ghaemiyeh.com
سرشناسه : امین، سیدمهدی، ۱۳۱۶ -، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر علامه (تفسیر موضوعی): نماز، روزه، حج، جنگ و صلح برگرفته از تفسیر المیزان علامه سیدمحمدحسین طباطبایی/ به اهتمام مهدی امین؛ با نظارت محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۳۳۶ ص.
فروست : تفسیر موضوعی المیزان؛ ج.۷.
شابک : 978-600-228-015-2
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتاب حاضر بر اساس کتاب" المیزان فی تفسیر القرآن" اثر محمدحسین طباطبائی است.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس.
عنوان دیگر : المیزان فی تفسیرالقرآن.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
موضوع : نماز -- جنبههای قرآنی
موضوع : روزه (اسلام) -- جنبههای قرآنی
موضوع : حج -- جنبههای قرآنی
موضوع : جنگ -- جنبههای قرآنی
موضوع : صلح -- جنبههای قرآنی
شناسه افزوده : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
شناسه افزوده : طباطبائی، محمدحسین، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . المیزان فی تفسیرالقرآن
شناسه افزوده : تفسیر موضوعی المیزان؛ ۷.
رده بندی کنگره : BP۹۸/الف۸۳ت۷ ۷. ج [۱]۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۲۳۱۸۸۱۴
سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا
وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ
الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّةِاللّهِ فِیالاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ
الاَْوْلِیاءِوَیامُذِلَالاَْعْداءِاَیُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَیْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فی غَیْبَتِکَ وَ فِراقِکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ
فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ
اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری و رییس شورایعالی مدیریت حوزه علمیه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
قرآن کریم این بزرگترین هدیه آسمانی و عالیترین چراغ هدایت که خداوند عالم به وسیله آخرین پیامبرش برای بشریت فروفرستاده است؛ همواره انسانها را دستگیری و راهنمایی نموده و مینماید. این انسانها هستند که به هر مقدار بیشتر با این نور و رحمت ارتباط برقرار کنند بیشتر بهره میگیرند. ارتباط انسانها با قرآن کریم با خواندن، اندیشیدن،
فهمیدن، شناختن اهداف آن شکل میگیرد. تلاوت، تفکر، دریافت و عمل انسانها به دستورالعملهای آن، سطوح مختلف دارد. کارهایی که برای تسهیل و روان و آسان کردن این ارتباط انجام میگیرد هرکدام به نوبه خود ارزشمند است. کارهای گوناگونی که دانشمند محترم جناب آقای دکتر بیستونی برای نسل جوان در جهت این خدمت بزرگ و امکان ارتباط بهتر نسلجوان با قرآن انجامدادهاند؛ همگی قابل تقدیر و تشکر و احترام است. به علاقهمندان بخصوص جوانان توصیه میکنم که از این آثار بهرهمند شوند.
توفیقات بیش از پیش ایشان را از خداوند متعال خواهانم.
محمد یزدی
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری 1/2/1388
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنی تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با یک باغستان گسترده پرگل و متنوع که بهطور یقین از معجزات قرآن است که این ابتکارات و روشهای نو و جالب را به ذهن یک نفر که باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده کودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطوریکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهی و قرآنی نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقای دکتر محمد بیستونی است که این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جاری برای آخرت ایشان هست. به امید این که همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیتاللّهالاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضی مقتدایی
به تاریخ یوم شنبه پنجم ماه مبارک رمضانالمبارک 1427
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانا لِکُلِّ شَیْءٍ» (89 / نحل)
تفسیر المیزان گنجینه گرانبهائی است که به مقتضای این کریمه قرآنی حاوی جمیع موضوعات و عناوین مطرح در زندگی انسانها میباشد. تنظیم موضوعی این مجموعه نفیس اولاً موجب آن است که هرکس عنوان و موضوع مدّنظر خویش را به سادگی پیدا کند و ثانیا زمینه مناسبی در راستای تحقیقات موضوعی برای پژوهشگران و اندیشمندان جوان حوزه و دانشگاه خواهد بود.
این توفیق نیز در ادامه برنامههای مؤسسه قرآنی تفسیر جوان در تنظیم و نشر آثار
قرآنی مفسّرین بزرگ و نامی در طول تاریخ اسلام، نصیب برادر ارزشمندم جناب آقای دکتر محمد بیستونی و گروهی از همکاران قرآنپژوه ایشان گردیده است. امیدوارم همچنان از توفیقات و تأییدات الهی برخوردار باشند.
سیدعلی اصغر دستغیب
28/9/86
براساس پژوهشی که در مؤسسه قرآنی تفسیر جوان انجام شده، از صدر اسلام تاکنون حدود 000/10 نوع تفسیر قرآن کریم منتشر گردیده است که بیش از 90% آنها به دلیل پرحجم بودن صفحات، عدم اعرابگذاری کامل آیات و روایات و کلمات عربی، نثر و نگارش تخصصی و پیچیده، قطع بزرگ کتاب و... صرفا برای «متخصصین و علاقمندان حرفهای» کاربرد داشته و افراد عادی جامعه به ویژه «جوانان عزیز» آنچنان که شایسته است نمیتوانند از این قبیل تفاسیر به راحتی استفاده کنند.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان 15 سال برای سادهسازی و ارائه تفسیر موضوعی و کاربردی در کنار تفسیرترتیبی تلاشهای گستردهای را آغاز نموده است که چاپ و انتشار تفسیر جوان (خلاصه 30 جلدی تفسیر نمونه، قطع جیبی) و تفسیر نوجوان (30 جلدی، قطع جیبی
کوچک) و بیش از یکصد تفسیر موضوعی دیگر نظیر باستانشناسی قرآن کریم، رنگشناسی، شیطانشناسی، هنرهای دستی، حقوق زن، موسیقی، تفاسیر گرافیکی و...
بخشی از خروجیهای منتشر شده در همین راستا میباشد.
کتابی که ما و شما اکنون در محضر نورانی آن هستیم حاصل تلاش 30 ساله «استادارجمند جناب آقایسیدمهدیامین» میباشد.ایشان تمامی مجلدات تفسیرالمیزان را به دقت مطالعه کرده و پس از فیش برداری، مطالب را «بدون هیچ گونه دخل و تصرف در متن تفسیر» در هفتاد عنوان موضوعی تفکیک و برای نخستین بار «مجموعه 70 جلدی تفسیر موضوعی المیزان» را تدوین نموده که هم به صورت تک موضوعی و هم به شکل دورهای برای جوانان عزیز قابل استفاده کاربردیاست.
«تفسیر المیزان» به گفته شهید آیة اللّه مطهری (ره) «بهترین تفسیری است که در میان
شیعه و سنی از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است». «المیزان» یکی از بزرگترین آثار علمی علامه طباطبائی و از مهمترین تفاسیر جهان اسلام و به حق در نوع خود کمنظیر و مایه مباهات و افتخار شیعه است. پس از تفسیر تبیان شیخ طوسی (م 460 ه) و مجمعالبیان طبرسی (م 548 ه) بزرگترین و جامعترین تفسیر شیعی و از نظر قوت علمی و مطلوبیت
روش تفسیری، بینظیر است. ویژگی مهم این تفسیر بکارگیری تفسیر قرآن به قرآن و روش عقلی و استدلالی است. این روش در کار مفسر تنها در کنار همگذاشتن آیات برای درک معنای واژه خلاصه نمیشود، بلکه موضوعات مشابه و مشترک در سورههای مختلف را کنار یکدیگر قرار میدهد، تحلیل و مقایسه میکند و برای درک پیام آیه به شیوه تدبّری و اجتهادی توسل میجوید.
یکی از ابعاد چشمگیر المیزان، جامعهگرایی تفسیر است. بیگمان این خصیصه از
اندیشه و گرایشهای اجتماعی طباطبائی برخاسته است و لذا به مباحثی چون حکومت، آزادی، عدالت اجتماعی، نظم اجتماعی، مشکلات امت اسلامی، علل عقب ماندگی مسلمانان، حقوق زن و پاسخ به شبهات مارکسیسم و دهها موضوع روز روی آورده و بهطور عمیق مورد بحث و بررسی قرار داده است.
شیوهعلامه بهاین شرحاستکه درآغاز چندآیه از یک سورهرامیآورد و آیهآیه، نکات لغوی و بیانیآنرا شرحمیدهد و پسازآن، تحتعنوانبیانآیاتکه شاملمباحث
موضوعیاست میپردازد.
ولی متأسفانه قدر و ارزش این تفسیر در میان نسل جوان ناشناخته مانده است و بنده در جلسات فراوانی که با دانشجویان یا دانشآموزان داشتهام همواره نیاز فراوان آنها را به این تفسیر دریافتهام و به همین دلیل نسبت به همکاری با جناب آقای امین
اقدام نمودهام.
امیدوارم این قبیل تلاشهای قرآنی ما و شما برای روزی ذخیره شود که به جز اعمال و نیات خالصانه هیچ چیز دیگری کارساز نخواهد بود.
دکتر محمد بیستونی
رئیس مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
تهران 8/8/1388 مصادف با سالروز ولادت
سلطان قلبها علی بن موسی الرضا علیهالسلام
اِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَریمٌ
فی کِتابٍ مَکْنُونٍ
لا یَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ
این قرآنی است کریم
در کتابی مکنون
که جز دست پاکان و فهم خاصان بدان نرسد!
(77 79/ واقعه)
این کتاب به منزله یک «کتاب مرجع» یافرهنگ معارف قرآن است که از «تفسیر المیزان» انتخاب و تلخیص و بر حسب موضوع طبقهبندی شده است.
در تقسیمبندی به عمل آمده از موضوعات قرآن کریم قریب 70 عنوان مستقل به دست آمد. هر یک از این موضوعات اصلی، عنوان مستقلی برای تهیه یک کتاب در نظر گرفته شد. هر کتاب در داخل خود به چندین فصل یا عنوان فرعی تقسیم گردید. هر
فصل نیز به سرفصلهایی تقسیم شد. در این سرفصلها آیات و مفاهیم قرآنی از متن تفسیر المیزان انتخاب و پس از تلخیص، به روال منطقی طبقهبندی و درج گردید، به طوری که خواننده جوان و محقق ما با مطالعه این مطالب کوتاه وارد جهان شگفتانگیز آیات و معارف قرآن عظیم گردد. در پایان کار، مجموع این معارف به قریب 5 هزار عنوان یا سرفصل بالغ گردید.
از لحاظ زمانی: کار انتخاب مطالب و فیشبرداری و تلخیص و نگارش، از اواخر سال 1357 شروع و حدود 30 سال دوام داشته و با توفیق الهی در لیالی مبارکه قدر سال 1385پایان پذیرفته و آماده چاپ و نشر گردیده است.
هدف از تهیه این مجموعه و نوع طبقهبندی مطالب در آن، تسهیل مراجعه به شرح و تفسیر آیات و معارف قرآن شریف، از جانب علاقمندان علوم قرآنی، مخصوصا محققینجوان استکه بتوانند اطلاعات خود را از طریق بیان مفسری بزرگ چون علامه فقید طباطبایی دریافت کنند و برای هر سؤال پاسخی مشخص و روشن داشته باشند.
سالهای طولانی، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهیم قرآن شریف میآموختیم
اما وقتی در مقابل یک سؤال درباره معارف و شرایع دینمان قرار میگرفتیم، یک جواب مدون و مشخص نداشتیم بلکه به اندازه مطالب متعدد و متنوعی که شنیده بودیم باید جواب میدادیم. زمانی که تفسیر المیزان علامه طباطبایی، قدساللّه سرّه الشریف،
ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ایرانی قرار گرفت، این مشکل حل شد و جوابی را که لازم بود میتوانستیم از متن خود قرآن با تفسیر روشن و قابل اعتماد فردی که به اسرار مکنون دست یافته بود، بدهیم. اما آنچه مشکل مینمود گشتن و پیدا کردن آن جواب از لابلای چهل (یا بیست) جلد ترجمه فارسی این تفسیر گرانمایه بود. لذا این ضرورت احساس شد که مطالب به صورت موضوعی طبقهبندی و خلاصه شود و در قالب یک دائرةالمعارف در دسترس همه دیندوستان قرارگیرد. این همان انگیزهای بود که موجب تهیه این مجلدات گردید.
بدیهی است این مجلدات شامل تمامی جزئیات سورهها و آیات الهی قرآن نمیشود، بلکه سعی شده مطالبی انتخاب شود که در تفسیر آیات و مفاهیم قرآنی، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهیم مطلب پرداخته است.
اصول این مطالب باتوضیح و تفصیل در «تفسیر المیزان» موجود است که خواننده میتواند برای پیگیری آنها به خود المیزان مراجعه نماید. برای این منظور مستند هر مطلب با ذکر شماره مجلد و شماره صفحه مربوطه و آیه مورد استناد در هر مطلب قید گردیده است.
ذکرایننکته لازماست که چونترجمهتفسیرالمیزان بهصورت دومجموعه 20 جلدی و 40جلدی منتشرشده بهتراست درصورت نیازبهمراجعه بهترجمه المیزان، بر اساس ترتیب عددی آیات قرآن به سراغ جلد مورد نظر خود، صرفنظر از تعداد مجلدات بروید.
و مقدر بود که کار نشر چنین مجموعه آسمانی در مؤسسهای انجام گیرد که با هدف نشر معارف قرآن شریف، به صورت تفسیر، مختص نسل جوان، تأسیس شده باشد و استاد مسلّم، جناب آقای دکتر محمد بیستونی، اصلاح و تنقیح و نظارت همهجانبه بر این مجموعه قرآنی شریف را به عهده گیرد.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان با ابتکار و سلیقه نوین و به منظور تسهیل در رساندن پیام آسمانی قرآن مجید به نسل جوان، مطالب قرآنی را به صورت کتابهایی در قطع
جیبی منتشر میکند. این ابتکار در نشر همین مجلدات نیز به کار رفته، تا مطالعه آن در هر شرایط زمانی و مکانی، برای جوانان مشتاق فرهنگ الهی قرآن شریف، ساده و آسان گردد...
و ما همه بندگانی هستیم هر یک حامل وظیفه تعیین شده از جانب دوست و آنچه انجام شده و میشود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمد مصطفی و خاندان جلیلش باد که نخستین حاملان این وظیفه الهی بودند و بر علامه فقید آیةاللّه طباطبایی و اجداد او و بر همه وظیفهداران این
مجموعه شریف و آباء و اجدادشان باد، که مسلمان شایستهای بودند و ما را نیز در مسیر شناخت اسلام واقعی پرورش دادند!
لیله قدر سال 1385
سید مهدی حبیبی امین
«وَقاتِلُوا فی سَبیلِاللّهِ الَّذینَ یُقاتِلُونَکُمْ...!»
«ودر راه خدا با کسانی که با شما سر جنگ دارند کارزار بکنید...!» (190 / بقره)
حق دفاعی که انسان به فطرتش بدان معتقد شده، او را وادار میکند به اینکه از
این حق خود در همه مواردی که اجتماع انسانی آن را مهم تشخیص میدهد، استفاده کند و با کسی و یا جامعه دیگری که میخواهد حق او را ضایع کند دست به دفاع و کارزار بزند. او در زندگی اجتماعی خود این را نیز فهمید که همنوعانش در احتیاج به منافع مانند او هستند، لذا ناگزیر شد به منظور حفظ تمدن و عدالت اجتماعی با همنوعان
خود مصالحه کند یعنی از آنان آن مقدار خدمت بخواهد که خودش به آنان خدمت کرده است.
انسان در هیچ یک از مقاتلات و جنگهائی که راه انداخته دلیل خود را استخدام و یا استثمار و بردهگیری مطلق که حکم اولی فطرت او بود قرار نداده و نمیدهد، بلکه دلیل را عبارت میداند از حق دفاع، از اینکه میتواند در حفظ منافع خود دست به دفاع و کارزار بزند و خلاصه برای خود حقی را فرض میکند و سپس میبیند که دیگران
دارند آن را ضایع میکنند، لذا برمیخیزد و در مقام دفاع از آن برمیآید.
پس هر قتالی در حقیقت دفاع است، حتی بهانه فاتحین و کشورگشایان همهمین دفاع است، اول برای خود نوعی حق مثلاً حق حاکمیت و یا لیاقت قیمومیت بر دیگران و یا فقر و تنگی معیشت و یا کمبود زمین و امثال آن فرض میکنند و آنگاه در مقام دفاع از این حق فرضی بر میآیند و وقتی از آنان سؤال میشود: چرا به مردم حمله میکنید و
خونهامیریزید و در زمین فساد راه میاندازید؟ و چرا حرث و نسل را تباه میکنید؟ در پاسخ میگویند از حق مشروع خود دفاع میکنیم!
پس روشن شد که دفاع از حقوق انسانیت حقی است مشروع و فطری و فطرت، استیفای آن حق را برای انسان جایز میداند.
قرآن کریم اثبات نموده که مهمترین حقوق انسانیت توحید و قوانین
دینی است که بر اساس توحید تشریع شده، همچنانکه عقلای اجتماع انسانی نیز حکم میکنند بر اینکه مهمترین حقوق انسان حق حیات در زیر سایه قوانین حاکم بر جامعه انسانی است، قوانینی که منافع افراد را در حیاتشان حفظ میکند.(1)
1) المیزان، ج :2 ، ص: 103.
«وَ جاهِدوُا فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَبیکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ اَبیکُمْ اِبْراهیمَ هُوَ سَمّیکُمُ الْمُسْلِمینَمِنْ قَبْلُ وَ فی هذا لِیَکُونَ
الرَّسُولُ شَهیدا عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ فَاَقیمُواالصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّکوةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلیکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصیرُ،»
«و در راه خدا کارزار کنید چنانکه سزاوار کارزار کردن برای او است او شما را برگزید و در این دین برای شما دشواری ننهاده آئین پدرتان ابراهیم است و او شما را از پیش و هم در این قرآن مسلمان نام داد تا این پیغمبر بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشید پس نماز گزارید و زکات دهید و به خدا تکیه کنید که او مولای شما است و چه خوب مولا و چه خوب یاوری است.» (78 / حج)
کلمه جهاد به معنای بذل جهد و کوشش در دفع دشمن است و بیشتر بر مدافعه به جنگ اطلاق میشود ولیکن گاهی به طور مجاز توسعه داده میشود به طوری که شامل
مفهوم جهاد و حق جهاد
دفع هر چیزی که ممکن است شری به آدمی برساند میشود، مانند، شیطان که آدمی را گمراه میسازد و نفساماره که آن نیز آدمی را به بدیها امر میکند و امثال اینها. در نتیجه جهاد شامل مخالفت با شیطان در وسوسههایش و مخالفت با نفس در خواستههایش میشود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این قسم جهاد را جهاد اکبر نامید و ظاهرا مراد از جهاد در آیه مورد بحث معنای اعم از آن و از این باشد و همه را شامل شود مخصوصا وقتی میبینیم که آن را مقید به قید «در راه خدا» کرده به خوبی این عمومیت را میفهمیم چون این آیه جهاد را متعلق کرده بر کاری که در راه خدا انجام شود پس جهاد اعم است.
باز مؤید این احتمال آیه «وَ الَّذینَ جاهَدوُا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا،» (69 / عنکبوت) است و بنابراینکه آن معنای اعم باشد معنای اینکه فرمود: جهاد کنید. حق جهاد این
میشود که جهاد شما در معنای جهاد خالص باشد یعنی فقط جهاد باشد (نه هم جهاد و هم تجارت یا سیاحت یا غیر آن،) و نیز خالص برای خدا باشد و غیر خدا در آن شرکت
نداشته باشد، نظیر آن آیه که میفرماید: «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ،» (102 / آل عمران) که حق تقوی آن است که فقط پرهیز از خدا باشد نه چیزهای دیگر. (1)
آیا قرآن بشر را به خونریزی و کشورگشائی دعوت کرده؟ و یا از فرمان جهادش
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
هدف دیگری دارد؟ در قرآن کریم به آیاتی بر میخوریم که مسلمانان را به ترک قتال و تحمل هر آزار و اذیتی در راه خدا دعوت کرده، از آن جمله فرموده:
«قُلْ یا اَیُّهَا الْکافِروُنَ، لا اَعْبُدُ ما تَعْبُدوُنَ، وَ لا اَنْتُمْ عابِدوُنَ ما اَعْبُدُ» (1و2و3/کافرون)
1) المیزان، ج :14 ، ص: 581.
و نیز فرموده:
«فَاصْبِرْ عَلی مایَقُولُونَ» (130 / طه)
و نیز میفرماید:
«اَلَمْ تَرَ اِلَی الَّذینَ قیلَ لَهُمْ کُفُّوآا اَیْدِیَکُمْ وَ اَقیمُواالصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّکوةَ فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ...» (77 / نساء)
و گویا این آیه اشاره میکند به آیه:
«وَدَّ کَثیرٌ مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ ایمانِکُمْ کُفّارا حَسَدا مِنْ عِنْدِ اَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتّی یَأْتِیَ اللّهُ بِاَمْرِهِ اِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ ، وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّکوةَ... .» (109 و 110 / بقره)
بعد از آنکه مدتها مسلمین را سفارش میکرد تا با کفار مماشات کنند و در برابر
آزار و اذیتشان صبر و حوصله به خرج دهند، آیاتی دیگر نازل شد و مسلمین را امر به قتال با آنان نمود، که بعضی از آنها در اینجا از نظر خواننده میگذرد.
«اُذِنَ لِلَّذینَ یُقاتِلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ، اَلَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ ،اِلاّ اَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ!» (39 و 40 / حج)
و ممکن است بگوئیم آیه شریفه درباره دفاعی نازل شده است، که در واقعه بدر و
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
امثال آن مأمور بدان شدهاند.
و همچنین آیه شریفه:
«وَ قتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّهِ فَاِنِانْتَهَوا فَاِنَّ اللّهَ بِما یَعْمَلُونَ بَصیرٌ ،وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَوْلیکُمْ نِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصیرُ!» (39 و40 /انفال)
و نیز آیه شریفه:
«وَ قاتِلُوا فیسَبیلِاللّهِالَّذینَیُقاتِلُونَکُمْ وَ لاتَعْتَدُوا اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ!» (190 / بقره)
دسته دیگر آیاتی است که درباره قتال با اهل کتاب نازل شده، مانند آیه شریفه:
«قتِلُوا الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الاْخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ
رَسُولُهُ وَ لا یَدینُونَ دینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذینَاُوتُوا الْکِتبَ حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صغِرُونَ.» (29 / توبه)
دسته دیگر آیات قتال با عموم مشرکین است، که غیر از اهل کتابند،مانند آیه شریفه:
«فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ!» (5 / توبه) «وَقتِلُوا الْمُشْرِکینَ کآفَّةً کَما یُقتِل-ُونَکُمْ کافَّةً!» (36 / توبه)
دسته دیگر آیاتی است که دستور میدهد با عموم کفار چه مشرک و چه اهل کتاب قتال کنید، مانند آیه شریفه:
«قاتِلُوا الَّذینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّارِ وَ لْیَجِدوُا فیکُمْ غِلْظَةً.» (123 / توبه)
و چکیده سخن این شد که قرآن کریم خاطرنشان میسازد که اسلام و دین توحید اساس و ریشهاش فطرت است و به همین جهت میتواند انسانیت را در زندگیش به صلاح بکشاند:
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
«فَاَقِمْ وَجْهَکَ لِلدّینِ حَنیفا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ اَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ،» (30 / روم)
و به همین دلیل اقامه دین و نگهداری آن مهمترین حقوق قانونی انسانی است، همچنانکه در جای دیگر فرمود:
«شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدّینِ ما وَصّی بِه نُوحا وَ الَّذی اَوْحَیْنا اِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِه اِبْراهیمَ وَ مُوسی وَ عیسی اَنْ اَقیمُوا الدّینَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فیهِ.» (13 / شوری)
قرآن کریم آنگاه حکم میکند به اینکه دفاع از این حق فطری و مشروع، حقی دیگر
است که آن نیز فطری است:
«وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍلَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌوَ صَلَواتٌ وَ
(36) جنگ و صلح
مَساجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللّهِ کَثیرا وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ اِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزیزٌ!» (40 / حج)
به حکم این آیه قائم ماندن دین توحید به روی پای خود و زنده ماندن یاد خدا در زمین، منوط به این است که خدا به دست مؤمنین دشمنان خود را دفع کند،
نطیر این آیه شریفه آیه:
«وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِالنّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الاَْرْضُ،» (251 / بقره)
و نیز در ضمن آیات قتال در سوره انفال این جمله را آورده که:
«لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ،» (8 / انفال)
و آنگاه بعد از چند آیه میفرماید:
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
«یآ اَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ أِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ،»
(24 / انفال)
که در این آیه جهاد و قتالی را که مؤمنین را بدان میخواند زنده کننده مؤمنین خوانده است و معنایش این است که قتال در راه خدا چه به عنوان دفاع از مسلمین و از بیضه اسلام باشد و چه قتال ابتدائی باشد در حقیقت دفاع داز حق انسانیت است و آن حق عبارت است از حقی که در حیات خود دارد، پس شرک به خدای سبحان هلاک انسانیت و مرگ فطرت و خاموش شدن چراغ درون دلها است و قتال که همان دفاع از حق انسانیت است این حیات را برمیگرداند و بعد از مردن آن حق دوباره زندهاش میسازد.
از اینجاست که هر خردمند هوشیار متوجه میشود که اسلام به منظور تطهیر
زمین از لوث مطلق شرک و خالص ساختن ایمان به خدای سبحان باید حکمی دفاعی داشته باشد، چون قتال در آیاتی که از نظر خواننده گذشت قتال برای از بین بردن شرکهای علنی و وثنیت بود، نه شرکهای در لفافه و یا به منظور اعلای کلمه حق بر کلمه اهل کتاب و وادار ساختن آنان به پرداخت جزیه بود.
و در خود این آیات سخن از شرکهای در لفافه به میان آمده و میفرماید که اهل کتاب به خدا و رسولش ایمان ندارند و به دین حق نمیگروند، پس معلوم میشود هر چند به خیال خود دارای دین توحید هستند، ولیکن در حقیقت مشرکند و شرک خود را پنهان میدارند و دفاع از حق فطری انسانیت ایجاب میکند آنان را به دین حق وادار سازد .
و قرآن کریم هر چند بهطور صریح حکمی درباره این دفاع بیان نکرده، لیکن با
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
وعده ای که داده که مؤمنین علیه دشمنانشان روزی در پیش خواهند داشت و با در نظر
داشتن اینکه این وعده منجز نمیشود مگر با قتال علیه شرکهای در لفافه، از اینجا میفهمیم که خدای تعالی این مرتبه از قتال را هم که همان قتال برای اقامه اخلاص در توحید است تشریع نموده است، اینک آیاتی که وعده نامبرده را میدهد از نظر خواننده میگذرد:
«هُوَ الَّذیآ اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّه وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ،» (33/ توبه)
و از این آیه روشنتر این آیه استکه میفرماید:
«وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ اَنَّ الاَْرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ،» (105 / انبیاء)
و بازازاینهم صریحتر اینآیهاستکه میفرماید:
«وَعَدَاللّهُ الَّذینَ امَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِیالاَْرْضِ
کَمَااسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُالَّذِیارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْبَعْدِخَوْفِهِمْاَمْنا یَعْبُدوُنَنی لایُشْرِکُونَ بی شَیْئا،» (55 / نور)
چون از جمله «مرا بپرستند!» به قرینه جمله «و چیزی شریکم نسازند،» فهمیده میشود منظور از عبادت، عبادت با اخلاص و با حقیقت ایمان است. و در آیه زیر میبینیم که بعضی از ایمانها را شرک میداند و میفرماید :
«وَ ما یُؤْمِنُ اَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ.» (106 / یوسف)
پس معلوم میشود خدا روزی را وعده داده که در آن روز زمین تصفیه شده و خالص در اختیار مؤمنین قرار میگیرد، روزی که در آن روز غیر خدا پرستش نشود و خدای تعالی بهطور حقیقت پرستش گردد.
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
و بسا که بعضی توهم کنند: این وعده الهی مستلزم تشریع حکم دفاع نیست، چون ممکن است بدون توسل به اینگونه اسباب ظاهری بلکه به وسیله مصلحی غیبی این
غرض حاصل گردد، اما این حرف با جمله «لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِیالاَْرْضِ» منافات دارد، برای اینکه استخلاف وقتی تحقق مییابد که عدهای از بین بروند و یا از مکانی که بودند کوچ کنند و عدهای دیگر جای آنان را بگیرند، پس مسأله قتال در این جمله خوابیده است.
علاوه بر اینکه آیه 54 از سوره مائده میفرماید:
«یآاَیُّهَاالَّذینَ امَنُوا مَنْیَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْدینِه فَسَوْفَ یَأْتِیاللّهُبِقَوْمٍیُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ اَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ اَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرینَیُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لاآئِمٍ،» (54 / مائده)
و به این معنا اشاره دارد، که به زودی به امر خدا دعوتی حقه و نهضتی دینی به پا خواهد خواست و معلوم است که چنین دعوت و نهضتی بدون جهاد و خونریزی تصور ندارد.
با بیانی که گذشت پاسخ ایرادی که به حکم جهاد در اسلام کردهاند نیز داده
میشود، چون اشکال کنندگان میگویند: نهضتهای دینی تا آنجا که از انبیای گذشته سراغ داریم طوری بوده که با جهاد سازش نداشته، چون دین انبیا در سیر و پیشرفتش تنها به دعوت و هدایت تکیه داشته، نه اکراه مردم بر ایمان، تا در صورت تخلف پای قتال به میان آید و در نتیجه خونریزی و اسیری و غارت مطرح شود. و به همین جهت است که چه بسا اشخاصی چون مبلغین مسیحیت دین اسلام را دین شمشیر و خون دانسته و بعضی دیگر دین اجبار و اکراه خواندهاند.
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
پاسخی که گفتیم از بیان گذشته ما استفاده میشود، این است که قرآن میگوید: اسلام اساسش بر حکم فطرت بشر است، فطرتی که هیچ انسانی در احکام آن تردید نمیکند و کمال انسان در زندگیش را همان میدانند که فطرت بدان حکم کرده باشد و به سویش بخواند و این فطرت حکم میکند به اینکه تنها اساس و پایهای که باید قوانین فردی و اجتماعی بشر بر آن اساس تضمین شود، توحید است و دفاع از چنین اساس و
ریشه و انتشار آن در میان جامعه و نگهبانی آن از نابودی و فساد، حق مشروع بشر است و بشر باید حق خود را استیفا کند، حال به هر وسیلهای که ممکن باشد، البته از آنجائی که ممکن است در استیفای این حق خود دچار تندرویها و یا کندرویها شود، خود قرآن راه اعتدال و میانهروی را ارائه داده، نخست استیفاء این حق را با صرف دعوت آغاز کرده و دستور داده تا در راه خدا اذیتهای کفار را تحمل کنند و در مرحله
دوم از جان و مال و ناموس مسلمین و از بیضه اسلام دفاع نموده، متجاوزین را سر جای خود بنشانند و در مرحله سوم اعلان جنگ دهند وقتال ابتدائی را آغاز کنند، که هر چند به ظاهر قتالی است ابتدائی، لیکن در حقیقت دفاع از حق انسانیت و کلمه توحید و یکتاپرستی است و اسلام هرگز قبل از دعوت به زبان خوش و اتمام حجت جنگ را آغاز نکرده است، همچنانکه تاریخ زندگی پیامبر اسلام شاهد است، که عادتش بر این جریان داشته و خدای تعالی در این باره فرموده:
«اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِالْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ،» (125 / نحل)
و این آیه شریفه مطلق است و اطلاقش دلیل بر همان گفته ما است، که اسلام هرگز قبل از دعوت به زبان خوش و اتمام حجت، جنگ را آغاز نکرده است. و نیز فرموده:
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ!» (42 / انفال)
و اما اینکه گفتهاند لازمه توسل به جنگ و زور این است که بعد از غلبه اسلام بر کفر پارهای از افراد از ترس مسلمان شوند، در جواب میگوئیم: این اشکال وارد نیست برای اینکه اگر احیاء انسانیت و رساندن انسانها به حیات انسانیشان موقوف شد بر اینکه این حق مشروع را که همه انسانهای سلیمالفطره خواهان آن هستند بر چند نفری که سلامت فطرت خود را از دست دادهاند تحمیل کنیم، تحمیل میکنیم و هیچ عیبی و اشکالی هم ندارد، البته این کار را بعد از اقامه حجتهای بالغه و روشن کردن حق انجام
میدهیم (که چه بسا از آن عده معدود چند تنی به وسیله همین اقامه حجت بخود آیند و تسلیم حکم فطرت خود شوند.)
و مسأله تحمیل قانون به اقلیتهائی که زیر بار قانون نمیروند، طریقهای است که
در میان همه ملتها و دولتها دایر است، نخست افراد متمرد و متخلف از قانون را دعوت به رعایت قانون میکنند، آنگاه اگر زیر بار نرفتند، به هر وسیلهای که ممکن باشد قانون را بر آنان تحمیل میکنند، هر چند به جنگ و کشتار باشد بالاخره همه باید به قانون عمل کنند، حال یا بطوع و رغبت خود و یا به اکراه.
علاوه بر اینکه مسأله اکراه و اجبار نسبت به قوانین دینی در بیش از یک نسل اتفاق نمیافتد، چون اصولاً همیشه کره زمین محل زندگی یک نسل است و این یک نسل است که ممکن است افرادی سرکش و یاغی داشته باشد و تعلیم و تربیت دینی نسلهای آتیه و بعدی را اصلاح میکند و او را با دین فطری بار میآورد و قهرا همه افراد بطوع و
رغبت خود به سوی دین توحید رو میآورند و خلاصه در نسلهای بعد دیگر اکراهی اتفاق نمیافتد.
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
و اما اینکه اشکال کرده و گفتهاند: سایر انبیا کارشان صرف دعوت و هدایت بود و تاریخ زندگی آن حضرات تا آنجا که در دسترس ما است هیچ نشان نداده که دست به اسلحه برده باشند و یا اصولاً پیشرفت آنچنانهای کرده باشند که زمینه قیام برایشان فراهم شده باشد، این نوح و هود و صالح علیهالسلام هستند که میبینیم همواره مقهور و مظلوم دشمنان بودهاند و سلطه دشمن از هر طرف احاطه شان کرده بود و همچنین عیسی علیهالسلام در ایامی که در بین مردم بود و مشغول به دعوت بود هیچ پیشرفتی نکرد و به جز عدهای انگشت شمار به نام حواریین دورش را نگرفتند، با این حال او چگونه میتوانست قیام کند و این انتشاری که در دعوت آن جناب میبینیم بعد از آمدن ناسخ شریعتش یعنی آمدن اسلام صورت گرفت، آری بعد از آنکه اسلام طلوع کرد جمعی
که نمیخواستند زیر بار اسلام بروند، سنگ مسیحیت را به سینه زدند و نتیجتا مسیحیت رواج یافت.
علاوه بر اینکه جمعی از انبیا هم بودند که در راه خدا قیام کرده و دست به شمشیر زدند، که تورات و قرآن عدهای از آنان را نام میبرند، قرآن کریم بهطور اشاره و بدون ذکر نام میفرماید:
«وَ کَاَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ، فَما وَهَنُوا لِمآ اَصابَهُمْ فی سَبیلِ اللّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا، وَ اللّهُ یُحِبُالصابِرینَ ،وَ ما کانَ قَوْلَهُمْ اِلاّ اَنْ قالُوا رَبَّنَا اغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا وَ اِسْرافَنا فیآ اَمْرِنا، وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرینَ!» (46 و 47 / آل عمران)
و نیز نقل میکند که موسی قوم خود را دعوت کرد تا با قوم عمالقه قتال کنند و میفرماید:
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده
«وَ اِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِه،» (20 / مائده) تا آنجا که میفرماید
«یا قَوْمِ ادْخُلُوا الاَْرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ، وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی اَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرینَ،» (20و 21 / مائده) تا آنجا که میفرماید «قالُوا یا مُوسی اِنّا لَنْ نَدْخُلَها اَبَدا ما دامُوا فیها فَاذْهَبْ اَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا اِنّا ههُنا قاعِدُونَ،» (24 / مائده) و نیز فرموده:
«اَلَمْ تَرَ اِلَی الْمَلاَءِ مِنْ بَنی اِسْرائیلَ؟ اِذْقالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکا نُقاتِلْ فی سَبیلِ اللّهِ...،» (246 / بقره) تا آخر داستان طالوت و جالوت.
و نیز در داستان سلیمان و ملکه سبا میفرماید:
«اَلاّ تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونی مُسْلِمینَ،» (31 / نمل) تا آنجا که میفرماید «اِرْجِعْ اِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها اَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ،» (37 / نمل)
و این تهدیدی که با جمله «فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها،» کرده تهدیدی است
ابتدائی و ناشی از دعوتی ابتدائی بوده است.(1)
«فَهَزَمُوهُمْ بِاِذْنِ اللّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ اتیهُ اللّهُالْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِالنّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الاَْرْضُ وَ
سابقه تاریخی جهاد و ماهیت الهی آن
لکِنَاللّهَ ذوُ فَضْلٍ عَلَی الْعالَمینَ،»
«پس به خواست خدا شکستشان دادند و داود جالوت را بکشت و خدایش پادشاهی و فرزانگی بداد و آن چه میخواست به او بیاموخت اگر بعض مردم را به بعضی دیگر دفع نمیکرد زمین تباه میشد ولی خدا با اهل جهان صاحب کرم
1) المیزان، ج :2 ، ص: 97.
است!» (251 / بقره)
این آیات شریفه به سابقه جهاد در تاریخ بنی اسرائیل یعنی مبارزه طالوت و همراه او حضرت داود علیهالسلام ، علیه جالوت و دشمنان دین توحید اشاره کرده و میفرماید:
«و همینکه طالوت سپاهیان را بیرون برد گفت خدا شما را با نهری امتحان کند، هر که از آن بنوشد از من نیست و هر کس از آن ننوشد از من است، مگر آن کس که با مشت خود کفی بردارد و لبیتر کند.»
«و از آن همه لشگر به جز اندکی، همه نوشیدند و همینکه او با کسانی که ایمان داشتند از نهر بگذشت، گفتند امروزه ما را طاقت جالوت و سپاهیان وی نیست. آنها که یقین داشتند به پیشگاه پروردگار خویش میروند، گفتند: چه بسیار شده که گروهی اندک به خواست خدا بر گروهی بسیار غلبه کردهاند و خدا پشتیبان صابران است!»
«و چون با جالوت و سپاهیانش روبرو شدند گفتند: پروردگارا صبری به ما ده و
قدمهایمان را استوار ساز و بر گروه کافران پیروزمان کن!»
«پس به خواست خدا شکستشان دادند و داود جالوت را بکشت و خدایش پادشاهی و فرزانگی بداد و آنچه میخواست به او بیاموخت.»
«اگر خدا بعض مردم را به بعضی دیگر دفع نمیکرد زمین تباه میشد، ولی خدا با اهل
سابقه تاریخی جهاد و ماهیت الهی آن
جهان صاحبکرماست.»
«این آیتهای خدا است که ما به حق بر تو میخوانیم و همانا تو از پیامبرانی!» (249 تا 252 / بقره)
آیات فوق حکایت دارد که جمعیت بنیاسرائیل کثرت قابل ملاحظهای داشتند، با اینکه به حکم جملات بعدی همین آیه، مؤمنین واقعی آنان، بعد از عبور از نهر اندک بودند و این ملاکی دست میدهد که در سختیها همیشه مؤمنین پایدار میمانند .
در مجموع این گفتار اشارهای است به یک حقیقت که از سراپای این داستان استفاده میشود و آن این است که خدای تعالی قادر است عدهای بسیار
قلیل و از نظر روحیه مردمی ناهماهنگ را بر لشکری بسیار زیاد یاری دهد.
توضیح اینکه: تمامی بنیاسرائیل از پیامبر خود درخواست فرماندهی کردند و
همگی پیمان محکم بستند که آن فرمانده را نافرمانی نکنند و کثرت جمعیت آنان آنقدر بود که حتی بعد از تخلف جمعیت بسیاری از آنان از شرکت در جنگ، تازه باقی مانده آنان جنودی بودند و این جنود هم در امتحان آب نهر که داستانش میآید که اکثرشان رفوزه و مردود شدند و به جز اندکی از آنان در آن امتحان پیروز نشد و تازه آن عده اندک هم هماهنگ نبودند، بهخاطر اینکه بعضی از آنان یکشب آب خوردند و معلوم شد که دچار نفاق هستند، پس در حقیقت آنچه باقی ماند، اندکی از اندک بود، در عین حال پیروزی نصیب آن اندک شد، چون ایمان داشتند و در برابر لشکر بسیار انبوه جالوت صبر کردند(1)
1) المیزان، ج :2 ، ص: 441.
سابقه تاریخی جهاد و ماهیت الهی آن
«تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ اتَیْنا عیسَیابْنَمَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ اَیَّدْناهُ بِرُوحِالْقُدُسِ وَ لَوْشاءَاللّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ وَ لکِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ امَنَ وَ مِنْهُمْمَنْ کَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لکِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یُریدُ،»
«این پیامبران بعضی از ایشان را بر بعض دیگر برتری دارهایم بعضی از آنان کسی بوده که خدا با وی سخن گفت و بعضی از آنان را مرتبهها بالا برد و عیسیبن مریم را بینات دادیم و او را به روح پاک قوی کردیم اگر خدا میخواست کسانی
که پس از پیامبران بودند با وجود حجتها که سویشان آمده بود با هم جنگ نمیکردند ولی مختلف شدند، از آنان کسانی بودند که ایمان داشتند و کسانی بودند که کافر بودند، اگر خدا میخواست با هم کارزار نمیکردند، ولی خدا هر چه بخواهد میکند.» (253 / بقره)
آیه شریفه، در مقام رد توهمی است که چه بسا به ذهن برسد و آن توهم این است که
رسالت، خصوصا از این جهت که همراه با معجزاتی روشن است که بر حقانیت آن دلالت میکند، باید بلای جنگهای خانمان برانداز را از بین ببرد، نه اینکه خود رسالت، آتش جنگ را برافروزد.
این اشکال را در آیه مورد بحث، خدای تعالی چنین پاسخ میدهد که قتال معلول
جنگ و جهاد و رسالت پیامبران
اختلافی است که امتها خودشان پدید میآورند، چون اگر اختلافی نباشد کار اجتماعات به جنگ نمیکشد.
پس علت به وجود آمدن جنگها در بین مردم، اختلاف آنان است و اگر خدا میخواست، یا به کلی نمیگذاشت اختلافی پدید آید و در نتیجه جنگ هم پدید نمیآمد و یا بعد از پیدا شدن این علت آن را خنثی میکرد، لیکن خدای سبحان آنچه را که ما میخواهیم، انجام نمیدهد چون تابع خواست ما نیست، او هر چه بخواهد میکند و یکی از چیزهائی را که خواسته، این است که جلوی علتها را نگیرد و امور عالم طبق
سنتالعلل و الاسباب جریان یابد، این اجمال و خلاصه پاسخی است که از آیه استفاده میشود. تنها کاری که خدای تعالی ممکن است انجام دهد، دخالت تشریعی است، به اینکه امر بفرماید، جنگ نکنید و یا دستور بدهد که جنگ بکنید و از این جهت
خدای تعالی دستور وحی را داده و فرموده، جنگ بکنید و منظور او از این دستور آزمایش بندگان است تا معلوم کند افراد خبیث کدام و پاکان چه کسانی هستند، مردم با ایمان کدام و دروغگویان چه کسانی هستند.
و سخن کوتاه، اینکه قتال در بین امتهای انبیا که بعد از آن حضرات پدید آمده امری غیر قابل اجتناب بوده، برای اینکه اختلاف دو جور است یکی اختلاف ناشی از سوء تفاهم که بعد از آنکه طرفین سخن یکدیگر را فهمیدند اختلافشان برطرف میشود و یکی اختلاف ناشی از زورگوئی و طغیان است، چنین اختلافی بالاخره به جنگ منجر میشود، مقام رسالت تنها میتواند اختلاف به
معنای اول را بر طرف کند و شبهاتی که در دلها پیدا شده برطرف سازد، اما یاغیگری و لجاجت و نظائر این صفات پست را نمیتواند از روی زمین براندازد و تنها عاملی که
جنگ و جهاد و رسالت پیامبران
میتواند زمین را از لوث چنین رذائلی پاک سازد، جنگ است و بس! (1)
«لا اِکْراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ،»
«هیچ اکراهی در این دین نیست، همانا کمال از ضلال متمایز شد، پس هر کس به طغیانگران کافر شود و به خدا ایمان آورد، بر دستاویزی محکم چنگ زده است،
1) المیزان، ج :2 ، ص: 468.
دستاویزی که ناگسستنی است و خدا شنوا و دانا است!» (256 / بقره)
خدای تعالی دنبال جمله «لا اِکْراهَ فِی الدّینِ» جمله « قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» را آورده، تا جمله اول را تعلیل کند و بفرماید که چرا در دین اکراه نیست و حاصل تعلیل این است که اکراه و اجبار که معمولاً از قوی نسبت به ضعیف سر میزند وقتی مورد حاجت قرار میگیرد که قوی و مافوق (البته به شرط اینکه حکیم و عاقل باشد و بخواهد ضعیف را تربیت کند،) مقصد مهمی در نظر داشته باشد، که نتواند فلسفه آن را به زیر دست خود بفهماند (حال یا فهم زیر دست قاصر از درک آن است و یا اینکه علت دیگری در کار است،) ناگزیر متوسل به اکراه میشود و یا به زیر دست دستور میدهد که کورانه از او تقلید کند و... و اما امور مهمی که خوبی و بدی و خیر و شر آنها واضح است و حتی آثار سوء و آثار خیری هم که به دنبال دارند، معلوم است، در چنین جائی نیازی به اکراه نخواهد بود، بلکه خود انسان یکی از دو طرف خیر و شر را انتخاب کرده
و عاقبت آن را هم (چه خوب و چه بد،) میپذیرد و دین از این قبیل امور است، چون حقایق آن روشن و راه آن با بیانات الهیه واضح است و سنت نبویه هم آن بیانات را روشنتر کرده است. پس معنی رشد و غی روشن شده و معلوم میگردد که رشد در پیروی دین و غی در ترک دین و روگردانی از آن است، بنابراین دیگر علت ندارد که کسی را بر دین اکراه کنند.
حکم جهاد و مفهوم لا اکراه فی الدین
و این آیه شریفه یکی از آیاتی است که دلالت میکند بر اینکه مبنا و اساس دین اسلام شمشیر و خون نیست و اکراه و زور را تجویز نکرده، پس سست بودن سخن عدهای از آنها که خود را دانشمند دانسته، یا متدین به ادیان دیگر هستند و یا به
هیچ دیانتی متدین نیستند و گفتهاند که: اسلام دین شمشیر است و به مسأله جهاد که یکی از ارکان این دین است استدلال نمودهاند، معلوم میشود.
آن قتال و جهادی که اسلام مسلمانان را به سوی آن خوانده، قتال و جهادبه ملاک
زورمداری نیست و اسلام نخواسته است با زور و اکراه دین را گسترش داده و آن را در قلب تعداد بیشتری از مردم رسوخ دهد، بلکه به ملاک حق مداری است و اسلام به این جهت جهاد را رکن شمرده تا حق را زنده کرده و از نفیسترین سرمایههای فطرت یعنی توحید دفاع کند و اما بعد از آنکه توحید در بین مردم گسترش یافت و همه به آن گردن نهادند، هر چند آن دین، دین اسلام نباشد، بلکه دین یهود یا نصارا باشد، دیگر اسلام اجازه نمیدهد مسلمانی با یک موحد دیگری نزاع و جدال کند! ((1)
1) المیزان، ج :2 ، ص: 524.
حکم جهاد و مفهوم لا اکراه فی الدین
«وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِالنّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الاَْرْضُ وَ لکِنَّ اللّهَ ذوُ فَضْلٍ عَلَی الْعالَمینَ،»
«اگر خدا بعض مردم را به بعضی دیگر دفع نمیکرد زمین تباه میشد ولی خدا با اهل جهان صاحب کرم است.» (251 / بقره)
همه میدانند که منظور از فساد زمین، فساد سکنه زمین است، یعنی فساد اجتماع انسانی، البته اگر به دنبال فساد اجتماع، خود کره زمین هم فاسد شود، این فساد به تبع منظور آیه میشود، نه بالذات و این خود یکی از حقایق علمی است که قرآن از آن پرده برداری کرده است.
نظام اجتماع انسانی اگر بر پایه تأثیر و تأثر و غلبه و دفع قرار نمیگرفت، اجزای این نظام به هم مرتبط نمیشد و در نتیجه اصلاً نظامی برقرار نمیگشت و
سعادت نوع باطل میشد.
اگر فرض کنیم که چنین دفعی در نظام بشر نمیبود، یعنی بعضی بر بعض دیگر غلبه ننموده و اراده خود را بر او تحمیل نمیکرد، آن وقت هر فردی از افراد اجتماع کاری که خودش میخواست میکرد، هر چند که با منافع دیگران منافات داشته باشد (حال چه آن کار مشروع باشد و چه نامشروع) و آن دیگری نمیتوانست او را از
جنگ برای جلوگیری از فساد در زمین
آن کار منصرف کرده و به کاری وادارد که منافی با منافع خودش نباشد.
در حقیقت مسئله دفع و غلبه، معنائی است عمومی که در تمام شؤون اجتماع بشری جریان دارد و وقتی مغز آن را بشکافیم عبارت میشود از اینکه انسان از یک سو دیگران را به هر صورتی که ممکن باشد، وادار کند به اینکه خواستهاش را برآورند و از سوی دیگر هر چه مزاحم و مانع انجام خواسته او است، از سر راه بردارد.
و این معنائی است عمومی که هم در جنگ اعمال میشود و هم در صلح هم در سختی و هم در آسایش، هم در راحت و هم در ناراحتی و اختصاص به یک طبقه یا دو طبقه ندارد، بلکه در تمامی گروه و دستههای اجتماع در جریان است و معلوم است که این بهرهکشی مراتبی از شدت و ضعف دارد، که یکی از آن مراتب، جنگ و قتال است.
این را هم میدانیم که فطری بودن دفع و غلبه اختصاص به مورد دفاع مشروع ندارد، بلکه شامل همه انحاء دفاع میشود، چه آنجا که دفاع به عدل و از حقی مشروع باشد و چه به ظلم و از حقی خیالی و نامشروع.
و این اصل فطری است که بشر در ایجاد اصل اجتماع آن را مورد استفاده قرار داد و بعد از آنکه اجتماع را به وسیله آن تشکیل داد باز به وسیله آن اراده خود را بر غیر،
تحمیل کرده و به ظلم و طغیان آنچه در دست غیر بود تملک کرد و نیز به وسیله همین اصل فطری آنچه ظالم و طاغی از دست او ربوده بود، به خود بازگردانید و نیز به وسیله همین اصل است که حق را بعد از آنکه به خاطر جهل در بین مردم مرده بود احیا کرد و سعادتشان را تحمیلشان نمود، پس مسأله دفاع، اصلی است فطری که بهرهمندی بشر از آن از یک بعد و دو بعد نیست.
جنگ برای جلوگیری از فساد در زمین
و شاید همین حقیقتی که ما خاطر نشان کردیم، منظور از آیه شریفه: «وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِالنّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الاَْرْضُ،» باشد مؤید این احتمال ذیل آیه است که میفرماید: «وَ لکِنَّ اللّهَ ذوُ فَضْلٍ عَلَیالْعالَمینَ.» (1)
1) المیزان ، ج :2 ، ص: 444.
«یآ اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا قاتِلُوا الَّذینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّارِ وَ لْیَجِدوُا فیکُمْغِلْظَةً وَ اعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ،»
«ای کسانی که ایمان آوردهاید با آن کسانی که از کفار مجاور شمایند کارزار کنید
و باید در شما خشونتیببینند و بدانیدکه خدا یار پرهیزکاران است!» (123/توبه)
در این آیه شریفه دستور جهاد عمومی داده شده تا از هر طرف در دنیا، اسلام گسترش یابد، چون وقتی میفرماید: هر طائفه از مؤمنین باید با کفار هم جوار خود کارزار کنند معنایش همان گسترش دادن اسلام و برقرار کردن سلطنت اسلام است بر دنیا و بر تمامی ساکنین ربع مسکون.
معنای «غِلْظَةً» در جمله «وَ لْیَجِدوُا فیکُمْ غِلْظَةً» شدت و سرسختی نشان دادن بهخاطر خداست و معنایش این نیست که با کفار خشونت و سنگدلی و بد اخلاقی و
قساوت قلب و جفا و بی مهری نشان دهید، زیرا این معنا با هیچ یک از اصول دین اسلام سازگار نیست و معارف اسلامی همه آن را مذمت و تقبیح کردهاند و آیات مربوط
جهاد عمومی برای گسترش اسلام در جهان
به جهاد هم از هر تعدی و ظلم و جفائی نهی کرده، که شرحش در سوره بقره گذشت. و جمله «وَ اعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ،» وعدهای است الهی به اینکه اگر تقوا پیشه کنید خداوند یاریتان میکند و برگشت معنای آن به ارشاد مسلمین است، به اینکه همواره مراقب خود باشند و مقام پروردگار خود را نسبت به خود از یاد نبرند و متوجه باشند که خدا با ایشان و مولای ایشان است، که اگر چنین کنند و تقوا بهخرج دهندخدا وعده داده که دست بالا و مافوق همه عالمیان قرار خواهند گرفت. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 551.
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ اِنَاللّهَ مَعَ الصّابِرینَ،»
«ایکسانیکه ایمان آوردیداز صبر و صلاة استعانتجوئیدکه خدا باصابران است!» (153 / بقره)
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللّهِ اَمْواتٌ بَلْ اَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ،»
«و به کسانی که در راه خدا کشته شده مرده مگوئید بلکه اینان زندههائی هستند ولی شما درک نمیکنید،» (154 / بقره)
«وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَالاَْمْوالِ وَ الاَْنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرینَ،»
«مابهطور حتم و بدون استثناء همگی شما را یا با خوف و یا گرسنگی و یانقص اموال و جانها و میوههامیآزمائیم و تو ای پیامبر صابران را بشارت ده،»
(155 / بقره)
«اَلَّذینَ اِذا اَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ،: یعنی آنهائی را که وقتی مصبیتی به ایشان میرسد میگویند: اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِراجِعُونَ: ما ملک خدائیم و به سوی او باز خواهیم گشت!» (156 / بقره)
«اوُلئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ اوُلئِکَ هُمُالْمُهْتَدُونَ،»
«اینان مشمول صلواتیاز پروردگارشان هستند وایشان تنهاایشان راهیافته گانند!» (157 / بقره)
سیاق این آیات داد میزند که قبل از نازل شدن دستور جهاد و تشریع آن نازل شده، چون در این آیات از بلائی پیشگوئی شده که بعدها مسلمانان با آن روبرو میشوند و مصائبی را بهزودی میبینند، البته نه هر بلا و مصیبت، بلکه بلای عمومی که چون سایر
بلیات معمولی و همیشگی نیست.
بلای فردی وقتی به فردی روی میآورد، صاحب بلا هم در نیروی تعقلش و
ایجاد آمادگی ذهنی برای مواجهه با جنگ
هم در استواری عزمش و هم در ثبات نفسش، از قوای دیگر افراد کمک میگیرد و اما بلاهای عمومی که دامنهاش همه جا گسترده میشود، شعور عمومی را سلب میکند و خوف چندین برابر و وحشت متراکم میگردد. این حقیقتی است که آیات مورد بحث بدان اشاره دارد.
بلائی که در آیات مورد بحث از آن سخن رفته، هر بلای عمومی نیست، وبا و قحطی نیست، بلکه بلائی است عام که خود مسلمانان خود را بدان نزدیک کردهاند، بلائی است که به جرم پیروی از دین توحید و اجابت دعوت حق بدان مبتلا شدهاند.
در آیات مورد بحث بهطور اشاره خبر میدهد: که چنین محنتی و بلائی رو به آمدن است، چون در آیات، سخن از قتال و جهاد در راه خدا کرده چیزی که هست این بلا را
بوصفی معرفیکرده که دیگر چون سایر بلاها مکروه و ناگوار نیست و صفت سوئی در
آنباقینمانده و آنایناستکهاینقتالمرگ ونابودینیست،بلکهحیاتاست و چهحیاتی!!
پس این آیات مؤمنین را تحریک میکند که خود را برای قتال آماده کنند و به ایشان خبر میدهد که بلا و محنتی در پیش دارند، بلائی که هرگز به مدارج تعالی و رحمت پروردگاری و به اهتداء به هدایتش نمیرسند، مگر آنکه در برابر آن صبر کنند و مشقتهایش را تحمل نمایند و به ایشان این حقیقت را تعلیم میدهد که باید برای رسیدن به هدف از قتال استمداد بگیرند، میفرماید: از صبر و نماز استعانت بجوئید، از صبر که عبارتست از خودداری از جزع و ناشکیبائی و از دست ندادن امر تدبیر و از نماز که عبارت است از توجه به سوی پروردگار و انقطاع بسوی کسی که همه
امور بهدست او است: «اَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمیعا نیرو همهاش از خداست!» (156 / بقره) (1)
ایجاد آمادگی ذهنی برای مواجهه با جنگ
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ اِنَاللّهَ مَعَ الصّابِرینَ!» (153 / بقره)
صبر از بزرگترین ملکات و احوالی است که قرآن آن را ستوده و مکرر امر بدان فرموده است، تا به جائی که قریب به هفتاد مورد شده، حتی دربارهاش فرموده:
«اِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ این صبر از کارهای بس مهم است!» (17 / لقمان)
«وَ ما یُلَقّیها اِلاَّ الَّذینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقّیها اِلاّ ذُوحَظٍّ عَظیمٍ این اندرز را
1) المیزان، ج :1 ، ص: 516.
نمیپذیرد مگر کسانی که صبر کنند و نمیپذیرد مگر صاحببهرهای عظیم!»
(35 / فصلت)
«اِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ اَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ تنها صابرانند که بدون حساب اجرشان به تمام داده میشود.» (10 / زمر)
خدای سبحان صبر را چنین توصیف کرده که خدا با صابران است که دارای این صفتند و اگر در آیه مورد بحث تنها صبر را توصیف کرد و از نماز چیزی نفرمود، با اینکه در آیه: «وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ اِنَّها لَکَبیرَةٌ...،» (45 / بقره) نماز را توصیف کرده، بدین جهت بود که مقام آیات مورد بحث مقام برخورد با مواقف
دعوت به استعانت از صبر و نماز
هولانگیز و هماوردی با شجاعان است و در این مقام اهتمام ورزیدن به صبر مناسبتر است. و اما اینکه فرمود: خدا با صابران است این معیت غیر آن معیتی است که در آیه: «وَ هُوَ مَعَکُمْ اَیْنَ ما کُنْتُمْ او با شماست هر جا که باشید،» (4 / حدید) آمده برای اینکه معیت در آیه سوره حدید معیت احاطه و قیمومت است،
میخواهد بفرماید: خدا بر همه شما احاطه دارد و قوام ذات شما به اوست، به خلاف معیت در آیه مورد بحث که به معنای یاری کردن صابران است میخواهد بفرماید: «الْصَبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج صبر کلید فرج خدائی و یاری اوست.»
و اما صلوة درباره آن همین قدر میگوئیم: که نماز از بزرگترین عبادتهائی است که قرآن بر آن تأکید بسیار دارد، حتی دربارهاش فرموده:
«اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِوَ الْمُنْکَرِ،»
«نماز انسان را از فحشاء و منکر باز میدارد!» (45/عنکبوت)
و در قرآن کریم درباره هر امری سفارش میکند، در صدر آن و در اولش نماز را بیاد میآورد. (1)
1) المیزان، ج :1 ، ص: 516.
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللّهِ اَمْواتٌ بَلْ اَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ!»
(154 / بقره)
تشویق به جهاد با اعلام زنده بودن شهیدان
مراد به حیات در آیه شریفه حیات حقیقی است نه صرف دل خوش کننده و منظور از حیات شهیدان، حیاتی سعیده است نه صرف حرف، حیاتی است که خداوند تنها مؤمنین را با آن احیاء میکند.
در آیه مورد بحث به مؤمن و کافر خطاب میکند: به اینکه شهدا بعد از مردن نیز زندهاند، ولی شما نمیفهمید، یعنی با حواس خود درک نمیکنید.
میفرماید: کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مگوئید و آنان را فانی و باطل نپندارید که آن معنائی که از دو کلمه مرگ و حیات در ذهن شما هست بر مرگ آنان صادقنیست، چون مرگآنان آنطورکه حس ظاهر بین شما درک میکند به معنای بطلان نیست، بلکه مرگ آنان نوعی زندگی است، ولی حواس شما آنرا درک نمیکند.
معلوم است که این خطاب، هم اولیاء کشته شده را بیدار میکند و میفهمند که کشته شدن عزیزشان بیش از جدائی چند روز چیز دیگری نیست، آنان نیز پس از زمانی کوتاه بهوی ملحق میشوند و این جدائی چند روزه در مقابل مرضات خدای سبحان و آن درجائیکه عزیزشان به آن رسیده، غیر قابل تحمل نیست و هم افراد فدائی و آماده کشته شدن را بیدار میکند و تشنه جهاد میسازد، چون میفهمند که در برابر شهادت به حیاتی طیب و نعمتی دائم و رضوانی از خدا میرسند.
میخواهد بفرماید: آنقدر مطلب، یقینی و روشن است که حتی خطور و تصور بر خلافش را هم تحمل نمیکند. (1)
1) المیزان، ج :1 ، ص: 516.
تشویق به جهاد با اعلام زنده بودن شهیدان
«اُذِنَ لِلَّذینَ یُقاتِلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ،»
«کسانی که چون ستم دیدهاند کارزار میکنند اجازه دارند و خدا به نصرت دادنشان قادر است!» (39 / حج)
این آیات متضمن اذن مؤمنین به قتال با کفار است و بهطوری که گفتهاند: اولین آیهای است که درباره جهاد نازل شده است، چون مسلمانان مدتها بود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درخواست اجازه میکردند که با مشرکین قتال کنند و حضرت به ایشان
میفرمود: من مأمور به قتال نشدهام و در این باب هیچ دستوری نرسیده است و تا در مکه بود همه روزه عدهای مسلمانان نزدش میآمدند که یا کتک خورده بودند و یا زخمی شده بودند و یا شکنجه دیده بودند و در محضر آن جناب از وضع خود و ستمهایی که از مشرکین مکه و گردن کلفتهای آنان میدیدند شکوه میکردند،حضرت هم ایشان را تسلیت داده، امر به صبر و انتظار فرج میکرد تا آنکه این آیات نازل شد که در آنها فرمود: کسانی که چون ستم دیدهاند کارزار میکنند اجازه دارند و خدا به نصرت دادنشان قادر است!
در این آیه صریحا کلمه اجازه آمده و در آن زمینهچینی شده و مردم را بر جهاد تهییج و دلها را تقویت و با وعده نصرت بهطور اشاره و تصریح آنان را ثابت قدم نموده و رفتاری را که خدا با اقوام ستمگر گذشته نموده، یادآور شده است. و همه اینها از لوازم تشریع احکام مهم و بیان و ابلاغ برای اولین بار آن است، آن هم حکم
جهاد که بنای آن بر اساس فداکاری و جانبازی است و از دشوارترین احکام اجتماعی اسلام و مؤثرترین آنها در حفظ اجتماع دینی است.
آری ابلاغ چنین حکمی برای اولین بار بسیار احتیاج دارد به زمینهچینی و بسط کلام و بیدار کردن افکار، همچنانکه در همین آیات این روش به کار رفته است، چونکه اولاً کلام را با این نکته که خدا مولای مؤمنین و مدافع ایشان است افتتاح نموده، سپس بهطور صریح اجازه قتال داده و فرموده که: شما تاکنون مظلوم بودید و قتال تنها راه
زمینه، هدف و فلسفه تشریع جهاد
حفظ اجتماع صالح از ظلم ستمگران است و در این جمله ایشان را به وصف صلاحیت ستوده و آنان را شایسته و قابل برای تشکیل یک مجتمع دینی که در آن اعمال صالح عملی میشود دانسته، آنگاه رفتار خدای را نسبت به اقوام ستمگر گذشته حکایت کرده و وعده داده که به زودی انتقام ایشان را از ستمگران معاصرشان خواهد گرفت،
همانطور که از گذشتگان گرفت.(1)
«اِنَّ اللّهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ امَن-ُوا اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوّانٍ کَفُورٍ،»
«خدا از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند که خدا خیانتگران کفران پیشه را دوست ندارد.» (38 / حج)
مراد از جمله «الَّذینَ امَنوا» مؤمنین از امت است، هر چند که بر حسب مورد با مؤمنین آن روز اسلام منطبق است، چون آیات در مقام تشریع حکم جهاد است و حکم جهاد مختص به یک طایفه و اهل یک عصر نیست و مورد نمیتواند مخصص باشد.
1) المیزان، ج :14 ، ص: 541.
در این آیه برای مطالب آیه بعد که اذن به قتال میدهد زمینهچینی شده، میفرماید: خدا از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند و شر مشرکین را از ایشان دفع میدهد، چون
اعلام دفاع خدا از مؤمنین و یاری آنها
که او ایشان را دوست میدارد و مشرکین را دوست نمیدارد، برای اینکه مشرکین خیانت کردند.
پس اگر او مؤمنین را دوست میدارد بدین جهت است که مؤمنین امانت را رعایت و نعمت خدا را شکر گزارند. پس در حقیقت خدا از دین خود (که امانت نزد مؤمنین است،) دفاع میکند.
و به همینجهت او ولی و مولای مؤمنین است که دشمنانشان را دفع کند، همچنانکه فرموده: «ذلِکَ بِاَنَّ اللّهَ مَوْلَی الَّذینَ امَنُوا وَ اَنَّ الْکافِرینَ لا مَوْلی لَهُمْ!» (11 / محمد)(1)
1) المیزان، ج :14 ، ص: 541.
«اُذِنَ لِلَّذینَ یُقاتِلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ!»
«کسانی که چون ستم دیدهاند کارزار میکنند اجازه دارند و خدا به نصرت دادنشان قادر است!» (39 / حج)
از ظاهر سیاق برمیآید که مراد از کلمه اذن فرمان به اذن باشد، نه اینکه بخواهد از اذن سابق خبر دهد. دیگر این که از جمله «لِلَّذینَ یُقاتِلُونَ» برمیآید که مراد از این اذن، اذن به قتال است و به همین جهت فرمود: «لِلَّذینَ یُقاتِلُونَ» خود دلیل بر این است که به چه کاری اجازه داده شدهاند.
قرائتی که در میان همه مسلمین دائر است این است که جمله «یُقاتَلُونَ» را به فتح تاء
اذن مظلومان برای قتال
و به صیغه مجهول میخوانند، که معنایش: کسانی که مورد کشتار مشرکین واقع میشوند است (یعنی کسانی که مشرکین ایشان را میکشند،) و فلسفه این اجازه هم
همین است که مشرکین آغاز به این عمل کردند و اصولاً خواستار جنگ و نزاعند.
«بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا» علت اذ ن را میفهماند و میرساند اگر مسلمانان را اجازه قتال دادیم، بهخاطر همین است که به آنها ستم میشد و اما این که چگونه ستم میشد جمله «اَلَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ...،» آن را تفسیر میکند.
و اما اینکه فاعل این اذن را که چه کسی اجازه داده، ذکر نکرد و نفرمود: خدا اجازه داد، به منظور تعظیم و بزرگداشت خدا بوده، نظیر جمله «وَ اِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ،» که قدرت بر یاری را خاطرنشان کرده، نمیگوید که خدا ایشان را یاری میکند، تا به این وسیله اشاره به این نکته کرده باشد که او این قدر بزرگ است که هیچ اعتنائی به این
موضوع ندارد و برایش حائز هیچ اهمیتی نیست، چون برای کسی که بر هر چیز قادر است مشکلی نیست که دوستان خود را یاری کند.
«اَلَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ اِلاّ اَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللّهِ کَثیرا وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ اِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزیزٌ،»
«همان کسانی که از دیارشان بیرون شدهاند بدون سبب جز آن که میگفتهاند: پروردگار ما خدای یکتا است! اگر خدا بعضی از مردم را به بعض دیگر دفع
زمینههای صدور حکم جهاد
نمیکرد دیرها و کلیساها و کنشتها و مسجدها که نام خدا در آن بسیار یاد میشود ویران میشد، خدا کسانی را که یاری او کنند یاری میکند که وی توانا و نیرومند است،» (40 / حج)
«اَلَّذینَاِنْمَکَّنّاهُمْ فِیالاَْرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اتَوُا الزَّکوةَ وَ اَمَروُا بِالْمَعْروُفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الاُْمُورِ،»
«همان کسانی که اگر در زمین استقرارشان دهیم نماز به پا کنند و زکات دهند و به معروف وادارند و از منکر بازدارند و سرانجام همه کارها با خدااست!» (41/حج)
اینآیه مظلومیتمؤمنین را بیانمیکند و آن این است که کفار بدون هیچگونه حق و مجوزیایشانرا از دیار و وطنشانمکه بیرونکردند. آنهم نهاینطورکه دستایشان را بگیرند و ازخانه و شهرشانبیرونکنند، بلکه آنقدرشکنجه و آزارکردند و آنقدر برای
آنانصحنهسازینمودند، تا ناگزیرشدندبا پایخود شهر و زندگیرا رهانموده در دیار غربتمنزلکنند و ازاموال و هستیخودچشمپوشیده، با فقر و تنگدستیگرفتار شوند. عدهای به حبشه رفتند و جمعی بعد از هجرت رسولخدا صلیاللهعلیهوآله به مدینه هجرت کردند.
پس معنای اخراج در این جا این است که آنها را مجبور به خروج کردند. و به این جهت اخراج شدند که میگفتند پروردگار ما اللّه است نه بت! و این تغبیر اشاره میکند به اینکه مشرکین آنقدر نفهم و منحرف از حق بودند که این کلمه حق را از مسلمانان جرم میدانستند و همانرا مجوز این دانستند که آنها را از وطن مالوف خود بیرون کنند. (1)
1) المیزان، ج :14 ، ص: 541.
فلسفه تشریع جهاد به عنوان آخرین وسیله دفاع
«وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللّهِ کَثیرا،» (40 / حج)
این آیه هر چند که در مقام تعلیل، نسبت به تشریع قتال و جهاد قرار دارد و حاصلش این است که تشریع قتال به منظور حفظ مجتمع دینی از شر دشمنان دین است که میخواهند نور خدا را خاموش کنند، زیرا اگر جهاد نباشد همه معابد دینی و مشاعر الهی ویران گشته و عبادات و مناسک از میان میرود، ولیکن در عین حال مراد از دفع خدا مردمرا بهدست یکدیگر، اعماز مسألهجهاداست، چوندفاعمردمازمنافع حیاتی خود و حفظ استقامت وضع زندگی، سنتی است فطری که (چه این آیه بفرماید و چه نفرماید،) در میانمردمجریان دارد، هر چند که این سنت فطری هم منتهی به خدای تعالی میشود.
چیزی که هست دفاع با قتال آخرین وسیله دفاع است وقتی به آن متوسل میشوند که راههای دیگر به نتیجه نرسد، مانند آخرین دواء که همان داغ کردن است وقتی به آن
متوسل میشوند که دواهای دیگر نتیجه ندهد، چون در قتال نیز بشر اقدام میکند به این که بعضی از اجزای بدن یا افراد اجتماع از بین بروند، تا بقیه نجات یابند و این سنتی است که در جوامع بشری جریان دارد، بلکه به انسانها اختصاص نداشته، هر موجودی که به نحوی شخصیت و استقلال دارد این سنت را دارد که احیانا مشقت موقتی را برای راحتی دائمی تحمل کند.
پس میتوان گفت که در آیه شریفه به این نکته اشاره شده است که قتال در اسلام از فروعات همان سنتی است فطری، که در بشر جاری است.
چیزی که هست وقتی همین قتال و دفاع را به خدا نسبت دهیم آن وقت «دَفْعُ اللّهِ»
فلسفه تشریع جهاد به عنوان آخرین وسیله دفاع
میشود و میگوییم: خداوند به خاطر حفظ دینش از خطر انقراض بعضی از مردم را به دست بعضیدفعمیکند. (1)
1) المیزان، ج :14 ، ص: 541.
«وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ اِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزیزٌ!» (40 / حج)
در این آیه خدای تعالی با تأکید فراوان سوگند خورده و وعدهای داده و آن وعده این است که هر کس او را با جهاد و قتال با دشمنان یاری کند او یاریش میکند!
و خدای تعالی به این وعده خود در حق مسلمانان وفا کرد و در جنگها و غزوات بر
دشمنانپیروزیشانداد، البته این تاوقتیبودکه مسلماناندین خدا را یاریمیکردند. (1)
«اَلَّذینَ اِنْ مَکَّنّاهُمْ فِیالاَْرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اتَوُا الزَّکوةَ وَ اَمَروُا بِالْمَعْروُفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ....» (41 / حج)
این آیه توصیف دیگری است از مؤمنین که در اول آیات نامشان را برد، البته این
1) المیزان، ج :14 ، ص: 541.
هدف: ساختن جامعه صالح
توصیف، توصیف مجموع است از جهت مجموعیت و به عبارت سادهتر: توصیف نوع مؤمنین است و کار به فرد فرد آنان ندارد چون ممکن است فردی از آنان واجد این اوصاف نباشد.
و مرادازتمکینآنان در زمین ایناستکه ایشانرا در زمیننیرومندکند،بهطوری که هرکاریراکهبخواهندبتوانندانجامدهند و هیچمانعییا مزاحمینتواندسدراهآنانشود.
در توصیف آنان میفرماید: یکی از صفات ایشان این است که اگر در زمین تمکنی پیدا کنند و در اختیار هر قسم زندگی که بخواهند حریتی داده شوند، در میان همه انواع و انحاء زندگی یک زندگی صالح را اختیار میکنند و جامعهای صالح به وجود میآورند که در آن جامعه نماز به پا داشته و زکات داده میشود، امر به معروف و نهی از منکر انجام میگیرد.
و اگر از میان همه جهات عبادی، نماز و از میان همه جهات مالی، زکات را نام برد، بدین جهت است که این دو در باب خود (عبادات) عمده هستند.
و وقتی صفت مؤمنین مذکور در صدر آیات این باشد و مراد از این صفت نیز آن باشد که در صورت داشتن قدرت و اختیار، اجتماعی صالح به وجود میآورند و از سوی دیگر حکم جهاد هم مخصوص به یک طایفه معینی نباشد نتیجه میگیریم که پس مراد از مؤمنین عموم مؤمنین آن روز، بلکه عامه مسلمین تا روز قیامت است و این خصیصه و طبع هر مسلمانی است، هر چند که قرنها بعد به وجود آید.
پس طبع مسلمان از آن جهت که مسلمان است صلاح و سداد است هر چند که احیانا بر خلاف طبعش کاری بر خلاف صلاح انجام دهد.
بنابراین، دیگر نباید توهم کرد که مراد از این صفت، صفت خصوص مهاجرین زمان
هدف: ساختن جامعه صالح
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است، حال چه این آیات را مکی بدانیم و چه مدنی گو این که مسأله اخراج از دیار و مظلومیت، مخصوص آنان است، زیرا مسأله اخراج از وطن و مظلومیت، سوژه بحث است و خلاصه، مورد مخصص نیست، چن مخصص بودن مورد با عموم موصوفین در صدر آیات و عمومیت حکم جهاد منافات دارد.
علاوه بر این که، جامعه صالحی که برای اولین بار در مدینه تشکیل شد و سپس تمامی شبه جزیره عربستان را فرا گرفت، عالیترین جامعهای بود که در تاریخ اسلام تشکیل یافت، جامعهای بود که در عهد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در آن جامعه نماز به پا میشد، زکات داده میشد، امر به معروف و نهی از منکر میشد و این جامعه بهطور قطع سمبل و مصداق بارز این است و حال آن که میدانیم که در تشکیل چنین جامعهای انصار عامل مهم بودند نه مهاجرین.
و در تاریخ اسلام در هیچ عهدی سابقه ندارد که به دست مهاجرین چنین جامعهای تشکیل یافته باشد، به طوری که انصار هیچ دخالتی در آن نداشته باشند. از این هم که بگذریم، تاریخ از افراد مسلمانان صدر اول و مخصوصا مهاجرین از ایشان، افعال زشتی ضبط کرده که به هیچ وجه نمیتوانیم نام آن را احیای حق و اماته باطل بگذاریم، حال چه این که بگوییم مجتهد بودهاند و به رأی خود عمل میکردهاند و مجتهد در رأی خود معذور است یا نگوییم!
ازاین جا میفهمیم که پس توصیف در آیه توصیف از فرد فرد مسلمانان نبوده، بلکه وصف مجموع من حیث المجموع است.
و جمله «وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الاُْمُورِ» تأکید وعده نصرتی است که قبلاً داده بود و نیز چیرهکردن مؤمنین است بر دشمنان دین که به ایشان ظلم کرده بودند. (1)
هدف: ساختن جامعه صالح
«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرهٌ لَکُمْ وَ عَسی اَنْ تَکْرَهُواشَیْئا وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی اَنْ تُحِبُّوا شَیْئا وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ،»
«قتال بر شما واجب شده در حالی که آن را مکروه میدارید و چه بسا چیزها که
1) المیزان، ج :14 ، ص: 541.
شما از آن کراهت دارید در حالی که خیرتان در آن است و چه بسا چیزها که دوست میدارید در حالی که شر شما در آن است و خدا خیر و شر شما را میداند و خود شما نمیدانید.» (216 / بقره)
این آیه دلالت دارد بر این که جنگ و قتال بر تمامی مؤمنین واجب است،
چون خطاب متوجه مؤمنین شده، مگر کسانی که دلیل آنها را استثناء کرده باشد، مانند آیه: «لَیْسَ عَلَی اْلاَعْمی حَرَجٌ وَ لا عَلَی الاَْعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاعَلَیالْمَریضِ حَرَجٌ،» (17 / فتح) و آیات و ادله دیگر. (1)
1) المیزان، ج :2 ، ص: 245.
درسی برای تحمل کراهت و دشواری جنگ
در آیه بالا فرمانی صادر شده که مورد کراهت مؤمنین بود. و اما اینکه چرا جنگیدن و قتال بر مؤمنین کره و گران بوده؟ یا از این جهت است که در جنگ جانها در خطر قرار میگیرد و حداقل خستگی و کوفتگی دارد و ضررهای مالی به بار میآورد و امنیت و ارزانی ارزاق و آسایش را سلب میکند و از این قبیل ناراحتیها که مورد کراهت انسان در زندگی اجتماعی است به دنبال دارد.
این گونه ناملایمات طبعا بر مؤمنین هم شاق است، هر چند خدای سبحان مؤمنین را در کتاب خود مدح کرده و فرموده: در میان آنان افرادی هستند که در ایمانشان صادقند و آنچه میکنند جدی و سودمند است، لیکن در عین حال طایفهای از ایشان را مذمت میکند که در دلهایشان انحراف و لغزش هست و این معنا با مراجعه به آیات مربوطه به جنگ بدر و احد و خندق و غزوات دیگر کاملاً به چشم میخورد.
و معلوم است مردمی که مشتمل بر هر دو طایفه هستند و بلکه اکثریت آنها را طایفه دوم تشکیل میدهد وقتی مورد خطاب قرار گیرند، صحیح است که صفت اکثر
آنان را به همه آنان نسبت داد و گفت: قتال مکروه شما است، البته این وجه اول بود. و یا از این جهت بوده که مؤمنین به تربیت قرآن بار آمدهاند و عرق شفقت و رحمت بر تمامی مخلوقات در آنان شدیدتر از دیگران است، تربیتشدگان قرآن حتی از آزار یک مورچه هم پرهیز دارند و نسبت به همه خلایق رأفت و مهر دارند، چنین کسانی البته از جنگ و خونریزی کراهت دارند، هر چند دشمنانشان کافر باشند، بلکه دوست دارند با دشمنان هم به مدارا رفتار کنند و آمیزشی دوستانه داشته باشند و خلاصه با عمل نیک و از راه احسان آنان را به سوی خدا دعوت نموده و به راه رشد و در تحت لوای ایمان بکشانند، تا هم جان برادران مؤمنشان به خطر نیفتد و هم کفار با حالت کفر هلاک نشوند و در
درسی برای تحمل کراهت و دشواری جنگ
نتیجه برای ابد بدبخت نگردند.
چون مؤمنین این طور فکر میکردند، خدای سبحان در آیه مورد بحث به ایشان فهمانید که اشتباه میکنند، چون خدائی که قانونگذار حکم قتال است، خوب میداند که دعوتبهزبانو عملدرکفاریکهدچارشقاوتوخسرانشدهاندهیچاثریندارد،وازبیشتر آنان هیچ سودی عاید دین نمیشود، نه به درد دنیای کسی میخورند، نه به درد آخرت.
پس این گونه افراد در جامعه بشریت عضو فاسدی هستند که فسادشان به سایر اعضا هم سرایت میکند و هیچ علاجی به جز قطع کردن و دور افکندن ندارند.
«وَ عَسی اَنْ تَکْرَهُوا شَیْئا وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ»
مؤمنین از جنگ کراهت داشتند و علاقمند به صلح و سلم بودند، خدای سبحان خواست تا ارشادشان کند، بر اینکه در هر دو جهت اشتباه میکنند، چون چه بسا از چیزی بدت آید که برایت خوب باشد و چه بسا به چیزی علاقمند باشی و برایت بد باشد، برای این که تو جاهل هستی و خودت به تنهائی نمیتوانی به حقیقت امر برسی. در آیه مورد بحث مؤمنین چنین وضعی داشتند، هم از قتال کراهت داشتند و هم بهطوری که جمله «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ،» (214 / بقره) نیز اشاره دارد، به سلم و صلح علاقمند بودند، لذا خداوند خواست ایشان را به هر دو اشتباهشان واقف سازد، با دو جمله مستقل یعنی «عَسی اَنْ تَکْرَهُوا...» و «عَسی اَنْ تُحِبُّوا...» مطلب را بیان فرمود.
«وَاللّهُ یَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ!» این جمله بیان خطای ایشان را تکمیل میکند، چون
درسی برای تحمل کراهت و دشواری جنگ
خدایتعالی خواسته است در بیان این معنا راه تدریج را به کار ببندد تا ذهن مؤمنین یکه نخورد، لذا در بیان اول تنها احتمال خطا را در ذهنشان انداخت و فرمود درباره هر چه کراهتداریداحتمالبدهیدکهبرایتانبد باشد و بعدازآنکه ذهنمؤمنینازافراط دور شد و حالتاعتدال بهخود گرفته بهشک افتاد، قهرا جهلمرکبیکه داشتزایل شد و در چنین حالتیدوباره رویسخن را متوجه آنان کرده فرمود: این حکم یعنی حکم قتال که شما از آنکراهتداریدحکمیاستکهخدایدانای بهحقایق امورتشریعکرده و آنچهشما آگهی داریدو میبینیدهرچهباشدمستندبهنفسشمااستکهبهجزآنچهخداتعلیمش داده علمی ندارد وازحقایقبیشتریآگاهنیست. پسناگزیر باید در برابردستورشتسلیمشوید. (1)
1) المیزان، ج :2 ، ص: 245.
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِنْ تَنْصُروُا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ اَقْدامَکُمْ،»
«ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر دین خدا را یاری کنید خداوند شما را یاری کرده، قدمهایتان را ثابت میکند!» (7 / محمد)
این آیه مؤمنین را تحریک میکند به جهاد و وعده نصرتشان میدهد، در صورتی که خدا را نصرت دهند. و منظور از نصرت دادن به خدا جهاد در راه خدا و تنها به منظور تأیید دین او و اعلای کلمه حق است، نه اینکه جهاد کنند تا در زمین سروری نمایند
تقویت روحیه مسلمانان با وعده یاری خدا
و یا غنیمت به چنگ آرند و یا شجاعت و هنر خود را نشان دهند.
و مراد از اینکه فرمود: خدا هم شما را یاری میکند این است که اسباب غلبه بر دشمن را برایتان فراهم میسازد، مثلاً ترسی از شما در دل کفار میاندازد و امور را علیه کفار و به نفع شما جاری میکند و دلهای شما را محکم و شجاع میسازد.
و اگر تثبیت را اختصاص به اقدام داد و در بین انواع نصرت، فقط ثبات قدم را که
کنایهای است از تشجیع و تقویت دلها ذکر کرد، برای این است که تقویت دلها روشنترین مصادیق نصرت است. (1)
«وَ الَّذینَ هاجَروُا فی سَبیلِ اللّهِ ثُمَّ قُتِلُوا اَوْ ماتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللّهُ رِزْقا حَسَنا وَ اِنَّ اللّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرّازِقینَ،»
«و کسانی که در راه خدا هجرت کرده پس از آن کشته شده یا مردند خدایشان روزی دهد، روزی نیکو که خدا بهترین روزی دهندگان است،» (58 / حج)
«لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَ اِنَّ اللّهَ لَعَلیمٌ حَلیمٌ،»
1) المیزان، ج :18 ، ص: 347.
«ایشان را به جایی در آورد که از آن خشنود باشند که خدا دانا و بردبار است.» (59 / حج)
تشویق به هجرت در راه خدا و جهاد و شهادت
این آیات ثواب کسانی را که هجرت کرده و سپس در جهاد در راه خدا کشته شدند و یا مردند بیان میکند و آن عبارت است از وعده حسن و رزق حسن.
و اگر هجرت را مقید به قید فی سبیل اللّه کرد برای این است که اگر هجرت برای خدا نبوده باشد مثوبتی بر آن مترتب نمیشود، چون مثوبت متعلق به عمل صالح میشود و عمل صالح وقتی عمل صالح میشود که با خلوص نیت باشد و در راه خدا انجام شود نه در راه غیر خدا، از قبیل به دست آوردن مال و جاه و امثال آنها از مقاصد دنیوی.
«لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَ اِنَّ اللّهَ لَعَلیمٌ حَلیمٌ،» در این که مدخل را که همان بهشت است توصیف کرده به اینکه «یَرْضَوْنَهُ» یعنی مایه خشنودی ایشان است، رضاء را هم مطلق آورده، تا منتها درجه آن چه آدمی آرزویش میکند مشمول
آن شود هم چنان که فرموده: «لَهُمْ فیها ما یَشاؤُنَ!» (16 / فرقان )
و جمله مورد بحث بیان است برای جمله «لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللّهُ رِزْقا حَسَنا،» (58 / حج) و این که ایشان را به مدخلی داخل میکند که مایه خشنودیشان باشد و از آن کراهتی نداشته باشند تلافی اخراج مشرکین است که ایشان را از دیارشان اخراج کردند، اخراجی که مایه کراهتشان شد و لذا این جمله را تعلیل کرد به این که چون خدا دانا و بردبار است، یعنی میداند که مایه خشنودی مسلمین چیست، همان را برایشان فراهم میسازد، اما فراهم ساختن شخصی بردبار و لذا در عقوبت دشمنان ستمگر ایشان عجله نمیکند.(1)
1) المیزان، ج :14 ، ص: 565.
اعطای مجوز برای مقابله به مثل با ظالمان
«ذلِکَ وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنْصُرَنَّهُ اللّهُ اِنَّ اللّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ،»
«این چنین است و هر که عقوبت کند نظیر آن عقوبت که دیده است آن گاه بر او ستم کنند خدایش نصرت دهد که خدا بخشنده و آمرزگار است!» (60 / حج)
«لَیَنْصُرَنَّهُ اللّهُ» با در نظر گرفتن این که مقام، مقام اذن در جهاد است، از ظاهر سیاق برمیآید که مراد از نصر اظهار و غلبه دادن مظلومان بر ظالمان ستمگر یاغی است به این که در جنگ آنان را بر اینان پیروزی دهد.
عقاب به مثل عقاب کنایه از معامله به مثل است و چون این معامله به مثل،
کار خوبی نیست لذا آن را مقید کرد به قید بغی.
ولیکن ممکن است در جمله «وَ مَنْقُتِلَ مَظْلُوما فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّه سُلْطانا فَلا یُسْرِفْ
فِی الْقَتْلِ اِنَّهُ کانَ مَنْصُورا،» (33 / اسراء) مقصود از نصرت، تشریع قانون به نفع مظلوم و علیه ظالم باشد، تا مظلوم بتواند آنچه را که بر سرش آمده تلافی کند. و مقصود از اذن در قتال هم همین قانون باشد، یعنی دست کوتاه مظلوم را دراز کند تا دست درازی ظالم را تلافی نماید.
و با این احتمال، دیگر تعلیل نصرت به جمله «اِنَّ اللّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ» کاملاً روشن میشود، چون اجازه به قتال و مباح کردن آن در موارد اضطرار و حرج و امثال آن، خود از مقتضیات دو صفت عفو و غفور بودن خدا است.
و بنابراین، معنای آیه چنین میشود: هر کس ستم کننده بر خود را عذاب کند به مثل
اعطای مجوز برای مقابله به مثل با ظالمان
عقابی که او از در ظلم کرده، خدا او را یاری کرده چون اجازه چنین عملی را به او داده و او را از معامله به مثل ممانعت نفرموده، چون خدا بخشنده و غفور است و آن چه اثر زشت که این معامله به مثل دارد محو میکند، چون اگر محو نکند عقاب و آزار رساندن به خلق در نظام حیات اثر زشت خود را میگذارد، چیزی که هست خدا در خصوص این
موارد آن اثر زشت و مبغوض را میپوشاند، چون خودش به آن اجازه داده و آن را حرام نکرده است. (1)
«اِنْفِرُوا خِفافا وَ ثِقالاً وَ جهِدُوا بِاَمْوالِکُمْ وَ اَنْفُسِکُمْ فی سَبیلِ اللّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ،»
«سبکبار و یا سنگینبار کوچ کنید و با مالها و جانهای خویش در راه خدا جهاد کنید که این برای شما بهتر است اگر میدانستید.» (41 / توبه)
«ثِقل» در این آیه شریفه به قرینه مقام، کنایه است از وجود موانعی که نگذارد انسان برای جهاد در راه خدا بیرون رود، نظیر کثرت مشاغل مربوط به امور مالی و بازاری، یا
1) المیزان، ج :14 ، ص: 565.
علاقه فراوان نسبت به زن و فرزند و خویشان و دوستان، به حدی که دوری و جدائی از
دعوت به جهاد در راه خدا با جان و مال
آنان در دل انسان مکروه و ناپسند آید و همچنین نداشتن زاد و راحله و اسلحه و هر مانع دیگری که آدمی را از شرکت در جهاد باز بدارد و در مقابل منظور از خفت سبکباری این است که هیچ یک از اینها مانع او نشود.
این که امر فرمود چه «خِفافا» و چه «ثِقالاً» به جهاد روید با این که این دو حال معنای متقابل یکدیگر را دارند معنایش این است که در هر صورت به جهاد بروید و هیچ بهانهای را عذر نیاورید، هم چنانکه معنای این که فرمود: به اموال و انفستان این است که به هر وسیله که برایتان ممکن است جهاد کنید.
از این جا معلوم میشود که امر به جهاد در آیه شریفه مطلق است و منافات ندارد که در دلیل دیگری یا بودن پارهای از اعذار و موانع از قبیل مرض، کوری، شلی و امثال آن، مقید بشود و در نتیجه با بودن آن عذرها وجوب جهاد ساقط گردد. پس کسی خیال نکند
که معنای «خِفافا» و «ثِقالاً» این است که حتی با بودن آن اعذار هم باید بیرون روید.
خداوند در این دو آیه میخواهد بفرماید: جهاد در راه خدا با جان و مال از لوازم
ایمان واقعی و درونی به خدا و روز جزاست، چون چنین ایمانی آدمی را به تقوی وا میدارد و مؤمن به خاطر داشتن چنین ایمانی نسبت به وجوب جهاد بصیرتی به دست میآورد و همین بصیرت نمیگذارد که در امر جهاد تثاقل و کاهلی کند تا چه رسد به این که از ولی امر خود اجازه تخلف و معافیت از جهاد بخواهد.
به خلاف منافق که او به خاطر نداشتن ایمان به خدا و روز جزا دارای چنین تقوائی نگشته، دلش همواره در تزلزل و تردید است و در نتیجه در مواقف دشواری که پای جان و مال در میان است دلش میخواهد به هر وسیله ممکن طفره برود و خود را کنار بکشد و برای این که از رسوائی خود نیز جلوگیری به عمل آورده باشد
دعوت به جهاد در راه خدا با جان و مال
و صورت قانونی بدان بدهد از ولی امرش درخواست معافیت میکند.(1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 380.
توضیح در ایامی که این آیات نازل میشده مؤمنین در محنتی شدید قرار داشتند، چون نزول این آیات در ربع دوم از مدت اقامت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مدینه بوده، که دشمنان دین از هر طرف هجوم آوردند تا نور خدا را خاموش سازند. رسول
خدا صلیاللهعلیهوآله از یک طرف با مشرکین مکه و طاغوتهای قریش میجنگید و از سوی دیگر لشکرهای کوچک به اطراف شبه جزیره عربستان گسیل میداشت و از طرفی سرگرم
استوار ساختن پایههای دین در بین مؤمنین بود و از سوی دیگر در داخل با جمعیت منافقین که مردمی نیرومند و پولدار و صاحب نفوذ بودند رو به رو بود، جمعیتی که در روز جنگ احد معلوم شد عددشان از نصف مسلمانان خیلی کمتر نبوده است، مؤمنین را که بعضی از آنان بیمار دل بودند و از منافقین شنوایی داشتند، از عمل به دستورات آن جناب مانع میشدند و بدتر از همه اطراف شهر مدینه قبایلی از یهود بودند، که دائما برای مؤمنین دردسر ایجاد میکردند و با آنان میجنگیدند.(1)
1) المیزان، ج :4 ، ص: 664.
«یآ اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ اَوِانْفِرُوا جَمیعا!»
«هان ای کسانی که ایمان آوردید سلاح خود برگیرید و سپس دسته دسته یا یک پارچه به سوی جهاد حرکت کنید!» (71 / نساء)
این جمله کنایه است از این که مؤمنین آمادگی تمام داشته باشند برای خروج به
ای مؤمنان سلاح برگیرید
سوی جهاد و میفرماید: اسلحه خود را برگیرید، یعنی آماده بیرون رفتن به سوی دشمنان خود شوید، فرقه فرقه (که از آن تعبیر میشود به سریه سریه) و یا به طور دستهجمعی (که از آن تعبیر میشود به لشگر،) و معلوم است که آماده شدن برای جنگ به اختلاف عده دشمن و نیروی او مختلف میشود، میخواهد بفرماید اگر عدد
نفرات دشمن کم است، دسته دسته بروید و اگر زیاد است دسته جمعی بروید. (1)
«وَ اِنَّ مِنْکُمْ لَمَنْ لَیُبَطِّئَنَّ فَاِنْ اَصابَتْکُمْ مُصیبَةٌ قالَ قَدْ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَیَّ اِذْ لَمْ اَکُنْ مَعَهُمْ شَهیدا،»
«و بدانید که بعضی از شما هستند که در کوچ کردن پا به پا میکنند، همین که مصیبتی به شما برسد میگویند، خدا چه رحمی به من کرد، که با آنان در میدان کارزار حاضر نبودم.» (72 / نساء)
این افراد ضعیف الایمان و پا به پا کن که وصفشان در آیه آمده منافقین
1) المیزان، ج :4 ، ص: 664.
نیستند بلکه افرادی در میان صف مؤمنین هستند، که در آغاز آیه به آنان فرمود:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید سلاح خود برگیرید....» و در این آیه هم فرمود: «و بعضی
ایمانهای ضعیف خود را تقویت کنید!
از شماها هستند که در کوچ کردن پا به پا میکنند....»
پس بر همه مؤمنین فرمان میدهد اسلحه خود را زمین نگذارید و از تلاش و بذل جهد در امر جهاد باز نایستید، که اگر چنین کنید عزمتان میمیرد و نشاطتان در اقامه پرچم حق مبدل به کسالت و سستی میشود، در نتیجه یک عده امروز و فردا خواهند کرد و یک عده دیگر مانع حرکت دیگران میگردند و نمیگذارند سایرین به قتال دشمنان خدا و تطهیر زمین از لوث وجود آنان اقدام کنند.
همین وضع را قرآن کریم از مجتمع مسلمانان صدر اول و از صفاتی که در افراد آن مجتمع دیده میشد یاد آور شده، از آن جمله در آیه زیر در عین این که صفات و فضایل اجتماعی آنان را به طور مطلق ذکر میکند، در آخر که سخن از مغفرت و اجر به میان
میآورد، آن را به طور مشروط وعده میدهد، با این که صفاتشان را به طور مطلق ذکر کرد، میفرماید: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِرُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَریهُمْ رُکَّعا سُجَّدا یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ،» تا آنجاکه میفرماید «وَعَدَ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْرا عَظیما!» (29 / فتح)
«فَاِنْ اَصابَتْکُمْ مُصیبَةٌ....» اگر به شما مصیتبی برسد مثلاً کشته و یا زخمی شوید «قالَقَدْ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَیَّ اِذْ لَمْ اَکُنْ مَعَهُمْ شَهیدا،» میگوید خدای تعالی چه رحمی به من کرد که با آنان نبودم، وگرنه من نیز با آنها ناظر آن مصائب میشدم و به همان مصائب مبتلا میگشتم.
«وَ لَئِنْاَصابَکُمْ فَضْلٌ مِنَاللّهِ...،» (73 / نساء) و اگر فضلی از ناحیه خدا به شما
ایمانهای ضعیف خود را تقویت کنید!
برسد، مثلاً دشمن را تار و مار کرده غنیمتی به دستتان آید «لَیَقُولَنَّ کَأَنْ لَمْ تَکُنْ بَیْنَکُمْ وَ
بَیْنَهُ مَوَدَّةٌ یالَیْتَنی کُنْتُ مَعَهُمْ،» (73 / نساء) مثل کسی که خود را از شما بیگانه بداند و مثل این که اصلاً بین او و شما مودتی نبوده خواهد گفت ای کاش من نیز با آنان میبودم و به آن غنیمتها میرسیدم.
در این جمله حال این گونه افراد را تشبیه میکند و مجسم میسازد و میفرماید: با این که مؤمن بودند و مسلمانان همه با هم یک دست را تشکیل میدهند و بین آنان قویترین روابط هست، که همانا ایمان به خدا و آیات او است، ایمانی که تمامی روابط دیگر از قبیل پدر فرزندی و خویشاوندی و ولایت و بیعت و مودت و غیره را تحتالشعاع قرار میدهد، با این همه اینها به خاطر ضعفی که در ایمانشان هست کمترین رابطهای بین خود و شما نمیبینند و با چنین دیدی آرزو میکنند ای کاش ما نیز با مؤمنین بودیم
و در جهاد شرکت میکردیم، عینا مانند آرزویی که یک بیگانه دارد، میگویند: ای کاش من با ایشان بودم و به رستگاری عظیمی نائل میشدم.
و یکی از علائم ضعف ایمان آنان، همین است که به دست آمدن غنیمت را امری
بسیار مهم میپندارند، خیال میکنند آن مسلمانی که پشیزی غنیمت به دستش آمده، همه سعادتها را به دست آورده است، آن را رستگاری عظیم به حساب میآورد و نیز هر مصیبتی که به مؤمنین برسد از قبیل کشته و زخمی شدن در راه خدا و تحمل مشقت را نقمت و عذاب میپندارند.(1)
ایمانهای ضعیف خود را تقویت کنید!
«فَلْیُقاتِلْ فی سَبیلِ اللّهِ الَّذینَ یَشْرُونَ الْحَیوةَ الدُّنْیابِالاْخِرَةِ وَ مَنْ یُقاتِلْ فی سَبیلِ اللّهِ فَیُقْتَلْ اَوْ یَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتیهِ اَجْرا عَظیما،»
«پس کسانی که زندگی دنیا را میفروشند و آخرت را میخرند، باید در
1) المیزان، ج :4 ، ص: 664.
راه خدا پیکار کنند و کسانی که در راه خدا پیکار میکنند تا کشته شوند و یا بر دشمن چیره گردند به زودی اجری عظیمشان میدهیم.» (74 / نساء)
در آیات قبل مسلمانان را به سوی جهاد تحریک میکرد و کسانی را که از آن کراهت داشته و برای بیرون رفتن به سوی جهاد امروز و فردا میکردند مذمت میکرد، در این
آیه مجددا مردم را برای تحریک برای قتال در راه خدا هشدار میدهد، که همه آنها مؤمنند و با اسلام خود و تسلیم شدنشان در برابر خدای تعالی آخرت را با زندگی دنیا خریدهاند.
آنگاه به فایده قتال البته قتال به وجه حسن که به هر حال اجری عظیم است تصریح نموده، میفرماید: «وَ مَنْ یُقاتِلْ فی سَبیلِ اللّهِ...،» (74 / نساء) با این کلام خود بیان کرد که امر رزمنده در راه خدا منتهی به یکی از دو سرانجام محمود و پسندیده میشود، یا منتهی به این میشود که در راه خدا کشته شود و یا به این که بر دشمن خدا
غلبه پیدا کند و او به هر حال اجری عظیم خواهد داشت و اگر شق سوم سرنوشت جنگ که عبارت از فرار کردن که نه کشتن است و نه کشته شدن را ذکر نکرد، برای این بود که اشاره کند به این که رزمنده در راه خدا فرار نمیکند.
جهادگران شهید یا پیروز، اجری عظیم دارند!
و اگر از میان دو سرنوشت محتمل، اول سرنوشت کشته شدن را نام برد و بعدا سرنوشت غلبه را، برای این بود که ثواب کشته شدن بیشتر و پایدارتر است، چون رزمنده غالب و کسی که دشمن خدا را شکست میدهد، هر چند که اجر عظیم برایش نوشته شده، الا این که این اجر عظیم در خطر حبط شدن قرار دارد، چون وقتی آدمی بر دشمن خود پیروز شد ممکن است غرور ناشی از پیروزی و هوسهای ناشی از نداشتن دلواپسی به گناه وادارش ساخته در اثر ارتکاب گناه آن اجر عظیمی را که داشت از دست بدهد، چون بعضی از کارها هست که اجر اعمال صالحه را حبط میکند، یعنی خنثی میسازد، به خلاف کشته شدن در راه خدا، که بعد از آن حیاتی جز حیات آخرت
نیست، تا در آن حیات گناهی از او سر بزند و ثواب شهادتش را خنثی سازد، پس کشته راهخدا اجر عظیم خود را حتما دریافت میدارد، ولی غلبه وپیروزی بر دشمن هر چند که
غلبهاش در راه خدا بوده، لیکن امرش در استیفای اجرش مراعی و پا در هوا است. (1)
«وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَمِنَ الرِّجالِ وَ النِّسآءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنااَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظّالِمِ اَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّا وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرا،»
چرا در راه خدا و نجات مستضعفان پیکار نمیکنند؟
1) المیزان، ج :4 ، ص: 664.
«چرا در راه خدا و نجات بیچارگان از مردان و زنان و کودکان پیکار نمیکنند؟ بیچارگانی که میگویند بار الها ما را از این سرزمین که مردمش همه ستمگرند بیرون کن و نجات بده و از ناحیه خود سرپرستی بر ایمان بفرست و یا از جانب خود یار و مدد کاری بر ایمان روانه کن.» (75 / نساء)
این آیه شریفه نیز تحریکی دیگر است بر قتال، که با تعبیر استفهام انجام شده، استفهامی که به یاد شنونده میآورد که قتالشان قتال در راه خدا است و فراموش نکنند، که در چنین قتالی هدف زندگی سعیدشان تأمین میشود، چون در زندگی سعیده هیچ آرزو و هدفی جز رضوان خدا و هیچ سعادتی پرمحتواتر از قرب به خدا نیست و به یاد داشته باشند که قتالشان قتال در راه مردم و زنان و کودکانی است که به دست غداران روزگار به استضعاف کشیده شدهاند.
و بنابراین در این آیه شریفه تحریک و تهییجی است برای تمامی مؤمنین، چه آنهایی که ایمانشان خالص است و چه آنهایی که ایمانشان ضعیف و ناخالص است.
اما آنهایی که ایمانشان خالص و دلهایشان پاک است، برای به حرکت در آمدنشان به سوی قتال همان یاد خدای عز و جل کافی است، تا برای اقامه حق و لبیک گفتن به ندای پروردگارشان و اجابت دعوت داعی او، به پا خیزند.
و اما آنهایی که ایمانشان ناخالص است، اگر یاد خدا تکانشان داد که هیچ و اگر یاد خدا کافی نبود این معنا تکانشان میدهد که اولاً این قتالشان قتال در راه خدا است و ثانیا قتال در راه نجات مشتی مردم ناتوان است، که به دست کفار استضعاف شدهاند و خلاصه کلام این که آیه شریفه به این دسته از مردم میفرماید اگر ایمان به خدایتان
چرا در راه خدا و نجات مستضعفان پیکار نمیکنند؟
ضعیف است، حداقل غیرت و تعصب که دارید و همین غیرت و تعصب اقتضا میکند از جای برخیزید و شر دشمن را از سر یک مشت زن و بچه و مردان ضعیف کوتاه کنید.
آری اسلام هر چند که هر سبب و نسبی را در برابر ایمان هیچ و پوچ دانسته، لیکن در عین حال همین هیچ و پوچ را در ظرف ایمان معتبر شمرده، بنابراین بر هر فرد
مسلمان واجب است که به خاطر برادران مسلمانش که سبب ایمان بین وی و آنان برادری برقرار ساخته و نیز به خاطر برادران تنی و سایر خویشاوندانش از زن و مرد و ذراری در صورتی که مسلمان باشند فداکاری کند و غیرت به خرج دهد، که اگر چنین کند مستضعفین از خویشاوندان خود را نجات دهد، همین عمل نیز بالاخره سبیلاللّه خواهد شد، نه اینکه در مقابل سبیلاللّه عنوانی دیگر داشته باشد.
در آیه این مستضعفین بعضی از مؤمنین و پارهای از آنها فرض شدهاند، چون
همان طور که قبلاً خاطر نشان ساختیم کسانی هستند که اللّه و ربوبیت او را قبول دارند و میگویند: «رَبَّنااَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ...،» و علاوه بر این که مؤمنند مظلوم و بیچاره و معذبند و داد مظلومی سر میدهند، استغاثه و التماس میکنند، که: پروردگارا ما را از این شهری که اهلش ستمکارند نجات بده!
«وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرا،» و از این مناجاتشان فهمیده
میشود، از خدا تمنای ولی و یاوری کردهاند، اما راضی نشدند خود آن ولی را صدا بزنند، بلکه از پروردگارشان خواستهاند ولیّ و نصیری به یاریشان بفرستد. (1)
چرا در راه خدا و نجات مستضعفان پیکار نمیکنند؟
در آیهای که گذشت همان طور که اشاره کردیم همه مؤمنین یعنی آنهایی که واقعا مؤمنند و آنهایی که ایمانی مستعار دارند را تحریک میکرد برای قتال با دشمنان و غیرت و تعصب آنان را به هیجان میآورد و این کاری است که هر مربی و رهبری با مردم خود میکند ولیکن خواننده محترم اگر آیه شریفه را به دقت در نظر بگیرد و آن
1) المیزان، ج :4 ، ص: 664.
گاه رفتاریکه خود ما بهعنوان یک موجود طبیعی و به حکم آن چه طبیعت اقتضا میکند عمل میکنیم مقایسه کند، آن وقت ادبی از قرآن میبیند که به راستی شگفت آور است:
توضیح این که جای هیچ تردیدی نیست که در ساختمان بدنی و روحی انسان
چیزی به کار رفته که آدمی را در مواقعی که احساس کند دیگران به منافع او تجاوز میکنند و رعایت احترام مقدسات (مثلاً اطفال و ناموس) او را نمیکنند و یا در صددند آبروی او را بریزند و خاندان او را هتک نمایند و یا کاری دیگر از این قبیل بکنند وادار به دفاع میسازد و این لزوم دفاع از خود و از متعلقات خود حکمی است که فطرت به گردن بشر انداخته و به وی الهام کرده، چیزی که هست به کار بردن این نیرو و یا بگو اطاعت از این حکم فطرت دو جور انجام میشود، یکی به نحو شایسته و آن این است که هم به کار بستن آن به نحو شایسته و حق باشد و هم برای حفظ حق خود باشد، نه حفظ باطل و دیگری به نحو ناشایست و مذموم و آن این است که هم به کار بستن آن به نحو
باطل باشد و هم برای حفظ باطل شد، که معلوم است در این صورت چه فساد و شقاوتی در پی دارد و چهقدر نظام امور زندگی را به هم میزند.
گفتاری کوتاه پیرامون مسأله غیرت و تعصب
اسلام مسأله غیرت و تعصب را باطل معرفی نکرده بلکه اصل آن را حفظ نموده، زیرا غیرت ریشه در فطرت انسان دارد و اسلام هم دین فطرت است،
ولی در جزئیات آن دخالت کرده است و فرموده آن قدر از غیرت و تعصب که مطابق با فطرت است، حق است و شاخ و برگی که اقوام به آن دادهاند، باطل است، این اولاً و در ثانی همین ودیعه فطری را یعنی غیرت و تعصب را از هر سویی به سوی خدای تعالی برگردانیده و سپس موارد بسیاری که دارد همه را در یک قالب ریخت و آن قالب عبارت است از توحید، مثلاً یکی از موارد تعصب، تعصب درباره مردان است، که زنان درباره آنان تعصب میورزند، یکی
دیگر درباره زنان است، که مردان نسبت به آنان غیرت و تعصب به خرج
میدهند، یکی دیگر درباره اطفال و کودکان و بهطورکلی فرزندان است، که پدران و مادران دربارهآنان تعصبمیورزند، همهاینها را رنگ توحید داد، به این معنا که هر جا تعصب ورزیدن، خداپسند باشد، باید تعصب ورزید، هر جا نباشد نباید اعمال کرد.(1)
«اَلَّذینَ امَنُوا یُقاتِلُونَ فی سَبیلِاللّهِ وَالَّذینَ کَفَرُوا یُقاتلُونَ فی سَبیلِ الطّاغُوتِ فَقاتِلُوآا اَوْلِیآءَ الشَّیْطانِ اِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعیفا،»
مقایسه جهاد در راه خدا و پیکار در راه طاغوت
«کسانی که ایمان آوردهاند، در راه خدا پیکار میکنند و آنها که کفر را
1) المیزان، ج :4 ، ص: 664.
پیشه خود کردهاند در راه طاغوت میجنگند، پس شما ای مؤمنان با یاران شیطان پیکار کنید، که کید شیطان همیشه ضعیف بوده است.» (76 / نساء)
در این آیه شریفه بین «اَلَّذینَ امَنُوا» و بین «َالَّذینَکَفَرُوا» از نظر چگونه قتال کردن مقایسه شده است، که مؤمنین چه جور قتال میکنند و کفار چگونه؟ و به عبارتی دیگر از جهت نیت هر یک از دو طایفه در قتال کردنشان مقایسه شده است، تا با این بیان شرافت و فضیلت مؤمنین بر کفار در طریقه زندگیشان معلوم شود و روشن گردد که طریقه مؤمنین، به خدای سبحان منتهی میشود و در نتیجه این روشنگری، مؤمنین به سوی قتال با کفار تحریک میشوند.
«فَقاتِلُوآا اَوْلِیآءَ الشَّیْطانِ اِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعیفا،» (76 / نساء) آنهایی که راه کفر را پیش گرفتهاند، بدان جهت که در راه طاغوت قرار گرفتهاند، از ولایت خدای تعالی خارج شدهاند و در نتیجه دیگر مولایی ندارند، ولیّ آنان همان ولّی شرک و
پرستش غیر خدای تعالی است و او شیطان است، پس ولّی کفار شیطان است و ایشان نیز اولیای اویند.
و اینکه در آخر آیه فرمود: کید شیطان ضعیف است، دلیلش این است که روش طاغوت که همان کید شیطان باشد، چیزی جز ضعف نیست و به همین جهت است که مؤمنین را به بیان ضعف روش کفار تشویق و بر قتال کفار تشجیع میکند و بر کسی پوشیده نیست که ضعف کید شیطان نسبت به راه خدا با قوت آن نسبت به افراد هواپرست منافاتی ندارد.
مقایسه جهاد در راه خدا و پیکار در راه طاغوت
در تفسیر عیاشی از سلیمان بن خالد از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: خدای تعالی کسانی را که گفتند: خدای چه رحمی به ما کرد که با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبودیم و آسیب ندیدیم، را مؤمن خوانده و فرموده: «یآ اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ اَوِانْفِرُوا جَمیعا تا آنجاکه اگر مصیبتی به شما برسد
میگوید خدا به ما انعام کرد، که با شما نبودیم...،» (71 / نساء) و چنین به نظر میرسد که به راستی مؤمنند در حالی که مؤمن نیستند که هیچ، بلکه هیچ کرامتی هم ندارند ولی چون جزء جمعیت مؤمنین و داخل آنانند فرموده: « یآ اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا،» چون اگر فرضا اهل آسمان و زمین چنین سخنی بگویند، یعنی بگویند: خدا چه انعامی به ما کرد که با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نبودیم، به همین خاطر مشرک میشدند، پس افرادی که قرآن کریم این گفتار را از ایشان حکایت میکند مشرک بودند، چون به قول معروف هم خدا را میخواستند و هم خرما را، وقتی مصیبتی به مسلمانان میرسید چنین میگفتند و وقتی مسلمانان به غنیمتی میرسیدند، میگفتند ای کاش ما نیز با آنان بودیم و به رستگاری عظیمی رستگار میشدیم، یعنی در راه خدا جنگ میکردیم و غنیمت میبردیم.
مؤلف: این معنا را طبرسی در مجمع و قمی در تفسیر خود از آن
جناب روایت کردهاند و منظور آن جناب از شرک، شرک معنوی است نه ظاهری که باعث کفر بشود و ظاهر احکام اسلام را از صاحبش سلب کند. (1)
فرمانجنگبامشرکینمکه:تبییناهدافوشرایطجنگ
«وَقاتِلُوا فی سَبیلِاللّهِ الَّذینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوااِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ،»
«و در راه خدا با کسانی که با شما سر جنگ دارند کارزار بکنید اما تعدی روا مدارید که خدا متجاوزان را دوست نمیدارد.» (190 / بقره) «وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ اَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُاَخْرَجُوکُمْ وَ الْفِتْنَةُ اَشَدُّ
1) المیزان، ج :4 ، ص: 664.
مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْعِنْدَالْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتّی یُقاتِلُوکُمْ فیهِ فَاِنْ قاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ کَذلِکَ جَزاءُ الْکافِرینَ فَاِنِ انْتَهَوْا فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ.»
«و ایشان را هر جا که دست یافتنید به قتل برسانید و از دیارشان مکه بیرون کنید
همان طور که شما را از مکه بیرون کردند و فتنه آنان از این کشتار شما شدیدتر بود ولی در خود شهر مکه که خانه امن است با ایشان نجنگید مگر این که ایشان در آن جا با شما جنگ آغاز کنند، که اگر خود آنان حرمت مسجد الحرام را رعایت ننموده جنگ را با شما آغاز کردند شما هم بجنگید که سزای کافران همین است اگر از شرارت و جنگ در مکه دست برداشتند شما هم دست بردارید که خدا آمرزگاری رحیم است،» (191 / بقره)
«وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدّینُ لِلّهِ فَاِنِانْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ اِلاّ عَلَی الظّالِمینَ،»
«و با ایشان کارزار کنید تا به کلی فتنه ریشهکن شود و دین تنها برای خدا شود و اگر به کلی دست از جنگ برداشتند دیگر هیچ دشمنی و خصومتی نیست مگر علیه
فرمانجنگبامشرکینمکه:تبییناهدافوشرایطجنگ
ستمکاران،» (192 / بقره)
«اَلشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَوَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ،»
«اگر آنان حرمت ماه حرام را شکستند شما هم بشکنید چون خدا قصاص را در همه حرمتها جایز دانسته پس هر کس بر شما ستم کرد شما هم به همان اندازه که بر شما ستم روا داشتند بر آنان ستم کنید و نسبت به ستم بیش از آن از خدا بترسید و بدانید که خدا با مردم با تقوا است،» (193 / بقره)
«وَ اَنْفِقُوا فی سَبیلِ اللّهِ وَ لاتُلْقُوا بِاَیْدیکُمْ اِلَی التَّهْلُکَةِوَ اَحْسِنُوا اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ،»
«و در راه خدا انفاق کنید و خویشتن را به دست خود به هلاکت نیفکنید و احسان کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد.» (194 / بقره)
توضیح: سیاق آیات شریفه دلالت دارد بر این که همه یک باره و با هم نازل شده و
این که همه یک غرض را ایفا میکنند و آن عبارت است از فرمان جنگ برای اولین بار با مشرکین مکه و این که میگوئیم با خصوص مشرکین مکه از این جا میگوئیم که در این آیات به ایشان تعریض شده، که مؤمنین را از مکه بیرون کردند و نیز متعرض مسأله فتنه و امر قصاص است و نیز نهی میفرماید از این که این جنگ را پیرامون مسجدالحرام انجام دهند، مگر این که مشرکین در آن جا جنگ را آغاز کنند و همه اینها اموری است مربوط به مشرکین مکه.
فرمانجنگبامشرکینمکه:تبییناهدافوشرایطجنگ
علاوه بر این در این آیات قتال را مقید به قتال کرده و فرموده:
«وَ قاتِلُوا فی سَبیلِاللّهِ الَّذینَ یُقاتِلُونَکُمْ در راه خدا قتال کنید با کسانی که با شما قتال میکنند.» و معلوم است که معنای این کلام اشتراط قتال به قتال نیست و نمیخواهد بفرماید اگر قتال کردند شما هم قتال کنید، چون در آیه کلمه اگر به کار نرفته است. بلکه ظاهر آیه این است که فعل «یُقاتِلُونَکُمْ» برای حال و وصفی باشد برای اشاره و معرفی دشمن و مراد از جمله «الَّذینَ یُقاتِلُونَکُمْ» الذین حالهم حال القتال مع المؤمنین
باشد، یعنی کسانی که حالشان حال قتال با مؤمنین است و کسانی که در مکه چنین حالی را داشتهاند همان مشرکین مکه بودند.
پس سیاق این آیات سیاق آیه: «اُذِنَ لِلَّذینَ یُقاتِلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ، اَلَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ اِلاّ اَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ....»
(39و 40 / حج) است که اذن در آن اذنی است ابتدائی، در قتال با مشرکینی که مقاتله میکنند نه این که معنایش شرط باشد.
علاوه بر این که آیات پنجگانه همه متعرض بیان یک حکم است، با حدود و اطرافش و لوازمش به این بیان که جمله «وَقاتِلُوا فی سَبیلِاللّهِ» اصل حکم را بیان میکند و جمله «لا تَعْتَدُوا...» حکم نامبرده را از نظر انتظام تحدید میکند و جمله «وَاقْتُلُوهُمْ...» ازجهت تشدید آنرا تحدیدمینماید و جمله «وَ لاتُقاتِلُوهُمْ عِنْدَالْمَسْجِدِ الْحَرامِ...» آن را از جهت مکان و جمله «وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ...» از جهت زمان و مدت تحدید مینماید و جمله «اَلشَّهْرُ الْحَرامُ...» بیان میکند که این حکم جنبه
قصاص در جنگ و آدم کشی و خلاصه معامله به مثل دارد، نه جنگ ابتدائی و تهاجمی و جمله «وَ اَنْفِقُوا...» مقدمات مالی این قتال را فراهم میکند، تا مردم برای مجهز شدن
فرمانجنگبامشرکینمکه:تبییناهدافوشرایطجنگ
انفاق کنند، پس به نظر نزدیک چنین میرسد که نزول هر پنج آیه درباره یک امر بوده باشد و آن تشریع قتال با مشرکین مکه است که، سر جنگ با مؤمنین داشتند. (1)
«وَقاتِلُوا فی سَبیلِاللّهِ الَّذینَ یُقاتِلُونَکُمْ...!»
قتال به معنای آن است که شخصی قصد کشتن کسی را کند، که او قصد کشتن وی را دارد و در راه خدا بودن این عمل به این است که غرض تصمیم گیرنده اقامه دین و
1) المیزان، ج :2 ، ص: 87.
اعلای کلمه توحید باشد، که چنین قتالی عبادت است که باید با نیت انجام شود و آن نیت عبارت است از رضای خدا و تقرب به او، نه استیلا بر اموال مردم و ناموس آنان.
پس قتال در اسلام جنبه دفاع دارد، اسلام میخواهد به وسیله قتال با کفار از حق قانونی انسانها دفاع کند، حقی که فطرت سلیم هر انسانی به بیانی که خواهد آمد آن را برای انسانیت قائل است، آری از آن جائی که قتال در اسلام دفاع است و دفاع بالذات محدود به زمانی است که حوزه اسلام مورد هجوم کفار قرار گیرد، به خلاف جنگ که معنای واقعیش تجاوز و خروج از حد و مرز است، لذا قرآن کریم دنبال فرمان قتال فرمود: «وَ لا تَعْتَدُوااِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ،» تجاوز نکنید که خدا تجاوزکاران را دوست نمیدارد!
هدف: فیسبیلاللّه بودن جنگ و عنوان دفاعی آن
«تَعْتَدُوا» به معنای بیرون شدن از حد است و نهی از اعتدا نهیی است مطلق، در نتیجه مراد از آن مطلق هر عملی است که عنوان تجاوز بر آن صادق باشد، مانند قتال
قبل از پیشنهاد مصالحه بر سر حق و نیز قتال ابتدائی و قتل زنان و کودکان و قتال قبل از اعلان جنگ با دشمن و امثال اینها، که سنت نبویه آن را بیان کرده است. (1)
«وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ اَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُاَخْرَجُوکُمْ وَ الْفِتْنَةُ اَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ...!»
معنای آیه همان معنائی است که آیه: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ مشرکین را بکشید هر جا که آنان را یافتید،» (5 / توبه) بدان معنا است.
1) المیزان، ج :2 ، ص: 87.
کلمه «فِتْنَةٌ» به معنای هر عملی است که به منظور آزمایش حال چیزی انجام گیرد و بدین جهت است که هم خود آزمایش را فتنه میگویند و هم ملازمات غالبی آن را، که عبارت است از شدت و عذابی که متوجه مردودین در این آزمایش یعنی گمراهان و مشرکین میشود، در قرآن کریم نیز در همه این معانی استعمال شده و منظور از آن در آیه مورد بحث شرک به خدا و کفر به رسول و آزار و اذیت مسلمین است، همان
فرمان کشتار مشرکین و پایان فتنه ایذای مسلمانان
عملی که مشرکین مکه بعد از هجرت و قبل از آن با مردم مسلمان داشتند.
پس معنای آیه این شد که علیه مشرکین مکه کمال سختگیری را به خرج دهید و آنان را هر جا که برخوردید به قتل برسانید، تا مجبور شوند از سرزمین و وطن خود کوچ کنند، همانطور که شما را مجبور به جلای وطن کردند، هر چند که رفتار آنان با شما سختتر بود، برای این که رفتار آنان فتنه بود و فتنه بدتر از کشتن است، چون کشتن تنها انسان را از زندگی دنیا محروم میکند،
ولی فتنه مایه محرومیت از زندگی دنیا و آخرت و انهدام هر دو نشأه است.
«وَلاتُقاتِلُوهُمْ عِنْدَالْمَسْجِدِالْحَرامِ حَتّی یُقاتِلُوکُمْ فیهِ...،» در اینجمله مسلمین رانهی میکند از قتال در مسجدالحرام، برای این که حرمت مسجدالحرام را حفظ کرده باشند.
«فَاِنِ انْتَهَوْا فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ» انتهاء به معنای امتناع و خودداری از
عملی است و منظور در اینجا خودداری از مطلق جنگ در کنار مسجدالحرام است، نه خودداری از مطلق قتال بعد از مسلمان شدن دشمن و به اطاعت اسلام در آمدن، چون عهدهدار این معنا جمله «فَاِنِانْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ...،» (193 / بقره) است. (1)
1) المیزان، ج :2 ، ص: 87.
«وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدّینُ لِلّهِ!»
تعیین زمان برای پایان قتال
این آیه مدت قتال را تحدید میکند و کلمه «فِتْنَةٌ» در لسان این آیات به معنای شرک است، به این که بتی برای خود اتخاذ کنند و آن را بپرستند، آن طور که مشرکین مکه مردم را وادار به آن میکردند، دلیل این که گفتیم فتنه به معنای شرک است جمله «وَ یَکُونَ الدّینُ لِلّهِ» است و آیه مورد بحث نظیر آیه «وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ ، وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَوْلیکُمْنِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصیرُ،» است که میفرماید با مشرکین قتال کنید تا زمانی که دیگر شرکی باقی نماند حال اگر پشت کردند بدانید که سرپرست شما تنها خداست، که چه خوب سرپرست و چه خوب یاوری است.
آیه نامبرده این دلالت را دارد که قبل از قتال باید مردم را دعوت کرد و اگر دعوت را پذیرفتند که قتالی نیست و اگر دعوت را رد کردند آن وقت دیگر ولایتی ندارند، یعنی
دیگر خدا که «نِعْمَالْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصیرُ،» است ولی و سرپرست ایشان نیست و دیگر یاریشان نمیکند، چون خدا تنها بندگان مؤمن خود را یاری میفرماید.
و معلوم است که منظور از قتال این است که دین برای خدا به تنهائی شود و قتالی که چنین هدفی دارد و تنها به این منظور صورت میگیرد معنا ندارد بدون دعوت قبلی به دین حق که اساسش توحید است آغاز شود.
مراد از این که فرمود: تا آن که دین برای خدا شود، این است که مردم اقرار به توحید کنند و خدا را بپرستند و اهل کتاب اقرار به توحید دارند هر چندکه توحیدشان توحید نیست و این اقرارشان در حقیقت کفر به خدا است، هم چنانکه خدای تعالی در این باره فرموده: «اِنَّهُم لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لابِالْیَوْمِ الاْخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدینُونَ دینَالْحَقِّ ایشان ایمان به خدا و روز جزا ندارند و آنچه را خدا و رسولش تحریم کرده حرام نمیدانند و به دین حق متدین نمیشوند،» (29 / توبه) ولیکن
اسلام به همین توحید اسمی از ایشان قناعت کرده، مسلمین را دستور داده با ایشان قتال کنند تا حاضر به جزیه شوند و در نتیجه کلمه حق بر کلمه آنان مسلط گشته دین اسلام بر همه ادیان قاهر شود.
تعیین زمان برای پایان قتال
«فَاِنِانْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ اِلاّ عَلَی الظّالِمینَ...،» یعنی اگر دست از فتنه برداشته و به آن چه شما ایمان آوردهاید ایمان آوردند دیگر با ایشان مقاتله مکنید و دیگر عدوانی نیست مگر بر ستمگران، پس آیه شریفه مورد بحث نظیر آیه «فَاِنْ تابُوا وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّکوةَ فَاِخْونُکُمْ فِی الدّینِ،» (11 / توبه) میباشد(1)
1) المیزان، ج :2 ، ص: 87.
«وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهعَدُوَّاللّهِ وَعَدُوَّکُمْ وَ ءاخَرینَ مِنْ دُونِهِمْ لاتَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ یَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فی سَبیلِ اللّهِ یُوَفَّ اِلَیْکُمْ وَ اَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ،»
«و آماده کنید برای کارزار با ایشان هر چه را میتوانید از نیرو و از اسبان بسته شده که بترسانید با آن دشمن خدا و دشمن خود را و دیگران را از غیر ایشان که شما آنان را نمیشناسید و خدا میشناسد و آن چه که در راه خدا خرج کنید به شما پرداخت میشود و به شما ظلم نخواهد شد.» (60 / انفال)
امر به آمادگی و تجهیز قوا در مقابله با دشمن
«اَعِدُّوا» به معنای تهیه کردن چیزی است تا انسان با آن چیز به هدف دیگری که دارد برسد، که اگر قبلاً آن را تهیه ندیده بود به مطلوب خود نمیرسید.
«قُوَّةٍ» به معنای هر چیزی است که با وجودش کار معینی از کارها ممکن میگردد و در جنگ به معنای هر چیزی است که جنگ ودفاع با آن امکانپذیر است، از قبیل
انواع اسلحه و مردان جنگی با تجربه و دارای سوابق جنگی و تشکیلات نظامی.
این که فرمود: «وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ،» امر عامی است به عموم مؤمنین که در قبال کفار به قدر توانائیشان از تدارکات جنگی که به آن احتیاج پیدا خواهند کرد تهیه کنند، به مقدار آن چه که کفار بالفعل دارند و آن چه که توانائی تهیه آن را دارند.
مسأله جنگ و جدال و اختلافاتی که منجر به جنگهای خسارتزا میشود امری است که در مجتمعات بشری گریزی از آن نبوده و خواه ناخواه پیش میآید و اگر این امر قهری نبود انسان در خلقتش به قوائی که جز در مواقع دفاع به کار نمیرود از قبیل غضب و شدت و نیروی فکری، مجهز نمیشد.
پس این که میبینیم انسان به چنین قوائی در بدن و در فکرش مجهز است خود دلیل بر این است که وقوع جنگ امری است اجتنابناپذیر و چون چنین است به حکم فطرت بر
جامعه اسلامی واجب است که همیشه و در هر حال تا آن جا که میتواند و به همان مقداری که احتمال میدهد دشمنش مجهز باشد مجتمع صالحش را مجهز کند.
و در تعالیم علیه دین فطری اسلام که دین قیم است و خدای تعالی آن را برای بشر فرستاده حکومتی را برای بشر اختیار کرده که باید اسم آن را حکومت انسانی گذاشت،
امر به آمادگی و تجهیز قوا در مقابله با دشمن
حکومتی است که در آن حقوق فرد فرد جامعه را محفوظ و مصالح ضعیف و قوی، توانگر و فقر، آزاد و برده، مرد و زن، فرد و جماعت و بعض و کل را به طور مساوی رعایت کرده است، حکومتش فردی استبدادی نیست تا قائم به خواستههای شخص حاکم باشد و او به دل خواه خود در جان و عرض و مال مردم حکومت کند. و حکومت اکثریت یعنی پارلمانی هم نیست تا بر طبق خواسته اکثر افراد دور زده و منافع مابقی پایمال شود، یعنی نصف جمعیت به اضافه یک به مراد خود رسیده ونصف منهای یک آن محروم گردد.
و شاید سّر این که بعد از خطاب به شخص رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در آیات قبل خطاب را متوجه عموم مردم کرده و فرموده:«وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ،» همین نکته باشد، زیرا گفتیم که حکومت اسلامی حکومتی است انسانی، به این معنا که حقوق همه افراد
انسانها را رعایت نموده و به خواستههای آنان احترام میگذارد، ولو هر که میخواهد باشد، نه این که خواستههای افراد را فدای خواسته یک نفر و یا خواسته اکثریت کرده باشد.
و چون چنین است دشمن منافع یک جامعه اسلامی دشمن منافع تمامی افراد است و بر همه افراد است که قیام نموده و دشمن را از خود و از منافع خود دفع دهند و باید برای چنین روزی نیرو و اسلحه زیر سر داشته باشند، تا بتوانند منافع خود را از خطر دستبرد دشمن نگهدارند، گو این که پارهای دیگر هم هست که مسؤول تهیه آن خود افرادند، چون حکومت هر قدر هم نیرومند و دارای امکانات زیادی باشد به افراد مردم
محتاج است، پس مردم هم بنوبه خود باید قبلاً فنون جنگی را آموخته و خود را برای روز مبادا آماده کنند. پس تکلیف «وَ اَعِدُّوا...» تکلیف به همه است!
امر به آمادگی و تجهیز قوا در مقابله با دشمن
«تُرْهِبُونَ بِهعَدُوَّاللّه وَ عَدُوَّکُمْ وَ ءاخَرینَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ یَعْلَمُهُمْ،» این قسمت از آیه شریفه در مقام بیان تعلیل جمله «وَ اَعِدُّوا لَهُمْ» است و معنایش این است که این قوا و امکانات دفاعی را تدارک ببینید تا به وسیله آن دشمن خدا و دشمن خود را ترسانیده و از آنان زهر چشم گرفته باشید و اگر دشمن دین را هم دشمن خدا و هم دشمن ایشان خواند، برای این بود که هم واقع را بیان کرده باشد و هم این که ایشان را تحریک نموده باشد.
و این که فرمود: «وَ ءاخَرینَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ،» منظور از آخرین، آن افرادی هستند که مؤمنین از دشمنی آنان بی خبرند و منظور از اولین آن افرادی هستند که
مؤمنین ایشان را به دشمنی خدا و دشمنی خودشان میشناسند و بهطوری که از اطلاق لفظ آیه برمیآید منظور از آن افرادی که مؤمنین ایشان را نمیشناسند نه تنها آن افراد منافقی هستند که مؤمنین را به عداوت تهدید میکنند و مؤمنین از خطر آنان بیخبرند، چون در میان مؤمنین علامت و امتیازی نداشته و در لباس مؤمنین و در زی ایشان با خود ایشان نماز میخوانند و روزه میگیرند و به حج میروند و به حسب ظاهر جهاد میکنند، بلکه غیر منافقین یعنی کفاری را هم که مؤمنین هنوز مبتلای به آنان نشدهاند شامل میشود. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 151.
«یآاَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَلَی الْقِتالِ اِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صبِرُونَ یَغْلِبُوا مِأْئَتَیْنِ وَ اِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِأْئَةٌ یَغْلِبُوآا اَلْفا مِنَ الَّذینَ کَفَرُوابِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ،»
امر به مقابله صد نفر با هزار نفر در جنگهای اسلام
«هان ای پیغمبر! تحریض کن مؤمنین را بر کارزار اگر از شما بیست نفر با استقامت یافت شوند بر دویست نفر غلبه مییابند و اگر از شما صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند غالب میشوند، به خاطر اینکه آنان مردمی هستند که نمیفهمند.» (65 / انفال)
میفرماید: بیست نفر صابر از شما بر دویست نفر از کسانیکه کافر شدهاند غالب میشود و صد نفر صابر از شما بر هزار نفر از کسانیکه کافر شدهاند غالب میآیند و این غلبه به علت این است که کفار مردمی هستند که نمیفهمند.
و همین نبودن فهم در کفار و در مقابل، بودن آن در مؤمنان باعث شده که یک نفر از
(168) جنگ و صلح
بیست نفر مؤمن، بیشتر از ده نفر از دویست نفر کافر، به حساب آید و بر همین اساس آیه شریفه حکم کلی خود را روی همین حساب برده و میفرماید: بیست نفر از مؤمنین بر دویست نفر از کفار غالب میشوند و سرّش این ا ست که مؤمنان در هر اقدامی که میکنند اقدامشان ناشی از ایمان به خداست و ایمان به خدا نیرویی است که هیچ نیروی دیگری معادل آن نبوده و در برابر آن تاب مقاومت نمیآورد، چون به دست آوردن نیروی ایمان مبنی بر فهم صحیح است و همین فهم صحیح صاحبش را به هر خلق و خوی پسندیدهای متصف میسازد و او را شجاع و با شهامت و پر جرأت و دارای استقامت و وقار و آرامش قلب و وثوق به خدا بار میآورد، چنین کسی اطمینان و یقین دارد به این که به هر تقدیر چه کشته شود و چه بکشد برد با اوست، زیرا در هر دو تقدیر پاداشش بهشت است و او در خود مصداقی برای مرگ به آن معنائی که کفار معتقدند و
امر به مقابله صد نفر با هزار نفر در جنگهای اسلام
آن را نابودی میپندارند نمیبیند، به خلاف کفار که اتکاءشان همه بر هوای نفس و اعتمادشان همه بر ظواهری است که شیطان در نظرشان جلوه میدهد و معلوم است دلهائی که تمام اعتمادشان بر هوا و هوس است هرگز متفق نمیشوند و اگر هم احیانا
متفق شوند اتفاقشان دائمی نیست و دوامشان تا جائی است که پای جان به میان نیاید وگرنه از آن جائی که مرگ را نابودی میدانند اتفاقشان مبدل به تفرقه میشود.
و بسیار نادر است که دلی بی ایمان تا پای جان بر سر هواهای خود پایدار بماند، مگر این که مشاعرش را از دست داده باشد، وگرنه با احساس کمترین خطر از میدان در میرود، مخصوصا مخاطرات عمومی که تاریخ نشان میدهد زودتر از هر خطر دیگری این قبیل مردم را از پای در میآورد، مانند از پای درآمدن مشرکان در جنگ بدر، که با کشته شدن هفتاد نفر همه فراری شدند، با این که عدهشان هزار نفر بود و نسبت هفتاد با هزار تقریبا نسبت یک است به چهارده، پس فراری شدن ایشان در حقیقت به معنای فراری شدن چهارده نفر از یک نفر است و این نیست مگر به خاطر فقه مؤمنان که خود علم و ایمانرا دربردارد و بهخاطرجهلکفارکهخود ملازمباکفر و هویپرستیاست.(1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 161.
امر به مقابله صد نفر با هزار نفر در جنگهای اسلام
«یآاَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَلَی الْقِتالِ اِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صبِرُونَ یَغْلِبُوا مِأْئَتَیْنِ وَ اِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِأْئَةٌ یَغْلِبُوآا اَلْفا مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ،»
«هان ای پیغمبر! تحریض کن مؤمنین را بر کارزار اگر از شما بیست نفر با
استقامت یافت شوند بر دویست نفر غلبه مییابند و اگر از شما صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند غالب میشوند، به خاطر این که آنان مردمی هستند که نمیفهمند،» (65 / انفال)
«اَلْئنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنْکُمْ وَ عَلِمَ اَنَّ فیکُمْ ضَعْفا فَاِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِأْئَةٌ صابِرَةٌ
یَغْلِبُوا مِأَتَیْنِ وَ اِنْیَکُنْ مِنْکُمْ اَلْفٌ یَغْلِبُوآا اَلْفَیْنِبِأِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُمَعَ الصّبِرینَ،»
«اکنون خداوند سبک کرد از شما و دانست که در شما ضعفی است، حال اگر از شما صد نفر صابر یافت شوند بر دویست نفر غلبه پیدا میکنند و اگر از شما هزار نفر یافت شوند بر دو هزار نفر غالب میآیند به اذن خدا و خدا با صابرین است.» (66 / انفال)
یعنیاگراز شماصدصابرباشدبردویستنفر غلبهمیکند و اگر صابرانازشما هزار نفر باشند بر دو هزار نفر از کفار غلبه میکنند بر همان اساسی که در آیه قبلی گذشت.
و در جمله «وَ عَلِمَ اَنَّ فیکُمْ ضَعْفا،» منظور از ضعف، ضعف در صفات روحی است که بالاخره به ضعف در ایمان منتهی میشود.
آری، یقین به حق است که همه صفات پسندیده موجب فتح و ظفر از قبیل شجاعت و صبر و رأی صائب از آن سرچشمه میگیرد، منظور از ضعف این است، نه ضعف از جهت نفرات و تجهیزات جنگی، چون بدیهی است که مؤمنین
همواره در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رو به قوت و زیادی نفرات بودند نه رو به ضعف.
و قید «بِأِذْنِ اللّهِ» جمله «یَغْلِبُوآا» را مقید میکند و معنایش این است که: خداوند با این که شما مردمی با ایمان و صابر هستید خلاف این را نمیخواهد. و از همین جا
تخفیف مقابله صد نفر با دویست نفر
معلوم میشود که جمله «وَ اللّهُ مَعَ الصّبِرینَ،» نسبت به قید «بِأِذْنِ اللّهِ» به منزله تعلیل آن است.
با در نظر گرفتن این که نداشتن فقه و صبر و هم چنین ضعف روحی از علل و اسباب خارجیی است که در غلبه نکردن و ظفر نیافتن مؤثر است، بدون شک از دو آیه مورد بحث به خوبی فهمیده میشود که حکم در آن دو مبنی بر اوصاف روحیی است که در مؤمنین و کفار اعتبار شده و این که همان قوای روحی که در آیه اولی برای یک مؤمن اعتبار شده بود و قوتش به اندازهای بود که بر قوای روحی و داخلی ده نفر کافر غلبه میکرد چیزی نگذشت که آن قدر پائین آمد تا همان قوا بر بیشتر از قوای روحی دو
نفر کافر نمیچربید یعنی قوای روحی مؤمنین متوسط الحال به نسبت هشتاد در صد کاهش یافت و بیست مؤمن در برابر دویست کافر که در آیه اولی اعتبار شده بود در آیه دومی مبدل شد به صد مؤمن در برابر دویست کافر.
و صدنفر در برابر هزارنفر آیه اولی در آیه دومی مبدل شدبه هزار دربرابردو هزار.
بحث دقیق در عواملی که بر حسب احوال جاری در مجتمعات بشری در نفوس انسانها صفات اخلاقی مختلفی ایجاد میکند نیز آدمی را به این معنا راهنمائی مینماید، برای این که هر جامعه خانوادگی و حزبی که به منظور غرضی از اغراض زندگی مادی و یا دینی تشکیل مییابد، در اول تشکیل و ابتدای انعقاد به موانع و گرفتاریهائی که از هر سو اساس آن را تهدید به انهدام میکند بر میخورد و در نتیجه قوای دفاعیش بیدار گشته و آماده میشود تا در راه رسیدن به هدفی که به نظرش مشروع است پیکار کند، یعنی آن نفسانیات که انسان را وادار به تحذر از ناملایمات و
تخفیف مقابله صد نفر با دویست نفر
بذل جان و مال در این راه میکند در وی بیدار میشود و هم چنین به پیکار خود ادامه داده و شب و روز جان و مال خود را در این راه صرف میکند و باز تجدید قوا نموده پیش میرود تا آن جا که برای خود تا اندازهای استقلال در زندگی فراهم سازد و تا حدی محیط را مساعد نموده و جمعیتش فزونی یافته آسایش و آرامش پیدا میکند و شروع میکند به عیاشی و استفاده از فواید کوششهایش، در این هنگام است که آن قوای روحی که در همه اعضاء گسترده است و اعضاء را وادار به کوشش و عمل میکرده آرام گشته رو به سستی میگذارد.
علاوه، جامعه هر قدر هم افرادش اندک باشند در مسأله ایمان و خصوصیات روحی و صفات پسندیده اخلاقی خالی از اختلافات نیستند.
بالاخره افرادش در این باره اختلاف دارند که یکی قوی است و یکی ضعیف و قهرا
هر چه افراد اجتماع بیشتر باشند افراد سست ایمان و بیماردلان و منافقان نیز بیشتر
میشوند و کفه میزان این طبقه سنگینتر و کفه افراد برجسته سبکتر میشود و در این مطلب فرقی میان جمعیتهای دینی و احزاب دنیوی نیست.
آری، سنت طبیعی که در نظام انسانی جریان دارد بر همه اجتماعات یکسان جاری میشود، تجربه قطعی نیز ثابت کرده که افرادی که به خاطر غرض مهمی ائتلاف میکنند هر قدر عدهشان کمتر باشد در مقابل رقبا و مزاحمینشان قویتر میباشند و هر قدر گرفتاری و فتنههایشان بیشتر باشد نشاطشان در کار و کوشش بیشتر و کار و کوششان در اثر سریعتر و تیزتر است. برعکس هر چه افرادشان بیشتر و رقبا و موانع رسیدن به مقاصدشان کمتر باشد افرادش خمودتر و خوابآلودتر و سفیهتر خواهند بود. دقت کافی در جنگهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این معنا را روشن میسازد.
تخفیف مقابله صد نفر با دویست نفر
مثلاً در جنگ بدر مسلمانان پیروز شدند با این که عده شان به سیصد و بیست نفر نمیرسید آن هم در کمال فقر و نداشتن قوا و تجهیزات و عده کفار تقریبا سه برابر آنان
بود آن هم با داشتن عزت و شوکت و تجهیزات جنگی و هم چنین در جنگ احد و خندق و خیبر و مخصوصا جنگ حنین که داستانش از همه عجیبتر بود و خدای تعالی جریان آن را به بیانی که جای تردید برای هیچ اهل بحثی باقی نگذاشته بیان کرده و فرموده: «وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئا وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرینَ... .» (25 / توبه)
و این آیات بر چند نکته دلالت دارد:
اول: این که اسلام هر قدر در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عزت و شوکت ظاهریش بیشتر میشد قوای روحی و درجه ایمان و فضائل اخلاقی عامه مسلمین رو به کاهش
میگذاشت و این تأثیر آن چنان محسوس بود که بعد از جنگ بدر به مدتی کم و یا زیاد این نقصان تا یک پنجم قبل از جنگ بدر رسید، هم چنانکه آیات بعد از آیه مورد بحث تا اندازهای به این حقیقت اشاره نموده میفرماید: «ما کانَ لِنَبِیٍّ اَنْ یَکُونَ لَهُ آ اَسْری حَتّی
یُثْخِنَ فِیالاَْرْضِ تُریدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللّهُ یُریدُ الاْخِرَةَ وَاللّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ، لَولا کِتبٌ مِنَاللّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فیمآ اَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظیمٌ... .»
دوم: این که این دو آیه به حسب ظاهر با هم نازل شدهاند، زیرا هر چند از حال مؤمنین در دو زمان مختلف خبر میدهند، هم چنانکه جمله «اَلْئنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنْکُمْ،» بدان اشاره دارد ولیکن مقصود آن دو مقایسه قوای روحی مؤمنان در دو زمان است و سیاق آیه دومی طوری است که با مستقل بودن و جدا بودن از آیه اولی نمیسازد و صرف اینکه حکمشان مختلف و مربوط به دو زمان مختلف هستند باعث نمیشوند که در دو زمان نازل شده باشند.
تخفیف مقابله صد نفر با دویست نفر
بله، اگر تنها دو حکم تکلیفی را میرساندند و بس البته ظهور در این داشتند که دومی از آنها بعد از زمان نزول اولی نازل شده است.
سوم: این که ظاهر جمله «اَلْئنَ خَفَّفَاللّهُ عَنْکُمْ،» این است که این دو آیه در مقام بیان
حکمی تکلیفی میباشند، چون تخفیف وقتی است که قبلاً تکلیفی در میان باشد، گو این که لفظ، لفظ خبر است ولیکن منظور از آن، امر است .
و حاصل مراد در آیه اولی این است که باید یکی از شما مسلمین در برابر ده نفر کفار ایستادگی کند و در آیه دومی این است که اینک خداوند در تکلیف تخفیف داد و از این پس باید یکی از شما در برابر دو نفر از کفار مقاومت کند!
چهارم: این که از ظاهر تعلیل آیه اولی به فقه و آیه دومی به صبر با در نظر داشتن این که مؤمنین مجاهد در هر دو آیه مقید به صبر شدهاند استفاده میشود که صبر، یک نفر را در قوت روح برابر دو نفر مثل خود میسازد و فقه یک نفر برابر پنج نفر مثل خود و اگر کسی هم فقه داشت و هم صبر قهرا او به تنهائی برابر ده نفر مثل خود میشود و البته هیچ وقت صبر بدون فقه تحقق پیدا نمیکند به خلاف فقه که ممکن است بدون صبر یافت شود.
پنجم: این که به هر حال در قتال صبر واجب است.
در تفسیر قمی میگوید: معصوم علیهالسلام فرمود: حکم خدا در اوایل بعثت درباره مسلمانان این بود که یک نفر از ایشان میبایستی در برابر ده نفر کافر مقاومت کند و اگر فرار میکرد مرتکب یکی از گناهان کبیره یعنی فرار از رحف شده بود و بر این حساب صد نفر از ایشان میبایستی در برابر هزار نفر مقاومت میکردند.
تخفیف مقابله صد نفر با دویست نفر
سپس وقتی خداوند معلوم کرد که به خاطر ضعفی که دارند نمیتوانند به این تکلیف عمل کنند لذا این آیه را فرستاد: «اَلْئنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنْکُمْ وَ عَلِمَ اَنَّ فیکُمْ ضَعْفا فَاِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِأْئَةٌ صابِرَةٌیَغْلِبُوا مِأَتَیْنِ،» و بر آنان واجب کرد که کمترین مرد آنان با دو مرد از کفار مقابله کند و اگر فرار کند مرتکب گناه فرار از رحف شده است، به خلاف این که کفار سه نفر باشند که اگر یک فرد مسلمان از برابر آنان فرار کند مرتکب
این گناه نشده است.(1)
«اَلَمْ تَرَ اِلَی الَّذینَ قیلَ لَهُمْ کُفُّوآا اَیْدِیَکُمْ وَ اَقیمُواالصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّکوةَفَلَمّاکُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ اِذافَریقٌ مِنْهُمْ یَخْشَوْنَالنّاسَ کَخَشْیَةِاللّهِ اَوْ اَشَدَّ خَشْیَةً...،»
«مگر ندیدی آن عدهای را که در روزگاری که قتال با کفار صادر نشده بود آرزوی صدورش را میکشیدند و تو، به ایشان میگفتی: زنهار مبادا دست به شمشیر زنید، بلکه هم چنان نماز بخوانید و زکات بدهید تا استخوان بندی اسلام محکم گردد،
1) المیزان، ج :9 ، ص: 161.
ولی همین که محکم شد و فرمان قتال صادر گردید جمعی از آنان دچار وحشت شدند، همان قدر که از خدا میترسیدند بلکه بیشتر از آن از مردم ترسیدند....»
اظهار ضعفمسلمانان اولیه در برابر اولینحکمجهاد
(77 / نساء)
این آیات مشتمل است بر استشهاد به وضع طائفهای دیگر از مؤمنین که ایمانشان ضعیف است.
مؤمنین در صدر اسلام و در آغاز امر از تعدیها و ستمها که از کفار میدیدند سخت در فشار بودند و از این که اجازه نداشتند با دشمنان بجنگند و هم چنان از کفار تو سری بخورند و ظلم ببینند ناراحت بودند و خدا به آنان دستور میداد که دست به شمشیر نبرند و هم چنان به اقامه شعائر دین (نماز و زکات) بپردازند تا استخوانبندی دین محکمشود و نیروی مقابله با کفار راپیدا کنند، آنوقت است که خدای تعالی به آنان اجازه جهادخواهد داد و اگر صبرنکنند، بههمین امروز که روز ضعفدین است دست به
شمشیر ببرند، ساختمان دین متلاشی و ارکانش منهدم و اجزای آن متلاشی میشود.
بنابراین در این آیات مسلمانان را ملامت میکند از این که آن روزی که اسلام ضعیف بود، دائم چون و چرا میکردند، که چرا به ما اجازه قتال داده نمیشود؟ ولی همین که اسلام نیرو گرفت و مسلمانان مأمور به قتال شدند، طائفهای از آنان از کفار به همان مقدار که از خدا میترسیدند و بلکه بیش از آن دچار وحشت شدند.
«وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنَاالْقِتالَ لَوْلاآ اَخَّرْتَنآ اِلی اَجَلٍ قَریبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلیلٌ وَالاْخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقی وَ لا تُظْلَمُونَ فَتیلاً،»
«و گفتند: پروردگارا چرا جنگ را بر ما واجب کردی و چه میشد این دو روزه زندگی ما را به حال خود میگذاشتی؟ بگو زندگی دنیا اندک و همان دو روزی است که گفتید و زندگی آخرت برای کسی که تقوا پیشه کنید بهتر است و شما حتی به مقدار تحک هسته خرما ستم نخواهید شد!» (77 / نساء)
اظهار ضعفمسلمانان اولیه در برابر اولینحکمجهاد
این کلام که از مسلمانان کذائی صادر شده است و منشأ آن علاقهای بوده که آنان
به زندگی در دنیا داشتهاند در حالی که این زندگی در تعلیم قرآنی متاعی است قلیل که چند صباحی مورد بهرهوری قرار میگیرد و سپس سریع از بین رفته، اثری از آن باقی نمیماند و به دنبال آن زندگی آخرت است که حیاتی است باقی و حقیقی، معلوم است که چنین حیاتی از حیات دنیا بهتر است.
معلوم است که افراد مؤمنی که در راه تقوا قرار دارند راهی به جز ترس از خدا ندارند، اینان دیگر نمیتوانند و معقول نیست که از ظلم خدا بترسند و به خاطر همین ترس، دنیای خود را محکم بچسبند چون ایمان دارند که خدا ظالم نیست، بلکه باید از کفر و بی تقوائی خود بترسند.
«اَیْنَ ما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فی بُرُوجٍمُشَیَّدَةٍ وَ اِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِه مِنْ عِنْدِاللّهِ وَ اِنْ تُصِبْهُمْسَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِه مِنْ عِنْدِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ فَمالِ هؤُلاآءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدیثا،»
«هر جا که باشید مرگ شما را در مییابد هر چند که در بناهای استوار و ریشه دار
باشید، اگر به آنان خیری برسد میگویند: این از جانب خدا است و اگر شری به آنها برسد میگویند: این شر از تو است، بگو همه از جانب خدا است، این گروه چه مرضی دارند که به هیچ وجه بنا ندارند چیزی (و از آن جمله مطلبی به این سادگی) را بفهمند.» (78 / نساء)
اظهار ضعفمسلمانان اولیه در برابر اولینحکمجهاد
این گفتار اساسش تمثیل است، سادهتر بگویم میخواهد مثالی بیاورد برای اموری که به وسیله آنها آدمی خود را از ناملایمات و خطرها حفظ میکند و حاصل معنا این است که مرگ سرنوشتی است که درک آن از احدی فوت نمیشود، هر چند که شما به منظور فرار از آن به محکمترین پناهگاهها، پناهنده شوید، بنابراین دیگر جای آن نیست که توهم کنید اگر در جنگ و کارزار حاضر نشوید و یا به عبارت دیگر اگر خدای تعالی جنگ را بر شما واجب نکرده بود شما از خطرمرگ رها میشدید و خلاصه مرگ به سراغتان نمیآمد، ولی مرگ شما به هر حال خواهد آمد.
«مآ اَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَ مآ اَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ وَ
اَرْسَلْناکَ لِلنّاسِ رَسُولاً وَ کَفی بِاللّهِ شَهیدا،»
«آن چه از خوبها به تو برسد از طرف خداوند است و آن چه از بدیها برسد از خود تو است و ما تو را به عنوان رسولی به سوی مردم گسیل داشتیم و در شهادت بر حقانیت رسالت تو خدا کافی است،» (79 / نساء)
«مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ اَطاعَ اللّهَ وَ مَنْ تَوَلّی فَمآاَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفیظا،»
«کسی که رسول را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده و کسی که روی بگرداند باید بداند که ما تو را به نگهبانی آنان نفرستادهایم.» (80 / نساء)
آیه شریفه با سیاقی که دارد شهادت میدهد بر این که مراد از حسنه و سیئه
اظهار ضعفمسلمانان اولیه در برابر اولینحکمجهاد
چیزهائی است که میتوان آن را به خدای تعالی نسبت داد و مسلمانان مورد بحث نیز خودشان یکی از آن دو یعنی حسنه را به خدای تعالی و دیگری را که سیئه است، به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نسبت دادهاند، پس معلوم میشود منظور از حسنه و سیئه اعمال خوب و بد نیست، بلکه حوادث و پیشامدهای خوب و بدی است که این مسلمانان در اثر
بعثت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ترفیع پایههای دین و نشر دادن دعوت و آوازه آن به وسیله جهاد با آن روبرو شدند، به عبارتی روشنتر منظور از حسنه، فتح و فیروزی و غنیمت است (در صورتی که در جنگها بر دشمن غالب آیند،) و کشته شدن و مجروح گشتن و گرفتار و اسیر شدن است (در صورتی که شکست بخورند،) و اگر سیئهها را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نسبت میدادند از باب تطیر (فال بد زدن) بوده است و یا میخواستهاند بگویند که آن حضرت ضعف مدیریت دارد و زمام داری را آن طور که باید نمیداند.
به همین جهت خدای تعالی به آن جناب دستور داد چنین پاسخشان دهد: «قُلْکُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ،» به ایشان بگو سرنوشتها چه خوب و چه بد آن از ناحیه خدای تعالی است، چون حوادثی است که ناظم نظام عالم آن را ردیف میکند و ناظم نظام عالم، تنها و تنها خدا است و احدی شریک او نیست.
حسنات که عبارت است از اموری که انسان به حسب طبع خود آن را حسن و
محبوب میداند، از قبیل: عافیت و نعمت و امنیت و آسایش همه از ناحیه خدای سبحان است و سیئات که عبارت است از اموری که انسان از آن تنفر دارد از قبیل: مرض و ذلت و فقر و مسکنت و فتنه و ناامنی، همه و همه منشأش خود انسانها هستند نه خدای سبحان.
«وَ اَرْسَلْناکَ لِلنّاسِ رَسُولاً...،» میفرماید: تو ای محمد از قِبَلِ ما هیچ سمتی نداری
اظهار ضعفمسلمانان اولیه در برابر اولینحکمجهاد
جز این که رسول مائی و وظیفه تو رساندن پیام است و شأن تو همان رسالت است و بس، غیر از آن هیچ کاری نداری و هیچ اختیاری در امر خلق به دست تو نیست تا در خوش قدمی و بد قدمی اثری داشته باشی و یا سیئات و ضررهائی به طرف مردم بکشانی و یا حسنات و منافعی از آنان دور سازی.
آیه مورد بحث که خطاب را متوجه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کرده از این بابت بوده که آن جناب در جنگ احد صدمهها دید: زخمی در صورت مبارکش وارد آمد، دندانهای
شریفش شکست، مسلمانانی کشته و زخمی شدند و خود آن جناب مستحق چنین مصائبی نبود، چون پیامبری معصوم بود، مع ذلک در این آیه مصائب را مستند به خود آن حضرت کرده و در آیاتی دیگر مستند به مجتمع مسلمانان نموده و توجیهش این است که آن جا که مصائب به مجتمع نسبت داده شده، چون که مجتمع فرمان خدا و رسول را مخالفت کردند و این مخالفت باعث سیئه و مصیبت شد: مصیبت و سیئهای که دست مجتمع آن را به بار آورد، مجتمعی که آن جناب هم در آن قرار داشت و آن جا که به شخص شریف آن حضرت نسبت داده شده است.
لذا از این رو است که آن جناب مسئولیتی را قبول فرموده که از همان آغاز کار معلوم بود که این مصایب و سیئات را در پی دارد و آن مسؤولیت نبوت و دعوت بشر به سوی خدای تعالی است بر بصیرت، پس این مصائب در حقیقت نسبت به آن جناب جنبه محنت الهیه و نعمتی را دارد که صاحبش را به درجاتی بالا میبرد.
در کافی به سند خود از عبدالرحمان بن حجاج روایت شده که گفت: نزد امام صادق علیهالسلام سخن از بلاهای عموم مردم و بلای مخصوص مؤمن رفت، فرمود: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسیدند: بلای چه کسی در دنیا شدیدتر است؟ فرمود: اول انبیا و
اظهار ضعفمسلمانان اولیه در برابر اولینحکمجهاد
سپس آن که شبیهتر از سایرین به انبیا است و بعد از آن، هر کس به هر مقدار که به انبیا شباهت داشته باشد، به آن مقدار بلا خواهد داشت و بعد از طبقه انبیا و اولیاء هر مؤمنی به مقدار ایمانش و حسن اعمالش به بلا مبتلا میشود. بنابراین هر کس ایمانش صحیح و عملش نیکو باشد، بلای او شدیدتر است و هر کس ایمانش سخیف و عملش ضعیف باشد بلای او کمتر است(1)
1) المیزان، ج :5 ، ص: 3.
«وَ یَقُولُونَ طاعَةٌ فَاِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ بَیَّتَ طآئِفَةٌ مِنْهُمْ غَیْرَالَّذی تَقُولُ وَ اللّهُ یَکْتُبُ ما یُبَیِّتُونَ فَاَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ وَ کَفی بِاللّهِ وَکیلاً،»
«میگویند: وظیفه ما اطاعت است و باید دعوت به جهاد تو را بپذیریم ولیکن هم اینکه از نزد تو بیرون میشوند، شبانه تدبیری میاندیشند غیر از آن چه که در پاسخ تو گفته بودند، خدا آن چه را در پنهانی طرح ریزی میکنند ثبت میکند، از آنان روی بگردان و بر خدا توکل کن که تکیه گاه بودن خدا برای تو کافی است.» (81 / نساء)
این پاسخ گویان در مقابل دعوت آنان به جهاد به تو میگویند: امر ما اطاعت است: یعنی غیر اطاعت کاری نداریم، ولی وقتی از نزد تو بیرون میروند، شبانه امری را
طرحریزی و محکم کاری میکنند که غیر آن چیزی است که به تو میگفتند و یا غیر آن
کارشکنیها و شایعاتمؤمنین سستایمان در جنگ
سخنی است که تو به ایشان گفتی، این تعبیر کنایه است از این که شبانه تصمیم بر مخالفت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میگیرند.
خدای تعالی سپس به رسول گرامیش دستور میدهد از آنان روی بگرداند و در کارش و مسؤولیتش به خدای تعالی توکل نموده و بدون توجه به کارشکنی آنان تصمیم خود را بگیرد: «فَاَعْرِضْعَنْهُمْ وَ تَوَکَّلْعَلَی اللّهِ وَ کَفی بِاللّهِ وَکیلاً،» و این آیه شریفه هیچ دلالتی بر این معنا ندارد که افراد مورد بحث منافقین بودهاند همان طور که بعضی از مفسرین پنداشتهاند، بلکه امر از نظر اتصالی که در سیاق هست بر عکس است یعنی با در نظر گرفتن سیاق آیه شریفه بر خلاف این احتمال دلالت دارد.
«وَ اِذا جآءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ الاَْمْنِ اَوِ الْخَوْفِ اَذاعُوا بِه وَ لَوْ رَدُّوهُ اِلَیالرَّسُولِ وَ اِلی اُولِی الاَْمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطانَ اِلاّ قَلیلاً،»
«و چون از ناحیه کفار خبری از امن و یا خوف به این سست ایمانها برسد آن را منتشر سازند، در حالی که اگر قبل از انتشار، آن را به اطلاع رسول و کارداران خویش رسانده و درستی و نادرستی آن را از آنان بخواهند، ایشان که قدرت استنباط دارند، حقیقت مطلب را فهمیده، به ایشان میگویند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود جز مواردی انگشت شمار هر لحظه شیطان را پیروی میکردید.» (83 / نساء)
اشاعهدهندگان شایعات دشمن در جنگها
در این آیه نوعی مذمت و سرزنشی است از آنان که خبرها و تبلیغات دشمن را اشاعه میدهند و این که در ذیل آیه شریفه فرمود: «وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ...،» دلالت دارد بر
این که مؤمنین از ناحیه این اشاعه در خطر گمراهی قرار داشتهاند و این ضلالت چیزی به جز مخالفت رسول کردن نبوده، چون گفتار در این آیات بر همین اساس است، مؤید این معنا جملهای است که در آیه بعدی آمده و در آن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را مأمور به قتال کرده، حتی در صورتی که مؤمنین تنهایش بگذارند و یاریش نکنند .
و با این استظهاری که ما کردیم، روشن میشود که منظور از امر چیزی که راجع به خوف و امن به آنان میرسد و آن خبر را اشاعه میدهند، اراجیفی است که به وسیله کفار و ایادی آنها برای ایجاد نفاق و خلاف در بین مؤمنین ساخته و پرداخته میشد و
مؤمنین ضعیف الایمان آن را منتشر میکردند و فکر نمیکردند که انتشار این خبر باعث سستی عزیمت مسلمانان میشود، چیزی که هست خدای تعالی آنان را از این عمل که پیروی شیطانهائی است که آورنده این اخبار هستند، حفظ فرمود و نگذاشت آن صحنه سازان، مؤمنین را به خواری و ذلت بکشانند.
این آیات به طوریکه ملاحظه میکنید خاطرنشان میسازدکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همواره مردم را بعد از آسیب دیدن (بعد از محنت جنگ احد) دعوت میکرده به اینکه برای جهاد با کفار بیرون شوند و مردمی در این تلاش بودهاند که مؤمنین را از شرکت در جهاد و یاری رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باز بدارند و به این منظور شایعهپراکنی میکردند، که مشرکین علیه شما لشگر جمع میکنند.
آن گاه خاطر نشان میسازد که این ترساندنها و شایعه پراکنیها همه از ناحیه
اشاعهدهندگان شایعات دشمن در جنگها
شیطان است و سخن او است که از حلقوم اولیای او بیرون میآید و آن گاه بر مؤمنین واجب میکند که از این جوسازان نترسند و اگر به خدای تعالی ایمان دارند، از او بترسند.
و اگر کسی در این آیه و آیات مورد بحث یعنی آیه: «وَ اِذا جآءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ الاَْمْنِ اَوِ الْخَوْفِ اَذاعُوا بِه...،» دقت کند، تردیدی برایش باقی نمیماند که خدای سبحان در این
آیه، داستان بدر صغرا را خاطر نشان میسازد و در این جریان جزء چیزهائی که افراد ضعیف الایمان را به خاطر آن ملامت میکند و در جمله: «فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ...،» (77 / نساء) و جمله: «وَقالُوارَبَّنا لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنَاالْقِتالَ...،» (77 / نساء) و جمله: «وَ اِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ...،» (78 / نساء) و جمله: «وَ یَقُولُونَ طاعَةٌ...،»به آن اشاره فرموده، یکی همین جمله مورد بحث است که میفرماید: «وَ اِذا جآءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ الاَْمْنِ اَوِ الْخَوْفِ اَذاعُوا
بِه... .» (83 / نساء)
«وَ لَوْ رَدُّوهُ اِلَیالرَّسُولِ وَ اِلی اُولِی الاَْمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ،» (83 / نساء) این دستور درباره مراجعه دادن خبری است که به وسیله شایعه سازان در بین مسلمانان منتشر میشد (که حال یا مربوط به امنیت بود و یا مربوط به ترس.)
چون مسأله شایعه مربوط به رسول و به اولی الامر است که اگر مردم این مسأله را به آنان برگردانند، آن حضرات میتوانند استنباط نموده و به مردمی که مسأله را به
ایشان رد کردهاند، بفرمایند: که این شایعه، صحیح یا باطل است و راست یا دروغ است.
«وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطانَ اِلاّ قَلیلاً،» (83 / نساء) آیه شریفه اشارهاش به داستان بدر صغرا است، که ابوسفیان نعیم بن مسعود اشجعی را به مدینه فرستاده بود تا با جعل شایعات، ترس و نگرانی را در بین
اشاعهدهندگان شایعات دشمن در جنگها
مردم مسلمان گسترش دهد و آنان را از شرکت در جنگ و رفتن به بدر باز بدارد.
بنابراین منظور از اتباع شیطان تصدیق خبرهائی است که نعیم در بین مردم اشاعه میداده و پیروی از او در تخلف از رفتن به بدر است.
با این بیان روشن میشود که استثنای «اِلاّ قَلیلاً،» معنائی رو به راه دارد و هیچ احتیاجی به تکلف و توجیه ندارد، چون نعیم نامبرده، به مردم خبر میداده که ابوسفیان لشگر جمع میکند و لشگریان خود را مجهز میسازد، پس زنهار! بترسید و خود را به دست خود در معرض کشتار همگانی قرار ندهید و این خبرها که او میداده، در دل مردم اثر میگذاشته و از بیرون رفتن به سوی جنگ تعلل میورزیدند
و به میعادگاه بدر نمیرفتند و کسی از این توطئه سالم نماند مگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و بعضی از خواص آن جناب و منظور از جمله «اِلاّ قَلیلاً،» همین عده اندک است، پس
حاصل مضمون آیه این شد: که بیشتر مسلمانان به جز عدهای قلیل در اثر شایعات متزلزل شدند ولی بعدا به آن عده قلیل ملحق شدند و راه بدر را پیش گرفتند. (1)
«فَقاتِلْ فی سَبیلِاللّهِ لا تُکَلَّفُ اِلاّ نَفْسَکَ وَ حَرِّضِالْمُؤْمِنینَ عَسَیاللّهُ اَنْ یَکُفَّ بَأْسَ الَّذینَ کَفَرُوا وَاللّهُ اَشَدُّ بَأْسا وَ اَشَدُّ تَنْکیلاً،»
حتی یک تنه به جنگ برو، مؤمنین را هم تشویق کن! (205)
«پس به تثاقل (بد دلی) این سست ایمانان اعتنا مکن و در راه خدا کارزار کن که
1) المیزان، ج :5 ، ص: 24.
جز به تکلیف خودت مکلف نیستی و مؤمنین را بر قتال با کفار تشویق کن، شاید خدا از صلابت و سرسختی آنان جلوگیری کند که صلابت خدا شدیدتر و عذابش سختتر است.» (84 / نساء)
میفرماید: حال که مردم از جهاد کردن تثاقل و خودداری میورزند و دوست ندارند در جهاد شرکت کنند، تو ای پیامبر خودت با کفار مقابله بکن و از تثاقل مردم در امر جهاد و مخالفتشان در امر خدای سبحان ناراحت مشو، چون تکلیف دیگران متوجه تو نیست، تو فقط موظفی تکلیف خودت را انجام دهی نه تکلیف آنان را.
بله، تنها وظیفهای که نسبت به غیر خودت داری این است که در امر جهاد
تشویقشان کنی و مؤمنین را تحریک نمائی تا شاید خدای تعالی خطر کفار را کفایت و دفع نماید.
این آیه بر سرزنش بیشتر دلالت دارد، سرزنش خدای تعالی در مورد آنهائی که از
رفتن بهجنگ تثاقل میورزیدند، چونمیرساند که کوتاهی و خودداری آنان را به آنجا کشانید که خدای عز و جل به رسول گرامی خود دستور دهد یک تنه به جهاد برود واز اینگونهافراد رویبگرداند و دیگر اصرار نورزد که دعوتش را بپذیرند بلکه به حال خود واگذارشانکند و از اینبابت تنگ حوصله همنشود، چوناو جز اطاعت خودش و تحریک مؤمنان تکلیفی و مسؤولیتی ندارد، هر که خواست قبول کند، نخواست قبول نکند.
کافی به سند خود از علی بن حدید از مرازم روایت کرده که گفت: امام صادق علیهالسلام فرمود: خدای عز و جل به رسول گرامی خود علیه صلواته تکلیفی کرد که به احدی از
حتی یک تنه به جنگ برو، مؤمنین را هم تشویق کن!
خلقش چنان تکلیفی نکرد و آن این بود که بعد از فرمان به جهاد و تثاقل ورزیدن مردم از اجابت دعوت آن جناب، شخص آن جناب را مکلف کرد، که یک تنه و به تنهائی به جنگ با دشمن برود هر چند که جمعیتی نیابد که با وی به قتال بروند و خدای تعالی چنین تکلیفی را به احدی از خلق نکرده، نه قبل از آن جناب و نه بعد از او، امام صادق علیهالسلام
سپس این آیه را تلاوت فرمود: «فَقاتِلْ فی سَبیلِ اللّهِ لا تُکَلَّفُ اِلاّ نَفْسَکَ!»
آنگاه فرمود: و خدای عز و جل در مقابل این تکلیف امتیازی به آن جناب داد که به احدی از خلقش نداد و آن بود که آنچه خدای عز و جل از غنیمت جنگی سهم خود قرار داده، رسول صلیاللهعلیهوآله میتواند آن را برای خود بردارد، زیرا:
«مَنْ جآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها و کسی که عمل خیری انجام دهد، ده برابر پاداش دارد،» (160 / انعام) و نیز درود و صلوات بر آن جناب را حسنهای دانسته که ده برابر پاداش دارد.
و در تفسیر عیاشی ازسلیمان بن خالد روایت آوردهکه گفت: منبه امام صادق علیهالسلام عرض کردم: پاسخ این مردم که میپرسند: اگر علی علیهالسلام حقی داشت چرا برای احقاق آن قیام نکرد، چیست؟ فرمود: خدای عز و جل هیچ انسان واحدی را مکلف به قیام نمیکند به جز رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را که در آیه «فَقاتِلْ فیسَبیلِاللّهِ لاتُکَلَّفُ اِلاّنَفْسَکَ وَ حَرِّضِالْمُؤْمِنینَ،» آن جناب را مکلف کرد تا به تنهائی و یک تنه با کفار بجنگد، پس قیام
یک تنه فقط مخصوص رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است و اما درباره غیر آن جناب فرموده: «اِلاّ مُتَحَرِّفا لِقِتالٍ اَوْ مُتَحَیِّزا اِلی فِئَةٍ برای کسانی که توانائی قتال با کفار را ندارند جائز است برای چارهجوئی و یا تهیه نیرو پشت به جنگ کنند،» (16 / انفال) و علی علیهالسلام هم آن روز فئه و جمعیتی که او را در احقاق حقش یاری کنند، نداشت. (1)
ص: 24 .
حتی یک تنه به جنگ برو، مؤمنین را هم تشویق کن!
«فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا اِلَی السَّلْمِ وَ اَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ وَ اللّهُ مَعَکُمْ وَ لَنْ یَتِرَکُمْ اَعْمالَکُمْ،»
«پس شما مسلمانان سست نشوید و مشرکین را به صلح و صفا دعوت مکنید، در حالی که شما پیروز و دست بالائید و خدا با شما است و هرگز پاداش اعمالتان را
1) المیزان، ج: 5 ،
کم نمیکند.» (35 / محمد)
«فَلا تَهِنُوا» به این معنا است که سستی و ضعف به خرج ندهید. و «وَ اَنْتُمُالاَْعْلَوْنَ،» تن به صلح ندهید در حالی که شما غالب هستید.
در جمله «وَ اللّهُ مَعَکُمْ،» سبب علو و غلبه مؤمنین را بیان و تعلیل میکند. پس مراد از همراهی خدای تعالی با مؤمنین، معیت نصرت است.
«وَ لَنْ یَتِرَکُمْ اَعْمالَکُمْ،» معنایش این میشود که: خداوند اعمال شما را ناقص نمیکند، یعنی اجرش را تمام و کمال به شما میدهد.
و معنای آیه این است که: وقتی راه اطاعت نکردن خدا و رسول او و ابطال اعمال شما چنین راهی است و کار شما را به محرومیت ابدی از آمرزش خدا میکشاند، پس زنهار که در امر قتال سستی و فتور مکنید و هرگز مشرکین را به صلح و متارکه جنگ دعوت
نهی از سستشدن در جنگ و درخواست متارکه
مکنید در حالی که شما غالبید و خدا ناصر شما علیه ایشان است و چیزی از اجر شما را کم نمیکند بلکه اجرتان را بهطور کامل به شما میدهد.
و در آیه شریفه، مؤمنین را به غلبه و پیروزی وعده میدهد، البته به شرطی که مؤمنین خدا و رسول را اطاعت کنند، پس آیه شریفه از نظر معنا نظیر آیه «وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ،» (139 / آل عمران) میباشد.(1)
«لا یَسْتَوِیالْقاعِدُونَ مِنَالْمُؤْمِنینَ غَیْرُ اُولِی الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فی سَبیلِاللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدینَ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقاعِدینَ دَرَجَةً وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی وَ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدینَ عَلَیالْقاعِدینَ اَجْرا عَظیما،»
1) المیزان، ج : 18 ، ص : 373 .
«کسانی که بدون عذر و علت از جهاد در راه خدا تقاعد میورزند باکسانی که در راه او با مال و جان خود جهاد میکنند یکسان نیستند، خدای تعالی مجاهدان با مال و جان خود را بر نشستگان از حیث درجه برتری داده و خدا به هر یک از سه طائفه نامبرده (متقاعدین بدون عذر و متقاعدین معذور و مجاهدین) وعده اجری عظیم داده است،» (95 / نساء)
«دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ کانَ اللّهُغَفُوراً رَحیما،»
تفاوت درجات مجاهدین و قاعدین
«درجههای او مغفرت و رحمت اوست و مغفرت و رحمت صفت خدای تعالی است.» (96 / نساء)
این آیه شریفه میخواهد مؤمنین را تحریک و تشویق به جهاد نموده و روح ایمان آنان را برای سبقتگیری در خیر و فضیلت بیدار کند.
معنای جمله: «وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی،» این است که خدای عزوجل به هر یک از دو طائفه قاعدین و مجاهدین و یا به هر یک از سه طائفه قاعدین «غَیْرُاُولِی الضَّرَرِ»
و قاعدین «اُولِی الضَّرَرِ» و مجاهدین وعده حسنی داده است.
«وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی،» دلالت دارد بر اینکه مراد از این اشخاصی که قعود کردند، کسانی است که رفتن به جنگ را در زمانی ترک کردند که احتیاجی به رفتن آنان
به جبهه جنگ نبوده، چون به مقدار کفایت دیگران رفته بودند. چون میفرماید: خدای تعالی به هر دو طائفه (آنها که به جهاد رفتند و آنها که نرفتند،) وعده حسنی داده، پس غرض از جمله مورد بحث ترغیب و تحریک مسلمانان بر قیام به امر جهاد است، تا مسلمین در رفتن به جهاد شتاب نموده و از یکدیگر سبقت بگیرند.
دلیل دیگر بر اینکه مراد این معنا است این است که خدای سبحان بیماران و نابینایان و امثال آنان (اُولِی الضَّرَرِ) را استثناء کرده، سپس حکم کرد به اینکه قاعدون و مجاهدین یکسان نیستند، با اینکه «اُولِی الضَّرَرِ» در مساوی نبودنشان با مجاهدین در راه خدا مانند قاعدینند.
و به فرضی هم که بگوئیم خدای تعالی ثواب و مصلحتی که از «اُولِی الضَّرَرِ» به خاطر نرفتنشان به جبهه جنگ بر طبق نیاتشان تلافی میکند (اگر واقعا نابینائی
تفاوت درجات مجاهدین و قاعدین
متأسف است از اینکه چرا نمیتواند در جهاد شرکت کند، خدای تعالی ثواب مجاهد به او میدهد،) این معنا را نمیتوانیم انکار کنیم که اینگونه افراد فضیلت آن افرادی که به جهاد رفتند یا شهید شدند و یا بر دشمن پیروز گشتند را ندارند، خدای تعالی مجاهدین را بر قاعدین برتری داده، هر چند که قاعدین عذر موجه داشته باشند.
این جمله در سیاق و زمینه دفع توهم است، چون مؤمنی که به جهاد نرفته وقتی جمله: «لایَسْتَوِیالْقاعِدُونَ...دَرَجَةً،» را میشنود، ای بسا که ممکن است توهم کند که پس او از هر اجری و مثوبتی تهی دست است و هیچ فائدهای از ناحیه ایمانش و سایر اعمال صالحی که دارد عایدش نمیشود، لذا برای دفع این توهم فرمود: «وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی وَ فَضَّلَاللّهُالْمُجاهِدینَ عَلَیالْقاعِدینَاَجْرا عَظیمادَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَرَحْمَةً.»
این برتری دادن مجاهدین بر قاعدین اشارتی است به اینکه مؤمن سزاوار نیست به آن وعده حسنی که خدای تعالی به عموم مؤمنین (چه مجاهدین و چه قاعدین) داده بود قناعت کند و وعده: «وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی،» را دست آویز قرار دهد و از رفتن به جنگ و شرکت در جهاد فی سبیل اللّه و تلاش در اعلای کلمه حق و کوبیدن باطل کسالت بورزد، زیرا درست است که خدای تعالی به قاعدین نیز حسنی میدهد ولی مجاهدین را به درجاتی از مغفرت و رحمت اختصاص داده که نمیتوان آن را نادیده گرفت و در امر آن مغفرت و رحمت سهلانگاری نمود.(1)
1) المیزان، ج :5 ، ص: 70.
تفاوت درجات مجاهدین و قاعدین
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا اَعْمالَکُمْ،»
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا و رسول را اطاعت کنید و اعمال خود را باطل مسازید!»(33/محمد)
منظور از اطاعت خدا اطاعت او در احکامی است که در قرآن نازل کرده و منظورش از اطاعت رسول، اطاعت او است در همه آن دستوراتی
که از ناحیه خدا آورده و آن دستوراتی که خودش از باب اینکه ولی مسلمین و زمامدار جامعه دینی ایشان است صادر فرموده است.
در آخر آیه مؤمنان را هشدار میدهد از اینکه از اطاعت این دو جور دستور سرباز نزنند، که اگر چنین کنند اعمالشان حبط میشود.
مراد از اطاعت خدا به حسب مورد اطاعت او در احکام مربوط به قتال است و مراد از اطاعت رسول اطاعت او است در هر دستوری که آن جناب مأمور به آن و به ابلاغ آن شده و نیز هر دستوریست که آن جناب به عنوان مقدمه قتال و به ولایتی که در آن داشته داده و مراد از ابطال اعمال تخلف از حکم قتال است، آنطور که منافقان ومرتدین تخلف کردند. (1)
1) المیزان، ج :18 ، ص: 372.
کیفر تخلف از حکم قتال
«اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا فی کِتبِاللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّموتِوَالاَْرْضَ مِنْهآ اَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ فَلاتَظْلِمُوا فیهِنَّ اَنْفُسَکُمْ وَ قتِلُوا الْمُشْرِکینَ کآفَّةً کَما یُقتِل-ُونَکُمْ کافَّةً وَ اعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ،»
«بهدرستی که عدد ماهها نزد خدا دوازده ماه است، در همان روزی که آسمانها و زمین را آفرید در کتاب او چنین بوده، از این دوازده ماه چهار ماه حرام است و این است آن دین قویم، پس در آن چهار ماه به یکدیگر ظلم مکنید و با همه مشرکین کارزار کنید همانطور که ایشان با همه شما سر جنگ دارند و بدانید
که خدا با پرهیزکاران است.» (36 / توبه)
در این دو آیه حرمت ماههای حرام یعنی ذی القعده، ذی الحجه، محرم و رجب بیان شده و حرمتی که در جاهلیت داشت تثبیت گردیده و قانون تأخیر حرمت یکی از این ماهها که از قوانین دوره جاهلیت بود لغو اعلام شده است.
اینکه فرمود: «اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا...،» ناظر است به ماههای
قمری که دارای منشأی است حسی و آن تحولاتی است که کره ماه به خود گرفته و در نتیجه خود را به اهل زمین به اشکال مختلفی نشان میدهد.
و دلیل اینکه گفتیم منظور از آن، ماههای قمری است این است که اولاً بعد از آن فرموده: «مِنْهآ اَرْبَعَةٌ حُرُمٌ،» و این معنای ضروری و مورد اتفاق است که اسلام از ماههای دوازدهگانه، چهار ماه قمری یعنی ذی القعده، ذی الحجه، محرم و رجب را حرام دانسته نه چهار ماه شمسی را.
و ثانیا فرموده: «عِنْدَ اللّهِ» و نیز فرموده: «فی کِتبِاللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّموتِوَالاَْرْضَ،» چون همه این قیدها دلیل است بر اینکه عدد نامبرده در آیه عددی است که هیچ تغییر و اختلافی در آن راه ندارد، چون نزد خدا و در کتاب خدا دوازده است و در سوره یس فرموده: آفتاب را چنین قرار داد که در مدار معینی حرکت کند و ماه را چنین مقدر فرمود
تشریع حرمت ماههای حرام و رعایت شئون آنها
که چون بند هلالی شکل خوشه خرما منزلهائی را طی نموده دوباره از سر گیرد، نه آفتاب به ماه برخورد و نه شب از روز جلو افتد، بلکه هر یک از آن جرام در مداری معین شناوری کنند، پس دوازدهگانه بودن ماه حکمی است نوشته در کتاب تکوین و هیچ کس نمیتواند حکم خدای تعالی را پس و پیش کند.
و پر واضح است که ماههای شمسی از قراردادهای بشری است، گر چه فصول چهارگانه و سال شمسی اینطور نبوده و صرف اصطلاح بشری نیست و لیکن ماههای آن صرف اصطلاح است بهخلاف ماههای قمری که یک واقعیت تکوینی است و بههمین
جهتآن دوازدهماهیکه دارای اصلثابتی باشد همان دوازده ماه قمری است نه شمسی.
بنابراین بیان، معنای آیه چنین میشود: شماره ماههای سال دوازده ماه است که سال از آن ترکیب مییابد و این شمارهای است در علم خدای سبحان و شماره ایست که کتاب تکوین و نظام آفرینش از آن روزی که آسمانها و زمین خلق شده و اجرام فلکی به راه افتاده و پارهای از آنها بهدور کره زمین بهگردش در آمدند آن را تثبیت نمود و بههمین جهت باید گفت: ماههای قمری و دوازدهگانه بودن آنها اصل ثابتی از عالم خلقت دارد.
«مِنْهآ اَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِکَالدّینُالْقَیِّمُ فَلاتَظْلِمُوا فیهِنَّ اَنْفُسَکُمْ،» مقصودازآن چهار ماهی که حرام است بهدلیل نقلی قطعی ماه ذیالقعده، ذیالحجه، محرم و رجب است که جنگ در آنها ممنوع شده است.
و جمله «مِنْهآ اَرْبَعَةٌ حُرُمٌ،» کلمه تشریع است نه اینکه بخواهد خبری
بدهد، بهدلیل اینکه دنبالش میفرماید: این است آن دین قائم به مصالح مردم.
منظور از حرام نمودن چهار ماه حرام، این است که مردم در این ماهها از جنگیدن با
تشریع حرمت ماههای حرام و رعایت شئون آنها
یکدیگر دست بکشند و امنیت عمومی همه جا حکمفرما شود تا به زندگی خود و فراهم آوردن وسائل آسایش و سعادت خویش برسند و به عبادت و طاعات خود بپردازند.
این حرمت از شرایعی است که ابراهیم علیهالسلام تشریع کرده بود و عرب آن را حتی در دوران جاهلیت که از دین توحیدبیرون بوده وبت میپرستیدند محترم میداشتند، چیزی که هست قانونی داشتند بهنام نسیء و آن این بود که هر وقت میخواستند این چهار ماه و یا یکی از آنها را با ماه دیگری معاوضه نموده مثلاً بهجای محرم، صفر را حرام میکردند و در محرم که ماه حرام بود به جنگ و خونریزی میپرداختند و این قانون را آیه بعدی متعرض است.
تحریم چهار ماه از ماههای قمری، خود دینی است که مصالح بندگان را
تأمین و تضمین مینماید.
جمله «فَلاتَظْلِمُوا فیهِنَّ اَنْفُسَکُمْ،» هر چند از نظر اطلاق لفظ نهی از هر ظلم و معصیتی است، لیکن سیاق آیه قرینه است بر اینکه مقصود أهم از آن، نهی از قتال در این چند ماه است. (1)
«وَ قتِلُوا الْمُشْرِکینَ کآفَّةً کَما یُقتِل-ُونَکُمْ کافَّةً وَ اعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ،»
«با مشرکین همهشان جنگ کنید همچنانکه ایشان با همه شما سر
امر به قتال با مشرکین که با مسلمین قتال میکنند!
جنگ داشته و کارزار میکنند.» (36 / توبه)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 356.
آیه شریفه مانند آیه «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ،» (5 /توبه) است که قتال با همه مشرکین را واجب میسازد و هر حکمی را که آن آیه نسخ کرده این نیز نسخ میکند و هر آیه دیگری که آن را تخصیص دهد و یا مقید کند، این را نیز تخصیص داده و مقید میسازد.
البته این را هم باید دانست که این آیه با همه این احوال تنها متعرض قتال با مشرکین، یعنی بتپرستان است و شامل اهل کتاب نیست، زیرا قرآن هر چند تصریحا و یا تلویحا نسبت شرک به اهل کتاب داده لیکن هیچوقت کلمه مشرک را بر آنان اطلاق نکرده و اینکلمه را بهطور توصیف، تنها در موردبتپرستان بهکاربرده است، بهخلاف کلمه کفر که یا بهصیغه فعل و یا بهصیغه وصف بهایشان نسبتداده، همانطوریکه به بتپرستان اطلاق نموده است.
این را گفتیم تا کسی خیال نکند آیه مورد بحث یعنی آیه «وَقتِلُوا الْمُشْرِکینَ کآفَّةً،» ناسخ آیه اخذ جزیه از اهل کتاب و یا مخصص و یا مقید آن است.
جمله «وَ اعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ،» پرهیزکاران را به نصرت الهی وغلبه و پیروزی
بر دشمن وعده میدهد و میفهماند که پیروزی همواره با حزب خدا است، همچنین مؤمنین را نهی میکند از اینکه در جنگها از حدود خدائی تجاوز نموده زنان و کودکان و کسانی را که تسلیم شدهاند به قتل برسانند. (1)
امر به قتال با مشرکین که با مسلمین قتال میکنند!
«اِنَّمَا النَّسیآءُ زِیادَةٌ فِی الْکُفْرِ یُضَلُّ بِهِ الَّذینَ کَفَرُوا یُحِلُّونَهُ عاما وَیُحَرِّمُونَهُ عاما لِیُواطِئُوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّهُ فَیُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللّهُ زُیِّنَ لَهُمْسُوآءُ اَعْملِهِمْ وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکفِرینَ،»
«نسیء گناهی است علاوه بر کفر و کسانی که کافر شدند بهوسیله آن گمراه
1) المیزان، ج :9 ، ص: 356.
میشوند، یکسال آن ماهها را حرام میکند و یکسال را حلال، تا با عده ماههائی که خدا حرام کرده مطابق شود، پس این عمل باعث میشود که حلال کنند چیزی را که خدا حرام کرده، آری، اعمال بدشان در نظرشان جلوه کرده و خداوند مردمان کافر راهدایت نمیکند.» (37 / توبه)
عرب را در جاهلیت رسم چنین بود که وقتی دلشان میخواست در یکی از چهار ماه حرام که جنگ در آنها حرام بوده جنگ کنند موقتا حرمت آن ماه را برداشته به ماهی دیگر میدادند و آن ماهی را که حرمتش را برداشته بودند نسیء مینامیدند، از کلمه مزبور این مقدار استفاده میشود که حرمت یکی از این ماهها را به ماهی دیگر غیر از ماههای حرام داده، حرمت خود آن ماه را تأخیر میانداختند، نه اینکه بهکلی ابطال نموده ماه مورد نظرشان را حلال کنند. چون میخواستند هم ضرورت خود را رفع نموده و هم سنت قومی خود را که از پیشینیان خود از ابراهیم علیهالسلام به ارث برده بودند
حفظ کنند، بههمین منظور تحریم آن را بهکلی لغو نمیکردند بلکه آن را تا رسیدن یکی از ماههای حلال تأخیر میانداختند.
منع نسیء منع تغییر ماههای حرام
گاهی این تأخیر تنها برای یکسال بود و گاهی برای بیش از یکسال و آنگاه بعد از تمام شدن مدت تأخیر دوباره ماههای حرام را طبق سنت ابراهیم حرام مینمودند.
و این عمل از آن جائی که یک نوع تصرفی است در احکام الهی و از آنجائی که مردم جاهلیت مشرک و بهخاطر پرستش بت کافر بودند لذا خدای تعالی این عملشان را زیاده در کفر نامیده است.
خدای تعالی حکمی را که مترتب بر حرمت ماههای حرام است ذکر کرده و فرموده: پس در آن ماه بهخود ظلم مکنید و روشنترین مصادیق ظلم قتل نفس است و همچنین مصداق و اثر روشن حرام بودن بیت و یا حرم،همان ایمنی از قتل است.
همه این سخنان برای استشهاد بر این بود که کلمه نسیء که در آیه مورد بحث آمده
ظهور در تأخیر حرمت برای مقاتله دارد، یعنی عربها اگر حرمت یکی از ماههای حرام را تأخیر میانداختهاند فقط منظورشان این بوده که دستشان در قتال با یکدیگر باز باشد، نه اینکه حج و زیارت خانه را که مخصوص به بعضی از آن ماهها است به ماه دیگری بیندازند.
و همه اینها این معنا را که دیگران هم گفتهاند تأیید میکند که عرب معتقد به حرمت این چهار ماه بوده و با اینکه مشرک بودند از ملت و شریعت ابراهیم این سنت را به ارث برده بودند، لیکن چون کار دائمی آنان قتل و غارت بوده و بسیاری از اوقات نمیتوانستند سه ماه پشت سر هم دست از جنگ بکشند، لذا بر آن شدند که در مواقع ضرورت، حرمت یکی از آن ماهها را به ماه دیگری بدهند و آزادانه به قتل و غارت بپردازند و معمولاً حرمت محرم را به صفر میدادند و در محرم به قتل و غارت پرداخته
منع نسیء منع تغییر ماههای حرام
در صفر آن را ترک میکردند و گاهی این معاوضه را تا چند سال ادامه داده، آنگاه دوباره محرم را حرام میکردند و این کار (یعنی تغییر حرمت محرم به صفر) را جز در ذیالحجه انجام نمیدادند.
در اینجا به اصل کلام برگشته میگوئیم: پس اینکه فرموده: «اِنَّمَا النَّسیآءُ زِیادَةٌ فِی الْکُفْرِ،» معنایش این است که تأخیر حرمتی که خداوند برای چهار ماه حرام تشریع کرده و دادن حرمت یکی از آنها بهماه غیرحرام، خود زیادی در کفر است، چون تصرف در احکاممشروعهخدا و کفر بهآیات اوست و این عمل از مردمی که بت هم میپرستیدند زیادیدر کفر ایشان است.(1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 356.
«یَسْأَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فیهِ قُلْ قِتالٌ فیهِ کَبیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ کُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ وَ اِخْراجُ اَهْلِهِ مِنْهُ اَکْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ اَکْبَرُ مِنَالْقَتْلِ وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتّی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دینِکُمْ اِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ فَاوُلئِکَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ وَ اوُلئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ،»
«از تو از ماه حرام و قتال در آن میپرسند بگو قتال در ماه حرام گناهی بزرگ است ولی جلوگیری مشرکین از راه خدا و کفر به آن و جلوگیریشان از رفتن شما
گناهبزرگ جنگدرماههایحرام و گناهانبزرگترازآن (235)
به مسجدالحرام و بیرون کردنشان مؤمنین را از آنجا نزد خدا گناه بزرگتری است چون فتنه است و فتنه جرمش از قتل بزرگتر است و این مشرکین لایزال با شما قتال میکنند به این امید که اگر بتوانند شما را از دینتان برگردانند و هر کس از شما از دین خود برگردد و در حال کفر بمیرد اینگونه افراد اعمال نیکشان بی اجر شده در دنیا و آخرت از آن بهرهمند نمیشوند و آنان اهل جهنم و در آن
جاویدانند،» (217 / بقره)
«اِنَالَّذینَ امَنُوا وَالَّذینَهاجَرُوا وَجاهَدُوا فی سَبیلِاللّهِ اوُلئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ،»
«کسانی که ایمان آوردند و کسانی که مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند آنان امیدوار رحمت خدا باشند که خدا غفور و رحیم است.» (218 / بقره)
این آیات شریفه از قتال در ماههای حرام منع و مذمت میکند و میفرماید: این کار جلوگیری از راه خدا و کفر است و این را هم میفرماید که با این حال بیرون کردن اهل مسجدالحرام از آنجا جرم بزرگتری است نزد خدا و بهطورکلی فتنهاز آدمکشی بدتر است.
میخواهد اعلام بدارد این سؤال که آیا جنگ در ماههای حرام جایز است یا نه؟ به دنبال حادثهای بوده که چنین سؤالی را ایجاب میکرده و قبلاً قتلی البته اشتباها واقع شده بوده، چون در آخر آیات هم میفرماید: «اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَالَّذینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فی سَبیلِاللّهِ اوُلئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ...،» و با جمله خدا غفور و
رحیم است، میفهماند بعضی از مهاجرین قتلی مرتکب شده و به ناچار مهاجرت کرده
گناهبزرگ جنگدرماههایحرام و گناهانبزرگترازآن
بودند و کفار همین جرم را مایه جنجال قرار داده بودند و این قرائن داستان عبداللّه بن جحش و اصحابش را که در روایات آمده تأیید میکند. قتال در مسجدالحرام صدّ از سبیل اللّه و صدّ از مسجدالحرام است. این آیه دلالت میکند بر حرمت قتال در شهر حرام، «وَ اِخْراجُ اَهْلِهِ مِنْهُ اَکْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ اَکْبَرُ مِنَالْقَتْلِ...،» (217 / بقره) یعنی این عملی که مشرکین مرتکب شدند و رسول خدا و مؤمنین به وی را که همان مهاجرین باشند از مکه که زادگاه ایشان بود بیرون کردند، از قتال در مسجدالحرام بزرگتر است و آزار و شکنجههائی که مشرکین درباره مسلمانان روا داشته و نیز دعوت به کفرشان از یک قتلی که از سوی مسلمانان رخ داده بزرگتر است، پس مشرکین حق ندارند مؤمنین را ملامت کنند، با اینکه آنچه خود کردهاند بزرگتر است از خلافی که مؤمنین را به خاطر آن ملامت میکنند، علاوه بر اینکه آنچه خود کردهاند بزرگتر است از خلافی که مؤمنین کردند و در شهر حرام یک مشرک را کشتند، به خاطر خدا و
به امید رحمت خدا کردند و خدا هم آمرزگار رحیم است.
«وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ... وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ...،» (217 / بقره) این جمله تهدیدی است علیه مرتدین، یعنی کسانی که از دین اسلام برگردند، به اینکه اگر چنین کنند عملشان حبط میشود و تا ابد در آتش خواهند بود. (1)
حرمت ماههای حرام و حرمت مکه و مسجدالحرام
«اَلشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَااعْتَدی عَلَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَوَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ،»
«اگر آنان حرمت ماه حرام را شکستند شما هم بشکنید چون خدا قصاص را در
1) المیزان، ج :2 ، ص: 245.
همه حرمتها جایز دانسته پس هر کس بر شما ستم کرد شما هم به همان اندازه که بر شما ستم روا داشتند بر آنان ستم کنید و نسبت به ستم بیش از آن از خدا بترسید و بدانید که خدا با مردم با تقوا است،» (194 / بقره)
حرمات جمع حرمت است و حرمت عبارت است از چیزی که هتک آن حرام و تعظیمش واجب باشد و منظور از حرمات در اینجا حرمت ماههای حرام و حرمت حرم مکه است و حرمت مسجدالحرام و معنای آیه این است که چونکه کفار حرمت ماه حرام
را رعایت نکردند و در آن جنگ راه انداختند و هتک حرمت آن نموده در سال حدیبیه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و اصحاب او را از عمل حج باز داشته به سویشان تیراندازی و سنگپرانی کردند پس برای مؤمنین هم جایز شد با ایشان مقاتله کنند، پس عمل مسلمین هتک حرمت نبود بلکه جهاد در راه خدا و امتثال امر او در اعلای کلمه او بود.
حتی اگر کفار در خود مکه و مسجدالحرام دست به جنگ میزدند، باز هم برای مسلمانان جایز بود با آنها معامله به مثل کنند، پس اینکه فرمود: «اَلشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ» بیان خاصی است که تنها شامل یک مصداق از حرمتها میشود و آن
حرمت شهر حرام است ولی دنبالش بیان عامی آمده که شامل همه حرمتها میگردد و آن عبارت است از جمله «فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ،» در نتیجه معنای آیه چنین میشود که خدای سبحان قصاص در خصوص شهر حرام را هم تشریع کرده، برای اینکه قصاص در تمامی حرمات را تشریع کرده، که شهر حرام هم یکی از آنهاست و اگر قصاص را تشریع کرده بدان جهت است که تجاوز در مقابل تجاوز را با رعایت برابری تشریع نموده است.
حرمت ماههای حرام و حرمت مکه و مسجدالحرام
آنگاه مسلمانان را سفارش میکند به اینکه ملازم طریق احتیاط باشند و در اعتدا و تجاوز به عنوان قصاص پا از حد فراتر نگذارند، چون مسأله قصاص با استعمال شدت و خشم و سطوت و سایر قوائی که آدمی را به سوی طغیان و انحراف از جاده عدالت میخواند سروکار دارد و خدای تعالی معتدین یعنی همین منحرفین از جاده اعتدال را دوست نمیدارد و چنین افراد بیش از آن احتیاجی که به قصاص و انتقام دارند به محبت خدا و ولایت و نصرت او محتاجند و بدین جهت در آخر فرمود:
«وَ اتَّقُوا اللّهَوَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ!»
در اینجا این سؤال پیش میآید: که چگونه خدای تعالی با اینکه معتدین و متجاوزین را دوست نمیدارد، در این آیه به مسلمانان دستور داده به متجاوزین تجاوز کنند؟ جوابش این است که اعتدا و تجاوز وقتی مذموم است، که در مقابل اعتدای دیگران واقع نشده باشد و خلاصه تجاوز ابتدائی باشد و اما اگر در مقابل تجاوز دیگران باشد، در عین اینکه تجاوز است دیگر مذموم نیست، چون عنوان تعالی از ذلت و خواری را به خود میگیرد و اینکه جامعهای بخواهد از زیر بار ستم و استعباد و خواری درآید خود فضیلتبزرگی است، همانطورکه تکبر بااینکه از رذائل است، در مقابل متکبر از فضائل میشود و سخنزشتگفتنبااینکهزشتاست، برایکسیکهظلمشدهپسندیده است.(1)
1) المیزان، ج :2 ، ص: 87.
حرمت ماههای حرام و حرمت مکه و مسجدالحرام
«وَ اَنْفِقُوا فی سَبیلِ اللّهِ وَ لاتُلْقُوا بِاَیْدیکُمْ اِلَی التَّهْلُکَةِوَ اَحْسِنُوا اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ!»
«و در راه خدا انفاق کنید و خویشتن را به دست خود به هلاکت نیفکنید و احسان کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد!» (195 / بقره)
در این آیه دستور میدهد برای اقامه جنگ در راه خدا مال خود را انفاق کنند و پاسخ از اینکه چرا انفاق را مقید کرد به قید در راه خدا همان پاسخی است که اول آیات در
تقیید قتال به قید در راه خدا گفتیم.
و معنا چنین میشود: دست خود به تهلکه نیفکنید و این تعبیر کنایه است از اینکه مسلمان نباید نیرو واستطاعت خود را هدر دهند، چون کلمه دست به معنای مظهر قدرت و قوت است و تهلکه به معنای هلاکت است و هلاکت به معنای آن مسیری است که انسان نمیتواند بفهمد کجا است و آن مسیری که نداند به کجا منتهی میشود.
آیه شریفه مطلق است و در نتیجه نهی در آن نهی از تمامی رفتارهای افراطی و تفریطی است، که یکی از مصادیق آن بخل ورزیدن و امساک از انفاق مال در هنگام جنگ است، که این بخل ورزیدن باعث بطلان نیرو و از بین رفتن قدرت است که باعث غلبه دشمن بر آنان میشود، همچنانکه اسراف در انفاق و از بین بردن همه اموال باعث فقر و مسکنت و در نتیجه انحطاط حیات و بطلان مروت میشود.
سپس خدای سبحان آیه را با مسأله احسان ختم نموده میفرماید: «وَ اَحْسِنُوا اِنَّ
اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ،» و منظور از احسان خودداری و امتناع ورزیدن از قتال و یا رأفت و مهربانی کردن با دشمنان دین و امثال این معانی نیست، بلکه منظور از احسان این است که هر عملی که انجام میدهند خوب انجام دهند، اگر قتال میکنند به بهترین وجه قتال کنند و اگر دست از جنگ برمیدارند، باز به بهترین وجه دست بردارند و اگر به شدت یورش میبرند و یا سختگیری میکنند، باز به بهترین وجهش باشد و اگر عفو میکنند به بهترین وجهش باشد.
تجهیز و تدارک مالی جنگ
پس کسی توهم نکند که احسان به ظالم آن است که دست از او بردارند تا هر چه میخواهد بکند، بلکه دفع کردن ظالم خود احسانی است بر انسانیت، زیرا حق مشروع انسانیت را از او گرفتهاند و از دین دفاع کردهاند که خود مصلح امور انسانیت است، همچنانکه خودداری از تجاوز به دیگران در هنگام استیفای حق مشروع و نیز خودداری از احقاق حق به طریقه غیر صحیح خود احسانی دیگر است واصولاً غرض
نهائی از همه مبارزات و جنگها و سایر واجبات دین، محبت خداست، که بر هر متدین به دین، واجب است آن محبت را از ناحیه پروردگارش به وسیله پیروی و متابعت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جلب کند همچنانکه فرمود: «قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ!»(31/آلعمران).
آیات مورد بحث که راجع به قتال است با نهی از اعتدا و تجاوز شروع شده
و با امر به احسان و اینکه خدا محسنین را دوست میدارد ختم گردیده و در این نکته حلاوتی است که بر هیچ کس پوشیده نیست. (1)
1) المیزان، ج :2 ، ص: 87.
«وَ قاتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ،»
«در راه خدا کارزار کنید و بدانید که خدا شنوا و دانا است،» (244 / بقره)
«مَنْ ذَا الَّذی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا فَیُضاعِفَهُ لَهُاَضْعافا کَثیرَةً وَ اللّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ،»
وظیفه عمومی تجهیز نفرات و تأمین وسایل در جهاد
«کیستکهخداراوامینیکودهدوخداواماورابهدوبرابرهایبسیارافزونکند،خدا است کهتنگیمیآوردو فراوانی نعمتمیدهدوبهسویاوبازگشتمییابید،»(245/بقره)
«اَلَمْ تَرَ اِلَی الْمَلاَءِ مِنْ بَنی اِسْرائیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی اِذْقالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکا نُقاتِلْ فی سَبیلِ اللّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ اِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ اَلاّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا اَلاّ نُقاتِلَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ قَدْ اُخْرِجْنامِنْ دِیارِنا وَ اَبْنائِنا فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُالْقِتالُ تَوَلَّوْا اِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ...،»
«مگر داستان آن بزرگان بنی اسرائیل را نشنیدی که پس از موسی به پیامبر خود گفتند: پادشاهی برای ما نصب کن تا در راه خدا کارزار کنیم و او گفت: از خود میبینی که اگر کارزار بر شما واجب شود شانه خالی کنید؟ گفتند: ما که از دیار و
فرزندانخویش دورشدهایمبرای چه کارزار نمیکنیم؟ ولی همینکه کارزار بر آنان مقررشد بهجزاندکی رویبرتافتند و خدا بهکارستمگران دانا است... .»(246/بقره)
«وَ قاتِلُوا فی سَبیلِاللّهِ!»
خدای سبحان در این آیات فریضه جهاد را بیان نموده و مردم را دعوت میکند به اینکه در تجهیز یکدیگر و فراهم نمودن نفرات و تجهیزات، انفاق کنند.
این آیه جهاد را واجب میکند و میبینیم که این فریضه را در این آیه و سایر موارد از کلامش مقید به قید «سَبیلِ اللّهِ» کرده و این برای آن است که به گمان کسی در نیاید و کسی خیال نکند که این وظیفه دینی مهم، صرفا برای این تشریع شده که امتی بر سایر مردم تسلط پیدا کرده و اراضی آنان را ضمیمه اراضی خود کند، همانطور که نویسندگانتمدناسلام (چه جامعهشناسان و چه غیرایشان) همینطور خیالکردهاند و
وظیفه عمومی تجهیز نفرات و تأمین وسایل در جهاد
حالآنکهچنیننیست وقید «فیسَبیلِاللّهِ» میفهماندکه منظورازتشریعجهاد در اسلام، برای این است که دینالهی که مایهصلاح دنیا و آخرتمردم است، درعالم سلطه یابد. (1)
1) المیزان، ج : 2 ، ص : 430 .
«مَنْ ذَا الَّذی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا فَیُضاعِفَهُ لَهُ اَضْعافا کَثیرَةً.»
خدای تعالی هزینهای را که مؤمنین در راه اوخرج میکنند، قرض گرفتن خودش نامیده و این به خاطر همان است که گفتیم میخواهد مؤمنین را بر این کار تشویق کند و هم برای این است که انفاقهای نامبرده برای خاطر او بوده و نیز برای این است که خدای سبحان به زودی عوض آن را چند برابر به صاحبانش برمیگرداند.
خدای تعالی سیاق خطاب را که قبلاً امر بود و میفرمود: جهاد کنید، به سیاق خطاب،
تجهیز یکدیگر و فراهم نمودن نفرات و تجهیزات
استفهامی برگردانید و فرمود: کیست از شما که چنین و چنان کند؟ این تغییر به خاطر نشان دادن ذهن مخاطب است، چون سیاق امر خالی از کسب تکلیف نیست، ولی سیاق استفهام دعوت و تشویق است، در نتیجه ذهن شنونده تا حدی از تحمل سنگینی امر استراحت میکند و نشاط مییابد.
«وَاللّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ!»(245/بقره)
اینکه از صفات خدای تعالی سه صفت: قبض و بسط و مرجعیت او را آورده، برای این که اشعار کند آنچه در راه خدا به او میدهند باطل نمیشود و بعید نیست که چند برابرشود، برایاینکه گیرنده آنخدا است و خدا هرچهرا بخواهدناقص میکند و هر چه را بخواهد زیاد میکند و شما به سوی او بر میگردید و آن زیاد شده را پس میگیرید.
آری، خدای سبحان در این آیات فریضه جهاد را بیان نموده و مردم را دعوت
میکند به اینکه در تجهیز یکدیگر و فراهم نمودن نفرات و تجهیزات، انفاق کنند.
و اگر این انفاق را قرض دادن به خدا خوانده، چون انفاق در راه خدا است، علاوه بر اینکه این تعبیر هم تعبیری است سلیس و هم مشعر به قرب خدا، میفهماند انفاقکنندگان نزدیک به خدا هستند بهطوری که با او داد و ستد دارند.
آنگاه داستان طالوت و جالوت وداوود را خاطر نشان میکند، تا مؤمنین که مأمور به قتال با دشمنان دین هستند عبرت بگیرند و بدانند که حکومت و غلبه همواره از آن ایمان و تقوا است، هر چند که دارندگان آن کم باشند و خواری و نابودی از آن نفاق و
فسق است، هر چند که صاحبانش بسیار باشند، برای اینکه بنی اسرائیل که این داستان مربوط به ایشان است مادام که در کنج خمود و کسالت و سستی خزیده بودند مردمی ذلیل و توسری خور بودند، همینکه قیام کرده و در راه خدا کارزار نمودند، کلمه حق را
تجهیز یکدیگر و فراهم نمودن نفرات و تجهیزات
پشتیبان خود قرار دادند، هر چند که افراد صادق ایشان در این دعوی اندک بودند و اکثرشان وقتی جنگ حتمی شد فرار کردند و دوم اینکه سر اعتراض بر طالوت را باز نمودند و سوم اینکه، از آن نهری که مأمور بودند ننوشند، نوشیدند و چهارم اینکه به طالوت گفتند ما حریف جالوت و لشگر او نمیشویم ولی معذلک خدا یاریشان کرد و بر دشمن پیروزیشان داد و دشمن را به اذن خدا فراری دادند و داوود جالوت را به قتل رساند و ملک و سلطنت در بنیاسرائیل مستقر گردید و حیات از دست رفته آنان دوباره به ایشان بازگشت و بار دیگر سیادت و قوت خود را باز یافتند و همه این موفقیتها جز بهخاطر آن کلامی که ایمان و تقوا به زبانشان انداخت نبود و آن کلام این بود که وقتی با جالوت و لشگرش برخوردند گفتند:
«رَبَّنا اَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْرا وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَیالْقَوْمِ الْکافِرینَ!»
(250 / بقره)
این ماجرا عبرتی است که اگر همه مؤمنینی که در هر عصر میآیند، آن را نصبالعین خود قرار داده و راه گذشتگان صالح را پیش بگیرند، بر دشمنان خود غلبه خواهند کرد، البته مادام که مؤمن باشند.(1)
1 المیزان، ج :2 ، ص: 430.شرکت افراد جامعه در تدارک مالی وانسانی جهاد
«وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِه عَدُوَّ اللّهِ وَعَدُوَّکُمْ وَ ءاخَرینَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ یَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فی سَبیلِاللّهِ یُوَفَّ اِلَیْکُمْ وَ اَنْتُمْ لاتُظْلَمُونَ،»
1) المیزان، ج :2 ، ص: 430.
«و آماده کنید برای کارزار با ایشان هر چه را میتوانید از نیرو و از اسبان بسته شده که بترسانید با آن دشمن خدا و دشمن خود را و دیگران را از غیر ایشان که شما آنان را نمیشناسید و خدا میشناسد و آنچه که در راه خدا خرج کنید به شما پرداخت میشود و به شما ظلم نخواهد شد.» (60 / انفال)
اینکه فرمود: «وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ،» امر عامی است به عموم مؤمنین که در قبال کفار به قدر توانائیشان از تدارکات جنگی که به آن احتیاج
پیدا خواهند کرد تهیه کنند، به مقدار آنچه که کفار بالفعل دارند و آنچه که توانائی تهیه آن را دارند.
«وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فی سَبیلِ اللّهِ یُوَفَّ اِلَیْکُمْ وَ اَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ،»
«و آنچه که در راه خدا خرج کنید به شما پرداخت میشود و به شما ظلم نخواهد شد.» (60 / انفال)
چون غرض حقیقی از تهیه نیرو این است که به قدر توانائیشان بتوانند دشمن را دفع کنند و مجتمع خود را از دشمنی که جان و مال و ناموسشان را تهدید میکند حفظ نمایندو بهعبارتدیگریکهبا غرضدینینیزمناسبتراست ایناستکهبهقدرتوانائیشان نائره فساد را که باعث بطلان کلمه حق و هدم اساس دین فطری میشود و نمیگذارد خدا در زمین پرستش شود و عدالت در میان بندگان خدا جریان یابد خاموش سازند.
شرکت افراد جامعه در تدارک مالی وانسانی جهاد
و این خود امری است که فرد فرد جامعه دینی از آن بهرهمند میشوند، پس آنچه را که افراد و یا جماعتها در این راه یعنی جهاد برای احیای امر پروردگار انفاق میکنند عینا عاید خودشان میشود و اگر کسی جان خود را در این راه داده باشد در راه خدا شهید شده و در نتیجه به زندگی باقی و جاودانه آخرت رسیده است، زندگی حقیقی که جا دارد تمامی فعالیتهای هر کس در راه بهدست آوردن آن باشد. این است اثر شهادت و کشته شدن در راه خدا از نظر تعلیمات دین، نه افتخار و نام نیک و امثال آن که احیانا
بعضیها دل خود را به آن خوش کرده و بخواهند در پارهای از مقاصد دنیوی خود را به کشتن دهند، آن وقت وقتی پای دادن جان به میان میآید فکر میکند این چهکاری است که من برای اینکه دیگران به لذایذ مادی بهتری برسند خود را به کشتن دهم؟ غافل از اینکه تعلیم دینی نتیجه از خودگذشتگی و شهادت را صرف نام نیک و یا افتخار نمیداند، بلکه زندگی دیگری دائم و جاویدان میداند.
و کوتاه سخن، تجهیز قوا برای غرض دفاع از حقوق مجتمع اسلامی و منافع حیاتی آن است و تظاهر به آن تجهیزات دشمن را اندیشناک میکند که خود تا اندازهای و به نوعی یک نحوه دفاع است، پس اینکه فرمود: «تُرْهِبُونَ بِه عَدُوَّ اللّهِ وَعَدُوَّکُمْ،» یکی از فواید تجهیز قوا را که عاید جامعه میشود ذکر میکند واینکه فرمود:
«وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فی سَبیلِ اللّهِ یُوَفَّ اِلَیْکُمْ وَ اَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ،» این معنا را میرساند که آنچه را در راه خدا انفاق کردهاند فوت نمیشود بلکه
دوباره عایدشان میشود بدون اینکه حق کسی از ایشان از بین برود.
شرکت افراد جامعه در تدارک مالی وانسانی جهاد
و اینیعنی جمله «وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فی سَبیلِ اللّهِ...،» از امثال آیه «وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فی سَبیلِ اللّهِ یُوَفَّ اِلَیْکُمْ،» عمومیتر است، چون خیر بیشتر به مال گفته میشود و جان را شامل نمیگردد بهخلاف آیه مورد بحث که فرمود: هرچیزی که انفاق کنید! (1)
«اِنَّ الَّذینَ ءَامَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جهَدُوا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فیسَبیلِاللّهِ
وَالَّذینَ ءَاوَوْا وَ نَصَرُوآا اوُلآئِکَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیآءُ بَعْضٍ وَ الَّذینَ ءَامَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلیَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتّی یُهاجِرُوا وَ اِنِ اسْتَنْصَرَوکُمْ
1) المیزان، ج :9 ، ص: 151.
فِیالدّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ اِلاّ عَلی قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ میثقٌ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ...،»
«کسانی که ایمان آورده و در راه خدا مهاجرت نموده و با اموال و جانهای خود جهاد کردند و کسانی که (مهاجرین) را جای دادند و یاری کردند آنان بعضیشان اولیای بعضی دیگر (اولیای یکدیگرند،) و کسانی که ایمان آوردند، ولی مهاجرت نکردند میان شما و ایشان ولایت ارث نیست تا آنکه مهاجرت کنند ولی این مقدار ولایت هست که اگر از شما در راه دین نصرت بخواهند شما باید یاریشان کنید مگر اینکه بخواهند با قومی بجنگند که میان شما و آن قوم پیمانی
تشریع ولایت اخوت بین مؤمنین نسل اولیه
باشد و خداوند به آنچه میکنید بیناست و کسانی که کفر ورزیدند بعضیشان اولیاء بعضی دیگرند اولیای همند و اگر آنچه قبلاً دستور دادیم انجام ندهید فتنهای در زمین و فساد بزرگی را بهبار میآورد و کسانیکه ایمان آورده و مهاجرت کرده و در راه خدا جهاد نمودند و کسانیکه (از اهل مدینه به مهاجرین) منزل داده ویاری کردند آنها به حقیقت اهل ایمانند و هم آمرزش خدا و
روزی نیکوی بهشتی مخصوص آنها است.» (72 / انفال)
این آیات موالات میان مؤمنین را واجب نموده، مگر اینکه بعضی مهاجرت بکنند و بعضی تخلف کنند و رشته موالات میان آنان و کفار بهکلی قطع گردد.
مقصود از مهاجرین در این آیه دسته اول از مهاجریناند که قبل از نزول این سوره
مهاجرت کرده بودند و کسانی که بعدا ایمان میآورند و مهاجرت میکنند.
و منظور از کسانی که به مسلمانان منزل دادند و رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله را یاری کردند طائفه انصار است.
مسلمانان در ایام نزول این آیات منحصر به همین دو طائفه یعنی مهاجر و انصار بودند، مگر عده خیلی کمی که در مکه ایمان آورده و هنوز مهاجرت نکرده بودند.
خداوند میان این دو طائفه ولایت برقرار کرده و فرموده: «اوُلآئِکَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیآءُ بَعْضٍ،» و این ولایت معنائی است اعم از ولایت میراث و ولایت نصرت و ولایت أمن. به این معنا که حتی اگر یک فرد مسلمان کافری را امان داده باشد امانش در میان تمامی
مسلمانان نافذ است، بنابراین همه مسلمانان نسبت به یکدیگر ولایت دارند یک مهاجر ولیّ تمامی مهاجرین وانصار است و یک انصاری ولّی همه انصار و مهاجرین است و
تشریع ولایت اخوت بین مؤمنین نسل اولیه
دلیل همه اینها این است که ولایت در آیه بهطور مطلق ذکر شده است.
بعضیها گفتهاند مدرک ارث به مواخات همین آیه است ولیکن در آیه هیچ قرینهای که دلالت کند بر انصراف اطلاق ولایت به ولایت ارث وجود ندارد و هیچ شاهدی نیست بر اینکه بگوئیم این آیه راجع است به ولایت ارثی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به وسیله عقد برادری میان مهاجرین و انصار اجرا میکرد و تا مدتی از یکدیگر ارث میبردند تا آنکه بعدها نسخ شد.
«وَ الَّذینَ ءَامَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا...،» این آیه ولایت را در میان مؤمینین مهاجرین و انصار و میان مؤمنینی که مهاجرت نکردند نفی میکند و میفرماید: میان دسته اول و دسته دوم هیچ قسم ولایتی نیست جز ولایت نصرت، اگر دسته دوم از شما یاری طلبیدند یاریشان بکنید، ولی به شرطی که با قومی سر جنگ داشته باشند که بین شما و
آن قوم عهد و پیمانی نباشد.
«وَالَّذینَ کَفَرُوا بَعْضُهُمْ اَوْلِیآءُ بَعْضٍ،»(73 / انفال) یعنی کفار ولایتشان در میان خودشان است و به اهل ایمان تجاوز نمیکند، پس مؤمنین نمیتوانند آنان را دوست بدارند.
«اِلاّ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الاَْرْضِ وَ فَسادٌ کَبیرٌ،» (73 / انفال) این جمله اشاره است به مصلحت تشریع ولایت به آن نحویکه تشریع فرمود، چون بهطور کلی ولایت و دوست داشتن یکدیگر از اموری است که هیچ جامعهای از جوامع بشری و مخصوصا جوامع اسلامی که بر اساس پیروی حق و گسترش عدالت الهی تأسیس میشود از آن خالی نیست و معلوم است که دوستی کفار که دشمن چنین جامعهای هستند موجب میشود افراد اجتماع با آنان خلط و آمیزش پیدا کنند.
تشریع ولایت اخوت بین مؤمنین نسل اولیه
و اخلاق و عقاید کفار در بین ایشان رخنه یابد و در نتیجه سیره و روش اسلامی که مبنایش حق است بهوسیله سیره و روش کفر که اساسش باطل و پیروی هوی است و
در حقیقت پرستش شیطان است از میان آنان رخت بربندد، همچنانکه در روزگار خود ملاحظه کردیم که چنین شد و صدق ادعای این آیه را به چشم خود دیدیم.
«وَالَّذینَ ءَامَنُوا وَ هاجَرُوا...،» این جمله حقیقت ایمان را برای کسی اثبات میکند که حقیقتا متصف به آثار آن باشد و چنین کسی را وعده آمرزش و رزق کریم میدهد. «وَ الَّذینَ ءَامَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جهَدُوا مَعَکُمْ فَاُولآئِکَ مِنْکُمْ،» (75 / انفال) این جمله خطاب است به مهاجرین طبقه اول و به انصار و در این خطاب مهاجرین بعدی و آنهائی را که بعد از این ایمان میآورند و با طبقه اول به جهاد میپردازند به آنان ملحق کرده و در مسأله ولایت، ایشان را نیز شرکت داده است. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 187.
(269)
«یَسْئَلُونَکَ عَنِ الاَْنْفالِ قُلِ الاَْنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَصْلِحُوا ذاتَبَیْنِکُمْ وَ اَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهآُ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ،»
«از تو از انفال پرسش میکنند، بگو انفال مال خدا و رسول است، پس از خدا بترسید و میان خود صلح برقرار سازید و خدا و رسول او را
اطاعت کنید اگر با ایمان هستید.» (1 / انفال)
آیاتی از سوره انفال که متعرض مسأله غنیمت است پنج آیه است که در
سه جای سوره قرار گرفته وبر حسب ترتیب عبارت است از :
1 «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الاَْنْفالِ قُلِ الاَْنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ...،» (1 / انفال)
2 «وَاعْلَمُوآا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَاَنَلِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتمی وَ الْمَسکینِ وَ ابْنِالسَّبیلِ اِنْ کُنْتُمْ ءَامَنْتُمْ بِاللّهِ وَ مآ اَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنایَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ...،» (41 / انفال)
3 «ما کانَ لِنَبِیٍّ اَنْ یَکُونَ لَهُ آ اَسْری حَتّی یُثْخِنَ فِیالاَْرْضِ تُریدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللّهُ یُریدُ الاْخِرَةَ وَاللّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ،لَولا کِتبٌ مِنَاللّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فیمآ اَخَذْتُمْ
حکم انفال و غنایم جنگی
عَذابٌ عَظیمٌ، فَکُلُوا مِمّا غَنِمْتُمْ حَللاً طَیِّبا وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ،»
(67 و68 و69 / انفال)
پس از مجموع این سه آیه این معنا استفاده میشود که اصل ملکیت در غنیمت از آن خدا و رسول است و خدا و رسول چهار پنجم آن را در اختیار جهاد کنندگان گذاردهاند
تا با آن ارتزاق نموده و آن را تملک نمایند و یک پنجم آن را به خدا و رسول و خویشاوندان رسول و غیر ایشان اختصاص داده تا در آن تصرف نمایند.
(تفصیل مطالب درباره انفال در جلد «مبانی قوانین مالی و اقتصادی اسلام» آمده است.) (1)
«ما کانَ لِنَبِیٍّ اَنْ یَکُونَ لَهُ آ اَسْری حَتّی یُثْخِنَ فِیالاَْرْضِ تُریدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللّهُ یُریدُ الاْخِرَةَ وَاللّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ،لَولا کِتبٌ مِنَاللّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فیمآ اَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظیمٌ، فَکُلُوا مِمّا غَنِمْتُمْ حَللاً طَیِّبا وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ،» (67 و68 و69 / انفال)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 4.
از آیات فوق استفاده میشود که پرسش کنندگان از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره امر اسیران پرسش نمودهاند و درخواست کردهاند تا اجازه دهد اسیران کشته نشوند، بلکه
حکم اسیران جنگی
با دادن فدیه آزاد گردند و در جواب ایشان را مورد عتاب قرار داده است و از اینکه فرمود: «فَکُلُوا...،» و تجویز کرد خوردن از غنیمت را، به دست میآید که اصحاب بهطور ابهام چنین فهمیده بودند که مالک غنیمت و انفال میشوند، جز اینکه نمیدانستند آیا تمامی اشخاصی که حاضر در میدان جنگ بودهاند مالک میشوند؟ و یا تنها کسانی که قتال کردهاند؟ و آنها که تقاعد ورزیدهاند از آن بینصیبند و آیا مباشرین که از آن سهم میبرند بهطور مساوی بینشان تقسیم میشود و یا به اختلاف؟ مثلاً سهم سوارهها بیشتر از پیادهها و یا امثال آن است؟
چون جمله «فَکُلُوا» مبهم بود باعث شد که مسلمین در میان خود مشاجره کنند و سرانجام به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مراجعه نموده و توضیح بپرسند، لذا آیه نازل شد:
«قُلِ الاَْنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَصْلِحُوا ذاتَبَیْنِکُمْ...،» و ایشان را در استفادهای
که از جمله «فَکُلُوا مِمّا غَنِمْتُمْ» کرده و پنداشته بودند که مالک انفال هم هستند تخطئه نموده و ملک انفال را مختص به خدا و رسول کرده و ایشان را از تخاصم و کشمکش نهی نموده و وقتی بدین وسیله مشاجرهشان خاتمه یافت آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را به ایشان ارجاع داده و در میانشان بهطور مساوی تقسیم کرد و به همان اندازه سهمی برای آن عده از اصحاب که حاضر در میدان جنگ نبودند کنار گذاشت و میان کسانی که قتال کرده و آنهائی که قتال نکردند و همچنین میان سوارگان و پیادگان تفاوتی نگذاشته است.
آنگاه آیه دوم: «وَاعْلَمُوآا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَاَنَلِلّهِ خُمُسَهُ...،» به فاصله کمی نازل گردیده و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله (بهخاطر امتثال آن) از آنچه که به افراد داده بود پنج یک را دوباره پس گرفت، این است آن معنا و ترتیبی که از ضمیمه کردن آیات مربوط به انفال به یکدیگر استفاده میشود.
حکم اسیران جنگی
آیه شریفه ناسخ آیه «فَکُلُوا مِمّا غَنِمْتُمْ» نیست، بلکه مبین معنای آن و تفسیر آن است و جمله «فَکُلُوا» کنایه از مالکیت قانونی ایشان به غنیمت نیست، بلکه مراد از آن اذن در تصرف ایشان در غنیمت و تمتعشان از آن است، مگر اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را در میان ایشان تقسیم کند، که در اینصورت البته مالک میشوند.
و آیه «وَاعْلَمُوآا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَاَنَلِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی...،» ناسخ برای آیه «قُلِ الاَْنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ» نیست، بلکه تأثیری که نسبت به جهادکنندگان دارد این است که ایشان را از خوردن و تصرف در تمامی غنیمت منع میکند، چون بعد از نزول «الاَْنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ» و با اینکه قبلاً دانسته بودند که انفال ملک خدا و رسول است و از آیه «اَنَّما غَنِمْتُمْ» غیر این را نمیفهمیدند و آیه «قُلِ الاَْنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ» هم غیر این را نمیرساند که اصل ملک انفال از خدا و رسول است، بدون اینکه کوچکترین تعرضی نسبت به کیفیت تصرف در آن و جواز خوردن و تمتع از آن را داشته باشد، خوب، وقتی متعرض این جهات نبود، پس با آیه «اَنَّما غَنِمْتُمْ» هیچ
منافاتی ندارد تا کسی بگوید آیه «اَنَّما غَنِمْتُمْ...» ناسخ آن است.
در کافی به سند خود از عبد صالح علیهالسلام روایت کرده که فرمود: انفال عبارت است از هر زمین خرابی که اهلش منقرض شده باشند و هر سرزمین که بدون جنگ و بدون بهکار بردن اسب و شتر تسلیم شده است و با پرداختن جزیه صلح کرده باشند، سپس فرمود: و برای او است (یعنی برای والی و زمامدار) رؤوس جبال و درههای سیلگیر و نیزارها و هر زمین افتادهای که مربی نداشته باشد و همچنین برای او است خالصهجات سلاطین، البته آن خالصهجاتی که به زور و غصب بهدست نیاورده باشند، چون اگر به غصب تحصیل کرده باشند، هر مال غصبی مردود است و باید به صاحبش برگردد و او است وارث هر کسی که بیوارث مرده باشد و متکفل هزینه زندگی کسانی است که نمیتوانند هزینه خود را بهدست بیاورند. (1)
حکم اسیران جنگی
1) المیزان، ج :9 ، ص: 4.
«ما کانَ لِنَبِیٍّ اَنْ یَکُونَ لَهُ آ اَسْری حَتّی یُثْخِنَ فِیالاَْرْضِ تُریدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللّهُ یُریدُ الاْخِرَةَ وَاللّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ،»
«هیچ پیغمبر را نمیسزد و روانیست که برایش اسیرانی باشد تا آن زمانیکه دینش در زمین مستقر گردد، شما سود مادی دنیا را در نظر دارید ولی خدا آخرت رامیخواهد و خداوند مقتدری است شایستهکار،» (67 / انفال)
«لَولا کِتبٌ مِنَاللّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فیمآ اَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظیمٌ،»
«اگر آن قضائی که خداوند قبلاً رانده است نبود هر آینه در آنچه گرفتید عذاب بزرگی به شما میرسید،» (68 / انفال)
آزادسازی اسیران جنگی، فدیه و شرایط آن
«فَکُلُوا مِمّا غَنِمْتُمْ حَللاً طَیِّبا وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ،»
«پس بخورید و تصرف کنید در آنچه غنیمت بردهاید حلال و طیب و از خدا بپرهیزید که خدا آمرزنده رحیم است،» (69 / انفال)
«یآاَیُّهَاالنَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ فیآ اَیْدیکُمْ مِنَ الاَْسْری اِنْ یَعْلَمِ اللّهُ فی قُلُوبِکُمْ خَیْرا
یُؤْتِکُمْ خَیْرا مِمّآاُخِذَ مِنْکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ،»
«هان ای پیغمبر بگو به آن اسیرانی که در دست تو اسیرند: اگر خداوند در دلهای شما خیر را سراغ میداشت بهتر از آنچه مسلمانان از شما گرفتند به شما میداد و شما را میآمرزید و خداوند آمرزنده رحیم است،» (70 / انفال)
«وَ اِنْ یُریدُوا خِیانَتَکَ فَقَدْ خانُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْکَنَ مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ،»
«و اگر بنا دارند به تو خیانت کنند تازگی ندارد قبلاً هم خدا را خیانت کرده بودند و
او تو را برایشان مسلط کرد و خداوند دانای شایستهکار است.» (71 / انفال)
خداوند در این آیات مسلمانانی را که در جنگ بدر شرکت داشتند بدین جهت مورد عتاب قرار داده که از کفار اسیرانی گرفتند و آنگاه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درخواست کردند که به قتل آنان فرمان ندهد و در عوض خونبها از آنان بگیرد و آزادشان سازد تا بدین وسیله نیروی مالی آنان علیه کفار تقویت یافته و نواقص خود را اصلاح کنند.
هر چند خداوند بهشدت مسلمانان را عتاب کرد ولی پیشنهادشان را
پذیرفت و تصرف در غنیمت را که شامل خونبها نیز میشود برایشان مباح کرد.
سنت جاری در انبیای گذشته این بوده که وقتی با دشمنان میجنگیدند و بر دشمن دست مییافتند، آنها را میکشتند و با کشتن آنان از دیگران زهر
آزادسازی اسیران جنگی، فدیه و شرایط آن
چشم میگرفتند تا کسی خیال جنگ با خدا و رسولش را در سر نپروراند. و رسم آنان نبود که از دشمن اسیر بگیرند و سپس بر اسیران منت نهاده و یا پول گرفته و آزادشان سازند، مگر بعد از آنکه دینشان در میان مردم پایگیر میشد که در اینصورت اسیر را نمیکشتند و با منت نهادن و یا گرفتن بهاء آزاد میکردند، همچنانکه در خلال آیاتی که به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وحی میشد بعد از آنکه کار اسلام بالا گرفت و حکومتش در حجاز و یمن مستقر گردید این آیه نازل شد: «فَاِذا لَقیتُمُ الَّذینَ کَفَروُا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتّی اِذا اَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَاِمّا مَنّا بَعْدُ وَ اِمّا فِداءً،» (4 / محمد) و گرفتن اسیر و آزاد کردنش را تجویز کرد.
«فَکُلُوا مِمّا غَنِمْتُمْ» «از آنچه غنیمت گرفتهاید بخورید،» و در آن تصرف کنید چه آن اموالی که از مشرکین به دستتان آمده و چه آن فدیهای که از ایشان میگیرید
«حَللاً طَیِّبا» در حالیکه حلال و پاکیزه است، چون خدا مباحش کرده است.
«وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ،» میفرماید: از آنچه غنیمت گرفتهاید بخورید که ما شما را آمرزیدیم و به شما ترحم کردیم.
«وَ اِنْ یُریدُوا خِیانَتَکَ فَقَدْ خانُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْکَنَ مِنْهُمْ...،» اگر به خدا ایمان آورند و ایمان به خدا در دلهایشان جایگیر شود خداوند، نعمتی به آنان میدهد که از آنچه مسلمین از ایشان گرفتهاند بهتر است و ایشان را میآمرزد و اگر میخواهند بهتو خیانت کنند و دوباره به همان عناد و مفسدهجوئی سابقشان برگردند تازگی ندارد، برای اینکه قبلاً هم نسبت به خدا خیانت میورزیدند و خداوند تو را بر ایشان مسلط کرد و او باز هم قادر است بر اینکه بار دیگر تو را بر ایشان ظفر دهد و خدا دانای به
خیانت ایشان است اگر خیانت کنند و در مسلط کردن تو بر ایشان حکیم است.(1)
آزادسازی اسیران جنگی، فدیه و شرایط آن
«وَاعْلَمُوآا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَاَنَلِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتمیوَ الْمَسکینِ وَ ابْنِالسَّبیلِ اِنْ کُنْتُمْ ءَامَنْتُمْ بِاللّهِ وَ مآ اَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ...،»
«و بدانید آنچه را که سود میبرید برای خدا است پنج یک آن و برای رسول و خویشاوند او و یتیمان و مسکینان و در راهماندگان، اگر به خدا و آنچه را که در
روز فرقان روزی که دو گروه یکدیگر را ملاقات کردند بر بندهمان نازل کردیم
1) المیزان، ج :9 ، ص: 176.
ایمان آوردهاید و خداوند بر هر چیز توانا است.» (41 / انفال)
غنیمت به معنای رسیدن به در آمد از راه تجارت و یا صنعت و یا جنگ است، ولیکن در این آیه به ملاحظه مورد نزولش تنها با غنیمت جنگی منطبق است.
«فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ...،» بدانید که آنچه شما غنیمت میبرید هر چه باشد یک پنجم آن از آن خداو رسول و خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و ابنالسبیل است و آن را به اهلش برگردانید اگر به خدا و به آنچه که بر بندهاش محمد صلیاللهعلیهوآله در جنگ بدر نازل کرده ایمان دارید و در روز بدر این معنا را نازل کرده بود که: انفال و غنیمتهای جنگی از آن خدا و رسول او است و احدی را در آن سهمی نیست و اینک همان خدایی که امروز تصرف در چهار سهم آن را بر شما حلال و مباح گردانیده دستورتان میدهد که یک سهم آن را به اهلش برگردانید.
خمس غنایم جنگی
(تفصیل مطالب درباره خمس در جلد «مبانی قوانین مالی و اقتصادی اسلام»
آمده است.) (1)
ص:118 .
«فَاِذا لَقیتُمُ الَّذینَ کَفَروُا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتّی اِذااَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَاِمّامَنّا بَعْدُ وَاِمّافِداءًحَتّی تَضَعَ الْحَرْبُاَوْزارَهاذلِکَ وَ لَوْیَشاءُاللّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لکِنْ لِیَبْلُوَ بَعْضَکُمْ بِبَعْضٍ وَ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ فَلَنْ یُضِلَّ اَعْمالَهُمْ،»
«وقتی به کفار برخوردید باید با ایشان بجنگید تا وقتی که کشتگانشان زیاد شود آن وقت است که میتوانید دست از کشتار کشیده اسیر بگیرید و درباره اسیران یا
1) المیزان، ج:9 ،
این است که منت بر آنان نهاده آزادشان میکنید و یا این است که فدیه میگیرید و آزاد میکنید و به این رفتار خود همچنان ادامه میدهید تا جنگ تمام شود و این را بدان جهت گفتیم که اگر خدا میخواست میتوانست از کفار انتقام بگیرد و لیکن خواست تا بعضی از شما را به وسیله بعضی دیگر بیازماید و کسانی که در راه خدا کشته شدند خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمیکند.» (4 / محمد)
رفتار بااسیرانجنگی قبلاز اتمامجنگ،بعدازپیروزی
مراد از شد وثاق اسیر گرفتن و محکم بستن آنان است، میفرماید: با کفار آنقدر قتال بکنید تا قتل در آنان زیاد شود، آن وقت مشغول به اسیر گرفتن و بستن دست و پای اسراء شوید.
آیه شریفه در اینکه اسیر گرفتن را بعد از (اثخان غلبه) قرار داده، در معنای آیه «ما کانَ لِنَبِیٍّ اَنْ یَکُونَ لَهُ آ اَسْری حَتّی یُثْخِنَ فِیالاَْرْضِ،» است که میفرماید هیچ پیغمبری حق ندارد اسیر بگیرد، مگر وقتی که در زمین غالب شود.
«فَاِمّامَنّا بَعْدُ وَاِمّافِداءً،» یعنی بعد از آنکه اسیرشان کردید یا بر آنان منت نهاده
آزادشان میکنید یا فدیه میگیرید، یعنی با گرفتن مال و یا آزادی اسیرانی که در دست آنان دارید ایشان را آزاد میکنید.
«حَتّی تَضَعَ الْحَرْبُاَوْزارَها،»اوزار حرب به معنای سنگینیهای جنگی یعنی اسلحهای است که جنگجویان با خود حمل میکنند و مراد از وضع آن بهطور کنایه تمام شدن جنگ است.
آیه اخیرالذکر در سوره انفال از اسیر گرفتن قبل از اثخان نهی میکند و آیه مورد بحث به اسیر گرفتن بعد از اثخان امر مینماید.
در آیه شریفه مباحثی مربوط به علم فقه هست که جایش در همانجا است.
«ذلِکَ وَ لَوْیَشاءُاللّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لکِنْ لِیَبْلُوَ بَعْضَکُمْ بِبَعْضٍ،» (4 / محمد) کلمه «ذلِکَ» بهمعنای مطلب چنیناست میباشد، یعنی حکمخدا همان است که در آیه گفته شد.
«وَ لَوْ یَشاءُاللّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ،» یعنی اگر خدا بخواهد از کفار انتقام میگیرد،
رفتار بااسیرانجنگی قبلاز اتمامجنگ،بعدازپیروزی
هلاکشان میکند، شکنجهشان میدهد، بدون اینکه دستور به قتال با ایشان را بدهد، «وَ لکِنْ لِیَبْلُوَ بَعْضَکُمْ بِبَعْضٍ،» اگر خدا بخواهد از ایشان انتقام میگیرد، الا اینکه هنوز نخواسته بگیرد، بلکه دستورتان داده که کارزار کنید تا شما را به وسیله یکدیگر امتحان کند، مؤمنین را به وسیله کفار بیازماید و به جنگ با آنان وادار سازد، تا معلوم شود چه کسی اطاعت کرده و رنج جنگ را به خاطر امر خدا تحمل میکند و چه کسی عصیان میورزد. و کفار را هم به وسیله مؤمنین امتحان کند تا معلوم شود اهل شقاوت کیست و موفق به توبه و بازگشت از باطل بهسوی حق کیست؟
«وَالَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ فَلَنْ یُضِلَّ اَعْمالَهُمْ،» این گفتار در سیاق شرط و حکم در آن عمومی است، میفرماید: کسانی که در راه خدا و در جهاد و قتال با دشمنان دین کشته میشوند، اعمال صالحشان که در راه خدا انجام دادهاند هرگز باطل نمیشود.
در مجمعالبیان در ذیل جمله «فَاِذا لَقیتُمُ الَّذینَ کَفَروُا فَضَرْبَ الرِّقابِ...،» گفته: از ائمه هدی علیهالسلام روایت شده که اسیران جنگی دو جورند: گروهی قبل از تمام شدن جنگ
دستگیر میشوند با اینکه هنوز تنور جنگ داغ است، امام مسلمین درباره آنان اختیار دارد، اگر خواست به قتل میرساند واگر خواست یک دست و یک پایشان را بهطور عکس قطع نموده، رهایشان میکند، تا در اثر خونریزی بمیرند ولی نمیتواند بدون عوضی و یا با گرفتن عوض رهایشان کند. قسم دوم از اسیران آنهایند که بعد از تمامشدن جنگ اسیر میشوند که امام مسلمین درباره آنان اختیار بیشتری دارد، هم میتواند بدون گرفتن فداء آزادشان کند و هم میتواند فداء پولی و یا انسانی بگیرد و هم میتواند آنها را برده کند و هم میتواند گردن بزند و در هر دو حال اگر مسلمان شدند تمامی آن شکنجهها ساقط شده، حکمشان حکم مسلمین خواهد بود .(1)
1) المیزان، ج :18 ، ص: 341.
رفتار بااسیرانجنگی قبلاز اتمامجنگ،بعدازپیروزی
«یآ اَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِذا لَقیتُمُ الَّذینَ زَحْفا فَلا تُوَلُّوهُمُ الاَْدْبارَ،»
«ای آنانکه ایمان آوردهاید هر گاه با تهاجم کافران در میدان کارزار روبهرو شوید مبادا از بیم آنها پشت به دشمن کرده و از جنگ بگریزید،» (15 / انفال)
«وَ مَنْیُوَلِّهِمْیَوْمَئِذٍ دُبُرَآهُ اِلاّ مُتَحَرِّفا لِقِتالٍ اَوْ مُتَحَیِّزا اِلی فِئَةٍ فَقَدْ بآءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْویهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ،»
«و آن کس که پشت به آنان کند پس همانا بازگشتی به خشم خدا کرده و حایش جهنم است و چه بد جایگاهی است، مگر آنکه به منظور بهکار بردن حیله جنگی
باشد و یا بخواهد به گروه خود ملحق شده و به اتفاق ایشان بجنگد.» (16 / انفال)
این آیات متضمن نواهی و اوامری است راجع به جهاد اسلامی و مربوط و مناسب با داستان جنگ بدر و نیز مردم را تشویق و تحریک میکند بر ترس از خدا و زنهار میدهد از مخالفت خدا و رسول او و این که مردم خود را در معرض غضب خدای سبحان در آورند.
خطاب در این آیه خطابی است عمومی و مختص به یک وقت و یک جنگ نیست، پس اینکه بعضی از مفسرین آن را مختص به جنگ بدر و حرمت فرار از آن جنگ گرفتهاند صحیح نیست.
«وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَآهُ اِلاّ مُتَحَرِّفا لِقِتالٍ اَوْ مُتَحَیِّزا اِلی فِئَةٍ...،» (16 / انفال) تحرّف در اینجا به این معنا است که مرد جنگی در میدان جنگ از این سو به آن سو شود تا بدین وسیله راهی برای غافلگیر کردن حریف خود پیدا کند. و تحیز بهسوی فئه به این معنا است که مرد جنگی از یک تاختن صرفنظر نموده و خود را به
طرف عدهای از قوم خود بکشاند تا به اتفاق ایشان بجنگد.
پس معنای دو آیه مورد بحث این میشود: ای کسانی که ایمان آوردهاید وقتی کفار را ملاقات میکنید ملاقات جنگی و یا در حالیکه میروید تا با ایشان بجنگید پس از
نهی فرار از جبهه و پشت کردن به دشمن
ایشان نگریزید، که هر کس در چنین وقتی از ایشان بگریزد و از میدان جنگ برگردد با غضب خدا برگشته است و مأوای او جهنم است که بد بازگشتگاهی است، مگر اینکه فرارش به منظور بهکار بردن حیلههای جنگی و یا برای این باشد که بخواهد به اتفاق رفقایش بجنگد که در این دو صورت اشکال ندارد.
روایات دال بر اینکه فرار از زحف از گناهان کبیره و هلاک کننده است از ائمه اهل بیت علیهالسلام بسیار وارد شده و در بحث از گناهان کبیره است.
و در همین معنا روایاتی از طرق اهل سنت وارد شده، مانند روایتی که صحیح بخاری و مسلم از ابی هریره از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل کردهاند که فرمود: از هفت گناه هلاککننده اجتناب کنید، پرسیدند آن هفت گناه
کدامند یا رسول اللّه فرمود: شرک به خدا، کشتن کسی که خداوند کشتنش را حرام کرده مگر به حق، سِحر، رباخواری،
خوردن مال یتیم، پشت به جنگ کردن در روز جنگ، نسبت دادن زنا به زنان پاکدامن و بیخبر از فحشاء. (1)
«یآ اَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ اَنْتُمْ تَسْمَعُونَ،»
«ای کسانیکه ایمان آوردهاید فرمان برید خدا و فرستادهاش را و برنگردید از او با اینکه میشنوید،» (20 / انفال)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 45.
نهی از روبرو تافتن از رسول اللّه در جنگ
«وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یَسْمَعُونَ،»
«و مانند کسانیکه گفتند شنیدیم و حال آنکه نمیشنوند مباشید،» (21 / انفال)
«اِنَّ شَرَّ الدَّوآابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ،»
«همانا بدترین جنبدندگان نزد خدا کران لالند که تعقل نمیکنند،» (22 / انفال)
«وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فیهِمْ خَیْرا لاََسْمَعَهُمْ وَ لَوْ اَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْمُعْرِضُونَ،»
«و اگر خدا در ایشان خیری سراغ میداشت هر آینه میشنواندشان و اگر میشنواندشان باز هم پشت میکردند، آنان در هر حال روی گردانند.»
(23 / انفال)
میفرماید: از رسول خدا روی بر متابید با اینکه دارید دعوت حقهای را که به وی
وحی شده میشنوید و اوامر و نواهی او را که همه به صلاح دین و دنیای شما است به گوش خود میشنوید، البته در آیه شریفه اوامر و نواهی مربوط
به جنگ منظور است ولیکن بیان آیه عام است.
«وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یَسْمَعُونَ،» در این آیه یک نوع توهین به مشرکین شده که گفتند ما شنیدیم ولیکن نمیشنوند.
خطاب را متوجه حزب خود یعنی مؤمنین نموده و ایشان را امر به اطاعت خود و اطاعت رسولش میفرماید و از اینکه بعد از شنیدن دعوت حقه او از وی رو برتابند زنهارشان میدهد و از اینکه مانند مشرکین باشند که بگویند شنیدیم و حال آنکه نشنوند بر حذرشان میدارد.(1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 45.
نهی از روبرو تافتن از رسول اللّه در جنگ
«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خآصَّةً وَ اعْلَمُوآا اَنَاللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ،»
«و بپرهیزید فتنه را که چون آید تنها مخصوص ستمکاران شما نباشد و بدانید که خدا شدیدالعقاب است.» (25 / انفال)
خدای تعالی میخواهد همه مؤمنین را از فتنهای که مخصوص به ستمکاران از ایشان است و مربوط به کفار و مشرکین نیست زنهار دهد و اگر در عین اینکه مختص
به ستمکاران از مؤمنین است و معذلک خطاب را متوجه به همه مؤمنین کرده برای این است که آثار سوء آن فتنه گریبانگیر همه میشود.
و دلیلی که دلالت کند براینکه عقاب در جمله «وَ اعْلَمُوآا اَنَاللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ،» مختص به عقاب دنیوی از قبیل اختلافات قومی و شیوع قتل و فساد و از میان رفتن
امنیت و آسایش باشد در دست نیست و به همین جهت باید مقصود از فتنه هر چند مختص به بعضی از مؤمنین است فتنهای باشد که تمامی افراد امت بایستی در صدد دفع آن برآیند و با امر به معروف و نهی از منکر که خدا بر ایشان واجب کرده از شعلهور شدن آتش آن جلوگیری بهعمل آورند.
و بنابراین، برگشت معنای آیه به تحذیر تمامی مسلمانان از سهل انگاری در امر اختلافات داخلی خواهد بود، چون اینگونه اختلافات آنان را به تفرقه و اختلاف کلمه
نهی از سهلانگاری در جلوگیری از اختلافات داخلی
تهدید نموده و باعث میشود که وحدت مسلمین به تشتت و چند دستگی مبدل شود و معلوم است که در اینصورت هر دسته که غالب شود زمام را بهدست میگیرد و نیز معلوم است که این غلبه، غلبه فساد است نه «غلبه کلمه حق و دین حنیف» که خداوند تمامی مسلمانان را در آن شریک کرده است.
پس گو اینکه فتنه مختص به یک دسته است یعنی مختص به ستمکاران ولیکن اثر
سوء آن دامنگیر همه شده و در اثر اختلاف همه دچار ذلت و مسکنت و هر بلا و تلخکامی دیگری میشوند و همه در پیشگاه خدای تعالی مسؤول میگردند و خدا شدیدالعقاب است.
گرچه خدای تعالی این فتنه را به اسم و رسم معرفی نکرده و آن را به طور مهمل ذکر فرموده ولیکن جمله بعدی که میفرماید: «لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خآصَّةً،» و
همچنین جمله «وَ اعْلَمُوآا اَنَاللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ،» همانطوری که گفتیم آن را تا اندازهای توضیح داده و میرساند که فتنه عبارت از این است که بعضی از امت با بعضی دیگر اختلاف میکنند در امری که تمامی امت حقیقت امر را میفهمند که کدام است، ولیکن یکدسته از قبول آن سرپیچی نموده و آگاهانه به ظلم و منکر اقدام میکنند، آن دسته دیگر هم که حقیقت امر را قبول کردهاند آنان را نهی از منکر نمیکنند و در نتیجه آثار سوئش دامنگیر همه امت میشود.
و بهطور مسلم همه ظلمها اینطور نیستند و مقصود، ارتکاب تمامی انحاء ظلم هم نیست، چون همه ظلمها چنین اثر سوئی ندارند.
واز اینکه خداوند همه امت را از آن زنهار داده معلوم میشود که منظور آن ظلمی است که اثر سوئش عمومی باشد و چنین ظلمی ناچار باید از قبیل بر هم زدن حکومت
نهی از سهلانگاری در جلوگیری از اختلافات داخلی
حقه اسلامی و زمام آن را به ناحق بهدست گرفتن و یا پایمال کردن احکام قطعی از کتاب و سنت که راجع به حکومت حقه است باشد.
و هر چه باشد در فتنههای واقع شده در صدر اسلام نمونهاش دیده میشود، بهطوری که آیه شریفه کاملاً و بهطور وضوح بر آن فتنهها منطبق میگردد، چون فتنههای مزبور وحدت دینی اسلام را منهدم نموده و با ایجاد تفرقه قدرت و شوکت اسلام را درهم شکست و خونهایی به ناحق ریخت و باعث اسارت و غارت و هتک نوامیس و حرمتها گردید و کتاب و سنت متروک شد، همچنانکه خود قرآن از زبان
پیغمبرش حکایتنمودهکهگفت:«یا رَبِاِنَّ قَوْمِیاتَّخَذُوا هذَاالْقُرْانَ مَهْجُورا.» (30/فرقان)
و از جمله مفاسد شوم این فتنه این است که امت اسلام حتی بعد از آنکه به اشتباهات و اعمال زشت خود تنبه پیدا کند نمیتواند از آن عذاب دردناکی که این فتنه به بار آورده خود را نجات دهد، آری «کُلَّما اَرادوُا اَنْ یَخ-ْرُج-ُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ اُعیدوُا فیها وَ ذوُقُوا عَذابَ الْحَریقِ.» ( 22 / حج)
باید دانست که فتنههای صدر اسلام همه منتهی به اصحاب بدر میشود، بنابراین آیه شریفه تمامی مؤمنین را از فتنهای که بعضی از ایشان بهپا میکنند زنهار میدهد و این نیست مگر برای اینکه آثار سوئش دامنگیر همه میشود.
در تفسیر عیاشی از صیقل روایت کرده که گفت: شخصی از امام صادق علیهالسلام معنای جمله: «وَاتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خآصَّةً،» را سئوال کرد حضرت فرمود: اطلاع دارم که منظور از آنها اصحاب جمل است.
و در تفسیر قمی گفته است: امام علیهالسلام فرمود: این آیه در حق طلحه و زبیر که جنگ جمل را به راه انداخته و با علی علیهالسلام محاربه نموده و به آن حضرت ظلم کردند نازل
نهی از سهلانگاری در جلوگیری از اختلافات داخلی
شده است.
و در مجمعالبیان از حاکم و او به سند خود از قتاده از سعیدبن مسیب از ابن عباس روایت کرده که گفت: وقتی آیه «وَاتَّقُوا فِتْنَةً...،» نازل شد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: کسی که علی را بعد از وفات من بر سر مسند من ظلم کند (و منصب مرا که بعد از من حق او است از او بگیرد،) مثل این است که نبوت من و نبوت انبیای قبل از مرا انکار کرده است.
و در الدرالمنثور است که: ابن ابی شیبه، عبد بن حمید و نعیم بن حماد در کتاب الفتن و ابن جریر، ابن منذر، ابن ابی حاتم، ابوالشیخ و ابن مردویه از زبیر روایت کردهاند که گفت: ما مدتها آیه «وَاتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خآصَّةً،» را قرائت میکردیم و نمیدانستیم که مقصود از آن خود مائیم!
و نیز در الدرالمنثور است که احمد، بزاز، ابن منذر، ابن مردویه و ابن عساکر از
مطرف روایت کردهاند که گفت: ما به زبیر گفتیم: با ابا عبداللّه خود شما خلیفه (عثمان) را تنها گذاشتید تا کشته شد، آنوقت خود شما آمدید و خون او را از علی مطالبه کردید؟ زبیرگفت: آری ما در عهد رسولخدا صلیاللهعلیهوآله و همچنین در عهد ابوبکر و عمر و عثمان آیه «وَاتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خآصَّةً،» را قرائت میکردیم و هرگز به خیالمان نمیرسید که خود ما به پا کننده آن فتنهایم، تا آنکه شد آنچه که واقع گردید.
«یآ اَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا لا تَخُونُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوآا اَمنتِکُمْ وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ،»
نهی از خیانت به مسلمین
«ای کسانی که ایمان آوردهاید خیانت مکنید به خدا و رسول و زنهار از اینکه خیانت کنید امانتهای خود را با اینکه میدانید،» (27 / انفال)
«وَ اعْلَمُوآا اَنَّمآ اَمْوالُکُمْ وَ اَوْلدُکُمْ فِتْنَةٌ وَ اَنَّ اللّهَ عِنْدَآهُ اَجْرٌ عَظیمٌ،»
«و بدانید که اموال و اولاد شما فتنه است و اینکه نزد خداوند اجری عظیم است،» (28 / انفال)
«یآ اَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقانا وَ یُکَفِّرْعَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ،»
«ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر از خدا بترسید خداوند قوه تشخیص حق از باطل روزیتان میکند و گناهانتان را محو میسازد و خدا دارای فضلی بزرگ است.» (29 / انفال)
خیانت به معنای نقض امانت عبارت است از اینکه بهوسیله عهد و یا وصیت و امثال آن، امنیت حقی از حقوق حفظ شود. خیانت و نفاق به یک معنا است، ولی خیانت گفته میشود به اعتبار عهد و امانت و نفاق گفته میشود به اعتبار دین ولیکن در استعمال، هر دو لفظ در هر دو معنا استعمال میشود. پس خیانت به معنای مخالفت نهائی با حقیازحقایق و شکستن پیمان آناست.
مجموع دو جمله «وَ لا تَخُونُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوآا اَمنتِکُمْ،» یک نهی واحدی است که به یک نوع خیانت تعلق گرفته و آن خیانت امانت خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است که خود بعینه خیانت به امانت خود مؤمنین هم هست، چون بعضی از امانتها منحصرا امانت خدا است در نزد مردم، مانند احکام مشروعه خدا و بعضی از آنها منحصرا
نهی از خیانت به مسلمین
امانت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است، مانند سیره حسنه آنجناب و بعضی از آنها امانت خود مردم در میان خودشان است، مانند اماناتی که در اموال و اسرار خود به یکدیگر میسپارند و بعضی از امانتها آن امانتی است که خدا و رسول و خود مؤمنین در آن شریکند و آن عبارت است از اموری که خداوند به آنها امر میکند و رسول خدا امر آنجناب را اجراء مینماید و مردم از اجرای آن منتفع گشته و مجتمعشان نیرومند میگردد، مانند دستورات سیاسی و اوامر مربوط به جهاد و اسرار جنگی که اگر افشاء شود آرزوهای دینی عقیم گشته و مساعی حکومت اسلامی بی نتیجه مانده و قهرا حق خدا و رسول هم پایمال میشود و ضررش دامنگیر خود مؤمنین هم میگردد.
پس خیانت در این نوع از امانت، خیانت به خدا و رسول و مؤمنین است و مؤمنی که به چنین خیانتی دست میزند علاوه بر اینکه میداند به خدا و رسول خیانت کرده
میداند که به خودش و سایر برادران ایمانیش هم خیانت کرده است و هیچ عاقلی حاضر نیست، که به خیانت به خود اقدام نماید، چون عقل هر کس قبح خیانت را درک میکند و با داشتن این موهبت الهی چگونه آدمی به خود خیانت میکند؟ پس معلوم شد منظور از اینکه فرمود: «وَ تَخُونُوآا اَمنتِکُمْ وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ،» این است که در ضمن خیانت به خدا و رسول به امانتهای خود خیانت میکنید با اینکه میدانید که امانتهای خدا و رسول امانتهای خود شما است، که در آن خیانت میکنید و کدام عاقل است که به خیانت به خود اقدام نموده و خرابیهایی به بار آورد که میداند ضررش جز به خودش عاید نمیشود.
پس اینکه در ذیل نهی از خیانت فرمود: «وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ،» برای این است که غیرت عصبیت حقه مسلمین را تهییج کرده و فطرت آنان را در این قضاوت بیدار کند،
نه اینکه بخواهد شرطی از شرایط تکلیف را بیان کرده باشد.
نهی از خیانت به مسلمین
پس معلوم میشود گویا بعضی از افراد مسلمین تصمیمات سری و سیاسی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در نزد مشرکین فاش میکردند و خدا این عمل را خیانت دانسته و از آن نهی کرده است و آن را خیانت به خدا و رسول و مؤمنین اعلام نموده است.
مؤید این بیان، جمله «وَ اعْلَمُوآا اَنَّمآ اَمْوالُکُمْ وَ اَوْلدُکُمْ فِتْنَةٌ...،» است که بعد از آیه مورد بحث قرار دارد و بهخوبی معلوم میشود که موعظه مؤمنین درباره اموال و اولاد با اینکه قبلاً ایشان را از خیانت به امانتهای خدا و رسول و امانتهای خود ایشان نهی کرده بود برای این بوده که آن فرد خیانت کار اسرار و تصمیمات سری رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را به مشرکین گزارش میداده تا بدین وسیله محبت مشرکین را به خود جلب نموده و در نتیجه از اینکه به اموال و اولادش که در مکه مانده بود تجاوز کنند جلوگیری به عمل آورد و خلاصه، منظور آن فرد خیانت کار حفظ مال و اولاد و امثال آن بوده، همچنانکه نظیرش از ابی لبابه سرزد و اسرار آنجناب را برای
بنیقریظه فاش کرد.
این استظهار مؤید آن روایتی است که در شأن نزول آیه مورد بحث وارد شده که ابوسفیان با مال التجاره بسیاری از مکه بیرون آمد و جبرئیل جریان را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خبر داد و سفارش کرد که با نفرات خود بر سر راه ابو سفیان رفته تصمیم خود را نزد کسی اظهار نکند، یکی از مسلمین از جریان خبردار شده و نامهای به ابیسفیان نوشت و او را از تصمیم آن حضرت خبردار کرد، در این باره آیه نازل شد که: «یآ اَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقانا وَ یُکَفِّرْعَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ،» فرقان به معنای چیزی است که میان دو چیز فرق میگذارد
نهی از خیانت به مسلمین
و آن در آیه مورد بحث به قرینه سیاق و تفریعش بر تقوا فرقان میان حق و باطل است، چه در اعتقادات و چه در عمل، فرقان در اعتقادات جدا کردن ایمان و هدایت است از کفر و ضلالت و در عمل جدا کردن اطاعت و هر عمل مورد خشنودی خدا است از معصیت و هر عملی که موجب غضب او باشد و فرقان در رأی و نظر جدا کردن فکر صحیح است از فکر
باطل، همه اینها نتیجه و میوهای است که از درخت تقوا به دست میآید، در آیه شریفه هم فرقان مقید به یکی از این چند قسم تفرقه نگشته و اطلاقش همه را شامل میشود، علاوه براینکه در آیاتقبلی تمامیخیرات و شرور را ذکرکرده بود، پس فرقان در آیه مورد بحث شامل همه انحاء خیر و شر میشود، چون همه احتیاج به فرقان دارند.
آیه شریفه در حقیقت به منزله خلاصهگیری مطالب و اوامر و نواهیی است که آیات سابق متضمن آن بود. و معنایش این است که: اگر از خدا بترسید موجبات رضای خدا
برای شما مشتبه به موجبات سخطش نمیشود و اوامر و نواهیی که بیان کردیم به یکدیگر مختلط نمیگردد، به علاوه اگر از خدا بترسید خداوند گناهان شما را تکفیر نموده و شما را میآمرزد و خداوند دارای فضل عظیم است.(1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 45.
«وَ قتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّهِ فَاِنِ انْتَهَوا فَاِنَّ اللّهَ بِما یَعْمَلُونَ بَصیرٌ ،»
«و با آنان کارزار کنید تا دیگر فتنهای نباشد و دین همهاش برای خدا شود، حال
حکم مبارزه با دشمن تا رفع فتنه
اگر دست برداشتند خداوند به آنچه میکنند بینا است،» (39 / انفال)
«وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَوْلیکُمْ نِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصیرُ!»
«و اگر اعراض کردند، پس بدانید که خدا یاور شما است و چه مولای خوب و چه یاور خوبی است!» (40 / انفال)
در این آیه تکلیفی برای مؤمنین تعیین کرده و میفرماید: و اما تو و مؤمنین زنهار که در مهم خود که همان اقامه دین و تصفیه کردن و صالح ساختن محیط برای مؤمنین است کوتاهی و سستی نکنید و به قتال کفار بپردازید تا این فتنهها که هر روز به راه میاندازند خاتمه پذیرد و دیگر هوای فتنهانگیزی در سر نپرورانند، اگر دست بردارند
که خداوند به پاداش اعمالی که از ایشان ببیند جزای خیرشان میدهد و اگر سرپیچی
کنند و همچنان فتنه و جنگ به راه اندازند، شما نیز جنگ را ادامه دهید که خداوند یاور شما است، باید این را بدانید و سستی و ترس به خود راه ندهید. فتنه به معنای هر چیزی است که نفوس به آن آزمایش شوند و قهرا چیزی باید باشد که بر نفوسگران آید، ولیکن بیشتر در پیشآمدهای جنگی و ناامنیها و شکستن پیمانهای صلح استعمال میشود.
کفار قریش گروندگان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را قبل از هجرت آنجناب و تا مدتی بعد از آن در مکه میگرفتند و شکنجه میدادند و به ترک اسلام و برگشت به کفر مجبور میکردند و این خود فتنه نامیده میشد.
و از معنای سابق که سیاق آن را افاده میکرد بر میآید که جمله «وَ قتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ،» کنایه از این است که با جنگ تضعیف شده و دیگر به کفر خود مغرور
حکم مبارزه با دشمن تا رفع فتنه
نشوند و دیگر فتنهای که مؤمنین را مفتون سازد برنانگیزند و در نتیجه دین همهاش از خدا باشد و کسی مردم را به خلاف آن دعوت نکند.
و نیز برمیآید که منظور از انتهاء در جمله «فَاِنِ انْتَهَوا فَاِنَّ اللّهَ بِما یَعْمَلُونَ بَصیرٌ،» انتهای از قتال باشد، یعنی در این هنگام است که خداوند در بین آنان حکم میکند به آنچه که مناسب با اعمالشان باشد و او به اعمالشان بصیر است.
و نیز برمیآید که منظور از جمله «وَ اِنْ تَوَلَّوْا...،»این است که اگر از اطاعت این نهی سرباز زدند و از جنگ دست برنداشته و همچنان به فتنهانگیزی ادامه دادند باید شما بدانید که خداوند سرپرست و یاور شما است و با وثوق به یاری خدا با آنان مصاف شوید که او نیکو سرپرست و نیکو یاور است.
پس این معنا هم روشن شد که جمله «وَ یَکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّهِ،» منافاتی
با باقیگذاردن اهل کتاب به دین خود در صورتی که به ذمه اسلام درآمده
و جزیه دهند ندارد، پس بین این آیه و آیه «حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صغِرُونَ،» (29 / توبه) نسبت ناسخیت و منسوخیت در کار نیست.
در مجمعالبیان در ذیل آیه «وَ قتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّهِ،» گفته است: زراره و غیر او از ابیعبداللّه علیهالسلام روایت کردهاند که فرمود: هنوز تأویل این آیه تحقق نیافته، وقتی قائم ما صلواتاللّه علیه قیام نماید آنهایی که او را درک میکنند خیلی زود تأویل این آیه را خواهند دید و البته دین محمد صلیاللهعلیهوآله به مرحلهای خواهد رسید که شبی برسد و مشرکی بر روی زمین باقی نماند. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 99.
حکم مبارزه با دشمن تا رفع فتنه
شش دستور جنگی است که خداوند رعایت آن را در جنگهای اسلامی در هنگامی که مسلمین با لشکر دشمن بر میخورند واجب کرده است.
1 ثبات و صبر 2 بسیار خدا را ذکرکردن 3 خدا و رسول رااطاعت نمودن 4 نزاع نکردن 5 با غرور و شادمانی و خودنمائی بهسوی جنگ بیروننشدن
6 از راه خدا جلوگیری نکردن.
مجموع این امور ششگانه دستور جنگی جامعی است که هیچ دستور مهم جنگی از آن بیرون نیست و اگر انسان در جزئیات وقایع تاریخی جنگهای اسلامی که در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اتفاق افتاده از قبیل جنگ بدر، احد، خندق و حنین و غیر آن دقت کامل به عمل آورد این معنا برایش روشن میگردد که سّر غلبه مسلمین در آنجا که غالب شدند رعایت مواد این دستورات بوده و رمز شکست خوردنشان هر جا که شکست خوردند رعایت نکردن و سهلانگاری در آنها بوده است! (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 124.
«یآاَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِذا لَقیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَاذْکُرُوا اللّهَ کَثیرا لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ،»
«ای کسانی که ایمان آوردهاید وقتی برخوردید به گروهی از دشمن پس پایداری کنید و خدا را زیاد به خاطر آورید بلکه رستگار شوید.» (45 / انفال)
ثَبات ضد زوال است و در مورد آیه شریفه به معنای ضد فرار از دشمن است و این کلمه بهحسب معنایش اعم از کلمه صبری است که در جمله «وَاصْبِرُوااِنَّ اللّهَ مَعَ الصّبِرینَ،» (46 / انفال) به آن امر فرموده، چون صبر یک نحوه ثبات خاصی است و آن
امر به ثبات و ذکر خدا در میادین مبارزه
عبارت است از ثبات در مقابل مکروه به قلب، بدین صورت که دچار ضعف نگردد و جزع و فزع نکند و هم مکروه به بدن، به اینکه کسالت و سهلانگاری ننموده و از جا در نرود و در مواردی که عجله پسندیده نیست شتاب نکند.
جمله «فَاثْبُتُوا» امر مطلق ایستادگی در برابر دشمن و فرار نکردن است و بنابراین
امر به صبر در جمله «وَاصْبِرُوا» تکرار آن امر نیست.
ذکر خدا در جمله «وَاذْکُرُوا اللّهَ کَثیرا،» به معنای یاد خدا در دل و در زبان است، چون این هر دو قسم ذکر است و معلوم است که آن چیزی که مقاصد آدمی را از یکدیگر مشخص و جدا میکند آن حالات درونی و قلبی انسان است، حال چه اینکه لفظ هم با آن حالت مطابق باشد، مثل کلمه یا غنی از فقیری که از فقر خود به خدا پناهنده میشود و یا کلمه یاشافی از مریضی که از مرض خود به خدا پناه میبرد و یا مطابق نباشد، مثل اینکه همان فقیر و مریض بهجای آن دو کلمه بگویند ای خدا چون همین ای خدا از فقیر به معنای ای بی نیاز و از مریض به معنای ای شفادهنده است، چون مقتضای حال و آن احتیاجی که این دو را به استغاثه وادار کرده شاهد این است که مقصودشان از ای خدا جز این نیست و این خیلی روشن است.
کسی هم که به جنگ رفته و با دشمن روبهرو شده و میداند که در جنگ خونها
ریخته میشود و دست و پاها قطع میگردد و خلاصه به منظور رسیدن به هدف باید از خود گذشتگی کرد، چنین کسی فکرش همه متوجه پیروزی و رسیدن به هدف و غلبه بر دشمنی است که او را به مرگ و فنا تهدید میکند و کسی که حالش این و فکر و ذکرش این است ذکر خدایش هم ذکری است که با حالت و فکرش تناسب دارد.
و این خود بهترین قرینه است بر اینکه منظور از «اذْکُرُوا اللّهَ کَثیرا،» این است که
امر به ثبات و ذکر خدا در میادین مبارزه
مؤمن، متذکر آن معارفی باشد که مربوط به این شأن و این حالت است و آن این است که خدای تعالی معبود او و پروردگار او است و میتواند او را در این حال یاری کند و او سرپرست اوست و چه سرپرست و یاور خوبی است! چنین کسی با اینکه پروردگارش وعده نصرت داده و فرموده: «اِنْ تَنْصُروُا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ اَقْدامَکُمْ،» (7/محمد) ومی داند که خداوند اجر کسی را که عمل نیکی انجام دهد ضایع نمیکند یقینا به نصرت پروردگارش اطمینان داشته و میداند که سرانجام کارش به یکی از دو
وجه است که هر دو نیک است، چون یا بر دشمن غلبه پیدا میکند که در این صورت رایت دین را بلند کرده و محیط را برای سعادتمند شدن خود و دیگران مساعد کرده است و یا کشته میشود که در این فرض به جوار اولیاء مقربین درگاه پروردگارش شتافته است. این گونه معارف حقیقی است که مربوط به حالت یک نفر مجاهد است و سرانجامش را به سعادت واقعی و کرامت دائمی منتهی میکند.
و اگر در جمله مورد بحث ذکر را مقید به کثیر کرد برای این است که در میدانهای جنگ هر لحظه
صحنههایی که انسان را به دوستی زندگی فانی و شیرینی زخارف دنیوی وادار ساخته و شیطان هم با القاء وسوسه خود آن را تأیید کند تکرار میشود و لذا فرموده: خدا را زیاد یاد کنید تا بدین وسیله روح تقوا در دلها هر لحظه
تجدید و زندهتر شود. (1)
امر به ثبات و ذکر خدا در میادین مبارزه
«وَ اَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنزَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ وَ اصْبِرُوا اِنَّ اللّهَ مَعَ الصّبِرینَ،»
«و فرمانبری کنید خدا و فرستادهاش را و نزاع مکنید که سست شوید و در نتیجه نیرویتان تحلیل رود و خویشتنداری کنید که خدا با خویشتنداران است.»
(46 / انفال)
ظاهر سیاق این است که منظور از اطاعت اطاعت دستوراتی است که از ناحیه خدا
1) المیزان، ج :9 ، ص: 124.
و رسول راجع به امر جهاد و دفاع از حریم دین و بیضه اسلام صادر میشود و آیات
جهاد و دستورات نبوی مشتمل بر آن است، مثل اینکه باید اول اتمام حجت کنند و در حین جنگ متعرض زن و فرزند دشمن نشوند و بدون اطلاع دشمن بر ایشان شبیخون نزنند و همچنین احکام دیگر جهاد.
«وَ لا تَنزَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ،» یعنی با نزاع و کشمکش در میان خود ایجاد اختلاف نکنید و در نتیجه خود را دچار ضعف اراده مسازید و عزت و دولت و یا غلبه بر دشمن را از دست مدهید، چون اختلاف، وحدت کلمه و شوکت و نیروی شما را از بین میبرد.
«وَاصْبِرُوااِنَّ اللّهَ مَعَ الصّبِرینَ،» یعنی همواره در برابر مصائب و ناملایمات جنگی که دشمن به وسیله آن تهدیدتان میکند ملازم خویشتنداری و اکثرا در ذکر خدا و اطاعت او و رسولش، بوده باشید و حوادث و سنگینیبار اطاعت شما را از جای
نکند و از پا درنیاورد و لذت معصیت و عجب و تکبر شما را گمراه نسازد. و اگر امر به صبر را با جمله «اِنَّ اللّهَ مَعَ الصّبِرینَ،» تأکید فرمود برای این است که صبر قویترین یاوری است در شدائد و محکمترین رکنی است در برابر تلون در عزم و سرعت تحول در اراده.
امر به اطاعت، اجتناب از منازعه، صبر در مبارزات
و همین صبر است که به انسان فرصت تفکر صحیح داده و به منزله خلوتی است که در هنگام هجوم افکار پریشان و صحنههای هولانگیز و مصائبی که از هر طرف رو میآورد به انسان فرصت میدهد که صحیح فکر نموده و رأی مطمئن و صد در صد اتخاذ کند، پس خدای سبحان با مردم صابر است. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 124.
«وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِیرِهِمْ بَطَرا وَ رِئآءَ النّاسِ وَ یَصُدُّونَ عَنْسَبیلِ اللّهِ وَ اللّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحیطٌ،»
«و مانند مشرکین و آن کسانی مباشید که با غرور و خودنمائی از دیار خود خارج شدند و باز میداشتند از راه خدا و خدا به آنچه میکنید محیط است.» (47 / انفال)
آیه فوق نهی از اتخاذ طریقه مشرکین ریاکار و مغرور و جلوگیران از راه خدا است و بهطوری که از سیاق کلام استفاده میشود مقصود از آنان مشرکین قریش است و چون دارای اوصاف مذکور بودند یعنی مغرور و ریاکار و سد راه خدا بودند مؤمنین را از اینکه مثل آنان شوند نهی کرده است.
نهی تقلید از آداب مشرکان در خروج به جنگها
و نیز معلوم است که قیود سهگانه بطرا و رئاءالناس و یصدون عن سبیل اللّه را در کلام اخذ کردن باعث میشود که نهی به همانها تعلق بگیرد و تقدیر چنین شود: شما
مانند کفار با خودنمائی و خودآرائی به تجملات دنیوی بهسوی جنگ با دشمنان دین از دیار خود بیرون نشوید و مردم را با گفتار و کردار ناپسند خود به ترک تقوا و فرورفتن در گناهان و خروج از اطاعت اوامر و دستورات پیامبر دعوت مکنید. و بدین وسیله سد راه خدا مباشید، که اگر چنین کنید زحماتتان بیاثر گشته و نور ایمان در دلهایتان خاموش میگردد و آثار ایمان از اجتماع شما رخت برمیبندد، پس اگر بخواهید زحماتتان ثمربخش باشد و در نتیجه شما را به مقصد و غرض برساند جز صراطمستقیمی که دین قویم آن رابرایتان فراهم نموده و ملت فطری هموارش کرده راه
دیگریندارید و خداوند مردم فاسق رابهسوی ایدههای فاسدشان راهنمائی نمیکند.(1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 124.
«...یَقُولُونَ لَوْ کانَ لَنامِنَ الاَْمْرِ شَیْءٌ ما قُتِلْنا هیهُنا قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَالَّذینَ کُتِبَ الْقَتْلُ اِلی مَضاجِعِهِمْ وَ لِیَبْتَلِیَ اللّهُ ما فیصُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ ما فی قُلُوبِکُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ،»
«....با خود میگویند اگر کار ما به وحی خدا و آئین حق بود شکست نمیخوردیم و گروهی در این جا کشته نمیشدیم، بگو ای پیغمبر اگر در خانههای خود هم
سنتها و تقدیراتالهی در جنگهاو قانون آزمایش
بودید باز آنکه سرنوشت آنها در قضای الهی کشته شدن است از خانه به قتلگاه به پای خود البته بیرون میآمدند تا خدا آنچه در سینه پنهان دارند بیازماید و هر چه در دل دارند پاک و خالص گرداند و خدا از راز درونها آگاه است.»
(154 / آل عمران)
گفتند:
«اگر کار ما به وحی خدا و آئین حق بود شکست نمیخوردیم و گروهی در این جا کشتهنمیشدیم؟!»
خدای تعالی به رسول گرامی خود فرمان داد تا در جوابشان بفرماید:
«بگو ای پیغمبر اگر در خانههای خود هم بودید باز آنکه سرنوشت آنها در قضای الهی کشته شدن است از خانه به قتلگاه به پای خود البته بیرون میآمدند تا
خدا آنچه در سینه پنهان دارند بیازماید و هر چه در دل دارند پاک و خالص گرداند و خدا از راز درونها آگاه است.»
با این کلام دو چیز را روشن کرد:
اول: اینکه کشته شدن هر کس از شما در معرکه جنگ دلیل بر این نیست که شما بر حق نیستید و نیز آنطور که شما پنداشتهاید دلیل بر این نیست که امر پیروزی به نفع شما نیست، بلکه قضای الهی که گریز و مفری از آن نیست بر این جاری شده که این کشته شدگان در این نقطه از زمین، به وسیله قتل از دنیا بروند و به فرض اینکه شما برای قتال بیرون نمیآمدید، باز آنهائی که قتل بر آنان نوشته شده بود در همین نقطه کشته میشدند، پس هیچ گریزی از اجلمسما نیست، نه میتوانید
ساعتی تأخیرش بیندازید و نه تقدیمش بدارید.
سنتها و تقدیراتالهی در جنگهاو قانون آزمایش
دوم: این نکته را روشن کرد که سنت خدای تعالی بر این جاری شده است که ابتلا و خالص سازی عمومی باشد، هم شامل آنان شود و هم شامل شما، پس شما چارهای از این بیرون آمدنتان و وقوع این قتال نداشتهاید، باید این وضع پیش میآمد تا مقتولان شما به قتل برسند و به درجات خود نائل گردند و شما هم هر یک وضع خاص بهخود را بگیرد و با آزمایش افکار باطنی شما و خالص سازی ایمان و شرک قلبیتان یکی از دو طرف سعادت و شقاوت برایتان متعین شود.
خدای سبحان سنت اسباب و مسببات را وضع کرده، در بین اسباب و مسببات آن مسببی در خارج واقع میشود که سببش قویتر از سایر اسباب باشد، حال چه اینکه حق باشد و چه باطل، چه خیر باشد و چه شر، چه هدایت باشد چه ضلالت، چه عدل باشد و چه ظلم و نیز چه درباره مؤمن باشد یا کافر، چه محبوب باشد چه مبغوض، چه
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باشد و چه ابوسفیان.
بله البته این هست که خدای سبحان عنایت خاصی به دین و اولیاءش دارد و نظام کون و اسباب جاری در آن را، طوری به جریان میاندازد که نتیجهاش غلبه دین و فراهم شدن زمینه برای حکومت اولیاءش در زمین گشته تا عاقبت به نفع متقین باشد.
و امر نبوت و دعوت از این سنت جاریه مستثنا نیست و لذا هر زمان که اسباب عادی در تقدم و پیشرفت این دین و غلبه مؤمنین دست به دست هم داده، این تقدم حاصل گردیده است، مانند بعضی از جنگهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و هر زمانی که موافق نبوده مثلاً نفاق و نافرمانی امر رسول و یا فشل و جزع در بین مسلمین پیدا شده، غلبه و پیروزی نصیب مشرکین گردیده و مؤمنین شکست خوردهاند و همچنین است حال در سایر انبیا با مردم، چون دشمنان انبیا به خاطر آنکه اهل دنیا بودند و همه تلاششان در آباد کردن دنیا و بسط قدرت و تشدید نیرو و جمع آوری اجتماعات بود، غلبه ظاهری
هم همواره با آنان بوده است و همیشه انبیا مغلوب بودهاند، یا مانند زکریا مقتول و یا چون یحیی مذبوح و یا چون عیسی مهجور و یا مبتلا به گرفتاریهای دیگر بودند.
سنتها و تقدیراتالهی در جنگهاو قانون آزمایش
بله هر زمانی که ظهور و غلبه حق و اثبات حقانیت آن موقوف شد و یا بشود به اینکه نظام عادی خرق و نقض شود و به عبارت دیگر هر زمان که امر حق دایر بین مرگ و حیات شود، بر خدای سبحان است که دین خود را یاری کند و نگذارد حجتش ضعیف و یا باطل گردد.
«یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَکُونُوا کَالَّذینَ کَفَرُوا وَ قالُوا لاِِخْوانِهِمْ اِذا ضَرَبُوا فِیالاَْرْضِ اَوْ کانُوا غُزّیً لَوْ کانُوا عِنْدَنا ما ماتُواوَ ما قُتِلُوا لِیَجْعَلَ اللّهُ ذلِکَ حَسْرَةً فی قُلُوبِهِمْ وَ اللّهُ یُحْیی وَ یُمیتُ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ،»
«ای گرویدگان به دین اسلام شما بمانند آنان که راه کفر و نفاق پیمودند، نباشید که گفتند اگر برادران و خویشان ما به سفر نرفتند و یا به جنگ حاضر نمیشدند به چنگ مرگ نمیافتادند، این آرزوهای باطل را خدا حسرت دلهای آنان خواهد
کرد و خدا است که زنده میگرداند و میمیراند در هر وقت و به هر سبب که میخواهد و به هر چه کنید آگاه است.» (156 / آل عمران)
معنای آیه نهی مؤمنین است از اینکه مثل کافران باشند و درباره کسانی که در بیرون شهر یا در غیاب بستگان و یا در جنگ از دنیا بروند، بگویند، اگر نزد ما مانده بودند نمیمردند و کشته نمیشدند، برای اینکه این سخن آدمی را به سوی عذابی قلبی و شکنجهای الهی که همان حسرت باشد گرفتار میکند علاوه بر اینکه سخنی است ناشی از جهل، برای اینکه دوری فلان شخص از خانواده و بستگانش، نه او را زنده میکند و نه میمیراند و اصولاً احیا و اماته از شؤون مختص به خدای تعالی است، خدای وحده که شریکی برای او نیست، پس زنهار که شما مسلمانان مثل آن کفار
نباشید، که خدا بدانچه میکنید بصیر و بینا است.(1)
سنتها و تقدیراتالهی در جنگهاو قانون آزمایش
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ اَمْواتا بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ،»
«البته نپندارید که شهیدان راه خدا مردهاند بلکه زنده به حیات ابدی شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود،» (169 / آل عمران)
«فَرِحینَ بِما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ اَلاّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ،»
«آنان به فضل و رحمتی که از خداوند نصیبشان کردیده شادمانند و به آن مؤمنان
1) المیزان، ج :4 ، ص: 75.
که هنوز به آنها نپیوستهاند و بعدا در پی آنها به راه آخرت خواهند شتافت مژده دهند که از مردن هیچ نترسند و از فوت متاع دنیا هیچ غم مخورند،»
(170 / آل عمران)
زندگی بعد شهادت، رمز نبود خوف و حزن در جهاد
«یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ وَ اَنَّ اللّهَ لا یُضیعُ اَجْرَ الْمُؤْمِنینَ،»
«و آنها را بشارت به نعمت و فضل خدا دهند و اینکه خداوند اجر اهل ایمان را هرگز ضایع نگرداند!» (171 / آل عمران)
از دقت در این آیات این معنا به دست میآید که اولاً درصدد بیان اجر مؤمنین است و ثانیا میخواهد بفهماند که این اجر که نزد خدای سبحان است رزق ایشان است و ثالثا این رزق نعمتی و فضلی از خدا است و رابعا این نعمت و فضل عبارت از این است که نه خوفی دارند و نه حزنی!
این جمله یعنی جمله «اَلاّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ،» جمله عجیبی است، هر قدر انسان بیشتر در آن فرو میرود و تدبر میکند دامنه معنایش وسیعتر میشود، با اینکه
جملهای است لطیف و رقیق و بیانی است ساده و اولین چیزی که از معنای آن به ذهن میرسد این است که خوف و حزن از مؤمنین برداشته میشود و این را هم میدانیم که خوف تنها در امری فرض دارد که اولاً ممکن باشد و ثانیا احتمال آمدنش به سوی ما معقول باشد و ثالثا اگر بیاید مقداری از سعادت ما را از بین میبرد، سعادتی که ما توقع داریم واجد آن باشیم و خود را واجد آن فرض میکنیم و همچنین حزن تنها از ناحیه حادثهای است که پیش آمده و آن نیز مقداری از سعادت کذائی ما را سلب کرده، پس بلا و یا هر محذور و گرفتاری که فرض شود، وقتی از آن میترسیم که هنوز بر سر ما نیامده باشد و اما وقتی آمد دیگر خوف معنا ندارد، آنجا جای حزن و حسرت است، پس بعد از وقوع خوفی نیست و قبل از وقوع هم حزنی نیست.
پس بر طرف شدن مطلق خوف از انسان تنها وقتی فرض دارد که هیچ یک از آنچه
زندگی بعد شهادت، رمز نبود خوف و حزن در جهاد
داریم در معرض زوال قرار نگیرد و همچنین بر طرف شدن مطلق حزن از انسان وقتی
فرض دارد که آنچه نعمت که انسان بتواند از آن متنعم شود و لذت ببرد دارا باشد و خدای تعالی به او افاضه کرده باشد و نیز آنچه که دارد در معرض زوال قرار نگیرد و این همان خلود سعادت برای انسان و خلود انسان در آن سعادت است.
و از همین جا واضح میشود که نبودن خوف و حزن عین روزی خوردن انسان نزد خدا است و به حکم آیه: «وَ ما عِنْدَاللّهِ خَیْرٌ،» (196 / آلعمران) و آیه: «وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ،» (96 / نحل) آنچه نزد خدا است هم نعمت و خیر است، هم باقی است، نه عذاب و شری آمیخته با آن است و نه فنا و زوالی بدان راه دارد.
باز این معنا واضح میشود که نبودن حزن و خوف عینا بودن نعمت و فضل است و این خود عطیه است، لیکن نعمت وقتی در عرف قرآن اطلاق شود معنایش
ولایت الهیه است، بنابراین معنای آیه مورد بحث چنین میشود: خدای تعالی متصدی
و عهدهدار کار مؤمنین است و آنان را به عطیهای از خود اختصاص میدهد. (1)
«یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ،»
«ای اهل ایمان در کار دین صبور باشید و یکدیگر را به صبر و مقاومت سفارش
چهار فرمان الهی: اصْبِرُوا، صابِرُوا، رابِطُوا، وَاتَّقُوا اللّهَ
کنید و مهیا و مراقب کار دشمن بوده و خدا ترس باشید، باشد که پیروز و رستگار گردید!» (200 / آلعمران)
اصْبِرُوا:
امرهائیکهدراینآیهآمدهیعنیأمر اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَاتَّقُواهمهمطلق و بدون
1) المیزان، ج :4 ، ص: 90.
قید است، در نتیجهصبرش، همشاملصبر بر شدائدمیشود و همشامل صبر در اطاعت خدا و همچنین صبر بر ترک معصیت و بههر حال منظور از آن صبر تک تک افراد است.
صابِرُوا :
دنبالش همین صبر را به صیغه مفاعله یعنی صابِرُوا آورده که در مواردی استعمال میشود که ماده فعل بین دو طرف تحقق مییابد. مصابره عبارت است از اینکه جمعیتی
بهاتفاق یکدیگر اذیتهارا تحملکنند و هریک صبر خودرا بهصبر دیگری تکیه دهد و در نتیجه برکاتی که در صفت صبر هست دست بهدست هم دهد و تأثیر صبر بیشتر گردد.
این معنا امری است که هم در فرد، اگر نسبت به حال شخصی او در نظر گرفته شود، محسوس است: و هم در اجتماع، اگر نسبت به حال اجتماع و تعاون او در نظر گرفته شود: چون باعث میشود که تک تک افراد نیروی یکدیگر را به هم وصل کنند و همه نیروها یکی شود.
رابِطُوا :
مرابطه از نظر معنا اعم از مصابره است، چون مصابره عبارت بود از وصل کردن نیروی مقاومت افراد جامعه در برابر شدائد و مرابطه عبارت است از همین وصل کردن
نیروها، اما نه تنها نیروی مقاومت در برابر شدائد، بلکه همه نیروها و کارها، در جمیع
چهار فرمان الهی: اصْبِرُوا، صابِرُوا، رابِطُوا، وَاتَّقُوا اللّهَ
شؤون زندگی دینی، چه در حال شدت و چه در حال رخا و خوشی.
وَ اتَّقُوا اللّهَ :
و چون مراد از مرابطه این است که جامعه به سعادت حقیقی دنیا و آخرت خود برسد و اگر مرابطه نباشد گو اینکه صبر من و تو، به تنهائی و علم من و تو به تنهائی و هر فضیلت دیگر افراد، به تنهائی سعادت آور هست، ولی بعضی از سعادت را تأمین میکند و بعضی از سعادت، سعادت حقیقی نیست به همین جهت دنبال سه جمله: اصبروا و صابروا و رابطوا اضافه کرد:«وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ،» که البته منظور از این فلاح هم فلاح تام حقیقی است.(1)
1) المیزان، ج :4 ، ص: 143.
«اِنَّ شَرَّالدَّوآابِّ عِنْدَ اللّهِ الَّذینَ کَفَرُوا فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ،»
«همانا بدترین جنبندگان نزد خدا کسانیند که کفر ورزیدند، پس آنان ایمان نمیآورند،» (55 / انفال)
«اَلَّذینَ عهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فی کُلِّ مَرَّةٍ وَهُمْ لایَتَّقُونَ،»
«آنانکه تو با ایشان پیمان بستی آنگاه ایشان در هر بار عهد خود را میشکنند و ایشان نمیپرهیزند،» (56 / انفال)
«فَاِمّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ،»
«پس هر گاه در جنگ بر ایشان دست یافتی (چنان بر ایشان بتاز که) به وسیله آنان تارو مار شود هر که پشت سر ایشان است، بلکه متذکر شوند،» (57 / انفال)
«وَ اِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ اِلَیْهِمْ عَلی سَوآءٍ اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخآئِنینَ،»
«و اگر بیم داشتی از قومی خیانتی را مرتکب شوند پس بیفکن بهسویشان عهدشان را بهطور مساوی که خدا دوست نمیدارد خیانتکاران را،» (58 / انفال)
«وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا سَبَقُوا اِنَّهُمْ لا یُعْجِزُونَ،»
«و کسانی که کافر شدند به هیچ وجه نپندارند که پیشدستی و زرنگی کردهاند، نه، ایشان خدا را به عجز در نمیآورند!» (58 / انفال)
این آیات احکام و دستوارتی است درباره جنگ و صلح و معاهدات جنگی و نقض آن و غیره و صدر آیهها قابل انطباق بر طوایف یهودی است که در مدینه و اطراف آن میزیستهاند، چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بعد از هجرتش به مدینه با این طوایف معاهده بست بر اینکه آنان در مقام اخلالگری و مکر برنیایند و کسی را علیه او کمک نکنند و
در عوض بر دین خود باقی باشند و جانشان از ناحیه آن حضرت در امان باشد، یهودیان این پیمان را شکستند، آنهم نه یک بار و دو بار، تا آنکه خداوند دستور جنگ با آنان را داد و کارشان به آنجا کشید که همه میدانیم.
نقض پیمانها و معاهدات و شرایط آن
«اِنَّ شَرَّ الدَّوآابِّ عِنْدَ اللّهِ الَّذینَ کَفَرُوا فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ،» اگر کلام را به این معنا که یهود بدترین جنبدگانند،افتتاح کرد برای این است که مقصود از این فصل زنهار دادن و بر حذر داشتن مسلمین از شر ایشان و دفع شر ایشان از مسلمین بوده و ارتکاز طبیعی مردم بر این است که از شری که امید هیچ خیری در آن نیست پرهیز نمایند و به هر وسیلهای که صحیح و ممکن باشد آن را از خود دور کنند.
«وَ اِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ اِلَیْهِمْ عَلی سَوآءٍ اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخآئِنینَ،» اگر از قومی که میان تو و ایشان عهدی استوار گشته ترسیدی که در عهدت خیانت کرده و آن را بشکنند و ترست از این جهت بود که دیدی آثار آن در حال ظهور است تو نیز عهد ایشان را نزد ایشان بینداز و آنرا لغو کن و لغویت آنرا به ایشان اعلام هم بکن تا شما و
ایشان در شکستن عهد برابر هم شوید و یا تا اینکه تو در عدالت مستوی و استوار شوی، چون این خود از عدالت است که تو با ایشان معامله به مثل کنی، چون اگر بدون اعلام قبلی با ایشان به جنگ درآئی خواهند گفت که خیانت کرده و خدا خیانتکاران را دوست نمیدارد.
این دو آیه دو دستور الهی است در قتال با کسانی که عهد ندارند و عهد را میشکنند و یا ترس این هست که بشکنند.
پس اگر دارندگان عهد از کفار بر عهد خود پایدار نباشند و آنرا در هر بار بشکنند بر ولی امر است که با ایشان مقاتله نموده و بر آنان سختگیری کند و اگر ترس این باشد که بشکنند و اطمینانی به عهد آنان نداشته باشد باید او نیز لغویت عهد را اعلام نموده و آنگاه به قتال با آنان بپردازد و قبل از اعلام لغویت آن مبادرت به قتال نکند چه این خود یک نحوه خیانت است.
نقض پیمانها و معاهدات و شرایط آن
و اما اگر عهد بستند و آنرا نشکسته و ترس این هم که خیانت کنند در بین نباشد
البته واجب است عهدشان را محفوظ داشته و احترام کنند، که خدای تعالی فرموده:«فَاَتِمُّوآا اِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ اِلی مُدَّتِهِمْ،» (4 / توبه) و نیز میفرماید: «اَوْفُوا بِالْعُقُودِ!»(1)
«بَرآءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهآ اِلَی الَّذینَ عهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکینَ،»
«این آیات بیزاری است از خدا و رسولش بهسوی آنانکه شما مسلمین پیمان بستید با آنان از مشرکین.» (1 / توبه)
مفاد آیه تنها صرف تشریع نیست، بلکه متضمن انشاء حکم و قضاء بر برائت از
1) المیزان، ج :9 ، ص: 147.
مشرکین زمان نزول آیه است، به دلیل اینکه اگر صرف تشریع بود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در برائت شریک نمیکرد، چون دأب قرآن بر این است که حکم تشریعی صرف را تنها به خدا نسبت دهد، حتی صریحا فرموده: «وَ لایُشْرِکُ فی حُکْمِه اَحدا،» (26 / کهف) و از مصادیق حکم جز حکم به معنای سیاست و ولایت و قطع خصومت را به آنحضرت نسبت نمیدهد.
برائتمشرکینو حکمنقضقراردادهای شکستهشده
بنابراین، منظور از آیه این است که: خداوند قضا رانده به اینکه از مشرکین که شما با آنان معاهده بستهاید امان برداشته شود و این برداشته شدن امان جزافی و عهدشکنی بدون دلیل نیست، چون خداوند بعد از چند آیه مجوز آن را بیان نموده و میفرماید که: هیچ وثوقی به عهد مشرکین نیست، چون اکثرشان فاسق گشته و مراعات حرمت عهد را نکرده و آنرا شکستند، به همین جهت خداوند مقابله به مثل یعنی لغو کردن عهد را برای مسلمین نیز تجویز کرده و فرموده: «وَ اِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ
اِلَیْهِمْ عَلی سَوآءٍ اِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخآئِنینَ،» ولیکن با اینکه دشمن عهدشکنی کرده خداوند راضی نشد که مسلمانان بدون اعلام لغویت عهد آنان را بشکنند بلکه دستور داده نقض خود را به ایشان اعلام کنند تا ایشان بهخاطر بیاطلاعی از آن بهدام نیفتند.
آری، خدای تعالی با این دستور خود مسلمانان را حتی از این مقدار خیانت هم منع فرمود.
و اگر آیه مورد بحث میخواست شکستن عهد را حتی در صورتی که مجوزی از ناحیه کفار نباشد تجویز کند میبایستی میان کفار عهدشکن و کفار وفادار به عهد فرقی نباشد و حال آنکه در دو آیه بعد کفار وفادار به عهد را استثناء کرده و فرموده: مگر آن مشرکینی که شما با ایشان عهد بستهاید و ایشان عهد شما ر ا به هیچ وجه نشکسته باشند و احدی را علیه شما پشتیبانی نکرده باشند، چنین کسان را عهدشان را تا سررسید مدت به پایان ببرید که خدا پرهیزکاران را دوست میدارد.
و نیز راضی نشد به اینکه مسلمانان بدون مهلت عهد کفار عهد شکن را بشکنند بلکه دستور داد که تا مدتی معین ایشان را مهلت دهند تا در کار خود فکر کنند و فردا نگویند شما ما را ناگهان غافلگیر کردید.
برائتمشرکینو حکمنقضقراردادهای شکستهشده
بنابراین، خلاصه مفاد آیه این میشود که: عهد مشرکینی که با مسلمانان عهد بسته و اکثر آنان آن عهد را شکستند و برای مابقی هم وثوق و اطمینانی باقی نگذاشتند لغو و باطل است چون نسبت به بقیه افراد هم اعتمادی نیست و مسلمانان از شر و نیرنگهایشان ایمن نیستند.
«فَسیحُوا فِی الاَْرْضِ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ وَاعْلَمُوآا اَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللّهِ وَاَنَّ اللّهَ مُخْزِی الْکفِرینَ،»
«پس شما ای مشرکین تا چهار ماه پیمانتان معتبر است و میتوانید آزادانه در زمین آمد و شد کنید و بدانید که شما ناتوان کننده خدا نیستید و اینکه خدا خوارکننده کافران است.» (2/توبه)
اینکه قرآن مردم را دستور داد که در چهار ماه سیاحت کنند کنایه است از اینکه در اینمدت از ایامسال ایمنهستند و هیچبشری متعرض آناننمیشود و میتوانند هرچه را که به نفع خود تشخیص دادند انجام دهند زندگی یا مرگ.
در ذیل آیه هم نفع مردم را در نظر گرفته و میفرماید: صلاحتر بهحال ایشان این است که شرک را ترک کرده و به دین توحید روی آورند و با استکبار ورزیدن خود را دچار خزی الهی ننموده و هلاک نکنند.
«اِلاَّ الَّذینَ عهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئا وَ لَمْ یُظهِرُوا عَلَیْکُمْ اَحَدا فَاَتِمُّوآا اِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ اِلی مُدَّتِهِمْ اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ،»
«مگر آن کسانی از مشرکین که شما با آنان عهد بستهاید و ایشان بههیچ وجه عهد
برائتمشرکینو حکمنقضقراردادهای شکستهشده
شما را نشکسته و احدی را علیه شما پشتیبانی و کمک نکردند، که باید عهدشان را تا سرآمد مدتشان استوار بدارید که خدا پرهیزکاران را دوست میدارد!» (4 / توبه)
این آیه استثنائی است از عمومیت برائت از مشرکین و استثناء شدگان عبارتند از مشرکینی که با مسلمین عهدی داشته و نسبت به عهد خود وفادار بودهاند و آنرا نه مستقیما و نه غیر مستقیم نشکستهاند، که البته عهد چنین کسانی را واجب است محترم شمردن و تا سرآمد مدت آنرا به پایان بردن.
از این بیان روشن گردید که مقصود از اضافه کردن جمله «وَ لَمْ یُظهِرُوا عَلَیْکُمْ اَحَدا،» به جمله «لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئا،» بیان دو قسم نقض عهد یعنی مستقیم و غیر مستقیم آن است، نقض عهد مستقیم مانند کشتن مسلمانان و غیر مستقیم نظیر کمک نظامی به کفار علیه مسلمین.
«اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ،» این جمله در مقام بیان علت وجوب وفای به عهد است و اینکه وفای به عهد و محترم شمردن آن در صورتی که دشمن نقض نکند خود یکی از مصادیق تقوا است که خداوند همواره در قرآن به آن امر میکند و اگر این معنا را در آیه
مورد بحث صریحا بیان نکرده در مواردی که نظیر آن مورد است بدان تصریح کرده، مثلاً در آیه «وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ عَلی اَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوی،» (8 / مائده) فرموده است: عدالت یکی از مصادیق تقوا است. و نیز در آیه «وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ اَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اَنْ تَعْتَدُوا وَتَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللّهَ،» (2 / مائده) تصریح کرده معاونت بر نیکی و تقوا و کمک نکردن بر گناه و ظلم از مصادیق آن تقوای مطلقی است که خداوند همواره به آن امر میکند. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 197.
برائتمشرکینو حکمنقضقراردادهای شکستهشده
«فَاِذَا انْسَلَخَ الاَْشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ فَاِنْ تابُوا وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَءَاتَوُا الزَّکوةَ فَخَلُّوا سَبیلَهُمْ اِنَّ اللّهَ غَف-ُورٌ رَحیمٌ،»
«پس وقتی ماههای حرام تمام شد مشرکین را هر جا یافتید به قتل برسانید و
دستگیر نموده و برایشان تنگ بگیرید و به هر کمینگاهی برای گرفتن آنان بنشینید، پس اگر توبه کردند و نماز بهپا داشته و زکات دادند رهاشان سازید که خدا آمرزنده رحیم است.» (5 / توبه)
جمله «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ،» نشان دهنده برائت و بیزاری از مشرکین است و میخواهد احترام را از جانهای کفار برداشته و خونهایشان را هدر سازد و بفرماید: بعد از تمام شدن آن مهلت دیگر هیچ مانعی نیست از اینکه آنان را بکشید نه حرمت حرم و نه احترام ماههای حرام، بلکه هر
وقت و هر کجا که آنان را دیدید باید به قتلشان برسانید، البته این در صورتیاست که کلمه «حَیْثُ» هم عممومیت زمانی را برساند و هم مکانی را که در این صورت قتل کفار بر مسلمین واجب است هر چند به آنان در حرم و حتی در ماههای حرام دست پیدا کنند.
برداشته شدن حرمت جان کافر و دستور قتل آنها
و تشریع این حکم برای این بوده که کفار را در معرض فنا وانقراض قرار داده و به تدریج صفحه زمین را از لوث وجودشان پاک کند و مردم را از خطرهای معاشرت و مخالطت با آنان نجات دهد. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 197.
بنابراین، هر یک از جملات «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ،» و «وَ خُذُوهُمْوَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ،» بیان یک نوع از راهها و وسایل نابود کردن افراد کفار و از بین بردن جمعیتهای ایشان و نجات دادن مردم از شر ایشاناست. اگر به آنان کسی دست یافت و توانست ایشان را بکشد باید کشته شوند و اگر نشد دستگیر شوند و اگر این هم نشد در همان جایگاههایشان محاصره شوند و نتوانند بیرون آیند و با مردم آمیزش و مخالطه کنند و اگر معلوم نشد در کجا پنهان شدهاند، در هر جا که احتمال رود کمین بگذارد تا بدین وسیله دستگیرشان نموده یا به قتلشان فرمان دهد و یا اسیرشان کند.
«فَاِنْ تابُوا وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّکوةَ فَخَلُّوا سَبیلَهُمْ اِنَّ اللّهَ غَف-ُورٌ رَحیمٌ،»
شرط رهائی مشرکین از شمول حکم قتل
معنای آیه این است که: اگر با ایمان آوردن از شرک بهسوی توحید برگشتند و با عمل خود شاهد و دلیلی هم بر بازگشت خود اقامه نمودند به این معنا که نماز خوانده و
زکات دادند و به تمامی احکام دین شما که راجع است به خلق و خالق ملتزم شدند در این صورت رهایشان کنید.
دستور خدا به رها کردن ایشان به علت این بود که خدا آمرزنده رحیم است و هر که را به سویش توبه برد میآمرزد! (1)
«وَ اِنْ اَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ اسْتَجارَکَ فَاَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلمَ اللّهِ ثُمَّ اَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْلَم-ُونَ،»
«و اگر یکی از مشرکین از تو پناه خواست پس او را پناه ده تا کلام خدا را بشنود
1) المیزان، ج :9 ، ص: 197.
آنگاه او را به مأمن خویش برسان و این به خاطر آناست که ایشان مردمی نادانند.» (6 / توبه)
این آیه متعرض حکم پناه دادن به مشرکین است که پناه خواهی میکنند و میفرماید پناهشان بدهید تا کلام خدا را بشنوند و این سخن هر چند در خلال آیات برائت و سلب امنیت از مشرکین جملهای معترضه و یا شبیه به متعرضه است، لیکن گفتنش واجب بود، چون در حقیقت دفع دخل و جواب از توهمی بود که حتما میشد.
امر بهاماندادن مشرکین برایتحقیق و پذیرشدین
آری، اساس این دعوت حقه و وعد و وعیدش و بشارت و انذارش ولوازم این وعد و وعید یعنی عهد و پیمان بستنش و یا پیمان شکستنش و نیز احکام و دستورات جنگیش همه و همه هدایت مردم است و مقصود از همه آنها این است که مردم را از راه ضلالت به سوی رشد و هدایت برگردانیده و از بدبختی و نکبت شرک بهسوی سعادت توحید بکشاند.
و لازمه این منظور این است که کمال اهتمام را در رسیدن به آن هدف مبذول داشته و برای هدایت یک گمراه و احیای یک حق هر چند هم ناچیز باشد از هر راهی که امید میرود به هدف برسد استفاده شود و به همین جهت است که خدای تعالی با اینکه از
مشرکین غیر معاهد بیزاری جسته و خون و مال و عرض آنان را هدر کرده بود از آنجائی که منظورش این بود که حقی احیاء و باطلی ابطال شود لذا وقتی احتمال میدهد همین مشرکین بهراه راست بیابند همین امید و احتمال تا آنجا که مبدل به یاس و نومیدی از هدایتشان نشود از هر قصد سوئی جلوگیری میکند.
پس وقتی مشرکی پناه میخواهد تا از نزدیک دعوت دینی را بررسی نموده و اگر آنرا حق دید و حقانیتش برایش روشن شد پیروی کند واجب است او را پناه دهند تا کلام خدا را بشنود و در نتیجه پرده جهل از روی دلش کنار رفته و حجت خدا برایش تمام شود و اگر با نزدیک شدن و شنیدن باز هم گمراهی و استکبار خود را ادامه داد و
اصرار ورزید البته جزو همان کسانی خواهد شد که در پناه نیامده و امان نیافتهاند و خلاصه امانی که به آنها داده شده بود باطل گشته و باید به هر وسیله که ممکن باشد زمین را از لوث وجودش پاک کرد.
امر بهاماندادن مشرکین برایتحقیق و پذیرشدین
این دستور از این جهت از ناحیه خدای متعال تشریع شد که مشرکین مردمی جاهل بودند و از مردم جاهل هیچ بعید نیست که بعد از پی بردن به حق آنرا بپذیرند.
و این دستورالعملها از ناحیه قرآن و دین قویم اسلام نهایت درجه رعایت اصول فضیلت و حفظ مراسم کرامت و گسترش رحمت و شرافت انسانیت است. پس، از آنچه گذشت معلوم شد:
1: آیه شریفه آن حکم عمومی را که در آیه قبلیش در جمله «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ،» بود تخصیص میزند.
2: کلمه «حَتّی» در جمله «حَتّی یَسْمَعَ کَلمَ اللّهِ،» حکم تخصیص را که مسأله پناه
دادن به پناهخواهان است مقید به سررسید معینی میکند و میفهماند که حکم امان
دادن برای شنیدن کلام خدا و بررسی مواد رسالت است و قهرا مدت امان گرفتن مقید به مقدار بررسی مزبور است و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تا آن مقدار از زمان میتواند به امان خود وفاداری کند که مشرکین برای شنیدن کلام خدا و بررسی ادله نبوت او به آن مقدار مهلت محتاج باشند و اما بعد از آنکه کلام خدا را شنیدند و تا آنجا که ضلالت از هدایت برایشان متمایز شود بررسی نمودند دیگر معنا ندارد آن مهلت امتداد پیدا کند، بلکه قهرا و خود بهخود مسأله امان باطل گشته و شخص امان یافته تنها این مقدار فرصت دارد که به جایگاه و مأمن خود که از آنجا به نزد پیغمبر آمده بود برگردد و مسلمین در این فرصت متعرض او نشوند، تا بتواند از مرگ و زندگی یکی را به اراده خود اختیار کند.
3: به دست آمد که مقصود از کلام خدا مطلق آیات قرآنی است، البته آن آیاتی که
امر بهاماندادن مشرکین برایتحقیق و پذیرشدین
مربوط به اصول معارف الهی و معالم دینی و یا رد شبهائی است که ممکن است به دلها راه پیدا کند.
این چند نکته مطالبی است که آیه شریفه به کمک قرینه مقام و سیاقی که دارد آنها را افاده میکند.
4: اینکه منظور از شنیدن کلام خدا واقف شدن بر اصول دین و معالم آن است نه صرف شنیدن، گو اینکه صرف شنیدن هم در جائی که شنونده عرب باشد بی دخالت نیست، ولیکن قرآن کریم تنها مال عرب نیست و در آنجا که شنوندهاش غیر عرب باشد قطعا و بهطوری که از سیاق استفاده میشود مقصود از شنیدن همان به دست آوردن اصول دین و معالم آن خواهد بود.
5: معلوم شد این آیه از آیات محکمه است و نسخ نشده و بلکه قابل نسخ نیست،
زیرا این معنا از ضروریات مذاق دین و ظواهر کتاب و سنت است که خداوند قبل از
اینکه حجت بر کسی تمام شود او را عقاب نمیکند و مؤاخذه و عتاب همیشه بعد از تمام شدن بیان است و از مسلمات مذاق دین است که جاهل را با اینکه در مقام تحقیق و فهمیدن حق و حقیقت بر آمده دست خالی بر نمیگرداند و تا غافل است او را مورد مؤاخذه قرار نمیدهد. بنابراین بر اسلام و مسلمانان است که به هر کس از ایشان که امان بخواهد تا معارف دین را شنیده و از اصول دعوت دینی سر درآورد امان دهند تا اگر حقیقت بر وی روشن شد پیرو دین شود و مادام که اسلام، اسلام است این اصل قابل بطلان و تغییر نیست و آیه محکمی است که تا قیامت قابل نسخ نمیباشد.
6 : به دست آمد که این آیه پناه دادن به پناه خواهان را وقتی واجب کرده که مقصود از پناهنده شدن، مسلمان شدن و یا چیزی باشد که نفعش عاید اسلام گردد و
امر بهاماندادن مشرکین برایتحقیق و پذیرشدین
اما اگر چنین غرضی در کار نباشد آیه شریفه به هیچ وجه دلالت ندارد که به چنین کسی باید پناه داد و این شخص مشمول آیات سابق است که دستور تشدید را داده است.
7 : اینکه جمله «ثُمَّ اَبْلِغْهُمَأْمَنَهُ،» با اینکه جمله «فَاَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ» بدون آن مقصود را میرساند برای این آورده شد که بر کمال عنایت بر باز شدن راه هدایت به روی مردم دلالت کند و بفهماند که اسلام تا چه اندازه خواسته است حریت مردم را در زندگی و کارهای حیاتی آنان حفظ کند.
آری، اسلام از بهکار بردن کلماتی نظیر باید چنین شود و خدا چنین خواسته اغماض کرده تا مردم اگر هلاک میشوند و اگر به راه زندگی میافتند در هر دو حال اختیارشان بعد از فهمیدن و تمام شدن حجت باشد و دیگر بعد از آمدن انبیاء بشر بر خدا حجتی نداشته باشد.
8 : اینکه آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه اعتقاد به اصل دین باید به حد علم یقینی برسد و اگر به این حد نرسد یعنی اعتقادی آمیخته با شک و ریب باشد کافی نیست، هر چند به حد ظن راجح رسیده باشد، به شهادت اینکه خدای تعالی در چند جای
قرآن از پیروی ظن مذمت نموده به پیروی علم سفارش کرده است و اگر در اصول اعتقادی دین مظنه و تقلید کافی بود دیگر جا نداشت در آیه مورد بحث دستور دهد پناهخواهان را پناه دهند تا اصول دین و معارف آنرا به عقل خود درک کنند، زیرا برای مسلمان شدن ایشان راه دیگری که عبارتست از تقلید وجود داشت، پس معلوم میشود تقلید کافی نیست و کسی که میخواهد مسلمان شود باید در حق و باطل بودن دین بحث و دقت به عمل آورد.(1)
امر بهاماندادن مشرکین برایتحقیق و پذیرشدین
البته نمیخواهیم بگوئیم آیه مورد بحث عموم مردم را مکلف کرده که تنها از راه استدلال به اصول دین اعتقاد پیدا کنند، بلکه، میخواهیم بگوئیم آیه شریفه دلالت دارد
1) المیزان، ج :9 ، ص: 197.
بر اینکه باید اعتقاد علمی و یقینی باشد چه از راه استدلالهای علمی و چه از هر راه دیگری که ولو اتفاقا و احیانا مفید علم باشد، پس کسی به ما اشکال نکند به اینکه استدلال بر اصول معارف دین جز از راه عقل ممکن نیست (و چرا آیه شریفه برای تحصیل آن راه شنیدن آیات قرآن را پیشنهاد کرده؟) آری صحیح بودن راه استدلال امری است و جایز بودن اعتماد بر علم از هر راهی که به دست آید امر دیگری است.
در تفسیر عیاشی از حریز از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ابی بکر را با آیات سوره برائت به موسم حج فرستاد تا بر مردم بخواند جبرئیل نازل شد و گفت: از ناحیه تو جز علی نباید برساند، لذا حضرت علی علیهالسلام را دستور داد تا بر ناقه غضباء سوار شود و خود را به ابی بکر رسانیده آیات را از او بگیرد و به مکه برده بر مردم بخواند.
ابی بکر عرض کرد آیا خداوند بر من غضب کرده؟ فرمود: نه، چیزی که هست دستور رسیده که جز مردی از خودت کسی نمیتواند پیامی به مشرکین ببرد.
از آن طرف وقتی علی علیهالسلام به مکه رسید که بعد از ظهر روز قربانی بود که روز حج
روایات رسیده درباره ابلاغ آیات برائت
اکبر همانست، حضرت در میان مردم برخاست و صدا زد: ای مردم من فرستاده رسول خدایم به سوی شما و این آیات را آوردهام:
«بَرآءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهآ اِلَی الَّذینَ عهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکینَ فَسیحُوا فِی الاَْرْضِ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ،» (1 / توبه)
یعنی بیست روز از ذی الحجه و تمامی محرم و صفر و ربیعالاول و ده روز از ربیع الثانی.
آنگاه فرمود: از این پس نباید کسی لخت و عریان اطراف خانه طواف کند، نه زن و نه مرد و نیز هیچ مشرکی دیگر حق ندارد بعد از امسال به زیارت بیاید و هر کس از
مشرکین با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عهدی بسته است مهلت و مدت اعتبار آن تا سرآمد همین چهار ماه است.
مؤلف: مقصود آن عهدهائی بوده که ذکر مدت در آنها نشده است و اما آنهائی که مدت دار بوده از مدلول خود آیات کریمه برمیآید که تا آخر مدتش معتبر است.
و در الدرالمنثور است که عبداللّه بن احمد بن حنبل در کتاب زوائد مسند و ابوالشیخ و ابن مردویه از علی رضی اللّه عنه روایت کردهاند که فرموده: وقتی ده آیه از آیات سوره برائت نازل شد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ابی بکر را خواست و فرمود تا آنها را بر اهل مکه قرائت کند، آنگاه مرا خواست و به من فرمود: خود را به ابیبکر برسان و هرجا به او برخوردی آیات را از او بگیر. ابوبکر برگشت و عرض کرد: یا رسول اللّه آیا درباره من چیزی نازل شده؟ فرمود: نه ولیکن جبرئیل نزد من آمد و گفت از ناحیه تو کسی جز خودت و یا مردی از خودت نباید پیامی به مردم مکه برساند.
مؤلف: از آنچه از روایات نقل کردیم همچنین از روایات بیشتری که از نقلش
روایات رسیده درباره ابلاغ آیات برائت
صرفنظر شد، دو نکته اصلی و اساسی استفاده میشود: یکی اینکه فرستادن علی علیهالسلام برای بردن آیات برائت و عزل کردن ابی بکر بهخاطر امر و دستور خدا بوده و جبرئیل نازل شده و گفته است: «اِنَّهُ لا یَؤُدی عَنْکَ اَلا اَنْتَ اَوْ رَجُلٌ مِنْک،» و این حکم در هیچیک از روایات مقید به برائت و یا شکستن عهد نشده، یعنی در هیچیک آنها نیامده که یا رسول اللّه جز تو و یا کسی از تو برائت و یا نقض عهد را به مشرکین نمیرساند.
دوم اینکه علی علیهالسلام در مکه همچنانکه آیات برائت را به گوش مردم رسانید حکم دیگری را نیز رساند و آن این بود که هر کس عهدی با مسلمین دارد و عهدش محدود به مدتی است، تا سررسید آن مدت عهدش معتبر است. و اگر محدود به مدتی نیست تا چهار ماه دیگر عهدش معتبر خواهد بود. این مطلب را آیات برائت نیز بر آن دلالت دارد.
و حکم دیگری را نیز ابلاغ فرمود و آن این بود که هیچکس حق ندارد از این بهبعد
برهنه در اطراف کعبه طواف کند، این نیز یک حکم الهی بود که آیه شریفه «یا بَنیآ ادَمَ خُذوُا زینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ،» (31 / اعراف) بر آن دلالت دارد، علاوه بر اینکه در پارهای از روایات به دنبال آن حکم این آیه نیز ذکر شده است.
و حکمی دیگر و آن اینکه بعد از امسال دیگر هیچ مشرکی حق ندارد به طواف و یا زیارت خانه خدا بیاید، این حکم نیز مدلول آیه شریفه «یآاَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا،» (28 / توبه) است.
در این میان امر پنجمی هست که در بعضی از روایات آمده و آن این است که به صدای بلند ندا در داد: «هیچکس داخل بهشت نمیشود مگر مؤمن،» و این معنا هر چند در سایر روایات نیامده و خیلی هم بعید به نظر میرسد، زیرا با اینکه آیات بسیاری مکی و مدنی در این باره نازل شده، عادتا محال به نظر میرسد که تا سال نهم هجرت این معنا به گوش مردم نرسیده و محتاج باشد به اینکه علی علیهالسلام
آنرا تذکر دهد لیکن مدلول خود آیات برائت نیز همین است.
روایات رسیده درباره ابلاغ آیات برائت
واما اینکه در بعضی از آنها بهجای آن دارد: هیچکس داخل کعبه و یا خانه نمیشود مگر مؤمن در صورتی که این روایات صحیح باشد البته حکم مستفاد از آنها نظیر حکم به ممنوعیت مشرکین از طواف، حکمی ابتدائی خواهد بود.
و به هر حال میخواهیم بگوئیم رسالت علی علیهالسلام منحصرا راجع به رساندن آیات برائت نبود، بلکه هم راجع به آن بود و هم راجع به سه و یا چهار حکم قرآنی دیگر و همه آنها مشمول گفته جبرئیل هست که گفت: از تو پیامی نمیرساند مگر خودت و یا مردی از خودت زیرا هیچ دلیلی نیست تا اطلاق این کلام را تقیید کند. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 197.
«وَ اِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ،»
«و اگر به صلح گرائیدند پس تو نیز به آن گرای و بر خدای توکل کن که او شنوای داناست،» (61 / انفال)
«وَ اِنْ یُریدُوآا اَنْ یَخْدَعُوکَ فَاِنَّ حَسْبَکَ اللّهُ هُوَالَّذیآ اَیَّدَکَ بِنَصْرِه وَ بِالْمُؤْمِنینَ،»
«و اگر میخواهند با تو نیرنگ کنند پس همانا بس است تو را خدا، او کسی است که تو را به نصرت خود و به وسیله مؤمنین تأیید کرد.» (62 / انفال)
قبول صلح در قبال درخواست دشمن
میفرماید: اگر دشمن به صلح و روش مسالمتآمیز رغبت کرد تو نیز به آن متمایل شو و به خدا توکل کن و مترس از اینکه مبادا اموری پشت پرده باشد و تو را غافلگیر کند و تو به خاطر نداشتن آمادگی نتوانی مقاومت کنی، چون خدای تعالی شنوا و دانا است و هیچ امری او را غافلگیر نکرده و هیچ نقشهای او را عاجز نمیسازد بلکه او تو را
یاری نموده و کفایت میکند.
و آیه «وَ اِنْ یُریدُوآا اَنْ یَخْدَع-ُوکَ فَاِنَّ حَسْبَکَ اللّهُ،» نیز همین معنا را اثبات میکند. و معنای توکل این نیست که انسان به اعتماد به خدای تعالی اسباب ظاهری را هیچکاره و لغو بداند، بلکه معنایش این است که اعتماد قطعی به اسباب نداشته باشد و بداند آنچه از اسباب ظاهری سببیتش برای انسان هویدا میگردد نمونهای بیش نیست
و چه بسا اسباب دیگری است که ما از آن آگاهی نداریم و سبب تام و تمام که هرگز از مسببش تخلف نمیپذیرد و حامل اراده خدای سبحان است آن تمامی و مجموع همه این سببها است.
پس توکل عبارت است از اینکه انسان وثوق واعتماد خود را متوجه خدای سبحان کند که همه اسباب عالم بر محور مشیت او دور میزند و این معنا منافات ندارد با اینکه شخص متوکل به اسبابی که سببیت آنها برایش ظاهر گشته و در دسترس او
هستند تمسک بجوید و چیزی از آنها را وانگذارد تا در نتیجه دچار جهالت شود.
«وَ اِنْ یُریدُوآا اَنْ یَخْدَع-ُوکَ فَاِنَّ حَسْبَکَ اللّهُ هُوَ الَّذیآ اَیَّدَکَ بِنَصْرِهوَ بِالْمُؤْمِنینَ....،»
قبول صلح در قبال درخواست دشمن
بعد از آنکه خدای سبحان رسول خود را امر به تمایل به صلح و سازش کرد البته در صورتی که دشمن روی موافق نشان دهد و چون راضی به خدعه نشد زیرا خدعه از خیانت در حقوق همزیستی و روابط عمومی است و خداوند خیانتکاران را دوست ندارد، از این رو جای این سؤال بود که کسی بپرسد ممکن است تمایل دشمن به صلح و سازش از در خدعه و نیرنگ باشد و دشمن بخواهد بدین وسیله مؤمنین را گیج و گمراه کرده و در موقع مناسب در شرایطی که در نظر دارند بر ایشان شبیخون بزند.
خدای سبحان در جواب فرموده: اینکه ما تو را امر به توکل کردیم برای همین بود که بدانی اگر دشمن بخواهد به این وسیله بهتو نیرنگ بزند خدا نگهدار تواست. و در جای دیگر هم فرموده: «وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِهِ، هرکه به
خدا توکل جوید خدا کار او را کار خود دانسته و خدا به کار خود میرسد!» (3 / طلاق)
و این بیان به خوبی دلالت دارد بر اینکه غیر آنچه از اسباب طبیعی و عادی که ما به آن اطلاع پیدا میکنیم اسباب دیگری در کار است که بر وفق صلاح بنده متوکل در جریان است، هر چند اسباب طبیعی و عادی به او خیانت کرده و او را در راه رسیدن به مطلوب حقش مساعدت نکنند.
و اینکه فرمود: «هُوَ الَّذیآ اَیَّدَکَ بِنَصْرِهوَ بِالْمُؤْمِنینَ،» به منزله احتجاج و استدلال بر جمله «فَاِنَّ حَسْبَکَ اللّهُ» است و میخواهد با ذکر شواهدی مسأله کفایت خدای تعالی را اثبات کند و آن شواهد عبارتند از اینکه خدا او را به نصرت خود و به وسیله مؤمنین تأیید کرد و میان دلهای مؤمنین با اینکه همه دشمن یکدیگر بودند الفت و مهربانی برقرار ساخت.(1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 147.
قبول صلح در قبال درخواست دشمن
«یا اَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصیرُ،»
«ای پیغمبر! با کافران و منافقان کارزار کن و بر آنان سخت بگیر و جای ایشان در آخرت جهنم است، که سرانجامیست بد،» (73 / توبه)
«یَحْلِفُونَ بِاللّهِ ماقالُوا وَلَقَدْ قالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ وَ کَفَروُا بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوابِما لَمْ یَنالُوا وَ ما نَقَمُوآا اِلاّ اَنْ اَغْناهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَاِنْ یَتُوبُوایَکُ خَیْرا لَهُمْ وَ اِنْ یَتَوَلَّوْا یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذابا اَلیما فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ وَ
مالَهُمْ فِی الاَْرْضِمِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ،»
«به خدا سوگند میخورند که چیزی نگفتهاند و حال آنکه کلمه کفر را بهزبان راندند و بعد از اسلامشان کافر شدند و به امری همت گماردند که بدان نائل نشدند و این غرور و سرمستی علتی نداشت جز اینکه خدا و رسولش ایشان را از کرم خود توانگر و بی نیاز کرده بود، حال اگر توبه کنند بر ایشان بهتر است و اگر همچنان روی بگردانند خدا در دنیا و آخرت عذابشان کند، عذابی دردناک و در روی زمین دوست و یاوری نخواهند داشت.» (74 / توبه)
امر به قتال و جهاد سخت علیه کفار و منافقین
جهاد و مجاهدت به معنای سعی و بذل نهایت درجه کوشش در مقاومت است چه به زبان باشد و چه به دست تا آنجا که منتهی به کارزار شود.
ولیکن در قرآن کریم بیشتر در معنای کارزار استعمال شده، هر چند در غیر قتال نیز استعمال شده است.
و هر جا که این کلمه در قتال استعمال شده تنها کفار منظورند که تظاهر به مخالفت
و دشمنی دارند و اما منافقین هر چند در واقع کافر و حتی از کفار هم خطرناکترند، چون از راه کید و مکر وارد شده و کارشکنی میکنند، لیکن آیات جهاد ایشان را شامل نمیشود، برای اینکه ایشان تظاهر به کفر و دشمنی نداشته، در عوض از سایر مسلمانان هم خود را مسلمانتر جلوه میدهند و با این حال دیگر معنا ندارد که با ایشان جهاد شود.
و لذا چه بسا از استعمال جهاد در خصوص منافقین این معنا بهذهن برسد که منظور از آن هر رفتاریست که مطابق مقتضای مصلحت باشد، اگر مصلحت اقتضاء داشت معاشرتشان تحریم و ممنوع شود و اگر اقتضاء داشت نصیحت و موعظه شوند و اگر اقتضاء داشت بهسرزمین دیگری تبعید شوند و یا اگر ردهای از ایشان شنیده شد کشته گردند و اگر طور دیگری اقتضاء داشت در حقشان عملی کنند. خلاصه معنای جهاد با منافقین مقاومت در برابر کارشکنیها و نقشهکشیهای ایشان است بههر وسیلهای که مصلحت باشد.
و چه بسا جمله «وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ،» در دنبال جمله «جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقینَ،» شاهد بر این معنا باشد که مقصود از جهاد غلظت و خشونت است. (1)
امر به قتال و جهاد سخت علیه کفار و منافقین
«یَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ وَ کَفَروُا بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ یَنالُوا...،» (74 / توبه)
سیاق آیه اشعار دارد به اینکه منافقین عمل بسیار زشتی انجام داده و در ضمن عمل کلام زشتی هم به زبان آوردهاند. خدای تعالی در هر دو قضیه تکذیبشان کرده،
1) المیزان، ج :9 ، ص: 457.
درباره انکار قولشان فرموده:«وَ کَفَروُا بَعْدَ اِسْلامِهِمْ،» تا کسی خیال نکند از راه مبالغه گفتیم کافر شدند، نه، جدا کافر شدند و محکوم به کفر بعد از اسلام گشتند.
این آیه کلام خود خدای تعالی است که عالم به غیب و شهادت است، پس اگر بفرماید منافقین کافر شدند، صرف ظاهر حال را نمیگوید بلکه حقیقت حال را میرساند و او شهادت داده به اینکه منافقین از اصل ایمان نداشتند. نه اینکه بعد کافر شدند و از شهادت زبانی تجاوز نکردند.
پس، ایشان از همان اول مسلمان بودند، نه مؤمن و با این حرفهائی که زدند از اسلام خارج شدند.
و این خود اشاره است به اینکه آن کلمه کفری که گفتند کلمهای بوده که یا هر دو شهادت را و یا یکی از آندو را رد میکرد.
چگونگی خروج منافقین از ایمان و از اسلام
ممکن هم هست بگوئیم در اول که فرمود: «قَدْ کَفَرْتُمْ....،» در مقابل عملی است (کشتن
رسول خدا) که میخواستند انجام دهند واین عمل با ایمان منافات دارد، نه با اسلام، زیرا عملی که هیچ کلام ردهای همراه ندارد و آنطور هم که میخواستند صورت نگرفت ضرر و منافاتی با اسلام ندارد، چون اسلام همان مرحله لفظ و شهادت دادن است، نه مرحله عمل، بهخلاف دومی که فرمود:«وَ کَفَروُا بَعْدَ اِسْلامِهِمْ،» که در مقابل آن کلام ردهای است که به زبان آوردند و معلوم است که کلام رده با اسلامی که قوامش با لفظ و کلام است منافات دارد و با ایمان درونی و اعتقاد قلبی منافاتی ندارد.
سپس خدای تعالی برای این منافقین بیان میکند که با همه این گناهان مهلکه وکفر صریح و تصمیمی که به آن موفق نشدند اگر بهسوی پروردگار خود بازگشت کنند خداوند توبهشان را میپذیرد و نیز عاقبت امر این توبه و عاقبت اعراض از آن را بیان
داشته و فرموده: اگر توبه کنند برای خودشان خوب است چون منجر به آمرزش و بهشت میشود و اگر اعراض کنند و توبه نکنند خداوند به عذاب دردناکی در دنیا و
آخرت مبتلایشان میکند.
عذاب دنیوی ایشان با سیاست و مجازات بهدست پیغمبر است و یا به استدراج و مکر خدائی و اگر هیچ عذابی نبینند مگر همینکه دارند با نفاق خود بر خلاف نظام عالم که بر اساس راستی و ایمان تنظیم شده سیر میکنند، همین سلسله اسباب ایشان را خرد و رسوا میکند و همین عذاب برای آنان بس است، همچنانکه خدای تعالی فرموده: «وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفسِقینَ!» (24 / توبه) و اما عذاب آخرت ایشان معلوم است که آتش دوزخ خواهد بود. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 457.
چگونگی خروج منافقین از ایمان و از اسلام
این آیات، یازده آیه است که بههم مربوط و متصلند و غرض واحدی را افاده میکنند و آن عبارتست از نقل یکی از داستانهای منافقین که میخواستند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را ترور کنند و در ضمن سخنی گفته بودند که از کفر درونیشان حکایت داشت و خدای تعالی میان ایشان و انجام نقشه شومشان حائل گردید و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از ایشان از آنچه تصمیم داشته و آنچه که گفته بودند پرسید و بازجوئی فرمود.
آنها عمل خود را تأویل و گفته خود را انکار نموده، بر آن سوگند یاد کردند، پس خدای تعالی انکار و قسمشان را تکذیب کرد.
این آن مقدار مطلبی است که از خلال آیات استفاده میشود و این معنا در میان همه
روایات جز بر روایت مربوط به داستان عقبه تطبیق نمیکند. (1)
«وَ لا تُصَلِّ عَلیآ اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِآهِ اِنَّهُمْ کَفَروُا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ،»
نهی از اقامه نماز میت بر مرده منافق (399)
«هیچوقت براحدی از آنان که مرده، نماز مگذار و بر قبرش مایست، زیرا ایشان به خدا و رسولش کافر شدند و با حالت فسق مردند!» (84 / توبه)
این آیه نهی میکند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را از اینکه نماز میت بخواند بر کسی که منافق بوده و از اینکه کنار قبر منافقی بایستد و این نهی را تعلیل کرده است به اینکه چون کفر ورزیدند و فاسق شدند و بر همین فسق خود مردند.
1) المیزان، ج :9 ، ص: 457.
استغفار جهت منافقین و همچنین نماز خواندن بر جنازههای ایشان و ایستادن کنار قبور ایشان و طلب مغفرت کردن، لغو و بینتیجه است.
میفرماید:
«و اموال و اولادایشان تو را خیره نسازد، چرا که خدا میخواهد بهوسیله آن در دنیا عذابشان کند و در حال کفر جانشان بهدر آید!
و چون سورهای نازل شود که به خدا ایمان بیاورید و با رسولش به جهاد بروید، توانگران ایشان از تو اجازه میخواهند و میگویند بگذار با واماندگان باشیم، راضی شدهاند که قرین زنان و زمینگیران باشند و خدا بر دلهایشان مهر زده و در نتیجه نمیفهمند!» (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 487.
«یا اَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْویهُمْ
امر به شدت عمل با کفار و منافقان
جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ،»
«ای پیغمبر! با کفار و منافقین جهاد کن و بر آنان سخت بگیر و خشونت به خرج ده و جایگاه ایشان در جهنماست که چه بد بازگشتگاهی است.» (73/توبه)
مراد از جهاد با کفار و منافقین بذل جهد و کوشش در اصلاح امر از ناحیه این دو طایفه است و خلاصه منظور این است که با تلاش پیگیر خود جلو شر و فسادی که این دو طایفه برای دعوت دارند بگیرد و معلوم است که این جلوگیری در ناحیه کفار به این است که حق را برای آنان بیان نموده، رسالت خود را به ایشان برساند، اگر ایمان آوردند که هیچ و اگر نیاوردند با ایشان جنگ کند.
و در ناحیه منافقین به این است که از آنان دلجویی کند و تألیف قلوب نماید، تا به
(402) جنگ و صلح
تدریج دلهایشان به سوی ایمان گرایش یابد. و اگر همچنان به نفاق خود ادامه دادند، جنگ با منافقان (که شاید ظاهر آیه شریفه هم همین باشد.) سنت رسول خدا بر آن جاری نشده و آن جناب در تمام عمر با هیچ منافقی نجنگیده، ناگزیر باید کلمه جاهد را به همان معنایی که کردیم بگیریم.(1)
ص: 565 .
1) المیزان، ج :19 ،
امر به شدت عمل با کفار و منافقان
«لَیْسَ عَلَی الضُّعَفآءِ وَ لا عَلَیالْمَرْضی وَ لا عَلَیالَّذینَ لا یَجِدوُنَ ما یُنْفِقُونَ حَرَجٌ اِذا نَصَحُوا لِلّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَیالْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ،»
«بر ضعیفان و بر بیماران و بر کسانی که چیزی برای خرج کردن ندارند در
صورتی که برای خدا و رسولش خیرخواهی کنند تکلیفی نیست، آری، نیکوکاران مورد ملامت و عذاب کسی قرار نمیگیرند و خدا آمرزنده مهربان است،»
(91 / توبه)
«وَ لا عَلَی الَّذینَ اِذا مآ اَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاآ اَجِدُ مآ اَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ تَوَلَّوْا وَاَعْیُنُهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنا اَلاّ یَجِدوُا مایُنْفِقُونَ،»
«و همچنین بر کسانی که چون پیش تو آمدند تا مرکبشان دهی و تو گفتی چیزی ندارم که شما را بر آن سوار کنم و ایشان با دیدگانی پر از اشک برگشتند که چرا چیزی برای خرج کردن نمییابند.» (92 / توبه)
«لَیْسَ عَلَی الضُّعَفآءِ وَ لا عَلَیالْمَرْضی وَ لا عَلَیالَّذینَ لا یَجِدوُنَ ما یُنْفِقُونَ حَرَجٌ،»
گروههای معاف از جنگ
مقصود از ضعفاء بهدلیل سیاق آیه کسانیند که نیرو و توانائی جهاد ندارند، حال یا طبعا ناتوانند مانند اشخاص فلج و زمینگیر و یا بهخاطر عارضه موقتی که فعلاً دست داده، مانند کسالت و مرض .
و مقصود از «الَّذینَ لا یَجِدوُنَ ما یُنْفِقُونَ،» کسانی هستند که نیروی مالی و یا اسلحه و امثال آن را ندارند.
پس، از اینگونه افراد قلم تکلیف و حکم وجوب جهاد برداشته شده، چون اگر
برداشته نشود حرج و شاق است و همچنین لوازم و توابع آن از قبیل مذمت در دنیا و عقاب در آخرت نیز برداشته شده، چون در حقیقت مخالفت در مورد اینان صدق نمیکند.
و اگر خدای تعالی این رفع حرج را مقید کرده به صورتی که «نَصَحُوا لِلّهِ وَ رَسُولِهِ،»
خیرخواهی خدا و رسول کنند برای این است که بفهماند وقتی تکلیف و بهدنبال تکلیف مذمت و عقاب برداشته میشود که دلها و نیاتشان از خیانت و غش دور باشد و نخواسته باشند مانند منافقین با تخلف از امر جهاد و تقاعد ورزیدن کارشکنی کرده، روحیه اجتماع را فاسد سازند وگرنه اگر چنین منظور فاسدی داشته باشند عینا مانند منافقین مستحق مذمت و عقاب خواهند بود.
جمله «ما عَلَیالْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ،» در مقام بیان علت رفع حرج از نامبردگان است، معنایش این است: در صورتی که اینگونه افراد قصد خیرخواهی برای خدا و رسول را
داشته باشند از این رو تکلیف ندارند که در چنین فرضی نیکوکارند و دیگر بر نیکوکاران مؤاخذهای نیست و کسی نمیتواند به آنها آسیبی برساند.
پس اینکه کلمه «سَبیلٍ» را بهکار برد کنایه است از اینکه آنها از آسیب دیدن
گروههای معاف از جنگ
ایمنند، مثل اینکه در یک بست محکم و دژی مستحکم قرار گرفتهاند که کسی راه به آنجا ندارد و نمیتواند صدمهای به ایشان برساند و این جمله بهحسب معنی عام است هر چند از نظر تطبیق، مخصوص طوائف معاصر با نزول آیه و عذرخواهان از اعراب آن روز است.
«وَ لا عَلَی الَّذینَ اِذا مآ اَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ....،» حرجی بر فقرا نیست، همانهائی که نزد تو میآیند که تو به ایشان مرکبی دهی تا سوار شوند و سایر احتیاجاتشان را از قبیل اسلحه و غیر آن برآورده سازی، همانهائی که تو در جوابشان گفتی من مرکبی ندارم که به شما دهم و شما را بر آن سوار کنم و ایشان رفتند، در حالی که چشمانشان
در اشک غوطه میخورد و از شدت اندوه اشک میریختند از اینکه چرا مرکب و زاد و توشه ندارند تا به جهاد بیایند و با دشمنان خدا جنگ کنند.
و اگر این قسم اشخاص را عطف کرد بر ماقبل ودر نتیجه عطف خاص بر عام نمود، برای عنایت خاصی بود که به اینگونه افراد داشت، زیرا اینان اعلی درجه خیرخواهی را داشتند و نیکوکاریشان خیلی روشن بود.
«اِنَّمَا السَّبیلُ عَلَی الَّذینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ وَ هُمْ اَغْنِیآءُ رَضُوا بِاَنْ یَکُونُوامَعَ الْخَوالِفِ وَ طَبَعَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَعْلَمُونَ،»
«تنها مؤاخذه و ملامت و عقاب بر کسانی است که با اینکه مکنت دارند از تو اجازه ماندن میخواهند و بدین تن در میدهند که با زنان و زمینگیران باشند و خدا بر دلهایشان مهر نهاده، در نتیجه نمیدانند،» (93 / توبه)
گروههای معاف از جنگ
«و چون بازگردید نزد شما عذر آورند، بگو عذر نیاورید که ما هرگز شما را
تصدیق نمیکنیم، خدا ما را از اخبار شما خبردار کرد و به زودی خدا عمل شما را میبیند و رسول او نیز، آنگاه بهسوی دانای غیب و شهادت باز میگردید، پس شما را به آنچه میکردید خبر میدهد، به زودی همینکه بهسوی ایشان بازگردید برایتان به خدا سوگند میخورند تا از ایشان صرفنظر کنید و شما از ایشان صرفنظر کنید که ایشان پلیدند و جایشان به کیفر آنچه میکردند جهنم است، برایتان سوگند میخورند تا شمااز ایشان راضی شوید،و به فرضی که شما از ایشان راضیشوید خدا ازمردم عصیانگر فاسق راضی نمیشود!» (93 96 / توبه)
منظور این است که : اگر شما از ایشان راضی شوید از کسانی راضی شدهاید که
خداوند از ایشان راضی نیست و رضایت شما برخلاف خوشنودی خداست و برای هیچ مؤمنی سزاوار نیست از چیزی که مایه سخط و غضب خداست راضی شود! (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 490.
«لَیْسَ عَلَی اْلاَعْمی حَرَجٌ وَ لا عَلَی الاَْعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاعَلَیالْمَریضِ حَرَجٌ وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْری مِنْتَحْتِهَا الاَْنْهارُ وَ مَنْ یَتَوَلَّ یُعَذِّبْهُ عَذابا اَلیما،»
«در مسأله جهاد بر افراد نابینا ولنگ و بیمار گناهی نیست و کسی که خدا و
رفع حکم جهاد از معلولین
رسولش را اطاعت کند خداوند او را در جنائی داخل میکند که از دامنه آن نهرها روانست و کسی که اعراض کند خداوند تعالی به عذابی دردناک معذبش میکند.» (17/ فتح)
در این آیه حکم جهاد را از معلولین که جهاد برایشان طاقت فرساست به لسان رفع لازمهاش برمیدارد، یعنی نمیفرماید اینها حکم جهاد ندارند، بلکه میفرماید لازمه آن
را که حرج است ندارند. (1)
«وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِروُا کآفَّةً فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طآئِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدّینِ وَ لِیُنْذِروُا قَوْمَهُمْ اِذا رَجَعُوآ اِلَیْهِمْلَعَلَّهُمْ یَحْذَروُنَ،»
«مؤمنان همگی نتوانند سفر کنند، چرا از هر گروه از ایشان دستهای سفر نکنند تا در کار دین، دانش اندوزند و چون بازگشتند قوم خویش را بیم دهند، شاید آنان بترسند.» (122 / توبه)
سیاق آیه دلالت میکند بر اینکه منظور از جمله «لِیَنْفِروُا کآفَّةً» بیرون شدن همگی
1) المیزان، ج :18 ، ص: 415.
برای جهاد است و ضمیر در «فِرْقَةٍ مِنْهُمْ» به مؤمنین برمیگردد، که
معافیت طلاب دینی از جهاد برای تفقه در دین
نباید همگیشان بیرون روند و لازمه آن این است که مقصود از «نفر» کوچ کردن به سوی رسول خدا باشد.
بنابراین، آیه شریفه در این مقام است که مؤمنین سایر شهرها را نهی کند از اینکه تمامیشان به جهاد بروند بلکه باید یک عده از ایشان به مدینة الرسول آمده و احکام را از آن جناب بیاموزند و عده دیگری به جهاد بروند.
وقتی آن عده احکام دین را یاد گرفتند به شهر خود و به میان اهل ولایت خود برگشته، ایشان را انذار کنند.
ازاینجا معلوم میشود که:
اولاً مقصود از تفقه در دین فهمیدن همه معارف دینی از اصول و فروع آن است، نه
خصوص احکام عملی، که فعلاً در لسان علمای دین کلمه فقه اصطلاح
در آن شده، بهدلیل اینکه میفرماید: «وَ لِیُنْذِروُا قَوْمَهُمْ و قوم خود را انذار کنند،» و معلوم است که انذار با بیان فقه اصطلاحی، یعنی با گفتن مسائل عملی صورت نمیگیرد، بلکه احتیاج به بیان اصول عقاید دارد.
ثانیا معلوم میشود که وظیفه کوچ کردن برای جهاد از طلبه علوم دینی برداشته شده و آیه شریفه به خوبی بر این معنا دلالت دارد.(1)
ص: 550 .
1) المیزان، ج :9 ،
معافیت طلاب دینی از جهاد برای تفقه در دین
«ماکانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذینَ امَنُوآا اَنْ یَسْتَغْفِروُا لِلْمُشْرِکینَ وَ لَوْ کانُوآا اُولی قُرْبی مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ اَنَّهُمْ اَصْحابُ الْجَحیمِ،»
«پیغمبر و کسانی که ایمان آوردهاند نباید برای مشرکین پس از آنکه معلومشان
شد که اهل جهنمند آمرزش بخواهند، اگر چه خویشاوند باشند،» (113 / توبه)
«وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهیمَ لاَِبیهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهآ اِیّاهُ فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ اِنَّ اِبْراهیمَ لاََوّاهٌ حَلیمٌ،»
«و آمرزش خواستن ابراهیم برای پدرش نبود مگر به اقتضای وعدهای
که به وی داده بوده و چون برایش آشکار شد که پدرش دشمن خداست از او بیزاری جست ،آری، ابراهیم خدا ترس و بردبار بود.» (114 / توبه)
معنای آیه روشن است، لیکن این نکته را باید در نظر داشت که چون در آیه دومی بعد از بیان سبب استغفار ابراهیم برای پدرش میفرماید وقتی که فهمید او دشمن خدا است، از او بیزاری جست و با این بیان معلوم کرد که مشرکین دشمنان خدا و جهنمی
نهی از استغفار برای مشرکین حتی اقربای مشرک
هستند و در نتیجه نباید برای آنان استغفار کرد، اینکه در این آیه میفرماید حال که این معنا برای پیغمبر و پیروانش معلوم شد باید از این مطلب ضروری و روشن غفلت نورزند، که استغفار برای مشرکین از این جهت جایز نیست که لغو است و خضوع ایمان مانع است از اینکه بنده خدا با ساحت کبریای او بازی نموده، کاری لغو بکند.
چون از یکی از دو صورت بیرون نیست، یا خداوند بهخاطر تقصیری که از بندهاش سرزده با او دشمن و از او خشمگین است و یا بنده با خدای تعالی دشمن است، اگر
فرضا خدا با بندهاش دشمن باشد ولی بندهاش با او دشمن نباشد و بلکه اظهار تذلل وخواری کند، در اینصورت جای این هست که بهخاطر سعه رحمت او آدمی برای آن بنده طلب مغفرت کند و از خداوند بخواهد که به حال آن بندهاش ترحم کند.
اما اگر بنده با خدا سر دشمنی داشته باشد (مانند مشرکین معاند) و خود را بالاتر از
آن بداند که به درگاه خدا سر فرود بیاورد، در چنین صورتی عقل صریح حکم میکند به اینکه شفاعت و یا استغفار معنا ندارد، مگر بعد از آن که آن بنده خدا را کنار گذاشته، بهسوی خدا توبه و بازگشت کند و به لباس تذلل و مسکنت درآید.
وگرنه چه معنا دارد که انسان برای کسی که اصلاً رحمت و مغفرت را قبول ندارد و زیر بار عبودیت او نمیرود، استغفار نموده، از خدا بخواهد که از او درگذرد.
آری، این درخواست و شفاعت استهزاء به مقام ربوبیت وبازی کردن با مقام عبودیت است، که به حکم فطرت عملی است ناپسند و غیر جائز.
و خداوند این جائز نبودن را به حق نداشتن تعبیر کرده و فرموده «ماکانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذینَ امَنُوآا،» یعنی پیغمبر و آنان که ایمان آوردهاند حق ندارند استغفار کنند بعد از آنکه برای آنها معلوم شد که... و ما در تفسیر آیه «ما کانَ لِلْمُشْرِکینَ اَنْ یَعْمُرُوا
نهی از استغفار برای مشرکین حتی اقربای مشرک
مَسجِدَ اللّهِ،» (17 / توبه) گفتیم که حکم جواز در شرع بعد از جعل حق است.(1)
«وَ ما کانَ اللّهُ لِیُضِلَّ قَوْما بَعْدَ اِذْ هَدیهُمْ حَتّی یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ اِنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ،»
«چنین نبوده که خداوند، گروهی را پس از هدایتشان گمراه کند، مگر آنکه
1) المیزان، ج :9 ، ص: 541.
(420) جنگ و صلح
چیزهائی را که باید از آن بترسند برای ایشان بیان کند، که خدا به همه چیز داناست.» (115 / توبه)
این آیه مؤمنین را تهدید میکند به اینکه اگر از آن کارهائی که خداوند بیان کرده پرهیز نکنند، بعد از هدایت گمراهشان خواهد کرد و در میان همه کارهائی که خداوند از آنها نهی نموده، آن کاری که با مورد آیه تطبیق دارد همان استغفار کردن برای مشرکین و محبت به ایشان است، که مؤمنین باید از آن بپرهیزند، والا بعد از هدایت دچار ضلالت میشوند.
و این آیه به یک اعتبار در معنای آیه «ذلِکَ بِاَنَاللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّرا نِعْمَةً اَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتّی یُغَیِّروُا ما بِاَنْفُسِهِمْ» (53 / انفال) و آیات دیگری در این معنا است که
حکمبهوجوبتبریاز دشمنان و حرمتدوستیبا آنان
همه بر این معنا گویا هستند که یکی از سنتهای الهی این است که نعمت و هدایت خود را بر بندهاش مستمر بگرداند و از او سلب نکند، تا خود بنده بهخاطر کفران و تعدیش موجبات تغییر آن را فراهم آورد، آنوقت است که خدای تعالی نعمت و هدایت خود را از
او میگیرد.
آیه «اِنَّ اللّهَ لَهُ مُلْکُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ یُحْیی وَ یُمیتُ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ،»
«خدا، ملک آسمانها و زمین خاص اوست، زنده میکند و میمیراند و شما را جز خدا سرپرست و یاوری نیست،» (116 / توبه)
در ذیلش حکمی را که آیه قبلی بر آن دلالت میکرد چنین تعلیل میکند که اگر از
دوستی با دشمنان خدا نهی نموده و گفتیم که باید از آنان بیزاری بجوئید، برای این است که جز خدای سبحان کسی ولی و یاور حقیقی نیست و این معنا برای مؤمنین وجدانی شده، پس وجدان و ایمان خود آنان باید ایشان را بر آن بدارد که تنها نسبت به او و یا ولیی از اولیای او که خود او اجازه داده باشد تولی داشته باشند و به غیر ایشان به هیچیک از دشمنان او هر که خواهد باشد دوستی و تولی نورزند.
جهتش این است که تنها کسی که مالک همه چیز است و مرگ و حیات بهدست اوست
خداست و معلوم است که غیر از چنین خدائی که یگانه مالک و مدبر عالم است ولی و ناصری نیست.
از همین بیان عمومی و علت عمومی که در چهار آیه مورد بحث آمده بهخوبی روشن گردید که حکم مورد بحث این آیات نیز عمومی است، یعنی اگر
حکمبهوجوبتبریاز دشمنان و حرمتدوستیبا آنان
در این آیات حکم به وجوب تبری از دشمنان خدا و حرمت دوستی با آنان نموده، این حکم اختصاص به یک نحو دوستی و یا دوستی با یک عده معینی ندارد، بلکه همه انحاء دوستی را شامل میشود، خواه تولی به سبب استغفار باشد یا به غیر آن و خواه دشمن، مشرک یا کافر و یا منافق و یا غیر آنها از قبیل اهل بدعتی که منکر آیات خدا هستند باشد و یا نسبت به پارهای از گناهان کبیره از قبیل محاربه با خدا و رسول اصرار داشته باشد.(1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 541.
«یاَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوآا ءابآءَکُمْ وَ اِخْوانَکُمْاَوْلِیآءَ اِنِ اسْتَحَبُّوا
الْکُفْرَعَلَی الاْیمنِ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَاُولآئِکَهُمُ الظّلِمُونَ،»
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، پدران و برادران خود را اگر کفر را بر ایمان ترجیح دادهاند اولیاء خود ندانید، کسانی که از شما با ایشان دوستی کند خود ایشان هم ستمگرانند،» (23 / توبه)
«قُلْ اِنْ کانَ ءابآؤُکُمْ وَ اَبْنآؤُکُمْ وَ اِخْوانُکُمْ وَ اَزْواجُکُمْ وَ عَشیرَتُکُمْ وَ اَمْولٌاقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجرَةٌ تَخْشَوْنَ،کَسادَها وَ مَسکِنُتَرْضَوْنَهآ اَحَبَّ اِلَیْکُمْمِنَاللّهِ وَ رَسُولِه وَ جِهادٍ فی سَبیلِه فَتَرَبَّصُوا حَتّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِه وَ اللّهُلا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفسِقینَ،»
«بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و قوم و خویش شما و اموالی که بهدست آوردهاید و تجارتی که از کساد آن میهراسید و مسکنهائی که بدان
نهیازولایت ودوستیپدر و مادر و خویشاوندانکافر
علاقمندید در نظر شما محبوبتر است از خدا و رسول او و جهاد در راه او، پس
منتظر باشید تا خدا فرمان خود را بیاورد و خدا مردم تبهکار را هدایت نمیکند.» (24 / توبه)
این آیه از دوستی کفار نهی میکند، هر چند که کفار پدران و برادران مؤمنین باشند و سّر آنهم روشن است برای اینکه ملاک دوستی نکردن با کفار یک ملاک عمومی است و لذا در آیه بعدی غیر پدر و برادر را هم مشمول این حکم کرده است، چیزی که هست ظاهر آیه مورد بحث نهی از این دوستی است در صورتیکه پدران و برادران کفر را بر ایمان ترجیح دهند.
خدای تعالی نهی از دوستی را اختصاص داد به پدران وبرادران کافر، آری این دو
طایفهاند که ترس آن هست که در دل فرزندان و برادران مؤمن خود رخنه کرده و در پارهای از شؤون زندگی ایشان دخل و تصرف کنند.
«قُلْ اِنْ کانَ ءابآؤُکُمْ وَ اَبْنآؤُکُمْ وَ اِخْوانُکُمْ...،» آیه قبلی خطاب به مؤمنین بود و این
آیه خطاب به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است و این اشاره است به اعراض از مؤمنین مورد بحث در آیه قبلی و اینکه خدای تعالی از دلهای آنان خبردار است و میداند که دلهایشان آنچنان مشغول است که نهی او سبب نمیشود از دوستی پدران و برادران کافر خود دست بردارند و در دلهایشان ایجاد داعی نمیکند بر اینکه بعدها گوش بهفرمان خدا شوند و بهخاطر امر خدا با کفار هر چند پدران و برادرانشان باشند بجنگند و مانع ایشان از این کار محبتی است که بهغیر خدا و رسول و جهاد در راه خدا دارند، لذا خدایتعالی در این آیه اصول لذاتی که علاقه نفوس را به خود جلب میکند بر میشمارد
نهیازولایت ودوستیپدر و مادر و خویشاوندانکافر
و آن اصول عبارتست از پدران، برادران، همسران و قوم و قبیله و اینها کسانی هستند که طبیعت جامعه به قرابت نسبی نزدیک و یا دور و یا قرابت سببی در بینشان رابطه برقرار کرده و جمعشان میکند و اموالی که بهدست آورده و جمع کردهاند و تجارتی که از کسادیش هراسناک میشوند و منزلهائی که خوشآیندشان است و اینها
اصول دیگری است که قوام جامعه در رتبه دوم بر آنهاست.
آنگاه میفرماید: اگر مردم دشمنان دین را دوست داشته و محبت به این امور را بر محبت به خدا و رسول او و جهاد در راه او مقدم بدارند، باید منتظر باشند تا خدا امر خود را بیاورد و خدا مردم فاسق را هدایت نمیکند.
منظور از امر، باید یکی از دو چیز بوده باشد، یا چیزی باشد که آن شکاف و نقیصهای را که در اثر مخالفت آنان بر دین وارد شده جبران نماید و یا عذابی باشد که
بهخاطر مخالفت امر خدا و رسول و اعراض از جهاد در راه او بدان مبتلا میشوند. (1)
1) المیزان، ج :9 ، ص: 275.
نهیازولایت ودوستیپدر و مادر و خویشاوندانکافر
«مَنْ کَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ ایمانِه اِلاّ مَنْ اُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْیمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ،»
«و هر که از پس ایمان آوردنش منکر خدا شود، نه آنکه مجبور شده و دلش به ایمان قرار دارد، بل آنکه سینه به کفر گشاید، غضب خدا بر آنها باد و عذابی بزرگ دارند.» (106 / نحل)
میفرماید: کسانیکه بعد از ایمان تظاهر به کفر میکنند و مجبور به گفتن کلمه کفر میشوند، ولی دلهایشان مطمئن به ایمان است از غضب خدا مستثناء هستند.
«وَ لکِنْ مَنْشَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرا،» یعنی کسی که سینه خود را برای کفر گشاده
کرده و کفر را پذیرفته و به آن خوشنود گشته و آن را در خود جای داده چنین کسی مورد غضب خدائی است....
«ثُمَّ اِنَّ رَبَّکَ لِلَّذینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثَّم جاهَدُوا وَ صَبَرُوا اِنَّ رَبَّکَ مِنْبَعْدِها لَغَفُورٌ رَحیمٌ،»
«و نیز پروردگارت نسبت به آنها که پس از محنت کشیدن مهاجرت کرده آنگاه جهاد کرده و صبوری پیشه کردهاند پروردگارت از پس آن، آمرزگار و رحیم است.» (110 / نحل)
این جمله ناظر به شکنجههایی است که مؤمنین صدر اسلام در مکه از قریش میدیدند، چون مشرکین مکه مؤمنین را آزار میدادند تا شاید از دینشان برگردند و بدین منظور انواع شکنجهها را درباره آنان روا میداشتند حتی چه بسا که یک فرد مسلمان در زیر شکنجه کفار جان میداد، همچنانکه عمار و پدر و مادرش را شکنجه
کردند پدر و مادرش در زیر شکنجه آنان جان دادند و عمار به ظاهر از دین اسلام بیزاری جست و به این وسیله جان سالم بهدر برد و آیات سابق بهطوری که در بحث روایتی خواهد آمد در این باره نازل شد.
و از همینجا روشن میگردد که آیات مورد بحث با آیات قبل مربوط و متصل است.
چون جمله «اِلاّ مَنْ اُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْیمانِ،» که در آیات قبل بودهمان معنا را
حکم تقیه
میرساند که آیات مورد بحث در مقام افاده آن است، این آیه نیز میفرماید: بعد از همه اینها خدا نسبت بهکسانی که بعد از آن شکنجهها هجرت نموده و پس از هجرت، جهاد و صبر نمودند آمرزگار و مهربان است.
جمله «ثُمَّ اِنَّ رَبَّکَ لِلَّذینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا،» وعده جمیلی است که به مهاجرین میدهد که بعد از شکنجهها مهاجرت کردند و در قبال تهدیدی که
به دیگران کرده و خسران تام را نویدشان داده، مؤمنین را به مغفرت و رحمت در قیامت نوید میدهد.
و جمله «اِنَّ رَبَّکَ مِنْبَعْدِها لَغَفُورٌ رَحیمٌ،» به منزله خلاصهگیری در صدر کلام است و بهعلاوه این نکته را هم میرساند که قیودی که در کلام قبلی آورده شده همه در حکم، دخالت دارند، پس باید بدانی که خدا از آن مسلمانان که بهظاهر، ارتداد جستند
راضی نمیشود مگر آنکه مهاجرت کنند و نیز از هجرتشان راضی نمیشود مگر آنکه بعد از آن جهاد و صبر کنند. (1)
1) المیزان، ج :12 ، ص: 510.
در الدرالمنثور است که ابن منذر وابن ابی حاتم و ابن مردویه از ابن عباس روایت کردهاند که گفت: چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خواست به مدینه مهاجرت کند به اصحابش فرمود: از دور من پراکنده شوید، هر کس توانایی دارد بماند آخر شب حرکت کند و هر کس ندارد همین اول شب به راه بیفتد، هر جا که به اطلاعتان رسید که من در آنجا منزل کردهام به من ملحق شوید.
روایات وارده درباره حکم تقیه
بلال مؤذن و خباب و عمار و زنی از قریش که مسلمان شده بود ماندند تاصبح شد ، مشرکین و ابوجهل ایشان را دستگیر کردند، به بلال پیشنهاد کردند که از دین اسلام برگردد، قبول نکرد، ناگزیر زرهی از آهن در آفتاب داغ کردند و بر تن او پوشاندند و او همچنان میگفت: احد! احد! و اما خباب، او را در میان خارهای زمین میکشیدند و اما عمار، او از در تقیه حرفی زد که همه مشرکین خوشحال شده رهایش کردند و اما آن زن
(سمیه)، ابوجهل چهارمیخش کرد، آنگاه حربه خود را در عورت او فرو کرده و او را کشت، ولی بلال و خباب و عمار را رها کردند، آنها خود را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رساندند و جریان را برای آن جناب تعریف کردند عمار از آن حرفی که زده بود سخت ناراحت بود، حضرت فرمود: دلت در آن موقعی که این حرف را زدی چگونه بود، آیا به آنچهگفتی راضی بود یا نه؟ عرض کرد: نه، فرمود: خدای تعالی این آیه را نازل فرموده:
«اِلاّ مَنْ اُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْیمانِ،»
مؤلف: در روایت آمده که آن زن همان سمیه، مادر عمار بوده و یاسر پدر عمار هم با این چند نفر بوده و بعضی گفتهاند: پدر و مادر عمار اولین شهید در اسلام بودهاند و روایات در اینکه پدر و مادر عمار در این فتنه کشته شدند و عمار از در تقیه اظهار کفر نموده و این آیه دربارهاش نازل شده بسیار است.
در مجمع البیان از ابن عباس و قتاده روایت کرده که گفتهاند: این آیه درباره
جماعتی نازل شد که اکراه شده بودند و آن جماعت عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه و صهیب و بلال و خباب بودند که شکنجه شدند و در آن شکنجه پدر و مادر عمار کشته شدند و عمار با زبانش چیزی به آنها داد که راضی شدند و خدای سبحان جریان را به
روایات وارده درباره حکم تقیه
رسول گرامیش خبر داد، پس وقتی که جماعتی برای آن جناب خبر آوردند که عمار کافر شد، حضرتش فرمود: نه حاشا، عمار از فرق تا قدمش مملو از ایمان است و ایمان با گوشت و خونش آمیخته شده است.
تا آنکه خود عمار شرفیاب شد در حالی که گریه میکرد، حضرت فرمود: چه حال و چه خبر؟ عرض کرد خبر بسیار بد آوردم یا رسول اللّه زیرا رهایم نکردند تا دست به ساحت تو دراز نمودم و خدایان ایشان را به خیر یادکردم، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شروع کرد اشکهای عمار را پاک کردن، در حالی که میفرمود: اگر بار دیگر نیز به تو چنین کردند تو هم همان کار را تکرار کن، آنگاه این آیه نازل شد.
و در کافی به سند خود از ابی عمرو زبیری از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود: و اما آنچه که از ایمان بر قلب فریضه شده عبارت است از اقرار و معرفت و عقد و رضا و تسلیم به اینکه «لااِلهَ اِلاَاللهُ وَحْدَهُ لاشَریکَ لهُ اِلهاً واحِداً لَمْ یَتَّخِذُ صاحِبَةًوَ لا وَلَداً، وَ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ،» و اقرار به آنچه از ناحیه خدا آمده از انبیاء و یا کتاب، این آن چیزی است که خدا بر قلب واجب کرده، پس اقرار و معرفت، عمل به وظیفه مسلمانی قلب است و این همان است که آیه «اِلاّ مَنْ اُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْیمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرا،» (106 / نحل) بیان میکند.
و در همان کتاب به سند خود از مسعده بن صدقه روایت میکند، که گفت: مردی به امام صادق علیهالسلام عرض کرد: مردم از علی علیهالسلام روایت میکنند که در منبر کوفه فرموده است: این مردم! به زودی شما را میخوانند که به من ناسزا بگوئید، شما هم بگوئید، و میخوانند که از من تبری بجوئید قبول بکنید ولی تبری مجوئید، آیا این روایت صحیح است یا نه؟ حضرت صادق علیهالسلام فرمود: چهقدر زیاد شده دروغهایی که
به علی علیهالسلام میبندند، آنگاه فرمود: آن جناب اینطور فرموده: مردم! به زودی شما را میخوانند که مراناسزا بگوئید شما هم بگویید، سپس میخوانند که از من بیزاری جوئید، اینقدر بدانید که من بر دین محمدم و نفرمود: از من بیزاری مجوئید.
روایات وارده درباره حکم تقیه
سپس آن شخص پرسید: یعنی میفرمایید اگر بیزاری خواستند بیزاری نجوید ولو اینکه کشته شود؟ فرمود: به خدا سوگند چنین وظیفهای ندارد،و چیزی بر او نیست جز آنچهکه بر عماربن یاسر گذشت، که اهل مکه او را مجبور کردند به دشنام دادن به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و او داد در حالی که قلبش مطمئن به ایمان بود و رسول خدا به عمار فرمود: ای عمار! اگر بار دیگر برگشتند تو هم برگرد که خدا در معذور بودنت این آیه را فرستاد: «اِلاّ مَنْ اُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْیمانِ،» و دستورت داده که اگر بار دیگر مجبورت کردند تو نیز همان کار را بکن.(1)
1) المیزان، ج :12 ، ص: 510.
اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: اگر برگشتند تو هم برگرد، معنایی است که آن جناب از عمومیت آیه و استثناء نکردن شخص معین استفاده فرموده، چون در آیه شریفه حکم جواز دشنام به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روی عنوان اکراه کسی که قلبش مطمئن به ایمان است رفته و اما اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: خدا دستورت داده که اگر بار دیگر مجبورت کردند تو نیز همانکار را بکن با اینکهدر آیه امری مخصوص به عمار نشده، شاید وجهش این باشد که استثناء صراحت در جواز دارد و با این صراحت، دیگر جای امتناع از دشنام دادن و خود را در معرض هلاکت انداختن نیست و این جواز با وجوب جمع میشود نه با اباحه و چنین نیست که شخص مختار باشد در دشنام دادن و سالم ماندن و در ندادن و کشته شدن، نه، بلکه واجب است دشنام بدهد.
تحلیل روایات رسیده درباره حکم تقیه
و در تفسیر عیاشی از عمروبن مروان روایت میکند که گفت: من
از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«چهار چیز از امت من برداشته شده :
اول آنچه از روی خطا از ایشان سربزند،
دوم آنچه که فراموش کنند،
سوم آنچه که بدان اکراه و اجبار شوند ،
چهارمآنچه از وسع و طاقتشان بیرون باشد،
و این در کتاب خداست که فرموده: «اِلاّ مَنْ اُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْیمانِ،»(1)
1) المیزان، ج :12 ، ص: 510.
تحلیل روایات رسیده درباره حکم تقیه
موضوع صفحه
تأییدیه آیةاللّه محمد یزدی رئیس شورایعالی مدیریت حوزه علمیه••• 5
تأییدیه آیةاللّه مرتضی مقتدائی مدیریت حوزه علمیه قم••• 6
تأییدیه آیةاللّه سیدعلی اصغر دستغیب نماینده خبرگان رهبری••• 7
مقدمه ناشر••• 8
مقدمه مؤلف••• 12
فصل اول
معرفی جهاد در قرآن••• 17
ناموس فطری دفاع••• 17
مفهوم جهاد و حق جهاد••• 20
فهرست مطالب
موضوع صفحه
معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده••• 22
سابقه تاریخی جهاد و ماهیت الهی آن••• 40
جنگ و جهاد و رسالت پیامبران••• 44
حکم جهاد و مفهوم لااکراه فیالدین••• 47
جنگ برای جلوگیری از فساد در زمین••• 51
جهاد عمومی برای گسترش اسلام در جهان••• 55
فصل دوم
تعلیماتی برای آمادگی به جنگ••• 57
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ایجاد آمادگی ذهنی برای مواجهه با جنگ••• 57
دعوت به استعانت از صبر و نماز••• 61
تشویق به جهاد با اعلام زنده بودن شهیدان••• 64
فصل سوم
اولین حکم جهاد••• 67
زمینه، هدف و فلسفه تشریع جهاد••• 67
اعلام دفاع خدا از مؤمنین و یاری آنها••• 70
اذن مظلومان برای قتال••• 72
فهرست مطالب
موضوع صفحه
زمینههای صدور حکم جهاد••• 74
فلسفه تشریع جهاد به عنوان آخرین وسیله دفاع••• 76
نصرت الهی، وعده محتوم••• 78
هدف: ساختن جامعه صالح••• 78
واجب شدن جهاد بر تمامی مؤمنین••• 82
درسی برای تحمل کراهت و دشواری جنگ••• 84
تقویت روحیه مسلمانان با وعده یاری خدا••• 88
تشویق به هجرت در راه خدا و جهاد و شهادت••• 89
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اعطای مجوز برای مقابله به مثل با ظالمان••• 92
دعوت به جهاد در راه خدا با جان و مال••• 94
فصل چهارم
تعلیم قوانین جنگ••• 97
دستور آماده سازی نیرو، تجهیزات و آرایش لشکر••• 97
ای مؤمنان سلاح برگیرید!••• 99
ایمانهای ضعیف خود را تقویت کنید!••• 100
جهادگران شهید یا پیروز، اجری عظیم دارند!••• 104
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چرا در راه خدا و نجات مستضعفان پیکار نمیکنند؟••• 107
گفتاری کوتاه پیرامون مسأله غیرت و تعصب••• 111
مقایسه جهاد در راه خدا و پیکار در راه طاغوت••• 114
فرمان جنگ با مشرکین مکه: تبیین اهداف و شرایط جنگ••• 118
هدف: فی سبیل اللّه بودن جنگ و عنوان دفاعی آن••• 123
فرمان کشتار مشرکین و پایان دادن به فتنه ایذای مسلمانان••• 125
تعیین زمان برای پایان قتال••• 128
امر بهآمادگی و تجهیز قوا در مقابله با دشمن جامعهاسلامی••• 131
فهرست مطالب
(450)
موضوع صفحه
امر به مقابله صد نفر با هزار نفر در جنگهای اولیه اسلام••• 137
فصل پنجم
آفت ضعف ایمان در مبارزات و جهاد••• 141
تخفیف مقابله صد نفر با دویست نفر (به جای هزار نفر) در جنگهای بعدی••• 141
اظهار ضعف مسلمانان اولیه در برابر اولین حکم جهاد••• 151
کارشکنیها و شایعات مؤمنین سست ایمان در ایام جنگ••• 161
اشاعه دهندگان شایعات دشمن در جنگها••• 163
حتی یک تنه به جنگ برو، مؤمنین را هم تشویق کن!••• 168
فهرست مطالب
موضوع صفحه
نهی از سست شدن در جنگ و درخواست متارکه••• 172
تفاوت درجات مجاهدین و قاعدین••• 174
کیفر تخلف از حکم قتال••• 179
فصل ششم
ماههای حرام در اسلام و شرایط جنگ در آن••• 181
تشریع حرمت ماههای حرام و رعایت شئون آنها••• 181
امر به قتال با همه مشرکین که با همه مسلمین قتال میکنند!••• 186
منع نسیء منع تغییر ماههای حرام••• 188
فهرست مطالب
موضوع صفحه
گناه بزرگ جنگ در ماههای حرام و گناهان بزرگتر از آن••• 193
حرمت ماههای حرام و حرمت حرم مکه و مسجدالحرام••• 196
فصل هفتم
انفاق: قانون مشارکت عمومی در تأمین هزینه جنگ••• 201
تجهیز و تدارک مالی جنگ••• 201
وظیفه عمومی تجهیز نفرات و تأمین وسایل در جهاد فیسبیلاللّه••• 205
تجهیز یکدیگر و فراهم نمودن نفرات و تجهیزات••• 207
شرکت افراد جامعه در تدارک مالی و انسانی جهاد••• 210
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تشریع ولایت اخوت بین مؤمنین نسل اولیه••• 214
فصل هشتم
غنایم جنگی••• 221
حکم انفال و غنایم جنگی••• 221
حکم اسیران جنگی••• 223
آزادسازی اسیران جنگی، فدیه و شرایط آن••• 228
خمس غنایم جنگی••• 232
رفتار با اسیران جنگی قبل از اتمام جنگ و بعد از پیروزی••• 234
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فصل نهم
قوانین جبهه و منهیات جنگ••• 239
نهی فرار از جبهه و پشت کردن به دشمن••• 239
نهی از رو برتافتن از رسول اللّه در جنگ••• 242
نهی از سهلانگاری در جلوگیری از اختلافات داخلی و تفرقهافکنی••• 245
نهی از خیانت به مسلمین••• 251
حکم مبارزه با دشمن تا رفع فتنه••• 258
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فصل دهم
رمز پیروزیها و شکستها در جنگهای اسلامی••• 263
شش فرمان سازنده در جنگهای اسلامی••• 263
امر به ثبات و ذکر خدا در میادین مبارزه••• 265
امر به اطاعت فرامین، اجتناب از منازعه و صبر در مبارزات••• 269
نهی تقلید از آداب مشرکان در خروج به جنگها••• 272
سنتها و تقدیراتالهی در جنگها و قانونآزمایش••• 274
زندگی بعد از شهادت، رمز نبود خوف و حزن مسلمین در جهاد••• 280
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چهار فرمان الهی: اصْبِرُوا ، صابِرُوا ،رابِطُوا،وَاتَّقُوا اللّهَ••• 284
فصل یازدهم
عقد و نقض پیمانها، معاهدات صلح و متارکه جنگ••• 287
نقض پیمانها و معاهدات و شرایط آن••• 287
برائتازمشرکین و حکمنقض قراردادهای شکستهشده••• 291
برداشته شدن حرمت جان کافر و دستور قتل آنها••• 298
شرط رهائی مشرکین از شمول حکم قتل••• 300
امر به امان دادن مشرکین برای تحقیق و پذیرش دین••• 301
فهرست مطالب
موضوع صفحه
روایات رسیده درباره ابلاغ آیات برائت••• 310
قبول صلح در قبال درخواست دشمن••• 316
فصل دوازدهم
منافقین و نقش آنها در جنگهای اسلامی••• 321
امر به قتال و جهاد سخت علیه کفار و منافقین••• 321
چگونگی خروج منافقین از ایمان و از اسلام••• 324
توطئه ترور رسول اللّه بهدست منافقین••• 328
نهی از اقامه نماز میت بر مرده منافق••• 329
فهرست مطالب
موضوع صفحه
امر به شدت عمل با کفار و منافقان••• 331
فصل سیزدهم
معاف شدگان از جبهه و جهاد••• 333
گروههای معاف از جنگ••• 333
رفع حکم جهاد از معلولین••• 339
معافیت طلاب دینی از جهاد برای تفقه در دین••• 340
فصل چهاردهم
مبارزه منفی و قانون تبرّی••• 343
فهرست مطالب
موضوع صفحه
نهی از استغفار برای مشرکین حتی اقربای مشرک••• 343
حکم به وجوب تبری از دشمنان خدا و حرمت دوستی با آنان••• 346
نهی از ولایت و دوستی پدر و مادر و خویشاوندان کافر••• 350
فصل پانزدهم
حکم تقیه••• 355
روایات وارده درباره حکم تقیه••• 359
تحلیل روایات رسیده درباره حکم تقیه••• 364