ghaemiyeh.com
سرشناسه : امین، سیدمهدی، ۱۳۱۶ -، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر علامه : جن و شیطان / به اهتمام مهدی امین ؛ با نظارت محمد بیستونی.
مشخصات نشر : تهران: مفتاح دانش: بیان جوان، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۴۱۲ ص.
فروست : تفسیر موضوعی المیزان ؛ [ج.] ۷.
شابک : 978-600-91484-7-9
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتاب حاضر بر اساس کتاب "المیزان فی تفسیرالقرآن" تالیف محمدحسین طباطبایی است.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : المیزان فی تفسیرالقرآن.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
موضوع : جن -- جنبههای قرآنی
موضوع : شیطان -- جنبههای قرآنی
شناسه افزوده : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
شناسه افزوده : طباطبائی، محمدحسین، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . المیزان فی تفسیرالقرآن
شناسه افزوده : تفسیر موضوعی المیزان ؛ [ج.] ۷.
رده بندی کنگره : BP۹۸ /الف۸۳ت۷ ۷.ج ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۳۰۶۰۱
سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا
وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ
الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّةِاللّهِ فِیالاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ
الاَْوْلِیاءِوَیامُذِلَالاَْعْداءِاَیُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَیْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فی غَیْبَتِکَ وَ فِراقِکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ
فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ
اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری و رییس شورایعالی مدیریت حوزه علمیه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
قرآن کریم این بزرگترین هدیه آسمانی و عالیترین چراغ هدایت که خداوند عالم به وسیله آخرین پیامبرش برای بشریت فروفرستاده است؛ همواره انسانها را دستگیری و راهنمایی نموده و مینماید. این انسانها هستند که به هر مقدار بیشتر با این نور و رحمت ارتباط برقرار کنند بیشتر بهره میگیرند. ارتباط انسانها با قرآن کریم با خواندن، اندیشیدن،
فهمیدن، شناختن اهداف آن شکل میگیرد. تلاوت، تفکر، دریافت و عمل انسانها به دستورالعملهای آن، سطوح مختلف دارد. کارهایی که برای تسهیل و روان و آسان کردن این ارتباط انجام میگیرد هرکدام به نوبه خود ارزشمند است. کارهای گوناگونی که دانشمند محترم جناب آقای دکتر بیستونی برای نسل جوان در جهت این خدمت بزرگ و امکان ارتباط بهتر نسلجوان با قرآن انجامدادهاند؛ همگی قابل تقدیر و تشکر و احترام است. به علاقهمندان بخصوص جوانان توصیه میکنم که از این آثار بهرهمند شوند.
توفیقات بیش از پیش ایشان را از خداوند متعال خواهانم.
محمد یزدی
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری 1/2/1388
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنی تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با یک باغستان گسترده پرگل و متنوع که بهطور یقین از معجزات قرآن است که این ابتکارات و روشهای نو و جالب را به ذهن یک نفر که باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده کودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطوریکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهی و قرآنی نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقای دکتر محمد بیستونی است که این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جاری برای آخرت ایشان هست. به امید این که همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیتاللّهالاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضی مقتدایی
به تاریخ یوم شنبه پنجم ماه مبارک رمضانالمبارک 1427
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانا لِکُلِّ شَیْءٍ» (89 / نحل)
تفسیر المیزان گنجینه گرانبهائی است که به مقتضای این کریمه قرآنی حاوی جمیع موضوعات و عناوین مطرح در زندگی انسانها میباشد. تنظیم موضوعی این مجموعه نفیس اولاً موجب آن است که هرکس عنوان و موضوع مدّنظر خویش را به سادگی پیدا کند و ثانیا زمینه مناسبی در راستای تحقیقات موضوعی برای پژوهشگران و اندیشمندان جوان حوزه و دانشگاه خواهد بود.
این توفیق نیز در ادامه برنامههای مؤسسه قرآنی تفسیر جوان در تنظیم و نشر آثار
قرآنی مفسّرین بزرگ و نامی در طول تاریخ اسلام، نصیب برادر ارزشمندم جناب آقای دکتر محمد بیستونی و گروهی از همکاران قرآنپژوه ایشان گردیده است. امیدوارم همچنان از توفیقات و تأییدات الهی برخوردار باشند.
سیدعلی اصغر دستغیب
28/9/86
براساس پژوهشی که در مؤسسه قرآنی تفسیر جوان انجام شده، از صدر اسلام تاکنون حدود 000/10 نوع تفسیر قرآن کریم منتشر گردیده است که بیش از 90% آنها به دلیل پرحجم بودن صفحات، عدم اعرابگذاری کامل آیات و روایات و کلمات عربی، نثر و نگارش تخصصی و پیچیده، قطع بزرگ کتاب و... صرفا برای «متخصصین و علاقمندان حرفهای»
کاربرد داشته و افراد عادی جامعه به ویژه «جوانان عزیز» آنچنان که شایسته است نمیتوانند از این قبیل تفاسیر به راحتی استفاده کنند.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان 15 سال برای سادهسازی و ارائه تفسیر موضوعی و کاربردی در کنار تفسیرترتیبی تلاشهای گستردهای را آغاز نموده است که چاپ و انتشار تفسیر جوان (خلاصه 30 جلدی تفسیر نمونه، قطع جیبی) و تفسیر نوجوان (30 جلدی، قطع جیبی کوچک) و بیش از یکصد تفسیر موضوعی دیگر نظیر باستانشناسی قرآن کریم، رنگشناسی، شیطانشناسی، هنرهای دستی، ملکه گمشده و شیطانی همراه، موسیقی،
تفاسیر گرافیکی و... بخشی از خروجیهای منتشر شده در همین راستا میباشد.
کتابی که ما و شما اکنون در محضر نورانی آن هستیم حاصل تلاش 30 ساله «استادارجمند جناب آقایسیدمهدیامین» میباشد.ایشان تمامی مجلدات تفسیرالمیزان را به
دقت مطالعه کرده و پس از فیش برداری، مطالب را «بدون هیچ گونه دخل و تصرف در متن تفسیر» در هفتاد عنوان موضوعی تفکیک و برای نخستین بار «مجموعه 75 جلدی تفسیر موضوعی المیزان» را تدوین نموده که هم به صورت تک موضوعی و هم به شکل دورهای برای جوانان عزیز قابل استفاده کاربردیاست.
«تفسیر المیزان» به گفته شهید آیة اللّه مطهری (ره) «بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است». «المیزان» یکی از بزرگترین آثار علمی علامه طباطبائی (ره)، و از مهمترین تفاسیر جهان اسلام و به حق در نوع خود کمنظیر و مایه مباهات و افتخار شیعه است. پس از تفسیر تبیان شیخ طوسی (م 460 ه) و مجمعالبیان شیخ طبرسی (م 548 ه) بزرگترین و جامعترین تفسیر شیعی و از نظر قوّت علمی و
مطلوبیت روش تفسیری، بینظیر است. ویژگی مهم این تفسیر بهکارگیری تفسیر قرآن به
قرآن و روش عقلی و استدلالی است. این روش در کار مفسّر تنها در کنار همگذاشتن آیات برای درک معنای واژه خلاصه نمیشود، بلکه موضوعات مشابه و مشترک در سورههای مختلف را کنار یکدیگر قرار میدهد، تحلیل و مقایسه میکند و برای درک پیام آیه به شیوه تدبّری و اجتهادی توسل میجوید.
یکی از ابعاد چشمگیر المیزان، جامعهگرایی تفسیر است. بیگمان این خصیصه از اندیشه و گرایشهای اجتماعی علامه طباطبائی (ره) برخاسته است و لذا به مباحثی چون حکومت، آزادی، عدالت اجتماعی، نظم اجتماعی، مشکلات امّت اسلامی، علل عقب ماندگی مسلمانان، حقوق زن و پاسخ به شبهات مارکسیسم و دهها موضوع روز، روی آورده و بهطورعمیق مورد بحث و بررسی قرارداده است.
شیوه مرحوم علاّمه بهاین شرح است که در آغاز، چندآیه از یکسوره را میآورد و آیه، آیه،
نکات لُغوی و بیانیآنرا شرح میدهد و پس از آن، تحت عنوان بیان آیات که شامل مباحث
موضوعی است به تشریح آن میپردازد.
ولی متأسفانه قدر و ارزش این تفسیر در میان نسل جوان ناشناخته مانده است و بنده در جلسات فراوانی که با دانشجویان یا دانشآموزان داشتهام همواره نیاز فراوان آنها را به این تفسیر دریافتهام و به همین دلیل نسبت به همکاری با جناب آقای سیدمهدی امین اقدام نمودهام.
امیدوارم این قبیل تلاشهای قرآنی ما و شما برای روزی ذخیره شود که به جز اعمال و نیات خالصانه، هیچ چیز دیگری کارساز نخواهد بود.
دکتر محمد بیستونی
رئیس مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
تهران 8/8/1388 مصادف با سالروز ولادت
سلطان قلبها علی بن موسی الرضا علیهالسلام
اِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَریمٌ
فی کِتابٍ مَکْنُونٍ
لا یَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ
این قرآنی است کریم
در کتابی مکنون
که جز دست پاکان و فهم خاصان بدان نرسد!
(77 79/ واقعه)
این کتاب به منزله یک «کتاب مرجع» یافرهنگ معارف قرآن است که از «تفسیر المیزان» انتخاب و تلخیص، و بر حسب موضوع طبقهبندی شده است.
در تقسیمبندی به عمل آمده از موضوعات قرآن کریم قریب 70 عنوان مستقل به دست آمد. هر یک از این موضوعات اصلی، عنوان مستقلی برای تهیه یک کتاب در نظر گرفته شد. هر کتاب در داخل خود به چندین فصل یا عنوان فرعی تقسیم گردید. هر
فصل نیز به سرفصلهایی تقسیم شد. در این سرفصلها آیات و مفاهیم قرآنی از متن تفسیر المیزان انتخاب و پس از تلخیص، به روال منطقی، طبقهبندی و درج گردید، به طوری که خواننده جوان و محقق ما با مطالعه این مطالب کوتاه وارد جهان شگفتانگیز آیات و معارف قرآن عظیم گردد. در پایان کار، مجموع این معارف به قریب 5 هزار عنوان یا سرفصل بالغ گردید.
از لحاظ زمانی: کار انتخاب مطالب و فیشبرداری و تلخیص و نگارش، از
اواخر سال 1357 شروع و حدود 30 سال دوام داشته، و با توفیق الهی در لیالی مبارکه قدر سال 1385پایان پذیرفته و آماده چاپ و نشر گردیده است.
هدف از تهیه این مجموعه و نوع طبقهبندی مطالب در آن، تسهیل مراجعه به شرح و تفسیر آیات و معارف قرآن شریف، از جانب علاقمندان علوم قرآنی، مخصوصا محققین جوان است که بتوانند اطلاعات خود را از طریق بیان مفسری بزرگ چون علامه فقید آیة اللّه طباطبایی دریافت کنند، و برای هر سؤال پاسخی مشخص و روشن داشته باشند.
سالهای طولانی، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهیم قرآن شریف میآموختیم اما وقتی در مقابل یک سؤال درباره معارف و شرایع دینمان قرار میگرفتیم، یک جواب مدون و مشخص نداشتیم بلکه به اندازه مطالب متعدد و متنوعی که شنیده بودیم باید
جواب میدادیم. زمانی که تفسیر المیزان علامه طباطبایی، قدساللّه سرّه الشریف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ایرانی قرار گرفت، این مشکل حل شد و جوابی را که لازم بود میتوانستیم از متن خود قرآن، با تفسیر روشن و قابل اعتمادِ فردی که به اسرار مکنون دست یافته بود، بدهیم. اما آنچه مشکل مینمود گشتن و پیدا کردن آن جواب از لابلای چهل (یا بیست) جلد ترجمه فارسی این تفسیر گرانمایه بود. لذا این ضرورت احساس شد که مطالب به صورت موضوعی طبقهبندی و خلاصه شود و در قالب یک دائرةالمعارف در دسترس همه دیندوستان قرارگیرد. این همان انگیزهای بود که موجب تهیه این مجلدات گردید.
بدیهی است این مجلدات شامل تمامی جزئیات سورهها و آیات الهی قرآن نمیشود، بلکه سعی شده مطالبی انتخاب شود که در تفسیر آیات و مفاهیم قرآنی، علامه بزرگوار
به شرح و بسط و تفهیم مطلب پرداخته است.
اصول این مطالب باتوضیح و تفصیل در «تفسیر المیزان» موجود است که خواننده میتواند برای پیگیری آنها به خود المیزان مراجعه نماید. برای این منظور مستند هر مطلب با ذکر شماره مجلد و شماره صفحه مربوطه و آیه مورد استناد در هر مطلب قید گردیده است.
ذکرایننکته لازماست که چونترجمهتفسیرالمیزان بهصورت دومجموعه 20 جلدی و 40جلدی منتشرشده بهتراست درصورت نیازبهمراجعه بهترجمه المیزان، بر اساس ترتیب عددی آیات قرآن به سراغ جلد موردنظر خود، صرفنظراز تعداد مجلدات بروید.
و مقدر بود که کار نشر چنین مجموعه آسمانی در مؤسسهای انجام گیرد که با هدف نشر معارف قرآن شریف، به صورت تفسیر، مختص نسل جوان، تأسیس شده باشد، و استاد مسلّم، جناب آقای دکتر محمد بیستونی، اصلاح و تنقیح و نظارت همهجانبه بر این مجموعه قرآنی شریف را به عهده گیرد.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان با ابتکار و سلیقه نوین، و به منظور تسهیل در رساندن
پیام آسمانی قرآن مجید به نسل جوان، مطالب قرآنی را به صورت کتابهایی در قطع جیبی منتشر میکند. این ابتکار در نشر همین مجلدات نیز به کار رفته، تا مطالعه آن در هر شرایط زمانی و مکانی، برای جوانان مشتاق فرهنگ الهی قرآن شریف، ساده و آسان گردد...
و ما همه بندگانی هستیم هر یک حامل وظیفه تعیین شده از جانب دوست، و آنچه انجام شده و میشود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله و خاندان جلیلش باد که نخستین حاملان این
وظیفه الهی بودند، و بر علامه فقید آیةاللّه طباطبایی و اجداد او، و بر همه وظیفهداران این مجموعه شریف و آباء و اجدادشان باد، که مسلمان شایستهای بودند و ما را نیز در مسیر شناخت اسلام واقعی پرورش دادند!
لیله قدر سال 1385
سید مهدی حبیبی امین
«قُلْ اوُحِیَ اِلَیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرْاآنا عَجَبا!»
(1 / جن)
کلمه «جِن» به معنای نوعی از مخلوقات خداست که از حواس ما مستورند و
قرآنکریم وجود چنین موجوداتی را تصدیق کرده، و درباره آن مطالبی به شرح زیر بیان کرده است:
1 این نوع از مخلوقات قبل از نوع بشر خلق شدهاند.
2 این نوع مخلوق از جنس آتش خلق شدهاند هم چنان که نوع بشر از
جنس خاک خلق شدهاند:«وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ جانّ را ما قبلاً از آتشی سموم آفریده بودیم.» (27 / حجر)
3 این نوع مانند انسان زندگی و مرگ و قیامت دارند:«اُولئِکَ الَّذینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْقَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اینان کسانی اند که همان عذابها که امتهای گذشته جنّی انسی را منقرض کرده بود، برایشان حتمی شده.» (18 / احقاف)
4 این نوع از جانداران مانند سایر جانداران نر و ماده ازدواج و توالد و تکاثر
جنّ چیست؟
دارند: «وَ اَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الاِْنْسِ یَعُوذوُنَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ و این که مردانی از انس بودند که به مردانی از جن پناه میبرند.» (6 / جن)
5 این نوع، مانند نوع بشر دارای شعور و اراده است، و علاوه بر این کارهای سریع و اعمال شاقه را میتوانند انجام دهند، که از نوع بشر ساخته نیست، هم چنان که در آیات مربوط به قصص سلیمان علیهالسلام ، و این که جن مسخر آن جناب بودند، و نیز در قصه شهر سبا آمده است.
6 جن هم مانند انس، مؤمن و کافر دارند، بعضی صالح و بعضی دیگر فاسدند، و در این باره آیات زیر را میخوانیم:
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدُونِ من جن و انس را خلق نکردم مگر برای این که مرا عبادت کنند.» (56 / ذاریات)
(26) جن و شیطان
«اِنّا سَمِعْنا قُرْآنا عَجَبا یَهْدی اِلَی الرُّشْدِ فَامَنّابِهِ ما قرآنی عجیب شنیدیم، قرآنی که به سوی رشد هدایت میکند و بدان ایمان آوردیم.» (1 و 2 / جن)
«وَ اَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ و این ماییم که مسلمانان و دادگران از مایند.» (14 / جن)
«وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ و همین ماییم که صالحان و پائینتر از صالح از مایند.» (11 / جن)
«قالُوا یا قَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا کِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی مُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدی اِلَی الْحَقِّ وَ اِلی طَریقٍ مُسْتَقیمٍ یا قَوْمَنا اَجیبُوا داعِیَ اللّهِ گفتند ای قوم ما آگاه باشید
که ما کتابی را شنیدهایم بعد از موسی نازل شده که کتابهای آسمانی قبل را تصدیق دارد، کتابی است که به سوی حق و به سوی طریق مستقیم هدایت میکند، ای قوم ما منادی خدا را اجابت کنید.» (30 و 31 / احقاف)
جنّ چیست؟
و آیات دیگری که به سایر خصوصیات جنیّان اشاره میکند. (1)
«وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ.»(27 / حجر)
سوگند میخوریم که ما خلقت نوع آدمی را از گلی خشکیده که قبلاً گلی روان
و متغیر و متعفن بود آغاز کردیم، و نوع «جِن» را از بادی بسیار داغ خلق کردیم، که از شدت داغی مشتعل گشته و آتش شده بود.
1) المیزان ج،39 ص 190.
ظاهر مقابلهای که در میان جمله «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ،» و جمله «وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ،» (26 و 27 / حجر) برقرار شده، این است که همان طور که جمله اولی در صدد بیان اصل خلقت بشر است، جمله دومی هم در مقام بیان همین معنا باشد. پس نتیجه این میشود خلقت جانّ در آغاز از آتشی زهر آگین بوده است.
اگر در آیه مورد بحث مبدأ خلقت جنّ را از نار سموم دانسته، با آیه سوره «اَلرَّحْمن» که آن را «مارجی از نار» نامیده و فرموده:«وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ،» (15/رحمن) منافات ندارد، زیرا مارج از آتش شعلهای است که همراه دود باشد، پس دو آیه روی هم مبدأ خلقت جن را باد سمومی معرفی میکند که مشتعل گشته و به صورت
مارجی از آتش در آمده است.(1)
مادّه اولیّه آفرینش جن
«وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ.» (27 / حجر)
آیا نسلهای بعدی «جانّ» هم مانند فرد اوّلشان از نار سموم بوده به
خلاف آدمی که فرد اوّلش از صلصال و افراد بعدش از نطفه او، و یا جن هم مانند بشر است، از کلام خدای سبحان نمیتوان استفاده کرد، زیرا کلام خدا از بیان این جهت خالی است.
تنها چیزی که در آن به چشم میخورد و میتوان از آن استشمام پاسخی از
1) المیزان ج،23 ص 225.
این سئوال نمود، این است که یک جا برای شیطان ذریه سراغ داده و فرموده: «اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ اَوْلِیاءَ مِنْ دُونی آیا به جای من، شیطان و ذریّه او را اولیای خود میگیرید؟» (50/کهف) و جای دیگر هم نسبت به مرگ و میر به آنها داده و فرموده: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ قبل از ایشان اقوامی از جن و انس بودند که از بین رفتند.» (25/فصلت)
از این دو نشانه میتوان فهمید که تناسل در میانه اجنه نیز جاری است، زیرا معهود
تکثیر نسلهای بعدی و نحوه تناسل جنس
و مألوف از هر جانداری که ذریّه و مرگ و میر دارد، این است که تناسل هم داشته باشد، چیزی که هست این سئوال بدون جواب میماند که آیا تناسل جن هم مانند انس و سایر جانداران است و یا به وسیله دیگری؟ (1)
1) المیزان ج، 23 ص 224.
«وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ.» (27 / حجر)
سیاق آیه مورد بحث خالی از دلالت بر این معنا نیست که ابلیس جن بوده، و گرنه
جمله «وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ...،» لغو میشد، در جای دیگر هم از کلام خود فرمود که ابلیس از جن بود، و آن آیه «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه از جن بوده و به همین جهت از امر پروردگارش سر باز زده است.» (50 / کهف) چه از این آیه به خوبی بر میآید که جان (در آیه مورد بحث) همان جن بود، و یا یک نوع از انواع آن بوده، در غیر این دو آیه دیگر اسمی از جان برده نشده، و هر جا بحثی از موجود مقابل انسان اسمی رفته به عنوان جن بوده، حتی در مواردی که عمومیّت کلام، ابلیس و هم جنسان او را هم میگرفته، مانند جمله «شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ،» (112 / انعام) و آیه «حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْقَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وعده عذاب خدا بر کفّار در امتهای گذشته از جن و انس عملی شد.» (25 / فصلت) و آیه «سَنَفْرُغُ لَکُمْ اَیُّهَ الثَّقَلانِ: به زودی به کار شما
میپردازیم ای جن و انس!» (31 / رحمن) و آیه «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ
ارتباط جن با شیطان جانّ و ابلیس
تَنْفُذوُا مِنْاَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذوُا ای گروه جن و انس اگر میتوانید که به اطراف و نواحی زمین و آسمانها نفوذ کنید بکنید!» (33 / رحمن) به لفظ «جن» تعبیر شده است.
و ظاهر این آیات با در نظر گرفتن این که میان انسان و جانّ در یکی، و انسان و جن در دیگری، مقابله افتاده، این است که جن و جانّ هر دو یکی باشد تنها تعبیر دوتاست.(1)
«...کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه... .» (50 / کهف)
در این جمله برای بار دوم ماجرای میان خدا و ابلیس را یاد آوری میکند، آن زمان که به ملائکه دستور داد تا بر آدم، سجده کنند، همه سجده کردند مگر ابلیس که از جن
1) المیزان ج،23 ص 223.
بود و به همین جهت از امر پروردگارش تمرّد کرد.
از کلام خدای تعالی استفاده میشود که ابلیس از طایفه جن بوده، و دارای فرزندانی و قبیلهای است، چون در قرآن میخوانیم:
«کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه او از جن بود و در آخر از امر پروردگارش سرپیچی کرد.» (50 / کهف)
«اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ اَوْلِیاءَ مِنْ دُونی آیا ابلیس و ذریّه او را به جای من اولیای خود
هم طایفه بودن جن و ابلیس
میگیرید؟» (50 / کهف)
«اِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاتَرَوْنَهُمْ او و قبیلهاش از جائی که شما ایشان را نبینید میبینند.»(1)
1) 1 المیزان، ج،26 ص 198 ج، 39 ص 191.
«خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ.»
(14 و 15 / الرحمن)
کلمه «صَلْصال» به معنای گل خشکیدهای است که وقتی زیر پا میشود صدا میکند، و کلمه «فخّار» به معنای سفال است. و مراد از انسان در این جا نوع آدمی است، و منظور از خلقت انسان از صلصال چون سفال این است که خلقت بشر بالاخره منتهی به چنین چیزی میشود. بعضی گفتهاند مراد از انسان در آیه فوق شخص آدم علیهالسلام است.
«وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ!»
کلمه «مارِج» به معنای زبانه خالص و بدون دود از آتش است. بعضی گفتهاند: به معنای زبانه آمیخته با سیاهی است، و مراد از «جانّ» نیز مانند انسان نوع جن است، و اگر جن را مخلوق از آتش دانسته به اعتبار این است که خلقت جن منتهی به آتش است، و
بعضی گفتهاند: مراد از کلمه «جانّ» پدر جن است، همان طور که گفتهاند مراد از انس پدر انسانها آدم علیهالسلام است.(1)
تفاوت مادّه اول جنّ و انسان
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ.» (26 و 27 / حجر)
اصل کلمه «جن» به معنای پوشاندن است و همین معنا در همه مشتقات کلمه جریان دارد.
«جن» طایفهای از موجوداتند که بالطبع از حواس ما پنهانند، و مانند ما شعور و اراده دارند. در قرآن کریم بسیار اسم «جن» برده شده، و کارهای عجیب و غریب و
1) المیزان ج،37 ص 201.
حرکات سریع از قبیل کارهائی که در داستانهای سلیمان علیهالسلام انجام دادند به ایشان نسبت داده، و نیز مانند ما مکلّف به تکالیفند، و چون ما، زندگی و مرگ و حشر دارند. و همه اینها از بسیاری از آیات متفرق قرآنی استفاده میشود.
و امّا «جانّ» و این که جان هم همان جن است و یا به گفته «ابن عباس» پدر جن است، همان طور که آدم پدر بشر است، و یا به گفته «حسن» همان ابلیس است، و یا به گفته «راغب» نسل جنی ابلیس، و یا نوع مخصوصی از جن است ؛ اقوال مختلفی است که بیشترش بی دلیل است.
آن چه که تدبّر در آیات قرآن کریم دست میدهد این است که در دو آیه مورد بحث
خلقت جانّ اولیّه در مقابل انسان اولیّه
«جانّ» را مقابل «انس» گرفته و آن دو را دو نوع گرفته، و همین دو نوع گرفتن آن دو دلیل و یا حداقل اشاره دارد بر این که یک نوع ارتباطی در خلقت آن دو هست، و نظیر دو آیه مورد بحث آیه «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ انسان را آفرید از گل خشکیده چون سفال و جن را از آتشی زبانه دار»
(14 و 15 / رحمن) است.(1)
(40) جن و شیطان
«وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً!» (70 / اسراء)
معنای آیه این میشود که ما بنی آدم را بر بسیاری مخلوقاتمان که حیوان و جن بوده باشند برتری دادیم.
«تکریم» انسان به دادن «عقل» است که به هیچ موجودی دیگر داده نشده، و انسان به وسیله آن خیر را از شرّ و نافع را از مضر و نیک را از بد تمیز میدهد. موهبتهای دیگری از قبیل تسلّط بر سایر موجودات و استخدام آنها برای رسیدن به هدفها از قبیل نطق و خط و امثال آن نیز بر عقل متفرع میشود.
1) 1 المیزان، ج،23 ص 222.
تفضیل انسان بر سایر موجودات به این است که آن چه را که به آنها داده از هر یک سهم بیشتری به انسان داده است.
برتری انسان بر جن
این آیه متعرض برتری از حیث وجود مادی است. انسان به حسب وجود مادّیاش از حیوان و جن برتری دارد. (1)
«... مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ!» (4 تا 6 / ناس)
(42) جن و شیطان
کلمه «وَسْواس» به معنای حدیث نفس است، به نحوی که گوئی صدائی آهسته است که به گوش میرسد. کلمه «خنّاس» به معنای اختفاء بعد از ظهور است. بعضی گفتهاند:
1) المیزان، ج،25 ص 268.
شیطان را از این جهت خنّاس خوانده که لایزال آدمی را وسوسه همی کند و به محضی که انسان به یاد خدا میافتد پنهان میشود و عقب میرود، باز همین که انسان از یاد خدا غافل میشود جلو میآید و به وسوسه میپردازد.
«اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِ النّاسِ!» این جمله کلمه وسواس خنّاس را توصیف میکند. و مراد از صدور ناس محل وسوسه شیطان است، چون شعور و ادراک آدمی به حسب استعمال شایع به قلب آدمی نسبت داده میشود که در قفسه سینه قرار دارد.
«مِنَالْجِنَّةِ وَ النّاسِ.»
این جمله بیان وسواس خنّاس است. و در آن به این معنا اشاره شده که بعضی از مردم
مفهوم وسواس خنّاس و شیاطین جن و انس (43)
کسی است که از شدت انحراف، خود شیطانی شده، و در زمره شیطانها قرار گرفته است هم چنان که قرآن در جای دیگر نیز فرموده:«شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ.»(112/انعام)(1)
1) المیزان ج،40 ص 467.
«وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ وَ مِنّا دوُنَ ذلِکَ کُنّا طَرائِقَ قِدَدا!»
(11 / جن)
کلمه «صالح» از معنای شایستگی است، و مراد از کلمه «دوُنَ ذلِکَ» به معنای غیر است، و خواستهاند بگویند: بعضی از ما صالحند، و بعضی دیگر غیر صالح، مؤید این ظهور جمله بعد است که میفرماید:«کُنّا طَرائِقَ قِدَدا،» ما دارای مسلکهای متفرق بودیم. کلمه «طَرائِقَ» جمع طریقه است که به معنای روشهایی است که مورد عمل
واقع شده باشد.
اگر طرایق را به وصف قِدَدْ توصیف کرد، به این مناسبت بود که هر یک از آن طریقهها مقطوع از طریقه دیگر است، و سالک خود را به هدفی غیر هدف دیگری میرساند.
ظاهرا مراد از کلمه «الصّالِحُونَ» به حسب طبع اوّلی است، آنهایی که در معاشرت و معامله طبعا اشخاصی سازگارند، نه صالحان به حسب ایمان.
معنای آیه این است که: بعضی از ما صالحان بالطبعند، و بعضی غیر صالحند، و ما در مذاهب مختلف بودیم، و یا صاحب مذاهب مختلف بودیم و یا ما خودمان مثل راههای بریده از هم هستیم که هر کدام از یک جا سر در میآورد. (1)
1) المیزان ج،39 ص 200.
«وَ اَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ فَمَنْ اَسْلَمَ فَاُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَدا!»
(14 / جن)
گروه مسلمان و گروه منحرف بین جنیّان (47)
مراد از کلمه «مُسْلِمُونَ» این است که ما تسلیم امر خدائیم، پس مسلمون کسانی اند که امر را تسلیم خدا کردند، و مطیع او در هر چه بخواهد و دستور دهد هستند، و مراد از کلمه «قاسِطُونَ» مایلین به سوی باطل است. معنای آیه این است که: ما گروه جنیّان به دو طایفه تقسیم میشویم، یک طائفه آنهایی که تسلیم امر خدا و مطیع او هستیم، و طایفه دیگر کسانی که از تسلیم شدن برای امر خدا با این که حق است عدول کرده، و منحرف شدهاند.
«فَمَنْ اَسْلَمَ فَاُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَدا،» معنای جمله این است که کسانی که تسلیم امر خدا شدند، آنها در صدد یافتن واقع و ظفر جستن به حق بر آمدند.
«وَ اَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا و امّا منحرفین هیزم جهنماند،» (15 / جن) و در دوزخ با سوختن معذب میشوند، جانشان مشتعل میگردد، عینا نظیر منحرفین از
انس، که قرآن کریم آتش گیرانه دوزخشان خوانده است.
«وَ اَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ لاََسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ به درستی که داستان از این قرار است که اگر جن و انس بر طریقه اسلام یعنی تسلیم خدا بودن استقامت بورزند، ما رزق بسیاری روزیشان میکنیم، تا در رزقشان امتحانش کنیم» (16 و 17 / جن)
«وَ مَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُکْهُ عَذابا صَعَدا و کسی که از یاد پروردگارش اعراض کند خدا او را به راه عذابی دشوار میاندازد.» (17 / جن) (1)
1 المیزان ج،39 ص 202.
یکی بودن پیامبران جن و انسان
«یمَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ؟» (130 / انعام)
ما در قیامت همگی آنان را مخاطب قرار داده و میپرسیم؟ ای گروه جن و انس آیا پیغمبرانی از شما به سوی شما نیامدند؟ و آیات مرا بر شما نخواندند ؟ و شما را به دین حق دعوت نکردند؟ و از عذاب امروز که روز قیامت است هشدارتان ندادند و به شما نگفتند: خداوند بهزودی در موقف بازخواستتان بازداشته و به حساب اعمالتان رسیدگی نموده، و به آنچه از نیک و بد کردهاید پاداش و کیفرتان میدهد؟
در جواب خواهند گفت: ما علیه خود گواهی میدهیم که پیغمبران آیات تو را بر ما خواندند و از رسیدن به چنین روزی انذارمان کردند، و ما به دین ایشان کفر ورزیده و با علم به
حقانیّت آنان و بدون هیچ غفلتی ایشان را ردّ کردیم.
این معنا که ما برای آیه کردیم چند نکته را روشن میسازد: اوّل این که کلمه «مِنْکُمْ»
بیش از این دلالت ندارد که پیغمبران از جنس مجموع و روی هم رفته همان جن و انسی بودند که به سوی ایشان مبعوث شدند، و خداوند پیغمبران را از جنس ملائکه قرار نداد تا امتان ایشان از دیدنشان وحشت نکنند و کلام ایشان را که همان زبان مادری خودشان است بفهمند، و امّا این که برای جن و پیغمبرانی از جن و برای انس انبیائی از انس مبعوث کرده باشد آیه شریفه هیچگونه دلالتی بر آن ندارد.(1)
یکی بودن پیامبران جن و انسان
«قُلْ اوُحِیَ اِلَیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرْاآنا عَجَبا یَهْدی اِلَی الرُّشْدِ فَامَنّا بِهِ!» (1 / جن)
شروع سوره جن به داستان چند نفر از طایفه جن اشاره میکند که صوت قرآن را
1) المیزان، ج،14 ص 225.
شنیدند و ایمان آورده، و به اصول معارف دین اقرار کردند.
معنای آیه این است که: ای رسول به مردم بگو به من وحی شده، یعنی خدا به من وحی کرده که چند نفری از جن قرآن را شنیدند، و وقتی به قوم خود برگشتند به ایشان گفتند: ما کلامی را شنیدیم خواندنی، که کلامی خارق العاده بود، و به سوی عقاید
و اعمالی دعوت میکرد که دارنده آن عقاید و اعمال را برای رسیدن به حقیقت سعادت پیروز میگرداند.
اگر قرآن را عجب خواندند، برای همین بوده که کلامی است خارق العاده، هم در الفاظش وهم در معانی و معارفش، مخصوصا با در نظر گرفتن این که این کلام از شخصی صادر شده که بی سواد است، نه میتواند بخواند و نه بنویسد.
و کلمه «رُشْد»به معنای رسیدن به واقع در هر نظریه است که خلاف آن یعنی به خطا رفتن از واقع را «غَیّ» گویند، و هدایت قرآن به سوی رشد همان دعوت
اوست به سوی عقاید حقّه و اعمالی که عاملش را به سعادت واقعی میرساند. (1)
استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن
«وَ اَنّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدی امَنّا بِهِ،» و «فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا!»
(13 و 2 / جن)
حاصل معنای آیه این است که ما وقتی قرآن را که کتاب هدایت است شنیدیم، بدون درنگ ایمان آوردیم، برای این که هر کس به قرآن ایمان بیاورد، در حقیقت به پروردگار خود ایمان آورده، و هر کس به پروردگار خود ایمان بیاورد دیگر ترس ندارد، نه ترس
از نقصان در خیر که خدا به ظلم خیر او را ناقص کند، و نه ترس از این که مکروه
1) المیزان ج،39 ص 188.
احاطهاش کند، چنین کسی دیگر چرا عجله نکند، و بدون درنگ ایمان نیاورد؟ و در اقدام بر ایمان آوردن تردید کند؟ که مثلاً نکند ایمان بیاورم و دچار بخس و رهق شوم.
«فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا!»
این جمله از ایمان جنیّان به قرآن و تصدیق آن به این که حق است خبر میدهد و جمله فوق به معنای ایمانشان به قرآن را تأکید میکند و میفهماند که ایمان جنیّان به قرآن همان ایمان به خدائی است که قرآن را نازل کرده، در نتیجه رب ایشان هم همان خداست، و ایمانشان به خدای تعالی ایمان توحیدی است، یعنی احدی را ابدا شریک خدا نمیگیرند.(1)
1) المیزان ج39، ص 201 و 191.
سرعت ایمان آوردن جن به قرآن (55)
«وَ اِذْ صَرَفْنا اِلَیْکَ نَفَرا مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ...قالُوا یاقَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا کِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی!» (29 / احقاف)
معنای آیه چنین است: «به یاد آر آن زمان را که ما عدهای از جن را متوجّه به سوی تو کردیم، عدهای که میشنیدند قرآن را.» «فَلَمّا حَضَروُهُ قالُوا اَنْصِتُوا!» وقتی حاضر شدند در جائی که قرآن تلاوت میشد، به یکدیگر گفتند: (هیس) ساکت باشید، تا آن طور که باید خوب بشنویم. (29 / احقاف)
«فَلَمّا قُضِیَ وَلَّوْا اِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرینَ،» وقتی قرائت قرآن تمام شد و پیامبر از آن فارغ گشت، جنیّان به سوی قوم خود برگشتند، در حالی که بیم رسان ایشان از عذاب خدا بودند. (29 / احقاف)
«قالُوا یاقَوْمَنا اِنّاسَمِعْنا کِتابااُنْزِلَ مِنْبَعْدِمُوسیمُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ.» (30/احقاف) این جمله حکایت دعوت جنیّان است در برابر قومشان، که ایشان را به
اسلام میخواندند و انذار میکردند، و مراد از کتاب نازل بعد از موسی قرآن کریم است، و این کلام اشعار و بلکه دلالت دارد بر این که جنیّان نام برده مؤمن به دین موسی علیهالسلام و کتاب آن جناب بودهاند، و مراد از این که فرمود: «مُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ،» این است که قرآن تورات و یا همه کتابهای قبل را تصدیق میکند.
مسلمانی جن، و ایمان قبلی آنها به دین موسی (57)
«یَهْدی اِلَی الْحَقِّ وَ اِلی طَریقٍ مُسْتَقیمٍ!» (30 / احقاف)
یعنی کتاب آسمانی قرآن پیروان خود را به سوی صراط حق و طریق مستقیم هدایت میکند، رهروان این طریق از حق منحرف نمیشوند، نه در عقاید و نه در عمل.
«یا قَوْمَنا اَجیبُوا داعِیَ اللّهِ وَ امِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ» (31 / احقاف) منظور از «داعِی» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است. (1)
1) المیزان ج،36 ص 35
«وَ حُشِرَ لِسُلَیْمنَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ.»
(17 / نمل)
برای سلیمان لشکرش جمع شد لشکرها که از جن و انس و طیر بودند، و از این که
متفرق شوند یا در هم مخلوط گردند جلوگیری میشدند، بلکه هر یک در جای خود نگهداری میشد. از آیه شریفه بر میآید که گویا سلیمان علیهالسلام لشکرهائی از جن و طیر داشته، که مانند لشکریان انسی او با او حرکت میکردند.
کلمه «حَشْر» و هم چنین سیاق آیات بعدی، همه دلیلند بر این که لشکریان آن حضرت طوایف خاصی از انسانها و از جن و طیر بودهاند، برای این که در آیه شریفه فرموده: برای سلیمان جمع آوری شد لشکریانی که از جن و انس و طیر داشت.
و اگر در آیه مورد بحث، جن را جلوتر از انس و طیر ذکر کرد، از این جهت بود که مسخّر شدن جن و به فرمان در آمدن او برای یک انسان عجیبتر از آن دو دیگر است، و اگر بعد از جن انس را آورد نه طیر را، باز برای همین است که مسخر شدن انسانها
برای یک انسان عجیبتر از مسخر شدن طیر است، و علاوه بر این رعایت مقابله بین جن و انس هم شده است. (1)
1) المیزان ج30، ص 265.
«...قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ... .»
(39 / نمل)
عفریت جن و نیروی فوقالعاده او (61)
این سخنی است که سلیمان علیهالسلام بعد از برگرداندن هدیه سبأ و فرستادگانش گفته و در آن خبر داده که ایشان به زودی نزدش میآیند، در حالی که تسلیم باشند. سلیمان علیهالسلام در این آیه به حضار در جلسه میفرماید کدام یک از شما تخت ملکه سبأ را قبل از این که ایشان نزد ما آیند در این جا حاضر میسازد؟ و منظورش از این فرمان این است که وقتی ملکه سبأ تخت خود را از چندین فرسخ فاصله در حضور سلیمان حاضر دید، به قدرتی که خدا به وی ارزانی داشته، و به معجزه باهره او بر نبوتّش پی ببرد، تا در نتیجه تسلیم خدا گردد، هم چنان که به شهادت آیات بعد تسلیم شدند.
«قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْمَقامِکَ وَ اِنّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ اَمینٌ عفریتی از جن گفت: از آن پیش که از مجلس خود برخیزی تخت را نزدت میآورم که بر این
کار توانا و امینم.»
کلمه «عِفْریتٌ» به طوری که گفتهاند به معنای شریر و خبیث است. مفهوم آیه این است که من به آوردن آن نیرومند و امینم. نیرومند بر آن و حمل آنم خستهام نمیکند، امین بر آنم، و در آوردنش به تو خیانت نمیکنم. (1)
«وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ!» (112 / انعام)
عفریت جن و نیروی فوقالعاده او (63)
کلمه «جِنّ» در اصل به معنای استتار و نهان شدن است و در عرف قرآن به معنای طایفهای از موجودات غیر ملائکه هستند که شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند.
ماحصل آیه فوق چنین میشود: «همان طور که برای تو دشمنانی از شیطانهای انسی و
1) المیزان ج30، ص 284.
جنّی درست کردهایم که پنهانی و با اشاره علیه تو نقشه ریزی میکنند و با سخنان فریبنده مردم را به اشتباه میاندازد برای تمامی انبیای گذشته نیز چنین دشمنانی درست کرده بودیم،» و گویا مراد این باشد که شیطانهای جنّی به وسیله وسوسه به شیطانهای انسی
وحی میکنند و شیطانهای انسی هم آن وحی را به طور مکر و تسویل پنهانی برای این که فریب دهند یا برای این که خود فریب آن را خوردهاند به هم دیگر میرسانند.(1)
(64) جن و شیطان
«فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِه اِلاّ دابَّةُ الاَْرْضِ...تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ اَنْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ!» (14 / سبأ)
مراد از «دابَّةُ الاَْرْضِ»به طوری که در روایات آمده، حشره معروف به «بید» است،
1) المیزان ،ج4،1 ص 176.
که چوبها و پارچهها را میخورند.
از سیاق آیه استفاده میشود که سلیمان علیهالسلام در حالی که تکیه به عصا داشته از
مرگ سلیمان و عدم اطلاع جن از غیب
دنیا رفته و کسی متوجّه مردنش نشده، و هم چنان در حال تکیه به عصا بوده، و از انس و جن کسی متوجّه واقع مطلب نبوده، تا آن که خداوند بیدی را مأمور میکند، تا عصای سلیمان را بخورد و عصا از کمر بشکند، و سلیمان به زمین بیفتد، آن وقت مردم متوجّه شدند که وی مرده بود، و جن به دست آورد کهای کاش علم غیب میداشت. چون اگر علم به غیب میداشت تا به امروز درباره مرگ سلیمان در اشتباه نمیماند، و این عذاب خوارکننده را بیهوده تحمل نمیکرد.(1)
1) المیزان ، ج32، ص 261.
«وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا وَ اَنّا کُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یَسْتَمِعِ الاْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَدا.» (8 و9 /جِنّ)
از مجموع دو آیه این خبر به دست میآید که جنیّان به یک حادثه آسمانی
برخوردند، حادثهای جدید که مقارن با نزول قرآن و بعثت خاتم الانبیاء صلیاللهعلیهوآله رخ داده، و آن عبارت از این است که با بعثت آن جناب جنیّان از تلقّی اخبار غیبی آسمانی و استراق سمع برای به دست آوردن آن ممنوع شدهاند.
پر شدن آسمان از حارسان شدید اخیرا پیش آمده، و قبلاً چنین نبوده، بلکه جنیّان
آزادانه به آسمان بالا میرفتند، و در جائی که خبرهای غیبی و سخنان ملائکه به گوششان برسد مینشستند.
جنیّان خواستهاند بگویند: از امروز هر کس از ما بخواهد در آن نقطههای قبلی آسمان به گوش بنشیند، تیرهای شهابی را مییابند که از خصوصیاتش این است که یک تیرانداز در کمین دارد.(1)
«وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا.» (8 / جن)
«لَمَسْنَا السَّمآءَ» به معنای نزدیک شدن به آسمان به وسیله صعود بدان است. کلمه «حَرَس» به طوری که گفتهاند، اسم جمع کلمه «حارِس» است و به همین جهت با صفت
1) المیزان، ج39، ص 197.
مفرد توصیف شده است. مراد از «حرس شدید» نگهبانان قوی است که نمیگذارند شیطانها در آسمانها استراق سمع کنند، و به همین جهت دنبالش فرمود: «و شُهُبا» که
دفاع از نفوذ جن به آسمان برای استراق سمع (69)
منظور از شهابها سلاح آن نگهبانان است.(1)
«وَ اَنّا لانَدْری اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَدا؟» (10/جن)
این که جنیّان گفتند ما نمیدانیم آیا خدای تعالی شر اهل زمین را خواسته یا رشد آنان را، برای جهل و تحیّری است که نسبت به مسئله رجم و جلوگیری از اطلاع یافتن
شیطانها از اخبار آسمانی داشتهاند، چیزی که هست این مقدار را فهمیده بودند که این حادثه که در آسمان رخ داده، مربوط به اهل زمین است، حال یا برای خیر آنان است، و یا
1) المیزان، ج39، ص 196.
شر آنان، اگر خدای تعالی از پدید آوردن این حادثه خیر اهل زمین را خواسته باشد، قطعا آن خیر یک نوع هدایت و سعادت اهل زمین خواهد بود، و به همین جهت در لنگه دوّم احتمال خود که جا داشت بگویند (و یا خیر ایشان را) گفتند: (و یا رشد ایشان را)، مؤید این معنا جمله (اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ،) است که اشعار به رحمت و عنایت دارد.
جنیّان در این کلام خود فاعل اراده رشد را ذکر کردند ولی در جانب شرّ فاعل را ذکر نکردند، و نگفتند: (اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ،) بلکه فعل اراده را به صیغه مجهول آوردند، تا هم رعایت ادب را نسبت به خدای تعالی کرده باشند، و هم فهمانده باشند خدای تعالی شرّ کسی را نمیخواهد، مگر آن که خود انسان کاری کرده باشد که
حیرت و جهل جنیّان نسبت به کیفیت وحی (71)
مستحق شرّ خدائی شده باشد.(1)
1) المیزان ، ج39، ص 199.
«وَ قَیَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ فَزَیَّنُوا لَهُمْ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ماخَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ.» (25 / سجده)
جمله «قَیَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ،» اشاره به این است که کفّار استعداد این را داشتند که ایمان
(73)
بیاورند و تقوی پیشه کنند، و در نتیجه خدای تعالی قرینهایی برایشان معین کند که ایشان را بیش از پیش تسدید و هدایت کنند.
ولی با داشتن چنین استعدادی کفر ورزیدند، و مرتکب فسق شدند و خدای تعالی به
جای آن قرینها، قرینهای دیگر از شیطانها برایشان قرار داد تا ملازم آنان باشند، و این را به عنوان مجازات در مقابل کفر و فسوقشان کرد.
آن قرینان سوء، هم لذتهای مادی را که داشتند در نظرشان جلوه دادند و هم آنها را که آرزومند بودند داشته باشند، و در آینده به دست آورند.
«وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ،» یعنی کلمه عذاب علیه ایشان ثابت و واجب شد، در حالی که در امتهائی شبیه به خود بودند، امتهایی از جن و انس که قبل از ایشان میزیستند. و از این آیه شریفه چنین
(74) جن و شیطان
برمیآید که جنیّان نیز مانند آدمیان مرگ و میر دارند. (1)
1) المیزان، ج34، ص 297.
«قالَ ادْخُلُوا فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ فِی النّارِ...!»
(38 / اعراف)
این خطاب از ناحیه خود پروردگار است، نه ملائکه که واسطههای در مسئله توفّی و مرگ امتهایی از جن به اجل معیّن قبل از قیامت (75)
غیر آنند. مخاطبین به این خطاب به حسب سیاق لفظ بعضی از کفّارند که قبل از ایشان امتهایی مانند ایشان از جن و انس بوده و در گذشتهاند.
این آیه دلالت دارد بر این که از طایفه جن امتهایی هستند که بر خلاف ابلیس که تا روز قیامت زنده است به اجلهای معین و معلومی میمیرند. (1)
1) المیزان، ج15، ص 157.
«وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمیعا یمَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ الاِْنْسِ!»
(128 / انعام)
این که در آیه مورد بحث میفرماید: شما ای گروه جن زیاد از انسانها آوردهاید، معنایش این است که شما ای گروه شیاطین زیاد در انسانها اثر گذاشتهاید و خیلی آنان را اغواء کردید.
«وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمیعا،» و روزی که همه آنان را محشور میکند تا احتجاج علیه آنان به طور کامل انجام یابد، آن گاه به طائفه شیطانها میفرماید: «یمَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ الاِْنْسِ،» ای گروه جن شما ولایت بر انسانها و گمراه نمودن آنان را از حد گذراندید. «وَ قالَ اَوْلِیاؤُهُمْ مِنَ الاِْنْسِ،» پیروان شیطانها به جای ایشان جواب داده و به حقیقت اعتراف نموده گفتند:«رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ،» پروردگارا ما گروه
آدمیان خودمان دنبال شیطانها را گرفته و به تسویلات آنان از زخارف دنیا و هواپرستی لذت بردیم. و گروه جن هم از پیروی کردن ما و القای وسوسه به دلهای ما لذت بردند، ما دو طائفه این روش را ادامه دادیم تا آن که «بَلَغْنا اَجَلَنَا الَّذی أَجَّلْتَ لَنا،» رسیدیم به آن اندازه از زندگی بدبختانه و کارهای ناشایسته که فعلاً داریم.
حشر گروه جن در قیامت و بازخواست آنها
به طوری که ملاحظه میکنید اعتراف دارند که این «اجل» را هر چند خداوند مقدّر فرموده ولی ایشان با پیمودن راه بهرهبرداری از هم به اختیار خویش، به آن رسیدهاند و بنابر آن چه گفته شد اگر بگوییم آیه شریفه ظهور دارد در این که مراد از جن شیاطین جنّی است که در سینهها وسوسه میکنند خیلی بیراهه نرفتهایم.
«قالَ النّارُ مَثْوَیکُمْ خلِدینَ فیهآ اِلاّ ماشآءَاللّهُ،» این جمله حکایت جوابی است که خداوند به آنان میدهد، و در عین حال قضائی است که علیه آنان میراند، و متن آن قضا
تنها جمله «النّارُ مَثْوَیکُمْ!» است که معنایش این است که: آتش محل اقامتی است برای
شما که در آن استقرار خواهید داشت، و بیرون شدن برایتان نیست.
و چون ممکن بود کسی خیال کند که خود خدای تعالی هم نمیتواند آنان را از آتش بیرون کند لذا فرمود: «اِلاّ ماشآءَاللّهُ» تا بفهماند که قدرت خدای تعالی بر نجات آنان در عین حال به جای خود باقی است، گر چه نجات نمیدهد.(1)
نحوه رسیدگی به اعمال جن در قیامت (79)
«یَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ!» (39 / رحمن)
آیه شریفه سرعت حساب را بیان میکند، (و میفرماید حساب رسی او این قدر سریع است که از هیچ جن و انسی نمیپرسد چه گناهی کردهای،) هم چنان که در جای
1) المیزان ، ج14، ص 223.
دیگر صریحا فرموده: «وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ و خدا سریع الحساب است،» (202/بقره) و مراد از کلمه «یَوْمَئِذٍ» روز قیامت است.
سئوالی که در آیه فوق نفی شده و فرموده: «از کسی سئوال نمیشود،» سئوال به طور معمول و مألوف در بین خود ما انسانهاست، چنین سئوالی را نفی کرده است. پس این آیه منافاتی با آیه «وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ ایشان را نگه دارید که باید بازخواست و سئوال شوند» (24 / صافات) و آیه «فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعینَ پس به پروردگارت
(80) جن و شیطان
سوگند که به طور حتم از ایشان همگیشان سئوال خواهیم کرد،» (92 / حجر) ندارد. برای این که روز قیامت مواقف مختلف دارد، در بعضی از مواقف مردم بازخواست میشوند، و در بعضی دیگر بر دهانهایشان مهر زده میشود، و در عوض اعضای بدنشان
سخن میگوید، و در بعضی دیگر از سیمایشان شناخته میشوند.(1)
«یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذوُا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ
ظهور عدم توانایی جن و انس در قیامت (81)
وَ الاَْرْضِ فَانْفُذوُا!» (33 / الرحمن)
خطاب به گروه جن و انس در این آیه شریفه به طوری که از سیاق استفاده میشود از خطابهای روز قیامت است، و خطابی است تعجیزی، یعنی میخواهد بفرماید: روز قیامت هیچ کاری نمیتوانید بکنید.
و مراد از استطاعت قدرت، و مراد از نفوذ از اقطار فرار از کرانههای محشر است،
1) المیزان، ج37، ص 217.
چون کلمه اَقْطار جمع قُطْر است که به معنای ناحیه است و معنای آیه این است که ای گروه جن و انس (در ضمن باید دانست این که جن را جلوتر از انس آورد، برای این بود که جن در حرکات سریع و تواناتر از انسان است،) اگر توانستید از حساب و کتاب قیامت بگریزید، این شما و این نواحی آسمانها و زمین، ولی به هر طرف بگریزید
بالاخره به ملک خدا گریختهاید، و شما نمیتوانید از ملک خدا درآیید، و از مؤاخذه او رها شوید.
«لا تَنْفُذوُنَ اِلاّ بِسُلْطانٍ» یعنی قادر بر نفوذ نخواهید بود مگر با نوعی سلطه که شما فاقد آن هستید، و منظور از سلطان قدرت وجودی است. (1)
1 المیزان، ج37، ص 215.
1) المیزان، ج37، ص 215.
ظهور عدم توانایی جن و انس در قیامت (83)
«...بَلْ کانُوا یَعبُدُونَ الْجِنَّ اَکْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ.» (41 / سبأ)
«جِنّ» دوّمین طایفه از طوایف سه گانهای هستند که مورد پرستش مشرکین واقع شدهاند. مشرکین سه طایفه از موجودات را میپرستیدند: ملائکه، جن، و قدیسین از
بشر. از این سه طایفه دو طایفه اول در استحقاق پرستش مقدّم بر طائفه سوم اند. طایفه سوم هر چند که اگر به حد کمال رسیده باشند، از دو طایفه اول افضلند، و لکن هر چه باشند ملحق به آن دو طائفهاند.
طایفه جن به پرستش بت پرستان راضی بودند. و این جنیّان همان کسانی هستند که وَثَنیها آنها را مبادی شرور، و پیدایش فساد در عالم میدانستند، و آنها را میپرستیدند، که به اصطلاح باجی به آنها داده، و از شرشان محفوظ بمانند، هم چنان که ملائکه را مبدأ خیرات پنداشته، آنها را میپرستیدند، تا به وسیله این باج، خیرات آنان را به سوی خود سرازیر کنند.
و ای بسا وجه این که ایمان به جن را به بیشتر مشرکین نسبت دادند، نه به همه آنان، این باشد که بیشتر مشرکین منظورشان از بت پرستی مصونیت از شرور آلهه بوده، و
پرستش جن در جوامع تاریخی بشر (85)
از سوی دیگر در مذهب ایشان مبدأ تمامی شرور جن بوده است، پس در نتیجه پرستش بیشتر آنان به طور ناخود آگاه پرستش جن بوده است. (1)
1) المیزان، ج32، ص 297.
«قُلِ ادْعُوا اللّهَ اَوِادْعُوا الرَّحْمنَ اَیّاما تَدْعُوا فَلَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنی!»
(110 / اسراء)
از دید مشرکین، «ملائکه» و «جن» مظاهر عالیهای برای اسماء هستند. به همین جهت
آن دو را فرزندان خدا دانستند که در عالم کون دخل و تصرّف دارند. و نیز از دید آنان عبادتِ عبادت کنندگان و توجّه هر متوجهی از مرحله ظهور اسماء و مرتبه فرزندان خدا که مظاهر اسماء اویند تجاوز نمیکند (و به خدا نمیرسد،) هر چند که او خیال کند متوجّه خدا شده، بلکه در حقیقت متوجه همان فرزندان خدا گشته است.
به نظر وثنیها (مشرکین) خواندن هر اسمی از خدا پرستش همان اسم است، یعنی پرستیدن ملک و جن که مظهر آن اسم است، و همان جن و ملک اله و معبود آن عبادت است، و تعدد خدایان از همین جا ریشه گرفته است که چون دعاها انواع زیادی
داشته و زیادی انواع دعاها هم به خاطر زیادی و تعدد انواع حاجات بوده است.
آیه مورد بحث این حرف را رد میکند و وجه خطای این اعتقاد را هم بیان مینماید که این اسماء متعددی برای خدا و مملوک صرف اویند، نه این که خودشان اله مستقل بوده و در ذات و صفات از او جدا باشند.
نفی تصرّف جن در خلقت (87)
اسماء و یا مظاهر اسما از جن و ملک را فرزندان خدا دانستن خطاست زیرا اطلاق فرزند و یا پسر بر جن و ملک کردن، چه اطلاق به نحو حقیقت باشد و چه به نحو مجاز و به عنوان احترام و تشریف، محتاج نوعی سنخیت و اشتراک میان ولد و والد و پسر و پدر است. ساحت کبریائی خدای تعالی منزه است از این که چیزی غیر او شریک در ذات و یا کمال باشد.
نسبت تصرف در کون را به جن و ملک دادن هر قسم تصرف باشد باطل است، زیرا این ملائکه و هم چنین اسمائی که ملائکه مظاهر آنند خودشان از خود
مالک چیزی نیستند و در قبال خدای تعالی در هیچ چیز استقلال ندارند. (1)
«وَ اَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الاِْنْسِ یَعُوذوُنَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادوُهُمْ رَهَقا.»
( 6 / جن)
مراد از پناه بردن انس به جن به طوری که گفتهاند این است که در عرب رسم بوده که وقتی در مسافرت در شب به بیابانی بر میخورند از شر (جانوران) و شر سفیهان جنی به عزیز آن بیابان که سر پرست جنیان است پناه میبردند و میگفتند: من پناه
اعتقادات قبایل مشرک در مزاحمت جنیّان (89)
میبرم به عزیز این وادی، از شر سفهای قومش، و از «مقاتل» نقل شده که گفته اولین
1) المیزان، ج26، ص 21.
کسی که پناهنده به جن شد طائفهای از یمن، و سپس قبیله بنو حنیفه بودند، و آن گاه در همه عرب شایع گردید.
بعید نیست مراد از پناهنده شدن به جن این باشد که برای رسیدن به مقاصدشان به کاهنی مراجعه نموده، از او بخواهد اجنه را به کمک دعوت کند. داستانی هم که از بعضیها نقل میکنند و ذیلاً از نظر خواننده میگذرد به همین معنا برگشت میکند، و آن داستان این است که رسم بوده هرگاه از اذیّت و مضرّت جن میترسیدند به رجالی از انس مراجعه میکردند.
«فَزادوُهُمْ رَهَقا،» یعنی رجال جن گناه رجال انس و طغیان و یا
ذلّت و ترس آنان را زیادتر کردند. (1)
«وَ اَنَّهُ کانَ یَقُولُ سَفیهُنا عَلَی اللّهِ شَطَطا! وَ اَنّا ظَنَنّا اَنْ لَنْ تَق-ُولَ الاِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلَی اللّهِ کَذِبا،» (4و5/ جن)
این آیه در مقام تأکید جمله «لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا،» است و منظورشان از جمله «سفیه ما» مشرکینی است که قبل از ایشان در میان جنیّان بودهاند.
تکذیب اکاذیب مشرکین جن به وسیله مؤمنین جن (91)
آیه دوم اعترافی است از جنیان به اینکه خیال کرده بودند انس و جن هر چه میگویند راست است، و هرگز علیه خدا دروغ نمیگویند، در نتیجه وقتی برخوردند به مشرکین و شنیدند از ایشان که
1) المیزان، ج39، ص 195.
نسبت داشتن زن و فرزند به خدا میدهند باور کردند، و آن وقت به آن نسبتهای ناروا ایمان آورده و در نتیجه مثل خود آنان مشرک شدند، و هم چنان در شرک بودند تا این که قرآن را شنیدند، و حقیقت برایشان روشن گردید، و این اعتراف جنیّان در حقیقت تکذیب مشرکین انسی و جن است.(1)
«وَ اَنّا ظَنَنّا اَنْ لَنْ نُعْجِزَ اللّهَ فِی الاَْرْضِ وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَبا!» (12 / جن)
مراد از این که گفتند: «هرگز خدا را در زمین عاجز نمیکنیم،» این باشد که «میتوانیم در زمین از راه فساد در ارض جلو خواست خدا را بگیریم، او را عاجز سازیم،
1) المیزان، ج39، ص 194.
و نگذاریم نظامی که در زمین جاری کرده جاری شود.» چون افساد خود آنان هم اگر محقق شود، تازه یکی از مقدّرات خود خداست، نه این که خدا را عاجز ساخته باشند، و نیز مراد از جمله «وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَبا،» این باشد که اگر خدا بخواهد ما را دستگیر کند نمیتوانیم از چنگ او بگریزیم، و او نتواند به ما دست یابد. (1)
اعتراف جنیّان به عجز خود در برابر خدا (93)
«وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَکاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُواْ لَهُ بَنینَ وَ بَنتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ... .»
(100 / انعام)
مشرکین برای خدای تعالی شرکائی از جن اتخاذ کردهاند، در حالی که جن نیز مخلوق خداست و مخلوق نمیتواند با خالق خود در خدائی شرکت داشته باشد.
1) المیزان، ج39، ص 201.
مراد از جن در این جا شیطانهایند، چون بعضی مانند مجوسان که قائل به اهریمن و یزدان بودند و هم چنین مانند یزیدیها که قائل به الوهیّت ابلیس (ملک طاووس شاه پریان) بودند و شیاطین را شریک خدا میدانستند. ممکن هم هست مراد از جن همین جن معروف بوده باشد، چون به طوری که نسبت میدهند بعضی از مشرکین قریش معتقد بودند که خدای تعالی دختری از جن گرفته واز آن دختر ملائکه به وجود آمده. این احتمال با سیاق جمله فوق سازگارتر است، و بنابراین احتمال، مراد از بنین و بنات و دختران و پسران از جمله ملائکه خواهند بود.
«خَرَقُواْ» به معنای من در آری، از پیش خود ساختن، و افترا بستن است «سُبْحنَهُ وَ تَعلی عَمّا یَصِفُونَ.»
و اگر مراد از بنین و بنات اعم از ملائکه باشد بعید نیست که مقصود از آن همان
شرکای جن شاهپریان و سایر معتقدات باطل (95)
اعتقادی باشد که در سایر ملل غیر اسلامی یافت میشود، مانند اعتقاد برهمنیها و
بودائیها که اعتقادی نظیر اعتقاد مسیحیها را داشتند و نیز مانند اعتقادی که سایر بتپرستان قدیم داشته و خدایان ساختگی خود را پسران و دختران خدا میدانستند و هماکنون آثاری که به دست باستان شناسان کشف میشود وجود چنین اعتقادی را تأیید میکند، مشرکین عرب هم همه میدانیم که ملائکه را دختران خدا میپنداشتند.(1)
1) المیزان، ج14، ص 131.
موضوع ابلیس نزد ما امری مبتذل و پیش پا افتاده شده که اعتنائی به آن نداریم جز این که روزی چند بار او را لعنت کرده و از شرّش به خدا پناه میبریم، و بعضی افکار پریشان خود را به این جهت که از ناحیه اوست تقبیح کنیم، و لکن باید دانست که این موضوع مطلبی است که بسیار قابل تأمل و شایان دقت و بحث، و متأسفانه تا کنون در
صدد بر نیامدهایم ببینیم قرآن کریم درباره حقیقت این موجود عجیب که در عین این که از حواس ما غایب است ولی تصرفات عجیبی در عالم انسانیت دارد چه میگوید؟
چرا نباید در صدد برآییم؟ چرا در شناختن این دشمن خانگی و درونی خود بیاعتناییم؟ دشمنی که از روز پیدایش بشر تا روزی که بساط زندگیاش برچیده میشود بلکه حتی پس از مردنش هم دست از گریبان او بر نمیدارد و تا در عذاب جاودانه دوزخش در نیندازد آرام نمیگیرد؟ آیا نباید فهمید این چه موجود عجیبی است که در عین این که همه حواسش جمع گمراه کردن یکی از ماهاست و در همان ساعتی که مشغول گمراه کردن اوست عینا به همان جور و در همان وقت سرگرم گمراه ساختن
همه بنی نوع بشر است؟ در عین این که از آشکار همه با خبر است از نهان آنان اطلاع دارد، و حتی از نهفتهترین و پوشیدهترین افکاری که در زوایای ذهن و فکر آدمی جا
طرح موضوع شیطان
دارد با خبر است، و علاوه بر این که با خبر است مشغول دسیسه در آن و گمراه ساختن
صاحب آن نیز هست؟ (1)
«قُلْنا لِلْمَلاآئِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْلیسَ... .» (11 / اعراف)
از آیات مختلف قرآن بر میآید که: ابلیس موجودی است از آفریدههای پروردگار
که مانند انسان دارای اراده و شعور بوده و بشر را دعوت به شرّنموده و به سوی گناه سوق میدهد. این موجود قبل از این که انسانی به وجود آید، با ملائکه میزیسته و هیچ امتیازی از آنان نداشته است. پس از این که آدم علیهالسلام پا به عرصه وجود گذاشت وی از صف فرشتگان خارج شده و بر خلاف آنان در راه شرّ و فساد افتاد، و سرانجام کارش
1) المیزان، ج15، ص 46.
به این جا رسید که تمامی انحرافها و شقاوتها و گمراهیها و باطلی که در بنی نوع بشر به وقوع بپیوندد همه به یک حساب مستند به وی شود. و بر عکس ملائکه که هر فردی از افراد بشر به سوی غایت سعادت و سر منزل کمال و مقام قرب پروردگار راه یافته و مییابد هدایتش به یک حساب مستند به آنهاست.
ابلیس را در کارهایش اعوان و یارانی است از فرزندان خود و از جن و انس که هر کدام به طریق خاصی اوامر او را اجرا میکنند و او به ایشان دستور میدهد که در کار
ماهیّت شیطان از نظر قرآن (101)
بنی نوع بشر مداخله نموده، و از دنیا و هر چه در آن است، و در هر چیزی که با زندگی بشر ارتباط دارد، در آن تصرف نموده و باطل را به صورت حق و زشت آن را به صورت زیبا وانمود کنند. ایشان نیز اوامر او را امتثال نموده و در دلهای بشر و در بدنهایشان و در اموال و فرزندان و سایر شئون زندگی دنیوی شان بانحاء مختلف تصرف میکنند. گاهی به صورت دسته جمعی و گاهی به طور منفرد، زمانی به کندی و
زمانی به سرعت، گاهی بدون واسطه و گاهی به وسیله طاعت، و زمانی به وسیله معصیت به کار گمراه ساختن او میپردازند.
تصرّفات ابلیس و لشکریان او طوری نیست که برای بشر محسوس باشد یعنی بفهمد که چه وقت ابلیس در دلش وارد میشود و چگونه افگار باطل را در قلب وی القاء میکند، و یا اذعان کند که این فکر از خودش نیست و شخص دیگری در دل
او القاء کرده پس نه کارهای شیطان و لشکرش مزاحم رفتار انسان است و نه ذوات و اشخاص ایشان در عرض وجود وی میباشد جز این که خداوند به ما خبر داده که ابلیس از جن است و او و لشکرش از آتش آفریده شدهاند. و به هر حال گویا آغاز و انجام وجود وی با هم اختلاف دارد. (1)
1) المیزان ، ج15، ص 57.
«خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ...!» (76/ص)
مادّه اولیّه شیطان (103)
«مرا از آتش آفریدی...!»
در این آیه ابلیس، علت سجده نکردن خود را بیان میکند و آن این است که من شرافت ذاتی دارم. چون مرا از آتش خلق کردهای ولی آدم مخلوقی است از گل. (1)
«...فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه» (50 / کهف)
پروردگار متعال درباره حقیقت و ذات این موجود شریری که نامش را ابلیس نهاده جز مختصری بیان نفرموده است. تنها در آیه: «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه مگر
1) المیزان، ج34، ص 41.
ابلیس که از جنیّان بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد،» جن بودن او را بیان کرده و در جمله: «خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ مرا از آتش خلق کردی،» (76 / ص) از قول خود او حکایت کرده که ماده اصلی خلقتش آتش بوده. و اما این که سر انجام کارش چه بوده و جزئیات و تفصیل خلقت او چگونه بوده صریحا بین نکرده است. (1)
همجنس بودن ابلیس با جن (105)
«... اِلاّ اِبْلیسَکانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه!» (50 / کهف)
در این جمله ماجرای میان خدا و ابلیس را یادآوری میکند، آن زمان که به ملائکه دستور داد تا بر آدم پدر بزرگ انسان سجده کنند، همه سجده کردند مگر ابلیس که از جن بود و به همین جهت از امر پروردگارش تمرّد کرد.
1) المیزان، ج15، ص 52.
معنای آیه این است که به یاد آر این واقعه را تا برای مردم روشن شود که ابلیس که از جن بود و هم چنین ذریّه او دشمنان ایشانند، و خیر ایشان را نمیخواهند، پس سزاوار نیست که فریب او را که لذّات مادّی دنیا و شهوات، و نیز اعراض از یاد خدا را برای ایشان زینت میدهد، بخورند و نیز سزاوار نیست که او را اطاعت کنند، و بهسوی
باطلی که او دعوتشان میکند قدم نهند.(1)
«وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ.» (112 / انعام)
«شَیْطان» دراصل لغت بهمعنای شِرّیراست. دراثر غلبه استعمال بیشتر به «ابلیس» اطلاق میشود. کلمه «جن» در اصل لغت به معنای استتار و نهان شدن است. در عرف
1) المیزان، ج26، ص 198.
مفهوم کلمه «شیطان» و رابطه او با «جن» (107)
قرآن به معنای طایفهای از موجودات غیر ملائکه هستند که شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند، و خداوند ابلیس را از سنخ و جنس «جن» معرفی کرده است(1)
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ. وَالْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ.» (26 و 27 / حجر)
اصل کلمه «جن» به معنای پوشاندن است. جن طایفهای از موجودات اند که بالطبع از حواس ما پنهانند، و مانند خود ما شعور و اراده دارند، و در قرآنکریم بسیار اسمشان برده شده، و کارهای عجیب و غریب و حرکات سریع به ایشان نسبت میدهد و نیز مانند ما مکلف به تکالیفند، و چون ما، زندگی و مرگ و حشر دارند که همه اینها از بسیاری از آیات متفرق قرآنی استفاده میشود.
1) المیزان ، ج14، ص 176.
و امّا «جان» و این که آیا جان هم همان جن است و یا به گفته ابن عباس پدر جن است، همان طور که آدم بشر است، و یا به گفته حسن همان ابلیس است، و یا به گفته راغب نسل جنّی ابلیس، و یا نوع مخصوصی از جن است، اقوال مختلفی است که بیشترش بی دلیل است.
آنچه که تدبر در آیات قرآن کریم دست میدهد این است که در دو آیه مورد بحث
ارتباط جنس شیطان با جن (جانّ) (109)
جانّ را مقابل انس گرفته و آن دو را دو نوع گرفته، و همین دو نوع گرفتن آن دو، دلیل و یا حداقل اشاره دارد بر این که یک نوع ارتباطی در خلقت آن دو هست، و نظیر دو آیه مورد بحث آیه «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ انسان را آفرید از گل خشکیده چون سفال و جن را از آتشی زبانه دار،» (14 / رحمن) است. سیاق آیات مورد بحث خالی بر این معنی نیست که ابلیس از جن بوده، وگرنه آیه «وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ...،» لغو میشد. در جای دیگر کلام خود فرموده: که ابلیس از جن بود، و آن آیه «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه از جن بود و به همین جهت از امر
پروردگارش سر باز زد،» (50 / کهف) است، چه از این آیه، به خوبی بر میآید که جانّ همان جن بود، و یا یک نوعی از انواع آن بوده، در غیر این دو آیه دیگر اسمی از جانّ برده نشده است و هر جا اسمی از موجود مقابل انسان رفته به عنوان جن بوده، حتی در مواردی که عمومیت کلام، ابلیس و هم جنسان او را هم میگرفته، مانند جمله « شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ،» (112 / انعام) به لفظ جن تعبیر شده است.(1)
«فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْلیسَ...» و «کانَ مِنَ الْجِنِّ... .» (11 / اعراف) و (50 / کهف)
در آیات فوق و هم چنین در آیه «فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ ملائکه همگی بر او
ارتباط جنس شیطان با جن (جانّ) (111)
سجده کردند،» (30 / حجر) خدای تعالی خبر میدهد از سجده کردن تمامی فرشتگان
1) المیزان، ج23، ص 222.
مگر ابلیس. و در آیه: «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه مگر ابلیس که از جنیان بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد ...،» علّت سجده نکردن وی را این دانسته که وی از جنس فرشتگان نبوده، بلکه از طائفه جن بودهاست.
از آیه «(ملائکه) بندگان گرامیاند، که به گفتار از خدا پیشی نمیگیرند و به فرمان او کار میکنند،» هم استفاده میشود که اگر ابلیس از جنس فرشتگان بود چنین عصیانی را مرتکب نمیشد. (1)
(112) جن و شیطان
«وَ کانَ الشَّیْطانُ لِرَبِّه کَفُورا!» (27 / اسراء)
و شیطان کفران پروردگار خود کرد.
کلمه «شَیْطان» در جمله فوق یک فرد غیر معین از شیطانهای در اوّل آیه مزبور که
1) المیزان،ج15، ص 29.
میگوید: «اِنَّ الْمُبَذِّرینَ کانُوا اِخْوانَ الشَّیاطینِ،» (27 / اسراء) نیست، تا اشکال شود که همه شیطانها کفورند نه یک فرد، بلکه مراد از آن «ابلیس» است که پدر شیطانهاست. و شیطانها ذریّه او و قوم و قبیله اویند. (1)
ابلیس، پدر شیطانها (113)
«اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ اَوْلِیاءَ مِنْ دُونی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ؟» (50 / کهف)
«آیا با این حال او را و بچههای او را سوای من اولیا خود اتّخاذ میکنید، با این که آنان دشمنان شمایند؟»
از آیه فوق استفاده میشود که شیطان نیز مانند سایر جانداران ذریّه و فرزند دارد
1) المیزان، ج25، ص 144.
و امّا این که کیفیت پیدایش فرزندان او چگونه است؟ معلوم نیست، و آیه مزبور
از آن ساکت است. (1)
«وَ قالَالشَّیْطانُ لَمّا قُضِیَالاَْمْرُ» (22/ابراهیم)
کلمه «شیطان» هر چند که به معنای شریر است، چه شریرهای جنّی و چه انسی، هم چنان که فرمود: «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ و این چنین قرار
تفاوت ابلیس و شیاطین، ذریّه و قبیله ابلیس (115)
دادیم برای هر پیغمبری شیطانهائی از جن و انس،» (112 / انعام) و لکن در خصوص این آیه مقصود از آن همان شخص اوّلی است که مصدر تمامی گمراهیها و ضلالت
1) المیزان، ج15، ص 57.
در بنی آدم شد، و نام شخصیاش «ابلیس» است، چه از ظاهر سیاق بر میآید که او با کلام خود عموم ستمکاران اهل جمع را خطاب قرار داده، و اعتراف میکند که همو بوده که ایشان را به شرک دعوت میکرده است.
قرآن کریم هم تصریح کرده که آن کسی که در عالم خلقت چنین پُستی را قبول کرده همان «ابلیس»است، و خودش هم این معنا را ادعّا میکند و خدای تعالی دعویش را رد نمیکند: «فَبِعِزَّتِکَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَاِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ: به عزت تو سوگند همه آنان را اغواء میکنم مگر بندگان مخلصت را... .» (82 و 83 / ص)
و امّا ذریّه و قبیله او که قرآن اسم آنها را برده و درباره قبیله او میفرماید:
(116) جن و شیطان
«اِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاتَرَوْنَهُمْ او و قبیلهاش از آن جا که نمیبینیدشان شما را میبینند.» (27 / اعراف) و نیز در سوره کهف برای او ذریّه معرفی نموده میفرماید: «اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ اَوْلِیاءَ آیا او و ذریّه او را اولیاء خود میگیرید؟» (50 / کهف)
ولایتشان جزئی است مثلاً یکی از ایشان بر بعضی از مردم ولایت و تصرف دارد، و بر بعضی دیگر ندارد، یا در بعضی اعمال دارد، و در بعضی دیگر ندارد، و یا این که اصلاً ولایت واقعی ندارند، بلکه ولایتشان در حدود معاونت و کمک به شیطان اصلی است، و ریشه و همه کارهای که تمامی کارهائی که از دیگران سرمیزند کار اوست همان «ابلیس» است. (1)
تفاوت ابلیس و شیاطین، ذریّه و قبیله ابلیس (117)
«...وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ...!»
(64 / اسراء)
«... حالا هر که را که توانستی به آواز خودت بکشان و با سواران و پیادگانت آنان را
1) المیزان، ج 23، ص 69 .
محاصره کن و در مالها و فرزندانشان شریک شو...!»
به طوری که از آیات قرآن بر میآید برای شیطان لشکری است که او را در هر کاری
که بخواهد مدد میکنند، از آن جمله آیه شریفه: «اِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَقَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاتَرَوْنَهُمْ شیطان و دسته وی شما را از آن جائی که نمیبینید، میبینند،» (27 / اعراف) است. و اگر در آیه «وَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ،» (39 / حجر) گمراهی همه را به خود او نسبت داده برای این است که هر قدر هم لشکریانش زیاد و نقشه عملیات آنها مختلف باشد نتیجه عملیاتشان که همان وسوسه در دلها و گمراه ساختن مردم است یکی است.
از آیه: «اَلَّذی یُوَسْوِسُ فی صُدوُرِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ،» (3 و 4 / ناس) هم بر میآید که لشکریانش همه از جنس خود او یعنی از طائفه جن نیستند، و بعضی از آنان از جنس بشرند.
از آیات کریمه قرآن درباره ابلیس و خصوصیات کارهای او و لشکریانش دو نکته دیگر استفاده میشود: یکی این است که لشکریان او در کندی و تندی در عمل همه مثل
لشکریان شیطان و عملکردانفرادی و اجتماعی (119)
هم و برابر هم نیستند، بعضی تند و بعضی کند هستند، به شهادت این که در جمله «وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ،» (14 / اسراء) بعضی از لشکریان او را سواره و بعضی را پیاده معرفی کرده است.
نکته دیگر این که لشکریان او از جهت اجتماع و انفراد در عمل نیز مختلفند، بعضیها تنها کار میکنند و بعضیها به کمک یکدیگر کاری را از پیش میبرند، به دلیل آیه: «وَ قُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطینِ وَ اَعُوذُ بِکَ رَبِّ اَنْ یَحْضُروُنِ و بگو پروردگارا پناه میبرم به تو از وسوسههای شیطانها، و پناه میبرم به تو از این که به نزد من آیند،» (97/مؤمنون) و احتمالاً آیه: «آیا شما را خبر بدهم از این که شیطانها بر چه کسی نازل میشوند، آنان نازل میشوند بر هر دروغ ساز گنه پیشه، کسانی که مسموعات خود را نشر میدهند و بیشترشان دروغ گویانند.» (221 تا 223 / شعرا)(1)
1) المیزان، ج 15، ص 56.
لشکریان شیطان و عملکردانفرادی و اجتماعی (121)
«یا بَنیآ ادَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُالشَّیْطانُ...!» (11 تا 25 / اعراف)
1 چرا خداوند ابلیس را آفرید؟ او که میدانست وی چه کاره است؟
2 بااینکه ابلیساز جن بود چرا خداوند او را با ملائکه محشور و همنشین کرد؟
(122)
3 با این که میدانست او اطاعتش نمیکند چرا امر به سجدهاش کرد؟
4 چرا موفق به سجدهاش نکرد و در گمراهیاش کمک نمود؟
5 چرا بعد از آن نافرمانی او را از بین نبرد؟
6 چرا تا روز قیامت مهلتش داد؟
7 چرا او را مانند خون در سراسر وجود آدمی راه داد و بر او مسلّط کرد؟
8 چرا به لشکریانی تأییدش کرده و بر همه جای حیات انسان راه داد؟
9 چرا او را از نظر و احساس بشر پنهان کرد؟
10 چرا همه کمکها را به او کرد و به آدمیان کمک نکرد؟
11 چرا اسرار خلقت بشر را از او پوشیده نداشت تا چنین به اغوای او طمع نبندد؟
طرح سؤالات درباره آفرینش شیطان (123)
12 با این که او دورترین و دشمنترین مخلوقات بود چطور با خدا حرف زد و خداوند هم با او تکلّم کرد؟ و چگونه؟
13 آیا ورودش به بهشت از چه راهی بود؟
14 چگونه ممکن است در بهشت که مکان قدس و طهارت است وسوسه و دروغ
و گناه واقع شود؟
15 با این که حرفهایش مخالف گفتار خداوند بود چرا آدم آن را پذیرفت؟
16 با این که خلود در دنیا مخالف با اعتقاد به معاد است چگونه طمع در خلود کرد؟
17 با این که آدم در زمره پیغمبران بود چطور ممکن است معصیت کرده باشد؟
(124) جن و شیطان
18 با این که توبه کار مانند کسی است که گناه نکرده باشد چطور توبه آدم قبول شد و لکن به مقامی که داشت باز نگشت؟... و چگونه و چگونه.
اهمال و کوتاهی مفسرین در بحث جدّی و حقیقی این موضوع و بی بند و باری در اشکال و جواب به حدی رسید که در جواب از این اشکالات بعضی از آنان به خود جرأت دادند که بگویند مقصود از آدم در این داستان آدم نوعی است، و داستان یک داستان
خیالی محض است، و یا بگویند مقصود از ابلیس قوّهای است که آدمی را به شرّ و فساد دعوت میکند. و یا بگویند صدور فعل قبیح از خداوند جایز است، و همه گناهان از ناحیه خود اوست. و اوست که آن چه را خودش درست کرده خراب میکند، و به طور کلی «خوب» آن چیزی است که او بخواهد و به آن امر کند و «بد» آن چیزی است که او از آن نهی کند، و یا بگویند اصلاً آدم از زمره پیغمبران نبوده و یا به طور کلّی انبیا معصوم از
طرح سؤالات درباره آفرینش شیطان (125)
گناه نیستند، و یا قبل از بعثت معصوم نیستند و آدم آن موقع که نافرمانی کرد مبعوث نشده بود، و یا بگویند همه این صحنهها برای امتحان بوده است.
باید دانست تنها چیزی که باعث بی فایده بودن این مباحث شده این است که این مفسّرین در این مباحث بین جهات حقیقی و جهات اعتباری فرق نگذاشته و مسائل تکوینی را از مسائل تشریعی جدا نکردند، و بحث را در هم و بر هم نموده و اصول قراردادی و اعتباری را که تنها به درد تشریع و نظام اجتماعی میخورد در امور تکوینی
دخالت داده و آن را حکومت دادهاند.
ما اگر بخواهیم در پیرامون این مسئله و حقایق دینی و تکوینی که در آن است آزادانه بحث کنیم باید قبلاً چند جهت را (به شرح مطالب بعدی) تحریر نمائیم. (1)
(126) جن و شیطان
«یا بَنیآ ادَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ...!» (11 تا 25 / اعراف)
اوّل این که باید دانست تمامی اشیائی که متعلق خلق و ایجاد قرار گرفته یا ممکن است قرار گیرد وجود نفسی شان یعنی وجودشان بدون این که اضافه به چیزی داشته باشد خیر است، به طوری که اگر به فرض محال فرض کنیم شرّی از شرور متعلق خلقت
1) المیزان، ج 15، ص 47.
و ایجاد قرار گرفته و موجود شود پس از موجود شدنش حالش حال سایر موجودات
فلسفه آفرینش شیطان و قانون خیر و شر (127)
خواهد بود، یعنی دیگر اثری از شرّ و قبح در آن نخواهد بود مگر این که وجودش اضافه و ارتباط به چیز دیگری داشته باشد، و در اثر این ارتباط نظامی از نظامهای عادلانه عالم وجود را فاسد و مختل سازد، یا باعث شود عدّهای دیگر از موجودات، از خیر و سعادت خود محروم شوند، این جاست که شروری در عالم پدید میآید.
و این که در بالا گفتیم : «بدون این که وجودشان اضافه به چیزی داشته باشد،» مقصودمان همین بود، بنابر این اگر موجودی از قبیل مار و عقرب دیدیم که از نظر اضافهای که به ما دارد مضّر به حال ماست باید بدانیم که به طور مسلّم منافعی دارد که از این ضررش بیشتر است وگرنه حکمت الهی اقتضای وجود آن را نمیکرد و در این صورت وجود چنین موجودی هم خیر خواهد بود.
این همان معنائی است که آیه شریفه: «اَلَّذی اَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ آن کسی که هرچه
آفرید نیکویش آفرید،» (7 / سجده) و آیه: «تَبارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ بسیار پر خیر است خداوندی که برای عالمیان یگانه پروردگار است،» (54 / اعراف) و آیه: «وَ اِنْمِنْ شَیْءٍ اِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِه و هیچ چیز نیست مگر این که تسبیح گوی به حمد خداست، و لکن شما تسبیح آنها را نمیفهمید،» (44 / اسراء) هم به این معنا اشاره دارد.(1)
«یا بَنی آ ادَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ...!» (11 تا 25 / اعراف)
ریشههایتکوینیقانوناضدادوفلسفهوجودیانسان (129)
دوّم این که عالم خلقت با همه وسعتی که در آن است تمامی اجزائش به یکدیگر مربوط و مانند زنجیر اوّلش بسته و مربوط به آخرش میباشد، به طوری که ایجاد
1) المیزان، ج 15، ص 49.
جزئی از آن مستلزم ایجاد و صنع همه آن است، و اصلاح جزئی از آن به اصلاح همه آن است، هم چنان که فرمود: «وَ ما اَمْرُنا اِلاّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ،» (50 / قمر) و این ارتباط لازمهاش این نیست که جمیع موجودات مثل هم و ربطشان به یکدیگر ربط تساوی و تماثل باشد، زیرا اگر همه اجزای عالم مثل هم بودند عالمی به وجود نمیآمد بلکه تنها یک موجود تحقق مییافت، و لذا حکمت الهی اقتضا کرد که این موجودات از نظر کمال و نقص و وجدان مراتب وجود و فقدان آن، و قابلیت رسیدن به آن مراتب و محرومیت از آن مختلف باشد.
اگر در عالم شرّ و فساد و تعب و فقدان و نقص و ضعف و امثال آن نبود به طور مسلّم از خیر و صحّت و راحت و وجدان و کمال و قوّت نیز مصداقی یافت نمیشد، و عقل ما پی به معانی آنها نمیبرد، چون به طور کلی عقل هر معنائی را از مصادیق خارجی آن انتزاع میکند اگر در عالم مصداقی از شقاوت و معصیت و قبح و ذم و عقاب و امثال
آن نبود سعادت و اطاعت و حسن و مدح و ثوابی هم تحقق نمییافت، و هم چنین اگر دنیائی نبود آخرتی هم وجود نداشت. مثلاً اگر معصیتی نبود یعنی نافرمانی امر مولوی مولی، به هیچ وجه ممکن نبود و قهرا انجام خواسته مولی امر ضروری و اجباری میشد، و اگر انجام دادن فعلی ضروری و غیر قابل ترک باشد دیگر امر مولی به آن معنا ندارد، و خواستن مولی چنین فعلی را تحصیل حاصل است.
و وقتی امر مولی معنی نداشت اطاعت هم مصداق نخواهد داشت، و وقتی اطاعت و
ریشههایتکوینیقانوناضدادوفلسفهوجودیانسان (131)
معصیتی نبود مدح و ذم و ثواب و عقاب و وعد و وعید و انذار و بشارتی هم نخواهد بود. و وقتی اینگونه نبود دین و شریعت و دعوتی هم نبود. و وقتی دینی در کار نبود نبوّت و رسالتی هم نبود. و وقتی نبوّت و رسالتی نباشد قهرا اجتماع و مدنیتی هم نخواهد بود. اجتماع هم که نباشد انسانیّتی نیست و هم چنین و بر همین قیاس فرض نبود یک چیز مستلزم فرض نبود جمیع اجزای عالم است.
این معنی که معلوم شد اینک میگوییم: اگر شیطانی نبود نظام عالم انسانی هم نبود. (1)
«یا بَنی آ ادَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ...!» (11 تا 25 / اعراف)
وجود شیطانی که انسان را به شرّ و معصیت دعوت کند از ارکان نظام عالم بشریّت است. و نسبت به صراط مستقیم او به منزله کناره و لبه جاده است ؛ و معلوم است که تا دو طرفی برای جاده نباشد متن جاده هم فرض نمیشود، این جاست که اگر دقت شود معنای آیه: «قالَ فَبِمآ اَغْوَیْتَنی لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ گفت برای این ضلالت که
1) المیزان ، ج 15، ص 49.
مرا نصیب دادهای در راه راست تو بر سر راه آنان کمین مینشینم،» (16 / اعراف) و آیه: «قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقیمٌ اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ،»
لزوم وجود شیطان در ارکان نظام عالم بشریت (133)
(42 / حجر) به خوبی روشن گشته و صدق دعوی ما معلوم میگردد.
با در نظر گرفتن این دو جهتی که ذکر شد اگر در آیات راجع به داستان سجده آدم دقت شود معلوم خواهد شد که این آیات در حقیقت تصویری است از روابط واقعی ای که بین نوع انسانی و نوع ملائکه و ابلیس است. چیزی که هست این واقعیت را به صورت امر و اطاعت و استکبار و طرد و رجم و سئوال و جواب بیان کرده، و نیز معلوم خواهد شد که تمامی اشکالاتی که شده و ما پارهای از آن را در بالا نقل کردیم ناشی از کوتاهی در تفکّر و دقّت بوده است. مانند اشتباه آنها که گفتهاند نهی از خوردن از درخت نهی
تکوینی بوده، غافل از این که نهی تکوینی یعنی عدم ایجاد، و امر تکوینی یعنی ایجاد.(1)
«لِیَجْعَلَ مایُلْقِی الشَّیْطانُ فِتْنَةً لِلَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ!» (53 / حج)
خدای سبحان در آیه مورد بحث میفرماید: این القائات شیطانی خود مصلحتی دارد، و آن این است که مردم عموما به وسیله آن آزمایش میشوند، و آزمایش خود از نوامیس عمومی الهی است، که در عالم انسانی جریان دارد، چون رسیدن افراد سعید به
آزمایش الهی به وسیله القائات شیطانی (135)
سعادت، و اشقیاء به شقاوت، محتاج به این ناموس است، باید آن دو دسته امتحان شوند
1) المیزان، ج 15، ص 50.
دسته سوّم هم که منافقینی بیمار دلند، به طور خصوص در آن بوته قرار گیرند، چون رسیدن اشقیاء به کمال شقاوت خود، از تربیت الهی است که در نظام خلقت مورد نظر است، هم چنان که خودش فرمود: «ما هم این دسته را و هم آن دسته را کمک میکنیم و این یاری دادن به هر دو دسته از عطای پروردگار تو است، و عطای پروردگار تو را هیچ مانعی و جلوگیری نیست.» (20 / اسراء)
و این است معنای این که فرمود: «تا آن چه را که شیطان القاء میکند مایه آزمایش بیمار دلان و سنگ دلان قرار دهد.» (53 / حج)
شیطان هم در شیطنت خود مسخّر خدای سبحان است، و او را در کار آزمایش بندگان، و فتنه اهل شک و جحود، و دارندگان غرور، آلت دست قرار میدهد.
مراد از «فِتْنَه»، ابتلاء و امتحان است، امتحانی که شخص در گیر به آن را دچار غرور و ضلالت میکند، و مراد از بیمار دلان اهل شک از کفار است،
و مراد از «الْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ» سنگ دلان اهل جحود و عناد از کفار است.(1)
«لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الاَْرْضِ وَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ اِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ!»
(39 / حجر)
شیطان عامل آزمایش انسان (137)
آیاتی که مسئله امتحان و ابتلاء را عنوان میکنند، مانند آیه: «لِیَمیزَ اللّهُ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّبِ،» (37 / انفال) و آیه: «وَ لِیَبْتَلِیَ اللّهُ ما فی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ ما فی قُلُوبِکُمْ تا امتحان کند آن چه را که در سینههایتان دارید و برای این بود که قلبهای شما را پاک کند،» (154 / آل عمران) نشان میدهد که اصولاً نظام سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب بشر،
1) المیزان، ج 28، ص 276.
مبتنی بر اساس امتحان و ابتلاء است تا انسانها همواره در میانه خیر و شرّ و سعادت و شقاوت قرار داشته، و به اختیار خود و با در نظر گرفتن نتیجه بر طبق هر کدام که خواستند عمل کنند.
و بر این اساس اگر در این میان کسی که چون ملائکه و یا خدا بشر را به سوی خیرش دعوت نکند و کسی نباشد که او را به سوی شرّ تشویق نماید، دیگر امتحانی
(138) جن و شیطان
نخواهد بود. و حال آن که گفتیم در کار هست، لذا میبینیم که خدای تعالی در امثال آیه «اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً شیطان شما را به فقر وعده میدهد و به کارهای زشت امر میکند ولی خدا شما را به آمرزش خود و فضل و احسان خود نوید میدهد،» (268 / بقره) به این دو سنخ دعوت تصریح نموده است.
اگر خدای تعالی ابلیس را علیه بشر تأیید نموده و او را تا وقت معلوم مهلت داده
است، خود بشر را هم به وسیله ملائکه که تا دنیا باقی است تأیید فرموده است، و لذا میبینیم در پاسخ ابلیس نفرموده: «وَاِنَّکَ الْمُنْظَر تو مهلت داده شدی،» (15 / اعراف) بلکه فرموده: «اِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ: تو از زمره مهلت داده شدگانی.» پس معلوم میشود غیر ابلیس کسان دیگری هم هستند که تا آخرین روز زندگی بشر زندهاند.
شیطان عامل آزمایش انسان (139)
و نیز اگر ابلیس را تأیید کرد تا بتواند باطل و کفر و فسق را در نظر بشر جلوه دهد، انسان را هم با هدایت به سوی حق تأیید نمود و ایمان را در قلبش زینت داد، و محبوب ساخت، و فطرت توحیدش ارزانی داشت و به فجور و تقوایش ملهم نمود و نوری پیش پایش نهاد تا اگر ایمان آورد با آن نور در میان مردم آمد و شد کند، و هم چنین تأییدات دیگر، و در این معانی فرموده:«قُلِ اللّهُ یَهْدی لِلْحَقِّ بگو خدا به سوی حق هدایت میکند،» (35 / یونس) و «ولکن خدا ایمان را محبوب دل شما کرده و آن را در دلهایتان زینت داده است،» (7 / حجرات) و «روی دل متوجّه دین حنیف کن که فطرت خداست، آن فطرتی که
خلق را بر آن فطرت آفریده است،» (30 / روم) و «به نفس و خلقت آن سوگند که فجور و تقوایش را ملهمش کرد،» (8 / شمس) و «آیا کسی که مرده بود، زندهاش کردیم و نوری برایش قرار دادیم تا با آن در میان مردم آمد و شد کند،» (122 / انعام) و آیه «ما فرستادگان
(140) جن و شیطان
خود و آنان که ایمان آوردند در دنیا و در روزی که گواهان برخیزند یاری میکنیم،» (51/غافر) عبارت «یاری میکنیم» اشعار به وساطت ملائکه دارد.
بنابر این آدمی زاده آفریدهای است که خودش به خودی خود نه اقتضای سعادت دارد و نه شقاوت و در بدو خلقتش نسبت به هر دو یک نسبت دارد، هم میتواند راه خیر و اطاعت را که راه ملائکه است اختیار کند و هم راه شرّ و فساد و گناه را که راه ابلیس و لشکریان اوست. بشر به هر راه که در زندگیاش میل کند به همان راه میافتد و اهل آن راه کمکش نموده و آن چه که دارند در نظر وی جلوه میدهند و او را به سر منزلی که راهشان به آن منتهی میگردد هدایت میکنند، حال آن سر منزل یا بهشت و یا دوزخ، یا
شقاوت است و یا سعادت.
پس مهلت دادن ابلیس تا روز وقت معلوم از باب ابطال قانون علیّت نیست، بلکه در
شیطان عامل آزمایش انسان (141)
باب آسان ساختن امر امتحان است و لذا میبینیم دو طرفی است و در مقابل ابلیس ملائکه را هم مهلت داده است.(1)
«...کَذلِکَ زَیَّنّا لِکُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ!» (108 / انعام)
شیطان که شرک و گناه و هر چیزی را که مایه غضب پروردگار است در دل اولیای
خود زینت میدهد به اذن خدای متعال است: «ما مِنْ شَفیعٍ اِلاّ مِنْبَعْدِ اِذْنِهِ!» (3 / یونس)
1) المیزان، ج 23، ص 239.
این خدای تعالی است که میخواهد بدین وسیله امتحان و حجّت را که نظام تشریع اقتضای آن را دارد بر بندگان خود تمام نماید، هم چنان که فرمود: « تا آنان که ایمان آوردهاند تصفیه کند و کفّار را نابود گرداند.» (141 / آلعمران)
آیه شریفه: «کَذلِکَ زَیَّنّا لِکُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ،» و از آن روشنتر آیه: «اِنّا جَعَلْنا ما عَلَیالاَْرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ اَیُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً ما این چیزهائی را که روی زمین است آرایش آن کردهایم تا ایشان را بیازماییم که کدامشان به عمل بهترند،» (7 / کهف) شاهد دعوی ماست که گفتیم زینت اعمال که همان محبوبیّت و لذیذ بودن آن است نسبتی به خدای تعالی نیز دارد. (1)
1) المیزان، ج 14، ص 171.
استناد اعمال شیطان به اذن الهی (143)
«زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ... .» (14 / آل عمران)
آیات سوره آلعمران در مقام بیان داشتن آن است که خداوند متعال «قَیّوم» بر خلقتش بوده و آن چه را که آنان انجام میدهند و زندگانی و تدبیرشان روی آن جریان دارد اعم از ایمان و کفر و یا اطاعت و عصیان همه در تحت قدرت اوست. او خلایق را آفرید و آنان را به راه سعادت راهنمائی کرد، و کسانی که در دینش راه نفاق را میپیمایند چون منافقین، یا اشخاصی که به آیات روشنش کفر میورزند مانند
مشرکین، و هم چنین کسانی که در اثر اختلاف در کتاب الهی راه ظلم و ستم را طی میکنند چون یهود و نصاری، و بالجمله تمام اشخاصی که در این راه پیروی شیطان را کرده و متابعت هوای نفسانی را مینمایند، هیچ یک در رفتن راه شقاوت و بد بختی خود، قیمومت الهی را فاسد نکرده و بر اراده او غالب نگشتهاند، بلکه همه شان با جمیع افعال
خود در تحت قدرت و تدبیر او هستند، او جهان را جهان اسباب و مسببات قرار داد تا راه امتحان خلایق را بر پا دارد. بنابر این آفریننده طبایع و قوا و شهوات و افعال انسان خداوند میباشد تا آدمیان به وسیله آن قوا و نیروها و هم چنین به وسیله افعال مربوط به هر یک راه قرب الهی و جوار رحمتش را طی کنند.
او شیطان را در وسوسه و مغرور کردن خلایق مانع نگشت و هم چنین خلایق را از متابعت و پیروی او باز نداشت، تا افرادی را که با میل و رغبت در این دار امتحان راه
چرا خداوند مانع شیطان نمیشود؟ (145)
او را میروند مشخص دارد، و از میان آنان یک دسته مخصوص را که از مبرّزترین آنها میباشند به مقام شهیدان و گواهان برساند.
این قسمتها را در سوره آل عمران تذکّر داد تا قلوب مؤمنین را تسلّی دهد تا در برابر شداید و مشکلاتی که از هر جهت محیط داخل و خارج آن را احاطه کرده بود، استقامت به خرج دهند.
مؤمنینی از داخل گرفتار نفاق منافقین و نادانیهای افراد بیمار دل بودند که موجب فساد داخلی اجتماعشان را فراهم میآوردند و از خارج دچار جنگهای هولناک و مبارزات شدیدی بودند که از طرف کفّار عرب و مشرکین و یهود آغاز گشته بود و هم چنین تهدیدات دول خارجی روم و ایران که با تمام قدرت و نیروئی که در اختیار داشتند زندگی و حیات آنان را در معرض مخاطره قرار داده بودند.
در این سوره خاطر نشان میسازد که این کافران و کسانی که در ردیف آنها قرار گرفتهاند تماما راه را اشتباه طی کرده و به واسطه رکون و دل بستگی و تکیه به دنیا و زخارف آن، دنیا را مقصد و آرمان اصلی خود فرض کردهاند، با این که مقصد چیز دیگری بوده و همه این زینتها و آرایشهای دنیوی برای مقدمه رسیدن به آن آفریده شدهاند. (1)
1) المیزان، ج 5، ص 187.
«کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ... وَ لَوْ شاآءَ
مشیت الهی در تأثیر القائات شیطانی (147)
رَبُّکَ ما فَعَلُوهُ... .» (112 / انعام)
«اگر پروردگار تو میخواست چنین نمیکرد!»
این آیه اشاره دارد به این که حکم و مشیت الهی عمومی و جاری و نافذ است و چنان که آیات بدون مشیت و خواست خدا کمترین اثری در ایمان مردم ندارد.
هم چنین دشمنی شیاطین با انبیاء و سخنان فریبندهای که به هم دیگر وحی میکنند اگر اثر میکند به اذن خداست و اگر خدا میخواست وحی نمیکرد و با انبیاء دشمن نمیبودند.
بنابر این معنی اتّصال این آیه با آیات قبل روشن است زیرا هر دو در صدد بیان این معنی هستند که همه کارها متوقف به مشیّت و خواست خداست.
«فَذَرْهُمْ وَ ما یَفْتَرُونَ!» (112 / انعام)
این جمله فرع بر نفوذ مشیّت پروردگار است. معنایش این است که: وقتی معلوم شد که دشمنی مشرکین و فساد انگیختن و وسوسه کردنشان همه بر وفق مشیّت خداست ؛ نه مخالف و مانع نفوذ آن، پس چه جا دارد که از دیدن اخلالگری و فسادانگیزی ایشان اندوهناک شوی؟ واگذارشان تا هر افترائی که میخواهند به خدا ببندند، و هر شریکی را برای او اتخّاذ بکنند.
و این که در آیه مورد بحث «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ...،» (112 / انعام)
دشمنی شیاطین با انبیاء که متضمّن توسل جستن بشر و بر انگیختن به سوی شرک و معصیت است به خدا نسبت داده شده و هم چنین در آیه بعدی «برای این که
مشیت الهی در تأثیر القائات شیطانی (149)
قلوب کسانی که به آخرت ایمان ندارند به آن مایل شود...» (113/ انعام) این ستمگریها و
گناهان از جمله هدفهای خدا در دعوت حقّه قرار داده شده نظیر آیه سابق «کَذلِکَ زَیَّنّا لِکُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ،» (108 / انعام) میباشد که زینت دادن اعمال به خدا نسبت داده شده است.
آیاتی که ساحت مقدس الهی را از هر بدی و نقص منزّه میدارد دلالت دارد بر این که نیکیها بی واسطه و با واسطه همه منسوب به اوست و امّا بدیها و گناهان بدون واسطه به شیطان و نفس و با واسطه اذن او انجام میگیرد تا امتحان الهی جای خود را بیابد.
«وَ لِتَصْغیآ اِلَیْهِ اَفْئِدَةُ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ!» (113 / انعام)
تقدیر جمله این است که ما کردیم آن چه را که باید میکردیم و خواستیم آن چه را
که باید میخواستیم و در عین حال برای هدفها و نتایجی ناگفتنی از وحیای که
شیطانها به یکدیگر میکردند جلوگیری ننمودیم. تا هم آن نتایج بدست آید و هم در نتیجه اعراض تو از آنان و رها کردنت آنان را دلهایشان وحی شیطان را اجابت نموده و آن را بپسندد، و در نتیجه بکنند آن کارهای زشتی را که باید بکنند تا به منتها درجه شقاوت که استعداد آن را دارند برسند. آری خداوند نه تنها سعادت را در رسیدن به سعادت کمک میکند، بلکه اهل شقاوت را نیز در رسیدن به کمال اهل شقاوتشان مدد مینماید. هم چنان که فرمود: «همه را، چه آن گروه و چه این گروه، از اعطای پروردگارت کمک میدهیم که عطای پروردگار تو منع شدنی نیست.» (1)
1) المیزان، ج 14، ص 177.
مشیت الهی در تأثیر القائات شیطانی (151)
«...قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقیمٌ...!» (41 / حجر)
«گفت: همین است راه مستقیم که من قضائش را راندهام.» به طوری از سیاق بر میآید جمله فوق کنایه است از این که همه امور به دست خداست، حتی شیطان هم در این فضولیهایش بی نیاز از خدا نیست.
بر خدا بودن راه شیطان معنایش این است که راه شیطان هم مانند همه امور از هر جهت موقوف به حکم و قضای خداست. اوست که هر چیزی از ناحیهاش آغاز میگیرد و
(152) جن و شیطان
به سویش انجام میپذیرد. پس هیچ امری نیست مگر این که او ربّ و قیّوم بر آن است.
خدای تعالی در قبال اظهار شیطان که گفت: «به زودی از بشر انتقام میگیرم و با تزئین و اغواء سلطه خود را بر همه آنان میگسترانم، به طوری که جز عده قلیلی رهائی نداشته باشند،»
(39 و 40 / حجر) پاسخ داده است که آن چه که گفتی به زودی همه شان را گمراه میکنی، و آن چه که استثنا نمودی و چنین اظهار نمودی که به زودی مستقل میشوی، و همه این کارها را به حول و قوه و مشیت خود میکنی ؛ سخت اشتباه کردهای زیرا غیر من کسی مستقل نیست ؛ و کسی جز من مالک این تصرفات و حاکم در آن نیست. از هر کسی هم که سر بزند به حکم و قضای من است. اگر اغواء کنی به اذن من کردی و اگر نتوانی و ممنوع شوی به مشیّت من شدی و تو از ناحیه خود مالک هیچ چیزی نیستی. تنها مالک و اختیار دار آن اموری هستی که من مالکت کردهام، و آن چه را که من
موقوف بودن راه شیطان به اقتضای الهی (153)
قضایش را رانده باشم، و من چنین راندهام که تو نسبت به بندگان من هیچ کار نتوانی بکنی، مگر تنها آنهایی که پیرویت کنند... .
«اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ» (42 / حجر)
«تو بر بندگان من تسلّط نداری، مگر آنهایی که خودشان رام تو گردند.» این همان
قضائی است که در آیه سابق در امر اغواء به راندنش اشاره شده که میفرماید غیر او کسی در آن دخالتی ندارد.
حاصل مطلب این است که آدم و فرزندانش همگی شان بندگان خدایند، و چنان نیست که ابلیس پنداشته بود که تنها مخلصین بنده او هستند و چون بنده او هستند به شیطان تسلطّی برایشان نداده است، بلکه همه افراد بشر بندگان اویند، و او مالک و مدبّر
همه است. چیزی که هست شیطان را بر افرادی که خودشان میل به پیروی او دارند، و سرنوشت خود را به دست او سپردهاند مسلّط فرموده، اینهایند که ابلیس بر آنان حکمفرمائی دارد. (1)
1) المیزان، ج 23، ص 242.
«زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ!»
چگونگی استناد تصرفّات شیطان به اذن الهی (155)
(14/آلعمران)
اعمالی که استنادش به شیطان بوده به خداوند متعال منسوب نمیشود. لکن با این وصف از آن جائی که خود شیطان و هر سببی از اسباب خیر و یا شرّ تصرّفاتشان در ملک خداوندی و با اذن و اجازه اوست تا به آن وسیله امور جهان آفرینش و صنع و ایجاد منظم شود و دسته نیکوکاران به اختیار خود به رستگاری، و کافران هم به سوء اختیار خود در پیمودن راه مخصوص، ممتاز شوند در پارهای از آیات این رقم از تزیین و آراستن دنیوی را هم به خداوند متعال نسبت داده است.
در آیه « زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ،» فاعل تزیین کننده که به طور مبهم ذکر شده، خداوند متعال نیست، زیرا اگر چه به هر حال به خداوند نسبتی دارد (یعنی اگر مراد
(156) جن و شیطان
تزیین صالح باشد به طور مستقیم و اگر مقصود تزیین غیر صالح و مغرور کننده باشد از راه اذن و اجازه منسوب به خدای تعالی میباشد،) ولی چون آیه مشتمل مطالبی است که به طور مستقیم به خداوند منسوب نمیشوند مانند حبّ شهوات و حبّ کثرت مال، که هر دو مذموم و ناپسندند لذا روی ادب مخصوص قرآن، سزاوار است که آنها را به غیر خداوند از شیطان و یا نفس امّاره نسبت داد.
از خداوند متعال جز کار جمیل و نیکو صادر نمیشود و به اعمال زشت و ناپسند هم فرمان نمیدهد. لکن در نسبت غیر مستقیم و به واسطه که از آن تعبیر به «اذن» و اجازه میشود تمام اشیاء و اعمال به خداوند نسبت دارند. اگر چنین نباشد ربوبیّت الهی نسبت به هر چیز آفریدنش هر چیز را، وهم چنین مالکیّت او نسبت به تمام موجودات و اعمالشان، و یا نفی نمودن شریک به طور کلی از او هیچ یک معنای صحیحی به خود
چگونگی استناد تصرفّات شیطان به اذن الهی (157)
نمیگیرد با این که قرآن شریف از این حقایق مملوّ، و در جملات شریفه: «یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ،» (27 / رعد) و «اَزاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ،» (5 / صف) و «اَللّهُ یَسْتَهْزِیءُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فی
طُغْیانِهِمْ،» (15 / بقره) و «اَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا،» (16 / اسراء) و امثال آن از آیات دیگر صریحا همین قسمتها برای خداوند ثابت شده است. این خطا و اشتباه همانا در اثر کوتاهی است که درباره بحث در ارتباط اشیای جهان و افعال و آثارشان با یکدیگر کردهاند. آنان موجودات آفرینش را هر یک مستقل و جدا از هم تصور کرده و از هزاران اشیائیکه پیرامون یکدیگر را احاطه کرده و ارتباط کلّی به آنها دارند، قطع نمودهاند. (1)
«وَ اَقُلْ لَکُماآ اِنَالشَّیْطانَ لَکُما عَدُوٌّ مُبینٌ!» (22 / ابراهیم)
تصرفّات شیطان در ادراک انسان تصرف طولی است، نه در عرض تصرف خود انسان، تا منافات با استقلال انسان در کارهایش داشته باشد.
1) المیزان، ج 5، ص 185.
شیطان فقط میتواند چیزهائی را که مربوط به زندگی مادی دنیاست زینت داده و بدین وسیله در ادراک انسان تصرّف نموده و باطل را به لباس حق در آورد، و کاری کند که ارتباط انسان به امور دنیوی تنها به وجه باطل آن امور باشد، و در نتیجه از هیچ چیزی فایده صحیح و مشروع آن را نبرد. و معلوم است که چنین کسی در طرز
تصورات شیطان و نقش اختیار در انسان (159)
تفکّرش و در طرز استفاده از امور دنیوی و هم چنین اسباب مربوط به زندگی خود را مستقل دانسته ؛ همین فکر او را به کلّی از حق و زندگی صحیح و حقیقی غافل میسازد. وقتی انسان کارش به جائی رسید که از هر چیزی تنها وجه باطل آن را درک کند، و از وجه حق و صحیح آن غافل شود رفته رفته دچار غفلت دیگری میگردد که ریشه همه گناهان است و آن غفلت از مقام حق تبارک و تعالی است.
خدای تعالی درباره این گونه اشخاص میفرماید: «اینان کسانی هستند که با داشتن دل نمیفهمند، و با داشتن چشم نمیبینند، گوشها دارند لکن با آن نمیشنوند، ایشان عینا
مانند چارپایان بلکه گمراهتر از چارپایانند، آنان غفلت زدگانند.» (179 / اعراف)
بنابر این خود را مستقل دیدن، و از پروردگار خود غافل شدن و جمیع اوهام و افکار باطل و هر شرک و ظلمی که مترتّب و متفرع بر آن است همه اینها از تصرّفات شیطان
(160) جن و شیطان
است، گر چه چنین شخصی از آن جائی که خود را مستقل میداند این اوهام و افکار را هم از خود دانسته و شرک و ظلم را نیز عمل خود میپندارد، و باید هم چنین بپندارد، زیرا معنی فریب شیطان خوردن و در تحت ولایت شیطان در آمدن همین است که گمراه بشود و نداند چه کسی او را گمراه کرده است: «او و گروه وی به طور مسلّم شما را از جائی که خودتان احساس نکنید میبینند، آری ما شیطانها را اولیای کسانی قرار دادهایم که ایمان نمیآورند.» (27 / اعراف) قرآن کریم نظیر این ولایتی را که شیطان در گناه و ظلم بر آدمیان دارد برای ملائکه در اطاعت و عبادت اثبات نموده است البته این دو نوع ولایت
منافاتی با ولایت مطلقه پروردگار ندارد. (1)
تصورات شیطان و نقش اختیار در انسان (161)
«وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ اِبْلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَریقا مِنَ الْمُؤْمِنینَ.» (20 / سبأ)
ابلیس آرزو و پندار خود را درباره آنان محقّق کرد و به کرسی نشاند، و یا معنای آیه این است که شیطان ظنی و پنداری که درباره آنان داشت، محقّق یافت، چون شیطان درباره تمامی ابنای بشر این آرزو و این پندار را دارد که همگی آنان را گمراه کند.
از ظاهر سیاق آیه بعدی «وَ ما کانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلطانٍ با این که ابلیس سلطنتی بر
آنان نداشت...،» (21 / سباء) بر میآید که مراد این است که شیطان ایشان را مجبور به
1) المیزان، ج 15، ص 54.
گمراهی نکرد، که به اجبار او را پیروی کنند، تا در نتیجه معذور باشند، بلکه خود آنان به سوء اختیارشان شیطان را پیروی کردند، و این خودشان بودند که پیروی او را اختیار نمودند و او هم بر آنان مسلط گردید، نه این که اوّل او برایشان مسلّط شده، و آنان به حکم اجبار پیرویش کرده باشند.
و منشأ پیروی آنها از شیطان شکی است که در دل از مسئله آخرت دارند، و آثارش که همان پیروی شیطان است ظاهر میشود، پس این که خدای تعالی به ابلیس اجازه داد تا به این مقدار، یعنی به مقداری که پای جبر در کار نیاید، بر ابنای بشر مسلط شود، برای همین بود که اهل شک از اهل ایمان متمایز و جدا شوند. و معلومشان شود چه کسی به روز جزا ایمان و باور دارد و چه کسی ندارد. و این باعث سلب مسئولیتشان در پیروی
مسئله جبر و اختیار در رابطه با پیروی از شیطان (163)
شیطان نمیشود، چون اگر پیروی کردند به اختیار خود کردند، نه به اجبار کسی. (1)
«یُضِلُّ بِهِ کَثیرا وَ یَهْدی بِهِ کَثیرا وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقینَ!» (26 / بقره)
آن چه خدای تعالی از ضلالت و خدعه و مکر و امداد و کمک در طغیان و مسلط کردن شیطان و یا سرپرستی انسانها، و یا رفیق کردن شیطان را با بعضی از مردم، و
به ظاهر این گونه مطالب که به خود نسبت داده ؛ تمامی آنها آن طور منسوب به خداست که لایق ساحت قدس او باشد، و به نزاهت او از لوث نقص و قبیح و منکر برنخورد، چون برگشت همه این معانی بالاخره به اضلال و فروع و انواع آن است، و
1) المیزان، ج 32، ص 264.
تمامی انحای اضلال منسوب به خدا، و لایق ساحت او نیست، تا شامل اضلال ابتدائی و به طور اغفال هم بشود.
بلکه آن چه از اضلال به او نسبت داده میشود، اضلال به عنوان مجازات است، که افراد طالب ضلالت را بدان مبتلا میکند. چون بعضی افراد به راستی طالب ضلالتند و به سوء اختیار به استقبالش میروند. هم چنان که خدای تعالی نیز این ضلالت را به خودش نسبت داده و فرموده: «یُضِلُّ بِهِ کَثیرا وَ یَهْدی بِهِ کَثیرا وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلاَّالْفاسِقینَ بسیاری را با آن هدایت و بسیاری را به وسیله آن گمراه میکند ولی جز گروه
اغفال شیطان، اضلال ابتدایی و مجازات ثانوی (165)
بدکاران کسی را بدان گمراه نمیکند.» و نیز فرموده: «فَلَمّا زاغُوا اَزاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ همین که منحرف شدند، خدا دلهایشان را منحرفتر و گمراهتر کرد،» (5 / صف) و نیز فرموده: «کَذلِکَ یُضِلُّ اللّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ این چنین خدا هر اسرافگر
شکّاک را گمراه میکند.» (34 / غافر)(1)
«اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ.» (42 / حجر)
«همگی شان را اغوا میکنم، مگر بندگان مخلصت را... .»
«(گفت): تو بر بندگان من تسلّط نداری، مگر آنهایی که خودشان رام تو گردند.»
اگر در آیه شریفه دقّت به عمل آوریم خواهیم دید که آیه شریفه ابلیس را از سهجهت اصلی پاسخ ردّ داده است:
1 این که ابلیس بندگان خدای را منحصر در مخلصین کرده و سلطنت خود را
1) المیزان ، ج 1، ص 182.
بر آنان نفی نموده، و ما بقی افراد بشر را که بر آنان تسلّط دارد بندگان خدا ندانست، و خدای تعالی در پاسخش همه افراد بشر را بنده خود خواند، چیزی که هست سلطنت ابلیس را نسبت به بعضی از بندگان خود نفی و نسبت به بعض دیگر اثبات نمود.
2 این که آن ملعون برای خود در اغوای بشر دعوی استقلال نمود و خدای
سه فرمان الهی در ردّ ادّعای استقلال شیطان (167)
سبحان او را در این ادّعا ردّ نموده و پندارش را باطل خواند، و فرمود که دشمنی او و انتقامش نیز ناشی از قضای خداست، و تسلّطش بر بشر ناشی از تسلّط اوست که او را فقط نسبت به اغوای آنان که به سوء اختیار خود پیروی وی کنند مسلّط فرموده است.
این معنائی که آیه کریمه آن را افاده میکند، و میفرماید هم تسلیط ابلیس بر غوایت غاوین، و هم رهائی دادن مخلصین از شر او هر دو قضای خداست، خود یکی از اصول مهمّی است که توحید قرآن آن را افاده میکند.
3 جهت سوّمی که خدای تعالی از کلام ابلیس ردّ نموده این است که سلطنت ابلیس بر اغوای هر کس که گمراهش میکند هر چند که به جعل خدای سبحان و تسلیط
اوست، الّا این که این تسلیط خدائی ابتدائی و کدرهای نیست و چنان نیست که خدای تعالی افرادی را بدون جهت دست خوش اغوای شیطان نموده، افرادی دیگر را از شرّ او
حفظ نماید، چه چنین رفتاری را نمیتوان به ساحت قدس خدای سبحان نسبت داد، بلکه اگر جمعی را دست خوش اغوای او میکند به عنوان مجازات و مسبوق به غوایت خود آن است. (1)
«وَ قالَالشَّیْطانُ لَمّا قُضِیَالاَْمْرُ...!» (22/ابراهیم)
مسئول و موهومبودن انسان رابطه شیطان و انسان (169)
منظور عمده از این آیه فهماندن این حقیقت است که انسان خودش مسئول عملیات خویش است، و نباید کاسه را سر دیگری بشکند. چون هیچ کس بر او مسلّط نبوده، پس
1) المیزان، ج 23، ص 244.
هر وقت خواست ملامت کند خودش را بکند. مسئله تابعیت او و متبوعیّت شیطان، یک امر وهمی بیش نیست و حقیقتی ندارد، و به زودی در قیامت آن جا که شیطان از انسان بیزاری میجوید و ملامتش را به خود او بر میگرداند، این حقیقت روشن میشود.
در آیه قبلی هم همین معنا را نسبت به ضعفا و مستکبرین بیان میکرد، آن جا هم میفرمود که رابطه میان این دو طبقه موهوم و هر موهوم دیگری در روز قیامت که روز انکشاف حقایق است به هیچ دردی نمیخورد.
آیهای که گذشت دلالت روشنی بر این معنا دارد که انسان به تمام معنی بر اعمال خود مسلّط است، و هم اوست که پاداش و کیفر عمل به او مرتبط و از غیر مسئول و موهومبودن انسان رابطه شیطان و انسان (171)
او مسلوب است. (1)
1) المیزان، ج 23، ص 76.
«...لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ ثُمَّ لاَتِیَنَّهُمْ مِنْبَیْنِاَیْدیهِمْ وَ مِنْخَلْفِهِمْ وَ... .»
(16 و 17 / اعراف)
گر چه ابلیس در کلام خود طریقه گمراه کردن ابنای بشر را ذکر نکرده و لکن در
(172)
کلامش اشاره به دو حقیقت هست، و آن دو حقیقت یکی این است که: سبب اضلالش هم ضلالتی است که در نفس خود او جایگزین شده، و مانند آتش که به هر چیز برخورد از حرارت خود در آن اثر میگذارد او نیز هر کسی را که بخواهد گم راه کند با او تماس حاصل میکند و به همین وسیله از گمراهی خود چیزی در نفس او باقی میگذارد.
این معنا از آیه: «اُحْشُروُا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ اَزْواجَهُمْ... کسانی را که ستم کردهاند با قرینهایشان جمع نموده همه را به راه جهنّم رهبری کنید... بعضیشان پرسش کنان به بعض دیگر رو کرده و میگویند: شما از جانب یمین به ما در آمدید، گویند نه شما اصلاً مؤمن نبودید... ما شما را گم راه کردیم چون خودمان هم گم راه بودیم!» (21تا30 / صافات) نیز استفاده میشود.
دیگر این که آن چیزی که ابلیس خود را به آن تماس میدهد شعور انسانی و
عمل گمراه کردن ابلیس چگونه صورت میگیرد؟ (173)
تفکّر حیوانی اوست، که مربوط به تصوّر اشیاء و تصدیق به سزاوار و غیر سزاوار آنهاست. (1)
1) المیزان، ج 15، ص 43.
«...لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الاَْرْضِ وَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ اِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ!»
(39 و 40 / حجر)
معنای سببیّت اغوای شیطان برای غوایت مردم این است که او به خاطر این که خودش دور از رحمت خدا و از سعادت شده و این دوری به خاطر لزوم و همیشگی لعنت خدا لازمه او گشته، لذا هر وقت که با وسوسهها و تسویلات خود به درون دلی رخنه کند، و نزدیک شود همین نزدیکی او باعث دور شدن آن دل است از خدا و رحمت او، و این که میگوییم: او مردم را اغواء میکند، معنایش این است که اثر غوایت خود را در آن دل میاندازد(1)
1) المیزان، ج23، ص 237.
تنوع شیطانها و تنوع فنون آنها (175)
«...وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَریدٍ!»
کلمه «مَریدٍ» به معنای پلید است، به معنای کسی است که یک سره و خالص فاسد باشد و به کلّی از خیر عاری باشد.
اگر فرمود: «وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ،» و نفرمود: «وَ یَتَّبِعُ الشَیْطانِ الْمَریدْ،» که همان ابلیس باشد، برای این بود که دلالت کند بر این که شیطان انواع و اقسام و فنونی از ضلالت را دارد، چون ابواب باطل مختلف است، و بر هر بابی شیطانی، از قبیل ابلیس، و ذریهاش، و شیطانهایی از آدمیان هستند، که به سوی ضلالت دعوت میکنند، و اولیای گم راه ایشان از ایشان تقلید و پیروی میکنند، هر چند که تمامی تسویلات و وسوسههای آنان منتهی به استاد همه شان ابلیس ملعون میشود.
جمله «وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ،» در عین حال کنایه از این نیز هست که گمراهان در پیروی باطل به جائی نمیرسند، که توقف کنند، برای این که استعداد پذیرش حق در آنها کشته شده، و قلبشان مطبوع بر باطل گشته است.
«کُتِبَ عَلَیْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدیهِ اِلی عَذابِ السَّعیرِ!» (4 / حج)
پیروی میکند هر شیطان پلیدی را که از جمله صفاتش یکی این است که بر او نوشته شده که هر کس او را ولّی خود بگیرد و پیرویاش کند، اضلال او وی را و هدایتش او را به سوی عذاب سعیر ثابت و لازم است.
مراد از این که فرمود: بر او نوشته شده... این است که قضای الهی در حق وی چنین رانده شده که اولاً پیروان خود را گمراه کند، و ثانیا ایشان را داخل آتش سازد و این دو
تنوع شیطانها و تنوع فنون آنها (177)
قضاء که در حق وی رانده شده است، همان است که در آیه دیگر فرمود: «بندگان من، تو زورت به آنها نمیرسد، مگر تنها گمراهانی که تو را پیروی کنند
و جهنّم موعد همه آنان است.» (42 و 43 / حجر) (1)
«... فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ... .» (39 / آل عمران)
قرآن شریف معانی ای را که شیطان در «قلوب مردم» القاء میکند، کلام و قول شیطان محسوب داشته است.
مانند آیات زیر:
(شیطان گوید) به آنها دستور دهم تا گوش حیوانات را (به منظور بتها) ببرند ؛
(119 / نساء)
1) المیزان، ج28، ص 203.
اینان در مثل چون شیطانند، که انسان را گفت: کافر شو ؛ (16 / حشر)
در دلهای مردم وسوسه و اندیشه بد افکند ؛ (5 / ناس)
برخی بر برخی دیگر سخنان فریبنده اظهار کنند ؛ (112 / انعام)
(شیطان گوید) خدا به شما به راستی و حق وعده داد و من به خلاف حقیقت ؛
(22/ابراهیم)
خاطرات شیطانی چیست؟ (179)
شیطان با وعده فقر و ترس بی چیزی شما را به کارهای زشت وادار کند.... (268/بقره)
آن چه در این آیات ذکر شده همان خاطرات وارده در قلوب است که به شیطان منسوب شده است و به نامهای «امر، قول، وسوسه، وحی و وعد» نامیده شده است و همه آنها هم «قول و کلام» میباشند، با این که نه زبانی برایش به حرکت افتاده و نه از دهانی خارج شده است.
قابل تذکر است که هر چه افاده معنای مقصود تام را نماید «کلام و قول» میباشد
اعّم از این که مفید آن، صوت واحد یا صوتهای متعدد و یا غیر آن مانند «ایماء و رمز»باشد. نوع مردم هم به صوتی که مفید همان معنی است «کلام» گویند اگر چه از دو لب خارج نشود و هم چنین به «ایماء و رمز» قول اطلاق کنند اگر چه مشتمل بر صوتی نباشد.
از آیات آن چه وعده خداوندی را راجع به «مغفرت و فضل» خدا بیان میدارد، آن همانا «کلام ملکی» است، در قبال «وسوسه» که «کلام شیطانی» میباشد.
شیاطین و ملائکه هر یک با القاء نمودن معانی مربوط به خود در قلوب افراد انسانی، با آنان تکلّم میکنند.
امتیاز و تشخیص «کلام ملکی» را از «کلام شیطانی» میتوان از خصوصیاتی که در آیات قرآنی تصریح شده به دست آورد. خاطر ملکی ملازم با «شرح صدر» بوده و به «مغفرت و فضل» الهی دعوت و بالاخره منتهی به چیزی میشود که مطابق «دین» یعنی
معارف مذکور در قرآن و سنت نبوی میباشد. از طرف دیگر خاطر شیطانی، ملازم «ضیق صدر» میباشد و به «متابعت هوای نفس» دعوت میکند، و بالاخره منتهی به چیزی میشود که مخالف دین و معارف آن، و هم چنین مخالف فطرت انسانی باشد.(1)
خاطرات شیطانی چیست؟ (181)
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ...وَ قاسَمَهُما...فَدَلّیهُما بِغُرُورٍ!» (20تا22 / اعراف)
القائات شیطانی طوری نیست که انسان آن را احساس نموده و میان آنها و افکار خودش فرق بگذارد، و آن را مستند به کسی غیر از خود بداند، بلکه بدون هیچ تردیدی آن را نیز افکار خود دانسته و عینا مانند دو دو تا چهار تا و سایر احکام قطعی از خود و
1) المیزان، ج 5، ص 324.
از رشحات فکر خود میداند، و هیچ منافاتی ندارد که افکار باطل ما هم مستند به خود ما باشد و هم بگوییم که شیطان آن را در ما القاء کرده است. هم چنان که بسیاری از افکار و تصمیمات ما هست که در اثر خبری که دیگری داده و یا حکمی که کرده در ما پدید آمده، و ما در عین حال آن را از خود سلب ننموده و استقلال و اختیار خود را در آن انکار نمینماییم. و اگر آن فکر و آن تصمیم را عملی کردیم و توبیخ و سرزنشی بر آن مترتّب شد تقصیر را به گردن کسی که آن خبر را آورده و یا آن دستور را داده نمیاندازیم، ابلیس هم در قیامت همه گناهان را به گردن بشر میاندازد و قرآن از او چنین حکایت میکند: «شیطان پس از آن که حساب خلایق رسیده شود میگوید: خداوند در دنیا درباره این (بعث و نشور و این بهشت و دوزخ) به شما وعده حق داد و من (باطل) وعدهتان دادم و خلف وعده کردم و لکن شما را در گمراهی مجبور نکردم، تنها (از من دعوتی
نحوه القای القائات شیطانی (183)
بود،) این شما بودید که به اختیار دعوتم را پذیرفتید، پس مرا سرزنش مکنید، خود را ملامت
کنید، و امروز من نمیتوانم به داد شما برسم هم چنان که شما هم نمیتوانید به داد من برسید، اینک امروز کفر میورزم و انکار میکنم اعتقادی را که شما درباره من داشتید و مرا شریک خدای تعالی میپنداشتید؛ برای ستمکاران عذابی است دردناک.» (22 / ابراهیم)
به طوری که ملاحظه میکنید در این آیه شیطان گناه و ظلم را به خود بشر نسبت داده و از خود سلب کرده و خود را به تمام معنا بی طرف قلمداد نموده و گفته است تنها کاری که من کردهام این بوده که شما را به گناه دعوت کرده و به وعده دروغی دل خوش ساختم.
آیه شریفه «اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ به طور مسلم تو بر بندگان من تسلطّی نخواهی داشت، مگر آن گمراهانی که به میل خود تو پیروی میکنند،»
(42 / حجر) نیز هر قدرت و سلطنتی را از ابلیس نفی نموده و فعالیتهای او را تنها در کسانی مؤثر میداند که خودشان به پای خود دنبال شیطان به راه بیفتند. نظیر آیه فوق
آیه شریفه: «قرین وی میگوید: پروردگار ما، من او را به طغیان وا نداشتم، بلکه او خودش در گمراهی بعیدی بود.» (27 / ق) پروردگارا من او را به نافرمانی تو مجبور نکردم، او خودش از راه مستقیم بسیار دور بود. (1)
نسخ القائات شیطانی (185)
«فَیَنْسَخُ اللّهُ ما یُلْقِیالشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُاللّهُ ایاتِهِ...فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ!» (52 تا 54 / حج)
خدا آن چه را که شیطان القاء میکند نسخ نموده و سپس آیات خود را در دلها جایگزین میکند تا القائات شیطان را مایه آزمایش بیماردلان و سنگ دلان قرار داده، و
1) المیزان ج 15، ص 53.
تا کسانی که علم روزیشان شده با این نسخ و احکام بفهمند که خدا رسول و یا نبی آرزویش میکرد حق، و از ناحیه پروردگارت بود، چون میبینند که القائات شیطان باطل شد، پس به آن پیغمبر و یا نبی ایمان میآورند و در نتیجه «تخبت» دلهایشان در برابر او نرم، و خاشع میشود.(1)
«اِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا اِذا مَسَّهُمْ طآئِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَاِذاهُمْ مُبْصِرُونَ!»
(201 / اعراف)
«طائف از شیطان،» آن شیطانی است که پیرامون قلب آدمی طواف میکند تا رخنهای پیدا کرده و وسوسه خود را وارد قلب کند یا آن وسوسهای است که در حول
1) المیزان، ج 28، ص 277.
قلب میچرخد تا راهی به قلب باز کرده و وارد شود.
مفهوم شیطان طائف و طواف او (187)
کلمه «تَذَکُّر» به معنای تفکر آدمی است در امور برای پیدا کردن نتیجهای که قبلاً مجهول و یا مورد غفلت بود.
معنای آیه این است که پناه ببر به خدا در موقع مداخله شیطان، چه این روش روشِ پرهیزگاران است. پرهیزگاران وقتی شیطان طائف نزدیکشان میشود به یاد این میافتند که پروردگارشان خداوند است که مالک و مربی ایشان است، و همه امور ایشان به دست اوست. پس چه بهتر که به خود او مراجعه نموده و پناه ببریم. خداوند هم شرّ آن شیطان را از ایشان دفع نموده و پرده غفلت را از ایشان بر طرف میسازد و ناگهان بینا میشوند.
پس آیه شریفه همان مضمونی را افاده میکند که آیه: «اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذینَ امَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ به درستی برای شیطان بر کسانی که ایمان آورده و
بر پروردگار خود توکّل کردهاند سلطنتی نیست،» (99 / نحل) در صدد افاده آن است.
و نیز معلوم شد که پناه بردن به خدا خود یک نوع تذکّر است. چون اساسش بر این است که خدای سبحان که پروردگار آدمی است یگانه رکن و پناهگاهی است که میتواند این دشمن مهاجم را دفع بدهد، علاوه بر این که پناه بردن به خدا هم چنان که قبلاً هم گفته شد خود یک نوع توکّل به اوست.(1)
مفهوم نزغ شیطان (189)
«...وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجهِلینَ وَ اِمّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ!» (199 و 200 / اعراف)
«نَزْغ» وارد شدن و مداخله کردن در امری برای خراب کاری و فاسد کردن آن است، و در آیه: «مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّیْطنُ بَیْنی وَ بَیْنَ اِخْوَتی بعد از آن که شیطان میان من و
1) المیزان، ج 16، ص 309.
برادرانم را به هم زد،» (100 / یوسف) به این معناست.
بعضی گفتهاند به معنای تکان دادن و از جا کندن و وادار کردن است و غالبا در حال غضب به کار میرود. برخی دیگر گفتهاند: نزغ شیطان به معنای کمترین وسوسه اوست. و لکن همه این معانی نزدیک به همند. البته نسبت به آیه مورد بحث معنای دوّم نزدیکتر است، چون با آیه قبلی هم که دستور میدهد تا از جاهلان اعراض کند مناسبت
(190) جن و شیطان
دارد، زیرا تماس گرفتن جاهلان با آدمی و مشاهده جهالت ایشان خود یک نوع مداخلهای است از شیطان برای عصبانی کردن و آتش به جان کردن آدمی، و برخورد زیاد با جاهلان آدمی را به سوی جهالت و مثل آنها شدن سوق میدهد.
پس برگشت معنای آیه به این میشود که اگر شیطان خواست مداخله نموده و با رفتار جاهلانه ایشان تو را به غضب و انتقام وادار کند تو به خدا پناه بر که او شنوا و داناست. گو این که خطاب در آیه به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است و لکن مقصود امت آن جناب
است چون خود آن حضرت معصوم است. (1)
مفهوم نزغ شیطان (191)
«وَ اِمّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ!»
(36 / فصلت)
کلمه «نَزْغ» به معنای نَخْس است یعنی سیخ یا تازیانه زدن به پهلوی حیوان و یا به عقب آن، تا تحریک شود، و تندتر برود.
حال باید دید نازغ یعنی سیخونک کننده کیست؟ ممکن است خود شیطان باشد، و ممکن هم هست تسویلها و وسوسههای او باشد، ولی چون خطاب در آیه به
1) المیزان، ج16، ص 306.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میباشد مناسبتر به مقام شامخ آن جناب احتمال اوّل است، چون تسویلات و وساوس شیطانی در آن جناب راه ندارد.
(192) جن و شیطان
بله این امکان دارد که آن خبیث با وسوسه مردم، یعنی کفّار و معاندینی که آن جناب دعوتشان میکرده، امور را علیه وی دگرگونه سازد. مثلاً زحمات آن جناب را خنثی نموده و کفر را در کفّار و منکرین بیشتر سازد، و در دشمنی و آزار پیامبر، آتش آنها را تیزتر کند و نتیجهاش این شود که دفع به احسن آن جناب کمتر مؤثر بیفتد. که بنابراین برگشت این نزغ از شیطان به افکندن دشمنی در بین آن جناب و مردم میشود. و خلاصه همان نزغی خواهد بود که در آیه شریفه «مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّیْطنُ بَیْنی وَ بَیْنَ اِخْوَتی بعد از آن که شیطان بین من و تو و برادرانم دشمنی افکند،» در سوره یوسف آیه 100 از آن نام میبرد، و همان چیزی خواهد بود که آیه شریفه «هیچ رسولی و پیامبری قبل از تو نفرستادیم مگر آن که هر وقت آرزوئی میکرد شیطان آرزویش را برهم
میزد.» (52/حج) آن را القاء در امنیه خوانده است.
نزغ شیطان و راه مقابله با آن (193)
و امّا اگر احتمال دوم را بگیریم، چارهای جز این نیست که آیه را حمل کنیم بر مطلق دستور تا متمم امر باشد و آن وقت آیه شریفه به وجهی شبیه به مثل معروف (دخترم به تو میگویم عروسم تو بشنو) میشود.
«فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ!»
کلمه «استغاذه» عبارت است از پناه بردن. معنای جمله مورد بحث این است که هر وقت دیدی شیطان در کارت انگولک میکند پناه ببر به خدا از شیطنت او، که خدا شنوای مسئلت تو، و دانا به حال تو است، و شنوای سخنان تو و دانا به اعمال تو است. (1)
1) المیزان، ج34، ص 308.
«وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ... .» (64 / اسراء)
معنای آیه شریفه این است که: «با آوازت از ذریّه آدم هر چه را که میتوانی گمراه و به معصیت وادار بکن،» که البته به حکم آیات سوره حجر کسانی خواهند بود که ابلیس را دوست داشته و پیروی کنند.
مفهومصوت و جلبشیطانولشکرسواره و پیادهاو (195)
گویا «اِسْتِفْزاز = هل دادن» با آواز کنایه از خوار کردن آنان با وسوسههای باطل و خالی از حقیقت است، و این که وضع شیطان و پیروانش وضع چوپان و رمه را دارد که با یک صدا به راه افتند، و با صدائی دیگر میایستند، و پر معلوم است که این صداها آوازهائی بیمعنی است.
این که فرمود: «وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ،» معنایش این است که برای به راه انداختن آنان به سوی معصیت به لشکریانت دستور بده تا بر سر آنان هی بزنند، هم به
سوارانت بسپار، و هم به پیاده نظامت، و این گویا اشاره است به این که لشکریان شیطان بعضیشان تند کار و بعضی کند کارند، هم چنان که وضع هر لشکری همینطور است، بعضی سواره و بعضی پیادهاند، پیادهها را به کاری میگمارند که حاجت به سرعت عمل نداشته باشد.(1)
«...الشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلی لَهُمْ.» (25 / محمد)
«کسانی که بعد از روشن شدن راه هدایت به کفر قبلی خود بر میگردند شیطان این عمل زشت را در نظرشان زینت داده و به آمال کاذب آرزومندشان کرده است.»
کلمه «تَسْویل» به معنای جلوه دادن چیزی است که نفس آدمی حریص بر آن است.
1) المیزان، ج 25، ص 249.
مفهوم تسویل و املاء شیطان (197)
به طوری که زشتیهایش هم در نظر زیبا شود، و مراد از املاء، امداد و یا طولانی کردن آرزوست. خلاصه اشاره است به تسلط شیطان بر مرتدّین. (1)
«... شَیطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا!»
(112 / انعام)
همان طور که برای دشمنانی از شیطانهای انسی و جنّی درست کردهایم که پنهانی و با اشاره علیه تو نقشه ریزی میکنند، و با سخنان فریبنده مردم را به اشتباه میاندازند. برای تمامی انبیای گذشته نیز چنین درست کرده بودیم.
گویا مراد این باشد که شیطانهای جنّی به وسیله وسوسه به شیطانهای انسی
1) المیزان، ج 36، ص 71.
وحی میکنند و شیطانهای انسی هم آن وحی را به طور مکرر و تسویل پنهانی برای این که فریب دهند یا برای این که خود فریب آن را خوردهاند به هم دیگر میرسانند.(1)
مفهوم حرف زدن شیاطین (199)
«وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمّا قُضِیَ الاَْمْرُ... .» (22 / ابراهیم)
«قَوْل سخن گفتن» در مورد ملائکه یا شیاطین به خاطر این که وجودشان از سنخ وجود ما انسانها نیست، یعنی حیوان اجتماعی نیستند، و چون ما تکامل تدریجی و از راه تحصیل علم ندارند، معنائی دیگر باید داشته باشد.
در ما انسانها «قَوْل سخن گفتن» عبارتاستاز استخدام صوت یا اشاره به ضمیمه
1) المیزان، ج14، ص 177.
قرار داد قبلی، که فطرت انسانی ما، و این که حیوانی اجتماعی هستیم آن را ایجاب میکرد و امّا ملائکه و جن و شبیه آن دو به طوری که از کلام خدای سبحان بر میآید چنین وجودی ندارند پس قطعا سخن گفتن خدا با آنان طوری دیگر است.
(200) جن و شیطان
از این جا روشن میشود که سخن گفتن خود فرشتگان با یک دیگر و خود شیطانها با یک دیگر از راه استخدام صدا و استعمال لغتهایی در برابر معانی نیست. بنابراین وقتی یک فرشته میخواهد با فرشتهای دیگر سخن بگوید و مقاصد خود را به او بفهماند، و یا شیطانی میخواهد با شیطان دیگر سخن گوید، این طور نیست که مانند ما بدنی و سری و در سر دهنی و در دهان زبانی داشته باشد، و آن زبان صدا را قطعه قطعه نموده و از هر چند قطعهاش لفظی در برابر مقصدش درست کند، و شنوندهاش هم سری و در سر سوراخی به نام گوش و دارای حس سامعه و در پشت آن دستگاه انتقال صوت به مغز داشته باشد، تا سخنان گوینده را بشنود، و این پر واضح است.
اما هر چه باشد به طور مسلّم در بین این دو نوع مخلوق، حقیقت معنای سخن گفتن
و سخن شنیدن هست. و اثر قول و مخصوصا فهم معنای مقصود و ادراک آن را
مفهوم حرف زدن شیاطین (201)
دارد، هر چند که قولی چون قول ما ندارند، و هم چنین بین خدای سبحان و بین ملائکه و شیطان قول هست، امّا نه چون ما، که عبارت است از ایجاد صوت از طرف صاحب قول و شنیدن آن از طرف مقابل.(1)
«وَ قُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطینِ وَ اَعُوذُ بِکَ رَبِّ اَنْ یَحْضُروُنِ!»
(97 و 98 / مؤمنون)
«بگو بار الها، من از وسوسه و فریب شیاطین به تو پناه میآورم. و هم به تو پناه میآورم از این که شیطانها به مجلسم حاضر شوند.»
1) المیزان، ج 4، ص 196.
کلمه «هَمَزَة» به معنای شدّت دفع است. همزه شیطان به معنای دفع او به سوی گناهان از راه گمراه کردن است.
در این آیه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دستور میدهد که از اغوای شیطانها به پروردگار خود پناه ببرد، و از این که شیطانها نزدش حاضر شوند به آن درگاه ملتجی شود، و در این تعبیر اشارهای هم به این معنا هست که شرک و تکذیب مشرکین هم از همان همزات شیطانها واحاطه و حضور آنهاست.(1)
مفهوم همزات و حضور شیاطین (203)
«فَقاتِلُوآا اَوْلِیاآءَ الشَّیْطانِ اِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعیفا!» (76 / نساء)
«پس پیکار کنید با دوستان شیطان زیرا که فریب شیطان ضعیف است.» آنان که به جهت پیروی طاغوت کافر شدند از ولایت خدا بیرونند و مولائی ندارند به جز مولای
1) المیزان، ج29، ص 98.
شرک و پرستش غیر خدا. یعنی شیطان که دوست ایشان است و ایشان نیز دوستان اویند.
این آیه فریب شیطان را ضعیف شمرده، زیرا که راه طاغوت است و در برابر راه
خداوند و همه قوّتها از آن خداست. پس برای راه طاغوت که فریب شیطان است چیزی به جز ناتوانی نمیماند و لذا با بیان ضعف دشمنان خدا، مؤمنین را برای جهاد با آنان تشویق و تشجیع میکند، البته ظاهر است که ضعف فریب شیطان در مقابل خداست و منافات ندارد که بالنّسبه به مریدان خود توانا باشد.(1)
«قالَ رَبِّ بِمااَغْوَیْتَنی... .» (39/حجر)
گمراهی شیطان، گمراهی اولیّه یا مجازات؟ (205)
از این که ابلیس غوایت خود را به خدا نسبت داد و خدا هم نه آن را ردّ کرد و نه جوابش داد میفهمیم که مقصود از آن غوایت، قضیه سر پیچی از سجده بر آدم نبوده،
1) المیزان ج،8 ص 277
برای این که هیچ رابطهای میان سر پیچی او و معصیت انسان نیست، تا آن سبب این شود، و ابلیس با سرپیچی خودش وسیله معصیت بشر را فراهم کند.
بلکه مقصود از این غوایت آن غوایتی است که از خطاب خدایی استشمام نمود، و فهمید که لعنت مطلق خدا که همان دوری از رحمت او و گمراهی از طریق سعادت است، برای همیشه دربارهاش مسلّم شده، البته این استقرار لعنت جزافی نبوده، بلکه اثر آن غوایتی است که خودش برای خود پسندید، پس اضلال خدای تعالی درباره او اضلال ابتدائی نیست، بلکه اضلال مجازاتی است که جائز است و هیچ اشکالی ندارد، و به همین
(206) جن و شیطان
جهت بود که خدای تعالی هم آن را انکار نکرد و در آیه «یُضِلُّ بِهِ کَثیرا وَ یَهْدی بِهِ کَثیرا وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقینَ قرآن بسیاری را گمراه و بسیاری را هدایت میکند و گمراه نمیکند مگر فاسقان را!» (26 / بقره) به آن اعتراف و تصریح نموده است.
این آن حقیقتی است که دقّت و تدبّر در آیات قرآنی آن را دست میدهد و خلاصهاش
این شد که مراد از اغوای خدای تعالی شیطان را اغواء و اضلال ابتدائی نیست بلکه به عنوان مجازات است، و جمله «وَ اِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی!» (78 / ص) آن را افاده میکند. (1)
مکر و املاء و استدراج (207)
«وَ اُمْلی لَهُمْ اِنَّ کَیْدی مَتینٌ!»، « فَلِلّهِ الْمَکْرُ جَمیعا!» (183 / اعراف)
«فَلِلّهِ الْمَکْرُ جَمیعا!» (42 / رعد)
جمیع مکرها و مخالفتها و ظلمها و تعدیاتی که از مردم نسبت به وظایف دینی انجام میگیرد، و هم چنین برخورد آنها با حوادثی که باطن آنها را بروز میدهد، مکر و املاء و خدعهای است الهی، چه آن که از حقوق بندگان بر خدا این است که آنها را به
1) المیزان ، ج 23 ، ص 236 .
عاقبت امور و سرانجام افعال خود برساند. و خداوند هم آنها را به عاقبت اعمالشان میرساند، و خداوند در کار خود پیروز است.
(208) جن و شیطان
«وَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِایتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ وَ اُمْلی لَهُمْ اِنَّ کَیْدی مَتینٌ!»
«و کسانی را که آیات ما را تکذیب کردند به تدریج از راهی که ندانند بگیریمشان و مهلتشان دهیم که کید من استوار است.» (182 و 183 / اعراف)
همین مکر و املاء و استدراج وقتی که به شیطان نسبت داده میشود از اقسام کفر و معاصی میگردد، و کشیدن به طرف آنها دعوت، وسوسه، وحی، نزوع اضلال است و حوادثی که آدمی را به طرف آنها میخواند زینت شیطان و وسائل و ریسمان و شبکههای اوست که بدان بندگان را به دام میافکند، چه آن که شیطان با این وسائل، بندگان الهی را اغواء نموده و با وسائلی که در دست دارد آنها را گمراه میکند. (1)
1) المیزان، ج7، ص 56.
مکر و املاء و استدراج (209)
«وَ الشَّیاطینَ کُلَّ بَنّاءٍ وَ غَوّاصٍ وَ اخَرینَ مُقَرَّنینَ فِی الاَْصْفادِ.»
(37 و 38 / ص)
«ما شیطانهای جنّی را برای سلیمان مسخّر کردیم تا هر یک از آنها که کار بنائی را میدانستند، برایش بنائی کنند، و هر یک از آنها که غواصی را میدانستند برایش در دریا غواصّی کنند و لؤلؤ و سایر منافع دریائی را برایش استخراج کنند.»
«وَ اخَرینَ مُقَرَّنینَ فِی الاَْصْفادِ.»
یعنی ما سایر طبقات جن را برای او مسخّر کردیم تا همه را غل و زنجیر کند. و از شرّشان راحت باشد.(1)
1) المیزان ، ج33، ص 327.
«اِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی اَصْلِ الْجَحیمِ طَلْعُها کَاَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ.»
(64 تا 66 / صافات)
«درخت زقّوم... درختی است که از بیخ جهنّم سر در میآورد. میوهاش گوئی سر شیطانهاست.»
علتتشبیهشکوفهمیوهدرختانجهنّمیبهسرشیاطین (211)
در آیات سوره فوقالذکر نعمتهایی که خدایتعالی برای اهل بهشت آماده کرده و آنها را به وصف «رزق کریم» توصیف نموده، با آن جایگاههایی که برای اهل آتش تهیه دیده، و آن را درخت زقّوم نامیده، که شکوفههایش گوئی سر شیطانهاست و نیز شرابی از حمیم است، مقایسه شده است.
کلمه «زَقّوم» نام درختی است که برگهایی کوچک و تلخ و بد بو دارد. و چون برگ آن را بکنند در محل کنده شده شیری بیرون میآید که به هر جا از بدن آدمی برسد آن جا ورم میکند. و این درخت در سرزمین تهامه و نیز در هر سرزمین خشک و بی آب و
علف میروید... و درختی که در این آیه شریفه توصیف شده، زقوم نامیده شده است.
«اِنّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظّالِمینَ ما آن را فتنه ستمگران کردیم.» (63 / صافات)
این جمله به شجره زقّوم برمیگردد و فتنه به معنای محنت و عذاب است.
«اِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی اَصْلِ الْجَحیمِ.» (64 / صافات)
این جمله وصف شجره زقّوم است. و اصل جحیم به معنای قعر جهنم است و این تعجب ندارد که در آتش جهنم درختی بروید و هم چنان باقی بماند و نسوزد، برای این که زنده ماندن دوزخیان در آتش عجیبتر است و خدا هر کاری بخواهد میتواند بکند.
«طَلْعُها کَاَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطینِ.» (65 / صافات)
کلمه «طَلْع» به معنای شکوفه میوه است. در این آیه میوه درخت زقّوم را به سر شیطانها تشبیه کرده، و این بدان عنایت است عوام از مردم، شیطان را در زشتترین صورتها تصویر میکنند. البته در تشبیه هر چیز این معنا لازم است که به
علتتشبیهشکوفهمیوهدرختانجهنّمیبهسرشیاطین (213)
چیزی تشبیه شود که شنونده آن را بشناسد. و مردم سر شیطانها را
ندیدهاند و نمیشناختند.
«فَاِنَّهُمْ لاَکِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ.» (66 / صافات)
این جمله بیان میکند که درخت نام برده وسیله پذیرائی از ستمگران است که از آن میخورند و در این که فرموده: «پس شکمها را از آن پر خواهند کرد،» اشاره است به گرسنگی شدید اهل دوزخ به طوری که آن قدر حریص بر خوردن میشوند که دیگر در فکر نیستند که چه میخورند؟ (1)
1) المیزان، ج33، ص 224.
«قالَ فَبِماآ اَغْوَیْتَنی لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ،
ثُمَّ لاَتِیَنَّهُمْ مِنْبَیْنِاَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَماآئِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ اَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ!» (16 و 17 / اعراف)
آیاتی هست که بتوان از آنها چیزهائی در مورد عمل و محل نفوذ شیطان استفاده کرد: از آن جمله آیه زیر است که حکایت قول خود اوست:
«لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ ثُمَّ لاَتِیَنَّهُمْ مِنْبَیْنِاَیْدیهِمْ وَ مِنْخَلْفِهِمْ وَ عَنْ
اَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمآئِلِهِمْ گفت برای این ضلالت که مرا نصیب دادهای در راه راست تو بر سر آنان کمین مینشینم، آن گاه از جلوی رویشان و از پشت سرشان و از راستشان و از چپشان به آنان میتازم...!» (16 و 17 / اعراف)
از آیه فوق استفاده میشود که وی نخست در عواطف نفسانی انسان یعنی در بیم و امید او، در آمال و آرزوهای او، در شهوت و غضب او، تصّرف نموده و آن گاه در اراده و افکاری که از این عواطف بر میخیزد تصرّف میکند.
قریب به معنای آیه فوق، آیه شریفه «قالَ رَبِّ بِما اَغْوَیْتَنی لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِیالاَْرْضِ،»
(216) جن و شیطان
است زیرا معنی این آیه این است که «من امور باطل و زشتیها و پلیدیها را از راه میل و رغبتی که عواطف بشری به آن دارد در نظر آنان زینت داده، و به همین وسیله گمراهشان میکنم.» (39 / حجر) مثلاً زنا را که یکی از گناهان است از آن جائی که مطابق میل شهوانی اوست در نظرش اینقدر زینت میدهم تا به تدریج از اهمیت محذور و زشتی آن کاسته و هم چنین میکاهم تا یک باره تصدیق به خوبی آن نموده و مرتکبش شود.
نظیر آیه فوق آیه: «یَعِدُهُمْ وَ یُمَنّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ اِلاّ غُرُورا وعدهشان میدهد و امیدوارشان میکند، ولکن شیطان وعده شان نمیدهد مگر به فریب!» (120 / نساء) و هم چنین آیه: «فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ پس شیطان عملهایشان را در نظرشان زینت داده است.» (63 / نحل)
همه این آیات به طوری که ملاحظه میکنید دلالت دارد بر این که میدان عمل
میدان عمل شیطان و محل نفوذ او (217)
تاختوتاز شیطان همانا ادراک نفسانی و ابزار کار او عواطف و احساسات بشری است، و به شهادت آیه: «الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِالنّاسِ از شر وسوسه گر نهانی که در دل مردم وسوسه میکند،» (5 / ناس) اوهام کاذبه و افکار باطل را شیطان در نفس انسان القاء میکند. (1)
1) المیزان، ج 15، ص 52.
«کَذلِکَ زَیَّنّا لِکُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ!» (108 / انعام)
«زینت» هر چیز زیبا و دوست داشتنی است که ضمیمه چیز دیگری شده و به آن زیبائی میبخشد و مرغوب و محبوب قرار میدهد و طالب زینت به طمع رسیدن به آن حرکت میکند و در نتیجه از فواید آن چیز هم منتفع میشود.
این لذایذ است که عمل و متعلقات عمل انسان را در نظر انسان زینت میدهد. و خداوند هم به وسیله همین لذایذ آدمی را تسخیر کرده است. اگر این لذایذ نبود بشر در صدد انجام هیچ عملی بر نمیآمد، و در نتیجه آن نتایجی که خداوند از خلقت انسان در نظر داشته و هم چنین نتایج تکوینی از قبیل بقای شخص و دوام نسل حاصل نمیشد. اگر در خوردن و آشامیدن و زناشوئی لذتی نمیبود هیچ وقت انسان حاضر نمیشد برای رسیدن به آن این همه رنج و زحمت بدنی و ناملایمات روحی را تحمل کند، و در
نتیجه نظام زندگی مختل میشد، و افراد از بین رفته و نوع بشر منقرض میگشت، و حکمت تکوین و ایجاد، بدون شک لغو میگردید.
لذایذ چند قسمند:
لذاید طبیعی و فکری و لذاید شیطانی (219)
یکی آن لذایذی است که لذیذ بودن و زیبائی آن طبیعی شیء لذیذ است مانند طعم لذیذ غذا و لذت نکاح.
قسم دیگر لذایذی است فکری که هم زندگی دنیوی انسان را اصلاح میکند و هم نسبت به آخرت او ضرری ندارد. یکی از مثالهای روشن این گونه لذات «ایمان»است که «حَبَّبَ اِلَیْکُمُ الاْیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ!» (7 / حجرات) حلاوتش را خدا در دل هر که بخواهد میاندازد.
قسم سوّم لذاتی است که موافق با هوی و مایه بدبختی در دنیا و آخرت است.
عبادت را تباه و زندگی طیّب را فاسد میسازد. لذاتی است که فطرت ساده و سالم
مخالف آن است. البته احکام فطرت و افکاری که از فطرت منبعث میشود هیچوقت با اصل فطرت مخالفت و ناسازگاری ندارد. چون خدایتعالی فطرت انسان را طوری تنظیم کرده که انسان را به سوی سعادتش سوق دهد. پس هر حکم و فکری که مخالف با فطرت سالم باشد و سعادت آدمی را تأمین نکند از خود فطرت ترشح نشده، و به طور مسلّم القائی است از القائات شیطان، و لغزشی است روحی و مستند به شیطان، مانند لذات موهومی که انسان از انواع فسق و فجور احساس میکند. این گونه لذات را خداوند به شیطان نسبت داده و از قول او چنین حکایت میکند: «لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الاَْرْضِ وَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ!» (39 / حجر) و نیز میفرماید: « فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ» (63/نحل). (1)
1) المیزان، ج14، ص 168.
لذاید طبیعی و فکری و لذاید شیطانی (221)
«وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمّا قُضِیَ الاَْمْرُ اِنَّ اللّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُّکُمْ فَاَخْلَفْتُکُمْ.» (22 / ابراهیم)
ابلیس اولیای خود را به مشتهیات لذیذ و آمال دور و دراز وعده داده، مرگ را از یادشان برده و از یاد بعث و حساب منصرفشان کرده است، و از سوی دیگر ایشان را از فقر و ذلت و ملامت مردم ترسانده، و کلید تمامی این دامها اغفال ایشان از مقام
(222) جن و شیطان
پروردگار، و جلوه دادن زندگی حاضرشان است. به طوری که چنین میپندارند که اسباب ظاهری همه مستقل در تأثیر، و خالق آثار خود هستند، و نیز میپندارند که خودشان هم در استعمال اسباب بر طبق دل خواه خود مستقلند. وقتی اولیای خود را دچار چنین انحرافی نمود، آن وقت به آسانی ایشان را مغرور میسازد تا به خود اعتماد کنند، نه بر خدا و اسباب دنیوی را همه در راه شهوات و آرزوهای خود به کار بندند.
دعوت ابلیس از راه اغفال و جلوه دادن اموری در اوهام و آرزوهای بشر است که یا سرانجام برخلاف واقع در میآید، و آدمی خودش میفهمد که فریب بوده، و یا اگر به آن رسیده آن را برخلاف آن چه که میپنداشت مییابد، و ناگزیر رهایش نموده، باز دنبال چیزی میرود که آن را موافق خواستهاش ببیند. این وضع ایشان است در دنیا، و امّا در آخرت همه شئون آن را از یاد ایشان میبرد. (1)
نحوه گرفتاری در دام شیطان (223)
«وَ اِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْملَهُمْ... .» (48 / انفال)
زینت دادن شیطان عمل آدمی را به این است که به وسیله تهییج عواطف درونی مربوط به آن عمل در دل آدمی القاء میکند که عمل بسیار خوبی است، و در نتیجه
1) المیزان ، ج 23،ص 71.
انسان از عمل خود لذت میبرد و قلبا آن را دوست میدارد، و آن قدر قلب متوجّه آن
میشود که دیگر فرصتی برایش نمیماند تا در عواقب وخیم و آثار سوء و شوم آن تعقلی کند.
در جنگ بدر، شیطان با گفتن جمله: «لا غالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ امروز کسی نیست که بر شما غلبه کند،» (48 / انفال) کفار را در آن چه که تصمیم گرفته بودند یعنی در قتال با مسلمین تشویق و خوش دل ساخته و در تکمیل این غرض گفت: «وَ اِنّی جارٌ لَکُمْ من پناه شمایم!» (48 / انفال)
روز فرقان آن روزی بود که شیطان رفتاری را که مشرکین در دشمنی با خدا و رسول و جنگ با مسلمین داشتند و آن رفتار را در آمادگی برای خاموش کردن نور خدا اعمال میکردند در نظر ایشان جلوه داده و برای تشویق و خوش دل ساختن آنان میگفت: «لا غالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنَ النّاسِ هیچ مردمی امروز نمیتوانند بر شما غلبه کنند،» و
جلوههای شیطانی اعمال و بیاثرشدن آنها (225)
من هم خود پناه شمایم و دشمن شما را از شما دفع میکنم، ولی وقتی دو فریق با هم رو به رو شدند مشرکین مؤمنین را و مؤمنین مشرکین را دیدند او شیطان شکست خورده و فراری به عقب برگشت و به مشرکین گفت: من چیزهائی میبینم که شما نمیبینید. من ملائکه را میبینم که دارند برای کمک مؤمنین با عذابهایی که شما را تهدید میکند نازل میشوند. من از عذاب خدا میترسم، و خدا شدیدالعذاب است. (1)
«أِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطنِ فَاجْتَنِبُوهُ...!» (90 / مائده)
«رِجْس» مانند نجس هر چیز پلیدی را گویند. رجاست به معنی وصف پلیدی است،
1) المیزان، ج17، ص 153.
مانند نجاست و قذارت که عبارتند از پلیدی یعنی حالت و وصفی که طبایع از هر چیزی که دارای آن حالت و وصف است از روی نفرت دوری میکنند. و پلید بودن اینهایی که در آیه ذکر شده است از همین جهت است که مشتمل بر وصفی است که فطرت انسانی نزدیکی به آن را برای خاطر آن وصفش جایز نمیداند. چون که در آن هیچ خاصیّت و اثری که در سعادتش دخیل باشد و احتمال دهد که روزی آن خاصیت از آن پلیدی جدا شود، نمیبیند، کما این که چه بسا آیه شریفه «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ... از تو از
رابطه عمل شیطان با شراب و قمار و آثار آنها (227)
خمر و قمار پرسند، بگو: در آن دو گناه بزرگی است و سودهائی است برای مردم، ولکن گناه آن دو بزرگتر از سودشان است،» (219 / بقره) هم اشارهای به این معنی داشته باشد، چون به طور مطلق گناه خمر و میسر را بر نفع آنها غلبه داده، و هیچ زمانی را استثناء نکرده، و شاید از همین جهت پلیدیهای نام برده را به عمل شیطان نسبت داده، و کسی را با شیطان شریک در آنها نکرده، چه اگر در آنها جهت خیری بود لابد از ناحیه غیر
شیطان بود. و آن غیر شیطان با شیطان شریک میشد. و در آیه بعد هم فرموده: «شیطان میخواهد به وسیله همین پلیدیها یعنی شراب و قمار بین شما دشمنی و کدورت به وجود آورد، و مانع شما از ذکر خدا و نماز شود.» (91 / مائده)
و نیز در آیات زیادی شیطان را برای انسان دشمن معرفی نموده که هیچ گاه خیر آدمی را نمیخواهد، و فرموده: «شیطان برای انسان دشمنی است آشکار!» (5 / یوسف) و
نیز فرموده: «در لوح محفوظ درباره شیطان چنین نوشته که هر کس او را دوست بدارد مسلما او گمراهش میکند.» (4 / حج) و نیز فرموده: «نمیخوانند مگر شیطانی را که در کفر و عصیان شدید است، خداوند لعنتش کرده،» (117 و 118 / نساء) لعنت خود را بر او ثابت و او را از هر خیری طرد کرده است.
رجس و شیطانی بودن شراب و سایر مذکورات در آیه از این جهت است که اینها کار آدم را به ارتکاب عملیات زشتی که مخصوص به شیطان است میکشانند و شیطان
هم جز این کاری ندارد که وسوسههای خود را در دلها راه داده و دلها را گمراه کند، و از همین جهت در آیه مورد بحث آنها را رجس نامیده، چه در آیات دیگری هم گمراهی را رجس خوانده است.
سیاق آیه فوق بیان جمله: «مِنْ عَمَلِ الشَّیْطنِ،» یا «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطنِ،» است، و
رابطه عمل شیطان با شراب و قمار و آثار آنها (229)
معنایش این است که این که گفته شد این امور از عمل شیطانند یا هم رجس و هم از عمل شیطانند برای این است که شیطان هیچ غرضی از این عملیات خود یعنی خمر و میسر ندارد مگر ایجاد عداوت و بغضاء بین شما، و این که به این وسیله شما را به تجاوز از حدود خدا و دشمنی با یکدیگر وادار کند. و در نتیجه به وسیله همین شراب و قمار و انصاب و ازلام شما را از ذکر خدا و نماز باز بدارد، و این که عداوت و بغضا را تنها از آثار شراب و قمار دانسته از این جهت است که این اثر در آن دو ظاهرتر است.
بعد از این میفرماید «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطنِ،» آنگاه رجس بودن آن را به وسیله
کلمه «اِنَّما» حصر نموده و فرموده: این عملیات جز این نخواهد بود که هر وقت واقع شوند رجس و پلید و عمل شیطانند. و شیطان هم جز این که به وسیله اینها بین شما عداوت و بغضا بیندازد و شما را از نماز و یاد خدا غافل سازد غرض دیگری ندارد، و
سخن کوتاه، هیچ امیدی به این که روزی نفع این عملیات از گناهش چربیده مباح شوند نیست. (دقّت بفرمائید)(1)
«زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ... .» (14/ آل عمران)
مقصود از «حبّ شهوات» فرو رفتن و دل بستگی به محبت آنهاست که منسوب به
حبّ شهوات و چگونگی انتساب آن به شیطان (231)
شیطان است ولی خود حبّ فطری موجود در انسان به خداوند متعال منسوب است.
1) المیزان، ج11،ص 208.
این شهوات اموری است که برای بر پا داشتن حیات دنیا از آنها بهره برده میشود.
منظور اصلی آیه بیان داشتن اصناف مختلف مردم نسبت به شیفتگی و عشق و مشتهیات دنیائی است، یعنی میخواهد بیان کند که:
دستهای از مردم تنها به عشق بازی با زنان پرداخته و جز انس و صحبت آنان و نزدیکی و الفت آنها هدف دیگری ندارند که این خود دنبالههایی پیدا میکند و به معاصی بزرگی منجر میشود.
دسته دیگری تنها به محبّت پسران و زیاد کردن آنها و استمداد جستن از ایشان، دلبستگی دارند و در این راه میکوشند. آنان به دختران چندان علاقهای ندارند.
عده دیگر هدفشان را تنها و تنها جمع اموال قرار داده و بیشتر در گرد آوردن
پولهای طلا و نقره یا آن چه جای آنها را بگیرد میکوشند. اشخاصی که این جنون را در سر دارند و به جمع اثاث و اموال دیگر چندان اعتنائی ندارند مگر آن اندازه که در
حفظ پولها و نگهداری آن دخیل باشد.
مردمی دیگر اشتهای خود را در فراهم نمودن اسبان و یا جمع کردن گاو و گوسفند و شتر و یا پرداختن به امور کشت و زرع میبینند و تا جائی ممکن است از لذایذ و شهوات دیگر هم در این راه دست بر میدارند. و چه بسا که سه قسم اخیر یعنی علاقه به خیل و انعام و حرث با هم جمع شده و مورد عشق یک فرد قرار میگیرد.
اینها اقسام متعددی از شهوات بود که مردم دسته دسته به یکی از آنها دل بستگی پیدا میکنند و هر دسته همّ شان را مصروف همان که مورد علاقه ایشان واقع شده قرار میدهند، یعنی آن را اصل تمام لذایذ حیاتی خویش پنداشته و شهوات دیگر را فرع آن
حبّ شهوات و چگونگی انتساب آن به شیطان (233)
میدارند وکمتر کسی پیدا میشود یا شاید اصلاً پیدا نشود که تمام آنها را با یک نظر مساوی و قصد واحد بنگرد و در علاقه و عشق به هر یک یک آنها معتدل باشد.
امّا جاه و منصب و ریاست و صدارتی که بعضا مورد علاقه آدمی قرار میگیرند
در واقع امور موهومی است که در قصد و نظر ثانوی مورد علاقه آدمی است و التذاذ به آنها التذاذ شهوی شمرده نمیشود. (1)
«یا اَیُّهَا النّاسُ کُلُوا مِمّا فِی الاَْرْضِ حَلالاً طَیِّبا وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ!» (168 /بقره)
«اِنَّمایَأْمُرُکُمْبِالسُّوءِوَالْفَحْشاءِوَاَنْتَقُولُواعَلَیاللّهِ مالاتَعْلَمُونَ!»(169/بقره)
«هان ای مردم از آن چه در زمین است بخورید در حالی که حلال و طیّب باشد و گامهای شیطان را پیروی مکنید که او شما را دشمنی است آشکار!»
کلمه «خُطُوات» به معنای «گام» یا فاصله میانه دو پای آدمی در حال راه رفتن است.
1) المیزان، ج5، ص 200.
خطوات شیطان، عبارت میشود از اموری که نسبتش به فرض شیطان، یعنی اغواء به وسیله شرک نسبت گامهایی است که یک رونده به سوی مقصد خود بر میدارد.
بنابراین مراد از آن اموری خواهد بود که نسبت به شرک و دوری از خدا
مفهوم خطوات شیطان و موارد انحصار دعوت او (235)
جنبه مقدمه دارد.
کلمه «یَأْمُرُکُم» از امر است، که به معنای این است که آمر اراده خود را تحمیل بر مأمور کند، تا مأمور آن چه را او خواسته انجام دهد، و امر از شیطان عبارت است از وسوسه او، و این که آن چه را از انسان میخواهد، به وسیله اخطار آن به قلب آدمی و جلوه دادن آن در نظر آدمی، بر انسان تحمیل نماید.
کلمه «سُوء» به معنای هر چیزی است که انسان از آن نفرت دارد، و درنظر اجتماع زشت میآید، و این سوء در صورتی که از حد بگذرد و از طور خود تجاوز کند، آنوقت مصداق فحشاء میشود، و به همین جهت زنا را که زشتیاش از حد بیرون است،فحشاء میگویند.
خدای تعالی در صدر این دو آیه خطاب را متوجّه عموم کرد (نه خصوص مؤمنین) و
این بدان جهت بود که حکمی که در این آیه به گوش میرساند و بیانش میکند، حکمی است که مورد ابتلای عموم مردم است.
جمله «کُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَلالاً طَیِّبا،» اباحهای عمومی، و بدون قید و شرط را آماده میکند. چیزی که هست جمله «وَ لاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ،» میفهماند که در این میان چیزهای دیگری هم هست که نامش خطوات شیطان است، و مربوط به همین اکل حلال طیّب است، و این امور، یا مربوط به نخوردن به خاطر پیروی شیطان است، و یا خوردن به خاطر پیروی از شیطان است. و چون تا این جا معلوم نکرد که آن امور چیست؟ لذا برای این که ضابطهای به دست داده باشد، که چه چیزهائی پیروی شیطان است، کلمه سوء، فحشاء و سخن بدون علم را خاطر نشان کرد و فهماند که هر چیزی که بد است یا فحشاء است، یا بدون علم حکم کردن است، و پیروی از آن پیروی شیطان است.
خدای تعالی هیچ روش و مشیای را منع نکرده، مگر آن روشی را که آدمی در رفتن
مفهوم خطوات شیطان و موارد انحصار دعوت او (237)
بر طبق آن پای خود را به جای پای شیطان بگذارد و راه رفتن خود را مطابق راه رفتن
شیطان کند. در این صورت است که روش او پیروی گامهای شیطان میشود.
سوء و فحشاء در انجام عمل مصداق پیدا میکند. در مقابل آن دو، قول بدون علم که مربوط به زبان است. از این میفهمیم که دعوت شیطان منحصر است در دعوت به عملی که یا سوء است و یا فحشاء و در دعوت به گفتن سخن بدون علم و دلیل. (1)
1 المیزان، ج 2، ص 391.
«لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الاَْرْضِ وَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ اِلاّ... .» (39 / حجر)
این که ابلیس گفت: «لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الاَْرْضِ،» منظورش این است که باطل یا گناهان را در نظر بشر زینت میدهم.
1) المیزان، ج 2، ص 391.
«زینت دادن برای آنان در زمین،» این است که آدمیان را در زندگی زمینی شان که همان زندگی دنیا باشد فریب میدهیم.
دلالت آیه این است که ابلیس در کلام خود زمین را ظرف اغوا و تزیین و فریب دادن آدم و همسرش قرار داده است، پس فریب دادنش آدم و حوّا را به همین بود که آن دو را به مخالفت امر ارشادی خدا وادار کند، و از بهشت بیرون نموده و زمین نشین شان سازد، تا قهرا صاحب فرزندانی شوند که وی به اغوای همان مشغول گردد و آنان را از
مفهوم زینت دادن زمین به وسیله شیطان (239)
راه حق دور و از صراط مستقیم گم راه نماید، و لذا میبینیم خدای تعالی در آیه: «ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد چنان که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد، لباس ایشان را از تنشان کند تا عورتهاشان را به ایشان بنمایاند.» (27 / اعراف) مقصد ابلیس را
در اغوای آدم و همسرش برهنه شدن و متوجّه شهوت گشتن قرار داد. (1)
«زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ... .» (14 / آل عمران)
تزیین و آرایش دادن متاع و کالای دنیا برای دو منظور و هدف تصور دارد: یکی آن تزیین و آراستنی که به منظور رسیدن به آخرت و طلب کردن مرضات الهی است،تا آدمی در زندگی دنیوی با اعمال مختلفی که در ناحیه «مال» و «جاه» و «اولاد» و «نفوس» و امثال آن انجام میدهد، راه خشنودی خداوند را تحصیل کند و به قرب او فائز شود. این قسم از تزیین را خداوند به خودش نسبت داده است.
آیه شریفه: «اِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الاَْرْضِ زینَةً لَها ما آن چه در روی زمین است زینت قرار دادیم،» (7 / کهف) و هم چنین آیه شریفه: «قُلْ مَنْحَرَّمَ زینَةَاللّهِ الَّتیاَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْق بگو چه کسی زینتهای خدا را که برای بندگانش آفریده حرام و از صرف رزق حلال و پاکیزه منع نمود،» (32 / اعراف) را از این قسم محسوب میداریم.
اهدافمتفاوت تزییندنیاواستنادآن بهخداوشیطان (241)
دیگر آن تزیین و آرایشهایی میباشد که به منظور جلب قلوب آدمیان نسبت به زخارف و زینتهای دنیوی ترتیب داده شدهاند، تا دلهای انسان را ربوده و از توجه به مبدأ و یاد و ذکر خداوندی باز دارد. این نحوه از تزیین، تنها و تنها تصرّف شیطانی و مذموم میباشد. و خداوند متعال هم در کلام خودش آن را منسوب به شیطان دانسته و بندگانش را هم از نزدیکی به آن نهی فرموده است.
آیه: «وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطنُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ شیطان اعمال آنان را در نظرشان زینت داد،» (43 / انعام) و آیه: «زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْملَهُمْ اعمال زشت آنان در نظرشان زیبا
آمد،» (48 / انفال) و امثال آنها از سایر آیاتی که در همین زمینه ایراد شدهاند.(1)
«قالَ فَبِماآ اَغْوَیْتَنی لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ... .» (16 / اعراف)
کلمه «اغواء» به معنای انداختن در غوایت و گمراهی است، البته گمراهی که توأم با هلاک و خسران باشد.
جمله «لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ،» (16 / اعراف) به این معنی است که من بر سر راه راست تو که آنان را به درگاهت میرساند و منتهی به سعادت آنان میگردد
مفهوم کمین نشستن شیطان و محاصره انسان (243)
مینشینم، کنایه از این که مراقب آنان هستیم، هر که را در این راه
1) المیزان، ج5، ص 184.
ببینیم این قدر وسوسه میکنم تا از راه به در برم.
جمله «ثُمَّ لاَتِیَنَّهُمْ مِنْبَیْنِاَیْدیهِمْ وَ مِنْخَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمآئِلِهِمْ،» (17/اعراف) بیان نقشه و کارهای اوست. میگوید: ناگهان بندگانت را از چهار طرف محاصره میکنم تا از راهت به در برم، و چون راه خدا امری است معنوی، ناگزیر مقصود از جهات چهار گانه نیز جهات معنوی خواهد بود نه جهات حسّی.
از آیه: «یَعِدُهُمْ وَ یُمَنّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ اِلاّ غُرُورا،» (120 / نساء)
و آیه: «اِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ اَوْلِیاءَهُ،» (175 / آلعمران)
و آیه: «وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ،» (168 / بقره)
و آیه: «اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ،» (268 / بقره)
نیز میتوان در این باره چیزهائی فهمید و از آن استفاده کرد که مقصود از «ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ جلو رویشان» حوادثی باشد که در زندگی برای آدمی پیش میآید، حوادثی که
خوشایند و مطابق آمال و آرزوهای او، یا ناگوار و مایه کدورت عیش اوست. چه ابلیس در هر دو حال کار خود را میکند. مراد از «خَلْف پشت سر» اولاد و اعقاب او باشد. چون انسان نسبت به آینده اولادش نیز آمال و آرزوها دارد و درباره آنها از پارهای مکاره میاندیشد. آری انسان بقا و سعادت اولاد را بقا و سعادت خود میداند. انسان از حلال و حرام هر چه دارد همه را برای اولاد خود میخواهد و تا بتواند آتیه آنان را تأمین نموده و چه بسا خود را در این راه به هلاکت میاندازد.
مقصود از «سمت راست» که سمت میمون و نیرومند آدمی است و دین او باشد و از دست راست آمدن شیطان به این معنا باشد که وی آدمی را از راه
مفهوم کمین نشستن شیطان و محاصره انسان (245)
دینداری بیدین کند، و او را در بعضی از امور دینی وادار به افراط نموده و به چیزهائی که خداوند از آدمی نخواسته تکلیف کند، و این همان ضلالتی است که خداوند آن را «اتّباع خطوات الشیطان» نام نهاده است.
مراد از سمت چپ بی دینی باشد. به این معنا که فحشاء و منکرات را در نظر آدمی جلوه داده و او را به ارتکاب معاصی و آلودگی به گناهان و پیروی هوی و شهوات وادار سازد. (1)
«اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً!» (268 / بقره)
انتخاب مال خبیث برای انفاق خیری برای انفاق گر ندارد، به خلاف انتخاب مال طیّب که خیر انفاق گر در آن است.
در خودداری از انفاق مال طیب هیچ انگیزهای ندارد جز این فکر که مضایقه در انفاق
1) المیزان، ج 15، ص40 .
از چنین مالی، مؤثر در بقاء و قوام مال و ثروت است. این طرز فکر باعث میشود که دلها از اقدام به چنین انفاقی دریغ کنند، به خلاف مال خبیث که چون قیمتی ندارد و انفاقش چیزی از مالیت آنان کم نمیکند لذا از انفاقش مضایقه نمیکنند.
این یکی از وساوس شیطان است. شیطانی که دوستان خود را از فقر میترساند، با
دخالت شیطان در کیفیت انفاق و دعوت او به فقر و... (247)
این که مالی را که انسان در راه خدا میدهد در مقابل، رضای خدا را میخرد، هم عوض دارد و هم بهره.
آن کسی که آدمی را بی نیاز میکند یا فقیر میسازد خدای سبحان است نه مال:«اَنَّهُ هُوَ اَغْنی وَ اَقْنی!» (48 / نجم)
خودداری مردم از نفاق مال طیّب از آن جا که منشأش ترس از فقر است و این ترس خطاست لذا خدای تعالی با جمله «اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ شیطان شما را به فقر وعده میدهد،» خطا بودن آن را روشن کرد. این ترس و خوف، ترسی است مضّر، برای این که
شیطان آن را در دل میاندازد، و شیطان جز به باطل و ضلالت امر نمیکند. حال یا این است که ابتدائا و بدون واسطه امر میکند، و یا با وسائطی که به نظر میرسد حق است، ولی وقتی تحقیق میکنی در آخر میبینی که از یک انگیزه باطل و شیطانی سر در آورد.
چون ممکن بود کسی توهّم کند که ترس نام برده ترسی است به جا، هر چند از ناحیه شیطان باشد، لذا برای دفع این توهم دو موضوع را اضافه کرد. اوّل این که فرمود: «وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ شما را به فحشا امر میکند،» یعنی هرگز از شیطان توقع نداشته باشید که شما را به عملی درست بخواند، او جز به فحشاء نمیخواند، پس خودداری از نفاق مال طیّب به انگیزه ترس از فقر هرگز عملی به جا نیست زیرا این خودداری در نفوس شما ملکه امساک و بخل را رسوخ میدهد و به تدریج شما را بخیل میسازد، در نتیجه کارتان به جائی میرسد که اوامر الهی مربوط به واجبات مالی را به آسانی رد کنید، و این کفر به خدای عظیم است، و هم باعث میشود شما مستمندان را در مهلکه فقر
و مسکنت بیفکنید. و از این راه نفوسی تلف و عرضهایی هتک گردد، و بازار جنایت و فحشا رواج یابد.
دخالت شیطان در کیفیت انفاق و دعوت او به فقر و... (249)
موضوع دوم این است که فرمود: «وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً خداوند به مغفرت از جانب خود افزونی وعدهتان میدهد،» و این در جمله خدای تعالی این نکته را بیان نموده که در این مورد حقی است و باطلی و شق سوّم ندارد. حق همان طریق مستقیم است که از ناحیه خدای سبحان است و باطل از ناحیه شیطان است. خدای تعالی تذکر میدهد که: این خاطره که از ناحیه خوف به ذهن شما خطور میکند ضلالتی است از فکر، برای اینکه مغفرت پروردگار و آن زیادت که خدا در آیات قبلی ذکر کرد هر دو پاداش بذل از اموال طیّب است، و مال خبیث چنین پاداشی ندارد. (1)
1) المیزان، ج4، ص 344.
«اَلَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ اِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ!» (275 / بقره)
«کسانی که ربا میخورند چنان به امور خود اقدام میکنند که شخص ممسوس شیطان میکند.»
کلمه «خَبْط» بهمعنای کج و معوج راه رفتن است. انسان در زندگیاش راهی مستقیم دارد که نباید از آن منحرف شود چون او نیز در طریق زندگی خود و بر حسب محیطی که در آن زندگی میکند حرکات و سکناتی دارد، افعالی دارای نظام دارد، که نظام آن را احکام اعتقادی عقلائی معین میکند، و انسان افعال خود را با نظام تطبیق میدهد، هم
رباخواری و دخالتشیطاندرنیرویتشخیصانسان (251)
کارهای فردی و هم کارهای اجتماعی خودش را.
طریقی که خدای تعالی بشر را به آن هدایت کرده، و با نیروئی که در او به ودیعت
نهاده یعنی نیروی تشخیص بین خیر و شرّ و نافع و مضّر و خوب و بد، مستقیم آن را از غیرمستقیم تشخیص میدهد.
این وضع انسان معمولی است، امّا انسانی که ممسوس شیطان شده، یعنی شیطان با او تماس گرفته و نیروی تشخیص او را مختل ساخته، او میان خوب و بد و نافع و مضّر و خیر و شرّ را تشخیص نمیدهد. حکم هر یک از این موارد را در طرف مقابل آن جاری میسازد. (مثلاً به جای این که خیر و نافع و خوب را ستایش کند، زشتیها و شرور و مضرّات را میستاید و یا دیگران را به سوی آن دعوت میکند.)
این بدان جهت نیست که معنای خوبی و خیر و نافع را فراموش کرده و نمیداند که
(252) جن و شیطان
خوب و بد کدام است، برای این که هر چه باشد انسان است و اراده و شعور دارد و محال است که از انسان غیر افعال انسانی سر بزند بلکه از این جهت است که زشتی را زیبائی و حسن را قبح و خیر و نافع را شرّ و مضرّ میبیند. پس او در تطبیق احکام و تعیین
موارد دچار خبط شده است. برای او عادی و غیر عادی به هم مخلوط شده و نمیتواند این را تشخیص دهد، عادی آن عملی است که او عادی بداند و غیر عادی آن عملی است که او غیر عادی تشخیص دهد، پس در نظر او عادی و غیر عادی یکی است بدون این که این بر آن مزیّتی داشته باشد، پس او هیچ وقت مشتاق آن نیست که از خلاف عادت به حال عادی برگردد. (دقت فرمائید)
معاملات ربوی، رباخوار را در آخر دچار این خبط میکند که فرقی میان معامله مشروع یعنی خرید و فروش، و معامله نامشروع یعنی ربا نگذارد. وقتی به او بگویند دست از ربا بردار و به خرید و فروش بپرداز بگوید چه فرقی هست بین ربا و بیع، و چه مزیّتی بیع بر ربا دارد تا من ربا را ترک کنم و به خرید و فروش بپردازم لذا خدای تعالی به همین کلمه رباخواران ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُالرِّبا (275/بقره) استدلال کرده بر خبط آنان.
رباخواری و دخالتشیطاندرنیرویتشخیصانسان (253)
این استدلالی است قوی و به جا، برای این که ربا تعادل و موازنه ثروت را در جامعه به هم میزند، و آن نظامی را که به هدایت فطرت الهی باید در جامعه حاکم باشد مختل میسازد. (1)
«وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلی مُلْکِ سُلَیْمانَ وَ ما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَلکِنَّ الشَّیاطینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ... .» (102 / بقره)
یهودیان آن چه را که شیطانها به نادرست به سلطنت سلیمان نسبت میدادند پیروی کردند در حالی که سلیمان با سحر سلطنت را به دست نیاورده و کافر نشده بود
1) المیزان، ج4، ص 375.
ولکن شیطانها بودند که کافر شدند و سحر را به مردم یاد میدادند، و نیز یهودیان آن چه را که بر دو فرشته بابل هاروت و ماروت نازل شده بود به نادرستی پیروی میکردند چون آنها به احدی سحر تعلیم نمیدادند مگر بعد از آن که زنهار میدادند که
سحر و جادوگری درقومیهودومفهومکفرشیاطین (255)
ما فتنه و آزمایش هستیم مبادا این علم را در موارد نامشروع به کار بندی و کافر شوی. ولی یهودیان از آن دو نیز چیزهائی را از این علم گرفتند که با آن میان زن و شوهرها را به هم میزدند، هر چند که جز به اذن خدا به کسی ضرر نمیزدند ولی این بود که از آن دو چیزهائی آموختند که مایه ضررشان بود و سودی برایشان نداشت با این که میدانستند کسی که خریدار این گونه سحر باشد آخرتی ندارد و چه بد بهائی بود که خود را در قبال آن فروختند اگر میدانستند.
از آیه شریفه بر میآید که سحر در میان یهود امری متداول بوده، و آن را به سلیمان نسبت میدادند. چون میپنداشتند که سلیمان آن سلطنت و ملک عجیب را، و آن
تسخیر جن و انس و وحش و طیر را، و آن کارهای عجیب و غریب و خوارقی که میکرد، به وسیله سحر کرد. یک مقدار از سحر خود را هم به دو ملک بابل یعنی هاروت و ماروت نسبت میدهند.
قرآن هر دو سخن ایشان را ردّ میکند و میفرماید سلیمان آنچه را میکرد به سحر نمیکرد. حال آن که سحر کفر به خداست و تصرّف و دست اندازی در عالم به خلاف وضع عادی آن است. داستان ساحری سلیمان نبی از خرافات کهنهای است که شیطانها از پیش خود تراشیده و بر اولیای انسی خود خواندند و با اضلال مردم و سحرآموزی به آنان کافر شدند.
مراد از شیطانها طائفهای از جن است. میدانیم این طائفه در تحت سیطره سلیمان قرار گرفته و شکنجه میشدند، و آن جناب به وسیله شکنجه آنها را از شرّ و فساد باز میداشته است.
دنباله آیه میفرماید:
سحر و جادوگری درقومیهودومفهومکفرشیاطین (257)
اگر این طائفه از یهود به جای این که دنبال اساطیر و خرافات شیطانها را بگیرند، دنبال ایمان و تقوی را میگرفتند برایشان بهتر بود، و این تعبیر خود دلیل بر این است که کفری که از ناحیه سحر میآید، کفر در مرحله عمل است، مانند ترک زکات، نه کفر در مرتبه اعتقاد. یهود در مرحله اعتقاد ایمان داشتند ولکن از آنجایی که در مرحله عمل تقوی نداشته و رعایت محارم خدا را نمیکردهاند، اعتنائی به ایمانشان نشده، و از کافرین محسوب شدهاند.
«لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ خَیْرٌ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ!» (103 / بقره)
یعنی منافعی که نزد خداست بهتر است از آن منافعی که ایشان از سحر میخواهند
و از کفر میجویند. (دقّت فرمائید) (1)
«وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلی مُلْکِ سُلَیْمانَ وَ ما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَلکِنَّ الشَّیاطینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ... .» (102 / بقره)
روایات مربوط به تصرّفات ابلیس و این که چگونه در شعور آدمی تصرّف میکند بسیار است. این روایات دو قسمند: یکی روایاتی که تصرّفی از تصرّفات ابلیس را بدون تفسیر ذکر میکند، و یکی روایاتی که تصرّفی از تصرّفات وی را ذکر نموده و
روایات منتخب در چگونگی تصرّفات ابلیس (259)
تا اندازهای آن را تفسیر میکند.
1) المیزان، ج2، ص 28.
از جمله روایات دسته اول:
دستمال گوشت را در خانه نگذارید که جای شیطان است، و خاک در پشت در نریزید که شیطان آن جا منزل میکند.
بر بالای هر پلی شیطان است، پس هر وقت به آن جا عبورت افتاد بگو بسم اللّه تا شیطان از تو دور شود.
خانه شیطان در خانههای شما تار عنکبوت است.
ایستاده آب میاشام و در آب راکد بول مکن، و دور قبر مگرد، و به تنهایی در خانهای بسر مبر، و با یک لنگه کفش راه مرو، زیرا در این احوالی که گفته شد شیطان از هر حال دیگر به سوی بندگان خدا شتابانتر است.
هر چیزی که از مال حرام به دست بیاید شیطان در آن شریک است.
هر که در حال مستی بخوابد عروس شیطان است.
آیه شریفه «أِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطنِ شراب و قمار و بتها یا سنگهایی که برای قربانی نصب شده و چوبههای قرعه پلید و از عملیات شیطان است،» را هم باید از این باب شمرد.
روایت قسم دوم:
غضب آتشی است که شیطان در دل آدمی روشن میکند. شیطان در درون آدمی مانند خون جریان دارد، پس مجاری او را با گرسنگی تنگ کنید.
سرمه شیطان خواب و شربتش غضب و مکیدنیاش دروغ است. (1)
1) المیزان، ج 15، ص 87.
روایات منتخب در چگونگی تصرّفات ابلیس (261)
«...اِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ... .» (27 / اعراف)
شیطان و دسته وی شما را از آن جائی میبینند که شما نمیبینید. این جمله
میفهماند راه نجات از فتنههای ابلیس بسیار باریک است، زیرا وی از جائی کار انسان را میسازد و طوری به انسان نزدیک میشود و او را میفریبد که خود او نمیفهمد. آری انسان غیر از خود کسی را سراغ ندارد که به جانب شرّ دعوت و به سوی شقاوت راهنمائیاش کند. (1)
1) المیزان، ج15، ص 98.
«...اِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَقَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاتَرَوْنَهُمْ... .» (27/اعراف)
چگونهشیطانانسانرامیبینندوتصرّف میکنند؟ (263)
«هان ای بنی آدم زنهار که شیطان فریبتان ندهد چه او و نفرات او شما را میبینند از جائی که شما آنان را نمیبینید.»
دعوت شیطان نظیر دعوت یک انسان از دیگری به گفتن او و شنیدن آن دیگری نیست، بلکه به طوری است که داعی (شیطان) مدعو (انسان) را میبیند، ولکن مدعو داعی را نمیبیند.
آیه شریفه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ. اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِالنّاسِ مِنَالْجِنَّةِ وَ النّاسِ،» (4 و 5 / ناس) صریحا میفرماید: عملیات شیطان به تصرّف و القاء در دلهاست. از این راه است که انسان را به ضلالت دعوت میکند.
از آیات بیش از این استفاده نمیشود که شیطان تنها در افکار آن هم در بعضی از موارد تسلّط دارد و بس. و اگر هم در روایتی داشت شیطان مجسّم شده و چیزی را
ساخته یا ساختن آن را به بشر یاد داده بیش از این دلالت ندارد که برای فکر بشر مجسّم شده، و در فکرش تصرّف کرده باشد. (1)
«...مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ. اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِالنّاسِ مِنَالْجِنَّةِ وَ النّاسِ!» (4 تا 6 / ناس)
شعور و ادراک انسان، محل وسوسه شیطان (265)
«بگو پناه میبرم به پروردگار مردم، فرمانروای مردم، معبود مردم،»
«از شرّ وسوسه گر نهانی، که در دل مردم وسوسه میکند، چه آنها که از جنس جناند و چه آنها که از جنس انسانند.»
کلمه «خَنّاس» به معنای اختفای بعد از ظهور است. شیطان را از این جهت خناس
1) المیزان، ج11، ص 210.
خوانده که لایزال آدمی را وسوسه همی کند، و به محضی که انسان به یاد خدا میافتد پنهان میشود و عقب میرود، باز همین که انسان از یاد خدا غافل میشود جلو میآید و به وسوسه میپردازد.
مراد از «صُدوُرِالنّاسِ» محل وسوسه شیطان است. چون شعور و ادراک آدمی به حسب استعمال شایع، به قلب آدمی نسبت داده میشود، که در قفسه قرار دارد، و قرآن هم در این باره فرموده: «ولی دلهایی که در سینههاست کدر میشود.» (46 / حج)
در جمله «مِنَالْجِنَّةِ وَ النّاسِ،» به این معنا اشاره شده که بعضی از مردم کسی است که از شدت انحراف، خود شیطانی شده و در زمره شیطانها قرار گرفته است. همچنان که قرآن در جای دیگر نیز فرموده: «شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ.» (112 / انعام) (1)
1) المیزان، ج40، ص 468.
«...فَیَکیدُوا لَکَ کَیْدا اِنَّ الشَّیْطانَ لِلاِْنْسانِ عَدُوٌّ مُبینٌ!» (5 / یوسف)
یعقوب به یوسف فرمود: پسرک عزیزم، داستان رؤیای خود را برای برادرانت
سوءاستفاده شیطان از حالات نفسانی انسان (267)
شرح مده، زیرا به تو حسادت میورزند، و از تو در خشم شده، نقشهای برای نابودیت میکشند. شیطان هم از همین معنا استفاده کرده فریب خود را به کار میبندد، یعنی به دلهای آنان راه یافته و نمیگذارد از کید بر تو صرف نظر کنند، چه شیطان بر آدمیان دشمنی است آشکار.
دلیل این که دلهای برادران یوسف سرشار از کینه و دشمنی با وی بود این است که یعقوب علیهالسلام در جواب یوسف نفرمود: من میترسم دربارهات نقشه شومی بریزند و یا ایمن نیستم از این که نابودت کنند، بلکه فرمود نقشه میریزند.
علاوه بر این کلام خود را با جمله «شیطان بر آدمیان دشمنی است آشکار،» تعلیل و
تأکید کرد و خاطر نشان ساخت که کید برادران غیر از کینههای درونی یک سبب خارجی دارد که کینه آنان را دامن زده و آتش دلهایشان را تهییج میکند تا آن
حسد و کینه اثر خود را کرده باشد، و او شیطانی است که از روز نخست دشمن انسان بوده و حتی یک روز هم حاضر به ترک دشمنی نشده، و دائما با وسوسه و تسویلات خود آدمیان را تحریک میکند که از صراط مستقیم و راه سعادت به سوی راه کج و معوجی که به شقاوت دنیا و آخرت آدمی منتهی میشود منحرف شود. آری شیطان با همین وسوسههای خود، میان پدرها و فرزندان را بر هم زده و دوستان یک جان در دو بدن را از هم جدا میکند و مردم را گیج و گمراه میسازد.(1)
1) المیزان، ج21، ص 128.
دخالت شیطان در اشتباهات انسان (269)
«فَوَکَزَهُ مُوسی فَقَضی عَلَیْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ... .»(15 / قصص)
معنای جمله این است که: «موسی علیهالسلام آن دشمن را با لطمهای دفع کرد و او با همان لطمه بمرد، موسی با خود گفت این از عمل شیطان بود که او دشمنی است گمراه کننده آشکار.»
و این که آن را به نوعی نسبت داد به عمل شیطان و صریحا نفرموده «این عمل شیطان است،» بلکه فرمود: «این از عمل شیطان است،» این معنی را افاده میکند که این کتککاری که میان آن دو (مرد اسرائیلی و مرد قبطی) اتفاق افتاده بود،از جنس عملی است که به شیطان نسبت داده میشود و یا از عمل شیطان ناشی میگردد، چون شیطان است که میان آن دو عداوت و دشمنی افکنده و به
کتککاری یک دیگر وادارشان کرد، و کار بدان جا منجر شد که موسی مداخله کند، و مرد قبطی به دست او کشته شود و موسی در خطر و گرفتاری سختی دچار شود.
موسی متوجه میشود، در لطمهای که به آن قبطی زد، لطمهای که باعث مرگ او شد ، اشتباه کرده است ولی این وقوع در اشتباه را به خدا نسبت نمیدهد. برای این که خدایتعالی جز به سوی حق و صواب راه نمینماید، لذا حکم کرد به این که این عمل منسوب است به شیطان.
و این عمل موسی، یعنی کشتن قبطی، هر چند نافرمانی موسی نسبت به خدای تعالی نبود، برای این که اوّلاً عمدی نبود و ثانیا جنبه دفاع از مرد اسرائیلی داشت، و مرد کافر و ظالمی را از او دفع کرد، ولکن در عین حال این طور هم نبوده که شیطان در آن هیچ مداخلهای نداشته باشد، چون شیطان همان طور که از راه وسوسه آدمی را به گناه
دخالت شیطان در اشتباهات انسان (271)
و نافرمانی خدا وا میدارد، و هم چنین او را به هر کار مخالف صواب نیز وادار میکند، کاری که گناه نیست، لکن انجامش مایه گرفتاری و مشقت است. هم چنان که آدم و همسرش را از راه خوردن آن درخت ممنوع، گرفتار نمود، و کار آنان را بدان
جا کشانید که از بهشت بیرون شوند. پس در حقیقت جمله «هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ،» اظهار انزجار موسی علیهالسلام است از آن چه واقع شد. (1)
«وَ اِمّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطنُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْری مَعَ الْقَوْمِ الظّلِمینَ!»
(68 / انعام)
معنای کلام این است که:
حتی اگر نهی ما را فراموش کردی و شیطان آن را از یادت برد و بعدا به یادت آمد باز هم نمیتوانی در امتثال نهی، سهل انگاری نموده و هم چنان (در مجلس کسانی که
1) المیزان، ج31، ص 28.
آیات خدا را مسخره میکنند،) بنشینی، بلکه همین که یادت آمد بایستی برخیزی، چه سزاوار مردان با تقوی نیست که با مسخره کنندگان آیات خدا همنشین شوند. این خطابی که در آیه شریفه است خطاب به نبیّ اکرم صلیاللهعلیهوآله است، ولکن مقصود در حقیقت دیگرانند، زیرا انبیاء علیهالسلام نه تنها از گناهان بلکه حتی از فراموشی احکام خداوندی هم
دخالت شیطان در ایجاد فراموشی نهی الهی (273)
مبرّا هستند. غرض اصلی از این خطاب و مخاطبین واقعی آن، امت اسلام است. (1)
«وَ قالَ...اذْکُرْنی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْسهُ الشَّیْطنُ ذِکْرَ رَبِّه... .» (42 / یوسف)
معنی آیه این است که یوسف به آن کسی که میپنداشت که او به زودی نجات مییابد گفت: که مرا در نزد خدایگانت یاد آوری کن، و خلاصه چیزی به او بگو که
1) المیزان ، ج13، ص 222.
عواطف او را تحریک کنی شاید به وضع من رقّتی کند و مرا از زندان بیرون بیاورد.
معنای جمله «فَأَنْسهُ الشَّیْطنُ ذِکْرَ رَبِّه،» این است که شیطان از یاد رفیق زندانی یوسف محو کرد که نزد اربابش از یوسف سخن به میان آورد، و همین فراموشی باعث شد که یوسف چند سالی دیگر در زندان بماند.(1)
«...کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیطینُ فِی الاَْرْضِ حَیْرانَ... .» (71 / انعام)
محاصره انسان سرگشته به وسیله شیاطین (275)
در آیه فوق مثال زده است به انسان متحیّری که در کار خود سرگردان است، و در باره سعادت خود عزم راسخی ندارد، و لذا بهترین راه سعادت و مستقیمترین راه رسیدن به هدف را که قبل از او هم کسانی آن راه را پیموده و به هدف رسیدهاند ترک
1) المیزان، ج21، ص 228.
میگویند، آن گاه سرگشته و حیران مانده و شیطانها محاصرهاش نموده و به سوی هلاکتش میخوانند، هر چه هم که یاران هدایت یافتهاش بر او بانگ میزنند و به سوی هدایت دعوتش میکنند قبول نمیکند، و در عین این که بر سر دو راهی سقوط و نجات قرار گرفته نمیفهمد تکلیفش چیست.
«قُلْ اِنَّ هُدَی اللّهِ هُوَ الْهُدی!» (120 / بقره)
یعنی اگر امر دایر شود بین دعوت خدای سبحان که موافق فطرت است
و همین فطرت آن را هدایت حقّه الهی میداند، و بین دعوت شیاطین که همان پیروی هوای نفس و بازیچه گرفتن دین است، البته هدایت حقیقی همان هدایت خداوندی است، نه آن دیگری(1)
1) المیزان، ج13، ص 229.
«...وَ لا تَجِدُ اَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ!» (17/اعراف)
محاصره انسان سرگشته به وسیله شیاطین (277)
«اکثرشان را سپاسگزار نخواهی یافت!»
از آنجایی که مورد گفتار ابلیس و تهدیدش به انتقام خصوص بنیآدم بود و قسم خورد که غرض خلقت آنان را که همان شکر است در آنان نقض نموده و از بین میبرد و آنان را به جای شکر وادار به کفران میسازد. خدای تعالی در جوابش پیروانش را هم با او شریک ساخته و فرمود: «جهنّم را از همگی شما یعنی از تو و از پیروانت پر میکنم.»
(85/ص)
در این جمله خدای تعالی از در منّت و رحمت جمیع پیروان ابلیس را ذکر نفرموده،
بلکه فرمود: «از شما» و این خود اشعار به تبعیض دارد. (1)
«وَ اِنْ یَدْعُونَ اِلاّ شَیْطانا مَریدا... .» (117 / نساء)
«مَرید» یعنی کسی که از هر گونه خیری به طور کلّی، عاری است. «دعوت» کنایه است از عبادت زیرا اصولاً عبادت برای دعوت بر رفع حاجت در بین مردم پیدا شده است.
معنی جمله به این بر میگردد که، مردم هر معبودی را به جای خدا بپرستند، در حقیقت شیطان را پرستیده و خواندهاند، چون اطاعت او را کردهاند.
رابطه شیطان با اعمال خلاف فطرت انسان (279)
«وَ قالَ لاََتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِکَ نَصیبا مَفْرُوضا،»
1) المیزان، ج 15، ص 44.
«او به خدا گفته که من از بندگان تو بهره وافی خواهم گرفت.» (118 / نساء)
«وَ لاَُضِلَّنَّهُمْ وَ لاَُمَنِّیَنَّهُمْ.. .»
«و گمراهشان خواهم ساخت و به خیالات و آرزوهای باطلشان خواهم فریفت و دستورشان خواهم داد که گوشهای چهارپایان را بشکافد و دستورشان خواهم داد که آفرینش خدا را تغییر دهند (و حکم فطرت را زیر پا گذارند).» (119 / نساء)
همه این کارهایی که در این آیه ذکر شده، ضلال و گمراهی است و خدا با همه اینها کلمه اضلال را ذکر کرده است.
و خلاصه گفتار شیطان این است که: من بندگانت را به وسیله عبادت غیر خدا و ارتکاب معاصی، گمراه میکنم و آنان را میفرمایم که به آرزوها و خیالات باطل،
مشغول گردند و از اشتغال به شئون واجب و امور مهم زندگی، رو گردان شوند و
دستورشان میدهم که گوشهای چهار پایان را سوراخ کنند و آن چه را خدا حلال کرده بر خود حرام سازند و دستورشان میدهم که خلقت خدا را تغییر دهند.
این تغییر خلقتی که شیطان از آن نام میبرد منطبق بر کارهائی نظیر بریدن اعضای مختلف بدن، و هم جنس بازی است. بعید نیست که مراد از تغییر خلقت خدا خارج شدن از حکم فطرت و ترک دین حنیف باشد.
آنگاه خدا دعوت شیطان یعنی اطاعت دستورات شیطان را، سر پرست گرفتن شیطان شمرده، میفرماید:
«هر کس به جای خدا شیطان را سر پرست خویش گیرد، به طور آشکار ضرر کرده است.» (119 / نساء) (1)
1) المیزان، ج 9، ص 133.
رابطه شیطان با اعمال خلاف فطرت انسان (281)
«یَعِدُهُمْ وَ یُمَنّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ اِلاّ غُرُورا!»(120 / نساء)
«شیطان آنها را وعده میدهد و در آرزوهای دروغ میبرد و وعده شیطان چیزی جز فریب نیست!»
«مواعید» یعنی وعدههای دروغ، عبارت است از وسوسههای بلاواسطه شیطان، و «امانی» یعنی آرزوهای باطل، عبارت از آفریدههای خیال است که قوه واهمه از آن لذّت
میبرد و متفرع بر وساوس شیطانی است و لذا بعد میفرماید: «وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ اِلاّ غُرُورا،» که تنها «وعده» شیطان را «فریب» نامیده و نامی از «امانی» یعنی آرزوهائی که شیطان به وجود آورده نبرده، زیرا امانی و آرزوها متفرع بر وعده و فریب شیطان است.
و سپس خدا عاقبت حال مردمی را که فریب شیطان را میخورند ذکر میکند و میفرماید:
«جایگاه اینان جهنّم است که راه فراری از آن پیدا نمیکنند.» (121 / نساء)
آن گاه حال مؤمنین را که نقطه مقابل حال پیروان شیطان است ذکر میفرماید: «کسانی که ایمان آورده و عمل شایسته انجام دادهاند، به زودی آنان را به بهشتهایی میبریم که نهرها از زیر آن جاری است و همیشه آن جا خواهند بود.» (122 / نساء)
مواعید شیطان و آرزوهای باطل انسانی (283)
«وَعْدَ اللّهِ حَقّا وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قیلاً!» (122 / نساء)
این در مقابل آیه پیش که وعده شیطان را فریب مینامد میگوید: وعده خدا حق و گفتار او راست است. (1)
1) المیزان، ج 9، ص 135.
«...وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطانَ اِلاّ قَلیلاً!» (83 / نساء)
این آیات که در مذمّت مؤمنین ضعیف الایمان نازل شده و آنان را بر کارهائی که کردهاند سرزنش میکند.
خیلی واضح به نظر میرسد که این آیات اشاره به داستان بدر صغری باشد که «ابوسفیان» مردی به نام «نعیم بن مسعود الاشجعی» را به مدینه فرستاد تا خوف و وحشت را بین مردم بسط دهد و آنان را از رفتن به بدر منصرف و دلسرد سازد.
پس مراد از «اتباع شیطان» که در آیه ذکر شده عبارت از تصدیق اخباری است که «نعیم» با خود آورده و پیروی کردن از او و تخلف از رفتن به بدر.
جریان از این قرار بود: «نعیم» به مؤمنین خبر میداد که ابوسفیان جمعیتها گرد آورده و لشکرها تجهیز کرده، از ایشان بترسید و خود را در میان جنگ عمومی و سخت نیندازید. این حرف، در دلهای مردم تأثیر میکرد و از این که به وعده گاه خود در بدر
شیاطین انسانی و موارد عمل آنها (285)
بروند تعلّل میکردند و غیر از پیغمبر و پارهای از نزدیکان خصوصی حضرت کسی از تأثیر این حرفها سالم نمانده بود. مراد از «اِلاّ قَلیلاً» پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و اصحاب اویند. خلاصه مردم جز یک عده کم همگی متزلزل شده بودند ولی بعدا به همین عده کم پیوستند و به میدان جنگ رفتند.(1)
«اِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ اَوْلِیاءَهُ... .» (175 / آل عمران)
«این شیطان است که دوستان خود را میترساند. از آنان نترسید و اگر اهل ایمانید از من بترسید.»
ظاهر این است که مورد اشاره در آیه همان مردمی هستند که با ملاقات و گفتارهای
1) المیزان، ج 9، ص 36.
خود، روحیه مؤمنین را تضعیف نموده و میگفتند آن چه را که میگفتند. و اینجا مواردی است که قرآن کلمه شیطان را بر انسان اطلاق نموده است. چنان که همین مطلب از آیه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ. اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِالنّاسِ مِنَالْجِنَّةِ وَالنّاسِ،» (4 تا 6 / ناس) نیز ظاهر میشود و مطلب تأکید میشود به آیه بعد که میفرماید: «فَلا تَخافُوهُمْ» یعنی مترسید از این مردمی که با گفتارهای خود مشغول سمپاشی هستند، زیرا آنان شیطانند. (1)
موارد اطلاق عنوان شیطان بر انسان (287)
«وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذیآ ءَاتَیْنهُ ءَایتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَاَتْبَعَهُ الشَّیْطنُ... .»
(175 / اعراف)
«بخوان برایشان (یعنی بر بنی اسرائیل یا همه مردم) خبر از امر مهمّی را و آن داستان
ص:232
1) المیزان، ج 7، ص 114.
مردی است که ما آیات خود را برایش آوردیم، یعنی در باطنش از علائم و آثار بزرگ الهیّت پرده برداشتیم، و به همین جهت حقیقت امر برایش روشن شد، پس بعد از ملازمت راه حق آن را ترک گفت. شیطان هم دنبالش را گرفت و او نتوانست خود را از هلاکت نجات دهد.»
به طوری که ملاحظه میفرمایید آیه شریفه اسم شخص مزبور را مبهم گذاشته و تنها به ذکر اجمالی از داستان او اکتفاء کرده است ولکن در عین حال ظهور در این دارد
پیگیری غفلتهای انسان به وسیله شیطان
که این داستان از وقایعی است که واقع شده، نه این که صرف مثال بوده باشد.
این آیات داستان دیگری از داستانهای بنی اسرائیل را شرح میدهد و آن داستان بلعم بن باعور است، خدای تعالی پیغمبر خود رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله را دستور میدهد که داستان مزبور را برای مردم بخواند تا بدانند صرف در دست داشتن اسباب ظاهری و وسایل معمولی برای رستگار شدن انسان و مسلم شدن سعادتش کافی نیست بلکه مشیّت خدا هم باید کمک کند. خداوند، سعادت و رستگاری را برای کسی که به زمین
ص:233
چسبیده و سر در آخور تمتّعات مادّی فرو کرده و یکسره پیرو هوی و هوس گشته و حاضر نیست به چیز دیگری توجّه کند نخواسته است، زیرا چنین کسی راه به دوزخ میبرد. آن گاه نشانه چنین اشخاصی را هم برایشان بیان کند و بفرماید که علامت اینگونه اشخاص این است که دلها و چشمها و گوشهایشان را در آن جا که
(292) جن و شیطان
به نفع ایشان است به کار نمیزنند، و علامتی که جامع همه علامتهاست این است مردمی غافلند.
بلعم بعد از انسلاخ و بیرون شدن از آیات خدا و بعد از این که شیطان کنترل او را از دست گرفت راه رشد را گم کرده و متحیّر شد و نتوانست خود را از ورطه هلاکت رهائی دهد
(1) ص:234
1) المیزان، ج 33، ص 29.
«اِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدَوٌّ...!» (6 / فاطر)
مراد از دشمنی شیطان این است که او به جز اغواء و گمراه ساختن انسانها، کاری ندارد، و تمامی همّ او در این است که نگذارد حتی یک انسان به سعادت زندگی و
ص:230
حسن عاقبت برسد. مراد از این که فرمود: «فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّا شما هم او را دشمن خود
بگیرید،» این است که از پذیرفتن دعوتش به سوی باطل اجتناب کنید، و او را در آن چه به عنوان دایه مهربانتر از مادر به شما پیشنهاد میکند اطاعت مکنید.
«وَ لا یَغُرَّنَّکُم بِاللّهِ الْغَرُورُ!» (5 / فاطر)
معنای این که فرمود «زنهار غرور شما را به خدا مغرور نکند،» این است که شیطان نظر مردم را یک سره به حلم و عفو خدا از یک سو، و به مظاهر امتحان و استدراج و کیدش از سوی دیگر، متوجه سازد. از یک سو به ایشان تلقین کند که خدا حلیم و بخشنده است. و از سوی دیگر بگوید: به دنیاپرستان بنگرید که چگونه از عذاب خدا ایمنند، و هر چه بیشتر در طلب دنیا میکوشند و بیشتر از خدا غافل و در لجن زار گناه مستغرق میشوند، زندگیشان بهتر و راحتتر و در بین مردم دارای مقامی رفیعتر میشوند.
دشمنی شیطان با انسان و آثار آن
اینجاست که شیطان از وسوسههای خود نتیجه میگیرد و به دل آنها میافکند: که
ص:231
اصلاً هیچ احترامی و ارزشی نیست مگر در پیشرفت زندگی دنیا، و در ماورای این زندگی خبری نیست، و این وعد و وعید و قیامت و حساب و بهشت و دوزخی که دعوتهای دینی از آن خبر میدهند مشتی خرافات است.
در نتیجه میتوان گفت: مراد از «غرور» و فریب دادن شیطان به خدا، این است که انسان را از معاملهای که خداوند در برابر غفلت و ظلم انسان با انسان میکند غافل سازد. (1)
«کَمَثَلِ الشَّیْطانِ اِذْ قالَ لِلاِْنْسانِ اکْفُرْ...!» (16 / حشر)
دعوت، فریب، و ترک و انزجار شیطان (293)
«مثل شیطان که به انسان گفت: کافر شو و چون کافر شد گفت من از تو بیزارم. من از خدا میترسم که ربّ العالمین است.» از ظاهر سیاق بر میآید که این مثل بیان گر حال منافقین باشد. که بنی نضیریان را فریب داده، و وعده نصرتشان دادند، و به آن عمل نکرده، در هنگام حاجت و سختی تنهایشان گذاشتند.
باز از ظاهر سیاق استفاده میشود که منظور از شیطان ابلیس و از انسان آدم ابوالبشر نیست، بلکه منظور از اوّلی جنس شیطان، و از دوّمی جنس آدمیان است، که شیطان هر انسانی او را به سوی کفر دعوت نموده، و برای این که دعوتش را بپذیرد متاعهای زندگی دنیا را در نظرش زینت داده، و رو گردانی از حق را با وعدههای
1) المیزان، ج 16، ص 232.
دروغینش و آرزوهای سرابینش در نظر وی جلوه میدهد، و او را گرفتار کفر میسازد.
به طوری که در طول عمر از کفر خود خرسندش هم میکند، تا آن که نشانههای مردن یکی پس از دیگری برسند، آن وقت به تدریج میفهمد که آرزوهائی که شیطانش در دل افکنده بود سرابی بیش نبود. و یک عمر فریب آن را خورده و با خیال بازی میکرده است. آن وقت همان شیطان خود را کنار کشیده میگوید من از تو و رفتار تو بیزارم، نه تنها به وعدههایش عمل نمیکند، بلکه این سوز را هم به او میگذارد، که «اِنّی بَریءٌ مِنْکَ اِنّی اَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمینَ!» (16 / حشر) (1)
1) المیزان، ج 38، ص 81.
دعوت، فریب، و ترک و انزجار شیطان (295)
«وَ شارِکْهُمْ فِیالاَْمْوالِ وَالاَْوْلادِ...!» (64/اسراء)
«در اموال و اولادشان شرکت کن...!»
شرکت جز در مالکیّت و اختصاص تصوّر نمیشود و لازمهاش این است که شریک در استفاده از آن ملک که غرض از تحصیل آن همان استفاده است سهیم باشد، چه مال عینی است خارجی و جدای از انسان و هم چنین فرزند موجودی است مستقل و جدای از پدر و مادر. و اگر غرض از مال و فرزند استفاده از آنها نبود هرگز انسان مالیتی برای مال و اختصاص برای فرزند قائل نمیشد.
پس شرکت کردن شیطان با آدمی در مال و فرزند سهم بردن از منفعت و اختصاص است، مثل این که آدمی را وادار کند به تحصیل مال که خداوند آن را مایه رفع حاجت
آدمی قرار داده از راه حرام، چه در این صورت هم آدمی از آن مال منتفع شده و به غرض طبیعی خود نائل میشود، و هم شیطان به غرض خود رسیده است و یا آن که از راه حلال کسب بکند ولکن در معصیت به کار بزند، و در اطاعت خدا صرف نکند. پس هر دو از آن مال منتفع شدهاند، با این که او از رحمت خدا تهی دست است.
و یا آن که از راه حرام فرزندی برای آدمی به دنیا آید، و یا از راه حلال به دنیا آید ولکن به تربیت دینی و صالح تربیتش نکند و به آداب خدائی مؤدبش نسازد، در نتیجه سهمی از آن فرزند را برای شیطان قرار داده و سهمی را برای خودش، و هم چنین چیزهای دیگر. (1)
1) المیزان، ج 25، ص 250.
مفهومشرکت شیطان دراستفادهازما لواولادانسان (297)
«هَلْ اُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطینُ تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ اَفّاکٍ اَثیمٍ...؟»
(221 و 222 / شعراء)
«آیا خبرتان دهم که شیطانها بر چه کسانی نازل میشوند؟
بر همه دروغ سازان گنه پیشه نازل میشوند.»
این آیه معرفی میکند که شیطانها بر چه کسی نازل میشوند و صفات
خاصّه آن کس را بیان میکند تا بدانند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از آن کسان نبوده، و قرآن هم از القائات شیطانها نیست.
این که فرمود: شیطانها بر هر افّاکی اثیم نازل میشوند، جهتش این است که شیطانها هیچ کاری جز جلوه دادن باطل به صورت حق، و زینت دادن عمل زشت، کاری ندارند، و معلوم است که جز بر افّاک اثیم، هم نازل نمیشوند.
«یُلْقُونَ السَّمْعَ وَ اَکْثَرُهُمْ کاذِبُونَ!» (223/شعراء)
مراد از «مسموع» اخبار آسمانی است که شیطانها ولو به طور ناقص میشنیدند، چون شهاب ثاقب آنها را میراندند و نمیگذاشتند اخبار آسمانی را به طور کامل گوش دهند، و آن چه استراق سمع میکردند و میشنیدند ناقص و غیر تمام بود و به همین جهت دروغهای بسیاری با آن مخلوط میشد. و این که فرمود: «اَکْثَرُهُمْ کاذِبُونَ،»
شیاطین بر چه کسانی نازل میشوند؟ (299)
معنایش این است که بیشتر شیطانها دروغ گویند، و اصلاً از راست خبر نمیدهند. این در صورتی است که مراد از اکثر را، اکثر افراد بگیریم و ممکن هم هست مراد از آن کثرت تنزّل باشد، که در این صورت معنایش این میشود که اکثر اخبار شیطانها دروغ است.
خلاصه آیات سه گانه این است که:
شیطانها از آن جا که جبلت و طبیعت شان شرارت است، نازل نمیشوند مگر بر هر کسی که کذاب و فاجر باشد و خودشان هم بیشتر در آن چه خبر میآورند کاذبند.
بر عکس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نه افّاک است و نه اثیم، و نه آن چه بدو وحی میشود، دروغ، و درهم و بر هم است. پس او از آن کسان نیست که شیطانها بر آنان نازل میشوند، و نه آن کسی که بر او نازل میشود شیطان است، و نه آن قرآنی که بر او نازل میشود از القای شیطانهاست.(1)
«قالَ قَرینُهُ رَبَّنا ما اَطْغَیْتُهُ...!» (27 / ق)
«آن شیطانی که یک عمر با او بود و گمراهش میکرد، گفت: ای پروردگار ما، من او را مجبور به طغیان نکردم ... .» مراد از «قرین» در این جا مسلما قرین شیطانی است که در
1) المیزان، ج 30، ص 227.
کلام مجید خدای تعالی مکرّر نامش آمده، و آن عبارت است از همان شیطانی که همواره
با آدمی است، و غوایت و ضلالت را به آدمی وحی میکند. از آن جمله قرآن دربارهاش فرموده: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِالرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطانا فَهُوَ لَهُ قَرینٌ ... و کسی که از یاد خدای رحمان اعراض کند شیطانی برایش قرار میدهیم تا همواره با او باشد.» (36 / زخرف) این شیطانها به طور مسلّم اینگونه افراد را از راه بدر میبرند، آن وقت خیال میکنند که راهیافتگانند، تا آن که یکی از ایشان نزد ما آید، آن وقت است که به حسرت میگوید: ای کاش بین من و آن قرین به فاصله مشرق و مغرب دوری بود، که چه بد قرینی بود. (1)
1) المیزان، ج 26، ص 242.
«اِنَّ ع-ِبادی لَی-ْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَع-َکَ مِنَ الْغاوینَ!»
(42 / حجر)
«به درستی که تو بر بندگان من تسلّط نداری، مگر آنهایی که خودشان رام تو گردند.»
مراد از کلمه «ع-ِبادی بندگان من» عموم افراد بشر است.
انسان خود دارای اصنافی است که مافوق همه، صنف مُخَلَّصونند، و از آنان پائینتر صنف مؤمنینند، و از آنان پائینتر صنف مستضعفینند، و از ایشان هم پائینتر پیروان ابلیسند، که همین صنف آخری در آیه استثنا شده است.
«وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ اَجْمَعینَ!» (43 / حجر)
کدام صنف از بشر محکوم به اغوای شیطان است؟ (303)
مراد از این که جهنّم موعد آنهاست این است که جهنّم آن محلی است که وعده خدا به ایشان عملی میشود و در آن جا عذابشان میکند.
در این جمله که مخصوص بیان حال پیروان ابلیس است، تنها کیفر ایشان را ذکر کرد و دیگر اسمی از ابلیس و کیفر او نبرد، به خلاف آیه: «هر آیه جهنّم را از تو و از هر که از تو پیروی کند از بندگان پُر میکنم،»(85 / ص) که البته مقام در این آیه غیر مقام آیه مورد بحث است.
«...اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ اَجْمَعینَ!» (43 / حجر)
خدای تعالی وضع غاویان را روشن نمود، و فرمود که قضای او آتش را برایشان حتمی نموده است. اینک در آیه بعد: «اِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ،» (45 / حجر) وضع سایر افراد عام را که اعّم از مخلَصینند بیان میفرماید، باقی میماند وضع افراد
(304) جن و شیطان
مستضعف که منوط به خواست خداست و گناهکاران و اهل کبائری که بدون توبه میمیرند که ایشان هم محتاج شفاعتند. در نتیجه از افراد عموم نام برده باقی نمیماند مگر آنان که بهشت برایشان حتمی است اعم از مخلَصین و غیر ایشان که آیه مورد بحث
متعرض وضع ایشان است. (1)
«...لا یَقُومُونَ اِلاّ ک-َما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ!»
چگونگی اختلال در اعصاب انسان به وسیله شیطان (305)
(275 / بقره)
مراد از «خَبْط» ناشی مسّ شیطان حرکات نامنظم جن زدگان در حال صرع یا بعد از صرع نیست، زیرا غرض از گفتار آیه این است که اعتقاد رباخوار را در این که فرقی میان بیع و ربا نیست و عمل وی را که بر اساس این اعتقاد انجام میدهد تخطئه کند. حاصل این است که افعال رباخوار افعال اختیاری است که از اعتقادی غلط سر
1) المیزان، ج 23، ص 246.
میزند. مراد این است که قیام رباخوار در زندگیاش به امر معاش خود نظیر قیام جنزدگان و دیوانهای است که خوب را از بد تمیز نمیدهد.
تشبیهی که در آیه شده، و رباخوار را به کسی تشبیه کرده که در اثر مسّ شیطان دیوانه شده، خالی از این اشعار نیست که چنین چیزی (یعنی دیوانه شدن در اثر
مسّ شیطان) امری است ممکن. چون هر چند آیه شریفه دلالت ندارد که همه دیوانگان در اثر مسّ شیطان دیوانه شدهاند، ولی اینقدر دلالت دارد که بعضی از جنونها در اثر مسّ شیطان رخ میدهد.
هر چند آیه دلالت ندارد که مسّ نام برده به وسیله خود ابلیس انجام میشود چون کلمه شیطان به معنای ابلیس نیست بلکه به معنای شریر است، چه از جن باشد و چه از انس، ولکن این مقدار دلالت دارد که بعضی از دیوانگیها در اثر مسّ جن که ابلیس هم فردی از جن است رخ میدهد.
استناد جنون دیوانگان به شیطان به طور استقلال و بدون واسطه نیست، بلکه شیطان اگر کسی را دیوانه میکند به وسیله اسباب طبیعی میکند، مثلاً اختلالی در اعصاب او پدید میآورد، و یا آفتی به مغز او وارد میسازد، هم چنان که فرشتگان که
چگونگی اختلال در اعصاب انسان به وسیله شیطان (307)
کرامت انبیاء و اولیاء مستند به ایشان است اسباب طبیعی را واسطه قرار میدهند. نظیر این معنا در داستانی که قرآن کریم از ایّوب علیهالسلام حکایت کرده آمده، عرضه میدارد:
«...اَنّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ: پروردگارا را شیطان با گرفتاریها و عذابی مرا مسّ کرد.» (41 / ص)
و نیز عرضه میدارد: «...اَنّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ: پروردگارا بیماری مرا مسّ کرده، و تو ارحم الراحمینی.» (83 / انبیاء) از یک طرف میگوید شیطان با من مسّ کرده، و از یک طرف این مسّ را به خود بیماری نسبت میدهد، با این که مرض اسباب طبیعی دارد.
دانشمندان مادّی وقتی میشنوند که خدا پرستان حوادث را به خدای سبحان نسبت میدهند و یا پارهای از حوادث به روح یا فرشته نسبت میدهند، دچار یک اشتباه شدند.
و آن این است که گمان کردند خدا پرستان منکر علل طبیعی شده و همه آثار را از ماورای طبیعت میدانند. غفلت کردهاند از این که خدا پرستان هم خدا را مؤثر میدانند و هم عوامل طبیعت را، و اگر حوادث را به هر دو منشأ تعلیل میکنند، تعلیل به هر یک در طول تعلیل به دیگری است نه در عرض آن. (همان گونه که شما نوشتن را هم به سر قلم نسبت میدهند و هم به قلم و هم به انگشتان نویسنده، و هم به دست او، وهم به خود او، و درست هم نسبت دادهاید.) (1)
1) المیزان، ج 4، ص 378.
چگونگی تأثیر شیطان در رؤیاهای انسان (309)
«وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الاَْحادیثِ....» (6/یوسف)
مقصود از احادیثی که خداوند تأویل آن را به یوسف علیهالسلام تعلیم داده بود اعم از احادیث رؤیاست. و بلکه مقصود از آن مطلق احادیث یعنی مطلق حوادث و وقایعی است که به تصوّر انسان در میآید، چه آن تصوّراتی که در خواب دارد و چه آنهایی که در بیداری.
معنای این که رؤیا از احادیث باشد این است که رؤیا برای نائم از قبیل تصوّر امور است، و عینا مانند تصوری است که از اخبار و داستانها در موقع شنیدن آن میکند. پس رؤیا نیز حدیث است. حالا یا فرشته و یا از شیطان و یا از نفس خود انسان.
(310) جن و شیطان
این است مقصود آنهایی که میگویند رؤیا حدیث فرشته و یا شیطان است ولکن حق مطلب این است که رؤیا حدیث خود نفس است، به مباشرت و یا بدون واسطه ملک و یا شیطان.
منظور از حدیث فرشته و یا شیطان حدیث به معنای تکلّم نیست و بلکه مراد این است که خواب، قصه و یا حادثهای از حوادث را به صورت مناسبی برای انسان مصوّر و مجسّم میسازد، همان طور که در بیداری گویندهای همان قصه یا حادثه را به صورت لفظ در آورده و شنونده از آن به اصل مراد پی میبرد. و نیز همان قصه یا حادثه را به صورت لفظ در آورده و شنونده از آن به اصل مراد پی میبرد و نیز حدیث ملک و شیطان نظیر این است که درباره شخصی که تصمیم دارد کاری بکند میگوییم: نفس او وی را حدیث کرد که فلان کار را بکند. معنای این حرف این است که
چگونگی تأثیر شیطان در رؤیاهای انسان (311)
او تصوّر کردن یا نکردن آن عمل را نمود مثل این که نفس او به گفت که بر تو لازم است این کار را بکنی.(1)
1) المیزان، ج 21، ص 131.
«اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ اِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ!»
(60/یس)
کلمه «عَهْد» به معنای وصیّت (سفارش) است و مراد از عبادت کردن و پرستیدن شیطان اطاعت اوست در وسوسههایی که میکند و دستوراتی که میدهد، غیر از خدا و غیر از آن کسانی را که خدا دستور داده، نباید اطاعت کرد. در این آیه برای نپرستیدن شیطان چنین علت آورده که او برای شما دشمنی است آشکار آشکاریاش هم
از این جهت است که دشمن در دشمنی کردن خیر کس را نمیخواهد.
و امّا آن عهدی که خدای تعالی با بنی آدم کرد، که شیطان را عبادت و پرستش و
چگونگی تأثیر شیطان در رؤیاهای انسان (313)
اطاعت نکنند، همان عهدی است که به زبان انبیاء و رسولان خود به بشر ابلاغ فرمود، و تهدیدشان کرد از این که دنبال شیطان را بگیرند. مانند این پیام که فرمود: «یا بنی آدم زنهار که ابلیس فریبتان ندهد، همان طور که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد.» (27/اعراف) و نیز فرمود: «زنهار که شیطان جلو راهتان را نگیرد که او برای شما دشمنی است آشکار.» (62 / زخرف)(1)
1) المیزان ، ج 33، ص 164.
«قالَ فَبِعِزَّتِکَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْم-َعینَ اِلاّ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ!»
(82 و 83 / ص )
ابلیس به عزّت خدا سوگند یاد میکند که به طور حتم تمامی ابنای بشر را اغوا کند. آن گاه مخلَصین را استثنا مینماید. مخلَصین عبارتند از کسانی که خدای تعالی آنان را برای خود خالص کرده، دیگر هیچکس و هیچچیز از آنان سهمی ندارد. در نتیجه ابلیس هم در آنان سهمی ندارد. (1)
1) المیزان، ج 34، ص42.
استثنای مخلصین از اغوای شیطان (315)
«وَ ما کانَ لی عَل-َیْکُمْ م-ِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی... .»
(22 / ابراهیم)
ظاهرا مراد از سلطه «شیطان» اعّم از سلطه صوری و معنوی است. و معنای آیه این است که «ابلیس» گفت من در دنیا بر شما تسلط نداشتم نه بر ظاهر شما، و بدنهایتان، که شما مجبور به معصیت خدا کنم، و پس از سلب اختیار از شما، خواست خودم را بر شما تحمیل کنم. و نه بر عقول و افکار شما، تا به وسیله اقامه دلیل، شرک را بر عقول شما تحمیل کرده باشم، و عقول شما ناگزیر از قبول آن شده و در نتیجه نفوستان هم ناگزیر از اطاعت من شده باشد.
لکن این را قبول دارم که شما را به شرک و گناه دعوت کردم، و شما هم بدون هیچ سلطنتی از ناحیه من دعوتم را پذیرفتید.
البته هر چند که دعوت شیطان مردم را به سوی شرک و معصیت به اذن خداست،
لکن صرف دعوت است و تسلّط نیست، یعنی خداوند شیطان را بر ما مسلط نکرده است.
هر چند دعوت خود یک نوع تسلّط است لکن نه آن طور که مدعو را مجبور به انجام دعوتش بکند. دلیل این حرف یکی آیه شریفهای است که داستان اذن دادن خدا به شیطان را حکایت میکند و میفرماید: «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ... اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ...،» (64 و 65 / اسراء) که صریحا میفرماید تو ای ابلیس سلطنتی بر بندگان من نداری. (1)
عدم سلطه شیطان بر انسان (317)
«...وَ ما یَعِدُهُمُالشَّیْطانُ اِلاّ غُرُورا،» (64 / اسراء)
«شیطان به ایشان وعده نمیدهد مگر وعده گول زنک به این معنا که خطا را در نظرشان صواب و باطل را به صورت حق جلوه میدهد.»
1) المیزان، ج 23، ص71.
«اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکیلاً،» (65 / اسراء)
مراد از «عِبادی بندگان من» اعّم از مخلَصین است که خود ابلیس آنها را استثنا کرده و گفته: «اِلاّقَلیلاً» بلکه مقصود عموم مردم است. پس باقی میماند برای شیطان «غاوین» که عبارتند از کسانی که هدف را گم کردهاند، هم چنان که خدای تعالی در جای دیگر فرموده: «اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ.» (42 / حجر)
این که فرموده: «وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکیلاً،» معنایش این است که خدا بس است برای قیام بر اراده نفوس و اعمال ایشان، و برای نگهداری منافع ایشان و سرپرستی امور ایشان، چه کلمه «وکیل» به معنای متکفل امور دیگری است که قائم مقام او در تدبیر امور و گرداندن چرخ زندگی اوست.
از همین جا معلوم میشود این که مراد از این کلمه وکالت خاص الهی
است که مخصوص به غیر غاوین است.(1)
وعدههای شیطان و عدم تسلّط او بر بندگان خدا (319)
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا ادْخُلُوا فِیالسِّلْمِ کافَّةً وَ لاتَتَّبِعُواخُطُواتِ الشَّیْطانِ...!»
(208 / بقره)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید همگی در تسلیم درآیید و از گامهای شیطان پیروی مکنید که او برای شما دشمنی است آشکار.»
کلمه «سِلْم» و اسلام و تسلیم یکی است. کلمه «کافَّة» یعنی همگی، این خطاب به مؤمنان است و به ایشان فرمان میدهد که همگی وارد تسلیم شوند. پس هر فردی در
1) المیزان، ج 25، ص 251.
برابر این خطاب یک وظیفه شخصی دارد و جامعه اسلامی هم به طور اجتماع موظف است که وحدت دین را حفظ کند و از بروز اختلاف و تشتت جلوگیری نماید تا همه بهطور دسته جمعی صرفا تسلیم امر خدا و پیغمبر شوند.
چون خطاب به مؤمنان است ناچار تسلیمی که در آیه به آن امر شده تسلیم امر خدا شدن بعد از ایمان است. یعنی لازم است مسلمانان از طرف خود اظهار نظر و رأی نکنند و بدون دستور خدا و پیغمبر از پیش خود راه و روشی اتّخاذ ننمایند، چه هیچ جمعیّتی راه هلاک و نابودی نپیمودند جز به واسطه هواپرستی و سخن گفتن از روی نادانی، و حق حیات و سعادت مندی از هیچ گروهی سلب نشد مگر به واسطه اختلاف و پراکندگی.
فرمان احتراز جامعهاسلامیاز پیرویشیطان (321)
از این جا روشن میشود که منظور از پیروی گامهای شیطان که در این آیه از آن نهی شده پیروی شیطان در هر امر باطلی نیست بلکه منظور از آن پیروی شیطان در اموری است که مربوط به دین و آیین باشد به این که راههای باطل را به پیرایه حق
بیاراید، و چیزهایی را که از دائره دستورات دین خارج است به نام دستورات شرعی بنامد. و یک دسته نادان هم از روی بی علمی بدان بگرایند و نشانه این بدعتها این است که خدا و پیغمبر در ضمن تعالیم دینی از آنها اسمی نبرده باشند.
قیود و خصوصیات آیه نیز دلالت بر این مطلب دارد. مثلاً «خُطُوات» که جمع «خُطْوَة» است به معنای قدم، ناچار در راهی است که رفت و آمد شده. و در صورتی که راهگذر مؤمن و راهش ایمان باشد ناچار منظور از جای گامهای شیطان یک روش شیطانی در راه ایمان خواهد بود.
و چون بر مؤمن واجب است که به تمام معنی تسلیم و منقاد خدا باشد هر راهی را که بدون تسلیم بپیماید گامهای شیطانی است و پیروی از آن، قدم در جای قدم شیطان نهادن است.(1)
1) المیزان، ج 3، ص 141.
«فَاِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذینَ امَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ!» (98 و 99 / نحل)
نفی سلطه شیطان از دارندگان ایمان و توکّل (323)
«هر وقت قرآن میخوانی پناه به خدا ببر از شرّ شیطان زیرا تنها کسانی از شرّ او ایمانند که به خدا ایمان آورده بر او توکّل کرده باشند.»
از این آیه دو نکته استفاده میشود، اوّل این که استعاذه به خدا، توکّل بر خداست، چه خدای سبحان در تعلیل لزوم استعاذه به جای استعاذه توکّل را آورده، و سلطنت شیطان را از متوکّلین نفی کرده است.
دوّم این که ایمان و توکّل دو ملاک صدق عبودیت اند، که ادعای عبودیّت با نداشتن آن دو، ادعائی کاذب است. «اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ بندگان من کسانی هستند که تو بر آنان سلطنت نتوانی داشت، مگر آن که گمراهانی که خود تو را پیروی کنند،» که حکایت خطاب پروردگار به ابلیس است، همین معنا را
میرساند، یعنی سلطنت شیطان را از بندگان خود نفی نموده است، چیزی که هست
در آیه مورد بحث ما به جای بندگان، افراد با ایمان و متوکّل را آورد.
اعتبار عقلی هم با این معنا میسازد، زیرا توکّل عبارت است از این که انسان زمام تصّرف در امور خود را به دست غیر خود دهد، و تسلیم او شود، که هر چه او صلاح دید و کرد همان را صلاح خود بداند، و این خود اخصّ آثار عبودیّت است. (1)
«ثُمَّ لاَتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ اَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ ... وَ لا تَجِدُ اَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ!»
چه کسانی از تسلّط شیطان مصون هستند؟ (325)
(17 / اعراف)
جمله «وَ لا تَجِدُ اَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ،» نتیجه کارهائی است که خداوند در جمله: «در راه
1) المیزان، ج 24، ص 266.
راست تو بر سر راه آنان کمین مینشینم و به آنان میتازم...،» از ابلیس ذکر فرمود. البته در جاهای دیگر قرآن که باز داستان ابلیس را نقل فرموده و در آخر به جای «وَ لا تَجِدُ اَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت،» عبارات دیگری را ذکر فرموده است: مثلاً در سوره اسراء وقتی این داستان را نقل میکند در آخر از قول ابلیس میفرماید: «لگام میزنم ذریّه او را مگر اندکی» (62 / اسراء) و در سوره (ص) از قول ابلیس میفرماید: «همه آنها را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلص تو.» (82 و 83 / ص)
از همین جا معلوم میشود مقصود از شاکرین در آیه مورد بحث همان مخلصین در
سایر آیات است. دقت در معنای این دو کلمه نیز این معنا را تأیید میکند، برای این که مخلصین کسانی هستند که برای خدا خالص شده باشند، یعنی خداوند آنان را برای خود خالص کرده باشد و جز خدای تعالی کسی در آنان نصیب ندارد، و به غیر خدا به یاد کسی نیستند، از خدا گذشته هر چیز دیگری را حتی خودشان را فراموش
کردهاند. معلوم است که چنین کسانی در دلهایشان جز خدای تعالی چیز دیگری نیست و چنان یاد خدا دلهایشان را پر کرده که دیگر جای خالی برای شیطان و وسوسههایش نمانده است.
این معنای مخلَصین، و امّا شاکرین، آنها هم کسانی هستند که همیشه شکر نعمتهای خدا کارشان است. یعنی به هیچ نعمتی از نعمتهای پروردگار بر نمیخورند مگر این که شکرش را به جای میآورند. به این معنی که در هر نعمتی طوری تصرّف
چه کسانی از تسلّط شیطان مصون هستند؟ (327)
نموده و قولاً و فعلاً به نحوی رفتار میکنند که نشان دهند این نعمت از ناحیه پروردگارشان میباشد و واضح است که چنین کسانی به هیچ چیزی از ناحیه خود و دیگران برنمیخورند مگر این که قبل از برخوردشان به آن و در حال برخورد و بعد از برخوردشان به یاد خدایند و همین به یاد خدا بودنشان هر چیز دیگری را از یادشان برده است، و چون خداوند در جوف کسی دو قلب قرار نداده، پس اگر حق معنای شکر را
ادا کنیم برگشت معنای آن به همان مخلصین خواهد بود. و اگر ابلیس شاکرین و مخلّصین را از اغواء و اضلال خود استثنا کرده بیهوده و یا از راه ترحّم بر آنان نبوده، و نخواسته بر آن منّت بگذارد، بلکه از این باب بوده که دسترسی به آنان نداشته و زورش به آنان نمیرسیده است. (1)
«...وَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ اِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ!» (39 و 40 / حجر)
«همگی شان را اغواء میکنم، مگر بندگان مخلصت را!» ابلیس در این جمله طائفه متّقّین را از اغوای خود مستثنی نموده و آن عبارت است از مخلَصین.
1) المیزان، ج 15، ص 42.
از سیاق کلام بر میآید که مقصود از این طایفه کسانی هستند که خود را برای خدا خالص کرده باشند، و معلوم است که جز خدا کسی خالصشان نکرده است.
چه کسانی و چگونه از وسوسه شیطان محفوظند؟ (329)
مُخْلَصین آنهایی هستند که خدا آنان را برای خود خالص گردانیده است، پس از آن که ایشان خود را برای خدا خالص کردند. یعنی غیر خدا کسی در آنها سهمی و نصیبی ندارد، و در دلهایشان محلی که غیر خدا در آن منزل کند باقی نمانده است. و آنان جز خدا به چیز دیگری اشتغال ندارند، هر چه هم که شیطان از کیدها و وسوسههای خود را در دل آنان بیفکند همان وساوس برگشته یاد خدا میشوند، و همانها که دیگران را از خدا دور میسازد ایشان را به خدا نزدیک میکند، البته اینها کسانی هستند که قبلاً خود را برای خدا خالص کرده باشند.
شیطان، که خدا لعنتش کند، تزئین خود را درباره همه بشر حتی مخلصین به کار
میبرد ولکن تنها غیر مخلصین را اغوا میکند.
و از این که گفت: «مگر بندگان مخلصت،» اوّل بندگان را استثنا کرد و سپس ایشان را
به وصف مخلص توصیف نمود، از این معنی استفاده میشود که اصولاً حق بندگی و عبودیت همین است که مولی بنده خود را خالص برای خود کند، و غیر او کسی مالک آن بنده نباشد، و آن به این است که آدمی برای خود مالک و مولائی سراغ نداشته باشد، و حتی خود را مالک چیزی از نفس خود و از صفات نفسش و آثار و اعمالش نداند، بلکه مِلک و مُلک را تنها برای خدا بداند(1)
1) المیزان، ج 23، ص 242.
تفکیک بندگان خدا از پیروان شیطان (331)
«...کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ. فَریقا هَدَی وَ فَریقا حَقَّ عَل-َیْهِمُ الضَّلالَةُ!»
(29 و 30 / اعراف)
«گروهی را هدایت کرد و گروهی گمراهی برایشان راست شد!»
این آیه تتمّه آیاتی است که ابتدای خلقت بشر و داستان ملائکه را بیان میکند. مراد از «بَدَءَ» در این آیه آغاز آفرینش نوع بشر است که در اول داستان گفته شده و از آن جمله بود که پس از این که ابلیس را رجم نمود به وی فرمود: «از آسمان بیرون شو، مذموم و مطرود، هر که از آنها پیروی تو کند جهنّم را از همه شما لبریز میکنم!» (17 / اعراف) و در این وعدهاش بنی نوع بشر را به دو گروه تقسیم کرد: یکی آنان که صراط مستقیم را دریافتند. و یکی آنان که از راه حق گم شدند. این یکی از خصوصیات ابتدای خلقت بشر بود که در عودشان نیز این خصوصیت هست.
آیات دیگری هست که این خصوصیت را به بیان صریحتری توضیح داده و از آن جمله فرموده است: «گفت: همین است راه مستقیم که من قضائش را راندهام. به درستی که تو بر بندگان من تسلط نداری، مگر آنهایی که خودشان رام تو گردند.» (41 و 42 / حِجْر) خداوند در این آیه به قضای حتمی خود مردم را دو طائفه کرده: یکی آنان که ابلیس نمیتواند گمراهشان کند. و یکی آنان که به اختیار خود او را پیروی میکنند و در نتیجه گمراه میشوند. هم چنان که به اختیار خود او پیروی میکنند و در نتیجه گمراه میشوند. هم چنان که فرمود: «نوشته شده بر او هر که به ولایت او در آید گمراهش سازد.» (4 / حج) این قضای حتمی به گمراهی آنان در اثر متابعتی است که از ابلیس میکنند، نه این که متابعتشان از ابلیس اثر قضای خدا باشد.
تفکیک بندگان خدا از پیروان شیطان (333)
و نیز از آن جمله آیه: «گفت حق از من است و حق میگویم، جهنّم را از تو و هر که پیروی
تو کند یک سره پُر میکنم!» (84 و 85 / ص) است که دلالت دارد بر تفرق دو فریق. و چون چنین قضائی بوده خداوند در آیه: «گفت همهتان در حالی که بعضی دشمن بعض دیگر از بهشت فرود آئید پس اگر هدایتی از ناحیه من به سوی شما آمد (و البته خواهد آمد) هر که پیروی هدایت من کند نه گمراه میشود و نه تیره بخت. و هر کس از کتاب و ذکر من اعراض کند به یقین وی را روزگاری سخت خواهد بود ، و ما او را در قیامت کور محشور میکنیم!» (123 / طه) فرموده است: وقتی هدایت من به شما رسید هر کس هدایتم را پیروی کند گمراه و بدبخت نمیشود، و هر کس از ذکر من اعراض نماید در دنیا به زندگی تنگی گرفتار میشود و در آخرت نابینا محشورش میکنیم. (1)
1) المیزان، ج 15، ص 104.
«وَ قُلْ لِعِبادی یَقُولُوا الَّتی هِیَ اَحْسَنُ اِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ...!»
(53 / اسراء)
«و به بندگانم بگو سخنی که بهتر است بگویید، چون شیطان میخواهد میان آنان کدورت بیفکند که شیطان برای انسان دشمنی آشکار است!»
معنای عبارت «الَّتی هِیَ اَحْسَنُ» کلماتی است که احسن و از نظر مشتمل بودن بر ادب و خالی بودن از خشونت و ناسزا و توالی فاسد دیگر نیکوتر باشد.
ادب در کلام و احتراز از وسوسه شیطان (335)
مضمون این آیات دستور به نیکو سخن گفتن و ادب در کلام را رعایت کردن و از وسوسههای شیطان احتراز جستن است. و این که بدانند که امور همه به مشیّت خداست، نه بدست رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، تا او قلم تکلیف را از گروندگان خود برداشته و ایشان را اهلیت سعادت بدهد، به طوری که هر چه خواستند بگویند، نه، چنین نیست که
خداوند به گزاف فردی را هر چند از انبیاء باشد چنین اختیاری بدهد که افراد نالایق را بیجهت تقرّب داده و افراد لایق را محکوم آنان کند.
در درگاه خدا حسن سریره و کمال ادب ملاک برتری انسانهاست.
حتی اگر در میان انبیاء هم خداوند بعضی را برتری داده باز لغوی نبوده، بلکه به خاطر همین حسن سریره بیشتر و ادب بیشتر بوده است. مثلاً داوود را بر دیگران برتری داده و او را زبور داد و در آن بهترین ادب و پاکیزهترین حمد و ثنا را نسبت به
خدای تعالی به وی آموخت. از همین جا معلوم میشود که گویا قبل از هجرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بعضی از مسلمانها با مشرکین مواجه میشدند و در گفتگوی با آنان سخنان درشت گفته و چه بسا میگفتهاند شما اهل آتش و ما مؤمنین به برکت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اهل بهشتیم، و همین باعث میشده که مشرکین علیه مسلمانان تهییج شده و عداوتها بیشتر شود، و در روشن کردن آتش فتنه و آزار مؤمنین و
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و عناد با حق بهانههای تازهای به دستشان بیاید. لذا خدای تعالی به رسول گرامی خود دستور میفرماید که ایشان مردم را امر به خوش زبانی کنند.
جمله: «یَقُولُوا الَّتی هِیَ اَحْسَنُ!» امر به این است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را امر به خوش زبانی کند جمله: «اِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ!» تعلیل حکم نام برده است و جمله: «اِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلاِْنْسانِ عَدُوّا مُبینا!» تعلیل آن تعلیل است(1)
1) المیزان، ج 25، ص 203.
ادب در کلام و احتراز از وسوسه شیطان (337)
«...اِنّا جَعَلْنَا الشَّیاطینَ اَوْلِیاآءَ لِلَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ!» (27 / اعراف)
«ما شیطانها را سرپرست کسانی قرار دادهایم که ایمان نمیآورند.»
این جمله چنین میفهماند که ولایت شیطانها در آدمی تنها ولایت بر فریب دادن
اوست، به طوری که اگر از این راه توانستند کاری بکنند به دنبالش هر کار دیگری میکنند.
هم چنان که از آیات زیر نیز این معنا برمیآید:
«هر کس از ایشان را توانی به آهنگ خویش بکشان و با سواره و پیادگانت بر آنان بتاز و در مالها و فرزندانشان شریک شو و وعده شان بده! و شیطان جز فریب به ایشان وعده نمیدهد. تو را بر بندگان من تسلّطی نیست، و پروردگار تو وکیلی است کافی!»
(64و65/اسراء)
«او را بر کسانی که ایمان دارند و به پروردگار خویش توکّل کنند تسلّط نیست.»
(99/نحل)
«تو را بر بندگان خاص من تسلّط نیست مگر گمراهانی که پیرویت کنند.» (42 / حجر)
اگر این آیات را به ضمیمه آیات مورد بحث یک جا مورد دقّت قرار دهیم خواهیم فهمید که شیطانها بر «مؤمنین» و «متوکلین» و آنان که خداوند ایشان را بنده خود به شمار آورده و فرموده «عبادی» هیچ گونه ولایتی ندارد، اگر چه احیانا به لغزششان دست یابند. تنها ولایتشان بر کسانی است که ایمان به خدا نیاوردهاند.
ظاهرا مقصود از این ایمان نیاوردن تکذیب خدا و آیات اوست. معلوم است که این
معنا یک معنای اخصّ است از کفر و شرک به خدا. برای این که همان معنای عام است که در ذیل این داستان در سوره بقره و سوره فوقالذکر میفرماید:
«کسانی که آیات ما را تکذیب نموده، و از قبول آن سر پیچی و استکبار کردند ایشان اصحاب دوزخ بوده و تا ابد در آن معذّب هستند.» (36 / اعراف) (1)
شیطان بر چه کسانی تسلّط و ولایت پیدا میکند؟ (341)
«وَ قالَ اَوْلِیاؤُهُمْ مِنَ الاِْنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَبَلَغْنا اَجَلَنَا الَّذی أَجَّلْتَ لَنا!» (128 / انعام)
«دوستان ایشان از آدمیان گویند: پروردگارا ما از یکدیگر برخوردار شده و به اجلی که برای ما تعیین کرده بودی رسیدهایم...!»
1) المیزان، ج 15، ص 98.
اغوا کردن شیطانها و ولایت آنها بر آدمیان ولایت اجبار نیست بلکه از قبیل
معامله طرفینی است: به این معنا که اگر انسانها متابعت میکردند شیطانها را بهخاطر منافع و فوائدی بوده که در این کار خیال میکردند، و اگر شیطانها هم آنان را میفریفتهاند به خاطر منافعی بوده که در ولایت بر آنان و اداره کردن شئون ایشان میپنداشتند.
شیطانها از فریفتن انسانها و ولایت داشتن بر ایشان یک نوع لذت میبرند. انسانها هم از پیروی شیطانها و وسوسههای آنها یک نوع لذتی را احساس میکنند، چون به این وسیله به مادیّات و تمتّعات نفسانی میرسند. و این همان اعترافی است که اولیای شیطانها در قیامت خواهند کرد و خواهند گفت: «رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ پروردگارا ما پیروان شیاطین و شیاطین از یکدیگر استفاده کردیم. ما از آنها و از وسوسه و تسویلات آنها که همان متاع دنیا و زخارف آن باشد استفاده کردیم، و ایشان از
چگونگی استفاده متقابل شیطان و اولیای شیطان (343)
ولایتی که بر ما داشتند لذت بردند و نتیجهاش این شد که میبینیم.» (128 / انعام)
از این جا معلوم میشود: مراد از «اَجَل» در جمله «وَ بَلَغْنا اَجَلَنَا الَّذی أَجَّلْتَ لَنا،» آن حدی است که خداوند برای وجود ایشان قرار داده است. و آن درجه و پایهای است که ایشان به وسیله اعمالی که کردند بدان رسیدند. (1)
«وَ کَذلِکَ نُوَلّی بَعْضَ الظّلِمینَ بَعْضا بِما کانُوا یَکْسِبُونَ،»
(129 / انعام)
«بدینسان بعضی ستمگران را بر بعضی دیگر ولایت میدهیم به سزای اعمالی که (تابعین) میکردهاند!»
1) المیزان، ج 14، ص 223.
در این جمله این معنا را خاطر نشان میسازد که بعضی ستمکاران را ولّی بعضی دیگر قرار دادن به همان ملاکی است که در آیه قبلی ذکر شده و آن این است که تابع یعنی ستمگران از تسویلات متبوع خود یعنی شیطان لذت برده و از این راه گناهانی را مرتکب میشود، و این روش را آن قدر ادامه میدهد تا آن که خداوند متبوع او را ولّی او و او را در تحت ولایت آن متبوع قرار دهد.
این ولایت خود مجازاتی است که خداوند ستمگران را در قبال ظلمهایی
ولایت متقابل ظالمین و تابعین شیاطین (345)
که مرتکب شدند کیفر میدهد، نه این که مجازات ابتدائی و بدون گناه بوده باشد. و این همان معنائی است که آیه «یُضِلُّ بِهِ کَثیرا وَ یَهْدی بِهِ کَثیرا وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقینَ با (قرآن) بسیاری را گمراه میکند و به جز فاسقان کسی را با آن گمراه نمیکند!» (26 / بقره) بیان میکند.(1)
1) المیزان، ج 14، ص 225.
«...اِنّا جَعَلْنَا الشَّیاطینَ اَوْلِیآءَ لِلَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ!» (27 / اعراف)
قرآن کریم در آیه فوق میفرماید: «ما شیطانها را اولیای کسانی قرار دادهایم که ایمان نمیآورند.»
قرآن نظیر این ولایتی را که شیطان در گناه و ظلم بر آدمیان دارد برای ملائکه در اطاعت و عبادت اثبات نموده و میفرماید: «کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و پای گفته خود هم ایستاده و استقامت نمودند فرشتگان بر آنان نازل شده و نوید میدهند که مترسید و غمگین مباشید و به بهشتی که خدایتان وعده داده دل خوش باشید، (و مطمئن بدانید که) ما در زندگی دنیا اولیای شما هستیم.» (30و31/فصلت)
البته این دو نوع ولایت منافاتی با ولایت مطلقه پروردگار که آیه: «لَیْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِه
ِ وَلِیٌّ وَ لا شَفیعٌ غیر از او ولی و شفیعی ندارید!» (51/انعام) آن را اثبات میکند، ندارد.(1)
ولایت الهی، ولایت ملائکه، و ولایت شیطان (347)
«...فَریقا هَدَی وَ فَریقا حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلالَةُ اِنَّهُمُ اتَّخَذوُا الشَّیاطینَ اَوْلِیاآءَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ یَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ!» (30 / اعراف)
«... زیرا آنان شیاطین را به غیر خدا سرپرست گرفتند و میپندارند راه یافتهاند.»
این جمله علت ضلالتی را که جمله «حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلالَةُ» برای آنان اثبات مینمود تعلیل میکند، و از آن استفاده میشود گویا ضلالت و خسرانی که از مصدر قضای الهی
در حق ایشان صادر شده مشروط به ولایت شیطان بوده است.
1) المیزان، ج 15، ص 55.
آیه: «کُتِبَ عَلَیْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ یُضِلُّهُ بر او نوشته شد که هر کس با او دوستی کند به ضلالتش افکند.» (4 / حج) و هم چنین آیه: «و برای ایشان قرینهایی انگیختیم که آن چه را پشت سر دارند برای ایشان بیارایند و گفتار خداوند که با آن گفتار امتهای جنّی و انسی قبل از ایشان را هلاک نمود در حق ایشان هم محقّق شد زیرا ایشان زیان کار بودند.» (25/فصلت) نیز آن را افاده میکند.
«وَ یَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» (37 / زخرف)
این جمله معنای تحقّق ضلالت و لزوم آن را تفسیر نموده و میفهماند انسان وقتی به راه باطل افتاد و از حق که دور شد مادامی که اعتراف به باطل بودن آن داشته و حق را از یاد نبرده امید برگشتن به حق در او هست، و امّا اگر کارش به جائی رسید که به
ولایت شیطان و پیروی هدایت خیالی (349)
حقبودن باطل ایمان پیدا کرد و معتقد شد که راه هدایت همان راهی است که او میرود آن وقت است که در گمراهی استوار شده و ضلالتش حتمی و برای همیشه امید
رستگاریاش قطع میگردد.(1)
«اِنَّما سُل-ْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِه مُشْرِکُونَ!»
(100 / نحل)
«سلطنت و برش شیطان منحصر در کسانی است که او را ولّی خود میگیرند تا او به دل خواه امور ایشان را تدبیر کند و او هر چه کرد اینان اطاعتش کنند. و نیز در کسانی است که به خدا شرک میورزند، و به جای خدا شیطان را ولیّ خود میگیرند و او را ربّ و مطاع خود میپندارند، چه اطاعت خود عبادت است: آیا ای بنیآدم با شما عهد نکردیم که شیطان را عبادت مکنید، او را برای شما دشمنی آشکار است و این که مرا عبادت کنید؟»
1) المیزان، ج 15، ص 106.
از این بیان دو حقیقت روشن میگردد یکی این که ذیل آیه مفسر صدر آن است و تولّی یعنی ولی گرفتن کسی را که خدا ولیّاش ندانسته و شرک به خدا و یا بگو غیر خدا پرستیدن است.
دوّم این که میان توکّل نکردن بر خدا و تولّای شیطان و عبادت او هیچ
ولایت شیطان و انحصار آن (351)
واسطهای نیست، کسی که بر خدا توکّل نکند او از اولیای شیطان خواهد بود.(1)
«تَاللّهِ لَقَدْ اَرْسَلْنا اِلی اُمَمٍ مِنْقَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ فَهُوَوَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ... .» (63 / نحل)
معنای آیه این است که: به خدا سوگند، هر آینه، فرستادگان خود را به سوی
امتهای قبل از تو، چون یهود و نصاری و مجوس که چون قوم عاد و ثمود منقرض
1) المیزان، ج 24، ص 267.
نشدند، فرستادیم. لکن شیطان اعمال زشت شان را برایشان زینت داد لاجرم او را پیروی کرده و از فرستادگان ما اعراض نمودند. پس آن روز سر پرست ایشان شیطان بود و ایشان بر ضلالت متفق بودند و بر ایشان است در روز قیامت عذابی دردناک.
از ظاهر سیاق بر میآید که مراد به «اَلْیَوْمَ» روز نزول همین آیه است. و مقصود از این که فرمود شیطان ولّی ایشان است این است که در زمان وحی این آیه، همه شان بر ضلالت اتفاق کردند. (1)
ولایت شیطان در جوامع تاریخی (353)
«اِنَّ الَّذینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ اِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطانُ بِبَعْضِ ما کَسَبُوا!» (155 / آل عمران)
«کسانی که در روز برخورد دو لشکر از شما روگردان شدند بدین جهت بود که شیطان
1) المیزان، ج 24، ص 165.
آنها را به سبب آن چه که خود کسب کرده بودند به لغزش انداخت ... .»
«استزلال شیطان» به معنای اداره کردن شیطان است وقوع آنان را در انحراف و این نیست مگر به سبب اعمال خود آنان و آن چه که خود آنان برای خویشتن کسب کردهاند، چه آن که گناهان، هر یک راه را برای گناهانی باز نموده و
ارتکاب یک گناه انسان را به گناه دیگر سوق میدهد زیرا گناه پلهاش بر پیروی هوای نفس است و اگر هوای نفس به یک شیء متوجه شد به نظیر و شبیه آن نیز متوجه خواهد بود.
ظاهر آیه این است که پارهای از گناهان را که قبلاً مرتکب شده بودند این امکان را به شیطان داد که آنان را اغوا نماید و به فرار و پشت کردن به جنگ وادار سازد. (1)
1) المیزان، ج 7، ص 88.
سوء اختیار شیطان در قبول ولایت گمراهان (355)
«وَ ما کانَ لی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا اَنْفُسَکُمْ!» (22 / ابراهیم)
«من سلطنتی بر شما نداشتم، تنها کار من این بود که شما را دعوت کردم، شما به اختیار خود اجابتم کردید...!»
البته این سخن از ابلیس پذیرفته نیست، زیرا ابلیس هم به خاطر سوء اختیارش و این که به کار اغوای مردم پرداخت و یا بگو به خاطر امتناعش از سجده بر آدم چوب خدا شد که به دست او گمراهان را گمراه نماید، ملامت میشود، آری او ولایت بر اغواء را بهعهده خود گرفت و ولّی گمراهان گردید، هم چنان که خدای سبحان در جای دیگر از کلامش بدان اشاره نمود میفرماید: «شیطانها را اولیای آنان که ایمان نمیآورند قرار
دادیم!» و نیز در آیه دیگری که روشنترین آیه مؤید بیان ما است میفرماید: «کُتِبَ
عَلَیْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدیهِ اِلی عَذابِ السَّعیرِ قلم قضا بر او چنین رانده شده که هر که او را سرپرست خود قرار دهد او گمراهش کند، و به سوی عذاب آتش رهنمونش باشد.» (4/حج) (1)
«...اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ!» (42/حجر)
پیروی شیطان، مجازات گمراهی اولیّه انسان (357)
«مگر آنهایی که خودشان رام تو گردند...»
خداوند در جمله فوق میفرماید: ابلیس تنها آن جمعی را اغواء میکند که خود آنان غوایت دارند، و به اقتضای همان غوایت خودشان در پی اغوای شیطان میروند پس
1) المیزان، ج 23، ص 246.
اغوای شیطان اغوای دوّمی است. آری در این مسئله یک اغواء است دنبال غوایت. و غوایت عبارت است از همان جرمهایی که خود آدمیان مرتکب میشوند و اغوای ابلیس عبارت است از مجازات خدای سبحان.
اگر این اغواء ابتدائی و از ناحیه ابلیس بود، و گمراهان به دست ابلیس خودشان هیچ تقصیری نداشته باشند باید همه ملامتها متوجه ابلیس باشد نه مردم، و حال آن که او خودش به حکایت قرآن کریم در روز قیامت میگوید:
«من سلطنتی بر شما نداشتم، تنها کار من این بود که شما را دعوت کردم، شما به اختیار خود اجابتم کردید، پس مرا ملامت نکنید و خود را ملامت کنید.» (22 / اسراء) (1)
1) المیزان، ج 23، ص 246.
«وَ لاتُبَذِّرْ تَبْذیرا،اِنَّ الْمُبَذِّرینَ کانُوا اِخْوانَ الشَّیاطینِ وَ کانَ الشَّیْطانُ لِرَبِّه کَفُورا!» (26و27/اسراء)
برادران شیاطین و مصادیق آن (359)
جمله فوق نهی از تبذیر و علت آن را بیان میکند. معنایش این است که: اسراف مکن چه اگر اسراف کنی از مبذّرین که برادران شیطانند خواهی شد.
و گویا وجه برادری مبذّرین با شیطانها این باشد که مبذّرین و شیطان از نظر سنخیت و ملازمت مانند دو برادر مهربان هستند که همیشه باهمند، و ریشه و اصلشان هم یک پدر و مادر است، هم چنان که در آیه شریفه میفرماید: «مبعوث میکنیم برای آنها قرینهایی از شیطانها،» (25 / فصلت) و «بیاورید کسانی را که ظلم کردند و همزادهایشان را،» (22 / صافات) که مقصود از ازواج در این جا همان قرینها در آیه قبلی است. آیه: «وَ اِخْوانُهُمْ یَمُدُّونَهُمْ فِی الْغَیِّ ثُمَّ لا یُقْصِرُونَ و برادرانشان آنها را در گمراهی میکشانند، پس از آن کوتاهی نمیکنند.» (202 / اعراف)
از آن چه گذشت این معنا روشن گردید که چرا اوّل شیطان را به صیغه جمع
(شیاطین) و بعدا به صیغه مفرد (شیطان) آورد، و این که در اوّل خواست بفهماند هر مبذری برادر شیطان خویش است، پس همه مبذّرین برادران شیطانهایند، و اما در تعبیر دوّم که مفرد آورد مقصود از آن پدر شیطانهاست که نامش ابلیس است و یا مقصود جنس شیطان است. (1)
«اَلَمْ تَرَ اَنّا اَرْسَلْنَا الشَّیاطینَ عَلَی الْکافِرینَ تَؤُزُّهُمْ اَزّا!» (83 / مریم)
برادران شیاطین و مصادیق آن (361)
«مگر ندانی که ما شیطانها را به سوی کافران فرستادیم تا به سختی تحریکشان کنند!»
اگر در آیه شریفه ارسال شیطانها را به خدا نسبت داده، از آن جائی که از باب
1) المیزان، ج 25، ص 143.
مجازات است هیچ عیبی ندارد، چون مشرکین به حق کفر ورزیدند، و خدا هم از در مجازات شیطانها را فرستاد تا کفرشان و گمراهیشان را زیادتر کنند. (1)
«اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَاَنْسهُمْ ذِکْرَاللّهِ اُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ... .»
(19 و 20 / مجادله)
«اَلا اِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِروُنَ!»
«آگاه، که حزب شیطان زیانکارانند!»
«اِنَّ الَذینَ یُحادُّونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِکَ فِی الاَْذَلّینَ!»
1) المیزان ج: 27 ص 167 .
«به طور قطع کسانی که با خدا و رسولش مخالفت و دشمنی میکنند در زمره خوارترینها هستند.»
آیه دوّمی مضمون آیه قبلی را که میفرمود منافقین از حزب شیطان و از زیانکارانند، تعلیل میکند و میفرماید: به این علت از خاسرینند که با مخالفت
حزب شیطان چه گروهی هستند؟ (363)
و لجبازی خود با خدا و رسولش دشمنی میکنند. و دشمنان خدا و رسول در زمره خوارترین خلق خدایند. و معنی آیه مورد بحث این است:
«شیطان بر آنها مسلّط شده یاد خدا را از دلهایشان برده، اینان حزب شیطانند.»(1)
1) المیزان، ج 38، ص 43.
«اِنَّمَا النَّجْوی مِنَ الشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ الَّذینَ امَنُوا... .» (10 / مجادله)
«نجوی تنها و تنها از ناحیه شیطان است تا کسانی که ایمان آوردهاند دلواپس شوند ولی هیچ ضرری به ایشان نمیزند مگر به اذن خدا، و مؤمنین باید بر خدا توکّل کنند.»
مراد از «نَجْوی»، نجوائی است که آن روز در بین منافقین و بیمار دلان جریان داشته، نجوائی است از ناحیه شیطان. به این معنا که شیطان این عمل را در دلهایشان جلوه داده بود و تشویقشان کرده بود که با یکدیگر نجوی کنند تا مسلمانان را دلواپس و پریشان خاطر سازند که اگر چنین خیالی میکنند بلائی میخواهد بر سرشان آید.
خدای سبحان بعد از آن که نجوی را به آن شرایط که آیات قبل است برای مؤمنین تجویز کرد، مؤمنین را دل گرم و خاطر جمع ساخت که این توطئهها نمیتواند به شما گزندی برساند مگر به اذن خدا. چون زمام امور همه به دست خداست، پس بر خدا توکّل
منافقین و نجواهای شیطانی آنها (365)
کنید، واز ضرر نجوای منافقین دلواپس نشوید، که خدا تصریح کرده به این که: «وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ هر کس بر خدا توکّل کند خدا او را بس است،» (3 / طلاق) و وعده داده هر کس بر او توکّل کند خدا برایش کافی است. و با این وعده وادارشان بر توکّل میکند و میفرماید: که توکّل از لوازم ایمان مؤمن است، اگر به خدا ایمان دارند باید بر او توکّل کنند که او ایشان را کفایت خواهد کرد.
این بود معنای: «وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئا اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ!» (10 / مجادله) (1)
1) المیزان، ج 38، ص 30.
«قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَیْهِ اباءَنا اَوَلَوْ کانَ الشَّیْطانُ یَدْعُوهُمْ اِلی عَذابِ السَّعیرِ!» (21 / لقمان)
«چون گویندشان: چیزی را که خدا نازل کرده پیروی کنید، گویند: تنها آئینی را که پدران خود بر آن یافتهایم پیروی میکنیم، حتی اگر شیطان به سوی عذاب سوزان دعوتشان کند!»
وقتی حقایق و معارف را با دلیل در اختیار آنان قرار میدهند، ایشان در مقابل با
نفی اطاعت از آئینهای اجدادی پرداخته شیطان (367)
تحکّم و زور جواب میدهند و بدون این که حجتی بر گفتار خود ارائه دهند، میگویند: ما پدران خود را بر کیشِ شرک یافتیم و ایشان را پیروی میکنیم.
خداوند میفرماید: آیا پدران خود را پیروی میکنند حتی در صورتی که شیطان ایشان را به وسیله این پیروی به سوی عذاب آتش دعوت کرده باشد؟
حاصل کلام این میشود که پیروی وقتی نیکو و به جاست که پیروی شدگان بر حق
بوده باشند، و امّا اگر خود آنان بر باطل بوده، پیروی ایشان از آنان به سوی شقاوت و عذاب سعیرشان بکشاند، دیگر این پیروی به جا و صحیح نیست، چون پیروی در پرستش غیر خداست، و غیر خدا کسی قابل پرستش نیست. (1)
«...وَ اِنَّ الشَّیطینَ لَیُوحُونَ اِلیآ اَوْلِیآئِهِمْ... .» (121 / انعام)
«از ذبحی که نام خدا بر آن یاد نشده مخورید که عصیان است و شیاطین به دوستان خود القاء میکنند تا با شما مجادله کنند و اگر اطاعتشان کنید مشرک خواهید بود.»
آیه فوق ردّ آن سخنی است که مشرکین به دهان مؤمنین انداخته و جواب شبهای است که به ذهن مؤمنین القاء کرده بودند، و آن این بود که : چطور کشته مردم حلال
1) المیزان، ج 32، ص 52.
نفی اطاعت از آئینهای اجدادی پرداخته شیطان (369)
است و اما حیوانی که خدا آن را کشته خوردنش حرام؟ جواب میدهد این سخن از چیزهائی است که شیطان به دلهای اولیای خود مشرکین القاء میکند، زیرا بین این دو قسم گوشت فرق هست، یکی خوردنش فسق است و آن دیگری نیست. خدا اکل میته را حرام کرده و آن دیگری را نکرده، زیرا در بین محرمات الهی اسمی از حیوان تزکیه شده برده نشده است. (1)
«یا اَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّیْطانَ اِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلرَّحْمنِ عَصِیّا!» (44 / مریم)
وثنیها معتقد به وجود جن هستند، البته ابلیس هم از جن است و اصنام جن میپرستیدند همان طور که اصنام ملائکه و مقدسین از بشر را میپرستیدند، چیزی که
1) المیزان، ج 14، ص 195.
هست مراد از نهی، نهی از عبادت به این معنی نیست، چون جهتی تصوّر نمیشود که تنها از خصوص پرستش جن نهی فرموده باشد، بلکه مراد از عبادت اطاعت است. هم چنان که در آیه: «اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ!» (60 / یس) به این معنا آمده، پس نهی از عبادت شیطان نهی از اطاعت او در هر چیزی است که به آن امر میکند، و یکی از چیزهائی که بدان امر میکند عبادت غیر خداست.
معنی آیه این است که: این پدر شیطان را در آن چه به تو دستور میدهد واز آن
نهی از اطاعت شیطان (371)
جمله به عبادت بتها وادار میکند اطاعت مکن، چون شیطان خودش نافرمان خدا و مصّر در نافرمانی اوست، که او خود یگانه مصدر همه رحمتها و نعمتهاست، پس چنین کسی که مصدر همه نعمتها را نافرمانی میکند جز به نافرمانی خدا و محرومیت از رحمت او فرمان نمیدهد، و اگر من تو را از اطاعت شیطان نهی میکنم برای این است که میترسم عذاب خذلان خدا تو را بگیرد، و رحمتش از تو قطع شود، و سرپرستی
جز شیطان برایت باقی نماند، آن وقت ولیّ شیطان و شیطان مولای تو گردد.(1)
«ما اَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لا خَلْقَ اَنْفُسِهِمْ... .» (51 / کهف)
مراد از اشهاد و مشهود به معنای معاینه حضوری و به چشم خود دیدن است.
این آیه در نفی ولایت ابلیس و ذریّهاش مشتمل بر دو برهان است. اول این که ولایت تدبیر امور هر چیزی موقوف است بر این که دارنده ولایت احاطه علمی به آن امور داشته باشد، آن هم به تمام معنای احاطه، آن جهتی که از آن جهت تدبیر امور آن را میکند و روابط داخلی و خارجی که میان آن چیز و آن امور است، و مبدأ آن چیز و مقارناتش و به آن چه منتهی میشود همه را بداند که معلوم است که چنین احاطهای
1) المیزان، ج 27، ص 87.
مستلزم احاطه داشتن به تمامی اجزای عالم است، چون اجزای عالم همه به هم مربوطند.
نفی ولایت تدبیر و شهود در خلقت (373)
و اینان یعنی ابلیس و ذریّهاش از مبدأ خلقت آسمانها و زمین و بلکه از مبدأ پیدایش خودشان خبری ندارند، چون خدا ایشان را در هنگام خلقت آسمانها و زمین و خود آنان شاهد بر کار خود نگرفت، و کار خود را در پیش چشم ایشان انجام نداد، پس ابلیس و ذریّهاش شاهد جریان خلقت عالم نبودند، چون خلقت او عملی و آنی بود که به آسمانها و زمین فرمود: «کن» و آنها موجود گشتند؟
پس ابلیس و ذریّهاش جاهل به حقیقت آسمانها و زمینند، و از آن چه که هر یک از موجودات در ظرف وجودی خود از اسرار خلقت دارا هستند بی خبرند حتی حقیقت صنع خویشتن را هم نمیدانند، با این حال چگونه اهلیت این را دارند که متصدّی امور عالم و یا تدبیر امور قسمتی از آن باشند، و در نتیجه در مقابل خدا آلهه و ارباب باشند، با این که نسبت به حقیقت خلقت آن و حتی خلقت خود جاهلند. (1)
1) المیزان ج 26، ص 200.
نفی ولایت تدبیر و شهود در خلقت (375)
«... فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ اِلاّ اِبْلیسَ اَبی اَنْ یَکُونَ مَعَالسّاجِدینَ!»
(30 و 31 / حجر)
گفتیم به ملائکه به آدم سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس، ملائکه مأمور
شده بودند بر نوع بشر سجده کنند، نه بر شخص آدم، و خلاصه خصوصیات فردی آدم دخالتی در این امر نداشته، بلکه خصوصیات نوعیاش باعث شده، و این سجده هم صرفا از باب تشریفات اجتماعی نبوده بلکه نتیجهای حقیقی و واقعی باعث شده است. و
آن عبارت است از خضوع به حسب خلقت. پس ملائکه بر حسب غرضی که در خلقتشان بوده خاضع برای انسانند آن هم بر حسب غرضی که در خلقت بوده است. (یعنی نتیجه خلقت بشر اشرف از نتیجه خلقت ملائکه است.) و ملائکه مسخّر برای بشر و در راه سعادت زندگی او هستند، و به عبارت دیگر انسان منزلتی از قرب، و مرحلهای از کمال دارد که مافوق قرب و کمال ملائکه است.
این که میبینیم همه ملائکه مأمور به سجده بر آدم شدند، میفهمیم همه آنان مسخّر در راه به کمال رساندن سعادت بشرند، و برای فوز و فلاح او کار میکنند.
شیطان مخالفانسانوملائکهاسبابی درخدمتمردم (377)
هر کدام مشغول یکی از کارهای بشرند. این معنا از آیات متفرقه قرآنی هرکدامش از یک گوشه قرآن به چشم میخورد.
پس ملائکه اسبابی الهی و اعوانی برای انسانند، که او را در راه رساندنش به سعادت و کمال یاری میکنند. این جاست که برای کسانی که متدبر و فطن باشند روشن
میگردد که امتناع ابلیس از سجده به خاطر استنکافی بود که از خضوع در برابر نوع بشر داشت، و او نمیخواست مانند ملائکه در راه بشر قدم بر دارد و او را در رسیدنش بهکمال مطلوبش کمک نماید.
ملائکه در این باب اظهار خضوع نمودند، پس همان طور که از جمله: «مالَکَ اَلاّ تَکُونَ مَعَ السّاجِدینَ،» نیز استفاده میشود ابلیس با امتناعش از سجده از ملائکه بیرون شد و اظهار دشمنی با نوع بشر نمود، و از ایشان بیزاری جست
و اعلام نمود که تا بشری وجود دارد از دشمنی با او برای ابد دست بر نمیدارد. (1)
1) المیزان، ج 23، ص 232.
«قالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ
عدم امتیازخلقتآتشینجنوشیطانبرخلقتانسان (379)
لَکَ اَنْ تَتَکَبَّرَ فیها!» (12 و 13 / اعراف)
استدلالی که ابلیس در مورد خلقت خود کرد گر چه استدلالی پوچ و بی مغز بود ولکن از این که او از آتش و آدم از خاک بوده راست گفته است و قرآن کریم هم این معنا را تصدیق نموده و از یک طرف در آیه: «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه از جنیّان بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد،» (50 / کهف) فرموده که ابلیس از طائفه جن بوده، و از طرف دیگر در آیه: «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ انسان را از لایه خشکیدهای چون سفال آفرید، و جن را از شعلهای از آتش خلق کرد.» (14 و 15 / رحمن) فرموده که ما انسان را از گل و جن را از آتش آفریدیم.
پس از نظر قرآن کریم هم مبدأ خلقت ابلیس آتش بوده، ولکن این ادعّای دیگرش را
که «آتش از خاک بهتر است،» تصدیق نفرموده، بلکه در سوره بقره آنجاکه برتری آدم را از ملائکه و خلاف او را ذکر کرده و این ادعّا را ردّ کرده و در ردّ دعویش فرموده: ملائکه مأمور به سجده بر آب و گل شدن آدم نشدند تا شیطان بگوید: گِل از آتش پستتر است، بلکه مأمور شدند سجده کنند بر آب و گلی که روح خدا در آن دمیده شده بود و معلوم است که چنین آب و گلی دارای جمیع مراتب شرافت و مورد عنایت تامّ ربوبی است، و چون ملاک «بهتری» در تکوین دایر مدار بیشتر بودن عنایت الهی است و هیچ یک از موجودات عالم تکوین به حسب ذات خود حکمی ندارد، و نمیتوان حکم به خوبی آن نمود.
چیزی را که خدا حکم به بهتری آن کند آن اشرف واقعی و حقیقی است، مگر این که موجود دیگری بیافریند و حکم به برتری آن موجود قبلی نموده، موجود قبلی را مأمور به سجده در برابر آن کند، که در چنین صورت اشرف واقعی و حقیقی موجود دوّمی
عدم امتیازخلقتآتشینجنوشیطانبرخلقتانسان (381)
خواهد بود، برای این که امر پروردگار همان تکوین و آفریدن اوست و یا منتهی به تکوین او میشود.
پس وجوب امتثال اوامر او از این جهت است که امر امر اوست، نه از این جهت که در امتثال امرش مصلحت و یا جهتی از جهات خیر هست تا مسئله وجوب امتثال دائر مدار مصالح و جهات خیر باشد.(1)
«ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلاآئِکَةِ اسْجُدُوالاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْلیسَ...خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ!» (10 تا 17 / اعراف)
امر به سجده در قصه خلقت آدم و هم چنین امتثال ملائکه و تمرّد ابلیس و رانده شدنش از بهشت در عین این که امر و امتثال و تمرّد و طرد تشریعی و معمولی بوده در عین حال از یک جریان تکوینی و روابط حقیقی که بین انسان و ملائکه و انسان و ابلیس
1) المیزان، ج 15، ص 32.
هست حکایت میکند، و میفهماند که خلقت ملائکه و جن نسبت به سعادت و شقاوت انسان چنین رابطهای دارد، و این حرف معنایش این نیست که امر و امتثال و تمرّد در آیات مورد بحث امور تکوینی هستند.(1)
رابطه تکوینی خلقت انسان باملائکه و شیطان (383)
«ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلاآئِکَةِ اسْجُدُوالاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْلیسَ...خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ!» (10 تا 17 / اعراف)
امر پروردگار به این که ملائکه بر آدم سجده کنند برای احترام آدم و به خاطر قرب و منزلتی بود که وی در درگاه پروردگار داشت.
خدای تعالی آدم را با نعمت خلافت و کرامت ولایت شرافت و منزلتی داد که ملائکه
1) المیزان، ج 15، ص 34.
در برابر آن منزلت ناگزیر از خضوع بودند، و اگر ابلیس سربرتافت بهخاطر ضدیّتی بود که جوهره ذاتش باسعادت انسانی داشت، و لذا هر جا که با انسانی برخورد کرده و میکند درصدد تباهی سعادت وی برمیآید، و به محضی که با او مساس پیدا میکند گمراهش میسازد: «کُتِبَ عَلَیْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ یُضِلُّهُ... قلم ازلی درباره شیطان چنین نوشته که هر که بااو دوستیکند او وی را بهضلالتافکنده و بهسوی آتش سوزانش راهبر شود.»(4/حج) (1)
ضدیّت جوهره ذات شیطان با سعادت انسان (385)
«قالَ رَبِّ فَاَنْظِرْنی اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ!» (36 / حجر)
«گفت: پروردگارا پس مرا تا روزی که خلایق مبعوث میشوند مهلت و عمر بده.»
اگر میبینیم که ابلیس گفت «پس مرا عمر بده» و در ضمن کلام، سخن از مبعوث شدن
1) المیزان، ج 15، ص 35.
عموم بشر کرد، نه تنها آدم، که به خاطر امتناع از سجده بر او مبتلا به رجم و لعن شد، برای این بود که بفهماند لجبازی و دشمنی او تنها با آدم نبوده و از همین جا این نکته تأیید میشود که ابلیس مأمور برای سجده بر عموم و جنس بشر بوده، نه تنها آدم، و آدم به منزله قبلهای بوده که نوع بشر را مجسم نموده است. (1)
«قالَ اَرَاَیْتَکَ هذَا الَّذی ک-َرَّمْتَ عَلَیَّ ل-َئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلی یَوْمِالْقِیم-َةِ...!»
(62 / اسراء)
معنای آیه این است که: ابلیس بعد از آن که سر پیچی کرد دچار غضب الهی شد، گفت: پروردگارا این بود آن کس که مرا به سجده کردن بر وی مأمور نمودی؟ و چون
1) المیزان ، ج 23، ص 231.
انجام ندادم از درگاه خودت دورم ساختی؟ سوگند که اگر تا روز قیامت که مدت عمر
اعراض شیطان از گرامی داشت انسان (387)
بشر در زمین است مرا مهلت دهی یک یک ذریّه او را افساد میکنم مگر اندکی را که بندگان مخلص تواند.
مراد شیطان از این که گفت: «او را بر من برتری دادی،» آدم علیهالسلام است. و اکرام آدم بر ابلیس همان است که خدای تعالی او را وادار کرد که تا بر آدم سجده کند و چون نکرد از درگاه خودش براند. از همین جا روشن میشود که ابلیس از دستور سجده کردن بر آدم همین تفضیل را فهمیده چنان که از کلام ملائکه در پاسخ خدای تعالی که گفتند: «آیا در زمین خلقی قرار میدهی که فساد و خون ریزی کنند،» (30 / بقره) فهمید که خلق آینده نیز گناه میتوانند بکنند، و لذا جرئت و جسارت به خرج داده تصمیم گرفت ذریّه آدم را اغوا کند. (1)
1) المیزان، ج 25، ص 247.
«فَقُلْنا یا ادَمُ اِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقی!»
(117 / طه)
حق مطلب در این مسئله این است که علّت این دشمنی، همان رانده شدن خود ابلیس از درگاه قرب، و رجیم شدن، و ملعون گشتن او تا روز قیامت بوده است.
«گفت: پروردگارا به خاطر این که گمراهم کردی، من هم در زمین زندگی زمینی را در نظرشان جلوه میدهم، و همهشان را گمراه میکنم.» (39 / حجر)
علّت دشمنی ابلیس با آدم (389)
«گفت: آیا این است که آن کسی که بر من برتریاش دادی. اگر تا روز قیامت مهلتم دهی بیخ حلق ذریّهاش را خواهم گرفت مگر اندکی را.» (62 / اسراء)
سبب اصلی این عداوت همان تقدّم نوع انسان و تأخر شیطان، و مطرود و ملعون شدنش بوده است، چون احترام آدم احترام نوع بشر، و برتری آن از ابلیس بوده، کما
این که امر به سجده کردن ابلیس برای اوامر به سجده کردن در برابر نوع بوده است.(1)
«وَ اِذْقُلْنالِلْمَلائِکَةِاسْجُدُوا لاِدَمَفَسَجَدُوا اِلاّاِبْلیسَقالَءَاَسْجُدُلِمَنْ خَلَقْتَ طینا» (61 / اسراء)
در این آیه شریفه یادآوری دیگری است برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و آن داستان ابلیس و ماجرایی است که میان او و خدای تعالی اتفاق افتاد. آن موقعی که امر خدا به سجده آدم را عصیان ورزید. خدای تعالی این مطلب را یادآوری میکند تا رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله نسبت به وضع مردم ناراحت نشود و بداند که جنس بشر از ازل همین طور بوده که اوامر خدای
1) المیزان، ج 28، ص 27.
را سبک شمرده و در برابر حق استکبار میورزند، و اعتنائی به آیات خدا نمیکنند، و از این به بعد هم همواره چنین خواهد بود.
به یادآر چگونه ابلیس قسم خورد که گریبان ذریّه آدم را بگیرد و خدا
تمرّد اولیه شیطان و تأثیر آن در ضلالت بشر (391)
هم او را بر کسانی که اطاعتش کنند مسلّط فرمود، و احدی از پیروان دعوت او و دعوت سواران و پیادگان از لشکر او را استثنا نکرد، و کسانی را استثنا کرد که از بندگان مخلص خدا باشند.
بنابراین معنای آیه فوق چنین میشود: «به یاد آر زمانی را که پروردگارت به ملائکه گفت: برای آدم سجده آورید، همه سجده کردند مگر ابلیس.» در این جا مثل این که کسی پرسیده باشد: خوب ابلیس چه کار کرد یا چه گفت؟ در جوابش فرمود: «(امر خدای را نادرست تلقی کرده) گفت: آیا من سجده کنم؟ در برابر کسی که او را از گل آفریدی با این که مرا از آتش خلق کردهای که شرافتش بیشتر از گل است؟» (66 / اسراء)
مقصود بیان علل و عواملی است که باعث شد بنی آدم در ظلم و فسوق خود استمرار و دوام یابد و نسلش برچیده نشود. و در این باره نخست این را فرمود که اوّلین
بشر به آیات و معجزات اقتراحی خودش ایمان نیاورد، آخرین هم پیرو همان اولیناند، و ایمان نخواهند آورد، و سپس به پیغمبر گرامی خود یاد آور شد که در این میان فتنهها در کار است، که به زودی ظهور نموده و امت اسلام را در بوته امتحان خود داغ میکند، آن گاه داستان آدم و ابلیس را خاطر نشان میفرماید که ابلیس سوگند خورد ذریّه آدم را گمراه سازد، و از خدا درخواست کرد که او را بر کردهاش مسلط سازد. پس خیلی بعید نیست که اکثر مردم به سوی راه ضلالت گراییده در ظلم و طغیان و اعراض از آیات خدا غوطه ور گردند. چون از یک سو فتنههای الهی احاطهاش کرده و از سوی
دیگر شیطان با قشون سواره و پیادهاش محاصرهشان نموده است. (1)
تمرّد اولیه شیطان و تأثیر آن در ضلالت بشر (393)
«...وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ...اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ!» (33 و 34 / بقره)
از این آیات بر میآید که ابلیس قبل از به وجود آمدن صحنه خلقت آدم و سجده ملائکه، کافر بوده است. (چون فرموده: کانَ مِنَ الْکافِرینَ از کافرین بود) و سجده نکردنش، و مخالفت ظاهریاش ناشی از مخالفتی بوده که در باطن مکتوم داشته است.
«...کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ!»
قید «کُنْتُمْ» در جمله فوق به این معنا اشاره دارد که در این میان در خصوص آدم و
1) المیزان، ج 25، ص 245.
خلافت او، اسراری مکتوم و پنهان بوده است.
و از همین جا روشن میشود که سجده ملائکه و امتناع ابلیس از آن، یک واقعه بوده که در فاصله این فرمایش خدا «اِنّی اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ،» (30 / بقره) و بین این فرمایش دیگرش «وَ اَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ،» (33 / بقره) واقع شده، و نیز از آن استفاده میشودکه بخاطر چه سرّی جمله «اِنّی اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ،» را بار دوّم مبدّل کرد به جمله «اِنّی اَعْلَمُ غَیْبَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ.» (33 / بقره)
«اِلاّ اِبْلیسَ اَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ!» (33 / بقره)
یعنی ابلیس پلنگ دماغی کرده و از سجده برای او دریغ ورزید و او از سابق بر این کافر بود، و این که ابلیس قبل از این صحنه کافر بوده از آیه شریفه زیر هم به خوبی
کافر بودن ابلیس قبل از خلقت آدم (395)
استفاده میشود.
«لَمْ اَکُنْ لاَِسْجُدَ لِبَشَرٍ من از نخست حاضر نبودم که برای بشری به خاک بیفتم
که تو او را از گلی از لجن خشکیده درست کرده باشی، سجده کنم.» (33 / حجر) (1)
«قالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ!» (12 / اعراف)
از آیات مربوط به داستان آدم و ابلیس استفاده میشود که اگر ابلیس عصیان ورزید و مستحق طرد شد به خاطر تکبّرش بود و جمله: «اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» یکی از شواهد این معناست، گر چه از ظاهر گفتار ابلیس بر میآید که میخواسته بر آدم تکبّر بورزد لکن از این که ابلیس با سابقهای که از داستان خلافت آدم داشت و تعبیری که از خداوند درباره خلقت آدم و این که من او را بدو دست خود آفریدم شنیده بود و مع ذلک زیرِ بار
1) المیزان، ج 1، ص 226 و ج 34، ص 39 .
نرفت برمی آید که وی در مقام استکبار بر خداوند بوده و نه استکبار بر آدم. (1)
کبر ورزی ابلیس به خدای تعالی (397)
«قالَ ما مَنَعَکَ اَلاّ تَسْجُدَ اِذْ اَمَرْتُکَ قالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ!» (12 / اعراف)
مراد از آیه فوق این است: چه چیز تو را وادار کرد که سجده نکنی؟ این آیه جوابی را که ابلیس داده حکایت میکند، و این جواب اولین نافرمانی ابلیس است.
در این جواب خدای تعالی برای اولین بار معصیت شد، چون برگشت تمامی معصیتها به دعوای انیّت و منازعه با کبریای خدای سبحان است. اگر ابلیس اسیر نفس خود نمیشد و نظر و فکر خود را محصور در چهار دیواری وجود خود نمیساخت هرگز خود را مستقل به ذات نمیدید، بلکه معبودی ما فوق خود مشاهده میکرد که قیوم
1) المیزان، ج 15، ص 33.
او و قیوم هر موجود دیگری است.
(398) جن و شیطان
حتی این مقدار هم رعایت ادب را نکرد که در جواب پروردگارش بگوید: «بهتری مرا از سجده بر او باز داشت،» بلکه با کمال جرأت و جسارت گفت: «من از او بهترم!» تا بدین وسیله هم انیّت و استقلال خود را اظهار کرده باشد و هم بهتری خود را امری ثابت و غیر قابل زوال ادعا کند، علاوه به طور رساتری تکبر کرده باشد، از همین جا معلوم میشود که در حقیقت این ملعون به خدای تعالی تکبر ورزیده نه به آدم. (1)
توجبه ابلیس از استکبار خود (399)
«...قالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ!» (76 / ص)
«ای ابلیس چه بازت داشت از این که برای کسی سجده کنی که من خود او را به دست خود آفریدم، آیا عارت آمد و یا واقعا بلند مرتبه بودی؟ گفت: آخر من از او بهترم چون تو مرا
1) المیزان، ج 15، ص 31.
از آتش و او را از گل آفریدی.»
این که در این آیه خلقت آدم را به دست خود نسبت داده، و فرموده: با دستهای خود آفریدم، به این منظور بوده که برای آن چیز (یعنی آدم) شرافتی اثبات نموده و بفرماید: هر چیز را به خاطر چیز دیگر آفریدم، ولی آدم را به خاطر خودم هم چنان که جمله: «وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی و از روح خود در او دمیدم،» (29 / حجر) نیز این اختصاص را میرساند.
«قالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ!»
این پاسخی است که ابلیس از پرستش خدا داده و علت سجده نکردن خود را بیان میکند، و آن این است که من شرافت ذاتی دارم، چون مرا از آتش خلق کردهای ولی آدم مخلوقی است از گل.
برگشت این حرف ابلیس به این است که ابلیس اطلاق مالکیت خدا و حکمت او را قبول نداشته، و این همان اصل و ریشهای است که تمامی گناهان و
عصیانها از آن سر چشمه میگیرد. (1)
توجبه ابلیس از استکبار خود (401)
«... ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلاآئِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْلیسَ...،» (11 / اعراف)
از ظاهر آیه استفاده میشود که ابلیس با ملائکه بوده و هیچ فرقی با آنان نداشته، و از آیه زیر نیز: «و چون پروردگارت به فرشتگان فرمود من میخواهم در زمین خلیفهای قرار دهم، گفتند: میخواهی در زمین کسی را قرار دهی که فسادها بیانگیزد و خونها بریزد با این که ما به حمد تو تسبیح کرده و تو را تقدیس میکنیم،» استفاده میشود که او و همه فرشتگان در مقامی قرار داشتند که میتوان آن را مقام قدس نامید، و امر به سجده هم
1) المیزان، ج 34، ص 39.
متوجّه این مقام بوده نه به یک یک افرادی که در این مقام قرار داشتهاند، هم چنان که
جمله: «گفت از آسمان فرو شو که در این جا بزرگی کردن حق تو نیست...» نیز اشاره به این معنا دارد.
بنابر این معلوم میشود ابلیس قبل از تمردش فرقی با ملائکه نداشته، و پس از تمرد حسابش از آنان جدا شده، و ملائکه به آن چه مقام و منزلتشان اقتضا میکرده باقی ماندند و خضوع بندگی را از دست ندادند، ولکن ابلیس بدبخت از آن مقام ساقط گردید، هم چنان که فرمود: «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه چون از جنس جن بود نسبت به امر پروردگارش فسق ورزید.» (50 / کهف) چون «فِسْق» به معنای بیرون شدن خرما از غلاف است، ابلیس هم با این تمرّدش در حقیقت از پوست خود بیرون گشته و زندگانیای
را اختیار کرد که جز خروج از کرامت الهی و اطاعت بندگی چیز دیگری نبود(1)
همسانی مقام ابلیس با ملائکه قبل از تمرّد (403)
«قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ اَنْ تَتَکَبَّرَ فیها فَاخْرُجْ اِنَّکَ مِنَ الصّاغِرینَ!»
(13 / اعراف)
«هُبُوط» همان خروج است ولی تفاوتش با خروج تنها در این است که هبوط خروج از مقامی و نزول به درجه پائینتر است، و همین معنا خود دلیل بر این است که مقصود از هبوط فرود آمدن از مکان بلند نیست، بلکه مراد از فرود آمدن از مقام بلند است.
بنابر این معنای آیه چنین میشود که خدای تعالی فرمود: «به جرم این که هنگامی که
1) المیزان، ج 15، ص 29.
تو را امر کردم سجده نکردی باید از مقامت فرود آئی، چه مقام خضوع و فرمانبری بود، و تو نمیبایستی در چنین مقامی تکبّر کنی! پس بیرون آی که تو از خوار شدگانی!» (1)
«فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ اِلاّ اِبْلیسَ اَبی اَنْ یَکُونَ مَعَ السّاجِدینَ!»
(30 و 31 / حجر)
تمرّد، اقتضای ذاتی ابلیس (405)
«ملائکه همگی جمعا سجده کردند، مگر ابلیس از این که با سجده کنندگان باشد امتناع ورزید.»
لفظ «اَجْمَعُونَ» تأکید بعد از تأکید است و مراد این است که ملائکه همه سجده کردند، به طوری که حتی یک نفر هم جای نماند، فقط از تمامی ملائکه ابلیس سجده نکرد، و اگر
1) المیزان، ج 15، ص 38.
ابلیس را از ملائکه استثنا نکرده، با این که از ملائکه نبود، و به شهادت آیه: «کانَ مِنَ الْجِنِّ...،» (50 کهف) از طائفه جن بود سئوالی است که مفسّرین پاسخهای مختلفی بدان دادهاند که قابل اعتنا نیست و پاسخ این سئوال را ما تحت عنوان «همسانی مقام ابلیس با ملائکه قبل از تمرّد» دادهایم.
«قالَ یا اِبْلیسُ مالَکَ اَلاّ تَکُونَ مَعَ السّاجِدینَ؟» (32 / حجر)
«چه سودی برای تو بود در این که از ساجدین نباشی؟» مقصود از ساجدین ملائکه است و خلاصه معنا این است که چرا سجده نکردی؟
«قالَ لَمْ اَکُنْ لاَِسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ!» (33 / حجر)
«گفت من چنین کسی نبودهام که برای بشری که تو از گلی خشکیده از لایهای سیاه آفریدی سجده کنم!»
اگر گفت: «لَمْ اَکُنْ لاَِسْجُدَ من چنین کسی نبودهام که سجده کنم...،» برای این است که دلالت کند بر این که سرپیچیاش از سجده مقتضای ذاتش بود. اگر خودش از جوهره
ذاتش خبر میداشت میدانست که غیر این از او انتظار نمیرفت. پس آیه به کنایه، آن نکتهای را افاده میکند که آیه: «من از او بهترم، مرا از آتش و او را از گل آفریدی،» آن را تصریح مینماید. (1)
تمرّد، اقتضای ذاتی ابلیس (407)
«ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلاآئِکَةِ اسْجُدُوالاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْلیسَ لَمْیَکُنْ مِنَالسّاجِدینَ!»
(11 / اعراف)
این آیه راجع به امور تشریعی و قانونی نیست، و امری که در آن است و هم چنین امتثال و تمرّدی که در آن ذکر شده مقصود از آنها امور تکوینی است و اگر دارد که
ابلیس تمرّد کرد مقصود این است که وی در برابر حقیقت انسانیّت خاضع
1) المیزان، ج 23 ،ص 228.
نشد، جمله: «فَما یَکُونُ لَکَ اَنْ تَتَکَبَّرَ فیها تو نمیبایستی در چنین مقامی تکبّر کنی!» (13 / اعراف) این بیان ما را تأیید میکند، برای این که ظاهر آن این است که آن مقام مقامی است که ذاتا قابل تکبّر نیست، و ممکن نیست بتوان از آن سر پیچی کرد و لذا تکبّر ابلیس نسبت به این مقام همان و بیرون شدن از آن و هبوطش به درجه پائینتر همان بود.
مؤید دیگر این بیان این است که امر به سجده بر آدم نسبت به ابلیس و ملائکه امر واحدی بوده و معلوم است که امر به ملائکه امر مولوی نبوده زیرا امر مولوی آن امری است که مأمور نسبتش به اطاعت و معصیت و سعادت و شقاوت یکسان باشد، و ملائکه چنین نیستند، زیرا معصیت و شقاوت درباره ملائکه تصوّر ندارد و آنان مجبور به
تکوینیبودن تمرّدشیطان دربرابرحقیقتانسانیّت
اطاعت و مستقر در سعادتند، پس امر به ابلیس هم امر مولوی نبوده، و ابلیس در مقابل ملائکه مجبور بر معصیت و شقاوت بوده است.
چیزی که هست مادامی که آدم خلق نشده بود و خداوند ملائکه و ابلیس را امر به سجود بر وی نکرده بود. ابلیس و ملائکه هر دو در یک رتبه بوده و بدون امتیاز از هم، هر دو در مقام قرب بودند، پس از آن که آدم آفریده شد این دو فریق از هم جدا شده یکی راه سعادت و دیگری راه شقاوت را در پیش گرفت.(1)
1) المیزان ج: 15 ص 30
با این که داستان سجده کردن ملائکه برای آدم در چند جای قرآن کریم تکرار شده ولی مسئله بهشت آدم و داستان آن جز در سه جا نیامده است:
1 سوره بقره:
«و گفتیم: ای آدم تو و همسرت در بهشت آرام گیرید و از آن به فراوانی از هر جا که
خواستید بخورید و نزدیک این درخت مشوید که از ستمگران خواهید شد. و شیطان ایشان را از نعمت بهشت بیانداخت و از آن زندگی آسوده که داشتند بیرونشان کرد. گفتیم: با همین وضع که دشمن یکدیگرید پائین روید که تا مدتی در زمین قرار گاه و بهره دارید. و آدم از
پروردگار خود سخنانی فرا گرفت و خدا او را ببخشید که وی بخشنده و رحیم است. گفتیم همگی از بهشت پائین روید اگر هدایتی از من به سوی شما آمد آنها که هدایت مرا پیروی کنند نه بیمی دارند و نه اندوهگین شوند. و کسانی که کافر شوند و آیههای ما را دروغ شمارند اهل جهنّمند و خود در آن جاودانند.»
2 سوره اعراف:
«و ای آدم تو و همسرت در بهشت مسکن کنید، و از آن هر قدر که میخواهید بخورید ولی نزدیک این درخت مشوید که در آن صورت از ستمکاران خواهید شد. پس شیطان آن دو
را وسوسه کرد تا بلکه بتواند عیبهایی از ایشان که پوشیده بود آشکار سازد. و لذا گفت: پروردگار شما، شما را از این درخت نهی نکرده، مگر برای این که در نتیجه خوردن از آن مبدّل به فرشته نشوید و یا از جاودانان در بهشت نگردید. آن گاه برای آن دو سوگند یاد کرد که من از خیر خواهان شمایم. به این وسیله و با نیرنگ خود آن دو را به خود نزدیک کرد تا آن که از درخت بخوردند، همین که خوردند عیبشان ظاهر شد، ناگزیر شروع کردند از برگهای بهشتی بر خود پوشیدن، و پروردگارشان ندایشان داد: که مگر به شما نگفتم: از این درخت
مخورید؟ و مگر نگفتم شیطان برای شما دشمنی است آشکار؟ گفتند: پروردگارا ما به خویشتن ستم کردیم اگر ما را نبخشی و رحم نکنی حتما از زیانکاران خواهیم شد. فرمود: از بهشت پائین بروید که بعضی بر بعضی دیگر دشمنید، و زمین تا مدتی معین جایگاه شماست. و نیز فرمود: در همان جا زندگی کنید و در آن جا بمیرید و از همان جا دوباره بیرون شوید.»
آیات مربوط به بهشت آدم و وسوسه شیطان
3 سوره طه:
«و ما با آدم قبلاً عهدی بسته بودیم و فرمانی داده بودیم ولی او را در آن عهد ثابت قدم و استوار نیافتیم. چون به فرشتگان گفتیم: بر آدم سجده کنند، همه سجده کردند جز شیطان، که سرباز زد. آن گاه به آدم گفتیم: که زنهار این ابلیس دشمن تو و همسر توست، مواظب باشید از بهشت بیرونتان نکند و گر نه بدبخت خواهید شد. چون در بهشت نه گرسنه میشوی، و نه برهنه، نه تشنه میشوی، و نه گرمازده. اما شیطان با همه این سفارشها در او وسوسه کرد و گفت: ای آدم میخواهی من تو را به درختی راهنمائی کنم که اگر از آن بخوری، ابدیّت و ملک جاودانی خواهی یافت؟ و آدم و همسرش از آن درخت بخوردند، و عورتشان برایشان نمودار شد، پس بر آن شدند که از برگهای بهشت عورت خود بپوشانند، و آدم ارشاد و راهنمائی
پروردگارش را نافرمانی کرد و گرفتار شد. آن گاه پروردگارش وی را برگزید و نافرمانیاش را
جبران نمود و هدایتش فرمود. پروردگارش دستور داد: که همگی از بهشت فرود آئید در حالی که بعضی دشمن دیگر باشید، پس هر هدایتی از طرف من به سوی شما آمد و خواهد هم آمد، در آن هنگام هر کس هدایت مرا پیروی کند، گمراه و بدبخت نمیشود. و هر کس از یاد من اعراض کند زندگی سختی خواهد داشت. علاوه بر این که روز قیامت کور محشورش خواهیم نمود. و چون بگوید پروردگارا من که بینا بودم چرا کور محشورم کردی؟ در جوابش خواهد فرمود: همان طور که آیات من به سویت آمد و تو عمدا آن را فراموش کردی، امروز هم ما تو را فراموش کردیم...!» (1)
1) المیزان، ج 1، ص 238 .«آیات 35 تا 39، سوره بقره و آیات 20 تا 25، سوره اعراف و 116 تا 127 سوره طه «به شرح متن»
آیات مربوط به بهشت آدم و وسوسه شیطان (415)
«وَ یآ ادَمُ اسْکُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ... .» (19 تا 25 / اعراف)
از داستان بهشت آدم چنین برمیآید که قبل از این که آدم در زمین قرار گیرد خداوند بهشتی برزخی و آسمانی آفریده و او را در آن جای داده بود. و اگر او را از خوردن مزبور نهی کرده برای این بود که بدین وسیله طبیعت بشری را آزموده و
معلوم کند کهبشر جز به این که زندگی زمینی را طی کرده و در محیط امر و نهی و تکلیف و امتثال تربیت شود ممکن نیست به سعادت و بهشت ابدی نائل گردد، و جز با پیمودن این راه محال است به مقام قرب پروردگار برسد.
بهشت آدم بهشت جاودان نبوده تا اشکال شود به این که بهشت اولیای خداست نه جای شیطان و یا اشکال شود به این که بهشت جای خلود است و کسی که وارد آن شد دیگر بیرون نمیشود پس آدم چطور بیرون آمد؟
بهشت دنیائی و مادّی هم نبوده تا مانند سرزمینهای دیگر دنیا جای زندگی دنیوی باشد و اداره آن زندگی تنها به وسیله قانون و امر و نهی مولوی ممکن باشد، بلکه بهشت برزخی بوده و جائی بوده که سجایا و اخلاق و خلاصه غرایز بشری نه خصوص آدم ظاهر و هویدا میشده است.(1)
بهشت آدم و شیطان کجا بود؟
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ... .» (19 تا 25 / اعراف)
خدای سبحان با جمله: «ای آدم تو و همسرت در این بهشت آرام گیرید،» (35 / بقره) آدم علیهالسلام را مخاطب قرار داده سپس همسر او را عطف بر او نموده و با جمله «و از هر جا
1) المیزان، ج 15، ص 51.
خواستید بخورید...،» (35 / بقره) تصرّف در همه انواع خوراکیها را بر آنان مباح نمود،
مگر آن درختی را که با جمله «و به این درخت نزدیک مشوید!» (35 / بقره) استثنا کرد .
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ... .» (20 / اعراف)
«وسوسه» در لغت به معنای دعوت کردن به امری است به آهستگی و پنهانی. و جمله: «ما نَهیکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِالشَّجَرَةِ اِلاّ اَنْ تَکُونامَلَکَیْنِ اَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدینَ!» (20/اعراف) معنایش این است که پروردگار شما، شما را از این درخت نهی نکرد مگر از این جهت که مبادا فرشته شوید، و یا از خالدین گردید.
«وَ قاسَمَهُما اِنّی لَکُما لَمِنَالنّاصِحینَ!» (21/اعراف)
معنای جمله این است که ابلیس با قسمهای غلاظ و شداد به آن دو گفت که من خیرخواهشمایم و نمیخواهمشمارا فریب دهم. «فَدَلّیهُما بِغُرُورٍ،» (22/اعراف) غرور به معنای اظهار خیر خواهی و نهان داشتن سوء قصدی است که در دل دارد. و این که فرمود:
وسوسه آدم و همسرش چگونه صورت گرفت؟
«وَ نادیهُما رَبُّهُمآ اَلَمْ اَنْهَکُماعَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ پروردگارشان به ایشان بانک زد: مگر من از این درخت منعتان نکردم؟» (22 / اعراف)
دلالت دارد بر این که آدم و حوّا در آن موقع که خداوند این خطاب را به آنان میکرده از مقام قرب خدا دور شده بودند، برای این که ندا به معنای صدا زدن از دور است. هم چنان که «تِلْکُمَا» هم این دلالت را دارد، زیرا این کلمه هم برای اشاره به دور است، به خلاف «هذا» که برای اشاره به نزدیک است. و لذا در ابتدای ورود آدم به بهشت و قبل از اینکه این مخالف از او سربزند خدایتعالی بهلفظ «هذِه» اشاره به درخت مزبور کرده بود.
«قالا رَبَّنا ظَلَمْنآ اَنْفُسَنا... گفتند پروردگارا ما به خویشتن ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و رحممان نکنی از زیانکاران خواهیم بود!» (23 / اعراف)
این حرف از آدم و حوا نهایت تضرّع و التماس آن دو را میرساند. و لذا هیچ چیزی
درخواست نکردند و تنها احتیاج شان را به مغفرت و رحمت ذکر کردند و گفتند:
اگر رحم نکنی به طور دائم و به تمامی معنا زیان کار خواهیم شد! (1)
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُرِیَ عَنْهُما...!» (20 / اعراف)
«پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا بلکه بتواند عیبهایی از ایشان را که پوشیده بود
وظیفهشیطان درشناساندنعیبآدم و زمینیشدناو (421)
آشکار سازد... .»
از ریخت و سیاق آیات مربوط به موضوع آدم و ابلیس به خوبی بر میآید که آخرین عامل و علتی که باعث زمینی شدن آدم و همسرش شد، همان مسئله ظاهر شدن عیب آن دو بود، و عیب نام برده هم به قرینهای که فرموده بر آن شدند که از برگهای بهشت بر
1) المیزان، ج 15، ص 44.
خود بپوشانند همان عورت آن دو بوده است. و معلوم است که این دو عضو، مظهر همه تمایلات حیوانی است چون مستلزم غذا خوردن و نمو نیز هستند.
ابلیس هم جز این هدفی نداشته که به هر وسیله که شده عیب آن دو را ظاهر سازد. گو این که خلقت بشری و زمینی آدم و همسرش تمام شده بود و بعد از آن خدا آن دو را داخل بهشت کرد ولی مدت زیادی در این بین فاصله نشد و خلاصه آن قدر به آن دو مهلت ندادند که در همین زمین متوجّه عیب خود شوند و نیز به سایر لوازم حیات دنیوی و احتیاجات آن پی ببرند.
بلکه بلافاصله آن دو را داخل بهشت کردند، و وقتی داخل کردند که هنوز روح ملکوتی و ادراکی که از عالم ارواح و فرشتگان داشتند به زندگی دنیا آلوده نشده بود به دلیل این که فرمود: «لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُرِیَ عَنْهُما تا ظاهر شود از آن دو آن چه پوشانده شده بود از آنان.» و نفرمود: تا ظاهر شود از آن دو آن چه بر آن دو پوشیده بود.
پس معلوم میشود، پوشیدگی عیبهای آن دو موقتی بوده، و یک دفعه صورت گرفته است. چون در زندگی زمینی ممکن نیست برای مدتی طولانی این عیب پوشیده بماند، (و جان کلام و آن چه از آیات نام برده بر میآید این است که وقتی خلقت آدم و حوّا در زمین تمام شد بلافاصله و قبل از اینکه متوجه شوند، عیبهایشان پوشیده شده، داخل بهشت شدهاند.)
وظیفهشیطان درشناساندنعیبآدم و زمینیشدناو (423)
پس ظهور عیب در زندگی زمینی، و به وسیله خوردن از درخت، یکی از قضایای حتمی خدا بوده که باید میشد... لذا خدای تعالی خطیئه آنان را بعد از آن که توبه کردند بیامرزید، و در عین حال به بهشت شان بر نگردانید بلکه به سوی دنیا هبوطشان داد تا در آن جا زندگی کنند.
اگر محکومیت زندگی کردن در زمین، با خوردن از درخت و هویدا گشتن عیب قضائی حتمی نبود، و نیز برگشتن به بهشت محال نبود، باید بعد از توبه و نادیده
گرفتن خطیئه به بهشت برگردند، (چون توبه آثار خطیئه را از بین میبرد.)
پس معلوم میشود علت بیرون شدن از بهشت و زمینی شدن آدم آن خطیئه نبوده، بلکه علت این بوده که به وسیله آن خطیئه عیب آن دو ظاهر گشته است و این به وسیله وسوسه شیطان لعین صورت گرفته است. (1)
«فَوَسْوَسَ اِلَیْهِ الشَّیْطانُ قالَ یا ادَمُ هَلْ اَدُلُّکَ عَلی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لا یَبْلی!» (120/طه)
مقصود از شجره خلد همان درختی است که از خوردن آن ممنوع شدند. مراد از شجره خلد درختی است که خوردنش باعث میشود آدمی جاودانه زنده بماند و مراد از
1) المیزان، ج 1، ص 241.
وسوسه شیطان دردلالت آدم به سوی شجره خلد
مُلکی که کهنه نشود سلطنتی است که مرور زمان و اصطکاک مزاحمها و موانع در آن اثر نگذارد. پس برگشت معنا به این میشود که مثلاً بگوئیم ابلیس به آدم گفت آیا میخواهی به درختی راهنمائیات کنم که با خوردن میوه آن عمری جاودان و سلطنتی دائمی داشته باشی؟
همین مضمون در سوره اعراف است که میفرماید: پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرد مگر برای دو محذور: یکی این که دو ملک نشوید، دوم این که حیات جاودانه پیدا نکنید.
مثل این که شیطان خواسته باشد بگوید: در این درخت دو خصوصیت است و اگر پروردگارتان، شما را از آن نهی کرده یا برای آن خصوصیت بوده، یا برای این، و یا بگوید: اگر پروردگارتان شما را از آن نهی کرده برای این بوده که با ملکی خالد
جاودان در بهشت نمانید و یا بگوید: برای این بوده که شما جاودانه در بهشت نمانید چون داشتن ملک خالد مستلزم زندگی جاودانه نیز هست. (دقت فرمائید)
«یا بَنی آ ادَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَماآ اَخْرَجَ اَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِیُرِیَهُما سَوْءاتِهِما!» (27 / اعراف)
«ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد چنان که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد. لباس ایشان را از تنشان میکند تا عورتهاشان را به ایشان بنمایاند.»
وسوسه شیطان دردلالت آدم به سوی شجره خلد
ای بنی آدم! بدانید که برای شما معایبی است که جز لباس تقوی چیزی آن را نمیپوشاند، و لباس تقوی همان لباسی است که ما از راه فطرت به شما پوشاندهایم، پس زنهار که شیطان فریبتان ندهد و این جامه خدادادی را از تن شما برون نکند، همان طور که در بهشت از تن پدر و مادرتان بیرون کرد. آری ما شیطانها را اولیای کسانی
قرار دادیم که به آیات ما ایمان نیاورده وبه پای خود دنبال آنها به راه بیفتند.
از این جا معلوم میشود آن کاری که ابلیس در بهشت با آدم و حوّا کرده کندن لباس برای نمایاندن عورتهایشان تمثیلی است که کندن لباس تقوی را از تن همه آدمیان به سبب فریفتن ایشان نشان میدهد و هر انسانی تا فریب شیطان را نخورده در بهشت سعادت است و همین که فریفته او شد خداوند او را از آن بیرون میکند.(1)
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ...وَ قالَ ما نَهیکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِالشَّجَرَةِ... .»
«پس شیطان آندو را وسوسه کرد... و گفت: پروردگارتان، شما را از ایندرخت نهی نکرده مگر برای این که در نتیجه خوردن از آن مبدّل به فرشته نشوید، و یا از جاودانان در
1) المیزان، ج 15، ص 97.
بهشت نگردید. آن گاه برای آن دو سوگند یاد کرد من از خیر خواهان شمایم.»
این آیات تصریح دارد بر این که آدم در حین خوردن از درخت، نه تنها
چگونگی توجیه نهی آدم به وسیله شیطان
نهی خدا را فراموش نکرده بود، بلکه کاملاً به یاد آن بود. چیزی که هست ابلیس با فلسفه چینی خود نهی خدا را برای آدم توجیه کرد، که منظور این بود که جزو فرشتگان و از خالدین در بهشت نشوی... .(1)
«فَاَزَلَّهُمَا الشَّیْطانُ... .» (36 / بقره)
ظاهر از این جمله، مانند نظایرش، این است که شیطان آدم را گول زد، هر چند که این عبارت بیش از این دلالت ندارد که گول زدن آدم مانند گول زدن ما فرزندان آدم از راه
1) المیزان، ج 1، ص 243.
القاء و وسوسه در قلب بوده، بدون این که خودش را به طرف نشان دهد، هم چنان که ما را هم گول میزند و ما تا کنون خود او را ندیدهایم.
لکن از آیه: «فَقُلْنا یا ادَمُ اِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ پس گفتیم یا آدم: این دشمن تو و همسرت است،» (117 / طه) که خداوند با کلمه «هذا» اشاره به شیطان کرده، فهمیده میشود که خدا وی را به آدم و همسرش نشان داده بود و معرفی کرده بود معرفی به شخص او، و عین او نه معرفی به وصف او.
هم چنین جمله: «یا ادَمُ هَلْ اَدُلُّکَ عَلی شَجَرَةِ الْخُلْدِ ای آدم تو را به درخت جاویدانی راهنمائی بکنم؟» (120 / طه) که حکایت کلام شیطان است، که قرآن کریم آن را به
آدم، و رؤیت صحبت و فریب شیطان
صورت حکایت خطاب آورده، و این دلالت دارد بر این که گوینده آن که شیطان است در برابر آدم ایستاده و با او صحبت میکرده است.
خلاصه آیات دلالت دارد بر این که شیطان برای آدم و همسرش دیده میشد و او را میدیدند. و اگر حال آن دو نیز نسبت به شیطان مثل حال ما بوده که او را
نمیبینیم و تنها وسوسهاش به ما میرسد، میتوانستند بگویند: ما که شیطانی ندیدیم و خیال کردیم این وسوسهها از افکار خودمان بوده است.
هم چنان که انبیاء با این که به عصمت خدائی معصومند، شیطان را میدیدند و هنگامی که میخواست متعرض ایشان بشود میشناختند. روایات وارده درباره نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و یحیی و ایوب و اسماعیل و محمّد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله بر این معنا دلالت دارد. ظاهر آیات این داستان به روشنی میرساند شیطان با آن دو تن در
برابر درخت نام برده ایستاده بود. و قبلاً خود را به بهشت در انداخته و طرح دوستی با آن دو ریخته، و با وسوسه خود فریبشان داده بود.(1)
1) المیزان، ج 1، ص 248.
«وَ قُلْنَا اهْبِطُوا...!» (36 / بقره)
اگر بگویی شیطان که داخل بهشت نمیشود؟ در پاسخ میگوییم: این اشکال وقتی وارد است که بهشت مورد بحث، بهشت خلد باشد. و چنین نبوده، بلکه این
چگونگی ورود شیطان به بهشت و خروج از آن (433)
جریان در بهشتی دیگر صورت گرفته است. به دلیل این که همگی آنها از آن بهشت بیرون شدند. و اگر بهشت خلد بود با بیرون شدن نمیساخت.
اما این خطاب که خدای تعالی به ابلیس کرد که: فَاهْبِطْ مِنْها... (13 / اعراف) یعنی از این بهشت فرود آی، که در این جا نمیتوانی تکبّر کنی، پس از آن بیرون شو که به ظاهر فرمان بیرون شدن ابلیس از بهشت است، ممکن است بگوییم: مراد از آن
بیرون شدنش از میان ملائکه، و یا از آسمان، و مقام قرب و تشریف است.(1)
«اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ اَوْلِیاءَ مِنْ دُونیوَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظّالِمینَ بَدَلاً!»
(50 / کهف)
این جمله تقریر بر ماحصل واقعه ابلیس و آدم است. معنایش این است نتیجهای که میتوانید از داستان آدم و ابلیس بگیرید این است که نباید ابلیس و ذریّه او را اولیای خود بگیرید، با این که آنها دشمنان شما بنی نوع بشرند. بنابر این، مراد از ولایت، ولایت اطاعت خواهد بود. چون کفّار شیطانها را در آن چه که به سویش دعوت میکنند اطاعت میکنند، و خدا را در آن چه به سویش میخواند اطاعت نمیکنند.
1) المیزان، ج 1، ص 249.
بعید هم نیست که مراد از ولایت، ولایت اطاعت خواهد بود. چون کفّار شیطانها را
نتیجهگیری از داستان ابلیس و آدم
در آن چه که به سویش دعوت میکنند اطاعت میکنند، و خدا را در آن چه به سویش میخواند اطاعت نمیکنند.
بعید هم نیست که مراد از ولایت، ولایت ملک و تدبیر باشد که عبارت اخرای ربوبیّت است، چه بتپرستان همانطور که ملائکه را به طمع خیرشان میپرستیدند، جن را نیز به خاطر ترس از شرّشان پرستش میکردند، و خدا هم که تصریح فرموده که ابلیس از جن است، و دارای فرزندانی است، و ضلالت آدمی در راه سعادتش و هم چنین همه بدبختیهای دیگرش همه به اغوای شیطان است. پس با در نظر گرفتن این جهات معنای آیه چنین میشود: «آیا باز هم او و ذریّه او را اولیاء و آلهه و ارباب خود میگیرید؟ و به جای من آنها را میپرستید و به سویشان تقرب میجویید، با این که دشمنان شمایند؟» (50/کهف)
شاهد نگرفتن خدا شیطانها را در خلقت مناسب با نداشتن ولایت تدبیر است، نه
نداشتن ولایت اطاعت.
«بِئْسَ لِلظّالِمینَ بَدَلاً!»
چون عمل مشرکین در حقیقت همان بدل گرفتن شیطان است به جای خدا، و چه قدر این کار زشت است؟ آری هیچ صاحب خردی مرتکب آن نمیشود. (1)
نقض عهدالهی به وسیله آدم و نقش شیطان (437)
«وَ لَقَدْ عَهِدْنا اِلی ادَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما!» (115 / طه)
«سوگند میخورم که به تحقیق آدم را در زمانهای پیش وصیتی کردیم، ولی وصیّت را ترک کرد و ما او را نیافتیم که در حفظ آن عزم جازم داشته باشد یا بر آن وصیّت صبر کند.» و امّا این که مقصود از آن عهد چه بوده به طوری که از داستان آن جناب در چند جای
1) المیزان، ج 26، ص 198.
قرآن برمیآید، عبارت بوده از نهی از خوردن که فرموده: «وَ لا تَقْرَبا هذِهِالشَّجَرَةَ!»
(35/بقره)
«به یاد آر عهدی را که ما به آدم سپردیم و گفتار ما را که به ملائکه گفتیم برای آدم سجده کنید، پس همگی سجده کردند مگر ابلیس. ما این صحنه را به وجود آوردیم تا برای خود آدم معلوم شودکه چگونه سفارش ما را فراموش کرد و بر حفظ آن عزم راسخی ننمود.» (116/طه)
«پس وقتی که ابلیس از سجده امتناع ورزید ما به منظور خیر خواهی و ارشاد آدم به سوی صلاحش به او گفتیم: این که میبینی از سجده امتناع ورزید ابلیس دشمن تو و همسرت میباشد...!» (116 و 117 / طه)
اگر در جمله: «فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّةِ زنهار که از بهشت بیرونتان نکند،» (117/طه) به جای نهی ابلیس از این کار، آدم و حوا را نهی کرد در حقیقت کنایه از نهی او از اطاعت ابلیس، و نیز نهی از غفلت از کید، و دست کم گرفتن مکر اوست. و معنایش این است که او را اطاعت مکن، و از کید او و تسویلات او غفلت مورز، تا بر شما مسلط
نشود، و در بیرون کردن شما از بهشت و بدبخت کردنتان قوی نگردد.(1)
نقض عهدالهی به وسیله آدم و نقش شیطان (439)
«قالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْلِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِیالاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلی حینٍ!»
(24 / اعراف)
«گفت: چنین که دشمن همدیگرید پائین روید و شما را در زمین تا زمانی معین قرارگاه و برخورداری است.»
«گفت: در آن جا زندگی میکنید و در آن جا میمیرید و از آن جا بیرون
آورده میشوید.»
خطاب اوّل، هم خطاب به آدم و همسر اوست و هم خطاب به ابلیس است. و دشمنی
1) المیزان، ج 28، ص 26.
بعضی از بنی نوع بشر با بعض دیگر به خاطر اختلافی است که در طبیعتهای آنان است. و این قضائی است از خدای تعالی، قضای دیگرش هم این است که فرمود: «وَ لَکُمْ فِیالاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلی حینٍ،» (36 / بقره) یعنی تا چندی که به زندگی دنیوی زنده هستید جایتان در زمین است. از ظاهر سیاق آیه بر میآید که این خطاب هم خطاب به هرسه است.
«قالَ فیها تَحْیَوْنَ وَ فیها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ!» (25 / اعراف)
این خطاب دوّم، نیز قضای دیگری است که بشر را تا روز قیامت خاک نشین کرده است. بعید نیست که خطاب در این جمله مختص به آدم و همسرش و فرزندانش باشد، برای این که اگر خطاب شامل ابلیس هم بوده جا داشت بدون این که با کلمه «قالَ» کلام را
هبوط آدم و همسرش، و ابلیس
از هم جدا کند بفرماید: «وَ فیها...،» و چون کلمه مزبور را فاصله قرار داده بعید نیست که خطاب مختص به آن دو بوده باشد. (1)
1) المیزان، ج 15، ص 46.
«...فَاِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدا... .» (27 / جن)
«عالم به غیب اوست، پس جز او کسی غیب نمیداند چون او کسی را بر غیب خود مسلّط نمیکند، مگر کسی از رسولان را که شایسته و مرضّی این کار بداند که خدا برای چنین کسانی از جلو و عقب حافظانی در کمین میگمارد تا معلوم کند آیا رسالت پروردگار خود را ابلاغ کردند یا نه و او بدان چه در نفس رسولان است نیز احاطه دارد و عدد هر چیزی را شمرده دارد.»
رسول الهی طوری وحی الهی را دریافت میکند که در گرفتنش اشتباه رخ نمیدهد، و ذهنش آن را فراموش نمیکند، و شیطان در دل او دست نمیاندازد، در نتیجه وحی خدا دچار تغییر و تبدیل نمیگردد، و نیز در رساندن وحی به مردم نیز این مصونیت
مصونیت وحی الهی از نفوذ شیطان در مراحل آن
هست، و شیطان در این مرحله هم کاری نمیتواند بکند. جمله نام برده بر همه این مصونیتها دلالت دارد، چون میفرماید غرض از گماردن رصد این است که بداند انبیاء رسالات پروردگار خود را رساندند، یعنی این ابلاغ در خارج محقق شود. و لازمه آن، مصونیت وحی در همه مراحل و رسیدن آن به مردم است. و اگر رسول در جهات سهگانه بالا (یعنی گرفتن و حفظ کردن و رساندن) مصونیت نداشته باشد، غرض خدایتعالی حاصل نمیشود، و این کاملاً روشن است، و چون خدای تعالی برای حاصل شدن این غرض غیر از مسئله سلوک رصد طریقه دیگری ذکر نکرده، میفهمیم که وحی آنزمان هم که بهدست رسول رسیده به وسیله ملائکه حراست میشود، همان طور که
در طریق رسیدنش به رسول به وسیله آنان حراست میشد. و جمله: «اَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ،» این دلالتها را تأیید میکند.(1)
«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی السَّماءِ بُروُجا وَ... وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ رَجیمٍ!»
(16 و 17 / حجر)
«قرار دادیم در آسمان برجهایی، و زینت کردیم آن را برای تماشاگران، و حفظش نمودیم از هر شیطانی رانده شده، لکن آن شیطانی که برای استراق سمع نزدیک شود
تلاش شیاطینبرایاستراق سمعازگفتگویملائکه
شهاب مبین دنبالش میکند.»
1) المیزان، ج 39، ص 225.
«استراق سمع» به معنای خبرگیری در پنهانی است، مانند کسی که در گوشهای پنهان شده و گفتگوی محرمانه دیگران را گوش میدهد. استراق سمع از شیطانها بهطوری که از آیات سوره صافات بر میآید، عبارت از این است که در صدد برآیند از گفتگوی ملائکه خبر دار شوند.
کلمه «شهاب» به معنای شعلهای است که از آتش بیرون میآید، اجرام روشنی هم که در جو دیده میشوند از این جهت شهاب گفتهاند که گویا ستارهای که ناگهان از یک نقطه آسمان بیرون آمده به سرعت میرود و پس از لحظهای خاموش میگردد.
بنابر این ظاهر معنی آیات این میشود که: « ما در آسمان که عبارت از جهت بالای زمین است برجها و قصرها که همان منزلهای آفتاب و ماه است قرار دادیم، و آن را
یعنی آسمان را برای بینندگان به زینتی آراستیم، و آن زینت همانا نجوم و کواکب است، و نیز ما آن را یعنی آسمان را از هر شیطان رانده شده حفظ کردیم، و از این حفظ کردیم
که شیطانها از آن چه که در ملکوت عالم است خبر دار نشوند: مگر آن شیطانی که برای استراق سمع نزدیک شود، تا گفتگوی ملائکه را درباره امور غیبی و حوادث آینده، و امثال آن را بشنود، که به محض نزدیک شدن شهابی مبین دنبالش میکند. (1)
حفظ اخبار غیبی و حوادث آتی از شیاطین مارد (447)
«وَ حِفْظا مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ!» (7/صافات)
مراد از «شَیْطان» افراد شِرّیر از جن، و مراد از «مارِد» آن فرد خبیثی است که عاری از خیر باشد.
این که فرموده: «لا یَسَّمَّعُونَ اِلَی الْمَلاَءِ الاَْعْلی: شیطانهای خبیث نمیتوانند به آن چه در
1) المیزان، ج 23، ص 203.
ملأ اعلی میگذرد گوش دهند،» (8 / صافات) کنایه است از این که آنها ممنوع از نزدیکی بدان جا هستند. و به همین عنایت است که عبارت نام برده صفت همه شیطانها شده است.
کلمه «مَلاَء» به معنای اشراف از هر قوم است، آنهایی که چشمها را پر میکنند. و ملأ اعلی همانهایی هستند که شیطانها میخواهند به گفتگوی ایشان گوش دهند. و منظور از ملأ اعلی ملائکه مکرّمی هستند که سکنه آسمانهای بالا را تشکیل میدهند.
مقصود شیطانها از گوش دادن به ملأ اعلی این است که بر اخبار غیبی که از عالم ارضی پوشیده است اطلاع پیدا کنند، مانند حوادثی که بعدها در زمین رخ میدهد و اسرار پنهانی که آیه زیر بدان اشاره دارد.
«شیطانها نمیتوانند قرآن نازل کنند و سزاوار این کار نیستند، چون ایشان از شنیدن ممنوعند.» (209 تا 212 / شعراء) و هم چنین آیه: «ما شیطانها آسمان را لمس کردیم و بدان نزدیک شدیم دیدیم که پر از نگهبانان قهرمان، و پر است از تیرها، با این که ما قبل از
بعثت این پیامبر همواره در آسمانها به گوش مینشستیم، ولی الان هر کس به صدارس آسمان نزدیک شود، خواهد دید که تیرها در آن کمین کردهاند.» (8 و 9 / جن)
« دُحُورا وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ،»
«این شیطانها مدحورند و رانده شده درگاه خدایند.» (9 / صافات)(1)
حفظ اخبار غیبی و حوادث آتی از شیاطین مارد
«اِلاّ مَنْ خَطِفَالْخَطْفَةَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ!» (10 / صافات)
مراد از «خَطْفَه» این است که شیطانی دزدکی خود را به صدارس ملائکه برساند، تا حرفهای آنان را با گوش خود بقاپد. در جای دیگر از این عمل به استراق سمع
1) المیزان، ج 33، ص 198.
تعبیر کرده است.
معنای آیات پنجگانه سوره فوق الذکر این است که:
«ما آسمان دنیا را یعنی نزدیکترین آسمان به شما و یا پائینترین آسمانها را با زینتی بیاراستیم، و آن همان ستارگان بود که در آسمان قرار دادیم، و همان آسمان را از هر شیطانی خبیث و عاری از خیر حفظ کردیم، و حتی از این که سخنان ساکنین آسمان را بشنوند منعشان نمودیم، تا از اخبار غیبی که ساکنان ملأ اعلی بین خود گفتگو میکنند اطلاع نیابند، و به همین منظور از هر طرف تیر باران میشوند، در حالی که مطرود و رانده شده هستند، و عذابی واجب دارند، که هرگز از ایشان جدا شدنی نیست.» (6 تا 10 / صافات)
پس کسی از جن نمیتواند به اخبار غیبی که در آسمان دنیا بین ملائکه ردّ و بدل میشود، اطلاع یابد مگر آن که از راه اختلاس و قاچاق چیزی از آن اخبار به دست بیاورد، که در این صورت مورد تعقیب شهاب ثاقب واقع میشود، تیر شهابی که هرگز
دفعشیاطینمطرودازسماءدنیابهوسیلهشهابثاقب
از هدف خطا نمیرود. (1)
«اِلاّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ!» (10 / صافات)
مفسرین برای این که استراق سمع شیاطین در آسمان را تصویر کنند، و نیز تصویر کنند که چگونه شیطانها در این هنگام با شهابها تیر اندازی میشوند
توجیهاتی ذکر کردهاند، که همه بر این اساس استوار است که آسمان عبارت است از افلاکی که محیط به زمین هستند، و جماعتهایی از ملائکه در آن افلاک منزل دارند، و آن افلاک در و دیواری دارد، که هیچ چیز نمیتواند وارد آن شود، مگر چیزهائی که از خود
1) المیزان، ج 33، ص 199.
آسمان باشد، و این که در آسمان اول، جماعتی از فرشتگان هستند، که شهابها به دست گرفته، و در کمین شیطانها نشستهاند که هر وقت نزدیک بیایند تا اخبار غیبی آسمان را استراق سمع کنند با آن شهابها بر سر ایشان بکوبند، و دورشان سازند. و این معانی همه از ظاهر آیات و اخبار به ذهن میرسد.
ولکن امروز بطلان این حرفها به خوبی روشن شده، و عیان گشته، و در نتیجه بطلان همه آن وجوهی هم که در تفسیر شهاب ذکر کردهاند، که وجوه بسیار زیادی هم هستند، و در تفاسیر مفصل و طولانی از قبیل تفسیر کبیر فخر رازی، و روح المعانی
مفهومشهاب درقرآن وارتباطآن باراندنشیاطین
آقای آلوسی و غیر آن دو نقل شده، باطل میشود. لاجرم باید توجیه دیگری کرد که مخالف با علوم امروزی و مشاهداتی که بشر از وضع آسمانها دارد نبوده باشد. و آن توجیه به احتمال ما و خدا داناتر است این است که این بیاناتی که در کلام خدایتعالی دیده میشود، از باب مثالهایی است که به منظور تصویر حقایق خارج از حسّ زده
شده، تا آن چه خارج از حسّ است به صورت محسوسات در افهام بگنجد وَ تِلْکَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ. (43 / عنکبوت) اینگونه مثلها در کلام خدای تعالی بسیار است از قبیل عرش و کرسی و لوح و کتاب.
بنابراین اساس، مراد از آسمانی که ملائکه در آن منزل دارند، عالمی ملکوتی خواهد بود که افقی عالیتر از افق عالم ملک و محسوس دارد، همان طور که آسمان ما با اجرامی که در آن هست عالیتر و بلندتر از زمین ما هستند.
و مراد از نزدیک شدن شیطانها به آسمان، و استراق سمع کردن، و به دنبالش هدف شهابها قرار گرفتن، این است که شیطانها میخواهند به عالم فرشتگان نزدیک شوند، و از اسرار خلقت و حوادث آینده سر در بیاورند، و ملائکه هم ایشان را با نوری از ملکوت که شیطانها تاب تحمل آن را ندارند، دور میسازند. و یا مراد این است که شیطانها خود را به حق نزدیک میکنند تا آن را با تلبیسها و نیرنگهای خود به
صورت باطل جلوه دهند، و یا باطل را با تلبیس و نیرنگ به صورت حق در آورند، و ملائکه رشتههای ایشان را پنبه میکنند و حق صریح را هویدا میسازند، تا همه به تلبیس آنها پی برده، حق را حق ببینند و باطل را باطل.
و همین که خدای سبحان داستان استراق سمع را و هدف شهاب قرار گرفتن آنها را دنبال سوگند به ملائکه وحی و حافظان آن از مداخله شیطانها ذکر کرده، تا اندازهای
مفهومشهاب درقرآن وارتباطآن باراندنشیاطین
گفتار ما را تأیید میکند، و در عین حال خدا داناتر است. (1)
1) المیزان، ج 33، ص 200.
«وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّمآءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ وَ جَعَلْناها رُجُوما لِلشَّیاطینِ!»
(5 / ملک)
«آسمان دنیا را با چراغهایی زینت دادیم و آنها را وسیله رجم شیطانها قرار دادیم...!»
اگر ستارگان را چراغ نامیده به خاطر نوری است که از آنها تلألؤ میکند. و منظور از رجم شیطان با آنها این است که میفرماید: ما ستارگان را که آسمان دنیا را با آنها زینت دادیم رجمها تیرها قرار دادیم، و با آنها شیاطینی را که به آسمان نزدیک میشوند تا خبرهای آسمانی را استراق سمع کنند، تیر باران میکنیم، هم چنان که در جای دیگر فرمود: مگر کسی که استراق سمع کند، که تیرهای شهاب دنبالش میکند. و
نیز فرموده: مگر شیطانی که بخواهد چیزی برباید که شهاب فروزان دنبالش میکند.(1)
رجم شیاطین با ستارگان در آسمان دنیا (457)
«وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شَیْطانٍ رَجیمٍ!» (25 / تکویر)
در این آیه استناد قرآن به القائات شیطانی را نفی میکند، و با این نفی جنون هم نفی میشود، برای این که آن چه نفی شده اعم از جنون است، چون کلمه شیطان به معنای شریر است که ابلیس هم از آن شریرهاست و ذریّه او نیز مصادیقی از شریر، و اشرار جن هم مصادیقی از آن هستند. در قرآن هم شیطان رجیم تنها به ابلیس اطلاق نشده، در
مورد سایر شریرها هم اطلاق شده است، درباره ابلیس میفرماید: «فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّکَ
1) المیزان، ج 39، ص 17.
رَجیمٌ.» (34 / حجر) و درباره سایر شیطانها و شریرها میفرماید: «وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ رَجیمٍ.» (17/حجر)
پس معنای آیه چنین میشود: قرآن از تسویلات ابلیس و القائات جنود ابلیس، و از القائات اشرار جن نیست، که گاهی دیده میشود به بعضی دیوانگان القائاتی میکنند.(1)
مفهوم استعاذه هنگام قرائت قرآن
«فَاِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ!» (98 / نحل)
«اِستعاذه» طلب پناه است. معنا این است که وقتی قرآن میخوانی از خدای تعالی بخواه مادام که مشغول خواندنی، از اغوای شیطان رجیم پناهت دهد، پس استعاذهای که
1) المیزان ،ج 40، ص 92.
در این آیه بدان امر شده حال و وظیفه قلب و نفس قرآن خوان است. او مأمور شده مادام که مشغول تلاوت است این حقیقت را یعنی استعاذه به خدا را در دل خود بیابد، نه این که به زبان بگوید: «اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ!» این استعاذه زبانی و امثال آن سبب و مقدمه برای ایجاد آن حالت نفسانی است، نه این که خودش استعاذه باشد، و اگر به خود این سخن استعاذه بگوییم مجازا گفتهایم، خدای تعالی هم نفرموده هر وقت قرآن میخوانی بگو «اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ،» بلکه فرموده: هر وقت قرآن میخوانی
از خدا پناه بخواه!(1)
1) المیزان، ج 24، ص 265.
«وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیاطینُ وَ ما یَنْبَغی لَهُمْ وَ ما یَسْتَطیع-ُونَ اِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُول-ُونَ!» (210 تا 212 / شعراء)
عدمشایستگیشیاطینازاستماعوحیواخبارآسمانی
«قرآن را شیاطین نازل نکردهاند. نه حق ایشان بود و نه میتوانستند نازل کنند. چه آنها از شنیدن وحی برکنارند.»
در پاسخ از سخنان مشرکین که گفتند: محمّد صلیاللهعلیهوآله جنّی دارد که این کلام را برایش میآورد و نیز او شاعر است. فرمود: که قرآن از تنزیل شیطانها نیست.
کلمه شیطان به معنای شریر است و جمع آن شیاطین میآید و در این جا مراد از آن اشرار جن هستند.
وجه این که در آیه مورد بحث فرموده: «سزاوار نیست که قرآن را نازل کنند،» این است که ایشان خلق شریری هستند و جز به شرّ و فساد، و جلوه دادن باطل در صورت حق، و
از این راه مردم را از راه خدا گمراه کردن همّی ندارند، و قرآن کریم کلام سراپا حق است و باطل بدان راه ندارد، پس طبیعت و جبلت آنها مناسبت ندارد که قرآن را به کسی نازل کنند.
معنای این که فرمود وَ ما یَسْتَطیع-ُونَ، این است که نمیتوانند قرآن نازل کنند چون قرآن کلامی است آسمانی، که ملائکه آن را از ربّ العزّه میگیرند و به امر او، و در حفظ و حراست او نازلش میکنند.
معنای این که فرمود: «اِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُول-ُونَ،» این است که شیطانها از شنیدن اخبار آسمانی، و اطلاع از آن چه در ملأ اعلی میگذرد، معزول و دورند، برای این که با شهابهای ثاقب از نزدیکی به آسمان، و به گوش نشستن، رانده میشوند. (1)
1) المیزان، ج 30، ص 222.
عدمشایستگیشیاطینازاستماعوحیواخبارآسمانی
«فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ...قالَ رَبِّ اجْعَلْ لی ایَةً... .» (39 تا 41 / آل عمران)
شیطان گرچه میتواند انبیاء علیهالسلام را در ناحیه جسم، و یا در ناحیه تخریب و از بینبردن نتایج تبلیغاتشان مسّ نماید، و رواج دین و استقبال مردم را به آن از بین
برد لکن توانائی به تعرّض و مسّ نمودن انبیاء در ناحیه نفوس شریفشان را قطعا ندارد، زیرا عصمت آنان مانع چنان تصرّفی است و شیطان در ناحیه جان انبیاء نمیتواند دخالت و مداخله نماید.
آیات: « وَ اذْکُرْ عَبْدَنا اَیُّوبَ اِذْ نادی رَبَّهُ اَنّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَعَذابٍ از بنده ما ایّوب یاد کن، هنگامی که به درگاه خدا عرض کرد: پروردگارا شیطان مرا سخت رنج و عذاب رسانیده است.» (41 / ص) و «وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ اِلاّ اِذا تَمَنّی اَلْقَی الشَّیْطانُ فی اُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اللّهُ ما یُلْقِیالشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُاللّهُ ایاتِهِ پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر آن که چون آیاتی برای هدایت خلق تلاوت کرد شیطان در آن آیات الهی القای دسیسه نمود، آن گاه خدا آن چه شیطان القاء کرده محو و نابود میسازد و آیات خود را تحکیم و استوار میگرداند.» (52 / حج) و
آیا شیطان در انبیاء تصرّف میکند؟
«فَاِنّی نَسیتُ الْحُوتَ وَ ما اَنْسانیهُ اِلاَّ الشَّیْطانُ (یوشع گفت:) من آن جا ماهی را فراموش کردم و شیطان از یادم برد.» (63 / کهف) شاهد روشنی بر این معناست.
انبیاء به واسطه «عصمت» نباید در شناخت کلام ملک از وسوسه شیطان
اشتباه کنند.
البته شناختن آنان کلام ملک را از وسوسه شیطان، به واسطه شناساندن خداست، نه آن که خود در آن استقلالی داشته باشند.(1)
«فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ...قالَ رَبِّ اجْعَلْ لی ایَةً... .» (39 تا 41 / آل عمران)
انبیای الهی و کسانی که مانند آنان از مقرّبین الهی محسوب اند بعضا ممکن است ملک و شیطان را مشاهده کنند و آنها را هم در عین مشاهده بشناسند، چنان که خدایمتعال از آدم و ابراهیم و لوط علیهالسلام همین معنی را حکایت فرموده است.
1) المیزان، ج 5، ص 321.
روشن است که پیامبران الهی در آن موقع احتیاج به ممیّز ندارند، زیرا در عین دیدن ملک یا شیطان و شناختن آنها راه شک و اشتباهی در حقّشان معنی ندارد. امّا در غیر صورت مشاهده ملک و شیطان مانند سایر مؤمنین احتیاج و نیاز به ممیّز است که بالاخره به «وحی» منتهی میشود.(1)
چگونگی مشاهده و شناخت شیطان به وسیله انبیاء
«وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ اِلاّ اِذا تَمَنّی اَلْقَی الشَّیْطانُ فی اُمْنِیَّتِهِ!» (52 / حج)
کلمه «تَمَنّی» به معنای این است که آدمی آن چه را آرزو دارد و دوستش میدارد
1) المیزان، ج 5، ص 327.
موجود و محقق فرض کند، حال چه این که ممکن هم باشد یا نباشد، مثل این که یک مرد
فقیر آرزو میکند توانگر شود یا هر انسانی آرزو میکند دو بال داشته باشد و با آنها پرواز کند، آن صورت خیالی که تصوّرش را میکند، و از تصوّر آن لذت میبرد، آن را «اُمْنِیَّه: آرزو» میگویند.
معنای آیه این میشود که ما هیچ پیغمبر و رسولی را قبل از تو نفرستادیم مگر این که هروقت آرزوئیکرد و رسیدن به محبوبی را که با پیشرفت دینش بود، و یا جورشدن اسباب پیشرفت آن بود، و با ایمان آوردن مردم به آن بود، فرض مینمود، شیطان در امنیه او القاء میکرد، و در آرزویش دست میانداخت، به این طور که مردم را نسبت به دین او وسوسه میکرد، و ستم کاران را علیه او و دین او تحریک مینمود، و مفسدین را اغواء میکرد، و بدین وسیله آرزوی او را فاسد، و سعی او را بی نتیجه میساخت ، ولی سرانجام خداوند آن دخل و تصرّفات شیطانی را نسخ و زایل نموده و آیات خودش را
چگونه شیطان در مقابل پیامبران اقدام میکند؟ (469)
به کرسی مینشاند و کوشش پیغمبرش و یا رسولش را به نتیجه میرسانید، و حق را اظهار مینمود، و خدا دانا فرزانه است.
معنای دیگر آیه در صورتی که «تَمَنّی» را به معنی قرائت و تلاوت بگیریم چنین میشود: ما قبل از تو هیچ پیغمبری نفرستادیم، مگر آن که وقتی چیزی از آیات خدای را میخواند، شیطان شبهههائی گمراه کننده به دلهای مردم میافکند و ایشان را وسوسه میکرد تا با آن آیات مجادله نموده، ایمان مؤمنین را فاسد سازد، ولی خداوند، آن چه از شبهات را که شیطان به کار میبرد باطل میکرد و پیغمبرش را موفق به رد آنها میفرمود و یا آیهای نازل میکرد تا آن را ردّ کند. (1)
1) المیزان، ج 28، ص 273.
«وَ اذْکُرْ عَبْدَنا اَیُّوبَ اِذْ نادی رَبَّهُ اَنّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ!»
(41 / ص)
ظاهرا مراد از «مسّ شیطان به نصب و عذاب،» این است که میخواهد نصب و عذاب را به نحوی از سببیت و تأثیر به شیطان نسبت دهد، و خلاصه بگوید که شیطان در این گرفتاریهای من مؤثر و دخیل بوده است.
در این جا این اشکال پیش میآید که یکی از گرفتاریهای ایّوب مرض او بود، و
موارداستثناء ناراحتیهایانبیاءومعصومینبه شیطان
مرض علل و اسباب عادی و طبیعی دارد، چگونه آن جناب مرض خود را هم به شیطان نسبت داده؟ جواب این اشکال آن است که این دو سبب یعنی شیطان و عوامل طبیعی، دو سبب در عرض هم نیستند، تا در یک مسبب جمع نشوند، و نشود مرض را به هر دو نسبت داد، بلکه دو سبب طولیاند. این اشکال نیز پیش میآید که اگر هم چنین استنادی
ممکن باشد ولی صرف امکان دلیل بر وقوع آن نمیشود از کجا که شیطان چنین تأثیری در انسانها داشته باشد که هر کس را خواست بیمار کند؟ در پاسخ میتوان گفت نه تنها دلیلی بر اقناع آن نداریم بلکه آیه شریفه: «أِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطنِ،» (90 / مائده) دلیل بر وقوع آن است. برای این که در این آیه شراب و قمار و بتها و ازلام را به شیطان نسبت داده و آن را عمل شیطان خوانده، و نیز از حضرت موسی علیهالسلام حکایت کرده که بعد از کشتن آن مرد قبطی گفت: «هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ... این یکی از عملهای شیطان بود، که او دشمنی است گمراه کننده آشکارا.» (15 / قصص)
ممکن است احتمال دهیم که مراد از نسبت دادن نصب و عذاب را به شیطان، این باشد که شیطان با وسوسه خود مردم را فریب داد، و به مردم گفت از این مرد دوری کنید، و نزدیکش مشوید، چون اگر او پیغمبر بود این قدر بلاها از همه طرف احاطهاش
نمیکرد، و کارش بدینجا که میبینید نمیکشید، و عاقبتش بدینجا که همه زبان به شماتت و استهزاء او بگشایند نمیانجامید.
آن چه در قرآن کریم از خصایص انبیاء و معصومین شمرده شده، همانا عصمت است، که به خاطر داشتن آن از تأثیر شیطان در نفوسشان ایمن هستند، و شیطان نمیتواند در دلهای آنان وسوسه کند، و امّا تأثیرش در بدنهای انبیاء، و با اموال و
موارداستثناء ناراحتیهایانبیاءومعصومینبه شیطان
اولاد و سایر متعلقات ایشان، به این که از این راه سر به سر انبیاء گذاشته، وسیله ناراحتی آنان را فراهم سازد، هیچ دلیلی بر امتناع آن در دست نیست، تنها دلیلی که هست همان طور که گفتیم دلالت میکند بر عصمت آنان از اضلال شیطان، و امّا غیر اضلال نه تنها دلیلی بر اقناعش نیست، بلکه دلیل بر امکان وقوع آن هست، و آن آیه شریفه: «فَاِنّی نَسیتُ الْحُوتَوَ ما اَنْسانیهُ اِلاَّ الشَّیْطانُ اَنْ اَذْکُرَهُ،» (63 / کهف) است که راجع به داستان مسافرت موسی با هم سفرش یوشع علیهالسلام میباشد، و یوشع به موسی گفت: «اگر ماهی را فراموش کردم این فراموشی کار شیطان بود، او بود که نگذاشت من
به یاد ماهی بیفتم.»
پس از این آیه بر میآید که شیطان این گونه دخل و تصرفها را در دلهای معصومین دارد، و اگر ایراد شود که لازمه جواز و امکان مداخله شیطان در دلهای
انبیاء این است که در دلهای پیروان انبیاء نیز دخل و تصرّف بکند در پاسخ میگوییم ممکن است شیطان چنین تصرّفهایی در دلهای معصومین بکند بلکه معتقدیم که هر جا چنین تصرّفهایی بکند به اذن خدا میکند، به این معنا جلوگیرش نمیشود، چون مداخله شیطان را مطابق مصلحت میبیند، مثلاً میخواهد پایه صبر و حوصله بندهاش معین شود، و لازمه این حرف این نیست که شیطان هر جا و هر چه دلش بخواهد میکند و هر بلائی که خواست بر سر بندگان خدا بیاورد. و این خود روشن است.(1)
1) المیزان، ج 34، ص 11.
موارد عدم مصونیت انبیاء از تصرّفات شیطان
«...وَ ما اَنْسانیهُ اِلاَّ الشَّیْطانُ اَنْ اَذْکُرَهُ!» (63 / کهف)
اگر در آیه بالا فراموشی را به شیطان و تصرّفات او نسبت داده اشکالی ندارد، و با عصمت انبیاء از تصرّف شیطان منافات ندارد، زیرا انبیاء از آن چه برگشتش به نافرمانی خدا باشد (از آن جمله سهل انگاری در اطاعت خدا،) معصومند، نه مطلق ایذاء و آزار شیطان حتی آنهایی که مربوط به معصیت نیست، زیرا در نفی این گونه تصرّفات دلیلی در دست نیست، بلکه قرآن کریم این گونه تصرّفات را برای شیطان در انبیاء اثبات نموده است. آن جا که میفرماید: «ایّوب، بنده ما را به یاد آر که پروردگار خود را ندا کرد که شیطان مرا به شکنجه و عذاب مبتلا کرد.» (41 / ص) (1)
1) المیزان، ج 26، ص 223.
«...وَ ما اَنْسانیهُ اِلاَّ الشَّیْطانُ اَنْ اَذْکُرَهُ!» (63/کهف)
«ابلیس از زمان آدم تا زمان مسیح علیهالسلام به سراغ انبیاء علیهالسلام میآمد و با آنان به گفتگو میپرداخت و از ایشان پرسش مینمود، و با هیچ کدام به قدر حضرت یحیی مأنوس نبود. روزی یحیی بن زکریّا به وی گفت ای ابامره مرا به تو حاجتی است. گفت تو بزرگتر از آنی که از من چیزی بخواهی و تو را ردّ کنم. مطمئن باش که هر چه بخواهی دست ردّ به سینهات
بررسی روایات مربوط به گفتگوی ابلیس...
نمیزنم. یحیی گفت دلم میخواهد دام هائی را که با آن بنی بشر را صید میکنی به من نشان دهی. گفت: با کمال افتخار اطاعت میکنم، و فردا آنها را به نظرت میرسانم... .» (این بود قسمتی از روایات مورد نظر)
در روایات دیگری مجالس و گفتگوها و محاورات دیگری برای ابلیس نقل شده که با آدم و نوح و موسی و عیسی و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله داشته است. روایات بسیار زیادی نیز هست که انحاء تسویلات و انواع خدعههای او را در انواع گناهان بیان میکند. همه این
روایات شاهد بر این هستند که تسویلات شیطان از قبیل تشکلاتی است که موجودات مثالی دارند، همان طور که حوادث این عالم در عالم رؤیا به شکل مناسب خود مجسم میشود. شیطان نیز در هر گناهی به شکلی در میآید که مناسب با نوع آن گناه است.
اگر در این روایات دقّت کنیم خواهیم دید خصوصیاتی هم که در روایاتی مانند
گفتگوی حضرت یحیی ذکر شده نسبتهای مختلفی است که ابلیس با اشیاء داشته و مردم را به وسوسههایی دعوت میکند که مناسب با آن است. و بنابراین میتوان گفت تمامی تسویلاتی که در این دو دسته روایات از شیطان ذکر شده همه از تجسّمهای مثالی است نه تجسّم مادّی. (1)
1) المیزان ج: 15 ص 89.
بررسی روایات مربوط به گفتگوی ابلیس...
«قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّکَ رَجیمٌ. وَ اِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی اِلی یَوْمِ الدّینِ!»
(77و78/ص)
«پروردگارت گفت: پس بیرون شو، که تو از رانده شدگانی! و بر تو است
لعنت تا روز جزا.»
کلمه «رَجْم» به معنی طرد است و «رَجیم» یعنی رجم شده و مطرود. این کلمه استعمالش در رجم با سنگ و ریگ شایع شده است. کلمه «لَعْن» به معنای طرد و دور از
رحمت است. رجم باعث شد ابلیس از میان ملائکه و از آسمان یا از مقام و منزلت الهی یا از مقام قرب که مستوای رحمت خاص الهی است رانده شود. بنابر این منطبق بر ابعاد، و دور کردن کردن از رحمت میشود که همان لعن است.
خداوند لعنت بر ابلیس را در جای دیگر به خود نسبت داد و فرمود: «وَ اِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی اِلی یَوْمِ الدّینِ و این که بر تو باد لعنت من تا روز جزا!» (78 / ص) و در هر دو آیه آن را مقیّد به «یَوْمِ الدّینِ» کرده است.
و امّا این که در این آیه مطلق لعنت را بر او قرار داده و فرموده: «عَلَیْکَ الْلَعْنَةَ»
مفهوم رجم و لعن شیطان (481)
(35/حجر) برای این بوده که لعن آن جا میرود که معصیتی باشد، و چون هیچ معصیتی از هیچ کس سر نمیزند مگر آن که دست اغواء و وسوسه شیطان در آن دخالت دارد، پس در حقیقت ریشه فسادی است که برگشت هر معصیتی به اوست. در نتیجه همه لعنتها و وبالها حتی همان مقداری که به خود گنهکاران متوجّه
میشود، متوجّه او نیز میگردد.
اصولاً ابلیس که خدا عذابش را زیاد کند اوّلین کسی بود که معصیت را در بشر فتح باب کرد و خدای را در فرمانش معصیت نمود. پس به این اعتبار هم وبال و لعنت و گناه هر گناهکاری به او برمی گردد.
امّا این که خدای تعالی لعنت خود را به او اختصاص داد جهتش این است که دور کردن از رحمت، وقتی اثر خود را میبخشد که از ناحیه خدای تعالی باشد
چون کسی مالک رحمت او نیست تا بدهد یا دریغ دارد مگر به اذن او.
لعن غیر خدا نیز در حقیقت درخواست از خداست که او طرف را از رحمت خود دور فرماید. و خود دور کردن از رحمت که نتیجه دعاست کار خدا و صنع او و قایم به اوست.(1)
1) المیزان، ج 34، ص 41.
«قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّکَ رَجیمٌ وَ اِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی اِلی یَوْمِ الدّینِ!»
(77 و 78 / ص)
مفهوم رجم و لعن شیطان و امتداد زمانی آن
کلمه «رَجیمٌ» به معنای طرد شده است و کلمه «یَوْمِ الدّینِ» به معنای روز جزاست .
در این آیه فرموده: «وَ اِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی،» و در سوره حجر فرموده : «وَ اِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ،» (35 / حجر) فرقی بین دو تعبیر نیست برای این که در اوّلی فرموده: «بر تو باد لعنت من،» و در دوّمی فرموده: «بر تو باد همان لعنت!» یا این که در اوّلی فرموده: «بر تو باد لعنت من،» و در دوّمی فرموده: «بر تو باد همه لعنتها!» معلوم است که لعنت غیر خدا چه ملک و چه انس، معنایش دوری از رحمت خداست، اگر این لعنت بدون اذن خدا باشد که هیچ اثری ندارد،و اگر به اذن خدا باشد نتیجهاش دوری ابلیس از رحمت خدا میشود، و این همان لعنت خود خدا خواهد بود.
معنای این آیه چنین است:
«گفت: پس بیرون شو از بهشت چون که تو رانده شدهای. و بدان که لعنت من تا
قیامت شامل حال توست.» (1)
«وَ اِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ اِلی یَوْمِ الدّینِ!» (35 / حجر)
این که لعنت را در آیه فوق مقید به «یَوْمِ الدّینِ» نمود برای این بود که لعنت عنوان و نشانی گناه و وبال است، که از ناحیه معصیت عاید نفس میگردد و نفس را نشان دار ادامه لعن شیطان تا چه زمانی است؟
میکند، و چون دنیا جای عمل است، نه جزاء، و آخرت محل جزاست نه عمل، پس
1) المیزان، ج 34، ص 41.
معصیت محدود به «یوم جزا» خواهد بود. دنیا جای نوشتن اعمال و ضبط آنهاست و روز قیامت جای حساب و جزاست.
امّا این که بعضی گفتهاند: تقیید لعنت به روز جزا دلیل بر این است که مدت لعنت تا آن روز است و آن روز خداوند لعنت را از او بر میدارد، سخنی است که آیات عذاب همه آن را دفع میکند، چون روز قیامت روز عذاب است، و همه پاداشها و کیفرها آن جا شروع میشود.
مؤید این معنا تعبیر آیه مورد بحث از قیامت به «یَوْمِ الدّینِ» است که اشعار دارد بر این که شیطان تا آن روز ملعون است، و آن روز مجزی به لعن است یعنی عذاب لعنتهای تا آن روز را میچشد.(1)
1) المیزان، ج 23، ص 230.
ادامه لعن شیطان تا چه زمانی است؟
«قالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ!» (37 و 38 / حجر)
ابلیس برای بار دوّم گفت: «همه آنان را اغوا میکنم!» و این خود شاهد است بر این که او میدانسته که تا آخرین فردی که از بشر زنده است و او دسترسی به
اغوایش دارد زنده میماند پس معلوم میشود که او از جمله: «تا روز وقت معلوم!» فهمیده که مقصود آخرین روز عمر بشر، و زندگیاش در زمین، و آخرین فرصتی است که او میتواند به کار اغوای خود ادامه دهد.
ولی دلیل عقلی و نقلی قائم است بر این که بشر به سوی سعادت سیر مینماید و این نوع به زودی به کمال سعادت خود میرسد و مجتمع انسانی از گناه و شر رهائی یافته و به خیر و صلاح خالص نایل میشود، به طوری که در روی زمین جز خدا کسی پرستش نمیشود و بساط کفر و فسوق بر چیده میگردد، و عیش صافی گشته و مرضهای درونی و وساوس قلبی از میان میرود.
این معنا از آیه زیر نیز به خوبی به چشم میخورد:
«فساد در زمین و دریا به خاطر اعمال مردم پدیدار گشت تا کیفر بعض آن چه به ایشان و نیز آیه مشهور:
پایانمهلتشیطانوادامه حیاتجامعهصالحانسانی (489)
بچشانیم شاید برگردند.» (41 / روم)
« وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ اَنَّ الاَْرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ ما در زبور بعد از ذکر نوشتیم که زمین را بندگان صالح من به ارث میبرند.» (105 / انبیاء)
روز وقت معلوم، که سرآمد مهلت ابلیس است، روز اصلاح آسمانی بشر است. که ریشه فساد به کلّی کنده میشود و جز خدا کسی پرستش نمیگردد، نه روز مرگ عمومی بشر با نفخه اوّل.(1)
«قالَ رَبِّ فَاَنْظِرْنی اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ قالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ!» (79 تا 81 / ص)
از ظاهر این که انتهای مهلت را روز مبعوث شدن انسانها معین کرد، و خدای تعالی انتهای آن را تا روز وقت معلوم، مقرّر داشت، بر میآید که اجابت خواسته ابلیس با
1) المیزان، ج 23، ص 234.
خواستهاش اختلاف دارد. و عین خواستهاش اجابت نشده، پس لاجرم معلوم میشود آن روز وقت معلوم، آخرین روزی است که بشر به تسویلات ابلیس نافرمانی خدا میکند. و آن قبل از روز قیامت و بعث است.
انتهای مهلت شیطان
و ظاهرا مراد از روز، روز معمولی نیست بلکه مراد ظرف است و در نتیجه اضافه شدن کلمه «یَوْمِ» به کلمه «وقت»، اضافه تأکیدی است چون خود «یَوْمِ» هم به معنای وقت و ظرف است. (1)
1) المیزان، ج 34، ص 42.
«قالَ اَنْظِرْنیآ اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ قالَ اِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ!» (14 و 15 / اعراف)
«گفت مرا تا روزی که برانگیخته میشوند مهلت ده.»
«گفت مهلت خواهی یافت.»
ابلیس از خدای تعالی مهلت میخواهد، و خداوند هم به وی مهلت میدهد. در جای دیگر قرآن نیز این معنی را ذکر کرده و فرموده: «گفت: پروردگارا پس تا روزی که خلایق مبعوث میشوند مهلتم ده، خدای تعالی فرمود: تو از مهلت داده شدگان شدی تا روز معین و وقت معلوم.»
از آیه فوق بر میآید که ابلیس به طور مطلق از خدا مهلت خواسته، ولکن خداوند او
اتماممهلتفریبشیطانبامرگانسانوشروعبرزخ
را تا زمانی معین مهلت داده است.
این که در آیه اوّلی فرمود: «تو از مهلت داده شدگانی،» در حقیقت مهلت وی را به طور
اجمال ذکر کرده، و نیز از آن بر میآید که غیر از ابلیس مهلت داده شدگان دیگری نیز هستند.
و از این که ابلیس از خدا خواست تا روز قیامت مهلتش دهد استفاده میشود که وی در این صدد بوده که جنس بشر را هم در دنیا و هم در عالم برزخ گمراه کند، ولکن خداوند دعایش را به اجابت نرسانید، و شاید خداوند خواسته باشد که او را تنها در زندگی دنیا بر بندگانش مسلّط کند، و دیگر در عالم برزخ قدرت بر اغوای آنان نداشته باشد، هرچند به مصداق آیه زیر رفاقت و هم نشینی با آنان را داشته باشد:
«و هر کس از یاد خداوند مهربان اعراض کند شیطانی را به او میگماریم تا هم نشین وی
باشد، شیاطین مردم را از راه حق جلوگیری مینماید و مردم در عین حال خیال میکنند که راه حق همین است که آنان میروند تا آن که نزد ما آید، آن وقت است که هر کدام به شیطان خود میگوید: ای کاش میان من و تو فاصله بین شرق و غرب میبود، و من با تو آشنا نمیشدم
که تو بد قرینی هستی...!» (36 تا 38 / زخرف)
و همچنین آیه:
«اُحْشُروُا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ اَزْواجَهُمْ کسانی را که ستم کردند با قرینهایشان یک جا محشور کنید!» (22 / صافات) (1)
اتماممهلتفریبشیطانبامرگانسانوشروعبرزخ
«قالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ!» (37 و 38 / حجر)
«پروردگارت گفت: تو از مهلت داده شدگانی، تا روز وقت معلوم.»
شیطان که از کلام خدا که فرمود: «بر تو باد لعنت تا روز جزا،» (35 / حجر) فهمیده بود که او با نوع بشر تا روز قیامت رابطهای دارد. آن این است که فساد اعمال بشر و
1) المیزان، ج 15، ص 38.
شقاوتشان ناشی از سجده نکردن وی و مربوط به وی است، و به همین جهت درخواست کرد که «پس مرا تا روزی که مبعوث میشوند مهلت بده!» (36 / حجر) و نگفت: «مرا تا روزی که آدم میمیرد و یا تا زنده است مهلت بده،» بلکه عمر آدم و ذریّهاش همگی را
(496) جن و شیطان
در نظر گرفت، و درخواست کرد تا روزی که مبعوث میشوند مهلتشان دهد.
معنای کلامش این میشود: حالا که مرا تا قیامت لعنت کردی، تا قیامت هم عمر بده، و وقتی درخواستش مستجاب شد آن چه که در دل پنهان کرده بود اظهار داشت و گفت: «هر آینه همگی آنان را اغوا میکنم.» (39 / حجر)
آیه مورد بحث «قالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ!» جواب خدایتعالی به ابلیس است و در آن اجابت قسمتی از خواسته او و هم ردّ قسمت دیگر آن است. اجابت است نسبت به اصل عمر دادن، و ردّ است نسبت به قیدی که او به کلام خود زد و آن این که این مهلت تا قیامت باشد. و لذا خداوند فرمود مهلت میدهم امّا تا روزی معلوم، نه تا قیامت.
با در نظر گرفتن سیاق دو آیه مورد بحث، بسیار روشن به نظر میرسد که یوم
روز پایان مهلت شیطان چه زمانی است؟
«وقت معلوم» غیر یوم «یُبْعَثُونَ» است و معلوم میشود خدای تعالی دریغ ورزیده از این که او را تا قیامت مهلت دهد، و تا روز دیگری مهلت داده که قبل از روز قیامت است.
حال میپردازیم به این که «وقت معلوم» به چه معناست، و برای چه کسی معلوم است؟
در قرآن کریم موارد متعدّدی است که چیزی را موقت به وقت معلوم، و یا مقدّر به قدر معلوم میکند، مانند: «وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ نازل نمیکنیم مگر به مقدار معلوم،» و «اُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ برای آنان است رزقی معلوم.» (41 / صافات) مقصود از آن، وقت و قدر و رزقی است که نزد خدا معلوم است، و امّا این که در آیه بالا وقت نام برده برای ابلیس هم معلوم است یا نه، از لفظ آیه فهمیده نمیشود. (1)
1) المیزان، ج 23، ص 233.
«وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمیعا یمَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ الاِْنْسِ... .»
(128 / انعام)
«روزی که همگی را محشور کند (و گوید) ای گروه جنیّان از آدمیان که پیرو شما بودند بسیار یافتید.»
این که در آیه فوق میفرماید: شما ای گروه جن زیاد از انسانها آوردید، معنایش این نیست که افراد زیادی را آوردهاید برای این که آورنده انسانها در دنیا و
مبعوثکننده آنان در قیامت خود خدای تعالی است، بلکه معنایش این است که شما ای گروه شیاطین زیاد در انسانها اثر سوء گذاشتید و خیلی از آنان را اغوا کردید.
آیه شریفه ظهور دارد در این که مراد از جن شیاطین جنّی است که در سینهها وسوسه میکنند. (1)
«قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ اَقُولُ. لاََمْلاََنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ اَجْمَعینَ!»
(84 و 85 / ص)
این آیه پاسخی است از خدای سبحان به ابلیس، که مشتمل است بر قضائی که خدا علیه ابلیس و پیروانش رانده، که به زودی همه را داخل آتش خواهد کرد.
1) المیزان، ج 14، ص 223.
تقدیر آیه چنین است حق، که بدان سوگند میخورم، این است که من جهنّم را از تو
جهنّم، جایگاه ابلیس و نسل او و پیامبران او
و از هر فرد از ایشان که تو را پیروی کند پُر خواهم کرد.
در جمله فوق «وَ الْحَقَّ اَقُولُ» جملهای است معترضه و میفهماند که این قضای حتمی است. و نیز پندار ابلیس را ردّ کند که پنداشته بود «من از او بهترم،» (76 / ص) چون از این پندار بر میآید که او امر خدا را که فرموده بود برای آدم سجده کن غیر حق میپنداشته، و این جمله آن را ردّ میکند.
جمله آخر آیه متن آن قضائی است که خدا رانده، و گویا مراد از کلمه «مِنْکَ» جنس شیطانها باشد، و در نتیجه هم شامل ابلیس میشود و هم ذریّه و قبیله او، که از اویند. و کلمه «مِنْهُمْ» دوّمی به «مَّنْتَبِعَکَ» مربوط است و معنای آن این است که از ذریه آدم هر کس پیروی تو کند او نیز جهنّمی است.(1)
1) المیزان، ج 34، ص 42.
«فَکُبْکِبُوا فیها هُمْ وَالْغاوُنَ وَ جُنُودُ اِبْلیسَ اَجْمَعُونَ!» (94 و 95 / شعراء)
بت پرستان و بتهای ایشان، یکی از سه طائفهای هستند که آیه شریفه درباره آنان فرموده که به رو در جهنّم میافتند، طایفه دوّم آنان «غاوون» هستند. طایفه سوّم جنود ابلیسند که همان قربای شیطان باشند، که قرآن کریم درباره شان میفرماید: هیچ وقت از اهل غوایت جدا نمیشوند تا داخل دوزخشان کنند.
«کسی که از یاد رحمان شب کور شود ما برایش شیطانی بر میانگیزیم که قرین وی
وضع ابلیس و غاوون در جهنّم
باشد... امروز سودی به شما نمیدهد چون ستم کردید و امروز همه در عذاب شریکید.» (36 تا 39 / زخرف)
«در آن جا با یکدیگر مخاصمه کنند و گویند: قسم به خدا که در ضلالتی آشکار بودیم، که شما را با پروردگار جهانیان برابر میگرفتیم. و جز تبهکاران ما را گمراه نکردند.»
(96 تا 99 / شعراء)
ظاهرا گویندگان این سخن همان غاوون هستند، و منظور از اختصام به طوری که از چند جای قرآن بر میآید جدالی است که میان خود آنان و شیطانها واقع میشود. (1)
«ما اَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما اَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ... .» (22 / ابراهیم)
«امروز من فریادرس شما نیستم، و شما نیز فریاد رس من نیستید. من نمیتوانم شما را نجات دهم، شما هم نمیتوانید مرا نجات دهید. نه من شفاعت کار شمایم، و نه شما شفیع منید.»
«اِنّی کَفَرْتُ بِما اَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ!»
1) المیزان، ج 30، ص 157.
«من از این که شما در دنیا مرا شریک خداوند گرفتید بیزاری میجویم.» (22 / ابراهیم) مراد از شریک گرفتن، شریک در پرستش نیست، بلکه شرک در اطاعت است.
بیزاری جستن شیطان از پیروان خود در قیامت
و این بیزاری جستن شیطان از شرک پیروان خود، مخصوص به شیطان نیست، بلکه خدای تعالی آن را از هر متبوع باطلی نسبت به تابع خود حکایت نموده، که در روز قیامت اظهار میدارند که شرک ورزیدن شما جز از ناحیه یک وهم سرابی نبوده، و ما در این بین تقصیری نداریم.
«اِنَّ الظّلِمینَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ!» (22 / ابراهیم)
آن جمله تتمّه کلام ابلیس است، که عذاب الیم را برای آنان مسجّل میکند، و میگوید چون شما از ستمگران بودید و ستم شما جز از ناحیه خودتان نبود، لذا عذاب دردناک حق شماست.
از ظاهر سیاق بر میآید که جمله: «من فریاد رس شما نیستم و شما فریادرس من
نیستید» (22 / ابراهیم) کنایه است از این که میانه من و تابعینم رابطهای نبوده است. (1)
«قالَ قَرینُهُ رَبَّنا ما اَطْغَیْتُهُ وَ لکِنْ کانَ فی ضَلالٍ بَعیدٍ!» (27 / ق)
معنای جمله این است که آن شیطانی که یک عمر با او بود، و گمراهش میکرد، گفت: ای پروردگار ما یعنی پروردگار من و این انسان که من قرینش بودم من او را مجبور به طغیان نکردم، لکن خودش آماده و مستعد بود که دعوتهای مرا بپذیرد. هر چه به او
تخاصم انسان با شیطان قرین خود در پیشگاه خدا
پیشنهاد میکردم او به اختیار خود قبولش میکرد، پس من مسئول گناهان و طغیان او نیستم.
1) المیزان، ج 23، ص 74.
«قالَ لا تَخْتَصِمُوا لَدَیَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ اِلَیْکُمْ بِالْوَعیدِ!» (28 / ق)
گوینده این پاسخ خدای تعالی است، و خطابش عمومی است. گویا روی سخن با عموم مشرکین طاغی و قرینان ایشان است. خطابی است قهرا منحل به خطابهای جزئی میشود، و هر انسانی را با قرینش شامل میگردد.
معنای آیه این است که نزد من بگو مگو مکنید که هیچ سودی برایتان ندارد، چون من تهدید و وعید خود را به همه مشرکین و ستمکاران ابلاغ نمودم، و تهدیدهای نام برده از قبیل آیات زیر است، که به ابلیس فرموده: برو که هر کس از انسانها تو را پیروی کند، جهنّم جزای تو و همه آنان خواهد بود.
«ما یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ وَ ما اَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ!» (29 / ق)
آن چه از سیاق بر میآید این است که این آیه مطلبی نو و جدید را بیان میکند، میفرماید:
در درگاه من هیچ سخن دو تا نمیشود، و منظور از قول، مطلق قضاهای حتمی است، که خدا رانده و خدای تعالی چنین قضاء رانده که هر کس باحال کفر بمیرد داخل جهنّم شود، قهرا و به حسب مورد با آن وعیدی که خدا ابلیس و پیروانش را تهدید به آن کرده منطبق میشود. چنان که از ظاهر آیه سوره تحریم نیز همین معنا استفاده میشود چون میفرماید:
«ای کسانی که کفر ورزیدید، امروز دیگر عذر نیاورید، برای این که ما که به شما کاری نکردیم، و این عذاب که میبینید برگشت اعمال خود شماست... !» (7 / تحریم)
تخاصم انسان با شیطان قرین خود در پیشگاه خدا
«وَ ما اَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ: من نسبت به بندگان خود ستمکار نیستم!» (29 / ق) (1)
1) المیزان، ج 36، ص 242.
«فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّیاطینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیّا!»
(68 /مریم)
معنای آیه این است که به پروردگارت سوگند، که همه را روز قیامت با اولیای شان و قرینهای شیطانی شان جمع میکنیم، آنگاه پیرامون جهنّم برای چشیدن عذاب
جمعشان میکنیم، در حالی که همه از در ذلّت به زانو در آمده باشند، یا در حالی که همه دسته دسته انبوه گشته باشند. مراد از این که فرمود: «لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّیاطینَ،» این است که در بیرون قبر ایشان را با اولیای شان که شیطانهایند جمع میکنیم، چون به خاطر ایمان نداشتن از غاویان شدند: «به زودی غی را که از خودشان است ملاقات میکنند.» (59 / مریم)
و در جای دیگر بیان کرده که شیطانها اولیای غاویانند.
و یا ممکن است مراد قرینهای ایشان باشد، یعنی ایشان را با قرینهایشان محشور میکنیم، هم چنان که فرمود: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطانا فَهُوَ لَهُ قَرینٌ... .» (36 / زخرف)(1)
1 المیزان، ج 27، ص 134.
حشر پیروان شیاطین با قرینهای شیطانی خود (511)
«وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمّا قُضِیَ الاَْمْرُ اِنَّ اللّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُّکُمْ فَاَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ... !» (22 / ابراهیم)
«و همین که کار خاتمه پذیرد شیطان گوید: خدا به شما وعده درست داد، و من نیز به شما وعده دادم و با شما تخلّف کردم، مرا بر شما تسلّطی نبود جز این که دعوتتان کردم و اجابتم
1) المیزان، ج 27، ص 134.
کردید، مرا ملامت نکنید، خودتان را ملامت کنید... !»
آیه فوق حکایت کلام شیطان است که در روز قیامت به ظالمین میگوید و کلام جامعی است از او، زیرا در این عبارت کوتاه موقعیتی را که با مردم داشت بیان کرده، و رابطه خود و ایشان را در برابر اهل جمع، و خیلی پوست کنده و روشن بیان میکند.
خدای تعالی هم وعده داده بود که به زودی ایشان را به اختلافاتی که میکردند خبر میدهد، و این که به زودی در روز قیامت حق هر چیزی از قبیل همانهایی که در دنیا حق را میپوشاندند ظاهر میگرداند لذا ملائکه از شرک ایشان بیزاری میجویند، و شیطانهای انسی و جنّی هم ایشان را طرد میکنند، و بتها و خدایان دروغین هم نسبت به شرک و کفر ایشان بیزاری و کفر میورزند. پیشوایان ضلالت هم جوابشان را نمیدهند. خود مجرمین هم به گمراهی خود اعتراف میکنند. این معانی همه در آیات بسیاری از قرآن کریم آمده است.
مواجهه شیطان با ظالمین در قیامت
گوینده این جمله: «خداوند به شما وعده داد وعده حق،» همان ابلیس است، و مقصودش از این حرف این است که ملامت گناهکاران و مشرکین را از خود دور سازد. معنایش این است که خداوند به شما وعدهای داد که اینک وقوع آن و مشاهد بودن حساب و جنّت و نار را میبینید. امروز آن وعده را محقّق ساخت. و من هم به شما و عدهای دادم ولی به آن وفا نکردم، چون خلاف آن چه را که وعده داده بودم محقّق شد.
وعدهای که داده شد منحصر در اجر اخروی نیست، بلکه وعده، هم دنیوی است، و هم اخروی، هم به افراد مشرک ؛ چون زندگی دنیا و آخرت مطابق با همند، و در حقیقت زندگی دنیا الگوی زندگی آخرت است. و خدای تعالی اهل ایمان را به زندگی طیب و عیش سعید وعده داده، و اهل شرک را که از یاد او اعراض میکنند به زندگی تنگ، و توأم با اندوه و عذاب درونی در دنیا وعده داده، و آن گاه هر دو فریق به یک زندگی دیگری که
در آن حساب و کتاب و جنّت و نار است وعده داده است ؛ این وعدهای است که خدایتعالی به بشر داده است.
موضوع صفحه
تأییدیه آیةاللّه محمد یزدی رئیس شورایعالی مدیریت حوزه علمیه••• 5
تأییدیه آیةاللّه مرتضی مقتدائی مدیریت حوزه علمیه قم••• 6
تأییدیه آیةاللّه سیدعلی اصغر دستغیب نماینده خبرگان رهبری••• 7
مقدمه ناشر••• 8
مقدمه مؤلف••• 12
بخش اول: معارف قرآن در شناخت جن
فصل اول ماهیّت وجودی جن، و استعدادهای آن••• 18
جن چیست؟••• 18
مادّه اولیّه آفرینش جن••• 21
تکثیر نسلهای بعدی و نحوه تناسل جنس••• 23
ارتباط جن با شیطان جانّ و ابلیس••• 25
هم طایفه بودن جن و ابلیس••• 26
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تفاوت مادّه اوّل جن و انسان••• 28
خلقت جانّ اولیّه در مقابل انسان اولیّه••• 29
برتری انسان بر جن••• 31
مفهوم وسواس خنّاس و شیاطین جن و انس••• 32
فصل دوم کفر و ایمان در جن••• 34
فرقههای مختلف و گروه صالح و ناصالح جن••• 34
گروه مسلمان و گروه منحرف بین جنیّان••• 36
یکی بودن پیامبران جن و انسان••• 38
استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن••• 39
سرعت ایمان آوردن جن به قرآن••• 41
مسلمانی جن، و ایمان قبلی آنها به دین موسی علیهالسلام ••• 43
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فصل سوّم جنّ در تاریخ••• 45
طوایف جن در ترکیب لشکر سلیمان نبی••• 45
عفریت جن و نیروی فوق العاده او••• 47
عملکرد شیاطین جن و انس به عنوان دشمن پیامبران••• 48
مرگ سلیمان و عدم اطلاع جن از غیب••• 49
فصل چهارم ممنوعیّت جن از استراق سمع وحی••• 51
ممنوع شدن صعود جن به آسمان بعد از بعثت••• 51
دفاع از نفوذ جن به آسمان برای استراق سمع••• 52
حیرت و جهل جنیّان نسبت به کیفیت وحی••• 53
فصل پنجم مرگ و حشر جن••• 55
مرگ و میر جنیّان و اقوام قبلی آنها••• 55
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مرگ امتهایی از جن به اجل معیّن قبل از قیامت••• 57
حشر گروه جن در قیامت و بازخواست آنها••• 58
نحوه رسیدگی به اعمال جن در قیامت••• 60
ظهور عدم توانایی جن و انس در قیامت••• 62
فصل ششم اعتقادات باطل در مورد جن••• 64
پرستش جن در جوامع تاریخی بشر••• 64
نفی تصرّف جن در خلقت••• 66
اعتقادات قبایل مشرک در مزاحمت جنیّان••• 68
تکذیب اکاذیب مشرکین جن به وسیله مؤمنین جن••• 70
اعتراف جنیّان به عجز خود در برابر خدا••• 71
شرکای جن شاه پریان و سایر معتقدات باطل••• 72
فهرست مطالب
موضوع صفحه
بخش دوم : معارف قرآن در شناخت شیطان
فصل اول آفرینش شیطان، ذات و ماهیّت او••• 76
طرح موضوع شیطان••• 76
ماهیت شیطان از نظر قرآن••• 78
مادّه اولیّه شیطان••• 81
حقیقت و ذات شیطان (ابلیس)••• 81
هم جنس بودن ابلیس با جن••• 82
مفهوم کلمه «شیطان» و رابطه او با «جن»••• 83
ارتباط جنس شیطان با جن (جانّ)••• 84
تفاوت جنس ملک و شیطان••• 86
ابلیس، پدر شیطانها••• 87
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فرزندان و نسل شیطان••• 88
تفاوت ابلیس و شیاطین، ذریّه و قبیله ابلیس••• 89
لشکریان شیطان، و عملکرد انفرادی و اجتماعی آنها••• 91
فصل دوم فلسفه آفرینش شیطان••• 94
طرح سؤالات درباره فلسفه آفرینش شیطان••• 94
فلسفه آفرینش شیطان و قانون خیر و شر••• 98
ریشههای تکوینی قانون اضداد و فلسفه وجودی شیطان••• 100
لزوم وجود شیطان در ارکان نظام عالم بشریت••• 103
آزمایش الهی به وسیله القائات شیطانی••• 105
شیطان عامل آزمایش انسان••• 107
استناد اعمال شیطان به اذن الهی••• 111
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چرا خداوند مانع شیطان نمیشود؟••• 113
مشیت الهی در تأثیر القائات شیطانی••• 116
موقوف بودن راه شیطان به اقتضای الهی••• 120
چگونگی استناد تصرّفات شیطان به اذن الهی••• 123
تصورات شیطان و نقش اختیار در انسان••• 125
مسئله جبر و اختیار در رابطه با پیروی از شیطان••• 128
اغفال شیطان، اضلال ابتدایی و مجازات ثانوی••• 130
سه فرمان الهی در ردّ ادّعای استقلال شیطان••• 132
مسئول بودن انسان، و موهوم بودن رابطه شیطان و انسان••• 134
فصل سوم وظایف شیطان و طرز کار او••• 136
عمل گمراه کردن ابلیس چگونه صورت میگیرد؟••• 136
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اثر نزدیک شدن شیطان به دل انسان••• 138
تنوع شیطانها و تنوع فنون آنها••• 139
خاطرات شیطانی چیست؟••• 141
نحوه القای القائات شیطانی••• 144
نسخ القائات شیطانی••• 147
مفهوم شیطان طائف و طواف او••• 148
مفهوم نزغ شیطان••• 150
نزغ شیطان و راه مقابله با آن••• 152
مفهوم صوت و جلب شیطان و لشکر سواره و پیاده او••• 155
مفهوم تسویل و املاء شیطان••• 156
انتقال تسویلات شیاطین به وسیله انسانها••• 157
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مفهوم حرف زدن شیاطین••• 158
مفهوم همزات و حضور شیاطین••• 160
ضعف کید و فریب شیطان••• 161
گمراهی شیطان، گمراهی اولیّه یا مجازات؟••• 162
مکر و املاء و استدراج و چگونگی استناد آنها به خدا و شیطان••• 164
شیاطین جنّی بنّا و غوّاص در تسخیر سلیمان نبی علیهالسلام ••• 166
علت تشبیه شکوفه میوه درختان جهنّمی به سر شیاطین••• 167
فصل چهارم وسایلکار شیطان••• 170
میدان عمل شیطان و محل نفوذ او••• 170
لذایذ طبیعی و فکری و لذایذ شیطانی••• 173
نحوه گرفتاری در دام شیطان••• 176
فهرست مطالب
موضوع صفحه
جلوههای شیطانی اعمال و بی اثر شدن آنها••• 177
رابطه عمل شیطان با شراب و قمار و آثار آنها••• 179
حبّ شهوات و چگونگی انتساب آن به شیطان••• 183
مفهوم خطوات شیطان و موارد انحصار دعوت او••• 186
مفهوم زینت دادن زمین به وسیله شیطان••• 189
اهداف متفاوت تزیین دنیا و استناد آن به خدا و شیطان••• 191
مفهوم کمین نشستن شیطان و محاصره انسان••• 193
دخالت شیطان در کیفیت انفاق و دعوت او به فقر و فحشاء••• 196
ربا خواری و دخالت شیطان در نیروی تشخیص انسان••• 200
سحر و ساحری در قوم یهود و مفهوم کفر شیاطین••• 203
روایات منتخب در چگونگی تصرّفات ابلیس••• 207
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فصل پنجم تصرّفات شیطان••• 210
عدم آگاهی انسان از حمله شیطان••• 210
چگونه شیطان و نفراتش انسان را میبینند و تصرّف میکنند؟••• 211
شعور و ادراک انسان، محل وسوسه شیطان••• 212
سوء استفاده شیطان از حالات نفسانی انسان••• 214
دخالت شیطان در اشتباهات انسان••• 216
دخالت شیطان در ایجاد فراموشی نهی الهی به وسیله انسان••• 218
ایجاد فراموشی به وسیله شیطان در انسان••• 219
محاصره انسان سرگشته به وسیله شیاطین••• 220
ابلیس چهحالی را در نفسآدمی عوض میکند؟••• 222
رابطه شیطان با اعمال خلاف فطرت انسان و تغییر خلقت••• 223
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مواعید شیطان و آرزوهای باطل انسانی••• 226
شیاطین انسانی و موارد عمل آنها••• 228
موارد اطلاق عنوان شیطان بر انسان••• 229
دشمنی شیطان با انسان و آثار آن••• 230
پیگیری غفلتهای انسان بهوسیله شیطان••• 232
دعوت، فریب، و ترک و انزجار شیطان••• 235
مفهوم شرکت شیطان در استفاده از مال و اولاد انسان••• 237
شیاطین بر چه کسانی نازل میشوند؟••• 239
شیطان قرین و همراه دائمی انسان••• 241
کدام صنف از بشر محکوم به اغوای شیطان است؟••• 243
چگونگی اختلال در اعصاب و مغز انسان به وسیله شیطان••• 245
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چگونگی تأثیر شیطان در رؤیاهای انسان••• 249
فصل ششم مصونیت از تصرّفات شیطان••• 251
عهد الهی با انسان و فرمان عدم اطاعت از شیطان••• 251
استثنای مخلصین از اغوای شیطان••• 253
عدم سلطه شیطان بر انسان••• 254
وعدههای شیطان و عدم تسلّط او بر بندگان خدا••• 255
فرمان احتراز جامعه اسلامی از پیروی گامهای شیطان••• 257
نفی سلطه شیطان از دارندگان ایمان و توکّل••• 260
چه کسانی از تسلّط شیطان مصون هستند؟••• 261
(531)
چه کسانی و چگونه از وسوسه شیطان محفوظند؟••• 264
تفکیک بندگان خدا از پیروان شیطان••• 267
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ادب در کلام و احتراز از وسوسه شیطان••• 270
فصل هفتم ولایت شیطان••• 273
شیطان بر چه کسانی تسلّط و ولایت پیدا میکند؟••• 273
چگونگی استفاده متقابل شیطان و اولیای شیطان از یکدیگر••• 275
ولایت متقابل ظالمین و تابعین شیاطین••• 277
ولایت الهی، ولایت ملائکه، و ولایت شیطان••• 279
ولایت شیطان و پیروی هدایت خیالی••• 280
ولایت شیطان و انحصار آن••• 282
ولایت شیطان در جوامع تاریخی••• 283
زمینههای قبلی در انسان برای پذیرش وساوس شیطان••• 284
سوء اختیار شیطان در قبول ولایت گمراهان••• 286
فهرست مطالب
موضوع صفحه
پیروی شیطان، مجازات گمراهی اولیّه انسان••• 287
برادران شیاطین، و مصادیق آن••• 289
تحریک مشرکین به وسیله شیطان و استناد آن به اذن خدا••• 290
حزب شیطان چه گروهی هستند؟••• 291
منافقین و نجواهای شیطانی آنها••• 293
نفی اطاعت کورکورانه از آئینهای اجدادی پرداختهشیطان••• 295
نمونهای از وحی شیطان برای ایجاد تردید در احکام الهی••• 296
نهی از اطاعت شیطان••• 297
نفی ولایت تدبیر و شهود در خلقت••• 299
فصل هشتم حرکت اولیّه شیطان در جهت مخالف انسان••• 301
شیطان عاملی مخالف انسان و ملائکه اسبابی در خدمت مردم••• 301
فهرست مطالب
موضوع صفحه
عدم امتیاز خلقت آتشین جن و شیطان بر خلقت خاکی انسان••• 304
رابطه تکوینی خلقت انسان با ملائکه و شیطان••• 306
ضدیّت جوهره ذات شیطان با سعادت انسان••• 307
آیا دشمنی ابلیس با آدمبود یا با نوع بشر؟••• 308
اعراض شیطان از گرامی داشت انسان••• 309
علّت دشمنی ابلیس با آدم••• 311
تمرّد اولّیه شیطان و تأثیر آن در ادامه ضلالت در نسل بشر••• 312
کافر بودن ابلیس قبل از خلقت آدم••• 315
کبر ورزی ابلیس به خدای تعالی••• 317
اوّلین معصیت در برابر خدای تعالی••• 318
توجیه ابلیس از استکبار خود••• 319
فهرست مطالب
موضوع صفحه
همسانی مقام ابلیس با ملائکه قبل از تمرّد••• 321
مفهوم هبوط و خروج شیطان••• 323
تمرّد، اقتضای ذاتی ابلیس••• 324
تکوینی بودن تمرّد شیطان در برابر حقیقت انسانیّت••• 326
فصل نهم نقش شیطان در خروج نسل انسان از بهشت••• 329
آیات مربوط به بهشت آدم و وسوسه شیطان••• 329
بهشت آدم و شیطان کجا بود؟••• 333
وسوسه آدم و همسرش چگونه صورت گرفت؟••• 334
وظیفه شیطان در شناساندن عیب آدم و زمینی شدن او••• 337
وسوسه شیطان در دلالت آدم به سوی شجره خلد••• 340
لباس کندن آدم و همسرش به وسیله شیطان••• 342
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چگونگی توجیه نهی آدم به وسیله شیطان••• 343
آدم، و رؤیت صحبت و فریب شیطان••• 344
چگونگی ورود شیطان به بهشت و خروج از آن••• 347
نتیجهگیری از داستان ابلیس و آدم••• 348
نقض عهد الهی به وسیله آدم و نقش شیطان••• 350
هبوط آدم و همسرش، و ابلیس••• 352
فصل دهم مصونیت وحی قرآن از شیطان••• 354
مصونیت وحی الهی از نفوذ شیطان در مراحل آن••• 354
تلاش شیاطین برای استراق سمع از گفتگوی ملائکه••• 356
حفظ اخبار غیبی و حوادث آتی از شیاطین مارد••• 358
دفع شیاطین مطروداز سماء دنیا به وسیله شهاب ثاقب••• 360
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مفهوم شهاب در قرآن و ارتباط آن با راندن شیاطین••• 362
رجم شیاطین با ستارگان در آسمان دنیا••• 366
نفی استناد قرآن به القائات شیطانی••• 367
مفهوم استعاذه هنگام قرائت قرآن••• 368
عدم توانائی و شایستگی شیاطین از استماع وحی و اخبار آسمانی••• 370
فصل یازدهم مقابله پیامبران الهی با شیطان••• 372
آیا شیطان در انبیاء تصرّف میکند؟••• 372
چگونگی مشاهده و شناخت شیطان بهوسیله انبیاء••• 374
چگونه شیطان درمقابل پیامبراناقدام میکند؟••• 375
موارد استناد ناراحتیهای طبیعی انبیاء و معصومین به شیطان••• 378
موارد عدم مصونیت انبیاء از تصرّفات شیطان••• 382
فهرست مطالب
موضوع صفحه
بررسی روایات مربوط به گفتگوی ابلیس با پیامبران الهی••• 383
فصل دوازدهم رجم و لعن شیطان••• 385
مفهوم رجم و لعن شیطان••• 385
مفهوم رجم و لعن شیطان و امتداد زمانی آن••• 388
ادامه لعن شیطان تا چهزمانی است؟••• 389
فصل سیزدهم پایان مهلت شیطان••• 391
پایان مهلت شیطان و ادامه حیات جامعه صالح انسانی••• 391
انتهای مهلت شیطان••• 393
اتمام مهلت فریب شیطان با مرگ انسان و شروع برزخ••• 395
روز «وقت معلوم» و پایان مهلت شیطان چه زمانی است؟••• 397
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فصل چهاردهم حشر شیطان در قیامت••• 400
اثبات حشر برای گروه جن و شیاطین و پیروان آنها••• 400
جهنّم، جایگاه ابلیس و نسل او و پیروان او••• 401
وضع ابلیس و غاوون در جهنّم••• 403
بیزاری جستن شیطان از پیروان خود در قیامت••• 404
تخاصم انسان با شیطان قرین خود در پیشگاه خدا••• 406
حشر پیروان شیاطین با قرینهای شیطانی خود••• 409
مواجهه شیطان با ظالمین در قیامت••• 410