دروغ نخورده است؛ چراکه از حدیثهایی است که مردم شرق و غرب بر صحت آن اجماع دارند.
هر کس آن را مورد طعن قرار دهد، از دایرهی اجماع بیرون رفته است، همانگونه که خودشان مقرر کردهاند و سرانجامش آتش است که چه بد پایانی است.
از سوی دیگر، هر کس به گفتههای خود ابنتیمیّه دربارهی ترمذی توجّه کند و در موارد متعدد از بحثهایش اعتماد بر روایات ترمذی را مدّ نظر قرار دهد، به روشنی وقاحت و زشتی رد کردن ابنتیمیّه حدیث مدینة العلم برایش آشکار میشود در حالی که خود به روایت ترمذی از این حدیث، اعتراف میکند.
و از این قبیل اینکه ابنتیمیّه، ترمذی را از نقدکنندگان و حاکمان و حافظان حدیث به شمار آورده است... و اینکه او مانند ثعلبی و همردیفان او نیست، یعنی همان کسانی که حدیثهای ساختگی را روایت و نیز هرچه را که شنیدهاند در کتابهایشان ثبت میکنند.
و متن این سخنش، پیشتر آورده شد.
و اگر مقام و شأن ترمذی چنین باشد، هیچ خردمندی مورد طعن قرار دادن حدیث «شهر دانش» را جایز نمیداند حدیثی که ابنتیمیّه خود به روایت ترمذی از آن اعتراف دارد چون اگر طعن نسبت به آن صحیح و درست باشد، لازم میآید که کتاب ترمذی شامل حدیثهای ساختگی هم باشد و میان او و ثعلبی و دیگران تفاوتی نخواهد ماند، که این مطلب مورد رضای خودِ ابنتیمیّه نیست. بنابراین ابنتیمیّه ناچار و ناگزیر است که در برابر صحیحبودن حدیث «مدینة العلم» تسلیم شود، چه بخواهد، چه نخواهد.
و باز گوید:
« رافضی گفت: دوم اینکه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند که فرمود: به دو نفری که بعد از من هستند، ابوبکر و عمر، اقتدا کنید. و پاسخ چنین است: منع از روایت و عدم دلالتش بر امامت؛ چون لازمهی اقتدا به فقیهان، امام بودنشان نیست. و همچنین: ابوبکر و عمر در بسیاری از احکام اختلاف کردند، پس اقتدای به آن دو ممکن نیست. و همچنین این روایت تعارض دارد با آنچه که روایت کردهاند که فرمود: «اصحاب من همانند ستارگانند به هر کدام که اقتدا کردید، هدایت یافتهاید» با اجماع آنان بر منتفی بودن امامت آن اصحاب.
و پاسخ از چند وجه است: یکی اینکه: گفته میشود: این حدیث قویتر از نصّی است که در امامت علی روایت میکنند و این در کتابهای مورد اعتماد اهل حدیث، معروف و شناخته شده است، ابوداوود در سُننش، امام احمد در مُسندش، ترمذی در جامعش آن را روایت کردهاند. و امّا نصّ بر علی، در هیچیک از کتابهای اهل حدیث وجود ندارد.» (1)پس کتاب جامعِ صحیحِ ترمذی، نزد ابنتیمیّه از کتابهای مورد اعتماد اهل حدیث میباشد، و از اینجا برای رویارویی با شیعیان، احتجاج میکند و نقل آنرا قویتر از نصّ بر امیرالمؤمنین علیه السلام ، قرار میدهد -پناه میبریم به خداوند.
و آیا جایز است که این کتاب دربارهی حدیث اقتدای مورد ادّعا علیرغم
1) منهاجالسنة /4 238.
ثبوت ساختگیبودنش از چندین وجه، و اینکه ترمذی در بعضی نقلهایش آن را مورد طعن قرار داده است مورد اعتماد باشد و دربارهی حدیث «مدینة العلم» چنین نباشد؟ لکن ابنتیمیّه با احتجاج به کتاب ترمذی، دربارهی حدیث «مدینة العلم» که به روایت ترمذی از این حدیث، اعتراف کرده، خود را به سکوت واداشته است و برای همگان آشکار نموده که طعن و سرزنش او دربارهی این حدیث، چیزی جز عناد و تعصّب نیست، به خداوند پناه میبریم.
و از آن جمله گوید:
«با این همه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی دانش و دین و الهام عمر خبرهایی داده که به مانندش خبر نداده است، نه دربارهی عثمان، نه علی، نه طلحه و نه زبیر. در ترمذی از ابنعمر آمده است: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند حق را بر زبان و قلب عمر قرار داده است. و ابنعمر گفت: هرگز امری بر مردم پیش نیامد که دربارهاش سخن گفتند و عمر هم صحبت کرد، جز اینکه در قرآن به گونهای که عمر گفت: نازل شد. و در سنن أبوداوود از ابوذر آمده است که گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: خداوند حق را بر زبان عمر قرار داد که آن را بگوید. و در ترمذی از عقبةبنعامر است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر بعد از من پیامبری میبود، عمربنخطاب بود.» (1)این چه انصاف و عدالتی است؟ حدیث ترمذی را بر شیعیان حجّت قرار میدهد و سندی در جهت ثابتکردن فضیلتی برای عمربنخطاب و ادّعا میکند که برای دیگری این فضیلت نیست و در مورد فضیلتهای امیرالمؤمنین علیه السلام ، حدیث صحیح ثابتِ «شهر دانش» در همین کتاب از اعتبار و اعتماد فرو میافتند؟!
ابوجعفر محمّدبنجریر طبری از راویان و صحیحدانندگان حدیث «مدینة العلم» است که آن را در کتابش «تهذیبالآثار» نقل و اثبات نموده و به
1) منهاجالسّنة /4 161.
صحیحبودنش حُکم کرده است که پیشتر از نوشتهی جلالالدّین سیوطی در کتاب «جمعالجوامع» نقل شد.
ابنتیمیّه به گونهای از ابنجریر طبری یاد میکند که اعتراف به آن برای ما جایز نیست، بلکه نقل و به زبان آوردنش هم مجاز نمیباشد؛ ولی در اینجا ضرورت بحث، ما را وادار به آوردن متن عبارت او میکند تا گسترهی زشتی رد کردن حدیثی که طبری آن را روایت کرده است، روشن شود... ابنتیمیّه چنین گوید:
«و امّا قولش: و به قول به رای و اجتهاد التفات نکردند و بهرهگیری از قیاس و استحسان را حرام نمودند، پس سخن بر ضدّ آن از چند جهت است:
یک: شیعه در این مورد مانند دیگران هستند. در اهل سنّت نزاع در رأی و اجتهاد و قیاس و استحسان وجود دارد، همانگونه که در شیعه نیز این نزاع هست.
زیدیه به آن قائلند و روایتهایی از ائمّه در این زمینه روایت میکنند.
دوم: بسیاری از اهل سنّت عام و خاص، قیاس را قبول ندارند؛ پس چنین نیست که هر کس امامت خلفای سهگانه را قبول دارد، قیاس را بپذیرد. معتزلیهای بغدادی هم قیاس را قبول ندارند. در این صورت اگر قیاس باطل بود، واردشدن در اهل سنّت با ترک قیاس ممکن بود و اگر حق و درست بود، امکان واردشدن در اهل سنّت همراه با اخذ به قیاس، هست.
سوم: گفته شود: اعتقاد به رأی و اجتهاد و قیاس و استحسان، بهتر از پذیرش مطالبی است از شخصی مشهور به دروغگویی بسیار، از کسی که گاهی صحیح و گاهی خطا میگوید، (یعنی) نقل تصدیقنشدهای از گویندهای غیرمعصوم.
و هیچ خردمندی شک نمیکند که مراجعهی افرادی مانند مالک، ابنابوذئب، ابنماجشون، لیثبنسعد، أوزاعی، ثوری، ابنابولیلی، شریک، ابوحنیفه، ابویوسف، محمّدبنالحسن، زفر، حسنبنزیاد لؤلؤی، شافعی، بویطی، مزنی، احمدبنحنبل، ابوداوود سجستانی، أثرم، ابراهیمحربی، بخاری، عثمانبنسعید دارمی، ابوبکربنخزیمه، محمّدبنجریر طبری، محمّدبننصر مروزی و دیگران، به اجتهاد و اعتبارشان مانند آن است که سنّت ثابت شده از
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بدانند و کوشش کنند در پژوهش جایگاه احکام و پالایش و استخراج آنها، که این امر برایشان بهتر است از تمسّک به آنچه رافضیها از عسکریین و امثال آن دو نقل میکنند!!
چون هریک از اینان داناتر به دین خدا و رسولش از خودِ عسکریین میباشند!!
پس اگر یکی از آن دو فتوایی بدهد، مراجعهی او به اجتهادش اولی از مراجعهی او به فتوای یکی از آن دو نفر است، بلکه بر او واجب است!!
پس چگونه خواهد بود اگر نقل رافضیها از آن دو نفر بوده باشد. و بر عسکریین و مانندشان واجب است که از یکی از اینان بیاموزند!!» (1)این سخن بر اعلمیّت محمّدبنجریر طبری بر دو امام معصوم عسکری صراحت دارد که آن دو، امام علیّبنمحمّد هادی و امام حسنبنعلی علیهما السلام میباشند و اینکه بر آن دو واجب است که از او و امثال او بیاموزند. از گمراهی و کفر به خداوند متعال پناه میجوییم.
این صریح گفتهی او دربارهی طبری است، امّا در عین حال، به دیدهی عبرت به صحیح دانستن حدیث «مدینة العلم» توسّط طبری نمینگرد؛ بلکه جسارت میکند و آن را از حدیثهای ساختگی میشمرد، و این نیست جز از شدّت عناد و تعصّب فراوان.
و خداوند حسابرس او و امثال او است و هم اوست انتقام گیرنده از دشمنانش با عقابهای رسوا و خوارکننده.
و از کسانی که حدیث «مدینة العلم» را نقل و آن را صحیح دانستهاند حاکم نیشابوری است. ولی ابنتیمیّه به روایت حاکم و صحیح دانستن و کوششهای
1) منهاج السته 4 / 231.
ارزشمند او و محقّق دانستن او با شرط بخاری و مسلم در راه اثبات این حدیث توجّه و اعتنایی ندارد و این علیرغم جایگاه بلند حاکم در علوم حدیث، نزد تمامی اهل سنّت است. و اینکه ابنتیمیّه خود، او را از اهل علم به حدیث یاد کرده است.
به تعبیر خود او حاکم از همان کسانی است که آگاهی کاملی نسبت به حال رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم داشتند و دارای بیشترین رغبت در تمییز میان راستی و دروغ بودند و همانهایی هستند که به سوی سنة و حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هجرت کردند تا سخنان ایشان را ضبط کنند و به مردم برسانند و دروغهای دروغگویان و اشتباه اشتباهکاران را دور اندازند. تا پایان آنچه که گفته است.
بسی شگفتی است فرمان دادن او به عاقل برای تدبّر در حدیثهایی صحیح ثابت نزد این افراد و امثال آنان، به منظور دانستن راست از دروغ، در حالی که به دستور و فرمان خود عمل نمیکند، گویی که او از خردمندان نیست! به هر حال، این ادّعای او که این حدیث شریف «ضعیفتر و سستتر است و از این رو از اخبار ساختگی به شمار میآید» از دروغهای صریح و واضح و از سخنان باطل فضاحتبار آشکار است، و وجههای باطل بودنش به شمار نمیآید. و ما سخن فراوان و گستردهای در زمینهی اثبات و پژوهش این حدیث آوردیم که افزون بر آن نیست و سپاس خداوند را بر این توفیق.
و امّا پاسخ تمسّک ابنتیمیّه به نکوهش ابنجوزی دربارهی حدیث «مدینة العلم» پیش از این ضمن ردّ سخن «دهلوی» آورده شد، بدین ترتیب که هر انسان منصفی که آن را مطالعه کند، به درستی گفتههای ما اذعان میکند، هرچند که علمای بزرگی تظاهر به انکار و کنارگذاشتنش کردهاند و چگونه که چنین نکنند؟ در حالی که پژوهشگران از اهل سنّت به صراحت، جسارت و بیباکی ابنجوزی در حکم بر مطلق احادیث را بیان کردهاند. گروهی هم سخن او را در مورد حدیث «مدینة العلم» رد کردهاند.
بنابراین، اعتماد بر عالم و حافظ اهل سنّتی که چنین صفتی دارد، روا نیست و بر این پایه از سخنان او در مورد حدیثها دوری جستهاند، یا در پذیرش آن توقّف کردهاند و سخنان او دربارهی این حدیث تا آنجا ساقط است که گروهی از بزرگان پژوهشگران به پا خاستهاند و بر آن رد نوشته و نادرستی و باطل بودنش را بیان داشتهاند. امّا ابنتیمیّه از تمسّک به سخن باطل ابنجوزی خجالت نمیکشد «اگر خجالت نمیکشی پس هر آنچه که خواهی انجام ده». (و إذا لم تستح فاصنع ما شئت) (1)
و همانگونه که سخن ابنتیمیّه دربارهی حدیث «مدینة العلم» را با گفتههای خودش، باطل نمودیم، بطلان سخن ابنجوزی را هم که ابنتیمیّه برای رد حدیث به آن متمسّک شده است را برای پایبندی و استواری بیشتر، ثابت میکنیم.
ابنجوزی در کتاب «الموضوعات» چنین گوید:
«پس هرگاه حدیثی دیدی خارج از دیوانهای اسلام مانند، «الموطأ، مسند احمد، صحیحین، سنن ابوداوود، ترمذی و مانند آنها، پس در آن بنگر، اگر همانندش در حدیثهای صحیح و نیکو بود، پس کارش را مرتّب کن، و چنانچه تردید پیدا کردی و دیدی که مخالف با اصول است، در رجال اسنادش دقّت کن، و احوال آنان در کتاب ما به نام «الضعفاء و المتروکین» بنگر؛ پس وجه سرزنش آن را خواهی دانست.» (2)پس این سخن اعتراف دارد که «کتاب ترمذی» از دیوانهای اسلام است و هر حدیثی که در آن نقل شده بینیاز از هرگونه دقّت و تردیدی، مقبول و معتبر است؛ بلکه تصریح دارد که آنچه خارج از آن، و از دیگر کتابهای اسلام بود، و مانندش در حدیثهای صحیح و نیکو نقل شده در کتابهای اسلام باشد، بدون شکّ و تردید امرش مرتّب میگردد... و این مقام والا و شأن بسیار بزرگی برای کتاب ترمذی
و امثالش میباشد... و اگر چنین باشد، پس چرا ابنجوزی حدیث مدینة العلم را که در صحیح ترمذی نقل شده و -چنانکه پیشتر آمد- حکم به حسن بودن برای آن آمده است را به ساختگی بودن متّهم میکند؟
این از موارد شتابزدگی و از مصادیق بیباکی ابنجوزی است همانگونهکه بزرگان پژوهشگر از متأخّرین، او را چنین توصیف کردهاند.
پس بر ابنجوزی لازم است که از گفتهاش دربارهی حدیث مدینة العلم توبه کند، و همین سبب سقوط بیشتر و واضحتر تمسّک ابنتیمیّه به سخن او میگردد.
و سپاس خداوند را که بطلان حجّت و برهان این ناصبی معاند را آشکار کرد.
همچنین این گفته ابنتیمیه: «ابنجوزی آن را آورده و بیان کرده که دیگر نقلهای آن ساختگی است.» دروغ دیگری است؛ چون ابنجوزی تمام طرق حدیث مدینة العلم را نیاورده است، بلکه تنها بعضی از آنها را آورده که به ادّعای خودش میتوانسته در اسنادهایش خدشه وارد کند، هر چند که گفتههایش دربارهی آن طریقها هم نزد پژوهشگران پذیرفته نیست، و از همینجاست که به سخنان او در این باره ایراد وارد کردهاند.
قابل توجّه اینکه ابنجوزی اصلاً هیچ یک از دیگر طریقهای صحیح این حدیث را که در کتابهای قابل اعتماد علمای حدیث، نقل شده است، ذکر نکرده است. پس، این سخن ابنتیمیّه که «او توضیح داده است که دیگر طریقهایش ساختگی است» گناهی صریح و دروغی فضاحتبار است.
این گفتهی او: «چون اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شهر دانش بود و آن شهر را جز یک در نمیبود و از او جز یک نفر دانش را تبلیغ نمیکرد، امر اسلام فاسد میشد» خرافهای است که بطلانش آشکار است. و هر کس ردّهای ابنتیمیّه بر امامیّه را ملاحظه کند، مییابد که سرانجام اغلب سخنانش ویرانکردن مبانی دین اسلام و استوار و محکم نمودن افکار منکران نبوّت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، و در پی نفاق بسیار و شدّت تکبّر
و خودخواهی خود در ردّ بر امامیّه تلاش میکند، بدون توجّه به پیآمدهای سخنان بیهوده و باطلش.
این مطلبی که ابنتیمیه در ردّ حدیث مدینة العلم میآورد راه را برای کفّار هموار میکند که بگویند: اگر خداوند دانا به شریعتهای دین و احکام تکلیفی بندگان بود و در هر دوره جز یک نفر آنها را ابلاغ نکرد، امر دین فاسد و شریعتها باطل میشود، چون لازمهی تبلیغ از سوی خداوند در هر دوره پیامبران به تعداد بسیار است که ابلاغ آنان به حد تواتر برسد.
و همین نقض برای پاسخگویی و رد بر گفتهی ابنتیمیّه بسنده است، چون هر پاسخی که بدهد، همان پاسخ ما بر سخن باطلش خواهد بود.
و نیز همانگونه که پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم به تنهایی برای ابلاغ از سوی خداوند، بسنده است و با ثابتبودن حقّانیّتش نیازی به مشارکت دیگری در خبر آوردن از سوی خداوند ندارد، و همچنین در ابلاغ از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وجود سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام کفایت میکند، و نیاز به مشارکت دیگری در کار ابلاغ، هر کس که باشد، ندارد؛ چون حقّانیّت آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابلاغ مینماید، قطعی و یقینی است و حدیث مدینة العلم - اضافه بر دیگر دلیلها گواه درست و صحیحی بر آن است و از اینجاست که اهل علم و یقین، حدیث مدینة العلم را دلیل عصمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قرار دادهاند. که متن گفتههای بزرگان مخالفان را در این زمینه پیشتر آوردیم.
در نتیجه: همانگونه که یگانگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ابلاغ فرمانهای خداوند، بعد از ثابتشدن حقّانیّتش، زیانی نمیرساند به همین ترتیب تنهایی امام و ابلاغش از سوی پیامبر ضرری به بار نمیآورد، بعد از ثابتشدن حقّانیّتش با دلیلهای بسیار که حدیث مدینة العلم یکی از آنها میباشد.
و امّا سقوط این گفتهی ابنتیمیّه: «از این رو مسلمانان متّفق شدند که جایز نیست دانش او فقط از یک نفر گسترش یابد، بلکه واجب است مبلّغان اهل تواتر
باشند، همان کسانی که خبرشان برای غایبان علمآور است.» نیز کاملاً آشکار است؛ چون با متن گفتههای بزرگان علم اصول فقه و علوم حدیث کاملاً منافات دارد و این مطلب بر هیچ پژوهشگری در این باره پوشیده نمیماند و قاطبهی اهل سنّت با خبر واحد، عمل را واجب میدانند و جز در مورد استثنایی که قابل توجّه نیست، با این حکم مخالفت نمیکنند، لذا متن عبارت ابوالحسن بزدوی در اینباره را میآوریم، تا باطلبودن ادّعای ابنتیمیّه از چند جهت روشن گردد:
بزدوی گوید: «باب خبر واحد (1)، و آن فصل سوم از بخش اول است این که هر خبری که یکنفر یا دو نفر یا بیشتر روایتش کنند، که تعداد خاصّی در آن شرط نیست، امّا پایینتر از مشهور و متواتر باشد، این خبر عمل را واجب میکند ولی نزد ما علم یقینی نمیآورد و بعضی از مردم گفتهاند: عمل را واجب نمیکند؛ چون علم را ایجاب نمیکند، و عملی جز از سر علم نیست. خداوند متعال فرموده است: «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ » (2)زیرا برای صاحب شرع که به کمال قدرت موصوف است، ضرورتی ندارد که از دلیلی که موجب علم یقینی میشود سرباز زند، بر خلاف معاملات؛ چون از ضروریات ما میباشد، و نیز رأی از ضروریات ما میباشد، بنابراین آنچه علم یقینی نمیآورد، ثابت نمیشود. بعضی از اهل حدیث هم گفتهاند: (خبر واحد) موجب علم یقین میشود، از این جهت که عمل را واجب میکند و عملی بدون علم نیست و در احکام آخرت هم روایتهای آحادی وارد شده است، مانند: عذاب قبر، دیدن خداوند متعال با دیدگان، و بهرهای جز علم برای آن نیست. گفتهاند: و این علم با بزرگواری خداوند متعال حاصل میشود به خصوص برای بعضی ثابت میشود و برای برخی دیگر نه، مانند وطیء که به بعضی تعلّق یافته است. و دلیل ما بر این که خبر واحد عمل را، واجب میکند، از کتاب و سنّت و اجماع و دلیل معقول واضح است.
امّا در کتاب، خداوند متعال فرمود: «وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ » (1)و هر شخص فقط به اندازهی وسعش مورد خطاب قرار میگیرد، و اگر خبر واحد حجّت نمیبود، به بیان علم فرمان نمیداد. همچنین خداوند فرمود:
«فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ » (2)واین مطلب درکتاب خدابیش از شمارش است.
امّا در سنّت: ثابت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر واحد را پذیرفته است مانند خبر بریرة در هدیه، و خبر سلمان دربارهی هدیه و صدقه و این از شمارش افزون است و از ایشان مشهور است که افرادی را به آفاق فرستاد، مانند علی و معاذ و عتاب بنأسید و دحیه و دیگران. و این بیش از شمارش و مشهورتر از آن است که مخفی بماند و نیز اصحاب حضرتش به حدیثهای آحادی عمل کردند و آنها را حجّت و دلیل آوردهاند. محمّد، در اینباره در کتاب «الاستحسان» چندین حدیث آورده است و ما به این جمله به جهت وضوح و استفاضه آن بسنده کردیم.
و امّت بر پذیرش خبرهای آحاد، از وکیلها و فرستادگان و دیگران اجماع دارند.
و امّا از نظر دلیل عقلی، چون خبر، با صفتِ راستبودن حجّت میشود، و خبر، احتمال صدق و کذب دارد و با عدالت پس از شایستگی اخبار، صدق و راستی و با فسق، دروغ رجحان مییابد. پس با رجحان صدق، عمل واجب میشود و حدیث حجّتی برای آن عمل میگردد. و احتمال سهو و دروغ وقتی که علم یقین ساقط شود، پدید میآید. از این رو که عمل صحیح است بدون علم یقین. مگر نمیبینی که عمل به قیاس بر اساس اغلب رأیها صحیح است. و عمل حاکمان به بیّنه، بدون یقین صحیح است. پس همچنین حدیث واحد از یکنفر عادل، مفید علم و برای عمل بسنده است. و این نوعی دانش همراه با اضطراب میباشد پس پایینتر از علم طمأنینه است.» (3)
و عبدالعزیزبناحمد بخاری در «کشف الأسرار شرح أصول بزدوی» بر این معنی تأکید کرده و از کتاب و سنّت و اجماع دلیلهایی آورده و توضیح داده است و متن گفتهی طولانیاش چنین است:
«گفته بزدوی: و این یعنی خبر واحد، عمل را واجب میکند ولی علم یقین به بار نمیآورد یعنی موجب علم یقین و علم طمأنینه نمیشود و این روش بیشتر اهل علم و گروههای فقها میباشد. و بعضی از مردم به این راه رفتهاند که عمل به خبر واحد اصلاً جایز نیست و مراد از گفتهاش «عمل را واجب نمیکند» همین است.
گروهی هم هستند که عقلاً از جواز عمل به آن خودداری میکنند مانند جبائی، و گروهی از متکلّمین و گروهی هم آن را نقلاً منع کردهاند مانند قاسانی و أبوداوود و رافضیها و آن که نقلاً از آن منع کرده به این آیه احتجاج کرده است: «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ » (1)یعنی پیروی مکن از چیزی که به آن علم نداری و خبر واحد موجب علم نمیشود. پس به ظاهر این نص پیروی از آن و عمل به آن جایز نیست.
گفتند: این گفته معنی ندارد که: علم به صورت نکره در موضع نفی ذکر شده است پس مقتضی آن است که به طور کلّی منتفی گردد، در حالی که خبر واحد موجب نوعی علم میشود که آن علم بر ظن چیرگی دارد که خداوند متعال در این آیه آن را علم نامیده است: «فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ » (2)پس نهی شامل آن نمیشود؛ چون اگر بپذیریم که مفید ظن است پس پیروی از آن هم تحریم شده است با این فرمایش خداوند متعال: «إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً» (3)سپس شیخ اشاره به شبههی کسانی میکند که عقلاً از آن منع کردهاند، به گفتهاش: و این یعنی مجازنبودن عمل به خبر واحد، به این دلیل است که صاحب شرع یعنی کسی که متولی وضع شریعتهاست - به کمال قدرت موصوف است و بر اثبات آنچه تشریع فرموده با واضحترین دلیل توانا میباشد؛ پس چه ضرورتی
دارد که از دلیل قطعی به چیزی روی آورد که جز افادهی ظن نمیکند؟ چگونه چنین میکند در حالی که به مفسدهای بزرگ منجر میشود و آن این که اگر واحدی خبری را روایت کند در حلال کردن ریختن خونی و چه بسا که دروغ گوید، پس مینگرد و میبیند خونریزی و حلال دانستن آن به فرمان خداوند متعال است نه به فرمان او، پس چگونه حمله بردن با نادانی جایز میشود؟ و ما هم وقتی در مباح بودن پارهتنی یا ریختن خون کسی شک میکنیم، نمیتوانیم با شک خود به او هجوم بریم پس از شارع قبیح میگردد که مردم را به نادانی و انجام کاری باطل از روی توهم سوق میدهد؛ بلکه اگر خداوند متعال به کاری فرمان میدهد، فرمان خویش را به ما معرّفی میفرماید تا با بصیرت امتثال امر کرده یا مخالفت کنیم، بر خلاف معاملات که بدون خلافی خبر واحد دربارهاش پذیرفته است؛ چون این از ضروریهای ما میباشد یعنی پذیرفتن خبر واحد در این مورد از باب ضرورت است؛ چون ما از اظهار تمام حق خویش به گونهای که شبههای در آن باقی نماند، ناتوان هستیم، لهذا در این مورد اعتماد بر خبر واحد را جایز نمودیم.
و گفتهاش: و همچنین رأی از ضروریهای ما میباشد، پاسخی است به دستیازی آنان در احکام به قیاس، هر چند که آن هم جز افادهی ظن نمیکند. پس گفت: آن نیز از باب ضرورت است، چون اگر اتّفاقی افتاد و در بارهاش نصی که به آن عمل شود، نبود ضرورتاً نیاز به قیاس دارد، و چون قیاس اثباتکننده نیست؛ بلکه مُظهر است، و خبر واحد اثبات کننده است و اظهار پایینتر از اثبات است و این بر پایهی گفته کسی است که تمسّک به قیاس را جایز دانسته و امّا بنا به گفتهی آنکس که قیاس را حجّت قرار نداده، مانند نظام و اهل ظاهر، نیازی به فرق نهادن نیست.
گفتهاش: و بعضی اصحاب حدیث گفتند، بیشتر حدیثها این چنین از دست رفت تا جایی که خبرهایی که اهل فن حکم به صحّت آن دادهاند به طریق ضرورت موجب علم یقین میگردد، و این مذهب احمدبنحنبل است. و داوود ظاهری معتقد است که این اخبار علمی استدلالی را به دست میدهد.
و شیخ به شبههی هر دو فرقه اشاره کرده است که هر کس گوید که خبر واحد
موجب علم استدلالی میشود، به این تمسّک جسته که خبر واحد اگر مفید علم نبود پیروی از آن جایز نیست؛ چون خداوند متعال از پیروی از ظن چنین نهی فرموده: «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ » (1)و پیروی از ظن را چنین مذمّت نموده: «إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ » (2)«وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ » (3)و به گونهای که روشن شد اجماع بر واجب بودن پیروی از خبر واحد منعقد شده است. پس لا محاله مستلزم افادهی علم است. و کسی که گوید موجب علمی ضروری میگردد، گوید: ما در خویشتن دربارهی خبر واحدی که شرایط صحتش نمایان شده، مییابیم که آگاهی به خبر مییابیم بدون نیاز به استدلال و نظر که همان به منزلهی علم حاصل از متواتر است. و چنین بر آنان اشکال وارد میشود که: اگر ضروری میبود، اختلافی در آن راه نمییافت.
پس گفتند که این علم به کرامتی از سوی خداوند متعال به دست میآید، پس جایز است که بعضی به آن اختصاص یابند و اختلاف در آن مانع از ضروری بودنش نمیباشد مانند علمی که با تواتر حاصل میشود که ضروری است هرچند در آن اختلاف افتاده باشد.
گفتهاش: خداوند متعال فرمود: «وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ » (4)، خداوند متعال خبر داده است که عهد و پیمان از کسانی که کتاب به ایشان داده شده است، گرفته است تا آن را برای مردم تبیین کنند و از آنان مخفی ندارند، پس این امر خداوند است به هریک از آنان برای بیان و نهی اوست از پنهان نمودن، چون آنان فقط به آنچه در توان دارند تکلیف میشوند و در وسعشان نیست که نزد هر یک از انسانها در شرق و غرب برای بیان بروند. پس متعیّن میشود که بر هر یک از آنان واجب است آنچه از امانت و وفای به عهد بر عهدهی اوست، ادا کند. زیرا حکم در مورد جمعِ اضافه شده به جماعت، شامل هر یک از آنان میگردد و چون پیمان
گرفتن از پایههای دین است، و خطاب به جماعت در مورد پایه دین شامل هر یک از افراد میشود، همچنین اینکه امر به اظهار، متوجّه همه افراد شده است، ضرورتاً نشان میدهد که این در واقع امر کردن شنونده است به قبول خبر آن شخص واحد و عمل به آن؛ از آن جهت که فرمان شرع از بهرهای پسندیده خالی نیست و فایدهای جز این، در فرمان به بیان و نهی از مخفی داشتن، نیست.
و بر او اینگونه اعتراض شده است: اینکه فایده امر خدا را در قبول خبر واحد منحصر بدانیم، مسلّم نیست، بلکه فایده امتحان است که اگر امتثال کردند مستحق ثواب میشوند و اگر سر باز زدند عقاب میگردند. مگر نه اینکه افراد فاسق هم شامل این خطاب بوده و مأمور به بیان هستند به گونهای که اگر امتناع ورزند، مرتکب گناه میشوند، سپس از آنان پذیرفته نیست، و همچنین پیامبران مأمور به تبلیغ هستند، هرچند که از طریق وحی قطعاً بدانند که از او نمیپذیرند.
و به آن چنین پاسخ داده شده است: برای بیان و تبلیغ دو طرف وجود دارد.
طرف تبلیغکننده و طرف شنونده، و بناچار باید برای هر طرف فایدهای در بر داشته باشد، پس آنچه از فایده بیان گردید اختصاص به مبلّغ دارد و در طرف شنونده فایدهای، جز واجب بودن پذیرش و عمل به آن نیست.
و نباید گفته شود: بلکه فایدهی دیگری در آن هست و آن مجاز بودن عمل به آن میباشد؛ چون، میگوییم: جواز عمل مستلزم وجوب آن است، زیرا کسی که قائل به جواز باشد به وجوب هم معتقد است و کسی که واجببودن را انکار کند، جایزبودن را هم انکار کرده است و امّا در مورد فاسق، واجببودن بیان بر او را پیش از توبه، نمیپذیریم؛ بلکه نخست توبه بر او واجب است سپس مترّتب شدن بیان بر او، بنابراین، بیان او مفید این است که باید از او قبول کرد و به سخن او عمل نمود، شمس الأئمّه چنین گفته است.
گفتهاش: و فرمود: «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ » (1)، وجه تمسّک به این
1) توبه 122/.
آیه از این قرار است: خداوند متعال بر هر طائفهای که از فرقهای خارج شدهاند واجب کرده است که به هنگام بازگشت، قوم خود را انذار کنند؛ و نتیجه واجب این انذار را حذر کردن قرار داده است؛ بر اساس ادامه آیه: «لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ » و آرزوکردن (ترجّی با لفظ لعلّ) از سوی خداوند متعال محال است، پس حمل بر طلب لازم میشود که از خداوند متعال به عنوان امر محسوب میشود. پس اقتضای وجوب حذر را دارد، و سه نفر یک فرقه را تشکیل میدهند و یک طائفه از آنان، یک نفر یا دو نفر میباشند. پس اگر راوی روایتی کرد که اقتضای منع و جلوگیری از فعلی را داشت، ترک آن واجب میشود، از جهت واجببودن پرهیز و حذر بر شنونده، و اگر انجام کار برای یک نفر و دو نفر واجب شد در اینجا به طور مطلق واجب میشود. چون وجهی برای فرق نهادن میان یک کس و بیشتر نیست.
و نیز نباید گفته شود: طائفه اسمی برای جماعتی است، به این دلیل که «هاء» تأنیث به آن اضافه شده و لذا حمل آن بر یک و دو نفر صحیح نیست. چون ما میگوییم: پیشینیان در تفسیرش اختلاف کردهاند. گفته شده: اسمی برای ده نفر است و گفته شده: برای سه نفر: و گفته شده برای دو نفر و گفته شده برای یک نفر است که این صحیحتر میباشد. پس مراد از فرمودهی خدای متعال: «وَ لْیَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ » (1)یک نفر یا بیشتر است. قتاده چنین گفته است و نیز در علّت نزول قول خداوند متعال: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا» نقل شده است که آنان دو مرد از انصار بودند که در حقی نزاع داشتند، پس یکی از آنان خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و دیگری نیامد. و گفته شده است: یکی از آنان از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دیگری از پیروان عبداللّهبنابیّ منافق بوده آنگونه که شناخته شده است. بنابراین اگر ما طائفه را بر بیشترین تعداد که ده نفر است حمل کنیم، توهم دروغبودن از خبرشان منتفی نمیگردد و خبرشان از آحاد بودن به تواتر نمیرسد. و نباید گفته شود:بر فرض بپذیریم که بر کسی که به فرقه خود بازمیگردد، انذار واجب
1) نور 2/.
باشد؛ ولی نمیپذیریم که شنونده هم مأمور به پذیرش باشد، مانند یک شاهد که مأمور به ادای شهادت است ولی پذیرفتن شهادت او واجب نیست اگر شهادت به نصاب خودش نرسد و عدالت با تزکیه آشکار نشود. ما میگوییم: واجببودن انذار مستلزم واجب بودن پذیرش بر شنونده است، آنگونه که بیان کردیم، چرا چنین نباشد در حالی که فرمودهی خداوند متعال: «لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ » اشاره دارد به واجببودن پذیرش و عمل به آن. امّا در مورد یک شاهد واحد، نمیپذیریم که ادای شهادت بر او واجب است، چون آن برای مدّعی سودمند نیست و شاید به زیان شاهد منتهی شود و حدّ تهمت زدن (قذف) بر او جاری شود اگر شهادت بر زنا مطرح باشد؛ اما شهادت به حدّ نصاب نرسیده باشد.
و این مطلب یعنی دلیل بر پذیرش خبر واحد در کتاب خداوند بیش از شمارش است. که از آن جمله است:
فرمودهی خدای متعال: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ » (1)خداوند به پرسش از اهل ذکر امر کرده است و بین مجتهد و غیر او فرق ننهاده و سؤال مجتهد از غیرمجتهد، منحصر در طلب خبر از شنیدهها است نه فتوا. و اگر پذیرش واجب نمیبود، پرسش هم واجب نمیشد. فرمودهی خدای متعال: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ» (2)فرمان به قیام به قسط و شهادت دادن برای خداوند داده است و کسی که از پیامبر به آنچه شنیده خبر دهد، قیام به قسط نموده و شهادت برای خداوند داده است و این کار با خداوند بر او واجب بود، و تنها هنگامی واجب میشود که پذیرش واجب باشد. وگرنه واجب بودن شهادت دادن مانند واجب نبودنش میشود و این ممتنع است.
و از آن جمله است: فرمودهی خداوند متعال: «إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی » (3). وعید داده است بر مخفی داشتن هدایت، پس بر کسی که
چیزی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده، اظهار آن واجب است. پس اگر پذیرش آن بر ما واجب نمیبود، اظهار آن مانند اظهار نکردنش میبود.
و از آن جمله است فرمودهی خدای متعال: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا» (1)فرمان به تبیّن و تثبّت (حقیقتجویی و تأمّل و درنگ) داده است، و آن را با امکان خبر آوردن فاسق تعلیل نموده است، چون جاری کردن حکم بر وصف مناسب، اشعار بر علیّت دارد و اگر واحد بودن خبر مانع از پذیرش بود این تعلیل سودی نداشت؛ چون علیّت وصف لازم از علیّت وصف عارض منع میکند.
از این جهت که اگر کسی بگوید: مرده نمینویسد؛ چون قلم و دوات ندارد، قبیح و سفیه شمرده میشود؛ چون اگر مرگ وصف لازم صالحی برای علیّت ممتنع بودن عمل نوشتن از مرده باشد، تعلیل ممتنع بودن نوشتن با وصف عارضی که نداشتن دوات و قلم است، محال خواهد شد.
و در هر یک از این تمسّکها اعتراضهایی همراه با پاسخهایش وجود دارد که برای جلوگیری از اطناب آنها را نیاوردیم.
گفتهاش: مانند خبر بریرة در هدیه.
چنین روایت شده که حضرت صلی الله علیه و آله و سلم گفتهی او را در مورد هدیه پذیرفته است.
و همچنین خبر سلمان در هدیه و صدقه را پذیرفته است.
روایت شده است که سلمان از مردمانی بود که اسب ابلق را میپرستیدند، پس در دلش افتاد که این کاری بیپایه است، و از دینی به دین دیگری به دنبال یافتن حق میگروید تا این که یکی از ساکنان صومعه به او گفت: شاید که خواستار حنیفیّت هستی و دورانش فرا رسیده، پس به یثرب بشتاب، و از علامتهای پیامبر برانگیخته شده این است که هدیه را میپذیرد و صدقه را نمیگیرد، و میان دو کتفش مُهر رسالت است. پس به سوی مدینه حرکت کرد. عربی او را اسیر کرد و او را در مدینه به یک یهودی فروخت، و با اجازهی اربابش در نخلستانهای او کار
1) حجرات 6/.
میکرد، تا این که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه مهاجرت کرد. هنگامی که خبر آمدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را شنید، طبقی خرما آورد و رو به روی او گذاشت. پرسید این چیست؟ گفت: صدقه است. پس به یارانش گفت بخورید و خودش نخورد. سلمان در دلش گفت: این یکی. فردا طبق خرمای دیگری آورد. فرمود: این چیست ای سلمان؟ گفت: هدیه است. پس شروع به خوردن کرد و به یارانش فرمود: بخورید. سلمان گفت: این (علامت) دیگر. سپس به پشت حضرت برگشت، رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم مراد او را دانست، پس ردا را از شانهاش انداخت تا این که سلمان مُهر نبوّت را میان دو کتفش نگاه کند. پس اسلام آورد. پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفتهاش را دربارهی صدقه و هدیه پذیرفت در حالی که آنگاه او یک بنده بود.
و این کار یعنی پذیرش خبر واحد توسّط ایشان، بسیار رخ داده است. و نیز او خبر أمّ سلمی را در هدیه پذیرفت. پادشاهان به وسیلهی فرستادگان هدیه، تقدیم میکردند و او گفتهی آنان را میپذیرفت و شکّی نیست که هدیهکردن ایشان به دست کسانی نبود که تصوّر توطئه دروغگویی آنان نباشد. و دعوت مملوک را میپذیرفت و بر اطّلاعدادن او بر اینکه مأذون است، اعتماد میکرد. و شهادت مرد عرب را در مورد هلال پذیرفت و خبر ولیدبنعقبه را پذیرفت وقتی او را به سوی قومی برای جمعآوری زکوة فرستاد و او اطّلاع داد که آنان مرتد شدهاند تا این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای جنگ با آنان لشکری گرد آورد پس فرمودهی خداوند متعال نازل شد: «إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ » (1)الآیة. و گزارشهای جاسوسها و پیشتازان لشکر را میپذیرفت که به سرزمین دشمن میفرستاد.
و از ایشان مشهور است یعنی شهرت یافته و از راه تواتر مستفیض شده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم افرادی را به کشورها برای تبلیغ رسالت و آموزش احکام فرستاد. علی را به عنوان امیر به یمن، و پس از او معاذ را نیز به عنوان امیر و برای آموزش احکام و شریعت به یمن فرستاد و دحیةبنخلیفهی کلبی را با نامهاش به نزد قیصر و حرقل به
1) حجرات 6/.
روم فرستاد و عتّاببنأسید را به عنوان امیر و آموزگار شریعتها به مکّه فرستاد و عبداللّهبن حذافهی سهمی را با نامهاش نزد خسرو (پادشاه ایران) و عمروبنأمیّهی ضمری را به حبشه، و عثمانبنابوالعاص را به طائف و حاطببنأبوبلتعة را نزد مقوقس فرماندار اسکندریه، و شجاعبنوهب اسدی را نزد حارث بنابوشمر غسّانی به دمشق و سلیطبن عمرو عامری را نزد هوذةبنخلیفه به یمامه، و در سال حدیبیه عثمانبنعفان را به سوی مردم مکّه گسیل داشت، همچنین عمر، قیسبنعاصم، مالکبننویرة، زبرقان بنبدر، زیدبنحارثه، عمروبنعاص، عمروبنحزم، أسامةبنزید، عبدالرّحمانبنعوف، ابوعبیدهبنجرّاح و افراد دیگری را بر جمعآوری صدقات گماشت که نامبردن همگی آنان طولانی میشود. و جز این نیست که آنان را برای دعوت به دینش و اقامهی حجّت میفرستاد و در جایی ذکر نشده است که او تعدادی را که به حدّ تواتر برسند به یک محل فرستاده باشد و به اتّفاق اهل سیره ثابت شده است که آنان را ملزم میفرمود به پذیرش گفتهی فرستادگان و جمعآوران زکات و حکّامش و اگر به فرض در هر مأموریت به فرستادن تعدادی تواترآور نیازمند بود، تمام اصحابش هم برای این کار کافی نبود و مدینه از اصحاب و انصارش خالی میشد. و دشمنانش بر او چیره شده و نظام کارها و تدبیر از بین میرفت و به طور قطع این مطلب توهّمی باطل است.
بدینگونه روشن شد که خبر واحد مانند تواتر، موجب عمل میشود و این دلیلی قطعی است که بهانهای برای مخالفت به جا نمیگذارد. غزالی و نویسندهی القواطع چنین آوردهاند.
گفتهاش:
و همچنین صحابه به خبر واحد عمل و در موارد بیشمار و بیحصر به آن احتجاج کردهاند؛ بدون انکار و بدون منعی و این کار را به اجماع پذیرفته، احتجاج به آن را صحیح میدانستند.
از آن جمله است: آنچه به تواتر رسیده که در روز سقیفه ابوبکر در برابر انصار به این گفتهی ایشان صلی الله علیه و آله و سلم که: «الأئمّة من قریش» احتجاج کرد و آنان بدون انکار
آن را پذیرفتند.
و از آن جمله است: مراجعهی آنان به خبر ابوبکر در مورد گفتهی ایشان:
«الأنبیاء یدفنون حیث یموتون» و «نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث، ما ترکناه صدقة»
و از آن جمله است: مراجعهی او به خبر مغیرة و محمّدبنمسلمة دربارهی ارثبردن جدّة که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یک ششم برای او قرار داد، و نیز در قضیهای که بلال اطّلاع داد که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم حکم فرمود بر خلاف آنچه او حکم کرده بود و او پذیرفت و حکم خود را نقض کرد.
نمونه دیگر بازگشت عمر از تفصیل انگشتان در دیه بود. او به عنوان دیه انگشت کوچک شش شتر، و برای انگشت بین کوچک و میانی نُه شتر و در انگشت میانی و سبّابه ده شتر، ده شتر و در انگشت شصت پانزده شتر قرار داده بود؛ اما بعد به خبر عمروبنحزم بازگشت که گفته بود: در هر انگشت ده شتر و بازگشت او از ارث نبردن همسر از دیهی شوهرش به ارث بردنش از آن با گفتهی ضحّاکبنمزاحم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برایش نوشت که زن اشیم ضبابی از دیهی شوهرش ارث ببرد. و عملکردن او به خبر عبدالرّحمانبنعوف در جزیه گرفتن از زردشتیان که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده: «با آنان مانند اهل کتاب رفتار کنید.»
و عملکردن او به خبر حملبنمالک که گفت: میان دو کنیز خودم یعنی دو هَوو بودم که یکی دیگری را با تابهی بزرگی زد و جنین او سِقط شد.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بر او به آزاد کردن بندهای حکم فرمود. عمر گفت: اگر این را نمیشنیدیم به رأی خود قضاوت میکردیم.
و از آن جمله است: عثمان به روایت فریعةبنتمالک عمل کرد هنگامی که گفت: نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از مرگ شوهرم آمدم تا دربارهی موضع عدّه از او اجازه بگیرم. فرمود: درنگ کن تا عدّهات سرآید، و انکار نکرد خروج برای استفتا را در مورد اینکه همسر شوهر مرده باید در خانهی شوهر عدّه نگهدارد و نه شب و نه روز بیرون نیاید، در صورتی که کسی را بیابد که کارهایش را انجام دهد.
و از آن جمله است: آنچه شهرت یافته از عمل علی علیه السلام به روایت مقداد
دربارهی حکم مذی، و در مورد پذیرش خبر واحد و استظهار او با سوگند تا آنجا که در خبر مشهور گفته است: اگر از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم حدیثی میشنیدم به خواست خدا از آن بهره میگرفتم و اگر دیگری آن را برایم نقل میکرد، او را قسم میدادم، اگر سوگند میخورد آن را تصدیق میکردم. قسم دادن فقط برای احتیاط در سیاق حدیث بر وجه آن بود تا مبادا با ظن، طبق به روایت عمل کند، نه برای تهمتزدن به دروغگویی.
و از آن جمله است: مراجعهی عموم به خبر عایشه دربارهی واجب شدن غسل هنگام برخورد دو ختنهگاه.
و از آن جمله است: عملکردن ابنعبّاس به خبر ابوسعید خدری در مورد ربا در پول نقد، پس از اینکه حکم به ربا در غیر نسیه نمیداد.
و از آن جمله است: عملکردن زیدبنثابت به خبر زنی از انصار در اینکه حائض جائز است بدون طواف وداع بازگردد؛ هر چند پیش از آن چنین نظری نداشت.
و از آن جمله است: آنچه از انس روایت شده که گفت: مشغول نوشانیدن شرابی به ابوعبیده، و ابوطلحة و أبیّبنکعب بودم که یک نفر بر ما وارد شد و گفت:
شراب تحریم شده است. ابوطلحة گفت: ای أنس به پا خیز و این کوزه را بشکن. پس به پا خاستم، رفتم و به آن ضربه زدم تا کاملاً شکست.
و از آن جمله است: آنچه شهرت یافت از عملکرد اهل قبا در تغییر قبله به طرف کعبه، هنگامی که یک نفر به آنان اطّلاع داد که قبله تغییر کرد و از آن جمله است: آنچه از ابنعمر روایت شده که گفت: چهل سال مخابره (1)میکردیم و اشکالی در آن نمیدیدیم، تا اینکه رافعبنخدیج برایمان روایت کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مخابره نهی فرمود. پس دیگر انجام ندادیم.
1) مخابره: مالک، زمین خود را به کشاورز واگذار کند تا در آن کشت کند و در عوض یک سوم یا یکچهارم محصول را به مالک بدهد. (مترجم)
و به همین ترتیب روش تابعان جریان یافت مانند علیّبنالحسین، محمّدبنعلی، سعیدبنجبیر، نافعبنجبیر، خارجةبنزید، ابوسلیمان بن عبدالرّحمان، سلیمانبن بشار، عطاءبنبشار، طاووس، سعیدبنمسیّب و فقهای حرمین و بصره مانند حسن و ابنسیرین، و فقهای کوفه و تابعان آنان، مانند علقمه، أسود، شعبی و مسروق. و بر این منوال فقهای بعدی عمل کردند بدون هرگونه انکاری از کسی در هر دورهای نسبت به کار آنان.
و بدان که این خبرها هرچند که آحاد هستند ولی از جهت معنی متواتر میباشند. مانند خبرهای رسیده دربارهی سخاوت حاتم و شجاعت علی پس نشاید که گویندهای بگوید: آنچه در اثبات حجّتبودن خبر واحد ذکر کردید، خود خبر واحد است و این متوقّف بر حجّت بودن آنهاست پس دور پیش میآید. و چنانچه دشمنان بگویند: نمیپذیریم که آنان به آن خبرها عمل کردهاند شاید به خبرهای دیگری از متنهای متواتر یا خبرهای واحد همراه با مقیاسها و قرائن احوالی که همراهشان بوده، عمل کرده باشند. این گفته وجهی ندارد؛ چون از سیاق آن اخبار دانسته شد که آنانعمل کردند که عمر گفت: اگر آن را نمیشنیدیم به رأی خود قضاوت میکردیم و از آنجا که پسرش گفت: تا اینکه رافعبنخدیج روایت کرد... تا آخر آن حدیث.
همچنین اگر گفته شود: آنچه از پذیرش خبر واحدِ آنان گفتید، با انکار آنان نسبت به خبر واحد در رخدادهای بسیاری، تعارض دارد، ابوبکر خبر مغیرة را در مورد میراث جده انکار کرد تا اینکه روایت محمّدبنمسلمة بر آن پیوست. و عمر خبر فاطمهبنت قیس در مورد سکونت را انکار کرد، و عایشه خبر ابنعمر را در مورد عذابکشیدن مرد از گریهی خانوادهاش بر او انکار کرد، و علی خبر معقلبنأشجعی را در داستان بروع بنت واشق را رد کرد؛
میگوییم: آنان به علّت شرایطی که پیش آمد، انکار کردند از وجود معارض یا از بین رفتن شرطی، نه بر اثر احتجاجنکردن به آن خبرها در جایگاه خودش. و این بر باطلبودن اصل مطلب دلالت نمیکند. همانگونه که رد بعضی ظاهرهای کتاب، و
ترک بعضی انواع قیاس، و رد بعضی شهادتها توسّط قاضی، بر باطلبودن اصل مطلب دلالت نمیکند.
گفتهاش: و محمّد در اینباره، یعنی پذیرش خبر واحد، حدیثهای بسیاری آورد و ما بیشتر آنها را آوردیم، و به این مقدار مختصر اکتفا کردیم، یعنی بسنده نمودن به آوردن خبر بریره، سلمان، تبلیغ معاذ و غیر آنها، از جهت واضحبودنشان. یا به این معنی که: آنچه را محمّد آورده به علّت مشهوربودنش ذکر نکردیم. و در مورد لفظ «التقویم»: ما در بارهاش سکوت اختیار کردیم به جهت اختصار و اکتفا به آنچه مردم عمل کردند.
گفتهاش: و امّت بر فلانچیز اجماع کردند. یعنی اجماع کردن آنان در این موارد به پذیرش، دلالت دارد بر ثابتبودن حکم در مورد آنچه مورد منازعه است.
و بیان آن چنین است: اجماع از سوی آنان بر پذیرش خبر واحد در معاملات بود چرا که تمام عقود بر خبرهای واحد بر پا شده است. با اینکه گاهی ممکن است بر خبر واحد در معاملات حقّ خداوند متعال مترتب شود مانند آنچه در خبر دادن به پاکی و نجسی آب است. و خبر دادن که این چیز یا این کنیز را فلانی به تو هدیه کرده است. و فلانی مرا وکیل فروش این کنیز یا فروش این چیز کرده است. و نیز اجماع کردند بر پذیرش گواهی کسی که علم به گفتهاش به دست نمیآید، هرچند که گاهی دربارهی مباحبودن ریختن خونی یا اقامهی حدّی یا مباحکردن فرجی باشد و نیز بر پذیرش گفتهی مفتی برای فتواخواه اجماع کردند هرچند به گونهای پاسخ دهد که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طریق آحادی به او رسیده باشد، پس هرگاه در آنچه یاد کردیم پذیرش در امر دین و دنیا مجاز باشد در دیگر جایگاهها هم مجاز خواهد بود.
اگر گفته شود: تفاوت میان این دو محل ثابت است؛ چون در بعضی معاملهها خبر یک کودک و فاسق بلکه کافر که قلب به آن آرامش یابد، پذیرفته میشود؛ در حالی که خبر این افراد در خبرهای مربوط به احکام دین پذیرفته نمیشود، پس چگونه به این بخش احتجاج میشود با وجود فرق میان آنها؟ گوییم: محل استدلال، بهکارگیری گفتهی کسی است که از اشتباه و دروغگویی او در امان نیستیم و
این در هر دو مورد وجود دارد. اگرچه در یکی از آن دو تساهل میتوان کرد و در دیگری نمیتوان؛ بلکه در جمع و فرق، مراعات وصفی میشود که متعلّق همان حُکم است نه غیر از آن. و آنچه در فرق میان معاملات و اخبار دین گفتهاند درست نیست، چون ضرورت در اخبار متحقّق است همانگونه که در معاملات تحقّق دارد؛ چون متواتر در همه حادثهها یافت نمیشود و چنانچه خبر واحد در اثر شبههای در نقل ردّ شود، احکام تعطیل میگردد. پس اعتبار آن را در مقام عمل همانند قیاس و شهادت ساقط کردیم.
امّا در پاسخ به تمسّک آنان (مخالفان اعتبار خبر واحد) به آن دو آیه، گوییم:
نمیپذیریم که مراد از آن دو آیه منع مطلق از پیروی گمان میباشد، بلکه مراد منع از پیروی آن است در جایی که مطلوب علم یقین است دربارهی اصول و فروع دین. و گفته شده است: مراد از آیه: «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ » منع کردن شاهد است از جزم به شهادت جز به آنچه تحقّق مییابد علاوه بر اینکه ما دربارهی آن از گمان پیروی نکردیم؛ بلکه از دلیل قاطعی پیروی کردیم که عمل به خبر واحد را از سنّت متواتر و اجماع واجب میگرداند.» (1)و متن گفتهی فخر رازی چنین است: «مسلک چهارم: اجماع؛ بر عمل به خبری غیرقطعی میان صحابه اجماع شده است. پس عمل به آن حق میباشد. ما گفتیم: در میان صحابه در بارهاش اجماع شده است؛ چون بعضی از صحابه به خبری که صحّت آن قطعی نیست، عمل کردهاند و هیچیک نسبت به فاعلش انکاری نشان نداده است و این مقتضی پدیدآمدن اجماع است. و از دو وجه گفتیم که برخی از صحابه به آن عمل کردند:
اوّل: این که به تواتر روایت شده که در روز سقیفه هنگامی که ابوبکر بر انصار احتجاج کرد با گفتهی پیامبر علیه السلام : ائمّه از قریش هستند، با اینکه مخصص است به عمومی که خداوند فرمود: «أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ » (2)آن را
پذیرفتند و کسی بر او انکار نکرد و کسی نگفت: چگونه بر ما احتجاج میکنی با خبری که نسبت به صحتش قطع نداریم. پس وقتی کسی از آنان چنین چیزی نگفت، میدانیم که این امر نزد ایشان چون اصلی مقرر است.
دوم: استدلال به اموری که نسبت به هر یک از آنها ادّعای تواتر نداریم؛ بلکه ادّعای تواتر در مجموع آنها را میکنیم، توضیح آن این است: صحابه بر وفق خبر واحد عمل کردند، سپس روشن میکنیم که آنان به خبر واحد عمل کردند نه به غیر آن. و امّا بیان مقام اوّل به چند گونه است :
الف) صحابه به خبر ابوبکر دربارهی این گفته پیامبر علیه السلام مراجعه کردند:
پیامبران هر جا مُردند دفن میشوند. و در گفتهاش: ائمّه از قریش هستند. و در گفته ایشان: از ما گروه پیامبران کسی ارث نمیبرد.
ب) روایت شده که ابوبکر در ارث بردن جدّه به خبر مغیرةبنشعبه و محمّدبنمسلمة مراجعه کرد، و نیز از او نقل شده است که در قضیهای میان دو نفر قضاوت کرد، پس بلال به او اطّلاع داد که پیامبر علیه السلام بر خلاف حکم او قضاوت فرمود، پس آن را نقض کرد.
ج) روایت شده که عمر در انگشتان نصف دیه را قرار میداد و آنها را از یکدیگر جدا میکرد، در انگشت کوچک شش شتر و انگشت بعدی نه و در انگشت میانی و سبابه ده ده، و در ابهام پانزده. پس وقتی برایش از نوشتهی عمروبنحزم روایت شد که برای هر انگشت ده تاست، از رأی خود برگشت. و درباره دیه جنین گفت: خداوند رحمت کند کسی را که چیزی از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده باشد. پس حملبنمالک به پا خاست و او را خبر داد که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم قضاوت فرمود که باید بندهای آزاد کند. عمر گفت: اگر این را نشنیده بودیم به چیز دیگر قضاوت میکردیم.
د) و ارثبردن زن از دیهی همسرش مورد نظر او نبود، پس ضحاک او را خبر داد که ایشان علیه السلام به او نوشت که زن أشیم ضبابی را از دیهی شوهرش ارث دهد. پس به آن گفته رجوع کرد.
ه) روایت چنین مینماید که عمر دربارهی زردتشتیان گفت: نمیدانم نسبت به آنان چه کنم؟ عبدالرّحمانبنعوف گفت: گواهی میدهم که از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمود: دربارهی آنان به سنّت اهل کتاب رفتار کنید پس از آنان جزیه گرفت و بر دینشان پایدار گذاشت.
و) رأیش را دربارهی بلاد طاعون با خبر عبدالرّحمان رها کرد.
ز) از عثمان روایت شده است که به گفتهی فریعة دختر مالک خواهر أبوسعید خدری برگشت وقتی که گفت: خدمت رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدم تا بعد از مرگ شوهرم دربارهی جایگاه عده از او اجازه گیرم پس ایشان علیه السلام فرمود: در خانهات بمان تا عدّهات سرآید. و این استفتاء او را مورد انکار قرار نداد. یعنی بلافاصله روایت او را گرفت که زنی که شوهرش فوت کرده در منزل شوهر عدّه نگهدارد و شبها بیرون نرود و اگر کسی که به کارهایش برسد نداشت، روز بیرون رود.
ح) از علی مشهور است که راوی را سوگند میداد و روایت ابوبکر را بدون سوگند پذیرفت و نیز روایت مقداد را در مورد حکم مذی پذیرفت.
ط) مراجعهی مردم به گفتهی عایشه در واجببودن غسل در پی برخورد دو ختنهگاه.
ی) رجوع صحابه به خبر ابوسعید در مورد ربا.
یا) ابنعمر گفت: چهل سال مخابره میکردیم و اشکالی در آن نمیدیدیم، تا اینکه رافعبنخدیج نهی ایشان علیه السلام را از مخابره برایمان روایت کرد.
یب) أنس گفت: ابوعبیده و ابوطلحه و ابیّبنکعب را شرابی میدادم یک نفر آمد و گفت: خمر حرام شده است. ابوطلحه گفت: ای انس برخیز و این کوزه را بشکن، پس بلند شدم و آنها را شکستم.
یج) عمل مردم قبا در مورد تغییر قبله با خبر واحد، شهرت یافته است.
ید) به ابنعبّاس گفته شد: فلانی گمان میکند که موسای همراه خضر، موسای بنیاسرائیل نیست. ابنعبّاس گفت، دشمن خدا دروغ گفت؛ ابیّبنکعب مرا خبر داد و گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم برایمان خطبه خواند و موسی و خضر را به
چیزی یاد کرد که دلالت داشت بر اینکه موسای همراه خضر، همان موسای بنیاسرائیل است.
یه) از ابوالدرداء است، هنگامی که معاویه تعدادی ظرفهای طلا و نقره را به بیشتر از وزن آنها فروخت، ابوالدرداء گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم که از این کار نهی میفرمود. معاویه گفت: اشکالی در آن نمیبینم. ابوالدرداء گفت: کیست عذر خواهم از معاویه؟ از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم خبرش میدهم و او از رأی خودش مرا خبر میدهد. هرگز در یک زمین با تو زندگی نمیکنم.
پس این خبرها قطرهای از دریاهای این باب است و کسی که در کتابهای اخبار بنگرد از اینگونه خبرها بیحد و حصر مییابد که هر یک از آنها هرچند که متواتر نباشد، ولی قدر مشترک میان تمام آنها این است که بر وفق خبری که صحت آن دانسته نشده، عمل به آن معلوم است، پس در معنا متواتر شده است.
امّا مقام دوم: و آن، اینکه آنان بر وفق این اخبار و به خاطر آن عمل کردند و بیانش از و وجه است: اوّل: اگر نه به خاطر این اخبار؛ بلکه برای امر دیگری عمل میکردند، یا به سبب اجتهاد نوینی بود که برایشان حاصل شده یا چیزی را یاد آوردهاند که از رسول علیه السلام شنیدهاند، در این صورت از جهت دین و عادت واجب بوده آن را نقل کنند، امّا از جهت عادت بدین خاطر که: چون اگر گروه عظیمی نسبت به امری که برایشان پوشیده و دشوار گردیده توجّهشان شدّت یابد، سپس آن دشواری برطرف شود به دلیلی که روایت کردهاند یا رأیی که برایشان پیش آمده، بهناچار باید آن دلیل را آشکار نمایند و از پیروزی خود شادمان و از زدوده شدن آن مشکل خوشحال شوند، پس اگر برای شخص واحد جائز باشد که این امر را آشکار نکند، برای کل هم جایز نخواهد بود.
و امّا از جهت دین: چون سکوتشان در بیان آن دلیل و عملشان به موجب آن خبر، این توهّم را پیش میآورد که آنان به سبب آن خبر این کار را انجام دادهاند همانگونه که عمل آنان به موجب آیهای که شنیدهاند، دلالت دارد که آنان بر اساس
آن عمل کردهاند و ایهام باطل جایز نیست.» (1)و عضدالدّین ایجی در شرح مختصر ابنالحاجب گوید: «جایزبودن تعبّد به خبر واحد اثبات و واقع گردیده است. به این معنی که عمل به خبر واحد واجب است و کاشانی و رافضیها و ابنداوود آن را انکار کردهاند و معتقدان به واقعیّت آن در روش اثباتش اختلاف کردهاند و جمهور معتقدند که به دلیل نقلی واجب میشود و احمد و قفال و ابنسریج و ابوحسین بصری به دلیل عقل آن را واجب میدانند.
گفتهی ما: اجماع صحابه و تابعان بر این مطلب است، به دلیل آنچه از آنان نقل شده از استدلال به خبر واحد و عملشان به آن در رخدادهای مختلفی که قابل شمارش نیست و این امر بارها تکرار شده و میان ایشان شایع شده است و هیچکس آن را مورد انکار قرار نداده؛ وگرنه نقل میشد و این خود موجب علم عادی به اتّفاق همگی آنان میشود، مانند سخن صریح، هرچند احتمال چیز دیگری در آن بر پا شود.
از آن جمله است: عمل ابوبکر به خبر مغیرة در میراث مادر بزرگ، و عمل عمر به خبر عبدالرّحمان در جزیهدادن زردشتیان و به خبر حملبنمالک در واجببودن دادن کنیز در مورد دیه جنین، و به خبر ضحاک در میراث همسر از دیهی شوهر و به خبر عمروبنحزم در دیهی انگشتان و عملکرد عثمان و علی به خبر فریعة که نگهداری عدّه وفات در خانهی شوهر است، و عملکرد ابنعبّاس به خبر ابوبکر (از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ): ائمّه از قریش هستند و پیامبران آنجا که میمیرند دفن میشوند، و از ما گروههای پیامبران کسی ارث نمیبرد. و غیر از اینها که دقّت نظر در آنها جز اطاله مطلب نتیجهای ندارد و جایگاهش کتابهای سیره است.
و ازچند وجه به آن اعتراض شده است:
اوّل: گفتهاند که نمیپذیریم عمل در این رویدادها بر پایهی این خبرها باشد و شاید به دلیل دیگری باشد. و موافقت یک عمل با یک خبر، لازم نمیآورد که آن
1) المحصول فی علم الأصول /2 180- 184.
خبر سبب آن عمل باشد. و پاسخ چنین است: از سیاق آنها برمیآید که براساس خبر عمل شده و بنا به روال عادی عملکرد به غیر آن محال مینماید.
دوم: گفتهاند که این مطلب معارض است با این که ابوبکر خبر مغیرة را نپذیرفت تا اینکه محمّدبنمسلمة آن را روایت کرد، و عمر خبر ابوموسی را در اجازه گرفتن نپذیرفت تا اینکه ابوسعید آن را روایت کرد و خبر فاطمه دختر قیس را انکار کرد و گفت: چگونه کتاب خداوند را با گفتهی زنی رها کنیم که نمیدانیم راست یا دروغ میگوید وعلی خبرابوسنان راردکرد و غیر ابوبکر را سوگند میداد. و عایشه خبر ابنعمر را در مورد عذاب دادن مرده با گریهی خانوادهاش بر او ردّ کرد.
و پاسخ چنین است: آنان فقط با تردید خبر را انکار کردند، و از عمل خودداری کردند از جهت افادهی گمان و در این نزاعی نیست. و نیز: با افزودن آنچه ذکر کردید، در مورد خبر واحد بودن آن، خارج نمیشود و با اینهمه پذیرفته شد که این دلیلی بر شماست نه برای شما.
سوم: گفتهاند که شاید آن موارد، خبرهای خاصّی است که آن را پذیرفتهاند. و این در همهی خبرها لزومی ندارد. پاسخ: ما میدانیم که آنان به خاطر ظهور این اخبار و افادهی ظن به آنها عمل کردهاند نه از نظر ویژگیهای آنها مانند ظاهر متواتر کتاب؛ و این نشانگر اتّفاق بر وجوب عمل است بدانچه که افاده ظن میکند.
و برای ما این دلیل هم هست که: به تواتر رسیده است که حضرت صلی الله علیه و آله و سلم افراد آحاد را به نواحی مختلف برای تبلیغ احکام میفرستاد، با علم به اینکه مخاطبان این افراد آحاد، موظّف بودند به مقتضای دستور عمل کنند.»
و تفتازانی در «شرح التوضیح» گوید: «استدلال شده است به کتاب و سنّت که خبر واحد موجب عمل است. امّا کتاب: بنا به فرمودهی خدای متعال: «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ » . زیرا که لفظ لعلّ در این آیه (لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ ) برای طلب یعنی ایجاب است؛ زیرا امید و آرزو برای خدای متعال محال است و طائفه بخشی از فرقه، یک یا دو نفر است، چون فرقه از سه به بالاست. و به طور کلّی لازم نیست که به درجهی تواتر برسد، پس دلالت دارد که خبر واحد، حذر را ایجاب میکند. و
ممکن است پاسخ داده شود به این که مراد، فتوی در فروع به قرینهی تفقّه است، و لازم میآورد تخصیص قوم به غیر مجتهدان را به قرینهی این که بر مجتهد واجب نیست که به سبب خبر واحد پرهیز و حذر کند، چون خبر واحد ظنّی است و دست مجتهد در این باره باز است. و افزون براین گفتهاند در اینکه «لعلّ» برای ایجاب و طلب باشد، جای تأمّل است. نیز فرمودهی خدای متعال: «کُلِّ فِرْقَةٍ » هر چند که عام است، ولی تخصیص خورده به اجماع بر عدم خروج واحد از هر سه تا.
امّا سنّت، چون حضرت صلی الله علیه و آله و سلم خبر بریرة را در هدیه پذیرفت، و خبر سلمان در هدیه و صدقه هنگامی که یک طبق رطب آورد و گفت: این صدقه است و پس از آن نخورد. و به یارانش فرمان خوردن داد. سپس یک طبق رطب آورد و گفت: این هدیه است. پس حضرت خورد و به یارانشان دستور خوردن داد. و چون حضرت صلی الله علیه و آله و سلم افرادی از اصحابش را به کشورها برای تبلیغ احکام فرستاد و واجببودن پذیرش آن بر مردم و این دلیل از دلیل نخست برتر است؛ زیرا جائز بود که برای پیامبر، علم به صدق آن دو حاصل شود؛ علاوه بر اینکه آن دلیل فقط بر قبول دلالت میکند نه بر وجوب آن.
اگر گفته شود: این خبرها، خود، آحاد است. پس چگونه به وسیلهی آنها اثبات میشود که خبر واحد حجّت باشد و این مصادرة به مطلوب است؟ گوییم:
مشروح آن چنین است که هر چند خبرهای آحادی است، امّا جمع آنها به اندازهی تواتر رسیده است، مانند شجاعت علی و بخشندگی حاتم، و اگر لازمهاش تواتر نباشد کمتر از شهرت نیست.
و چه بسا به اجماع استدلال شود و آن این که از صحابه و غیر آنان نقل شده که به خبر واحد استدلال و عمل کردند؛ در رخدادهای مختلفی که قابل شمارش نیست و این امر تکرار و شایع شده بدون آنکه کسی آن را انکار کند، و این امر به طور عادی، مانند قول صریح موجب علم به اجماعشان میشود. و سیاق خبرها دلالت دارد بر این که عمل صحابه در آن رخدادها تنها به سبب خود خبر واحد بود، و آنچه از انکارشان در مورد بعضی خبرهای آحاد نقل شده است فقط به خاطر
کوتاهی در افادهی ظن و واردشدن شک در صدق بوده است.» (1)و دانشمندان دلیلهای بسیاری در این مسأله آوردهاند، و سخن دربارهی حجّیّت خبر واحد به درجهای از اهمّیت رسیده است که بسیاری از علمای اهل سنّت در این مسأله نوشتههای مستقلی تألیف کردهاند. و متن گفتهی حافظ نووی بر این مطلب چنین است: «دلیلهای نصوص شرعی و حجّتهای عقلی بر وجوب عمل به خبر واحد تظاهر یافته است. و علما در کتابهای فقه و اصول، این مطلب را با دلیلهایش تقریر کرده و به بهترین و رساترین توضیح، بیان نمودهاند. و گروههایی از اهل حدیث و غیر آنان نوشتههای فراوان مستقلی در خبر واحد و واجببودن عمل به آن نوشتهاند. واللّه أعلم.» (2)
قرائن گاهی وجود ندارند و گاهی مخفی از مردم هستند. پس برای آنان علم به قرآن و
سنّت های متواتر به دست نمی آید.»
اشکالات وارد بر این سخن از چند وجه است:
این سخن خود ردی است بر احمدبنحنبل، که معتقد است: خبر واحد حتّی بدون قرینه افادهی علم میکند. متن گفتهی قاضی عضدالدّین ایجی چنین است: «در خبر واحد شخص عادل اختلاف شده است که آیا افادهی علم میکند یا نه؟ و قول مختار چنین است: به انضمام قرائن افادهی علم میکند و منظور از آن زائدی است بر آنچه معمولاً تعریف از آن جدا نیست، و گروهی گفتند: بدون قرینه نیز به آن علم حاصل میشود. سپس اختلاف کردند. احمد در گفتهای گوید: همواره بدون قرینه به آن علم حاصل و طرد میشود. یعنی هرگاه خبر واحد به دست آمد
علم حاصل میشود. و گروهی گفتنهاند گاهی علم به آن حاصل شود، لیکن نه این که هرچه به دست آمد، علم به آن حاصل شود. و اکثر آنها گویند: نه با قرینه نه بیقرینه، به آن علم حاصل نمیشود.» (1)و جلالالدّین محلّی در «شرح جمع الجوامع» گوید: «[ یک مسأله: خبر واحد جز به قرینه افادهی علم نمیکند] همانگونه که مردی از مرگ فرزندش که نزدیک به مرگ است، با قرینهی گریه خبر میدهد و کفن و تابوت حاضر میکند. [ و بسیاری گفتهاند که به طور مطلق افاده علم نمیکند] و آنچه از قرینه ذکر کرده همراه با اغما یافت میشود. امام [ احمد گفت] [ به طور مطلق] افاده میکند به شرط عدالت...»
و عالم حنفی عبدالعلی ملقّب به «بحرالعلوم» سخن او را رد کرده و گفته است:گفته شده است: خبر واحد شخص عادل به طور مطلق افادهی علم میکند، چه محفوف با قرائن باشد چه نباشد از امام احمد است: این حکم فراگیر است، پس چنین است که هرگاه عادلی خبر داد، علم حاصل میشود. این گفته از چون اویی بعید است و این مکابره ی سخت آشکار است. امام فخرالاسلام گوید: امّا ادّعای علم یقین بی هیچ شبههای باطل است؛ چون تجربه پیش پیش آن را رد میکند. و ما بیان داشتیم که مشهور، علم یقین را ایجاب نمیکند و این اولی است، و این بدین خاطر است که خبر واحد به ناچار محتمل است، و یقینی با احتمال در کار نیست و کسی که این مطلب را انکار کند، خودش را نادان کرده است و خردش را گمراه نموده است. و گفته شده است: حاکم علمآوری خبر واحد را همیشگی نمیداند؛ بلکه در بعضی صورتها به کرامت خداوند متعال افاده علم میکند و این قول نیز فاسد است چون تحکّم صریحی است.» (2)بنابراین از عبارت شرح عضد بر مختصر ابنالحاجب دانستید که افادهی علم از خبر واحد به طور مطلق، قولی است که گروهی بدان معتقدند.
واز سوی دیگر:از عبارت قاضی عضد وجلال محلّی دانستید که: قول به عدم افادهی علم از خبر واحد به طور مطلق، مذهب اکثر اصولیین اهل سنّت میباشد.
حقیقت در خور پذیرش این است که شخص منصوب از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای آگاهی رساندن و تبلیغ از سوی ایشان برای امّت، باید حجّتی - از نص یا دلیلی داشته باشد که حقّانیّت او را اثبات کند، تا امّت آنچه را که ابلاغ میکند بپذیرد و با وجود نص یا دلیل، نیازی به قرینهای برای خبر او نیست. تا این که گفته شود: «از دید بیشتر مردم قرائن منتفی یا پوشیده میماند، پس با قرآن و سنّتها برایشان علم حاصل نمیشود.» بلکه خبر چنین کسی - به علّت وجود نص بر آن مفید علم میباشد. و این معنی در موضوعی که ما در آن هستیم، ثابت است به جهت اینکه حدیث مدینة العلم به منصوبشدن علی علیه السلام بر این منصب، دلالت دارد. پس خبر حضرتش علیه السلام مفید علم و یقین میباشد.
و از اینجا آشکار میشود که قیاس کردن خبر حضرتش علیه السلام با خبر دیگر افرادی که خبر آحادی دارند مانند قیاس آب با سراب است و این مخالف حق و درستی است.
پس تخصیص به قرآن و سنّت وجهی ندارد، چون بنابر آنچه ابنتیمیّه توهّم کرد، با خبر این خبردهنده مطلقاً علم اثبات نمیشود، چه قرآن باشد و چه سنّتی متواتر یا غیر متواتر. پس بسنده کردن نفی علم به قرآن و سنّت متواتر وجهی ندارد.
بلکه بنا به اقتضای قاعده باید میگفت: «به قرآن و سنّت غیر متواتر بلکه سنّت متواتر علم حاصل نمیشود» چنانکه بر آگاه به اسلوبهای سخن پوشیده نمیماند.
و امّا گفتهاش: «اگر گویند: «آن یک واحد، معصوم است و با خبرش علم حاصل میشود. به آنان گفته میشود: نخست باید علم به عصمت او حاصل شود.» پس سخن بر ضد او به چند وجه است:
اوّل: گویی ابنتیمیّه نمیداند که اقتضای مذهب امامیه قول به عصمت این مبلّغ نصب شده برای تبلیغ است!!
دوم: عصمت این مبلّغ یگانه از حدیث مدینة العلم ثابت است همانگونه که پیش از این دانستید، که بعضی از منصفان اهل سنّت به آن اعتراف کردهاند، پس حدیث مدینة العلم دلالت بر مبلّغ بودن و عصمت امیرالمؤمنین علیه السلام با هم دارد. پس این گفتهاش: «نخست باید علم به عصمت او حاصل شود» باطل شد.
سوم: عصمت امیرالمؤمنین علیه السلام از آیاتی از قرآن و حدیثهای بسیاری از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثابت است. و تفصیل این مطلب به جای خودش موکول میشود.
چهارم: منصوبکردن این مبلّغ از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم - با تأمّل عین منصوب کردن ایشان به امامت و خلافت میباشد. و در جایش ضرورت معصوم بودن امام ثابت شده، پس منصوب کردن به تنهایی دلیل عصمت است.
پنجم: آیهی مبارکه: «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی » (1)دلالت دارد بر این که تمام کارهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از سوی خداوند عزّ و جلّ است و بر این اساس میتوان گفت که نصبکننده برای تبلیغ، خود خداوند عزّوجلّ است و وقتی این منصوبکردن، عین منصوب کردن برای امامت و خلافت از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده باشد، جز برای معصوم اثبات نمیشود. پس نصب الهی برای تبلیغ، نمایانگر عصمت نصبشده است.
با آنچه آوردیم پاسخ این گفته او آشکار میشود: «عصمت او تنها به خبرش ثابت نمیشود، پیش از علم داشتن به عصمت او، پس این دور است.»
1) نجم 3/.
زیرا اثبات عصمت ایشان متوقف بر خبرش نیست، لیکن میتوان عصمتش را نیز با خبرش اثبات کرد؛ چون خبر ایشان تنها نیست؛ بلکه همراه با معجزات متواتر تابناکی است که موجب علم به عصمت میشود، پس این نیز دور نیست.
و امّا گفتهاش: «به اجماع ثابت نمیشود، زیرا میان امامیه اجماعی در آن نیست و جز این نیست که اجماع حجّت است؛ چون در میانشان امام معصوم است، پس این امر برمیگردد به اثبات عصمت او به مجرّد ادّعایش» پس جواب این است:
اگر او بخواهد اجماع را از اهل گمراهی نفی کند، این ابداً برای ما زیانی ندارد، چون اصلاً اجماع اینان حجّیت ندارد، و اگر خواستار نفی اجماع امامیه باشد، انکار امری بدیهی است چون همه امامیه قائل به عصمت این واحدِ مبلّغ از سوی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشند.
همچنین مراد از این مبلّغ امیرالمؤمنین علیه السلام است و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داخل در اجماعی است که عصمت او را متحقّق میکند و هیچ مؤمنی در عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شک نمیکند، هرچند اهل سنّت در آن حرف دارند.
و نیز: حسنین علیهما السلام در اجماع کنندگان داخل هستند و عصمت آنان با دلیلهای قطعی دیگری، غیر از اجماع ثابت است.
و نیز: دیگر ائمّه اهل بیت در میان اجماعکنندگان هستند که با دلیلهایی از کتاب و سنّت معصوم هستند.
پس بطلان این ادّعای او، که امر به اثبات عصمتش به مجرّد ادّعای آن مبلّغ باز میگردد، ظاهر گشت و نیز جواز استدلال به اجماع برای اثبات عصمت هر یک از ائمّه اطهار علیهم السلام آشکار شد، چون از قبیل اثبات عصمت آن امام به گفتهی خودش نیست، تا دور لازم آید و امّا عصمت همگی آنان، با دلیلهای قطعی دیگری غیر از اجماع ثابت شده است؛ همچنانکه به آن، عصمت یکایک آنان ثابت شد، همانگونه که اشاره کردیم. و نیز باطلبودن گفتهی بعدی ابنتیمیّه ظاهر شد که گوید: «معلوم است اگر عصمتش حق باشد باید از راه دیگری غیر از خبر خودش دانسته شود.» چراکه امکان ثابتشدن عصمت او را با خبرش دانستید، از جهت
مقترن بودنش با آنچه موجب علم و یقین میشود، علاوه بر اینکه با دلیلها و راههای دیگر نیز اثبات میشود.
و هنگامی که بطلان سخنان او آشکار شد، نتیجهی سخنانش هم باطل میشود که چنین گفته است: «پس اگر برای شهر دانش دری جز او نمیباشد، نه عصمت او نه چیز دیگری از امور دین ثابت نمیگردد.»
و حاصل اینکه: امیرالمؤمنین علیه السلام همان باب مدینة العلم است، و او یگانه مبلّغ از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. و اگر این مطلب ثابت شد، عصمت او و دیگر امور دین ثابت میگردد. و سپاس از آنِ خداوند جهانیان است.
و امّا آنچه ابنتیمیّه از روی دشمنی و حسد شدیدش بر زبان آورده است که:
«پس معلوم میشود که این حدیث چیزی جز افترای زندیقی نادان نیست که گمان برده مدح است. و او راه را برای زندیقان دیگر در قدح و ایراد نسبت به دین اسلام، باز میکند؛ از اینرو که تنها یک نفر آن را تبلیغ کرده است»؛ از کفرگوییهای بسیار زشت است که خداوند سبحان و متعال حسابرس و منتقم از او در روز قیامت است.
8دانستید که حدیث مدینة العلم را بزرگان علمای ثقهی اهل سنّت روایت کردهاند، طبقهای بعد از طبقهای و نسلی بعد از نسل و تعدادی حُکم به صحت آن دادهاند و گروهی آن را از تابناکترین فضیلتها و منقبتهای پیامبر و وصی علیهما السلام قرار دادهاند... و بر عبارتهای این بزرگان و افادات آن سردمداران آگاه شدید، بنابراین لازمهی این گفتهی ابنتیمیّه این است که همهی این پیشوایان بزرگ و اساتید والامقام، یکایک آنان زندیق نادان باشند، و اگر اینان زندیقهای نادانی باشند آیا از مذهب اهل سنّت کسی باقی میماند؟ پیشوایانی همچون:
عبداللّهبنعثمان قاری، سفیانبنسعید ثوری، عبدالرزّاق صنعانی، یحییبن معین، سویدبن سعید حدثانی (استاد مسلم)، احمدبنحنبل، عبادبنیعقوب رواجنی (استاد بخاری)، ابوعیسی ترمذی، حسینبنفهم بغدادی، ابوبکر بزّار،
محمّدبنجریر طبری، ابوبکر باغندی، ابوالعبّاس أصم، ابوالحسن قنطری، ابوبکر جعابی، ابوالقاسم طبرانی، ابوبکر قفّال، ابوالشیخ اصفهانی، ابنسقاء واسطی، ابواللیث سمرقندی، محمّدبنمظفّر بغدادی، ابنشاهین بغدادی، ابوالحسن سکری حربی، و ابنبطة عکبری.
و حاکم نیشابوری، ابن مردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی، ابوالحسن عطّار، ابوالحسن ماوردی، ابوبکر بیهقی، ابنبشران، خطیب بغدادی، ابنعبدالبر، ابومحمّد غندجانی، ابنمغازلی، ابوالمظفّر سمعانی، ابوعلی بیهقی، شیرویه دیلمی، عبدالکریم سمعانی، أخطب خوارزم، ابنعساکر، ابوالحجّاج اندلسی، مجدالدّین ابنأثیر، عزالدّین ابناثیر و ...
و نیز آنچه ابنتیمیّه گفته بر علمای متأخّر از ابنتیمیّه هم که حدیث مدینة العلم را روایت کردهاند؛ صدق میکند، مانند: جمالالدّین زرندی، صلاحالدّین علایی، علی همدانی، نورالدّین بدخشانی، بدرالدّین زرکشی، کمالالدّین دمیری، مجدالدّین فیروزآبادی، امامالدین هجروی، شمسالدّین جزری، زینالدّین خوافی، شهابالدّین دولتآبادی، ابنحجر عسقلانی، شهابالدّین احمد، ابنصباغ مالکی، عبدالرّحمان بسطامی، شمسالدّین گیلانی، شمسالدّین سخاوی، حسین واعظ کاشفی، جلالالدّین سیوطی، نورالدّین سمهودی، فضلاللّهبن روزبهان، عزّالدّینبنفهد هاشمی مکّی، شهابالدّین قسطلانی، جلالالدّین دوانی، کمالالدّین میبدی، غیاثالدّینبن همام الدّین، جلالالدّین بخاری، شمسالدّین شامی، ابنعراق کنانی.
و ابنحجر مکّی، علی متقی هندی، ابراهیم وصابی، محمّد طاهر فتنی، عبّاسبن معین الدّین جرجانی، کمالالدّین جهرمی، عیدروس یمنی، جمالالدّین محدّث شیرازی، علی قاری هروی، عبدالرؤف منّاوی، یعقوب لاهوری، ابوالعبّاس مقری، احمدبنفضل مکّی، محمود قادری، تاجالدّین سنبهلی، عبدالحق دهلوی، سیّد محمّد بخاری، عبدالرّحمان چشتی، علیّبنمحمّد چشتی، علیّبنمحمّد جفری، علی عزیزی، نورالدّین شبراملسی، ابراهیم کردی، اسماعیل کردی، زرقانی
مالکی، سالمبنعبداللّه بصری، محمّدبنعبدالرّسول برزنجی، میرزا محمّد بدخشانی، محمّد صدر العالم، ولیاللّه دهلوی، محمّد معین سندی، شیخ محمّد حفنی، محمّدبناسماعیل یمانی، صبّان مصری، سلیمان جمل، قمرالدّین اورنگآبادی، شهابالدّین عجیلی، محمّد مبین لکهنوی و ثناءاللّه بانی بتی.
و عبدالعزیز دهلوی، جواد ساباط، عمر خربوتی، قاضی شوکانی، رشیدالدّین دهلوی، جمالالدّین قرشی، نورالدّین سلیمانی، ولیاللّه لکهنوی، شهابالدّین آلوسی، قندوزی بلخی، بدایونی، مولوی حسن زمان، علی دمنتی، عبدالغنی غنیمی، و دیگران.
بلکه دانستید که این حدیث شریف را بزرگان تابعان از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند و به آن اعتراف نموده، و آن را فضیلتی برای مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام قرار دادهاند به ویژه یاران شوری که آن را با تسلیم تلقی کردهاند. و از آنان عبدالرّحمانبنعوف به صورت کاملی تصریح به ثابتبودن آن نموده است.
و پیشتر دانستید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها به «أنا مدینة العلم و علی بابها» اکتفا نکرده، بلکه نهایت کوشش خود را در ابلاغ آن به امّت فرمود، به طوری که در روز حدیبیّه، صدایش را بلند فرمود در حالیکه بازوی امیرالمؤمنین را گرفته بود... و دیگر اموری که دلالت دارد بر کوشش ایشان به ابلاغ این موضوع به امّت.
و با توجّه به آنچه ذکر کردیم روشن میشود که گفته ابنتیمیّه را بر زبان نمیآورد جز «زندیقی نادان که راه را برای زندیقان دیگر در قدح و ایراد نسبت به دین اسلام، باز میکند.»
و بر خردمندان پوشیده نیست آنچه ابنتیمیّه آورده تنها انکار حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌ بابُها» نیست، بلکه مستلزم انکار حدیثهای بسیاری دربارهی مولایمان امیرالمؤمنین است که بزرگان حافظان از پیشینیان و دنبالکنندگان آنان آن را روایت کردهاند؛ چون سخن او مبنی بر این است که حدیث مدینة العلم دلالت
دارد که علی یگانه مبلّغ از سوی پیامبر است، لیکن مبلّغ نمیتواند یک نفر باشد، و الّا امر اسلام فاسد میشود، پس این حدیث باطل است.
ولی برای اهل حق و یقین شکّی نیست که حضرتش علیه السلام یگانه باب مدینة العلم است، و جز او مبلّغی از سوی پیامبر نیست و حدیثهای دیگر اضافه بر حدیث مدینة العلم بر آن دلالت دارند مانند:
فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : «علی باب علم من است و بعد از من برای امّتم بیانکنندهی چیزهایی است که برای آن فرستاده شدم...» و فرمودهاش در حدیثی طولانی: «... و تو باب علم من هستی...»
و فرمودهاش در حدیثی دربارهی علی: «رازدار دانشم، و باب من است که از آن وارد میشوند.»
و فرمودهاش: «این نخستین کسی است که به من ایمان آورد، و نخستین کسی است که روز قیامت با من مصافحه میکند... و اوست درِ من که از آن وارد میشوند.»
و فرمودهاش: «علی باب حطّه است، هر کس از آن وارد شود مؤمن است، و هر کس از آن سر باز زند کافر است.»
و فرمودهاش: «علیّبنابیطالب، دَرِ دین است، هر کس در آن داخل شود، مؤمن است و هر کس از آن خارج شود، کافر است.»
و فرمودهاش: «ای علی! تو حجّت خداوند و باب اللّه هستی.»
و فرمودهاش: «علی از من است و من از او هستم، و کسی از طرف من ادا نمیکند، جز خودم یا علی.»
و بر گوشهای از طریقهای این حدیثها و غیر آنها اطّلاع پیدا کردی که مؤیّد حدیث مدینة العلم میباشند، که بخشی از آنها را در بحث «اعلمیّت» خواهیم آورد، انشاءاللّهتعالی.
و اصحاب پذیرفتهاند که در میان آنان علی علیه السلام داناتر است - و لذا در مشکلات و آنچه نمیدانستند یا برایشان مُبهم بود به ایشان مراجعه میکردند - و اوست
یگانه مبلّغ از سوی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ، تا آنجا که از ابنعبّاس در توصیف این صفت در بیانی چنین وارد شده است: «شاخههای پاکیزه، ریشههای مبارک، معدن رحمت، وارثان پیامبران، بازماندهی پیشوایان و جانشینان جانشینان، از آنان است آنکه یادش پاکیزه و اسمش مبارک است، احمد رضی و رسول امّی که از شجره مبارکه است؛ نیکسرشت و واضح البرهان است، و مبلّغ بعد از او با بیان تأویل و به حُکم تفسیر، علیّبنابیطالب، از خداوند بر او درود پسندیده و زکات برتر باد، جز مؤمن متّقی او را دوست نمیدارد، و جز منافق شقی او را دشمن نمیدارد.» (1)و به راستی که اصحاب پیامبر این حقیقت را پذیرفتند و آنان که بعد آمدند از ایشان پیروی کردند؛ چون به گونهای کاملاً واضح برایشان ثابت شده بود تا آنجا که گروهی از علمای مشهور اهل سنّت به آن اعتراف کرده و بعضی از متعصبین مانند ابن روزبهان شیرازی به آن اذعان نمودهاند، آنجا که صریحاً گفته است: «او بدون هیچ نزاعی جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در ابلاغ دانش است» بدون هر نزاعی. و این عبارت او در پاسخ به علّامه حلّی است: «آنچه از دانش امیرالمؤمنین ذکر کرده، پس تردیدی نیست که او از دانشمندان امّت است و مردم در دانش به او نیازمند هستند، چرا چنین نباشد؟ در حالی که او جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در ابلاغ دانش و نوآوریهای حقایق معارف است، پس کسی در اینباره نزاعی ندارد.»
ابنتیمیّه گوید: «از سوی دیگر، این بر خلاف آن چیزی میباشد که از تواتر دانسته میشود؛ چون دانش از سوی پیامبر بدون علی به تمام شهرهای اسلام رسید» این نیز سخنی نابخردانه و متعصّبانه است چون:
اوّلاً: ادّعایی باطل است که دروغبودنش آشکار است.
ثانیاً: ادّعای متواتربودنش دروغی دیگر است.
1) زینالفتی فی تفسیر سورة هلأتی - دستنویس است.
ثالثاً: مخالف گفتههای بزرگان از علمای اهل سنّت است که به زودی خواهید شنید، که در آنها صریحاً گفته شده که انتشار علوم در کشورهای مختلف از امیرالمؤمنین علیه السلام میباشد.
رابعاً: اگر بپذیریم که به تمام شهرهای اسلامی دانش از غیر علی رسیده است، چگونه ثابت میشود که آنچه به آنها رسیده «دانش از سوی پیامبر» بوده است و کاملاً واضح است که مجرّد نسبت کلامی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اثبات نمیکند که دانش از ایشان است. والّا لازم میآید که هر کسی ادّعای ابلاغ از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بنماید، مورد تصدیق قرار گیرد که در این حالت فسادی به بار میآید که بر کسی پوشیده نمیماند. در حالیکه در زمان خودِ حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم دروغگویان فراوان شدند تا این که فرمود: «هر کسی از روی عمد بر من دروغ ببندد، جایگاهش را در آتش بداند.» (1)خامساً: بر فرض بپذیریم که آن دانش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، ولی این زیانی به ما نمیرساند، بلکه ضررش برای کسانی است که آن علم را گرفته و به آن عمل کردهاند، چون آن را از غیرِ درِ دانش گرفتهاند، و هر آنچه چنین دریافت شده باشد عمل به آن جایز نیست؛ بلکه همانند دزدی است و ارتکاب آن اجرای حدّ شرعی به دنبال دارد و از این رو مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «ما شعار و یاران و خزانهدارِ درها میباشیم و جز از درها وارد خانهها نمیشوند و هر کس که از غیر درهایش وارد آنها شود، دزد نامیده میشود.»
گویم: همین اندازه برای ردّ آنچه ابنتیمیّه ادّعا کرده و آنچه بر این کلام بنا کرده است، بسنده میباشد و چون عبارتش دربرگیرندهی دروغهای دیگری است، ناچاریم که دروغهایش را به تفصیل گوشزد کنیم.
ابنتیمیّه گوید: «امّا در مورد مردم مدینه و مکّه، این مطلب آشکار است و همچنین مردم شام و بصره، جز اندکی از علی روایت نمیکردند.»
1) من کذب علیّ متعمّداً فلیتبوّء مقعده من النّار.
گویم: این ادّعایی بیدلیل است بنابراینکه ممکن است که دانش پیامبر از سوی علی علیه السلام به آنان رسیده باشد ولی از روی دشمنی که با ایشان داشتند، آنها را روایت نکردند، یا اینکه روایت کردند ولی پادشاهان جور و امیران فسق که حتّی از ذکر نام او مانع میشدند از انتشار آن روایتها جلوگیری کردند، هرچند که کم روایت کردن اگر بپذیریم که بیانگر دانشآموختن اندک است منافاتی با باب مدینة العلم بودن امام علیه السلام ندارد، بلکه نمایانگر دوریجستن اینان از باب مدینة العلم میباشد. نتیجهاش بر تو و بر آنان است، اگر خردورزی کنید و آنان خردورزی کنند، و «سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ »
سپس میگوییم: امّا حضرت بخش بیشتر از زندگی پربرکتشان را در مدینهی منوّره سپری میفرمود. و کسانی که متصدی امر خلافت شدند و دیگر اصحاب هم در تمام مشکلات در آن شهر به ایشان مراجعه میکردند و در این مطلب کسی شک و نزاعی ندارد؛ بلکه گروهی از بزرگان دانشمندان به آن اعتراف کردهاند.
نووی گوید: «پرسش بزرگان اصحاب از او و مراجعه به فتواهایش و گفتههایش در بسیاری از رویدادها و گرفتاریهای مشکل مشهور است.» (1)و ابنروزبهان گوید: «مراجعهی صحابه به ایشان در فتوی بعید نیست؛ چون او از صحابه مفتی بود و مراجعه به مفتی از شأن فتواجویان است. و مراجعهی عمر به او همانند مراجعهی پیشوایان و والیان عدالت به دانشمندان امّت است.» (2)و عجیلی گوید: «هرگز از هیچ یک از آنان نمیپرسید و همگی از او در جهت راهنمایی میپرسیدند و این نبود جز به علّت خاموشی آتش سؤال در زیر پرتو
آگاهی کامل.» (1)و دیگر گفتههای آنان که در بحث «اعلمیّت» ان شاءاللّه تعالی خواهد آمد.
امّا مکّهی مکرّمه، حضرت از آغاز ولادت تا هجرت در آن زندگی فرمود و پس از ساکنشدن در مدینه نیز بارها به آن شهر آمد پس چگونه گفته میشود دانش از او به مردم مکّه نرسید؟
افزون بر اینکه شاگرد ویژهاش - عبداللّهبنعبّاس مدتی طولانی در مکّه زندگی کرد و به مردمش قرآن میآموخت و دانش را میگستراند. ذهبی در شرح حال ابنعبّاس گوید: «اعمش از ابووائل نقل میکند که گفت: علی، ابنعبّاس را به کارگزاری بر حج گمارد. پس در آن دوران خطبهای خواند که اگر ترکها و رومیان میشنیدند همگی اسلام میآورند. سپس سورهی نور را برایشان خواند و به تفسیر آن پرداخت.» (2)و ابنسعد گفت: «محمّدبنعمر از واقدبنابویاسر از طلحةبنعبداللّهبن عبدالرّحمان ابنابوبکر از پدرش نقل میکند که: عایشه به ابنعبّاس نظر کرد در حالی که گروهی در شبهای حج با او بودند و دربارهی مناسک حج از او سؤال میشد گفت: او از همهی کسانی که باقی ماندهاند، به مناسک داناتر است.» (3)و ابوعمربن عبدالبر گوید: «برای ما روایت شد که روزی عبداللّهبنصفوان از خانهی عبداللّهبن عبّاس در مکّه میگذشت، پس گروهی از خواستاران فقه را در آن دید و از به خانهی عبیداللّهبن عبّاس گذر کرد، پس گروهی را دید که برای غذا واردش میشوند، پس بر ابن زبیر وارد شد و به او گفت: به خداوند سوگند آنگونه
شدم که آن شاعر گفت:
فإن تصبک من الأیّام قارعة *** لم تبک منک علی دنیا و لا دین
اگر بلایی مرگبار تو را رسد *** کس نه بر دنیا و نه بر دین تو می گرید
(ابنزبیر) گفت: ای اعرج! چه شده است؟
گفت: این دو پسر عبّاس یکی مردم را فقیه میکند و دیگر مردم را غذا میدهد. پس برای تو مکرمتی باقی نگذارند.
پس عبداللّهبنمطیع را خواست و گفت: نزد دو پسر عبّاس برو و به آن دو بگو: امیرالمؤمنین به شما گوید: شما و کسانی از مردم عراق که به شما گوش فرا میدهند، از نزد من بیرون روید، والّا چنان و چنان میکنم.
عبداللّهبنعبّاس گفت: به ابنزبیر بگو، به خداوند سوگند جز دو کس نزد ما نمیآید، مردی که خواستار فقه است و مردی که خواهان بخشش و فضل است، پس کدامیک را ممنوع میکنی؟
ابوطفیل عامربنواثلهی کنانی که آنجا حاضر بود، شروع به خواندن کرد:
لا درّ درّ اللیالی کیف یضحکنا *** منها خطوب أعاجيب و يبكينا
و مثل ما يحدث الايام من غير *** فى ابن الزبير من الدنيا تسلينا
كنا نجيء ابن عباس فيفتينا *** فقهاً و يكسبنا أجراً و يهدينا
و لا يزال عبيد الله مترعة *** جفانه مطعماً ضيفاً و مسكيناً
فالبر والدين و الدنيا بدارهما *** ننال منها الذي نبغى اذا شئنا
کار دوران نیکو نگشت، چگونه رخدادهای سخت شگفتآورش ما را میخنداند و میگریاند؟
و دگرگونیهای روزگاران که در ابنزبیر پدید میآید، ما را از دنیا سرگرم میکند
نزد ابنعباس که میآمدیم به ما فتوا میداد، فقه میآموخت، هدایت میکرد و پاداش میرسانید
و عبیداللّه همواره دیگهایش مملو بود و میهمان و نیازمند را اطعام میکرد
پس نیکی و دین و دنیا در خانهی آن دو است آنچه را که خواهیم از آن به دست میآوریم اگر خواستیم
(تا پایان این ابیات) (1)و انتشار دادن ابنعبّاس - شاگرد امیرالمؤمنین علیه السلام تفسیر قرآن را در میان مردم مکّه ثابت و محقّق گشته است تا آنجا که ابنتیمیّه خود به آن اعتراف کرده است و از این رو مردم مکّه را داناترین مردم به تفسیر توصیف نموده است و در «الإتقان» چنین آمده است: «ابنتیمیه گوید: داناترین مردم به تفسیر اهل مکّه هستند؛ چون آنان یاران ابنعبّاس میباشند، مانند مجاهد، عطاءبنابورباح، عکرمه بندهی ابنعبّاس، سعیدبنجبیر، طاووس و غیر آنان.» (2)
امّا داناترین و فقیهترین مردم شام، ابوالدرداء است که از عبداللّهبنمسعود آموخته و ابنمسعود از شاگردان امیرالمؤمنین علیه السلام است. ذهبی در شرح حال ابوالدرداء گوید: «او دانشمند مردم شام بود، و قاری مردم دمشق و فقیه و قاضی آنان بود.» (3)و موفّقبناحمد مکّی گوید: از ابوالدرداء نقل شده است: دانشمندان سه نفرند. مردی در شام - یعنی خودش - و مردی در کوفه - یعنی عبداللّهبنمسعود - و مردی در مدینه - یعنی علی - پس آنکه در شام است از آنکه در کوفه است میپرسد و آنکه در کوفه است از آنکه در مدینه است میپرسد، و آن که در مدینه است از کسی نمیپُرسد.» (4)
و محبالدّین طبری گوید: «از ابوالزعراء، از عبداللّه که گفت: «دانشمندان زمین سه نفرند، دانشمندی در شام، و دانشمندی در حجاز و دانشمندی در عراق، امّا دانشمند مردم شام ابوالدرداء است، و امّا عالم مردم حجاز علیّبنابیطالب میباشد، و امّا دانشمند مردم عراق، برادر شماست و دانشمند مردم شام و دانشمند مردم عراق نیازمند دانش اهل حجاز میباشند ولی دانشمند اهل حجاز
نیازمند آن دو نیست. حضرمی آن رانقل کرد.» (1)افزون بر تمام اینها است مراجعهی معاویه - که خود فرماندار مردم شام است به امیرالمؤمنین علیه السلام در بسیاری از مشکلات، که انشاءاللّه در آینده در مبحث اعلمیت از آنها آگاه میشوید.
امّا بصره که امام علیه السلام خود وارد آن شدند و خطبههای بسیار و راهنماییها و موعظههای ایشان در آن، بر کسی پوشیده نیست و اگر خواهان تفصیل آن هستید به تاریخها مراجعه کنید، مانند تاریخ ابنجریر طبری و غیر آن.
نیز فرمانداری ابنعبّاس از طرف او بر بصره بر کسی پوشیده نمیماند که مردم آن در طول اقامت او، فقه و تفسیر از او آموختند. پس تردیدی نمیماند که دانش از امام علیه السلام به مردم بصره رسید. و در اینجا برخی کلمات صریح در آموختن مردم بصره از ابنعبّاس شاگرد امام علیه السلام را برایتان میآوریم که از طرف ایشان فرماندار بصره بود:
«مدائنی از نعیمبنحفص نقل میکند که ابوبکرة گفت: ابنعبّاس نزد ما به بصره آمد در حالی که در عرب مانندش کسی از نظر جسمی، علم، بیان، زیبایی و کمال نبود.» (2)و ابنسعد گوید: «ما را خبر داد عبداللّهبنجعفر رقی از معتمربنسلیمان، از پدرش، از حسن که گفت: نخستین کسی که در بصره شناخته شد، عبداللّهبنعبّاس بود. گفت: او سخنوری با دانشی فراوان بود. گفت: سورهی بقره را خواند و آیه آیه آن را تفسیر کرد.» (3)
و ابنحجر گفت: «زبیر با اسنادی از خود، نقل کرد که ابنعبّاس در رمضان مردم را شام میداد، در حالی که امیر بصره بود و ماه به پایان نمیرسید مگر آنکه
آنان را فقیه میکرد.» (1)پس روشن شد که علم امام علیه السلام در تمام شهرهای اسلامی منتشر شد، از مکّه و مدینه و شام و بصره و غیر آنها. امّا لازم نیست هر کس از او آموخته یا دانش او را دریافت کرده از پیروان او و معتقدان به امامتش باشد که این کاملاً واضح است.
و امّا به این گفتهی ابنتیمیه: «بیشتر دانش او در کوفه بود.» این اشکال وارد میشود که: علم امام علیه السلام بعینه علم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است به اندازهای در فراوانی و گستردگی بود که اگر همگی مردم جهان از او میگرفتند، تمام آنان را در بر میگرفت بدون این که دانشهایش به پایان رسد. کجا و چگونه کوفه و کوفیان گنجایش بیشتر دانش کسی را داشتند که بر منبر کوفه فرمود: «پیش از آنکه مرا از دست دهید، از من بپرسید. در میان سینهام، دانش بسیاری است، این زنبیل دانش است. این آب دهان رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. این چیزی است که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را بدون وحی خداوند به من، چون دانه دادن پرنده به جوجهاش به من خورانید. به خداوند سوگند اگر زیراندازی برایم پهن کنند که رویش بنشینم، برای اهل تورات با توراتشان و برای اهل انجیل با انجیلشان فتوا میدادم، تا این که خداوند تورات و انجیل را به سخن درآرد و بگوید: راست گفت علی، به آنچه در من نازل شده برایتان فتوا داده است در حالی که شما کتاب را میخوانید، آیا به عقل در نمییابید؟» و حضرتش به سینهاش اشاره کرده میفرمود: «چه بسیار دانشهایی که در اینجاست کاش برایش نگهدارندهای مییافتم.»
و نیز فرمود: «اگر میخواستم، در تفسیر سورهی فاتحه هفتاد شتر را بار گران میکردم.»
و اگر مراد ابنتیمیّه چنین بوده که بیشتر دانش ایشان در کوفه بوده است، پس این اشکال به آن وارد است که اکثر دانش ایشان در مدینه بوده نه در کوفه. از آن رو
1) الإصابة /2 325. و در آن به جای «یعشی»، «یغشی» آمده است.
که مراجعهی شیوخ سهگانه و دیگر اصحاب به ایشان در گرفتاریها و مشکلات در مدینه بود. و امّا در کوفه حضرتش علیه السلام فرصتی برای آموزش و ارشاد نیافت؛ چون بیشتر مشغول تدارک جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین بود.
ابنتیمیّه گوید: «هرچند که مردم کوفه قرآن و سنّت را حتّی پیش از خلافت عثمان آموخته بودند، چه رسد به علی.»
گویم: مراد ابنتیمیّه این است که مردم کوفه در دوران عمربنخطّاب قرآن و سنّت را آموختند ولی این از چند جهت توهّمی باطل و خیالی نادرست است:
نخست: کوفه در سال هفدهم به تصرّف مسلمانان درآمد، و مرگ عمربنخطّاب در سال بیست و سوم هجری بود. پس چگونه مردم کوفه یا بیشتر آنان قرآن و سنّت را در مدّت شش سال فرا گرفتند؟ با این که عمربنخطّاب خود تنها سورهی بقره را در دوازده سال آموخت، آنگونه که در «الدرّ المنثور» (1)و دیگر کتابها آمده است؟
دوم: چگونه ابنتیمیّه ادّعا میکند که مردم کوفه قرآن و سنّت را از عمربنخطّاب آموختهاند در حالی که نادانی عمر به لفظها و معنیهای قرآن و همچنین دوری او از سنّت شریف و معالم آن ثابت و مشهور است؟! و اگر مراد او، آموزش قرآن و سنّت از پیروان و طرفدارانش میباشد که شأن و مرتبهی آنان از پیشوایشان پایینتر و کمتر است.
سوم: آن کسی که از سوی عمربنخطّاب وارد کوفه شد، عمّاربنیاسر با همراهی عبداللّهبنمسعود بود که اگر منظور ابنتیمیّه آموختن مردم کوفه از این دو نفر باشد، این برایش زیان دارد و سودی در بر ندارد. این دو صحابی جلیلالقدر هرچند که عمربنخطّاب آن دو را به کوفه فرستاده بود از مشهورترین و فاضلترین شاگردان امیرالمؤمنین علیه السلام و دانش آموختگان از او میباشند.
پس ثابت شد که مردم کوفه قرآن و سنّت را از باب مدینة العلم که علی
1) الدرالمنثور فی تفسیر بالمأثور /1 21.
است، آموخته و دریافت کردهاند. و سپاس خداوند را بر آشکارشدن حق. اینک چند گواه بر آنچه گفتیم برایتان میآوریم:
ابنسعد گفت: «ما را خبر دادند عفانبنمسلم و موسیبناسماعیل، از وهیب، از داوود، از عامر که گفت: عبداللّهبنمسعودِ مهاجر در حمص بود، پس عمر او را روانهی کوفه کرد و برای مردمش نوشت: من - قسم به خداوندی که پروردگاری جز او نیست - او را برای شما، بر خود برگزیدم، پس از او برگیرید.» (1)و ابنسعد گفت: «ما را خبر داد وکیعبنجراح، از سفیان، از ابواسحاق، از حارثةبنمضرب که گفت: نامهی عمربنخطاب چنین برما خوانده شد: امّا بعد؛ من عماربنیاسر را امیر کردم و ابنمسعود را به عنوان آموزگار و وزیر به سوی شما فرستادم و ابنمسعود را بر بیتالمال شما گماردم و آن دو از برگزیدگان اصحاب محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و از لشکریان بدر هستند، پس به آنان گوش فرا دهید و اطاعت کنید و اقتدا نمایید و شما را بر خودم به فرزند امعبد برتری دادم. و عثمانبنحنیف را بر حومهی شهر فرستادم و هر روز برایشان یک گوسفند، روزی قرار دادم، شکم و نیمی از آن را برای عمّار قرار دهید، و بقیه را میان این سه نفر تقسیم کنید.» (2)و ابنعبدالبر گوید: «عمربنخطاب او را به کوفه فرستاد همراه با عمّاربنیاسر و برای آنان نوشت: عمّاربنیاسر و عبداللّهبنمسعود را برای شما آموزگار و وزیر فرستادم و آن دو از برگزیدگان اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و از اهل بدر میباشند، پس به آنان اقتدا کنید و سخنشان را گوش دهید و شما را بر خود نسبت به عبداللّهبنمسعود برتر داشتم.» (3)و گفت: «شعبة از ابواسحاق از حارثةبنمضرب روایت کرد که گفت: نامهی عمر را برای مردم کوفه خواندم: امّا بعد عمّار را امیر و عبداللّهبنمسعود را وزیر و معلّم به سوی شما فرستادم و هر دو از برگزیدگان یاران محمّد صلی الله علیه و آله و سلم میباشند. پس به آنان گوش فرا دهید و اقتدا کنید، شما را نسبت به عبداللّهبنمسعود بر خودم
برتری دادم.» (1)و ابناثیر گفت: «عمربنخطّاب او را کارگزار بر کوفه قرار داد و برای مردمش نوشت: امّا بعد، من عمّار را امیر و عبداللّهبنمسعود را وزیر و معلّم برایتان قرار دادم و آن دو از برگزیدگان یاران محمّد صلی الله علیه و آله و سلم میباشند، پس به آنها اقتدا کنید.» (2)و ذهبی گفت: «ثوری، از ابواسحاق، از حارثةبنمضرب نقل کرد که گفت:
نامهی عمر بر ما خوانده شد: عمّاربنیاسر را امیر بر شما و عبداللّهبنمسعود را معلّم و وزیر به سوی شما فرستادم. و آن دو از برگزیدگان یاران محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و از اهل بدر میباشند. به آن دو اقتدا کنید و گوش فرا دهید و عبداللّهبنمسعود را برای شما بر خودم برتر داشتم.» (3)و ابنحجر گفت: «عمر او را روانهی کوفه کرد، تا به آنان امور دینشان را بیاموزد، و عمّار را امیر فرستاد و گفت: آن دو از برگزیدگان یاران محمّد صلی الله علیه و آله و سلم میباشند، پس به آن دو اقتدا کنید.» (4)در شرح حال عمّار گفت: «سپس عمر او را کارگزار کوفه کرد و برایشان نوشت او از برگزیدگان یاران محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است.» (5)و از تمامی آنچه آوردیم دیگر گفتهی او آشکار میشود: «فقیهان مردم مدینه دین را در خلافت عمر آموختند.» افزون بر اینکه مراجعهی فراوان خودِ عمر به امام علیه السلام در گرفتاریها ثبوت و شهرت یافته است. و چنانچه مردم مدینه در خلافت عمر دین را آموختهاند به ناچار آن را از امیرالمؤمنین علیه السلام ، باب مدینة العلم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، فرا گرفتهاند، نه از عمر که این گفتهاش شهرت یافته است: «اگر علی نبود عمر به هلاکت میرسید.» و نیز گفته است: «تمام مردم از عمر فقیهترند حتّی خانمهای در حجله» و نیز: «آیا تعجّب نمیکنید از پیشوایی که خطا کرد و زنی صحیح عمل کرد، با پیشوایتان درگیر شد و او را شکست داد.»
امّا این گفته ابنتیمیّه: «آموزش دادن معاذبنجبل به مردم یمن و اقامت او در میان آنان طولانیتر از علی است و لذا مردم یمن از معاذبنجبل بیش از علی روایت کردهاند.» این گفته شامل ادّعاهای باطل چندی است:
1 - آموزش دادن معاذبنجبل مردم یمن را.
2 - اقامت معاذبنجبل در میان مردم یمن.
3 - آموزش دادن معاذبنجبل اهل یمن را بیشتر از آموزش دادن علی علیه السلام است.
4 - اقامت معاذ در میان آنان بیشتر از مقام علی علیه السلام است.
5 - روایت کردن مردم یمن از معاذ.
6 - آنچه از معاذ روایت کردهاند، بیشتر از آنی است که از علی علیه السلام روایت کردهاند.
ابنتیمیه هیچ دلیل و گواهی بر این ادّعا ندارد و آوردن آنها برای رویارویی با امامیه چیزی جز نابخردی و بیشرمی نیست؛ بلکه بیشتر آنها در پرتو گفتههای اهل سنّت و روایتهایشان قابل اثبات نیست و تفصیلش چنین است:
اساس این مطلب، فرستادن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امیرالمؤمنین علیه السلام و معاذبنجبل را به یمن میباشد. لیکن فرستادن امام مورد اتّفاق هر دو گروه است، امّا فرستادن معاذبنجبل، فقط بر اساس روایتهای اهل سنّت است و جایز نیست که شیعه را به آن ملزم کنند و اگر آن را هم بپذیریم، سودی برای ابنتیمیّه ندارد. چون تردیدی در فرستادن امام علیه السلام برای آموزش و ارشاد نیست. و فرستادن معاذبنجبل برای سر و سامان دادن به وضع دنیایی خود او بود. همانگونه که پیشتر در پاسخ به سخن عاصمی آوردیم.
امّا آنچه بعضی از اهل سنّت آوردهاند که حضرت صلی الله علیه و آله و سلم معاذ را برای قضاوت به یمن فرستاد، باطل محض و صرفاً یک جعل است که حدیث صحیحی دربارهاش وارد نشده است؛ بلکه اصل در آن حدیثی است که ترمذی روایت کرده
است و او و دیگرانی از بزرگان دانشمندان آن را قدح کردهاند و اگر تفصیل این سخن را در اثبات ساختگی بودن این حدیث، بر پایهی سخنانِ مشاهیر اهل سنّت خواستار باشی، به کتاب «استقصاء الإفحام فی الردّ علی منتهی الکلام» مراجعه کنید.
و اگر فرستادن معاذبنجبل به یمن برای کار دنیایی خاص خودش باشد، جایز نیست گفته شود که او برای آموزش دادن به آنجا رفته است، چه رسد به این که گفته شود که آموختن مردم یمن از او، بیشتر از آموختن آنان از علی بوده است. و به فرض اینکه معاذ به آموزش پرداخته باشد، شکّی نیست آنچه القا کرده فاسد است، بر پایهی آنچه سابقاً از نادانی معاذ نسبت به مسائل حلال و حرام آورده شد، هر کس خواهد به آن مراجعه کند. و آنگاه اگر معاذ عُمر نوح داشته و تمامش را در میان مردم یمن سپری کرده باشد، ذرّهای سود به آنان نرسانده، چه رسد به اینکه در آموزش مردم یمن، بر باب مدینة العلم برتری یابد.
و به فرض بپذیریم که برای آموزش به یمن فرستاده شد آنگونه که دروغگویان از اهل سنّت میگویند، برتری دادن آموزش او را بر آموزش امام علیه السلام جایز نیست به جهت نبود هرگونه اختلافی میان مسلمانان که ایشان علیه السلام برتر از معاذبنجبل میباشد و بر این پایه، اگر معاذ به اندازهی عمر نوح در میان مردم یمن بود و امام علیه السلام جز مدّت کوتاهی در آنجا نمانده باشد، آموزش امام علیه السلام بر آموزش معاذ ترجیح دارد و دارای تأثیر بیشتر و بهرهی فراوانتر است.
و بعد از این خواهید دانست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نخست خالدبنولید را به سویشان فرستاد و او شش ماه در میان آنان ماند و به اسلام دعوت کرد ولی هیچکس او را اجابت نکرد. سپس امام علیه السلام را فرستاد و در اوّلین روز همدان بر دست حضرت اسلام آورد. و این راستترین گواه است بر اینکه سخن فاضل، تأثیر بیشتری بر سخن مفضول دارد هرچند که اقامت مفضول طولانیتر و دعوتش بیشتر باشد... و از اینجا باطلبودن مقایسه آموزش امام علیه السلام با آموزش دیگری آشکار میشود؛ چه رسد به آموزش معاذ با آموزش ایشان. و چه نیکو حضرتش علیه السلام فرمود: «کسی از این
امّت با آلمحمّد علیهم السلام مقایسه نمیشود و کسی را همسان آنان نگرداند آن که نعمتش را تا ابد بر آنان گسترانده است.»
امّا آنچه ابنتیمیّه در گفتهاش ادّعا کرده است که «شریح و دیگر بزرگان تابعان به دست معاذبنجبل فقیه شدند.» دروغی ناشایسته است که هیچکدام از اولیای ابنتیمیّه تصحیح آن را بر پایهی اصول اهل سنّت نتوانند چه رسد به راه امامیه. و آموزش دیدن شریح از معاذ را کسی جز علیبنمدینی آنهم بدون اطمینان از آن، بلکه از گویندهی مجهولی آن را حکایت کرده است. در کتاب «الإصابة» در شرح حال شریح آمده است: «ابنمدینی گفت: پنجاه و سه سال قضاوت کوفه را بر عهده داشت و هفت سال در بصره فرود آمد و گفته میشود: از معاذ هنگامی که در یمن بود آموخت.» (1)روشن است که اینچنین امری تنها به گفتهی شخصی مجهول ثابت نمیشود؛ بلکه با کنکاش در کتابهای رجال و شرح حال قرائنی به دست میآید که آن را نفی میکند، از جمله: ذکر نشدن معاذ در زمرهی کسانی که شریح از آنها روایت کرده است، که اگر از او فقه آموخته بود، قطعاً نامش پیش از دیگران ذکر میشد و حدّاقل باید در میان آنان از او یاد میشد و این است متن شرح حال ابنحبّان از شریح: «شریحبنحارث قاضی کندی ملازم آنان است... کنیهاش ابوامیه است و گفته شده: ابوعبدالرّحمان. او قیافهشناس، شاعر و قاضی بود و از عمربنخطّاب روایت میکرد. شعبی از او روایت کرد. سال هفتاد و هشت یا هشتاد و هفت درگذشت؛ در حالی که سنّش یکصد و ده سال بود. و گفته شده: یکصد و بیست سال. مدّت هفتاد و پنج سال قضاوت کرد که تنها سه سال در فتنهی ابنزبیر از آن برکنار بود.» (2)و نووی گفت: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرد ولی او را ملاقات نکرد. و گفته شده او را ملاقات کرد، ولی مشهور گفتهی نخست است. یحییبنمعین گفت: در دوران
پیامبر بود ولی از ایشان نشنید. از عمربنخطّاب، علی، ابنمسعود، زیدبنثابت، عبدالرّحمانبن ابوبکر و عروةالبارقی روایت کرده است.» (1)و ابنحجر گوید: «از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرسلاً و از عمر، علی، ابنمسعود، عروة البارقی و عبدالرّحمان بنابوبکر روایت کرد.» (2)و خزرجی گفت: «از بزرگان علما و باهوشترین عالمیان بود، از علی و ابنمسعود روایت کرد و شعبی و ابووائل از او روایت کردند.» (3)و ذکر نکردن معاذ در زمرهی کسانی که شریح از او روایت کرده است، قرینهی بسیار روشنی است بر این که از او روایت نکرده است؛ چون اگر اندکی هم از او روایت کرده بود، نام برده میشد؛ چون ابنتیمیّه بر این دیدگاه است که کمی روایت دلیل بر گرفتن اندک است، پس هنگامی که اصلاً ذکر نشود بدین معنی است که ابداً از او دانش نگرفته است.
تمام آنچه آورده شد در مورد فقهآموزی شریح از معاذ میباشد.
امّا ادّعای فقهآموزی دیگر بزرگان تابعان از معاذبنجبل، ادّعای خالی از دلیل است که هیچ گوینده معروف یا مجهولی آن را بازگو نکرده است.
و امّا این گفته ابنتیمیّه: «هنگامی که علی وارد کوفه شد، شریح، در آنجا قاضی بود» نیز سخنی کاملاً بیفایده است، و کدام دلیل بر درستی قضاوت او در کوفه پیش از ورود امام علیه السلام به آنجا وجود دارد در حالی که چه بسیار جاهلانی که به قضاوت منصوب شدند؟ و اگر هم پذیرفتیم لیکن او از کسانی است که از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده است، همانگونه که دانستید. افزون بر این در مشکلاتی که برایش پیش میآمد به امام علیه السلام و عبیدةالسلمانی که از شاگردان امام بود، مراجعه میکرد... آنگونه که به زودی خواهی دانست، پس بینیاز از دریافت از امام علیه السلام نبود، همانگونه که آن سه تن و بزرگان اصحاب بینیاز نبودند.
پس گفتهاش: «او و عبیدةالسلمانی به وسیلهی دیگری فقیه شدند» مردود است؛ چون فقهآموزی شریح از غیر امام علیه السلام ادّعای بیدلیل است، امّا تفقّه او از معاذبنجبل آنگونه که گمان میبرد همانگونه که دانستید دلیلی بر آن ندارد، بلکه دلیل بر نبود آن است. امّا در مورد تفقّه او از غیر معاذ، آن غیر کیست؟
و امّا ادّعای تفقّه عبیدةالسلمانی از غیر امام علیه السلام از دروغهای شگفتانگیز است. به علّت اجماع علمای رجال بر تفقّه عبیدة السلمانی از امام و عبداللّهبنمسعود. سمعانی گوید: «او از یاران علی و ابنمسعود است، حدیث او در صحیحین نقل شدهاست... واحمدبنعبداللّه عجلی گوید: عبیدة سلمانی نابینابود و یکیازیاران عبداللّه استکه میخوانند وفتوامیدهند.واگربرای شریح اشکالی پیش میآمد میگفت: اینجا مرد آگاهی از بنیسلمة است و آنان را نزد عبیده میفرستاد وابنسیرین بیشترین روایت راازاونقل کرده است و هرچه ابنسیرین از عبیدة روایت کرده به غیر از رأی او، از علی است و به سال هفتاد و دو یا سه هجری درگذشت.» (1)ونووی گفت: «او به مصاحبت علی مشهوراست. شعبی ونخعی وابوحصین وابنسیرین ودیگران ازاو روایت کردند، ساکن کوفه شد و به مدینه رفت و با علی در جنگ خوارج حضور داشت، و یکی از یاران ابنمسعود بود که میخواندند و فتوا میدادند، و اگر برای شریح چیز مشکلی پیش میآمد نزد عبیدة میفرستاد...» (2)و مزی گفت: «عجلی گفت: کوفی، تابعی وثقه است، دو سال پیش از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اسلام آورد و پیامبر را ندید و از یاران علی و ابنمسعود بود و نابینا بود.
و اگر مشکلی برای شریح پیش میآمد نزد او میفرستاد. و هرچه ابنسیرین از عبیده روایت کرده از علی است جز رأیش.» (3)
و ابنحجر گفت: «از اصحاب علی و عبداللّه بود.» (4)
و نیز گفت: «علیّبنمدینی او را از فقهاء، در زمرهی اصحاب ابنمسعود، برشمرده است.» (1)پس روشن شد آنچه از فقهآموزی عبیدهی سلمانی از غیر امام علیه السلام آورده است، دروغی محض و بهتانی خالص است، چون تفقّه او جز از او بدون واسطه یا باواسطهی شاگرد او عبداللّهبنمسعود نیست، لیکن فقهآموزی او از امام علیه السلام و همانگونه که آوردیم آموزش از او لازمهاش تشیّع و پیروی نیست و از این رو ملاحظه کنیم که این دو مرد بر مذهب امام علیه السلام نبودند، بلکه بعضی فتواهای آن دو در کوفه بر خلاف رأی ایشان بود. جز این که امام آن دو را به سبب پرهیز از فتنه و اختلاف ترک فرمود. در بخاری آمده است: «ما را حدیث کرد علیبنجعد، از شعبةبنایّوب، از ابنسیرین، از عبیدة از علی که گفت: قضاوت کنید آنگونه که قضاوت میکردید من از اختلاف اکراه دارم، تا مردم بر جماعت باشند، یا بمیرم آنگونه که یارانم مردند.» (2)و شارحان بخاری آن را توضیح دادهاند. ابنحجر گوید: «گفتهاش: از علی که گفت: قضاوت کنید آنگونه که در روایت کشمیهنی است آنگونه که قضاوت میکردید. گفته شد: و در روایت حمادبنزید از ایّوب آمده است: آن به علّت گفتهی علی در فروش امولد است، که او و عمر نظرشان بود که فروخته نمیشود و این که او از این نظر برگشت و نظرش این شد که فروخته شوند. عبیده گفت: پس به او گفتم:
رأی تو و عمر در جماعت برای من محبوبتر است از رأی تو به تنهایی در جدایی.
پس علی گفت آنچه را که گفت. گفتم: از روایت حمادبنزید آگاه شدم، ابنمنذر از علیبنعبدالعزیز از ابونعیم از او نقل کرده است و آنگاه عبیده به من گفت: علی نزد من و شریح کسی را فرستاد و گفت: من اختلاف را دوست نمیدارم، پس قضاوت کنید آنگونه که قضاوت میکردید. آن را تا عبارت «یارانم مردند» آورده است. گفتند:
پس علی پیش از آنکه جماعتی باشد، کشته شد. گفتهاش: من اختلاف را دوست ندارم، یعنی آنچه را که منجر به درگیری میشود. ابنالیقین گوید: یعنی مخالفت ابوبکر و عمر، و غیر او گفت: مراد مخالفتی است که منجر به نزاع و فتنه شود، و گفتهاش بعد از آن، مؤیّد این است: تا این که مردم بر جماعت باشند...» (1)پس دفع شد آنچه که با این گفتهاش به دنبال آن بود: «دانش اسلام پیش از آمدن علی به کوفه، در مدائن منتشر شد.» از آنچه دانستید که دانش اسلام تنها از سوی باب مدینة العلم انتشار یافت، نه دیگری. و این که راهی به دانش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جز از این دَر نیست. هر کس به سویش رفت فرمان پیامبر را امتثال کرده است، و هر کس که به سویش نرود هلاک شد و زیان دید. و هر چه از این در بیرون آمد، دانش و نور و هدایت است و هر چه از غیر او باشد، نادانی و تاریکی و گمراهی است.
و به فضل الهی نقش و نگارهای ابنتیمیّه را کاملاً ویران کردیم و تمامی بافتههایش را در هم ریختیم و از گفتههای ناحق او نه به اندازهی نقیر (2)و نه قطمیر (3)را رها نکردیم، و سپاس فراوان فراوان خداوند را بر این.
یوسف أعور واسطی در «رسالهاش» در ردّ بر شیعه دربارهی حدیث مدینة العلم چنین پاسخ داده است: «دومین حجّت رافضیها به دانش، حدیث أنا مدینة العلم و علیّ بابها میباشد و پاسخ به آن نیز از چند وجه است:
یکی از آنها: این حدیث متضمّن اثبات علم برای علی است و شکّی نیست که او دریای دانش ژرفی است که کسی به قعرش راه نمییابد، اما متضمّن اثبات برتری او بر دیگری نیست، به دلیل ثابتبودن دانش به طور مساوی برای غیر او، بنا
به فرمودهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی گروه اصحاب: اصحابم همانند ستارگان هستند به هر کدام که اقتدا کردید، هدایت یافتهاید. پس دانش برای همگی آنان اثبات شد.
دومین آنها: بعضی اهل سنّت افزون بر این مقدار نقل میکنند و آن اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است، و ابوبکر و عمر و عثمان دیوارها و ستونهای آن هستند. و دَر فضایی خالی است، و دیوارها و ستونها دیوارهی محیط میباشند، سپس برتری آنها بر دَر ظاهر است.
سومین آنها: اینکه در تأویل «علیٌّ بابها» گفتهاند که یعنی در آن مرتفع است و بر این پایه احتجاج به آن برای رافضیها باطل میشود.»
گویم: امّا وجه اوّل، پاسخش از چند وجه است:
اوّل که: حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» متضمّن برتری علم امام علیه السلام بر دانش غیر اوست، نه بر اثبات علم برای ایشان علیه السلام ، آنگونه که اعور گمان برده است، چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی را باب خودش قرار میدهد که به بالاترین مرتبه و برترین دانش نسبت به دیگران رسیده باشد که خود شهر دانش است و این کاملاً آشکار است.
و دومین آنها: این حدیث دلالت دارد بر احاطه امیرالمؤمنین علیه السلام و علم او بر تمام دانشهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، و در برتری دانش پیامبر کسی شک ندارد پس کسی که به تمام دانشهای او دانا باشد، ضرورتاً دانش او بر دیگران برتری دارد.
و سومین آنها: این حدیث دلالت بر اعلمیّت امام علیه السلام دارد، همانگونه که گروهی از بزرگان اهل سنّت به آن اعتراف کردهاند، مانند ابوبکر محمّدبنعلی خوافی، و شهابالدّین احمد، و ابنروزبهان شیرازی، و عبدالرؤف مناوی، و
ابنحجر مکّی، و غیر آنان؛ و بر شماست مراجعه به سخنان آنان و دیگران تا به گفتههای نادرست اعور فریفته نشوید.
چهارم اینکه: این گفته او که: به دلیل ثابتبودن دانش برای غیر او به طور مساوی، از گفتههای باطل آشکار است، چون وجود اختلاف در درجات دانش اصحاب از امور ضروری و غیر انکار نزد هر شخص فهمیدهای است؛ چه رسد به دانشمندان بزرگ.
و پنجمین آن: احتجاج او به حدیث « اصحابم چون ستارگان هستند به هر یک اقتدا کردید، هدایت یافتهاید» از مطالب شگفتانگیز است، این حدیث دروغ است، و بزرگان پژوهشگران از اهل سنّت به ساختگیبودنش حُکم دادهاند، همانگونه که به تفصیل در بخش حدیث ثقلین دانستید، و در اینجا به بخشی از گفتههای قوم اشاره میکنیم:
1 - نصّ گفتهی حافظ مغرب، ابوعمرابن عبدالبرّ قرطبی چنین است:
« مزنی در مورد فرمایش صلی الله علیه و آله و سلم «اصحابم مانند ستارگان هستند» گفت: اگر این خبر صحیح باشد، معنایش دربارهی آنچه از او نقل کردند و به آن شهادت دادند، بر ضدّ او خواهد بود، پس تمام آنها ثقه و مورد اطمینان نسبت به آنچه آورده، میباشند و نزد من غیر این جایز نیست. و امّا درباره آنچه در این مورد به رأی خود گفتهاند، اگر خودشان هم چنین عقیدهای داشته باشد، هرگز یکی دیگری را تخطئه نمیکرد و بعضی برخی دیگر را انکار نمینمود، و هیچیک از آنان به گفتهی صاحبش رجوع نمیکرد. پس تدبّر کن.
و از محمّدبنایّوب رقی نقل شده که گفت: ابوبکر احمد بن عمر و بن عبدالخالق بزار گفت: از آنچه در دست عامّه و از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت میشود، سؤال کردید، از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت میکنند که فرمود: مثال اصحاب من چون ستارگان
است که بر هر کدام اقتدا کنند، هدایت یابند، گفت: و این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صحیح نمیباشد. آن را عبدالرّحیمبنزید عمی از پدرش از سعید بن مسیّب از ابنعمر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرد. و شاید که آن را عبدالرّحیم از پدرش از ابنعمر روایت کرده باشد. و ضعیفبودن این حدیث از جهت عبدالرّحیمبنزید است؛ چون اهل علم در روایت کردن حدیث او سکوت اختیار کردهاند.
و همچنین این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ناپسند است، و با اسناد صحیح از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است: بر شماست به سنّت من و سنّت خلفای راشدین مهدیین بعد از من، پس آن را با دندان نگهدارید. و این سخن اگر ثابت شود، معارض حدیث عبدالرّحیم است، پس چگونه خواهد بود در حالی که ثابت هم نشده است.
و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بعد از خود، اختلاف میان اصحابش را روا نمیدارد. و خداوند داناتر است. این پایان سخن بزار است.
ابوعمر گفت: ابوشهاب خیّاط، از حمزة الجزری، از نافع، از ابنعمر روایت کرد. گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اصحابم مانند ستارگان هستند پس گفتهی هر کدام را گرفتید هدایت یافتید. و این نمیتواند صحیح باشد و کسی که به آن احتجاج کند آن را از نافع روایت نمیکند و به هرحال گفتهی بزّار صحیح نیست؛ چون اقتدا به یکایک یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای کسی است که نسبت به پاسخ پرسشها نادان باشد و کسی که چنین حالتی داشته باشد، تقلید بر او واجب است و ایشان اصحابش را به اقتدای بعضی از بعضی دیگر فرمان نداد، هنگامی که تأویل روان جایز و ممکنی در اصول کردند؛ بلکه هر یک از آنان ستارهای است که عامی نادان جایز است به او اقتدا کند در مورد آنچه در دینش به آن نیازمند است و به همین ترتیب دیگر دانشمندان از عموم مردم، و خداوند داناتر است.
و در این حدیث غیر از آنچه بزار ذکر کرده است، اسناد دیگری هم روایت شده است، از سلامبنسلیم که گفت: حدیث کرد ما را حارثبنغصین، از اعمش، از ابوسفیان، از جابر که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اصحاب من همانند ستارگاناند به هر کدام اقتدا کردید، هدایت یافتید. ابوعمر گفت: به این اسناد
حجّتی برپا نمیشود؛ چون حارثبنغصین ناشناخته است.» (1)و این سخن از چندین وجه دلالت دارد بر باطل بودن حدیث ستارگان که بر هشیاران پوشیده نمیماند.
2 - ابنتیمیّه حرّانی گوید: «امّا گفتهاش: اصحابم همانند ستارگاناند پس به هر یک اقتدا کنید هدایت یافتهاید، این حدیث ضعیف است، و بزرگان حدیث آن را ضعیف دانستهاند. بزار گفت: این حدیثی است که صحّت صدور آن از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ثابت نمیباشد، و در کتابهای حدیث مورد اعتماد نیست.» (2)3 - ابوحیّان محمّدبنیوسف غرناطی گفت: «زمخشری گوید: اگر بگویی:
چگونه قرآن بیانگر هر چیز است؟ گویم: مراد این است که هر چیز از امور دین را بیان کرده است، به گونهای که نص بر بعضی از آنها میباشد و احاله داده است به سنّت آنگونه که فرمان داده است به پیروی و اطاعت رسولخدا و گفته شده است:
«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی » (3)و این گونه بر اجماع برانگیخت : «وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ » (4)و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم پیروی از اصحابش و اقتدا به آثارشان را پسندید با فرمودهاش: اصحابم چون ستارگاناند به هر کدام اقتدا کردید، هدایت یافتید و آنان کوشیدند و قیاس کردند و راههای قیاس و اجتهاد را هموار کردند پس سنّت و اجماع و قیاس و اجتهاد مستند به تبیین کتاب شد، و از این رو، قرآن، تبیان برای هر چیز شد. تمام شد.
اینکه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به پیروی از اصحابش و اقتدا به آثار ایشان راضی شد، حدیثی ساختگی است که به هیچوجه صدور آن از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ثابت نمیباشد.
نصّ گفتهی حافظ ابومحمّد علیّبناحمدبنحزم در رسالهاش دربارهی باطلکردن رأی و قیاس و استحسان و تعلیل و تقلید چنین است: و این خبر دروغ، ساختگی و باطل است و هرگز صحیح نمیباشد. و با اسناد به بزار صاحب مسند آورده که گفت: از آنچه روایت شده از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که در دست عامّه است سؤال
میکنید که فرمود: چه بسا که مثال اصحاب من مثل ستارگان یا چون ستارگان است به هر یک اقتدا کنند، هدایت یافتهاند. و این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صحیح نمیباشد، آن را عبدالرّحیمبنزید العمی از پدرش از سعیدبنمسیّب از ابنعمر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده است. ضعف حدیث از سوی عبدالرّحیم حاصل شده است؛ چون اهل علم نسبت به روایت حدیث او سکوت اختیار کردهاند. و سخن نیز ناشناخته و ثابت نشده است و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اختلاف اصحابش را بعد از خودش مباح نمیداند. این متن گفتهی بزار بود و ابنمعین گوید: عبدالرّحیمبنزید بسیار دروغگو، خبیث و بیارزش است و بخاری گوید: او متروک است. و نیز حمزه آن را روایت کرده است و این حمزه ساقط و متروک است.» (1)4 - و ابوالفضل عبدالرّحیمبنحسین عراقی گوید: «حدیث: یارانم چون ستارگاناند به هر کدام اقتدا کردید، هدایت یافتهاید. دارقطنی در «الفضائل» و ابنعبدالبر در «العلم» از طریق خودش آن را از حدیث جابر، روایت کرده و گفته: این اسنادی است که حجّتی بر پا نمیدارد؛ چون حارثبنغصین ناشناخته است، و آن را عبدبنحمید در مسندش از روایت عبدالرّحیمبن زیدالعمی از پدرش از ابنمسیّب از ابنعمر روایت کرده است. بزار گوید: منکر است و صحیح نیست. و ابنعدی در «الکامل» از روایت حمزهبنابوحمزهی نصیبی با این لفظ روایت کرده است: «پس به قول هر یک عمل کردید»، به جای «اقتدا کردید» و اسنادش به جهت حمزه ضعیف است؛ چون او به دروغگویی متّهم شده است و بیهقی در «المدخل» از حدیث عمر و از حدیث ابنعبّاس مانند آن را به وجه دیگری به طور مرسل روایت کرده و گفته است: متن آن مشهور و اسنادهایش ضعیف است و در این مورد اسنادی ثابت نشده است. و ابنحزم گوید: دروغ شمرده شده، ساختگی و باطل است. بیهقی گوید:
بعضی معنای آن را روایت میکنند.» (2)5 - حافظ ابنحجر گوید: «(حدیث) اصحابم همانند ستارگاناند به هر کدام اقتدا کردید، هدایت یافتید. عبدبنحمید در مسندش از طریق حمزهی نصیبی از
نافعبنعمر نقل کرده است و حمزة واقعاً ضعیف است. و دارقطنی در غرائب مالک از طریق جمیلبنزید از مالک از جعفربنمحمّد از پدرش از جابر آن را روایت کرده است و جمیل شناخته نشده است و نه در حدیث مالک و نه کسانی که بالاتر از او هستند اصلی ندارد. و بزار از روایت عبدالرّحیمبنزید العمی از پدرش، از سعیدبنمسیّب، از عمر آن را آورده است، و عبدالرّحیم بسیار دروغگو است. و نیز از حدیث انس آورده و اسنادش واهی است. و قضاعی در مسند الشّهاب خودش آن را از حدیث اعمش از ابوصالح از ابوهریره روایت کرده است و در اسنادش جعفربنعبدالواحد هاشمی است که او بسیار دروغگو میباشد. و ابوذر هروی در کتاب السنة آن را به طور منقطع روایت کرده از حدیث مندل از جویبر از ضحّاکبنمزاحم و او در نهایت ضعف است.
ابوبکر بزار گوید: صحّت این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثابت نیست. و ابنحزم گوید: این خبر دروغ شمرده شده، ساختگی و باطل است. بیهقی در «الاعتقاد» به دنبال حدیث ابوموسی اشعری که مسلم آن را نقل کرده است با این لفظ آورده است: ستارگان: امینهای آسمانیان هستند، پس اگر ستارگان بروند آنچه به آسمانیان وعده شده فرا میرسد. و اصحابم امینهای امّتم هستند پس اگر اصحابم بروند، آنچه به امّتم وعده شده فرا میرسد. بیهقی گوید: در حدیثی موصول با اسنادی غیر قوی روایت شده است، یعنی حدیث عبدالرّحیم العمی، و در حدیثی منقطع، یعنی حدیث ضحّاکبنمزاحم نقل شده: مَثَل اصحابم مانند ستارگان در آسمان است، هر کس یکی از ستارهها را گرفت، هدایت یافت. گفت: و آن حدیث صحیح که در اینجا روایت کردیم، بخشی از معنای آن را میرساند.
گویم: بیهقی راست گفت، آن حدیث درستی تشبیه اصحاب به طور خاص به ستارگان را میرساند امّا در مورد اقتدا از حدیث ابوموسی چنین برنمیآید. آری ممکن است از هدایت یافتن به ستارگان اشارهای به آن بر آید. و امّا ظاهر حدیث اشاره دارد به فتنههای پیش آمده بعد از پایان یافتن دوران اصحاب از پوشاندن سنّتها و ظاهرشدن بدعتها و گسترش پراکندگی در سرزمینها پس یاری
خواستن از خداوند است.» (1)
و ششم اینکه: حدیث «اصحابم چون ستارگاناند» علم را به طور مساوی برای اصحاب اثبات نمیکند، آنگونه که «اعور» گمان کرده است؛ بلکه اختلاف درجات دانش اصحاب آشکار است، آنگونه که شیخ علی قاری نیز در نص گفتهاش آورده است و انشاءاللّه پس از این خواهد آمد.
و ابراهیمبنحسن کردی کورانی در کتابش «النبراس» گوید: «خداوند متعال در کتابش جز به پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را فرمان نداده و فرموده است: «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ » (2)و فرمود: «فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ » (3)و فرمود: «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (4)و فرمود: «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ » (5)و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما یُوحی إِلَیَّ مِنْ رَبِّی ، هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » (6)پس پیروی پیامبر عین پیروی از آن وحی است که از پروردگارش بر او نازل میشود و لذا فرمود: «اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ» (7)پس فرمان داده شده به پیروی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد آنچه از سوی پروردگارش آورده و اطاعت کردن از او.
پس برمیگردیم به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا ببینیم به چه ما را فرمان میدهد و از چه ما را نهی میفرماید، تا اوّلی را بگیریم و دومی را رها کنیم. پس او را دیدیم که میفرماید: هر آنچه در کتاب خداوند برایتان آورده شد، به آن عمل کنید و برای
کسی عذری در ترکش نیست. پس اگر در کتاب خدا نبود به سنّت گذشتهی من، پس اگر سنّتی نبود به آنچه اصحابم گفتهاند، اصحابم به منزلهی ستارگان در آسمان هستند، پس از هر کدام گرفتید، هدایت یافتید. و اختلاف اصحابم برای شما رحمت است.
پس دانستیم که به ناچار باید به آنچه در کتاب خداوند بر آن نصّ آمده عمل شود و مخالف و ترک کنندهی عمل به آن، عذری ندارد و گمراه است. سپس اگر نصی دربارهاش در کتاب نبود و در سنّت نصی بر آن بود عمل به آن واجب است، و مخالف خطاکار و گناهکار است. سپس اگر در این دو نصی بر آن یافت نشد، دیدیم که ما را به عمل کردن به گفتهی مجتهدین از صحابه احاله داده است. و همهی آنان را صواب دانسته، آنجاکه در نصّ گفتهاش آورده که عمل کننده به قول هر یک از آنان، هدایت یافته است. و پیرو هدایت یافته نخواهد بود جز این که پیروی شده بدون هر گونه شبههای خود هدایت یافته باشد و شباهتداشتن آنان به ستارگان، اشارهای است به تفاوت درجات آنان در دانش. چون ستارگان هر چند که در اصل نور مشترک هستند که در تاریکیهای زمین و دریا به آنها هدایت مییابند؛ ولی تفاوت آنها در درجات نور و اشراق و پرتوافکنی پوشیده نیست. و نیز بدین ترتیب اشاره کرده است که متفاوت بودن درجات آنان در نور علم، خللی در هدایت یافتن به وسیلهی آنان ایجاد نمیکند و نیز عمل کننده به گفته یکی از آنان که دارای کمترین دانش است، مهتدی است. همانگونه که متفاوتبودن درجات نوری ستارگان موجب هدایت نیافتن آن کس نمیشود که از ستارهی دارای کمترین نور پیروی کرده است.
این مطلب را آنچه سجزی در «الإبانة» و ابن عساکر از عمر نقل کرده، توضیح میدهد که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: از پروردگارم تبارک و تعالی دربارهی آنچه اصحابم در آن بعد از من اختلاف میکنند، پرسیدم. پس به من وحی فرمود: ای محمّد، اصحاب تو نزد من به منزلهی ستارگان در آسماناند بعضی از بعضی دیگر نورانیترند. پس هر کسی چیزی از آنچه در آن اختلاف دارند بگیرد، پس او نزد من بر هدایت است. تمام شد. و چه نیکو گوینده گفته است:
من تلق منهم تقل لاقیت سیّدهم *** مثل النجوم الّتی یسری بها الساری
هر کدام از آنان را ملاقات میکنی، میگویی آقایشان را دیدار نمودم همانند ستارگانی که مسافران شب به آنها حرکت میکنند
و سرورمان امام علی و دو فرزندش داخل در اصحاب هستند همانگونه که پوشیده نیست. پس دانستیم که تمام صحابه با وجود تفاوت درجاتشان، در اصل هدایت یابی به وسیلهی آنان، مشترک میباشند.»
و هفتم این که: چگونه اعور میتواند برای تمام صحابه اثبات دانش کند چه به صورت مساوی و چه به صورت متفاوت؟ و چه دلالتی در حدیث ساختگی نجوم بر آن است؟ و از این رو ملاحظه میکنی که کُردی حدیث را برای مجتهدین از صحابه تنزّل میدهد و میگوید: «سپس اگر نصی بر آن در کتاب و سنّت وجود نداشته باشد، میبینیم که او ما را احاله داده است به عمل به گفتهی مجتهدین از صحابه، و همهی آنان را صواب شمرده است تا آنجا که نصّ فرمود که عملکننده به گفتهی هر یک از آنان مهتدی خواهد بود.»
و نصراللّه کابلی در «الصّواقع» هنگام آوردن حدیث ستارگان گوید: «مراد از اصحاب کسی است که صبح و شام ملازم حضرت علیه السلام بوده است، از مهاجرین و انصار و غیر ایشان. و در سفر و حضر همراه ایشان بوده، و وحی را با تازگی از ایشان دریافت کرده و شریعت و احکام و آداب اسلام را از ایشان گرفته و ناسخ و منسوخ را شناخته است، مانند خلفای راشدین و غیرشان، نه هر کسی که او را یک بار یا بیشتر دیده باشد.»
و امّا پاسخ به وجه دوم نیز از چند طریق ممکن است:
یک وجه آنکه: حدیث «من شهر دانشم و علی در آن است» از طرق هر دو فرقه ثابت است، پس اعور نیز باید آن زیادهای را که گمان برده بر اساس نقلهای هر
دو فرقه ثابت کند؛ ولی تا پایان دهر او را راهی نیست.
وجه دوم: آیا در توان اعور هست که برای این اضافهای که برای حدیث گمان برده، از اهل مذهب خودش یک نقل بیاورد؟ به این کار هم نیز راهی ندارد. و حتّی یکی از دانشمندان اهل سنّت هم این اضافه را اثبات نکرده است. و هر کسی ادّعا دارد بیان آن هم بر عهدهی خود اوست.
و وجه سوم این که: اعور میبایست حدّاقل بعضی از راویان این اضافه و کتابهای ناقلان آن را نام میبرد، و آنان را که آن را در کتابهایشان نقل کردهاند، تا در احوالشان بنگریم و به لفظها و گفتههای آنان مراجعه کنیم.
و وجه چهارم اینکه: به فرض که اعور نام نقلکنندگان این اضافه را آورده باشد، و ادّعا کند که آنان از بزرگان اهل سنّت میباشند، روشن است که حدیث خصم از نقلهای خود، بر طرف دیگر در مقام احتجاج، حجّت نیست و الزام او به آن جایز نیست، پس چه رسد به اضافهکردن بعضی از جاعلان دروغگو به حدیثی که به طرق معتبر نزد همه مسلمانان از سیّد المرسلین روایت شده است.
اصل و اساس در این زیاده، کیست؟ و نظر پیشوایان حدیث دربارهی آن و کسی که آن را ساخته است چیست؟
سیوطی گوید: «ابنعساکر در تاریخش گفت: ما را خبر داد ابوالحسنبن قبیس، از عبدالعزیزبناحمد، از ابونصر عبدالوهّاببن عبداللّهبنعمر
مری، از ابوالقاسم عمربن محمّدبن حسین کرخی، از علیّبن محمّدبن یعقوب برذعی، از احمدبن محمّدبن سلیمان قاضی القضاة، از پدرم، ازحسنبن تمیم بنتمام، از انس مرفوعاً: من شهر دانشم و ابوبکر و عمر و عثمان دیوارها و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در درآید.
ابنعساکر گوید: جداً نادرست است اسناداً و متناً.
و ابنعساکر گفت: ما را خبر داد ابوالفرج غیثبن علی الخطیب، از ابوالفرج اسفراینی که گفت: ابوسعد اسماعیلبن مثنی استرآبادی در دمشق موعظه میکرد، پس مردی به پا خاست و گفت: ای شیخ چه میگویی در مورد فرمودهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «من «شهر دانشم و علی در آن است»؟ گفت: لحظهای سر به زیر افکند و پس از آن سرش را بلند کرد و گفت: آری این حدیث را به طور کامل کسی نمیداند جز آنکه در صدر اسلام بوده است. جز این نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است.
گفت: حاضران آن را نیکو شمردند در حالی که او آن را تکرار میکرد. سپس از او پرسیدند که اسنادش را نقل کند، پذیرفت؛ ولی برایشان نقل نکرد.
سپس استادم ابوالفرج اسفراینی گفت: پس از مدّتی این حدیث را در «رسالهای» آنگونه که ابنمثنی نقل کرده است دیدم. پایان یافت.» (1)از این سخن برمیآید که این زیاده در حدیث «من شهر دانشم و علی در آن است» را اسماعیل استرابادی ساخته است. و این با گفتهی ابوالفرج منافاتی ندارد که بعد از مدّتی این حدیث را در «رسالهای» دیده آنگونه که اسماعیلبنمثنی استرابادی آورده است، با این احتمال که نویسندهی «آن رساله» آن را از همین استرابادی شنیده است، و از اینرو ابنحجر این حدیث را گواهی بر اتّهام اسماعیل استرابادی آورده و گوید:
«دربارهی اسماعیلبن علیبن مثنیِّاسترابادیِ واعظ، ابوبکر خطیب چنین
1) اللآلی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة /1 335.
نوشته است: او ثقه نیست. و ابنطاهر گفت: حدیث او را در بیتالمقدس و پیش رویش پاره کردند. و در تاریخ خطیب دربارهاش آمده است: ما را حدیث کرد پدرم، از محمّدبناسحاق رملی، از هشامبنعمّار، از اسماعیلبنعیاش، از بحیربنسعد، از خالد، از شدّادبناوس، مرفوعاً که گفت: شعیب از محبّت خداوند گریست تا نابینا شد. پس حدیث را آورده و در آن است: لذا موسی کلیم را خادم تو قرار دادم.
گویم: «این حدیث باطل است و اصلی ندارد. پایان یافت. واحدی نیز آن را در تفسیرش روایت کرده است از ابوالفتح محمّدبنعلی مکفوف، از علیّبنحسنبنبندار پدر اسماعیل، پس اسماعیل از پذیرش آن تبرئه شد، و این جنایت بر عهدهی پدرش قرار گرفت که خواهد آمد.
با اینهمه اسماعیل متّهم است. غیثبنعلی صوری گفت: بیش از یک بار مرا حدیث کرد سهلبنبشیر با این لفظ که گفت: اسماعیل در دمشق موعظه میکرد.
مردی نزد او به پا خاست و دربارهی حدیث «أنا مدینة العِلم و علیٌ بابُها» از او سؤال کرد. گفت: این مختصر است و نقل کامل آن چنین است: من شهر دانشم و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است. گفت: از او خواستند که اسنادش را برایشان بیاورد، به آنان وعدهاش را داد.
خطیب گفت: از او محل تولّدش را پرسیدم. گفت: سال 375 در اسفراین متولّد شدم و در محرّم سال 448 درگذشت.
و ابوسعدابنسمعانی در «الأنساب» گفت: به او کذّاببن کذّاب گفته میشد.
سپس از عبدالعزیز نخشبی نقل کرد که گفت: و حدیث کرد از شافعبنابوعوانه، و ابوسعدابنابوبکر اسماعیلی، و حاکم و سلمی، و ابوالفضل خزاعی و غیر آنان. و او داستان میساخت و دروغ میگفت. و در چهرهاش سیمای پرهیزکاران نبود. نخشبی گفت: در مکّه بر ابونصر عبیداللّهبنسعید سجزی وارد شدم و دربارهاش سؤال کردم گفت: این کذّاببن کذّاب است از او نوشته نمیشود و ارزشی ندارد. گفت: و در مورد حدیث او و پدرش برایم روشن شد که متنهایی ساختگی را بر اسنادهای
احادیث صحیح مینشاند، و در روایت مورد ثقه نبود.» (1)و این متن کامل نوشتهی سمعانی در شرح حال این مرد است: «ابوسعد اسماعیلبنعلیبن حسینبن بنداربن مثنی تمیمیِ استرابادیِ عنبری از شهروندان استراباد. گفته شده است: او بسیار دروغگو پسر بسیار دروغگو است، از پدرش روایت میکند، و پدرش ابوالحسن نیز از بسیار دروغگویان است. به شام و عراق و حجاز مسافرت کرد و از استادان بسیاری روایت نمود؛ مانند: ابوعبداللّه محمّدبناسحاق رملی و ابنکرمون انطاکی. فرزندش ابوسعد و ابومحمّدبن اسماعیل بنکثیر استرابادی از او روایت کردند، و گمان دارم این آخرین کسی بود که از او روایت کرد.
ابومحمّد عبدالعزیزبن محمّدبن نخشبی گفت: ابوسعداسترابادی تمیمی بسیار دروغگو و پدرش نیز بسیار دروغگو است. از ابوبکر جارودی روایت میکند، و این جارودی از یونسبنعبدالأعلی و همردیفان او که بعد از سال دویست و شصت مُردند، روایت میکند. ابوالحسنبنمثنی از او، از هشامبنعمّار روایت کرد، و بر او دروغ بست چیزی را که خودِ او جرأت آن دروغ را نداشت، روایت از او جز بر وجه تعجّب روا نمیباشد.
ابوسعد گفت: پدرم در آمل متولّد شد و اصلش از بصره است گمان میکنم یکصد و یازده سال زندگی کرد، آنگونه که شنیدم. فقه را نزد ابواسحاق مروزی خواند. ابوبکربنمجاهد مقری، ابوالحسن اشعری، نفطویه، غلام ثعلب، ابوبکر شبلی و دیگرانی از بزرگان علما را درک کرد. در رجب سال چهارصد در استراباد درگذشت. و پسرش ابوسعد تمیمی از پدرش و از شافعبن محمّدبن ابوعوانهی اسفراینی، ابوعبّاس نابینای رازی، ابوسعدبن ابوبکر اسماعیلی، ابوعبداللّهبن بیّع حافظ، ابوعبدالرّحمان سلمی، ابوالفضل محمّدبن جعفر خزاعی و غیر آنان، حدیث نقل کرد.
1) لسانالمیزان /1 422.
عبدالعزیزبن محمّد نخشبی حافظ، و احمدبن علیبن ثابت خطیب حافظ، از او روایت کردند. خطیب گوید: برای حج نزد ما به بغداد آمد، یک حدیث مسند نادرست از او شنیدم. نخشبی در معجم استادانش او را نام برده و گفته است:
ابوسعدبنمثنی تمیمی، و در تمیمی بحث است. استادی بسیار دروغگو پسر بسیار دروغگو، داستان میسرود و بر خداوند و پیامبرش دروغ میبست. ثروت میاندوخت و بر چهرهاش سیمای اسلام نبود. بر شیخ ابونصر عبیداللّهبن سعید سجزی دانشمند در مکّه وارد شدم، دربارهی او سؤال کردم گفت: او بسیار دروغگو پسر بسیار دروغگوست، از او چیزی نوشته نمیشود و ارزشی ندارد. این مطلب از حدیث او و حدیث پدرش روشن شد. متنهای ساختگی را بر اسنادهای صحیح ترکیب میکرد و به خداوند از خذلان پناه میبریم. ابوبکر خطیب پس از روایت دو حدیث و دو بیت شعر از او، از طاهر خثعمی از شبلی، گوید: این تمام چیزی است که در بغداد از ابوسعد شنیدم. و در روایت مورد ثقه نبود، سپس در بازگشتم از حج سال 446 او را در بیتالمقدس ملاقات کردم. از گروهی برایم حدیث کرد و از محلّ تولدش پرسیدم گفت: در اسفراین سال 375 متولّد شدم. او در محرّم سال 448 در بیتالمقدس مُرد.» (1)پس او همان کسی است که آن زیاده را ساخته است، و این حال اوست. و اعور این افزوده را با اختلافی در لفظ آن آورده است، یا از خودش یا از یکی دیگر از بسیار دروغگویان؛ ابوشکور سلمی آن را با لفظ دیگر آورده و گفته است:
«گفتار پنجم در برتری دادن بعضی اصحاب بر بعضی دیگر. اهل سنّت و جماعت گفتند: برترین آفریده بعد از پیامبران و فرستادگان و فرشتگان علیهم السلام ابوبکر سپس عمر سپس عثمان سپس علی بودند. و از ابوحنیفه روایت شد که گفت:
برتری دادن شیخین و دوستداشتن دو داماد از سنّت است. و از او روایت شد که گفت: بر تو است که ابوبکر و عمر را برتر بدانی. و عثمان و علی را دوست داری. و
1) الأنساب/ التمیمی.
در روایتی: و علی و عثمان را دوست داری. و با این سخن برتری علی بر عثمان را نخواسته است؛ چون ترتیب در نامبردن موجب ترتیب در حکم نمیشود. و از گروهی از فقیهان روایت شده که گفتند: کسی را در گفتار دربارهی اصحاب نیکوتر از ابوحنیفه نیافتیم. و برای آنکه از علیّبنابیطالب روایت کرد که: در کوفه بر منبر بود که پسرش محمّدبنحنفیّه گفت: بعد از پیامبرمان علیه السلام چه کسی بهترین این امّت است؟ گفت: ابوبکر. گفت: سپس چه کسی؟ گفت: عمر. گفت: سپس چه کسی؟ گفت: عثمان. گفت سپس چه کسی؟ پس علی ساکت شد. سپس گفت: اگر خواستم به چهارمی شما را آگاه میکردم و ساکت شد. پس محمّد گفت: شما؟ گفت: پدرت مردی از مسلمانان است و از پیامبر علیه السلام روایت شد: من شهر دانشم و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است.» (1)انشاءاللّه بخشی از این گفته در این باب، در ردّ لغزشهای ابنحجر خواهد آمد.
و وجه پنجم اینکه: این افزودهی ساختگی بر خلاف خواستهی سازندهاش دلالت دارد و بر ضدّ کسی است که به آن احتجاج کند، چون آن سه نفر که دیوارهای شهر و پایههایش هستند به این معنی است که حایل و مانع هستند از واردشدن به شهر، و کسی که از رسیدن امّت به شهر دانش جلوگیری کند، شایستگی امامت ندارد. لیکن اعور، قلبش کور گشته و به تأویل معنی این زیاده پنداری، متفطّن نشده است.
و یکی از دانشمندان اهل سنّت در شرح حدیث « أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» به آنچه ما آوردیم، اشاره کرده، در بخش نامهای امام علی علیه السلام ، و گفته است:از جمله آنها: باب مدینه است، از علی نقل شده که گفت:
1) التمهید فی بیان التّوحید - القول الخامس من مباحث النبوّة.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر علمم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید از درش وارد شود. طبری به نقل ابوعمر آن روایت کرد. و امام فقیه مذکور آن را آورده و همانگونه که در حدیث است گفته است.
و بدان که دَر، حایل و مانع واردشدن به خانه را برمیدارد. پس هر کس بخواهد از غیر درها وارد خانهها شود، ورود بر او مشکل و سخت میگردد، همچنین است کسی که جویای دانش باشد و آن را از علی و بیان او برنگیرد که به مقصود نمیرسد. او دارای دانش و خرد و بیان بود. چه بسا کسی عالم است ولی بر بیان و فصاحت توانا نیست و علی در میان اصحاب به این امر مشهور بود. پس دانش و روایت و استنباط آن از علی خواسته میشود. در دانش به اجماع اصحاب (رسولخدا) به او مراجعه میشد، و حکم و فتوایش مورد اطمینان بود و اصحاب همگی در هر مشکلی به او مراجعه میکردند و از او پیشی نمیگرفتند و بر این پایه عمر گفت: اگر علی نبود عمر حتماً به هلاکت میرسید.» (1)سپس گفتهی اعور: «دَر فضایی خالی است، و دیوارها و ستونها یک سوی محیط میباشد و برتری آنها بر دَر ظاهر است.» سخنی سفیهانه است و او در آنچه میگوید تعقّل نمیکند، چون اوّلاً اینکه دَر فضای خالی باشد، ممنوع است. و دوم اگر آن را هم بپذیریم، خود یکی کمال برای اوست و نقصی نیست؛ چون رسیدن به آن شهر متوقّف بر آن است که دَر دارای فضایی باشد، بر خلاف دیوارها و رکنها که مانع برای رسیدن و حایلی برای ورود هستند و بطلان ترجیح مانع از داخل شدن (دیوارها)، بر سبب ورود (یعنی باب) از واضحترین واضحات است.
امّا پاسخ وجه سوم نیز از چند وجه است:
یکی اینکه: تأویل «علی» در فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : «أنا مدینةالعلم و علیّ بابها» از زشتترین تحریفها و گمراهیها و از جمله کارهای خوارج و ناصبیها
1) توضیح الدّلائل بتصحیح الفضائل دستنویس است.
میباشد و کسی که کمترین وجه محبّت اهل البیت علیهم السلام را داشته باشد، به آن راضی نمیشود. و متن گفتهی ابومحمّد احمدبنعلی عاصمی در «زینالفتی» است که غرض از این تأویل «بدگویی درباره مرتضی و پایینآوردن رتبهی او» میباشد که پیشتر گفتهاش آمد.
دوم اینکه: این تأویل تخطئه فهم تمام مردم از این حدیث شریف است، همانگونه که علّامه محمّدبن اسماعیل بنصلاح امیر به آن تصریح کرده است که خواهد آمد.
و سوم این که: این تأویل، به معنای سفیه و نادان شمردن گروههای بسیاری از بزرگانِ دانشمندان و پیشوایانِ حدیث است؛ آنان که حدیث «أنا مدینةالعلم و علیّ بابها» را ضمن منقبتها و فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام آوردهاند. آیا عاقلی از اهل سنّت به نادان و گمراهشمردن این بزرگان و ماهران در حدیث، راضی میشود؟
و چهارم این که: اگر مراد از لفظ «علی» در حدیث «مرتفع» باشد، نه آقای ما امیرالمؤمنین علیه السلام ، پس چرا آن نیرنگها و تکلّفها در ردّ این حدیث به کار برده شد؟ و چرا بعضی افزودهای بر آن ساختند که آن شیخها دیوارها و رکنهای آن شهر گردند؟ این حدیث از فضیلتهای امام علیه السلام است و از این رو نام شیخهای سهگانه را به آن تزریق کردند تا فضیلت ویژهای برای او نباشد، پس آنان را دیوارها و رکنها قرار دادند همانگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را دَر قرار داد. و از شگفتیها جمع کردن میان این دو مطلب توسط اعور است، آنجا که در وجه دوم به این افزودهی ساختگی ادّعا شده احتجاج کرده، و در وجه سوم به این تأویل باطل در آویخته است.
و پنجم این که: این حدیث از فضیلتهای مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ اگر لفظ «علی» در آن به معنی «مرتفع» بود، ضرری برای آن سه نفر و خلافتشان در بر نداشت، ولی بعضی از متعصّبین آنان دربارهی سند این حدیث طعن کردهاند و این دلیل دیگری بر آن است که «علی» در این حدیث نام آن امام علیه السلام است. و تأویل آن به «مرتفع» باطل است حتّی نزد این بدگویان دربارهی سندش، علیرغم روایت کردن و اثباتش توسّط پیشوایان مطمئن.
«أنا باب المدینة»
و ششم این فرمایش امام علی علیه السلام در خطبهای است که ابوسالم کمالالدّین محمّدبنطلحهی شافعی روایت کرده است - «أنا باب المدینة» - و متن خطبه چنین است: «با نقل صحیح و کشف صریح نزد علمای طریقت و بزرگان حقیقت ثابت شده است که امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب در کوفه بر منبر به پا خاست و خطبه خواند و فرمود:
بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ الحمد للّهبدیع السماوات والارض و فاطرها و ساطح المدحیات و وازرها، و مطوّد الجبال و قافرها و مفجر العیون و نافرها و مرسل الریاح و زاجرها، و ناهی القواصف و آمرها، و مزیّن السماء و زاهرها، و مدبّر الافلاک و مسیّرها، و مقسّم المنازل و مقدّرها، و منشیء السّحاب و مسخّرها و مولج الحنادس و منوّرها و محدث الاجسام و مقررها و مکور الدهور و مکرّرها و مورد الامور و مصدرها و ضامن الارزاق و مدبّرها و محی الرفات و ناشرها.
احمده علی آلائه و توافرها و أشکره علی نعمائه و تواترها و أشهد أن لا اله الا اللّه وحده لا شریک له شهادة تؤدّی الی السلامة ذاکرها، و تؤمّن من العذاب ذاخرها و أشهد أن محمّداً صلی الله علیه و آله و سلم الخاتم لما سبق من الرسل و فاخرها، و رسوله الفاتح لما استقبل من الدعوة و ناشرها، أرسله الی أمّة قد شعر بعبادة الاوثان شاعرها، فأبلغ صلی الله علیه و آله و سلم فی النصیحة وافرها، و أنار منار أعلام الهدایة و منابرها و
محا بمعجز القرآن دعوة الشیطان و مکائرها و أرغم معاطیس غواة العرب و کافرها حتّی أصبحت دعوته الحق بأوّل زائرها و شریعته المطهّرة الی المعاد یفخر فاخرها صلی الله علیه و آله و سلم الدوحة العلیا و طیب عناصرها.
أیّها الناس سار المثل و حقق العمل، و تسلّمت الخصیان و حکّمت النسوان و اختلفت الاهواء و عظمت البلوی و اشتدّت الشکوی و استمرت الدعوی و زلزلت الارض و ضیّع الفرض، و کتمت الامانة و بدت الخیانة، و قام الادعیاء و نال الاشقیاء و تقدّمت السّفهاء و تأخّر الصلحاء و ازورّ القرآن و احمرّ الدبران و کملت الفترة و درست الهجرة و ظهرت الافاطس فحسمت الملابس یملکون السرائر و یهتکون الحرائر و یجیئون کیسان و یخربون خراسان فیهدمون الحصون و یظهرون المصون و یفتحون العراق بدم یراق فآه آه ثم آه لعریض الافواه و ذبول الشفاة...
أنا سرّ الاسرار، أنا شجرة الانوار، أنا دلیل السّماوات أنا أنیس المسبّحات أنا خلیل جبرائیل، أنا صفی میکائیل، أنا قائد الاملاک، انا سمندل الافلاک، أنا سریر الصّراح أنا حفیظ الالواح أنا قطب الدیجور، أنا بیت المعمور، أنا مزن السّحائب أنا نور الغیاهب أنا فلک اللجج أنا حجّة الحجج أنا مسدّد الخلائق أنا محقق الحقائق أنا مؤوّل التأویل أنا مفسّر الانجیل أنا خامس الکساء، أنا تبیان النّساء أنا ألفة الایلاف أنا رجال الاعراف، أنا سرّ ابراهیم أنا ثعبان الکلیم، أنا ولی الاولیاء أنا وارث الانبیاء، أنا أوریا الزبور أنا حجاب الغفور، أنا صفوة الجلیل أنا ایلیاء الانجیل، أنا شدید القوی أنا حامل اللواء، أنا امام المحشر أنا ساقی الکوثر، أنا قسیم الجنان أنا مشاطیر النیران، أنا یعسوب الدین أنا امام المتقین، أنا وارث المختار أنا طهر الاطهار، أنا مبید الکفرة أنا ابوالائمة البررة، أنا قالع الباب أنا مفرّق الاحزاب، أنا الجوهرة الثمینة أنا باب المدینة...» (1)و شهابالدّین احمد در ذکرکردن نامهای امام علیه السلام گوید:
«و از آن جمله، فاروق است که حدیثش پیش از آن آمد، و من با دستخط یکی از سروران دانشمند و بزرگ دیدم که نوشتهاش بدین گونه است: از آنچه امیرالمؤمنین و پیشوای پرهیزکاران علیّبنابیطالب روی منبر فرمود:
1) ینابیع المودّة / 488-486.
أنا النون و القلم و أنا النور و مصباح الظلم، أنا الطریق الاقوم أنا الفاروق الاعظم، أنا عیبة العلم أنا أوبة الحکم، أنا النبأ العظیم أنا الصراط المستقیم، أنا وارث العلوم أنا هیولی النجوم، أنا عمود الاسلام، أنا مکسر الاصنام، أنا لیث الزّحام، أنا أنیس الهوام، أنا الفخّار الافخر أنا الصدّیق الاکبر، أنا امام المحشر أنا ساقی الکوثر، أنا صاحب الرایات أنا سریرة الخفیات، أنا جامع الایات أنا مؤلف الشتات، أنا مفرّج الکربات، أنا دافع الشقاة أنا حافظ الکلمات، أنا مخاطب الاموات أنا مزیل الشبهات أنا صنیعة الغزوات، أنا صاحب المعجزات، أنا الزمام الاطول أنا محکم المفصل، أنا حافظ القرآن، أنا تبیان الایمان، أنا قسیم الجنان أنا مشاطیر النیران، أنا مکلم الثعبان أنا حاطم الاوثان، أنا حقیقة الادیان أنا عین الاعیان، أنا قرن الاقران، أنا مذلّ الشجعان أنا فارس الفرسان، أنا سؤال متی أنا الممدوح بهل أتی أنا شدید القوی، أنا حامل اللواء أنا کاشف الردی، أنا بعید المدی أنا عصمة الوری أنا ذکی الوغی أنا قاتل من بغی، أنا موهوب الشذی أنا إثمد القذی أنا صفوة الصفا أنا کفو الوفا، أنا موضّح القضایا أنا مستودع الوصایا، أنا معدن الانصاف أنا محض العفاف أنا صواب الخلاف أنا رجال الاعراف، أنا سور المعارف، أنا معارف العوارف، أنا صاحب الاذن أنا قاتل الجن، أنا یعسوب الدین و صالح المؤمنین و إمام المتقین، أنا أول الصدّیقین أنا الحبل المتین أنا دعامة الدین، أنا صحیفة المؤمن أنا ذخیرة المهیمن أنا الإمام الأمین أنا الدرع الحصین، أنا الضّارب بالسیفین أنا الطاعن بالرمحین أنا صاحب بدر و حنین، أنا شقیق الرسول أنا بعل البتول أنا سیف اللّه المسلول، أنا أُوام الغلیل أنا شفاء العلیل، أنا سؤال المسائل أنا نجعة الوسائل، أنا قالع الباب أنا مفرّق الاحزاب، أنا سیّد العرب أنا کاشف الکرب، أنا ساقی العطاش أنا النائم علی الفراش، أنا الجوهرة الثمینة أنا باب المدینة...» (1)و نیز در «توضیح الدلائل» است: «پادشه دانشمندان در دوران خویش، و برهان عرفا در زمان خود: استاد پیشوا، امام بزرگان بزرگوار، مفتی مردمان، عزّالدین عبدالعزیزبن عبدالسّلام از زبان حال نخستین اصحاب بدون هر سخنی، و برترین
1) توضیح الدلائل -دستنویس. ترجمه این قسمت ذیل شماره (82) از بخش سند حدیث مدینة العلم آمد.
دوستان هنگام شمارش نیکیها علی ولیّاللّه در زمین و آسمان که در حال از او بهرهمند شویم، فرمود:
یا قوم نحن اهل البیت عجنت طینتنا بید العنایة فی معجن الحمایة بعد أن رشّ علیها فیض الهدایة، ثمّ خمرت بخمیرة النبوّة و سقیت بالوحی و نفخ فیها روح الأمر، فلا أقدامنا تزلّ و لا ابصارنا تضلّ و لا أنوارنا تقلّ. و إذا نحن ضللنا فمن بالقوم یدلّ الناس؟ من أشجار شتّی و شجرة النبوّة واحدة، محمد رسولاللّه صلّی الله علیه و آله و بارک و سلّم أصلها و أنا فرعها و فاطمة الزهراء ثمرها و الحسن و الحسین أغصانها، أصلها نور و فرعها نور و ثمرها نور و غصنها نور، یکاد زیتها یضیء ولو لم تمسسه نار نور علی نور، یا قوم، لمّا کانت الفروع تبنی علی الأصول بنیت فصل فضلی علی اطیب اصلی، فورثت علمی عن ابن عمّی و کشفت به غمّی، تابعت رسولاً أمینا و ما رضیت غیر الاسلام دیناً، فلو کشف الغطاء ما ازددت یقینا و لقد توّجنی بتاج: من کنت مولاه فعلیّ مولاه، و منطقنی بمنطقه: أنا مدینة العلم و علیّ بابها و قلّدنی بتقلید: أقضاکم علی. و کسانی حلّة:
أنا من علی و علیّ منّی. عجبت منک أشغلتنی بک عنّی أدنیتنی منک حتّی ظننت أنّک أنّی
و کما أنه لا نبیّ بعده کذلک لا وصیّ بعدی، فهو خاتم الأنبیاء و أنا خاتم الخلفاء...» (1)
و هفتمین وجه از وجههای باطل بودن این تأویل، احتجاج امام علیه السلام به حدیث « أنا مدینة العلم و علیّ بابها» در روز شوری است، که ضمن دیگر فضیلتها در آن روز با آنها بر اصحاب شوری احتجاج فرمود. و مردم به تمام آنچه احتجاج فرمود و آنان را سوگند داد، اذعان کردهاند و اگر مراد از «علی» در این حدیث «مرتفع» و نه
1) ترجمه این قسمت ذیل شماره (57) از بخش سند حدیث مدینة العلم آمد.
نام امام علیه السلام بود هرگز به آن احتجاج نمیفرمود همانگونه که روشن است. و اگر هم احتجاج میفرمود، مردم سخنش را رد کرده، میگفتند که مراد از «علیّ»، «مرتفع» است. و آن مناشده را جمالالدّین عطاءاللّه محدّث شیرازی، در کتابش، «روضةالأحباب» از بعضی کتابهای تاریخ روایت کرده است.
و هشتم: روایتی است که جمالالدّین محدّث شیرازی نیز آن را آورده است که ابنعبّاس به حدیث «من شهر دانشم و علی در آن است» در گفتوگویی که با عایشه دارد، احتجاج نمود و عایشه در برابر استدلال او سکوت کرد.
و نهم: حدیث «من شهر دانشم و علی در آن است» از جمله منقبتهای امام آورده شده است که عمروبنعاص در نامهای به معاویه به آن احتجاج کرده؛ آنجا که گفته: «امّا این که به ابوالحسن برادر و جانشین رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت حسد و دشمنی با عثمان دادهای، و اصحاب را فاسق نامیدی، و گمان کردی او آنان را بر قتلش برانگیخت، پس این گمراهی است.
وای بر تو معاویه! مگر ندانستهای که ابوالحسن جان خود را در برابر رسولخدا قرار داد و بر بسترش خوابید، و او سبقت در اسلام و هجرت دارد، و در بارهاش رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: او از من است و من از او، و او نزد من به منزلهی هارون نسبت به موسی است جز این که بعد از من پیامبری نیست.
و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز غدیر خم دربارهاش فرمود: آگاه باشید هر کس من مولایش بودم پس علی مولای اوست، و پروردگارا یاری کن هر کس که او را یاری کرد، و دشمن دار هر کس با او دشمنی کرد، و پیروزی بخش هر کس او را یاری کرد و سرافکنده کن هر کس او را یاری نکرد.
و او همان کسی است که پیامبر علیه السلام در بارهاش در روز خیبر فرمود: سوگند که
فردا پرچم را به مردی میدهم که خداوند و رسولش را دوست دارد و خداوند و رسولش او را دوست میدارند.
و او همان کسی است که پیامبر علیه السلام در «یوم الطیر» دربارهاش فرمود:
«پروردگارا دوستداشتنیترین آفریدهی نزد خودت را به من برسان»، پس وقتی بر او وارد شد فرمود: «پیش من بیا.»
و در یوم «النضیر» دربارهاش فرمود: «علی امام نیکوکاران و قاتل گنهکاران است، پیروز است هر کس او را یاری کند، و سرشکسته است هر کس او را یاری نکند.»
در بارهاش فرمود: «علی ولیّ شما بعد از من است.»
و این سخن را بر شما و من و بر تمام مسلمانان تأکید کرده، فرمود: «من در میان شما دو چیز گرانسنگ، کتاب خداوند عزّوجلّ و عترتم، را به جا میگذارم.»
و فرمود: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
و دانستهای - ای معاویه - آیاتی را که خداوند متعال در فضیلتهای او فرو فرستاده که احدی در آنها با او شریک نمیشود. مانند فرمایش خداوند متعالش:
«یُوفُونَ بِالنَّذْرِ» (1)و «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ » (2)و «أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ » (3)و «رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ » (4)و خداوند متاعال به پیامبرش فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی » (5)
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که صلح با تو صلح با من 2و جنگ با تو جنگ با من باشد و برادر و و لی من در دنیا و آخرت باشی ؟ ای ابوالحسن هر کس تو رای دوست دارد، مرا دوست داشته و هر کس از تو خشمگین
باشد از من خشمگین است ، هر کس تو رای دوست دارد خداوند او رای به بهشت وارد کند و هر کس با تو دشمنی کند خداوند او رای وارد آتش کند.
ای معاویه نامه ای که نوشتی ، این پاسخش است ، و چیزی نیست که کسی که خرد یا دینی داشته باشد به آن فریب خورد، و السّلام » (1).
(فلیأت علیّاً
دهم : در بعضی لفظهای حدیث چنین آمده است : «من شهر دانشم و علی در آن است ، هر کس درش رای خواهد، باید نزد علی آید» زرندی گوید: «فضیلت دیگری که اصحاب به آن اعتراف و شادمانی کردند، و راه توافق رای برگزیده و پیموده اند: از ابن عبّاس نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است هر کس درش رای خواهد، باید نزد علی آید.» (2)شهاب الدّین احمد آن رای به نقل از زرندی آورده است . (3)و ابن عساکر چنین نقل کرده است : «به ما خبر دادند، ابوعلی حسن بن مظفّر و ابوعبداللّه حسین بن محمّدبن عبدالوهّاب ، و ام ّابیها فاطمه دختر علی ّبن الحسین گفتند: ما رای خبر داد ابوالغنائم محمّدبن علی ّبن علی الدجاجی ، از ابوالحسن علی ّبن عمربن محمّد حربی ، از هیثم بن خلف دوری ، از عمربن اسماعیل بن مجالد، از ابومعاویه ، از اعمش ، از مجاهد، از ابن عبّاس که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است ، هر کس در رای خواهد، باید نزد علی آید.» (4)و صدرالدّین حمویی همین گونه آن رای با اسنادش از اعمش ، از مجاهد، از ابن عبّاس روایت کرده است . (5)و عبارت زرندی در متّفق بودن اصحاب و اعترافشان به این فضیلت برای
امیرالمؤمنین علیه السلام صراحت دارد. پس تأویل ذکر شده ، مخالف فهم اصحاب و اجماعشان بر این معنی است . و نزد اهل سنّت چنین مقرر است که مخالف اجماع اصحاب مصداق این فرموده خدای متاعال است : «و من یشاقق الرّسول من بعد ما تبیّن له الهدی و یتّبع غیر سبیل المؤمنین نولّه ما تولّی و نصله جهنّم و ساءَت مصیراً» (1)
و یازدهم : در بعضی لفظهای حدیث مدینه قرینه هایی وجود دارد که این تأویل رای آشکارا باطل می کند. از جابربن عبداللّه انصاری نقل شده است که : «شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز حدیبیه در حالی که دست علی رای گرفته بود، فرمود: این امیر نیکوکاران است ، پیروز است هر کس او رای یاری کند، سرشکسته است هر کس او را یاری نکند، پس صدایش رای بلند کرد و فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن است ، هر کس دانش رای خواهد، باید نزد آن در آید.»
خطیب (2)و غیر او آن رای روایت کرده اند، که این بر امامت امام و خلافت ایشان علیه السلام ، از چند وجه دلالت دارد.
و گنجی شافعی گوید: «باب پنجاه و هشتم ، در تخصیص علی علیه السلام با فرموده اش : «من شهر دانشم و علی در آن است » خبر داد ما رای قاضی القضاة بزرگ شام ، ابوالمفضل محمّدبن قاضی القضاة ، استاد مذهب ها ابوالمعالی محمّدبن علی القرشی ، از حجّت عرب زیدبن حسن کندی ، از ابومنصور قزّاز، از زین الحفاظ و استاد مطلق اهل حدیث احمدبن علی بن ثابت بغدادی ، از عبداللّه بن محمّدبن عبداللّه ، از محمدبن مظفّر، از ابوجعفر حسین بن حفص خثعمی ، از عبّادبن یعقوب ، از یحیی بن بشیر کندی ، از اسماعیل بن ابراهیم همدانی ، از ابواسحاق ، از حارث، از علی ، و از عاصم بن ضمرة ، از علی که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«خداوند من و علی رای از درختی آفرید، من ریشه اش هستم و علی شاخه اش و حسن و حسین میوه اش ، و شیعه برگش ، پس آیا از پاکیزه جز پاکیزه بیرون آید؟ من شهر دانشم و علی در آن است ، هر کس شهر رای خواهد، باید به نزد آن دَر آید.»
همین گونه خطیب آن رای در تاریخش روایت و نقل کرده است .» (1)و ابوالحسن علی ّبن عمر سکاری حربی ، در کتاب «الأمالی » گوید: ما رای حدیث کرد اسحاق بن مروان ، از پدرش ، از عامربن کثیر سرّاج، از ابوخالد، از سعدبن طریف، از اصبغبن نباته ، از علی ّبن ابیطالب که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من شهر دانشم و تو درش هستی ، ای علی ! دروغ گفته هر کس گمان برد که از غیر درش وارد آن می شود.»
و ابوالحسن جلابی معروف به «ابن مغازلی » گوید: «ما رای خبر داد ابوغالب محمّدبن احمدبن سهل نحوی در آن چه اجازه روایتش رای به من داد که ابوطاهر ابراهیم بن عمربن یحیی برایشان حدیث کرد از محمّدبن عبیداللّه بن محمّدبن عبیداللّه بن مطلب به سال 310 از احمدبن محمّدبن عیسی ، از محمّدبن عبداللّه بن عمربن مسلم لا حقی صفّار در بصره سال 244، از ابوالحسن علی ّبن موسی الرّضا که فرمود: مرا حدیث کرد پدرم از پدرش از جعفربن محمّد از پدرش از جدّش علی ّبن الحسین ، از پدرش حسین ، از پدرش علی ّبن ابی طالب که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ای علی من شهر دانشم و تو دَر هستی ، دروغ گوید هر کس گمان برد که جز از سوی دَر به شهر می رسد.» (2)
ودوازدهم : حدیث مدینة العلم رای شواهد و مؤیّدهایی از حدیثهای دیگر است ، که آن ها نیز این تأویل رای باطل و تکذیب می کنند از آن جمله است : آن چه
ابنالمغازلی با اسنادش از ابنعبّاس روایت کرده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«جبرئیل برایم از بهشت فرشی آورد، بر آن نشستم، هنگامی که رو به روی پروردگارم قرار گرفتم با من سخن گفت و نجوا نمود، چیزی ندانستم جز آنکه علی آن را دانست، پس او باب مدینة العلم من است.»
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را نزد خود خواند و به او فرمود:
«ای علی صلح با تو صلح با من و جنگ با تو جنگ با من است، و تو بعد از من دانش میان من و امّتم میباشی.» (1)و آنچه عاصمی با اسنادش روایت کرده است: از علیّبنابیطالب که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی فرمود:
«خداوند فرمانم داد که تو را به خود نزدیک کنم و دورت نکنم، و به تو بیاموزم تا هوشیار شوی و این آیه بر من نازل شد: «و تعیها أذن واعیة» پس تویی آن گوش شنوا برای دانش من ای علی! و منم آن شهر و تویی آن در، و وارد شهر نمیشوند جز از درش.» (2)و آنچه سیّد علی همدانی از ابونعیم با اسنادش روایت کرده است: از ابوذر که گفت : رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«علی درِ دانش من است و بعد از من برای امّتم بیانکننده چیزی است که برای آن فرستاده شدهام برای امّت من است، دوست داشتنش ایمان و دشمن داشتنش نفاق، و نگاه کردن به او از روی رأفت و دوستی، عبادت است.» (3)و آنچه خوارزمی با اسنادش روایت کرده و گفته است: «ما را حدیث کرد بزرگِ حافظان ابومنصور شهرداربن شیرویهبن شهردار دیلمی - در آنچه برایم از همدان نوشت - ما را حدیث کرد با نوشتن ابوالفتح عبدوسبن عبداللّهبن عبدوس همدانی، از شیخ ابوطاهر حسینبن علی مسلمة - از مسند زیدبنعلی - از فضلبنعبّاس، از ابوعبداللّه محمّدبن سهل، از محمّدبن عبداللّه بلدی، از
ابراهیمبن عبیداللّه بنعلاء، از پدرش، از زیدبنعلی، از پدرش، از جدّش، از علیّبن ابیطالب که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روزی که خیبر را فتح کرد، فرمود:
«اگر نبود که گروهی از امّتم دربارهی تو آن گویند که نصاری دربارهی عیسیبن مریم گفتند، امروز در میان گروهی از مسلمانان دربارهی تو سخنی میگفتم که از خاک پاهایت و اضافهی آب وضویت برمیگرفتند و به آن شفا میجستند ولیکن تو را بسنده است که از من باشی و من از تو، از من ارث بری و من از تو ارث برم.
و تو نسبت به من به منزلهی هارون نسبت به موسی هستی جز این که بعد از من پیامبری نیست، و تو بدهی مرا میپردازی و مطابق سنّتم میجنگی و تو در آخرت نزدیکترین مردم به من هستی، و تو فردا جانشین من بر حوض میباشی و منافقان را از آن دور مینمایی و تو نخستین کسی هستی که بر من کنار حوض وارد میشوی و تو نخستین فرد امّتم هستی که وارد بهشت میشوی، و شیعیانت گرداگرد من به منبرهایی از نور، سیراب سیراب شده و صورتهایشان سفید میباشند. شفاعتشان میکنم و فردا در بهشت همسایگان من خواهند بود. و دشمن تو تشنهی تشنه شده، چهرههایشان سیاه شده، از سیرابشدن منع شدهاند، جنگ با تو جنگ با من، و صلح با تو صلح با من، و راز تو راز من و آشکار تو آشکار من، و نهان سینهات همانند نهان سینهی من است، و تو درِ دانشِ من هستی، و پسر تو پسرِ من، و گوشت تو گوشت من، و خون تو خونِ من است، و حق با تو است و بر زبان و در قلب و میان چشمان تو است، و ایمان آمیخته با گوشت و خون تو است همانگونه که با گوشت و خون من آمیخته شده است. و خداوند عزّوجل مرا فرمان داد تو را بشارت دهم که تو و خانوادهات در بهشت هستید، و دشمنت در دوزخ است، دشمن تو کنار حوض بر من وارد نمیشود، و دوستدار تو از آن غایب نمیشود.»
علی فرمود: پس برای خدای سبحانه و تعالی به سجده افتادم، و او را سپاس گفتم بر آنچه از اسلام و قرآن بر من ارزانی داشت، و نزد خاتمالنّبیّن و سیّدالمرسلین صلی الله علیه و آله و سلم مرا محبوب قرار داد.» (1)
1) مناقب خوارزمی/ 75.
و نیز آنچه خوارزمی با اسنادش روایت کرده است:
« از ابنعبّاس نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«این علیّبنابیطالب است گوشتش از گوشت من و خونش از خونِ من است و او نسبت به من به منزلهی هارون نسبت به موسی است غیر از این که پس از من پیامبری نیست.»
و فرمود:
«ای امّسلمه، شاهد باش و بشنو، این علی امیرالمؤمنین و آقای مسلمانان و رازدان علم من و باب من است که امّت از آن وارد میشوند. برادرم در دنیا و دوستم در آخرت است و در بالاترین جایگاه با من است.» (1)و آنچه گنجی با اسنادش روایت کرده است: از ابنعبّاس که گفت: به زودی فتنهای پیش آید، هر یک از شما که آن را درک کرد، بر شماست چنگزدن به دو رشته: کتاب خداوند و علیّبنابیطالب. شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که دست علی را گرفته بود، میفرمود:
«این اوّلین کسی است که به من ایمان آورد و او نخستین کسی است که با من مصافحه میکند و او فاروق این امّت است، میان حق و باطل را جدا میکند، و او رییس مؤمنین، و ثروت رییس ستمکاران است. و او صدّیق اکبر است و او باب من است که از آن وارد میشوند، و او بعد از من جانشین من است.» (2)و آنچه همدانی از ابنعبّاس روایت کرد و گفت: «رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
علیّبنابیطالب دَرِ دین است، هر کس واردش شود، مؤمن است و هر کس از آن بیرون رود کافر است.»
نویسندهی «الفردوس» آن را روایت کرد.» (3)و آنچه قندوزی روایت کرد: «از یاسرِ خادم از علیّ الرّضا، از پدرش، از پدرانش، از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود:
«ای علی، تو حجّت و بابِ خداوند هستی، و تو راه به سوی خداوند، و تو آن خبر عظیم و صراط مستقیم و مثل أعلی، و امام مسلمین و امیرالمؤمنین و بهترین جانشینان و سرور بسیار راستگویان میباشی. ای علی، تو فاروق اعظم و صدیق اکبر هستی، و حزب تو حزب من و حزب من حزب خداوند است و حزب دشمنانت حزب شیطان است.» (1)و آنچه سیوطی روایت کرده است: « از ابنعبّاس نقل شده که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«علیّبنابیطالب درِ حطّه است هر کس از آن وارد شود، مؤمن است و هر کس از آن خارج شود، کافر است.»
دارقطنی در «الإفراد» آن را نقل کرد.» (2)و پیشتر دانستید - از سخن حافظ سخاوی - که حدیث «باب حِطّه» از مؤیّدهای حدیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها» میباشد.
و آنچه با نقلهای فراوان از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است از فرمودهاش: «علی از من است و من از او هستم، و از سوی من ادا نمیکند کسی جز من یا علی» احمد (3)و غیرش آن را نقل کرد.
و سیزدهم: این تأویل به مرتبهای از سبک عقلی و سستی رسیده است که گروهی از بزرگان قوم را بر آن داشت - که در میانشان بعضی از متعصّبین هستند که آن را رد کنند و بر باطلبودن و سستی آن نص بیاورند، و متن عبارتهای آنان است:
عاصمی: «جز این نیست که با این کار خواستهاند از مرتضی بدگویی و ناسزاگویی کنند و مرتبهاش را پایین آورند، و هیهات که بر شخص بینا، روز پوشیده
نمیماند.» (1)ابنحجر مکّی: «بعضی که نسبت به شیعه پژوهشی ندارند، احتجاج کردهاند که «علی» اسم فاعل از علوّ است، یعنی «درش بلند مرتبه است»، و برای احدی قابل دسترسی نیست. و آن شبیهتر به کار بیپایهای است به ویژه در روایتی که ابنعبدالبر در استیعابش روایت کرده است: من شهر دانشم و علی در آن است، پس هر کس دانش را خواهد، باید از درش درآید، چون با دقّت نظر در این روایت تردیدی در باطلبودن آن رای باقی نمیماند، پس با این مطلب از آن بهره ببر.» (2)مناوی: «آنکه گمان برد که مراد از کلمه «علیّ» در عبارت: «و علیّ بابها» مرتفع و از ریشه علوّ است، برای خواستهی فاسدش نیرنگ زده به آنچه برایش بهره و فربهی و نیازی برنیاورده است.» (3)محمّدبن اسماعیل بنصلاح امیر در «الروضةالندیّة»: «و امّا آنچه دربارهی فرمودهاش صلی الله علیه و آله و سلم «و علیٌ بابُها» گفته شده است که «علی» در اینجا صفت مشبّهه به فعل است، یعنی درش برای خواستاران دسترسی به آن بلند است، و از دستان خواستارانش بالاتر است، پس سخنی از ردیف سخن باطنیها است که گوشها آن را پذیرا نیست. نخست این که: چون این بر خلاف چیزی است که همهی مردم از آن حدیث فهمیدهاند. دوم اینکه: چون منافات دارد با فرمایش ایشان صلی الله علیه و آله و سلم : همراه با دین حنیفیت آسان و سهل برگزیده شدهام. و دانشهای ایشان صلی الله علیه و آله و سلم دانشهای با الفاظی واضح و با دلالتهای آشکاری است که مردم بیابان هم آن را فهمیدند. و امّا سوم: چون در پی اطّلاع دادن به اینکه درِ دانشهایش صلی الله علیه و آله و سلم بلند و مرتفع است، سودی وجود ندارد، جز دورکردن دانش و ناهموارکردن راهش و بستن درش. و دانسته شده است که ایشان صلی الله علیه و آله و سلم در این مطلب سختگیری نفرموده است. و از روش ایشان صلی الله علیه و آله و سلم ناهموارکردن مسیرهای دانش به ویژه دانشهای نبوی نبوده است. پس
چگونه مسیرهای علم شریعت را ناهموار میفرماید؟ در حالی که برای مردم به عنوان تبیینکنندهی آنچه بر ایشان نازل شده، برانگیخته شده است و به طور کلّی:
اگر کوری دیدگان و عصبیّت نهادینهی در ضمیرها نبود، مانند این سخن نوشته نمیشد و نیازمند پاسخ نبود.»
شگفتآور از سخاوی این است که بعد از نقل حدیث مدینة العلم و حق دانستن آن گوید:
«و این همه خدشه و عیبی در اجماع اهل سنّت از اصحاب و تابعان بعد از آنان به وجود نمیآورد، در این که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برترین اصحاب به طور مطلق ابوبکر، سپس عمر میباشند. ابنعمر گفت: در حیات رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میگفتیم که:
برترین این امّت بعد از پیامبرش ابوبکر و عمر و عثمان است و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را میشنید و انکار نمیکرد؛ بلکه ثابتشده که علی خود گفت: بهترین مردم بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر سپس عمر سپس مردی دیگر است. پسرش محمّدبنحنفیه به او گفت: سپس تو ای پدر؟ و او همواره میگفت: پدرت جز مردی از مسلمانان نیست. خداوند از آنان و از همهی دیگر اصحاب راضی باشد.» (1)گوییم: بر جستجوگر آگاه پوشیده نمیماند که سخاوی در این مقام حدیث ابنعمر را با سیاقی مخالف سیاق بخاری آورده است، و قطعاً دارای افزودههای متعدد ناشناختهی دروغ میباشد، به ویژه گفتهاش: «پس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را میشنید و انکارش نمیکرد.» که این زشتترین چیز در این خبر است، و این افزوده جز در نقلی بسیار نکوهش شده، وجود ندارد و در جامع بخاری و امثال آن همانند و اثری برای آن نیست و به طور کلّی ای کاش سخاوی این دروغ را همانگونه که پیشوایش بخاری آورده، نقل میکرد. همان نقلی که در صحیحش آورده که آن را بعد از کتاب خداوند صحیحترین کتاب میشمارند. هرچند که لفظ بخاری نیز تحریف
1) المقاصد الحسنة/ 47.
شدهی ناصحیح است که انشاءاللّه به زودی خواهید دید.
و نیز: آنچه سخاوی منسوب به حضرت امام علی علیه السلام آورده است. هرچند در تمام سیاقهایش دروغ است. ولی سیاقی که آنجا آورده است، زشتترین و خبیثترین و آشکارترین دروغ از تمامی آنهاست. و آن نیز مخالف سیاق بخاری است که آن را نیز خواهید دانست. و در آن افزودههای باطلی است که باطل بودنش بر هیچ دقّتکنندهای پوشیده نیست. از جمله: «گفت: سپس مردی دیگر» که این افزوده اضافهشدهای است برای ظاهرکردن برتری عثمان، و هدف از آن، گمان بردن هر ناظر است که امیرالمؤمنین علیه السلام - و العیاذباللّه - پس از اعتراف به برتری شیخین برتری عثمان را نیز با گفتهاش: «سپس مردی دیگر» آشکار کرده است.
سوگند به جان خودم جاعل این افزوده، جرأت بیشتری از سازنده اصل خبر داشته است؛ چون واضع اصل خبر - که به زودی از سیاق بخاری آن را خواهی دانست - به برتر داشتن شیخین بسنده کرده است و جرأت نسبت دادن برتری عثمان بر امیرالمؤمنین علیه السلام ، نکرده است. آری بر محمّدبنحنفیه دروغ بسته، که بعد از شنیدن برتری شیخین از پدرش، گفت: و ترسیدی که بگویی: عثمان. گفتم: سپس شما؟ و این گستاخ که این افزوده را اضافه کرده، برتری عثمان را نیز بر علی علیه السلام ولو به صورت مبهم نسبت داده است، تا برتری آن سه نفر برایش کامل شود.
همچنین نمیدانم که چه انگیزهای او را به ساختن این افزوده با این ابهام وادار کرده است؟ شاید از نسبتدادن آشکار برتری عثمان بر علی علیه السلام شرم کرده است و لذا گفته است: سپس مردی دیگر.
و به طور کلّی: سیاق گفتهی بخاری بر باطلبودن این افزوده گواهی میدهد.
و امّا باطلبودن اصل این دو خبر و آنچه سخاوی دربارهی این سخن آورده است، به جهتهای زیر آشکار میشود:
یکی این که: ادّعای اجماع اصحاب و تابعان و بعدیها بر این که برترین اصحاب، ابوبکر سپس عمر است، دروغ محض میباشد و بر باطلبودنش
وجه های متعدد و برهان های محکمی داریم که آن ها رای در مجلّد «حدیث طیر» آوردیم .
دوم این که : به فرض انعقاد این اجماع ، حدیث «من شهر دانشم و علی در آن است » و دیگر حدیثهای منقبت های امیرالمؤمنین علیه السلام که دلالت بر برتری ایشان دارد، این اجماع رای باطل می کند و از اعتبار می اندازد، چون اجماعی که بر خلاف نص استوار باشد، اعتبار ندارد و مورد توجّه قرار نمی گیرد.
و سوم : استدلال به حدیث ابن عمر از قبیل استشهاد روباه به دُمش است .
مگر ابن عمر کیست و در این موارد سخنش چه ارزشی دارد؟ علاوه بر اینکه او مردی نکوهش شده و مورد طعنه قرار گرفته است و هر کس به کتاب «استقصاء الإفحام فی ردّ منتهی الکلام » مراجعه کند برایش پوشیده نمی ماند و با این همه حافظ ابن عبدالبرّ نص دارد بر این که معنای آن صحیح نیست ، آن جا که گوید:
«ابوعمر گفت : هر کس به حدیث ابن عمر قائل باشد که : در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می گفتیم : ابوبکر سپس عمر سپس عثمان سپس ساکت می شدیم .
یعنی برتری قرار نمی دادیم . و او همانی است که ابن معین رای انکار کرد و با درشتی درباره اش سخن گفته است ؛ چون گوینده آن ، سخنی بر خلاف سنتی گفته که فقها و اهل آثار گذشته و آینده بر آن اجماع کرده اند. این که علی برترین مردم بعد از عثمان است ، و این چیزی است که در آن اختلاف نکرده اند؛ بلکه در برتری علی و عثمان اختلاف کردند و هم چنین پیشینیان در برتری دادن علی و ابوبکر اختلاف کردند، و در اجماع همه کسانی که و صف کردیم دلیلی است بر این که حدیث ابن عمر غلط و نادرست است و معنایش صحیح نمی باشد گرچه اسنادش صحیح باشد و لا زم است قائل به آن ، به حدیث جابر و حدیث ابوسعید معتقد شود که : ما «کنیزان دارای فرزند رای در دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می فروختیم ؛ و لی آنان چنین
اعتقادی نداشتند، پس مناقضه کردند. و توفاق به خداوند است .» (1)
و چهارم : اینکه هرچند ابن عبدالبر بر باطل بودن حدیث ابن عمر از لحاظ معنا نص دارد؛ و لی با بی انصافی ، صحت سند این حدیث رای توصیف کرده است و شرح آن مطلب این که : این حدیث فقط دو نقل در بخاری دارد، که هر دو نکوهیده و قدح شده است . و اینک هر دو نقل رای می آوریم سپس درباره سندهایش صحبت می کنیم :
بخاری در منقبت های ابوبکر گوید: «ما رای حدیث کرد عبدالعزیزبن عبداللّه ، از سلیمان ، از یحیی بن سعید، از نافع ، از ابن عمر که گفت : در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میان مردم ، برتر رای نام می بردیم ، پس ابوبکر سپس عمربن خطّاب سپس عثمان بن عفان را برتر می داشتیم .» (2)و در منقبت های عثمان گوید: «ما رای حدیث کرد محمّدبن حاتم بن بزیع ، از شاذان ، از عبدالعزیزبن ابوسلمة الماجشون ، از عبیداللّه بن نافع از ابن عمر که گفت : در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی رای همتای ابوبکر سپس عمر سپس عثمان قرار نمی دادیم .
سپس اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رای رها می کردیم و میانشان برتری قرار نمی دادیم .
عبداللّه بن صالح از عبدالعزیز، او رای پیروی کرد.» (3)نگاهی به نقل اوّل
امّا نقل اوّل - در آن «عبدالعزیزبن عبداللّه اویسی » است که ابوداود او را تضعیف کرده است . ابن حجر گوید: «در پرسش های ابوعبید آجری از ابوداود است که گفت : عبدالعزیز اویسی ضعیف است .» (4)و در آن «سلیمان بن بلال » است که او نیز جرح شده است . ابن حجر گوید:
ابن جنید از ابن معین نقل می کند که او گماشته دستگاه حاکم بر بازار بود (1)و بیشترین روایت رای از یحیی بن سعید داشت .» (2)گفت : «ابن شاهین در کتاب ثقات گفت :
عثمان بن ابی شیبه گفت : او اشکالی ندارد ولی از کسانی نیست که بر حدیث او اعتماد می شود.» (3)و در آن «نافع » هست که او نیز مجروح است . ابن عبدالبر گوید: «از ابوحنیفه روایت شده که به او گفته شد: تو رای چه می شود که از عطا روایت نمی کنی ؟ گفت :
چون دیدم به متعه فتوا می دهد. و به او گفته شد: چرا از نافع روایت نمی کنی ؟ گفت :
دیدم او به نزدیکی از پشت با زنان فتوا می دهد، پس او رای ترک کردم .» (4)و در «تفسیر رازی » است : «بیشتر دانشمندان گفته اند که مراد از آیه چنین است : مرد مخیّر است که برای مباشرت با زنان به هرگونه ای که بخواهد عمل کند.
پس عبارت «أَنّی شِئْتُمْ » را بر آن حمل کردهاند. و نافع از ابنعمر چنین مضمونی را نقل کرده است و دیگر مردمان نافع را در این روایت تکذیب کردند.» (5)گویم: بر مردم منصف واجب است که نافع را در این روایت نیز تکذیب کنند.
بر این مطلب این را هم بیفزایید که او بدهی داشتن عمربنخطاب را انکار میکرد، که این انکار دلالت دارد بر لجاجت این مرد در دروغگویی و جرأتکردنش بر افترا بستن؛ چون بدهکاری عمر امری محقّق ثابتی است که انکارش از هیچ کس پذیرفته نمیشود. بخاری از عمر نقل میکند که گفت: «ای عبداللّهبنعمر، به بدهکاری من توجّه کن. پس آن را محاسبه کردند دیدند هشتاد و شش هزار یا نزدیک به آن است. گفت: اگر ثروت خاندان عمر کفایت کرد، از اموالشان پرداخت کن، والّا از بنوعدیبنکعب تقاضا کن، اگر ثروت آنان کفایت نکرد پس از قریش درخواست کن، و به دیگران تجاوز مکن، و این مال را از طرف من پرداخت کن.» (6)
و ابنحجر انکار این بدهکاری را توسّط نافع در شرح حدیث چنین یاد میکند: «و نافع غلام ابنعمر انکار کرده است که عمر بدهکاری داشته باشد. پس عمربنشبّة در کتاب «المدینة» با اسناد صحیح روایت کرده است که نافع گفت: از کجا بر عمر بدهکاری میباشد؟ در حالی که یکی از ورثهاش ارثش را به یکصد هزار فروخت. تمام شد.» سپس ابنحجر گفت: «این نقض نمیکند که هنگام مرگش بدهی داشته است. ممکن است شخصی ثروتمند باشد، و لازمهاش نیست که بدهی داشتن را از او نفی کنیم. پس شاید که نافع انکار کرده است که بدهی او پرداخت نشده باشد.» (1)بر شما پوشیده نیست، احتمالی را که ابنحجر ذکر کرده، لفظ روایت نافع تأیید نمیکند: «از کجا بر عمر بدهی میباشد؟» پس او اصل بدهکاری را انکار میکند، و متعرض پرداخت یا عدم پرداخت آن نمیشود. این اوّلاً. و ثانیاً نافع استشهاد کرده است به این که یکی از ورثه، ارثش را به صدهزار فروخته است. البتّه به منظور انکار اصل بدهکاری، نه برای انکار این که بدهی او پرداخت نشد؛
علاوه بر این ابنحجر خود گوید: و نافع غلام ابنعمر انکار کرده است که عمر بدهکاری داشته است. پس محملی که ابنحجر آورده، سودی برای نافع ندارد. و شاید از این رو «العینی» انکار نافع را آورده ولی آنچه ابنحجر عسقلانی ذکر کرده، نیاورده است.» (2)نگاهی به نقل دومو امّا نقل دوم - بر مدار «نافع» میچرخد که او را شناختید.
و در آن: «عبیداللّهبنعمر العمری» هست که او از فرزندان عمر است، و از این جهت او در این حدیث و امثال آن متّهم است.
و پنجم: و به فرض پذیرش این که حدیث ابنعمر از جهت سند دارای اصلی
باشد، ولی از جهت متن اصلش دلالتی بر خواستهی اهل سنّت ندارد؛ بلکه دلیل برعکس آن خواسته است. و نصّ آن چنین است: «از ابووائل، از عبداللّهبنعمر نقل شده که گفت: وقتی اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را میشمردیم، میگفتیم: ابوبکر و عمر و عثمان. مردی گفت: ای ابوعبدالرّحمان! پس علی؟ گفت: علی از اهل بیت است و کسی با او مقایسه نمیشود. با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و در درجهی اوست. خداوند میفرماید: «الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ » (1)پس فاطمه با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و در درجهی اوست و علی با او میباشد.» (2)پس در این حدیث ابنعمر به برتری امام علیه السلام بر تمامی اصحاب تصریح میکند و به اینکه آن سه نفر را با ترتیب ذکرشده در خصوص اصحاب برتر میداشته است و امّا با علی علیه السلام هرگز کسی مقایسه نمیشود، و به حکم آیهی مبارکه، با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و در درجهی اوست... و پس از این تصریح نشاید کسی برتر داشتن ابوبکر بر امام علیه السلام را به او نسبت دهد و به این گفته در مقابله با امامیّه استفاده کند.
و از اینجاست که تحریف و تصرّف بخاری در این حدیث برای تو آشکار میشود. و این از بزرگترین نیرنگهای او در کتابش میباشد.
افزون بر این، ابنعمر در حدیثهای دیگری به برتری مطلق امام علیه السلام تصریح کرده، و از مقایسه میان ایشان و دیگر اصحاب با استشهاد به بعضی فضیلتهای ثابت ایشان نهی نموده است.
ابنحجر گوید: «از ابنعمر است که گفت: در دوران رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم همواره میگفتیم: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بهترین مردم است. سپس ابوبکر، سپس عمر و به علیّبنابیطالب سه خصلت داده شده که اگر یکی از آنها را داشتم برایم ارزشمندتر از چهارپایان سرخ میبود: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دخترش را به ازدواج او
درآورد، و برایش فرزند آورد و درهای ورود به مسجد جز در او را بست و روز خیبر پرچم را به او داد. احمد آن را نقل کرد و اسنادش حسن است.
نسائی از علاءبنعراء نقل کرده گوید: «به ابنعمر گفتم: از علی و عثمان مرا خبر ده و حدیث را آورده که در آن است:
و امّا علی، دربارهی او از کسی سؤال مکن، به جایگاهش نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بنگر، درهای ما به مسجد را بست و دَر او را باز گذاشت.
و رجال آن صحیح است، جز علاء و یحییبنمعین و دیگران او را ثقه دانستهاند.
و این حدیثها یکی دیگری را تقویت میکند و هر نقلی از آنها صلاحیت برای احتجاج دارند چه رسد به همهی آنها.» (1)و ابنحجر گفت: «ابنعمر به مقدم داشتن علی بر غیر او اعتراف کرده است.
همانگونه که در حدیثی که در باب قبلی آوردم، آمده است.» (2)و شیخ عبدالحق دهلوی در «اللمعات فی شرح المشکاة» در شرح حدیث ابنعمر دربارهی برتریدادن (مفاضله) گوید: «گفتهاش: میان آن دو برتری قرار نمیدهیم. گفتند: بزرگسالان و بزرگان را اراده کرده بود، کسانی که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در کاری غمگین شد، با آنان مشورت میکرد. و علی در دوران او صلی الله علیه و آله و سلم کمسال بود و الّا برتری او را پس از آنان کسی انکار نمیکند. و نیز: برتری میان صحابه بدون شبهه ثابت است، مانند اهل بدر و اهل بیعت رضوان و دانشمندان صحابه. و احمد از ابنعمر نقل میکند که گفت: در زمان رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بهترین مردم بعد از رسولخدا را ابابکر و سپس عمر میدیدیم و گفت: و امّا علیّبنابیطالب سه ویژگی داشت که اگر یکی از آنها را من داشتم، از دنیا و آنچه در آن است بهتر بود.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دخترش را به همسری او داد و از او برایش فرزند بود، و درهای مردم به مسجد را جز دَرِ او بست و روز خیبر پرچمش را به او داد.
نسائی روایت کرد که از ابنعمر سؤال شد: دربارهی عثمان و علی چه میگویی؟ این حدیث را نقل کرد و سپس گفت: از علی نپرسید و هیچکس را با او
مقایسه نکنید، جز دَرِ او درهای ما را بست.»
آنچه را نسائی نقل کرده، روایت ابوالحسن بنمغازلی با اسنادش از نافع تأیید میکند که گفت: به ابنعمر گفتم: چه کسی بعد از رسولخدا بهترین مردم بود؟ گفت: بیمادر شوی! تو را با این چه کار؟ سپس گفت: استغفراللّه، بهترین آنان بعد از او کسی است که آنچه برایش حلال بود برای او نیز حلال میشد و برایش حرام میشد آنچه برای او حرام بود. گفتم: او کیست؟ گفت: علی. درهای مسجد را بست و درِ علی را رها کرد و به او گفت:
«در این مسجد برای توست آنچه برای من است و بر تو است آنچه بر من است و تو وارث و وصیّ من هستی، بدهی مرا میپردازی و وعدههایم را وفا میکنی و بر سنّت من جنگ کنی، دروغ گوید هر کس گمان کند که تو را دشمن و مرا دوست میدارد.» (1)اینها و دیگر حدیثها ملّاعلی قاری را بر آن داشت که اندکی انصاف به خرج دهد و در شرح حدیث ابنعمر که سخاوی به آن تمسّک جسته است گوید:
«شاید این تفاضل میان اصحاب باشد و امّا اهل بیت نسبت به دیگران ویژگی خاص دارند و حُکمشان با آنان مغایرت دارد. پس هرگز یادنکردن علی و حسنین و دو عمو اشکالی وارد نمیسازد.» (2)
از سوی دیگر حدیث ابنعمر در مفاضله هرچند که بعضی از گذشتگان اهل سنّت آن را در فضیلت شیخها آوردهاند نزد پژوهشگران ناقد در حدیث روشن نیست، و چند وجه را در آن احتمال دادهاند و واردشدن آن تنها در مسألهی تفضیل و تقدیم برایشان محقّق نشده است. ابنعبدالبر گوید: «یحییبنسعید و عبیداللّهبنعمر و عبدالعزیز ابنابیسلمة از نافع از ابنعمر روایت میکنند که گفت:
در دوران رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میگفتیم: ابوبکر سپس عمر سپس عثمان پس ساکت
میشدیم. گفته شد: این در برتری است، و گفته شد: در خلافت است.» (1)و ابناثیر گفت: «حدیث کرد ما را محمّدبنعیسی از احمدبنابراهیم دورقی، از علاءبن عبدالرّحمان عطّار، از حارثبنعمیر، از عبیداللّهبنعمر، از نافع، از ابنعمر که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم که زنده بود میگفتیم: ابوبکر و عمر و عثمان. گفته شد: در تفضیل و گفته شد: در خلافت است.» (2)و ابنحجر عسقلانی گوید: «در بعضی نقلهای حدیث ابنعمر، تخییر و افضلیت ذکر شده به آنچه متعلّق خلافت میباشد، مقیّد شده است. و آن در آنچه ابنعساکر از عبداللّهبنیسار از سالم از ابنعمر نقل کرده، آمده که گفت: شما میدانید که در دوران رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میگفتیم: ابوبکر و عمر و عثمان - یعنی در خلافت در اصل حدیث چنین است. و از نقل عبیداللّه از نافع از ابنعمر است که، در دوران رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم می گفتیم: چه کسی شایستهتر است برای این کار؟ پس میگفتیم: ابوبکر سپس عمر.» (3)و از دیگر وجههای ذکرشده در آن است: «خداوند از آن سه نفر راضی شد.
پس حدیث نه ارتباطی به تفضیل دارد نه به خلافت.» شمسالدّین خلخالی گوید:
«گفتهاش: (ابوبکر و عمر و عثمان) مقول «نقول» است و «رسول اللّه حیٌّ» جملهی حالیّهی معترضه است. کلمه (ابوبکر) و معطوف بر آن مبتداست و خبر آن (رضی اللّه عنهم) میباشد.» (4)و قاری گوید: «از ابنعمر نقل شده که گفت: (در حالی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم زنده بود میگفتیم) جملهی حالیهی معترضه است میان قول و مقول آن، (ابوبکر و عمر و عثمان) یعنی بر این ترتیب هنگام یادکرد آنان، و بیان کارشان (خداوند از آنان راضی بود) است. و شارح آن گوید: «ابوبکر» و آنچه بر او عطف شده، مبتدا، خبرش (رضیاللّهعنهم) است و جمله مقول قول، و (رسول اللّه حیِّ) جملهی معترضه است، یعنی: این سه نفر را یاد میکردیم که خداوند متعال از
آنان راضی شد.» (1)و عبدالحق دهلوی در «اللّمعات» گوید: «گفتهاش: ابوبکر و عمر و عثمان رضیاللّهعنهم، یعنی: میگفتیم خداوند از این سه نفر راضی شد و احتمال دارد (رضیاللّهعنهم) دعایی از راویان باشد...»
گویم: شما بنگرید و انصاف دهید خداوند رحمتتان کند... آیا در مسألهی برتری دادن که بسیار با اهمیّت است، جایز است که به حدیثی که وضعش نزد خودِ اهل سنّت چنین است، تمسّک شود؟
ششم اینکه: گفتهی سخاوی «بلکه از خودِ علی ثابت شده است که گفت:
بهترین مردم بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر و سپس عمر و سپس مردی دیگر است.
پس فرزندش محمّدبنحنفیه گفت: سپس تو ای پدر؟ پس میگفت: پدرت جز مردی از مسلمانان نیست.» روایتی نادرست و دروغی آشکار است. این حدیث یکی از خبرهای متعدّدی است که این قوم آن را در این باب وضع ساختهاند و لفظش در بخاری چنین است: «حدیث کرد ما را محمّدبنکثیر، از سفیان، از جامعبنأبوراشد، از ابویعلی، از محمّدبنحنفیه که گفت: به پدرم گفتم: بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کدام یک از مردم بهترین است؟ گفت: ابوبکر. گفت: گفتم: سپس چه کسی؟ گفت: عمر، و ترسیدم که بگوید: عثمان، گفتم: سپس تو؟ گفت: من جز یکی از مسلمانان نیستم.» (2)دلیلهای قطعی از کتاب و سنّت متواتر و آثار ثابت، این حدیث را تکذیب میکنند، حدیثهایی که دلالت دارند بر برتری امام امیرالمؤمنین بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و این دلیلها فراوان و شمارهناپذیر است، و همچنین مطاعن ثابت شده با دلیلهای قطعی دربارهی شیخین و آن سه نفر آن را تکذیب میکنند که این نیز از
شمارش خارج است...
و از روشنترین دلیلهای باطل بودن این حدیث ساختگی این است که بدون شک و تردید امام علیه السلام همواره در مسألهی منعکردن ابوبکر حضرت زهرا علیها السلام را از میراث به دروغگویی ابوبکر و عمر و ستمشان و خیانتشان قائل بود، و این مطلب را برای مردم اظهار میفرمود همانگونه که عمربنخطاب خود به آن اعتراف کرده است و پناه میبریم به خداوند که به امام علیه السلام نسبت دهیم گفتهی برتری دادن شخصی را که دروغگو، گناهکار، عهدشکن و خائن میبیند.
امّا این که آنحضرت، ابوبکر و عمر را چنان میدید، امری است که بر کسانی که کمترین پژوهش و آگاهی به اخبار و احادیث دارند، پوشیده نمیماند. و ما تعدادی از شواهد آن را میآوریم، مسلم در «صحیح» در کتاب الجهاد، در بخشی از حدیثی طولانی به نقل از مالکبناوس آورده است که عمربنخطاب به علی و عبّاس چنین گفت:
«هنگامی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم درگذشت ابوبکر گفت: من ولیّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم. پس شما دو نفر آمدید و مطالبهی میراث خود را از پسر برادرت میکردی، و این میراث همسرش را از پدرش مطالبه میکرد، پس ابوبکر گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: از ما ارث نمیبرند، آنچه به جا گذاشتیم صدقه است.
پس شما او را دروغگو، گناهکار، پیمانشکن، خیانتکار دیدید. و خداوند میداند که او راستگو، نیکوکار، هدایت کننده و پیرو حق است. سپس ابوبکر مُرد پس من ولی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ولیّ ابوبکر بودم. پس مرا دروغگو، پیمانشکن، خیانتکار دیدید، و خداوند میداند که من راستگو، نیکوکار، هدایتکننده و پیرو حق هستم.» (1)
1) صحیح مسلم کتاب الجهاد /5 152.
شایستهی ذکر است که بخاری این حدیث را در جاهایی از کتابش نقل کرده، با تصرّفهای مختلفی در متن آن، مانند تحریف و اسقاط و تقطیع، همانگونه که نسبت به حدیثهای بسیاری عادت دارد، پس در باب فرض الخمس آن را با این لفظ آورده است: «عمر گفت: سپس خداوند پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم را میراند، ابوبکر گفت:
من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم و خداوند میداند که او در این سخن راستگو، نیکوکار، هدایتکننده و پیرو حق است. سپس خداوند ابوبکر را میراند پس من ولیِّ ابوبکر بودم پس آن را دو سال از فرمانروایی خود در اختیار گرفتم، در آن مدّت چنان میکردم که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و نیز ابوبکر در آن مقام عمل میکرد. و خداوند میداند که من در آن کار راستگو، نیکوکار، هدایتکننده و پیرو حق هستم.» (1)در کتاب «مغازی» باب «حدیث بنیالنضیر» چنین نقل کرده است: «سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وفات کرد، ابوبکر گفت: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشم. پس ابوبکر آن را در اختیار گرفت و چنان عمل کرد که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم عمل کرد و شما در آن زمان عمل میکردید پس رو به سوی علی و عبّاس کرد و گفت به خاطر میآورید که ابوبکر آنگونه که شما میگویید، در آن مقام بود، در حالی که خداوند میداند او در آن مقام راستگو، نیکوکار، هدایتکننده و پیرو حق بود. سپس ابوبکر درگذشت.
من گفتم: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر هستم، دو سال از فرمانروایی خود آن را در اختیار گرفتم و عمل میکردم به آنچه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر عمل میکردند، و خداوند میداند که من در آن، راستگو، نیکوکار، هدایتکننده پیرو حق بودم.» (2)و در کتاب «النفقات» باب «حبس نفقة الرّجل قوت سنته» نقل کرده است که:
«وقتی خداوند پیامبرش را از دنیا برد، ابوبکر گفت: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم، ابوبکر آن را در دست گرفت و در آن مدّت عمل کرد به آنچه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم عمل میکرد و شما دو نفر نیز در آن هنگام - در حالی که رو به سوی علی و عبّاس کرد گمان میکنید که ابوبکر چنان و چنان است و خداوند میداند که او در آن کار
راستگو، نیکوکار، هدایتکننده، پیرو حق است. سپس خداوند ابوبکر را میراند سپس من گفتم: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر هستم، پس دو سال آن را در دست گرفتم و در آن مدّت عمل میکردم به آنچه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر عمل میکردند.» (1)و در کتاب «الفرائض» باب « قول النّبی صلی الله علیه و آله و سلم » آورده است: «از ما کسی ارث نمیبرد آنچه به جا گذاشتیم صدقه است.» و چنین نقل کرده است: «وقتی خداوند پیامبرش را میراند، ابوبکر گفت: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم. آن را در دست گرفت و عمل کرد به آنچه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن عمل کرد، سپس خداوند ابوبکر را میراند، گفتم: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم، پس دو سال آن را در دست گرفتم، در آن مدّت عمل میکردم به آنچه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر عمل کردند.» (2)و در کتاب «الاعتصام» باب «ما یکره من التعمّق و التنازع» نقل کرده است که:
«وقتی خداوند پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم را میراند، ابوبکر گفت: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم، پس ابوبکر آن را در دست گرفت، در آن مدّت عمل کرد به آنچه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم عمل کرد و شما دو نفر - در حالی که رو به علی و عبّاس کرده بود - گمان میکنید که ابوبکر در آن مدّت چنین و چنان است. و خداوند میداند که او در آن مدّت راستگو، نیکوکار، هدایتکننده، پیرو حق بود. سپس خداوند ابوبکر را میراند. گفتم: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر هستم. دو سال آن را در دست گرفتم. در آن مدّت عمل میکردم به آنچه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر عمل میکردند.» (3)و تمام تلاش بخاری بر پوشاندن عیبهای شیخین است، که بر هیچ بینندهای مخفی نمیماند، ولی شرحکنندگان صحیح بخاری به خواستهای که بخاری را وادار به چنین کاری نمود، راه نیافتند. پس حقیقتی را افشا کردند که
بخاری خواستار مخفیبودنش بود، با نسبتدادن این کار بسیار زشت به زهری؛ ابنحجر عسقلانی در شرح این حدیث در باب «الخمس» گوید: «گفتهاش: سپس خداوند پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم را میراند؛ ابوبکر گفت: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم، ابوبکر آن را در دست گرفت و عمل کرد به آنچه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم عمل کرد. در روایت عقیل این را افزود: و شما دو نفر آنگاه در حالی که به علی و عبّاس رو کرده بود گمان میکنید ابوبکر چنین و چنان است. و در روایت شعیب است: آنگونه که شما دو نفر میگویید. و در روایت مسلم این اضافه است: پس شما دو نفر آمدید و یکی مطالبهی ارث خود را از پسر برادرت میکرد، و این یک میراث همسرش از پدرش را مطالبه میکرد. پس ابوبکر گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ما ارث نمیگذاریم. آنچه به جا گذاشتیم صدقه است. پس شما دو نفر او را دروغگو، گناهکار، پیمانشکن، خائن دیدید.
و گویی که زهری گاهی آن را صریحاً و گاهی با کنایه نقل میکرد، و همچنین مالک.»
و ابنحجر در شرح این حدیث در باب «ما یکره من التعمّق و التّنازع» گوید:گفتهاش: شما دو نفر گمان میبرید که ابوبکر در این باره چنین و چنان است.
اینچنین در اینجا ابهام واقع شد، و در شرح روایت پیشین در وجوب خمس روشن کردم که تفسیر آن در روایت مسلم قرار گرفته است و آن روایت از این جهت خالی از ابهام است.»
و نیز ابوبکر احمدبنعبدالعزیز جوهری، نویسندهی کتاب «السقیفه» چنین کرده است، آنجا که حدیث «دروغگو، گناهکار، پیمانشکن، خائن» را با لفظهای دیگری ذکر کرده است. در کتاب نامبرده حدیث مالکبناوس را با چنین لفظهایی نقل کرده است: «سپس (پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ) وفات کرد. ابوبکر گفت: من ولیِّ رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم. سپس خداوند جانش را گرفت و در آن زمان عمل کرد به
آنچه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم عمل فرمود پس رو به علی و عبّاس کرد و گفت شما دو نفر گمان میبرید که ابوبکر در این باره ستمگر و فاجر است و خداوند میداند که او در آن دوران راستگو، خیرخواه، هدایتگر، پیرو حق است. پس خداوند ابوبکر را میراند. گفتم: من سزاوارترین مردم به ابوبکر و به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم. دو سال - یا گفت: چند سال از فرمانرواییم آن را در دست گرفتم و در آن مدّت مانند عملکرد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر عمل میکردم، سپس گفت - در حالی که به عبّاس و علی رو کرده بود شما دو نفر گمان میبرید من در آن مدّت ستمگر فاجر بودم، و خداوند میداند من راستگو، نیکوکار، هدایتگر، پیرو حق هستم.»
و یک بار به نقلی دیگر آن را روایت کرده که عمر گفت: «هنگامی که رسولخدا وفات یافت، ابوبکر آن را در دست گرفت، ای عبّاس آمدی مطالبهی میراث خود را از برادرزادهات میکردی و ای علی آمدی مطالبهی میراث همسرت را از پدرش میکردی، و گمان میکردید که ابوبکر در این باره خائن فاجر بود. و به خداوند سوگند که او مردی مطیع و تابع حق بود، سپس ابوبکر درگذشت و من آن را در دست گرفتم. پس نزد من آمدید میراث خود را مطالبه میکردید، امّا تو ای عبّاس مطالبهی میراثت را از برادرزادهات میکردی، و علی میراث همسرش از پدرش را خواستار بود، و گمان بردید که من در آن مقام خائن فاجر هستم و خداوند میداند من در آن مطیع و پیرو حق هستم.»
و سومین بار آن را از ابوالبختری چنین روایت کرده است:
«رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم صدقه میداد و بخشش خود را تقسیم میفرمود، سپس وفات یافت. ابوبکر دو سال جانشین او شد، در آن مدّت چنان میکرد که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میکرد، و شما میگفتید که او در آن خطاکار و ستمکار بود در حالی که او جز هدایت یافته نبود، سپس بعد از ابوبکر من جانشین او شدم و به شما گفتم:
اگر شما دو نفر بخواهید، شما را بر عملکرد رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم و پیمانی که بر آن برگرفت میپذیرم، موافقت کردید؛ ولی اینک نزد من آمدهاید و مخاصمه میکنید.
این میگوید: سهم خودم از برادرزادهام را میخواهم، و این میگوید: سهم خودم از
همسرم را میخواهم. به خداوند سوگند میان شما جز به آن قضاوت نمیکنم.»
و آنچه آوردیم در دلالت بر نادرستی حدیث مورد ادّعا بسنده است، که سخاوی به آن تمسّک کرده است، افزون بر این که سندش هم خدشهدار است. و شما دانستید که بخاری آن را از محمّدبنکثیر که همان العبدی است روایت میکند و این شخص جرح شده است همانگونه که ذهبی در شرح حال او آورده است، او گوید: احمدبنابوخیثمه روایت کرده و به ما گفت: ابنمعین گفت: از او ننویسید او ثقه نبود.» (1)و عسقلانی گفت: «ابنمعین گوید: او ثقه نبود.» «و ابنجنید به نقل از ابنمعین گفت: در حدیثش لفظهای مبهم ضعیف بود سپس دربارهاش پرسیدم گفت:
شایسته نبود که از او نوشته شود.» (2)و در طریق آن، سفیان ثوری است که از ضعیفها تدلیس میکرد، آنگونه که ذهبی و ابنحجر عسقلانی (3)و غیر آن دو از او یاد کردهاند.
بلکه به تدلیس تسویه شهرت یافت که (اهل فن) قائلند که این مطلقاً بدترین و فاحشترین انواع تدلیس است. (4)سیوطی گوید: «عراقی گفت: این کار باعث قدح کسی است که عمداً مرتکب آن شده است. و شیخالاسلام گفت: شکّی نیست که این مایه جرح است هر چند که ثوری و اعمش بدان وصف شده باشند، پس عذری پذیرفته نیست که آن دو چنین فعلی را انجام نمیدهند، جز در حق کسی که نزد ایشان ثقه و نزد دیگران ضعیف باشد.» (5)
و قاری گفت: «اینگونه تدلیس بسیار ناپسند است و انجام دهندهاش نزد اکثر دانشمندان مذموم است و کسی که به آن شناخته شود نزد جماعتی جرح شده است روایتش قبول نمیشود چه سماع آن را تبیین کرده باشد چه نکرده باشد.» (1)و ابنجوزی در مذمت تدلیس گوید: «این خیانتی از سوی آنان بر شرع است.» (2)و همچنین گفته است: «از بزرگترین جنایتها نسبت به شریعت است.» (3)و نووی گوید: «تدلیس (پنهان کردن اسناد حدیث) دوگونه است: اوّل: از کسی که معاصر او است چیزی روایت کند که از او نشنیده است و شنیدنش را خیال کند و چنین گوید: فلان گفت یا از فلان شنیدم یا مانند اینها. و شاید که استادش را حذف نکند و غیر او را، ضعیف یا صغیر، برای آراستگی صورت حدیث حذف کند و این نوع تدلیس بسیار ناپسند است. اکثر دانشمندان آن را مذمت کردهاند و شعبه از شدیدترین مذمتکنندگان آن بود. و از ظاهر سخنش برمیآید که حرام است و تحریمش ظاهر است؛ چون توهم احتجاج برای چیزی میآورد که احتجاج به آن جایز نیست و نیز باعث ساقط کردن عمل به روایتهای خودش میگردد، افزون بر اینکه در آن فریب نهفته است و مفسدهاش همیشگی است، و بخشی از این امور برای تحریم بسنده است؛ چه رسد به اینکه همهی آنها با هم جمع شود.» (4)از این گذشته، سفیان ثوری را عیبهای دیگری است از جمله: اعتقاد به مذهب خوارج. و از جمله: حسادت نسبت به ابوحنیفه و دشمنی با او و بدگویی از او... که ابوالمؤیّد محمودبن محمّدبن خوارزمی آنها را ذکر کرده است. (5)و این بدگوییها ثوری را از درجهی اعتبار نزد اهل سنّت به ویژه حنفیها فرو میاندازد که پوشیده نیست.
و از بزرگترین بدگوییهای سفیان ثوری، اعتراضش بر حضرت امام صادق علیه السلام است. شعرانی گوید: «ثوری بر ایشان وارد شد، جبّهای از خز بر تنش بود، به او گفت: شما که از خاندان نبوّت هستید این را میپوشید؟!! فرمود: نمیدانی، دستت را به زیرش ببر، پس دید که زیرش لباسی از پشم زِبْر است. سپس فرمود: ای ثوری زیر جبّهات را به من بنما. دید زیرش پیراهنش نازکتر از سفیدی تخممرغ است. پس سفیان شرمنده شد. سپس فرمود: ای ثوری، زیاد نزد ما نیا، ما را زیان میرسانی و ما به تو زیان میرسانیم.» (1)پس روشن شد حدیثی که بخاری از محمّدبنحنفیّه نقل کرده است، حدیثی ساختگی و دروغ شمرده شده است.
و مانند آن حدیث در ساختگی و باطل بودن حدیث دیگری است که متّقی روایت کرده است: از زیدبنعلیبنحسین که گفت: «شنیدم پدرم علیّبنالحسین میگفت: شنیدم پدرم حسینبنعلی میگفت: به ابوبکر گفتم: ای ابوبکر بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بهترین مردم کیست؟ به من گفت: پدرت. پس از پدرم علی پرسیدم و گفتم: بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم چه کسی بهترین مردم است؟ گفت: ابوبکر - الدغولی، ابنعساکر» (2)بدین ترتیب بر هیچ منصف آگاهی پوشیده نیست که نشانههای دروغ و افترا بر آن نمایان و در آن نهفته است، و همچنین حدیثی است که سندی بر آن به دست نیاوردیم و «دهلوی» تصریح کرده است، هر حدیثی که سند صحیحی نداشته باشد از درجهی اعتبار فرو افتاده است.
یکی ازجاعلان حدیث دراهل سنّت،وقتی زشتی آنچهاز زبانامام علیه السلام در برتر داشتن مطلق شیخین رادید،به سوی ساختن حدیثی از زبانش رفت که نص بر برتری آن دو از تمامی اصحاب جز اهل البیت داشته باشد، لذا متقی روایت کرده است:
«از ابوالبختری نقل شده که گفت: علی خطابه خواند و گفت: آگاه باشید که بهترین این امّت بعد از پیامبرش ابوبکر و عمر است. مردی گفت: و تو ای امیرالمؤمنین؟ پس گفت: کسی با ما اهل بیت موازی نمیشود. ابونعیم در حلیة الاولیاء.» (1)و این نیز حدیثی ساختگی است، چون کسی که شیخین را «دو نفر دروغگو، گناهکار، پیمانشکن خائن (کاذبین، آثمین، غادرین، خائنین)» ببیند، چگونه آنها را بر سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار یاسر و مانندشان، برتر میدارد؟! این گناه بزرگ آشکاری است.
از سوی دیگر «ابوالبختری» خود چیزی از امام علیه السلام نشنیده است، بلکه بسیار از او به صورت مرسل از او نقل میکند. ابنحجر گوید: «سعیدبنفیروز، که پسر ابوعمران است، ابوالبختری طائی بندهی کوفی آنان است. روایت کرده است از:
پدرش، ابنعبّاس، ابنعمر، ابوسعید، ابوکبشه، ابوبرزة، یعلیبنمرة، ابوعبدالرّحمان سلمی و حارث اعور. و مرسلاً نقل کرده است از: عمر، علی، حذیفه، سلمان، ابنمسعود. و از او نقل کردهاند: عمروبنمرة، و عبدالأعلیبنعامر، و عطاءبنالسائب و سلمةبنکهیل، و یونس بن حبان، و حبیب بنابوثابت و یزیدبنأبوزیاد، و غیر اینها.
عبداللّهبنشعیب به نقل از ابنمعین گوید: ابوالبختری طائی، نامش سعید و مورد اعتماد است، و چیزی از علی نشنید. (2)و در پی روایتهای بسیار او از اصحاب با وجود نشنیدن او از آنان، گروهی از
نقدکنندگان حدیث به ضعیف بودن مرسلهای او حکم دادهاند. ابنسعد گوید: «...
او بسیار حدیث میگفت: حدیثش را به طور مرسل از اصحاب روایت میکرد و از بسیاری چیزی نشنید. پس هر حدیثش که با سماع بود حَسَن است، و آنچه مرسل بود ضعیف است.» (1)و نیز ابنحجر گوید: «ابواحمد حاکم درکنی گوید: نزد آنان قوی نبود.» سپس ابنحجر گوید: «او چنین گفت و این سهو است.» (2)نویسنده گوید: و این تحکّمی محض است.
جلالالدّین سیوطی از کسانی است که دربارهی حدیث «مدینةالعلم» تعصّب و تعنّت به کار برده است. او در شرح حدیث: «أنا دارالحکمة» گوید: «طیّبی گفت:
شیعیان به این حدیث متمسّک شدهاند که آموختن دانش و حکمت از او، ویژهی اوست و به دیگری تجاوز نمیکند جز به واسطهی او، چون به خانه وارد نمیتوان شد جز از درش، و برایشان حجّتی در این باره نیست. از آنجا که خانهی بهشت گستردهتر از خانهی حکمت نیست، در حالی که هشت در دارد.» (3)و این همان سخن طیّبی است که پیشتر دربارهاش به تفصیل آورده شد و باطل بودنش را توضیح دادیم آنگونه که نیازی به بیش از آن نیست و خداوند ولی توفیق است.
علیّبنعبداللّه سمهودی تلاش کرده حدیث «أنا مدینةالعلم» را از مفاد صریح آن برگرداند به گونهای که باعث حیرت فهمها شده است. او پس از آوردن برخی
دلیلهایی که بر اعلمبودن امام علیه السلام دلالت میکند، گوید: «این مطلب و مانند آن که در فضیلت علی در این باب نقل شده است گواهی بر حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» میباشد. امام احمد آن را در «الفضائل» از علی، و حاکم در «المناقب» مستدرکش، و طبرانی در معجم کبیرش، و ابوالشیخ ابنحیان در «السنة» اش و غیر از اینان از ابنعبّاس مرفوعاً روایت کردهاند با این اضافه: «فمن أتی العلم فلیأت الباب».
و ترمذی مرفوعاً از حدیث علی آن را روایت کرده است: «أنا مدینة العلم و علی بابها» و به دنبالش گوید: این حدیث ناشناخته است. و استادش بخاری نیز چنین گفته است و حاکم دنبال بخش نخست گوید: اسنادش صحیح است.
ابنجوزی آن را در جلد دوم از کتاب موضوعات آورده است. و حافظ ابوسعید علایی گوید: درست آن است که حسن میباشد به اعتبار نقلهایش، نه صحیح و نه ضعیف، چه رسد به این که از ساختگیها باشد. و همین گونه حافظ ابنحجر در فتوایش گوید.
و این مطلقاً با برتری ابوبکر منافات ندارد، با گواهی علی و دیگرانی به این مطلب برای او، و نیز به دانش او هم گواهی داد. علی گفت: ابوبکر داناتر و برتر آنان بود و در چیزی اختلاف نکردند مگر این که حق با او بود، و مشهور نبودنش به دانش به علّت طولانی نبودن عمرش و نیازمندی به او پس از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.» (1)این سخن از چند جهت نیازمند بررسی است:
سمهودی - هرچند اصل حدیث را انکار نکرده، بلکه آن را از گروهی از بزرگان مذهبش تحقیق واثبات نموده است - به ترمذی نسبت داده که به دنبال حدیث گفته است: «این منکر است» وما پیشترثابت کردیم که این نسبت صحیح نیست. وترمذی هرگز پس ازاین حدیث چنین نگفته است. بلکه شیخ عبدالحق
1) جواهرالعقدین: دستنویس است.
دهلوی در «اللمعات فی شرح المشکاة» تصریح کرده است که ترمذی گفت: این حدیث حسن است.
و این مطلب را گفتهی ترمذی دربارهی حدیث «أنا دارالحکمة» که حسن است تأیید میکند - و آن را مؤیّد حدیث «أنا مدینةالعلم» دانسته همانگونه که محبّ طبری در «ذخائر العقبی» و «الرّیاض النضره» به آن تصریح کرده است. نیز همانطور که بعضی از مفسّرین طعن دربارهی حدیث «أنا مدینةالعلم» را به ترمذی نسبت دادهاند، طعن دربارهی حدیث «أنا دارالحکمة» را نیز به او نسبت دادهاند، که در گذشته در ردّ سخن نووی به تفصیل آورده شد.
علاوه بر این، بسیاری از پژوهشگران اهل سنّت هر دو حدیث را با هم از ترمذی نقل میکنند، و از ظاهر عبارتهایشان بر میآید که ترمذی آن دو را در «الصحیح» خود بدون هر تغییری نقل کرده است، که این مطلب پوشیده نیست؛ با توجّه به آنچه پیشتر آوردیم در اثبات نقل ترمذی از حدیث «مدینةالعلم» و نیز اثبات نقل او از حدیث «دارالحکمة»، با بهرهگیری از گفتههای بزرگان قوم که بر آن دلالت دارد. و شایسته است بر شما که تأمّل کنید در آنچه «ابنحجر مکّی» در «الصواعق» و عیدروس یمنی در «العقد النبوی» و «صبان مصری» در «إسعاف الرّاغبین» آوردهاند، که عبارتهای این بزرگان برای مقصود و مطلوب صریحتر و واضحتر است.
و به طور کلی، نسبت دادن طعن به ترمذی دربارهی حدیث «أنا مدینة العلم» از جانب سمهودی دروغی آشکار میباشد، و شاید که این گفته را بدون مراجعه به «جامع الترمذی» آورده باشد، و اگر به نسخهی صحیح و حتّی نسخهی تحریف شدهی آن مراجعه کرده بود، چنین نسبتی به ترمذی نمیداد، چون کاری که تحریف کنندگان انجام دادهاند، حذف حدیث «أنا مدینة العلم» و باقی گذاردن حدیث «أنا دارالحکمة» با افزودن کلمه «منکر» به آن است و هیچ نسخه صحیح و یا تحریف شدهای نیافتهایم که حدیث «أنا مدینةالعلم» را با لغت «منکر» آورده باشد، و هر کس چنین ادّعا کند، بیان او آن بر عهدهی خود او است.
امّا نسبت دادن این گفته که «منکر است» به بخاری نیز باطل میباشد، چون
در «اللآلی المنثورة» و «المقاصد الحسنة» آمده است که این کلمه را بخاری دربارهی حدیث «أنا دارالحکمة» گفته است. پس این گفته را به حدیث «أنا مدینة العلم» نسبت دادن، باطل میباشد.
از سویی حدیث «أنا مدینةالعلم و علیٌّ بابها» از جهتهای بسیار و دلالتهای آشکار بر امامت امیرالمؤمنین علی علیه السلام دلالت دارد و هیچ خردمندی در دلالت آن بر برتری و اعلمیت مطلق امام علیه السلام تردید نمینماید. پس یا باید این حدیث انکار گردد و حکم به ساختگیبودنش داده شود همانگونه که بعضی از ناصبیها کردند و یا باید دست از اعتقاد به برتری ابوبکر بر امام علیه السلام برداشت.
پس باطل بودن این گفتهی سمهودی پس از اثبات و تحقیق حدیث که گوید: «و مطلقاً منافات ندارد با برتری ابوبکر» آشکار شد؛ چون پس از ثابت شدن این حدیث شریف چارهای جز اعتقاد به برتری مطلق امام علیه السلام نیست.
همچنین ادّعایش بر گواهیدادن امام امیرالمؤمنین علیه السلام به برتری ابوبکر باطل است. از پاسخ به سخن سخاوی دانستید که: روایاتی که متضمّن چنین معنایی از امیرالمؤمنین علیه السلام باشد، پایه و اساسی ندارند، چون پوشیده نیست که روایاتی ساختگی و دروغ شمرده شدهاند و اسناد و متن آنها باطل است به ویژه آنچه بخاری نقل کرده که ستون آنهاست.
غیر از امام علیه السلام چه کسی به آن گواهی داده است تا سمهودی بگوید: «به گواهی علی و غیرش به آن (افضلیت) برای او»؟ در حالی که ما کسی از اصحاب عدالت پیشه را نیافتیم که به آن گواهی داده باشد. و هر کس چنین ادعایی کند، بیان آن بر عهده خودِ اوست و باطل نمودن آن با روشنترین دلیل و برهان بر ماست... و
به فرض صدور چنین چیزی از یکی از آنان در حق ابوبکر، بیشک توان رویایی با آنهمه وجوه فراوان برتری مطلق امیرالمؤمنین علیه السلام را ندارد.
از ادّعاهای دروغین سمهودی در این کلام چنین است: «علی نیز به دانش او گواهی داد و گفت: ابوبکر داناترین و برترین آنان است.» چه کسی این را روایت کرد؟ و ای کاش سمهودی مصدری برایش میآورد حتّی اگر از ساختگیهای پیشینیان بود؟! و شگفتیآور از اوست که چگونه به چیزی استدلال میکند که محل و اثری در موضوعات (ساختگیها) ندارد چه رسد به کتابهایی که «الصحاح» خوانده میشود. هر چند که اگر در الصحاح هم نقل شده بود برای امامیه حجّت نبود و در احتجاج در مقابل آنها سودی نداشت؛ چه رسد به ساختگیها.
از دیگر ادّعاهای دروغین این گفته سمهودی است: «در چیزی اختلاف نکردند مگر این که حق با او بود»، که ادّعایی بیبرهان است، بلکه دلیلها و برهانهای بر باطل بودنش بیشمار است و اگر جز جریان سقیفه و قضیهی فدک و مسألهی خمس نبود، همینها به عنوان دلیل و برهانی بر خطاکردن و باطلبودن ابوبکر بسنده بود، چون رخدادهایی بود که میان علی علیه السلام و ابوبکر اختلاف افتاد، و هیچ خردمندی تصدیق نمیکند که حق با ابوبکر باشد، چون با کتاب و سنّت، عصمت امیرالمؤمنین و حضرت فاطمهی زهرا علیها السلام ثابت شده است، امّا ابوبکر خودش را چنین معرّفی میکند: «مرا شیطانی است که گرفتارش میشوم.»
گویی سمهودی به اشکال وارد بر خود توجّه دارد که: اگر ابوبکر مطلقاً داناترین اصحاب بود، پس گفتهها و آرای او در مسائل گوناگون کجاست؟ و چرا به
دانش شهرت نیافت؟ پس به عذرتراشی از جانب ابوبکر پناه برده و چنین گفته است: «شهرت نیافتن دانش او، به علّت طولانی نبودن مدّت او با احتیاج به او بعد از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.» امّا این عذر نزد خردمندان و اهل بصیرت پذیرفته نیست از چند جهت:
یکی این که: توقّف شهرت در دانش، بر طول مدّت ممنوع است، بلکه ملاک شهرتیافتن به دانش، کمال علمی شخص است. پس هر چه دانش افزونتر باشد، شهرت به آن بیشتر است. مگر نمیبینید که دانش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم - با وجود کوتاهی درنگ در میان امّتش چنان شهرت یافت که دانش پیامبران پیشین به یک دهم شهرت دانش او نمیرسد، با وجود پیامبری چون حضرت نوح علیه السلام که به طول عمر شهرت یافته به گونهای که به عمر او ضربالمثل زده میشود.
حقیقت این است که دانش ابوبکر از این جهت شهرت نیافت که اصل آن - یعنی دانش - منتفی است، نه به سبب وجود یک مانع که کوتاهی مدّت او باشد.
و دوم این که: اگر توقّف مذکور را بپذیریم، لیکن عمر ابوبکر از آغاز پذیرش اسلام تا مرگش طولانی بود، که اگر داناترین اصحاب میبود، در این مدّت آثار اعلمیت او آشکار میشد و دانش او شهرت مییافت و امّا علّت آوردن به اینکه در زمان زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او احتیاجی نبود و به هنگام احتیاج به او بعد از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، مدّت او طولانی نشد، سودمند نیست، چون نیاز به داناترین اصحاب در همه حال هست و از این رو میبینیم نیاز مردم را به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام - که ایشان به واقع و در حقیقت داناترین است در دوران زندگی و پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم . و از این جهت میبینیم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم امّت را هدایت و راهنمایی به سوی امام علیه السلام میفرمایند با این فرمودهشان: «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها، فمن أراد العلم فلیأت الباب» و همچنین میبینیم که قضاوتها و فتواهای امام علیه السلام در دوران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه در سفر به یمن چه در مدینهی منورّه شهرت یافته است.
امّا از ابوبکر چیزی نقل نشده است که دلالت بر دانش او داشته باشد؛ چه رسد به اعلمیّت او در دوران خلافتش پس از پیامبر و نیاز امّت، و چه رسد به دوران
حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم .
امّا با آنچه سمهودی آورده است که دوران خلافت ابوبکر زمان شهرت دانش او بود، ولیکن طولانی نبودن عمرش مانع این شهرت شد این گفتهی بنبانی که پس از این خواهد آمد، منافات دارد که گوید دوران خلافت آن سه نفر زمان آشکارشدن دانش آنان نبود، بلکه مشغول بودنشان به کارهای خلافت مانع از بهرهمندی امّت و تعلیم آنان شد، و این علّت مراجعهی ایشان به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود. پس تضاد موجود میان این دو گفته و ادّعا بر آگاهان و هدایت یافتگان پوشیده نیست.
سوم: اگر شهرت نیافتن دانش او به علّت طولانی نبودن عمرش پس از نیاز به او را هم بپذیریم، با اینحال این خواستهی سمهودی را محقّق نمیکند، چون اگر دانشش شهرت نیافت لااقل میبایست نادانی و گمراهیاش هم شهرت نمییافت، در حالی که هر شخص آگاه نسبت به اخبار و آثار به خوبی موارد بسیار زیادی را مییابد که نادانی ابوبکر و جهل او به احکام شرعی را ظاهر میسازد و کتاب «تشیید المطاعن» شامل بخشی از این اخبار است، و آنگاه جایی برای ادّعای دانایی ابوبکر نمیماند چه رسد به ادّعای اعلمیت مطلق او!!
با این همه، عجب از سمهودی است که چگونه ادّعای اعلمیت برای ابوبکر میکند؛ در حالی که خودش - همچون دیگران بخشی از اخبار مراجعهی ابوبکر و عمر به امیرالمؤمنین علیه السلام را روایت میکند و اعتراف آن دو به اعلمیت حضرت را یادآور میشود.
سمهودی خود در کتابش «جواهر العقدین» دربارهی حکم عمر به سنگسار کردن زن دیوانه، و نقض این حکم به وسیلهی امام علیه السلام گوید: «در روایتی: پس عمر گفت: لولا علی لهلک عمر. و بعضی روایت کردهاند که این اتّفاق برای علی و ابوبکر به همین گونه رخ داد.» و در همان کتاب نیز گوید: «ابنسمّان از ابوسعید خدری نقل
میکند که شنید عمر به علی میگوید در حالی که چیزی از او پرسیده بود و او پاسخش را داده و اندوهش را برطرف کرده بود: «ای علی! خداوند مرا بعد از تو باقی نگذارد.» و این دلیلی روشن بر اعلمیّت امام علیه السلام است. و سمهودی خود اعتراف کرده است که این از شواهد حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» میباشد. از این رو گوید: «گفتم: این و مانندهای آن که در فضیلت علی در این باب آمده است، گواهی بر حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» میباشد.»
و سمهودی در «جواهر العقدین» گوید: «زین عراقی در «شرح التقریب» در شرح حال علی گوید: عمر گفت: داورترین ما علی است، و همواره پناه میبرد از مشکلی که ابوالحسن در آن چارهاندیش نباشد.» گفت: «این استعاذه را دارقطنی و غیر از او روایت کردهاند و لفظش چنین است: أعوذ باللّه من معضلة لیس لها ابوحسن.»
گفت: و در روایتی که از ابوسعید خدری آورده گوید: با عمر به مکّه آمدیم، در حالی که علیّبنابیطالب با او بود، علی چیزی به او گفت: عمر گفت: پناه میبرم به خداوند از این که در میان مردمی زندگی کنم که ابوحسن در میانشان نباشد.»
و گفت: «حافظ ذهبی از عبدالملکبن ابوسلیمان نقل کرده گوید: به عطاء گفته شد: آیا کسی از اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فقیهتر از علی بود؟ گفت: نه به خدا سوگند کسی را اینگونه نمیدانم.»
و گفت: «گفتهی عمر: علی داورترین ماست (علی اقضانا) ، بخاری در صحیحش آن را روایت کرده و مانند آن را از گروهی از اصحاب نقل کرده است.»
و گفت: «حاکم در المستدرک از ابنمسعود نقل کرده که گفت: همواره گفتوگو میکردیم که داورترین مردم مدینه علی است. و حاکم گفت: این حدیث صحیح است ولی آن را نقل نکردند.»
و گفت: «اصل آن این است: داستان فرستادن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی به عنوان قاضی به یمن، گفت: ای رسولخدا مرا فرستادی که میانشان قضاوت کنم در حالی که من جوانم و قضاوت را نمیدانم؟ پس او صلی الله علیه و آله و سلم بر سینهام زد و گفت: «خداوندا
هدایتش کن و زبانش را ثابت گردان. گفت: به حق کسی که دانه را شکافت و آفریدهها را آفرید در قضاوت میان دو نفر هرگز شک نکردم. ابوداوود و حاکم آن را روایت کردند و حاکم گفت: اسنادش صحیح است.»
و گفت: «احمد و طبرانی از افرادی که ثقه شمرده شدهاند روایت کردند که:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به فاطمه گفت: آیا راضی نمیشوی که تو را به ازدواج پیشتازترین امّتم در اسلام و دارندهی بیشترین دانش و بزرگترین بردباری، درآورم؟»
فضلبنروزبهان شیرازی که از متکلّمان مشهور اهل سنّت است و متأخّرین ریزهخوار او هستند در پاسخ احتجاج علّامه حلّی به فرموده امام علیه السلام «سلونی قبل أن تفقدونی» و فرمودهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «أنا مدینة العلم و علی بابها» چنین گوید: گویم:
این حدیث بر بسیاری دانش و حضور ذهن او دربارهی رخدادها و آگاهیاش بر دانشها و معارف گوناگون دلالت میکند و تمام این امور مسلّم است امّا دلیلی بر نصّ بر امامت نیست؛ زیرا واجب نیست که اعلم، خلیفه باشد، بلکه برای امّت حفظ نظام مسلمین اصلح خواهد بود و اگر ابوبکر اصلح برای امامت نبود، او را برنمیگزیدند همانگونه که گفتیم.»
گویم: ابنروزبهان، چارهای جز اعتراف به دلالت حدیث «أنا مدینة العلم» بر اعلمیت مطلق امیرالمؤمنین علیه السلام نیافته است، امّا شرط اعلمیت برای خلیفه را انکار میکند، و از این جهت میگوید این حدیث نصّ بر خلافت امام علیه السلام نمیباشد، و استدلال به انتخاب ابوبکر برای خلافت توسّط امّت میکند؛ هرچند که اعلم نبود.
امّا گفتهی او از چند جهت پذیرفته نیست:
نخست: حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» از دلیلهای روشن بر خلافت سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام است، که آن را از چندین وجه در بخشهای پیشین کتاب بیان کردیم.
دوم: کتاب و سنّت که با گفتههای مفسّرین اهل سنّت تأیید شده، بر وجوب
گزینش اعلم برای امامت و خلافت دلالت دارد. و این مطلب پیشتر با دلیلهای بسیار که مفید قطع و یقین است، بیان شد و اگر جز آنچه خداوند سبحان در داستان حضرت آدم و حضرت طالوت علیهما السلام فرموده است، وجود نداشت، همان به عنوان دلیل و برهان بسنده بود.
سوم: شک و تردیدی نیست که اعلم برای حوزه حافظتر و برای امّت اصلح است. و از این جهت باطل بودن ادّعای حافظتر بودن برای حوزه و اصلح برای امّت بودن ابوبکر آشکار میشود، همراه با اعتراف به اعلم نبودنش. به راستی چه وقت ابوبکر حافظتر برای حوزه بوده است؟ آیا در میدانهای جنگ و جهاد با کفّار؟ یا در گشودن مشکلات و گرفتاریها؟
و چهارم: فساد استدلال به انتخاب ابوبکر برای خلافت توسّط مردم روشن است، و به فرض بپذیریم که این انتخاب از سوی مردم بود، اشکال بر همان مردمی است که انتخابش کردند و به همین ترتیب اشکال بر کسانی است که به این گزینش، استدلال بر درستی امامت ابوبکر میکنند.
ابن روزبهان دربارهی حدیث «مدینة العلم» و حدیث «أنا دارالحکمة» سخن شگفتانگیزتر و غریبتری از آنچه آوردیم، دارد. از این قرار که: مرحوم علّامه حلی رحمه الله گوید: «مطلب دوم: دانش. مردم همگان بدون خلاف، ریزهخوار علی علیه السلام هستند، در معارف حقیقی و دانشهای یقینی و احکام شرعی و قضایای نقلی، چون ایشان علیه السلام در نهایت تیزهوشی و شوق بر آموختن بود و ملازمت او با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم که مهربانترین مردم نسبت به او بودند، بسیار عظیم است، به گونهای که شب و روز از ایشان جدا نمیشد، پس ضرورتاً از دیگران داناتر میشود و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در حق او میفرمایند: داورترین شما علی است. و قضاوت مستلزم دانش و دین است. ترمذی در صحیحش روایت میکند که:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «أنا مدینة العلم و علی بابها» و بغوی در الصحاح روایت
میکند که: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا دارالحکمة و علی بابها»
ابنروزبهان در پاسخ این سخن گوید: «آنچه نویسنده از دانش امیرالمؤمنین علیه السلام آورده است، شکّی نیست که او از دانشمندان امّت است و مردم در آن علم به او نیازمند هستند، و چگونه چنین نباشد، در حالی که او جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در ابلاغ دانش و زیباییهای حقایق معارف میباشد. و در این کسی نزاعی ندارد. امّا آنچه از صحیح ترمذی نقل کرده، صحیح است. ولی بغوی در صحاح گوید: حدیث ناشناخته است که جز از شریک، از هیچیک از ثقهها شناخته نشده است و اسنادش مضطرب است. شایسته بود که آنچه از عیبهای حدیث آورده است را نقل میکرد، تا در نقل امین باشد.»
و این سخن از چند جهت غریب است:
1 - حضرت علی علیه السلام داناترین امّت است،نه فقط از این جهت که از دانشمندان امّت است
این که ابنروزبهان میگوید: «آنچه نویسنده از دانش امیرالمؤمنین آورده، شکّی نیست که او از دانشمندان امّت است.» تفریط در حق امام علیه السلام است چون ایشان بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم داناترین امّت است، همانگونه که پیش از این ثابت کردیم. اضافه بر آن ابنروزبهان در گفتهی پیشین خود به اعلمیت امام علیه السلام اعتراف کرده است.
2 - مردم همانند نیازمندیشان به پیامبر، به او نیازمندند
نیازمندی مردم به امیرالمؤمنین علیه السلام همانند نیازشان به یکی از دانشمندان امّت نیست؛ بلکه تمام مردم در همهی دانشها و احکام ریزهخوار خوانِ او هستند همانگونه که علّامه حلّی آورده است چون نزدیکترین مردم به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و بیشترین ملازمت را با ایشان داشت، پس آنان در دانش نیازمند او بودند، چون داناترین آنان بود. پس اگر ابنروزبهان از این گفتهاش: «مردم در آن علم به او نیازمند بودند.» چنین اراده کرده است، پس مرحبا به این همسویی، چون این معنی خلافت بلافصل امام علیه السلام بعد از پیامبر را ثابت میکند، زیرا قبیح است امیر کردن نیازمندی که
نیازمندیش در حاجتهای بسیار بزرگ آشکار است بر کسی که بینیاز و سرشار از دانش صاحب معراج صلی الله علیه و آله و سلم است. و اگر ابنروزبهان معنی دیگری را اراده کرده است، مرتکب دشمنی آشکار شده، و گمان بیشتر این است که خواستار معنی اوّل میباشد، چون در گفته پیشین به اعلمیت امام علیه السلام اعتراف کرده است.
3 - اعتراف ابنروزبهان به این که امام وصیّ نبی در ابلاغ دانش است
متن گفتهی ابنروزبهان چنین است: «چگونه چنین نباشد، در حالی که او جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در ابلاغ دانش و زیباییهای حقایق معارف میباشد.» و این صراحت دارد در این که او پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امام است، چون عقل نمیپذیرد که جانشین پیامبر در ابلاغ دانش و زیباییهای حقایق معارف، غیر از اعلم و غیر از امام بعد از او صلی الله علیه و آله و سلم کس دیگری باشد، چون اعلمیت از این عَلَم منصوب (پرچم افراشته) جداپذیر نیست، همان کسی که به علم مصبوب (دانش لبریز شده) اختصاص یافته است. و از جهت زشتبودن ترجیح دادن مرجوح، و باطل بودن برتر داشتن مفضول.
سپس گفتهاش: «پس کسی را در این مطلب نزاعی نیست.» جملهی حقّی است که بر زبانش جاری شده است. امّا آنچه را که علّامه حلی به آن استشهاد کرده دلالت بر اعلمیت امام علیه السلام دارد، و این همان مطلوب از استشهاد و استدلال میباشد و اعلمیت ملازم امامت و خلافت است که چندین بار گفته شد. بنابراین بر ابنروزبهان است که تسلیم امامت امام شود و نزاع در امامت را رها کند.
4 - اعتراف او به روایت ترمذی
سخن ابنروزبهان که «امّا آنچه از صحیح ترمذی آورده، پس صحیح است.» اعتراف به صحت سند حدیث «أنا مدینة العلم» است و ابنروزبهان اعتراف به دلالت این حدیث بر اعلمیت امام علیه السلام کرده علیرغم برپا شدن برهانهای محکم مبنی بر تعیّن اعلم برای جانشینیِ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم .
و همچنین، حدیث «مدینة العلم» از جهتهای بسیاری که پیش از این آورده شد دلالت بر امامت امام علیه السلام دارد، پس بر ابنروزبهان بود که به نتیجه هم اعتراف
کند همانگونه که به مقدّمه اعتراف کرده است.
5 - ردّ اشکال ابنروزبهان بر علّامه
امّا طعن ابنروزبهان به علّامه حلّی که گوید: «ولی بغوی در صحاح گوید:
حدیث ناشناخته است که جز از شریک، از هیچیک از ثقهها شناخته نشده است و اسنادش مضطرب است، و شایسته بود که آنچه از عیبهای حدیث آورده است را نقل میکرد، تا در نقل امین باشد.» این مردود است از چند جهت:
انداختن حدیث أنا مدینةالعلم از صحیح ترمذی توسّط آنان
1 - چه دلیلی هست بر اینکه جملهای که ابنروزبهان ذکر کرده در نسخ علّامه حلّی وجود داشته باشد؟
اختلاف نسخهها در کتابهای حدیث اندک نیست، بلکه کتابهای موصوف به الصحاح نزد اهل سنّت از نظر اضافه و کمبود و تغییر و تبدیل اختلاف دارند که بر مراجعهکننده پوشیده نمیماند؛ مانند: «جامع الاصول ابنکثیر» و «مشکاة المصابیحِ خطیب تبریزی» «المرقاةِ علی قاری»... و از شواهد بر این مطلب، حدیث «أنا مدینة العلم» است و «صحیح ترمذی» که دانستی علّامه حلّی رحمه الله این حدیث را از «صحیح ترمذی» نقل میکند و ابنروزبهان خود به صحت آن اعتراف کرده و گفته است: «امّا آنچه از صحیح ترمذی نقل کرده، صحیح است.» و پیش از علّامه این افراد آن را از ترمذی نقل کردهاند: ابناثیر جزری در «جامع الأصول» و محمّدبنطلحهی شافعی در «مطالب السؤول».
و ابنتیمیهی حرّانی که معاصر علّامه است در «منهاج السنّة» به روایت ترمذی از حدیث «مدینة العلم» اعتراف کرده است.
و گروهی از علمای متأخّر بر علّامه حلّی رحمه الله از اهل سنّت نیز آن را از ترمذی، نقل کردهاند، مانند:
سیّد شهابالدّین احمد در کتابش «توضیح الدّلائل علی ترجیح الفضائل»
جلالالدّین سیوطی در «تاریخ الخلفاء»
حسینبنمعینالدّین میبدی در «الفواتح - شرح دیوان علیِ»
محمّدبنیوسف الشامی در سیرهاش «سبل الهدی و الرّشاد»
ابنحجر مکّی در «الصّواعق المحرقة»
میرزا مخدوم در کتابش «نواقض الروافض»
شیخبن عبداللّه عیدروس در «العقد النّبوی»
محمود شیخانی قادری در «الصّراط السویِّ»
شیخ عبدالحق دهلوی در «أسماء رجال المشکاة»
نورالدّین شبراملسی در «تیسیر المطالب السنّیة»
ابراهیم کردی کورانی در «النبراس»
محمّدبنعبدالباقی زرقانی در «شرح المواهب اللدنیة»
محمّدبنصبّان مصری در «اسعاف الرّاغبین»
شهابالدّین عجیلی شافعی در «ذخیرة المآل»
مولوی عبدالعلی مشهور به بحرالعلوم در «شرح المثنوی»
با این همه حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» در نسخههای موجود «ترمذی» ذکر نشده است، و چیزی که وجود دارد، حدیث «أنا دارالحکمة و علیٌّ بابها» میباشد.
در کتاب «المصابیح» نوشتهی بغوی نیز همینگونه است، همانگونه که حدیث «أنا دارالحکمة و علیٌّ بابها» را نقل کرده، حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» را نیز نقل کرده است. و گروهی از بزرگان علمای اهل سنّت حدیث مدینة العلم را از «مصابیح» بغوی نقل کردهاند مانند: محبّ طبری در «الرّیاض النضرة» و «ذخائر العقبی»، قاری در «المرقاة»، احمدبنفضل مکیِ در «وسیلة المآل» و غیر آنان... و بعضی از آنان تصریح کردهاند که بغوی آن را در بخش احادیث حسن از آن کتاب آورده است... ولی نسخههایی از «مصابیح» که به آنها دسترسی پیدا کردیم، از حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» خالی است.
و این تحریفی از نوع حذف و اسقاط در «مصابیح» است، و آنان تحریفی از نوع زیاده و الحاق، نیز دارند. لذا در عین اینکه بغوی خود را ملزم نموده که منکرها را در کتابش نقل نکند و در آغاز کتابش چنین تصریح کرده است: «در آن به ضعیف یا غریب اشاره کردم و از نقل منکر یا ساختگی دوری جستم.» باز هم در کتابش حدیثی را میبینیم که با وصف «منکر» توصیف شده و متن آن چنین است:
« از ابوهریرة نقل شده که گفت: نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودیم که مردی که میپندارم از قیس بود، آمد و گفت: ای رسولخدا حمیر را لعنت کنم؟ پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت:
خداوند حمیر را رحمت کند دهانشان سلام و دستانشان طعام و خودشان اهل امن و ایمان میباشند منکر است.» (1)از اینجا میبینی که دانشمندان محقق آنها اعتراف میکنند که لفظ «منکر» در این کتاب افزوده و گنجانده شده است، به وسیلهی کسانی که اهل معرفت به حدیث دانسته شدهاند. شمسالدّین محمّدبنمظفّر خلخالی گوید: «گفتهاش: منکر است، یعنی این حدیث منکر میباشد. احتمال میرود که افزودن لفظ منکر در اینجا از مؤلّف نباشد و از یکی اهل معرفت به حدیث باشد؛ چون اگر منکر بود، متعرّض آن نمیشد، چون در آغاز کتاب ملتزم شده که از نقل منکر دوری جوید.»
در «مرقاة» است: «شارح مصابیح گفته است: عبارت «منکر است»، الحاقی است از یکی از اهل معرفت به حدیث، زیرا مؤلّف یعنی محیی السنّه اگر میدانست که آن حدیث منکر است، متعرّض آن نمیشد، چون در آغاز کتاب ملتزم شده که از نقل منکر دوری جوید و خداوند به صواب داناتر است.»
و بعد ... به نظر ما استبعاد ندارد که عبارتی که ابنروزبهان آورده از مطالب گنجانده شده توسّط بعضی از متعصّبها در کتاب «المصابیح» باشد، هرچند که به اهل معرفت به حدیث توصیف شده باشند... و در نسخهی مرحوم علّامه حلّی نبوده و لذا آن را ذکر ننموده است. پس اشکال ابنروزبهان بر علّامه جایگاهی
1) مصابیح السنّة باب «مناقب قریش و ذکر القبائل /4 141.
ندارد.
ثانیاً: اگر فرض کنیم آن عبارت، گفتهی بغوی باشد و در نسخهی مرحوم علّامه حلّی هم بوده باشد، ولی باز هم آنچه ابنروزبهان بر زبان آورده، وارد نیست؛ چون آنگاه میگوییم: «خودداری کردن مرحوم علّامه حلّی از ذکر آن عبارت بر این پایه است که: «اقرار خردمندان بر خویشتن پذیرفته شده است و بر دیگری مردود است.» و «انکار بعد از اقرار پذیرفته نیست».
توضیح این که: بغوی در آغاز کتابش که به «مصابیح» معروف شده گوید: «امّا بعد، این الفاظی است که از سینهی نبوّت صادر شده، و سنّتهایی است که از معدن رسالت روان گشته، و حدیثهایی است که از سیّد المرسلین و خاتم النّبیین رسیده است. آنها چراغهای در تاریکی هستند که از چراغدان پرهیزکاری برون آمده است، پیشوایان آنها را در کتابهایشان نقل کردهاند، و من آنها را برای عابدان گرد آوردم تا بعد از کتاب خداوند برای آنان بهرهای از سنّتها پدید آورد و کمکی در راه طاعتشان دهد. اسنادهایش را به قصد اختصار بر پایهی اعتماد بر نقل بزرگان رها کردم.»
این توصیف او از حدیثهای کتابش میباشد، پس این توصیفها به اعتراف خودش بر حدیث «أنا دارالحکمة و علیٌّ بابها» منطبق است، پس اگر بغوی پس از این ادّعا کند که حدیث ناشناخته (منکر) است، در حقیقت پس از اقرار انکار کرده، و انکار پس از اقرار پذیرفته نیست. و لذا علّامه از نقل انکارش دوری جسته است.
ثالثاً: پذیرفتیم، ولی دوری جستن علّامه از ذکر این سخن، پوششی برای عیبهای بغوی است، نه پوشیدن عیبهای حدیث، آنگونه که روزبهان گمان برده است.
و بیان این سخن چنین است: گفتهی او «حدیث ناشناخته است که جز از شریک، از هیچیک از ثقهها شناخته نشده است و اسنادش مضطرب است» شامل دو ادّعا میباشد:
نخست این که: حدیث ناشناخته و جز از شریک از هیچ ثقهای دانسته نشده است این ادّعا بر کوتاهی دست و کمی اطّلاعش دلالت دارد، چون اینگونه نیست، همانطور که بر پژوهشگر آگاه پوشیده نیست و حدیث مشهور و ثقههایی غیر از شریک آن را نقل کردهاند، که بیش از این به تفصیل آن را دانستید.
به هر حال اگر چنین هم باشد که تنها شریک آن را نقل کرده است، این باعث صحیح یا حسنبودن آن نمیشود -از این جهت، ترمذی آن را حسن شمرده است؛ همانگونه که محبّ طبری در «الریاض النّضرة» و «ذخائر العقبی» تصریح میکند. و روایت ترمذی تنها به نقل شریک میباشد و ابنجریر طبری هم آن را در «تهذیب الآثار» صحیح دانسته و نیز سیوطی در «جمع الجوامع» آن را جز از شریک روایت نکرده است. و حاکم نیشابوری آن را صحیح دانسته همانگونه که شامی در «سبل الهدی و الرّشاد» و شبراملسی در «تیسیر المطالب السنّیّة» و زرقانی در «شرح المواهب اللدنیّة» به آن تصریح کردهاند و حافظ علایی و مجد فیروزآبادی هم آن را «حسن» دانستهاند و علائی آنگونه که در «اللآلی المصنوعة» به نقل از پاسخهایی به اعتراضهای سراج قزوینی بر حدیثهای «المصابیح» نوشتهی بغوی، آمده است گوید: «شریک پسر عبداللّه نخعیِ قاضی است مسلم به او احتجاج کرده و بخاری برایش تفسیری آورده و یحییبنمعین او را ثقه دانسته است. و عجلی گوید: ثقه و نیکو حدیث است و عیسیبنیونس گوید: هرگز کسی را پرهیزکارتر از شریک در دانش ندیدم. بنابراین تفرّد او حسن است.»
و فیروزآبادی هم در کتابش «نقد الصّحیح» بعد از حدیث: «أنا دارالحکمة» همین مطلب را آورده است.
بنابراین یگانه بودن شریک در نقل، مانع صحیح یا حسن بودن حدیث نمیباشد، و هرگز باعث سستی آن نمیگردد، تا چه رسد که افراد ثقهی دیگری هم در روایت این حدیث شریف، با شریک همراه شده باشند!!
و دوم این گفته که: اسنادش مضطرب است. کاملاً باطل است؛ چون هر کس به اسنادهای این حدیث توجّه کند، آنها را متعدّد، ثابت و بدون هرگونه تزلزل و
اضطرابی مییابد. و گمان غالب بر این ادّعای باطل بدین علّت است که سخن ترمذی در این مقام درست فهمیده نشده است و بیان مطلب از این قرار است:
ترمذی حدیث «أنا دارالحکمة» را با اسنادش از شریک، از سلمةبنکهیل، از سویدبنغفلة، از صنابحی، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است، سپس گوید: «بعضی این حدیث را از شریک روایت کردهاند ولی از صنابحی یاد نکردهاند.» مفاد این سخن روایت کردن این حدیث توسّط بعضی از محدّثان از شریک، از سلمةبنکهیل، از سویدبنغفلة، از امیرالمؤمنین علیه السلام میباشد. پس هنگامی که بغوی «صنابحی» را در روایت بعضی دیده و در روایت برخی دیگر ندیده، گمان برده که اسنادش آشفتگی دارد، و متوجّه نشده است که هر دو اسناد صحیح است، چون «سویدبنغفله» از راویان تابعی است که از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بدون واسطه روایت کرده است؛ بنابراین گاهی از حضرت علیه السلام بدون واسطه و گاهی با واسطه «صنابحی» نقل کرده است. پس هر دو روایت صحیح و متّصل است. و در یکی «صنابحی» به خاطر پیوستگی بیشتر اسنادها ذکر شده است.
با توجّه به آنچه گفته شد، بعضی پژوهشگران از بزرگان اهل سنّت به این مطلب تصریح کردهاند. حافظ صلاحالدّین علایی گوید: «روایت کسی که صنابحی را حذف کرده بر آن ایراد وارد نمیکند، چون سویدبنغفلة از تابعیهای مخضرم است و خلفای چهارگانه را درک نموده و از آنان حدیث شنیده است، پس در اسنادش صنابحی برای پیوستگی بیشتر اسنادها نام برده شده است.»
و فیروزآبادی گوید: «روایت کسی که صنابحی را حذف کرده، بر آن ایراد وارد نمیکند؛ چون سویدبنغفله تابعی مخضرم است، از ابوبکر و عمر و عثمان و علی روایت کرده و از آنان شنیده است، پس نام بردن از صنابحی به خاطر پیوستگی بیشتر اسنادها میباشد.»
و به فرض بپذیریم حذف صنابحی از اسناد غلط بوده است و سویدبنغفله حدیث را نه از خودِ امام علیه السلام ، بلکه از صنابحی شنیده است، این امر باعث آشفتگی در اسناد نمیشود، پس آنکه «صنابحی» را از اسناد حذف کرده، خطا کرده است و
روایت گروه دیگری صحیح است که «صنابحی» در آن نام برده شده است، و خطای راوی در یک اسناد، موجب عیبجویی در اسناد صحیح دیگری نمیشود و زیانی به اصل سند حدیث نمیرساند. پس علّت آوردن به مثل این امور برای قدح به حدیثهای مسند صحیح، از روی سرسختی و کمحیایی است، همانگونه که ابنحزم در کتاب «المحلی» بر این مطلب نص آورده، و پیشتر سخن او را در بخش مویّدات حدیث «أنا مدینة العلم» آوردیم، حدیث «أنا مدینة الحکمة و علیٌّ بابها» را ثابت کردیم و دربارهی سخن دارقطنی در مورد این حدیث سخن گفتیم؛ اگر خواستید به آن مراجعه فرمایید. برای چنین پژوهشی مراجعه به آن سزاوارتر است و خداوند ولی التوفیق است.
پس روشن شد که ادّعای آشفتگی اسناد حدیث «أنا دارالحکمة» ، چیزی جز توهّم و بدفهمی نیست. و اگر مرحوم علّامه حلّی از ذکرش دوری جسته، در حقیقت عیبهای بغوی را پوشانده است و ابداً در حدیث عیبی نیست... و چیزی که روزبهان گمان برده، ثمری جز برملاکردن توهّم بغوی و کمفهمی او در دقایق علمی نداشت. خداوند متعال میفرماید: «یخربون بیوتهم بأیدیهم و أیدی المؤمنین». (1)
و اگر آن گروه زباندرازی و سرسختی و تعصّب به کار برند، زبانهایشان را قطع میکنیم به نقل کمالالدّین ابنطلحهی شافعی که پیش از مرحوم علّامه حلّی بوده که شرح حالش با تجلیل کامل سبکی و اسنوی در «مرآة الجنان» و «طبقات الشافعیة» و کتابهای دیگران آمده است از حدیث «أنا دارالحکمة و علیٌّ بابها» از «المصابیح» نوشتهی بغوی، همانگونه که علّامه حلّی آن را نقل کرده است و این متن عبارت او در بیان دلیلهای علم امام علیه السلام است:
«و از آن جمله است: آنچه ترمذی با اسنادش در صحیحش روایت کرده است و پیشتر در استشهاد به صفت «الأنزع البطین» برای امیرالمؤمنین آورده شد که:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها» و امام ابومحمّد حسینبن
1) حشر 2/.
مسعود قاضی بغوی در کتابش موسوم به «المصابیح» آن را نقل کرده است: که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا دارالحکمة و علی بابها» . لیکن ایشان صلی الله علیه و آله و سلم دانش را به شهر و حکمت را به خانه اختصاص داد، از این جهت که دانش گونههای گستردهتر و بخشهای وسیعتر و رشتههای بیشتر، سودمندیهای فراوانتر و نفع فراگیرتر از حکمت دارد، لذا اعم را به بزرگتر و اخص را به کوچکتر تخصیص داد.» (1)این نقل این فقیه محدّث شافعی است که از نظر زمانی پیشتر از مرحوم علّامه حلّی بوده است و نقلش مطابق نقل علّامه است و در آن، عبارتی که ابنروزبهان گمان برده، نیست، چون علّامه در نقل امانتدار است ولیکن نسخههای «المصابیح» را دستهای گناهکار تحریف کرده است، و خداوند ولی التوفیق و او یاریدهنده است.
ابنحجر مکّی در بحث اعلمیّت ابوبکر به گمان خود گوید: «با استناد به خبر «أنا مدینةالعلم و علی بابها» نمیتوان گفت علی از ابوبکر داناتر است؛ زیرا - چنانکه خواهد آمد - این حدیث مورد طعن قرار گرفته است و حتّی با پذیرفتن صحّت یا حُسن آن، ابوبکر محراب این مدینه میباشد. و روایت: «فمن أراد العلم فلیأت الباب» ، اقتضای اعلمیت ندارد، چون چه بسا ممکن است نزد غیر اعلم بروند از آن جهت که دارای توضیح و بیان و فراغت بیشتری برای مردم است، بر خلاف آنکه داناتر است. و همچنین آن روایت معارض خبر فردوس است که گوید: من شهر دانشم و ابوبکر پایه، عمر دیوارها، عثمان سقف و علی در آن است. و این صراحت دارد که ابوبکر داناترین آنان است. در این صورت فرمانِ به سوی در رفتن همانگونه است که گفتیم، نه به علّت افزونی شرافت او بر افراد قبلی، از آن جهت که ضرورتاً معلوم است پایه و دیوار و سقف بالاتر از در هستند، و بعضی به تنهایی این پاسخ
1) مطالب السؤول/ 62.
شاذّ را دادهاند که لفظ علیّ در «علیٌّ بابها» از ریشه علوّ است بر پایهی قرائت: «هذا صراط علی مستقیم» با رفع و تنوین علی آنگونه که یعقوب قرائت کرده است.» (1)
گویم: حدیث مدینة العلم همانگونه که پیشتر توضیح داده شد، دلالت بر اعلمیت حضرت امام امیرالمؤمنین علیه السلام دارد همانگونه که تقریر آن از ما گذشت. پس ایشان پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داناترین آفریدگان حتّی از فرشتگان مقرّب و پیامبران و فرستادگان الهی است و این مدلول و معنی حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» میباشد. گفتههای بسیاری از بزرگان اهل سنّت بر این مطلب گواهی میدهد، از آن جمله است عبارتهای خودِ ابنحجر مکّی در کتاب «المنح المکیّة». با این حال شگفت از ادّعای بعدی او در کتاب «الصّواعق» که کسی را که حتّی معنی «الأب» و «الکلالة» را نمیدانسته، اعلم شمرده است؛ آنهم به استناد ادّعاهایی پوچ و دروغهایی آشکار که خواهد آمد. بنابراین، حق آن است که گفته شود: علی اعلم است.
و امّا این گفتهاش: «زیرا -چنانکه خواهد آمد- این حدیث مورد طعن قرار گرفته است» از زشتترین مناقشهها میباشد، از آن رو که صحت و ثابت بودن آن و بلکه تواتر و قطعیالصّدور بودنش را پیش از این دانستید، بر پایهی گفتههای بزرگان دانشمندان و پژوهشگران اهل سنّت، به گونهای که جایی برای قیل و قال باقی نمیگذارد...
پس سخن ابنحجر در جایی که با کلمهی «سیأتی» (خواهد آمد) به آن احاله داده، شامل چندین وجه در فساد این ادّعای او دارد که گوید: «این حدیث مورد
1) الصواعق المحرقه/ 20.
طعن قرار گرفته است»... و شرح آن چنین است: ابنحجر در فصل دوم از باب نهم کتاب «الصّواعق» گوید: «بدانید که به زودی حدیثهای بسیاری در فضائل اهل بیت از فضیلتهای علی خواهد آمد، و بر تو است که به یاد داشته باشی، البتّه در بسیاری از حدیثهای پیشین دربارهی فضیلتهای ابوبکر، گوشههایی از فضایل علی آمده است و اینجا به چهل حدیث بسنده کردم، چون از فضایل تابناک اوست.»
پس گوید: « حدیث نهم - بزار و طبرانی در «الأوسط» از جابربنعبداللّه، و طبرانی و حاکم و عقیلی در «الضعفاء»، و ابنعدی از ابنعمر، و ترمذی و حاکم از علی نقل کردهاند که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها» و در روایتی: «فمن أراد العلم فلیأت الباب» و در روایت دیگری نزد ترمذی از علی: «أنا دارالحکمة و علی بابها» ، و در روایت دیگری نزد ابنعدی: «علیٌ بابُ علمی» .
و مردم دربارهی این حدیث برآشفتهاند، گروهی بر آنند که ساختگی است از جمله ابنجوزی و نووی و این دو نفر تو را در معرفت به حدیث و طرق آن بس است. تا آنجا که بعضی از پژوهشگران محدّث گفتهاند: بعد از نووی کسی در علم حدیث به او نزدیک نشده چه رسد به این که مساوی او شود، و حاکم بنا بر عادتش مبالغه کرده و گفته است: این حدیث صحیح است، و بعضی از پژوهشگران متأخر و آگاه به حدیث تصویب کرده که حدیث حسنی است. و سخن دربارهاش گذشت.» (1)و این سخن را که در بحث رد بر عیبجویی نووی آوردیم در اینجا بار دیگر تکرار کردیم تا دانسته شود که ابنحجر حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» را از فضایل امام علیه السلام می شمارد، آن هم از فضایل تابناک ایشان و از «چهل حدیث» ی که آنها را در بازگویی بر دیگر فضایل امام علیه السلام ترجیح داده است. و سپس نص بر نقل این حدیث از «بزار» و «طبرانی» و «عقیلی» و «ابنعدی» و «ترمذی» و «حاکم» از تعدادی از صحابه میکند. و «عقیلی» هر چند که در «الضعفاء» آن را نقل کرده؛ ولی ابنحجر روایت او را سزاوار تأیید میداند، و همچنین است روایت ابنعدی ... و
1) الصواعق/ 72.
این حافظان همانگونه که میدانید از پیشوایان مشهور حدیث نزد اهل سنّت هستند، که در میانشان ترمذی و کتابش قرار دارد که نزد آنان از صحاح ششگانه میباشد.
سپس ابنحجر میگوید: «در روایتی است: «فمن أراد العلم فلیأت الباب» و این در ثبوت این لفظ از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ظاهر است. سپس میگوید: «در دیگری نزد ترمذی از علی: من خانهی حکمتم» و این از تأییدکنندههای حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» میباشد و از این رو است که ابنحجر در اینجا آن را نقل کرده است، و همچنین حدیث «علیٌ بابُ علمی».
سپس بر صحیح دانستن حاکم حدیث «أنا مدینة العلم» تصریح میکند و این که «یکی از پژوهشگران متأخّر آگاه در مورد این حدیث تصویب کرده که حسن میباشد.»
بنابراین حدیث از فضایل تابناک امام علیه السلام است و گروهی از پیشوایان حافظان از گروهی از صحابه آن را نقل کردهاند، و نیز مؤیّداتی دارد که گروهی از آنان آنها را هم نقل کردهاند، و نزد حاکم صحیح است، و بعضی از پژوهشگران تصویب کردهاند که آن حدیثی حسن است. اینها اعترافهای ابنحجر در سخنی بود که با کلمه سیأتی (خواهد آمد) بدان ارجاع داد و همین مطالب در مقام احتجاج و ملزمداشتن دشمن ما را بسنده است و در باطلکردن این گفتهاش که حدیث مطعون است... و سپاس از آنِ خداوند پروردگار جهانیان است.
و امّا درباره این سخن که: «مردم دربارهی این حدیث برآشفتهاند» باید گفت:
منصفان در این باره آشفتگی و نگرانی نداشتهاند، و امّا متعصّبها هم هرگز مورد اعتنا نیستند.
و امّا گفتهاش: «گروهی بر آنند که ساختگی است از جمله ابنجوزی و نووی» در این زمینه چند مطلب باید گفته شود:
اوّلاً: آنچه این دو دربارهی این حدیث ذکر کردهاند، باطل و مردود است همانگونه که در کتاب به تفصیل گذشت.
دوم این که: پژوهشگران از اهل سنّت اعتنایی به عیبجویی و طعن ابنجوزی در حدیثها نمیکنند و گروهی از آنان نص بر عیبهای ابنجوزی کردهاند و سخنان مختلفی در ذم و بدگویی از او از ایشان صادر شده است... از جمله:
ابناثیر در «الکامل فی التّاریخ»
ابوالفداء أیّوبی در «المختصر فی احوال البشر»
عبداللّهبناسعد یافعی در «مرآة الجنان»
خواجه پارسا در «الفصول الستة»
شمسالدّین ذهبی در «میزان الاعتدال فی نقد الرّجال» و در «تذکرة الحفّاظ»
ابنحجر عسقلانی در «لسان المیزان».
جلالالدّین سیوطی در «طبقات الحفّاظ».
شمسالدّین داوودی در «طبقات المفسّرین».
شیخ عبدالحق دهلوی در «أسماء رجال المشکاة».
و گروهی از آنان بر شتابزدگی ابنجوزی در طعن بر حدیثهای صحیح در کتابش «الموضوعات» تصریح کردهاند. از جمله:
ابنصلاح در «علوم الحدیث»، ابنجماعة در «المنهل الرویِّ»، طیّبی در «الکاشف»، ابنکثیر در «الباحث الحثیث»، زین العراقی در «الفیّة الحدیث و شرحها»، ابنحجر عسقلانی در «فتح الباری»، «القول المسدّد»، سخاوی در «فتح المغیث»، سیوطی در «اللآلی المصنوعة»، «النکت البدیعات»، «تدریب الراوی»، محمّدبنیوسف شامی در «سبل الهدی و الرّشاد»، رحمة اللّه سندی در «مختصر تنزیه الشریعة»، محمّدطاهر فتنی در «تذکرة الموضوعات»، استاد عبدالحق در «أسماء رجال المشاة»، چلبی در «کشف الظنون»، ابراهیم کردی در «المسلک الوسط الدانی»، زرقانی در «شرح المواهب»، سندی در «دراسات اللبیب»،
محمّدبناسماعیل أمیر در «الروضة الندیة»، شوکانی در «الفوائد المجموعة»، در «نیل الأوطار»، مولوی حسن الزّمان در «القول المستحسن» و مولوی قنوجی در «اتحاف النبلاء المتّقین».
«مدینة العلم»
پس این دیدگاههای کلّی آنان دربارهی ابنجوزی و نظریاتش دربارهی حدیثها است. و گروهی از دانشمندان سرشناس دانای اهل سنّت به طور خاص طعن او به حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» را ردّ کردهاند و همچنین ناقدان حدیث و آگاهان بر اخبار همچون:
حافظ صلاحالدّین علایی در پاسخهای پرسشهای سرّاج قزوینی
محقّق بدرالدّین زرکشی در اللآلی المنثورة
علّامه مجدالدّین فیروزآبادی در نقدالصحیح
شیخ الاسلام حافظ ابنحجر در یکی از فتواهایش
علّامه شمسالدّین سخاوی در المقاصد الحسنة
حافظ جلالالدّین سیوطی در تاریخ الخلفاء، النکت البدیعات، و اللآلی المصنوعة، قوت المغتذی و جمع الجوامع
علّامه نورالدّین سمهودی در جواهر العقدین
علّامه ابنعراق در تنزیه الشریعة
علیّبنحسامالدّین متقی در کنزالعمال
محمّد طاهر فتنی در تذکرة الموضوعات
علی قاری هروی در المرقاة
علّامه زرقانی در شرح المواهب اللدنّیة
میرزا محمّد بدخشانی در نزل الأبرار، مفتاح النجاة و تحفة المحبین
محمّد صدر العالم در معارج العلی
محمّدبن اسماعیلبن صلاح امیر در الروضة الندیة
محمّد صبان مصری در اسعاف الرّاغبین
قاضی ثناءاللّه بانی بتی در السیف المسلول
قاضی القضاة شوکانی در الفوائد المجموعة
میرزا حسن علی محدّث در تفریح الأحباب
ولیاللّه لکهنوی در مرآة المؤمنین
مولوی حسنالزّمان در القول المستحسن
امّا استناد به سخن نووی در این مقام جایز نیست، به سبب آنچه از او در طعن بر حدیث «أنا دارالحکمة» دانستید و باطلبودنش را توضیح دادیم و گفتههای بزرگان حافظان را در رد سخنانش را آوردیم... و امّا طعن او دربارهی حدیثِ «أنا مدینة العلم» که از لحن کلامش برمیآید، به حدّی از سخافت رسیده است که گروهی از بزرگان را بر آن داشته که صریحاً آن را رد کنند، مانند سیوطی در تاریخ خلفاء، شیخ عبدالحق در اسماء رجال المشکاة، صبّان مصری در اسعاف الرّاغبین، قاضی ثناءاللّه در السیف المسلول و حسن علی محدّث در تفریح الأحباب.
با توجّه به آنچه آوردیم سقوط گفتهی ابنحجر مکّی در بزرگداشت آن دو مرد: «این دو نفر تو را در معرفت به حدیث و طرق آن بس است» آشکار میشود؛ چون این ستایش در این جایگاه برایشان سودمند نیست. آنهم پس از سخنان بزرگان دربارهی سخن ابنجوزی، و ردّ بر طعن او و نیز سخن نووی دربارهی حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» ؛ بلکه آنچه ابنحجر آورده دروغی صریح و تعصّبی نفرتانگیز است، چون بسیار بعید است که بر مثل ابنحجر، چنین کلماتی در قدح ابنجوزی و نسبت او به کثرت غلط، شدّت غفلت و اشتباه پوشیده بماند. و همینگونه است گفتهی او در ستایش از نووی، و آنچه پیشتر در رد گفتهاش آوردیم نمایانگر تعصّب اوست که کماطّلاعی و ناشناسی او به حدیث و نقلهایش را به جامعهی علمی اعلام میدارد.
و امّا این گفتهی ابنحجر: «حاکم بنابر عادتش مبالغه کرده و گفته است: این حدیث صحیح است.» چند اشکال دارد: یحییبنمعین و محمّدبنجریر طبری،
پیش از او به صحت این حدیث شریف حکم کردهاند، همانگونه قبلاً به تفصیل آوردیم... بنابراین حاکم در این گفته مبالغهای نکرده است، امّا حاکم افزون بر صحیح دانستن حدیث دلیلهای محکم و برهانهای بسیار بر صحیحبودنش ذکر کرده است که هر کس به گفتههایش مراجعه کند، درخواهد یافت.
و از اینجا وجه دیگری از وجوه تعصّب ابنحجر آشکار میشود. او بعضی پژوهشگران را نام میبرد که حدیث را حسن دانستهاند، ولی از کسانی مانند یحییبنمعین و طبری که بر صحت آن نص آوردهاند، نام نمیبرد و امّا حاکم را هم به مبالغه و غلو توصیف میکند. پس اعترافش به حسن دانستن بعضی پژوهشگران هرچند که طعن طاعنانی چون ابنجوزی را رد میکند اما در عین حال تلاشی بر پوشاندن حقیقت ثابتی است که به هیچ نحو قابل کتمان نیست، و خداوند نگهدارنده از ستم هر معاند سرسخت است.
این سخن ابنحجر را خودش در کتاب «المنح المکیة» در «شرح القصیدة الهمزیة» رد میکند آنجا که حدیث «مدینة العلم» را با صراحت کامل حسن میداند و به آن استدلال میکند که امام علیه السلام دانشهای قرآن را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ارث برده است. او در شرح گفته بوصیری گوید: «کم أبانت آیاته من علوم عن حروف أبان عنها الهجاء»
آیههایش چه بسیار دانشهایی را آشکار کرد؛ از حروفی که هجاء آنها را پدیدار کرد.
ابنحجر پس از نقل گفتههایی از شافعی گوید: «علما از او یعنی شافعی - پیروی کردهاند و یکی گفته: ایشان صلی الله علیه و آله و سلم هرچه گفت یا قضاوت کرد یا به چیزی حکم کرد جز این نیست که آن یا اصلش در قرآن است نزدیک یا دور باشد. و دیگری گفت: چیزی در جهان نیست جز این که در آن است. به او گفته شد: ذکر کاروانسراها در آن کجاست؟ گفت: در فرمودهاش تعالی: «لیس علیکم جناح أن تدخلوا بیوتاً غیر
مسکونة» (1)پس آن کاروانسراهاست. و دیگری گفت: چیزی نیست جز این که امکان استخراجش از قرآن هست برای کسی که خداوند متعال به او فهمانده است حتّی طول عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یعنی شصت و سه سال از آخر سورهی منافقون استنباط شد، چون سوره شصت و سوم است و به دنبالش تغابن آمده است که در فقدان ایشان صلی الله علیه و آله و سلم ظهور دارد و دیگری گفت: هیچ کس به قرآن احاطه ندارد جز آنکه به آن تکلّم کرده، سپس پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم ، در غیر آنچه که علم مستأثر خدا محسوب میشود، سپس بیشتر آن را بزرگان صحابه از او به ارث بردند به فراخور تفاوتی که در دانش داشتند، مانند ابوبکر که به نصّ ابنعمر داناترین آنان بود و غیر او و چون علی از جهت فرمایش او صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث حسن بر خلاف گمان کسانی که آن را ساختگی میدانند: «أنا مدینة العلم و علی بابها» و از اینجا ابنعبّاس گفت: همه آنچه از تفسیر برایتان آشکار کردم از علی است و همچون خود ابنعبّاس که گفت:
اگر افسار شتری را گُم کنم آن را در کتاب خداوند متعال مییابم. سپس تابعان بیشتر آن را از او به ارث بردند، سپس همّتها کاسته شد در بر دوش گرفتن آنچه آنان از علوم و فنون بر دوش گرفتند، پس دانشهایش را گوناگون کردند تا هر گروه دانش و فنی را ضبط کند و آن را بر پایهی تواناییهای خود گسترش دهد...»
پس با کلام خودش این گفتهاش: «این حدیث مورد طعنه قرار گرفته است.» باطل میشود.
امّا این ادّعای او که ابوبکر داناترین آنان بود با نصّ ابنعمر و غیر او، از سخنان شگفتانگیز است؛ چون چگونه ادّعای داناتری کسی را میکند که معنای «کلالة» و «أب» را نداند؟ و نص ابنعمر اگر هم صحیح باشد در این جایگاه سودی نمیبخشد، چون استشهاد به آن در این مقام همانند استشهاد شغال به دُمش میباشد، بلکه زشتی آن واضحتر از آن است؛ زیرا ابنعمر به نادانی شهرتی بسیار دارد.
1) نور 29/.
امّا نصّ غیر ابنعمر بر آن، ادّعایی دروغین است و هر کس ادّعا کرد، بر اوست بیان کردنش و بر ماست رد و باطلکردنش با منیعترین دلیل و کاملترین برهان.
و همچنین ما ارث بردن ابنعبّاس علم قرآن را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نمیپذیریم. به خاطر دلالت دلیلهای استوار و بسیاری مانند حدیث: «انّی تارک فیکم الثّقلین» ، و حدیث: باب حطه... و حدیثهای دیگر... که علم قرآن و دیگر دانشهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ویژهی ائمّهی معصومین از خاندان پاکیزهاش قرار داده است... آری، شکّی نیست که ابنعبّاس بخش بزرگی از علم تفسیر و تأویل را به برکت شاگردی نزد سرورمان حضرت امیرالمؤمنین باب مدینة العلم آموخت. همانگونه که خود اعتراف کرده و ابنحجر آن را نقل کرده است. مقصود این گفته اوست: «تمامی آنچه را که از تفسیر بر شما آشکار کردم از علی است.» و گفتههای دیگری هم در این راستا از او روایت شده که بخشی از آنها را پس از این خواهید شنید، إن شاء اللّه.
ابنحجر مکّی در جای دیگری از کتاب «المنح المکیّة» در شرح این گفتهی بوصیری که گوید: «لم یزده کشف الغطاء یقیناً
میگوید: «توجّه: از مطالبی که دلالت دارد خداوند سبحانه و تعالی دانشهایی را به علی اختصاص داده که در عبارتها نمیگنجد، فرمایش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم : «اقضاکم علی» است. و این حدیثی صحیح است که هیچ نزاعی در آن نیست. و فرمایش ایشان: «أنا دار الحکمة» و روایت «أنا مدینة العلم و علیٌ بابها» که حافظان اختلاف و تناقضهای بسیاری در این باره کردهاند که شرح آن به درازا میکشد و خلاصهاش این است: چهار نظر در مورد آن دارند:
1 - صحیح است، این نظر حاکم است که حافظ علایی هم با او موافق میباشد. او نقلهایی از آن را آورده و عدالت رجالش را تبیین کرده است، هیچ یک از آنان که دربارهی این حدیث سخن گفتهاند، پاسخی درباره این روایت صحیحه از یحییبنمعین نیاورده است. و طعنهایی که نسبت به بعضی از راویانش مانند شریک قاضی کردهاند را رد کرده است از این جهت که مسلم به آن احتجاج کرده و همین برای افتخار و اعتماد به آن بسنده است. و نووی در حدیثی که ذیل بسملة روایت کرده است در ردّ بر کسانی که به آن طعن کردهاند گوید: ما را بسنده است که احتجاج کنیم به کسی که مسلم به او احتجاج کرده است. و بعضی از معاصرینش دربارهاش گفتهاند: هرگز کسی را پارساتر از او در دانش ندیدم.
2 - حسن است، و این قول اهل تحقیق است، و گفتهی شیخ الاسلام حافظ ابنحجر با آن موافق است که گوید: رجالش، رجال صحیح است جز عبدالسّلام هروی که نزدشان ضعیف است. سخن او پایان یافت. و دربارهی بخش پایانی سخنش، حافظ علایی بر او پیشی گرفته و گفته است: دربارهی این هروی بسیار گفتهاند. تمام شد. و تصویب ابوزرعة نسبت به حدیث او با این سخن معارضه دارد، و حاکم از یحییبنمعین نقل میکند که او را ثقه دانسته است. پس ثابت شد که این حدیث، حسن نزدیک به صحیح میباشد؛ به خاطر سخن ابنحجر که گوید راویانش همگی راویان حدیث صحیح هستند، جز هروی و این هروی را گروهی ثقه و گروه دیگری ضعیف شمردهاند.
3 - ضعیف است، بر پایهی نظر کسانی که هروی را ضعیف شمردهاند.
4 - ساختگی است، که بسیاری از پیشوایان حافظ بر این نظر هستند، مانند قزوینی و ابنجوزی که جزم بر باطلبودن تمام نقلهایش دارد و نیز ذهبی در میزانش و دیگرانی، و اینان هرچند پیشوایان بزرگواری هستند ولیکن سهلانگاری بسیاری کردهاند، که از آنچه گفتم دانسته شد. و چگونه حُکم به ساختگیبودن آن دادهاند با این که گفته شده همهی رجالش رجال صحیح هستند جز یکی که در او اختلاف است و باید قول به ساختگیبودنش را چنین تأویل کنیم که نسبت به
بعضی از نقلهایش ساختگی است نه همگی آنها، و چه نیکوست گفتهی یکی از حافظان دربارهی ابومعاویه، یکی از راویان آن: او ثقه، امین و از بزرگان مشائخ و حافظانشان میباشد و در نقل آن از اعمش متفرّد است. ولی چه استحالهای در این است که آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم چنین سخنی در حق علی بگوید؟»
پس شگفتانگیز است که چگونه خود او در کتاب «الصواعق» گوید: «این حدیث مورد طعن قرار گرفته است»؟ و این سخن اخیر او - هر چند خالی از اشکال نیست دلالت بر ثابت بودن حدیث «أنا مدینة العلم» و صحیح بودن احتجاج به آن دارد، و بدین ترتیب آنچه در «الصواعق» آورده را از جهتهای متعدّد که بر آگاهان پوشیده نمیماند، باطل میکند.
و همچنین، در کتاب دیگرش «تطهیر الجنان» حکم به حسن حدیث کرده و در ذکر عیبهای معاویه و پاسخ به آنها گفته است:
« ششم: خروج او بر علی و جنگ با او، با این که او امام حق است به اجماع اهل حل و عقد، و أفضل و عادلتر و داناتر است به نص حدیث: «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابُها» که بر پایهی نقلهای فراوانش حسن است بر خلاف ادّعای کسانی که آن را ساختگی میدانند و کسانی که ادّعای صحّت آن را دارند، و کسی که آن را مطلقاً حسن میداند. پیشوایان حافظ گفتهاند: برای هیچیک از اصحاب فضایل و مناقب و مزایایی که دربارهی علی وارد شده، نقل نشده است. و علّتش این است که او هنگامی که به خلافت رسید دشمنانش افزون شدند و دروغبافان بر او حمله آوردند و به دروغ و بهتان و الحاد و دشمنی برایش عیبها و زشتیهایی نمایاندند و کسانی که در گمراهیشان از آنان پیروی کردند آن را به ارث بردند، هنگامی که حافظان چنین دیدند خود را موظّف کردند به بیان باطلها و آشکار کردن آنچه رد میکند، چیزهایی را که در حق او رسیده است، پس هر یک شروع کردند به انتشار تمام آنچه فضایل و مناقب او را در بردارد.
و پاسخ چنین است: این سخن قدحی نسبت به معاویه نیست مگر اینکه فعلی که انجام داده بدون تأویل بوده باشد و بارها ثابت کردهایم که این یک تأویل است که بر اساس کلام علی احتمال میرود؛ بر این مبنا که او از اهل اجتهاد است، و نهایت این که مجتهد خطاکار است، و او مأجور است و عیبی بر او نیست.» (1)و از این سخن روشن میشود که گفتهاش در «الصواعق»: «این حدیث، مورد طعن قرار گرفته است.» چیزی جز از سر عناد و عصبیّت نیست. و الّا با طعنه زدن در سندش پاسخی به حدیث میداد، به جای آن که برای معاویه به اجتهاد کردن در جنگش با امام وقت خود عذر آورد. امّا در مورد گفتهاش: «بر پایهی نقلهای فراوانش حسن است بر خلاف ادّعای کسانی که آن را ساختگی میدانند و کسانی که ادّعای صحّت آن را دارند، و کسی که آن را مطلقاً حسن میداند» این نکته مخفی نیست که صحیح بودن و ثابت بودن حدیث افزون بر حُسن مطلق آن دانسته میشود، بلکه حدیث متواتری است که قطعاً صادر شده است، همانگونه که پیشوایان بزرگ بر آن نص دارند. پس آن را به خاطر داشته باشید.
و نیز ابنحجر در «تطهیر الجنان» گوید: «ابنعبّاس گفت: و این - یعنی خبر دادن علی به چیزهای غیبی و اتّفاق افتادن آن از این جهت بود که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از کارهای غیبی او را آگاه میفرمود، پس او از آنها خبر میداد همانگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او خبر داده بود و کسی که خبر دادنش مستند به خبر دادن آن راستگو صلی الله علیه و آله و سلم باشد، جز راستگو نخواهد بود. و در این منقبت بسیار والایی برای علی است. از این رو که او صلی الله علیه و آله و سلم از دانشهای غیبی به او بخشیده است و لذا باب علم نبوی و امینِ راز علوی بود.» (2)آیا نمیبینید که چگونه با اطمینان کامل این حدیث را میآورد و آن را از
مرسلهای مسلّم شمرده و آن را برای سخن ابنعبّاس در مدح امام علیه السلام به گواهی میگیرد؟... امّا آنجا که امامیّه بر اعلمیت امام علیه السلام به این حدیث استدلال میکنند، امامت، عصبیّت او را به شدّت برمیانگیزاند و دنیا در دیدگانش تنگ میشود، لذا مبادرت به طعن در سندش کرده، میگوید: «این حدیث مطعون است.» و به جان خودم سوگند مانند این گفتههای بدیع و آن سخنان بسیار زشت، فهمها و اندیشهها را به حیرت میاندازد و دارندگان حکم و بَصَر را به سرگشتگی میکشاند!!
ابنحجر حُسن بلکه صحّت این حدیث را در بعضی فتواهایش صواب دانسته است، در «فتاوی» او آمده است: «از او پرسیده شد: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است، آیا این حدیث صحیح است یا نه؟
چنین پاسخ داد: حدیث را نویسندهی مسند الفردوس روایت کرد، و پسرش بدون اسناد از او پیروی کرده و آن را از ابنمسعود مرفوعاً نقل کرده که حدیثی ضعیف است؛ مانند حدیث: «أنا مدینة العلم و علی بابها و معاویة حلقتها» که این نیز ضعیف است.
و امّا حدیث: «أنا مدینة العلم و علی بابها» ، حدیثی حسن است، بلکه حاکم گفته صحیح است و گفتهی بخاری که: وجه صحیحی ندارد، و قول ترمذی که:
منکر است و ابنمعین که گوید: دروغ است مورد اعتراض است، هرچند که ابنجوزی آن را در الموضوعات آورده است و ذهبی و دیگران از او پیروی کردهاند.»
و این سخن از چند وجه که پوشیده نیست، بر ثابت بودن حدیث و باطل بودن طعنهی طعنهزنندگان و نیز گفتهی خودش در «الصّواعق» دلالت دارد که گفته است: «این حدیث مورد طعن قرار گرفته است.»
پس آنچه به بخاری، ترمذی و ابنمعین هرچند به آن اعتراض کرده است
در مورد حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» نسبت داده، ثابت نیست. به ویژه به روشی که آورده است، که در ردّ گفتههای «دهلوی» به تفصیل ذکر کردیم، به آنجا مراجعه کنید تا حقیقت امر برایتان روشن شود، و خداوند ولیِّ توفیق است.
سپس ابنحجر گوید: «با فرض صحّت یا حُسن آن، پس ابوبکر محراب آن است.»
گویم: امّا در حسن بودن، بلکه صحیح بودن حدیث، کلامی نیست، بلکه حق محقّق متواتر و قطعی الصدور بودن آن است که همهی این مطالب را بحمداللّه دانستید. پس جایی برای گفته فوق باقی نمیماند.
و امّا «ابوبکر محرابش است» از چند وجه پاسخ دارد:
اوّل: با پذیرفتن صحیح بودن این افزوده یا حُسن آن، احتجاج به آن در برابر امامیه وجهی ندارد، چون اصل حدیث «أنا مدینة العلم» مورد اتّفاق هر دو گروه است، و این زیاده تنها از طرف اهل سنّت نقل شده است، افزون بر این اثبات صحّت یا حُسن آن بر پایهی اصول اهل سنّت غیرممکن است. پس هر کس که ادّعا کرد، بیانش بر او است، و هرگز تا آخر الدّهر و الزّمان راهی به آن ندارد.
خود ابنحجر این حدیث را ضعیف شمرده است
دوم: خودِ ابنحجر مکّی این افزوده را ضعیف شمرده است، آنجا که در «المنح المکیة» در شرح این بیت از قصیده بوصیری که «لم یزده کشف الغطاء...» متن گفتهاش چنین است: و در حدیثی نزد «واحدی» با این که ضعیف است آمده:
«علی باب و ابوبکر محراب آن است!»
سوم: نصّ گفتهی مولوی ولی اللّه لکهنوی است که این افزوده، روایتی دروغ و ساختگی است، که بر مراجعهکننده به گفتهاش در «مرآة المؤمنین» در ردّ بر سخن «دهلوی» پوشیده نمیماند و ما آن را پیشتر نقل کردیم.
چهارم: باطل بودن این افزوده، از جهت مفاد و معنی نیز روشن است، چون «محراب» با معنی معروف آن صحیح نیست که به «المدینة» اضافه شود، و تنها با «مسجد» میآید، آری در «القاموس» آمده است: «المحراب: اتاق، و بالای خانه و گرامیترین جایگاهش، و جایگاه امام در مسجد، و یگانه جایگاه پادشاه که از مردم دوری میکند، و بیشه و گردن ستور، و محرابهای بنیاسرائیل مسجدهایشان است که در آن مینشستند.» (1)پس از معناهایش: «بالای خانه و گرامیترین جایگاهش است که این ویژهی «خانه» است و همچنین معنی دیگرش است: «یگانه جایگاه پادشاه که از مردم دوری میکند.» و نسبت دادن آن به «شهر» نادرست است.
و اگر بعضی از معاندین به این گفته تکیه کند که مراد از «محراب شهر» همان «محراب مسجد شهر» است. پاسخ چنین است: - افزون بر اینکه این نظر، دشمنی و تکلّف روشنی است بنای محراب در مسجدها در رأی اهل سنّت -از جمله بدعتهای اختراعی است، و مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دوران خلفایِ چهارگانه محراب نداشت، بلکه از اوایل قرن دوم به وجود آمد... و این با وجود نهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اخبار و حدیثهای اهل سنّت است که گفتهاند از علائم قیامت است... چگونه به پیامبر نسبت داده میشود: «ابوبکر محرابش است»؟ و چگونه اهل سنّت موافقت میکنند به تشبیه ابوبکر به چیزی که پیامبر از ساختنش نهی و نکوهش فرموده است؟
و ما در این مقام بسنده میکنیم به متن رسالهای که حافظ سیوطی در این مسأله نگاشته است:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیماستادمان امامِ دانشمندِ علّامه، حافظ عصر و
1) القاموس المحیط /1 53 «حرب».
مجتهد وقت و یگانهی دهر، چشم زمانه، حافظ عصر و دوران، جلال سیوطی، که خداوند متعال برکات و توجّهات و تهجّدها و وردهایش را در دنیا و آخرت بر ما و دیگر مسلمانان بازگرداند.
سپاس از آنِ خداوند است و سلام بر بندگانش که آنان را برگزید: این بخشی است که آن را «اعلام الأریب بحدوث بدعة المحاریب» نامیدم، چون بر مردمانی پوشیده ماند که بودن محراب در مسجد بدعت است، و گمان بردند که در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دوران خودش، وجود داشته در حالی که هرگز در دوران او محرابی نبود، و نه در زمان خلفای چهارگانه و بعد از آنان تا پایان سدهی نخست، و جز این نیست که در آغاز سدهی دوم احداث شد، با آنکه حدیث در نهی ایجاد آن وارد شده است و این که از شأن کلیساهاست، و برپا داشتن آن در مسجد از شرطهای قیامت است.
بیهقی در «السنن الکبری» باب «فی کیفیة بناء المساجد» گوید: ما را خبر داد أبونصر ابنقتاده از ابوالحسن محمّدبن حسن براج، از مطین، از سهل بنزنجلهی رازی، از ابو زهیر عبدالرّحمانبن مغرا از ابنابجر، از نعیمبن أبوهند، از سالمبنابوالجعد، از عبداللّهبنعمرو که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بپرهیزید از این کشتارگاهها یعنی محرابها.
این حدیثی ثابت است؛ چون سالمبنابوالجعد از رجال صحیحین بلکه از پیشوایان ششگانه است و نعیمبنابوهند از رجال مسلم، و ابنابجر که نامش عبدالملکبنسعید است نیز از رجال مسلم میباشد، و ابوزُهیر عبدالرّحمان بنمغرا از رجال چهارگانه است، ذهبی در «الکاشف» گوید: ابوزرعهی رازی و دیگرانی او را ثقه دانستهاند و ابنعدی او را سست شمرده است. و در «المیزان» گوید: مشکلی ندارد و در «المغنی» گوید: بسیار راستگوست، پس حدیث به نظر ابوزرعه و پیروانش صحیح و به نظر ابنعدی، حسن است. و حسن اگر از طریق دومی نقل شود به درجه صحیح ارتقا مییابد و این نقلهای دیگری دارد که خواهد آمد. پس متن آن صحیح میشود به سبب آنکه نقل دیگری هم دارد، که این یکی از دو قسم صحیح است. و از این رو بیهقی در این باب به آن احتجاج و به کراهت ساخت
محرابها اشاره مینماید، و بیهقی از بزرگان حافظان است، همچنین از بزرگان پیشوایان شافعی است که جامع فقه و اصول و حدیث میباشد، همانگونه که نووی در «شرح المهذب» او را یاد کرده است پس او شایسته استنباط و استخراج و احتجاج است، و امّا سهلبنزنجلة و مطین دو امام حافظ ثقه و بالاتر از ثقه هستند.
و بزار در مسندش گوید: ما را خبر داد محمّدبنمرداس، از محبوببنحسن، از ابوحمزه، از ابراهیمبنعلقمه، از عبداللّهبنمسعود که: او نماز در محراب را ناپسند داشت و گفت: جز این نیست که کلیسا میباشد، پس به اهل کتاب شبیه نشوید یعنی: نماز خواندن در زیر سقف را ناپسند داشت. استاد استادمان حافظ ابوالحسن هیثمی در مجمع الزّوائد گوید: اینها رجال مورد ثقه هستند.
و ابنأبوشیبة در «المصنّف» گوید: وکیع خبر داد به اسرائیل از موسی الجهنی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: همواره این امّت، یا فرمود، امّتم در خوبی هستند مادامی که در مسجدهایشان قربانگاه همانند قربانگاه مسیحیان به کار نگیرند. این مرسل صحیح الإسناد است، وکیع یکی از پیشوایان بزرگ از رجال شش امام است، و همچنین استادش، و موسی از رجال مسلم است، در «الکاشف» گوید: حجّت است. و مرسل نزد ائمه سهگانه مطلقاً صحیح است، و نزد امام شافعی صحیح است اگر به یکی از چند امر دیگر تأیید شود؛ از جمله یک مرسل دیگر یا مسندی ضعیف، یا گفتهی یک صحابی، یا فتوای بیشتر اهل علم به مقتضای آن یا مسندی صحیح، و بر این آخری ایراد کردهاند اگر مسند صحیحی پیدا شد، از مرسل بینیاز میکند. زیرا حجّت به تنهایی به او برپا میشود.
و پاسخ داده شده که: وجود مسند صحیح، مرسل را، حدیثی صحیح میکند، و در مسألهی مذکور دو حدیث صحیح پدید میآید.
عراقی با اشاره به آن در ألفیّهاش گوید: فَإن یَقُلْ فالمسند المعتمد فقل دلیلان به یعتضد
و این مرسل را مسندی که ابتدا آوردیم پشتیبانی میکند. و پیش از این گفتیم که آن حدیث به نظر کسی که راویش را ثقه دانسته، صحیح است، و حسن است به نظر کسی که آن را سست بدارد. و از این رو بیهقی به احتجاج به آن بسنده کرده
است و گفتهی پیشین ابنمسعود او را یاری کرده است و حدیثهای مرفوع و موقوف دیگری و فتواهای گروهی از صحابه و تابعان به مقتضای آن، آن را تأیید کردهاست.
و ابنأبوشیبة از ابوذر نقل کرده که گفت: از نشانههای قیامت است که در مسجدها قربانگاه گرفته شود. این سخن حکم حدیث مرفوع را دارد؛ زیرا خبر دادن از نشانههای قیامت و امور آینده، چیزی نیست که به رأی افراد محقق شود و تنها به صورت توقیفی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درک میشود.
و ابنابوشیبه از عبیدبنأبوجعد نقل میکند که گفت: اصحاب محمّد صلی الله علیه و آله و سلم میگفتند: از نشانههای قیامت است که در مسجدها قربانگاه ایجاد شود.
یعنی طاقها.
این به منزلهی چند حدیث مرفوع است، که هر یک از صحابه مذکور آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده و از آن خبر داده است.
و ابنابوشیبه از علیّبنابیطالب نقل کرد که او از نمازخواندن زیر سقف اکراه داشت.
و ابنابوشیبه از ابنمسعود نقل کرد که گفت: از این محرابها بپرهیزید.
و ابنابوشیبه از ابراهیم نخعی نقل کرد که او از نمازخواندن زیر سقف اکراه داشت.
و ابنابوشیبه از سالمبنابوجعد نقل کرد که گفت: در مسجدها قربانگاه برنگیرید.
و ابنابوشیبه از کعب نقل کرد که از قربانگاهها در مسجد اکراه داشت.
و عبدالرزّاق در «المصنف» از کعب نقل کرد که گفت: در آخرالزّمان مردمانی خواهند آمد که مسجدهایشان را میآرایند و در آن قربانگاههایی مانند قربانگاههای مسیحیان برمیگیرند، هنگامی که چنین کنند بلا بر آنان فرو ریخته میشود.
و عبدالرزّاق از ضحاکبنمزاحم نقل میکند که گفت: اوّلین شرک در این نماز این محرابها بود.
و عبدالرزّاق از ثوری، از منصور و أعمش، از ابراهیم نقل کرد که او از
نمازخواندن در طاق امام اکراه داشت و ثوری گفت: و ما اکراه داریم.
و عبدالرزّاق از حسن نقل میکند که: او نماز خواند و از طاق دوری جست که در آن نماز بخواند.
فایده : طبرانی در «الأوسط» از جابربناسامه روایت کرد که گفت: رسولخدا را با اصحابش در بازار دیدم و گفتم: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم کجا میرود؟ گفت: میخواهد برای قوم تو مسجدی را خطکشی کند. پس آمدم در حالی که مسجدی برایشان خطکشی کرد. و در غرب قبلهاش پارهتختهای بود که با آن قبله را برپا داشت.
این به پایان رسید و سپاس از آنِ خداوند است و برتری و منّت بر آن، برای اوست. هر کس خداوند او را هدایت کند گمراه کنندهای برایش نیست و هر کس گمراه میشود، هدایتگری برایش نیست. و حول و قوّهای جز به خداوند علی عظیم نیست. زکریابنمحمّد محلی شافعی با دست فانی خود بر سخن خود تعلیقه نوشت، خداوند به او لطف کند و والدینش را رحم نماید. و پایان نگارش آن در شانزدهم رمضان سال نهصد و یازده بود.»
گفتهاند: عمربنعبدالعزیز نخستین کسی بود که محراب بنا کرد. سمهودی گوید: «برای یحیی است از عبدالمهیمنبن عبّاس از پدرش: عثمان مُرد در حالی در مسجد نه پنجره و نه محراب بود. پس نخستین کسی که محراب و پنجره احداث کرد، عمربنعبدالعزیز بود.» (1)و قاری گفت: «از انس نقل شده که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آب دهان در جنب قبله دید، یعنی دیوار مسجد که بعد از قبله است، و مراد از آن محرابی نیست که مردم آن را قبله مینامند، چون محرابها بعد از او صلی الله علیه و آله و سلم احداث شدند. از این رو گروهی از پیشینیان از برگرفتن و نمازخواندن در آن اکراه داشتند. قضاعی گفت: و نخستین
1) المرقاة فی شرح المشکاة /1 473.
کسی که محراب احداث کرد، عمربنعبدالعزیز است، که در آن زمان کارگزار ولیدبنعبدالملک در مدینه بود، هنگامی که مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را تأسیس کرد و آن را ویران کرد و بر آن افزود.» (1)
پنجم: و با فرض پذیرش نسبت «محراب» به «مدینه» به یکی از معانی مذکور، جملهی «و ابوبکر محرابها» در حدیث مدینة العلم تمام نمیشود، چون با فرض درستی این نسبت لازم است که محراب بهرهی وافری از علوم «مدینه» داشته باشد. بلکه ابنحجر گمان میکند که «محراب» داناتر از «باب» است، ولی توجّه به وضع و حال ابوبکر و مراجعه به اخبار و سیرهاش، این نسبت را تکذیب میکند؛ چون ابوبکر حتّی نسبت به سادهترین امور و روشنترین مفاهیم، جاهل بود. و چه بسا که خود نادانیاش را نسبت به احکام شرعی و علم قرآن اعلان کرد و چه بسیار است موردهای ناتوانی او در حلّ مشکلات و معضلاتی که برایش پیش آمد... که بعد از این إن شاءاللّه از جزئیّات آنها اطّلاع پیدا میکنید... پس گمان نمیکنم احدی از مسلمانان با این وضع اصرار بر صحت این افزودهی ساختگی داشته باشد، بلکه این امر به بزرگواری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آسیب میزند و مقام آن حضرت را خدشهدار میکند که بر خردمندان پوشیده نمیماند.
ششم: بر فرض این افزوده را بپذیریم، امّا باز هم هرگز مفید اعلمیت ابوبکر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نمیباشد... پس چه دلیل و برهانی بر برتری «محراب» بر «باب» وجود دارد؟ هر کس چنین ادّعایی دارد باید خود دلیل بیاورد.
بلکه امر برعکس آن است، چون «باب» را مزیّتهای خاصی است که برای
1) خلاصة الوفا/ 129.
«محراب» نیست. از این قرار:
اوّل: شهر ناگزیر از داشتن در است، بر خلاف محراب که وجود آن در شهر لزومی ندارد. و از اینجا مناوی در شرح حدیث «من شهر دانشم» گوید:
«مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم شهر جامع تمام والاییهای ادیان است و شهر به ناچار باید دری داشته باشد، پس خبر داد که درش علی میباشد.»
دوم: هر کس که خواستار رسیدن به آن شهر است بهناچار باید در هر حال نزد آن دَر رود، و برای کسی رسیدن به شهر جز از سوی درش، میسّر نیست، بر خلاف محراب که چنین نیست چون ممکن است کسی به شهر برسد و اصلاً بر محرابش گذر نکند.
سوم: کسی که از دَرِ شهر عدول کند، به آن نمیرسد و بیرون شهر میماند، بر خلاف محراب؛ چون امکان دارد شخصی وارد شهر شود و از رفتن به محرابش عدول کند... و از این رو میبینیم مناوی میگوید: «هر کس راهش را پی گیرد وارد شهر میشود و هر کس خطا کند، راه هدایت را به خطا رفته است.»
چهارم: دَر، واسطهی خارج شدن هر دانشی از شهر به بیرون از آن است، و محراب را چنین صفتی نیست... و از این جهت نویسندهی «المعارف فی شرح الصحائف» گوید: « پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها» یعنی: دانشهای من به او میرسد و از او به خلق، همانگونه که هر کس میخواهد از شهری به شهر دیگر وارد شود، از دروازه عبور میکند.» و محمّدبناسماعیل الأمیر یمانی در «الروضة الندیة» گوید: «چون یکی از شؤون دروازه شهر آن است که منافع شهر را جلب کند و مصالح شهر را از دَر به بیرون بفرستد، در این سخن این ایهام هست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به واسطهی آن دَر که علی علیه السلام است از دیگری استمداد جوید و لذا ایشان این توهّم را با این فرموده کنار زد: هر کس دانش را خواهد، باید به سوی آن در آید.
جهت خبر دادن از اینکه این دری است که دانشها از آن استخراج میشود و به واسطهی آن استمداد میشود، و دَر منزلتی جز این ندارد، نه چون دیگر درهای شهرها که برای ورود و خروج از آن است. پس منزلت سخن نبوی از آنِ خداوند
است، چه بلند است منزلتش، و شریف است قدرش و عظیم است بنیانش، و احتمال در نظر گرفتن وجههای دیگری هم هست، اما این از ارزشمندترین آنهاست.»
سپس گوید: «هرگاه این را دانستید، درمییابید که خداوند وصی علیه السلام را به این فضیلت شگفتآور اختصاص داد و شأنش را منحصر به فرد نمود؛ برای آنکه او را باب شریفترین چیز در جهان هستی قرار داد که دانش است و آن دانش را هر کسی که خواهان است با استمداد از او دریافت میکند، بلکه او باب شریفترین دانشهاست که دانشهای نبوی میباشد و آنهم دانش جامعترین آفریدهی خداوند که سرور فرستادگانش صلی الله علیه و آله و سلم است. و هر شرافتی از این شرافت فرو میریزد و گذشتگان و آیندگان در برابرش سرِ تعظیم فرود میآورند.»
پنجم: دَر، هر آنچه را در شهر است حفظ میکند، بر خلاف محراب که اصلاً به این جهت ارتباطی ندارد... و بعضی از بزرگان اهل سنّت به این معنی تصریح کردهاند. ابنطلحه در «مطالب السئول» گوید: «در آن فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشاره است به این که جایگاه علی علیه السلام در دانش و حکمت، جایگاه دَر برای شهر و دَر برای خانه است؛ از این رو که دَر برای آنچه درون شهر، و درون خانه است، نگهبان میباشد، از این که گُم شود یا به دست فراموشی سپرده شود. و معنی حدیث چنین است:
علی علیه السلام نگهبان دانش و حکمت است، پس نابودی به سراغ آنها نمیرود، و ترسی در مورد از بین رفتن آن نیست. پس علی را توصیف فرمود که نگهبان دانش و حکمت است و علی علیه السلام را بسنده است این بزرگی در مقام دانش و فضیلت که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را برای دانش و حکمت نگهبان قرار داد.»
ششم: باب باید بر تمام آنچه وارد شهر میشود آگاهی داشته باشد، بر خلاف محراب که لازم نیست چنین باشد، که بر هیچ اهل بصیرتی پوشیده نیست...
و به این معنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خود در حدیث درنوک (فرش) که ابنمغازلی فقیه آن را چنین روایت نموده، تصریح کرده است: «فرمودهاش صلی الله علیه و آله و سلم : جبرئیل فرشی از فرشهای بهشت برایم آورد: ما را خبر داد ابومحمّد حسنبن احمدبن موسی
کندرجانی، از ابوالفتح هلالبنمحمّد حفّار، از اسماعیلبن علی بنرزین، از برادر دعبلبنعلی، از شعبةبنحجاج، از ابوالتیاح، از ابنعبّاس که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«جبرئیل علیه السلام فرشی از بهشت برایم آورد، بر آن نشستم، هنگامی که در برابر پروردگارم رسیدم با من سخن گفت و نجوا کرد. پس چیزی به من نیاموخت جز این که به علی آموخت، پس او باب مدینة العلم من است.»
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را پیش خود خواند و به او فرمود:
«ای علی! صلح با تو صلح با من و جنگ با تو جنگ با من است و تو بعد از من دانش میان من و امّتم میباشی.» (1)هفتم: باب، ضرورتاً به تمام آنچه از مدینه بیرون میرود احاطه و اطّلاع دارد، امّا محراب چنین نیست... .
هشتم: باب، واسطهی رسیدن به شهر است برای کسی که بیرون از آن است، بر خلاف محراب که از این جهت هیچ وساطتی ندارد... .
پس حاصل این که: اگر پذیرفتیم که شهر محرابی داشته باشد، و ابوبکر محراب شهر علم باشد، هر یک از این تفاوتهایی که آوردیم میان «باب» و «محراب» برای استدلال بر ردّ این افزودهی ادّعاشده بر اعلمیّت ابوبکر کافی است، بلکه امر برعکس است، و هر یک از آنها دلیل مستقلی است بر اعلمیّت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از تمامی اصحاب، بلکه از تمامی پیامبران و فرستادگان، جز پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم .
نهم: از وجههای بطلان این افزوده و دلالتش بر گمان ابنحجر این است که:
اگر ابوبکر را بهرهای از دانش بود به چیزی از رخدادهای پیش آمده به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مراجعه نمیکرد. این بدیهی است که اعلم به غیر خودش مراجعه نمیکند، ولی قضیههایی که ابوبکر در آن به امیرالمؤمنین علیه السلام مراجعه کرده است
1) مناقبِ ابنمغازلی/ 55.
بسیار زیاد است، و کتاب «تشیید المطاعن» شامل گوشههایی از آنهاست، که مختصری از آن قضایا کتابمان خواهد آمد. منتظر باشید.
امّا گفتهی ابنحجر: « روایت: «فمن أراد العلم فلیأت الباب» ، اقتضای اعلمیت ندارد، چون چه بسا ممکن است نزد غیر اعلم بروند از آن جهت که دارای توضیح و بیان و فراغت بیشتری برای مردم است، بر خلاف آنکه داناتر است.» این سخن از مکابرههای شگفتانگیز است و ما از چند وجه آن را توضیح میدهیم:
«أنا مدینة العلم و علی بابها»
اوّل این که: مجرّد این فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «أنا مدینة العلم و علی بابها» خود اقتضای اعلمیت دارد و به وجههایی متعدد و استوار دلالت بر آن دارد که پیشتر آورده شد، و بسیاری از بزرگان دانشمندان اهل سنّت به آن اعتراف کردهاند، که در آنجا دانستید، بلکه دانستید که ابنحجر خود از اعترافکنندگان به آن در «المنح المکیة» و «تطهیر الجنان» است، لذا از این پس مناقشه در دلالت جملهی «فمن أراد العلم...» بر اعلمیت موردی ندارد.
دوم این که: فرمودهاش صلی الله علیه و آله و سلم : «فمن أراد العلم فلیأت الباب» مقتضی اعلمیت امام علیه السلام است، و الّا لازمهاش ارجاع مردم به غیر اعلم با وجود اعلم میباشد؛ که این شرعاً و عقلاً صحیح نیست... و مخالف سیرهی خردمندان و دانشمندان است...
و نیز: این با خیرخواهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای امّتش منافات دارد، در حالی که ایشان ناصحترین آفریدهها برای امّت است...
و نیز: این ستمی است نسبت به اعلم...
و نیز: ترجیح برای مرجوح است، و این کار از کوچکترین شخص متشرع سر نمیزند چه رسد به شارع دین اسلام صلی الله علیه و آله و سلم .
و نیز: در فرمودهاش: «فمن أراد العلم فلیأت الباب» دلالت آشکاری است بر حصر مرجعیت در باب، و این اعلمیت را مقتضی است، و الّا ارجاعدادن به غیر اعلم با وجود اعلم زشت است همانگونه که در پیش آمد، چه رسد به محدود کردن مرجعیّت در او؟
سوم: ابنحجر در توجیه ارجاعدادن به غیر اعلم گوید: «چون چه بسا ممکن است نزد غیر اعلم بروند از آن جهت که دارای توضیح و بیان و فراغت بیشتری برای مردم است؛ بر خلاف آنکه داناتر است.» در این سخن این اشکال هست که:
باب مدینة العلم و دارندهی تمام دانشهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، همانطور که شایسته درِ است، و او که مقدّم بر دیگران از جهت توضیح و بیان است، خود او بالضرورة اعلم از دیگران است نه این که دیگری اعلم باشد، و ادّعای جدایی «اعلمیت» از چنین شخصی مکابرهای آشکار است...
پس روشن شد آنچه ابنحجر در توجیه ادّعایش آورده، در حقیقت دلیلی است بر باطلبودن مدّعایش، و این از بزرگترین آثار برتری حق و صواب است.
علاوه بر این، پوشیده نمیماند که در سخن او این ادّعا نهفته است که توضیح و بیان نزد ابوبکر است، لیکن نزد امام علیه السلام چیزی افزونتر از آن هست!!
امّا در مورد «فراغت بیشتر برای مردم»، به چه دلیل فراغت امام علیه السلام برای مردم در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیش از تفرّغ ابوبکر بوده است؟ هر کس چنین ادّعایی دارد، بیانش بر عهدهی خود اوست... بلکه اگر در تاریخ و سیرهی این دو مرد بنگرید میبینید امام علیه السلام در جنگها و غزوهها و نمایندگی و سریّهها فرو رفته؛ بر خلاف ابوبکر که از تحملّ چنین سختیها به جهت ناتوانی و ترسش بر کنار بود.
پس کدام یک دارای فراغت بیشتر بود؟!
بنابراین، ارجاع در دانش از جهت فراغت برای مردم نیست، بلکه ملاک اعلمیت است که مقتضای سیرهی عقلائی است؛ این نسبت به دوران حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم .
امّا بعد از ایشان صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که ابوبکر خلیفه و امام علیه السلام خانهنشین بود، مگر از مهمترین و بزرگترین وظیفهها و کارهای خلیفه، آموزش امّت و گسترش دانشهای دینی میان مردم نیست؟ پس چگونه معقول است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امر جانشینی خود را به شخصی واگذار کند، سپس مردم را در مهمترین واجبات و وظیفهاش با این که داناترین مردم است - به دیگری ارجاع دهد؟!
بلکه حق چنین است که ارجاع دادن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امّت را به امام علیه السلام برای دریافت دانش از او، خود دلیل روشنی بر امامت اوست و برهانی آشکار بر جانشین بودن اوست، و هر آنچه از حضرتش علیه السلام از نشر دانش و دین در زمان حیات پیامبر و بعد از ایشان در دوران خلافت خلفا بود، از قویترین دلیلها بر آن است، هرچند که آن گروه بر خلافت غلبه یافتند... پس جانشین حقیقی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی است که دین او را نگه داشته، دانشهایش را بگستراند و مشکلات و گرفتاریها را حل کند.
سپس ابنحجر با حدیثی ساختگی و دروغ با حدیث «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» معارضه کرده و گفته است: «امّا آن روایت با خبر فردوس معارض است که گوید: «من شهر دانشم و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است. و این صراحت دارد که ابوبکر داناترین آنان است.» امّا این معارضه هم از نظر سند و هم از نظر دلالت باطل است. از نظر سند از چند جهت:
حدیث از ساختههای اسماعیل استرآبادی است:
اوّل: این حدیث از ساختههای «اسماعیل استرآبادی» است که پیشتر در ردّ سخن اعور به تفصیل بیان شد، و برای ابنحجر شایستهتر بود که خود را با بر زبانآوردن این گناه آشکار، رسوا نکند.
دوم این که: حافظ سخاوی این حدیث و امثال آن را تضعیف کرده و آنها را از احادیث ساختگی دروغین مورد اختلاف در مدح سه نفر یا چهار نفر دانسته و گفته است: «نویسندهی الفردوس آن را آورده و پسر او از او پیروی کرده، بدون اسناد از ابنمسعود مرفوعاً نقل کرده است: من شهر دانشم و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است، و از انس مرفوعاً: أنا مدینة العلم و معاویة حلقتها . و به طور کلّی همهی آنها ضعیف هستند و لفظهای اکثر آنها رکیک است.» (1)پوشیده نیست که نقل این حدیث توسّط پسر، بدون اسناد با این که موضوع کتابش «مسند الفردوس»، آوردن اسنادهای کتاب پدر، یعنی فردوس میباشد از قویترین شاهدها بر ساختگیبودن این حدیث میباشد. پس اگر پسر، سندی هر چند ضعیف از این حدیث مییافت آن را میآورد؛ مانند بسیاری دیگر از اسنادهای ضعیفی که در مُسند فردوس آمده است... و دیلمی کجا و اینها کجا؟! و پیش از این دانستید که ابن عساکر در تاریخش آورده که این حدیث را اسماعیل استرآبادی ساخت، و هنگامی که دربارهی سندش پرسیدند، حتّی از ساختن سندی برایش، ناتوان شد...
به هر حال آنچه از سخاوی دربارهی شأن این حدیث آوردیم برای باطلکردن احتجاج ابنحجر در این مقام بسنده است... و از شگفتیهاست که شیخ عبدالحق دهلوی این گفتهی سخاوی را شکسته و به طور ناقص در کتاب «اللمعات فی شرح المشکاة» آورده است... پس بنگرید.
سوم این که: ابنحجر خود این حدیث را تضعیف میکند، چنانکه در کتاب «الفتاوی الحدیثیة» آمده است: «از او پرسیده شد: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم
1) المقاصد الحسنة/ 47.
و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است. آیا این حدیث صحیح است یا نه؟ پاسخ داد: حدیث را نویسندهی الفردوس روایت کرد و پسرش از او پیروی نموده، بدون اسناد از ابنمسعود مرفوعاً آورده و آن حدیثی ضعیف مانند حدیث «من شهر دانشم و علی درش و معاویه حلقهاش است» میباشد که این نیز حدیثی ضعیف است.»
آیا ابنحجر گمان نمیبرد که با این تناقض و تهافت مورد مؤاخذه است؟!
و چهارم این که: علّامه بدخشانی انصاف به خرج داده است؛ آنجا که تصریح کرده که حدیث ساختگی است و خواستهی واقعی از ساختنش را دقیقاً آورده و گفته است: «من شهر دانشم و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است، دربارهی ابوبکر و عمر و عثمان و علی جز نیکی سخن نگویید.
«فردوس» بدون اسناد از ابنمسعود نقل کرده و بسیار منکر است و گمان کنم ساختگی است. و جاعل این حدیث خواسته است با حدیث من شهر دانشم و علی در آن است، رویارویی کند که به زودی خواهد آمد.» (1)
و پنجم این که: ولی اللّه لکهنوی، در «مرآة المؤمنین» بعد از نقل حدیث مدینة العلم چنین میگوید: «آنچه به این حدیث افزوده شده در بعضی لفظهایش دربارهی اصحاب، ساختگی و افتراست آنگونه که در «الصّواعق» آمده است.»
پس سپاس از آن خداوندی است که با افاضهی حقیقتها نعمت میدهد، از آن رو که با متن گفتهی این فاضل، روشن شد که آنچه ابنحجر نادان در «الصواعق» آورده، از ساختگیها و افتراهایی است که جاعلان به این حدیث ناب افزودهاند...
1) تحفة المحبّین بمناقب الخلفاء الرّاشدین دستنویس است.
تمام اینها نسبت به سند این حدیث بود.
امّا از نظر متن این حدیث و معنی آن نیز گوییم که از چند جهت باطل است:
نخست: کسی که حدیث را ساخته ابوبکر را «اساس مدینه» قرار داده و سازندهی حدیث قبلی او را «محراب» قرار داده است و این تناکر بسیار زشت میان دو حدیث، دلیلی قطعی بر ساختگیبودن هر دو حدیث است. و پیدا شدن این چنین تنافر میان ساختگیها عجیب نیست، یکی از جاعلان بدون اطّلاع از ساختگی دیگری، لفظی را وضع میکند، ولی شگفتی از تناقضگویی خودِ ابنحجر در یک سخن است. چون اگر ابوبکر «محراب شهر» بود، دیگر «پایهاش» نخواهد بود... پس خداوند حسابرس از امثال اوست، و همو بازخواستکنندهی او نسبت به کارهای بدش میباشد.
دوم: واقعیت و حقیقت، اساس شهر بودنِ ابوبکر را تکذیب و نفی میکند به جهت نادانی ابوبکر به احکام شرعی و معارف دینی، و مثالها و شواهد نادانی او بسیار زیاد است و میان هر دو فرقه مشهور است که به زودی گوشهای از آنها خواهد آمد.
مراجعه او در مشکلات و دشواریهابه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز مشهور است، بلکه نادانی و گمراهیاش به جایی رسید که خود در برابر مردم گفت: «مرا شیطانی است که دچارش میشوم پس اگر درست عمل کردم یاریم کنید و اگر کج رفتم مرا به راه راست آورید.»
و سوم: «اساس شهر بودن» ابوبکر مستلزم معنی باطلی است که هیچ مسلمانی ملتزم آن نمیشود؛ چون اساس شهر، مقدم بر خودِ شهر است بنابراین ابوبکر مقدم بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود و این کُفری صریح است، که اهل سنّت توان اظهارش را ندارند هر چند که در دلهایشان معتقد به آن باشند...
این نسبت به جملهی «و ابوبکر پایه آن است.»
این جمله نیز باطل است از چند جهت:
اوّل: قرار دادن «حیطان» برای شهر درست نیست... و از این جهت این لفظ در حدیث ساختگی دیگری «سورها» آمده است. ولکن جاعل آن هر سه نفر را «سور آن شهر» قرار داده با این لفظ: «من شهر دانشم و ابوبکر و عمر و عثمان دیوار (سور) شهر و علی در آن است!!... و مانند این اختلافها در چنین اخبار ساختگی پرده دری میکند و اسرارش را آشکار، عیبش را نمایان و ننگش را اعلان مینماید.
دوم: چگونه «عمر دیوارهای آن» میباشد در حالی که همهی مردم حتّی زنان خانهدار از او داناترند؟!
مگر عمر خود نگفت: «همه کس فقیهتر از عمر است» و آیا نگفت: «همه مردم فقیهتر از عمر هستند.» و مگر نگفت: «همهی مردم از عمر فقیهترند حتّی زنان؟» و آیا نگفت: «همهی مردم داناتر از عمر هستند حتّی پیرزنها»؟
بلکه قرار دادن چنین شخصی به منزلهی دیوارهای شهر، موجب فرو ریختن شهر میشود و باعث ویران شدن اساس دین میگردد، که به این مطلب هیچ فرد ممیّزی ملتزم نمیشود، چه رسد به رشدیافتگان.
سوم: چه بسیار است رخدادهایی که عمر در آنها به امیرالمؤمنین علیه السلام مراجعه کرده است، بلکه به گروهی از شاگردان حضرتش، مانند ابنعبّاس، و ابنمسعود، بلکه اتّفاق افتاده که به بعضی از اصحاب نادان مانند معاذبنجبل و عبدالرّحمانبنعوف هم مراجعه کرده است.
پس چگونه جایز است چنین شخصی را دیوار شهر علم قرار داد؟ این جز جرأتی بسیار بزرگ از دروغپردازان نیست، آنان که از خدشه واردکردن بر مقام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در راه ستایش پیشوایانشان ترسی به خود راه نمیدهند...
اینهم نسبت به عبارت «عمر دیوارهای آن است».
امّا نسبت به این جمله: «و عثمان سقف آن است.» گوییم این نیز از چند وجه باطل است:
نخست: شهر را سقفی نیست... که کاملاً روشن است، پس آیا خرد صادر شدن این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را میپذیرد؟ پس نقل دیلمی این حدیث در «الفردوس» و احتجاج ابنحجر به آن در «الصواعق» در نهایت شگفتی است.
دوم: با چشمپوشی از این مطلب، عثمان قابلیّت این را ندارد که بخشی از بخشهای شهر دانش باشد، به علّت نادانی بیاندازهی او به معارف دینی و احکام شرعی، و إن شاءاللّه پس از این گوشهای از آن را به تفصیل خواهید دانست... و هیچگونه مناسبتی میان عثمان و شهر دانش نیست؛ چه رسد به این که تعبیر شود که سقف آن است. و این از گفتههای باطل بیهوده است.
سوم: اعترافهای فراوان و مشهور عثمان به نادانی و نیز مراجعههای او به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در رخدادها و قضایای پیش آمده که به زودی خواهد آمد -، باطلکنندهی این حدیث است.
و جهتهایی فراوان دیگری نیز در باطل بودن این حدیث ساختگی در دست داریم که در پاسخ گفتهی دهلوی و عاصمی و طیّبی و ابنتیمیّه و اعور آوردیم... و تمام اینها پاسخ ما میباشد به نقل محمّدبنمحمّد حافظی معروف به خواجه پارسا در «فصل الخطاب» و حسینبنمحمّد دیار بکری در «الخمیس فی احوال انفس نفیس» از این حدیث ساختگی از کتاب «الفردوس» بدون هرگونه رد و انکاری...
پس از تمام این سخنها که آوردیم گفتهی بعدی ابنحجر فرو میافتد که گوید: «و این صراحت دارد که ابوبکر داناترین آنان است. در این صورت فرمانِ به سوی در رفتن همانگونه است که گفتیم، نه به علّت افزونی شرافت او بر افراد قبلی» به خاطر سقوط این حدیث از جهت سند و دلالت که دانستید، چه رسد به معارضه با حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» ، و استدلال نسبت به اعلمیت ابوبکر از
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و چه رسد به این ادّعا که دلالت جملهی «فمن أراد العلم فلیأت الباب» را بتوان از مدلول صریحش که اعلمیت امام علیه السلام است، با این حدیث ساختگی باز گرداند؟؟!
همچنان است آنچه در پایان سخنش به عنوان استدلال بر ادّعای پیشین آورده و گفته است: «از آن جهت که ضرورتاً معلوم است پایه و دیوار و سقف بالاتر از در هستند» که این بر پایهی آن حدیث ساختگی است و دانستید که از نظر سند و دلالت ساختگی و باطل است.
میپرسیم در این سخن از «علو» چه اراده کرده است؟ اگر از «علو» علو ظاهری حسی را اراده کرده است از دو جهت باطل است:
اوّل: این که با عیان و وجدان مخالفت دارد، چون هر شخص با چشمهایش میبیند که دَر از پایه بالاتر است، و اگر بالاتر شرافتش بیشتر باشد آنگونه که گمان دارد پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اشرف و اعلم است.
دوم: اگر مدار بر علو ظاهری باشد، بدون شک دیوارها از پایه بالاتر و سقف از دیوارها بالاتر است، پس لازم میآید که عمر داناتر از ابوبکر باشد و عثمان از هر دو نفر داناتر باشد. و به این مطلب، هر چند که خلاف واقع است، هیچیک راضی نمیشوند.
و اگر از «علو» علو معنوی حقیقی را خواستار باشد، بیشک و تردید دَر از پایه و دیوارها و سقف بالاتر و اشرف است. و این اجزاء شهر یا خانه - مجموعاً یا تک تک - کمترین رتبهای از علوّ معنوی را ندارد، بلکه دَر به مراتب بیشماری بالاتر و رفیعتر از آنهاست. آنهم علوّی معنوی و حقیقی، و با توجّه به معنیهای مورد نظر از دَر و آثار وجودی آن، بزرگان دانشمندان اهل سنّت به اعلمیت مطلق امیرالمؤمنین علیه السلام ، اعتراف کردهاند. از آن جهت که باب مدینة العلم است، و برای حضرتش فضیلتها و ویژگیهای والایی اثبات نمودهاند که همگی آنها را از حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» استنباط کردهاند.
پس روشن شد که علوّ حقیقی معنوی برای باب ثابت است، نه برای پایهی
کنارزدهشدهی موهوم و دیوارها و سقف فروریختهی معدوم، پس اعلمیت مطلق برای حضرتش علیه السلام ثابت است؛ بر پایهی هر دو دیدگاهی که دربارهی «علو» بیان شد.
و انکار ابنحجرمکّی این معنی را اساسی نیست. و این سخن از او بسیار عجیب است، و خود او در «المنح المکیّة» و «تطهیر الجنان» به آنچه آوردیم، اعتراف کرده است... و گفتهاش در آن دو کتاب پیشتر آورده شد.
ابنحجر در «الصواعق» متعرّض تأویل «علی» در این حدیث شریف شده و گفته است: «بعضی به تنهایی این پاسخ شاذّ را دادهاند که لفظ علیّ در «علیٌّ بابها» از ریشه علوّ است بر پایهی قرائت: «هذا صراط علی مستقیم» با رفع و تنوین علی آنگونه که یعقوب قرائت کرده است.» پس در مورد این تأویل به «شاذّ بودن» تعبیر کرده و به باطلبودن و بیارزشی آن تصریح ننموده است. و پیش از این پاسخ ما به این تأویل در جواب سخن اعور بیان شد. به آنجا مراجعه کنید.
امّا در کتاب «المنح المکیّة» بر این تأویل پاسخ داده و نیکو گفته است که:بعضیها که پژوهشی دربارهی شیعه ندارند چنین احتجاج کردهاند که «علیّ» اسم فاعل از «علوّ» است، یعنی درش بالاست و در دسترس هر کس نیست، و این نظر به سخنی بیپایه شبیهتر است، به ویژه در روایتی که ابنعبدالبر در استیعابش روایت کرده است: أنا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأته من بابه چون با دقّت نظر در این روایت تردیدی در باطلبودن آن رأی باقی نمیماند. پس با این از آن بهره گیر.»
«هذا صراط علی مستقیم»
امّا آیهی شریفهای که ابنحجر در گفتهاش به آن اشاره کرده است، لفظ «علی» در آن نام سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است - همانگونه که در حدیث: «من شهر دانش هستم.» چنین است پس «صراط» مضاف به «علی» است. و این قرائت
اهل بیت علیهم السلام است که به درون خانه وحی آگاهترند و همان کسانی که در حدیث ثقلین همانند قرآن هستند... و نیز قرائت حسن بصری است؛ آنگونه که از ابوبکر شیرازی رسیده است، پس در کتاب «مناقب آل ابیطالب» آمده است: «ابوبکر شیرازی در کتابش، با اسناد از شعبه، از قتاده گوید که شنیدم حسن بصری این سخن را چنین میخواند: هذا صراط علیٍ مستقیمٌ . گفتم: معنی آن چیست؟ گفت: این راه و دین علیبنابیطالب است و راه و دین مستقیم، پس از او پیروی کنید و به او تمسّک جویید، واضح است، هیچ کژی در او نیست.» (1)و کتاب ابوبکر شیرازی موسوم به کتاب «ما نزل من القرآن فی علی»- را ابنشهر آشوب با اجازه از مؤلّفش ابوبکر محمّدبنمؤمن شیرازی روایت میکند.
همانگونه که در آغاز کتابش گوید: «مرا حدیث کرد محمودبنمؤمن زمخشری به کتاب «الکشاف و الفائق و ربیع الأبرار» و مرا خبر داد کیاشیرویه بنشهردار دیلمی به «الفردوس» و مرا خبر داد ابوالعلاء عطّار همدانی به زاد المسافر، و موفّقبناحمد مکّی خطیب خوارزم به «الأربعین»، و قاضی ابوالسعادات فضائل را برایم روایت کرد و ابوعبداللّه محمّدبن احمد نطنزی خصائص العلویه را به دستم داد، و ابوبکر محمّدبن مؤمن شیرازی اجازهی روایت از کتاب «ما نزل من القرآن فی علی علیه السلام » را به من داد، و بسیار اسناد داده شده به ابوالعزیز کادش عکبری، و ابوالحسن عاصمی خوارزمی، و یحییبن سعدون قرطبی و امثال آنان.»
کتاب نامبرده از ابوبکر شیرازی، از کتابهای مورد اعتماد نزد اهل سنّت است، بلکه از جمله کتابهایی است که «دهلوی» به تألیف آن به وسیلهی اهل سنّت افتخار میکند و دربارهی مناقب اهل البیت علیهم السلام است، آنگونه که در حاشیهی «التعصّب الثالث عشر» از «الباب الحادی عشر» از کتابش «التحفة» آمده است.
بعضی از جاعلان حدیث، بر حدیث «أنا مدینة العلم» جملهای در فضیلت
1) مناقب آل ابیطالب /3 107.
معاویه افزودهاند، دیلمی در «فردوس الأخبار» این حدیث را با این لفظ روایت کرده است: «أنا مدینة العلم وعلی بابها و حلقتها معاویه» (1)... اینگناهی بسیار زشت است و درپاسخ به آن ما رابسنده است گفتهی سخاوی در«المقاصد الحسنة» و سخن ابنحجر مکّی در «الفتاوی الحدیثة» که بر عدم صحت آن تصریح کردهاند. و از شگفتیهاست که مناوی در «کنوز الحقائق» آن را چنین نقل کرده است: «أنا مدینة العلم و علی بابها و معاویه حلقتها فردوس» (2)یعنی دیلمی آن را در «الفردوس» نقل کرد.
بزرگان پیشوایان و حافظان نص دارند که چیزی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در برتری معاویه نمیتواند صحیح باشد، و این از مطالب مسلّم نزد آنان است و برای بهرهی بیشتر بعضی نصهای آنان در این زمینه میآوریم:
ابنجوزی گوید: ما را خبر داد زاهربنطاهر، از احمدبنحسین بیهقی، از ابوعبداللّه محمّدبن عبداللّه حاکم، از ابوالعبّاس محمّدبن یعقوببن یوسف، از پدرش، از اسحاقبنابراهیم حنظلی که میگفت: چیزی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در برتری معاویهبن ابوسفیان نمیتواند صحیح باشد.
ما را خبر داد هبةاللّهبناحمد حریری، از محمّدبن علیبن فتح، از دارقطنی، از ابوالحسین محمّدبن ابراهیمبن جعفربن بیان رزّاز، از ابوسعید خرقی، از عبداللّهبن احمدبن حنبل که گفت: از پدرم پرسیدم: دربارهی علی و معاویه چه میگویی؟ گفت: سخنم دربارهی آن دو را پخش کن: بدان که علی را دشمنان بسیار بود.
دشمنانش عیبی برایش جستوجو کردند، چیزی نیافتند. نزد مردی آمدند که با او جنگید و مقاتله کرد. پس او را به دشمنی با او تشویق کردند.» (3)
و ابنحجر عسقلانی گوید: «تنبیه: بخاری در این شرح حال چنین تعبیر کرده است: «ذکر» (معاویه) و نگفته «فضیلة» یا «منقبة»؛ زیرا از حدیث این باب، فضیلتی برگرفته نمیشود، جز این که ظاهر گواهی ابنعبّاس دربارهی او به فقه و مصاحبت دلالت بر فضل بسیاری است. و ابنابوعاصم در مناقبش بخشی در اینباره نوشته است. و نیز ابوعمر غلام ثعلب، و ابوبکر نقّاش. و ابنجوزی در الموضوعات حدیثهایی را که آوردهاند، نقل کرده سپس به آنجا میرسد که از اسحاقبن راهویه نقل میکند که گفت: در فضیلتهای معاویه چیزی نمیتواند صحیح باشد. و به همین دلیل بخاری بنابر اعتماد به گفتهی استادش، از تصریح به لفظ منقبت عدول کرده، ولی با دقّت نظر خودش چیزی را استنباط کرده که سرهای رافضیان را متلاشی میکند و داستان نسایی در اینباره مشهور است و گویی او نیز بر گفتهی استادش اسحاق اعتماد کرده و همچنین است در داستان حاکم.
و همچنین ابنجوزی از طریق عبداللّهبن احمدبن حنبل نقل میکند که از پدرم پرسیدم: دربارهی علی و معاویه چه میگویی؟ سر به زیر انداخت و سپس گفت:
بدان که علی دشمنان بسیاری داشت که برای او جستجوی عیبی کردند؛ امّا نیافتند، پس به سوی مردی رفتند که با او جنگید و او را به دشمنی با علی تشویق کردند.
بدین ترتیب اشاره کرده است به فضایلی که برای معاویه ساختند که هیچ اصل و اساسی ندارد. و در فضایل معاویه حدیثهای بسیاری نقل شده ولی در میان آنها حدیثی نیست که با اسناد صحیح باشد و اینگونه اسحاقبنراهویه و نسائی و دیگرانی جیقین کردند. واللّه اعلم.» (1)و عینی گفت: «مطابقت آن با شرح حال از این جهت است که در آن ذکر معاویه است، و این دلالتی بر فضیلت او ندارد. پس اگر گویی: در فضیلت او حدیثهای بسیاری نقل شده است. گویم: آری، ولیکن در آنها یک حدیث نیست که از نظر اسناد صحیح باشد. بر این مطلب اسحاقبنراهویه و نسائی و غیر آن دو
1) فتح الباری /7 83.
تصریح کردهاند و از این رو گفته است: باب «ذکر» معاویه و نگفته فضیلت و منقبت او. (1)ابنخلکان در شرح حال نسائی گوید: «محمّدبناسحاق اصفهانی گفت که از اساتیدمان در مصر شنیدم که میگفتند: ابوعبدالرّحمان در آخر عمرش از مصر خارج شد و به دمشق رفت، از او دربارهی معاویه و فضایلش که روایت شده، پرسیدند، گفت: آیا معاویه به این راضی نشد که او را همشأن علی قرار دادند؛ حال میخواهد بر او برتری هم یابد؟! و در روایت دیگری است که گفت: برایش فضیلتی نمیشناسم مگر این دعا در حق او که خداوند شکمت را سیر نکند.» (2)و ابوالفداء در شرح حالش گوید: «سپس به دمشق بازگشت. پس دربارهی معاویه مورد آزمون قرار گرفت و از او خواسته شد که چیزی از فضایلش را روایت کند، امتناع کرد و گفت: آیا معاویه به این راضی نشد که او را همشأن علی قرار دادند؛ حال میخواهد بر او برتری هم یابد؟!» (3)و ابوالحجاج مزی به نقل از ابوبکر مأمونی گوید: «در حضور من به او گفته شد: آیا فضایل معاویه را نقل نمیکنی؟ گفت: چه چیز نقل کنم!! خداوندا شکمش را سیر نکن! و خاموش شد، و سؤال کننده هم ساکت شد.» گفت: «حاکم ابو عبداللّهِ حافظ گفت: شنیدم علیبنعمر میگفت: ابوعبدالرّحمان فقیهترین استادان مصر در دوران خویش و داناترین آنان به صحیح و سقیم آثار، و نیز رجال بود. وقتی به این درجه رسید مورد حسادت قرار گرفت و به رمله رفت. از او از فضایل معاویه پرسیده شد، از آن خودداری کرد، در مسجد او را کتک زدند: گفت: مرا به مکّه بفرستید. او را به مکّه فرستادند در حالی که مریض بود و در آنجا کشته شد و شهید از دنیا رفت.
حاکم ابوعبداللّه گفت: با آنهمه فضایلی که ابوعبدالرّحمان گردآوری کرد، در پایان عمرش شهادت روزیاش شد، پس محمّدبناسحاق اصفهانی برایم حدیث کرد و
گفت: از اساتیدمان در مصر شنیدم که میگفتند ابوعبدالرّحمان در پایان عمرش از مصر دور شد و به دمشق رفت. در آنجا دربارهی معاویهبن ابوسفیان و آنچه از فضایلش روایت شده، پرسیده شد؛ گفت: آیا معاویه به این راضی نشد که او را همشأن علی قرار دادند؛ حال میخواهد بر او برتری هم یابد؟! پس آنقدر بر بیضهاش زدند تا از مسجد اخراج شد، سپس به مکّه برده شد و در آنجا درگذشت.» (1)و ذهبی به نقل از مأمونی گوید: «شنیدم گروهی نوشتن کتاب الخصائص دربارهی علی را بر ابوعبدالرّحمان مورد انکار قرار دادند، و اینکه نوشتن فضایل شیخین را رها کرده است، این مطلب را برایش گفتم، گفت: وارد دمشق شدم در حالی که در آن منحرف از علی بسیار بود، پس کتاب الخصائص را نوشتم و آرزو کردم که خداوند آنان را هدایت فرماید. سپس کتابی در فضایل صحابه نوشت. به او گفته شد در حالی که من میشنیدم: آیا فضایل معاویه را نقل نمیکنی؟ گفت: چه چیز نقل کنم! حدیث خداوندا شکمش را سیر مگردان؟! پس سؤال کننده ساکت شد. گفتم: شاید این منقبتی برای معاویه باشد بر اساس این گفتهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم :
خدایا هر کس را که لعنت کردم یا دشنام دادم، آن را برایش زکات و رحمت قرار ده.»
گفت: «ابوعبداللّه ابنمنده از حمزه عقبی مصری و غیر او گفت: نسائی در پایان عمرش از مصر به دمشق رفت، در آنجا از او دربارهی فضایل معاویه پرسیده شد، گفت: آیا معاویه به این راضی نشد که او را همشأن علی قرار دادند؛ حال میخواهد بر او برتری هم یابد؟!! آنگاه آنقدر بر بیضهاش میزدند تا از مسجد بیرون رانده شد. سپس به مکّه حمل شد و در آنجا درگذشت. در این روایت چنین است به مکّه، و صحیحش: رمله است.» (2)ابنوردی گفت: «به دمشق بازگشت، دربارهی معاویه آزموده شد و از او خواسته شد چیزی از فضایل او را روایت کند، گفت: آیا معاویه به این راضی نشد که
او را همشأن علی قرار دادند؛ حال میخواهد بر او برتری هم یابد؟!» (1)و صلاحالدّین صفدی گفت: «گروهی کتاب الخصائص دربارهی علی علیه السلام را بر او انکار کردند و این که نوشتن فضایل شیخین را رها کرده است. پس به او گفته شد، گفت: وارد دمشق شدم در حالی که منحرف از علی در آن بسیار بود، الخصائص را نوشتم به آرزوی این که خداوند متعال آنان را هدایت فرماید. سپس فضایل شیخین را نوشت. به او گفته شد: آیا فضایل معاویه را نقل نمیکنی؟ گفت: چه چیزی را نقل کنم؟! خداوندا شکمش را سیر مگردان! پس سؤال کننده ساکت شد. شمسالدّین گفت: شاید این فضیلتی باشد بر اساس گفته پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : خداوندا هر کس را لعنت کردم و دشنام دادم، آن را برایش زکات و رحمت قرار ده.» گفت: «هنگامی که در پایان عمرش از مصر به دمشق رفت، دربارهی معاویه و فضایل او که نوشته است سؤال شد؛ گفت: آیا معاویه به این راضی نشد که او را همشأن علی قرار دادند؛ حال میخواهد بر او برتری هم یابد؟! آنقدر به بیضههایش زدند که از مسجد بیرون رانده شد، سپس به مکّه و یا رمله برده شد و در آنجا درگذشت.» (2)و یافعی گفت: «به دمشق رفت، دربارهی معاویه و فضایل او پرسیده شد، گفت: آیا معاویه به این راضی نشد که او را همشأن علی قرار دادند؛ حال میخواهد بر او برتری هم یابد؟! و در روایت دیگری است که گفت: برایش فضیلتی نمیشناسم جز اینکه خداوند شکمت را سیر نگرداند.»
و فاسی گفت: «دارقطنی گفت: در دوران خودش فقیهترین اساتید مصر و داناترین آنان به حدیث و رجال بود، وقتی به این درجه رسید مورد حسادت قرار گرفت، به رمله رفت، از او دربارهی فضایل معاویه پرسیده شد، از آن خودداری کرد، در مسجد او را کتک زدند، گفت: مرا به مکّه فرستید. او را در حالی که بیمار بود به مکّه فرستادند، و در آنجا به شهادت درگذشت.» (3)
و ابنحجر عسقلانی در شرح حال نسائی به نقل از حاکم گوید: «شنیدم علیبنعمر میگفت: نسائی در دوران خودش فقیهترین اساتید مصر و شناساترین آنان به صحیح و سقیم و داناترین آنان به رجال بود. هنگامی که به این درجه رسید مورد حسادت واقع شد، پس به رمله رفت. و دربارهی فضایل معاویه پرسیده شد، از آن خودداری کرد، در مسجد او را کتک زدند، گفت: مرا به مکّه فرستید. در حالی که مریض بود، فرستادند و کشته شد و شهید درگذشت.» گفت: «ابوبکر مأمونی گفت: دربارهی نوشتن کتاب الخصائص توسّط او پرسیدم، گفت: وارد دمشق شدم در حالی که آنجا منحرف از علی بسیار بودند، کتاب الخصائص را نوشتم بدان امید که خداوند متعال آنان را هدایت فرماید. سپس کتاب فضایل الصّحابه را تألیف کرد و آن را بر مردم خواند، به او گفته شد - در حالی که من هم حضور داشتم - آیا فضایل معاویه را نقل نمیکنی؟ گفت: چه چیز نقل کنم؟ خداوندا شکمش را سیر مگردان! و ساکت شد و سؤال کننده هم ساکت شد.» (1)مناوی نیز در شرح حال نسائی گوید: «وارد دمشق شد، یادآور فضایل علی شد، به او گفته شد: پس معاویه؟ گفت: آیا معاویه به این راضی نشد که او را همشأن علی قرار دادند؛ حال میخواهد بر او برتری هم یابد؟! پس آنقدر به بیضههایش زده شد تا مشرف به مرگ و بیرون رانده شد، سال سیصد و سه در رمله یا فلسطین درگذشت. و به مقدس یا مکه حمل و بین صفا و مروه دفن شد.» (2)و شیخ عبدالحق دهلوی در «رجال المشکاة» در شرح حال نسائی گوید:
«امیر جمالالدّین محدّث از شیخ امام عبداللّه یافعی نقل میکند که در تاریخش آورده است: ابوعبدالرّحمان احمدبنشعیب نسائی نویسندهی چند کتاب و پیشوای زمانش، در مصر ساکن شد سپس به دمشق آمد. مردم آن ناحیه یک روز در مسجد به او گفتند: دربارهی معاویه و آنچه در فضیلت او آمده است، چه میگویی؟ پاسخ داد: آیا معاویه به این راضی نشد که او را همشأن علی قرار دادند؛
حال میخواهد بر او برتری هم یابد؟! و در روایتی است که گفت: برایش فضیلتی نمیشناسم جز خداوند شکمت را سیر نگرداند. مردم به پا خاستند و او را دشنام دادند و اهانت کردند و کتک زدند و از مسجد بیرون انداختند، و به رمله فرستادند آنجا بیمار شد و درگذشت. و در روایتی: او را به مکّه فرستادند، بیمار شد و در مکّه درگذشت. و او را بین صفا و مروه دفن کردند.»
ابنتیمیهی حرّانی گفت: «برای خودِ معاویه در صحیح فضیلتی نیست، لیکن با رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در حنین و طائف و غزوهی تبوک حضور داشت و با ایشان در حجّةالوداع، حج انجام داد، و وحی را مینوشت. از کسانی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را بر نوشتن وحی امین قرار داده بود، همانگونه که بر دیگرانی از صحابه اطمینان کرده بود.» گفت: «بلکه در فضایل معاویه حدیثهای بسیاری روایت کردند، و در اینباره کتابها نوشته شد، ولی اهل علم حدیث هیچکدام را تصحیح نمیکنند.» (1)
«معاویة حلقتها» از چند وجه باطل است:
اوّل: شهر مطلقاً نیاز به حلقه ندارد، بلکه هیچ یک از عقلا اصلاً حلقه را به شهر نسبت نمیدهند، و هر کس چنین ادّعایی کند، بیانش بر خودِ اوست و بر ماست که با برهان آهنین بر سرش کوبیم.
دوم: خصوصاً مدینة العلم نیازی به حلقه ندارد.
سوم: حلقه قرار دادن معاویه برای شهر دانش، عیبی برای شهر است، و جز کسی که از ایمان بلکه از عقل و شعور خارج شده جرأت به زبانآوردنش را نمیکند.
چهارم: معنی نیازمندی شهر به حلقه، نیازمندی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دانش به معاویه است، و این از عواملی است که پایههای دین را ویران میکند.
پنجم: معنی حلقهی شهر بودنش این است که معاویه بهرهای از دانش دارد،
1) منهاج السنة /2 207.
لیکن نادانی او به احکام شرعی چه رسد به معارف عالی و حقایق والا، نمایانتر از آنی است که ذکر شود.
ششم: معاویه را نکوهشهای بسیار بزرگ و عیبهای فراوانی است که او را از هر گونه پیوند با پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله و سلم باز میدارد.
هفتم: و اگر گفته شود معنی جمله این است که حلقهی دَر است، یعنی: من شهر دانشم و علی دَر آن و معاویه حلقهی در آن است. این معنی چنین باطل میشود که باب مدینة العلم مانند خودِ شهر نیازی به حلقه ندارد. و نیز: نادانی معاویه بهترین دلیل بر باطلبودن حلقهی دَرِ شهر علم بودنش است. و نیز:
نکوهشهایش مانع چنین پیوندی میان او و آن شهر میگردد. افزون بر دشمنی او نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام .
البتّه وجههای دیگری هم وجود دارد که معنی این جملهی ساختگی را باطل میکند که تحلیل آنها با توجّه به وجوه گفته شده به اهلش واگذار میشود.
در اینجا سخن دربارهی تصرّفهای گروهی در لفظ حدیث: «أنا مدینة العلم علی بابها» به پایان رسید... و گروهی لفظ دیگری برای حدیث مدینه ساختند که باطل بودنش هم از جهت سند و هم دلالت با بحثهای ذکرشده در لفظهای پیشین روشن میشود... و این مطلب در کتاب «گنج سعادت» نوشتهی معین الدّین بن خواجه خاوند محمود خوارزمی نقشبندی چنین آمده است که: « پیامبر علیه السلام فرمود:
«من شهر راستی هستم و ابوبکر درش میباشد، و من شهر عدالت هستم و عمر درش و من شهر حیا هستم و عثمان درش، و أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
امّا شگفتآور آنکه بعضی به این حدیث ساختگی در مسأله مفاضله میان اصحاب استناد کردهاند، از جمله شیخ رجببناحمد تیری است که در کتابش «الوسیلة الاحمدیة و الذریعة السرمدیة فی شرح الطریقة المحمّدیة» در مبحث «التفضیل» گوید: «و ما گوییم: اولی در برتری خلفای چهارگانه این است که هر یک از
آنان از دیگری برتر است به اعتبار وصفی که به آن شهرت یافته است، چون فضیلت انسان از جهت ذاتش نیست، بلکه به اعتبار توصیفهایش میباشد. و پیامبر علیه السلام فرمود: من شهر راستی هستم و ابوبکر درش، و من شهر عدالت هستم و عمر درش، و من شهر حیا هستم و عثمان درش و أنا مدینة العلم و علیّ بابها.
آن را زاهدی در کتابش از بعضی بزرگان روایت کرد. و بر این پایه گوییم:
ابوبکر صدیق برترین صحابه است به اعتبار راستگویی بسیارش و شهرت یافتن او در میان اصحاب به این صفت، و عمر برترین آنان است از جهت عدالت، و عثمان برترین آنان است از جهت حیا، و علی برترین آنان است از جهت دانش و شهرت یافتنش به آن و به این ترتیب مقصود برپا میشود و سخن به پایان میرسد.»
آنچه او در برتری آورده است، هیچکس آن را نگفته، و این شکافتن اجماع مرکَّب است و حدیث مذکور، ساختگی است و در هر فقرهی آن بحثی روشن و طولانی وجود دارد که گوشهای از آن با مراجعه به کتاب «تشیید المطاعن» و کتابهای دیگری در این باب نمایان میشود.
بلکه حق ثابت با دلیلهای قطعی این است که حضرت امام علی علیه السلام از همه جهت برترین در قوم است، بلکه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برترین از تمام آفریدگان از اوّلین و آخرین است... و این حدیث خود شامل جملهی «علی بابها» میباشد. و دانستید که درِ شهر علم بودنش، اعلمیت او را موجب میشود که این خود موجب برتری به طور مطلق میگردد، بر پایهی گفتههای پژوهشگران از اهل سنّت، پس این حدیث ساختگی نیز مفید افضلیتامام به طور مطلق میشود. برخلاف خواستهی کسی که خواستا را ثبات افضلیت او از یک جهت است... و سپاس از آنِ خداوند پروردگار جهانیان.
متن گفتهی ملاعلی قاری در شرح حدیث «أنا دار الحکمة» چنین است: «از او یعنی از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و در
روایتی است: من شهر دانشم. و در روایت «المصابیح» آمده: من خانهی دانشم و علی در آن است. و در روایتی این افزوده هست: هر کس دانش را خواهد، باید از در آن به سویش آید. و معنی آن چنین است: علی دری از درهایش است، ولی این تخصیص مفید گونهای تعظیم است که او چنین است. چون او نسبت به بعضی از اصحاب بزرگترین و داناترین آنان است. از چیزهایی که دلالت دارد همهی اصحاب به منزلهی ابواب میباشند این فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است: یارانم چون ستارگانند به هر کدام اقتدا کنید، هدایت شدهاید، با اشاره به اختلاف درجه نورهایشان در هدایتگری.
از جمله چیزهایی که آن را محقّق میسازد این است که تابعان، انواع دانشهای شرعی همچون قرائت، تفسیر، حدیث و فقه را از دیگر اصحاب غیر از علی هم فرا گرفتند، پس منحصر نبودن بابیت در حق او دانسته شد؛ مگر این که به باب قضاوت اختصاص یابد که دربارهاش وارد شده: او داورترین شماست. آنگونه که دربارهی أُبی آمده است: بهترین قاری در میان شماست، و دربارهی زیدبنثابت:
او از همهی شما بیشتر واجبات را انجام میدهد. و دربارهی معاذبنجبل آمده است: او داناترین شما به حلال و حرام است.
و از چیزهایی که دلالت بر فراوانی دانش او دارد، همان است که در «الرّیاض» به نقل از معقلبنیسار آمده است که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را پیرایش کردم، فرمود:
آیا میخواهی از فاطمه عیادت کنیم؟ گفتم: آری. به پا خاست در حالی که بر من تکیه کرده بود؛ فرمود: سنگینی آن را دیگری تحمّل میکند و پاداشش برای توست.
گفت: گویی چیزی بر دوشم نبود تا بر فاطمه وارد شدیم. گفتیم: خود را چگونه میبینی؟ گفت: اندوه و تنگدستیم شدّت یافت و بیماریم به درازا کشید.
عبداللّهبن احمدبن حنبل گفت: با خط پدرم دربارهی این حدیث یافتم که فرمود: آیا راضی نمیشوی که شوهرت در اسلام از همه پیشی دارد و دانشش از همه بیشتر و بردباریاش از همه فراوانتر است. احمد آن را نقل کرد. و به نقل از ابنعبّاس که مردم از او پرسیدند: علی چگونه مردی بود؟ گفت: درونش از حکمت و دانش و
شجاعت و یاری مالامال شده بود، همراه با خویشاوندیش به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم .
احمد در مناقب آن را نقل کرد و به نقل از سعیدبنمسیّب که گفت: عمر پناه میبرد از مشکلی که ابوحسن چارهساز آن نباشد. احمد آن را نقل کرد.
طیّبی گوید: شاید شیعه به این تمثیل تمسّک کند که: دریافت دانش و حکمت به او اختصاص دارد و به دیگری سرایت نمیکند؛ مگر به وساطت او.
چون تنها از در وارد خانه میشوند و خداوند متعال فرمود: «و أتوا البیوت من ابوابها» و در این مورد آنان را حجّتی نیست؛ چون خانهی بهشت گستردهتر از خانهی حکمت نیست؛ با این وجود آن را هشت در است. ترمذی آن را روایت کرده و گفته است: این حدیث از نظر اسناد ناشناختهای است. ترمذی گفت: بعضی این حدیث را از شریک روایت کردند. و او شریک بنعبداللّه، قاضیِ بغداد است که شارح او را ذکر کرده است، و آن بعضی در اسناد این حدیث از صنابحی نامی نبردهاند، و ما غیر از شریک از هیچیک از ثقات این حدیث را نمیشناسیم.
سپس بدان که حدیث:من شهردانشم وعلی درآن است، را حاکم در مناقب از مستدرکش ازحدیث ابنعبّاس روایت کرد وگفت: صحیح است. وذهبی به او اشکال کرد وگفت: بلکه ساختگی است. وابوزرعه گفت: چه بسیارافرادی که دربارهاش مفتضح شدند. و یحییبنمعین گفت: هیچ اصلی ندارد و چنین گفتند ابوحاتم و یحییبنسعید. و دارقطنی گفت: ثابت است. و ترمذی در «مناقب» از جامعش آن را روایت کرد و گفت: منکر است. و همچنین بخاری گفت: آن را وجه صحیحی نیست. و ابنجوزی آن را در الموضوعات نقل کرده است. و ابندقیق العید گفت:این حدیث رااثبات نکردهاند. وگفته شد:این حدیث باطل است.لیکن حافظ ابوسعید علاییگفت: صواب آن است که حسن است به اعتبارنقلهایش؛نه صحیح ونه ضعیف است چه رسد بهاینکه ساختگی باشد.زرکشیآن راآوردهاست.
و از حافظ عسقلانی دربارهاش پرسیده شد گفت: حسن است؛ نه صحیح آنگونه که حاکم گفت و نه ساختگی است آنگونه که ابنجوزی گفت. سیوطی گفت:
و گفتهی علایی و عسقلانی را در تعلیقاتی که بر کتاب الموضوعات دارم، بسط
دادم. تمام شد. و در خبر الفردوس است: من شهر دانشم و ابوبکر پایه و عمر دیوارها و عثمان سقف و علی در آن است. و بعضی این پاسخ شاذّ را دادهاند که:
لفظ علیّ در علیّ بابها، فعیل از علوّ است بر پایهی قرائت صراطٌ علیٌّ مستقیم با رفع علی و تنوین آن به گونهای که یعقوب قرائت کرد.» (1)
گویم: در این سخن میان بیارزش و گرانبها خلط شده است. و ما به طور اجمال به آن اشاره میکنیم:
امّا این سخن را که: «علی دری از درهایش است.» نخستین بار عاصمی گفته است و ما بطلان آن را به تفصیل بیان کردیم، و در اینجا به طور خلاصه گوییم: لفظ حدیث دلالت بر انحصار بابیّت به امام علیه السلام دارد، و غیر از او کسی شایسته نیست درِ خانهی حکمت و شهر دانش باشد، پس برای کسی جایز نیست ادّعای این مقام را بنماید جز به گفتهای صریح از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم . علاوه بر اینکه برای آن سه نفر زشتیها و نکوهشهایی است که آنها را از در برای شهر دانش بودن، منع میکند، بلکه آنان را از کمترین پیوند به آن باز میدارد، و کتاب «تشیید المطاعن» با آوردن بعضی از آنها این مهم را بر عهده گرفته است. اگر خواستید به آن مراجعه کنید.
همچنین باب شهر دانش و حکمت بودن مستلزم عصمت شخص است. و این که به تمام حکمت و دانش آن شهر احاطهی کامل داشته باشد و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چنین بود و هیچکس دیگر چنین نبود. گواه آن بینیازی او از همگان و نیازمندی همه به او میباشد که این مطلب بر همه معروف و مشهور است.
علاوه بر این در بعضی لفظهای حدیث فرمان به رفتن نزد حضرت علی علیه السلام آمده است، در لفظ: «من خانهی حکمتم و علی در آن است، هر کس حکمت را خواهد، باید نزد آن دَر رود.» مردمان یا مطیع هستند یا عاصی، هر کس
1) المرقاة شرح المشکاة /5 571.
نزد آن حضرت علیه السلام رفت و حکمت را از او گرفت، پس به او نیازمند است، و دیگر همچون او باب مدینه نیست و هر کس امر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را امتثال نکرد، شایسته نیست که باب آن شهر باشد. پس برای شهر دَری جز امام علیه السلام نمیباشد.
با آنچه که آوردیم این گفتهی او روشن میشود:
«ولی این تخصیص مفید گونهای تعظیم است که او چنین است. چون او نسبت به بعضی از اصحاب بزرگترین و داناترین آنان است.»
چون تخصیص ذکر شده در حدیث تخصیصی حقیقی است نه اضافی، و پیش از این، از دلالت حدیث دانستید که ایشان علیه السلام از تمامی صحابه بزرگترین و داناتری است نه از بعضی از آنان.
و امّا بر این گفتهاش: «از چیزهایی که دلالت دارد همهی اصحاب به منزلهی ابواب میباشند این فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است: یارانم چون ستارگانند به هر کدام اقتدا کنید، هدایت شدهاید، با اشاره به اختلاف درجه نورهایشان در هدایتگری.»
این اشکال وارد است: ساختگی بودن حدیث «اصحابی کالنجوم» ثابت شده است، و پیش از این در ردّ سخن اعور دربارهاش صحبت کردیم، و اگر صحّت آن را هم بپذیریم، اقتضا ندارد که اصحاب همگی ابواب باشند، از آنجا که دانستید این شرافت والا و منصب با جلالت ویژهی سرورمان حضرت علی علیه السلام است، و اگر بر چیزی هم دلالت کند، دلیل است بر اینکه بعضی از آنان دانشی به دست آوردهاند و این بسنده نیست برای آنکه درهایی برای شهر دانش باشند. چون درِ شهر باید به تمام دانشهای شهر احاطه داشته باشد، بنابراین میان کسی که به طور کلّی دانشی دارد و کسی که درِ خانهی حکمت و شهر دانش است، فاصلهای بس طولانی است.
در آن تذکّری است برای آنکس که دلی دارد یا گوش فرا دهد و گواه باشد.
و از شگفتیها استدلال «قاری» به این حدیث است که خود در کتابش «المرقاة» گفتههای بزرگان طایفهاش را در نکوهش آن آورده است. متن گفتهی او در
شرح حدیث چنین است:
« ابنالدبیع گفت: در مورد حدیث اصحابم چون ستارگانند به هر کدام اقتدا کردید، هدایت یافتید؛ بدان که ابنماجه آن را نقل کرد و نیز جلال سیوطی آن را در نقل حدیثهای الشفاء آورده است، ولی پس از جستوجو آن را در سنن ابنماجه نیافتم. و ابنحجر عسقلانی در نقل حدیثهای رافعی درباب «أدب القضاء» آن را آورده و سخن را دربارهاش به درازا کشانیده و گفته است که ضعیف و واهی است، بلکه از ابنحزم نقل کرده که ساختگی و باطل است لیکن از بیهقی آورده است که گفت: حدیث مسلم قسمتی از معنای آن را میرساند، یعنی فرموده حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم :
ستارگان برای آسمان امان هستند (النجوم أمنة للسماء). ابنحجر گفت: بیهقی راست گفت، آن صحیحبودن تشبیه اصحاب به ستارگان را میرساند، امّا اقتدای به آنان را آشکار نمینماید. آری ممکن است معنی هدایتیافتن به ستارگان، از آن به چشم بخورد. گویم: ظاهر این است که هدایت یافتن فرع بر اقتداکردن است. گفت: و ظاهر حدیث اشارهای است به فتنههای پیش آمده پس از مرگ صحابه از محوشدن سنّتها و نمایانشدن بدعتها و انتشار ستم در سراسر زمین. تمام شد.»
و ابنسبکی دربارهی این حدیث در شرح اصلی ابنحاجب در «الکلام علی عدالة الصحابه» صحبت کرده و آن را به ابنماجه نسبت نداده است. و در جامع الاصول آن را ذکر کرده است: از ابنالمسبب از عمربنخطاب مرفوعاً: «سألت ربّی» تا «اهتدیتم» و پس از آن نوشت: آن را نقل کرد. پس آن از حدیثهایی است که رزین در تجرید الأصول آورده است و ابناثیر در اصول مذکور آن را نیافته است و نویسندهی المشکاة آن را آورده، و گفته: رزین آن را نقل کرد.» (1)و این سخن قاری در تأیید استدلال به حدیث نجوم که گفته است: «از جمله چیزهایی که آن را محقّق میسازد این است که تابعان، انواع دانشهای شرعی همچون قرائت، تفسیر، حدیث و فقه را از دیگر اصحاب غیر از علی هم فرا گرفتند،
1) المرقاة - شرح المشکاة /5 522.
پس منحصر نبودن بابیت در حق او دانسته شد»، در نهایت زشتی است، چون استدلال به رفتار تابعان کرده است در مقابل نص صریح از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که اصلاً جایز نیست و جز این نیست که آنان با فرمان حضرت صلی الله علیه و آله و سلم مخالفت کردند.
و چگونه «قاری» به منحصرنبودن بابیت در حضرت علیه السلام قائل است؟ در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خود بر این انحصار تصریح میکند و میفرماید: «ای علی دروغ گوید هر کس گمان برد از غیر درش وارد آن میشود.» و میفرماید: «دروغ گوید هر کس گمان برد به آن شهر نه از آن در میرسد...» و این همان معنی است که اصحاب به آن اعتراف و شادمانی کردند که پیشتر از سخن زرندی در «نظم درر السمطین» و حدیث «الشوری» که جمالالدّین محدّث شیرازی آورده است، آشکار شد.
از آن گذشته تابعانی که از غیر آن حضرت علیه السلام دانش گرفتهاند تنها دو گروه هستند که سومی ندارند. گروه اوّل آنانی هستند که از کسانی که از امام علیه السلام گرفتهاند، دریافت دانش کردهاند، مانند سلمان و مقداد، و ابوذر و عمّار و عبداللّهبنمسعود و عبداللّهبنعبّاس و همانندشان... و این تابعیها آن اصحاب را درهایی برای دانش نمیدیدند، بلکه در حقیقت دانش را از امام علیه السلام گرفتهاند. و گروه دوم کسانی هستند که با فرموده او صلی الله علیه و آله و سلم : «فمن أراد العلم فلیأت الباب و من أراد الحکمة فلیأتها من بابها» مخالفت کردند و از روی عناد از او دوری جستند در جهت منحرف شدن از باب مدینة العلم و درِ خانهی حکمت و روشن است که به گفتهها و کردارهای اینان هرگز توجّهی نمیشود...
امّا این گفته قاری که: «مگر این که به باب قضاوت اختصاص یابد که دربارهاش وارد شده: او داورترین شماست. آنگونه که دربارهی أُبی آمده است:
بهترین قاری در میان شماست، و دربارهی زیدبنثابت: او از همهی شما بیشتر واجبات را انجام میدهد. و دربارهی معاذبنجبل آمده است: او داناترین شما به حلال و حرام است.» پاسخش را در ردّ بر سخن عاصمی دانستید و به فرض پذیرش
آن، این اختصاص افادهی اعلمیّت مطلق حضرت علیه السلام را در بر دارد، چون داورترین اصحاب بودن، لازمهاش احاطهی کامل داشتن به تمامی علوم شرعی است، همراه با مزیّت و افضلیت از غیر او در این باب، و به زودی توضیح بیشتر این مطلب انشاءاللّه خواهد آمد.
امّا فرمودهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «داورترین شما علی است.» از مطالبی است که هیچ شک و سخنی در آن نیست که به زودی به تفصیل خواهید دانست. انشاءاللّه تعالی. امّا آنچه دربارهی غیر او آورده است همگی ساختگی میباشد و از نظر سند و دلالت هم باطل است. همانگونه که به تفصیل در پاسخ به سخن عاصمی بیان کردیم. اگر خواستید مراجعه کنید.
و گفتهاش: «از چیزهایی که دلالت بر فراوانی دانش او دارد ...» هر چند که شامل بعضی فضایل امام علیه السلام است، امّا اشکال وارد بدان، پوشیده نیست، چون آنچه آورده است با صراحت کامل دلالت بر اعلمیت امام علیه السلام دارد. نه این که بر فراوانی دانش او دلالت داشته باشد به این مطلب متنهای صریح رسیده از اصحاب مشهور را از موافقان و دشمنان ایشان در اعلمیت حضرتش بیفزایید و از این رو مناوی گوید:موافق و مؤالف و دشمنی و مخالف بر اعلمیت او گواهی دادهاند.» (1)بلکه قاری خود در «شرح الفقه الأکبر» در شرح گفته صاحب متن که گوید: «سپس علیّبنابیطالب» چنین گوید:
«یعنی پسر عبدالمطّلببن هاشمبن عبدمنافبن قصی، قرشی هاشمی، مرتضی همسر فاطمه زهرا و پسرعموی مصطفی و عالم در درجهی علیا، و در مشکلاتی که بزرگان صحابه از او پرسیدند و به فتوایش بازگشتند، برای او فضایل بسیار مشهوری است که گفتهاش علیه السلام را محقّق ساخته است: أنا مدینة العلم و علی بابها و فرمودهاش علیه السلام : اقضاکم علیّ .» (2)
پس روشن شد که امام علیه السلام از تمام اصحاب داناتر است نه در قضاوت بلکه در
تمام زمینهها...
امّا به گفتههای دیگر قاری و پاسخ به آنها اشارهای داریم:
پاسخ به به استشهاد او به سخن طیّبی پیشتر آورده شد، تکرار نمیکنیم.
گفتهاش: «ترمذی آن را روایت کرد...» در پاسخ به سخن نووی جواب آن را دانستید.
گفتهاش: «سپس بدان که حدیث...» در آن اعترافی است به صحیح دانستن حاکم... امّا گفتههای نکوهش کنندگان نسبت به حدیث را در جای خودش متعرّض شدیم...
گفتهاش: «و در خبر الفردوس...» پیشتر در پاسخ به سخن اعور و ابنحجرمکّی سخن دربارهی این حدیث ساختگی آورده شد...
گفتهاش: «بعضی این پاسخ شاذّ را دادهاند که ...» که این سخن ابنحجر در الصواعق است که مطالبش را دانستید.
و این پایان پاسخ ما به سخن قاری عاری باشد و سپاس از آن خداوند فاطر باد.
متن گفتهی ملّامحمّد یعقوب بنبانی در «عقائد» او در پاسخ استدلال شیعه به حدیث «أنا مدینة العلم» و حدیث «أنا دار الحکمة» چنین است:
«و دشمن برای برتری علی به اعلمیت او استدلال کرد، و این که به خلافت سزاوارتر است؛ چون خداوند متعال آدم علیه السلام را با دانش بر فرشتگان برتری داد و برای خلافت برگزید. میگویند او داناتر بود؛ بنابر فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : من شهر دانشم و علی در آن است، و من خانهی حکمتم و علی در آن است، و همانگونه که دانش پیامبر بیشتر است به همین ترتیب دانش علی چنین است، و اینکه آنچه در
خانه است جز از در خارج نمیشود. پس دانش حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم تنها از سوی علی به دیگران رسید.
پاسخ چنین است: این سخن ایجاب میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنچه را که بدان فرستاده شده، جز به علی ابلاغ نفرموده باشد، سپس او به دیگران ابلاغ کرده است و پوشیده نیست که به این مطلب دشمن نیز قائل نیست، و مراد از حدیث مذکور واللّه اعلم این است که علی درِ دانشهاست نسبت به گروهی که شرافت صحبت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را پیدا نکردند. و این بر این امر استوار است که: داناترین اصحاب، خلفای راشدین هستند و ابوبکر در تمام مدّت زندگیاش مقیّد به امر خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، سپس عمر نیز چنین بود، سپس عثمان اینگونه بود، و علی در دوران خلافت آنان به افاده و افاضه مشغول بود. پس کسانی که شرافت همصحبتی را نیافتند، نزد او رفتند و از او گرفتند.
همچنین نمیدانم کدام لفظ حدیث دلالت دارد بر این که مدینة العلم جز یک در ندارد و آن هم علی است، بلکه میتواند ابوابی داشته باشد که علی یکی از آنها باشد.»
پاسخ به این گفته از چند وجه است:
اوّل : بنیان استدلال شیعه به حدیث « أنا مدینة العلم » همانگونه که بنبانی نیز آورده، دلالت آن بر اعلمیت حضرت امام امیرالمؤمنین علیه السلام است، که نمایانگر افضلیت و مستلزم خلافت و امامت است؛ همانگونه که داستان حضرت آدم علیه السلام بر آن دلالت دارد... پیشتر نیز دانستید که دلالت این حدیث بر اعلمیت، تام و کاملاً واضح است، تا آنجا که گروهی از علمای اهل سنّت به آن اعتراف کردهاند و مناوی گفته است: این مطلبی است که موافق و مخالف بر آن متّفق هستند. و از این رو میبینیم که بنبانی نه تنها از پاسخ به این استدلال محکم و استوار درمانده است، بلکه بر گفتهاش این جمله را افزوده است که: «همانگونه که دانش پیامبر بیشتر است به همین ترتیب دانش علی چنین است.»
دوم : بنبانی وجه استدلال شیعه به حدیث « أنا دار الحکمة » را با این گفته
آورده است که: «آنچه در خانه است جز از در خارج نمیشود. ...» ولیکن مراد شیعه را از آن نفهمیده است والّا در پاسخ نمیگفت: «پاسخ چنین است: این سخن ایجاب میکند که...» از این رو که خواستهی آنان هرگز چنین نبوده است، بلکه مرادشان این است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تمام دانشهای شریعت که از آنها به حکمت تعبیر شده است را نزد حضرت علی علیه السلام به ودیعت نهاد و به امّت فرمان داد که به او مراجعه کرده، از او بگیرند و این که چیزی از دانشهایش صلی الله علیه و آله و سلم به امّت نرسید جز به واسطهی امام علیه السلام .
علاوه بر اینکه بر هر ژرفاندیشی فرق میان تبلیغ پیامبر نسبت آنچه برایش فرستاده شده، و تبلیغ نسبت به دانش آنچه برایش فرستاده شده است، پوشیده نمیماند. و از این رو میبینید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنچه را بدان فرستاده شده که قرآن است به همهی مردم ابلاغ فرموده، ولیکن نمیتوان گفت که او دانش قرآن را نیز به همهی مردم ابلاغ فرمود. آری آن را به امیرالمؤمنین علیه السلام آموخت و او را مبلِّغ همهی دانشهای قرآن به تمام مردم قرار داد، و از این جهت گفتند که فهم کتاب خداوند منحصر به دانش او علیه السلام است. مناوی گوید: «حرالی گفت: اوّلین و آخرین دانستهاند که فهم کتاب خدا منحصر به دانش علی است و کسی که آن را نداند از دری گمراه شده است که خداوند از ورای آن از قلب (غیب)ها حجاب برمیدارد، تا آن یقینی تحقّق پذیرد که با کنار رفتن پرده تغییر نیابد. سخن او تا اینجا است.» (1)پس وقتی علم قرآنی که او صلی الله علیه و آله و سلم به تبلیغ آن به تمام مردم امر شده، چنین است؛ فهم دیگر دانشها هم با اولویّت قطعی منحصر به او علیه السلام خواهد بود.
سوم : ادّعای تخصیص امام علیه السلام به باب علوم بودن برای گروهی که شرافت همنشینی پیامبر را نیافتند، دروغی باطل است، او گفته است: «مراد از حدیث
1) فیض القدیر /3 47.
مذکور - واللّه اعلم - این است که علی درِ دانشهاست نسبت به گروهی که شرافت صحبت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را پیدا نکردند...» این سخن تخصیصی بیمخصّص است، که اعتراف اصحاب شورا آن را باطل میکند آنگونه که محدّث شیرازی در «روضةالأحباب» روایت کرده که: حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» به این جهت آمده که صحابه بدانند که علی باب مدینة العلم اوّلین و آخرین است، پس چگونه بابیت او به گروهی اختصاص مییابد که شرافت همنشینی را نیافتند؟ بلکه اگر معنی حدیث آن باشد که بنبانی گوید، امام علیه السلام به آن بر افراد شوری احتجاج نمیفرمود و قوم هم به مراد امام از احتجاج به آن، اعتراف نمیکردند.
و از جمله مواردی که معنای بنبانی را باطل میکند، اقرار اصحاب به اعلمیت امام علیه السلام است، این سخن ابنعبّاس است که میگوید ضمن آنچه شیخانی قادری در «الصراط السوی» روایت کرده که «هر کس به سوی دانش رود، باید به سوی آن در رود که علی است.» و این عمروبنعاص است که به این حدیث احتجاج میکند در نامهای که به معاویه نوشته است ضمن آنچه خوارزمی در «المناقب» آورده است و میگوید: «و سخن را بر تو و بر تمام مسلمانان تأکید کرد و گفت: من در میان شما ثقلین، کتاب خداوند عزّوجل و خاندان خود را، به جا میگذارم و گفت: أنا مدینة العلم و علیّ بابها.»
و از این رو میبینیم حافظ زرندی در عنوان آن حدیث گوید: «فضیلتی دیگر که اصحاب به آن اعتراف و شادمانی کردند، و راه همدلی را پیمودند و برگزیدند اینکه از ابنعبّاس نقل شده است که: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی باب آن است. هر کس درش را خواهد، باید به نزد علی رود.»
سپس امری که بنبانی معنی حدیث «مدینه» را بر آن پایهگذاری کرده است و گفته: «داناترین اصحاب خلفای راشدین هستند...» نیز از چند وجه باطل است.
اوّل این که: آن سه نفر از خلفای راشدین از سوی رسول پروردگار
جهانیان صلی الله علیه و آله و سلم نیستند.
دوم: هیچ شخص منصفی رضایت نمیدهد که این سه نفر از امثال این افراد اعلم باشند از: سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، ابنعبّاس، حذیفه، ابنمسعود، ابیبنکعب، ابیالدرداء، جابربنعبداللّه، ابوسعید خدری و مانند اینان از مشهوران اصحاب... بلکه اینان و حتّی معاذبنجبل، ابوهریره، زیدبنثابت و همردیفان اینان... قطعاً از آن سه نفر داناترند... بلکه حقیقت این است که آن سه نفر چیزی از دانشها را به دست نیاوردند، و آثار نادانی آنان به کارهایی کاملاً واضح، مشهود و مشهور است، که انشاءاللّه به طور مفصّل پس از این خواهد آمد.
سوم: اگر آنها عالم بودند افاده و افاضه میکردند و آثار و شواهد بر رسیدنشان به مراتب علمی در موارد مختلف ظاهر میشد. و احکام حلال و حرام به وسیلهی آنان منتشر میگشت، بدون این که خلافت آنان را باز دارد، بلکه این از والاترین و مهمترین کارهای جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. مگر نمینگری که جنگهای امام علیه السلام با آن کوتاهی مدّت خلافت ظاهری - ایشان را از انتشار دانشهای والا و معارف گرانقدر باز نداشت، و خدا راست گفت در توصیف حضرتش علیه السلام : «دانش از گرداگردش منفجر میشود و حکمت از همه سویش زبان میگشاید.» آنگونه که ابنعبدالبر قرطبی در شرح حال حضرت علیه السلام در «الاستیعاب» روایت کرده است.
و چهارم: گیریم بپذیریم که مقیّد بودن آنها به کار خلافت آنان را از بهره رساندن باز داشت، میپرسیم در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه چیز آنها را از این کار منع کرد؟ و در دوران ابوبکر چه چیز عمر و عثمان را از این بهره رساندن منع کرد؟ و عثمان را در دوران عمر چه چیز مانع شد؟ آری آنان معتقدند که عمر و عثمان در دوران ابوبکر فتوا میدادند و عثمان در خلافت عمر فتوا میداد...، ابنسعد گوید:
«ما را خبر داد محمّدبن عمر أسلمی، از جاریةبن ابوعمران، از عبدالرّحمانبن قاسم، از پدرش که: اگر بر ابوبکر صدیق کاری پیش میآمد که مشورت اهل رأی و فقه را میخواست، مردانی از مهاجران و انصار را میخواند، عمر، عثمان، علی، عبدالرّحمانبنعوف، معاذبنجبل، ابیّبنکعب و زیدبنثابت را میخواند. همهی
اینان در خلافت ابوبکر فتوا میدادند و فتوای مردم به اینان میرسید، پس ابوبکر بر این روش عمل کرد، سپس عمر به ریاست رسید. پس این افراد را میخواند، و فتوی در دوران خلافت او به عثمان و أُبیّ و زید ختم میشد.» (1)لیکن علّت ظاهر نشدن آثار اعلمیّت عمر و عثمان برای بهرهمندان و فتواخواهان بلکه برای دیگران چیست؟ بلکه چرا آثار عالمیّت آنان هم ظاهر نشد و چیزی نیافتیم که دلالت بر رسوخ آنان حتّی به قدر یک قدم در دانش داشته باشد؟
و همچنین روایت کردهاند که: عمر در دوران ابوبکر بر منصب قضاوت بود، ابنعبدالبر از ابراهیم نخعی روایت کرد: «گفت: عمربنخطاب اوّلین کسی است که چیزی از کارهای مسلمانان را بر عهده گرفت. ابوبکر او را بر قضاوت گمارد، و اوّلین قاضی در اسلام بود و گفت: میان مردم قضاوت کن که من کار دارم.» (2)و طبری روایت کرد: «ابوبکر عمربنخطاب را قاضی کرد، پس در دوران او بر مسند قضاوت بود.» (3)و ابناثیر روایت کرد: «در آن دوران ابوبکر عمربنخطاب را قاضی کرد، و در تمام دوران خلافتش میان مردم قضاوت میکرد.» (4)و قضاوت از بهترین وسیلههای ظاهرشدن آثار علم است پس قضاوتهای عمر کجاست که دلیل بر دانش گستردهاش باشد چه رسد به اعلمیتّش؟ و چرا حتّی یک قضیه - ولو ساختگی - از قضاوتهایش در دوران ابوبکر ذکر نکردهاند که دلالت بر عالم بودن او داشته باشد ؛ چه رسد به اعلمیّتش؟
بلکه آنان روایت کردهاند که آن سه نفر در دوران خلافتشان به قضاوت مشغول بودهاند... سیوطی گوید: «ابوالقاسم بغوی از میمونبنمهران نقل میکند که گفت: اگر منازعان نزد ابوبکر میآمدند، در کتاب خدا نظر میافکند، اگر در آن چیزی مییافت که با آن قضاوت کند، به آن قضاوت میکرد، اگر در کتاب نبود و میدانست که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم سنّتی در آن امر دارد، به آن قضاوت میکرد، اگر
ناتوان میشد، بیرون میآمد و از مسلمانان میپرسید و میگفت: چنین و چنان نزد من آمده، آیا میدانید که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در این مورد قضاوتی کرده است؟ چه بسا که همه پاسخ میدادند و از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم قضاوتی ذکر میکردند، پس ابوبکر میگفت: سپاس از آن خداوندی است که در میان ما کسی قرار داد که از پیامبرمان چیزی نگهمیدارد پس اگر ناتوان میشد که سنّتی از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بیابد، سران و خوبان مردم را گرد میآورد و با آنان مشورت میکرد، اگر نظرشان بر یک کار جمع میشد، به آن قضاوت میکرد و عمر همچنین میکرد، اگر از یافتن در قرآن و سنّت ناتوان میشد، نگاه میکرد که آیا ابوبکر قضاوتی در آن داشته، پس اگر مییافت که ابوبکر دربارهاش قضاوتی کرده، به آن قضاوت میکرد والّا بزرگان مسلمانان را میخواند، اگر بر یک امر همنوا میشدند، به آن قضاوت میکرد.» (1)متقی در «کنزالعمال» و محب طبری پیش از سیوطی در «الرّیاض النضرة» آن را روایت کردهاند.
لیکن آثار اعلمیت آنان کجاست؟ بلکه بیشتر اخبار شامل گواهیهای آشکاری بر نادانی و کودنی آنان است... و به زودی بعضی از آنها را خواهیم آورد، انشاءاللّهتعالی، پس منتظر باشید.
و پنجم: فرض کنیم که مقیّدبودنشان به کار خلافت آنان را از افاده و نشردادن دانشها و آثاری که دلالت بر اعلمیّتشان دارد، بازداشت، لیکن مقیّدبودن به امر خلافت، ظاهرشدن آثار نادانی و گمراهی آنان را ایجاب نمیکند. پس اگر به هر وجه مخفیداشتن اعلمیّت شخصی یا دانش دانشمندی، معقول میبود، امّا چیزی وجود ندارد که علّت ظاهرشدن نادانی او گردد، بلکه چنین چیزی تعقّل نمیشود به فرض عالمیّتش چه رسد به این که اعلم باشد، چون دانش و جهل دو ضد هستند، با توجّه به این که آثار نادانی نقل شده از ایشان جداً بسیار است که قابل کتمان نیست.
1) تاریخ الخلفاء/ 42.
و امّا به این گفتهی بنبانی: «علی در دوران خلافت آنان به افاده و افاضه مشغول بود. پس کسانی که شرافت همصحبتی را نیافتند، نزد او رفتند و از او گرفتند» این اشکال وارد است: امام علیه السلام در طول دوران زندگی کریمانه و شریفش به افاده و افاضه و دیگر کارهای امامت و خلافت مشغول بود، و بهره گرفتن از ایشان منحصر به کسانی نبود که شرافت هم صحبتی را نیافته بودند. بلکه بزرگان صحابه و خلفای سهگانه و بزرگان تابعان از ایشان بهرهمند شدند؛ همانگونه که دانستید و انشاءاللّه ربالعالمین به زودی افزون بر آن را خواهید دانست.
و اینگفتهی عمر مشهور شده است: «اگر علی نبود عمر هلاک میشد.» و گفتهاش: «پناه میبرم به خداوند از مشکلی که ابوالحسن در (حلّ) آن نباشد.» به گونهای که از ضرب المثلها شده است... و مراجعه آنان به ایشان چندان شهرت یافت که بزرگان دانشمندان اهل سنّت از متقدّمین و متأخّرین به آن اعتراف کردند:
ابناثیر گفت: «او را اخبار بسیاری است که به همین بسنده میکنیم و اگر آنچه صحابه مانند عمر و دیگران از او پرسیدند، بیاوریم، سخن را به درازا میکشانیم.» (1)و گنجی گوید: «با اینهمه، علمای از صحابه و تابعان و اهل بیت او به برتری علی و دانش سرشارش و تیزفهمی و فراوانی حکمتش و خوبی قضیههایش و درستی فتواهایش قائل شدهاند. و ابوبکر و عمر و عثمان و دیگر علمای اصحاب در احکام با او مشورت میکردند و به گفتهاش در نقض و ابرام عمل میکردند، چون به دانش او و فراوانی فضایل و برتری خرد و درستی حُکمش معترف بودند.» (2)و نووی گوید: «پرسش بزرگان صحابه از او و رجوع به فتواها و گفتههایش در مواقع فراوان و مسائل دشوار شهرت دارند.» (3)
و شهابالدّین احمد گوید: و به اجماع اصحاب در دانش به او مراجعه میشد و فتوا و حکمش مورد اعتماد بود. اصحاب همگی در مشکلات به او مراجعه میکردند و بر او پیشی نمیگرفتند و از این رو عمر گفت: اگر علی نبود عمر هلاک میشد.» (1)قاری گفته است: «در مشکلاتی که بزرگان صحابه از او سؤال کردند و به فتوایش مراجعه کردند، فضایل بسیار و مشهوری است، و فرموده پیامبر علیه السلام محقّق شد: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. و فرمودهاش علیه السلام : داورترین شما علی است.» (2)و عبدالحق دهلوی گوید: «پرسیدن بزرگان صحابه و مراجعه به فتواها و گفتههایش در موارد بسیار و مسائل دشوار مشهور است. عمر به او مراجعه میکرد و از او میپرسید و حکم نمیکرد مگر از او میپرسید و میگفت: داورترین ما علی است.» (3)و نصراللّه کابلی در بحث حدیث السفینة، فی ذکر اهل البیت - گوید: شک نیست که رستگاری وابسته به دوستی با آنان و هدایتشان میباشد، و هلاکت در تخلّف از آنان است، و از این رو خلفا و صحابه به برترین خودشان در مسائلی که برایشان مشکل میشد مراجعه میکردند.» (4)و عجیلی گفت: «هرگز از یکی از آنان نمیپرسید، و همگی آنان از او برای راهنمایی میپرسیدند، و این نبود جز از جهت خاموشی آتش پرسش در پرتو نور آگاهی.» (5)و حنفی گفته است: «فرمودهاش: عیبة علمی ، یعنی ظرف دانش من که نگهبان آن است، او باب مدینة العلم است و لذا اصحاب درگشودن مشکلات به او نیازمند
بودند.» (1)و بنبانی خود گوید: «این شاهد بر اعلم بودنش برای تو کافی است که: سلسله دانشمندان از مفسّرین و اهل عربیه و دیگران و عرفا به او ختم میشود و حکما به شدت او را تعظیم میکردند و بزرگان صحابه در آنچه برایشان مشکل میشد به او مراجعه میکردند، و او پاسخگوی شبهههای یهود و تاریکیهای مسیحیان بود، آنگونه که معروف و مشهور است.» (2)این سخنان آن گروه دربارهی مراجعهی اصحاب و خلفا به امام علیه السلام بود، و این هم سخن خود بنبانی بود که در شهادت بر رسوایی و افتضاح او بسنده است.
و آخرین گفتهی بنبانی در اینجا چنین است: «همچنین نمیدانم کدام لفظ حدیث دلالت دارد بر این که مدینة العلم جز یک در ندارد و آن هم علی است، بلکه میتواند ابوابی داشته باشد که علی یکی از آنها باشد.» که این سخن دلالت بر نادانی شدید او دارد، از این رو که در وجود کلمهی «بابها» در این حدیث شکی نیست و کسی که کمترین شعور و تشخیص را داشته باشد، یکتایی در را از آن میفهمد.
و نیز: سیاق حدیث با تمام لفظهایش دلالت بر یکتایی در دارد، که خود دلیل بر خواستهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که شرافت بابیت را به علی علیه السلام اختصاص داده است.
همانگونه که شهر دانش بودن را به شخص شریف خود اختصاص داد... و حدیث در بسیاری از نقلهایش، دنبالهای دارد که معنی حدیث را توضیح بیشتری میدهد و تأکید میکند. مانند: «فمن أراد العلم فلیأت الباب» و «فمن أراد العلم فلیأت باب المدینة» و «فمن أراد المدینة فلیأت الباب» و «فمن أراد المدینة فلیأتها من بابها» و «فمن أراد العلم فلیأته من بابه» و «أنا مدینة العلم و أنت بابها یا علی کذب من زعم انّه
یدخلها من غیر بابها» و «أنا مدینة العلم و أنت الباب، کذب من زعم انّه یصل إلی المدینة إلّامن قبل الباب» و این لفظها در نقلهای حاکم و حدثانی و طبری و حربی و ابنمغازلی آمده است، همانگونه که پیشتر دانستید.
افزون بر آنچه پیشتر از کتاب «المناقب» نوشتهی ابنالمغازلی آورده شد که جابربنعبداللّه انصاری حدیث را چنین روایت کرد: « شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم روز حدیبیه میگفت در حالی که بازوی علیبنابیطالب را گرفته بود: این امیر نیکوکاران و قاتل گناهکاران است، پیروز است کسی که او را یاری میکند، سرشکسته است کسی که او را یاری نکند، سپس صدایش را بلند کرد و گفت: من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید به سوی آن دَر رود.» (1)و از این جهت اصحاب را دیدی که بر این معنی اتّفاق دارند، و امام به وسیله آن بر افراد شوری احتجاج کرد و آنان هم بدان اعتراف کردند، و ابنعبّاس در برابر عایشه و عمروبنعاص در برابر معاویه به آن احتجاج کرد.
و هنگامی که دانشمندان اهل سنّت آن را دیدند: به این معنی اعتراف کردند و چارهای جز آن نداشتند:
گنجی گفت: « باب پنجاه و هشتم در اختصاص یافتن علی به فرمودهاش صلی الله علیه و آله و سلم : «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» (2)
و محبالدّین طبری گوید: «ذکر ویژگی او، او درِ خانهی دانش و باب مدینة العلم است از علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: من خانهی دانش هستم و علی در آن است. در المصابیح در احادیث حسن آن را نقل کرد، و ابوعمر آن را نقل کرد و گفت: من شهر دانش هستم، و افزود: هر کس دانش را خواهد، باید از درش به سوی آن آید.» (3)
و حسینبنمحمّد فوزی در «نزهة الأرواح» در مدح امام گوید: «او آن کسی
است که اگر نبود برای شهر دانش دَری نبود، با وجود او برای سرزمین دین نیازی به دَر (دیگری) نیست.»
و نظامالدّین محمّدبناحمد بخاری در «ملفوظات» خود گوید: «... و او در میان تمامی اصحاب به دانش فراوان اختصاص یافت به سبب فرمودهی رسولخدا: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. و از این رو عمربنخطاب گفت: اگر علی نبود عمر هلاک میشد.»
و مغلطایبنقلیچ در «التلویح شرح البخاری» بنابر نقل بدرالدّین عینی که گوید: «در التلویح است: از ویژگیهایش یعنی ویژگیهای علی از آنچه ابوالثناء آورده است: او داورترین اصحاب بود و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به خاطر او از اصحابش گذشت، و او باب مدینة العلم است، و حضرتش هنگامی که خواست بتهایی را که در کعبهی شریف بود، بشکند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را با دو پایش بر شانههایش بالا برد و او تیر جبرئیل را در تبوک به دست آورد پس دربارهاش گفته شد:
علیّ حوی سهمین من غیر أن غزا *** غزاة تبوک حبّذا سهم مسهم
همچنین نگاه کردن به صورتش عبادت است، عایشه آن را روایت کرد و او بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم محبوبترین آفریده نزد خداوند است. انس در حدیث طیر آن را روایت کرده است و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را «یعسوبالدّین» نامید، همچنین «زرالأرض» نامید.» (1)و محمّدبن اسماعیل بنصلاح امیر در «الروضةالندیة» پس از تبیین معنی حدیث «أنا مدینةالعلم» همانگونه که پیشتر آمد، گوید: «اگر این را دانستید، خواهید فهمید که خداوند وصیّ علیه السلام را به این فضیلت شگفت اختصاص داد، و شأن او را گوشزد کرد چون او را درِ با شرافتترین چیز در آفرینش که علم است، قرار داد و هر کس که آن را خواهد از او استمداد میکند، سپس او برای باشرافتترین دانشها که دانشهای دینی است دَر میباشد و سپس برای جامعترین آفریدهی خداوند درِ
1) عمدةالقاری /16 215.
دانش است و او سرور فرستادگانش صلی الله علیه و آله و سلم میباشد و از این شرافت، هر شرافتی پایینتر است، و از روی تعظیم، هر گذشته و آیندهای برایش سر فرو میافکند.
و آنگونه که خداوند او را اختصاص داد که باب مدینة العلم است از او دانشهایی سرریز شد که بخشی از آنها به زودی خواهد آمد.»
پس به طور خلاصه: ادّعای دلالت نداشتن حدیث بر اختصاص یافتن حضرت امیر علیه السلام به بابیّت مردود است و جز مکابرهکننده با حق و دشمن اهلالبیت طاهرین و کسی که مخالف گفتهی همهی اصحاب و بزرگان دانشمندان مذهبش است، آن را ادّعا نمیکند.
و با صرف نظر از همهی آنچه ذکر کردیم، گوییم: مراد از ابواب در گفتهی بنبانی چه کسانی هستند که گوید: «بلکه ممکن است آن را درهایی باشد و علی یکی از آن درها باشد؟» و دلیل بر این که آنها درها هستند چیست؟ اگر منظور از درها بزرگان سهگانه باشد، پس شهر را چهار در خواهد بود. این همان ادّعای عاصمی است که به تفصیل پاسخش را دادیم و اگر منظور آن سه نفر و أُبی و معاذ و زیدبنثابت و ابوعبیده و ابوذر باشد که مدّعای عاصمی هم بود، و پیش از این در جایش به آن پاسخ دادیم، و اگر منظور این باشد که همهی اصحاب درهای آن شهر هستند، این ادّعای قاری است که باطلش کردیم و اگر منظور از گفتهاش: «ممکن است آن شهر درهایی داشته باشد» درهایی خیالی برای مدینه باشد، پس امیرالمؤمنین علیه السلام درِ حقیقی برای شهر دانش است و بابیّت حقیقی منحصر در وجود شریف اوست و از این رو فخرالدّینابن مکانس مصری در ستایش ایشان گفته است:
«یا ابنعم النّبی إن أُناساً *** قد توالوک بالسعادة فازوا
أنت للعلم فی الحقیقة باب *** یا اماماً و ما سواک مجاز»
ای پسر عموی پیامبر مردمی *** با تو دوستی کردند و به سعادت فائز شدند
در حقیقت تو برای دانش دری *** ای امامی که غیر تو مجاز هستند (1)
علاوه بر اینکه قرار دادن بعضی اصحاب درهایی برای آن شهر با توجّه به ثبوت بطلان آن به وجوه بسیار برای بنبانی سودمند نیست، و از این رو کسی پیش از عاصمی آن را بر زبان نیاورده است، و چگونه کسی آن را تخیّل میکند در حالی که ابداً در حدیث جایگاهی ندارد و از اینرو ملاحظه میشود که سازندگان در این حدیث تصرّف کرده و همانگونه که دیدید افزودهها و لفظهای زشتی به آن افزودهاند و هیچکس جرأت ساختن حدیث را به این لفظ نمیکند: من شهر دانشم و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و معاویه درهایش هستند، که اگر امکان داشت، آن را وضع میکردند همانگونه که لفظهای دیگر را وضع کردند و ساختند.
همچنین اگر حدیث دلالت بر اختصاص داشتن این مقام بسیار بزرگ برای امام علیه السلام نداشت، آنهمه مجادله و سرسختی مفتضحانه برای رویارویی با آن نبود، حدیثی که در صحاح و مسندها و دیگر کتابهای معتبر نقل شده است، لیکن هنگامی که دلالت آن را بر اختصاص ذکر شده دیدند که مقتضی اعلمیّتی است که لازمهی امامت است آن را مورد نکوهش قرار دادند، چون بنیان مذهبشان را ویران میکند و اساس خلافتشان را باطل مینماید، مگر نمیبینید چگونه ابنتیمیه توان مناقشه در دلالت حدیث را نمییابد، و انگیزه طعنهزدن به آن خود نمایانگر دلالتش بر اختصاصی بودن آن مقام است؟! او میگوید: «دروغ از خود متن آن شناخته میشود؛ چون اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شهر دانش بود و آن شهر را جز یک در نمیبود و از او جز یک نفر دانش را تبلیغ نمیکرد، امر اسلام فاسد میشد.» و آنگاه تهافت و تناقض میان سخن ابنتیمیه و یعقوب بنبانی پیش میآید و به گفتهی ابنتیمیه نیز سخن بنبانی ساقط میشود... امّا سخن ابنتیمیه را در جای خودش باطل کردیم که اگر خواستید به آن مراجعه کنید... بلکه سخن بنبانی خودش
1) خزانةالأدب، از ابنحجّه حموی/ 75.
متناقض و بیپایه است، و شخص ناظر در آن مییابد که از نظر بنبانی هم در دلالت حدیث شکّی نیست که شهر را یک در است و او اعتراف میکند که آن در علی است، و برای خلفا عذر میآورد که مشغول به کارهای خلافت بودند، نهایتاً این که ادّعا میکند که او فقط برای تابعان در است نه برای صحابه و این مطلب دیگری است که باطلبودنش را در گذشته بیان کردیم... و سپاس از آنِ خداوند پروردگار جهانیان است.»
محمودبن محمّدبنعلی شیخانی قادری سخن سمهودی را در تأویل حدیث مدینة العلم ربوده و گفته است: «امام احمد در الفضائل و ترمذی مرفوعاً روایت کردهاند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. و لذا ابنعبّاس میگفت: هر کس به سوی دانش آمد، پس نزد آن در آید. و او علی است.
و ترمذی به دنبال آن گفت: این ناشناخته است. و نیز استادش بخاری چنین گفت و حاکم آن را صحیح دانست. و ابنجوزی آن را در الموضوعات آورده است.
و حافظ ابوسعید علایی گفت: درست آن است که حسن است به اعتبار نقلهایش، نه صحیح و نه ضعیف است. چه رسد به این که ساختگی باشد. و شیخ الاسلام، حافظ ابنحجر نیز در فتوایی در این مورد چنین گفته است.
و این مطلقاً منافی برتری ابوبکر از او نیست به گواهی علی و دیگران بر این مطلب، و گواهی به دانش او نیز داده است. علی گفت: ابوبکر داناترین و برترین آنان است و در چیزی اختلاف نکردند جز این که حق با او بود، و شهرت نیافتن دانش او به علّت طولانی نبودن مدّت احتیاج به او پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.» (1)و این عین کلمات سمهودی در «جواهر العقدین» است که شیخانی آنها را بدون اشاره به آن ربوده است، و امّا اندک تصرّف او در آغاز سخن باعث نمیشود
1) الصراط السوی دستنویس است.
که بگوییم این سخن خود اوست، بلکه نمایانگر کمفهمی اوست، همانگونه که بر تطبیقدهندهی دو سخن پوشیده نمیماند.
و به هر حال، در پاسخ به گفتهی شیخانی، جواب ما به سخن سمهودی بسنده است، به آن مراجعه کنید تا حقیقت امر برایتان آشکار شود.
همچنین همانگونه که سمهودی پیش از گفتهاش دربارهی حدیث مدینة العلم و بعد از آن بعضی خبرها و آثاری را آورده که اعلمیّت امام علیه السلام را ثابت میکند و نمایانگر نادانی شیخین است، قادری نیز آن آثار و اخبار را ذکر کرده است و بدین ترتیب ناخودآگاه گفتههایش را دربارهی حدیث مدینة العلم باطل کرده است. و این متن سخن قادری است پیش از گفتارش درباره حدیث مدینة العلم، پس از نقل روایت حُکم عمر به سنگسار کردن زنِ دیوانه: «در روایتی است که عمر گفت: اگر علی نبود عمر هلاک میشد و بعضی روایت کردند: برای علی و ابوبکر نیز چنین اتّفاقی روی داد. و عمر همواره به علی میگفت: خداوند مرا بعد از تو ای علی زنده ندارد. ابنسمان آن را چنین نقل کرد. و عمر همواره میگفت: داورترین ما علی است. و همواره پناه میبرد از مشکلی که ابوحسن گشایندهاش نباشد. دارقطنی روایتش کرد. و لفظ پناهبردن چنین است: پناه میبرم به خداوند از مشکلی که گشایندهاش ابوحسن نباشد. و عمر میگفت: پناه میبرم به خداوند که در میان مردمی زندگی کنم که تو ای ابوحسن در میانشان نباشی. و عمر علی را به نمایندگیها نمیفرستاد تا از نظرات و مشاوره با بهرهمند باشد. و عطا همواره میگفت: به خداوند سوگند هیچیک از اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را فقیهتر از علی ندانستم. اینگونه حافظ ذهبی آن را نقل کرد.» (1)پس از گفتارش (درباره حدیث مدینة العلم) گوید: «گفتهی عمر: علی داورترین ماست. بخاری آن را در صحیحش و مانند آن را از گروهی از صحابه روایت کرده است. و حاکم در المستدرک از ابنمسعود آورده است که گفت: همواره با هم میگفتیم که داورترین مردم مدینه علی است. گفت: آن صحیح است ولی آن
1) الصراط السوی: دستنویس است.
را نقل نکردند. و اصل جریان، فرستادن علی به عنوان قاضی به یمن توسط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. گفت: ای رسولخدا مرا فرستادی که میانشان قضاوت کنم. در حالیکه من جوانی هستم که قضاوت نمیدانم!! رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به سینهاش زد و فرمود: بار الها او را راهنمایی کن و زبانش را ثابت گردان. گفت: سوگند به کسی که دانه را شکافت و آفریدهها را آفرید، هرگز در قضاوت میان دو نفر شک نکردم.
ابوداوود و حاکم آن را روایت کردند و گفت: اسنادش صحیح است.»
و نیز گفت: « از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که به فاطمه فرمود: آیا راضی نمیشوی که تو را به ازدواج قدیمیترین امّتم در اسلام و دارندهی بیشترین دانش و بزرگترین شکیبایی درآورم؟! آن را احمد و طبرانی با رجالی که به آنان اطمینان پیدا کردهاند، روایت کردهاند.»
و خداوند با کلمات خود حق را استوار میفرماید و سپاس از آنِ خداوند پروردگار جهانیان است.
متن گفتهی شیخ عبدالحق دهلوی در تأویل حدیث: «أنا دار الحکمة» چنین است:
«فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : أنا دار الحکمة و علیّ بابها؛ گفته شده است: شکّی نیست که دانش از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به وسیلهی اصحاب دیگر هم رسیده است و منحصر به علی مرتضی نیست. به ناچار باید که آنان هم ابواب علم باشند، لیکن باید برای تخصیص، وجهی باشد، بدینترتیب که از دیگر درها به وسعت و فراخی و عظمت و مانند آن متمایز باشد. واللّه اعلم.» (1)گویم: آنچه ذکر کرده، از چند وجه مردود است:
اوّل : ادّعای رسیدن دانش از سوی دیگر صحابه ضرورتاً باطل است، چون در صحابه کسانی بودند که بهرهای از دانش حتّی یک کلمه هم نداشتند. بر شماست که به نام اصحاب در «الاستیعاب»، «أُسدالغابة»، «الإصابة» و همانند آنها مراجعه
1) اللمعات فی شرح المشکاة باب «مناقب علی».
کنید، تا حقیقت امر برایتان روشن گردد.
دوم: نقل چیزی از دانش از مردی، بسنده نیست که او باب علم باشد، بر اساس گفتههای مفصّلی که آوردیم مبنی بر این که باب مدینة العلم به تمام دانش آن شهر احاطه دارد و متحقّق شدن این مرتبه برای تمام اصحاب از محالات است.
سوم: هر آنچه از هر صحابی نقل شود دانش نیست و بعضی از آنچه اهل سنّت از اصحاب روایت کرده و در کتابها و جامعهایشان به ودیعت نهادهاند، دانش نیست و بسیاری از آنچه نقل کردهاند، توسّط آیههای قرآنی و حدیثهای اهل بیت عصمت علیهم السلام به صراحت تکذیب میشود و روشن است کسانی که چنین نقلهایی از آنان میشود، دانشمند به شمار نمیآیند و ابواب علوم نمیباشند.
بلکه در میانشان افرادی چون ابوهریره و امثال او بودند که به دروغگویی مشهور بودند و دروغ و افترا بستن به رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم با باب مدینة العلم بودن منافات دارد، و دوری دارندهی چنین صفتی از شهر دانش کاملاً روشن است.
چهارم: همگی اصحاب به ویژه آن سه نفر همانگونه که عجیلی در «ذخیرةالمآل» تصریح کرده است از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال میکردند و در قضیهها و احکام به ایشان مراجعه میکردند، و این مراجعه در نهایت شهرت و تواتر است، بنابراین چگونه میتوانند درهایی برای شهر دانش باشند؛ آنگونه که سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میباشد؟
بلکه بعضی از آنان برعکس - به نادانیهای مفتضحانه شهرت یافتهاند تا آنجا که ضربالمثل شدهاند. پس گفتن این که دانش از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به وسیلهی دیگر اصحاب رسیده است، مکابرهای آشکار است.
و پنجم: بسیاری از اصحاب را نکوهشهایی بس بزرگ و زشتیهایی آشکار بود همانگونه که در «تشیید المطاعن» به تفصیل آمده است که آنان را از عدالت خارج نمود، بلکه از بعضیها کارهای بسیار ناپسند سر زد که از اسلام خارج شدند همانگونه که در کتابهای اصحاب به ویژه «تشیید المطاعن» آمده است در این صورت چگونه همهی اصحاب درهای دانش باقی میمانند؟
ششم: در میان اصحاب افراد بیشماری بودند که با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دشمنی و مخالفت میکردند و گروه بسیاری از آنان نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام نفرت و دشمنی داشتند... پس آیا هیچ خردمندی روا میدارد که آنان درهای دانش باشند؟!
پس روشن شد که غیر از امام علی علیه السلام کسی برای شهر دانش دَر نیست.
بنابراین گفتهی عبدالحق را وجهی نمیماند که گوید: «لیکن باید برای تخصیص، وجهی باشد، بدینترتیب که از دیگر درها به وسعت و فراخی و عظمت و مانند آن متمایز باشد.» لیکن گویندهی این سخن پس از فرض دَر بودن بقیهی اصحاب، چون در حدیث یادی جز از امام علیه السلام نمییابد، مطلب را با چنین جملهای استدراک کرده است، ولی به هر صورت هرگز این سخن او را سودی ندهد، چون گفتههای اهل سنّت در اختصاص این شرافت عظیم و مقام والای سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام چنان صریح است که آن را ردّ و باطل میکند، بلکه بزرگان اصحاب از دوستان و مخالفان امیرالمؤمنین علیه السلام به آن اعتراف و خودِ امام علیه السلام به این ویژگی خویش احتجاج کردهاند.
و چنانچه این سخن گوینده را هم بپذیریم، این تمایزی که ذکر کرده خود دلیل بر اعلمیّت و اعلمیّت دلیل بر خلافت است. پس خلافت متقدّمان بر او باطل میشود.
در اینجا آشکار میشود که گویندهی این توجیه و تأویل چیزی جز سرافکندگی و شرمساری برای خود به ارمغان نمیآورد و نیرنگش را در گمگشتگی مینهد.
و این پاسخِ نقلِ عبدالحق دهلوی از سخنی است که نام گوینده آن را ذکر نکرده است.
سپس عبدالحق دهلوی پس از سخنانی گوید: «ولی این مطلب، اقتضای انحصار در این باب را ندارد، و این دَر ویژه و مخصوص واردشدن دانش است، و
گفته شده است داورترین شما علی است، و برای هر نیکی و نیکوکاری و انوار و اسراری که از آفتاب نبوّت تابید و ظاهر شد، مظهر و مجلاهای متعدد بلکه غیرقابل شمارش است:
فإنّه شمس فضل هم کواکبها *** یظهرن أنوارها للنّاس فی الظلم
او آفتاب فضل است و آنان ستارگان اویند *** که پرتوهایش را برای مردم در تاریکیها نمایان میکنند
اصحابم چون ستارگاناند به هر کدام اقتدا کردید، هدایت یافتید. و در حقیقت مسألهی فضیلت را وجهها و حیثیتهایی است. و این محل رهایی و مسلک در این باب است و خداوند به حق و صواب داناتر است و بازگشت به سوی اوست.»
این هم از چند وجه باطل و مردود است:
اوّل: بارها دانستید که حدیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» مقتضی آن انحصار میباشد، و بعضی نقلهای آن در این مورد صراحت دارد افزون بر اعتراف صحابه به آن خواه از دوستان همراه خواه از دشمنان مخالف باشند.
دوم: گفتهاش: «این دَر ویژه و مخصوص واردشدن دانش است، و گفته شده است داورترین شما علی است»؛ از سخنان شگفتانگیز است، چون اگر میخواهد بگوید آنگونه که از ظاهر عبارت برمیآید که تنها از این باب یعنی از امام علم مدینه وارد میشود، بطلان این سخن کاملاً ظاهر است و اگر منظورش این است که امام علیه السلام ویژه و مخصوص وارد شدن به شهر دانش برای گرفتن دانش است، یعنی هر کس ارادهی واردشدن به شهر دانش را کند به ناچار باید از این در ویژه و مخصوص وارد شود، پس این حق و راست است، لیکن عبارتش در ادای این معنی ناتوان است، و در این صورت آنچه پیش از این از گویندهای ناشناخته آورده است باطل میگردد، و نیز این جملهاش: «ولی این مطلب، اقتضای انحصار در این باب را ندارد» مگر این که بخواهد بگوید هر یک از اصحاب دری برای صفتی از صفات است پس ابوبکر در رأفت، و عمر در شدّت... و به این ترتیب با فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «و داورترین شما علی است.» این استدلال را القا میکند که علی فقط باب قضاوت
است؛ ولی این سخن از چند نظر باطل میشود:
1 - عبارت او از ادای این معنی ناتوان است.
2 - این مطلب را که هر یک از اصحاب دری برای صفتی از صفات باشند، عاصمی به استناد حدیثی ساختگی آورده است، و پیش از این در مورد آن به تفصیل سخن گفتیم. اگر خواستید مراجعه بفرمایید.
3 - لازمه این که امام علیه السلام داورترین اصحاب است، این است که باب مدینة العلم برای تمامی دانشهایش باشد، که انشاءاللّه تعالی توضیح بیشتر این مطلب خواهد آمد.
سوم: و گفتهاش: «برای هر نیکی و نیکوکاری و انوار و اسراری که از آفتاب نبوّت تابید و ظاهر شد، مظهر و مجلاهای متعدد بلکه غیرقابل شمارش است» ادّعای فاسدی است چون تمام مظهرها و مجلاهای آن اهل بیت معصومین هستند، چون آنان آفریده شده از نور و طینت ایشان صلی الله علیه و آله و سلم میباشند. آنگونه که در بخش «حدیث نور» از کتاب ما محقّق شد... و اگر به دنبال آنان کسی از اصحاب باشد که شایستگی این منزلت را بیابد، آنان بسیار انگشتشمارند، پس گفتهاش: «غیرقابل شمارش است» فرو میافتد... و آن کس که آن مقام و منزلت را یافت به واسطهی اهل بیت علیهم السلام یافت. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «ماییم شعار و یاران و خزانهداران و درها و جز از درها وارد خانهها نشوند.»... پس آنان از این اصحاب معدود قطعاً برتر هستند.
و چهارم: دانش والاترین و بالاترین صفتهاست، پس هر کس مظهر و مجلای علم باشد افضل از دیگرانی است که مظهر صفتی از دیگر صفات هستند، و این مطلب در نهایت وضوح است.
پس اگر عبدالحق خواهد که: «هر یک از نیکیها و نیکوکاریها و انوار و اسرار را مظهرها و مجلاهای متعدد بلکه بیشماری است.» هیچ خردمندی در باطل بودنش شک و تردید نمیکند، چون حتّی برای یکی از انوار و اسرار مظهرها و مجلاهای بیشمار تحقّق نیافته است، پس چگونه خواهد بود برای تک تک آنها؟ آری وقتی همه اهل بیت پیامبر علیهم السلام ، مظهر و مجلای نیکیها و نیکوکاریها و انوار و اسرار بودند، با توجّه به تعدّد آنان، امکان ثابتکردن مظهرها و مجلاها برای یک یک نیکیها و نیکوکاریها و پیدا میشود.
و اگر مرادش این باشد که: برای همهی خیرات و مبرات من حیث المجموع مظهرها و مجلاهای بیشمار است... زشتی این کمتر از فرض اوّل است ولی این هم قطعاً باطل است، جز در مورد اهل بیت علیهم السلام ، آنانکه نه در آفرینش و نه در خُلق و خوی از او جدا نیستند... با دلیلهای فراوان از کتاب و سنّت متواتر...
و پنجم: شعری که به آن استشهاد کرده از ابیات بردهی بوصیریه است و مراد از ضمیر در «فإنّه» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و در «هم کواکبها» پیامبران علیهم السلام میباشند.
شیخ خالد ازهری در شرح آن گوید:
و کلّ آی أتی الرُّسْل الکرامُ بها *** فانّما اتّصلت من نوره بهم
فانه شمس فضل هم کواکبها *** یظهرن انوارها للنّاس فی الظّلم
...
معنی دو بیت: تمام نشانههایی که فرستادگان آوردند فقط از نور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنان رسیده است، چون آفرینش نور او بر آنان مقدّم بود و او صلی الله علیه و آله و سلم از نظر فضیلت و شرافت چون خورشید است و رسولان، ستارگاناند و نور ستارگان از نور خورشید بهره گرفته است. پس وقتی خورشید ظاهر میشود برای ستارگان نوری برای دیدن نمیماند، بلکه از چشمها پوشیده میشوند.»
و شیخ ابراهیم باجوری گوید: «گفتهاش: کل آی أتی الرسل الخ. یعنی: و تمام معجزههایی که فرستادگان بزرگوار برای امّتهای خود آوردند، به آنان نرسید جز از معجزات ایشان صلی الله علیه و آله و سلم یا از نور ایشان که اصل همهی اشیاء است. پس آسمانها و
زمین از نور اویند، و بهشت و جهنّم از نور اویند. و معجزههای پیامبران از نور اوست و هکذا.
پس « آی » جمع آیه به معنی معجزهها میباشد، و رسل با سکون سین و در غیر نظم « رسُل » با ضم سین، جمع رسول است، و کرام جمع کریم و « بها » متعلّق ب « أتی » است و ضمیر به « آی » برمیگردد. و « انّما » برای حصر است و مراد از « نوره » معجزههای اوست و « نور » نامیده شده است چون به آن هدایت میشوند. و حمل آن بر نور محمّدی که اصل همهی آفریدههاست، صحیح است آنگونه که بعضی از شرحکنندگان برای آن حمل کردهاند و « من » برای ابتدا و « با » برای الصاق است.
گفته نشود: چگونه معجزههایی که رسولان گرامی برای امّتهای خود آوردند میتواند از نور ایشان صلی الله علیه و آله و سلم باشد، در حالی که وجود آنان از ایشان پیشی دارد؟ چون ما گوییم: او صلی الله علیه و آله و سلم از جهت نور محمدی بر تمام پیامبران پیشی دارد.
گفتهاش: « فإنّه شمس فضل ...» این بیت تعلیل برای بیت قبلی است و معنی بر پایهی تشبیه یعنی: او در فضل چون خورشید است. و گفتهاش: «آنان ستارگان اویند.» یعنی رسولان، ستارگان خورشید میباشند، و معنی آن بر پایهی تشبیه یعنی مانند ستارگانش. و وجه تشبیه در آن دو چنین است: خورشید جرمی ذاتاً نورانی است و ستارگان جرمهایی هستند که ذاتاً غیر نورانی میباشند لیکن صیقل داده شده و پذیرای نور هستند، پس اگر خورشید زیر زمین قرار گیرد، نورش از اطراف آن میتابد و خواستار بالا رفتن است، چون نور خواستار مرکز بلندی است، پس با جرمهای ستارگان صیقلی روبرویش برخورد میکند و در آن نقش میبندد، پس در تاریکیها پرتو میافشانند و پرتوهای خورشید را در خود برای مردم مینمایاند بدون این که چیزی از نور خورشید کاسته شود. پس نور او صلی الله علیه و آله و سلم بذات او است و نور دیگر پیامبران از نور او امتداد یافته بدون این که چیزی از نور او کاسته شود. پس آن نور را در کُفر که شبیه تاریکی است، مینمایانند از این رو نویسنده گوید: نورهای آن را در تاریکیها برای مردم نمایان میکنند و همانگونه که اگر خورشید نمایان شود اثری از ستارگان نمیماند، به همین گونه شریعت او صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که آشکار شد
دیگر شریعتها را نسخ کرد. همانگونه که گفتهی او در بعضی نسخهها به آن اشاره میکند:
حتّی إذا طلعت فی الأفق عمّ هدا *** ها العالمین و أَحیت سائر الأمم
و ظاهر این بیت چنین است که ایشان صلی الله علیه و آله و سلم برای امّتهای پیشین هم فرستاده شده است لیکن به واسطهی رسولان دیگر، پس آنان نایبان از سوی او صلی الله علیه و آله و سلم میباشند. و به این ترتیب شیخ سبکی و کسانی که از او پیروی میکردند با استفاده از فرموده خدای تعالی «و إذ أخذ اللّه میثاق النّبیّین لما آتیتکم من کتاب و حکمة ثمّ جاء کم رسول مصدّق لما معکم لتؤمنّن به و لتنصرنّه» (1)چنین گفتهاند. و آنچه جمهور بر آنند این است که: ایشان صلی الله علیه و آله و سلم برای این امّت و نه امّتهای پیشین فرستاده شده است و مسأله اختلافی است و حق کلام نخستین است.»
امّا اشکال وارد بر استدلالش به حدیث «اصحابم چون ستارگاناند» بر دانشمندان پوشیده نمیماند، چون حدیثی ساختگی است. همانگونه که پیشتر در پاسخ به اعور آوردیم و از این رو اگر هم صحیح باشد دلالت بر درستی اصحاب در نقل و روایت دارد همانگونه که مزنی آورده است، و این چه ربطی به مجلا و مظهر بودنشان برای کمالهای نبوی دارد؟
تمام این گفتهها با چشمپوشی از اتّصاف بسیاری از اصحاب به بدیها و نکوهشهایی است که با این مقام عظیم و منزلت والا منافات دارد.
و امّا گفتهاش: «در حقیقت مسأله فضیلت را وجهها و حیثیتهایی است...» سخنی سست و خُنک است. زیرا حدیث مدینة العلم دلالت بر انحصاری بودن افضلیت در امام علیه السلام دارد، و آنچه او گفته ربطی به بحث ندارد... و به فرض این که مرادش از «فضیلت» افضلیت باشد، در آن این اشکال است که: سخن در افضلیت
1) آل عمران 81/.
مطلق است، نه افضلیت از جهتی از جهتها... پس «محل رهایی و مسلک» کجاست؟!!
شاه ولیاللّه دهلوی گوید: «خداوند متعال خواست که دینش در همهی آفاق به وسیلهی پیامبرش منتشر شود، و این ممکن نبود مگر به وسیلهی دانشمندان و قاریانی که قرآن را از ایشان صلی الله علیه و آله و سلم گرفتند، پس خداوند فضایل گروهی از صحابه را بر زبان حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم جاری فرمود برای تشویق دریافت دانش و قرآن از آنان، آن فضایل به منزلهی اجازههایی بود که امروزه میان محدّثان و شاگردانشان متداول است و تمامی دانشمندان صحابه در این فضایل مشترک هستند آنگونه که از کتابهای حدیث بر میآید و از این ردیف است: من شهر دانشم و علی در آن است، و بهترین قاری شما أُبی است و داناترین شما به حلال و حرام معاذ است.» (1)این سخن از چند جهت خدشه دارد:
اوّل: انتشار دین خداوند متعال به واسطهی خلیفه پیامبر که از سوی خداوند و رسولش منصوص و معصوم و برتر از تمام خلایق باشد، ممکن است بلکه محقّق شدن آن به وسیلهی او کاملتر و نیکوتر است از تحقّق آن به وسیلهی دانشمندان و قاریان قرآن از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم .
دوم: اگر خلیفهی متصّف به صفات ذکرشده برای روایت قرآن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منصوب نشده باشد، به ناچار باید راویان از او به حد تواتر برسند هر چند که عادل نباشند، نه این که راویان معدودی باشند... و افرادی که ولیاللّه آنها را به عنوان راویان قرآن از ایشان صلی الله علیه و آله و سلم نام برده است به حد تواتر نمیرسند همانگونه که روشن است... و ابنتیمیّهی حرّانی بر شرط رسیدن به حد مذکور تأکید دارد همانکسی که ولیاللّه دهلوی همواره به او اقتدا کرده و سخنان او دربارهی امامت و
1) قرةالعینین/ 112.
ردّ بر امامیه را پذیرفته است و متن گفتهاش چنین است: «لهذا مسلمانان اتّفاق کردند که ابلاغ کنندهی دانش از سوی او جایز نیست یک نفر باشد، بلکه واجب است مبلّغان اهل تواتر باشند کسانی که خبرشان برای شخص غایب تحصیل علم کند و خبر واحد مفید علم نیست جز به قرینههایی که ممکن است از نظر بیشتر مردم منتفی یا پوشیده باشد، پس علم به قرآن و سنّت متواتر برایشان حاصل نمیشود.»
و سوم: دلیلهای بسیاری از کتاب و سنّت را دیدیم که دلالت دارد بر اینکه علم کتاب و سنّت جز از اهل بیت نبوّت دریافت نمیشود و مانند فرمودهاش تعالی:
«کونوا مع الصّادقین» (1)و فرمودهاش: «و اعتصموا بحبل اللّه جمیعاً» (2)و فرمودهاش:
«و أتوا البیوت من أبوابها» (3)و حدیث «باب حطّة» و حدیث «ثقلین» و حدیث «أنا مدینة العلم» و حدیث «علیٌّ مع القرآن و القرآن مع علی» و همانند اینها... .
و چهارم: پایین آوردن فضایل تا حدّ اجازههای روایی بسیار سست است، چون اجازهی حدیث فقط به روایت حدیث با لفظ شنیده شده یا وجه مجاز آن تعلّق دارد. لیکن فضایل ثابتشده از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دلالت بر مقامهای والایی دارد، بلکه حدیث «أنا مدینةالعلم» نص صریحی است در اعلمیت و أفضلیّتی که لازمهی خلافت و امامت عامه است... «یریدون لیطفئوا نوراللّه بأفواههم و اللّه متمّ نوره و لو کره الکافرون» (4)
و پنجم: چنانچه مبلّغین به حد تواتر برسند خبرشان برای کسی که رجال را به اقوال و برای کسی که اقوال را به رجال میشناسد، به طور یکسان مفید علم است و اگر به آن حد نرسند خبرشان مطلقاً مفید علم نیست هرچند که دارای فضایل و مناقبی هم باشند، مگر این که یکی از آنان امام معصوم باشد که در این صورت خبرهای او به تنهایی بسنده است.
و ششم: ادّعای مشترک بودن تمامی صحابه در فضایل باطل است:
دلیل اوّل این که: اطلاق صفت «دانشمندان صحابه» (علماء الصحابه) بر غیر پیروان باب مدینه، اطلاق نادرستی است.
دوم این که: دلیلی بر این اشتراک وجود ندارد و کسی که چنین ادّعایی دارد، بیانش بر عهدهی خودِ اوست.
و سوم این که: ثابتبودن بعضی فضیلتها برای بعضی اصحاب جهت تشویق مردم به یادگیری از آنان، وابسته به پیروی آنان از ثقلین و مراجعه آنها به باب مدینة العلم، و مشروط به پایداری ایشان بر حالت اطاعت و ولایت ثقلین و سوارشدن بر کشتی نجات است...
پس روشن شد تنچه از فضیلت برای کسی ثابت میشود، در اثر پیروی از اهل بیت علیهم السلام است. پس ادّعای مشارکت در فضایل باطل شد.
و هفتم: حدیث «أنا مدینة العلم» دلالت بر شأن والا و ویژهای برای سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام دارد که پیشتر بارها آوردیم، و امّا آنچه دربارهی أُبیّ و معاذ آورده است، بخشی از حدیثی طولانی و ساختگی است که در پاسخ به کلام عاصمی به تفصیل دربارهاش بحث کردیم، مراجعه کنید.
همچنین اگر ابیّبنکعب از آن دسته دانشمندان دین بود که دین خدا به وسیلهی ایشان انتشار یافت و بعضی فضیلتهایش بر زبان پیامبرش جاری شد تا مردم به دریافت از او تشویق شوند... آنگونه که ولی اللّه گمان برده است پس این سخن عمربنخطاب دربارهی أُبی چه میشود، که آن را شاه ولیاللّه خود در همان کتابش روایت کرده و گفته است: «از سلیمانبنحنظله نقل شده که گفت: نزد ابیبنکعب رفتیم تا با او گفتوگو کنیم. وقتی به پا خاست، ما هم برخاستیم و پشت سرش حرکت میکردیم، پس عمر به ما رسید و او را دنبال کرد و با تازیانه زد. گفت:
پس او با دو دستش خود را نگهداشت که به زمین نخورد و گفت: ای امیرالمؤمنین چه میکنی؟ گفت: آیا نمیبینی فتنه برای متبوع، مایه خواری پیرو است. دارمی آن
را نقل کرد.» (1)
ولیاللّه دهلوی سخن دیگری دربارهی حدیث مدینة العلم دارد، او گوید:
«مثلاً: أنا مدینة العلم و علی بابها، همراه با حدیثهای بسیاری دربارهی شیخین است مثل حدیث اقتداء، وحدیث خواب شیر وپیراهن، و همچنین دربارهی غیر آن دو مانند فضایل ابنمسعود و عایشه و معاذ و ابیّبنکعب، و هر یک از اینان بشارت داده شده به دانش هستند و فرمان داده شده که دانشها را از آنان دریافت کنند.» (2)این سخن نیز مانند قبلی از چند جهت مردود است:
نخست: این ادّعا که حدیث أنا مدینة العلم همراه فضائل بسیاری دربارهی شیخین است، باطل است:
اوّلاً: مطلقاً حدیثی که دلالت بر برتری شیخین داشته باشد، نیست.
و ثانیاً: هیچ حدیثی که دلالت بر دانش شیخین کند وجود ندارد و آنچه اهل سنّت دربارهی آنان در این زمینه روایت کردهاند ثابت شده نیست.
و ثالثاً: چون حدیث أنا مدینة العلم مورد اتّفاق هر دو گروه است، و آنچه از فضایل شیخین پنداشته، فقط توسّط اهل سنّت روایت شده است، پس چگونه موارد منفرد را با موارد اتّفاق قرین هم قرارمیدهد؟
و دوم: حدیث «اقتدا» که دهلوی در اینجا قرین حدیث مدینة العلم آورده است، از جهت سند و دلالت نزد اهل سنّت نکوهش شده است، بلکه بعضی از
پژوهشگران آنان نص بر ساختگیبودن آن دارند. بحث تفصیلی دربارهی آن در بخش «حدیث طیر» کتاب ما آمده است. و در این جا به گفتهی ابنحزم بسنده میکنیم که متن آن چنین است:
«و نیز روایتی صحیح آمده که زنی گفت: ای رسولخدا، آیا ممکن است که بر گردم و شما را نبینم گویی که منظورش مرگ بود فرمود: پس نزد ابوبکر برو. و این نص روشن بر جانشینی ابوبکر است.
و نیز این خبر از نقلهای ثابت رسید که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در بیماری که بر اثر آن درگذشت به عایشه فرمود: قصد کردم نزد پدرت و برادرت بفرستم و نامهای بنویسم و پیمانی برپا دارم تا گویندهاش نگوید: من سزاوارترم. یا آرزومندی آرزو کند، و خداوند و مؤمنان از غیر ابوبکر ابا دارند، و نیز روایت شده است: و خداوند و پیامبران از غیر ابابکر امتناع دارند. پس این نص روشن است بر اینکه ابوبکر جانشین او بر ولایت امّت، بعد از او میباشد.
ابومحمّد گفت: اگر تدلیس را جایز میدانستیم و چیزی را که اگر دشمنانمان به آن دست یابند از شادی به پرواز درمیآیند یا از تأسّف اندوهگین میشوند به این سخن روایت شده احتجاج میکردیم که: اقتدا کنید به دو نفری که بعد از من آیند؛ ابوبکر و عمر. ابومحمّد گفت: ولیکن این سخن صحیح نیست و خداوند ما را از احتجاج به آنچه صحیح نیست حفظ کند.» (1)
و سوم: حدیث شیر که ولیاللّه نیز آن را آورده از نظر سند، مورد نکوهش قرار گرفته است، چون عمدهی اسنادهایش در بخاری است، و محور همهی آنها، «ابنعمر» و «حمزةبنعبداللّه» و «ابنشهاب زهری» است که همگی مورد نکوهش و
1) الفصل در الملل و النحل /4 88.
جرح شده هستند... نخست حدیث را از بخاری میآوریم و گوییم:
در صحیح خود نقل کرده است: «باب فضل العلم: ما را حدیث کرد سعید بن عفیر،ازلیث، از عقیلبنشهاب، از حمزةبن عبداللّهبن عمر که ابنعمر گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: درحالیکه خوابیده بودم ظرف شیری برایمآورده شد،پس نوشیدم تا دیدم شیر تازه از ناخنهایم فرو میریزد، سپس اضافهاش را به عمر بن خطاب دادم.گفتند:ای رسولخدا آن را به چه چیز تأویل فرمودید؟ فرمود: دانش.» (1)« مرا حدیث کرد محمّدبنصلت ابوجعفر کوفی، از ابنالمبارک، از یونس، از زهری، از حمزه، از پدرش که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در حالی که خوابیده بودم نوشیدم - یعنی شیر - تا این که میدیدم شیر تازه از ناخن یا ناخنهایم جاری میشود. سپس به دست عمر دادم. گفتند: به چه چیز آن را تأویل کردید: ای رسولخدا؟ فرمود: دانش» (2)« باب اللبن: حدیث کرد ما را عبدان، از عبداللّه، از یونس، از زهری، از حمزةبنعبداللّه که گفت: ابنعمر گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: در حالی که خوابیده بودم کاسهای شیر برایم آورده شد، از آن نوشیدم، تا دیدم که شیر تازه از «ناخنم» فرو میریزد، سپس اضافهاش را به عمر دادم، گفتند: به چه چیز آن را تأویل فرمودید؟ فرمود: دانش.»
«باب هنگامیکه شیراز دستها وپاهایا ناخنهایش روان شد،ماراحدیث کرد علیبنعبداللّه، از یعقوببن ابراهیم، از ابیّ، از صالح، از ابنشهاب، ما را حدیث کرد حمزةبن عبداللّهبن عمر که شنید عبداللّهبنعمر میگفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: در حالی که خوابیده بودم کاسهای شیر برایم آورده شد، از آن نوشیدم تا دیدم که شیر تازه از دستها و پاهایم بیرون میآید، پس اضافهام را به عمربنخطّاب دادم، کسی
که نزدیکش بود گفت: ای رسولخدا آن را به چیز تأویل فرمودید؟ فرمود: دانش.» (1)«باب هنگامی که در خواب اضافه آن را به دیگری داد: ما را حدیث کرد یحییبنبکیر، از لیث، از عقیل، از ابنشهاب، از حمزةبن عبداللّهبنعمر که گفت:
عبداللّهبنعمر گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: در حالی که خوابیده بودم ظرف شیری برایم آورده شد، از آن نوشیدم، تا این که دیدم شیر تازه روان میشود، پس اضافهاش را به عمر دادم، گفتند: ای رسولخدا آن را به چیز تأویل فرمودید؟ فرمود: دانش.» (2)
«باب کاسه در خواب: ما را حدیث کرد قتیبةبنسعید، از لیث، از عقیل، از ابنشهاب، از حمزةبن عبداللّهبن عمر که گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: در حالی که خوابیده بودم کاسهی شیری برایم آورده شد، پس از آن نوشیدم، سپس اضافهاش را به عمربنخطاب دادم. گفتند: به چه چیز آن را تأویل فرمودید ای رسولخدا؟ فرمود: دانش.» (3)
سپس گوییم: در مورد ابنعمر، کتاب «استقصاء الإفحام فی ردّ منتهی الکلام» به تفصیل متکفل نکوهشها و سرزنشهای او شده است. به آن مراجعه کنید.
و امّا در نکوهش حمزةبن عبداللّهبنعمر همین بس که با یزیدبنمعاویه بیعت کرد، در حالی که ابنعمر نوکران و فرزندان خود را گرد آورده و آنان را از شکستن بیعت یزید نهی کرده بود. بخاری در کتاب الفتن چنین نقل کرده است: «باب هنگامی که چیزی نزد گروهی گفت، سپس خارج شد و خلاف آن را گفت: ما را حدیث کرد سلیمانبنحرب، از حمادبن یزید، از ایّوب، از نافع که گفت: وقتی مردم مدینه یزیدبن معاویه را (از خلافت) خلع کردند، ابنعمر نوکران و فرزندانش را گِرد
آورد و گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود:
روز قیامت برای هر خائنی پرچمی برپا میشود و ما با این مرد بیعت کردیم بر بیعتهای خداوند و فرستادهاش و من خیانتی بزرگتر از این نمیدانم که با مردی بر بیعتهای خداوند و فرستادهاش بیعت شود، سپس جنگ در برابرش برپا شود، و هیچیک از شما او را خلع نکرده و بیعت او را نشکستهاید جز این که شمشیر برّان میان من و او خواهد بود.» (1)و امّا قوم در مورد ابنشهاب زهری، نکوهشهای بسیاری نقل کردهاند، مقداری از آنها در «تشیید المطاعن» آورده شده است، بعضی از آنها چنین است:
1 - از منحرفین از امیرالمؤمنین علیه السلام بود ابنابیالحدید گوید: «زهری از منحرفین از علیبنابیطالب بود. جریربنعبدالحمید از محمّدبنشیبة روایت کرد و گفت: در مسجد مدینه حاضر شدم، و زهری و عروةبنزبیر نشسته بودند و علی را یاد میکردند پس او را دشنام دادند. خبر به علیّبنالحسین علیهما السلام رسید. آمد تا بالای سرشان ایستاد و گفت: امّا تو ای عروة، پدرم، پدرت را نزد خداوند به داوری برد، پس حکم کرد به نفع پدرم بر ضدّ پدرت و امّا تو ای زهری! اگر در مکّه میبودم کبر پدرت را به تو مینمایاندم.» (2)و از انحرافش است آنچه ابنعبدالبر در شرح حال زیدبنحارثه آورده است که گفت: «کسی را نمیدانیم که پیش از زیدبنحارثه اسلام آورده باشد. عبدالرزّاق گفت: و نمیدانم کسی غیر از زهری آن را گفته باشد.» (3)2 - روایت کردنش از عمربنسعد قاتل حضرت امامحسین علیه السلام علمای رجال در شرح حال عمربنسعد آوردهاند... ذهبی گفت: «از او زهری و قتاده روایت کردهاند، ابنمعین گفت: چگونه میتواند کسی که حسین را کشت ثقه باشد؟» (4)
3 - همنشینی او با بنیامیّه و انجام کارهایی برای آنان که حُکم کسی که با ستمگران رفتوآمد و همنشینی کند و برایشان کار و جایزههایشان را دریافت کند، روشن است. ذهبی گوید: «سعیدبن عبدالعزیز گفت: هشام از طرف زهری هفت هزار دینار بدهی او را پرداخت، و او فرزندش را تربیت و با او همنشینی میکرد.
گفتم: حدود سال 80 بر خلیفه عبدالملک وارد شد، پس از دانش او به شگفت آمد و بخششها به او کرد و بدهیاش را پرداخت.» (1)و ابنحجر در شرح حال اعمش گوید: «حاکم از ابنمعین حکایت کرد که گفت: بهترین اسنادها: اعمش از ابراهیم از علقمه از عبداللّه. شخصی به او گفت:
اعمش مانند زهری است. گفت: از اعمش میخواهی که مانند زهری باشد! زهری مال دنیا و اجازه حاکم را میبیند و برای بنیامیّه کار میکند. و اعمش تنگدست و صبور بود و از سلطان دوری میکرد، پرهیزکار و دانا به قرآن بود.» (2)و عبدالحق دهلوی گفت: «گفته میشود: او به همنشینی امیران به سبب کم دیانتی مبتلا شد، برای ضرورتهایی که برایش پیش آمد، و همردیفان او از دانشمندان و زاهدان بر او ایراد گرفته و از رفتار او عیبجویی میکردند، و همواره میگفت: در نیکیهایشان شریک هستم و نه کارهای شرشان. پس میگفتند: آیا نمیبینی در چه وضعی هستند و سکوت میکنی.» (3)
و از این رو برادری دینی نامهای برای زهری نوشت که در آن رفتار او را در خصوص رفت و آمد با پادشاهان ستمکار مورد تقبیح قرار داد. ابوحامد غزّالی گوید: «وقتی زهری با سلطان رفت و آمد کرد، برادری دینی برایش نوشت: خداوند ما و تو را ای ابابکر از فتنهها نگه دارد. وضع و حالی پیدا کردهای که شایسته است
کسی که تو را میشناسد برایت دعا کند تا خداوند بر تو رحم کند. سالمندی شدهای و نعمتهای خداوند بر تو سنگینی میکند مطالبی از کتابش را به تو فهمانیده و از سنّت پیامبرش محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به تو آموخته، و چنین خداوند از دانشمندان پیمان نگرفته است. خداوند متعال فرمود: «لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ » (1)و بدان کمترین گناهی که مرتکب شدی و سبکترین چیزی که بر دوش گرفتی این که با وحشت ستمکار انس گرفتهای و راه جنایت را برایش هموار کردی، با نزدیکشدن به کسی که حقّی را ادا نکرد و باطلی را رها نکرد آنگاه که تو را به خود نزدیک کرد، تو را قطبی قرار دادند که آسیاب ستمشان بر تو میچرخید، و پُلی قرار دادند که از تو به سوی آزارشان میگذشتند و نردبانی که از آن به سوی گمراهیشان بالا میروند، به وسیلهی تو شک و تردید بر دانشمندان وارد کرده و دلهای نادانان را به سوی خود میکشانند، چه اندک است آنچه برایت سامان دادند در کنار آنچه بر تو ویران کردند، و چه بسیار است آنچه از تو گرفتند در برابر آنچه از دینت فاسد نمودند، پس چه چیز تو را از اینکه مشمول این فرموده خدا باشی در امان میدارد: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ » (2)؟ و تو با کسی معامله میکنی که نادان نیست و بر تو محافظت میکند کسی که غفلت ندارد پس دینت را مداوا کن که بیماری بر آن وارد شده است و توشهات را آماده کن که مسافرت دور فرا رسیده است و چیزی در زمین و آسمان بر خداوند مخفی نمیماند. والسّلام.» (3)و جاراللّه زمخشری در تفسیرش این فرمودهی خداوند متعال را آورده است، «وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ» (4)...
و متن گفتهی طیّبی در شرح حدیث: «وقتی فاسق ستایش شود پروردگار متعال خشمگین شود و عرش برایش میلرزد.» چنین است: «گفتهاش: عرش برایش
میلرزد. لرزش عرش عبارت است از واقعشدن امری عظیم و بلایی بسیار سخت، چون در آن رضایتی است بر آنچه نارضایتی و خشم خداوند در آن است، بلکه ممکن است که کفر باشد، چون میتواند منتهی شود به حلال کردن آنچه خداوند متعال حرام فرموده است و این درد بیدرمان امروزی بیشتر دانشمندان و شاعران و قاریان و تظاهرکنندگان به نیکی است. و اگر این حُکم کسی باشد که ستایش فاسق را کند، پس چه رسد به کسی که ستایش ستمگر را نماید و به او اعتماد کند در حالی که خداوند متعال فرموده است: «وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ» (1).
کشّاف: نهی ناظر است به فرو افتادن در امیال ستمگران و امید بستن به آنها و مصاحبت و همنشینی و رفتن به دیدارشان و تملّق آنان و پسندیدن اعمالشان و خود را شبیه آنان کردن و چون آنان لباس پوشیدن و چشم دوختن به زیباییهایشان و یادکردن آنان به گونهای که بزرگداشت آنان باشد و هنگامی که زهری با پادشاهان رفت و آمد کرد...» (2)و ملّاعلی قاری در «المرقاة» در شرح حدیث ذکرشده عبارت طیبی را نقل کرده است. (3)وازکتاب «شرحالإحیاء» برمیآید که آن نامه طولانیترازآنی استکه نقل کردهاند ونویسندهاش «ابوحازم الأعرج» (4)است.پس به جهتی متنکاملآننامه را نیاوردهاند،ونام نویسنده راذکر نکردهاند واینک آنچه زبیدی پس از شرح متن پیشین آورده است، را از کتاب «حلیةالاولیاء» به جهت فایدههای فراوانش نقل میکنیم:
1) هود 113/.
2) الکشاف نوشتهی طیّبی، دستنویس است.
3) المرقاة فی شرح المشکاة /4 640.
4) این بر اساس چیزی است که در کتابهای این قوم آمده است، لیکن صحیح آن است که نویسندهی آننامه حضرت امام سجاد، علیبنالحسین علیهما السلام میباشند آنگونه که در کتاب «تحفالعقول عن آل الرسول» آمده است. امّا در متنی که در کتابهای این قوم آمده، افزودههایی بر متن موجود در آن کتاب وجود دارد. پس به علّتی نام نویسنده را مخفی داشتند یا آن را به دیگری نسبت داده و بر آن افزودهاند!
« این قضیه را ابونعیم در حلیة الاولیاء در شرح حال ابوحازم نقل کرده که طولانیتر از آنی است که در اینجا نقل شده است، و اینک من تمام آن را نقل میکنم. گفت: ما را حدیث کرد احمدبن محمّدبن مقسم ابوالحسن، و ابوبکر محمّدبن احمدبن هارون وراق أجهانی، از احمدبن محمّدبن عبداللّه صاحب ابنشجرة، از هارونبن حمید ذهلی، از فضیلبنعتبة از مردی که او را عبدالحمیدبن سلیمان نامید، از ذیالیابنعباد که گفت: ابوحازم أعرج به زهری نوشت: خداوند ما را و تو را ای ابابکر از فتنهها نگه دارد و بر تو از آتش رحم کند، به وضعی افتادهای که شایسته است آنکس که تو را به آن حال بشناسد، بر آن بر تو رحم کند، پیرمرد بزرگی شدهای که نعمتهای خداوند بر تو سنگینی کرده است، از جمله بدنت را سالم گردانیده و عمرت را طولانی کرده و حجّتهای خداوند را دانستی بر پایهی آنچه از کتابش به تو آموخته و تو را در دینش فقیه کرده و از سنّت پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم به تو فهمانیده است، هر نعمتی را که به تو ارزانی داشته و هر حجّتی را که بدان بر تو احتجاج کرده به حدّ نهایت رسانده است، سپس تو را در مورد شکر آزمایش کرد و فضل خود را بر تو ارزانی داشت و فرمود:
«لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ» (1)
بنگر چگونه مردی خواهی بود اگر در برابر خداوند ایستادی و از تو دربارهی نعمتهایش سؤال کند که چگونه رعایت کردهای، و از حجّتهایش که چگونه انجام دادی، و مپندار خداوند متعال با فریفتن از تو راضی است، و نه کوتاهی را از تو پذیراست، هیهات چنین در کتابش نیست چون فرموده است: «لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ » (2)الآیة. تو میگویی: نیرومند، ماهر و عالمی، با مردم مجادله کردی و بر آنان پیروز شدی و با آنان دشمنی کردی و فرو افکندی، با اعتماد بر فهمت و تواناییات با رأیت، پس از این فرمودهی خداوند متعال به کجا میروی؟
«ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ جادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا فَمَنْ یُجادِلُ اللّهَ عَنْهُمْ
یَوْمَ الْقِیامَةِ » (1)
بدان کمترین گناهی که مرتکب شدی و بزرگترین چیزی که دنبال کردی این است که با ستمگر مأنوس شدی و راه جنایت را برایش آسان نمودی؛ با نزدیک شدنت آنگاه که تو را نزدیک کردند و به اجابت کردنت هنگامی که خوانده شدی، پس چه چیزی تو را شایستهی آن کرد که فردا نامت با مجرمان برده شود و از خواستههایت پرسیده شود در برابر چشمپوشیت از ستم ستمکاران، تو چیزهایی را گرفتی که از آنِ کسی که به تو بخشید، نبود. و به کسی نزدیک شدی که حق کسی را باز نگرداند و وقتی تو را به خود نزدیک کرد باطلی را کنار نزد و دعوت کسی را اجابت کردی که دعوت کردن تو از سوی او برای فریبکاری بود. تو را مرکزی قرار دادند که آسیاب باطلشان رویش بچرخد و پلی قرار دادند که از آن به سوی فسادشان بگذرند و نردبانی به سوی گمراهیشان و دعوتکنندهای به سوی هوسرانیشان، در راهشان رفتی، به وسیلهی تو بر علما تردید وارد میکردند و دلهای نادانان را به وسیلهی تو در دست میگرفتند. پس نزدیکترین وزیران و نیرومندترین یارانشان به درجهای پایینتر از آنچه تو در زمینهی اصلاح فسادشان و رفت و آمد خاصان و عموم با آنان رسیدی رسیدند، چه اندک است آنچه را که برای تو آباد کردند در کنار آنچه بر تو ویران کردند و چه اندک است آنچه به تو دادند در برابر آنچه از تو گرفتند، پس به خودت بنگر که غیر از تو به آن نگاه نمیکند و آن را محاسبه کن؛ مانند حساب کردن شخصی مسؤول و بنگر چگونه دستور کسی را که با دینش تو را در میان مردم گرامی داشت، بزرگ میشماری و چگونه است نگهداریت از کسی که با لباسش تو را پارسا نمود، و چگونه است نزدیکی و دوری تو از کسی که فرمانت داد که نزدیک او باشی.
تو را چه میشود که از خوابت بیدار نمیشوی و از لغزشت دست بر نمیداری و نمیگویی: به خداوند سوگند برای خداوند در جایگاهی نایستادم مگر
1) نساء 119/.
برای آنکه دینی را احیا کنم و باطلی را بمیرانم، شکر تو برای کسی است که کتابش را بر دوش تو گذاشت و دانش خود را نزد تو به ودیعت نهاد، پس چه چیز تو را از اینکه مشمول این آیه باشی در امان میدارد:
«فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْکِتابَ یَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنی » (1)؟
تو در سرای ماندن و جاودانگی نیستی، به کوچکردن فرا خوانده شدهای، پس باقی ماندن کسی بعد از یارانش کجا کسی دیده است؟ خوشا به حال کسی که در دنیا بر ترس باشد، و چه دشوار است بر آن کسی که بمیرد و بعد از او گناهانش باقی بماند، تو به نگرانی برای وارث خود به ضرر خودت امر نشدهای، کسی شایستهی آن نیست که تو پل گناهان او شوی، لذّت سپری شد و نتیجهی آن بماند، چه بدبخت است آنکه شخص دیگری با کسب و کار او سعادتمند شود. برحذر باش که به سراغت آمدهاند و رهایی یاب که وقت رفتن است؛ تو با کسی معامله میکنی که نادانی ندارد، و کسی که بر تو نگهبانی میکند، غفلت نمیورزد، آماده شو که مسافرتی بس دور به تو نزدیک شده است و دینت را درمان کن بیماری سختی بر آن وارد شده است، و مپندار که خواستهام تو را توبیخ و سرزنش نمایم و با تو تُندی کنم، ولیکن خواستم اندیشهی از دست رفتهات را والایی بخشی و بردباری نهان شدهات را بازگردانی و یاد کردم فرمودهی خدای متعال را «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ » (2)
آیا کهنسالان و دوستانت را که در گذشتند به فراموشی سپردی، و پس از آنان چون شاخی بیهمتا باقی ماندی؟ پس بنگر آیا آنان گرفتار آنچه تو شدی، شدند؟ یا وارد چیزی شدند که تو وارد شدی؟ و آیا او را میبینی که برایت خیری را ذخیره کرد که آنان آن را منع کردند، یا کاری کردی که از آن بیخبر بودند، بلکه آنچه از حال خود در سینهی عموم مردم بدان گرفتار شدی را ندانستی و آنان را به سبب تو
مکلّف کرد که به اندیشهی تو اقتدا و به فرمان تو عمل کنند. اگر حلال کردی، حلال کردند و اگر حرام کردی، حرام کردند، در حالی که آن به اختیار تو نبود، لیکن رغبتشان به آنچه در دست توست آنان را بر روی تو فرو افکند، و کوری و جهل و حب ریاست و طلب دنیا بر تو و بر آنان غلبه یافت. مگر نادانی و مغروری خود را نمیبینی، و آنچه مردم در بلا و گرفتاری هستند، آنان را به دست کشیدن از کسب و کارشان مبتلا کردی و آنان را به آنچه از آثار علم بر تو است، فریفتی، و نفسهایشان بیتاب شد که بیابند از دانش آنچه تو یافتی و به آن درجه رسند که تو رسیدی، پس به وسیلهی تو در دریایی فرو افتادند که کسی به قعرش نمیرسد و در بلایی افتادند که اندازهپذیر نیست، پس خداوند برای ما و تو و آنان یاری دهنده است.
بدان منزلت بر دو گونه است: منزلتی که خداوند به دست اولیائش برای اولیائشان جاری میسازد. خداوند متعال میفرماید:
«أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ » (1)
و چیزی که مرا ترسانید این که همانند کسی باشی که دینش بر او پوشیده باشد و رزقش بر او تنگ باشد، بلاها از او برطرف، فتنهها از او دور، در عنفوان جوانی، هنگام ظاهر شدن توانایی و کمال شهوت، پس به آنها بینیاز شد، تا هنگامی که سنش زیاد شد و استخوانش ساییده و توانش ضعیف و شهوتش و لذّتش از بین رفت، دنیا بر او شر بازشدهای را گشود، پس پیآمدهایش او را فرا گرفت و فتنههایش بر او آویخت و زیباییهایش چشمان او را فرو بست و منفعت آن برای دیگری صفا یافت. پس منزه است خداوند! چه بسیار آشکار است این مغبونی و چه زیانآور است این امر. پس وقتی فتنههایش را بر تو عرضه کردم، چرا یاد نکنی نامهی امیرالمؤمنین عمر را در نامهاش به سعد هنگامی که بر او ترسید از فروافتادن در چیزی که تو در آن افتادی هنگامی که خداوند بر سعد وسعت داد امّا بعد؛ از زیبایی آنچه در آن هستی رو گردان، تا گذشتگان را ملاقات کنی آنان که در
1) مجادله 19/.
گورهایشان دفن شدند در حالی که شکمهایشان به پشتهایشان چسبیده است، میان آنان و خداوند حجابی نیست، دنیا آنان را نفریفت و به آن فریفته نشدند، خواستند پس طلب کردند و چیزی نگذشت که ملحق شدند.
پس اگر دنیا چون تویی را در کهنسالیت و رسوخ دانشت و فرارسیدن اجلت، به این وضع برساند، پس چه کسی نوجوان نادان و کمعقل را ملامت میکند؟ ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم، بر چه کسی تکیه کنیم و نزد چه کسی یاری طلبیم. نزد خداوند شکایت آنچه را که از تو میبینیم، میبریم. و سپاس میگوییم خداوند را که از آنچه تو را به آن مبتلا کرده است، ما را دور فرموده است. والسّلام علیک و رحمةاللّهتعالی.» (1)
پوشیده نیست که ابوحازم اعرج از بزرگان دانشمندان اهل سنّت و از رجال مشهور صحاح ششگانه است. ابنحبّان گوید: «سلمةبن دینار... راوی مردم مدینه و از عابدان و زاهدان آن بود، سلیمانبن عبدالملک زهری را نزد او فرستاد تا پیش او رود. زهری به او گفت: امیر را اجابت کن. به او گفت: مرا نیازی به او نیست. اگر او حاجتی دارد، نزدم آید.» (2)و ابناثیر گفت: «از عابدان و ثقههای اهل مدینه، و از تابعان مشهورش بود...» (3)و ذهبی گوید: «یکی از بزرگان... ابنخزیمه گفت: ثقه است و در دورانش مانند او نبود. سال 140 یا 135 یا 142 درگذشت.» (4)و نیز ذهبی گوید: «منقبتهای ابوحازم بسیار است. او فقیهی مورد اعتماد و
والا قدر است.» (1)و ابنحجر گوید: «ثقهای عابد بود که در حدود پنجاه سالگی در خلافت منصور درگذشت.» (2)
و پوشیده نیست که زهری دشمنی با اهل البیت را از نیاکانش به ارث برده است. «پدر جدش عبداللّهبنشهاب در جنگ بدر با مشرکان بود و یکی از کسانی بود که در روز احد پیمان بستند که اگر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدند او را یا کسی را که در جلوی ایشان است به قتل برسانند.
و روایت شده است: به زهری گفته شد: آیا جدّت بدر را دید؟ گفت: آری ولی از آن طرف. یعنی در صف مشرکان بود.
و پدرش مسلم همراه مصعببنزبیر بود...» (3)بلکه بعضی علما آوردهاند که: جدّش همان کسی است که صورت رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را زخمی کرد. (4)4 - شهرت او در مخفیداشتن اسناد حدیثها (تدلیس)- ذهبی گوید: اسناد حدیثهای نادر را مخفی میکرد. (5)و همچنین گوید: «قدامة سرخسی گفت که یحییبنسعید گفت: مرسل زهری از مرسل غیرش بدتر است...» (6)و سبطابنعجمی در «التبیین لأسماء المدلّسین» از او نام برده و دقیقاً تصریح کرده است که «به تدلیس
1) تذکرةالحفاظ /1 134.
2) تقریب التهذیب /1 316.
3) وفیات الأعیان /3 317.
4) در «الاستیعاب» و «أسدالغابة» شرح حال عبداللّهبنشهاب را نگاه کنید و نیز غزوهی احد را در کتابهای سیره: السیرة النبویة از ابنهشام و زادالمعاد و ابنقیم و سبلالهدی و الرشاد و انسان العیون از نورالدین حلبی.
5) میزانالإعتدال /4 40.
6) تذکرة الحفاظ /1 108.
شهرت دارد.»
همچنین، ولیاللّه دهلوی خود از حدیث زهری دربارهی متعه در کتاب «قرةالعینین» دوری کرده و گفته است: آنچه را او روایت کرده، ثقهها روایت نکردهاند. و چنانچه کسی در این مطلب نیازمند تفصیل بیشتری باشد به مبحث تحریم المتعة در کتاب «تشیید المطاعن» مراجعه کند.
و چهارم: حدیث شیر هم از نظر معنی و هم از نظر دلالت مورد نکوهش قرار گرفته است. زیرا آن زمان در میان اصحاب کسانی بودند که از عمربنخطاب برتر بودند، و این حدیث چنین اقتضا دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مفضول را بر فاضل ترجیح داده باشد که قطعاً قبیح است. و نسبت دادن قبیح به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جایز نیست.
و همچنین: با آیین اهل سنّت در تفضیل منافات دارد چون بیانگر برتری عمربنخطاب بر ابوبکر خواهد بود...
و نیز: با واقع و عیان در تعارض است، چون همگان نادانی عمر را از روشنترین مسألهها دانستهاند. پس اگر حدیث بهرهای از صحّت میداشت، و عمر قطرهای از دریاهای دانشهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را حتّی در عالم خواب به دست آورده بود، به این درجه از نادانی و کودنی نبود... تا آنجا که این گفتهاش را روایت کردند:
«من بعد از خودم چیزی مهمتر از کلاله برای خودم باقی نمیگذارم، و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از زمانی که با او مصاحبت کردم نسبت به چیزی به تندی سخن نگفت آنگونه که دربارهی کلاله (1)به تندی سخن گفت. و دربارهی چیزی به ایشان مراجعه نکردم آنگونه که دربارهی کلاله مراجعه کردم، تا این که با انگشتش محکم به سینهام زد و گفت: ای عمر آیا آیهی صیف که در پایان سورهی نساء است، تو را بسنده نیست.» (2)
و از او روایت شده که دربارهی کلاله گفت: «پیامبر امیدی نداشت که من آن را بفهمم و رسولخدا فرمود آنچه که فرمود.» (1)و از اینجا بیاطّلاعی سازندهی خبر از حال واقعی عمر دانسته میشود. از آن گذشته این حدیث چه ارتباط و نسبتی با حدیث أنا مدینة العلم دارد؟ و اگر درستی سند آن را هم بپذیریم، و ثابت بودن معنایش را فرض کنیم، نهایت مدلولش این است که مقدار بسیار اندکی از دانش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که سر ریز کرده، برای عمربنخطاب حاصل شده است و کسی که مقدار بسیار اندکی از دانش را به دست آورده کجا و آن کس که باب مدینة العلم است کجا؟!!
حدیث مدینة العلم دلالت بر برابری میان پیامبر و علی علیهما السلام در دانش دارد. و این مطلب پیشتر با متن گفتههای استوانههای اهل سنّت محقّق شد. و حدیث شیر دلالت بر دستیابی به زیادهای از دانش پیامبر برای عمر دارد، که این را نیز استوانههای اهل سنّت دقیقاً گفتهاند. حافظ ابنحجر گوید: «گفتهاش: باب فضل العلم. فضل در اینجا به معنی افزونی است. یعنی آنچه از آن سرریز کرد» (2)... و در شرحش در کتاب المناقب گوید: «اینجا مراد از علم، علم به سیاست بر مردم با کتاب خدا و سنّت رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم است، و عمر به آن اختصاص یافت به علّت طولانیبودن مدّتش نسبت به ابوبکر، و متّفق بودن مردم در اطاعت از او به نسبت
1) کنزالعمال /11 78: «از سعیدبنمسیّب نقل شده که گفت: عمر از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: چگونه از کلاله ارث برده میشود؟ گفت: مگر نه این که خداوند آن را بیان فرموده است؟ و آیه «وَ إِنْ کانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ » تا پایان آیه (نساء 12/) را تلاوت فرمود. و عمر چیزی نمیفهمید. پس خداوند نازل فرمود: «یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللّهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلالَةِ » تا پایان آیه (نساء 176/). عمر باز هم نفهمید. پس به حفصه گفت: اگر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را با آرامش خاطر دیدی دربارهی آن پرسش کن! سپس گفت: پدرت این را برایت یاد کرد؟ نمیبینم که پدرت ابداً آن را بداند و میگفت: نمیبینم که هرگز آن را بدانم و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود آنچه فرمود. ابنراهویه و ابنمردویه. و این صحیح است.»
2) فتحالباری /1 146.
عثمان. مدّت خلافت ابوبکر کوتاه بود، و کشورگشاییها که بزرگترین سبب اختلاف است، در زمان او زیاد نشد، و با این همه عمر با مدّت طولانی خلافتش، مردم را سیاست کرد، بهگونهای که کسی با او مخالفت نکرد، سپس در خلافت عثمان اختلاف گسترش یافت، پس گفتهها منتشر شد و دیدگاهها اختلاف پیدا کرد، و آنچه برای عمر از سرسپردگی مردم اتّفاق افتاد برای او رخ نداد. پس از آنجا فتنهها به وجود آمد تا اینکه کار به قتل او کشیده شد. و علی جانشین شد و کار جز به افزایش اختلاف و انتشار فتنهها نینجامید.» (1)و در کتاب «التعبیر» گوید: «امّا اعطای اضافه علم به عمر، در آن اشاره است به آنچه عمر از علم به خداوند به دست آورد، به گونهای که دربارهی خدا سرزنش ملامتکنندهای او را باز نمیداشت...» (2)و نیز دیگرانی از شرحکنندگان بخاری چنین گفتهاند مانند عینی و قسطلانی. مراجعه کنید.
و هیچیک از آنان با استناد به این حدیث ساختگی دروغین جرأت اعتقاد به برابری پیامبر و عمر در دانش را نکرده است...
و پنجم: حدیث پیراهن را که ولیاللّه برای مقابله با حدیث مدینة العلم آورده است از خوابهای آشفتهی گذشتگان سنّی است و در اخبار شیعهی امامیه اثری از آن نیست؛ بر خلاف حدیث مدینه علم که هر دو فرقه نسبت به آن اتّفاق دارند و همین برای باطلبودن سخن ولیاللّه بس است.
علاوه بر این، این حدیث مانند حدیث شیر قدح شده است. و مدار اکثر اسنادهایش که اسنادهای بخاری است ابنشهاب زهری است که حال و وضع او را دانستید. و اگر خواستید به آنچه آوردیم، اطمینان پیدا کنید به سندش در «صحیح بخاری» بنگرید که گوید: ما را حدیث کرد محمّدبن عبیداللّه ابراهیمبنسعد از صالح
از ابنشهاب از ابوامامةبنسهل که شنید ابوسعید خدری میگفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در حالی که خوابیده بودم، مردم را دیدم که بر من عرضه میشوند و بر آنان پیراهنهایی است، بعضی به سینه و بعضی پایینتر از آن میرسید و عمربنخطاب بر من عرضه شد و بر او پیراهنی بود که بر زمین میکشید.
گفتند: ای رسولخدا آن را به چه چیز تأویل میکنید؟ فرمود: دین.» (1)«ما را حدیث کرد یحییبنبکیر، از لیث، از عقیل، از ابنشهاب، از ابوامامةبن سهلبنحنیف از ابوسعید خدری که گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: در حالی که خواب بودم، مردم را دیدم که بر من عرضه میشوند بر آنها پیراهنهایی بود، بعضی از آنها به سینه و بعضی به پایینتر از آن میرسید. و عمر بر من عرضه شد در حالی که بر او پیراهنی بود که بر زمین میکشید. گفتند: ای رسولخدا آن را به چه چیز تأویل کردی؟ فرمود: دین.» (2)«باب القمیص فی المنام. ما را حدیث کرد علیبنعبداللّه، از یعقوببنابراهیم، از پدرش، از صالح، از ابنشهاب، از ابوامامةبنسهل، که شنید ابوسعید خدری میگوید: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در حالی که خواب بودم دیدم مردم بر من عرضه میشوند و بر آنان پیراهن است؛ بعضی به سینههایشان و بعضی به پایینتر از آن میرسید، و عمربنخطاب بر من گذر کرد در حالی که بر او پیراهنی بود، که به زمین میکشید، گفتند: ای رسولخدا به چه چیز آن را تأویل کردی؟ فرمود: دین.» (3)این از یک جهت است، و از جهتی دیگر میبینید زهری گاهی حدیث را به ابوسعید خدری نسبت میدهد، آنگونه که در روایتهای ذکرشدهی بخاری است، و گاهی با ابهام آن را به بعضی اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت میدهد همانگونه که در روایت ترمذی آمده است که گوید: «ما را حدیث کرد حسینبنمحمّدجریری بلخی،
از عبدالرزّاق، از معمر، از زهری، از ابوامامة بنسهلبن حنیف، از بعضی اصحاب پیامبر که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در حالی که خواب بودم دیدم مردم بر من عرضه میشوند و بر آنان پیراهنهایی است، بعضی به سینه و بعضی به پایینتر از آن میرسید، پس عمر بر من عرضه شد در حالی که بر او پیراهنی بود که بر زمین میکشید. گفتند: ای رسولخدا پس به چه چیز آن را تأویل کردی؟ فرمود: دین.» (1)زهری به دستبردن در اسنادها شهرت دارد، که پیشتر نیز در نکوهشهای او به آن اشاره شد، و هر کس به شرح حال او در کتابهای رجال مراجعه کند این مطلب را ملاحظه میکند، بنابراین آشفتگی او دربارهی این حدیث موجب سستی و ضعف آن نزد اهل انصاف و دقت نظر میگردد.
در این حدیث است که پیراهنی روی عمر بود که بر زمین میکشید، لیکن بلندگرفتن پیراهن و به زمین کشیدنش از چیزهایی است که وعید بر آن ثابت شده است، همانگونه که بر کسی که به حدیثهای «کتاب اللباس» در «صحیح بخاری» بنگرد، پوشیده نمیماند. و گویی جاعل این حدیث از پیامد این حدیث و نسبت تقریر فعل نامشروع به صاحب شریعت صلی الله علیه و آله و سلم ، غفلت ورزیده است.
و از این رو بعضی شارحان گفتهاند که کشیدن پیراهن در بیداری مذموم و در خواب محمود است. ولیکن دلیلی بر آن ندارند و استناد به نفس این حدیث مصادره به مطلوب است... ابنحجر و قسطلانی گویند: «این از مثالهایی است که شرعاً در خواب ستوده و در بیداری مذمّت میشود، منظور بر زمینکشیدن پیراهن است، از جهت این که وعید بر طولانی بودن پیراهن ثابت شده است.» (2)و از چیزهایی که از نظر دلالت، دلیل بر باطلبودنش است، اینکه: این با مذهب اهل سنّت منافات دارد چون دلیل است بر برتری عمر بر ابوبکر، پس این
گروه ناچار شدند که به گونهای آن را توجیه و تأویل کنند - که اگر در بخاری نبود آن را حذف میکردند - لیکن گفتهها و کلماتشان سست و متناقض است، «آنچه را که روزگار فاسد کرد، عطار اصلاح نمیکند»:
ابنحجرگوید: «به این حدیث اشکال کردندکه ازآن لازم میآید عمر افضل از ابوبکرصدیق باشد وپاسخ بهآن چنین است:ابوبکرازعمومی که در عبارت «مردم بر من عرضه شدند» هست،تخصیص میخورد. پس شاید ابوبکردرمیان کسانی که آنگاه برپیامبرعرضه شدند،نبود واینکه برعمرپیراهنی بودکه برزمین میکشید لازمهاش نیست که برابوبکر پیراهنی بلندتر و بهتر نباشد، شاید که چنین بوده است، بلکه آنگاه مراد بیان فضیلت عمر بوده پس به آن بسنده کرده است. و اللّه أعلم.» (1)«و درآن فضیلت عمر است: و پاسخ به اشکال در ظاهرش پیشتر آمد و توضیح این که لازمهاش این نیست که او از ابوبکر افضل باشد. خلاصه مطلب از این قرار است: مراد از افضل کسی است که ثواب بیشتر داشته داشته باشد و اعمال، نشانه ثواب است، پس هر کس عملش بیشتر بود، دینش قویتر است، و کسی که دینش قویتر بود، ثوابش بیشتر است، و کسی که ثوابش بیشتر بود، افضل است، پس عمر افضل از ابوبکر میشود. و فشردهی پاسخ چنین است: در حدیث تصریحی به این مطلوب نیست، پس احتمال دارد که ابوبکر همراه مردم به ایشان عرضه نشده باشد، یا اینکه پیش از آن عرضه شده و یا این که اصلاً عرضه نشده باشد، یا هنگامی که عرضه شده بر او پیراهنی بلندتر از پیراهن عمر بوده است، و احتمال دارد سر سکوت دربارهی او، بسنده کردن باشد به آنچه از افضلیت او دانسته شده است و احتمال دارد که او نامبرده شده باشد ولی راوی آن را فراموش کرده باشد، و اگر بپذیریم که اصل بر نادرستی همه این احتمالات باشد، پس با حدیثهایی که دلالت بر افضلیت صدیق دارد معارض خواهد بود که آنها تواتر معنوی دارند و مورد اعتماد هستند. و قویترین این احتمالها این است که ابوبکر
1) فتح الباری /7 41.
همراه با آنها نبوده و مراد از حدیث توجّهدادن به این است که عمر از کسانی است که برتری بسیار در دین به دست آورده است و در آن چیزی نیست که تصریح کند که این صفت منحصر به اوست.» (1)شرحکنندگان دیگر بخاری نیز همین طور گفتهاند، به عینی و قسطلانی در بحثهای ذکر شده مراجعه کنید.
و همچنین: اگر این حدیث صحیح باشد، زشتی نادانی عمر ظاهر نمیشد، چون آنان در شرحش گفتهاند که دین عورت نادانی را میپوشاند. و ابنحجر در کتاب التعبیر گوید: «ابنعربی گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را به دین تأویل فرمود؛ چون دین عورت نادانی را میپوشاند همانگونه که پیراهن عورت بدن را میپوشاند.» ... در حالی که عورت نادانی عمر برای هر نگرنده در احوال و سیرت او، نمایان است، همانگونه که در کتابهای یاران بزرگوار ما به تفصیل آمده است به ویژه «تشیید المطاعن»... و شاید که واضع حدیث از حقیقت حال خلیفه آگاهی نیافته است والّا آن را جعل نمیکرد و این چنین دروغگویان با عملکردشان رسوا میشوند و خداوند به آنچه میسازند و انجام میدهند آگاه است.
احتجاج ولیاللّه دهلوی به خبر رؤیای شیر و حدیث رؤیای پیراهن برای دانش عمربنخطاب، به روشنی دلالت دارد بر اینکه دست او از حدیث شایستهای برای احتجاج در این باب، خالی است؛ والّا به دو خواب ساختگی نمیآویخت، آنهم برای رویارویی با حدیث مدینة العلم که هر دو فرقه بر آن اتّفاق دارند. لیکن امامیه برای اثبات اعلمیت سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام از تمام خلائق پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به حدیث مدینه و همانندش از حدیثهای معتبر افزون بر آیات قرآنی تمسّک میجویند... لیکن اعلمیت ایشان از راه خوابها نیز ثابت شده است از علم
1) فتحالباری /12 332.
تعبیر خواب ثابت شده است هر کس امام علیه السلام را در خواب ببیند خداوند دانش را روزی او میفرماید، و این نیست جز اعلم امّت بودن او بعد از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ، و به این مرتبه هیچیک از اصحاب دیگر ایشان نایل نشده است... و این است گفتههای صریح بعضی دانشمندان اهل سنّت در این زمینه:
ابوسعد خرگوشی گوید: «اگر امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب را زنده ببیند، دانش به او کرامت میشود و شجاعت و پارسایی روزیاش میشود.» (1)و خلیلبنشاهین ظاهری میگوید: «هر کس علیبنابیطالب را ببیند، جایگاهی والا، مکانی بلند و زبانی رسا، شجاعت، و قلبی توانا، مؤثّر و مصدّق خواهد داشت. و گفته شده است: هر کس او را ببیند در حالی که چهرهای شاد داشته باشد، شجاعت و دانشی به دست میآورد و هر کس ایشان را در محلی زنده ببیند، مردم آن محل دانش و عدالت و انصاف به دست میآورند و ستم و گمراهی از آنان برداشته میشود.» (2)و عبدالغنیابن نابلسی گوید: «اگر عالمی او را ببیند، علم و عبادت و جلال و توان بر مناظره به دست میآورد.» (3)گوید: «چه بسا رؤیت او در خواب دلالت داشته باشد بر خلافت و امامت و سفرهای سخت، و غنیمتها برای مؤمنین و نمایاندن کرامتها، هر کس او را ببیند دانش و بخشندگی و شجاعت و پارسایی به او کرامت میشود، و هر کس او را زنده ببیند، مورد حسد واقع شود و خداوند به او حُکم و نفوذ فرمان و پارسایی و پیروی سنّت عطا میفرماید.»
سپس ولیاللّه دهلوی ادّعا کرده آنچه در فضیلت عبداللّهبنمسعود وارد
شده به حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» نزدیک است... و این ادّعا مردود است، چون آنچه دهلوی به آن اشاره کرده از چیزهایی است که تنها اهل سنّت میگویند، و آنچه یک جانبه است با آنچه مورد اتّفاق دو طرف است مقایسه نمیشود، همچنین حدیثهایی که دربارهی دانش ابنمسعود روایت کردهاند با حدیث مدینه از جهت سند برابری نمیکند. حدیث مدینه همانگونه که پیشتر بیان کردیم حدیثی متواتر است، و آن حدیثها به حدّ تواتر نرسیدهاند، آنگونه که بر مراجعهکنندهی به آنها پوشیده نمیماند و غیر متواتر با متواتر به هم نزدیک نمیشوند.
از آن گذشته، ابنمسعود خود از شاگردان امیرالمؤمنین علیه السلام است و از کسانی است که به اعلمیت حضرتش اعتراف کرده است که انشاءاللّه بعد از این به تفصیل خواهد آمد. پس هر فضیلتی که برای او ثابت شود به برکت شاگردی نزد امام علیه السلام است، پس هر چه در حقّش روایت میکنند تأییدکنندهی خواستهی امامیه است نه مخالف آن.
امّا ادّعایش در مورد نزدیکبودن آنچه در فضیلت عایشه وارد شده به حدیث أنا مدینة العلم و علی بابها ضعیفتر از ادّعای پیشین اوست؛ از این رو که از طریق اهل سنّت یک حدیث هم در برتری عایشه ثابت نشده است و بیان آن بر ادّعاکننده است و بر ماست که بر سرش با روشنترین دلیل و برهان بکوبیم! و حتّی با پذیرفتن آن، باز از حدیثهایی است که اهل سنّت به تنهایی آوردهاند و همردیف حدیثی نیست که دو طرف بر آن اتّفاق دارند.
نیز عایشه خود به اعلمیت امام علیه السلام اعتراف میکند آنگونه که خواهد آمد پس چگونه میتوان ادّعا کرد آنچه دربارهی او آمده است با حدیث أنا مدینة العلم و علی بابها ، را معارضه دارد؟! و نیز، نادانی او نسبت به فرمودهها و حالتهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واستدراکهای باطل او نسبت به اصحاب پیامبر، از قضیههای مشهور است و در این زمینه کتابهای ویژهای تألیف شده است مانند «الإصابة لإیراد ما
استدرکته عائشة علی الصحابة» از زرکشی، و «عینالإصابة فی إستدراک عائشة علی الصحابة» از سیوطی...
همین اشکالات در مورد معارضه فضیلتهای معاذبنجبل و ابیّبنکعب با حدیث أنا مدینة العلم و علی بابها مطرح است. پس اگر در این باب چیزی درباره آندو وارد شده و سندش اثبات گشته باشد، حدیثی است که تنها اهل سنّت آن را نقل کردهاند و قطعاً از اخبار آحاد است و آنچه چنین است، در برابر حدیث مدینة العلم که متواتر و مورد اتّفاق همگان و دلالتکننده بر عصمت و اعلمیت مطلقه با دلیلها و وجههای محکم و فراوان میباشد، مقاومت نمیتواند.
با توجّه به آنچه آوردیم نادرستی سخن اخیرش ظاهر شد که میگوید اصحاب مذکور بشارت دهندگان به دانش میباشند و کسانی هستند که دستور به فراگیری دانش از آنان وارد شده است. زیرا که بشارتدهی آنان به دانش اثبات نشده است؛ چه رسد به فرمان به فراگیری از آنان، و هر کس چنین ادّعا کند اثبات هم بر اوست و اگر پذیرفته شود که ابنمسعود و ابیّ به دانش نوید داده شدهاند، دستور به فراگیری از آنان کجاست؟ و اگر هم پذیرفته شود، به میمنت شاگردی نزد امام علیه السلام است و این منافاتی با اثبات اعلمیت ایشان ندارد.
همچنین اگر امر چنان باشد که دهلوی آورده است، پس چرا عمر، ابنمسعود را از انتشار دانشاش نهی و از فراگیری امّت از او جلوگیری کرد؟!... و دهلوی خود آورده است: «از محمّدبنسیرین نقل شده که گفت: عمر به ابنمسعود گفت: مرا خبر دادهاند که فتوا میدهی در حالی که امیر نیستی، همه چیز را به من
واگذار. دارمی آن را نقل کرد.» (1)و چرا عثمان نسبت به او کرد آنچه را کرد، که کتابها و نوشتهها مملو از آن است؟!
و نیز: چرا عمر بر ابیّبنکعب سخت گرفت و با او در جاهای بسیاری درشتی و بیاحترامی کرد:
از جمله: در فرموده خدای متعال: «إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ » (2)حاکم گفت: « ما را حدیث کرد ابوعبّاس محمّدبن یعقوب، از عبّاسبن ولیدبن مزید، از محمّدبن شعیببن شاپور، از عبداللّهبن علاءبنزبر، از بسربن عبیداللّه، از ابوادریس، از ابیّبنکعب که گفت: مشغول خواندن این آیه بود: إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ ، و لو حمیتم کما حموا لفسد المسجد الحرام، فأنزل اللّه سکینة علی رسوله. این خبر به عمر رسید، پس بر او تندی کرد و کسی را نزد او فرستاد در حالی که شتر خود را آماده میکرد، بر او وارد شد، عدّهای از یارانش را خواند که زیدبنثابت در میان آنان بود. آنگاه گفت: چه کسی سورهی فتح را میخواند؟ زید به ترتیبی که امروز میخوانیم آنرا قرائت کرد، عمر به او خشم گرفت، أُبیّ به او گفت: سخن بگویم؟ گفت: بگو. گفت: میدانی که من بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد میشدم و بر من قرائت میکرد و شما کنار در بودید، اگر دوست داشتی که بر مردم بخوانم آنگونه که مرا قرائت فرمود میخوانم، والّا تا زندهام یک حرف قرائت نمیکنم. به او گفت: بر مردم قرائت کن. این حدیث به شرط شیخین صحیح است و آن دو آن را نقل نکردند.» (3)
و متقی روایت کرد: «از ابوادریس خولانی نقل شده که گفت: أُبیّ قرائت میکرد: إذ جعل الّذین کفروا فی قلوبهم الحمیّة حمیّة الجاهلیّة و لو حمیتم کما حموا لفسد المسجد الحرام، فأنزل اللّه سکینة علی رسوله، این قرائت به عمر رسید و بر او
تندی کرد. نزد او فرستاد، بر او وارد شد، مردمی از یارانش را دعوت کرد که زیدبنثابت در میانشان بود، گفت: چه کسی از شما سورهی فتح را قرائت میکند؟ زید بر قرائت امروز قرائت کرد. عمر به او خشم گرفت. ابیّ گفت: سخن بگویم؟ گفت: بگو. گفت: دانستهای که من بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد میشدم و بر من قرائت میکرد و تو کنار در بودی، پس اگر دوست داشتی آنگونه که بر من قرائت کرد بر مردم قرائت کنم والّا تا زندهام یک حرف بر کسی قرائت نمیکنم! گفت: بلکه بر مردم قرائت کن. (نسائی و ابنابوداوود در المصاحف، حاکم.) و ابنخزیمة بخشی از آن را روایت کرد.» (1)و ولیاللّه دهلوی خود آن در «المقصد الثانی» از «إزالة الخفاء» و در «قرة العینین» به نقل از حاکم روایت کرده است.
و از آن جمله است: این فرموده خدای تعالی: «مِنَ الَّذِینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْأَوْلَیانِ » (2)متقی گفت: از ابومجلز نقل شده که گفت: أُبیّبنکعب قرائت کرد: مِنَ الَّذِینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْأَوْلَیانِ . عمر گفت: دروغ گفتی. گفت: تو دروغگوتری. مردی گفت: امیرالمؤمنین را تکذیب میکنی؟! گفت: بزرگداشت من در حق امیرالمؤمنین شدیدتر از تو است، ولیکن او را به قصد تصدیق کتاب خداوند تکذیب کردم، و تکذیب امیرالمؤمنین در مورد کتاب خداوند، را تصدیق نکردم. عمر گفت: راست گفت. عبدبنحمید و ابنجریر، عد» (3)از آن جمله است: در فرمودهاش تعالی «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ» (4)متقی روایت کرد: «از عمربنعامر أنصاری: عمربنخطاب قرائت کرد: «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ » کلمهی الانصار را رفع داد و آن را با واو به الّذین ملحق نکرد. زیدبنثابت به او گفت: وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ . عمر گفت: الّذین اتّبعوهم باحسان. زید گفت: امیرالمؤمنین داناتر است.
عمر گفت: أُبیّبنکعب را برایم بیاورید. پس دربارهی آن از او پرسید، أُبیّ گفت: وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ . پس هر یک از آنان با انگشتش به بینی دوستش اشاره کرد.
ابیّ گفت: به خداوند سوگند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را بر من قرائت کرد در حالی که تو آن وقت گندم میفروختی، عمر گفت: آری چنین است. بنابراین، أبیّ را پیروی میکنیم. ابوعبید در فضائلش، و ابنجریر و ابنمنذر و ابنمردویه.» (1)
در جای دیگری از «قرةالعینین» ولیاللّه دهلوی «علم» را در حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» به دانش باطن اختصاص داده است، با ادّعای یکسان بودن علم ظاهری امام و دیگر اصحاب... سپس گوید این حدیث همانند حدیثهایی است چون: یک چهارم دانش را از این حمیراء بگیرید. به دو نفر بعد از من ابوبکر و عمر اقتدا کنید. برای شما آنچه را ابن أُم عبد پسندید، میپسندم. (2)پس گوییم: امّا تخصیص به علم باطن دلیلی ندارد، بلکه حدیث مطلق است، و دلالت بر اعلمیّت مطلق حضرت علی علیه السلام دارد، در علم ظاهر و باطن، نه تنها بر تمامی اصحاب بلکه بر همهی خلایق - به جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دلیلها و گواههای بر آن در کتاب و سنّت و اعتراف اصحاب و بزرگان دانشمندان و دیگران، بسیار است...
امّا بطلان ادّعای همانند داشتن، از آنچه آوردیم آشکار میشود؛ چون مدلول این حدیث مقام بسیار والایی است که از ویژگیهای امیرالمؤمنین علیه السلام به شمار میآید که هیچیک از اصحاب را در آن بهرهای نیست. و علمای بزرگ بر این مطلب نص دارند... محمّدبناسماعیل امیر صنعانی گوید: «اگر این مطلب را دانستی، متوجّه میشوی که خداوند وصی علیه السلام را به این فضیلت شگفتانگیز اختصاص داده است و شأنش را منحصر به فرد فرموده است؛ برای آنکه او را باب شریفترین چیز در جهان هستی قرار داد که دانش است و آن دانش را هر کسی که
خواهان است با استمداد از او دریافت میکند، بلکه او باب شریفترین دانشهاست که دانشهای نبوی میباشد و آنهم دانش جامعترین آفریدهی خداوند که سرور فرستادگانش صلی الله علیه و آله و سلم است. و هر شرافتی از این شرافت فرو میریزد و گذشتگان و آیندگان در برابرش سرِ تعظیم فرود میآورند.» (1)
امّا اینکه او گمان کرده حدیث «یک چهارم دانش را از این حمیراء بگیرید» از نظائر حدیث «مدینة العلم» میباشد، از چند وجه باطل است:
1 - حدیث «مدینة العلم» از حدیثهای هر دو فریق است، آنچه آورده از احادیثی است که اهل سنّت به تنهایی نقل کردهاند، بلکه از دروغبافیهای دهلوی است.
2 - حدیث «مدینة العلم» متواتر است، و آنچه دهلوی آورده اصلاً سندی ندارد.
3 - حدیث «مدینة العلم» از حدیثهای صحیح است، و آنچه دهلوی آورده، حتّی در کتابهای تألیفشده در مورد احادیث ساختگی، هم یافت نمیشود... آری در گفتههای محدّثان چیزی نزدیک به آن وجود دارد با نص بر جرح و نکوهش آن: ابنقیّم در پاسخ این پرسش: «آیا با ضابطهای غیر از بررسی سند میتوان حدیث ساختگی را شناخت؟» گوید: «فصل: و از آن جمله حدیثی است که فینفسه باطل باشد، پس باطل بودنش دلالت دارد بر این که از کلام ایشان علیه السلام نیست، مانند حدیث: «المجرّة الّتی فی السّماء من عرق الأفعاء الّتی تحت العرش» . و حدیث: «إذا غضب الربّ أنزل الوحی بالفارسیّة و إذا رضی أنزله بالعربیّة» ، و حدیث: شش خصلت است که فراموشی به بار میآورد: باقیماندهی آب موش، انداختن شپش در آتش، بول در آب ساکن، جویدن آدامس و خوردن سیب ترش. و
1) الروضة الندیة شرح التحفة العلویة.
حدیث: حجامت در پشت فراموشی به بار میآورد، و حدیث: ای حمیراء با آب آفتاب خورده شستوشو مکن که پیسی به بار میآورد. و هر حدیثی که در آن «یا حمیراء» یا نام «الحمیراء» در آن باشد، دروغ و ساختگی است، و همچنین است:
ای حمیراء گِل را نخور که چنین و چنان به بار میآورد و حدیث: بخشی از دینتان را از حمیراء بگیرید.» (1)و ابنامیرالحاج بعد از ذکر حدیث نجوم گوید: «دوم - یعنی بخشی از دینتان را از حمیراء بگیرید - بدین معنی است که به زودی خواهید گرفت، پس تعارضی با آن دو حدیث نخست ندارد. و حق این است که آن دو معارضهای با این دو ندارند.
امّا اولی بنابر آنچه آوردیم. و امّا در مورد دوم شیخ حافظ ما گوید: اسنادی برایش نمیشناسم، و آن را در کتابهای حدیث نیافتم جز در «النهایة» ابناثیر که در ماده « ح م ر» آن را آورده است و نقلکنندهاش را نیاورده است. و همچنین آن را در کتاب «الفردوس» امّا با لفظ دیگری دیدم که از حدیث انس باز هم بدون اسناد آورده است و با این لفظ: یک سوم دینتان را از خانهی حمیراء بگیرید. و نویسندهی مسند الفردوس هم اسنادی برایش نیاورد. و حافظ عمادالدّین ابنکثیر گوید که از حافظ مزّی و حافظ ذهبی دربارهاش سؤال کردم، آن دو آن را نشناختند. و ذهبی گفت: از حدیثهای سستی است که اسنادی برایش شناخته نمیشود، بلکه تاج الدّین سبکی گوید: شیخ ما حافظ ابوالحجّاج مزّی میگفت: هر حدیثی که در آن لفظ الحمیراء است، اصلی ندارد جز یک حدیث در نسائی که نیاز به این تأویل ندارد.» (2)و سخاوی گوید: « حدیث: بخشی از دینتان را از حمیراء بگیرید، استادمان در نقل ابنحاجب و از املای او گوید: برایش اسنادی نمیشناسم... و حافظ عمادالدّین نیز چنین آورده است.» (3)سیوطی گوید: « حدیث: بخشی از دینتان را از حمیراء بگیرید از آن اطّلاعی
پیدا نکردم. و حافظ عمادالدّین ابنکثیر در نقل حدیثهای مختصر ابنالحاجب گوید: آن حدیث جداً ناشناختهای است بلکه حدیث منکری است که از استادمان حافظ ابوالحجّاج مزی دربارهاش سؤال کردم، پس آن را نشناخت و گفت: تا الآن سندی برایش نیافتم. و استادمان ذهبی گفت: از حدیثهای سستی است که اسنادی برایش شناخته نمیشود. تمام شد. لیکن در «الفردوس» از حدیث انس آورده است: یک سوم دینتان را از خانهی عایشه بگیرید. و اسنادی برایش ذکر نکرده است.» (1)نیز اینچنین گفتهاند: ابندبیع زبیدی در «تمییز الطیّب من الخبیث» و فتنی در «تذکرة الموضوعات» و قاری در «الموضوعات» و «المرقاة» و شوکانی در «الفوائد المجموعة فی الأحادیث الموضوعة» و نظامالدّین در «الصبح الصادق - شرح المنار» و عبدالعلی در «فواتح الرحموت فی شرح مسلّم الثبوت»... و دیگرانی از پیشوایان حدیث و رجال و اصول...
حدیث مورد ادّعا دلالت مطابقی بر دانش عایشه بر یک چهارم دین میکند، امّا حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» دلالت دارد بر: احاطه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر تمام دانشهای مدینة العلم و بر اعلمیت مطلقهی ایشان حتّی از پیامبران و فرستادگان - جز پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم و بر عصمت ایشان... و معنی حدیث مورد ادّعا کجا و معنی این حدیث متواتر معلوم کجا؟
امّا حدیث «اقتدا کنید به آن دو نفری که...» نیز باطل است. امّا از نظر دلالت، به خاطر بیشتر وجوه ذکرشده در ابطال حدیث پیشین، و از نظر سند نیز، پیشتر
1) الدرر المنتثرة/ 79.
سخن ابنحزم درباره آن آمد، و در بخش «حدیث ثقلین» و بخش «حدیث طیر» به تفصیل در بارهاش سخن گفتیم.
«رضیت لکم...»
و امّا حدیث «برای شما آنچه را که ابنامعبد پسندید، پسندیدم» یعنی عبداللّهبنمسعود، پس پاسخ در استدلال به آن، همان پاسخ در استدلال به دو حدیث پیشین است...جز این که دلالت بر فضیلتی برای ابنمسعود ندارد، بلکه سخنی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اتّفاقی که رخداد فرموده است. حاکم نقل کرده گوید:
«ما را خبر داد ابوالفضل حسنبن یعقوببن یوسف العدل، از محمّدبن عبدالوهّاب العبدی، از جعفربنعون، از مسعودی، از جعفربن عمروبن حریث از پدرش که گفت:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عبداللّه بنمسعود فرمود: بخوان. گفت: من بخوانم در حالی که بر شما نازل شده است؟ فرمود: من دوست دارم از غیر خودم آن را بشنوم. گفت: سورهی نساء را آغاز کرد تا رسید به «فکیف إذا جئنا من کلّ أمّةٍ بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیداً» (1)پس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم اندوهگین شد و عبداللّه خودداری کرد.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: سخن بگو.
در آغاز سخنش خداوند را سپاس گفت و او را ستود و بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درود فرستاد و شهادت حق را بر زبان جاری کرد و گفت: به پروردگاری خداوند و به اسلام به عنوان دین راضی شدیم و برای شما راضی شدم آنچه خداوند و رسولش راضی شد.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: برای شما آنچه را که ابنامعبد پسندید، پسندیدم.
این حدیث صحیح الاسناد است ولی شیخین آن را نقل نکردند.» (2)از این گذشته، در بخش «حدیث ثقلین» دربارهی این حدیث بحث کردهایم به آنجا مراجعه کنید.
و خلاصه، آنچه ولیاللّه دهلوی آورده است چیز قابل ذکری در برابر حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» نمیباشد؛ نه از نظر سند و نه از نظر دلالت و هر آنچه ذکر کرده، فقط تعصّبی نفرتانگیز و سرسختی آشکاری است...
قمرالدّین اورنگآبادی در کتابش «نورالکریمتین» گوید: « حدیث: أنا مدینة العلم و علی بابها و سدّوا کلَّ خوخة إلّاخوخة ابیبکر و سدّوا کلّ خوخة إلّاخوخة علیّ ، اشاره به کلیّت این خانه و درهایش دارد، لیکن اضافهی دَر به علی ممکن است که اضافهی بیانیّه باشد، چون علی خودش یک دَر است، همانگونه که عمر در حدیث حذیفه خود یک دَر بود و در حدیث: أنا مدینة العلم ، اشاره به کالایی است که در خانهی نبوّت میباشد که دانش است، امّا پولها و کالاهای دیگر در آنجا نیست. و این عدم و فقدان پولها و کالاها حقیقت فقر است. و از این رو فرمود: پیامبران دینار و درهمی به ارث نمیگذارند جز این که دانش را به ارث نهادند؛ هر کس آن را دریافت کرد، بهرهی بسیاری دریافت کرده است...»
این سخن از چند وجه باطل و بیهوده است:
اوّل: اگر آن طور که او مدّعی است، حدیث مدینة العلم اشاره به کلیت آن خانه داشته باشد، لازم میآید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خانهای کلّی برای نبوّت باشد و از اهل بیت نبوّت نباشد ولیکن به این لازمه - با این که با خواستهاش منافات دارد هیچیک از مسلمانان ملتزم نمیشود، چون از اهل بیت نبوّت بودن ایشان صلی الله علیه و آله و سلم از امور مسلم ضروری است و اگر نبوّت در خانهای شکل گیرد بیتردید او و خانوادهاش در آن خانه است.
دوم: این که حدیث اشاره به درهای خانه دارد... دانستید که این حدیث ایما و اشارهای نیست بلکه تصریحی صریح است به این که حضرت امام علی علیه السلام تنها باب مدینة العلم است و این شهر را درهای متعددی نیست جز ائمّهی اطهار علیهم السلام که در عین تعدّد و کثرت، یگانگی در آنان متحقق است.
سوم: حدیث خوخة که آن را ذکر کرده، حدیثی ساختگی است، واضع آن را برای مقابله با حدیث بستن درها که در حق پدر ائمّه طاهرین وارد شده، ساخته است... و برای توضیح و بیان بیشتر نخست آن را از «صحیح بخاری» نقل کرده، سپس دربارهی سندش صحبت میکنیم.
بخاری گوید: «ما را حدیث کرد عبداللّهبنمحمّد جعفی، از وهببنجریر، از پدرش، از یعلیبنحکیم، از عکرمة، از ابنعبّاس که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مرضی که بر اثر آن درگذشت بیرون آمد در حالی که سرش را با پارچهای بسته بود، پس بر منبر نشست و حمد و ثنای الهی گفت سپس فرمود: کسی از مردم نیست که بیشتر از ابوبکربن ابوقحافه با جان و مالش بر منّت داشته باشد، و اگر از مردم دوستی میگزیدم، ابوبکر را به دوستی میگرفتم ولی دوستی اسلام افضل است، هر دریچهای (خوخهای) از این مسجد را ببندید جز دریچهی ابوبکر.» (1)« ما را حدیث کرد اسماعیل بنعبداللّه، از مالک، از ابونضر مولی عمربنعبیداللّه، از عبید یعنی ابنحنین، از ابوسعید خدری که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بر منبر نشست و فرمود: خداوند بندهای را مخیّر کرد بین این که هرچه از زیباییهای دنیا میخواهد به او بدهد یا اینکه آنچه را نزد خودش است برگزیند، پس آنچه نزد اوست را برگزید. ابوبکر گریست و گفت: پدران و مادرانمان فدای تو باد. از او تعجّب کردیم و مردم گفتند: به این پیرمرد بنگرید رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از بندهای خبر میدهد که خداوند او را مخیّر کرده است میان این که از زیباییهای دنیا به او بدهد، یا از آنچه نزد اوست. در حالی که او میگوید: پدران و مادرانمان به فدای تو باد. پس رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: کسی که در همنشینی و مالش بر من منّت نهاد ابوبکر است، و اگر دوستی از امّتم برمیگزیدم ابوبکر را برمیگزیدم؛ به دوستی اسلام. دریچهای از مسجد جز دریچهی ابوبکر باقی گذاشته
1) صحیح بخاری: باب الخوخة و الممّر فی المسجد /1 260.
نشود.» (1)
در طریق نخست جریربنحازم است که افزون بر دیگر بزرگان، بخاری هم او را نکوهش کرده است، ذهبی گوید: «جریربنحازم ثقه و پیشواست، پیش از مرگش تغییر کرد، پس پسرش وهب او را مخفی کرد، حدیث نگفت تا این که درگذشت.
ابنمعین گفت: او در نقل از قتاده ضعیف است. و بخاری گفت: چه بسا که اشتباه میکند.» (2)و ذهبی گوید: « یحیی قطان گفت: جریر در حدیث ضبع میگفت: از جابر از عمر، بعداً آن را از جابر قرار داد که از رسولخدا دربارهی ضبع پرسیده شد. فرمود:
از شکار است. و در این باره دروغ ساخت که اگر مُحرم آن را کُشت یک قوچ بدهد.
ابنجریج از او به نقل از عبداللّه پیروی کرد، و به طور کلّی جریر از قتاده حدیثهای منکری نقل کرده است. عبداللّهبناحمد گفت: از یحیی دربارهی جریربنحازم پرسیدم، گفت: مشکلی ندارد. گفتم: او از قتاده از انس منکرهایی حدیث میکند! گفت: او در نقل از قتاده ضعیف است.» گفت: «بخاری گفت: چه بسا که در چیزی اشتباه میکند.» (3)و ابنحجر گفت: «عبداللّهبناحمد گفت: از ابنمعین دربارهی او پرسیدم گفت: مشکلی ندارد. گفتم: آیا او از قتاده از انس حدیثهای منکری نقل میکند؟ گفت: چیزی نیست او در نقل از قتاده ضعیف است.»
«و ابنعدی گفت: ایّوب سختیانی و لیثبنسعد از او حدیث نقل کردند و حدیثهای زیادی از مشایخ خود دارد، و او حدیثش راست و در آن صالح است جز در روایتش از قتاده که از او چیزهایی روایت میکند که غیر از او آنها را روایت
نمیکند.»
«و مهنا از احمد گوید: جریر اشتباه بسیار دارد. ابنحیان در «الثقات» گوید: او اشتباه میکرد چون آنچه حدیث میکرد بیشتر از حافظهاش بود.»
« ساجی گفت: بسیار راستگوست، حدیثهایی نقل کرد که در آنها دچار اشتباه شده و مقلوب (1)بود. حسین از اثرم مرا حدیث کرد که گفت: احمد گفت:
جریربنحازم با وهم در مصر حدیث کرد و حفظ نمیکرد و حدیث کرد مرا عبداللّهبنخراش، از صالح، از علیبنمدینی که گفت: به یحییبنسعید گفتم:
ابوالأشهب برایت دوستداشتنیتر است یا جریربنحازم؟ گفت: چه نزدیکاند هر دو. لیکن جریر بزرگتر بود، و در مواردی اشتباه میکرد، و در ابتدا حدیث ضبع را از جابر از عمر نقل میکرد، سپس آن را از جابر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار داد. گفت و حدیث کردم از عبداللّهبناحمد، از پدرم، از عفان که گفت: ابوجری نصربنطریف برای شفاعت از کسی نزد جریر رفت که با او صحبت کند جریر گفت: ما را حدیث کرد قتاده از انس که گفت: سر دستهی شمشیر رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از نقره بود. ابوجری گفت: قتاده آن را برایمان حدیث نکرد جز از سعیدبنابوالحسن. پدرم گفت: گفته، گفتهی ابوجری است و جریر خطا کرده است.»حسنبنعلی حلوانی گفت: ما را حدیث کرد عفان از جریربنحازم که شنیدم ابوفروه میگفت مرا حدیث کرد همسایهای که برای دادخواهی نزد شریح رفت، عفان گفت، بیش از یک نفر از أغصف برایم حدیث کردند که گفت: از جریر از این حدیث ابوفروه پرسیدم، گفت:
حسنبنعماره آن را برایم حدیث کرد.
و عقیلی از راه عفان آن را ذکر کرده و گفته است: جریربنحازم و حمادبنزید گرد آمدند، جریر شروع کرد به گفتن: شنیدم محمّد میگفت: شنیدم شریح میگفت، حماد به او گفت: ای ابوالنضر، محمّد از شریح.
و میمونی از احمد نقل کرد که گفت: حدیث او از قتاده غیر از حدیث دیگران
1) حدیث مقلوب حدیثی است که به دلیل خطای ذهنی راوی دو کلمه در آن جابجا شده است. (ویراستار)
بود. چیزهایی را باز میداشت و چیزهایی را اسناد میداد. سپس او را ستایش کرد و گفت: صالح است و دارای سنّت و فضل است.
و أزدی گفت: جریر راستگوست. از او در مصر حدیثهایی مقلوب نقل شد و حافظ نبود. رشدین و غیر او منکرهایی از او بر دوش گرفتند.
و یحیی حمانی او را به تدلیس نسبت داد.» (1)
و در سند آن «عکرمهی خارجی» است که بدگوییها از این مرد بسیار است:
ابنسعد در شرح حال او در کتاب «الطّبقات» گوید: «ما را خبر داد اسماعیلبن ابراهیم از ایوب که گفت: خبردار شدم از سعیدبنجبیر که گفت: اگر عکرمة از حدیث کردنش برای ایشان خودداری میکرد، به سوی او میشتافتند.»
«ما را خبر داد سلیمانبنحرب، از حمادبنزید، از ایوب که گفت: عکرمه گفت: آیا میبینی اینان که در پشت سرم مرا تکذیب میکنند، در برابرم مرا تکذیب نمیکنند؟ پس اگر روبرویم مرا تکذیب کنند به خداوند سوگند که واقعاً مرا تکذیب کردهاند. ما را خبر داد سلیمانبنحرب، از حمادبنزید که گفت: شخصی به ایوب گفت: ای ابوبکر! آیا عکرمه در محل اتّهام است؟ ساکت شد. سپس گفت: امّا من او را متّهم نمیکردم.»
«مرا خبر داد عفانبن مسلم، از حماد بنزید، از ایوب، از ابراهیمبن میسره، از طاووس که گفت: اگر این خدمتکار ابنعبّاس از خداوند پروا داشت و از حدیثش دست برمیداشت، به سوی او میشتافتند.»
«ما را خبر داد شبابةبن سوار، از ابوالطیّب موسی بنیسار، که گفت: عکرمه را دیدم که سوار بر الاغی از سمرقند میآمد، زیرش دو جوال یا دو خورجین بود که در آن حریر بود که فرماندار سمرقند به او جایزه داد و با او غلامی بود. گفت و از عکرمه
1) تهذیب التهذیب 2 / 60.
درسمرقند شنیدم - که به اوگفته شد: چه چیزتو را به این سرزمین آورد؟- گفت: نیاز.»
مرا خبر داد شبابةبن سوار، از شعبه، از عمرانبن حدیر که گفت: عکرمه را دیدم که عمامهاش سوراخ شده است، گفتم: میخواهی عمامهام را به تو بدهم؟ گفت: ما جز از امیران نمیپذیریم.
ما را خبر داد عبدالوهاببن عطاء عجلی از عمرانبن حدیر که گفت: من و مردی نزد عکرمه رفتیم، دیدیم عمّامهای پاره بر اوست، دوستم به او گفت: این عمّامه چیست؟ ما عمّامهها داریم. عکرمه گفت: ما از مردم چیزی نمیگیریم، بلکه از امیران میگیریم. گفتم: انسان بر نفس خود بیناست. ساکت شد. گفتم: حسن گفت: ای فرزند آدم عملت برای تو سزاوارتر است. گفت: حسن راست گفت.»
«ما را خبر داد عبیداللّهبن موسی، از حسنبنصالح، از سماک که گفت: در دست عکرمه انگشتری از طلا دیدم.»
« ما را خبر داد محمّدبنعمر، از دختر عکرمه که گفت: عکرمه سال صد و پنج درگذشت در حالی که هشتاد سال داشت. ما را خبر داد محمّدبنعمر، از خالدبنقاسم بیاضی که گفت: عکرمه و کثیر عزة شاعر در یک روز سال صد و پنج درگذشتند. و دیدم که همه بر آن دو در یک جا بعد از ظهر در محل جنازهها نماز خواندند. و مردم گفتند: امروز فقیهترین و شاعرترین مردم مُردند. گفت: و غیر از خالدبنقاسم گفت: مردم از به هم پیوستنشان در مرگ با اختلاف عقیدهشان تعجّب کردند، عکرمه چنین بود که مانند خوارج با یک نگاه، کسی را تکفیر میکرد، و کثیر عزّه شیعی بود که به رجعت ایمان داشت.
عکرمه از ابنعبّاس و ابوهریرة و حسینبنعلی و عایشه روایت کرد و ابونعیم فضلبندکین گفت: عکرمه سال صد و هفت درگذشت و غیر از فضل بندکین گفت:
سال صد و شش. ما را خبر داد مصعببن عبداللّهبن مصعببن ثابت زبیری که گفت:
عکرمه اعتقاد خوارج را داشت. یکی از والیان مدینه او را طلبید، نزد داوودبنحصین مخفی شد تا همانجا مُرد. گفتند: عکرمه دارای حدیث و علم بسیار بود و دریایی از دریاها بود، و به حدیثش احتجاج نمیشد و مردم دربارهی او سخن
میگفتند.» (1)و ابنقتیبه گفت: «عکرمه مولی ابنعبّاس بنده ابنعبّاس بود و ابنعبّاس درگذشت در حالیکه عکرمه بنده بود. پس علیبن عبداللّهبن عبّاس او را به خالدبن یزیدبن معاویه به چهارهزار دینار فروخت. عکرمه نزد علی آمد و به او گفت:
برایت خیری نیست دانش پدرت را به چهار هزار دینار فروختی. پس از او خواست که فروش را فسخ کن. پس معامله را فسخ و او را آزاد کرد و با کنیهی ابوعبداللّه خوانده میشد و جریر از یزیدبن ابوزیاد از عبداللّهبن حارث روایت کرد که گفت: بر علیبنعبداللّه عبّاس وارد شدم در حالی که عکرمه بر درِ مستراح بسته شده بود.
گفتم: به بندهتان چنین میکنید؟ گفت: این بر پدرم دروغ میبندد. مرا حدیث کرد ابنخلّال که گفت: شنیدم یزیدبنهارون میگوید: عکرمه به بصره آمد، ایّوب و سلیمان تیمی و یونس نزد او آمدند، در حالی که با آنان حدیث میگفت. صدای غنایی شنید، عکرمه گفت: ساکت شوید. گوش داد. سپس گفت: خداوند او را بکشد! خیلی خوب خواند! یا گفت: چه بسیار خوب آواز خواند! امّا سلیمان و یونس نزد او باز نگشتند و ایّوب نزد او بازگشت. یزید گفت: ایّوب کار خوبی کرد.
مرا حدیث کرد ریاشی از اصمعی از نافع مدنی که گفت: کثیرِ شاعر و عکرمه در یک روز مُردند. ریاشی گفت: مرا ابنسلام حدیث کرد که مردم دنبال جنازهی کثیر رفتند. و عکرمه اعتقاد خوارج را داشت، و یکی از والیان او را طلبید، پس نزد داوودبن حصین مخفی شد تا همانجا درگذشت. و عکرمه به سال صد و پنج در سن هشتادسالگی مُرد.» (2)«و برد غلام اوست، به او گفت: ای برد! بپرهیز از این که بر من دروغ ببندی آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ میبست، گفت: هر حدیثی که برد به تنهایی برایتان حدیث کرد و غریب بود، دروغ است.» (3)
طبری در «ذیل المذیّل» گفت: «مرا حدیث کرد ضراربنمحمّد بناسماعیل، از اسماعیل، از ابراهیمبنسعد، از پدرش که گفت: سعیدبنمسیّب به غلامش، برد، میگفت: ای برد بر من دروغ مبند آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ میبندد. هر حدیثی که برد به تنهایی از من برایتان حدیث کرد و شما آن را نشناختید، آن دروغ است. ما را حدیث کرد ابنحمید، از جریر، از یزیدبنابوزیاد، از عبداللّهبنحارث که گفت: بر علیبن عبداللّهبن عبّاس وارد شدم در حالی که عکرمه به درِ مستراح بسته شده بود، به او گفتم: این چرا چنین است؟ گفت: بر پدرم دروغ میبندد.»
«و دیگرانی که احتجاج به خبر عکرمه را درست نمیبینند گویند: از اخباری را که عکرمه روایت کرده است، انکار نکردیم؛ بلکه مذهبش را انکار کردیم. و گفتند:
او اعتقاد صفریه از خوارج را داشت، و آن اعتقاد را به ابنعبّاس نسبت داده است، و این دروغش بر ابنعبّاس بود.
و از مصعب زبیری حدیث کردم که گفت: عکرمه اعتقاد خوارج را داشت، یکی از والیان مدینه او را طلبید؛ نزد داوودبنحصین مخفی شد و همانجا مُرد.
و از یحییبنمعین آورده است که گفت: مالکبن انس عکرمه را یاد نکرده، تنها به این دلیل که اعتقاد صفریه را برگزیده بود.
در زمان مرگ عکرمه اختلاف کردند بعضی گفتند: سال 105 درگذشت.
محمّدبنعمر آورده است که دختر عکرمه گفت که عکرمه سال 105 درگذشت در حالی که هشتاد ساله بود. ابنعمر گفت: و مرا حدیث کرد خالدبن قاسم بیاضی و گفت: عکرمه و کثیر عزّه شاعر سال 105 در یک روز مُردند. و دیدم که همگی بعدازظهر بر آن دو در جایگاه جنازهها نماز خواندند. پس مردم گفتند:
امروز فقیهترین مردم و شاعرترین مردم مُردند. گفت: و شخصی غیر از خالدبنقاسم گفت: و مردم از همزمانی مرگ و اختلاف عقیدهشان تعجّب کردند. در مورد عکرمه گمان میرفت که به عقیدهی خوارج قائل بود و با نگاهی هر کسی را تکفیر میکرد و کثیر شیعی بود و به رجعت ایمان داشت.
حدیث کرد مرا یحییبن عثمانبن صالح سهمی و گفت: ما را حدیث کرد
ابنبکیر، از دراوردی که گفت: عکرمه و کثیر عزةِ شاعر در یک روز در مدینه مُردند و جز زنگیها جنازهی آن دو را حمل نکردند.
و ابو نعیم فضلبندکین گفت: عکرمه در سال 107 مُرد.
و از یحییبنمعین روایت شده که گفت: عکرمه سال 105 مُرد.
عکرمه گردشگر در شهرها بود، به بصره رفت و مردمش از او شنیدند و به کوفه رفت و بسیاری از مردمش از او حمل کردند، و به یمن رفت و بسیاری از مردمش در آنجا از او نوشتند و به مغرب رفت و گروهی از مردمش در آنجا از او شنیدند، و به مشرق رفت و در آنجا از او نوشتند.
مرا حدیث کرد یحییبنعثمان بنصالح، از نعیمبنحماد، از عبد المؤمن بن خالد حنفی که گفت: عکرمه در خراسان نزد ما آمد. به او گفتم: چه چیز تو را به سرزمین ما آورد؟ گفت: آمدم از دینارها و درهمهای فرمانداران شما بگیرم.
امّا ابوتمیله از عبدالعزیزبن ابورواد روایت کرد که گفت: به عکرمه گفتم:
حرمین را ترک کردی و به خراسان آمدی؟ گفت: وادار به کسب برای دخترانم شدم.
امّا مرگش در مدینهی رسولخدا بود.»
و در تفسیر: «وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ » (1)گوید: «ما را حدیث کرد ابنوکیع، از پدرش، از عبدالجباربن ورد، از قاسمبن ابوبزة که گفت: مجاهد به من گفت: دربارهی آن از عکرمه بپرس «و لآمرنّهم فلیغیّرن خلقاللّه» پس از او پرسیدم، گفت: اخته کردن. مجاهد گفت: او را چه میشود؟ خداوند لعنتش کند! به خداوند سوگند او میداند که غیر از اختهکردن است. سپس گفت: از او بپرس. از او پرسیدم، عکرمه گفت: آیا فرمودهی خداوند تبارک و تعالی را نشنیدهای: «فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ » ؟ گفت: (لدین اللّه) برای دین خداوند. برای مجاهد نقل کردم گفت: او را چه میشود خداوند رسوایش کند.»
«مرا حدیث کرد مثنی، از مسلمبنابراهیم، از هارون نحوی، از مطر وراق که
1) نساء 119/.
گفت: گفتهی عکرمه در فرمودهاش «فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ » را به مجاهد گفتم. گفت: دروغ گفت «وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ » یعنی: (دین اللّه) دین خداوند.»
و زمخشری در تفسیر این آیه (1)در «کشاف» گوید: «به حسن گفته شد: عکرمه میگوید آن اختهکردن است. گفت: عکرمه دروغ گفت، آن دین خداوند است.»
و شهرستانی گفت: «مذهبها را به پایان ببریم با نامبردن بزرگان خوارج از متقدّمین: عکرمه، و ابوهارون عبدی، و ابوالشعثاء، و اسماعیلبن سمیع.» (2)و یاقوت در شرح حال عکرمه گوید: «بنا بر آنچه به خط صولی از کتاب بلاذری خواندم در سال صد و پنج، و گفته شد صد و شش مرد؛ در حالی که سنّش هشتاد سال بود. و مرگ او و مرگ کثیر عزّهی شاعر در یک روز بود. پس آن دو را گذاشتند و بر آنان نماز خواندند. و کثیر شیعی بود و عکرمه اعتقاد خوارج را داشت.
حاکم ابوعبداللّه محمّدبن عبداللّه ابن بیع، در تاریخ نیشابور او را یاد کرده است.»
«و قاضی ابوبکر محمّدبن جعابی در کتاب «الموالی» از ابنکلبی آورده است که گفت: و عکرمه در مغرب هلاک شد در حالی که وارد اعتقاد حروریهی خوارج شده بود، پس در مغرب مردم را به حروریشدن دعوت میکرد.
ابوعلی اهوازی گفت: وقتی عبداللّه بنعبّاس درگذشت، عکرمه بندهای مملوک بود. علیبنعبداللّه بنعبّاس او را به خالدبن یزیدبن معاویه به چهارهزار دینار فروخت. عکرمه نزد علی آمد و به او گفت: تو را خیری نیست. آیا دانش پدرت را میفروشی؟ پس از خالد خواست که معامله را به هم زند و او را آزاد کرد. واو اعتقاد خوارج را داشت و به شنیدن غناء تمایل داشت. و دربارهاش گفته شد: او به اربابش دروغ میبست. واللّه اعلم.
و عبداللّه بنحارث گفت: بر علیّبن عبداللّه بنعباس وارد شدم در حالی که عکرمه به در مستراح بسته شده بود. گفتم: این کار را با غلامتان میکنید؟ گفت: این بر پدرم دروغ میبندد.
ابن مسیّب به غلامش گفت: بر من دروغ مبند آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ بست.
و یزیدبن هارون گفت: عکرمه غلام ابنعبّاس به بصره آمد ایّوب سختیانی و سلیمان تیمی و یونسبنعبید نزد او رفتند، در حالی که برایشان حدیث میگفت ناگاه آوازی شنید. عکرمه گفت: ساکت شوید؛ گوش فرا داد. سپس گفت: خداوند او را بکشد که خیلی خوب خواند. یا گفت: چه بسیار خوب بود آنچه که گفت. امّا سلیمان و یونس نزد او بازنگشتند، و ایّوب نزد او بازگشت. یزیدبن هارون گفت:
ایّوب خوب کرد.
ریاشی از اصمعی، از نافع مدنی نقل کرد که گفت: کثیر شاعر و عکرمه در یک روز مُردند. ریاشی گفت: ابنسلام ما را حدیث کرد که: بیشتر مردم دنبال جنازهی کثیر بودند، چون عکرمه اعتقاد خوارج را داشت، و یکی از والیان او را طلبید. نزد داوودبن حصین مخفی شد تا همانجا به سال صد و هفت مُرد در دوران هشامبن عبدالملک، و آن روز هشتاد ساله بود.»
« حمادبن زائده، ما را حدیث کرد از عثمانبن مرة که گفت: به قاسم گفتم:
عکرمه غلام ابنعبّاس گفت: ما را حدیث کرد ابنعبّاس که: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم از قیرفروش و قیراندود و قرع و سبوی چرب و کوزهفروش نهی فرمود.
پس گفت: ای پسر برادرم عکرمه بسیار دروغگوست صبح حدیثی میگوید و شب خلاف آن را میگوید.
یحییبنبکاء گفت: شنیدم ابنعمر به نافع میگوید: از خداوند بترس - وای بر تو ای نافع - بر من دروغ مبند آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ میبست.
یزیدبنزنّاد گفت بر علیبن عبداللّهبن عبّاس وارد شدم در حالی که عکرمه به درِ مستراح بسته شده بود. گفتم: او چرا چنین است؟ گفت: بر پدرم دروغ میبندد.» (1)
1) معجم الأدباء /12 181.
نووی در شرح حال او گوید: «محمّدبن سعد گفت: او دانش بسیار داشت و دریایی از دریاها بود، به حدیث او احتجاج نمیشود، و مردم در بارهاش بد میگویند.» (1)و ابنخلکان گفت: «مردم دربارهاش بد گفتند چون اعتقاد خوارج را داشت.»
گفت: «عبداللّهبن ابوحارث گفت: بر علیبنعبداللّهبن عبّاس وارد شدم در حالی که عکرمه بر دَر مستراح بسته شده بود. گفتم: به غلامتان چنین میکنید؟ گفت: او بر پدرم دروغ میبندد.» (2)و مزی در شرح حال او گوید: «بشربن مفضل از عبداللّهبن عثمانبن خثیم نقل کرد که گفت: من و عبداللّهبنسعید از عکرمه دربارهی این آیه پرسیدیم: «وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِیدٌ» گفت: گردآمدن شیر در آن مانند گرد آمدن شیر زنان هنگام زایمانشان است. گفت: پس نزد سعیدبنجبیر بازگشتم و آن را برایش بازگو کردم گفت: دروغ گفت، بُسوق (باسق بودن) یعنی طولانی بودن آن.
و اسرائیل از عبدالکریم جزری از عکرمه نقل کرد که او از اجارهی زمین کراهت داشت. گفت: آن را برای سعیدبن جبیر نقل کردم، گفت: عکرمه دروغ گفت:
شنیدم ابنعبّاس گفت: بهترین کاری که انجام دهید اجارهی سالانه زمین بدون زرع است.
و مسلمبن ابراهیم به نقل از صلتبن دینار ابوشعیب مجنون گفت: از محمّدبن سیرین دربارهی عکرمه پرسیدم گفت: ناراحت نمیشوم که از اهل بهشت باشد، ولیکن دروغ گوست.
و عامر از صلتبن دینار نقل میکند که گفت: به محمّدبن سیرین گفتم: عکرمه ما را آزار میدهد و چیزهایی که دوست نداریم به گوشمان میخواند. سخنی گفت که در آن نرمی بود: از خداوند درخواست میکنم که او را بمیراند و ما را از دست او راحت کند.»
و وهببن خالد گفت: شنیدم یحییبن سعید انصاری و ایّوب از عکرمه نام بردند. یحیی گفت: بسیار دروغگو بود.
و ابوبکر اسماعیلی از هشامبن عبداللّهبنعکرمهی مخزومی نقل کرد که گفت:
شنیدم ابن ابیذیب میگفت: عکرمه غلام ابنعبّاس را دیدم که غیر ثقه بود.
و ابراهیمبن منذر حزامی نقل کرد از معینبن عیسی و مطرف بنعبداللّه مدنی و محمّدبن ضحاک که گفتند: مالک عکرمه را ثقه نمیدانست و دستور میداد که از او چیزی گرفته نشود.
و ابوبکربن ابوخیثمة گفت: در کتاب علیبن مدینی دیدم که شنیدم یحییبنسعید میگفت: برایم حدیث کردند به خداوند سوگند از ایّوب که برایش عکرمه را یاد کردند که نماز را خوب نمیخواند. ایّوب گفت: آیا نماز میخواند؟
و فضلبنموسی نقل کرد از رشدینبن کریب که گفت: دیدم که ایستاده بازی نرد را برپا داشت.
احمدبن سلیمان از اسماعیلبن علیه نقل کرد که: ایّوب، عکرمه را یاد کرد و گفت: کمعقل بود.
سعید گفت: عکرمه حدیث را نقل میکرد سپس با خود میگفت اگر اینچنین باشد.
احمد گفت: از داناترین مردم بود ولیکن اعتقاد خوارج را داشت، و جایی را نگذاشت جز این که به آنجا رفت و صفریه عقیده خود را از عکرمه گرفتند؛ زیرا مدّتی نزد آنان بود.
حاکم ابواحمد گفت: بزرگان پیشین به حدیثش احتجاج کردند، لیکن بعضی از متأخّرین حدیث او را از محدودهی صحاح بیرون کردند. و مصعببن عبداللّه زبیری گفت: نظر خوارج را داشت، یکی از والیان مدینه او را طلبید، نزد داوودبن حصین مخفی شد تا این که مُرد.
و ابوداوود سنجی، از اصمعی، از ابوزناد نقل کرد و گفت: کثیر و عکرمه غلام ابنعبّاس، در یک روز مُردند. گفت: شخصی غیر از اصمعی مرا خبر داد که مردم
جنازهی کثیر را تشییع کردند و جنازهی عکرمه را رها کردند.
و یحییبنبکیر، به نقل از دراوردی گفت: آنان را جز سیاهان شهر تشییع نکردند.
از علیبن مدینی نقل شده که گفت: شنیدم یکی از مدنیها میگفت: جنازهی او و جنازهی کثیر عزة در یک روز به درِ مسجد رسید، پس کسی از مردم مسجد به سوی آن نرفت و از این رو مالک از او روایت نکرد.
واقدی گفت: کسی غیر از خالدبن قاسم گفت: مردم از همزمانی مرگ و اختلاف در باورشان تعجّب کردند. عکرمه همچون خوارج بود که با یک نگاه شخصی راتکفیر میکردند، و کثیر شیعی بود و به رجعت ایمان داشت.» (1)ذهبی در شرح حال او گفت: «حمادبن زید گفت: به ایّوب گفته شد: آیا عکرمه متّهم میشد؟ لحظهای ساکت شد سپس گفت: امّا من او را متّهم نمیکنم.
عفان گفت ما را حدیث کرد وهب که گفت: یحیی بنسعید انصاری و ایوب را دیدم. از عکرمه یاد کردند، یحیی گفت: دروغگوست، ایّوب گفت: او دروغگو نبود.
جریربن یزید به نقل از ابوزیاد، از عبداللّهبن حارث گفت: بر علیبن عبداللّه وارد شدم، عکرمه در بندی بر دَرِ مستراح بود، به او گفتم: آیا از خداوند نمیترسی؟ گفت: این خبیث بر پدرم دروغ میبندد.
و از ابن مسیّب روایت میشود که عکرمه را تکذیب کرد.
حصیببن ناصح از خالدبن خداش ما را حدیث کرد و گفت: حمادبن زید را در آخرین روز زندگیاش، دیدم؛ گفت: حدیثی را برایتان نقل میکنم که هرگز برای کسی نقل نکردهام، چون کراهت دارم خداوند را ملاقات کنم در حالی که آن را نقل نکرده باشم: شنیدم ایوب از عکرمه حدیث میکند و گفت: جز این نیست که خداوند متشابه قرآن را فرو فرستاد تا به آن گمراه کند. گفتم: چه عبارت زشت و خبیثی است! بلکه آن را فرو فرستاد تا به آن هدایت کند و فاسقان را گمراه نماید.
1) تهذیب الکمال /20 264.
فطربن خلیفه گوید: و به عطا گفتم: عکرمه میگوید، ابنعبّاس گفت: تقدیر بر این جاری شده که باید روی کفش مسح کشید. گفت: عکرمه دروغ گفت: شنیدم ابنعبّاس میگوید: مسح کشیدن بر دو کفش اشکالی ندارد هر چند که در غائط رفته باشد. عطا گفت: به خداوند سوگند بعضی از آنان معتقد است که مسح کردن بر دو پا جایز است.
ابراهیمبن میسرة به نقل از طاووس گوید: اگر بندهی ابنعبّاس از خداوند پرهیز میکرد و از حدیثش باز میایستاد، به سوی او میشتافتند.
مسلمبن ابراهیم به نقل از صلت ابوشعیب گفت: از محمّدبن سیرین دربارهی عکرمه پرسیدم، گفت: ناراحت نمیشوم که از اهل بهشت باشد ولیکن او دروغگوست.
ابنعیینه به نقل از ایّوب گوید: نزد عکرمه رفتیم، حدیث کرد و گفت: آیا حَسن شما هم مانند این، نیکوست؟
ابراهیمبن منذر گفت ما را حدیث کرد هشامبن عبداللّه مخزومی و گفت:
شنیدم ابنابوذئب میگوید: عکرمه را دیدم و ثقه نبود.
محمّدبن سعد گفت: عکرمه دارای علم و حدیث بسیار بود، دریایی از دریاها بود و به حدیثش احتجاج نمیشود و مردم دربارهاش سخن میگویند.»
«و مطرفبن عبداللّه گفت: شنیدم مالک از نامبردن عکرمه اکراه داشت و اعتقاد به روایت از او نداشت.
احمدبن حنبل گفت: ندانستم که مالک چیزی برای عکرمه حدیث کرده باشد مگر دربارهی مردی که پیش از زیارت با همسرش همبستر شود. آن را از ثور از عکرمه روایت کرد.
احمدبن ابوخیثمه گفت: در کتاب علیّبنمدینی دیدم که نوشته بود شنیدم یحییبن سعید میگوید: - به خدا سوگند از ایوب مرا حدیث کردند که به او گفتند که عکرمه نماز را خوب نمیخواند، ایوب گفت: آیا نماز میخواند؟
فضل سینانی به نقل از مردی گفت: عکرمه را در حال بازی نرد دیدم.
یزیدبنهارون گفت: عکرمه به بصره آمد، ایوب و یونس و سلیمان تیمی نزد او رفتند. صدای غنایی به گوشش رسید. گفت: ساکت شوید. سپس گفت: خداوند او را بکشد، چه خوب خواند. امّا یونس و سلیمان تیمی نزد او بازنگشتند.
عمروبنخالد در مصر گفت: ما را حدیث کرد خلادبنسلیمان حضرمی از خالدبنابوعمران که گفت: در مغرب بودیم و عکرمه در زمان حج نزد ما بود، او گفت: دوست داشتم حربهای در دستم بود تا با آن همه کسانی را که در موسم حج حاضر بودند، بزنم.
ابنمدینی به نقلازیعقوب حضرمیازجدش نقلکردکه گفت:عکرمه بردَرِ مسجدایستاد وگفت: هرآنکه درمسجد است،کافر است. او اعتقاد أباضیّه را داشت.
یحییبنبکیر گفت: عکرمه به مصر آمد در حالی که میخواست به مغرب رود. خوارجی که در مغرب هستند از او گرفتهاند.
ابنمدینی گفت: اعتقاد نجدة حروری را داشت. مصعب زبیری گفت: عکرمه اعتقاد خوارج را داشت. گفت: و ادّعا کرد که ابنعبّاس بر اعتقاد خوارج بود.
خالدبننزار گفت: ما را حدیث کرد عمربنقیس از عطابنابورباح که گفت:
عکرمه از فرقهی اباضیه بود.
ابوطالب گفت: شنیدم احمدبنحنبل میگوید: عکرمه از داناترین مردم بود ولی اعتقاد صفریه را داشت و جایی را نگذاشت جز این که به آنجا رفت: خراسان و شام و یمن و مصر و افریقا. پیش امیران میرفت و جایزههایشان را طلب میکرد. و به جند نزد طاووس رفت که ناقهای به او داد.
مصعب زبیری گفت: عکرمه اعتقاد خوارج را داشت، والی مدینه او را طلبید، در مدینه نزد داوودبنحصین مخفی شد تا همانجا مُرد. و سلیمانبنمعبد سنجی روایت کرد و گفت: عکرمه و کثیر عزّة در یک روز مُردند. مردم جنازهی کثیر را تشییع و جنازهی عکرمه را رها کردند.
و عبدالعزیز دراوردی گفت: عکرمه و کثیر عزّة در یک روز مُردند. جز سیاهان مدینه آن دو را تشییع نکردند.
اسماعیلبن ابواویس از مالک از پدرش نقل کرد که گفت: بعدازظهر که جنازهی عکرمه غلام ابنعبّاس و کثیر عزة را آوردند، نشنیدم کسی از اهل مسجد به سوی آن دو رود.
گروهی گفتند: سال صد و پنج مُرد. و هیثم و دیگران گفتند: سال صد و شش و گروهی گفتند: سال صد و هفت.
مسیّب به غلامش، برد، گفت: بر من دروغ مگو آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ بست.
و این از ابنعمر هم نقل میشود که به نافع چنین گفت. و سنیدبنداوود در تفسیرش آن را صحیح ندانست.
ما را حدیث کرد عبادبنعباد از عاصم احول از عکرمه، دربارهی مردی که به غلامش گفت: اگر یک صد تازیانه بر تو نزنم، زنم مطلقه است. گفت: غلامش را تازیانه نمیزند و همسرش را طلاق نمیدهد. این از قدمهای شیطان است. آن را در تفسیر «لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ » آورده است.» (1)و در کتاب «المغنی فی الضعفاء» گوید: «عکرمه غلامابنعبّاس: از ظرفهای دانش بود، انتقادات وارد بر او به جهت عقیدهاش بود نه به خاطر علمش؛ به داشتن اعتقاد خوارج متّهم شد، چندین نفر او را ثقه دانستند. امّا مجاهد و ابنسیرین و مالک او را تکذیب کردند. واللّه اعلم. و بخاری او را معتمد دانست، امّا مسلم مقرون با شخص دیگری و نه به تنهایی از او روایت کرد.» (2)و در کتاب «تذکرةالحفّاظ» گوید: «دربارهاش گفتهاند که بر اعتقاد خوارج است، و از این رو مالک و مسلم از او دوری میکردند.»
گفت: «طاووس گفت: اگر بندهی ابنعبّاس از خداوند میترسید و از بعضی حدیثهایش خودداری میکرد، به سوی او میشتافتند.» (3)
ابنحجر در شرح حال او گوید: «حمادبنزید از أیّوب نقل کرد که عکرمه گفت: آیا اینان که در پشت سر مرا تکذیب میکنند، در روبرویم نیز مرا تکذیب میکنند؟ اگر روبرویم مرا تکذیب کنند به خداوند سوگند که مرا واقعاً تکذیب کردهاند.
و ابنلهیعة به نقل از ابوالأسود گوید که گفت: عکرمه کمعقل و سبک بود. اگر حدیثی را از دو نفر شنیده بود، اگر پرسیده میشد، از یک نفر حدیث میکرد، سپس بار دیگر از او پرسیده میشد، از دومی حدیث میکرد. پس میگفتند: چه بسیار دروغگوست.
ابنلهیعة گفت: نزد نجدة حروری رفت و ششماه پیش او ماند، سپس نزد ابنعبّاس آمد و بر او سلام کرد، ابنعبّاس گفت: خبیث آمد. او بنابر اعتقاد نجدة حدیث میگفت.
و ابنلهیعة به نقل از ابوالأسود گوید: اوّلین کسی بود که برای مردم مغرب اعتقاد صفریه را به وجود آورد.
و یعقوببنسفیان گفت: شنیدم ابنبکیر میگوید: عکرمه به مصر آمد و میخواست به مغرب برود، به این خانه وارد شد، آنگاه به سوی مغرب رفت، پس خوارجی که در مغرب هستند، (اعتقادشان را) از او گرفتند.
و علیبنمدینی گفت: عکرمه اعتقاد نجدة را داشت.
و یحییبنمعین گفت: مالک بنانس، عکرمه را نام نبرده است؛ فقط به خاطر اینکه عکرمه معتقد به مذهب صفریه بود.
و عطا گفت: از فرقهی اباضیه بود.
و جوزجانی گفت: به احمد گفتم: عکرمه از اباضیها بود؟ گفت: گفته میشود: او از فرقهی صفریه بود.
و خلادبنسلیمان به نقل از خالدبنابوعمران گوید: عکرمه زمان حج در افریقا بر ما وارد شد. گفت: دوست داشتم امروز در مراسم حج بودم و حربهای به دست داشتم و با آن به چپ و راست میزدم. گفت: از آن روز مردم افریقا او را ترک
کردند.
و مصعب زبیری گفت: عکرمه مذهب خوارج را داشت و ادّعا کرد که مولایش هم، چنان بود.
و ابوخلف خراز به نقل از یحیی بکاء گفت: شنیدم ابنعمر به نافع میگوید:
از خدا بترس. وای بر تو ای نافع و بر من دروغ مبند؛ آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ بست.
و ابراهیمبنسعد از پدرش از سعیدبنمسیّب نقل کرد که گفت: او به غلامش بُرد میگفت: ای بُرد بر من دروغ مبند آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ میبندد.
و اسحاقبنعیسی طباع گفت: از مالکبنانس پرسیدم: آیا شنیدهای که ابنعمر به نافع گفت: بر من دروغ مبند آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ میبست؟ گفت: نه، لیکن به من رسید که سعیدبنمسیّب آن را به غلامش بُرد گفته است.
و جریربنعبدالحمید به نقل از یزیدبنابو زیادگفت: بر علی بن عبداللّه بن عبّاس وارد شدم در حالی که عکرمه بر درِ مستراح بسته شده بود. گفتم: چرا چنین است؟ گفت: او بر پدرم دروغ میبندد. و هشامبنسعد به نقل از عطاء خراسانی گوید، به سعیدبنمسیّب گفتم: عکرمه ادّعا میکند رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم با میمونه ازدواج کرد در حالی که محرم بود. گفت: هر دو خبیث گفتند.
و شعبه به نقل از عمروبنمرة گفت: شخصی از سعیدبنمسیّب دربارهی آیهای از قرآن پرسید. گفت: درباره قرآن از من مپرس. دربارهی آن از کسی بپرس که گمان میکند چیزی از آن بر او پوشیده نیست. یعنی عکرمه.
و فطربنخلیفه گوید: به عطا گفتم: عکرمه میگوید کتاب از مسح بر کفشها منع کرده است. گفت: عکرمه دروغ گفت، شنیدم ابنعبّاس میگفت: بر کفشها مسح کن هر چند از مستراح بیرون آمده باشی.
اسرائیل به نقل از عبدالکریم جزری گفت: عکرمه اجاره کردن زمین را دوست نمیداشت. گفت: آن را برای سعیدبنجبیر نقل کردم گفت: عکرمه دروغ
گفت، شنیدم ابنعبّاس میگفت: بهترین کاری که انجام میدهید اجاره سالانه زمین بدون زرع است.
وهیببنخالد از یحییبنسعید انصاری نقل کرد که گفت: او دروغگو بود.
ابراهیمبنمنذر به نقل از معنبنعیسی و دیگران نقل کرد که گفت: مالک عکرمه را ثقه نمیدانست و دستور میداد از او برنگیرند.
دوری به نقل از ابنمعین گفت: مالک از عکرمه اکراه داشت. گفتم: از مردی، از او روایت کرد. گفت: آری چیز اندکی.
ربیع به نقل از شافعی نقل میکند که او یعنی مالکبنانس نسبت به عکرمه بدفکر است. گفت: برای کسی جائز نمیدانم که حدیث او را بپذیرد.
حنبل بناسحاق به نقل از احمدبنحنبل گوید: عکرمه - یعنی ابنخالد مخزومی از عکرمه غلام ابنعبّاس، ثقهتر است.
ابوعبداللّه گفت: حدیث عکرمه مضطرب است که از او مختلف نقل میشود و نمیدانم.
ابنعلیّة گوید: ایّوب او را نامبرد و گفت: کمعقل بود.
اعمش به نقل از ابراهیم گوید: عکرمه را ملاقات کردم از او دربارهی «الْبَطْشَةَ الْکُبْری » پرسیدم. گفت: روز قیامت. گفتم: عبداللّه میگفت: روز بدر. کسی که بعد از آن از او پرسید به من خبر داد که گفت: روز بدر است.
عبّاسبنحمادبن زائده و روحبنعباده به نقل از عثمانبنمرّة گوید: به قاسم گفتم: عکرمه غلامابنعبّاس چنین و چنان گفت. گفت: ای پسر برادرم، عکرمه دروغگوست. صبح حدیثی میگوید و شب مخالف آن را میگوید.
قاسمبن معنبن عبدالرّحمان گفت: پدرم از عبدالرّحمان مرا حدیث کرد که گفت: عکرمه حدیثی گفت و گفت: شنیدم ابنعبّاس چنین و چنان میگفت. گفت:
گفتم: ای غلام دوات را بیاور. گفت: تو را شادمان کرد؟ گفتم: آری. گفت: میخواهی آن را بنویسی؟ گفتم: آری. گفت: آن را با نظر خودم گفتم.
ابراهیمبنمیسرة به نقل از طاووس گفت: اگر غلام ابنعبّاس از خدا میترسید
و از حدیثش خودداری میکرد، به سوی او میشتافتند.»
« حاکم ابواحمد گفت: پیشوایان پیشین به حدیث او احتجاج کردند ولی بعضی از متأخّرین حدیث او را از محدودهی صحاح بیرون کردند.
مصعب زبیری گفت: معتقد به مذهب خوارج بود، یکی از والیان مدینه او را طلبید، نزد داوودبنحصین مخفی شد تا همانجا مُرد.
بخاری و یعقوببنسفیان به نقل از علیبنمدینی نقل کردند که گفت: سال 104 در مدینه مُرد. یعقوب به نقل از علی افزود: کسی او را حمل نکرد و چهار نفر را برایش کرایه کردند. و شنیدم یکی از مردم مدینه میگفت: جنازهی او و جنازهی کثیر عزة یک روز به در مسجد رسید. کسی به سویش نیامد. گفت: مردم جنازهی کثیر را تشییع و عکرمه را رها کردند.
از احمد نیز چنین نقل شد ولیکن گفت: و بر جنازهی عکرمه و کثیر کسی حاضر نشد.
دراوردی مانند قبلی گفت، لیکن گفت: جز سیاهان آن دو را تشییع نکردند و از این رو مالک از او روایت نکرد.
مالکبنانس به نقل از پدرش مانند آن را نقل کرد ولیکن گفت: نشنیدم کسی از اهل مسجد برای تشییع آن دو از جای خود برخیزد.
ابوداوود سنجی به نقل از اصمعی از ابنابوزناد گفت: کثیر و عکرمه در یک روز مُردند، کسی غیر از اصمعی مرا خبر داد، [ گفت: مردم جنازهی کثیر را تشییع کردند و جنازهی عکرمه را رها کردند.]
عمروبنعلی و چند نفر دیگر گفتند سال 105 مُرد.
واقدی گفت: دخترش امداوود برایم گفت که سال 105 درگذشت در حالی که هشتاد ساله بود.
ابوعمر نابینا و هیثمبنعدی گفتند: سال 104 درگذشت.
عثمانبنابوشیبه و چندین نفر گفتند: سال 107 درگذشت. و گفته شد: او سال 115 درگذشت و این توهّمی است.
گویم: اسماعیلی در «المدخل» نقل کرد که عکرمه نزد ایوب یاد شد و این که نماز را خوب انجام نمیدهد، ایّوب گفت: مگر نماز میخواند؟
از هشامبنعبداللّه مخزومی نقل شده: شنیدم ابنابوذیب میگفت: عکرمه ثقه نبود و من او را دیدم.
به نقل از مطرف: مالک ذکر عکرمه را نمیپسندید و عقیده به روایت از او نداشت.
جریربنحازم از ایوب نقل کرد که گفت: نزد عکرمه میرفتیم، او سوگند میخورد که برایمان حدیث نگوید؛ امّا ما به سوگند او امیدی نداشتیم. مردی این مطلب را به او گفت، پاسخ داد: حدیث گفتن من برای شما کفارهی آن است.» (1)عینی گفت: «هفتم: در صحیح، گروهی هستند که بعضی از متقدّمین آنان را جرح کردهاند. و این حمل شده بر اینکه جرح آنان به شرط او ثابت نشده است. و عیب ثابت نمیشود مگر اینکه علّت آن نزد عموم تفسیر و تبیین شود. و ابنصلاح مثال آن را عکرمه دانسته، و اسماعیلبن ابواویس، و عاصمبنعلی و عمروبنمرزوق، و دیگران. گفت: مسلم به سویدبنسعید احتجاج کرد و به گروهی از آنان که طعن دربارهشان شهرت یافت، گفت: و این امر دلالت دارد بر این که آنان عقیده داشتند که جرح پذیرفته نمیشود مگر اینکه علّتش تفسیر شود.
گویم: جرح دربارهی آنان تفسیر شده است. امّا دربارهی عکرمه، ابنعمر به نافع گفت: بر من دروغ مبند آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ میبست. و مجاهد و ابنسیرین و مالک او را تکذیب کردند. و احمد گفت: مذهب خوارج صفریه را داشت. و ابنمدینی گفت: مذهب نجدة را داشت. و گفته میشود: مذهب سیف را داشت و جمهور او را ثقه دانسته و به او احتجاج کردند و شاید که او مبلّغ صفریه نبود.» (2)سیوطی در «الأوائل» گوید: نخستین کسی که در مغرب به مذهب صفریه
قائل شد، عکرمه غلام ابنعبّاس بود. ابنعساکر از نقل ابنلهیعة از ابوالأسود نقل کرد.»
عبدالحق دهلوی در «رجال المشکاة» در شرح حال عکرمه گوید: «گفته شد:
او بر مذهب خوارج بود، و آن را به ابنعبّاس نیز نسبت میداد. و ابنعمر به نافع گفت: از خداوند بترس و بر من دروغ مبند آنگونه که عکرمه بر ابنعبّاس دروغ بست.» گفت: «قاسم گفت: عکرمه دروغگوست، صبح حدیث میگوید و شب فراموش میکند. و طاووس گفت: اگر غلام ابنعبّاس از خدا میترسید و از حدیثش خودداری میکرد، به سوی او میشتافتند.»
و در طریق دوم اسماعیل بنعبداللّه اصبحی معروف به ابنابیاویس» میباشد که پسر خواهر مالک است. و عیبها و نکوهشهای این مرد بر کسی که در کتابهای رجال اهل سنّت نظری بیفکند، پوشیده نمیماند. نسائی در کتاب «الضعفاء» گوید: «اسماعیلبن ابیاویس ضعیف است.» (1)ذهبی گوید: «ابنعدی گفت که احمدبن ابویحیی گفت: «شنیدم ابنمعین میگوید: او و پدرش حدیث میدزدند. و دولابی در «الضعفاء» گوید: شنیدم نضربنسلمة مروزی میگفت:
دروغگوست، مسائل ابنوهب را از مالک حدیث میکرد. و عقیلی گفت: اسامهی بصری برایم نقل کرد که شنیدم یحییبن معین میگفت: اسماعیلبن ابواویس چهار فلس میارزد. گفتم: ابنعدی سه حدیث دنبال هم نقل کرد سپس گفت: از دایی خود مالک عجیب و غریبهایی روایت کرد که هیچکس دربارهی آنها از او پیروی نمیکند.» (2)و در «الکاشف» گفت: «اسماعیل بنعبداللّهبن اویس اصبحی، از داییاش
مالک و پدرش و برادرش ابوبکر عبدالحمید و سلمةبنوردان نقل میکرد و از او خ م و اسماعیل قاضی و علی بغوی و افراد دیگری نقل کردند که ابوحاتم گفت: فرد دارای غفلتی است که در جایگاه راستی قرار دارد. و نسائی او را تضعیف کرده است. سال 226 مُرد.» (1)ابنحجر عسقلانی گفت: «ابنابوخیثمة به نقل از او (یعنی از ابنمعین) گفت، راستگو، با عقلی ضعیف، برای آن کار ساخته نشده است. یعنی او حدیث را نیکو نمیداند و نمیتواند آن را ادا کند یا از غیر از نوشتهاش بخواند.»
معاویةبن صالح به نقل از او گفت: او و پدرش هر دو ضعیف هستند. و عبدالوهاببنعصمة از احمدبنابویحیی از ابنمعین نقل کرد و گفت: ابنابواویس و پدرش حدیث میدزدند.
و ابراهیمبن جنید از یحیی نقل کرد که: دیوانه است و دروغ میگوید و جایگاهی ندارد.
و ابوحاتم گفت: جایگاهش راستی است و دارای غفلت بود.
و نسائی گفت: ضعیف است.
و در جای دیگری گفت: ثقه نیست.
و لالکائی گفت: نسائی در سخن گفتن بر ضدّ او مبالغه کرد تا منجر به ترکش شود و شاید برایش چیزی آشکار شد که برای دیگری آشکار نشد. چون کلام همهی آنان به ضعف او باز میگردد.
و ابنعدی گفت: از داییاش حدیثهای عجیب و غریبی روایت کرد که احدی دربارهی آنها از او متابعت نمیکند.
و دولابی در «الضعفاء» گفت: شنیدم نضربنسلمة مروزی میگفت: ابناویس دروغگوست از مالک مسائل ابنوهب را حدیث میکرد.
و عقیلی در «الضعفاء» گفت: ما را حدیث کرد اسامة رفاف بصری که شنیدم
1) الکاشف /1 125.
یحییبنمعین میگفت: ابن اویس دو فلس میارزد.
و دارقطنی گفت: در صحیح او را برنمیگزینم.»
«و ابنابوخیثمه از عبداللّهبن عبیداللّه عباسی والی یمن حکایت کرده که اسماعیل از بازرگانی بیست دینار رشوه گرفت تا که پیراهن پنجاهدیناری را به امیر یکصد دینار فروخت.
و اسماعیل در «المدخل» از او یاد کرد و گفت: به اندازهای به سبک عقلی و بیخردی نسبت داده میشد که از ذکرش کراهت دارم.
گفت: و بعضیها گفتند: به احترام سنّت از او دوری کردیم.
و ابنحزم در «المحلی» گوید که ابوالفتح ازدی گفت: سیفبنمحمّد برایم نقل کرد که ابنابیاویس حدیث وضع میکرد و بر عبداللّهبنعمر از ابوبکربنمحمد خواندم: عبدالرّحمانبنمکی با نوشته خبر داد که مرا خبر داد حافظ ابوطاهر سلفی، از ابوغالب محمّدبن حسنبن احمد بقلانی، از حافظ ابوبکر احمدبن محمّدبن غالب برقانی، از ابوالحسن دارقطنی که گفت: محمّدبنموسی هاشمی که یکی از پیشوایان است و نسائی بیش از فرزند خود به او احترام میگذاشت - از ابوعبدالرّحمان نقل کرد که گفت: سلمةبن شبیب برایم حکایت کرد و گفت: به چه چیز ابوعبدالرّحمان متوقّف شد. پس از آن همواره با او مدارا میکردم تا داستان را برایم حکایت کند تا این که گفت: سلمةبن شبیب به من گفت:
شنیدم اسماعیلبن ابیاویس گفت: چه بسا برای مردم مدینه حدیث وضع میکردم هنگامی در مطلبی میان خودشان اختلاف پیدا میکردند.
برقانی گفت: به دارقطنی گفتم: چه کسی این را از از محمّدبنموسی برایت حکایت کرد؟ گفت: وزیر، آن را از نوشتهاش نوشتم و بر او خواندم. منظورش وزیر حافظ، جلیل جعفربن خنزابة بود.
گویم:این همان نکتهای است که برای نسائی ازاوروشن شد؛ درنتیجه از حدیثش دوری کرد. ودربارهاش مطلقاً قائل شد که اوثقه نیست. وشاید این کردار اسماعیل در جوانیاش بوده وسپس اصلاح شده باشد.امّادرباره بخاری ومسلم
گمان نمیرودکه حدیثی ازاونقلکرده باشند؛ مگرحدیث صحیحی که افراد ثقه دیگر هم آن را نقل کرده باشند. و آن را در مقدمهی شرحم بر بخاری توضیح دادم.
واللّه اعلم.» (1)گویم: و آنچه ابنحجر اخیراً آورده است که گوید: «شاید این کردار اسماعیل در جوانیاش بوده و سپس اصلاح شده باشد.» احتمالی است که اگر پذیرفته شود جایی برای عیبجویی از یک راوی از راویان باقی نمیگذارد و گفتهاش: و امّا درباره بخاری و مسلم گمان نمیرود که حدیثی از او نقل کرده باشند؛ مگر حدیث صحیحی که افراد ثقه دیگر هم آن را نقل کرده باشند.» گمانی است که از حق بینیاز نمیکند. و چیزی از واقعیت و حقیقت را تغییر نمیدهد، و امّا گفتهاش «آن را در مقدمهی شرحم بر بخاری توضیح دادم» این نص گفتهی او در آنجا است:
« اسماعیلبن ابیاویس عبداللّه بنعبداللّه ابناویس بنمالکبن عامر اصبحی، پسر خواهر مالکبنانس، دو شیخ به او احتجاج کردند جز این که آن دو از حدیث او بسیار نقل نکردند. و بخاری آنچه را که او تنها آورده است نقل نکرده است جز دو حدیث. امّا مسلم کمتر از بخاری از او نقل کرده است، و بقیه جز نسائی از او نقل کردهاند و او مطلقاً قائل به ضعف او شده است. و از سلمةبنشبیب چیزهایی روایت شده که موجب راندن روایتش میگردد و سخن ابنمعین دربارهی او مختلف است، یک بار گفته: ضعیف است و یک بار گفته: او و پدرش حدیث میدُزدیدند. و ابوحاتم گفت که جایگاهش راستی است و مغفّل بود. و احمد حنبل گفت: مشکلی ندارد و دارقطنی گفت: در صحیح او را برنمیگزینم. گویم: و در مناقب بخاری به سند صحیح روایت شدیم که اسماعیل اصولش را برای او نقل کرد و به او اجازه داد که از آن برگزیند و به او تعلیم دهد که کدامها را روایت کند و از غیر آنها روی برگرداند و این مطلب اشعار دارد بر اینکه آنچه بخاری از او نقل کرده از حدیثهای صحیح اوست، چون از اصولش آنها را نوشته است و بنابراین جز به حدیثهایی که در صحیح آمده است احتجاج نمیشود؛ به سبب قدحی که نسائی
1) تهذیب التهذیب /1 271.
و دیگران در مورد او کردهاند، مگر این که شخص دیگری در نقل آن حدیث با او مشارکت داشته باشد تا بدان سبب اعتبار یابد.» (1)و تو میبینی که در این عبارتها بسیاری از سخنان جرح در مورد این مرد را ذکر نکرده است که خود در شرح حال او در «تهذیبالتهذیب» آورده است... بلکه در آنچه آورده روش اجمال را برگزیده به منظور حمایت از بخاری و دفاع از کتابش تا جایی که ممکن است. و امّا ادّعای این که «آنچه بخاری از او نقل کرده از حدیثهای صحیح اوست چون آنها را از اصولش آن را نوشته است» و شاید که منظور از گفتهاش: «توضیح دادم...» - پاسخ به آن چنین است: این مطلب مسلّم نیست و اگر هم مسلّم شد سودی ندارد، چون این مرد افزون بر ضعیف بودن عقلش و درهم گوئیاش و دروغش... خود به ساختن حدیث اعتراف میکند... پس وقتی این مرد خودش به جعل حدیث اعتراف میکند، چگونه میتوان به خبرها حتی اصولش اطمینان پیدا کرد و آنها را مورد اطمینان دانست؟... و از این رو میبینی که ابنحجر در پایان گوید: «به چیزی از حدیثهایش جز آنچه در صحیح آمده است احتجاج نمیشود...» و این فقط حسن ظن به بخاری و فعل اوست؛ نه چیز دیگر.
و عینی در مقدمهی هفتم گوید: «امّا اسماعیلبن ابیاویس، خود بر ضدّ خویش اقرار به حدیثسازی نموده آنگونه که نسانی از سلمةبنشعیب (شبیب) از او نقل کرده است و ابنمعین گفت: دو فلس هم نمیارزد. او و پدرش حدیث میدزدیدند و نضربنسلمهی مروزی در آنچه دولابی از او نقل کرده گوید: دروغگو است. مسائلی از ابنوهب را از مالک حدیث میکرد.»
و در طریق دوم «مالکبنانس» است که دارای عیبهای بسیار بزرگی است، و بزرگترین آنها: دشمنی با امیرالمؤمنین علیه السلام و خاندان طاهرین ایشان است. و مشروح تمام آن در «استقصاء الإفحام» آمده است، هر کس که خواهد، به آن مراجعه
1) مقدّمه فتح الباری: 388.
کند... همهی این مطالب نسبت به سند این حدیث است.
امّا متن و دلالتش ضعیفتر و سستتر است و اگر خواستار بیان آن باشید به کتاب «شوارقالنصوص» مراجعه کنید، در آنجا چیزهایی است که بینندهی خردمند را مبهوت میکند و از آن سخت در شگفت میافتد.
همچنین یکی از خبرگان اهل سنّت در ساختن و جعل حدیث، به جعل «خوخه» برای ابوبکر بسنده نمیکند و آن را به لفظ «باب» تبدیل کرده است تا به گمانش معارضه با حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» تمام شود... آیا نمیبینید که بخاری بعد از روایت حدیث «خوخه» تحت عنوان «باب الخوخة و الممرّ فی المسجد» از ابنعباس در کتاب «الصلاة»، در کتاب المناقب گوید: «باب فرمودهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : سدّوا الابواب الا باب ابیبکر. آن را ابنعبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد.»
و شارحان آن متوجّه این تحریف شدند، تلاش کردند که آن را اصلاح کنند گفتند: که نقل به معنی است، ابنحجر گفت: نویسنده آن را در کتاب الصلاة آورده است با لفظ: «سدّوا عنّی کلّ خوخة»: هر دریچهای را بر من ببندید، پس گویی آن را نقل به معنی کرده است.» (1)و عینی گفت: «این را بخاری در کتاب الصلاة با این لفظ آورده است: هر دریچهای در مسجد را بر من ببندید؛ لذا این حدیث در اینجا نقل به معنی است و لفظ آن در کتاب الصلاة در باب الخوخة و الممرّ فی المسجد آمده است.» (2)و بر شما پوشیده نمیماند آنچه در این تأویل است. نخست: این که منافات دارد با مبالغهها و اغراقگوییها که اولیای بخاری دارند دربارهی احتیاط او در نقل و ملتزم بودنش به نقل لفظهای حدیثها همانگونه که هست بدون هر تصرّفی، و بر بینندهی کلمات و پیگیر لغزشهای آنان هم پوشیده نمیماند. دوم این که:
دستکاری بخاری در زمره نقل به معنی قرار نمیگیرد؛ زیرا فرق میان «دریچه» و «در» (خوخة و باب) حتی برای کودکان و زنان روشن است؛ چه رسد به مردان خردمند!
و همانگونه که بخاری لفظ حدیث را از ابنعبّاس تحریف کرد، همچنین آن را به نقل از ابوسعید خدری هم تحریف کرده است. را در «باب هجرةالنبی و اصحابه الی المدینة» با لفظ «خوخه» از ابوسعید نقل میکند. امّا همان حدیث را در مناقب ابوبکر در «باب فرمودهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم »: سدّوا الابواب الا باب ابیبکر آورده که لفظ «باب» را به جای «الخوخة» وضع کرده و این متن سخن اوست:
« ما را حدیث کرد عبداللّهبنمحمّد، از ابوعامر، از فلیح، از سالم ابونضر از بسربنسعید، از ابوسعید خدری که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم مردم را مورد خطاب قرار داد و فرمود: خداوند بندهای را میان دنیا و آنچه نزد خود اوست، مخیّر کرد، پس آن بنده، آنچه را که نزد خداوند است برگزید. آنگاه ابوبکر گریست. از گریهاش تعجّب کردیم در حالی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم خبر میداد از بندهای که چنان اختیار کرده است و رسولخدا خود آن اختیارکننده بود، و ابوبکر داناترین ما بود.
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ابوبکر از کسانی است که در همنشینی و مالش بیشترین منّت را بر من نهاد. و اگر قرار باشد دوستی بسیار نزدیک غیر از پروردگارم برگیرم، ابوبکر است، به برادری در اسلام و مودّت آن. دری در مسجد باقی نماند مگر این که بسته شود جز باب ابوبکر.» (1)شرحکنندگان صحیح، نهایت تلاش خود را به کار بردند تا این تحریف بسیار زشت را به راویان حدیث نسبت دهند و این که بخاری خودش از آن مبرّاست...
لیکن حقیقت مطلب بر اهل پژوهش پوشیده نمیماند، هرچند که شرحکنندگان برای مخفیداشتن و تلبیس آن تلاش کنند...
از این گذشته این سند نیز مانند دو سند پیشین مورد قدح قرار گرفته است؛ زیرا «فلیحبنسلیمان» در سلسلهی نقل کنندگانش قرار دارد. نسائی در «الضعفاء»
1) صحیح بخاری - مناقب ابوبکر /5 62.
گوید: «فلیحبنسلیمان، قوی نیست، مدنی است.»
و ذهبی گفت: «فلیحبنسلیمان عدوی مدنی است... ابنمعین و ابوحاتم و نسائی گفتند: قوی نیست. سال 168 مُرد.» (1)و در «المغنی» در شرح حال او گفت: «ابنمعین و ابوحاتم و نسائی گفتند:
قوی نیست.» (2)و در «المغنی» در شرح حال محمّدبن طلحةبن مصرف گفت:
«عبدالله بناحمد گفت: شنیدم ابنمعین میگفت: از حدیث سه نفر پرهیز میشود:
محمّدبنطلحةبن مصرف، و ایوب بنعتبة، و فلیحبن سیمان، به ابنمعین گفتم: این را از که شنیدی؟ گفت: از ابوکامل مظفربن مدرک.» (3)و ذهبی در «المیزان» گوید: «فلیحبن سلیمان مدنی یکی از علمای بزرگ است از نافع و زهری و عدهای دیگر نقل میکند. در صحیحین به او احتجاج کردهاند.»
و ابنمعین و ابوحاتم و نسائی گفتند: قوی نیست. و ابوحاتم گفت:
معاویهبنصالح میگفت: یحییبنمعین میگفت: فلیحبنسلیمان ثقه نیست و نه پسرش. سپس ابوحاتم گوید: ابنمعین بر محمّدبن فلیح حمله میکرد و عثمانبن سعید از یحیی روایت میکند که گفت: ضعیف است چه نزدیک به ابواویس است.
و عبّاس از یحیی روایت کرد که گفت: به او احتجاج نمیشود. و عبداللّه بناحمد گفت: شنیدم ابنمعین میگوید: سه نفرند که از حدیثشان پرهیز میشود:
محمّدبن طلحةبن مصرف، و ایوببن عتبة، و فلیحبن سلیمان، به او گفتم: این را از چه کسی شنیدی؟ گفت: از مظفربنمدرک و این مقام را از او میگرفتم. مظفر همان ابوکامل از حافظان بغداد از طبقهی عفّان است.
و معاویه بنصالح از یحیی روایت کرد که گفت: فلیح ضعیف است. و ساجی گفت: توهّم میکرد؛ هر چند که از اهل راستی بود. و سختترین چیزی که به او نسبت داده شد آنی است که از ابنمعین به نقل از ابوکامل گفته شده: ما او را متّهم
میکردیم چون درباره اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بد میگفت.
گفتم: ابوعبداللّه بخاری نسبت به فلیح در چندین حدیث اعتماد کرده است مانند حدیث: إنّ فی الجنّة مائة درجة. و حدیث: هل فیکم أحد لم یقارف اللیلة. و حدیث: إذا سجد أمکن جبهته و أنفه من الارض. ترمذی آن را صحیح دانست. و حدیث: یخالف الطریق یوم العید.
سعیدبنمنصور خبر داد از فلیح از ابوطواله از سعیدبنیسار، از ابوهریره که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر که دانشی آموخت که به وسیلهی آن میتوان وجه خدا را خواست، اگر آن را جز برای دستیابی به عرضی از عرضهای دنیا به کار نبرد، بوی بهشت را نمییابد.
و ابوداوود گفت: به فلیح احتجاج نمیشود.
و دارقطنی گفت: دربارهاش اختلاف دارند ولی مشکلی ندارد.
گویم: سال صد و شصت و هشت مُرد.» (1)و ابنحجر گفت: «عثمان دارمی به نقل از ابنمعین گوید: چه بسیار نزدیک است به ابواویس.
و دوری به نقل از ابنمعین گوید: قوی نیست و به حدیثش احتجاج نمیشود و او پایینتر از دراوردی میباشد.
و ابوحاتم گفت: قوی نیست.
و آجری گفت: به ابوداوود گفتم: آیا این خبر به تو رسیده است که بدن یحییبنسعید از حدیثهای فلیح میلرزید؟ گفت: از یحییبنمعین به من رسید که گفت: ابوکامل مظفربنمدرک دربارهی فلیح سخن میگفت. ابوکامل گفت: آنها میدیدند که او درباره رجال زهری بد میگفت. ابوداوود گفت: و این خطاست، او درباره رجال مالک بد میگفت.
و آجری میگفت: به ابوداوود گفتم: ابنمعین گوید: به حدیثهای
1) میزانالاعتدال /3 365.
عاصمبنعبیداللّه، ابنعقیل، و فلیح احتجاج نمیشود. گفت: راست گفت.
و نسائی گفت: ضعیف است.
و مرة گفت: قوی نیست و حاکم ابواحمد گفت: نزد آنان متین نیست. و دارقطنی گفت: دربارهاش اختلاف میکنند در حالی که مشکلی ندارد.
و ابنابوشیبة گفت: علیّبنمدینی گفت: فلیح و برادرش عبدالحمید ضعیف هستند و برقی به نقل از ابنمعین گفت: ضعیف است، حدیثش را مینویسند و خواستار آنند.
و ساجی گفت: او از اهل راستی است ولی توهّم میکند. و رملی به نقل از داوود گفت: ارزشی ندارد.
و طبری گفت: منصور او را بر صدقهها گمارد چون او سفارش حسنبنحسن را به آنان کرده بود، هنگامی که محمّدبن عبداللّهبنحسن را طلب کرد.
و ابنقطان گفت: سختترین چیزی که به او نسبت داده شد چیزی است که از یحییبنمعین از ابوکامل روایت شده که گفت: او را متّهم میکردیم چون در مورد یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بد میگفت، این را چنین ذکر کرد ابنقطان در کتاب البیان خود و این از تصحیفهای بسیار زشتی است که برایش رخداد. و درست آنی است که پیشتر آمد. سپس او را مانند آنچه ابنقطان در رجال بخاری برای ساجی آورده است دیدم و توهّم از اوست.» (1)و ابنحجر گفت: «بخاری و اصحاب سنن به او احتجاج کردهاند، و مسلم فقط یک حدیث از او روایت کرده و آن حدیث افک است. و یحییبنمعین و نسائی و ابوداوود او را ضعیف دانستهاند و ساجی گفت: او از اهل راستی است ولی توهّم میکرد. و دارقطنی گفت: دربارهاش اختلاف میکنند در حالی که مشکلی ندارد. و ابنعدی گفت: او حدیثهای صالح و مستقیم و شگفتیهایی دارد. او نزد من مشکلی ندارد.
1) تهذیب التهذیب /8 272.
گویم: بخاری بر او اعتماد نمیکند آنگونه که بر مالک و ابنعیینه و همردیفان آنان میکند و حدیثهایی از او نقل کرده که بیشتر آنها در متابعات (1)و برخی در رقائق (2)است.» (3)و از شگفتیهاست که: بخاری این روایت مسند به ابوسعید خدری را با این تحریف میآورد، منظورم عوض کردن لفظ «خوخة» با لفظ «باب» در کتاب «الصلاة»، باب الخوخة و الممّر فی المسجد است که این متن عبارت اوست: «ما را حدیث کرد محمّدبنسنان که گفت: ما را حدیث کرد فلیح، از ابوالنضر، از عبیدبنحنین، از بسربنسعید، از ابوسعید خدری که گفت: پیامبر سخنرانی کرد و فرمود: خداوند سبحان مخیّر کرد بندهای را...» (4)و این سند نیز قدح شده است: چون شامل «فلیحبنسلیمان» است، که او را شناختید، و چون ظاهرش روایت: «عبیدبنحنین» از «بسربنسعید» است که این اشتباه واضحی است و از این رو اولیای بخاری برای اصلاح آن از راههای مختلفی به پا خواستهاند و شایستهتر آن بود که به ناتوانی خود به اصلاح آن اعتراف کنند.
ابنحجر در مقدمهی «فتحالباری» در سخنی دربارهی حدیثهایی که حافظان دربارهی آنها بر بخاری اعتراض کردهاند، گوید: «حدیث چهارم: بخاری در باب «الخوخة و الممّر فی المسجد» گفت: ما را حدیث کرد محمّدبنسنان...» دارقطنی گفت: این سیاق غیر محفوظ است و دربارهی آن اختلاف شده در مورد فلیح پس محمّدبنسنان آن را چنین روایت کرد و معافیبنسلیمان حرانی از او پیروی کرد و سعیدبنمنصور، و یونسبنمحمّد مؤدّب و ابوداوود طیالسی آن را از فلیح از ابوالنضر، از عبیدبنحنین و بسربنسعید و همگی از ابوسعید روایت کردند.
گویم: مسلم آن را از سعید، و ابوبکربنابوشیبة، از یونس، و ابنحبّان در
صحیحش از حدیث طیالسی نقل کردهاند. و ابوعامر عقدی، از فلیح، از ابوالنضر، از بسربنسعید، از ابوسعید روایت کرده است. و از عبیدبنحنین نامی نبرده است، بخاری آن را در مناقب ابوبکر نقل کرد، پس این سه وجه گوناگون است. امّا روایت ابوعامر را میتوان به روایت سعیدبن منصور برگرداند؛ بدینگونه که در آن بسنده کرده است به یکی از دو استاد ابونضر بدون دیگری، و مالک آن را از ابوالنضر، از هر دو استاد روایت کرده است. قعنبی در «الموطأ» از او آن را حدیث کرده و گروهی از مالک نویسنده «الموطأ» در نقل آن از او پیروی کردند. و نیز بخاری آن را نقل کرد از ابناویس از مالک در «الهجرة» لیکن در آن تنها به عبیدبنحنین بسنده کرد، امّا روایت محمّدبنسنان توهم است، چون او بسربنسعید را استاد عبیدبنحنین قرار داد در حالی که او رفیق او در روایت حدیث است. و ممکن است که «واو» پیش از گفتهاش «از بسر» افتاده باشد. و بخاری به این مطلب تصریح میکند در روایتی که ابوعلیبنسکنِ حافظ در «زوائده فی الصحیح» روایت کرده و گفته است: ما را خبر داد فربری که گفت: بخاری گفت: این چنین محمّدبنسنان آن را از فلیح روایت کرد، در حالی که آن از عبیدبنحنین و از بسربنسعید است. یعنی با واو عطف و بخاری آن را آشکار کرده است به اینکه بر استادش «واو» از این سیاق ساقط شده است. و این که از این ساقطشدن این توهم به وجود آمده است و اگر انصاف به خرج دهیم با این توضیح این علّت نکوهشکننده نمیباشد. واللّه اعلم.» (1)
1) چگونه در این حدیث علّت قدحکنندهای نیست، در حالی که فلیح در آن اضطرابی عظیم یافته تا آنجا که آن را به سه وجه روایت کرده است - نخستین آن توهمی صریح است که در آن بر ابنسنان حمل کرده همانگونه که بخاری نیز برگزیده که صحیح نیست. و معافیبنسلیمان حرانی هم در این مورد از او پیروی نموده است. پس ابنسنان از عهده بدر آمد و کار به فلیح رسید که او خود مورد طعن واقع شده است و با این همه در این خبر چنان اضطرابی است که افزون بر آن اضطرابی نیست. و امّا مالک هم در این خبر اضطراب یافته است، هرچند اضطراب او کمتر از فلیح است، او نیز مورد طعن قرار گرفته است. امّا بخاری از گرفتاری آوردن این خبر -با سندی که شامل توهمی صریح است -رهایی نمییابد و عذر او مبنی بر اینکه برای فربری روشن کرده که استادش محمّدبنسنان خلط نموده است، چیزی را درمان نمیکند، چون حمل این مطلب بر استادش مسلّم نیست، بلکه حمل بر فلیح هم مورد طعن است همانگونه که دانستید، و اگر هم پذیرفته شود، سکوت بخاری در «الصحیح» بر این اشتباه از هر که باشد، بدون توجه دادن به آن با وجود درک آن، مورد قدح است. واللّه العاصم.
و در شرح حدیث گوید: «عبارت «از عبیدبنحنین، از بسربنسعید» در بیشتر روایتها چنین است، و در روایت اصیلی، از ابوزید، نام بسربنسعید ساقط گشته، پس از عبیدبنحنین، از ابوسعید شده، و این در واقع امر، صحیح است، لیکن محمّدبنسنان بدان حدیث کرد به گونهای که در بقیهی روایتها واقع شده است.
ابنسکن از فربری از بخاری نقل کرد که گفت: این چنین محمّدبنسنان آن را حدیث کرد، که این نادرست است بلکه آن حدیث از عبیدبنحنین و از بسربنسعید است، یعنی این دو نفر با واو به هم عطف شدهاند. بنابراین ابوالنضر آن را از دو استاد شنیده است که هر کدام آن را از ابوسعید حدیث کردهاند. و مسلم نیز این چنین آن را از سعیدبنمنصور، از فلیح، از ابوالنضر، از عبید و بسر همگی از ابوسعید روایت میکند و از او پیروی کرد یونسبنمحمّد، از فلیح، ابوبکربنابوشیبه از او نقل کرد. و عامر عقدی آن را روایت کرد از فلیح، از ابوالنضر، از بسر، به تنهایی، مصنف آن را در مناقب ابوبکر نقل کرد. پس گویی فلیح یک بار آن دو را جمع و یک مرتبه به یکی از آن دو بسنده کرده است. و مالک آن را از ابوالنضر از عبید به تنهایی از ابوسعید روایت کرد. مصنف همچنین آن را در «الهجرة» نقل کرد، که این از جمله نکاتی است که تقویت میکند که حدیث نزد ابوالنضر از شیخین نقل شده است و بدین ترتیب چیزی باقی نمیماند جز این که محمّدبنسنان در حذف واو عطف اشتباه کرده است، با این احتمال که اشتباه از فلیح باشد هنگام نقل حدیث برای او، و این احتمال اینگونه تأیید میشود که معافیبنسلیمان حرانی آن را از فلیح مانند روایت محمّدبنسنان، روایت کرده است و نویسنده توجه داده است که حذف واو اشتباه است، پس راهی برای اعتراض بر او نمیماند. دارقطنی گفت: روایت کسی که آن را از ابوالنضر، از عبید، از بسر روایت کرده است غیر محفوظ است.» (1)
1) فتحالبخاری /1 443.
و عینی همینگونه در شرح حدیث به نقل از «عمدةالقاری» آورده است. (1)چهارم : این ادّعا که گوید، حدیث خوخه (دریچه) اشارهای است به کلیّت خانهی نبوت با چشمپوشی از باطل بودن حدیث گمان برده شده - بسیار بیهوده است، پس این اشارهی مذکور کجاست؟ و دریچهی خانهی ابوبکر به خانهی نبوّت کجاست؟
پنجم: لفظی که برای حدیث بستن درها آورده، لفظ مهملی است و سیاقش نابسامان است و نمیدانیم از کجا آن را نقل کرده است... و این لفظ را برای چه جایگزین جملهی شریفهی «سدّوا هذه الابواب الا باب علیّ» کرده است که دلالت این بسیار واضح و صریح است و از بزرگان پیشوایان چون احمد، نسائی، حاکم، ضیاء مقدسی و غیرشان نقل شده است...!!
و ششم: اضافه «الباب» به «علی» چگونه اضافهی بیانیّه میشود؟ در حالی که شرط اضافهی بیانیه این است که مضاف از جنس مضافالیه باشد مانند انگشتر نقره (خاتم فضة) ... و نیز: در اضافهی بیانیه جایز است ظاهر کردن «از» (من) و گفته میشود «انگشتری از نقره» (خاتم من فضةٍ) و اینجا «دری از علی» (باب من علی) صحیح نیست.
و هفتم: امر بر اورنگآبادی مشتبه شده و خیال کرده است که میان حدیث مدینة العلم و حدیث سدّوا الابواب اتّحاد و یگانگی است از این رو که در هر دو حدیث لفظ «الباب» وجود دارد. لیکن «الباب» در اولی معنوی است و در حدیث دوم ظاهری است، همانگونه که بر خردمندان پوشیده نمیماند.
و هشتم: بطلان اینکه او با استناد به حدیث حذیفه، عمر را باب میشمارد، آشکار است، این حدیث از متفرّدات اهل سنت است که خود مذمّت عمر است نه مدحش، چون ظاهر است در این که «باب الفتنه» است نه «باب العلم»... و
1) عمدة القاری /4 242.
اورنگآبادی خود در حاشیهی همین بخش از کتابش چنین گوید: «در بخاری و مسلم نقل شده است از سفیان [ شقیق] از حذیفه که گفت: نزد عمر بودیم که گفت:
کدامیک از شما حدیث رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را دربارهی فتنه حفظ است؟ گفتم: من آنگونه که فرمود حفظ هستم. گفت: تو دلیری، بگو چگونه گفت؟ گفتم: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: آزمون (فتنه) مرد در خانواده و ثروت و جان و فرزندان و همسایگانش است. روزه و نماز و صدقه و امر به معروف و نهی از منکر آن را کفاره میدهد، عمر گفت: این چیزی نیست که میخواهم بلکه آنی را میخواهم که مانند موج دریا حرکت کند. گفت، گفتم: تو را با او چه کار ای امیرالمؤمنین؟ میان تو و آن یک در بسته است. گفت: آن در شکسته یا باز میشود؟ گفت، گفتم: نه بلکه شکسته میشود. گفت: بهتر است که هرگز بسته نشود. گفت: به حذیفه گفتیم: آیا عمر از آن در چیزی میدانست؟ گفت: آری همانگونه که میداند پس از روز، شب است. من حدیثی برایش نقل کردم که غلط نیست. گفت: پس برویم از حذیفه دربارهی دَر بپرسیم. به مسروق گفتیم: از او بپرس، گفت: عمر...»
و شما میبینید که حذیفه در این سیاق به عمر میگوید: «میان تو و آن یک در بسته است»... و این در ظاهراً «درِ فتنه» است جز این که «بسته است»...و اورنگآبادی خیال کرده که بسته بودنش مدحی برای عمر است، در صورتی که اینکه شخص «درِ فتنه» باشد مذمت اوست هر چند که بسته باشد.
این نسبت به سیاقی است که اورنگآبادی آن را یاد کرده است، امّا سیاقهای دیگر نیز، هیچیک برای باب بودن عمر سودی ندارد. در «صحیح مسلم» کتاب الایمان است: «ما را حدیث کرد محمّدبن عبداللّهبن نمیر، از ابوخالد یعنی سلیمان بنحیّان از سعدبنطارق، از ربعی، از حذیفه که گفت: نزد عمر بودیم که گفت: کدامیک از شما از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم شنید که فتنهها را یاد میکرد؟ گروهی گفتند: ما آن را شنیدیم. گفت: شاید منظورتان آزمایش (فتنهی) مرد در خانواده و ثروت و همسایهاش میباشد. گفتند: آری. گفت: نماز و روزه و صدقه کفّارهی آن میباشد، ولیکن کدامیک از شما از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده است که از فتنهای یاد کند که
مانند موج دریا متلاطم باشد؟ حذیفه گفت: مردم سکوت کردند و من گفتم: من.
گفت: آفرین بر تو! حذیفه گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: فتنهها چون حصیر شاخه شاخه بر دلها آشکار و نمایان میشود، پس هر دلی که آن را بپذیرد، در آن نقطهای سیاه میافتد و هر قلبی که آن را انکار کند در آن نقطهای سفید میافتد. دلها بر دو گونه خواهند بود: دل سفیدی مثل صفا که فتنهای به آن زیان نمیرساند تا وقتی که آسمان و زمین برپاست و دیگری سیاه است مانند کوزه واژگون که نیکی را نمیپذیرد و بدی را انکار نمیکند مگر اینکه از سر هوا آن را میپذیرد. حذیفه گفت: و برایش گفتم که میان تو و آن دری بسته وجود دارد که نزدیک است بشکند. عمر گفت: اگر شکست به آن توجّه نکن. پس اگر باز شود شاید که باز گردد. گفتم: نه بلکه میشکند. و برایش گفتم که آن در مردی است که کشته میشود یا میمیرد، حدیثی است که از غلطها نیست...» (1)و در همین سیاق است: «به راستی که میان تو و آن دری بسته وجود دارد»...
پس آن در، غیر از عمر است... و تفاوتهای دیگری که میان این سیاق و سیاقی که اورنگآبادی آورده است پوشیده نمیماند.
و هر چه باشد، در معنای این حدیث دلالتی وجود ندارد که آوردنش برای مقابله با حدیث: «أنا مدینة العلم و علی بابها» ، صلاحیت داشته باشد.
و نهم: اورنگآبادی گمان کرده که حدیث: «أنا مدینة العلم» اشاره و کنایه دارد به این که خاندان نبوت از همهی اموال خالی است جز دانش سپس برای آن گواهی آورده است به آنچه از حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند که فرموده است: پیامبران ارثی به جا نمیگذارند...
پس گوییم: اوّل: در حدیث مدینه سخنی از بیت نبوّت به ویژه به آن معنی که
1) صحیح مسلم - کتاب الایمان /1 89.
او گمان برده، نیست... و دوم: اشارهی مذکور ممنوع است. آیا جایز است گفته شود خاندان نبوّت از متاع نماز و روزه و زکات و حج و جهاد... خالی است؟ و از کالای زهد و خویشتنداری و تقوا و شجاعت و عدالت و حسن خلق... و دیگر خصلتهای پسندیده؟ بلی حدیث دلالت دارد بر منحصربودن دریافت دانش از باب مدینة العلم، با دلالتی آشکار، آشکارتر از پرتو خورشید و واضحتر از گذشتن دیروز. ولی این انحصار مذهب اورنگآبادی را به نیستی میکشاند. و سوم: اگر پذیرفتیم که حدیث اشاره به محدودبودن کالای خانه به «دانش» دارد، نهایتش این است که: کالای بیت نبوّت در بیت نبوّت از جهت این که بیت نبوّت است، دانش است، و در آن خانه اعتنایی به اموال نمیشود. نه این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که صاحب خانه نبوّت است مالک چیزی از اموال نبوده است، آنگونه که گروهی از صوفیان ادّعا میکنند، و سخن اهانتآمیز اورنگآبادی هم به آن گرایش دارد.
و امّا حدیث: «پیامبران ارثی به جا نمیگذارند» دلالتی بر تنگدستی به آن معنی که صوفیان توهّم میکنند، ندارد، بلکه دلالت بر زهد و خویشتنداری و بخشندگی و ایثار و... دارد. از سوی دیگر سند این حدیث در «جامع الترمذی» قدح شده است. او گوید: «ما را حدیث کرد محمودبنخداش بغدادی، از محمّدبنیزید واسطی، از عاصمبن رجاءبن حیاة، از قیسبنکثیر که گفت: مردی از مدینه بر ابوالدرداء که در دمشق بود، وارد شد. گفت: تو را چه چیز به اینجا آورد ای برادر؟ گفت: حدیثی که به من رسید که تو از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکنی. گفت: آیا برای نیازی نیامدی؟ گفت: نه. گفت: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: کسی که راهی برای به دست آوردن دانشی بپیماید خداوند راهی برای پیمودن به بهشت برایش فراهم میکند و فرشتگان بالهایشان را از سر رضایت از طالب علم بر زمین مینهند و هر کس در آسمانها و هر کس در زمین است حتّی جانوران در آب، برای دانشمند استغفار میکنند و برتری دانشمند بر عابد مانند برتری ماه بر دیگر ستارگان است.
دانشمندان وارثان پیامبران هستند. پیامبران دینار و درهمی به ارث نمیگذارند، فقط دانش را به ارث مینهند، هر کس از آن علم دریافت کرد به حقیقت که بهرهای
فراوان برده است.
و این حدیث را جز از عاصمبن رجاءبن حیوة، نمیشناسیم و اسنادش نزد من متّصل نیست. این حدیث را محمودبن خداش اینچنین برایمان حدیث کرد. بلکه این حدیث را از عاصمبن رجاءبن حیوة از داوودبنجمیل، از کثیربنقیس، از ابوالدرداء، از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند. و این از حدیث محمودبنخداش صحیحتر است.» (1)همین سخن ترمذی برای ساقطشدن حدیث بسنده است. و بدان اضافه میکنیم که: کثیربنقیس - راوی حدیث از ابوالدرداء را دارقطنی و دیگران تضعیف کردهاند. ذهبی گوید: «کثیربنقیس، تابعی است و پیشتر در «دال» تضعیف دارقطنی نسبت به او آورده شد.» (2)و ابنحجر گوید: «کثیربنقیس شامی، و گفته میشود قیسبنکثیر و اوّلی مشهورتر است ضعیف است، از طبقه سوم است و ابنقانع وهم کرده و او را در صحابه آورده است.» (3)و خزرجی گوید «د ت ق کثیربنقیس یا عکس آن از ابوالدرداء نقل میکند و از او: داوودبنجمیل، و این اسناد مضطرب است.» (4)و دربارهی داوودبنجمیل که روایت کننده حدیث از کثیربنقیس است و ترمذی او را از سند انداخته است ذهبی گوید: «داوودبنجمیل و بعضی میگویند:
ولیدبنجمیل از کثیربنقیس از ابوالدرداء حدیثی دربارهی کسی که راهی را برای طلب دانش میپیماید، آورده است. و از او عاصمبنرجابنحیاة. حدیث او آشفته است، و أزدی او را ضعیف دانسته است و امّا ابنحبّان او را در ثقهها آورده است. و داوود مانند استادش او را نمیشناسد. و دارقطنی در «العلل» گوید: عاصم و آنان که پیش از او هستند ضعیفان هستند و صحیح دانسته نمیشود.» (5)و این سخن تنها در
ضعیفبودن داوودبنجمیل صراحت ندارد بلکه شامل ضعیفبودن عاصم و ما فوق او هم هست. پس این حدیث صحیح نیست.
و ذهبی گفت: «ثقه به شمار آمده ولی ازدی او را ضعیف دانسته است. و در او جهالتی وجود دارد» (1)... و ابنحجر گفت: «ضعیف است» (2)و خزرجی گفت: «او مضطرب است.» (3)و از اینجا: راز انداختن داوودبنجمیل از سند ترمذی معلوم میشود.
و در مورد عاصمبنرجاء - که ضعیفبودن او نزد دارقطنی را دانستید ابنحجر عسقلانی پس از نقل ثقهبودنش از بعضی گوید: «گفتم: دربارهاش بد گفتهاند.» (4)... و گفت او: راستگویی است که اشتباه میکند.» (5)
دهم: اورنگآبادی در پایان سخنش گمان کرده است که اهل البیت علیهم السلام دانش را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ارث بردهاند بر پایهی اختلاف درجاتشان در زمینهی ارث... که این سخن او از اندکی شناخت او به احوال ائمّهی معصومین علیهم السلام سرچشمه گرفته است، و هر کس در روشها و فضیلتهای آنان بنگرد، مییابد که آنان در دانش یکساناند، و دانشمندان اهل سنّت هم بر این مطلب اعتراف کردهاند:
ابنصبّاغ مالکی دربارهی حضرت امامحسین علیه السلام گوید: «فصلی در دانش و شجاعت و شرافت نفس و آقایی او علیه السلام : یکی از اهل علم گوید: دانشهای اهل البیت بر تکرار و درس متوقف نیست و بر علم امروز آنها نسبت به دیروز افزوده نمیشود چون آنان در اسرارشان مورد خطاب هستند، و در نفسشان محدّث هستند. پس آسمان معارف و دانشهای آنان از درک و لمس به دور است. و هر کس
خواستار کتمان آن باشد، چون کسی است که بخواهد روی آفتاب را بپوشاند. و این چیزی است که باید در نفس ثابت و پایدار شود. پس آنها عالم غیب را در عالم شهادت میبینند، و در خلوتهای عبادت بر حقیقتهای معارف آگاهی مییابند و به هنگام ذکر رخنههای افکارشان با آنان راز و نیاز میکنند بدانچه بر فراز شرف و سعادت برآمدند، و با صدق توجّهشان به قُرب بارگاه الهی دست یازیدند، و به این ترتیب به منتهای خواست و اراده رسیدند پس در جان اولیاء و دوستدارانشان و بیش از آنهم چنین هستند، معارف آنان در دوران سالمندی بیش از هنگام ولادت نیست، و این اموری است که با قیاس و نظر برایشان اثبات میشود و منقبتهایی با برجستگی آشکار و بزرگواریهای نمایان و برتریهایی که چون تابش خورشید و ماه میتابد، و با سرشتهایی که چشمهای تاریخ و عناوین اثر را آراسته میکند، پس مستفید یا ممتحن از ایشان سؤال نکرد مگر این که از آن اطّلاع پیدا کردند، و انکار کنندهای امری از امور را انکار نکرد جز این که آن را دانستند و شناختند، و در ردیف شرافت کسی با آنان نجهید جز این که آنان پیشی گرفتند و همراهانشان کوتاه آمدند و عقب افتادند، سنتی که بر کسانی که بر آنان پیشی گرفتند، جاری شد، چه چیزها که در جدالها و سختیها دیدند و آن را با نظر اصیل و صبر جمیل تحمّل کردند و سستی و ضعف نشان ندادند، پس به اینها و مانندهایش بر همانندها برتری و شرافت یافتند شقشقهها فرو افتد اگر شقشقههایشان برآید و گوشها گوش فرا میدهند اگر گویندهشان سخن گوید یا سخنرانشان سخنرانی کند و هوا سنگینی میکند اگر سرشت آنان به آن قیاس شود، و هر تلاشگری از نهایت آنان باز میایستد و نوآوری آنان را درک نمیکند و به روشها و سجایایی که آفریدگارشان عطا فرموده، دسترسی پیدا نمیکند. و صادقشان از آنها اخبار کرده و اولیاء و دوستانشان را شاد کرده دوری کنندگان و جدایی خواهان از ایشان را غمگین نموده است.» (1)
1) الفصول المهمة/ 159.
و عجیلی گوید: «یکی از اهل علم گوید: دانشهای اهل البیت بر تکرار و درس متوقّف نیست...» (1)
آن دانش را جز ائمّهی اطهار که از اهل بیت مدینه هستند، کسی از «مدینه» به ارث نمیبرد. و حدیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» و دلیلهای دیگر، به این معنی دلالت دارند و به این مطلب بزرگان اعلام و عارفان اهل سنّت تصریح کرده و در متن گفتههایشان آوردهاند، مانند قاضی شهابالدّین در کتاب «هدایةالسعداء» و شیخ سعدالدّین حموی آنگونه که در کتاب «ینابیع المودّة نوشتهی قندوزی» آمده است، و قاضی ثناءاللّه بانی بتی در پایان کتاب «سیف مسلول»...
قاضی ثناءاللّه بانی بتی هر دو حدیث: «من خانهی حکمتم» و «من شهر دانشم» را بر دانشهای باطنی حمل کرده است... متن گفتهی او در ذیل آیه «أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ » (2)چنین است: «گفته شد: شاهد، علیّبنابیطالب است. بغوی گفت: علی گفت: مردی از قریش نیست جز این که آیهای از قرآن دربارهاش نازل شده است. مردی به او گفت: و دربارهی تو چه چیز نازل شد؟ گفت: و یتلوه شاهد منه.
پس اگر گفته شود: وجه تسمیه علی به شاهد چیست؟ گویم: شاید وجهش این است که او نخستین کسی است که اسلام آورد، پس او اوّلین کسی است که به راستی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شهادت داد. و وجه بهتر نزد من این است که گفته شود: علی قطب کمالات ولایت بود، و دیگر اولیا حتّی صحابه در مقام ولایت پیروان ایشان
هستند. و برتری خلفای سهگانه بر او به وجه دیگر است. اینچنین مجدّد در نوشتهای از آخرین نوشتههایش پژوهش کرده است.
پس معنی آیهی «أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ » یعنی بر حجّتی روشن و برهانی قاطع که او محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است، پس او دارای حجّتی روشن از پروردگارش و برهانی قاطع بود که افادهی علم قطعی میکند که او رسولخداوند صلی الله علیه و آله و سلم است و آن معجزههای اوست و برترین آنها قرآن و دانشهای اوست که مستند به وحی است «و یتلوه» یعنی به دنبالش میآید (شاهدی) از سوی خداوند بر راستگویی او، و او علی و مانند او از اولیا هستند. کرامتهای اولیا معجزههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و دانشهای مستند آنان به الهام و کشف، سایههایی از دانشهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که مستند به وحی میباشد، پس آن کرامتها و دانشها گواهی است بر راستگویی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم .
حدیث «أنا دارالحکمة و علیّ بابها» را ترمذی به سند صحیح از علی روایت کرده است. حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب» را که ابنعدی در «الکامل» و عقیلی در «الضعفاء» و طبرانی و حاکم از ابنعبّاس، و ابنعدی و حاکم از جابر روایت کردهاند، اشارهای است به دانشهای اولیا نه دانشهای فقیهان؛ چرا که دریافت دانشهای فقیهان به طریق علی منحصر نشده است، بلکه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اصحابم چون ستارگان هستند به هر یک اقتدا کنید هدایت یافتهاید.»
و این سخن هر چند که شامل بعضی مطالب راست است، از چند وجه مخدوش است:
اوّلاً: اعتراف به اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام «علی قطب کمالات ولایت بود، و دیگر اولیا حتّی صحابه در مقام ولایت پیروان ایشان هستند»، خود دلیل بر برتری امام بر صحابه از یک وجه است، لیکن حدیث «من شهر دانشم» و همانندهایش
دلالت بر برتری و اعلمیت ایشان بر همگی آنان از همهی جهتها و وجهها میباشد...
و حملکردن او حدیث: «من خانه حکمتم» بر این که «اشارهای است به دانشهای اولیا نه دانشهای فقیهان.» قطعاً باطل است، چون «حکمت» همان «دانش سودمند» است... و شکّی نیست که دانشهای فقیهان از زمرهی دانشهای سودمند است.
امّا بر این مطلب که «حکمت» همان «دانش سودمند» است، عبدالعزیز دهلوی در پاسخ پرسشی از ثبوت «عصمت» و «حکمت» و «وجاهت» و «قطبیّت» برای ائمهی دوازدهگانه علیهم السلام به آن تصریح کرده است... و تصریح کرده که مراد از حدیث «أنا دارالحکمة و علیّ بابها» و حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» همین است... و برای بهرهی بیشتر گفتههای بعضی دانشمندان را دربارهی معنی حدیث:
«أنا دارالحکمة» را میآوریم تا بطلان حمل ذکرشده برای شما از زبان دانشمندان اهل سنّت، روشن شود:
عاصمی: «امّا علم و حکمت، پس خداوند متعال به آدم علیه السلام فرمود: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» (1)پس به دانش برتری داد بندگانی را که از آنچه خداوند فرمان داده سرپیچی نمیکنند و آنچه فرمان داده شدهاند را انجام میدهند، و از این جهت مستحق سجده آنان شدند، پس همانگونه که دانش، نادانی نمیگردد و دانشمند نادان نمیشود همچنین آدم برتری یافته با دانش مفضول نمیشود. و همینگونه است حال کسی که به دانش برتری یافته است و امّا کسی که به عبادت برتری یافته، شاید که مفضول شود زیرا چه بسا عابد از درجهی عبادت بیفتد اگر آن را رها کند و از آن دوری نماید، یا در آن سستی کند به گونهی غفلت ورزیدن از آن، پس برتری او فرو میافتد و لذا گفته شده است: با علم برتری یابند و بر علم چیزی برتری نمییابد و به دیدار دانشمند روند و او به دیدار کسی نمیرود. از این رو
1) بقره 31/.
توصیف خداوند سبحان به علم و عالم واجب است و توصیف او به عبادت و عابد فاسد است. و به همین جهت با این فرموده بر پیامبرش علیه السلام منّت گذارد «وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً» (1)پس برتری را با دانش بر او عظیم نمود، غیر از دیگر خصلتها و اخلاق که به او بخشید و غیر آنچه از سرزمینها و آفاق بر او گشود.
و همچنین است مرتضی، به دانش و حکمت برتری یافت و به این دو از همهی امّت جز خلفای گذشته برتری یافت... و لذا پیامبر علیه السلام او را به آن دو توصیف کرده و فرمود: «ای علی! مالامال از دانش و حکمت شدی» و در حدیث از مرتضی آمده است: « شبی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خانهی امسلمه بود، صبح خیلی زود به سوی ایشان رفتم، عبداللّهبنعباس را بر دَر ایستاده دیدم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سوی مسجد بیرون آمدند من در سمت راست و ابنعباس در سمت چپ ایشان بودیم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ای علی نخستین نعمتی که خداوند به تو عطا فرمود چیست؟ گفت: این که مرا آفرید و آفرینش مرا نیکو گردانید. فرمود: سپس چه؟ گفت: این که خود را به من شناساند. فرمود: سپس چه؟ گفت، گفتم: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّهِ لا تُحْصُوها» (2)گفت: پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستشان را بر کتف من زدند و فرمود: ای علی مالامال از دانش و حکمت شدی. و از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است. و در بعضی روایات است: من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (3)گنجی شافعی: «باب بیست و یکم، دربارهی اینکه خداوند حکمت را به علی اختصاص داد. خداوند متعال فرمود: «وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً» (4)ما را خبر داد عبداللطیفبنمحمّد در بغداد، از محمّدبنعبدالباقی، از ابوالفضلبناحمد، از حافظ احمدبنعبداللّه، از ابواحمد محمّدبناحمد جرجانی،
از حسنبنسفیان، از عبدالحمیدبنبحر، از شریک، از سلمةبنکهیل، از صنابحی، از علی که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.»
گویم: این حدیثی حسن و عالی است و حکمت به سنّت تفسیر شده است به جهت فرمودهاش عزّوجلّ «وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ » (1)و بر صحت این تأویل دلالت دارد این فرمودهی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم : کتاب و همانند آن به من داده شد.
از کتاب ارادهی قرآن کرد و همانند آن، حکمتی است که خداوند به او آموخت و امر و نهی و حلال و حرامی که برایش بیان فرمود. پس حکمت همان سنّت است. و لذا فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است.» (2)سیّد شهابالدّین احمد: « باب پانزدهم: دربارهی اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خانهی حکمت و شهر دانش است و علی باب آن دو است، و او بیتردید به خداوند متعال و احکام و آیات و کلامش داناتر است... و از علی است که گفت:
رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است. حافظ ابونعیم و طبری آن را روایت کردند و در «المشکاة» آن را روایت کرد و گفت: ترمذی آن را نقل کرد.» (3)مناوی: « من خانهی حکمتم و در روایتی: من شهر حکمتم و علی در آن است. یعنی علیّبنابیطالب آن دری است که از آن به حکمت وارد میشوند و تو را بسنده است به این مرتبت که چه بلندمرتبه است و این منقبت که چه والاست و هر کس گمان برد که مراد از فرمودهاش: و علی در آن است، این است که آن مرتفع است و از ریشه علوّ که بلندی است، میباشد، برای غرض فاسدش چیزی برگزیده است که برایش سود و بهرهای ندارد و نیازی را برطرف نمیکند.»
ابونعیم از «ترجمان القرآن» مرفوعاً نقل کرده است: خداوند عزّوجلّ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» را نازل نکرد جز اینکه علی سردسته و امیر آنها است. و ابنمسعود
نقل میکند که گفت: خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم، دربارهی علی پرسیده شد، فرمود:
حکمت ده قسمت شد، نه قسمت آن به علی و یک قسمت به مردم داده شد. و نیز از ایشان نقل میکند که قرآن بر هفت حرف نازل شد، هیچ حرف آن نیست جز این که ظهر و بطن دارد، و نزد علی علم ظاهر و باطن هست. و نیز نقل میکند که فرمود:
علی سرور مسلمانان و پیشوای پرهیزکاران است. و نیز نقل کند که فرمود: من سرور فرزندان آدم هستم و علی سرور عرب است. و نیز نقل کرد که فرمود: علی پرچم هدایت است. و نیز نقل کرد که فرمود: ای علی! خداوند فرمانم داد که تو را نزدیک خود آرم و بیاموزم تا هوشیار شوی و این آیه بر من نازل شد «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ » و نیز از ابنعبّاس نقل کرد که فرمود: گفتوگو میکردیم که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم هفتاد پیمان را به علی واگذار فرمود که به دیگری واگذار نفرمود.
و اخبار در این باب فزون از شماره است.» (1)ابن حجر مکّی در المنح المکیّة: «از مواردی که دلالت دارد بر اینکه خداوند سبحانه، به علی علومی اختصاص داد که عبارات از آن قاصر است، اینکه پیامبر فرمود: داورترین شما علی است و این حدیث صحیحی است که نزاعی در آن نیست و قول او: من خانهی حکمتم و روایت: من شهر علم هستم و علی در آن است.»
عزیزی: « من خانهی حکمتم، مناوی گفت: و در روایتی شهر حکمتم و علیبنابیطالب در آن است، در آن اعلامی است بر برتری علی، و استنباط احکام شرعی از او.» (2)نظامالدّین سهالوی در «الصبح الصادق» گوید: «افاضه: شیخابنهمام در فتحالقدیر - پس از آنکه آزاد کردن کنیز بچهدار و جایز نبودن فروختن او را از تعدادی از صحابه به حدیثهای مرفوع اثبات کرده و ثبوت اجماع را بر باطلبودن فروش نتیجهگیری کرده - گفته است: از آنچه دلالت میکند بر ثابتبودن آن اجماع، چیزی
است که عبدالرزّاق اسناد داده است؛ ما را خبر داد معمّر، از ایّوب، از ابنسیرین، از عبیده سلمانی که گفت: شنیدم علی میگفت: رأی من و رأی عمر در مورد کنیزان بچهدار این بود که هرگز فروخته نشوند، سپس بعد از آن قائل به این شدم که فروخته شوند. پس به او گفتم: رأی پیشین تو را که با رأی عمر یکسان بود، بیشتر دوست دارم از نظری که به تنهایی دادهای. علی خندید.
و بدان که بازگشت علی از نظرش اقتضا دارد که او انقراض دوران را در تقرّر اجماع شرط میدانست و آنچه ترجیح دارد خلاف آن است، و باعث شگفتی من نمیشود که شأنی برای امیرالمؤمنین باشد که پیروانش را دور کند از اینکه تمایل پیدا کنند به دلیلی مرجوح و رأیی شسته شده و مذهبی ناشایست. پس اگر انقراض عصر در تقرر اجماع شرط نباشد و این مطلب آشکارتر باشد (البته نه مانند وضوح آفتاب)، پس چگونه او به آن متمایل میشود، در حالی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است:
«تو نسبت به من به منزلت هارون نسبت به موسی هستی جز این که بعد از من پیامبری نیست.» دو صحیح آن را روایت کردهاند. و رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من خانهی حکمتم و علی در آن است.» ترمذی آن را روایت کرد. پس انقراض درست است.
گفته نشود که خلفای سهگانه نیز درهای دانش هستند؛ در حالیکه عمر حکم به ممنوعبودن فروش کرده بود. چون سرانجام آنچه در این باب است، اینکه آن دو با یکدیگر تعارضی پیدا کردند و مذهب درست این است که عمر افضل میباشد و این اقتضا نمیکند که افضلیت در علم هم باشد و ثابت شد که علی درِ خانهی حکمت است و حکمت حُکمِ اوست.»
همهی اینها نسبت به حدیث «من خانه حکمتم» بود.
و نسبت به معنی حدیث «من شهر دانشم»:
ابنطلحهی شافعی: در معنی «الأنزع البطین» (1)گوید: «عنایت الهی و الطاف ربّانی و رأفت ملکوتی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم را در بر گرفت، و قلبش مشکات انوار نبوّت و رسالت گردید و خداوند کتاب و حکمت را بر او فرو فرستاد و چیزهایی را که نمیدانست به او آموخت، و علی در آن روز بهرهمند از برکات تربیت او و ثمرههای محبّت او شده بود، پس به شفقت او جرقهای از آن انوار بدرخشید و از آفاق چراغدانش پرتوهایش طلوع کرد، پس قلب علی به آن نورها روشنایی یافت و به آن آثار رشد یافت و از لکههای تیره زدوده شد و آماده شد برای پذیرش آنچه از اسرار دانشها و دانشهای اسرار بر او افاضه شود و اندازهای از حکمتها و حکم مقدرات در او جایگزین شود، پس به مبارکی ایمان آراسته شد و به یالهای معرفت مزیّن شد، و متّصف به حکمت استوار شد و انواع دانشها را دریافت کرد، پس حکمتها از لفظهای او چیده شد و دانشهای ناشناخته ظاهری و باطنی با او انس گرفته، و چشمههایش از چاه قلبش منفجر شده است.
و همواره ملازم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و خداوند علم او را میافزود تا اینکه رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود طبق آنچه ترمذی در صحیحش با سندش از او نقل کرده است: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. پس او از فراوانی دانشاش جوامع قضایا را به ذلّت میکشاند، و رخدادهای مشکل را توضیح میداد و احکام دشوار شده را آسان مینمود، در هر دانشی او را نشانی بود، و بر هر حکمتی چیرگی داشت، و به زودی تفصیل این اصل در فصل ششم که برای بیان دانش و فضیلت او شکل یافته خواهد آمد انشاءاللّهتعالی.
و از آنجا که روشن شد آنچه خداوند متعال از انواع دانشها و اقسام حکمتها به او عطا فرمود، پس به اعتبار آنها با لفظ «البطین» توصیف شد. و این لفظی است که بزرگ شکم به آن توصیف میشود و متّصف به پُربودن شکم است.
1) الأنزع: کسی که موی دو طرف پیشانیش ریخته است. البطین: بزرگ شکم.
چون او علیه السلام مملو از علم و حکمت شده بود، و بهرهی فراوانی از انواع دانشها و اقسام حکمتها برده بود به گونهای که خوراک او شده بود و به این اعتبار توصیف شد به این که بزرگشکم از دانش و حکمت است مانند کسی که بهرهی فراوانی از خوراکهای جسمانی گرفته که شکمش را بزرگ کرده و به اعتبار آن بزرگشکم شده است، پس از این نظر این لفظ بر او اطلاق شد. (1)
گنجی شافعی: «گویم: - و خداوند داناتر است وجه این حدیث نزد من چنین است که منظور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها.» این بود که خداوند متعال دانش را به من آموخت و فرمانم داد که در آغاز پیامبری مردم را به اقرار به یگانگی او بخوانم تا بخشی از دوران رسالت بدینگونه سپری شد، سپس خداوند به جنگ با کسانی فرمانم داد که از اقرار به یگانگی خداوند عزّ و جلّ خودداری کردند؛ پس از اینکه از این کار منع کرده بود. پس من شهر دانشم، در امرها و نهیها و در صلح و جنگ تا اینکه جنگیدم با مشرکان و علیّبنابیطالب درِ آن است؛ یعنی او نخستین کسی از خاندانم و دیگر افراد امّتم است که بعد از من با ستمگران میجنگد و اگر علی برای مردم جنگیدن با ستمگران (گناهکاران) را وضع نمیکرد و حکم قتل آنان را و اسیرانشان را رها نمیساخت و گرفتن اموالشان و فرزندانشان را حرام نمیداشت، این حکم هرگز شناخته و دانسته نمیشد.
پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ با مشرکان قانون به تاراج بردن اموالشان و اسیرگرفتن فرزندانشان را وضع کرد و علی در جنگ با ستمکاران قانون وضع کرد که بر مجروحان حمله نشود و اسیری کشته نشود و زنان و فرزندان به اسارت گرفته نشوند و اموالشان مصادره نشود و این وجهی صحیح و نیکوست.
با اینهمه، دانشمندان از صحابه و تابعان و خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به برتری علی و افزونی و سرشاربودن دانشش و زیرکی و حکمت فراوانش و نیکویی قضاوتهایش و درستی فتواهایش قائل شدهاند و ابوبکر و عمر و عثمان و دیگر
1) مطالب السئول/ 35.
دانشمندان اصحاب با او در احکام مشاوره میکردند و سخن او را در تأیید یا رد میپذیرفتند و عمل میکردند که این خود اعترافشان به دانش و فضل فراوان او و برتری خردش و درستی حکمش میباشد.
این سخن هرگز در حق او گزافه نیست، چون مقام او نزد خداوند و پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم و نزد بندگان مؤمن او، والاتر و بالاتر از آن است.» (1)
نووی:
امام المسلمین بلا ارتیاب *** أمیرالمؤمنین أبوتراب
نبّی الله خازن کّل علم *** علی للخزانة مثل باب
بدون تردید امام مسلمین است *** امیرالمؤمنین ابوتراب پیامبر خدا
گنجه ی همه ی دانش است *** علی برای خزانه چون دَر است
این دو بیت را شهابالدّین در کتاب «توضیح الدّلائل علی ترجیح الفضائل» آورده است.
ابوبکر خوافی: شهابالدّین احمد گوید: «باب پانزدهم دربارهی این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خانهی حکمت و شهر دانش است و علی درِ آن دو است. و این که او بدون تردید داناترین مردم به خداوند متعال و احکام و آیات و سخن اوست.
از مولایمان امیرالمؤمنین علی نقل شده که گفت: رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی خداوند مرا فرمان داد که تو را به خود نزدیک کنم و تو را بیاموزم تا گوش کنی و این آیه بر من نازل شد «و تعیها أذن واعیة» (2)پس تو گوش شنوای دانش من هستی.
حافظ امام ابونعیم در «الحلیة» آن را روایت کرد.
و سلطان طریقت و برهان حقیقت شیخ شهابالدّین ابوجعفر عمر سهروردی در «العوارف» با اسنادش به عبداللّهبنحسن با این لفظ روایت کرده است:
گفت: هنگامی که این آیه نازل شد «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ » رسولخدابه علی فرمود: از خداوند تقاضا کردم که آن را گوش تو قرار دهد ای علی! علی گفت: پس از آن چیزی
را فراموش نکردم.
استاد اساتید در زمان خود و یگانهی همتایان در دانشها و عرفان شیخ زینالدّین ابوبکر محمّدبنمحمّدبنعلی خوافی گفت: لذا علی به افزونی دانش و حکمت اختصاص یافت تا این که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها. و عمر گفت: اگر علی نبود، عمر هلاک میشد.»
شهابالدّیناحمد ، بعد از حدیث مدینة العلم گوید: «بدان که دَر، حایل و مانع واردشدن به خانه را برمیدارد. پس هر کس بخواهد از غیر درها وارد خانهها شود، ورود بر او مشکل و سخت میگردد، همچنین است کسی که جویای دانش باشد و آن را از علی و بیان او برنگیرد که به مقصود نمیرسد. او دارای دانش و خرد و بیان بود. چه بسا کسی عالم است ولی بر بیان و فصاحت توانا نیست و علی در میان اصحاب به این امر مشهور بود. پس دانش و روایت و استنباط آن از علی خواسته میشود. در دانش به اجماع اصحاب (رسولخدا) به او مراجعه میشد، و حکم و فتوایش مورد اطمینان بود و اصحاب همگی در هر مشکلی به او مراجعه میکردند و از او پیشی نمیگرفتند و بر این پایه عمر گفت: اگر علی نبود عمر حتماً به هلاکت میرسید.»
ابنصباغ مالکی پس از نقل حکم امام درباره خنثی گوید: «خدایت رحمت کند بنگر به استخراج امیرالمؤمنین علی که با نور دانش و فهم نافذش چگونه راه صحیح را توضیح داد و نمایاند و به آن جهت نرینگی را بر مادگی در مادهی ایجاد ظاهر کرد. و این منّت کامل و نعمت فراگیر با توجّه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای او پیدا شد، و با تربیت و مهربانی و شفقت ایشان نسبت به او، پس آمادهی پذیرش آن نورها و مهیای دریافت دانشها و اسرار شد، پس حکمت از لفظهایش برگرفته میشد، و دانشهای ظاهری و باطنی با دلش پیوسته بود، همواره دریاهای دانشها از سینهاش منفجر میشد و امواجش بالا میآمد، تا آنکه او صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: أنا مدینة العلم
و علیّ بابها.» (1)نورالدّین سمهودی : «ابنسمان از ابوسعید خدری نقل کرد که شنید عمر به علی میگفت - در حالی که سؤالی از او کرده و پاسخ گرفته و مشکلش را حل کرده بود هرگز خداوند مرا بعد از تو باقی نگذارد. زین عراقی در «شرح التّقریب» در شرح حال علی آورده است که عمر گفت: داورترین ما علی است و همواره به خداوند پناه میبرد از مشکلی که ابوالحسن گشایندهاش نباشد. تمام شد و این استعاذه عمر را دارقطنی و دیگران هم روایت کردهاند با این کلمات: به خداوند پناه میبرم از مشکلی که ابوالحسن حلّالش نباشد. تمام شد. و این پناه بردن را دارقطنی و دیگران روایت کردند که لفظش چنین است: به خداوند پناه میبرم از مشکلی که مشکلگشایش علی نباشد. و در روایتی از او، از ابوسعید خدری است که گفت: با عمر به مکّه آمدیم، علیّبنابیطالب همراهش بود. پس علی چیزی برایش ذکر کرد. عمر گفت: به خداوند پناه میبرم که در میان مردمی زندگی کنم که در میانشان ابوالحسن نباشد. گفتند: و جز این نیست که او را به فرمانداری جایی نفرستاد چون او را برای مشورت نزد خود نگه میداشت. و حافظ ذهبی از عبدالملکبن ابوسلیمان نقل کرد که گفت: به عطا گفته شد آیا کسی از اصحاب رسول صلی الله علیه و آله و سلم فقیهتر از علی بود؟ گفت: نه، به خداوند سوگند که چنین کسی را نمیشناسم.
گویم: و این سخن و امثال آن از مواردی است که در فضیلت علی در این باب وجود دارد و خود گواه بر حدیث: «أنا مدینة العلم و علی بابها» میباشد.» (2)
فضلبنروزبهان در پاسخ گفتهی علّامه حلّی که به «سلونی» و حدیث مدینة العلم استدلال کرده، گوید: این دلالت دارد بر فزونی دانش او، و آگاهی از پاسخ رخدادها و اطّلاع داشتنش بر دانشها و معارف، و تمام این امور مسلم است.» (3)
ملّاعلی قاری: «یعنی پسر عبدالمطّلب بنهاشم بنعبدمناف بنقصی، قرشی
هاشمی، مرتضی همسر فاطمه زهرا و پسرعموی مصطفی و عالم در درجهی علیا، و در مشکلاتی که بزرگان صحابه از او پرسیدند و به فتوایش بازگشتند، برای او فضایل بسیار مشهوری است که گفتهاش علیه السلام را محقّق ساخته است: أنا مدینة العلم و علی بابها و فرمودهاش علیه السلام : اقضاکم علیّ .» (1)و نیز قاری پس از نقل داستان دروغین در مورد آموختن خضر علیه السلام از ابوحنیفة گوید: «پوشیده نماند که این داستان با توجه به رکیکبودن و لحنش از سخنان بعضی از ملحدان کوشا در تباهی دین است، چون حاصلش این است که: آن خضری که خداوند متعال در حقّش میفرماید: «بندهای از بندگان ما را یافتند که رحمتی از سوی خودمان به او دادیم و دانشی از خودمان به او آموختیم» (2)و موسی علیه السلام از او آموخته، شاگرد ابوحنیفه بوده است (!) و چه فهم سریعی داشته این شاگرد که در مدّت سه سال آموخت آنچه را که خضر در مدّت سیسال از ابوحنیفه در حیات و مماتش آموخته بود! و شگفتآورتر آنکه ابوالقاسم قشیری در طبقات حنفیها به شمار نیامده است! و شگفتانگیزتر از خضر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرده ولی اسلام را از ایشان نیاموخته است و نه از دانشمندان اصحاب مانند علی باب مدینة العلم و داورترین یاران! و زید عمل کنندهترین به واجبات، و أُبی بهترین قاریان، و معاذبنجبل، داناترین به حلال و حرام، و تابعان بزرگ چون فقهای هفتگانه، سعیدبنمسیّب در مدینه، عطاء در مکّه، حسن در بصره و مکحول در شام نیاموخت. و به علّت نادانیاش، به شریعت حنیفیه رضایت داد که مسائل آن را با دلیلهایش، در اواخر عمر ابوحنیفه بیاموزد و این چیزی است که باطل بودنش بر خردهای بیارزش و فهمهای ضعیف پوشیده نمیماند. بلکه اگر این گفتار زشت را علمای شافعی یا حنبلی یا مالکی به تمسخر بگیرند آن را وسیلهای بر کمخردی طایفهی حنفی قرار دهند، چون ندانستهاند کسی از آنها به طور کلّی به این قضیه
رضایت نمیدهد. اگر متعرّض خطای در مبانی و معانی این سخن شوم، کتاب مستقلی میشود. جز این که من با چشمپوشی از آن خودداری کردم بر پایهی فرمودهی خداوند متعال «خذ العفو و أمر بالعرف و أعرض عن الجاهلین» (1)و خدای عزّوجلّ فرمود: «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ » (2)» (3)
مناوی: «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن در آید. مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم شهر جامع تمام والاییهای ادیان است و شهر به ناچار باید دری داشته باشد، پس خبر داد که درش علی میباشد. هر کس راه اورا گرفت وارد شهر میشود و هر کس در مورد آن خطا کرد راه هدایت را به خطا رفته است. و موافق و مؤالف و دشمن و مخالف بر اعلمیت او گواهی دادهاند. کلاباذی نقل کرد که مردی از معاویه مسألهای پرسید؛ گفت: از علی بپرس او از من داناتر است. گفت:
پاسخ تو را میخواهم. گفت: وای بر تو. مردی را دوست نداشتی که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم او را با دانش بسیار بزرگوار گردانید و بزرگان صحابه به این دانش او اعتراف داشتند، و عمر حل هر مشکلی را که برایش پیش میآمد از او میخواست.
مردی نزد او آمد و سؤالی کرد و گفت: علی اینجاست از او بپرس. گفت: میخواهم از تو ای امیرالمؤمنین بشنوم. گفت: برخیز خداوند پاهایت را برپا ندارد و نامش را از دیوان پاک کرد. و از نقلی صحیح از او است که: پناه میبرد از مردمی که او در میانشان نیست تا این که او را نزد خود نگهداشت و به مأموریتی نفرستاد تا از مشورت او بهرهمند شود. و حافظ ذهبی از عبدالملکبن ابوسلیمان نقل کرد که گفت: به عطا گفته شد آیا کسی از صحابه فقیهتر از علی بود؟ گفت: نه به خداوند سوگند و حرّانی گفت: اوّلین و آخرین دانستند که فهم کتاب خداوند منحصر به دانش علی است. و هر کس آن را نداند از دری گمراه شده است که از پشت آن خداوند حجاب از دلها برمیدارد تا این که یقین کسانی محقّق شود که با
برداشتهشدن پرده تغییر نمیکند.» (1)عبدالحق دهلوی ، گفتهاش پیشتر آورده شد.
عبدالرّحمانبن عبدالرّسول چشتی ، در مقدّمهی کتابش «مرآةالأسرار»
اسماعیلبن سلیمان کردی، در کتابش «جلاء النظر فی دفع شبهات ابنحجر»
محمّدبن عبدالرّسول برزنجی ، در کتاب «الإشاعة لأشراط الساعة»
ولیاللّه دهلوی ، گفتههایش اندکی پیش از این آورده شد.
محمّدمعین سندی ، در پاسخ به استدلال معتقدان به قیاس گوید: «همچنین به حجّیت قیاس بر اساس عمل گروه بسیاری از صحابه، استدلال کردند، و این به تواتر از ایشان رسیده است، هر چند که تفصیل آنها آحادی باشد و نیز: عمل آنان به قیاس و ترجیح دادن بعضی بر بعضی دیگر تکرار و شایع شد بدون این که کسی آن را انکار کند. و این وفاق و اجماعی است بر حجّیت قیاس. پس جواب این است:
همانگونه که قیاس از آنان نقل شده ذم آنها از قیاس هم نقل شده است. پس از باب مدینة العلم نقل شده است که گفت: اگر دین به قیاس بود مسح کف کفش بهتر از مسح روی آن بود.» (2)محمّدبناسماعیل امیر : «اگر این مطلب را دانستی، متوجّه میشوی که خداوند وصی علیه السلام را به این فضیلت شگفتانگیز اختصاص داده است و شأنش را منحصر به فرد فرموده است؛ برای آنکه او را باب شریفترین چیز در جهان هستی قرار داد که دانش است و آن دانش را هر کسی که خواهان است با استمداد از او دریافت میکند، بلکه او باب شریفترین دانشهاست که دانشهای نبوی میباشد و آنهم دانش جامعترین آفریدهی خداوند که سرور فرستادگانش صلی الله علیه و آله و سلم است. و هر شرافتی از این شرافت فرو میریزد و گذشتگان و آیندگان در برابرش سرِ تعظیم فرود میآورند و همانطور که باب مدینة العلم را ویژهی او قرار داد، از او چیزها و
دانشهایی تراوید که دلیلهایش به زودی برای شما آورده میشود.» (1)شیخ سلمان جمل در شرح این بیت:
و وزیره ابن عمّه فی المعالی *** و من الاهل تسعد الوزراء
و وزیرش پسرعمویش در شرافتها *** و از خانواده وزیران سعادت مییابند
گوید: «و من الاهل... الخ» میرساند که از جمله آن سعادتها این است که برادری را برای او قرار داد. ترمذی نقل میکند: حضرت صلی الله علیه و آله و سلم میان اصحابش برادری برقرار کرد. علی با چشمانی گریان آمد و عرض کرد: ای رسولخدا میان اصحابت برادری برقرار کردی و میان من و کسی برادری ایجاد ننمودی. پس فرمود: «تو در دنیا و آخرت برادر من هستی.» و از آن سعادتها دانشهایی است که با این فرمایش به آن اشاره فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب» (2)
عجیلی شافعی: «هنگامی که مردم مکّه دچار قحطی شدیدی شدند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را از عمویش ابوطالب گرفت و تربیت نمود و به خود نزدیک کرد و به سوی مکارم اخلاق رهنمون شد، پس با توجّه ایشان برای پذیرش انوار و دریافت دانشها و اسرار آماده شد و حکمت از کلامش برگرفته میشد و دانشهای ظاهری و باطنی با قلبش ارتباط یافت، از سینهاش دریاهای دانش منفجر میشد، و لذا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها» (3)
دوم: و از چیزهایی که حمل آن را بر دانشهای باطنی رد میکند، حدیث «من شهر فقه هستم و علی در آن است» میباشد. پس همانگونه که این دو حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده، این حدیث شریف هم از ایشان نقل شده است...
همانگونه که پیش از این دانستید... و همانگونه که تأویل و چنان حملی در این
حدیث راه ندارد، همچنین جایی در آن دو حدیث ندارد. پس باطلبودن گفتهی قاضی هندی با این بیان نیز آشکار شد. پس جاحد منکر از خشم آن بمیرد.
سوم: تمامی این حدیثها دلالت دارد بر اختصاص داشتن و انحصار داشتن دانشها به طور مطلق به سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام ... و وجههای دلالت آن را در پاسخ به گفتههای عاصمی و قاری و غیرشان، آوردیم، و همانجا گفتههای بزرگان را در این باب ذکر کردیم از جمله آنها نقل مناوی از حرّانی است: «پیشینیان و پسینیان دانستند که فهم کتاب خداوند منحصر به علی است. و هر کس آن را ندانست از دری گمراه شد که از ورای آن خداوند حجاب را از دلها برمیدارد تا یقینی تحقّق یابد که با برداشتن حجاب تغییر نمییابد.»
پس این گفتهاش نیز باطل شد که گوید: «دریافت دانشهای فقیهان منحصر به گرفتن از علی نیست.»
چهارم: تمسّک او به حدیث «اصحابم چون ستارگاناند» به خاطر گمان او بر عدم انحصار مذکور، ضعیفتر و سستتر است،... این حدیث به اعتراف بزرگان حافظان و پیشوایان اهل سنّت، ساختگی است... و قدح آن در پاسخ به سخن اعور واسطی آمد. برخی کسانی که متن گفته آنها در بطلان این حدیث آمده است، عبارتند از: ابنعبدالبر، ابنتیمیه، ابوحیان زین العراقی، ابنحجر عسقلانی، ابنامیرالحاج، سیوطی، خفاجی و شوکانی. تفصیل سخن در این باره در بخش «حدیث ثقلین» از کتابمان آمده است.
عبدالعزیز دهلوی در باب یازدهم از کتاب «التحفة» در مورد انواع اوهام شیعه به گمان خود گوید: «نوع سوم این که مطلوب چیزی و نتیجهی استدلال چیز دیگری
باشد، لیکن آنان توهّم میکنند و آن را عین مطلوب قرار میدهند، به جهت نزدیکی و مجاورت بسیار زیاد میان آن و مطلوب و بیشتر استدلالهای شیعه بر این پایه به پایان میرسد، همانگونه که پیشتر به تفصیل در مبحثهای امامت آمد از جمله:
این که امیر، باب مدینة العلم است و هر کس باب مدینة العلم بود، امام هم میباشد، و از این جهت که امام رئیس امّت است، و چون دَر به وجهی از وجوه ریاست خانه را دارد و اگر امیر آن در بود پس او امام است.
و حال آنکه باب مدینة العلم بودن یک امر، و امامت امر دیگری است و میان این دو هیچ اتّحاد و تلازمی وجود ندارد.»
گویم: این سخن از چند وجه مردود است. در اینجا به ذکر بعضی از آنها بسنده میکنیم:
اوّل: ادّعای فرق ننهادن شیعه میان مطلوب و نتیجه، گمان فاسدی است، شأن شیعه اجلّ و والامرتبه از این است. همانگونه که به زودی و با یاری نعمترسان پاداش دهنده خواهد دید.
دوم: ادّعایش که بیشتر استدلالهای شیعه از این گونه است، ادّعایی دروغین است و شما را بسنده است که به استدلالهای ما در بخشهای مختلف از مبحثهای امامت، مراجعه کنید.
سوم: آنچه دربارهی استدلال شیعه به حدیث «أنا مدینة العلم »، آورده است، باطل میباشد، از بحثهای این کتاب ما دربارهی سند و دلالت حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» متانت استدلالهای ما و تمام بودن دلالت این حدیث بر مطلوب ما را دانستید.
چهارم: روش استدلال شیعه به حدیث مدینة العلم در کتابهایشان موجود و ثبت شده است، و روش استدلال مبهم و اجمالی که «دهلوی» به آنان نسبت داده است در هیچ یک از نوشتههایشان نیست و ما در اینجا روش استدلال بعضی یارانمان را میآوریم تا خیانت و دروغ «دهلوی» در این گفتار را ملاحظه کنید:
ابوجعفر محمّدبنعلیبنشهر آشوب سروی پس از نقل حدیث از مخالفان گوید: «و این اقتضای واجب بودن مراجعه به امیرالمؤمنین علیه السلام را دارد، چون کنیهی «مدینه» را برای خود قرار داد و اطّلاع داد که رسیدن به دانش او تنها از سوی علی ممکن است، چون او را مانند دَرِ آن شهر قرار داده است که جز از سوی او واردش نمیشود. سپس این امر را واجب کرد با فرمودهاش: «فلیأت الباب» (باید نزد آن در بیاید) و شامل دلیلی بر عصمت او میباشد، چون از کسی که معصوم نیست امکان سرزدن کار زشت، وجود دارد، پس اگر آن اتّفاق رخ دهد، اقتدا به او زشت است، پس منجر میشود که ایشان علیه السلام به کار زشت فرمان داده باشد، و این جایز نیست. و نیز دلالت دارد بر این که او داناترین امّت است، و این مطلب را دانستههای ما از اختلافهای دیگران تأیید میکند و مراجعهشان به یکدیگر و بینیازی او علیه السلام از مراجعه به دیگران، و نیز ولایت و امامت حضرت علی علیه السلام را آشکار فرمود، و این که دریافت دانش و حکمت در دوران حیات و بعد از وفاتشان جز از سوی او و روایت از او صحیح نیست همانگونه که خداوند متعال فرمود: «و أتوا البیوت من أبوابها»» (1)
و یحییبنحسنحلی معروف به «ابنبطریق» گوید: «بدان که در این فصل چیزهایی در رشتههای بسیار از مناقب ایشان گردآورده که همگی آنها والامقامی او و پیروی و اقتدای امّت به ایشان را ایجاب میکند. از آن جمله، فرمودهاش «من شهر دانشم و علی در آن است، هر کس آن شهر را خواهد، باید نزد آن دَر آید.» و نیز فرمودهاش:
1) مناقب آل ابیطالب /2 34.
من شهر بهشتم. و پیشتر، برتری دانشمند را بر کسی که دانشمند نیست، آوردیم و به راستی که خداوند دانشمند را از کسی که دانشمند نیست جدا فرموده است، و خداوند متعال تبعیت از کسی که هدایتگر به حق است را واجب فرموده است که او از دیگران شایستهتر به پیروی است، و این نیست جز به برتری دادن دانشمند بر کسی که چنین نیست. پس سیادت او و پیروی از او واجب شده است و این مطلب را در گذشته به اندازه کافی توضیح دادیم و وجهی برای تکرارش وجود ندارد.» (1)و قاضی نوراللّه شوشتری گوید: «گویم: در این حدیث اشارهای است به فرمودهی خدای متعال: «وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» و در بسیاری از روایتهای ابنمغازلی تصریح به این مطلب موجود است. در بعضی از آنها با اسناد به جابر آمده است:
من شهر دانشم و علی در آن است و در بعضی از آنها با اسناد به حضرت علی علیه السلام فرموده است: ای علی! من شهر هستم و تو در هستی. دروغ گوید هر کس گمان برد که جز از آن در به آن شهر میرسد. و از ابنعبّاس روایت شده است که فرمود: من شهر دانشم و علی در آن است. هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر آید. و نیز از ابنعبّاس است که ایشان فرمود: من شهر بهشت هستم و علی در آن است، هر کس بهشت را خواهد، باید از درش نزد آن آید. و در نقل دیگری از ابنعبّاس است که فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است هر کس آن حکمت را خواهد، باید به آن دَر آید.
اینها اقتضای واجببودن مراجعه به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را دارد. چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نفس شریف خویش را کنیهی شهر دانش، و شهر بهشت و خانهی حکمت بخشید، سپس اطّلاع داد که رسیدن به دانش و حکمتش و به بهشت خداوند سبحان به تنها از سوی علی ممکن است، چون او را به منزلهی باب مدینة العلم و حکمت و بهشت قرار داد که جز از آن در وارد آنها نمیتوان شد، و
1) العمدة/ 363.
حضرتش علیه السلام تکذیب فرمود کسی را که گمان برد به آن شهر از غیر آن در میرسد، و نیز آن آیه به این اشاره دارد همانگونه که آوردیم.
در آن دلیلی هست بر عصمت ایشان که آشکار است، چون حضرتش علیه السلام فرمان به اقتدای به او در دانشها به طور مطلق داده است، پس واجب است که ایمن از خطا باشد.
و دلالت دارد بر این که او امام است، چون او دَرِ آن دانشها میباشد. و این مطلب را تأیید میکند آنچه از اختلاف امّت دانسته شده است و مراجعه آنان به یکدیگر و بینیازی ایشان علیه السلام از این مراجعه.
و نیز دلالت دارد بر ولایت و امامت او علیه السلام ، و این که دریافت دانش و حکمت و وارد شدن به بهشت در دوران حیات حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم جز از سوی او صحیح نیست، و همچنین روایت دانش و حکمت جز از ایشان جائز نیست؛ بنابر فرمودهی خداوند متعال «وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» چون حضرتش علیه السلام آن در بود. و چه زیبا گفته است:
مدینة علم و ابنعمّک بابها *** فمن غیر ذاک الباب لمیؤت سورها
شهر دانش هستی و پسر عمویت باب آن است؛ *** پس از غیر آن دَر به دیوار آن شهر نتوان رسید
و نیز دلالت دارد، بر این که اگر کسی چیزی از این دانشها و حکمتها را که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دارد از سوی غیر علی علیه السلام دریافت کند، نافرمانی کرده چون دزد و کسی است که از دیوار خانه بالا رود، که اگر از غیر دَرِ دستور داده شده وارد شوند و به خواستهشان برسند گناهکار خواهند بود. و فرمودهاش علیه السلام : هر کس دانش را خواهد، باید نزد آن دَر آید. مراد از آن مختار بودن نیست بلکه مراد از آن واجب بودن و تهدید است مانند فرمودهاش عزّوجلّ: «فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ»
و دلیلش این است که اینجا پیامبری غیر از حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نیست که شهر دانش و خانهی حکمت باشد، تا دانشمند مخیّر باشد که تنها از یکی از آن دو دریافت کند و این نبود پیامبر دیگر دلیلی است بر وجوب این مراجعه و این که واجبی لازم میباشد و سپاس از آن خداوند است.
سپس بر خردمندان پوشیده نمیماند که مراد از دَر، در این اخبار کنایه از نگهبان چیزی است که هیچ چیز از آن جدا و منفرد نمیشود، و جز از او بیرون نمیآید و جز به وسیلهی خودش چیزی بر او وارد نمیشود. و اگر ثابت شود که او علیه السلام نگهبان دانشها و حکمتهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و ثابت شود که خداوند متعال و پیامبرش فرمان دادهاند که با رسیدن به او باید به سوی دانش و حکمت رفت، پیروی و دریافت از او واجب میشود و این حقیقتِ معنی امام است، همانگونه که بر اندیشمندان پوشیده نیست.» (1)و پنجم: دهلوی در این عبارت توهم کرده و گفته است که دَر دارای ریاست خانه است. در حالی که میبایست میگفت: درِ شهر، ریاست شهر را داراست، آیا دهلوی میان «خانه» و «شهر» فرقی نمینهد؟
و ششم: دهلوی در اینجا اشتباه دیگری هم دارد. برای دَر ریاستی است بر کسانی که وارد و یا خارج از شهر یا خانه میشوند نه بر خودِ شهر یا خانه... و این مطلبی است که هیچ خردمندی در آن شک نمیکند.... و این اشتباهی از دهلوی است، اشتباهی در اشتباه.
و هفتم: دانستید که باب مدینة العلم بودنِ او علیه السلام ، امامت و مرجعیت او را برای همهی آفریدگان در تمامی دانشها اثبات میکند،... و به این معنی باب مدینة العلم
1) احقاقالحق مبحث الإمامة.
بودنِ او با امامت همبستگی دارد، همانگونه که پوشیده نیست.
و نیز این حدیث دلالت بر اعلمیت دارد، و اعلمیت مستلزم امامت است. بنابراین، میان این حدیث و امامت از جهتی اتّحاد و از جهتی ملازمت است... پس نفی «دهلوی» این مطلب را، باطل است.
کتاب به پایان رسید. و سپاس از آنِ خداوند پروردگارِ جهانیان است
و درود خداوند بر محمّد و خاندان پاکش باد.
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس