ghaemiyeh.com
سرشناسه : شریفالرضی، محمدبن حسین، ۳۵۹ - ۴۰۶ق.
عنوان قراردادی : خصائص الائمه علیهم السلام: خصائص امیرالمومنین علیه السلام .فارسی
عنوان و نام پدیدآور : ولایت نامه/ [سید رضی]؛ ترجمه محمدمهدی کافی.
مشخصات نشر : قم: موسسه پیام امام هادی(ع)، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۱۹۲ ص.
شابک : ۲۷۰۰۰ ریال964-8837-27-9 :
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتاب حاضر قبلا در سال ۱۳۸۱ توسط انتشارات انصاری منتشر شده است.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- مدایح و مناقب
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- احادیث
شناسه افزوده : کافی، محمدمهدی، مترجم
رده بندی کنگره : BP۳۷/ش۴۴خ۶۰۴۱ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۱
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۲۷۸۰۶
برگزیده دو جهان حضرت محمد صلی الله علیه و آله
مظلوم عالم حضرت علی علیه السلام
همسر مظلومهاش حضرت فاطمه زهرا علیها السلام
و فرزندان ایشان أئمه معصوم علیهم السلام
به ویژه آخرین آنها حضرت حجة بن الحسن المهدی علیه السلام
«اللهم عجل فرجه، واجعلنا من انصاره، وامنن علینا برضاه»
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیْمِ
قال رسول اللَّه صلی الله علیه و آله:
إِنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلین کِتابَ اللَّهِ و عِتْرَتی أهل بیتی ما إن تَمسَّکْتُم بِهِما لَنْ تَضلُّوا أبَدَا.
قرآن و عترت، دو گوهر گرانمایهاند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مثابهِ چراغ هدایت در میان مسلمانان باقی گذارد تا هر کس به آن دو چنگ زند، گمراه نشود؛ دو شیء گرانبها که شمار زیادی از مردم به آنها اهمیّت ندادند وگروهی، از روی ستیزهجویی و کینهورزی، عَلَم مخالفت برداشته، خواستند دین پیامبر صلی الله علیه و آله را به طور کامل تحریف کنند.
عترت، در هدایت و جلوگیری از گمراهی، همتای قرآن و مفسّر و مبیّن آن است؛ عمل به دستورهای امامان معصوم علیهم السلام عمل به قرآن و تمسک به آن است.
قرآن درباره پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: وما ینطق عن الهوی؛(1)«از روی هوس سخن نمیگوید» و عترت پاکش نیز چنینند.
اهلبیت علیهم السلام، یعنی حاملان ومفسّران قرآن، در ظلمتها و بیراههها و هر جا
1) 1. نجم( 53): 3 ..
چراغ راهی لازم است، پناهِ رهجویاناند.
آیا تاکنون از خود پرسیدهایم که تا چه اندازه با این دوگوهر گرانبها همراه شده و از آنها بهره بردهایم؟
مبادا از گروهی باشیم که پیامبر گرامی، از آنها به پروردگار خویش شکایت میکند که رَبّ انَّ قَومی إتَّخذُوا هذَا القُرآن مَهْجُوراً(1)، یا کسانی که فقط در ظاهر خود را پیرو اهل بیت میدانیم. توسل به این دو ثقل همراه یکدیگر، در هر زمان و با هر موقعیت ضروری است.
مقابله با تهاجم فرهنگی بیگانگان و تبلیغات افزونتر برای نسل جوان، نیاز تمسک به این دو ثِقْل را بیشتر نمایان میسازد؛
امّا مقدمه تمسّک به قرآن و عترت، شناخت آنان در ابعاد گوناگون (به اندازه توان) است.
کتاب حاضر ترجمه کتاب خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام اثر سید شریف رضی رحمه الله که زندگانی امام امیرالمؤمنین علیه السلام اسامی پدران حضرت، گوشهای از وقایع پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، دلایل اثبات ولایت و امامت امیر مؤمنان علی علیه السلام، بیان برخی معجزات و قضاوتهای حضرت، وسخنان گهربار ایشان را در بردارد و در شناساندن مقام ولایت و شخصیت مولا امیرمؤمنان علیه السلام تأثیری بسزا دارد، تقدیم شیفتگان ولایت میشود.
متنی که ترجمه از روی آن صورت گرفته، متنی با تحقیق و تعلیق مرحوم دکتر محمد هادی امینی قدس سره چاپ انتشارات آستان قدس رضوی است که آن را با نسخه سید ضیاءالدین ابن رضا فضل اللَّه حسنی راوندی کاشانی، متوفای 570
1) 1. پروردگارا قوم من این قرآن را رها کردند، فرقان( 25): 30 ..
مقابله و تصحیح کردهاند. در انتها؛ کاتب خود را عبدالجبار بن الحسین معرفی میکند که در چهارم شوال 553 ق استنساخ را پایان داده و بخش افزودهها را در 19 جمادی الاولی 553 ق از روی همین نسخه به پایان رسانیده است.
در این ترجمه، از توضیح سخنان حضرت خودداری و به صرف ترجمه واژهها بدون کم و زیاد و بدون بر هم خوردن ترکیب جملهها بسنده شده است.
برای خوانندگانی که قصد مراجعه به شرح سخنان حضرت را دارند، نشانی آنها از ترجمه و شرح نهج البلاغه مرحوم فیض الاسلام (انتشارات فیض الاسلام، بهمن 1366) ذکر شده است.
نیز در برخی موارد سندهایی- بطور کامل یا به تعبیر باسناد ومانند آن- در متن عربی موجود بود، که از ذکر آن در ترجمه صرف نظر شده است. عناوین و پاورقیهای توضیحی، از آن مترجم است.
نکتهای که نباید از نظر دور بماند این که بعضی از سخنان حضرت که در این کتاب، به شکل واژه به واژه ترجمه شده، نیاز به دقّت بیشتر و مراجعه به اهل فن دارد و نباید بدون بررسی و تحقیق، فقط به ترجمه ظاهری بسنده شود.
در پایان از همه دوستانی که با نظرات ارزشمند خود در غنای این ترجمه یاری رساندند قدردانی و تشکر مینمایم.
قم
محمد مهدی کافی
زمستان 1380
شیخ مفید رحمه الله شبی حضرت صدّیقه طاهره علیها السلام را در عالم رؤیا دید که با دو فرزندش (امام حسن و امام حسین علیهما السلام) به سوی مسجدی که در آن تدریس میکند آمد و فرمود: شیخ! دو فرزند مرا بگیر، و به آنها فقه بیاموز.
شیخ شگفت زده شد؛ امّا بامداد هنگامی که مادر سید مرتضی و سید رضی با دو فرزندش به محل درس او آمد و آن دو را به شیخ سپرد تا به آنها فقه بیاموزد رؤیایش تعبیر شد.
سید رضی، ابوالحسن محمد، فرزند طاهر ابی احمد الحسین بن موسی بن محمد بن موسی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام است. مادرش فاطمه، دختر ناصر صغیر بن احمد ابی الحسین بن ناصر الکبیر ابی محمد الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن عمر بن علی زین العابدین ابن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام است. نسب او از پدر، به امام موسی بن جعفر علیه السلام و از مادر به امام سجاد علیه السلام میرسد. وی در سال 359 هجری چشم به جهان گشود و جلالت و بزرگواری را از پدر و مادر علوی خود به ارث برد.
پدرش از رجال برجسته و سیاسی بود و منصب نقابتِ آل ابی طالب و رسیدگی به امور، شکایات و امیرالحاجی آنان را به عهده داشت.
وی به سبب مقام بلند و مقبولیّت در میان حکمرانان، سفارت آنها را به عهده میگرفت.
سید رضی، علومِ بلاغت، ادبیات، فقه، کلام، تفسیر، و حدیث را نزد علمای
مشهور بغداد، مثل ابی عبداللَّه محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، ابی فتح عثمان بن جنّی، ابی سعید سیرافی، ابی علی فارسی، و قاضی عبدالجبار و ابیبکر خوارزمی فراگرفت.
ذکاوت و تیزهوشی او به حدّی بود که سیرافی (استادش) و دیگران را به شگفت وا میداشت. او در مدت کوتاهی، قرآن را حفظ کرد و از همان کودکی شعر میسرود.
استعداد فوق العاده، استفاده از استادان مشهور وتربیت عالی، از سید، ادیبی توانا، فقیهی کاردان، متکلّمی ماهر و مفسّری چیرهدست برای کتاب خدا و حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله ساخت. او دارای مهابت و جلالت بود. پارسایی وی به حدّی بود که گویند: حتّی عمل مباحی نیز از او سر نزد.
در بین آل ابی طالب و بلکه قریش، از همه در سرودن شعر مهارت بیشتری داشت؛ با آن که در میان آنان شاعر کم نبود. شعر رضی رحمه الله، شخصیت او و نیز اوضاع زمانهاش را به تصویر میکشید. همراه با جایگاه
علمی بلند در سنین جوانی، وظایف پدر را به نیابت، و پس از او به طور مستقل به عهده گرفت؛ با این حال بسیار منیع الطبع بود و هدیههایی را که از سوی حاکمان ارسال میشد نمیپذیرفت. محدّث قمی میگوید:
امر او در علم، فضل، ادب، ورع، عفّت نفس و همّت عالی و بزرگی، مشهورتر از آن است که ذکر شود. مقام بلندش در مراتب علمی (باوجود عمر کم او) مخفی نمانده است. به علت کمی نسخههای تألیفاتش و منتشر نشدن آنها، آنچه از او مشهور است، نهجالبلاغه و کتاب خصائص است که آن هم مسائل نقلی است.
تألیفات سید رضی به این شرح است:
حقائق التأویل فی متشابه التنزیل؛
تلخیص البیان عن مجاز القرآن؛
نهج البلاغه؛
الزیادات فی شعر ابی تمام؛
تعلیق خلاف الفقهاء؛
مجازات الآثار النبویه؛
تعلیق علی الایضاح لابی علیّ الفارسی؛
الجیّد من شعر ابی الحجاج؛
الزیادات فی شعر ابی الحجاج؛
مختار شعر ابی اسحق الصابی؛
کتاب مادار بینه و بین ابی اسحق من الرسائل (شعر)؛
معانی القرآن؛
دیوان شعر؛
سیرة والده الطاهر ابی احمد؛
اخبار قضاة البغداد؛
حجازیات (اشعاری که در حجاز سروده است)؛
طیف الخیال؛
انشراح الصدر؛
خصائص الائمه.
مؤلف، در آغاز نهجالبلاغه، درباره کتاب خصائص الائمة چنین مینگارد: من
در آغاز زندگی و طراوت جوانی، تألیف کتابی درباره ویژگیهای امامان علیهم السلام را آغاز کردم که دربردارنده احادیث و گوهرهای کلامشان باشد. هدفی که مرا بر این کار واداشت، در اوّل آن کتاب ذکر شده است. او در ادامه مینویسد: ویژگیهای امیرمؤمنان علیه السلام را به پایان رساندم؛ ولی موانع ایّام و گرفتاریهای روزگار، مرا از اتمام بقیه کتاب بازداشت؛ پس از آن ذکر میکند که سخنان جالب حضرت علیه السلام در موعظه و حکمت و امثال و آداب در آخر کتاب، به نظر دوستان جالب آمد و از من خواستند تا کتابی مشتمل بر تمام بخشهای مختلف کلام علی علیه السلام، تألیف کنم. وی در مقدمه کتاب، بخشهای مختلف آن را بر میشمرد.
سرانجام، سید رضی رحمه الله در روز ششم محرم سال 406 هجری، پس از عمری تلاش و خدمت به تشیّع وجامعه انسانی، در 47 سالگی وفات یافت. پیکر شریفش، در منزل او (بغداد) مدفون شد؛ سپس به کربلا انتقال یافت. عاش سعیداً و مات سعیداً.(1)
1) 1. در تهیه این قسمت، از کتاب اعیان الشیعه، ج 9، ص 216- 224 و کتابهای هدیة الاحباب، نقدالرجال، رجال علامه حلی و مقدمه مصحح استفاده شده است ..
قصیدهای به مناسبت ولادت حضرت مولی المَوالی امیرالمؤمنین علیه السلام
عجب، عجب که در امشب سروشِ سبحانی
رسد ز عالم پنهان، به گوش انسانی
نمود جلوه، جمالِ جمیلِ عز و جلّ
ز کعبه چون بدرخشید، ماه پنهانی
سِزد که رشک برد، عرش بر زمین امشب
قدم نهاد بر او، چون علی عمرانی
همایِ طلعت او، چون زمینِ مکّه بدید
نمود، بهرِ قُدومش، هزار قربانی
گذاشت منّت بی حدّ، خدای حیِّ قدیر
چو داشت، نعمتِ ذاتش به خلق ارزانی
فرشتگان همه مسرور از ولادت او
جهانیان همه مَست از شراب روحانی
هر آن که لب، زِشرابِ وِلای او تَر کرد
بِشُد منزَّه و پاک از قیود جسمانی
گِدای درگه او را چه عزّت است و مقام
که بر، شَهانِ جهان کرده است سلطانی
خَدیوِ مُلک ولایت، قسیمِ جنّت و نار
شهی که علّت ایجاد را بُود ثانی
زفضل و بخشش او، گر طلب کنی، گویم
به سائلی بدهد، خاتم سلیمانی
اگر که عطفِ توجه، به خاکِ راه کند
شفاعتش طلبد، کافی صفاهانی
مرحوم حجة الاسلام والمسلمین
حاج آقا طه کافی
قصیده پیشین سروده یکی از عاشقان مولا امیر مؤمنان علیه السلام، مرحوم حجة الاسلام والمسلمین طه کافی (والد مترجم) است که در ذیل خلاصهای از زندگی ایشان ذکر میگردد:
ایشان به سال 1318 شمسی در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد. پدرش از تجّار نمونهای بود که مکاسب را خوانده و تجارت را همراه با تفقّه در دین، پیشه خود ساخته بود و اهل علم را بسیار دوست میداشت و سادات را محترم و اهل مراعات کامل حدود شرع و برپاداری مراسم اهل بیت علیهم السلام بود حتی در مواقع دشوار اجتماعی مانند زمان پهلوی و فرزند مخلوعش این مراسم را برگزار مینمود خدایش رحمت کند. مادر مرحوم کافی نیز از زنان بسیار باتقوا و پارسا، حساس به گناه خصوصاً غیبت بود در سفر حج بیت اللَّه به دیدار حق شتافت و در حریم امن الهی مدفون گردید.
مرحوم کافی در حوزه علمیه اصفهان، به تحصیل علوم دینی پرداخت و مدّتی نیز در بازار، دستیار پدرش بود. دروس سطوح عالی را به طور عمده از آیت اللَّه فیّاض فرا گرفت و در درس خارج آیت اللَّه خادمی شرکت میجست. از مرحوم آیت اللَّه بهبهانی که در فصل تابستان به حوزه اصفهان رونق میبخشید، استفاده بُرد و تقریراتی نیز از دروس ایشان تهیه کرد. در سال 1348 به قم مهاجرت کرد و از درس حضرات آیات گلپایگانی، حاج شیخ مرتضی حائری یزدی و فلسفه آیت اللَّه جوادی آملی بهره گرفت.
وی در اصفهان، افزون بر دروس رسمی و معمول حوزه، علم هیأت و طبّ قدیم را نیز فرا گرفت. در ادبیات، دستی توانا داشت و بخشهایی از نهجالبلاغه را حفظ کرده بود. او دارای استعدادی قوی، بیانی نیکو و سابقهای طولانی در تدریس بود. حرفهای دیگران را نقّادی میکرد و در حالی که صاحب نظر بود، از تظاهر و هیاهو اجتناب میورزید. در حوزه علمیه قم به تدریس سطح عالی و در دانشکده سپاه، به آموزش اصول عقاید اشتغال داشت.
ایشان تألیفات چندی داشت که عمدتاً به چاپ نرسید:
عدّات الکلینی در رجال (برّرسی عدّههای کلینی رحمه الله ومشایخاو) چاپ شده؛
حاشیه بر کفایه (تا واجب مشروط)؛
تقریرات درس آیت اللّه بهبهانی؛
شناخت؛
توحید؛
عدل؛
علم امام؛
معاد؛
ادب النبی.
او اهل تهجّد و توسّل به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و احتیاط و پرهیز از موارد شبههناک بود. یکی از دوستان فاضل او میگوید: بیش از بیست سال که کم و بیش با این مرد بزرگ بودم، از او غیبت و
دروغ یا زخم زبان نسبت به کسی نشنیدم. حجّتالاسلام کافی سرانجام پس از سالها خدمت در ترویج مکتب اهلبیت علیهم السلام، شب جمعه، دهم رجب سال 1406 ق/ اوّل فروردین 1365 ش، بر
اثر سانحه رانندگی به لقاء اللَّه پیوست وپیکر شریفش در گلستان شهدای اصفهان، جنب مسجد لسانالارض به خاک سپرده شد.
ثواب این نوشته را به ارواح پاک چهارده نور الهی تقدیم میکنم و امیدوارم روح پرفتوح آن عزیز از این عمل بهرهمند گردد. رحمة اللَّه علیه رحمةً واسعةً، و حشره مع اولیاءه الطّیبین الطّاهرین.
مترجم
(تو ای عزیز) که خدا دینت را برایت محافظت، و در محبّت ذرّیه پاک پیامبر صلی الله علیه و آله یقینت را قوی سازد، از من خواستی کتابی برایت گرد آورم در بردارنده اخبار ویژه دوازده امام که رحمت، برکتها، شفقت، و درود فراوانِ خدا بر آنها باد؛ کتابی براساس ترتیب روزگار و درجه منزلت ایشان، که زمان تولد و مدت عمر آنان و تاریخهای وفاتشان علیهم السلام، مکان قبور، نام مادران، و خلاصهای از فضیلتِ زیارتهایشان را در آن بیاورم؛ سپس شمّهای از پاسخ سؤالهایی که از ایشان پرسیده شده و گفتارشان را در آن موارد به دست آورده، بیان کنم و نیز فروغی از رموز سخنان و آشکار و نهانِ شخصیت بزرگ آنها و بخشی از ادله بر تعیین ایشان از طرف خداوند و برهان حقیقی در اشاره به آنها را بیاورم؛ در حالی که از آنها آنچه را به دوستدار مخلص، صفای در دوستی و نورانیّت و علاقه میافزاید و از چشم دشمنِ آنها نابینایی و از دلهایشان پرده برمیدارد، توضیح دهم تا نورهای آن امامان نمایان شود و مردم به سوی آن
رهسپار شوند و آثارشان روشن شود تا از آن پیروی کنند؛ و در همه این موارد، خلاصه گویم و از زیاده گویی بپرهیزم؛ زیرا صفات برجسته سرورانِ پاک ما که درود خدا بر همه آنها باد،
به شمار نیاید و به اندازهای محدود نگردد و این صفات محدود به زمان خاصی نباشد. من معتقدم این نخبگان- که پایههای اسلام، و چراغ تاریکیاند و کسانی که خداوند مردم را از جایگاه آنان پایینتر قرار داده، و زبانها و دستها را از رسیدن به آنها کوتاه نموده، میان جهانیان وآنان فرق گذارده و عیب و رسوایی را از آنها دور داشته است- دو گروه دشمن دارند: اوّلی، آن دل فرو رفته در نادانی، بیمار چشم گمراه که از مستی هوس بهبود نمییابد تا راه برتر را بشناسد. و دیگری آن که برتری آنان را میداند و به پاکی شاخه و ریشه آنان آگاه است؛ امّا به سبب دشمنی، شناخت خود را پنهان میکند و فریب کارانه، خود را به اشتباه میافکند تا نهالی را که کاشته تقویت، و ساختمانی را که بنیان نهاده محکم کند وبازاری(1)را که برایش بر پا شده، رونق دهد و از عدّهای که به او توجّه کردهاند اجرتی بطلبد.
این همه کارها برای طلب اشیای بیهوده این دنیاست که جاهای خوش آن روبه نابودی، چشمه آب آن رو به گذر، و نعمتها و شادیهایش تلخ، و روشنایی و نورش تاریکی است. با وجود نزدیک بودن رستاخیز و نبود توشه، ساکنانِ خود را به خشنترین جاهای نابودی- پس از آن که در نرمترین خوابگاهها بودهاند- در میآورد، و آنها را به ترسناک ترین خانهها- بعد از آنی که در دژهای ایمن بودهاند- منتقل میکند، آنان را به جایی درآورد که: هر کس کار نیکی به جای آورده و هر بدی را که مرتکب شده، حاضر شده مییابد و آرزو میکند، کاش میان او و آن (کارهای بد) فاصلهای دور بود.(2)
امّا ای عزیز! موانع زمانه و ناملایمات روزگار که پیوسته سبب تأخیر در کار است، مرا از پاسخ به خواهش تو باز داشت، تا آن که اتفاقی مرا به این کار واداشت.
غیرتم را بر انگیخت و تصمیمم را نیرومند ساخت و مرا به نشاط آورد و آتش گیره ارادهام را بر افروخت.
یکی از سرکردگان که هدفش عیبجویی در صفات من، و خدشه در استواری من و پوشاندن صفات خوبم و اشاره به عیبی- اگر در من باشد- بود، مرا ملاقات کرد. در حالی که من در شام (عرفه سال سیصد و هشتاد و سوم هجری) عازم بارگاه سرورمان، ابی الحسن موسی بن جعفر و ابی جعفر، محمد بن علی بن موسی
علیهما السلام، برای درک عرفه در آن جا بودم. از جایی که عازم بودم پرسید. من مقصدم را گفتم. او گفت: کِی این اعتقاد شما صحیح بوده است؟
منظورش این بود که همه سادات موسوی، در نظریه وقف، و بیزاری از کسی که به قطع(1)معتقد است، بر یک اعتقادند؛ در حالی که میدانست من امامی مذهبم و اعتقاد و دلبستگیام بر آن است. فقط میخواست بر من عیبجویی و به دینم انتقاد کند.
من در همان حال، به مقتضای سخنش و آنچه گفتارش میطلبید، پاسخ دادم و در حالی بازگشتم که تصمیمم بر انجام این کتاب قوی شد تا مذهب خود را
1) 1. اصطلاح وقف و قطع، به اختلاف شیعه پس از امام کاظم علیه السلام اشاره دارد؛ چرا که پس ازشهادت حضرت علیه السلام، عدهّای معتقد شدند که نمیدانیم آیا امام کاظم علیه السلام شهید شده یا زندهاند؟ و به فرقه« ممطوره» شهرت یافتند. گروه دیگر قطع به شهادت حضرت علیه السلام پیدا کردند و قطعیّه نام گرفتند و در نتیجه، امامت حضرت رضا علیه السلام را پذیرفتند. فرقه دیگری بر امام کاظم علیه السلام توقف کرده، معتقد شدند که شهید نشده؛ بلکه غایب شده و پس از غیبت خروج خواهد کرد و به واقفیه مشهور شدند.( ملل و نحل شهرستانی، ج 1، ص 169).
اعلام کنم و از سرّ خود پرده بردارم وبه دشمنی که بر من عیب میجوید و قصد مذمّت و خورد کردن مرا دارد، پاسخ دهم.
من به یاری خداوند، آنچه را بیان کردم را با همان ترتیبی که تعهد نمودم، آغاز میکنم.
خداوند، نجات دهنده از گمراهی و راهنما به راه هدایت است و همو- که بلند مرتبه است- ما را بس، و چه نیکو وکیل، سرپرست و کمک کاری است.
امیر مؤمنان علیه السلام در مکه، شب سیزده رجب، سی سال پس از عام الفیل در خانه خدا متولّد شد. مادرش فاطمه، دختر اسد، پسر هاشم، پسر عبد مناف است.
علی علیه السلام نخستین هاشمی در اسلام است که پدر و مادرش هر دو، هاشمیاند. جُز حضرتش علیه السلام کسی را سراغ نداریم که در کعبه متولّد شده باشد. شب جمعه، نُه شب باقیمانده از ماه رمضانِ سال چهلم هجری در کوفه، به شهادت رسید ودرآن هنگام (بنا برنقل درست) 63 سال داشت.
وی، سی و سه سال با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله زندگی کرد و پس از او، سی سال حجّت خدا در زمینش بود. نقش انگشتر آن حضرت که عقیق قرمز رنگی بود، «اللّه المَلِک و علّیٌ عبده»(1)و گفته شده «المُلک للّه» بودهاست.
در جای قبر آن حضرت اختلاف است. عدّهای گفتهاند: در رحبة القضاء(2)
است و عدّهای دیگر گفتهاند: در دار العماره است. عدّهای نیز گفتهاند: بدن شریفش به مدینه حمل شد. نظر درست که شک و اشتباهی در آن نیست، آن است که قبر آن حضرت علیه السلام در غریّ،(1)از نجف کوفه است. دلیل آن که؛ امام صادق، جعفر بن محمد علیهما السلام هنگامی که منصور او را به سوی خود کوچ داد، علی علیه السلام را در این مکان زیارت کرد.
از امام صادق علیه السلام، از پدرانشان، از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، نقل شده که فرمود:
هر کس علی علیه السلام را بعد از وفاتش زیارت کند، بهشت، از آنِ او است.(2)امام صادق علیه السلام فرمود:
به طور قطع، هنگام دعای زائرِ امیرمؤمنان علیه السلام، درهای آسمان باز میشود(3). و فرمود علیه السلام: هر کس زیارت امیرمؤمنان علیه السلام را ترک کند، خداوند متعالی، به او نگاه رحمت نمیکند. چرا کسی را که ملائکه و پیامبران علیهم السلام زیارت میکنند، زیارتنمیکنید؟ به تحقیق امیرمؤمنان علیه السلام، از
همه امامان برتر است و همانند پاداش کار آنها برای او نیز هست و آنان بر اساس میزان کارهایشان، برتری داده شدهاند.(4)
1) 1. غریّ: یکی از دو ساختمان مشهور کوفه که اکنون، محل دفن علی علیه السلام است.( مجمعالبحرین، مادّه غرا).
2) 2. مَن زارَ علیّاً بعدَ وَفاتهِ فَلَهُ الجَنّةُ ..
3) 3. إنَّ أبوابَ السَّماءِ لَتفتَح عند دعاء الزَّائِر لأمیرِالمُؤمنین علیه السلام ..
4) 4. مَنْ تَرَکَ زیارةَ أمیرِالْمُؤمنین علیه السلام لمْ یَنظُر اللّهُ تَعالی إلَیْهِ، ألا تَزُورُون مَنْ تَزُورُهُ المَلئکةُ وَالنَبیّون علیهم السلام، إنَّ أمیرَالمؤمنین علیه السلام أفْضَلُ مِنْ کُلِّ الأئمّةِ وَلَهُ مِثلُ ثَوابِ أعمالِهِم وَعَلی قَدرِ أعمالِهِم فُضّلُوا ..
از دلیلها بر این سخن، این که شیعه، گروه فراوانی هستند که به شمار نمیآیند و در شهری خاص نمیگنجند؛ در حالی که در شهرها هستند، سرزمینها را پر کرده و به شرق و غرب عالم مسافرت کردهاند و در خشکی و دریا پراکندهاند، وطنهایشان مختلف و شهرها دور، و تصمیمها و خواستهها متفاوت است، و با وجود اختلاف در گفتهها و نظرهایشان؛ انگیزههایی که موجب دو دلی ما و مکث در صحت گزارش دادن آنها شود وجود ندارد، افزون بر این در میان آنان شمار زیاد و جمعیت بسیاری از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و نزدیکان و یاران و دوستان حضرت نیز هستند و همه به طور پیوسته و فراوان نقل میکنند که پیامبر صلی الله علیه و آله، امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام را جانشین پس از وفات خود قرار داد و بر این جانشینی تصریح کرد و اطاعتش را در همه امور دین واجب فرمود.
پیامبر صلی الله علیه و آله این کار را آشکارا و بی پرده انجام داد؛ پس، پذیرش این خبر، بر اساس علم و یقین، لازم است.
اگر گفته شود: اینان در این زمان زیاد شدهاند و نیاکانشان افرادی کم و پیشینیان آنها اندک و گمنام بودهاند، پاسخ به او این است: چه فرقی بین تو و آن کافر و دیگر مخالفان اسلام است که با اشکالی شبیه به همین، بر تو اعتراض میکنند؟ ومیگویند: نشانه پیامبر صلی الله علیه و آله درست نیست؛ چون عده مسلمانهایی که آنها را نقلکردهاند، در ابتدا کم بوده و اکنون زیاد شدهاند؛ میان این دو، تفاوتی نمییابی.
اشعار پیرامون تصریح پیامبر صلی الله علیه و آله بر جانشینی علی علیه السلام
که در روز غدیر نقل شده است
از جمله این سرودهها، شعری است که تاریخ نگاران نقل کردهاند. حسّان بن ثابت انصاری،(1)در روز غدیر، پس از اتمام کار (/ تعیین جانشین)، از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه خواست در این باره شعری بسراید. حضرت صلی الله علیه و آله نیز اجازه دادند و او چنین سرود:
روز غدیر، در خُم، پیامبرشان، آنها را ندا داد
و به پیامبر صلی الله علیه و آله، هنگامی که میخوانَد، گوش فرا ده
فرمود: چه کسی سرپرست و عهده دارِ امرِ شما است؟
[و ایشان] در حالی که در آن جا، آن دشمنی را آشکار نکردند، [در جواب] گفتند:
خدای تو مولای ما، و تو عهدهدار امر ما هستی
و در این سخن از میان ما، نافرمانی نمییابی
به او فرمود: ای علی! برخیز، که من
قطعاً، برای امام و راهنمای پس از خود، تو را میپسندم
1) 1. حسان بن ثابت بن منذربن حزام انصاری خزرجی، شاعر رسول اللَّه صلی الله علیه و آله کنیهاش ابوولید واز بزرگان شعر است. نقل شده که او 120 سال( شصت سال در جاهلیت و شصت سال در اسلام) زندگی کرد. پس از آن که اشعارش در روز غدیر تمام شد، پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای حسان! تا وقتی با زبانت ما را یاری کنی، از سوی روح القدس تأیید خواهی شد. شیخ مفید فرموده است: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در دعا، شرط نمود؛ چرا که فرجام کار او را در مخالفت میدانست. او پس از پیامبر صلی الله علیه و آله از دوستداری اهل بیت به سازش با طرف مقابل کشیده شد و به قهقرا برگشت.( سفینة البحار، ج 1، ص 278-/ 279).
پس کسی که من پیشوای اویم، این [علی علیه السلام] پیشوای اوست؛
بنابراین، برای او دوستدار و یاورانی راستین باشید
آن جا دعا فرمود: خداوندا! دوستدارش را دوست بدار
و برای کسی که با او دشمنی کند، دشمن باش.(1)
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای حسّان! تا هنگامی که با زبانت ما را یاری کنی، پیوسته از سوی روح القدس تأیید میشوی.
راویان اخبار، شعر قیس بن عباده(2)را که در برابر امیرمؤمنان علیه السلام، پس از بازگشت آن حضرت از بصره سرود، نقل کردهاند. آغاز آن قصیده چنین است:
وقتی دشمن به ما تجاوز کرد، گفتم:
پروردگارِ ما، ما را بس و چه خوب وکیلی است
برای ما بس است پروردگارمان، کسی که
1) 1 . یُنادیهم یَوم الغدیر نبیّهُم بِخمّ وأسمع بالرسول منادیا فقال: فَمن مولاکم وولیّکم فقالوا: ولم یبدوا هناک التعادیا الهک مولانا، وأنت ولیّنا ولم تَرَمِنّا فی المقالة عاصیا فقال له: قُم یا عَلیّ فإنَّنی رضیتُک مِن بَعدی اماماً وهادیا فَمَن کُنت مولاه فهذا ولیّه فکونوا له أنصارَ صدق موالیا هناک دعا اللّهمَّ وال وَلیَّه وکُن لِلّذی عادی عَلیّاً معادیا
2) 2. قیس بن سعدبن عبادة، از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و مردی بلند قد، بخشنده و شجاع بود. پدرش سعدبن عبادة، رئیس خزرج بود که با ابابکر بیعت نکرد. قیس از بزرگان شیعه علی علیه السلام بود و در همه جنگهای حضرت حضور داشت. پس از آن نیز در لشکر امام حسن علیه السلام بود، و در جواب تطمیع معاویه، پاسخ داد: نه، به خدا قسم، هیچگاه مرا نخواهی دید؛ مگر آن که بین من و تو نیزه باشد.( سفینة البحار، ج 2، ص 457)
بصره را دیروز فتح کرد و این سخن طولانی است(1)
تا به این سخنش میرسد:
علی علیه السلام پیشوای ما و پیشوای غیر ماست.
این [سخن] را قرآن آورده است.
روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس من سرپرست اویم،
پس این [علی علیه السلام] مولای اوست. [این] گفتاری شکوهمند است.
براستی این را [که] پیامبر صلی الله علیه و آله بر امت فرمود. [امری] حتمی است که در آن، هیچگونه گفتوگویی نیست.(2)
این دو شاعر، دو صحابی پیامبرند صلی الله علیه و آله که به امامت امیرمؤمنان علیه السلام گواهی دادهاند. گواهی کسی که در آن مکان حاضر بوده و محلی را که آن سخن از آن برآمده و جای انطباق آن را میدانند؛ پس از آن، کمیت، پسر زید اسدی،(3)که در زیباگویی و شناختش به زبان عربی شکی نیست، میگوید:
روز درخت، درخت غدیر خم
ولایتش آشکار گشت، اگر از او اطاعت شود
1) 1 . قلت لمّا بغی العدوّ علینا حَسبنا ربّنا ونِعم الوکیل حسبنا ربُّنا الّذی فَتَحَ البَصرةَ بالأمسِ والحدیثُ طویلُ
2) 2 . وعلی امامنا و امام لسوانا اتی به التنزیل یوم قال النبیّ من کنت مولاه فهذا مولاه خطب جلیل انّما قاله النبیّ علی الأمة حتمٌ ما فیه قالٌ و قیل
3) 3. کمیت بن زید الاسدی کوفی که از اصحاب امام باقر وامام صادق علیهما السلام شمرده شده است، درزمان حیات امام صادق علیه السلام دار فانی را وداع گفت. جلالتش و دوستی او درباره اهل بیت علیهم السلام مشهور است.( معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 125)
شخصیتها، اگر چه اطاعت نکردند امّا با آن (/ ولایت علی علیه السلام) بیعت نمودند
و من چیزی را چون آن، با اهمیت و بلند مرتبه ندیدم(1)
و این سید بن محمّد حمیری(2)است که رتبهاش در زیباگویی پایین نیست و در سخنوری کم سابقه نیست، در قصیده مشهورش میگوید:
به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند- اگر خواهی- ما را آگاه کن
که پس از تو به کدام ملجأ و پناه رو آوریم؟
پس در غدیر خم، پیامبر که
آنچه به او گفته میشد، (/ وحی میشد) آشکارا بیان میکرد- برخاست
او در حالی که به این کار مأمور بود و دست علی علیه السلام در دستش
برای آنها میدرخشید، فرمود:
کسی که من مولای اویم، این علی علیه السلام
برای او مولاست ولی آنها نپسندیدند و قانع نشدند.(3)
1) 1 . ویوم الدوح دَوحِ غدیر خُم أبان له الوِلایَة لو اطیعا ولکِنّ الرّجالَ تبایَعُوها فَلم أر مثلها خطراً منیعا
2) 2. ابوهاشم، اسماعیل بن محمد الحمیری، لقبش سیّد است؛ در حالیکه نه علوی و نه هاشمیبوده است. روایت شده است: امام صادق علیه السلام او را دید وفرمود:« مادرت تو را سیّد نامید ودر آن توفیق یافتی. تو سیّد شعرا هستی». وی مورد اعتماد و دارای منزلت بود و اشعار بسیاری درباره اهلبیت دارد. او از کیسانیه بوده و درباره این مذهب، اشعار زیادی دارد؛ سپس به برکت امام صادق علیه السلام از آن دست شسته و تبرّی جستهاست.( سفینة البحار، ج 1، ص 336)
3) 3 . قالُوا لَه لو شِئتَ أعلمتَنا إلی مَنِ الغایَةُ والمَفزَعُ فقام فی خُمّ النّبیّ الّذی کان بِما قِیلَ لَهُ یَصدعُ فَقالَ مأمُوراً وفی کَفّه کَفُّ عَلیّ لَهُمُ تَلمعُ مَن کُنتُ مولاه فَهذا لَهُ مَولی فَلَم یَرضوا ولم یقنعُوا
افزون بر بیان این، حدیث شگفتی را که به معنا شنیدهام، و به آن ابیات مربوط است، میآورم: حکایت شده که زید، پسر موسی بن جعفر بن محمد علیهم السلام، رسول خدا صلی الله علیه و آله را درخواب دید. گویا
حضرتش با امیرمؤمنان علیه السلام، در جای بلندی شبیه به تپه که پلّههایی دارد، نشسته است. ناگاه نغمهسرایی، همین شعر سید بن محمد حمیری را میخواند که آغاز آن چنین است:
برای ام عمرو، در شنزار، شکارگاهی است
که نشانه هایش محو شده و بیابانی خشک است(1)
تا به این کلامش رسید:
به او گفتند- اگر خواهی- ما را آگاه کن
که پس از تو مقصد و پناه به سوی چه کسی است(2)زید گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیرمؤمنان علیه السلام نگاه و تبسمی کرد؛ سپس سه مرتبه فرمود: آیا آنها را آگاه نکردم؟ آیا آنها را آگاه نکردم؟ آیا آنها را آگاه نکردم؟ و به زید فرمود: تو به شمار هر پلهای که بالا رفتی، یک سال زندگی خواهی کرد.
زید میگوید: من پلهها را شمردم، نود و چند پله بود و زید، نود و چند سال زندگی کرد و لقب او، زید النّار است. او بدین سبب به این اسم نامیده شد که چون بر بصره چیره گشت، گروهی از اهالی بصره و بسیاری از بازارهای آن را به آتش کشید.
پاسخ یکی از پیشینیان شیعه را در جواب آن که درباره نشستن امیرمؤمنان علیه السلام و طلب نکردن رهبری و نخواندن مردم به سوی خویش، از او سؤال کرده بود، چه قدر زیبا یافتم؛ او میگفت: امیرمؤمنان علیه السلام در این کار، همچون نماز و روزه و زکات و حج، واجبی از واجبات خداوند متعالی بوده که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آن را به قوم خود رسانده است و بر واجبات وظیفه نیست که مردم را به سوی خود دعوت، و بر خواستن خویش تشویق کنند؛ بلکه بر مردم است که واجبات را پاسخ گویند و به سوی آنها بشتابند وعذر
امیرمؤمنان علیه السلام در این کار از هارون بیشتر بوده است؛ چرا که موسی علیه السلام وقتی به میقات رفت، به هارون گفت:
جانشین من در میان طایفه من باش واصلاح کن، و راه کسانی را که فساد میکنند پیروی نکن.(1)و او را مراقب و رهبر بر ایشان قرار داد، پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را برای این امّت علامتی قرار داده، آنان را به سوی او فرا خوانده و بر پیوستن به او تشویق کردهاست؛ پس علی علیه السلام درخانهنشینی ومخفی شدنش معذوراست، و مردم تا هنگامی که او را از مخفیگاهش بیرون آورند واز جایش بلند کنند و در همان جایی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اورا قرارداد، قراردهند، درسختی خواهند بود.
1) 1. اعراف( 7): 142.
به صورت چکیده و کوتاه سخن بر برخی از آنها؛ زیرا اگر آنچه را که پوشیده است باز میکردم، مردم با یک دست و از یک کمان متفقا مرا هدف قرار میدادندو در برابرم میایستادند؛ اگر چه در آوردن گزارش دیگر امامان نیز چنینم.
روایت شده امیر مؤمنان علی علیه السلام در مسجد نشسته بود؛ دو نفر بر او وارد شدند و نزد حضرتش علیه السلام شکایت آوردند. یکی از آن دو از خوارج بود. در دادرسی محکوم شد و امیر مؤمنان علیه السلام علیه او قضاوت کرد. خارجی به حضرت علیه السلام گفت: به مساوات قضاوت نکردی و در دادرسی عادلانه رفتار ننمودی و قضاوتت در پیشگاه خدای تعالی، پسندیده نبود.
علی علیه السلام در حالی که با دست به او اشاره میکرد، فرمود: (اخسأ) دور شو، ای دشمن خدا! ناگهان خارجی به صورت سگ سیاهی در آمد. حاضران گفتند: به خدا قسم، لباسش را دیدیم که از تن او در آمد، و در هوا پراکنده شد و در حالیکه
از چشمان او اشک به صورتش جاری بود، شروع به تکان دادن دُم برای امیر مؤمنان علیه السلام کرد.
امیر مؤمنان علیه السلام را- که دلش به حال او سوخته بود- دیدیم به آسمان نگاه کرد و لبانش را با گفتن سخنی که نشنیدیم، تکان داد. به خدا قسم، مشاهده کردیم آن شخص به صورت انسانی برگشت، و لباسش از هوا برگشت و بر کتفهای او افتاد. او را در حال خروج از مسجد، دیدیم که پاهایش میلرزید و ما شگفت زده، به امیر مؤمنان علیه السلام نگاه میکردیم. به ما فرمود: چه شده که نگاه میکنید و شگفت زدهاید؟ گفتیم: ای امیر مؤمنان! با دیدن کار شما، چگونه تعجّب نکنیم؟ فرمود: آیا نمیدانید آصف بن برخیا، جانشین سلیمان بن داود علیه السلام، کاری همانند این انجام داد که خداوند جلّ اسمه داستانش را در قرآن نقل فرمود؟ آن جا که میگوید:
کدام یک از شما، تخت [بلقیس] را قبل از آن که مطیعانه، نزدم آیند، پیش من میآورد؟ عفریتی از جن گفت: من پیش از آن که از جای خود برخیزی، آن را پیش تو میآورم و من به یقین، بر این عمل، توانا و مورد اعتمادم و کسی که دانشی از کتاب نزد او بود، گفت: من آن را پیش از آن که چشم خود را بر هم زنی، برایت میآورم.
پس وقتی [سلیمان] آن را نزد خود ثابت دید، گفت: این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسی میکنم ....(1)حال کدام یک نزد خداوند احترام بیشتری دارد: پیامبر شما یا سلیمان؟
آنها گفتند: ای امیر مؤمنان! بلکه پیامبر ما صلی الله علیه و آله، شخصیت برتری دارد. فرمود:
پس، جانشین پیامبر شما نیز از جانشین سلیمان علیه السلام، شخصیتش بالاتر است. نزد
1) 1. نمل( 27): 39 و بخشی از آیات 38 و 40.
جانشین سلیمان، فقط یک حرف از اسمِ اعظمِ خدا بود که از خداوند جلّ اسمه خواست و در نتیجه زمین را، میان او و تخت بلقیس برایش فرو برد و در کمتر از به هم خوردن چشم، آن را به دست آورد؛ امّا نزد ما هفتاد
و دو حرف از اسمِ اعظمِ خدا وجود دارد؛ و یک حرف هم، پیش خداوند است که آن را به خود (نه مخلوقاتش) اختصاص داده است.
به او علیه السلام عرض کردند: ای امیر مؤمنان! پس اگر این اسم اعظم پیش تو هست، در برابر معاویه و غیر او، به یار و یاور، و کوچ دادن مردم به جنگ دوباره با او، چه نیازی داری؟ علی علیه السلام فرمود: بلکه فرشتگان بندگانی ارجمندند که در سخن، بر او پیشی نمیگیرند، و خود به فرمان او کار میکنند.(1)من، این گروه را فقط برای محکم شدن دلیل و کامل شدن آزمایش، به جنگ با او دعوت میکنم و اگر در نابود کردن او به من اجازه داده میشد، به تأخیر نمیافتاد؛ امّا خداوند متعالی، بندگانش را به آنچه بخواهد، امتحان میکند.
حاضران گفتند: ما در حالی که آنچه را او علیه السلام انجام داد، بزرگ میشمردیم، از اطرافش برخاستیم.
عبداللَّه بن میمون از امام صادق جعفر بن محمد علیه السلام از پدران بزرگوارش علیهم السلام نقل میکند: امیر مؤمنان علیه السلام در میان گروهی از یارانش از کربلا میگذشت. هنگام عبور، دو چشمش از گریه پرِ اشک شد و فرمود:
این جا، اقامتگاه سوارانشان و این جا، محل افتادنِ جهازِ شترانشان است
1) 1. انبیاء( 21): 27.
و همین جا خونهای آنان میریزد. خوشا به حالت! ای خاکی که خون عاشقان، بر آن میریزد(1).
اصبغ بن نباته،(2)از عبداللّه بن عباس نقل کرد: در زمان عمر بن خطاب، مردی در منطقه آذربایجان، اسبهایی داشت که چموش گشته بودند و از سوار شدن، ممانعت میکردند. از آنچه به او رسیده بود شکایت کرد و خبر داد که روزیاش از سوی همان اسبها تأمین میشد. عمر به او گفت: برو، و از خدای عزّ
وجلّ فریادرسی کن. آن مرد گفت: همیشه به پیشگاه خداوند دعا و تضرّع میکنم ولی با این حال هرگاه نزدیک آنها میشوم، به من حمله میکنند.
ابن عباس میگوید: عمر در کاغذی برای او نوشت: از عمر امیرالمؤمنین به جنّها، و شیطانهای رانده شده: این چارپایان را برای او رام کنید. ابن عباس گفت: آن مرد، کاغذ را گرفت و رفت. من از این حادثه به شدّت ناراحت شدم، امیرمؤمنان علی علیه السلام را ملاقات کرده، آن چه را اتّفاق افتاده بود، به او خبر دادم.
حضرت علیه السلام فرمود: «قسم به آن که دانه را شکافت و آدمی را پدید آورد، به یقین، این شخص، ناامید باز خواهد گشت». ناراحتی درونم آرام شد؛ ولی سال بر
1) 1. هذا مُناخُ رکابِهم، وهذا مُلقی رِحالِهم، وهاهُنا تهراقُ دماؤُهُم، طُوبی لک مِن تُربة عَلیها تهراقُ دِماءُ الأحِبَّةِ.
2) 2. اصبغ بن نباته مجاشعی، از اصحاب خاصّ امیرمؤمنان علیه السلام و ذخیرههای ایشان و مورداطمینان بود. پس از علی علیه السلام زندگانی کرد و از قهرمانان عراق و کسانی بود که با علی علیه السلام بر مرگ بیعت نمود.( سفینةالبحار: ج 2، ص 7 و 8)
من طولانی گذشت. مراقب هر کسی از اهالی جبال(1)میآمد بودم. ناگهان آن مرد را دیدم که رسید و در پیشانیاش شکافی بود به قدری که گویا دست در آن داخل میشد. چون او را دیدم، به سویش شتافته، گفتم: چه خبر؟ گفت: من به همان مکان رفتم و نوشته را انداختم، عدّهای از اسبها به من حمله کردند. کارشان مرا به وحشت انداخت و در برابرشان قدرتی نداشتم. نشستم و یکی از آنها به صورتم ضربهای زد. در این حال گفتم: خدایا! مرا از شرّ آنها حفظ کن؛ سپس، هر یک از آنها به من یورش میآورد و میخواست مرا بکشد و میرفت. من افتادم.
برادری داشتم. آمد و مرا برد. من بیهوش بودم؛ سپس پی در پی معالجه میکردم تا بهبود یافتم و این اثر در صورت من باقی است و آمدهام تا به او (/ عمر) خبر دهم. گفتم: پیش او برو و ماجرا را به او بگو.
وقتی نزد عمر- که عدّهای گرد او بودند- آمد و آنچه را اتّفاق افتاده بود، به او خبر داد. عمر با تندی با او برخورد کرد و به او گفت: دروغ میگویی. تو نوشته مرا نبردی. ابن عباس گوید: آن مرد سوگند خورد، به آن خدایی که جز او خدایی نیست و به حقّ صاحب این قبر یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آنچه به او امر کرده بود- که آن نوشته را ببرد،- انجام داده است، و گفت: آنچه میبیند، از آن اسبها به او رسیده است.
عمر با تندی برخورد کرد و او را از نزد خود بیرون راند. همراه او پیش امیرمؤمنان علیه السلام رفتیم. حضرت علیه السلام تبسّم کرد و فرمود: به تو نگفتم؟! آن گاه رو به
1) 1. جبال، نام شهرهایی است که در اصطلاح عجم به عراق معروفند، و میانِ اصفهان تا زنجان، وقزوین و همدان و دینور و قرمیسین و ری قرار گرفتهاند.( معجمالبلدان، ج 2، ص 99)
آن مرد فرمود: وقتی باز گشتی، به محل اسبها برو و بگو:
أللّهم، إنّی أتَوَجَّهُ إلَیک
بِنَبیِّک نَبیِّ الرَّحمَةِ، وَأهلِ بَیْتِه الَّذینَ اختَرتَهم عَلی عِلمٍ عَلی العالَمین أللّهُمَّ فَذَّلِل لی
صُعوبَتَها وَحَزانَتَها، وَاکفِنی شَرَّها، فَإِنَّکَ الکافی المُعافی وَالغالِبُ القاهِرُ.(1)
آن مرد باز گشت و سال بعد در حالی که مال فراوانی از قیمت آن اسبها را برای امیرمؤمنان علیه السلام میآورد، نزد حضرت علیه السلام رفت؛ من همراه او بودم، علی علیه السلام به او فرمود: تو به من خبر میدهی یا من ماجرا را برای تو بگویم؟ آن مرد گفت: ای امیر مؤمنان! شما بفرمایید. فرمود:
گویا تو نزدشان رفتی و آنها خاضعانه و ذلیل به تو پناه آوردند و تو، یکی پس از دیگری، موی پیشانی آنها را میگرفتی. مرد گفت: درست فرمودی، ای امیر مؤمنان علیه السلام! گویا شما با من بودید. ماجرا همین بود، منّت گذارده، آنچه آوردم را قبول فرما. علی علیه السلام فرمود: خداوند در آن به تو برکت دهد. برو که راهنمایی شدی. این خبر به گوش عمر رسید و به طوری او را ناراحت کرد که آثار این ناراحتی در صورتش آشکار شد. آن مرد بازگشت؛ هر سال حجّ به جا میآورد و خداوند مال او را زیاد کرده بود.
ابن عباس گوید: امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: هرکس چیزی (از مال یا عیال یا فرزند یا کار ستمگری از ستمگران) بر او دشوار شود، با این دعا خدا را ملتمسانه بخواند- به خواست خدا- از آنچه میترسد کفایتش کند که تنها نیرودهنده اوست.(2)
1) 1. خدایا! من به واسطه پیامبرت به تو رو میآورم. پیامبر رحمت و خاندانش، آن کسانی که از روی علم خود آنان را بر جهانیان اختیار نمودی. خدایا! سختی و ناهمواری آنان را بر من نرم و مرا از شرّ آنها محافظت فرما؛ چرا که فقط تو، کفایت کننده و عافیت دهنده و پیروز و چیره هستی.
2) 2. ر. ک: بحار، ج 95، ص 284، ح 9.
با سندی روایت شده است که امیرمؤمنان علیه السلام، پس از رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، در مدینه، در جایگاه خود نشسته بود و مردم گِرد او بودند. مردی عرب آمد بر او سلام کرد و گفت: شخصی هستم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به من وعدهای داده است. من درباره کسی که بدهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را پس از وفات، ادا و به وعدههایش وفا میکند، پرس و جو کردم، به سوی شما راهنمایی شدم. همینگونه است؟ امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: آری، پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم من به وعدههای او وفا میکنم و بدهیاش را من میپردازم. حال بگو آنچه به تو وعده داده، چیست؟ گفت: صد شتر قرمز، و به من فرمود: وقتی از دنیا رفتم، نزد پرداخت کننده بدهی و جانشین من بیا، او آنها را به تو
خواهد داد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دروغ نمیگوید؛ پس اگر آنچه را ادعا میکنم، حقیقت دارد، آنها را فوراً به من بده.
این در حالی بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، آن شترها، حتّی تعدادی از آنها را هم به جا نگذاشته بود. امیرمؤمنان علیه السلام مدّتی طولانی ساکت شد؛ سپس به فرزندش فرمود: حسن! و امام حسن علیه السلام با شتاب، به سویش رفت. فرمود: برو و فلان چوبدستی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را بگیر و به سوی بقیع حرکت کن و با آن سه بار به فلان صخره بکوب و ببین چه چیزی از آن بیرون میآید؟ آن را به این مرد بده و به او بگو: آنچه را دیده است، پنهان کند.
امام حسن علیه السلام، با چوب دستی، به همان جا رفت و کاری را که امیرمؤمنان علیه السلام به او دستور داده بود، انجام داد. از آن صخره، سر شتری با افسارش بیرون آمد و امام حسن علیه السلام آن را کشید. آن شتر تمام قد آشکار شد؛ سپس به دنبال آن، پی در پی، شتری بعد از شتر میآمد تا سلسله شتران بر صد عدد قطع شد؛ و صخره به هم آمد. امام حسن شترها را به آن مرد داد و به او فرمود که آنچه را دیده است پنهان کند. عرب بادیه نشین گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و پدرت علیه السلام راست گفتند. پدر تو
پرداخت کننده بدهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و عملی کننده وعدهها و پیشوای پس از اوست:
رحمت خدا و برکاتش، بر شما اهل بیت باد. او ستوده و با مجد است.(1)
روایت شده است که در بازگشت از صفین امیرمؤمنان علیه السلام را حدود هفتاد تن همراهی میکردند، از سرزمینی بدون آب عبور کرد. همراهان گفتند: ای امیرمؤمنان! این جا آب نیست و بیم آن داریم که از تشنگی بمیریم. حاضران نقل کردند که در آن جا، گذارمان به راهبی افتاد، از او پرسیدیم: آیا در این نزدیکی آب هست؟ گفت: به غیر از فرات، آب دیگری نیست. گفتیم: ای امیرمؤمنان! ما تشنهایم و آبی نزدیک ما نیست. فرمود: به زودی خدای متعالی، شما را سیراب خواهد کرد. پس برخاست و حرکت کرد، در جایی ایستاد و شخصی آشنا به اندازهگیری زمین خواست و فرمان داد او را بکَنَد او خاک را کنار زد و تخته سنگی را نمایان ساخت. وقتی سنگ نمایان شد، حضرت علیه السلام فرمود: آن را برگردانید. با همه توان، خواستیم آن را برگردانیم؛ ولی نتوانستیم. وقتی همه ما را خسته کرد، حضرت علیه السلام نزدیک شد و گوشه آن را گرفت و پس زد- انگار، گویی بود- و آن را پرت کرد. آبی پیدا شد که سفیدتر و شفافتر و خوش گوارتر از آن دیده نشده بود.
مردم یکدیگر را صدا زدند که آب پیداشد. ظرفها را پر کردند، به یکدیگر آب دادند و نوشیدند و بردند؛ سپس حضرت علیه السلام آن تخته سنگ را گرفت و به جای خود بازگرداند. پس از آن، حرکت کردند و پس از پیمودن مسافت کمی، حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: کدام یک از شما جای آن چشمه را میداند؟ گفتند: همه ما جای آن را میدانیم. فرمود: بروید تا ببینید. بسیاری از ما رفتیم و بقدری گشتیم تا خسته شدیم؛ ولی به چیزی دست نیافتیم.
1) 1. اشاره به سوره هود( 11): 73.
نزد راهب آمدیم و گفتیم: وای بر تو! تو نبودی که گمان میکردی، این نزدیکی آبی نیست؟ در حالی که ما همین جا آب بیرون آوردیم و نوشیدیم و با خود بردیم. گفت: به خدا قسم، فقط پیامبر یا جانشین پیامبر، آن آب را بیرون میآورد. گفتیم: در میان ما جانشین پیامبرمان هست. گفت: نزد او بروید و بگویید که پیامبر، هنگام وفات، به او چه فرمود؟ ما نزد حضرت علی علیه السلام آمدیم و گفتیم:
این راهب چنین و چنان گفت.
فرمود به او بگویید: اگر به تو بگویم، از عقیدهات دست میکشی و اسلام میآوری؟ به او گفتیم و او گفت: بله.
نزد امیرمؤمنان علیه السلام آمدیم و عرض کردیم: سوگند خورد که اسلام بیاورد.
فرمود: بروید به او خبر دهید، آخرین چیزی که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود، این بود: نماز، نماز. پیامبر صلی الله علیه و آله سرش را در دامان من گذاشته بود و پیوسته میگفت: نماز، نماز، تا این که رحلت کرد. این کلام را به راهب گفتیم و او هم اسلام آورد.
سید بن حمیری قسمتی از قصیده بائیه خود (معروف به مذهبه) را درباره همین ماجرا سروده است:
و در مسافرت خود، یک شب پس از عشا
تمام شب را فرو رفته در میان گروهی راه پیمود
تا این که پیش راهبی در صومعهای
که در بیابان خشکی بنا شده بود، آمد
[حضرت علیه السلام] نزدیک آمده او را صدا زد
[راهب] مانند کرکس (بالای کوه) از مکان بلند، ایستاده سرکشید.
آیا نزدیک صومعهای که در آن اقامت داری
آبی در دسترس هست؟ گفت: آبشخوری نیست
مگر در فاصله دو فرسخی، و چه کسی برای ما
میان صحرای وسیع خشک و رمل، آب میآورد؟
مهار [مرکبها] را به طرف شنزاری غیر قابل رفتن، برگرداند
[سنگ] سفیدی که مانند نقره زراندود، برق میزد، پدیدار شد
فرمود: آن را برگردانید، اگر این کار کنید
سیراب شده و اگر نه سیراب نخواهید شد
[همه] در کندن آن، هم دست شدند
سنگ، مانند چارپای چموشی که سوارشدن برآن ممکن نباشد، مقاومت میکرد
تا وقتی، آنها را خسته کرد
هماوردی آمد که هرگاه به میدانهای مبارزه وارد میشد، پیروز میگشت
پس آن [سنگ در دست او] به مانند گویی در دست جوان نیرومند، با ساعدی درشت بود
که آن را در میدان بازی پرتاپ کند
پس از زیر آن، با آبی پیوسته [و] گوارا که
بر گواراترین و لذیذترین آبها زیادتی داشت، آن [جمعیت] را سیراب کرد
تا چون همه نوشیدند. سنگ را به جای خود باز گرداند
و رفت که خیال میکردی، کسی به محلّ آن سنگ نزدیک نشده است
این فرزند فاطمه است. جانشین پیامبر
و هر کس در فضیلت و کارهای شگرف او سخن گوید، تکذیب نمیشود.(1)
1) 1 . وَلَقَدْ سَری فیما یَسِیرُ بِلَیلةٍ بعد العشاءِ مغامرا فی مَوکبِ حتّی أتی مُتبتّلا فِی قائِم ألقی قواعِدَهُ بقاع مُجدبِ فَدنا فَصاحَ بِهِ فأَشرَفَ ماثلًا کالنَّسرِ فَوقَ شَظِیَّةٍ مِنْ مرقبِ هَل قُربَ قائِمکَ الّذی بَوّأتهُ ماء یُصابُ فَقال: ما مِنْ مَشربِ إلّا بِغایة فَرسَخِین وَمَن لَنا بِالماءِ بین نقاوقیّ سَبْسَبِ فَثَنی الأعِنَة نَحْوَ وَعثٍ فاجتلی بَیضاءَ تَبْرق کاللُجینِ المذهبِ قال: إقلبوها إنَّکُم إن تفعلوا تُروَوا ولا تُروَون إن لَم تُقلبِ فاعصُو صَبوا فی قَلعِها فَتَمَنْعَتْ مِنهُم تَمنُّعَ صَعْبَةٍ لَمْ تُرکبِ حَتّی إذا أَعیتْهُمْ أَهوی لَها کُفوٌ مَتی تَرِد المُغالِبُ تُغلَبِ فَکأنَّها کُرة بِکَفِ حزوّر عبل الذّراع دَحابها فی مَلْعَبِ فَسَقاهُمْ مِنْ تَحتِها مُتَسَلسِلًا عَذِباً یَزیدُ عَلَی الّالذِّ الأعذبِ حَتّی إذا شَرِبُوا جَمِیعاً رَدَّها وَمَضی فَخِلتَ مَکانَها لَم یُقْرَبِ ذاکَ ابنُ فاطمةَ الوَصِیّ وَمَن یَقُلْ فِی فَضْلِهِ وَفِعالِه لا یُکذبِ
منظورش فاطمه بنت اسد رضی الله عنه مادر حضرت علی علیه السلام است. او در این قصیده همچنین، بازگردانده شدن خورشید، برای امیرمؤمنان علیه السلام را ذکر میکند- که بیان آن، به خواست خداوند، پس از این، خواهد آمد- وآن این سخن او است:
هنگامی که وقت فضیلت نماز از دست او رفت، در حالی که مغرب
نزدیک شده بود، خورشید بر او باز گردانده شد؛
به طوری که روشنایی وقتِ عصرِ آن، درخشید
پس از آن، مانند پایین افتادن ستاره، فرو افتاد
و بار دیگر بر آن حضرت خورشید در بابل
نگه داشته شد که برای هیچ آفریده بشری نگاه داشته نشده بود
مگر، برای احمد صلی الله علیه و آله یا برای علی علیه السلام و برای نگه داشتن
و باز گرداندن خورشید تأویل امری، شگفت است(1)
1) 1 . رُدَّت عَلیه الشَّمْسُ لَمّا فاتَهُ وَقتُ الصَّلاة وَقَدْ دَنَتْ للمَغْرِبِ حَتّی تَبَلَّجَ نُورُها فی وَقتِها لِلعَصْرِ ثُمَّ هَوَتْ هُوّی الکُوکبِ وَعَلیه قَدْ حُبسَتْ بِبابِلَ مَرّةً اخری وَما حُبِسَتْ لِخَلقٍ معربِ إلّا لأحمد أوله ولحبسها وَلرَدّها تَأوِیل أمرٍ مُعجِبِ
ام حکیم، دختر عمرو(1)گفت: از منزل- در حالی که میل داشتم سخن علی بن ابی طالب علیه السلام را بشنوم- خارج شدم. وقتی حضرت علیه السلام بر منبر سخن میگفت، به او نزدیک شدم؛ نرمشی در دل مردم بود، کلام علی علیه السلام را شنیدم. مردی گفت: ای امیرمؤمنان! برای خالد بن عرفطه(2)آمرزش بطلب؛ او در سرزمین تیماء(3)در گذشت. علی علیه السلام جوابش را نداد. دوباره گفت وباز حضرت جوابش را نداد؛ سپس برای بار سوّم گفت که حضرت علیه السلام، متوجّه او شد و فرمود: ای کسی که خبر مرگ خالد بن عرفطه را میدهی، دروغ گفتی. به خدا قسم، او نمرده است و نمیمیرد تا از این در، در حالی که پرچم گمراهی با خود دارد، داخل شود. ام حکیم میگوید:
من خالد بن عرفطه را دیدم که پرچم معاویه را حمل میکرد تا در نخیله(4)منزل کرد و از باب الفیل(5)آن را داخل مسجد نمود.
از اصبغ بن نباته با سندی نقل شده است که گفت: در صفین، همراه امیرمؤمنان علیه السلام بودم، نودو نه نفر، با او بیعت کردند؛ سپس فرمود: آن که با او صد
1) 1. امحکیم، دختر عمرو بن سفیان خولیه، از اصحاب علی علیه السلام بوده است.( معجم رجالالحدیث، ج 23، ص 176)
2) 2. خالد بن عرفطه: ابن ابرهه بن سنان لیثی است که از طرف معاویه به وسیله سعد بن ابیوقّاص بر کوفه گمارده شد و در سال 60 یا 61 مُرد.( اسد الغابة، ج 2، ص 102، ش 1378)
3) 3. شهرکی در اطراف شام، بین شام و وادیالقری است.( معجمالبلدان، ج 2، ص 67)
4) 4. مکانی نزدیک کوفه به سمت شام.( معجم البلدان، ج 5، ص 278)
5) 5. یکی از درهای مسجد کوفه است.( مجمع البحرین مادّه فیل)
نفر پایان مییابد، کجا است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله به من وعده داد که در این روز، صد مرد با من بیعت خواهند کرد. اصبغ گفت: مردی که قبای پشمین به تن داشت و دو شمشیر به خود آویخته بود، آمد و گفت: دستت را بیاور تا با تو بیعت کنم. علی علیه السلام فرمود: بر چه چیز با من بیعت میکنی؟ گفت: بر این که خون قلبم را نزد تو بریزم.
فرمود: تو کیستی؟ گفت: اویس قرنی(1)آنگاه با حضرت بیعت کرد وپس از آن پی در پی در برابر دیدگان حضرت جنگید تا کشته شد و پیکرش در میان پیادهها یافت شد.
روایت(2)
پسر میثم تمار، گفت: از پدرم شنیدم که میگفت: امیرمؤمنان علیه السلام روزی مرا خواست وفرمود: میثم! چه حالی خواهی داشت هنگامی که فرزندِ نامشروع بنی امیّه از تو بخواهد از من بیزاری بجویی؟ گفتم: (به خدا قسم) صبر میکنم و این در راه خدا چیز کمی است. فرمود: میثم! در این صورت فردای قیامت با من و در
1) 1. اویس قرنی: از حواریّون امیر مؤمنان علیه السلام بود. همراه وی در صفین حاضر شد و به شهادترسید. او از کسانی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای او بهشت را بشارت داده و نقل شده است که میفرمود: بوهای بهشت از قَرَن پراکنده میشود. اویس قرنی! چقدر مشتاق تو هستم. هرکس او را دید، سلام مرا به او برساند. روایات در مدح او فراوان است.( سفینة البحار، ج 1، ص 53)
2) 2. میثم تمار، غلام زنی از بنی اسد بود که علی علیه السلام او را خرید و آزاد کرد. حضرتش علیه السلام او را بر دانش بسیار و اسرار مخفی وصایت آگاه ساخت که میثم، برخی از آنها را میگفت و بدین سبب، مردم کوفه در آن تشکیک میکردند و به علی علیه السلام نسبت فریب و سادگی میدادند. روزی علی علیه السلام در میان مردم به او فرمود: میثم! تو پس از من دستگیر شده، به دار آویخته خواهی شد وهمین گونه نیز شد. شهادت میثم رحمه الله، ده روز قبل از آمدن امام حسین علیه السلام به عراق بود.( سفینة البحار، ج 2، ص 524)
مرتبه من خواهی بود. میثم بر رئیس قبیلهاش میگذشت و میگفت: فلانی! گویا تو را میبینم که زنا زاده وفرزند زنا زاده بنیامیّه، احضارت میکند و مرا از تو میخواهد. تو میگویی: او در مکّه است. میگوید: نمیدانم چه میگویی، تو باید او را بیاوری و تو به سوی قادسیه(1)خارج شده و مدّتی آن جا میمانی. وقتی من بر تو وارد شدم، مرا پیش او میبری و مرا بر در خانه عمرو بن حریث،(2)به قتل میرسانی. چون سه روز گذشت، از بینی من خون تازه بیرون میآید.
فرزند میثم میگوید: میثم، در شوره زار، از کنارِ درخت خرمایی میگذشت.
با دست به آن میزد و میگفت: ای نخل! تو فقط برای من تغذیه میشوی و به عمرو بن حریث میگفت: وقتی همسایه ات شدم، با من خوش رفتار باش. عمرو که گمان میکرد او، خانه یا زمینی برای خود در کنار زمین او میخرد، در جواب میگفت: همین کار را خواهم کرد.
عاقبت عبیداللّه بن زیادِ(3)ستمگر، به دنبال رئیس قبیله میثم فرستاد و میثم را از او خواست. او به عبیداللّه خبر داد که میثم در مکّه است. عبیداللّه گفت:
اگر او را پیش من نیاوری، یقیناً تو را خواهم کشت و برای تحویل میثم وقتی را تعیین کرد. رئیس قبیله به سوی قادسیه بیرون رفت و منتظر میثم
1) 1. مکانی که در آن، حادثه قادسیه بین مسلمانان و ایرانیها، در سال 16 هجری در زمان عمرخطاب اتفاق افتاد. فاصله آن تا کوفه پانزده فرسخ است.( معجم البلدان، ج 4، ص 291)
2) 2. عمرو بن حریث، فردی منافق و خبیث بود که علی علیه السلام را ساحر و کاهن میدانست. او پیشابن زیاد، از میثم رحمه الله بدگویی و از او به عنوان کذّاب و دوستدار کذّاب، یاد کرد.( سفینة البحار، ج 2، ص 260)
3) 3. عبیداللّه بن زیاد، فرزند مرجانه( زانیه مشهور) است و نقش او، در ماجرای کربلا و اعمالقبیح و جنایاتش آشکار و مشهور است. وی به دست ابراهیم بن اشتر کشته شد. او سرش را جدا کرد و به سوی مختار فرستاد.( سفینة البحار، ج 1، ص 580)
بود. وقتی میثم وارد شد، دست او را گرفت و نزد عبیداللّه بن زیاد آورد.
عبید اللَّه گفت: میثم! گفت: بله. گفت: از ابوتراب بیزاری بجوی. میثم گفت: من ابو تراب را نمیشناسم. گفت: از علی بن ابی طالب. میثم گفت: و اگر نکنم؟ عبید اللَّه گفت: در این صورت به خدا تو را میکشم. میثم گفت: بدان! به من گفته میشد که تو مرا خواهی کشت و بر درِ خانه عمرو بن حریث به دار خواهی کشید و چون سه روز بگذرد، از بینی من خون تازه بیرون میآید.
فرزند میثم میگوید: عبیداللّه دستور داد او را نکشند و بر در خانه عمرو بن حریث به دار کشند. او در حالی که بردار بود، میگفت: از من بپرسید. از من بپرسید؛ پیش از آن که بمیرم. به خدا سوگند، حتماً بخشی از فتنههای آینده را برای شما میگویم. وقتی مردم از او سؤال کردند و او به ایشان پاسخ گفت، فرستادهای از
سوی ابن زیاد- که لعنت خدا بر او باد- آمد و با دهنهای آهنین بر دهانش لجام زد. او نخستین شخصی بود که بالای دار بر دهانش لجام زده شد. پس از آن، کسی را به سوی او فرستاد که با چاقو شکمش را پاره کرد تا از دنیا رفت و این پیشگویی، از نشانههای امامت امیرمؤمنان علیه السلام بود.
اسماعیل فرزند عبداللّه بن جعفر،(1)از امیرمؤمنان علیّ بن ابی طالب علیه السلام نقل کرد که فرمود: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به من سفارش کرد و فرمود: ای علی! چون از دنیا
1) 1. عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب رضی الله عنه-، پدرش جعفر در راه اسلام شهید شد، و پیامبر صلی الله علیه و آله درباره او فرمود: خداوند به او دو بال میدهد که در بهشت با آنها پرواز میکند. عبداللَّه از بزرگان بود و برتریاش مشهور و بسیار بخشنده بود. و نخستین فرزند از مسلمانان بود که در حبشه متولد شد. در سال هشتاد هجری( سال جحاف) در مدینه وفات یافت.( سفینة البحار، ج 2، ص 126)
رفتم، مرا از چاه خودم دوبار، با هفت مشک آب، غسل بده. چون از آماده سازی من فارغ شدی، گوش خود را بر دهانِ من بگذار و در آنچه به تو میگویم، تدبّر کن. علی علیه السلام فرمود: من کاری را که پیامبر صلی الله علیه و آله به من دستور داده بود، انجام دادم و آن حضرت هر چه تا روز قیامت رخ دهد را، برایم بیان فرمود.
با سندی نقل شده است که امیرمؤمنان علیه السلام میفرمود: هیچ شخص بالغی از قریش نیست؛ مگر این که یک یا دو آیه، درباره او نازل شده است که او را یا به بهشت میکشاند، یا به سوی جهنّم میراند.
نیز میفرمود آیهای نیست که در خشکی یا دریا، یا دشت، یا کوه نازل شده باشد؛ مگر این که میدانم، چه وقت و درباره چه کسی نازل شده است. و نیز میفرمود: اگر تکیه گاه قضاوت برایم نهاده شود، میان یهودیان با توراتشان و میان مسیحیان با انجیلشان و میان اهل زبور با زبورشان و میان مسلمانان با قرآنشان، قضاوت خواهم کرد.
خبر باز گرداندن خورشید اگر چه از اخبار مشهور است، آن را ذکر میکنیم. جویرة بن مسهر(1)گفت: با امیر مؤمنان علیه السلام، عصر از پل
1) 1. جویرة بن مسهر عبدی، دوستدار علی علیه السلام بود و حضرت نیز به او علاقه داشت. با اوخصوصی بود و در مورد آیندهاش به او خبر داد و فرمود: آگاه باش. به خدا قسم، تو را به سوی زورگوی فرومایه میبرند، و او دست و پایت را قطع و تو را به شاخه درخت شخص کافری به دار میآویزد. روزگاری نگذشت که ابن زیاد همین کار را کرد.( سفینة البحار، ج 1، ص 193)
صرات(1)گذشتیم. فرمود: این زمینی عذاب شده است وبرای پیامبر و جانشین پیامبری شایسته نیست که در آن نماز بخواند. هر کس از شما میخواهد نماز بخواند، بخواند. مردم به چپ و راست پراکنده شدند و من گفتم: دین خود را از این مرد تقلید میکنم ونماز نمیخوانم تا او بخواند.
جویرة گفت: ما رفتیم و خورشید نیز به رفتن وغروب کردن آغازید و نزدیک بود از این بابت، امری بزرگ (/ شک) بر من وارد شود، خورشید پایین رفت و آن سرزمین هم پیموده شد. آن گاه علی علیه السلام فرمود: جویرة! اذان بگو. گفتم: حال که خورشید پنهان شده، به من فرمان میدهی که اذان بگویم؟ جویرة گفت: اذان گفتم؛ سپس به من فرمود: اقامه بگو. من هم اقامه گفتم. وقتی گفتم «قد قامت الصلوة»، دیدم لبانش حرکت میکند و کلامی مثل سخن عبری شنیدم. جویرة گوید:
پس خورشید برگشت، تا در جایی که مانند وقت عصرِ آن است، قرار گرفت. او نماز خواند وچون از نماز فارغ شد، خورشید به جای خود فرو افتاد و ستارهها در هم آمیختند.
در حدیث دیگری از جویرة بن مسهر است که گفت: وقتی نمازمان تمام شد، شنیدم که خورشید- در حالی که پایین میرفت- صدایی مانند صدای آسیای حبوبات داشت تا آن که پنهان شد و ستارهها درخشیدند. جویرة گفت: در این هنگام گفتم: من گواهی میدهم که تو جانشین رسول خدایی صلی الله علیه و آله. فرمود: ای جویرة! مگر نشنیدهای که خداوند میفرماید: پس به نام پروردگار بزرگت، تسبیح
1) 1. صرات، نهری در بغداد است که از یک فرسخی بغداد شروع شده، نهرهای زیادی از آنسرچشمه میگیرند وبه دجله میریزد.( معجم البلدان، ج 3، ص 399)
بگو(1). گفتم: بله. فرمود: از پروردگارم با اسم بزرگ او خواستم و خداوند هم خورشید را بر من بر گرداند.
از حسین بن علی علیه السلام نقل شده که فرمود: قنبر،(2)غلام علی بن ابیطالب علیه السلام برای من نقل کرد و گفت: با امیرمؤمنان علیه السلام در کنار فرات بودم. پیراهنش را در آورد و داخل آب شد. موجی آمد و پیراهن را گرفت. امیرمؤمنان علیه السلام خارج شد. پیراهن را پیدا نکرد وناراحت شد. در این هنگام، هاتفی صدا زد:
ای اباالحسن! به سمت راست خود بنگر و آنچه را که میبینی بگیر. پس ناگاه در سمت راست خود دستمالی را دید که در آن پیراهن تاشدهای قرار داشت.
حضرت آن را برداشت و پوشید از جیب آن، کاغذی بیرون افتاد که در آن نوشته بود: به نام خداوند بخشنده مهربان، هدیهای از طرف خداوند قدرتمند و با حکمت به علی بن ابیطالب. این پیراهن هارون بن عمران است و: این چنین آن را به گروه دیگری ارث دادیم.(3)
1) 1. واقعه( 56): 74.
2) 2. قنبر ابو همدان: امام صادق علیه السلام فرمود: علی علیه السلام غلامی به نام قنبر داشت که بهحضرتش علیه السلام بسیار علاقهمند بود؛ به طوری که وقتی امام علیه السلام از منزل خارج میشد، او نیز با سلاح پشت سر او میرفت. مقام والای او از حضورش در مجلس وصیّت امام حسن علیه السلام پدیدار است. به دست حجّاج شهید شد. از جمله سخنان میان او و حجاج، این بود که قنبر گفت: امیرمؤمنان علیه السلام به من خبر داد که کشته شدن من، سر بریدن به ناحق و ستم خواهد بود. حجّاج هم همین دستور را داد و سرش را بریدند.( سفینة البحار، ج 2، ص 449)
3) 3. دخان( 44): 28.
عمرو بن منهال گفت: روزی با امیرمؤمنان علیه السلام در «حیاط قصر» نشسته بودیم که ناگهان، زمین لرزید. امیرمؤمنان علیه السلام با دست بر زمین زد و فرمود: تو را چه شده است؟ به خدا قسم، اگر تو آن زمین بودی، خبرهایت را به من میگفتی. و من (یا یکی از فرزندان من است) که زمین خبرهایش را به او میگوید.
اصبغ بن نُباته گفت: مردی پیش امیرمؤمنان علیه السلام آمد و عرض کرد: ای امیرمؤمنان! آب فرات زیاد شده است و الآن غرق میشویم. حضرت علیه السلام فرمود:
غرق نمیشوید؛ سپس شخص دیگری آمد و گفت: ای امیرمؤمنان! فرات طغیان کرده است والان غرق میشویم. فرمود علیه السلام: غرق نمیشوید؛ علی علیه السلام استر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را خواست. بر آن سوار شد و چوبدستی به دست گرفت و حرکت کرد تا به کنار فرات رسید. پیاده شد و با
چوبدستی ضربهای به فرات زد، پنج ذراع کم شد. برخی گویند: ده وجب کم شد. اصبغ گوید: همان روز از علی علیه السلام شنیدم که میفرمود: اگر به فرات ضربهای زده و رفته بودم، قطرهای از آن باقی نمیماند.
نقل شده که ابن کواء(1)به امیرمؤمنان علیه السلام عرض کرد: هنگامی که خداوند پیامبرش و ابوبکر را یاد کرد و فرمود: یکی از آن دو، هنگامی که آن دو در غار
1) 1. ابن کواء، نامش عبداللّه و قبلًا از یاران امیرمؤمنان علیه السلام بود. او جزو خوارج و لعنت شدهبوده و از حضرت سؤالهای زیادی کرده است.( سفینة البحار، ج 2، ص 499)
بودند، آن هنگام که به همراه خود میگفت: ناراحت نباش، خدا با ما است(1)کجا بودی؟ امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: وای بر تو ابن کواء! من در جای خواب پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که رو اندازش به رویم افکنده شده بود، خوابیده بودم. قریش هر کدام با چوبدستیهایی تیغدار در دستانشان به سویم آمدند؛ امّا نفهمیدند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از کجا خارج شد. و با آنچه در دست داشتند، به من میزدند تا بدن من آبلهدار شد و تورم کرد؛ پس از آن مرا بردند و میخواستند بکشند. شماری از آنان گفتند: امشب او را نکشید. مهلتش دهید و به دنبال محمد صلی الله علیه و آله بگردید.
علی علیه السلام فرمود: مرا با آهن بستند و در اتاقی گذاردند و از اندیشه من و درِ اتاق، با قفلی، مطمئن شدند. در این حال بودم که شنیدم صدایی از گوشه اتاق میگفت: یا علی! بعد از این صدا دردی که داشتم، آرام و تورّمی که در بدنم بود زایل شد؛ سپس آوای دیگری شنیدم که میگفت: یا علی! ناگاه آهنی که بر پایم بود، تکه تکه شد؛ سپس صدای دیگری شنیدم که میگفت: یا علی! و در این هنگام آنچه بر در بود، افتاد و در باز شد. من برخاستم و خارج شدم. آنها پیرزنی شب کور را که نه میدید و نه میخوابید، برای نگهبانیِ در گمارده بودند. من خارج شدم و او در آن وقت، از شدّت خواب، چیزی نفهمید.
ابان بن تغلب(2)از ابی عبداللّه، جعفر بن محمد (امام صادق) علیه السلام، نقل کرده
1) 1. توبه( 9): 40؛ آیه در مورد هجرت حضرت صلی الله علیه و آله به مدینه است، آنهنگام که با ابوبکر از دستِمشرکان در غار پنهان شده بودند.
2) 2. ابان بن تغلب کوفی، مورد اطمینان و دارای مقامی بلند در میان امامیه بوده و امام سجاد، وامام باقر و امام صادق علیهم السلام را ملاقات و از آنها روایت کرده است. امام باقر علیه السلام به او فرمود: در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوا بده. دوست دارم در میان شیعیانم مانند تو را ببینم. او در هر علمی رتبه برتر داشت و از امام صادق علیه السلام سی هزار حدیث روایت کرد.( سفینة البحار، ج 1، ص 7)
است که فرمود: پس از رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، امیرمؤمنان علیه السلام با یکی از صحابه، درباره حقی که آن شخص از او ضایع کرده بود، کشمکش کرد و میان آن دو در اینباره سخنهایی ردّ و بدل شد. امیرمؤمنان علیه السلام به او فرمود: به چه کسی راضی هستی که میان من و تو قضاوت کند؟ گفت: انتخاب کن. حضرت علیه السلام فرمود: آیا به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله راضی میشوی؟ گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله کجا است؟ حال آنکه ما او را دفن کردهایم. فرمود: آیا اگر او را ببینی، میشناسی؟ گفت: بله. حضرت علیه السلام او را به مسجد قبا(1)برد. ناگاه، هر دو، با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رو به رو شدند. پیامبر صلی الله علیه و آله به نفع امیرمؤمنان علیه السلام حکم فرمود وآن مرد، با چهرهای زرد باز گشت. در راه، دوستش را دید و ماجرا را به او گفت. دوست او گفت: از جادوی بنی هاشم خبر نداشتی؟
گوشهای از نشانههای حقانیّت حضرت علیه السلام هنگام جنگ با خوارج در نهروان
جندب فرزند عبداللَّه بجلی گفت: روز جنگ نهروان، به تردید افتادم و دست از جنگ کشیدم؛ زیرا دیدم گروهی که با ما میجنگند همه، کلاه زاهدان بر سر دارند و پرچمهایشان قرآن است؛ به گونهای که خواستم به سوی آنها بر گردم. در این بین که متحیّر ایستاده بودم، امیرمؤمنان علیه السلام آمد و کنار من نشست. در این حال، اسب سواری به تاخت آمد و گفت: ای امیرمؤمنان! چرا نشستهای؟ دشمن از نهر
1) 1. قُبا، جایی در نزدیک مدینه، از سوی جنوب، و مسجد قُبا، مسجدی است که از روز اوّلبنیانش بر تقوا قرار داده شد.( سفینة البحار، ج 2، ص 394)
عبور کرد. فرمود: تو آنها را دیدی؟ گفت: بله. فرمود: به خدا قسم نگذشتهاند و هیچ گاه نمیگذرند. پیش خود گفتم: اللّه اکبر، گواهی شخص بر زیان خود کافی است. به خدا قسم اگر از نهر گذشته باشند، با او (علی) جنگی کنم که از هیچ کوششی در آن فرو نگذارم و اگر نگذشته باشند، با نهروانیان به گونهای جنگ خواهم کرد که خدا داند برای او خشمناک شدهام.
سپس، چندی درنگ نکرده بودم که سوار دیگری به تاخت آمد و با تازیانه خود علامت میداد. چون به علی علیه السلام رسید، گفت: ای امیرمؤمنان! تا همه آنها عبور نکردند، نیامدم و این پیشتاز لشکر آنهاست که رو کرده است و می آید.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: خدا و پیامبرش راست گفتند و تو دروغ گفتی. عبور نکردهاند و نخواهند کرد. پس از آن در میان لشکر ندا داد و آنها سوار شدند و یاران نزدیک حضرت نیز سوار شدند و به سوی
دشمن حرکت کرد. من- در حالی که دستم در قبضه شمشیر بود- حرکتکردمو با خود میگفتم: در نخستین لحظهای که دیدم سواری از آنها پیدا شد- به سبب خشمی که از علی علیه السلام در درونم افتاده بود- با شمشیر براو حمله میکنم.
وقتی به نهر رسید، همه آن گروه پشت نهر بودند و یکی از آنها هم عبور نکرده بود. علی علیه السلام رو به من کرد. دست بر سینهام گذارد وفرمود: جندب! شک کردی؟ چطور دیدی؟ گفتم: ای امیرمؤمنان! از شک به خدا پناه میبرم و از خشم خدا و خشم پیامبر خدا و خشم امیرمؤمنان علیه السلام نیز به خدا پناه میبرم. فرمود:
جندب! من جُز با علم خدا و علم پیامبر کار نمیکنم. در این روز به جندب دوازده ضربه، از ضربههای خوارج، اصابت کرد.
درحدیث دیگری آمدهاست که جندب گفت: وقتی امیرمؤمنان علیه السلام نهروانیان
را کشت، به یارانش فرمود: شخصی را که یک دستش ناقص و بر گوشه دست سالم او پستانی، مانند پستان زن است که وقتی کشیده شود، بزرگ میشود و وقتی به حال خود رها شود، جمع میشود و بر آن مویی قرمز است، برایم بیابید. همو پرچم دار آنها، در روز قیامت است که آنها را داخل آتش میکند: و به بد جایگاهی وارد میشوند.(1)
دنبال او گشتند؛ ولی پیدا نکردند. گفتند: او را پیدا نکردیم. فرمود علیه السلام: قسم به کسی که دانه را شکافت و آدمی را آفرید و کعبه را قرار داد، نه من دروغ میگویم، نه به من دروغ گفته شده و من به یقین: بر دلیلی آشکار از طرف پروردگارم میباشم.(2)
جندب گفت: وقتی او را پیدا نکردند، علی علیه السلام برخاست- در حالی که عرق از پیشانیاش سرازیر بود- آمد تا به گودالی رسید که حدود سی کشته درون آن بود. فرمود علیه السلام: اینها را برایم بالا بیاورید. ما شروع به بالا آوردن آنها کردیم تا سرانجام زیر همه آنها شخصی را دیدیم که نشانیاش آن بود و آن را بیرون آوردیم. امیرمؤمنان علیه السلام پایش را بر پستانش که مانند پستان زن بود، گذارد؛ سپس آن را به زمین مالید؛ پس از آن با یک دست آن را و با دست دیگر، دست سالم آن مرد را گرفت و کشید تا هر دو مساوی شدند؛ آن گاه رو به مردی که پیش او آمده بود و تردید داشت فرمود: و این نشانهای برای تو است؛
سپس فرمود: طرف دیگری که دست ندارد، پستان هم ندارد. پس گوشه پیراهنش را پاره کردند، به جای دست او، چیزی مثل انگشتی درشت بود و در
این طرف پستانی نبود. حضرت به مردی که شک داشت، فرمود: این هم نشانهای دیگر برای تو.
امام ابی جعفر محمد بن علی الباقر علیه السلام فرمود: وقتی عبداللّه بن عامر بن کریز(1)به مدینه آمد، با طلحه(2)و زبیر(3)ملاقات کرد و به آنها گفت: با علی بن ابیطالب علیه السلام بیعت کردید؟
سپس گفت: بدانید، همیشه زنان باردار بنی هاشم منتظر این موقعیّت که چه وقت به سوی شما بیایند، بودهاند. بدانید، قسم به خدا، بر این کار نیامدم مگر این که برای بیعت دست خود را بر دستان چهار هزار از اهالی بصره که همه آنها
1) 1. عبداللّه بن عامر بن کریز قرشی: او پسر دایی عثمان است که از سوی او، پس از ابوموسی، در سال 29 ق بر بصره گمارده شد. او در این وقت 24 یا 25 سال داشت. در جنگ جمل شرکت داشت و به واسطه او و نفوذ کلمه و اموالش این جنگ برپا شد. او همه داراییاش را در این راه داد و در 57 یا 58 سالگی مُرد.( سفینة البحار، ج 2، ص 135)
2) 2. طلحة بن عبیداللّه که نسب او به مرة بن کعب قرضی تمیمی میرسد. در مکّه اسلام آورد وهمراه پیامبر صلی الله علیه و آله هجرت کرد. در بیشتر جنگهای پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام راجانشین خود ساخت، نخستین کسی بود که بیعت نمود؛ و پس از او، نخستین کسی بود که بیعت را شکست. او در 64 سالگی،( 36 هجری) کشته شد. علی علیه السلام در روز خطبه جمل، او و زبیر را نفرین کرد و هر دو در کمال خواری کشته شدند. قبر او در بصره است.( سفینة البحار، ج 2، ص 91)
3) 3. زبیر بن عوّام بن خویلد بن اسد القرشی، مادرش صفیّه، دختر عبدالمطلب بود. او پسر عمه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و فرزند برادر خدیجه کبری علیها السلام بود. همراه طلحه بیعت شکست و در روز جنگ جمل به دست عمرو بن جرموز در 75 سالگی کشته شد. این هنگامی بود که در وادی سباع برای نماز از مرکب پیاده شده بود.( سفینة البحار، ج 1، ص 543)
خونخواهی عثمان میکردند، زدم؛ پس بشتابید و از مطلوب خود استقبال کنید.
آن دو به محضر علی علیه السلام آمده، گفتند: به ما اجازه بده، به عمره برویم. فرمود:
شدیدترین پیمانی که خدا از پیامبرانش گرفته بر گردن شما باشد، شما را به خدا میخواهید به عمره بروید و قصد پیمان شکنی و جدایی از امت خود را ندارید؟
گفتند: بله. فرمود: بروید، به شما اجازه دادم. امام باقر علیه السلام فرمود: کمی رفتند؛ سپس علی علیه السلام فرمود: آن دو را برگردانید و مثل همین پیمان را از آنها گرفت؛ و فرمود: بروید، من به شما اجازه
دادم. آن دو رفتند تا به در رسیدند. فرمود: آنها را برای بار سوم برگردانید؛ سپس فرمود: شدیدترین پیمانی که خدا از پیامبرانش گرفته بر گردن شما باشد و خدا بر این پیمان مراقب و ضامن باشد، شما را به خدا، قصد عمره دارید و نمیخواهید بیعتتان را بشکنید و از امّت خود جدا شوید، گفتند: بار الها شاهد باش، بله. فرمود علیه السلام: خدایا شاهد باش. بروید و رهسپار شوید. به خدا قسم، شما را جز در گروهی که با من میجنگد، نمیبینم.
امام باقر علیه السلام فرمود: امیرمؤمنان علیه السلام خطبه خواند وضمن آن فرمود: پیش از آن که مرا از دست بدهید، از من بپرسید. به خدا سوگند از هیچ امتحانی که در آن صد نفر گمراه، و صد نفر راهنمایی شوند، از من نمیپرسید مگر آن که پیش برنده و آواز دهنده آن را تا روز قیامت به شما میگویم، تا خطبهاش پایان یافت.
امام باقر علیه السلام فرمود: ناگهان یکی از حاضران(1)برخاست و گفت: ای
1) 1. او سعد ابی وقاص، مالک بن اهیب بن کلاب قرشی بوده است. یکی از اصحاب شورا کهنزد مردم، بزرگ شمرده میشد. او از بیعت با امیرمؤمنان علیه السلام سر باز زد و خلافت را برای خود میخواست. بنا به نقلی با سمّ معاویه مسموم و کشته شد.( سفینةالبحار، ج 1، ص 619)
امیرمؤمنان! به من بگو، در ریش من چند بند مو هست؟ فرمود علیه السلام: بدان که دوستم، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، به من خبر داد: تو در اینباره، از من سؤال میکنی.
به خدا قسم، در سر تو بند مویی نیست؛ مگر این که زیر آن فرشتهای است که تو را لعنت میکند و مویی در بدن تو نیست؛ مگر در آن شیطانی است که تو را تحریک میکند. در خانه تو کودک فرومایهای است که حسین علیه السلام فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را میکشد.
ابو جعفر امام باقر علیه السلام فرمود: و عمر سعد- لعنة اللَّه علیه- در آن روز با دست و شکم راه میرفت.
و از نشانههای امامت علی علیه السلام در هنگام وفاتش اینکه حسن بن ابی الحسن بصری(1)، گفت: شبی که صبح آن علی علیه السلام ضربت خورد، حضرت علیه السلام بیدار بود و فرمود: صبح کشته میشوم. مؤذّن
حضرت اذان گفت علی علیه السلام کمی رفت. دخترش زینب علیها السلام گفت: ای امیرمؤمنان! به جعده(2)دستور دهید که با مردم نماز بخواند.
1) 1. حسن بن یسار بن ابوسعید ابن ابی الحسن، غلام زید بن ثابت انصاری است. مادرشخیره، کنیز امّ سلمه، همسر پیامبر صلی الله علیه و آله بود. او شاگردان و عقاید باطلی داشت. امام علی علیه السلام درباره او فرمود: آگاه باشید، هر گروهی یک سامری دارد و این( حسن بصری) سامری این امّت است. او در 89 سالگی مرد و به سبب نفرین علی علیه السلام در حقش، تا آخر عمر غمگین بود.( سفینة البحار، ج 1، ص 262-/ 263)
2) 2. جعدة بن هبیرة مخزومی، مادرش امّهانی، دختر ابوطالب وخواهر علی علیه السلام است. علی علیه السلام دایی او و سخن دختر امیرمؤمنان علیه السلام دلالت بر وثاقت اوست. دارای شرافت و بزرگی در میان قریش، و از محبوبترین افراد نزد داییاش بود. نقل شده که عتبة بن ابوسفیان به او گفت: سخت کوشی تو در جنگ از سوی دایی توست. او در جواب گفت: اگر دایی تو مثل دایی من بود، پدرت را فراموش میکردی.( سفینة البحار، ج 1، ص 157)
علی علیه السلام فرمود: از مرگ گریزی نیست؛ سپس خارج شد.
در حدیث دیگری آمده است که: علی علیه السلام پیوسته به جای خوابش باز میگشت و نمیخوابید؛ مکرّر به آسمان نگاه کرده، میفرمود: به خدا سوگند نه دروغ میگویم و نه به من دروغ گفتهاند. امشب، همان شبی است که به من وعده دادهاند. وقتی سپیده دمید، کمر بند خود را محکم کرد و در این حال میفرمود:
کمر بند خود را برای مرگ، محکم کن
که مرگ تو را ملاقات خواهد کرد
از مرگ، بی تابی نکن
اگرچه در محل تو درآید(1)
علی علیه السلام خارج شد. وقتی ابن ملجم- لعنة اللّه علیه- به او ضربت زد، فرمود: به خدای کعبه، رستگار شدم ... و از ماجرای حضرت- صلوات اللَّه علیه- آن بود که اتفاق افتاد.
از امام صادق جعفر بن محمد علیه السلام روایت شده است که فرمود: وقتی امیرمؤمنان علیه السلام غسل داده شد، از گوشه اتاق خطاب شد: اگر جلو تابوت را بگیرید، احتیاجی به گرفتن پشت آن نیست و اگر پشت آن را بگیرید، از گرفتن جلو آن بی نیازید. امام صادق علیه السلام اشاره فرمود که این را فرشتهها گفتند.
1) 1 . اشدد حیاز یمک للموت فإنّ الموتَ لاقیکا ولا تجزَع من الموت اذا حلّ بوا د یکا
اینک، پس از بیان ادلّه و نشانههای حقّانیت، به خواست خداوند حکایتهای ویژه حضرت علیه السلام و بخشهایی از سخنان و ارشادها، و سخنان حکمتآمیز و پارهای از قضاوتهای شگفت آور و جوابهای آن حضرت از مسائل مشکل را بنابر قراری که گذاردم، به صورت مختصر و کوتاه میآورم؛ بدون این که از خطبههای طولانی و نامههای حضرت به کارگزاران نواحی چیزی بیان کنم و از روش حضرت در زمامداری، و بیان وقایع و جنگها در دوران او، و برتریهایی که همه در نقل آنها مشترکند، سخنی به میان آورم. اینها، آشکارتر از آن است که به آن اشاره شود؛ چرا که همه بدیهی و در جای خود مشهور است.
عبداللَّه بن مسکان(1)از امام صادق ابو عبداللَّه علیه السلام نقل کرد که فرمود: فاطمه بنت اسد، نزد ابو طالب علیه السلام آمد تا تولّد پیامبر صلی الله علیه و آله را به او مژده دهد. ابو طالب علیه السلام گفت:
یک سبت صبر کن، مانند او رابه دنیا خواهی آورد؛ جز این که او پیامبر نیست.
1) 1. عبداللّه بن مسکان کوفی، از بزرگان اصحاب امام صادق علیه السلام و مردی با جلالت بود. هنگامیکه بر حضرت وارد میشد، او را بسیار احترام میفرمود.( سفینة البحار، ج 2، ص 138)
امام صادق علیه السلام فرمود: سبت، سی سال است و میان تولّد پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام سی سال فاصله بود.
امام صادق ابی عبداللّه علیه السلام فرمود: فاطمه بنت اسد، مادر امیرمؤمنان علیه السلام نخستین زنی بود که از مکّه به مدینه با پای پیاده به سوی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هجرت کرد. او نیکوکارترین مردم نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود. از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنید که میفرمود: مردم روز قیامت، همان طور که زاییده شدهاند (برهنه) محشور میشوند. گفت: وای از شرمساری.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: من از خدا میخواهم که تو را پوشیده محشور کند. او شنید که حضرت از فشار قبر یاد میکرد. گفت: وای از ناتوانی!
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من از خدا میخواهم که تو را از این فشار رهایی بخشد.
روزی به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گفت: میخواهم این کنیزم را آزاد کنم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: اگر این کار را انجام بدهی، خداوند در برابر هر عضوی از او، عضوی از تو را از آتش جهنّم نجات میدهد.
چون فاطمه بیمار شد، به پیامبر خدا وصیّت کرد و کنیزی را که پیشتر ذکر شد، آزاد ساخت. در آن حال زبانش بند آمد؛ به گونهای که به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اشاره میکرد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز وصیّت او را پذیرفت.
روزی حضرت صلی الله علیه و آله نشسته بود. ناگاه امیرمؤمنان علیه السلام گریان پیش او آمد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چرا گریه میکنی؟
عرض کرد: مادرم فاطمه در گذشت.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به خدا سوگند، مادر من؛ آن گاه برخاست و با شتاب آمد و داخل جایی شد که فاطمه علیها السلام بود، به او نگاهی انداخت و گریست.
سپس به زنها دستور داد او را غسل دهند و فرمود صلی الله علیه و آله: وقتی از غسل دست کشیدید، کاری نکنید تا به من خبر دهید. وقتی دست کشیدند، به حضرت اطلاع دادند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یکی از دو پیراهن خود- همان که به بدنش چسبیده بود- را به آنها داد و فرمان داد که او را در آن کفن کنند و به مسلمانها فرموده بود: وقتی دیدید کاری انجام میدهم که پیش از آن انجام ندادهام، بپرسید چرا انجام دادی؟
چون از غسل و کفن کردن او فارغ شدند، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله داخل شده، جنازه را بر شانه(1)خود حمل نمود و پیوسته زیر جنازه او بود(2)تا او را وارد قبر کرد؛ سپس او را بر زمین گذارد و خود داخل قبر شد. در آن خوابید؛ پس از آن برخاست. او را بر دو دستش گرفت و در قبر گذارد؛ سپس مدّتی طولانی- در حالی که با او راز میگفت- بر رویش خم شد و میفرمود: فرزندت، فرزندت؛ پس از آن بیرون آمد و خاک بر او ریخت؛ سپس خم شد و حاضران شنیدند که حضرت میفرمود: «لا اله الا اللّه، خدایا من او را به تو سپردم»؛ پس از آن برگشت.
مسلمانها گفتند: ای پیامبر خدا! دیدیم، کارهایی را شما انجام دادید که پیش از امروز انجام نداده بودید.
فرمود: من امروز ابو طالب را از دست دادم. اگر چیزی نزد فاطمه بنت اسد علیها السلام میبود، مرا در آن، بر خود و فرزندانش مقدّم میداشت. من قیامت و اینکه مردم برهنه محشور میشوند را ذکر کردم، فاطمه بنت اسد گفت: وای از
شرمساری! پس ضمانت کردم که خدا او را پوشیده از قبر بیرون آورد. و چون از فشار قبر گفتم، گفت: وای از ناتوانی! برای او ضمانت کردم که خدا او را از فشار قبر نجات دهد و او را با لباس خود کفن کردم و در قبر او خوابیدم و بر روی او خم شدم و جواب آنچه را از او سؤال میشد، به او تلقین کردم. از او درباره پروردگارش سؤال شد، گفت. از پیامبرش سؤال شد، جواب داد. و چون از مولا و امامش سؤال شد، بر او لرزه افتاد و من به او گفتم: فرزندت، فرزندت.
روایت شده است هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اصحاب را برای رفتن به تبوک(1)جمع کرد، با امیرمؤمنان علیه السلام آهسته سخن گفت. ابو بکر به عمر گفت: راز گویی با پسر عمویش را طول داد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: من با او پنهانی سخن نگفتم؛ بلکه خدا با او راز میگفت. حسان در همین باره میگوید:
روز ثنیّه(2)وقت وداع
در حالی که اصحاب را برای رفتن به سوی تبوک جمع کردهبود
کنار رفت تا با علی علیه السلام به تنهایی وداع کند
در حالی که مسلمانها مرکبها را متوقّف کرده بودند
1) 1. تبوک، سرزمینی میان شام و مدینه است.( سفینة البحار، ج 1، ص 120) دژ بلند و استواریکه در کنار چشمه آب، در نوار مرزی کشور سوریه در میان راه« حجر» و« شام» قرار داشت تبوک میگفتند این مکان دورترین نقطهای بود که پیامبر در غزوات خود بدانجا مسافرت نمودند و چون حضرت صلی الله علیه و آله احساس نمودند در غیاب ایشان، در مدینه توطئهای انجام گیرد حضرت علی علیه السلام را باقی گذاردند، و این تنها جنگی بود که علی علیه السلام همراه پیامبر صلی الله علیه و آله نبود.( ر. ک: فرازهایی از تاریخ اسلام، ص 475 و 477)
2) 2. ثنیّه، به معنای راه بلند، مانند گردنه در کوه است.( مجمع البحرین، مادّه ثنا)، در این جنگ سی هزار نفر در لشکرگاه مدینه« ثنیة الوداع» اجتماع نمودند.( فرازهایی از تاریخ اسلام، ص 476)
گفتند: جدای از مردم با او، راز میگوید
امّا خداوند او را که محرم راز بود، به پیامبر نزدیک کرد
بر دهان احمد صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام
کلامی رسا، و پیامی سرّی را الهام میکند(1)
علی علیه السلام در زمان زندگانی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله امیرمؤمنان نامگذاری شد.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله- پیش از آن که زنها حجاب بیندازند- وارد شدم و عدّهای نزد او بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله با دست به من اشاره فرمود که میان من و عایشه بنشین. عایشه گفت: فلانی! کنار بنشین. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: از «امیرمؤمنان» علیه السلام چه میخواهی؟
از بریده اسلمی(2)نقل شده است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به یاران خود فرمان داد؛ به علی علیه السلام با عنوان امیرمؤمنان سلام کنند. عمر بن خطّاب گفت: ای پیامبر خدا! آیا این فرمان از سوی خدا است یا از سوی پیامبرش؟
فرمود صلی الله علیه و آله: خیر بلکه از سوی هر دو، خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله.
1) 1 . ویوم الثنیّة عند الوداع واجمع نحو تبوک المضیّا تنحّی یودّعه خالیا وقد وقف المسلمون المطیا فقالوا یناجیه دون الانام بل اللَّه ادناه من نجیّا علی فم أحمد یوحی إلیه کلاما بلیغا ووحیا خفیّا
2) 2. بریده اسلمی، ابوسهل، صاحب پرچم پیامبر صلی الله علیه و آله، هنگام مهاجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه، درمیانه راه، به حضرت ایمان آورد. در جنگ خیبر شرکت داشت و شدیداً مجروح شد. از جلالت او اینکه، هنگام دفن فاطمه زهرا علیها السلام حضور داشت. به سال 63 ق در مرو وفات یافت.( سفینه البحار، ج 1، ص 69)
نام پدران حضرت علی علیه السلام که تقریباً بیشتر مردم آنها را نمیدانند؛
روایت شده است که امیرمؤمنان علیه السلام برای مردم سخنرانی کرد و فرمود: ای مردم! هر کس دودمان مرا میشناسد، که میشناسد وگرنه، من دودمانم را برایش معرفی میکنم. ابن کواء (رو به حضرت) برخاست و گفت: تو علی فرزند ابی طالب، فرزند عبدالمطلب، فرزند هاشم هستی، تا به قصیّ بن کلاب رسید.
علی علیه السلام فرمود: نسبی غیر از این برای من میشناسی؟ گفت: نه.
علی علیه السلام فرمود: پدرم مرا زید (به نام قصیّ) نامید؛ پس من زید، فرزند عبد مناف، فرزند عامر، فرزند عمرو، فرزند مغیره، فرزند زید، فرزند کلاب هستم. نام ابی طالب، عبد مناف بود، و نام عبدالمطّلب، عامر بود. شاعر درباره او گفته است:
آن زن بر مزار عامر برخاست تا بر او بگرید
میگفت: ای عامر! من پس از تو چه کسی را دارم؟
مرا در این خانهای که غربتکده است، جا گذاردی
کسی که کمک کار ندارد، به یقین ذلیل است(1)
نام هاشم، عمرو است و شاعر درباره او میگوید:
عمرو، بلند مرتبه، برای طایفه خود، نان خیس خورده، تکّه میگرفت
در حالی که مردان مکّه مسکینهایی لاغر اندام بودند(2)
نام عبد مناف، مغیره است وشاعر درباره او و برادرانش میگوید:
مغیرهها و فرزندانشان
غیر زندهها و مردههایند(1)
منظور او، عبد مناف و برادران اوست و همه آنها را مغیره نامید؛ چون مغیره در میان آنها بود. این گونه کاربرد در گفتار عرب، زیاد است.
نام قصیّ، زید بوده است. شاعر میگوید:
پدر شما قصی، جمع کننده نامیده میشد
به وسیله او بود که خدا قبیلههایِ فهر را جمع نمود
و شما فرزندان زید، و زید پدر شماست
گوشهای از احادیث روایت شده، درباره وجوب محبت امیرمؤمنان علیه السلام و شمّهای از احادیث پارسایی حضرت علیه السلام و احادیث ویژهاش که در این راستا قرار میگیرد؛
از احادیث ویژه درباره امیر مؤمنان علیه السلام حدیثی است از سهل بن کهیل از پدرش، در مورد فرموده خدای عزّوجل: و ما به انسان در مورد پدر و مادرش، سفارش به نیکی کردیم(4).
روایت شده است که یکی از والدین، علی بن ابی طالب علیه السلام است.
ابو عبداللّه جعفر بن محمد الصادق علیه السلام از قول امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:
دنیا پس از سرکشی و چموشیاش (مانند باز گشتن شتر ضروس(1)به سوی بچّهاش) به ما باز میگردد(2)سپس اینآیه را تلاوت فرمود: و اراده کردیم بر کسانی که در زمین ضعیف شدهاند، منّت گذارده، آنان را پیشوایان و وارثان قرار دهیم و به آنها در زمین قدرت دهیم ....(3)
آوردهاند که ضرار بن ضمره ضبابی(4)درموسم حجّ بر معاویة بن ابی سفیان، وارد شد. معاویه گفت: علی علیه السلام را برایم وصف کن.
ضرار گفت: آیا مرا معاف میکنی؟
گفت: باید او را برایم وصف کنی.
ضرار گفت: به خدا قسم، امیرمؤمنان علیه السلام پایان وعمقی طولانی و دست نیافتنی، عقلی نیرومند، اندیشهای زیاد و اشکی ریزان داشت.
1) 1. ضروس، شتری بد خلق است که بچّه خود را گاز میگیرد.
2) 2. لتعطفنّ علینا الدّنیا بعد شماسها عطفَ الضّروس علی ولدها ثُمَّ قرأ:« وَنُرِیدُ أَن نَمُنَّ عَلْیالَّذینَ استُضعِفوا فِی الأرضِ وَنَجْعَلَهُمْ أئِمَةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثینَ وَنُمَکّنَ لَهُم فی الْأَرضِ» ....
3) 3 قصص( 28): 5 و 6.
4) 4. ضرار بن ضمره ضبابی، یار امیرمؤمنان علیه السلام بوده، در وصف ایشان، نزد معاویه سخنانی زیباگفته است.( سفینة البحار، ج 2، ص 72 و 657)
سخن قاطع میگفت و به عدالت قضاوت میکرد. دانش از زوایای وجودش سرازیر و حکمت از زوایای وجودش به زبان میآمد. از دنیا و شکوه آن وحشت داشت و با شب و خلوت آن انس میگرفت. در میان ما، مانند یکی از ما بود. وقتی او را صدا میزدیم، جوابمان میداد و چون از او چیزی میخواستیم، به ما میداد. به خدا سوگند، با این که با ما خودمانی بود، به سبب مهابتش، با او سخن نمیگفتیم و برای احترامش، به او نزدیک نمیشدیم.
اگر تبسّم میکرد، از سرِ خوشی و خودپسندی نبود و اگر سخن میگفت، کلامش از روی حکمت و گفتار نهایی بود. دینداران را بزرگ میداشت، و به تهیدستان محبت میکرد. ثروتمند را در باطلش به طمع نمیانداخت و ضعیف را از حقّش ناامید نمیکرد. من گواهی میدهم، او را در یکی از جایگاههایش- در حالی که شب، پردههای ظلمت خود را فرو افکنده بود- در محرابش ایستاده دیدم که ریش خود را در مشت گرفته، مانند مار گزیده به خود میپیچید، و مانند فردی محزون، گریه میکرد و میگفت:
ولایت نامه ؛ ص81
دنیا! ای دنیا! از من دور شو. آیا مرا طلب میکنی یا عاشق من شدهای؟ مجال تو نزدیک نشده، دور است. غیر مرا فریب بده. به تو احتیاجی ندارم. تو را سه طلاقه کردم که رجوعی در آن نیست؛ چرا که زندگانی تو کوتاه، ارزش تو کم، و آرزویت کوچک است. آه از توشه کم و درازی گذرگاه، و دوری سفر و بزرگی جای ورود.(1)
1) 1. یا دنیا، یا دنیا، إلیک عنّی أبِی تعرّضتِ؟ أم لی تشوّقتِ؟ لاحانَ حینک، هیهات، غرّی غیری، لاحاجة لی فیک، قد طلّقتُک ثلاثاً لارجعةَ فیها، فعیشُک قصیر، وخطرُک یسیر، وأملُک حقیر، آه مِن قلّةِ الزّاد وطولِ المجاز، وبعدِ السّفر وعظیمِ المورد .
ضرار گفت: اشکهای معاویه بیاختیار قطره قطره میریخت؛ و میگفت:
ضرار! علی علیه السلام اینگونه بود؟ پس اندوه تو بر از دست دادن او چگونه است؟
ضرار گفت: اندوه من بر او (به خدا قسم) مانند اندوه کسی است که یکی از اعضای خانوادهاش را در دامانش سر بریده باشند که اشک او قطع نمیشود و حرارتش فرو نمینشیند.
عبداللّه بن عباس گفت: این آیه در مورد امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است: به تحقیق کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، به زودی خداوند رحمان برای آنان دوستی قرار میدهد.(1)عبداللّه میگوید: یعنی محبّتی از او در دل افراد با ایمان قرار میدهد.
ضریر گفت: ابی الحسن امام کاظم علیه السلام از پدرش علیه السلام برای من نقل فرمود: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در هنگام وصیّت به علی علیه السلام فرمود: ای علی! فردا در برابر صاحب عرش، پاسخی برای این وصیّت آماده کن؛ زیرا روز قیامت، به واسطه کتاب خدا، برای حلال و حرام و متشابه آن، بر اساس آن چه خدا نازل کرده، ازتو دلیل میخواهم و همچنین بر رساندنش به آن کس که دستور رساندن دادم و بر واجبات الهی- آن گونه که نازل شده است- و بر تمام احکامش؛ از امر به معروف و نهی از منکر و تشویق بر آن و زنده کردن آن، و بر پا داشتن همه حدود الهی و اطاعت خدا در تمام کارها و به پا داشتن نماز در وقت آن، و پرداخت زکات به مستحقانش، و حجّ خانه
1) 1. مریم ( 19): 96.
خدا، و جهاد در راه او از تو دلیل خواهم خواست. ای علی! چه خواهی کرد؟
علی علیه السلام فرمود: گفتم: پدر و مادرم فدایت. من به کرامت خدای متعالی ومقامت نزد او، ونعمتش بر شما امید دارم که پروردگار عزیز و بلند مرتبهام مرا یاری کند و ثابت دارد که مبادا شما را در برابر خداوند در حالی دیدار کنم که کوتاهی یا سستی یا زیاده روی کرده باشم و مبادا به سبب کوتاهی من روی شما زرد گردد. آبروی من و پدران و مادرانم نگاهدار آن است؛ پدر و مادرم فدایت باد بلکه مرا در حالی که برای وصیّت شما آماده شده باشم، خواهید یافت. من تا زندهام بر روش شما هستم تا بر شما وارد شوم. پس از آن،
یکایک فرزندانم، نه کوتاهی و نه زیاده روی کنند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله بیهوش شد. من بر سینه و صورت او افتادم و گفتم: پدر و مادرم به فدایت. وای از تنهایی و تنهایی دختر و دو پسرت! ای دلبر من! وای از غم طولانی پس از تو! خبرهای آسمان از خانهام قطع شد وجبرئیل را پس از شما از دست دادم. دیگر او را احساس نمیکنم؛ سپس پیامبر صلی الله علیه و آله به هوش آمد.
ضریر بجلی گوید؛ ابی الحسن امام کاظم علیه السلام، فرمود: از پدرم پرسیدم؛ پس از به هوش آمدن پیامبر صلی الله علیه و آله چه اتّفاق افتاد؟ فرمود: زنها گریهکنان بر او وارد شدند.
صداها بلند شد و مردم (از مهاجر و انصار) در آستانِ در ضجّه میزدند. علی علیه السلام فرمود: در این حال، ناگاه صدا بلند شد: علی کجاست؟ بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد و رویش خم شدم. به من فرمود: برادرم! خداوند به تو بفهماند و راه راست را به تو بنمایاند و توفیقت دهد وتو را راهنمایی و کمک کند. گناهت را بیامرزد و آوازهات را بلند گرداند. پس از آن فرمود:
برادرم! به زودی این عدّه را متاع دنیایی که در پی آنند، از اندیشه درباره من
غافل میکند. و بر آن توانایند. مبادا آنچه آنها را سرگرم میکند، تو را از من بازدارد. همانا مَثَل تو در این امّت، مَثَل کعبه است که خداوند متعالی آن را علامتی قرار داد و جز این نیست که از هر درّه عمیق و زمین دوری به سوی آن میآیند. آن علامت فقط تو هستی؛ علامت هدایت و نور دین و آن نور خداست. برادرم! سوگند به کسی که مرا به حق برانگیخت، همانا آنان را هشدار دادم و به فرد فرد آنها، حق تو را که خداوند بر آنها واجب کرده و فرمانبرداری تو را که مُلزمشان نموده، گوشزدکردم، همه به تو پاسخ مثبت دادند وکار را به تو واگذارکردند؛ امّا من میدانم که خلاف گفتهشان عمل خواهند کرد. هنگامی که جانم گرفته شد وهمه آن چهرا که به تو وصیّت کردم، به پایان رساندی ودرون قبر پنهانم نمودی، پیوسته در خانهات باش و قرآن را بر اساس هماهنگی آن و واجبات و احکام را بر اساس نزولشان، گردآوری کن؛ این کار را- مطابق تصمیمهای قاطع آن ودستورات من- انجامبده وبر آنچه از اینان به تو میرسد، صبر پیشه کن تا آن هنگام که بر من وارد شوی(1).
عیسی میگوید: از آن حضرت علیه السلام سؤال کرده، گفتم: فدایت شوم. سخن درباره این که پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر و سپس به عمر دستور داد به جای او نماز
1) 1. یا أخی إنّ القومَ سَیشغَلُهم عنی ما یریدون مِن عَرضِ الدّنیا، وهم علیه قادرون، فلا یشغَلُک عنی ماشغَلَهم، فإنّما مثَلُک فی الأمّةِ مثل الکعبة نصبها اللّه علماً، وإنّما تؤتی من کلّ فجٍّ عمیقٍ، ونادٍ سحیقٍ، وإنّما أنت العلم علم الهدی، ونورالدّین، وهو نور اللّه، یا أخی والّذی بعثنی بالحقّ لقد قَدّمتُ إلیهم بالوعید، ولقد اخبرتُ رجلا رجلا بما افترضَ اللّهُ علیهم من حقّک، وألزمهم من طاعتک فکلّ أجاب إلیک وسلّم الأمر إلیک، وإنّی لأعرف خلاف قولهم .
بخوانند فراوان است. حضرت علیه السلام مدتی طولانی از پاسخ به من ساکت شد و پس از آن فرمود: این طور که مردم میگویند، نیست؛ امّا تو ای عیسی! درباره کارها زیاد پرس و جو میکنی و تا آشکار نشود، راضی نمیشوی.
گفتم: پدرو مادرم فدایت، درباره مسائلی که در دینم از آنها سود میبرم و با آنها هدایت میشوم، از چه کسی سؤال کنم؟ که میترسم غیر شما مرا گمراه کند و آیا کسی مانند شما مییابم که از مشکلات، پرده بر دارد؟
امام علیه السلام فرمود: وقتی بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله شدید شد، علی علیه السلام را صدا زد. سرش را در دامان او گذاشت و بیهوش شد. وقت نماز فرا رسید و اذان نماز گفته شد.
عایشه بیرون آمد و به عمر گفت: ای عمر! برو و با مردم نمازگزار. او به عایشه گفت: پدرت برای نماز، از من شایستهتر است. عایشه گفت: درست میگویی؛ امّا او مردی نرم خو است و من نگرانم که این عدّه بر او هجوم آورده، مانع او شوند؛ پس تو نماز بخوان. عمر گفت: نه، او نماز بخواند و اگر مهاجمی هجوم آورد یا کسی حرکت کرد، من جلوگیری میکنم.
افزون بر آن، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بیهوش است و گمان نمیکنم از آن حال بهبود یابد، و آن مرد (منظورش علی علیه السلام) سرش به او گرم است ونمیتواند از او جدا شود. پس قبل از آن که به هوش آید، به نماز سبقت گیرید؛ زیرا اگر به هوش آید، بیم آن دارم دستور دهد که علی نماز بخواند و من راز گویی پیامبر صلی الله علیه و آله را با علی علیه السلام از دیشب تاکنون شنیدهام و در پایان سخنش به علی علیه السلام میگفت: نماز، نماز.
امام علیه السلام فرمود: ابوبکر خارج شد تا با مردم نماز گزارد، و آنها تصور کردند این کار به دستور پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است. هنوز تکبیر نگفته بود که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به هوش آمده، فرمود: عمویم- یعنی عباس- را صدا بزنید. او را صدا زدند. عباس و
علی علیه السلام، پیامبر صلی الله علیه و آله را حمل کرده، بیرون بردند. پیامبر صلی الله علیه و آله نشسته با مردم نماز گزارد؛ سپس حضرت صلی الله علیه و آله و سلم را برداشته، بر منبر قرار دادند. برای این سخنرانی همه اهل مدینه (از مهاجر و انصار) جمع شدند؛ حتی دختران هم از پس پردههایشان بیرون آمدند.
آنها بعضی گریان بودند و بعضی فریاد میزدند و بعضی «انّا للّه و انّا الیه راجعون» میگفتند و بعضی زبانشان بند آمده بود. پیامبر صلی الله علیه و آله لختی سخن میگفت و لختی ساکت میماند و در خطبهای که حضرت ایراد کرد فرمود:(1)
ای گروه مهاجر و انصار و هر کس از جن و انس که در این روز و این لحظه حاضر است!
حاضران شما باید به غایبانتان برسانند. آگاه باشید، من کتاب خدا را که در آن نور و هدایت و بیان واجبات خداوند- تبارک و تعالی- است، در میان شما به ارث گذاردم که آن حجّت خدا، و حجّت من و حجّتِ سر پرست از سوی من بر شما است. نیز در میان شما آن علامت بزرگتر، علامت دین و نور و روشنایی هدایت، علی بن ابی طالب علیه السلام را باقی گذاردم و آگاه باشید که او ریسمان خدا است: پس همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و متفرّق نشوید و نعمت خدا
1) 1. یا معشرَ المهاجرین والأنصار، ومن حَضَر فی یومی هذا، وفی ساعتی هذه من الإنسِ والجنّ لیبلّغ شاهدُکم غائبَکم، ألا إنّی قد خلّفتُ فیکم کتابَ اللّه فیه النّور والهدی، والبیان لما فرض اللّه تبارک وتعالی من شی ء حجّة اللّه علیکم وحجّتی وحجّة ولیّیْ وخلّفتُ فیکم العلم الأکبر، علم الدّین، ونورالهدی، وضیاءَه وهو عَلِی بن أبی طالب، ألا وهو حبل اللّه فَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلِیکُم إذ کُنْتُمْ أعْداءً فَالَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُم فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إخواناً وَکُنْتُم عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُم مِنها کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُم آیاتِهِ لَعَلَّکُم تَهْتَدُونَ .
را بر خود یاد آورید، آن هنگام که دشمن بودید؛ پس خداوند دلهای شما را به هم مأنوس کرد و به واسطه نعمت او برادر شدید و بر لبه پرتگاهی از آتش بودید که شما را از آن نجات داد. خداوند، این گونه نشانه هایش را برای شما بیان میکند تا شاید هدایت شوید.(1)
ای مردم! این علی علیه السلام است. هر کس او را امروز، و پس از این، دوست بدارد و ولایتش را بپذیرد، به عهدی که با خدا بسته، وفا کرده است و هر کس امروز و پس از این، با او دشمنی کند و از او نفرت داشته باشد، روز قیامت در حالی که کر و کور است و دلیلی در پیشگاه خدا ندارد، خواهد آمد. ای مردم! مبادا فردا، دنیا را آن گونه که خود از آن کام گرفتهاید به من هدیه کنید؛ حال آن که اهل بیت من ژولیده و خاک آلوده، شکست خورده و ستم شده و در حالی که خونهایشان جاری است، بیایند. از پی رفتن گمراهی و مشورت برای حاکم کردن نادانی بپرهیزید. آگاه باشید، برای این کار (/ پیشوایی امّت) یارانی هست که خدای- عزّوجل- آنها را برای من نام برده و به من معرفی کرده است و من آن چه برایش به سویتان فرستاده
شدم، به شما رساندم: امّا شما را گروهی که نادانی میورزید، میبینم.(2)پس از من، کافر و مرتد به گذشته باز نگردید که قرآن را بدون شناخت تفسیر کنید و سنت را به میل خود نوآورید، که هر قانون و سخن و کلامی مخالف با قرآن، نادرست و باطل است.
قرآن، پیشوایی هدایتگراست وبرای آن، رهبریاستکه به وسیله آن راهنمایی میکند و با حکمت و پندی نیکو به سوی آن دعوت مینماید و او، علی ابن ابی طالب علیه السلام است. او پساز من سرپرست و وارث دانش و حکمت و وارث پنهان
وآشکار من و وارث هرآن چیزیاستکه پیامبران قبلاز من به ارث گذاشتهاند و من ارث بردهام و به ارث میگذارم؛ پس خود شما، خود را تکذیب نکنید.
ای مردم! در مورد خاندانم، خدا را، خدا را به یاد شما میآورم که آنان، پایههای دین و چراغهای تاریکیها و گنجهای دانشند. علی علیه السلام برادر من و وزیر و مورد اعتماد من و پس از من بر پا دارنده امر خدا و وفا کننده به عهدهایم، و زنده کننده روش من است. او نخستین ایمان آوردنده به من از میان مردم، و آخرین فرد است که هنگام رحلت دیدارش میکنم. و نخستین دیدار کننده من در روز قیامت است، پس حاضران شما باید به غائبانتان برسانند. ای مردم! هر کس از من شکوهای دارد، پس این منم (آماده) و به هر کس وعده یا بدهی دارم، به علی بن ابی طالب علیه السلام مراجعه کند که او همه را برایش ضامن است تا برای هیچ کس در ذمه من دین و تعهدی نماند(1).
نقل شده است که معاویة بن ابی سفیان، از ابن عباس رضی الله عنه درباره امیرمؤمنان، علی بن ابی طالب علیه السلام پرسید. ابن عباس گفت: هیهات زنها از آوردنِ مانند او عقیمند. به خدا قسم، رهبری کار آزموده که با او مقایسه شود، ندیدهام. او را در یکی از روزهای نبرد صفّین دیدم که عمامه سفیدِ برّاقی بر سر داشت و دو سوی آن را بر سینه و پشت خود رها کرده بود و گویا دو چشم او چراغی درخشان
1) 1. بحارالانوار، ج 22 ، ص 487. أیّها النّاس اللّهَ اللّهَ فی أهل بیتی، وإنّهم أرکان الدین، ومصابیح الظّلام، ومعادن العلم . عَلِیّ أخی ووزیری وأمینی والقائم من بعدی بأمر اللّه والموفی بذمّتی ومحیی سنّتی وهو أوّل النّاس إیماناً بی وآخرهم بی عهداً عندالموت وأوّلهم لقاء إلیّ یوم القیامة فلیبلّغ شاهدکم غائبکم، ایّها الناس من کانت له تبعة فها اناذا، ومن کانت له عدة او دین فلیأت علیّ بن ابیطالب فانّه ضامن له کلّه حتّی لایبقی لأحدٍ قِبَلی تبعة .
همچون زلال زیتون بود و بر سر هر گروه، گروه از سپاه خود میایستاد تا به من که در گوشه جمعیّت بودم، رسید. میفرمود:
جمعیّت مسلمانان! ترس از خدا را شعار خود قرار دهید و جامه آرامش به تن نمایید و دندانها را به هم فشارید که این کار، شمشیرها را از سرها دورتر نگه میدارد و زرهها را کامل کنید، و شمشیرها را پیش از بیرون کشیدن، در غلافها حرکت دهید. با گوشه چشم به نشانه غضب نگاه کنید و به چپ و راست نیزه بزنید و با تیزی شمشیر کارزار کنید و شمشیرها را، با جلو بردن گامها به دشمنانتان متّصل کنید و بدانید که شما در دید خدا و همراه پسر عموی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هستید؛ پس، یورش را از سر گیرید و از فرار شرم کنید که آن ننگی بر آیندگان و موجب آتش روز جزا است. از جانهایتان به نیکویی دست کشید و به سوی مرگ، آسان رهسپار شوید. و بر شما باد حمله به لشکر بزرگ و خیمه محکم شده با طناب (لشکر معاویه). وسط آن را بزنید که شیطان در گوشه آن پنهان شده و برای یورش، دستی جلو گذارده و پایی برای عقب نشینی، عقب برده است؛ پس دشمن را هدف گیرید تا وقتی که ستون حق و حقیقت بر شما آشکار شود: و حال آن که شما بالاترید، و خدا با شما است و از اعمال شما، کم نمیکند(1).(2)
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 158 ، خ 65. معاشرَ المسلمین إستشعروا الخشیة، وتجلببوا بالسّکینه وعضّوا علی النّواجذ فإنّه أنبی للسّیوف عن الهام واکملوااللّامة وقلقلوا السّیوف فی أغمادها قبل سلّها والحظوا الخزر واطعنوا لشّزر ونافحوا بالظّبا وصلوا السّیوف بالخطی واعلموا أنّکم بعین اللّه ومع ابن عمّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله فعاودوا الکَرَّة واستحیوا من الفرّ فانّه عار من الاعقاب ونار یوم الحساب وطیّبوا عن أنفسکم نفساً، وامشوا إلی الموت مشیاً سَجَحاً وعلیکم بهذا السّواد الأعظم والرَّواقِ المطنب فاضربوا ثَبَجه فانّ الشّیطانَ کامنٌ فی کِسْره قد قدّم للوثبة یداً وأخّر للنّکوص رجلا فصَمَداً صَمداً حتی ینجلی لکم عمود الحقّ وأنتم الأعلون واللّه معکم ولن یَتِرَکُم أعمالکم .
2) 2. محمد صلی الله علیه و آله ( 47): 35.
و بالبداهه این اشعار را سرود:
آن هنگام که مشکلات در برابرم میآید
پیچیدگیهای آن را با فکر کشف میکنم
و اگر در گمانهای مشکل، نقطه کوری
که اندیشه آن را روشن نمیکند، جرقّه زند
و با امور پنهانی، پوشیده شده باشد
شمشیر عبرتها را بر آن ها میگذارم
همراه من، دل هوشیاری، مانند تیزی شمشیر بُرنده هست
که با آن، پرده فکرهای بکر را میدرم
و نیز همراه من زبانی مانند شقشقه شتر نجیب
یا مانند شمشیر یمنیِ خوش جنس است
و امّا من، خانه قلب و زبانم
که امور مبهم را با وقایع گذشته میسنجم
و من شخص بدون رأیی (در میان مردان) نیستم
که از این و آن بپرسم: چه خبر؟(1)
1) 1 . إذا المشکلات تصدّینَ لی کَشَفْتُ غوامضها بالنَظَر وان بَرِقَتْ فی مخیل الظّنون عمیاء لا تَجْتَلیها الفِکَر مقنَّعة بغیوب الأمور وضعت علیها حسام العبر معی اصمع کظبی المرهفات افری به عن بنات السِّتر لسان کشقشقة الأرحبی أو کحسام الیمانی الذَّکر ولکنّنی مدره الاصغرین أقیس بما قد مضی ما غبر ولست بامَّعة فی الرّجال اسا ئل هذا وذا ما الخبر
سپس از دید من پنهان شد. پس از آن دیدم که رو کرده، میآمد و از شمشیرش قطره قطره خون میچکید، و این آیه را تلاوت میکرد: با سران کفر بجنگید که آنها پیمانی ندارند تا شاید از عملشان دست کشند.(1)
عطیه(2)گوید: وقتی عمر بن خطاب به سوی شام خارج شد، عباس بن عبد المطلّب عموی پیامبر صلی الله علیه و آله نیز همراهش بود و با او سفر میکرد. هر کس پیشواز میآمد، از مرکب پایین میآمد و ابتدا به عباس سلام میکرد. مردم به سبب زیبایی، شکوه، و وقارِ عباس، او را خلیفه مسلمانان میپنداشتند.
عمر گفت: گویا تصور میکنی که به این امر (خلافت) از من شایستهتری؟
عباس بن عبدالمطلب به او گفت: شایستهتر از من و تو به خلافت، کسی است که او را در مدینه باقی گذاشتیم. عمر گفت: او کیست؟
عباس گفت: آن کس که ما را با شمشیرش زد تا به اسلام راهبریمان کرد. (منظورش امیرمؤمنان علیه السلام بود.)
شباهت اهلبیت به کشتی نوح و خانه خدا
امام حسن عسکری علیه السلام از پدران خود از امیرمؤمنان علیه السلام و آن حضرت علیه السلام
به نقل از رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
ای علی(1)! مَثل شما در میان مردم، مَثلَ کشتی نوح است. هر کس بر آن سوار شود، نجات یابد و هر کس از آن عقب بماند، غرق خواهد شد. ای علی! هر کس شما را دوست دارد، نجات مییابد و هر کس با شما دشمنی ورزد و محبّت شما را ترک کند، در آتش جهنّم سرنگون شود.
ومَثلَ شما ای علی! مَثل خانه محترم خداست. هر کس در آن داخل شود، ایمنی دارد؛ پس کسی که شما را دوست بدارد و ولایتتان را بپذیرد، از عذاب جهنّم در امان است و هر کس با شما دشمنی کند، در آتش جهنّم افکنده شود.
ای علی!: وبرای انجام فرمان خدا، حج خانه خدا بر مردم- آن کس که توانایی دارد- واجب شده است.(2)هر کس عذری دارد، عذرش، دلیلی برای اوست و هر کس فقیر است، عذر او دلیل برای اوست و هر کس بیمار
است عذرش دلیل برای اوست؛ امّا خداوند، نه دارا و نه فقیر و نه بیمار و نه سالم و نه کور و نه بینایی را که در متابعت و دوستی شما کوتاهی کند، معذور نمیدارد.
امام حسن بن علی علیه السلام، فرمود: امیرمؤمنان علیه السلام به من خبر داد، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مرا و مردم را در بیماریش خواست وفرمود: چه کسی، بدهی مرا پرداخته، به
1) 1. یا عَلِیّ مَثَلکم فی النّاسِ مثلُ سَفینة نوح، مَن رکبها نجا و من تخلّف عنها غَرق، فمن أحبَّکم یا عَلِیّ نجا، ومن أبغضَکم ورفَضَ محبّتکُم هوی فی النّار . ومثلکم یا علیّ مثل بیت اللّه الحرام، من دَخله کانَ آمنا فمن أحبّکم و والاکم کان آمنا من عذاب النّار، ومن أبغضکم ألقی فی النار . ر . ک ( مستدرک حاکم، ج 2 ، ص 373 و ذخائر العقبی، ص 20 و فضائل الخمسة، ج 2 ص 83 و 87).
2) 2. آل عمران ( 3): 97.
وعدههایم وفا میکند و جانشینی پس از مرا در میان امت و اهلبیتم به عهده میگیرد؟ مردم از جواب او خودداری کردند و من نماینده شدم و انجام آن کارها را ضمانت کردم؛ پس شتر خود (عضباء)، اسبش (مرتجز)، استر و الاغ خود، شمشیرش (ذیالفقار)، و زره خویش (ذات الفضول) و همه آن چه را که در جنگ به آنها احتیاج است را خواست. در این میان پارچهای که به وسیله آن شکم خود را در جنگ میبست، گم شد. فرمان داد دنبال آن بگردند، و آن را به من داد؛ سپس فرمود: ای علی! اینها را در زمان زندگیام بگیر. مبادا پس از من، در آن، کسی با تو کشمکش کند. پس از آن فرمود آنها را به خانهام ببرم، من نیز آنها را منتقل کردم.
گفته شده است که یکی از کارگزاران امیرمؤمنان علیه السلام در کنار مالیات جمع آوری شدهای که برای حضرت علیه السلام فرستاده بود، عباهای ضخیم پرز داری را نیز ارسال کرده بود روش علی علیه السلام این بود که هر چه مالیات برای او میآوردند، همان موقع توزیع میکرد و به تأخیر نمیانداخت.
عباهای پرزدار، عصرگاهان برای حضرت رسیده بود. دستور داد آنها را بشمرند و در حیاط قرار دهند تا فردا توزیع کند. صبح هنگام آنها را شمرد و یکی کم بود. حضرت درباره آن پرسید. عرض کردند: حسن بن علی علیه السلام آن را شبانه عاریه گرفته تا امروز باز گرداند. حضرت علیه السلام خشمناک دوان دوان به سوی منزل حسن بن علی علیه السلام آمد؛ به طوری که نفس نفس میزد. آن حضرت وقتی به خانه امام حسن علیه السلام میآمد، اجازه میگرفت. اینبار بدون اجازه و ناگهانی داخل شد.
عبا را در منزل او پیدا کرد و گوشه آن را گرفت و در حالی که میکشید، میفرمود:
ای ابا محمد! از آتش جهنم بترس، ابا محمد از آتشجهنم؛ از آتش جهنم؛ از آتش جهنم بترس تا آن را خارج ساخت.(1)
هم چنین گفته شده است که یکی از کارگزاران (در میان مالیات جمع آوری شده) دانه های مروارید برای او آورد. حضرت علیه السلام آنها را به بلال(2)که خزانهدار بیتالمال او بود، سپرد تا اشیای دیگری به آنها افزوده شود و آنها را توزیع کند.
روزی داخل منزل شد و به گوش یکی از دختران کوچکش، دانهای از این دانههای مروارید را دید. با دیدن آن، او را به دزدی متّهم کرد ودستش را گرفت و فرمود: به خدا قسم، اگر حدّی بر تو واجب شود، آن را به اجرا درمیآورم.
دخترش عرض کرد: ای امیرمؤمنان! بلال آن را تا وقت توزیعش با بقیه اموال، به من عاریه داد تا بدین وسیله مرا شاد کند. علی علیه السلام با عصبانیت، او را محکم به طرف بلال کشید و از بلال درباره درستی سخنش سؤال کرد. بلال گفت: ای امیرمؤمنان!
1) 1. این حدیث را غیر صحیح و از احادیث مجعول دانسته اند؛ چرا که این انوار مقدسه، دارای مقام بلند امامت و بالاتر از سطح بشری اند و از هر عملی که به این مقام بسیار بلند، خدشه وارد آورد، دورند . درباره حدیث پس از آن نیز خدشه کرده اند و آن را مجعول و غیر صحیح دانسته اند .
2) 2. بلال بن رباح، کنیه او ابوعبداللّه ابو عمرو یا عبدالکریم بود . از پیشگامان در اسلام و ازکسانی بود که در راه اسلام، شکنجه بسیار دید . مؤذّن رسول خدا صلی الله علیه و آله و در همه جنگ ها با حضرت همراه بود . در شصت و چند سالگی در سال 18 یا 20 هجری در دمشق به مرض طاعون وفات کرد و در باب الصغیر مدفون گشت . نقل شده است که او از بیعت با ابوبکر سرباز زد . عمر به او گفت : آیا این است پاداش کسی که تو را آزاد کرده است؟ بلال جواب داد : اگر او مرا برای خدا آزاد کرد پس برای خدا آزادم گذارد؛ و اگر برای غیر خدا آزاد کرد . که من این جا در اختیار هستم . امّا درباره بیعت با او، من با کسی که پیامبر او را جانشین نکرده، بیعت نمی کنم ....( سفینةالبحار، ج 1 ، ص 104 و 105)
ماجرا همان طور است که او میگوید. حضرت علیه السلام فرمود: به خدا قسم، دیگر هیچ گاه از سوی من به کاری گمارده نخواهی شد و دست آن دختر را رها کرد.
و درست آن است که این داستان درباره ابن ابی رافع است؛ چون او کسی است که بر بیت المال حضرت علیه السلام گمارده شده بود.
روزی حضرت علی علیه السلام بر منبر کوفه فرمود: چه کسی این شمشیر مرا میخرد؟ و اگر غذای یک شب را داشتم آن را نمیفروختم؛ در حالی که آن وقت در آمد صدقه او در هر سال مشتمل بر چهل هزار دینار بود.
شبی خدمتگزار حضرت علیه السلام عبایی پُرزدار به او داد که گرمای آن برایش نامأنوس بود. فرمود: این چیست؟ گفت: از عباهای زکات است. حضرت علیه السلام آن را انداخت وفرمود: با این کار در باقی مانده شب ما را سرما دادید.
روزی حضرت علیه السلام در حالی که خطبه میخواند، فرمود: ای مردم! این امر (/ رهبری) شما را به گردن گرفتم. به خدا سوگند، با کم و زیاد آن خود را نیاراستم؛ مگر شیشه کوچکی از عطر روغنی که آن را دهقانی(1)از یکی از مناطق به من هدیه کرده است.(2)
چون امیر مؤمنان علیه السلام شهید شد، امام حسن بن علی علیهما السلام برای مردم سخنرانی کرد و فرمود: دیروز، مردی از شما جدا شد که کسی از پیشینیان در بردباری و
دانش از او جلو نیفتاده است و کسی از آیندگان به پای او نخواهد رسید. هیچ زرد و سفید، دینار و درهم، و غلام و کنیزی به جای نگذاشت؛ مگر هفتصد درهم که از بخشش او زیاد آمده بود، میخواست با آن برای خانوادهاش خدمتکاری خریداری کند. و او اینگونه بود که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، پرچم را به او میداد و باز نمیگشت تا خداوند بر دستان او گشایش مینمود.
یکی از فرزندان اشتر نخعی(1)گوید: امیرمؤمنان علیه السلام را در دوران نوجوانیام دیدم که به بازار کوفه آمده، به یکی از فروشندگان لباس فرمود: مرا میشناسی؟
گفت: بله. تو، امیرمؤمنان علیه السلام هستی. از او گذشت و از دیگری سؤال کرد. او هم مانند هم او جواب داد، تا این که از یک نفر پرسید و او گفت: نمیشناسمت. آن گاه از او پیراهنی خرید و پوشید؛ سپس فرمود: ستایش خدایی را سزد که علی بن ابی طالب را پوشاند.
علی علیه السلام فقط به این دلیل از ناشناس خریداری کرد که میترسید او قیمت کالا را برای پیشکش پایین آورد.
1) 1. مالک بن حارث نخعی، مجاهد در راه خدا و شمشیر برهنه برضد دشمنان او بود . وی کسی است که پیامبر صلی الله علیه و آله به ایمان او شهادت داد . فردی بسیار بخشنده، بردبار و فصیح بود . علی علیه السلام در جایی به او فرمود : تو مطمئن ترین و خیرخواه ترین مردم نسبت به من هستی . پس از شهادت محمد بن ابی بکر، علی علیه السلام او را به حکومت مصر گمارد . معاویه، پس از اطلاع از موضوع، به وسیله فردی که او را تطمیع کرده بود، در بین راه به او سم داد و به شهادت رساند . علی علیه السلام از شهادت او بسیار ناراحت شد و مدّتی بر او می گریست و می فرمود : مانند او را نخواهم دید .( سفینة البحار، ج 1 ، ص 684- 688)
در این بخش گزیدهای از قضاوتها و جواب مسائلی که درباره آنها از علی علیه السلام سؤال شده است ذکر شده است
از امام ابی عبداللّه جعفر بن محمد الصادق علیها السلام نقل شده است که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله گاوی، الاغی را کُشت. شکایت به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بردند و آن هنگام، حضرت با شماری از اصحاب خود از جمله ابوبکر و عمر بود. فرمود: ای ابوبکر! میان اینها قضاوت کن. گفت: ای رسول خدا! حیوانی حیوان دیگری را کشته است، و چیزی بر آن نیست. حضرت فرمود صلی الله علیه و آله: ای عمر! تو میان آنها قضاوت کن. او هم مانند سخن ابوبکر را تکرار کرد.
آن گاه فرمود: ای علی علیه السلام! میان آنها قضاوت کن. عرض کرد: بله یا رسول اللّه. اگر گاو، بر الاغ در جای استراحت او وارد شده، صاحبان گاو ضامنند؛ و اگر الاغ، بر گاو در استراحتگاه او وارد شده، ضمانی بر آنها نیست. امام فرمود: در این حال پیامبر صلی الله علیه و آله، دستش را به سوی آسمان بالا برد و گفت: ستایش خدایی را سزد که از من کسی را قرار داد که مانند داوری پیامبران قضاوت میکند.
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرمؤمنان قضاوتی کرد که پیش از او کسی اینگونه قضاوت نکرده بود و آن، نخستین قضاوت حضرت علی علیه السلام پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود.
چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رحلت فرمود و کار خلافت به ابوبکر رسید، مردی را که شراب خورده بود، پیش او آوردند. ابوبکر گفت: آیا شراب خوردهای؟ گفت: بله.
گفت: چرا- با این که حرام بود- خوردی؟ گفت: من اسلام آوردم و خانهام در میان مردمی بود که شراب مینوشیدند و آن را حلال میشمردند، و من نمیدانستم که آن حرام است تا از آن دوری کنم. امام صادق علیه السلام فرمود: ابوبکر، رو به عمر کرد و گفت: ای اباحفص! نظر تو درباره این مرد چیست؟ گفت: این مسأله مشکلی است و ابوالحسن از عهده آن بر میآید. ابوبکر گفت: ای پسر! علی علیه السلام را صدا بزن. عمر گفت: نه بلکه قضاوت در خانه او پایان مییابد. آنان نزد علی علیه السلام آمدند؛ در حالی که سلمان هم پیش وی بود. ماجرای آن مرد را به او خبر دادند و خود او نیز قصه را باز گفت.
علی علیه السلام به ابوبکر فرمود: کسی را با او بفرست تا او را در اجتماعات مهاجران و انصار بگرداند؛ هر کس آیه حرام شدن شراب را بر او خوانده است، بر ضد او گواهی دهد و اگر هیچ کس آیه حرمت را بر او تلاوت نکرده است، بر او چیزی نیست. امام صادق علیه السلام فرمود: ابوبکر، همان کاری را که حضرت علیه السلام فرموده بود درباره آن مرد انجام داد. هیچ کس علیه او گواهی نداد و در نتیجه او را آزاد کرد.
سلمان به علی علیه السلام عرض کرد: به یقین آنها را راهنمایی کردید. حضرت علیه السلام فرمود: من فقط میخواستم در مورد خود و آنها تأکید این آیه را دوباره تازه کنم:
پس آیا کسی که به سوی حق راهنمایی میکند، برای پیروی سزاوارتر است یا کسی که هدایت نمیکند؛ مگر آن که خود هدایت شود. شما را چه شده است؟ چگونه داوری میکنید؟(1)
ابوالمعلی، از ابی عبداللّه امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: زنی را پیش عمر آوردند که به مردی از انصار دلبستگی پیدا کرده و عاشق او شده بود؛ ولی توانایی نیرنگ بر او را نداشت؛ آن زن تخم مرغی را گرفت و زرده آن را خارج کرد و سفیده را بر لباس و میان رانهای خود ریخت؛ سپس نزد عمر آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! این مرد، مرا در فلان جا گرفت و رسوایم کرد. امام صادق علیه السلام فرمود: عمر تصمیم
گرفت، آن مرد انصاری را مجازات کند؛ علی علیه السلام نیز نشسته بود. مرد انصاری، شروع به قسم خوردن کرد و میگفت: ای امیرالمؤمنین! درباره کار من مشورت و تحقیق کن.
چون این سخن را زیاد تکرار کرد، عمر گفت: ای اباالحسن! نظر تو چیست؟
علی علیه السلام به سفیدی که از روی لباس زن و بین رانهایش (جدا شده بود) نگاه کرد و او را متهم ساخت که برای این کار نیرنگ زده است و فرمود: برای من آب گرمی بیاورید که به شدّت جوشیده باشد؛ پس چنین کردند و چون آب را آوردند، به آنها دستور داد تا بر جای سفیدی بریزند. سفیدی که خوب داغ شد، حضرت علیه السلام آن را به دهانش گرفت و وقتی طعم آن را شناخت، آن را از دهانش بیرون انداخت.
آن گاه رو به آن زن کرده، از او پرسید تا به این کار اعتراف کرد و خداوند، به وسیله امیرمؤمنان علی بنابیطالب علیه السلام مجازات عمر را از آن مرد انصاری دفع کرد.
1) 1. یونس ( 10): 35.
عاصم بن ضمره سلولی گفت: شنیدم در زمان حکومت عمر بن خطاب، نوجوانی در مدینه میگفته: یا احکم الحاکمین! میان من و مادرم قضاوت کن. عمر گفت: ای نوجوان! چرا به مادرت نفرین میکنی؟ جوان گفت: ای امیرالمؤمنین! او نه ماه مرا در شکم خود حمل کرد و دو سال شیرم داد. وقتی رشد کردم و خوب را از بد و راستم را از چپ تشخیص دادم، مرا از خود راند و فرزندی مرا انکار کرد و به خیال خود مرا نمیشناسد. عمر گفت: این زن کجاست؟ گفت: در سقیفه فلان قبیله. عمر گفت: مادرِ نوجوان را نزد من آورید.
زن را با چهار برادرش در میان گروهی آوردند که قسم بخورند و به نفع او گواهی دهند که آن بچه را نمیشناسند؛ و این نوجوان، نوجوانی مدّعی، ظالم، و ستمگر است و میخواهد زن را در میان اقوامش رسوا کند و این زن دختری از قریش است که تا به حال ازدواج نکرده و باکره است.
عمر گفت: جوانک! چه میگویی؟ گفت: ای امیرالمؤمنین! به خدا سوگند، او مادر من است. مرا نهماه حمل کرده و دو سال به من شیر داده است. وقتی بزرگ شدم و خوب و بد و راستم را از چپم شناختم، مرا از خود دور کرد و فرزندی مرا انکار کرد؛ وپنداشت مرا نمیشناسد. عمر گفت: ای زن! این نوجوان چه میگوید؟ گفت: ای امیرالمؤمنین! قسم به آن کس که با نور پنهان شده و چشمی او را نمیبیند و قسم به حق محمد صلی الله علیه و آله و فرزندانش، او را نمیشناسم و نمیدانم چه کسی از مردم است. او جوانی است که ادعای فرزندی میکند و میخواهد مرا در میان کسانم رسوا کند؛ در حالی که من دختری از قریش هستم که تا به حال ازدواج نکرده و باکرهام.
عمر گفت: شاهدانی داری؟ گفت: بله. اینها هستند. عدهای که برای قسم آمده بودند، پیش آمده و شهادت دادند، هدف این نوجوان مدّعی این است که، او را در میان قبیلهاش رسوا کند. او دختری از قریش است و تا کنون ازدواج نکرده و باکره است. عمر گفت: دست این نوجوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شاهدها پرس و جو کنیم. اگر گواهی آنها راست شد، بر او حدّ بهتان جاری کنم.
دست آن نوجوان را گرفتند تا به زندان ببرند. امیرمؤمنان علی بنابیطالب علیه السلام در طول راه با آنها روبرو شد، نوجوان صدا زد: ای پسر عم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله! نوجوانی هستم که به من ستم شده است و همان سخنی را که به عمر گفته بود، برای علی علیه السلام نیز تکرار کرد، آنگاه گفت: و این عمر دستور داده است، مرا به زندان ببرند. علی علیه السلام فرمود: او را برگردانید. چون او را برگرداندند، عمر گفت: من دستور دادم او را به زندان ببرید، او را پیش من برگرداندید؟
گفتند: ای امیرالمؤمنین! علی بنابیطالب علیه السلام به ما دستورداد که او را پیش تو برگردانیم و از تو شنیدیم که میگفتی: هیچ یک از دستورهای علی علیه السلام را سرپیچی نکنید. در این حال امیرمؤمنان علی علیه السلام آمد و فرمود: مادر این نوجوان را پیش من بیاورید. او را آوردند. حضرت علیه السلام فرمود: جوانک! چه میگویی؟ جوان همان سخن را تکرار کرد. علی علیه السلام به عمر فرمود: به من اجازه میدهی، میان این دو قضاوت کنم؟ عمر گفت: سبحان اللّه چگونه بگویم نه؛ در حالی که شنیدم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: داناترین شما علی بنابیطالب علیه السلام است.
علی علیه السلام به زن فرمود: شاهدانی داری؟ گفت: بله. افرادی که برای قسم آمده بودند، پیش آمده، به همان گونه اوّل گواهی دادند. امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: به خدا قسم، امروز میان شما قضاوتی کنم که مورد رضایت پروردگار از بالای عرش او
باشد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آن را به من آموخت؛ سپس به زن فرمود علیه السلام: سرپرستی داری؟ گفت: بله! اینها هستند برادرانم. حضرت علیه السلام به برادران او فرمود: آیا فرمان من، در مورد او و شما گذرا است وشما اطاعت خواهید کرد؟ گفتند: بله، ای پسر عموی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله! فرمان شما، در مورد ما و خواهر ما قطعی است.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: خدا و امیرالمؤمنین- منظورشان عمر بود- و مسلمانان حاضر را شاهد میگیرم که من این زن را به ازدواج این نوجوان در آوردم، بر چهارصد درهم و آن مهریه هم از مال من باشد.
قنبر! درهمها را پیش من بیاور. قنبر آنها را نزد حضرت علیه السلام آورد. حضرت آنها را در دست نوجوان ریخت؛ سپس فرمود: آنها را بگیر و در دامن زنت بریز و پیش ما نیا؛ مگر این که نشانه دامادی در تو باشد- منظورش غسل بود-. نوجوان برخاست و درهمها را در دامن آن زن ریخت؛ سپس دست به گردن او کرده و گفت: برخیز.
آن زن فریاد زد: آتش جهنم! آتش جهنم! پسر عموی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله! میخواهی مرا به ازدواج پسرم (این نوجوان) درآوری؟ به خدا قسم او فرزند من است. برادرانم مرا به ازدواج فردِ بیشخصیّتی درآوردند و من از او این نوجوان را به دنیا آوردم. وقتی رشد کرد و جوان شد، به من دستور دادند که فرزندی او را انکار و او را از خود دور کنم. به خدا سوگند، این فرزندِ من است؛ و قلبم از اندوه فراق او میسوزد.
امام صادق علیه السلام فرمود: سپس دست آن نوجوان را گرفت و رفت و عمر با صدای بلند ندا داد:
وا عمراه لو لا عَلِیٌّ لهلک عمر؛ وای بر عمر، اگر علی نبود، عمر هلاک میشد.
(حفص بن غالب)(1)گفت: دو نفر در زمان عمر بنخطاب نشسته بودند.
غلامی در بند بر آنها گذشت. یکی از آن دو گفت: اگر در زنجیر این مرد فلان و فلان مقدار آهن نبود، زنش سه طلاقه باشد. دیگری به او گفت: اگر آن قدر که گفتی، بود، زنش سه طلاقه باشد. هر دو پیش ارباب آن بنده رفته، گفتند: ما بر چنین و چنان قسم خوردهایم. زنجیر بندهات را باز کن تا ما آن را وزن کنیم. ارباب در جواب گفت که زنم مطلقه باشد، اگر زنجیر بندهام را باز کنم.
امام فرمود: دعوارا نزد عمر بردند و قصه را گفتند. او گفت: ارباب بنده به او شایستهتر است. بروید و از زنهایتان دوری جویید. گفتند: ما را پیش علی بنابیطالب علیه السلام ببرید؛ بسا در مورد این ماجرا، راه حلی پیش او باشد.
نزد حضرت علیه السلام آمده، ماجرا را گفتند. فرمود: این چه قدر آسان است؛ سپس ظرف بزرگی خواست و دستور داد که به زنجیرهای غلام، طناب بسته شود و دو پای او را همراه زنجیر داخل ظرف گذاشت؛ سپس آب را بر آن ریخت تا پر شد؛ بعد فرمود: زنجیررا بالا بیاورید. بالا آوردند تا از آب خارج شد. بعد پاره آهنی
خواست و آن را در آب فرو برد، تا آب به جای پیشین خود- وقتی که زنجیر در آن بود- برگشت؛ سپس فرمود: این آهن را وزن کنید که آن وزن زنجیر است.
1) 1. این ماجرا در کتابهای من لا یحضره الفقیه، مناقب آل ابی طالب و وسائل، ج 27 ، ص 287 ، ح 33772 و بحارالانوار، ج 40 ، ص 165 ذکر شده است و حفص بن غالب راوی ماجرا می باشد و در کتاب خصائص با سند مرفوع این داستان ذکر شده و نام حفص از قلم افتاده است .
نقل شده است که وقتی امیرمؤمنان علیه السلام برای اجرای حدّ دزدی دست قطع میکرد، چهار انگشت را قطع، و کف و گودی دست و شصت را باقی میگذاشت و چون میخواست پا را قطع کند، آن را از قوزک قطع میکرد وپاشنه را باقی میگذاشت. به ایشان عرض شد: ای امیر مؤمنان! این کار برای چیست؟ فرمود:
من نمیپسندم که موفق به توبه شود و نزد خدا به من اعتراض کند که از اعضای ارزشمند بدنش، چیزی که با آن رکوع و سجود انجام دهد، باقی نگذاشتم.
از ابی عبداللّه امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: در روزگار امیر مؤمنان علیه السلام دو نفر، هرکدام ادعا میکرد دیگری بنده اوست وهیچ کدام، دلیل روشنی نداشتند. علی علیه السلام برای آن دو نفر اتاقی ساخت وبرای آن، دو روزنه که نزدیک یکدیگر بود، قرار داد. هر دو را داخل آن اتاق کرد وسر آن دو را از روزنهها بیرون آورد و به قنبر فرمود: با شمشیر بالای سر آنها بایست و وقتی به تو گفتم گردن غلام را بزن، آنها را بترسان؛ ولی سر هیچکدام را نزن؛ سپس به او فرمود: گردن غلام را بزن. قنبر شمشیر را تکان داد. بلافاصله یکی از آن دو، سرش را داخل برد و سر دیگری بیرون روزنه ماند. علی علیه السلام آن که سرش را داخل برد، به همراهش داد و فرمود: برو که این بنده توست.
از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: در دوران زمامداری علی علیه السلام عدهای کودک، با سنگ بازی میکردند. یکی از آنها سنگش را پرتاب کرد و به دندان رباعی دوستش خورد. این شکایت نزد امیرمؤمنان علیه السلام برده شد. پرتاب
کننده سنگ، دو شاهد عادل آورد که گفته است مواظب باش، مواظب باش؛ از این رو علی علیه السلام قصاص را از او دفع کرد؛ سپس فرمود:
کسی که بترساند و برحذر دارد معذور است(1).
از بین بردن میوه
از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: وقتی امیرمؤمنان علیه السلام از غسل دادن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فراغت یافت، خبرهای سقیفه برایش آمد؛ علی علیه السلام فرمود: انصار چه گفتند؟ عرض کردند؛ آنها گفتند: از ما امیری، و از شما نیز امیری باشد.
علی علیه السلام فرمود: چرا بر آنها دلیل نیاوردید، که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سفارش فرمود به نیکوکار آنها نیکی، و از گنهکار آنها عفو شود؟ گفتند: در این سخن، چه دلیلی بر ضد آنهاست؟ علی علیه السلام فرمود: اگر حکم رانی در میان آنها بود، دیگر نیازی به سفارش درباره آنها نبود؛ سپس فرمود علیه السلام: قریش چه گفتند؟ عرض کردند: آنها دلیل آوردند که قریش درخت و اصل پیامبر صلی الله علیه و آله (وبدین سبب برای پیشوایی سزاوارتر) است. علی علیه السلام فرمود:
به خود درخت استدلال کردند و میوه آن را از میان بردند(2).
گوشهای از پاسخ مسائلی که از حضرت علیه السلام درباره آنها سؤال شد
اصبغ بن نباته گفت: ابنکواء که در پرسشها افراد را پریشان میکرد، نزد امیرمؤمنان علیه السلام آمد و گفت: ای امیرمؤمنان! در مورد خدای- عزّوجلّ- مرا آگاه کن.
آیا قبل از موسی علیه السلام او با هیچ یک از فرزندان آدم، سخن گفته است؟
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: البته خداوند، با همه آفریدهها (چه خوب و چه بدشان) سخن گفته است و آنها نیز به او جواب دادهاند. اصبغ گفت: این جواب بر ابنکواء سنگین آمد و آن را نفهمید؛ گفت: این سخن گفتن چگونه بود؟ فرمود: آیا کتاب خداوند متعالی را نخواندهای، آن جا که به پیامبرش علیه السلام میفرماید: به یاد آور وقتی که پروردگارت از فرزندان آدم، از پشت آنان ذریّهشان را گرفت و آنان را بر خودشان شاهد گرفت. (فرمود) آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: بله.(1)او قطعاً سخن خود را به گوش آنان رساند وآنان نیز به او جواب گفتند. همانطور که ای ابنکوا! در سخن خداوند، میشنوی که «گفتند
بله» و خداوند به آنها فرمود: همانا من خدا هستم که جز من خدایی نیست(2)و من بخشنده و مهربانم، آنان به فرمانبرداری از او و پروردگاریش اقرار کردند و فرستادگان و پیامبران و جانشینان پیامبران را مشخص کرد و بندگان را به اطاعت آنها فرمان داد و در آن پیمان، به این فرمانبرداری اقرار کردند و آنان را بر خودشان شاهد گرفت و فرشتگان را نیز بر آنها گواه گرفت که مبادا روز قیامت بگویید: همانا از این مطلب غافل بودیم.(3)
سید رضی، مؤلف کتاب میگوید: این آیه تفسیری دارد که اکنون جای پرده برداری از حقیقت و بیان واقعیت آن نیست.
مردی یهودی از علی علیه السلام پرسید: خدای متعالی، پیش از آن که آسمانها و زمین را بیافریند، کجا بود؟ امام علیه السلام فرمود: کجا، سؤال از مکان است؛ در حالی که خداوند بود و مکانی نبود؛ پس او را با کوتاهترین کلمه مُجاب کرد.
ابنکواء گفت: میان مشرق و مغرب چه قدر فاصله است؟ علی علیه السلام فرمود:
مسیر یک روز پیوسته خورشید.
و این کوتاهترین و رساترین سخن در پاسخ این سؤال است.
راوی گوید: عدهای از صحابه برابر درِ خانه عثمان بن عفان جمع شده بودند.
کعب الاحبار(1)گفت: به خدا قسم، دوست داشتم اینک داناترین یاران محمد صلی الله علیه و آله پیش من میبود تا درباره چیزهایی از او سؤال میکردم که بر روی زمین، به جز یکی دو نفر- اگر باشند- کسی نمیشناسم که آنها را بداند. راوی گفت: ناگاه علی بن ابیطالب علیه السلام پدیدار شد و آن گروه لبخند زدند و گویا از این تبسم علی علیه السلام متأثر شد و فرمود: برای چه تبسم کردید؟ گفتند: ای اباالحسن! تبسم ما برای شکّ و ایرادی نبود. فقط کعب آرزویی کرد که ما از سرعت پاسخ خداوند به او در آرزویش در شگفت شدیم.
علی علیه السلام فرمود: آن آرزو چه بود؟ گفتند: آرزو کرد داناترین یاران محمد صلی الله علیه و آله
1) 1. کعب الاحبار، فردی یهودی بود که تورات و کتاب های انبیا را مطالعه کرده بود و در زمان عمر اسلام آورد . از علی علیه السلام روی گردان بود . اخباری نقل می کرد و مردم از حوادث آخرالزمان از او سؤال می کردند و او جواب می داد . علی علیه السلام در مورد او فرمود : او کذّاب است .( سفینة البحار، ج 2 ، ص 482)
نزد او باشد تا از او چیزهایی بپرسد که میپنداشت بر روی زمین کسی که آنها را بداند نمیشناسد. راوی گفت: علی علیه السلام نشست؛ سپس فرمود: مسألههایت را عرضه کن. او گفت: ای اباالحسن! از نخستین درختی که بر روی زمین تکان خورد، مرا آگاه کن. حضرت فرمود: از نظر ما یا از نظر شما. او گفت: هم از نظر ما و هم از نظر خودتان. علی علیه السلام فرمود: ای کعب! تو و یارانت میپندارید، آن همان درختی است که کشتی حضرت نوح علیه السلام از آن جدا شد. کعب گفت: همین طور میگوییم. علی علیه السلام فرمود: ای کعب! دروغ گفتید؛ بلکه آن درخت خرمایی بود که خداوند متعالی همراه آدم علیه السلام از بهشت پایین فرستاد و آدم علیه السلام در زیر سایه آن قرار گرفت و از میوهاش خورد.
امام فرمود: ای کعب! سؤالت را عرضه کن. گفت: ای اباالحسن! از نخستین چشمهای که بر روی زمین جاری شد به من، خبر ده. علی علیه السلام فرمود: به نظر ما یا نظر شما؟ کعب گفت: از هر دو نظر مرا آگاه کن. فرمود علیه السلام: تو و یارانت میپندارید، آن همان چشمهای است که صخره بیت المقدس بر روی آن قرار دارد. کعب گفت: همین گونه میگوییم. فرمود: ای کعب! دروغ گفتید؛ بلکه آن چشمه زندگانی است و همان است که خضر علیه السلام از آن خورد و در دنیا باقیماند.
فرمود: ای کعب! سؤالت را عرضه کن. گفت: ای اباالحسن! مرا ازچیزی از بهشت که روی زمین است آگاه کن. فرمود: به گفته ما یا گفته شما؟ گفت: از هر دو نظر.
علی علیه السلام فرمود: تو و دار و دستهات میپندارید آن سنگی است که خداوند، آن را از بهشت، (سفید) فرو فرستاد و از گناه بندگان سیاه شد. گفت: همین گونه میگوییم.
فرمود: کعب! دروغ گفتید؛ بلکه خداوند خانه کعبه را از مروارید سفید، درون خالی، از آسمان به زمین پایین فرستاد. هنگام طوفان، خداوند، خانه را بالا برد و پایههای آن باقی ماند.
ای کعب! سؤالت را عرضه کن. گفت: ای اباالحسن! مرا از شخصی که پدر ندارد و کسی که فامیلی ندارد واز کسی که قبلهای ندارد، آگاه کن.
فرمود: امّا کسی که پدر ندارد، عیسی علیه السلام است و امّا کسی که فامیلی ندارد، آدم علیه السلام است و کسی که قبله ندارد، بیت الحرام است که خود قبله است و قبلهای ندارد.
ای کعب! سؤالت را عرضه کن. گفت: ای اباالحسن! درباره سه چیز که در رحم حرکت نکرده و از بدنی خارج نشده، آگاهم کن. علی علیه السلام فرمود: آن سه، عصای موسی و شتر ثمود و قوچ ابراهیم علیهم السلام هستند.
پس از آن، فرمود علیه السلام: ای کعب! سؤال (بعدی) را عرضه کن. گفت: ای اباالحسن! یک خصلت دیگر باقیمانده که اگر مرا از آن آگاه سازی، تو همان هستی که من آرزوی دیدارش را داشتم. فرمود علیه السلام: آن را عرضه کن، کعب! گفت:
قبری که صاحبش را با خود برد؟ فرمود: آن یونس بن متی بود؛ هنگامی که خداوند او را در شکم ماهی زندانی کرد.
از ابی جعفر محمدبن علی، امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود: اسقف نجران عمربن خطاب را ملاقات کرد و گفت: ای امیرالمؤمنین! سرزمین ما سرد و زحمت زیاد دارد و سپاه تحمل آن را ندارد. من خود مالیات سرزمینم رابه عهده میگیرم و هر سال به طور کامل پیش تو میآورم. او هر ساله خودبا کمک کارانی که همراه داشت مال را میآورد و به طور کامل به بیتالمال میپرداخت و عمر برای او تصفیه حساب مینوشت.
امام باقر علیه السلام فرمود: سالی اسقف، که پیرمردی خوش سیما بود آمد و عمر او
را به خدا و دین پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دعوت کرد و به بیان برتری اسلام و نعمتها و بزرگواریهایی که مسلمانها به آن دست پیدا میکنند، پرداخت.
اسقف گفت: ای عمر! شما در کتابتان میخوانید: خداوند بهشتی دارد که پهنای آن، مانند پهنای آسمان و زمین است؛ پس آتش جهنم کجاست؟ امام باقر علیه السلام فرمود: عمر ساکت شد و سرش را از خجالت پایین انداخت. امیرمؤمنان علی علیه السلام که حاضر بود فرمود: جواب این نصرانی را بده. عمر گفت: تو جوابش را بده. علی علیه السلام فرمود: ای اسقف نجران! من پاسخ تو را میدهم. آیا اندیشیدهای وقتی روز میآید، شب کجا است و چون شب میآید، روز کجاست؟ اسقف گفت: گمان نمیکردم کسی این مسأله را به من پاسخ گوید؛ سپس گفت: ای عمر! این جوان کیست؟ گفت: این علیبنابیطالب، داماد پیامبر صلی الله علیه و آله و پسر عموی او، و نخستین ایمان آورنده به اوست. او پدر حسن و حسین علیهما السلام است.
اسقف گفت: ای عمر! درباره جایی از زمینکه خورشید در آن، یک لحظه ظاهر شد و دیگر در آنجا، نه قبل و نه بعداز آن، ظاهر نشد، به من خبر ده. عمر گفت: از همان جوان بپرس. امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: من پاسخ تو را میدهم. آن دریا است؛ هنگامی که برای بنیاسرائیل شکافت و (نور) خورشید در آن قرار گرفت و دیگر نه قبل و نه پس از آن در آنجا قرار نگرفت. اسقف گفت: ای جوان! درست گفتی.
اسقف سپس گفت: ای عمر! درباره چیزی به من خبر ده که دردست مردمان دنیا و شبیه به میوههای اهل بهشت است. عمر گفت: از همان جوان بپرس.
علی علیه السلام فرمود: جواب تو را میدهم. آن قرآن است که مردم دنیا گِرد آن آمده، نیاز خود را از آن میگیرند؛ در حالی که چیزی از آن کم نمیشود وهمین گونه است میوههای بهشت. اسقف گفت: درست گفتی، ای جوان!
سپس اسقف گفت: ای عمر! به من بگو آیا آسمانها، در دارند؟ گفت: از همان جوان بپرس. علی علیه السلام فرمود: بله، ای اسقف! آنها در دارند. گفت: جوان! آیا این درها، قفل دارند؟ علی علیه السلام فرمود: بله، ای اسقف! قفلهای آن شرک به خدا است.
اسقف گفت: درست گفتی، ای جوان! کلید این قفلها چیست؟ علی علیه السلام فرمود:
شهادت به این که خدایی جز اللّه نیست که هیچ چیز جز عرش الهی حجاب آن نمیشود. گفت: درست گفتی، ای جوان!
اسقف سپس گفت: ای عمر! درباره نخستین خونی که روی زمین قرار گرفت، به من خبر بده؛ کدام خون بود؟. عمر گفت: از همان جوان بپرس. علی علیه السلام فرمود: ای اسقف نجران! من پاسخ تو را میدهم؛ امّا ما، آنگونه که شما میگویید- آن خون فرزند آدم بود که برادرش او را کشت- نمیگوییم. آن طور که
شما میگویید، نیست؛ بلکه نخستین خونی که بر زمین ریخت، زِهدان حوّا بود؛ هنگامی که قابیل- پسر آدم- را به دنیا آورد. آن اسقف گفت: جوان! درست گفتی.
اسقف سپس گفت: یک مسأله باقیمانده است. ای عمر! تو به من بگو، خداوند متعالی کجا است؟ امام باقر علیه السلام فرمود: عمر خشمناک شد. امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: من به تو جواب میدهم، و از هر چه میخواهی بپرس. روزی نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بودیم که فرشتهای پیش او آمد و سلام کرد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: از کجا فرستاده شدی؟ گفت: از آسمانهای هفتگانه، از پیش پروردگارم؛ پس از آن، فرشتهای دیگر نزد او آمد و سلام کرد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: از کجا فرستاده شدی؟ گفت: از زمینهای هفتگانه، ازپیش پروردگارم؛ سپس فرشته دیگری پیش پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و سلام کرد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: از کجا فرستاده شدی؟ گفت: از محل طلوع خورشید، از نزد پروردگارم؛ پس از آن، فرشتهای دیگر به حضورش آمد و سلام
کرد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: از کجا فرستاده شدی؟ گفت: از جایی که خورشید غروب میکند، از پیش پروردگارم. پس خدا آن جا و آن جا و آنجا است: در آسمان معبود است، و در زمین معبود است و او با حکمت و داناست.(1)
ابوجعفر امام باقر علیه السلام فرمود: معنای آن این است: از ملکوت پروردگارم در هر مکان آمدهام و چیزی از علم او پنهان نیست. منزّه و بلند مرتبه است.
هنگامی که از او سؤال کرد، آیا سفرش به شام، به سبب قضا و قدر خدا است؟
این بخش پس از گفتاری طولانی از سخنان حضرت انتخاب شده است. امام فرمود:
خداوند منزه، به بندگان خود، در حال اختیار، فرمان داده، وبرای بر حذر بودن از عذاب الهی، آنان را نهی کرده است. برایشان، آسان را تکلیف کرد و مشکل بر عهده آنها نگذاشت، و بر کم، پاداش زیاد داد و از سَرِ شکست خوردگی وزبونی، نا فرمانی نشد و از سر اکراه وناچاری اطاعت نگردید و پیامبران را برای بازی
نفرستاد، و کتاب را برای بندگان، بیهوده نازل نکرد و آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است را پوچ نیافرید: این گمان کسانی است که کافر شدند؛ پس وای از آتش جهنّم بر کسانی که کافر شدهاند(2).(3)
1) 1. زخرف ( 43): 84.
2) 2. ص ( 38): 27.
3) 3. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1119 ، ح 75. إنّ اللّهَ سبحانَه أمر عبادَه تخییراً ونهاهم تحذیراً فکلّفَ یسیراً، ولم یکلّفْ عسیراً وأعطی علی القلیلِ کثیراً ولم یُعْصَ مغلوباً ولم یُطَعْ مکرهاً ولم یرسل الأنبیاءَ لعباً ولم ینزلِ الکتابَ للعباد عبثاً ولا خلق السّموات والأرض و ما بینهما باطلًا ذلِکَ ظَنُّ الّذِینَ کَفَرُوا فَوَیلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ الْنَّار .
در این قسمت بخشی از سخنان کوتاه حضرت علیه السلام در گونههای سخنوری و پندها و پارسایی و مَثَلهاآورده شده است و اگر در این کتاب جز همین فصل نبود، قطعاً در سودرسانی کتاب بَس بود.
علی علیه السلام فرمود:
خُذِ الْحِکْمَةَ أنّی أتَتْکَ فَإنَّ الحِکمَةَ تَکونُ فی صَدرِ المُنافِق، فَتَلَجْلجُ فی
صَدْرِهِ حَتَّی تَخْرُج فَتَسْکُن إلی صَواحِبِها فی صَدرِ المُؤمنِ؛(1)
حکمت را از هر جا پیش تو آمد بگیر؛ که حکمت در سینه منافق است و در سینه او بیقراری میکند تا خارج شود و در کنار دوستانش در سینه مؤمن آرام گیرد.
الْهَیْبةُ خَیْبَةٌ، والفُرصَةُ تَمُرّمَرَّ السَّحابِ(2)، وَالْحِکمَةُ ضالَّةُ المُؤْمِنِ فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَلَوْ مِنْ أهْلِ النِّفاقِ؛(3)
ترس [با] نومیدی [همراه] است، و فرصت، مانند عبور ابر میگذرد. حکمت گُمگشته مؤمن است؛ پس حکمت را اگر چه از افراد دورو باشد [فرا] بگیر.
علی علیه السلام فرمود:
اوصیکُم بِخَمْسٍ لَوْضَرَبْتُم إلیها آباطَ الإبلِ کانَتْ لذلِکَ أهْلًا لایَرجُوَنَّ أحدٌ
مِنْکُم إلّارَبَّه وَلا یَخافَنّ إلّاذنَبَهُ وَلا یَسْتَحییَنَّ أحَدٌ منکم إذا سُئِلَ عَمّا لا یَعْلَمُ
أنْ یَقُولَ لا أَعْلَمُ وَلا یَسْتَحییَنّ أحَدٌ إذا لَمْ یَعْلَم الشّیءَ أنْ یَتَعَلَّمَهُ وَعَلیْکُم
بِالصَّبرِ فَإنَّ الصَّبرَ مِنَ الْإیمانِ کَالرَّأسِ مِنَ الْجَسَدِ وَلا خَیْرَ فَی جَسَدٍ لا رَأسَ
مَعَهُ وَلا فی إیمانٍ لا صَبْرَ مَعَهُ؛(1)
پنج چیزی را به شما سفارش میکنم که اگر به سویشان، به زیر بغل شتران بزنید [وشتابان به طرف آنها حرکت کنید] مناسب است. هیچ یک از شما، به هیچ وجه جز به پروردگارش امید نداشته باشد و جز از گناهش نترسد و اگر درباره چیزی که نمیداند، از او سؤال شد، شرم نکند که بگوید نمیدانم و اگر کسی چیزی نمیداند، از یاد گرفتن آن شرم نکند، و صبر پیشه کنید که صبر در سنجش با ایمان، همانند سر به بدن است. در بدنی که سر نباشد، [هیچ] خیری نیست و نه در ایمانی که صبر همراه آن نباشد.
اصمعی میگوید: مردی نزد امیرمؤمنان علیه السلام آمد و در ستایش آن حضرت زیادهروی کرد. علی علیه السلام در حالی که او را متّهم میکرد فرمود:
أنا دُونَ ما تَقُولُ، وَفَوْقَ ما فی نَفْسِکَ؛(2)
من از آنچه تو میگویی پایینتر و از آن که در درون تو است، بالاترم.
و فرمود:
قیمَةُ کُلّ امْریٍ ما یُحْسِنُهُ؛(1)
ارزش هر شخص به چیزی است که آن را نیک میداند.
سید رضی، ابوالحسن، مؤلف کتاب رضی الله عنه میگوید: این سخن، از بس بلند است بهایی ندارد و سخنی وجود ندارد که با آن سنجیده شود.
[بقیّةُ
] السّیفِ أبقی عَدَداً وَأکثَرُ وَلَدا؛(2)
[باقیماندگان] شمشیر ماندگارتر و دارای فرزندان بیشتری است.
مَنْ تَرَک قَولَ «لا أدری» اصیبَتْ مقاتِله؛(3)
هر کس سخن «نمیدانم» را کنار گذارد، هلاک او میرسد.
رَأیُ الشَّیخِ أَحَبُّ إلَیَّ مِنْ جَلَدِ الغُلامِ؛(4)
تدبیر سالمند نزد من، بهتر از زور [و چالاکی] جوان است. [نیز] روایت میشود. (بهتر از حضور جوان است)
هنگامی که شنید مردی از خوارج با صدایی اندوهناک شب زندهداری میکند، فرمود علیه السلام:
نَوْمٌ عَلی یَقینٍ خَیرٌ مِنْ صَلاةٍ فی شَکٍّ؛(1)
خواب با یقین، بهتر از نماز گزاردن با شک است.
و فرمود علیه السلام:
إعقِلُوا الخَبرَ إذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعایَةٍ لا عَقْلَ رِوایَة فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ کَثیْرٌ
وَرُعاتَه قَلِیلٌ؛(2)
وقتی خبری شنیدید، از روی تدبّر به آن پی برید (درصدد فهم آن باشید)، نه پی بردن برای نقل کردن؛ چرا که نقلکنندگان علم زیاد و تدبّرکنندگانش اندکند.
و وقتی شنید، مردی میگوید: «إنَّا لِلّهِ، وَإنَّا إلَیهِ راجِعُونَ»(3)، فرمود:
یا هذا إنَّ قَولَنا: إنَّا للّهِ إقرارٌ مِنّا بِالمُلْکِ وَقَوْلنا إلیهِ راجِعُوْنَ، إقرارٌ مِنَّا
بِالهُلْکِ؛(4)
ای شخص! سخن ما که میگوییم از خداییم، اعتراف ما به فرمانروایی [خدا] و سخن [دیگر] به سوی او باز میگردیم، اعتراف ما به نابودی است.
ابن عباس رضی الله عنه میگفت: پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از سخن هیچ کس مانند سخنی که امیرالمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام برایم نوشت، سود نبردم. و آن سخن این بود:
أمَّا بَعدُ، فَإنَّ الْمَرءَ قَدْ یَسُرُّهُ دَرْکَ ما لَمْ یَکُنْ لِیَفُوْتَهُ وَیَسُوؤُهُ فَوْتَ ما لَمْ یَکُنْ
لِیُدْرِکَهُ فَلْیَکُنْ سُرورُکَ بِما نِلتَ مِنْ آخِرَتِکَ وَلْیَکُنْ أسَفُکَ عَلی ما فاتَکَ مِنْها
وَما نِلْتَ مِنْ دُنْیاکَ فَلا تَکْثُرْ بِهِ فَرَحاً وَما فاتَکَ مِنْها فَلا تَأْسَ عَلَیْهِ جَزَعاً
وَلْیَکُنْ هَمُّک فیما بَعْدَ المَوْتِ؛(1)
امّا بعد، گاهی به دست آوردن چیزی که از دست شخص نمیرفت، شادش میکند و از دست دادن آن چه به آن نمیرسید، ناراحتش مینماید؛ پس شادیات باید برای آن چه از آخرتت، [بدان] دست یافتهای و ناراحتیات برای آن چه، از آخرت خود از دست دادهای، باشد وبرای آن چه از دنیایت دست مییابی، زیاد شادمانی نکن و بر آن چه از دنیای تو از دست میرود، بیتابانه غصه مخور و باید همّت تو برای پس از مرگ باشد.
وقتی علی علیه السلام را در برابرش ستودند، میفرمود:
أللَّهُمّ اجْعَلْنا خَیْراً مِمَّا یَظُنُّونَ، وَاغْفِرلَنا ما لایَعْلَمُونَ؛(2)
خدایا! ما را بهتر از آنچه میپندارند، قرار ده و آن چه را نمیدانند بر ما ببخش.
میفرمود:
لا یَستَقیمُ قَضاءُ الحَوائجِ إلّا بِثَلاثٍ: بِاسْتِصْغارِها لِتعْظم وَبِاسْتِکْتامِها لتُنسی
وَبِتَعجیلِها لَتَهْنَأ؛(1)
برآورده کردن نیازها جز با سه چیز درست نمیشود: به کوچک شمردن آنها تا بزرگ شود و به پنهان کردن آنها تا [نزد خود شخص] فراموش شود و به سرعت در انجامشان تا [نزد صاحب حاجت] دلپذیرشود.
و فرمود علیه السلام:
یَأتی عَلَی النَّاسِ زَمانٌ لا یُقرَّبُ فیهِ إلّا الماحِلُ وَلا یُظَرّفُ فیهِ إلّا الفاجِرُ ولا
یُضعَّفُ فیهِ إلّا المُنْصِفُ یعُدّونَ الصَّدَقةَ غُرْماً وِصِلَةالرَّحِمِ مَنّاً والْعِبادَةَ
إستِطالَة عَلَی النّاسِ فَعِنْدَ ذلکَ یَکُونُ السُّلطانُ بِمَشوَرَةِ الإماءِ وَإمارَةِ
الصِّبیانِ؛(2)
بر مردم زمانی میآید که در آن، جز سخنچین، مقرّب نمیشود؛ و جز بدکار، باهوش [شمرده] نمیشود و جز شخص باانصاف ضعیف [شمرده] نمیشود.
صدقه در راه خدا را زیان، و صلهرحم را منّت و عبادت را بزرگی بر مردم به حساب میآورند. در این هنگام، فرمانروایی، با مشورت کنیزان و حکمرانی کودکان است.
بر [تن] علی علیه السلام پیراهنی کهنه و وصله شده مشاهده شد. در باره آن با حضرتش گفتگو کردند، فرمود علیه السلام:
یَخْشَعُ لَه الْقَلْبُ وتَذلّ بِهِ النَّفْسُ وَیَقتَدی بِهِ المُؤمِنُونَ؛(1)
به سبب آن، دل فروتن و نفس آدمی ذلیل میشود و انسانهای با ایمان، از آن پیروی میکنند.
إنَّما أَخْشی عَلَیْکُم مِنْ بَعْدی إتِّباعَ الهَوی وَطُولَ الأملِ فَإنَّ طُولَ الأملِ یُنسی
الآخرةَ واتّباعَ الهوی یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ، ألا وَإنَّ الدُّنیا قَدْ إرتَحَلَتْ مُدْبِرةً
وَالآخِرَةُ قَدْ جاءَتْ مُقبِلَة وَلِکُلِّ واحِدَةٍ مِنْهُما بَنُون فَکُونُوا مِن أبْناءِ الآخرَةِ
وَلا تکُونُوا مِنْ أبناءِ الدُّنیا فإنَّ الْیَوْمَ عملٌ وَلا حِسابَ وَغَداً حِسابٌ وَلا عَمَلَ،
وَالْیَومَ المِضْمارُ وَغَداً السِّباق والسُّبْقَةُ الجَنَّةُ وَالْغایَةُ النَّارُ؛(2)
پس از خود بر شما، فقط ازپیروی هوای نفس و آرزوی دراز بیم دارم؛ چرا که آرزوی دراز، آخرت را به فراموشی میسپارد و پیروی از هوای نفس، از حق باز میدارد. آگاه باشید! دنیا پشت کرده و کوچ کرد و آخرت، رو کرده و آمد و برای هر کدام از آن دو، فرزندانی است؛ پس، ازفرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا نباشید؛ چرا که امروز [روز] عمل است و حسابی نیست و فردا حساب است و عملی [در کار] نیست. امروز میدان [مسابقه و تلاش] است و فردا، پیشی گرفتن، و جایزه بهشت و پایان (شخصِ عقبمانده) آتش جهنم است.
إنَّ الدُّنیا وَالآخِرَة عَدُوَّانِ مُتَفاوِتانِ وَسَبیلانِ مُخْتَلِفانِ فَمَنْ أَحَبَّ الدُّنیا
وَتَوَلّاها أبْغَضَ الآخِرَةَ وعاداها وَهُما بِمَنزلَةِ المَشْرِقِ وَالْمغرِبِ وَماشٍ
بَیْنَهُما کُلَّما قَرُبَ مِنْ واحِدٍ بَعُد مِنَ الآخر وَهُما بَعدُ ضَرَّتان؛(1)
به درستی دنیا و آخرت، دو دشمن متفاوت و دو راه مختلفند؛ پس هر کس دنیا را دوست بدارد و او را رفیق خود انتخاب کند، از آخرت نفرت دارد و با آن دشمنی میکند و آن دو، به مانند مشرق ومغربند و حرکتکننده میان آن دو، هر چه به یکی نزدیک شود، از دیگری دور میشود و سرانجام، این دو هووی یکدیگرند.
نوف بکالی(2)گفت: شبی امیرمؤمنان علیه السلام را دیدم که از بسترش بیرون آمده، به ستارگان نگاه میکرد؛ سپس فرمود: نوف! آیا خوابیدهای یا بیدار؟ گفتم: ای امیرمؤمنان! بیدارم. فرمود علیه السلام:
طُوبی لِلزّاهِدینَ فی الدُّنیا الرّاغِبینَ فی الآخِرَةِ اولئِکَ قومٌ إتّخذُوا الأرضَ
بساطاً وتُرابَها فِراشاً وماءَها طیبا وَالْقُرآنَ شِعاراً والدُّعاءَ دِثاراً، ثُمَّ قَرَضُوا
الدُّنیا قَرْضاً عَلی مِنْهاج المَسیحِ علیه السلام
، یا نوف إنَّ داودَ علیه السلام
السَّاعَةِ مِنَ اللَّیلِ فَقالَ: إنَّها ساعَةٌ لایَدعُو فیها عَبدٌ إلّااستُجیبَ لَهُ إلّا أنْ یَکُونَ
عَشَّاراً أو عَریفاً أو شرطیّاً أو صاحِبَ عرطَبَةٍ (وهِی الطُّنبُور) أو صاحبَ کُوبَةٍ
(وهِی الطَّبلُ)؛(1)
نوف! خوشا به حال پارسایان در دنیا و دوستداران آخرت. آنان گروهی هستند که زمین را فرش، و خاک آن را بستر، و آبش را نوشیدنی گوارا برگزیده و قرآن را جامه زیرین و دعا را پوشش رو انتخاب کردهاند؛ سپس از دنیا دست کشیدند، دست کشیدنی به روش مسیح علیه السلام. ای نوف! داود علیه السلام مانند این ساعت
از شب برخاست و فرمود: این لحظه، ساعتی است که بندهای در آن دعا نمیکند؛ مگر این که برایش برآورده میشود. جز آن که او باج گیر، یا معاون رئیس قبیله (کسی که اطلاعات مردم را به رئیس میرساند)، یا پلیس یا صاحب عرطبه (تنبور) یا صاحب کوبه (طبل) باشد.
إنّ اللّهَ فَرَضَ عَلَیْکُم فَرائِضَ فَلا تُضَیِّعوها وَحَدَّ لَکُمْ حُدُوداً فَلا تَعْتَدُّوها
وَنَهاکُمْ عَنْ أشْیاءَ فلاتَنتَهِکُوها وَسَکَتَ لَکُم عَنْ أَشْیاءَ وَلَمْ یَدَعْها نِسْیاناً فَلا
تَتَکَلّفُوها رَحمةً مِنْ رَبِّکُم رَحِمَکُمْ بِها فَاقْبَلُوها؛(2)
همانا خداوند، واجباتی را برشما واجب کرد؛ پس آنها را تباه نسازید و برای شما مرزهایی را مشخّص نمود؛ پس از آنها تجاوز نکنید و شما را از چیزهایی بازداشت، (با انجام آن) به آنها بیاحترامی نکنید وبرای شما درباره چیزهایی ساکت شده و آنها را از روی فراموشی رها نکرده است؛ پس با زحمت متحمّل آنها نشوید. رحمتی از طرف پروردگارتان است که با آن به شما مهربانی نموده؛ پس آن را قبول کنید.
لایَترُکُ النّاسُ شَیْئاً مِنْ دینِهِم لِاستِصْلاحِ دُنیاهُمْ إلّافَتَحَ اللّهُ عَلَیْهِمْ ما هُوَ
أضَرَّ مِنْهُ؛(1)
مردم، برای بهبودی وضع دنیای خود، چیزی را از دینشان ترک نمیکنند؛ مگر آن که خداوند، آنچه را ضررش بیشتر است، بر آنها میگشاید.
رُبَّ عالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلهُ، وَمَعَهُ عِلمُهُ لایَنْفَعُهُ؛(2)
چه بسیار دانشمندی که نادانیاش او را کشته؛ حال آن که دانشش همراه اوست؛ و به او سودی نمیبخشد.
أعْجَبُ ما فی هذا الإنْسانِ قَلْبُهُ، وَلَهُ مَوادٌ مِنَ الحِکْمَةِ وَأضدادٌ مِن خِلافِها
فَإنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجاءُ، أَذَلَّهُ الطَّمَعُ وَإنْ هاجَ بِهِ الطّمَعُ، أهْلَکَهُ الحِرصُ وإنْ
مَلِکَهُ الْیَأسُ، قَتَلهُ الْأَسَفُ وإنْ عَرَضَ لَه الغَضَبُ، إشتَدَّ بِهِ الغَیْظُ وإنْ أسعَدَهُ
الرّضا نَسیَ التَّحَفُّظَ وإنْ غالَه الخوفُ، شَغَلَهُ الحَذَرُ وإنْ إتّسَعَ لَهُ الأمرُ(3)
إسْتَلَبْتُه الغرَّةُ وإنْ أصابَتْهُ مُصیبَةٌ، فَضْحَهُ الجَزَعُ وإنْ أفادَ مالًا، أطغاهُ الغِنی
وَإنْ عَضَّتْهُ الفاقَةُ، شَغَلَهُ البَلاءُ وإنْ جَهدَهُ الجُوعُ، قَعَدَ به الضَّعفُ وإنْ أفطَرَ بِهِ
الشَّبَعُ، کَظّتْهُ البِطْنَةُ، فکُلُّ تقْصیرٍ بِهِ مُضِرٌّ وِکُلُّ إفراطٍ لَهُ مُفْسِدٌ؛(4)
شگفتترین چیز در این انسان، قلب اوست که عناصری از حکمت و اضدادی از مخالف آن حکمتها را داراست؛ پس اگر امید برایش رخ دهد، طمع او را ذلیل میکند و اگر طمع او را تحریک کند، حرص او را نابود میسازد.
اگر نا امیدی بر او تسلّط یابد، اندوه او را میکشد و اگر غضب بر او پدید آید، خشم به او سخت گیرد. اگر خرسندی او را یاری کند، احتیاط را فراموش میکند و اگر ترس او را غافلگیر کند، پرهیز او را مشغول میسازد. اگر کار بر او گشایشی یابد، بی توجّهی او را میرباید و اگر مصیبتی به او رسد، بیتابی او را رسوا میسازد. اگر مالی به دست آورد، بینیازی او را به سرکشی وا میدارد و اگر فقر او را گزد، اندوه او را مشغول میکند. اگر گرسنگی او را لاغر کند، ضعف او را عاجز مینماید و اگر سیری به او زیاده کند، شکمپری با او کاری کند که تنفس بر او دشوار شود. هر کوتاهی، به آن زیان میرساند و هر زیاده روی، تباه کننده آن است.
و فرمود علیه السلام:
نَحْنُ النمرقَةُ الوُسْطی بِها یَلْحَقُ التَّالی وَإلیها یَرجِعُ الغالی؛(1)
ما متّکا [/ محل اتکا] ی میانهای هستیم که عقب مانده به آن ملحق میشود و مبالغه کننده، به سوی او باز میگردد.
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1137 ، ح 106.
از سخنان حضرت علیه السلام این است:
تَجَهَزّوا رَحِمَکُم اللّهُ فقَدْ نُودیَ فیکُمْ بِالرَّحیلِ وَأقِلُّوا العُرْجَةَ عَلَی الدُّنیا
وَانْقلبُوا بِصالِحِ ما بِحَضرَتِکُم مِنَ الزَّادِ فَإنَّ أمامَکم عَقَبَة کَؤُداً وَمَنازِلَ هائلَةً
مَخُوفَةً لابُدَّ مِنَ الْمَمَرِّ عَلَیْها وَالوُقُوفِ عِنْدَها فَإمَّا بِرَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ نَجَوْتُمَ مِنْ
فَظاظَتِها وَشِدَّةِ مُخْتَبَرِها وَکَراهَةِ مَنْظَرِها وَإمّا بِهَلکَةٍ لَیْسَ بَعْدَها نَجاةٌ، فَیالَها
حَسْرَةً عَلی کُلِ ذی غَفْلَةٍ أنْ یَکُونَ عُمْرُهُ عَلَیْهِ حَجَّةً؛(1)
رحمت خدا بر شما! آماده شوید که در [میان] شما برای کوچ، آواز داده شده است. وسایل توقّف [در] دنیا را کم کنید و با توشه نیکویی که نزد شما است، [به سوی خدا] باز گردید؛ چرا که روبهروی شما گردنهای ناهموار [و سختگذر] و توقفگاههایی وحشتزا و ترس آور است که ناگزیر باید بر آنها گذر کرد و نزد آنها ایستاد؛ پس یا با رحمت خداوندی، از خشونت و سختی تجربه و زشتی نمای آنها نجات مییابید و یا به واسطه نابودی که پس از آن نجاتی نیست، [کار پایان پذیرد]؛ پس، حسرت بر هر غافلی که عمرش دلیل بر علیه او باشد.
الوَفاءُ تُوأَمُ الصّدقِ وَلا نَعلَمُ نَجاةً وَلا جُنَّةً أوْقی مِنْهُ وما یَغدِرُ مَن یَعلَمُ
کَیْفَ المَرجَعُ فی الذّهابِ عَنهُ ولَقَد أَصْبَحْنا فی زَمانٍ إتّخذَ أکْثَرُ أهلِهِ
الشَّرَّ، کیساً ونَسَبَهم أهلُ الجَهلِ إلی حِسّ الحیلَة، ما لَهُم- قاتَلَهُمُ اللّهُ-
1) 1. همان، 654 ، خ 195.
قَد یَری الحُوَّلُ القُلَّب وَجَهَ الحیلَةِ ودُونَها مانِعٌ مِنَ اللّهِ ونَهیهِ فَیَدعُها مِن
بَعدِ قُدرَةٍ وَیَنْتَهِزُ فُرْصَتَها مَنْ لاجَریحةَ لَهُ فی الدینِ؛(1)
وفا با راستگویی همراه است و رهایی یافتنی و سپری نگهدارندهتر از آن نمیدانیم. کسی که میداند بازگشت چگونه است، در گذر از آن خیانت نمیکند. ما در روزگاری واقع شدهایم که بیشتر مردمانش، شرارت را زیرکی قرار داده، نادانان، آنها رابه چارهشناسی نسبت میدهند- خدا آنها را بکشد- آنها را چه شده است؟ همانا صاحب فکر و آگاه به جابهجایی امور، صورت چاره را در حالی که همراه آن مانعی از امر و نهی الهی هست، میبیند و آن را پس از قدرت [بر انجام آن] رها میکند و کسی که در دین، پرهیزی ندارد، فرصت آن را مغتنم میشمارد.
النّاسُ فی الدُّنیا عامِلان: عامِلٌ فی الدُّنیا لِلدُّنیا قَدْ شَغَلتْه دُنیاه عَن آخرَتِهِ،
یخَشی علی مَنْ یَخلفُ الفَقْرَ، ویأمَنُهُ عَلی نَفْسِهِ فیُفنی عُمرَه فی مَنفَعةِ غَیرِه،
وآخَرُ عَمِلَ فی الدُّنیا لِما بعدَها فجاءَه الّذی لَهُ مِنَ الدُّنیا بغَیرِ عَمَلٍ، فَأصبَحَ
مَلَکاً عِندَ اللّهِ لایَسألُ شَیْئاً یَمْنَعُهُ؛(2)
مردم در دنیا دو گونه کارمی کنند: کار کنندهای که در دنیا، برای دنیا [کار میکند] و دنیای او، او را از آخرتش بازداشته است و بر کسانی که باقی میگذارد، از فقر میترسد؛ و از فقر بر خودش آسوده خاطر است؛ پس عمر خود را در سود دیگری تمام میکند. ودیگری که در دنیا برای پس از آن، کار میکند؛
پس، آنچه از دنیا برای او (در تقدیر الهی) هست، بدون کار، نزد او میآید؛ در نتیجه در پیشگاه خداوند به صورت فرشتهای در آمده، چیزی نمیخواهد که خدا از او باز دارد.
شَتّانَ بَیْنَ عَمَلَین، عَمَلٌ تَذهَبُ لَذَّتُه وتَبقی تَبِعَتُه، و عَمَلٌ تَذْهبُ مَؤُنَتُه
وَیَبقی أجْرُهُ؛(1)
چقدر میان دو عمل فاصله است؟ کاری که لذّت آن میرود و زیانش باقی میماند و کاری که سختی آن میرود و پاداش آن باقی میماند.
روزی علی علیه السلام سخنی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را میگفت که برخی به برخی دیگر نگاه کردند. حضرت علیه السلام فرمود:
ما زِلتُ مُذْ قُبِضَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آلهمَظْلُوماً وَقَدْ بَلَغَنی مَعَ ذلکَ أنَّکُم
تَقُولُونَ انّی أکذِبُ عَلَیه، وَیْلَکم أتَروُنی أکذِبُ؟ فَعَلی مَن أکذِبُ؟
أعَلی اللّهِ؟ فَأنا أوَّلُ مَنْ آمَنَ بهِ أمْ عَلی رَسُولِ اللّهِ؟ وأَنا أَوّلُ مَنْ
صَدَّقَهُ وَلکِنْ لَهْجَةٌ غِبتُم عَنها وَلَم تَکُونُوا مِنْ أهلِها وَعِلمٌ عَجَزتُم
عَن حَملِهِ و لَم تَکُونُوا مِن اهلِه، اذ کَیلٌ بِغَیرِ ثَمَن لَو کانَ لَهُ وِعاءٌ وَلَتَعلَمُنَ
نَبَأَهُ بعدَ حینٍ؛(2)
از وقتی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله (جان شریفش) گرفته شد، مظلوم بودهام و با وجود این به من رسید که میگویید من بر او دروغ میبندم. وای بر شما! آیا گمان
میکنید دروغ میبندم؟ بر چه کسی دروغ ببندم؟ آیا بر خدا؟ در حالی که من، اوّل کسی هستم که به او ایمان آورد. یا بر پیامبر خدا؟ وحال آن که من اوّل کسی هستم که او را تصدیق کرد؛ امّا زبانی است که [هنگام تعلیم پیامبر] از آن غایب بودید و اهل آن نبودید و دانشی است که از برداشتنش ناتوان بودید ولیاقتش را
نداشتید؛ چرا که پیمانهای بی بها در اختیار بود؛ [البته] اگر برای آن ظرفی یافت میشد: و به تحقیق خبر آن [و درستی سخنانم] را پس از زمانی خواهید دانست.(1)
خواست بگوید که پیامبر صلی الله علیه و آله با او خلوت میکرد و پنهانی سخن میگفت.
علی علیه السلام در حال تشییع جنازهای، شنید مردی میخندد. فرمود علیه السلام:
کَأنَّ المَوتَ فیها عَلی غَیرِنا کُتبَ وَکأَنَّ الحقَّ فیها عَلی غَیرِنا وَجَبَ وَکَأنَ
الّذی نَری مِنَ الأمْواتِ سَفرٌ عَمَّا قَلیلٍ إلَیْنا راجِعُونَ، نبؤهُم أجداثُهُم، ونَأکُلُ
تُراثَهم قَدْ نَسَینا کُلَّ واعِظَةٍ وَرُمیْنا بِکُلِّ جَائِحَةٍ؛(2)
گویا مرگ در دنیا برای غیر ما نوشته شده است و مثل این که [رعایت] حق در آن بر غیر ما واجب شده و گویا مردههایی که میبینیم، مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما باز میگردند. آنان را در گورهایشان میکنیم(3)و میراثشان را میخوریم. همانا هر پند دهندهای را فراموش کرده، هدف هر مصیبت بزرگی قرار گرفتهایم.
وفرمود علیه السلام:
طُوبی لِمَن ذَلَّ فی نَفْسِهِ وَطابَ کَسْبُه وَصَلَحَتْ سَریرَتُهُ وَحَسُنَتْ خَلیقَتُهُ
وَأنْفَقَ الفَضْلَ مِنْ مالِهِ وَأمسَکَ الفَضْلَ مِنْ لِسانِهِ وَعَزَلَ عَن النّاسِ شَرَّهُ
وَوَسعتْهُ السُّنَةُ وَلَمْ ینسب إلی بِدْعَة؛(1)
خوشا به حال کسی که در [درون] خود، خوار، و در آمدش پاک، و پنهان او نیکو، واخلاقش خوب شد. زیاده مالش را انفاق کرد و زیاده زبانش را نگه داشت و بدی اش را از مردم دور داشت. سنت او را در برگرفت [پیرو روش پیامبر شد] و به بدعت نسبت داده نشد.
سید رضی ابوالحسن رضی الله عنه میگوید: عدّهای از مردم، این سخن، وسخن پیشین را از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل نمودهاند.
وفرمود علیه السلام:
مَن أرادَ عِزّاً بِلا عَشیرَةٍ وَهَیبةً مِنْ غَیرِ سُلطانٍ وَغِنًی مِنْ غَیرِ مالٍ وَطاعَةً مِنْ
غَیر بَذْلٍ، فَلْیَتَحَوَّل مِنْ ذُلِّ مَعصِیَةِ اللّهِ إلی عِزِّ طاعَةِ اللّهِ فَإِنَّهُ یَجِدُ ذلِکَ کُلَّه؛(2)
هر کس، عزّتِ بدون فامیل، و ابهّتِ بدون حکمرانی، و بی نیازی بدون مال، و فرمانبرداری بدونِ بخشش مال میخواهد، باید از خواری نافرمانی خدا به شرف اطاعت او برگردد که همه اینها را خواهد یافت.
هنگامی که از جنگ جمل دست کشیده بود، فرمود علیه السلام:
مَعاشرَ النّاسِ إنَّ النِّساءَ نَواقِصُ الإیمانِ، نواقِصُ العُقُولِ، نَواقصُ الحُظوظِ،
فَأمّا نُقصانُ إیمانِهنَّ فَقُعُودُهنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّیامِ فی أیّام حِیضِهنَّ وَأمَّا
نُقصانُ عُقُولُهنَّ فَلا شَهادَةَ لهُنَّ إلّا فی الدَّینِ وَشهادَةُ إمرأتَینِ بِرَجُلٍ وَأمّا
نُقصانُ حظُوظِهِنَّ فَمَواریثُهُنُّ عَلَی الأنصافِ مِنْ مَواریثِ الرِّجالِ؛(1)
ای مردم! زنان ایمانشان ناتمام و عقلشان ناتمام و بهره شان ناتمام است؛ امّا ناتمام بودن ایمانشان، دست کشیدن آنها از نماز و روزه در روزهای عادت ماهانهشان است؛ امّا ناتمام بودن عقل آنها این است که
گواهی آنها جز در مورد قرض قبول نیست و گواهی دو زن، برابر گواهی یک مرد است؛ امّا ناتمام بودن بهره آنها، چون ارث آنها نصف ارث مردان است.(2)
و فرمود علیه السلام:
إتَّقُوا شِرارَ النِّساءِ وَکُونُوا مِنْ خِیارِهِنَّ عَلی حَذَرٍ وَلاتُطیعُوهُنَّ فی المَعرُوفِ
حَتَّی لایَطمَعْنَ فی المُنْکَرِ؛(3)
از زنان شرور بپرهیزید و از خوبان آنها احتیاط کنید و در کار خوب، از آنها اطاعت نکنید مبادا در خواهش کار زشت، طمع کنند.
غِیرَةُ المَرأَةِ کُفرٌ وَغیرَةُ الرَّجُلِ إیمانٌ؛(1)
غیرت زن کفر، و غیرت مرد از ایمان است.
لأَنسِبَنَّ الاسلامَ نِسبَةً لَمْ یَنْسبْها أحَدٌ قَبلی. الإسلامُ هُوَ التَّسلیمُ، والتَّسلیمُ
هوَ الیَقینُ، وَالیَقینُ هُوَ التَّصدیقُ، وَالتَّصدیقُ هُوَ الإقرارُ، وَالإقرارُ هُوَ الأَداءُ،
والأَداءُ هُوَ العَمَلُ؛(2)
اسلام را به گونهای تعریف کنم که هیچ کس پیش از من تعریف نکرده باشد.
اسلام عبارت است از تسلیم، و تسلیم همان یقین است و یقین همان تصدیق [وقبول] کردن است و تصدیق همانا اعتراف و اعتراف، عبارت است از ادا [وپرداخت] کردن، و ادا همان عمل به وظیفه است.
و فرمود علیه السلام:
قَد یَکونُ الرّجُلُ مُسلِماً ولا یَکونُ مؤمِناً، ولایکون مؤمنا حَتی یَکُونُ مُسلِماً
وَالإیمانُ إقرارٌ بِاللِّسانِ وَعَقدٌ بِالقَلْبِ وَعَمَلٌ بِالجَوارِحِ وَلا یَتمُّ المَعرُوفُ إلّا
بِثَلاثٍ؛ تَعجیلُهُ وَتَصغیرُهُ وتَسْتیرُهُ، فَإذا عَجَّلتَه هَنَّأتَهُ وَإذا صَغَّرتَهُ عَظَّمتَهُ وإذا
سَتَرتَهُ تَمَّمتَهُ؛(3)
گاهی مرد، مسلمان است؛ ولی مؤمن نیست و تا مسلمان نباشد، مؤمن نیست.
ایمان عبارت است از اقرار با زبان، و پیمان با قلب و کار کردن با اندامها. کار خوب کامل نمیشود؛ مگر با سه صفت: سرعت [در انجام] آن، کوچک شمردن
آن، و پنهان کردن آن. وقتی آن را سریع انجام دادی، دلپذیرش کردهای و وقتی آن را کوچک شمردی، بزرگش کردهای و وقتی آن را پنهان کردی، به پایانش رساندهای.
عَجِبتُ لِلبَخیلِ الَّذی استَعجَلَ الفَقرَ الَّذی مِنهُ هَربَ وَفاتَهُ الغِنی الَّذی إیَّاهُ
طَلبَ فَیَعیشُ فی الدُّنیا عیشَ الفُقَراءِ ویُحاسَبُ فی الآخِرَةِ حِسابَ الاغنیاءِ
وَعَجِبتُ لِلمُتَکبِّرِ الَّذی کانَ بِالأَمسِ نُطفَةً وَهُوَ غَداً جیفَةٌ، وَعَجِبْتُ لِمَن شَکَ
فی اللّهِ وَهُوَ یَری خَلقَ اللّهِ وَعَجِبْتُ لِمَن نَسِیَ المُوتَ وَهُوَ یَری مَنْ یَمُوتُ
وَعَجِبتُ لِمَن أَنکَرَ النَّشأَةَ الاخری وَهُوَ یَری النَّشأَةَ الاولی وَعَجِبتُ لِعامِرِ
دارِ الفَناءِ وَتارِکِ دارِ البَقاءِ؛(1)
از بخیل تعجب میکنم که ناداری را که از آن میگریزد، پیش میاندازد، وبی نیازی را که میطلبد از دست میدهد. لذا در دنیا مانند ناداران زندگی میکند، و در آخرت مانند دارایان، از او حساب کشیده میشود و در شگفتم از متکبّری که دیروز نطفهای بود و فردا مرداری است و در شگفتم از کسی که در خدا شک میکند؛ در حالی که آفریدههای خدا را میبیند و تعجب میکنم از کسی که مرگ را فراموش میکند؛ در حالی که کسی را که میمیرد میبیند و تعجّب میکنم از کسی که پیدایش دیگر [قیامت] را انکار میکند؛ در حالی که پیدایش اوّل را میبیند و در شگفتم از آباد کننده خانه نابودی و واگذارنده خانه جاودانگی.
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1145 ، ح 121.
مَن قَصَّرَ فی العَمَلِ، ابتُلِیَ بِالهَمِّ وَلا حَاجَةَ لِلّهِ فیمَنْ لَیسَ لِلّهِ فی نَفْسِهِ
وَمالِهِ نَصیبٌ؛(1)
کسی که در انجام کار، کوتاهی کند، به اندوه گرفتار میشود و خداوند، به کسی که در جان و مالش برای خدا بهرهای نیست، نیاز ندارد.
علی علیه السلام به سلمان فارسی(2)- که رحمت خدا بر او باد- فرمود:
إِنَّ مَثَلَ الدُّنیا مَثَلُ الحَیَّةِ لَیِّنٌ مَسُّها قاتِلٌ سَمُّها فَأَعرِضْ عَمَّا یُعجِبُک فیها لِقلِّةِ
ما یَصحَبُکَ مِنْها فَإِنَّ المَرءَ العاقِلَ کُلَّما صارَ فیها إلی سُرُورٍ أشْخَصَتْهُ مِنها
إلی مَکرُوهٍ، وَدَعْ عَنْکَ هُمُومَها إن أیْقَنتَ بِفراقِها؛(3)
همانا مَثل دنیا، مَثل مار است. لمس آن نرم، [امّا] سمّ آن کشنده است؛ پس، در دنیااز آنچه تو را شاد کند، دوری کن؛ چرا که آنچه از دنیا با تو همراه باشد، اندک است ومرد عاقل، هر گاه در آن به شادی در آید، دنیا او را از آن شادی به ناپسند کوچ دهد. و اگر یقین به جدایی از آن داری، اندوههایش را از خود واگذار.
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1146 ، ح 122.
2) 2. کنیه اش ابوعبداللّه، غلامی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله او را از مالک یهودی اش خریداری کرد . فردی خیّر، فاضل، عالم و زاهد و در درجه اعلای ایمان بود . علی علیه السلام درباره او فرمود : سلمان از ما اهل بیت است . گفته اند : او قبل از رسیدن به پیامبر صلی الله علیه و آله به او ایمان آورده بود . علی علیه السلام در گذشتن او و این که هنگام دفنش حاضر خواهد شد را به او خبر داد . پس از وفات او در مداین، علی علیه السلام برای دفن او حاضر شد و بر او نماز خواند .( سفینة البحار، ج 1 ، ص 647)
3) 3. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1065 ، ح 68.
تَوَقّوُا البَردَ فی أوَّلِهِ، وَتَلَقَّوهُ فی آخِرِهِ، فَإنَّهُ یَفعَلُ بِالأَبدانِ کَفِعلِهِ فی الأَشجارِ،
أوَّلُهُ یُحرِقُ وآخرُهُ یُورِقُ؛(1)
از سرما در ابتدای آن بپرهیزید و در آخرش آن را ملاقات کنید؛ چرا که با بدنها همان کاری را انجام میدهد که با درختان میکند. اوّلِ آن میسوزاند و آخر آن برگ میرویاند.
عَظِّم الخالِقَ عِندَک، یَصغُرُ الَمخلوُقُ فی عَیْنِک؛(2)
آفریدگار را نزد خود بزرگ بشمار، آفریدگان در نظرت کوچک میشوند.
ثَلاثُ خِصالٍ مَرجِعُها عَلی النّاسِ فی کِتابِ اللّهِ: البَغْیُ وَالنَّکثُ وَالمَکْرُ.
قالَ اللّهُ تَعالی: یا أیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی انْفُسِکُمْ(3)وَقالَ تَعالی: فَمَنْ نَکَثَ فَإنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ(4)وقالَ تعالی: وَلا یَحِیْقُ الْمَکْرُ السَیِّیءُ إلّا بِأَهْلِهِ؛(5)سه عادت است که باز گشتش- در کتاب خدا- بر مردم است: سرکشی، پیمان شکنی و حیله.
خداوند متعالی فرمود: «ای مردم، سرکشی شما فقط به زیان خود شما است» و خدای متعالی فرمود: «پس هر کس پیمان شکند، فقط بر زیان خود شکسته است» و فرمود: «و حیله زشت، کسی جز صاحبش را فرا نمیگیرد».
چون علی علیه السلام از صفین بازگشت، بر قبرهایِ اطراف کوفه درآمد وفرمود علیه السلام:
یا أهلَ القُبُور یا أهلَ التُّربَةِ یا أهلَ الغُربَة یا أَهلَ الوَحدَةِ یَا أهلَ الوَحشَةِ! أَمّا
الدُّورُ فَقَد سُکِنَتْ وأمّا الأزواجُ فَقَد نُکِحَتْ وأمّا الأَموالُ فَقَدْ قُسِّمَتْ. هذا
خَبَرُ ما عِندَنا فَما خَبَرُ ما عِندَکُم؟ ثُمَّ التَفَتَ إلی أصْحابِهِ فَقالَ: أَمّا لَو أذِنَ لَهُم
فی الکَلامِ لأَخبَرُوکُمْ: أنَّ خَیرَ الزّادِ التَّقوی؛(1)
ای اهالی گورها! ای اهالی خاک! ای اهالی دیار غربت! ای اهالی تنهایی! ای اهالی وحشت! امّا خانهها را سکنا گزیدند. همسران، به ازدواج در آمدند، و داراییها تقسیم شد. این است گزارش آنچه نزد ما است. گزارش آنچه نزد شما است، چیست؟ سپس رو به یاران خود کرد و فرمود: آگاه باشید. اگر به آنها در سخن گفتن اجازه داده میشد، به یقین به شما خبر میدادند که بهترین توشه پرهیزگاری است.
فرمود علیه السلام:
إنَّ الدُّنیا دارُ صِدقٍ لِمَنْ صَدَّقها ودارُ عافِیَةٍ لِمَن فَهِمَ عَنها ودارُ غِنًی لِمَنْ تَزَوَّدَ
مِنْها وَدارُ مَوعِظَةٍ لِمَنْ إتّعَظَ بِها، مَسجِدُ أحِبَّاء اللّهِ وَ مُصلّی مَلائِکةِ اللّهِ
ومَهبطُ وَحیِ اللّهِ وَمَتجَرُ أولِیاءِ اللّهِ إکتَسُوا فیها الرَّحمةَ، ورَبحُوا فیها الجَنَّةَ
فَمَنْ ذا یَذُمُّها وَقَدْ آذَنَتْ بِبَیْنِها ونادَتْ بِفِراقِها ونَعَتْ نَفْسَها وأهلَها فَمَثّلتْ
لَهُمْ بِبَلائِها وشَوَّقتُهُم بِسُرُورِها إلی السُّرُور وَراحَتْ بِعافِیَةٍ وَ ابْتَکرَتْ بِفَجیعَةٍ
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1147 ، ح 125.
تَرغیباً وَتَرْهیباً وَتَخْویفاً وَتَحْذیراً فَذَمَّها رِجالٌ غَداة النَّدامَة وَحَمِدَها
آخَرُون یَومَ القِیامَةِ، ذَکَّرتهُم الدُّنیا فَذَکرُوا وَحذَّرتُهم فصَدَّقُوا وَوَعَظَتْهُم
فَاتَّعَظُوا، فَیا أیُّها الذّامُّ لِلدُّنیا المُغتَرّ بِغُرُورِها بِمَ تذمُّها؟ أَنتَ المُتَجرِّمُ عَلَیها
أَم هِیَ المتجرّمة عَلیکَ؟ مَتی استَهْوتکَ؟ أم مَتی غَرَّتکَ؟ أبِمَصارِعِ آبائِکَ
مِنَ البَلی؟ أم بِمَضاجِعِ أُمَّهاتِکَ تَحتَ الثَّری؟ کَم عَللتَ بِکَفَیّک؟ وَکَم
مَرَّضتَ بِیَدَیْک؟ تَبغی لَهُمُ الشّفاءَ، وَتسْتَوصِفُ لَهُمُ الأطِبَّاءَ لَمْ یَنفَع أحدَهُم
إشفاقُک، وَلمْ تَسعفْ فیه بِطَلَبَتِکَ قَدْ مَثَّلتْ لَکَ بِهِ الدُّنیا نَفسَکَ وَبِمَصرَعِه
مَصرَعکَ؛(1)
به درستی که دنیا، برای کسی که آن را تصدیق کند، خانه راستی و برای شخصی که آن [چه خبر داد] را درک کند، سرای عافیت است، و برای کسی که از آن توشه برگیرد، خانه بی نیازی و برای فردی که پند پذیرد، سرای اندرز است. سجدهگاه عاشقان خدا، و محل نمازِ فرشتگان خدا و جای فرود وحی خدا و محل داد و ستد دوستداران خدا است که در آن [لباس] رحمت الهی به تن کرده [رحمت الهی را به دست آوردند] و در آن بهشت را بهره بردند؛ پس، چه کسی بدش را میگوید؛ در حالی که جدا شدنش را اعلام نموده و به دوری خود، ندا در داد و خود و اهالیاش رامعرفی کرد و با گرفتاریاش [گرفتاری آخرت را] برایشان نمایش داد و با شادی خود آنان را به شادی [واقعی] تشویق نمود شب با تندرستی گذشت و بامدادان مصیبتی نو آورد. [همه اینها] برای تشویق و تهدید و ترسانیدن و بر حذر داشتن [است]؛ پس مردانی فردا با پشیمانی، او را نکوهش میکنند و برخی دیگر در روز قیامت آن را میستایند. دنیا به یادشان آورد و آنها یادآور شدند. بر حذرشان داشت و آنها باور کردند. به آنان اندرز داد و آنها پذیرفتند؛ پس ای بدگوی دنیا که به خدعه آن فریب خوردهای! به
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1148 ، ح 126.
چه [علت] بدش را میگویی؟ آیا او را مجرم میشماری یا او تو را مجرم میداند؟ چه وقت تو را سرگردان کرد یا کی تو را فریفت؟ آیا به پوسیدگی جاهای بر خاک افتادن [قبرهای] پدرانت؟ یا به خوابگاههای مادرانت زیر خاک؟ چه قدر با دو کَفَت یاری نمودی؟ و چه قدر با دو دستت، مداوا کردی؟
برای آنها شفا میخواستی و برایشان از پزشکان دارو طلب میکردی [ولی] دلسوزی تو به هیچکدام سود نرساند و با درخواستت در آن [مرض]، امدادی نرساندی. دنیا برای تو با او [وسرنوشتش، آینده] خود تو را مجسم، و با نابودی او، نابودیات را مجسم کرد.
و فرمود علیه السلام:
الَمالُ وَالبَنُونَ حَرثُ الدُّنیا وَالعَمَلُ الصَّالِحُ حَرثُ الآخِرةِ وَقَدْ یَجمَعُهُما
لِأقوامٍ؛(1)
دارایی و پسران، کشت دنیا، و کار نیک، کشت آخرت است وگاه خداوند، این دو را برای گروههایی جمع کرده است.
مَن لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنیا إلتاطَ مِنْها بِثَلاثٍ: هَمّ لایُغبُّه وأمَل لایُدرِکُهُ وَرَجاء
لایَنالُهُ؛(2)
هر کس دلش به دوستی دنیا حریص باشد، با سه چیز از آن همراه شود: اندوهی که کهنهاش نمیکند [و همیشه همراه اوست] و آرزویی که به آن نرسد، و امیدی که به آن دست نیابد.
إنّ لِلّهِ مَلَکاً یُنادی فی کُلِّ یَوْمٍ: لِدُوا لِلمَوْتِ وَاجمَعُوا لِلْفَناء
وَابْنُوا لِلخَراب؛(1)
خداوند فرشتهای دارد که هر روز ندا میدهد: برای مُردن بزایید و برای نابود شدن جمع کنید و برای خراب شدن بسازید.
الدُّنیا دارُ مَمَرٍّ إلی دارِ مَقَرٍّ، وَالنَّاسُ فیها رَجُلانِ: رَجلٌ باعَ نَفسَهُ فَأوبَقَها
وَرجُلٌ إبتاعَ نفسَهُ فَأعْتَقَها؛(2)
دنیا، سرای گذر به سوی خانه اقامت است و مردم در آن دو گونهاند: مردی که [جان] خود را [با پیروی خواهشها] فروخته؛ در نتیجه، آن را هلاک کرده است و فردی که جانش را [با فرمانبرداری از فرامین الهی] خریداری کرده؛ پس آن را آزاد نموده است.
لایَکُونُ الصَّدیقُ صَدیقاً حَتَّی یَحفَظَ أخاهُ فی ثَلاثٍ: فی نِکْبَتهِ
وَغَیْبَتهِ وَوَفاتِهِ؛(3)
دوست، دوست نمیباشد؛ مگر این که از برادرش در سه مورد محافظت نماید:
در مصیبتش، در نبودنش، و در مرگش.
من أُعطِیَ أرْبعاً لم یُحرَمْ أربَعاً. مَن أُعطیَ الدُّعاءَ، لم یُحرَم الإجابَةُ وَمَنْ أُعطیَ التّوبةَ لم یُحرَم القَبولُ وَمَنْ أُعطیَ الإستغِفار لَمْ یُحْرَمْ المغفرةُ وَمَنْ أُعطیَ الشُّکرَ لم یُحرَمْ الزّیادةُ وَتَصدیقُ ذلکَ فی القُرآنِ؛ قالَ اللّهُ تَعالی فی
الدُّعاءِ: «ادعُونی أَستَجِبْلَکُم»(1)وقالَ تعالی فی الإِستِغفارِ: «وَمَنْ یَعْمَلْ سُوءاً اوْ یَظْلِم نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِاللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِیماً(2)وَ قالَ تَعالی فی الشّکرِ: «لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزیدَنَّکُمْ(3)» وَقالَ تَعالی فی التَّوبَةِ:
«إنَّما التَّوبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ، ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَاولئِکَ یَتُوبُ اللَّه عَلَیْهِمْ»؛(4)
هر کس چهار چیز به او داده شود، از چهار چیز محروم نخواهد شد. هر کس توفیق دعا به او داده شود، از اجابت محروم نمیشود، و هر کس به او توبه عطا شود، از قبول [توبه] محروم نخواهد شد و هر کس به او آمرزش خواستن داده شود، از بخشوده شدن محروم نخواهد شد. و به هر کس، شکرگزاری داده شود، از فزونی محروم نخواهد گشت و این مطلب در قرآن تصدیق شده است. خداوند متعالی درباره دعا فرمود: مرا بخوانید [تا] شما را اجابت کنم و خدای متعالی، درباره طلب آمرزش فرمود: و هر کس عمل زشتی انجام دهد یا نسبت به خود ستمی روا دارد؛ سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را آمرزنده مهربان خواهد یافت. و خدای تعالی، درباره شکرگزاری فرمود: اگر شکر گزارید، حتماً [عطای] شما را زیاد خواهم کرد. و خدای متعالی، درباره توبه فرمود: همانا، توبه از [طرف] خدا، برای کسانی است که به سبب نادانی، کار زشت انجام داده؛ سپس به زودی توبه میکنند؛ پس خداوند برایشان باز میگردد و [توبه آنها را میپذیرد].(5)
و علی علیه السلام فرمود:
الصَّلاةُ قُربانُ کُلِّ تَقیّ والحَجُّ جهادُ کُلِّ ضَعیفٍ وَلِکُلِّ شَیءٍ زَکاةٌ، وَزَکاةُ البَدَنِ
الصّیامُ، وَجهادُ الْمَرأةِ حُسنُ التَّبعُّلِ؛(1)
نماز [سبب] نزدیکی هر پرهیزکار [به خداوند]، و حجّ، جهاد هر ناتوان است و برای هر چیز، زکاتی است و زکات بدن، روزه است. و جهاد زن، خوب معاشرت کردن با شوهر است.
إستَنْزِلُوا الرِّزقَ بالصَّدَقَةِ، وَمَنْ أَیقَنَ بِالخَلَفِ جادَ بِالعَطیَّةِ؛(2)
روزی را با صدقه [دادن] پایین آورید، و هر کس به جایگزینی یقین داشته باشد، هدیه را بذل میکند.
التَّقْدیرُ نِصفُ العیْشِ، وَما عالَ إمُرءٌ اقتَصَدَ؛(4)
برآورد کردن [امور]، نیمی از زندگانی است، و کسی که میانه روی کرد،
فقیر نشد.
قِلَّةُ العیالِ أَحَدُ الیَسارَینِ؛(1)
کمی افراد تحت تکفّل، یکی از دو آسانی [و بی نیازی] است.
یُنْزَلُ الصَّبرُ عَلی قَدرِ المُصیبَةِ، وَمَنْ ضَرَبَ عَلی فَخِذِهِ عندَ المُصیبَةِ حَبطَ
أجرُهُ؛(4)
صبر، به اندازه مصیبت نازل میشود، و هر کس وقت مصیبت، بر ران خود زند، پاداشش تباه میشود.
کَم مِنْ صائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیامِهِ إلّا الظَّمَأ وَکَمْ مِنْ قائم لَیسَ لَهُ مِنْ قِیامِهِ إلّا
العَناء. حَبَّذا نَومُ الأکیاسِ وَإفطارُهُم. عیبُوا الحُمْقی بِصیامِهِم وَقیامِهِم،
وَاللّهِ لَنَومٌ علی یَقینٍ أفضَلُ من عِبادَةِ أهلِ الأرضِ مِنَ المُغترّینَ؛(1)
چه بسیار روزه داری که از روزهاش برای او جز تشنگی [بهرهای] نیست و چه بسیار نماز خوانی که از نمازش، جز سختی برای او نیست. خواب افراد زیرک و افطارشان چه خوب است. احمقان با روزه و نماز خود [به آنها] عیب میگیرند. به خدا قسم، خواب با یقین، به حتم بهتر از عبادتِ فریب خوردگان اهل زمین است.
لاتَأکُلُوا الرّبا فی مُعامِلاتِکُم فَوَالَّذی فَلَقَ الحَبّةَ وَبَرأَالنَّسمةَ لَلرِّبا أخْفی فی
هذِهِ الأُمّةِ مِنْ دَبیبِ الَّنملِ عَلی صَفاة سَوداء فی لَیْلَةٍ ظَلْماء؛
در داد و ستدهایتان ربا نخورید. قسم به آن که دانه را شکافت و آدمی را به وجود آورد، ربا در این امّت، از راه رفتن مورچه بر سنگ سیاه صاف، در شب تاریک، پنهانتر است.
سید رضی رضی الله عنه میگوید: این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز نقل میشود و شگفت نیست که این دو سخن یکی شود و این دو راه با هم بیامیزد؛ چرا که هر دو به یک رَوِشند و از یک منبع برمیگیرند.
سُوسُوا إیمانَکُم بالصَّدَقَةِ وحَصِّنُوا أمْوالَکُم بِالزَّکاةِ وَادفَعُوا البَلاءَ بِالدُّعاءِ؛(2)
با صدقه دادن، ایمانتان را سر و صورت دهید و مالهایتان را با [پرداخت] زکات نگهدارید و بلا را به وسیله دعا دفع کنید.
از سخنان امیرمؤمنان علیه السلام به کمیل بن زیاد نخعی(1)(بهطور کامل) این است:
ابی صالح نقل کرد که کمیل بن زیاد گفت: امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام دستم را گرفت و به سوی بیابان بیرون برد. هنگامی که به صحرا رسید، نفس عمیقی کشید؛ سپس فرمود:
یا کُمیْل بن زِیاد! إِنَّ هذِهِ القُلوُبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیرُها أوْعاها فَاحفَظْ عَنّی ما أَقُولُ
لَکَ. النّاسُ ثَلاثَةٌ: فَعالِمٌ رَبّانیّ وَمُتُعَلِّمٌ عَلی سَبیلِ نَجاةٍ وَهَمَجٌ رَعاعٌ؛ أَتباعُ
کلِّ ناعِقٍ. یَمیلُونَ مَعَ کلِّ ریحٍ، لَمْ یَستَضیئُوا بِنُورِ العِلمِ وَلَمْ یَلجَؤُوا إلی رُکنٍ
وَثیقٍ. یا کُمیل بن زِیاد! العِلْمُ خیرٌ مِنَ المالِ. الْعِلْمُ یَحرُسُکَ وأنتَ تَحرُسُ
المالَ، وَالمالُ تَنقصُهُ النَّفَقَةُ والعِلمُ یَزکُو عَلی الإنفاقِ. یا کُمیل بن زِیاد!
مَعرِفَةُ العِلمِ دینٌ یُدانُ بِهِ. یَکسِبُ الإنسانُ الطّاعَةَ فی حَیاتِه وجَمیلَ
الأُحدوثةِ بعدَ وَفاتِهِ وَالعِلمُ حاکِمٌ والْمالُ مَحکومٌ عَلیه.
یا کُمیل بن زِیاد! هَلَکَ خُزّانُ الأَموالِ وَهُم أَحْیاءٌ وَالعُلَماءُ باقونَ ما بَقِیَ
الدّهْرُ. اعیانُهُم مَفقُودَةٌ وَأَمْثالُهُم فی القُلُوبِ مَوجُودَةٌ. ها إنَّ هاهُنا لَعِلماً
جَمّاً (وأشارَ إلی صَدْرِهِ) لَو أصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً. بَلی أصیبُ لَقِناً غَیرَ مَأموُنٍ
عَلَیهِ مُستَعْمِلًا آلَةَ الدّینِ لِلدُّنیا ومُستَظهِراً بِنِعَمِ اللّهِ عَلی عِبادِهِ وَبِحُجَجِهِ
1) 1. کمیل بن زیاد نخعی، از بزرگان یاران علی علیه السلام و از اصحاب سرّ حضرتش بود . هموست که دعای مشهور کمیل به او منسوب است . وقتی حجّاج مسلط شد، او را خواست . کمیل فراری شد . حجّاج هم دستور داد تا بیت المالی که به طایفه کمیل می دادند، قطع شود . کمیل چون این را دید، از پناه گاه خارج شد وخودش را تسلیم حجّاج کرد . حجّاج هم فرمان داد، سرش را قطع کردند و او را به شهادت رساندند . علی علیه السلام این واقعه را به او خبر داده بود .( سفینة البحار، ج 2 ، ص 497)
عَلی أَوْلِیائهِ، أوْ مُنقاداً لِحَمَلَةِ الحَقِّ لا بَصیرَةَ لَهُ فی إغیائِهِ، یَنقَدِحُ الشَّکُّ فی
قَلْبِهِ لِأوَّلِ عارِضٍ مِن شُبهَةٍ؛ ألا لاذا وَلاذاکَ اوْ مَنْهُوماً باللَّذَةِ سَلسَ القِیادِ
لِلشَّهوَةِ أوْ مُغرماً بِالجَمعِ وَ الإدِّخارِ، لَیْسا مِنْ رُعاةِ الدّینِ فی شَیءٍ، أقرَبُ
شَبَهاً بِهما الأَنعامُ السَّائِمَة. کذلِکَ یَمُوتُ العِلمُ بِمَوْتِ حامِلیهِ. أَللّهُمَّ بَلی،
لاتَخْلُو الأرْضُ مِنْ قائِم لِلّهِ بِحُجَّةٍ إمَّا ظَاهِراً مَشْهُوداً أوْ خافِیاً مَغْمُوراً
لِئَلّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَبَیِّناتُهُ، وَکَمْ ذا، وَأینَ أُولئِکَ، أُولئِکَ وَاللّهِ الأَقَلُّونَ
عَدَداً وَالأعْظَمُونَ قَدْراً. بِهِم یَحفَظُ اللّهُ حُجَجَهُ وَبَیِّناتهُ حَتَّی یُودِعُوها
نُظرائهُم ویَزرَعُوها فی قُلُوبِ أشْباهِهِم. هَجَمَ بِهِم العِلمُ عَلی حَقیقَةِ البَصیرَةِ
وَباشَرُوا رُوحَ الیَقینِ وَاستَلانُوا ما استَوعَرَ المُترَفُونَ وأنِسُوا ما استَوحَشَ
منْهُ الجاهِلُونَ وَصَحِبُوا الدُّنیا بأبْدانٍ أرْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالَمحَلِّ الأَعلی.
اولئِک خُلَفاءُ اللّهِ فی أرْضِهِ وَالدُّعاةُ إلی دینِهِ. آهْ آهْ شَوْقاً إلی رُؤْیَتِهِم.
إنصَرِفْ إذا شِئْتَ؛(1)
ای کمیل بن زیاد! این دلها ظروفی است که بهترین آنها در برگیرندهترین آنها است. آنچه را برای تو میگویم، از من به خاطر بسپار. مردم سه دستهاند:
عالم ربّانی و دانشجوی راه نجات و توده سر در گم (/ مگس صفت)، پیروان هر فریاد زننده که با هر بادی متمایل میشوند. از نور علم روشنایی نگرفته و به پایه مطمئنی پناه نبردهاند. ای کمیل بن زیاد! دانش، بهتر از مال است. دانش تو را نگاه میدارد، حال آن که مال راتو پاس میداری. هزینه از دارایی میکاهد؛ در حالی که علم با بخشش، زیاد میشود. ای کمیل بن زیاد! دانستن علم، وامی است
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1154 ، ح 139 و بحارالانوار، ج 1 ، ص 189 به نقل از خصال، امالی مفید و تحف العقول .
که در برابر آن پاداش داده میشود. به وسیله آن آدمی در زندگانیاش فرمانبرداری پرودگار و پس از مرگش، ذکر خیر را به دست میآورد. دانش، فرمانروا است و بر مال فرمانروایی میشود.
ای کمیل بن زیاد! گرد آورندگان اموال با اینکه زندهاند نابود شدهاند [امّا] تا روزگار هست دانشمندان زندهاند. جسمهایشان از دست رفته است و مثالهای ایشان در دلها وجود دارد. آگاه باش که به یقین در این جا، دانش انباشتهای است- و اشاره به سینه [شریف] خویش نمود- ای کاش برای آن حمل کنندگانی مییافتم. بله به فردی باهوش غیر مطمئن، که ساز و برگ دین را برای دنیا به کار میبرد، و از نعمتهای خدا بر ضد بندگان او و از براهینش بر ضد دوستداران او کمک میگیرد، بر میخورم یا کسی که فرمانبردار حاملان حقّ است؛ در به پایان رساندن آن شناختی ندارد، با نخستین شبههای که روی دهد، شک در دل او اثر میگذارد؛ آگاه باش نه این و نه آن [شایسته، این دانش نیستند] یا [به کسانی بر میخورم] که حریص به لذّت و رام شهوتند، یا [کسانی] که دلداده جمع و ذخیره کردن [مال] ند، این دو [گروه] از حافظان دین نیستند، نزدیکترین شبیه به این دو [دسته] چارپایان چرندهاند. این گونه دانش، با مرگ حاملانش میمیرد.
آری، خدایا! زمین از کسی که با دلیل برای خدا به پا خیزد- یا آشکارا و در دید یا پنهان و گمنام- تهی نمیشود، تا براهین و نشانههای روشن خداوند باطل نگردد و اینان چه تعداد و کجایند؟ آنان به خدا قسم، در عدد کمترین، و در منزلت بزرگتریناند. خداوند به وسیله آنها ادلّه و برهانهایش را- تا آن هنگام که نزد همانندهای خود به امانت گذراند و در دلِ مانند خود کشت کنند- حفظ
خواهد کرد.
دانش بر اساس بینش حقیقی، به آنها هجوم آورده است و با روح یقین همراه شدهاند.
آنچه را خوشگذرانها سخت میشمارند، نرم یافتهاند و به آنچه نادانان از آن وحشت دارند، انس گرفتهاند و در دنیا همراه بدنهایی هستند که روح هایشان به آن جایگاه بلند وابسته است. آنان جانشینان خدا در زمینش و دعوت کنندگان به دین اویند. آه، آه، از شوق دیدار آنها.
کمیل! هرگاه که خواستی، برو.
هَلَکَ إمرؤٌ لَمْ یَعْرِف قَدْرَهُ؛(2)
شخصی که ارزش خود را ندانست، نابود شد.
پایانی شیرین یا تلخ
لِکلّ إمرِیءٍ عاقِبةٌ حُلْوَةٌ أو مُرَّةٌ؛(3)
هر کسی پایانی شیرین یا تلخ دارد.
لِکُلِّ مُقْبِلٍ إدبارٌ، وَما أدْبَرَکَأَنْ لَمْ یَکُنْ؛(1)
هر رو آورندهای، پشت کردنی دارد و هر چه پشت کند، گویی نبوده است.
هدایا آزمایش است
أکثَرُ العَطایا فِتنَةٌ وَما کُلُّها مَحْمُوداً فی العاقِبَةِ؛(2)
بیشتر هدیهها آزمایش است، و همه آنها پایان پسندیده ندارد.
الصَّبرُ لإِعْطاءِ الحَقِّ مُرٌّ، وَما کُلٌّ لَهُ بِمُطیقٍ؛(3)
شکیبایی برای دادن حق، تلخ است و همه کس آن را تحمّل نمیکند.
لایَعدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ، وَإنْ طالَ بِهِ الزَّمانُ؛(4)
کسی که صبر پیشه است، پیروزی را از دست نمیدهد؛ گرچه زمان آن طولانی شود.
الرَّاضی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخلِ فیهِ مَعَهُمْ؛(5)
کسی که کار گروهی را بپسندد، مانند کسی است که با آنان در آن کار همراه است.
عَلی کُلِّ داخلِ فی باطلٍ إثمان: إثمٌ العَمَلِ بِهِ، وَإثمُ الرِّضا بِهِ؛(1)
هر کس که در کار باطلی وارد شود، دو گناه دارد: گناه انجام آن، و گناه پسندیدن آن.
ما اختَلَفَتْ دَعوَتانِ إلَّا کانَتْ إحْداهُما ضَلالَةٌ؛(2)
[هیچگاه] دو دعوت با هم اختلاف پیدا نمیکند؛ مگر این که یکی از آن دو گمراهی است.
ما شَکَکْتُ فی الْحَقِّ مُنْذُ أُریتُهُ؛(3)
از هنگامی که حقّ به من نشان داده شد، در آن تردید نکردم.
ما کَذَبتُ وَلا کُذِبتُ ولا ضَلَلتُ وَلا ضُلَّ بی؛(4)
دروغ نگفتم و به من [نیز] دروغ گفته نشد و گمراه نشدم و به وسیله من [نیز کسی] گمراه نشد.
لِلظّالِم البادی غَداً بِکَفِّهِ عَضَّةٌ؛(5)
فردا [ی قیامت] برای ستمگر آغاز کننده، دست گزیدن است.
مَن وَثِقَ بِماءٍ لَمْ یَظمَأ؛(2)
کسی که به آبی اطمینان داشته باشد، تشنه نخواهد شد. [منظور از آب، چشمه هدایت اهلبیت علیهم السلام است].
مَنْ أبدی صَفحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ؛(3)
هر کس چهرهاش را برای حق ظاهر کند [/ در برابر آن بایستد]، نابود میشود.
إستَعصِمُوا بالذِّمَمِ فی أَوْتادِها؛(4)
به پیمانها در میخهایش چنگ زنید [/ شرایط عهد و پیمان را استوار نمایید].
عَلَیْکُم بِطاعَةِ مَنْ لا تُعذَرونَ بِجَهالَتِهِ؛(5)
بر شماست از شخصی فرمان ببرید که در نشناختنش، عذری ندارید.
قَد بُصِّرْتُمْ إنْ أبْصَرتُمْ، وَقَدْ هُدیتُمْ إن اهتَدَیتُمْ؛(1)
به یقین، اگر چشم باز کنید، شناسایی داده شدهاید و اگر هدایت بپذیرید، راهنمایی شدهاید.
وصیت امیر مؤمنان علیه السلام
قسمتی از گفتار امیر مؤمنان علیه السلام در پایان عمرش، آن هنگام که ابن ملجم لعنة اللّه علیه او را ضربت زد:
وصِیَّتی لَکُمْ ألّا تُشْرِکُوا بِاللّهِ شَیْئاً وَمُحْمّدٌ صلی الله علیه و آله
فَلا تُضَیِّعُوا سَنَّتَهُ. أقیمُواهذَینِ العَمُودَینِ وَخَلاکُم ذَمٌّ. أنا بِالأَمسِ صاحِبُکُم وَالیَومَ عِبرَةٌ لکُم وغَداًمُفارِقُکُمْ. إنْ أبقَ فَأَنا وَلیُّ دَمی وَإنْ أفْنَ فَالفَناءُ میعادی وَإنْ أعفُ فالْعَفْوُلیقُرْبَةٌ وَهُوُ لَکُم حَسَنَةٌ: «فَاعْفُوا ألا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ»(2)(3)
سفارشم برای شما این است که چیزی را همتای خدا قرار ندهید و سیره محمد صلی الله علیه و آله را از میان نبرید. این دو پایه را به پا دارید؛ [آن گاه] از نکوهش عاری هستید. من دیروز، همراه شما و امروز عبرت شمایم و فردا از شما جدا میشوم. اگر باقی ماندم، من عهده دار خون خود هستم و اگر از میان رفتم، فنا وعده من است. اگر ببخشم، بخشش برای من نزدیکی [به خدای متعالی] و برای شما نیکی است: پس گذشت کنید. آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد؟
عاتِب أخاکَ بِالْإحسانِ إلَیْهِ وَ اردُدْ شَرَّهُ بِالإنعامِ عَلَیْه؛(1)
برادرت را با نیکی سرزنش کن، و با بخشش به او، بدیاش را برگردان.
مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوْضِعَ التُّهمَةِ فَلا یَلُومَنَّ مَنْ أَساءَ بِهِ الظَّنّ؛(2)
هر کس خودش را در جای تهمت قرار دهد، شخصی را که به او بد گمان شود، نکوهش نکند.
مَن کَتَمَ سِرَّهُ کانَتْ الخِیَرَةُ بِیَدِهِ؛(5)
هر کس راز خود را پنهان کند، اختیار به دست خود او است.
مَن قَضی حَقَّ مَنْ لایَقْضی حَقَّهُ فَقَدْ عَبَّدَهُ؛(2)
هر کس، حق آن که حقش را ادا نمیکند، ادا کند، او را بنده خود ساخته است.
لاطاعَةَ لِمخلوقٍ فی مَعْصیَةِ الخالِقِ؛(3)
[جایی که] نافرمانی آفریدگار [است] اطاعت آفریده [شایسته] نیست.
از سخن امیرمؤمنان علیه السلام که یکی از یاران را پند میداد این است:
لاتَکُنْ مِمَّنْ یَرجُو الآخِرَةَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَیُرَجّی التُّوبَةَ بِطُولِ الأَملِ. یَقُولُ فی الدُّنیا
بِقَوْلِ الزّاهدینَ. ویَعْمَلُ فیها بِعَمَلِ الرّاغِبینَ. إنْ أُعْطیَ مِنْها لم یَشبَعْ وَ إنْ مُنِعَ
مِنْها لَم یَقْنَع. یَعجِزُ عَن شُکرِ ما أُوتیَ وَیُعجِبُهُ الزِّیادَةُ فیما بَقی. یَنهی وَ لایَنْتَهی
وَیَأمُرُ بِما لَایَأْتی. یُحبُّ الصَّالِحینَ وَلَیسَ مِنْهُمْ وَیُبغِضُ المذُنِبینَ وَهُوَ
أَحَدُهُم. یَکرَهُ الْمَوتَ لِکَثرَةِ ذُنُوبِهِ
وَیُقیمُ عَلی ما یَکرَهُ الموتَ لَهُ. تَغلِبُهُ نَفْسُهُ
عَلی ما یَظُنُّ وَلا یَغلِبُها عَلی ما یَسْتَیقِنُ. یَخافُ عَلی غَیرِهِ بِأدنی مِنْ ذَنبِهِ وَیَرجُو
لِنَفسِهِ بأکْثَرَ مِن عَمَلِهِ. النُّومُ مَعَ الأَغنِیاءِ أحَبُّ إلَیهِ مِن الذِّکْرِ مع الفُقَراءِ؛(1)
از کسانی مباش که بدون انجام کاری آرزوی آخرت دارد و با آرزوی دراز، توبه را به تأخیر میاندازد. در دنیا، چون پارسایان سخن میگوید؛ در حالی که کار دوستداران دنیا را انجام میدهد. اگر از دنیا به او داده شود، سیر نمیگردد و اگر از آن باز داشته شود، [به آنچه دارد] قناعت نمیکند. از شکرگزاری دادهها ناتوان است و زیادهای که باقی است [و به او نرسیده]، شگفتزدهاش میکند. [دیگران را از کار بد] باز میدارد؛ [ولی خودش] دست برنمیدارد، و به آنچه انجام نمیدهد، فرمان میدهد. نیکوکاران را دوست دارد؛ ولی از زُمره آنان نیست. از گنهکاران بدش میآید؛ حال آن که خود، یکی از آنان است.
به سبب زیادی گناهانش، از مرگ بدش میآید. و بر [همان] چیز که به سبب آن، مرگ را بد میشمارد، میایستد. بر اساس گمانی که میبرد، نفسش بر او پیروز میگردد و بر اساس یقینی که دارد بر نفس خود
پیروز نمیشود. بر غیر خود، به کمتر از گناه خود میترسد و برای خود بیش از [تلاش و] کارش امیدوار است. خواب با توانگران، برای او دوست داشتنیتر از ذکر [خداوند]، همراه فقیران است.
از گفتار علی علیه السلام این سخن است:
قَد قَطَعُوا رَحِمی واضاعُوا أَیّامی وَدَفَعُوا حَقّی وَصَغَّروا عَظیمَ مَنْزِلَتی
وَأجمَعُوا عَلی مُنازِعَتی. لایُعابُ المَرءُ بِتأخیرِ حَقِّهِ. إنَّما یُعابُ مَن أخَذَ ما
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1160 ، ح 142.
لَیْسَ لَهُ؛(1)
خویشاوندی مرا قطع، و روزهایم را تباه کردند و حق مرا پَس زدند و مقام بزرگ مرا کوچک شمردند و بر کشمکش با من هم آوا شدند. بر مرد برای به تأخیر انداختن حقّش خرده گرفته نمیشود؛ عیب بر کسی است که آنچه را از آنِ او نیست میگیرد.
الأمرُ قَریبٌ، والإصْطِحابُ قَلیلٌ؛(4)
کار [انتقال از این سرا] نزدیک، و همراهی [با دنیا] اندک است.
تَرکُ الذَّنبِ أهوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ؛(1)
انجام ندادن ناه، آسانتر از توبه خواستن است.
کَمْ مِنْ أکْلَةٍ مَنَعْت(2)
أکَلاتٍ؛(3)
چه بسا یک وعده خوراک که از خوراکها باز میدارد.
مَن إستَقْبَلَ وُجوهَ الآراءِ، عَرَفَ مَواقِعَ الخَطَأِ؛(5)
کسی که به نظریّههای گوناگون روی آورد، جاهای اشتباه را خواهد شناخت.
خشم برای خدا
مَن أَحَدَّ سِنانَ الغَضَبِ لِلّهِ قَوِی عَلی قَتلِ أَشِدّاءِ الباطِلِ؛(6)
کسی که نیزه خشم را برای خدا تیز کند، بر کشتن نیرومندان باطل، قدرت خواهد یافت.
إذا هِبْتَ أَمراً فقَعْ فیهِ، فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقّیهِ أعظَمُ مِمَّا یُخافُ مِنْهُ؛(1)
وقتی از کاری ترسیدی، در آن قرار گیر؛ چرا که گرفتاری پرهیزش، بیشتر از ترس آن است.
ازْجُر المُسیءَ بِثَوابِ الُمحْسِن؛(3)
با پاداش به شخص نیکوکار، خطا کار را [از عملش] باز دار.
احصُد الشَّرَّ مِنْ صَدرِ غَیرِکَ بِقَلعِهِ مِنْ صَدرِکَ؛(4)
بدی را از سینه دیگران، با کندن آن از سینه خود، درو کن.
مَنْ لَمْ یُنجِهِ الصَّبْرُ أَهلَکَهُ الجَزَعُ؛(3)
هر که را شکیبایی نجات ندهد، بیتابی نابودش میکند.
عَلَیکُمْ بِالصَّبرِ، فیهِ یَأخُذُ الحازِمُ وإلَیهِ یَرجِعُ الجازِعُ؛
شکیبایی را پیشه خود کنید که دوراندیش با آن شروع میکند و بیتاب، به سوی آن بازمیگردد.
و در مورد خلافت فرمود علیه السلام:
واعَجَبا أَتَکُونُ الخِلافَةُ بِالصَّحابَةِ وَ لاتَکُونُ بِالصَّحابَةِ وَالقَرابَةِ؛(4)
شگفتا! آیا خلافت به سبب همراه بودن [با پیامبر صلی الله علیه و آله] ثابت است، [اما] به سبب همراهی و خویشاوندی [هردو] ثابت نمیباشد؟
[به جای همراهی و خویشاوندی]، خویشاوندی و نص نیز روایت شده است.
در اینباره، شعری نقل شدهاست:
فَإنْ کُنْتَ بِالشُّوری مَلَکْتَ امُورَهُم
فکَیفَ بِهذا وَالمُشیرُون غُیَّب
وإن کُنتَ بِالقُربی حَجَجْتَخَصیمَهُم
فَغَیرُکَ أولی بِالنَّبِیّ وأَقرَبُ
پس اگر با شورا، سرپرست کارهایشان شدی، چگونه بدین سبب؟ حال آن که مشورت دهندگان نبودند و اگر به خویشاوندی، بر دشمنان ایشان دلیل آوردی که غیر تو، به پیامبر صلی الله علیه و آله سزاوارتر و نزدیکتر است.
علی علیه السلام با این سخن، روش [پیمودن] شاه راه [هدایت] را روشن و مخالفان خویش را در تنگناهای دلیل قاطع خود گرفتار کرد.
از ابوجعفر خواصّ کوفی که مردی از درستکاران، و در شناخت متشابه قرآن و پیچیدگیهای درون آن و بقیّه فنونش پیشتاز بود- درباره آن چه در حدیث آمده که «هر کس عبادت خدا را در جوانی(1)خوب انجام دهد، ...، خداوند حکمت را هنگام بزرگسالیاش به او عطا میکند» سؤال شد.
1) 1. ترجمه کلمه « شبیبته » است که از مصادر دیگر مانند نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، 49 و جوامع الجامع، ج 2 ، ص 212 و بحارالأنوار، ج 75 ، ص 456 ، باب 33 ، نوادر المواعظ گرفته شد . در متن شیبته آورده شده است ..
[در پاسخ] گفت: خداوند عزوجل این گونه فرمود: هنگامی که به رشد خویش رسید و کمال یافت، به او حکمت و دانش دادیم؛(1)سپس خدای متعالی فرمود: و این گونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.(2)وعده حقی بر عهده اوست. آیا نمیبینی علی، امیرمؤمنان علیه السلام را که در کودکی ایمان آورده، مدّتی نگذشت که سخنگوی حکیمی شد؟ فرمود علیه السلام:
رَحِمَ اللّهُ امرَأً سَمِعَ حُکْماً فوَعی وَأخَذَ بحُجْزَةِ هادٍ فَنَجی. قَدَّمَ خالِصاً وَعَمِلَ صالِحاً واکتَسَبَ مَذْخُوراً وَاجتَنَبَ مَحذُوراً. رَمی غَرَضاً وَأحرَزَ عِوَضاً. خافَ ذَنبَهُ وَراقَبَ ربَّهُ وَجَعَلَ الصَّبْرَ مَطیَّةَ نَجاتِهِ وَالتَّقوی عُدَّةَ وَفاتِهِ.
اغتَنَمَ المُهَلَ وَبادَرَ الأَجلَ وَأقطَعَ الأمَلَ وَتَزَوَّدَ مِنَ العَمَلِ؛(3)
خدا رحمت کند مردی را که حکمتی را شنید و آن را به خاطر سپرد و دامن راهنمایی را گرفت و نجات یافت. [عمل را] با نیّت خالص پیش فرستاد و عمل صالح انجام داد و ذخیره [شدنی] را به دست آورد و از کارهای ممنوع دوری گزید. به هدف تیرانداخت و عوضی به دست آورد. از گناهش ترسید و مراقب پروردگارش شد. شکیبایی را مرکب نجات خود و پرهیزگاری را ساز و برگِ مرگ خود قرار داد. فرصتها را غنیمت شمرد و بر اجل پیشی گرفت. قطع آرزو کرد و از کار [خوب] توشه گرفت.
ابو جعفر پس از آن گفت: آیا سخنی خلاصهتر و نصیحتی رساتر از این کلام دیدهای؟ چطور اینگونه نباشد؛ در حالی که علی علیه السلام سخنور و لُقمانِ قریش است؟
سبکباری
تَخفَّفُوا تَلحَقُوا؛(1)
سبکبار باشید [به هدف]، خواهید رسید.
شریف رضی ابوالحسن رضی الله عنه میگوید: این سخن چهقدر کوتاه، و سودش زیاد و ارزش آن بزرگ و ژرفایش دور و نورش تابان است.
و پس از این کلام، این سخن علی علیه السلام است:
فَخَلْفَکُم السَّاعَةُ تَحدُوکُم وإنّما یَنْتظِرُ بِأَوَّلِکُم آخرَکُمْ؛(2)
پشت سر شما قیامت است. شما را میرانَد و همانا با نخستین نَفَرتان آخرین شما را انتظار میکشد.
لاخَیْرَ فی الصُّمْتِ عَنِ الحکمِ کَما أَنَّهُ لاخَیرَ فی القَوْلِ بِالجَهلِ؛(3)
در خودداری از گفتن سخنهای حکیمانه خیری نیست؛ همان طور که در گفتار جاهلانه خیری نیست.
یا ابنَ آدَم ما کَسبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ فَأنتَ فیهِ خازِنٌ لِغَیرِکَ؛(4)
فرزند آدم! درآن مقدار که بیش از خوراک خود به دست آوری، انباردار دیگری هستی.
إنَّ لِلقُلُوبِ شَهوَةً وإقبالًا وَإدباراً، فَأتُوها مِنْ قِبَلِ شَهوَتِها وَإقبالِها فَإنَّ القَلْبَ إذا اکرِهَ عَمِی؛(1)
همانا دلها میل و روی آوردن و [نیز] روی گرداندنی دارند؛ پس، از جانب میل و رو آوردنشان نزد آنها روید؛ چرا که دل، وقتی به زور [به کاری] وادار شد، نابینا میشود.
النّاسُ نِیامٌ، فَإذا ماتُوا إنْتَبَهُوا؛(2)
مردم به خواب رفتگانند. وقتی بمیرند، هوشیار میشوند.
و گویند: علی علیه السلام میفرمود:
مَتی اشْفی غَیْظی إذا غَضِبْتُ؟ أحینَ أعْجزُ عَن الإنتِقامِ فَیُقالُ لی: لَوْ صَبَرتَ.
أمْ حینَ أقْدِرُ عَلَیْهِ فیُقالُ لی لَوْ عفَوتَ؟(3)
کِی خشم خود را وقت غضب، فرونشانم؟ آیا آن هنگام که از گرفتن انتقام ناتوانم که به من گفته شود: ای کاش صبر میکردی یا آن هنگام که بر آن توانایی دارم و به من گفته شود، کاش گذشت میکردی.
کاش میآمرزیدی [نیز] روایت شده است.
و از شعبی نقل شده است که امیرمومنان علیه السلام عبورش به آشغالی در مزبلهای افتاد و فرمود:
هذا ما بَخِلَ بهِ الباخِلُونَ؛(1)
این چیزی است که افراد تنگ نظر به آن بخل میورزیدند.
در حدیث دیگری است که علی علیه السلام فرمود: این چیزی است که دیروز بر سرش رقابت میکردید.
شریف رضی، ابوالحسن (مؤلف) میگوید: هر یک از دو سخن، حکمتی است، با پندی روشن و درخششی که سپیدهاش گسترده است.
لَم یَذْهَبْ مِنْ مالِکَ ما وَعَظَکَ؛(2)
آن چه از داراییات تو را پند دهد، [از کف] نرفته است.
رضی ابوالحسن (مؤلف) گوید: ومن میگویم سبحان اللَّه! این سخن چه جمله کوتاه [ولی] هدفی بس دراز در میدان حکمت داراست.
و فرمود علیه السلام:
إنَّ القُلُوبَ تَمِلُّ فَابْتَغُوا لَها طَرائِفَ الحِکْمَةِ؛(3)
همانا دلها خسته میشود؛ پس برای آنها تازههای حکمت طلب کنید.
قسمتی از سخن آن حضرت علیه السلام درباره گروهی از یارانش که مخفیانه به سوی معاویه میرفتند:
فَکَفی لَهُم غَیَّاً وَکَفی بِذلِکَ مِنْهُم شافِیاً، فِرارُهُمْ مِنَ الهُدی وَالحَقِّ، وَإیضاعُهُمْ إلی العَمی وَالجَهلِ وَإنَّما هُمْ أهلُ دُنیا مُقْبِلُونَ عَلَیها، قَدْ عَلِمُوا أنَّ النّاسَ فی الحَقِّ اسوَة فَهَربُوا إلی الأثرَةِ فَبُعداً لَهُم وَسُحقاً؛(1)
برای آنها گمراهی و برای تو، دل خنکی [همین] بس که گریزشان از هدایت و حق و سرعت گرفتنشان به سوی کوری و نادانی است. اینان، فقط اهل دنیایند که به آن روکردهاند. دانستند که مردم [نزد ما] در حق [شان] مساویاند.
[پس] به سوی خودخواهی گریختند [تا سودی به خود اختصاص دهند]. [از رحمت خدا] دور و بعید باشند.
و چون سخن خوارج «حکم و فرمانروایی جز برای خدا نیست»(2)را شنید، فرمود علیه السلام:
کَلمِةُ حَقّ یُرادُ بها باطِل؛(3)
سخن حقی است که از آن باطل اراده شده است.
شریف رضی میگوید: این رساترین تعبیر از کار خوارج است؛ هنگامی که شعار و ادعای خوب را با باطن و ضمیری زشت جمع کرده بودند.
و در وصف عموم فرمود علیه السلام:
الغَوْغاء هُمُ الَّذینَ إذا اجتَمَعُوا ضَرُّوا(1)وَإذا تَفَرَّقُوا نَفَعُوا(2)فَقیلَ لَهُ علیه السلام: قَدْ
عَلِمْنا مَضَرَّةَ إجتماعِهِم فَما مَنْفَعةُ إفتراقِهِم؟ قالَ علیه السلام: یَرجِعُ أصْحابُ المِهَنِ إلی مِهَنِهِمْ فیَنتَفِعُ النَّاسُ بِهِمْ کَرُجُوعِ البَنّاءِ إلی بِنائِهِ والحائِک(3)إلی مَنْسَجِهِ
والخَبَّاز إلی مَخْبَزِهِ؛(4)
طبقات پست مردم، کسانیاند که وقتی جمع شوند، زیانرسانند، و وقتی پراکنده شوند، سود رسانند. به علی علیه السلام گفتند: زیان جمع شدنشان را فهمیدیم؛ سودِ پراکنده شدنشان چیست؟ فرمود علیه السلام: پیشهوران، به شغلهایشان بازمیگردند؛ در نتیجه، مردم از آنها سود میبرند؛ مثل برگشتن بنّا به ساختمان و بافنده به محل بافتن و نانوا به نانواییاش.
و نقل شده است که جنایتکاری را در حالی که عدّهای اراذل با او بودند نزد حضرتش علیه السلام آوردند؛ علی علیه السلام فرمود:
لا مَرْحَباً بِوُجوهٍ لاتُری إلّا عِندَ کُلِّ سَوأَةٍ؛(5)
خوش آمد مباد بر صورتهایی که جز هنگام هر کار زشت دیده نمیشوند.
هنگامی که علی علیه السلام در مسجد بود، مردی از قبیله مُراد نزد حضرت علیه السلام آمد و عرض کرد: ای امیرمؤمنان! مواظب باش؛ که در این جا عدّهای از قبیله مُراد، قصد ترور تو را دارند. علی علیه السلام فرمود:
إنَّ مَعَ کُلِّ إنسانٍ مَلَکَیْنِ یَحْفَظانِهِ فإذا جاءَ القَدَرُ خَلَّیا بَیْنَهُ وَ بَیْنَه وَانَّ الأَجلَ جُنَّةٌ حَصینَةٌ؛(1)
همراه هر انسان، دو فرشته است که از او نگهداری میکنند؛ پس وقتی قَدَر (/ تقدیر الهی) آید، دوفرشته، میان او و قَدَر را خالی میکنند، و اجل به یقین سپری است محکم.
از خطبه علی علیه السلام:
ألا وَإنَّ الخَطایا خیْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلیها راکِبُها، وَخَلعَت لُجَمَها فَقَحمَت بِهِم فی النَّارِ، أَلا وَ إنَّ التَّقوی مَطایا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَیها أهلُها وَاعطُوا أَزِمَّتَها فأَورَدَتْهُم الجَنَّةَ؛(2)
آگاه باشید! گناهان، گله اسبهای سرکشند. سوارشان [/ گنهکار] بر آنها حمل شده و لجامشان گسیخته، آنها را به رو در آتش میاندازند و آگاه باشید! پرهیزکاری، مرکبهای راماند که اهلشان، بر آنها سوار شده و افسارشان در اختیارشان قرار گرفته است پس آنها را وارد بهشت میکنند.
و بخش دیگری از این خطبه، این کلام است:
حَقٌّ وَباطِلٌ، وَلِکُلٍّ أهلٌ فَلَئِن أَمَرَ الباطِلُ لَقَدیماً فعلَ وَلَئِن قَلَّ الحَقُ لَرُبَما فعلَ(1)وَلَقلّما أدبَرَ شَیءٌ فأَقبَلَ؛(2)
حقّ و باطلی هست، و هر کدام بستگانی دارد؛ پس اگر باطل فرمان دهد، از قدیم انجام میشد و اگر حق کم است، بسا انجام [/ پیروز] شود. و کم است چیزی روی گرداند و پس از آن، روی آرد [/ حق اگر ضعیف شد، مشکل است قوت یابد].
ونقل کردند، هنگامی که طلحه و زبیر به علی علیه السلام گفتند: بَر این که شریک تو در این امر [/ رهبری] باشیم با تو بیعت میکنیم، فرمود علیه السلام:
لاوَلَکِنَّکُما شَریکانِ فی القُوَّةِ وَالإستِعانَةِ وَعَوْنانِ عَلی الْعَجْزِ وَالْاوَدِ(3)
نه، بلکه شما دو شریک در توانمندی و یاری، و بر ناتوانی و سنگینی بار، دو یار هستید.
قسمتی از گفتارامیرمؤمنان علیه السلام در ستایش کوفه:
وَیْحَک یا کُوفَةُ! ما أطیَبَکِ! وأطیَبَ ریحَکِ! وَأخْبَثَ کَثیراً مِنْ أَهْلِکِ! الخارِجُ مِنکِ بِذَنبٍ وَالدّاخِلُ فیکِ بِرَحْمَةٍ. أما لاتَذْهَبُ الدُّنیا حَتّی یَحِنُّ إلَیْکِ کُلُ
مُؤمِنٍ وَیَخْرُجُ عَنْکِ کُلُّ کافِرٍ. أما لاتَذهبُ الدُّنیا حَتَّی تَکُونی مِنَ النَّهرَینِ إلی النَّهرَینِ حَتَّی أَنَّ الرّجُلَ لیَرْکَبُ البَغلَةَ السَّفْواء یُریدُ الجُمعَةَ وَلا یُدرِکُها؛(1)
ای کوفه! بَه، چه قدر دلپسندی و چه قدر بوی تو خوش است؛ ولی بسیاری از اهالی تو چه قدر پلیدند. کسی که از تو خارج میشود، به سبب گناه است و کسی که در تو داخل میشود، به جهت رحمت است. آگاه باش! دنیا تمام نمیشود تا هر فرد با ایمان مشتاق تو شود و هر کافری از تو بیرون رود.
آگاه باش! دنیا تمام نمیشود تا [وسعت] تو از دو نهر تا دو نهر باشد؛ به طوری که مرد، سوار استر تُندرو میشود و قصد [شرکت در نماز] جمعه را دارد؛ ولی به آن نمیرسد.
و فرمود علیه السلام:
المُسالَمةُ حَبیْبُ(2)العُیُوبِ؛(3)
سازش، دوست عیبها است [/ باعث پنهان ماندن آنها میشود].
النّاسُ بِزَمانِهِمْ أشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبائِهِم؛(4)
مردم به روزگارشان، شباهت بیشتری دارند، تا به پدرانشان.
ولایت نامه ؛ ص170
أیُّها النّاسُ إتّقواللّهَ الَّذی إنْ قُلْتُم سَمِعَ وَإنْ أضْمَرْتُمْ عَلِمَ وَبادِرُوا المُوتَ الَّذی إنْ هَربْتُم أدْرَکَکُمْ وَإنْ أقَمتُمْ أخَذَکُمْ وَإنْ نَسیتُمُوهُ ذَکَرکُم؛(1)
ای مردم! بترسید از خدایی که اگر بگویید، میشنود و اگر در دل بگذارید، میداند و پیشی گیرید از مرگی که اگر فرار کنید، به شما میرسد و اگر بایستید، شما را میگیرد و اگر فراموشش کنید، شمارا یاد میکند.
لایُزَهِّدُک(2)فی المَعرُوفِ مَنْ لایَشکُرُه لَکَ فَقَد یَشْکُرُکَ عَلَیْهِ مَنْ لَمْ یَسْتَمْتِعُ
بِشَیءٍ مِنْهُ؛(3)
آن که در کار خیر، سپاسگزاری نمیکند، تو را در آن بیرغبت نکند؛ چرا که به یقین، کسی که از آن بهرهای نبرده، از تو تشکّر خواهد کرد.
یا ابنَ آدَم لاتَحمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذَی لَمْ یَأتِکَ عَلَی یَوْمِکَ الَّذی أَنْتَ فیهِ فَإنْ یَکُنْ بَقِی مِنْ أَجَلِکَ یَأتِ اللّهُ فیهِ بِرِزْقِکَ؛(4)
ای پسر آدم! اندوه روزی را که نزدت نیامده، بر دوش روزی که در آن هستی مگذار که اگر از عمر تو باقی مانده باشد، خدا در آن، روزی تو را میآورد.
کُلُّ وِعاءٍ یَضیقُ بِما جُعِلَ فیهِ إلّا وِعاء العِلْمِ فإِنَّه یَتَّسِعُ؛(1)
هر ظرفی، با چیزی که در آن میگذارند، تنگ میشود، مگر ظرف دانش که جادار [تر] میشود.
أوَّلُ عوَضِ الحَلیمِ مِنْ حِلْمِهِ أنَّ النّاسَ أَنْصارُهُ عَلی الجاهِلِ؛(2)
نخستین [پاداشی] که انسانِ بردبار در مقابل بردباریاش دریافت میکند، این است که مردم، یاران او در برابر نادان هستند.
أفْضَلُ رِداءٍ یَرتَدی بِهِ الحِلمُ، فَإنْ لَمْ تَکُنْ حَلیماً فَتَحَلَّمْ فَإنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إلَّا أوْشَکَ أنْ یَکُونَ مِنْهُم؛(3)
با ارزشترین جامهای که به تن میشود، بردباری است؛ پس اگر بردبار نیستی، خود را به صورتِ بردباران درآور؛ زیرا کم است کسی که شبیه گروهی شود و از آنان نگردد.
بخشی از وصیّت علی علیه السلام به فرزندش امام ابی محمد حسن بن علی علیه السلام:
یا بُنَیَّ إنّی لَمّا رَأیتُنی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَرَأیْتنی أزْدادَ وَهْناً، أرَدتُ بِوَصِیَّتی إیّاکَ خِصالًا مِنْهُنّ: إنّی خِفتُ أَنْ یَعجَلَ بی أجَلَی قَبْلَ أنْ أُفْضی إلَیْکَ بِما فی
نَفْسی وَأنْ أنقُصَ فی رَأْیی کَما نَقَصْتُ فی جِسْمی أَوْ یَسبِقَنی إلَیْکَ بَعْضُ غَلَباتِ الهَوی وفِتَنِ الدُّنیا فَتَکُون کَالصَّعبِ النَّفُورِ فَإنَّ قلْبَ الحَدَثِ کَالأَرضِ الخالِیَةِ، ما القِیَ فیها مِنْ شَیءٍ قَبِلَتهُ فَبادَرتُکَ بالأَدَبِ قَبْلَ أنْ یَقسُوَ قَلبُکَ وَیَشْتَغِلَ لُبُّکَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجدِّ رَأیِکَ ماقَدْ کَفاکَ أهلُ التَّجارُبِ بِغیبَةٍ وَتَجْرِبَةٍ فَتَکُونَ قَدْ کُفیتَ مَؤُونَةَ الطَّلَبِ وَعُوفیتَ مِنْ علاجِ التَّجرِبَةِ، فَأتاکَ مِنْ ذلکَ ما قَدْ کُنَّا نَأتیهِ وَاستَبانَ لَکَ ما أظْلَمَ عَلَیْنا فیهِ؛
فرزندم! چون خود را سالخورده دیدم و دیدم که بر سستی میافزایم خواستم با وصیتم به تو خصلتهایی را [سفارش کنم]؛ از جمله این که ترسیدم، پیش از آن که آن چه در درون دارم را به تو برسانم، اجل به سویم بشتابد و همان گونه که در جسم ناقص شدهام، در فکرم، کاستی آید یا بعضی از چیرگیهای هوا و فتنههای دنیایی به سوی تو پیشی گرفته، همانند چارپای سرکش فراری باشی؛ چرا که قلب جوان، مانند زمین خالی است؛ هر چه در آن افکنده شود، میپذیرد؛ پس، قبل از آن که دلت سخت و عقلت مشغول شود، من به وسیله ادب به سویت پیشی گرفتم تا با اندیشه جزم خود، به پیشباز مواردی بروی که اهل تجربه با نبودن [در وطن] و [کسب] تجربه تو را از آن بی نیاز میکنند؛ پس، از هزینه یافتن بینیاز و از چاره تجربه، معاف گردیدی و از این [راه] آن چه ما نزدش میرفتیم، پیش تو آمد و آن، چیزی که بر ما تاریک بود، برای تو روشن شد. و از آنها خصلتها این که:
وَاعلَمْ أَنَّ أمامَکَ طَریقاً ذامَشَقَّة، بَعیداً وَهَوْلًا شَدیداً وَأنّکَ لاغِنی بِکَ عَنْ حُسنِ الإرتیادِ وقَدرِ بَلاغِکَ مِنَ الزَّادِ، مَعَ خِفَّةِ الظَّهرِ فَلا تَحْمِلَنَّ عَلی ظَهْرِکَ فَوْقَ طاقَتِکَ فَیَکُون ثِقْلُهُ وَبالًا عَلَیْکَ، وَإذا وَجَدْتَ مِنْ أهْلِ الحاجَةِ مَنْ یَحْمِلُ
لَکَ ذلِکَ فَیُوافیکَ بِهِ حَیْثُ تَحْتاجُ إلَیْهِ تَغْتَنِمْهُ وَاغْتَنِم ما أقرَضتَ مَن اسْتَقْرَضَکَ فی حالِ غِناکَ، وَاعلَمْ یا بُنَیّ أنَّ أمامَکَ عَقبةً کؤُوداً مَهبطُها عَلی جَنَّةٍ أوْ عَلی نارٍ، فَارتَدَّ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ فَلَیْسَ بَعدَ المَوتِ مُستَعْتب وَلا إلی الدُّنیا مَنصَرَفٌ، إعلَمْ یا بُنَیّ أنّک خُلقْتَ لِلآخِرَةِ لا إلی الدُّنیا وَلِلفَناءِ لالِلْبَقاءِ، وَأنَّکَ لَفی مَنزِلِ قُلْعَةٍ وَدارِ بُلْغَةٍ وَطریقٍ مِنَ الآخِرَةِ وَانَّکَ طَریدُ المَوتِ الَّذی لایَنْجُو مِنْهُ هارِبُهُ وَلایَفوتُهُ طالِبُهُ، وَإیّاکَ أنْ تُوجِفَ بِکَ مَطایا الطَّمَعِ فَتُورِدکَ مَناهِلَ الهَلَکَةِ وإنْ استَطَعْتَ أَلّا تَکونَ بَیْنَکَ وَبَیْنَ اللّهِ تَعالی ذُونِعمَةٍ فَافْعَلْ؛
و بدان که در مقابل تو، راهی سخت، و دور، و ترس بسیاری است و تو [در آن راه] از خوب تکاپو کردن و توشه برداشتن به قدری که تو را، با پشتی سبک رساند، بینیاز نیستی؛ پس بیش از تواناییات، بر پشت خود بر ندار که سنگینی آن، سختی بر تو باشد.
اگر از نیازمندان، کسی یافتی که آن [/ توشهات را] برایت حمل کند و در جایی که به آن نیاز داری، به طور کامل به تو بدهد، غنیمتش شمار و وامی را که هنگام بی نیازی به وام گیرنده ات دادی، غنیمت شمار. بدان فرزندم! در پیش روی تو، گردنهای بد راه قرار دارد که محلّ فرود آن بر بهشت یا آتش است؛ پس پیش از پایین آمدنت برای خود دست و پا کن؛ چرا که پس از مرگ، نه رضایت طلبیدنی و نه به سوی دنیا راهِ بازگشتی هست.
بدان فرزندم! تو برای آخرت و نه برای دنیا، و برای نابودی، نه برای باقی ماندن آفریده شدی. تو در منزلی عاریه و خانهای بخور و نمیر و راهی از آخرت هستی.
تو رانده شده مرگی هستی که فرار کننده، از آن رهایی نمییابد و از دست خواهانش نمیرود. بر حذر باش که مرکبهای طمع تو را بلغزاند و در
آبشخورهای نابودی وارد سازد و اگر توانایی داری که بین تو و خدای متعالی صاحب نعمتی نباشد، پس [این کار را] انجام ده.
و از آنها خصلتها این که:
ظُلْمُ الضَّعیفِ أفحَشُ الظُّلمِ وَرُبَّما کانَ الدّاءُ دَواءً وَالدَّواءُ داءً، وَرُبّما نَصَحَ غیرُ النّاصِحِ. وَغَشَّ المُسْتَنْصحُ وَإیَّاکَ وَالإتِّکالُ عَلی المُنی فَإنّها بَضائِعُ النُّوکی وَالعَقلُ حِفْظُ التَجارُبِ وَخَیرُ ما جَرّبتَ ما وَعَظَکَ. بادِرِالفُرصَةَ قبلَ أنْ تَکُونَ غُصّةً. مِنَ الفساد إضاعَةُ الزَّادِ. لاخَیْرَ فی مُعینٍ مَهینٍ. سَیَأتیکَ ما قُدّرَ لکَ. لاتَتَّخِذَنَّ عَدوَّ صَدیقِکَ صَدیقاً فتُعادی صَدیقَکَ. إمْحضْ أخاکَ النَّصیحةَ حَسَنَةً کانَتْ أو قَبیحَةً وإنْ أَرَدْتَ قَطیعةَ أخاکَ فَاستَبِقْ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقیَّةً تَرجِعُ إلَیْها. لایَکُونَنّ أخُوکَ عَلی قَطیعَتِکَ أقوی مِنْکَ عَلی صِلَتِهِ وَلا یَکُونَنَّ عَلی الإساءَةِ أقْوی مِنکَ عَلَی الإحسانِ. لایَکْبرنَّ عَلَیْکَ ظُلمُ مَن ظَلَمَکَ فَإِنّهُ یَسعی فی مَضَرَّتِهِ وَنَفْعِکَ، وَلَیْسَ جَزاءُ مَنْ سَرَّکَ أنْ تَسُوئَهُ.
وَالرّزقُ رِزْقان: رِزْقٌ تَطْلُبُه وَرِزْقٌ یَطْلبُکَ فَإنْ أنْتَ لَمْ تَأتِهِ أتاکَ. ما أقْبَحَ الخُضُوع عِنْدَ الحاجَةِ وَالجَفاء عِنْدَ الغِنی. إنَّما لَکَ مِنْ دُنیاکَ ما أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْواکَ. إسْتَدِلّ عَلی ما لَمْ یَکُنْ بِما قَدْ کانَ فَإنَّ الأُمُورَ أشباهٌ. لاتَکُونَنَّ مِمَّن لاتنفُعُهُ العِظةُ إلَّا إذا أبلغْتَ فی أَلمِهِ فَإنَّ العاقلَ یَتَّعِظُ بِالقَلیلِ وَإنَّ البَهائمَ لاتَنْتَفِعُ إلَّا بِالضَّرْبِ الأَلیمِ. مَنْ تَرَکَ الْقَصْدَ جارَ وَمَنْ تَعدّی الْحَقَّ ضاقَ مَذْهَبُه وَمَنْ إقتَصَرَ عَلی قَدرِه کانَ أبْقی لَهُ وَرُبَّما أخْطَأَ البَصیرُ قَصْدَهُ وَأصابَ الأعْمی رُشْدَهُ. قَطیعةُ الجاهِلِ تَعْدِلُ صِلةَ العاقِلِ. إذا تَغیَّرَ السُّلطانُ، تَغَیَّرَ الزَّمانُ. نِعْمَ طارِدِ الهَمّ الیَقینُ؛
ستم به ناتوان، زشتترین ستمها است و چه بسا درد، دوا، و دارو درد است و چه
بسا غیرِ خیرخواه، اندرز دهد و کسی که از او اندرز میخواهی، فریبت دهد.
از تکیه بر آرزوها بر حذر باش که سرمایه افراد بسیار احمق است و پاسداری از تجربهها [مطابق] اندیشه است و بهترین تجربه آن است که اندرزت دهد.
بر فرصت، پیش از آن که اندوه باشد، پیشی گیر. [از آن استفاده کن]، از میان بردن توشه [نوعی] از فساد است.
در کمک کارِ فرومایه خیری نیست. آن چه برایت تقدیر شده، به زودی نزد تو آید. دشمنِ دوستت را به عنوان دوست انتخاب نکن تا با دوستت دشمنی کرده باشی. برای برادرت اندرز را خالص [و بیآلایش] کن؛ [در نظر او] زیبا باشد یا زشت. اگر خواستی با برادرت قطع رابطه کنی، برای او از سوی خود رشتهای باقی گذار که [هنگام پشیمانی] بازگردی.
برادرت در بریدن از تو، نیرومندتر از تو در برقراری ارتباط با تو نباشد [قبل از این که او ببرد، تو در ارتباط پیش دستی کن] و او در بدرفتاری با تو از خوش رفتاری تو با او قویتر نباشد [پیش دستی نکند]. ستم ستمگر بر تو بزرگ جلوه نکند؛ چرا که او به زیان خود و سود تو تلاش مینماید و پاداش کسی که تو را خوشحال کند، این نیست که او را ناراحت کنی.
روزی [ورزق] دوگونه است: رزقی که به دنبال آن هستی و رزقی که به دنبال تو میآید؛ پس اگر سراغش نرفتی، نزد تو خواهد آمد. چه زشت است، فروتنی هنگام نیاز و دُرشتی هنگام بینیازی. از دنیایت، فقط اندازهای که با آن اقامتگاه خود [آخرت] را بهبود بخشی به تو تعلق دارد. با آن چه بود، بر چیزی که نبوده، راهنمایی خواه؛ چرا که کارها مانند یکدیگرند.
از آنانی مباش که اندرز سودشان نمیبخشد؛ جز این که در رنج او بکوشی؛ چرا که
عاقل، با اندک پند پذیرد و چارپایان جز با زدنی دردناک سود نبرند.
هر کس میانه روی را ترک کند، ستم خواهد کرد و هر کس از حق بگذرد، راهش تنگ شود و هر کس به [اندازه] ارزش خود بسنده کند، برای او جاودانهتر است.
چه بسا که بینا در راه میانه [و درست] ش دچار اشتباه شود ونابینا به راه هدایتش برسد. بریدن از نادان، مساوی ارتباط برقرار کردن با عاقل است. وقتی زمامدار تغییر کند، زمانه [نیز] تغییر یابد. بهترین دور کننده اندوه، یقین است.
از آنها خصلتها، این که:
یا بُنیَّ وإیَّاکَ وَمُشاوَرَةُ النِّساءِ، فَإنَّ رأْیَهُنَّ إلی أَفْنٍ وعَزمَهنَّ إلی وَهنٍ واقصُرْ عَلَیهِنَّ، حَجْبَهُنَّ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُنَّ وإنْ اسْتَطَعْتَ ألَّا یَعْرِفْنَ غَیرَک فَافعَل وَلا تَملِکُ المرأةُ مِنْ أمْرِها مایُجاوِزُ نَفْسَها فإنَّ ذلِکَ أنعَمَ لِبالِها فَإنَّ الْمَرأَةَ رَیْحانَةٌ وَلَیْسَتْ بقَهْرَمانَةٍ وَلا تُعْطِها حَتّی تَشْفَعُ لِغَیْرِها وَإیَّاکَ وَالتَّغایُر فی غَیْرِ مَوْضِعِ غیْرَةٍ فَإنَّ ذلِکَ یَدْعُوالصّحیحَةَ إلی السُّقمِ؛(1)
فرزندم! از مشورت با زنان بر حذر باش، چرا که عقیدهشان به سوی ضعف و تصمیمشان به سُستیِ در عمل متمایل است و آنان را به حجابهایشان محدود کن که این بر ایشان بهتر است و بیرون رفتن آنها، بدتر از وارد شدن فرد غیر مطمئن بر آنها نیست و اگر توانایی داری که غیر از تو را نشناسند، این کار را انجام بده، وَ زن را عهدهدار بیش از کارهای خود ننما که این به حال او گواراتر است؛ زیرا زن، گیاهی خوشبو است، نه وکیل دخل و خرج، و به او چیزی مَده تا [بدین سبب] واسطه دیگری شود و از غیرت به خرج دادن، جز در جای غیرت بپرهیز؛ چرا که این [کار، زنِ] سالم را هم به بیماری میکشاند.
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 939- 912 ، خ 31 ..
و ابتدای این وصیت، این سخن حضرت علیه السلام است:
مِنَ الوالِدِ الفانی، المُقرِّ لِلزَّمانِ، المُدبِرِ العُمرِ، المستَسْلِمِ للدَّهرِ، الذّامِّ للدُّنیا، السّاکِنِ مَساکِنِ المَوْتی، الظّاعِنِ عَنْها غَداً، إلی الوَلَدِ المُؤَمِّلِ ما لایُدْرِکُ، السَّالِکِ سَبیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ، غَرَضِ الْأسْقامِ وَرَهینَةِ الأیَّامِ وَرَمْیَةِ المَصائِبِ وَعَبْدِ الدُّنیا وَتاجِرِ الغُرُورِ وَغَریمِ المَنایا وَأسیرِ الموتِ وَحَلیفِ الهُمُومِ وَقَرینِ الأحْزانِ وَنَصْبِ الآفاتِ وَصَریعِ الشَّهَواتِ وَخَلیفَةِ الأمْواتِ؛(1)
از پدری فنا شونده، رونده و اعتراف کننده به زمان، پشت کننده به عُمر، تسلیم زمانه، سرزنش کننده دنیا، ساکن خانههای مردگان و فردا کوچ کننده از آنها، به فرزندی که آرزوی آن چه را به آن نمیرسد، داشته، پیماینده راه نابود شدگان، هدف بیماریها و گروِ روزها و شکار گرفتاریها و بنده دنیا و سود اگر [سرای] فریب و وامدار نابودیها و اسیر مرگ و هم قسمِ غصّهها و همراه اندوهها، و هدف آفات و زمین خورده شهوتها و جانشین مُردهها است.
بخشی از گفتار علی علیه السلام در وصف دنیا:
ما أصِفُ مِنْ دارٍ أوَّلُها عَناءٌ وَآخِرُها فَناءْ. فی حَلالِها حِسابٌ وَفی حَرامِها عِقابٌ. مَنْ إستَغْنی فیها فُتِنَ وَمَنْ إفتَقَرَ فیها حَزِنَ وَمَنْ ساعاها فاتَتْهُ وَمَنْ قَعَدَعَنْها واتَتْهُ وَمَنْ أبصَرَبِها بَصَّرتْهُ وَمَنْ أبْصَرَ إلَیْها أعْمَتْهُ؛(2)
چه وصف کنم خانهای را که آغاز آن سختی و سرانجامش نابودی است. در
حلال آن حسابرسی و در حرامش مجازات است. هر کس در آن توانگر شود، گرفتار و آن کس که در آن نیازمند شود، غصه دار گردد و هر کس برای آن کوشش کند، از دستش میرود و هر کس از [کوشش در] آن بنشیند، به او رو کند، و هر کس بر آن بصیرت پیدا کند، او را بینا، و هر کس متوجّه [زینتهای] او شود، او را کور میکند.
و از گفتار حضرت علیه السلام این سخن است:
مَنْ حاسَبَ نَفسَهُ رَبحَ وَمَنْ غَفلَ عَنْها خَسِرَ وَمَنْ خافَ أمِنَ وَمَنْ إعتبَرَ أبصَرَ وَمَنْ أبْصَرَ فَهِمَ وَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ وَصَدیقُ الجاهِلِ فی تَعَبٍ؛(1)
هر کس از خود حساب کشید، بهره برد و هر کس از آن غافل شُد، زیان کرد. هر که ترسید، ایمنی یافت و هر کس عبرت گرفت، بینا شد. هر کس بینا شد، فهمید، و هر که فهمید، دانست و دوست نادان در سختی است.
شریف رضی ابوالحسن، دارای اصالت دو طرف (پدر و مادر) میگوید: و اگر در این بخش که ذکر شد، جز این کلمه پایانی نبود، کافی بود که درخششی نافذ و حکمتی رسا باشد، و شگفت نیست که حکمت از چشمهاش بجوشد و سخنوری در بهار خود شکوفا شود.
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1180 ، ح 199 ..
در آخر نسخه خطی، برگههایی به خط نویسنده یافتم که متعلق به کتاب خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام بود. گویا کاتب، بر نسخه خطی دیگری آگاهی یافته که این افزودهها در آن آمده است؛ و آنها را نوشته و در آخر کتاب قرار داده است. ما نیز آنها را همین جا قرار دادیم و آن این است:
ولْیَکُنْ فی خاصَّةِ ما تُخْلِصُ لِلّهِ بهِ دینَکَ، إقامَةُ فَرائِضِهِ الّتی هِی لَهُ خاصَّة فَأعطِ اللّهَ مِنْ بَدَنِکَ فی لَیْلِکَ وَنَهارِکَ وَوَفِّ ما تَقرَّبْتَ بِهِ إلی اللّهِ مِنْ ذلِکَ کامِلًا غَیرَ مَثْلومٍ ولا مَنْقُوص، بالغاً مِنْ بَدَنِکَ ما بَلَغَ وَإذا قُمْتَ فی صَلاتِکَ لِلنَّاسِ فَلا تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَلا مُضیِّعاً، فإنَّ فی النَّاسِ مَنْ بِهِ العِلَّةُ وَلَهُ الحاجَةُ. قَدْ سَألتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله حینَ وَجَّهَنی إلی الیمنِ کَیْفَ اصلّی بِهِم؟ فَقالَ: صَلِّ بِهِمْ کَصَلاةٍ أضْعَفِهِمْ وَکُنْ بِالمُؤْمِنینَ رَحیماً؛
... [وبرای هر روز، کار همان روز را انجام ده؛ چرا که کار هر روز، مخصوص همان روز است و برای ارتباط میان خود و خدا، بهترین این وقتها و بیشترین این قسمتها را برای خود قرار ده؛ گر چه همه آنها اگر نیت پاک و زیردستان از آن در آسایش باشند، برای خدا است](1)و باید برپایی واجباتی که برای خداوند است، از کارهای ویژهای باشد که با آن دینت را برای خدا خالص میکنی.
پس در شب و روز، بدن خود را برای [عبادت] خدا قرار بده و آن [عملی] را که به وسیله آن به خدا نزدیک میشوی، کامل کن؛ کاملی که شکاف و نقصانی در آن نباشد و هرگاه در نمازت برای مردم [به جماعت] ایستادی، نه بیزار کننده
1) 1. از عهدنامه حضرت به مالک اشتر، هنگامی که حضرتش او را به مصر فرستاد که در نسخه خطی فقط این قسمت وجود دارد .( پی نوشت مصحح ).
[مردم] باش و نه ضایع کننده [نماز]؛ چرا که در میان مردم، بیمار و حاجتمند وجود دارد.
از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که مرا به سوی یمن روانه کرد، پرسیدم که با آنها چگونه نماز گزارم؟ فرمود: مانند نمازِ ضعیفترینشان با آنان نمازگزار و با مؤمنان مهربان باش.
وأمَّا بَعْد هذا، فَلا تُطَوِّلَنَّ إحتِجابَکَ مِنْ رَعِیَّتِکَ فَإنَّ إحتِجابَ الوُلاةِ عَنِ الرَعِیَّةِ، شُعْبَةٌ مِنَ الضیقِ وَقِلَّةُ عِلْم بِالأُمُورِ، وَالإحْتِجابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ ما احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبیرُ وَیَعْظمُ الصَغیرُ وَیَقْبَحُ الحَسَنُ وَیَحسُنُ القَبیحُ وَیُشابُ الحَقُّ بِالباطِلِ. إنّما الوالی بَشَرٌ لایَعْرِفُ ما تواری عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الامُورِ وَلَیْسَت عَلی الحَقِّ سِماتٌ تُعْرَفُ بِها ضُروبُ الصِّدقِ مِنَ الکِذْبِ وَإنّما أنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ: إمَّا إمْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فی الْحَقِّ، فَفیمَ إحتِجابُکَ مِنْ واجِبِ حَقٍّ تُعْطیهِ أوْ فِعْلٍ کَریمٍ تُسْدیهِ أَوْ مُبْتَلی بِالمَنْعِ، فَما أسرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتکَ إذا أیِسُوا مِنْ بَذْلِک، مَعَ أنَّ أکثرَ حاجاتِ النّاسِ إلَیْکَ مالا مَؤُونَةَ فیهِ عَلَیْکَ مِنْ شکاةِ مَظْلَمَةٍ أوْ طَلَبِ إنصافٍ فی مُعامَلَةٍ؛
امّا بعد از این، پنهان شدن از زیر دستانت را هرگز طولانی نکن؛ چرا که پنهان شدن حاکمان از زیر دستان، بخشی از تنگ گرفتن [به مردم] و کم اطلاعی از امور است و مخفی شدن از آنان [/ مردم] اطلاع بر آن چه را از آن پنهان بودهاند، قطع میکند؛ در نتیجه، بزرگ نزد آنان کوچک، و کوچک، بزرگ میشود. خوب، بد، و بد، خوب میشود و حق به باطل میآمیزد. همانا حاکم، انسانی است و به کارهایی که مردم از او پنهان میدارند، آگاهی ندارد و بر حقیقت، نشانههایی نیست که با آنها، گونههای راست از دروغ شناخته شود.
همانا تو یکی از این دو فرد هستی: یا مردی هستی که جانت برای بخشش در راه حق سخاوتمند است؛ پس پنهان شدنت از حق واجبی که ادا میکنی یا کار بزرگوارانهای که انجام میدهی برای چیست؟ یا گرفتار بازداشتنی که [در این صورت] چه زود، مردم از درخواست از تو آن هنگام که از بخششت ناامید شوند، خودداری میکنند. با اینکه بیشتر نیازهای مردم به تو، آنهایی است که برای تو سختی ندارد؛ از قبیل شاکیان ستم یا درخواست انصاف در دادوستد.
ثُمّ إنّ لِلْوالی خاصَّةً وَبِطانَةً فیهِمْ إستِئْثارٌ وَتَطاوُلٌ وَقِلَّةُ إنصافٍ فی مُعامَلَةٍ فَاحسِمْ مادَّةَ أُولئِکَ بِقَطْعِ أسْبابِ تِلْکَ الأحْوالِ وَلا تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حاشِیَتِکَ وَخاصَّتِکَ قَطیعَةً وَلا یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فی إعْتِقادِ عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ یَلیها مِنَ النَّاسِ فی شِرْبٍ أوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ یَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلی غَیْرِهِمْ فَیَکُونَ مَهْنَأَ ذلِکَ لَهُمْ دُونَکَ وَعَیْبُهُ عَلَیْکَ فی الدُّنْیا وَالآخِرَةِ، وَألْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ القَریبِ وَالبَعیدِ وَکُنْ فی ذلِکَ صابِراً مُحتُسِباً، واقِعاً ذلِکَ مِنْ قَرابَتِکَ وَخاصَّتِکَ حَیثُ وَقَعَ، وَابتَغِ عاقِبَتَهُ بِما یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ فَإنَّ مَغَبّةَ ذلِکَ مَحْمُودَةٌ، وَإنْ ظَنَّتِ الرَّعیَّةُ بِکَ حَیْفاً فأصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ وَاعْدِلْ عَنْهُمْ ظُنُونَهُمْ بِإصْحارِکَ فَانَّ فی ذلِکَ إعْذاراً تَبْلُغُ فیهِ حاجَتَکَ مِنْ تَقْویمِهمْ عَلَی الْحَقِّ؛
سپس حاکم، افراد ویژه و دوستان نزدیکی دارد که در میانشان خودخواهی و دست اندازی [به مال دیگران] و کم عدالتی در داد و ستد [رایج] است؛ پس ریشه این [کارها] را با قطع سبب این حالتها، بِکَن.
برای هیچ یک از اطرافیان و افراد مخصوص خود، زمین خراجی جدانکن و نباید از تو توقّع داشته باشند که قرار دادی را در آبیاری یا کار شراکتی ببندی که به مردم دیگر زیان میرساند و مخارج آن را بر غیر خود تحمیل کنند؛ پس سود بدون
زحمتش برای آنان (نه برای تو) و رسواییاش در دنیا و آخرت برای تو باشد. و حق را برای کسی که همراه حق است؛ چه بیگانه و چه خویشاوند متعهّد باش، و در این کار، بردبار و خواهان پاداش [از خداوند] باش. این [اجرای حق در مورد] خویشان و یاران خصوصیات به هر نحو تمام شود [به سود یا به زیان] و در برابر آن چه از این کار بر تو گران میآید، سرانجامش را به دست آر، که پایانش پسندیده است و اگر زیردستان به تو گمان بی عدالتی بردند، عذرت را برای آنان آشکار کن و گمانها [ی بد] ایشان را با آشکار کردنت از خود برگردان؛ چرا که در این کار، عذر آوردنی است که به خواستهات که [همانا] به پا داشتن آنان بر حق است، خواهی رسید.
وَلا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعاکَ إلَیْهِ عَدُوُّکَ لِلّهِ فیهِ رِضیً، فَإنَّ فی الصُّلْحِ دَعَةً لجُنُودِکَ وَراحَةً مِنْ هُمُومِکَ وَأمْناً لِبِلادِکَ. وَلْیَکُنْ الحَذَرَ کُلَّ الحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلحِهِ، فَإنَّ العَدوَّ رُبَّما قارَبَ لِیَتَغفَّلَ، فَخُذْ بِالحَزْمِ وَاتَّهِمْ فی ذلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ وَإنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَبَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً أوْ ألبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً فَحُط عَهْدُکَ بِالوَفاءِ وَارْعَ ذمَّتَکَ بِالأَمانَةِ وَاجْعَلْ نَفْسَکَ جُنّةً دُونَ ما أعْطَیْتَ فإنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرائِضِ اللّهِ شَیءٌ فی النَّاسِ أشدُّ عَلَیْهِ إجْتماعاً مَعَ تَفْریقِ أهْوائِهِمْ وَتَشْتیتِ آرائِهِمْ، مِنْ تَعْظیمِ الوَفاءِ بالعُهُودِ وَقَدْ لَزِمَ ذلِکَ المُشْرِکُونَ فیما بَیْنَهُمْ دُونَ المُسْلِمینَ لمّا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَواقِبِ الغَدْرِ وَلا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ وَلا تَخیسَنَّ بِعَهْدِکَ وَلا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ فَإنَّهُ لایَجْتَرِیءُ عَلَی اللّهِ إلّا جاهِلٌ شَقیٌّ. قَدْ جَعَلَ اللّهُ عَهْدَهُ وَذِمَّتُه أمْناً أفْضاهُ بَیْنَ العِبادِ بِرَحْمَتِهِ وَحَریماً یَسْکُنُونَ إلی مَنْعِهِ وَیَسْتَفیضُونَ إلی جِوارِهِ وَلا إدْغالَ وَلا مُدالَسَةَ وَلا خِداعَ فیهِ وَلا تَعْقِدْ عَقْداً تجوز فیهِ العِلَلِ وَلا تُعَوِلَنَّ عَلی لَحْنِ القَوْلِ بَعْدَ التَأکیدِ وَالتَّوْثِقَةِ وَلا یَدعُوَنَّکَ ضیقُ أمْرٍ لَزمَکَ
فیه
[عَهْدُ اللَّهِ إلی طَلَبِ انفِساخِهِ بِغَیرِ الحقِ
]؛(1)
صلحی را که خشنودی خداوند در آن است، و دشمنت به آن فرا میخواند، ردّ نکن؛ چرا که صلح، آرامشی برای سربازان و آسایشی از نگرانیها و امنیت برای شهرهای توست و باید کمال مواظبت را از دشمنت پس از صلح [با] او داشته باشی؛ چرا که دشمن، بسا نزدیک میآید تا غافلگیر کند؛ پس احتیاط پیشه کن و در اینباره، خوشبینی را متهم کن [/ از آن بپرهیز].
اگر میان خود و دشمنت، پیمانی بستی یا از سوی خود، [جامه] امانی به او پوشاندی، پس [پایه] پیمان خود را بر وفا بگذار و با درستکاری، مراقب عهد خود باش و جانت را برای آن [وعدهای] که دادهای سپر قرار بده؛ چرا که چیزی از واجبات الهی در میان مردم- با پراکندگی خواستها و جدایی نظریاتشان- وجود ندارد که اتفاقشان بر آن سختتر از بزرگداشت وفای به عهد باشد و مشرکان [نیز] در میان خود (نه مسلمانان) به آن پایبند شدند؛ آن هنگام که نتایج حیله را وخیم یافتند، و هرگز به امان خود خیانت نکن و پیمانت را نشکن و به دشمنت خیانت نکن؛ زیرا جز نادانِ بد عاقبت، کسی بر خدا گستاخ نیست و خدا، عهد و پیمانش را آسایشی قرار داده و به واسطه رحمت خود، آن را در میان بندگانش گسترده و دژ محکمی قرار داده است که [در سایه] استحکامش آرامش مییابند و در کنار آن بهرهمند میشوند و در آن، فساد و خدعه و فریبی نیست و پیمانی که در آن عیبی راه یابد، منعقد نکن و پس از محکم و استوار کردن، بر آهنگ در گفتار [/ سخن دو پهلو] تکیه نکن وتنگنای کاری که بر تو در آن [کار] به سبب پیمان الهی لازم میآید، تو را به سوی شکستن ناحق آن [/ پیمان] نکشاند ....
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 988 ، نامه 53 ..
[وفرمود علیه السلام:
العَینُ وِکاءُ السّهِ؛(1)
چشم، بَند نشیمنگاه است
و این از استعارات شگفت است. گویا حضرت علیه السلام نشیمنگاه را به ظرف] و چشم را به بند آن ظرف که درش را میبندد، تشبیه نموده که وقتی بند باز شود، ظرف به حال خود نمیماند (محتوایش خالی میشود).
روشنتر ومشهورتر آن است که این سخن، فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله است و عدّهای آن را از امیرمؤمنان علیه السلام روایت کردهاند و این را مبرّد در کتاب المقتضب در بخش «اللفظّ بالحروف» ذکر کرده است و ما بر این استعاره در کتابمان به نام المجازات و الآثار النبویه سخن گفتهایم.
در سخنی علی علیه السلام فرمود:
وَ وَلِیَهُم والٍ فأقامَ وَاستَقامَ حَتَّی ضَربَ الدّین بِجِرانهِ؛(2)
حاکمی سرپرست آنان شد؛ پس [خلافت] را به پا داشت و استقامت کرد تا دین استقرار یافت.
یَأتی عَلی النّاسِ زَمانٌ عَضوضٌ. یَعَضُّ المُوسِرُفیهِ عَلی مافی یَدَیْه، وَلَمْ
یُؤمَر بِذلِکَ، قالَ اللّهُ سُبْحانَهُ: وَلا تَنْسَوا الفَضْلَ بینَکُم(1)تَنْهَدُ فیهِ الأشْرارُ
وَتُستَذَلُّ الأخیارُ وَیُبایِعُ المُضْطَرّونَ وَقَدْ نَهی رَسُولُاللّهِ صلی الله علیه و آله عَنْ بیْعِ المُضْطَرینَ؛(2)
بر مردم، روزگاری گزنده آید که در آن، ثروتمند به آن چه در دست دارد، دندان نهد؛ در حالی که به این کار فرمان داده نشده است. خداوند سبحان فرمود: [گذشت و] بزرگواری را در میان خود فراموش نکنید. در آن [زمان]، افراد شرور بالا آمده و برگزیدگان خوار شمرده میشوند، و با افرادِ ناچار، خرید و فروش میکنند؛ درحالیکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از معامله با افراد مضطّر، نهی کرد.
یَهلکُ فِیَّ رَجُلانِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ وَباهِتٌ مُفتَر؛
دو فرد درباره من نابود میشوند: دوستداری که گزافه میگوید و دروغگویی که تهمت میزند.
و این سخن، مانند سخن دیگر اوست که فرمود علیه السلام:
یَهلِکُ فیَّ مُحبٌّ غالِ، وَمُبغِضٌ قالٍ؛(3)
درباره من دوستداری که زیادهروی میکند و کینه جوی ستیزهگر، نابود میشوند.
از علی علیه السلام درباره توحید و عدل پرسش شد. فرمود:
إنَّ التّوحیدَ أنْ لا تَتوَهّمَهُ وَالعدْلَ أنْ لا تَتَّهِمَهُ؛(1)
توحید آن است که خدا را در پندار نیاوری و عدل آن است که به او بدگمان نشوی.
و فرمود علیه السلام:
لا خَیرَ فی الصَّمْتِ عَن الحکم کَما أنَّهُ لا خَیْرَ فی القَوْلِ بِالجَهلِ؛(2)
در خودداری از سخن حکیمانه، خیری نیست؛ همان گونه که در گفتن از روی نادانی، خیری نیست.
در دعایی که با آن باران میطلبید، میفرمود علیه السلام:
اللّهُمَّ اسقِنا ذُللَ السَّحابِ دُونَ صِعابِها؛(3)
خدایا! از ابرهای مطیع بر ما ببار، نه از سرکشهایشان.
و این، از سخنهایی است که فصاحت آن شگفت آور است و آن این که حضرت علیه السلام ابرهای دارای رعد و برق و باد و صاعقه را، به شترهای سرکش که سوارانشان را میاندازند، و ابرهایی را که از این امور
شگفتآور تهی هستند را به شترهای رام که با حال آرامی دوشیده و به راحتی برای سواری استفاده میشوند، تشبیه کرد.
به او علیه السلام عرض شد: ای امیرمؤمنان! کاش [رنگ] موهای سفیدت را تغییر میدادی. حضرت فرمود:
الخِضابُ زینَةٌ، وَنَحْنُ قَوْمٌ فی مُصیبَةٍ؛(1)
رنگ کردن، زیور است و ما گروهی عزا دار هستیم (منظورش عزای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود).
قناعت
و فرمود علیه السلام:
القَناعةُ مالٌ لایَنفدْ؛(2)
قناعت ثروتی است که نابود نمیشود.
برخی این سخن را از پیامبر صلی الله علیه و آله [نیز] نقل نمودهاند.
به زیاد بن ابیه(3)هنگامی که او را جانشین عبداللَّه بن عباس بر فارس و توابع آن
1) 1. نهج البلاغه، فیض الاسلام، 1303 ، ح 465..
2) 2. همان، 1113 ، ح 54 و 1303 ح 467 ..
3) 3. زیاد بن ابیه ( ابو مغیره ): فرزند سمیّه، ام ابی بکرة است که ابوسفیان او را فرزند خودخواند . او در میان اطرافیان علی علیه السلام بود و از طرف ایشان جانشین عبداللّه بن عباس بر بصره شد . پس از صلح امام حسن علیه السلام معاویه او را با شهادتی که ابی مریم سلولی به زنای ابی سفیان با سمیّه داد، برادر خطاب کرد و به طرف خود آورد . از دست او بر شیعیان علی علیه السلام سختی بسیار رفت و سرانجام به نفرین امام حسن علیه السلام در سال 53 ق مُرد .( سفینة البحار، ج 1 ، ص 579).
کرده بود، در گفتاری طولانی که میان آن دو بود و در آن، زیاد را از پیش گرفتن مالیات باز داشته، فرمود علیه السلام:
إستَعمل العَدْلَ واحذَرِ العَسفَ والحَیفَ فَإنَّ العَسفَ یَعودُ بِالجَلاءِ وَالحَیفَ یَدعُو إلی السَّیفِ؛(1)
عدالت پیشه کن و از ستم و بی عدالتی بپرهیز؛ چرا که ستم، موجب ترک دیار میشود، و بیعدالتی به شمشیر [و قیام] میخواند.
أشدُّ الذُّنوبِ ما استَخفَّ بِهِ صاحِبُهُ؛(2)
سختترین گناهان، آن است که صاحبش آن را کوچک شمرد.
ما أخَذ اللّهُ عَلی أهلِ الجَهلِ أنْ یَتَعَلَّمُوا حَتّی أخَذَ عَلی أهْلِ العِلْمِ أنْ یُعلِّمُوا؛(3)
خداوند، از نادانها [پیمان] نگرفت که بیاموزند تا این که [قبل از آن] از اهل علم [پیمان] گرفت که یاد دهند.
إذا احتَشَمَ المؤمنُ أخاهُ فَقَدْ فارَقَهُ؛(2)
آن هنگام که مؤمن برادرش را خشمگین کند، پس، از او جدا شده است.
قرآن کریم
1- اسد الغابة فی معرفة الصحابه: علی بن محمد الجزری، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
2- اعیان الشیعه: ج 9 العلامه السید محسن الامین، دارالتعارف للمطبوعات بیروت.
3- بحارالانوار: العلامه محمد باقر المجلسی، مؤسسة الوفاء بیروت 1403.
4- تفسیر القمی: علی بن ابراهیم القمی، مؤسسة دارالکتاب للطباعة والنشر 1404 ق.
5- ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی: محب الدین الطبری، دارالمعرفة، بیروت.
6- الرجال: العلامة الحلی، دارالذخائر للمطبوعات، قم 1411 ق.
7- سفینة البحار (1- 2): الحاج الشیخ عباس القمی، انتشارات کتابخانه محمودی.
8- فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام: آیتاللَّه جعفر سبحانی، نشر مشعر، تیر 78.
9- فضائل الخمسة من الصحاح الستّة: السید مرتضی الحسینی الفیروز آبادی، دارالکتب الاسلامیه، 1408 ق.
10- مجمع البحرین: الشیخ فخرالدین الطریحی، مکتب نشر الثقافة الاسلامیة، 1408 ق.
11- المستدرک علی الصحیحین: محمد بن عبداللَّه الحاکم النیشابوری، دارالکتب العلمیّة، بیروت 1411 ق.
12- معجم البلدان: یاقوت بن عبداللَّه الحموی، داراحیاء التراث العربی، بیروت 1399 ق.
13- معجم رجال الحدیث: السیدابوالقاسم الموسویالخوئی، مرکز نشر آثار الشیعه، قم 1410 ق.
14- مناقب آل ابیطالب: ابیجعفر رشیدالدین محمّدبن علیبن شهر آشوب، انتشارات علامه، قم.
15- من لایحضره الفقیه: للشیخ ابی جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی، منشورات جماعة المدرسین، قم، 1414 ق.
16- الملل والنحل للامام الشهرستانی: منشورات الشریف الرضی، قم، 1367 ش.
17- نقد الرجال: السید مصطفی الحسینی التفرشی، مؤسسة آل البیت: الاحیاء التراث، 1418 ق.
18- نهج البلاغة: فیض الاسلام، انتشارات، فیض بهمن 1366، و ترجمههای دیگر.
19- وسائل الشیعه: الشیخ محمّد بن حسن الحر العاملی، مکتبة الاسلامیة، 1381 ق.
20- هدیة الاحباب: محدث حاج شیخ عباس قمی، مؤسسه مطبوعاتی امیر کبیر 1322 ش.