ghaemiyeh.com
سرشناسه: خدامیان آرانی، مهدی، 1353 -
عنوان و نام پدیدآور: فریاد مهتاب / مهدی خدامیانآرانی؛ [برای] موسسه اندیشه سبز شیعه.
مشخصات نشر: قم: وثوق، 1392.
مشخصات ظاهری: 140 ص.
فروست: اندیشه سبز؛ 17.
شابک: 38000 ریال978-964-2594-91-7:
یادداشت: چاپ سی و ششم.
یادداشت: کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
یادداشت: عنوان روی جلد: فریاد مهتاب: خاطرات مادر مظلوم مدینه.
یادداشت: کتاب حاضر با حمایت نهاد کتابخانههای عمومی کشور منتشر شده است.
یادداشت: کتابنامه: ص. [117]- 140.
عنوان روی جلد: فریاد مهتاب: خاطرات مادر مظلوم مدینه.
موضوع: علیبن ابیطالب، (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. - اثبات خلافت - داستان
موضوع: سقیفه بنی ساعده- داستان
شناسه افزوده: موسسه اندیشه سبز شیعه
شناسه افزوده: نهاد کتابخانههای عمومی کشور
رده بندی کنگره: BP223/5/خ35ف4 1392الف
رده بندی دیویی: 297/452
شماره کتابشناسی ملی: 3335360
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
صوت
میخواهم برای تو از مادر مظلوم مدینه سخن بگویم، همسفر من باش!
بیا به مدینه سفر کنیم و از حوادثی که بعد از وفات پیامبر در آن شهر روی داد، باخبر شویم.
به راستی چگونه شد که مردم مدینه، عهد و پیمان خود را شکستند و مظلومیّت دختر پیامبر را رقم زدند ؟
من میخواهم تو را با حماسهای که حضرت فاطمه(علیها السلام)، آن را آفرید، آشنا کنم.
حماسه یاری حق و حقیقت!
حماسهای به بلندی تاریخ آزادی وشرافت!
من میخواهم مظلومیّت مادرم فاطمه(علیها السلام) را بیان کنم و تو را از ماجرای خانهای باخبر کنم که در آتش کینه سوخت!
دوست من! بیا با هم دفترِ تاریخ را باز کنیم و در دهها کتاب پژوهشی - تاریخی به جستجوی حقیقت بپردازیم تا بدانیم بر مادرِ مظلوم شیعه چه
گذشته است.
اکنون این کتاب را به حضرت فاطمه(علیهاالسلام) اهدا میکنم، امیدوارم که شفاعتش نصیب همه ما گردد!
مهدی خدّامیان
خرداد سال 1388
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا ار سپاس می گویم که علاقه مندان به حقیقت از این کتاب استقبال خوبی نمودند و این کتاب بارها چاپ شد، در سال 1395 مجددا به بازنگری قسمتهایی از کتاب پرداختم و مطالب مهمی را به آن افزودم. منتظر نظرات شما درباره کتاب هستم.
مهدی خدّامیان
دی سال 1395
نگاه من به آسمانِ پر ستاره دوخته شده است، نمیدانم فردا چه خواهد شد. با خود فکر میکنم، کاش الآن در مدینه بودم!
خدایا! آیا خواهم توانست بار دیگر پیامبر را ببینم ؟
امروز خبردار شدم که بیماری پیامبر، بسیار شدید شده است، دیگر امیدی به بهبودی او نیست. من خیلی نگران هستم. فردا صبح زود به سوی مدینه خواهم رفت، من میخواهم بار دیگر پیامبر را ببینم.
اکنون، خورشید روز سه شنبه، بیست و نهم ماه صَفَر طلوع میکند و من آماده رفتن میشوم. دستی به یالِ اسب سفید و زیبایم میکشم، پا در رکاب مینهم، من میخواهم به سوی مدینه بروم.
آیا تو نیز همراه من میآیی ؟ تو باید با عجله همراه من بیایی، از اینجا تا مدینه، دو ساعت راه داریم. عشق دیدن پیامبر مرا بیقرار کرده است، یادم میآید آخرین باری که پیامبر را دیدم، خبر از رفتن خود میداد، او دیگر از ماندن در این قفس تنگ دنیا خسته شده بود و دوست داشت که به اوج
آسمانها پر بکشد و همنشین فرشتگان گردد. آیا من موفّق خواهم شد بار دیگر پیامبر را ببینم ؟(1)
آنجا را نگاه کن، آیا دیوارهای شهر مدینه را میبینی ؟
اکنون ما به مدینه رسیدهایم، بیا جلوتر برویم، به مرکز شهر، مسجد پیامبر.
آیا تو هم صدای گریهها را میشنوی ؟ برای چه صدای گریه از خانهها بلند است ؟ چه خبر شده است ؟
خدای من! پیامبر از دنیا رفته، اینجا خانه پیامبر است، صدای گریه فاطمه(علیها السلام)، دختر پیامبر به گوش میرسد، اکنون علی(علیه السلام) پیکر پیامبر را غسل میدهد.(2)
پیامبر خودش وصیّت کرده است علی(علیه السلام) (به تنهایی) پیکر او را غسل دهد، و در این کار فرشتگان او را یاری خواهند کرد.(3)
با خود میگویم خوب است به داخل مسجد پیامبر بروم، مسجدی که پیامبر در آنجا برای ما بالای منبر میرفت و سخن میگفت، هنوز طنینِ صدای مهربان او در گوش من است.
خدای من! در این شهر چه خبر است؟ چرا در این لحظه، مسجد اینقدر خلوت است ؟ پس مردم کجا هستند ؟ آیا کسی از راز خلوتی مسجد خبر دارد ؟(4)
از مسجد بیرون میآیم، درِ خانه چند نفر از دوستان خود را میزنم، امّا کسی جواب نمیدهد.
یک نفر دارد به سوی من میآید:
1) أیّها الناس، اسمعوا قولی واعقلوه، فإنّی لا أدری، لعلّی لا ألقاکم بعد عامی هذا...: جامع أحادیث الشیعة ج 26 ص 100، تفسیر القمّی ج 1 ص 171، التفسیر الصافی ج 2 ص 67، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 655، تفسیر الآلوسی ج 6 ص 197، تاریخ الطبری ج 2 ص 402، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 302، تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 58.
2) قال أبو ذویب الهذلی: قدمت المدینة ولأهلها ضجیج بالبکاء کضجیج الحجیج إذا أهلّوا بالإحرام، فقلت: مه ؟...: تاریخ دمشق ج 17 ص 55.
3) یابن أبی طالب، إذا رأیت روحی قد فارقت جسدی فاغسلنی، وأنقِ غُسلی وکفّنی...: الأمالی للصدوق ص 732، روضة الواعظین ص 72، بحار الأنوار ج 22 ص 507.
4) فجئتُ إلی المسجد فوجدته خالیاً، فأتیت بیت رسول اللّه فأصبته مرتجّاً وقد خلا به أهله، فقلت: أین الناس ؟: تاریخ دمشق ج 17 ص 55.
سلام، آیا میدانی مردم کجا رفتهاند ؟ چرا مسجد اینقدر خلوت است.
مگر خبر نداری که همه مردم به سقیفه رفتهاند ؟(1)
سقیفه دیگر کجاست ؟ آنجا چه خبر است ؟
همراه من بیا، آنجا خبرهای مهمّی است.
من همراه او حرکت میکنم، تو نیز همراه من بیا.
او مرا به سوی غرب مدینه میبرد، ما از شهر خارج میشویم.
آنجا را نگاه کن، آنجا سایبانی است که به آن سقیفه میگویند.
چه جمعیّتی در آنجا جمع شده است! چه سر و صدایی بلند است!
به راستی اینجا چه خبر است ؟
جمعیّت زیادی در سقیفه جمع شده است، من جمعیّت را میشکافم و جلو میروم:
آقا چه میکنی، کجا میخواهی بروی ؟ مگر نمیبینی که راه بسته است ؟
امّا من باید جلو بروم، میخواهم برای دوستانم که کتابِ مرا میخوانند گزارش بدهم و سخن بگویم، آنها حق دارند بفهمند امروز اینجا چه خبر است.
هر طور که هست وارد سقیفه میشوم، تختی را میبینم که پیرمردی بر روی آن خوابیده است.(2)
جلو میروم، گویا پیرمرد مریض است، رنگ زردی به چهره دارد.
یک جوان کنار او ایستاده است، پیرمرد یک جمله میگوید و جوان سخن او را با صدای بلند تکرار میکند تا همه بشنوند.(3)
1) سقیفة بنی ساعدة بالمدینة، وهی ظلّة کانوا یجلسون تحتها، فیها بویع أبو بکر...: معجم البلدان ج 3 ص 228 وراجع السقیفة وفدک ص 58، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 6، بحار الأنوار ج 28 ص 256.
2) إذا هم عکوف هنالک علی سعد بن عُبَادة وهو علی سریرٍ له مریض...: المصنّف للصنعانی ج 8 ص 571، کنز العمّال ج 5 ص 650، وراجع تاریخ الطبری ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
3) فلمّا اجتمعوا قال لابنه أو بعض بنی عمّه: إنّی لا أقدر لشکوای أن اسمع القوم کلّهم کلامی، ولکن تلقَّ منّی قولی فأسمعهم...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 1312، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21 ؛ وراجع: السقیفة وفدک ص 57، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 5، بحار الأنوار ج 28 ص 340.
آیا این پیرمرد را میشناسی ؟
او سَعد است، رئیس قبیله خَزْرَج، آن جوان هم، قیس، پسر اوست که در کنار او ایستاده است.
حتما میدانی که مدینه از دو طایفه بزرگ اَوْس و خَزْرَج تشکیل شده است، این دو طایفه قبل از اسلام، همواره در حال جنگ بودند، امّا به برکت اسلام، صلح و آرامش به میان آنها برگشته است.
اکنون، بزرگان این دو طایفه در کنار هم جمع شدهاند تا برای آینده این شهر تصمیم بگیرند.
سعد، بزرگ قبیله خزرج چنین سخن میگوید:
«ای مردم مدینه! شما باید قدر خود را بدانید، شما بودید که پیامبر را یاری کردید و اگر شما نبودید، اسلام به این شکوه و عظمت نمیرسید. آری، مردم شهر مکّه، نه تنها پیامبر را یاری نکردند، بلکه همواره باعث اذیّت و آزار او شدند، امّا خداوند به ما این توفیق را داد که یاری پیامبر را بنماییم و ما تا پای جان او را یاری کردیم.
ای مردم مدینه، با شمشیرهای شما بود که دین اسلام، قدرت پیدا کرد، آگاه باشید که پیامبر از دنیا رفت در حالی که از شما راضی بود و شما نور چشم او بودید. اکنون پیامبر به دیدار خدا شتافته است».(1)
همه مردم یک صدا فریاد میزنند: «ای سعد! چه زیبا و خوب سخن گفتی، ما فقط به سخن تو عمل میکنیم».
مردم، حسابی به شور افتادهاند! نگاه کن! چگونه دور سعد میچرخند و
1) یا معشر الأنصار، لکم سابقة فی الدین، وفضیلة فی الإسلام لیست لقبیلة من العرب ؛ إنّ محمّدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لبث بضع عشرة سنةً...: تاریخ الطبری ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
فریاد میزنند: «ای سعد! تو مایه امید ما هستی، مرگ بر دشمن تو! ».(1)
صدایی به گوشم میرسد، یکی از عقب جمعیّت فریاد می زند: «مهاجران، با سعد بیعت نخواهند کرد، برای این که آنها زودتر از ما مسلمان شدهاند و پیامبر از طایفه آنهاست».
همه به فکر فرو میروند، آری، مهاجران کسانی هستند که در شهر مکّه به پیامبر ایمان آوردند و همراه آن حضرت به مدینه هجرت کردند.
آنها اوّلین کسانی هستند که به پیامبر ایمان آوردند.(2)
حتما تو هم مثل من با دیدن این صحنهها خیلی تعجّب میکنی. من نزدیک یکی از این مردم میروم، و به او چنین میگویم:
مگر در غدیر خُمّ، پیامبر، علی(علیه السلام) را به عنوان جانشین خود معرّفی نکرد ؟ پس چرا میخواهید در میان مسلمانان اختلاف بیاندازید ؟
ما با خلافت علی (علیه السلام) مخالف نیستیم.
پس برای چه اینجا جمع شدهاید و میخواهید سعد را خلیفه خود کنید ؟
خبرهایی به ما رسیده است که مهاجران میخواهند شخص دیگری را به عنوان خلیفه انتخاب کنند. آنان قبلا با هم پیمان بسته اند که نگذارند علی (علیه السلام) حکومت برسد.
آخر برای چه ؟
مگر تو نمیدانی بعضی از این مهاجران که اهل مکّه هستند، کینه علی به دل دارند!؟ مگر نمیدانی در جنگ بدر و اُحُد، علی (علیه السلام) عدّه زیادی از مشرکان مکّه را به قتل رساند ؟ آنهایی که به دست علی (علیه السلام) کشته
1) اجتمعوا فی سقیفة بنی ساعدة، معهم سعد بن عُبَادة یدورون حوله ویقولون: یا سعد، أنت المرجّی، نجلک المرجّی...: السقیفة وفدک ص 58، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 6، بحار الأنوار ج 28 ص 256، شرح أُصول الکافی ج 12 ص 416.
2) ثمّ إنّهم ترادّوا الکلام بینهم، فقالوا: فإن أبت مهاجرة قریش، فقالوا: نحن المهاجرون وصحابة رسول اللّه الأوّلون: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13 ؛ عن أبی عمرة الأنصاری، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21 نحوه.
شدند ؛ برادر، پدر و یا یکی از اقوامِ این مهاجران بودند، برای همین، آنها کینه علی را به دل دارند.(1)
مگر پیامبر در روز عید غدیرخم، علی (علیه السلام) را به عنوان خلیفه و جانشین خود معین نکرد؟ چرا شما اینجا جمع شده اید و این سخنان را می گویید؟(2)
مهاجران با هم پیمان بسته اند و برای حکومت ابوبکر، برنامه ریزی کرده اند. وقتی که ما از این ماجرا باخبر شدیم، تصمیم گرفتیم اینجا بیاییم تا نگذاریم مهاجران به هدف خود برسند. هدف ما فقط مخالفت با نقشه مهاجران است. (3)
گویا در این شهر خبرهای زیادی است، به راستی چه کسانی قسم خوردهاند که حقّ علی(علیه السلام) را غصب کنند ؟
نمیدانم آیا بدن پیامبر دفن شده یا نه؟ چرا مردم، اینقدر بیوفا شدهاند ؟ اینها که تا دیروز، احترام زیادی به پیامبر میگذاشتند، چرا امروز نمیخواهند بر بدن پیامبر نماز بخوانند ؟(4)
بیا! من و تو به سوی خانه پیامبر برویم.
علی(علیه السلام)، بدن پیامبر را غسل داده و کفن نموده است، او و خانواده اش، اوّلین کسانی هستندکه بر پیکر پیامبر نماز خوانده اند.
آری، پیامبر در آخرین لحظههای زندگی خود، از علی(علیه السلام) خواست، تا زمانی که بدن او را به خاک نسپرده است از پیکر او جدا نشود.(5)
نگاه کن، علی(علیه السلام) از خانه پیامبر بیرون میآید و از مردم میخواهد تا بیایند و بر پیکر پیامبر نماز بخوانند.
1) ولا تبعث الفتنة قبل أوان الفتنة، قد عرفت ما فی قلوب العرب وغیرهم علیک...: الاحتجاج ج 1 ص 9 ؛ وراجع بحار الأنوار ج 29 ص 144 ؛ عیون أخبار الرضا ج 1 ص 72، کفایة الأثر ص 102 ؛شرح نهج البلاغة ج 9 ص 22.
2) بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الکافی ج 1 ص 294، التوحید ص 212، الخصال ص 211، کمال الدین ص 276، معانی الأخبار ص 65، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229، تحف العقول ص 459، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75، الإرشاد ج 1 ص 351، کنز الفوائد ص 232، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506، مسند أحمد ج 1 ص 84، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45، سنن الترمذی ج 5 ص 297، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110، مجمع الزوائد ج 7 ص 17، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307، المعجم الأوسط ج 1 ص 112، المعجم الکبیر ج 3 ص 179، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132، نصب الرایة ج 1 ص 484، کنز العمّال ج 1 ص 187، ج 11 ص 332، 608، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92، شواهد التنزیل ج 1 ص 200، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
3) واجتمع المهاجرون یتشاورن فقالوا: انطلق بنا إلی إخواننا من الأنصار: الشمائل المحمّدیة للترمذی ص 206.
4) ولم یحضر دفن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أکثر الناس ؛ لما جری بین المهاجرین والأنصار من التشاجر فی أمر الخلافة: الإرشاد ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 22 ص 519، أعیان الشیعة ج 1 ص 444.
5) وصل علیّ أوّل الناس، ولا تفارقنی حتّی توارینی فی رمسی، واستعن باللّه تعالی...: الإرشاد ج 1 ص 186، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 203، إعلام الوری ج 1 ص 267.
گروهی از مردم (ده نفر، ده نفر) وارد خانه میشوند و بر پیکر پیامبر، نماز میخوانند، اهل سقیفه که فرصت ندارند تا بر پیامبر نماز بخوانند!!
علی(علیه السلام) تصمیم می گیرد بدن پیامبر را در خانه خودش دفن کند، البتّه عدّهای میگویند که پیامبر را در قبرستان بقیع دفن کنیم، عدّهای هم میگویند که بدن پیامبر را در کنار منبر، در داخل مسجد به خاک بسپاریم.
ولی علی(علیه السلام) بر این باور است که پیامبر در همان مکانی که جان داده است، دفن شود.(1)
خانه پیامبر، خانه کوچکی است، مساحت آن، حدود نُه متر مربع است، برای همین، باید صبر کرد تا مردم ده نفر ده نفر، وارد خانه شوند و نماز بخوانند و این زمان زیادی میگیرد.(2)
نگاه کن، عدّهای که نماز خواندهاند، به سوی سقیفه حرکت میکنند تا ببینند آنجا چه خبر است.
آری، تعداد کمی هم که در اینجا بودند به سوی سقیفه میروند، دیگر اینجا خیلی خلوت شده است، در مقابل، سقیفه خیلی شلوغ است.
آنجا را نگاه کن! آن دو نفر را میگویم که سراسیمه به این سو میآیند. گویا آنها از سقیفه میآیند.(3)
نمیدانم چرا آنها خیلی ناراحت هستند، آیا موافقی با آنها سخنی بگوییم ؟
صبر کنید، آخر با این عجله به کجا میروید ؟
ما هر چه سریعتر باید نزد بزرگان خود برویم، ما هرگز اجازه نخواهیم داد خلیفه از میان مردم مدینه انتخاب شود.
1) إنّی أدفن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی البقعة التی قُبض فیها: فقه الرضا ص 189، جواهر الکلام ج 12 ص 103، کفایة الأثر ص 126، بحار الأنوار ج 22 ص 517.
2) ثمّ قام علی الباب فصلّی علیه، ثمّ أمر الناس عشرة عشرة یصلّون علیه ثمّ یخرجون: مستدرک الوسائل ج 2 ص 260، غایة المرام ج 2 ص 240، بحار الأنوار ج 22 ص 517.
3) إذ جاء مَعن بن عَدی وعُوَیم بن ساعدة فقالا... باب فتنة، إن لم یغلقه اللّه بک فلن یُغلق أبداً...: بحار الأنوار ج 28 ص 332.
آنها این را میگویند و به سرعت به سوی خانه پیامبر میروند.
یکی از آنها وارد خانه میشود و در کنار عُمَر ( پسر خطّاب ) مینشیند، او دست عُمَر را میگیرد و به او میگوید:
هر چه زودتر بلند شو!
مگر نمیبینی من اینجا کار دارم ؟ پیکر پیامبر هنوز دفن نشده است.
چارهای نیست، من با تو کار مهمّی دارم.
خوب، حرف تو چیست ؟
اینجا که نمیشود، باید برویم بیرون.
عُمَر از جای خود بلند میشود و همراه او به بیرون خانه میرود:
حرفت را زود بزن! ببینم چه خبری داری.
ای عُمَر، چرا نشستهای؟ مردم مدینه در سقیفه جمع شدهاند و میخواهند با سعد، بزرگ قبیله خزرج، بیعت کنند. ما باید هر چه زودتر به آنجا برویم وگرنه همه نقشههای ما خراب خواهد شد.
حتماً یادت هست که ما از مدتها، قبل عهد کرده ایم که نگذاریم علی به خلافت برسد. ما با دوستان خود پیمان بسته ایم و وقت عمل کردن به آن پیمان فرا رسیده است.
من خیال میکردم که انصار (مردم مدینه) می خواهند خلافت را به دست بگیرند اما حالا می فهمم که گروهی از مهاجران از مدتها قبل برای غصب حق علیه با هم پیمان بسته اند آنان همان منافقانی بودند که بارها دل پیامبر را به درد آوردند و به او اذیت و آزار فراوان رساندند.
اکنون من نیاز به فرصتی دارم تا تاریخ را کنکاش کنم... در روز عید غدیر پیامبر از همه مسلمانان خواست تا ولایت علی (علیه السلام) را بپذیرند و با او بیعت کنند. آن روز مردم با علی (علیه السلام) بیعت کردند. وقتی خورشید روز عید غدیر غروب کرد و شب فرا رسید گروهی از مهاجران در خیمه ای جمع شدند و با یکدیگر چنین پیمان بستند: «محمد آرزو دارد که بعد از او علی به حکومت برسد اما به خدا قسم، ما نمی گذاریم که چنین بشود».(1)
آنان گروهی از منافقان بودند که برای رسیدن به حکومت برنامه ریزی کرده بودند آنان حتی به فکر قتل پیامبر نیز بودند، اما خدا جان پیامبر را حفظ کرد.
بعد از غدیر خم پیامبر به سوی مدینه حرکت کردند. در مسیر، گردنه ای خطرناک وجود داشت که آن را «گردنۀ هَرشا» می خواندند پیامبر در تاریکی شب از آنجا عبور می کردند آن منافقان زودتر خود را به بالای کوه رساندند و می خواستند از بالای کوه سنگ ها را پرتاپ کنند تا شتر پیامبر از آن مسیر باریک خارج شود و در دل آن دره عمیق سقوط کند و پیامبر کشته شود.
در آن تاریکی شب، صدایی به گوش پیامبر رسید. آن صدای جبرئیل بود که چنین می گفت ای محمد عده ای از منافقان در بالای همین کوه کمین کرده اند و تصمیم به کشتن تو گرفته اند و خدا پیامبر را از خطر بزرگ نجات داد، جبرئیل، پیامبر را از راز بزرگی آگاه کرد، رازی که هیچکس از آن خبر نداشت. (2)
آری این گروه اصلاً برای این مسلمان شدند که بعد از پیامبر به حکومت
1) فسمعنا أحد الثلاثة وهو يقول: والله محمد لأحمق إن كان يرى أنّ الأمر يستقيم لعلي من بعده!: تفسير العياشي ج 2 ص 98.
2) قعدوا له في العقبة وهي . ، عقبة أرشَى (هَرشَى ) بين الجُحفة والأبواء، فقعدوا عن يمين العقبة....: تفسير القتي ج 1 ص 174، بحار الأنوار ج 31 ص 632؛ اتفقوا على أن ينفروا بالنبي ناقته على عقبة هَرشَى، وقد كانوا عملوا مثل ذلك في غزوة تبوك: بحار الأنوار ح 28 ص 97.
برسند، آنان هرگز اجازه نخواهند داد که انصار حکومت را بدست بگیرند.
تا اینجا برایت گفتم که دو نفر سراسیمه از سقیفه نزد عمر آمدند و او را از ماجرای سقیفه باخبر کردند آنان به عُمَر:گفتند «ای عُمر، چرا نشسته ای؟مردم مدینه می خواهند با سعد بزرگ قبیله خزرج بیعت کنند».
وقتى عُمَر این خبر مهم را می شنود باور نمی کند که انصار اینقدر سریع برای خلافت دست به کار شده باشند!
عُمَر با عجله به خانهٔ پیامبر می رود خوب است ما هم داخل خانه شویم، نگاه کن عُمَر دست ابوبکر را گرفته است و از او می خواهد که بلند شود. ابوبکر به او می گوید:
میخواهی چه کنی ؟ چرا اینقدر عجله داری ؟
باید با هم به جایی برویم، ما زود برمیگردیم.
کجا برویم ؟ ما تا پیامبر را دفن نکنیم نباید جایی برویم.
ما باید هر چه زودتر خود را به سقیفه برسانیم.(1)
نگاه کن، عُمَر و ابوبکر همراه با عدّهای به سوی سقیفه میروند.
در سقیفه چه شوری بر پا شده است، همه انصار به توافق رسیدهاند که با سعد بیعت کنند. آنها دور سعد میچرخند و شعار میدهند، ظاهرا هیچکس با خلافت سعد مخالف نیست.
ابوبکر و عُمَر و همراهان او از راه میرسند، آنها از دیدن این همه جمعیّت که در آنجا جمع شدهاند تعجّب میکنند.
1) فأخذ بیده فقال: قم، فقال أبو بکر: أین نبرح حتّی نواری رسول اللّه، إنّی عنک مشغول، فقال عمر: لا بدّ من قیام، وسنرجع إن شاء اللّه. فقام أبو بکر معه...: السقیفة وفدک ص 57، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 7 وراجع مسند أحمد ج 1 ص 56، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148 ؛ السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 1071 صحیح البخاری ج 5 ص 20، فتح الباری ج 7 ص 23، عمدة القاری ج 17 ص 118.
نگاه کن!
ابوبکر که از همه پیرتر است جلو میرود و چنین سخن میگوید: «ای مردم مدینه! شما بودید که دین خدا را یاری کردید، ما هیچکس را به اندازه شما دوست نداریم، شما براداران ما هستید. مگر نمیدانید که ما اوّلین کسانی بودیم که به پیامبر ایمان آوردیم. ما از نزدیکان پیامبر هستیم. بیایید خلافت ما را قبول کنید، ما قول میدهیم که هیچ کاری را بدون مشورت شما انجام ندهیم ».(1)
مردم مدینه با سخنان ابوبکر به فکر فرو میروند!
آری، در آن سالهای اوّل که حضرت محمد(صلی علیه و آله) به پیامبری مبعوث شد، این مهاجران بودند که به پیامبر ایمان آوردند!
گویا دلیل هایی که ابوبکر آورده است همه را قانع کرده است، همه سکوت کردهاند، آری، خلیفه پیامبر کسی است که زودتر از همه به پیامبر ایمان آورده و از خاندان پیامبر است. فقط او شایستگی خلافت دارد.
به راستی منظور ابوبکر از این سخنان چه کسی است ؟
نگاه کن، همه مردم، سکوت کردهاند و حق را به ابوبکر دادهاند. ابوبکر، چه ماهرانه سخن گفت!!
آری، بعد از سخنان ابوبکر، دیگر حنایِ سعد هیچ رنگی ندارد، نگاه کن که چگونه او و طرفدارانش شکست خوردند.
مردم مدینه میدانند که همه آنها، ده سال بعد از بعثت پیامبر به او ایمان آوردهاند، امّا مهاجران، در اوّل بعثت پیامبر به اسلام ایمان آوردند.
ای ابوبکر! چه دلیلهای خوبی آوردی، ولی من از تو یک سوال دارم، تو
1) وأنتم یا معشر الأنصار! من لا ینکر فضلکم فی الدین، ولا سابقتهم العظیمة فی الإسلام، رضیکم اللّه أنصارا لدینه ورسوله...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21، وراجع: صحیح البخاری¨ ج 3 ص 1341 ح 3467، الطبقات الکبری ج 2 ص 269 ؛ تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 64 ؛ عمدة القاری ج 24 ص 8، کنز العمّال ج 5 ص 646.
برای پیروزی مهاجران بر انصار به دو دلیل اشاره کردی:
اوّل: مهاجران به پیامبر زودتر ایمان آوردند.
دوّم: مهاجران از خویشاوندان پیامبر هستند.
با تو هستم، ای ابوبکر! به همین دلیلهایی که گفتی، فقط علی(علیه السلام) شایستگی خلافت را دارد.
مگر شما قبول ندارید اوّلین کسی که به پیامبر ایمان آورد علی(علیه السلام) بود ؟ اگر شایستگی خلافت به فامیل بودن با پیامبر است علی(علیه السلام) که پسر عموی پیامبر است، به راستی کدام یک از شما مهاجران، پسر عموی پیامبر هستید ؟
آیا به یاد داری که پیامبر فقط با علی(علیه السلام) پیمان برادری بست ؟ ای ابوبکر! بارها پیامبر فرمود: «علی، برادر من در دنیا و آخرت است» ؟(1)
به خدا قسم، امروز میفهمم که چرا پیامبر این جمله را این همه برای شما تکرار میکرد.
او میدانست که تو یک روز اینجا میایستی و برای خلافت، به این دو دلیل اشاره میکنی!
آیا ابوبکر مردم را به سوی علی(علیه السلام) دعوت خواهد کرد ؟ به فرض که اصلاً کار به روز غدیر خُمّ نداشته باشیم، اکنون با سخنان ابوبکر، خلافت و حقانیّت علی(علیه السلام) ثابت شده است.
امّا وقتی من به چهره ابوبکر نگاه میکنم، میفهمم او برنامه دیگری در سر دارد. شاید بگویی چه برنامهای ؟ با من همراه باش.
آنجا را نگاه کن! یکی از بزرگان قبیله خزرج جلو میآید و با صدای بلند
1) علیّ أخی فی الدنیا والآخرة: الجامع الصغیر ج 2 ص 176، کنز العمّال ج 11 ص 607، سبل الهدی والرشاد ج 11 ص 297، ینابیع المودّة ج 1 ص 242 و ج 2 ص 77، و 96 و 289، الأمالی للطوسی ص 137، بحار الأنوار ج 18 ص 400 ؛ وراجع: المستدرک للحاکم ج 3 ص 14، تاریخ بغداد ج 12 ص 263، تفسیر فرات الکوفی ص 366، تاریخ دمشق ج 42 ص 53، ینابیع المودّة ج 1 ص 179، الخصال ص 429، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 264، کشف الغمّة ج 1 ص 299.
میگوید: «به این سخنان ابوبکر گوش نکنید و فریب او را نخورید. ما بودیم که وقتی مردم مکّه، پیامبر را از آن شهر راندند به آن حضرت پناه دادیم و با تمام وجود، او را یاری کردیم، برای همین، امروز، خلافت، حقّ ما میباشد. اگر مهاجران سخن شما را قبول نکنند آنها را از این شهر بیرون میکنیم ».
آنگاه، نگاهی به ابوبکر، عُمَر و طرفداران آنان میکند و میگوید: «به خدا قسم، هر کس با ما مخالفت کند با شمشیرهای ما روبرو خواهد بود».(1)
بار دیگر، هیاهو به پا میشود، همه سخن این گوینده را با فریاد خود تأیید میکنند. نگاه کن! مهاجران، همه ترسیدهاند.
همه چیز آماده است برای اینکه مردم با سعد بیعت کنند...
در این میان نگاه من به بَشیر میافتد، نمیدانم او را میشناسی یا نه ؟
او اهل مدینه است، امّا همیشه به سعد حسادت میورزیده است. درست است که سعد، رئیس قبیله اوست، ولی او نمیتواند ببیند که سعد خلیفه مسلمانان بشود.
حسد در وجود او، آتشی روشن نموده است، اکنون او برمیخیزد و شروع به سخن میکند: «ای مردم، درست است که ما پیامبر را به شهر خود دعوت کردیم و او را تا پای جان یاری کردیم، ولی همه شما میدانید که ما برای خدا این کار را انجام دادیم، نه برای رسیدن به دنیا. آری، هدف ما رضایت خدا بود، ما میخواستیم دین خدا را یاری کنیم. امروز نزدیکان پیامبر، بیش از ما شایستگیِ خلافت را دارند، من از شما میخواهم تا حرف آنها را قبول کنید ».(2)
سخن بشیر، بار دیگر همه را به فکر میاندازد. آری، خاندان پیامبر بیش از
1) فقام الحبّاب بن المنذر بن الجُموح فقال: یا معشر الأنصار! املکوا علیکم أمرکم ؛ فإنّ الناس فی فیئکم وفی ظلّکم، تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21 ؛ وراجع الاحتجاج ج 1 ص 91.
2) فلمّا رأی بشیر بن سعد الخزرجی ما اجتمعت علیه الأنصار من أمر سعد بن عبد اللّه وکان حاسداً له وکان من سادة الخزرج...: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 9، بحار الأنوار ج 28 ص 345.
همه، شایستگی خلافت را دارند.
اکنون باید خلافت را به نزدیکان پیامبر سپرد، امّا چه کسی از علی(علیه السلام) به پیامبر نزدیکتر ؟ مگر پیامبر او را برادر خود خطاب نمیکرد ؟ مگر در روز غدیر، پیامبر او را به عنوان جانشین خود معرّفی نکرد ؟ کاش یک نفر اینجا بود و مردم را به یاد سخنان پیامبر میانداخت.
در این میان، یکی از انصار از جای خود بر میخیزد و این چنین میگوید: «ای مردم مدینه، پیامبر از مهاجران بود و ما یاوران او بودیم! امروز هم ما یاوران و انصارِ کسی خواهیم بود که جانشین او باشد ».(1)
همه با سخن او به فکر فرو میروند، انصار باید یار و یاورِ پیامبر و خلیفه او باقی بمانند و خودشان نباید خلیفه بشوند.
ابوبکر برمیخیزد و در حقّ گوینده این سخن دعا میکند و به او میگوید: «خدا به تو جزای خیر دهد! تو چقدر زیبا سخن گفتی».(2)
در این میان عُمَر برمیخیزد، گویا او میخواهد برای مردم سخن بگوید.
همه مردم ساکت میشوند و او شروع به سخن میکند، سخن او کوتاه و مختصر است: «ای مردم، بیایید با کسی که از همه ما پیرتر است بیعت کنیم ».(3)
به راستی منظور عُمَر کیست ؟ آیا سنّ زیاد، میتواند ملاک انتخاب خلیفه باشد ؟ آخر چرا باید به دنبال سنّتهای غلط روزگار جاهلیّت باشیم ؟
آیا درست است که با رفتن پیامبر از میان ما، بار دیگر به رسم و رسوم آن روزگاران توجّه کنیم ؟ اگر سن و سال دلیل شایستگی برای خلافت است، چرا ابوبکر؟
1) فقام زید بن ثابت فقال: إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم کان من المهاجرین وکنّا أنصار رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، فنحن أنصار من یقوم مقامه...: مجمع الزوائد ج 5 ص 183، فتح الباری ج 7 ص 24، المعجم الکبیر ج 5 ص 115، کنز العمّال ج 5 ص 654، سبل الهدی والرشاد ج 11 ص 258، السیرة الحلبیة ج 3 ص 481.
2) فقال أبو بکر: جزاکم اللّه خیراً من حیّ یا معشر الأنصار وثبّت قائلکم...: نفس المصادر السابقة.
3) فقلت والجمع یسمعون: ألا أکبرنا سنّاً وأکثرنا لیناً: بحار الأنوار ج 30 ص 291.
پدر ابوبکر که زنده است و از پسرش پیرتر است، چرا او را انتخاب نکردند؟
ناگهان ابوبکر رو به جمعیّت میکند و میگوید: «ای مردم! بیایید با عُمَر بیعت کنید».
مردم به یکدیگر نگاه میکنند، همه فریاد میزنند: «نه، ما با او بیعت نمیکنیم».
عُمَر رو به آنها میکند و میگوید: «به چه دلیلی با من بیعت نمیکنید ؟»
مردم میگویند: «ما از خودخواهی تو میترسیم».
عُمَر قدری فکر میکند و در جواب میگوید: «پس بیایید با ابوبکر بیعت کنیم»، امّا ابوبکر بار دیگر پیشنهاد بیعت با عُمَر را میدهد.(1)
همه نگاهها به سوی آن دو خیره میشود.
ناگهان عُمَر از جا برمیخیزد و میگوید: «ای ابوبکر، من هرگز بر تو سبقت نمیگیرم، تو بهترین ما هستی، دستت را بده تا با تو بیعت کنم».(2)
نگاه کن! عُمَر دست ابوبکر را میگیرد و میگوید: «ای مردم! با ابوبکر بیعت کنید».(3)
حتما بشیر را به خاطر داری، همان که لحظاتی قبل به تأیید سخنان ابوبکر برای مردم سخن گفت، او بلند میشود و به سوی ابوبکر میرود و با او بیعت میکند.(4)
آری، اوّلین کسی که با خلیفه بیعت میکند بشیر است، حسی در درونم به من می گوید که بشیر قبلا با عمر دست به یکی کرده است، او این حرف ها را می زند زیرا او را با پول و وعده های فراوان، خریده اند....
1) فهلمّوا إلی عُمَر فبایعوه، فقالوا: لا، فقال عمر: فلِمَ ؟ فقالوا: نخاف الإثرة...: کنز العمّال ج 5 ص 652 وراجع تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
2) فمن ذا ینبغی له أن یتقدّمک أو یتولّی هذا الأمر علیک، ابسط یدک نبایعک: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 1312.
3) فکثر اللّغط وارتفعت الأصوات، حتّی فرقتُ من الاختلاف، فقلت: ابسط یدک یا أبا بکر، فبسط یده فبایعته...: صحیح البخاری ج 6 ص 2505، مسند أحمد ج 1 ص123، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148 و ص 155، تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 205، السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 308، تاریخ دمشق ج 30 ص 281 و ص 284، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 11، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 23، أنساب الأشراف ج 2 ص 265، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 487.
4) فلمّا ذهبا لیبایعاه سبقهما إلیه بشیر بن سعد فبایعه...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12.
یکی از بزرگان مدینه، رو به بشیر میکند و میگوید: «ای بشیر، به خدا قسم، حسدی که به سعد داشتی تو را وادار کرد تا با ابوبکر بیعت کنی».(1)
بعد از آن عُمَر با ابوبکر بیعت میکند.
خوب دقّت کن، همانگونه که برایت گفتم مدینه از دو قبیله بزرگ (اوس و خزرج) تشکیل شده است و این دو قبیله سالیان سال با هم جنگ و خونریزی داشتهاند.
اکنون، بزرگان قبیله اوس با خود فکر میکنند، اگر سعد (رئیس قبیله خزرج)، خلیفه شود این افتخاری برای قبیله خزرج خواهد بود.
آن مرد را نگاه کن! رئیس قبیله اوس را میگویم. او قبیله خود را برای بیعت با ابوبکر فرا می خواند.(2)
آری، حسدورزی بزرگان قبیله اوس، آنها را به بیعت با ابوبکرتشویق میکند. به راستی چه چیزی در پشت پرده این حوادث است؟ چه شد آن حسادت ها و اختلاف ها زنده شد؟ فتنه از کجا آب می خورد؟ چه کسی بر طبل اختلاف ها می کوبد؟
بزرگان قبیله اوس را نگاه کن که چگونه به سوی ابوبکر میروند و با او بیعت میکنند.
وقتی که بزرگان قبیله اوس بیعت کردند همه افرادِ آن قبیله هم برمیخیزند و با خلیفه بیعت میکنند.
ببین! چگونه مردم برای بیعت با ابوبکر، سر از پا نمیشناسند، چگونه تعصّب و روحیه قبیله گری، مردم را از راه راست، دور کرد.
همه افراد قبیله اوس با ابوبکر بیعت میکنند.
به این سادگی، اهلِ سقیفه با ابوبکر بیعت میکنند. تا این لحظه، هیچکس
1) فناداه الحبّاب بن المنذر: یا بشیر بن سعد! عَقّتکَ عِقاقٌ، ما أحوجک إلی ما صنعت، أَنَفِستَ علی ابن عمّک الإمارة ؟!...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
2) ولمّا رأت الأوس ما صنع بشیر بن سعد، وما تدعو إلیه قریش، وما تطلب الخزرج من تأمیر سعد بن عُبَادة، قال بعضهم لبعض...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12.
سخن از رأیگیری و شورا به میان نیاورده است، اینجا سخن از رأیگیری نیست.
اگر کسی بگوید اینجا، در سقیفه، رأیگیری شده است، دروغ گفته است. برای اینکه در اینجا، علی(علیه السلام)، مقداد، سلمان، ابوذر، عمّار و جمعی دیگر از یاران گرامی پیامبر حاضر نیستند، یک نفر از بنی هاشم هم در اینجا نیست، آیا آنها جزء مسلمانان نیستند ؟ آیا آنها حقّ رأی نداشتند ؟
امروز در اینجا مردم با ابوبکر بیعت کردند به این دلیل که او از خاندان پیامبر است و اوّلین کسی است که مسلمان شده است، امّا همه میدانند علی(علیه السلام) نزدیکترین مردم به پیامبر است و زودتر از ابوبکر اسلام آورده است.
قبیله اوس با ابوبکر بیعت کردند زیرا امروز آن اختلاف و کینهای که سالیان سال، میان این دو قبیله وجود داشت، زنده شد.
آیا میدانی میان این دو قبیله، قبل از اسلام، جنگ سختی در گرفت و خونهای زیادی به زمین ریخته شد؟ آنها آن روز را «روز بُعاث» نام نهادند، روزی که جوانان زیادی بر خاک و خون غلطیدند.(1)
در آن روز قبیله خزرج، پیروز میدان جنگ شده بود و امروز قبیله اوس میخواهد انتقام خود را از سعد (بزرگ قبیله خزرج) بگیرد.
آنها خیال میکنند اگر با ابوبکر بیعت نکنند حتما سعد خلیفه خواهد شد. چه کسانی این آتش زیر خاکستر (کینه بین اوس و خزرج) را امروز روشن کردند؟
آری، عدّهای میدانستند که اختلاف این دو قبیله برای موفقیّت آنها لازم است و برای همین نقشه خود را به خوبی اجرا کردند.
1) وکانت الأوس والخزرج ابنا حارثة بن ثعلبة أهل عزّ ومنعة فی بلادهم، حتّی کانت بینهم الحروب التی أفنتهم فی أیّامٍ لهم مشهورة... یوم بِعاث: تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 37.
آیا به یاد داری اوّلین کسی که با ابوبکر بیعت کرد که بود ؟
بشیر را میگویم، او که یکی از بزرگان قبیله خزرج است، به علّت حسدی که نسبت به پسرعموی خود، سعد، داشت با ابوبکر بیعت کرد. اکنون، با بیعت کردن بشیر، در قبیله خزرج اختلاف افتاده است، عدّهای طرفدار کار بشیر هستند و عدّهای هم مخالف.
نگاه کن! بشیر مشغول سخن گفتن با افراد قبیله خود (قبیله خزرج) است، او به آنها این چنین میگوید: «اکنون که همه دارند با ابوبکر بیعت میکنند، پس ما از آنها عقب نیفتیم».
عدّهای با او موافق میشوند و میروند و با ابوبکر بیعت میکنند.
سعد (رئیس قبیله خزرج) با مردم سخن میگوید، امّا دیگر کسی به سخن او گوش نمیکند، او می خواهد راز مهمی را بیان کند، اما مهاجران مانع میشوند که سخن او به گوش مردم برسد آنان هیاهو میکنند، من به زحمت سخن او را میشنوم سعد به مهاجران چنین میگوید: «به خدا قسم من خلافت را نمیخواستم فقط زمانی که فهمیدم شما میخواهید حق على (علیه السلام) ما را غصب کنید به میدان آمدم تا شما به خلافت دست پیدا نکنید. اکنون بدانید که من هرگز با شما بیعت نخواهم کرد».(1)
مهاجران از هر طرف هجوم می آورند و،سعد بزرگ طایفهٔ خزرج در زیر دست و پا قرار میگیرد، عده ای از طرفداران سعد فریاد میزنند: «آرام بگیرید مواظب باشید مبادا سعد در زیر دست و پای شما پایمال شود».
در این میان عُمَر فریاد میزند: «سعد را بکُشید، او را زیر دست و پا،
1) و لقد کان سعد لما رأی الناس یبایعون أبابکر نادی: أیها الناس! انی والله ما أردتها حتی رأیتکم تصرفونها عن علی بحار الانوار ج30 ص11.
پایمال کنید».(1)
عُمَر به طرف سعد میرود و به او میگوید: «ای سعد، من دوست دارم آن چنان زیر دست و پایِ مردم، پایمال شوی».(2)
قیس، پسرِ سعد، این سخن را میشنود جلو میآید و ریش عمررا در دست میگیرد و میگوید: «به خدا قسم اگر مویی از سر پدرم کم شود نخواهم گذاشت از اینجا سالم بیرون بروی».(3)
ابوبکر این صحنه را میبیند، با عجله به سوی عُمَر میآید و به او میگوید: «ای عُمَر، آرام باش، امروز، روزی است که ما باید با آرامش با مردم برخورد کنیم، خشونت، ما را از هدفمان دور میکند».(4)
عُمَر با شنیدن این سخن، آرام میشود وتصمیم میگیرد تا صحنه را ترک کند و سعد را به حال خود بگذارد.
اکنون سعد رو به عُمَر میکند و میگوید: «اگر من بیمار نبودم و قدرت داشتم با شما جنگ میکردم».
آنگاه او به فرزندان خود میگوید: «مرا از اینجا ببرید». فرزندان سعد، پدر خود را از سقیفه بیرون میبرند.(5)
صوت
با رفتن سعد، همه سر و صداها تمام می شود، گویا این هیاهوها برای این بود که کسی سخن سعد را نشنود مهاجران به هدف خود رسیدند، آنان نگذاشتند که سخن او به گوش مردم برسد اما حقیقت هیچگاه مخفی نمی ماند،تاریخ سخن او را برای همیشه به یاد خواهد داشت. سخن او از حقیقت مهمی پرده برداشت.
1) عُمَر هو الّذی شدّ بیعة أبی بکر ووقم المخالفین فیها، فکسر سیف الزبیر لمّا جرّده،...: شرح نهج البلاغة ج 1 ص 174.
2) ثمّ قام علی رأسه فقال: لقد هممت أن أطأک حتّی تندُرَ عضُدُکَ: بحار الأنوار ج 28 ص 336.
3) فأخذ قیس بن سعد بلحیة عُمَر ثمّ قال: واللّه لئن حَصحَصتَ منه شعرة ما رجعت وفیک واضحة...: المصدر السابق.
4) فقال عمر: اقتلوه قتله اللّه، وتماسکا، فقال أبو بکر: مهلاً یا عمر، الرفق هنا أبلغ، فأعرض عنه عمر...: تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 64، تاریخ الطبری ج 2 ص 459، معالم المدرستین ص 118، الشافی فی الإمامة ج 3 ص 190.
5) أما واللّه لو أری من قوّةٍ ما أقوی علی النهوض لسمعتم منّی بأقطارها وسککها زئیراً یحجُرُکَ وأصحابک....: بحار الأنوار ج 28 ص 336.
من باید به این سخن سعد بیشتر دقت کنم: «ای مهاجران! به خدا قسم من خلافت را نمی خواستم، فقط زمانی که فهمیدم شما می خواهید حق علی (علیه السلام) را غصب کنید به میدان آمدم تا شما به خلافت دست پیدا نکنید. اکنون بدانید که من هرگز با شما بیعت نخواهم کرد».(1)
آری، انصار هرگز پیمان «عقبه» را از یاد نبرده اند، وقتی پیامبر در مکه بود، آنان به دیدار پیامبر رفتند مردم،مکه پیامبر را اذیت و آزار میکردند و به او سنگ میزدند انصار بودند که در مکانی به نام «عقبه» با پیامبر بیعت کردند و از او خواستند به شهر آنان .بیاید پیامبر سخن آنان را پذیرفت و از آنان خواست تا با او پیمان ببندند.
در آن زمان انصار عهد بستند که همواره از پیامبر و خاندان او حمایت کنند، امروز آنان در سقیفه جمع شدند تا نگذارند خلافت به دست مهاجران بیفتد.(2)
انصار خبر داشتند که مهاجران از سالها قبل، برای خلافت برنامه ریزی کرده اند انصار میخواستند خلیفه ای از میان خود انتخاب کنند تا نقشه های مهاجران تباه شود!
مهاجران فکر نمی کردند که انصار در سقیفه جمع شوند و بخواهند برای خود خلیفه مشخص کنند، برای همین بود که عمر و ابوبکر سراسیمه به سقیفه آمدند، زیرا می دانستند که اگر مردم با سعد بیعت کنند همهٔ برنامه های مهاجران نقش بر آب می شود.
انصار بین گزینه بد و گزینه بدتر گرفتار شده بودند، غصب خلافت، بد بود، اما خلافت دشمنان علی (علیه السلام) بدتر بود!
انصار بین بد و بدتر کدام را برگزیدند؟
انصار سرانجام گزینه بد را انتخاب کردند انصار می خواستند بر دشمنان على (علیه السلام) پیش دستی کنند و مانع به قدرت رسیدن آنان شوند. (ای کاش انصار قبل از جمع شدن در سقیفه با علی (علیه السلام) مشورت میکردند و نظر او را جویا می شدند).
انصار به خوبی می دانستند که مهاجران، کینه علی را به دل دارند و هرگز نمی گذارند علی به خلافت برسد انصار می دانستند که اگر مهاجران به قدرت برسند به خاندان پیامبر ظلم های فراوان خواهند کرد، بنابراین می خواستند مانع این کار شوند برای همین در سقیفه جمع شدند.
افسوس که عُمَر و ابوبکر زود خبردار شدند و سراسیمه خود را به سقیفه رساندند و فتنه برپا کردند.
سخن به اینجا رسید که سعد سقیفه را ترک کرد به خلیفه خبر می دهند که سعد به منزل خود رفته است باید هر طور هست او را به سقیفه باز گرداند، او باید بیعت کند. مگر اهل سقیفه، همه با ابوبکر بیعت نکردند؟ او چرا می خواهد اتحاد مسلمانان را به هم بزند؟
از اینجا دیگر، کمکم، سخن اهل سقیفه تغییر میکند.
آری، حالا دیگر هر کس با خلیفه مخالف باشد و با او بیعت نکند با اسلام مخالف است!!
حتما تعجّب میکنی. آری، اکنون که اهل سقیفه با ابوبکر بیعت کردهاند، دیگر او، نماد اسلام شده است و مخالفت با او مخالفت با اسلام است!
خلیفه، عدّهای را به خانه سعد میفرستد تا از او بخواهند که برای بیعت کردن به سقیفه بیاید.
فرستاده خلیفه به خانه سعد میرود و پیامِ خلیفه را به او میرساند.
سعد در جواب میگوید: «تا جان در بدن دارم هرگز با شما بیعت نخواهم کرد».
فرستاده خلیفه به سوی سقیفه باز میگردد و سخن سعد را برای خلیفه باز میگوید.
خلیفه به فکر فرو میرود که اکنون چه باید کرد. عُمَر رو به خلیفه میکند و میگوید: «ای خلیفه، سعد را به حال خود نگذار، او باید با شما بیعت کند».
در این میان یکی از اطرافیان به خلیفه میگوید: «سعد را به حال خود بگذارید، او آدم لجبازی است، او هرگز با شما بیعت نخواهد کرد تا کشته شود و با ریختن خون او، تمام قبیله او در فکر انتقام خواهند افتاد و این برای خلافت شما خوب نیست، او پیرمردی مریض است و یک پیرمرد مریض و تنها، هیچ کاری بر ضدّ شما نمیتواند انجام دهد».
خلیفه این سخن را میپسندد و دیگر کسی را به دنبال سعد نمیفرستد.(1)
آیا موافقی با هم سری به خانه پیامبر بزنیم ؟
نگاه کن! علی(علیه السلام) بدن پیامبر را در خانه آن حضرت به خاک سپرده است و کنار قبر آن حضرت نشسته است.
بنی هاشم هم اینجا هستند، عبّاس، عموی پیامبر در کناری نشسته است.
1) فقال له بشیر بن سعد: إنّه قد لجّ وأبی، فلیس یبایعکم حتّی یُقتل، ولیس بمقتول حتّی یُقتل معه ولده وأهل بیته...: بحار الأنوار ج 28 ص 336 ؛وراجع الإفصاح ص 84.
مقداد و سلمان و ابوذر و چند نفر دیگر هم اینجا هستند.
آری، خیلی از مسلمانان در مراسم دفن پیامبر حاضر نشدند.(1)
یک نفر سراسیمه به این سو میآید. او از همه میپرسد که علی(علیه السلام) کجاست ؟
اگر علی(علیه السلام) را میخواهی برو کنار قبر پیامبر، او را آنجا میتوانی ببینی.
او میخواهد خبر مهمّی را به علی(علیه السلام) بگوید.
خبر او این است: «مردم در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند».
مولایت را نگاه کن! او شروع به خواندن آیه دوم سوره «عنکبوت» میکند: ( أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُواْ أَن یَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لاَ یُفْتَنُونَ )، آیا مردم خیال میکنند وقتی گفتند ما ایمان آوردیم، امتحان نمیشوند ؟».
آری، این مردم کسانی بودند که ادّعای ایمانِ آنها، همه دنیا را گرفته بود، امّا امروز که امتحان پیش آمد چند نفر سر بلند بیرون آمدند ؟ چند نفر توانستند از این فتنه نجات پیدا کنند ؟
آری، امروز، روز امتحان بزرگ الهی بود و متأسّفانه خیلیها در این آزمون بزرگِ تاریخ، سرافکنده شدند.(2)
گوش کن! صدایی از بیرون خانه به گوش میرسد: «ای علی! مردم در سقیفه با ابوبکر بیعت کردهاند، همه ما آماده هستیم تا تو را در راه جنگ با آنها یاری کنیم ».(3)
آیا موافقی بیرون برویم و ببینیم کیست که اینگونه سخن میگوید ؟
خدای من! این ابوسفیان است! همان کسی که برای کشتن پیامبر، جنگ بدر و اُحد را به راه انداخت. اکنون چه شده است که امروز دلش برای اسلام
1) إنّ أبا بکر وعُمَر لم یشهدا دفن النبیّ، وکانا فی الأنصار، فدُفن قبل أن یرجعا...: المصنّف لابن أبی شیبة ج 8 ص 52، کنز العمّال ج 5 ص 652.
2) جاء رجل إلی أمیر المؤنین علیهالسلام وهو یسوّی قبر رسول اللّه بمسحاةٍ فی یده، فقال له: إنّ القوم قد بایعوا أبا بکر... الإرشاد ج 1 ص 189، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 149، أعیان الشیعة ج 1 ص 430.
3) إنّ أبا سفیان جاء إلی علیّ فقال: یا علیّ، بایعوا رجلاً أذلّ قریش قبیلةً، واللّه لئن شئت لنصدّ عنها أقطارها...: کنز العمّال ج 5 ص 654 ؛ وراجع تاریخ الطبری ج 2 ص 450.
میسوزد ؟ نه او دلش برای اسلام نمیسوزد، او نقشهای در سر دارد.
او نزدیک میآید و چنین میگوید: «ای علی! دستت را بده تا با تو بیعت کنم».(1)
مولایت را نگاه کن، چگونه جواب ابوسفیان را میدهد: «ای ابوسفیان! تو از این سخنان خود قصدی جز مکر و حیله نداری».
ابوسفیان این سخن را که میشنود از آنجا دور میشود.(2)
آری، ابوسفیان پیش خود نقشه کشیده بود تا امروز انتقام خود را از اسلام بگیرد. او اوّلین کسی است که خبر سقیفه را برای علی(علیه السلام) آورد، او که شجاعت علی(علیه السلام) در جنگها را دیده بود، خیال میکرد اکنون نیز، علی(علیه السلام) شمشیر به دست خواهد گرفت و به جنگ اهل سقیفه خواهد رفت و جنگ داخلی در مدینه روی خواهد داد و آن وقت بهترین فرصت خواهد بود تا دشمنان اسلام به مدینه حمله کنند و دیگر هیچ اثری از اسلام باقی نماند و او به آرزوی خود برسد.(3)
امّا ابوسفیان نمیدانست که علی(علیه السلام)، اینگونه امید او را نا امید خواهد کرد. آری، آن حضرت برای اسلام زحمتهای زیادی کشیده است، اکنون اجازه نخواهد داد تا ابوسفیان به خواسته خود برسد. اگر دیروز شمشیر علی(علیه السلام)، مایه نجات اسلام شد امروز صبر او، مایه بقای اسلام است.
اکنون، اهل سقیفه همه با ابوبکر بیعت کردهاند، و وقت آن فرا رسیده است که خلیفه را به مرکز شهر ببرند. خلیفه همراه با کسانی که در سقیفه هستند به مسجد شهر میرود.
در مسیر به هر کس برخورد میکنند او را مجبور میکنند تا با ابوبکر بیعت
1) قال: أ رضیتم یا بنی عبد مناف أن یلی هذا الأمر علیکم غیرکم ؟ وقال لعلیّ بن أبی طالب: امدد یدک أُبایعک، وعلیٌّ معه قصیٌّ...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38.
2) ارجع یا أبا سفیان، فواللّه ما ترید اللّه بما تقول، وما زلت تکید الإسلام وأهله...: بحار الأنوار ج 22 ص 520.
3) فإنّ هؤلاء خیّرونی أن یأخذوا ما لیس لهم، أو أُقاتلهم وأُفرّق أمر المسلمین: الشافی فی الإمامة ج 3 ص 243، الصراط المستقیم ج 3 ص 111 وراجع بحار الأنوار ج 28 ص 392: الأمالی للمفید ص 155 ح 6: بحار الأنوار ج 28 ص 392...: الطرائف ص 411، المناقب للخوارزمی ص 313، فرائد السمطین ج 1 ص 320 ؛ الکافی ج 8 ص 295، علل الشرائع ص 149، الأمالی للطوسی ص 230.
کند.(1)
آری، مسلمانان بر خلافت ابوبکر، متّحد شدهاند و هر کس که با این اتّحاد و یگانگی، مخالف باشد کشته خواهد شد.
حتما میگویی به چه جرم و گناهی ؟ به جرم مخالفت با وحدت مسلمانان!
امّا سوال من این است که آیا همه مسلمانان با ابوبکر بیعت کردهاند ؟ هنوز که بنی هاشم و علی(علیه السلام) با او پیمان نبستهاند ؟ این چه وحدتی است که شما از آن سخن میگویید ؟
نگاه کن! خلیفه را با چه احترامی به مسجد میبرند!
علی(علیه السلام)، پیکر پیامبر را دفن کرده و به خانه خود رفته است. عدّهای از مردم در مسجد پیامبر جمع شدهاند، در این میان، عثمان همراه با بنی اُمیّه در گوشهای از مسجد نشستهاند.(2)
در این هنگام ابوبکر را وارد مسجد میکنند و او را بر بالای منبر پیامبر مینشانند.
عُمَر نگاهی به مسجد میکند، میبیند که ابوسفیان با عدّهای از بنی اُمیّه در گوشهای نشستهاند در میان آنها عثمان هم به چشم میخورد. ابوسفیان با دیگران بر ضدّ خلیفه سخن میگوید. به راستی چگونه میتوان ابوسفیان را راضی کرد ؟
راه حلّی به ذهن خلیفه میرسد. یک نفر پیام مهمّی را برای ابوسفیان میآورد: «به تو قول میدهیم که فرزندت، معاویه را در حکومت خود شریک کنیم».(3)
ابوسفیان لبخندی میزند و میگوید: «آری، ابوبکر چه خوب خلیفهای
1) فإذا بقومٍ قد أقبلوا وهم یعترضون کلّ من رأوه فیقدّمونه یبایع، شاء ذلک أم أبی: الهجوم علی بیت فاطمة ص 82 نقلا من مثالب النواصب ص 130.
2) واجتمعت بنو أُمیّة إلی عثمان بن عفّان، واجتمعت بنو زهرة إلی سعد وعبد الرحمن...: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 11، بحار الأنوار ج 28 ص 347 ح 60.
3) لمّا استُخلف أبو بکر قال أبو سفیان: ما لنا ولأبی فصیل، إنّما هی بنو عبد مناف. قال: فقیل له: إنّه قد ولّی ابنَک قال وصلته رحم: تاریخ الطبری ج 2 ص 449، أعیان الشیعة ج 1 ص 430.
است که صله رحم نمود و حقّ ما را ادا کرد».
اکنون ابوسفیان و بنی اُمیّه برای بیعت با خلیفه میآیند. آری، اینگونه ابوسفیان حاضر میشود که با خلیفه بیعت کند.
عُمَر رو به بقیّه میکند و میگوید: «چرا هر کدام از شما در گوشهای نشستهاید ؟ بیایید با خلیفه رسول خدا، ابوبکر بیعت کنید».(1)
عثمان از جا بلند میشود و نزد ابوبکر میرود و با او بیعت میکند، با بیعت عثمان همه بنی امیّه با ابوبکر بیعت میکنند.(2)
اکنون، همه نگاهها متوجّه بنی هاشم و خاندان پیامبر است، آیا آنها با ابوبکر بیعت خواهند کرد ؟
در این میان، جمعیّت زیادی وارد شهر مدینه میشوند، خدایا! این همه جمعیّت از کجا آمدهاند و در این شهر چه میخواهند؟
نگاه کن! همه آنها از قبیله أسلم میباشند. مردم این قبیله در اطراف مدینه زندگی میکنند، آنان امروز به مدینه آمدهاند تا ابوبکر را یاری کنند. آنها به سوی مسجد میروند، وقتی عُمَر از آمدن آنان با خبر میگردد، خیلی خوشحال میشود و یقین میکند که دیگر پیروزی از آن خلیفه است.(3)
هنوز عدّهای از مردم شهر با خلیفه بیعت نکردهاند، خوب است آنها را با پول راضی کنیم!
چه کسی است که بتواند در مقابل پول استقامت کند ؟ این پولها را باید برای زنان این شهر فرستاد. باید از راه زنان در دلها نفوذ کرد، هر کس بتواند زنان را به سوی خود جذب کند جامعه را میتواند از آنِ خود بنماید.
1) فأقبل عُمَر إلیهم وأبو عبیدة، فقال: مالی أراکم ملتاثین ؟ قوموا فبایعوا أبا بکر ؛ فقد بایع له الناس، وبایعه الأنصار: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 11، بحار الأنوار ج 28 ص 347 ح 60.
2) فقام عثمان ومن معه، وقام سعد وعبد الرحمن ومن معهما فبایعوا أبا بکر...: السقیفة وفدک ص 62، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 18، الاحتجاج ج 1 ص 94.
3) واقبلت أسلم بجماعتها حتّی تضایفت بهم السکک فبایعوه فکان عمر یقول: ما هو إلا أن رایت أسلم فایقنت بالنصر: تاریخ الطبری ج 2 ص 458، بحار الأنوار ج 28 ص 335.
کیسههای پول به سوی خانههای مدینه برده میشوند. ابوبکر در منبر خود به این سخنها اشاره میکند که در حکومت من غذاهای خوب برای شما مهیا خواهد بود و روزهای خوبی در انتظارتان است.(1)
آنجا را نگاه کن! بیرون مسجد، کنار درِ آن خانه را میگویم. آن زن چه میگوید، چرا صدای خود را بلند کرده است ؟
آیا میخواهید دین مرا با پول بخرید ؟ هرگز! هرگز نخواهید توانست مرا از دینم جدا کنید، من این پولهای شما را قبول نمیکنم.
خدایا، این شیر زن کیست که اینگونه سخن میگوید ؟
او از طایفه بنی عَدیّ است، او با گوش خود شنیده که پیامبر، در روز غدیر، علی(علیه السلام) را به عنوان خلیفه و جانشین خود معرّفی نموده است. اکنون، او چگونه برای پول و مال دنیا، دست از مولای خود بردارد ؟
آفرین بر تو ای شیر زن مدینه! کاش مردان مدینه به اندازه تو غیرت داشتند و اینگونه علی(علیه السلام) را تنها نمیگذاشتند.(2)
اکنون، کار تبلیغات شروع میشود، باید کاری کرد که این مردم باور کنند که ابوبکر خلیفه رسول خداست.
ابوبکر بر روی منبر نشسته است، ناگهان یک نفر از درِ مسجد وارد میشود و رو به ابوبکر میکند و میگوید: «ای خلیفه خدا».
همه تعجّب میکنند، آیا ابوبکر اینقدر مقام پیدا کرده که خلیفه خدا شده است ؟!
ابوبکر از بالای منبر فریاد میزند: «من خلیفه خدا نیستم، بلکه خلیفه رسول خدا هستم و به این راضی هستم که مرا به این نام بخوانید».(3)
1) خطبهم أبو بکر، قال: إنّی لأرجوا أن تشبعوا من الجبن والزیت...: کنز العمّال ج 5 ص 640.
2) قسم قسمه أبو بکر للنساء، فقالت: أتراشونی عن دینی ؟... واللّه لا آخذ منه شیئاً أبداً...: کنز العمّال ج 5 ص 606، الطبقات الکبری ج 3 ص 182، تاریخ دمشق ج 30 ص 276.
3) قیل لأبی بکر: یا خلیفة اللّه، فقال: لست خلیفه اللّه، ولکنّی خلیفة رسول اللّه، وأنا راضٍ بذلک...: کنز العمّال ج 5 ص 589، حواشی الشیروانی ج 9 ص 75، تفسیر القرطبی ج 14 ص 455، الطبقات الکبری ج 3 ص 183.
آری، اینگونه است که لقب خلیفه رسول خدا برای ابوبکر، عنوان رسمی شناخته میشود. بعد از آن خلیفه سخنان خود را ادامه میدهد: «ای مردم! هیچکس شایستگی خلافت را همانند من ندارد، آیا من اوّلین کسی نبودم که نماز خواندم، آیا من بهترین یار پیامبر نبودم ؟».(1)
همه کسانی که در پای منبر خلیفه نشستهاند سخن او را تأیید میکنند، آری، همه کسانی که اینجا هستند به یاد دارند علی(علیه السلام) اوّلین کسی است که به پیامبر ایمان آورد و با آن حضرت نماز خواند.(2)
مگر تا مدّتها، فقط علی(علیه السلام) و خدیجه(علیها السلام) همراه پیامبر نماز نمیخواندند ؟(3)
آن روزها که هنوز ابوبکر مسلمان نشده بود، امّا اکنون کسی جرأت ندارد حقیقت را بگوید.
آن کیست که در کوچههای مدینه میگردد و فریاد میزند: «همه مسلمانان با ابوبکر بیعت کرده و او را به عنوان خلیفه رسول خدا انتخاب نمودهاند، پس هر چه زودتر برای بیعت کردن با او به مسجد بیایید».
نمیدانم او را شناختی یا نه ؟
او عُمَر است، از وقتی که خبردار شده است عدّهای از مردم هنوز با ابوبکربیعت نکردهاند، در کوچههای مدینه میگردد و همه را به بیعت با ابوبکر فرا میخواند.(4)
آری، عدّهای از مردم در خانههای خود مخفی شدهاند، عُمَر میخواهد هر طور شده است آنها را برای بیعت با ابوبکر به مسجد بکشاند.
1) لمّا أبطأ الناس عن أبی بکر، قال: مَن أحقّ بهذا الأمر منّی ؟ ألست أوّل من صلّی...: کنز العمّال ج 5 ص 590، الطبقات الکبری ج 3 ص 182.
2) أوّل من صلّی مع النبیّ علیّ: سنن الترمذی ج 5 ص 395، معرفة السنن والآثار ج 5 ص 39، نصب الرایة ج 4 ص 356، الطبقات الکبری ج 3 ص 21، تاریخ دمشق ج 42 ص 26، تاریخ الطبری ج 2 ص 55، البدایة والنهایة ج 3 ص 36.
3) مکث الإسلام سبع سنین لیس فیه إلاّ ثلاثة: رسول اللّه وخدیجة وعلیّ: شرح الأخبار ج 1 ص 178، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 291، بحار الأنوار ج 38 ص 231.
4) إنّ عُمَر احتزم بإزاره وجعل یطوف بالمدینة وینادی: إنّ أبا بکر قد بویع له، فهلمّوا إلی البیعة، فینثال الناس فیبایعون...: الاحتجاج ج 1 ص 105، بحار الأنوار ج 11 ص 555، وراجع مجمع الزوائد ج 5 ص 184، وراجع مسند أحمد ج 1 ص 37، کنز العمّال ج 5 ص 658.
عدّهای با شنیدن صدای عُمَر برای بیعت با خلیفه از خانههای خود خارج میشوند.
ولی عدّه دیگری به این سادگی حاضر نیستند با ابوبکر بیعت کنند، آنها کسانی هستند که میخواهند به علی(علیه السلام) وفادار بمانند.
باید فکر اساسی کرد. به نظر شما، عُمَر چه راه حلّی را انتخاب خواهد کرد ؟
آری، باید به سراغ علی(علیه السلام) رفت، تا زمانی که او با ابوبکر بیعت نکرده است، نمیتوان بقیّه مردم را مجبور به بیعت با ابوبکر کرد.
برای همین عُمَر به سوی مسجد رفته و به خلیفه چنین میگوید: «ای خلیفه پیامبر! تا زمانی که علی بیعت نکند بیعت بقیّه مردم به درد ما نمیخورد، هر چه زودتر کسی را به دنبال علی بفرست تا او را به اینجا بیاورد و او با تو بیعت کند».(1)
ابوبکر، قُنفُذ را به حضور میطلبد و به او میگوید: «نزد علی(علیه السلام) برو و به او بگو که خلیفه رسول خدا تو را میطلبد».(2)
نمیدانم نام قُنفُذ را شنیدهای یا نه؟ او مردی بسیار خشن و سیاه دل میباشد و برای همین در این روزها برای اهداف خلیفه، خیلی مفید است.(3)
قنفذ همراه با عدّهای به سوی خانه علی(علیه السلام) حرکت میکند. درِ خانه به صدا در میآید، علی(علیه السلام) از خانه بیرون میآید:
از من چه میخواهی ؟
ای علی! هر چه زودتر به مسجد بیا که خلیفه پیامبر تو را میخواند.
1) قال له عمر: یا هذا، لیس فی یدیک شیء منه ما لم یبایعک علیّ، فابعث إلیه حتّی یأتیک، فإنّما هؤاء رعاع...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 66، بحار الأنوار ج 28 ص 227.
2) فبعث إلیه قنفذاً فقال له: اذهب فقل لعلیّ: أجب خلیفة رسول اللّه: نفس المصادر.
3) وکان رجلاً فظّاً غلیظاً جافیاً من الطلقاء.: الاحتجاج ج 1 ص 108 ؛ کان قُنفُذ من أشراف قریش: المستدرک للحاکم ج 3 ص 479.
قنفذ نمیداند چه جواب بگوید، برای همین به سوی مسجد باز میگردد.
ابوبکر وقتی میبیند که قُنفُذ تنها آمده است به او میگوید:
پس علی کجاست ؟ چرا او را نیاوردی ؟
وقتی به علی گفتم که خلیفه پیامبر تو را میطلبد در جواب گفت که پیامبر مرا خلیفه و جانشین خود قرار داده است.(1)
همه کسانی که در مسجد هستند به یاد سخنان پیامبر میافتند، آری، پیامبر بارها و بارها بالای همین منبر (که الآن ابوبکر بر روی آن نشسته است) در مورد جانشینی علی(علیه السلام) سخن گفته است.
تردید در دل همه کاشته میشود، همه با خود میگویند: «چرا ما به این زودی سخنان پیامبر را فراموش کردیم ؟»
عُمَر نگاهی به جمعیّت میکند، میفهمد که الآن است که سخن علی(علیه السلام)، باعث بیداری این مردم شود. برای همین عُمَر رو به ابوبکر میکند و فریاد میزند: «به خدا قسم، این فتنه فقط با کشتن علی تمام میشود. آیا به من اجازه میدهی که بروم و سرِ او را برای تو بیاورم ؟» (2)
ترس در وجود همه مینشیند، آیا به راستی عُمَر این کار را خواهد کرد ؟
ابوبکر رو به عُمَر میکند و از او میخواهد که بنشیند.
امّا او نمینشیند، ابوبکر او را قسم میدهد که آرام بگیرد وبنشیند.(3)
عُمَر مینشیند و ابوبکر رو به قُنفُذ میکند و میگوید: «برو به علی بگو که ابوبکر تو را میطلبد، همه مسلمانان با ابوبکر بیعت کردهاند، تو هم یکی از آنها هستی، باید برای بیعت به مسجد بیایی».(4)
1) فذهب قنفذ، فما لبث أن رجع فقال لأبی بکر: قال لک: ما خلّف رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أحداً غیری، لسریع ما کذَبتم علی رسول اللّه...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 66، بحار الأنوار ج 28 ص 22 ؛ وراجع کتاب سلیم بن قیس ص 385، الاحتجاج ج 1 ص 107، بحار الأنوار ج 28 ص 298، تفسیر الآلوسی ج 3 ص 124.
2) فوثب عُمَر غضبان فقال: واللّه إنّی لعارف بسخفه وضعف رأیه وأنّه لا یستقیم لنا أمر حتّی نقتله، فخلنی آتک برأسه...: کتاب سلیم بن قیس ص 386، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 10 ص 180.
3) فقال أبو بکر: اجلس، فأبی، فأقسم علیه فجلس: کتاب سلیم بن قیس ص 384، بحار الأنوار ج 28 ص 298.
4) یا قُنفُذ انطلق الیه فقل له: اجب أبابکر فاقبل قُنفُذ فقال: یا علی اجب أبابکر...کتاب سلیم بن قیس ص 386، بحار الأنوار ج 28 ص 298 و ارجع تفسیر العیاشی ج 2 ص 66، بحار الأنوار ج 28 ص 227.
قنفذ این بار همراه با ده نفر به سوی خانه علی(علیه السلام) میرود و میگوید:
ای علی! ابوبکر تو را میطلبد، تو باید برای بیعت با او به مسجد بیایی.
پیامبر به من وصیّت مهمی کرده است. او از من خواسته است که بعد از دفن پیکرش، هرگز از خانه خود خارج نشوم تا قرآن را همراه با شأن نزول آیات و تفسیر آن بنویسم.(1)
نگاه کن!
علی(علیه السلام) بعد از گفتن این سخن وارد خانه میشود و در را میبندد. او برای حفظ اسلام، صبر میکند و در خانه خود مینشیند. پیامبر از دنیا رفته است، قرآن نیاز به تفسیر دارد، باید شأن نزول آیات آن مشخص شود و تفسیر آیات آن آشکار شود. درست است که عدّهای به فکر ریاست و حکومت دنیای خود هستند، ولی علی(علیه السلام) به فکر قرآن است.
قنفذ به سوی مسجد باز میگردد و سخن علی(علیه السلام) را به ابوبکر میگوید. خلیفه، خیلی ناراحت است، برای این که دیگر نمیتواند علی(علیه السلام) را به زور از خانه بیرون بیاورد، همه فهمیدهاند که علی(علیه السلام) مشغول جمعآوری قرآن است و دیگر کسی نمیتواند مزاحم علی(علیه السلام) شود، گویا چارهای نیست، باید صبر کرد تا نوشتن علی(علیه السلام) تمام شود.
صوت
امروز پنج شنبه، اوّل ماه ربیع الأوّل است، مردم برای خواندن نماز در مسجد جمع شدهاند. علی(علیه السلام) وارد مسجد میشود. همه تعجّب میکنند، او که قسم خورده بود تا تفسیر و شأن نزول آیات قرآن را ننویسد از خانه خود خارج نشود.
1) إنّ رسول اللّه أوصانی إذا واریته فی حفرته أن لا أخرج من بیتی حتّی أؤّف کتاب اللّه، فإنّه فی جرائد النخل وفی أکتاف الإبل...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 66، بحار الأنوار ج 28 ص 227.
خوب نگاه کن، آیا آن پارچه را میبینی که در دستهای اوست ؟ علی(علیه السلام) قرآن را نوشته و در داخل این پارچه گذاشته و به مسجد آورده است.
او با صدای بلند با مردم سخن میگوید: «ای مردم، من در این مدّت، مشغول نوشتن تفسیر و شأن نزول آیات قرآن بودم، نگاه کنید، این قرآنی است که من نوشتهام، من به تفسیر همه آیههای قرآن آگاه هستم چرا که از پیامبر در مورد همه آنها سوال کردهام».(1)
اگر کسی خواهان فهم قرآن باشد باید نزد علی(علیه السلام) برود، زیرا او از همان ابتدایِ نزول قرآن همراه با پیامبر بود و هر گاه آیهای نازل میشد، تفسیر آن را از پیامبر میپرسید.
در این هنگام عُمَر از جا بلند میشود و میگوید: «ما نیاز به قرآن تو نداریم».(2)
وقتی که عُمَر این سخن را میگوید علی(علیه السلام) قرآنی را که نوشته است به خانه خود میبرد.
این مردم چقدر زود سخن پیامبر را فراموش کردند، پیامبر فرموده بود: «من شهر علم هستم و علی(علیه السلام) دروازه آن است و هر کس خواهان علم است آن را از علی(علیه السلام) بیاموزد ». چرا اینان امروز با علی(علیه السلام) اینگونه برخورد میکنند ؟ مگر آنان خواهند توانست قرآن را به درستی تفسیر کنند ؟
هنوز تعدادی از یاران گرامی پیامبر مثل سلمان، مقداد، ابوذر و عمّار با خلیفه بیعت نکردهاند، همچنین عبّاس، عموی پیامبر هم برای بیعت نیامده است.
1) أیّها الناس، إنّی لم أزل منذ قُبض رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشغولاً بغسله، ثمّ بالقرآن حتّی جمعته فی هذا الثوب...: الاحتجاج ج 1 ص 107، بحار الأنوار ج 28 ص 265، ج 89 ص 40، غایة المرام ج 5 ص 316، بیت الأحزان ص 106.
2) فقال عمر: ما أغنانا بما معنا من القرآن عمّا تدعونا إلیه...: نفس المصادر السابقة.
اینها به خانه علی(علیه السلام) رفت و آمد میکنند و بر سر بیعتی که در غدیر نمودهاند باقی هستند.
اکنون باید کاری کرد تا آنها هم با خلیفه بیعت کنند. مهمّترین شخصیتی که در این میان به چشم میخورد عبّاس عموی پیامبر است، اگر آنها بتوانند او را به سوی خود جذب کنند، خیلی از مشکلاتشان، بر طرف خواهد شد.
آری، او ریشسفیدِ بنی هاشم است و اگر او حاضر شود با خلیفه بیعت کند امتیاز بسیار خوبی برای حکومت ابوبکر خواهد بود.
دیگر هوا تاریک شده است، نگاه کن، خلیفه همراه با عُمَر و چند نفر دیگر از خانه بیرون میآیند.
آیا موافقی ما هم همراه آنها برویم و ببینیم که آنها در این تاریکی شب به کجا میروند ؟
نگاه کن! آنها به سوی محله بنی هاشم میروند و درِ خانه عبّاس، عموی پیامبر را میزنند.
عبّاس در را باز میکند و خلیفه و همراهانش وارد میشوند:
شما هم همراهیان خلیفه هستید ؟
نه، من نویسندهام، این هم دوست عزیز من است. خواننده کتابم است، ما آمدهایم ببینیم خلیفه با شما چه کار دارد.
خوش آمدید.
ما وارد خانه میشویم و در گوشه اتاق مینشینیم.
نگاه کن، عبّاس در فکر است که خلیفه در این وقت شب برای چه به خانه او آمده است.
ابوبکر دستی به ریشهای سفیدش میکشد و سخن خود را آغاز میکند و من هم قلم و کاغذ را برمیدارم و مینویسم:
«خداوند پیامبرش را برای هدایت ما فرستاد و او برای هدایت ما تلاش نمود تا آنکه به سوی خدا سفر کرد.
بعد از مرگ پیامبر، مردم مرا به عنوان خلیفه انتخاب کردند و من هم این مقام را قبول کردم و امیدوارم که بتوانم وظیفه سنگین خود را با توکّل به خدا به خوبی انجام دهم.
شنیدهام که یک نفر میخواهد میان مسلمانان اختلاف بیاندازد و او تو را که عموی پیامبر هستی به عنوان یار و یاور خود معرّفی میکند. ای عبّاس! چقدر خوب است تو هم مانند بقیّه مردم با من بیعت کنی. اگر تو این کار را بکنی من قول میدهم که بعد از خود، تو را به عنوان جانشین معرّفی کنم، زیرا تو عموی پیامبر هستی و مردم به تو توجّه زیادی دارند، اگر تو با ما بیعت کنی هم به نفع خودت و هم به نفع اسلام است ».(1)
همه منتظر هستند تا ببینند عبّاس چه میگوید ؟ آیا او برای رسیدن به ریاست و حکومت، دست از یاری حق بر خواهد داشت ؟
اکنون عُمَر چنین میگوید: «ای عبّاس، ما نمیخواهیم در میان مسلمانان اختلاف بیفتد، ما نمیخواهیم کسی تو را به عنوان شخص تفرقهانگیز بشناسد ».(2)
لحظه سرنوشت سازی است، آیا عبّاس سخن آنها را قبول خواهد کرد ؟
در این شبها هواداران خلیفه اصلاً خواب نداشتهاند، آنها به خانه خیلی از
1) فانطلق أبو بکر وعُمَر وأبو عبیدة بن الجرّاح والمغیرة حتّی دخلوا علی العبّاس لیلاً، فحمد أبو بکر اللّه وأثنی علیه...:تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 124، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 32، وراجع شرح نهج البلاغة ج 2 ص 21.
2) فقال عمر بن الخطّاب: إی واللّه، وأُخری: إنّا لم نأتکم لحاجة إلیکم: تاریخ الیعقوبی ج2 ص 124، معالم المدرستین ج 1 ص 123.
بزرگان شهر رفتهاند و آنها را با وعده پول و حکومت خریدهاند.
آیا امشب هم آنها خواهند توانست این معامله را انجام بدهند و ایمان و مردانگی عبّاس را بخرند و به او حکومت و ریاست بدهند ؟ همه سکوت کردهاند، به راستی عبّاس چه خواهد گفت ؟
اگر عبّاس معامله کند، این کار او برای علی(علیه السلام) بسیار گران تمام خواهد شد، وقتی مردم بفهمند که ریشسفیدِ بنی هاشم، دست از یاری علی(علیه السلام) برداشته است چه قضاوت خواهند کرد ؟ خدایا، تو خودت عبّاس را در این انتخاب یاری کن!
همه سخنهای خود را گفتهاند، اکنون منتظر جواب عبّاس هستند.
اکنون، عبّاس سخن میگوید: «ای ابوبکر، اگر مردم جمع شدند و تو را انتخاب نمودند پس چگونه میگویی جانشین و خلیفه پیامبر هستی ؟ پیامبر کی وکجا تو را جانشین خودش قرار داد ؟ اگر مردم تو را انتخاب کردند آیا ما بنی هاشم از این مردم نبودیم، آیا ما حق رأی دادن نداشتیم ؟
شاید بگویی: «من به خاطر خویشاوندی با پیامبر به این مقام رسیدم »، در این صورت به تو میگویم که ما از تو به پیامبر نزدیکتر هستیم. ولی این که میگویی بعد از خودت، خلافت را به من میدهی مگر این خلافت ارث پدر توست که به هر کس میخواهی میبخشی ؟ اگر حقّ مسلمانان است چرا به دیگران میبخشی ؟ اگر حقّ خودت است برای خودت نگه دار و اگر حقّ بنی هاشم است، ما تمام حقّ خود را میخواهیم و تنها به قسمتی از آن راضی نمیشویم».(1)
1) فحمد العبّاس اللّه وأثنی علیه وقال: إنّ اللّه بعث محمّدا - کما وصفت - نبیّا، وللمؤمنین ولیّا...: تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 124، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 32 وراجع شرح نهج البلاغة ج 2 ص 21.
سخنان عبّاس، همه را ناامید میکند، آنها در مقابل این سخنان، هیچ جوابی ندارند. خلیفه آمده بود تا عبّاس را از علی(علیه السلام) جدا کند، امّا اکنون، سخنان عبّاس، او را شرمنده کرده است.
خلیفه هیچ جوابی ندارد بگوید، آخر در مقابل این سخنان چه میتواند بگوید؟ برای همین خلیفه همراه با دوستانش بدون خداحافظی از خانه بیرون میروند.
امروز جمعه است، عدّهای در مسجد جمع شدهاند و هر کسی سخنی میگوید:
چرا علی(علیه السلام) به مسجد نمیآید و پشت سر خلیفه پیامبر نماز نمیخواند ؟
او هنوز با خلیفه بیعت نکرده است، امروز هم روز جمعه است، اوّلین نماز جمعه به امامت ابوبکر برگزار میشود، هر طور که شده باید علی(علیه السلام) را به مسجد آورد.
مگر خبر ندارید که عدّهای از مخالفان ما در خانه علی(علیه السلام) جمع شدهاند، ما باید هر چه سریعتر جمع آنها را متفرّق کنیم.(1)
قرار میشود که با خلیفه در این مورد صحبت شود، آری وحدت اسلامی در خطر است، شاید طرفداران علی(علیه السلام) بخواهند بر ضدّ حکومت قیام کنند! ما باید هر چه سریعتر آنها را دستگیر کنیم.
ابوبکر با نظر آنها موافق است، و دستور حمله به خانه علی(علیه السلام) را میدهد.(2)
1) أتی عمر بن الخطّاب منزل علیّ وفیه طلحة والزبیر ورجال من المهاجرین...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ بلغ أبا بکر وعمر أنّ جماعةً من المهاجرین والأنصار قد اجتمعوا مع علیّ بن أبی طالب فی منزل فاطمة بنت رسول اللّه، فأتوا فی جماعة حتّی هجموا الدار.....: الإمامة والسیاسة ج 1 ص30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38 ؛ إنّ أبا بکر تفقّد قوما تخلّفوا عن بیعته عند علیّ کرّم اللّه وجهه، فبعث إلیهم عمر...: نفس المصدرین.
2) عن أبی بکر - قبیل موته -: ما آسی إلاّ علی ثلاث خصال صنعتها لیتنی لم أکن صنعتها...: تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 137، الخصال ص 171 ح 228، تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 430، تاریخ الإسلام ج 3 ص 117، الأموال ص 144 ح 353 العقد الفرید ج 3 ص 279، تاریخ دمشق ج 30 ص 418 و 419، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 46، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 36.
عُمَر از جای خود برمیخیزد. او همراه با گروه زیادی به سوی خانه علی(علیه السلام) حرکت میکند.
در میان این جمعیّت، رئیس قبیله اوس هم به چشم میخورد، وقتی رئیس قبیله اوس به میدان آمده است یعنی همه این طایفه به میدان آمدهاند.(1)
امّا در خانه علی(علیه السلام) چه خبر است ؟ عدّهای از یاران آن حضرت در اینجا جمع شدهاند، آیا آنها را میشناسی ؟
سلمان، مقداد، عمّار، ابوذر، در این میان طلحه و زبیر را هم میبینم.
نگاه کن، آن پیرمرد هم، عبّاس، عموی پیامبر است. هیچکدام از آنها با خلیفه بیعت نکردهاند، آنها میخواهند بر بیعتی که با علی(علیه السلام) نمودهاند وفادار بمانند.(2)
اگر امروز، اکثریّت مردم از امام زمان خود، علی(علیه السلام)، جدا شدهاند، امّا این جمع کوچک ثابت کردهاند که میتوان پیرو اکثریّت نبود، میتوان راه صحیح را انتخاب کرد، میتوان طرفدار حق و حقیقت بود.
علی(علیه السلام) با گروهی از یاران خود داخل خانه نشستهاند که ناگهان سر و صدای جمعیّت زیادی به گوش آنها میرسد.
آری، عُمَر با هواداران خود آمده است. درِ خانه به شدّت کوبیده میشود. این صدای عُمَر است که در فضا پیچیده است: «ای کسانی که در این خانه هستید هر چه سریعتر بیرون بیایید، اگر این کار را نکنید این خانه را آتش میزنم».(3)
خدای من! چه میشنوم ؟ کدام خانه را میخواهند آتش بزنند ؟ خانهای که
1) وذهب عُمَر ومعه عصابة إلی بیت فاطمة، منهم أُسید بن حُضیر، وسلمة بن أسلم...: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 11، بحار الأنوار ج 28 ص 347 ح 60.
2) أتی عمر بن الخطّاب منزل علیّ وفیه طلحة والزبیر ورجال من المهاجرین...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ وراجع کتاب سلیم بن قیس ص 387، بحار الأنوار ج 28 ص 299.
3) فجاء عُمَر ومعه قبس، فتلقّته فاطمة علی الباب، فقالت فاطمة: یابن الخطّاب! أتراک محرّقا علیَّ بابی ؟!: أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ وراجع...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38، بحار الأنوار ج 28 ص 356.
جبرئیل بدون اجازه وارد نمیشود ؟!
وای! با لگد به این در میکوبند و فریاد میزنند.
اکنون وقت آن است که زبیر از جای خود بلند شود! او شمشیر خود را برمیدارد و به بیرون خانه میآید.
شمشیر در دست زبیر میچرخد و فریاد میزند: «چه کسی ما را صدا میزند؟».
همه سکوت میکنند. نگاه زبیر به عُمَر میافتد، به سوی او حمله میکند، عُمَر فرار میکند و زبیر هم به دنبال او میدود.
در این میان، یک نفر سنگ بزرگی را برمیدارد و به سوی زبیر پرتاب میکند، سنگ به کمر زبیر اصابت میکند، درد در تمام اندام او میپیچد و شمشیر از دست او میافتد.
در این میان، یک نفر عبای خود را بر صورت زبیر میاندازد، دور زبیر حلقه زده، او را دستگیر میکنند. شمشیر زبیر را بر سنگی سخت میزنند و میشکنند.(1)
من اینجا ایستادهام و به زبیر نگاه میکنم!
با خود فکر میکنم: آیا زبیر خواهد توانست تا آخرین لحظه، در راه علی(علیه السلام) باقی بماند؟ تاریخ چه روزهایی را در پیش رو دارد!
میترسم روزی فرا برسد که زبیر با شمشیر را به جنگ علی(علیه السلام) برود. (در جنگ جمل او دست به فتنه ای بزرگ زد و در مقابل علی (علیه السلام) ایستاد).
هنوز جمعی از یاران علی(علیه السلام) در داخل خانه هستند. عُمَر بار دیگر فریاد
1) وألقی علیه عیّاش کساء له حتّی احتضنه وانتزع السیف من یده: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 10 ص 238 ؛ و راجع بحار الأنوار ج 28 ص 229، الاختصاص ص 189، غایة المرام ج 5 ص 338؛ الاحتجاج ج 1 ص 95، بحار الأنوار ج 28 ص 184: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 10 ص 238.
میزند: «اگر از این خانه بیرون نیایید این خانه را آتش میزنم».(1)
به راستی چه باید کرد ؟
اینان میخواهند این خانه را به آتش بکشند. ابوبکر هرگز با این کار عمر مخالف نیست، زیرا همه چیز قبلا با او هماهنگ شده است، او خلیفه است، فقط قرار شده است که او برای فریب مردم، خشونت کمتری از خود نشان بدهد.
این خانه، خانه وحی است، محل نزول فرشتگان است. باید هر طور که شده حرمت این خانه را نگه داشت.
اکنون فاطمه(علیها السلام) نزد کسانی که در این خانه هستند میآید و از آنان میخواهد تا خانه را ترک کنند. مقداد، سلمان، عمّار، ابوذر و همه کسانی که در این خانه هستند بیرون میروند.(2)
نگاه کن! بیرون از خانه گروهی از یاوران خلیفه ایستادهاند و همه یاران علی(علیه السلام) را دستگیر میکنند.(3)
اکنون، عُمَر میخواهد وارد خانه شود، او میخواهد علی(علیه السلام) را به مسجد ببرد، امّا فاطمه(علیها السلام) اکنون به یاری علی(علیه السلام) میآید.
این فریاد بلند فاطمه(علیها السلام) است که در همه جا طنین انداخته است: «ای رسول خدا، ببین که بعد از تو با ما چه میکنند».(4)
صدای فاطمه(علیها السلام)، آنقدر مظلومانه است که خیلیها را به گریه میاندازد، نگاه کن! خیلی از مردمی که همراه عُمَر آمده بودند برمیگردند.(5)
اکنون، فاطمه(علیها السلام) از خانه بیرون میآید و به سوی ابوبکر میرود. زنان بنی هاشم خبردار میشوند و از خانههای خود بیرون میآیند و به دنبال
1) وأیم اللّه ما ذاک بمانعی إن اجتمع هؤاء النفر عندک أن آمر بهم أن یُحرّق علیهم الباب: المصنف للصنعانی ج 8 ص 572.
2) فخرجوا وخرج من کان فی الدار، وأقام القوم أیّاما، ثمّ جعل الواحد بعد الواحد یبایع...: تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 126.
3) ثمّ قام عُمَر فمشی معه جماعة، حتّی أتوا باب فاطمة، فدقّوا الباب...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ؛ الاحتجاج ج 1 ص 105، بحار الأنوار ج 28 ص 204.
4) فدقّوا الباب، فلمّا سمعت أصواتهم نادت بأعلی صوتها: یا أبت یا رسول اللّه!ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب وابن أبی قحّافة ؟! الاحتجاج ج 1 ص 207.
5) فلمّا سمع القوم صوتها وبکاءها انصرفوا باکین، وکادت قلوبهم تتصدّع وأکبادهم تتفطّر، وبقی عُمَر ومعه قوم: الإمامة والسیاسة ج 2 ص 19.
فاطمه(علیها السلام) حرکت میکنند.
فاطمه(علیها السلام) نزد ابوبکر میرود و به او میگوید: «ای ابوبکر، به خدا قسم، اگر علی را به حال خود رها نکنی نفرین خواهم نمود».(1)
ابوبکر، برای عُمَر پیغام میفرستد که هر چه زودتر علی(علیه السلام) را رها کند.(2)
همه میفهمند تا زمانی که علی(علیه السلام)، فاطمه(علیها السلام) را دارد نمیشود کاری کرد.
اکنون، فاطمه(علیها السلام) به سوی خانه میآید، دیگر در این خانه کسی جز علی(علیه السلام) نیست و همه یاران او به مسجد برده شدهاند. یاران با وفایِ علی(علیه السلام) مجبور به بیعت شدهاند، آنها را با زور به مسجد بردهاند تا با ابوبکر بیعت کنند.
شب فرا میرسد، هوا تاریک میشود، علی(علیه السلام) همراه با فاطمه(علیها السلام)، حسن و حسین(علیهما السلام) از خانه بیرون میآیند.
آیا تو میدانی این عزیزان خدا میخواهند به کجا بروند ؟
آیا موافقی همراه آنها برویم.
نگاه کن! آنها درِ خانه یکی از انصار را میزنند. صاحب خانه با خود میگوید که این وقت شب کیست که درِ خانه ما را میزند ؟ او سراسیمه بیرون میآید، علی(علیه السلام)، فاطمه(علیها السلام)، حسن و حسین(علیهما السلام) را میبیند، فاطمه(علیها السلام) با او سخن میگوید:
آیا به یاد داری که تو در غدیر خُمّ با علی بیعت کردی، آیا به یاد داری که پدرم او را به عنوان جانشین و خلیفه خود معیّن کرد ؟
آری، ای دختر رسول خدا.
1) فخرجت فاطمة فقالت: واللّه لتخرجنّ أو لأشفنّ شعری ولأجّنّ إلی اللّه...: تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 126 ؛وراجع تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67، بحار الأنوار ج 28 ص 227 ؛ خاتمة المستدرک ج 3 ص 288، المسترشد ص 387، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 118.
2) فقال له عمر: ألا تأمر فیه بأمرک ؟ فقال: لا أُکرهه علی شیء ما کانت فاطمة إلی جنبه...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19، الغدیر ج 5 ص 373، بحار الأنوار ج 28 ص 357.
پس چرا پیمان خود را شکستی ؟
اگر علی، زودتر از ابوبکر خود را به سقیفه میرساند ما با او بیعت میکردیم.
آیا میخواستی علی، پیکر پیامبر را به حال خود رها کند و به سقیفه بیاید ؟(1)
او به فکر فرو میرود و از کاری که کرده است اظهار پشیمانی میکند. علی(علیه السلام) به او میگوید: «وعده من و تو، فردا صبح، کنار مسجد، در حالی که موهای سر خود را تراشیده باشی».(2)
او قبول میکند و قول میدهد که فردا، صبح زود آنجا حاضر باشد. اکنون، علی(علیه السلام)، فاطمه(علیها السلام)، حسن و حسین(علیهما السلام) به سوی خانه دیگری میروند.
و همه این سخنها را با صاحب آن خانه، هم میگویند و او هم قول میدهد فردا، صبح زود بیاید. و خانه بعدی...و باز هم خانه بعدی...
سیصد و شصت نفر به علی(علیه السلام) قول میدهند که فردا برای یاری او بیایند، همه آنها عهد و پیمان میبندند که تا پای جان به میدان بیایند و از حقّ دفاع کنند. علی(علیه السلام) به سلمان، مقداد، عمّار و ابوذر هم خبر میدهد که فردا صبح در محلّ وعده حاضر شوند.(3)
امروز شنبه، چهارم ماه ربیع الأوّل است، من صبح زود از خواب بیدار میشوم و به محلّ وعده میروم.
علی(علیه السلام) زودتر از همه آمده است، او منتظر کسانی است که قول دادهاند او را یاری کنند.
1) فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی دابّة لیلاً فی مجالس الأنصار ؛ تسألهم النصرة، فکانوا یقولون: یا بنت رسول اللّه: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 29، شرح نهج البلاغة ج6 ص 13.
2) فأتونی غداً محلّقین...: بحار الأنوار ج 28 ص 259.
3) فلمّا أمسی بایعه ثلاثمئة و ستون رجلاً علی الموت...: الکافی ج 8 ص 33، بحار الأنوار ج 28 ص 241.
مقداد زودتر از همه آمده است. او در این روزها، گلِ سرسبد یاران مولا شده است، عشق و ایمان او به راه علی(علیه السلام) از همه بیشتر است.(1)
نگاه کن! او شمشیر خود را در دست گرفته است و به مولایش علی(علیه السلام) نگاه میکند، او منتظر است تا ببیند مولایش چه فرمانی میدهد.
آفرین بر تو! تو کیستی و چرا ما تو را نمیشناسیم ؟ چگونه شد که گوی سبقت را از همه ربودی!
کاش فرصت میبود درباره مقام تو بیشتر مینوشتم و دوستانم را با تو بیشتر آشنا میکردم، در این لحظه، تو یگانه دوران شدی و مایه افتخار علی(علیه السلام)! تو تنها کسی هستی که در قلب خود به راه علی(علیه السلام) ذرّهای شک نکردی!
تو مقداد هستی که لحظه نابِ افتخار را آفریدی!
بعد از مدّتی، سلمان، ابوذر و عمّار نیز از راه میرسند، امّا هر چه صبر میکنیم شخص دیگری نمیآید.(2)
آنانی که دیشب به فاطمه(علیها السلام) قول دادند کجا رفتند ؟
گویا منتظر آنها بودن، هیچ فایدهای ندارد، آنها نمیخواهند به قول خود وفا کنند.
امروز میگذرد، شب فرا میرسد. باید حجّت را بر این مردم، تمام کرد، امشب هم علی(علیه السلام)، همراه با فاطمه(علیها السلام)، حسن و حسین(علیهما السلام) به درِ خانه بزرگان این شهر میرود. این مردم، بار دیگر قول میدهند که فردا صبح برای یاری حق قیام کنند، امّا باز هم به عهد خود وفا نمیکنند.
آری، این مردم از مرگ میترسند، آنها میدانند که هر کس بخواهد با
1) فأمّا الذی لم یتغیّر منذ قُبض رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم حتّی فارق الدنیا طرفه عین، فالمقداد بن الأسود: الاختصاص ص 9، بحار الأنوار ج 28 ص 260 ؛ وراجع الاختصاص ص 11، معجم رجال الحدیث ج 19 ص 346.
2) فلمّا کان اللیل حمل علیّ فاطمة علی حمار وأخذ بید ابنیه الحسن والحسین...: کتاب سلیم بن قیس ص 146، الاحتجاج ج 1 ص 107.
خلیفه در بیفتد جانش در خطر خواهد بود.
امروز مخالفت با خلیفه یعنی مخالفت با اسلام!! هر کس مخالفتی کند مرگ در انتظار او خواهد بود.
در سومین شب، علی(علیه السلام)، فاطمه(علیها السلام)، حسن و حسین(علیهما السلام) به درِ خانه بزرگان انصار و مهاجران میروند و باز آنها بی وفایی میکنند.
خبر به گوش خلیفه میرسد که علی(علیه السلام)، شبها همراه با همسرش به درِ خانه مردم میرود و از آنها میخواهد تا برای یاری او قیام کنند.
این خبر، خلیفه و هواداران او را بسیار ناراحت میکند، آنها تصمیم میگیرند تا هر چه سریعتر اقدامی انجام بدهند.
روز دوشنبه فرا میرسد، امروز روز هفتم است که پیامبر از دنیا رفته است. دیگر صلاح نیست که علی(علیه السلام) بدون بیعت با خلیفه در این شهر باشد، باید هر طور شده است او را مجبور به بیعت کرد.
عُمَر نزد ابوبکر میرود و از او اجازه میگیرد تا برای آوردن علی(علیه السلام) اقدام کند. ابوبکر به او اجازه میدهد. اکنون ابوبکر همراه با عُمَر با جمعیّت زیادی به سوی خانه علی(علیه السلام) حرکت میکنند، آنها میخواهند هر طور هست او را برای بیعت به مسجد بیاورند.(1)
ابوبکر و عُمَر همراه با گروهی از طرفداران به سوی خانه علی(علیه السلام) به راه میافتند، وقتی نزدیک خانه علی(علیه السلام) میرسند، فاطمه(علیها السلام) آنان را میبیند، او سریع درِ خانه را میبندد. عُمَر جلو میآید درِ خانه را میزند و فریاد میزند: «ای علی! در را باز کن و از خانه خارج شو و با خلیفه پیامبر بیعت کن! به
1) فقال عُمَر لأبی بکر: ما یمنعک أن تبعث إلیه فیبایع، فإنّه لم یبق أحد وقد بایع غیره...: کتاب سلیم بن قیس ص 149، الاحتجاج ج 1 ص 108، بحار الأنوار ج 28 ص 268، غایة المرام ج 5 ص 317.
خدا قسم، اگر این کار را نکنی، خونِ تو را میریزیم و خانهات را به آتش میکشیم».(1)
همه نگاه میکنند، خالد با شمشیر ایستاده است، آنها میخواهند امروز علی(علیه السلام) را به مسجد ببرند. آیا میدانی آنها به خالد، لقب «شمشیر اسلام» دادهاند. آری، امروز این شمشیر اوست که به خلیفه خدمت میکند!
این مردم میدانند که علی(علیه السلام) مأمور به صبر است، برای همین جرأت کردهاند که اینگونه صدای خود را بلند کنند. اینجا خانه همان جوانمرد شجاعی است که در همه جنگها، پهلوانان عرب از او هراس به دل داشتهاند، او کسی است که در جنگ خیبر به تنهایی قلعه خیبر را فتح نمود، امّا امروز برای حفظ اسلام، صبر میکند.
در روزهای آخر زندگی پیامبر، علی(علیه السلام) نزد پیامبر بود، پیامبر به علی(علیه السلام) خبر داد که بعد از مدّتی، حوادثی در این شهر روی میدهد، پیامبر از علی(علیه السلام) پیمان گرفت که اگر کسی برای یاری او نیامد، با دشمنان جنگ نکند و خون خود و اهلبیت و شیعیانش را حفظ کند.
اکنون همه منتظر هستند تا علی(علیه السلام) جواب بدهد، امّا این صدای فاطمه(علیها السلام) است که به گوش میرسد: «ای گمراهان! از ما چه میخواهید ؟»
عُمَر خیلی عصبانی میشود فریاد میزند:
به علی بگو از خانه بیرون بیاید، و اگر این کار را نکند من این خانه را آتش میزنم!
ای عُمَر! آیا میخواهی این خانه را آتش بزنی ؟
به خدا قسم، این کار را میکنم، زیرا این کار از آن دینی که پدرت آورده
1) اخرج یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک: مختصر بصائر الدرجات ص 192، الهدایة الکبری ص 406، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ وراجع الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ کتاب سلیم بن قیس ص 150، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
است، بهتر است.(1)
چگونه شده که تو جرأت این کار را پیدا کردهای ؟ آیا میخواهی نسل پیامبر را از روی زمین برداری ؟(2)
ای فاطمه! ساکت شو، محمّد مرده است، دیگر از وحی و آمدن فرشتگان خبری نیست، همه شما باید برای بیعت بیرون بیایید، اکنون، اختیار با خودتان است، یکی از این دو را انتخاب کنید: بیعت با خلیفه، یا آتش زدن همه شما.(3)
بار خدایا، از فراق پیامبر و ستم این مردم به تو شکایت میکنم.(4)
عدّهای از همراهان عُمَر چون سخن فاطمه(علیها السلام) را میشنوند پشیمان میشوند، نگاه کن!
همه کسانی که صدای فاطمه(علیها السلام) را میشنوند به گریه میافتند. ابوبکر هم وقتی گریه مردم را می بیند، گریه میکند، به راستی این گریه او برای چیست؟ او خلیفه است و قبلا همه این کارها با او هماهنگ شده است، گریه او برای فریب مردم است، قرار شده است که ابوبکر در این شرایط، خشونت کمتری از خود نشان بدهد و با این کار عوام فریبی کند!(5)
مردم گریه می کنند، آنان به یاد سفارشهای پیامبر درباره فاطمه(علیها السلام) میافتند، پیامبر در روزهای آخر زندگانی خود به یاران خود فرمود: «با خاندان من مهربان باشید، ای مردم، خانه دخترم، فاطمه(علیها السلام)، خانه من است، هر کس حریم او را پاس ندارد، حریم خدا را پاس نداشته است».(6)
ابوبکر اکنون به مسجد باز می گردد، او دیگر صلاح نمی بیند اینجا بماند.
1) فجاء عُمَر ومعه قبس، فتلقّته فاطمة علی الباب، فقالت فاطمة: یابن الخطّاب!...: أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج28 ص 389.
2) ویحک یا عمر، ما هذه الجرأة علی اللّه وعلی رسوله؟ أترید أن تقطع نسله من الدنیا وتطفی نور اللّه...: الهدایة الکبری ص 407، بحار الأنوار ج 53 ص 18.
3) کفی یا فاطمة، فلیس محمّد حاضراً ولا الملائکه آتیة بالأمر والنهی والزجر من عند اللّه، وما علیّ إلاّ کأحد من المسلمین...: الهدایة الکبری ص 407، وراجع أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38، بحار الأنوار ج 28 ص 356.
4) فقالت وهی باکیة: اللّهمّ إلیک نشکو فقد نبیّک ورسولک وصفیّک...: بحار الأنوار ج 53 ص 19.
5) قال سلمان: فلقد رأیت أبا بکر ومن حوله یبکون، ما فیهم إلاّ باکٍ، غیر عُمَر وخالد بن الولید والمغیرة بن شعبة...: کتاب سلیم بن قیس ص 152، بحار الأنوار ج 28 ص 270، غایة المرام ج 5 ص 317.
6) لمّا حضرت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم الوفاة، دعا الأنصار وقال: یا معشر الأنصار، قد حان الفراق، وقد دُعیت وأنا مجیب الداعی...: بحار الأنوار ج 22 ص 476.
من با خود می گویم: آیا عُمَر میخواهد این خانه را آتش بزند ؟
عُمَر به کسانی که گریه میکنند رو میکند و میگوید: «مگر شما زن هستید که گریه میکنید ؟».
آنگاه با خشم فریاد میزند:
ای فاطمه! این حرفهای زنانه را رها کن، برو به علی بگو برای بیعت با خلیفه بیاید.
آیا از خدا نمیترسی که به خانه من هجوم آوردی ؟(1)
در را باز کن، ای فاطمه! باور کن اگر این کار را نکنی من خانه تو را به آتش میکشم.(2)
عُمَر میبیند فایدهای ندارد، فاطمه(علیها السلام) برای یاری علی(علیه السلام) به میدان آمده است. عدّهای از هواداران خلیفه، به خانههای خود میروند، آنها دیگر طاقت دیدن این صحنهها را ندارند.
امّا عُمَر بسیار ناراحت و عصبانی شده است، او خیال نمیکرد که فاطمه(علیها السلام) اینگونه از علی(علیه السلام) دفاع کند.
عُمَر فریاد میزند: «بروید هیزم بیاورید».(3)
آنجا را نگاه کن! عدّهای دارند هیزم میآورند.
خدای من چه خبر است ؟ اینها چه میخواهند بکنند ؟ هر کس را نگاه میکنی هیزم در دست دارد، همه آنها به یک سو میروند.(4)
آنها به سوی خانه فاطمه(علیها السلام) میآیند. این دستور عُمَر است که هیزم بیاورید، آنها دارند در اطراف خانه فاطمه(علیها السلام)، هیزم جمع میکنند.(5)
1) یا عمر، أما تتّقی اللّه عزّ وجلّ ؟ تدخل بیتی وتهجم علی داری...: کتاب سلیم بن قیس ص 386، بحار الأنوار ج 28 ص 229.
2) فقال: واللّه لأحرقنّ علیکم أو لتخرجنّ إلی البیعة...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ وراجع: الإمامة والسیاسة ج 1 ص30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207.
3) وقلت لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...: بحار الأنوار ج 28 ص 293، بیت الأحزان ص 120.
4) کنت ممّن حمل الحطب مع عُمَر إلی باب فاطمة حین امتنع علیّ وأصحابه عن البیعة: بحار الأنوار ج 28 ص 339.
5) فأمر بحطب فجُعل حوالی بیته...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 308، بحار الأنوار ج 28 ص 231.
خدای من اینها میخواهند چه کنند ؟ آیا عُمَر میخواهد این خانه را آتش بزند ؟
عُمَر چنین وانمود میکند که اهل این خانه، مرتدّ و از دین خدا خارج شدهاند، و برای همین باید آنها را از بین برد، برای حفظ اسلام باید دشمنان خلیفه را نابود کرد.
چند لحظه میگذرد، هیزم زیادی در اطراف خانه جمع میشود.
عُمَر را نگاه کن! او شعله آتشی را در دست گرفته و به این سو میآید. او فریاد میزند: «این خانه را با اهل آن به آتش بکشید».(1)
هیچکس باور نمیکند، آخر به چه جرم و گناهی میخواهند اهل این خانه را آتش بزنند ؟ اینجا خانهای است که جبرئیل بدون اجازه وارد نمیشود، اینجا خانهای است که فرشتگان آرزو میکنند به آن قدم نهند.
ای مسلمانان، مگر فراموش کردهاید ؟ این خانه، همان خانهای است که پیامبر چهل روز آمد و در کنار درِ این خانه ایستاد و به اهل این خانه سلام داد و آیه تطهیر را خواند.
آیا آیه تطهیر را میشناسی؟ سوره «أحزاب»، آیه 33، آنجا که خدا میگوید: «إِنّمَا یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا: خداوند اراده کرده است که خاندان پیامبر را از هر پلیدی پاک نماید ».
آری، اهل این خانه، به حکم قرآن، معصوم و از هر گناهی پاک هستند. پس چرا عُمَر میخواهد این خانه و اهل این خانه را در آتش بسوزاند ؟
1) فجاء عُمَر ومعه قبس، فتلقّته فاطمة علی الباب، فقالت فاطمة: یابن الخطّاب!أ تراک محرّقا علیّ بابی ؟! قال: نعم!: أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ وراجع: الأمالی للمفید ص 49، بحار الأنوار ج 28 ص 231: الملل و النحل ج 1 ص 57.
عُمَر میخواهد کار را یکسره کند، باید کاری کرد که دیگر هیچکس جرأت مخالفت با خلیفه را نداشته باشد، باید این خانه را آتش زد، این خانه محلِ جمع شدن دشمنان خلیفه است، اینجا را باید آتش زد تا دیگر کسی نتواند در اینجا جمع شود.(1)
آری، وقتی این خانه را آتش بزنند دیگر هیچکس جرأت مخالفت با حکومت را نخواهد داشت، آن وقت دیگر همه مردم تسلیم خلیفه پیامبر خواهند بود.
تا زمانی که علی(علیه السلام) بیعت نکرده است حکومت اسلامی در خطر است، باید به هر قیمتی شده علی(علیه السلام) را مجبور به بیعت کرد و اگر او حاضر به بیعت نشود باید او را سوزاند.
عدّهای جلو میآیند و به عُمَر میگویند:
در این خانه فاطمه، حسن و حسین هستند.
باشد، هر که میخواهد باشد، من این خانه را آتش میزنم.(2)
هیچکس جرأت نمیکند مانع کارهای عُمَر شود، آخر او قاضی بزرگ حکومت است، او فتوا داده که برای حفظ اسلام، سوزاندن این خانه واجب است.(3)
عُمَر میآید، شعله آتش را به هیزم میگذارد، آتش شعله میکشد.
درِ خانه نیمسوخته میشود. عُمَر جلو میآید و لگد محکمی به در میزند.(4)
خدای من، فاطمه(علیها السلام) پشت در ایستاده است...
فاطمه(علیها السلام) بین در و دیوار قرار میگیرد، صدای نالهاش بلند میشود. عُمَر
1) فخشی أن یجمع علیّ الناس، فأمر بحطبٍ فجعل حوالی بیته...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 308، بحار الأنوار ج 28 ص 231.
2) والذی نفس عُمَر بیده، تخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها، فقیل له: یا أبا حفص، إنّ فیها فاطمة! قال: وإن!: الغدیر ج 5 ص 372، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19.
3) لمّا ولّی أبو بکر ولّی عُمَر القضاء، وولّی أبو عبیدة المال: کنز العمّال ج 5 ص 640، وراجع فتح الباری ج 12 ص 108، الدرایة فی تخریج الحدیث الهدایة ج 2 ص 166، فیض لقدیر ج 2 ص 126.
4) فضرب عُمَر الباب برجله فکسره، وکان من سعف، ثمّ دخلوا، فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67، بحار الأنوار ج 28 ص 227.
در را فشار میدهد، صدای ناله فاطمه(علیها السلام) بلندتر میشود. میخِ در که از آتش داغ شده است در سینه فاطمه(علیها السلام) فرو میرود.(1)
ای قلم، خاموش شو! کدام دل طاقت دارد؟ چه کسی تاب دارد که تو شرح سیلی خوردن ناموس خدا را بدهی...؟
گوشواره از گوش فاطمه(علیها السلام) جدا میشود و او با صورت بر روی زمین میافتد.(2)
فریادی در فضای مدینه میپیچد: «بابا! یا رسول اللّه! ببین با دخترت چه میکنند ».(3)
فاطمه(علیها السلام) به کنار دیوار پناه میبرد. عُمَر و یارانش وارد خانه میشوند، خالد همان که او را «شمشیر اسلام» لقب دادهاند شمشیرش را از غلاف بیرون میکشد و میخواهد فاطمه(علیها السلام) را به قتل برساند.
وای بر من! او میخواهد فاطمه(علیها السلام) را به قتل برساند، او چرا میخواهد چنین کند؟
ناگهان علی(علیه السلام) با شمشیرش جلو میآید. درست است پیامبر علی(علیه السلام) را مأمور کرده تا در بلاها صبر کند، امّا اینجا دیگر جای صبر نیست. خالد تا برقِ شمشیر علی(علیه السلام) را میبیند شمشیرش را رها میکند.(4)
سپس او به سوی عُمَر میرود، گریبان او را میگیرد، عُمَر میخواهد فرار کند، علی(علیه السلام) او را محکم به زمین میزند، مشتی به بینی و گردنِ او میکوبد. هیچکس جرأت ندارد برای نجات عُمَر جلو بیاید، همه ترسیدهاند، بعضیها فکر میکنند که علی(علیه السلام) دیگر عُمَر را رها نخواهد کرد و خون او را خواهد ریخت، امّا علی(علیه السلام) عُمَر را رها میکند و میگوید: «ای عُمَر! پیامبر از
1) عصر عُمَر فاطمة خلف الباب، ونبت مسمار الباب فی صدرها وسقطت مریضة حتّی ماتت: مؤمر علماء بغداد ص 181.
2) صفقة عُمَر علی خدّها حتّی أبری قرطها تحت خمارها فانتثر...: الهدایة الکبری ص 407.
3) وهی تجهز بالبکاء تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه، ابنتک فاطمة تُضرب...: الهدایة الکبری ص 407 وراجع بحار الأنوار ج 30 ص 294.
4) وسلّ السیف لیضرب فاطمة، فحمل علیه بسیفه فأقسم علی علیّ علیهالسلام فکفّ...: کتاب سلیم بن قیس ص 387.
من پیمان گرفت که در مثل چنین روزی، صبر کنم. اگر وصیّت پیامبر نبود، تو هرگز جرأت نمیکردی وارد این خانه شوی».(1)
آری، علی(علیه السلام) به یاد وصیّت پیامبر افتاده است، گویا پیامبر از او خواسته که فقط تا این اندازه از حریم خانهاش دفاع کند، اگر علی(علیه السلام) عُمَر را به قتل برساند، جنگ داخلی روی خواهد داد و بعد از آن، دشمنان به مدینه حمله خواهند کرد، علی(علیه السلام) میخواهد برای حفظ اسلام صبر کند.(2)
هواداران خلیفه وارد خانه میشوند، و به سراغ علی(علیه السلام) میروند. تعداد آنها زیاد است، آنها با شمشیرهای برهنه آمدهاند، علی(علیه السلام) تک و تنهاست.
آنها میخواهند علی(علیه السلام) را از خانه بیرون ببرند. هر کاری میکنند نمیتوانند او را از جای خود حرکت بدهند. بهراستی چه باید بکنند ؟ عُمَر دستور میدهد تا ریسمانی بیاورند، ریسمان را بر گردن علی(علیه السلام) میاندازند، عمر فریاد میزند: «اللّه اکبر، اللّه اکبر»، همه جمعیّت با او همصدا میشوند، آنها میخواهند علی(علیه السلام) را به سوی مسجد ببرند تا با خلیفه بیعت کند.
در این میان فاطمه(علیها السلام) به همسرش نگاه میکند، میبیند همه، گرد او حلقه زدهاند، امروز علی(علیه السلام) تک و تنها مانده است، هیچ یار و یاوری ندارد.(3)
خدایا! این چه صبری است که تو به علی(علیه السلام) دادهای ؟! چقدر مظلومیّت و غربت!
آنها میخواهند علی(علیه السلام) را از خانه بیرون ببرند، فاطمه(علیها السلام) از جا برمیخیزد، تنها مدافع امامت قیام میکند. او میآید و در چهارچوبه درِ خانه
1) فوثب علیٌّ علیهالسلام فأخذ بتلابیبه ثمَّ نتره فصرعه و وجأ أنفه و رقبته و همَّ بقتله فذکر قول رسول اللّه...: کتاب سلیم بن قیس ص 586.
2) فإنّ هؤلاء خیّرونی أن یأخذوا ما لیس لهم، أو أُقاتلهم وأُفرّق أمر المسلمین: الشافی فی الإمامة ج 3 ص 243، الصراط المستقیم ج 3 ص 111 بحار الأنوار ج 28 ص 392 ؛وراجع الأمالی للمفید ص 155 ح 6 ؛ الشافی ج 3 ص 243، بحار الأنوار ج 28 ص 392 ؛ الطرائف ص 411، المناقب للخوارزمی ص 313، فرائد السمطین ج 1 ص 320، الکافی ج 8 ص 295، علل الشرائع ص 149، الأمالی¨ للطوسی ص 230.
3) فتناول بعضهم سیوفهم فکاثروه وضبطوه، فألقوا فی عنقه حبلاً: کتاب سلیم بن قیس ص 151، بحار الأنوار ج 28 ص 270 وراجع الاحتجاج ص 109، بیت الأحزان ص 117.
میایستد، او راه را میبندد تا نتوانند علی(علیه السلام) را ببرند.(1)
باید کاری کرد، فاطمه(علیها السلام) هنوز جان دارد، باید او را نقش بر زمین کرد. عُمَر به قُنفُذ اشاره میکند، قُنفُذ با غلافِ شمشیر فاطمه(علیها السلام) را میزند (قنقذ در مقابل این کار خود، پاداش بزرگی از حکومت خواهد گرفت، حکومت او را امیر شهر مکه خواهد نمود).(2)
مردم نظاره گر این صحنه ها هستند، عُمَر با تازیانه فاطمه را میزند، بازوی فاطمه (علیهاالسلام) از تازیانه ها کبود می شود.(3)
وضرب عُمَر لها بسوط أبی بکر علی عضدها حتّی صار کالدملج الأسود، وأنینها من ذلک...: الهدایة الکبیر ص 40، بحار الأنوار ج 53 ص 19 ؛ وراجع بحار الأنوار ج 30 ص 302 ؛ تفسیر الآلوسی ج 3 ص 124.
وای بر من! این بار به قصد کُشتن، فاطمه(علیها السلام) را میزنند، آری، تا زمانی که فاطمه(علیها السلام) زنده است نمیتوان علی(علیه السلام) را برای بیعت برد.
باید کاری کرد که فاطمه(علیها السلام) نتواند راه برود، باید او را خانه نشین کرد! او خبر داشت که فاطمه (علیها السلام) حامله است و پیامبر از فاطمه خواسته است که وقتی این فرزندش به دنیا آمد نام او را «محسن» بگذارد.
اکنون عُمَر لگد محکمی به فاطمه(علیها السلام) میزند، اینجاست که صدای فاطمه(علیها السلام) بلند میشود، او خدمتکار خود را صدا میزند: «ای فِضّه مرا دریاب! به خدا محسن مرا کشتند».(4)
فاطمه(علیها السلام) بیهوش بر روی زمین میافتد، زینب دختر کوچک فاطمع این منظره را می بیند، او همراه با فضه به یاری مادر می آید، اشک از چشمان زینب جاری است...
اکنون دیگر میتوان علی(علیه السلام) را به مسجد برد، علی(علیه السلام) نگاهی به همسرش میکند، اشک در چشمانش حلقه میزند، او فِضّه را صدا میزند و از او میخواهد که فاطمه(علیها السلام) را کمک کند، آری! محسن(علیه السلام)، شهید شده است.
1) وحالت فاطمة علیهاالسلام بین زوجها وبینهم عند باب البیت، فضربها قُنفُذ بالسوط علی عضدها...: الاحتجاج ص 109، وراجع بحار الأنوار ج 28 ص 283.
2) ثم ولاه عمر بن الخطاب مكة في أول ولايته، ثم عزله وولي قنفذ بن عمير : أسد الغابة ج 4 ص 306؛ وراجع الإصابة ج 5 ص346.
3) فأرسل إلیه الثالثه رجلاً یقال له قنفذ، فقامت فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم تحول بینه وبین علیّ فضربها: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 307، بحار الأنوار ج 28 ص 231 وراجع: دلائل الإمامة ص 134، ذخائر العقبی ص 160، بحار الأنوار ج 43 ص 170.
4) قال الذهبی فی ترجمة ابن أبی دارام...أنّ عُمَر رفس فاطمة حتّی أسقطت محسناً: سیر أعلام النبلاء ج 15 ص 578، وراجع میزان الاعتدال ج 1 ص 139، لسان المیزان ج 1 ص 368 وراجع الملل والنحل ج 1 ص 57 ؛ کامل الزیارات ص 548 ؛ خلّد فی نارک مَن ضَرَبَ جنبها حتّی ألقت ولدها...: الأمالی للصدوق، ص 176، المحتضر ص 197.
فرشتگان در تعجّب از صبر علی(علیه السلام) هستند. آری، این همان عهدی است که پیامبر در روزهای آخر زندگی از علی(علیه السلام) گرفت.
آن لحظهای که پیامبر به او گفت: «علی جان! بعد از من، مردم جمع میشوند حقّ تو را غصب میکنند و به ناموس تو بی حرمتی میکنند، تو باید در مقابل همه اینها صبر کنی». علی(علیه السلام) هم در جواب پیامبر چنین گفت: «ای رسول خدا، من در همه این سختیها و بلاها صبر میکنم».(1)
چرا علی(علیه السلام) باید همه اینها را به چشم خود ببیند و صبر کند ؟ امروز، اسلام به صبر علی(علیه السلام) نیاز دارد، فقط صبر اوست که میتواند دین خدا را حفظ کند. این خاندان آمادهاند تا همه هستی خود را در راه خدا فدا کنند. این آغاز راه است، محسن(علیه السلام)، اوّلین شهید این راه است.
فاطمه(علیها السلام) اکنون بر روی زمین افتاده است، مردم این شهر فقط نگاه میکنند!
وای بر شما ای مردم! شما به چشم خود دیدید که پیامبر هر گاه فاطمه(علیها السلام) را میدید تمامقد به احترامش میایستاد ؟ چرا اینقدر زود همه چیز را فراموش کردید، چرا؟(2)
چرا کسی از فاطمه (علیهاالسلام) دفاع نمیکند؟ چرا او این قدر تنها مانده است؟ چرا؟
صدایی به گوشم میرسد چرا میگویی کسی به یاری مادرم نیامد؟ من آمدم، من یاری اش کردم...
من محسن هستم پسر فاطمه اولین شهید راه ولایت و امامت!
فکر نکن که من فقط بچه ای بودم که به دنیا نیامده، کشته شدم تو به
1) لکن حین نزل برسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم الأمر، نزلت الوصیة من عند اللّه کتاباً مسجّلاً... علی الصبر منک علی کظم الغیظ، وعلی ذهاب حقّک، وغصب خمسک، وانتهاک حرمتک...: الکافی ج 1 ص 281، بحار الأنوار ج 22 ص 479، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 378.
2) وکانت إذا دخلت علیه رحّب بها وقام إلیها فأخذ بیدها فقبّلها وأجلسها فی مجلسه: الأمالی للطوسی ص 440، کشف الغمّة ج 2 ص 80، ینابیع المودّة ج 2 ص 55، ذخائر العقبی للطبری ص 40، بشارة المصطفی ص 389، الغدیر ج 3 ص 18، سنن أبی داوود ج 2 ص 522، سنن الترمذی ج 5 ص 361، المستدرک للحاکم ج 3 ص 154، 160 و ج 4 ص 272، السنن الکبری للبیهقی ج 8 ص 101، فتح الباری ج 8 ص 103، عون المعبود ج 14 ص 86، السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 96 و 391، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 403، المعجم الأوسط ج 4 ص 242، الاستیعاب ج 4 ص 1896، نظم درر السمطین ص 180، نصب الرایة ج 6 ص 156، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 127، تاریخ الإسلام ج 3 ص 46.
روح بزرگ من فکر کن! آیا تو به عالم «ذر» باور داری؟ اگر آن عالم را بشناسی می توانی گوشه ای از مقام مرا درک کنی...
این سخنان مرا به فکر وامی دارد باید از عالم ذر بیشتر بدانم: عالم ذر، روزگار میثاق بزرگ است. وقتی خدا آدم علیه السلام را، آفرید، فرزندان او را به صورت ذره های کوچکی آفرید و با آنان سخن گفت آنان خدا را شناختند. آن روز، روز میثاق بزرگ بود. آری «ذَرّ» به معنای ذرات ریز» می باشد، برای همین به آن مرحله از خلقت بشر، «عالم ذَرّ» می گویند.(1)
خدا همه را به ایمان فراخواند عده ای که زودتر از دیگران جواب دادند در این دنیا پیامبر یا امام شدند، سپس مؤمنان بودند که به توحید ایمان آوردند.
من ساعتها به این مطالب فکر کردم.... اکنون چنین میگویم
ای محسن! ای پسر فاطمه!
روح تو آنقدر با عظمت بود که شایستگی آن را داشت اولین شهید راه ولایت بشوی!
تو در عالم ذر به آن درجه از کمال رسیدی که در این دنیا اولین شهید ولایت گشتی!
هر جا که مصیبت مادر تو یاد می شود از تو هم یاد می گردد، چرا که تو مظلومیت را از مادر خویش به ارث بردی! چشمی که برای مادرت بگرید، برای تو هم اشک می ریزد، نام مادر با نام تو عجین شده است.
تو در این دنیا و هم در آخرت، سند مظلومیت اهل بیت هستی، روز قیامت فرا می رسد و دادگاه عدل خدا برپا می گردد، خدا قبل از هر چیز، میان تو و
1) اخرج من ظهر آدم ذريته... فخرجوا كالدّر.... الكافي ج 2 ص 7، التوحيد ص 330، علل الشرایع ج 2 ص 525. دقت کنید: این حدیث از امام باقر (ع) است و با سند معتبر در کتابی معتبر مانند اصول کافی نقل شده است؛ سند آن این است: الکلینی عن على بن ابراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن عمر بن اذينه عن زرارة عن أبي جعفر (ع) برای همین می توان به این حدیث اعتماد نمود و مجالی برای اعتراض به آن وجود ندارد. این که گفته میشود این حدیث معتبر نیست، وجهی ندارد، زیرا حدیثی که در کتاب معتبر و سند معتبر نقل شده باشد مورد قبول اکثریت علمای شیعه می باشد. احادیث زیادی درباره عالم ذر در کتب شیعه وارد شده است کامل الزیارات ص 551.
قاتل تو داوری میکند و او را به عذابی سخت گرفتار می سازد. (1)
صوت
سخن به اینجا رسید که فاطمه بی هوش بر روی زمین افتاد، مأموران حکومت فرصت را غنیمت شمردند و علی را به سوی مسجد بردند. اکنون خلیفه در مسجد آماده است تا علی را برای بیعت بیاورند. نگاه کن، چگونه مولا را به سوی مسجد می.برند علیه را از کنار قبر پیامبر عبور می دهند، او رو به قبر پیامبر می کند و اشکش جاری می شود.(2)
او با پیامبر سخن میگوید: «ای رسول خدا، ببین با برادر تو چه میکنند!».
نگاه کن، همراه او، حسن و حسین(علیهما السلام) هم هستند، آنها هم اشک میریزند. در اطراف ابوبکر عدّهای با شمشیر ایستادهاند، عُمَر شمشیر خود را بالای سر علی(علیه السلام) گرفته است.(3)
عُمَر رو به علی(علیه السلام) میکند و به او میگوید: «ای علی! با ابوبکر بیعت کن و اگر این کار را نکنی گردنت را میزنم».(4)
آنگاه علی(علیه السلام) پاسخ می دهد: «اگر مرا بکشید بندهای از بندگان خدا و برادر پیامبر را کشتهاید».
عمر این سخن را می شنود پس میگوید: «ای علی! تو بنده خدا هستی، در این مطلب حرفی نیست، ولی تو برادر پیامبر نیستی».(5)
علی(علیه السلام) چنین جواب می دهد: «آیا آن روز که پیامبر میان مسلمانان، پیمان برادری میبست را فراموش کردهاید ؟ پیامبر در آن روز فقط با من پیمان برادری بست».(6)
همه سکوت میکنند، آری، خاطرهای برای همه زنده میشود. روزی که
1) أوّل من يحكم فيه محسن بن علي و في قاتله ثمّ في قنفذ فيؤتيان هو و صاحبه فيضربان بسياط من نار ، لو وقع سوط منها على البحار لغلت من مشرقها إلى مغربها ، و لو وضعت على جبال الدنيا لذابت حتى تصير رمادا.... كامل الزيارات ص 551.
2) تُقاد إلی کلّ منهم کما تُقاد الجمل المخشوش حتّی تُبایع وأنت کاره: شرح نهج البلاغة ج 15 ص 74، أعیان الشیعة ج 1 ص 472، وقعة صفّین ص 87، بحار الأنوار ج 33 ص 108.
3) وعُمَر قائم بالسیف علی رأسه وخالد بن الولید وأبو عبیدة الجرّاح وسالم مولی أبی حذیف...: کتاب سلیم بن قیس ص 151، الاحتجاج ص 109، بحار الأنوار ج 28 ص 270.
4) فقال: إن أنا لم أفعل فمه ؟ قالوا: إذا واللّه الّذی لا إله إلاّ هو نضرب عنقک...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 115، کتاب سلیم بن قیس ج 2 ص 593،المسترشد ص 378، الاحتجاج ج 1 ص 213 و 215، بحار الأنوار ج 40 ص 180.
5) فقال: إذا تقتلون عبد اللّه وأخا رسوله، قال عمر: أمّا عبد اللّه فنعم، وأمّا أخو رسوله فلا، وأبو بکر ساکت لا یتکلّم: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207.
6) أتجحدون أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم آخی بینی وبینه ؟ قال: نعم، فأعاد علیهم ثلاث مرّات: کتاب سلیم بن قیس ص 153.
پیامبر بین مسلمانان، پیمان برادری میبست، میان هر دو نفر از آنها عقد برادری برقرار کرد. در آن روز، علی(علیه السلام) با چشم گریان نزد پیامبر آمد و فرمود: «ای رسول خدا، بین همه مردم، پیمان برادری بستی، امّا برای من، برادری قرار ندادی».
پیامبر رو به علی(علیه السلام) کرد و فرمود: «ای علی! تو در دنیا و آخرت برادر من هستی».(1)
آری، علی(علیه السلام) برادر پیامبر و نزدیکترین افراد به رسول خداست.
مسجد پر از جمعیّت است، اکنون علی(علیه السلام) رو به مردم میکند و میگوید: «ای مردم! شما را قسم میدهم آیا شما از پیامبر نشنیدید که در غدیر فرمود: «من کنت مولاه فهذا علیٌ مولاه: هر که من مولای اویم این علی، مولای اوست» ؟ آیا فراموش کردید که پیامبر هنگامی که به جنگ تبوک میرفت مرا جانشین خود در این شهر قرار داد؟».(2)
همه کسانی که اینجا نشستهاند، سخن علی(علیه السلام) را تصدیق میکنند، امّا هیچکس بلند نمیشود تا علی(علیه السلام) را یاری کند.
هر کس که میخواهد به یاری حق برخیزد نگاهش به شمشیرهایی میافتد که در دست هواداران خلیفه است.
در روز غدیر خُمّ، همه با علی(علیه السلام) بیعت کردند، امّا امروز او را تنها گذاشتهاند، آری، اینکه با علی(علیه السلام) بیعت کنی مهمّ نیست، مهمّ این است که بتوانی به بیعت و پیمان خود وفادار بمانی.
آری، امروز فتنهای آمده که همه را ترسانده است، کیست که جرأت یاری
1) جاءه علیّ وعیناه تدمعان فقال: یا رسول اللّه، آخیت بین أصحابک ولم تؤخ بینی وبین أحد الفصول المهمّة لابن الصبّاغ ج 1 ص 219 ؛ وراجع الأمالی للمفید ص 174، کنز الفوائد ص 282، الأمالی للطوسی194، بحار الأنوار ج 8 ص 185 و ج 22 ص 499، سنن الترمذی ج 5 ص 300، المستدرک للحاکم ج 3 ص 14، کنز العمّال ج 11 ص 598.
2) ثمّ أقبل علیهم فقال: یا معشر المسلمین والمهاجرین والأنصار، أنشدکم اللّه، اسمعتم رسول اللّه یقول یوم غدیر خمّ...: کتاب سلیم بن قیس ص 153، بحار الأنوار ج 28 ص 272.
حق را داشته باشد ؟
وقتی تنها دختر پیامبر را این چنین به خاک و خون میکشند دیگر چه کسی جرأت دارد از علی(علیه السلام) حمایت کند ؟
آری، حمله به خانه دختر پیامبر با هدف کاملاً مشخصی، انجام گرفت، بعد از این حمله دیگر، ترس در دل همه مردم نشانده شد.
وقتی که این حکومت با دختر پیامبر اینگونه رفتار کند پس با بقیّه مخالفان چه خواهد کرد ؟
ابوبکر به علی(علیه السلام) میگوید: «تو چارهای نداری، باید با من بیعت کنی».
گوش کن، مولایت چقدر زیبا در جواب ابوبکر سخن میگوید: «ای ابوبکر، من با تو بیعت نمیکنم، این تو هستی که باید با من بیعت کنی. (1)
تو دیروز به دستور پیامبر با من بیعت کردی، چه شده است که پیمان خود را فراموش کردهای ؟ (2)
من شنیدهام که مردم را به دلیل خویشاوندی خود با پیامبر به بیعتِ خود فرا خواندهای، اکنون، من هم به همان دلیل تو را به بیعت با خود فرا میخوانم! تو خود میدانی من به پیامبر از همه شما نزدیکتر هستم».(3)
ابوبکر به فکر فرو میرود و جوابی ندارد که بگوید.
یادت هست در سقیفه، ابوبکر از خویشاوندی خود با پیامبر سخن گفت، و با همین نکته توانست مردم را به بیعت خود فرا خواند.
1) أنا أحق بهذا الأمر منكم، لا أبا يعكم و أنتم أولى بالبيعة لي: الاحتجاج ج 1 ص 95، بحار الأنوار ج 28 ص 185.
2) ألم تبايعني بالأمس بأمر رسول الله ؟: كتاب سليم بن قيس ص 152، بحار الأنوار ج 28 ص 270.
3) أخذتم هذا الأمر من الأنصار واحتججتم علیهم بالقرابة من رسول اللّه، فأعطوکم المقادة...: الاحتجاج ج 1 ص 95، بحار الأنوار ج 28 ص 185، الغدیر ج 5 ص 371، السقیفة وفدک ص 62، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 11.
اگر قرار است مقام خلافت به خویشاوندی با پیامبر باشد که علی(علیه السلام) از همه به پیامبر نزدیکتر است، او پسر عموی پیامبر است و تنها کسی است که پیامبر با او پیمان برادری بسته است.
مولایت را نگاه کن، در حالی که ریسمان به دستهای او بستهاند و شمشیر بالای سر او نگه داشتهاند با خلیفه سخن میگوید.
درست است که او در مقابل همه سختیها و مصیبتها صبر کرده است امّا اکنون او حق و حقیقت را با شعر بیان میکند.
او پیام بزرگ خود را به تاریخ میدهد، اکنون این علی(علیه السلام) است که با زبان شعر از حقّ خود دفاع میکند.
من یک آرزو دارم، نمیدانم آن را در اینجا بگویم یا نه، امّا برای تو که دوست خوب من هستی میگویم: کاش همه شیعیان دنیا، این شعر را حفظ بودند.
این صدای علی(علیه السلام) است که از حلقوم تاریخ بیرون میآید و برای همیشه حق بودن شیعه را ثابت میکند. گوش کن!
«فَإنْ کُنْتَ بِالشُوری مَلِکْتَ اُمورَهُم *** فَکیفَ بِهذا وَالمُشیرُون غُیِّبُ».
«وإنْ کنتَ بالقُربی حَجَجْتَ خَصیمَهُم *** فَغَیْرُکَ أَولی بِالنَّبیِّ وأَقْرَبُ».
«ای ابوبکر! اگر تو با رأیگیری به این مقام رسیدی، چگونه شد که بنی هاشم را برای رأی دادن خبر نکردی ؟ اگر به دلیل خویشاوندی با پیامبر به این مقام رسیدی، کسانی غیر از تو به پیامبر نزدیکتر
بودند».(1)
سخن علی(علیه السلام) همه را به فکر فرو میبرد، به راستی که مولا، چقدر منطقی سخن میگوید.
نگاه کن! جمعی از مردم مدینه که در مسجد حاضر هستند چون این سخن را میشنوند رو به علی(علیه السلام) میکنند و میگویند: «اگر ما این سخن تو را در سقیفه شنیده بودیم فقط با تو بیعت میکردیم».(2)
علی(علیه السلام) رو به آنها میکند و میگوید: «آیا میخواستید من بدن پیامبر را بدون غسل و کفن رها کنم و بیایم برای خلافت نزاع کنم؟».(3)
آری، اینها میخواهند نیامدن علی(علیه السلام) به سقیفه را بهانه کار خود قرار بدهند امّا علی(علیه السلام) در جواب آنها ادامه میدهد: «بعد از روز غدیر، برای هیچکس بهانهای باقی نمانده است».(4)
آری، پیامبر در غدیر خُمّ، همه مردم را جمع کرد و دستور داد که همه با علی(علیه السلام) بیعت کنند.
اکنون، علی(علیه السلام) با سخنان خود تمام مسجد را در اختیار خود گرفته است، آنها علی(علیه السلام) را همچون اسیر به مسجد آوردند، امّا خودشان در مقابل کلام او، اسیر شدهاند.
در مسجد هیاهو میشود، از هر طرف سر و صدا بلند میشود، مردم به یاد روز غدیر افتادهاند، آنها در فکر این هستند چرا به این زودی سخنان پیامبر خود را فراموش کردند.
عُمَر میبیند الآن است که اوضاع خراب شود، پس رو به ابوبکر میکند و
1) نهج البلاغة ج 4 ص 43، خصائص الأئمّة ص 111، بحار الأنوار ج 29 ص 609، المراجعات ص 340.
2) وقالت جماعة من الأنصار: یا أبا الحسن، لو کان هذا الکلام سمعته الأنصار منک قبل الانضمام لأبی بکر، ما اختلف فیک اثنان: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19، بحار الأنوار ج 28 ص 186، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 182 ح 36، والمسترشد ص 374 ح 123، وشرح نهج البلاغة ج 6 ص 6 - 12.
3) فقال له علیٌّ: یا هؤاء، أکنت أدع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم مسجّیً لا أواریه وأخرج أُنازعه فی سلطانه ؟!: نفس المصادر السابقة.
4) ولا علمت أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ترک یوم غدیر خمّ لأحد حجّة ولقائلٍ مقالاً...: نفس المصادر السابقة.
فریاد میزند: «چرا بالای منبر نشستهای و هیچ نمیگویی ؟ آیا دستور میدهی تا من گردن علی(علیه السلام) را بزنم؟».(1)
بار دیگر ترس در وجود همه مینشیند، شمشیرها در دست هواداران خلیفه میچرخد! همه مردم آرام میشوند، هر کس بخواهد اعتراض کند با شمشیرهای برهنه روبرو خواهد بود.
صدای گریه به گوش میرسد. این صدای گریه از کجاست ؟
نگاه کن، حسن و حسین(علیهما السلام) که سخن عُمَر را شنیدهاند گریه میکنند. علی(علیه السلام) نگاهی به فرزندان خود میکند و به آنها میگوید: «گریه نکنید عزیزانم!».(2)
فرشتگان از دیدن اشک چشمان حسن و حسین(علیهما السلام) به گریه افتادهاند.
عُمَر رو به علی(علیه السلام) میکند و میگوید: «تو هیچ چارهای نداری، تو حتماً باید خلیفه بیعت کنی».(3)
علی(علیه السلام) رو به او میکند و میگوید: «شیرِ خلافت را خوب بدوش که نیمی از آن برای خودت است، به خدا قسم، حرصِ امروز تو، برای ریاست فردای خودت است».(4)
آنگاه رو به جمعیّت میکند و میگوید: «اگر یاورانی وفادار داشتم هرگز کار من به اینجا نمیکشید».(5)
در این هنگام یکی از میان جمعیّت بلند میشود و نزد علی(علیه السلام) میآید و چنین میگوید: «ای علی! ما هرگز علم و مقام تو را انکار نمیکنیم، ما
1) فقام عُمَر فقال لأبی بکر...: ما یجلسک فوق المنبر وهذا جالس محارب لا یقوم فیبایعک، أو تأمر به فنضرب عنقه: کتاب سلیم بن قیس ص 107، بحار الأنوار ج 28 ص 276.
2) والحسن والحسین قائمان، فلمّا سمعا مقالة عُمَر بکیا، فضمّهما إلی صدره فقال: لاتبکیا، فواللّه ما یقدران علی قتل أبیکما...: نفس المصدرین السابقین.
3) فقال عمر: إنّک لست متروکاً حتّی تبایع طوعاً أو کرهاً: الاحتجاج ج 1 ص 95، بحار الأنوار ج 28 ص 185.
4) فقال علیّ علیهالسلام: احلب حلباً لک شطره، اشدد له الیوم لیرد علیک غداً...: نفس المصدرین السابقین.
5) أما واللّه لو أنّ أولئک الأربعین رجلاً الذین بایعونی وفوا لی لجاهدتکم فی اللّه...: کتاب سلیم بن قیس ص 155، بحار الأنوار ج 28 ص 275.
میدانیم که تو از همه ما به پیامبر نزدیکتر بودی، امّا تو هنوز جوان هستی! نگاه کن، ابوبکر پیرمرد و ریش سفید ماست!! امروز شایستگی خلافت را دارد، تو امروز با او بیعت کن، وقتی که پیر شدی نوبت تو هم میرسد، آن روز، هیچکس با خلافت تو مخالفت نخواهد کرد.(1)
آری، بهانه آنان این است که علی(علیه السلام) جوان است و سنّ زیادی ندارد، ریشهای صورتش سفید نشده است.
این سخن، خیلی چیزها را برای تاریخ روشن میکند، بعد از وفات پیامبر سنّتهای جاهلیّت زنده شدهاند، عربهای آن زمان، همیشه ریاست پیران را قبول میکردند و برای آنها قابل تحمّل نبود کسی بر آنها حکومت کند که سنّ او از آنها کمتر است.
امروز مولای تو حدود سی سال دارد، درست است که او همه خوبیها و کمالها را دارد، امّا برای این مردم هیچ چیز مانند یک مشت ریش سفید نمیشود، برای آنها ارزش ریش سفید از همه خوبیها بیشتر است.
البتّه بعضی از این مردم، فکر میکنند که خلیفه باید خیلی جدّی باشد و همیشه قیافه اخمو داشته باشد تا همه از او بترسند، امّا علی(علیه السلام) همیشه لبخند به لب دارد و برای همین به درد خلافت نمیخورد.(2)
آن خانم کیست که وارد مسجد میشود ؟ او اینجا چه میخواهد ؟ آیا او را میشناسی ؟ او امّ سَلَمه، همسر پیامبر است. او همراه با یکی از زنان شجاع مدینه به اینجا آمده است.
او به اینجا آمده است تا حق را یاری کند. او رو به عُمَر میکند و میگوید:
«چقدر زود حسد خود را نسبت به آل محمّد نشان دادید ؟»
همه اهل مسجد به سخنان اُمّ سَلَمه گوش میکنند، عُمَر میترسد که اگر او به سخن خود ادامه بدهد همه چیز خراب شود، برای همین فریاد میزند: «ما را با سخنان زنان چه کار؟»
نگاه کن!
عُمَر دستور میدهد تا اُمّ سَلَمه را از مسجد بیرون کنند.
مگر اُمّ سَلَمه همسر پیامبر نیست، مگر احترام او بر همه واجب نیست، مگر او امّ المؤنین (مادر مؤنان) نیست، پس چرا باید با او اینگونه برخورد کرد ؟
چرا باید ناموس پیامبر را اینگونه از مسجد بیرون کرد ؟ (1)
ابوبکر بار دیگر فریاد میزند: «ای علی! برخیز و بیعت کن، زیرا اگر این کار را نکنی ما گردن تو را میزنیم».
هنوز ریسمان بر گردن علی(علیه السلام) است، او نگاهی به قبر پیامبر میکند و آیه 150 از سوره اعراف را میخواند: (إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُواْ یَقْتُلُونَنِی). «مردم مرا تنها گذاشتند و میخواستند مرا به قتل برسانند ».
آری، تاریخ تکرار میشود، موسی (علیه السلام)، برادرش هارون را به جای خود در قوم بنی اسرائیل قرار داد و خود به کوه طور رفت.
بعد از رفتن او، قوم بنی اسرائیل، گوساله پرست شدند و هارون هر چه به آنها نصیحت کرد سخنش را نپذیرفتند.
1) وأقبلت أُمّ أیمن النوبیة حاضنة رسول اللّه وأُمّ سلمة فقالتا: یا عتیق، ما أسرع ما أبدیتم حسدکم لآل محمّد...: کتاب سلیم بن قیس ص 389، بحار الأنوار ج 28 ص 301.
آنها هارون را تنها گذاشتند و او را در مقابل دشمنش یاری نکردند.
وقتی موسی از کوه طور بازگشت و دید همه مردم دچار فتنه شده و کافر شدهاند از هارون توضیح خواست.
هارون به موسی گفت: «مردم مرا تنها گذاشتند و میخواستند مرا به قتل برسانند».
امروز هم علی(علیه السلام) همان سخن هارون را به زبان میآورد، آری امروز، امّت اسلامی، علی(علیه السلام) را تنها گذاشتند.(1)
علی(علیه السلام) نگاهی به آسمان میکند و چنین میگوید: «بار خدایا! تو شاهد هستی که پیامبرت به من دستور داد اگر بیست یار وفادار یافتم با اینان جنگ کنم».
افسوس که علی(علیه السلام)، جز سلمان، مقداد، عمّار و ابوذر، یار وفادار دیگری نیافت، او باید صبر پیشه کند.(2)
به راستی چه خواهد شد ؟ آیا علی(علیه السلام) بیعت خواهد کرد ؟ شمشیر را بالای سر علی(علیه السلام) نگاه داشتهاند، همه منتظر دستور خلیفهاند.
نفسها در سینه حبس شده است، همه نگاه میکنند. تاریخ، مظلومیّت علی(علیه السلام) را به تماشا نشسته است. آیا او با ابوبکر بیعت خواهد کرد؟ ناگهان فریادی بلند میشود: «پسرعمویم، علی را رها کنید! به خدا قسم، اگر او را رها نکنید، نفرین خواهم کرد».
عُمَر و هواداران او تعجّب میکنند، آنان که فاطمه(علیها السلام) را نقش بر زمین کرده و محسن او را کشته بودند. به راستی فاطمه(علیها السلام) چگونه توانست خود را به اینجا برساند و اینگونه علی(علیه السلام) را یاری کند؟
1) وهو یقول وینظر إلی قبر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم: «یابن أُمّ، إنّ القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی»: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 14 ص 140.
2) ورفع رأسه إلی السماء ثمّ قال: اللّهمّ إنّک تعلم أنّ النبیّ صلیاللهعلیهوآلهوسلم قد قال لی: إن أتمّوا عشرین فجاهدهم: الاختصاص ص 187، تفسیر العیّاشی ج 2 ص 68، بحار الأنوار ج 28 ص 229.
اکنون فاطمه(علیها السلام) کنار قبر پیامبر است، او آمده است تا از امامِ خود دفاع کند، صدای فاطمه(علیها السلام) به گوش میرسد: «به خدا قسم، اگر علی را رها نکنید، کنار قبر پیامبر می روم و شما را نفرین میکنم...».
ناگهان لرزه بر ستونهای مسجد میافتد، گویا زلزلهای در راه است، همه نگران میشوند، نکند فاطمه(علیها السلام) نفرین کند!!
خلیفه و هواداران او میفهمند که اینجا دیگر فاطمه(علیها السلام) صبر نخواهد کرد، فاطمه(علیها السلام) آماده است تا نفرین کند، ترس تمام وجود آنان را فرا میگیرد، چشمهای آنان به ستونهای مسجد خیره مانده است که چگونه به لرزه در آمدهاند! عذاب خدا نزدیک است!!
سلمان (به دستور علی علیه السلام) به سوی فاطمه(علیها السلام) میدود تا با او سخن بگوید، او میبیند که فاطمه(علیها السلام) دستهای خود را به سوی آسمان گرفته است و میخواهد نفرین کند، سلمان با فاطمه(علیها السلام) سخن میگوید: «بانوی من! پدر تو برای مردم، مایه رحمت و مهربانی بود، مبادا با نفرین شما، عذاب خدا برای این مردم نادان نازل آید!».
وقتی فاطمه(علیها السلام) می فهمد که علی (علیه السلام) دستور داده او صبر کند، این دستور را اطاعت می کند و دستهای خود را پایین میآورد. لرزش ستونهای مسجد تمام میشود، همه جا آرام میشود. خلیفه دستور داده است که علی(علیه السلام) را رها کنند.
اکنون شمشیر از سر علی(علیه السلام) برمیدارند و ریسمان را هم از گردنش باز میکنند. علی(علیه السلام) میتواند به خانه خود برود.
آری، تا زمانی که فاطمه(علیها السلام) هست، نمیتوان از علی(علیه السلام) بیعت گرفت!(1)
1) عن سلمان الفارسیِّ أنَّه لمَّا استخرج أمیر المؤنین علیهالسلام من منزله خرجت فاطمة علیهاالسلام حتَّی انتهت إلی القبر فقالت خلُّوا عن ابن عمِّی...: بحار الأنوار ج 28 ص 206، ج 43 ص 47.
علی(علیه السلام) به سوی فاطمه(علیها السلام) میآید...
فاطمه(علیها السلام) نگاهی به علی(علیه السلام) میکند، او خدا را شکر میکند و لبخندی به روی علی(علیه السلام) میزند، همه هستیِ فاطمه(علیها السلام)، علی(علیه السلام) است، تا فاطمه(علیها السلام) هست چه کسی میتواند هستیِ فاطمه(علیها السلام) را از او بگیرد.
خدا میداند که فاطمه(علیها السلام) چگونه و با چه حالی خود را به اینجا رسانده است تا حق و حقیقت را یاری کند...
بانوی من! وقت آن است که فرزندان خود را در آغوش بگیری، نگاه کن، آنها چه حالی دارند! آنها را در آغوش بگیر و با آنان سخن بگو: مادر به فدای شما! چرا این قدر رنگ شما پریده است؟ چرا گریه کرده اید؟
لحظاتی می گذرد، دیگر می خواهی با قبر پدر تنها باشی، از علی (علیه السلام) می خواهی که فرزندانت را به خانه ببرد.
تو می خواهی با پدر سخن بگویی، تو نمی خواهی علی (علیه السلام) اشک چشم تو را ببیند.
دلت سخت گرفته است، جای تازیانه ها درد می کند، پهلویت شکسته است، تو می خواهی راز دل خویش را با پدر بگویی، صبر می کنی تا علی (علیه السلام)، فرزندانت را به خانه ببرد.
تو با پدر تنها شده ای آهی می کشی و می گویی:
یا رسول الله! برخیز و حال دختر خود را تماشا کن!
بابا! تا تو زنده بودی، فاطمهٔ تو عزیز بود، پیش همه احترام داشت، یادت
هست چقدر مرا دوست داشتی، همیشه و هر وقت که من نزد تو می آمدم، تمام قد جلوی پای من می ایستادی، مرا می بوسیدی و می گفتی: فاطمه پاره تن من است.
بابا! ببین با من چه کردند، ببین میخ در به سینه ام نشاندند، ببین چقدر به من تازیانه زده اند!
بابا! تو هر روز صبح در خانه من ایستادی و بر ما سلام می دادی، اما آنان همان خانه را آتش زدند.
بابا! یادت هست صورت مرا میبوسیدی!
نگاه کن! جای بوسه های تو کبود شده است، این جای سیلی عُمر است!
بابا! تو از کبودی بدن و پهلوی شکسته ام خبر داری! جای تو خالی بود، ببینی که چگونه مرا لگد زدند و محسن مرا کشتند!
بابا! برخیز و ببین چگونه مزد و پاداش رسالت تو را دادند!
من برای دفاع از علی (علیه السلام) به میدان آمدم، وقتی دیدم که او تنهاست، به یاری اش رفتم.
من همه این سختی ها و مصیبت ها را تحمل می کنم و در راه امام خود، همه اینها برایم آسان است، تو که می دانی هیچ چیز برای من سخت تر از غربت و مظلومیت علی (علیه السلام) نیست!
تو خودت دیدی چگونه ریسمان به گردنش انداختند!
جلوی چشم من این کار را کردند، شمشیر بالای سرش گرفتند و مانند اسیر او را به مسجد بردند. این کار آن ها، دل مرا می سوزاند، تو که می دانی
این گریه های من، اشک من برای غربت علی (علیه السلام) است.
خوشا به حال تو که رفتی و نگاه غریبانه علی (علیه السلام) را ندیدی! بابا! به من بگو چگونه به صورت علی نگاه کنم! میدانم که او از من خجالت می کشد و من از خجالت او، شرمنده می شوم، ای کاش آنان مقابل چشم علی مرا نمی زدند...
حکومت کودتا، کینه علی (علیه السلام) را به دل داشت و دوست داشت تا خاندان پیامبر را به قتل برساند.
هدف حکومت این بود که هیچ نسلی از پیامبر باقی نماند و برای رسیدن به این هدف هر ظلم و ستمی را انجام داد.
حکومت ظلم و استبداد یک چیز آرزو داشت: «علی (علیه السلام) دست به شمشیر ببرد» ولی این حکومت هرگز به آرزوی خود نرسید!
علی (علیه السلام) با صبر خود داغی عجیب به دل آن حکومت نهاد!
آری، حکومت می خواست علی (علیه السلام) دست به شمشیر ببرد در این صورت حکومت این را بهانه می کرد و به همه اعلام می نمود که علی بر ضد اسلام قیام کرده و مرتد شده است پس قتل او و قتل خاندان او لازم است!!
على از نقشه اصلی حکومت باخبر بود و در همه مصیبت ها صبر کرد او با صبر خود نسل پیامبر را حفظ کرد و داغی بزرگ بر دل آن ظالمان نهاد علی به هدف خود رسید نسل پیامبر را حفظ کرد، اما حکومت به
هدفش نرسید به راستی پیروز این میدان کیست؟
روزهای دوشنبه و جمعه که فرا می رسد فاطمه از مدینه به سوی قبرستان احد میرود. فاصله بین مدینه تا آنجا تقریباً شش کیلومتر است، او با پای پیاده و آرام آرام این مسافت را طی می کند تا به زیارت قبر حمزه (علیه السلام) برود. حمزه (علیه السلام) عموی پیامبر بود و همواره پیامبر را یاری می کرد. در جنگ احد که در سال سوم هجری روی داد او مظلومانه شهید شد.(1)
اگر حمزه (علیه السلام) زنده بود دشمنان هرگز موفق نمی شدند اینگونه به فاطمه ها ظلم کنند و حق علی (علیه السلام) را غصب کنند.(2)
حکومت باطلی که با کودتا به قدرت رسیده است تلاش می کند تا حمزه (علیه السلام) از یادها برود.
حمزه (علیه السلام) یعنی مبارزه با باطل کسی که به حمزه (علیه السلام) احترام می گذارد، نمی تواند در برابر باطل سکوت کند و همچون حمزه (علیه السلام) پیرو خط امامت است و از باطل بیزاری می جوید.
آری، فاطمه علیها السلام دوشنبه ها و جمعه ها به زیارت حمزه (علیه السلام) می رود تا مانع فراموشی این اسطوره حق طلبی گردد. او با اینکار خود می خواهد به تاریخ این پیام را بدهد که همچون حمزه از حق دفاع کنند و نگذارند مسیر ولایت بی رهرو بماند.
شدت غصه ها و دردهایی که این روزها پیش آمده است، قلب سلمان را به
درد می آورد او دیگر زیاد از خانه بیرون نمی آید زیرا طاقت ندارد اوج مظلومیت خاندان پیامبر را ببیند.
مدتی می گذرد... یک روز او برای کاری بیرون می آید و در مسیر راه با على برخورد می کند، سلام می کند، جواب میشنود، علی (علیه السلام) به او می گوید:
سلمان! آیا تو هم در حق ما کوتاهی می کنی؟ چرا به دیدار ما نمی آیی؟
مولای من غصه ها و دردها دل مرا به درد آورده است برای همین از خانه بیرون نیامدم من هرگز نخواستم در حق شما کوتاهی کنم.
ای سلمان به دیدار فاطمه برو او می خواهد تو را ببیند.
چشم.
سلمان هر چند پیرمردی سالخورده است ولی با عجله به سوی خانه فاطمه حرکت می کند در می زند، اجازه می گیرد و وارد خانه می شود، سلام میکند و جواب می شنود، فاطمه (علیها السلام) به او میگوید:
ای سلمان تو هم در حق ما کوتاهی می کنی؟ چرا به دیدار ما نمی آیی؟
بانوی من هرگز قصد نداشتم در حق شما کوتاهی کنم.
بنشین می خواهم برایت سخن بگویم.
سلمان می نشیند و فاطمه (علیها السلام) برای او چنین سخن می گوید:
امروز در فکر بودم که دشمنان بعد از پیامبر چقدر در حق ما ستم کردند، ناگهان در باز شد سه خانم وارد شدند من آنان را نمی شناختم به آنان گفتم: «آیا شما از زنان مکه هستید یا از زنان مدینه؟»
آنان پاسخ دادند: «ای دختر پیامبر! ما از بهشت آمده ایم. ما فرشتگانی هستیم که مشتاق دیدار تو بودیم پس خدا به ما اجازه داد به زیارت تو بیاییم آنان سه حوریه بهشتی بودند.
ای سلمان! یکی از آنان حوری های بود که خدا برای تو آفریده است تا در بهشت با او ازدواج کنی. او همسر بهشتی تو بود که به دیدار من آمده بود آن دو حوریه دیگر همسران ابوذر و مقداد بودند.
اینجا بود که سلمان به فکر فرو رفت او فهمید که دیگر کسی از زنان مدینه به دیدار فاطمه (علیها السلام) نمی آید. روزگاری که پیامبر زنده بود زنان مدینه برای دیدار فاطمه سر از پا نمی شناختند اما امروز دیدار فاطمه (علیها السلام)، جرم است، هر زنی به دیدار او برود، حقوق بیت المال شوهر او قطع می شود، زنان چنان دچار ترس و وحشت از حکومت شده اند که دیگر به این خانه نمی آیند، فاطمه دلتنگ شده است، خدا سه حوریه بهشتی را به زمین فرستاده است تا به دیدار فاطمه (علیها السلام) بروند و با او سخن بگویند.
سلمان در فکر فرو رفته است از یک طرف دلش از مظلومیت فاطمه (علیها السلام) به درد آمده است از طرف دیگر از این شادمان است که همسر بهشتی او، این گونه مشتاق فاطمه (علیها السلام) است!
سلمان در این فکرها است که فاطمه (علیها السلام) او را صدا می زند: «ای سلمان این ظرف خرما را بگیر و روزهٔ خودت را با این خرما باز کن فقط هسته های آن را فردا برایم بیاور».
سلمان ظرف خرما را می گیرد بوی عطر عجیبی از آن خرما به مشامش
می رسد او خداحافظی می کند و به خانه می رود.
شب که فرا می رسد با آن خرما افطار می کند او هرگز چنین خرمای خوشمزه ای نخورده است. سلمان متعجب می شود زیرا می بیند که آن خرماها، هسته ندارد.
صبح که می شود به خانه فاطمه (علیها السلام) می رود و ماجرا را بیان میکند. فاطمه به او می گوید: «ای سلمان آن خرماها از بهشت بود، از درختی که در بهترین نقطهٔ بهشت قرار دارد». (1)
سلمان متوجه میشود که خرمای بهشتی، هسته ندارد!
آری آن خرما را همان حوریه های بهشتی از بهشت برای فاطمه آورده بودند و فاطمه یک ظرف از آن را به سلمان داد. (2)
این دعا چنین است: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ بِسْمِ اللَّهِ نُورِ النُّورِ بِسْمِ اللَّهِ نُورُ عَلَى نُورٍ بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ مُدَبِّرُ الْأُمُورِ بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ وَأَنْزَلَ النُّورَ عَلَى الطُّورِ فِي كِتَابٍ مَسْطُورٍ فِي رَةٍ مَنْشُورٍ بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ عَلَى نَبِيِّ مَحْبُورٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هُوَ بِالْعِزُّ مَذْكُورٌ وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورُ وَ عَلَى السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ مَشْكُورُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ.
1) قالت: يا سلمان جفوتني بعد وفاة أبي، قلت حبيبتي لم أجفكم، قالت: فمه اجلس واعقل ما أقول لك إني كنت جالسة بالأمس في هذا المجلس وباب الدار مغلق وأنا أتفكر في انقطاع الوحي عنا وانصراف الملائكة عن منز لنا..... : مهج الدعوات ص 8، بحار الأنوار ج 44 ص 66.
2) بعد از آن فاطمه (س) به سلمان دعای نور را یاد میدهد و به او میگوید هر کس» هر صبح ا این دعا را بخواند به تب مبتلا نمی شود». سلام آن دعا را فرا می گیرد و برای کسانی که دچار تب می شوند یاد می دهد و آنان به برکت این دعا، شفا می گیرند.
صوت
فاطمه(علیها السلام) به فکر یاری امام خود است، او دختر خدیجه(علیها السلام) است، همان بانویی که تمام ثروت خود را در راه پیامبر خرج کرد و او را یاری نمود. فاطمه(علیها السلام) هم میخواهد اکنون با ثروت خود علی(علیه السلام) را یاری کند.
آری، فاطمه(علیها السلام) به فکر آغاز یک نبرد اقتصادی است، ولی او چگونه میخواهد این کار را انجام بدهد ؟
مگر او چقدر پول دارد ؟ شاید تو هم خیال میکنی فاطمه(علیها السلام) فقیر است. اگر من به تو بگویم که کسی در مدینه بیش از او سرمایه ندارد، تعجّب میکنی.
افسوس که ما فاطمه(علیها السلام) را فقیر معرّفی کردهایم ؛ کسی که محتاج نان شب خود بود! ما باید فاطمه(علیها السلام) را از نو بشناسیم.
فاطمه(علیها السلام) کسی است که سالیانه هفتاد هزار دینار سرخ درآمد دارد. آیا میدانی این مقدار یعنی چقدر پول ؟ بیش از سیصد کیلو طلای سرخ!
اکنون تو می توانی این مقدار طلا را اینگونه به پول زمان خودت حساب کنی: هر مثقال طلا (پنج گرم) چقدر قیمت دارد؟ آن را در شصت هزار ضرب
کن تا به ارزش دارایی فاطمه (علیها السلام) پی ببری.(1)
این فقط درآمد یک سال اوست، اصلِ سرمایه او خیلی بیش از این حرفهاست. دشمن خیال نکند فاطمه(علیها السلام) بیمار است و میدان را خالی کرده است، نه، او تازه به میدان مبارزه آمده است.
آقای نویسنده، برای من گفتی که فاطمه(علیها السلام) سالیانه هفتاد هزار دینار درآمد دارد، امّا نگفتی چگونه و از کجا!؟
خوب، این سؤل شما بود، ولی سؤل من از شما که دوست خوب من هستی: آیا نام فدک را شنیدهای ؟
فدک! تو چه میدانی که فدک چیست. فدک، شمشیر برّنده فاطمه(علیها السلام) است. نام فدک است که لرزه بر اندام حکومت سیاهیها میاندازد.
فدک، سرزمینی آباد و حاصلخیز است، این سرزمین، چشمههای آب فراوان و نخلستانهای زیادی دارد، فاصله آن تا مدینه حدود 280 کیلومتر است.(2)
میدانم دوست داری قصّه فدک را برایت بگویم. جریان به سال هفتم هجری برمی گردد، یعنی حدود سه سال قبل.
آن روز، یهودیانِ قلعه خیبر دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند تا به مدینه حمله کنند، امّا پیامبر از تصمیم آنها باخبر شد و با سپاه بزرگی به سوی خیبر حرکت کرد. قلعه خیبر به محاصره نیروهای اسلام در آمد.
سپاه اسلام به سوی قلعه نزدیک شد، امّا برق شمشیر «مَرحَب»، پهلوان یهود، همه را فراری داد. سپاه اسلام مجبور به عقب نشینی شد و سرانجام
پیامبر تصمیم گرفت تا علی(علیه السلام) را به جنگ پهلوان یهود بفرستد.(1)
صدای علی(علیه السلام) در فضای میدان طنین افکند: «من آن کسی هستم که مادرم مرا حیدر نام نهاد».(2)
و جنگ سختی میان این دو پهلوان در گرفت و سرانجام «مَرحَب» به قتل رسید. علی(علیه السلام) به قلعه حمله کرد و آن را فتح کرد.
خیبر منطقه آبادی بود، نخلهای خرما و زمینهای سرسبزی داشت و پیامبر همه غنیمتهای این سرزمین را در میان رزمندگان اسلام تقسیم کرد.(3)
در نزدیکیهای خیبر، گروهی دیگر از یهودیان، در فدک زندگی میکردند. آنها نیز با یهودیانِ خیبر همدست شده بودند، پیامبر قصد داشت که به فدک حمله کند، پیامبر منتظر بود تا سپاه اسلام مقداری استراحت کند و با روحیّه بهتری به جنگ با یهودیان فدک برود.
در یکی از این روزها، پیرمردی به سوی اردوگاه اسلام آمد و سراغ پیامبر را گرفت، یارانِ پیامبر، او را نزد آن حضرت بردند.
او فرستاده مردم فدک بود و از طرف آنها پیام مهمّی را برای پیامبر آورده بود. او به پیامبر گفت: «ای محمّد، مردمِ فدک مرا فرستادهاند تا من از طرف آنها با شما پیمان صلح را امضا کنم، آنها حاضر هستند که نیمی از سرزمین خود، فدک را به شما بدهند و شما از حمله به آنها صرف نظر کنی و در مقابل، آنها فرمانروایی شما را نیز قبول میکنند».
پیامبر لحظاتی فکر کرد و لبخندی بر لبهای او نشست، او با این پیشنهاد موافقت کرد.(4)
1) فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم: لأعطینّ الرایة غداً رجلاً لیس بفرّار، یحبّه اللّه ورسوله...: الخصال ص 555، شرح الأخبار ج 2 ص 192، الإرشاد ج 1 ص 64، الاحتجاج ج 2 ص 64، بحار الأنوار ج 21 ص 3، الغدیر ج 3 ص 22، مسند أحمد ج 4 ص 52، صحیح البخاری ج 4 ص 207، صحیح مسلم ج 5 ص 195، فضائل الصحابة للنسائی ص 16، فتح الباری ج 6 ص 90، عمدة القاری ج 14 ص 213، المعجم الکبیر ج 7 ص 36، کنز العمّال ج 10 ص 467، التاریخ الکبیر للبخاری ج 2 ص 115، تاریخ بغداد ج 8 ص 5، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 3 ص 353.
2) فقال علیّ علیهالسلام: أنا الذی سمّتنی أُمّی حیدرة... وضرب رأس مرحب فقتله...: نیل الأوطار ج 8 ص 87، روضة الواعظین ص 130، مقاتل الطالبیّین ص 14، شرح الأخبار للقاضی النعمان ص 149، الإرشاد ج 1 ص 127، الأمالی للطوسی ص 4، الخرائج والجرائح ج 1 ص 218، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 305، بحار الأنوار ج 21 ص 4 و 9 و 15 و 18، مسند أحمد ج 4 ص 52، صحیح مسلم ج 5 ص 195، المستدرک للحاکم ج 3 ص 39، فتح الباری ج 7 ص 376، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 382، المعجم الکبیر ج 7 ص 18، الاستیعاب ج 2 ص 787، شرح نهج البلاغة ج 19 ص 127، کنز العمّال ج 10 ص 467، تفسیر الثعلبی ج 9 ص 50، تفسیر البغوی ج 4 ص 195، تفسیر الآلوسی ج 1 ص 312، الطبقات الکبری ج 2 ص 112، تاریخ دمشق ج 42 ص 16، تاریخ الطبری ج 2 ص 301، الکامل فی التاریخ 2 ص 220، تاریخ الإسلام للذهبی ج 2 ص 409، البدایة والنهایة ج 4 ص 213، المناقب للخوارزمی ص 37، کشف الغمّة ج 1 ص 214، ینابیع المودّة ج 1 ص 155.
3) إنّ النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم أسهم یوم خیبر للفارس ثلاثة أسهم، وللفرس سهمان، وللراجل سهم: سنن ابن ماجة ج 2 ص 952، وراجع: تاریخ الطبری ج 2 ص 306، البدایة والنهایة ج 4 ص 230، السیرة النبویّة لابن هشام ج 3 ص 810، عیون الأثر ج 2 ص 144.
4) فلمّا سمع أهل فدک قصّتهم بعثوا محیصة بن مسعود إلی النبیّ یسألونه أن یسترهم بأثواب...: مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 167، بحار الأنوار ج 21 ص 25 ؛ وراجع إمتاع الأسماع ج 1 ص 325 ؛ السقیفة وفدک ص 99، عون المعبود ج 8 ص 175، الاستذکار لابن عبد البرّ ج 8 ص 246، فتوح البلدان ج 1 ص 36، کتاب الموطّأج 2 ص 893.
پیمان صلح نوشته شد، سپاهیان اسلام همه خوشحال شدند، دیگر از جنگ و لشکرکشی خبری نبود، آری، سرزمین فدک بدون هیچگونه جنگ و لشکرکشی تسلیم شد.
در این میان جبرئیل فرود آمد و آیه ششم سوره «حشر» نازل شد:
«وَمَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ»، آن غنائمی که در به دست آوردن آن، لشکر کشی نکردهاید، مالِ پیامبر است».
خدا فدک را به پیامبر بخشید، فدک، مالِ پیامبر شد. این حکم قرآن بود و هیچکس با آن مخالف نبود و همه با دل و جان، حکم خدا را قبول کردند.(1)
خدا دوست داشت به پیامبر خود که در راه او این همه تلاش کرده است هدیهای بدهد.
پیامبر شخصی را در فدک به عنوان کارگزار خود قرار داد و به سوی مدینه بازگشت.
پیامبر، دلش برای دخترش، فاطمه(علیها السلام) خیلی تنگ شده بود، برای همین اوّل به خانه فاطمه(علیها السلام) رفت.(2)
وقتی پیامبر وارد خانه شد دید که اُم اَیمَن به دیدن فاطمه(علیها السلام) آمده است.
اُم اَیمَن، یکی از زنانی بود که به خاندان پیامبر علاقه زیادی داشت، شوهر او یکی از فرماندهان بزرگ سپاه اسلام بود.(3)
فاطمه(علیها السلام)، حسن و حسین(علیهما السلام) در کنار پیامبر نشستند، پیامبر به عزیزان دل خود نگاه میکرد و لبخند میزد. آری، دلخوشی پیامبر در این دنیا، فقط
1) فقال جبرئیل: یا محمّد، انظر إلی ما خصّک اللّه به وأعطاکه دون الناس...: نور الثقلین ج 5 ص 277 ؛ کتاب المحبر ص 121، إعلام الوری ج 1 ص 209، بحار الأنوار ج 21 ص 23.
2) کان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم إذا سافر، آخر عهده بإنسانٍ من أهله فاطمة، وأوّل من یدخل علیه إذا قدم فاطمة...: مسند أحمد ج 5 ص 275، سنن أبی داوود ج 2 ص 291، تفسیر الثعلبی ج 9 ص 14، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 221، الدرّ المنثور ج 6 ص 43، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 23، کشف الغمّة ج 2 ص 78، ینابیع المودّة ج 2 ص 132، 140.
3) أُمّ أیمن، مولاة رسول اللّه وحاضنته، واسمها برکة...وکان زید بن حارثه...: المستدرک للحاکم ج 4 63، الطبقات الکبری ج 8 ص 223، البدایة والنهایة ج 2ص 332 وراجع عمدة القاری ج 8 ص 94.
اهل این خانه بود.
در این هنگام، جبرئیل نازل شد و آیه 26 سوره «إسراء» را برای پیامبر خواند: «وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ»، «ای پیامبر، حقّ خویشان خود را ادا کن».
پیامبر به فکر فرو رفت، به راستی منظور خدا از این فرمان چیست ؟
ای جبرئیل آیا میشود برایم بگویی که من حقّ و حقوق چه کسی را باید بدهم ؟
ای حبیب من، اجازه بده من نزد خدا بروم و جواب را بگیرم و برگردم.
لحظاتی گذشت، جبرئیل باز گشت:
ای جبرئیل، چه خبر ؟
خدا میگوید که تو باید فدک را به فاطمه بدهی، فدک از این لحظه به بعد مالِ اوست.(1)
پیامبر نگاهی به فاطمه(علیها السلام) کرد و فرمود:
پیامبر به یاد خدیجه (علیها السلام) بود، یاد روزی که به خواستگاری خدیجه (علیها السلام) رفت دست پیامبر از مال دنیا خالی بود؛ اما خدیجه، زن ثروتمند آن روزگار بود، هیچکس به اندازه او ثروت نداشت.
قرار شد پیامبر به خواستگاری خدیجه (علیها السلام) برود؛ اما هر مردی باید برای همسرش مهریه ای قرار بدهد. او از مال دنیا چیزی نداشت تا آن را مهریه خدیجه (علیها السلام) قرار بدهد.
1) إنّ اللّه تبارک وتعالی لمّا فتح علی نبیّه فدک وما والاها... فأنزل اللّه علی نبیّه «وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ»...: الکافی ج 1 ص 543، بحار الأنوار ج 48 ص 156، جامع أحادیث الشیعة ج 8 ص 606، التفسیر الصافی ج 3 ص 186 ؛ وراجع الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 12 ص 85، شواهد التنزیل للحسکانی ج 1 ص 441، الدرّ المنثور ج 4 ص 177، تفسیر الآلوسی ج 15 ص 62، مجمع الزوائد ج 7 ص 49، مسند أبی یعلی ج 2 ص 334 ؛ کنز العمّال ج 3 ص 767.
2) لمّا نزلت: «وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ»، دعا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فاطمة فأعطاها فدک...: مجمع الزوائد ج 7 ص 49، وراجع: مسند أبی یعلی ج 2 ص 334، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 268، کنز العمّال ج 3 ص 767، شواهد التنزیل ج 1 ص 443، تفسیر ابن کثیرج 3 ص 39، لباب النقول ص 136، میزان الاعتدال ج 3 ص 135، الکافی ج 1 ص 534، الأمالی للصدوق ص 619، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 211، تحف العقول ص 430، تهذیب الأحکام ج 4 ص 148، الاحتجاج ج 1 ص 121، سعد السعود ص 102، تفسیر العیّاشی ج 2 ص 287، تفسیر القمّی ج 2 ص 18، 155، تفسیر فرات الکوفی ص237، تفسیر مجمع البیان ج 6 ص 243 التفسیر الأصفی ج 1 ص 677، بشارة المصطفی ص 353، قصص الأنبیاء ص 345.
از طرف دیگر، عموی خدیجه (علیها السلام) با این ازدواج مخالف بود، او در مجلس خواستگاری حاضر شد و گفت: «مهریه» خدیجه بسیار زیاد است و باید به صورت نقدی پرداخت شود».
پیامبر همه این مهریه را پرداخت کرد اما چگونه؟ خود خدیجه پول زیادی را به پیامبر داد تا او به عنوان مهریه پرداخت کند! (1)آری، پیامبر آرزو داشت تا روزی ثروتی به دستش بیاید و جبران مهریه خدیجه (علیها السلام) را بنماید.
درست است که خدیجه (علیها السلام) آن پول زیاد را به پیامبر بخشیده بود؛ اما او همیشه خود را وامدار خدیجه می دید و به این پول به چشم قرض نگاه می کرد. او دوست داشت یک زمانی این پول را به خدیجه برگرداند.
خدا بعد از فتح خیبر، فدک را به پیامبر داد. پیامبر دیگر می توانست بزرگواری خدیجه (علیها السلام) را جبران کند. درست است که خدیجه (علیها السلام) نبود اما فاطمه (علیها السلام) تنها یادگار خدیجه (علیها السلام) بود او وارث خدیجه (علیها السلام) بود.
این گونه بود که فدک از آن فاطمه (علیها السلام) شد. پیامبر همه غنیمت های فدک را تحویل او داد.
فاطمه(علیها السلام) به فقرای مدینه خبر داد تا به خانه او بیایند و همه آن غنائم را بین آنها تقسیم کرد. همه فقیران خوشحال شدند، آری، تا فاطمه(علیها السلام) هست، دیگر هیچ فقیری، غم و غصّه ندارد.
این قصّه فدک بود که برایت گفتم. اکنون میدانی که فاطمه(علیها السلام) ثروتی بس بزرگ دارد.
درست است که فاطمه(علیها السلام) در بستر بیماری است، امّا امروز میخواهد با
1) اشهدوا عليها بقبولها محمّداً وضمانها المهر في مالها الكافي ج 5 ص 375، بحار الأنوار ج 16 ص 14، جامع أحاديث الشيعة ج 20 ص 113.
ثروت خود، حق را یاری نماید. همین روزهاست که کارگزار او از فدک بیاید و درآمد امسال فدک را به او تحویل بدهد. فاطمه(علیها السلام) با این پول میتواند کارهای زیادی بکند.
در گوشهای از مدینه جلسهای تشکیل شده است. در این جلسه خلیفه همراه با عُمَر و جمع دیگری حضور دارند. عُمَر با خلیفه چنین سخن می گوید:
ای خلیفه! تو میدانی که مردم بنده دنیا هستند و همه به پول علاقه دارند، تو باید فدک را از فاطمه بگیری تا مردم به این خاندان علاقمند نشوند.(1)
امّا فدک از آنِ فاطمه است، همه مردم این را میدانند، سه سال است که فدک در دست اوست.
من فکر همه چیز را کردهام، فقط کافی است نماینده و کارگزار فاطمه را از فدک بیرون کنی.
ابوبکر سخن عُمَر را قبول میکند، عدّهای را مأمور میکند تا به فدک بروند و کارگزار فاطمه(علیها السلام) را از آنجا بیرون کنند.
علی(علیه السلام) به دنبال فرصت مناسبی است تا با خلیفه در مورد فدک سخن بگوید. او یک روز صبر کرده است، اکنون او به سوی مسجد میرود.
مسجد پر از جمعیّت است، علی(علیه السلام) جلو میآید و چنین میگوید:
ای ابوبکر، چرا فدک را از فاطمه گرفتی ؟
فدک برای همه مسلمانان است، فاطمه برای سخن خود باید شاهد
1) لمّا ولی أبو بکر بن أبی قحّافة، قال له عمر: إنّ الناس عبید هذه الدنیا، لا یریدون غیرها...: مستدرک الوسائل ج 7 ص 290، بحار الأنوار ج 29 ص 194، جامع أحادیث الشیعة ج 8 ص 572.
معتبر بیاورد.
ای خلیفه، من سؤلی از تو دارم.
سؤل خود را بپرس!
اگر کسی خانهای داشته باشد و آن خانه در تصرّف او باشد و من بیایم و بگویم که خانه از من است، و از تو بخواهم میان ما حکم کنی چه میکنی ؟
از تو که ادّعا میکنی خانه مال توست شاهد میطلبم، امّا از صاحب خانه شاهد نمیخواهم چون خانه در تصرّف اوست.
چرا این حکم را میکنی ؟
این حکم رسول خداست، از کسی که ملکی را در تصرّف دارد نباید شاهد خواست، طرف مقابل باید شاهد بیاورد.
اکنون سؤل دیگری از تو دارم.
بپرس.
سه سال است که فدک در تصرّف فاطمه است، او در آنجا کارگزار داشته است، اکنون که افرادی ادّعا میکنند که فدک از بیت المال است، خوب، تو باید از آنها بخواهی برای گفته خود شاهد بیاورند، فاطمه نباید شاهد بیاورد، این قانون اسلام است، پس چرا بر خلاف قانون اسلام حکم کردی ؟
ابوبکر میماند چه جواب بدهد. اینجاست که عُمَر به کمک خلیفه میآید، آخر، او قاضی این حکومت است!
عُمَر میگوید: «ای علی! این سخنان را رها کن، اگر فاطمه دو شاهد عادل آورد، سخن او را قبول میکنیم و اگر دو شاهد نداشت ما فدک را به او نمیدهیم، یعنی اصلاً نمیتوانیم این کار را بکنیم، اسلام به ما اجازه
نمیدهد زیرا فدک از بیت المال است».
علی(علیه السلام) بار دیگر رو به خلیفه میکند و میگوید:
آیا قرآن را قبول داری ؟
آری.
بگو بدانم آیه تطهیر را خواندهای ؟
کدام آیه ؟
آیه 33 سوره أحزاب، آنجا که قرآن میگوید: «إِنّمَا یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»، خداوند اراده کرده است که خاندان پیامبر را از هر پلیدی پاک نماید.
آری، این آیه را خواندهام.
بگو بدانم این آیه در مورد چه کسی نازل شده است ؟
در مورد تو و فاطمه، حسن و حسین.
ای ابوبکر، اکنون از تو سؤلی میکنم، اگر چند نفر نزد تو بیایند و شهادت بدهند که فاطمه، کار خلافی انجام داده است، تو چه میکنی ؟
ما در اجرای قانون اسلام هیچ کوتاهی نمیکنیم، درست است فاطمه دختر پیامبر است امّا اگر کار خلافی انجام دهد مجازاتش میکنیم.
آیا میدانی که در این صورت کافر شدهای ؟
برای چه ؟
زیرا خدا در قرآن به پاکی و عصمت فاطمه شهادت داده است و تو شهادت خدا را رها میکنی و شهادت مردم را قبول میکنی! تو قرآن را انکار میکنی.
با سخنان شیوا و محکم علی(علیه السلام)، ضربه بزرگی بر حکومت خلیفه وارد شده است. دیگر وقت آن است که علی(علیه السلام) به خانه برگردد.(1)
آیا راهی هست که خلیفه را از این همه ظلم و ستم باز داشت ؟ نمیدانم.
علی(علیه السلام) در خانه خود نشسته است و با خود فکر میکند. او می خواهد با دشمنان اتمام حجت کند. او تصمیم می گیرد نامهای برای خلیفه بنویسد.
نامه برای چه ؟
خلیفه که در مسجد است و هر وقت بخواهی او را ببینی میتوانی، امّا تو میدانی وقتی یک مطلب روی کاغذ میآید باعث تمرکز بیشتر میشود و بهتر در ذهن مخاطب نقش میبندد.
تأثیر یک متن نوشته شده، خیلی بیشتر از گفتار است. علی(علیه السلام) در حال نوشتن نامه مهمّ خود است.
میدانم که خیلی دلت میخواهد از متن این نامه باخبر شوی.
این نامه علی(علیه السلام) است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به خدا قسم، اگر اجازه داشتم با شما جنگ میکردم و با شمشیر خود همه شما را به سزای کارهایتان میرساندم. من همان کسی هستم که با لشکرهای زیادی جنگ کرده و آنها را شکست دادهام.
آن روزی که من مرد میدان بودم شما در گوشه خانه در آسایش بودید.
شما میدانید که من نزد پیامبر چقدر عزیز بودم.
1) لمّا منع أبو بکر فاطمة فدکاً وأخرج وکیلها، جاء أمیر المؤنین علیهالسلام إلی المسجد وأبو بکر جالس وحوله المهاجرون والأنصار...: علل الشرائع ج 1 ص 191، بحار الأنوار ج 29 ص 124، جامع أحادیث الشیعة ج 25 ص 118، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 272.
اگر من سخنی بگویم میگویید که علی حسادت میورزد، اگر سکوت کنم خیال میکنید من از مرگ میترسم.
من همان کسی هستم که در جنگها به استقبال مرگ میرفتم، آیا یادتان هست چگونه به قلبِ دشمن، حمله میکردم ؟ امّا من امروز در مقابل همه سختیها صبر میکنم.
علی(علیه السلام) این نامه را برای ابوبکر میفرستد. ابوبکر نامه را باز میکند و آن را میخواند.
با خواندن این نامه، ترس تمام وجود ابوبکر را فرا میگیرد، او به یاد شجاعت علی(علیه السلام) میافتد. علی(علیه السلام) کسی است که پهلوانان عرب را به خاک و خون کشیده است. او یک بار دیگر نامه را میخواند، علی(علیه السلام) در این نامه از شجاعت و برقِ شمشیر خود سخن گفته است.(1)
خلیفه دستور میدهد تا مردم در مسجد جمع شوند، او میخواهد برای مردم سخنرانی کند. به راستی چه خبر شده است ؟ او بالای منبر میرود و چنین میگوید: «ای مردم! من میخواستم پولِ فدک را صرف تقویت سپاه اسلام بنمایم، امّا علی با این نظر مخالفت کرده و مرا تهدید کرده است، گویا او با اصل خلافت من مخالف است. من از همان روز اوّل، از درگیر شدن با علی میترسیدم و از جنگ با او گریزان بودم ».(2)
آری، سخنان خلیفه نشان میدهد که او خیلی ترسیده است، اگر دسته گلی به آب بدهد و خود را از خلافت بر کنار کند چه خواهیم کرد ؟
آن وقت همه نقشهها خراب خواهد شد.
1) شقّوا متلاطمات أمواج البلاء... أما واللّه لو أُذن لی بما لیس لکم علم، لحصدت رؤوسکم عن أجسادکم کحبّ الحصید...: الاحتجاج ج 1 ص 127، بحار الأنوار ج 29 ص 140، بیت الأحزان ص 138.
2) معاشر المهاجرین والأنصار... وهو ذا یبرق وعیداً ویرعد تهدیداً إیلاءً بحقّ نبیّه أن یمضخها دماً ذعافاً، واللّه لقد استقلتُ منها فلم أُقَل...: الاحتجاج ج 1 ص 129، بحار الأنوار ج 29 ص 143، بیت الأحزان ص 140.
باید به او قوّت قلب داد، باید او را راهنمایی کرد.
من باید از جا برخیزم. اگر من یک ساعت کنار خلیفه نباشم او همه چیز را خراب میکند.
این عُمَر است که با خود سخن میگوید. و سرانجام برمیخیزد و چنین میگوید:
ای حضرت خلیفه!
چرا اینقدر ترسو و ضعیف هستی ؟ من چقدر زحمت کشیدم تا این خلافت را برای تو آماده کردم، امّا تو حاضر نیستی از آن بهرهمند بشوی.
من بودم که نیروهای شایسته و کاردان را گرد تو جمع کردم و دشمنانت را آرام کردم. اگر من با تو نبودم علی، استخوانهای تو را در هم شکسته بود.
برو خدا را شکر کن ای جناب خلیفه، که من در کنار تو بودم و هستم، البتّه کسی که بر مقام خلافت نشسته است باید شکر خدا را هم بکند.
آیا بار دیگر از علی ترسیدهای ؟ ما میتوانیم علی را با نیرنگ آرام کنیم. علی کسی است که پهلوانان عرب را کشت، امّا نترس، از تهدید او وحشت نکن که من او را آرام میکنم.(1)
بار دیگر آرامش به قلب خلیفه باز میگردد و لبخند بر صورتش مینشیند.
چه بسا که سخنان ابوبکر و عمر، چیزی جز عوام فریبی نباشد، آنان قبلا با هم هماهنگ کرده بودند و این سخنان را گفتند تا مردم را فریب بدهند.
به هر حال، عُمَر به خلیفه قول داده که هر طور هست علی(علیه السلام) را آرام کند، امّا به راستی او چگونه میخواهد این کار را بکند ؟
1) سبحان اللّه، ما أهلع فؤدک وأصغر نفسک! صفّیتُ لک سجالاً لتشربها فأبیت أن تظمأ کظمائک...: الاحتجاج ج 1 ص 129، بحار الأنوار ج 29 ص 143، بیت الأحزان ص 182.
آیا او خواهد توانست به قول خود عمل کند، آیا او خواهد توانست خلیفه را برای همیشه از این غم نجات دهد؟ آری! خلیفه جهان اسلام نیاز به آرامش دارد، باید هر طور هست آرامش را به او هدیه کرد تا بتواند به راحتی به امور حکومتی بپردازد.
نامش «معاذ» است، او یکی از بزرگان انصار است، زمانی که پیامبر در مکه بود و بت پرستان او را اذیت و آزار می کردند معاذ همراه با 74 نفر از مردم مدینه به مکه،رفت با پیامبر دیدار کرد و از آن حضرت خواست تا به مدینه هجرت کند.
همه آنان با پیامبر پیمان بستند که از او و خاندانش دفاع کنند، بعد از آن پیمان بود که پیامبر به مدینه هجرت کرد نزدیک به یازده سال از آن زمان گذشته است پیامبر از دنیا رفته است آیا معاذ به آن پیمان خود وفادار می ماند؟
افسوس که عشق حکومت و ریاست او را تغییر داد! دنیاطلبی با او چه کرد؟ امروز روزگار غربت و مظلومیت فاطمه (علیها السلام) است، خلیفه به معاذ و عده ای بزرگ داده است معاذ در خانه خود است و به این فکر می کند که به زودی امیر منطقهٔ «جند» در یمن خواهد شد! صدای در خانه به گوش می رسد، فاطمه (علیها السلام) به دیدن معاذ آمده است...
فاطمه (علیها السلام) به معاذ چنین میگوید:
ای معاذ! آیا آن عهد و پیمانی که با پیامبر بسته ای را به یاد داری؟
کدام عهد و پیمان؟
پیمان «عقبه» را می گویم. تو در آنجا عهد بستی که پیامبر و خاندان او را یاری کنی.
آری، یادم آمد من بر سر آن پیمان خود هستم
ای معاذ! اکنون ابوبکر فدک را از من گرفته است و کارگزار مرا از آنجا خارج کرده است من آمده ام تا تو مرا یاری کنی و حق مرا از ابوبکر بگیری!
آیا غیر از من شخص دیگری قول داده که تو را یاری کند؟
نه
پس یاری من چه فایده ای دارد؟ من یک نفر هستم و کاری نمی توانم بکنم!
فاطمه (علیها السلام) وقتی این سخن را می شنود از جا برمی خیزد او آخرین سخن خود را به معاذ می گوید: «به خدا قسم، دیگر با تو حرف نمی زنم تا من و تو نزد پیامبر جمع شویم!».(1)
معاذ به خوبی می دانست که اگر فاطمه را یاری می کرد، تاریخ عوض می شد، یاری او باعث می شد تا یخ بی تفاوتی ها آب شود، در پیمان «عقبه» 74 نفر با پیامبر پیمان بستند معاذ بزرگ آنان است، اگر او به میدان بیاید، همه آنها به کمک می آیند و حق فاطمه را می گیرند.
خیلی ها منتظرند ببیند معاذ چه می کند، اگر او سکوت کند، بقیه هم سکوت می کنند اگر او به ابوبکر اعتراض کند دیگران هم اعتراض می کنند، ابوبکر هم این نکته را می داند برای همین معاذ را با وعدهٔ ریاست بر منطقه ای از یمن خرید به راستی آیا این ریاست، ارزش آن را داشت که آن پیمان را یاد ببرد و فاطمه تنها بماند؟
1) قال : فانتهت إلى معاذ بن جبل فقلت : يا معاذ بن جبل! إني قد جئتك مستنصرة، وقد بايعت رسول الله صلى الله عليه وسلم على أن تنصره وذريته و تمنع مما تمنع منه نفسک و ذریتک : بحار الأنوار ج 29 ص 190.
اینجا خانه خلیفه است، او به سخنان عُمَر فکر میکند، عُمَر به او قول داده است که علی(علیه السلام) را آرام کند.
امّا چگونه ؟ آیا او میخواهد فدک را به فاطمه(علیها السلام) باز گرداند ؟ این کار یعنی پایان خلافت ابوبکر.
خلیفه کسی را میفرستد تا عُمَر نزد او بیاید. نگاه کن، عُمَر با عجله به خانه خلیفه میآید.
وقتی خلیفه نگاهش به او میافتد میگوید:
به نظر تو اکنون باید چه کنیم ؟
من میگویم کار را یکسره کنیم و علی(علیه السلام) را به قتل برسانیم.
آخر چگونه ؟! کشتن علی(علیه السلام) کار سادهای نیست.
من یک نفر را سراغ دارم که میتواند این کار را بکند.
چه کسی ؟
خالد (پسر ولید).
خلیفه به فکر فرو میرود، چارهای نیست، باید علی(علیه السلام) را ترور کرد.
او کسی را به دنبال خالد میفرستد تا هر چه زودتر بیاید.
خالد نزد خلیفه میآید.
نگاه کن! آن خانم کیست که پشت در ایستاده است ؟ گویا او هم سخنان این سه نفر را شنیده است. آیا او را میشناسی ؟
او اسماء همسر ابوبکر است، امّا این زن با شوهرش از زمین تا آسمان تفاوت دارد، این زن از دوست داران علی(علیه السلام) است.(1)
1) أسماء بنت عُمیس الخثعمیة، صحابیة، تزوّجها جعفر بن أبی طالب ثمّ أبو بکر: تقریب التهذیب ج 2 ص 629، راجع تهذیب التهذیب ج 3 ص 281، لسان المیزان ج 7 ص 522، الإعلام للزرکلی ج 1 ص 306.
ای اسماء! با تو هستم، چرا رنگ از چهره تو پریده است ؟
مگر نمیشنوی که این سه نفر چه میگویند ؟
من گوش تیز میکنم تا صدای آنها را بشنوم.
ای خالد، ما میخواهیم مأموریّت ویژهای به تو بدهیم.
آن مأموریّت چیست ؟
کشتن علی.
من چگونه او را بکشم ؟
فردا، در هنگام نماز جماعت.
در نماز جماعت ؟
آری، تو باید در نماز، کنار علی قرار بگیری، وقتی که من سلام نماز را گفتم تو فورا شمشیر میکِشی و کار را تمام میکنی.
اکنون، اسماء نمیداند چه کند، خدایا! خودت به او کمک کن! او چگونه باید این خبر را به علی(علیه السلام) برساند ؟
تو چه پیشنهادی داری ؟
ناگهان، فکری به ذهن اسماء میرسد. او کنیز خود را صدا میزند و به او میگوید:
همین الآن به خانه علی(علیه السلام) برو، و سلام مرا به او برسان و این آیه قرآن را بخوان و برگرد.
کدام آیه ؟
آیه 20 سوره قصص، آنجا که خدا از زبان دوست حضرت موسی(علیه السلام) میگوید: (إِنَّ المَلأَ یَأتَمِروُنَ بِکَ لِیَقتُلُوکَ فَاخرُج)، «ای موسی، مردم میخواهند
تو را بکشند پس هر چه زودتر از این شهر خارج شو».
کنیز حرکت میکند تا خود را به خانه علی(علیه السلام) برساند.
این آیه در مورد حضرت موسی(علیه السلام) است، وقتی که فرعون تصمیم گرفت تا او را به قتل برساند یک نفر او را دید و به او خبر داد تا هر چه سریعتر فرار کند.
کنیز به درِ خانه فاطمه(علیها السلام) رسیده است، او در میزند، علی(علیه السلام) در را باز میکند، کنیز آیه قرآن را میخواند.
علی(علیه السلام) در جواب میگوید: «سلام مرا به اسماء برسان و بگو خداوند نگهبان علی است». کنیز خداحافظی میکند و به خانه برمیگردد.(1)
آقای نویسنده، بلند شو، چقدر میخوابی ؟ صدایِ اذان صبح میآید.
من خیلی خستهام، دیشب تا دیر وقت، مشغول نوشتن بودم.
ما باید به مسجد برویم، مگر یادت رفته است که خالد میخواهد مولایمان را به قتل برساند ؟
خدای من، اصلاً یادم نبود.
به سوی مسجد حرکت میکنیم، علی(علیه السلام) در گوشه ای از مسجد، نماز خودش را می خواند، خالد در مکان مناسبی قرار می گیرد.
نماز برپا می شود، طرفداران ابوبکر به او اقتدا می کنند، آخر نماز است، ابوبکر تشهد می خواند. الان وقت آن است که ابوبکر سلام نماز را بخواند.
امّا چرا او سکوت کرده است؟ گویا او نمیداند چه کند. سلام نماز را بدهد یا نه ؟ اگر سلام بدهد خالد شمشیر خواهد کشید.
1) بعث أبو بکر إلی عُمَر فدعاه ثمّ قال له: أما رأیت مجلس علیّ معنا فی هذا الیوم، لئن قعد مقعداً مثله لیفسدنّ أمرنا...: الاحتجاج ج 1 ص 124، بحار الأنوار ج 29 ص 131، تفسیر القمّی ج 2 ص 158، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 188، غایة المرام ج 5 ص 349.
ابوبکر میداند که علی(علیه السلام) خیلی شجاع است، خالد نخواهد توانست این نقشه را عملی کند. او با خود میگوید: «حالا من چه کنم ؟ عجب اشتباهی کردم که به حرف عُمَر گوش دادم».
چند دقیقه میشود که ابوبکر سکوت کرده است، مردم بیچاره نمیدانند چه شده است، چرا ابوبکر سلام نماز را نمیدهد ؟
رنگ ابوبکر زرد شده است. ناگهان، راه حلّی به ذهن او میرسد. او قبل از سلام میگوید: یا خالد! لاتَفْعَلَنَّ ما أَمَرْتُکَ: ای خالد!آنچه گفتم انجام نده.
و سپس میگوید: السَلامُ عَلَیْکُم وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
همه مردم تعجّب میکنند، این دیگر چه نمازی بود ؟ منظور خلیفه از این سخن چه بود ؟
آری، این نمازِ جدید خلیفه است، آری، شما میتوانی قبل از سلام، هر چه دل تنگت خواست بگویی.
اکنون علی(علیه السلام) از جای خود برمیخیزد، و رو به خالد میکند:
ای خالد، خلیفه به تو چه دستوری داده بود ؟
به من گفته بود که گردن تو را بزنم.
و تو میخواستی این کار را بکنی ؟
اگر خلیفه مرا از این کار باز نمیداشت تو را میکشتم.
در این هنگام، علی(علیه السلام) دست میبرد و با یک حرکت، خالد را بر زمین میاندازد و گلوی او را میگیرد. خالد فریاد میزند و مردم را به کمک میطلبد، هیچکس جرأت ندارد نزدیک شود، خالد دست و پا میزند. ابوبکر چه کند ؟ الآن خالد کشته میشود، ما به او نیاز داریم، او شمشیر اسلام ما
میباشد!!
باید هر طور هست او را نجات داد.
عُمَر به طرف عبّاس، عموی پیامبر میرود، و از او میخواهد که نزد علی(علیه السلام) برود و برای خالد شفاعت کند.
عبّاس جلو میآید، نگاهی به علی(علیه السلام) میکند و با دست، اشاره به قبر پیامبر میکند و میگوید: «فرزندِ برادرم، تو را به حقّ صاحب این قبر، قسم میدهم خالد را رها کن».
علی(علیه السلام) به یاد وصیّتهای پیامبر میافتد، گویا پیامبر را میبیند که به او میگوید: «علی جان! بعد از من باید بر همه سختیها و بلاها صبر کنی».
اکنون، علی(علیه السلام) دستش را از روی گلوی خالد برمیدارد، خالد برمیخیزد و فرار میکند.
نگاه کن! عبّاس جلو میآید و علی(علیه السلام) را در آغوش گرفته، پیشانی او را میبوسد.(1)
صوت
وقتی فاطمه(علیها السلام) متوجّه میشود که خلیفه برای کشتن علی(علیه السلام) نقشه ریخته است بسیار ناراحت میشود.
آنها حقّ علی(علیه السلام) را گرفتند، فدک را غصب کردند، اکنون میخواهند علی(علیه السلام) را هم از فاطمه(علیها السلام) بگیرند. دیگر نمیتوان سکوت کرد، وقت فریاد است،
فریادی به بلندی تاریخ!
فریادی که حق وحقیقت را یاری کند.
1) ثمّ التفت إلی خالد فقال: یا خالد، لاتفعلنّ ما أمرتک، والسلام علیکم ورحمة اللّه وبرکاته...: نفس المصادر السابقة.
فاطمه(علیها السلام) میداند که امروز تمام حقّ در قامت علی(علیه السلام) جلوه کرده است و او برای یاری علی(علیه السلام) به مسجد میآید.
او چادر خود را بر سر کرده و همراه با زنان بنی هاشم به سوی مسجد حرکت میکند. وقت نماز نزدیک است، مسجد پر از جمعیّت است.
همه مسلمانان، در فکر این هستند که فاطمه(علیها السلام) برای چه کاری به مسجد آمده است. چادر فاطمه (علیها السلام) روی زمین کشیده می شود، این نشانه ای از بیماری اوست...
سرانجام فاطمه(علیها السلام) در گوشهای از مسجد مینشیند، در همان جا پردهای میزنند. سکوت بر فضای مسجد، سایه افکنده است.
فاطمه(علیها السلام) آهی از عمق وجودش میکشد!
نمیدانم این «آه» چه بود که همه مردم را به گریه انداخت. برای لحظاتی همه مردم گریه میکنند.
آهِ فاطمه(علیها السلام)، قیامتی بر پا کرده و موجی از اشک را در بین مردم میافکند.
این آه، جلوه تمام مظلومیّت است.(1)
لحظاتی بعد، سکوت به مسجد باز میگردد وفاطمه(علیها السلام) سخن خود را آغاز میکند:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
من خدای بزرگ را برای همه آن نعمتهایی که به ما داده است شکر میکنم.
من گواهی میدهم که پدرم، محمّد فرستاده اوست، خدا او را برای هدایت مردم فرستاد و او در این راه، تلاش زیادی نمود تا آن زمان که
1) لمّا أجمع أبو بکر وعمر علی منع فاطمة علیهاالسلام فدکاً وبلغها ذلک، لاثت خمارها علی رأسها، أو اشتملت بجلبابها...: الاحتجاج ج 1 ص 131، أعیان الشیعة ج 1 ص 315، بیت الأحزان ص 141.
به جوار رحمت الهی رفت.
ای مردم! پیامبر، قرآن را در میان شما به یادگار گذاشت و شما میدانید که در این قرآن، همه دستورهای آسمانی آمده است، اگر شما به قرآن عمل کنید به سعادت خواهید رسید.
این دستورات قرآن است که برای سعادت شماست:
توحید، قلب شما را از شرک و بت پرستی پاک میکند.
نماز، نشانه فروتنی و تواضع ما نسبت به خدا است.
روزه، سیاهیها را از دلهای شما بر طرف میکند.
حج، باعث تقویت ایمان و خداپرستی شما میشود.
ولایت ما، از اختلاف در میان امّت اسلامی جلوگیری میکند...
ای مردم! شما میدانید که من فاطمه هستم و پدرم محمّد است.
شما، آبهای آلوده و غذاهای پست میخوردید و زبون و خوار بودید، پدر من بود که شما را از آن وضع نجات داد و شما را عزیز نمود.
آیا به یاد دارید هرگاه که دشمنان اسلام به جنگ شما میآمدند پدرم، علی را برای مقابله با آنها میفرستاد ؟
علی میرفت و هیچگاه میدان را ترک نمیکرد و تا دشمنان را نابود نمیکرد از میدان باز نمیگشت، برای همین او عزیزترین شخص نزد پدرم بود، آری، هنگامی که جنگ سخت میشد شما فرار میکردید.
چه شد که وقتی پیامبر از دنیا رفت کینههای خود را آشکار ساختید و به دنبال شیطان دویدید ؟ چه شد که فریب شیطان را خوردید و راه
خود را گم کردید ؟
چقدر زود، عهد و پیمان خود را که در غدیر بسته بودید فراموش کردید. هنوز پیکر پاک پیامبر روی زمین بود که در سقیفه دور هم جمع شدید و کاری را که نباید میکردید انجام دادید.
شما میگویید که از ترس فتنه، عجله کردیم و برای خود، خلیفه انتخاب نمودیم، چرا دروغ میگویید ؟ شما به دنبال فتنهها رفتید، شما دعوت شیطان را اجابت کردید و گمراه شدید.
شما سخن پیامبر خود را در مورد علی رها کردید و به دنبال هوسهای خود رفتید، شما به خاندان پیامبر خود خیانت کردید.(1)
همه مردم سکوت کردهاند و به سخنان فاطمه(علیها السلام) گوش فرا میدهند.
اکنون او رو به انصار (مردم مدینه) میکند و میگوید:
ای کسانی که دین پدرم را یاری کردید!
چرا به دادخواهی من جواب نمیدهید ؟ این چه ضعف و ترسی است که در شما میبینم ؟ چقدر زود شما تغییر کردید.
شما قدرت و نیرو دارید، من میدانم برای شما بسیار آسان است که از حقوق ما دفاع کنید.
امروز آنچه را لازم بود برای شما گفتم، من میدانستم که ترس و ذلّت، تمام وجودِ شما را فرا گرفته است، امّا چه باید میکردم ؟ سینهام تنگ شده بود. من میخواستم با شما اتمام حجّت کرده باشم، «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُواْ أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ» به زودی کسانی که ستم کردند خواهند دانست که سرنوشت آنها چه
1) الحمد للّه علی ما أنعم، وله الشکر علی ما ألهم... أیّها الناس: اعلموا إنّی فاطمة وأبی محمّد صلّی اللّه علیه وآله...: بحار الأنوار ج 29 ص 224، بلاغات النساء ص 13، بیت الأحزان ص 143، وراجع دلائل الإمامة للطبری ص 30، کشف الغمّة ج 1 ص 180، السقیفة وفدک ص 139، علل الشرائع ج 1 ص 248، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 567، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 475.
میباشد».(1)
سخنان فاطمه(علیها السلام) به پایان میرسد.
همه مردم در فکر فرو رفتهاند، آیا درست بود که ما اینگونه مزد زحماتِ پیامبر را دادیم ؟
آنها به یاد سخنان پیامبر میافتند که فرمود: «فاطمه پاره تن من است»، امّا ما با پاره تن پیامبر چه کردیم.(2)
فاطمه(علیها السلام) هنوز در مسجد نشسته است، باید فکری کرد، باید به سخنان فاطمه(علیها السلام) جوابی داد، باید اثر سخنان فاطمه(علیها السلام) را خنثی کرد و بار دیگر مردم را فریب داد.
اکنون ابوبکر با صدای بلند به فاطمه(علیها السلام) میگوید:
ای دختر پیامبر! تو سرور همه زنان و دختر بهترین پیامبران هستی! تو در گفتار خود راستگو و در عقل و معرفت، سرآمد همه هستی. هیچکس نمیخواهد حقّ تو را بگیرد.
من در مورد فدک، فقط به سخن پدرت عمل کردهام. من خدا را شاهد میگیرم که از پیامبر شنیدم که فرمود: «ما پیامبران، هیچ ثروتی از خود به ارث نمیگذاریم، ما فقط، علم و حکمت به ارث میگذاریم،و هر چه از ما باقی بماند برای همه مردم است».
ای فاطمه! این سخن پدر توست و برای همین، من میخواهم که پول فدک را صرف خرید اسلحه برای سپاه اسلام بنمایم. من میخواهم سپاه اسلام را با پول فدک تقویت کنم و همه مسلمانان با این کار من موافق هستند.
1) سوره شعراء: 227،ثمّ رنّت بطرفها نحو الأنصار فقالت: یا معشر الفتیة وأعضاد الملة وأنصار الإسلام ما هذه الغمیزة فی حقّی...: بحار الأنوار ج 29 ص 227، بیت الاحزان ج 1 ص 145.
2) فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5، صحیح مسلم ج 7 ص 141، سنن الترمذی ج 5 ص 360، المستدرک ج 3 ص 159، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272، تاریخ دمشق ج 3 ص 156، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404، نظم درر السمطین ص 176، کنز العمّال ج 12 ص 107، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210، 212، 219، سنن الترمذی ج 5 ص 360، مجمع الزوائد ج 4 ص 255، فتح الباری ج 7 ص 63، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408، المعجم الکبیر ج 20 ص 20، الجامع الصغیرج 2 ص 208، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24، کشف الخفاء ج 2 ص 86، الإصابة ج 8 ص 265، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44، البدایة والنهایة ج 6 ص 366، المجوع للنووی ج 20 ص 244، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262، أُسد الغابة ج 4 ص 366، تهذیب الکمال ج 35 ص 250، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283، المناقب للخوارزمی ص 353، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488، الأمالی للصدوق ص 165، علل الشرائع ج 1 ص 186، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125، الأمالی للطوسی ص 24، نوادر الراوندی ص 119، کفایة الأثر ص 65، شرح الأخبار ج 3 ص 30، تفسیر فرات الکوفی ص 20، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
اکنون ابوبکر می خواهد مردم را بیشتر فریب بدهد و حقیقت را پنهان کند، او با بی ادبی تمام تصمیم می گیرد فاطمه را به عنوان شخصی مال دوست و ثروت طلب معرفی کند و خودش را به عنوان یک زاهد! او در حضور مردم می خواهد به فاطمه بگوید که اگر پول می خواهی من به تو می دهم ولی فدک را نمی توانم به تو بدهم. گوش کن این سخن اوست:
ای فاطمه! من همه دارایی خودم را در اختیار تو قرار میدهم.
من هرگز نمیخواهم مال و ثروت تو را به زور از تو بگیرم، امّا چه کنم ؟ من نمیتوانم بر خلاف سخن پدرت، پیامبر، عمل کنم.(1)
هواداران خلیفه خیلی خوشحال هستند، آنها با خود چنین میگویند: «ابوبکر چه خلیفه خوبی است! او میخواهد همه ثروت و دارایی خود را به دختر پیامبر بدهد، معلوم میشود که او بسیار مهربان و دلسوز است ».
آری! مردم فکر میکنند که خلیفه، فدک را برای تقویت اسلام میخواهد، آنها خیال میکنند که خلیفه میخواهد با پول فدک، جبههها را تقویت کند.
درست است که فاطمه(علیها السلام) دختر پیامبر است، امّا او هم باید به حدیث پیامبر پایبند باشد، این سخن پیامبر است که هر چه از مال و ثروت دنیا بعد از او باقی بماند برای همه مسلمانان است و از بیت المال حساب میشود.
آیا میبینی که برای رسیدن به دنیا و ریاست چند روزه آن، چگونه دروغ میگویند و حدیثِ دروغ میسازند؟
ابوبکر خوشحال است و لبخند به لب دارد. او خیال میکند که جواب
1) فأجابها أبو بکر فقال: یا بنت رسول اللّه، لقد کان أبوک بالمؤنین عطوفاً کریماً، رؤفاً رحیماً...: الاحتجاج ج 1 ص 141، بحار الأنوار ج 29 ص 230، أعیان الشیعة ج 1 ص 317.
محکمی به فاطمه(علیها السلام) داده است.
هیچکس باور نمیکند که فاطمه(علیها السلام) دیگر بتواند جوابی به خلیفه بدهد، امّا فاطمه(علیها السلام) میخواهد خلیفه را رسوا کند.
پیامبر زمانی که زنده بود، فدک را به فاطمه (علیها السلام) بخشیده بود، مدتها کارگزار او در فدک وظیفه خود را انجام می داد، آری فدک در تصرف فاطمه (علیها السلام) بود. در این مطلب هیچ شکی وجود نداشت، ولی حکومت کودتا، این مطلب را انکار می کند برای همین فاطمه تصمیم می گیرد از راه دیگری ثابت کند فدک مال اوست.
آیا شما میتوانید حدس بزنید ؟
آفرین بر شما! درست حدس زدید، از راه ارث.
اگر ما فرض کنیم که اصلاً پیامبر فدک را به فاطمه(علیها السلام) نداده باشد، بعد از مرگ پیامبر، طبق قانون ارث فدک به فاطمه(علیها السلام) میرسد. هیچکس نمیتواند این مطلب را انکار کند که خدا فدک را به پیامبر داده است، این را همه قبول دارند.
پس، فدک مال پیامبر بود، وقتی پیامبر از این دنیا رفت، یک دختر و چند همسر داشت. طبق قانون اسلام، چیزی از اصل زمین فدک به همسران پیامبر نمیرسد، فقط قسمتی از درختانِ آن سرزمین، به آنها میرسد. تمام زمین فدک به فاطمه(علیها السلام) میرسد، و البتّه درختان آن را باید قیمت کرد، و یک هشتم قیمت آن را به همسران پیامبر داد.
خوب، این قانون ارث اسلام است که همه قبول دارند، امّا امروز ابوبکر حدیثی را از پیامبر نقل کرد که پیامبران از خود چیزی به عنوان ارث باقی
نمیگذارند.
با این حدیث، فدک بعد از پیامبر از بیت المال، حساب میشود و فاطمه(علیها السلام) هیچ حقّی در آن ندارد. مردم، باور کردهاند که واقعا پیامبر این حدیث را گفته است.
امّا ناگهان صدای فاطمه(علیها السلام) در فضای مسجد میپیچد:
تو میگویی پیامبر فرموده که هیچکس از پیامبران، ارث نمیبرد، آیا تو قرآن را قبول داری ؟ مگر نشنیدهای که خدا در سوره «نمل»، آیه 16 میگوید: (وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ دَاوُودَ): «سلیمان از داوود ارث برد».
مگر داوود پیامبر نبود، پس چگونه شد که سلیمان از او ارث برد ؟
آیا سخن زکریا را در قرآن خواندهای ؟ آنجا که خدا در سوره «مریم» در آیه 5 از زبان او میگوید: (فَهَبْ لِی مِن لَّدُنکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی): «خدایا! به من فرزندی عنایت کن که از من ارث ببرد ».
آیا یحیی، پیامبر خدا نیست ؟
آیا میشود یحیی از زکریا ارث ببرد، سلیمان از داوود ارث ببرد، امّا من از پدرم ارث نبرم ؟ چرا به پیامبر دروغ میبندی ؟ آیا میخواهی به قانون روزگار جاهلیّت حکم کنی ؟
آیا میدانی معنی سخنی که گفتی چه بود؟ مگر پیامبر، خود پیرو قرآن نبود ؟ چطور میشود که آن حضرت بر خلاف قرآن سخن بگوید ؟
هر چه میخواهی انجام بده، امّا بدان به زودی خداوند میان من و تو داوری خواهد کرد.(1)
1) فقالت علیهاالسلام: سبحان اللّه! ما کان أبی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم عن کتاب اللّه صادفاً، ولا لأحکامه مخالفاً، بل کان یتبع أثره...: الاحتجاج ج 1 ص 141، بحار الأنوار ج 29 ص 230، أعیان الشیعة ج 1 ص 317، وراجع شرح الأخبار ج 3 ص 36، دلائل الإمامة ص 117، الاحتجاج ج 1 ص 138، بحار الأنوار ج 29 ص 226، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 450، المبسوط للسرخسی ج 12 ص 30 ؛ مسند أحمد ج 1 ص 9، صحیح البخاری ج 5 ص 82، صحیح مسلم ج 5 ص 153، سنن الترمذی ج 2 ص 23، عمدة القاری ج 17 ص 257، صحیح ابن حبّان ج 11 ص 152، التمهید لابن عبد البرّ ج 8 ص 152، کنز العمّال ج 5 ص 604.
مردم با شنیدن سخن فاطمه(علیها السلام) به فکر فرو میروند، عجب! پیامبر بارها گفته بود که بعد از من افرادی پیدا خواهند شد که حدیث دروغین به من نسبت خواهند داد.
اوّلین نفر آن دروغگویان، همین جناب خلیفه است! پیامبر به ما دستور داد تا هرگاه حدیثی را شنیدیم، آن را به قرآن عرضه کنیم، اگر آن حدیث مخالف قرآن بود، هرگز آن را قبول نکنیم.
اکنون معلوم شد که خلیفه، نسبتِ دروغ به پیامبر داده است، آبروی خلیفه رفت!
همه کسانی که در مسجد هستند با سخنان فاطمه(علیها السلام) از خواب غفلت بیدار شدهاند. فاطمه(علیها السلام) اکنون به هدف خود رسیده است، او میخواست به بهانه فدک، حقیقت این حکومت را برای مردم بازگو کند و در این کار موفّق شد.
او پیروز این میدان است، صدای او برای همیشه در گوش تاریخ، طنین انداز است. سخن او چراغ راه هر کسی است که طالب حقیقت است.
این فریاد فاطمه(علیها السلام)، مایه آزادی و آزادگی است!
اکنون، فاطمه(علیها السلام) رو به قبر پیامبر میکند و چنین میگوید:
«ای پدر! بعد از تو حوادثی در این شهر روی داد که اگر تو میبودی هیچکدام از آنها پیش نمیآمد.
تا زمانی که تو زنده بودی همه مردم مرا گرامی می داشتند، ولی اکنون که تو از میان ما رفتهای، در حقّ من ستم میکنند و من هر لحظه در فراق تو اشک میریزم».(1)
1) ثمّ التفتت إلی قبر أبیها وتمثّلت بأبیات صفیة...: دلائل الإمامة ص 118، وراجع: الکافی ج 8 ص 376، مختصر بصائر الدرجات ص 192، الهدایة الکبری ص 406، شرح الأخبار ج 3 ص 39، الأمالی للمفید ص 41 وراجع مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 208، الغدیر ج 4 ص 418، أعیان الشیعة ج 1 ص 323.
مسجد سراسر اشک و گریه میشود، سر و صداها بلند میشود، هیاهویی بر پا میگردد.(1)
فاطمه(علیها السلام) مسجد را ترک میکند، او کار روشنگری را به خوبی انجام داده است.
یک روز از ماجرای فریاد مهتاب میگذرد، خلیفه در خانه خود نشسته است، او خیلی نگران است. او برای فریب افکار عمومی، به تکاپو می افتد. عُمَر به دیدن خلیفه آمده است، خلیفه چنین می گوید:
چقدر خوب بود که تو مرا به حال خود میگذاشتی!
چرا باور نداری که من دلسوز تو هستم ؟
دیدی که فاطمه با سخنان خود چگونه آبروی ما را نزد مردم برد.
ناراحت نباش، چند روز دیگر، مردم، همه چیز را فراموش میکنند.
اگر مردم به من بگویند: «فاطمه تو را از عذاب ترساند» چه جوابی بدهم؟
جناب خلیفه، تو نماز بخوان، دین خدا را به پا دار، به مردم احسان و نیکی کن، دیگر نگران نباش، مگر قرآن نخواندهای ؟ با قرآن می توانی جواب مردم را بدهی و آنان را فریب بدهی؟
ای عمر، با کدام آیه از قران می توانم چنین کاری بکنم؟
قرآن در سوره هود در آیه 114 میگوید: (إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّٔاتِ): «کارهای خوب، گناهان را پاک میکند»، تو فاطمه را ناراحت کردهای امّا این یک گناه است وقتی تو کارهای خوب زیادی انجام دهی میتوانی آن گناه را از
1) فلم یرَ الناس أکثر باکٍ ولا باکیة منهم یومئذٍ...: السقیفة وفدک ص 101، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 212.
بین ببری.
ای عُمَر، تو غمهای مرا بر طرف ساختی، خدا تو را برای من نگه دارد.
جناب خلیفه! اکنون وقت آن است که یک سخنرانیِ خوب برای این مردم داشته باشی.
پیشنهاد خوبی است.
خلیفه دستور میدهد تا همه مردم در مسجد جمع شوند، او میخواهد برای مردم سخنرانی کند.(1)
مسجد پر از جمعیّت شده است، همه منتظر هستند تا ابوبکر به بالای منبر برود و سخنرانی خود را آغاز کند.
انتظار به سر میآید و خلیفه به بالای منبر میرود و چنین میگوید:
«ای مردم! چرا به هر سخنی گوش میدهید ؟ این آرزوها و زیاده خواهیها در زمان پیامبر کجا بود ؟ هر کس قبلاً این سخنها را شنیده است برخیزد و سخن بگوید! خدا او را لعنت کند که رسول خدا هم او را لعنت کرده است! او روباهی است که شاهدش دم اوست. او همانند امّ طِحال است، همان زنی که دوست داشت نزدیکان او دامن آلوده باشند.
ببینید او چگونه فتنه انگیزی میکند. نگاه کنید او چگونه زنان را به یاری خود دعوت میکند».(2)
به راستی منظور ابوبکر از این سخنها کیست ؟
یعنی او چه کسی را روباه میداند، چه کسی دم روباه است ؟
1) فضرب بیده علی کتف عُمَر وقال: رب کربه فرّجتها یا عمر...: نفس المصدر.
2) أیّها الناس، ما هذه الرِّعَة إلی کلّ قالة ؟ أین کانت هذه الأمانی فی عهد رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله ؟ ألا من سمع فلیقل...: السقیفة وفدک 104، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 215، بحار الأنوار ج 29 ص 326، قاموس الرجال ج 12 ص 323 ؛ وراجع دلائل الإمامةص 122.
خدای من! نکند منظور او...
ای قلم، بگذار آنچه را میدانم بنویسم، اگر چه حقیقت تلخی است، امّا من قول دادهام همه آنچه را میدانم برای دوستان خوبم بنویسم.
بانوی من! آیا به من اجازه میدهی در این کتاب، این جمله را بنویسم ؟
تو که از عشقی که این قلم به نام و مرام تو دارد آگاه هستی، من میخواهم بنویسم تا همه بدانند تو چقدر مظلوم هستی...
امّ طِحال، نام زن بدکارهای است که در روزگار جاهلیّت به فسق و فجور مشهور بود، او زنان فامیل خود را به زنا تشویق میکرد.
ابوبکر، فاطمه (علیها السلام) را به آن زن تشبیه کرد.
بانوی من! مرا ببخش! من میخواهم مظلومیّت تو را روایت کنم. من فکر میکنم معنای سخن ابوبکر این است: «فاطمه (علیها السلام) برای برپا نمودن فتنه، علی (علیه السلام) را جلو انداخته است و او را شاهد خود قرار داده است».
شاید هم معنای سخن ابوبکر چیزی بدتر از این باشد، نمیدانم...
تو رو به من میکنی و میگویی: آقای نویسنده! تو اشتباه میکنی! شاید منظور ابوبکر از این سخنان، علی(علیه السلام) و فاطمه(علیها السلام) نباشد، آخر او چگونه میتواند بالای منبر پیامبر به عزیزان پیامبر جسارت کند ؟
خدا کند حق با تو باشد!
گوش کن!
این صدای کیست که میآید ؟ این صدای یک زن است که فریاد بر آورده است: «ای ابوبکر! آیا تو به فاطمه چنین طعنه میزنی ؟ مگر نمیدانی فاطمه،
همچون جانِ پیامبر و پاره تن اوست؟ فاطمه در دامنِ پرهیزکاران تربیت شده و در آغوش فرشتگان، بزرگ شده است. او بهترین زنان جهان است و همچون مریم(علیها السلام)، مقامی بزرگ دارد.
به خدا قسم! فاطمه در آغوش پیامبر بزرگ شد و پیامبر همواره دستش را زیر سر او قرار میداد.
چرا فراموش کردهاید که شما در حضور پیامبر هستید و او شما را میبیند؟ وای بر شما، به زودی سزای کارهای خود را خواهید دید ».(1)
آیا میدانی او چه کسی است که سخن میگوید ؟
او اُم سَلَمه، همسر گرامی پیامبر است، او نتوانست طاقت بیاورد که ابوبکر به فاطمه(علیها السلام)، اینگونه بی احترامی کند.
برای همین، با سخن خود، کمی از فضایل فاطمه(علیها السلام) را برای مردم بیان میکند.
اکنون، ابوبکر دستور میدهد تا حقوق یک سال او را قطع کنند. درست است که اُم سَلَمه، همسر پیامبر است، ولی چون از فاطمه(علیها السلام) حمایت کرده است باید بعد از این، در فقر زندگی کند، حقوق یک سال او پرداخت نخواهد شد.(2)
آری، اکنون میتوانی بفهمی چرا این مردمی که در مسجد هستند در مقابل سخنهای خلیفه هیچ نمیگویند.
آنها دنیا را دوست دارند، سکّههای سرخ طلا را دوست دارند، آنها میترسند حقوق بیت المال آنها قطع شود، پول، جواب معمّایِ سکوت این
مردم است.
فاطمه(علیها السلام) از آن سخنان خلیفه باخبر می شود...، آن سخنان، دل فاطمه(علیها السلام) را به درد میآورد و غم و غصّه در دل او مینشیند... او آرزوی دیدار پدر را دارد و شب و روز، گریه کار اوست.
اگر به خانه او بروی میبینی که همیشه دستمال بر سر خود بسته است. هر وقت که او حسن و حسین(علیهما السلام) را میبیند اشکش جاری میشود، زیرا با دیدن آنها، خاطراتی برای او زنده میشود.
حتما میگویی کدام خاطره ؟ سخن فاطمه(علیها السلام) را بشنو، متوجّه میشوی:
«حسن جانم! حسین جانم! آیا به یاد دارید چگونه پیامبر شما را در آغوش میگرفت و میبوسید؟
او که شما را خیلی دوست داشت کجا رفت ؟ چرا او به اینجا نمیآید و شما را در آغوش نمیگیرد ؟».(1)
چند روز میگذرد، او به سوی قبر پیامبر میرود، و قبر پدر را در آغوش میگیرد و میگوید:
«ای پدر! بعد از رفتن تو مردم ما را تنها گذاشتند، صبر من دیگر تمام شده است. بار خدایا! مرگ مرا سریع برسان که زندگی دنیا برای من تیره و تار شده است».(2)
او در کنار قبر پدر بی هوش میشود. گروهی از زنان به سوی او میدوند، آب میآورند و بر صورتش میریزند تا به هوش آید.(3)
1) وروی أیضاً أنّها صلّی اللّه علیها ما زالت بعد أبیها مُعصّبة الرأس، ناحلة الجسم، منهدّة الرکن، باکیة العین...: روضة الواعظین ص 150، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 137، بحار الأنوار ج 43 ص 181، أعیان الشیعة ج 1 ص 319.
2) ثمّ زفرت زفرة وأنّت أنّهّ کادت روحها أن تخرج، ثمّ قالت: قلّ صبری...: بحار الأنوار ج 43 ص 177، هامش سبل الهدی والرشاد ج 12 ص 287.
3) فتبادرن النسوان إلیها وصببن الماء علی صدرها ووجهها...: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 14 ص 26.
یک روز فاطمه(علیها السلام) به یاد روزگار پدر و اذان بلال میافتد.
یادش به خیر!
وقتی که بلال، اذان میگفت پدرم از جای خود برمیخاست، وضو میگرفت و به سوی مسجد میرفت، کاش میشد بلال یک بار دیگر اذان بگوید! من دوست دارم صدای او را بشنوم.
بلال با خود عهد کرده است که بعد از وفات پیامبر، دیگر اذان نگوید، به بلال خبر میدهند که فاطمه(علیها السلام) دوست دارد صدای اذان تو را بشنود.
نگاه کن، بلال به مسجد میآید و آماده است تا موقع اذان شود و برای شادی دل فاطمه(علیها السلام) اذان بگوید.
اللّه أکبر، اللّه أکبر.
این صدای بلال است که به گوش میرسد. صدای ناله فاطمه(علیها السلام) بلند میشود.
أشهد أنْ لا إله إلاّ اللّه.
گریه فاطمه(علیها السلام) شدیدتر میشود، امان از موقعی که بلال میگوید:
أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه.
فاطمه(علیها السلام) ضجّه میزند و بی هوش بر روی زمین میافتد، مردم به بلال میگویند: «دیگر اذان نگو که فاطمه(علیها السلام) دیگر طاقت ندارد»، بلال اذان خود را قطع میکند.(1)
1) إنّی أشتهی أسمع صوت مؤّن أبی بالأذان، فبلغ ذلک بلالاً وکان امتنع من الأذان بعد النبیّ صلیاللهعلیهوآلهوسلم، فأخذ فی الأذان...: کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 297، منتهی المطلب ج 4 ص 436، بحار الأنوار ج 43 ص 157، أعیان الشیعة ج 1 ص 319.
صوت
فاطمه(علیها السلام) تصمیم میگیرد یک بار دیگر با خلیفه سخن بگوید، برای همین او به مسجد می رود و رو به ابوبکر می کند و چنین می گوید:
ای ابوبکر! تو که ادّعا میکنی خلیفه پیامبر هستی، چرا فدک مرا غصب نمودهای و کارگزار مرا از فدک اخراج کردهای ؟ پیامبر فدک را به من بخشیده بود ؟(1)
ای دختر پیامبر! اگر دو شاهد بیاوری و آنان شهادت بدهند که پیامبر فدک را به تو داده است، آن وقت من سخن تو را می پذیرم. (2)
فاطمه(علیها السلام) قبول میکند و میرود تا شاهد بیاورد.
آن روز که پیامبر، فدک را به فاطمه(علیها السلام) داد اُم اَیمَن و علی(علیه السلام) شاهد بودند.
فاطمه(علیها السلام) به خانه اُم اَیمَن میرود و جریان را برای او تعریف میکند.
اُم اَیمَن برمیخیزد و همراه با فاطمه(علیها السلام) به مسجد میآید، علی(علیه السلام) هم میآید.
اُم اَیمَن رو به ابوبکر میکند و میگوید:
1) ادّعیت مجلس أبی وأنّک خلیفته، وجلست مجلسه، ولو کانت فدک لک ثمّ استوهبتها منک لوجب ردّها علیّ...: الاختصاص ص 185، بحار الأنوار ج 29 ص 192.
2) فجاءت فاطمة علیهاالسلام إلی أبی بکر فقالت: یا أبا بکر، لِمَ تمنعنی میراثی من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم وأخرجت وکیلی من فدک...: الاحتجاج ج 1 ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، بیت الأحزان ص 133.
ای ابوبکر، من از تو سؤلی دارم.
چه سؤلی ؟
بگو بدانم آیا شنیدهای که پیامبر فرمود: «اُم اَیمَن، زنی از زنان بهشت است» ؟(1)
آری، شنیدهام.
اگر قبول داری که من از اهل بهشتم، اکنون، شهادت میدهم که پیامبر فدک را به فاطمه(علیها السلام) بخشید.(2)
علی(علیه السلام) هم شهادت میدهد که پیامبر فدک را به فاطمه(علیها السلام) داده است.
ابوبکر به فکر فرو میرود، او دیگر چارهای ندارد جز اینکه فدک را به فاطمه (علیها السلام) برگرداند.
فاطمه(علیها السلام) از ابوبکر میخواهد تا سندی به او دهد که همه بدانند فدک از آنِ اوست. ابوبکر کاغذی را میطلبد و در آن مینویسد که فدک از آن فاطمه (علیها السلام) است.(3)
ابوبکر سند فدک را به فاطمه(علیها السلام) میدهد، در همین لحظه، عُمَر از راه میرسد. او میبیند که ابوبکر کاغذی را به دست فاطمه(علیها السلام) داده است. او از جریان خبر ندارد، برای همین رو به ابوبکر میکند و میپرسد:
این کاغذ چیست که به فاطمه دادهای ؟
فاطمه نزد من آمد و ادّعا کرد که فدک از آن اوست، من به او گفتم که شاهد بیاورد، او رفت و اُمّ اَیمَن و علی را به عنوان شاهد آورد و آنها شهادت دادند که پیامبر فدک را به فاطمه داده است.
خوب، آن وقت تو چه کردی ؟
1) فقال: لا أشهدُ یا أبا بکر حتّی احتجّ علیک بما قال رسول اللّه، أنشدک باللّه ألست تعلم أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم...: الاحتجاج ج 1 ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، تفسیر القمّی ج 2 ص 155، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 186، الطبقات الکبری ج 8 ص 224، تاریخ دمشق ج 4 ص 302، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 224، الإصابة ج 8 ص 359 ؛ إنّ أُمّ أیمن امرأة من أهل الجنّة: الخرائج والجرائح ج 1 ص 113، وراجع: الکافی ج 2 ص 405، الاختصاص ص 183.
2) فجاءت بأُمّ أیمن وعلیّ علیهالسلام، فقال أبو بکر: یا أُمّ أیمن إنّک سمعت من رسول اللّه یقول فی فاطمة...: الاختصاصص 183.
3) فکتب لها کتاباً ودفعه إلیها...: الاحتجاج ج 1 ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، جامع أحادیث الشیعة ج 25 ص 116.
من هم سندی نوشتم و آن را به فاطمه دادم.
تو نباید این کار را می کردی!
ای عُمَر، اُم اَیمَن و علی شهادت دادهاند که پیامبر فدک را به فاطمه بخشیده است، من با شهادت این دو نفر چه کنم ؟
جناب خلیفه! شهادت علی قبول نیست چون شوهر فاطمه است و به نفع خودش گواهی میدهد، امّا اُم اَیمَن هم یک زن است و همه میدانند که شهادت یک زن به تنهایی قبول نیست.
ابوبکر این سخن را می پذیرد ولی مشکل این است که ابوبکر سندی را نوشته و به دست فاطمه(علیها السلام) داده است.(1)
باید هر چه زودتر این سند را از فاطمه(علیها السلام) گرفت!
نگاه کن، عُمَر به سرعت به میان کوچه میدود، او میخواهد هر چه زودتر خود را به فاطمه(علیها السلام) برساند.
خدای من! او راه را بر فاطمه(علیها السلام) میبندد و میگوید: «این نوشته را به من بده». فاطمه(علیها السلام) نامه را نمیدهد، عُمَر سیلی به صورت او میزند و هر طور که شده سند را میگیرد و آن را پاره میکند.(2)
فاطمه (علیها السلام) بر روی زمین می افتد... بعد از لحظاتی به سختی از جای برمی خیزد و دست به دیوار کوچه می گیرد و آرام آرام به خانه میرود. فاطمه (علیها السلام) قبلاً هم بیمار بود ولی هر طور بود از خانه خارج می شد و از حق دفاع می کرد ولی این لگد کار فاطمه را تمام می کند و او زمینگیر می شود.
1) فدخل عُمَر فقال: ما هذا الکتاب ؟ فقال: إنّ فاطمة ادّعت فی فدک وشهدت لها أُمّ أیمن وعلیّ فکتبته...: الاحتجاج ج ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، وراجع: شرح نهج البلاغة ج 16 ص 274، تفسیر القمّی ج 2 ص 155، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 186.
2) یا بنت محمّد، ما هذا الکتاب الذی معک ؟ فقالت: کتاب کتب لی أبو بکر بردّ فدک، فقال: هلمّیه إلیّ...: الاختصاص ص 185، بحار الأنوار ج 29 ص 192...: الاحتجاج ج 1 ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، جامع أحادیث الشیعة ج 25 ص 116، تفسیر القمّی ج 2 ص 155، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 186.
آری آن کس که آن لگد را زد می دانست چطور بزند. او با یک لگد، طومار زندگی فاطمه را بست. فاطمه هیجده ساله دیگر قدش خمیده شد!
چرا عمر اینقدر به «فدک حسّاس بود؟ چرا او اصرار داشت که آن نوشته ابوبکر را پاره کند؟
علت روشن و آشکار است اگر فاطمه موفق می شد فدک را پس می گرفت مردم می فهمیدند که حق با اوست و این یک پیروزی بزرگ بود ولی فاطمه (علیها السلام) کسی نبود که آرام بنشیند و به این قانع شود فردا که می شد او نزد ابوبکر می آمد و به او می گفت: «تو این مقام خلافت را غصب کرده ای؟ علی (علیه السلام) خلیفه پیامبر است و تو باید این حکومت را به او واگذارکنی».
آری، ابوبکر خیال می کرد که ماجرای فدک هدف فاطمه (علیها السلام) است و برای همین آن نوشته را نوشت و به او داد ولی عمر می دانست که بعد از فدک، نوبت به حکومت می رسد اگر امروز فاطمه (علیها السلام) فدک را بگیرد فردا هم می آید و حکومت را از آنان می گیرد. هدف اصلی فاطمه (علیها السلام) این بود که حجت خدا را به رأس جامعه بازگرداند و حکومت طاغوت را از بین ببرد.
فاطمه (علیها السلام) در بستر بیماری است، پهلوی او شکسته است، او شب و روز گریه می کند صدای گریه فاطمه (علیها السلام) فریاد مظلومیت است.
6
همه از خود این سؤال را دارند چرا باید یگانه دختر پیامبر اینگونه گریه
کند ؟».
زنان مدینه با شوهران خود سخن میگویند: «آخر چرا باید حقّ فاطمه (علیها السلام) را غصب کنند ؟ آخر چرا کسی فاطمه را یاری نمیکند؟»
بچّهها، بزرگترها، زنان و مردان، همه با شنیدن گریه فاطمه (علیها السلام) میفهمند که ظلم بزرگی به او شده است.
این گریه، دل هر کس را به درد میآورد. باید هر طور هست صدای گریه فاطمه (علیها السلام) را خاموش کنیم. این گریه برای حکومت از هر چیزی خطرناکتر است.
چگونه میتوان فاطمه (علیها السلام) را آرام کرد. باید نقشهای کشید.
چند نفر از همسایگان نزد علی(علیه السلام) آمدهاند و دارند با او سخن میگویند.
یا علی! ما برای فاطمه احترام قائل هستیم، امّا شما میدانید که ما نیاز به آرامش داریم.
منظور شما از این سخن چیست ؟
فاطمه هم شب گریه میکند هم روز، ما از تو میخواهیم سلام ما را به او برسانی و به او بگویی که یا شب گریه کند و روز آرام باشد تا ما بتوانیم استراحت کنیم، یا روز گریه کند و شب آرام باشد، ما نیاز به آرامش داریم.
باشد، من به فاطمه میگویم.(1)
علی(علیه السلام) به سوی خانه خود حرکت میکند و در گوشهای مینشیند. او با خود فکر میکند چگونه سخن همسایهها را به فاطمه(علیها السلام) بگوید. فاطمه(علیها السلام) به او نگاه میکند و میفهمد که او حرفی برای گفتن دارد، امّا
1) أخذت بالبکاء والعویل لیلها ونهارها، وهی لا ترقأ دمعتها ولا تهدأ زفرتها، فاجتمع شیوخ أهل المدینة...: بحار الأنوار ج 43 ص 177، بیت الأحزان ص 165.
خجالت میکشد بگوید.
علی جان! تو سخنی با من داری ؟
فاطمه جان! همسایهها به من گفتهاند که به تو بگویم یا روز گریه کنی یا شب.
علی جان! من به زودی از بین این مردم میروم، مرگ من نزدیک است.(1)
این سخن دل علی (علیه السلام) را به درد می آورد...
این چه حکایتی است که فاطمه(علیها السلام) را از گریه کردن منع میکنند؟
اوّلِ صبح، او از خانه بیرون میآید. به راستی او با این بیماری کجا می خواهد برود ؟
نگاه کن! او به سوی قبرستان بقیع میرود. حسن و حسین(علیهما السلام) نیز همراه او هستند. از خانه او تا بقیع بیش از چند دقیقه راه نیست، ولی او این مسافت را نزدیک به یک ساعت می رود، گاه دست به دیوار می گیرد و گاهی دست روی شانه دو پسر کوچکش می گذارد...
فاطمه(علیها السلام) در گوشهای از قبرستان مینشیند و شروع به گریه میکند. خورشید، بالا میآید، آفتاب داغ مدینه بر فاطمه(علیها السلام) میتابد. فاطمه(علیها السلام) از جای خود بلند میشود، او به دنبال سایه میگردد.
آنجا درخت کوچکی هست، فاطمه(علیها السلام) زیر سایه درخت مینشیند و به گریه خود ادامه میدهد.
غروب آفتاب میشود، علی(علیه السلام) به دنبال فاطمه(علیها السلام) میآید و او را به خانه میبرد.(2)
شب در گوشهای از مدینه جلسهای تشکیل میشود.
فاطمه برای گریه کردن به بقیع رفته است، این برای ما خطرناک است.
آری، تا دیروز فاطمه در خانه خود گریه میکرد، امّا امروز به بقیع رفته است، اگر مردم بفهمند چه خواهد شد ؟
اکنون چه کنیم ؟
باید درختی را که فاطمه زیر سایهاش مینشیند قطع کنیم تا آفتاب او را اذیّت کند و مجبور شود به خانه برگردد.
چند نفر با تبر به سوی بقیع میروند و آن درخت را قطع میکنند.
فردا صبح، فاطمه(علیها السلام) با حسن و حسین(علیهما السلام) به سوی بقیع میآید. آفتاب بالا آمده است، امّا اینجا دیگر درختی نیست تا فاطمه(علیها السلام) زیر سایهاش بنشیند.
آنجا را نگاه کن! علی(علیه السلام) برای دیدن فاطمه(علیها السلام) آمده است. او میبیند که فاطمه(علیها السلام) در آفتاب نشسته است. علی(علیه السلام) آستین خود را بالا میزند:
میخواهی چه کار کنی، مولای من ؟
میخواهم برای فاطمه سایه بانی بسازم.
بیا من و تو هم مولای خود را کمک کنیم، بیا برویم ساقه درخت خرما بیاوریم...
خسته نباشی!
اینگونه است که بَیتُ الاَحزان (خانه غمها) ساخته میشود. سایبانی کوچک برای گریه کردن فاطمه(علیها السلام).
فاطمه جان! بیا در زیر این سایه بان بنشین.(1)
روزها و شبها میگذرد...
خبری در شهر میپیچد: «بیماری فاطمه(علیها السلام) شدید شده است، او دیگر نمیتواند از خانه بیرون بیاید». آری، دیگر او به طور کلی، زمینگیر شده است. عدّهای از زنان مدینه به عیادت او میآیند.
آنها در کنار فاطمه(علیها السلام) مینشینند و حال او را میپرسند.
فاطمه(علیها السلام) رو به آنان میکند و میگوید: «بدانید که من از شوهرانِ شما ناراضی هستم، زیرا آنها ما را تنها گذاشتند و به دنبال هوسهای خود رفتند. عذاب بسیار سختی در انتظار آنها میباشد، وای بر کسانی که دشمن ما را یاری کردند ».(2)
زنان مدینه با شنیدن سخنان فاطمه(علیها السلام) به گریه میافتند. آنها نزد شوهران خود میروند و به آنها میگویند که فاطمه(علیها السلام) از دست شما ناراضی است.
شما که از پیامبر شنیدهاید که فرمود: «فاطمه، پاره تن من است، هر کس او را اذیّت و آزار دهد مرا آزرده است»، شما باید بروید و فاطمه را راضی و خشنود سازید.
مردان مدینه چارهای ندارند، باید به سخنان زنان گوش دهند.
نگاه کن! بزرگان این شهر به سوی خانه فاطمه(علیها السلام) میآیند. آنها میخواهند از فاطمه(علیها السلام) عذر خواهی کنند.
درِ خانه به صدا در میآید، علی(علیه السلام) در را باز میکند. گروهی از مردم مدینه
به عیادت فاطمه(علیها السلام) آمدهاند. آنها وقتی با فاطمه(علیها السلام) روبرو میشوند چنین میگویند: «ای سرور زنان! اگر علی زودتر از بقیّه به سقیفه میآمد ما با او بیعت میکردیم ولی ما چه کنیم ؟ علی به سقیفه نیامد و ما ناچار شدیم با ابوبکر بیعت کنیم».
آری، آنها میخواهند گناه همه کارهای خود را به گردن علی(علیه السلام) بیاندازند، مقصّر خودِ علی(علیه السلام) است که به سقیفه نیامد.
امّا همه میدانند که علی(علیه السلام) در آن لحظه، مشغول غسل دادن بدن پیامبر بود، آیا درست بود که علی(علیه السلام) بدن پیامبر را رها کند و به سقیفه برود ؟
مگر این مردم در غدیر با علی(علیه السلام) بیعت نکرده بودند، پس چه شد که پیمان خود را شکستند ؟
تاریخ به یاد دارد که فاطمه(علیها السلام) و علی(علیه السلام) به درِ خانه مردم رفته، از آنها طلب یاری کردند ولی چرا کسی جواب آنها را نداد ؟
این مردم میخواهند برای بی وفاییِ خود عذر بیاورند، امّا خودشان هم میدانند این عذر بدتر از گناه است.
فاطمه(علیها السلام) رو به آنها میکند و میگوید: «بعد از روز غدیر برای کسی عذری باقی نمی می ماند! شما در آن روز با علی (علیه السلام) پیمان بسته بودید، چرا بر سر پیمان خود نماندید؟ اکنون از پیش من بروید، من نمیخواهم شما را ببینم، آیا بهانه دیگری هم دارید که بگویید ؟ شما مقصّر هستید که در حقّ ما کوتاهی کردید». همه، سرهای خود را پایین میاندازند.(1)
1) فأعادت النساء قولها علی رجالهنّ، فجاء إلیها قوم من وجوه المهاجرین والأنصار معتذرین...: بحار الأنوار ج 43 ص 161.
اکنون، حالِ فاطمه(علیها السلام) روز به روز بدتر میشود. همه میدانند که همین روزهاست که روح فاطمه(علیها السلام) از قفس تنگ دنیا پر بکشد و به اوج آسمانها پرواز کند.
همه مردم میدانند که فاطمه(علیها السلام) از خلیفه ناراضی است و برای همین باید فکری کرد.
به خلیفه خبر میدهند که روزهای پایانیِ زندگی فاطمه(علیها السلام) فرا رسیده است. آن لگدی که عمر در کوچه به او زده است، دیگر کار فاطمه (علیها السلام) را تمام کرده است. خلیفه تصمیم میگیرد تا به عیادت فاطمه(علیها السلام) برود، شاید بتوان او را راضی کرد. او می خواهد با این کار خود، مردم و تاریخ را فریب بدهد.
درِ خانه زده میشود. فضّه، خدمتکار فاطمه(علیها السلام)، در را باز میکند. ابوبکر و عُمَر را میبیند:
ما آمدهایم تا از فاطمه عیادت کنیم.
صبر کنید تا من به او خبر بدهم.
فضّه به داخل خانه میرود، خلیفه بسیار خوشحال است، او با خود میگوید الآن میروم و با سخنان خود فاطمه را راضی میکنم.
فضّه برمیگردد و میگوید: «فاطمه اجازه نداد شما داخل شوید». آنها خیال میکنند که شاید امروز فاطمه(علیها السلام) کار خاصی داشته است. برای همین میروند و فردا باز میگردند، امّا این بار هم فاطمه(علیها السلام) به آنها اجازه نمیدهد.
آنها برای بار سوم میآیند و ناامید میشوند:
حالا چه کنیم ؟
باید از علی بخواهیم تا از فاطمه برای ما اجازه بگیرد.
آیا علی(علیه السلام) این کار را خواهد کرد ؟
نگاه کن، خلیفه دارد با علی(علیه السلام) سخن میگوید.
ای علی! تا کی میخواهی با ما دشمنی کنی ؟
مگر چه شده است ؟
ما میدانیم که تو به فاطمه گفتهای که ما را به خانه راه ندهد، آیا ما حق نداریم به عیادت دختر پیامبر خود برویم، تو باید فاطمه(علیها السلام) را راضی کنی.
باشد، من با فاطمه سخن میگویم.
به راستی، آیا فاطمه(علیها السلام) اجازه خواهد داد که خلیفه به عیادت او بیاید ؟ علی (علیه السلام) مأمور به صبر است. این چیزی است که قبلا پیامبر از او خواسته بود.
نگاه کن!
علی(علیه السلام) کنار بستر فاطمه(علیها السلام) نشسته است، او نگاهی به صورت پژمرده همسرش میکند، از فاطمه(علیها السلام) جز مشتی استخوان، چیزی نمانده است. فاطمه چشمان(علیها السلام) خود را باز میکند، علی(علیه السلام) را در کنار خود میبیند. او علی(علیه السلام) را به خوبی میشناسد، میداند این طور نگاه کردن علی(علیه السلام) معنای خاصی دارد:
علی جان! آیا چیزی میخواهی به من بگویی ؟
ابوبکر و عُمَر به دیدار تو آمدهاند، امّا تو به آنها اجازه ندادهای.
آری، من هرگز به آنها اجازه نمیدهم که به دیدن من بیایند، علی جان! من هرگز با آن دو نفر سخن نمیگویم.
امّا من به آنها قول دادهام تا تو را راضی کنم که آنها به اینجا بیایند.
علی جان! من سؤلی از تو دارم.
چه سؤلی ؟
آیا تو میخواهی آنها به اینجا بیایند ؟
من راضی به این کار نیستم، امّا صلاح میبینم که آنان به اینجا بیایند.
علی جان! این خانه، خانه خودت است من هم کنیز تو هستم، من روی حرف تو حرفی نمیزنم!(1)
ببین، چگونه فاطمه(علیها السلام) نظر علی (علیه السلام) را بر نظر خود برتری می دهد و از او اطاعت می کند. به خدا قسم! دنیا عشقی زیباتر از عشق فاطمه(علیها السلام) به علی(علیه السلام) ندیده است.(2)
علی(علیه السلام) به خلیفه خبر میدهد که آنها میتوانند به خانه او بیایند. قبل از آمدن آنان، چند نفر از زنان به خانه فاطمه (علیها السلام) می آیند، سپس ابوبکر و عُمَر وارد خانه علی(علیه السلام) میشوند. سلام میکنند و روبروی فاطمه (علیها السلام) مینشینند. فاطمه(علیها السلام) جواب سلام آنها را نمیدهد و از زنانی که در آنجا هستند می خواهد تا روی او را به سمت دیوار بگردانند. او با این کار خود می خواهد به آن دو بفهماند که از آنان ناراضی است.
خدای من! من چه منظره ای را می بینم!
تنها دختر پیامبر را به چه حال و روزی انداخته اند! او دیگر خودش
1) فقال علیّ علیهالسلام: یا فاطمة، هذا أبو بکر یستأذن علیکِ، فقالت: إن تحبّ أن آذن له، قال: نعم...: عمدة القاری ج 15 ص 20، کنز العمّال ج 5 ص 605، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 121، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 47، البدایة والنهایة ج 5 ص 310، السیرة النبویة لابن کثیر ج 4 ص 575.
2) علم الرجلان بذلک، أتیاها عائدین واستأذنا علیها، فأبت أن تأذن لهما، فأتی عمر علیّاً علیهالسلام فقال له...: علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203.
نمی تواند در بستر جابجا شود! آن کسی که در وسط کوچه به پهلوی فاطمه (علیها السلام) آن لگد محکم را زد، همین را می خواست، او می خواست فاطمه (علیها السلام) را اینگونه زمین گیر کند که برای جابجا شدن در بستر هم از دیگران کمک بگیرد...(1)
عُمَر نگاهی به ابوبکر میکند، از او میخواهد تا سخن خود را آغاز کند.
ابوبکر چنین میگوید:
امّا فاطمه(علیها السلام) جوابی نمیدهد. آنها برمیخیزند، به راستی آنها کجا میخواهند بروند ؟ آنها جایی نمیخواهند بروند، میروند آن طرف بنشینند تا روبروی فاطمه(علیها السلام) باشند.
فاطمه(علیها السلام)، این بار هم از زنان می خواهد تا او را به سمت دیگر بگردانند. ابوبکر سخن خود را چنین ادامه میدهد: «ای دختر پیامبر!آیا میشود ما را ببخشی ؟ من برای به دست آوردن رضایت شما، از خانه، ثروت، زن و بچّه و هستی خود دست کشیدهام!».(3)
به راستی آیا ابوبکر راست میگوید ؟ اگر این خاندان اینقدر پیش او احترام دارند پس چرا دستور حمله به این خانه و اهل این خانه را داد ؟
فاطمه(علیها السلام) همان طور که روی خود را به دیوار کرده است به او میگوید: «آیا تو حرمت ما را نگاه داشتی تا من تو را ببخشم ؟»(4)
ابوبکر سر خود را پایین میاندازد، هیچ جوابی ندارد که بگوید. اکنون وقت
1) إِنَّ عُمَرَ أَتَي عَلِيّاً فَقَالَ لَهُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ شَيْخٌ رَقِيقُ الْقَلْبِ وَ قَدْ كَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ فِي الْغَارِ فَلَهُ صُحْبَةٌ... وَقَالَتْ لِنِسْوَةٍ حَوْلَهَا حَوِّلْنَ وَجْهِي فَلَمَّا حَوَّلْنَ وَجْهَهَا حَوَّلَا إِلَيْهَا .... علل الشرایع ج 1 ص 178، و راجع بحار الأنوار ج 29 ص 157.
2) فتکلّم أبو بکر فقال: یا حبیة رسول اللّه، واللّه إنّ قرابة رسول اللّه أحبّ إلیّ من قرابتی، وإنّک لأحبّ إلیّ من عائشة ابنتی: الإمامة والتبصرة ج 1 ص 20، بحار الأنوار ج 28 ص 37، الغدیر ج 7 ص 229، قاموس الرجال ج 12 ص 328، أعیان الشیعة ج 1 ص 318، هامش مؤمر علماء بغداد ص 186.
3) ثمّ أقبل یعتذر إلیها ویقول: ارضی عنّی یا بنت رسول اللّه: بحار الأنوار ج 29 ص 32 وراجع عمدة القاری ج 15 ص 20، کنز العمّال ج 5 ص 605، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 121، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 47، البدایة والنهایة ج 5 ص 310، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 575.
4) فقالت: یا عتیق، أتیتنا من ماتت، أو حملت الناس علی رقابنا...: بحار الأنوار ج 29 ص 157.
آن است که فاطمه(علیها السلام) از آنها سؤل خود را بپرسد:
شما اینجا آمدهاید چه کنید ؟
ما آمدهایم به خطای خود اعتراف کنیم و از تو بخواهیم که ما را ببخشی.
من سؤلی از شما میپرسم و می خواهم شما حقیقت را بگویید.
هر چه میخواهی بپرس که ما حقیقت را می گوییم.
آیا شما از پیامبر این سخن را نشنیدید: «فاطمه، پاره تن من است و من از او هستم، هر کس او را آزار دهد مرا آزار داده است و هر کس مرا آزار دهد خدا را آزرده است؟»
آری، ای دختر پیامبر! ما این حدیث را از پیامبر شنیدیم.
شکر خدا که شما به این سخن اعتراف کردید.
نگاه کن! فاطمه(علیها السلام) دستهای ناتوان خود رابه سوی آسمان بلند می کند و از سوز دل چنین میگوید: «بار خدایا! تو شاهد باش، این دو نفر مرا آزار دادند و من از آنها راضی نیستم ».(1)
آنگاه میگوید: «به خدا قسم! هرگز از شما راضی نمیشوم، من منتظر هستم تا به دیدار پدرم بروم و از شما نزد او شکایت کنم ».(2)
اکنون ابوبکر به گریه پناه می برد، شاید بتواند راه نجاتی برای خود بیاید! او فکر می کند که می تواند با گریه، فریبکاری کند، پس با صدای بلند گریه میکند و می گوید: «وای بر من، من از غضب تو به خدا پناه میبرم، امان از عذاب خدا، ای کاش، به دنیا نیامده بودم و چنین روزی را نمیدیدم!».
عُمَر نگاهی به ابوبکر میکند و میگوید: «آرام باش، من تعجّب میکنم که
1) قالت: نشدتکما باللّه، هل سمعتما رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم یقول: فاطمة بضعه منّی، فمن آذاها فقد آذانی... کتاب سلیم بن قیس ص 391، بحار الأنوار ج 28 ص 303، علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203.
2) لا واللّه لا أرضی عنکما أبداً حتّی ألقی أبی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم وأُخبره بما صنعتما، فیکون هو الحاکم فیکما...: کتاب سلیم بن قیس ص 391، بحار الأنوار ج 28 ص 303 و ج 43 ص 199.
چگونه مردم تو را به عنوان خلیفه انتخاب کردند، چرا با خشم یک زن، بیقرار میشوی ؟ مگر چه شده است ؟ تو یک زن را از خود رنجاندهای، دنیا که تمام نشده است».(1)
ابوبکر با شنیدن سخن عُمَر، مقداری آرام میشود. فاطمه(علیها السلام)، سخن عُمَر را میشنود، برای همین میگوید: «من در هر نماز شما را نفرین میکنم».(2)
بار دیگر صدای گریه ابوبکر بلند میشود. عُمَر از جای خود بلند میشود، ابوبکر هم برمیخیزد و آنها خانه را ترک میکنند.
آیا به راستی ابوبکر از نفرین فاطمه(علیها السلام) ترسید؟
آنطور که من میدانم ابوبکر بسیار زیرک است، هدف او از این سخنان، چیز دیگری بود. اگر او واقعاً از کردار خود پشیمان شده بود، چرا اینقدر زود از سخن خود دست کشید؟ معلوم میشود که او این سخنان را از روی واقعیّت نگفت.
وقتی ابوبکر و عمر وارد خانه شدند، سلام کردند و فاطمه (علیها السلام) جواب سلام آنان را نداد. من نباید فکر کنم که جواب سلام هر کسی واجب است. وقتی پاسخ سلام بر من واجب است که بدانم طرف مقابل من مؤمن است و از هدف و نیت او مطمئن باشم اگر من بدانم کسی می خواهد با یک سلام باعث گمراه شدن مسیر حق گردد هرگز نباید جواب او را بدهم جواب سلام مؤمن واجب است نه جواب سلام هر کس!
آری، آن دو نفر برای این سلام کردند تا جواب سلام خود را بشنوند و بعداً
1) فعند ذلک دعا أبو بکر بالویل والثبور وقال: لیت أُمّی لم تلدنی فقال عمر: عجباً للناس کیف ولّوک أمورهم...: علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203.
2) فقال أبو بکر: أنا عائذٌ باللّه من سخطه وسخطک یا فاطمة، ثمّ انتحب أبو بکر یبکی حتّی کادت نفسه أن تزهق...: الإمامة والسیاسیة ج 1 ص 20، الغدیر ج 7 ص 229، قاموس الرجال ج 12 ص 328، أعیان الشیعة ج 1 ص 318.
به مردم بگویند که فاطمه (علیها السلام) جواب سلام ما را داد و او از ما راضی است. سلام به معنای صلح و دوستی و سلامتی است اگر فاطمه (علیها السلام) در جواب آنان سلام می کرد راه حقیقت گم می شد فاطمه (علیها السلام) می خواست تا با این کار، اسلام واقعی را از اسلام غیر واقعی جدا کند و خط فاصله ای بین آنها ترسیم کند.
اکنون علی(علیه السلام)، کنار فاطمه(علیها السلام) نشسته است، فاطمه(علیها السلام) درس خوبی به خلیفه داده است.
فاطمه(علیها السلام) نگاهی به علی(علیه السلام) میکند و میگوید:
علی جان! تو از من خواستی که آنها را به خانه راه دهم، آیا آنچه را از من خواستی انجام دادم ؟
آری.
حالا من اگر از تو یک چیز بخواهم قبول میکنی ؟
آری، فاطمه جانم!
از تو میخواهم که وقتی من از این دنیا رفتم نگذاری این دو نفر بر جنازهام نماز بخوانند.(1)
آری! فاطمه(علیها السلام) به فکر این است که برای همیشه تاریخ، پیام مهمّی بگذارد. هر کس که تاریخ را بخواند از خود سؤل خواهد کرد که چرا ابوبکر بر پیکر دخترِ پیامبر نماز نخواند.
خلیفه به سوی مسجد میرود، امّا هنوز دارد گریه میکند. مردم وقتی گریه
1) فلمّا خرجا قالت فاطمة علیهاالسلام لأمیر المؤنین علیهالسلام: قد صنعت ما أردت ؟ قال: نعم، قالت: فهل أنت صانع ما آمرک...: بحار الأنوار ج 29 ص 390، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 281.
خلیفه را میبینند، تعجّب میکنند، نزد او میآیند و چنین میگویند:
چه شده است ای خلیفه! چرا گریه میکنی ؟
آیا درست است که هر کدام از شما در کمال آرامش باشید و مرا به حال خود رها کرده باشید ؟ من به این بیعت شما نیاز ندارم، من دیگر نمیخواهم خلیفه شما باشم.
مردم تعجّب میکنند، مگر فاطمه(علیها السلام) به خلیفه چه گفته است که او اینقدر عوض شده است ؟
آری، ابوبکر از نفرین فاطمه(علیها السلام)، خیلی ترسیده است.
اگر چه فاطمه(علیها السلام) در بستر بیماری است، امّا تا جان دارد از حق، دفاع میکند.
مردم نمیدانند چه کنند، چگونه خلیفه خود را آرام کنند. سرانجام تصمیم گرفته میشود تا عدّهای نزد خلیفه بروند و به او چنین بگویند: «ای خلیفه، اگر تو از مقام خود، کنارهگیری کنی اسلام نابود خواهد شد، امروز بقای اسلام به خلافت توست، هیچکس نمیتواند جای تو را بگیرد».
و اینگونه است که خلیفه آرام میشود.(1)
من مات و مبهوت به ابوبکر نگاه می کنم، چه شد که اینقدر سریع آرام شد، معلوم است که آن گریه های او چیزی جز فریبکاری نبود. او برای این که پایه های حکومتش سست نشود گریه کرد او با گریه خود، حکومتش را نجات داد و مردم ساده را مسخره کرد،آری گریه او از روی پشیمانی نبود. اگر او واقعا پشیمان بود، خلافت را به اهلش واگذار می کرد فاطمه ابوبکر را به خوبی می شناخت و به خوبی می دانست که او هرگز از کار خود پشیمان
1) فاجتمع إلیه الناس، فقال لهم: یبیت کلّ رجل منکم معانقاً حلیلته مسروراً بأهله، وترکتمونی وما أنا فیه...: الإمامهالسیاسة ج 1 ص 20، بحار الأنوار ج 28 ص 358.
نیست، بلکه او با این کارها به دنبال فریبکاری است.
صوت
حال فاطمه(علیها السلام) لحظه به لحظه بدتر میشود، او گاهی از هوش میرود و گاهی به هوش میآید.
او دیگر برای پرواز به سوی آسمانها آماده است، او میخواهد به دیدار پدر مهربان خود برود، در این مدّت، فاطمه(علیها السلام) چقدر بلا و سختی کشیده است.
آیا امشب با من به عیادت فاطمه(علیها السلام) میآیی ؟
خدای من! گویا امشب در این خانه خبرهایی است! فاطمه(علیها السلام) در بستر بیماری است، نگاه علی(علیه السلام) به چهره همسرش، خیره شده است.
فاطمه(علیها السلام) چشمان خود را باز میکند، علی(علیه السلام) را در کنار خود میبیند، رو به او میکند و میگوید:
علی جان! من الآن، خوابی دیدم.
در خواب چه دیدهای، ای عزیز دلم ؟
در خواب، پدرم را دیدم، او در قصر سفیدی نشسته بود، وقتی با او روبرو شدم به من گفت: «دخترم، نزد من بیا که من مشتاق تو هستم».
تو در جواب چه گفتی ؟
من به او گفتم: «به خدا قسم، من نیز مشتاق دیدار تو هستم».
و پیامبر چه گفت ؟
او به من چنین گفت: «تو به زودی مهمان من خواهی بود».(1)
اشک در چشمان علی(علیه السلام) حلقه میزند، او باور نمیکند که امشب، آخرین
1) رقدتُ الساعة، فرأیت حبیبی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی قصر من الدرّ الأبیض، فلمّا رآنی قال: هلمّی إلیَّ یا بُنیّة...: بحار الأنوار ج 43 ص 179، اللمعة البیضاء ص 859، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 14 ص 229.
شبِ زندگی فاطمه(علیها السلام) باشد.
نگاه علی(علیه السلام) به صورت فاطمه(علیها السلام) دوخته شده است. ناگهان فاطمه(علیها السلام) این چنین میگوید: «علیکُم السّلام».
فاطمه(علیها السلام) رو به علی(علیه السلام) میکند و میگوید: «پسر عمو، نگاه کن، جبرئیل به دیدن من آمده است، الآن او به من سلام کرد و من جواب او را دادم، او به من خبر داد که امشب، شب آخر زندگی من است و من فردا به اوج آسمانها پرواز میکنم».(1)
آری، سفر فاطمه(علیها السلام) قطعی شده است، در آسمانها غوغایی به پا شده است، همه خود را برای مراسم استقبال از فاطمه(علیها السلام) آماده میکنند.
اکنون، فرصت خوبی است تا فاطمه(علیها السلام) حرفهای خود را با علی(علیه السلام) بزند. علی(علیه السلام) سر فاطمه(علیها السلام) را به سینه گرفته است و به شدّت گریه میکند. قطرات اشک علی(علیه السلام) بر صورت فاطمه(علیها السلام) میریزد.گویا فاطمه (علیها السلام) اشک چشم علی (علیه السلام) را می گیرد و بر چهره خود می کشد و می گوید: «علی جان از پدرم شنیدم که اشک کسی که غم به دل دارد باعث رحمت خدا می شود، علی جان! تو غم به دل داری، من اشک تو را به چهره ام می کشم تا به رحمت خدا برسم.(2)
فاطمه (علیها السلام) با این کار خود درس بزرگی به تاریخ می دهد، اشک مظلوم حرمت دارد اشک مظلوم شفای دل است و رحمت خدا را نصیب انسان می کند آیا تاریخ مظلوم تر از علی دیده است؟ روزهای تنهایی علی (علیه السلام) نزدیک است وقتی فاطمه (علیها السلام) برود چه کسی اشک چشم علی (علیه السلام) را خواهد
1) فلمّا کانت اللیلة التی أراد اللّه أن یکرمها ویقبضها إلیه، أقبلت تقول: وعلیکم السلام. وهی تقول لی: یابن عمِّ...: دلائل الإمامة ص 133، بحار الأنوار ج 43 ص 209.
2) ثمّ بکیا جمیعاً ساعة، وأخذ علیّ علیهالسلام رأسها وضمّها إلی صدره، ثمّ قال: أوصینی بما شئت...: روضة الواعظین ص 151، بحار الأنوار ج 43 ص 192، أعیان الشیعة ج 1 ص 321، بیت الأحزان ص 176.
دید؟
مرگ فاطمه (علیها السلام) نزدیک است، علی (علیه السلام) دیگر باید آماده باشد تا سر در چاه بیابان کند و اشک بریزد...
فاطمه(علیها السلام) این چنین سخن میگوید:
علی جان! تو باید در مرگ من صبر داشته باشی، یادت هست در روز آخر زندگی پدرم، او به من وعده داد که من زودتر از همه به او ملحق خواهم شد، اکنون وقت وعده پیامبر است. علی جان! اگر در زندگی از من کوتاهی دیدی ببخش و مرا حلال کن.(1)
ای فاطمه! تو نهایت عشق و محبّت را به من ارزانی داشتی، تو با سختیهای زندگی من ساختی، تو هیچ کوتاهی در حقّ من نکردی.
علی جان! از تو میخواهم که بعد از من با فرزندانم، مهربانی بیشتری داشته باشی، بعد از من با دختر خواهرم، اَمامه، ازدواج کن، زیرا او با فرزندان من مهربان است.
فاطمه جان! تو به زودی حالت خوب میشود و شفا مییابی.
نه، من به زودی نزد پدر خود میروم، علی جان! من وصیّت دیگری هم دارم.(2)
چه وصیتّی ؟
بدنم را شب غسل بده، شب به خاک بسپار، تو را به خدا قسم میدهم مبادا بگذاری آنهایی که بر من ظلم کردند بر سر جنازه من حاضر شوند، آنهایی که مرا با تازیانه زدند ؛ محسن(علیه السلام) مرا کشتند نباید بر پیکر من نماز
1) فاجتمعت لذلک تأمر علیّاً علیهالسلام بأمرها وتوصیه بوصیتها وتعهد إلیه عهودها، وأمیر المؤنین علیهالسلام یجزع لذلک...: بحار الأنوار ج 43 ص 201، بیت الأحزان ص 170.
2) ثمّ قالت: جزاک اللّه عنّی خیر الجزاء یا بن عمّ رسول اللّه. ثمّ أوصته بأن یتزوّج بعدها أُمامة بنت أُختها زینب...: بیت الأحزان ص 177 ؛ وراجع مستدرک الوسائل ج 2 ص 134، بحار الأنوار ج 43 ص 217، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 134.
بخوانند.(1)
چشم، فاطمه جان! من قول میدهم نگذارم آنها بر پیکر تو نماز بخوانند.(2)
علی جان! من میخواهم قبرم مخفی باشد.(3)
چشم، فاطمه جان!
علی جان! از تو میخواهم که خودت مرا غسل دهی و کفن نمایی و در قبر بگذاری، علی جان! بعد از آنکه مرا دفن کردی، کنار قبرم بنشین و قرآن و دعا بخوان، تو که میدانی من سخت مشتاق تو هستم و چقدر شیدای صدای دلنشین تو هستم! علی جان! به سر قبرم بیا، چرا که دل من به تو انس دارد.(4)
فاطمه جان! من وصیّتهای تو را انجام میدهم، ولی من هم چند خواسته از تو دارم.
چه خواستهای ؟
اگر من در حقّ تو کوتاهی کردم مرا حلال کنی و ببخشی، دیگر این که وقتی نزد پیامبر رفتی سلام مرا به او برسانی.
اشک در چشمان علی(علیه السلام) حلقه میزند، بغض راه گلوی علی(علیه السلام) را میبندد، او بغضی نهفته در گلو دارد، او اشک میریزد و نمیتواند سخن بگوید...
علی(علیه السلام) فقط گریه میکند، سر فاطمه(علیها السلام) بر سینه اوست، فاطمه(علیها السلام)، امانت خدا در دست او بود، فاطمه(علیها السلام)، تمام عشق علی(علیه السلام) بود، امّا دشمنان با عشق علی(علیه السلام) چه کردند ؟ در مقابل چشم علی(علیه السلام)، او را تازیانه زدند، سیلی
1) لا تُصلِّ علیَّ أُمّةٌ نقضت عهد اللّه وعهد أبی... وأخذوا إرثی وکذّبوا شهودی..: بحار الأنوار ج 30 ص 348 ؛ وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205، کشف الغمّة ج 2 ص 122، جامع أحادیث الشیعة ج 3 س 202 ؛ مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 137، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 75، بحار الأنوار ج 31 ص 619، صحیح البخاری ج 5 ص 82، فتح الباری ج 7 ص 378، عمدة القاری ج 17 ص 258، کتاب سلیم بن قیس ص 392، مستدرک الوسائل ج 2 ص 360، بحار الأنوارج 43 ص 199 ؛ بحار الأنوار ج 29 ص 113، مستدرک الوسائل ج 2 ص 290.
2) فإنّک تجدنی فیها أمضی کما أمرتنی، وأختار أمرک علی أمری: بحار الأنوار ج 43 ص 192.
3) ولا تدفنّی إلاّ لیلاً، ولا تُعلم أحداً قبری...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 186، دلائل الإمامة ص 132، بحار الأنوار ج 43 ص 209، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 202.
4) إذا أنا متّ فغسّلنی بیدک، وحنّطنی وکفنّی وادفنّی لیلاً...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 290، بحار الأنوار ج 78 ص 390، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 290 ؛ وراجع کشف اللثام ج 11 ص 541، بحار الأنوار ج 79 ص 27، بیت الأحزان ص 177.
به صورتش زدند، پهلویش را شکستند و او برای حفظ اسلام صبر کرد، پیامبر از او خواسته بود که در همه این بلاها صبر کند. او به پیامبر قول داده بود، باید بر سر قول خود باقی میماند.
علی(علیه السلام) نگاهی به صورت فاطمه(علیها السلام) میکند، میبیند که فاطمه(علیها السلام) گریه میکند، به راستی چرا فاطمه(علیها السلام) گریه میکند ؟ او که به زودی به آرزویش که رهایی از قفس دنیا بود میرسد، پس چرا اشکش جاری شده است ؟
علی(علیه السلام) رو به او میکند و میگوید:
فاطمه جان! چرا گریه میکنی ؟
من برای غربت و مظلومیّت تو گریه میکنم، میدانم که بعد از من با سختیها و بلاهای زیادی روبرو خواهی شد.
فاطمه جان! گریه نکن، من در راه خدا بر همه آن سختیها صبر خواهم نمود...(1)
علی جان! از نگاه تو بوی غم میآید، گریه مکن که گریه تو دل مرا میسوزاند!
علی جان! من فاطمه تو هستم، مگر نمیگفتی هر گاه دلم میگیرد، با نگاه به چهره فاطمه آرام میگیرم؟ پس چرا به من نگاه نمیکنی؟ چرا سر خود را به زیر افکندهای؟ نکند از سرخیِ چشم و کبودی صورت من غمگین شدهای؟
جانِ فاطمه، سرت را بالا بگیر، جانِ من به فدای تو! فاطمه تو، فداییِ
1) لمّا حضرت فاطمة الوفاة بکت، فقال لها أمیر المؤنین علیهالسلام: یا سیّدتی، ما یبکیک ؟...: بحار الأنوار ج 43 ص 218، الأنوار البهیة ص 60.
توست: روُحی لَکَ الفِداء...
علی جان! من بار سفر بستهام و به زودی از پیش تو میروم، امّا بدان که تو همیشه در قلب من هستی، پیوند من و تو، هرگز از هم گسسته نمیشود.
علی جان! با من سخن بگو، غم دل خود را برایم بازگو کن! میدانم که وقتی من رفتم، تو هیچکسی را نخواهی داشت تا با او درددل کنی، تو به بیابان پناه خواهی برد و با چاه سخن خواهی گفت...
علی جان! وقتی اشک چشم یتیمان مرا ببینی، وقتی نگاه کنی و ببینی حسن و حسین من، زانویِ غم در بغل گرفتهاند، چه خواهی کرد؟
حدود سه ماه از رحلت پیامبر گذشته است، چهره فاطمه (علیها السلام) به خوبی نشان می دهد که لحظه پرکشیدن او نزدیک است، او به زودی از رنج ها و غصه ها رهایی خواهد یافت.
گروهی از مردم میخواهند به عیادت فاطمه(علیها السلام) بیایند، امّا فاطمه(علیها السلام) گفته است که به هیچکس، اجازه ملاقات ندهند. او میخواهد در این روز آخر زندگی به حال خودش باشد.(1)
سَلمی در کنار فاطمه(علیها السلام) است. نمیدانم این خانم را میشناسی یا نه. او همسرِ ابیرافع است. این خانم و شوهرش همواره به خاندانِ پیامبر عشق میورزند.(2)
سَلمی در زمان پیامبر در خانه آن حضرت خدمت میکرد، و اکنون، این افتخار نصیب او شده که پرستار حضرت فاطمه(علیها السلام) باشد.(3)
1) توفّیت ولها ثمان عشرة سنة وخمسة وسبعون یوماً، وبقیت بعد أبیها خمسة وسبعین یوماً...: الکافی ج 1 ص 458، بحار الأنوار ج 43 ص 280، مجمع البحرین ج 3 ص 414 ؛ وراجع دلائل الإمامة ص 79 ؛ کشف الغمّة ج 2 ص 77 ؛ تاریخ موالید الأئمّة لابن خشّاب ص 10.
2) سَلمی بفتح السین، أُمّ رافع، وهی مولاة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم وقیل مولاة صفیة بنت عبد المطّلب، والصحیح المشهور الأوّل، وکانت سَلمی قابلة بنی فاطمة...: المجوع ج 5 ص 111 وراجع الثقات لابن حبّان ج 3 ص 184، الوافی بالوفیات ج 15 ص 190 ؛ تهذیب المقال ج 1 ص 168، قاموس الرجال ج 11 ص 325، الطبقات الکبری ج 1 ص 135، تاریخ دمشق ج 4 ص 252، أُسد الغابة ج 1 ص 38، تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 87، تاریخ الطبری ج 2 ص 362، الوافی بالوفیات ج 6 ص 66، البدایة والنهایة ج 4 ص 431، السیرة الحلبیة ج 3 ص 393، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 3 ص 710 ؛ عن سَلمی: إنّ فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم عند موتها استقبلت القبله ثمّ توسّدت بیمینها...: نیل الأوطار ج 4 ص 51، تلخیص الحبیر ج 5 ص 108، وراحع: کشف الغمّة ج 2 ص 124، بحار الأنوار ج 43 ص 187.
3) عن أُمّ سَلمی امرأة أبی رافع، قالت: اشتکت فاطمة علیهاالسلام شکواها التی قُبضت فیها، وکنت أُمرّضها...: مسند أحمد ج 6 ص 461، مجمع الزوائد ج 9 ص 210، نصب الرایة ج 2 ص 296، أُسد الغابة ج 5 ص 590، تعجیل المنفعة ص 562، البدایة والنهایة ج 5 ص 350، مستدرک الوسائل ج 2 ص 135، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 138، بحار الأنوار ج 43 ص 183.
علی(علیه السلام) هم در کنار فاطمه(علیها السلام) نشسته است، فاطمه(علیها السلام) گاهی از هوش میرود و گاهی به هوش میآید. فرزندان فاطمه(علیها السلام) در کنار مادر نشستهاند و آخرین نگاههای خود را به او دوخته اند.
و زینب!
او بیش از همه اشک می ریزد، زینب دلش می خواهد مادر یکبار دیگر او را در آغوش بگیرد،آری خیلی وقت است که این دختر کوچک، دلش برای آغوش مادر تنگ شده است، ولی مادر نمی تواند او را در آغوش بگیرد، استخوان های مادر شکسته است...
زینب می داند که مادر آماده رفتن شده است او گاهی دست های کوچک خود را به سوی آسمان می گیرد گویا با خدا حرف میزند: «خدایا! مادر من جوان است! او را شفا بده!».
فاطمه (علیها السلام) نگاهش به دخترش خیره می ماند، دست های کوچک او را می بیند، زمزمهٔ او را می شنود، اشک فاطمه (علیها السلام) جاری می شود... زینب به سمت مادر می آید، اشک چشم او را پاک می کند، هیچکس نمی داند که زینب به دنبال بهانه ای است تا با دست های کوچکش جای تازیانه ها را نوازش کند، مگر او می تواند فراموش کند که دشمنان مقابل چشمش، مادر را با تازیانه زدند...
نزدیک اذان ظهر است، علی(علیه السلام) با فاطمه(علیها السلام) خداحافظی میکند و به سوی مسجد می رود.
فاطمه(علیها السلام)، سَلمی را صدا میزند و با کمک او برمیخیزد، وضو گرفته و لباسی نو به تن نموده و خود را خوشبو میکند.
فاطمه(علیها السلام) میخواهد به دیدار خدا برود. او از سَلمی میخواهد تا چادر نماز او را بیاورد.(1)
سَلمی، چادر نماز فاطمه(علیها السلام) را میآورد و به او میدهد. هنوز تا اذان ظهر فرصت باقی است.
او روی خود را به سوی قبله میکند و چنین میگوید: «سلام من بر جبرئیل! سلام من بر رسول خدا! بار خدایا من به سوی پیامبر تو میآیم، من به سوی رحمت تو میآیم ».(2)
فاطمه(علیها السلام) رو به قبله میخوابد و چادر خود را به سر میکشد و به سَلمی میگوید: «مرا تنها بگذار و بعد از لحظاتی، صدایم بزن، اگر جواب تو را ندادم بدان که من نزد پدر خویش رفتهام». (3)
فاطمه(علیها السلام) دست خود را زیر گونه خود میگذارد و چادر خود را بر سر میکشد.
سَلمی از اتاق بیرون میرود. صدایی به گوش فاطمه(علیها السلام) میرسد، کسی او را صدا میکند: «دخترم! فاطمه جانم! نزد من بیا که منتظرت هستم...».(4)
اللّه أکبر، اللّه أکبر.
این صدای اذان ظهر است که میآید، خوب است بروم و فاطمه(علیها السلام) را برای نماز بیدار کنم.
سَلمی میآید و فاطمه(علیها السلام) را صدا میزند، امّا جوابی نمیشنود.
1) فأصبحت یوماً أسکن ما کانت، فخرج علیّ علیهالسلام إلی بعض حوائجه، فقالت: اسکُبی لی غَسلاً، فسکبت، فقامت واغتسلت...: مسند أحمد ج 6 ص 461، مجمع الزوائد ج 9 ص 210، نصب الرایة ج 2 ص 296، أُسد الغابة ج 5 ص 590، تعجیل المنفعة ص 562، البدایة والنهایة ج 5 ص 350 ؛ وراجع بحار الأنوار ج 43 ص 185، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 15 ص 93.
2) إنّها لمّا احتضرت نظرت نظراً حادّاً ثمّ قالت: السلام علی جبرئیل، السلام علی رسول اللّه...: بحار الأنوار ج 43 ص 200، بیت الأحزان ص 178.
3) هاتی الثیاب التی أُصلّی فیها...: بحار الأنوار ج 43 ص 185.
4) هذه مواکب أهل السماء، وهذا جبرئیل، وهذا رسوول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، ویقول: یا بُنیّة اقدمی، فما أمامک خیر لک...: نفس المصدرین.
ای دختر پیامبر!
باز هم جوابی نمیآید.
نزدیک میآید، چادر را از روی صورت فاطمه(علیها السلام) کنار میزند.
وای بر من! فاطمه(علیها السلام) از دنیا رفته است.
او صورت فاطمه(علیها السلام) را میبوسد و میگوید: «سلام مرا به پیامبر برسان».(1)
سَلمی می گرید، در این هنگام، حسن و حسین(علیهما السلام) از راه میرسند. آنها سراغ مادر را میگیرند. سَلمی جوابی نمیدهد، آنها به سوی مادر میروند.
اینجا، کنار پیکر مادر، زینب اشک می ریزد، به راستی چقدر زود روزگار یتیمی او شروع شد!!
آنها هر چه مادر را صدا میزنند جوابی نمیشنوند. حسن(علیه السلام) کنار مادر میآید و میگوید: «مادر، با من سخن بگو قبل از اینکه جان بدهم».
او روی مادر را میبوسد، امّا مادر جوابی نمیدهد.
حسین(علیه السلام) جلو میآید و مادر را میبوسد و میگوید: «مادر! من پسرت حسین هستم با من سخن بگو».
سَلمی، حسن و حسین(علیهما السلام) را دلداری میدهد و از آنها میخواهد تا به مسجد بروند و به پدر خبر بدهند.
آنها در حالی که گریه میکنند به سوی مسجد میدوند. همه صدای گریه حسن و حسین(علیهما السلام) را میشنوند، خدایا چه خبر شده است ؟ آنها نزد پدر
1) ثمّ نادتها فلم تجبها، فنادت: یا بنت محمّد المصطفی، یا بنت أکرم من حملته النساء، یا بنت خیر من وطأ الحصی...: بحار الأنوار ج 43 ص 185، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 15 ص 94.
میآیند و خبر شهادت مادر را به پدر میدهند.(1)
وقتی علی(علیه السلام) این خبر را میشنود، بیقرار میشود و از هوش میرود. آری، داغ فاطمه(علیها السلام) بر علی(علیه السلام) بسیار سخت است. عدّهای بر صورت علی(علیه السلام) آب میریزند.
علی(علیه السلام) به هوش میآید و میگوید: «ای دختر پیامبر، بعد از تو چه کسی مایه آرامش من خواهد بود ؟» (2)
علی(علیه السلام) همراه با فرزندان خود به سوی خانه حرکت میکند. مردم خبردار میشوند، غوغایی در شهر به پا میشود.
زنان مدینه همه با هم ناله و زاری میکنند، گویی که از صدای شیون آنها، شهر به لرزه در آمده است. آن زن کیست که به این سو میآید ؟ آیا او را میشناسی ؟
او عایشه، همسر پیامبر است، او میخواهد وارد خانه علی(علیه السلام) شود، امّا سَلمی، مانع او میشود:
تو نمیتوانی وارد این خانه شوی.
برای چه ؟
فاطمه(علیها السلام) وصیّت کرده است که بعد از مرگ، ما به هیچکس اجازه ندهیم کنار پیکر او بیاید.
آری، عایشه همان کسی است که حدیث دروغ از پیامبر نقل کرد که به فاطمه(علیها السلام)، هیچ ارثی نمیرسد، اکنون او نباید به کنار پیکر فاطمه(علیها السلام) بیاید.
1) یا ابنی رسول اللّه، انطلقا إلی أبیکما علیّ علیهالسلام فأخبراه بموت أُمّکما، فخرجا ینادیان: یا محمّداه یا أحمداه! الیوم جدّد لنا موتک إذ ماتت أُمّنا...: نفس المصادر.
2) ثمّ أخبرا علیّاً علیهالسلام وهو فی المسجد، فغشی علیه حتّی رُشّ علیه الماء، ثمّ أفاق، وکان علیهالسلام یقول: بمن العزاء یا بنت محمّد ؟ کنت بک أتعزّی، ففیم العزاء من بعدک ؟: نفس المصادر.
عایشه با بغض و کینه ای بیشتر برمیگردد.(1)
نگاه کن! مردم به سوی خانه علی(علیه السلام) میآیند. علی(علیه السلام) از خانه بیرون میآید، حسن و حسین(علیهما السلام) هم همراه او هستند، آنها گریه میکنند. مردم با دیدن گریه حسن و حسین(علیهما السلام) به گریه میافتند. قیامتی بر پا میشود!
همه منتظر هستند تا علی(علیه السلام)، پیکر فاطمه(علیها السلام) را به مسجد ببرد تا آنها بر او نماز بخوانند و در تشییع جنازه او شرکت کنند. بعضیها میگویند: «الآن هوا تاریک میشود، باید هر چه زودتر مراسم تشییع جنازه را شروع کرد».
در این میان، علی(علیه السلام) سخنی به ابوذر میگوید و از او میخواهد تا برای همه بگوید.
ابوذر رو به مردم میکند و با صدای بلند میگوید: «ای مردم، تشییع جنازه فاطمه(علیها السلام) به تأخیر افتاده است، خواهش میکنم به خانههای خود بروید».(2)
مردم با شنیدن سخن ابوذر متفرّق میشوند. آنها خیال میکنند چون غروب نزدیک است، علی(علیه السلام) میخواهد فردا مراسم با شکوهی برای فاطمه(علیها السلام) بگیرد و برای همین، تشییع پیکر فاطمه(علیها السلام) را به تأخیر انداخته است.
هوا تاریک شده است و مردم مدینه در خواب هستند، امّا امشب در خانه علی(علیه السلام)، همه بیدار هستند، علی(علیه السلام) و سَلمی و فضه و یتیمان فاطمه(علیها السلام).
علی(علیه السلام) دارد بدن فاطمه(علیها السلام) را غسل میدهد، بقیّه کمک میکنند.
1) فلمّا توفّیت جاءت عائشة تدخل، فشکت إلی أبی بکر فقالت: إنّ هذه الخثعمیة تحول بینی وبین ابنة رسول اللّه...: السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 34، الاستیعاب ج 4 ص 1897، کنز العمّال ج 13 ص 686، أعیان الشیعة ج 1 ص 322.
2) واجتمع الناس فجلسوا وهم یضجّون وینتظرون أن تخرج الجنازة فیصلّون علیها، فخرج أبو ذرّ وقال: انصرفوا...: روضة الواعظین ص 152، بحار الأنوار ج 43 ص 192، الأنوار البهیّة ص 62، أعیان الشیعة ج 1 ص 321.
فاطمه(علیها السلام) وصیّت کرده است که علی(علیه السلام) او را با پیراهن غسل دهد.(1)
علی(علیه السلام) میخواهد فاطمه(علیها السلام) را در پارچه بهشتی که پیامبر به او داده است، کفن نماید. او دارد بندهای کفن را میبندد. ناگهان چشمش به فرزندانش میافتد. آنها دوست دارند برای آخرین بار مادر خود را ببینند.
علی(علیه السلام) آنها را صدا میزند و میگوید: «عزیزانم! بیایید و برای آخرین بار، مادر خود را ببینید».(2)
یتیمان جلو میآیند و با مادر سخن میگویند: «مادر، سلام ما را به پیامبر برسان».
صدای گریه آنها سکوت شب را شکسته است. خدای من! چه میشنوم ؟
این صدای ناله فاطمه(علیها السلام) است که به گوش من میرسد. ناگهان، بندهای کفن باز میشود.
فاطمه(علیها السلام) دستهای خود را باز میکند و فرزندانش را به سینه میچسباند.
صدای گریه فاطمه(علیها السلام) با صدای گریه یتیمان در هم میآمیزد. در آسمان غوغایی به پا میشود. فرشتگان بیتاب میشوند.
صدایی از آسمان به گوش میرسد: «ای علی! یتیمان را از مادر جدا کن، فرشتگان از دیدن این منظره به گریه افتادهاند».(3)
علی(علیه السلام) جلو میآید و یتیمان را از مادر جدا میکند.
اکنون علی(علیه السلام)، رو به فرزندش، حسن(علیه السلام) میکند و از او میخواهد تا برود
1) قال علیّ علیهالسلام: واللّه لقد أخذت فی أمرها وغسّلتها فی قمیصها، ولم أکشفه عنها...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 203، بحار الأنوار ج 43 ص 179 ؛ وراجع مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 138، العمدة لابن البطریق ص 389، کشف الغمّة ج 2 ص 124، ذخائر العقبی ص 54، بحار الأنوار ج 43 ص 184 ؛ مسند أحمد ج 6 ص 461، مجمع الزوائد ج 9 ص 211، نصب الرایة ج 2 ص 296، ینابیع المودّة ج 2 ص 141.
2) ثمّ حنّطتها من فضلة حنوط رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله، وکفّنتها وأدرجتها فی أکفانها...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 203، بحار الأنوار ج 43 ص 179.
3) إنّی أُشهد اللّه أنّها قد حنّت وأنّت ومدّت یدیها وضمّتهما إلی صدرها ملیاً...: نفس المصدرین.
و به ابوذر خبر بدهد که وقت تشییع جنازه فاطمه(علیها السلام) فرا رسیده است.
آری، علی(علیه السلام) میخواهد فاطمه(علیها السلام) را شبانه دفن کند. حسن و حسین(علیهما السلام) به خانه ابوذر میروند.(1)
ابوذر هم به خانه سلمان، مقداد، عمّار، عبّاس (عموی پیامبر) و حُذَیفه میرود و به آنها خبر میدهد.(2)
این پنج نفر در تاریکی شب به سوی خانه علی(علیه السلام) میآیند. آنها برای نماز خواندن بر پیکر فاطمه(علیها السلام) میآیند.
علی(علیه السلام) جلو میایستد و این پنج مرد پشت سر او صف میبندند، یتیمان فاطمه(علیها السلام) و سَلمی و فضه هم به صف ایستادهاند.
نگاه کن! فرشتگان، گروه گروه به این خانه میآیند، جبرئیل را ببین، همه آمدهاند تا بر پیکر فاطمه(علیها السلام) نماز بخوانند.(3)
اکنون این یازده نفر میخواهند بدن فاطمه(علیها السلام) را تشییع کنند.
صبر کن!
علی(علیه السلام) میخواهد دو رکعت نماز بخواند.
مولایت به نماز ایستاده است!
نماز علی(علیه السلام) تمام میشود، او دستهای خود را رو به آسمان میگیرد و دعا میکند. به راستی او با خدای خود چه میگوید ؟(4)
پیکر فاطمه(علیها السلام) را در تابوتی (که قبلا به دستور خود او ساخته شده است)
1) إنّ فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم دُفنت لیلاً...: فتح الباری ج 7 ص 378، معرفه السنن والآثار للبیهقی ج 3 ص 161، الاستذکار ج 3 ص 56، الطبقات الکبری ج 8 ص 29، تاریخ المدینة لابن شبة ج 1 ص 108 ؛ دفنها زوجها علیّ لیلاً ولم یؤَن بها أبو بکر، وصلّی علیها...: صحیح البخاری ج 5 ص 82، فتح الباری ج 7 ص 378، عمدة القاری ج 17 ص 258 ؛ لأنّه کان دفنها لیلاً: الأمالی للصدوق ص 580، روضة الواعظین ص 153 ؛ فلمّا توفّیت دفنها علیّ لیلاً: صحیح البخاری ج 5 ص 82، صحیح مسلم ج 5 ص 154، السقیفة وفدک ص 107، عمدة القاری ج 17 ص 258، وراجع مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 137، صحیح ابن حبّان ج 11 ص 153، مسند الشامیّین ج 4 ص 198، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 218، نظم درر السمطین ص 204، کنز العمّال ج 13 ص 687، الطبقات الکبری ج 8 ص 29، البدایة والنهایة ج 5 ص 306، تاریخ المدینة لابن شبة ج 1 ص 196، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 567، السیرة الحلبیة ج 3 ص 487؛ فلمّا جنّ اللیل غسّلها علیّ علیهالسلام ووضعها علی السریر وقال للحسن: ادعُ لی أبا ذرّ، فدعاه...: بحار الأنوار ج 43 ص 215.
2) ضاقت الأرض بسبعة، بهم تُرزقون وبهم تُمطرون، منهم سلمان الفارسی والمقداد وأبو ذر وعمّار وحُذیفة، رحمة اللّه علیهم، وکان علیّ یقول: وأنا إمامهم، وهم الذین صلّوا علی فاطمة...: اختیار معرفة الرجال ج 1 ص 33، نقد الرجال ج 3 ص 319، جامع الرواة ج 1 ص 182، معجم رجال الحدیث ج 9 ص 195، أعیان الشیعة ج 7 ص 286، وراجع: الاختصاص ص 5، تفسیر فرات الکوفی ص 570، وزاد الشیخ الصدوق فی الخصال «عبد اللّه بن مسعود» بعد «حذیفة»، وراجع بحار الأنوار ج 43 ص 200، کشف اللثام ج 2 ص 411، بحار الأنوار ج 79 ص 27، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 421.
3) فکبّر جبرئیل تکبیرة والملائکة المقرّبون، إلی أن کبّر أمیر المؤنین خمساً. فقیل له: وأین کان یصلّی علیها، قال: فی دارها...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 255، بحار الأنوار ج 78 ص 390.
4) ثمّ صلّی رکعتین، ورفع یدیة إلی السماء ونادی: هذه بنت نبیّک...: بحار الأنوار ج 43 ص 215.
قرار میدهند.(1)
اکنون، علی(علیه السلام) دستور میدهد تا دو شاخه درخت خرما را آتش بزنند و در جلو تابوت حرکت بدهند.(2)
تشییع جنازه آغاز میشود. صدایی به گوش میرسد: «او را به سوی من بیاورید».
خدایا! این صدا از کجاست ؟
این صدای قبری است که قرار است فاطمه(علیها السلام) در آنجا دفن شود.
آنجا قبری آماده است، تابوت را همانجا به زمین میگذارند.
علی(علیه السلام) میخواهد پیکر فاطمه(علیها السلام) را داخل قبر بنهد. دو دست (شبیه دست های پیامبر) ظاهر میشود و بدن زهرا را تحویل میگیرد.(3)
علی(علیه السلام) با قبر فاطمه(علیها السلام) سخن میگوید: «ای قبر! من امانتم را به تو میسپارم، این دختر پیامبر است».
اکنون، علی(علیه السلام)، همه هستی خود را به خاک قبر میسپارد. ندایی به گوش میرسد: «ای علی! بدان که من از تو به فاطمه مهربانتر خواهم بود».(4)
علی(علیه السلام) بدن فاطمه(علیها السلام) را داخل قبر مینهد و چنین میگوید:
«بِسمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ وَ علی مِلّةِ رَسُولِ اللّهِ.
به نام خدا و برای خدا و بر دین رسول خدا!
فاطمه جان! من تو را به خدا میسپارم و راضی به رضایِ او هستم».(5)
همه فرشتگان در تعجّب از صبر علی(علیه السلام) هستند. او در همه این سختی و
1) ثمّ أوصته بأن یتزوّج بعدها أُمامة بنت أُختها زینب، وأن یتّخذ لها نعشاً: مستدرک الوسائل ج 2 ص 134، بحار الأنوار ج 43 ص 217، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 134 ؛ وراجع وسائل الشیعة ج 3 ص 221، بحار الأنوار ج 43 ص 189، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 368، المستدرک للحاکم ج 3 ص 162، أعیان الشیعة ج 1 ص 321، کشف الغمّة ج 2 ص 146.
2) أخرج علیّ علیهالسلام الجنازة وأشعل النار فی جرید النخل، ومشی مع الجنازة بالنار...: الحدائق الناضرة ج 4 ص 83، علل الشرائع ج 1 ص 188، وسائل الشیعة ج 3 ص 159، بحار الأنوار ج 43 ص 204، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 388 ؛ وراجع کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 162، تذکرة الفقهاء ج 2 ص 55، جامع أحادیث الشیعة ج 2 ص 832.
3) إنّه لمّا صار بها إلی القبر المبارک، خرجت ید فتناولتها وانصرف: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 139.
4) فلمّا أراد أن یدفنها نودی... إلیَّ إلیَّ، فقد رفع تربته، فنظر فإذا بقبرٍ محفور، فحمل السریر إلیه فدفنها: بحار الأنوار ج 43 ص 251.
5) إنّ أمیر المؤنین علیهالسلام لمّا وضع فاطمة بنت رسول اللّه صلّی اللّه علیهما وآلهما فی القبر...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 323، بحار الأنوار ج 79 ص 27، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 421.
بلاها به رضای خدا اندیشه دارد.
علی(علیه السلام) برای همیشه از فاطمه(علیها السلام) خداحافظی میکند و با چشمانی گریان، خشتِ لحد را میچیند و خاک بر روی قبر میریزد، فقط خدا میداند که امشب در دل علی(علیه السلام) چه میگذرد.
علی(علیه السلام) کنار قبر فاطمه(علیها السلام) نشسته است، او آرام آرام، اشک میریزد. او چه کند ؟ غمی بزرگ بر دل دارد، همه هستی او در خاک آرمیده است.
بغضی نهفته در گلوی علی(علیه السلام) نشسته است، اشک بر گونه هایش جاری است. اکنون، دیگر او با چه کسی درد دل کند ؟
گوش کن! علی(علیه السلام) دارد با یک نفر حرف میزند
«ای پیامبر! امانتی را که به من داده بودی به تو برگرداندم. به زودی دخترت به تو خواهد گفت که بعد از تو، این امّت، چقدر به ما ظلم و ستم نمودند. از فاطمه خود سؤل کن که مردم با ما چه کردند».(1)
آری، علی(علیه السلام)، امانت پیامبر را به او تحویل داده است. علی(علیه السلام) به یاد آن روزی افتاده است که پیامبر، دستِ فاطمه(علیها السلام) را در دست او گذاشت و به او فرمود: «علی جان! این امانت من است».(2)
چه روزی بود آن روز! روزی که علی(علیه السلام) عروس خود را به خانهاش میآورد، آن روز پیامبر به علی(علیه السلام) گفت که فاطمه من، امانتِ من است، پاره تن من است.
اکنون آن سخن پیامبر در گوش علی(علیه السلام) طنین انداخته است. اشک در
1) فلمّا نفض یده من تراب القبر هاج به الحزن، فأرسل دموعه علی خدّیه، وحوّل وجهه إلی قبر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم...: الأمالی للمفید ص 281، بحار الأنوار ج 43 ص 211، بشارة المصطفی ص 396.
2) یا أبا الحسن، هذه ودیعة اللّه وودیعة رسوله محمّد عندک، فاحفظ اللّه واحفظنی فیها...: بحار الأنوار ج 22 ص 484.
چشم علی(علیه السلام) نشسته است.
همه ایستادهاند و به علی(علیه السلام) نگاه میکنند، علی(علیه السلام) دارد اشک میریزد. کاش یک نفر جلو می آمد و زیر بازوهای علی(علیه السلام) را می گرفت و او را از کنار قبر فاطمه(علیها السلام) بلند کند....(1)
علی(علیه السلام) آخرین سخنهای خود را با فاطمه(علیها السلام) میگوید:
«فاطمه جان! من میروم، امّا دلم پیش توست. به خدا قسم! اگر از دشمنان، نگران نبودم کنار قبر تو میماندم و از اینجا نمیرفتم و همواره به گریه میپرداختم ».(2)
علی(علیه السلام) برمیخیزد و رو به آسمان میکند و میگوید: «بار خدایا، من از دختر پیامبر تو راضی هستم ».(3)
آنگاه مقداری آب روی قبر فاطمه(علیها السلام) میریزد و از قبر فاطمه(علیها السلام) جدا میشود.(4)
دوست من! گریه بس است! این کتاب را به کناری بگذار و برخیز! اکنون، موقع عمل است، باید به وصیّت فاطمه(علیها السلام) عمل کنیم.
ما که همه وصیت های او را انجام دادیم.
هنوز یک وصیت مانده است. او وصیّت کرده که قبرش مخفی باشد. باید دست به کار شویم. باید چهل قبر حفر کنیم و آنها را پر از خاک کنیم. عجله کن ما وقت زیادی نداریم، ما باید در جای جای بقیع، قبر بکنیم. (5)
چهل قبر آماده میشود. باید همه متفرق شویم، به خانههای خود
1) فلمّا سوّی علیها التراب أمر بقبرها فرُشّ، ثمّ جلس عند قبرها باکیاً حزیناً، فأخذ العبّاس بیده فانصرف...: کشف اللثام ج 2 ص 411، بحار الأنوار ج 79 ص 27، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 421.
2) فإن أنصرف فلا عن ملالة، وإن أقم فلا عن سوء ظنّ بما وعد اللّه الصابرین، الصبر أیمن وأجمل...: الأمالی للمفید ص 283، الأمالی للطوسی ص 110، بحار الأنوار ج 43 ص 212، بشارة المصطفی ص 397.
3) لمّا ماتت فاطمة علیهاالسلام، قام علیها أمیر المؤمنین علیهالسلام وقال: اللّهمّ إنّی راضٍ عن ابنة نبیّک...: الخصال ص 588، وسائل الشیعة ج 20 ص 222، بحار الأنوار ح 78 ص 345.
4) فلمّا سوّی علیها التراب، أمر بقبرها فرُشّ علیها الماء: مستدرک الوسائل ج 2 ص 337، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 421.
5) أخرجها فی اللیل ومعه الحسن والحسین علیهماالسلام... وعَمّی موضع قبرها...: دلائل الإمامة ص 136، أعیان الشیعة ج 1 ص 322، بحار الأنوار ج 43 ص 171.
برویم.(1)
صدای اذان صبح بلند میشود:
اللّه أکبر، اللّه أکبر.
مردم مدینه از خواب بیدار میشوند.
خلیفه در مسجد نشسته است، او منتظر است تا پیکر فاطمه(علیها السلام) را به مسجد بیاورند و او بر آن نماز بخواند.
آرام آرام، مردم خود را برای مراسم تشییع جنازه آماده میکنند.
خبری در میان مردم رد و بدل میشود: «دیشب، علی، بدن فاطمه را به خاک سپرده است».
مردم به سوی قبرستان بقیع میروند، میخواهند قبر فاطمه(علیها السلام) را زیارت کنند، امّا با چهل قبر تازه روبرو میشوند. به راستی قبر فاطمه(علیها السلام) کدام است ؟
هیچکس نمیداند، آیا به راستی فاطمه(علیها السلام) در این قبرستان دفن شده است ؟ نکند فاطمه(علیها السلام) در جای دیگری دفن شده باشد ؟
مردم، همدیگر را سرزنش میکنند و میگویند: «دیدید که چگونه از ثوابِ تشییع جنازه فاطمه محروم شدیم، ما حتی نمیدانیم که قبر او کجاست».(2)
مردم زیادی در بقیع جمع میشوند. آنها با خود فکر میکنند که چرا فاطمه(علیها السلام) را مخفیانه به خاک سپردند ؟ چرا قبر او نامعلوم است ؟
این کار پیام سیاسی مهمّی برای همه دارد، این کار، فریادِ بلند اعتراض
1) فأُصنِع فی البقیع لیلة دُفنت فاطمة علیهاالسلام أربعون قبراً جُدداً: بحار الأنوار ج 30 ص 349، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 15 ص 193، وراجع مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 138، بحار الأنوار ج 43 ص 183 ؛
2) لم تحضروا وفاة بنت نبیّکم ولا الصلاة علیها، ولا تعرفون قبرها فتزورونه...: بحار الأنوار ج 30 ص 349، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ح 15 ص 193.
است.
نگاه کن! خلیفه و عُمَر دارند به این سو میآیند. قبر فاطمه(علیها السلام) معلوم نیست در کجاست ؟ عُمَر عصبانی میشود. او میداند مخفی بودن قبر فاطمه(علیها السلام)، برای تاریخ، یک علامت سؤل بزرگ است.
هر کس که تاریخ را بخواند با خود خواهد گفت: «چرا قبر فاطمه(علیها السلام) مخفیاست ؟»، جواب این سؤل، آبروی خلافت را میبرد. او میخواهد هر طور شده است این علامت سؤل را پاک کند.
باید خلیفه بر پیکر فاطمه(علیها السلام) نماز بخواند. عُمَر میخواهد این قبرها را بشکافد و پیکر فاطمه(علیها السلام) را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه بر آن نماز بخواند.(1)
در این میان نگاه عُمَر به مقداد میخورد به سوی او میرود و میگوید:
چه موقع فاطمه را دفن کردید ؟
دیشب.
چرا این کار را کردید ؟ چرا صبر نکردید تا ما بر پیکر دختر پیامبر نماز بخوانیم ؟
خود فاطمه وصیّت کرده بود که تو و خلیفه بر او نماز نخوانید.
عُمَر عصبانی میشود، به سوی مقداد حمله میکند و شروع به زدن او میکند، آنقدر مقداد را میزند تا خسته میشود. مقداد از جا بلند میشود، خون از سر و صورت او میریزد.
1) واللّه لقد هممت أن أنبشها فأُصلّی علیها...: کتاب سلیم بن قیس ص 393، بحار الأنوار ج 28 ص 305 و ج 43 ص 199 ؛ وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205 ؛ عیون المعجزات ص 48، بحار الأنوار ج 31 ص 593.
اکنون موقع آن است که مقداد با مردم سخن بگوید: «ای مردم! دختر پیامبر از دنیا رفت در حالی که زخم پهلوی او خوب نشده بود، آیا میدانید چرا ؟ برای این که شما با غلاف شمشیر به پهلوی او زدید».(1)
آری، شما که با فاطمه(علیها السلام) اینگونه برخورد کردید چگونه توقّع دارید که او اجازه دهد شما در تشییع جنازه او حاضر شوید ؟
علی(علیه السلام) در خانه نشسته است که به او خبر میدهند عمرمیخواهد قبرها را بشکافد تا پیکر فاطمه(علیها السلام) را پیدا نماید.
علی(علیه السلام) برمیخیزد.
شمشیرِ ذو الفقار را در دست میگیرد و عمامه ای بر سر می گذارد که رنگ زرددارد. از خانه بیرون میآید.
نگاه کن! او چقدر خشمگین است، رگهای گردن او پر از خون شده است.
عُمَر جلو میآید و میگوید: «ای علی! این چه کاری بود که تو کردی ؟ ما پیکر فاطمه را از قبر بیرون میآوریم تا خلیفه بر آن نماز بخواند».
علی(علیه السلام) دست میبرد و عُمَر را با یک ضربه بر زمین میزند و روی سینه او مینشیند و میگوید: «تا امروز هر کاری کردید من صبر کردم، امّا به خدا قسم، اگر دست به این قبرها بزنید با شمشیر به جنگ شما میآیم، به خدا، زمین را از خون شما سیراب خواهم نمود».(2)
همه علی(علیه السلام) را میشناسند، اگر علی(علیه السلام) قسم بخورد به قسم خود عمل میکند. چه کسی میتواند در مقابل شمشیر علی(علیه السلام) ایستادگی کند ؟
1) فأخذ عُمَر یضرب المقداد علی رأسه ووجهه حتّی تعب عمر... فقام المقداد تجاه القوم...: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 15 ص 309.
2) فبلغ ذلک أمیر المؤنین علیهالسلام، فخرج مغضباً قد احمرّت عیناه ودرّت أوداجه، وعلیه قباه الأصفر الذی کان یلبسه فی کلّ کریهة...: الهدایة الکبری ص 180، بحار الأنوار ج 43 ص 171، أعیان الشیعة ج 1 ص 322 ؛ وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205 ؛ عیون المعجزات ص 48، بحار الأنوار ج 31 ص 593.
ابوبکر در فکر نجات عُمَر است، چه کند، چگونه علی(علیه السلام) را آرام کند ؟ جلو میآید و به علی(علیه السلام) میگوید: «تو را به حقّ پیامبر قسم میدهم عُمَر را رها کن، ما از تصمیم خود منصرف شدیم، ما هرگز این کار را انجام نمیدهیم».(1)
علی(علیه السلام)، عُمَر را رها میکند و مردم متفرّق میشوند. آری، علی(علیه السلام) به فاطمه(علیه السلام) قول داده بود که قبر او برای همیشه مخفی بماند.
علی(علیه السلام) خیلی دلش میخواهد کنار قبر فاطمه(علیها السلام) برود.
فاطمه(علیها السلام) از او خواسته است که علی(علیه السلام) بر سر قبر او برود و قرآن بخواند.
اشک در چشم علی(علیه السلام) حلقه زده است، او دلش میخواهد به کنار قبر فاطمه(علیها السلام) برود، ولی باید تا شب صبر کرد، وقتی که هوا تاریک تاریک شود او به دیدار فاطمه(علیها السلام) خواهد رفت و در خلوت شب با یار سفرکرده اش سخن خواهد گفت.
به راستی او با همسر سفر کردهاش چه خواهد گفت ؟
جا دارد او اینگونه با او سخن گوید:
فاطمه جانم!
دیشب دل من سخت به درد آمد، وقتی در تاریکی شب، پیکر تو را غسل میدادم، دستم به زخم بازوی تو رسید. دلم میسوزد. چرا هرگز از زخم بازویت به من چیزی نگفتی ؟
پایان.
بانوی من!
تو خود میدانی که هنگام نوشتن این کتاب، چقدر بر مظلومیّت تو
1) فقالوا: واللّه لا نرضی بهذا... وکادت أن تقع فتنة، فتفرّقا: علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205 ؛ وراجع الهدایة الکبری ص 180، بحار الأنوار ج 43 ص 171، أعیان الشیعة ج 1 ص 322.
گریستم، این قلم، نیازمند نگاه توست، عشق تو در دلم زبانه میکشد... به راستی چه کسی جز تو شایستگی مقام شفاعت را دارد؟ آن روزی که ندا دهندهای در آسمان ندا میدهد که چشمان خویش را فرو گیرید تا فاطمه دختر محمّد(ص) گذر کند! چگونه باور کنم که در آن روز، مرا و خوانندگان این کتاب را فراموش میکنی و ما را در غربت و تنهایی رها میکنی؟ هرگز! هرگز! تو مادر مهربانیها هستی! همه ما منتظر آن روز باشکوه هستیم! روزی که تو دست ما را بگیری و...
(1) أیّها الناس، اسمعوا قولی واعقلوه، فإنّی لا أدری، لعلّی لا ألقاکم بعد عامی هذا...: جامع أحادیث الشیعة ج 26 ص 100، تفسیر القمّی ج 1 ص 171، التفسیر الصافی ج 2 ص 67، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 655، تفسیر الآلوسی ج 6 ص 197، تاریخ الطبری ج 2 ص 402، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 302، تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 58.
(2) قال أبو ذویب الهذلی: قدمت المدینة ولأهلها ضجیج بالبکاء کضجیج الحجیج إذا أهلّوا بالإحرام، فقلت: مه ؟...: تاریخ دمشق ج 17 ص 55.
(3) یابن أبی طالب، إذا رأیت روحی قد فارقت جسدی فاغسلنی، وأنقِ غُسلی وکفّنی...: الأمالی للصدوق ص 732، روضة الواعظین ص 72، بحار الأنوار ج 22 ص 507.
(4) فجئتُ إلی المسجد فوجدته خالیاً، فأتیت بیت رسول اللّه فأصبته مرتجّاً وقد خلا به أهله، فقلت: أین الناس ؟: تاریخ دمشق ج 17 ص 55.
(5) سقیفة بنی ساعدة بالمدینة، وهی ظلّة کانوا یجلسون تحتها، فیها بویع أبو بکر...: معجم البلدان ج 3 ص 228 وراجع السقیفة وفدک ص 58، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 6، بحار الأنوار ج 28 ص 256.
(6) إذا هم عکوف هنالک علی سعد بن عُبَادة وهو علی سریرٍ له مریض...: المصنّف للصنعانی ج 8 ص 571، کنز العمّال ج 5 ص 650، وراجع تاریخ الطبری ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
(7) فلمّا اجتمعوا قال لابنه أو بعض بنی عمّه: إنّی لا أقدر لشکوای أن اسمع القوم کلّهم کلامی، ولکن تلقَّ منّی قولی فأسمعهم...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 1312، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21 ؛ وراجع: السقیفة وفدک ص 57، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 5، بحار الأنوار ج 28 ص 340.
(8) یا معشر الأنصار، لکم سابقة فی الدین، وفضیلة فی الإسلام لیست لقبیلة من العرب ؛ إنّ محمّدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لبث بضع عشرة سنةً...: تاریخ الطبری ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
(9) اجتمعوا فی سقیفة بنی ساعدة، معهم سعد بن عُبَادة یدورون حوله ویقولون: یا سعد، أنت المرجّی، نجلک المرجّی...: السقیفة وفدک ص 58، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 6، بحار الأنوار ج 28 ص 256، شرح أُصول الکافی ج 12 ص 416.
(10) ثمّ إنّهم ترادّوا الکلام بینهم، فقالوا: فإن أبت مهاجرة قریش، فقالوا: نحن المهاجرون وصحابة رسول اللّه الأوّلون: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13 ؛ عن أبی عمرة الأنصاری، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21 نحوه.
(11) ولا تبعث الفتنة قبل أوان الفتنة، قد عرفت ما فی قلوب العرب وغیرهم علیک...: الاحتجاج ج 1 ص 9 ؛ وراجع بحار الأنوار ج 29 ص 144 ؛ عیون أخبار الرضا ج 1 ص 72، کفایة الأثر ص 102 ؛شرح نهج البلاغة ج 9 ص 22.
(12) بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الکافی ج 1 ص 294، التوحید ص 212، الخصال ص 211، کمال الدین ص 276، معانی الأخبار ص 65، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229، تحف العقول ص 459، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75، الإرشاد ج 1 ص 351، کنز الفوائد ص 232، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506، مسند أحمد ج 1 ص 84، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45، سنن الترمذی ج 5 ص 297، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110، مجمع الزوائد ج 7 ص 17، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307، المعجم الأوسط ج 1 ص 112، المعجم الکبیر ج 3 ص 179، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132، نصب الرایة ج 1 ص 484، کنز العمّال ج 1 ص 187، ج 11 ص 332، 608، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92، شواهد التنزیل ج 1 ص 200، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
(13) واجتمع المهاجرون یتشاورن فقالوا: انطلق بنا إلی إخواننا من الأنصار: الشمائل المحمّدیة للترمذی ص 206.
(14) ولم یحضر دفن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أکثر الناس ؛ لما جری بین المهاجرین والأنصار من التشاجر فی أمر الخلافة: الإرشاد ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 22 ص 519، أعیان الشیعة ج 1 ص 444.
(15) وصل علیّ أوّل الناس، ولا تفارقنی حتّی توارینی فی رمسی، واستعن باللّه تعالی...: الإرشاد ج 1 ص 186، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 203، إعلام الوری ج 1 ص 267.
(16) إنّی أدفن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی البقعة التی قُبض فیها: فقه الرضا ص 189، جواهر الکلام ج 12 ص 103، کفایة الأثر ص 126، بحار الأنوار ج 22 ص 517.
(17) ثمّ قام علی الباب فصلّی علیه، ثمّ أمر الناس عشرة عشرة یصلّون علیه ثمّ یخرجون: مستدرک الوسائل ج 2 ص 260، غایة المرام ج 2 ص 240، بحار الأنوار ج 22 ص 517.
(18) إذ جاء مَعن بن عَدی وعُوَیم بن ساعدة فقالا... باب فتنة، إن لم یغلقه اللّه بک فلن یُغلق أبداً...: بحار الأنوار ج 28 ص 332.
(19) فسمعنا أحد الثلاثة وهو يقول: والله محمد لأحمق إن كان يرى أنّ الأمر يستقيم لعلي من بعده!: تفسير العياشي ج 2 ص 98.
(20) قعدوا له في العقبة وهي . ، عقبة أرشَى (هَرشَى ) بين الجُحفة والأبواء، فقعدوا عن يمين العقبة....: تفسير القتي ج 1 ص 174، بحار الأنوار ج 31 ص 632؛ اتفقوا على أن ينفروا بالنبي ناقته على عقبة هَرشَى، وقد كانوا عملوا مثل ذلك في غزوة تبوك: بحار الأنوار ح 28 ص 97.
(21) فأخذ بیده فقال: قم، فقال أبو بکر: أین نبرح حتّی نواری رسول اللّه، إنّی عنک مشغول، فقال عمر: لا بدّ من قیام، وسنرجع إن شاء اللّه. فقام أبو بکر معه...: السقیفة وفدک ص 57، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 7 وراجع مسند أحمد ج 1 ص 56، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148 ؛ السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 1071 صحیح البخاری ج 5 ص 20، فتح الباری ج 7 ص 23، عمدة القاری ج 17 ص 118.
(22) وأنتم یا معشر الأنصار! من لا ینکر فضلکم فی الدین، ولا سابقتهم العظیمة فی الإسلام، رضیکم اللّه أنصارا لدینه ورسوله...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21، وراجع: صحیح البخاری¨ ج 3 ص 1341 ح 3467، الطبقات الکبری ج 2 ص 269 ؛ تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 64 ؛ عمدة القاری ج 24 ص 8، کنز العمّال ج 5 ص 646.
(23) علیّ أخی فی الدنیا والآخرة: الجامع الصغیر ج 2 ص 176، کنز العمّال ج 11 ص 607، سبل الهدی والرشاد ج 11 ص 297، ینابیع المودّة ج 1 ص 242 و ج 2 ص 77، و 96 و 289، الأمالی للطوسی ص 137، بحار الأنوار ج 18 ص 400 ؛ وراجع:
المستدرک للحاکم ج 3 ص 14، تاریخ بغداد ج 12 ص 263، تفسیر فرات الکوفی ص 366، تاریخ دمشق ج 42 ص 53، ینابیع المودّة ج 1 ص 179، الخصال ص 429، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 264، کشف الغمّة ج 1 ص 299.
(24) فقام الحبّاب بن المنذر بن الجُموح فقال: یا معشر الأنصار! املکوا علیکم أمرکم ؛ فإنّ الناس فی فیئکم وفی ظلّکم، تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21 ؛ وراجع الاحتجاج ج 1 ص 91.
(25) فلمّا رأی بشیر بن سعد الخزرجی ما اجتمعت علیه الأنصار من أمر سعد بن عبد اللّه وکان حاسداً له وکان من سادة الخزرج...: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 9، بحار الأنوار ج 28 ص 345.
(26) فقام زید بن ثابت فقال: إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم کان من المهاجرین وکنّا أنصار رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، فنحن أنصار من یقوم مقامه...: مجمع الزوائد ج 5 ص 183، فتح الباری ج 7 ص 24، المعجم الکبیر ج 5 ص 115، کنز العمّال ج 5 ص 654، سبل الهدی والرشاد ج 11 ص 258، السیرة الحلبیة ج 3 ص 481.
(27) فقال أبو بکر: جزاکم اللّه خیراً من حیّ یا معشر الأنصار وثبّت قائلکم...: نفس المصادر السابقة.
(28) فقلت والجمع یسمعون: ألا أکبرنا سنّاً وأکثرنا لیناً: بحار الأنوار ج 30 ص 291.
(29) فهلمّوا إلی عُمَر فبایعوه، فقالوا: لا، فقال عمر: فلِمَ ؟ فقالوا: نخاف الإثرة...: کنز العمّال ج 5 ص 652 وراجع تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
(30) فمن ذا ینبغی له أن یتقدّمک أو یتولّی هذا الأمر علیک، ابسط یدک نبایعک: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 1312.
(31) فکثر اللّغط وارتفعت الأصوات، حتّی فرقتُ من الاختلاف، فقلت: ابسط یدک یا أبا بکر، فبسط یده فبایعته...: صحیح البخاری ج 6 ص 2505، مسند أحمد ج 1 ص123، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148 و ص 155، تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 205، السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 308، تاریخ دمشق ج 30 ص 281 و ص 284، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 11، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 23، أنساب الأشراف ج 2 ص 265، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 487.
(32) فلمّا ذهبا لیبایعاه سبقهما إلیه بشیر بن سعد فبایعه...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12.
(33) فناداه الحبّاب بن المنذر: یا بشیر بن سعد! عَقّتکَ عِقاقٌ، ما أحوجک إلی ما صنعت، أَنَفِستَ علی ابن عمّک الإمارة ؟!...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
(34) ولمّا رأت الأوس ما صنع بشیر بن سعد، وما تدعو إلیه قریش، وما تطلب الخزرج من تأمیر سعد بن عُبَادة، قال بعضهم لبعض...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12.
(35) وکانت الأوس والخزرج ابنا حارثة بن ثعلبة أهل عزّ ومنعة فی بلادهم، حتّی کانت بینهم الحروب التی أفنتهم فی أیّامٍ لهم مشهورة... یوم بِعاث: تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 37.
(36) و لقد کان سعد لما رأی الناس یبایعون أبابکر نادی: أیها الناس! انی والله ما أردتها حتی رأیتکم تصرفونها عن علی بحار الانوار ج30 ص11.
(37) عُمَر هو الّذی شدّ بیعة أبی بکر ووقم المخالفین فیها، فکسر سیف الزبیر لمّا جرّده،...: شرح نهج البلاغة ج 1 ص 174.
(38) ثمّ قام علی رأسه فقال: لقد هممت أن أطأک حتّی تندُرَ عضُدُکَ: بحار الأنوار ج 28 ص 336.
(39) فأخذ قیس بن سعد بلحیة عُمَر ثمّ قال: واللّه لئن حَصحَصتَ منه شعرة ما رجعت وفیک واضحة...: المصدر السابق.
(40) فقال عمر: اقتلوه قتله اللّه، وتماسکا، فقال أبو بکر: مهلاً یا عمر، الرفق هنا أبلغ، فأعرض عنه عمر...: تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 64، تاریخ الطبری ج 2 ص 459، معالم المدرستین ص 118، الشافی فی الإمامة ج 3 ص 190.
(41) أما واللّه لو أری من قوّةٍ ما أقوی علی النهوض لسمعتم منّی بأقطارها وسککها زئیراً یحجُرُکَ وأصحابک....: بحار الأنوار ج 28 ص 336.
(42) ولقد كان سعد لما رأى الناس يبايعون أبا بكر نادى : أيها الناس ! إني والله ما أردتها حتى رأيتكم تصرفونها عن علي: بحار الانوار ج 35 ص 11.
(43) وقد بايعت رسول الله على أن تنصره وذريته و تمنع مما تمنع منه نفسک و ذریتک: بحار الأنوار ج 29 ص 195.
(44) فقال له بشیر بن سعد: إنّه قد لجّ وأبی، فلیس یبایعکم حتّی یُقتل، ولیس بمقتول حتّی یُقتل معه ولده وأهل بیته...: بحار الأنوار ج 28 ص 336 ؛وراجع الإفصاح ص 84.
(45) إنّ أبا بکر وعُمَر لم یشهدا دفن النبیّ، وکانا فی الأنصار، فدُفن قبل أن یرجعا...: المصنّف لابن أبی شیبة ج 8 ص 52، کنز العمّال ج 5 ص 652.
(46) جاء رجل إلی أمیر المؤنین علیهالسلام وهو یسوّی قبر رسول اللّه بمسحاةٍ فی یده، فقال له: إنّ القوم قد بایعوا أبا بکر... الإرشاد ج 1 ص 189، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 149، أعیان الشیعة ج 1 ص 430.
(47) إنّ أبا سفیان جاء إلی علیّ فقال: یا علیّ، بایعوا رجلاً أذلّ قریش قبیلةً، واللّه لئن شئت لنصدّ عنها أقطارها...: کنز العمّال ج 5 ص 654 ؛ وراجع تاریخ الطبری ج 2 ص 450.
(48) قال: أ رضیتم یا بنی عبد مناف أن یلی هذا الأمر علیکم غیرکم ؟ وقال لعلیّ بن أبی طالب: امدد یدک أُبایعک، وعلیٌّ معه قصیٌّ...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38.
(49) ارجع یا أبا سفیان، فواللّه ما ترید اللّه بما تقول، وما زلت تکید الإسلام وأهله...: بحار الأنوار ج 22 ص 520.
(50) فإنّ هؤلاء خیّرونی أن یأخذوا ما لیس لهم، أو أُقاتلهم وأُفرّق أمر المسلمین: الشافی فی الإمامة ج 3 ص 243، الصراط المستقیم ج 3 ص 111 وراجع بحار الأنوار ج 28 ص 392: الأمالی للمفید ص 155 ح 6: بحار الأنوار ج 28 ص 392...: الطرائف ص 411، المناقب للخوارزمی ص 313، فرائد السمطین ج 1 ص 320 ؛ الکافی ج 8 ص 295، علل الشرائع ص 149، الأمالی للطوسی ص 230.
(51) فإذا بقومٍ قد أقبلوا وهم یعترضون کلّ من رأوه فیقدّمونه یبایع، شاء ذلک أم أبی: الهجوم علی بیت فاطمة ص 82 نقلا من مثالب النواصب ص 130.
(52) واجتمعت بنو أُمیّة إلی عثمان بن عفّان، واجتمعت بنو زهرة إلی سعد وعبد الرحمن...: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 11، بحار الأنوار ج 28 ص 347 ح 60.
(53) لمّا استُخلف أبو بکر قال أبو سفیان: ما لنا ولأبی فصیل، إنّما هی بنو عبد مناف. قال: فقیل له: إنّه قد ولّی ابنَک قال وصلته رحم: تاریخ الطبری ج 2 ص 449، أعیان الشیعة ج 1 ص 430.
(54) فأقبل عُمَر إلیهم وأبو عبیدة، فقال: مالی أراکم ملتاثین ؟ قوموا فبایعوا أبا بکر ؛ فقد بایع له الناس، وبایعه الأنصار: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 11، بحار الأنوار ج 28 ص 347 ح 60.
(55) فقام عثمان ومن معه، وقام سعد وعبد الرحمن ومن معهما فبایعوا أبا بکر...: السقیفة وفدک ص 62، الإمامة والسیاسة ج 1 ص
18، الاحتجاج ج 1 ص 94.
(56) واقبلت أسلم بجماعتها حتّی تضایفت بهم السکک فبایعوه فکان عمر یقول: ما هو إلا أن رایت أسلم فایقنت بالنصر: تاریخ الطبری ج 2 ص 458، بحار الأنوار ج 28 ص 335.
(57) خطبهم أبو بکر، قال: إنّی لأرجوا أن تشبعوا من الجبن والزیت...: کنز العمّال ج 5 ص 640.
(58) قسم قسمه أبو بکر للنساء، فقالت: أتراشونی عن دینی ؟... واللّه لا آخذ منه شیئاً أبداً...: کنز العمّال ج 5 ص 606، الطبقات الکبری ج 3 ص 182، تاریخ دمشق ج 30 ص 276.
(59) قیل لأبی بکر: یا خلیفة اللّه، فقال: لست خلیفه اللّه، ولکنّی خلیفة رسول اللّه، وأنا راضٍ بذلک...: کنز العمّال ج 5 ص 589، حواشی الشیروانی ج 9 ص 75، تفسیر القرطبی ج 14 ص 455، الطبقات الکبری ج 3 ص 183.
(60) لمّا أبطأ الناس عن أبی بکر، قال: مَن أحقّ بهذا الأمر منّی ؟ ألست أوّل من صلّی...: کنز العمّال ج 5 ص 590، الطبقات الکبری ج 3 ص 182.
(61) أوّل من صلّی مع النبیّ علیّ: سنن الترمذی ج 5 ص 395، معرفة السنن والآثار ج 5 ص 39، نصب الرایة ج 4 ص 356، الطبقات الکبری ج 3 ص 21، تاریخ دمشق ج 42 ص 26، تاریخ الطبری ج 2 ص 55، البدایة والنهایة ج 3 ص 36.
(62) مکث الإسلام سبع سنین لیس فیه إلاّ ثلاثة: رسول اللّه وخدیجة وعلیّ: شرح الأخبار ج 1 ص 178، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 291، بحار الأنوار ج 38 ص 231.
(63) إنّ عُمَر احتزم بإزاره وجعل یطوف بالمدینة وینادی: إنّ أبا بکر قد بویع له، فهلمّوا إلی البیعة، فینثال الناس فیبایعون...: الاحتجاج ج 1 ص 105، بحار الأنوار ج 11 ص 555، وراجع مجمع الزوائد ج 5 ص 184، وراجع مسند أحمد ج 1 ص 37، کنز العمّال ج 5 ص 658.
(64) قال له عمر: یا هذا، لیس فی یدیک شیء منه ما لم یبایعک علیّ، فابعث إلیه حتّی یأتیک، فإنّما هؤاء رعاع...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 66، بحار الأنوار ج 28 ص 227.
(65) فبعث إلیه قنفذاً فقال له: اذهب فقل لعلیّ: أجب خلیفة رسول اللّه: نفس المصادر.
(66) وکان رجلاً فظّاً غلیظاً جافیاً من الطلقاء.: الاحتجاج ج 1 ص 108 ؛ کان قُنفُذ من أشراف قریش: المستدرک للحاکم ج 3 ص 479.
(67) فذهب قنفذ، فما لبث أن رجع فقال لأبی بکر: قال لک: ما خلّف رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أحداً غیری، لسریع ما کذَبتم علی رسول اللّه...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 66، بحار الأنوار ج 28 ص 22 ؛ وراجع کتاب سلیم بن قیس ص 385، الاحتجاج ج 1 ص 107، بحار الأنوار ج 28 ص 298، تفسیر الآلوسی ج 3 ص 124.
(68) فوثب عُمَر غضبان فقال: واللّه إنّی لعارف بسخفه وضعف رأیه وأنّه لا یستقیم لنا أمر حتّی نقتله، فخلنی آتک برأسه...: کتاب سلیم بن قیس ص 386، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 10 ص 180.
(69) فقال أبو بکر: اجلس، فأبی، فأقسم علیه فجلس: کتاب سلیم بن قیس ص 384، بحار الأنوار ج 28 ص 298.
(70) یا قُنفُذ انطلق الیه فقل له: اجب أبابکر فاقبل قُنفُذ فقال: یا علی اجب أبابکر...کتاب سلیم بن قیس ص 386، بحار الأنوار ج 28 ص 298 و ارجع تفسیر العیاشی ج 2 ص 66، بحار الأنوار ج 28 ص 227.
(71) إنّ رسول اللّه أوصانی إذا واریته فی حفرته أن لا أخرج من بیتی حتّی أؤّف کتاب اللّه، فإنّه فی جرائد النخل وفی أکتاف
الإبل...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 66، بحار الأنوار ج 28 ص 227.
(72) أیّها الناس، إنّی لم أزل منذ قُبض رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشغولاً بغسله، ثمّ بالقرآن حتّی جمعته فی هذا الثوب...: الاحتجاج ج 1 ص 107، بحار الأنوار ج 28 ص 265، ج 89 ص 40، غایة المرام ج 5 ص 316، بیت الأحزان ص 106.
(73) فقال عمر: ما أغنانا بما معنا من القرآن عمّا تدعونا إلیه...: نفس المصادر السابقة.
(74) فانطلق أبو بکر وعُمَر وأبو عبیدة بن الجرّاح والمغیرة حتّی دخلوا علی العبّاس لیلاً، فحمد أبو بکر اللّه وأثنی علیه...:تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 124، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 32، وراجع شرح نهج البلاغة ج 2 ص 21.
(75) فقال عمر بن الخطّاب: إی واللّه، وأُخری: إنّا لم نأتکم لحاجة إلیکم: تاریخ الیعقوبی ج2 ص 124، معالم المدرستین ج 1 ص 123.
(76) فحمد العبّاس اللّه وأثنی علیه وقال: إنّ اللّه بعث محمّدا - کما وصفت - نبیّا، وللمؤمنین ولیّا...: تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 124، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 32 وراجع شرح نهج البلاغة ج 2 ص 21.
(77) أتی عمر بن الخطّاب منزل علیّ وفیه طلحة والزبیر ورجال من المهاجرین...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ بلغ أبا بکر وعمر أنّ جماعةً من المهاجرین والأنصار قد اجتمعوا مع علیّ بن أبی طالب فی منزل فاطمة بنت رسول اللّه، فأتوا فی جماعة حتّی هجموا الدار.....: الإمامة والسیاسة ج 1 ص30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38 ؛ إنّ أبا بکر تفقّد قوما تخلّفوا عن بیعته عند علیّ کرّم اللّه وجهه، فبعث إلیهم عمر...: نفس المصدرین.
(78) عن أبی بکر - قبیل موته -: ما آسی إلاّ علی ثلاث خصال صنعتها لیتنی لم أکن صنعتها...: تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 137، الخصال ص 171 ح 228، تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 430، تاریخ الإسلام ج 3 ص 117، الأموال ص 144 ح 353 العقد الفرید ج 3 ص 279، تاریخ دمشق ج 30 ص 418 و 419، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 46، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 36.
(79) وذهب عُمَر ومعه عصابة إلی بیت فاطمة، منهم أُسید بن حُضیر، وسلمة بن أسلم...: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 11، بحار الأنوار ج 28 ص 347 ح 60.
(80) أتی عمر بن الخطّاب منزل علیّ وفیه طلحة والزبیر ورجال من المهاجرین...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ وراجع کتاب سلیم بن قیس ص 387، بحار الأنوار ج 28 ص 299.
(81) فجاء عُمَر ومعه قبس، فتلقّته فاطمة علی الباب، فقالت فاطمة: یابن الخطّاب! أتراک محرّقا علیَّ بابی ؟!: أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ وراجع...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38، بحار الأنوار ج 28 ص 356.
(82) وألقی علیه عیّاش کساء له حتّی احتضنه وانتزع السیف من یده: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 10 ص 238 ؛ و راجع بحار الأنوار ج 28 ص 229، الاختصاص ص 189، غایة المرام ج 5 ص 338؛ الاحتجاج ج 1 ص 95، بحار الأنوار ج 28 ص 184: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 10 ص 238.
(83) وأیم اللّه ما ذاک بمانعی إن اجتمع هؤاء النفر عندک أن آمر بهم أن یُحرّق علیهم الباب: المصنف للصنعانی ج 8 ص 572.
(84) فخرجوا وخرج من کان فی الدار، وأقام القوم أیّاما، ثمّ جعل الواحد بعد الواحد یبایع...: تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 126.
(85) ثمّ قام عُمَر فمشی معه جماعة، حتّی أتوا باب فاطمة، فدقّوا الباب...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ؛ الاحتجاج ج 1 ص 105، بحار الأنوار ج 28 ص 204.
(86) فدقّوا الباب، فلمّا سمعت أصواتهم نادت بأعلی صوتها: یا أبت یا رسول اللّه!ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب وابن أبی قحّافة ؟! الاحتجاج ج 1 ص 207.
(87) فلمّا سمع القوم صوتها وبکاءها انصرفوا باکین، وکادت قلوبهم تتصدّع وأکبادهم تتفطّر، وبقی عُمَر ومعه قوم: الإمامة والسیاسة ج 2 ص 19.
(88) فخرجت فاطمة فقالت: واللّه لتخرجنّ أو لأشفنّ شعری ولأجّنّ إلی اللّه...: تاریخ الیعقوبی¨ ج 2 ص 126 ؛وراجع تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67، بحار الأنوار ج 28 ص 227 ؛ خاتمة المستدرک ج 3 ص 288، المسترشد ص 387، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 118.
(89) فقال له عمر: ألا تأمر فیه بأمرک ؟ فقال: لا أُکرهه علی شیء ما کانت فاطمة إلی جنبه...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19، الغدیر ج 5 ص 373، بحار الأنوار ج 28 ص 357.
(90) خرج علی علیه السلام یحمل فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی دابّة لیلاً فی مجالس الأنصار ؛ تسألهم النصرة، فکانوا یقولون: یا بنت رسول اللّه: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 29، شرح نهج البلاغة ج6 ص 13.
(91) فأتونی غداً محلّقین...: بحار الأنوار ج 28 ص 259.
(92) فلمّا أمسی بایعه ثلاثمئة و ستون رجلاً علی الموت...: الکافی ج 8 ص 33، بحار الأنوار ج 28 ص 241.
(93) فأمّا الذی لم یتغیّر منذ قُبض رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم حتّی فارق الدنیا طرفه عین، فالمقداد بن الأسود: الاختصاص ص 9، بحار الأنوار ج 28 ص 260 ؛ وراجع الاختصاص ص 11، معجم رجال الحدیث ج 19 ص 346.
(94) فلمّا کان اللیل حمل علیّ فاطمة علی حمار وأخذ بید ابنیه الحسن والحسین...: کتاب سلیم بن قیس ص 146، الاحتجاج ج 1 ص 107.
(95) فقال عُمَر لأبی بکر: ما یمنعک أن تبعث إلیه فیبایع، فإنّه لم یبق أحد وقد بایع غیره...: کتاب سلیم بن قیس ص 149، الاحتجاج ج 1 ص 108، بحار الأنوار ج 28 ص 268، غایة المرام ج 5 ص 317.
(96) اخرج یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک: مختصر بصائر الدرجات ص 192، الهدایة الکبری ص 406، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ وراجع الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ کتاب سلیم بن قیس ص 150، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
(97) فجاء عُمَر ومعه قبس، فتلقّته فاطمة علی الباب، فقالت فاطمة: یابن الخطّاب!...: أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج28 ص 389.
(98) ویحک یا عمر، ما هذه الجرأة علی اللّه وعلی رسوله؟ أترید أن تقطع نسله من الدنیا وتطفی نور اللّه...: الهدایة الکبری ص 407، بحار الأنوار ج 53 ص 18.
(99) کفی یا فاطمة، فلیس محمّد حاضراً ولا الملائکه آتیة بالأمر والنهی والزجر من عند اللّه، وما علیّ إلاّ کأحد من المسلمین...: الهدایة الکبری ص 407، وراجع أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38، بحار الأنوار ج 28 ص 356.
(100) فقالت وهی باکیة: اللّهمّ إلیک نشکو فقد نبیّک ورسولک وصفیّک...: بحار الأنوار ج 53 ص 19.
(101) قال سلمان: فلقد رأیت أبا بکر ومن حوله یبکون، ما فیهم إلاّ باکٍ، غیر عُمَر وخالد بن الولید والمغیرة بن شعبة...: کتاب
سلیم بن قیس ص 152، بحار الأنوار ج 28 ص 270، غایة المرام ج 5 ص 317.
(102) لمّا حضرت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم الوفاة، دعا الأنصار وقال: یا معشر الأنصار، قد حان الفراق، وقد دُعیت وأنا مجیب الداعی...: بحار الأنوار ج 22 ص 476.
(103) یا عمر، أما تتّقی اللّه عزّ وجلّ ؟ تدخل بیتی وتهجم علی داری...: کتاب سلیم بن قیس ص 386، بحار الأنوار ج 28 ص 229.
(104) فقال: واللّه لأحرقنّ علیکم أو لتخرجنّ إلی البیعة...: تاریخ الطبری¨ ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ وراجع: الإمامة والسیاسة ج 1 ص30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207.
(105) وقلت لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...: بحار الأنوار ج 28 ص 293، بیت الأحزان ص 120.
(106) کنت ممّن حمل الحطب مع عُمَر إلی باب فاطمة حین امتنع علیّ وأصحابه عن البیعة: بحار الأنوار ج 28 ص 339.
(107) فأمر بحطب فجُعل حوالی بیته...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 308، بحار الأنوار ج 28 ص 231.
(108) فجاء عُمَر ومعه قبس، فتلقّته فاطمة علی الباب، فقالت فاطمة: یابن الخطّاب!أ تراک محرّقا علیّ بابی ؟! قال: نعم!: أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ وراجع: الأمالی للمفید ص 49، بحار الأنوار ج 28 ص 231: الملل و النحل ج 1 ص 57.
(109) فخشی أن یجمع علیّ الناس، فأمر بحطبٍ فجعل حوالی بیته...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 308، بحار الأنوار ج 28 ص 231.
(110) والذی نفس عُمَر بیده، تخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها، فقیل له: یا أبا حفص، إنّ فیها فاطمة! قال: وإن!: الغدیر ج 5 ص 372، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19.
(111) لمّا ولّی أبو بکر ولّی عُمَر القضاء، وولّی أبو عبیدة المال: کنز العمّال ج 5 ص 640، وراجع فتح الباری ج 12 ص 108، الدرایة فی تخریج الحدیث الهدایة ج 2 ص 166، فیض لقدیر ج 2 ص 126.
(112) فضرب عُمَر الباب برجله فکسره، وکان من سعف، ثمّ دخلوا، فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67، بحار الأنوار ج 28 ص 227.
(113) عصر عُمَر فاطمة خلف الباب، ونبت مسمار الباب فی صدرها وسقطت مریضة حتّی ماتت: مؤمر علماء بغداد ص 181.
(114) صفقة عُمَر علی خدّها حتّی أبری قرطها تحت خمارها فانتثر...: الهدایة الکبری ص 407.
(115) وهی تجهز بالبکاء تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه، ابنتک فاطمة تُضرب...: الهدایة الکبری ص 407 وراجع بحار الأنوار ج 30 ص 294.
(116) وسلّ السیف لیضرب فاطمة، فحمل علیه بسیفه فأقسم علی علیّ علیهالسلام فکفّ...: کتاب سلیم بن قیس ص 387.
(117) فوثب علیٌّ علیهالسلام فأخذ بتلابیبه ثمَّ نتره فصرعه و وجأ أنفه و رقبته و همَّ بقتله فذکر قول رسول اللّه...: کتاب سلیم بن قیس ص 586.
(118) فإنّ هؤلاء خیّرونی أن یأخذوا ما لیس لهم، أو أُقاتلهم وأُفرّق أمر المسلمین: الشافی فی الإمامة ج 3 ص 243، الصراط المستقیم ج 3 ص 111 بحار الأنوار ج 28 ص 392 ؛وراجع الأمالی للمفید ص 155 ح 6 ؛ الشافی ج 3 ص 243، بحار الأنوار ج 28 ص 392 ؛ الطرائف ص 411، المناقب للخوارزمی ص 313، فرائد السمطین ج 1 ص 320، الکافی ج 8 ص 295، علل الشرائع ص 149، الأمالی¨ للطوسی ص 230.
(119) فتناول بعضهم سیوفهم فکاثروه وضبطوه، فألقوا فی عنقه حبلاً: کتاب سلیم بن قیس ص 151، بحار الأنوار ج 28 ص 270
وراجع الاحتجاج ص 109، بیت الأحزان ص 117.
(120) وحالت فاطمة علیهاالسلام بین زوجها وبینهم عند باب البیت، فضربها قُنفُذ بالسوط علی عضدها...: الاحتجاج ص 109، وراجع بحار الأنوار ج 28 ص 283.
(121) ثمّ ولاّه عمر بن الخطّاب مکّة فی أوّل ولایته، ثمّ عزله وولی قنفذ بن عمیر: أُسد الغابة ج 4 ص 306 ؛ وراجع الإصابة ج 5 ص 346.
(122) فأرسل إلیه الثالثه رجلاً یقال له قنفذ، فقامت فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم تحول بینه وبین علیّ فضربها: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 307، بحار الأنوار ج 28 ص 231 وراجع: دلائل الإمامة ص 134، ذخائر العقبی ص 160، بحار الأنوار ج 43 ص 170.
وضرب عُمَر لها بسوط أبی بکر علی عضدها حتّی صار کالدملج الأسود، وأنینها من ذلک...: الهدایة الکبیر ص 40، بحار الأنوار ج 53 ص 19 ؛ وراجع بحار الأنوار ج 30 ص 302 ؛ تفسیر الآلوسی ج 3 ص 124.
(123) قال الذهبی فی ترجمة ابن أبی دارام...أنّ عُمَر رفس فاطمة حتّی أسقطت محسناً: سیر أعلام النبلاء ج 15 ص 578، وراجع میزان الاعتدال ج 1 ص 139، لسان المیزان ج 1 ص 368 وراجع الملل والنحل ج 1 ص 57 ؛ کامل الزیارات ص 548 ؛ خلّد فی نارک مَن ضَرَبَ جنبها حتّی ألقت ولدها...: الأمالی للصدوق، ص 176، المحتضر ص 197.
(124) لکن حین نزل برسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم الأمر، نزلت الوصیة من عند اللّه کتاباً مسجّلاً... علی الصبر منک علی کظم الغیظ، وعلی ذهاب حقّک، وغصب خمسک، وانتهاک حرمتک...: الکافی ج 1 ص 281، بحار الأنوار ج 22 ص 479، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 378.
(125) وکانت إذا دخلت علیه رحّب بها وقام إلیها فأخذ بیدها فقبّلها وأجلسها فی مجلسه: الأمالی للطوسی ص 440، کشف الغمّة ج 2 ص 80، ینابیع المودّة ج 2 ص 55، ذخائر العقبی للطبری ص 40، بشارة المصطفی ص 389، الغدیر ج 3 ص 18، سنن أبی داوود ج 2 ص 522، سنن الترمذی ج 5 ص 361، المستدرک للحاکم ج 3 ص 154، 160 و ج 4 ص 272، السنن الکبری للبیهقی ج 8 ص 101، فتح الباری ج 8 ص 103، عون المعبود ج 14 ص 86، السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 96 و 391، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 403، المعجم الأوسط ج 4 ص 242، الاستیعاب ج 4 ص 1896، نظم درر السمطین ص 180، نصب الرایة ج 6 ص 156، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 127، تاریخ الإسلام ج 3 ص 46.
(126) اخرج من ظهر آدم ذريته... فخرجوا كالدّر.... الكافي ج 2 ص 7، التوحيد ص 330، علل الشرایع ج 2 ص 525. دقت کنید: این حدیث از امام باقر (ع) است و با سند معتبر در کتابی معتبر مانند اصول کافی نقل شده است؛ سند آن این است: الکلینی عن على بن ابراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن عمر بن اذينه عن زرارة عن أبي جعفر (ع) برای همین می توان به این حدیث اعتماد نمود و مجالی برای اعتراض به آن وجود ندارد. این که گفته میشود این حدیث معتبر نیست، وجهی ندارد، زیرا حدیثی که در کتاب معتبر و سند معتبر نقل شده باشد مورد قبول اکثریت علمای شیعه می باشد. احادیث زیادی درباره عالم ذر در کتب شیعه وارد شده است کامل الزیارات ص 551.
(127) أوّل من يحكم فيه محسن بن علي و في قاتله ثمّ في قنفذ فيؤتيان هو و صاحبه فيضربان بسياط من نار ، لو وقع سوط منها على البحار لغلت من مشرقها إلى مغربها ، و لو وضعت على جبال الدنيا لذابت حتى تصير رمادا.... كامل الزيارات ص 551.
(128) تُقاد إلی کلّ منهم کما تُقاد الجمل المخشوش حتّی تُبایع وأنت کاره: شرح نهج البلاغة ج 15 ص 74، أعیان الشیعة ج 1 ص 472، وقعة صفّین ص 87، بحار الأنوار ج 33 ص 108.
(129) وعُمَر قائم بالسیف علی رأسه وخالد بن الولید وأبو عبیدة الجرّاح وسالم مولی أبی حذیف...: کتاب سلیم بن قیس ص 151، الاحتجاج ص 109، بحار الأنوار ج 28 ص 270.
(130) فقال: إن أنا لم أفعل فمه ؟ قالوا: إذا واللّه الّذی لا إله إلاّ هو نضرب عنقک...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 115، کتاب سلیم بن قیس ج 2 ص 593،المسترشد ص 378، الاحتجاج ج 1 ص 213 و 215، بحار الأنوار ج 40 ص 180.
(131) فقال: إذا تقتلون عبد اللّه وأخا رسوله، قال عمر: أمّا عبد اللّه فنعم، وأمّا أخو رسوله فلا، وأبو بکر ساکت لا یتکلّم: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207.
(132) أتجحدون أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم آخی بینی وبینه ؟ قال: نعم، فأعاد علیهم ثلاث مرّات: کتاب سلیم بن قیس ص 153.
(133) جاءه علیّ وعیناه تدمعان فقال: یا رسول اللّه، آخیت بین أصحابک ولم تؤخ بینی وبین أحد الفصول المهمّة لابن الصبّاغ ج 1 ص 219 ؛ وراجع الأمالی للمفید ص 174، کنز الفوائد ص 282، الأمالی للطوسی194، بحار الأنوار ج 8 ص 185 و ج 22 ص 499، سنن الترمذی ج 5 ص 300، المستدرک للحاکم ج 3 ص 14، کنز العمّال ج 11 ص 598.
(134) ثمّ أقبل علیهم فقال: یا معشر المسلمین والمهاجرین والأنصار، أنشدکم اللّه، اسمعتم رسول اللّه یقول یوم غدیر خمّ...: کتاب سلیم بن قیس ص 153، بحار الأنوار ج 28 ص 272.
(135) أنا أحق بهذا الأمر منكم، لا أبا يعكم و أنتم أولى بالبيعة لي: الاحتجاج ج 1 ص 95، بحار الأنوار ج 28 ص 185.
(136) ألم تبايعني بالأمس بأمر رسول الله ؟: كتاب سليم بن قيس ص 152، بحار الأنوار ج 28 ص 270.
(137) أخذتم هذا الأمر من الأنصار واحتججتم علیهم بالقرابة من رسول اللّه، فأعطوکم المقادة...: الاحتجاج ج 1 ص 95، بحار الأنوار ج 28 ص 185، الغدیر ج 5 ص 371، السقیفة وفدک ص 62، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 11.
(138) نهج البلاغة ج 4 ص 43، خصائص الأئمّة ص 111، بحار الأنوار ج 29 ص 609، المراجعات ص 340.
(139) وقالت جماعة من الأنصار: یا أبا الحسن، لو کان هذا الکلام سمعته الأنصار منک قبل الانضمام لأبی بکر، ما اختلف فیک اثنان: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19، بحار الأنوار ج 28 ص 186، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 182 ح 36، والمسترشد ص 374 ح 123، وشرح نهج البلاغة ج 6 ص 6 - 12.
(140) فقال له علیٌّ: یا هؤاء، أکنت أدع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم مسجّیً لا أواریه وأخرج أُنازعه فی سلطانه ؟!: نفس المصادر السابقة.
(141) ولا علمت أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ترک یوم غدیر خمّ لأحد حجّة ولقائلٍ مقالاً...: نفس المصادر السابقة.
(142) فقام عُمَر فقال لأبی بکر...: ما یجلسک فوق المنبر وهذا جالس محارب لا یقوم فیبایعک، أو تأمر به فنضرب عنقه: کتاب سلیم بن قیس ص 107، بحار الأنوار ج 28 ص 276.
(143) والحسن والحسین قائمان، فلمّا سمعا مقالة عُمَر بکیا، فضمّهما إلی صدره فقال: لاتبکیا، فواللّه ما یقدران علی قتل أبیکما...: نفس المصدرین السابقین.
(144) فقال عمر: إنّک لست متروکاً حتّی تبایع طوعاً أو کرهاً: الاحتجاج ج 1 ص 95، بحار الأنوار ج 28 ص 185.
(145) فقال علیّ علیهالسلام: احلب حلباً لک شطره، اشدد له الیوم لیرد علیک غداً...: نفس المصدرین السابقین.
(146) أما واللّه لو أنّ أولئک الأربعین رجلاً الذین بایعونی وفوا لی لجاهدتکم فی اللّه...: کتاب سلیم بن قیس ص 155، بحار الأنوار ج 28 ص 275.
(147) فقام أبو عبیدة إلی علیّ فقال: یا ابن عمِّ، لسنا ندفع قرابتک ولا سابقتک ولا علمک ولا نصرتک...: نفس المصدرین.
(148) قد أُعطی ما لم یعطه أحد من آل النبیّ صلیاللهعلیهوآلهوسلم، ولولا ثلاث هنّ فیه ما کان لهذا الأمر من أحد سواه...: فرائد السمطین ج 1 ص 334، نظم درر السمطین ص 132.
(149) وأقبلت أُمّ أیمن النوبیة حاضنة رسول اللّه وأُمّ سلمة فقالتا: یا عتیق، ما أسرع ما أبدیتم حسدکم لآل محمّد...: کتاب سلیم بن قیس ص 389، بحار الأنوار ج 28 ص 301.
(150) وهو یقول وینظر إلی قبر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم: «یابن أُمّ، إنّ القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی»: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 14 ص 140.
(151) ورفع رأسه إلی السماء ثمّ قال: اللّهمّ إنّک تعلم أنّ النبیّ صلیاللهعلیهوآلهوسلم قد قال لی: إن أتمّوا عشرین فجاهدهم: الاختصاص ص 187، تفسیر العیّاشی ج 2 ص 68، بحار الأنوار ج 28 ص 229.
(152) عن سلمان الفارسیِّ أنَّه لمَّا استخرج أمیر المؤنین علیهالسلام من منزله خرجت فاطمة علیهاالسلام حتَّی انتهت إلی القبر فقالت خلُّوا عن ابن عمِّی...: بحار الأنوار ج 28 ص 206، ج 43 ص 47.
(153) عن أبي عبد الله قال سمعته يقول: عاشت فاطمة بعد أبيها خمسة وسبعين يوما لم تُرَكاشرة ولا ضاحكة.... الكافي ج 3ص 228.
(154) اما والله لو أن حمزة وجعفرا كانا بحضرتهما ، ما وصلا إلى ما وصلا إليه: الكافي ج 8 ص 195.
(155) قالت: يا سلمان جفوتني بعد وفاة أبي، قلت حبيبتي لم أجفكم، قالت: فمه اجلس واعقل ما أقول لك إني كنت جالسة بالأمس في هذا المجلس وباب الدار مغلق وأنا أتفكر في انقطاع الوحي عنا وانصراف الملائكة عن منز لنا..... : مهج الدعوات ص 8، بحار الأنوار ج 44 ص 66.
(156) بعد از آن فاطمه (س) به سلمان دعای نور را یاد میدهد و به او میگوید هر کس» هر صبح ا این دعا را بخواند به تب مبتلا نمی شود». سلام آن دعا را فرا می گیرد و برای کسانی که دچار تب می شوند یاد می دهد و آنان به برکت این دعا، شفا می گیرند.
این دعا چنین است: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ بِسْمِ اللَّهِ نُورِ النُّورِ بِسْمِ اللَّهِ نُورُ عَلَى نُورٍ بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ مُدَبِّرُ الْأُمُورِ بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ وَأَنْزَلَ النُّورَ عَلَى الطُّورِ فِي كِتَابٍ مَسْطُورٍ فِي رَةٍ مَنْشُورٍ بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ عَلَى نَبِيِّ مَحْبُورٍ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هُوَ بِالْعِزُّ مَذْكُورٌ وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورُ وَ عَلَى السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ مَشْكُورُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ.
(157) وقد وهب جدّک محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم أُمّک فاطمة علیهاالسلام فدکاً والعوالی... وکان دَخْلها...فی روایة غیره سبعون ألف دینار: کشف المهجة ص 123، بیت الأحزان ص 179.
(158) فدک: قریة بالحجاز بینها وبین المدینة یومان... وفیها عین فوّارة ونخیل کثیرة...: معجم البلدان ج 4 ص 238.
(159) فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم: لأعطینّ الرایة غداً رجلاً لیس بفرّار، یحبّه اللّه ورسوله...: الخصال ص 555، شرح الأخبار ج 2 ص 192، الإرشاد ج 1 ص 64، الاحتجاج ج 2 ص 64، بحار الأنوار ج 21 ص 3، الغدیر ج 3 ص 22، مسند أحمد ج 4 ص 52، صحیح البخاری ج 4 ص 207، صحیح مسلم ج 5 ص 195، فضائل الصحابة للنسائی ص 16، فتح الباری ج 6 ص 90، عمدة القاری ج 14 ص 213، المعجم الکبیر ج 7 ص 36، کنز العمّال ج 10 ص 467، التاریخ الکبیر للبخاری ج 2 ص 115، تاریخ
بغداد ج 8 ص 5، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 3 ص 353.
(160) فقال علیّ علیهالسلام: أنا الذی سمّتنی أُمّی حیدرة... وضرب رأس مرحب فقتله...: نیل الأوطار ج 8 ص 87، روضة الواعظین ص 130، مقاتل الطالبیّین ص 14، شرح الأخبار للقاضی النعمان ص 149، الإرشاد ج 1 ص 127، الأمالی للطوسی ص 4، الخرائج والجرائح ج 1 ص 218، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 305، بحار الأنوار ج 21 ص 4 و 9 و 15 و 18، مسند أحمد ج 4 ص 52، صحیح مسلم ج 5 ص 195، المستدرک للحاکم ج 3 ص 39، فتح الباری ج 7 ص 376، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 382، المعجم الکبیر ج 7 ص 18، الاستیعاب ج 2 ص 787، شرح نهج البلاغة ج 19 ص 127، کنز العمّال ج 10 ص 467، تفسیر الثعلبی ج 9 ص 50، تفسیر البغوی ج 4 ص 195، تفسیر الآلوسی ج 1 ص 312، الطبقات الکبری ج 2 ص 112، تاریخ دمشق ج 42 ص 16، تاریخ الطبری ج 2 ص 301، الکامل فی التاریخ 2 ص 220، تاریخ الإسلام للذهبی ج 2 ص 409، البدایة والنهایة ج 4 ص 213، المناقب للخوارزمی ص 37، کشف الغمّة ج 1 ص 214، ینابیع المودّة ج 1 ص 155.
(161) إنّ النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم أسهم یوم خیبر للفارس ثلاثة أسهم، وللفرس سهمان، وللراجل سهم: سنن ابن ماجة ج 2 ص 952، وراجع: تاریخ الطبری ج 2 ص 306، البدایة والنهایة ج 4 ص 230، السیرة النبویّة لابن هشام ج 3 ص 810، عیون الأثر ج 2 ص 144.
(162) فلمّا سمع أهل فدک قصّتهم بعثوا محیصة بن مسعود إلی النبیّ یسألونه أن یسترهم بأثواب...: مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 167، بحار الأنوار ج 21 ص 25 ؛ وراجع إمتاع الأسماع ج 1 ص 325 ؛ السقیفة وفدک ص 99، عون المعبود ج 8 ص 175، الاستذکار لابن عبد البرّ ج 8 ص 246، فتوح البلدان ج 1 ص 36، کتاب الموطّأج 2 ص 893.
(163) فقال جبرئیل: یا محمّد، انظر إلی ما خصّک اللّه به وأعطاکه دون الناس...: نور الثقلین ج 5 ص 277 ؛ کتاب المحبر ص 121، إعلام الوری ج 1 ص 209، بحار الأنوار ج 21 ص 23.
(164) کان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم إذا سافر، آخر عهده بإنسانٍ من أهله فاطمة، وأوّل من یدخل علیه إذا قدم فاطمة...: مسند أحمد ج 5 ص 275، سنن أبی داوود ج 2 ص 291، تفسیر الثعلبی ج 9 ص 14، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 221، الدرّ المنثور ج 6 ص 43، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 23، کشف الغمّة ج 2 ص 78، ینابیع المودّة ج 2 ص 132، 140.
(165) أُمّ أیمن، مولاة رسول اللّه وحاضنته، واسمها برکة...وکان زید بن حارثه...: المستدرک للحاکم ج 4 63، الطبقات الکبری ج 8 ص 223، البدایة والنهایة ج 2ص 332 وراجع عمدة القاری ج 8 ص 94.
(166) إنّ اللّه تبارک وتعالی لمّا فتح علی نبیّه فدک وما والاها... فأنزل اللّه علی نبیّه «وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ»...: الکافی ج 1 ص 543، بحار الأنوار ج 48 ص 156، جامع أحادیث الشیعة ج 8 ص 606، التفسیر الصافی ج 3 ص 186 ؛ وراجع الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 12 ص 85، شواهد التنزیل للحسکانی ج 1 ص 441، الدرّ المنثور ج 4 ص 177، تفسیر الآلوسی ج 15 ص 62، مجمع الزوائد ج 7 ص 49، مسند أبی یعلی ج 2 ص 334 ؛ کنز العمّال ج 3 ص 767.
(167) لمّا نزلت: «وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ»، دعا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فاطمة فأعطاها فدک...: مجمع الزوائد ج 7 ص 49، وراجع: مسند أبی یعلی ج 2 ص 334، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 268، کنز العمّال ج 3 ص 767، شواهد التنزیل ج 1 ص 443، تفسیر ابن کثیرج 3 ص 39، لباب النقول ص 136، میزان الاعتدال ج 3 ص 135، الکافی ج 1 ص 534، الأمالی للصدوق ص 619، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 211، تحف العقول ص 430، تهذیب الأحکام ج 4 ص 148، الاحتجاج ج 1 ص 121، سعد السعود ص 102، تفسیر العیّاشی ج 2 ص 287، تفسیر القمّی ج 2 ص 18، 155، تفسیر فرات الکوفی ص237، تفسیر مجمع البیان ج 6 ص 243 التفسیر الأصفی ج 1 ص 677، بشارة المصطفی ص 353، قصص الأنبیاء ص 345.
(168) اشهدوا عليها بقبولها محمّداً وضمانها المهر في مالها الكافي ج 5 ص 375، بحار الأنوار ج 16 ص 14، جامع أحاديث الشيعة ج 20 ص 113.
(169) لمّا ولی أبو بکر بن أبی قحّافة، قال له عمر: إنّ الناس عبید هذه الدنیا، لا یریدون غیرها...: مستدرک الوسائل ج 7 ص 290، بحار الأنوار ج 29 ص 194، جامع أحادیث الشیعة ج 8 ص 572.
(170) لمّا منع أبو بکر فاطمة فدکاً وأخرج وکیلها، جاء أمیر المؤنین علیهالسلام إلی المسجد وأبو بکر جالس وحوله المهاجرون والأنصار...: علل الشرائع ج 1 ص 191، بحار الأنوار ج 29 ص 124، جامع أحادیث الشیعة ج 25 ص 118، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 272.
(171) شقّوا متلاطمات أمواج البلاء... أما واللّه لو أُذن لی بما لیس لکم علم، لحصدت رؤوسکم عن أجسادکم کحبّ الحصید...: الاحتجاج ج 1 ص 127، بحار الأنوار ج 29 ص 140، بیت الأحزان ص 138.
(172) معاشر المهاجرین والأنصار... وهو ذا یبرق وعیداً ویرعد تهدیداً إیلاءً بحقّ نبیّه أن یمضخها دماً ذعافاً، واللّه لقد استقلتُ منها فلم أُقَل...: الاحتجاج ج 1 ص 129، بحار الأنوار ج 29 ص 143، بیت الأحزان ص 140.
(173) سبحان اللّه، ما أهلع فؤدک وأصغر نفسک! صفّیتُ لک سجالاً لتشربها فأبیت أن تظمأ کظمائک...: الاحتجاج ج 1 ص 129، بحار الأنوار ج 29 ص 143، بیت الأحزان ص 182.
(174) قال : فانتهت إلى معاذ بن جبل فقلت : يا معاذ بن جبل! إني قد جئتك مستنصرة، وقد بايعت رسول الله صلى الله عليه وسلم على أن تنصره وذريته و تمنع مما تمنع منه نفسک و ذریتک : بحار الأنوار ج 29 ص 190.
(175) أسماء بنت عُمیس الخثعمیة، صحابیة، تزوّجها جعفر بن أبی طالب ثمّ أبو بکر: تقریب التهذیب ج 2 ص 629، راجع تهذیب التهذیب ج 3 ص 281، لسان المیزان ج 7 ص 522، الإعلام للزرکلی ج 1 ص 306.
(176) بعث أبو بکر إلی عُمَر فدعاه ثمّ قال له: أما رأیت مجلس علیّ معنا فی هذا الیوم، لئن قعد مقعداً مثله لیفسدنّ أمرنا...: الاحتجاج ج 1 ص 124، بحار الأنوار ج 29 ص 131، تفسیر القمّی ج 2 ص 158، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 188، غایة المرام ج 5 ص 349.
(177) ثمّ التفت إلی خالد فقال: یا خالد، لاتفعلنّ ما أمرتک، والسلام علیکم ورحمة اللّه وبرکاته...: نفس المصادر السابقة.
(178) لمّا أجمع أبو بکر وعمر علی منع فاطمة علیهاالسلام فدکاً وبلغها ذلک، لاثت خمارها علی رأسها، أو اشتملت بجلبابها...: الاحتجاج ج 1 ص 131، أعیان الشیعة ج 1 ص 315، بیت الأحزان ص 141.
(179) الحمد للّه علی ما أنعم، وله الشکر علی ما ألهم... أیّها الناس: اعلموا إنّی فاطمة وأبی محمّد صلّی اللّه علیه وآله...: بحار الأنوار ج 29 ص 224، بلاغات النساء ص 13، بیت الأحزان ص 143، وراجع دلائل الإمامة للطبری ص 30، کشف الغمّة ج 1 ص 180، السقیفة وفدک ص 139، علل الشرائع ج 1 ص 248، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 567، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 475.
(180) سوره شعراء: 227.
(181) ثمّ رنّت بطرفها نحو الأنصار فقالت: یا معشر الفتیة وأعضاد الملة وأنصار الإسلام ما هذه الغمیزة فی حقّی...: بحار الأنوار ج 29 ص 227، بیت الاحزان ج 1 ص 145.
(182) فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5، صحیح مسلم ج 7 ص 141، سنن الترمذی ج 5 ص 360،
المستدرک ج 3 ص 159، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272، تاریخ دمشق ج 3 ص 156، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404، نظم درر السمطین ص 176، کنز العمّال ج 12 ص 107، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210، 212، 219، سنن الترمذی ج 5 ص 360، مجمع الزوائد ج 4 ص 255، فتح الباری ج 7 ص 63، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408، المعجم الکبیر ج 20 ص 20، الجامع الصغیرج 2 ص 208، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24، کشف الخفاء ج 2 ص 86، الإصابة ج 8 ص 265، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44، البدایة والنهایة ج 6 ص 366، المجوع للنووی ج 20 ص 244، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262، أُسد الغابة ج 4 ص 366، تهذیب الکمال ج 35 ص 250، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283، المناقب للخوارزمی ص 353، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488، الأمالی للصدوق ص 165، علل الشرائع ج 1 ص 186، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125، الأمالی للطوسی ص 24، نوادر الراوندی ص 119، کفایة الأثر ص 65، شرح الأخبار ج 3 ص 30، تفسیر فرات الکوفی ص 20، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
(183) فأجابها أبو بکر فقال: یا بنت رسول اللّه، لقد کان أبوک بالمؤنین عطوفاً کریماً، رؤفاً رحیماً...: الاحتجاج ج 1 ص 141، بحار الأنوار ج 29 ص 230، أعیان الشیعة ج 1 ص 317.
(184) فقالت علیهاالسلام: سبحان اللّه! ما کان أبی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم عن کتاب اللّه صادفاً، ولا لأحکامه مخالفاً، بل کان یتبع أثره...: الاحتجاج ج 1 ص 141، بحار الأنوار ج 29 ص 230، أعیان الشیعة ج 1 ص 317، وراجع شرح الأخبار ج 3 ص 36، دلائل الإمامة ص 117، الاحتجاج ج 1 ص 138، بحار الأنوار ج 29 ص 226، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 450، المبسوط للسرخسی ج 12 ص 30 ؛ مسند أحمد ج 1 ص 9، صحیح البخاری ج 5 ص 82، صحیح مسلم ج 5 ص 153، سنن الترمذی ج 2 ص 23، عمدة القاری ج 17 ص 257، صحیح ابن حبّان ج 11 ص 152، التمهید لابن عبد البرّ ج 8 ص 152، کنز العمّال ج 5 ص 604.
(185) ثمّ التفتت إلی قبر أبیها وتمثّلت بأبیات صفیة...: دلائل الإمامة ص 118، وراجع: الکافی ج 8 ص 376، مختصر بصائر الدرجات ص 192، الهدایة الکبری ص 406، شرح الأخبار ج 3 ص 39، الأمالی للمفید ص 41 وراجع مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 208، الغدیر ج 4 ص 418، أعیان الشیعة ج 1 ص 323.
(186) فلم یرَ الناس أکثر باکٍ ولا باکیة منهم یومئذٍ...: السقیفة وفدک ص 101، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 212.
(187) فضرب بیده علی کتف عُمَر وقال: رب کربه فرّجتها یا عمر...: نفس المصدر.
(188) أیّها الناس، ما هذه الرِّعَة إلی کلّ قالة ؟ أین کانت هذه الأمانی فی عهد رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله ؟ ألا من سمع فلیقل...: السقیفة وفدک 104، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 215، بحار الأنوار ج 29 ص 326، قاموس الرجال ج 12 ص 323 ؛ وراجع دلائل الإمامةص 122.
(189) ألمثل فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم یُقال هذا القول ؟ هی واللّه الحوراء بین الإنس والنفس للنفس، رُبّیت فی حجور
الأتقیاء...: شرح نهج البلاغة ج 16 ص 215، بحار الأنوار ج 29 ص 328.
(190) فحُرمت أُمّ سلمة عطاها فی تلک السنة...: نفس المصدرین.
(191) وروی أیضاً أنّها صلّی اللّه علیها ما زالت بعد أبیها مُعصّبة الرأس، ناحلة الجسم، منهدّة الرکن، باکیة العین...: روضة الواعظین ص 150، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 137، بحار الأنوار ج 43 ص 181، أعیان الشیعة ج 1 ص 319.
(192) ثمّ زفرت زفرة وأنّت أنّهّ کادت روحها أن تخرج، ثمّ قالت: قلّ صبری...: بحار الأنوار ج 43 ص 177، هامش سبل الهدی والرشاد ج 12 ص 287.
(193) فتبادرن النسوان إلیها وصببن الماء علی صدرها ووجهها...: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 14 ص 26.
(194) إنّی أشتهی أسمع صوت مؤّن أبی بالأذان، فبلغ ذلک بلالاً وکان امتنع من الأذان بعد النبیّ صلیاللهعلیهوآلهوسلم، فأخذ فی الأذان...: کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 297، منتهی المطلب ج 4 ص 436، بحار الأنوار ج 43 ص 157، أعیان الشیعة ج 1 ص 319.
(195) ادّعیت مجلس أبی وأنّک خلیفته، وجلست مجلسه، ولو کانت فدک لک ثمّ استوهبتها منک لوجب ردّها علیّ...: الاختصاص ص 185، بحار الأنوار ج 29 ص 192.
(196) فجاءت فاطمة علیهاالسلام إلی أبی بکر فقالت: یا أبا بکر، لِمَ تمنعنی میراثی من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم وأخرجت وکیلی من فدک...: الاحتجاج ج 1 ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، بیت الأحزان ص 133.
(197) فقال: لا أشهدُ یا أبا بکر حتّی احتجّ علیک بما قال رسول اللّه، أنشدک باللّه ألست تعلم أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم...: الاحتجاج ج 1 ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، تفسیر القمّی ج 2 ص 155، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 186، الطبقات الکبری ج 8 ص 224، تاریخ دمشق ج 4 ص 302، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 224، الإصابة ج 8 ص 359 ؛ إنّ أُمّ أیمن امرأة من أهل الجنّة: الخرائج والجرائح ج 1 ص 113، وراجع: الکافی ج 2 ص 405، الاختصاص ص 183.
(198) فجاءت بأُمّ أیمن وعلیّ علیهالسلام، فقال أبو بکر: یا أُمّ أیمن إنّک سمعت من رسول اللّه یقول فی فاطمة...: الاختصاصص 183.
(199) فکتب لها کتاباً ودفعه إلیها...: الاحتجاج ج 1 ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، جامع أحادیث الشیعة ج 25 ص 116.
(200) فدخل عُمَر فقال: ما هذا الکتاب ؟ فقال: إنّ فاطمة ادّعت فی فدک وشهدت لها أُمّ أیمن وعلیّ فکتبته...: الاحتجاج ج ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، وراجع: شرح نهج البلاغة ج 16 ص 274، تفسیر القمّی ج 2 ص 155، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 186.
(201) یا بنت محمّد، ما هذا الکتاب الذی معک ؟ فقالت: کتاب کتب لی أبو بکر بردّ فدک، فقال: هلمّیه إلیّ...: الاختصاص ص 185، بحار الأنوار ج 29 ص 192...: الاحتجاج ج 1 ص 122، بحار الأنوار ج 29 ص 128، جامع أحادیث الشیعة ج 25 ص 116، تفسیر القمّی ج 2 ص 155، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 186.
(202) أخذت بالبکاء والعویل لیلها ونهارها، وهی لا ترقأ دمعتها ولا تهدأ زفرتها، فاجتمع شیوخ أهل المدینة...: بحار الأنوار ج 43 ص 177، بیت الأحزان ص 165.
(203) یا بنت رسول اللّه، إنّ شیوخ المدینة یسألوننی أن أسألک إمّا تبکین أباک لیلاً وإمّا نهاراً...: نفس المصدرین.
(204) وکانت علیهاالسلام إذا أصبحت قدّمت الحسن والحسین علیهماالسلام أمامها وخرجت إلی البقیع باکیة...: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 14 ص 194.
(205) ثمّ إنّه بنی لها بیتاً فی البقیع نازحاً عن المدینة یُسمّی «بیت الأحزان»...: بحار الأنوار ج 43 ص 174.
(206) لمّا مرضت سیّدتنا فاطمة علیهاالسلام المرضة التی توفّیت فیها، دخلت علیها نساء المهاجرین والأنصار لیعدنها...: الاحتجاج ج 1 ص 146، بحار الأنوار ج 43 ص 159، أعیان الشیعة ج 1 ص 320.
(207) فأعادت النساء قولها علی رجالهنّ، فجاء إلیها قوم من وجوه المهاجرین والأنصار معتذرین...: بحار الأنوار ج 43 ص 161.
(208) فقال علیّ علیهالسلام: یا فاطمة، هذا أبو بکر یستأذن علیکِ، فقالت: إن تحبّ أن آذن له، قال: نعم...: عمدة القاری ج 15 ص 20، کنز العمّال ج 5 ص 605، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 121، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 47، البدایة والنهایة ج 5 ص 310، السیرة النبویة لابن کثیر ج 4 ص 575.
(209) علم الرجلان بذلک، أتیاها عائدین واستأذنا علیها، فأبت أن تأذن لهما، فأتی عمر علیّاً علیهالسلام فقال له...: علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203.
(210) إِنَّ عُمَرَ أَتَي عَلِيّاً فَقَالَ لَهُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ شَيْخٌ رَقِيقُ الْقَلْبِ وَ قَدْ كَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ فِي الْغَارِ فَلَهُ صُحْبَةٌ... وَقَالَتْ لِنِسْوَةٍ حَوْلَهَا حَوِّلْنَ وَجْهِي فَلَمَّا حَوَّلْنَ وَجْهَهَا حَوَّلَا إِلَيْهَا .... علل الشرایع ج 1 ص 178، و راجع بحار الأنوار ج 29 ص 157.
(211) فتکلّم أبو بکر فقال: یا حبیة رسول اللّه، واللّه إنّ قرابة رسول اللّه أحبّ إلیّ من قرابتی، وإنّک لأحبّ إلیّ من عائشة ابنتی: الإمامة والتبصرة ج 1 ص 20، بحار الأنوار ج 28 ص 37، الغدیر ج 7 ص 229، قاموس الرجال ج 12 ص 328، أعیان الشیعة ج 1 ص 318، هامش مؤمر علماء بغداد ص 186.
(212) ثمّ أقبل یعتذر إلیها ویقول: ارضی عنّی یا بنت رسول اللّه: بحار الأنوار ج 29 ص 32 وراجع عمدة القاری ج 15 ص 20، کنز العمّال ج 5 ص 605، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 121، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 47، البدایة والنهایة ج 5 ص 310، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 575.
(213) فقالت: یا عتیق، أتیتنا من ماتت، أو حملت الناس علی رقابنا...: بحار الأنوار ج 29 ص 157.
(214) قالت: نشدتکما باللّه، هل سمعتما رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم یقول: فاطمة بضعه منّی، فمن آذاها فقد آذانی... کتاب سلیم بن قیس ص 391، بحار الأنوار ج 28 ص 303، علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203.
(215) لا واللّه لا أرضی عنکما أبداً حتّی ألقی أبی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم وأُخبره بما صنعتما، فیکون هو الحاکم فیکما...: کتاب سلیم بن قیس ص 391، بحار الأنوار ج 28 ص 303 و ج 43 ص 199.
(216) فعند ذلک دعا أبو بکر بالویل والثبور وقال: لیت أُمّی لم تلدنی فقال عمر: عجباً للناس کیف ولّوک أمورهم...: علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203.
(217) فقال أبو بکر: أنا عائذٌ باللّه من سخطه وسخطک یا فاطمة، ثمّ انتحب أبو بکر یبکی حتّی کادت نفسه أن تزهق...: الإمامة والسیاسیة ج 1 ص 20، الغدیر ج 7 ص 229، قاموس الرجال ج 12 ص 328، أعیان الشیعة ج 1 ص 318.
(218) فلمّا خرجا قالت فاطمة علیهاالسلام لأمیر المؤنین علیهالسلام: قد صنعت ما أردت ؟ قال: نعم، قالت: فهل أنت صانع ما آمرک...: بحار الأنوار ج 29 ص 390، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 281.
(219) فاجتمع إلیه الناس، فقال لهم: یبیت کلّ رجل منکم معانقاً حلیلته مسروراً بأهله، وترکتمونی وما أنا فیه...: الإمامهالسیاسة ج 1 ص 20، بحار الأنوار ج 28 ص 358.
(220) رقدتُ الساعة، فرأیت حبیبی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی قصر من الدرّ الأبیض، فلمّا رآنی قال: هلمّی إلیَّ یا بُنیّة...: بحار الأنوار ج 43 ص 179، اللمعة البیضاء ص 859، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 14 ص 229.
(221) فلمّا کانت اللیلة التی أراد اللّه أن یکرمها ویقبضها إلیه، أقبلت تقول: وعلیکم السلام. وهی تقول لی: یابن عمِّ...: دلائل الإمامة ص 133، بحار الأنوار ج 43 ص 209.
(222) ثمّ بکیا جمیعاً ساعة، وأخذ علیّ علیهالسلام رأسها وضمّها إلی صدره، ثمّ قال: أوصینی بما شئت...: روضة الواعظین ص 151، بحار الأنوار ج 43 ص 192، أعیان الشیعة ج 1 ص 321، بیت الأحزان ص 176.
(223) فاجتمعت لذلک تأمر علیّاً علیهالسلام بأمرها وتوصیه بوصیتها وتعهد إلیه عهودها، وأمیر المؤنین علیهالسلام یجزع لذلک...: بحار الأنوار ج 43 ص 201، بیت الأحزان ص 170.
(224) ثمّ قالت: جزاک اللّه عنّی خیر الجزاء یا بن عمّ رسول اللّه. ثمّ أوصته بأن یتزوّج بعدها أُمامة بنت أُختها زینب...: بیت الأحزان ص 177 ؛ وراجع مستدرک الوسائل ج 2 ص 134، بحار الأنوار ج 43 ص 217، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 134.
(225) لا تُصلِّ علیَّ أُمّةٌ نقضت عهد اللّه وعهد أبی... وأخذوا إرثی وکذّبوا شهودی..: بحار الأنوار ج 30 ص 348 ؛ وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205، کشف الغمّة ج 2 ص 122، جامع أحادیث الشیعة ج 3 س 202 ؛ مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 137، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 75، بحار الأنوار ج 31 ص 619، صحیح البخاری ج 5 ص 82، فتح الباری ج 7 ص 378، عمدة القاری ج 17 ص 258، کتاب سلیم بن قیس ص 392، مستدرک الوسائل ج 2 ص 360، بحار الأنوارج 43 ص 199 ؛ بحار الأنوار ج 29 ص 113، مستدرک الوسائل ج 2 ص 290.
(226) فإنّک تجدنی فیها أمضی کما أمرتنی، وأختار أمرک علی أمری: بحار الأنوار ج 43 ص 192.
(227) ولا تدفنّی إلاّ لیلاً، ولا تُعلم أحداً قبری...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 186، دلائل الإمامة ص 132، بحار الأنوار ج 43 ص 209، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 202.
(228) إذا أنا متّ فغسّلنی بیدک، وحنّطنی وکفنّی وادفنّی لیلاً...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 290، بحار الأنوار ج 78 ص 390، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 290 ؛ وراجع کشف اللثام ج 11 ص 541، بحار الأنوار ج 79 ص 27، بیت الأحزان ص 177.
(229) لمّا حضرت فاطمة الوفاة بکت، فقال لها أمیر المؤنین علیهالسلام: یا سیّدتی، ما یبکیک ؟...: بحار الأنوار ج 43 ص 218، الأنوار البهیة ص 60.
(230) توفّیت ولها ثمان عشرة سنة وخمسة وسبعون یوماً، وبقیت بعد أبیها خمسة وسبعین یوماً...: الکافی ج 1 ص 458، بحار الأنوار ج 43 ص 280، مجمع البحرین ج 3 ص 414 ؛ وراجع دلائل الإمامة ص 79 ؛ کشف الغمّة ج 2 ص 77 ؛ تاریخ موالید الأئمّة لابن خشّاب ص 10.
(231) سَلمی بفتح السین، أُمّ رافع، وهی مولاة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم وقیل مولاة صفیة بنت عبد المطّلب، والصحیح المشهور الأوّل، وکانت سَلمی قابلة بنی فاطمة...: المجوع ج 5 ص 111 وراجع الثقات لابن حبّان ج 3 ص 184، الوافی بالوفیات ج 15 ص 190 ؛ تهذیب المقال ج 1 ص 168، قاموس الرجال ج 11 ص 325، الطبقات الکبری ج 1 ص 135، تاریخ دمشق ج 4 ص 252، أُسد الغابة ج 1 ص 38، تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 87، تاریخ الطبری ج 2 ص 362، الوافی بالوفیات ج 6 ص 66، البدایة والنهایة ج 4 ص 431، السیرة الحلبیة ج 3 ص 393، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 3 ص 710 ؛ عن سَلمی: إنّ فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم عند موتها استقبلت القبله ثمّ توسّدت بیمینها...: نیل الأوطار ج 4 ص 51، تلخیص الحبیر ج 5 ص 108، وراحع: کشف الغمّة ج
2 ص 124، بحار الأنوار ج 43 ص 187.
(232) عن أُمّ سَلمی امرأة أبی رافع، قالت: اشتکت فاطمة علیهاالسلام شکواها التی قُبضت فیها، وکنت أُمرّضها...: مسند أحمد ج 6 ص 461، مجمع الزوائد ج 9 ص 210، نصب الرایة ج 2 ص 296، أُسد الغابة ج 5 ص 590، تعجیل المنفعة ص 562، البدایة والنهایة ج 5 ص 350، مستدرک الوسائل ج 2 ص 135، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 138، بحار الأنوار ج 43 ص 183.
(233) فأصبحت یوماً أسکن ما کانت، فخرج علیّ علیهالسلام إلی بعض حوائجه، فقالت: اسکُبی لی غَسلاً، فسکبت، فقامت واغتسلت...: مسند أحمد ج 6 ص 461، مجمع الزوائد ج 9 ص 210، نصب الرایة ج 2 ص 296، أُسد الغابة ج 5 ص 590، تعجیل المنفعة ص 562، البدایة والنهایة ج 5 ص 350 ؛ وراجع بحار الأنوار ج 43 ص 185، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 15 ص 93.
(234) إنّها لمّا احتضرت نظرت نظراً حادّاً ثمّ قالت: السلام علی جبرئیل، السلام علی رسول اللّه...: بحار الأنوار ج 43 ص 200، بیت الأحزان ص 178.
(235) هاتی الثیاب التی أُصلّی فیها...: بحار الأنوار ج 43 ص 185.
(236) هذه مواکب أهل السماء، وهذا جبرئیل، وهذا رسوول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، ویقول: یا بُنیّة اقدمی، فما أمامک خیر لک...: نفس المصدرین.
(237) ثمّ نادتها فلم تجبها، فنادت: یا بنت محمّد المصطفی، یا بنت أکرم من حملته النساء، یا بنت خیر من وطأ الحصی...: بحار الأنوار ج 43 ص 185، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 15 ص 94.
(238) یا ابنی رسول اللّه، انطلقا إلی أبیکما علیّ علیهالسلام فأخبراه بموت أُمّکما، فخرجا ینادیان: یا محمّداه یا أحمداه! الیوم جدّد لنا موتک إذ ماتت أُمّنا...: نفس المصادر.
(239) ثمّ أخبرا علیّاً علیهالسلام وهو فی المسجد، فغشی علیه حتّی رُشّ علیه الماء، ثمّ أفاق، وکان علیهالسلام یقول: بمن العزاء یا بنت محمّد ؟ کنت بک أتعزّی، ففیم العزاء من بعدک ؟: نفس المصادر.
(240) فلمّا توفّیت جاءت عائشة تدخل، فشکت إلی أبی بکر فقالت: إنّ هذه الخثعمیة تحول بینی وبین ابنة رسول اللّه...: السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 34، الاستیعاب ج 4 ص 1897، کنز العمّال ج 13 ص 686، أعیان الشیعة ج 1 ص 322.
(241) واجتمع الناس فجلسوا وهم یضجّون وینتظرون أن تخرج الجنازة فیصلّون علیها، فخرج أبو ذرّ وقال: انصرفوا...: روضة الواعظین ص 152، بحار الأنوار ج 43 ص 192، الأنوار البهیّة ص 62، أعیان الشیعة ج 1 ص 321.
(242) قال علیّ علیهالسلام: واللّه لقد أخذت فی أمرها وغسّلتها فی قمیصها، ولم أکشفه عنها...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 203، بحار الأنوار ج 43 ص 179 ؛ وراجع مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 138، العمدة لابن البطریق ص 389، کشف الغمّة ج 2 ص 124، ذخائر العقبی ص 54، بحار الأنوار ج 43 ص 184 ؛ مسند أحمد ج 6 ص 461، مجمع الزوائد ج 9 ص 211، نصب الرایة ج 2 ص 296، ینابیع المودّة ج 2 ص 141.
(243) ثمّ حنّطتها من فضلة حنوط رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله، وکفّنتها وأدرجتها فی أکفانها...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 203، بحار الأنوار ج 43 ص 179.
(244) إنّی أُشهد اللّه أنّها قد حنّت وأنّت ومدّت یدیها وضمّتهما إلی صدرها ملیاً...: نفس المصدرین.
(245) إنّ فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم دُفنت لیلاً...: فتح الباری ج 7 ص 378، معرفه السنن والآثار للبیهقی ج 3 ص 161، الاستذکار ج
3 ص 56، الطبقات الکبری ج 8 ص 29، تاریخ المدینة لابن شبة ج 1 ص 108 ؛ دفنها زوجها علیّ لیلاً ولم یؤَن بها أبو بکر، وصلّی علیها...: صحیح البخاری ج 5 ص 82، فتح الباری ج 7 ص 378، عمدة القاری ج 17 ص 258 ؛ لأنّه کان دفنها لیلاً: الأمالی للصدوق ص 580، روضة الواعظین ص 153 ؛ فلمّا توفّیت دفنها علیّ لیلاً: صحیح البخاری ج 5 ص 82، صحیح مسلم ج 5 ص 154، السقیفة وفدک ص 107، عمدة القاری ج 17 ص 258، وراجع مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 137، صحیح ابن حبّان ج 11 ص 153، مسند الشامیّین ج 4 ص 198، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 218، نظم درر السمطین ص 204، کنز العمّال ج 13 ص 687، الطبقات الکبری ج 8 ص 29، البدایة والنهایة ج 5 ص 306، تاریخ المدینة لابن شبة ج 1 ص 196، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 567، السیرة الحلبیة ج 3 ص 487؛ فلمّا جنّ اللیل غسّلها علیّ علیهالسلام ووضعها علی السریر وقال للحسن: ادعُ لی أبا ذرّ، فدعاه...: بحار الأنوار ج 43 ص 215.
(246) ضاقت الأرض بسبعة، بهم تُرزقون وبهم تُمطرون، منهم سلمان الفارسی والمقداد وأبو ذر وعمّار وحُذیفة، رحمة اللّه علیهم، وکان علیّ یقول: وأنا إمامهم، وهم الذین صلّوا علی فاطمة...: اختیار معرفة الرجال ج 1 ص 33، نقد الرجال ج 3 ص 319، جامع الرواة ج 1 ص 182، معجم رجال الحدیث ج 9 ص 195، أعیان الشیعة ج 7 ص 286، وراجع: الاختصاص ص 5، تفسیر فرات الکوفی ص 570، وزاد الشیخ الصدوق فی الخصال «عبد اللّه بن مسعود» بعد «حذیفة»، وراجع بحار الأنوار ج 43 ص 200، کشف اللثام ج 2 ص 411، بحار الأنوار ج 79 ص 27، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 421.
(247) فکبّر جبرئیل تکبیرة والملائکة المقرّبون، إلی أن کبّر أمیر المؤنین خمساً. فقیل له: وأین کان یصلّی علیها، قال: فی دارها...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 255، بحار الأنوار ج 78 ص 390.
(248) ثمّ صلّی رکعتین، ورفع یدیة إلی السماء ونادی: هذه بنت نبیّک...: بحار الأنوار ج 43 ص 215.
(249) ثمّ أوصته بأن یتزوّج بعدها أُمامة بنت أُختها زینب، وأن یتّخذ لها نعشاً: مستدرک الوسائل ج 2 ص 134، بحار الأنوار ج 43 ص 217، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 134 ؛ وراجع وسائل الشیعة ج 3 ص 221، بحار الأنوار ج 43 ص 189، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 368، المستدرک للحاکم ج 3 ص 162، أعیان الشیعة ج 1 ص 321، کشف الغمّة ج 2 ص 146.
(250) أخرج علیّ علیهالسلام الجنازة وأشعل النار فی جرید النخل، ومشی مع الجنازة بالنار...: الحدائق الناضرة ج 4 ص 83، علل الشرائع ج 1 ص 188، وسائل الشیعة ج 3 ص 159، بحار الأنوار ج 43 ص 204، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 388 ؛ وراجع کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 162، تذکرة الفقهاء ج 2 ص 55، جامع أحادیث الشیعة ج 2 ص 832.
(251) إنّه لمّا صار بها إلی القبر المبارک، خرجت ید فتناولتها وانصرف: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 139.
(252) فلمّا أراد أن یدفنها نودی... إلیَّ إلیَّ، فقد رفع تربته، فنظر فإذا بقبرٍ محفور، فحمل السریر إلیه فدفنها: بحار الأنوار ج 43 ص 251.
(253) إنّ أمیر المؤنین علیهالسلام لمّا وضع فاطمة بنت رسول اللّه صلّی اللّه علیهما وآلهما فی القبر...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 323، بحار الأنوار ج 79 ص 27، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 421.
(254) فلمّا نفض یده من تراب القبر هاج به الحزن، فأرسل دموعه علی خدّیه، وحوّل وجهه إلی قبر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم...: الأمالی للمفید ص 281، بحار الأنوار ج 43 ص 211، بشارة المصطفی ص 396.
(255) یا أبا الحسن، هذه ودیعة اللّه وودیعة رسوله محمّد عندک، فاحفظ اللّه واحفظنی فیها...: بحار الأنوار ج 22 ص 484.
(256) فلمّا سوّی علیها التراب أمر بقبرها فرُشّ، ثمّ جلس عند قبرها باکیاً حزیناً، فأخذ العبّاس بیده فانصرف...: کشف اللثام ج 2
ص 411، بحار الأنوار ج 79 ص 27، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 421.
(257) فإن أنصرف فلا عن ملالة، وإن أقم فلا عن سوء ظنّ بما وعد اللّه الصابرین، الصبر أیمن وأجمل...: الأمالی للمفید ص 283، الأمالی للطوسی ص 110، بحار الأنوار ج 43 ص 212، بشارة المصطفی ص 397.
(258) لمّا ماتت فاطمة علیهاالسلام، قام علیها أمیر المؤمنین علیهالسلام وقال: اللّهمّ إنّی راضٍ عن ابنة نبیّک...: الخصال ص 588، وسائل الشیعة ج 20 ص 222، بحار الأنوار ح 78 ص 345.
(259) فلمّا سوّی علیها التراب، أمر بقبرها فرُشّ علیها الماء: مستدرک الوسائل ج 2 ص 337، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 421.
(260) أخرجها فی اللیل ومعه الحسن والحسین علیهماالسلام... وعَمّی موضع قبرها...: دلائل الإمامة ص 136، أعیان الشیعة ج 1 ص 322، بحار الأنوار ج 43 ص 171.
(261) فأُصنِع فی البقیع لیلة دُفنت فاطمة علیهاالسلام أربعون قبراً جُدداً: بحار الأنوار ج 30 ص 349، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 15 ص 193، وراجع مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 138، بحار الأنوار ج 43 ص 183 ؛
(262) لم تحضروا وفاة بنت نبیّکم ولا الصلاة علیها، ولا تعرفون قبرها فتزورونه...: بحار الأنوار ج 30 ص 349، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ح 15 ص 193.
(263) واللّه لقد هممت أن أنبشها فأُصلّی علیها...: کتاب سلیم بن قیس ص 393، بحار الأنوار ج 28 ص 305 و ج 43 ص 199 ؛ وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205 ؛ عیون المعجزات ص 48، بحار الأنوار ج 31 ص 593.
(264) فأخذ عُمَر یضرب المقداد علی رأسه ووجهه حتّی تعب عمر... فقام المقداد تجاه القوم...: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 15 ص 309.
(265) فبلغ ذلک أمیر المؤنین علیهالسلام، فخرج مغضباً قد احمرّت عیناه ودرّت أوداجه، وعلیه قباه الأصفر الذی کان یلبسه فی کلّ کریهة...: الهدایة الکبری ص 180، بحار الأنوار ج 43 ص 171، أعیان الشیعة ج 1 ص 322 ؛ وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205 ؛ عیون المعجزات ص 48، بحار الأنوار ج 31 ص 593.
(266) فقالوا: واللّه لا نرضی بهذا... وکادت أن تقع فتنة، فتفرّقا: علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205 ؛ وراجع الهدایة الکبری ص 180، بحار الأنوار ج 43 ص 171، أعیان الشیعة ج 1 ص 322.
الاحتجاج علی أهل اللجاج، أبو منصور أحمد بن علی بن أبی طالب الطبرسی (ت 620 ه ) تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادی به، طهران: دار الأُسوة، الطبعة الاُولی، 1413 ه.
الاختصاص، المنسوب إلی أبی عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الرابعة، 1414 ه.
اختیار معرفة الرجال (رجال الکشّی)، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه )، تحقیق: السیّد مهدی الرجائی، قمّ: مؤسّسة آل البیت، الطبعة الاُولی، 1404 ه.
الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) تحقیق: مؤسّسة آل البیت، قم: مؤسّسة آل البیت، الطبعة الاُولی، 1413 ه.
الاستذکار لمذهب علماء الأمصار، الحافظ أبو عُمَر یوسف بن عبد اللّه بن محمّد بن عبد البرّ القرطبی (ت 368 ه )، القاهرة: 1971 م.
الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، یوسف بن عبد اللّه القُرطُبی المالکی (ت 363 ه )، تحقیق: علی محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود، بیروت: دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
أُسد الغابة فی معرفة الصحابة، أبو الحسن عزّ الدین علی بن أبی الکرم محمّد بن محمّد بن عبد الکریم الشیبانیالمعروف بابن الأثیر الجزری (ت 630 ه )، تحقیق: علی محمّد معوّض وعادل أحمد، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
الإصابة فی تمییز الصحابة، أبو الفضل أحمد بن علی بن الحجر العسقلانی (ت 852 ه )، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود، وعلی
محمّد معوّض، بیروت: دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
الأصفی فی تفسیر القرآن، المولی محمّد محسن الفیض الکاشانی (ت 1091 ه )، تحقیق: مرکز الأبحاث والدراسات الإسلامیة، قمّ: مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1376 ش.
إعلام الوری بأعلام الهدی، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، بیروت: دارالمعرفة، الطبعة الاُولی، 1399 ه.
الأعلام، خیر الدین الزرکلی (ت 1990 م )، بیروت: دار العلم للملایین، 1990 م.
أعیان الشیعة، محسن بن عبد الکریم الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه )، إعداد: السیّد حسن الأمین، بیروت: دارالتعارف، الطبعة الخامسة، 1403 ه.
الإفصاح فی إمامة أمیر المؤمنین، محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی (الشیخ المفید) (ت 413 ه )، قمّ: مؤسّسة البعثة، الطبعة الاُولی، 1412 ه.
الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرّة فی السنة، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی الحسنی المعروف بابن طاووس ( ت 664 ه )، تحقیق: جواد القیّومی الإصفهانی، قمّ: مکتب الإعلام الإسلامی الطبعة الاُولی، 1414 ه.
أمالی الصدوق، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه )، بیروت: مؤسّسة الأعلمی، الطبعة الخامسة، 1400 ه.
أمالی المفید، أبو عبد اللّه محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه )، تحقیق: حسین أُستاد ولی وعلی أکبر الغفّاری، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الثانیة، 1404 ه.
الأمالی للطوسی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه )، تحقیق: مؤسّسة البعثة، قمّ: دارالثقافة، الطبعة الاُولی، 1414 ه.
الإمامة والتبصرة من الحیرة، أبو الحسن علی بن الحسین بن بابویه القمّی (ت 329 ه )، تحقیق: محمّد رضا الحسینی، قمّ: مؤسّسة آل البیت، الطبعة الاُولی، 1407 ه.
الإمامة والسیاسة (تاریخ الخلفاء)، أبو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبة الدینوری (ت 276 ه )، تحقیق: علی شیری، مکتبة الشریف الرضی قمّ، الطبعة الاُولی، 1413 ه.
إمتاع الأسماع، أحمد بن علی المَقریزی (ت 745 ه )، تحقیق وتعلیق: محمّد عبد الحمید النمیسی، منشورات محمّد علی بیضون، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1420 ه.
أنساب الأشراف، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذری (ت 279 ه )، إعداد: محمّد باقر المحمودی، بیروت: دار المعارف، الطبعة الثالثة.
الأنوار البهیّة فی تواریخ الحجج الإلهیّة، الشیخ عبّاس القمّی ( ت1359 ه )، تحقیق: مؤسّسة النشر الإسلامی، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی لجماعة المدرّسین، الطبعة الاُولی، 1417 ه.
أمالی الحافظ، الحافظ أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه الإصفهانی (ت 430 ه ).
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (ت 1110 ه )، تحقیق: دار إحیاء التراث، بیروت: دار إحیاء التراث، الطبعة الاُولی، 1412 ه.
البدایة والنهایة، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه )، تحقیق: مکتبة المعارف، بیروت: مکتبة المعارف.
بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علی الطبری (ت 525 ه )، النجف الأشرف:المطبعة الحیدریّة، الطبعة الثانیة، 1383 ه.
بصائر الدرجات، محمّد بن الحسن الصفّار القمّی (ابن فرّوخ) (ت 290 ه )، قمّ: مکتبة آیة اللّه المرعشی، الطبعة الاُولی، 1404 ه.
بلاغات النساء، أحمد بن أبی طاهر (ابن طیفور) (ت 280 ه )، قمّ: منشورات الشریف الرضیّ.
بیت الأحزان، الشیخ عبّاس القمّی ( ت1359 ه )، قمّ: دار الحکمة، الطبعة الاُولی، 1412 ه.
تاریخ ابن خلدون، عبد الرحمان بن محمّد الحضرمی (ابن خلدون) (ت 808 ه )، بیروت: دار الفکر، الطبعة الثانیة، 1408 ه.
تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه )، تحقیق: عُمَر عبد السلام تدمری، بیروت: دار الکتاب، الطبعة الاُولی، 1409 ه.
تاریخ الطبری (تاریخ الأُمم والملوک)، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ق 5 ه )، تحقیق: محمّد أبو الفضل إبراهیم، بیروت: دار المعارف.
التاریخ الکبیر، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه )، بیروت: دار الفکر.
تاریخ المدینة المنوّرة، أبو زید عمر بن شبّة النمیری البصری (ت 262 ه )، تحقیق: شلتوت، بیروت: دار التراث، الطبعهالاُولی، 1410 ه.
تاریخ الیعقوبی، أحمد بن أبی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح المعروف بالیعقوبی (ت 284 ه )، بیروت: دار صادر.
تاریخ بغداد أو مدینة السلام، أبو بکر أحمد بن علی الخطیب البغدادی (ت 463 ه )، المدینة المنوّرة / بغداد:المکتبة السلفیّة.
تاریخ مدینة دمشق، علی بن الحسن بن عساکر الدمشقی ( ت 571 ه )، تحقیق: علی شیری، 1415، بیروت: دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع.
تاریخ موالید الأئمّة ووفیاتهم (مجموعة نفیسة)، عبد اللّه بن النصر البغدادی (ت 567 ه )، قمّ: مکتبة آیة اللّه المرعشی، 1406 ه.
تحف العقول عن آل الرسول، أبو محمّد الحسن بن علی الحرانی المعروف بابن شعبة (ت 381 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الثانیة، 1404 ه.
تحفة الأحوذی، المبارکفوری (ت 1282 ه )، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1410 ه.
تذکرة الحفّاظ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه )، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
تذکرة الفقهاء، جمال الدین بن الحسن بن یوسف بن علی بن مطهّر المعروف بالعلاّمة الحلّی (ت 726 ه )، منشورات المکتبة المرتضویة لإحیاء الآثار الجعفریة، طبعة حجریة.
تعجیل المنفعة بزوائد رجال الأئمّة الأربعة، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه )، تحقیق: أیمن صالح شعبان، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1416 ه.
تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم)، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر البصروی الدمشقی (ت 774 ه )، تحقیق: عبد العظیم غیم ومحمّد أحمد عاشور، ومحمّد إبراهیم البنّا، القاهرة: دار الشعب.
. تفسیر الآلوسی = روح المعانی فی تفسیر القرآن.
تفسیر البغوی (معالم التنزیل)، أبو محمّد الحسین بن مسعود الفراء البغوی (ت 516 ه )، بیروت: دار المعرفة.
تفسیر الثعلبی، الثعلبی، (ت 427 ه)، تحقیق: أبو محمّد بن عاشور، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1422 ه.
تفسیر العیّاشی، أبو النضر محمّد بن مسعود السلمی السمرقندی المعروف بالعیّاشی (ت 320 ه )، تحقیق: السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی، طهران: المکتبة العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1380 ه.
تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن)، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الأنصاری القرطبی (ت 671 ه )، تحقیق: محمّد عبد الرحمن المرعشلی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الثانیة، 1405 ه.
تفسیر القمّی، علی بن إبراهیم القمّی، تصحیح: السیّد طیّب الموسوی الجزائری، النجف: مطبعة النجف.
تفسیر الکبیر ومفاتیح الغیب (تفسیر الفخر الرازی)، أبو عبد اللّه محمّد بن عُمَر المعروف بفخر الدین الرازی (ت 604 ه )، بیروت: دار الفکر، الطبعة الاُولی، 1410 ه.
تفسیر المیزان (المیزان فی تفسیر القرآن)، محمّد حسین الطباطبائی (ت 1402 ه )، قمّ: طبع مؤسّسة إسماعیلیان، الطبعة الثانیة، 1394 ه
تفسیر فرات الکوفی، أبو القاسم فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی (ق 4 ه )، إعداد: محمّد کاظم المحمودی، طهران: وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1410 ه.
تفسیر نور الثقلین، عبد علی بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه )، تحقیق: السیّد هاشم الرسولیالمحلاّتی، قمّ: مؤسّسة إسماعیلیان، الطبعة الرابعة، 1412 ه.
تقریب التهذیب، الإمام أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه )، تحقیق: محمّد عوّامة، دمشق: دار الرشید، الطبعة الرابعة، 1412 ه.
التلخیص الحبیر فی تخریج الرافعی الکبیر، الإمام أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه )، بیروت: دار الفکر.
التمهید لما فی الموطّأ من المعانی والأسانید، یوسف بن عبد اللّه القرطبی (ابن عبد البرّ) (ت 463 ه )، تحقیق: مصطفی العلوی ومحمّد عبد الکبیر البکری، جدّة: مکتبة السوادی، 1387 ه.
التوحید، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه )، تحقیق: هاشم الحسینی الطهرانی، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1398 ه.
تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه )، بیروت: دار التعارف، الطبعة
الاُولی، 1401 ه.
تهذیب التهذیب، الإمام أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه )، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، بیروت: دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، یونس بن عبد الرحمن المزّی (ت 742 ه )، تحقیق: الدکتور بشّار عوّاد معروف، بیروت: مؤسّسة الرسالة، الطبعة الاُولی، 1409 ه.
تهذیب المقال فی تنقیح کتاب الرجال، محمّد علی الموحّد الأبطحی (معاصر)، قمّ: ابن المؤلّف، الطبعة الثانیة، 1417 ه.
الثقات، محمّد بن حبّان البُستی ( ت 354 ه )، بیروت: مؤسّسة الکتب الثقافیة، 1408 ه.
جامع أحادیث الشیعة، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه )، قمّ: المطبعة العلمیة.
جامع الرواة، محمّد بن علی الغروی الأردبیلی (ت 1101 ه )، بیروت: دار الأضواء، 1403 ه.
الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه )، بیروت: دار الفکر.
جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، محمّد حسن النجفی (ت 1266 ه )، بیروت: مؤسّسة المرتضی العالمیة.
حاشیة الشیروانی علی تحفة المحتاج، العلاّمة عبد الحمید الشیروانی، بیروت: دار صادر.
الحدائق الناضرة فی أحکام العترة الطاهرة، یوسف بن أحمد البحرانی (ت 1186 ه)، تحقیق: محمّد تقی الإیروانی، النجف: دار الکتب الإسلامیة، 1377 ه.
الخرائج والجرائح، أبو الحسین سعید بن عبد اللّه الراوندی المعروف بقطب الدین الراوندی (ت 573 ه )، تحقیق: مؤسّسة الإمام المهدی عج، قمّ: مؤسّسة الإمام المهدی عج، الطبعة الاُولی، 1409 ه.
خصائص الأئمّة، أبو الحسن الشریف الرضی محمّد بن الحسین بن موسی الموسوی (ت 406 ه )، تحقیق: محمّد هادی الأمینی، مشهد: آستان قدس رضوی.
الخصال، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، بیروت: مؤسّسة الأعلمی، الطبعة الاُولی، 1410 ه.
الدُرّ المنثور فی التفسیر المأثور، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه )، بیروت: دار الفکر، الطبعة الاُولی،
1414 ه.
الدرایة فی تخریج أحادیث الدرایة الإمام أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ).
دلائل الإمامة، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ق 5 ه )، تحقیق: مؤسّسة البعثة، قمّ: مؤسّسة البعثة.
ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، أبو العبّاس أحمد بن عبد اللّه الطبری (ت 693 ه )، بیروت: دار المعرفة.
روح المعانی فی تفسیر القرآن (تفسیر روح المعانی)، محمود الآلوسی (ت 1270 ه )، بیروت: دار إحیاء التراث، الطبعة الرابعة، 1405 ه.
روضة الواعظین، محمّد بن الحسن بن علی الفتّال النیسابوری (ت 508 ه )، تحقیق: حسین الأعلمی، بیروت: مؤسّسة الأعلمی، الطبعة الاُولی، 1406 ه.
سبل الهدی والرشاد، محمّد بن یوسف الصالحی الشامی (ت 942 ه )، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1414ه.
سعد السعود، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه )، قمّ: مکتبة الرضی، الطبعة الاُولی، 1363 ه.
السقیفة وفدک، أبو بکر أحمد بن عبد العزیز الجوهری البصری البغدادی (ت 323 ه )، تحقیق: محمّد هادی الأمینی، بیروت: شرکة الکتبی للطباعة والنشر، الطبعة الاُولی، 1401 ه.
سنن ابن ماجة، أبو عبد اللّه محمّد بن یزید بن ماجة القزوینی (ت 275 ه )، تحقیق: محمّد فؤاد عبد الباقی، بیروت: دار إحیاء التراث، الطبعة الاُولی، 1395 ه.
سنن أبی داوود، أبو داوود سلیمان بن أشعث السجستانی الأزدی (ت 275 ه )، تحقیق: محمّد محیی الدین عبد الحمید، دار إحیاء السنّة النبویّة.
سنن الترمذی (الجامع الصحیح)، أبو عیسی محمّد بن عیسی بن سورة الترمذی (ت 279)، تحقیق: أحمد محمّد شاکر، بیروت: دار إحیاء التراث.
السنن الکبری، أبو بکر أحمد بن الحسین بن علی البیهقی (ت 458 ه )، تحقیق: محمّد عبد القادر عطا، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1414 ه.
السنن الکبری، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب النسائی، تحقیق: عبد الغفّار سلیمان البنداری، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1411 ه.
سیر أعلام النبلاء، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه )، تحقیق: شُعیب الأرنؤوط، بیروت: مؤسّسة الرسالة، الطبعة العاشرة، 1414 ه.
سیرة ابن هشام (السیرة النبویّة)، أبو محمّد عبد الملک بن هشام بن أیّوب الحمیری (ت 218 ه )، تحقیق: مصطفی سقا، وإبراهیم الأنباری، قمّ: مکتبة المصطفی، الطبعة الاُولی، 1355 ه.
السیرة الحلبیّة، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه )، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
الشافی فی الإمامة، أبو القاسم علی بن الحسین الموسوی المعروف بالسیّد المرتضی (ت 436 ه )، تحقیق: عبد الزهراء الحسینی الخطیب، طهران: مؤسّسة الإمام الصادق علیهالسلام، الطبعة الثانیة، 1410 ه.
شرح أُصول الکافی، صدر الدین محمّد بن إبراهیم الشیرازی المعروف بملاّ صدرا (ت 1050 ه )، تحقیق: محمّد خواجوی، طهران: مؤسّسة مطالعات وتحقیقات فرهنگی، الطبعة الاُولی، 1366 ه.
شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصری (ت 363 ه )، تحقیق:السیّد محمّد الحسینی الجلالی، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1412 ه.
شرح نهج البلاغة، عزّ الدین عبد الحمید بن محمّد بن أبی الحدید المعتزلی المعروف بابن أبی الحدید (ت 656 ه )، تحقیق: محمّد أبو الفضل إبراهیم، بیروت: دار إحیاء التراث، الطبعة الثانیة، 1387 ه.
الشمائل المحمّدیة والخصائل المصطفویة، الإمام أبو عیسی محمّد بن عیسی بن سورة الترمذی (ت 279 ه ).
شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، أبو القاسم عبید اللّه بن عبد اللّه النیسابوری المعروف بالحاکم الحسکانی (ق 5 ه )،تحقیق: محمّد باقر المحمودی، طهران: مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1411 ه.
الصافی فی تفسیر القرآن (تفسیر الصافی)، محمّد محسن (الفیض الکاشانی) (ت 1091 ه )، قمّ: مؤسّسة الهادی، الطبعة الثانیة، 1416 ه.
صحیح ابن حبّان، علی بن بلبان الفارسی المعروف بابن بلبان (ت 739 ه )، تحقیق: شعیب الأرنؤوط، بیروت: مؤسّسة الرسالة،
الطبعة الثانیة، 1414 ه.
صحیح البخاری، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه )، تحقیق: مصطفی دیب البغا، بیروت: دار ابن کثیر، الطبعة الرابعة، 1410 ه.
صحیح مسلم، أبو الحسین مسلم بن الحجّاج القشیری النیسابوری (ت 261 ه )، تحقیق: محمّد فؤاد عبد الباقی، القاهرة: دار الحدیث، الطبعة الاُولی، 1412 ه.
الصراط المستقیم إلی مستحقّی التقدیم، زین الدین أبی محمّد علی بن یونس النباطی البیاضی (ت 877 ه )، إعداد: محمّد باقر المحمودی، طهران: المکتبة المرتضویّة، الطبعة الاُولی 1384 ه.
الطبقات الکبری، محمّد بن سعد کاتب الواقدی (ت 230 ه )، بیروت: دار صادر.
الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، أبو القاسم رضی الدین علی بن موسی بن طاووس الحسنی (ت 664 ه )، مطبعة الخیام، قمّ، الطبعة الاُولی، 1400 ه.
العقد الفرید، أبو عُمَر أحمد بن محمّد بن ربّه الأُندلسی (ت 328 ه )، تحقیق: أحمد الزین وإبراهیم الأبیاری، بیروت: دار الأُندلس.
علل الشرائع، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه )، بیروت: دار إحیاء التراث، الطبعة الاُولی، 1408 ه.
عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری، أبو محمّد بدر الدین بن محمّد العینی الحنفی ( ت 855 ه )، مصر: إدارة الطباعة المنیریة.
عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار (العمدة)، یحیی بن الحسن الأسدی الحلّی المعروف بابن البطریق (ت 600 ه )، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1407 ه.
عون المعبود (شرح سنن أبی داوود)، محمّد شمس الحقّ العظیم الآبادی (ت 1329ه )، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
عیون أخبار الرضا، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه )، تحقیق: السیّد مهدی الحسینی اللاّجوردی، طهران: منشورات جهان.
عیون الأثر فی فنون المغازی والشمائل والسیر (السیرة النبویّة لابن سیّد الناس)، محمّد عبد اللّه بن یحیی بن سیّد الناس (ت 734 ه )،
بیروت: مؤسّسة عزّ الدین، 1406 ه.
عیون المعجزات، حسین بن عبد الوهّاب (ق 5 ه )، قمّ: منشورات الشریف الرضی، الطبعة الاُولی، 1414 ه.
الغارات، أبو إسحاق إبراهیم بن محمّد بن سعید المعروف بابن هلال الثقفی (ت 283 ه )، تحقیق: السیّد جلال الدین المحدّث الأرموی، طهران: أنجمن آثار ملّی، الطبعة الاُولی، 1395 ه.
غایة المرام وحجّة الخصام فی تعیین الإمام، هاشم بن إسماعیل البحرانی (ت 1107 ه )، تحقیق: السیّد علی عاشور، بیروت: مؤسّسة التاریخ العربی، 1422 ه.
الغدیر فی الکتاب والسنّة والأدب، عبد الحسین أحمد الأمینی (ت 1390 ه )، بیروت: دار الکتاب العربی،الطبعة الثالثة، 1387 ه.
فتح الباری شرح صحیح البخاری، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه )، تحقیق: عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز، بیروت: دار الفکر، الطبعة الاُولی، 1379 ه.
فتوح البلدان، أحمد بن یحیی البلاذری (ت 279 ه )، تحقیق: عبد اللّه أنیس الطباع، بیروت: مؤسّسة المعارف، الطبعة الاُولی، 1407 ه.
فرائد السمطین فی فضائل المرتضی والبتول والسبطین والأئمّة من ذرّیّتهم، إبراهیم بن محمّد بن المؤیّد بن عبد اللّه الجوینی (ت 730 ه )، تحقیق: محمّد باقر المحمودی، بیروت: مؤسّسة المحمودی، الطبعة الاُولی، 1398 ه.
الفصول المهمّة فی أُصول الأئمّة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی (ت 1104 ه)، تحقیق: محمّد بن محمّد الحسین القائینی، قمّ: مؤسّسه معارف إسلامی، الطبعة الاُولی، 1418 ه.
فضائل الصحابة، أبو عبد اللّه أحمد بن محمّد بن حنبل المعروف بالنسائی (ت 241 ه )، تحقیق: وصیّ اللّه بن محمّد عبّاس، جدّة: دار العلم، الطبعة الاُولی، 1403 ه.
فقه الرضا (الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا). تحقیق: مؤسّسة آل البیت:، مشهد: المؤتمر العالمی للإمام الرضا، الطبعة الاُولی، 1406 ه.
الفقیه = کتاب من لا یحضره الفقیه، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی.
فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
فیض القدیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی (ق 10 ه )، بیروت: دار الفکر.
قاموس الرجال فی تحقیق رواة الشیعة ومحدّثیهم، محمّد تقی بن کاظم التستری (ت 1320 ه )، قمّ: مؤسّسهالنشر الإسلامی، الطبعة الثانیة، 1410 ه.
قرب الإسناد، أبو العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحمیری القمّی (ت بعد 304 ه )، تحقیق: مؤسّسة آل البیت، قمّ: مؤسّسة آل البیت، الطبعة الاُولی، 1413 ه.
قصص الأنبیاء، أبو الحسین سعید بن عبد اللّه الراوندی المعروف بقطب الدین الراوندی (ت 573 ه )، تحقیق: غلام رضا عرفانیان، مشهد: الحضرة الرضویّة المقدّسة، الطبعة الاُولی، 1409 ه.
الکافی، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی (ت 329 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، طهران: دار الکتب الإسلامیة، الطبعة الثانیة، 1389 ه.
کامل الزیارات، أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه (ت 367 ه )، تحقیق: عبد الحسین الأمینی التبریزی، النجف الأشرف: المطبعة المرتضویة، الطبعة الاُولی، 1356 ه.
الکامل فی التاریخ، أبو الحسن علی بن محمّد الشیبانی الموصلی المعروف بابن الأثیر (ت 630 ه )، تحقیق: علی شیری، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی 1408 ه.
کتاب الغیبة، الشیخ ابن أبی زینب محمّد بن إبراهیم النعمانی (ت342 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفاری، طهران: مکتبة الصدوق: 1399 ه.
کتاب سلیم بن قیس، سلیم بن قیس الهلالی العامری (ت حوالی 90 ه )، تحقیق: محمّد باقر الأنصاری، قمّ: نشرالهادی، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
. کتاب من لا یحضره الفقیه = الفقیه.
کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة، علی بن عیسی الإربلی (ت 687 ه )، تصحیح: السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی، بیروت: دار الکتاب الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1401 ه.
کشف اللثام عن وجه قواعد الأحکام، أبو الفضل بهاء الدین محمّد بن الحسن بن محمّد الإصفهانی المعروف بالفاضل الهندی (ت 1137 ه )، قمّ: منشورات مکتبة السیّد المرعشی النجفی، 1405 ه.
کشف المحجّة لثمرة المهجة، أبو القاسم رضیّ الدین علی بن موسی بن طاووس الحسنی (ت 664 ه )، تحقیق: محمّد الحسّون، قمّ: مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1412 ه.
کفایة الأثر فی النصّ علی الأئمّة الاثنی عشر، أبو القاسم علی بن محمّد بن علی الخزّاز القمّی (ق 4 ه )، تحقیق: السیّد عبد اللطیف الحسینی الکوه کمری، نشر بیدار، الطبعة الاُولی، 1401 ه.
کمال الدین وتمام النعمة، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1405 ه.
کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال، علی المتّقی بن حسام الدین الهندی (ت 975 ه )، تصحیح: صفوة السقّا، بیروت: مکتبة التراث الإسلامی، 1397 ه، الطبعة الاُولی.
کنز الفوائد، أبو الفتح الشیخ محمّد بن علی بن عثمان الکراجکی الطرابلسی (ت 449 ه )، إعداد: عبد اللّه نعمة، قمّ: دار الذخائر، الطبعة الاُولی، 1410 ه.
لباب النقول فی أسباب النزول، أبو الفضل جلال الدین عبد الرحمن السیوطی (ت 911 ه )، تحقیق: أحمد عبد الشافی، بیروت: دار الکتب العلمیة.
لسان المیزان، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه )، بیروت: مؤسّسة الأعلمی، الطبعهالثالثة، 1406 ه.
اللمعة البیضاء فی شرح خطبة الزهراء، المولی محمّد علی بن أحمد القراچه داغی التبریزی الأنصاری (ت 1310 ه )، تحقیق: دار فاطمة، قمّ: دفتر نشر الهادی، الطبعة الاُولی، (1418 ه ).
المبسوط، شمس الدین محمّد بن أحمد بن أبی سهر السرخسی (ت 483 ه )، تحقیق: جماعة من المحقّقین، بیروت: دار المعرفة.
مثالب النواصب فی نقض بعض فضائح الروافض (النقض)، نصیر الدین عبد الجلیل بن محمّد القزوینی (1331 ه ).
مجمع البحرین، فخر الدین الطریحی (ت 1085 ه )، تحقیق: السیّد أحمد الحسینی، طهران: مکتبة نشر الثقافة الإسلامیّة، الطبعة الثانیة، 1408 ه.
مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی (ت 807 ه )، تحقیق: عبد اللّه محمّد درویش، بیروت: دار الفکر، الطبعة الاُولی، 1412 ه.
المجموع (شرح المهذّب)، الإمام أبو زکریا محی الدین بن شرف النووی ( ت676 ه )، بیروت: دار الفکر.
المحبَّر، محمّد بن حبیب الهاشمی البغدادی (ت 245 ه )، بیروت: دار الآفاق الجدیدة، 1361 ه.
المحتضر، حسن بن سلیمان الحلّی، ( ق 8 ه )، تحقیق: سیّد علی أشرف، انتشارات المکتبة الحیدریة، الطبعة الاُولی، 1424 ه.
مختصر بصائر الدرجات، حسن بن سلیمان الحلّی (ق 9 ه )، قمّ: انتشارات الرسول المصطفی.
المراجعات، عبد الحسین شرف الدین العاملی (ت 1377 ه )، تحقیق: حسین الراضی، قمّ: دار الکتاب الإسلامی.
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، المیرزا حسین النوری (ت 1320 ه )، تحقیق: مؤسّسة آل البیت، قمّ: مؤسّسة آل البیت، الطبعة الاُولی، 1408 ه.
المستدرک علی الصحیحین، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه )، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، بیروت: دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1411 ه.
المسترشد فی إمامة أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ق 5 ه )، تحقیق: أحمد المحمودی، طهران: مؤسّسة الثقافة الإسلامیّة لکوشانبور، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
مسند أبی یعلی الموصلی، أحمد بن علی الموصلی (ت 307 ه )، تحقیق: إرشاد الحقّ الأثری، جدّة: دار القبلة، الطبعة الاُولی، 1408 ه.
مسند أحمد، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه )، تحقیق: عبد اللّه محمّد الدرویش، بیروت: دار الفکر، الطبعة الثانیة، 1414 ه.
مسند الشامیّین، أبو القاسم سلیمان بن أحمد بن أیّوب اللخمی الطبرانی (ت 360 ه )، تحقیق: حمدی عبد المجید السلفی، بیروت: مؤسّسة الرسالة، الطبعة الاُولی، 1409 ه.
المصنّف، أبو بکر عبد الرزّاق بن همام الصنعانی (ت 211 ه )، تحقیق: حبیب الرحمان الأعظمی، بیروت: المجلس العلمی.
المصنّف فی الأحادیث والآثار، أبو بکر عبد اللّه بن محمّد بن أبی شیبة العبسی الکوفی (ت 235 ه )، تحقیق: سعید محمّد اللّحام، بیروت: دار الفکر.
معالم المدرستین، السیّد مرتضی العسکری، طهران: مؤسّسة البعثة، 1412 ه.
معانی الأخبار، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1361 ه.
المعجم الأوسط، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه )، تحقیق: طارق بن عوض اللّه وعبد الحسن بن إبراهیم الحسینی، القاهرة: دار الحرمین، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
معجم البلدان، أبو عبد اللّه شهاب الدین یاقوت بن عبد اللّه الحموی الرومی (ت 626 ه )، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1399 ه.
المعجم الکبیر، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه )، تحقیق: حمدی عبد المجید السلفی،بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الثانیة، 1404 ه.
معجم رجال الحدیث، السیّد الخوئی (ت 411 ه)، الطبعة الخامسة، 413 ه، طبعة منقّحة ومزیدة.
معرفة السنن والآثار، أبو بکر أحمد بن الحسین البیهقی (ت 458 ه )، مصر: المجلس الأعلی للشؤون الإسلامیة.
مقاتل الطالبیّین، أبو الفرج علی بن الحسین بن محمّد الإصبهانی (ت 356 ه )، تحقیق: السیّد أحمد صقر، قمّ: منشورات الشریف الرضی، الطبعة الاُولی، 1405 ه.
الملل والنحل، أبو الفتح محمّد بن عبد الکریم الشهرستانی (ت 548 ه )، بیروت: دار المعرفة، 1406 ه.
مناقب آل أبی طالب = مناقب ابن شهرآشوب، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی (ت 588 ه )، قمّ: المطبعة العلمیة.
المناقب (المناقب للخوارزمی)، الحافظ الموفّق بن أحمد البکری المکّی الحنفی الخوارزمی (ت 568 ه ) تحقیق: مالک المحمودی، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الثانیة، 1414 ه.
. من لا یحضره الفقیه = کتاب من لا یحضره الفقیه.
الموسوعة الکبری عن فاطمه الزهراء، إسماعیل الأنصاری الزنجانی الخوئینی، قمّ: دلیل ما، الطبعة الاُولی، 1385.
الموطّأ، أبو عبد اللّه مالک بن أنس الأصبحی (ت 179 ه )، تحقیق: محمّد فؤاد عبد الباقی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
میزان الاعتدال فی نقد الرجال، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه )، تحقیق: علی محمّد البجاوی، بیروت: دار الفکر.
مؤتمر علماء بغداد، بین السنّة والشیعة، تحقیق السیّد مرتضی الرضوی، القاهرة: 1399 ه.
نصب الرایة، عبد اللّه بن یوسف الحنفی الزیلعی (ت 762 ه )، القاهرة: دار الحدیث، 1415 ه.
نظم درر السمطین، محمّد بن یوسف الزرندی (ت 750 ه )، إصفهان: مکتبة الإمام أمیر المؤمنین، 1377 ه.
نقد الرجال، مصطفی بن الحسین التفرشی ( القرن الحادی عشر)، قمّ: مؤّسة آل البیت لإحیاء التراث، الطبعة الاُولی، 1418 ه.
نوادر الراوندی، فضل اللّه بن علی الحسینی الراوندی (ت 573 ه )، النجف الأشرف: المطبعة الحیدریة، الطبعة الاُولی، 1370 ه.
نهج البلاغة، ما اختاره أبو الحسن الشریف الرضی محمّد بن الحسین بن موسی الموسوی من کلام الإمام أمیرالمؤمنین علیهالسلام (ت 406 ه )، تحقیق: السیّد کاظم المحمّدی ومحمّد الدشتی، قمّ: انتشارات الإمام علی علیهالسلام، الطبعة الثانیة، 1369 ه.
نیل الأوطار من أحادیث سیّد الأخیار، العلاّمة محمّد بن علی بن محمّد الشوکانی (ت 1255 ه )، بیروت: دار الجیل.
الوافی بالوفیات، خلیل بن أیبک الصفَدی (ت 749 ه )، ویسبادن (آلمان)، فرانْزشْتایْنر، الطبعة الثانیة، 1381 ه.
وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی (ت 1104ه )، تحقیق: مؤسّسة آلالبیت، قمّ، الطبعة الاُولی، 1409 ه.
وقعة صفّین، نصر بن مزاحم المنقری (ت 212 ه )، تحقیق: عبد السلام محمّد هارون، قمّ: مکتبة آیة اللّه المرعشی، الطبعة الثانیة، 1382 ه.
الهجوم علی بیت فاطمة، عبد الزهراء مهدی، بیروت: دار الزهراء، 1999 م.
الهدایة الکبری، أبو عبد اللّه الحسین بن حمدان الخصیبی ( ت 334 ه )، بیروت: مؤسّسة البلاغ للطباعة والنشر، الطبعة الرابعة،
1411 ه.
الهدایة، أبو جعفر محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه )، تحقیق: مؤسّسة الإمام الهادی، قمّ: مؤسّسة الإمام الهادی، الطبعة الاُولی، 1418 ه.
ینابیع المودّة لذوی القربی، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه )، تحقیق: علی جمال أشرف الحسینی، طهران: دار الأُسوة، الطبعة الاُولی، 1416 ه.
الف. مهاجران
ب. انصار
ج. طایفه قريش
الف. مقداد
ب. حضرت علی(ع)
ج. سلمان فارسی
الف. حضرت علی (ع)
ب ابوبکر
ج . سعد
الف. بشير
ب. عمر
ج. سعد
الف. عمر
ب. ابوسفیان
ج. سعد
الف. عمر
ب. قنفذ
ج. بشير
الف. سلمان
ب. مقداد
ج. ابوذر
الف. خالد بن وليد
ب. قنفذ
ج. عمر
الف. عمر
ب. ابوبکر
ج. ابوسفیان
الف. ابوبكر
ب. عمر
ج خالد بن ولید
الف. فضه
ب. ام سلمه
ج. ام ایمن
الف. بخشش فدک
ب. اصل امامت
ج. دوست داشتن خاندان پیامبر
13 سند مهم فدک توسط چه کسی پاره شد؟
الف. خالد بن وليد
ب. ابوبکر
ج. عمر
الف. سعادت اخروی
ب. پرهیز از اختلاف
ج. لزوم تعیین امام
الف. فضه
ب. سلمان
ج. اسماء
الف. ام ایمن، علی (ع)
ب. ام سلمه ام ایمن
ج. امّ سلمه، علی (ع)
الف. بقيع
ب. کنار مسجد پیامبر
ج. داخل مسجد پیامبر
18 چه کسی پرستار حضرت فاطمه (س) بود؟
الف. اسماء
ب. سلمیٰ
ج. ام أيمن
الف. غروب آفتاب
ب. موقع ظهر
ج. صبح زود
20 در تشییع جنازه حضرت فاطمه (س) چند نفر شرکت داشتند؟
الف. هفت نفر
ب. چهارده نفر
ج. یازده نفر