ghaemiyeh.com
سرشناسه : قاضیها، فاطمه، 1335 -
عنوان و نام پديدآور : سفرهای ناصرالدین شاه به قم (1266 - 1309ه-.ق.)/به کوشش فاطمه قاضیها.
مشخصات نشر : تهران: سازمان اسناد ملی ایران، پژوهشکده اسناد،1381.
مشخصات ظاهری : بیست و دو، [361] ص.: مصور، نمونه.
فروست : سازمان اسناد ملی ایران؛ 181.
شابک : 27000 ریال964-6189-62-8:
يادداشت : عنوان به انگلیسی: .(F. ghaziha Nasereddin shah's Journrys to Qom (1850 - 1892
یادداشت : نمایه.
موضوع : ناصرالدینقاجار، شاه ایران، 1247 - 1313ق. -- سفرها -- ایران -- قم.
موضوع : ناصرالدینقاجار، شاه ایران، 1247 - 1313ق. -- خاطرات.
موضوع : سفرنامههای ایرانی.
موضوع : قم -- سیر و سیاحت -- قرن 13ق.
شناسه افزوده : سازمان اسناد ملی ایران. پژوهشکده اسناد.
رده بندی کنگره : DSR1369/ق2س7 1381
رده بندی دیویی : 955/0745042
شماره کتابشناسی ملی : 1081977
موضوع شماره صفحه
پيشگفتار سيزده
مقدمه پانزده
بخش اول
اولين سفر ناصر الدين شاه به قم 2- 4
بخش دوم
دومين سفر ناصر الدين شاه به قم 5- 14
1- درباره دومين سفر 7- 13
بخش سوم
سومين سفر ناصر الدين شاه به قم 15- 32
1- درباره سومين سفر 17- 18
2- گزارش سفر 18- 27
3- مرگ جيران تجريشى (فروغ السلطنه) 27
4- واقعه قتل حاجى مبارك به دستور ناصر الدين شاه 27- 30
بخش چهارم
چهارمين سفر ناصر الدين شاه به قم 33- 61
1- درباره چهارمين سفر 35- 37
2- خاطرات ناصر الدين شاه در چهارمين سفر 37- 57
بخش پنجم
پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم 63- 76
1- درباره پنجمين سفر 65- 67
2- خاطرات پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم 67- 75
بخش ششم
ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم 77- 164
1- درباره ششمين سفر 79
2- گزارش سفر 80- 82
3- خاطرات ناصر الدين شاه در سفر ششم قم 83- 129
4- شرح جغرافيايى درياچه مابين تهران و قم توسط ناصر الدين شاه 134- 138
5- خاطرات روزانه اعتماد السلطنه از ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم 140- 153
6- وقايع ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم به روايت دوستعلى خان معير الممالك 154- 164
بخش هفتم
هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم 165- 211
1- درباره هفتمين سفر 167- 168
2- گزارش سفر 168- 177
3- خاطرات ناصر الدين شاه در هفتمين سفر قم 180- 195
4- خاطرات اعتماد السلطنه از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم 197- 202
5- خاطرات دكتر فووريه از هفتمين سفر 203- 209
6- يادداشت صدر الاشراف در مورد يك واقعه از آخرين سفر ناصر الدين شاه به قم 210- 211
پيوست (1) شهر قم در دوره ناصرى از نگاه سفرنامه نويسان فرنگى 213- 272
1- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه بروگش مستشرق آلمانى 215- 221
2- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه آرمينوس وامبرى خاورشناس مجارى 222- 231
3- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه مادام ديالافوا 232- 247
4- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه ادوارد براون 249- 260
5- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه لرد كرزن 261- 271
پيوست (2) گزيده اسناد قم در دوره ناصرى 273- 316
سند شماره 1- نامه ناصر الدين شاه به اميركبير 275
سند شماره 2- روزنامه دار الايمان قم در دوره ناصرى 275- 278
سند شماره 3- نامه اعتضاد الدوله حاكم قم به ناصر الدين شاه 278
سند شماره 4- نامه اعتضاد الدوله حاكم قم 279
سند شماره 5- نامه اعتضاد الدوله حاكم قم به ناصر الدين شاه 279- 280
سند شماره 6- گزارش اعتضاد الدوله حاكم قم 281
سند شماره 7- گزارش اعتضاد الدوله حاكم قم 281- 282
سند شماره 8- نامه حاكم قم در مورد وضعيت اين شهر 282- 283
سند شماره 9- گزارش حاكم قم راجع به كارخانه بلورسازى آنجا 283- 284
سند شماره 10- گزارش حاكم قم راجع به تلگرافخانه اين شهر 284- 285
سند شماره 11- گزارش حاكم قم راجع به كارخانه بلورسازى آنجا 285- 286
سند شماره 12- گزارش حاكم قم راجع به جمعه بازار اين شهر 286- 287
سند شماره 13- نامه حاكم قم راجع به تلگرافخانه اين شهر 287
سند شماره 14- نامهاى در مورد بستنشينى در حرم حضرت فاطمه معصومه (س) 288
سند شماره 15- شرح منازلى كه اردوى شاه در آنها بايد اطراق كند 288- 289
سند شماره 16- نامه محسن ميرزا اميراخور (احتمالا حاكم قم) به ناصر الدين شاه 289- 290
سند شماره 17- نامهاى در مورد قنوات قم به ناصر الدين شاه 290- 291
سند شماره 18- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به متولىباشى قم 291- 292
سند شماره 19- تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به حاكم قم و جواب آن 292- 294
سند شماره 20- تلگراف يحيى خان معتمد الملك به حاكم قم و جواب آن 294
سند شماره 21- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به عزت الدوله (خواهر شاه) و جواب آن 295
سند شماره 22- تلگراف يحيى خان معتمد الملك به همسرش عزت الدوله و جواب آن 295- 296
سند شماره 23- تلگراف يحيى خان معتمد الملك به حاكم قم و جواب آن 296- 298
سند شماره 25- تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به اعتضاد الدوله حاكم قم و جواب آن 299- 300
سند شماره 26- تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به اعتضاد الدوله حاكم قم 300
سند شماره 27- تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به متولى باشى و جواب آن 300- 301
سند شماره 28- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به آقا ابراهيم امين السلطان و جواب آن 301- 302
سند شماره 29- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به كامران ميرزا نايب السلطنه 302- 303
سند شماره 30- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به حاكم قم و جواب آن 304
سند شماره 31- تلگراف آقا ابراهيم امين السلطان به متولى باشى و جواب آن 305
سند شماره 32- تلگراف كامران ميرزا به فخر الملوك دختر ناصر الدين شاه و جواب آن 306
سند شماره 33- تلگراف صدراعظم به حاكم قم و جواب آن 307
سند شماره 34- تلگراف صدراعظم به حاكم قم 308
سند شماره 35- تلگراف صدراعظم به حاكم قم و جواب آن 308- 309
سند شماره 36- تلگراف صدراعظم به نايب الحكومه قم و جواب آن 309
سند شماره 37- تلگراف صدراعظم به حكام ولايات 310- 311
سند شماره 38- تلگراف ناصر الدين شاه به ميرزا على اصغر امين السلطان و جواب آن 311- 313
سند شماره 39- تلگراف صدراعظم به متولى باشى و جواب آن 313- 314
سند شماره 40- اعلان عمومى در مورد وسيله حملونقل از تهران به قم و
بالعكس 315- 316
سند شماره 41- اعلان عمومى در مورد وسيله حملونقل از تهران به قم و بالعكس 316
فهرست عمومى اعلام 321- 342
تصاوير و گزيده اسناد 343- 362
بسم الله الرحمن الرحيم
از مطالعه وقايع و حوادث تاريخى و نيز آداب و رسوم ملل مىتوان دريافت، چه مسائلى باعث علو و ترقى يك ملت و چه اقدامات و شيوهها و پيشامدهايى باعث عقب ماندگى و انحطاط آن مىگردد. از آنجايى كه در تاريخ گذشته كشور ما، همواره غلبه با حكومتهاى استبدادى بوده است، پيداست كه هرچه بيشتر با زندگى اين حاكمان و پادشاهان آشنا شويم، به آراء و عقايد جديدى در ارتباط با علل عدم پيشرفت كشورمان نسبت به دنياى پيشرفته، دست خواهيم يافت.
غور و بررسى در احوال گذشتگان و بدست آوردن عقايد و آراى آنان، طبعا مايه آگاهى، پندآموزى و نهايتا كشف علل عقبماندگى و پيشرفت و ترقى سطح فرهنگ و تمدن كشور خواهد شد و اگر از نتايج به دست آمده درسى نگيريم، زيانى بس عظيم به مملكت خويش رساندهايم.
گذشته از محققان و پژوهشگران، عموم مردم نيز علاقمندند كه از زندگانى حاكمان نسلهاى گذشته خبرى به دست بياورند، زيرا به درستى گمان مىكنند كه ميان وضع زندگانى آنان و اوضاع مملكتدارى در گذشته، رابطهاى تنگاتنگ وجود داشته است. اين علاقمندى گاهى موجب كنجكاوى در جزئيات زندگى اين حاكمان مىشود و افسانهها و داستانهايى نيز در اين ارتباط پديد مىآيد، ولى براى پىبردن به واقعيت زندگى حاكمان چه منبعى موثقتر از اسناد آن زمان مىباشد، بهخصوص سندى كه با دستخط و قلم
حاكمى چون ناصر الدين شاه باشد كه بيش از نيم قرن بر مقدرات اين كشور حكمروائى كرده است. و شخصا به نگارش خاطرات خويش دست يازيده است.
كتاب «سفرهاى ناصر الدين شاه به قم» كه مجموعهاى است از مطالب مربوط به «سفرهاى هفتگانه ناصر الدين شاه به قم» حاوى نكات فراوانى از اين دست است.
پيش از اين سازمان اسناد ملى ايران مبادرت به انتشار خاطرات و سفرنامههاى ديگرى نيز از ناصر الدين شاه كرده است كه از آن ميان 5 مجلد مربوط به سه سفر فرنگستان، يك مجلد مربوط به سفر عتبات (شهريار جادهها) و يك مجلد حاوى يادداشتهاى روزانه او در تهران و ييلاقات اطراف آن مىباشد.
كتاب حاضر علاوه بر خاطرات شخصى ناصر الدين شاه در سفرهاى چهارم الى هفتم، حاوى مطالبى مربوط به سفرهاى وى به قم مىباشد كه هر سفر به تفكيك مورد بررسى قرار گرفته است، در خاتمه كتاب نيز اسنادى مربوط به وقايع و مسائل مربوط به شهر قم و همچنين نگاه سفرنامهنويسان فرنگى به اين شهر در دوره ناصرى درج گرديده است، كه اميد است مورد استفاده علاقمندان قرار گيرد.
در پايان لازم مىدانم از تلاشهاى پژوهشگر گرامى سركار خانم فاطمه قاضيها كه تدوين اين مجموعه را به عهده داشتهاند سپاسگزارى كنم.
دكتر كيانوش كيانى هفتلنگ معاون اسناد ملى و سرپرست پژوهشكده اسناد
ناصر الدين شاه قاجار كه پادشاهى شكارچى، عاشق سيروسفر و گشتوگذار و در عين حال به عقيده نگارنده نويسندهاى توانا بود، در زمان سلطنت خود هفت بار به شهر قم سفر كرد.
اين شهركه پيشينه بناى آن را به تهمورث از شاهان اساطيرى ايران نسبت دادهاند، در سال 23 ه. ق در زمان خلافت عمر بن خطاب از سوى ابو موسى اشعرى فتح شد (1)و چند دهه پس از آن محل مهاجرت اعراب اشعرى گرديد.
در آغاز سده سوم هجرى و در پى عزيمت امام رضا (ع) به ايران، خواهر ايشان حضرت فاطمه معصومه (س) به قصد ديدار برادر راهى ايران گرديد و چون به ساوه رسيد بيمار شد، موسى بن خزرج اشعرى از اشعريان مقيم قم چون اين خبر را شنيد به ساوه رفت و وى را به قم آورده در سراى خويش منزل داد. بيمارى حضرت فاطمه معصومه (س) هفده روز ادامه يافت و درحالىكه حدودا بيش از 21 يا 22 سال از عمر وى نگذشته بود، وفات يافت. پيكر اين بانوى پرهيزكار را در باغ بابلان كه در آن زمان كنار رودخانه و بيرون شهر قم بود دفن كردند و بر سر مزار او بارگاهى بنا نمودند كه در طى ساليان دراز دستخوش دگرگونيهاى بسيار گرديد و به تدريج بر وسعت و شكوه حرم و بناهاى مجاور آن افزوده گشت، تا اينكه به شكوهمندترين و معروفترين زيارتگاههاى ايران پس از آستان قدس رضوى تبديل شد. (2)شهر قم نيز از اين دگرگونيها بىنصيب نماند چنانچه در طى قرون سوم و چهارم بر وسعت آن بيش از پيش افزوده گرديد، ولى در حمله مغول (616- 621 ه. ق) يكسره ويران و سكنه آن قتل عام شدند. (3)
بعد از حمله ويرانگر مغول و انهدام شهر قم، بازماندگان فاجعه متوجه حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) كه در خارج شهر قرار داشت شدند و اساس شهر كنونى قم از پيرامون حرم طرحريزى و شبكههاى ارتباطى و واحدهاى مسكونى و بازار و
بناهاى عمومى به تدريج ايجاد و شهر بنا گرديد. بناى حرم در آغاز دوران صفويه و به همت شاه اسماعيل صفوى و به اعتبارى ديگر دختر او شاه بيگم دستخوش تغييرات اساسى شد و گنبد فراز حرم و ايوان با حفظ اساس پيشين برپا گرديد. بدين ترتيب مجموعه بناهاى آستانه در سراسر دوران صفويه همچنان در جهت توسعه و شكوه هر چه بيشتر مورد توجه قرار گرفت. (1)
سلاطين قاجار نيز بخصوص فتحعلى شاه و ناصر الدين شاه در افزايش شكوه و جلال و آبادانى آستانه حضرت معصومه اقداماتى را به عمل رساندند. روايت است كه فتحعلى شاه در ابتداى زندگانى نذر كرده بود كه اگر پادشاه شود بر زيور و جلال قم بيفزايد و اهالى آن را از ماليات معاف كند، اما اطمينانى نيست كه او به نذر خود رفتار كرده باشد، على هذا وى شهر قم و توابع آن را تيول مادر خود ساخت، و بهجاى روكارى كاشى گنبد، خشتهاى مسين زراندود گذاشت و مدرسهاى در جوار آنجا ساخت با درآمد موقوفهاى براى تحصيل يك صد طلبه و نيز بيمارستان و مهمانخانهاى تاسيس نمود و مىگويند هر ساله 000/ 100 تومان خرج آنجا مىكرده است. و هروقت كه به قم مىرفته راه تا حرم را پياده مىپيموده و هنگامى كه وفات يافت بنابر وصيتش او را در قم دفن كردند (2).
در زمان ناصر الدين شاه گنبد ديگر را هم مطلا كردند و بناى صحن جديد توسط ميرزا على اصغر امين السلطان چندين سال به طول انجاميد و جادههاى جديد در فاصله ميان تهران قم احداث گرديد. (3)
بنابراين اين شهر از ديرباز هم به دليل جاذبه زيارتى و هم به دليل موقعيت جغرافيايى آنكه در مسير شهرهاى باستانى شيراز و اصفهان قرار داشته نه فقط كه ميعادگاه زائران شيعه مذهب بوده، بلكه محل عبور و سياحت سياحان فرنگى نيز بوده است.
ناصر الدين شاه قاجار نيز در طول 50 سال سلطنت خود، بيشتر اوقات را در سفر به سر مىبرد. و در ضمن گشتوگذار خاطرات روزانهاش را هم يادداشت مىكرد. به همين جهت از وى سفرنامههاى متعددى برجاى مانده است، وى سهبار در سالهاى 1290 (4)، 1295 (5)و 1306 (6)
الف- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه، در سفر سوم فرنگستان، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، با همكارى موسسه فرهنگى رسا، 1369).
ب- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر سوم فرنگستان (كتاب دوم)، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، 1371).
ج- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر سوم فرنگستان (كتاب سوم) به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، 1373).
ه. ق به فرنگستان رفت و سفرنامههاى خود را از لحظه حركت از تهران و گاهى چند روز قبل از حركت تا زمان برگشت به تهران به رشته تحرير درآورد. خاطرات وى در سفر اول و دوم به خط خودش و در سفر سوم به تقرير وى و خط همراهانش از قبيل دختر خوشخط او فخر الدوله، البته تا مرز ارس،1) ر. ك. دائرة المعارف تشيع (تهران: نشر سعيد محبى 1375) چاپ سوم، ص 82.
2) ر. ك. جرج. ن. كرزن، ايران و قضيه ايران، ترجمه غلامعلى وحيد مازندرانى (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1373) چاپ چهارم، ص 286.
3) ر. ك. جرج. ن. كرزن، همانجا، همان صفحه.
4) روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان، به كوشش فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، پژوهشكده اسناد، 1377).
5) روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر دوم فرنگستان، به كوشش فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، پژوهشكده اسناد، 1379).
6) شامل سه كتاب به شرح ذيل:
غلامحسين خان امين خلوت، ابو القاسم خان ناصر الملك، ابو الحسن خان فخر الملك و غيره نوشته شده است. همچنين پيش از سفر به فرنگ در سال 1287 به عتبات عاليات سفر نمود (1)و سفرنامه آن را از خود به يادگار گذاشت. وى افزون بر سفرهاى خارج از كشور در داخل نيز هيچگاه آرام و قرار نداشت و با اردوئى به نام اردوى همايونى به سفرهاى دور و نزديك مىرفت و خاطرات سفر را با نثرى ساده و روان به رشته تحرير درمىآورد.
سفرهاى مهم وى در داخل كشور عبارتند از:
1- دو سفر به خراسان در سالهاى 1283 (2)و 1300 ه. ق (3)
2- دو سفر به گيلان در سالهاى 1286 (4)و 1304 (5)ه. ق، كه سفر دومى را تا قزوين ادامه داده و به علت برف و كولاك شديد ناتمام گذاشته، به تهران بازگشت.
3- سفر به مازندران (6)در سال 1292 ه. ق
4- سفر به عراق عجم (ولايات مركزى ايران) در سال 1309 (7)ه. ق
علاوه بر سفرهاى بلندمدت، پيوسته بخصوص در فصل تابستان به مناطق خوشآبو هواى نزديك تهران مانند فيروزكوه، شهرستانك، دوشانتپه، جاجرود، كن و سولقان، آهار، شكراب و امثالهم به گشتوگذار و شكار مىپرداخت و شبوروز را در كوه و صحرا به سر مىبرد و در اين مورد نيز متناوبا به درج خاطرات خود مىپرداخت. (8)
افزون بر موارد مذكور در فوق كه مربوط به سفرنامههاى منتشرشده وى مىباشد، سفرهاى ديگرى به اقصى نقاط كشور داشته است كه يا در اوايل پادشاهى بوده و خاطرات خود را ننوشته و يا منتشر نشده است. لذا همانطور كه مذكور گرديد تا آنجا كه بر نگارنده معلوم گشته است، 7 سفر نيز به قم داشته است كه 4 بار آن در خلال سفرهاى ديگر و 3 بار فقط براى سفر به قم بوده است.
اولين سفر وى به قم با همراهى ميرزا تقى خان اميركبير و در سال 1266 (9)قمرى به وقوع پيوست. در اين زمان ناصر الدين شاه 19 سال داشت و در دومين سال سلطنت خود به سر مىبرد. چنين به نظر مىرسد كه وى از اين سفر نوشتهاى بر جاى نگذاشته است.
دومينبار كه ناصر الدين شاه به زيارت آستانه حضرت فاطمه معصومه (س) نائل گرديد، زمانى بود كه اردوى شاه از سفر اصفهان بازمىگشت. اين سفر در سومين سال سلطنت و باز هم با همراهى ميرزا تقى خان اميركبير انجام گرفت و اردوى شاه در غره رجب (10)عازم
1) شهريار جادهها (خاطرات ناصر الدين شاه در سفر به عتبات)، به كوشش محمد رضا عباسى، پرويز بديعى (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، 1372).
2) روزنامه سفر خراسان، نوشته علىنقى حكيم الممالك، زير نظر ايرج افشار (تهران: انتشارات فرهنگ ايران زمين، بىتا).
3) سفرنامه دوم خراسان ناصر الدين شاه قاجار، نوشته ناصر الدين شاه قاجار (تهران: انتشارات كاوش، 1363).
4) روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه قاجار، به كوشش دكتر منوچهر ستوده، (گيلان، موسسه فرهنگى جهانگيرى، 1367).
5) فاطمه قاضيها، روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر ناتمام گيلان، پژوهشهاى ايرانشناسى (نامواره دكتر محمود افشار)، به كوشش ايرج افشار، با همكارى كريم اصفهانيان (تهران: بنياد موقوفات دكتر افشار، 1381) جلد چهاردهم.
6) روزنامه سفر مازندران، نوشته ناصر الدين شاه قاجار، زير نظر ايرج افشار (تهران: انتشارات فرهنگ ايران زمين، 1356).
7) سفرنامه عراق عجم، نوشته ناصر الدين شاه قاجار (تهران: تيراژه، 1362).
8) يادداشتهاى روزانه ناصر الدين شاه (1300- 1303 قمرى) به كوشش پرويز بديعى (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، پژوهشكده اسناد، 1378).
9) ر. ك. محمد حسن خان اعتماد السلطنه، مراة البلدان، همان، ج 2، ص 1002 و محمد حسن خان اعتماد السلطنه تاريخ منتظم ناصرى، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى (تهران: دنياى كتاب، 1367) ج 3، ص 177.
10) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره سيزدهم، (تهران: كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1373) ص 63.
اصفهان گرديد. و در آخرين روز شوال از اصفهان حركت نمود و در قريه جز در سه فرسخى اصفهان مصمم گرديد از راه نطنز به كاشان برود تا پس از چند روز اقامت در آنجا، در قم اطراق كند، در هنگام توقف در قم ماجراى مربوط به عباس ميرزا ملكآرا حادث گرديد كه مقدمات غضب ناصر الدين شاه نسبت به ميرزا تقى خان اميركبير را فراهم آورد. (1)
سومين سفر ناصر الدين شاه به قم، در سال 1275 ه. ق و در سفر معروف «چمن سلطانيه» انجام يافت، چنانچه در تاريخ روز بيست و نهم شعبان اين سال، شاه به عزم زيارت حضرت معصومه و سياحت در سلطانيه از تهران حركت كرد (2)و پس از طى منازلى از قبيل، يافتآباد، آدران، حوض سلطان و پل دلاك، در روز پنجشنبه دهم ماه رمضان در شهر قم فرود آمده و مورد استقبال اهالى قرار گرفت و به زيارت حضرت معصومه نائل گرديد. (3)واقعه قتل حاجى مبارك (4)به دستور ناصر الدين شاه و همينطور بيمارى منجر به فوت سوگلى شاه، يعنى جيران تجريشى در اين سفر روى داد. (5)
چهارمين سفر نيز در سال 1284 در بيستمين سال سلطنت وقوع يافت، در اين سفر شاه فقط قصد شكار در مسيله و زيارت حضرت فاطمه معصومه (س) و سپس بازگشت به تهران را داشت. ناصر الدين شاه خاطرات خود را از اين سفر كه در ماه شوال روى داد، تا بازگشت به تهران با ذكر وقايع جالب و خواندنى به رشته تحرير درآورد. (6)
پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم در بازگشت از سفر عتبات در سال 1287 و در روزهاى 24 و 25 ذيقعده انجام يافت. (7)
سفر ششم ناصر الدين شاه به قم نيز در روز دوشنبه نوزدهم شهر رجب سال 1305 آغاز شد، اين سفر مختص قم بود و ناصر الدين شاه پس از زيارت و سياحت در قم به تهران بازگشت (8). هفتمين سفر قم نيز بدين ترتيب انجام يافت كه شاه در ماه شوال 1309 قمرى كه مصادف با دومين ماه از فصل بهار بود تصميم گرفت به سياحت در ولايات مركزى ايران بپردازد. و اين سفر را از طريق قم آغاز كند. چنانچه پس از عبور و اطراق در حضرت عبد العظيم، كهريزك، حسنآباد، علىآباد، حوض سلطان و كوشك نصرت در روز جمعه 23 شوال به قم وارد شد و سه روز در آنجا اقامت نموده به سياحت و زيارت پرداخت و سپس به سوى طايقون حركت نموده و از آنجا به سيروسياحت در شهرها و روستاهاى ولايات مركزى از قبيل دليجان، محلات، سلطانآباد، بروجرد، نهاوند، تويسركان، فراهان، آشتيان، دستجرد، ساوه و زرند پرداخته و از طريق رباطكريم
1) مكّى، حسين، زندگانى ميرزا تقى خان اميركبير (تهران: تيراژه 1373) چاپ دوازدهم، ص 447.
2) محمد حسن خان اعتماد السلطنه، تاريخ منتظم ناصرى، همان، ج 3، ص 1814.
3) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، سنه 1275، نمره 428 و 429، ص ص 2875 و 2879.
4) ر. ك. عبد الله مستوفى، شرح زندگانى من (تهران: انتشارات زوار، 1371) ج 1، ص ص 387- 389.
5) جيران تجريشى ملقب به فروغ السلطنه يكى از همسرانى بود كه بسيار مورد علاقه ناصر الدين شاه بود، وى در سال 1275 در سفر چمن سلطانيه ناصر الدين شاه بيمار شد، بههمين دليل سفر را ناتمام گذاشته به تهران بازگشت و فوت نمود. ر. ك. خاطرات سياسى ميرزا على خان امين الدوله، به كوشش حافظ فرمانفرمائيان، زير نظر ايرج افشار (تهران: اميركبير، 1370) ص 13.
6) ر. ك. فاطمه قاضيها، خاطرات ناصر الدين شاه قاجار در سفر به قم، گنجينه اسناد (فصلنامه تحقيقات تاريخى)، بهار و تابستان 1379، شمارههاى 37 و 38، ص ص 23- 34.
7) ر. ك. شهريار جادهها، همان، ص ص 223- 236.
8) سازمان اسناد ملى ايران، اسناد بيوتات، همان خاطرات روز 19 رجب ناصر الدين شاه.
در روز دوشنبه 21 محرم 1310 وارد قصر سلطنتآباد شد.
در سفرهاى اول 1266، سوم 1275، چهارم 1284، ششم 1305 و هفتم 1309، ناصر الدين شاه تهران را به قصد قم ترك مىكند ولى در سفر دوم از اصفهان و از طريق كاشان وارد قم مىشود و سپس به تهران بازگشت مىنمايد. همينطور در بازگشت از عتبات نيز از طريق كرمانشاه و همدان و ... به قم ورود نموده و پس از زيارت حضرت فاطمه معصومه (س) عازم تهران مىشود.
كتاب حاضر مجموعهايست حاوى اطلاعات مربوط به سفرهاى هفتگانه ناصر الدين شاه به قم كه قاعدتا شامل 7 بخش، تحت عنوان اولين سفر ناصر الدين شاه به قم، دومين ... سومين ... و ... است در ابتداى هر بخش مقدمه مربوط به همان سفر و سپس اطلاعات مربوط درج شده است، نگارنده در مورد سفرهاى اول تا سوم موفق به تحصيل خاطره و دستخطى از ناصر الدين شاه نگرديد، لذا به گزارشات و خاطرات ديگران بسنده شد. ولى سفرهاى ديگر علاوه بر گزارشات و خاطرات ديگران حاوى خاطرات شخص ناصر الدين شاه مىباشد كه در اين ميان سفر ششم حاوى خاطرات مفصلتر از بقيه سفرها است كه براى اولين بار منتشر مىگردد، لازم به توضيح است كه خاطرات سفر چهارم نيز با دستخط شخص ناصر الدين شاه بوده است.
در بخش پيوستها نيز در «پيوست 1» به شرح مشاهدات سياحان فرنگى معاصر ناصر الدين شاه از لحظه حركت از تهران تا ورود به شهر قم پرداخته شده است كه مقايسه نگاه اين سياحان با نگاه ناصر الدين شاه و يا حتى با يكديگر خالى از جاذبه نيست در «پيوست 2» نيز اسنادى از قم در دوره ناصرى كه قسمت عمده آن حاوى گزارشهاى حاكم قم و مكاتبات وى با سران حكومت است به نظر مطالعهكنندگان گرامى مىرسد.
بهرحال نهايت تلاش بهكار گرفته شد كه مجموعه حاضر خالى از نقص در دسترس محققان و علاقمندان گرامى قرار گيرد، با اين همه از اساتيد گرانقدر انتظار است كه كاستيها را به نگارنده گوشزد نمايند.
بر خود لازم مىدانم كه از مسئولين، و همكارانى كه هريك به طريقى در انتشار اين مجموعه همكارى نمودهاند قدردانى نمايم. لذا خاطرنشان مىسازم كه انجام كار
پژوهش و تدوين اين كتاب در زمان رياست دانشمند عالىقدر جناب آقاى مهندس سيد حسن شهرستانى انجام يافت و پس از ادغام سازمان اسناد با كتابخانه ملى تحت رياست عالم جليل القدر جناب آقاى سيد كاظم موسوى بجنوردى رياست محترم سازمان اسناد و كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران انتشار يافت كه بدين وسيله سپاس خود را تقديم هردو بزرگوار كه پيوسته حامى امر پژوهش بودهاند مىنمايم.
همچنين از استاد گرامى جناب آقاى دكتر كيانوش كيانى هفتلنگ معاون محترم اسناد ملى و سرپرست پژوهشكده اسناد كه پيوسته در پيشبرد اهداف پژوهشى ثابتقدم بودهاند قدردانى مىنمايم.
در امر مقابله متن و اسناد، چون هميشه از يارى و مساعدت همكار ارجمند و فرهيختهام جناب آقاى محمود طاهر احمدى برخوردار گشتم كه از ايشان نيز بسيار سپاسگزارم.
از جناب آقاى مسلم خوشبيان مديريت محترم اطلاعرسانى، جناب آقاى محمد بقايى معاون و ساير همكارانشان بخصوص سركار خانم هما قاضى كه در دسترسى به اسناد با اينجانب به نحو شايستهاى همكارى داشتهاند قدردانى مىنمايم.
كار انتشار اين مجموعه بدون مساعدت جناب آقاى على ميرانصارى مدير محترم چاپ و انتشارات و جناب آقاى نصرت اله اميرآبادى كارشناس انتشارات غير مقدور بود كه از تلاش ايشان در اين خصوص كمال امتنان را دارم. همچنين از همكار عزيزم سركار خانم الهام ويسانيان كه با بردبارى و تلاش درخور نسبت به حروفچينى كتاب حاضر اهتمام نمودند تقدير مىنمايم.
فاطمه قاضيها دىماه 1381
1- درباره اولين سفر
بىترديد ناصر الدين شاه از اولين سفر پادشاهى خود به قم كه در نوزده سالگى روى داد، نوشتهاى از خود برجاى نگذاشته است، زيرا زمانى كه در سال 1305 براى ششمين بار به قم عزيمت مىنمايد، هنگام عبور از ماهورهاى جنگل علىآباد و ديدار از ميلبلند و قلعه سنگى كه بناى آن را منسوب به بهرام گور نموده است، چنين مىنويسد:
«در اوايل دولت ميرزا تقى خان كه آمديم به قم، يك شب در همينجا اردو زده منزل كرديم.
خاطرم بود، صورت اين ميل را هم آنوقت توى كتاب روزنامه كشيده بودم، كه بعد آن كتاب را پاره كردم». (1)
در ساير منابع تاريخى هم نگارنده موفق به دريافت گزارش يا مكاتبهاى راجع به اين سفر نگرديد، الا اينكه در كتب منتظم ناصرى و مراة البلدان ذيل وقايع سال 1266 ه. ق به عبارت زير بسنده گرديده است:
«موكب فيروزى كوكب اقدس اعلى عزيمت قم و بعضى از نواحى عراق فرمودند» (2)
على هذا اعتماد السلطنه كه در سفر مذكور در فوق كودكى بيش نبوده و به همراه پدر خود از ملتزمين ركاب بوده است، در خاطرات روز 22 رجب سال 1305 خود كه شاه را در ششمين سفر به قم همراهى مىكرده، هنگام اطراق در علىآباد چنين مىنويسد:
«... من اين علىآباد را در سنه 1266 ديدم كه در موكب همايون در صدارت ميرزا تقى خان به قم مىرفت، به واسطه نبودن آب در حوض سلطان، در اين علىآباد منزل فرمودند، من هفت ساله
1) ر. ك. همين كتاب، خاطرات ناصر الدين شاه در 21 رجب 1305، در ششمين سفر قم.
2) محمد حسن خان اعتماد السلطنه، مراة البلدان، به كوشش دكتر عبد الحسين نوايى، مير هاشم محدث (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1367)، ج 2، ص 1002. محمد حسن خان اعتماد السلطنه، منتظم ناصرى، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى (تهران: دنياى كتاب، 1367)، ج 3، ص 1707.
بودم، پدرم فراشباشى بود و ...». (1)
1) ر. ك. روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه، به كوشش ايرج افشار، (تهران: موسسه انتشارات اميركبير، 1350) ص 556.
1- درباره دومين سفر
دومين سفر قم ناصر الدين شاه، يك سال بعد از سفر اول و در سال 1267 ه. ق انجام يافت، ناصر الدين شاه كه در اين زمان بيست سال داشت در بازگشت از سفر معروف اصفهان، چند روزى نيز در قم توقف نمود.
خبر تصميم ناصر الدين شاه براى عزيمت به اصفهان را روزنامه وقايع اتفاقيه در تاريخ 8 جمادى الثانى سال 1267، تحت عنوان «اخبار داخله ممالك محروسه پادشاهى» به صورت ذيل اعلام نمود:
چون سركار اعليحضرت پادشاهى از زمان جلوس به تخت فرمانروائى تاكنون ممالك محروسه را سياحت نفرمودهاند و خاطر خسروانى مايل است كه انتظام ولايات و آسودگى رعايا را به رأى العين مشاهده فرموده و چون آفتاب جهانتاب بوجود مبارك روشنى بخشاى بلاد گرديده، عموم رعايا در سايه رأفت و رحمتش خرسندى و آسودگى و تقديم شكرگزارى حاصل نمايند، لهذا خاطر مبارك عزيمت سياحت در ممالك عراق و اصفهان فرموده، سلاطين سلف نور الله مضجعهم هميشه با قشون و شوكت تمام به ولايات حركت مىنمودند، ولى اعليحضرت پادشاهى كه شوكت دولت همايون و جلال نوبت روزافزون خود را آسايش و رفاه رعيت و انتظام و امنيت ممالك مىدانند و منظور دارند كه از زيادتى قشون در حركت، آسيبى به رعايا نرسد، به اين ملاحظه با جزئى قشونى به قدر كفايت قراول وجود مبارك و به قدر لزوم جمعى از ساير چاكران و خدّام و حشم دربار خسروانى در غرّه رجب ان شاء الله به عزم سياحت تشريففرماى صفحات اصفهان و آن نواحى خواهند شد و ان شاء الله تعالى از اين سفر فيروزى اثر براى عموم اهالى ولايات محروسه فوايد عمده و منافع كلى حاصل خواهد گرديد. (1)
1) روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره دهم، به تاريخ جمعه هشتم جمادى الثانى سنه 1267 (تهران: كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1373) ج 1، ص 45.
به اين ترتيب ناصر الدين شاه جوان در فصل بهار و روز اول رجب به اتفاق ميرزا تقى خان اميركبير درحالىكه اردويى مركب از شاهزادگان، امرا و وزرا و خدمه تحت عنوان اردوى همايونى وى را همراهى مىكردند از تهران به قصد اصفهان حركت كرد. (1)
شاهزادگانى كه شاه را همراهى مىكردند عبارت بودند از:
عباس ميرزا (برادر شاه)، كيومرث ميرزا ايلخانى، عليقلى ميرزا (اعتضاد السلطنه)، محمد رضا ميرزا، بهاء الدوله، امامقلى ميرزا (عماد الدوله)، صاحبقران ميرزا (پسر پنجاهم فتحعلى شاه).
امرا و وزرا عبارت بودند از:
ميرزا تقى خان اميركبير، ميرزا آقا خان نورى، ميرزا محمد شفيع خان صاحب ديوان، محمد حسن خان سردار، معير الممالك، ملك الكتاب، مستوفى الممالك و بعضى از مستوفيان.
به هر روى اول منزلى كه شاه و اردوى او در آن اطراق نمودند يافتآباد بود، و مسير اردو از طريق قزوين، سلطانآباد و بروجرد بهطرف اصفهان تعيين گرديد. (2)
اردوى شاه باشكوه و جلال كامل در حركت بود و در منازل مسير راه اطراق نموده به گشتوگذار مىپرداخت، ولى در شهرهاى بزرگ مراسم استقبال با تشريفات كامل صورت مىگرفت.
بعد از يافتآباد، بعضى از منازل و شهرهايى كه شاه در آنجاها اطراق و توقف نمود عبارت بودند از:
كرج (سوم رجب)، قاسمآباد (چهارم رجب) (3)و قزوين (8 رجب).
لازم به توضيح است كه درحالىكه روز هشتم رجب شاه در قزوين متوقف گرديد، روز نهم رجب سفير انگليس و سفير عثمانى از تهران بهسمت اصفهان روانه گرديدند و دو روز بعد وزير مختار روس هم نيز به همان صوب عازم گرديد. (4)
خانم شيل همسر جستن شيل سفير انگليس در بخشى از خاطرات خود راجع به اين
1) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، غره دوازدهم، ص 57.
2) ر. ك. محمد حسن خان اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، به كوشش دكتر عبد الحسين نوايى و مير هاشم محدث (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1367) ص 1055 و روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره چهاردهم، ص 67.
3) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره 15، ص 71.
4) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره 16، ص 75.
سفر مىنويسد:
«شاه تصميم گرفته است به اصفهان سفر كند و اين موضوع موجب واهمه و نگرانى كليه درباريها شده است، زيرا مقرر است كه درباريهاى ملازم شاه بدون دريافت هيچگونه هزينه سفر و توشه راه عازم اين سفر شوند و شخصا مخارج سنگين اينگونه مسافرتهاى تشريفاتى را متحمل گردند. بههمين جهت نارضائى درباريها از اين اقدام شاه كاملا مشهود است ... در اين سفر ما هم اجبارا مىبايستى جزو ملتزمين ركاب باشيم تا شكوه و عظمت اردوى همايونى هرچه بيشتر متجلى گردد.
و با آنكه من شخصا ترجيح مىدادم كه بخاطر گرماى روزافزون هوا و تن درندادن به شرايط نامساعد اينگونه سفرهاى تشريفاتى، در تهران بمانم ولى چون اعضاى سفارت روسيه تصميم به همراهى با شاه در اين سفر داشتند، لذا براى اعضاى سفارت انگلستان برازنده نبود كه از اين كار طفره بروند و احترامى كمتر از روسها براى اعليحضرت شاه ايران قائل شوند. بههمين جهت، من تمام ناراحتيهاى حاصل از اين سفر را بر آسايش و آرامش زندگى در تهران ترجيح دادم و عازم سفر با اردوى همايونى به اصفهان شدم.» (1)
با اين تفاصيل اردوى شاه پس از طى يك اقامت ده روزه در قزوين در 18 ماه رجب به طرف ساوه عزيمت نمود، (2)از آنجا به سلطانآباد رفته و سپس عازم بروجرد گرديد. (3)در نهم ماه شعبان وارد بروجرد شده در آنجا توقف نمود و پس از يك اقامت 12 روزه در تاريخ 21 شعبان عازم اصفهان گرديد (4)و بالاخره در روز پانزدهم ماه رمضان «اردوى همايونى» وارد شهر اصفهان شد. (5)
در اصفهان شاه در عمارت سلطنتى سكنى گزيد و بقيه اهل اردو در بيرون شهر و نزديك عمارت هفت دست در كنار رودخانه چادر زدند (6)در اين شهر مراسم استقبال و پذيرايى با تشريفات كامل انجام يافت و پس از پايان ماه مبارك، روز عيد رمضان (فطر) شاه در اين شهر به سلام نشسته بارعام داد. (7)و سرانجام در روز سىام شوال پس از اين كه 45 روز شاه و اردوى او در اصفهان به سر بردند، بهسمت تهران حركت كردند. (8)پس از خروج از اصفهان اولين منزلى كه شاه در آنجا اطراق نمود، قريه جز واقع در سه فرسنگى اصفهان بود. در آنجا مقرر شد كه اردو از راه نطنز و كاشان بهسمت تهران حركت نموده و چند روز در كاشان و قم توقف نمايد. (9)
روزنامه وقايع اتفاقيه در مورد توقف شاه در كاشان و قم چنين مىنويسد:
1) ر. ك. خاطرات ليدى شيل، ترجمه دكتر حسين ابو ترابيان (تهران: نشر نو 1362) ص ص 176 و 175.
2) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 18، همان، ص 87.
3) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 19، همان، ص 91.
4) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 22، همان، ص 103.
5) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 25، همان، ص 119.
6) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 27، همان ص 129.
7) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 28، همان، ص 135.
8) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 31، همان، ص 153.
9) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 32، همان، ص 159.
«از قرارى كه از اردوى همايون نوشتهاند موكب فيروزى كوكب شاهنشاهى از دار السلطنه اصفهان كه حركت فرمودند، منزل به منزل از راه نطنز تا كاشان تشريف آورده در روز هشتم ذيقعدة الحرام در فين كاشان نزول اجلال فرمودند و در آنجا به جهت خوبى آبوهوا و نزهت و صفاى باغ و عمارت شاهى، شش روز توقف فرمودهاند و در روز چهاردهم از آنجا حركت نمودهاند و به سبب اينكه راه مابين كاشان و قم به جهت كمآبى براى قشون عسرت داشته از راه نيزار به قم تشريففرما شدهاند و براى زيارت روضه منورّه متبركه حضرت معصومه چند روزى در قم تشريف خواهند داشت و از قرارى كه خبر رسيد اينروزها در قم مىباشند و چنانچه نوشتهاند در هشتم ماه ذيحجة الحرام به دار الخلافه مباركه تهران نزول اجلال خواهند فرمود. (1)»
در مورد توقف ناصر الدين شاه در قم هنگام اين سفر چنين نقل شده است كه برادر كهتر او يعنى عباس ميرزا در شمار ملتزمين ركاب بود و مادرش همواره براى ارتقاى رتبه فرزند خود عباس ميرزا در پيشگاه شاه مىكوشيد، بالنتيجه، شاه بدون مشاوره با اميركبير مجبور شد دستور بدهد فورا فرمان حكومت قم را براى برادر خود عباس ميرزا صادر نمايند. (2)
خود عباس ميرزا (3)ماجرا را چنين نقل مىنمايد:
«در اين اوقات، اعليحضرت شاه عزم سفر به دار السلطنه اصفهان فرمودند. به بنده امر شد كه ملتزم ركاب بوده باشم. خرج راه خواستم ندادند. به عرض رسانيدم و لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا، امير نظام در محضر جمعى گفت كه عباس ميرزا عذر از سفر مىآورد و خيال دارد در تهران بماند و فساد برپا كند. اگر آمد فبها والا، اهل شهر را تحريك مىكنم، شب ريخته او را كشته، خانهاش را يغما نمايند .... (4)خلاصه از اصفهان كه اردوى كيوان شكوه به شهر قم رسيد، شبى آقا اسمعيل جديد الاسلام كه از پيشخدمتان مقرب بود با دستخط همايون آمد و مختصر مطلب اين بود كه چون در تهران مفسدين بسيارند، تو بايد در قم بمانى، تهران آمدنت صلاح نيست، چون بجز اطاعت چارهاى نبود ماندم و نوكران من يكيك آمده دست بوسيده مىرفتند. دو سه نفرى باقى ماندند.
ما بقى رفتند». (5)
به هرروى اميركبير به محض دريافت خبر «فرمان حكومت قم براى عباس ميرزا» بدون اينكه در اين مورد با شاه مذاكره نمايد، دستور مىدهد، كه بنه و اثاثيه عباس ميرزا و مادرش را از قم كوچ داده بهطرف تهران حركت دهند.
عباس ميرزا و مادرش بيش از اندك مسافتى از قم دور نشده بودند كه مفسدين راهى
1) ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره 34، ص 171.
2) حسين مكى، زندگانى ميرزا تقى خان اميركبير (تهران: انتشارات ايران، چاپ دوازدهم، 1373)، ص 447.
3) در اين زمان عباس ميرزا 11 ساله بود.
4) نوزده سطر به علت عدم ارتباط با شهر قم حذف شد.
5) ر. ك. شرححال عباس ميرزا ملكآرا به كوشش دكتر عبد الحسين نوايى، ص 47- 48. لازم به توضيح است كه عباس ميرزا از ذكر بقيه ماجرا خوددارى نموده است.
ديگر براى سعايت باز كرده، موقع را قويا مغتنم شمرده، به شاه موضوع راندن عباس ميرزا و مادرش را به امر اميركبير اطلاع داده چنين وانمودند كه اميركبير درصدد آن است كه وزرا و نمايندگان خارجه را گردآورده، با دلائل و براهين كافى به آنان مدلل دارد كه تو درخور سلطنت ايران نيستى و عباس ميرزا اين لياقت را دارد و دليل ولايت عهدى او اينكه محمد شاه بعد از دادن مقام ولايتعهدى به تو از كار خود پشيمان شد و براى جبران آن لقب نايب السلطنه را كه لقب پدرش بود به عباس ميرزا داد و مقصودش اين بود كه تو را معزول و او را وليعهد گرداند، بنابراين محمد شاه درصدد بود ولى فرصت نيافت! اكنون اميركبير از نظر مخفيانه محمد شاه استفاده كرده و به بهانه عدم لياقت تو و كاردانى و كفايت عباس ميرزا قصد عزل و راندن تو را دارد تا عباس ميرزا را بر تخت سلطنت نشاند و ... و ...
اين سخنان بىاصل و اساس و در عينحال وحشتناك و هولانگيز روحيه ناصر الدين شاه جوان و بىتجربه را سخت متزلزل ساخت و موجب اين گرديد كه ناصر الدين شاه طى يادداشتى به اميركبير تأكيد نمايد كه ماندن عباس ميرزا و مادرش در قم به دستور وى بوده است، (1)لذا در اين رابطه شاه براى چارهجوئى با بعضى از نمايندگان سياسى خارجى شور كرد، آنان نيز كه اميركبير با منافعشان مخالفت داشت شاه را تحريك و دشمنان امير را تقويت كردند. (2)
على اى حال عباس ميرزا دنباله ماجرا را چنين نقل مىكند:
«من در ييلاقات قم بودم. روز مراجعت ديدم تفصيلاتى واقع شده، ميرزا عبد الله خان نامى را با بيست نفر غلام مامور كردهاند كه ميرزا حسين متولىباشى قم را بگيرد و به مباشر شهركه ميرزا رضا قلى نام داشت نوشتهاند كه قبل از خبر شدن عباس ميرزا، سيد حسين را بايد بگيرى. از قرار كه معلوم شد سيد حسين محرك بابيها بود و مباشر سيد حسين را گرفته و مراتب را آمده به من گفت.
شكر خداى را كردم كه ميرزا حسين فرار نكرده و به بست نرفته. غلامان شاهى را انعام دادم و تحسين كردم و بجهت سلامتى وجود پادشاهى سه شب چراغان و آتشبازى نمودم. ميرزا حسين را غلامان به تهران برده تسليم حاج على خان شده، از قرارى كه الان ميرزا حسين در بغداد در محضر اغلب ناس گفته و مىگويد، كاغذى حاج على خان مسوده كرده به دست يكى از حرم آغاسيان داده به اندرون شاهى برده، بعد از ساعتى مراجعت كرده بعضى جاهاى آن كاغذ را جرح و تعديل كرده بودند. حاج
على خان گفت، ميرزا حسين از روى اين كاغذ بايد نوشته و مهر كنى. خواندم، ديدم نوشته كه عباس ميرزا محرك ما بود و ما را تعليم كرد كه آدم بفرستيم و شاه را بكشيم. ميرزا حسين مىگويد گفتم اين دروغ را چطور بنويسم. گفت اين امر والده شاه است. بايد بنويسى و الا داغت مىكنم و آتش آوردند. پشت و سينه مرا داغ كردند. از هول جان و شدت اذيت كاغذ را مهر كردم. اين كاغذ را گرفته به حضور شاه بردند. ميرزا محمد خان قاجار كه به منصب كشيكچىباشىگرى مفتخر بود مامور شد با چهار صد نفر غلام آمده در قم مرا بگيرد و به شهر سمنان برده در قلعهاى حبس نمايد و خودش من باب حق نمك شاه مرحوم از كشتن من استعفا كرده و قبول شده بود كه او مرا به قلعه سمنان رسانيده مراجعت نمايد. بعد كس ديگر را مامور به قتل من فرمايند.
من از جميع اين مقدمات بىخبر، شبى در خواب راحت بودم. قريب صبح صداى همهمه از بالاى بام شنيدم. صدا كردم، كسى جواب نداد. قدرى گذشت، صبح شد. به عادت هر روز حرم آغاسيان نيامدند. نان بايد از بيرون بيايد نيامد. كنيزان دم دررفته آنچه صدا كردند غير از فحش جوابى نشنيدند. تا قريب ظهر به اين حالت حيرانى مانديم. ظهر بود كه يكى از حرم آغاسيان، كه آغا رضا نام داشت آمد و كاغذى از ميرزا محمد خان مع دستخط همايون آورد، به اين مضمون كه «عباس ميرزا چون قم محل عبورومرور مردم است و مردم مفسدند، هر روز مترددين از تو حرف مىزنند، توقف تو در آنجا خوب نيست، بايد بروى به سمنان و آنچه هم جواهر دارى تسليم كشيكچىباشى بكن، بياورد به حضور ما و از مرحمت ما مطمئن باش».
پريشانى حواس غلبه نموده بعد از فكر بسيار كاغذى به ايلچى دولت بهيه انگليس نوشتم. آنچه كردم كه يكى از نوكران چندين ساله نان و نمك خورده اقدام كند و نوشته را به تهران برساند، احدى اقدام نكرد كه سهل است، بعضى نزد كشيكچىباشى داوطلب اذيت كردن من شدند. بالاخره معلمى داشتم شيخ عبد الرشيد نام دزفولى. شخص عربى را، كه از كربلا آمده عازم زيارت مشهد مقدس رضوى (ع) بود، سراغ كرده كاغذ را به ران او بست. زيرا كه در عرض راه مستحفظ به جهت گرفتن نوشتجات و تفتيش گذاشته بودند. آن عرب نوشته را در تهران رسانيد. اتفاقا شيل صاحب ايلچى دولت بهيه انگليس، غايت محبت را نموده صريحا به عرض امناى دولت رسانيد كه اگر اين مرد مفسد است، از خاك خود بيرون كنيد و حال آنكه اين طفل است و در هيچ قانون بر اين گناهى وارد نمىآيد. ديگر چرا درصدد كشتن و كور كردن او هستيد. للّه الحمد مطلب قبول شد. جواهرى كه باقى نمانده بود، بگيرند، مگر بعضى جزئيات با آنچه شال و كتاب و زرى و پرده و لحاف ترمه و سوزنى و اسباب چاىخورى نقره و تفنگ و طپانچه و غيره بود گرفتند. قريهاى مسمى به اسمعيلآباد، كه به استحضار علماى شريعت مطهره خريده بودم، او را هم ضبط نمودند و قبالجات او
را هم به زور گرفتند. چهل نفر غلام معين كردند و هزار تومان هم خرج راه التفات فرمودند كه بيايم در عراق عرب توطن نمايم. (1)
بههرحال پس از وقوع ماجراى عباس ميرزا در قم و زيارت حضرت فاطمه معصومه (س)، ناصر الدين شاه عازم تهران مىگردد.
روزنامه وقايع اتفاقيه در مورد ورود ناصر الدين شاه به تهران در آن زمان چنين مىنويسد:
.... قرارى كه در باب ورود موكب فيروزى كوكب اعليحضرت پادشاهى گذاشتهاند اين است كه روز پنجشنبه وارد چمن كهريزك مىشوند و روز جمعه به شاهزاده عبد العظيم مىآيند و روز شنبه هشتم را به شهر تشريففرما مىشوند. جميع متوقفين دار الخلافه از تشريف آوردن حضرت اقدس همايون در كمال انبساط و نهايت خرسندى و شادمانى مىباشند و قرارى كه در باب استقبال گذاشتهاند اين است كه از جمله علما و سادات و منجمين سيصد نفر با دورى و كاسه نبات و از اصناف و تجار .... (2)
و از قرار معلوم اردوى شاه طبق برنامه در روز هشتم ذيحجة الحرام 1267 وارد تهران شد و ورود او به پايتخت چنين گزارش گرديد:
.... چهار ساعت از روز گذشته موكب همايون از دروازه شاهزاده عبد العظيم وارد گرديدند و از راه بازار كهنه به عمارت ارگ پادشاهى تشريف آوردند و جناب جلالت مآب ايلچى مخصوص و وزير مختار (3)دولت بهيه انگليس با صاحبمنصبان سفارتخانه دولت بهيه در روز ورود حضرت اقدس همايون به پيشواز رفته شرفياب شدند .... (4)
1- درباره سومين سفر
2- گزارش سفر
3- مرگ جيران تجريشى
4- واقعه قتل حاجى مبارك به دستور ناصر الدين شاه
سومين سفر ناصر الدين شاه به قم در سال 1275 ه. ق و در خلال سفر معروف «چمن سلطانيه» صورت پذيرفت. در شرح وقايع سال 1275 ه. ق برابر سنه 1858 مسيحى چنين آمده است:
«روز بيست و نهم شعبان موكب مسعود همايون از مقر خلافت عظمى به عزم زيارت حضرت معصومه سلام اللّه عليها و تشريففرمائى به سلطانيه انتهاض فرموده، يافتآباد محل نزول اردوى معلى گرديد ...» (1)
بدين ترتيب ناصر الدين شاه عازم اين سفر گرديد و پس از بازديد از قم و زيارت حضرت معصومه (ع)، از شهرهاى محلات، همدان، سنندج، سلطانيه، تبريز، مراغه و ميانه بازديد نمود و در ربيع الاول سال 1276، از راه قزوين به تهران بازگشت.
وى هنگام حركت، طى حكمى، اداره امور دار الخلافه تهران را به عموى خود فيروز ميرزا نصرت الدوله تفويض نمود. به شرح ذيل:
«نظر به ظهور خدمت و مراتب كفايت شاهزاده نصرت الدوله فيروز ميرزا در حضور مهر ظهور سركار اعليحضرت شاهنشاهى بعد از آنكه در غياب موكب فيروزى كوكب همايون امر و مقرر فرمودند كه در دار الخلافه متوقف باشد و از احوالات ساير ولايات پيرامون استحضار حاصل نموده، از هر ولايتى كه خبر مىرسد فورا با چاپار به اردوى همايون فرستاده، به عرض حضور مبارك برساند و دستور العمل مفصل در كارهاى
1) محمد حسن خان اعتماد السلطنه، تاريخ منتظم ناصرى، به تصحيح دكتر محمد اسماعيل رضوانى، (تهران: دنياى كتاب، 1367)، ج 3، ص 1814.
معزى اليه مرحمت شده، دستخط مبارك از اين قرار در صدر آن شرف صدور يافت.
بهترين ظهور مراحم ملوكانه در حق معزى اليه همين دستخط مبارك است كه سواد آن اين است:
«نصرت الدوله بايد كمال استقلال را داشته باشد و هيچيك از نوكران مامور و متوقف تهران نبايد از كرده و صوابديد شاهزاده تخلّف كنند. هريك تخلف كند مورد سياست خواهد بود. در حقيقت نصرت الدوله در غياب ما در امورات و خدمات محوّله به خود، كمال اختيار و تسلط را دارد، دستور العمل نصرت الدوله از اين قرار است كه نوشته شده است، همه مأمورين دار الخلافه بايد آنى از خدمات ديوانى غفلت نكنند و نصرت الدوله شبوروز بايد مراقب نظم دار الخلافه و نواحى باشد و در حقيقت نظم ممالك اطراف هم با نصرت الدوله است كه بايد مواظب باشد.
27 شهر شعبان المعظم سنه 1275 (1)
در روز چهارشنبه بيست و چهارم شهر شعبان المعظم، [1275] سركار اعلي حضرت قدر قدرت شاهنشاه دينپناه خلد الله ملكه و سلطانه به عزيمت زيارت روضه منوره بضعه (2)احمدى حضرت معصومه «عليها و على آبائها الف سلام و تحيّة» (3)و تشريففرمائى چمن سلطانيه، از مقر خلافت كبرى حركت فرموده به باغ سروستان واقعه قريبه باغ نگارستان به ميمنت و اقبال نقلمكان فرمودند و چند روزى را در آن باغ نزهت قرين، براى قرار امورات دولتى تشريف داشتند، و دستور العمل اوامر دار الخلافه و ولايات ممالك محروسه را مقرّر مىفرمودند، تا در روز دوشنبه بيست و نهم كه قرار اسبدوانى اسبان صوغانى (4)داده شده بود، به ميدان اسبدوانى تشريففرما شدند. و آن روز هم به جهت مشاهده جمال همايون، [كه] سالها مردم به آن مأنوس بودند و چندى محروم مىماندند و هم به تماشاى اسبدوانى به حدى ازدحام شده بود و جمعيت گشته، كه در هيچوقت چنان جمعيتى نشده بود. در اسبدوانى هم نظر به آنكه اسبان صوغانى سركار اعلي حضرت قدر قدرت شاهنشاهى پيشآمدند، يك ثوب كليجه از ملبوس بدن مبارك در حق اميرزاده محسن ميرزا (5)مرحمت فرمودند. (6)بعد از فراغت از
1) روزنامه وقايع اتفاقيه، به تاريخ پنجشنبه سيم شهر رمضان المبارك، مطابق قوىئيل سنه 1275، نمره 427 (تهران: 1374، كتابخانه ملى ايران، ج 4، ص 2869- 2870).
2) بضعه: جگرگوشه. فرزند. فاطمه گفت يا بلال سبب گريه چيست؟ گفت اى بضعه نبوت چرا نگريم (لغتنامه دهخدا به نقل از قصص الانبيا چاپ اول، ص 236).
3) تحيّة: بر او و پدرانش هزار سلام و درود باد.
4) اصل: سوقان، صوغان يكى از دهستانهاى بخش بافت شهرستان سيرجان است، اين دهستان در جنوب خاورى بخش بافت واقع و حدود آن به شرح ذيل است: از طرف شمال به دهستان سياهكوه، از خاور به دهستان گلاشكر و از جنوب به دهستان احمدى، از باختر به دهستان ارزويه، كوهستان و هوا گرمسير است. از يازده آبادى تشكيل شده و مركز اين دهستان قريه صوغان است. (فرهنگ جغرافيايى ايران، ج 8).
5) محسن ميرزا: محسن ميرزا پسر بزرگ و ارشد عبد الله ميرزا دارا، (پسر يازدهم فتحعلى شاه)، بوده كه در زمان وليعهدى ناصر الدين شاه نديم وى بود. وى در سلطنت ناصر الدين شاه دو بار اميراخور و عنوانش رئيس اصطبل خاصه مباركه و اميراخورى بود كه اين شغل و سمت در دوره قاجار از مشاغل مهمه دربارى بوده است. ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 5، ص 189.
6) اصل: فرمودند و.
اسبدوانى چاكران دربار همايونى را، كه از كارها و دستور العملهاشان قدرى باقىمانده بود، احضار فرموده، به انجام و اتمام امور آنها پرداختند و طرف عصر از آنجا تشريف فرماى يافتآباد شده، چهار شب هم در يافتآباد توقف فرمودند. كه هم بعضى كارهاى قشونى و دستور العمل و فرمايشات لازمه [كه] بود با سپهسالار و امين لشكر و سايرين فرمايش بفرمايند و هم از طبقات نوكر، اگر كسى به جهت تداركات كارهاى خود ناقصى داشته باشند تمام كرده برسند. (1)
در يافتآباد امر و مقرر فرمودند كه محمد رحيم خان نسقچى باشى با نسقچيان ابو ابجمعى خود و پنجاه نفر سواره نظام متوجه حفظ نظم اردو باشند، و مطابق نقشه كه داده شده است نگذارند چادرها را بىنظام نگهدارند و پنجاه نفر غلام با يك نفر يوزباشى براى قراولى و پنجاه نفر غلام با يك نفر يوزباشى براى چنداولى (2)مقرر فرمودند. به جهت محافظت و محارست زراعات و محصولات مردم كه آن سوار قراول قبل از همه رفته در راهها و دهات و منزل محل توقف اردوى همايون متوجه باشد، كسى خرابى و اذيت و اضرار به رعيت نرساند و على قلى خان آجودان باشى هم كه امر شب و نظم قراولان سراپرده مباركه به عهده اوست، همه شب در ميان سراپرده باشد، و درست در نظم امر قراولان دقت و اهتمام نمايد.
از يافتآباد به ميمنت و فرخّى اردوى همايون كوچيده در قريه آدران كه جديد مخصوص وجود همايون ابتياع شده است و از جمله قراى معظمه است و عمارات خوب سلطانى دارد نزول اجلال فرمودند و روز دوشنبه هفتم يا سهشنبه هشتم از آدران حركت خواهند فرمود. (1)
روز شنبه پنجم كه اردوى همايون تشريففرماى منزل آدران بود، قريب
1) روزنامه وقايع اتفاقيه، همان.
يكصد و پنجاه نفر از فوج كردستانى كه چندى بود براى مشق احضار به دار الخلافه شده بودند، به آدران آمده پارهاى عرضهاى بىمأخذ نمودند، كه در فلان سال جيره و مواجب ما نرسيده است و بر رأى جهانآراى همايون به دلايل و تحقيقات واضحه واقع گرديد، كه اين حركت آنها محض تحريك بعضى مردم بوده است، كه خواستهاند از چنين عرضها اخلالى در كار امان الله خان والى كردستان نمايند، چرا كه اولا با اينگونه اهتمامى كه اعليحضرت اقدس شاهنشاهى در رسيدن مرسومات مقرره مبذول مىفرمايند، احدى را ياراى آن نخواهد بود كه در رساندن مواجب و مرسوم نوكر، به حدى تعلل نمايد كه به خاك پاى همايون عارض شوند و ثانيا در صورتى كه در عرض خود صادق بودند، مىبايست به سپهسالار كه در تهران بود، اظهار نمايند و او به عرض خاك پاى مبارك برساند، و سربازان مزبور بدون اظهار به مشار اليه جسارت ورزيده، مبادرت به عرض خاك پاى همايون كردند، لهذا جميع آنها را حسب الامر قدرقدر به سهپايههاى (1)نظامى بسته. تنبيه و سياست كامل نمودند و محبوسا نزد سپهسالار فرستادند، كه او ثانيا غوررسى كرده حقيقت را به عرض حضور مبارك برساند، كه عرض آنها از چهرو بوده است.
در شب چهارشنبه نهم كه منزل حوض سلطان (2)مقر كوكبه موكب همايون بود، حاجى مبارك را شرارت طينت و خبث فطرت مايه مزيد خبط دماغ شده، بدون سبب و جهت و بىآنكه سابقه معاندتى و حرفى در ميان باشد، عربده و پريشانگويى آغاز كرده، به يحيى خان (3)آجودان خاصه حضور همايون زخم قمه زده، اهل مجلس و نوكران خواسته بودند او را بگيرند، يك نفر ديگر را هم زخمى رسيده، تا او را گرفته حبس كردند و در همان ساعت كه مراتب به عرض خاك پاى همايون رسيد، حكم محكم همايون به سياست او شرف نفاذ يافته، پيكر نامباركش عبرت اللناظرين گرديد. (4)
[واقعه فوق را عبد الله مستوفى نقل نموده است كه توجه مطالعهكنندگان گرامى را به
1) اصل: سپايهاى
2) شب چهارشنبه نهم رمضان منزل حوض مقر موكب همايون بود. قناتى كه در منزل حوض به جهت آسايش عابرين احداث نمودهاند زايد الوصف موجب رفاهيت قوافل و اهل اردوست. ر. ك. مرآت البلدان، همان، ص 1326.
3) يحيى خان معتمد الملك و مشير الدوله بعدى پسر ميرزا نبى خان امير ديوان قزوينى و شوهر چهارم عزت الدوله و برادر حاج ميرزا حسين خان سپهسالار صدراعظم ناصر الدين شاه بوده است.
4) روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، سنه 1275، نمره 428، ص 2875.
صفحه 30 همين كتاب جلب مىنمايد.]
[در اينروز] كه موكب همايون از حوض سلطان عزيمت مىفرمودند، شتران كلاتى (1)كه به حسين خان سرتيپ شاهسون سپرده بودند، در كنار راه حاضر كرده از [آ] ستان حضور مهر ظهور مبارك گذشت. چند نفر از شتران به واسطه عدم مراقبت صاحب جمع سابق كه درست پرستارى و روغنمالى نكرده بودند، لاغر و مفلوك بودند، از جانب سنى الجوانب همايون به حسين خان سرتيپ امر و مقرر شد كه شش نفر هم علاوه بر آنها ابتياع كرده، زياده كند، روغن منداب هم نسبت به سالهاى سابق زيادتر از ديوان مرحمت شد [كه] شتران را در نهايت خوبى نگاه دارند و آنچه هم بد و مفلوك دارند روغنمالى نموده، چاق و فربه نمايند.
چون منظور نظر خورشيد اثر اعليحضرت اقدس شاهنشاهى خلد الله ملكه و سلطانه آن است كه همواره به ظهور عنايات و تفقدات ملوكانه شاهزاده حسام السلطنه (2)را قرين مفاخرت و سرافرازى فرمايند، لهذا در اين اوقات كه معزى اليه را به ايالت و حكمرانى مملكت فارس مامور [و] سرافراز فرموده بودند، محض ظهور مزيد مراحم عليه شاهانه به اعطاى يك قطعه نشان مكلل به الماس از مرتبه دوم امير نويانى و يك رشته حمايل سبز آبى موافق مرتبه نشان مزبور و يك ثوب (3)جبه (4)ترمه كشميرى زمرّدى با پولك دوزى از ملبوس خاصه بدن مبارك سرافراز و قرين افتخار و امتياز بىاندازه فرمودند.
در عهد سابق قرار بود كه اردوى پادشاهى به هريك از منازل و دهات عرض راه مىرسيد، بعضى از عملجات از قبيل فراشان جلو و شاطران و غلام و غيره در هر منزلى مطالبه رسومات و تعارفات مىنمودند و از اهل اردو، به رعايا و برايا خسارت و ضرر مىرسيد. سركار اعليحضرت اقدس همايون محض رفاه خلايق و رفع قواعد مذمومه، امر و مقرر فرمودند كه اخذ مرسومات مزبوره به كلى موقوف باشد و احدى از اهل اردو به دهات عرض راه، به هيچوجه خسارت و مزاحمت نرساند و فرمان جهان مطاع
همايون شرف اصدار يافت، كه اگر در عبورومرور موكب منصور، از كسى مطالبه رسوم نمايند، يا آنكه به حشم (1)و حشر (2)و زراعت كسى اذيت برسانند، اذن دارند كه به توسط نسقچىباشى كه نظم اردوى همايون به عهده اوست، مراتب را به خاك پاى مبارك عرض نمايند، تا از مرتكبين تنبيهى به عمل آيد كه عبرت ديگران شوند و ديگر احدى پيرامون خلاف قاعده نگردد.
چون مراتب كفايت و كاردانى و محاسن فدويت و جانفشانى فرخ خان امين الملك (3)در حضور مهر ظهور اعليحضرت اقدس شاهنشاهى خلد الله ملكه و سلطانه درجه قبول و استحسان يافته بود، به اقتضاى وفور مراحم عليه شاهانه، او را به تجديد مرحمتى و ترجيع (4)خدمتى مخصوص و ممتاز فرموده، به اعطاى لقب نبيل امين الدوله سرافراز و علاوه بر مناصب و خدمات مرجوعه، رسيدگى عرايض و مطالب علماى اعلام و شاهزادگان عظام و غيره را به عمده اهتمام او محول و موكول فرمودند كه به عرض خاك پاى همايون برساند و قرار عزل و نصب حكام ولايات ممالك محروسه هم به مشاورت [و] صوابديد او خواهد بود ... (5)
عدم انتظام امور قشون دولت جاويد آيت را عمده علت اين بود كه در ايران از سوالف ايام الى الان، اين قاعده و قانون متداول گشته كه از رؤسا و صاحبمنصبان اعالى و ادانى سپاه، هركدام مرحوم مىشد، اولادى كه از او باقى مىماند، لامحاله بايست بجاى پدر منصوب و بىتحصيل علم و آداب رياست و لشكركشى اگرچه صبى (6)و طفل رضيع (7)باشد، به منصب رفيع برقرار باشد و حال آنكه شخص تا سالها به تعليم قواعد هر شغلى و مراسم هر منصبى اشتغال نورزد سهل است تا در سفر و حضر و مصاعب (8)و معارك (9)پرخطر آزموده و مجرّب نباشد، خلاف حزم و منافى نظم است، جمع كثير و جمّ غفير (10)از بندگان الهى را به اختيار او واگذاشتن، چرا كه تحصيل مناصب مناسب را استحقاق و استعدادى مكتبى بايد، نه موروثى و نسبى. علىهذا سركار اعليحضرت شاهنشاهى ابد الله عيشه و نصر جيشه» (11)براى حصول انتظام كليه قشون نصرتنمون، قرار دادند كه بدون استحقاق و استعداد و شايستگى شخصى، احدى را به اعطاى
1) حشم: 1- خويشان و كسان و چاكران مرد 2- گوسفندان.
2) حشر: گروه و دسته، لشكر غير منظم.
3) فرخ خان امين الدوله معروف، منعقدكننده معاهده پاريس در ارتباط با انتزاع هرات از ايران در سال 1273.
4) ترجيع: برگردانيدن.
5) روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، سنه 1275، نمره 428، همان، از صفحه 2875.
6) صبى: در عربى طفل را گويند (برهان قاطع).
7) رضيع: طفل شيرخواره (فرهنگ آنندراج).
8) مصاعب: دشواريها و جاهاى دشوار (فرهنگ آنندراج).
9) معارك: جاهاى جنگ و ميدانهاى كارزار (فرهنگ آنندراج).
10) جمّ غفير: گروه بسيارى از مردم (فرهنگ معين).
11) ابد الله عيشه و نصر جيشه: خداوند زندگى او را جاويد و قشون او را يارى نمايد.
منصبى سرافرازى ندهند، اگرچه ابا عن جد، از صاحبان مناصب عاليه عساكر نصرت مآثر و رؤساى قبايل و عشاير باشد. هريك از چاكران درگاه گردون اشتباه (1)و صاحب منصبان و سران سپاه از امير تومان تا سلطان و نايب كه از دولت چشمداشت حقوق خدمت و قدمت دارند و مستوثق (2)و مستظهرند كه بعد از خود اولادشان جانشين و وارث منصب و مرسوم گردد، بايد در حال حيات خود در تربيت اولاد مراقبات كافيه مرعى داشته، اولاد خود را بفرستند در مدرسه علوم دولتى به تعليم و تحصيل علوم و قواعد لشكرى قيام و اقدام نمايند، تا از مراسم آن ربط كامل و سررشته تام و تمام حاصل نمايد و بعد از پدر به استحقاق شخصى منصب موروث را شايسته آيد، و الا محض رعايت حقوق اسلاف براى اخلاف اسباب حصول منصب مأمول (3)نخواهد بود و چشمداشت اين عمل را بعد از اين از دولت حق نخواهند داشت.
وقتى كه اردوى كيهانپوى همايون تشريففرماى منزل آدران بود و در آن منزل سه روز توقف فرمود، ميرزا نصر الله كه خالصجات دار الخلافه سپرده به او است، از عهده خدمات ملتزمين ركاب همايون بسيار خوب برآمد و منتهاى خدمتگزارى را به عمل آورده، خاطر مهر مظاهر شاهنشاه را از طرز خدمتگزارى او رضامندى حاصل شد. لهذا يك ثوب جبّه ترمه كرمانى به او خلعت مرحمت فرمودند و دويست تومان هم مواجب در حق او مرحمت و برقرار گرديد.
جهانسوز خان (4)حاكم قم فىمابين حوض سلطان و پل دلاك به زيارت ركاب همايون مشرف شده، از التفات و مراحم ملوكانه مفتخر گرديده، ميرزا حسن وزير آنجا در پل دلاك به شرف تقبيل ركاب ظفر انتساب همايون مشرف گشت.
در روز پنجشنبه دهم ماه كه موكب فيروزى كوكب همايون تشريففرماى قم شدند، اهل شهر از علما و سادات و عموم اهالى شهر، اناثا، ذكورا استقبال آمده، از يك فرسخى شهر تا ورود به حدى ازدحام و جمعيت بود كه براى مترددين از كثرت ازدحام
عبورومرور صعوبت داشت و قبل از تشريففرمائى موكب همايون به قم اكثر حبوبات و مأكولات كمال ترقى و تسعير را داشت، بعد از ورود موكب مسعود، از بسكه از اطراف و حولوحوش همهچيز آوردند، بهحدى وفور و ارزانى داشت كه جميع مردم كمال تعجب را دارند. (1)
بعد از فوز (2)زيارت روضه حضرت معصومه قم عليها و على آبائها آلاف التحيّة موكب فيروزى كوكب همايون تشريففرماى منزل طايقان و روز ديگر از آنجا كوچ كرده به منزل نىزار نزول اجلال فرمودند.
چون ليالى قدر و ايام قتل بود، چند روز در همان منزل اطراق نموده، روز بيست و چهارم رأيت خورشيد آيت به منزل خورهه (3)پرتو نزول انداخت و در عرض راه، سركار اعليحضرت اقدس شاهنشاهى خلد الله ملكه عزم شكار نموده، با دست مبارك شكار فرمودند و در همان شكارگاه نيز پلنگى شكار كرده به حضور مبارك آورده، به انعام ملوكانه بهرهور گشتند.
از جمله غرايبات در نزديكى خورهه چشمه آبى بود، از بالاى تل كوچك مخروطى بسيار خوشوضعى آب مىجوشيد و از چشمه كه بيرون مىآمد سنگ مىشد، به رنگ زاج سبز، معلوم بود كه همان تل كمكم از همان چشمه جوشيده و تل سنگى شده است و در منزل خورهه هم دو ستون سنگى بهنظر رسيد كه از جمله آثار قديماند. تخمينا هزار سال متجاوز از بناى آنها گذشته بطور غريب حجّارى كرده بودند، هريك از آن ستونها شش پارچه سنگ بود كه هر پارچه يك ذرع و نيم ارتفاع داشت و در حوالى آن تپه خاكى بود كه معلوم مىشد، آنجا عمارت بوده است، از آثار آن معلوم مىشد، چهارده ستون بوده، به مرور دهور دوازده ستون افتاده و خراب شده، دو ستون باقى بود و در صنعت حجّارى به نحوى آن ستونها را نصب كرده بودند كه شش پارچه سنگ مخروطى بر روى يكديگر به نوعى استوار و محكم ساخته بودند كه بىاينكه با سرب يا ميل آهنى شد و وصل كرده باشند، با كمال استحكام و جفتگيرى بر روى يكديگر ايستاده بودند. از جانب سنى الجوانب همايون امر و مقرر گرديد كه اطراف آنها را ديوارى بكشند كه از
1) روزنامه وقايع اتفاقيه، سنه 1275، نمره 429، هفدهم رمضان، از صفحه 2879 الى 2880.
2) فوز: فيروزى يافتن (فرهنگ آنندراج).
3) خورههKHURHEH نام دهى است كه در مركز دهستان خورهه در بخش مركزى شهرستان محلات واقع شده است طول جغرافيايى آن 50 درجه و 30 دقيقه، عرض جغرافيايى آن 34 درجه و 4 دقيقه و ارتفاع آن از سطح دريا 1590 متر است. و در 31 كيلومترى شمال باختر دليجان قرار دارد. ر. ك. فرهنگ جغرافيايى (قم- اراك) (تهران، انتشارات سازمان جغرافيايى، 1374) ج 48، ص 75.
صدمه عوام الناس و جهال محفوظ بماند. روز ديگر كه محلات مضرب خيام عز و احتشام گرديد، بواسطه خوبى آبوهوا زيادتر از ساير منازل مطبوع طبع مبارك افتاده، در آنجا تا روز عيد فطر قرار اقامت و اطراق دادند، اگرچه سابقا از راه ساوه و قزوين قرار عزيمت سلطانيه را فرموده بودند، ولى چون آبوهواى سمت كمره و كزّاز نسبت به آن راه، كمال امتياز را داشت و غله و ساير اجناس در نهايت وفور بود، لهذا به ملاحظه اين كه به وجود مسعود همايون بد نگذرد و ملتزمين ركاب مبارك را عسرت و تنگى حاصل نيايد از راه همدان اراده تشريففرمايى به بلاق سلطانيه را فرمودند. نظر به ظهور خدمت و حسن كفايت عميد الملك حاكم گيلان كه در انتظام امور ولايت و آسودگى رعيت در حضور مهر ظهور همايون مشهود مكشوف گشته بود، موازى يك ثوب كليجه از ملبوس بدن مبارك خلعت بجهت او مرحمت فرمودند. ميرزا محمد صادق رضوى ناظر سركار فيض آثار حضرت امام ثامن عليه و على آبائه الف التحيّة و الثناء كه به جهت انجام بعضى امورات و ملزومات آستانه مقدسه به دار الخلافه العليه آمده بود، بعد از شرفيابى حضور اقدس همايون شاهنشاه دينپناه عرايض و مستدعيات كه داشت به عرض حضور همايون رسانيد، از آنجا كه سركار اعليحضرت اقدس شهريارى را ميل تام و شوق تمام به خدمتگزارى آن آستان ملايك پاسبان است و سابقا عضد الملك متولى باشى هم عرض و استدعا كرده بود كه از ماليات موقوفات سركار فيض آثار براى صرف كارخانه مباركه آن حضرت قرار ناهارى به جهت فقرا و غربا و زائرين آن آستان پاك گزارده شود، اين دفعه كه ناظر نيز مستدعى گرديد، ايجابا لمعموله امر و مقرر فرمودند كه مبلغ پانصد تومان از متوجهى (1)ماليات موقوفه، سركار فيض آثار بر سبيل استمرار به تخفيف برقرار باشد، كه، همه ساله مبلغ مزبور در كارخانه مباركه آستانه متبركه، به اطلاع متولىباشى صرف ناهار كافه زوار كه به تقبيل عتبه عليه امام همام عليه الثناء و السلام مشرف مىشوند بشود و مايه دعاگوئى ذات اقدس همايون بوده باشد و موازى يك ثوب عباى ترمه كشميرى، دور سلسله اعلى به رسم خلعت در حق معزى اليه مرحمت گرديده، فرمان جهان مطاع به شرف اصدار مقرون گرديد و معزى اليه اذن
1) منظور وجوه است.
مرخصى حاصل نموده، با همراهان روانه آستانه فردوس نشان شدند.
مأموريت ميرزا زمان خان به جهت سرپرستى تبعه دولت عليه به اقامت قاهره مصر در روزنامه قبل نگارشيافته بود، در اين اوقات محض ظهور مرحمت و عنايت در حق مشار اليه معادل يك قطعه نشان از مرتبه اول سرهنگى از جانب سنى الجوانب همايون مرحمت گرديد.
شاهزاده اردشير ميرزا ركن الدوله كه از آذربايجان آمدند در قم شرفياب حضور باهر النور سركار اعليحضرت قدرقدرت شاهنشاهى خلد الله ملكه و سلطانه شده، مورد الطاف اشفاق ملوكانه گرديده امر و مقرر فرمودند كه در اين سفر خيريت اثر ملتزم ركاب نصرت انتساب همايون باشند. (1)
روز بيست و سيم شهر رمضان المبارك موكب فيروزى كوكب همايون وارد محلات شده، در آن مكان نزهتنشان نزول اجلال فرمودند. اگرچه در غالب منازل بر جميع ملتزمين ركاب ظفر انتساب به خوبى و خوشى گذشته بود، اما در منزل محلات كه هفت روز ايام توقف بود، از نزول بارانهاى بهموقع و هواهاى بسيار خوب و ارزانى و فراوانى نعمت بر وجود مسعود همايون و قاطبه مردم از نوكر و رعيت زايد الوصف خوش گذشت و همه خلايق دعاگوى ذات بىهمال اقدس شهريارى بودند و سركار اقدس همايون بعضى روزها كه به شكار تشريف مىبردند شكار بسيار خوب مىشد از جمله ....... (2)
در اين سفر بجز وقايعى كه شرح آن گذشت، دو واقعه مهم ديگر روى داد، يكى بيمارى منجر به مرگ جيران تجريشى «فروغ السلطنه سوگلى شاه» و ديگر دستور قتل حاجى مبارك به دستور ناصر الدين شاه كه مورد اخير در گزارش مذكور در فوق نيز به آن اشاره شد. ذيلا شرح اين دو واقعه را به ترتيب از طرف ميرزا على خان امين الدوله و عبد الله مستوفى ارائه مىنمايد.
ميرزا على خان امين الدوله:
«در اين سفر يك علت از مزاج سلطنت رفع و كرمهاى ديگر ريشه دولت را گرفت كه فساد آن در آتيه معلوم مىشود. فروغ السلطنه بيمار، به تهران برگشت و وفات يافت و اين واقعه براى فراغ شاه و انسداد باب رحمت از لطايف غيبيه شمرده مىشد، اما در عبور از نواحى گروس يكى از خدمه حرم كه بهجاى فروغ السلطنه در دل پادشاه مكانتى يافته بود دختركى زبيده نام زشت و يتيم را كه قسمتى از بدنش در كودكى سوخته و التيام پذيرفته چنانكه در قراى گروس عادت است به ثمن بخس (1)و دراهم معدود خريدارى كرد و به عنوان ترحم به خدمتكاران سپرد، همين كنيزك [امين اقدس بعدى] به ياد داشته باشيم تا در جاى خود نموده شود كه براى سلطنت چه علت لازم و مرضى مبرم شد.» (2)
عبد الله مستوفى:
«اما واقعه حاجى مبارك كه من با يك واسطه (آقاى موسى رئيس) از غلامحسين خان صديق السلطنه، زيندارباشى ناصر الدين شاه، در اينجا ذكر مىكنم، اين است كه شاه بعد از صدارت ميرزا آقا خان از تهران به قم مىرفت كه از آنجا از راه همدان، به كردستان و از آنجا به تبريز برود. در منزل حوض سلطان، دوم منزل تهران به قم، اردو زده بود.
سراپردههاى شاه در مسافرت داراى دو قسمت بود، كه يكى مخصوص حرمخانه و ديگرى به بيرونى تخصيص داشت و بىاين دو قسمت حياطى از تجير مىساختند كه فاصله بين بيرون و اندرون باشد. اول شبها كه هواى آزاد مطلوب بود، بخصوص در فصل گرما، اين حياط اكثر محل توقف شاه واقع مىگشت، سرشب، شاه در اين حياط فاصله بين بيرون و اندرون نشسته بود، جمعى از درباريان هم شرفياب بودند، شاه به عادت خود زودتر به قسمت حرمخانه رفت كه شام بخورد و راحت كند، ولى درباريها كه خيال
داشتند قدرى از شب را به تفرج بگذرانند، با هم قرار گذاشتند به چادر پاشا خان امين الملك بروند. حاجى مبارك خواجهباشى كه واقعا وزير تراش و كمتر كارى در دربار اتفاق مىافتاد كه بدون مداخله او بگذرد نيز با سايرين، به چادر امين الملك رفت. براى وقتگذرانى تخته نرد و آسبازى به راه افتاد. يحيى خان پسر ميرزا نبى خان كه از مقربان درگاه بود، با حاجى مبارك همبازى شد. كاكا قدرى نوشابه زياد خورده بود و در سر كم و زياد و پسوپيش بازى برخلاف حق مىخواست حرف خود را به كرسى بنشاند.
يحيى خان كه نه بهقدر حاجى مبارك نوشابه خورده بود و نه بهقدر او به تقرب خود اطمينان داشت و زورش از او كمتر و عقلش از او بيشتر بود، محق بودن خود را با ملايمت به عرض آغاباشى رساند. كاكا از اين تهور يحيى خان از جا در رفت و كار را از درشتگوئى به فحاشى رساند. اگرچه يحيى خان متانت به خرج مىداد و دهنبهدهن او نمىگذاشت، با وجود اين، آتش خشم كاكا آن به آن بالا مىگرفت تا بالاخره قمه خود را از كمر كشيد و به پيشانى يحيى خان فرود آورد. يحيى خان درغلطيد، ولى كاكا همچنان حماسهخوانى خود را ادامه مىداد و مىگفت هركس به اين ... نزديك شود و بخواهد او را به حكيم و دوا برساند، به روز او مبتلا خواهد شد. پاشا خان دانست كه جز عرض به شاه هيچچيز جلو هتاكى اين سياه برزنگى را نمىگيرد، ناگزير برخاست و خود را به سراپرده رساند.
غلامحسين خان صديق السلطنه مىگويد من غلامبچه و در يكى از غلام گردشهاى پوشهاى سلطنتى خوابيده بودم، يك وقت متوجه شدم كه يكى نوك پا به پايم مىزند، سر برداشتم ديدم شاه است، برخاستم، خدمتكارى كه شمعدان در دست داشت، شمعدانش را به دست من داد، جلو شاه كشيده و به حياط تجيرى آمديم، پشت سر ما همان خدمتكار صندلى شاه را آورد و گذاشت، شاه نشست و من هم شمعدان را جلو شاه گذاشتم، پاشا خان امين الملك نزديك آمد و مطلب را عرض كرد، شاه به من امر كرد، رفتم چند نفر و از جمله فراشباشى را بيدار كردم، آمدند، كمكم شمعدانهاى سر شب روشن و دربار به تمام معنى قائم گشت.
«اول امرى كه شاه صادر نمود گرفتن حاجى مبارك و رساندن حكيم به يحيى خان بود، سپس تحقيقات مقدماتى را چه از پاشا خان و چه از سايرين تكميل كرده، امر به احضار كاكا داد. حاجى مبارك را به حضور آوردند، گرفتارى اثر نوشابه را از سرش برده بود، همينكه وارد محوطه شد، دويد و خود را به پاى شاه انداخت، ما اسم ديگرى براى حاجى مبارك نمىدانستيم، ولى او پاهاى شاه را مىبوسيد و مىگفت «قربان من صديف توام! مرا تصدق كن!» شاه او را از خود دور و استنطاق را شروع كرد. حاجى مبارك چون عقلش به كلهاش برگشته بود، مىخواست وانمود كند كه شروع به پرخاش از طرف يحيى خان بوده است كه با مواجهه با حاضرين مجلس، خلاف گفته او ثابت و مسالمت يحيى خان مسلم گشت. شاه امر به اعدام او داد، فراشباشى ايستاده بود و مامورين غضب او هم پشت تجيرها بودند، به اشاره فراشباشى به فاصله چند دقيقه سر كاكا در جلو شاه بر زمين افتاد، شاه بدون اينكه ديگر با هيچكس حرفى بزند راه اندرون را پيشگرفت، در حالىكه من شمعدانم را در جلو او مىكشيدم».
فردا صبح كه اردو از حوض سلطان به پل دلاك رفت، يك قبر در كنار اردو و دو تا سگ بر سر اين قبر باقى ماند كه اهالى اردو آنچه كردند سگها را از سر قبر جدا كنند و همراه ببرند، ميسرشان نشد. اين قبر مال حاجى مبارك و اين سگها هم سگهاى شكارى او بودند. مىگويند تا چندين روز بعد هم سگها از سر قبر او جدا نشده بودهاند.
امروز حوض سلطان وجود ندارد و درياچه قم اين منزلگاه و مقدارى از راه بالا و پايين آن را فراگرفته است. در شصت سال قبل امين السلطان راه جديدى به دست آقا باقر سعد السلطنه يكى از منسوبان خود ساخت و حسنآباد را بهجاى كنارگرد و علىآباد را بهجاى حوض سلطان و منظريه را بهجاى پل دلاكآباد كرد و قنوات و كاروانسراها و عماراتى در آنها احداث نمود. ولى چون اين راه از راه سابق دو سه فرسخ دورتر بود، چهاروادارها دست از راه قديم نمىكشيدند و راه جديد با ارابه روى و راحت و رفاهى كه پيدا كرده بود، دائر نمىشد. سابقا براى اينكه رودخانه شور حوض سلطان را زير نگيرد، سدى در نقطهاى از مجراى آن ساخته بودند، ولى در اين وقت كه وجود حوض
سلطان گذشته از بىمصرفى مخل هم شده بود و بهآبادى راه جديد صدمه مىزد، ناگزير سد مجراى رودخانه محكوم به خرابى شد. آب رودخانه، حوض سلطان و مقدارى از راه بالا و پايين را زير گرفت و چهاروادارها با كمال افسوس آن راه را واگذاشتند و راه جديد دائر گشت. مسلما اگر اين بلا بر سر حوض سلطان نيامده بود، امروز هم پيرمردى در آنجا يافت مىشد كه قبر حاجى مبارك را به مسافرين نشان بدهد و از گفته پدر و جدش سرگذشت سگهاى او را با اغراقهاى دهاتى خود براى عابرين بيان كند. چهار پنج سال بعد از زير آب رفتن حوض سلطان و قبر حاجى مبارك يعنى در سال 1309 قمرى، يحيى خان مشير الدوله هم كه اثر ديگر بدمستى اين شب كاكا را در پيشانى داشت، بدرود زندگى گفت و به خاك رفت و از ضارب و مضروب جز افسانهاى باقى نماند. (1)
1- درباره چهارمين سفر
2- خاطرات ناصر الدين شاه قاجار در چهارمين سفر
1) عبد الله مستوفى، شرح زندگانى من (تهران: انتشارات زوار، 1371)، ج 1، ص ص 387- 389.
ناصر الدين شاه در سال 1284، اندكى پس از بازگشت از سفر خراسان و پس از پايان ماه مبارك رمضان براى چهارمين بار و در بيستمين سال سلطنت خود عازم قم گرديد. و برخلاف دو سفر قبلى كه علاوه بر قم به سيروسياحت در ساير ولايات نيز پرداخت، اينبار عزم وى از مسافرت فقط سفر به قم و زيارت حضرت معصومه (س) و سپس بازگشت به تهران بود، البته پس از گشتوگذار و شكار در شكارگاه مسيله.
ذيل شرح وقايع سال 1284 ه. ق در مورد اين سفر چنين آمده است:
«روز چهارم شوال موكب همايون عزيمت شكارگاه مسيله و زيارت بقعه منوره حضرت معصومه (س) فرمود .... و روز بيست و دوم شوال موكب همايون از شكارگاه مسيله و قم معاودت فرمودند.» (1)
و در گزارش ديگرى راجع به اين سفر، تحت عنوان «اخبار دربارى متعلق به وجود مسعود همايون» چنين آمده است:
«.... در روز چهارم [شوال] عزيمت شكارگاه مسيله كه از شكارگاههاى معتبر حوالى دار الخلافه است، از وفور شكار آهو و ساير وحوش و طيور كمال امتياز را دارد فرمودند .... (2)[و] بعد از سير و تفرج و شكار در شكارگاه مسيله زيارت حضرت معصومه عليها السلام را وسيله مآرب (3)و مقاصد عاليه دانسته، عنان عزيمت ملوكانه بدان صوب سعادت نشانه منعطف فرمودند و چند روزى در آن روضه متبركه استفاضه خسروانه فرموده، در تعمير عمارات متعلقه به آن حضرت و قبور ساير امامزادگان عظام نور الله
1) ر. ك. اعتماد السلطنه، منتظم ناصرى، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى (تهران: 1367، دنياى كتاب) ج 3، ص 1899.
2) روزنامه دولت عليه ايران، نمره 614 (تهران: كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1372) ج 2، ص 1055.
3) مآرب: (بر وزن فواعل) جمع در مثل است، «ماربة الاخفاوة» يعنى سبب اختيار اين امر حاجت است، نه شفقت و مهربانى (فرهنگ آنندراج).
مرقدهم و سلاطين سلف انار اللّه مضجعهم (1)همتى ملوكانه مبذول داشته، انعامات وافره و خلاع فاخره، به هريك از متولى و خدام و اعيان آنجا علىقدر مراتبهم اعطا و مرحمت فرموده، بعدها عازم دربار خلافت گرديده، در روز دوشنبه بيست و دوم ماه شوال المكرم هنگام عصر وارد شهر دار الخلافه ناصره شدند (2).
لازم به توضيح است كه قبل از عزيمت صورت منازلى كه اردوى شاه بايد در آنها اطراق مىنمود، براى محسن ميرزا اميراخور كه از شاهزادگان قاجار (نواده فتحعلى شاه از پسر يازدهم او عبد الله ميرزا دارا) بود و به نظر مىرسد كه در آن زمان حاكم قم بوده است به شرح زير ارسال گرديد:
قرار منازل كه به اطلاع نواب اميراخور داده شد
[1]: يوم پنجشنبه نزديكى دير، كنار رودخانه، دو فرسخ است، آبش شور است، از براى حرمخانه و آبدارخانه آب شيرين بايد برداشت. اگر از چاكران هم راويه (3)دارند، از براى نوكرهاى جزء و مال رفع معطلى مىشود.
[2]: يوم جمعه حوض سلطان چهار فرسخ است، حالا يك نفر كالسكهچى و جارچى روانه هستند كه راه كالسكه را اگر بنائى لازم باشد تا حوض بسازند و حوض اگر آب كم داشته باشد پركنند و آب جارى اگر سرش عيبى دارد بسازند و مستاجرين حوض از براى فروش، مأكولات و غيره بقدر مقدور حاضر كنند.
[3]: از حوض به پل دلاك يوم شنبه شش فرسخ است، نواب ميراخور آدم فرستاد سيورسات حاضر كنند.
[4]: از پل تا شهر قم يوم يكشنبه چهار فرسخ است.
آدم فرستاد نزد ميرزا يحيى كه سيورسات حوض ودير؟؟؟ را حاضر كنند چون دبير الملك (4)گفت مقرر شد، لازم نيست عرض و اجازه حاصل شود، از اين قرار معمول بدارند، نبى خان (5)و سايرين هم اين قسم و اين راه را بهتر دانسته بدون عرض اخبار سيورسات [حاضر] نمود. (6)
1) مضجع: آرامگاه.
2) روزنامه دولت عليه ايران، نمره 615، همان، ص 1059.
3) راويه: 1- توشه دادن و مشك كه در آن آب باشد، ظرف آب از چرم 2- ستور آبكش، شتر آبكش، اشتر و استر و خرى كه بر آن آب بار كنند (لغتنامه دهخدا)
4) دبير الملك: ميرزا محمد حسين دبير الملك فراهانى.
5) نبى خان: ميرزا نبى خان قزوينى پدر ميرزا حسين خان سپهسالار.
6) سازمان اسناد ملى ايران، سند شماره 1/ 533/ 3/ 295، اين سند در ماه ذيعقده سال 1284 از نظر ناصر الدين شاه در دوشانتپه گذشته است، يعنى بعد از بازگشت از قم.
ناصر الدين شاه خاطرات خود را از اين سفر كه در ماه شوال روى داد، تا بازگشت به تهران با ذكر وقايع جالب و خواندنى به رشته تحرير درآورد. (1)به شرح ذيل:
الحمد لله تعالى ماه رمضان را در كمال خوبى و خوشى و صحت مزاج گذرانده، روزه را تماما گرفته، قرآن ختم شد. به همه جهت (2)خوش گذشت.
بعد از انقضاى رمضان براى رفع كسالت روزه و توقف يك ماهه شهر لازم شد سفر و گردش مختصرى بشود.
به عزم شكار [در] مسيله (3)و زيارت حضرت معصومه عليها السلام از تهران (4)صبح زود سوار شدم، اما رفتن قم را در تهران بروز نداده در علىآباد حكم شد.
خلاصه رخت پوشيده از در كوچه شمس العماره سوار شديم، وليعهد و قايممقام (5)[در] ديوانخانه بودند، صحبتى شد. بعد سوار شدم. اغلب نوكرها در ركاب بودند، از كوچه سواره رفتيم، از توى باغ لالهزار گذشته از راه بالاى نگارستان رفتم سر جاده (6)قنات سردارى. سردار كل، (7)ساعد الملك، (8)همه صاحبمنصبهاى توپخانه، افواج سواره و غيره بودند. توپچى، افواج تازه، كهنه صف كشيده بودند، همه را ديديم، جمعيت زيادى بود، از هر قبيل، از افواج و غيره گذشته باز با سردار و قايممقام صحبت كرديم. وليعهد و قائم مقام مرخص شدند فردا به آذربايجان مىروند. فرهاد ميرزا (9)هم ديروز مرخص شد برود كردستان. [به] قائم مقام [و] سردار گفتم بروند، ما رانديم.
امين نظام، (10)رحمت الله خان آمدند. امين نظام مرخص شد برود آذربايجان.
1) اصل: 4 شنبه
2) اصل: در متن خاطرات ناصر الدين شاه بجاى «شوال» اشتباها «رمضان» درج نموده است.
3) مسيله: نام يكآبادى نزديك قم با عرض جغرافيايى 34 درجه و 50 دقيقه و طول جغرافيايى 51 درجه و 29 دقيقه و ارتفاع 795 متر از سطح دريا. دكتر محمد حسين پاپلى يزدى، فرهنگآباديها و مكانهاى مذهبى كشور، بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى، 1367. مشهد. ص 535
4) اصل: طهران
5) قايممقام: ميرزا صادق يا ميرزا محمد صادق نورى قائممقام برادرزاده ميرزا آقا خان نورى صدراعظم، امين الدوله نيز لقب وى بود ولى زمانى كه مورد غضب شاه قرار گرفت اين لقب به فرخ خان امين الملك داده شد. ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 2، ص 168- 171.
6) اصل: جعده
7) سردار كل: عزيز خان مكرى سردار كل وزير جنگ كه در زمان اين سفرنامه وزير جنگ بوده است.
8) ساعد الملك، ميرزا احمد خان ساعد الملك يگانه فرزند ميرزا تقى خان اميركبير از همسر اول بوده است كه در سال 1254 تولد يافته و در سال 1275 پس از عزل ميرزا آقا خان نورى به منصب سرتيپى نايل و در سال 1276 ملقب به ساعد الملك شد. در سال 1277 رياست قشون آذربايجان به وى واگذار گرديد و مطابق همين سفرنامه در سال 1284 درگذشته است. ر. ك. مهدى بامداد، شرححال رجال ايران، ج 1، ص 94.
9) فرهاد ميرزا، منظور فرهاد ميرزا معتمد الدوله عموى ناصر الدين شاه است.
10) امين نظام، محمد صادق خان قاجار شامبياتى امين نظام.
رفتيم، از نجفآباد گذشته بالاى ده غدير، آبى جمع شده بود به ناهار افتاديم.
قائم مقام آنجا پيدا شد، پارهاى حرفها داشت، فرمان فهرست آورد، نوشتم، مرخص شد، رفت. ناهارى به اشتها الحمد لله خورده شد. حالا دو ماه به عيد نوروز مانده است، هواها خوش مىگذرد، برف هيچ در جلگه نيست و الى حال به جلگه ابدا برف نيامده است. اما كوهها پرمايه و برف است. در رمضان باران شديدى آمد. امين خلوت، (1)اديب الملك، (2)
مهدى بامداد، همان ج 2، ص 270.
پسر امين خلوت، پسرهاى امين الدوله، (3)عرفانچى، (4)اعتماد السلطنه، (5)محقق، آقا على [بودند].امروز هوا بسيار آرام و خوب است. ميرزا نظام هم بود، سياچى، (6)عليرضا خان، عكاسباشى (7)و غيره [بودند].
بعد از ناهار سوار شده رفتم، از تقىآباد و فيروزآباد گذشته رفتم چال طرخان، محمد حسين خان قاجار، نورى با محمد حسين خان آمدند.
بالاى ده چادر زده بودند، حكيم نظر على ما شاء الله دم سراپرده بود، مثل بلبل حرف مىزد. امين الملك (8)هم بود. چاى خورده، گربهها آمدند، ببرى خان، كفى خان [و] كوفته. گنجشك، غازالاق (9)زده بودم، دادم خوردند.
تيمور ميرزا پيدا شد.
عصرى حرم آمدند. بنفشه زيادى در ابن بابويه چيده بودند، دادند به ما.
از حرم كسانى كه آمدهاند. از اين قرار است:
انيس الدوله، تاج الدوله، شمس الدوله، شيرازى كوچكه، عايشه، معصومه، كرد كوچكه، فشندى، نوشآفرين.
زعفران باجى، زبيده، تاجگل، اقولبكه، خان سلطان، خورشيد، زن عمو و مريمى هم آمدهاند.
غلام بچهها: چرتى، (10)مليجك، باشى كوچكه، كاشى، جعفر قلى خان.
خواجهها: آقا سليمان، آقا عنبر، حاجى فيروز، آقا على، آقا محراب، آقا كوچكه.
قراول فوج دو است، آجودانباشى هست. صادق خان كشيكچىباشى از عقب آمد.
1) امين خلوت، منظور ميرزا هاشم خان امين خلوت است.
2) اديب الملك، عبد العلى خان اديب الملك، پسر بزرگ حاج على خان مقدم مراغهاى حاجب الدوله. ر. ك.
3) امين الدوله منظور فرخ خان امين الدوله است.
4) عرفانچى، احتمالا منظور محمد حسن خان اعتماد السلطنه بعدى است.
5) احتمالا منظور حاجى عليخان مقدم مراغهاى است. كلمه احتمالا به اين دليل بكار رفته كه وى در همين سال درگذشته است.
6) سياچى: ناصر الدين شاه همهجا مهدى قلى خان را با نام سياچى ياد كرده است.
7) منظور آقا رضا خان اقبال السلطنه ملقب به عكاسباشى است.
8) امين الملك منظور پاشا خان امين الملك است.
9) اصل: قازالاق، غازالاق يكى از پرندگان خواننده از خانواده چكاوك است كه در سواحل بحر خزر و دامنههاى البرز نيز فراوان است.
10) منظور محمد ابراهيم خان صديق خلوت معروف به چرتى مىباشد.
سارى اصلان از عقب آمد. عباسقلى خان لاريجانى در ركاب است، شاطرباشى (1)بزرگ هست. خان نايب پسر اميراخور. اميراخور هم بنا هست بيايد. ابراهيم خان نايب، حاج محمد قلى هستند. آقا ابراهيم، آقا يوسف، آقا دائى و غيره هستند. قهوهچىباشى هست، در رمضان عروسى كرده، دختر ميرزا زين العابدين ملك الكتاب را گرفته است.
شب بيرون بعد از شام قرق شد، بعد خوابيديم.Unchi ]غنچه] (2)
بايد به علىآباد دبير الملك (3)برويم.
صبح از خواب برخاسته (4)رفتيم حمام، بعد سوار شده رانديم، به كالسكه نشستم، راهش بد نيست، از قلعه كوچكى است، مزرعه همين چال طرخان است، تا از دو سويه ده ميرزا شفيع مستوفى مرحوم و قشلاق شاهسون قورت بگلوها گذشتيم، راه به علت هرز آبها بد بود و نهر داشت، اما ساخته بودند. حسين مركن يك آهوى ماده در ماهور زده آورده بود، نصر الله سفاهت مىكرد، ترمستائى (5)به غازالاق مىانداخت.
بعد به ناهار افتاديم. حكيم طولوزون، تيمور ميرزا بودند، همه پيشخدمتها هم بودند حسين خان هم پيدا شد، شنقار (6)و لاچينها را طلبيدند، تماشا كرديم، نصر الله بالابان خودش را طلبيد، دهل باز مىزد، داد مىزد، سفاهت غريبى مىكرد.
آقا وجيه هم آمده است. محمد رحيم خان ننر هم بود، ميرشكار با اتباع هستند.
بعد باز سوار كالسكه شده رانديم، هوا بسيار خوب بود، اما راه خيلى دور است، پهلوى دست راست ده قنبرآباد خالصه انيس الدوله، آقا محمد حسن مرحوم، خمارآباد حاجى محمد على شاهزاده عبد العظيمى و غيره بود. سر راه هم حسينآباد حاجى محمد على بود.
اين طرف رودخانه از رودخانه گذشته آب زيادى داشت، رفتم منزل، دبير الملك اطاق ساخته است، سفيدكارى، بخارى داشت، شيرينى و غيره چيده بودند، خود دبير هم بود، بنا شد از مسيله ان شاء الله برويم قم. پسر اميراخور (7)را حكم شد برود صبح قم.
1) شاطرباشى بزرگ، منظور محمد قلى ميرزا شاطرباشى است.
2) دو كلمه جهت رعايت شأن قلم حذف گرديد. از اين به بعد هركجاى اين مقاله كه آخر پاراگراف 4 نقطه درج گرديده همين دو كلمه است كه حذف گرديده است.
3) دبير الملك، ميرزا محمد حسين دبير الملك فراهانى
4) اصل: برخواسته
5) منظور ترمسه است كه وزنهاى است معادل هشت گندم و دو نخود (فرهنگ نفيسى)
6) شنقار از پرندگان شكارى است كه سنقر نيز ناميده مىشود. از گونههاى باز است كه بومى مناطق سردسير است و پرندهاى است بسيار زيبا و خوشخط و خال ... (ر. ك. روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه قاجار، دكتر منوچهر ستوده، چاپ گيلان، 1367، ص 104).
7) اميراخور: رئيس اصطبل، رئيس اصطبل سلطنتى (لغتنامه دهخدا)
شب بعد از شام قرق (1)شد، اميراخور آمد، محمد على خان آمده است، مىگفتند علاء الدوله (2)هم آمده است.
حاجى حكيم و غيره قدرى خواندند، دو نفر خوانندههاى والده شاه را هم نورى آورده بود مىخواندند. بعد رفتيم خوابيديم. [انيس الدوله]Enis ....
ملكآرا، محمد تقى ميرزا، ابراهيم چرتى، ابو الحسن خان، ميرزا على خان، صاحب جمع آمدهاند.
امروز ابراهيم خان نايب اسب خالدار تركمانى را سوار بود، اسبى گريخته بود، عقب كرد بگيرد، از اسب پرزور خورد زمين. الحمد لله عيبى نكرد.
امروز بايد رفت مسيله، صبح رفتم حمام، سرد بود، خيلى ايستاده به زحمت گرم شد، بعد از حمام رخت پوشيده سوار شديم. با اميراخور و غيره [و] نسقچىباشى صحبت كنان رفتم.
آقا مستوفى چاه زيادى مىكند، پرزور كار مىكردند مىخواهد از آب كرج به دير ببرد، آبادى كند. سوارهها را مرخص كرده در دامنه ماهور، سياهپرده نشسته ناهار خورديم. ميرزا نظام و دكتر بحث كردند، خنديديم. افشار بيك هم آمده بود.
بعد از ناهار اغلب سوارهها را مرخص كرده، خودمان با تفنگدارها، آقا كاستينگر (3)
چاپخانه و كتابفروشى على اكبر علمى، بىتا) ص 306.
خان، قهرمان خان و غيره ميرشكار و اتباع، رحمت الله خان، فتحعلى خان، سياچى، آقا وجيه، محقق، عرفانچى، موچول خان، حسين خان، ماشاء الله خان، ميرزا عبد الله، عباسقلى خان لاريجانى [رفتيم].خلاصه رسيديم به صحرا، آهوى زيادى دستهدسته از اطراف مىدويدند. چهار پنج دفعه دماغ آهو گرفتم، بسيار خسته شدم، يك تكه بزرگى را زخم كارى زديم، رفت نيفتاد.
بعد باز دماغ گرفته چيزى نشد. بعد نزديك اردو به دسته آهويى رسيديم، تنها بودم، دماغ گرفته آهو آمد، يك ميش سرگل را زدم، جابهجا خوابيد. بعد كالسكه آوردند، رفتم
1) اصل: قورق
2) علاء الدوله، منظور محمد رحيم خان علاء الدوله است.
3) اصل: آقا گستر خان، منظور جنرال كاستينگر خان است اين شخص كه اتريشى بود در سال 1294 به دستور ناصر الدين شاه راه شوسهاى به طول 120 ميل از آمل به تهران كشيد و در يكى از منازل آن راه به تقليد پادشاهان ساسانى صورت ناصر الدين شاه را بر سنگ نقش كردند كه بر اسب نشسته و دوازده نفر از امناى دربارى بر گرد او حلقه زدهاند. ر. ك. ح، پژمان بختيارى، تاريخ پست و تلگراف و تلفن، (تهران:
توى كالسكه باد سردى مىآمد، عرق كرده بودم، چاى، پرتقال خورده شد، آئى آمد، تكه آهويى زده بود، ولى هم دو عدد زده بود، رحمت الله يك عدد، صادق دو عدد.
بعد قره خان غلام آمد، ميرشكار زخمى ما را خوابانده (1)است، سوار كالسكه شده رانديم، رسيديم به ميرشكار، گفت آهو اينجا خوابيده بود، حالا برخاسته زد به آب مرداب، رفت آن طرف توى نىها، دو پياده با يك تازى فرستاده بود، مىكشيد به كار، از توى نىها آهو درآمد، تازى چسبيد كله كوهها گرفته زنده آوردند، سرش را بريديم، همان تكه زخمى ما بود، بسيار خوشحال شدم.
آمديم منزل، قره چادر سردارى را زده بودند، بسيار خوب بود، بعد از شام قرق شد، مردانه شد، بعد خوابيديم. الحمد لله.Mesumeh ]معصومه] ....
صبح رفتيم حمام، بعد ناهار را منزل خورده بعد از ناهار سوار شديم از رودخانه گذشتم رو بهطرف دامنه 12 امام. از آب كه گذشتيم از عقب سوارهها كه مىگذشتند فرو مىرفتند به آب، ماشاء الله خان توى آب افتاد، سه چهار نفر ديگر افتادند، محمد تقى ميرزا هم همراه بود، على رضا خان مىگفت اسب محمد تقى ميرزا بيخود توى صحرا خوابيد، محمد تقى ميرزا زمين خورد، بسيار خفيف شد.
خلاصه تيمور ميرزا و ميراخور، محمد رحيم خان، ميرشكار و غيره و غيره، هاشم، بودند.
امروز از دو آب ديگر گذشتم، در صحرا دُرنا بود، تيمور ميرزا هرچه سياه چشم انداخت نمىگرفت، مىگفت قرهقوش آسمان است، قوشها مىترسند.
در صحرا توى نيزارهاى كوچك و لشابها (2)اردك، غاز، (3)حقار (4)سفيد و غيره زياده از حد بود. چيزى نزدم. تيمور ميرزا بعد تنها رفت براى درنا، يكى گرفته بود، زنده آورد منزل. عصر بلندى بود، به منزل برگشتيم، شب بعد از شام مردانه شد. محقق روزنامه سفر عتبات عليرضا خان را مىخواند، محمد على خان بود، بسيار خنديديم. بعد
خوابيديم.
صبح از خواب برخاسته ناهار را در منزل خورديم. دبير الملك، نسقچىباشى را خواستيم، قرار راه قم را داديم كه برويم دير از آنجا به حوض سلطان. پسر اميرآخور از قم نوشته بود كه راه كاج و قمرود بد است.
بعد از ناهار سوار شديم، ميرشكار طايفه زرگر را چون به قرق سياه پرده مال سردار بودند، سوار و جمعيت فرستاده چاپيده بود، گوسفند، شتر و غيره آورده بود، گفتم اموالشان را پس بدهند، چوب بخورند، به سردارى رحمت الله اين كار را كرده بود.
خلاصه رفتم سياهپرده. حكيم طولوزون (1)هم بود، همهجا عقب سر من اسب مىتاخت. كاظم خان و عبد القادر خان و پسر مظفر الدوله هم ديده شدند. هاشم خان، رحمت الله خان، محمد رحيم خان، تيمور ميرزا، محمد تقى ميرزا، عليرضا خان، محمد على خان، على كچل و غيره و غيره بودند.
آهو امروز كم ديدم، دو سه سر گرفتيم از آهو، چند تير خوب انداختيم نخورد. آخر يك دسته آمد، اسب انداخته ترسيديم. انداختم چيزى نيفتاد.
قدرى كه راه رفتم از دور پسر ابراهيم خان پيدا شد، اسبش هم گريخته بود، آهوى نر پارساله بغلش بود، معلوم شد، زخمى حالاى من است، رفته بود قدرى جلو خوابيده بود، پسر ابراهيم خان گرفته بود آورد، بسيار ذوق كرديم.
ميرزا نظام (2)امروز به سياهكوه براى جستجوى معدن مىرود.
بعد به كالسكه نشسته آمديم منزل. حاجى حيدر ريش، زلف زد.
امروز هم يك درنا پسر تيمور ميرزا گرفته بود. يك تكه آهو هم پسر مظفر الدوله آورد.
سياچى مىگفت تازى من يك آهو گرفت، يك شتر سوارى به ضرب چماق از من گرفت برد، يك تكه آهويى كه دستش شكسته بود يكى از جلودارهاى ما آورده بود، گويا زخمى من بوده است.
1) طولوزانTholzan ، دكتر طولوزان فرانسوى كه از اطباى قابل فرانسه بوده است و در سى و هشت سالگى به خدمت ناصر الدين شاه درآمد و تا پايان كار وى در ايران ماند. ر. ك. دكتر عبد الحسين نوائى، شرح حال عباس ميرزا ملكآرا، ص 378.
2) ميرزا نظام، ميرزا نظام الدين خان مهندس الممالك متولد 1260 ه. ق در قريه برزآباد كاشان و از شاگردان اعزامى به اروپا در سال 1275 ه. ق ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 4، ص 387.
شب بعد از شام مردانه شد، پيشخدمتها آمدند، حكيم آمد، روزنامه خواند. بعد خوابيديم.Nuch ]نوشآفرين] ....
صبح از خواب برخاسته رفتم حمام سرتنشورى. حاجى حيدر، ملك محمد بودند.
بعد از استحمام بيرون آمده ناهار خورده، بعد از ناهار سوار شدم. از آب رودخانه گذشته رو بهطرف اردكزارها رفتيم. در راه با ناصر الملك (1)صحبت كردم، كارى داشتم، گفتم.
اميراخور و قوشدارها رفتند به 12 امام. ما رفتيم از سياه چادرها گذشته، ميرشكار آمد، پياده فرستاده بود، اردكها را برانند، ما هم پياده شده از نهرها و آبها كه راهش را ساخته بودند گذشته وسط جنگلها و آبها كمه ساخته بودند، از نى بد ساخته بودند. سرش باز بود، تنگ هم بود. من، ميرشكار، محمد رحيم خان، سياچى، آقا وجيه، آقا كاستينگر خان، خيلى توى كمه نشستيم. در اين بين باد و باران شديدى آمد، تفنگها را تر كرد، رختها تر شد، در اين بين اردك زيادى مىآمد، از بالاى سر مىگذشت، اما روى كمه باز بود، ما را مىديدند، كج مىرفتند، بقدر دو ساعت مانديم، پيادهها هى مىرفتند، مىپراندند، با تفنگهاى ته پر مىانداختيم، سه عدد اردك روى هوا زدم، دو تا را يك نر، يك ماده با يك تير روى هوا زدم، هردو افتادند. خوب زدم، دو نر ياشلباش، يك ماده. بعد آفتاب شد.
آمديم آفتابگردان، چاى خورده رفتم منزل. و صاف مصاف امروز ملاحظه شد، اما مجال حرف و فضولى نكرد، مانده است به فردا. سياچى يك تازى از برادر رجب به زور گرفته، گريخت منزل، فرستادم بگيرند پس بدهند، بدهند به برادر رجب.
عصرى آمدم منزل، باد سردى مىآمد، قرق شد. زنها آمدند، گفتند در شهر دزد به خانه انيس الدوله رفته است، اوقاتم تلخ شد، دستخط به حاجى آغا يوسف و والده شاه نوشتم.
پسر اديب الملك آمده بود با گلوى باد كرده دستمال بسته بود، كلاه نمد كرمانى در سر، تركيب غريبى شده بود. آقا مردك هم آمده بود، از شهر، با كوچولو.
1) ناصر الملك، منظور محمود خان ناصر الملك همدانى جّد ميرزا ابو القاسم خان ناصر الملك مىباشد.
شب را بعد از شام قرق شد، نقال آمد، قدرى نقل گفت، بعد خوابيديمTadj Gollemoitier
محمد تقى خان شمرانى با پسرش امشب پيدا شدند.
صبح از خواب برخاسته رفتم حمام. بعد سوار شده، باد شديدى بسيار بسيار سرد مىآمد، كالسكه را دير آوردند، بسيار اذيت كرد. بعد سوار كالسكه شدم. رانديم از جنگل براى دير، اما به دير نرسيده در جنگل به ناهار افتاديم. طولوزون، يحيى خان روزنامه خواندند. همه پيشخدمتها بودند. مصاف سر سوارى آمد، فضولى كرده اسبدوانى كرد.
بعد از ناهار سوار شديم رو به سياهپرده، امين خلوت و كاشيها، صاحب جمع و تازىها، نفر و كله كوها، همه رفتهاند. امروز به كوير (1)و آخر جنگل، متصل دستهدسته آهو بود كه از طرف آنها گريخته، به سياه پرده مىآمد. اما باد پدرسوخته نمىگذاشت شكار بشود.
خلاصه من، ميرشكار، سياچى، ابراهيم خان، آقا كاستينگر خان، قهرمان خان، آقا وجيه، آبدار رفتيم جلو، سوارهها عقب ماندند ميرشكار را هم براى يك دسته آهو پرت كردم رفت، نتوانست كارى بكند. من دو دفعه جلوگرفتم، تفنگ نينداختم، نشد بيندازم، بعد يك دسته آهو از چپ به راست آمد، اسب انداختم دماغش را خوب بريده رسيدم نزديك در، تاخت، پرزور. با تفنگ تهپر 4 پاره انداختم، به تكه بزرگ خورد، قدرى راه رفت. تازىدارهاى ما رسيده تازى كشيدند، ده قدم برده گرفت. رسيديم تكه ده ساله بسيار خوبى بود، با وجود باد شديد الحمد لله شكار خوب شد. بعد ديگر شكار نرفته به كالسكه نشسته راندم.
نزديك اردو يك آهو درآمد، ماده، بسيار خسته و مانده، همه سوارهها دوانده تفنگ زياد انداختند نخورد. سياچى، آقاوجيه و غيره تازى كشيدند. سياچى آمد كه تازى يورقه
1) اصل: كبير
گرفت. رحمت الله آمد، گفت من با 4 پاره زدم.
خلاصه وارد منزل شديم. شكارى كه امروز شد از اين قرار است:
من زدم [يك] عدد، پسر مظفر الدوله با آدمهايش 6 عدد، رحمت الله [يك] عدد، ولى [يك] عدد، عباسقلى خان لاريجانى [يك] عدد، پسر قهرمان خان [يك] عدد، تازيهاى سياچى 2 عدد، امين خلوت رفته بود كوير 7 عدد فرستاده بود، پسرش آورد، مىگفت امين خلوت در كوير زمين خورد. دو سه عدد ديگر هم آوردند.
شب بعد از شام مردانه شد، محمد رحيم خان را آوردم گفتم تو امروز چه كرده [اى]، گفت هيچ، رفتم جنگل آهوگردانى بكنم. همهجا سوار و آدم بود، چيزى نديدم. در اين بين ملك منصور اشرك از شهر آمده بود، به حضور رسيد. قدرى مزخرف گفت. بعد خوابيديم.Chemsedole ]شمس الدوله]
صبح رفتم حمام، بعد سوار شده از رودخانه گذشته رفتم براى كمه اردك، ناهار را نزديك كمه خورده، بعد با ميرشكار، محمد رحيم خان، على رضا خان، موچول خان، افشار بيك، سياچى و غيره رفتم كمه، كمه را آئى بسيار خوب ساخته بود. هرقدر نشستيم چيزى نيامد. بسيار خفيف شده برگشتيم منزل.
عصرى شترهاى خودمان و مردم مثل اميراخور، رحيم خان سرهنگ، رحمت الله خان را دعوا انداختيم، تماشاى زيادى داشت، عوام و خواص اردو همه به تماشا آمده بودند. حاجى مشهدى قلى آقا امروز در سر ناهار اشعار غريبى تازه گفته بود، خواند، (1)بسياربسيار خنديديم، خيلى بامزه بود، ترجيعبندى (2)گفته بود، ترجيع اين بود:
مرحبا، مرحبا، مرحبا، واقعا طورى مزخرف گفته بود كه امكان ندارد ديگرى بتواند اين طور بگويد.
شب بعد از شام مردانه شد. حكيم طولوزون آمد، كتاب مضحكه «موسيو ويوبوآرا» مىخواند، با اشكالش تماشا كرده بسيار خنديديم. بعد خوابيديم.
امروز بايد رفت محاذى دير بهرام، لب رودخانه شور منزل كرد:
صبح از خواب برخاسته سرحمام رخت پوشيديم. بسيار سرد بود، بعد سوار كالسكه شده رانديم. از سياه پرده سوارهها و غيره همه بودند. امين خلوت و غيره رفتهاند كوير، اميراخور هم نبود. سياچى هم نبود. رانديم، دو فرسنگى كه رفتيم سوار اسب شدم، تفنگ بر دوش، ميرشكار و غيره بودند. آهو [ها] از جنگل تكتك مىآمدند. در جنگل جلو دو تكه آهو را گرفتم. زمين خار و غيره بود، اسب نمىديد، آهو از دور گذشت، انداختم، تكه زخمى شد، رفت. بعد نزديك رودخانه شور يك آهوى تكه آمد، اسب انداختم، روى تاخت زدم، افتاد. تكه چر بود، بسيار ذوق كردم، همانجا پياده شده رفتم كنار رودخانه به ناهار افتاديم، آفتابگردان بند نمىشد، توى كالسكه ناهار خورديم، در اين بين سه آهو از جنگل سواره دوانده آوردند، يكى از آنها از كال (1)رودخانه جست آمد كنار رودخانه، ما را ديد زد به آب رودخانه غرق شد، بعد درآمد، جلو رودخانه كال بزرگى بود، خواست بجهد بالا، نشد، افتاد زمين، دو سه دفعه جست افتاد زمين. زياد تماشا داشت، تازى كشيدند، اين دفعه از گال جست رفت، تازى هم نگرفت.
حاجى مشهدى قلى آقا باز شعر خواند، پيشخدمتها بودند. بعد از ناهار سوار شده از رودخانه گذشتم، شتر كلايى قدرى بودند، بچه زاييده بودند، تماشا كرديم، از آنجا رفتيم دير آنجا را تماشا كرده آمديم منزل. يك خرگوش هم زدم، يك تكه آهو ميرشكار، يك تكه آهو ولى زدند. يك تكه هم غلامان شاهسون آوردند، چهار ساعت به غروب مانده آمديم منزل.
الحمد لله خوش گذشت، يك آهو هم جلوداران آوردند، صاحب جمع به كوير رفته بود، دوازده عدد تكه آهوى بزرگ با تازى گرفته آورده بود. سه چهار آهو هم امين خلوت گرفته بود.
شب، بعد از شام مردانه شد، طولوزون، يحيى خان، محقق و غيره آمدند، تارچى، سنتورچى آمده قدرى زدند. بعد خوابيديمUnchi Kameleni ....
1) كال: زمين شكافته و آبكند، و آبكند به فتح رابع و سكون نون و دال ابجد، زمينى را گويند كه آب آن را كنده باشد و چاكها و جرها در آن افكنده (برهان قاطع).
بايد رفت به حوض سلطان. صبح چهار از دسته رفته سوار شديم، راه كالسكه خوب بود، رانديم، همه سوارهها و اهل اردو بودند، رو به مشرق رانديم، راه امروز پنج فرسنگ مىشود، از دامنه كوه مرّه كه در طرف دست راست بود گذشته منزل رفتم. الى نيم فرسنگ به منزل مانده پيدا نبود، منزل در گودى است، بين راه به ناهار افتاديم، بعد از ناهار سواره رفتم، به ناهارگاه حرم رفتم، زنها را تماشا كردم.
بعد رفته باز كالسكه نشستم، دو دفعه ابراهيم خان آمد كه آهو مىآيد، از كالسكه درآمده سوار شدم. آهوها بد رفته تفنگ نينداختم. امروز چيزى نزدم اما آهو از سمت كوير خيلى مىآمد، از عقب ما مىگذشت. هاشم، سياچى، على رضا خان، محمد على خان و غيره و غيره به كوير رفته بودند. مردم با تازى و تفنگ شكار كردند ميرشكار [يك] عدد، آئى [يك] عدد، رحمت الله [يك] عدد، دائى انيس الدوله [يك] عدد، محقق با تازى و دعوائى با سياچى [يك] عدد، سياچى با تازى [يك] عدد. ملك ايرج ميرزا با هادى خان، دبير الملك و دعوائى [يك] عدد، بقدر ده آهوى ديگر غلام متفرقه گرفته و زده بودند.
سه ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم، آقا سعيد از شهر از جانب والده شاه آمده بارخانه آورده بود، آقا مستوفى و غيره بارخانه فرستاده بودند.
هواى اينجا خوب و ملايم است.
بعد از شام قرق شد. پيشخدمتها، طولوزون و غيره آمدند، «ابژامه» را تمام كرد. شب مهتاب خوبى بود خوابيديم.Enis ]انيس الدوله] ....
بايد رفت به پل دلاك، صبح از خواب برخاسته رفتيم حمام، رخت پوشيده سوار شدم، رفتم كاروانسراى ميرزا آقا خان را تماشا كرديم. چاپارخانه، آب انبار بود، سربازى كفتار زنده بزرگى گرفته بود، ولش كردم. قدرى از سواره اينانلو آمده بودند، ديده شد.
بعد سوار كالسكه شده رانديم، راه كوير است، مثل كف دست، حاجى محمد حسن بيك از شهر آمده بود، ديشب پسر حاجى ميرزا رحيم آمده بود، رانديم رانديم دو سه آهو از سمت چپ آمد، رفت به راست نگرفتند، سه فرسنگى كه راه رفتيم، دست چپ توى كوير به ناهار افتاديم، زمين خيلى صاف و خوب بود. قدرى اسببازى با نيزه كرديم، يحيى خان، محقق هم بازى كردند، خوب اسببازى كردم، بعد عرفانچى را گفتم نيزه بازى كرد. خنديديم، طولوزون و غيره همه بودند.
بعد از ناهار سوار شده رانديم، دو فرسخى كه رفتم به كاروانسراى صدرآباد رسيديم. آب انبار و غيره داشت، خراب است، بايد تعمير شود. از صدرآباد كه مىگذرند كوير تمام مىشود، زمين سنگلاخ است و سفت، يك فرسنگى هم رفتم از ماهورهاى كوچك گذشته جلگه قم وارد و پيدا شد، اردو كنار رودخانه پل دلاك افتاده است، من رفتم لب رودخانه دم چادر محمد رحيم خان، آب زيادى داشت، رودخانه گلآلود مىآمد.
هوا امروز ابر و قدرى سرد بود، وارد سرادپرده شدم، باد شديدى آمد، تجيرها (1)را انداخت. بعد باران آمد، بعد هوا صاف و خوب و ملايم شد.
احمد خان از شهر آمده بود، با شاهزاده پيشخدمت پسر پرويز ميرزا جقه و جواهر آورده بودند. نور محمد خان پيشخدمت هم از شهر آمده بود. در صحرا ديدم كتابچه عرايض ديوانخانه را آورده است. از وزير خارجه، (2)سردار، امين الدوله و غيره كاغذ زياد رسيده بود. جوابهاى وزير خارجه را عصرى نوشته دادم بردند.
شب بعد از شام قرق مردانه شد. باز جواب كاغذهاى امين الدوله و غيره را نوشتم. آقا سليمان چند روز بود ناخوش بود، امروز عصرى ديدم آقا چمان چمان آمده بود، به سراپرده، مىگفت فشتم درد مىكرد.
شب بعد از شام مردانه شد، قدرى صحبت شد، مهتاب خوبى بود و هوا گرم و آرام بود.Chirasi كوچكه.
بايد رفت به شهر قم.
ديشب بىخوابى سرم زد، نصف شب باد مغربى برخاست، بسياربسيار شديد طوفان كرد. ابر شد، باران آمد، برف آمد، بعد هوا صاف شد اما باد شديد شد. جميع تجيرها افتاد، چادرهاى اندرون مردم همه خراب شد، الى صبح خوابم نبرد و بسيار سرد شد.
صبح با كسالت هرچه تمامتر از خواب برخاستم، مردانه رفتيم حمام بطور لخت، هر كس احوالات ديشب خود را تعريف مىكرد چادر پسر على رضا خان و غيره خراب شده بود، رخت پوشيده سوار شدم. هيچكس نبود، رفتم دم پل و كاروانسرا، عبور از پل نمىشد. بنه و شتر و غيره گرفته بود، هاىهاى غريبى بود. از زور باد و سرما نشد روى اسب ايستاد، پياده شده رفتم به كالسكه، قدرى نشستم، راه باز شد. سوار شده رفتم، از پل گذشته دو سه چشمه پل خراب شده است، بايد ساخته شود.
بعد سوار كالسكه شده رانديم باد بسيار شديدى مىآمد، مردم هيچ حالتى نداشتند، اگر منزل شهر قم نبود همه مردم مىمردند. سه فرسنگى كه رفتيم دست چپ به ناهار افتاديم، بسيار سرد بود، حكيم آمد، قدرى روزنامه خواند، جقه (1)سردارى الماس استعمال شد، اما بسيار بىمزه، در اين سرما.
به كالسكه نشسته رانديم، از شاطر آينه خواستيم، مدتى طول كشيد. بعد ديدم آئى آمد، دم كالسكه گفتم آئى، نهوار، (2)گفت شاطر آمد خواست، معلوم شد شاطر عوض آينه آئى را آورده است.
خلاصه راه امروز 4 فرسنگ مىشد، سر راه چند قلعه و آبادى و قهوهخانه منحوس ميرزاى البرز كرده است. به خاك فرج (3)رسيديم، حرم آنجا بودند، آقا موچول با شاهزادههاى قمى و غيره و غيره به استقبال مىآمد، معرفى مىكرد، ميرزا سيد يوسف گيلانى يعنى تفرشى نايب الحكومه است، جلو آمد. اميرآخور با حاجى ملا صادق مجتهد و غيره آمد، استقبالچى زيادى بود، اما از باد و سرماى شديد ممكن نبود سوار شوم.
نزديك شهر سوار شدم، از رودخانه گذشته خيلى آب داشت، از دريچه به عمارت از
1) جقه: جقهاى ساخته از پر پرندگان كه بر بالاى پيشكلاه پادشاهان ايران است (لغتنامه دهخدا).
2) «نهوار» به لهجه آذرى به معنى چى هست؟
3) خاكفرج كه امروزه به فرجآباد معروف است، دهى است از دهستان قمرود بخش مركزى شهرستان قم، واقع در سى هزار گزى شمال خاورى قم. ناحيهاى است واقع در جلگه، از رودخانه قرهچاى مشروب مىشود و ساكنان آن از طايفه شاهسون هستند (فرهنگ جغرافيايى ايران، همان ج 1).
آنجا به زيارت رفتند، سر قبر شاه مرحوم خاقان مرحوم رفتند، آمديم در تالار سلام، قدرى خوابيديم، نقال نقل گفت، بعد آلاچيق گفتم در جايى زدند، زياد سرد بود، شب را آمدم بالاخانه، پيدا كرده شام آنجا خورده در بالاخانه بلافاصله بعد از شام خوابيديم.
الحمد لله خوب خوابيديم، زنها هم عصرى زيارت رفتند، گربه كوفته چندى است مست شده است.
*** آقا محمد كريم شيرازى پيشخدمت قديمى ما كه در آخر متولى مقبره شاهنشاه مرحوم شده است، ملاحظه شد، با كلاه بلند قديم و لهجه شيرازى، محمد هادى ميرزا روز ورود استقبال آمده بود با چند نوكر چكنته و يابوى لكنته، (1)معلوم شد توقف شاهزاده چندى است در قم است.
متولىباشى عمامه سبز بسياربسيار بزرگى دارد، ....... (2)كشتزارهاى حضرت عبد العظيم عليه السلام كه در عظم خلقت مشهور دورونزديك است بايد بشود.
قجر آقاى فراش خلوت در قم ملاحظه شد، سؤال شد اينجا چه مىكنى؟ [گفت]، دو ماه است اينجا زيارت مىكنم. پسر ملا هاشم مرحوم متولى قبر قهرمان ميرزاى مرحوم در سر قبر او ملاحظه شد. به ملا هاشم بسيار شبيه بود اما بىزبان فقير بود، برخلاف پدرش.
در توقف قم رودخانه را گرفته قدرى رو به جنوب رفتم. صارم الدوله از تهران آمده بود، ملاحظه شد.
دو خرگوش يك تيهو زدم، تيهو كمى بود، رفتم به ماهورهاى قرمز بود، سه گرگ بودند، خوب مىشد زد، ولى و آقا كاستينگر خان رفتند سر بزنند پايين بيايد، بد سر زدند، رفتند بالا، قدرى گشتم، برگشتم منزل.
رفتم زيارت، ميرزاى البرز، اميراخور و غيره بودند، فرمايشات تعميرات و غيره شد.
مستوفى الممالك سر قبر پدرش را گچبرى مىكند و خوب مىساخت.
ملاهاى قمى: آقاى سيد جواد است، حاجى ملا صادق، آقا حسين انصافا مرد خوبى است، آندو نفر ديگر با هم بسيار بد هستند. حاجى ملا صادق بسياربسيار شبيه است به
ميرزا نصر الله گمرك، حاجى ميرزا على مقدسى ساعت زنگدار بزرگ خوبى ساخته است، متصل كار مىكند و زنگ مىزند. حاجى ميرزا على مقدسى دو شب به مراجعت مانده رسيد به قم، ناخوش بوده است با چهره زرد زعفرانى، باقى دگر خودت مىدانى.
حسينقلى خان برادر خاقان مرحوم اسلحه خودش را در وقتى كه اينجا دربست بوده است، وقف حضرت صاحب الزمان (ع) كرده است. متولىباشى اسلحهها را در صحن ايوان حضرت چيده تماشا كرديم. اسبابهاى بسيار خوب بود. كلاهخودى بود زمّرد و لعل تكتك داشت و يك ياقوت كبود بسيار خوب داشت. نيزه بود كلونى طلاى منبتكارى بسيار خوب، قدارههاى خوب. يك شمشير مرصع زرگرى هندى داشت، بند شمشير يشمهاى كوچك روى يشمها ياقوت نشانده بودند. زره قلچاق، (1)تفنگ طپانچه، [به] عكاسباشى حكم شد عكس اسلحهها را انداخت. آقا سيد جواد بسيار ملاى ... (2)زبردستى است.
يك روز رفتم تلگرافخانه (3)كه عاريتا (4)آورده بودند به يكى از بالاخانههاى مدرسه نزديك صحن، با تهران و غيره حرف زده شد.
شاهزاده اعتضاد مىگفت ساعد الملك خيلى ناخوش است بطورى كه مأيوس بودند، 9 روز است ناخوش شده است. حبيب ديوانه، محمد على خان، محقق مىگفتند اينجا آمده است.
طوايفى (5)كه در قم هستند:
زند، خلج، حاجى حسينى، بيگدلى.
حاجى محمد رضا خان زند از اعيان قم است، با محمد رحيم خان خويش است، به اقرار خودش. هشتاد و پنج سال دارد، اما حكيم نظر على مىگفت بيشتر از هشتاد و پنج است. خيلى هم با بنيه و گردن قوى است، شبها شغال زيادى در شهر صدا مىكند، مثل مازندران.
دختر صاحبقران ميرزا زن متولى قبر خاقان مرحوم است، ميرزا على محمد، بدگل هم نيست. ملك منصور ميرزا مىگفت با آنها همسايه هستم. شب ديدم قالمقال غريبى از
خانه آنها بلند شد، اى عمو جان، كشتند، زدند، ملك منصور حربه پيدا نكرده، ماشه پيش بخارى را برداشته رفته بود آنجا، شخصى بود آمده بود اندرون، ميرزا على محمد به عربده كفش خودش را مىخواست، گويا در مقبره خاقان دزديده بودند. اشرك را كه ديده بود گريخته بود، اشرك در كوچه الى درب خانه اديب الملك او را عقب كرده بود، پايش [در] سوراخ رفته زمين خورده بود، به آن شخص نرسيده بود.
اميراخور قدرى تب كرده ناخوش شد، الحمد لله خوب شد، دختر صاحبقران ميرزايى كه بالا نوشتم زن ميرزا اسد الله تلگرافچى برادر ميرزا على اكبر متولى قبر خاقان است. ميرزا على محمد كه نوشتهام پدر ميرزا على اكبر است مرحوم شده است.
ميرزا على نقى حكيم الممالك شبى كه صبح مىخواستيم برويم تهران آمد قم، بسيار خفيف بود.
از قم رو به تهران حركت شد، منزل اول پل دلاك است. موافق معمول، صبح از خواب برخاسته رفتم حمام گلى عمارت قم، رخت عوض كرده وضو گرفته همه زنها بودند، بعد آمديم بيرون رفتيم زيارت. شمشير مرصعى حمايل كرده، سردارى ماهوت سياه گلابتون سفيدى پوشيده رفتيم زيارت.
ناصر الملك كه از مسيله به شهر تهران رفته بود امروز اينجا آمده بود، در صحن ملاحظه شد، پارهاى نوشتجات از وزير خارجه و غيره آورده بود.
بعد آمده از دريچه اندرون سوار شده رانديم، از رودخانه گذشته، اميرآخور آمد احوالش خوب بود، قدرى صحبت كرديم، بعد او مرخص شد، ملك منصور ميرزا هم رفت قم كه پيش اميرآخور باشد.
كركسى در سر راه نشسته بود لب رودخانه، به ميرشكار گفتم رفت به مارق، (1)تفنگ انداخت نزد، خفيف شد، بعد قدرى با رودخانه آمديم، تيهو پيدا شد، قوش انداختند، قوشها تيهو را مىبردند به چاه، بندهاى بد داشت، يعنى چاه بود، تيمور ميرزا هم
1) به مارق رفتن: در اصطلاح ناصر الدين شاه، به تيررس آمدن شكار، اعم از اينكه شكارچى به شكار نزديك شود يا شكارچى در سنگر و كومه باشد و شكار نزديك او شود ر. ك. روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه، دكتر منوچهر ستوه، به نقل از (مهندس مير شمس الدين مهنا).
پيدا شد.
خلاصه كنار رودخانه به ناهار افتاديم. از اين قرار از پيشخدمتها را گفتم دويدند:
شاهزاده الله قلى، آقا وجيه، عرفانچى، موچول خان. (1)شاهزاده پيشتر آمد، بعد از ناهار رفتيم، به راه افتاده به كالسكه نشستيم، رانديم.
هوا امروز بسيار خوب بود. سه ساعت و نيم به غروب مانده آن طرف رودخانه در جاى آن دفعه چادر زده بودند. نوشتجات وزير خارجه را خوانده جواب نوشتم.
بعد از شام قرق مردانه شد، تيمور ميرزا از شكار آمده چيزهاى عجيب گرفته بود:
درنا دو عدد زنده، ترمتاى [يك] عدد زنده، قرقى [يك] عدد زنده، توكا، تيهو، قازالاق.
خلاصه شب را بعد الحمد لله خوابيديم.Chemsudole ]شمس الدوله]
صبح بيدار شده حمام رفتيم، بعد سوار كالسكه شده رانديم، منزل حوض سلطان است، كالسكه در كوير بسياربسيار خوب راه مىرفت، صاف، خوب. سوار شاهسون را فرستادهايم كه از دست چپ آهو بدواند، الى آخر كوير چيزى درنيامد. آخر كوير سوار اسب شدم خيلى رانديم باز چيزى نشد. «معمارباشى از شهر آمده بود، ملاحظه شد، رفت قم، براى تعميرات آنجا». من رفتم رو به منزل، آنوقت از عقب آهوى زيادى آمده من دور بودم، سوارها، تازىدارها در صحرا دواندند، چند آهويى گرفته و زده شد.
آقا وجيه، ميرزا عبد الله به شراكت هم يك آهو با تازى، جلوداران با تازى يك آهو، ميرشكار زده بود [يك] عدد، رحمت الله زده بود [يك] عدد. پسر مظفر الدوله زده بود [يك] عدد، سه چهار عدد ديگر شكار كردند. سه ساعت به غروب مانده آمدم منزل.
امروز سر ناهارگاه مليجك گربه ببرى خان را آورد، بسيار مىترسيد ببرى، آخر قفس گربهها را آوردند، ببرى را گذاشته آنجا بردند.
امروز عصرى در سراپرده قرق زنانه كه شد، باد تندى آمد، تجيرها را خواباند. زنها طپيدند توى آلاچيق من، جعفر قلى خان برادر سياچى عصرى با سنگ زير چشم مليجك
1) موچول خان: غلامحسين خان صديق السلطنه.
را بد زده بود. زخم كرده بود، گفتم برود بيرون، ديگر اندرون نيامد، بسيار پسره شيطانى است. انيس الدوله مىگفت ديشب غول بيابانى ديدهام. بعد از شام مردانه شد، سنتورچى، تارچى آمدند، بقدر نيم ساعت زده رفتند.
امروز دبير الملك گفت كه ساعد الملك در شهر مرحوم شده است، خيلى بهنظر عجيب آمد. روزى كه به مسيله مىآمديم صحيح بود و سوار بود، در ركاب خيلى هم آمد، اما بدرنگ و زرد و عليل بود، مزاجش خوب نبود. عصرى نوشته بودند، يعنى يحيى خان كاغذى فرستاده بود، آنجا نوشته بودند، مظفر الدوله ميرزا ابراهيم خان خمسه هم فوت شده است، در شهر. او هم عليل المزاج بود، خدا هردو را رحمت كند، چه بايد كرد، محقق مىگفت يحيى خان عصرى غشوضعف كرده است، كلاهش را دور انداخته بود، بىحال شده بود. حكيم طولوزون را خواسته بود، آورده بودند، اما خوب شد. بعد از شام مردانه شد.
امروز تيمور درناى زنده ديروزى را دست پر به شنقار داد، خوب پريد و گرفت، آفرين.
امروز بايد رفت به كنارگرد، (1)ديشب باد تندى مىآمد، صبح برخاسته سوار كالسكه شده از راه خارج شديم، سوار رفته بود از طرف دست چپ آهو براند، سواره شاهسون اينانلو رفتم با كالسكه تا رسيديم سرتپه ماهور ناهار انداخته نشستيم به ناهار، سوارهها رسيدند، آهوى زيادى آمد، محمد رحيم خان تازيهاى محقق، خود محقق و غيره را فرستادم دست بالا. آهوها همه براى محمد رحيم خان رفتند. از قرارى كه محقق مىگفت از نزديك محمد رحيم خان تفنگ انداخته نزده بود. در بين ناهار خوردن آهو آمد، من دست چرب سوار شده دواندم، نشد آهو بزنم، يعنى تفنگ نينداختم، بعد باز آمدم آفتابگردان، ديگر اشتها رفته بود، چيزى نخوردم.
بعد سوار شدم به كالسكه، افتاديم به سيلابى رو به راه رفتم، چون خيلى از راه خارج
1) كنارگرد- نام يكآبادى نزديك تهران با عرض جغرافيايى 35 درجه و 22 دقيقه و طول 51 درجه و 16 دقيقه و 945 متر ارتفاع از سطح دريا. دكتر محمد حسين پاپلى يزدى، همان، ص 462.
شده بوديم، نيم فرسنگ، بيشتر رفتم، به راه افتاديم، ملك الموت درّه بود، يك فرسنگ بيشتر طول داشت، در اين بين آهويى از جلو از ماهورها آمد، از كالسكه پياده شده سوار شدم، قدرى دوانده آهو رفت. نشد تير بيندازم. بازآمده به كالسكه نشستم. از ملك الموت درّه كه رد شديم صحرايى هم طى شد به رودخانه شور رسيديم، حاجى ميرزا بيك، پلى خوبى بزرگى، عالى بنا پى برداشته، هنوز طاق نزده است، خودش هم آنجا بود، ما از آب گذشتيم، قدرى رفته درشكه ما را معير تعمير كرده فرستاده بود.
يحيى خان هم آنجا بود، رانديم، يعنى در همان كالسكه قديمى، بعد از مسافتى به ده زيان رسيديم، از رودخانه كنارگرد رد شديم، بعد از رودخانه كرج هم رد شديم، بعد از روى پلى كه تازه در روى سياهآب ساخته بودند تازه، رد شديم، پل را ميرزا نصر الله مستوفى گرگانى ساخته است، خوب پلى بود، بعد به كنارگرد رسيديم، اردو آنجا بود، امروز آهو شكار شد، يكى آئى زد، يكى رحمت الله، يكى برادر كورتازه ميرشكار زده بود كه تازه اين برادر را ديديم، دو سه تاى ديگر آوردند.
امروز راه هفت فرسنگ بود، خيلى راه بود، دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم.
شب بعد از شام قورق شد، مردانه، بعد خوابيديم.Unchi ]غنچه] ....
نصف شب سه ساعت به دسته مانده باد شديد سختى آمد كه بسياربسيار ترس داشت. من در الاچيق خوابيده بودم، اما روى آلاچيق پوش بزرگى زده بودند. باد تكان پر زور مىداد، همه تجيرها را شكست و انداخت. پوشها را پاره كرد. گرد و خاك غريبى شد. من برخاستم، سردارى پوشيده، كلاه دريايى گذاشته رفتم بيرون، جايى محفوظتر از چادر خلا نديده يك چراغ هم آنجا برده ايستادم. آقا محراب، آقا على، پرده را گرفته، باد و باران شديدى مىآمد، بقدر يك ساعت آنجا توى سرما ايستاديم، حاجى فيروز را فرستادم برود اندرون ببيند چه هست، رفت آمد گفت چادرها هست، انيس الدوله در آلاچيق خواب است. يوشى از توى آلاچيق داد مىزد، مىترسيد، او را هم بردند اندرون، وقتى كه من توى خلا ايستاده بودم، رحيم گنهگنه آمده بود ميخ چادرها را
مىكوبيد، با يك نفر فراش متصل دعوا مىكرد، حرف مىزد.
خلاصه رفتم اندرون، آلاچيق كنيزهاى انيس الدوله چون رويش پوش نداشت محفوظ بود، انيس الدوله هم آنجا بود، آلاچيق ريخته پاشيده، باران هم چكه مىكرد.
رختخواب انيس الدوله را آوردند انداختند، يك طورى ناراحت آنجا خوابيدم، صبح برخاسته رفتم حمام رخت پوشيدم. (1)
ديشب زن عمو غول بيابانى ديده بود.
خلاصه سوار كالسكه شده رانديم براى تهران.
باز باد شديد بسياربسيار سرد مىآمد، ديروز نقشه نظم تيپ و سوارى را كشيده به امين خلوت و كشيكچىباشى داده بودم، امروز خيلى منظم بود، رانديم از كوه كنارگرد گذشته، جلگه تهران پيدا شد. ديشب برف الى قصر قاجار زده بوده است، بسياربسيار سرد بود، آقا ابراهيم آبدار رفت به دهاتش كه چند شب بماند، يحيى خان (2)هم ديشب در خانلق (3)بوده است امروز ديگر از گردنه كه گذشتم، خيلى رانديم، به ده حسينآباد مزرعه عباسقلى نرسيده كنار جاده به ناهار افتاديم، توى كالسكه ناهار خورديم، حرم آمد از پهلوى ما رد شد، چاپار خراسان آمد، در راه نوشتجات (4)را از امين الملك گرفته مختصرى خواندم. افشار بيك مىگفت كلاه مرا ديشب باد برد، حالا هم مىبرد، گم شد.
قافله [اى] مىرفت. كاكا سياه قرهچاقى هم روى بار بود، كاكا را گفتم آوردند، خيلى سياه نرهخرى بود، گفتم كيستى، كجا مىروى، گفت اسمم محبوب است، غلام آقا محمد رضاى تاجر يزدى، مىرويم به يزد، دربار هم ماهى و اسباب ديگر داشتند، يك تومان به غلام دادم.
خلاصه بعد از ناهار رفتيم رو به تهران، رانديم الى شهر، باد سرد شديد آمد، دو ساعت به غروب مانده از كوچه شمس العماره داخل باغ شديم. گفتند جعفر قلى ميرزا برادر نصرت الدوله در تبريز فوت شده است. ابراهيم خان برادر معتمد الدوله مرحوم هم
1) اصل: پوشيده.
2) يحيى خان. منظور يحيى خان مشير الدوله برادر ميرزا حسين خان سپهسالار است كه در تاريخ اين سفرنامه آجودان مخصوص شاه بوده است. ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 4، ص ص 438- 472.
3) خانلق يا خانلوقKHANLOWQ ، ده از دهستان فشاپويه، بخش فشاپويه شهر رى، طول و عرض جغرافيايى 20 51 و 20 35 و ارتفاع 918 متر از سطح دريا، دشتى، آبوهواى معتدل خشك كه در 9 كيلومترى جنوب خاورى حسنآباد واقع است. ر. ك. فرهنگ جغرافيائى آباديهاى كشور جمهورى اسلامى ايران (تهران: سازمان جغرافيايى نيروهاى مسلح، 1370) ج 38، ص 133.
4) اصل: نوشتهجات
در حالت نزع است، حاجب الدوله، حاجى رحيم خان بودند. محمد على خان پيشآمده، بخارى آتش كرده چاى حاضر بود.
عصرى رفتم اندرون، همه زنها بودند، خيلى غصه خورده بودند، از نبودن ما.
گلين خانم، والىزاده بودند. كلثوم در نظاميه است، نواب خانم مىگفتند ناخوش است.
الحمد لله تعالى سفر مسيله و قم به خير و خوبى اختتام پذيرفت. و السلام.
گفتند زينب خانم زن مرحوم ملك قاسم ميرزا فوت شد. ابراهيم خان هم فوت شد.
*** بعد از ورود از قم هواها خيلى سرد شد، يعنى بطورى سرد شد كه هيچ سال نديده بودم، سرماى زننده، بادهاى سوزناك، ابرهاى شديد، اما نمىباريد، مگر دو روزى كولاك برفى كرد، بازايستاد. يك روزش من رفته بودم عصرى ميدان مشق، ديدن چادرى كه سابقا ايلچى انگليس پيشكش كرده بود، زده بودند. بعد از تماشا رفتم لالهزار، در اطاق عمارت بالا نشسته ميرزا على نقى و غيره همه بودند. ليموى شيرين زياد خوردم، عمارت خوب نبود، با آقا دائى كجخلق شدم.
1- درباره پنجمين سفر
2- خاطرات ناصر الدين شاه از پنجمين سفر
تا سال 1287 ه. ق ناصر الدين شاه به اكثر نقاط ايران سفر كرده و ديدنيهاى داخل كشور را سياحت نموده بود. چنانچه علاوه بر ولايت آذربايجان كه زادگاه وى بود و دوران وليعهدى خود را در آنجا سپرى كرده بود، به ولايات اصفهان، گيلان، مازندران، خراسان، كردستان و شهرها و روستاهاى عرض راه اين ولايات نيز سفر كرده و بعضا سفرنامههايى از خود برجاى گذاشته بود. اينك عزم خود را جزم كرده بود كه پا را از ايران بيرون نهاده و به كشورهاى خارجى سفر نمايد، براى اين اولين تجربه چه سفرى بهتر از سفر به عتبات عاليات كه هم زيارت بود و جنبه مذهبى داشت و هم مورد قبول خاص و عام قرار مىگرفت.
در اين رابطه به ميرزا حسين خان مشير الدوله كه آن زمان در دربار دولت عثمانى وزير مختار ايران بود نوشت كه بر سبيل نذر بايد به عراق عرب سفر كرده، قبور ائمه عليهم السلام را زيارت كنم، او هم كه در پيشگاه شاه، راه تقرب و ترقى را مىپيمود و بدون وساطت وزارت خارجه با وى بطور مستقيم مكاتبه داشت، اجراى امر شاه را مايه نيل به مقاصد خود ديد (1)و براى تحقق آن آغاز به تلاش كرد.
ابتداى امر اولياى دولت عثمانى چون ايران را رقيبى در اداره امور عراق مىدانستند تن به اين تقاضاى دولت ايران نمىدادند، ولى ميرزا حسين خان با تدبير و كاردانى موفق گرديد كه دولت عثمانى را راضى نمايد كه از پادشاه ايران رسما در عتبات عاليات
1) ر. ك. خاطرات سياسى ميرزا على خان امين الدوله، به كوشش حافظ فرمانفرمائيان زير نظر ايرج افشار (تهران: مؤسسه انتشارات امير كبير، 1370) ص 26 و 27.
پذيرائى به عمل آورند، (1)لذا، به ايالت بغداد احكام فرستاده شد كه مقدم شاه ايران را بپذيرند. مشير الدوله، خود از راه حلب به عراق عرب رفت و در تهران مسافرت شاه به كربلا و نجف اعلان شد. (2)در غياب شاه پسر شانزده سالهاش نايب السلطنه گرديد و مستوفى الممالك بهسمت وزير اول، اداره تمام كارها را به عهده گرفت. رياست اردوى شاه نيز به شاهزاده حسام السلطنه (سلطان مرد ميرزا فاتح هرات) سپرده شد. (3)
محمد حسن خان اعتماد السلطنه، منتظم ناصرى، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى (تهران: دنياى كتاب، 1367)، ج 3، ص 1915.
از سوى ديگر سازوبرگ سفر با تكلف و تجمل فوق العاده آماده مىشد. خيمهها را از ترمه كشمير و زرى و حرير دوختند و ملتزمين ركاب را كه عبارت از حرمخانه و اكثر شاهزادگان و رجال بودند فرمان دادند كه لباسهاى زردوزى و مكلف بسازند و اسباب و يراق اسب خود را زرين كنند. چادرها نو پاكيزه و بزرگ باشد و نوكر و خدمه را با جامه موزون و خوب همراه بياورند. (4)و اينهمه در حالى صورت مىگرفت كه قحطى سختى در كشور بروز نموده بود و مرض وبا در غالب نقاط ايران خسارات فوق العاده زده و بيشتر دهات بدون سكنه گرديده بود.
بههر روى در بيستم شهر جمادى الثانى سال 1287 ناصر الدين شاه با اردوئى كه شرح آن رفت از باغ سلطنتآباد به عزم زيارت كربلا و به قول خودش توقف «پنجشبه» در دوشان تپه حركت نمود، به نحوى كه در روز 27 جمادى الثانى به زيارت حضرت عبد العظيم نائل گرديد، سپس از طريق ساوه، همدان، بيستون، عماديه، طاق بستان، سرپل ذهاب و قصر شيرين، در بيست و يكم شعبان به خانقين وارد شد.
در عراق پس از حضور رسمى در بغداد به زيارت عتبات عاليات نايل گرديد و در بازگشت از كربلا، ضمن عبور از بغداد، كاظمين، سامره، يعقوبيه و ... از طريق خانقين در هفدهم شوال همان سال وارد به خاك ايران شد. در راه بازگشت اردوى شاه مجددا ضمن عبور از سرپل ذهاب، كرند، ماهىدشت، كرمانشاهان، طاقبستان، كنگاور و تويسركان به سلطانآباد وارد و از طريق آشتيان و دستجرد در روز بيست و سوم ذيقعده به سمت شهر قم و زيارت حضرت معصومه حركت نمود (5)
محمد حسن خان اعتماد السلطنه، منتظم ناصرى، همان، ج 3، ص 1916.
كه ذيلا خاطرات ناصر الدين شاه به قلم خودش از زمان حركت بهطرف قم تا لحظه ورود به تهران از نظر1) ر. ك. محمود فرهاد معتمد، سپهسالار اعظم (تهران: شركت نسبى على اكبر علمى و شركا:، 1325) ص 16- 18.
2) ر. ك. خاطرات سياسى امين الدوله، همان ص 27.
3) ر. ك. عبد الله مستوفى، شرح زندگانى من (تهران: زوار، 1371)، ج 1، ص 109. همچنين ر. ك.
4) ر. ك. خاطرات سياسى امين الدوله، همان، ص 27.
5) اعتماد السلطنه در اين مورد مىنويسد: «روز بيست و سيم ذيقعده شهر قم به مقدم مبارك مزّين آمد».
مطالعهكنندگان گرامى مىگذرد. لازم به توضيح است كه اين مسافرت حدود پنج ماه طول كشيد و شاه در اوايل ذيحجه 1287 به تهران بازگشت.
2- خاطرات پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم در بازگشت از عتبات عاليات 1287 ه. ق يونتئيل تركى (1)
1) برگرفته از: شهريار جادهها (سفرنامه ناصر الدين شاه به عتبات) به كوشش محمد رضا عباسى، پرويز بديعى (تهران: انتشارات سازمان اسناد ملى ايران، 1372) ص ص 223- 331.
صبح برخاستيم، امروز بايد به حضرت معصومه (ع) برويم، شش فرسنگ تمام راه است.
رانديم با وزرا و شاهزادگان صحبت كرديم. حسام السلطنه بنا شد به خراسان برود.
خلاصه همه ما رو به شمال مشرق مىآمديم، راه كالسكه خوب بود، قدرى پست و بلند بود، بعد هموار است. دست راست از دور كوههاى سنگى سياه بلند، اما نه چندان بلند، برف هم داشتند، پيدا بود. محال جاسب و اردهال كرمجگان (1)قم در آن دامنه و درههاست، ييلاق قم است. «نىزار» هم همان طرفهاست. از راه به آن كوهها فاصله زياد بود. پنج فرسنگ كمتر بيشتر، دست چپ هم، اوايل به فاصله دو فرسنگ كمتر بيشتر، منتهى به كوهها و تپههاى كوچك سرخ و سفيد رنگ مىشود. كمكم در آخر راه نزديك جلگه مىچسبد به تپههاى ... (2)كوره هم طرف راست، هم [طرف] چپ زمين امروز خشك بود. اما سابقا باريده بوده است. دست راست، در نزديك ده ساليان كه وقف نجف اشرف است به ناهار افتاديم، پسر حاجى آقا خان خلج، يك ميش [و] يك قوى سفيد بزرگ شكار كرده آورده بود. ميش را در كورههاى علىآباد، نزديك «خرتپه» كه نزديك محلات است و آنجاها شكارگاه مشهور است مىگفت زده است، قو را در
رودخانه قم. اما هيچوقت رسم نبود، قو اينجاها كسى ببيند. قو در كنار بحر خزر (1)زياد است، از آنجا اينجا آمده است.
خلاصه بعد از ناهار باز سوار كالسكه شده رانديم. هوا بسيار گرم بود. خيلى رانديم.
تا به رودخانه قم رسيديم. آبش الحمد لله تعالى زياد، (سر راه يك كاروانسراى سنگى بسيار قديم مخروبه بود) (2)نزديك شهر سوار اسب شدم، جمعيت زيادى به تماشا و استقبال آمده بودند. به علت گرانى امسال، از اطراف هم فقراى زياد، در اين شهر جمع شدهاند. حاجى ملا صادق مجتهد قمى، آقا حسين قمى، به استقبال آمده بودند. صحبت زياد كرديم، با آنها، متولى باشى، ساير علما هم همه آمده بودند. ددر شهر منزل نكردهايم، در روبروى عمارت ديوانى نزديك شهر، آن طرف رودخانه توى چهار ديوارى (3)چادر زده بودند. رفتم منزل دو ساعت به غروب مانده وارد شديم. حاجى رحيم خان ديده شد. دولچه ديده شد. خان نايب برادر محقق از تهران آمده است.
ملاحظه شد.
شب بعد از شام مردانه شد. پيشخدمتها آمدند. بعد خوابيديم.Bakeri
توقف شد. بعد از ناهار رفتم زيارت، پياده، از رودخانه پلى بسته بودند، گذشته، از عمارات ديوانى رد شده، به زيارت رفتم. پيشخدمتها [و] نوكرها همه بودند. شاهزاده اعتضاد، مشير الدوله، شهاب الملك، سارى اصلان و غيره و غيره بودند. حسام السلطنه امروز نبود. وزير خارجه هم نبود. دبير الملك هم امروز آمده بود. متولى باشى و غيره بودند. رفتيم زيارت، نماز ظهر و عصر را هم در بالاى سر حضرت معصومه (ع) كرديم.
سر مقبره شاه مرحوم، خاقان مغفور، رفتم. بعد سر مقبره عين الملك مرحوم هم رفتم.
بسيار متأسف شدم. سر قبر حاجب الدوله مرحوم هم رفتم. در رواق حضرت مدفون است. سنگ مرمر كوچكى تازه ساخته آورده است، پسرش روى قبر گذاشته است. از اندازه قبر بسيار كوچكتر است. قصيده [اى] هم كه آخرش همه حاجب الدوله است،
گفتهاند. در روى مرمر نوشتهاند، آنجا هم تأسف خوردم. قبر شعاع السلطنه مرحوم هم در اطاق خاقان مغفور است. اطاقى است بلندتر از مقبره خاقان مرحوم، آنجا سوزنى (1)انداخته قارى نشانده بودند. پرسيدم، اصل قبر شعاع آنجاست يا نه، گفتند قبر پايين است. يعنى متولى قبر خاقان كه اسمش ميرزا على اكبر است، گفت كه اول كه خواستيم مقبره براى شعاع السلطنه اينجا بكنيم، يك سنتى درآمد. بعد شاهزاده را روى همان سنتى دفن كرديم. زياد خنديديم. شاهزاده اعتضادد هم زياد خنديد. لفظ سنتى لفظ قبيحى است. بعد معلوم شد قبرى كه بكنند، و مقبره ساخته قديم درآيد آن را (2)سنتى مىگويند. شعاعى مرحوم، از بس شلوغ و بامزه بود، در مردنش هم بايد مضمون خنده باشد. آمديم منزل، حرم همه رفتند زيارت. دبير الملك آمد. جواب ولايات بعضى احكام كه به همه ولايات لازم بود حكم شد بنويسد. بعد الى عصرى به صحبت گذشت، شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى روزنامه خواند. على رضا خان، عكاس، بودند. بعد خوابيدم ... [enis انيس الدوله]
تيمور ميرزا امروز يك درناى بزرگ، با يك بچه درنا كه نوكش (3)كج بود، گرفته بود، آورد. يك قرهقوش پير بزرگى هم با چرخ ديروز گرفته بود. او هم زنده بود. زعفران باجى، كلب حسين، با بارها، آدم (4)زبيده، با بارها، آقا مردك غلام بچه، آقا على خواجه، ميرزا باجى، انيس الدوله، حاجى رحيم خان با صندوقخانه، يحيى خان، عزت الدوله [و] عبد القادر خان و غيره رفتند تهران.
در قم توقف شد. مثل ديروز بعد از ظهر به زيارت رفتم و برگشتم. شب بعد از شام مردانه شد. عكاس باشى و غيره آمدند. سياچى [هم آمد] عصرى معير الممالك آمده بود، از تهران. ديده شد. بعد از شام از بينى من در وقت دست شستن خون آمد. از دماغ انيس الدوله هم خون زيادى آمد. امروز هم از بينى انيس الدوله خون زيادى آمده بود.
پيشخدمتها كه آمدند، بعد رفتم اندرون. قدرى گشتم. الى دم در رفتم. با باشى و
كوچولو [به] چادر زنها رفتم، باز آمدم بيرون، خيلى نشستيم. عكاس باشى صحبت مىكرد [كه] ديشب، يك زن آمده بود پيش عكاس، صحبتشان بجاى نازك هم رسيده بوده است. اما عكاس باشى مىگفت زنكه پنجاه ساله بود. الى ساعت پنج نشستيم. بعد خوابيديم.mesume ]معصومه].
قرار نانى براى فقراى قم گذاشتم. صد و پنجاه خروار غلّه داديم، كه به دست آقا حسين و متولىباشى، به فقرا برسانند. الى پنجاه روز، روزى به هزار و هشتصد نفر فقير نان مجانا بدهند. پانصد خروار گندم هم به فقراى اصفهان داده شد. ميرزا سيد يوسف، نايب الحكومه قم عزل شد [و] عباس قليخان قاجار، پسر محمد ولى خان قاجار مرحوم، نايب الحكومه شد.
بايد به پل دلاك برويم. چهار فرسنگ راه بود. هوا آفتاب و گرم بود. زبيده گفت گربه چيتى بزرگه نيست. هرچه گشتند پيدا نشد. تا سوار شديم به كالسكه. مشير الدوله، متولى باشى و غيره و غيره و غيره بودند. ميرزا سيد احمد هم مرخص شد [كه] به عراق برود. رانديم. جمعيت زيادى در طرفين راه بود. از خاكفرج كه گذشتيم جمعيت ديگر نبود. با وزير خارجه، اعتضاد السلطنه، مشير الدوله صحبت مىكرديم. روى تپه كنار دست چپ به ناهار افتاديم. معير و غيره بودند. عرفانچى روزنامه خواند. بعد از ناهار سوار شده، به كالسكه رانديم. باز عرفانچى، دم كالسكه روزنامه مىخواند، الى نزديك منزل. بعضى فقرا از بلوكات اصفهان، به علت گرانى با زن و بچه براى تحصيل معاش رو به تهران مىرفتند. بين راه كاروانسرائى تازه مىساختند، قلعه كشيده بودند. بسيار خوب و بجا و به موقع. سابقا ميرزا زين العابدين البرز مستوفى بناى آبادى اينجا [را] گذاشته بوده است. حالاها مستوفى الممالك گويا خريده، مشغول آبادى است. بعد رسيديم به منزل. راه كالسكه خوب است، جلگه است. طرفين راه از دور، كوه و تپه دارد. غلام على خان را بين راه به قم فرستاديم [كه] چيتى را پيدا كند. در منزل هم عرفانچى روزنامه
خواند، بعد زنها آمدند. زياد حرف مىزنند. اوقات تلخ مىكنند. بعد از شام مردانه شد.
عرفانچى آمد روزنامه خواند. ميرزا على خان، محقق، سياچى، عكاس و غيره بودند، بعد خوابيديم. غلام على خان آمد. اثرى از چيتى بزرگه پيدا نبود. دلگير شدم كه اين همه راه برويم، در قم [گربه] گم بشود.
بايد رفت به حوض سلطان. صبح برخاستيم ديشب كم خوابيدم، از بس خواجهها، تفنگدارها، خورخور، و سرفه مىكردند. دم صبح هم باران شديد مىآمد، صبح كه برخاستم، هوا ابر بود، باز باريد. سوار كالسكه شدم، خير، سوار اسب شدم. خان بابا خان چهار محالى، محمد مهدى خان چهار محالى را مشير الدوله به حضور آورده [بود]. اسب عربى كبود خوبى هم پيشكش آورده بودند. با وزير اعتضاد الدوله، صحبت كرديم. باران تند شد. سوار كالسكه شدم. امين الملك پسر اشرف خان ماكوئى، كه سواره كرد و ترك را به استرآباد برده بود، برگشته است. به حضور آورد. كريم خان كه خلعت براى يمين الدوله [و] آصف الدوله برده بود در اول سفر ما اينجا آمده است، به حضور آمد. صحبت از فارس مىكرد، با زبان بىزبانى بعضى چيزها حالى مىكرد. دست چپ به ناهار افتاديم.
پيشخدمتها همه بودند. عرفانچى روزنامه خواند. بعد سوار كالسكه شده، قدرى كه رفتم، باز سوار اسب شده، تنها با معير الممالك، صحبت كرده [به] سمت چادرهاى، ناهارگاه حرم سمت دست راست، نزديك صدرآباد خرابه، كه حالا محمد خان حاكم سابق يزد [آن را] آباد كرده است، رفتم. بعد معيّر رفت، من رفتم ناهارگاه حرم، همه بودند. ببرى خان هم بود. قدرى ايستاديم. بيرون باران مىآمد. زنها همه بودند. باشى غلام بچه هم سواره به تاخت آمد. بعد رفتم، كاروانسرا آب انبار و غيره ساخته، آب جارى آورده بود، خوب جائى شده بود. باز سوار كالسكه شده رفتيم. باران مىآمد.
رفتيم رفتيم خيلى راه بود. دو ساعت به غروب مانده، وارد حوض سلطان و كاروانسراى صدرآباد شديم. هوا قدرى باز شد. محمد على خان [و] على رضا خان و غيره بودند. در
قم كيفيتى، براى على رضا خان رو داده بود. محمد على خان تعريف مىكرد.
على رضا خان، محمد على خان [و] على رفته بودند حمام عمارت ديوانى، على رضا خان قبل از حمام به بيت الخلا رفته است. تا نشسته بود روى خلا، صدايى از توى خلا درآمده، خان ترسيده بود. بعد از توى خلا گربه بزرگى درآمده، جسته بود بيرون. خان مقعد نشسته، برخاسته فرار كرده بود. خلاصه شب خوابيديمChirasi ]شيرازى] كوچكه ...
بايد به «كنارگرد» رفت. شش فرسنگ بلكه بيشتر راه است. آنقدرى كه اين راه امروز ما را زحمت داد، و خسته كرد، در اين سفر كمتر جائى به اينطور ما را خسته كرد. راه كالسكه اغلب خوب بود. نزديك «زيان (1)» و «كنارگرد» و نزديك رودخانه شور قدرى بد بود. قدرى هم سواره آمديم. هوا صاف و آفتاب بود. باد قدرى سرد مىوزيد. از مغرب به مشرق طرف دست چپ راه، به ناهار افتاديم. خلاصه يك ساعت نيم به غروب مانده، به منزل كه خيلى بالاتر از ده «كنارگرد» افتاده بودند رسيديم. امروز خيلى دور بود، خسته شديم. شب به استمرار همه شب گذشت.
به حضرت عبد العظيم (ع) بايد رفت.
صبح سوار كالسكه شده رانديم. راه قدرى سربالا [و] پايين بود. همه بودند، در ركاب.
هوا صاف بود. ببرى خان و دولچه، او را صبح، بشير خان به كالسكه گذاشته، با كنيز زبيده و مليجك يكسر بردند تهران. ناهار [را] در صحرا خورده، احكام زيادى دبير فرستاده بود، مهر كردم. بعد رانديم. عرفانچى همهجا روزنامه خواند. زن عرفانچى در قم مانده است. ناخوشى او عود كرده است. خلاصه نايب السلطنه، ميرزا كاظم، حكيم رشتى، لله (2)باشى، آمدند. ماشاء الله نايب السلطنه چاق و خوب شده بود. محمد تقى ميرزائى
پيدا شد. بسياربسيار فربه شده است. بهطورى كه هيچ حركت نمىتواند بكند. اغلب كسان مردم (1)آمده بودند و غيره و بچههاى اهل اردو را جلو آورده بودند. عباس ميرزا پسر فخر الملك هم آمده بود. خلاصه وارد حضرت عبد العظيم شديم. زنها باز شكوه از گرانى داشتند. رفتم زيارت. شكر خدا كرده، آمديم باغ شاهزاده اعتضاد، على رضا خان ديروز آمده بود، چادر زده بودند به قاعده، يحيى خان، از شهر آمده بود. حاجى محمد حسن بيگ، ميرزا مهدى [و] ميرآخور، الله قلى خان، آقا محسن، ميرزا طاهر، اسحق ميرزا، ميرآخور وليعهد. كاظم خان فراشباشى، احوالش بهتر شده، آمده بود. با ميرآخور زياد صحبت شد. خيلى خنده داشت. آقا موچول پسرش هم بود. حكم دستخط ميرآخورى باز به اميرآخور داده شد، با خلعت شمسهدار. بابا پيره اندرون آمده بود، در كمال خوبى مانده است. خلاصه عصرى زنانه شد. زنها آمدند تماشاى فواره ديوانيه شاهزاده را كردند. شب بعد از شام خوابيدم.Nouchafrin ]نوشآفرين]
روز سهشنبه غره ذى حجه: (2)
الحمد لله تعالى به تهران مىرويم. صبح برخاستم.
رفتم حمام، رخت پوشيده، آمدم بيرون، توى آلاچيق نشستم. دبير احكام [را كه] فرستاده بود، مهر شد. اميرآخور با خلعت مشمّس پوشيده آمده، نشست. حاجى ميرزا على آمد، با ميرآخور زياد شوخى كرد. خنديدم. معير و غيره بودند. حاجى رحيم خان از شهر آمد. اسباب جواهر آورده بود. با آقا كاستينگر خان (3)تفنگدار و شاهزاده.
زن حاجى رحيم خان پسر زائيده است. زن ميرزا طاهر، ميرزا را كتك مضبوطى زده است. ميرزا دو شب مفقود شده، به ... (4)بازى رفته بود. در مراجعت، ميرزا توى حياط (5)مىآيد، مىبيند، كنيزها دور ميرزا را احاطه كرده، حالت بدى دارند. گيس سفيدى (6)يزدى دارد، او آمده به ميرزا گفته بود. آقا تو چكاره [اى]، گفته بود، مستوفى پادشاه، كتابدار [و] اسلحهدار هستم. باز پرسيده بود چكاره [اى] باز ميرزا اين جواب را داده
بود. گيس سفيد گفته بود تو ... (1)فيل شورى، ميرزا كج خلق شده بود. زنش درآمده بود.
حكم كرده بود، بزنيد. كه ميرزا را انداخته بودند [و] زياد زده بودند.
ناهار را خورده بعد از ناهار رخت پوشيده شمشير، جقه و غيره [بستم و] رفتم.
صدر العلما [و] امام جمعه آمده بودند. ملاحظه شدند. ميرزا محمد خان عمو اقلى، ديده شد. اشخاص عجيب و غريب ديده شدند. سوار كالسكه شده راندم. حسام السلطنه، وزير خارجه، مشير الدوله، سايرين، نوكرها، همه بودند. هوا صاف بود اما باد گندى مىآمد. گردوخاك زيادى بود. از حضرت عبد العظيم الى ميدان عالىقاپوى ديوانخانه تهران آدم بود. از طرفين راه، هيچوقت همچه جمعيتى نديده بودم. زن [و] مرد زياد، گداى زياد از حد، چه مال خود تهران، چه از اطراف كه قحطى بود، آمده اينجا ريختهاند.
محشرى بود. دادوفرياد قالومقال زياد بود. زنهاى گداى سليطه (2)زياد داشت، از گرانى نان و از دست وزير فرياد مىكردند، الى ديوانخانه بههمين اوضاع مبتلا بوديم.
همهجا از كنار خندق با كالسكه الى دم دروازه ناصرى، آمديم، آنجا سوار اسب شديم.
كوچه شمس العماره مملو بود از زن و مرد، نايب السلطنه، نصرت الدوله، صاحبمنصبان و غيره زياد از حد بودند. افواج هم ايستاده بودند. موزيكانچى [و] نقارهخانه و غيره جلو بودند. خلاصه وارد ميدان شديم. مستوفى الممالك، مؤيد الدوله، ملكآرا [و] سپهدار و غيره و غيره و غيره هزار نفر بودند پياده شده، رفتيم تخت مرمر، هوا سرد بود، نشستيم.
حاجى آقا اسمعيل با هزار زحمت، قليان آورده، خطيب قرمساق (3)خطبه را زياد طول داد. كم مانده بود سرما بخورم، ديگر براى قصيده سامى (4)ننشسته (5)برخاستم آمدم ديوانخانه. بسيار باصفا بود. اما آب ديوانخانه هيچ نمىآمد. معير باز خجل بود، اما خواهد آمد. پيشخدمتها سفرى، حضرى بودند. رفتم اطاق عاج، پرزل را آوردم، قدرى از پاريس و غيره گفتم، خجالت مىكشيد. گفت الياس باغبان معروف هم، از وبا مرده است.
وزرا و غيره آمدند، صحبت شد. در باب گندمها و غيره، نسقچىباشى زياد ناخوش بوده است. حالا خوب بود، آمده بود. رفتند. بعد رفتم پايين. شير من، كه مرده بود، «اندرى» ايطاليائى، شير را درست كرده، روى تخته ايستاده واداشته بود. بعينها شير، يك
طاقه شال دادم. بعد رفتيم اندرون خلوت، للهباشى (1)آنجا بود، با دخترهاى پيانوزن، همه ناخوش شده بودند. حالا خوب بودند. لاغر [و] ضعيف، گربه فقيرى آنجا بود. با گربهكوره، چند تركمانى كه حيدر قلى خان فرستاده بود آنجا بودند. كوچك، كور، كچل ديده شدند.
آمدم بيرون، ديوانخانه را معمارباشى خوب تعمير كرده است. رفتم اندرون، ببرى خان و غيره را ديدم، گربههاى شهرى همه بودند، اما كثيف شده بودند. گربه كوفته هم بود.
شب بالاخانه شام خورديم، انيس الدوله بود. بعد از شام از دماغش خون آمد، رفت.
امشب كسل خيالى بودم. احوالم هم سست بود. شب را بد خوابيدم. ابتداى گل بنفشه در تهران است. قاسم، قرقچى قديمى كن، و اسد الله قرقچى برادر نظر بيگ مرحوم [كه] او هم قرقچى كن (2)بود، هردو مردهاند. الحمد لله تعالى شكر خدا را كه سفر بخير و خوبى انجام يافت، باز هم الحمد لله تعالى.
1- درباره ششمين سفر
2- گزارش سفر
3- خاطرات ناصر الدين شاه در سفر ششم قم
4- شرح جغرافياى درياچه مابين تهران و قم توسط ناصر الدين شاه در ششمين سفر قم
5- خاطرات روزانه اعتماد السلطنه از ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم
6- وقايع ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم به روايت دوستعلى خان معير الممالك
سفر ششم ناصر الدين شاه به قم، ابتدا به عزم علىآباد و تماشاى درياچه قم صورت گرفت، ولى چنين بهنظر مىرسد كه، هنگامى كه شاه به مقصد رسيد، با توجه به زيارتى بودن شهر قم، صلاح را در اين ديد كه حال كه در يك منزلى قم است، سفرى نيز براى زيارت به آنجا بنمايد. لذا با در جريان قرار دادن ميرزا على اصغر خان امين السلطان كه در آن هنگام وزير اعظم بود، دستور حركت اردوى همراه خود را بهطرف قم صادر نمود.
از ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم، گزارشى از اردوى شاه و همراهان وى در دست است كه ابتداى اين بخش قرار خواهد گرفت، پس از آن خاطرات ناصر الدين شاه از اين سفر كه براى اولين بار منتشر مىگردد. ذيل عنوان «خاطرات ناصر الدين شاه در سفر پنجم قم» درج خواهد شد. سومين مطلب اين بخش شرحى است راجع به درياچه قم و تاريخچه آنكه در همين سفر و يا هنگام بازگشت از اين سفر، توسط ناصر الدين شاه ارائه گرديده است و در پايان به منظور مقايسه به درج خاطرات اعتماد السلطنه از سفر مزبور و پس از آن به ذكر وقايع اين سفر به روايت دوستعلى خان معير الممالك پرداخته خواهد شد، تا طرز نگاه و بيان ناصر الدين شاه، اعتماد السلطنه و معير الممالك به اين سفر مقايسه گردد و مشخص شود كه مثلا معير الممالك تا چه حد اغراقآميز به بيان نكات مربوط به اين سفر پرداخته است.
روز دوشنبه نوزدهم شهر رجب موكب همايون شاهنشاهى خلد الله تعالى ملكه، به عزم مسافرت قم و زيارت حضرت معصومه عليها السلام و سياحت و تماشاى درياچه [قم]، كه سه سال است در كوير مابين دار الخلافه تهران و قم، از آبهاى رودخانه شور و غيره تشكيل يافته است، از مقرّ سلطنت عظمى انتهاض (1)فرموده، تشريففرماى ساحت قم شدند و از قرار معلوم مدت مسافرت موكب همايون، زياده از دو هفته طول نخواهد كشيد. (2)
موكب فيروزى كوكب همايون شاهنشاهى خلد الله تعالى ملكه و دولته روز دوشنبه نوزدهم شهر رجب المرجب، چنانكه در نمره قبل اشارت شد عزم مسافرت قم و زيارت حضرت فاطمه معصومه، بنت حضرت موسى بن جعفر عليهما الصلوة و السلام و سياحت بحيره (3)كوير حوض سلطان، از مقر سلطنت عظمى حركت فرموده، به قريه كهريزك كه در چهار فرسنگى شهر دار الخلافه واقع و اولين منزل راه قم است، تشريف قدوم ارزانى داشتند.
منزل ثانى قريه حسنآباد بود و موكب پادشاهى در مهمانخانه دولتى حسنآباد نزول اجلال فرمود.
منزل سوم كه علىآباد است، به فرّ قدوم ميمنت لزوم مبارك، رشك فردوس اعلى گرديد و دو شب در علىآباد اتراق و اقامت فرمودند.
منزل چهارم منظريه بود و باز در مهمانخانه نزول اجلال شد.
روز شنبه بيست و چهارم رجب، شهر مينو بهر قم را به شرف قدوم همايون نظير روضه (4)ارم داشته، اشعه الطاف و عنايات خسروانه، پرتوافكن ساحت آن ولايت گرديد.
كافه اهالى و قاطنين (5)آن بلد از شريف و وضيع به زيارت جمال خورشيد مثال همايون، كه روزگارى را در آرزوى آن بودند نايل و مشرف و به تقبيل (6)خاك پاى مبارك، مباهى و شكرگزارى شدند.
منزل بندگان اقدس همايون در عمارت دولتى قم بود، كه مجاور و متصل به حرم
مطهر و از بناهاى خاقان مغفور مبرور فتحعلى شاه طاب ثراه است و در اين وقت اعتضاد الدوله (1)والى قم و ساوه براى نزول ذات مبارك شاهانه حاضر و آماده و مرتب و آراسته كرده بودند.
تا روز پنجشنبه بيست و نهم رجب، موكب همايون خسروانى در قم اقامت فرموده و همه روزه خاطر اقدس همايون صاحبقرانى ابد الله سلطانه بعد از استفاضه از فيض زيارت حضرت معصومه عليها السلام به امور و مهام معظمه دولتى مشغول بود، و در يكى از ايام توقف محض بروز مرحمت مخصوص درباره اعتضاد الدوله و نواب عليه فخر الملوك (2)متعلقه معزى اليه كه از بنات معظمه، سلطنت عظمى هستند و در قم خانه و عماراتى عالى دارند، تشريففرماى منزل نواب معظمه شده، در آنجا صرف ناهار فرمودند. و از آنجا كه خدمات اعتضاد الدوله در هرموقع و مقام زياده مقبول آستان همايون است، خاصه در حكومت قم و ساوه، چه در سابق و چه در لاحق، نوعى سلوك و رفتار نموده كه عموم رعايا و اهالى آن ولايت كمال رضامندى و شكرگزارى را دارند.
لهذا بندگان همايون به اقتضاى كمال خشنودى و رضاى خاطر همايون، بذل كمال مرحمت و عنايت درباره معزى اليه فرموده، ايشان را به اعطاى يك زوج سردوشى الماس كه از امتيازات جليله دولتى است، مفتخر و سرافراز فرمودند.
روز پنجشنبه بيست و نهم شهر مزبور موكب منصور عزيمت معاودت به مقر سلطنت عظمى و دار الخلافه باهره فرمودند. (3)
روز دوشنبه چهارم شهر شعبان المعظم هنگام عصر، به دار الخلافه ناصرى و جايگاه خلافت كبرى تشريف ورود ارزانى فرمودند.
راه شوسه قم و ابنيه و مهمانخانههاى معتبره دولتى و پلهاى متعدد مشيّد (4)اين عرض راه و ابنيه و آثار جديده شهر قم از صحن جديد و غيره كه نهايت تعريف و شكوه و عظمت را دارد و از آثار مباركه و مستحدثات اين عهد همايون است كه به توجه و سعى و اهتمام خاص امين السلطان وزير اعظم داخله و ماليه و دربار اعظم از پنج شش سال قبل به اين طرف بنا شده است، از ابنيه و آثارى است كه بايستى با شرح و بسط تمام، در ذيل
1) اعتضاد الدوله: محمد مهدى اعتضاد الدوله، پسر ميرزا محمد خان سپهسالار و داماد شاه و شوهر فخر الملوك.
2) فخر الملوك، دختر ناصر الدين شاه از بطن گلين خانم اولين همسر عقدى ناصر الدين شاه كه در زمان وليعهدى او متولد گرديد و بزرگترين فرزند ناصر الدين شاه بود. به نوشته اعتماد السلطنه او آراسته به كمالات نفسانى بود و طبع شعرى وقادّ، روان، دقيق و نكتهدان داشت و اشعارش لطيف و بليغ بود. اين بانو همه ساله در سالگرد تولد پدرش شعرى مىسرود و تقديم مىكرد و مورد لطف و قبول واقع مىشد. فخر الملوك اهل خيرات و مبرات بود و از فقرا و مستمندان دستگيرى مىكرد. ر. ك. محمد حسن رجبى، مشاهير زنان ايرانى و پارسىگوى از آغاز تا مشروطه (تهران: انتشارات سروش، 1374)، ص 181.
3) اصل: فرموده.
4) مشيد: محكم و استوار.
كتب جغرافيه اين عصر همايون مؤلف و مندرج نمود و ان شاء الله به همانطور كه شايسته و درخور باشد نگارش مىشود و مختصرى از آن با شرح اين بحيرهاى كه در كوير حوض سلطان چند سالى است تشكيل يافته است، در ذيل روزنامجات آتيه مندرج و منطبع مىگردد.
الحق اين ابنيه و آثار نهايت تعريف و امتياز را دارد كه فيض و فايدت آن عام و اسباب آسايش و رفاه حال تمام عابرين و مسافرين سفر قم و از آثار معتبره مشيّده اين عهد معدلت مهد همايون است.
بندگان اقدس همايون، بعد از مشاهده اين ابنيه و آثار و اين راه شوسه جديد، كمال تحسين و مرحمت و التفات را نسبت به امين السلطان وزير اعظم داخله فرمودند.
و چون غالب اين راه كوير و زمين رخوه (1)بوده و تازه هم ساخته شده است، بعضى از مواضع آن، بواسطه بارندگى زمستان فى الجمله گل مىشد، لهذا بندگان اقدس همايون، محض اينكه بالمره اين راه از عيب مصون باشد، امر و مقرر فرمودند، مجددا يك مبلغ معتدى (2)، از وجوه دولت خرج اين راه بنمايد كه رفع اين جزئى عيب هم شده، چنانكه منظور نظر همايون است قرنها محكم و مشيّد و مستغنى از مرمت باشد.
و نيز مقرر فرمودند، در خارج شهر قم عمارتى مخصوص كه درخور نزول موكب اجلال شهريارى باشد، بنا كنند، كه بعدها موكب مسعود ملوكانه در مسافرت قم آنجا منزل فرمايند.
در ايام توقف قم، حسينقلى خان سعد الملك را كه تازه برحسب كمال كفايت و لياقت و كاردانى به ايالت و حكمرانى عربستان و بختيارى منصوب و روانه شده محض بذل امتيازى جليل و مرحمتى مخصوص درباره معزى اليه كه به اين ايالت بزرگ مامور شدهاند، معزى اليه را برحسب تصويب امين السلطان وزير اعظم داخله، به لقب جليل نظام السلطنه ملقب و مفتخر فرموده و محمد حسن خان برادر معزى اليه را كه به حكومت تمام بندرات فارس مامور و منصوب گرديده است به لقب سعد الملكى نايب و مباهى داشتند. (3)
چرتى و ميرزا عبد الله براى تحويل حمل سال سيچقانئيل كه در ششم ماه رجب اتفاق افتاد، رفته بودند شهر قم، كه تحويل حمل را آنجا بكنند. وقتى كه آمدند از درياچه قم و مرغهاش خيلى تعريف كردند، ميل كرديم كه ما هم چند روزى برويم علىآباد و درياچه را تماشا كنيم.
به امين السلطان خبر كرديم در پنج روز سيورسات حاضر كرده و به دستپاچگى، چون وقت نداشتيم براى اينكه ايلچى انگليس مىآيد، بايد زود برگرديم تا او نيامده است، برويم و برگرديم، يكى هم دير مىشد، هوا گرم مىشد.
چون به تعجيل سيورسات حاضر كرده بودند و كم بود، با جمعيت خيلى مختصر از حرمخانه و نوكر و غيره، با اردوى كوچكى عازم شديم كه برويم علىآباد.
روز دوشنبه نوزدهم شهر رجب كه چهاردهم عيد نوروز است صبح به عزم علىآباد در عمارت اندرون تهران از خواب برخاستيم، رخت پوشيديم، بعضى زنها كه نمىآمدند گله زياد و اخم زياد مىكردند. بعد رفتيم بيرون، دندانم كه پر كرده بودم ديشب درآمده بود، دندانساز را حاضر كرده بودند، رفتيم اطاق برليان، پسر ميرزا ابو الحسن نقاش مدتى است يك پرده درست كرده است، شكل اطاق برليان را مىكشد. ديدم نشسته است؛ پرده را درست مىكند. يك سرايدار هم داريم كه سرايدار همين اطاق است، جوانكى است، خيلى هم مشدى (1)است، ديدم ايستاده است بالاى سر نقاش، بعد رفتيم، پرده را تماشا كردم، ديدم خيلى خوب كشيده است، تا گفتم بارك الله خوب كشيدى، ديدم هاى هاى بنا كرد به گريه كردن. هرچه پرسيد [م] پسر چرا گريه مىكنى؟ چت است، بنشين كارت را بكن، ديدم اشك مىريزد، مثل باران و دور من مىگردد. به زور دستش را گرفتم، نشاندم، ديدم گريه مىكند و كار مىكند، نمىتواند از گريه، شكل بكشد، گفتم
1) مشدى: مشهدى يا مشتى مخفف مشهدى، در قديم مردان جاافتاده را مشتى لقب مىدادند و كسى كه به زيارت مشهد رضا (ع) مشرف مىشد مايل بود كه او را «مشدى» صدا كنند. مشدى به معنى آدم خوش لباس و برازنده و خوشسرووضع نيز هست، جوانان برازنده و شيكپوش طبقه سوم را مشتى (مشدى) مىگفتند مشدى به هرچيز زيبا و جالب توجه و عالى نيز گفته مىشد. (لغتنامه دهخدا)
پاشو، برو گمشو، برخاست، (1)بيرون رفت، بعد از سرايدار پرسيدم پسر باز چرا نقاش را اذيت كردى چكارش كردى اينطور گريه مىكند، گفت و الله من كارى نكردم، از صبح كه آمده است، همينطور گريه مىكند، از او (2)پرسيدم چرا گريه مىكنى، گفت صبح كه از خانه بيرون آمدم، يك سگ مرده جلو من انداخته بودند، من به دلم بد آمد، شگون من نيست، بعد آمدم توى سبزه ميدان، ديدم توپچى نشسته است، قمهاش را تيز مىكند، مىخواهد سر مرا ببرد، (3)رفتم خانه كاشيها به من مىگويند لاله شش برگ دارد، اينها را مىگويد و گريه مىكند، خيلى خنديديم. بعد فرستادم درست تحقيق كردند، همين را مىگفت و گريه مىكرد. بعد آمد نشست، باز گريه مىكرد و كار مىكرد.
خلاصه دندانساز آمد، دندان را پر كرد، بعد آمديم پايين، امين السلطان هم بود، از در شمس العماره بيرون آمده سوار كالسكه شديم. امين السلطان هم سواره دم كالسكه مىآمد، صحبت مىكرد. حاجى ابو الحسن معمار صنيع الملك از بعد از عيد چند روز ناخوش بود، مىگفتند حصبه (4)دارد، ذات الجنب (5)دارد، امين السلطان مىگفت امروز مرده است. بعد رانديم رسيديم به گار راهآهن كه تازه فرنگيها مىسازند، خيلى جاى خوبى ساخته بودند، ايستاديم. فرنگيها را خواستيم آمدند، قدرى صحبت كرديم. در اين بين نايب السلطنه هم رسيد. بعد پياده شديم، رفتيم تماشاى راهآهن، آهنهايش (6)را تا دم دروازه كار گذاشته بودند، خيلى خوب هم ساختهاند.
باد سردى مىآمد، آمديم دوباره سوار كالسكه شديم.
حاجى على عسگر خان يوزباشى شاهسون با غلامهاش كه مامور استرآباد است، جلو صف كشيده بودند، ديده شدند و مرخص شدند. بعد رانديم، گداى زياده از حدى بىمزهگى مىكردند. همهجا از خيابان رانديم، خيابان را خيلى خوب كاشته بودند، هر جا هم كم بوده است، امين السلطان كاشته است، تا دم دروازه نزديك شاهزاده عبد العظيم هم يك گار خوبى ساختهاند.
بعد آمديم زيارت كرديم، رفتيم سر قبر فروغ السلطنه، نمىدانم چه بود كه بوى تعفن بسيار بدى مىآمد. بعد از آنجا زود بيرون آمديم، از كوچه باغ والده شاه پياده رفتيم كه
سوار كالسكه شده برويم باغ عمادآورد (1)
آب آن از قنات تأمين مىشود و محصول آن غلات، سبزى، صيفى و جغندر قند است (لغتنامه دهخدا، به نقل از فرهنگ جغرافيايى ايران، ج 1).
عضد الملك، ناهار بخوريم. در اين بين دو دسته حرم رسيدند. كالسكه و سوار و غلام پر شد، توى كوچه يك قال مقالى شد.امين السلطان، مجد الدوله، امين حضور، كشيكچىباشى و غيره پيش من ايستاده بودند.
عزيز السلطان هم پيش از حرم رفته بود باغ والده شاه. بعد جزئى نظمى داده شد.
كالسكهها را پسوپيش كردند، ما هم رفتيم باغ، ديدم حرم را بردهاند توى عمارت. گفتم چرا اينجا آمديد، برويد باغ. انيس الدوله، امين اقدس، شمس الدوله، فخر الدوله، قمر سلطان خانم، عايشه خانم، ليلا خانم، ايران الملوك، اقلبكه و كنيزها بودند.
قدرى توى باغ گردش كرديم، باغ خيلى باصفا بود، بعد بيرون آمديم، سوار كالسكه شده رانديم براى عمادآورد، امين السلطان باغ و كوچه و خانهها را خراب كرده است، خيابانى ساخته است، نزديك باغ هم عضد الملك خيابانبندى درست كرده است، من پانزده سال پيش از اين اينجا آمده بودم، اين خيابانبندى يادم بود.
بعد كالسكه از يك گودال بلندى گذشت، خدا رحم كرد.
بعد در باغ پياده شديم، داخل شديم. عضد الملك همهجا در راه چند قدم فاصله، پنج نفر، شش نفر، قجر بازداشته بود، خان يك عمارت خفه كثيف (2)دلتنگى ساخته است. زير حوضخانه و بالاش بالاخانه، سقفهاش هم ريخته بود، باغش هم خيلى بزرگ است، آفتابگردان ما را وسط باغ زده بودند.
رفتيم، خيلى هم گرسنه بودم، همينكه داخل آفتابگردان شديم بوى گوزكلاغ (3)توى چادر پر شده بود كه آدم قى مىكرد، دادم آفتابگردان را بردند جاى ديگر زدند.
ناهار خورديم، بعد از ناهار توى باغ قدرى راه رفته با امين السلطان بعضى فرمايشات بود، كرديم و بعد سوار شده رانديم براى كهريزك. قدرى كه از توى جاده رانديم، دست چپ ده بهشتى خالصه ديده شد كه سپرده به سقاباشى است. قدرى بالاتر، چسبيده به جاده، ده خيرآباد است، كه نصف آن از معز الدوله (4)و نصف ديگر مال حاجى محمد صادق تاجر كاشى است. محمودآباد خالصه كه به ملك الاطبا (5)تيول داده شده است، پشت همين خيرآباد است. رانديم، وارد كهريزك شديم.
1) عمادآورد، دهى است جزء دهستان غار، بخش رى، اين ده متصل به مركز بخش و راه شوسه است.
2) اصل: كسيف.
3) گوز كلاغ: 1- ميوه درخت سرو. 2- در صحراهاى گرمسير بعضى نواحى مخصوصا كاشان و غالبا در مزارع جو گياهى به افراط مىرويد كه كونه يا ريشه آن مانند سيبزمينى است و آن را گوز كلاغ مىگويند.
4) معز الدوله، اسمعيل.
5) ملك الاطباء، كاظم رشتى (فيلسوف الدوله).
كهريزك از امين الدوله (1)[و] مجد الملك (2)است. بسيار دهآباد معتبرى است حاصلهاى اين طرفها كه ديديم تمام ما شاء الله بسياربسيار خوب است، يعنى همهجا خوب است، اين طرفها هم خوب است.
در كهريزك براى راه امين السلطان مهمانخانه بسيار خوبى ساخته است، امين الدوله هم كاروانسراى خوبى ساخته است. وارد سراپرده شديم، سراپرده را جاى خشكى زده بودند. حاجى حسين على خان، حاجب الدوله جديد حاضر بود. اول سراپرده و چادر دستگاهى است كه مىزند (3)، پيشكشى گذارده بود.
چادر امين اقدس، عزيز السلطان را يك طرف سراپرده زده بودند، چادرهاى ساير حرمخانه يك طرف زده شده بود. پيشخدمت [ها] بودند، رفتند، قورق شد. زنها آمدند.
اول بنا بود كه بياييم علىآباد و قم نرويم و برگرديم. امروز توى كالسكه خيال كردم تا علىآباد كه يك منزلى قم است، بياييم و قم نرويم خوب نيست. قرار داديم كه برويم، دو سه شبى هم در قم بمانيم. به امين السلطان فرموديم كه بفرستد خبر كنند كه ان شاء الله به قم هم برويم. زنها خيلى ذوق كردند، خوشحالى نمودند.
اول مغرب هوا خيلى سرد شد، طورى كه در قوس و اين زمستان مثل سردى امشب هواى سردى نديده بودم. خيلىخيلى سرد بود، طورى سرد بود كه تا صبح توى رختخواب سردم بود، شام خورده الحمد لله خوب خوابيديم.
عصرى كه مردانه بود اعتماد السلطنه هم از شهر آمد، روزنامه خواند. مىگفت طولوزان و دندانساز هم آمدهاند.
اين سفر حرم خيلى كم آمدهاند، همان اشخاصى كه نوشتهام باغ والده شاه ناهار خوردند، همانها هستند، ديگر كسى نيست.
ديشب بطورى سرد بود كه تا صبح توى رختخواب سرما خورديم و گرم نشدم. صبح از زور سرما قدرت اينكه از توى رختخواب بيرون بياييم، نداشتم. زير لحاف گرم بود،
همينطور خوابيدم تا آفتاب بزند. هوا گرم بشود، خوابيدم، تا دو ساعت از دست رفته برخاستم، حرم همه رفته بودند. امين اقدس و عزيز السلطان بودند، فخر الدوله هم بود، رخت پوشيده بيرون آمديم. امين السلطان دم در بود، على اكبر خان سرتيپ خواجهوند هم دم در ايستاده بود كه مرخص بشود برود كجور، سواره خواجهوند را ببرد استرآباد.
ساعد الدوله (1)هم ديده شد. ديشب شاهزاده عبد العظيم بوده است، امروز آمده است اينجا. بعد سوار اسب شديم، قدرى رانديم تا سر جعده سوار كالسكه شديم، عزيز السلطان هم عقب ما سوار كالسكه شد، رانديم. اين راه قدرى كه مىرانيم كوير (2)مىشود و نمكزار است و طورى است كه اگر خداى نكرده، بارانى، برفى بيايد، يك نفر ممكن نيست از اين راه در برود، خيلى راه بدى است. از يك پلى هم گذشتيم كه از بناهاى امين السلطان مرحوم است. رودخانهاى كه از زير اين پل مىگذرد از فاضلاب كن و سولقان (3)است. اين نمكزار بيش از هزار هزار و پانصد قدم بيشتر نيست. بعد راه كمكم ريگ مىشود. قدرى هم كه رانديم رسيديم به سوارهاى حسينقلى خان قورتبگلو كه سر راه صف كشيده بودند، همينكه به سوارها رسيديم، از كالسكه بيرون آمده سوار اسب شديم. رفتم نزديك، سوارها را ديدم، سوارهاى بسيار خوبى بودند، خودشان و اسبشان خيلى خوب بودند، چهار صد نفر بودند، مرخص شدند كه بروند دو سه روزى خانهشان تدارك ببينند، بروند استرآباد. عباسقلى خان سرتيپ آدم نايب السلطنه هم همراهشان بود، ديده شد. بعد از سوارها كه گذشتيم دوباره سوار كالسكه شده رانديم، از اينجا ديگر كمكم راه سربالا مىشود. سربالا رانديم، رسيديم به كوهى كه هم كوه كنار گرد مىگويند، هم كوه آرات (4)مىگويند، اما كوه نيست، تپهايست. بعد كالسكه پيچوخم مىخورد، مىرود، از توى دره مىگذرد. همينكه رسيديم توى دره سوار اسب شده رانديم، طرف دست چپ روى تپه تميز قشنگ خوبى كه سنگهاى سياه و قرمز و الماسى تميز داشت. افتاديم به ناهار، آفتابگردان زدند، نشستيم، از روى اين تپه، جلگه شاهزاده عبد العظيم و تهران و بلوكات حتى دوشانتپه، خيلى قشنگ و باصفا پيداست. با دوربين قدرى تماشا كردم، از طرف جنوب هم بلوك پشاپويه (5)پيداست، كه حسنآباد
1) حبيب الله خان ساعد الدوله پسر ولى خان تنكابنى، كه سالها حاكم استرآباد بود.
2) اصل: كبير.
3) اصل: سلوقان.
4) آرات: امروزه به آرادArad معروف است، اين كوه با ارتفاع 1413 متر در محدوده شهرستان رى، بخش كهريزك و در 4 كيلومترى جنوب غربى مركز شهرستان رى واقع شده است ر. ك. فرهنگ جغرافيايى كوههاى كشور (تهران: سازمان جغرافيايى وزارت دفاع و پشتيبانى نيروهاى مسلح، 1379)، ج 4، ص 399.
5) امروزه به فشافويه معروف است.
كه منزل امروز است هم از جزء پشاپويه است. در اين بلوك دهات خالصه خوب هست، بلوك پشاپويه عرضش كم است، اما خيلى طولانى و مطول است.
خلاصه گرسنه بودم، ناهار آوردند، ناهار خوبى الحمد لله خورديم، عزيز السلطان را هم ناهار داديم، خورد. مجد الدوله هم پيش از ما آمده بود، يك تپه آن طرفتر از ما آفتابگردان زده بود، ناهار خورده بود، آمد.
اعتماد السلطنه و طولوزان و دندانساز بودند، اعتماد السلطنه و تولوزان روزنامه خواندند. مجد الدوله، جعفرى، اكبرى، آقا مردك، ابو الحسن خان، اديب، برادر اديب، حسن باباىباشى، قهوهچىباشى، ميرزا محمد خان و غيره بودند. ميرزا محمد خان ديشب از شهر آمده است، مىگفت سيد ابو القاسم سكته جزئى كرده است، نايب حسين بابا هم شهر مانده است، به علت اينكه چند روز قبل شب تاريك در خانه خودشان توى حوض افتاده است، پايش زخم شده است، هنوز معالجه مىكند. محمد على خان پسر خازن الملك هم بود. معير الممالك هم آمده است، با آقامسى ديده شدند. بعد از ناهار عزيز السلطان جلوتر از ما رفت. ما هم پياده از كوه پايين آمديم، كالسكهها دور ايستاده بودند، سوار اسب شديم تا دم كالسكه، بعد سوار كالسكه شده رانديم، از تپه ماهورها گذشتيم، افتاديم به جلگه پشاپويه، قدرى كه رانديم از پل بسيار خوب ديگر گذشتيم كه اين را هم امين السلطان مرحوم ساخته است. رودخانه كرج از زير اين پل مىگذرد، طرف ست چپ ده كنارگرد خالصه زيان (1)بيجين (2)و دهات ديگر خيلى بود رانديم، به يك لشآب (3)رسيديم كه پلى هم روى لشآب ساخته بودند. پل قدرى خراب شده بود، اين لشآب از آدران خالصه مىآيد و اين پل در روى اين لشآب خيلى لازم است، كه هركس ندانسته بزند به لشآب، فرو مىرود و بيرون آمدنش خيلى مشكل است.
امروز خيلى آدمها ندانسته زدند و فرو رفتند، از آن جمله يكى اسرافيل خان بود كه زد به لشآب، كم مانده بود كه فروبرود، دوباره برگشت.
از پل گذشتيم، قدرى كه رانديم رسيديم به حسنآباد، اول حسنآباد دو ميدان به ده مانده، حاجى محمد حسن كمپانى، امين دار الضرب، يك كاروانسراى معتبر بسيار خوبى
1) امروزه به زيوان معروف است كه دهى از دهستان فشافويه، بخش فشافويه شهرستان رى، استان تهران است كه ارتفاع آن 948 متر، دشتى معتدل خشك است. ر. ك. فرهنگ جغرافيايى آباديهاى كشور جمهورى اسلامى ايران (تهران: سازمان جغرافيايى نيروهاى مسلح، 1370) ج 38، ص 181.
2) امروزه بيجين بالا و بيجين پائين دو ده از دهستان فشافويه بخش فشافويه، شهرستان رى استان تهران است (ر. ك. فرهنگ جغرافيايى آباديهاى كشور جمهورى اسلامى ايران، تهران) همان، ص 54.
3) لشآب: جايى كه در آن آب ايستاده و در آن علف و نى برويد.
ساخته است، خيلى كاروانسراى خوبى است. يك سردرى هم ساخته است، جلوش باغچه كوچكى ساخته است. طرف دست چپ هم يك قراولخانه جلو كاروانسرا ساخته است. براى سوارهاى قرهسوران. بين راه هم سى نفر از سوارهاى قرهسوران كه از اينجا تا قم مىنشينند با سركردهشان كه اسمش رستم بيك است، ايستاده بودند. در حقيقت سوارهاى خوب و جوانهاى خوب بودند. اسبهاى خوب داشتند، خيلى تماشا داشتند.
خلاصه حاجى محمد حسن خودش هم جلو كاروانسرا ايستاده بود، شال و پول پيشكش آورده بود. امين السلطان هم پياده شده بود. پهلوش ايستاده بود. حاجى آدينه محمد بيك عرب ميش مست هم كه در انيسآباد مىنشيند دم كاروانسرا ايستاده بود، پيرمرد قد بلندى است، ريش سفيد دارد. بهنظر من نود سال بايد داشته باشد، اما خيلى زرنگ و بابنيه است. هيچ معلوم نيست كه اينقدر سن دارد. با او قدرى صحبت كرديم.
بعد قدرى رانديم، رسيديم به منزل. منزل را جلو مهمانخانه زدهاند، يك مهمانخانه دارد، مثل مهمانخانههاى قزوين. مهمانخانه را توى اندرون انداختهاند. چادر هم زده بودند.
چادر ما را بيرون زدهاند. چهار ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. يك ساعتى هم خوابيدم. عزيز السلطان كه از ما جلو رفته بود، وقتى وارد سراپرده شديم ديدم عزيز السلطان نيست. وقتى رسيده بودند به لشآب، آقا مردك او را برده بود سربالا، يك حواصيل (1)بزرگ و يك اردك و دو تا پارت (2)آقا مردك زده بود، وقتى بيدار شديم، عزيز السلطان آمده بود بازى مىكرد. ميرآخور، كشيكچىباشى، علاء الدوله، حاجب الدوله جديد، سارى اصلان، حسينقلى خان، برادرش ميرشكار و همه آدمهايش آمدهاند. حاجى سرور خان، آقا رضا، آقا على، آقا محمد خان، حاجى صالح، حاجى محبوب، آقا احمد، حاجى فيروز، بشير انيس الدوله، حاجى سعيد، حاجى الماس، آقا مندل سه لنگ (3)[؟] هم امشب از شهر آمد. حاجى آقا و قليچ، جهانگير پسر شاه پلنگ و غلام بچههاى عزيز السلطان همه هستند. چركى دختر باغبانباشى، زرينتاج، چهره، عجبناز، غنچه، گلصبا، سلطان، خانمى، حاجى ابراهيم هستند. اقبال الدوله و ابراهيم خان كاشى هم آمدهاند. امروز امين السلطنه همينكه شنيده است مىرويم قم. از سر
ناهارگاه برگشته است، يك [راست] رفته است شهر توى باغ ما، در صندوقخانه ما، كلاه جقهدار و سردارى و شمشير و غيره برداشته آورده، امشب رسيده است. كار خيلى غريبى كرده است. حاجى شكارچى را فرستاده بوديم شهرستانك عمارت امين اقدس را كه بهمن آمده خراب كرده بود ببيند چطور شده است، رفته بود، امروز سر ناهارگاه آمد، مىگفت بهمن عمارت امين اقدس را بكلى خراب كرده است. هفده ذرع بهمن را كنديم تا فرشها را درآورديم، اما عمارت را ديگر نمىشود ساخت. بهمن پنج ذرع هم از ديوار عمارت ما را خراب كرده است.
صبح سردسته از خواب برخاستم (1)، حرم همه رفته بودند، امين اقدس و عزيز السلطان اينها بودند، هوا خيلى سرد بود، شبها اينجا سرد است. روزها كه آفتاب مىزند كمكم گرم مىشود. اول صبح قدرى ابر بود، بعد كمكم باز شد، آفتاب شد. رخت پوشيده بيرون آمديم. امروز بايد برويم علىآباد كه امين السلطان تازه احداث كرده است دم در نبود، صبح زود رفته است علىآباد. امين حضور دم در ايستاده بود، سروكلّهاش را پيچيده بود، مثل عمر خودش را ساخته بود. با او قدرى صحبت كرديم، حكيم الممالك هم آمده است، اما من حالا او را نديدم، سر ناهار آمد، عينك گذاشته بود، مىگفت چشمم باد كرده است، درد مىكند. از اول منزل هم طپيده بود توى كالسكه پيشخدمتها جا گرفته بود كه كسى بيرونش نكند، تا منزل خودش را طپانده بود توى كالسكه، عزيز السلطان هم عقب سر ما توى كالسكه نشسته بود، با ما مىآمد.
خلاصه، اين علىآباد منزل امروز دو راه دارد كه يك راه را تازه مثلا به قول خودشان راه دولتى ميرزا نظام مهندس ساخته است كه همهجا از دامنه كوه مىرود. يك قلعهاى هم وسط راه هست. قلعه محمد على خان مىگويند كه يك چشمه آب دارد. بواسطه اين آب راه جاده (2)را از آن طرف ساختهاند. مهمانخانه هم آنجا ساخته است كه حالا خراب است. يك پل هم روى رودخانه شور ساخته است، كه پل هم بكلى خراب شده است،
آقا باقر از نو پل را مىسازد، راه ديگر راهى است كه مىرود داخل راه قديم مىشود كه حاجى ميرزا بيك، يك پل بسيار خوب از قديم روى رودخانه شور ساخته است، كه قدرى خراب شده است. خلاصه رانديم رو به جنوب. زراعت بود، كالسكه بد حركت مىكرد. دست چپ ده زيان بود، از زيان كه مىگذرد ديگر آبادى نيست. زمين گاهى ماسه مىشود، گاهى خاك است. همينطور رانديم تا رسيديم به دره تپههاى رودخانه شور.
يك سربالائى (1)تندى بود، كالسكه قدرى احتياط داشت. پياده شده سوار اسب شديم.
از سربالائى گذشته دوباره سوار كالسكه شديم. رانديم، از راه قديم به اين جهت آمديم كه مىگفتند از راه جديد دو فرسنگ دورتر است. ما و همه اردو از اين راه آمديم. رانديم تا رسيديم به پل حاجى ميرزا بيك. رودخانه شور آبش آنقدرها زياد نبود، پلش هم قدرى خراب شده است اما عجب پلى است، حيف است، بايد اين پل را نگاه داشت.
عزيز السلطان را سواره از پل فرستاديم، اما خودمان سوار اسب نشديم، با سوارها به رودخانه زديم، از آب گذشتيم.
قدرى كه رانديم ديديم يك كجاوه مىآيد. چرتى را فرستادم ببيند، رفتوآمد گفت نصر الله فراشخلوت خواهرزاده باقرى است، رفته بوده است قم، حالا مىرود شهر.
رانديم، افتاديم به دره تپههاى ملك الموت، دره سنگها و ماهورهاى مهيب داشت، كوه مرّه (2)
فرهنگ جغرافيايى كوههاى كشور، همان، ج 4، ص 427.
دست چپ است، در حقيقت ملك الموت دره دامنه كوه مرّه حساب مىشود، همينطور تپهماهور است تا وصل مىشود به كوه مرّه، همينطور مىرانديم، راه گاهى دره، تپه مىشد، گاهى جلگه مىشد، گاهى گرم مىشد، گاهى سرد مىشد، گاهى پشه پيدا مىشد، اما باد نبود.همينطور رانديم تا رسيديم به صدرآباد خرابه، ناهارگاه حرم را در صدرآباد خرابه زده بودند. از منزل تا پل حاجى ميرزا بيك يك ساعت بود و از پل تا صدرآباد خرابه يك ساعت و نيم، آمده از صدرآباد هم گذشتيم. كمكم صحرا سياهپرده شد. گلهاى زرد كوچك قشنگ داشت. صحرا امروز خيلى كمبوته بود. گون داشت اما خيلى كم، اسفند زياد داشت كه تازه سبز شده است. چند دسته شتر كلّائى ما تازه آمدهاند، اينجاها
مىچرند. نيم فرسنگ پيشتر از صدرآباد خرابه كه گذشتيم آفتابگردان زدند، افتاديم به ناهار. پهلوى همان شترها ناهار خورديم. عزيز السلطان هم خسته بود. ناهار خورد. توى اين شترها يك شتر سفيد ما بود، يك بچه سفيد هم زائيده بود، خيلى مقبول بود، آوردند، تماشا كرديم، عزيز السلطان هم تماشا كرد. به دامنه كوه مره هم دوربين انداختم، ايلات زياد آنجا بودند. بعضىها گفتند ايل شاهسون بغدادى است، بعضى گفتند ادريات است، درست معلوم نشد كه كدام ايل هستند.
بعد از ناهار سوار كالسكه شده رانديم، راه گاهى تپه، گاهى ماهور، سرازير و سربالا، گاهى جلگه، گاهى سياهپرده مىشد. زمين كه خيلى خوشمنظر بود. خلاصه همينطور مابين جنوب و مغرب مىرانديم. عزيز السلطان هم عقب سر ما مىراند. به مردم بواسطه زيادى راه و گرما، بد مىگذشت، خاصه، سرباز كه پياده بودند. اگرچه سقا و آب همراه سرباز بود، اما كم بود، رسيديم به ماهورهاى جنگل علىآباد كه يك ميل بلندى روى كوه بلندى از قديم ساخته بودند و يك قطعه سنگى بسيار محكمى هم با اين ميل ساخته شده. اين قلعه و ميل از عهد قديم است، كه بهرام گور ساخته است. اين قلعه آبى هم داشته است كه از عهد حاجى ميرزا آقاسى آب را زياد كرده و سدى بسته و از رو اين آب را به حوض سلطان راه مىبرده است. در اوايل دولت وزارت ميرزا تقى خان كه آمديم به قم، يك شب در همينجا اردو زده منزل كرديم. خاطرم بود، صورت اين ميل را هم، آن وقت توى كتاب روزنامه كشيده بودم كه بعد آن كتاب را پاره كردم، از اين قلعه تا آبادى علىآباد كه امين السلطانآباد كرده است، هزار قدم است. مىگويند، علىآباد، دو سنگ آب دارد. آبادى علىآباد مشتمل است بر يك حمام بزرگ و يك حمام كوچك كه سر در حمام را هم بسيار عالى ساختهاند. اطراف حمام جاهاى (1)كاروانسرا مانند زياد است.
يك چائىپزخانه هم دارد. يك كاروانسراى بزرگ خوب هم سواى اينجاها امين السلطان ساخته است، يك مهمانخانه هم دارد. چهار ساعت به غروب مانده وارد شديم. جلو اين مهمانخانه يك باغ خوبى ساخته، درخت كاشته بودند. پياده شده توى باغ گردش كرديم. گلهاى خوب اطلسى، شببو، زنبق و غيره باز شده بود. تمام باغ سبز،
1) اصل: چاهاى.
درختها اغلب با شكوفه، بىشكوفه، بسيار خوب جائى است، عزيز السلطان هم با ما راه مىرفت، ولى خيلى خسته بود، طورىكه جرش گرفته بود، بعد آمديم مهمانخانه. عجب جائى است. حوض بسيار بزرگى دارد، تمام زمين اينجا را از سنگهاى يك تخته سه ذرعى، چهار ذرعى فرش كردهاند. خود اين علىآباد معدن سنگى دارد، كه به هر اندازه الى ده ذرع (1)سنگ بخواهند از آن معدن بيرون مىآورند مىتراشند. هزاره، پله، ديوار، حتى طاقهاى اطاق و ايوانهاى مهمانخانه از سنگ بود، پلهاى روى نهرها و ميزهاى بسيار بزرگ از سنگ تراشيده ساخته بودند. بسياربسيار جاى باصفائى است، گلهاى خوب توى صحن مهمانخانه كاشته بودند. امين السلطان كه صبح پيشآمده بود اينجا ديده شد.
پول و شال پيشكش گذارده بودند، توى اطاقها گردش كرديم. نصر الله خان تلگرافچى و دو نفر تلگرافچى انگليسى هم كه اسباب آورده بودند و تلگراف را با سيم به اينجا وصل كرده بودند كه با تهران و جاهاى ديگر حرف بزنيم. ديده شدند. سيم را وصل كرده حرف زده بودند. اخبارات هم از تهران و غيره دادند. بالاى بام مهمانخانه رفته صحرا و دريا را تماشا كرديم. جمعيت زيادى هم از نوكر و قاطرچى راهگذار و زوّار و غيره دور اين مهمانخانه بودند. چون جمعيت زياد و كاروانسرا نزديك بود، به اين جهت ما و حرمخانه در مهمانخانه منزل نكرديم. سراپرده را بالاى مهمانخانه به فاصله دويست قدم سر آب زده بودند. بعد از گردش مهمانخانه رفتيم به سراپرده، قدرى راحت كرديم، دراز كشيده، خوابيديم.
هواى اين منزل بهتر از آن منزلهاست. بسيار هواى معتدل خوبى دارد. عصرى هم سراپرده را باز كرده رفتيم روى تپه بلندى به صحرا و دريا دوربين انداختم. به قدر صد هزار مرغ روى دريا ديدم. يك مرغ بسياربسيار بزرگى ديدم كه خيلى بزرگ بود و تمام اين مرغ قرمز بود. سواى سرهاى بال آنها كه كمى سفيد مىزد ولى ساير جاهاى مرغها حتى پاهاى آنها قرمز بود. سواى اين نوع، طورهاى ديگر هم مرغابى روى دريا ديده شد. وضع دريا هم همينطور است. رودخانه پل دلاك از بالاى اين دريا داخل مىشود و ابتدا يك درياى كوچكى كه از طرف شمال است تشكيل مىدهد و بعد يك
1) اصل: زرع.
بغاز مىشود، تقريبا به عرض سيصد ذرع، آنوقت درياى بزرگ مىشود و در كمال خوبى موج مىزند. دور اين دريا تماما كه از يك نقطه مشخص حركت كند و دوباره به آن نقطه بيايد سى ساعت راه كه سى فرسنگ باشد مىشود. طول اين دريا هم ده فرسنگ است. دوربين كه مىانداختم، آن طرف دريا يك ده بسيار بزرگى ديدم؛ درخت نداشت.
اما خانوار (1)زياد و زراعت زيادى داشت، پرسيديم كجاست، عرض كردند ده كاج است كه متعلق است به عرب ككلو و قدرى از آنها هم به شاهسون بغدادى.
نظاره در حسنآباد پيدا شد، از شهر آمده است. نادر ميرزا برادر بدر الدوله شيراز مرده است.
در علىآباد اطراق شد، اما من سوار شدم رفتم تماشاى دريا. صبح برخاسته رخت پوشيده سوار شديم، عزيز السلطان هم با ما سوار شد. امين السلطان و همه پيشخدمتها بودند. رانديم، يك دهنهايست مثل دروازه، قلعه خرابهاى دارد كه مال بهرام بوده است.
قدرى كه رانديم هنوز به دهنه نرسيده، يك دسته سوار شاهسون اينانلو را كه قشلاقشان در همين جاهاست عزيز الله خان آورده بود، سر راه ايستاده بودند، خودش هم ايستاده بود. اين دسته سوار بايد بروند بجنورد، با عزيز الله خان قدرى صحبت كرديم. دو قطار شتر بسياربسيار خوب هم پيشكش آورده بود. بعد از آنها گذشته رانديم. رسيديم به دهنه قلعه خرابه، خيلى قديمى است، قناتى هم تازه امين السلطان از زير قلعه درآورده است، چند خانوارى هم آورده نشانده است. حكم شد قلعه را تعمير كنند، كالسكه ما را هم از دهنه برده بودند زير تپه نگاه داشته بودند. با كالسكه عزيز السلطان. رسيديم به كالسكه، از اسب پياده شده سوار كالسكه شديم. عزيز السلطان هم سوار كالسكه خودش شد. رانديم تا رسيديم به دريا. دو تا هوبره دويست قدم به دريا مانده نشسته بودند. از كالسكه پياده شديم. با ميرزا محمد خان و ساعد الدوله و غيره خواستم هوبرهها را بزنيم بر ندادند. پدرسوختهها زود برخاسته پريدند. خيلى پياده راه رفتم. خسته شدم.
1) اصل: خانهوار.
مرغهاى بزرگ قرمز داشت كه هر وقت مىايستادند بقدر آدم بودند. خواستم از آنها بزنم، آنها هم بر ندادند. از دور چند گلوله انداختم نخورد. لب دريا بوى عفونت دريا را مىداد. دويست قدم بالاتر توى چمن آفتابگردان زدند، تا آفتابگردان بزنند سوار اسب شده رفتيم عقب مرغهاى سفيد كه مىپريدند، چند تير گلوله انداختم از دور، نخورد.
بعد برگشتيم آمديم آفتابگردان نشستيم به ناهار خوردن، بعد از ناهار، مهدى خان كاشى ديده شد كه ديروز صبح از شهر سوار شده است. از راه حسنآباد و قلعه محمد على خان آمده است. ديشب دو ساعت از شب رفته وارد علىآباد شده است، كار خيلى غريبى كرده است، امروز هم با ما آمده بود لب دريا، هيچ باكى هم نداشت. از مهدى خان كاشى خيلى غريب است. زيندارباشى هم اين چند روز با ما بوده است. اما من او را نديده بودم، امروز ديده شد. اعتماد السلطنه هم بود، روزنامه خواند. دندانساز هم بود، مجد الدوله، جعفرى، اكبرى، ميرزا محمد خان، عزيز السلطان، آقا مردك، دولچه، مولچه، ميرشكار، عبد القادر خان و غيره بودند، امين خلوت هم بود. سر ناهار روزنامه نوشت.
امين السلطان بعد از ناهار رفت منزل. به قهوهچىباشى گفتم آفتابگردان را ببر (1)يك كوهى بود نزديك منزل. آن كوه را نشانش دادم كه آفتابگردان را ببر بالاى آن كوه بزن.
چاى عصرانه را آنجا حاضر كن و خودمان سوار اسب شد [ه] رفتيم عقب مرغهاى قرمز و سفيد كه بزنيم. باز چند تير گلوله انداختم نخورد. ميرزا حسينعلى عكاس آمد، يك گروپ عكس ما و پيشخدمتها را انداخت. يك شيشه هم عكس دريا را انداخت، دريا كبودى مىزد و موج قشنگ مىزد. عزيز السلطان هم بود، وقتى ما ناهار مىخورديم آغا عبد الله يك حواصيل (2)سفيد با تفنگ زده بود. بعد سوار اسب شده رانديم براى آفتابگردان. به مجد الدوله و آقا مردك گفتم برويد از اين مرغهاى سفيد و قرمز بزرگ بزرگ بزنيد، آنها رفتند. بعد ديدم مجد الدوله اسب مىدواند، سربالا، اكبرى هم از اين طرف تاخت، خيلى اسب دواندند، نزديك آفتابگردان مجد الدوله آمد، گفت توى صحرا آهو درآمده، خيلى عقب كردم، تفنگ انداختم، زخمى شد، اما گريخت، گيرم نيامد، بعد آمده، وارد آفتابگردان شديم، جاى باصفاى خوبى بود، دير و كاج خيلى
قشنگ پيدا بود. اينجاها مرتع شتر كلائى است، توى درهها و صحرا شترها مىچريدند، بچه شترهاى قشنگ كه تازه زائيده بودند مىچريدند. عزيز السلطان رفت با بچه شترها بازى مىكرد. بعد از همانجا پيش بچه شترها رفت منزل. ما هم چاى عصرانه خورديم كالسكههاى ما را از سر ناهار برده بودند منزل. دريا از اينجا كه ما نشسته بوديم خيلى تماشا داشت. شترهاى كلائى ايلات دهات دير و كاج و غيره همه خوب پيدا بودند. بعد از چاى عصرانه سوار اسب شديم، همهجا از سره به سره رانديم. يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم رفتيم حمام بلغار، بيرون آمديم. سيد عبد الكريم از شهر تلگرافى براى ميرزا محمد خان زده بود كه تو و آقا مردك هر دو بياييد شهر، از مضمون تلگرافى همچه معلوم بود كه سيد ابو القاسم مرده است. من رفتن مليجك را صلاح ندانستم تا ببينم چطور مىشود، شب هم آتشبازى شد. امروز بين راه كه مىآمديم منزل چند عدد تيهو ديدم. پياده شده دو تا تيهو زدم.
آنجا كه آفتابگردان زده بودند توى دره، يك قنات عزيز الله خان درآورده است.
آغا بشارت را فرستادم آبش را خورد، مىگفت آبش شيرين است.
اين صحراها همهجا بوتههاى سبز خوب دارد. گلهاى زرد كوچك دارد، گلهاى بنفش رنگ دارد. مثل گل ميمون خيلى زياد است.
امروز بايد برويم منظريه، صبح سردسته از خواب برخاستم، حرم رفته بودند.
عزيز السلطان هم بود. هوا آفتاب بود، كمى ابر داشت، آقا مردك هم براى مردن پدرش رفته است شهر. عزيز السلطان را گفتم شما با آغا عبد الله و ميرزا محمد خان و حاجى لله سوار كالسكه بشويد، جلوتر از ما برويد كوشك نصرت، ما هم از عقب مىآئيم.
عزيز السلطان رفت، ما هم رخت پوشيده نيم ساعت بعد بيرون آمده سوار شديم، اين راه تا يك فرسنگ كه مىروى از ميان دره تپه است. آخر كوهها منتهى مىشود به يك تپه گرد سياهى كه كوشك نصرت زير همين تپه واقع شده است. اين كوشك نصرت هم از
بناهاى جديد است كه امين السلطان مرحوم و اين امين السلطان ساختهاند. رسيديم به كوشك نصرت، پياده شديم. عزيز السلطان و امين السلطان و مجد الدوله هم آنجا بودند.
كوشك نصرت جاى بسيار خوب تازه ساز قشنگى است، مثل حب نبات. يك قنات بسيار خوبى هم امين السلطان درآورده است كه يك سنگ آب صاف سرد مثل چشمههاى لار دارد. مىريزد توى حوض من اين همه جائى كه ديدهام، هيچجا مثل اين كوشك نصرت نيست، زمينش مرتفع است، چشمانداز به صحرا و دريا و همهجا دارد، تمام صحرا پيداست. اين راه كه ساختهاند مثل اين است كه پرگار گذاشتهاند خط راست كشيده است تا آخرش كه منتهى مىشود به تپه، اسم تپه، كل تپه است. تمام اين صحرا تا گل تپه قورق شتر كلائى است، كه شترهاى كلائى ما در اين صحرا مىچرند. طرف دست چپ اين خط راه درياست، از راه تا دريا نيم فرسنگ كمتر است، طرف دست راست صحراى قورق است. يك جائى هم هست كه جا ملك مىگويند. آن هم قورق شترهاى كلائى است. خلاصه جائى به قشنگى و باصفائى كوشك نصرت من تا حالا نديدهام.
ظهير الدوله هم در كوشك نصرت ديده شد. ديشب آمده است علىآباد، يك بچه سيدى پيش عزيز السلطان بود، بازى مىكرد، با يك زن كه مادرش بود، بچه سيد بامزهاى بود، يك پدر دروغى هم داشت كه هردو چشمش كور بود. خيلى مردمان مستحق فقيرى بودند. از كرمان آمدهاند، گويا مستمرى داشتند، بريدهاند، آمدهاند مستمرىشان را بگذرانند. زير چشم پسره زخم بود، اول گفتم پسره را بيرون كنند، زير چشمش زخم است، خواستند بيرونش كنند شاخ شانه مىكشيد. نمىرفت، مىگفت اگر مرا بزنيد اين پسره نمىگذارد، عزيز السلطان را پسره مىگفت، من دستم را بلند كردم گفتم مىخواهى بزنمت، آن هم دستش را بلند كرد كه مرا بزند، خيلى بامزه بود، آخر پولش دادم با من هم آشنا شد. به امين السلطان گفتم به عرضشان برسد.
اين علىآباد كه توى دره واقع و دره طرف مغرب است، كوههاى زياد بزرگ دارد كه اين كوهها هم طرف مغرب واقع است. اسم اين كوهها كوك داغ است، پشت اين كوه زرند است كه اول مىرود به ده پيك زرند. اين كوه محل قشلاق ايل شاهسون اينانلو است كه
در اينجا قشلاق مىكنند. بسيار قشلاق خوب ممتازى است، تمام اين كوهها زينه (1)و چشمههاى زياد دارد كه به هرجاى اين كوه كه چاه بكنند، آب زياد خوشگوار خوبى بيرون مىآيد. مثل همين علىآباد و كوشك نصرت كه چند چاه كنده و الان هركدام مبلغى آب خوب دارد. بسيار كوههاى خوبى است شكار كوه هم از قبيل بز و تكه، تيهو، كبك دارد، بخصوص در زمستان كه خيلى زياد دارد و شكارگاه خوبى است. سنگهاى خوب قرمز و كبود و سبز و همه نوعى اين كوهها دارد، سنگهاى نجيبى دارد كه اگر يك نفر معدنچى قابل بيايد و در اين كوهها گردش كند، سنگهاى خوب پيدا مىكند.
خلاصه توى كوشك نصرت قدرى گردش كرده، بيرون آمده، از خيابان راست طولانى سوار كالسكه شده رانديم. دست راست طرف صحرا كوههاى كوچككوچك سياه، اما از خيلى دور واقع است، يك كوه ميان آنها بزرگتر است، اسم آن كوه بزرگتر باباغارى است. مىگويند كه امامزاده در آن كوه واقع است، به اين جهت باباغارى مىگويند. از طرف دست راست، ميان مغرب و جنوب، يك كوه برفى بزرگ از دور پيدا بود، اسم آن كوه هندش است كه طرف ساوه واقع است. دو كوه مخروطى شكل قرينه همديگر، كمى برف داشت، از روبرو پيدا بود. اسم آن كوهها «راهجرد» يا «راهگرد» است.
باز يك كوه ممتد بزرگى پر از برف روبرو از خيلى دور پيدا بود، پرسيديم عرض كردند، كوهها جاسب و اردهال است كه اين دو جا از ييلاقات قم است و مىگويند بسيار ييلاق خوبى است، از خيابان دراز هى رانديم و هرچه مىرانديم ممكن نبود كه به آخر برسيم قدرى كه رانديم قدرى از شترهاى كلائى كه اينجا بودند جمع كرده آورده بودند سر راه تماشا كنيم. رسيديم به شترها، كالسكه را نگاه داشتيم، امين السلطان بود، شترها تمام زائيده بودند، خيلى تماشا داشت، آنها را تماشا كرده، بعد رانديم به وسط خيابان كه رسيديم طرف چپ جاده كه صحراى بسيار صافى است و سنگهاى رنگى ديگر قرمز و درى (2)كه اگر بتراشند، چيزهاى خوب درمىآيد و بسيار صحراى يك دست صافى است، به ناهار افتاديم، آفتابگردان زدند. عزيز السلطان هم از عقب رسيد، پياده شد بازى مىكرد، راه مىرفت. ناهار خورديم، اعتماد السلطنه بود، كتاب روزنامه خوبى داشت،
مىخواند، زيندارباشى بود، محقق را هم قبل از اينكه به كوشك نصرت برسيم ديدم.
معلوم شد در اردو بوده و از عقب مىآمده است. امروز او را ديدم، ناهار خورده، بعد از ناهار سوار كالسكه شده، باز از خيابان رانديم، هى رانديم، هى رانديم تا رسيديم به كلتپه (1)كه اين طرف و آن طرف جاده تپه ماهور مىشود. از كوشك نصرت تا كلتپه كه اين خيابان دراز و اطرافش صحراست، چهار ساعت تمام راه بود كه با كالسكه آمديم، به كلتپه كه رسيديم جاده باز صاف و تقسيم است، ولى اطراف جاده تپه ماهور است.
قدرى كه رانديم باز اطراف جاده جلگه شد. جلگه صاف بزرگى بود، از آنجا هم كه گذشتيم باز اطراف جاده تپه ماهور است ولى راه صاف و تقسيم است، اينجا توى اين تپه ماهورها امين السلطان قناتى درآورده كه نيم فرسنگ آب صاف بسيار خوبى دارد، يك جام آب از آن قنات خورديم، خيلى سرد بود، ناهارگاه حرم را هم اينجا زده بودند. از اينجا تا منزل يك فرسنگ راه است. رانديم، قدرى كه رانديم جلگه قم پيدا شد و از اينجا راه سرازير مىشود و آخر اين تپه ماهورها منظريه است، اين منظريه يك قنات دارد كه از توى قنات تمام سنگ [آب] بيرون مىآيد و امين السلطان به زحمت زياد اين قنات را كنده و يك چهار يك آب دارد.
سر قنات مردم و جمعيت زيادى براى آب جمع شده بودند و طورى آب مىبردند كه بكلى قنات خشك و آب نمىآمد. چهار ساعت و نيم به غروب مانده وارد منزل شديم.
منظريه مشتمل است به يك كاروانسراى بسياربسيار بزرگ خيلى عالى كه امين السلطان ساخته و در تمام ايران يك همچو كاروانسرا ديده نشده است. خيلى جاى ممتاز عالى است. يك مهمانخانه هم دارد، ولى چندان وضعيت ندارد. سراپرده و حرمخانه را جلو و اطراف مهمانخانه زده بودند كه مهمانخانه هم جزء سراپرده افتاده است. به همان خانه كه امروز هيچ آب نمىآمد راحت كرده، با امين خلوت كاغذ زيادى خوانديم و جواب نوشتيم. بعد قدرى خوابيدم و برخاستم، باز با امين السلطان و امين خلوت كاغذ زيادى خوانديم و جواب نوشتيم.
هواى اينجا خيلىخيلى گرم است. شب را هم مردانه شام خورديم. اعتماد السلطنه
1) كلتپهKAL TAPPEH : اين كوه با ارتفاع 1034 متر در محدوده شهرستان قم، بخش مركزى، دهستان قمرود و در 34 كيلومترى شمال مركز شهرستان قم واقع شده است ر. ك. فرهنگ جغرافيايى كوههاى كشور، همان ص 508.
بود، كتاب، روزنامه خواند. زيندارباشى، حكيم الممالك و بعضى از پيشخدمتها بودند.
امين الملك به امين السلطان نوشته است، سيد پدر مردك نمرده است. در قم هم تلگراف از خود مردك و غيره رسيد، نوشته نمرده است و احوالش خوب است.
بايد وارد شهر قم بشويم. ديشب خيلى قال مقال مىكردند، رفتيم توى آلاچيق، خيلى گرم بود و پشه داشت، نصف شب برخاستيم، رختخواب را آوردند، توى چادرآمديم، توى چادر تا صبح بد خوابيدم.
خلاصه رخت پوشيديم، حرم رفته بودند، ما هم بيرون آمده سوار كالسكه شديم.
قدرى كه از منظريه مىرويم صحرا خيلى كثيف (1)و بد است. بعضى جاها نمك و كوير است، صحراى بدى، كثيفى، دلتنگى، غمناكى، دره تپههاى بد، گاهى صحرا و جلگه مىشد، گاهى دره تپه مىشد. تا يك ميدان به قم مانده، صحرا همينطور خشك و كمعلف است. غير از بوته اسپند هيچچيز ديگر ندارد. همينطور مىرانديم. اگر خدا نكرده بارانى، چيزى مىآمد، تا سينه اسب توى گل فرو مىرفت. الحمد لله كه خشك بود، قدرى از راه را آقا باقر سنگفرش كرده است، بايد همه راه را سنگفرش كنند، تا راحت بشود رفتوآمد، و الا اگر باران بيايد ممكن نيست كسى بتواند از اين گل در برود.
ملك الموت دره از راه امروز خيلى بهتر است.
خلاصه، امين السلطان هم سواره دم كالسكه مىآمد، گفتم سواره خسته مىشوى، برو كالسكه بنشين، گفت خير، همينطور سواره تا دم پل مىآيم، از پل به آن طرف، كالسكه سوار مىشوم. عزيز السلطان هم با ما سوار كالسكه بود، مىآمد، رانديم.
رسيديم به پل، از منزل تا پل يك فرسنگ درست است، پياده شديم، امين السلطان و امين السلطنه و عزيز السلطان هم پياده شده با ما آمدند. رفتيم زير پل، اين پلى است كه روى رودخانه ساوه بستهاند. رودخانه از طرف دست راست مىآمد به طرف دست چپ مىرود. اين پل داستان دارد، اول كه اين راه را مىساختند، من پول داده بودم ميرزا
1) اصل: كسيف.
نظام كاشى، يك پل اينجا و يك پل روى رودخانه شور ساخته بود. هر دو پل را آب برد، دوباره از نو پول دادم آقا باقر اين پلها را بسته است. قدرى زير پل را تماشا كرديم. پياده از روى پل گذاشتيم. از آن طرف هم رفتيم زير پل، خيلى پل محكم خوبى است، همه را با سنگ و آجر و گچ و آهك ساخته است، هفت هشت چشمه دارد. آب رودخانه ساوه خيلى زياد است. وقتى رودخانه جاجرود زياد مىشود با حالا كه آب اينرودخانه كم است، باز نصف اينرودخانه آب ندارد. مىگويند خيلى زياد مىشود. خلاصه سوار كالسكه شده، رانديم رانديم. اين صحراها اغلب كوير است، گاهى هم زمين سخت و ريگ مىشود. اگر باران بيايد، خيلى گل مىشود. بايد حكما راه را سنگفرش كنند، قدرى كه رانديم طرف دست راست چند تا چادر ايلات بود، چرتى دم كالسكه بود، گفتيم برو ببين اينها چه ايل هستند، اسب تاخت رفتوآمد، گفت شاهسون هستند، گفتم برو ببين چه طايفه هستند، رفت و ديگر نيامد.
رانديم، سر راه بلندى بود، طرف دست چپ راه بالاى تپه آفتابگردان زدند، افتاديم به ناهار، عزيز السلطان هم بود، خدمت مىكرد. ناهار مىچيد. در اين بين ديديم يك كالسكه از قم آمد، ديديم بله، اعتضاد الدوله است، حاكم قم آمده است استقبال، با پسرش سپهسالار. اين سپهسالار جوان بسيار خوب خوشگلى است، هيچ دخلى به محمد ميرزا و عباس ميرزا ندارد، بسياربسيار جوان آراسته خوبى است. در حقيقت اصل شاهزاده است، سپهسالار به خاك افتاد، اعتضاد الدوله هم همان اعتضاد الدوله است، سبيلهايش را چخماقى (1)كرده بود. امين السلطان و همه پيشخدمتها بودند، محمد على خان، خازن الملك، چرتى زمين خورده كتش دررفته است، نگو وقتى كه ما چرتى را فرستاديم ببيند شاهسونها چه طايفهاى هستند، اسب پرزور تاخته است و سر تاخت پرزور زمين خورده است، كلاهش افتاده است، يكطرف كتش (2)هم دررفته است، گريه مىكرده است. كالسكه اعتضاد الدوله را گرفتيم، چرتى را نشانديم، با محمد على خان فرستاديم بروند شهر قم، كتش را معالجه كنند.
اين زمين كه ما به ناهار افتاديم ريگهاى خيلى قشنگ دارد، مثل ريگهاى لب درياى
مازندران، صدف هم دارد. معلوم مىشود كه اين زمين هم دريا بوده است و اين دريا كه تازه پيدا شده است، مىشود يك وقتى هم اينجاها را بگيرد.
امروز اكبرى و ابو الحسن خان و جوجه و محمد حسن ميرزا پسر اعتضاد السلطنه كه پيشآمدهاند يك پخلان از اين مرغهاى قرمز كه دريا بود توى رودخانه ساوه ديده بودند.
از نزديك هرچه با چارپاره تفنگ انداخته بودند نزده بودند.
اين صحراها مشهور است به صحراى چال دريا و از ريگها و صدف يقين است كه اينجا يك وقتى دريا بوده است.
خلاصه، بعد از ناهار سوار شده رانديم، عزيز السلطان هم از سر ناهار جلوتر از ما رفت شهر. حرم هم عقب بودند، آمدند، گذشتند، رفتند جلو. بعد رانديم، از منظريه تا قم چهار فرسنگ سنگين است، تمام صحرا كوير (1)است و شورهزار، آدم عقب نگاه مىكند، جلو نگاه مىكند، دست راست، دست چپ، مثل اين است توى جهنم راه مىرود، هوا هم ابر بود، اما نمىباريد. آفتاب هم بود، هوا دم داشت و گرم بود. رانديم رانديم. از بس راه كوير و كثيف بود، راه كالسكه را برگردانده بودند، از طرف دست راست كالسكه را راندند، قدرى كه رانديم رسيديم به يك قهوهخانه كه ساخته بودند، دو تا درخت توت خشك كثيفى كاشته بودند يعنى باغ است، از مرد كه پرسيدم اينجا آب دارد كه قهوهخانه ساختهايد گفت خير آب از شهر مىآريم، اسم قهوهخانه هم، قهوهخانه، چال دريا است، از قهوهخانه تا شهر قم دو فرسنگ است، قدرى كه رانديم گنبد حضرت معصومه پيدا شد. از منظريه الى يك ميدان به شهر قم مانده تمام كوير است، يك ميدان دور شهر حاصل كاشتهاند و سبز است و اين حاصل مال نصرآباد صدر الممالك است، جوهاى اينجا تمام خوشه بسته است و از خصيلى (2)گذشته است، جو اينجا را پانزده روز زودتر از تهران درو مىكنند.
بالاخره رانديم، بين راه عباس ميرزا (3)وارد شد، با اكابر و اشراف قم، وزير عدليه و غيره كه بعد اسمشان را مىنويسم، بعد كمكم اعيان و اشراف قم رسيدند، رانديم تا رسيديم به شهر، شهر قم عوض شده است خيلى آبادتر شده است، جمعيت زياد،
مردمان معتبر خوب دارد، همهجا توى كالسكه بوديم، مىرانديم تا رسيديم به پل على خان، با كالسكه از پل گذشتيم، غلامها جلو مردم را گرفته بودند، گفتم جلوشان را ول كنيد، كه ريختند نزديك، همه خوشحال بودند، دعا مىكردند.
مهمانخانه خوبى هم شهر قم دارد، تا ببينم و تفصيلش را بنويسم، بازار معمور خوبى دارد، قدرى هم از توى بازار گذشتيم، دكانهاى خوب دارد، نانهاى سنگك سفيد خيلى خوب داشت. زنهاى قم همه چادر شب رختخواب سرشان مىكنند، چادر شب زنها را كثيف كرده است.
خلاصه مىخواستيم از در صحن نو كه امين السلطان مرحوم بنا كرده است و اين امين السلطان تمام كرده است كه هنوز هم تمام نيست وارد بشويم، خيلى به صحن مانده، از كالسكه پياده شده همينطور پياده مىرفتيم كه هم ما مردم را درست ببينيم، هم مردم ما را ببينند. درست مردم را ديديم تا وارد صحن شديم. ديگر بناى اين صحن از تعريف گذشته است، كه بشود در اينروزنامه نوشت، همينقدر مىنويسم، همچه بنائى در ايران كه سهل است، در تمام فرنگستان و چين و هند، همچه بنائى نشده است. كاشى كارىهاى بسيار خوب مثل مينا كردهاند، منارهاى كاشى بسيار بلند دارد، يك حوض هم وسط صحن ساختهاند كه آب خواهد آمد، اينجا معدن مرمر درآمده است كه مرمرهاى يك پارچه پنج ذرع طول دارد و ستونهاى سنگ بلند يك پارچه دارد كه از معدن همينجا درآوردهاند. مرمرهاى خيلى قشنگ دارد، رگههاى قرمز و آبى دارد. ايوان آئينهكارى مىسازند كه هنوز ناتمام است، مثل بهشت، خيلى باصفا. علماى قم همه توى صحن بودند. آقا حسين مجتهد و ساير علما بود [ند]، آقا حسين خيلى مجتهد خوبى است، علما را ديده وارد حرم شديم، زيارت كرديم. عزيز السلطان هم توى زيارت بود. بعد آمديم منزل، منزل در همان عمارت قديم است كه شكل فتحعلى شاه و غيره دارد. تعمير كردهاند، بد نيست، حرم ما هم رسيدند، صحن را قورق كردند، حرم رفتند زيارت، در بسته بود، راه بسته شده بود كه براى ما چاى، عصرانه بياورند. ما دوستاق (1)شده بوديم، دوباره رفتيم زيارت. عصر هم فخر الملوك آمد، خانم يك جورى كوچك شده است،
1) دوستاق دستاق: محبوس، زندانى.
دماغش دراز شده است. فخر الملوك را مىبريم تهران. بعد آمديم اندرون، يك بالاخانه هم دارد، درش بسته بود، خواستيم برويم بالا، درش بسته بود، خواجهها هرچه سعى كردند باز نشد، فرستاديم آقا باقر آمد كه در را باز كند. قدش به در نمىرسيد، خجالت كشيد، گفت بروم بيرون سرايدار بفرستم، رفت سرايدار فرستاد، ما هم رفتيم بيرون، سرايدار به حاجى سعيد ياد داد كه چهجور ببندد و باز كند، بعد در را باز كردند، رفتيم پشتبام، تجير (1)كشيده بودند. رودخانه از زير همين بالاخانه مىگذرد، آبش هم زياد است، تالار سلام سقفش (2)خيلى بلند بود، نمىشد خوابيد، فراشها آمدند، آلاچيق ما را توى حياط زدند، شب توى آلاچيق خوابيديم.
امروز سر قبر محمد شاه و والده شاه رفتيم، حاجى رضا خان تهران بود، نيامده است، پسرش بود، بعينه حاجى رضا خان است، هم رؤيتش، هم حرف زدن و همهچيزش.
بعد رفتيم سر قبر فتحعلى شاه، محمد هادى ميرزا پسر فتحعلى شاه كه سر قبرش متولى است آنجا بود، ديگر شاهزاده به اين كثافت در دنيا نيست. بعد آمديم اندرون، آقا باقر وزير قزوين كه در حقيقت حاكم قزوين است، مدتى است آمده است، اينجا است، مراد خان پيرمرد كه تهران بود آمده است اينجا، امروز سر راه ايستاده بود، پسرهاش بازوش را گرفته بودند، هى حمله مىآورد، كشاله مىكرد رو به كالسكه، مىخواست خودش را زير عرادّه بيندازد، گفتم سوارش كنند، بياورند منزل.
صبح كه از سراپرده بيرون آمديم ديدم عبد القادر خان (3)ايستاده است، يك پسره كثيف سياه متعفن هم پهلوش ايستاده است، يك پسره كوچكى هم ايستاده است.
امين السلطان گفت محمد حسن خان پسر شجاع الملك است، از آذربايجان آمده است.
اين پسره هم نوه شجاع الملك پسر محمد حسن خان است.
آئى آمده است ديده مىشود، خيلى اينروزها كثيف شده است، براى اينكه مىگويند پسرش در خمسه آدم كشته است، امين حضرت پسرش را گرفته است، به اين جهت مضطرب است، مىخواهد برود خمسه مرافعه كند.
امروز معلوم است در قم توقف شد. صبح رخت پوشيديم، قورق شد، مردها آمدند.
يك تلگرافى از قول موچول خان براى ملك الاطباء زده بوديم، كه من يبوست شدهام، چه بايد كرد؟ دستور العمل بنويس.
ملك الاطبا جواب مفصلى با تلگراف نوشته بود، هم شوخى كرده بود، هم جر آمده بود. تلگراف را دادم براى موچول خان (1)بردند، آمده بود، مىگفت، من چطور به صورت ملك الاطباء نگاه كنم، اوقاتش تلخ بود، خيلى خنديديم.
ناهار خورديم، سر ناهار طولوزان و اعتماد السلطنه روزنامه خواندند، بعد از ناهار دو دسته علماى قم حضور آمدند كه اسامى ايشان از اين قرار است:
نايب التوليه، ناظم التوليه، ميرزا محمد باقر، آقا احمد، آقا صمد، امام جمعه، شيخ محمد حسن، ميرزا ابو القاسم پسر مرحوم حاجى سيد جواد و ساير اولاد، آقا محمود پسر آقا صدر، پسرهاى حاجى ملا صادق مرحوم، شيخ محمد حسن وزوائى، ميرزا حسن.
آقا حسين مجتهد، شيخ الاسلام، ميرزا فخر الدين، آقا محمد جواد، آقا سيد عبد الله، حاجى ملا غلامرضا، آقا سيد اسحق، حاجى ملا حسين، آقا سيد على نقى، ملا على، ملا محمد تقى، قدرى صحبت شد.
بعد از رفتن آخوندها، ميرزا عبد الله كه از جانب ظل السلطان حاكم بروجرد بود، [آمد] حضور، با يك پسر خودش و يك پسر ده دوازده ساله از حشمت الدوله مرحوم، از بروجرد آمدهاند اينجا، از اينجا با ما مىآيند شهر. عبد الله ميرزا خيلى چاق شده است، مثل گاو.
امروز بايد برويم خانه اعتضاد الدوله، اول رفتيم زيارت، از كلاهخود و نيزه و شمشير، خنجر و جندر (2)و قلچاق (3)
ز قلچاق چيزى دگر نيست بهكه ساعد ازو يافت دست زره (فرهنگ آنندراج)
و غيره كه حسينقلى خان برادر فتحعلى شاه وقف كرده است ريخته بودند توى ايوان، تماشا كرديم. امين السلطان و عزيز السلطان و همه مردم همبودند. تماشا كردند، زيارت كرديم. در با [لا] ى سر نماز خوانديم. بعد از در صحن امين السلطان بيرون رفتيم، همينطور پياده به قدر هفتصد هشتصد قدم راه بود، رفتيم تا رسيديم به خانه اعتضاد الدوله، زن و مرد زيادى دو طرف كوچه ايستاده بودند، از نزديك ما را درست تماشا كردند، رسيديم به خانه اعتضاد الدوله، اول به يك حياط كثيفى رسيديم، من خيال كردم ديوانخانه همين است، شاهزادههاى قم و اشراف قم و ريش سفيدان ايلات قم و شاهسون بغدادى جمعى را اعتضاد الدوله جمع كرده بود، شاهزادههاى قم خيلى كثيف، فقير و بيچارهاند، آنها را ديديم، اسامى آنها را ان شاء الله بعد مىنويسم.
بعد رفتيم توى ديوانخانه، باغى است، درخت انار و زبان گنجشك و غيره دارد، حوض دارد، اما آب جارى ندارد، يك كلاه فرنگى وسط انداختهاند و اطاقهاى دراز از اين طرف، آن طرف ساختهاند كه نشيمن همان اطاقهاى دراز است. رفتيم در اطاق نشستيم. ديگر ميز و صندلى و شكل و عكس به همان سليقهها كه اعتضاد الدوله دارد در اطاق چيده است. قدرى نشستيم، بعد رفتيم اندرون.
فخر الملوك حياط كوچك قشنگى دارد، فخر الملوك دو تا عروس هم دارد. براى پسرهاش صيغه كرده است، پسرهاى فخر الملوك هم بودند، يكى از اين صيغههاى پسرش شاهزاده است، دختر نور الدهر ميرزا نوه همايون ميرزا است، هر دو آمدند، بزكهاى عجيب و غريب كرده بودند، هر دو گنده و يك جورند دو تا پروانه الماس هم به عروسها دادم، بعد بيرون آمده، باز پياده آمديم، جمعيت زياد همانطور ايستاده بودند، ما را تماشا مىكردند.
آمديم باز از در صحن امين السلطان وارد شديم، صحن قورق بود، حرم زيارت بودند، تعجيل كرديم، خواجهها حرم را آوردند اندرون، كه مردم بيايند زيارت. بعد رفتيم پشتبام، موزيكان را عصرها لب رودخانه توى صحرائى مىزنند، آنقدر زن و مرد قمى جمع شده بودند كه حساب نداشت، تماشاى موزيكان را مىكردند، گفتم دو تا بالون آوردند توى گردى موزيكانچىها هوا كردند، بالون اولى را مردم خيلى تعجب كردند و
همهمه مىكردند، خيلى تماشا كرديم، زنها بالا بودند، تماشا مىكردند، ليمونات خورديم، غليان كشيديم. عزيز السلطان خانه فخر الملوك مانده بود، از عقب ما آمد، فخر الملوك يك بچه كنيز سياه خيلى بامزهاى دارد، دختر است، من تا حال بچه كنيز به اين بامزگى نديدم، عزيز السلطان محض بچه كنيز آنجا مانده بود.
وقتى توى زيارت بوديم هنوز خانه فخر الملوك نرفته عزيز السلطان يك تلگراف آورد، آغا فرج زده بود كه گربه عزيز السلطان چهار تا بچه در تهران زاييده است عزيز السلطان ذوق مىكرد.
شب بعد از شام رفتيم توى صحن، من و آغا محمد خان و ميرزا محمد خان و امين همايون توى صحن يك دور گردش كرديم، صحن امين السلطان هم گردش كرديم و آمديم. جمعيت زيادى توى زيارت بودند، چراغها روشن بود، مردم به كلاه قزاقى كه سر من بود نگاه مىكردند.
در حقيقت وضع شب اينجا خيلى بد است، آدم تا صبح بىخواب است، اولا از صداى سگ زياد كه چند ساعتى صداى سگ مىآيد، بعد صداى شغال زياد مىآيد، نزديك صبح صداى جغد مىآيد كه با صداى خيلى بدى مىخواند، صداى گربه، صداهاى عجيب و غريب تا صبح متصل مىآيد. نمىگذارند آدم بخوابد.
هواى قم از تهران خيلى گرمتر است، حالا كه بيست روز از عيد گذشته است، ارغوان اينجا قرمز شده است و بحبوحه (1)گل به است.
امروز صبح رفتيم حمام، هى مىخواستيم برويم حمام، زنها مىگفتند حمام كثيف است و بو مىدهد، اين حمام را با همين عمارت، فتحعلى شاه ساخته است، خيلى قديمى است، اول دولت كه آمديم قم، اين حمام رفته بودم. هرچه گفتند بو مىدهد گفتم باشد، بو بدهد، رفتيم، حاجى حيدر هم آمد، آنطور كه مىگفتند بو نمىداد، چندان سرد هم نبود كه آدم سرما بخورد. سر و تن شورى مختصرى كرديم، حاجى حيدر ريش
1) اصل: بهبوهه.
تراشيد، بعد بيرون آمده رخت پوشيد [ه]، در تالار كه شكل دارد (1)نشستيم. زنها رفتند، امين السلطان آمد، سعد الملك كه بايد برود عربستان (2)، خانهاى بختيارى و ضياء الدوله را آورد حضور. همه خلعت پوشيده بودند، شمشير مرصع گرفته بودند، لقب سعد الملك عوض شده است، لقب ناظم السلطنه به او التفات شده است، با وزيرش خلعت پوشيده بود، مىرود عربستان.
حاجى رضا قلى خان بختيارى ايلخانى بختيارى شده است، اسفنديار خان ايل بيگى شده است. امان الله خان كه پسره كوچكى است، سركرده سوار شده است. حاجى ابراهيم خان و حاجى على قلى خان هم سركرده شدهاند. ضياء الدوله هم حاكم بروجرد و بختيارى شده است، با وزيرش خلعت پوشيده بودند، مىروند. ميرزا محمد مستوفى يزد هم كه آدم خوبى است از يزد آمده است، خلعت پوشيده بود، وزير يزد شده است.
مىرود، با همه صحبت كرديم. آنها مرخص شده رفتند.
امروز مىخواستيم برويم سربالاى رودخانه گردش كنيم، خيلى هم دير شده بود، از در اندرون بيرون رفته، لب رودخانه سوار كالسكه شده، رو به جنوب سربالاى رودخانه را گرفته رانديم.
ميرآخور مدتى است دندانهاش خراب بود و هميشه درد مىكرد. بيچاره غذا نمىخورد، از گلوش پايين نمىرفت، امروز ناچار شده است رفته است منزل دندانساز، حكيم طولوزان هم بوده است، سه تا دندانش را در يك مجلس كشيده است، غش كرده است، ضعف كرده است.
خلاصه رانديم، راه كالسكه را هم خوب ساختهاند، نهر زيادى از اين رودخانه جدا كردهاند، اين آب همهجا به زراعت و باغات مىنشيند، هر نهرى ده سنگ، پنج سنگ زيادتر، كمتر آب دارد. اينرودخانه خيلى رودخانه بانفعى است. اين راه همين راهى است كه مىرود به عراق و محلات و كربلا و غيره. دو سه جا هم روى نهرها كه خيلى گود است، على خان وزير اعتضاد الدوله پل صافى بسته است، كه كالسكه به آسانى مىرود، همهجا كالسكه خوب مىرود.
نيم فرسنگى كه رانديم زراعت و آبادى اطراف شهر قم تمام مىشود، طرف دست چپ رودخانه ده خوبى بود، باغات خوب داشت، يك كلاه فرنگى هم از دور پيدا بود كه وسط باغ ساختهاند، خواستيم برويم آنجا ناهار بخوريم، باز خوشم نيامد، نرفتم، به مجد الدوله گفتم تو برو ببين چطور جائى است، مجد الدوله رفت، اين ده ملك متولىباشى است، اسمش هم زنبيلآباد است، ده خوبى است، سالى هزار و پانصد تومان عمل كرد دارد. اعتضاد الدوله از منزل هى مىگفت برويم قلّه جاى باصفائى است، رانديم، سر راه چند تا تپه خاكى كثيف كوير متعفنى بود، از اعتضاد الدوله پرسيدم قله (1)كجا است، گفت همين است، سمت (2)دست راست هم امامزاده هست كه بقعه كوچكى خاكى ساختهاند و گنبد كاشى كوچكى دارد، اسم امامزاده شاه جمال است، مىگويند برادر حضرت معصومه است، اين قله قدرى بالاتر از امامزاده و زنبيلآباد است. قله تپههاى بسيار كثيف نجس است، هيچ صفائى ندارد، آدم كه برود بالاى تپه، شهر قم و جلگه پيداست و الا خودش صفائى ندارد، گفتم حقيقت خودم يورت خوبى براى ناهار خوردن پيدا مىكنم، برانيد، رانديم، خيلى بالاتر جائى كه رودخانه وسيع مىشد و تخته چمنى داشت، در هيچجاى قم و اطراف چمن هيچ نديدم، مگر همين يك تخته چمن، نهرها را از پايينتر از رودخانه جدا كردهاند، همه رودخانه اين است، به قدر پانصد سنگ آب داشت، از كالسكه پياده شده سوار اسب شديم، زديم به رودخانه، از رودخانه گذشتيم، آفتابگردان زدند، افتاديم به ناهار. كنار اينرودخانه بعضى جاها تپه سنگى كوچك دارد. از همهجا نمىشود رفت، مگر راه پيدا كنند. حسن اينرودخانه اين است كه كنارش باتلاق و سنگ ندارد، همهجا خوب مىشود اسب به آب زد.
خلاصه وارد آفتابگردان شديم، ناهار خورديم، اعتماد السلطنه روزنامه خواند، اعتضاد الدوله، امين حضور، ميرزا محمد خان، اكبرى مكبرى، جوجه موجه، دولچه مولچه بودند، طرف جنوب شهر قم كوهى است، كوه جاسب مىگويند، برف هم دارد، ابر شديد غليظى روى كوه گرفته بود، هوا هم ابر بود، مىترسيديم ببارد، اما نباريد.
بعد از ناهار جا انداختند يك ساعتى خوابيد [ه]، خوابم هم برد، در بين كه من خواب
بودم، هوا آفتاب شده بود، باز ابر شد، قدرى هم باريد، از خواب برخاسته، چاى عصرانه خورديم، دو ساعت به غروب مانده سوار كالسكه شديم، رانديم رو به منزل.
بين راه يك باد شديد گرد و خاكى از طرف مشرق برخاست، از روى شهر آمد رفت رو به مغرب. الحمد لله ما را نگرفت، چرتى از همان زمينى كه خورده است منزلش خوابيده است، چادرش هم سر راه توى سيلاب كنار رودخانه بود، آدم فرستادم احوالش را پرسيدند، گفته بود احوالم خوب است، فردا بيرون مىآيم. بعد از همان در اندرون كه صبح سوار شده بوديم، پياده شديم صحن قورق بود، حرم زيارت رفته بودند، ما هم رفتيم توى صحن.
دلشاد ميرزا را ديدم، پرسيدم كجا بودى، كى آمدى گفت امروز وارد شدم، آمدم زيارت، ما هم زيارتى كرديم. عزيز السلطان را ديدم لخت شده است، كوچك شده، يك دستمالى را تر كرده است، پاى ضريح را پاك مىكند، زيارتنامهها را پاك مىكند، خدمت مىكند.
بعد بيرون آمده رفتيم مدرسه فتحعلى شاهى، چادر عزيز السلطان و امين السلطان و حاجى سرور و آبدارخانه را توى مدرسه زدهاند، خيلى جمعيت بود، رفتيم، [در] چادر امين السلطان نشستيم، امين السلطان قدرى تلگراف خواند و احكامات كرديم. بعد آمديم اندرون.
امروز امين اقدس و فخر الدوله و عزيز السلطان رفته بودند خانه فخر الملوك، ابراهيم خان ناظر فتحعلى شاه پدر صدر الدوله كه اصفهان بود و تا حالا زنده بود، اين روزها در اصفهان مرده است.
علاوه بر صداها كه نوشتيم شب آدم را بىخواب مىكند، صداى ساعتى است كه حاجى ميرزا على مقدس ساخته است، شب دنگدنگ، صدا مىكند، اين هم يك اسباب بىخوابى است.
وقت عصرى كه وارد منزل شديم، هوا كمكم ابر غليظ شد و بناى باريدن گذاشت.
كمكم مىبارد، تا حالا هم كه سه ساعت از شب رفته است مىبارد.
شب بد خوابيدم، اينجا نمىشود خوابيد. الى صبح باريد. گاهى مىايستاد، گاهى مىباريد. لكن وقت اذان صبح بسياربسيار پرزور باريد. سارى (1)اصلان، كشيكچىباشى، در كشيك بودند، آنها را خواستم، گفتم برويد امين السلطان را بيدار بكنيد. آدم بفرستيد، مردم را از لب رودخانه و سيلاب حركت بدهند، مبادا سيل بيايد.
ابابيل سياه اينجا بسيار است، دور گنبد مىپرند.
ظهير الدوله هم رفت شهر براى آمدن ايلچى.
روز مبعث است، صبح كه برخاستيم كمكم هوا باز شد، باران ايستاد، رخت پوشيد [ه] رفتيم روى مهتابى، آب رودخانه خيلى زياد و گل شده است، قدرى هوا آفتاب شد، باز ابر شد، تا عصر همينطور بود، گاهى آفتاب بود، گاهى ابر بود، درست باز نشد، بعد رفتيم صحن زيارت كرديم، رفتيم سر قبر شاه عباس ثانى، فرشهاى كهنه قديمى دارد، قاليهاى ابريشمى است كه حالا همين قالى كهنهها را پنج هزار تومان مىخرند. بعد از در صحن امين السلطان بيرون رفتيم، بواسطه گل زمين سوار اسب شديم، اما از بس مردم دادوفرياد مىكردند، اسب بازى مىكرد، احتياط داشت، پياده شده رفتيم خانه اعتضاد الدوله، همانجائى كه پريروز رفته بوديم، توى اطاق نشستيم، امين السلطان و همه پيشخدمتها بودند. ناهار گرم را همانجا خورديم. بعد از ناهار كاغذ زياد جمع شده بود. نشستيم، با امين السلطان كاغذخوانى كرديم.
خبر كرده بودم كه برويم امامزاده على بن جعفر (2)زيارت كنيم، يك راه خيلى نزديكى دارد كه از توى بازار راست مىرود، از در دروازه كاشان بيرون مىرود. همانجا امامزاده على بن جعفر است، نمىدانستم كالسكه از اين راه مىرود، گفتم از بيرون شهر راه كالسكه ساخته بودند كه دور شهر مىگشت. بعد از كاغذخوانى خواستيم برويم كالسكه حاضر نبود، سوار اسب پيشكشى آغا محمد خان شديم، آمديم توى صحن كه كالسكه حاضر بشود، باز مردم قالمقال مىكردند، اسب بازى مىكرد. يك دفعه بلند شد، كم
مانده بود زمين بخورم، خدا رحم كرد. بعد وارد صحن شديم، درها بسته بود، صحن قورق بود. از حرمها به غير از امين اقدس كسى نبود، فرستاديم عزيز السلطان را هم آوردند. در اين بين باران شديدى بنا كرد به باريدن، زيارت كرديم، قدرى ايستاديم، كالسكه حاضر شد، از صحن بيرون آمده سوار كالسكه شده رانديم.
از پل گذشتيم، رفتيم خاكفرج، بعد دور شهر گشتيم، رانديم رو به مشرق براى امامزاده على بن جعفر، از خاكفرج هم گذشته زديم به رودخانه، با كالسكه از آب گذشتيم، دور شهر هيچ راه كالسكه نيست. اين راه را موقتا امروز اعتضاد الدوله داده است درست كردهاند، باوجود اين، خيلى راه بدى است و بسيار مشكل است، نهرهاى بدى دارد، باران ديشب كه تمام صحرا را گل كرده، باران امروز هم بيشتر كرده است. بايد دور شهر بگرديم و بيفتيم به راه جاده كاشان، برگرديم. آنوقت بيائيم على بن جعفر.
خلاصه با كالسكه، با كمال زحمت و صعوبت از اين راههاى بد گذشتيم. امين حضور، امين خلوت، ابو الحسن خان، احمد خان و غيره در ركاب بودند. اعتضاد الدوله هم نقرسش دوباره عود كرده، به قدر يك وجب هم دور زينش يراق گذاشته بود. همراه ما سوار بود، گاهى جلو، گاهى عقب مىتاخت و مىآمد.
جاى خرابههاى شهر قم و اطراف شهر را حاصل زيادى كاشتهاند، اغلب اين حاصلها هم از متولىباشى و سادات متولى است، بسيار شهر بزرگى بوده است قم، كه از خرابههاى آن معلوم است. ديوارهاى دور شهر مثل ديوارهاى قلعه رى است، ولى تمام خراب و بعضى برجها دارد كه ديده مىشود. آثارى از آنها باقى است، اواخر شهر باغات زياد دارد. بايد از توى اين خرابههاى شهر برويم. يكى دو امامزاده هم طرف دست چپ جاده ديده شد، اما پياده نشديم.
خلاصه از توى خرابهها رانديم. اين خرابهها خيلى تماشا دارد، ولى خيلى هولناك است. دروازههاى خراب كه آثارى از آنها مانده است و جاهاى معتبر خراب خيلى ديده شد. از اين خرابهها رانديم رانديم. گذشتيم، دوباره سربالا شديم، راهى است بسيار بد، با كالسكه هم نمىشد رفت، پياده مىشديم، سواره همچون زمين گل بود مشكل بود.
خلاصه هرطور بود پياده و سواره و با كالسكه مىرانديم و مىرفتيم تا رسيديم به پلى كه از آنجا كالسكه نمىرفت. از توى شهر تا اين امامزاده على بن جعفر بسيار راه نزديك خوبى است، بىجهت اينقدر راه خودمان را دور كرديم.
از كالسكه پياده شديم، گفتيم پل را هم خراب كنند و راه را درست كرده كالسكه را بياورند كه مراجعت از توى شهر برويم، خودمان هم رسيديم به امامزاده. دو ساعت تمام اين راه طول كشيد، كه از دور شهر تا اينجا آمديم. هوا هم گاهى مىباريد گاهى مىايستاد. هواى رطوبتى بدى بود، جمعيت زيادى هم دور امامزاده جمع شده بودند كه نمىشد راه رفت.
وارد امامزاده شديم، امامزاده كوچكى است، جلو او را به قدر يك محوطه ديوار كشيدهاند، در ايوان جلو امامزاده كاشيهاى معرق بسيار خوبى از سى و پنج سال پيش از اين ساخته و توى ايوان كار كردهاند. توى امامزاده كاشىهاى قديم دارد كه ششصد سال است ساختهاند، روى قبر هم تمام از آن كاشيهاى كهنه است، اين كاشيها تازگى (1)كه دارد، بواسطه همان كهنگى آنها است و الا چندان تعريفى ندارد، حالا هم اگر وقت كنند مىتوانند به همانطور كاشى بسازند.
خلاصه بعد از قدرى تأمل بيرون آمديم.
كالسكه را هم آورده بودند، سوار كالسكه شده از دروازه كاشان وارد شهر شديم، اما چه دروازه، اسمى از دروازه است، تمام خراب و در چيزى ندارد. اوايل شهر تمام كوچه و بازار و خانههاى خراب ديديم. طاق بازارها تمام خراب و هيچ مسكون نيست، مگر تكتك آدمى در دكانهاى آن بازارها ديده مىشد. راه كالسكه اگرچه خوب نبود و بد مىآمد، اما الحمد لله كه از توى شهر آمديم و لابد ما بايد دوباره برمىگشتيم و از همان راه بد كه آمده بوديم مىآمديم منزل. از بازارهاى خراب غيرمسكون گذشته رسيديم به بازارهاى مسكون معمور (2)آباد. بسيار بازارهاى خوبى [است]، از اين طرف، از آن طرف هى بازار است، چهار سو دارد، جمعيت زيادى دارد، كاروانسرا، تيمچههاى خوب دارد، از توى همين بازارهاى معمور رانديم تا رسيديم به در صحن جديد كه
امين السلطان ساخته است، ديديم در بسته [است]، معلوم شد قورق است، مدتى توى كالسكه نشسته، داديم در را زدند تا ما شاء الله عزيز السلطان توى صحن بود، آمد، پشت در رفت، خواجه آورد، در را باز كردند. رفتم توى صحن، اوقاتم تلخ شد كه چرا تا حال صحن قورق و حرم اينجا ماندهاند و مردم معطل هستند. بعد رفتم اندرون، حرم را هم برديم، هوا هم گاهى مىبارد و گاهى نمىبارد، اما ابر است.
فردا صبح بايد برويم، بيش خانه هم رفته است، خبر آوردند كه شتر و بارها توى گل ماندهاند. امين السلطان، صاحب جمع را خواسته آورديم اندرون حضور، امين السلطان عرض كرد به واسطه اين گل حركت فردا خيلى مشكل است، قرار داديم كه فردا را هم بمانيم، گل كمتر شود. ان شاء الله پسفردا برويم. نصف شب هم باران زيادى باريد، اما صبح كه برخاستيم هوا آفتاب و صاف بسيار خوب بود. ان شاء الله تا فردا هم راه خوب خواهد شد.
امروز بايد برويم مهمانخانه، ناهار را هم آنجا بخوريم، صبح كه از خواب برخاستيم هوا صاف و آفتاب بسيار خوبى بود، رخت پوشيده رفتيم حرم، زيارتى كرديم، بعد بيرون آمده، سوار كالسكه شده رانديم براى مهمانخانه، مهمانخانه پهلوى دروازه و پل است، وارد مهمانخانه شديم، امين السلطان در ركاب بود، اين مهمانخانه را ميرزا نظام مهندس كاشى ساخته است، بسيار خوب ساخته است، باغ و عمارت خوبى دارد و كلاه فرنگى سنگى وسط باغ ساخته است، خيلى جاى باصفاى خوبى است، رفتيم توى عمارت و بالاخانههاى مهمانخانه، چشمانداز خوبى دارد، باز اينجا امين السلطان، سعد الملك، ضياء الدوله، ميرزا محمد وزير يزد را آورد به حضور، بعضى فرمايشات به آنها كرديم، رفتند. ناهار را توى كلاه فرنگى وسط باغ آفتابگردان زدند خورديم. حكيم طولوزان، اعتماد السلطنه بودند، روزنامه خواندند. بعد از ناهار كاغذ زيادى جمع شده بود خواندم، امين السلطان آمد، بعضى فرمايشات بود و توشيحات با امين السلطان خوانديم، (1)حكم
1) اصل: خانديم.
كرديم.
تا عصر را در مهمانخانه بسر برديم، تا غروب در مهمانخانه بوديم، تا وقت موزيكان، چاى، عصرانه خورديم، نماز خوانديم، صبح كه آمديم از توى شهر از پل گذشتيم، راه دور بود، عصر كه برگشتيم سوار كالسكه شديم، همهجاز از كنار رودخانه آمديم تا در اندرون، آب رودخانه خيلى زياد است، ترسيديم با كالسكه بزنيم، از كالسكه بيرون آمده سوار اسب شديم، زديم به رودخانه، از در اندرون غروبى وارد شديم.
عزيز السلطان ما شاء الله بازى مىكرد، مس زيادى امروز خريده است، مسهاش را جابجا مىكرد، ده تومان هم پول مسهاش را از ما گرفت، ساعت آغا على خواجه را هم با بند طلا، امروز صبح عزيز السلطان خريده است، توى بغلش گذاشته است، صد و پنجاه تومان پولش را از ما گرفت.
وقتى ما وارد شديم هنوز صحن قورق بود، رفتيم زيارت، همه حرم رفته بودند.
انيس الدوله و شمس الدوله چسبيده بودند بيرون نمىآمدند، به هزار معركه و فحش (1)و اوضاع آنها را تپانديم (2)توى اندرون، خودمان هم زيارت كرديم.
بعد آمديم اندرون، رفتيم پشتبام، قدرى تماشا كرديم، بعد آمديم پايين، رفتيم پشت صحن، در را قدرى باز كرديم، از لاى در تماشا كرديم، شيرازى كوچكه و فخر الدوله و ليلا خانم هم از لاى در تماشا مىكردند، آغا محمد خان هم بود، جمعيت زيادى بود، مردم مىآمدند، مىرفتند، قال مقال بود، گاهى آغا محمد خان را مىفرستاديم مىرفت توى صحن راه مىرفت. عزيز السلطان هم توى صحن راه مىرفت، قدرى تماشا كرده برگشتيم، آمديم اطاق، امشب باد خيلى تند شديدى مىوزد، از همه ولايات تلگراف آمد كه تمام ولايات ايران، اين بارانى كه اينجا آمد، آمده است، همهجا، بدون استثنا باريده است، تهران هم دو روز و يك شب باريده است.
امروز از مهمانخانه دوربين انداختم طرف تهران، كوه البرز و دماوند و دارآباد و ورجين همه خيلى خوب پيداست، از باران ديروز برف زيادى هم به كوههاى البرز و غيره زده است كه الى پس قلعه برف زده است، الان در شميران يقين گل بيدمشك و
بنفشه هست.
امروز انيس الدوله و امين اقدس رفته بودند زيارت، دوره فنر كالسكه انيس الدوله هم شكسته بوده است.
امشب انيس الدوله مىگفت عصرى حاجى ابراهيم رفته خلا، پايش دررفته افتاده است توى خلا، غرق شده است، تمام سرتاپاش گهى شده است. از خلا بيرونش آوردهاند بردهاند حمام ليف زدهاند.
امروز بايد برويم منظريه، صبح خيلى زود، يك ساعت به دسته مانده كه ساعت يازده بود، از خواب بيدار شدم، ديروز هوا صاف و آفتاب بود، ديشب هم ستاره بود و صاف بود، به خاطر جمعى خوابيده بوديم كه هوا صاف است، دوباره قدرى خوابيدم تا سردسته عزيز السلطان آمد زير لحاف قدرى بغل من خوابيد، بعد برخاست رفت. باز خواستم بخوابم ديدم آغا محمد خان آمد، گفت به مىخواهيد بخوابيد پاشيد در برويد كه ابر است و باران مىآيد، تا اين حرف را شنيدم اوقاتم تلخ شد. برخاستم، حرم و كنيزها و امين اقدس هم همه رفته بودند زيارت، هيچكس نبود. رختهايم را هم عوض نكردم، با همان رختها سروروئى شستيم و آب گرم خورديم، خيال مىكردم كه تمام صحرا گل است و نمىشود رفت. دستپاچه شده بودم و اوقاتم تلخ بود كه مبادا باران بيايد. دستپاچگى رفتم زيارت. انيس الدوله و حرم معركه مىكردند، چكمه را كنده رفتم توى زيارت، يك ماچ به ضريح كرده بيرون آمدم. راست از در اندرون بيرون آمده، عزيز السلطان را هم برداشته بيرون آمديم، حاجى لله و غيره هم نبودند. عزيز السلطان را داديم بغل ابراهيم خان، جلو خودش نشاند، از رودخانه گذشت، عزيز السلطان را نشاند توى كالسكه خودش (1)، ما هم سوار اسب شده از رودخانه گذشته سوار كالسكه شديم و رانديم.
دم رودخانه يك نفر [با] امين حضور ايستاده بود. قدرى كه رانديم امين السلطان و
1) اصل: خودش نشانده.
نوكرها يكىيكى رسيدند، امين السلطان رنگش پريده بود و حالت خوبى نداشت، پرسيدم چت است، گفت دلم درد مىكند و كمكم از ما عقب ماند. از شهركه بيرون آمديم راه جاده (1)قدرى گل بود، اما نه تقصير باران بود، نه تقصير زمين، آب نهرها كه براى زراعت كنده بودند، از باران آب نهرها زياد شده بود افتاده بود توى جاده، راه را گل كرده بود. اينجاها كالسكه قدرى به صعوبت مىرفت، اما نه چندان.
رانديم. نيم فرسنگ كه از شهر دور مىشود يك قهوهخانه هست، پس خانه (2)كه پريروز رفته بود، يك شتر از پس خانه افتاده بود توى جاده، بيچاره از پريروز تا حالا جان دارد، همينطور خوابيده بود، يك شتر هم توى نهر افتاده بود، آن هم جان داشت. از قهوهخانه و زراعتها كه گذشتيم باز از راه جاده ساخته نرفتيم، از طرف دست چپ از بالا دست جاده رانديم. بقدر هزار قدمى كه كوير بود وسط راه سيلاب جمع شده بود، گل سختى شده بود، اما كالسكه ما الحمد لله به آسانى مىگذشت، بعضى بارها و مردم توى گل مانده بودند. كالسكه عزيز السلطان هم توى گل ماند. عزيز السلطان را سوار كردند، از گل گذراندند آوردند توى كالسكه امين السلطان نشاندند. بعد اسب بردند، كالسكه خودش را آورد [ند]، توى كالسكه خودش نشست از راهى كه روزى كه آمديم سمت دست چپ الحمد لله آن راه را كالسكهچى گم كرده بود، يك راه بود كه پيشخانه (3)رفته بود، راه بسيار خوبى بود، هيچ گل و غيره [نبود]، از طرف دست چپ همهجا راه خوب بود و كالسكه به خوبى مىرفت، اين راه (4)مىرود از پهلوى قلعه حاجى ميرزا على نقى تاجر كه قلعه ساخته است مىرود، همه در كمال خوبى.
رانديم تا رسيديم به پل كه آقا باقر ساخته و افتاديم سر جاده ساخته. اين طرف پل اردوئى ديديم زدهاند، اردو مال سيف السلطنه (5)است كه با فوج خلج مأمور هستند، مىروند شيراز. از كالسكه پياده شده سوار اسب شديم، رانديم تا يك ميدان به چادر سيف السلطنه مانده، گويا مجد الدوله پيش رفته خبر كرده بود كه شاه مىآيد. ديدم سيف السلطنه سوار اسب است، آمد جلو من، خيال كرد من مجد الدوله هستم، گفت آقا سلام عليكم، بعد كه شناخت منم، خيلى خجالت كشيد، پياده شد، بعد ايستاديم فوج
آمدند، از جلو ما گذشتند، آخر فوج كه مىگذشتند، امين السلطان رسيد، اما احوالش خوب نبود، كسل بود، بعد به سيف السلطنه بعضى فرمايشات شد.
سوار كالسكه شده از پل گذشتيم. اكبرى و ناهارىها را پيش فرستاديم بروند، نيم فرسنگ به منزل ماند [ه] صحراى خوبى سمت دست راست بود، چادر آفتابگردان ما را بزنند و ناهار حاضر كنند. آنها رفتند، ما هم رانديم، رسيديم به آفتابگردان، پياده شديم، عزيز السلطان هم بود، ناهار خورديم، همه پيشخدمتها بودند.
اينجاها كوير تمام مىشود، صحراى خوبى است، ريگهاى بسيار خوب دارد، علفهاى خوشبو، گلهاى زرد و بنفش معطر و شقايقهاى قشنگ كوچك دارد، خيلى باصفا است. ايلات زياد [در] صحرا چادر زدهاند، گوسفند و شتر و غيره زياد در صحرا مىچرد.
بعد از ناهار ما و پيشخدمتها از سنگهاى صحرا خيلى جمع كرديم، سنگ زمردى، الماسى، سليمانى و غيره خيلى داشت. عزيز السلطان هم با ما سنگ جمع مىكرد.
محمد على خان پسر خازن الملك هم بود، سنگ جمع مىكرد. در اين بين لرزش گرفت، رفت، عزيز السلطان هم رفت منزل. بعد چون ديشب كم خوابيده بودم، گفتم جا انداختند، دراز كشيدم. مهدى خان بود، كتاب مىخواند، گويا خوابم نبرد، اگر هم خوابيدم گويا بيش از يك ربع ساعت نخوابيدم.
از منزل تا اينجا هم هوا گاهى ابر بود، گاهى باد مىآمد، گاهى باران مىآمد، گاهى قدرى باز مىشد، گاهى باران مىايستاد، همينطور بود، تا در اين بين كه من دراز كشيده بودم، ابر شديدى از طرف مغرب و سمت ساوه برخاست و باد تندى وزيد و آسمان صدا كرد. برخاستم، در ميان همين باد و اوضاع سوار كالسكه شده به تاخت رانديم تا رسيد [يم] منزل. ديدم تمام تجيرهاى سراپرده خوابيده است و حاجى سرور و خواجهها و فراشها توى اندرون ريخته تجيرها را درست مىكنند. گفتم بابا ول كنيد، توى اين باد چه زحمت بىجا مىكشيد، برويد وقتى باد ايستاد بياييد درست كنيد.
فراشها رفتند، خودمان رفتيم توى مهمانخانه، اطاق پاكيزه قشنگى بود نشستيم، بعد
پيشخدمتها آمدند، چاى عصرانه خورديم، باد هم ايستاد.
فراشها آمدند تجيرها را درست كردند، بعد قورق شد، زنها آمدند.
هوا گاهى ابر است گاهى باز مىشود، گاهى مىبارد، حالا هم كه شب است مىبارد.
عزيز السلطان هم بازى مىكرد. عصر تولوزان را آورديم اندرون، احوال امين السلطان را پرسيدم، گفت الحمد لله احوالش خوب است، قدرى سرماخوردگى دارد رفع مىشود.
فخر الملوك را هم از قم همراه آورديم، مهمان امين اقدس است، مىبريم تهران.
باز نماز كه خوانديم قورق شد، پيشخدمتها آمدند، مردانه شام خورديم.
امروز بايد برويم كوشك نصرت
صبح برخاستيم، هوا صاف و آفتاب بود، رخت پوشيديم، بيرون آمديم، امين السلطان ناخوش شده است، صبح رفته است جلو، بعد پياده رفتيم كاروانسراى امين السلطان گردش كرديم، عزيز السلطان هم با ما بود، مىگشت. كاروانسراى معتبر بسيار خوبى است، آب انبار خوبى دارد. بعد بيرون آمده سوار كالسكه شده رانديم. همان راه آن روز است كه آمديم، ديگر شرح لازم نيست. صحرا طرفين جاده گل و لاله قرمز زياد داشت.
رانديم تا رسيديم به كلتپه، از كلتپه كه سراز شديم، كالسكه را از جاده خارج كرده رانديم. طرف دست راست رو به دريا، همهجا زمين پرگل و گياه، گلهاى زرد و سفيد و بنفش و شقايق داشت، همينطور رانديم تا لب دريا، همينطور گلزار و ريگ بود، يك خورده باتلاق (1)و كوير نداشت، صد قدم به دريا مانده آفتابگردان زده افتاديم به ناهار.
بعد پياده با پيشخدمتها و عزيز السلطان پياده رفتيم تا لب دريا، هيچ بو و تعفن نداشت.
مرغهاى سفيد كوچك به قدر كبوتر خيلى مىپريدند. چند تير تفنگ انداختم نخورد.
بعد آمديم آفتابگردان. ناهار خورديم، اعتماد السلطنه بود، كتاب فرنگى خواند. بعد از ناهار سنگهاى خوبى داشت، جمع كرديم. عزيز السلطان و جوجه و ابو الحسن خان و
1) اصل: باطلاق.
محمد حسن ميرزا هم سنگ جمع مىكردند. بعد باز رفتيم لب دريا، مرغها مىپريدند، چند تير تفنگ انداختم نخورد. بعد سوار كالسكه شده، همهجا از كنار دريا رانديم رو به منزل. ديدم يك سوارى از جلو تفنگ انداخت، يك مرغ را روى هوا زد، مرغ افتاد توى دريا، سوار هم تاخت توى دريا، مرغ را برداشت آورد، ديدم حاجى بيك، آدم مجد الدوله است. مرغ را عزيز السلطان گرفت. بعد مجد الدوله يك مرغ روى هوا زد، خوب زد، مرغ او هم افتاد توى دريا، خودش اسب راند توى دريا، خم شد مرغ را آورد. آن را هم عزيز السلطان گرفت، بعد كالسكه را گفتم نگاه داشتند، پياده شدم، عزيز السلطان هم پياده شد، مرغها توى آب نشسته بودند، به ميرزا محمد خان گفتم اول تو يك تير گلوله بينداز كه مرغها برخيزند. ميرزا محمد خان يك تير گلوله انداخت، مرغها پريدند، يك مرغ آمد رو به من، همچه كه آمد بالاى سر من، يك تير انداختم، خورد به سينهاش، افتاد توى دريا، رفتند مرغ را آورده گذاشتيم توى كالسكه، راست آمديم منزل.
سه و نيم چهار ساعت به غروب مانده رسيديم به منزل كه كوشك نصرت است، همان كوشك نصرت است كه پيش نوشتيم، همينطور بيكاربيكار راه مىرفتيم، هيچ دراز هم نكشيدم عصرى رفتيم بالاى پشتبام مهمانخانه، عزيز السلطان هم آمد، بازى مىكرد، از بالاى پشتبام صحرا و غيره خيلى خوب پيداست و باصفا است، يك ساعت به غروب مانده هم مىخواستيم برويم بالاى دره، يك جائى است كه باغ نارى مىگويند، آنجا را تماشا كنيم، اسبهاى ما را تمام برده بودند علىآباد، يك اسب نبود. به حاجى سرور خان گفتم برو اسب خودت را زين كن بياور. از در حياط امين اقدس بيرون آمده سوار اسب حاجى سرور خان شديم. با مجد الدوله و حاجى بيك، ميرزا محمد خان، امين همايون، آغا بشارت و حاجى بلال رانديم، سربالاى دره، تا رسيديم به چادر زيندارباشى، زين حاجى سرور خان بد بود، ... آدم را درد مىآورد، يك توزينى از زيندارباشى گرفتيم، پياده شدم، مجد الدوله زين را درست كرد، دوباره سوار شديم.
رانديم، آخر چادرها، چادر ساعد الدوله است، ديدم ساعد الدوله تك تنها توى چادرش نشسته است. آمد ايستاديم، قدرى صحبت كرديم. بعد رانديم.
اين آبى كه كوشك نصرت مىآيد از توى همين دره باغ نارى است، همهجا از رو مىآيد، چند تا چاه كندهاند آب را انداختهاند توى چاه، از كوشك نصرت بيرون مىآيد، توى دره هم نيزار است، ايلات شاهسون اينجا را زراعت كرده بودند، اينجا مىنشيند، سنگهاى غريب داشت، شكل آدم، شكل خرس، سنگهاى بزرگ، جورهاى غريب، غارهاى عجيب داشت. آنجا پياده شده قدرى نشستيم. در اين بين عزيز السلطان هم سوار قاطر حاجى سرور خان شده بود، با حاجى لله و آغا عبد الله آمدند، قدرى گردش كرديم، دوباره غروبى بود كه سوار شده آمديم منزل.
عزيز السلطان هم ما شاء الله بازى مىكرد. شب خوانندهها آمدند.
امروز توى دره والك داشت، من يك بوته ديدم.
يك حوضى وسط مهمانخانه است، چادرى هم براى ما توى باغچه يك طرف مهمانخانه زدهاند، نصف حوض افتاده است توى چادر، شب كه رفتيم چادر نشستيم سر شب اول امين اقدس تا زانو رفت توى حوض او را زود بيرون آوردند. بعد كه خوانندهها آمدند، بلور مازندرانى آدم انيس الدوله آمده بود آب بردارد، تاريك بوده است، افتاد توى حوض، رفت زير آب، خيلى طول كشيد تا بيرون آمد. بعد توى چادر روى صندلى نشسته بوديم ليمونات خوردم. غليان خواستم، نصيب ملك چركسى رفت غليان خبر كند، توى تاريكى يك دفعه صداى شرپ آمد، آب حوض تكان مىخورد، بهقدر پنج دقيقه بيشتر طول كشيد يك دفعه ديديم نصيب ملك سرش از آب بيرون آمد، هيچ نمىگفت، غوطه مىخورد، بيرونش آوردند، چارقد از سرش رفته بود، چادرش افتاده بود، مثل موش آبكشيده، خيلىخيلى خنده داشت. يك مرتبه صداى خنده بلند شد، خوانندهها را بيرون كرديم و خيلى خنديديم.
امروز بايد برويم علىآباد، راه يك فرسنگ است، خيلى نزديك است، حرم همه رفتند ناهار را منزل خوردند، اما من رفتم كنار دريا، صبح دير از خواب برخاستم، رخت
پوشيدم، سه ساعت از دسته رفته بود كه بيرون آمده سوار شديم. امين السلطان صبح رفته است منزل، راه خيلى دور بود، دو فرسنگ بود، تا كنار دريا، عزيز السلطان هم عقب سر ما توى كالسكه بود، با حاجى لله و آغا عبد الله، عقب او اعتضاد الدوله توى كالسكه بود، عقب او طولوزان و دندانساز هم توى يك درشكه بودند، مىآمدند. مجد الدوله، معير، آقا مسى، جوجه، موجه، دولچه، مولچه، همه سوار بودند، اول پسر ميرشكار آمد، گفت پخلان هست اما خيلى دور است، آنجا كه ديروز ناهار خورديد پخلان هست.
نديم، ميرشكار گفت هوبره هم اينجا هست. ايستاديم، از كالسكه پايين آمده سوار اسب شديم. سوارها را همانجا گذاشته خودمان رفتيم، مجد الدوله هم بود. قدرى گشتيم، هوبره چيزى نديديم. مجد الدوله رفت هوبره را پراند. هوبره آمد، از بالاى سر من گذشت، تفنگ انداختم نخورد، خفيف شدم.
بعد آمديم سوار كالسكه شده رانديم. قدرىكه رانديم نيم فرسنگ به دريا مانده توى صحرا پياده شديم. آفتابگردان زدند، افتاديم به ناهار مرغ زيادى از جنس سفيد و كوچك كه ديروز زديم لب دريا نشسته بودند ديديم يك سوارى آمد، از پيش مرغها گذشت، مرغها رم خورده همه پريدند. من خيلى جر آمدم، ديدم اين سوار رو به ما مىآيد، جهانگير آدم ميرشكار را فرستادم كه برو اين سوار را بكش بيا [و] ر، ببينم كيست، جهانگير رفت، بعد از ساعتى ديدم جهانگير، مهدى خان كاشى را مىكشيد و مىآورد، مهدى خان زهرهاش رفته است، خيلى ترسيده بود، آمد، پرسيدم كجا بودى، حكايت را گفت، كه از منظريه كه آمديم اقبال الدوله و ابراهيم خان كاشى و مهدى خان اينها سر قنات كه وسط راه منظريه و كوشك نصرت است و قنات را امين السلطان تازه درآورده است، نزديك كلتپه چادرشان را زده بودند، ديروز كه مىآمدهاند بين راه ابراهيم خان زمين پرزورى خورده است، سرش شكسته دماغش خون آمده است، سرش گيج شده بوده است، نتوانسته بودند بيايند، دوباره برگشته بودند. امروز مهدى خان آمده بود بيايد پيش ما، مرغها پريده بودند، قدرى تشر به مهدى خان زدم كه چرا مرغها را پراندى، مهدى خان خيلى ترسيد.
بعد ناهار آوردند خورديم. سر ناهار اعتماد السلطنه نبود، حكيم طولوزان آمد، روزنامه خواند، حكيم الممالك هم بود، قدرى منگمنگ كرد ترجمه كرد. بعد از ناهار عزيز السلطان و همه سوارها را آنجا گذاشتيم. من و ميرزا محمد خان و آغا بشارت و آقا بيك نايب ميرزا آقاى تفنگدارها، تفنگها را برداشته سوار شده رانديم، رانديم تا رسيديم لب دريا. پياده شديم، عسلى گذاشتند، من نشستم، عسلى توى زمين فرو رفت، على خان پسر ميرشكار را فرستاديم برود، پخلانها را سر بزند، رفت، سر زد، يك دفعه به قدر سيصد پخلان پريد روى هوا قرمز شد، هنوز به ما نرسيده همه نشستند، دوباره على خان سر زد، اين دفعه بد سر زد، پخلانها پريدند، ميانبر رفتند رو به دريا، خيلى جر آمدم، يك دسته ديگر نشسته بودند، سوار شده خيلى رانديم، كم مانده بودد برسيم، آنها هم پريدند، دو تا نپريدند، (1)نشسته بودند رفتيم براى آنها، به چارپارهرس هم رسيديم، دو تير چارپاره انداختم نخورد، پريدند، رفتند، خيلى كسل شدم و جر آمدم، پرلاى (2)زيادى لب دريا نشسته بودند، رفتيم براى پرلاها، دو سه تير تفنگ هم براى پرلاها انداختم، به دو تا خورد، افتادند توى دريا، شنا (3)كردند، رفتند. خيلى خسته بودم، زياد ملتفت آنها نشدم، همانجا، لب دريا جاى خوبى بود، بو هم نمىداد، فرستاديم، سوارها و غيره آمدند آفتابگردان زدند، عزيز السلطان هم رفته بود منزل بعضى از سوارها هم رفته بودند منزل، بعضى رفته بودند شكار، پنج ساعت به غروب مانده بود، گفتم جا انداختند، دراز كشيدم، اما خوابم نبرد، وقتى من خواب بودم، (4)همان دو تا پخلان آمده بودند، از بالاى سر ما گذشتند. باشى، حسنى و ميرزا محمد خان ما را بيدار نكرده بودند، من بيدار نبودم، ميرزا محمد خان هم با تفنگ آمده بود، همينكه ديده بود من دراز كشيدم ديگر به من نگفته بود. خيلى جر آمدم، يك ساعت دراز كشيدم.
بعد برخاستم، چاى عصرانه خوردم، دندانى كه دندانساز ساخته بود پريروز شكسته بود، يك دندان ديگر پيش آقا دائى بود، قدرى بزرگ بود، گذاشتم دندانساز آمد امتحان كرد. گوشهاش را قدرى ساييد، اندازه و خوب شد، بعد گفتم برود توى دريا قدرى شنو كند.
يك نفر على اكبر نام بود آدم محمد حسن ميرزا بود، پير بود، به على كاشى خواننده شبيه بود، خيلى مشدى بود، لخت شد آمد، اول يك پشتكوارو هم زد، بعد رفت تا صد قدم هم كه رفت آب قد مىداد، بعد قدرى شنو كرد، بيرون آمد. يك سوار نظام هم لخت شد رفت، قدرى شنو كرد. بعد سه ساعت به غروب مانده سوار كالسكه شده رانديم رو به منزل.
يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم، سراپرده را همانجاى آن دفعه زدهاند، امين السلطان باز لرز كرده است. انيس الدوله هم قولنج كرده است. ان شاء الله هردو خوب مىشوند.
عزيز السلطان يك گاو با گوساله خريده بود بازى مىكرد، ذوق مىكرد. امين همايون امروز رفته بود عقب سنگ، همهجا از كوه و دره آمده بود تا منزل. مىگفت اين كوه معدنها و سنگهاى خوب دارد. بعضى سنگهاى خوب دارد. بعضى سنگهاى خوب الماس، چخماقى (1)و غيره آورده بود. مىگفت پشت علىآباد يك ده خوبى است، شاهسون اينانلو مىنشيند. امين همايون از وسط ده گذشته بود.
صبح خيلى زود برخاستم، حرم تازه مىرفتند، ما هم رخت پوشيده بيرون آمدم. پياده همينطور از دم چادرها گذشته رفتم مهمانخانه كه امين السلطان منزل كرده است. رفتيم اطاق امين السلطان، خوابيده بود توى رختخواب. چون ديشب خيلى گنهگنه به امين السلطان داده بودند، تا ساعت شش هم بيدار بوده است، گنهگنه مىخورده است، حالا خسته بود و خوابيده بود، گنهگنه هم قدرى گرفته بودش. آقا دائى، آقا باقر، ميرزا احمد ميرزاى امين السلطان، ميرزا محمد خان، شيخ الاطباء، فخر الاطباء بودند، بالاى سرش ايستادم، گفتم امين السلطان، امين السلطان گفت بله و دوباره خوابش برد. بعد بيرون آمده سوار كالسكه شديم، از راهى كه آن روز آمديم ميل داشت، نرفتيم، يك راه ديگر آقا باقر ساخته است، دست بالاى راه آن روز است. يك قنات هم امين السلطان تازه از بالاى اين راه درآورده است كه خيلى خوب قناتى است و خيلى تعريف دارد، آب را آورده انداخته است توى صحرا. از اين راه رانديم، از قنات هم گذشتيم، افتاديم به راهى
1) اصل: چقماقى.
كه آن روز آمديم. اول از راه قلعه محمد على خان مىخواستيم [برويم]، كالسكه را هم نگاه داشتيم، توى راه ساخته هم افتاديم كه برويم. پرسيدم ناهار ما را كجا بردهاند، آقا دائى گفت ناهار را صبح زود از اين راه بردهاند. اكبرى مىگفت من الان مىروم ناهار را مىآورم، همين جلو است، نقلى نيست. من فكر كردم ديدم به حرف اكبرى نمىشود گوش كرد. اعتبارى ندارد. مبادا بىناهار بمانيم. باز از جاده خارج شديم، افتاديم به راه دست بالا كه تازه ساختهاند. رانديم.
اين صحرا تمام لاله قرمز است و گلهاى زرد دارد و گل زياد دارد، يك فرسنگ كه از علىآباد رانديم، جمعيت زيادى ديديم، اقبال الدوله هم سواره ايستاده است و بيل به دست و عمله زياد هم ايستادهاند و آبى هم گلآلود مىآيد و قناتى است كه امين السلطان از دامنه كوه بالادست درآورده است، بقدر يك چارك نيم سنگ آب دارد، مىخواهند راه برگردانند و يك مهمانخانه هم سراى آب بسازند.
خلاصه رانديم، افتاديم به جاده قديم و رانديم تا رسيديم به صدرآباد خرابه، هوا صبح آفتاب بود، كمكم ابر شد. باد خنكى هم مىآمد مردم خيلى خوب مىرفتند، هم سواره، هم پياده، تشنگى هيچكس را اذيت نمىكرد، از منزل تا صدرآباد خرابه درست سه ساعت راه است. مردم در صدرآباد خرابه به ناهار افتاده بودند، قهوهچىباشى را فرستاديم احوالپرسى انيس الدوله، براى اينكه ديشب قولنج شديدى كرده بود. امروز الحمد لله بهتر است. خلاصه رانديم، در صدرآباد خرابه، [به] ناهار نيفتاديم.
رانديم، از صدرآباد به آن طرف ديگر لاله و گل تمام مىشود، وضع صحرا همان است كه پيش نوشتيم، يك فرسنگ بالاتر از صدرآباد خرابه دست راست جاده افتاديم به ناهار.
عزيز السلطان امروز با امين اقدس سوار شده است، سر ناهار آمد. قدرى نشست و باز رفت. ناهار خورديم، همه پيشخدمتها بودند، يك مرغ سفيد بزرگ، سر بالها و دمش سياه بود، لپلپ آمد جلو آفتابگردان، دويست قدم دورتر نشست، هيچ رم نمىكرد.
تازى ابو الحسن خان ول بود، دويد رفت مرغ را پراند، مرغ قدرى پريد، باز آمد، قدرى دورتر نشست، باز تازى عقب كرد، اين رفعه مرغ پريد، يك تپهاى بود، رفت بالاى تپه نشست. من سوار اسب شدم، با ميرزا محمد خان و غيره رفتيم براى مرغ، رسيديم، تفنگ
انداختم نخورد، اوقاتم تلخ شد، دوباره برگشتيم، سوار كالسكه شده رانديم.
وقتى مىخواستيم داخل دره [اى] بشويم كه رودخانه شور از ميانش مىگذرد، يك سرازيرى بدى بود، پياده شده سوار اسب شديم، رانديم از بغل كالسكه مىرانديم، سوارها هم عقب سر ما مىآمدند، كه يك دفعه آقا بيك نايب از عقب صدا كرد، هاى در برويد، در برويد، بزنيد به بغله، من خيلى ترسيدم كه چه خبر است، نگو يك اسب ول شده بود، عقب يابو كرده بود، يابو را جلو انداخته بود، مىخواست روى يابو برود.
آمدند رو به ما، من زدم به بغله، اسب و يابو هم زدند به بغله، من آمدم توى جاده، باز آمدند توى جاده، بعد آمدند اسب را گرفتند. اين اسب مال آدم زيندارباشى بوده است، آدمش را زمين زده است، آمده بود، هرزگى مىكرد.
بعد از گردنه سرازير شديم دوباره سوار كالسكه شديم، رانديم، از پل گذشتيم، آب رودخانه شور زيادتر شده است. از پل هم كه گذشتيم باز يك سربالائى بدى بود، باز سوار اسب شديم، از سربالا گذشتيم و سوار كالسكه شده رانديم براى منزل.
از غرايب يكى اين است كه امروز حكيم الممالك با اين كمر درد همش دم كالسكه سوار اسب بود، با ما آمد تا منزل. امين حضور و محقق يك ترمتاز (1)از آقا باقر كرايه كردهاند، با هم مىنشينند، از سرازيرى كه مىخواستند بيايند، امين حضور گفته بود، من از سرازيرى نمىآيم، پياده شده بود، اما محقق چون ناخوش است و تب داشت از كالسكه درنيامده بوده است كه كالسكه از سرازيرى كله كرده است. محقق را بقدر ده ذرع پرانده بود.
خلاصه رانديم. همينطور رانديم. چهار ساعت به غروب مانده رسيديم منزل، چادر ما را جلو مهمانخانه زده بودند. باغى هم جلو مهمانخانه هست، باصفا است، مجد الدوله و جلال الملك هم صبح پيشآمده بودند. اينجا آمدند. آنها را ديدم، قدرى دراز كشيدم، خوابم نبرد. باد شديدى در اين بين بناى وزيدن كرد. برخاستم.
عرب زيادى هم از طايفه خزاعيل از كربلا آمدهاند، بروند مشهد، توى صحرا بودند.
عصر فرستاديم زنهاشان را آوردند توى سراپرده، با خواجه امين اقدس، حاجى محبوب عربى حرف زدند، ده پانزده تومان هم انعامشان داديم رفتند.
امين السلطان هم يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شد.
1) ترمتاز يا طرمطاس: قسمى گارى، عرابه. نوعى دليجان (لغتنامه دهخدا).
وقت مغرب هم امين السلطان با شيخ الاطباء را آورديم اندرون، امين السلطان قدرى دلتنگى كرد، گريه كرد، او را خيلى دلدارى داديم.
شب هم باد بسيار كثيف نحس نجس بدى مىآيد، تمام تجيرها را خواباند، رعدوبرق هم مىزند و اوضاع غريبى است، اغلب چادرهاى مردم را به سرشان خراب كرده بود.
امروز مليجك بزرگ تلگرافى از آقا مردك داد كه سيد پدر مردك چهار روز قبل از اين مرده است.
امروز از حسنآباد بايد رفت تهران.
در كهريزك توقف نمىشود، يك سر مىرويم شهر، از حسنآباد تا شهر شش فرسنگ راه است. صبح خيلى زود از خواب برخاستم، حرم همه رفته بودند. عزيز السلطان هم آمد، ما را ديد، گفت جلو مىخواهم بروم، قبل از حركت امين اقدس و ما با كنيزهايش سوار كالسكه شد رفت شهر. ناهار را هم عزيز السلطان در برج يزيد خورده بود. ما هم رخت پوشيده بيرون آمديم. امين السلطان هم با فخر الاطباء، شيخ الاطباء درب در ايستاده بودند، احوال امين السلطان امروز مجدد خوب بود.
آقا جان خان سرتيپ سواره دويرون كه بايد به عربستان برود، او هم از تهران آمده بود، درب در حاضر بود كه از اينجا برود به عربستان. كريم داد خان نردينى حاكم جاجرم كه از جانب سهام الدوله در استرآباد نايب الحكومه بود، او را هم احضار كرده بوديم آمده بود، درب در ديده شد. بعد سوار كالسكه شده رانديم براى شهر.
هوا هم امروز سرد بود، گاهى ابر گاهى آفتاب بود. رانديم رانديم، از سياهآب و پل و اينها گذشتيم و رسيديم به كهريزك. ناهارگاه امين اقدس را در مهمانخانه كهريزك زده بودند. ميرزا محمد خان عرض كرد كه ناهار را در خيرآباد بخوريد، گفتم صحيح عرض كردى، آقا دائى [و] ناهارىها را فرستاديم بروند در خيرآباد ناهار حاضر كنند و خودمان رانديم. اين خيرآباد سه دانگش از معز الدوله و سه دانگش از حاجى محمد صادق تاجر كاشى است. رسيديم به خيرآباد، باغ خيرآباد درى دارد رو به صحرا و زراعتكارى و بوستان. اين در هميشه بسته است. در حسابى او از توى ده است، چون توى ده قلعه
كثيف بود، اين در را براى ما، باز كرده بودند. مقابل در كه رسيديم ديديم سرچرتى بزرگ از در بيرون است و اشاره مىكند. از اين طرف بياييد. توى خيابان پياده شديم. از پشت ديوار باغ خيلى پياده رفتيم. از توى زراعت و بوستان كه خيار كاشته بودند رد شده داخل باغ شديم، پرسيدم از چرتى اينجا چه مىكنى، عرض كرد از شهر آمدم و چون آن راه باغ كثيف بود، اين در را باز كرديم. داخل باغ كه شديم، امين السلطان هم از كالسكه پياده شد، لنگانلنگان با كسالت مىآمد. باقر خان هم همراهش بود، مدتى در باغ ايستاديم تا امين السلطان آمد. بعضى فرمايشات داشتيم. با امين السلطان حرف زديم. بعد امين السلطان رفت، افتاديم به ناهار. توى باغ آفتابگردان زده بودند. باغ خفه بود، باغ رعيتى است. درختهاى ميوه زياد دارد. مجد الدوله، اكبرى ساير پيشخدمتها بودند. ناهار خورديم. بعد از ناهار حاجى حيدر ريش اصلاح كرد. دوباره از همان راهى كه آمده بوديم از باغ بيرون آمده سوار كالسكه شده رانديم براى شهر. چون خسته بوديم زيارت هم نرفته، يك سر رانديم.
داخل خيابان حضرت عبد العظيم (ع) شديم. عجب خيابانى، تمام سبز و بسياربسيار باصفا بود. داخل خيابان كه شديم مختصر بارانى هم آمد، وسط خيابان كه رسيديم چند كالسكه ديديم. معلوم شد نايب السلطنه است. سوار شد آمد جلو، قدرى با او صحبت كرديم. امين السلطان هم سوار اسب شد، آمد دم كالسكه، با امين السلطان، نايب السلطنه صحبت مىكرديم. قجرها آمده بودند جلو، قزل (1)اياغ و سايرين بودند، پسر عضد الملك بود، جوياى عضد الملك شديم عرض كرد ديروز قولنج كرده است.
خلاصه رانديم، از دروازه داخل شده رسيديم به گار راهآهن. عملجات زيادى مشغول كار بودند. يك نفر فرنگى از عملجات راهآهن عراده باركشى كه متعلق به راهآهن بود روى رايل انداخته بود و او را كه حركت مىدادند در كمال سرعت و تندى حركت مىكرد.
از خيابان رانديم، جمعيت زيادى هم زنومرد از اهل شهر توى خيابان و پشتبامها ايستاده بودند. از در اندرون پياده شده داخل اندرون شديم. عزيز السلطان را ديدم، بعد آمديم توى باغ ديوانخانه، باغ در كمال صفا، طراوت (2)، مثل بهشت بود. بحبوحه گل هميشه بهار و شببوى زرد است. گل ارغوان وسطش است. ياس شيروانى وسطش
است، بداغ تازه مىرود كه باز شود، گل سرخ محمدى غنچههاى بزرگ كرده، اما هنوز قرمز نشده، گل رشتى باز است اما كم، شكوفه آلبالو (1)در شهر وسطش است؛ تا پسفردا كه برويم سلطنتآباد ببينيم آنجا چطور است.
انواع اقسام گلها از قبيل اطلسى و غيره در باغ باز شده، طورى باغ باصفا است كه از تعريف گذشته، توى باغ خيلى گردش كرديم. بهقدرى راه رفتيم و گردش كرديم و گلها را تماشا كرديم كه خسته شدم. خيلى لذت بردم، بخصوص كه از آن منزلى كه در قم داشتيم خلاص شديم.
احتشام الملك پسر معتمد الدوله در بين راه حضرت عبد العظيم ديده شد. احوال معتمد الدوله را پرسيدم، عرض كرد احوالش خوب است. قم هم در گل و شكوفه مثل تهران است. آنچه امروز در باغ ديده شد، قم هم بود. اما ده روز هواى تهران از قم سردتر و آنجا گرمتر است.
اقبال الدوله از حسنآباد رفت ده خودش محمدآباد، مهدى خان كاشى را هم برد.
معير الممالك، زنبوركچىباشى، آقا مسى هم از حسنآباد رفتند علىآباد و امينآباد ده معير الممالك.
در ورود شهر آقا ابراهيم خواجه امين اقدس ديده شد، تازه از كربلا از راه گروس آمده است، ديده شد. آقا بهرام فربه شده است.
حكيم الممالك ديشب ناخوشى سخت كليه گرفته است، منزلش خوابيده و مانده است، سه ساعت از شب رفته به تهران رسيده است.
4- شرح جغرافياى درياچه مابين تهران و قم توسط ناصر الدين شاه در ششمين سفر قم (2)
«شرح جغرافى درياچه مابين دار الخلافه تهران و قم از قرار دستخط همايون كه در اين سفر فرخنده اثر بندگان اقدس اعلى معلومات خاطر بيضا مظاهر و مشاهدات نظر مبارك را به قلم همايونى مرقوم و نقشه درياچه و محوطه آن را نيز مختصرا رسم فرمودهاند كه در ذيل روزنامه مباركه مرتسم و منطبع مىشود. ر. ك. روزنامه ايران، نمره 655، 28 شعبان 1305 ص 2 و 3 و 4 و به نقل از كتاب: روزنامه ايران (تهران: كتابخانه ملى ايران، 1376) ص 2638.
درياچهاى كه در ميان تهران و قم تشكيل يافته است، همان بحيره (3)ساوه است كه در تواريخ ضبط است، كه تقريبا در يكهزار و سيصد و پنجاه و هفت سال قبل از اين در يوم تولد حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله، خشك شده. اكنون شش سال است كه مجددا شروع به تشكيل (4)كرده است.
اينكه معروف به درياچه ساوه شده، سببش اين است كه اراضى طرف غربى درياچه اتصال به خاك ساوه دارد و علاوه بر اينرودخانهاى كه از ساوه جارى است به اين درياچه مىريزد.
رودخانههايى كه اكنون داخل اين درياچه مىشود از اين قرار است:
رودخانه ساوه.
رودخانه شور كه از محال زرند مىآيد.
فاضلآب رودخانه كرج كه از زير دير داخل درياچه مىشود.
فاضلآب رودخانه قم كه از قمرود گذشته، در زير قريه كاج جزء درياچه مىشود.
قمرود، يكى از دهات معتبر خالصه قم است.
از علائم و آثار چنين استنباط مىشود كه از زيرزمين اين درياچه آبى فوران كرده باشد، زيرا كه سابقا هم اينرودخانهها داخل در اراضى كوير مىشده، چگونه بوده است كه چنين درياچه تشكيل نمىداده است.
يكى از ساربانان ايل عرب كلكو، كه در ساحل اين درياچه سكنى داشت، عرض مىكرد شش سال قبل از اين، وقتى كه اين درياچه مىخواست تشكيل داده شود، من خود، به رأى العين ديدم كه از وسط كوير آب زيادى فوران كرد و كمكم زياد شد، تا محل فوران در زير آب غايب گرديد. بالجمله حال درياچه شده است و آنچه به نظر رسيده مىنگاريم و نقشه درياچه را هم كه به چه تركيب است رسم مىكنيم.
از طرف جنوب محدود است به بعضى كوهها و تپههاى كوچك و به تپهاى كه معروف به كلتپه است و به منظريه و رودخانه ساوه و پل دلاك و اراضى قم.
از سمت شمال محدود است به كوه مره و رودخانه شور و محالات دار الخلافه تهران.
از جانب مشرق محدود است به دير و كاج و مسيله كه تمام اين صحارى مراتع شتر كلائى دولت است و به كوه سياهكوه و دوازده امام و صحراى كوير كه اين كوير منتهى به خراسان و سيستان مىشود.
از طرف مغرب محدود است به خاك ساوه و زرند و كوه باباقارى «كه به عرض رسيد، در اين كوه، مقبره امامزادهايست كه طوايف صحرانشين عرب و غيره اعتقادى به آن دارند و نذورات زياد به آنجا مىبرند» و كوه كوكداغ كه اين كوه وصل مىشود به زرند و مراتع ايلات شاهسون اينانلو است.
از تهران تا كنار درياچه چهارده فرسنگ راه است و از قم به درياچه دوازده فرسنگ.
راه قديم از تهران به قم قبل از تشكيل درياچه از وسط همين درياچه بوده است كه به پل دلاك مىرفته و پل مزبور پلى است از قديم بر روى رودخانه ساوه بسته شده است و چهار فرسنگ از حوض سلطان الى پل دلاك راه بوده است. حالا اگر مسافرى بخواهد از حوض سلطان به پل دلاك برود، از كناره درياچه بايد حركت نموده دور بزند تا به پل دلاك برسد و البته ده فرسنگ بيشتر مسافت دارد.
راهى كه اكنون به قم مىروند در سمت مغرب درياچه واقع است و از علىآباد كه تازه احداث وآباد شده است مىگذرد. از درياچه تا جاده جديد نيم فرسنگ و در بعضى جاها يك فرسنگ بيشتر مسافت ندارد.
آب دريا شور و تلخ است و رنگ آب كبود و صاف و با تلألو است. وقتى كه باد مىوزد، درياچه موجهاى قشنگى دارد و بواسطه امواج در ساحل درياچه كفديده مىشود.
سواحلى كه در سمت علىآباد و كوشك نصرت ملاحظه شد، همهجا اسب به كناره
دريا مىرود و تا صد قدم هم اسب مىتواند داخل درياچه شود، چون زمين شن بوم است، پاى اسب عراده كالسكه فرو نمىرود. اما اطراف ديگر درياچه چون به نظر نرسيد معلوم نشد چه حالت دارد. اسب به كنارهاش مىتواند برود يا نمىتواند.
اين فقره نيز معلوم نشد كه در اين درياچه بواسطه اينرودخانهها تاكنون توليد ماهى شده است يا نه، در كناره كه حكم شد تور (1)انداختند، چيزى نداشت، در وسط هم بواسطه نبودن قايق معلوم نشد، ولى چون رودخانه ساوه و قم و شور داراى ماهيهاى بسيار است، البته در اين درياچه هم بايد يافت شود و توليد خواهد شد.
سواحل درياچه از همه طرف مسطح و هموار است و در اين فصل كه اوايل بهار است، زمينها همه مملو از لاله قرمز و گلهاى زرد و سفيد و انواع رياحين و بوتههاى بزرگ است. تمام اين صحارى و اطراف درياچه مراتع شتران كلائى دولت است و در اين فصل بهار قريب به ده هزار شتر كلائى است كه در اين صحرا چرا مىنمايند و كمكم [كه] هوا گرم مىشود بهطرف ييلاقات ساوه و خرقان مىروند.
در اين ايام كه اغلب شترها زاييده بودند، خضارت (2)صحرا و طراوت هوا و طبيعت دريا و تابش اشعه آفتاب به سطح آب و حالت طبيعى دشت و مراتع و شترها و بچه شترها و ساربانان و اطفال آنها كه مشغول چرانيدن شتران بودند و وضع سياه چادرهاى اعراب كلكو و گلههاى گوسفند زياد كه در چرا بودند عالم غريبى داشت و چون محافظت شتر كلائى مخصوص به ايل عرب كلكوست در دوره اين درياچه، همهجا چادر زدهاند كه چادرهاى آنها در اين سواحل بر حسن منظر دشت و صحرا افزوده است.
از قرارى كه به عرض رسيد، در فصل پاييز، كرورها مرغابى در اين درياچه ديده مىشود. در اين وقت هم از انواع مرغهاى آبى موجود بود، خصوصا مرغى ملاحظه شد كه پاهاى نازك بسيار بلندى داشت، از لكلك بزرگتر است، وقتى نشسته بود، بهنظر سفيد مىنمود، ولى چون پرواز مىكردند، پرهاى زير شكم و زير بالهايشان قرمز بود. از اين نوع مرغها يك مرتبه صدصد پرواز مىكردند، اما به نظام، مثل اينكه يك فوج سرباز منظمى حركت نمايد و در وقت پرواز يك صدا و آواز مخصوصى داشتند كه به گوش
مثل نواى موزيك بسيار خوشمطبوعى مىآمد.
صيد اين مرغها چون از انسان خيلى وحشت دارند و در ميان آب مىنشينند و زياد نزديك به ساحل نمىشوند، خيلى دشوار است، شكارچى خود را به تيررس تفنگ مىرساند، اما اينها از وحشتى كه دارند زود پرواز مىكنند.
مرغهائى كه در اين وقت در درياچه باقىمانده نمونهاى هستند از مرغهاى زيادى كه در زمستان و پائيز به اينجا مىآيند و اسامى آنها از اين قرار است:
پرلا، رنگ سياهى دارد
پاشلباش، مرغابى است كه سرش سبز است.
غاز (1)
حواصيل (2)به انواع [و] اقسام
مرغ سفيد ماهىخوار كه جثهاى بهقدر كبوترهاى بزرگ دارد.
از وحوش و طيور صحرائى، نيز: آهو و هوبره و باقرقرا و قلقويرق و انواع و اقسام طيور ديگر در اين صحرا بسيار است.
صحرائى كه از كوشك نصرت به منظريه مىرود، صحراى بسيار خوش وضع مطبوعى است. سوراخ موش هيچ ندارد. ريگهاى بسيار قشنگ و سنگهاى خوشرنگ قرمز و سفيد و منظرى خيلى خوش دارد. (3)
اين درياچه تقريبا شبيه به يك عينك است، يعنى دو درياچه است كه بواسطه يك بغازى بههم متصل مىشود و عرض اين بغاز هم بعضى جاها نيم فرسنگ و بعضى از اماكن كمتر و بيشتر است.
اگر نقطهاى را معين نمايند و در دور درياچه بدون اينكه تأمل كنند متصل راه بروند، بايد سى ساعت كه بروند، به همان نقطه برسند. پس مىتوان دوره اين دريا را سى فرسنگ گفت. اما اين تخمين است، بايد مهندسى دور بزند و با ساعت مسافت را معين
نمايد. اما اين تخمين بهطورى قريب به تحقيق است كه اگر كموزياد شود، بيش از دو سه فرسنگ نخواهد شد.
از منظريه كه بهسمت قم حركت مىشود، تا يك فرسنگ به زراعت و شهر قم مانده، از علائم زمين معلوم مىشود كه در قديم اين پنج فرسنگ راه هم دريا بوده است. از قديم اين زمين را چال دريا مىگفتهاند و حالا هم بههمين اسم مرسوم است.
در ميان زمينهاى اين صحرا بعضى صدفهاى دريائى ملاحظه شد، محتمل است باز هم من بعد در اينجاها تشكيل درياچه بشود. از منظريه كه يك فرسنگ رو به قم حركت مىشود، به رودخانه ساوه مىرسد كه از مغرب بهسمت مشرق جريان دارد و از پل دلاك عبور كرده رو به شمال برمىگردد و داخل همين درياچه مىشود. حسب الحكم دولت امين السلطان به سركارى باقر خان، پلى به اينرودخانه بسته است كه از ابنيه معظمه محسوب مىشود و با كمال استحكام و جلوه به انجام رسانيده است. از منظريه تا اين پل جديد يك فرسنگ راه است.
عمق اين درياچه درست معلوم نيست، چون قايقى حاضر نبود كه ميانش رفته با طناب معين نمايند. يك نفر را فرموديم لخت شده، هرقدر بتواند ايستاده در آب دريا برود، الى دويست قدم به ميان دريا رفت، در آخر آب الى گردنش رسيد و از آن به بعد نتوانست راه برود، شنا كرد، گويا حالا وسط آب عمقش بيشتر از ده ذرع نباشد. اين هم كه نوشتم حدس و تخمين است، تا بعد صحيحا معين شود.
از لب اين درياچه كوه دماوند مثل يك كله قند پيداست و كوه البرز هم پيدا مىشود.
اين كوههاى برفى دماوند و البرز از دور يك منظر و تماشاى بسيار خوشى داشت كه كمتر همچو دورنمائى بهنظر رسيده است. (1)
1) روزنامه ايران، نمره 656، هفتم رمضان المبارك 1305، ص 2641.
دوشنبه 19 [رجب 1305]- امروز بنا بود علىآباد كنار درياچه جديد الاحداث ساوج سفر كنيم. مبدل به سفر قم شد. معلوم مىشود بندگان همايون خيال زيارت قم را داشتند، از براى اينكه اهل حرمخانه همگى نيايند مىفرمودند علىآباد مىرويم. همين كه از شهر بيرون آمديم معلوم شد سفر قم است. من صبح حمام رفتم، على الرسم با اهل خانه و والده وداع كردم. درشكه از آقا باقر كرايه كردم سوار شدم. عارف خان هم با من بود. به حضرت عبد العظيم آمديم. بعد از زيارت بهطرف كهريزك رانديم. در بين راه به قريه خيرآباد كه نصف از معز الدوله و نصف ديگر از حاجى محمد صادق تاجر كاشى است رسيدم. به فال نيك گرفتم كه اول منزل خيرآباد است. ان شاء الله اقور بخير است.
حاجى مذكور اول رو پنهان كرد، خودى ننمود. بعد آمد با من ناهار صرف نمود. بسيار آدم خوشصحبتى بود كه تا بحال نديده بودم. تقريبا هفتاد سال دارد. اما آدم دلمردهاى نيست. بعد از ناهار ما را دعوت به باغش كرد كه عمارت مختصرى بود. آنجا رفتم.
خواستم بخوابم نشد. برخاسته چاى صرف نمودم، نماز خواندم، به راه افتاديم، دو ساعت و نيم به غروب مانده وارد كهريزك شدم. لدى الورود به حضور همايون مشرف شدم. تفقدى فرمودند، روزنامه عرض شد. بعد منزل امين السلطان رفتم. از آنجا منزل آمدم. منزل امروز دو فرسخ و نيم است. يكى از مهمانخانههاى قم در كهريزك است.
پنجاه خانوار تقريبا رعيت دارد. حاجى ابو الحسن صنيع الملك، كه در ابتداى تفويض باغات به من چهارده سال قبل فقط بنّائى بود [و] بواسطه من متجاوز از پنجاه هزار تومان مداخل كرد كمكم معمار باشى و صنيع الملك شد، فى الواقع معمار قابلى بود، ديشب در سن شصت سالگى تقريبا به مرض حصبه درگذشت. دولت طمع به پول او دارند. خانه او را مهر كردند.
سهشنبه 20 رجب- صبح زود برخاستم، هوا خيلى سرد بود. هيزم [نبود] كه گرم شوم. خيلى بد گذشت. تا آفتاب بلند شد كمكم گرم شدم. هواى كهريزك بواسطه اينكه
اطرافش باز است خيلى سرد است. چنانچه بيد هم هنوز برگ نكرده. در وقت بار كردن بنه چاروادارها با آدمهاى من به جهت سبك و سنگين [بودن] بارها منازعه داشتند. قرار دادم يك رأس قاطر زيادتر كرايه شود. بارها را كه راه انداختم ميرزا محمد خان مليجك آمد. بعد اديب الملك و كريم خان اخوىزاده آمدند. دو ساعت از دسته گذشته شاه سوار شدند. من هم سوار شدم. اظهار لطفى به من كردند. بندگان همايون به كالسكه نشسته به امين السلطان تأكيد فرمودند كه تدارك كالسكه خوبى به جهت عزيز السلطان بكن در شهر. بعد از راه افتادن كالسكه شاه من هم به اتفاق اديب الملك و عارف خان به كالسكه نشستيم. راه بسيار بدى بود. خوشبختانه خشك بود. اگر يك ساعت باران مىآمد يقين همه به گل مىرفتيم. حقيقت مهندس اين راه خيلى بىعلم بوده و خيانت كرده. خلاصه سواره نانكلى در اين دهات قريب سيصد نفر مىشدند از سان حضور همايون گذشتند.
رانديم تا به قله كوهى كه معروف به كوهگرد است رسيديم. لاله سفيد ششپر معطرى در اين كوه روئيده بود. ارتفاع قله اين كوه با سطح تهران بايد مساوى باشد. شاه به ناهار افتادند. ما هم سر ناهار بوديم. حكيم طولوزان روزنامه مىخواند. من ترجمه مىكردم.
بعد از ناهار شاه، آفتابگردان خودم آمدم، ناهار بسيار بدى كه طباخ تازه طبخ كرده بود صرف شد. باز با همراهان صبح به كالسكه سوار شده از كوه پائين آمديم. وارد جلگه شديم. از رودخانه كرج عبور كرديم به كاروانسراى حسنآباد رسيديم كه از بناى حاجى محمد حسن است. نيم فرسخ دورتر از كاروانسرا مهمانخانه حسنآباد است كه امين السلطان ساخته. مهمانخانهدار را داخل سراپرده كرده بودند. از پهلوى سراپرده سواره طرف منزل آمديم.
اين حسنآباد اول از معير الممالك بود. بيست هزار تومان به ميرزا حسن منشى سفارت عثمانى فروخت. ده بسيار آبادى است. نهر بزرگ عميقى از رودخانه كرج جدا كرده، ده را مشروب مىسازد. چادر مرا كنار نهر زده بودند. منزل آمدم. عصر منزل زيندارباشى كه نزديك من است رفتم. شنيدم سيد ابو القاسم جدامى عزيز السلطان دو روز قبل سكته ناقص كرده طرف راستش فلج شده.
چهارشنبه 21 رجب- امروز صبح اول صورت نحس استاد حسن را ديدم. اوقاتم تلخ شد. كوزه آب من كه امروز از همه روز بيشتر به او محتاج بودم براى اينكه عبور از كوه بود استاد حسن شكست. خلاصه صبح به واسطه سرما آتش جلو آفتابگردان روشن كرديم. زيندارباشى هم آمد كه با من در كالسكه سوار شود. هنوز سردسته بود. خبر كردند شاه رفت. ما هم به عجله مدتى سواره رفتيم تا به كالسكه رسيديم. راه جديد به واسطه بدى و خرابى پل تازه و انهدام مهمانخانه قلعه محمد على خان متروك شده.
بندگان همايون را از وحشت و خجالت از آن راه نبردند. با اينكه در كمال خوبى مىشد از آب عبور كرد راه را دور نمودند. از پل حاجى ميرزا بيك قرار دادند. تفاوت امتداد اين راه با راه جديد سه فرسخ بود. يك دور كه از منزل دور شديم به راه قديم كنارگرد افتاديم .. از رودخانه شور عبور كرديم. به ملك الموت دره رسيديم. اينرودخانه شور به مرور شش الى هفت بستر عوض كرده و هر بسترى وادى عريض شده. از پست و بلندى زيادى عبور شد تا به صدرآباد رسيديم. بناى اين صدرآباد يك كاروانسراى آجرى است از ميرزا آقا خان صدراعظم مرحوم، آب انبار بزرگى دارد كه از آب باران پر مىشود. حالا خشك است، اما اثر نهرى هم پيدا بود كه از دامنه كوه آب به اينجا مىآورند. فى الحال چند چاهى به طرز قنات كندهاند كه آب شور تلخ بدمزه دارد. از منزل تا به اينجا چهار فرسخ بود. هم خسته بوديم و هم گرسنه. آفتابگردانى زدند. ناهارى صرف شد. حكيم تولوزان و دندانساز هم آنجا بودند. عبد الباقى از قاطر به زمين خورد. دستوپا و سينهاش مجروح شده بود. تولوزان انسانيت كرد. عبد الباقى را در كالسكه خودش نشاند.
ما هم سوار شديم. چهار فرسخ راه پيموديم. تا به علىآباد رسيديم. قلعه سنگى پديدار شد كه از ابنيه قديم است. نيم فرسخ بالاتر طرف كوه كاروانسراى جديد امين السلطان است. قنات قديمى به قلعه سنگى مىآمده است. معروف است كه شاه عباس بزرگ احداث كرده. امين السلطان مرحوم مرمت كرده، به اين كاروانسراى جديد آورده است و عمارت و باغات و حمام بسيار خوب ساختهاند. از دور كه خيلى بناى عالى بهنظر آمد.
اگر حياتى باشد فردا از نزديك ديده خواهد شد. بهقدرى خسته بودم كه لدى الورود
چادر فرنگى بزرگى ديدم به زيندارباشى گفتم چادر هركس هست من از شدت خستگى آنجا ورود خواهم كرد تا بنه برسد. معلوم شد چادر از معير الممالك بود.
محمد حسن ميرزا اميرآخور و امين حضور كه مثل ما بىجا بودند آنها هم آنجا بودند.
رفتم. چادر مرا كه آوردند كنار جوئى نزديك چادر معير زدند. بعد از صرف چاى به منزل خودم آمدم. قريه حسنآباد كه منزل ديشب بود جزء بلوك فشافويه و به آب كرج مشروب مىشود. اين كرج تا به امامزاده جعفر ورامين مىرود. مىگويند در جوزا اين آب طغيان دارد. از علىآباد درياى جديد كوير حوض سلطان نمايان است. ان شاء الله فردا نزديك درياچه مىرويم. وضع او را خواهم نوشت (1)....
پنجشنبه 22- صبح كه بيدار شدم گفتند شاه سوار شد. خيلى تعجب كردم. فرستادم تحقيق كردند. معلوم شد يوسف دروغ گفته شاه هنوز خواب است. من هم منزل امين السلطان كه مهمانخانه علىآباد منزل كرده عمارت عالى سبز و پرگل اطرافش كاروانسرا و مسجد و حمام است رفتم. بايد چهل هزار تومان خرج شده باشد.
امين السلطان خواب بود. جمعى در جلو اطاق خاكسترنشين بودند. بيدار شدند. ما را احضار فرمودند. به هريك اظهار لطفى فرمودند. دو بّره به من مرحمت فرمودند. حرم امروز در اين مهمانخانه مهمان هستند. نزديك سوارى شاه دم سراپرده سواره ايستادم.
سواره گذشتند. قدرى پايينتر از اردو عزيز الله خان صارم الملك شاهسون چند سوار سان داد. چند شتر پيشكش كرد. تقريبا هزار و پانصد ذرع پايينتر از كاروانسراى مهمانخانه علىآباد كاروانسراى خرابهاى است كه از سنگ و گچ و آهك در نهايت استحكام ساخته شده است و اطرافش برج دارد. مدخلش طرف جنوب و رو به تكيه است كه دو كوه سنگى از هم متصل شده. در بالاى يكى از اين كوهها طرف چپ برج بسيار بلندى از سنگ و گچ ساخته شده است. اگرچه خرابه است، اما آنچه باقيمانده ده ذرع تقريبا ارتفاع دارد. اين برج و اين كاروانسرا از بناى خيلى قديم است. بايد از ابنيه ساسانيان باشد، قبل از اسلام و شايد شبها بالاى اين برج آتش مىافروختند كه مسافرين راه را گم نكنند. اين كاروانسرا در سر راهى كه از طرف آذربايجان به كاشان و اصفهان
1) از اينجا به بعد حدود دوازده سطر از خاطرات اعتماد السلطنه به علت عدم ارتباط با سفر قم ناصر الدين شاه حذف گرديد.
مىرفته است و بهطرف ورامين و خوار و خراسان واقع شده. به اين تفصيل كه مسافرين از آذربايجان مىآمدند كه به اصفهان بروند از ساوج به كوشك بهرام كه آن هم كاروانسراى خرابهاى است و هنوز آثارش باقى است مىآمدند و از كوشك بهرام به اين كاروانسراى سنگى ورود مىكردند. اگر بهسمت فارس و اصفهان مىرفتند كوير حوض سلطان را طى كرده به كاروانسراى كاج و از آنجا به دولتآباد كاشان و از آنجا به اصفهان و فارس يا به يزد و كرمان مىرفتند. و اگر بهسمت خراسان مىرفتند از كاروانسراى سنگى علىآباد به كاروانسراى دير كه در مسيله است رفته و از آنجا ورامين و خامه و خراسان مىرفتند. اين برجى كه بالاى كوه ساخته شده كاروان و مسافرينى كه از كاروانسراى كاج و كاروانسراى دير بهسمت ساوج مىرفتند و از كوير بايستى بگذرند هدايت مىكردند. براى اينكه اين برج تا ده بلكه پانزده فرسخ سطح كوير نمايان است.
قناتى كه حالا علىآباد را مشروب مىكند مخصوص همين كاروانسرا سنگى بوده است.
در اين اواخر يعنى سى و پنج سال قبل از اينكه ميرزا آقا خان صدراعظم كاروانسراى حوض سلطان را ساخته و سى چهل هزار تومان خرج كرده، آب همين قنات علىآباد حاليه را به واسطه نهر روبسته به حوض سلطان مىبرده است. مشهور است كه حوض سلطان از بناى سلطان سنجر است و اينروايت صحيح نيست. بايد سلطان ديگر ساخته باشد، زيرا كه سنجر پايتختش مرو بود. در اينجا جهت ندارد كه اين بنا را بكند. به ابنيه سلطان ابو سعيد بيشتر شبيه است. زيرا كه در ورامين كه چندان دور از اينجا نيست مسجد بسيار عالى از بناى سلطان ابو سعيد را خودم ديدم. خلاصه حالا اينكه كاروانسراى سنگى را امين السلطان تعمير مىكند و چند خانوار رعيت آنجا نشانده و قلعه رعيتى بنا كرده.
شاه از تنگه مذكور عبور فرمودند. بعد به كالسكه سوار شدند. كالسكه عزيز السلطان هم بلافاصله عقب سر كالسكه شاه حركت مىكرد. دو فرسخ كه راه پيمودند به كنار درياچه رسيدند. اين درياچه بيشتر از پنج سال نيست كه تشكيل يافته است. رودخانه لعلبار قم و رودخانه ساوج در حوالى پل دلاك بههم وصل مىشوند. از پل دلاك دو
فرسخ پايينتر به ماهور كلتپه مىرسد. در سوابق ايام اينرودخانه بهسمت قرقسيف و مسيله مىرفت. بعد بواسطه طغيان آبى به گفته امين السلطان و به قول جمعى بواسطه خراب كردن سدى آب اين دو رودخانه مذكور به حكم امين السلطان مرحوم كه آن سد را شكست از دهنه مشهور به تومبار از نقطه مشرق جنوبى داخل حوض سلطان شد كه راه حوض سلطان را بهطرف قم به كلى مسدود سازد و مسافرين را مجبورا از علىآباد عبور دهد. حالا هم نصف بيشتر از آب، باز بهطرف قرق سيف مىرود. نصف كمترش از تومبار وارد كوير حوض سلطان مىشود. امتداد اين درياچه از مشرق شمالى به مغرب جنوبى است. دور اين درياچه بيست فرسخ است. طيور آبى از هر قبيل در اين درياچه فراوان است. عمق او بايد ده الى دوازده ذرع باشد.
آفتابگردان همايونى را بواسطه عفونت آب صد ذرع دورتر از دريا زدند. ناهار ميل فرمودند. روزنامه عرض شد. بعد از ناهار شاه در خدمت امين السلطان به اردو مراجعت نموديم. چهار به غروب مانده وارد منزل شدم. عصر ديدن محقق كه تازه وارد اردو شده رفتم. امشب آتشبازى مفصلى شد. من اين علىآباد را در سنه 1266 ديدم كه در موكب همايون در صدارت ميرزا تقى خان به قم مىرفت. بواسطه نبودن آب در حوض سلطان در اين علىآباد منزل فرمودند. من هفت ساله بودم. پدرم فراشباشى بود و سراپرده برجدار و طرهدار حوض بلغار كه فواره از ميانش مىجست اختراع كرده بود، همين موقع زده شده بود. من با مادرم در خدمت مهد عليا ملتزم ركاب بوديم. در اين منزل علىآباد كه آنوقت به كاروانسرا سنگى معروف بود من در آفتابگردانى كه به جهت مهد عليا زده بودند، يك سمت من و مادرم خوابيده بوديم، طرف ديگر حاجى ملكزاده و شلوار قرمزى پاى من بود. شب شلوار را بالاى سرم گذاشته بودم. صبح كه برخاستم شلوار را بپوشم سنگين بود. وقتى تكان دادم مار بسيار بزرگى در آن شلوار بود. آن روز از همين منزل يك سر به قم رفتيم. در خانه ميرزا اسحاق برادرزاده ميرزا ابو القاسم قائم مقام منزل كرديم. آنوقت سن من هفت سال بود. حالا چهل و شش است. سى و نه سال است از اين جا عبور كرديم. اين تفصيل جمله معترضه بود. چون بخاطرم آمد نوشتم.
جمعه 23- امروز منظريه مىرويم. شش فرسخ راه است. صبح آفتابگردان زيندارباشى رفتم. آنجا شنيدم سيد ابو القاسم مرحوم شد. اين سيد از اهل كاشان و شاگرد بزاز بود .... (1)
خلاصه از علىآباد حركت نموديم. اندكى كه دور شدم در دامنه كوك داغ از اسب فرود آمده انتظار موكب همايون را داشتم. طولى نكشيد كه رسيدند. ما هم در عقب كوكبه همايون رانديم. دو فرسخ كه رفتيم كنار درياچه به ناهار افتادند. سر ناهار كتاب لوئى چهاردهم و پانزدهم را عرض كردم. بعد با خان محقق ناهارى صرف نموديم.
مجددا با زيندارباشى به درشكه كرايه نشستيم. همهجا تاختيم تا منزل رسيديم. باد سختى مىوزيد. از بىآبى بىتاب شده بوديم. اين عنصر عزيز در اين منزل وجود دارد.
امين السلطان نمىدانم به چه ملاحظه سى هزار تومان در اينجا خرج كرده، كاروانسرا و مهمانخانه بنا نموده، آب مختصرى درآورده، اما نه بقدر كفايت اردوى پادشاهى. اصل اين مكان به شاشگرد معروف است. نجاستش از اسمش پيدا است. مغرب احضار به در خانه شديم. در مراجعت با محقق شام خوردم.
شنبه 24- امروز وارد قم شديم. راه بسيار بد و پنج فرسخ بود. يك ساعت به دسته مانده به رفاقت محقق به درشكه نشستيم. بىتوقف رانديم. سه از دسته رفته وارد شهر قم شديم. اين شهر را من چهارم دفعه است كه مىبينم. دفعه اول سى و نه سال قبل، دوم بيست و يك سال، سوم نوزده سال، اين دفعه چهارم است، و هر چهار دفعه در ركاب پادشاه عصر ناصر الدين شاه بودم. على را ديروز فرستادم خانه يكى از سادات متولى را گرفته بودند. حمام هم قرق كرده بود. بعد از اندك راحتى با محقق حمام رفتيم. مراجعت به خانه نمودم و از كباب لوله قم كه بسيار لذيذ است صرف شد. حاجى سيد صفى كه پيرمرد هشتاد سالهايست و عموى صاحبخانه و با پدرم نهايت خصوصيت را داشته با چند نفر از اولادش ديدن آمد .... (2)
خلاصه تبركا سيد را با خودم به زيارت بردم. از صحن جديد امين السلطانى كه از اعاظم ابنيه ايران است [و] صد هزار تومان متجاوز خرج كرده و هنوز ناتمام است داخل
حرم مطهر شدم. آستان را بوسيده زيارت خواندم. مراجعت به منزل خودم نمودم. در ايوان آينه صحن جديد امين السلطان را ديدم. تملقا در خدمتش نشستم و تمجيد زياد كردم. به اتفاق او سر مقبره والدهاش رفته فاتحه خواندم و چاى صرف نمودم. بعد به مقبره مرحومه مهد عليا والده شاهنشاه حاليه كه هزار حقوق به خانواده ما دارد رفتم فاتحه خواندم. منزل آمدم شاه در عمارت ديوانى جنب حرم منزل دارد. حاكم قم محمد مهدى خان اعتضاد الدوله داماد شاه است. برف و قند و شيرينى براى من فرستاده بود.
يكشنبه 25- صبح به حرم محترم مشرف شدم. بعد منزل امين السلطان رفتم. خوابيده بود. جمعى از عارض و معروض و خودى و بيگانه در چادر انتظار نشسته بودند. بعد از دو ساعت بيرون آمد. به عرض عارضين و داد مظلومين مىرسيدند كه قرق شكسته شد.
من به حضور شاه رفتم. مدتها بود اين عمارت را نديده بودم. همانطور كه ذكر شد كيكاوس ميرزا پسر فتحعلى شاه در ايام حكومت خود اين را ساخته. در تالار بيرونى صورت فتحعلى شاه را با قريب صد و پنجاه نفر از اولاد او كه در آن زمان حيات داشتند كشيده. سر ناهار روزنامه عرض كردم. شاه را اغوا (1)نمودم كه خزانه حضرت را ببيند كه به مرور دهور از ميان نرود. اگرچه رفته است. اما باز اشياء نفيسه هست. از قبيل كلاه خود و زره و بعضى اسلحه مرصع كه متعلق به حسينقلى خان برادر صلبى و بطنى فتحعلى شاه بود و قنديل طلاى مرصع از فتحعلى شاه و بعضى اسباب ديگر. بعد از ناهار منزل آمدم. ناهارى صرف نمودم خوابيدم. عصر توى شهر رفتم. طولا شهر قم را گردش كردم و شهر بسيار كثيفى است كه در هيچ نقطه ايران شهر به اين كثافت نيست. باروئى در قديم داشته با برج كه تماما منهدم است. قدرى از برج برپا است كه معلوم مىشود در آبادى برج و باروئى عالى بوده است. بيرون دروازه مشهور به دروازه اصفهان مقبره على بن جعفر است. كاشىكارى بسيار ممتازى دارد كه اگر به فرنگيها بفروشند ده هزار تومان كاشىها را مىخرند. كاشى پر طاووسى است. آنچه بر من معلوم شد آبادى شهر در اين طرف بوده و قبل از بناى بقعه حضرت معصومه كه بدست شاه اسماعيل شده،
1) اصل: اقوا.
امامزاده على بن جعفر ساخته شده بوده است. بعد از تماشا و زيارت امامزاده مراجعت به خانه شد. در بين راه به كوكبه شاه برخوردم كه از خانه اعتضاد الدوله پياده مراجعت مىفرمودند. به مقر سلطنتى تشريف مىبردند. من محض تماشا به خانه اعتضاد الدوله رفتم. اين خانه ملكى او است. ده پانزده هزار تومان خرج كرده. نسبت به عمارات قم عالى است. بعد مراجعت به خانه كردم.
دوشنبه 26- صبح معلوم شد شاه سوار مىشوند. من خانه زيندارباشى رفتم كه با حكيم طولوزان در يك دالان منزل دارد. ميرآخور شاه هم ورود كرد. دو دندانش مدتى است درد مىكند. فرستاد دندانساز آمد دندانها را كشيد. نزديك حركت همايونى من سوار شده از پل عبور كرده منزل حسين خان چرتى عيادت رفتم كه از اسب زمين خورده بازويش شكسته. در اين بين شاه رسيدند. من هم به كالسكه عمله خلوت نشسته راندم.
يك فرسخ و نيم كه راه پيموده شد در كنار رودخانه جاى بسيار كثيفى آفتابگردان زده به ناهار افتادند. در سر ناهار كتاب عرض شد. شاه استراحت فرمودند. به من فرمودند تا عصر بمانم. چون آقايان عمله خلوت كه غالبا اولاد من محسوب مىشوند بعضى خوابيدند، بعضى بناى رذالت را گذاشتند من خجل شده برخاستم به آفتابگردان كشيكچىباشى كه امين حضور هم آنجا بود رفتم. قدرى نشسته بعد به اتفاق امين حضور به كالسكه عمله خلوت نشسته شهر آمديم. آنچه من استنباط كردم هرچه زينت و تجمل و ابنيه عالم در حرم است از زمان سلطنت شاه اسماعيل به اين طرف سلاطين صفويه و قاجاريه كرورها در اينجا خرج كردهاند.
سهشنبه 27- از ديشب باران سختى مىبارد كه زمين و ديوار و سقف خانهها تماما گل است و تعجب در اين است كه اين شهر تمام ابنيهاش با خشت است، حتى اطاق خانهها چگونه خراب نمىشود؟ پيشخانه همايونى كه امروز حركت كرده بود بواسطه بدى راه در ربع فرسخى شهر قم به گل فرورفته است. گمانم اين است كه فردا هم نشود حركت كرد. بندگان همايون به جهت كثافت عمارت دولتى ناهار را در خانه اعتضاد الدوله حاكم صرف فرمودند. بيچاره اعتضاد الدوله كه نقرسش عود كرده و قادر بر حركت
نيست، پذيرائى موكب همايون را كاملا به عمل آورده بود به همه ناهار و عصرانه داد. من هم سر ناهار شاه بودم. بعد خانه آمدم. از شدت باران ديگر بيرون نرفتم. اما قبل از آمدن خانه به زيارت مشرف شدم. عصر بندگان همايون به تفرج بيرون شهر و زيارت امامزاده على بن جعفر رفته بودند.
چهارشنبه 28- آسمان صاف و خوب بود. اميد است كه براى حركت فردا راه خشك شود. صبح منزل حكيم طولوزان رفتم. بعد به اتفاق زيندارباشى به مهمانخانه بيرون شهر قم رفتيم. شاه هم آنجا تشريف آوردند. ناهار را در كلاه فرنگى كوچكى كه وسط باغ ساختهاند صرف فرمودند. بعد از ناهار شاه منزل آمدم. ناهار صرف نمودم. اين خانه به واسطه بىبندوبارى متصل جريان هوا دارد. خواستم بخوابم خوابم نبرد. عصر منزل حاجى هدى رفتيم. اين مرد از اهل قم كه چند سال در خاك عثمانى و فرنگ سياحت كرده مكنت زيادى دارد آدم خوبى است. ديروز او را ديدم. شب هم منزل من بود. خانه بسيار باسليقه كه مشرف به رودخانه و منظر خوبى رو به صحرا دارد، دارد. افسوس كه او را اول نمىشناختم، و الا خانه او منزل مىكردم. تا مغرب آنجا بودم. وضو گرفته به حرم مشرف شدم. بعد از زيارت، حاجى ملاباشى نايب السلطنه با من كارى داشت دست مرا گرفت به گوشهاى برد كه مطلب خود را بگويد. از اتفاق خلوتترين جاها سر مقبره حاجب الدوله مرحوم بود. در اين بين محقق و جمعى ديگر رسيدند. روضهخوان كريه الصوتى برخاست روضه خواند. به خيال اينكه روضه او كه تمام شد مجلس بههم خواهد خورد، بلافاصله اينروضه، دو روضهخوان ديگر خواندند. بوى زغال هم طورى پيچيده بود كه نزديك بود سكته كنم. روضهخوان چهارم كه برخاست من فرار كردم.
فوت سيد ابو القاسم جد امى عزيز السلطان را كه چند روز قبل نوشته بودم، آن هنوز نمرده بود جان مىكند. مجددا خبر فوت او تازه رسيد.
پنجشنبه 29- صبح باز هوا منقلب بود و اندكى باران مىآمد. مرا وحشت گرفت كه يقين امروز خودم و بنهام در راه غرق خواهيم شد. بارها را به عجله فرستادم. خودم منزل زيندارباشى رفتم. خواستم زيارت بروم حرم قرق بود. بعد به اتفاق زيندارباشى از شهر
بيرون آمدم. به كالسكه كرايه نشستم. يك فرسخ از شهر دور شديم، به موضعى كه معروف به چال دريا است رسيديم، هنگامهاى ديديم كه كالسكههاى حرم و بارها به گل فرورفته بودند. درشكه ما هم به گل نشست. به يك زحمتى بيرون آوردند. سوار شده رانديم. تا به چاپارخانه كه نزديك پل است رسيديم. باد تندى مىوزيد. به ناهار افتاديم.
محقق هم به شراكت امين حضور درشكه كرايه كرده بود. اما شريك خود را گم كرده بودد. پشتسر ما رسيد. اعتضاد الدوله حاكم قم هم آمد. سر دوش الماس به او مرحمت شده بود. ناهارى صرف كرديم. بعد به راه افتاديم. نيم فرسخ به منزل مانده هوا توفانى شد. هرطور بود به منزل رسيديم. دو روز پيش آدمى فرستاده بودم كه جائى بگيرد. در برج شرقى كاروانسرا در مرتبه فوقانى اطاقى فرش كرده بود. خيلى شكر كردم يك همچه منزلى در اين موقع براى من پيدا شد. دو ساعت هم خوابيدم. بعد كه بيدار شدم معلوم شد آغا بشارت فراش خلوت از طرف شاه به احضارم آمده بود كه درب خانه شب حاضر باشم. مغرب كه رفتم قرق شكست. خدمت شاه رفتم. تا ساعت سه بودم. بعد مراجعت به منزل نمودم.
جمعه غره شعبان- صبح زيندارباشى آمد. من به اتفاق درشكه نشستم. يك فرسخ از منزل دور شديم. در آنجا انتظار موكب همايون را داشتم. تا تشريف آوردند. كنار درياچه به ناهار افتادند. سر ناهار كتاب عرض كردم. بعد آفتابگردان خودم آمدم. ناهار صرف نمودم. بعد مجددا با زيندارباشى به كوشك نصرت كه يكى از مهمانخانههاى عرض راه است رفتيم. معلوم شد كه فراشهاى من بنه مرا به علىآباد كه يك فرسخ مسافت دارد بردند. زيندارباشى را آنجا پياده كردم. خودم به علىآباد آمدم. منزل مرا در يك اطاق كوچك متعفن كاروانسرا مانندى كه مقابل قصر با بروج باشكوه امين السلطان است گرفته بودند. براى اينكه زحمت مىشد چادر بزنند. خلاصه حمام علىآباد را كه در همهجاى تهران مشهور بود ديدم. آب كثيفى، هواى سردى داشت. شب را با محقق شام خوردم. امروز شنيدم كه ناخوشى امين السلطان تمارض بوده و بايد چنين باشد. زيرا كه اقسام دلجوئى از طرف بندگان همايون به او مىشود.
شنبه 2- اردوى همايون امروز به علىآباد مىآيد. من هنوز منزل بودم كه ميرزا سيد احمد منشىباشى امين السلطان وارد شد. از قهر امين السلطان تعريف مىكرد كه خيلى از شاه قهر است. باوجود تأكيداتى كه ديشب شده بود كه صبح شاه را زيارت نمايد بعد به علىآباد برود اعتنائى نكرد. چند دقيقه قبل از حركت موكب همايون طرف علىآباد آمد. حضرات كه رفتند كالسكه محاذى منزل من كه در مهمانخانه است ورود كرد. ديدم جناب امين السلطان است. معجلا آنجا رفتم. استمزاج از حالشان نمودم.
شيخ الاطباء كه همراه بود مىگفت تب دارند. اما از وضع بشره آثار تب ديده نمىشد .... (1)بعد ناهار خواستند ناهار گرمى پخته بودند و نوبر خورش ريباس باوجودى كه مىگفتند تب دارم دو مقابل من صرف فرمودند. بعد از ناهار من منزل آمدم خوابيدم. عصر بيدار شدم. نماز مىخواندم امين السلطان براى تجديد لباس كه به حمام رفته بود در مراجعت منزل من آمد. شيخ الاطبا هم با او بود. حكيم طولوزان هم آمد. اعتضاد الدوله هم كه براى كارهاى خودش از قم تا به اينجا آمده ورود كرد. چاى صرف كردند. شيخ الاطبا از من پرسيد گنهگنه داريد؟ گفتم بلى. از اتفاق صبح چون خودم خورده بودم قوطى آن در طاقچه بود. قوطى را به او دادم. چهار دانه حب به امين السلطان خوراند. من از بابت احتياط دو حب خودم خوردم و دو حب هم به شيخ الاطبا خوراندم. در اين بين خبر رسيد كه شاه عمدا فرمودند از راه راست كه لابد از حوالى منزل امين السلطان بايد عبور كنند ورود به سراپرده نكرده راه را كج كرده از بيراهه رفتند. از شنيدن اين خبر تغييرى در بشره امين السلطان بروز كرد و بىمقدمه از جا برخاست منزل خود رفت. من هم قدرى مشايعتش كردم. منزل محقق رفتم كه در خيابان باغ چاى باصفائى چادر زده. از آنجا منزل زيندارباشى رفتم. آنجا شنيدم كه احوال امين السلطان بههم خورده نوبه سختى كرده.
زياده از حد مضطرب شدم. اگرچه از گنهگنه به شيخ الاطبا داده و خودم هم خوردم. باز سوءظن بر من مستولى شد. مكدرانه منزل آمد. آدمى به عيادت فرستادم. گفتند امين اقدس هم از سراپرده به مهمانخانه عيادت امين السلطان آمده. بعد از نوبه سخت حالا بهتر است. آسوده شدم. شام خورده خوابيدم.
1) حدود يك صفحه از خاطرات اعتماد السلطنه به علت عدم ارتباط با موضوع اين كتاب حذف شد.
يكشنبه 3- صبح شيخ الاطبا آمد. گفت ديشب امين السلطان نوبه سختى كرد. گفتم گنهگنه چرا داديد. گفت عمدا دادم كه بروز نوبه بشود. ديشب بعد از نوبه تا صبح چهار نخود ديگر دادم. او كه رفت حكيم طولوزان آمد. گفت اين التهاب به تمارض بيشتر شبيه است تا مرض. خلاصه لباس پوشيدم منزل امين السلطان رفتم. گفتند خواب است. مدتى منتظر شدم بيدار نشدند. كالسكه همايونى را دم در مهمانخانه نگاه داشته بودند. معلوم شد به عيادت امين السلطان تشريف خواهند آورد. بعد رو به منزل تشريف خواهند برد.
من منتظر نشدم. به درشكه خود سوار شده به تجسس زيندارباشى كه به اتفاق ايشان بايستى مىرفتم تمام اردو را گشتم پيدايش نكردم. در اين بين شاه سوار شدند. من هم متعاقب موكب همايون راندم. يك فرسخ از صدرآباد خرابه پايينتر نزديك حسنآباد ناهار افتادند. در سر ناهار روزنامه عرض كردم. در اين بين عزيز السلطان رسيد. من برخاستم آفتابگردان خودم آمدم. ناهارى صرف نموده به اتفاق زيندارباشى بهطرف حسنآباد آمديم. اما تفصيل تشريف بردن شاه به منزل امين السلطان از قرار گفته علاء الدوله و امين حضور و امين همايون و حكيم الممالك از اين قرار است. شاه ورود فرمودند به اطاقى كه رختخواب امين السلطان انداخته بودند. آقا باقر كه حاكم قزوين و مدير راههاى قم و قزوين است او را مىماليده. جناب آقا كلاهنمدى كه دور او كلافى بسته در سر داشت و خوابيده بودند. امين حضور مىگفت يازده مرتبه شاه او را به اسم خواندند جوابى نداد. دفعه آخر جواب گفته بود و بندگان همايون فرموده بودند احوالت چطور است؟ همينقدر گفته بود خوب است و غلتى زده لحاف بر سر كشيده پشت به شاه كرده بود. شاه كه الحق منبع حلم و معدن صبر و حوصلهاند هيچ نفرموده از اطاق بيرون آمده بودند. حضرات مىگفتند كه چهره مبارك برافروخته بود. متغيرانه در كالسكه نشسته تا ناهارگاه رانده بودند. لكن بعد از ناهار دستخطى به عنوان امين السلطان صادر شد. فراش سوار برد. خلاصه امروز به واسطه خنكى هوا به اهل اردو بد گذشت. منزل مرا خيلى دور از اردو نزديك كاروانسرا زده بودند. ان شاء الله فردا يك سر شهر مىرويم.
روىهمرفته در اين سفر بد نگذشت. در اين سفر سعد الملك مافى نظام السلطنه شد.
بنان الملك كه به اصفهان مىرفت از قم عبور مىكرد خطاب جنابى گرفت.
محمد حسين خان برادر سعد الملك، سعد الملك شد.
دوشنبه 4- امروز بنا بود كهريزك منزل كنيم. بندگان همايون يك سر شهر تشريف آوردند. من هم صبح زود با زيندارباشى درشكه نشسته از حسنآباد به شهر چهار ساعته آمديم. الحمد لله همه به سلامت بودند. ننه خانم كه بعد از رفتن من خيلى احوالش بد شده بود كه حكيمها به كلى مأيوس شده بودند الحمد لله حالا بهتر است.
لكن باز خيلى ناخوش است. تا خداوند چه تفضل كند. ناهارى در خانه صرف شد.
خوابيدم. عصر ديدن ظل السلطان رفتم. جلاليه رفته بود. پارك امين الدوله رفتم. او را ملاقات نموده خانه آمدم. شاه ناهار خيرآباد صرف فرمودند. در وقت ورود به شهر امين السلطان از آب انبار قاسم خان سواره در ركاب بوده است.
6- وقايع ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم به روايت دوستعلى خان معير الممالك (1)
ناصر الدين شاه در اواخر ماه دوم پائيز سال 1305 (2)هجرى به عزم زيارت حضرت معصومه عليها السلام با اردوئى مفصل و دستگاهى به تمام معنى شاهانه رهسپار قم گرديد. ترتيب حركت و اقامت در منازل طورى داده شده بود كه در طول راه شكار خوبى نيز بشود و در واقع به يك كرشمه دو كار و به يك تير دو نشان زده شده باشد. در اين سفر كليه شهزادگان، درباريان و بزرگان و ديگر اطرافيان در ركاب بودند. سيصد سوار از سواران مهديه به سركردگى آقا وجيه امير خان سردار و سيصد سوار از سواران منصور به سركردگى ميرزا احمد خان علاء الدوله، پانصد سوار از كشيكخانه به رياست ناظم السلطنه برادر علاء الدوله و دو فوج ششصد نفرى سرباز همهجا همراه بودند. در ابتداى امر شاه تصميم نداشت كه از حرمخانه كسى را همراه برد، ولى بانوان حرمسرا دور او را گرفته گفتند پس از سالها كه قصد زيارت داريد ما را از اين فوز عظيم محروم داشتن روا نيست.
شاه نيز با خواسته آنان موافقت كرد و قرار شد كه اهل حرم چند روز ديرتر حركت كرده بدون توقف در منازل شكارى به سفر ادامه دهند. بيست و پنج كالسكه حامل متجاوز از يكصد تن بانو و خدمتكار بود. دو كالسكه نيز كه يكى پيشاپيش كاروان و ديگرى به دنبال آن حركت مىكرد حامل خواجهسرايان بود و دو تن جلودار يكى به راست و ديگرى به چپ هر كالسكه اسب مىراندند.
كليه همراهان شاه با دستگاهى كامل يعنى با آبدار و آشپز و نوكر و فراش و مهتر و غيره حركت كرده و به اصطلاح داراى پيشخانه و پسخانه بودند بدين معنى كه هريك دو دستگاه چادر و لوازم داشت كه در هر منزل از يك دستگاه استفاده كرده و دستگاه ديگر را از پيش مىفرستاد تا فراشان آن را در منزل بعد آماده سازند و هنگام ورود در انتظار رسيدن باروبنه بىجا و سرگردان نباشد.
هريك از ملتزمين ركاب نيز به فراخور حال همراهانى داشت. همراهان پدرم در اين
سفر عبارت بودند از برادرش ميرزا محمد خان حشمت الممالك- ميرزا عبد الحسين خان شمس الشعرا- شاهزاده جهانگير ميرزا دائى مادرم، شاهزاده يد الله ميرزا دائى ديگرش- شاهزاده مسرور ميرزا و مشكور ميرزا پسران شاهزاده تيمور ميرزا، على نقى خان و چند تن قوشبان و تفنگدار و غيره.
ترتيب حركت چنين بود: ناصر الدين شاه سوار بر اسب صحبت كنان و دوربين كشان پيشاپيش مىراند. گروهى از خواص بطور نيمدايره از عقبش روان بودند و ديگران در صفهاى سه تا چهار نفرى از پى آنان مىراندند. كاروان بر روى هم از قريب چهار هزار و پانصد تن تشكيل شده بود و در طول متجاوز از يك فرسنگ گردكنان به سوى قم پيش مىرفت.
كالسكهها از عقب همه تقريبا خالى روان بودند مگر كالسكه شاه كه به اندك فاصلهاى به دنبال او مىآمد. شاه اغلب پس از دو سه ساعت سوارى و مخصوصا بعد از ناهار ساعتى با كالسكه به راه ادامه مىداد.
مقارن عصر به منزل اول كه كهريزك بود رسيديم. قبل از پياده شدن شاه و آن عده از همراهان كه با شكار و تفنگشان سروكار بود در صحرا از پى صيد به تكاپو آمدند.
باقرقره (1)نسبتا فراوان بود. شاه دو يا سهبار در تاخت به گلههاى باقرقره تيراندازى كرد و چند قطعه زد. ديگران نيز پس از او به شيرينكارى پرداختند و براى باقرقرههائى كه جفت مىپريدند تاخت كرده هردو را با تير و پس تير از آسمان به زير مىآوردند.
شامگاهان همه به اردوگاه بازگشتند و پس از شستن دستورو، از گرد راه در چادرها به نوشيدن چاى و صحبت و بذلهگوئى گرد يكديگر نشستند.
بيان كيفيت زندگى در اردو آن هم در چنان اردوئى و تشريح حال و لطف محافلى كه در هر گوشه و كنار آن تشكيل مىيافت به اختصار و محال و به تفصيل موجب تطويل است پس تجسم آن را در عالم تصور به ذوق سليم خوانندگان وامىگذارم و بهطور ايجاز به شرح چگونگى تشكيل اردو مىپردازم.
خيمههاى رجال در وسط اردوگاه و سراپرده شاه بالادست آنها افراشته مىشد.
1) باقرقره: پرندهايست حلال گوشت به اندازه كبوتر. كلمه تركى است و اصل آن «باقىقرا» به معناى سينه سياه است. ر. ك. روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه، همان ص 98 به نقل از امير امير حسينى.
چادرهاى سواران مهديه و منصور اندكى دورتر حلقهوار و اردوى دو فوج سرباز يكى به راست و ديگرى به چپ آن برپا مىگشت.
در يك قسمت نيز اردو بازار تشكيل مىيافت. بدين ترتيب كه كاسبها دو رديف چادرهاى بزرگ و كوچك و به فاصله چند متر رودررو برپا مىساختند و در آنها بساط كسب مىگستردند. چند چادر مخصوص كبابى و چلوكبابى، كلهپاچهاى، آبگوشتى و چلوخورشى و غيره بود. دو چادر بزرگ به قهوهخانه عمومى اختصاص داشت و چادرهاى ديگر از آن بقال، عطار، علاف و سيگار و توتون فروش بود.
اردو بازار در تمام سفرهاى شاه حتى در جاجرود تشكيل مىشد و در مواقعى كه حرمخانه همراه بود چادرهاى خرازى و بزازى به آن افزوده مىگشت. هنگام ناهار و شام از هر سو گروهگروه به چادرهاى طباخى رومىآوردند و پس از آن در قهوهخانهها ازدحامى تماشائى مىشد. اغلب نقالى نيز در اردو بود كه شبها با آدابى خاص از شاهنامه داستان مىسرود و اهل اردو در ضمن نوشيدن چاى و كشيدن قليان از شنيدن سرگذشت دليران عهد باستان لذتها مىبردند و به داستانسرا انعامها مىدادند.
*** بامدادان كاروان از كهريزك آهنگ حسنآباد كرد. آنجا اردو را كنار سياهآب به طول نيم فرسنگ پل بيشتر برپا ساخته بودند. پس از ورود چون غاز و اردك بسيار در سياهآب بود به امر شاه دستور اطراق دوشبه داده شد. آن شب به سخنهاى مناسب و كشيدن نقشه شكار فردا گذشت. روز ديگر بنا به اراده شاه قرار شد نخست به صيد با طيور شكارى و بعد با تفنگ پردازند. با قوشهاى شاهى چند اردك گرفته شد و شاهزاده مسرور السلطنه با چرخ غازگير پدرم دو غاز گرفت كه به راستى تماشائى بود و مورد تحسين و انعام شاه واقع گرديد. سپس شاه تفنگ خواسته در طول سياهآب به شكار پرداخت و به ديگران نيز اجازه تيراندازى داد. صداى تير از هر سو برخاست و غاز و اردك بود كه از آسمان به زير مىآمد.
روز بعد از حسنآباد سوى علىآباد رهسپار شديم. پس از ورود شاه به ايوان عمارت
تازهساز آنجا كه از بناهاى امين السلطان بود رفته دوربين خواست و به تماشاى درياچه و پرندگان آبى پرداخت. پس از مدتى دقت چشم از دوربين برداشته گفت: روى دريا مرغان آبى از قبيل قو و مرغ سقا و پاخلان و غاز و انواع اردك فراوان است ولى چون بايد زودتر خود را به قم برسانيم فردا حركت خواهيم كرد و ان شاء الله در مراجعت با فرصت كامل چند روزى به شكار خواهيم پرداخت.»
فردا كوشك نصرت هنگام پياده شدن چند تن از افراد هداوند چهار آهو كه با تازى گرفته بودند به تقديم آوردند. شاه آنان را مورد مرحمت قرار داده از وضعشان جويا شد، آنگاه رو به ميرشكار كرده گفت: در بازگشت بايد روزى ترتيب شكار آهو بدهى كه هم خود و هم شكارچيان دست و پنجهاى نرم كنيم و كل آهوهاى ممتاز بزنيم. ميرشكار عرض كرد آنقدر آهو در اين صحرا ديدهام كه از حساب بيرون است و ميان آنها كل آهوهاى تحفه بسيار يافت مىشود.
بعد از ناهار شاه با چند تن از دلدادگان شكار كوه به يكى از شكارگاههاى معتبر كوشك نصرت رفتند. شاه بدوا به ماهرخ (1)يكدسته شكار رفته دو قوچ كهنه عالى از آن دسته زد آنگاه با قوشها چند قطعه كبك و تيهو گرفته و تعدادى هم با تفنگ زدند.
شاه را به شكار با قوش و مخصوصا طرلان ميل فراوان بود. همه ساله حكام استرآباد و خطه مازندران چند طرلان (2)ممتاز برايش مىفرستادند و قوشبانها نيز هنگام گدار در جاجرود با دام مىگرفتند. بعضى از خواص از قبيل علاء الدوله، امير خان سردار، محمد ابراهيم خان (معروف به چرتى و متخلص به خلوتى كه ديوانش نيز به چاپ رسيده) و پدرم قوشباز بودند. شاه به هريك از آنان يك طرلان براى تربيت و به اصطلاح رساندن مىسپرد. طرلان سپرده به پدرم شاهپسند نام داشت و در اين سفر همهجا همراه بود و هنرنمائى مىكرد.
عصرگاه كه كنار راه در انتظار بازگشت شاه از كوه با چند تن از مأنوسان سيگاركشان قدم مىزديم و از هر در سخن مىگفتيم، ناگاه كالسكههاى حرمخانه نمايان شد و چون از برابرمان مىگذشتند يكى از آنها ايستاد و از درونش بانوئى به اشاره مرا پيش خواند.
1) ماهرخ رفتن و به قول ناصر الدين شاه «مارق رفتن» يا مارخ رفتن: به تيررس آمدن شكار اعم از اينكه شكارچى به شكار نزديك شود يا شكارچى در سنگر و كومه باشد و شكار نزديك به او شود (مهندس مير شمس الدين مهنا)، به نقل از روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه به كوشش منوچهر ستوده، همان، ص 99.
2) طرلان: شاهباز از پرندگان شكارى.
همينكه به كنار كالسكه رفتم مادربزرگم تاج الدوله و دو تن ديگر از همسران شاه شمس الدوله و اختر السلطنه را شناختم پس از اظهار ادب از جانب من و بروز مهر و نوازش از طرف آنان از حال شاه جويا شدند و پس از آنكه از سلامتيش آگاهشان ساختم روىبندها را به زير افكنده به كالسكهچى دستور حركت دادند.
روز بعد كاروان آهنگ منظريه كرد. بعد از ظهر شكارچيان در ركاب شاه به شكار تيهو رفتند. دوازده قطعه با قوش گرفته و متجاوز از چهل قطعه با تفنگ زدند.
فرداى آن روز يكسر به سوى قم راندند. اردو را در خارج شهر در سمت شمالى كه باغهاى بسيار داشت برپا ساخته و چادرهاى حرمخانه را اندكى دورتر از سراپرده سلطنتى افراشته بودند. شاه به محض پياده شدن دستور داد تا حمام بلغار را آماده سازند. ترتيب حمام سفرى چنين بود:
دو خيمه متصل به يكديگر در پشت سراپرده شاه برپا مىكردند كه يكى به منزله رختكن و ديگرى براى استحمام بود. بر كف چادر مخصوص حمام، فرشى يك پارچه از چرم بلغار مىگستردند و حوضچهاى همانند حمامهاى فرنگى كه آن نيز از بلغار بود در وسط مىنهادند و از آب جوش لبريزش مىساختند.
نخستين بامداد اقامت در قم شاه و همراهان سوار بر اسب به عزم زيارت روان شدند.
پس از انجام تشريفات زيارت و گزاردن نماز در حرم مطهر، شاه آهنگ مقبره نياكان خويش محمد شاه و فتحعلى شاه كرد.
شاهزاده محمد هادى ميرزا يكى از پسران فتحعلى شاه كه پس از مرگ پدر در قم مجاور شده و خدمت آرامگاه او را به عهده گرفته بود به استقبال شتافت و مقدم شاه را گرامى داشت. سلطان نيز او را مورد مرحمت خاص قرار داد و خلعتى شايان بدو بخشيد.
آنگاه به تماشاى صحن جديد كه به همت امين السلطان پدر اتابك ساخته شده بود رفت و هنگام بازگشت متولىباشى را گفت كه فردا براى بازديد خزانه حضرتى خواهد آمد.
همان شب به امر شاه در صحن بزرگ روضهخوانى برپا و اطعام مساكين به عمل آمد.
شامگاه اهل حرم به آدابى مخصوص به حرم رفته، در ايوان بزرگ در پشت پرده زنبورى
قرار گرفتند. شاه نيز در همان كنار بر صندلى نشست.
نخست حاج ملا باقر واعظ، حاج ميرزا لطف الله صدر الواعظين و آقا سيد محمد شيرازى كه از تهران همراه بودند به موعظه نشستند و سپس روضهخوانهاى قم به ذكر مصيبت پرداختند. حاج ميرزا لطف الله كه صوتى به راستى رسا و گيرا و عندليبآسا داشت، گفتار خويش را با بيتى چند از قصيده قاآنى بدين مطلع:
اى به جلالت ز آفرينش برتراخت رضائى و دخت موسى جعفر آغاز كرد و شورى در مجلس افكند.
صبح روز دوم شاه براى ديدن نفايس خزانه رفت. ايوان طلا را براى پذيرائى آماده ساخته و بر كفش فرشهاى گرانبها گسترده بودند. چون اشياء در انبارى تاريك نگاهدارى مىشد، متولىباشى با دستار بزرگ و شكم بزرگتر از دستار و عباى فراخ، پياپى به درون اطاق مىرفت و به مدد روشنائى چراغى نفتى كيسههاى ماهوت قرمز محتوى نفايس را نفسزنان مىآورد و مهر از سر آنها برمىگرفت. قرآنهاى نفيس و كتب ديگر زيبا، شمشير، قمه و خنجرهاى دسته مرصع با نيامهاى جواهرنشان و انواع زرى و پارچههاى گرانبها بسيار بود و در آن ميان قاليچه و سراندازهاى مقبره شاه عباس جلوهگرى مىكرد.
متولىباشى به عرض رسانيد كه دو تن ارمنى قاليچه را به سى هزار تومان خريدارند. شاه ابروها را درهم كشيده گفت «نفايس تاريخى را نبايد به هيچ قيمت از دست داد و بايد در نگاهدارى آنها از جان و دل كوشيد.»
بازديد اشياى خزانه ساعتى بعد از ظهر پايان يافت و شاه و همراهان به اردوگاه بازگشتند.
پس از چندى باز به شاه خبر دادند كه مشتريهاى ارمنى قاليچه را به شصت هزار تومان طالبند. اين بار نيز روى درهم كشيد و با تشدد گفت كه به خريداران بگويند كه از اين سودا براى هميشه درگذرند.
روز سوم به شكار جرگه (1)كوه يزدان واقع در شمال غربى قم گذشت. شكاربانان به راهنمائى چند تن شكارچى محلى به جرگه پرداختند، اما چنانكه بايد به آوردن شكار
1) جرگه: به فتح اول و سكون ثانى، به معنى حلقه زدن و صف كشيدن مردم و حيوانات ديگر باشد.
توفيق نيافتند و كل از مسافتى نسبتا دور گذشت ولى شاه چند تير انداخت و دو رأس قوچ زد كه يكى از آنها قابل ملاحظه بود. سپس شكار كبك آغاز شد. شاه سهبار و هربار يكى از طرلانهاى خاصه را با موفقيت به كبك انداخت، آنگاه قوشبازان ديگر قوشها را از پى صيد به پرواز آوردند و شاه از روى علاقه همهجا شاهد بود. در پايان شاه تفنگ طلبيده چند تير به كبك و تيهو انداخت و بدين طريق اجازه شكار داده شد. شكارچيان ديگر نيز شروع به تيراندازى كردند و در مدت دو سه ساعت تقريبا يكصد و پنجاه قطعه كبك و تيهو صيد شد. عصرگاه شاه به شهر بازگشت و براى خداحافظى به حرم مشرف شد، زيرا فردا روز كوچ بود و اردو بسوى پايتخت حركت مىكرد.
بامدادان رحيل شاه و همراهان سوار بر اسب به راه افتادند و شكاركنان سوى منظريه راندند. قرار شد حرمخانه همانطور كه آمده بود يكسر به تهران بازگردد. در منظريه يك شب مانده و فردا به كوشك نصرت رهسپار شدند. شاه دستور داد تا اردوى بزرگ را در كنار درياچه برپا كنند، زيرا تصميم بر اين بود كه پس از دو روز اقامت در كوشك نصرت به آنجا روند. روز بعد ترتيب شكار آهو با تازى داده شد. تازيها عبارت بودند از دوازده مرس متعلق به شاه چهار مرس از علاء الدوله، چهار مرس از امير خان سردار و دو مرس از پدرم.
پس از آنكه تازىبانها نقشه شكار را كشيده و فواصل قرهها را تعيين و در هر قره از دو تا سه تازى نگاه داشتند (قره عبارت از محلى است كه تازى را به فواصل معين بر سر راه آهو نگاه مىدارند تا دمبدم تازى نفس از پى صيد رها كنند) شاه و همراهان سوار شده به جايگاه مخصوص تماشا رفتند و آغاز شكار را به مدد دوربين زير نظر گرفتند، به راستى هنگامهاى تماشائى بود و سرانجام هشت تازى شكار خود را گرفت.
فردا شكار جرگه بود. صبح زود جرگهچيها و شكارگردانها از پى كار خود رفتند. پس از ساعتى شاه به محل آمده، در كمه مخصوص قرار گرفت و ديگران زيردست در پناهگاههاى خود نشستند. كوه بد گشت و داراى كمرهاى بلند و سخت بود ولى چون تعداد جرگهچى زياد بود و شكارگردانها آنان را استادانه هدايت كردند كلهاى كهنه را نيز
از سوراخها و شكافها بيرون آوردند و متجاوز از سيصد كل و بز براى كمه شاه آمد. قرار چنين بود كه پس از تير سوم شاه ديگر شكارچيان نيز تيراندازى كنند. شكارها كه از بالا دست مورد تيراندازى قرار گرفته بودند پايين شكسته و رو به كمههاى زيردست آمدند.
صداى گلوله از هر سو برخاست و تا چند دقيقه ادامه يافت. در نتيجه هفده كل نخبه شكار شد كه شش رأس آن را شاه زده بود و در ميان آنها كلى دوازده سال كه از حيث شاخ و جثه ممتاز بود جلبنظر مىكرد.
روز بعد به علت كسالت مختصر شاه حركتى نشد و به دوربين انداختن به درياچه و تحقيقات شكارى و بازى شطرنج گذشت. روز ديگر شاه و عده زبدهاى كه براى شكار در ركاب مانده بودند سوار شده به اردوگاه كه در فاصله دويست قدمى درياچه رو به جنوب برپا شده بود رفتند. پس از ورود شاه بيرون سراپرده مخصوص بر صندلى نشسته به دوربيناندازى و گفتگو درباره چگونگى شكار پرداخت. سرانجام قرار شد عدهاى سوار تفنگدار در اطراف درياچه پراكنده شوند و چند نفر هم در كرجىهاى شكارى نشسته از راست و چپ به پرندگان آبى نزديك شوند و در اين هنگام شاه از لب درياچه به قوها و پاخلانها گلولهاندازى كند. پس از آماده شدن مقدمات، شاه جاى مناسبى را انتخاب كرده به تيراندازى نشست و متجاوز از سى گلوله افكند. به تيرهاى اول پرندگان توجه نكرده و از جا نجنبيدند ولى پس از چند تير متوالى دستهدسته از روى آب برخاسته اندكى دورتر باز مىنشستند و در آخر كار كلها به حركت آمده و در امتدادهاى مختلف به پرواز آمدند. صداى بال پرندگان و آواز زيروبمشان با غرش تفنگ كه از هر سو به گوش مىرسيد درهم آميخته غوغائى بهپا ساخته بود.
شاه با گلوله دو قو، چهار پاخلان و چهار مرغ سقا زده بود. براى آوردن شكارهاى شاه سوارها بر يكديگر سبقت جسته به آب زدند. چون درياچه اندكى موج داشت بعضى سرشان دوّار رفته به آب افتادند و برخى ترسيده بازگشتند، ولى چند سوار جسارت ورزيده آنقدر پيش رفتند تا اسبهايشان به شنا آمدند و با زحمت زياد خود را به يكى دو قطعه از حيوانها رساندند و بقيه را كرجى سوارها گرفته آوردند. ديگران نيز از
طيور مختلف آبى، بيش از يكصد قطعه زدند كه در ميان آنها از انواع اردكهاى رنگارنگ زيبا بسيار بود.
آفتابگردان ناهارخورى شاه را به فاصله چند گام از درياچه برپا ساخته بودند.
فرداى روزى كه شرحش گذشت شاه پس از خوردن ناهار در چادر مزبور به كاغذخوانى و نوشتن سفرنامه پرداخت غلامحسين خان صاحب اختيار كه آن زمان امين خلوت ناميده مىشد براى خواندن عرايض و نوشتن جواب و مهدى خان آجودان مخصوص كه در دوران مظفرى ملقب به وزير همايون شد براى نوشتن سفرنامه در حضور نشستند.
در مورد تعيين محيط درياچه گفتگو شد و هركس حدسى زد، يكى گفت 12 فرسنگ و ديگرى هفده، بالاخره شاه يكبار ديگر نظرى به درياچه افكنده گفت چون دامنه آب تا صحراى مسيله كشيده مىشود بايد دورش بيشتر باشد و بهتر است كه 24 فرسنگ نوشته شود. آنگاه سخن از عمق درياچه به ميان آمد. اكبر خان سيف السلطان نايب ناظر برادر مجد الدوله كه در پيشگاه شاه مانند برادر جسور بود گفت، اين كار نيز چندان اشكال ندارد همانگونه كه محيط را تعيين فرموديد عمق را نيز معلوم فرماييد، شاه را بذلهگوئى او خوشآمد و به قهقهه خنديد و درحالىكه از گوشه چشم در نايب ناظر مىنگريست گفت عمق را نيز تا بيست متر بنويسيد.
شب هوائى صاف و ماهتابى لطيف بود. عزيز السلطان همراهان شاه را در چادرهايش به شام و ساز و نواز دعوت كرده بود. بعد از ظهر شاهزاده مقبل الدوله سوار بر اسب از چادرى به چادر ديگر رفته و دعوت به عمل آورده بود. ميهمانى مفصل و از هر حيث عالى بود. نوازندگان و خوانندگان خاصه كه پيوسته در سفرها همراه بودند داد طرب دادند و سنگ و خار بيابان را به وجد اندرآوردند. شبى سخت خوش بود و تا آفتاب از پس كوههاى آن سوى درياچه بيرون شد بساط سور و سرور ادامه داشت و يك تن از خيمهها بيرون نرفت. چون آن روز ترتيب شكار آهو داده شده بود همه از مجلس بزم برخاسته آهنگ رزم كردند. گروهى از سوارهاى كشيكخانه و سربازهاى منصور و مهديه براى راندن آهو از صحراهاى دوردست رفته بودند و شكارچيان با دوربين اطراف را زير
نظر داشتند. نخست آهوانى كه ديده شدند، شاه از عقبشان تاخت و دو رأس را با تير و پس تير به خاك افكند. در تاخت دوم نيز دو تير انداخته يك آهو زد. آنگاه شاه به تماشا ايستاد و ديگر سواران هريك به نوبت تاختند و هنرنمائى كردند. از آن ميان شاهزاده مسرور السلطنه نمايشى داد كه مورد توجه قرار گرفت و در بازگشت از شكار مخلع گشت. در يك تاخت براى شش آهو سهبار تفنگ دولول را پر كرد و با شش تير هر شش آهو را از پاى درآورد. آن روز تا ظهر بيست و هشت رأس آهو به تاخت اسب صيد شد و شاه دستور داد تا از آنها چلوكبابى شايان تهيه كنند.
روز بعد شاه شكاركنان به علىآباد رفت. در بين راه يك قرهقوش و چهار باقرقره در تاخت اسب زد و همراهان نيز در پى چند خرگوش و روباه و باقرقره تاختند و تيرهاى نمايان انداختند.
در علىآباد شاه در عمارتى كه امين السلطان ساخته بود منزل كرد. امين السلطان به عرض رسانيد كه حمامى مرمر ساخته و براى استحمام آماده است. شاه گفت تا آب خزانه را بكشند و از آب نو پر سازند. امين السلطان گفت اين احتياط شده است. آنگاه شاه به گرمابه رفت و ما در بالاخانه به نوشيدن چاى و صحبت نشستيم.
آن شب ميرزا على اصغر خان امين السلطان پدرم و مرا در عمارت نزد خود نگاه داشت و نگذارد به چادرهاى خود برويم. همينكه تاريكى همهجا را فراگرفت از نزديك و دور زوزه شغالها برخاست و هر دم رو به افزايش نهاد تا آنجا كه همه را به سرسام آورد. چون شاه از گرمابه بيرون آمد، گفت تا چند تن تفنگدار در باغ و خارج از قلعه رفته تيراندازى كنند. ماموران چنان كردند و رفتهرفته شغالها خاموش شدند و آرامش برقرار گرديد.
روز ديگر شاه براى شكار كبك و تيهو به دره انارى واقع در كوههاى شمالى علىآباد رفت. شاليونها در دره مزبور سكنى گزيده، در آنجا باغهاى انار احداث كرده بودند.
نخست شاه هريك از طرلانهاى سپرده به علاء الدوله، امير خان سردار و معير الممالك را خود به كبك انداخت و هربار قوشها شكار را گرفتند. آنگاه قوشبانها به شكار پرداختند
و شاه به تماشا ايستاد.
چون اطلاع داده بودند كه در يكى از كوههاى اطراف چند دسته قوچ كهنه هست، فردا شاه براى صيد آنها رفت از صبح تا عصر چندبار به ماهرخ رفت و بر روى هم هفت قوچ ممتاز از هفت تا يازده سال زد. فردا از علىآباد سوى تهران رهسپار شديم و تا ورود به تهران در هر منزل تنها يك شب مانده و به شكار هم مبادرت نشد. به ورود حضرت عبد العظيم شاه به شكرانه سلامت به زيارت رفت و هرگز به مخيلهاش نمىگذشت كه پنج سال بعد در آنجا كشته تير بيداد گردد و در گوشهاى جاودان بيارمد ... و ما تدرى نفس باىّ ارض تموت. «پايان»
هنگام انتهاض موكب همايونى از كهريزك نواب والا نايب السلطنه اميركبير وزير جنگ و سايرين مرخص شده بهطرف دار الخلافه معاودت فرمودند.
منزل امروز حسنآباد از قراى بلوك فشافويه و امتداد راه دو فرسخ و نيم است.
جناب اشرف امين السلطان وزير اعظم كه براى اتمام بعضى مهمات دولتى در شهر مانده
بودند در اين منزل به اردوى كيون شكوه ملحق شدند.
منزل قلعه محمد على خان در دامنه كوكداغ و از املاك شخصى صارم الملك امير تومان (عزيز الله خان شاهسون) و مسافت راه چهار فرسنگ است.
منزل علىآباد كوكداغ و امتداد راه چهار فرسخ است.
چون علىآباد از قراى مستحدثه (1)جناب اشرف امين السلطان وزير اعظم است، لازم آمد كه مختصر شرحى از اين منزل در اين موقع نگاشته شود.
چنانكه در كتب احاديث و اخبار و تواريخ و آثار مضبوط و مشهود است، يكى از آيات و خوارق (2)عادات كه در شب ولادت با سعادت حضرت فخر كائنات محمد بن عبد الله عليه و اله افضل الصلوات و التحيات بروز و ظهور يافت خشكيدن درياچه ساوه بود كه بحرى پهناور و بر كرانهها و سواحل آن نزهتگاههاى معتبر بود و ترسايان ايران نيز در آن حوالى كليساها داشتند.
شيح شرف الدين محمد بن سعيد مصرى بوصيرى (3)نام اين درياچه را در قصيده «برده» برده است:
و؟؟؟ ساء ساوة ان غازت بحيرهاو ردّ واردها بالغيظ حين ظمى [ساوه از اينكه درياچهاش فرو رفت ناراحت شد و كسانى كه به هنگام ابتلاى به تشنگى در جستجوى آب به درياچه رفتند، خشمگين بازگشتند].
و صباحى (4)
ميرم به قفس، بهتر از آن است كه در باغاز طعنه مرغان گرفتار بميرم
مىميرم و از زارى من آگهيش نيستيا رب كه دعا كرد چنين زار بميرم
گفتى گذرم گر بتو، از شوق بميرىقربان سرت بگذر و بگذار بميرم صباحى در سال 1206 ه. درگذشت. ر. ك. محمد على مدرس تبريزى، ريحانة الادب (تهران: انتشارات خيام، 1374) ج 3، ص ص 412- 413.
بيدگلى نيز گويد:نم رود سماوه خشكى درياچه ساوهخمود نار آتشخانه كسر گنبد كسرى و در باب درياچه ساوه و محل آن بعضى از مورخين دقيق ترديدى دارند كه آيا اين بحيره در فضائى بوده كه حوالى آن جلگه شهر قم حاليه واقع شده است يا همين كوير مشهور
1) مستحدثه: احداث شده.
2) خوارق عادات: افعالى كه خلاف عادت مردم باشد و مجازا كرامات اولياء و خوارق جمع خارق است (لغتنامه دهخدا).
3) بوصيرى: شرف الدين ابو عبد الله محمد بن سعيد بوصيرى شاعر بليغ مصرى است كه در سال 608 هجرى در مصر به دنيا آمد و پس از عمرى دراز به سال 694 يا اندكى بعد از آن در بيمارستان منصورى قاهره درگذشت. ده سال از زندگى خود را در قدس گذراند، سپس به مدينه رفت و سيزده سال در مكه رحل اقامت افكند و در آنجا به تعليم قرآن اشتغال داشت، از آن پس به مصر بازگشت و تا آخر عمر در آنجا زيست و به تعليم قرآن مشغول بود. بوصيرى فقيه، نويسنده، حسابدان و شاعر بود، اما شهرت او در شعر و خصوصا در مدح پيامبر است. در بين اشعار و قصائدى كه به زبان تازى در مدح پيامبر گرامى سروده شده، قصيده برده مقامى خاص دارد، و يكى از شاهكارهاى مدائح نبوى، بلكه مهمترين آنها به شمار مىآيد. ر. ك. شرح قصيده برده به تصحيح و مقدمه على محدث (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361) پيشگفتار.
4) صباحى: سليمان صباحى از شعراى اوائل قرن سيزدهم هجرت مىباشد كه اصلش از بيدگل از توابع كاشان بوده و با آذر و هاتف معاصر و معاشر بود، طبع صافى داشت و همت بر تتّبع طرز فصحاى قدما مىگماشت. از اشعار اوست:
به حوض سلطان است. ولى بسيارى از مورخين عرض و طول آن را زياده بر اينها گفتهاند، چنانكه فاضل مفيدى مورخ يزد گويد، قصبه عقدا بر لب درياچه ساوه واقع بوده است.
علىاىحال آنچه از نگارش مورخين اسكندر مقدونى و علماى جغرافى و يونانى و رومى كه سير و حركت آن پادشاه جهانگير را ثبت و ضبط و تحقيقات كامله در مسافرت او نمودهاند برمىآيد، اين است كه در آن ازمنه و اوان بحيره، در اين قطعه كوير مشهور به حوض سلطان كه اكنون چند سال است درياچه تشكيل يافته است نبود، زيرا على التحقيق اسكندر از استخر فارس به آسپادانا، يعنى سپاهدان آمده كه به كثرت استعمال سپاهان و اسپهان گفتهاند كه اصفهان معرّب آنست و از اصفهان به اكباتان كه همدان باشد رسيده و از آنجا به تعاقب داراى سوم كيانى پادشاه ايران به راكا يا راكز يعنى رى آمده، مسلما عبورش از راه زرند يا ساوه بوده و لابد از قرب بحيره حاليه گذشته و اگر در آنوقت بحيره در امتداد اين كوير مىبود و آبى وجود مىداشت، ديده مىشد، چنانكه الحال از مسافتى بعيد، مشهود است و مورخين اسكندر لابد ذكرى از آن بحيره مىنمودند، چنانكه از صحراى قفر (1)كوير شرحى نوشته «دزرد مرى (2)» ناميدهاند، پس معلوم مىشود كه بحيره حاليه در ازمنه و ادوار سابقه گاهى بروز مىكرده و مدتى آب داشته و باز به مرور دهور فرورفته و روزگارى خشك بوده است. چنانكه خود اين بنده نگارنده از معمرّين ولايت قم شنيدم از اسلاف خويش روايت مىكردند كه در اوايل ظهور اختر جهانآراى سلطنت سلسله عليه قاجاريه يعنى اوان جهانگيرى و كشورستانى محمد حسن شاه قاجار، اين بحيره وجود داشته و باز پس از چندى خشك شده بود.
پس ممكن است بگوييم در زمان عبور اسكندر مقدونى از حوالى اين درياچه اوقاتى بوده كه آب نداشته است و اگر به قول معمرين قم چندان وثوقى نباشد، اما بعضى قراين و آثار دلالت بر اين مىكند كه از ازمنه عتيقه تا اواخر عهد ساسانيان، راه از قم به رى يقينا از وسط كوير نبوده و از دو معبر معتبر مسطور در ذيل، عموم قوافل و بازرگانان يا عساكر شهرياران از قم بهطرف رى و خراسان مىرفتهاند.
1) قفر: بيابان بىآب و گياه و زمين خالى (منتهى الادب).
2) -desert of Medie )فرانسه)، به معنى كوير يا بيابان ماد، نام قديم ناحيهاى از ايران بين جبال زاگرس و كوير نمك كه قوم ماد در آن سلسله پادشاهى ماد را تشكيل دادند. در تاريخ از دو ماد نام به ميان آمده 1- ماد بزرگ يا عراق عجم 2- ماد كوچك يا آذربايجان (فرهنگ معين).
منزل اول: از قم به رى شاش كرد بوده كه اصلا پلاش كرده است و پلاش يكى از سلاطين اشكانى است و در حوالى قريه مزبوره خرابهايست موسوم به «كوشك بهرام» و معلوم نيست اين بهرام از اشكانيان بوده يا از ساسانيان.
منزل دويم: كاروانسراى سنگى خرابه سابق علىآباد كه صاحب معجم البلدان گردشير ناميده است و مىنويسد كه:
علاوه بر منزلگاه قلعه معتبرى داشته و در وسط راه قم و رى واقع بوده است.
منزل سيّم: كنارگرد يا خرابه كه در حوالى قريه حاليه حسنآباد موجود است.
منزل چهارم شهر رى بود و اگر مىخواستند از قم بهطرف خراسان روند منزل اول على التحقيق پل دلاك بوده، دويم كاروانسراى دير در ارض مسيله كه در اين اواخر مرحوم ميرزا يوسف مستوفى الممالك صدراعظم مبلغ گزافى خرج مرمّت و تعمير آنجا نمود، ليكن داير نشد. اين كاروانسراى دير در قديم الايام به كسر دال تلفظ مىشده است و مقصود از دير مفتوح الداّل كه معبد دهبانان باشد نبوده، بلكه دير با كسر دال به معنى دور و دراز است و چون مسافت از پل دلاك تا به اين كاروانسرا زياد بود، لهذا به كاروانسراى دير موسوم شده و جهت طول راه اين منزل نبودن آب بوده است و به غلط در ميان عوام مشهور است كه آنجا موقع يكى از قصور شكارگاه بهرام گور است.
خلاصه منزل سيم از قم به صوب خراسان حوالى شهر ورامين بود.
چهارم: كاروانسرا خرابه كه زير خاراكس قديم يا ايوانكى زمان متوسط يا ايوان كيف حاليه واقع بوده و از آنجا از سر درّه خوار گذشته بهطرف خراسان مىرفتهاند.
راه شوسه كه شاه عباس صفوى انار الله (1)برهانه اول، به معاونت جمعى از مهندسين هلندى (2)و مباشرت ميرزا تقى وزير مازندران و در ثانى به مباشرت لله بيك در سال هزار و بيست هجرى از اصفهان به مازندران ساخت كه امتداد آن از كاشان به سياهكوه و عين الرشيد بهطرف فيروزكوه و تاريخ اتمامش «كار خير» [1031 ه. ق] بود، سواى اين راههاى معمول قديم است.
برجى كه از سنگ و گچ بنا شده و بالاى قطعه كوهى مشرف به كاروانسراى قديم
علىآباد حاليه واقع و از يك طرف ناظر به تمام كوير حوض سلطان است به منزله فّار يعنى چراغ بحرى يا قراولخانه بوده و دو طبقه داشته است، كه اگر شبانه يك قافله يا يك تن سوار پا پيادهاى راه را گم كرده داخل كوير مىشده است، بواسطه آتشى كه يقينا على الاتصال بالاى اين برج مىافروخته راه گمكردگان را به كاروانسراى قديم علىآباد هدايت مىنمودهاند.
پس راه طبيعى حقيقى از قم به رى و از رى به قم راهى است كه از علىآباد مىگذشته است. اما جهت اينكه به روايتى از زمان تسلط سلطان سنجر سلجوقى [511- 552 ه ق] و به قولى در عهد سلطنت سلطان ابو سعيد خان مغول [متوفى 736 ه. ق] راه از طرف علىآباد حاليه تغيير كرده به كوير حوض سلطان افتاد. زيرا نسبت بناى آبانبار و حوض سلطان را به يكى از اين دو پادشاه مىدهند. آنچه به تصور مىآيد اين است كه چون اين دو سلسله سلاجقه و مغول همتى چندان به آبادى ايران نمىگماشتند و هرچه از اعمال و آثار مسالك و معابر كمخرجتر و سهلتر بود به آن مىپرداختند، بجاى اينكه راه قديم طبيعى را كه به مرور ايام يا تطاول طوايف وحشى خونآشام منطمس (1)و خراب شده بود تعمير كنند، مختصر حوض يعنى آبانبارى در وسط كوير ساختند كه آن آبهاى برف و باران كه از اراضى شور سيلان داشت به اين حوض داخل مىشد و قوافل يا عساكر كه از آنجا عبور مىكردند، تا چندى از سال را آب راكد متعفن كه مايه و ماده هر نوع امراض بود مىآشاميدند و در اواخر تابستان و اوايل پاييز كه آب اين آبانبار نيز تمام مىشد، قوافل مجبور بودند كه از پل دلاك بدون درنگ مسافت بعيدى طى نموده، يك سر به كنارگرد آيند. و چه صدمات و زحمات كه در اين مدت دراز مىديدند و چه جانهاى عزيز كه از تشنگى و خستگى به جانآفرين مىسپردند.
در زمان سلطنت جاويد مدت سلاطين عظيم الشأن قاجاريه، حاجى ميرزا آقاسى ايروانى صدراعظم شاهنشاه مبرور ماضى، محمد شاه غازى نور الله مرقده از زير علىآباد قناتى به زحمت زياد حفر نمود و مجرايى ساخت كه شايد آبى اگرچه شور باشد به حوض سلطان برساند، اما آن وزير را در زمان حيات و اقتدار نيل بدين مقصد
1) منطمسMontames : 1- فرو نشيننده 2- نيست شونده.
خير نصيب نگرديد.
مرحوم ميرزا آقا خان نورى صدراعظم همان مجراى آب حاج مرحوم را تعمير كرد و كاروانسراى مختصر قديمى كه در حوض سلطان بود به مبلغ گزافى مرمت كامل نمود و كاروانسراى ديگرى نيز مسمّى به صدرآباد بنا نهاد كه تقريبا به مسافت هفتصد ذرع در سمت شرقى جنوبى حوض سلطان واقع است و قريب سى هزار تومان خرج كرد و ليك با اين همه مخارج و زحمات آب شور گلآلود قليلى در چند ماه از سال به حوض سلطان مىرسيد و در فصول حارّه آن آب نيز غالبا از سرچشمه خشك مىشد و به كاروانسرا نمىرسيد و براى عابرين بسيار صعب و سخت بود. چنانكه اغلبى از مسافرين در اين راه تلف مىشدند، تا ده دوازده سال قبل از اين آقا محمد ابراهيم خان امين السلطان مرحوم محض دعاگوئى وجود مبارك شاهنشاه اسلام پناه و رفاهيت عموم زوّار و عابرين همت گماشتند كه راه طبيعى قديم قم را بسازند و منازل اصلى آن را تعمير كنند. مبلغهاى گزاف در تعمير و تسطيح و توسيع راه و بناى پلها صرف نمودند و از جمله شروع به حفر قناتى علىحده در همين موقع علىآباد حاليه كرده و به اسم ولد ارشد خودشان جناب اشرف ميرزا على اصغر خان امين السلطان وزيراعظم دولت عليه ايران موسوم نمودند.
اما اتمام اين امر خير را نديده در ركاب همايون به سال هزار و سيصد هجرى در سفر خراسان به رحمت ايزدى پيوستند.
ولد ارشدشان جناب اشرف معظم كه بالارث و استحقاق حسب الاراده ملوكانه جانشين پدر شدند، بلكه به اقتضاى وفور شهامت و لياقت و حسن خدمت و صداقت به چندين مرتبه برتر تا به رتبت علياى خدمت و وزارت عظماى دولت نايل گرديدند.
اتمام اين راه و اجراى مياه و آبادى مراحل و عمارت منازل را وجهه همت ساخته تا كار اين راه را بهطورى كه منظور بود بپرداختند و از عجايب اتفاقات آنكه در اين هنگام كوير حوض سلطان كه ساليان دراز خشك و معبر قوافل بود يك مرتبه آب گرفت و بحيرهاى بس طولانى و وسيع شد، چنانكه اكنون محيط اين بحيره قريب سى فرسنگ است و چنانچه بدوا اين اراده و نيت براى امين السلطان مرحوم نيامده بود و جناب
اشرف وزيراعظم امين السلطان حاليه جدا در اتمام و تعمير منازل اين راه كوشش نمىكردند، هرآينه بايستى راه از قم به دار الخلافه تهران از طرف ساوه باشد و معلوم است كه دورى و صعوبت راه براى عبور و مرور مسافرين و زائرين و قوافل و پست، چه مايه اسباب زحمت و تلف وقت و عمر عزيز مىبود. اما راهى كه حالا ايجاد شده است در تمام منازل آباديهاى معتبر و مهمانخانههاى عالى با مبل و مايحتاج و اسباب آسايش و استراحت براى واردين محترم دارد، كه هريك مشابه قصرى است، رباطات بزرگ براى كاروانيان و قوافل بنا شده كه چندانكه از ازدحام واردين شود جا بر احدى از راجل و راكب و احمال و مراكب تنگ نمىافتد. بالجمله قنوات عرض راه و عذوبت مياه (1)و خضرت (2)باغات و نضرت (3)بساتين (4)و صفاى حمامها و پاكيزگى آبانبارها به حديست كه شخص آرزو مىنمايد كه محض تفرج و تنزه از اين راه عبورومرور نمايد. و در اين عصر همايون كه منّت خداى را انواع ترقى و آبادانى در مسالك و ممالك محروسه حاصل شده و زياده از همه عهود و اعصار آثار خيريه برپا گرديده است، احدى از رجال دولت و وجوه مملكت موفق به چنين عملى جميل و اثرى جليل نگرديده بود.
خلاصه در اين منزل باصفاى علىآباد محض آسايش ملتزمين ركاب مبارك دو شب اطراق شد.
موكب مسعود شهريارى از علىآباد به منظريه قم نزول اجلال فرمود.
يك فرسنگ از علىآباد گذشته به مهمانخانه موسوم به كوشك نصرت مىرسد. كوشك نصرت نيز از ابنيه خيريه عاليه جناب اشرف امين السلطان وزيراعظم است كه مشتمل بر مهمانخانه باصفا و خوشمنظر و قنات آبى خوشگوار است و كاروانسرا و حمام و باغى نيز دو سه سال است در حوالى مهمانخانه احداث گرديده، از كوشك نصرت به منظريه چهار فرسنگ و نيم مسافت است. چهار فرسخ تقريبا از ساحل بحيره جديد عبور مىشود كه به هيچوجه در اينجا آبادى نيست. اما از طرف كوههاى غربى اين جلگه
جناب اشرف فرمايش داده قناتى حفر مىكنند، كه آبش به وسط اين جلگه برسد و در اين مسافت قليله نيز بر عابرين رنج و زحمتى از بىآبى نرسد. تاكنون سى پشته (1)از اين قنات حفر شده. رجاى واثق است كه تا يك دو سال ديگر ان شاء الله آب اين قنات هم جارى شود.
سه ربع فرسنگ به منظريه مانده، احمدآباد نيز از مستحدثات جناب اشرف امين السلطان وزيراعظم است.
منظريه داراى كاروانسراى بسيار عالى ممتازى است كه مبالغ گزاف صرف بناى آنجا شده و وجه تسميه منظريه به اين اسم از آن است كه گنبد مطهر حضرت فاطمه معصومه بنت موسى بن جعفر عليها و على آبائها سلام الله الملك الاكبر و تمام شهر قم و جلگه اطراف از اينجا نمايان است و آبى كه براى اين منزل و كاروانسرا تحصيل شده با زحمت و مخارجى گزاف بدست آمده، چنانكه غالب چاههاى آن سنگ خارا است كه به زحمت تمام سوراخ كرده و آبى جارى نمودهاند و باز مشغولند كه در پيشكار اين قنات كار مىكنند.
روز ورود موكب مسعود به درا الايمان قم و مسافت چهار فرسنگ است. قم از شهرهاى قديم ايران به شمار مىآيد، اگرچه بعضى از مورخين اسلام تاريخ بناى اين شهر را در دويست و سه سال بعد از هجرت پيغمبر خاتم صلى الله عليه و اله و سلم نگاشتهاند و در «لباب» (2)بناى آن را در سنه هشتاد و سه هجرى به دست اصحاب عبد الرحمن محمد بن الاشعث مسطور داشته، ليكن نه چنين است، نام اين شهر را بطلميوس مصرى در مائه اول عيسوى در كتاب جغرافياى خود به اسم قوانا ضبط كرده است كه ما ان شاء الله الرحمن مختصرى از تاريخ اين شهر [را] در نمره آتيه خواهيم نگاشت. (3)
در تواريخ اسلاميه هم مانند كتاب الفتوح بلاذرى و غيره، چنين مسطور است كه در
سنه بيست و سه هجرى ابو موسى الاشعرى بعد از فتح نهاوند و اهواز به قم آمد و آنجا را محاصره كرده پس از چندى فتح نمود و اين واقعه در حدود سال بيست و سه هجرى به عهد خلافت خليفه ثانى است. پس چگونه مىتوان گفت بناى اين شهر در سنه دويست و سه شده است، الا اينكه شايد در سال دويست و سه مرمت شده و عمران جديدى يافته است، چنانكه خواهيم نگاشت. (1)
[اقامت در قم]:(2)
موكب مسعود همايون شاهنشاهى خلد الله تعالى ملكه و سلطانه، سه شب در دار الايمان قم اقامت فرمودند.
چنانكه در نمره قبل ذكر شد، روز جمعه بيست و سوم شوال به شهر قم تشريف قدوم ارزانى داشته، لدى الورود به زيارت مرقد منوّر و روضه مطهر حضرت فاطمه معصومه بنت الامام الهمام موسى بن جعفر عليها و على ابائها السلام تشرف جسته، بعد از زيارت به سراپرده همايونى كه در طرف غربى شهر افراشته شده بود تشريففرما گرديدند و در اين دو سه روز توقف قم همه روزه بعد از ظهر به فيض زيارت حضرت فاطميه نايل و فايز مىشدند و ساير اوقات خاطر مهر مظاهر همايون مصروف به مهمات جليله دولتى و امور مملكتى بود.
محض افتخار نواب عليه فخر الملوك (3)كه مهين كريمه سلطنت عظمى هستند و فى الواقع حكومت قم تعلق به ايشان دارد، تشريففرماى خانه و منزل مخصوص ايشان كه در وسط شهر است گرديدند.
اول روز، بعد از آنى كه به زيارت روضه مطهره تشرف جستند از صحن جديد عالى البنائى كه از ابنيه رفيعه جديده و آثار عظيمه خيريه جناب اشرف ميرزا على اصغر امين السلطان وزيراعظم است، گذشته، از در صحن جديد به خانه شخصى جناب
اشرف معظم له كه يك قسمت بيرونى آن به اتمام رسيده و در ساير بيوتش مشغول كار هستند عبور فرموده، به خانه نواب عليه فخر الملوك تشريف ورود ارزانى داشتند. ناهار و عصرانه و چاى را در آنجا صرف فرموده، مقارن مغرب رجعت به اردوى همايونى فرمودند.
عباس ميرزاى نايب الاياله حكمران قم فرزند نواب عليه فخر الملوك ولد مرحوم اعتضاد الدوله قاجار دولو، حاكم سابق قم نيز در اينروز مورد التفات ملوكانه آمده حسب الارث و الاستحقاق بالتصويب جناب اشرف وزيراعظم به لقب اعتضاد الدوله ملقب و به يك ثوب سردارى ترمه شمسه مرصع مخلع گرديدند.
موكب مسعود همايون از قم انتهاض خسروانى فرموده، به منزل طايقون خلج، كه چهار فرسنگ مسافت است تشريف قدوم ارزانى داشتند. (1)
1- درباره هفتمين سفر
2- گزارش سفر
3- خاطرات ناصر الدين شاه در هفتمين سفر قم
4- خاطرات اعتماد السلطنه از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم
5- خاطرات دكتر فووريه از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم
6- يادداشت صدر الاشراف در مورد يك واقعه از آخرين سفر قم ناصر الدين شاه
1) جهت آگاهى از گزارش بقيه اين سفر ر. ك. روزنامه ايران، همان ص 3117.
هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم، در ضمن سفر معروف وى به عراق عجم صورت گرفت، چنانچه در ماه شوال 1309 قمرى كه مصادف با دومين ماه از فصل بهار بود، شاه قصد سياحت ولايات مركزى ايران را نمود. و مصمم گرديد كه از طريق قم اين سفر را آغاز كند، بدين ترتيب ناصر الدين شاه در روز 14 شوال از شهر به قصد سفر مزبور به عشرتآباد نقلمكان نمود، اين سفر در حالى آغاز گرديد كه صبح همين روز شكوه السلطنه همسر عقدى وى و مادر مظفر الدين ميرزا وليعهد درگذشت و جنازه او هنوز در اندرون بود (1)
مرحومه نواب عليه عاليه شكوه السلطنه والده معظمه حضرت و الا وليعهد دولت عليه، مهين بانوى حريم سلطنت و ملكه محتشمه دولت قوى شوكت كه شرافت ذات و مكارم صفات و علو همت و سمو رتبت و اعمال حسنه و آثار خيريه آن عقيله جليله، مستغنى از ذكر و توصيف است، چندگاه قبل گرفتار ناخوشى (انفلوانزا) و بعد از رفع آن عارضه مبتلا به تب لازم شده، صبح چهارشنبه چهاردهم شوال المكرم، تقريبا در سن پنجاه و هفت سالگى ارتحال به سراى جاودانى فرموده، مغمور بهار رحمت يزدانى شد و از طرف دولت روزافزون مراسم تعزيت و شرايط حرمت در حمل جنازه آن مرحومه مبروره چنانكه درخور بود به عمل آمده، در مسجد اعظم سلطانى، مجلس فاتحه و ختم منعقد داشتند و جنازه آن مرحومه را عجالتا بهطور امانت در مسجد مرحومه مهد عليا گذاشتند.
روزنامه ايران، نمره 773، چهارشنبه 21 شوال 1309 برگرفته از روزنامه ايران، همان، ج 4، ص 3111.
، همچنين وبا از طريق افغانستان به خاك ايران رسيده بود و قحطى در اردو به درجهاى بود كه براى احدى نان پيدا نمىشد. (2)مع هذا، اردوى همايونى با جمعيتى از زنان حرم، رجال و درباريان و خادمان آنها به انضمام كالسكهها، اسبهاى سوارى، حيوانات باركش و ... و ... حركت كرد.ناصر الدين شاه در اين سفر از شهر به عشرتآباد و از عشرتآباد بهسمت قم حركت نمود و پس از عبور و اطراق در حضرت عبد العظيم، كهريزك، حسنآباد، علىآباد، درياچه حوض سلطان و كوشك نصرت در روز جمعه 23 شوال به قم وارد و سه روز در آنجا اقامت نموده به زيارت و سياحت پرداخت. سپس به طايقون حركت نموده و از آنجا به سيروسياحت در شهرها و روستاهاى ولايات مركزى از قبيل دليجان، محلات، سلطانآباد، بروجرد، نهاوند، تويسركان، فراهان، آشتيان، دستجرد، ساوه و زرند پرداخته و از طريق رباطكريم در روز دوشنبه 21 محرم 1310 به قصر سلطنتآباد
وارد شد.
در اين بخش ابتدا گزارش اين سفر از تهران تا قم درج شده است، سپس شرح خاطرات ناصر الدين شاه از زمان حركت از تهران تا اقامت و خروج از قم آمده، پس از آن به ترتيب خاطرات اعتماد السلطنه و دكتر فوريه از اين سفر نقل گرديده است و در انتها يادداشتى از صدر الاشراف در ارتباط با اين سفر تقديم مطالعهكنندگان گرامى شده است.
2- [گزارش سفر] (1):
موكب فرخنده كوكب بندگان اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهى خلد الله تعالى ملكه و سلطانه، چنانكه در نمره سابق انتشار يافت، صبح شنبه هفدهم شهر شوال قرين نصرت و اقبال از قصر سلطنتى عشرتآباد به عزم سفر ميمنت اثر عراق و ييلاقات ملاير و تويسركان و نهاوند و غيرها، از راه دار الايمان قم حركت فرمودند.
منزل اول كهريزك ملكى امين الدوله (2)، رئيس دار الشوراى كبرى بود و مسافت سه فرسنگ و نيم.
نواب والا نايب السلطنه (3)اميركبير، وزير جنگ و حكمران دار الخلافه و جمعى از شاهزادگان عظام و وزراء و رجال فخام (4)دولت قوى شوكت، موكب خسروانى را تا اين منزل مشايعت نمودند.
شاهزاده معتمد الدوله (5)والى سابق فارس كه از شيراز معاودت به دار الخلافه مىنمودند نيز در اين منزل شرفاندوز حضور مهر ظهور همايونى گرديدند.
3- خاطرات ناصر الدين شاه در هفتمين سفر قم (1)
امروز ان شاء الله به عزم سفر عراق از شهر دار الخلافه به عشرتآباد مىرويم و سه شب در آنجا توقف نموده، بعد از آنجا عازم سفر عراق خواهيم شد. صبح از درب عمارت سلطنتى آمديم بيرون، سوار شده يك سر رفتيم به صاحبقرانيه.
اين ايّام شميرانات خيلى باصفا است، فصل گل اقاقيا و گل زرد شميران است، در شهر گل اقاقيا مدتى است تمام شده، اواسط گل سرخ شهر و دوشانتپه و عشرتآباد و محوطه شهر است، گوجه هم در شهر درشت شده، خيار به بازار آمده، بادام هنوز مغز نبسته است.
خلاصه ناهار در صاحبقرانيه خورده و عصر از آنجا سوار شده آمديم به سلطنتآباد، قدرى در باغ گردش كرده، بيرون آمديم و سوار شده آمديم به عشرتآباد.
امروز ناهار در عشرتآباد خورده عرايض و نوشتجات زيادى به حضور آورده بودند. همه را خوانده و جواب داديم. بعد از ناهار سوار شده رفتيم به باغ شاه، خيلى باغ باصفا بود. بعد رفتيم به باغ اميريه نايب السلطنه، و از آنجا بيرون آمده رفتيم به باغ اقبال الدوله. گل طاوس زيادى داشت و باصفا بود، تا غروب در اين باغات گردش و تفرج كرده و غروب مراجعت به عشرتآباد نموديم.
ناهار در عشرتآباد خورده، بعد از ناهار چون علماى تهران بايستى به حضور بيايند، از عشرتآباد سوار شده آمديم به شهر، عصر در قصر ابيض علما به حضور آمدند:
اول جناب صدر العلماء و جناب آقا سيد عبد الله و بعضى ديگر و بعد جناب آقا ميرزا
1) برگرفته از ناصر الدين شاه قاجار، سفرنامه عراق عجم، (تهران: [افست از چاپ سنگى] تيراژه، 1362) ص ص 3- 23.
حسن آشتيانى و جناب آقا سيد على اكبر تفرشى و جناب ميرزا عبد المجيد گروسى و جناب شيخ محمد حسن شريعتمدار و غيره به حضور رسيده، قدرى با ايشان صحبت داشتيم و مراجعت كردند. بعد عضد الملك و امين الدوله و پيشخدمتها به حضور آمده باز بعضى عرايض و نوشتجات به حضور آوردند. تا غروب در شهر مشغول به ملاحظه نوشتجات و فرمايشات بوديم. جناب امين السلطان هم نزديك غروب به حضور آمد با امين السلطان نيز خيلى فرمايشات كرديم غروب مراجعت به عشرتآباد نموديم.
امروز ان شاء الله بهسمت قم و عراق حركت مىكنيم. كسانى كه از حرمخانه و غيره بايد به سفر بيايند، صبح حركت كرده بودند. رفتيم به حمام، از حمام بيرون آمده رفتيم به ديوانخانه، بلافاصله جناب امين السلطان به حضور آمد، عرايض و كارهاى عمده داشت نشستيم، نوشتجات و احكام زيادى خوانده و صحه گذاشتيم. بعد جناب امين السلطان از پى انجام فرمايشاتى كه شده بود، به شهر مراجعت نمود كه عصر از آنجا به كهريزك (1)بيايد. بعد نايب السلطنه و جناب امام جمعه به حضور آمدند، جناب امام جمعه دعاى سفر به گوش ما خوانده و يك قرآن كوچك بغلى خطى خيلى اعلى هم كه همراه آورده بود به ما هديه داد. آمديم دم در، ديديم شاهزادگان و اجزاء و خدام درب خانه مرحومه شكوه السلطنه (2)را كه فرموده بوديم نايب السلطنه امروز به حضور بياورد حاضر كرده است:
عضد الدوله، جهانسوز ميرزا، حاجى بهاء الدوله، معز الدوله، حاجى محمد خان و ناظر و ساير اجزا درب خانه شكوه السلطنه همه به حضور رسيدند. جمعيت زيادى نيز از نوكر و غيره بودند. آمديم سوار كالسكه شده از بيرون شهر رانديم براى كهريزك. سوارهاى كشيكخانه و سواره ابو ابجمعى علاء الدوله و ساير سوار و نوكرى كه بايد به سفر بيايند، كنار راه صف كشيده بودند. نايب السلطنه و ساير رجال هم از عقب كالسكه ما مىآمدند.
از جلو تمام سوارها گذشته رانديم، تا از سمت نجفآباد داخل راه حضرت عبد العظيم
شديم. پنج ساعت به غروب مانده بود كه وارد زاويه شريفه حضرت عبد العظيم عليه السلام شده زيارت كرده، بيرون آمده، رفتيم به باغ مرحومه مهد عليا ناهار خورديم.
ملكآرا، عميد الملك، مجد الملك، معير الممالك، ملك التجار و جمعى ديگر هم در اينجا به حضور رسيدند. بعد از ناهار سوار كالسكه شده رانديم.
حاصل زراعت اينجاها را كه مىگفتند زنگ زده است نگاه كرده ديديم زير گندمها زرد شده، اما الحمد لله بىعيب است.
راه شوسه (1)را كه تا قم ساخته و مشغولند كه به سرحد عربستان منتهى كنند خيلى خوب ساختهاند.
همهجا رانده سه ساعت به غروب مانده، وارد كهريزك شديم، كهريزك مال امين الدوله است، خودش چون ناخوش است نيامده بود. مشير الدوله و معين الملك پسر امين الدوله و امين دربار حاضر بودند.
اعتماد السلطنه كه در اين سفر ملتزم ركاب است عصر در سراپرده حاضر بود، بعد از شام نايب السلطنه را خواسته بعضى فرمايشات در باب شهر و غيره به او كرديم و مرخص شد كه فردا صبح به شهر مراجعت كند.
خواجهسرايانى كه با حرمخانه به سفر مىآيند از اين قرارند:
حاجى سرور خان اعتماد الحرم، آغا محمد خان، آغا على، مغرور خان، آغا رضا، حاجى بلال، آغا داود، حاجى ربيع، عزيز خان، بهرام خان، آغا مسرور، آغا سليم، مرتضى خان، حاجى ابراهيم، آغا محراب، و غيره و غيره.
سواره و افواجى كه در ركاب هستند:
فوج بهادران آذربايجانى ابواب جمعى شجاع السلطنه با خود شجاع السلطنه سردار، كشيكچىباشى با غلامهاى كشيكخانه، صارم الملك با دويست نفر سوار ابواب جمعى خود، سارى اصلان و حسينقلى خان سرتيپ، برادرش با غلامهاى زرينكمر، علاء الدوله با سوارهاى مهديه و منصور، ميرزا محمد خان پيشخدمت با يكصد نفر سواره ايلات قزوين، فخر الملك با پنجاه نفر سواره قورت بيگلو ابواب جمعى خودش، نصف فوج
1) ر. ك. سازمان اسناد ملى ايران، اسناد بيوتات، آلبوم شماره 249، دفتر كوچك چرمى با رويه ترمه تحت عنوان: امتيازنامه راه شوسه تهران تا قم 1301 قمرى.
سوادكوهى، سواره قزاق توپخانه و غيره.
از عمله خلوت و پيشخدمتها اشخاصى كه الحال در ركاب هستند:
عزيز السلطان، مجد الدوله، جلال الدوله، جلال الملك، اكبر خان نايب ناظر، حسن خان، حسين خان، عبد الحميد خان، معتضد السلطنه، اديب الملك، احتساب الملك، غلام حسين خان جنرال، سيد محمد خان، كريمخان، ميرزا تقى خان، محمد حسين خان رئيس اصطبل توپخانه، اعتماد الحضرة، مرتضى خان آبدارباشى، ناظم خلوت و غيره و غيره، دكتر فوريه و مسيو هيبنت خان دندانساز هم ملتزم ركابند. ملتزمين ركاب زياد هستند كه در اينجا اسم برده نمىشوند.
امروز بايد به حسنآباد برويم. از سراپرده آمديم بيرون، جمعى از نوكر حاضر بودند.
جناب امين السلطان هنوز از شهر نيامده است. معتمد الدوله كه حاكم فارس بود و معزول شده است، ديشب به حسنآباد رسيده و امروز صبح دم كالسكه با پسرش احتشام الملك به حضور رسيدند. عبد الحسين خان هم كه لقب ناصر السلطنه و خلعت سردارى ترمه شمسه (1)مرصعى (2)به او مرحمت شده بود در اينجا حاضر بود. نايب السلطنه با حاجى بهاء الدوله مشير خلوت و ساير بستگانش آمده، مرخص شدند كه به شهر بروند.
عضد الملك و مشير الدوله و جمعى ديگر هم بودند كه مرخص شهر شدند. بعد سوار كالسكه شده رانديم.
ديروز وقتى كه نزديك كهريزك رسيديم، فخر الملك را ديديم كه سواره قورت بيگلو را منظما حاضر كرده بود، سوارهاى خوبى بهنظر آمدند و اسبهاى فربه خوب داشتند.
براى هر طايفه و دستهاى از سوار، يك بيرق خوشرنگ قشنگى ساخته بود كه اسم آن طايفه، روى پرده بيرق نوشته شده بود، مثل طايفه قضاتلو و خالولو و غيره. خيلى اختراع خوبى است.
خلاصه رانديم تا به كنار رودخانه كرج رسيديم، چمنى كنار رودخانه بود، در آنجا
آفتابگردان زدند، باد شديدى مىوزيد ناهار خورده، بعد از ساعتى سوار كالسكه شده رانديم براى منزل. باد و باران هم به شدت مىآمد، نزديك منزل حاجى محمد حسن امين دار الضرب را ديديم، دم كاروانسرائى كه تازه ساخته است ايستاده بود. سه ساعت به غروب مانده وارد منزل و سراپرده شديم و اعتماد السلطنه به حضور آمده روزنامه خواند. نزديك غروب جناب امين السلطان هم از شهر وارد شد. بعد رفتيم توى چمنى كه پهلوى سراپرده بود. جناب امين السلطان و امين الملك و امين السلطنه را به حضور خواسته، تا نزديك غروب با آنها صحبت و فرمايش كرديم. امين السلطان راپورت كارهاى شهرش را مىداد. بعد رفتيم اندرون، شب هم تا به صبح به شدت باد مىآمد.
امروز بايد به قلعه محمد على خان برويم، و چهار فرسنگ راه است.
صبح سوار شده رانديم، قدرىكه رفتيم رسيديم به رودخانه شور، پلى كه بر روى رودخانه است، همان پلى است كه ميرزا نظام مهندس الممالك ساخته بود. حالا كمپانى راه شوسه تعمير كرده است، پياده شده درست پل را ملاحظه كرديم. يك نفر فرنگى گماشته كمپانى هم در اينجا بود، كه مباشر ساختن و تعمير پل است.
بعد سوار شديم رانديم، راه را خيلى خوب ساختهاند، اطراف راه هم از گل و لاله و سبزه خيلى باصفا بود. رفتيم بهطرف دست چپ راه، روى تپهاى آفتابگردان زدند، به ناهار افتاديم، جناب امين السلطان هم با كالسكه از عقب ما آمد، سالار لشكر و امين الملك و نريمانخان قوام السلطنه وزير مختار وينه هم همراه جناب امين السلطان بودند. چالهاى جلو راه بود، كالسكه امين السلطان گذشت، قوام السلطنه احتياط كرده پياده شده بود، نمىدانيم چطور شده كه پايش دررفته بود، از آنوقت كه نريمان خان از وينه آمده هنوز مراجعت نكرده است، حالا به اينجا آمده، كه كارهايش را تمام كرده برود (از همين زمينى كه نريمان خان خورده و پايش دررفت تا مراجعت ما از سفر عراق بسترى شده افتاده بود و مىلنگيد).
خلاصه جناب امين السلطان به حضور ما آمد، قدرى صحبت و فرمايشات كرديم.
بعد ناهار خورده، چند شيشه عكس انداختيم. بعد از ناهار سوار شده رانديم. اطراف راه از گل و لاله در حقيقت لالهزارى بود، خيلى صفا داشت، كالسكه را فرموديم بردند توى گلها و لالهها، و تفرجكنان مىرفتيم، نيم فرسنگ به قلعه محمد على خان مانده به عزيزآباد ده عزيز الله خان صارم الملك شاهسون رسيديم. خود او با حاجى لطف الله خان برادرش و حاجى هدايت الله خان ايل بيگى با دويست نفر سواره اينانلو در آنجا صف كشيده بودند. قريب به عزيزآباد، صديق السلطنه زيندارباشى را ديديم، كه امروز يك سره از تهران آمده بود. عزيزآباد به قدر نيم فرسنگ آب دارد و آبش لبشور است، صارم الملك آنجا را خوبآباد كرده، باغى دارد، درخت بادام داشت، فرستاديم آوردند، هنوز بادامش مغز نبسته است، حاصل زراعت اينجاها هم خيلى خوب بود هيچ زرد نشده آثار زنگى نداشت.
آمديم تا رسيديم به قلعه محمد على خان. قلعه محمد على خان هم مال همين شاهسونهاى اينانلو است. خلاصه وارد سراپرده شده، فورا نشستيم به خواندن نوشتجات. در اين بين يك دفعه هوا بناى رعدوبرق گذاشته، باد سختى برخاست و باران و تگرگ شديدى باريد. همان وقت كه ناهار مىخورديم از دور ابر سياهى از افق بالا آمده بود و صداى رعد مىشنيديم. اما حالا طوفان خيلى سخت شده و باران شديد باريد. ولى طولى نكشيد. يك ساعت به غروب مانده هوا باز شد و خيلى خوش بلكه سرد شد و شب هم خيلى سرد بود. ضياء لشكر كه چندى بود به زيارت مشهد مقدس رفته بود، خبر رسيد كه در آنجا فوت شده است.
امروز بايد به علىآباد برويم.
صبح برخاسته از سراپرده آمديم بيرون، سوار كالسكه شده قدرى كه رانديم ديديم از باران ديروز هوا طراوتى پيدا كرده، گل و لاله زياد و از آن گلهاى زردى كه در دوشانتپه
مىرويد، صفحه صحرا را فروگرفته است، اسب خواسته سوار شده رفتيم بالاى كوهها و همينطور از تيغه كوهها مىرانديم. درياى كوير هم با كمال صفا پيدا بود. همهجا از تيغه كوه سواره آمديم، تا بالاى كوهى كه در مدنظر و مشرف به دريا بود، ديديم كالسكه ما هم توى جاوه زير همين كوه ايستاده است. سوار كالسكه شده قدرى كه رفتيم ديديم همانجا منزل است. دوباره سوار اسب شده برگشته رفتيم روى همان تپه، كه مشرف به دريا بود. آفتابگردان زدند، ناهار خورديم. بعد از ناهار سوار شده رفتيم روى تپه ديگر، كه دريا را بهتر تماشا كنيم. چه از اينجا تمام دريا پيدا نبود، بعد آمديم منزل، سراپرده ما را زير باغ و مهمانخانه زده بودند. نشسته، كاغذ و نوشتجات زيادى خوانديم. نزديك غروب رفتيم روى تپه كه مشرف به منزل بود، پياده قدرى گردش كرديم، بعد به سراپرده آمده، شام خورده خوابيديم.
صبح از سراپرده بيرون آمده سوار شده رانديم براى كنار دريا، عزيز السلطان هم در ركاب بود. از همان راهى كه از پهلوى قلعه خرابه مىرود رفتيم، از قنات اين قلعه هم آب زيادى به قدر يك سنگ و نيم جارى بود و در حوالى آن قدرى زراعت كرده بودند، ولى چون زمين زيادى ندارد و بقيه آب هرز است و تا نزديك دريا رفته به زمين فرو مىرود، نى زيادى هم در اطراف قنات روئيده است.
از دره كه گذشتيم كالسكه ما را آوردند سوار كالسكه شده رانديم. عزيز السلطان و ميرزا محمد خان و ساير پيشخدمتها هم در ركاب بودند.
هواى اينجاها حالا كه اول جوز است، خيلى گرم است. اگر باران ديروز نيامده بود، بر اهل اردو خيلى بد مىگذشت. امروز هم بادى مىآيد و هوا بد نيست.
ايل شاهسون اينانلو هنوز اغلبى به ييلاق نرفته و در اين اطراف هستند.
رسيديم به كنار دريا، هيچ تصور نمىكرديم، حالا در اينجا مرغ پاخلان (1)بههم برسد، پاخلان زيادى ديديم اطراف دريا در حركت و پرواز بودند، چون مستعد شكار نبوديم
1) پاخلان مرغى است خيلى بزرگ، گردن و پايش هم خيلى دراز است. رنگش سفيد و روى بالها و زير بالهايش قرمز است. وقتى ايستاده است بهقدر يك آدم است. خيلى مرغ باهوشى است. نمىتوان به او نزديك شده و صيد نمود. كنار اين درياچه زياد است در تابستانها ييلاق مىرود، (يادداشت ناصر الدين شاه در حاشيه همين خاطرات).
چند تير سرسرى انداختيم نخورد.
كنار دريا چون بوى آب مىآمد، نمىشد ناهار بخوريم، فرموديم بهقدر دويست قدم دورتر از دريا آفتابگردان زدند. به ناهار افتاديم. از اين مرغهاى كوچك كه آبچليك مىگويند، روى دريا زياد بود. عزيز السلطان چند تير انداخته چند تا از اين مرغ زد، ما هم دو تا صيد كرديم. گوشت خوبى نداشت بوى آب دريا مىداد، پيش از ناهار و بعد از ناهار كاغذ زيادى كه نايب السلطنه از تهران فرستاده بود، ملاحظه كرده و جواب نوشتيم.
فرستاديم پيش جناب امين السلطان كه به تهران بفرستد. بعد در چادر قدرى استراحت كرديم. از قرارى كه عرض كردند، وقت استراحت ما پاخلان زيادى تا نزديكى آنجا آمده، ولى كسى صيد نكرده بود.
چاى و عصرانه خورده باز رفتيم به كنار دريا، يك دسته پاخلان زيادى آمدند طرف دست چپ نشستند. ميرزا محمد خان و شاپور ميرزا را فرستاديم كه بروند سر بزنند، رفتند بد سر زدند، پاخلانها از روبرويشان بيرون آمده رفتند، باز نشد تفنگ بيندازيم.
بعد سوار كالسكه شده رانديم براى منزل. نزديك به كوشك خرابه، باز سوار اسب شديم. مرتضى خان اعتماد الحضرة كه گوسفندهاى سپرده به خودش را به همدان فرستاده بود و حالا مىآمدند كه به مراتع ييلاق لار بروند آورد، نشان داد. گوسفندها همه چاق بود [ند] و برههاى فربه زياد داشت. بعد آمديم به مهمانخانه، عجب جاى باصفاى خوبى است، جلو مهمانخانه يك سنگ طولانى بزرگى است، كه تراشيده براى آب دادن چهارپايان نصب كردهاند. تمام چاروادارها و مهترهاى مردم به آنجا آمده ازدحامى كرده بودند، كه مالها را آب بدهند، تماشائى داشت.
بعد آمديم توى باغ، باغ بزرگى است، درخت انار زيادى دارد، كه تازه گل كرده بود.
جناب امين السلطان هم به حضور آمد، مجد الدوله و اكبر خان نايب ناظر، عصر كه ما به منزل مىآمديم رفتند به صحرا، براى شكار آهو، چيزى پيدا نكرده برگشته بودند. يك بزمجه (1)بزرگى بهادر نوكر اكبر خان گرفته بود، خيلى چيز غريبى بود يك تيهوى بزرگ را درست مىبلعيد.
1) بزمجه: 1- سوسمار 2- بزمجه- پژمژه- آفتابپرست.
امروز بايد به منظريه برويم.
صبح كه از خواب برخاستم هوا گرم و گرد و خاك و طوفان غريبى بود. سوار شده رانديم. عزيز السلطان هم در ركاب ما بود. مهندس و مامورين كمپانى و عملجاتى كه مشغول ساختن راه شوسه هستند تكتك در اين راه ديده مىشدند كه مشغول كار بودند. رسيديم به كوشك نصرت. جاى خوب باصفائى است و منظر خوشى دارد، از ابنيهاى كه جناب امين السلطان در آنجا ساخته درياچه بزرگى است كه آب زيادى داشت، چهار صد قدم پايينتر از كوشك نصرت باز جناب امين السلطان قلعه و باغى احداث كرده است كه آب كوشك نصرت به آنجا رفته مشروب مىشود، آبادى خوبى است، چند خانوار رعيت هم در آنجا نشانده است. چون صبح بود نمىشد در اينجا ناهار خورد.
گردشى كرده سوار شده رانديم. هوا خيلى گرم بود و اگر گاهى ابر نمىشد خيلى بر مردم بد مىگذشت. راه زيادى كه رانديم از وسط جاده قدرى خارج شده، دست راست راه به ناهار افتاديم. بعد از ناهار سوار شده قدرى كه رفتيم، به باقرآباد رسيديم. آنجا آب شيرين كمى داشت و مردم اردو از سرباز و غيره هجومى در سر آن چشمه كرده بودند.
از باقرآباد گذشته رسيديم به منظريه كه منزل است. منظريه هم آب كمى دارد كه مردم بايد از چاه آب كشيده بخورند. گاهى هوا ابر مىشد، كمى هم باران باريد. قدرى استراحت كرده برخاستيم. احمد خان پيشخدمت امروز ديده شد، كه از شهر تهران آمده است. محمد على خان پسر حاجى خازن الملك و على رضا خان صمصام الدوله هم كه از تهران آمدهاند امروز به حضور رسيدند.
ديشب در علىآباد بعد از شام خواستيم راه برويم، كفش آوردند بپوشيم، هنوز پا در آن نكرده بوديم، اتفاقا كفش را تكان دادند مار قرمزى از توى كفش افتاد، خيلى خدا رحم كرد.
امشب هم در منظريه شام مىخورديم، يك دفعه صدا بلند شد كه هاى مار، هاى مار، نگاه كرده ديديم، يك مارى به طول دو وجب نزديك ما پهلوى آغا محمد خان خواجه
حلقه زده ما را نگاه مىكند، حاجى على اكبر خواجه امينه اقدس آمد با چوب مار را كشت.
امروز بايد به قم برويم و پنج فرسنگ هم راه است.
صبح برخاسته آمديم بيرون، ساعد الدوله را ديديم كه از تهران آمده بود و عرض مىكرد امشب را اينجا هستم و فردا به قم مىآيم. ناظم خلوت هم كه ديشب از علىآباد آمده بود يك سر به قم رفته است، حقيقتا كار غريبى كرده.
خلاصه با جناب امين السلطان قدرى فرمايش و صحبت كرده، بعد به كالسكه نشسته رانديم. از رودخانه ساوه گذشتيم، آب زيادى داشت، پل همان پل قديمى است. تعمير كردهاند، اما راه اينجا را كه قديما باتلاق و گل بود، عمله كمپانى شن ريخته خيلى خوب ساختهاند.
آمديم تا به تپه رسيديم، از زير آن تپه قدرى بهطرف دست راست صحرا رانده از كوير گذشتيم. در زمين خوبى آفتابگردان زدند. ناهار خورديم، بعد از ناهار سوار شده رانديم، نزديك به شهر قم كه رسيديم، جمعيت زيادى از شهر به استقبال آمده بودند.
خانههاى زيادى ديديم، كه تازه در خارج شهر بنا كردهاند، معلوم شد در اين دو سه ساله كه در بعضى از محلات شهر قم آب زايش كرده است، يعنى چنديست كه در خانهها و آبانبارها آب از زمين بيرون مىآيد و خرابى مىكند مردم سكنه لابد بيرون آمده در محوطه شهر خانه ساختهاند. سوارههاى زيادى هم از ملتزمين ركاب و غيره نزديك شهر صف كشيده بودند. صد نفر سوارهاى ايلات قزوين ابو ابجمعى ميرزا محمد خان هم كه تازه آمده بودند با ميرزا آقاى تفنگدار جزو صفوف سواره ديده شدند. همه سوارهاى آراسته و با اسبهاى خوب بودند. سوارهاى بختيارى هم كه بعضى در ركاب و بعضى تازه آمده بودند كه ابواب جمع حاجى على قلى خان برادر صمصام السلطنه هستند همه جوانهاى خوب با اسبهاى ممتاز بودند. سواره قزاق هم با موزيك در جلو ما مىرفتند.
جناب امين السلطان هم با ساير ملتزمين سواره از عقب كالسكه ما مىآمدند. گرد و خاك غريبى برخاسته بود، همهجا آمده از در صحن جديد امين السلطان پياده شده و داخل شديم صحن را خيلى خوب ساختهاند. از آئينهكارى و حجارى و سنگهاى مرمر عظيم كمال امتياز را دارد، حوض آبى هم در وسط صحن ساختهاند، كه آب جارى داشت، متولىباشى خودش به عتبات عاليات رفته، برادرش كه نايب التوليه است با خدام آستانه و علماى قم جنابان آقا حسين و امام جمعه و آقا عبد الله در صحن حاضر بودند. رفتيم به حرم مطهر زيارت كرديم و توى حرم هواى خنك خوبى داشت. بعد از زيارت آمديم به صحن كهنه و رفتيم به سر مقبره مرحومه مهد عليا والده شاه و شاه مرحوم و خاقان مغفور. بعد رفتيم به اندرون عمارت قديم و از آنجا بيرون آمده رفتيم به سراپرده.
سراپردههاى ما را توى باغ متولىباشى كنار رودخانه زدهاند، باغ مشجّر باصفائى است.
قدرى استراحت كرديم.
محمد حسن خان حاكم كاشان با پسرش على اكبر خان كه از كاشان آمدهاند به حضور رسيدند.
امروز در قم توقف كرديم هواى قم هم خيلى گرم است، امين السلطنه نوشتجات زيادى و بروات و كتابچههاى دستور العمل هذه السنه ولايات را امروز به حضور آورد.
كتابچهها را تمام خودمان خوانده صحه گذاشتيم، بعد از ناهار هم امين الملك باز بروات و كتابچه دستور العمل به حضور آورد مدتى مشغول ملاحظه اينها بوديم. بعد قدرى استراحت كرده، دو ساعت به غروب مانده به زيارت رفتيم.
امروز چون بعضى از علماى قم بايد به حضور بيايند و هواى سراپرده خيلى گرم است، قرار داديم به خانه فخر الملوك كه البته هوايش از چادر بهتر است برويم. صبح
برخاسته آمديم بيرون، سوار كالسكه شده آمديم، از در عمارت ديوانى رفتيم به منزل امينه اقدس و از آنجا رفتيم به حرم. زيارت كرده از صحن جناب امين السلطان آمديم بيرون. مقابل در صحن هم خانه امين السلطان است كه تازه بنا كرده، بيرونى بسيار خوبى دارد. اندرونى را هم تازه مشغول ساختن هستند. معمار قمى معمر معمّمى كه همين صحن جديد و ساير ابنيه امين السلطان مرحوم و اين امين السلطان در قم به معمارى او ساخته شده معمار همين خانه است و خيلى خوب و محكم بنا كرده است. قنات تازهاى هم خود جناب امين السلطان بيرون آورده است كه آبش توى صحن مىآيد و از آنجا به حوض همين خانه آمده، مىگذرد. قنات معتبرى است و آب خوبى دارد. حمام خوبى هم جناب امين السلطان در همين خانه ساخته است كه سر حمام از توى هشتى (1)خانه پيدا بود و حمام عالى بزرگ خوبى است، حوض و فواره و سنگهاى مرمر بزرگ داشت.
از آنجا رفتيم به خانه فخر الملوك و رفتيم به اندرون. قدرى نشسته آمديم بيرون.
بيرونى همان عمارت مرحوم اعتضاد الدوله است. شاهزادههاى ساكن قم و رؤساى ايلات قم هم در اينجا صف كشيده ايستاده بودند. جناب امين السلطان و پيشخدمتهاى ما هم حاضر بودند. از كارگزاران حكومتى و معارف قم هم جمعى حضور داشتند. قدرى در اطاقهاى عمارت گردش كرده بعد رفتيم به حوضخانه، كه سه چهار رو داشت و هوايش خنكتر از ساير جاها بود. عباس ميرزا حاكم قم پسر اعتضاد الدوله مرحوم را هم لقب اعتضاد الدوله داديم.
خلاصه ناهار خورديم. بعد از ناهار علما به حضور آمدند، اول جناب امام جمعه و منتسبين او به حضور آمدند، قدرى صحبت كرديم. بعد جنابان آقا حسين و آقا عبد الله به حضور آمدند، با ايشان صحبت داشتيم. بعد از آنكه آنها هم رفتند، قدرى استراحت كرديم.
بعد كه برخاستيم بلافاصله جناب امين السلطان با احكام سالار لشكر فرمانفرماى كرمان كه بايد به كرمان برود و نوشتجات زياد ديگر به حضور آمد. احكام را صحه گذاشته، نوشتجات را هم با اينكه چشم ما قدرى درد مىكرد به هرطور بود ملاحظه
1) اصل: هشت.
كرديم. بعد نماز خوانده رفتيم به حرم زيارت كرده، باز از همان عمارت ديوانى كه منزل امينه قدس است رفتيم بيرون. سوار كالسكه شده رانديم براى اردو. دم سراپرده كه رسيديم جناب امين السلطان را ديديم كه نريمان خان قوام السلطنه را به حضور آورده از همان زمينى كه خورده و پايش دررفته بود ورم زيادى كرده و پا را تختهبندى نموده بودند، زير بغلش را داشتند، صدمه سختى خورده است، عرايض و مطالبى كه داشت انجام داده، بعد نريمان خان مرخص شد كه به تهران مراجعت كند و از آنجا به وينه محل اقامت خود خواهد رفت.
امروز بايد از قم به طايقون برويم كه در چهل و دو سال قبل از اين هم كه از قم به نيزار آمديم و ميرزا تقى خان امير نظام هم كه صدراعظم دولت بود در ركاب ما بود، بههمين طايقون آمده بوديم. (1)صبح برخاسته بيرون آمديم. جناب امين السلطان دم كالسكه ايستاده بود، جمعيت زيادى هم از هر قبيل عقب سر او بود. امين الملك بود، كه دو شب بعد از ما به تهران مراجعت مىكند. سقاباشى هم با امين الملك به تهران مىرود. سالار لشكر فرمانفرما هم كه بايد به كرمان برود و ساعد الدوله كه از منظريه آمده بود و مهدى خان آجودان مخصوص كه ديشب وارد شده همه اينها حاضر بودند.
نايب التوليه برادر متولىباشى هم كه سر عصاى مرصع به او مرحمت شده بود، با جمعى ديگر از خدّام و معارف قم كه مخلع شده بودند و محمد ميرزاى رئيس تلگراف قم، پسر حسين شاه ميرزا كه نيز خلعت پوشيده بود همه ايستاده بودند. مختصر فرمايشى با آنها كرده سوار شده رانديم. ميرشكار هم كه تازه آمده است امروز به حضور رسيد.
محمد حسين ميرزاى ميرآخور هم در منزل علىآباد به اردو ملحق شد. خلاصه رانده افتاديم به راهى كه على خان پسر ملك الشعرا ساخته است و از چند پل كوچك گذشتيم.
در اينجا نهرهاى زيادى از همين رودخانه قم سوا كرده به بلوكات مىبرند كه هر نهرى ده پانزده سنگ آب داشت و اينجا را كه انهار زياد دارد آسيا شاه مىگويند. اول اينجا را منزل
1) در اينجا ناصر الدين شاه به دومين سفر قم كه در سال 1267 ه. ق و به همراهى اميركبير و در بازگشت از اصفهان انجام پذيرفت اشاره مىنمايد.
قرار داده بودند. بعد موقوف داشتند. از اينجا سلسله كوههاى برفى از دست چپ پيداست كه گويا كوههاى ييلاقات قم از قبيل جاسب و كرمچگان است. كوه البرز هم تا دامنه كوه دربند شميران از دور نمايان بود. اما از بس دور است يك سايه به نظر مىآمد و برفهاى كوه هم زرد مىنمود.
قدرى كه رفتيم ديديم صحرا صاف و خوبست فرموديم كالسكه را از طرف دست راست راه ببرند. بعد سوار اسب شديم زمينهاى اينجا زيرش پوك است دست اسب فرو مىرود و اگر شخص ملتفت نباشد اسب بدواند يك دفعه زمين مىخورد از جاده منحرف شده قدرى رفتيم به خيال اينكه رودخانه نزديك است. رودخانه را نديده مايوس شده برگشتيم. احمد خان را فرستاديم برود معلوم كند رودخانه كجا است رفت و برگشت عرض كرد رودخانه در همين نزديكى است، رانديم رسيديم به رودخانه. اما در اينجا رودخانه طورى است كه تا شخص به كنار آب نرسد معلوم نمىشود كه اينجا رودخانه است. به جهت اينكه آب خيلى گود افتاده كه مطلقا پيدا نيست اطراف رودخانه سنگهاى بريده و كمر است كه نمىتوان نزديك آب رفت، مگر اينكه آدم پلهاى پيدا كند.
رفتيم قدرى بالاتر رو به مغرب كه شايد جائى پيدا كنيم وسعتى داشته باشد، كه نزديك آب آفتابگردان بزنند، ناهار بخوريم. در اين بين دو باقرقرا ديديم نشستهاند تا پرواز كردند يكى را روى هوا زديم. قدرى ديگر كه آمديم يك مرغ سفيدى ديديم نشسته است، پياده شده رفتيم مارق (1)
2- مارخ دادن (به ضم راء) نگاه كردن توله به طرفى كه بوى شكار مىآيد.
و متوجه كردن شكارچى بهسمت شكار (وقايع الزمان يا خاطرات شكارهاى دوستعلى خان معير الممالك ص 107).
3- به مارق رفتن در اصطلاح ناصر الدين شاه به تيررس آمدن شكار، اعم از اينكه شكارچى به شكار نزديك شود يا شكارچى در سنگ و كومه باشد و شكار نزديك به او شود. (دكتر منوچهر ستوده، همان، ص 99 به نقل از مهندس مير شمس الدين مهنا).
4- به نظر نگارنده منظور ناصر الدين شاه از مارق رفتن، كمين كردن در انتظار شكار است.
، مرغ پرواز كرد، تير اول انداختيم نخورد، و با تير دويم زديم افتاد، نوعى از مرغ ماهىخوار بود، يك ماهى هم از منقارش افتاد، پايش پرده داشت، منقار و پايش زرد بود، خيلى مرغ غريبى است، همانجا كه مرغ را زديم آفتابگردان زدند و به ناهار افتاديم. اين مرغ سفيد را كه زنده بود رها كرديم رفت آن طرف آب. در اين بين دليجه (2)را ديديم كه اينجا لانه داشت و مىخواست اين مرغ را از نزديك لانهاش دور كند. متصل از هوا مىآمد و با چنگ خودش را به اين مرغ سفيد مىزد. اين مرغ هم با منقارش با دليجه زدوخورد و دفاع مىكرد. خيلى تماشا داشت.مدتى جنگ دليجه و مرغ ماهىخوار طول كشيد و تماشاى آن ما را مشغول داشت. بعد
ناهار خورديم ميرزا ابو تراب خان هم كه از تهران آمده است، امروز ديده شد.
بعد از ناهار سوار كالسكه شده رو به جنوب رانديم. بعد ديديم راه سربالا رو به تپه مىرود و مشكل است كالسكه بتواند به راحت برود، پياده شده سوار اسب شديم. روى تپه كه رسيديم ديديم آن طرف سرازيرى است، كه ابدا كالسكه نمىرود، گفتيم كالسكه را برگردانده ببرند به جاده و خودمان با اسب به رودخانه زديم. گدار (1)بود، چون باتلاق هم نيست اسب به خوبى مىگذرد، از آب گذشته قدرى كه رفتيم ديديم اردو هم از نزديكى پيداست، بهطرف اردو رانده ديديم اردو را آن طرف رودخانه زدهاند باز بايد به آب بزنيم. جمعى رعيت هم حالا آن طرف آب ايستاده و مىگويند، گدار آن طرف است.
ما گوشى به حرف آنها نداده به آب زديم، اول عمقى داشت، بعد عمقش كم شد و به سهولت گذشتيم، رعايا تعجب كردند كه ما چطور به آب زديم، آنجا كه از آب گذشتيم، جلو چادر اعتماد الحرم بود، بعد به يك نهر ديگر هم برخورديم كه اعتماد الحرم دست ما را گرفت و از نهر گذشتيم. سراپرده ما را كنار رودخانه زدهاند، اما رودخانه هيچ پيدا نيست، در اين نزديكى دو ده هم پيدا بود، يكى را گفتند خديجه خاتون و ديگرى گويا خلجآباد باشد، از قم به طايقون چهار فرسنگ راه است. وقتى كه از ناهارگاه ما سوار شديم. جناب امين السلطان و عزيز السلطان و مجد الدوله و بعضى ديگر كه عقب مانده بودند، عقب سر ما را گرفته آمده بودند و چند جا به آب زده، نزديك منزل هم كه باز به آب زده بودند، مجد الدوله جلوتر از همه به آب زده يك دفعه اسبش در آب فرورفته، نزديك بوده است يكباره غرق شود. چند دفعه زير آب رفته و از پشت اسب هم جدا شده بود، تا كلاهش به آب فرورفته، آخر به زحمتى از آب بيرون آمده بود، عصرى خودش آمد منزل تفصيل را عرض كرد، خيلى خدا رحم كرده بود. كنار اينرودخانه سنگهاى غريب دارد. شكسته و ريخته گاهى منافذ و سوراخها در آنها پيدا مىشود، مثل مغاره و دالان گرد و خاك هم هيچ نيست، زمين يا سنگ است يا ماسه، خيلى باصفا است.
عصر تا نزديك به غروب كنار رودخانه گردش مىكرديم، بعد به سراپرده رفته شام
1) گدار: گذرگاه ميان كوير، باتلاق، رودخانه.
خورديم. بعد از شام جناب امين السلطان را خواسته به قدر يك ساعت با او فرمايشات لازمه كرديم، هواى اينجا بسيار خوش است.
امروز پيش از ناهار يك خرگوشى درآمد، فرموديم كاش اين خرگوش را مىزدند و نحوستش را مىبردند، پيشخدمتها اسب انداختند، حسن خان پيشخدمت خرگوش را زد و خوب شد كه نحوست خرگوش را برد.
امروز بايد نيزار برويم صبح برخاسته آمديم بيرون سوار كالسكه شده رانديم جلگه خوبى بود، بوته زياد داشت شبيه به صحراى دوشانتپه بود ..........
چهارشنبه 14 [شوال 1309]: امروز شاه از شهر به قصد سفر عراق به عشرتآباد نقلمكان فرمودند. اول طلوع آفتاب شكوه السلطنه به رحمت خدا رفت، مرحوم شد. از قرارى كه شنيدم هرچند تاج الدوله التماس كرده بودند به شاه كه امروز از شهر بيرون نرويد هم قمر در عقرب است و هم خوشآيند نيست از يك در جنازه ببرند از يك در شما به سفر برويد، قبول نفرمودند. از در اصطبل بيرون رفته بودند. جنازه شكوه السلطنه را هم به مدرسه مادر شاه گذاشتند. من هم چادرهاى خود را به عشرتآباد فرستادم. اما خودم روز هفدهم از شهر مىروم. امشب صداى موزيك شنيدم. حيرت كردم كه يعنى چه؟ شب اول فوت مادر وليعهد، در حقيقت اول زن ايران، اين چه صداست. معلوم شد امشب امين السلطان و امين الدوله و بعضى از رجال دولت، خانه ناصر الملك (1)كه نزديك خانه من است مهمان بودند. اين ساز و سرور از آنجا است و به هيچوجه ملتفت اين بىاحترامى نشدند. همهچيز ايران تمام شد. نه احترام هست نه احتياط!
پنجشنبه 15 [شوال]- صبح عشرتآباد رفتم. نايب السلطنه و بعضى از وزرا و شاهزادهها بودند. شاه مرا احضار فرمودند كه با فوريه (2)اندرون بروم. منزل عايشه خانم كه چشمش درد مىكند رفتم و مراجعت نموده سر ناهار خدمت شاه رسيدم. بعد شهر آمدم. عصر اميريه نايب السلطنه رفتم. در حضور همايون خانه و زندگى خودم را به نايب السلطنه سپردم. شاه هم مبالغه و تأكيد فرمودند.
جمعه 16 [شوال]- امروز خداحافظى درب خانه مادر نايب السلطنه (3)رفتم.
نايب السلطنه قريب بيست دقيقه با من خلوت فرموده بعضى فرمايشات فرمودند. امروز شاه شهر آمدند. مغرب تشريف بردند. شب در سفارت انگليس مهمان هستم.
شنبه 17 [شوال]- صبح به اميد خدا از شهر حركت نموده به سفر عراق مىروم.
در حضرت عبد العظيم زيارت كاملى نموده در باغ معز الملك كه مابين حضرت عبد العظيم و كهريزك است و مسمى به خيرآباد به ناهار افتاديم. بعد از ورود به منزل روئى شسته به حضور همايون رفتم. مشير الدوله (1)و پسر امين الدوله ميرزا هاشم خان را ديدم كه از سراپرده بيرون مىآيند. معلوم شد كه امين الدوله ناخوش است و نيامده.
نايب السلطنه هم سراپرده مختصرى در گوشهاى زده و پدر والاگهر خود را تا اين منزل مشايعت نموده. جمعيت زيادى از شهر آمده. عبد الحسين خان فخر الملك سابق لقب ناصر السلطنه گرفته. تيول خيلى معتبرى از بلوكات شيراز با سردارى شمسه مرصع خلعت گرفت. اين عبد الحسين خان بقدرى در اين مدت دو سه سال فرنگ به شاه خيانت كرده كه اگر يك وقتى به دست مىآيد بايد او را قطعهقطعه مىكردند. چون از .... (2)همراه آورده و گويا پسند خاطر وزير اعظم شده تمام تقصيرات او عفو شد، بهعلاوه اين، امتيازات، و اين است وضع دولت ما كه به عوض اينكه خادم را نعمت و خائن را زحمت بد دهند. محض .... (3)براى وزير اعظم آن تقصيرات همه مىگذرد. خلاصه شاه را زيارت نمودم. اظهار مرحمت فرموده منزل آمدم. منوچهر ميرزا اين سفر همراه است و سلطان ابراهيم ميرزا تا قم مىآيد. عماد الدوله (4)امشب اين منزل تشريف دارند. شام را با ايشان صرف نمودم. معتمد الدوله والى فارس كه معزول شده در اين منزل به حضور همايون مشرف شد.
يكشنبه 18 [شوال]- صبح از كهريزك حركت نموده بهسمت حسنآباد آمديم.
در نيمه راه به ناهار افتاديم. خيلى منتظر شاه شديم. بعد بگمز آمد، گفت شاه در منزل ناهار خوردند. ما هم بعد از ناهار سوار شديم منزل آمديم. با اينكه نزديك شهر هستيم قحطى در اردو به درجهايست كه براى احدى نان پيدا نمىشود و جهت اين است، در سفرهاى سابق سالها است كه نان از عمل شاطرباشى مجزا شده جزو سقاخانه و آبدارخانه شده بود. اين سفر بشير الملك (5)به امين السلطان پيشكش داده نان را ضميمه كار خود كرده. با اينكه صد و هفتاد خروار گندم از انبار داده شده و ميرزا عيسى وزير تهران براى هر تنورى سيصد تومان نقد داده پولها را خورده و گندمها را فروختهاند. ابدا
1) منظور از مشير الدوله، حاج شيخ محسن خان معين الملك است كه در 2 رجب 1309 ملقب به مشير الدوله گرديد چنانچه مهدى بامداد مىنويسد، در سال 1309 قمرى پس از فوت يحيى خان مشير الدوله لقب و مشاغل وى به معين الملك واگذار شد ر. ك. مهدى، بامداد، همان، ج 3، ص 210.
2) يك كلمه حذف شد.
3) دو كلمه حذف شد.
4) امامقلى ميرزا عماد الدوله.
5) بشير الملك شاطر باشى.
در اين خيال نيستند كه به اهل اردو چه مىگذرد. عصر به حضور همايون رفتم. سراپرده به بدترين جاها زدند. امين السلطان شهر مانده بود. امروز عصر وارد اردو شدند.
نريمان خان و امين الملك (1)و نصرت الدوله و غيره همراه ايشان به اردو آمدند.
دوشنبه 19 [شوال]- امروز از منزل حركت كرده قدرى جلوتر آمدم. ناهارگاه منتظر موكب همايون شدم. تشريف آوردند. سر ناهار بودم. بعد منزل آمدم كه قلعه محمد على خان است. وارد شدم باد و طوفان غريبى بود. دو مرتبه در عشرتآباد شاه به من فرمودند با دكتر فوريه به جهت معالچه چشم عايشه خانم اندرون بروم. هرقدر حكيم الممالك و سايرين از رفتن حرمخانه خوشحالند من، نفرت دارم. امروز دو نفر فراش به احضار من آمد. من باد و طوفان را بهانه كردم قدرى تأمل كردم. بعد ناچار براى رفع تكليف به منزل عزيز خان خواجه رفتم. خوشبختانه دير رفتن من سبب شد كه ميرزا نظام مهندس الممالك مترجم مخصوص امين السلطان همراه فوريه به حرمخانه رفته بود و اين كمال تناسب را داشت. چونكه عزيز خان از خواص امين السلطان، لابد خانمش هم به طرف امين السلطان است. ميرزا نظام هم مترجم امين السلطان است و به او اين كار چسبندهتر است از من. از آنجا منزل آغا على خواجه انيس الدوله رفتم. اظهار بندگى نمودم. در ميان حرمهاى شاه كسى كه به من اظهار لطفى دارد و به اهل خانه من دوست است انيس الدوله است و چون اين زن را پاكدامن و شاهشناس و دوست شاه مىدانم ارادت مىورزم. از منزل آقا على خواجه منزل امين السلطان رفتم. بعد منزل آمدم.
سهشنبه 20 [شوال]- صبح بعد از رفتن و راه انداختن باروبنه بهطرف علىآباد حركت كرديم. سر ناهار شاه بودم. بعد ناهار را مهمانخانه صرف نمودم. ناظر خلوت هم در اينجا منزل كرده بود. بعد از ناهار خوابيدم كه صداى اشتلم (2)و بدگوئى ميرزا سيد ابراهيم نوكر امين السلطان كه مباشر املاك او است بلند شد. پرسيده بود در اين اطاق كى منزل نموده. نوكرش گفته بود فلانى. در را شكسته وارد شد. بناى پرخاش را گذاشت. من در خود يك حوصله ديدم كه در معاويه تصور نمىكردم. هرقدر او اشتلم كرد، من مهربانى نمودم تا خجل شد و رفت. اى كاش در اغلب امورات انسان چنين كند.
خلاصه عصر حضور شاه رفتم. از آنجا براى لقبى كه سلطان ابراهيم ميرزا در غير موقع مىخواهد به چادر امين السلطان رفتم و يقين داشتم صورت نخواهد گرفت. بعد پياده منزل خودم آمدم. فخر الملك و محمد حسن ميرزا منزل من آمدند. قدرى نشسته صحبت كردند رفتند. از معاشرت اين اهل زمانه چندان خوش ندارم.
چهارشنبه 21 [شوال]- امروز علىآباد اطراق شد. بندگان همايون لب دريا تشريف بردند. من نرفتم. عصر ديدن جلال الدوله رفتم. بعد از مراجعت از يزد منزل او نرفته بودم. از وضع شاهزاده و رفتارش نسبت به مردم اگر غير از من بود مىبايست تمجيد كند. اما من بسيار بدم آمد. زيرا كه نوه شاه و پسر ظل السلطان نبايد به مردم تواضع و مشايعت كند، با وجودى كه بحمد الله سلطنت مستقله است اين اعمال را به دو چيز مىتوان نسبت داد. يا تمسخر به ماها يا حيله. از آنجائى كه به قدر امكان انسان نه مىخواهد مسخره شود و نه طرف حيله من چندان مشعوف نشدم. بلكه ملول شدم.
پنجشنبه 22 [شوال]- صبح بهطرف منظريه حركت شد. در سر ناهار شاه بودم.
بعد از ناهار شاه راه افتادم. پنج به غروب مانده وارد منزل شدم. منزل ما بهترين جاها است. براى اينكه در منظريه آب كمياب است من دستور العمل داده بودم در سر قنات چادر بزنند. چادر مرا جاى خوبى زدهاند. عماد الاطبا كه بگمز باشد نزديك چادر من است.
جمعه 23 [شوال]- صبح بهطرف قم حركت كرديم. ميرزا حيدر على را ديشب فرستاده بودم خانه بگيرد. خانه سيد حسن نامى كه از زيارت نامه خوانهاى حضرت است گرفته بود. منزل كرديم. به محض ورود صاحبخانه در خصوص كم و زياد كرايه گفتگو كرد. روزى سه تومان مىخواست. آخر به دوازده هزار قطع شد. نانجيبى كرد. شايد اظهار نكرده بود زيادتر مىداديم. خلاصه دست و روئى شسته وضو گرفتم، به حرم مشرف شدم. زيارت خواندم. خواستم زيارت وارث كه عاشق اين زيارت هستم بخوانم، زيارتنامهخوان گفت كه حفظ ندارم. زيارت مفجعه خواند. حالت گريه به من دست داد. متوسل به خامس آل عبا شدم. از حرم بيرون آمدم. تملقا براى فاتحه به مقبره والده
امين السلطان رفتم. قبر امين حضرت بيچاره را در گوشه آن محوطه يافتم. چون با او دوست بودم. فاتحه خواندم. خيلى متألم شدم. از آنجا به مقبره خاقان مغفور رفته منزل آمدم. عصر يك «آرتيكل» مفصلى در تمجيد ابنيه امين السلطان در عرض راه قم نوشتم.
بعد سوار شدم تا خاك خلج به تفرج رفتم. مغرب مراجعت نمودم.
سهشنبه 24 [شوال]- امروز صبح بهطرف اردو رفتم. اخبارى كه براى روزنامه ايران نوشته بودم و همه تمجيد امين السلطان بود دادم خودش خواند. بعد حضور شاه رفتم. همان «آرتيكل» را به نظر مبارك رساندم. به محمد على خان پسر حاجى خازن الملك دادند بخواند. اين پسره نتوانست درست بخواند. به ابو الحسن خان (1)فخر الملك دادند قرائت نمايد. بالنسبه بهتر بود. ديدم زحمتى كه در نوشتن اين «آرتيكل» كشيدم خود وزير اعظم كه نفهميد حالا در حضور همايون هم به هدر مىرود. عرض كردم اينچنين «آرتيكل» الحال قوه احدى از اهل ايران نيست بنويسد و معين است از حسن تربيت شاهانه است. اين حضارى كه اينجا هستند هرگاه نفهمند تقصير من نيست كه باوجود مثل مشهور، خودم تعريف خودم را بكنم. شاه فرمودند من مىدانم و مىفهمم تحريرات ترا، و خيلى تمجيد دارد. اكبر خان نايب ناظر عرض كرد اينكه ما ساكت بوديم نمىفهميديم، و نفهميدن هم تقصير ما نيست. خيلى از حرف او ممنون شدم. بعد منزل آمدم. نزديك مغرب حرم مشرف شدم. به اردو رفتم. بعد از شام شرفياب شدم. جز من و مجد الدوله و اكبر خان كسى نبود. تا ساعت چهار و نيم خدمت شاه بودم. بعد منزل آمدم.
يكشنبه 25 [شوال]- روز ورود تلگراف به تهران زدم. هنوز جواب نيامده. حالت جنون دارم. عهد كردم ديگر تلگراف نكنم. در قم حمام تميز پيدا نمىشود. خانه سيد تقى چراغچى حضرت حمام داشت كه قدرى تميز بود. آنجا حمام رفتم. بعد به حرم رفتم.
شاه تشريف آوردند. در ركاب شاه به خانه ملكى امين السلطان رفتيم. بيرونى او تمام شده بود. اندرونى او را مىسازند. خيلى بناى عالى است از آنجا خانه حاكم كه عباس ميرزا پسر اعتضاد الدوله از فخر الملوك دختر بزرگ شاه است رفتيم. شاه امروز آنجا مهمان هستند. لقب پدرش كه اعتضاد الدوله باشد به او مرحمت شد. بعد از ناهار
1) سفرنامه ابو الحسن خان فخر الملك به عتبات از طرف سازمان اسناد ملى ايران در سال 1372 به چاپ رسيد. ر. ك. از حريم تا حرم، به كوشش محمد رضا عباسى (تهران: انتشارات سازمان اسناد ملى ايران، 1372).
شاه منزل آمدم. بحمد الله جواب تلگراف تهران آمد. آسوده شدم.
دوشنبه 26 [شوال]- امروز از قم بيرون رفتيم. اميرزاده سلطان ابراهيم ميرزا به طرف تهران رفت. چون كار لقب ايشان درست نشد، يعنى مرحمت نشد، خيلى دلتنگ رفتند. منزل امروز طايقون است. از دهات خلج است. سر ناهار شاه بودم. بعد منزل آمدم. عصر منزل امين السلطان رفتم. چند برات داشتم حواله گرفتم. فوريه مىگفت چشم عايشه خانم بدتر شده. از قم ميرزا ابو القاسم ساوجى كحال را به چاپارى خواسته بودند.
قبل از ورود او يك طاقه شال به فوريه، بيست اشرفى به ميرزا نظام داده، عذر آنها را خواسته بودند. همينكه دواى ميرزا ابو القاسم را ريخته بودند چشمش بدتر شده بود.
باز فوريه را بردند. مىگفت اميد علاج هست.
5- خاطرات دكتر فووريهFeuvrier از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم (1)1309 ه. ق
قبل از اينكه به شرح خاطرات دكتر فووريه كه همسفر ناصر الدين شاه در هفتمين سفر قم و يا سفر به عراق عجم بوده است پرداخته شود، شمهاى از چگونگى آمدن او به ايران درج مىگردد:
زمانى كه ناصر الدين شاه براى سومين بار در سال 1306 ه. ق به اروپا سفر كرد، هنگام اقامت در فرانسه دكتر فووريهFeuvrier از طرف وزارت خارجه آن كشور رسما به ناصر الدين شاه معرفى گرديد تا بجاى طولوزان طبيب مخصوص شاه، راهى ايران گردد، خود فووريه در خاطراتش چنين نقل مىكند:
«درحالى كه [ناصر الدين شاه] تبسمى بر لب داشت، به من دست داد و اين چهار كلمه را به فرانسه ادا نمود «شما طبيب من هستيد» اين بود علت اينكه من به همراه پادشاه ايران بهطرف آن مملكت روانه شدم»
و باز هم فووريه نقل مىكند كه:
«در تاريخ 27 شوال (29 ژوئن) به محض اينكه از خدمت پادشاه مونتنگرو، مرخص و از شغل طبابت در دربار او معاف شدم، وزارت خارجه كه من هنوز عضويت آنجا را داشتم به من اطلاع داد كه من بهسمت طبيب مخصوص پادشاه ايران انتخاب شدهام. (2)
همچنين نظر فووريه در مورد نحوه زندگانى ناصر الدين شاه به شرح ذيل بوده است:
«من كه چند سال طبيب مخصوص اعليحضرت ناصر الدين شاه و شاهد عينى زندگانى روزانه او بودهام، چيزهايى ديدهام كه نه تنها هيچ مسافرى نمىتواند بر آنها اطلاع يابد، بلكه آگاهى از آنها بر هركسى نيز كه در ايران مقيم شده باشد مشكل است. اين سفرنامه شرح همان مشاهداتى است كه ديگران از آنها اطلاعى ندارند و آن در حكم پردهايست كه كموبيش حقايق مربوط به شاه ايران در آن نقاشى شده.
با وجود آنكه در اين يادداشتهاى روزانه كتبى سعى شده است كه نهايت دقت رعايت شود محتاج
به تذكار نمىدانم كه در اين نوشته كاملا اسرار شغل خود را نگاه داشته و نسبت به ناصر الدين شاه كه مردى تيزهوش و خوشذات بود و در تمام حوادث به من نيكى كرده است رعايت كمال احترام را نمودهام». (1)
ناصر الدين شاه نيز در خاطرات روز پنجشنبه 3 ذيحجه سفر سوم فرنگستان خود در زمان اقامت در فرانسه در اين مورد چنين مىنويسد:
«ناهار را منزل خورديم، طولوزان يك حكيمى آورد حضور كه اسمش فووريه بود، اين حكيم فرانسهايست، فرانسهها اين را چندى داده بودند به رئيس پرنس مونتنگرو، مدتى آنجا بوده، حالا آمده است، لباس نظامى پوشيده بود، معلوم مىشود حكيم نظامى است، جوان خوشقد، خوش تركيب، خوشبنيه، خوشصورت زرنگى است. چون طولوزان مىخواهد چند ماهى در پاريس باشد، از ترس اينكه مبادا در نبودن او حكيمى از غير از فرانسه براى ما بياورند اين حكيم را آورده بودند، كه نايب خودش بكند پيش ما، تا خودش بيايد، ما هم قبول كرديم و قرار شد با ما تا تهران بيايد(2)»
امروز مادر وليعهد مظفر الدين ميرزا در اندرون فوت كرد. وقتى كه من رسيدم شكوه السلطنه در حال احتضار بود و هيچ مداخله و معالجهاى فايده نداشت.
از مشهد چنين خبر مىرسد كه وبا كه از مدتى قبل در افغانستان ظاهر شده بود از هرات رو به مشهد مىآيد حتى به خاك ايران هم رسيده و در تربت شيخ جام ظاهر شده است.
شاه به عنوان مقدمه سفر به عشرتآباد رفته و 48 ساعت در آنجا مانده است و اين عادت اوست كه قبل از شروع به مسافرتى طويل، چنين سفرهاى كوتاهى مىكند تا ببيند كه اثاثه اردو كامل و اسباب حركت مجهز و آماده است يا نه و اگر نيست نواقص را به مامورين گوشزد كند.
من مشغول معالجه يكى از نسوان (1)حرمم كه با وجود چشم درد بسيار شديد مىخواهد به هر قيمتى باشد با شاه به مسافرت بيايد. اين زن سابقا طرف محبت كلى شاه بوده و از سوگليهاى مخصوص او به شمار مىرفته است، اما جوانى كجائى كه يادت بخير! اگرچه هنوز چيز زيادى از سن او نگذشته ولى مدتهاست كه برگشتن ورق روزگار را فهميده و رسيدن دوره ادبار خود را احساس كرده است و اين از آن روزى بوده است كه ستاره بخت خواهر جوان او درخشيدن گرفته و آفتاب طلعت خواهر بزرگتر را تحت الشعاع قرار داده است.
عايشه خانم و ليلى خانم خواهران ميرزا عبد الله خاناند كه مردى شريف است. اين دو خواهر مدتهاست كه در حرمسراى شاهى سر مىكنند و حاليه كه آتش هوى و هوسهاى سابق فروكش كرده، به مهربانى با هم بسر مىبرند حتى منزلشان نيز يكيست و هردو پروانهوار گرد دختر ليلى خانم كه دختركى زيبا و موبور است و چشمانى درشت و سياه و ابروانى پيوسته مثل مادر خود دارد و نمونه كامل زيبائى پيش ايرانيان بشمار مىرود دور مىزنند.
اين دفعه ديگر حركت از تهران جدى شده و شاه كالسكهاى شش اسبه كه سه سورچى مأمور راندن آنها هستند براى دوره مسافرت تحت اختيار من گذاشته است.
برخلاف سالهاى گذشته، امسال از دروازه جنوب شرقى پاىتخت بيرون رفتيم و پس از عبور از جاده شاهزاده عبد العظيم و گذشتن از طرف راست برج رى، بعد از دو ساعت به كهريزك رسيديم و در زير چادرهائى كه قبلا در زير سايه درختها در محلى خنك زده بودند منزل كرديم.
بعد از آنكه عقب ماندگان رسيدند عده ما به ده هزار نفر رسيد، با چهار هزار اسب
1) منظور «عايشه» يكى از سوگلىهاى شاه است.
غير از حيوانات باركش، قريب به دويست و پنجاه زن از نسوان حرم نيز با ما همراه بودند.
عايشه خانم با اينكه يك تخته پنبه روى چشمان خود گرفته چون خواسته است كه از زنان ديگر عقب نماند با زحمت زياد مسافرت مىكند و تمام وحشت او اينست كه مبادا زنى ديگر جاى او را بگيرد. عجب اينست كه هيچ اتفاقى نمىتواند جلوى اين قبيل خيالات جنس زن را بگيرد. داستان امينه اقدس نابينا و فالج و سفر پر از زحمت او در ركاب شاه كه سابقا به آن اشاره كرديم يكى ديگر از همين قبيل نمونههاست. اين خانم هم فرصت را از دست نداده و جزء ملتزمين ركاب است، ولى اين دفعه در كالسكه است و از سفر با اسب صرفنظر كرده تمام سعى اين زنان اينست كه اگر هم مورد علاقه شاه نيستند باز به او نزديك باشند تا در عداد فراموش شدگان به شمار نروند و به اين ترتيب از او جلب عنايتى كنند.
پس از آنكه از كاروانسراى حسنآباد گذشتيم به چادرهاى اردو كه آنها را در طرفين جاده در روى زمين مرطوب زده بودند، فرود آمديم من چادرهاى خود را به نقطه بلندى بردم تا از رطوبت محفوظ باشم ولى اين عمل فايدهاى نداشت، ناچار از راه احتياط چند دسىگرم سولفات دوكنين خوردم و قدرى از آن را هم به نوكران خود دادم.
در زبان فرانسه مثل است كه: «اگر مىخواهى كه راهى دور و دراز بروى اول مركوب خود را مجهز ساز» بههمين نظر چو حال در مرحله اول سفر هستيم بايد احتياطات لازمه را رعايت كرد چه اگر تب شما را گرفت محكم مىچسبد و به آسانى از شر آن رهايى نخواهيد يافت.
راه از منظريه تا قم مستقيم است، فقط در وسط راه قدرى منحرف مىشود تا از روى پل دلاك بگذرد. اين پل به قول مشهور كار يك نفر دلاك است.
در منتهى اليه راه گنبد طلا و منارههاى مزار حضرت فاطمه معصومه ساخته شده.
وجود اين مزار در اين نقطه بر آن، باعث آمده است كه شيعيان از جميع نقاط اموات خود
را براى دفن به اينجا بياورند چنانكه شاه صفى و شاه عباس و شاه سليمان از سلسله صفويه و فتحعلى شاه و محمد شاه از سلسله قاجاريه در اين محل مدفونند، ناصر الدين شاه هم در همين نقطه در كار تهيه قبرى جهت خود هست و امين السلطان هر سال براى فاتحهخوانى بر سر قبر مادر خود به اينجا مىآيد ...... (1)
چون شهر قم را خانمى تحت حمايت دارد حكومت آن را هم شاه به خانمى كه دختر ارشد او يعنى فخر الملوك باشد واگذاشته است.
قم در وسط باغستانهائى سبز و خرم واقع شده و سبزى تيرهفام درختان به خوبى از رنگ سرخ و زرد تپههاى اطراف مشخص است.
آبادى شهر در ساحل راست قم رود ساخته شده. عرض اينرودخانه فوق العاده زياد است و مىرساند كه در مواقع طغيان آب آن زياد مىشود. اردوى ما را در ساحل چپ قم رود در فاصله كمى از آخرين خانههاى شهر زده بودند، شاه و اندرون در باغ پردرخت و آبى جا داشتند و سايرين در اين طرف و آن طرف حتى در بستر رودخانه پراكنده از يكديگر زندگى مىكردند.
سه روز اقامت در چنين محلى كه غير از مزار حضرت معصومه هيچجاى ديدنى ندارد واقعا بسيار زياد بود. بخصوص كه در اين دهانه دشت كوير گرما بيداد مىكرد.
من اگر تمام وقتم به تفقد حال مريضانم نمىگذشت باز قسمت اعظم آن در اين كار صرف مىشد، چه غير از مريضان سابق مريضه ديگرى هم پيدا كرده بودم و آن دختر زيباى باغبانباشى بود كه شاه با وجود حمل پنج ماهه او راضى نمىشد كه از آن خانم دقيقهاى دور بماند و در اين سفر تكان كالسكه حال او را منقلب ساخته بود.
اما عايشه خانم با وجود سه روز استراحت باز شفا نيافته بود. چه اين زن بوالهوس كه عجلهاى براى شفا يافتن خود داشت به دستور خاله زنكها، احمقى را براى معالجه آورده و آن احمق هم نمىدانم چه گردى در چشم او ريخته و درد او را چند برابر زيادتر كرده بود، در اين ساعت عايشه خانم از شدت ناله امان همه را بريده و سراسر اندرون را به رقت آورده است. دقيقه به دقيقه فراش است كه به در چادر من مىآيند و به محض اين
1) عباراتى حذف شد.
كه مرا مىبينند نفسزنان مىگويند زود! زود شاه ترا احضار كرده است.
من دويدم و عايشه خانم را كه چند ساعت قبل رو به شفا ديده بودم با چشمانى مشاهده كردم كه از شدت التهاب مىسوختند و حال آنها بر اثر گردى كه در آنها ريخته شده بود از هر وقت ديگر بدتر بود.
البته بر خانم سخت ناگوار بود كه به خبط خود اقرار كند اما در مقابل وضع خطرناكى كه پيدا كرده بود، چاره نداشت بيچاره اقرار كرد و به تمام امامها قسم مىخورد كه اين كار به دستور نصيحتگويان نفهم صورت گرفته و او هميشه كمال اعتماد را به معالجات من داشته و از اين بابت ممنون بوده است، به گفته شاعر «قسم مىخورد اما اندكى ديرتر از موقع، آن هم براى آنكه ديگر به قسم او اعتماد نكنند».
بارى اين تجربه براى او بسيار گران تمام شد، باز خدا كند كه مفيد افتد.
همينكه به چادر خود برگشتم ديدم عايشه خانم به گمان اينكه اوقات من تلخ شده است يك طاقه شال براى من فرستاده و خواهش كرده است كه دنباله معالجه را رها نكنم.
مريض سوم من كه مهارتش در رستن از دامهاى سياسى به مراتب بيشتر از هنر او در نيفتادن در بندوبستهاى دربارى است چون با ادامه سفر اميد بهبود پاى پيچ خورده او نمىرفت به دستور من برگشت و من به او اميد دادم كه اين پيشآمد به پيشرفت مننظورهاى سياسى او كمك مىكند.
وزيرمختار ايران در وينه [نريمان خان] مصلحت انديشى مرا فورا پذيرفت و برگشت و من يقين كردم كه اميدوارى من در باب اجابت مقاصد او در پيشگاه شاه صحيح بوده و چه در ملاقات آخرى كه بين ما اتفاق افتاد مشار اليه به من گفت كه از صدقه سر همان حادثه، شاه امتياز مشروبات و الكليات را كه سابقا به «فيليپار» داده بود بدون هيچ خرجى ملغى نمود و در عوض امتياز راهى را در آذربايجان به او واگذاشت كه آن هم هيچوقت دنباله پيدا نخواهد كرد.
منزل آينده ما طايقون است كه تقريبا در چهار فرسخى قم قرار دارد. جهت حركت ما جانب مغرب بود و بعد از آنكه به انتهاى دشت و يك ساعتى منزل رسيديم به زمين بلندى وارد شديم كه طايقون در آن طرف آن واقع است. اين زمين وسيع شبيه به محوطه مستديرى است كه دورادور آن را كوه به كلى گرفته و در اين كوهها قللى تيز و گرد شبيه به دهانههاى آتشفشانى مكرر ديده مىشود.
هيچ لازم نيست كه كسى آب اينجا را بياشامد تا شورى و تلخى آن را بفهمد هرجا كه مسيل خشكى ديده مىشود يك طبقه نمك روى آن خوابيده است.
6- يادداشت صدر الاشراف در مورد يك واقعه از آخرين سفر قم ناصر الدين شاه (1)
اواخر سال 1309 قمرى كه فصل بهار بود، ناصر الدين شاه قصد مسافرت به طرف قم و محلات و عراق (اراك) كرد با حشمت و تجملى كه لازم و مناسب مسافرت پادشاهان در آن اوان بود و در آن تاريخ ملازمت شاه براى درباريان و رجال دولت موجب اعتبار و افتخار بود. جلال الدوله پسر ظل السلطان كه نوه پسرى ناصر الدين شاه بود.
عريضه به شاه نوشت و استدعا كرد كه به اصطلاح در اين سفر ملتزم ركاب باشد، شاه قبول كرد و اجازه داد كه در اين مسافرت همراه باشد و در آنوقت جز حرمخانه يعنى زنهاى شاه و خواجهها و مستخدمين شخص شاه، مخارج مسافرت هريك از رجال با خودشان بود. شاه با همراهان و اردو از سوارهنظام و سرباز از تهران حركت كرده، به كهريزك كه سه فرسخى تهران در راه قم است وارد شد، و چون جلال الدوله چندى قبل از آن حاكم يزد بوده و شاه مكرر تأكيد كرده بود كه رسيدگى كنند و رفع شكايت شاكيان را نمايند، در اين موقع كه جلال الدوله همراه شاه به مسافرت مىرفت، جمعى قريب سى نفر يزديهاى شاكى در كهريزك جمع شده و بناى دادوفرياد گذاشتند. شاه دستخطى به امين السلطان كه فى الواقع صدراعظم بود نوشت كه جلال الدوله را به شهر برگردانند، و مشير الدوله (حاجى محسن خان) وزير عدليه به شكايت شاكيان رسيدگى كرده آنچه مسلم شد از جلال الدوله بگيرند و به شاكيان بدهند، و تا رضايتنامه از شاكىها گرفته نشود جلال الدوله قانونى نيست از تهران حركت كند. اين دستخط را يكى از خواجهها آورد و به امين السلطان داد، در حالتى كه تمام رجال دولت كه همراه شاه در اين مسافرت بودند يا به مشايعت تا كهريزك آمده بودند، در منزل امين السلطان نشسته بودند.
امين السلطان بعد از ملاحظه، دستخط را براى محسن خان مشير الدوله داد و او به جلال الدوله ارائه كرد، جلال الدوله چون به اين واسطه موهن مىشد حاضر شد كه تمام دعاوى يزديها را بدهد. اين نكته هم ناگفته نماند كه هرچند حكام ايران ظلم مىكردند و
1) به نقل از: مجله خواندنيها، سال 30، ش 24، سهشنبه 25 آذر تا شنبه 29 آذر 1348، ص 42.
پولهائى به زور و بهانه از مردم مىگرفتند، ولى شاكىها هم هميشه اغراق مىگفتند و در آن تاريخ يزديها معروف به اين اغراقگوئيها بودند. خلاصه بعد از سئوال و جواب وزير عدليه با شاكيان و جلال الدوله، مشار اليه حاضر شد چهل هزار تومان به شاكىها بدهد (من باز تكرار مىكنم كه چهل هزار تومان در آن تاريخ مساوى لا اقل هشتصد هزار تومان حالا بود) (1)و همان وقت وكالتى داد كه املاك او در تهران از جمله فرحزاد و باغ و اراضى جلاليه نزدديك شهركه حالا محل دانشگاه و حوالى آن است، با چند ده ديگر، به بانك روس به گرو داده و چهل هزار تومان قرض كرد. مشير الدوله با تقبل اين ترتيب رضايت نامه از شاكىها گرفته، در اول شب در كهريزك به امين السلطان دادند و او هم به عرض شاه رسانيد. آنوقت اجازه حركت به جلال الدوله داده شد.
اين تفصيل را چند نفر از اعيان كه در كهريزك حضور داشتند براى عموم حكايت كردند و اين املاك در رهن بانك ماند و بالاخره خود جلال الدوله يا ورثه او عوض اصل و فرع طلب به بانك واگذار كردند كه بعدها نصرت الدوله پسر فرمانفرما خريدارى كرد و او هم عوض طلب تاجر تبريزى واگذار كرد.
1) اين نوشته مربوط به سال 1348 ه. ش است. يعنى 40 هزار تومان معادل هشتصد هزار تومان در سال 1348 بوده است.
1- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه «بروگش» مستشرق آلمانى
2- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه آرمينوس وامبرى خاورشناس مجارى
3- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه مادام ديالافوا (فرانسوى)
4- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه ادوارد براون (انگليسى)
5- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه لرد كرزن (انگليسى)
1- شهر قم در عهد ناصرى از نگاه «بروگش» مستشرق آلمانى (1)27- 30 نوامبر 1860 م جمادى الاخر 1277 ه. ق
دكتر هينريش بروگش، استاد دانشگاه برلين و شرقشناس بزرگ آلمانى بود، كه سالها معاونت موزه مصر در برلين را به عهده داشت. دكتر بروگش به عنوان مستشار همراه اعضاى سفارتى بود كه از طرف دولت پروس در سال 1859 به ايران اعزام شدند. يك سال بعد از ورود اين هيأت به ايران «بارون مينوتولى» سفير پروس گرفتار تب شديدى شد و درگذشت و دكتر بروگش بهجاى او عهدهدار مقام سفارت شد و در اين سمت چندبار به حضور ناصر الدين شاه رسيد. دكتر بروگش تقريبا به تمام شهرهاى ايران مسافرت كرد و خلاصه مشاهدات و يادداشتهاى سفر خود را پس از بازگشت به آلمان در سال 1861 به صورت كتابى نوشت كه در همان سال در دو جلد در لايپزيك آلمان منتشر شد. (2)ذيلا آنچه را كه وى از مشاهده شهر قم تا ورود به تهران به رشته تحرير درآورده است به نظر مطالعهكنندگان گرامى مىرساند:
فرداى آن روز، يعنى 27 نوامبر، مىبايستى چهار فرسخ راه را در مدت تقريبا پنج ساعت طى كرده و خود را به منزل بعدى، شهر قم مىرسانديم، اما هنوز از چاپارخانه پازنگان مسافت زيادى دور نشده بوديم كه باران گرفت. طولى نكشيد كه باران، شدت پيدا كرد و تمام لباسهاى ما را خيس كرد و رطوبت باران را روى بدن خود احساس مىكرديم. در ارتفاعاتى كه حركت مىكرديم اين باران به صورت سيلابهايى روان بود و
بهطرف درههاى اطراف جارى مىشد.
بعد از دو ساعت راهپيمايى به روستاى اصلى پازنگان (1)رسيديم، ولى اينروستا بيشتر به ويرانه شبيهتر بود تا يك محل مسكونى، در اينجا به كاروانى از زنان حرمسرا و كودكان شاهزاده طهماسب ميرزا (2)برخورد كرديم كه به دنبال كاروان شاهزاده به سوى شيراز مىرفتند. زنان شاهزاده در حجاب كامل، سوار سه دستگاه كجاوه بودند و از فرط سرما مىلرزيدند. چند خواجه و فراش و فراشباشى شاهزاده در معيت آنها حركت مىكردند. تا اينجا مطابق حساب چاروادار سه فرسخ راه را پيموده بوديم و از اينجا به بعد راه، گلآلود شده و اسبها به سختى قدم برمىداشتند. و در نزديكى قم، ادامه مسافرت ما با ناراحتى مواجه شده بود ولى به هر صورت ممكن، اين راه پيموده شد و با خوشحالى زياد شهر قم را در نزديكى خود يافتيم.
نخست، وارد حومه شهر قم شديم كه نيمه ويران بود، در اين قسمت، چهار گنبد آسمانى رنگ نوكتيز خودنمايى مىكرد، كه ساختمان آنها متعلق به قرون پيش بود، از دروازه نسبتا كوچكى كه سر در آن مزّين به كاشيهاى آبىرنگ و كتيبهدار بود وارد شهر اصلى قم شديم. اين قسمت را ويران و خراب يافتيم. بعد از چند خانه ويران و فروريخته به يك خانه سالم و مسكونى رسيديم، ولى مساجد و زيارتگاههاى آن، همه سالم و ديدنى بودند. خيابانهاى شهر، خاكى بود و سنگفرش نداشت. از اينرو با آمدن باران، تمام اين خيابانها تبديل به دريايى از گل و لجن شده بود، پس از گذشتن از يك خيابان پرلجن به يك ميدان كثيف و بىقواره رسيديم كه دورتادور آن دكانهاى محقرى وجود داشت و درين دكانها فقط ظروف سفالى و گلى عرضه مىشد. در وسط اين ميدان و كنار حوض خراب و ويران، چند شتر زانو زده و مشغول نشخوار بودند. در طرف ديگر اين ميدان، بازار نيمه ويرانى قرار داشت كه در دكانهاى كوچك آن، كالاهاى بىاهميت و ناچيزى مىفروختند، يك آسياب بادى هم در آنجا قرار داشت كه گندمها را آرد مىكرد.
بازار به ميدان محقّر و خراب ديگرى منتهى مىشد، كه در وسط آن دروازهاى با دو گلدسته وجود داشت و گلدستهها داراى كاشيكاريهاى زيبايى بودند.
1) پازنگان يا پاسنگان كه ادوارد براون آنجا را پسنگان نام برده روستايى است در حوالى قم با عرض جغرافيائى 34 درجه و 27 دقيقه و طول جغرافيائى 51 درجه و 2 دقيقه و ارتفاع آن 935 متر از سطح دريا است. دكتر محمد حسين پاپلى يزدى، فرهنگ آباديها و مكانهاى مذهبى كشور (تهران: بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1367) ص 122.
2) طهماسب ميرزا مؤيد الدوله پسر دوم محمد على ميرزا دولتشاه، پسر اكبر فتحعلى شاه قاجار و داماد عباس ميرزا نايب السلطنه بوده است كه پس از عزل در سال 1275، در اين زمان (يعنى زمانى كه بروگش او را ديده است، سال 1277) براى بار دوم به حكومت فارس منصوب شده بود و چنين بهنظر مىرسد كه هنگامى كه بروگش او را ديده زمانى بوده كه او جهت حكومت به فارس مىرفته است. ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 2، ص ص 195- 200.
از اينجا به بعد قيافه غمانگيز و خراب شهر قم عوض مىشد و ما وارد بازارهاى متعدد ديگرى شديم كه همه تميز بودند و وضع آبرومندى داشتند در دكانهاى اين بازارها، كالاهاى مختلفى از قبيل انواع زينهاى اسب، كالاى چرمى، ظروف سفالى و گلى و قماش فروخته مىشد. اما از دكانهاى رنگرزى كه در همه شهرهاى ايران وجود داشت در قم اثرى نبود. آخرين بازار منتهى به دروازهاى مىگشت كه با گذشتن از آن به يك پل سنگى بزرگ، روى رودخانه خشك و بدون آب قم مىرسيديم و چاپارخانه نيز در همين جا واقع بود. از بالاى بام چاپارخانه كه در محل مناسبى قرار داشت منظره شهر قم ديدنى بود، در وسط شهر بيش از همه بناى آرامگاه حضرت معصومه و گنبد طلايىرنگ آن به چشم مىخورد. قسمتى از بناى آرامگاه و مخصوصا گنبد طلايى آن در زمان فتحعلى شاه قاجار ساخته شده است، قبور چند نفر از سلاطين قاجار و سلاطين سلسلههاى قبل از قاجار در جوار آرامگاه حضرت معصومه است. اين آرامگاه از نظر ايرانيان خيلى محترم است. و صحن و بناى آنكه «بست» و «تحصنگاه» است، مأمن هركس با هر جرمى مىباشد و اگر مجرمى به آنجا پناه برد از تعرض، مصون خواهد ماند و كسى نمىتواند وى را دستگير كند.
موقوفات آرامگاه حضرت معصومه بسيار زياد است و اموال منقول و غير منقول زيادى در اختيار آستانه است، از جمله در حدود چهار صد قنديل طلا در حرم و شبستان مسجد آن وجود دارد كه بيشتر اين قنديلها جواهرنشان هستند. تعداد فراشان و كاركنان آستانه در حدود 700 نفر بودند كه اميركبير عده آنها را به چهار صد نفر تقليل داد.
علاوه بر حضرت معصومه، قم و حومه آن بهطورى كه گفتهاند داراى چهار صد و چهل و چهار امامزاده ديگر است كه همه آنها به نسبت اهميت، ساختمان و گنبد دارند.
از اينرو قم شهر مقدسى بهشمار مىرود و مرتبا سيل زوّار از اطراف ايران به سوى آن روان است و بالطبع يك چنين شهرى نمىتواند نسبت به مسيحيان احساس خوبى داشته باشد. و در بازار قم، كسبه پول را با احتياط از دست ما مىگرفتند زيرا ما را نجس مىدانستند و مىگفتند پول با رطوبت دست آغشته شده و بههمين جهت نجس مىشود.
هنگامى كه وارد شهر قم شديم بيمارى وبا شيوع يافته بود و عده زيادى به اين بيمارى دچار شده بودند. جمعيت قم را در حال حاضر بالغ بر ده هزار نفر مىدانند.
با آنكه مستخدمين ايرانى ما اصرار داشتند مدت زيادترى در قم توقف كنيم تا آنها بتوانند بيشتر زيارت بكنند، با اين حال چون در عزيمت به تهران عجله داشتيم، دستور دادم كه روز بعد يعنى 29 نوامبر از آن شهر حركت كنيم، ولى چاروادار حركت ما را تا ساعت نه صبح به تأخير انداخت، باران شديدى كه تمام شب گذشته مىباريد خوشبختانه خاتمه يافته بود و با آنكه آسمان كاملا ابرى و مستعد بارندگى بود، چهار فرسخ راه تا منزل بعدى را بدون برخورد با باران پيموديم. راه كاروانرو پس از ساعتى به سمت بالا شيب پيدا كرد و بالاى ارتفاعات كه رسيديم از آنجا توانستيم منظره زيباى كوههاى البرز را كه پوشيده از برف بود، در افق دوردست مشاهده كنيم. منظره زمستانى اين سلسله كوهها براى ما تازگى داشت و با آنكه مدتها در شميران اقامت داشتيم هرگز كوههاى البرز را چنين نديده بوديم، كوهها در نظرمان، نزديك مىآمدند. درحالىكه فاصله زيادى با آنها داشتيم. از بالاى اين ارتفاعات، راه وارد بيابان خشك و لميزرع و كوير مانندى مىشد كه در آن هيچ آبادى ديده نمىشد. و پس از طى مقدارى راه در وسط بيابان به ساختمان تنهاى يك قهوهخانه رسيديم و در آنجا چند فنجان چاى و قليان صرف كرديم و خستگى را رفع نموديم. در نزديكى اين قهوهخانه در وسط درهاى كوچك، قلعهها و استحكاماتى ديده مىشد.
راه، گلآلود بود و سمّ اسبان در گلولاى فرو مىرفت. يك فرسخ آن طرف قهوهخانه به كاروانهايى برخورد كرديم كه غلات و مخصوصا گندم بار چهارپايان آنها بود، مشاهده اين همه غله در قحطى و كمبود خواربار كه در تهران حكمفرما بود، جالب و عجيب به نظر مىرسيد و وقتى پرسيديم اين غلهها را كجا مىبرند، جواب شنيديم «مال پادشاه است و به تهران مىبريم.» از دور در دامنه كوهى كه فردا مىبايستى از آن بگذريم ساختمان چهارگوش و سفيدرنگى ديده مىشد. اين ساختمان، منزل امروزى ما بود كه پس از طى چهار ساعت و نيم راه از قم به آنجا رسيديم، قبل از رسيدن به اين منزل از
روى پل آهنى كه داراى ده دهانه بود و بر روى رودخانه عريض ولى كمآبى زده بودند، گذشتيم، اين پل معروف به «پل دلاك» است و وجه تسميه آن نيز به قول متصدى چاپارخانه اين بود كه در زمانهاى گذشته يك مرد دلاك يا سلمانى قصد داشت از اين رودخانه كه در آنوقت پل نداشته است، بگذرد، ولى ناگهان گرفتار سيل مىشود و آب او را مىبرد. بعد از اين واقعه افراد خيّر درصدد برآمدند كه پلى روى اينرودخانه بسازند كه كسى گرفتار سيل نشود و اين پل، معروف به «پل دلاك» شد. ولى بايد خاطرنشان كرد كه پل ديگرى قديمىتر، كه چهار دهانه دارد روى اينرودخانه قرار داشت و اين خود وجه تسميه پل و افسانهاى را كه متصدى چاپارخانه از مرد دلاك مىگفت مخدوش مىكند، اما رودخانهاى كه روى آن، پل دلاك را زدهاند «خونساررود» ناميده مىشود كه شاخهاى از رود «قرهچاى» است و آب آن نيز شور و غيرقابل شرب و زراعت است و معمولا در فصل بهار طغيان مىكند.
چاپارخانه پل دلاك تنها ساختمانى بود كه در آن حوالى وجود داشت. از اينرو داخل آن خلوت بود، در اين چاپارخانه، يك مسافر محترم ايرانى يك جعبه گلابى نطنز را به ما پيشكش كرد كه ما هم هدايايى متقابلا به وى تقديم كرديم.
از پل دلاك تا تهران در حدود 19 فرسخ فاصله بود، ولى من به علت آنكه نگران بودم، مبادا خبر فوت بارون مينوتولى به تهران برسد و اين خبر در ميان مستخدمين ايرانى و سرايدارهايى كه در محل سفارت در تهران گذاشته بوديم، بىنظمى و اغتشاشى توليد كند و منجر به وقايع ناگوارى گردد، تصميم گرفتم كه از حركت با كاروان صرفنظر كنم و خود شخصا با اسب چاپارى به تهران بروم. اين بود كه به اتفاق «رابه» مستخدم شخصى سفير متوفى، ساعت شش صبح 30 نوامبر با اسبهاى تندرو حركت كرديم و در حدود ساعت شش بعد از ظهر به پايتخت ايران رسيديم، در بين راه فقط در دو چاپارخانه مجموعا حدود يك ساعت توقف كرديم و بقيه مدت را با اسب تاختيم. و در حقيقت 19 فرسخ راه را در مدت 11 ساعت پيموديم. در طول اين راه، از پنج ارتفاع پى درپى گذشتيم، در ارتفاعات اولى منظره كوير نمك را كه از دور بيابانى مستور از برف به
نظر مىرسيد مشاهده كرديم، سلسله جبال البرز و از همه آنها مهمتر كوه سفيدپوش دماوند از فاصله دور به ما چشمك زده و نزديكى تهران را بشارت مىداد. در دشت و كويرى كه اسب مىرانديم هيچ جانور و گياهى ديده نمىشد. آرامشى مطلق در همهجا حكمفرما بود و اين سكون و آرامش، اثرى خاص در روحيه انسان باقى مىگذاشت.
بيابان معروف به كوير نمك كه قسمت مهمى از مشرق ايران را فراگرفته است، تا ارتفاعات مابين پل دلاك و تهران گسترش پيدا مىكند، در اوايل كوير، كاروانسراى متروكى به نام «صدرآباد» واقع شده است. در ارتفاعات دوم اين راه چاپارخانهاى به نام «حوض سلطان» وجود دارد. در اين چاپارخانه پياده شده و زينهاى خود را روى اسبهاى تازهنفس ديگرى گذاشتيم و پس از صرف چند چاى با شتاب از آنجا به راه خود ادامه داديم. اين چاپارخانه نسبتا شلوغ و كاروانى از آن در حال حركت بود، در ميان مسافران كاروان، مردى از كابل افغانستان وجود داشت كه از كابل تا آنجا را با پاى پياده آمده بود و قصد داشت بههمين ترتيب تا مكه پياده برود. ارتفاعات سوم، ميان پل دلاك و تهران گردنهاى داشت، كه راه باريكى از آن گردنه از وسط كوير نمك مىگذشت و به ارتفاعات چهارم مىپيوست، و ما راه ميان اين دو ارتفاع را در مدت نيمساعت پيموديم و با اسبها به كنار رودخانه نسبتا پرآبى رسيديم. در نزديكى راه، پلى وجود نداشت، ناچار با اسبها به آب زده و درحالىكه قسمتى از بدنمان مرطوب و خيس شده بود به آن طرف رودخانه رفتيم. از اينجا راه بهطور مارپيچ از چهارمين ارتفاعات بالا مىرفت و در آن طرف به جلگهاى كه خارج از كوير بود و در گوشه و كنار آن دهكدههايى نمايان است مىپيوست.
از وسط بزرگترين اينروستاها كه چاپارخانهاى هم داشت و «كنارهگرد» ناميده مىشد گذشتيم، تا اينجا در حدود 13 فرسخ راه پيموده بوديم. در اين چاپارخانه در حدود يك ربع استراحت كرديم و دوباره سوار اسبها شده و آخرين قسمت مسافرت بهسمت تهران را طى كرديم. راه، از آنجا به بعد بهطرف پنجمين ارتفاعات كه از همه آنها بلندتر بود امتداد داشت. از بالاى گردنه اين ارتفاعات كه در حدود يك ساعت آن را با تاختن پيموديم جلگه و دشت وسيعى مقابل خود مشاهده كرديم. در فاصله نزديك، چند
روستا و آبادى و در ميان آنها گنبد طلايى حضرت عبد العظيم و در وسط جلگه دورنماى تهران ديده مىشد. و اين جلگه در شمالىترين نقطه به كوههاى پربرف البرز منتهى مىگشت.
مشاهده دورنماى شهر تهران كه براى ما در كشور غريب ايران، وطن دوم شده بود، نيروى تازهاى به بدن خسته و فرسودهمان بخشيد و مهميزها را محكم به پهلوى اسبها زده و به تاخت به سوى تهران حركت كرديم، غروب آفتاب نزديك بود، و اگر شتاب نمىكرديم، پشت دروازههاى شهركه به علت وحشت از حمله تركمنها زودتر از موقع مقرر بسته مىشد، مىمانديم و ناچار مىبايست در روى پل دروازه مىخوابيديم، از اين رو بر سرعت خود افزوديم. شهر نزديك و باز هم نزديكتر مىشد. و سرانجام در لحظات آخر به «دروازهنو» رسيديم و وارد شهر شديم و بلافاصله دروازه پشتسر ما بسته شد.
2- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه آرمينوس وامبرى خاورشناس مجارى (1)سپتامبر 1862 (ربيع الثانى 1279)
آرمينوس وامبرى خاورشناس پرآوازه مجارى، سالها در شهر قسطنطنيه اقامت كرد و در تحقق آرزوى خود براى سفر به ايران و خاصه به تركستان بدون تغيير مذهب، به آموختن شريعت اسلام و زبان فارسى و تركى خاورى پرداخت. آنگاه به سوى ايران رهسپار شد و با سفر به خوى و تبريز و زنجان و قزوين، در لباس درويشى، و اقامت در اين شهرها و توصيف دلچسب وقايع به تهران رسيد، مدتى بعد با هيئت مبدل درويش بغدادى به قم، كاشان، اصفهان و شيراز رفت و پس از اقامت سه ماهه در اين شهرها و بيان حوادث و وقايع آنجا به نحو مطلوب و شيرين به تهران بازگشت. (2)
ذيلا مشاهدات وى را از مسير تهران، شاه عبد العظيم تا قم به نظر مطالعهكنندگان ارجمند، مىرساند:
در لباس قلندران سنى بغدادى در حالىكه انتارى (جامه عربى) تا قوزك پايم مىرسيد و رشته قرمزرنگى به كمر و ماشلاق (كت نفوذناپذير در برابر آب) راهراه سياهى بر دوش داشتم و كفيه (3)تميزى، كه هم مفيد فايده بود و هم پرنقشونگار، بر سر بسته بودم، روز دوم سپتامبر 1862/ يازدهم شهريور سال 1241 ش. از دروازه شاه عبد العظيم تهران را ترك كردم؛ چون برحسب معمول با غروب آفتاب دروازههاى تهران را مىبندند، براى كاروان كوچك ما، كاروانسرايى در خارج از شهر به عنوان ميعادگاه معين شده بود. در اينجا اعضاى كاروان براى اولينبار با يكديگر آشنا شدند.
كاروان ما مشتمل بر قريب سى قاطر باربر، چندتايى سوار و تعدادى ملا و تاجر و اهل صنعت و زوار برگشته از مشهد و من ناچيز مىشد. دو ساعت از نيمه شب گذشته بود كه راه عريض منتهى به شاه عبد العظيم را، مكان فوق العاده با حرمتى كه مردم تهران به زيارت آن مىروند، در پيش گرفتيم. در خلال اقامتم در تهران بارها به آنجا رفته بودم.
شاه عبد العظيم در اثناى روز، خاصه بعد از ظهرها، پر از جنبوجوش و سروصدا
است. در تمام اوقات، جمعى از زنان طبقات عاليه در البسه پرزرقوبرق، كه به سبك مردها بر پشت اسب مىنشينند، و ميرزاها و اعيانها به همراه ملتزمان ركاب بىشمار و گهگاه كالسكهاى اروپايى و معمولا مختص دربار را مىتوان در آنجا مشاهده كرد. البته در آنوقت شب كه از آنجا مىگذشتيم سكوتى آن را در خود پيچيده بود، كه انسان را در ژرفاى انديشه فرو مىبرد. ماه تقريبا چون روز، بر گستره سلسله جبال سمت چپمان و بر گنبد طلا كه در زير آن بقاياى اين جهانى شاه عبد العظيم آرميده بود، نور مىپراكند. پس از آنكه دو ساعت در سكوت راه پيموده بوديم، برخى از اعضاى كاروان با هم انس گرفتند و بر سر خلق آمدند و به گفتگو پرداختند و با نقل لطيفههاى خوش به يكنواختى راه پايان دادند.
در ميان همراهان، سيد جوانى از اهالى بغداد را، كه به عنوان روضهخوان به سفر پرزرقوبرقى به صفحات جنوب مىرفت، به رفيقى برگزيدم. در معناى درست فقط به كسى روضهخوان مىگويند كه تعزيه مىخواند، يعنى در اوصاف حسين [ع] كه در ايران محبوب همگان است به مرثيهخوانى مىپردازد. اينان شيعيان متعصبى هستند و چه بسا نزديكى بيشتر ما به يكديگر، تعجبى را برانگيخته باشد. اما سيد به عنوان ساكن بغداد و تبعه باب عالى [عثمانى] به قدر كافى مشتاق بود تا از آشنايى يك افندى بهرهبردارى كند. مرا به ديگر كاروانيان معرفى كرد و چون شخصى اهل كيف بود و به آسانى مىتوانست از اشعار عزا به آواز اين جهانى و شادتر تغيير لحن دهد بزودى پسند خاطر همه شد و من هم غيرمستقيم از محبوبيت او سود جستم.
چون مىخواستم نزد همسفرانم رفيق راه خوبى قلمداد شوم، نخست با وسواس از هرگونه جدل مذهبى خوددارى كردم، بااينحال انجام اين كار به هيچوجه ساده نبود؛ ايرانيها خيلى علاقهمند به مباحثهاند و با اشتياق با مسيحيان و گبرها و خاصه اهل تسنن بحث مىكنند. شبى باشكوه بود؛ در ايران شبهاى مهتابى هوشرباست. هواى پاكيزه و شفاف، برجستگيهاى شكوهمند كوهساران، وجود خرابهها در تاريكى، سايههاى خيال مانند كاروانى كه پيش مىرود و بالاتر از همه عجايب گنبد پرستاره بالاى سر، تأثير
زايد الوصفى در ذهن مسافرى كه از باختر زمين دوردست به شرق آمده است، برجا مىنهد. با اين همه، بايد گفت بدى راه نيز ناگفتنى بود. ناگزير بوديم راهمان را از ميان قلوه سنگهاى گرد و تيز، چالهها و بريدگيهاى عميق و بستر خشك رودخانهها بگشاييم.
ناهموارى راه چندان بر من تأثير نمىگذاشت. خود را تماما به گامهاى ايمن الاغ مورد اعتماد سپردم و با علاقه شديد هر حركت سيد را مىپاييدم كه با دقت به آسمان پرستاره مىنگريست و درباره هر ستاره قصهاى مىگفت. هريك از كواكب، افسانهاى مخصوص به خود و اثرى نحس يا سعد داشتند و من با روحى كاملا معتقد به نقل عجايبى كه مىگفت گوش مىكردم. مجمع الكواكب «خرس بزرگ» داشت به حاشيه باخترى آسمان پهلو مىزد كه به ارتفاع كريزك [كهريزك] رسيديم كه در شيب دامنه آن آبادى كنارهگرد، نخستين منزلگاه ما واقع بود. پيش از سرازير شدن و هنگامى كه در جانب ديگر كوه پايين مىرفتم، قبل از آنكه انوار ملايم ماه با نزديك شدن سپيدهدم رنگ ببازد، بار ديگر به منظره بديع مهتاب زيبا نظرى افكندم. به مجرد دميدن صبح صادق حسب الرسم تمام كاروان آمدن روز را گرامى داشتند. متدينترين شخص جمع، به اداى اذان مىپردازد و طبعا اينبار قرعه فال انجام چنين وظيفهاى به گردن سيد ما افتاد. در فلق، سپيدهدم صبح وضو گرفته مىشود و پيش از آنكه نخستين شعاع خورشيد، بر تاج كوهها بتابد، كاروان براى خواندن نماز توقف مىكند.
چهارپايان آسوده با گردنهاى خم شده مىايستند و در همان حال مردان پهلو به پهلو در يك خط زانو مىزنند و با چنان حالت تائب و پشيمانى چهره به سوى مشرق [!] مىايستند كه تنها مىتوان آن را نزد مسلمانان مشاهده كرد. هنگامى كه نخستين تابش خورشيد بر مؤمنان بتابد، آنان صداى خود را بلند مىكنند و دعايى شيرين و خوش آهنگ با سرآغاز الله اكبر مىخوانند. در ميان كاروانيان رسم است كه پس از طلوع آفتاب بسته به اينكه شب پيش دير يا زود راه افتاده باشند و اينكه منزلگاه بعدى دور يا نزديك باشد، مسافتى كوتاه يا بلند طى كنند. وقتى به منزلگاه بعد رسيديم تابش خورشيد بىرحمانه بر سر ما مىكوبيد. در كاروانسراى وسيعى نزديك آبادى كنارهگرد توقف
كرديم. مفهوم اين نام «سرحد شن» است زيرا صحراى نمك دشت كوير در خاور اين كاروانسرا گسترده است. اين صحراى سوزان مىبايد مكان خوفناكى باشد زيرا در تمام طول گشتوگذارم در ايران هرگز به شخصى بومى برنخوردم كه در بخش كويرى ميان كنارهگرد و طبس سفر كرده باشد. هر ايرانى كه در خصوص دشت كوير صحبت مىكند هميشه راغب است تا با نقل رديفى قصه رعبآور، كه در هريك از آنها شياطين و ارواح خبيثه نقش واضحى دارند، مستعمان خود را بترساند. افسانه محبوبى كه غالبا بارها تكرار مىشود، قصه شمر قاتل حسين [ع] و دشمن هميشگى شيعيان ايران است، كه چولى (1)و ويرانى اين ناحيه را به او نسبت مىدهند. مىگويند از فرط پشيمانى به اين مكان، كه پيش از آن منطقه آبادى بوده است، پناهنده مىشود، اما دشت ناگهان به صحراى سوزانى بدل مىگردد. ايجاد درياچههاى نمك و مردابهاى ژرفناپذير، نتيجه جمع شدن قطرات عرق بدن او از رنج و عذابى است كه مىكشد. خوفناكترين مكان در اينجا كبيركوه است كه شمر تا امروز هم در آنجا اقامت دارد. بدا به حال مسافر نگونبختى كه در اين ناحيه فريب تابش اغواگر سراب كاذب را بخورد! قصههايى از اين قبيل كه همسفرانم در باب صحراى نمك ايران نقل مىكردند، مرا محظوظ مىساخت.
بلافاصله پس از ورود به كاروانسرا هريك از ما به شتاب در جستجوى سايهبانى برآمديم و ديرى نگذشت همگى به آسودگى مستقر شديم. در چند مورد جمع مسافران، اقامتگاهى با ظاهر پرجنبوجوش و زنده فراهم كردند. در همان حالى كه ستوران كاه جو را مىجويدند، ايرانيها نيز به تهيه غذا پرداختند. توانگرها نوكران خود را واداشتند تا پشت و شانه آنان را مشتومال دهند و اعضاى بدن خود را به دستشان سپردند كه آنقدر بكشند تا صداى تق كند؛ مقصود آشكار از اين كار منحصربهفرد، تمدد بدن بود. پس از استراحت مختصرى صبحانه خورديم و باز هم بىدرنگ دراز كشيديم. كاروان خستگى سفر را در اثناى روز از تن بيرون مىكند و با تاريكى غروب به راه ادامه مىدهد. چهارپايان نيز چنين احوالى دارند. با رسيدن غروب مردان و ستوران قوت خود را باز مىيابند و در همان كه عدهاى به قشو و تيمار چهارپايان مىپردازند
1) چول: به اول مضموم، به معنى بيابان ريگزار و جايى كه آدمى در آن نباشد و كم عبور كند. (فرهنگ آنندراج)
تعدادى نيز به تهيه پيلر [پلو] (غذايى مركب از گوشت و برنج) مىپردازند. شام را ساعتى قبل از حركت مىخورند. خورد و خواب درويش بهتر از هركس ديگرى است، زيرا هنوز كاروان به منزل نرسيده كه او بدون توجه به ديگران فورا به استراحت مىپردازد و هنگامى كه برخاستن بخار معطر ديگچه، طبخ شام را اعلام كرد او كشكول خود را برمىدارد و سرحال با فرياد «يا هو، يا حق» آن را به دور مىگرداند. از هركسى چند لقمه مىگيرد و اين ملغمه جوراجور را بههم مىآميزد و با اشتهاى كامل مىبلعد.
شرقيها مىگويند: «او هيچ با خود برنمىدارد، غذايى نمىپزد، بااينحال چيزى براى خوردن دارد؛ آشپزخانهاش را خدا فراهم مىكند.»
براى رسيدن به منزلگاه بعدى ناگزير شديم تمامى طول صحراى سوزان را طى كنيم.
سكوت شب در اين برهوت دوچندان سنگين است و تا چشم مسافر كار مىكند نقطهاى براى استراحت نمىيابد. تنها اينجا و آنجا تودهاى از ستونهاى شن را مىتوان ديد كه باد آنها را آورده و همچون بسيارى از اشباح تيرهرنگ از مكانى به مكان ديگر مىخزند.
تعجب نكردم كه آدمهاى خجول و سادهلوح اين سايههاى متحرك را نتيجه خشم ارواح خبيثه مىپندارند. به نظرم رسيد همسفرم جزء مردم خرافاتى است، زيرا عبايش را محكم به خود پيچيده و از متراكمترين بخش كاروان آنى جدا نشد و اگر دنيا را به او مىدادى حاضر نبود به سوى گسترده وسيع صحراى مشرق نظر كند.
حدودهاى نيمه شب بود كه صداى زنگولههايى به گوش رسيد، در پاسخ پرسو جويم كه معناى آن چيست به من گفتند صداى زنگ كاروانى است كه ساعتى قبل از ما حركت كرده و اكنون پيشاپيش ما مىرود. به سرعت حركتمان افزوديم تا به كاروان برسيم هنوز به يك صد قدمى آنها نرسيده بوديم، كه بوى زننده تحملناپذيرى، همانند تعفن اجساد، هوا را پر كرد. ايرانيها كه سبب اين تعفن مسموم را مىدانستند به آرامى بر شتاب قدمها افزودند؛ هرچه نزديكتر مىشديم بوى تعفن بيشتر مىشد. ديگر نتوانستم مانع كنجكاويم شوم به نزديكترين رفيق راه رو كردم و بار ديگر پرسيدم اين چيست؟ ليكن جواب تند و كوتاه او كه مىگفت «عجله كن، عجله كن، اين كاروان مردگان است» حكايت
از نگرانى عميق او مىكرد. اين خبر كفايت كرد كه بر حيوان خسته زير پايم فشار بياورم تا با سرعت بيشترى پيش رود. لحظاتى بعد با ديگر رفقايم به آن كاروان رسيديم. كاروان حامل مردهها شامل حدود چهل حيوان، اسب قاطر، بود كه سه تن عرب آن را مىبردند.
بار قاطرها تابوت بود و ما كاملا سعى كرديم تا از اين دسته دورى كنيم. با گذشت از كنار سوارى كه به نظر قافلهسالار مىرسيد لمحهاى بر چهرهاش، كه نگاه كردن به او ترسناك بود، نظر كردم. بينى و چشمانش در پارچهاى پنهان بود و بقيه صورت كبود شده كمرنگش در زير نور ماه به نظر هولناك مىرسيد. بىپروا از وجود بوى بيمارىزا به كنار قافلهسالار راندم و مقصود خاص سفر او را جويا شدم: مرد عرب گفت ده روز است كه سفر مىكند و بيست روز ديگر طول مىكشد تا اجساد مردگان را به كربلا، جايى كه عاشقان حسين و مؤمنان در آنجا آرزوى خواب ابدى دارند، برساند. چنين رسمى در سراسر ايران جارى است؛ و هركس كه بتواند هزينه اين كار را بپردازد، حتى اگر در منطقه دوردست خراسان باشد، مىتواند ترتيبى دهد كه بقاياى جسدش را به كربلا حمل كنند تا در خاكى دفن شود كه امام محبوب او آرميده است. گاهى دو ماه طول مىكشد تا جسد به مقصد برسدد. هر قاطر چهار تابوت مىبرد؛ حمل آنها در طول زمستان كارى نسبتا بىزيان است، اما در هواى سوزان ايران هم بر انسان و هم بر حيوانهاى باركش تأثير مرگبارى مىنهد.
در فاصلهاى از كاروان نگاهى به پشتسر و به كاروان عجيب حمل مردگان انداختم.
چهارپايان با بار غمانگيز خود، تابوت بر پشت ظاهرا سعى داشتند تا منخرين خود را در سينههايشان پنهان كنند؛ در حالىكه سواران به فاصله دورى از چهارپايان مىراندند، با فريادهاى بلند آنها را وامىداشتند تا بيشتر شتاب كنند. ديدن اين منظره در هرجاى ديگر هم اثر عميقى از وحشت برجا مىگذارد؛ اما رؤيت آن درست در دل بيابان، در ساعت مرده شب و در نور رنگ پريده ماه، چيزى است كه جسورترين انسان هم نمىتواند از ضربه خوف و هراس آن در امان بماند.
سه روز مىگذشت كه اعضاى كاروان كوچك ما به اتفاق سفر مىكردند و اين مدت
كوتاه براى ايجاد پيوند عميق دوستى و حس رفاقت ميانشان كفايت مىكرد. البته هيچيك از آنان كوچكترين سوءظنى نبرد كه اروپاييم و كمترين تماس با من لباسشان را نجس مىكند و غذا خوردن با من در يك بشقاب گناه كبيرهاى براى آنان است. در نظر ايشان افندى اهل قسطنطنيه و مهمان سفارت عثمانى بودم كه اشتياق مرا واداشته بود تا سفر كنم و اكنون براى ديدن اصفهان و شيراز با عظمت و بهشتآسا مىرفتم. به سرعت با اكثر همراهان دوستى برقرار كردم، اما در عين حال برخى از سرسختترين شيعيان كاروان در بزرگ كردن اشتباهات مذهبى آدمى مثل من مصرّ بودند. خاصه مردى كفاش، كه دستار سبز بلند او نشان مىداد از اعقاب على [ع] است، بيشتر به من مىپيچيد. اعضاى ديگر كاروان كه طبعى ملايمتر داشتند در چنين مواقعى سعى مىكردند صحبت را به مسير ديگرى منحرف كنند. با اين همه ديرى نمىگذشت كه رفيق واعظم كمكم موضوع مورد علاقه خود را گرم مىكرد و عنان را به دست مىگرفت و به گفتار فرحبخش مىپرداخت.
در چهارمين روز سفر، نخستين منظره قم با گنبدهاى سبز رنگش پيش چشم ما نمودار شد. اينجا شهر مقدس زنان ايرانى است، زيرا مدفن ابدى فاطمه [معصومه س] خواهر امام رضا [ع] به همراه چهار صد و چهل و چهار پارساى ديگر است. او در آرزوى ديدار برادر از بغداد به مشهد سفر مىكند، ليكن در سر راه خود در قم بيمار مىشود و رحلت مىنمايد. قم مثل كربلا مكان دلخواه مدفن زنان ايران است كه مىشود جنازه آنها را از سراسر مناطق ايران به اينجا آورد. اين شهر صيت ديگرى هم دارد كه كمتر غبطهآور است و آن هم مكان امن خطاكارانى است كه از مزيّت بستنشينى آن سود مىجويند.
اگر فرد گناهكار از چنان بختى برخوردار باشد تا از دست جلاد بگريزد و خود را به ميان ديوارهاى مقدس آن برساند از هر نوع مجازات در امان مىماند.
تمام اعضاى كاروان ما مشتاق ديدار قم بودند، برخى مىخواستند به عنوان زائر توبهكار به زيارت بروند، تعدادى نيز مايل بودند خريد كنند و به امور شخصى بپردازند.
نرسيده به شهر قم، در اطراف آن مانند ساير مكانهاى زيارتى، اينجا و آنجا كپههاى كوچك سنگ ديده مىشد كه با دستهاى زائران متدين، همراه با زمزمه دعاهاى مقدس
بالا آمده بود. در نقاط پراكنده هم درختچههايى به چشم مىخورد كه بالتههايى از انواع پارچه رنگارنگ مزين شده بودند. همه اشتياق دارند تا اثرى از مراتب اخلاص خويشتن را در اطراف اين شهر بر جا نهند؛ تعدادى مايلند بر كپهها، سنگ بگذارند و بعضى نيز به نشانه پارسايى تكهاى پارچه مىبندند. گفته مىشود در ايام گذشته رسم ديگرى رايج بوده، تا مسافران بتوانند اكرام خالصانه خود را نشان دهند- هر گذرندهاى مىتوانست در پوست درختان كنار جاده ناخن فرو كند. من نيز پياده شدم و شرابه ابريشمينى از كفيهام را بر درختچهاى آويزان كردم. چه مجموعه جالبى از پارچههاى سراسر دنيا در اينجا بود! اين بوتهها نمايشگاهى بودند از بافتههاى دستى گرانقيمت هند و كشمير، پارچههاى بافت انگلستان و امريكا، پارچههاى پشمى رويه خوابدار ارزان قيمت و كتان زمخت بافت صحراگردان تركمن و قبايل عرب و طوايف كرد. گهگاه نيز چشم انسان بر شالى نفيس آويخته بر شاخه درختچهاى مىافتاد كه بىترديد حكايت از تقواى شديد زائر گذرندهاى مىكرد؛ شال از دستبرد كاملا مصون است، كسى جرأت نمىكند به آن دست بزند، زيرا برداشتن اشيائى كه نشانه ايمان است، سياهترين نوع دزدى محسوب مىشود.
پيش از ورود به شهر مىبايستى از كنار گورستانى با ابعاد فوق العاده، تقريبا به درازاى دو ميل انگليسى بگذريم. بااينحال همسفرانم كه مرا از وسعت آن متعجب ديدند، اطمينان دادند به لحاظ اندازه با قبرستان كربلا (1)قابل مقايسه نيست. سرانجام به قم رسيديم؛ كاروان ما در كاروانسرايى در دل بازار بار انداخت. و با خوشحالى فهميدم قرار است دو روز در اينجا استراحت كنيم.
به عنوان زائرانى مؤمن هيچ فرصت استراحت به خود نداديم و اندكى بعد از ورود شستشو كرديم و گرد و غبار از لباس زدوديم و به سوى مرقد مطهر رو آورديم. هيچ اروپائى پيش از من داخل اين مكان امن را نديده، زيرا هيچ قدرتى در روى زمين نمىتواند اجازه دخول فرنگيها را به دست آورد.
سيدهاى فراوانى كه متوليگرى زيارتگاه «نخستين جده» خود را به عهده دارند در
1) Kerbek .
صحن بيرونى درختكارى شده، مجتمع مىشوند. بر فراز مركز صحن درونى، گنبدى طلاكارى ديده مىشود. براى رسيدن به در صحن، بايد از دروازه پله مرمرى گذشت.
زوار در نخستين پله، كفشها را بيرون مىآورند، سلاح و چوب دستى آنها را مىگيرند و تا مرمر پاشنه در را نبوسند اجازه دخول ندارند. بيننده از شكوه و جلال درون صحن حيرتزده مىشود. مقبره در ميان ضريح محكمى قرار دارد كه از ورق نقره ساخته شده و هميشه فرش گرانبهايى آن را مىپوشاند. لوحههاى محتوى زيارتنامه بر ديوار آويزان است كه زائر يا خود مىخواند، يا يكى از سيدهايى كه آنجا پرسه مىزند براى او مىخواند. از داخل صحن صداى فرياد و تلاوت و گريه و ناله و درخواست صدقه بلند است. ليكن اين غوغاى فوق العاده مانع آن نمىشود تا شمار فراوانى از زوار ديندار و مخلص پيشانى خود را بر ميلههاى سرد ضريح نگذارند و به مقبره خيره نشوند و زير لب آهسته دعا نخوانند. من خاصه نتوانستم از تحسين اشياى گرانبها و ارزشمندى كه مزين به مرواريد و الماس و سلاحهاى طلاكوب بود و بر سر مقبره حضرت (1)فاطمه [س] به عنوان هديه نذرى نهاده شده، خوددارى كنم. البسه بغدادى كه بر تن داشتم سبب مىشد تا بعضى از شيعيان متعصب نگاههاى تند بر من بيندازند ليكن به يمن لطف همراهانم هيچ ناراحتى متوجهم نشد. زوار غالبا از مدفن فاطمه به ديدن مقابر برخى از اكابر دنيوى مىروند. من نيز در پى رفقايم بر سر مدفن فتحعلى شاه و دو پسرش، كه به اين يا آن دليل مخصوصا مورد توجه مؤمنان است رفتم، سنگ او از خالص ترين نوع مرمر سفيد است كه تصاوير آنها را با هنرمندى از همين سنگ به نحو برجسته حك كردهاند.
پس از پايان اعمال اخروى احساس آزادى كرديم تا به شهر بازگرديم و ديدني هاى جالب آن را تماشا كنيم.
اينجا نيز مانند هرجاى ديگر اولين مكان بازديد همان بازار است. درست در فصل ثمر ميوه بوديم و تمام بازار پر از هندوانه بود كه در همه ايران مقبول همگان است. در طول پاييز هندوانه تقريبا غذاى انحصارى بخشى از مردم ايران بهشمار مىرود و از آب هندوانه اكثرا به عنوان داشتن خاصيت طبى براى بيمارى استفاده مىكنند. بازار قم نه
1) مؤلف كلمهSaint به مفهوم مقدس يا مقدسه را آورده است. مترجم
تنها براى وفور هندوانه خوشطعم قابل توجه است كه براى داشتن سفالينه متنوع هم معروف است؛ مخصوصا از رس كوزهگرى اين شهر مقدس نوعى سبوى گردن دراز مىسازند كه ارزش تجارى فوق العاده دارد. همچنانكه در بازار مىگشتم و هرچيزى را با دقت وارسى مىكردم، تصادفا جلوى دكان رنگرزى ايستادم كه پارچه موسلين رنگ مىكرد. اين صنعتگر ايرانى پارچه خامى را جلوى خود پهن كرده بود و باخبرگى و با كمك قالبهاى نقشه، كه آن را ابتدا در ظرف رنگ آبى فرو مىبرد و بعد قالب را با تمام نيرو بر پارچه فشار مىداد، به آن نقش مىزد. چون مشاهده كرد به تماشاى كارش مشغولم، برافروخته، به من رو كرد و به تصور اينكه فرنگى هستم گفت: «از چنگ پارچههاى پنبهاى شما خلاص خواهيم شد، بزودى ان شاء الله تمام حيلههاى تجارت شما را ياد مىگيريم؛ مىدانم وقتى ايرانيها توانستند پارچههاى فرنگستان را نپوشند، شما به گدايى نزد ما مىآييد.»
در سومين روز ورودمان از قم راه افتاديم و پس از عبور از چندين محل كوچك، كه چيز ارزشمندى براى ديدن نداشتند و با دو روز سفر خستهكننده به كاشان رسيديم.
3- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه مادام ديالافوا (1)ژوئيه اوت 1881 (شعبان و رمضان 1298)
مارسل ديالافوا مهندس و باستانشناس معروف در سال 1881 ميلادى به هزينه شخصى از راه تركيه و قفقاز به ايران آمده و مدت يك سال در تركيه و قفقاز و شمال و مركز و جنوب ايران و بين النهرين به مطالعه ابنيه تاريخى قديم و جديد پرداخته است و پس از مراجعت به فرانسه در سال 1884 دوباره به ايران برمىگردد و مدتها در اين كشور مشغول حفارى و كاوش مىشود و اشياى آنتيك نفيس زيادى از زير خاك بيرون مىآورد، از آن جمله است كاشيهاى سربازان جاويدان و كاشيهاى تزيينى دوران هخامنشى كه فعلا زينتافزاى موزه لوور پاريس است. (2)
... رسيديم به لوور، پياده شديم، ديركتور لوور كه اسمش اين است [Kaempfeh[ آمد جلو افتاد، رفتيم، زير اين عمارت لوور يك مرتبه است كه آنجا مجسمههاى سنگى زياد گذاردهاند و از آنجا پله مىخورد، مىرود به عمارت، از آن پلهها بالا رفتيم، داخل عمارت شديم، عمارت لوور و اسبابهاى آنجا معروف است و همهكس مىداند، مستغنى از تعريف است، امروز هم مىخواستيم اسبابهاى ديالافوا را ببينيم كه از شهر سوس كه شوشتر باشد بيرون آورده است ببينيم. مادام ديالافوا آمد جلو، او را ديدم، همانطورى كه در چند سال قبل به تهران آمده بود و لباس مردانه پوشيده بود، حالا هم لباس مردانه پوشيده بود، هيچ عادت به لباس زنانه ندارد، هميشه لباس مردانه مىپوشد، فارسى هم خوب حرف مىزد، در اين مدت كه تهران بود ياد گرفته است. خود ديالافوا كه تهران بود لاغر و زرد و ضعيف بود، حالا كه او را ديدم حال آمده خوب شده است.
خلاصه از يكى دو اطاق رد شده، داخل اطاقى كه اسبابهاى ديالافوا بود شديم، اگرچه اسباب زيادى نياورده است، ولى اينكه آورده است خوب است، صورت سربازهاى دارا آورده، سنگهاى بزرگ كه آنوقت ستون عمارت دارا بوده و تمام را حجارى كرده بودند و شكل گاو داشت آورده بود و از اين قبيل، خيلى چيزهاى خوب بود، همه را تماشا كرديم. قدرى شربت غوره آنجا حاضر كرده بودند خورديم و آمديم اطاقهاى ديگر ......
ر. ك. روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر سوم فرنگستان، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، 1371) ص 197.
بارى مادام ديالافوا هم در اين مسافرتها با شوهر خود همراه بوده است، اين زن فاضله از هنگام حركت از فرانسه تا موقع مراجعت به آنجا، وقايع روزانه مسافرت و نتيجه مشاهدات و تحقيقات و مطالعات شوهر خود را مشروحا يادداشت كرده و به صورت كتابى منتشر كرده است. (3)
ذيلا خاطرات مادام ديالافوا را از سياحت قم به نظر مطالعهكنندگان گرامى مىرساند:
20 ژويه [1881] [23 شعبان 1298]- در اين مسافرت راهنماى ما سرتيپ عباسقلى خان آجودان نايب السلطنه است. ديروز عصر از تهران حركت كردهايم. روز ميزان الحراره درجه چهل را نشان مىدهد ولى در شب به تدريج تنزل كرده و به درجه دوازده مىرسد. البته اين نوع تغيير فوق العاده هوا تحملناپذير و زيانآور است.
يك نفر ماژور اتريشى پير هم با پسر خود از همسفران ماست. اين ماژور براى تربيت قشون به ايران آمده و در مدرسه دولتى هم (4)درس حشرهشناسى به زبان فرانسه مىدهد.
اما زبان ما را بسيار بد تلفظ مىكند و چون شاگردانش مطالب او را نمىفهمند معلم و شاگرد باهم ساختهاند، او نيز مىخواهد به ساوه رفته، از دوست خود بارون اتريشى كه فعلا حاكم ساوه است ملاقاتى كرده و راجع به تجارت اتريش مطالعاتى بكند.
در موقع ظهر كاروان در زير اشعه آتشبار آفتاب به قلعه پيك رسيد (5)، سرتيپ امر كرد كه ما را به خانه سلطان فوج ببرند.
سلطان خانه خوبى داشت، تالارى كه ما در آن وارد شديم دوبادگير داشت و جريان
1) برگرفته از سفرنامه مادام ديالافوا در زمان قاجاريه، ترجمه بهرام فرهوشى (تهران: كتابفروشى خيام، 1361، چاپ دوم، تلخيص شده) ص ص 166- 189.
2) هشت سال بعد از اين سفر مادام ديالافوا به ايران، يعنى در سال 1306 ه. ق ناصر الدين شاه براى سومين بار به فرنگستان سفر مىكند، هنگام اقامت و سياحت در پاريس، زمانى كه موزه لوور را مورد بازديد قرار داده در خاطرات روز جمعه 4 ذيحجه 1306 خود چنين مىنويسد:
3) همان، مقدمه مترجم.
4) مقصود نويسنده مدرسه دار الفنون است (مترجم).
5) گويا مقصود مأمونيه باشد زيرا كه در خلاصه اين فصل نام آن را ذكر مىكند (مترجم).
هوائى اتصالا، از تالار عبور مىكرد. بادگيرها بطور قرينه در تالار ساخته شده و هوا را فوق العاده خنك مىكردند و مثل اين بود كه ما در آب سرد فرورفته باشيم. نوكران بلافاصله چاى آوردند و سلطان از ما پذيرائى خوبى كرد.
21 ژويه [24 شعبان]- پس از يك روز استراحت كاروان شبانه به راه افتاد و در بيابان خشك و لميزرعى راه مىپيموديم. كمكم منظره تغيير يافت و شكافهاى عميقى در زمين پيدا شد كه با زحمت از آنها عبور كرديم. نصف شب به كاروانسراى خرابهاى رسيديم كه مىگفتند مأمن دزدان است و مكرر كاروانيان را لخت كردهاند. اخيرا پانزده نفر راهزن را قشون دولتى در اينجا محاصره كرد و آنها شجاعانه از خود دفاع كردند و چندين نفر از سربازان دولتى را كشتند. سرتيپ عباس قلى خان با اينكه صاحبمنصب شجاعى است محض احتياط به اين خرابه نزديك نشد.
چون كمى از كاروانسرا فاصله گرفتيم ناگهان ديديم كه سرتيپ شجاع به تاخت پرداخت. من هم در دنبال او رفتم، از دور دو نفر دهقان ديده شدند كه چند قاطر در جلو داشتند سرتيپ تيرى بهطرف آنها خالى كرد، دهقانان بيچاره متوحش شده با تمام نيروئى كه داشتند با سرعت فرار كردند و قاطرها هم ايستاده مشغول خوردن علفهاى خشك بيابان شدند و چون معلوم شد كه اينها راهگذرند و دزد نيستند صدا كرديم و به آنها اطمينان داديم، ولى آنها به خيال اينكه ما راهزن هستيم به فرار خود ادامه مىدادند و با اينكه فاصله زيادى گرفتيم باز هم جرئت برگشتن و بردن قاطرهاى خود را نداشتند.
البته سرتيپ از اين حركت به خود مىباليد و تصور مىكرد كه با اين عمل ما را از شر دزدان خلاص كرده است.
بارى پس از مدتى سفيده بامدادى طلوع كرد. وحشت تاريكى و چرت زدن برطرف گرديد و سرتيپ يكى از سواران جلودار را فرستاده تا به تاخت رفته و حاكم ساوه را از ورود ما آگاه كند.
تقريبا سه ساعت بعد گردوغبارى از دور مشاهده كرديم و معلوم بود كه اردوئى به استقبال ما مىآيد! اسبان بر سرعت افزوده و اتصالا شيهه مىكشيدند و بالاخره دو اردو
بههم رسيدند. مدت شش ماه است كه نايب السلطنه يك نفر اتريشى را به حكومت ساوه منصوب كرده است. اين بارون اتريشى ملبس به لباس اروپائى است ولى شكوه و جلال حكام ايرانى را كاملا تقليد كرده است. بىمناسب نيست كه در اينجا خواننده را به طور اختصار با زندگانى و تجمل حكام و اشخاص متنفذ ايرانى آشنا كنم.
هريك از وزرا و حكام يك عده فراش در اطراف خوددارند كه بايد در مسافرت چادر بزنند و داخل آن را مفروش سازند و به نگاهدارى آن بپردازند. اشخاص ديگرى هم هستند كه بايد كارهاى مخصوصى انجام دهند.
در رديف اول بايد منشىها و ميرزاها را قرار داد كه شغلشان خواندن و نوشتن مراسلات رسمى است. اين دسته مردمان آرام و ساكتى هستند، هيچوقت مسلح نمىشوند و بهجاى شمشير، قلمدان دراز و لوله كاغذى در لاى شال خود قرار دادهاند.
در رديف دوم ناظر و كاركنان او هستند كه بايد خوراك براى آقا و همراهان او فراهم نمايند. ناظر اشخاص متعددى را تحت فرمان دارد از قبيل آشپز و آبدار و قليانچى آبدار موظف است كه در مسافرت آب خنك و مشروبات همراه داشته باشد و قلياندار كه معمولا مرد سبيل كلفتى است، بايستى منقل آتش و چنته قليان را به زين اسب بياويزد و در موقع لزوم، در سر سوارى قليان براى ارباب درست كند.
يك نفر هم كبابچى نام دارد كه گوشت را خرد كرده و در ماست و پياز و ادويه نگاه مىدارد و هر وقت ارباب مايل به خوردن كباب باشد، فورا براى او حاضر مىكند. اين شخص را نبايد در رديف آشپزان قرار داد، زيرا كه در نزد ارباب مقام خاصى دارد و بسا مىشود كه مانند امين السلطان به وزارت هم برسد، ولى آشپز هيچوقت ترفيع مقام پيدا نمىكند و هميشه بايد مواظب ديگ پلا و خورش باشد.
در هنگام مسافرت ارباب يا گردش او، هريك از مستخدمين خورجينى به ترك اسب مىبندد و لوازم كار خود را در آن جاى مىدهد تا بتواند در موقع لزوم به اداى وظيفه پردازد. تشكيلات آنها بسيار منظم است. آبدار جعبه مخصوصى براى سماور و استكان نعلبكى و قورى دارد كه آن را هزار پيشه مىگويند و قليانچى هميشه چليك پر از آبى در
پهلوى اسب آويخته دارد. كبابچى هم گوشت و سيخ و لوازم كباب را در ترك اسب مىبندد. فراشان هم در موقع حركت چادرها را جمع كرده بار قاطر مىكنند و خودشان هم در بالاى بار مىنشينند.
بارى پس از آنكه دو اردو بههم رسيدند مراسم معرفى به عمل آمد و تعارفات لازمه مبادله شد. هردو اردو يكى شده به راه افتاد و پس از طى مسافتى منظره قلعه مستحكم ساوه پديدار گرديد. شهر در جلگه پستى واقع شده و بهطورىكه اهالى نقل مىكردند، اينجا در قديم درياچهاى بوده كه در موقع تولد پيغمبر اكرم (ص) خشك شده است و چنانكه مىگفتند طاق كسرى هم در همان زمان بشدت تكان خورده و روبه خرابى گذارده است.
بههرحال چون به دروازه نزديك شديم، فراشان زيادى را از دور ديديم كه روى زمين نشسته و تكيه به ديوار داده بودند. به محض ورود ما بلند شده و دو قطار تشكيل دادند و پياده در جلو به راه افتادند و چماقهاى خود را حركت مىدادند تا جمعيت تماشاچى عقب بروند و پيوسته فرياد مىكشيدند: برو ... سرپا .... خبردار .... دور شو .... ما هم با اين ترتيب مجلل آهسته راه مىپيموديم و جمعيت را مىديديم كه از جلوى چماق فراشان فرار مىكنند ولى از چهره آنها پيدا بود كه نسبت به اروپائيان نظر خوبى ندارند و مهر و ملاطفتى به آنها نشان نمىدهند. يك علت ديگر هم در كار هست كه از ما خوب پذيرائى نمىكنند و آن اين است كه مىدانند سرتيپ عباس قلى خان براى جمعآورى ماليات آمده است.
بارى هنگامى كه اردو به دار الحكومه رسيد، قصابى با عجله، گوسفند سياهى را جلو آورد و فورا سر آن را بريده به يك طرف راه انداخت و تنه را بهطرف ديگر، تا اردو از ميان آنها عبور كند. عمل قربانى كردن در حين ورود شخص محترمى در ايران سابقه تاريخى دارد. سرتيپ با تكان دادن سر به قصاب اظهار امتنان كرد و از اسب پياده شد و از پلههائى كه دم درب عمارت بود بالا رفت. ما نيز برحسب دعوت بارون حاكم بالا رفتيم و روى صندلى نشسته به تماشاى جمعيت پرداختيم كه آنها هم براى تماشاى ما ازدحامى
داشتند.
23 ژويه [26 شعبان]- امروز سرتيپ ما را به ديدن شهر سرافراز فرمود. شهر ساوه كرسى ولايتى بوده كه به چهار ناحيه تقسيم مىشده و داراى يكصد و بيست و هشت قصبه و قريه بوده است، ولى امروز اغلب آنها خراب و خالى از سكنه مانده است در قسمتهائى كه به وسيله قنات يا رودخانه مزدغان (1)مشروب مىشوند و زمين هم حاصلخيز است پنبه و برنج و گندمهاى بسيار عالى به عمل مىآيد كه به تهران مىبرند.
24 ژويه [27 شعبان]- از وقتى كه ما وارد ساوه شدهايم، عباس قلى خان كاملا سرگرم كار شده و تفتيشاتى مىكند. از عمليات او من به فكر دوره شاهان هخامنشى افتادم كه با مسافرت من براى تحقيق ابنيه و آثار تاريخى آنها مناسبتى دارد.
اگر قرون عديدهاى گذشته و اگر دوران عظمت و اقتدار ايران باستانى كاملا رو به انحطاط گذارده و صورت افسانه مانندى به خود گرفته است هنوز ترتيب ادارى كشور ايران شباهتى به زمان قديم دارد.
26 ژويه [29 شعبان]- توقف ما در ساوه دو روز طول كشيد. مارسل براى اينكه وقت تلف نشود به دهكده سبزآباد رفت كه يك فرسخ از سد ساوه فاصله دارد و امر كرد كه مستخدمين اردوى ما را در كلبههاى گلى چند نفر دهقان كه پرستار انارستانى هستند بزنند.
اين انارستان تازه ايجاد شده و در پهلوى يكى از شعب رودخانه واقع است و درختان جوان آن هنوز آن اندازه سايه ندارند كه ما را از اشعه آفتاب محفوظ نگاهدارند. قبل از طلوع آفتاب ما مىرويم در كنار سد و مشغول مطالعه و نقشهبردارى مىشويم.
27 ژويه [30 شعبان]- در اينجا حرارت هوا تحملناپذير است و ما در زندگانى به اشكالاتى برخوردهايم. رتيلهاى درشت از هر طرف در جستوخيز هستند. آذوقه ما هم نزديك به اتمام است.
28 ژويه [اول رمضان 1298]- شب گذشته من خوب خوابيدم اما صبح احساس كردم كه حشرهاى پايم را گزيده است و چون دردى نداشت به ورم آن اعتنائى
1) مزدقان
نكردم.
ما تصميم گرفتيم كه شب حركت كنيم و من دستور دادم كه قاطرها را حاضر كنند. اما متأسفانه جواب دادند كه سرتيپ قاطرها را به تهران فرستاده است كه بيكار نمانند و كرايهاى بياورند و ممكن است از ساوه قاطر تهيه كرد، ولى پسفردا ماه رمضان شروع مىشود و قاطرچيان در سه روز اول ماه مبارك مسافرت نمىكنند. بالاخره از عباس قلى خان كسب تكليف كرديم گفت: مفرشها و اسبابهاى عكاسى را بر شترى كه در اينجا هست بار كنيد و بقيه را به بستههاى چهل كيلوگرمى تقسيم كرده بار الاغ كنيد و برويد. شترى كه حاضر بود خيلى پير بود و بيش از سه فرسخ نمىتوانست در روز راه برود. الاغها هم خيلى كوچك و به اندازه سگهاى درشتى بودند، اما يك خوشبختى داشتيم و آن اين بود كه دو اسب را كه با آنها به سد مىرفتيم نبرده بودند، ناچار الاغهائى كرايه كرده و سوار بر اسبان شديم و با انارستان خداحافظى كرديم و بهطرف قم روى آورديم سرتيپ مرحمت كرده يك سرباز سوار هم ملتزم ركاب ما نمود.
31 ژويه [4 رمضان]- امشب به من بسيار بد گذشت، هيچ در خاطر ندارم كه در مسافرتها به اين اندازه متحمل رنج و خستگى شده باشم. الاغها نمىتوانستند با قدم اسبان حركت كنند و ما ناچار بوديم پيوسته توقف كنيم تا برسند. اسبان چهار روز استراحت كرده و داراى نيروئى شده بودند و نگاهداشتن آنها زحمت داشت. طرف نصف شب به واسطه خستگى زياد خواب بر ما غلبه كرد، وقتى كه چشم باز كردم هوا روشن شده بود و تعجب كردم كه چگونه در اين زمين سنگلاخ افتاده بودم.
ناگهان صداى زنگوله الاغها به گوش رسيد. الاغداران رسيدند و گفتند زودتر سوار شويد، نبايد تا منزل مسافت زيادى داشته باشيم. من گفتم ديروز شنيدم كه از سد تا آوه هشت ساعت راه بيشتر فاصله نيست. ما تمام شب را راه پيمودهايم و معلوم نيست چه وقت به منزل خواهيم رسيد يكى از الاغداران گفت ما مدتى شب در دنبال شما آمديم و به جستجوى شما پرداختيم و راه را گم كرديم بههرحال بايد رفت البته به جائى خواهيم رسيد.
مارسل به قطبنما نگاه كرد و به فراست دريافت كه ما بايد بهطرف جنوب شرقى برويم بنابراين به چارواداران امر كرد كه در همان امتداد بروند. پس از يك ساعت راهپيمائى ديوارهاى خراب دهكدهاى از دور نمايان شد، چاروادارها از ديدن آن خوشحال شده و اطمينان پيدا كردندد كه به منزل رسيدهاند.
من نيز از ديدن اين خرابهها شاد شدم زيرا كه از كشمكش با اسب و خوابيدن روى قلوه سنگها احساس مىكردم كه ستون فقراتم شكسته شده و پاهايم خرد شدهاند.
جراحت پا هم وسعت يافته و درد شدت كرده است و خلاصه آنكه قواى خود را به كلى از دست دادهام:
بالاخره پس از سيزده ساعت راهپيمائى الاغداران محوطه آوه را به ما نشان دادند. من به خيال افتادم كه زودتر به منزل رسيده در گوشهاى بيافتم، بنابراين آخرين توانائى خود را به كار انداختم و به اسب ركاب زدم و با مارسل و حسين سرباز به اول قصبه آوه رسيديم. در مدخل قصبه، پيرمردان ريشقرمز روى سكوى گلى نشسته و كنفرانسى داشتند و براى منزل، جائى را در خارج از آبادى به ما نشان دادند. اينجا باغ تازهاى بود و درختان آن قابل سايهاندازى نبودند خيال منزل كردن در اين مكان آن هم در وسط آفتاب سوزان، حزن و يأس فوق العادهاى در من ايجاد كرد. خوشبختانه حسين سرباز به اين پيرمردان گفته بود كه اينها مهندسين فرنگى هستند كه به امر شاه براى تعمير سد ساوه آمدهاند. از شنيدن اين خبر پيرمردان بلند شده و با هيجان و حرارتى از ما پرسشهائى مىكردند. مارسل گفت: فقط اراده شاه كافيست تا اين دشت وسيع مشروب گردد.
اين مردم كه تا لحظه قبل با قياقه عبوسى به ما نگاه مىكردند اكنون خوشروئى و محبت فوق العادهااى نسبت به ما بروز ميدهند و براى تندرستى ما دعا مىكنند و حتى لباس ما را گرفته و مىبوسند و مىگويند خداوند شما را براى نجات ما فرستاده است.
البته ما در هر پنج نوبت نماز دعا خواهيم كرد كه خداوند بلا را از جان شما دور كند.
بسيار خوشآمديد قدم شما روى چشم همه ماها باشد، خواهشمنديم بر ما منت گذارده
و به كلبههاى ما فرود آييد و ما را سرافراز فرماييد. يكى از آنها كه به نظر مىآمد محترمتر از ديگران است جلو افتاد و در خانهاى را باز كرد. ديگران هم عنان اسبان را گرفتند و ما پياده شديم و به بالاخانه قشنگى رفتيم، من احساس كردم كه ديگر نمىتوانم قدم بردارم و بدون اينكه منتظر فرش شوم در پهلوى تكه چوب قطورى افتادم، به خيال آنكه آنرا بالش خود قرار دهم و از فرط خستگى و كوفتگى بىهوش افتادم. هنوز هم وقتى كه به فكر مسافرت آن شب و صدماتى كه كشيديم مىافتم لرز مختصرى در اعضايم پيدا مىشود.
پس از سه ساعت سر از خواب برداشتم و احساس كردم كه گرسنگى به من آزار مىدهد. آشپز حاضر بود گفتم زود چيزى بياور كه ما سد جوع كنيم، او هم فورا ظرف بزرگى كه پر از ميوه بود در مقابل من گذارد و گفت اينها را اهالى دهكده به شما تقديم كردهاند. من مشغول خوردن شدم. در اين ضمن صاحب منزل هم به بالاخانه آمد و پس از احوالپرسى گفت خواهش مىكنم ناهار را در حياط ميل كنيد تا تمام جمعيتى كه در اطراف خانه ما روى بام آمدهاند بتوانند از ديدار شما بهرهور شوند. حس كنجكاوى و تفتيش زنان هم به شدت تحريك شده بود، زيرا كه سرباز به آنها گفته بود يكى از اين دو نفر فرنگى زن است. مخصوصا زنان خانه ميل وافرى به ديدن خانم فرنگى داشتند. پس از صرف مختصر ميوه، خدمتكار منزل آمد و مرا دعوت به اندرون كرد. با كمال بىميلى در دنبال او رفتم. زنان به استقبال من آمدند و انتهاى انگشتان را بهطرف من دراز كرده و دستم را گرفته به لب خود چسبانيدند و با بوسههاى گرمى نوازش دادند و با نهايت مهر و ملاطفت خوشآمد گفتند و بالاى اطاق را براى نشستن من نشان دادند همينكه نشستم تمام چشمان بهطرف من دوخته شد. من نيز اين افواج كنجكاو را به دقت سان ديدم.
بارى چون شب شد مارسل امر كرد كه اسبان را زين كنند ولى الاغداران متعذر شدند كه چون قبايل چادرنشين براى چراندن گوسفندان به اين نواحى آمده و به چند كاروان كوچك دستبرد زدهاند بهتر آنست كه روز حركت كنيم. مارسل گفت ممكن نيست بايد شب كه هوا خنك است راه پيمود. روز نمىشود در اين بيابان لميزرع در آفتاب سوزان
طى راه كرد و بالاخره به راه افتاديم و تجربيات ديروز ما را از جلو افتادن مانع گرديد به علاوه الاغداران هم وحشت داشتند و با فى الجمله پيشآمدى خود را به زين اسبان ما مىچسباندند.
ناگهان چاروادارباشى گفت من راه را گم كردهام و مانند وكلاى پارلمان كه به موكلين خود دروغ مىگويند گفت ما بىخود زحمت مىكشيم، بهتر آن است كه به دهكده نزديك كه صداى سگان در آن بلند است برويم و راه را بپرسيم.
چون شب بود و ما هم راه را نمىدانستيم به پيشنهاد او تن درداديم و طولى نكشيد كه به قلعهاى رسيديم. چاروادارباشى در قلعه را محكم كوبيد و با صداى آمرانهاى گفت باز كنيد. ولى كسى به فرمانش اطاعت نكرد. بعد با ملايمت گفت: دوستان عزيز، ما راه را گم كردهايم به ما ترحم كنيد، از تشنگى در شرف هلاكت هستيم.
ايرانيان نسبت به رنج و خستگى چندان حس ترحمى بروز نمىدهند ولى نسبت به تشنگى كه شايد غالبا مزه آن را چشيده و رنج آن را ديدهاند بيشتر توجه مىكنند. بنابراين يك نفر مرد بارحمى از ديوار سر بلند كرد و گفت: «در عقب شما قناتى هست برويد آب بخوريد.» چاروادار بر عجز و الحاح افزوده گفت اين آب شيرين نيست خواهش مىكنم به ما رحم كنيد و در را به روى ما بگشاييد آخر ما هم مثل شما مسلمان هستيم.
«رحم خوب است اگر در دل كافر باشد» ولى التماس و تضرع او بىنتيجه ماند و ديگر پاسخى نشنيد. يكى از بزرگترين معايب شرقيان عدم اعتماد است. پس از آنكه قلعه نشينان كاملا به رقص و ساز و آواز چاروادار گوش دادند يكى از آنها گفت: دست از سر ما بكشيد و بيهوده به خود و ما زحمت ندهيد برويد در جلوى در قلعه بيافتيد.
الاغداران از اين جواب مأيوس گرديدند و حالت رقتى به آنها دست داد. من هم براى اينكه آنها را از دروغ گفتن تنبيه كرده باشم به نوكران خود امر كردم كه مفرشها را پايين آورده در نزديكى در قلعه باز كنند و گليم و لحاف را به زمين بياندازند و مثل اينكه به يك مهمانخانه عالى وارد شده باشم روى لحاف دراز كشيدم و چقدر خوشوقت شدم كه اثاثيه سفرى خوبى متناسب با اين زندگى بيابانگردى همراه دارم. چون سه ساعت از
نصف شب گذشت الاغداران از ترس حرارت آفتاب روز به ما گفتند بهتر آن است كه زودتر حركت كنيم.
اشخاص كمجرئت به ديدن روشنائى شجاعتى پيدا كردند و به او ملامت نمودند كه تو از ترس راه خود را كج كردى و همه را به زحمت انداختى.
آشپز ما به او گفت: چه عيب داشت كه ما شب با روشنائى مهتاب مسافرت مىكرديم و امروز از آفتاب رنج نمىبرديم؟
چاروادارباشى عصبانى شده و با تغير گفت: «اگر در اين ساعت سرت از تن جدا شده بود با اين شجاعت حرف نمىزدى.»
خلاصه مسافرت كردن در ماه ژويه آن هم در دنبال كاروان الاغ و در بيابان لم يزرع قم كار ديوانگان است. براى اينكه تا اندازهاى از صدمه آفتاب بركنار باشيم تصميم گرفتيم كه اثاثيه و تفنگها و سه هزار فرانك پول نقره را به ديانت چارواداران و نوكران سپرده و جلوتر برويم و اگر اسبان نايب السلطنه هم در تاختوتاز تلف شوند باكى نيست بايد كارى كرد كه قبل از ساعت هشت به قم برسيم بنابراين با حسين سرباز حركت كرديم.
اول اوت [5 رمضان]- مارسل در هنگام جدا شدن از قلعه برنامه را اينطور معين كرد كه يك ربع ساعت به تاختوتاز پردازيم و پنج دقيقه با قدم راه طى كنيم.
بههرحال ابتدا از دره سنگلاخى عبور كرديم كه ما بين دو تپه بزرگ واقع بود و هيچ گونه گياهى در آن ديده نمىشد. از جانداران هم به غير از عقرب زياد كه در كنار سنگها پناهنده شده و به صداى سم اسبان دم زهرآگين زرد خود را بلند كرده و با شتاب به زير سنگها فرار مىكردند چيزى نمىديديم. در ساعت پنج از مقابل كاروانسراى خراب بىآبى گذشتيم. بهطورى كه حسين مىگفت از قلعه تا قم نصف راه را طى كرده بوديم.
اسبان با نيرومندى راه مىپيمودند و هنوز عرق نكرده و به نفس زدن نيافتاده بودند ولى معلوم نبود كه بقيه راه را هم بتوانند به اين سرعت طى كنند.
اسبان ايرانى براى راهپيمائى نظير ندارند، بسيار بردبار هستند و مشقت راه را تحمل مىكنند و مانند اسبان اروپائى سست و بىطاقت نيستند. اسبان ما اكنون خيلى ضعيف
شدهاند زيرا كه مدت هشت روز است مسهل خوردهاند يعنى در اين مدت از آب شور اين ناحيه سيراب شدهاند.
در ساعت شش حرارت هوا زياد شد و پيوسته بر شدت مىافزود بهطورى كه چرم بدنه زين مانند كاغذى كه در مقابل آتش باشد لوله شده و يك بند ركاب پاره و بند ديگر هم در تمام طول شكاف برداشته بود. از تمام بدن ما و حيوانات عرق مانند قطرات باران به زمين مىريخت. عنان اسب در دستهاى من تر شده و مىلغزيد. چشمانم خيره شده و مژگانهايم از تشعشع آفتاب التهابى پيدا كرده و باز نمىشدند. در شقيقههايم ضربان سختى توليد شده و سرم بهحدى درد گرفته بود كه گوئى مىخواهد بتركد. حيوانات هم بىطاقت شده و به زحمت راه مىرفتند و اتصالا سكندرى مىخوردند و ناچار شديم با قدم آنها را راه ببريم، زيرا كه ديگر قادر به تاختوتاز نبودند. خوشبختانه ساعت هفت گنبد طلاى قم پديدار گرديد كه در پرتو اشعه آفتاب مانند ستارگان نيزهبازى مىكرد.
بالاخره نزديك ساعت هشت به قم رسيديم و در كاروانسراى معمورى داخل شديم كه عده زيادى از تجار يهودى در آنجا منزل داشتند. دربان نگاهى به اسبان ما انداخته و چون دم آنها را رنگين ديد دريافت كه آنها متعلق به اصطبل شاهى هستند و البته سواران هم بايد اشخاص بزرگى باشند و چون سرباز با تبخترى به او گفت كه از آوه تا اينجا چاپارى آمدهايم و اين راه را در مدت سه ساعت طى كردهايم، نسبت به ما احترامى بروز داد، به ما نزديك شد و ركاب را گرفت تا در پياده شدن به ما كمك نمايد و فورا به نوكران امر كرد كه زود آب خنك بياورند. كوزههاى بزرگ پر از آب را بر سر ما ريخت. ابتدا حالت تشنجى به من دست داد ولى بلافاصله اين عارضه رفع شد و حالم رو به بهبودى گذاشت. قدرى بعد متوجه شدم كه در بالاخانه هياهو و نزاعى روى داده و كاروانسرادار با دو نفر نوكران خود، اسرائيليان را مجبور كرده است كه آنجا را تخليه نموده و به غاصبين اسبان سلطنتى واگذارند. آنها هم دادوفريادى راه انداخته و مىگفتند ما اول وارد شدهايم و بايد همينجا باشيم اما كاروانسرادار به اعتراضات آنها گوش نداده، مفرش و ديگ و آفتابه و سماور و ساير اثاثيه آنها را از بالاخانه در حياط ريخت.
معلوم است كه كاروانسرادار به اين عمل پرداخته بود تا يهوديان را اجبارا از آنجا بيرون كند. البته اين رفتار چندان تعجبى نداشت، زيرا كه يهوديان در اين مملكت بايد با كمال حقارت و پستى زندگانى كنند و چون اتصالا گرفتار ظلم و تعدى هستند به تحمل سختى و شدايد عادت كردهاند.
بالاخره بالاخانه وسيع و هواگير در اختيار ما گذارده شد. پس از مختصر استراحتى از روزنههاى اين بالاخانه به تماشاى منظره شهر پرداختم. خانهها همه مانند مأمونيه و ساوه داراى نيم گنبدهاى خشت و گلى هستند كه شكل آنها از خارج ديده مىشود و به قدرى زياد هستند كه از دور هم مانند لكههاى درخشندهاى در پرتو آفتاب خودنمائى مىكنند و به افق مهآلودهاى كه در پايه كوهستان به نظر مىآيد منتهى مىگردند. از طرفى هم در دور دست بامهاى مخروطى شكل مقابر شيوخ [شيخان] (1)نمايان است و در طرف چپ باغهاى قشنگى مقبره حضرت فاطمه را احاطه كردهاند.
3 اوت [7 رمضان]- منزل ما خوب بود. غذائى خورديم و استراحت كرديم. به محض اينكه از خواب بيدار شديم نوكران ما به بالاخانه آمدند و يكى از آنها نفسزنان گفت: «صاحب، حاكم قم سى نفر فراش فرستاده است كه به شما تبريك ورود بگويند و شما را به دار الحكومه ببرند و مىگويند كاروانسرا شايسته اشخاص بزرگى مانند شما نيست.»
ما هم از لطف حاكم ممنون شده به راه افتاديم. فراشان و نوكران بهطور دسته جمع جلو افتاده و ما را با تجليل از پل رودخانه عبور دادند. از خرابههاى مسجدى كه دو منار آن هنوز بر سر پا هستند گذشتيم و از آنجا به بازار داخل شده از قبرستانى عبور كرديم و وارد كوچههاى پرپيچوخم شديم. مردم عابر هم از ديدن اين جمعيت همهجا در عرض راه توقف كرده و به تماشاى ما مىپرداختند. بالاخره در مقابل سر در بزرگى رسيديم كه با گچبرى تزيين يافته بود.
از اين سردر گذشته وارد حياط اول دار الحكومه شديم. در آنجا جمعيتى از سربازان و ملاها را ديديم كه در زير طاقها نشسته بودند. يك دسته از دزدان هم كه زنجيرهاى
1) منظور محلى است كه «مقبره شيخان» خوانده مىشود، اين محل مدفن گروهى از محدثان و راويان قرون نخست و دانشمندان و فقيهان و شخصيتهاى روحانى دورههاى بعد است كه در آن ميان بقعه زكريا بن آدم صحابى جليل امام هشتم و ميرزاى قمى فقيه و دانشمند بزرگ آغاز قرن سيزدهم، و نيز قبر آدم بن اسحاق و ابو جرير زكريا بن ادريس از صحابيان امامان اهل بيت كه قبر اخير با لوحى قديم به ثلث زيبا مشخص است زيارتگاه اهالى است. سيد حسن مدرس طباطبائى، تربت پاكان (قم: چاپخانه مهر، شهريور 1335) ص 105.
آهنين بر گردن داشتند و بههم بسته شده بودند با سر برهنه در آفتاب، در وسط حياط ديده مىشدند.
حاكم قم شوهر يكى از دختران شاه است. شاهزاده خانم، زن او در تابستان شهر گرم قم را ترك كرده و با اطفال و اطرافيان خود به كوهستان رفته است، بنابراين اندرون حكومتى خالى بود و به دستور حاكم اين قسمت عمارت را در اختيار ما گذاردند.
چون حس كنجكاوى اروپائيان به شنيدن كلمه اندرون و حرم تحريك مىشود و مىخواهند وضع اين بنائى را كه غالبا وصف شكوه و جلال آن را در كتاب الف ليل خواندهاند، بدانند ناچار بهطور اختصار به شرح آن مىپردازيم:
ما اكنون در قصر يكى از دختران عزيز پادشاه ايران هستيم، مارسل با اينكه مىداند ترسيم نقشه عمارتى مطالعات زياد لازم دارد به من تكليف كرد كه نقشه اين اندرون را ترسيم نمايم و من هم پيشنهاد او را پذيرفتم.
ارتباط عمارت بيرونى با اندرونى به وسيله دهليز طويلى است كه در آن چندين در قرار دارد، آخرين آنها بهطرف باغى باز مىشود كه در انتهاى آن دو عمارت مقابل يكديگر واقع شدهاند. يكى رو بهطرف شمال و محل سكناى تابستانى و ديگرى رو به جنوب و مخصوص زمستان است، در زير اين عمارت بناهاى آجرى است كه آنها را زيرزمين مىگويند و در هنگام گرما به آنجا پناهنده مىشوند. عمارت تابستانى داراى سه سالن بزرگ است كه از پنجرههاى متعدد روشنائى مىگيرند.
در عقب اين سالنها اطاقهاى ديگرى وجود دارند كه درهاى آنها به سالنهاى اولى باز مىشوند و داخل آنها كمى تاريك ولى داراى هواى خنكى هستند.
در هنگام تابستان سكنه خانه شب را در بالاى بام بسر مىبرند كه اطراف آن از ديوار احاطه شده است. طرف صبح به اطاقهاى اوليه مىآيند و همينكه هوا قدرى گرم شد به اطاقهاى عقب مىروند و بالاخره در وسط روز به زيرزمينها پناه مىبرند كه هواى خنك و مطبوعى دارند.
تمام اطاقها با گچ سفيد شده و بخاريها مختصر گچبرى و تزييناتى دارند. درها خيلى
پست و كوتاه و ابدا رنگ و روغن نخوردهاند و به وسيله يك قطعه زنجير آهنى باز و بسته مىشوند كه آن را چفت مىگويند.
اثاثه و مبلهاى جالب توجه در اين اطاقها ديده نمىشود. كف اطاق از قاليهاى فراهانى مفروش و چند مخده در كنار ديوار قرار دارد كه در موقع نشستن به آنها تكيه مىدهند.
پردههاى ابريشمى يزدى با ميخهاى سربرگشته آهنى در مقابل درها آويخته و در طاقچهها ظروف بلور و چينى و لاله و لامپ قرار دارند.
عمارت زمستانى هم به استثناى اطاقهاى تاريك و زيرزمين شبيه به همان عمارت تابستانى است كه شرح آن گذشت. البته چنين عمارتى به اين تفصيل براى يك شاهزاده توانا و حرم او منزل فقيرانهايست ولى براى مسافرينى مانند ما به منزله بهشت برين است.
4 اوت [8 رمضان]- شهر قم به اندازهاى بزرگ است كه ما مجبور شديم سواره به سياحت آن پردازيم. اين شهر سابقا داراى دويست مقبره عالى بوده كه اكنون سه ربع آنها خراب شده است.
مورخين نوشتهاند كه اين شهر از بناهاى بسيار قديمى ايران است و پارهاى بناى آن را به سال 203 مسيحى مىدانند. مىگويند مذهب تشيع را پسر عبد الله ابن سعد شاگرد قديمى مؤسسه مذهبى كوفه به اينجا آورده است. مقبره حضرت فاطمه دختر امام موسى كاظم عليه السلام موجب افزايش زهد و تقواى سكنه و مخصوصا روحانيان شده است.
علاقه شديدى كه اهالى به مذهب خود دارند، در ساير ايالات كمتر ديده مىشود. اين امامزاده مشهور در عقب قبرستان وسيعى قرار دارد كه مانند كوچه سنگ فرشى از سنگهاى بزرگ كه روى قبرها انداختهاند پوشيده شده است. در جنب امامزاده بناهاى ديگرى هم هست كه فتحعلى شاه و پدر و مادر ناصر الدين [شاه] در آنجا دفن شدهاند.
گنبد امامزاده را هم ناصر الدين مطلا كرده است.
پس از غروب آفتاب حاكم از ما وقت خواسته بود، كه به ديدن بيايد، اما مارسل جواب داد كه ما بايد شرفياب شويم و از پذيرائى او اظهار تشكر كنيم. بنابراين ده نفر
فراش فانوسكش آمدند و ما را به بيرونى راهنمائى كردند. ميرزا مهدى خان حاكم در زير سرپوشيدهاى نشسته و جمعى از ملاها و صاحبمنصبان در اطراف او بودند. ملاها به محض ورود ما خداحافظى كرده و رفتند و حاكم با كمال خوشروئى و ملاطفت از ما پذيرائى كرد و از مقصود مسافرت پرسيد و بعد روى به من كرده گفت آيا در اندرون راحت هستيد؟ و وعده داد كه شرابى هم براى ما بفرستد. من در اين فكر بودم كه اقلا چند روزى از نوشيدن دوغ ترش خلاص خواهم شد. اما مارسل گفت ما مشروبات الكلى صرف نمىكنيم، بخصوص حالا كه تابستان و هوا گرم است. از اين جواب بشاشتى در چهره حاكم نمودار شد، زيرا از زحمتى خلاص گرديد. البته براى كسى كه صرف مشروبات الكلى را در اين شهر به احترام امامزاده ممنوع كرده و هركس را كه مرتكب شود به چوب مىبندد، بيرون آوردن بطرى شراب از زيرزمين خودش خالى از اشكال نيست.
5 اوت [9 رمضان]- با وجود گرماى طاقتفرسا من بسى خوشوقتم كه در شهرى هستم كه نعمت به حد وفور وجود دارد و زندگانى چند روز قبل را به خاطر مىآورم كه چگونه گرفتار رنج و مرارت بوديم و حالت غمانگيزى به من دست داده بود. چقدر وضع زندگانى در اين كشور تغيير پيدا مىكند! گاهى انسان در وفور نعمت و راحتى است و زمانى به منتها درجه مصيبت و مشقت مبتلا مىگردد. اكنون من راحت شدهام و توانستهام دو دفعه پايم را با دوا داغ كنم. زخم تا حدى رو به بهبودى گذارده و مىتوانم چندين ساعت پياده راه بروم و به تماشاى مقابر شيخان و ساير ابنيه پردازم. مقابر شيخان عبارت از سه برج بزرگ است كه در باغ مشجرى واقع و در دوره مغول ساخته شده است. سنگفرش و دروپنجره آنها، از ميان رفته ولى زينتهاى گچبرى ظريف كه در اطراف درگاههاى بيضى شكل انجام يافته هنوز به حالت خود باقى است.
زيارت مقابر شيوخ [شيخان]، به گردشها و سياحت خارج شهر ما خاتمه داد و چون ديگر در قم كارى نداشتيم تصميم گرفتيم كه با اولين كاروان بهطرف كاشان حركت كنيم.
حاكم شبنشينى مجللى به افتخار ما فراهم ساخت. در ميان باغى بوديم كه به واسطه
زيادتى چراغ مانند روز روشن بود. گلههاى غزال مأنوس هم در روشنائى در اطراف ما مىخراميدند. قفس بلبلى هم با پارچه سياه پوشيده و به شاخه درخت آويخته بود. به امر حاكم پيشخدمت پارچه را از روى قفس برداشت. بلبل بيدار شد و نظر بر روشنائى زياد تصور كرد كه آفتاب طلوع كرده است و به نغمهسرائى پرداخت و مدتى ما را با نغمههاى طربانگيز خود سرگرم كرد، اما قدرى بعد به اشتباه خود آگاه شد و يك دفعه سكوت اختيار كرد. بنابراين قفس ديگرى را آوردند و در موقعى كه اولى آخرين نغمه خود را تمام كردد پرده از روى آن برگرفتند اين بلبل نيز تا مدتى با سرودن آهنگهاى دلپذير بر مسرت و شادمانى حضار افزود.
چون امشب مىبايستى نصف شب حركت كنيم بنابراين با حكومت قم توديع به عمل آورده و پس از استراحت مختصرى منزل مهماننواز حاكم را كه چند روز با آرامش خاطر و خوشى در آن بسر برده بوديم ترك كرديم.
4- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه ادوارد براون (1)
كانون معرفت، بىتا) ص ص 156- 162.
فوريه 1888 ميلادى جمادى الاخر 1305 ه. قادوارد براون- پرفسور زبانهاى خاورى و خاورشناس (به ويژه ايرانشناس) دكتر در پزشكى، نويسنده توانا و از همه بالاتر هوادار ايران، در 7 فوريه 1862 در نيوكاسل انگلستان متولد گرديد، ابتدا به تبعيت از شغل پدر، مهندس كشتىسازى شد، ولى پدرش با توجه به عدم علاقه وى به اين حرفه او را به تحصيل طب در دانشگاه كمبريج واداشت. وى در آن دانشگاه علاوه بر فن پزشكى به فراگرفتن زبانهاى شرقى پرداخت و نزد استادى هندو، فراگرفتن پارسى و عربى آغاز نمود. چنانچه از يكسو هوش خداداد و از سوى ديگر علاقه و عشق او به فراگرفتن قواعد دشوار ريشه زبانهاى فارسى، عربى و هندى، جوان را دانشپژوهى كامل و پرفسورى تمام عيار به بارآورد. در سال 1887 به گرفتن درجه دكترى در طب نائل آمد و در سال 1888 چنانكه خود مىگويد توانست كه يك سال دلپسند و خوشآيندى را در ديار ايران با ياران ايرانى بگذراند، كه كتاب يك سال در ميان ايرانيان رهآورد آن است. به قول آليس ماينز اين نوجوان جذاب، بزودى فريفته تحصيل و غرق قلزم (2)معانى و بيان قرآن و اشعار و تاريخ ايران گرديد و با شور و شعفى كه در سرودل داشته، در اين درياى معانى غوطهور شده و گنجهاى پرارج فراوانى به پيشگاه ادبيات در ايران تقديم داشته است. وى كه در ژانويه سال 1926 ميلادى برابر با دىماه 1304 خورشيدى در سن 64 سالگى درگذشت، بيش از 60 كتاب و رساله در شعب گوناگون به زبان انگليسى درآورد كه همه آنها در شئون ايرانى و مربوط به ايران است. (3)
ذيلا خاطرات اين دانشمند ايرانشناس را از سفر به قم به نظر مطالعهكنندگان گرامى مىرساند:
عاقبت تدارك سفر ديده شد و روز حركت با معطلىها و دفع الوقتهاى معمولى فرا
رسيد. يكى از برادرزادههاى نواب (1)تصميم گرفت كه تا شاه عبد العظيم مرا بدرقه نمايد.
بدرقه هم يكى از رسوم ايرانيان است و وقتى مسافرى از شهر خارج مىشود، يك و يا چند تن از آشنايان او تا مسافتى با وى مىروند و بعد خداحافظى مىكنند.
كاروان ما سبكبال بود و لذا با سرعت راهپيمائى مىكرديم و چهار ساعت بعد از ظهر به شاه عبد العظيم كه قبل از ورود به تهران گنبد آن را ديده بودم، رسيديم. شاه عبد العظيم يكى از اماكن متبركه و هم بست مىباشد. يعنى مقصرين اگر وارد آن مكان مقدس شوند از تعقيب مصون هستند.
بعد از ورود به شاه عبد العظيم من مصمم شدم كه نظرى به مكان مقدس آن بيندازم.
اگرچه مىدانستم كه اروپائىها حق ورود به آن مكان را ندارند ولى فكر كردم كه تماشاى آن از خارج اشكالى ندارد، اما هنوز به دروازه آن مكان مقدس نزديك نشده بودم كه جلوى مرا گرفتند.
چون بعضى از دروازههاى تهران را اوايل شب مىبندند، برادرزاده نواب از من خداحافظى كرد كه قبل از تاريكى به شهر مراجعت نمايد و ما با تأثرى زياد از هم جدا شديم و ديدم كه چشمان آن جوان از گريه مرطوب گرديد و من هم كمتر از او متأثر نبودم.
بعد از رفتن وى اندوهى بزرگ بر من مستولى شد ولى بعد خود را تسلى دادم كه بهطرف جنوب ايران مىروم و نقاط تماشائى كشور را خواهم ديد. (2)
روز ديگر از شاه عبد العظيم بهطرف قم به راه افتاديم.
جادهاى كه از تهران وصل به قم مىشود يكى از جادههاى بزرگ و شاهراه ايران است و كاروان و مسافر، زياد در آن رفتوآمد مىكند، ولى اينجاده يك سرگذشت شنيدنى دارد كه حاكى از چگونگى جادهسازى در ايران و نظريه مردم راجع به اينگونه كارهاى عام المنفعه است. وقتى كه از شاه عبد العظيم خارج مىشويم جاده به اندازه يك ميل، به خط مستقيم به جنوب مىرود و در آنجا مصادف با تپههائى كمارتفاع مىشود.
در اين نقطه يك جاده ديگر از جاده مزبور مفروع مىگردد كه بهقدر سه ربع ميل به طرف مغرب مىرودد و آنگاه متوجه جنوب مىشود.
يكى از اين دو جاده، يعنى جاده اول، جاده قديمى قم است، كه ساير مسافرين اروپائى از آن گذشتهاند و به كنارگرد و پل دلاك و قم منتهى مىگردد و جاده دوم عبارت از راهى است كه برحسب دستور امين السلطان به وجود آمده و سرگذشتى كه مىخواهم بيان كنم مربوط بههمين راه است.
وقتى كه ايجاد مهمانخانهها در جاده بين تهران و قزوين نتيجه مساعد داد، و خط مزبور يك جاده جديد و تقريبا اروپائى شد، مصلحين و خيرخواهان ايران و در رأس آنها امين السلطان، درصدد برآمدند كه از آنگونه مهمانخانهها در جاده بزرگ جنوبى نيز احداث كنند، و اقلا بين تهران و قم، چند مهمانخانه در پل دلاك و كنارگرد و حوض سلطان به وجود آورند.
برحسب دستور امين السلطان نمايندگان دولت با كاروانسرادارهاى اينجاده مشغول مذاكره شدند كه كاروانسراها را از آنان خريدارى و مبدل به مهمانخانه نمايند، ليكن مالك كاروانسراى حوض سلطان از فروش كاروانسراى خويش امتناع كرد و گفت حاضر نيست ملكى را كه از پدر به او رسيده به فروش برساند، و شايد فكر مىكرد، كه درآمد كاروانسرا، بيش از آن است كه آن را به فروش برساند.
امين السلطان كه وزير بود، و مصلحين ديگر كه مشاور او بودند، فكر كردند كه نمىتوان پيشرفت يك ملت را، آن هم در قرن چهاردهم هجرت براى لجاجت و يا خرافه پرستى يك كاروانسرادار به تأخير انداخت و براى اينكه به صاحب كاروانسراى حوض سلطان و ساير كاروانسرادارها بفهمانند كه دولت مصمم است ملت را بهطرف ترقى و تكامل رهبرى نمايد، مصمم شدند كه در نزديكى شاه عبد العظيم جاده ديگرى بهطرف قم احداث كنند و در فواصل معين مهمانخانههائى در آن بسازند و مسافرين هم لابد از خدا مىخواهند كه چنين جادهاى با مهمانخانههاى تميز به وجود بيايد و آنها بتوانند به راحتى مسافرت نمايند.
مبلغ مهمى از بودجه مملكت صرف احداث جاده جديد شد و در فواصل معين مهمانخانههاى زيبا بوجود آمد و اطراف هر مهمانخانه باغى مصفا و خرم احداث شد كه
به وسيله آب زلالى كه از تپههاى مجاور مىآمد مشروب مىگرديد.
به اين ترتيب دولت و امين السلطان خواستند كاروانسرادارها را گوشمالى بدهند و به آنها بفهمانند كه در قبال سير تمدن و تجدد نمىتوان مقاومت كرد.
اما بعد از افتتاح جاده جديد، امين السلطان ديد كه تفاوتى در كسبوكار كاروانسرادارها پيدا نشد و آنها كما فى السابق از مسافرين و چهارپادارها استفاده مىكنند، زيرا كاروانيان بهجاى اينكه از جاده جديد بهطرف قم بروند، از جاده قديم مىرفتند و عذرشان اين بود كه جاده جديد قدرى از جاده قديم دورتر است و مهمانخانههاى آن نه فقط با عادات آنها مناسبت ندارد بلكه خيلى گران نيز مىباشد.
امين السلطان كه از لجاجت و خرافهپرستى كاروانيان كه جاده جديد را گذاشته و از جاده قديم عبورومرور مىكنند به خشم درآمده بود، محارم و مشاورين خود را احضار مىكند و به آنها مىگويد كه فكر چاره كنند.
مشاورين و محارم در چند جلسه مشورت مىنمايند و ناگهان طرح درخشانى در مغز آنها پيدا مىشود و فكر مىكنند كه با كمك از قواى طبيعت، مىتوان كه جاده قديم را از نظر انداخت و مردم را وادار نمود كه از جاده جديد بگذرند.
در نزديكى جاده قديم رودخانهاى جارى بود كه از بين حوض سلطان و پل دلاك مىگذشت و وضع رودخانه نشان مىداد كه اگر آب آن را سوار جاده قديم كنند جاده قديمى غرق در آب خواهد گرديد و عبور از آن غير ممكن خواهد شد و كاروانيان چاره نخواهند داشت جز اينكه از جاده جديد بهطرف قم بروند.
اين فكر بديع به سرعت به موقع اجرى گذاشته شد و همينكه آب رودخانه را سوار جاده قديم كردند، قسمت مهمى از آن جاده غرق در آب گرديد و نيز امواج آب، چندين ميل مربع از اراضى اطراف جاده را پوشانيد و يك درياچه، و حتى مىتوان گفت يك دريا، بر قلمرو حكومت قبله عالم يعنى شاه، اضافه شد.
اما اين دريا نه به درد كشتىرانى مىخورد و نه ماهى دارد، زيرا آبهاى آن خيلى شور است و به واسطه كوير بودن اراضى اطراف، استفاده فلاحتى هم از آن نمىتوان كرد
ولى واقعا درياچه زيبائى است و وقتى آفتاب به آن مىتابد مانند آئينه در وسط آن كوير خشك و لميزرع مىدرخشد و از خشونت منظره اراضى نمكزار، مىكاهد.
ديگر خيال امين السلطان راحت شد و اطمينان حاصل كرد كه جاده جديد (كه يگانه جاده تهران و قم شده) شاهراه خواهد گرديد، غافل از اينكه باز اشكال تازهاى بروز خواهد نمود.
اداره چاپارخانه بر عهده وزير ديگرى موسوم به امين الدوله بود و امين الدوله هم مانند چهارپادارها از راه جديد اظهار عدم رضايت مىكرد و مىگفت كه هزينه مامورين و كاركنان چاپارخانهها در اين راه خيلى گران است و از امين السلطان مىخواست كه در بهاى خواربار و عليق و غيره تخفيف كلى بدهد و امين السلطان حاضر به تخفيف نمىشد.
اين موضوع امين الدوله را واداشت كه مانند امين السلطان جاده ديگرى به وجود آورد و چاپارخانهها را به آن جاده منتقل نمايد و جاده مزبور بيشتر بهطرف مغرب متمايل مىشود و طولانىتر مىباشد.
بنابر آنچه گفته شد بهجاى جاده قديمى و مستقيمى كه از تهران به قم مىرفت و كوتاه بود، اكنون دو جاده وجود دارد كه يكى مخصوص عبور كاروان و ديگرى مخصوص عبور پست مىباشد و جاده اول چهارده ميل و جاده دوم بيست ميل از جاده مستقيم اوليه كه غرق شده طولانىتر است.
روز دوم بعد از خروج از تهران، كه روز نهم فوريه بود پس از اينكه مهمانخانه حسنآباد را در قفاى خود گذاشتيم، وارد دشتى شديم كه ايرانيها نام آن را ملك الموت دره گذاشتهاند و به هر طرف كه نظر مىانداختيد، جز كوير چيزى به چشم نمىرسيد و اگر بتوان رقيبى براى آن وادى لميزرع و حزنآور پيدا كرد همانا هزار دره اصفهان مىباشد كه در جنوب آن شهر واقع شده است.
من چون مايل بودم كه به (فولكور) (1)محلى آشنا شوم، از چهارپادارها راجع به اسم آن وادى توضيح خواستم و آنها گفتند علت اينكه اين دشت را ملك الموت دره
1) مترجم از بهكار بردن كلمات بيگانه متنفر است ولى بعضى از كلمات، در زبان فارسى، معادل ندارد و از آن جمله، كلمه (فولكور) مىباشد كه به مجموع قصص و روايات و رسوم و شعائر مردم صحرانشين و روستائيان قديم و امثال آنها اطلاق مىشود. مترجم
ناميدهاند، اين است كه چند نوع عفريت مهيب و مرگآور در اين دشت زندگى مىكنند.
يكى از آنها موسوم به (غول) است كه وقتى مسافرى را تنها مىبيند صداى آدم را تقليد مىكند و با صداى يكى از آشنايان او، مسافر را صدا مىزند و وى را از جاده خارج مىنمايد و در پشت يكى از تپهها پارهپاره مىكند و مىخورد.
عفريت ديگر موسوم به نسناس مىباشد كه خود را مانند آدم ناتوانى جلوه مىدهد و از مسافر مىخواهد كه او را از آب بگذراند و روى دوش او سوار مىشود و همينكه مسافر به وسط آب رسيد، دو پاى خود را اطراف پاهاى مسافر مىپيچد و او را در آب غرق مىنمايد.
عفريت ديگر موسوم به پاليس (يعنى كسى كه پاى ديگران را مىليسد) مىباشد و اين موجود مخوف همواره به سراغ كسانى مىرود كه خوابيدهاند و به قدرى پاى آنها را مىليسد كه بىحال و هلاك مىشوند.
يك وقت دو نفر چهارپادار در بيابان خوابيده بودند و يكى سر خود را نزديك پاهاى ديگرى گذاشته بود، و لحافى هم براى محافظت از سرما روى خود كشيده بودند و پاليس به آنها نزديك شد و مىخواست پاى آنها را پيدا كند ولى جز دو سر، در دو جهت مخالف چيزى نمىديد و از اين منظره طورى حيرت كرد كه گفت:
(گشتم هزار و سى و سه درهاما نديدهام مرد دو سره) چون صحبت از عفريتها به ميان آمد، بايد تذكر بدهم كه يكى ديگر از عفريتهائى كه ايرانيها به آن عقيده دارند، (و عقيده به آن منحصر به كاروانيان نيست، بلكه شهرىها هم بيشتر به آن معتقدند) آل است و آل عفريتى است كه همواره به سراغ زن زائو مىرود و همينكه زن زائيد در معرض خطر آل قرار مىگيرد و آل قلب زائو را مىخورد و سبب هلاك او مىشود و بههمين جهت، وقتى كه زن فارغ شد، زير نازبالش او كارد يا شمشير مىگذارند و بعد از فراغت، عدهاى از زنها، اطراف زائو جمع مىشوند كه مبادا (آل او را بزند) يعنى عفريت مذكور او را تلف نمايد و در اين مدت با صداى بلند مىگويند (يا مريم) كه آل را دور كنند.
وقتىكه از ملك الموت دره خارج شديم يك منظره طبيعى عظيم كه به طرزى وحشتآور باشكوه بود به نظر ما رسيد و از هر طرف تپههائى نمايان گرديد و صحرا با خارشتر پوشيده شده بود و وقتى كه به ارتفاع جاده رسيديم باران شروع به باريدن كرد و هوا سرد شد و من مجبور شدم كه خود را با بالاپوش كلفت از سرما حفظ كنم.
باز هم درياچه جديدى كه امين السلطان بوجود آورده نمايان گرديد و چهارپادارها مىگفتند كه عريضترين منطقه آن درياچه شش فرسخ (بيست و دو ميل) وسعت دارد.
در آن طرف درياچه امين السلطان دشت كوير ايران واقع شده بود كه يكى از كويرهاى بزرگ آسيا است و تا مشرق ايران امتداد دارد و جز خارشتر چيزى در آن نمىرويد، و در مناطق مختلف آن شورهزار و گاهى باطلاق موجود است و كوههائى هم در آن به نظر مىرسد.
اين دشت چنان منظره بزرگ و بهتآور، و تفكرانگيزى دارد كه قابل وصف نيست و تا انسان به چشم خود، آن منظره را نبيند نمىتواند به چگونگى آن پى ببرد و حتى در ساير ممالك مشرق زمين هم نظير آن را نديده بودم.
يك ساعت قبل از اينكه آفتاب غروب كند به مهمانخانه علىآباد رسيديم. در آنجا چيز قابل ذكرى به نظر نرسيد، جز اينكه وقتى وارد اطاق خود شدم ديدم دو جلد كتاب در آنجاست كه يكى قرآن و ديگرى يك كتاب دعاى عربى مىباشد و گويا مهمانخانه علىآباد از مهمانخانههاى انگليسى تبعيت و تقليد كرده، چون در هريك از اطاقهاى خواب مهمانخانههاى انگليسى يك جلد انجيل و يك كتاب دعا هست.
در سرسراى مهمانخانه علىآباد نيز يك كتاب يادگار براى اينكه مسافرين نظريه خود را در آن بنويسند گذاشته بودند و تقريبا تمام مسافرين در آن از امين السلطان تعريف كردهاند و نوشتهها عموما به اين مضمون بود (چه وزير باتدبير و وطنپرستى است.
خداوند وجود او را حفظ كند زيرا اين مهمانخانههاى عالى كه حتى نظيرش در فرنگستان هم نيست، بدست او براى راحتى مسافرين ساخته شده است.)
وقتىكه اين نوشتهها را مىخواندم، تبسم مىكردم زيرا مىدانستم كه نظريه كاروانيان
و شايد اغلب مسافرين غير از آن است، كما اينكه كاروانيان ما از ساعتى كه حركت كرديم شكايت مىنمودند و از اينكه امين السلطان آنها را مجبور به عبور از اينجاده كرده بد مىگفتند.
روز ديگر ما از علىآباد، بعد از ده ساعت راهپيمائى يك سره به قم رفتيم و جريان اينروز، از لحاظ شناسائى روحيه ايرانيها قابل شنيدن است.
در آن روز ما بعد از ظهر به مهمانخانه (ششگرد) كه نام ديگر آن منظريه است رسيديم و نام منظريه را از اين جهت روى مهمانخانه مزبور گذاشتهاند كه در نظر ايرانيها قشنگتر از ساير مهمانخانهها است.
حاجى صفر به كاروانيان پيشنهاد كرد كه شب را در منظريه بمانيم و روز ديگر وارد قم شويم، ولى كاروانيان گفتند كه ما امشب و قبل از غروب آفتاب به قم خواهيم رسيد.
حاجى صفر كه مردى سفر كرده است و مكرر به كربلا و مشهد مسافرت كرده، گفت چنين چيزى امكانپذير نيست و شما نمىتوانيد قبل از غروب آفتاب به قم برسيد و قطعا ما تا نصف شب در راه خواهيم بود و وقتى به قم مىرسيم كه دروازهها بسته است و بايد در بيابان بمانيم تا صبح شود.
چهارپادارها گفتند نه .... و ما حتما قبل از غروب آفتاب به قم خواهيم رسيد و بالاخره حاجى صفر با چهارپادارها پنج قران شرط بست كه هرگاه قبل از غروب به قم رسيديم پنج قران بدهد وگرنه چهارپادارها پنج قران دادنى باشند.
چهارپادارها پنج قران را از حاجى صفر گرفتند كه اگر شرط را باختند يك تومان به او بدهند و مرا هم قاضى اين شرطبندى نمودند و ما به راه افتاديم. من هرگز در مشرقزمين نديده بودم كه چهارپادارها آنطور غيرت و جديت به خرج بدهند.
يك چشم چهارپادارها بهطرف جاده و يك چشم ديگر آنها متوجه خورشيد بود و لحظهبهلحظه با فريادهاى شديد مالها را تحريك به تند رفتن مىكردند و باتوجه به حركت عادى كاروان، مثل اين بود كه ما بال درآوردهايم.
هرچه خورشيد به افق نزديك مىشد حرارت و جديت چهارپادارها افزايش
مىيافت و به طرزى مبهم استنباط مىكرديم كه مالها هم در اين شرطبندى ذيعلاقه شدهاند و مثل اين است كه زبان چهارپادارها را مىفهمند و آنها هم مىكوشند كه قبل از غروب آفتاب ما را به شهر برسانند.
هنوز خورشيد قدرى بالاى افق بود كه ما از روى پل زيبائى كه مجاور با شهر قم است و روى يك رودخانه خشك بنا گرديده (و فقط در فصل بهار آن رودخانه آب دارد) گذشتيم و هنگامى كه قرص خورشيد مىرفت كه در افق ناپديد شود ما وارد شهر قم شديم و چهارپادارها شرط را بردند.
قبلا من راجع به اداره تلگراف هند و اروپا در ايران و مدير آن سرگرد (ولس) صحبت كردم و گفتم مشار اليه در تهران با من كمكهاى دوستانه مىكرد و هنگامى كه من مىخواستم از تهران حركت كنم او به تمام ادارات تلگراف هند و اروپ كه سر راه ما بود تلگراف كرد كه از من پذيرائى نمايند ولى من نمىخواستم كه اين پذيرائى را قبول كنم زيرا در اروپا مرسوم نيست كه بدون دعوت به منزل كسى بروند ولى سرگرد (ولس) به من اطمينان داد كه اينگونه پذيرائىها در ايران متداول است.
و به هرجائى كه مىرسيديم رؤساى دواير تلگراف كه بيشتر انگليسى بودند صميمانه از من پذيرائى مىكردند و مرا به منزل خود مىبردند و من در اينجا خود را موظف مىدانم كه از پذيرائىهاى دوستانه و بدون غلوغش آنها سپاسگزارى كنم.
اولين دائره تلگرافخانه كه در سر راه واقع مىشد تلگرافخانه قم بود و يك نفر انگليسى موسوم به مستر (لاين) آن را اداره مىكرد، به محض اينكه مشار اليه از ورود من به قم مطلع گرديد مرا به منزل خود برد و مقابل آتش خوبى نشانيد و چاى آوردند تا موقع صرف شام برسد.
مستر (لاين) نه فقط يك مرد لايق است، بلكه دانشمند هم مىباشد و زبانهاى فارسى و عربى را خوب مىداند و داراى كتابخانه نسبتا بزرگى است و به من اجازه داده كه كتابهاى او را ببينم و مشاهده كردم كه قسمت زياد كتابها مربوط به علوم دينى مىباشد.
مستر (لاين) در ايران به اندازه يك ملا احترام دارد و نه فقط در قم ملاها او را
مىشناسند، بلكه وقتى به كرمان رسيدم ديدم كه در آنجا نيز معروفيت دارد.
به واسطه معروفيت و محبوبيتى كه مستر (لاين) در قم داشت، سكنه آن شهر با صميميت مرا پذيرفتند و حال آنكه من از آنها انتظار بدخلقى و خشونت داشتم.
در تهران كه بودم بعضى از تهرانيها شعرى را عليه مردم قم مىخواندند. (1)ولى وقتى كه وارد قم شدم ديدم كه اين شعر مصداق ندارد و اهالى قم بدون ممانعت، روز ديگر، به من اجازه دادند كه بيرون صحن مكان مقدس قم بايستم و درون آن را تماشا كنم و بعضى از آنها با من شروع به صحبت كردند.
غير از تماشاى صحن از خارج آن، موافقت كردند كه من بعضى از كارگاههاى محلى قم را كه در آن ظروف سفالين آبىرنگ مىساختند ببينم و اصلا در شهر قم همهچيز آبىرنگ است و به هر طرف كه نظر مىاندازيد چشم شما به گنبدهاى آبىرنگ مىافتد.
ظروف سفالينى كه در قم ساخته مىشود انواع مختلف دارد و بيشتر كوزه و چراغ و كوزه قليان و گلدان و دكمه و اشياى كوچك مىسازند و من مقدارى از آن اشياى سفالين را كه خيلى ارزان قيمت بود خريدارى كردم.
در قم يك كارگاه روغنكشى بود كه به وسيله شتر كار مىكرد و شترى سنگ بزرگى را به حركت درمىآورد و دانههاى روغنى زير سنگ خمير مىشد و روغن آن خارج مىگرديد و در مجاورت آن كارگاه، منارى بود كه پلكانى مدور داشت و من از آن منار بالا رفتم و وضع شهر را ديدم و مشاهده كردم كه پنج دروازه دارد و يك حصار اطراف شهر را احاطه كرده ولى در بعضى از نقاط خراب شده است.
وضع شهر قم به استثناى محلات جنوبى كه خراب بود، خوب به نظر مىرسيد و برخلاف شهرت، مردم خوبى هم داشت و از قيافههاى آنها پيدا بود كه خوشقلب هستند و با اينكه از لحاظ مذهبى متعصب مىباشند نسبت به ديگران كينه ندارند.
روز دوازدهم فوريه ما از شهر قم به راه افتاديم و بعد از اينكه از ميزبان مهربان خود خداحافظى كرديم از شهر خارج شديم. هنگام حركت قدرى از قافله جلو افتاده بوديم ولى مىدانستيم كه قافله به ما خواهد رسيد. من و حاجى صفر با هم راه مىپيموديم و
1) به دليل حفظ حرمت اهالى قم اين شعر حذف گرديد و در جمله اندك تغييرى ايجاد شد.
نزديك ظهر براى صرف غذا توقف نموديم و با اينكه آهسته حركت كرديم باز اثرى از قافله نمايان نشد.
وقتى كه مىخواستيم حركت كنيم من دچار ترديد شدم كه شايد راه را عوضى آمده باشيم و از حاجى صفر كه با من بود و اظهار مىكرد كه سابقا از اين راه عبور كرده، توضيح خواستم ولى او هم مانند خود من اطلاعى از وضع جاده نداشت.
من قبل از حركت از قم شنيده بودم كه منزل ما موسوم به (پسنگان (1)) در كنار چند تپه واقع شده در صورتىكه ما در يك جلگه مسطح قرار گرفته بوديم.
حاجى صفر ستون دودى را از دور و طرف مقابل به من نشان داد و گفت كه منزل آنجاست و بايد به آن طرف برويم من نظر به اطراف انداختم و از دور طرف دست چپ، چشمم به سواد يك آبادى افتاد و گفتم منزل بايد آنجا باشد، ولى حاجى صفر مىگفت منزل همين ستون دود است.
در اين گفتوشنود كه بوديم ديديم از دور و در قفاى ما مردى دوندگى مىكند و با دست اشاره مىنمايد و همينكه نزديك شد، فهميديم كه رحيم چهارپادار است و از بس دويده قدرت حرف زدن ندارد. قدرى كه نفس او بجا آمد با اعتراض حاجى صفر را مخاطب ساخت و گفت آخر تو چقدر بىعقل هستى و براى چه صاحب (يعنى من را) از اين راه آوردى حاجى صفر گفت مگر آن دود را نمىبينى و مگر مشاهده نمىكنى كه آنجا منزل است، چهارپادار گفت آنجا منزل نيست بلكه چادرهاى شاهسون مىباشد و اگر شما بدست آنها مىافتاديد نه فقط هرچه داشتيد مىبردند بلكه مالهاى مرا هم ضبط مىكردند و ديگر به من نمىدادند آخر براى چه از اين راه آمدهايد؟ ... مگر شما مىخواستيد از راه بيابان به يزد برويد؟ ... و مگر نمىدانيد كه فقط شترها از راه بيابان مىتوانند بروند، آنهم بايد با شتردار راهشناس رفت و هرگاه شاهسونها شما را لخت نكنند در باطلاقهاى بيابان فرو خواهيد رفت و يا راه را گم خواهيد كرد و از گرسنگى و تشنگى خواهيد مرد.
بعد از اين اعتراضها قرار شد كه ما چون نابلد هستيم ديگر از قافله جلو نيفتيم و همه
1) پازنگان: هينريش بروگش، اين محل را پازنگان نام برده ولى در فرهنگ آباديها و مكانهاى مذهبى كشور اين محل را «پاسنگان» قيد نمودهاند ر. ك. پانويس شماره 3 «قم از نگاه بروگش» همين كتاب.
جا با كاروان باشيم.
آن روز بالاخره به (پسنگان) رسيديم و در چاپارخانه منزل كرديم براى اينكه بهتر و تميزتر از كاروانسرا بود.
جرج ناتانيل كرزن در سال 1859 م متولد شد، و در سال 1878 به دانشگاه آكسفورد رفت. وى از اوان جوانى به فضل و ادب مشهور شد، چنانچه در سال 1884 جايزهاى را در مسابقه تاريخنويسى دانشگاه آكسفورد ربود و توجه زعماى حزب محافظهكار را جلب كرد.
در سال 1886 به عضويت مجلس مبعوثان منتخب گرديد، سپس به مسافرت دور دنيا رفت و طى همين مسافرت بود كه نام «شرق نزديك» در ذهنش نقش بست. سه سال بعد، با عنوان خبرنگار روزنامه تايمز به ايران آمد (1889 م) و در بازگشت به مطالعات وسيعى در باب كشور ما پرداخت و در 31 سالگى به تحرير «كتاب ايران و قضيه ايران» مشغول شد و مىگويند نه ماه، شبوروز را در خانه حقيرى كه در حومه لندن اجازه كرده بود، صرف تأليف اين كار نمود، اين كتاب را كه در سال 1892 انتشار يافت جرايد زمان اثر بزرگى درباره ايران بهشمار آوردند و مورد ستايش فراوان قرار گرفت. و از اين به بعد در دوران زندگيش به مقامات عالىترى دست يافت، از جمله مهردار سلطنتى شد و با احراز عنوان لرد از جانب ملكه ويكتوريا در 39 (1)سالگى جوانترين نايب السلطنه هندوستان شد. وى در سال 1925 در 64 سالگى درگذشت. (2)
لرد كرزن راجع به كتابى كه در مورد ايران نوشته توضيحات بسيارى داده است از جمله اينكه:
«در توصيف شهرها و اماكن بهحدى بسط و دقت به كار بردهام كه هيچ كشور شناخته ديگر به آسانى امكان ادعاى آن را ندارد و كمتر محل عمده و معتبر در ايران هست كه طى اين دو مجلد وصف كافى و يا اشارهاى راجع به آن نشده باشد.
ذيلا حاصل مشاهدات وى را در سفر قم نظر مطالعهكنندگان گرامى مىرساند:
بعد از چند هفته زندگانى قرين خوشى در تهران، كه مشمول لطف و مهماننوازى سفارت بريتانيا بودم و اقامت در محيط دلچسبى كه غالبا با هيجانات سياسى پايتخت توأم بود، باز سروكارم ناگزير با چاپارخانه و اسب پستى افتاد و راه طولانى بيش از 800 ميل سفر دورودرازم تا خليج فارس آغاز شد. اما شرط مروت اين است كه با وجود اتهام
1) لازم به توضيح است كه كرزن خاطرات خود را از مسافرت به ايران در سى و يك سالگى تأليف كرد و لقب «لردى» را در 39 سالگى احراز نمود، پس نگاه او به قم نگاه «لرد» نبوده است، ولى از جهت شهرت وى در تيتر عنوان «لرد كرزن» درج گرديد.
2) جرج. ن كرزن، ايران و قضيه ايران، ترجمه غلامعلى وحيد مازندرانى (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1373) چاپ چهارم، جلد دوم، ص ص 1- 14.
و ملامتى كه به دستگاه چاپار و حيوان وسيله مسافرت آن نسبت دادهاند خاطر نشان سازم كه در خط سير از تهران تا شيراز كه پررفتوآمدترين راههاى ايران است، هم چاپارخانهها از آنچه در ديگر نقاط اين كشور است وضع بهترى دارد و هم اسبها چالاكترند.
بهجاى اسبان وامانده و جادههاى ناهموار كه از خصايص عمده مسافرتم از مشهد تا تهران بود، اين راه به واسطه وجود كوههائى كه سهل العبورتر است و امكان برخورد و صحبت با اروپائيان كه در تلگرافخانههاى بين راه در فواصل 60 تا 70 ميل مستقر بودهاند و همچنين در پيش داشتن شهرهائى بزرگ با شهرتى جهانى كه در يكى استراحت كافى و در ديگرى اقامتى طولانى مقدورم بود سفر جنوبىام عارى از نگرانى و دغدغهاى شد كه معمولا فكر مسافر را آشفته مىسازد.
در عمل هم ديده مىشود كه اينجاده نه فقط فاقد وسيله آسايش نيست بلكه حسن و مزيتى هم دارد. از لحاظ تتبع و تحقيق راجع به ايران مطالب بكر و نابى در اين خط سير نيست و همان راهى است كه تقريبا همه جهانگردان كه از سمت جنوب به ايران وارد شده و يا از آن عبور كردهاند طى نموده و غالبا تعريفهايى درباره آن نوشتهاند. من در اينجا به شرح وافى و كافى فقط آنچه در حال حاضر هست مىپردازم و در باب شهرهاى بزرگ و تاريخى نيز بيش از مسافران دورههاى پيش حق مطلب را ادا خواهم كرد.
جدول ايستگاههاى پستى- در قسمت اول اينجاده يعنى از تهران تا اصفهان جدول ذيل نمودار مراكز پستى و مسافتهاست:
نام ايستگاه/ مسافت به فرسخ
تهران با ارتفاع 3800 پا+/-
رباطكريم/ 7
پيك/ 6
كوشك بهرام/ 4
نام ايستگاه/ مسافت به فرسخ
كوهرود (قهرود) با 7250 پا ارتفاع/ 7
بيدشك (سه+) جه/ 6
مورچه خورت/ 6
گز/ 6
رحمتآباد/ 6
قم با 3100 پا ارتفاع+/ 4
پاسنگان/ 4
سنسن/ 7
كاشان با 3200 پا ارتفاع/ 6
اصفهان+ با 5300 پا ارتفاع/ 3
جلفا/ 1
جمع-/ 73 فرسخ يا 285 ميل
راههاى قم: بين شهر تهران و قم كه تقريبا صد ميل است سه جاده هست و تا اين اواخر هرسه، محل رفتوآمد بوده است و بين آنها رقابتى است كه خاص محيط ايرانى است.
1- جاده كاروانرو قديمى- اول جاده كاروانى قديمى است كه اين راه از دروازه شاه عبد العظيم شروع مىشود و پس از عبور از كنار بارگاه مزبور به ده كنارگرد مىرسد و بعد از آنجا به يك رشته درههاى خالى و ملالانگيز به نام دره ملك الموت منتهى مىگردد و از آن جهت به اين اسم خوانده مىشود كه به رسم خرافاتى ايرانى آن نقطه محل اجنه و غولها است.
اين دره كه به هيچوجه تفاوتى با نظاير آن در ساير نقاط ايران ندارد و به مراتب هم از بسيارى از آنها سهلتر و كمتر زننده است، از چند جهت نظر اروپائيان را جلب كرده است، چون در حينى كه كرپوتر شاعرمآب آن را دره خاكى خوابآورى ذكر نموده، سر جان ملكم كه دستكم اينبار عنان اختيار كلام را از دست داده است، آنجا را داراى مهيبترين كتلها و درههائى شمرده است كه در عمر خود ديده بوده است.
پس از ترك اين ناحيه كوهستانى جاده بهسمت حوض سلطان پائين مىرود. در آنجا آبانبارى بود كه از چندين قنات حدود شمالى كوير آب مىگرفته است. اين كوير يا نمكزارها را عموما انتهاى غربى دشت كوير ايران شمالى محسوب مىدارند كه از سمت مشرق به درياى نمك (كه فقط در سال جارى كشف شده است) ارتباط مىيابد.
اهالى محل معتقدند كه آنجا سابقا دريا بوده و هنگام تولد نبى [اسلام] خشك شده است. بعد از عبور از كوير كه بالغ بر دو ميل عرض دارد جاده از رودخانه قرهچاى، به
وسيله پل دلاك طى مىشود و آن پلى سنگى است كه از قرار معلوم دلاك سرشناسى ساخته يا تعمير كرده است. مىگويند شايد اين دلاك در دستگاه شاه عباس خدمت مىنموده است، سپس جاده به شهر قم مىرسد.
2- جاده ارابهرو- راه ديگر كه سيمهاى تلگراف هند و اروپا در كنار آن نصب شده است همان جادهايست كه پدر امين السلطان فعلى در سال 1883- 1884 ساخته و قصد اصلى هم اين بوده است كه از تليكا و تارانتاس (1)براى مسافرت زوار استفاده بشود و براى آسايش اين جماعت كاروانسراهائى با سردرهاى كاشى در علىآباد و منظريه و قم ساختهاند. فواصل اين نقاط به شرح ذيل است:
از تهران به حسنآباد شش فرسخ، علىآباد هشت فرسخ، منظريه پنج فرسخ، قم شش فرسخ، جمعا بيست و پنج فرسخ. كار اينجاده لنگ شده است و يا لا اقل از ابتدا درست نگاهدارى نشده بوده است، ولى چون اين خط را شركت جديد عهدهدار تلگراف تهران- بروجرد- شوشتر از امين السلطان خريده است بعيد نيست بزودى مرتب و مورد استفاده واقع گردد.
درياچه جديد- اكنون به قسمت جالب توجه داستان مىرسيم. به زودى پس از خاتمه ساختمان اينجاده جديد در كويرى كه نامش را ياد كردهام و جاده قديمى كاروانرو از ميان آن مىگذرد درياچه شور بسيار وسيعى پيدا شده است. اين موضوع به قدرى توليد هيجان نموده و جالب توجه واقع شده بود كه شاه نيز از آنجا ديدن نمود، و تعريف اين درياچه به قلم همايونى در روزنامه ايران شمارههاى 10 و 19 مه سال 1888 درج شده و ژنرال شيندلر آن را ترجمه كرده و با ضميمه كردن نقشهاى در نشريه انجمن جغرافيائى پادشاهى منتشر گرديد. اعليحضرت بىتأمل وجود درياچه را به آبى كه در كوير مانند چشمههاى زيرزمينى جوشان است نسبت دادهاند، ولى بايد دو شرح ديگرى را كه در اين باب رايج است ذكر نمود.
بنابر روايت، سدى در قرهچاى پائين پل دلاك در سال 1883 شكست و آب به زمينهاى گود كوير سرازير شد و بنابر قول ديگر كه بيشتر احتمال صحت دارد سد به خودى خود نشكسته است، بلكه به وسيله امين السلطان يا عمال او عمدا خراب شده
1) تليكا و تارانتاس (ترمتاس) وسايل نقليه كه با اسب كشيده مىشود و بيشتر در روسيه متداول بوده است.
است تا راه كاروانرو قديمى را آب فراگيرد و وسايل نقليه ناگزير شوند كه از راه جديد رفتوآمد و در كاروانسراهاى نو توقف نمايند. بههرحال درياچهاى هست كه حالا دو رودخانه يكى قرهچاى از ساوه و ديگرى رود اناربار كه گاهى اشتباها آب خونسار و جربادگان ناميده مىشود، از راه قم به آن مىريزد و حدس اين است كه اين درياچه از بين نخواهد رفت.
3- جاده پستى- بعد از آنكه امين السلطان جاده كاروانرو قديمى را با موفقيت از كار انداخت ناگزير شد كه از عهده مقامات پستى و سرويس چاپار برآيد و مىگويند كه به واسطه اختلافى درباره همين موضوع بين او و امين الدوله وزير پست و معادن سبب پيدايش جاده سومى شد كه در سمت غربى جاده ديگر واقع شده و در موقع مسافرتم به ايران راه چاپارى به مقصد قم بوده و همان راهى است كه من هم طى كردم. من تهران را از طريق دروازه همدان ترك و در جاده كاروانى اصلى بهطرف مغرب حركت كردم و به نقطهاى قدرى بالاتر از ده رباطكريم رسيدم كه رشته واحد خط تلگراف بغداد كه مهندسان انگليسى نصب و سپس به دولت ايران تسليم كرده بودند از همانجا عبور مىكند.
در شانزده ميلى تهران از رودخانه باريك كرج كه بين دو كناره بلند جريان داشته و پلى يك دهانه بر آن ساخته بودند گذشتم. رباطكريم دهكدهاى است با خانههاى پراكنده و گودال كثيفى در ميان خيابان. آن راه از آنجا تا پيك (1)، چندان قابل توجه نيست و فاقد آثار حيات است و چون بر سطح هموارى مىگذشته از لحاظ سفر چاپارى وضع مساعدى داشته است. تپههاى كوتاه جلگه را از دو سمت فراگرفته و در حدود چهار ميلى پيك، جاده به صورت درهاى دورانى و پرنشيبوفراز درمىآيد.
دماوند و رشتههاى البرز را همواره در پشتسر خود مىديدم كه يكى جامه سرخفام بر تن داشته و ديگرى پوشش نازكى از برف كه در هر ربع ساعت رنگ و سايه متفاوتى مىيافتند، گاهى صورتى مىنمود و گاهى خاكسترى و در حوالى غروب هم به رنگ سرخ و زعفرانى درآمد.
در پيك چاپارخانهاى يافتم كه دو برج و بالاخانه داشت با پنجرههاى گشاده معمولى و درهاى باد كرده. از اينجا راه در كنار كشتزار بهطرف مشرق و از ميان تنگه گردى در
1) «پيك» نام محلى است.
جهت تپههاى مجاور پيش مىرود تا محلى كه رودخانه شوراب به درياچه جديد مىريزد. در هنگام صبح سطح شفاف نمكى آن زير تابش خورشيد مىدرخشيد. در اين جا من نمونه سبك نگارش اعليحضرت را از شرحى كه راجع به منظره آن حوالى نوشتهاند نقل مىكنم:
«در اين فصل بهار كه شترها بچهدار مىشوند، طراوت صحرا و صافى هوا و جلوه درياچه با انعكاس تابش خورشيد بر آن و پهناى دشت و خيل شترها با نوزادان آنها و ساربانها و فرزندان ايشان كه سرگرم شتردارى بودند و چادرهاى سياه افراد بومى و رمه گوسفندان كه در صحرا مشغول چرا بودند همه نشاطانگيز است».
بعد از طواف كناره غربى درياچه براى نخستينبار به جاده ارابهرو تهران برخورد مىكنيم كه در آن حدود شانزده پا عرض دارد و قدرى هم جلوتر در بالاى تپهها به جاده چاپارى مربوط مىگردد. هنگام پايين آمدن از اين ارتفاعات به وسيله تنگه سهل العبورى به كاروانسراى نو و عالى منظريه وارد مىشويم و آنجا سر در كاشى خيلى زيبا و همچنين علامت شير و خورشيد هست كه بر سنگى كندهاند. قدرى جلوتر قبل از ورود به يگانه ايستگاه پستى رحمتآباد رودخانه قرهچاى كه از ساوه جارى است پل سنگى بزرگى است كه محكمترين ساختمانى بوده كه من تا آن موقع ديده بودم.
از پل كوتاهى گذشتيم و به دره تازهاى آمديم و به زودى آثار توأم با رنگ سبز و خالى نمايان بود و علامت اين بود كه به شهر بزرگى نزديك شدهايم. از آنجا گنبد زرين و منارههاى حرم حضرت فاطمه (ع) با درخشندگى تامى در زير تابش آفتاب ديده مىشود. قدرى كه جلوتر مىرويم بناهاى مقدس، بزرگتر مىنمايد و معلوم مىشود كه شامل دو گنبد مطلا و پنج مناره بلند است كه دو منار مقابل يكديگر و مناره واحدى نيز نزديك گنبد بزرگ هست.
در ميان درختان در نقطهاى مجزا و برجسته بام كاشىكارى امامزادهها ديده مىشود كه مقبره مؤمنانى است كه استخوان آنها را براى دفن كردن در خاك متبرك قم انتقال دادهاند. مىگويند سابقا بالغ بر 400 تا از اين مقبرهها در حوالى شهر بود كه بعضى از آنها هنوز وضع درستى دارد و آيات قرآن به خط نسخ بر كاشىهاى گنبد آن منقوش گرديده و بعضى ديگر هم بكلى ويران است و كاشىهاى آبى را كندهاند و لانههاى پرندگانى از
قبيل لكلك شده است. چشمانداز شهر در سمت جنوب شامل يك رشته تپهها با حواشى باريك و شكل و وضع بسيار خشك و خالى است و متناسب با عادت قديم خرافاتپرستى و تعصبآميز اين شهر است. (1)
قم- در حوالى شهر كشتزار فراوان ديده مىشود و در پيچ هر كوچه دورنماى گنبد حضرت فاطمه (ع) به نظر مىرسد. نزديك دروازه شهر رودخانه اناربار هست كه به سمت درياچه جديد جارى است و پل نسبتا بزرگى با نه طاق بر آن ساختهاند. در طرف ديگر رودخانه، خانههاى دو طبقه است كه پنجره و ايوانهائى مشرف به رودخانه دارد و اين سبك تجمل قسمت خارجى منازل، در ايران كمياب است. بقيه شهر از مسافت دور به صورت آلونكهاى كوتاه آهكى است.
من در راه چاپارخانه از ميان بازار گذشتم. محل جديد چاپار در كاروانسرائى است مقابل بازار كه سرپوشيده و راسته درازى است فقط چند معبر اريب دارد. محوطه بازار عريض و دكانها بزرگ و پر از جنس است و ازدحام افراد و شتر و اسب و الاغ و گوسفند بيش از ساير جاهاست. سپس پياده به تماشاى آن حدود مسجد رفتم كه براى افراد بيگانه و مسيحى مجاز است. در بيرون ديوارهاى گرد آن، گورستان وسيعى با هزاران قبر سنگى و گلى كه غالبا در حال وارفتگى بود. جادوگرى آن محل بىتناسب را صحنه عمليات خويش كرده بود و عده زيادى را مجذوب.
سواره از جلو در مسجد بزرگ گذشتم و به آن خيره شده بودم كه موجب جلب توجه عدهاى كنجكاو شد. محوطه وسيع مستطيلى را ديدم با غرفههاى كاشىكارى در سراسر ديوار و حوض بزرگى در وسط كه مخصوص وضو بود. فريزر در سال 1821 با لباس مبدل به محوطه مسجد داخل شد و مزار را هم ديد. دكتر بيكنل (2)به نام سفر مكه به كعبه هم رفته بود، در سال 1869 به صورت حاجى وارد صحن شد. آرنولد در 1875 فقط به حياط خارجى قدم نهاد و در خاطر داشت كه شرط احتياط آن است كه جلوتر نرود. كسانى كه زياد حادثهجو نباشند به مشاهده آنچه از لاى دروازه ميسر است اكتفا مىكنند.
ريخ- قم داراى دومين بارگاه بسيار مقدس مذهبى در ايران و آرامگاه چند تن از پادشاهان آن است. قبلا هم اشاره كردم كه امام رضا (ع) به واسطه علاقه سرشار، عدهاى
از منسوبان خود را در زمان حيات به قصد خدمتگزارى و بعد از مرگ هم نعش آنها را از نقاط متعدد ايران كه دوست مىداشته پراكنده ساخت. در قم آرامگاه خواهرش حضرت فاطمه (معصومه «ع») است كه مىگويند به واسطه مظالم خلفا از بغداد گريخته بود و در اين محل رحل اقامت افكنده و درگذشته است. روايت ديگر اين است كه در راه سفر طوس كه به عزم ديدار برادر مىرفته در اين نقطه بيمار شده و رحلت كرده است و مىگويند كه برادرش هم به پاس اين واقعه هر روز جمعه از بارگاه خود در مشهد براى بازديد خواهر به قم مىآيد.
چنين بهنظر مىرسد كه قم از دير زمانى پيش وجود داشته، هرچند كه قبول قول افسانهوار ايرانيان خالى از محظور نيست كه زمان آن را به روزگار تهمورس يا كيقباد نسبت مىدهند. درهرحال تا درگذشت حضرت معصومه (ع) و بهخصوص تا وقتى كه تشيع مذهب رسمى ايرانيان نشده بود اهميت مذهبى آنجا شروع نشده بوده است.
تيمور اين شهر را غارت كرد و از آن پس به حالت نيمه ويران فعلى باقىمانده است و يا بهطورى كه هربرت حيرتانگيز مىنويسد: «هنوز جامه كهن دربردارد، زيرا كه در حال حاضر از عظمت گذشته آن فقط نامى باقى است.»
با اين وصف در اثر توجه پادشاهان صفوى، اين شهر تجديد حيات نموده لبههاى پاكيزهاى در كناره رودخانه ساختهاند. ساختمان بازارهاى وسيع و كاروانسراهاى عالى موجب افزايش دادوستدهاى تجارتى گرديد. بارگاه را بنا كردند و پادشاهان پىدرپى بر زيور و آرايش آن بيفزودند. شاردن مىنويسد كه بنابر قول اهالى در زمان او شهر شامل 15000 خانه بود، ولى علىرغم خوشباورى ما و مبالغه اهل محل، هربرت قبل از آن تاريخ ولوبرن بعدا هردو مقدار خانهها را 2000 نوشته و افزودهاند كه ساختمانهائى خوب و دلپذير و محتوى اثاث ممتاز داشته.
در سال 1722 افغانها حتى بيشتر از تيمور صدمه وارد و شهر را به كلى ويران كردند.
در سال 1872 سكنه آن 4000 و در 1884 معادل 7000 و آمارهاى بعدى 20000 تا 30000 وانمود كردهاند كه گمان مىكنم ر قم كوچكتر بيشتر قابل اعتماد و دائمى است و ر قم ثانوى اتفاقى و مختص ايام زيارتى است.
مقبرههاى سلطانى- از قرن هفدهم به اين طرف قم آرامگاه چندين تن از
سلاطين ايران شده است. در آنجا شاه صفى اول و شاه عباس دوم و شاه سليمان و شاه سلطان حسين از سلسله صفويه مدفون شدهاند و از سلاطين قاجار قتحعلى شاه با دو فرزندش در عمارتى جداگانه كنار شهر و محمد شاه در آنجا مدفوناند. بايستى كه نعشهاى متعددى در نقطه واحدى دفن شده باشد، زيرا كه بنابر اطلاع از منابع ايرانى 444 قبر مقدسان و شاهزادگان در آنجا است و مقبره آنها را كه از مرمرهاى سفيد و مرمر و عاج و چوب آبنوس و چوب كافور تهيه شده است با پردههاى گرانبها پوشانيدهاند و ملاها شبوروز به تلاوت قرآن مشغولاند، اما در نظر زوار حتى خاك قبر سلاطين در مقابل تربت حضرت معصومه (ع) قدر و منزلتى ندارد.
بارگاه حضرت معصومه (ع)- شاردن، تاورنيه، لوبرن و چند تن ديگر تعريفهاى دقيق با تصاويرى از بارگاه اصلى به جا گذاشتهاند كه راجع به آن هربرت با كلام ابهامآميزى فقط مىگويد: «شكل بديعى دارد» در جلو آن چند محوطه است و حياط بيرونى مشجر است و از حياط اصلى كه به شكل مربع است با دوازده پله مرمرى به ايوان صحن وارد مىشوند كه مزار حضرت معصومه (ع) در آنجاست و بوسيله سه در بزرگ كه يكى از آنها نقرهكارى است به ضريح مستطيل شكلى مىرسند كه در زير گنبد زرين واقع و در درون آن مقبره حضرت فاطمه (ع) است كه روى آن را با خشتهاى سيمين كه با سبك عربى نقاشى شده است فرش كردهاند و با پارچههاى زردوز كه از هر طرف تا كف زمين كشيده شده است و درب نقره بزرگ دارد كه ده پا ارتفاع آن است و در فاصله نيم پا مقبره واقع است و بر هر گوشه ضريح قبههائى از طلاى ناب هست و از داخل هم پردهاى مخملى كشيدهاند كه با اين ترتيب فقط از طريق خصوصيت و يا پرداخت وجه امكان نظارهاى بر خود مزار هست.
روى مقبره كه ده پا ارتفاع دارد چندين قنديل نقره ديده مىشود كه هيچوقت روشن نمىكنند و در آن آتش و يا جنس مايعى نمىريزند، زيرا كه ته ندارد. بر ضريح چند كتيبه با خط طلائى كه بر ورقههاى ضخيمى نوشتهاند آويزان و آن در مدح و ثناى حضرت معصومه و آل نبى (ص) است. (1)
بعد از بالا رفتن از پلههاى مرمرى زوار كفش از پاى درمىآورند و اگر عصا يا سلاحى همراه دارند همانجا مىسپارند و هنگام ورود به صحن زانو بر زمين مىزنند. ابتدا
1) رجوع شود به سفرنامه شاردن، ولى فريزر در سال 1821 نوشته است كه مقبره و ضريح از چوب صندل (چوب خوشبوئى است) 12 پا در 8 پا طول و 7 تا 8 پا ارتفاع بوده و ضريح نقره هنوز در آنجاست.
استغاثه مىكنند و سپس ضريح نقره را مىبوسند و با شوق و علاقه دعا مىخوانند و بعد از تعظيم و سلام مجدد و پرداخت انعام به خادم آنجا برمىگردند و با اين ترتيب مىپندارند كه گامى به بهشت نزديكتر شدهاند.
تعميرات- در اين دوره شكوه بارگاه با گنبد طلائى و منارههاى كاشى كارى آن مرهون توجهات خاندان سلطنتى قاجار است. فتحعلى شاه در ابتداى زندگانى نذر كرده بود كه اگر پادشاه شود بر زيور و جلال قم بيفزايد و اهالى آن را از ماليات معاف كند، اما اطمينانى نيست كه او به نذر دوم خود رفتار كرده باشد، هرچند كه شهر قم و توابع آن را تيول مادر خود ساخت، ولى شرط راجع به بارگاه را چنانكه بايد و شايد انجام داد. وى بهجاى روكارى كاشى گنبد، خشتهاى مسين زراندود گذاشت و مدرسهاى در جوار آنجا ساخت با درآمد موقوفهاى براى تحصيل يك صد طلبه و نيز بيمارستان و مهمانخانهاى تأسيس نمود و مىگويند هر ساله 000/ 100 تومان خرج آنجا مىكرده است و هر وقت كه به قم مىرفته راه تا حرم را پياده مىپيموده و هنگامىكه دور از آنجا (در اصفهان) وفات يافت بنابر وصيتش او را در قم دفن كردند.
اخيرا گنبد ديگر را هم مطلا كردند و يكى از شاهزادگان كه حاكم همدان بود در آنجا ساعتى نصب كرد. رونق درخشان حياط وسيعى كه من در يك نظر ديده بودم مىگويند نتيجه تعميرات دوره امين السلطان مرحوم بوده است. در يكى از حرمها كتيبهاى خطاب به حضرت على (ع) هست كه به واسطه اصالت روحبخش مضمون آن شايسته است در اينجا نقل شود:
«اى ذات وصفناپذير به راستى كه از بركت وجود تو است كه طبيعت سرشار از نعم و شايسته ستايش است، اگر هدف غائى از آفرينش، ظهور وجود بىمثال تو نبود حوا همواره باكره و آدم پيوسته عزب مىماند.»
شهر- قم به راستى وضع ممتازى دارد كه شايد در يك نظر آنجا را محل متناسبى براى پايتخت شدن جلوه مىدهد. شهر در كنار رودخانه واقع شده است و وضع مركزى عالى دارد و بسيارى از جادهها از قم مىگذرند: از تهران از قزوين از سلطانآباد (اراك) از بروجرد از يزد و اصفهان و يكى از دو سه مهمانخانه شايسته اين نام را در سراسر ايران دارد و آن عمارتى آبرومند وصل به حرم است. از طرف ديگر با آنكه رودخانه دارد،
مقدار آبش براى مصرف شهرى بزرگ كافى نيست و گرما در تابستان سخت طاقتفرساست. اين شهر از سابق به واسطه خربوزه و خيار و اسلحهسازى و كفشدوزى و كوزه گردنه باريك (تنگ) براى خنك كردن آب شهرت داشته و راجع به اين موضوع آخرى شاردن نوشته است:
«از خواص عجيب اين ظرف سفالين سفيد، آن است كه در تابستان آب را به وجه بسيار دلپذيرى زود خنك مىكند و آن در اثر تبخير دائمى است، از اينرو كسانى كه طالب نوشيدن آب خنك و مطلوب باشند، هيچوقت از كوزه واحد بيش از پنج شش روز استفاده نمىكنند و روز اول هم درون آن را با گلاب مىشويند تا بوى زننده خاك را برطرف سازد و كوزه را پر از آب آويزان مىكنند و در پارچه نمدارى مىپوشانند. روز اول يك چهارم آب در عرض شش ساعت تبخير مىشود سپس رفتهرفته كمتر تا آنكه سوراخها به وسيله ذرات موجود در آب مسدود و مانع تبخير مىگردد كه با اين ترتيب تمام آب باقى مىماند و بايد كوزه تازه خريد.»
مردم- بهطورىكه در چنين محل مقدسى دور از انتظار نيست عدهاى از سكنه آن سادات و ايشان افرادى متعصباند كه بر سبيل عادت خود را از خطا و گناه مصون مىپندارند و خيلى هم خرافاتىاند. در اين شهر كليمى يا زردشتى نيست و بانوان انگليسى وابسته به دستگاه تلگرافخانه گاهى از لحاظ احتياط با چادر از خانه خارج مىشوند. اين قبيل امور كمكم در سراسر شرق از بين مىرود، ولى قم چنان محلى است كه جرقهاى اتفاقى ممكن است موجب حريق خطرناكى شود. آنجا را دار الامان مىنامند كه معلوم مىدارد بارگاه آن، پناهگاه مصونى براى فراريان مسلمان است و بعضى از مجرمين با فرار به محوطه چهار ديوارى آنجا از كيفر كار خود گريختهاند. از قرار معلوم قمىها در سرزمين خود شهرت نيكى ندارند، در اين باب مثلى هم هست.
جاده پستى- هنگام ترك كردن قم سه ربع ساعت طول كشيد تا از خيابان و بازار و كوچههاى آن عبور كنم و به محوطه باز كنار شهر برسم. از آنجا با يورتمه بر اسب عالى كوتاهى زود به ايستگاه پستى پاسنگان رسيدم و آن در كاروانسرائى بر دامنه تپههائى در جنوب شرقى واقع بود.
سند شماره 1 (1)[نامه ناصر الدين شاه به اميركبير] جناب امير نظام
در باب ماندن مادر عباس ميرزا و پسرش در قم، ما خود صلاح دانسته حكم كردهايم، شما در اين كار مداخله نكرديد.
فى شهر ذيقعدة الحرام 1267
بحمد الله تعالى ولايت دار الايمان قم از اهتمام مقرب الخاقان [عبد العلى خان] اديب الملك (2)
ر. ك. مرات البلدان، همان، صفحات 1421، 1441، 1464- 1465.
، حاكم آنجا كمال انتظام را دارد و رعايا و برايا در تماميت آسودگى و فارغ بالى به دعاگوئى دوام دولت ابدمدت قاهره اشتغال دارند.هواى قم اينروزها نهايت گرمى را دارد، ولى با نهايت شدت گرما، به هيچوجه آثار هيچ نوع مرضى ظاهر نيست، به علت اينكه سالهاى پيش، از بىاهتمامى حكام سابق، در اين ولايت كه در حقيقت چهار سوق ايران و معبر جميع زوار و مترددين است، يخ در تابستان بههم نمىرسيده است، يخچال داشتهاند، ولى نه صاحبان يخچال اقدام مىكردهاند كه يخ بگيرند و نه حاكم اهتمام مىنموده است كه يخچالها را پر كنند و بواسطه عدم يخ در تابستان و شدت گرما، مردم بسيار ناخوش [بودند]، چه از اهل شهر
و چه از زوار و مترددين، امسال مقرب الخاقان اديب الملك در فصل يخبندى از صاحبان يخچال التزام گرفت و مراقبت نمود جميع يخچالها را پر كردند، و حال يخ در كمال فراوانى است و بواسطه بودن يخ بسيار به مردم خوش مىگذرد.
قنات مباركه ناصرى، امسال بواسطه وفور باران رحمت و به علت آمدن سيل خرابى بههم رسانيده بود و آب بيرون نمىآمد. و به اين واسطه اهل شهر به علت كمى آب كه آب رودخانه كفايت همه خانهها و محلات را نمىكرد، در زحمت بودند و به جهت آب تنگى مىكشيدند، مقرب الخاقان اديب الملك، بعد از ورود به دار الايمان در باب تعمير و پاك كردن قنات و بيرون آوردن آب، جهد وافى و اهتمام كافى به عمل آورد و تأكيد بليغ به مباشر و ميراب قنات مباركه نمود، تا اينكه از حسن اهتمام مقرب الخاقان مشار اليه در قليل ايام آب را بيرون آورده وارد شهر كردند و مقرب الخاقان مشار اليه به حاجى محمد رضا بيك كه مباشر كار قنات بود يك طاقه شال و به محمد تقى بيك ميراب قنات مباركه جبه خلعت و به ساير عملجات انعام داد. و قرار داده است كه آب را محمد تقى بيك ميراب به نوبه هر هفته در درب دروازه تسليم كدخداى محله كند و كدخدا به جميع خانههاى محله برساند و از كدخداها التزام گرفته كه اگر يكى از اهل محله بيايد شكايت كند كه آب به من ندادهاند، كدخدا مورد سياست و تنبيه باشد و به علت اين قرارى كه مقرب الخاقان مشار اليه داده قطره [اى] از آب قنات مباركه ناصرى حيفوميل نمىشود. جميع آب به خانهها از قرار تقسيم مىرسد و زياده از حد اين فقره مايه اسباب دعاگوئى وجود مسعود مبارك اعليحضرت اقدس شاهنشاه جمجاه روحنا و روح العالمين فداه شده است [42].
چون سابق آب رودخانه قم را ميرابهاى پيش، از بىمبالاتى حكام و تعارفى كه به حكام مىدادهاند آب را حيفوميل مىكردند و به مردم نمىدادند و مردم زياد از بىآبى شكايت داشتند، به اين جهت مقرب الخاقان اديب الملك، يك نفر از آدمهاى خود كه وثوق و اعتماد زياد به او داشت، ميراب نمود و قدغن كرد كه قطره [اى] از آب رودخانه نبايد حيفوميل بشود يا به فروش برسد. ميراب هم كمال مراقبت و مواظبت را دارد و
آب را از قرار تقسيم مال هركس را به صاحبش مىرساند و قطره [اى] حيفوميل نمىشود و مردم كمال رضامندى را از ميراب دارند.
سالهاى سابق در روز عاشورا در قم نزاعهاى كلى اتفاق مىافتاده است، در ميان سينه زنها حتى سرودست زياد مىشكسته است و آدم كشته مىشده است. امسال از نظم مقرب الخاقان اديب الملك با آنكه دستههايى كه بواسطه بىنظمى سالهاى پيش حكام سابق موقوف كرده بودند، مقرب الخاقان مشار اليه قرار داده بود كه هرچه دسته هست بيايند و همه آمده بودند. با آن همه ازدحام (1)خلق و اجتماع مردم از سينهزن و غيره، از دماغ احدى خون نيامد و صداى احدى بلند نشد. حتى طوقى داشتند كه هر وقت در روز عاشورا آن طوق را بيرون مىآوردند، در سر او آدم كشته مىشد و بههمين واسطه چند سال بود كه آن طوق را بيرون نمىآوردند، مقرب الخاقان مشار اليه قدغن نمود، طوق را بيرون آوردند و احدى جرأت نكرد كه حركت خلافى بكند، يا رفتار ناصواب نمايد.
ريش سفيدان اين ولايت در تعجب بودند كه تا بحال در اين ولايت محال بود كه روز عاشورا نزاع نشود يا قتل اتفاق نيفتد و بواسطه همين نظم، عموم رعايا و برايا زياده از حد به وجود مسعود مبارك شاهنشاه جمجاه روحنا و روح العالمين فداه دعاگو شدند.
يك عرّاده (2)توپ كه از جانب سنى الجوانب اعليحضرت شاهنشاه جمجاه روحنا و روح العالمين فداه به مقرب الخاقان اديب الملك مرحمت و مامور قم شده است، مقرب الخاقان مشار اليه توپ را بسيار محترم داشته و پاى توپ را براى مظلومين بست قرار داده و قرار گذاشته است، ماهى دو مرتبه به جهت اينكه توپچيان از كار عارى نشوند، در بيرون دروازه قم مشق تيراندازى مىكنند و هردفعه هفت تير مىاندازند. روز بيست و سيم شهر محرم الحرام، خود مقرب الخاقان اديب الملك هم به جهت تيراندازى به بيرون دروازه رفت و تيراندازى شد. سه تير نشانه زدند، دو تير توپچيان و يك تير خود مقرب الخاقان اديب الملك زد و مقرب الخاقان مشار اليه يك ثوب سردارى ماهوت به نايب توپخانه خلعت داد و به توپچيان نيز انعام نمود.
امسال هم به زراعت قم چه مزروعى و چه به شمسآباد سن ريخت، ولى از اهتمام
ميرآب كه آب را در موقع و زياد به زراعت رسانيد، ضرر چندان به زراعت نرسيد، مگر قدر قليل ضرر (1)آورد، اگر ميراب اهتمام نمىكرد و مثل سالهاى سابق آب در موقع، آب را به زراعت نمىرساند، امسال هم كلى سنخوارگى مىشد.
در شمسآباد امسال صيفى خوب به عمل آمده بود، ولى ملخ ريخت و خرابى رساند، مقرب الخاقان اديب الملك فرستاد از قزوين به جهت رفع ملخ آبسار (2)بياورند.
قربان خاك پاى مباركت شوم
به زيارت فرمان جهان مطاع همايون اعلى و احكام و فرمايشات مقرره مباهى و مفتخر گرديد و در امتثال هريك از آن اوامر مطاعه ان شاء الله تعالى اين غلام خانهزاد به نوعى كه موجب خوشنودى خاطر مبارك بشود جهد و اهتمام خواهد نمود و بعضى مطالب كه عرض آنها به خاك پاى همايون لازم بود، معروض داشت كه در رد و قبول آنها هرچه راى بيضا ضياى ملوكانه اقتضا فرمايد اين غلام، از همان قرار اطاعت خواهد نمود و عموم اهالى شهر از علما و اعيان و اشراف و غيره همه به فراغت و در نهايت آسودگى به دعاى وجود مسعود همايون مشغول و امور ولايتى از تصدق فرق همايون از همه جهت منظم است.
الامر الاشراف الاعلى مطاع [نقش مهر]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]
1) كاتب اول بجاى «ضرر» «اذيت» نوشته بود كه بعد بدون آنكه «اذيت» را خط بزند تبديل به «ضرر» كرده است.
2) آبسار: در قزوين و قمشه و سميرم فارس، نام چشمههايى است كه به زعم عوام، افشاندن آب آن در مزارعى كه ملخ بدانجا فرود آمده باشد، سبب آمدن مرغ سار كه ملخ را دفع و تباه مىكند، گردد، و آن را آب مرغان نيز گويند.
در باب قراسوران راه قم مقرر شده بود كه پانزده نفر سوار در اوقات غيبت موكب همايون براى قراسورانى راه قم برقرار شده و مواجب و سيورسات آنها به موجب حكمى كه صادر شده حكومت قم بدهد و در تحت اختيار حكومت قم باشند. اين فقره را هركس به خاك پاى همايون معروض داشته، در صحت و س قم اين مطلب دقتى ننموده، اشتباها در حضور مبارك عرض نموده. همين فقره در غيبت موكب همايون، بعد از اظهارات چند كه براى اغتشاش راه قم به نواب معتمد الدوله شد، اين پانزده سوار را قرار دادند و نوشتند و خانهزاد چون انتظام راه از رودخانه شور تا قم را به اين پانزده سوار بهطورىكه مقصود داشت مشكل مىدانست قبول ننمود و دستور العملى كه براى اين كار فرستاده بودند، پس فرستاد، حال هم بهطورىكه خانهزاد عرض كرده انتظام راه را با سى سوار كما فى السابق به عهده مىگيريم كه ان شاء الله نقصى بههم نرسد. حالا هم اختيار راه و قراسوران به هيچوجه به حكومت قم راجع نيست. امر امر همايون اعلى است.
[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد اعتضاد الدوله [دستخط حاشيه سند]: براى مسافت قليل بيش از آن سوار لازم نيست و حكما بايد با اين پانزده سوار نظم خوب بدهيد.
قربان خاك پاى مبارك همايونت شوم:
به زيارت فرامين جهان مطاع كه به افتخار خانهزاد و متولىباشى شرف صدور يافته بود، به ماموريت غلام حسين خان غلام پيشخدمت مفتخر و سرافراز گرديدم و به اطلاعات از اوامر مطاعه همايونى مباهات حاصل نمودم.
در باب امور آستانه مقدسه حضرت معصومه عليها السلام، مقرر شده بود كه بايد كمال نظم را داشته باشد و خداّم آستانه با كمال معقوليت و درستى مشغول خدمت باشند و از هر جهت به قاعده حركت نمايند. از فرمايش ملوكانه جناب متولىباشى را اطلاع دادم و خود او را خواستم، مقصود خاطر همايونى را در انتظام اين كار به او حالى كردم و بعضى مطالب لازمه را القا نمودم. در جرح و تعديل اشرار خداّم اكراه داشت و چند روزى اين كار را به تعويق انداخت، پس از آن صورتى خود او نوشت و اشرار و مفسدين خدام را تعيين و تشخيص داده، نزد خانهزاد فرستاد كه اينها بايد از جرگه خدام خارج باشند و اشرار و مفسدين خدام اينها هستند. خانهزاد چون انتظام امر آستانه و نيك و بد را از شخص او مىخواست، صلاحديد او را قبول كردم و آن ... (1)را امضا نمودم، دادم پاى همان را ملتزم شد كه اين اشخاص از جرگه خدام خارج باشند و من بعد حق آمدن آستانه را نداشته باشند. صورتى هم على حده نوشته است، متولىباشى در برقرارى خدام و ملتزم شده است كه من بعد كمال انتظام را كار آستانه داشته باشد و از احدى حركت خلاف قاعده سر نزند و با كمال درستى حركت كنند. هردو صورت را براى اطلاع خاطر مبارك همايونى فرستاد كه از لحاظ انور خسروانه بگذرد و خاطر مبارك همايونى ان شاء الله، من بعد از فقره امر آستانه مطمئن و آسوده باشد و اگر رأى همايونى علاقه پذيرد، التزامهاى متولىباشى را براى خانهزاد مرحمت فرمايند و الا به هرطور كه امر و مقرر شود، اين غلام، امتثال نمايد، با اينكه اسباب جرى شدن خدام و شرارت و هرزگى آنها كليتا راجع به شخص متولىباشى بود و جاى اين را داشت كه براى آسودگى ولايت و دعاگويى مردم، معزول شود و از اين كار خارج باشد، چون ميل خاطر مبارك را همچو يافتم كه اصلاحى در اين كار بشود، و او هم باز منصوب باشد، امتثال ميل مبارك همايونى را كردم و اين كار را اصلاح نمودم. امر امر همايون اعلى است.
1) يك كلمه خوانده نشد.
در باب تعميرات عمارات ديوانى و صحن مبارك و مدرسه و غيره مقرر شده بود كه وقت گلكارى و بنائى گذشته، از سال نو شروع در اين كار خواهد شد.
مقصود اين خانهزاد اطلاع و استحضار خاطر مبارك بوده، معلوم است كه هرطور كه رأى مبارك علاقه پذيرد، تكليف اين غلام اطاعت است. ليكن اين عمارات بعضى تعميرات جزئى دارد، از قبيل كاهگل مالى و ساير مرمتهاى جزئيه كه اگر امساله تدارك آنها نشود، مايه خرابى عمارت خواهد شد. حكم حكم همايون اعلى است.
[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]
[متن حاشيه سند]: اين تعميرات جزوى را از پول ديوان بكنيد، اگر ديوان پول نقد نداشته باشد از جيب خودتان بكنيد، نقلى نيست.
[1290 ه. ق]
از قرارى كه مقرب الخاقان امين السلطان مذكور داشتند و از خارج هم شنيده شده است، گويا اراده خاطر خطير همايونى اين است كه بعد از ماه رمضان ان شاء الله تعالى موكب همايون تشريففرماى قم بشوند. از مژده اين خبر خانهزاد كمال مسرّت و مفاخرت را دارد، مخصوصا از خاك پاى مبارك استدعا مىكند كه اگر اين موهبت را ارزانى مىفرمايند و خاطر مبارك تشريففرمائى به قم علاقه گرفته است، براى مفاخرت اين خانهزاد امر و مقرر شود كه در تهيه و تدارك ورود موكب مسعود همايون از حالا مشغول باشيم. طورى نشود كه خدا نخواسته اسباب خجلت و شرمسارى از براى اين غلام حاصل شود. اعلى و ادنى از اين مژده كمال انبساط را دارند كه ان شاء الله تعالى به
زودى اين نعمت مرزوق گردد.
[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]
[متن دستخط حاشيه سند]: همچه خيالى بود، لاكن به علت سردى هوا موقوف شد.
[1290 ه. ق]
هو مقرر شده بود، اتفاقات ولايتى هرچه (1)شده است همه را از روى حقيقت بدون كم و كسرى به عرض حضور همايون برساند و هيچچيز را پردهپوشى نكند، حالت صدق و درستى اين غلام خانهزاد ان شاء الله در خاك پاى مبارك معلوم شده است و جسارت است اگر عرض نكند، به نمك شاهنشاه روحنا فداه قسم است كه در خدمت چاكرى ابدا خلافى از خانهزاد سرنزده است و ان شاء الله تا جان دارم، سر نخواهد زد جز درستى و صداقت به ولىنعمت خودم. اتفاقات ولايتى دو فقره بود، يكى روزنامه حالات شهر و اتفاقات عمل شهرى و تسعير اجناس و مأكولات و ساير چيزها، هر چو شده بود، از روز ورود خانهزاد و الى حال، كليتا را دو كتابچه نوشته، به حضور مبارك همايونى فرستاد كه از لحاظ انور خسروانه مىگذرد. از جزئى و كلى هر چو اتفاق افتاده بود، همه عرض شده است. يكى هم عرايض و دعاوى مردم هر چو شده بود و اجراى آن به دست على خان نايب الحكومه شده بود، آن را هم كتابچه نوشته شده بدون كموزياد به حضور مبارك فرستاد كه به ملاحظه همايونى مىرسد، از حالت اتفاقيه ولايت و ساير اموراتش كليتا خاطر مبارك مستحضر خواهد شد. من بعد هم ماهبهماه، همينطور اتفاقات ولايتى را از جزئى و كلى هر چو بشود به عرض حضور مبارك خواهم رسانيد و غفلتى ان شاء الله تعالى نخواهد شد.
اميدوارم در خدمتگذارى بندگان شاهنشاه روحنا فداه شرمسارى حاصل نكنم و اين
1) اصل: چو.
خدمت را قسمى از عهده برآيم كه در نظر مبارك مصدر خدمات بزرگتر از اين شوم و به الطاف همايونى مفتخر و سرافراز باشم. امر امر همايون اعلى است.
[دستخط حاشيه سند]: بسيار خوب
[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]
[1290 ه. ق]
هو كارخانه بلورسازى قم بعد از ميرزا تقى خان [اميركبير] بكلى خراب شد و از ميان رفته بود. پس از آمدن به قم خانهزاد خواست متاعى در قم رواج بدهد كه در نظر مبارك همايونى جلوه كند و از اين ولايت خراب هم يك متاعى در حضور مبارك مقبول افتاده باشد، هيچچيزى را از بلورسازى بهتر ندانست كه كار كند و راه بيندازد، تنخواهى از خود براى اين كار داد و از تهران و ساير جاها چند نفر استاد قابل فرستاد آوردند و كارخانه را راه انداخت، در دو ماه قبل، بلورى بيرون آمد كه كمال امتياز داشت، نمونه براى نواب معتمد الدوله و اولياى دولت فرستاد كه ملاحظه كنند، خيلى پسند فرمودند و تمجيد كرده بودند كه اين كار را مهمل نگذاريد و رواج بدهيد. خانهزاد، از آن وقت تا حال آنچه لازم بود، از پول و اسباب براى اين كار از خود داد و غفلت نكرد، حالا بلورى براى حضور مبارك از قرار سياهه على حده (1)، از اين كارخانه ساخته و فرستاده شد كه از لحاظ انور همايونى بگذرد و اگر پسند طبع مبارك افتاد و اجازه كار كردن و راه افتادن اين كارخانه مقرر مىشود كه مشغول اين خدمت باشم، و الا پسند نفرموده و صلاح ندانند ديگر كار نشود، و در صورتى كه خاطر مبارك همايونى به راه افتادن اين كارخانه علاقه پذيرد، تنخواهى بايد مرحمت بشود، به عنوان قرض به خانهزاد كه بعضى اسبابهاى خوب براى اين كار خريده بشود و تحصيل شود و كارخانه را هم از نو بسازم. متعهد و
1) اصل: علاحده.
ملتزم مىشوم كه ده درجه از اين بهتر بلور بيرون بيايد و به نظر مبارك برسد، كه پسند بفرمايند و تنخواه ديوان را هم بدون كسر رد كند و از تصدق سر مبارك اين كار رواجى پيدا كند و متاعى باشد كه در هرجا به فروش برسد و همهكس به ميل خاطر خريدارى كند. تا حال خيلى زحمت اين كار را خانهزاد كشيده است. بعد از اين را به هرطور كه خاطر مبارك علاقه پذيرد و مقرر دارند اطاعت مىكند.
[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]
[متن دستخط حاشيه سند]: امين الملك، بلورها را به حضور بياوريد و كمال تحسين و تمجيد را از براى عمل كارخانه كه بسيار خدمت كردهاند و ابدا آن كارخانه را موقوف ندارند و روزبهروز در آن كارخانه سعى نمايند، اما تجربه شده است كه هر وقت ديوان از براى .... (1)قبيل كارها پول داده است، آن كار به اتمام نرسيده است و پول از ميان رفته است. اگر پول به عنوان قرض مىخواهد تمسك شرعى بنويسد، به مهر علما ممهور كند، التفات خواهد شد.
[1290 ه. ق]
هو در باب تلگرافخانه امر و مقرر شده بود، سفرى كه موكب مسعود همايونى به قم تشريففرما شده بودند، تلگرافخانه پايين شهر واقع بود و به مركز شهر مسافتى بعيد داشت. امر و مقرر شده بود كه تغيير بدهند و نزديك عمارات ديوانى جاى خوبى براى تلگرافخانه ساخته شود كه نزديك باشد. اجراى اين فرمايش ملوكانه تا پارسال نشده بود و باز تلگرافخانه در پايين شهر جاى سابق بود. مقرب الخاقان مخبر الدوله، پارسال خانه [اى] نزديك عمارات ديوانى براى سهولت امر مردم اجاره كرده و تلگرافخانه را آنجا قرار داده و حالا هم همانجا است. آن عمارت سابق تلگرافخانه كه پايين شهر اتفاق افتاده، بكلى خراب و منهدم شده، راى مبارك همايونى اگر علاقه بگيرد، جاى
1) يك كلمه خوانده نشد.
مخصوص تلگرافخانه داشته باشد، بايد جائى را معين كرد كه نزديك به عمارات ديوانى باشد و تلگرافخانه خوبى ساخته شود، يا مقرر مىشود خانه خوبى كه بهتر از جاى حالاى تلگرافخانه باشد اجاره كرد و تعمير كرد، تلگرافخانه آنجا باشد. از اين دو فقره هر كدام را راى مبارك علاقه بگيرد مقرر دارند، خانهزاد امتثال كند. براى شأن دولت البته سزاوار اين است كه تلگرافخانه جاى مخصوص معين داشته باشد. ابو الفتح ميرزا هم كه رئيس تلگرافخانه اينجا است در خدمات محوله به خودش تا حال هيچ غفلت نداشته و مراقبت كرده و دارد، حقيقت طورى به معقوليت و درستى خدمت مىكند كه جميع مردم رضايت بههم رساندهاند. هيچوقت تلگراف او عيب نكرده، هميشه منظم بوده. خانهزاد هم كمال رضايت را دارد و سزاوار همه قسم مرحمت و عنايت ملوكانه هست كه اميدوار باشد.
امر امر بندگان همايون شاهنشاه روحنا فداه است.
[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]
[دستخط حاشيه سند]: همين رقعه را بدهد مخبر الدوله ملاحظه نموده، هر قسم او صلاح دانست معمول دارند.
[1290 ه. ق]
هو در باب بلورسازى مقرر شده بود كه هرقدر مخارج اين كار مىشود، خانهزاد نوشته [ممهور] به مهر علماى قم بدهد و تنخواهى كه لازم است به عنوان قرض از ديوان همايون اعلى بگيرد. در اين صورت لازم است اين خانهزاد بعضى فقرات كه در اين كار محتاج اليه است به خاك پاى مبارك معروض دارد. اولا جا و منزلى بايد براى اين
كارخانه درست كرد و كوره و اسبابى كه درست به كار بخورد از نو ساخت كه با اين كوره و اسباب حاليه مقصود و منظورى كه براى تنقيه (1)و ترقى اين كار است به عمل نخواهد آمد و اين چند فقره مخارجى است كه لزوما بايد بشود و ديوان همايون اعلى اين خرج را قبول فرمايند و بدهند و لهذا تمسّكى كه اين غلام مىسپارد، اين خواهد بود كه پس از ساختن كارخانه و كوره و اسباب جديد تنخواهى كه در اين كار صرف مىشود و قرض ديوان است بدون عيب و نقص سر موعد بپردازد كه استقراض از ديوان درست و تمام برسد. راى راى جهان مطاع همايون است.
[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]
[دستخط حاشيه سند]: پاى ديوان كه ميان آمد محال است اين كارخانه ساخته بشود. خودش و جمعى از تجار شريك شده اين كارخانه را بسازند.
[1290 ه. ق]
هو جمعهبازار قم در سنوات سابقه قبل از گرانى و قحطى متداول و معروف بود. پس از گرانى، تا اين اوقات از جهت شكستگى و پريشانى مردم و استيصال اغلب بازاريان و بنكداران وضيع قديم، بكلى موقوف و متروك شده، از ميان رفته بود. چون مقصود اين غلام بالطبع به آبادى شهر و ترويج كار اهل كسب و رونق كليه امور متعلقه به ولايت است، در اين باب اهتمامات لازمه به عمل آورده و در جمعه بيست و يكم اين ماه بطورى جمعهبازار پرجمعيت و آراسته بود، كه هيچوقت در سنوات سابقه اينطور ممكن نشده بود. از هر قسم متاعى كه در قم و توابع موجود مىشود حاضر بود و اين معنى خيلى مايه دعاگويى عموم مردم براى سلامتى ذات ملكى صفات خسروانه شده است و ان شاء الله
1) تنقيه: مصدر عربى به معنى صاف كردن و پاك گردانيدن. ر. ك. فرهنگ لاروس، ترجمه سيد حميد طبيبيان (تهران: انتشارات اميركبير، 1376) چاپ چهارم، ج 1، ص 671.
تعالى پس از اين هم به اين فقره هميشه معمول خواهد بود و اين غلام در اين كار و ساير لوازم ولايت زياده از اين اهتمام خواهد داشت. امر امر همايون اعلى است
[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]
[دستخط حاشيه سند]: بسيار خوب
[1290 ه. ق]
هو در باب تلگرافخانه مقرر شده بود كه صرفه ديوان را منظور كرده، يكى از عمارات ديوانى كه بىكار است مرمت نموده، احداث تلگرافخانه جديد در آنجا بشود، لازم دانست مراتب را به خاك پاى مبارك معروض دارد:
اولا در قم عمارت ديوانى ندارد، جز دو عمارت كه حال نشيمن حكومت است و در صورتى كه نشيمن حكومت هم جاى ديگر قرار داده شود، چون از تلگرافچيهاى خارجه دائما يكى دو نفر آنجا منزل دارند و بايد عبورومرور كنند و اين دو عمارت داخل در عمارات صحن مقدس و نزديك به حرم است، لهذا بودن آنها در آنجا صورت [خوبى] نخواهد داشت و خلاف احترام خواهد بود، مقرر مىفرمايند در همان محل سابق باشد، يا تلگرافخانه جديدى جاى ديگر كه نزديك به عمارات ديوانى باشد احداث شود حكم حكم همايون اعلى است.
[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]
[دستخط حاشيه سند]: همان محل سابق كه بودند باشند، متعرض نشوند.
تصدقت شوم مقرر فرموده بودند كه اكبر نام تفرشى در تفرش دزدى نموده و اموال عالى جاه ميرزا عباس منشى خاصه وزارت دول خارجه را سرقت نموده و به آستانه مطهره بست آمده است و به عالى جاه ميرزا رضا قلى قدغن شده بسپارم كه نوعى او را بيرون آورده، گرفته، روانه دربار معدلت مدار نمايم. بلى آن ناپاك چندى است كه به بست آمده و به عالى جاه ميرزا رضا قلى سپردم و قدغن كردم، آدم گذارده است، كه هرگاه از بست خارج شود، ان شاء الله گرفته خواهد شد و اگر از بست خارج نشود گرفتن او مشكل است و در اين خصوص كمال مراقبت را خواهم كرد، كه به دست آمده به دربار معدلت مدار فرستاده شود. زياده عرضى ندارم.
[نقش مهر پشست سند]: عبده الراجى ذو الفقار
[1284 ه. ق]
قرار منازل كه به اطلاع نواب اميرآخور داده شد:
1): يوم پنجشنبه نزديكى دير، كنار رودخانه، دو فرسخ است. آبش شور است، از براى حرمخانه و آبدارخانه آب شيرين بايد برداشت اگر از چاكران هم راويه (1)
2- ستور آبكش، شتر آبكش، اشتر و استر و خرى كه بر آن آب بار كنند (لغتنامه دهخدا).
دارند، از براى نوكرهاى جزء و مال رفع معطلى مىشود.2): يوم جمعه حوض سلطان چهار فرسخ است، حالا يك نفر كالسكهچى و جارچى روانه هستند كه راه كالسكه را اگر بنائى لازم باشد تا حوض بسازند و حوض اگر آب كم داشته باشد پر كنند و آب جارى اگر سرش عيبى دارد بسازند و مستاجرين حوض از
1) راويه: 1- توشه دادن و مشك كه در آن آب باشد
براى فروش، ماكولات و غيره بقدر مقدور حاضر كنند.
3): از حوض به پل دلاك يوم شنبه شش فرسخ است، نواب ميرآخور آدم فرستاد سيورسات حاضر كنند.
4): از پل تا شهر قم يوم يكشنبه چهار فرسخ است.
آدم فرستاد نزد ميرزا يحيى كه سيورسات حوض و دير را حاضر كنند چون دبير الملك (1)گفت مقرر شد، لازم نيست عرض و اجازه حاصل شود، از اين قرار معمول بدارند، نبى خان (2)و سايرين هم اين قسم و اين راه را بهتر دانستند بدون عرض اخبار سيورسات [حاضر] نمود. (3)
[1284 ه. ق]
قربان خاك پاى جواهرآساى همايون اقدس مباركت شوم
غلام شاه جهان محسن بن عبد الله
روز جمعه 4 كه سيد ايام و عيد مسلمين بود، در خاكفرج از زيارت دستخط همايون و خلعت آفتاب طلعت مبارك ملك الاسلام و سيد الملوك و السلاطين لازال كاسمه الاقدس ناصرا للدين و ادام الله ظله على العالمين بنده كمترين سرافرازى و مفاخرت حاصل كرد، در حينى كه از سردى، آسمان خرقه خز ادكن (4)و زمين قباى حواصيل دربرداشت و سحاب (5)سنجابى كلاه قا قم (6)بر سر كوهستان قم مىگذاشت، تنپوش مبارك را زيور بر و دوش كرده و دستخط اقدس را بر سر، تاج ساخته، فلك شدم به بزرگى و مشترى به سعادت، اما مشترى آسمانى نه مشترى زمينى، كه «نهنه امينى» (7)است، با جهان جهان مفاخرت و امتياز و عالم عالم سرافرازى، به روضه متبركه معصومه عليها السلام آمده، سر بر آن آستان مقدس سوده و بقاى عمر و دولت و ازدياد
1) دبير الملك: ميرزا محمد حسين دبير الملك فراهانى.
2) نبى خان: ميرزا نبى خان قزوينى پدر ميرزا حسين خان سپهسالار.
3) سازمان اسناد ملى ايران، سند شماره 295/ 35331، اين سند در ماه ذيقعده سال 1283 در دوشانتپه از نظر ناصر الدين شاه گذشته است.
4) ادكن: دودگون، تيرهگون، خاكرنگ.
5) سحاب: ابر.
6) قا قم: به ضم ثالث و سكون ميم پوستى باشد سفيد و به تماميت گرم مىباشد و مردمان اكابر پوشند (برهان نقاطع).
7) معنى عبارت داخل گيومه بر نگارنده معلوم نگرديد.
فتح و نصرت اعليحضرت اقدس همايون مبارك شاهنشاه دينپناه را از درگاه الله مسئلت نمود و هذا دعا و للبريه شامل مشغول انجام امور و آسودگى جمهور مردم اين ولايت است، كه از خلق دار الايمان و نواحى ديگر احدى نتواند به هيچ اسم و رسم دينارى و حبهاى بگيرد، چنانكه خاطر مبارك منير اقدس اعلى مايل هستند رفتار شود، چنانكه مختصرى به لحاظ انور اقدس اعلى مىرسد. خداوند جان ما بندگان را فداى آستان مبارك بگرداناد.
امر امر همايون اعلى است [محسن ميرزا اميراخور]
[متن پشت سند]: عرايض اميرآخور كه از قم نوشته است سنه 84 [12] اواخر توشقانئيل 15 ذىقعده لوله شد. در دوشانتپه
سند شماره 17 (1)[نامهاى در مورد قنوات قم به ناصر الدين شاه در آستانه سفر چهارم وى به آن شهر]
[اين نامه در محرم 1284 در شهر سمنان از نظر ناصر الدين شاه گذشته است]
قربان خاك پاى جواهرآساى همايونت گردم امروز نوشتجاتى از مجد الدوله رسيد كه از قم نوشته و كاغذهايى كه از امام جمعه و ديگران رسيده بود فرستاده است، خلاصه آنها از نظر انور خورشيد اثر ملوكانه خواهد گذشت. سر تا پا آه و ناله از خرابى قنوات است كه گويا بعد از آن خرابيهاى سابق كه مكرر به خاك پاى همايون معروض افتاد، مجددا از شدت بارندگى و سيل در همين ماه خرابيهاى ديگر حاصل شده و در بعضى قنوات كه كار مىكردهاند مخارج آنها به هدر رفته دوباره سيل پر كرده است، زمانى كه جناب مجد الدوله شرفياب بود، در كليه عرايض و مستدعيات او حكمى فرمودند، بعضى رجوع به جناب مستوفى الممالك شد و برخى را به نفس نفيس مبارك امر و مقرر فرمودند، مگر همين فقره قنوات خالصه كه به
1) سازمان اسناد ملى ايران، اسناد بيوتات، آلبوم شماره 11، ص 64
حالت اول باقى است، حالا روزبهروز زيادتر مىشود و اسباب دردسر فراهم مىآيد. از قرارى كه معلوم مىشود، دنباله اين كار را هم از دست نمىدهند، رعيت هم مضطرب شده، دلگرمى به عمل زراعت ندارد. در اين فقره هرطور رأى جهانآراى همايون اقتضا فرمايد حكمى بفرمايند، يا به جناب مستوفى الممالك مقرر شود، قرار درستى بدهند. يا اينكه چاكر مطابق ميل خاطر همايون پادشاهى شرحى به مجد الدوله بنويسد كه رعيت را مطمئن كرده و اسباب آسودگى براى آنها فراهم آورد. در هر صورت هرطور رأى مبارك علاقه گيرد حكمى بفرمايند.
الامر الاعلى مطاع مطاع
سند شماره 18 (1)[تلگراف ميرزا حسين خان (2)سپهسالار به متولىباشى قم]
از تهران به قم ربيع الثانى 1296
جناب متولىباشى سلمه الله تعالى
در باب حبس رجبعلى يزدى كه خود را به بست آستانه انداخته است، سابقا تأكيد شده بود، چون از طرف قرين الشرف همايون (3)روحنا فداه در حبس او مبالغه رفته است، مجددا اظهار مىشود كه البته قاتل را در بست حبس نموده بسپاريد كه او را محكم نگاه دارند كه فرار نكند و در حفظ او لازمه مراقبت بشود.
حسين 11 [ربيع الثانى]
حضور جناب مستطاب اشرف ارفع افخم سپهسالار اعظم عرضه مىدارد:
رجبعلى يزدى را محكم نگاه داشته و مورد استهزا و گله و رنجش علماى قم و دار الخلافه و اهل ملت شده، بعضى از رقيمههاى آنها را ملفوف عريضه انفاذ داشتم، ملاحظه فرمايند و به آنها هم اطمينان داده كه اين كار اصلاح مىشود و اين سختگيرى
اسباب راحت او خواهد شد و الا مقدور نبود. در اماكن ديگر كه حكم به حبس و قيد مىفرمايند مقرر مىدارند و فراش محبس. اينجا موقوفه قابلى كه ندارد، بايد از خود متحمل شوم. بهعلاوه بدنامى. قاطبه مردم در آسايش و آرامش او متفقند. به سر مبارك جنابعالى از اطراف و بلاد مورد ملامت شدهام. هستى و اعتبارى اگر دارم در خدمات دولت قاهره و دعاگويى است.
هرطور بفرمايند مطيع و منقادم.
متولىباشى 14 [ربيع الثانى]
تلگراف شما رسيد، عجب دارم از اظهارات بعضى اشخاص در ماده رجبعلى و تعجب ديگر از انزجار و قبول شما است زيرا مگرنه حبس اين شخص به سبب ظهور اين مفسده و قتل است و گرنه مقصود آسايش و دايع حق تعالى است، اگر جانى و مقصر سخت (1)نبيند كار مشكل مىشود و اگر حدود لازم نبود، شارع مقدس مقرر نمىداشت.
در اين مسئله هزار نكته منظور است كه ديگران بىخبرند. عجالتا كما كان باشد.
حسين 15 [ربيع الثانى]
سند شماره 19 (2)[تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به حاكم قم]
از تهران به قم ربيع الثانى 1296
جناب اعتضاد الدوله
بندگان اعليحضرت اقدس همايون روحنا و روح العالمين فداه خيال دارند، به سلامتى و اقبال، ان شاء الله تعالى در ابتداى پاييز به قم (3)و كاشان تشريففرما شوند. مقرر فرمودند كه به شما اطلاع بدهم كه در اول پاييز ان شاء الله تعالى، حركت از تهران خواهد
بود و كل حرمخانه در ركاب مبارك خواهند بود، بايد عمارت ديوانى قم با كمال خوبى تعمير شود، به زودى برآورد صحيح تعميرات آنجا را بفرستيد كه مشغول تعمير شوند، چون به فين نزول اجلال ان شاء الله خواهند فرمود، مقرر رفت عمارت آنجا را هم تعمير نماييد كه حاضر باشد. برآورد مخارج عمارت فين را هم زود نموده بفرستيد. در هر منزل سيورسات بايد حاضر و آماده باشد. از قم به سلامتى ان شاء الله از راه نيزار و محلات، به كاشان و فين تشريففرما خواهند گرديد. بعد از تعيين منازل و فرستادن صورت منازل بايد عاجلا در تدارك و تهيه سيورسات اردوى مبارك بشويد كه در هر منزلى سيورسات حاضر باشد، و جهد نماييد، در قم احتمال قوى دارد كه در همان چادر و سراپرده منزل كنند. ليكن در كاشان ان شاء الله در عمارت فين، بايد كاملا حاضر باشد.
نايب السلطنه (1)اميركبير 20 ربيع الثانى
حضور مبارك بندگان حضرت اقدس والا روحى فداه
از مژده ورود موكب مسعود همايون صاحبقرانى، روحنا فداه به قم و كاشان براى اين غلام كمال مباهات و مفاخرت حاصل شد و نهايت شعف و شكرانه براى عموم خلق اين دو ولايت، از مژده اين نعمت بزرگ پيداست. اين غلام براى جاننثارى و خدمتگزارى حاضر و به هرچه امر و مقرر فرمايند اطاعت دارد، عمارت ديوانى قم را حسب الامر گفتم بازديد نمايند، در كمال دقت صورت آن با پست به حضور مبارك مىرسد. عمارات فين را هم آدم مخصوص فرستادم كه با كمال دقت برآورد نمايد. با معماران كاشى و صورت صحيح به حضور مبارك فرستاده شود. پس از رسيدن صورت برآوردها، به هر چه مقرر دارند و تنخواه تعميرات را از هر محل كه حواله فرمايند فدوى مشغول خواهد شد و ان شاء الله به زودى انجام فرمايش مىشود كه خيلى مستحسن باشد. در باب سيورسات بايد مقرر دارند تعيين نمايند و در هر منزل چقدر سيورسات لازم است مشخص بدارند. فدوى در تهيه باشد و طورى نباشد كه خدا نكرده اسباب خجلت و
1) كامران ميرزا پسر سوم ناصر الدين شاه ملقب به نايب السلطنه و اميركبير در دوران سلطنت ناصر الدين شاه بهطور متوالى داراى مناصب، حكومت تهران، حكومت ايالاتى ديگر، وزارت جنگ، رئيس كل قشون و غيره بوده است. ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 3، ص 129.
شرمسارى باشد. اميدوارم ان شاء الله به توجه حضرت والا پذيرايى خوب از موكب جهانگشاى صاحبقرانى روحنا فداه بشود كه موجب مباهات باشد.
اعتضاد الدوله 21 ربيع الثانى
سند شماره 20 (1)[تلگراف يحيى خان معتمد الملك به حاكم قم]
از تهران به قم جمادى الاولى 1296
خدمت جناب آقاى اعتضاد الدوله عرض سلام مىرسانم
فرزندى حسين امروز عازم حضرت معصومه شد (2)مستدعى است قدغن فرماييد باغ حاجى عسگر خان كه در بيرون شهر و نزديك پل است، براى ايشان و همراهان معين نماييد. نهايت امتنان حاصل خواهد شد.
يحيى 2 [جمادى الاولى]
خدمت جناب معتمد الملك دام اقباله
از تشريففرمايى آقاى حقيقى خودم مژده دادهايد. نهايت تشكر و مسرت، براى پذيرايى مقدم مباركشان سر و جانى بر كف دارم، برحسب فرمايش باغ حاجى عسگر خان حاضر است و به سلامت نزول اجلال خواهند فرمود. هرچه برآيد در خدمتگزارى ان شاء الله اقدام مىشود و قصور نمىكنم. تلافى بىالتفاتيهاى جنابعالى را ان شاء الله از نعمت حضور آقاى خودم خواهم كرد، آنچه گله دارم خدمت آقا عرض مىكنم و تلافى خواهند فرمود. ان شاء الله در بندگى و ارادات به جنابعالى براى ارجاع خدمات هميشه حاضر بوده و هستم.
اعتضاد الدوله 4 [جمادى الاولى]
1) اسناد بيوتات، آلبوم 5، ص 8.
2) موضوع اين تلگراف عزيمت عزت الدوله خواهر ناصر الدين شاه است كه در تاريخ اين سند همسر يحيى خان معتمد الملك برادر ميرزا حسين خان مشير الدوله بوده است. عزت الدوله ابتدا به همسرى ميرزا تقى خان اميركبير درآمد، بعد از قتل امير بالاجبار به مزاوجت ميرزا كاظم خان نورى نظام الملك پسر ميرزا آقا خان نورى درآمد. كه چون اين ازدواج ناخواسته بود بلافاصله پس از عزل ميرزا آقا خان نورى، از پسر او طلاق گرفته به همسرى شير خان اعتضاد الدوله كه از اقوام مادرى وى بود درآمد. مدتى بعد شير خان وفات نمود و عزت الدوله به عقد يحيى خان معتمد الملك درآمد كه سند فوق مربوط به آن دوره است.
از تهران به قم جمادى الاولى 1296
خدمت سركار نواب عليه عاليه عزت الدوله دامت شوكتها
ان شاء الله زيارت شما مقبول و مزاجا سالم و زود مراجعت خواهيد فرمود، فرزندان عظام، ميرزا حسين خان و معصومه خانم و عين الملك را عوض من ببوسيد. جناب معتمد الملك بحمد الله سلامت است. مطمئن باشيد.
حسين 8 [جمادى الاولى]
خدمت جناب سپهسالار سلام مىرسانم، از احوال ما خواسته بوديد شكر خدا حسين، عين الملك، معصومه همه سلامتيم، به زيارت مشغول، شما را دعا مىكنيم. براى خاطر معتمد الملك اگر نبود كه دلش براى بچهاش تنگ مىشود، خيال داشتم يك ماه در قم باشم، ان شاء الله روز شنبه بيرون خواهيم آمد.
عزت الدوله 8 [جمادى الاولى]
سند شماره 22 (1)[تلگراف يحيى خان معتمد الملك به همسرش عزت الدوله]
از تهران به قم جمادى الاولى 1296
خدمت نواب عليه عاليه عزت الدوله دامت عظمتها
ان شاء الله مزاج شريف و نور چشمان عزيز حسين و معصومه به سلامت است و ملالى نداريد، آقايان بحمد الله سالم هستند، فيروزه خانم خدمت شما سلام مىرساند.
از سلامت حالات خودتان اطلاع بدهيد.
يحيى 9 [جمادى الاولى]
1) آلبوم 5، ص 9.
خدمت جناب معتمد الملك سلام مىرسانم شكر خدا الحمد لله حسين با معصومه كه باجى قمى باشند به سلامت شما را دعا مىكنند. اعتماد الدوله با ... را دعا برسانيد. ان شاء الله روز شنبه دو ساعت به غروب مانده بيرون خواهم آمد، هوا گرم شده، شب را خواهم آمد.
عزت الدوله 10 [جمادى الاولى]
سند شماره 23 (1)[تلگراف معتمد الملك به حاكم قم]
از تهران به قم جمادى الاولى 1296
خدمت جناب جلالت مآب آقاى اعتضاد الدوله دام اقباله
فرزندى حسين و همراهان [منظور عزت الدوله و فرزندانش مىباشد] لله الحمد به سلامتى وارد شدند. حسين به قدرى از ملاطفت و مهربانى جنابعالى اظهار امتنان [كرد] كه بر خجلت بنده افزود، به هيچ زبان و بيان از عهده عرض تشكر نمىتوانم برآمد.
خداوند تعالى وجود مبارك شما را سالم و مرحمت و التفات عالى را مستدام بدارد و اين بنده را توفيق خدمت عطا فرمايد.
معتمد الملك 12 [جمادى الاولى]
خدمت جناب جلالت مآب معتمد الملك دام اقباله
بحمد الله كه آقاى ميرزا حسين خان به سلامتى شرفياب شدند، خيلى اظهار التفات فرمودهاند نسبت به مخلص حقيقى، من كه هيچ خدمتى نكرده و شرط بندگى بجا نياوردهام كه مورد تمجيد و تحسين جنابعالى شود و مقبول افتد، همينقدر افتخار دارم كه بحمد الله در مدت توقف اينجا به وجود مباركشان بد نگذشت و به سلامتى معاودت
1) آلبوم 5، ص ص 11- 12.
فرمودند و قلب مبارك جنابعالى مسرور است. در بندگى و ارادت به جنابعالى تا عمر هست خادم و صادق بوده و هستم. اوامر مطاع را مترصد است.
اعتضاد الدوله 15 [جمادى الاولى]
سند شماره 24 (1)[تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به اعتضاد الدوله حاكم قم]
11 شعبان 1296 از تهران به قم
جناب اعتضاد الدوله
از قرار روزنامچه تلگرافى هنگامى كه قافله وارد سنسن (2)شده نزاع نموده و قتلى واقع گرديده و شخص قاتل هم محبوس است حسب الامر الاقدس الاعلى قاتل را تحت الحفظ به دار الخلافه بفرستيد و نيز به عرض رسيد جماعت عصار (3)قم مدتى است در آستانه مقدسه بستى هستند، مقرر رفت احقاق حقوق آنها به عمل بيايد. محض تأكيد تلگراف مىنماييم آنها را از بست بيرون آورده، به عرايض آنها برسيد. چرا اين عصارها يك ماه بست بروند و به عرض آنها شما نرسيد و همچنين در روزنامچه مذكور بود [كه] در سه فرسنگى قم اموالى از حاجى اسحق خان سرتيپ بردهاند. معين كنيد كيستند سارقين و در كجا هستند.
نايب السلطنه 11 [شعبان]
حضور بندگان حضرت والا روحى فداه
دو دسته مكارى شيرازى، با هم در سنسن نزاع كردند، ميانه رضا قلى ولد حاجى عباس مقتول شد. بستگان مقتول همچه اظهار كردند كه از صدمه على اكبر پسر حاجى نصير تلف شده. فدوى براى اينكه نزاع غليظتر نشود و از طرفين كسى ديگر تلف نشود، على اكبر را حبس كرده، دو دسته مكارى شيرازى بهطرف آذربايجان رفته،
تفصيل را با تلگراف به نواب والا حاجى معتمد الدوله اطلاع دادم، جواب داده بودند كه على اكبر را محبوسا اينروزها كه سيف السلطنه (1)مىرود به شيراز به مشار اليه بسپارم، ببرد آنجا رسيدگى بشود و قرار لازمه در اين كار بدهند اينجا هم در خدمت علماى اعلام كسان مقتول نتوانستند شرعا ثابت نمايند كه على اكبر قاتل است و چيزى معلوم نشد.
حالا به هرچه مقرر شود، در فرستادن شيراز يا تهران اطاعت كنم. اينكه عرض شده جماعت عصار مدتى است بست رفته و رسيدگى به عرض كسى نمىشود، اولا قم عصارش منحصر است به دو نفر و جماعت ندارد، ثانيا مدت توقف آنها در آستانه سه چهار روز بيشتر نبود و تشكى آنها از تجار قم بود كه كرچك آنها را خريدارى كرده، حمل به خارج مىنمايند. آنها را خواستم اطمينان داده با كمال آسوگى مشغول كاسبى خود هستند و به تجار هم قدغن شد كه كرچك حمل خارج ننمايند، در صورتى كه از مصرف قم زياد باشد و عصار لازم نداشته باشد حمل نمايند. فدوى از صبح الى سه ساعت از شب گذشته نشسته است بشخصه به امورات عامه مردم بىممانعت رسيدگى مىكند، در اين هواى گرم كه نفس حبس مىشود و يك ساعت كسى نمىتواند در شهر زندگى كند، فدوى متحمل اين زحمت و صدمه هست كه عامه مردم با كمال آسودگى به دعاى ذات خجسته صفات همايونى روحنا فداه و وجود مبارك حضرت والا مشغول باشند. باز عرض مىكنند، فدوى به عرض كسى نمىرسد و قبول مىفرماييد، گويا هيچكس در چاكرى اينطورىكه فدوى مراقب و مواظب انجام خدمات ديوان و انتظام ولايت و آسودگى مردم است نباشد. عرض شده در سه فرسخى قم، مال حاجى اسحق خان سرتيپ را دزد برده، مال مشار اليه را در هفت فرسخى قم كه خاك خلجستان است دزد برده و از قرارى كه مذكور داشته، بقدر يكصد و پنجاه نفر شتر و بعضى چيزهاى ديگر بردهاند و مشار اليه جمعيتى از خود فراهم آورده با دزدها كه از زرگر هستند مشغول زدو خورد مىباشند، هنوز كارى نكرده، بعد هرچه معلوم شود به عرض مىرسانم.
اعتضاد الدوله 12 [شعبان]
1) سيف السلطنه، جان محمد خان.
سند شماره 25 (1)[تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به اعتضاد الدوله حاكم قم]
12 شعبان 1296- از تهران به قم
جناب اعتضاد الدوله، حكايت نزاع سربازهاى مهندس و آردلها در صدرآباد خرابه و قتل يك نفر سرباز چه چيز است، حكايت سه نفر برزگر و كشته شدن شيخ عباس نام و مهروموم كردن خانهها كدام است. اطلاع بدهيد، به عرض برسد. نايب السلطنه اميركبير 12 [شعبان]
حضور بندگان حضرت والا روحى فداه
سربازان فوج مهندس ملايرى مرخص شده از دار الخلافه مىآمدند دو نفر آردل جناب مستطاب سپهسالار اعظم كه از ماموريت عراق و اصفهان مراجعت مىكردند، با دو نفر برادر و آدم ايشان به دار الخلافه مىرفتند، در صدرآباد مرحوم حاجى ظهير الدوله نزاع كردند. يك نفر سرباز به زخم گلوله مقتول و چهار نفر به زخم چهارپاره مجروح شدند. يك نفر آردل با برادرش فرارا به تهران آمده، يك نفر آردل با آدمش به دست سربازان گرفتار شدند و الان در حبس هستند. به جناب معزى اليه هم مراتب اطلاع داده شده، هنوز حكمى نفرمودهاند.
چند روز قبل در صحرا شيخ عباس نام رئيس امام جمعه با چند نفر برزگرهاى معزى اليه نزاعى كردند، شيخ عباس نام مجروح شد به شهر آوردند، بعد از سه روز وفات كرد، از همان صدمات درصدد گرفتن مقصرين برآمدم. يك نفر كه در شاه حمزه متحصن شده است، حيدر نام است، چند فراش گذاشتهام، مراقب هستند هر وقتى از بست خارج مىشود بگيرند، يك نفر هم حسينعلى نام كه از قرار مذكور به صدمه آن تلف شده است. شيخ عباس در آستانه مقدسه متحصن شده به جناب متولىباشى قدغن شد در همان صحن مقدسه حبس كردهاند و الان زنجير است چون قتل لوث (2)است بايد بر وفق شرع انور بگذرد، به هرجا كه عمل ختم شد مراتب را به عرض مىرساند، نه خانهاى و نه خانههايى مهروموم شده است كه عرض كردهاند كذب محض است. آنچه
امور از جزيى و كلى باشد به عرض رسانيده و مىرسانم. گويا از فدوى در چاكرى صديقتر كسى نباشد و به آقاى خود مادام العمر خلاف نكرده و ان شاء الله نمىكند.
اعتضاد الدوله 13 [شعبان]
سند شماره 26 (1)[تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به حاكم قم]
از تهران به قم شوال 1296
جناب اعتضاد الدوله، از قرارى كه در روزنامه تلگرافى به خاك پاى مبارك عرض شده، پنجاه شصت نفر از رعاياى محلات در صحن مطهر از تعديات ميرزا نصر الله خان بست نشستهاند، شما آنها را اطمينان داده به سر رعيتى خود عود دهيد. ميرزا نصر الله خان آمده است به تهران، از او تحقيقات لازمه مىشود و رفع تعديات ان شاء الله خواهد شد.
نايب السلطنه 22 [شوال]
سند شماره 27 (2)[تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به متولىباشى آستانه حضرت فاطمه معصومه (س)]
از تهران به قم شووال 1296
جناب مستطاب متولىباشى
مدتى است از سلامتى شما اطلاعى ندارد، ان شاء الله احوال شما خوب است، البته ما را از دعا فراموش نمىكنيد. از قرارى كه در روزنامه تلگرافى نوشتهاند، پنجاه شصت نفر رعاياى محلات در صحن مقدس بستى شدهاند، شما آنها را اطمينان بدهيد كه به محلات بروند. در اينجا از ميرزا نصر الله خان تحقيق مىشود و احقاق حق آنها به عمل
خواهد آمد.
نايب السلطنه 22 [شوال]
به عرض حضرت والا مد ظله العالى مىرساند، تلگراف كه متضمن اظهار عنايت و مرحمت مخصوص بود زيارت نمود و بر مراتب دعاگويى و ثناجويى افزود. وقتى كه محلاتيها به قم آمدند، دعاگو پنج فرسنگى شهر بود، بعد از آمدن، طرفين قرار دادند در بنده منزل روز هجدهم ماه حاضر و به اصلاح رفع غايله شده، به محلات مراجعت نمايند. همان شب ميرزا نصر الله خان به دار الخلافه آمد و محلاتيها هم بعضى به دار الخلافه و بعضى معاودت نمودند و كسى از آنها قم نيست.
متولىباشى 24 [شوال]
سند شماره 28 (1)[تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به آقا ابراهيم امين السلطان]
از تهران به قم 27 محرم الحرام 1297
جناب امين السلطان، ان شاء الله به سلامتى به كسب سعادت زيارت آستانه مقدسه فائز (2)و نائل شده و در اين ايام و اوقات مخصوصه، فيضيات و بهرهمند خواهيد بود، چنانچه از خاطر من فراموش نمىشويد. البته در موقع و عودت مرا ترك نخواهيد نمود و مژده معاودت خودتان را با مدت توقف در آن آستانه مقدسه اعلان خواهيد داشت.
حسين 25 [محرم الحرام]
خدمت حضرت اجل اشرف سپهسالار اعظم مد ظله العالى
تلگراف مرحمتآميز زيارت شد، اظهار محبت كه فرمودهاند خيلى امتنان دارد.
امشب را هم كه شب جمعه است فيض ازدياد و دعاگويى وجود مسعود بندگان اعليحضرت شاهنشاهى روحنا فداه در قم مىشود، فردا ان شاء الله تعالى حركت به سمت مسيله و دير و سركشى قرقها و انتظامات آن صفحات مىشود و متدرجا ادراك خدمت ملاطفت آيت را حاصل خواهد داشت.
امين السلطان 26 [محرم الحرام]
سند شماره 29 (1)[تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به كامران ميرزا نايب السلطنه]
از تهران به قم محرم الحرام 1297
حضور مبارك حضرت شاهنشاهزاده اعظم اميركبير نايب السلطنه ادام الله اقباله الوالا
ورود مقدم حضرت والا را در ساحت قم با كمال ارادت قلبى و بندگى عرض تبريك دارم و از براى اين تهنيت و بهجتى كه از معدلت و استقامت وجود مسعود مبارك والا دارم، خود به تلگرافخانه آمده كه بالنسبه، بلاواسطه، تقديم فدويت شده باشد. دستخط مضامين مرقومه مرسوله حوض سلطان را ديشب زيارت كردم و خيلى استظهار و اميدوارى حاصل نمودم و اميدوارم در اين موقع زيارت و بدو تشرف در آن آستانه منوره، اين بنده نيز از خاطر مبارك حضرت والا فراموش نباشم و در دعاى بىريا شريك باشم و خيلى مستدعيم زودتر تشريف بياوريد.
عيد مولود همايون شاهنشاهى روحنا فداه نزديك و حضور حضرت والا از جمله واجبات است. سركار نواب عليه عاليه منير السلطنه دامت شوكتها بحمد الله سلامت مىباشند، ليكن از مفارقت حضرت والا خيلى متأسفند. ديروز قمر السلطنه خدمتشان رسيده بود، از براى مسرت ايشان هم كه باشد، بايد زود تشريف بياوريد. موكب همايونى روحنا فداه فردا نزول اجلال به دوشانتپه خواهند و گويا چهارشنبه يا پنجشنبه
1) آلبوم 5، ص 42.
شهر تشريف بياورند.
بنده ارادتمند حسين 27 [محرم الحرام]
جناب مستطاب سپهسالار اعظم
مقارن ورود به قم، درب دروازه، تلگرافنامه مهر و محبت علامه اشرف رسيد، خداوند را گواه و شاهد مىطلبم كه بقدرى خوشحال و به حدى خوشوقت گرديدم كه هزار سال ديگر بهجت و شعف و ممنونيت خودم را از اين دولت نوازيهاى متواتر كه از طرف شريف شما به من مىرسد از عهده نمىآيم و تلگراف شريف شما را براى ورود قم و اين سفر به خير و به فال مبارك و ميمون دانستم. لله الحمد كه وجود شريف را ملالى و گلايى نيست. الحمد لله از محبت شما احوالم خوب است و الساعه وارد شده، به زيارت بقعه متبركه شريفه نايل و مستفيض گرديد و مخصوصا از جانب شما زيارت كردم. چگونه متصور بود كه با اين همه اظهار دوستى و مهربانى و محبت پىدرپى خالصانه كه سراپا مرا رهين منت نموده، در آستانه منوره شريفه فراموش نمايد. تجديد امتنان از اين فقره نيز مىنمايم كه نواب قمر السلطنه از سركار منير السلطنه دامت شوكتها ديدن نموده ايشان را تنها نگذاشتهاند. اينكه تأكيد نموده بوديد زودتر بيايم و براى عيد مولود مسعود همايون ان شاء الله برحسب تلگراف شما، خود را براى عيد مولود به تهران خواهم رسانيد مقصود زيارت حضرت و دعاگويى وجود مسعود همايون سركار اعليحضرت قدرقدرت اقدس شاهنشاهى روحنا فداه بود، كه الحمد لله به عمل آمد و نايل شدم و ان شاء الله بعد از سه چهار روز بيرون آمده، به عون الله تعالى قبل از عيد به تهران خواهم آمد.
نايب السلطنه اميركبير 27 [محرم الحرام]
سند شماره 30 (1)[تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به اعتضاد الدوله حاكم قم]
از تهران به قم 6 صفر المظفر 1297
جناب اعتضاد الدوله
از سفارت انگليس اظهار شد كه در چهارم صفر سى و پنج ذرع سيم تلگراف را در يك فرسخى طرف شمال قم بريده بودهاند، صريحا بدانيد كه غرامت آن را بايد بدهيد كه تلگرافچى انگليس درست نمايد، شما هم بلاترديد بايد از هركس مرتكب، غرامت بگيريد و تنبيه نماييد، زود جواب بدهيد. حسين
خدمت ذى رأفت جناب مستطاب اجل اشرف سپهسالار اعظم مد ظله العالى
جناب اجل عالى اطلاع دارند كه اختيار خارج شهر و نظم راه و حفظ سيم تلگراف و غيره از اداره حكومتى خارج و بر عهده سواران قراسوران جمعى مصطفى قليخان سرتيپ است، از قرارى كه تلگرافچى انگليس به فدوى اظهار كرده، در يك فرسخى سيم عيب كرده، مسئوليت اين كار هيچ در عهده حكومت نيست. در شهر اگر از اين قبيل اتفاقات بيفتد فدوى مسئول هستم. اوامر مطاعه را در شهر مترصد است.
اعتضاد الدوله 7 [صفر]
1) آ 5، ص 43- 44.
سند شماره 31 (1)[تلگراف آقا ابراهيم امين السلطان به متولىباشى آستانه حضرت فاطمه معصومه (س)]
از تهران به قم 12 صفر المظفر 1297
خدمت جناب متولىباشى سلام مىرساند روزنامهنويس خفيه من از قم اطلاع داده كه حسن خان نامى است، برادر زن مرحوم وزير نظام، در خانه آقا سيد حسين سركشيك پول قلب سكه مىنمايد. در صورت صدق و حق بايد اغماض نفرموده، قدغن فرماييد او را با اسباب گرفته، تحت الحفظ روانه تهران دارند.
امين السلطان (2)12 [صفر]
خدمت جناب جلالت مآب امين السلطان سلام مىرساند
حسن خان را به زحمت پيدا كردم و منزل او را به دقت كاوش كردند، از اسباب سكه و منگنه چيزى نبود، سيد على نامى از تبريز با او همراه بوده، صد تومان نقد به او سراغ كرده، به مشاقى او را واداشته، بعد از تمام شدن پنجم محرم آن سيد فرارا به دار الخلافه آمده و حسن خان در كمال پريشانى و قرض به اهل بازار، اينجا مانده است، هر طور مىفرمايند اطاعت شود.
متولىباشى 14 [صفر]
سند شماره 32 (1)[تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به فخر الملوك دختر ناصر الدين شاه و زن اعتضاد الدوله حاكم قم]
از تهران به قم 12 صفر 1297
خدمت نواب عليه عاليه فخر الملوك دامت شوكتها
چون در موقع ملاقات شما تعهد كردم، ارجمندى محمد ميرزا را نوعى تا آخر سال از معيشت مخارج آسوده نمايم، لدى الورود چهار صد تومان برحسب استدعاى من از طرف قرين الشرف ملوكانه انعام به او مرحمت گرديد، محض اطلاع خاطر شريف تلگراف نمودم.
نايب السلطنه 12 [صفر]
از قم به تهران 15 صفر 1296
خدمت حضرت والا آقاى نايب السلطنه اميركبير دامت شوكته
با عالم ارادت من التفات داشته و داريد، در هيچ موقع مرا فراموش نمىفرمايند و آنچه را وعده بفرمايند خلف نمىشود. از اين التفاتى كه در حق محمد ميرزا فرموديد، كمال تشكر را دارم و مسرور شدم. خداوند ان شاء الله حضرت والا را سالهاى سال در ظل عنايت همايونى روحنا فداه سلامت بدارد و از من نگيرد. اميدوارى من به مرحمت قبله عالم و التفات سركار است. در همه موارد ان شاء الله براى سال نو هم يقين دارم، به طورىكه وعده فرمودهايد كاملا در حق محمد ميرزا التفات خواهند فرمود كه كليتا آسوده باشم. مژده سلامتى وجود شريف را با فرمايشات همه وقت مترصد هستم و در اينجا به دعاى سركار مشغول هستم.
فخر الملوك 15 [صفر]
1) آ 5، ص 45.
سند شماره 33 (1)[تلگراف صدراعظم به حاكم قم]
از تهران به قم جمادى الثانى 1302
جناب اعتضاد الدوله
از قرارى كه به عرض رسيده است، عمل قصابهاى قم با مباشرشان هنوز بجايى ختم نشده و قصابها هنوز متحصن هستند. مقرر است عمل آنها را زود بگذرانيد و اطلاع بدهيد.
[ميرزا يوسف مستوفى الممالك] صدراعظم (2)3 رجب المرجب
حضور حضرت مستطاب اجل اكرم صدراعظم مد ظله العالى
به موجب قرارداد، ميرزا حبيب الله در مميزى قم، جماعت قصاب هرچه كشتار مىكنند پوست و كله و پاچه و جگر و روده آنچه هست مال ديوان است و به مباشر خودشان بايد بدهند و كسى حق ندارد ببرد. چند قصاب عرض آنها اين است كه ما فقط پوست و كله به مباشر مىدهيم و ساير چيزها را خودمان بايد ببريم. چند روز است فدوى در سؤال و جواب اين فقره مشغول هستيم. عرض مباشر اين است [كه] من از روى قرارداد مميزى مىخواهم رفتار كنم، اما برخلاف امر به ميل و اراده چهار نفر قصاب بايد رفتار كرد، مبلغى از ماليات ديوان نكث (3)مىكند و اگر عمل مميزى را بايد معمول نداشت دور پيدا مىكند، همه اصناف و رعايا اين خيالات را مىكنند، اسباب زحمت اولياى دولت خواهد بود. اين چند نفر قصاب حرف حسابى واردى ندارند و محرك دارند. علت ناتمامى عمل آنها اين است كه به عرض رسانيد. ميرزا حبيب الله هم تهران است، از او استفسار فرماييد، مراتب را كه معروض خواهد داشت، به هرچه تكليف حكومت است در عمل اينها و مقرر مىشود حكم كنيد، انجام بدهد.
اعتضاد الدوله 6 رجب المرجب
سند شماره 34 (1)[تلگراف صدراعظم به حاكم قم]
از تهران به قم رجب 1302
جناب اعتضاد الدوله
از قرارى كه به عرض رسيده است، استاد صادق نمدمال، محض اتهام كه به دختر برادر او زده بودند، دختر را با قمه چند زخم زده و در بقعه مباركه بستى شده است. مقرر است كه شما استاد صادق را در آستانه مقدسه حبس كنيد و متولىباشى او را محبوسا نگاهدارى نمايند و تفصيل را اطلاع بدهند تا حكم آن بشود.
صدراعظم 25 رجب المرجب
سند شماره 35 (2)[تلگراف صدراعظم به حاكم قم]
از تهران به قم شعبان 1302
جناب اعتضاد الدوله
از قرار مذكور خبازهاى قم امر نان را مغشوش كردهاند و قيمت آن را هفت شاهى كردهاند و مردم شاكى هستند. مقرر است قرار درستى در نرخ نان بدهد كه رفع شكايت مردم بشود.
صدراعظم 17 شهر شعبان المعظم
حضور حضرت مستطاب اجل اكرم صدراعظم مد ظله العالى
امروز وارد شده دو حكم تلگرافى از طرف حضرت اجل زيارت شد. در فقره نان قم
به علت تسعير گندم و صرف پول سياه كه كلى است و كمى سوخت، پس از رسيدگى و انعقاد چند مجلس و مذاكره در اين فقره، در هفت شاهى قرار داده شد، غير اين مقدور نبود كه جماعت خباز نمىتوانند از عهده برآيند، التزام هم گرفته شد، نان خوب به سنگ تمام به مصرف فروش برسانند، مردم هم آسوده شده و عمل نان منظم شد، حركت كردم .... (1)
اعتضاد الدوله 19 شهر شعبان
سند شماره 36 (2)
از تهران به قم رمضان 1302
به نايب الحكومه قم تلگراف شود:
از قرارى كه به عرض رسيده است، در قم تعزيه حرّ كه بيرون مىآورند، شبيه حرّ را دور بازار سواره مىگردانند و اسبابهاى [و] هوى و زحمت و نزاع مىشود. امر و مقرر است كه از كلانتر و كدخدايان قم التزام بگيرند اين حركت بىقاعده را به هيچوجه بعد از اين مرتكب نشوند. اگر شنيده شود، مورد مؤاخذه خواهند شد.
صدراعظم، 2 رمضان المبارك
حضور مبارك حضرت مستطاب اجل اعظم مد ظله العالى
مقرر فرموده بودند كه تعزيه حرّ را به وضع معهود موقوف و متروك دارند، قبل از زيارت حكم تلگرافى حضرت اجل اشخاصى كه مصدر و مرتكب اين حركت شده بودند، تنبيه كامل شدند و يكى از آنها هم مهار شد. التزام سختى گرفته شد كه بعد از اين تعزيه حرّ را موقوف نمايند.
نايب الحكومه قم 5 شهر رمضان المبارك
سند شماره 37 (1)[تلگراف صدراعظم به حكام ولايات]
از تهران به قم رمضان 1302
به حكام آن ولايات تلگراف شود كه:
به حكم همايون از تبعه خارجه كه جزو اصناف هر ولايت مشغول كارى و دادوستد صنفى مىباشند، مىبايد مثل اصناف دولت عليه ايران ماليات صنفى مطالبه شود.
سفارت روس صورت خواسته است كه كارگزاران دولت معلوم نمايند و صورت اصناف هر ولايت چه چيز است و هر صنفى چقدر ماليات دارد و چند باب درب دكان دارند كه ماليات هر صنف ميان آنها تقسيم و مطالبه مىشود. اين صورت را خواستهاند كه در سفارت ضبط شود كه به رؤساى خودشان قدغن نمايند، در هرجا از عهده ماليات صنفى برآيند و مباشر نتواند، زياده از آن از آنها مطالبه نمايد. با تعجيل تمام اين صورت واضح و روشن و زباندار نوشته با اولين وسيله ارسال دارند كه اين مسئله بگذرد تا از روى حقيقت صورت را نوشته ارسال دارند.
صدراعظم
حضور حضرت مستطاب اجل اعظم اكرم افخم صدراعظم مد ظله العالى
در باب تبعه خارجه كه در ولايات كاسبى و دادوستد مىنمايند، مقرر شده بود كه حسب الامر اقدس رسيدگى كرده به عرض برساند. از تبعه خارجه كسى در قم متوقف و مشغول كاسبى نيست، مگر اين اشخاصى كه به موقع مىآيند، خريد خود را كرده مىروند، قريب دو هزار تومان خريد پوست مىكنند. ماليات پوست خزى كه از ديوان جزو ماليات كلاهدوز جمع شده، بيست و پنج تومان است، صنف كلاهدوز هر سال به حكومت عارض و متظلم بودهاند كه ماليات ديوان را ما مىدهيم، خريد پوست را تبعه خارجه مىكند. وصول اين ماليات از صنف كلاهدوز براى حكومت زحمت دارد،
1) آلبوم شماره 1- 22، صفحات 5 و 6 و 7.
نمىدهند، موقوف به حكم اولياى عليه قاهره است. مشهدى مرتضى نام قراباغى رعيت دولت عليه روس، يك ماه قبل از عيد نوروز، الى بيست و پنجم شهر رمضان به قم اقامت دارد، خريد پوست بره مىنمايد و مىرود، مشهدى حاجى نام قراباغى، رعيت دولت عليه روس از اول بهار، الى بيست و پنجم شهر رمضان خريد پوست بره كرده، مىرود.
شخص ارمنى دو سال است كه مىآيد در دهات قم و غيره، درخت گردو مىخرد و كره آن را بيرون آورده، حمل به دولت خارجه مىكند، در شهر نيست كه معلوم شود رعيت كدام دولت است. دو نفر ارمنى رعيت دولت عليه روس مىباشند، همه ساله فصل پاييز مىآيند پوست روباه و مغز بادام خريدارى كرده حمل مىنمايند.
نايب الحكومه قم 6 شهر شوال المكرم [1302]
سند شماره 38 (1)[تلگراف ناصر الدين شاه به ميرزا على اصغر خان امين السلطان]
از باغ به قم ذيحجه 1302
امين السلطان، مشغول چه هستيد، كى مراجعت خواهيد كرد، بههرحال بايد براى غره محرم در تهران باشيد، كارهاى لازم داريم، نوشتجات مختصرى از آصف الدوله (2)رسيده بود، ملاحظه كرده، در همان رقعه هم جواب نوشتم و به امين الملك (3)سپرديم كه سواد سؤال جواب را بردارد و اصل آنها را با پست امروز، براى آصف الدوله بفرستد، البته امين الملك سوادها را براى استحضار شما خواهد فرستاد، مطلع مىشوند، يك فقره مشروحا در باب اختلاف و حساب و مخارج خودش نوشته، طومارى فرستاده بود، چون موضوع عمل در دست ما نبود، جوابى، به اختصار داديم كه به علت عنايت شما نتوانستم جواب قطعى بدهيم، به مراجعت شما وعده داديم و بايد بعد از ورود طومار و سواد عريضه آصف الدوله را به دقت ملاحظه كرد، به اطلاع جناب صدراعظم و قوام الدوله جواب مفصلى به آصف الدوله بدهيد، از او رفع ترديد بشود. به صديق الدوله
هم دستخطى نوشته تحقيق وضع امور خالصجات كرده بوديم، جوابى نوشته، از نسق و ترتيب و زراعت و با دادن جنس انبار و دواب و غيره اطمينان داده بود. جواب او را داديم به امين الملك كه براى اطلاع شما بفرستد، در آنجا هم كه هستيد البته كمال مراقبت و تقويت به امور صديق الدوله خواهيد كرد كه از كار خالصجات همينطور كه تا حال بخوبى پيش رفته است وهنى واقع نشود. از حالات خود به عرض برسانيد.
2 ذيحجة الحرام
به خاك پاى جواهرآساى اقدس همايون شاهنشاه عالمپناه روحنا فداه
دستخط تلگرافى جهان مطاع اقدس روحنا فداه زيارت و تاج تارك افتخار چاكرى و خانهزادى نمود، خداوند جان ناقابل غلام را تصدق مراحم و عنايات بلانهايت شاهانه فرمايد.
اينكه مقرر شده است غلام، به چه كارى مشغول است و كى حركت مىكند، اول به دعاى ذات اقدس همايونى و تحصيل دعاگويى براى ذات همايون است و بعد مشغول رسيدگى كارهاى صحن جديد و تعمير سد قم كه از هر مرحمتى در حق اهل اين بلد بالاتر و بهتر است و ان شاء الله فردا به عزم تقبيل آستان همايون روانه شده، شب غره به شرف آستانبوسى نائل خواهد شد.
از وصول عرايض جناب آصف الدوله و فرستادن صورت حساب و صدور جوابها به دستخط اقدس همايون قرين افتخار و اطلاع شد، ان شاء الله بعد از آستانبوسى، هرچه مقرر شود در باب حسابها معمول خواهد داشت. از صدور دستخط همايون به صديق الدوله (1)و عرض جواب مشار اليه و اطمينان خاطر همايون از عمل خالصه كمال سرافرازى حاصل نمود، شكرانه بجا آورد و ان شاء الله اميدوار است كه به توجه مراحم همايونى صديق الدوله بخوبى از عهده اين خدمت برآمده، خاطر مبارك را آسوده نمايد.
1) صديق الدوله: ميرزا رضا نورى، صديق الدوله.
خانهزاد، ناقابل هم، در اينجا و در راه مشغول تقويت كارهاى او بوده است و مراقبت دارد، ان شاء الله هيچ نقصى حاصل نخواهد شد، مردم و رعيت خالصه در عرض راه خانهزاد او را ملاقات مىكردند، كمال اطمينان و كمال تشكرگزارى را داشتند، حتى لباس عبايشان را گرو گذاشته گاو مىخريدند و بذر مىكارند.
معمارباشى هم برحسب امر همايون آمده بود، ديروز غروب وارد شد، امروز از صبح فرستادم، بنا و عمله زياد برده، در سر سه رودخانه قم گذاشته و دستور العمل ساختن آنها را مىدهد، محض توضيح جسارت مىكند كه اين تعمير سد ميان است كه پارسال در مراجعت خانهزاد مقرر فرمودند ساخته و تعمير شود، چون وقت گذشته و زمستان بود نشد. امسال مشغول شدهاند، ان شاء الله براى طغيان آب به سلامتى وجود همايون تمام مىشود. هيچ خدمتى به حضرت معصومه سلام الله عليها و هيچ مرحمتى در حق عموم اهل قم، از اين بزرگتر و بالاتر نمىشود، الان همه عالم و جاهل و سيد و ملا و اعيان و اشراف و فقرا و خدام، غنى و فقير، صغير و كبير، به دعاى ذات اقدس همايون اشتغال دارند. پلهاى ناصرى واقعه در رودخانه ساوه و رودخانه شور را هم به تصويب معمارباشى قرار شد، امسال پايههاى آن را كه واقعا نمونه بنايىهاى حضرت سليمان عليه السلام است تمام كنند، طاق آنها را ان شاء الله سال آينده اول بهار بزنند.
زياده قدرت جسارت ندارد، غلام بىمقدار على اصغر 16 ذيحجه
سند شماره 39 (1)[تلگراف صدراعظم به متولىباشى آستانه حضرت معصومه]
از تهران به قم
محرم 1303
جناب متولىباشى
از قرارى كه به عرض خاك پاى همايون روحنا فداه رسيد، مهدى نام زنى را كشته و به صحن مقدس بست آمده است. اجزاى حكومت به شما اطلاع دادهاند كه او را حبس
1) آلبوم شماره 1- 22، ص 11 و 12.
نماييد، اعتنا نكردهايد و خدام او را فرار دادهاند، حسب المقرر به شما تلگراف مىكنم كه اينگونه اقدامات مال خوب ندارد و قاتل را حمايت و نگاهدارى كردن چه معنى دارد، نه شرع به اين كار فتوى مىدهد، نه عرف، چرا به اين اقدامات بدنامى و زحمت فراهم كنيد. البته قاتل را اگر در خانه خدمه نگاه داشتهاند يا اگر فرار دادهاند خودتان بدست آورده به حكومت بسپاريد و قبض بگيريد، تلگراف كنيد.
صدراعظم 5 محرم الحرام
حضور غايت ظهور بندگان صدراعظم مد ظله العالى
عرضه مىدارد، اوايل محرم مذكور شده است، مهدى نعلبند ضعيفه يزدى را كشته و [ا] كنون با چند نفر فراش حكومت بهطرف خانه جناب آقا حسين رفته، در اين بين نايب الحكومه فرستاده بود كه مهدى بين جمعيت روضهخوانى مفقود شده، آدمى با فرستاده نايب الحكومه همراه نمودم كه هرگاه در اطراف روضه مباركه باشد او را گرفته حبس و زنجير كنند. هرچه جستجو نمودند او را نيافته و بعد او را در اين بلد كسى نديده، هرگاه عرض كردهاند در صحن و خانه خدام است، هرجا را مىنمايند، دعاگو در گرفتن و حبس كردن حاضر است و هرگاه به خيالات خود اينگونه عرايض مىكنند تكليف دعاگو با اين وضع آدمها و عرايض خلاف واقع كه رويه آنها است چه خواهد بود.
متولىباشى 17 محرم الحرام [1303]
از تهران به قم محرم 1303
جناب متولىباشى
در باب مهدى نعلبند كه ضعيفه يزدى را كشته است، شرحى از مفقود شدن و متوارى بودن مشار اليه تلگراف كرده بوديد به عرض حضور مبارك رسيد. مقرر است
بايد جستجو و تفحص كرد، حكما قاتل را بدست بياورند.
صدراعظم 19 محرم الحرام [1303]
چند ماه است كه همه روزه به توسط دليجانهاى (2)بسيار ممتاز، از قرار تفصيل ذيل، مسافرين بين دار الخلافه تهران و قم حملونقل مىشود، چنانكه اسباب رضاى عامه گرديده است.
هر روز يك ساعت از روز گذشته، يك دليجان از مركز دار الخلافه كه در كاروانسراى حاجى ابو الفتح در خيابان دروازه دولاب است حركت مىنمايد و يكى از قم و در همان روز، نصفى از راه را الى مهمانخانه قلعه محمد على خان طى مىكند و صبح روز بعد، يك ساعت از روز گذشته، هركدام بهطرف مقصد خود حركت مىكنند. در اين دليجانها جاى مردانه و زنانه علىحده ساخته شده، مسافرينى كه شب در مهمانخانه قلعه توقف مىنمايند، تمام لوازم و اسباب آسايش آنها از غذا و غيره مهيا است و در عهده يك نفر مسلمان متدّين است.
قيمت بليط براى هر نفرى به جهت مسافرت از تهران به قم يا از قم به تهران بيست و پنج قران است و اطفالى كه كمتر از دوازده سال داشته باشند، بايد نصف اين مبلغ را بدهند.
هر مسافر مىتواند بهقدر پنج من تبريز اسباب و لوازم سفر همراه خود داشته باشد، به ملاحظه اينكه دستهاى بخواهند بالاتفاق حركت كنند، ممكن است كه قبل از وقت بليت به جهت روز معينى خريدارى نمايند ولى محض اينكه اغتشاشى واقع نشود، بليتى كه ابتياع شده براى همان روز معين به كار است.
فروش بليت هميشه در سراى حاجى ابو الفتح در تهران و در مهمانخانه قلعه
محمد على خان و در مهمانخانه قم خواهد بود.
علاوه بر حركت يوميه دليجان كه به جهت حملونقل مسافرين بين تهران و قم مقرر است، گاريهاى چند هم معين شده كه از قرار ذيل مسافرين را حملونقل مىنمايد
همه روزه يك ساعت از روز گذشته، يك گارى از سراى حاجى ابو الفتح كه در خيابان دروازه دولاب است حركت مىكند و يكى هم از قم، مشروط بر اينكه در هر نوبت به قدر ضرورت مسافر باشد.
دو شب بين راه توقف مىكند، يعنى يك شب در حسنآباد و يك شب در كوشك نصرت و در اين دو موضع تمام لوازم و اسباب آسايش مسافرين از غذا و غيره موجود است و در عهده يك نفر مسلمان متشرع است.
قيمت بليت براى هريك نفر مسافر به انضمام پنج من بار به جهت مسافرت از تهران به قم يا از قم به تهران مبلغ دوازده قران است.
بعضى اشيا از قبيل ميوه و يخ و طيور زنده و كليه اماناتى كه پستخانه مباركه قبول نمىكند، در اين اداره به قيمت مناسب حملونقل مىشود. مشروط بر اينكه تسليم و تحويل آنها در خود اداره باشد.
1) روزنامه ايران، غرة 793 (يكشنبه، نهم شعبان 1310) برگرفته از روزنامه ايران، (تهران: كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1374)، ج 4، ص 3191.
آ
آئى 14، 41، 47، 49
آدران (ده) 23
آدم بن اسحاق 248
آذربايجان 36، 37، 104، 143، 144، 178، 208، 297
آرات، آراد (ده) 87، 131
آرمينوس وامبرى- وامبرى
آرنولد 267
آريا، محمد حسين 231
آشتيان 66، 167
آشتيانى، آقا ميرزا حسن 181
آصف الدوله (ميرزا عبد الوهاب شيرازى- نصير الدوله) 71، 304، 309، 311، 312
آغا (آقا) محمد خان 89، 182، 188
آغا ابراهيم (خواجه امين اقدس) 129
آغا بشارت 123
آغا داوود 182
آغا رضا 89، 182
آغا رضا (خواجه عباس ميرزا ملكآرا) 12
آغا سليم 182
آغا محراب (آقا محراب) 38، 55، 182
آغا مسرور 182
آقا احمد 89
آقا اسمعيل جديد الاسلام 10
آقا باقر 91، 100، 104، 117، 123، 124، 140، 152
آقا بهرام 179
آقا بيك نايب 12
آقا جان خان سرتيپ 127
آقا حسين (از علماى قم) 19، 68، 191، 314
آقا حسين مجتهد 103، 105
آقا دائى 39، 517، 123، 125، 127
آقا رضا خان اقبال السلطنه، عكاس باشى- اقبال السلطنه
آقا سعيد 47
آقا سليمان 38، 48
آقا سيد اسحق 105
آقا سيد جواد 50، 51، 61
آقا سيد عبد الله 105، 180
آقا سيد على نقى 105
آقا سيد محمد شيرازى 15، 159
آقا صمد 15
آقا عبد الله (از علماى قم) 190، 191
آقا على 38
آقا كوچكه 38
آقا محمد جواد 105
آقا محمد حسن 39
آقا محمد كريم شيرازى 50
آقا مردك- مردك، آقا مردك
آقا مستوفى 40، 47
آقا مسى 122، 129
آقا مندل (شاه پلنگ) 89
آقا موچول- موچول خان
آقا وجيه (امير خان سردار) 39، 40، 43، 53، 154، 157، 163
آقا يوسف 39
آكسفورد (دانشگاه) 202، 261
آلمان، آلمانى 215
آوه 237، 238
الف ابراهيم خان 42، 44، 47، 57
ابراهيم خان (برادر معتمد الدوله) 56
ابراهيم خان چرتى- محمد ابراهيم خان صديق خلوت معروف به چرتى
ابراهيم خان كاشى 89، 122
ابراهيم خان (ناظر فتحعلى شاه) 11
ابراهيم خان نايب 39، 40
ابو الحسن خان- فخر الملك
ابو ترابيان، دكتر حسين 13
ابو جرير زكريا بن ادريس 248
ابو سعيد خان مغول 172
ابو موسى اشعرى 176
اتريشى 59، 232، 234
احتساب الملك (تقى) 183
احتشام الملك، عبد العلى (پسر معتمد الدوله) 183
احمدآباد 175 سفرهاى ناصرالدينشاه به قم متن 324 فهرست عمومى اعلام
تر السلطنه (زن ناصر الدين شاه) 158
اديب الملك (عبد العلى خان) 38، 43، 52، 88، 141، 275، 278
اديب الملك، محمد باقر خان، معروف به دولچه 72، 95، 105، 183، 316
اردهال (از ييلاقات قم) 98
اروپا، اروپائيان 203، 223، 228، 235، 244، 250، 262، 263
استاد حسين 142
استخر فارس 170
استرآباد 71، 84، 87، 127، 131
اسفنديار خان ايل بيگى 108
اسكندر مقدونى 170
اسمعيلآباد (قريه) 12
اشرك- ملك منصور ميرزا (اشرك)
اشكانيان 171
اصفهان (آسپادانا، سپاهدان، سپاهان، اسپهان) 7- 10، 65، 70، 110، 143، 144، 147، 153، 170، 171، 195، 222، 263
اعتضاد الدوله، شير خان 68، 318
اعتضاد الدوله، عباس ميرزا (پسر مهدى خان اعتضاد الدوله و حاكم قم) 77، 101، 102، 105، 109، 112، 121، 130، 132، 148، 151، 177، 191، 201
اعتضاد الدوله (مهدى خان، داماد ناصر الدين شاه، حاكم قم) 71، 81، 101، 105، 109، 111، 112، 122، 191، 246، 278، 279، 281- 286، 292، 294، 296، 297- 300، 304، 306، 307
اعتضاد السلطنه، عليقلى ميرزا (شاهزاده اعتضاد) 7، 68، 69، 73
اعتماد الحرم 194
اعتماد الدوله (عيسى خان، پسر برادر مهد عليا) 296
اعتماد السلطنه، حاجى على خان- حاجب الدوله
اعتماد السلطنه، محمد حسن خان 3، 4، 30، 57، 58، 75، 86، 88، 95، 98، 99، 105، 114، 119، 123، 140، 153، 168، 182، 184، 316
اعتماد حضرت، مرتضى خان 183، 187
افشار، ايرج 4، 32، 75
افشار بيك 40، 45، 56
افغانستان، افغانها 167، 204، 220، 268
اقبال آشتيانى، عباس 209
اقبال الدوله 89، 122، 125، 129، 180
اقبال السلطنه، آقا رضا خان عكاسباشى 38، 52، 59، 69- 71
اقولبكه 28، 185
اكباتان 170
اكبر تفرشى 288
اكبر خان نايب ناظر (اكبرى) 87، 88، 102، 109، 118، 125، 128، 201
البرز (كوه) 115، 138، 193، 218، 220، 265
الياس باغبان 74
امام جمعه قم 190
امامزاده جعفر (ورامين) 143
امامزاده على بن جعفر (قم)- على بن جعفر (ع) امامزاده
امان الله خان (والى كردستان) 20، 108
امريكا 229
امير حسينى، امير 164
امير خان 45
امير خان سردار- آقا وجيه
اميركبير، ميرزا تقى خان 3، 8، 10، 11، 14، 145، 192، 195، 275، 283، 313
اميريه، باغ 180، 197
امين اقدس (زبيده، سوگلى ناصر الدين شاه) 85، 90، 110، 112، 119، 121، 126، 127، 129، 191، 206
امين الدوله، امين الملك، (فرخ خان) 22 (لقب)، 31، 38، 58
امين الدوله، ميرزا على خان 26، 27، 75، 86، 178، 181، 182، 197، 198، 253، 256
امين السلطان، آقا ابراهيم 39، 84، 97، 103، 142، 143، 158، 173، 270، 301، 302، 305
امين السلطان (اتابك، ميرزا على اصغر خان) 7، 29، 79، 81، 82، 85، 86، 88، 89، 92، 97، 98، 100، 101، 103، 105، 108، 110، 111، 114، 116- 119، 122، 124- 128، 168، 169، 173- 176، 181، 183- 185، 187- 191، 192، 194، 195، 197، 199، 200- 202، 207، 210، 211، 234، 250- 253، 255- 256، 264، 265، 281، 311، 312، 319
امين السلطنه (محمد على خان) 89، 190
امين الملك، پاشا خان 28، 38، 56، 59
امين الملك (پسر اشرف خان ماكوئى) 71
امين الملك (ميرزا اسمعيل برادر ميرزا على اصغر امين السلطان) 184، 190، 192، 199، 202، 311، 312، 319
امين الملك- امين الدوله فرخ خان
امين حضرت (محمد على، پسر آقا ابراهيم امين السلطان) 104، 201
امين حضور، على 85، 90، 109، 112، 116، 126، 148، 150، 152
امين خلوت، غلام حسين خان (صاحب اختيار بعدى) 99، 162
امين خلوت، ميرزا هاشم 45، 46، 56، 58، 95، 112
امين نظام 58
امين همايون 107، 120، 124، 152
اندرى (ايتاليائى) 74
انصارى، سعيد (وزير خارجه) 48، 52، 53، 60، 74
انگليس، انگلستان، انگليسى (بريتانيا) 9، 197، 202، 229، 249، 255، 257، 261، 271، 304
انيسآباد 89
انيس الدوله 38- 40، 43، 47، 54- 56، 69، 75، 89، 116، 121، 124، 125
ايران، ايرانى، ايرانيان 11، 22، 65، 66، 99، 115، 146، 167، 169، 172، 201، 203، 204، 210، 215، 221- 223، 225، 227، 228، 231، 232، 234، 244، 245، 249، 250، 254- 257، 261، 262، 265، 267، 268، 270، 275، 310
ب باباپيره 73
باباقارى، باباغارى (كوه) 73، 98، 135
بابيها 11
باشى كوچكه 38
باغبان باشى 207
باغ لالهزار 37
باغ نادرى 120، 121
باقرآباد 188
باقر خان 138
بامداد، مهدى 30، 61، 202، 221، 318
ببرى خان (گربه ناصر الدين شاه) 53، 75
بديعى، پرويز 75
براون، ادوارد 221، 249
برزنآباد، قريه 60
برلين 215
بروجرد 9، 167، 264
بروگش، دكتر هينريش 215، 221، 260
بطلميوس 175
بغداد، بغدادى 222، 268
بگمز (طبيب اطريشى) 198، 200
بلاذرى 175
بلور مازندرانى (آدم انيس الدوله) 121
بنان الملك (رضا شيرازى، حكيم) 153
بوصيرى- شيخ شرف الدين محمد بن سعيد مصرى بوصيرى
بهاء الدوله (حاجى)، ساسان ميرزا 181، 183
بهرام خان 182
بهرام گور 3، 102، 171
بيجين (ده) 88
بيدشك 262
بيستون 66
بيكنل، دكتر 267
بين النهرين 232
پ- ت پاپلى يزدى، دكتر محمد حسين 60، 133، 221
پارسى، فارسى 249
پاريس 31، 247
پازنگان (پسنگان، پاسنگان) 215، 218، 221، 251، 260، 263
پرزل 74
پروس 215
پرويز ميرزا 215
پژوه، احمد 260
پل حاجى ميرزا بيك 142
پل دلاك 23، 47، 48، 52، 70، 135، 138، 144، 219، 220، 171، 172، 219، 220، 232، 251، 252، 262، 264، 265، 272، 289
پل على خان 103
تاج الدوله (از زنان عقدى ناصر الدين شاه) 38، 158، 197
تاجگل 38
تارچى 46
تاورنيه 269
تبريز 17، 27، 97، 305
تربتجام 204
تركستان 222
تركمن، تركمنها 221، 229
تركيه 232
تقىآباد 38
تقى خان، ميرزا 183
تويسركان 66، 167، 168
تهران (دار الخلافه) 9، 12، 17، 18، 20، 25، 27، 36، 37، 52، 56، 59، 60، 67، 69، 73، 74، 76، 104، 107، 115، 119، 126، 129، 134، 135، 150، 164، 174، 178، 180، 187، 189، 192، 194، 198، 201، 204، 205، 210، 211، 215، 219، 222، 232، 247، 249، 251، 253، 257، 258، 261، 262، 264، 266، 270، 291، 295، 298،
299، 301، 303، 305، 311، 315، 316، 318
تهمورس 268
تيمور 69، 268
تيمور ميرزا 39، 41، 42، 52- 54، 155
ج- چ جاجرم 127
جاجرود 156
جاسب 19، 98، 193
جز (ده) 9
جعفر قلى خان برادر سياچى 38، 53
جعفر قلى ميرزا 56
جعفرى 88
جلال الدوله (پسر ظل السلطان) 183، 200، 210، 211
جلال الملك، جعفر قلى (داماد ظل- السلطان) 126، 183
جلاليه 211
جلفا 263
جوجه (احمد خان پيشخدمت) 102، 119، 122
جهانسوز ميرزا (پسر فتحعلى شاه) 33، 181
جهانگير پسر شاه پلنگ 89، 122
جهانگير ميرزا (پسر عباس ميرزا) 155
چال طرخان 38، 39
چرتى (محمد ابراهيم خان صديق خلوت)- محمد ابراهيم خان چرتى
چركى (دختر باغبانباشى) 89
چمن سلطانيه 17
چهره 89
چين 103
ح- خ حاجب الدوله (اعتماد السلطنه) حاج على خان مقدم مراغهاى 4، 11، 12، 38، 57، 58، 68، 86، 89، 149، 316
حاج محمد قلى 39
حاج ملا باقر واعظ 159
حاجى آقا 89
حاجى آقا اسمعيل 74
حاجى آقا خان خلج 67
حاجى ابراهيم 89، 108، 182
حاجى اسحق خان سرتيپ 297
حاجى الماس 89
حاجى بشير 89
حاجى بلال 182
حاجى بهاء الدوله- بهاء الدوله
حاجى بيك 120
حاجى حسينعلى خان 86
حاجى حكيم 40
حاجى حيدر 42، 43، 107
حاجى ربيع 182
حاجى رحيم خان 57، 69، 73
حاجى رضا خان 104
حاجى رضا قلى خان بختيارى 108
حاجى سرور (اعتماد الحرم) 89، 120، 121، 181
حاجى سعيد 89، 104
حاجى سيد صفر 146
حاجى صالح 89
حاجى صفر 258، 259
حاجى عسگر خان 294
حاجى على اكبر خواجه امين اقدس 189
حاجى على عسگر خان يوز باشى شاهسون 84
حاجى على قلى خان 108، 189
حاجى فيروز 38، 89
حاجى لطف الله 185
حاجى لله 96، 116، 121، 122
حاجى مبارك 15، 26، 28- 30
حاجى محبوب 126، 181
حاجى محمد حسن امين دار الضرب 88، 89، 184
حاجى محمد حسن بيك 73
حاجى محمد حسين 141
حاجى محمد حسين بيك 48
حاجى محمد خان 181
حاجى محمد رضا خان 51
حاجى محمد رضا خان زند 51
حاجى محمد صادق تاجر 127
حاجى محمد على شاهزاده عبد العظيمى 39
حاجى مشهدى قلى آقا 45، 46
حاجى ملا باشى 129
حاجى ملا حسين 105
حاجى ملا صادق مجتهد قمى 49، 50، 68، 105
حاجى ملا غلامرضا 105
حاجى ملكزاده 135، 145
حاجى ميرزا آقاسى 92
حاجى ميرزا بيك 55، 91
حاجى ميرزا رحيم 48
حاجى ميرزا على مقدس 51، 110
حاجى ميرزا على نقى تاجر 117
حبيب الله ميرزا 307
حبيب ديوانه 51
حرّ 309
حسام السلطنه، سلطان مراد ميرزا 21، 66- 68، 74
حسن 123
حسنآباد 29، 61، 80، 88، 95، 126، 129، 131، 141، 143، 152، 153، 156، 168، 171، 183، 198، 206، 253، 264، 316
حسن باباى باشى 88
حسن خان 305
حسن خان پيشخدمت 195
حسين بابا 88
حسين بن على (ع) 223، 225، 227
حسين خان 40، 183
حسين خان چرتى 148
حسين خان سرتيپ شاهسون 21
حسين خان مقدم مراغه 316
حسين سرباز 21، 238، 241
حسين شاه ميرزا 192
حسينعلى 299
حسينقلى خان، برادر فتحعلى شاه 51، 89، 105، 147
حسينقلى خان سرتيپ 182
حسين مركن 39
حشمت الملك، ميرزا محمد خان 155
حضرت سليمان 313
حضرت صاحب الزمان 51
حضرت عبد العظيم (ع) (شاه عبد العظيم) 13، 24، 66، 72، 73، 84، 87، 128، 129، 140، 152، 164، 167، 181، 182، 198، 205، 221- 223، 250، 251، 263
حضرت معصومه (س) 18، 35، 37، 147، 154، 206
حكيم الممالك، ميرزا على نقى 90، 100، 123، 126، 129، 199
حكيم نظر على 38، 51
حوض سلطان 17، 20، 21، 23، 27، 29- 31، 35، 42، 47، 53، 71، 80، 81، 135، 143، 145، 167، 172، 173، 205، 220، 251، 252، 263، 288، 302
حيدر قلى 75
خازن الملك 88، 118، 188، 201
خاكفرج 49، 60، 70، 112، 289
خالولو (طايفه) 183
خان بابا خان چهار محالى 71
خان سلطان 300
خانقين 66
خانلق 66
خانمى 89
خان نايب (برادر محقق) 68
خان نايب (پسر اميراخور) 39
خديجه خاتون (ده) 164
خراسان 35، 65، 67، 144، 170، 171، 227
خرتپه 67
خزر (بحر) 68
خلج 177، 201، 202
خلجآباد 194
خليجفارس 261
خمارآباد 39
خوار 144، 171
خور خمسه 104
خورهه (محل) 24
خيرآباد 127، 140، 198
د- ذ دار الخلافه- تهران
دار الشوراى كبرى 168
دار الفنون 248
داراى سوم كيانى (منظور داريوش سوم هخامنشى است) 170
دبير الملك 42، 47، 54، 57، 68، 289
دربند 91
دروازه نو 221
دره ملك الموت- ملك الموت (دره)
دستجرد 66، 167
دلشاد ميرزا 100
دليجان 167
دماوند 115، 138
دندانساز (هينبت) 84، 88، 122، 123، 183
دوشانتپه 178، 195، 302
دولتآباد كاشان 144
دولچه (اديب الملك)- اديب الملك، محمد باقر خان معروف به دولچه
ديالافوا، مادام 232، 247، 248
ديالافوا، مارسل 236، 238، 239، 241، 244
دير بهرام 46
دير (محل) 96، 135، 144، 288
ذو الفقار 286
ر- ز رئيس، موسى 27
رابه «مستخدم بارون مينوتولى» 219
رباطكريم 167، 262، 265، 266
رجب 43
رجبعلى يزدى 291
رجبى، محمد حسن 130
رحمت الله خان- سارى اصلان
رحيم خان سرهنگ 45
رحيم گنهگنه 55
رضا قلى، ميرزا (مباشر شهر قم) 11
رضا قلى (ولد حاجى عباس) 297
رضوانى، دكتر محمد اسماعيل 4، 30، 57، 75، 209، 248
ركن الدوله، اردشير ميرزا 26
رودخانه مزدغان 236
رودخانه جاجرود 101
رودخانه شور- شور (رودخانه)
رودخانه قم- قمرود
رودخانه لعلبار- قمرود
روس 13
رى (راكا، راكز) 170- 172
زبيده 38، 69، 72
زرگر (طايفه) 42، 298
زرند 134، 135، 167
زرين تاج 89
زعفران باجى 38، 69
زكريا بن آدم (صحابى امام هشتم) 248
زنبيلآباد 109
زنجان 222
زن عمو 38
زيان (زيوان) 88، 131
زينب خانم 57
زيندارباشى 99
زينه (كوه) 98
س- ش سارى اصلان (رحمت الله خان) 39- 42، 47، 53، 68، 89، 111، 182
ساسانيان 170
ساعد الدوله 189، 191، 192
ساعد الدوله، حبيب الله خان 87، 120، 131
ساعد الملك 37، 51، 54، 58
سالار لشكر، فرمانفرماى كرمان 184، 191، 192
ساليان (ده) 67
ساوه (رودخانه) 100، 101، 265، 266، 313
ساوه (ساوج) 25، 66، 81، 134، 136، 138، 144، 167، 169، 170، 174، 189، 232، 234- 236
سبزآباد 236
سپهسالار، ميرزا حسين خان (مشير الدوله) 65، 75، 291، 292، 295، 301، 303، 317، 318
سپهسالار ميرزا محمد خان 20
ستوده، دكتر منوچهر 59، 60، 133، 164، 196
سر پل زهاب 66
سر جان ملكم 263
سردار كل، عزيز خان مكرى 37، 48، 58
سروستان، باغ 18
سلطان 89
سلطانآباد 8، 9، 167، 170
سلطان ابراهيم ميرزا 198، 200، 202
سلطان ابو سعيد 144
سلطان سنجر سلجوقى 144، 172
سلطانيه 17، 25
سلطنتآباد 66، 129، 167، 180
سمنان 12، 290
سميرم 316
سنسن 263، 297
سنندج 17
سولقان 87
سياچى، مهدى قلى خان 38، 42- 47، 53، 69، 71
سياهآب (محل) 127
سياهكوه 17
سيد ابو القاسم جدامى عزيز السلطان 88، 96، 141، 146، 149
سيد احمد منشى باشى 151
سيد تقى چراغچى 201
سيد حسن 200
سيد حسين 11، 12
سيد حسين، آقا، سركشيك 305
سيد عبد الكريم 96
سيد على 305
سيد على اكبر تفرشى 181
سيد محمد خان 183
سيد يوسف ميرزا 70
سيف السلطان، اكبر خان 162
سيف السلطنه، جان محمد خان 117، 118، 298، 318
شاپور ميرزا 187
شاردن 272
شاشكرد (ششكرد)- منظريه
شاطر باشى 198
شاطر باشى، محمد قلى ميرزا 39، 59
شاه اسماعيل 147، 148
شاهزاده پيشخدمت 48
شاه سلطان حسين 269
شاه سليمان 207، 269
شاهسون 39، 46، 54، 60، 84، 101، 120، 259
شاهسون اينانلو 97، 124، 135، 185، 186
شاهسون بغدادى 105
شاه صفى 207
شاه عباس 159، 207
شاه عباس دوم 111، 264، 269
شاه عبد العظيم- حضرت عبد العظيم (ع)
شجاع السلطنه، محمد باقر 182
شجاع الملك، عبد القادر 42، 62، 95، 104، 132
شعاع السلطنه، فتح الله 69
شكوه السلطنه (مادر مظفر الدين شاه) 177، 181، 195، 204
شمر 225
شمسآباد 277، 278
شمس الدوله (از زنان عقدى ناصر الدين شاه) 38، 45، 53، 85، 115، 158
شمس الشعرا، ميرزا عبد الحسين 155
شمس العماره 37، 56، 84
شميران، شميرانات 178، 185، 193، 218
شور (رودخانه) 29، 46، 72، 80، 91، 101، 126، 134، 136، 142، 184
شوشتر 247، 264
شهاب الملك، غلامرضا 68
شهرستانك 90
شيپورچى 46
شيخ الاطباء حسنعلى 124، 126، 127، 151، 152
شيخان، مقابر 246
شيخ شرف الدين محمد بن سعيد مصرى بوصيرى 169، 178
شيخ محمد حسن 105
شيخ محمد حسن شريعتمدار 181
شيراز 216، 222، 262، 298
شيرازى كوچكه 38، 48، 72، 115
شيل، جستن (سفير انگليس و همسرش ليدى شيل) 8، 12- 14، 57
ص- ض صاحب اختيار، غلامحسين- امين خلوت
صاحبقران ميرزا 51، 52
صادق نمدمال، استاد 308
صارم الدوله، ابو الفتح 50
صارم الملك، عزيز الله خان شاهسون 169، 182، 185
صباحى بيدگلى، سليمان 169، 178
صدرآباد (خرابه) 71، 91، 125، 152، 173، 299
صدر الاشراف، محسن 168، 210
صدر الدوله 110
صدر العلما 74، 180
صدر الواعظين، حاج ميرزا لطف الله 159
صديق الدوله، رضا 311، 312
صديق السلطنه، غلامحسين خان زيندار- باشى 185
صفويه 128، 207، 268، 269
صمصام الدوله 188
صمصام السلطنه 189
صنيع الملك، حاجى ابو الحسن 140
ضياء الدوله، انوشيروان 108
ضياء لشكر 185
ط- ظ طاق بستان 66
طايقون (طايقان) 24، 167، 177، 192، 200، 202، 209
طبيبيان، سيد حميد 316
طولوزان 39، 42، 45- 48، 54، 59، 86، 88، 105، 108، 114، 119، 122، 123، 142، 148، 151، 203
طهماسب ميرزا 216
ظل السلطان (يمين الدوله، مسعود ميرزا) 71، 105، 153، 210
ظهير الدوله، حاجى 111، 299
ع- غ عارف خان 140
عايشه 38، 85، 197، 199، 205، 207، 208
عباسقلى 56
عباسقلى خان (سرتيپ) 87، 232- 233، 235- 237
عباسقلى خان قاجار 70
عباسقلى خان لاريجانى 39، 40، 45
عباس ميرزا (اعتضاد الدوله، حاكم قم)- اعتضاد الدوله، عباس ميرزا
عباس ميرزا (ملكآرا)- ملكآرا، عباس ميرزا
عباسى، محمد رضا 75، 202
عبد الباقى 142
عبد الحميد خان 183
عبد الرشيد دزفولى، شيخ 12
عبد العظيم، شاهزاده عبد العظيم- حضرت عبد العظيم
عبد العلى خان اديب الملك- اديب- الملك
عبد القادر خان- شجاع الملك، عبد القادر خان
عبد الله ابن سعد 245
عبد الله خان 11
عبد الله ميرزا دارا 30
عتبات عاليات 65
عثمانى 8 (سفير) 65، 149، 223، 228
عجبناز 89
عراق عجم 3، 7، 70، 108، 167- 168، 178، 184، 195، 197، 299
عراق عرب 13، 65، 66
عربستان (خوزستان) 108، 127، 182
عرب، عربى 227، 229، 249، 269
عرب كلكو (ايل) 134، 136
عرفانچى 40، 48، 53، 58، 69- 72
عزت الدوله 31، 69، 295- 296
عزيزآباد 185
عزيز السلطان 86- 89، 90- 92، 95، 96، 100، 101، 103، 105، 107، 110، 112، 114- 125، 127، 128، 144، 152، 162، 183، 186- 188، 194
عزيز الله خان شاهسون (صارم الملك) 96، 143
عزيز خان 182
عزيز خان خواجه 199
عشرتآباد 167، 178، 181، 197، 199، 204
عضد الدوله 181
عضد الملك (على رضا خان) 38، 41، 42، 45، 47، 49، 69، 71- 73، 85، 128، 181
عضد الملك متولى باشى 25
عكاسباشى- اقبال السلطنه (آقا رضا خان عكاسباشى)
علاء الدوله، احمد 89، 152، 154، 157، 160، 163، 182
علاء الدوله (محمد رحيم خان) 40، 59
علىآباد 3، 29، 37، 39، 79، 80، 90، 92، 129، 140، 142- 146، 150، 151، 155، 156، 164، 167، 169، 171- 174، 185، 188- 190، 192، 199، 200، 256، 264
على اكبر خان 190
على اكبر خان سرتيپ خواجهوند 87
على اكبر قاتل 297، 298
على بن ابى طالب (ع) 270
على بن جعفر (ع) (امامزاده) 111- 113، 132، 147- 149
على خان (پسر ملك الشعرا) 192
على خان (وزير اعتضاد الدوله) 108، 123
على رضا خان- عضد الملك على قلى خان
آجودان باشى 19
على كاشى 124
على كچل 42
على نقى خان 155
عمادآورد (روستا) 85، 130
عماد الدوله، امامقلى ميرزا 198
عماديه 66
عمر (خليفه ثانى) 176
عميد الملك 182
عميد الملك (حاكم گيلان) 25
عنبر آقا 38
عين الرشيد (محل) 171
عين الملك- اعتضاد الدوله، شير خان
غدير (روستا) 38
غلامحسين خان جنرال 183
غلامحسين، غلام پيشخدمت 279
غلامعلى خان 71
غنچه 39، 46، 55، 89
ف- ق فارس 71، 98، 144، 183، 198، 221، 316
فتحعلى خان 4، 40
فتحعلى شاه (خاقان مغفور) 30، 36، 50، 68، 69، 81، 103، 107، 110، 147، 190، 201، 207، 230، 245، 269، 270
فخر الاطبا، عبد الوهاب 124، 127
فخر الدوله (تومان آغا دختر ناصر الدين شاه) 85، 87، 110، 115
فخر الملك، ابو الحسن خان 40، 88، 112، 119، 125، 129، 183، 201، 202
فخر الملوك (دختر اول ناصر الدين شاه و همسر حاكم قم) 81، 103، 105، 107، 110، 130،
176، 177، 182، 190، 200، 201، 207، 308
فرانسه 59، 203، 204، 232
فراهان، فراهانى 167، 245
فرحآباد 60
فرحزاد 211
فرمانفرمائيان، حافظ 32، 75
فروغ السلطنه (جيران تجريشى زن ناصر الدين شاه) 26، 27
فرهاد معتمد، محمود 75 سفرهاى ناصرالدينشاه به قم متن 336 فهرست عمومى اعلام
هاد ميرزا- معتمد الدوله
فرهوشى، بهرام 247
فريزر 267، 272
فشافويه (پشاپويه) 38، 61، 87، 88، 131، 143
فشندى 38
فورويه، دكتر 168، 183، 197، 199، 202، 203، 209
فيروزآباد 38
فيروزكوه 38، 71
فيروزه خانم 295
فيلسوف الدوله- ملك الاطبا (ميرزا كاظم رشتى)
فين (باغ در كاشان) 10، 293
قائم مقام (ميرزا محمد صادق نورى) 37، 38
قاجار، قاجاريه 30، 56، 148، 170، 172، 207، 217، 269، 270
قاسمآباد 80
قاسم خان 153
قاسم (قرقچى) 75
قاضيها، فاطمه 58، 209، 248
قاهره 178
قرق سيف (مكان) 145
قرهچاى (رودخانه) 60، 219، 263- 266
قزوين 8، 9، 25، 27، 89، 104، 152، 182، 189، 222، 251
قسطنطنيه 222، 228
قصر شيرين 66
قضاتلو (طايفه) 183
قفقاز 232
قلعه محمد على خان- محمد على خان، قلعه
قليچ 89
قمر السلطنه (همسر ميرزا حسين خان سپهسالار) 302، 303
قمر سلطان خانم 85
قمرود (رودخانه قم، اناربار، لعلبار، آب خونسار) 42، 60، 134، 192، 207، 265، 267، 276
قنبرآباد 39
قهرمان خان 45
قهرمان ميرزا 50
ك- گ كابل 220
كاج (قريه) 42، 96، 134، 135
كاروانسراى حاجى ابو الفتح 315، 316
كاستينگر خان، جنرال 40، 43، 44، 50، 59، 73
كاشان، كاشى 10، 38، 44، 60، 143، 171، 222، 263، 293
كاظم خان 42
كاظم خان فراشباشى 73
كاظم، ميرزا حكيم رشتى 72
كاظمين 66
كامران ميرزا نايب السلطنه- نايب- السلطنه، كامران ميرزا
كربلا 12، 66، 108، 126، 129، 227- 229
كرج 8، 143
كرج (رودخانه) 55، 88، 143، 183
كردبچه، مهندس 221
كردستان 20، 65
كردستانى (فوج) 20
كرد كوچكه 38
كرزن، جرج ناتانيل 261، 272
كرمان 144، 191، 192، 258
كرمانشاهان 66
كرمچگان 67، 75، 193
كريم خان 71، 141، 183
كريم داد خان 127
كسرى (گنبد، طاق) 169، 235
كشيكچى باشى، صادق خان 48، 56، 85
كلب حسين 69
كلتپه 97، 99، 122، 132، 135
كلثوم 57
كليمى 271
كمبريج (دانشگاه) 249
كن 87
كنارگرد 29، 54- 56، 60، 66، 72، 88، 171، 172، 220، 224، 251، 263
كوشك بهرام 144، 171، 262
كوشك نصرت 57، 96، 99، 119- 122، 135، 137، 150، 160، 167، 174، 188، 219، 316
كوفه 245
كوكداغ (كوه) 146، 169
كوهرود 262
كوه مرّه 91، 131، 135
كهريزك 85، 86، 127، 131، 140، 153، 155، 156، 167، 168، 181- 183، 198، 210- 211، 224
كيقباد 268
كيكاووس ميرزا 148
گردكوه 98
گروس 27، 129
گز 262
گلين خانم 57، 130
گيلان 25، 59، 65، 89
ل لالهزار 57
لاين، مستر 257، 258
لله باشى 72، 75
لله بيك 171
لندن 261
لوئى پانزدهم 146
لوئى چهاردهم 146
لوبرن 269
لوور (موزه) 232، 247
ليلا خانم 85، 115
م ماد (كوير و بيابان ماد)Desert medie 071
مازندران 65، 102، 171، 172
ما شاء الله خان 40، 41
ماكوئى، اشرف خان 71
ماهىدشت 66
ماينز، آليس 178، 249
مجد الدوله، مهديقلى خان 85، 88، 109، 117، 120، 122، 126، 128، 162، 182، 183، 187، 194، 201، 290، 291
محبوب 56
محدث، مير هاشم 13
محسن ميرزاى اميراخور 18، 30، 36، 289، 290
محقق 38، 40، 47، 48، 51، 54، 99، 126، 145، 146، 151
محلات 25، 26، 67، 71، 108، 167، 210، 293، 300، 301
محمدآباد 129
محمد ابراهيم خان صديق خلوت معروف به چرتى 38، 40، 59، 128، 157
محمد بن عبد الله (ص) 169، 263
محمد تقى بيك (ميراب قنات قم) 276
محمد تقى خان شميرانى 43
محمد تقى ميرزا 40، 42، 72
محمد حسن خان 104
محمد حسن خان اعتماد السلطنه- اعتماد السلطنه، محمد حسن خان
محمد حسن خان، حاكم كاشان 190
محمد حسن خان سردار 8
محمد حسن خان قاجار 170
محمد حسن ميرزا 120، 200
محمد حسين خان 183
محمد حسين خان قاجار 38
محمد حسين ميرزاى اميراخور 192
محمد خان 71
محمد رحيم خان 42، 43، 45، 48، 51، 54، 61
محمد رحيم خان علاء الدوله- علاء الدوله (محمد رحيم خان)
محمد رحيم خان نسقچى باشى 19
محمد رضا بيك 76
محمد رضاى تاجر يزدى، آقا 56
محمد شاه 11، 68، 104، 172، 269
محمد على خان 40- 42، 51، 57، 71، 72
محمد على خان، پسر حاجى خازن الملك 118، 188، 201
محمد على خان، قلعه 90، 95، 125، 142، 169، 184، 185، 199، 315، 316
محمد مهدى خان چهارمحالى 71
محمد ميرزا (پسر قوام الملك) 101، 306
محمد ولى خان قاجار 70
محمد هادى ميرزا 17، 50
مخبر الدوله، على قلى 284، 285
مخبر الملك 86، 182
مدرس طباطبايى، سيد حسن 248
مدينه 178
مرتضى خان 182، 183
مردك، آقا مردك 43، 69، 88، 89، 95، 96، 100
مرو 144
مرّه (كوه)- كوه مرّه
مريمى 38
مستوفى الممالك، ميرزا يوسف 8، 50، 66، 70، 74، 171، 290، 291، 314، 315، 319
مستوفى، عبد الله 20، 26، 27، 75
مسجد اعظم سلطانى (قم) 177
مسرور السلطنه 143
مسرور ميرزا 155
مسيله 35، 37، 39، 40، 52، 54، 57، 135، 144، 145، 162، 171
مشكور ميرزا 155
مشهد 12، 24، 126، 185، 204، 256، 262
مشهدى مرتضى قراباغى 311
مشير الدوله 68، 70، 71، 74، 182، 183، 198
مشير الدوله، حاجى محسن خان 202، 210
مشير خلوت 183
مصر 178
مصطفى قلى خان سرتيپ 304
مظفر الدوله 42، 45، 53، 54
مظفر الدين ميرزا وليعهد 37، 177، 195، 197، 204
معاويه 199
معتضد السلطنه (محمد حسن ميرزا) 183
معتمد الدوله، فرهاد ميرزا 37، 178، 183، 198، 250، 279، 283، 298
معتمد الملك، يحيى خان 6، 28، 29، 31، 46، 48، 55، 56، 73، 208، 294، 318
معز الدوله، اسمعيل 85، 127، 181
معز الملك (محمد تقى) 198
معصومه (حضرت فاطمه معصومه س) 10، 13، 17، 41، 66، 67، 70، 80، 81، 175، 176، 207، 217، 228، 245، 266- 269، 280، 288، 289، 294- 296، 305، 311
معصومه (دختر عزت الدوله) 38
معصومه (زن شاه) 70
معير الممالك، دوستعلى خان 79، 164، 196
معير الممالك، دوست محمد خان 69- 71، 73، 88، 122، 129، 143، 154، 163، 182
معين الملك (پسر امين الدوله) 182
مغرور خان 182
مقبل الدوله 162
مكه 178، 267
مكى، حسين 14
ملا على 105
ملا هاشم 50
ملايرى، مهندس 299
ملكآرا، عباس ميرزا 8، 10- 14، 40، 51،
182، 275
ملك الاطبا (ميرزا كاظم رشتى، فيلسوف- الدوله) 85، 105، 131
ملك التجار 182
ملك الكتاب 8
ملك الكتاب (ميرزا زين العابدين) 39
ملك الموت (درّه) 55، 91، 100، 142، 193، 253، 255، 263
ملك ايرج ميرزا 47
ملك قاسم ميرزا 57
ملك منصور ميرزا (اشرك) 25، 45، 51، 52
مليجك اول (ميرزا محمد خان، پدر عزيز السلطان مليجك) 12، 38، 53، 72، 88، 96، 108، 109، 124، 126، 141، 181، 186، 189
مليجك دوم- عزيز السلطان
منصورى، ذبيح الله 260
منصورى قاهره، بيمارستان 178
منظريه (شاشكرد، پلاشكرد) 80، 96، 99، 100، 116، 122، 135، 137، 138، 158، 160، 171، 174، 175، 188، 200، 206، 256، 264، 266
منير السلطنه (مادر كامران ميرزا نايب- السلطنه) 202، 302، 303
موچول خان (آقا موچول) 32، 40، 45، 49، 53، 73، 105
مورچه خورت 262
موسى بن جعفر (امام موسى كاظم (ع)) 176، 245
مونتنگرو 206
مهد عليا (والده شاه) 12، 40، 43، 47، 84، 86، 104، 145، 147، 148، 182، 190
مهدى خان 118
مهدى خان، آجودان مخصوص 162، 192
مهدى خان كاشى 95، 122، 129
مهدى قلى خان سياچى 59
مهدى نعلبند 314
مهنا، مير شمس الدين (مهندس) 60
مهندس الممالك- ميرزا نظام مهندس الممالك
ميانه 17
ميرزا آقا خان نورى- نورى
ميرزا ابراهيم خان خمسه 54
ميرزا ابو القاسم (پسر حاجى سيد جواد) 15، 25
ميرزا ابو القاسم ساوجى 202
ميرزا ابو تراب خان 194
ميرزا احمد 124
ميرزا اسحاق (برادر ميرزا ابو القاسم قائم مقام) 145
ميرزا اسد الله تلگرافچى 52
ميرزا باشى 69
ميرزا تقى خان 92
ميرزا تقى (وزير مازندران) 171
ميرزا حسن 105
ميرزا حسنعلى عكاس 95
ميرزا حسن وزير 23
ميرزا حسين 11
ميرزا حسين (فرزند معتمد الملك و
عزت الدوله) 294، 296، 395
ميرزا حسين (متولى باشى قم) 11
ميرزا حسين (منشى سفارت عثمانى) 141
ميرزا حيدر على 200
ميرزا زمان خان (سرپرست تبعه دولت ايران در قاهره) 26
ميرزا زين العابدين البرز مستوفى 70
ميرزا سعيد انصارى (مؤتمن الملك)- انصارى، سعيد
ميرزا سيد احمد 70
ميرزا شفيع مستوفى 39
ميرزا طاهر 73
ميرزا عباس منشى 288
ميرزا عبد الله 40، 53، 105
ميرزا عبد المجيد گروسى 181
ميرزا على اكبر 52، 69
ميرزا على خان 40، 71
ميرزا على محمد 51، 52
ميرزا على نقى 57
ميرزا عيسى وزير 198
ميرزا فخر الدين 105
ميرزا كاظم 72
ميرزا محمد باقر 105
ميرزا محمد خان قاجار كشيكچى باشى (سپهسالار) 12، 130
ميرزا محمد خان- مليجك اول
ميرزا محمد صادق رضوى 25
ميرزا محمد عمو اقلى 74
ميرزا محمد مستوفى يزد 108
ميرزا نبى خان 31، 58، 289، 317
ميرزا نصر الله خان 300، 301
ميرزا نصر الله گمرك 51
ميرزا نصر الله مستوفى گرگانى 55
ميرزا نظام الدين، ميرزا نظام كاشى 60، 101، 114
ميرزا نظام مهندس الممالك 38، 42، 90، 199
ميرزا يحيى 289
مينوتولى، بارون 215، 219
مؤيد الدوله 74
ن ناصر السلطنه، عبد الحسين خان 183
ناصر الملك، ابو القاسم 6، 197، 202
ناصر الملك، محمود خان 43، 52، 60
ناظم السلطنه 154
ناظم خلوت 183، 189
نايب السلطنه، كامران ميرزا 66، 71، 72، 74، 84، 87، 128، 149، 168، 178، 180، 181، 183، 187، 197، 202، 241، 261، 292، 293، 297، 299- 303، 306، 318
نجفآباد 38، 181
نجف اشرف 67، 181
نريمان خان (وزيرمختار ايران در وين) 184، 192، 208
نسقچى باشى 40
نصر الله 39
نصر الله (فراش خلوت) 91
نصرت الدوله 18، 38، 44، 56، 100، 199، 211
نصيب ملك چركسى 121
نطنز 9، 10
نظام السلطنه (حسينقلى خان، سعد- الملك) 82، 114، 152
نظاميه 57
نگارستان، باغ 18، 37
نوايى، عبد الحسين 4، 13، 59
نور الدهر ميرزا 105
نورى 40
نورى، ميرزا آقا خان صدراعظم 8، 47، 142، 144، 173
نورى، ميرزا كاظم 318
نوشآفرين 38، 43، 73
نوفللوشاتو 75
نهاوند 167، 168، 176
نيزار 10، 24، 67، 195، 293
نيوكاسل 24
و- ه والىزاده 57
وامبرى، آرمينوس 222، 231
وحيد مازندرانى، غلامعلى 272
ورامين 17، 142، 143
ورجين (كوه) 115
ولس، سرگرد 257
ولى 92
ولى خان تنكابنى 131
وليعهد (مظفر الدين ميرزا)- مظفر الدين ميرزا وليعهد
وين (وينه) 192
هادى خان 47
هاشم 47
هاشم خان 42
هاشم خان، ميرزا 198
هخامنشى 232، 236
هدايت الله خان ايل بيگى 185
هربرت 269
هزار دره اصفهان 253
همايون ميرزا 105
همدان 17، 27، 66، 170، 265، 270
هندوستان، هندو، هندى 103، 249، 261
هينبت، موسيو (دندانساز)- دندانساز
ى يافتآباد 8، 17، 19
يحيى خان، معتمد الملك- معتمد- الملك
يد الله ميرزا 155
يزد، يزديها 56، 71، 108، 114، 144، 210، 211، 259، 314
يعقوبيه 66
يمين الدوله- ظل السلطان
يوسف 143
يهودى 242، 243
تصاوير و گزيده اسناد
دورنماى گنبد مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) در اواخر دوره ناصرى
اردوى ناصر الدين شاه هنگام اطراق
مهمانخانه حسنآباد در دوره ناصرى
دكان قليانسازى در شهر قم در دوره ناصرى
ناصر الدين شاه بيست روز قبل از عزيمت به چهارمين سفر قم (عشر اول رمضان سنه 1284)
ناصر الدين شاه در چهل سالگى
كالسكه و كالسكچيان مخصوص ناصر الدين شاه
بعضى از زنان و خواجههاى حرم ناصر الدين شاه