ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : وهابیت از دیدگاه تشیع و تسنن (برگرفته از آثار آیتالله جعفر سبحانی)/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : [۸۱] ص.؛ ۸/۵ ×۱۲ سم.
فروست : ... مجموعه کتابهای قرآن و مهارتهای زندگی؛ ۱۲
شابک : 978-600-228-020-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتاب حاضر قبلا تحت عنوان " وهابیت از نگاه تشیع و تسنن (برگرفته از تفسیر موضوعی آیتالله العظمی جعفر سبحانی)" توسط انتشارات بیان جوان در سال ۱۳۸۹ منتشر شده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۸۰]- [۸۱].؛ همچنین به صورت زیر نویس.
عنوان دیگر : تفسیر موضوعی
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
موضوع : وهابیه -- عقاید
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها -- جنبههای قرآنی
شناسه افزوده : سبحانی تبریزی، جعفر، ۱۳۰۸ - . منشور جاوید
رده بندی کنگره : BP۹۸/ب۹۵و۹ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۲۳۲۲۲۵۳
(348)
اِلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا
وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ
الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّةِاللّهِ فِیالاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ
الاَْوْلِیاءِوَیامُذِلَالاَْعْداءِاَیُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَیْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فی غَیْبَتِکَ وَ فِراقِکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ
فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ
اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
برای تدوین آثار معظمٌله متناسب با مخاطبین جوان
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
حضور انور جناب آقای دکتر محمد بیستونی (دام مجده)
با اهداء سلام
نامه جنابعالی رسید و از فعالیتهای قرآن آن عزیز آگاه شدم. درباره آثارقرآنی اینجانب مجازید به هر نحوی که مصلحت دانستید برای مخاطبان جوان آماده سازید و شیوه نگارش مانند آثار پیشین جنابعالی باشد.
با تقدیم احترام
جعفر سبحانی
11/7/1388
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
یکی از گامهای مؤثر که باید مفسران اسلامی در تشریح و تفهیم مقاصد عالی قرآن بردارند این است که، دگرگونی عمیقی در شیوه تفسیر به وجود آورند و از تکرار تفسیر قرآن به شیوه ترتیبی که سوره به سوره یا آیه به آیه است، خودداری نمایند و توجه خود را به شیوه دیگری که همان «تفسیر موضوعی» است، معطوف سازند. آنگاه خواهند دید در این نوع تفسیر چه پنجرههای زیبایی از علوم و معارف قرآن در چشمانداز تفسیری آنان گشوده میشود.
در همین راستا برادر فرزانه جناب آقای دکتر محمد بیستونی رئیس گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان در تلاشی بیست ساله با لطف و عنایات ویژه الهی شش نوع تفسیر موضوعی برای شش مخاطب هدف تحت عناوین تفسیر کودک، تفسیر نوجوان، تفسیر جوان، تفسیر زنان، تفسیر مردان و تفسیر خانواده با
نظارت علمای برجسته حوزههای علمیه تألیف و منتشر نموده و چندین کتب ارزنده قرآنی و تفسیر موضوعی مستقل را نیز تحت عناوینی همچون تغذیه، باستانشناسی، هنرهای دستی، دنیایحیوانات، شعر و شاعری، آب و باران، فقر و ثروت، نهجالبلاغه جوان، خلاصه الغدیر، لغتشناسی و مفاهیم قرآن کریمو... را با نگاه ویژه به قرآن، حدیث و علوم روز برای نسل جوان تألیف و چاپ و منتشر نموده است که این حجماز فعالیتهای تأثیرگذار قرآنی در نوع خود کمنظیر میباشد.
برای ایشان تداوم توفیقات و طول عمر همراه با صحت، عزّت و حسن عاقبت را خواهانم و به همه خانوادههای محترم و جوانان عزیز توصیه مینمایم از همه آثار ارزشمند و کاربردی ایشان که با محتوای عمیق و ساده و زیباترین شکل ارائه شده است حداکثر استفاده را بنمایند.
قم جعفر سبحانی
4/8/88
رئیسشورایعالیحوزههایعلمیهورئیسدبیرخانهمجلسخبرگانرهبری
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
قرآن کریم این بزرگترین هدیه آسمانی و عالیترین چراغ هدایت که خداوند عالم بهوسیله آخرین پیامبرش برای بشریت فروفرستاده است؛ همواره انسانها را دستگیری و راهنمایی نموده و مینماید.
این انسانها هستند که به هر مقدار بیشتر با این نور و رحمت ارتباط برقرار کنند بیشتر بهره میگیرند.
ارتباط انسانها با قرآن کریم با خواندن، اندیشیدن، فهمیدن، شناختن اهداف آن شکل میگیرد. تلاوت، تفکر، دریافت و
عمل انسانها به دستورالعملهای آن، سطوح مختلف دارد. کارهایی که برای تسهیل و روان و آسان کردن این ارتباط انجام میگیرد هر کدام به نوبه خود ارزشمند است.
کارهای گوناگونی که دانشمندمحترم جناب آقایدکتربیستونی برای نسلجوان در جهت این خدمت بزرگ و امکان ارتباط بهتر نسل جوان با قرآن انجام دادهاند؛ همگی قابل تقدیر و تشکر و احترام است. به علاقهمندانبخصوصجوانانتوصیه میکنمکه از اینآثاربهرهمند شوند.
توفیقات بیش از پیش ایشان را از خداوند متعال خواهانم.
محمد یزدی
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری
1/2/1388
قرآنکریم درآیات 82 سوره اِسراء و 44 فُصِّلَت و 57 یُونس خود را به عنوان نسخه شفابخش معرفی میکند. بنابراین میتوان این کتاب آسمانی را همچون داروخانهای فرض کرد که بیماران و نیازمندان متناسب با نوع بیماری و نیاز خاص خود باید به سراغ آن رفته و برنامه زندگی و نجات خود را از این گنجینه معنوی و مادی انتخاب کنند تا پرنده زیبای خوشبختی را در آغوش گرفته و در ساحل امن و آرام آن طی مسیر نموده و دنیا و آخرت خود را در سایه عمل به محتوای قرآن آباد سازند.
در همین راستا گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان که تشکلی مردمی و غیرانتفاعی است 11 مؤسسه تخصصیقرآنی را تأسیسنمودهاست
تاهریکاز مؤسساتمتناسببا «مخاطبخاص» یا «موضوع خاص» مندرج در اساسنامه رسمی خود، گروههای سِنّی گوناگون را با آیات مرتبط با همان گروه مأنوس ساخته و درک و فهم آیات موضوعی را برای آنان ساده و میسر سازد. لذا براساسفلسفه وجودی تأسیس هر مؤسسه، شش نوع تفسیرموضوعی براساس شش جمعیت هدف در مؤسسات مذکور تدوین و منتشر شده است که عبارتند از:
1 «تفسیر کودک» ویژه کودکان پیش دبستانی تا پایان دبستان که حدود «200 آیه مورد نیاز» برای کودکان عزیز به صورت گرافیکی، مفهومی در 20 جلد به صورت تمام رنگی در قطع بیاضی را در خود جای داده است.
2 «تفسیرنوجوان» ویژه نوجوانان مقطع راهنمایی تا پایان
دبیرستان است که حدود «2000 آیه موضوعی» متناسب با نیازهای نوجوانان عزیز در قطع جیبی با استفاده از تفسیر نمونه در 30 جلد را دربرگرفته و با استفادهاز 9رنگ جذاب در چاپ متن برای جامعه هدف خود طراحی شده و به دلیل دارابودن فهرستواره موضوعی این امکان را برای نخستین بار برای نوجوانان فراهم میسازد تا بدون نیاز به استاد حدودا 4000 موضوع از قرآن کریم را به سادگی فیشبرداری و تحقیق نموده و در قالب مقاله یا کتاب ارائه دهند.
3 «تفسیر جوان» ویژه جوانان دانشجو و بزرگسالان میباشد که کل آیات قرآن را با استفاده از تفسیر نمونه در 30جلد به خود اختصاص داده است و جوانان عزیز با استفاده از فهرستواره موضوعی و الفبایی فارسی این تفسیر قادر خواهند بود تا حدود 000/10 موضوع
(12) وهابیت از نگاه تشیع و تسنن
مورد نیاز خود را پژوهش و استخراج نمایند.
4 «تفسیرزنان» در این تفسیر مجموعه آیات مربوط به بانوان محترم استخراج شده و در ذیل هر آیه تفسیر آن بر اساس سهتفسیر معتبر موجود یعنی «تفسیر نمونه» تألیف حضرت آیةاللّه العظمی مکارم شیرازی و «تفسیر مجمع البیان» اثر گرانسنگ مفسّر بزرگ جهان تشیع امینالاسلام مرحوم آیةاللّه طبرسی (متوفّی به سال 548 ه.ق) و «تفسیرالمیزان» نوشته مرحوم آیةاللّه علامه طباطبایی، درج شده است. البته مجموعه مطالب استخراج شده از تفسیر المیزان درباره زنان و خانواده به صورت یکجا جمعآوری و در پایان کتاب درج شده است. تعداد آیات گزینش شده در این تفسیر «275 آیه» میباشد.
5 «تفسیر مردان» که دربردارنده آیات مربوط به آقایان
میباشد. نظیر آیاتی که وظایف و تعهدات مردان نسبت به خانمها را تبیین نموده یا گروه آیات جهاد و شهادت. تعداد آیات گزینش شده دراین تفسیر «350 آیه» میباشد.
6 «تفسیر خانواده» مجموعه آیات مرتبط با مسائل خانوادگی را بهصورت تخصصی و موضوعی مورد ارزیابی قرار داده است. تعداد آیات گزینش شده در این تفسیر «425 آیه» میباشد.
پساز پایانکار تدوین 6 تفسیر مذکور برای 6 جمعیت هدف، کارهای انجام شده را به مرجع بیدار و هوشیار جهان اسلام حضرت آیةاللّه العظمی جعفر سبحانی که پایهگذار نخستین تفسیر موضوعی به زبان فارسی در 50 سال قبل بودهاند ارائه داده و از محضرشان تقاضا نمودم تا اجازه دهند مجموعه آثار قرآنی معظمٌله را که بسیار کاربردی، متنوع و
(14) وهابیت از نگاه تشیع و تسنن
گسترده و مورد نیاز جامعه امروز میباشد برای استفاده نسل جوان و عموم مردم سادهسازی و چاپ و منتشر نمایم و ایشان با تقاضای بنده موافقت فرمودند.
کتاب حاضر یکی از موضوعاتی است که در دانشگاهها و مراکز علمی همواره مورد بحث بوده و سؤالات و شبهات مختلفی در این خصوص توسط جوانان عزیز مطرح میشود. مرجع عالیقدر استاد فرزانه حضرت آیةاللّه سبحانی در نوشتههای مختلف خود به خوبی بحث را تشریح و به سؤالات مرتبط با موضوع پاسخدادهاند. از مجموعه مقالات و نوشتهها و آثار متعدد ایشان، کتابِ «وهابیت از نگاه تشیع و تسنن» تدوین، سادهسازی، اعرابگذاری و به سبک شعرگونه و منظم صفحهآرایی شده و در قطع جیبی با طرح جلد جذاب برای جوانان چاپ و منتشر گردیده است
مقدمه (15)
که ما و شما هماکنون در محضر نورانی آن هستیم.
امیدوارم خداوند منّان ما و شما را شکرگزار نعمت وجود علمای روشنفکر که ادامه دهندگان راه انبیاء و اولیاء الهی هستند قرار داده و توفیق فهم و درک و نشر مفاهیم زندگیساز و نشاط آفرین قرآن کریم را به همگی عنایت فرماید.
دکتر محمد بیستونی
رئیس مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
تهران 8/8/1388 مصادف با سالروز ولادت
سلطان قلبها علی بن موسی الرضا علیهالسلام
(16) وهابیت از نگاه تشیع و تسنن
ما در اینرساله، کلیات مسائل مورداختلاف وهابیان با سایر طوائفاسلامی را عنوانکرده و از طریق کتاب و سنت، نظریه اسلام را روشن ساختهایم. از وهابیان و نویسندگان وهابی در ریاض و حرمین، و کلیه هواداران و سمپاتهای آنان در بلاد دیگر درخواستمیکنیمکه اگر موضعآنان در مقابلگفتار ما منفیاست بهنقد منطقی اینکتاب بپردازند و از ضررهای اینکتاب نسبتبهفریبخوردگانخود بکاهند و در غیراینصورتمسلمانان را در حرمینشریفین آزادبگذارند و در حرمامنالهیاز آزار و آسیب دست بردارند و تبلیغات وهابیگری را که جز ایجاد تفرقه و دودستگی نتیجهایندارد، رهاکرده و جامعهاسلامیرابهمتفکران واندیشمندانآنها واگذارکنند.
قم حوزه علمیه
مؤسسه امام صادق علیهالسلام
جعفر سبحانی
26 شوال 1405 برابر 24/4/64
هدف کتاب (17)
مسلک وهابی منسوب به شیخ محمد فرزند «عبدالوهاب» نجدی است که این نسبت از نام پدر او «عبدالوهاب» گرفته شده است. و به گفته برخی از دانشمندان، علت اینکه این مسلک را به نام خود شیخ محمد نسبت ندادهاند یعنی «محمدیه» نگفتهاند ایناستکه مبادا پیروان اینمذهب نوعی شرکت با نامپیامبر صلیاللهعلیهوآله پیدا بکنند (1)و از این نسبت سوء استفاده نمایند.
شیخ محمّد در سال 1115 هجری قمری در شهر «عُیینه» از شهرهای «نجد» تولد یافت. پدرش در آن شهر قاضی بود. شیخ از کودکی به مطالعه
1) دائرة المعارف فرید وجدی، ج 10، ص 871، به نقل از مجله المقتطف، ج 27، ص 893 .
کتب تفسیر و حدیث و عقاید سخت علاقه داشت، و فقه حنبلی را نزد پدر خود که از علماء حنبلی بود آموخت، وی از آغاز جوانی بسیاری از اعمال مذهبی مردم «نجد» را زشت میشمرد. در سفری که به زیارت خانه خدا رفت بعد از انجام مناسک به «مدینه» رهسپار شد، در آنجا توسل مردم را به پیامبر در نزد قبر آن حضرت انکار کرد. سپس به «نجد» مراجعت نمود و از آنجا به «بصره» رفت به این قصد که از «بصره» به «شام» رود، مدتی در «بصره» ماند و با بسیاری از اعمال مردم به مخالفت پرداخت، ولی مردم «بصره» وی را از شهر خود بیرون راندند. در راه میان «بصره» و شهر «زبیر» نزدیک بود از شدت گرما و تشنگی و پیادهروی هلاک شود، اما مردی از اهل «زبیر» چون او را در لباس روحانیت دید در نجاتش کوشید، جرعهای
آب به او نوشانید و بر مرکبی سوار کرد و به شهر «زبیر» برد. وی میخواست از «زبیر» به «شام» سفر کند ولی چون توشه و خرج سفر به قدر کافی نداشت، مقصد را عوض کرد و رهسپار شهر «احسا» شد، و از آنجا آهنگ شهر «حریمله» از شهرهای «نجد» را نمود.
در این هنگام که سال 1139 بود، پدرش «عبدالوهاب» از «عیینه» به «حریمله» انتقال یافته بود. شیخ محمد، ملازم پدر شد و کتابهایی را نزد او فراگرفت و به انکار عقاید مردم «نجد» پرداخت به این مناسبت میان او و پدرش نزاع و جدال درگرفت. همچنین بین او و مردم «نجد» منازعات سختی رخ داد و این امر چند سال دوام یافت تا اینکه در سال 1153
پدرش «شیخ عبدالوهاب» از دنیا رفت. (1)
«شیخ محمد» پس از مرگ پدر به اظهار عقاید خود و انکار قسمتی از اعمال مذهبی مردم پرداخت، و جمعی از مردم «حریمله» از او پیروی کردند و کار وی شهرت یافت. وی از شهر «حریمله» به شهر «عیینه» رفت. رئیس عیینه در آن وقت «عثمان بن حمد» بود «عثمان» شیخ را پذیرفت و او را گرامی داشت و در نظر گرفت وی
1) خلاصه از تاریخ نجد آلوسی از ص 111 تا 113 .
را یاری کند. «شیخ محمد» نیز در مقابل، اظهار امیدواری کرد که همه اهل «نجد» از «عثمان بن حمد» اطاعت کنند. خبر دعوت «شیخ محمد» و کارهای او به امیر «احسا» رسید. وی نامهای برای «عثمان» نوشت که نتیجهاش این شد که «عثمان» شیخ را نزد خود خواند. عذر او را خواست. «شیخ محمد» به او پاسخ داد که اگر مرا یاری کنی تمام نجد را مالک میشوی. اما عثمان از او اعراض کرد و او را از شهر «عیینه» بیرون راند.
«شیخ محمد» در سال 1160 پس از آنکه از «عیینه» بیرون رانده شد، رهسپار «درعیه» از شهرهای معروف «نجد» گردید. در آن وقت امیر «درعیه» «محمدبن مسعود» (جد آل سعود) بود. وی به دیدن «شیخ» رفت و عزت و نیکی را به او مژده داد. شیخ نیز قدرت و غلبه بر همه بلاد «نجد» را به وی بشارت داد، و بدین ترتیب ارتباط میان «شیخ محمد» و «آل سعود»
آغاز گردید. (1)
در آن وقت «شیخ محمد» به «درعیه» آمد و با «محمدبن سعود» توافق کرد، مردم آنجا در نهایت تنگدستی و احتیاج بودند.
«آلوسی» از قول «ابن بشر نجدی» نقل میکند که من (ابن بشر) در اول کار شاهد تنگدستی مردم «درعیه» بودم سپس آن شهر را در زمان «سعود» مشاهده کردم، در حالی که مردم آن از ثروت فراوان برخوردار بودند و
سلاحهای ایشان با زر و سیم زینت یافته بود، بر اسبان اصیل و نجیب
1) 1 یکی از نویسندگان عثمانی در «تاریخ بغداد» خود ص 152 آغاز رابطه «شیخ محمد» و «آلسعود» را به نحو دیگری نوشته است اما آنچه در اینجا نوشته شد صحیحتر به نظر میرسد.
سوار میشدند، و جامههای فاخر دربرمیکردند و از تمام لوازم ثروت بهرهمند بودند، به حدّی که زبان از شرح و بیان آن قاصر است.
روزی در یکی از بازارهای «درعیه» ناظر بودم، که مردان در طرفی و زنان در طرف دیگر قرار داشتند، در آنجا طلا و نقره و اسلحه و شتر و گوسفند و اسب و لباسهای فاخر و گوشت گندم و دیگر مأکولات به قدری زیاد بود که زبان از وصف آن عاجز است، تا چشم کار میکرد بازار دیده میشد و من فریاد فروشندگان و خریدارانی را میشنیدم که مانند همهمه زنبور عسل درهم پیچیده بود که یکی میگفت فروختم و دیگری
(24) وهابیت از نگاه تشیع و تسنن
میگفت خریدم. (1)
البته «ابن بشر» شرح نداده است که این ثروت هنگفت از کجا پیدا شده بود، ولی از سیاق تاریخ معلوم میشود که از حمله به مسلمانان قبائل و شهرهای دیگر «نجد»، (به جرم موافقت نکردن با عقاید وی)، و به غنیمت گرفتن و غارت کردن اموال آنان به دست آمده بوده است. و روش «شیخ محمد» در مورد غنائم جنگی (که از مسلمانان آن دیار میگرفت) این بود
که آن را هرطور مایل بود به مصرف میرسانید، و گاهی تمام غنائمی را که در جنگی نصیب او شده بود و مقدار آنهم خیلی زیاد بود، تنها به دو یا سه
1) تاریخ ابن بشر نجدی .
نفر عطا میکرد. و غنائم هرچه بود در اختیار شیخ قرار داشت و امیر نجد هم با اجازه او میتوانست سهمی ببرد.
و یکی از بزرگترین نقاط ضعف برنامه زندگی «شیخ» همین است که با مسلمانانی که از عقائد کذائی او پیروی نمیکردند، معامله کافر حربی میکرد. و برای جان و ناموس آنان ارزشی قائل نبود.
و کوتاه سخن اینکه «محمدبن عبدالوهاب» به توحید، اما توحید غلطی که او میگفت دعوت میکرد هرکس میپذیرفت خون و مالش سالم میماند، وگرنه خون و مالش مانند کفار حربی حلال و مباح بود.
جنگهائی که «وهابیان» در «نجد» و خارج از «نجد» از قبیل «یمن» و «حجاز» و اطراف «سوریه» و «عراق» میکردند بر همین پایه قرار داشت.
هر شهری که با جنگ و غلبه بر آن دست مییافتند برایشان حلال بود، اگر میتوانستند آن را جزو متصرفات و املاک خود قرار میدادند والاّ به غنائمی که به دست آورده بودند اکتفا میکردند.(1)
کسانی که با عقاید او موافقت میکردند و دعوت او را میپذیرفتند باید با او بیعت نمایند و اگر کسانی به مقابله برخیزند باید کشته شوند و اموالشان تقسیم گردد. طبق این رویه مثلاً از اهالی یک قریه به نام «فصول» در شهر «احسا» سیصد مرد را به قتل رسانیدند و اموالشان را به غارت
1) جَزیرَةُ الْعَرَبِ فِی الْقَرْنِ الْعِشْرین، ص 341 .
بردند. (1)
«شیخ محمدبن عبدالوهاب» در سال 1206 درگذشت(2)و پس از «شیخ محمد» هم پیروان او به همین روش ادامه دادند. مثلاً در سال 1216 «امیرسعود» وهابی سپاهی مرکب از بیست هزار مرد جنگی تجهیز کرد و به شهر کربلا حملهور شد، کربلا در این ایام در نهایت شهرت و عظمت بود و زائرین ایرانی و ترک و عرب بدان روی میآورند، «سعود» پس از محاصره
شهر سرانجام وارد آن گردید و کشتار سختی از مدافعین و ساکنین آن نمود.
سپاه «وهابی» آنچنان رسوایی در شهر کربلا به بار آورد، که به وصف نمیگنجد، پنج هزار تن یا بیشتر (تا بیست هزار هم نوشتهاند) را به قتل رسانیدند. پس از آنکه «امیر سعود» از کارهای جنگی فراغت یافت به طرف خزینههای حرم امام حسین علیهالسلام متوجه شد، این خزائن از اموال فراوان و اشیاء نفیس انباشته بود، وی هرچه در آنجا یافت، برداشت و به غارت برد.
«کربلا» پس از این حادثه به وضعی درآمد که شعرا برای آن مرثیه میگفتند. (1)«وهابیها» در مدت متجاوز از دوازده سال، گاه و ناگاه، به
1) تاریخ کربلا و حائر حسین علیهالسلام ص 172 174 .
شهر «کربلا» و اطراف آن، و همین طور به شهر «نجف» حمله میبردند و غارت میکردند که نخستین این حملات هجوم در سال 1216 بود که شرح داده شد. و این هجوم به نوشته عموم نویسندگان شیعه در روز «عید غدیر» آن سال سرانجام گرفته است.
مرحوم علامه «سیدمحمد جواد عاملی» در آخر مجلد هفتم از کتاب فقهی پر ارج خود «مفتاح الکرامه» چنین میگوید: این جزء از کتاب، بعد از نیمه شب نهم رمضان المبارک 1225 به دست مصنف آن خاتمه یافت، در حالی که دل در نگرانی و تشویش بود، زیرا اعراب «عنیزه» که «وهابی» هستند، اطراف «نجف اشرف» و مشهد حسین علیهالسلام را احاطه کردهاند، راهها
را بسته و زوار حسین علیهالسلام را که از زیارت نیمه شعبان به وطنهای خود باز
میگشتند غارت نمودهاند و جمع کثیری از آنان (و بیشتر از زوار ایرانی را) به قتل رسانیدهاند گفتهمیشود عدد مقتولین (در این بار) یکصد و پنجاه تن بوده است. البته کمتر از این هم گفتهاند.(1)
توحیدی که «شیخ محمد» و پیروان او مردم را به آن دعوت میکردند، که هرکس نمیپذیرفت جان و مالش مباح میشد این بود که به پیروی از ظاهر پارهای از آیات و احادیث برای ذات باری تعالی اثبات جهت میکردند و او را دارای اعضاء و جوارح میدانستند.
«آلوسی» در این باره گفته است که «وهابیان» به پیروی از «ابن تیمیه» به
1) مفتاح الکرامه، ج 7، ص 653 .
احادیثی که بر فرود آمدن خداوند به آسمان دنیا (آسمان اول) دلالت میکند تصدیق دارند و میگویند خدا از عرش به آسمان دنیا فرود میآید و میگوید: «هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ: یعنی آیا استغفار کنندهای هست که از گناهانش طلب آمرزش کند». و همچنین اقرار دارند به اینکه در روز قیامت خدا به صحرای محشر میآید زیرا خود او فرموده است: «وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفّا صَفّا» (22 / فجر). و خداوند به هریک از مخلوقات خود به هرطور که بخواهد نزدیک میشود، همچنانکه خود گفته است: «وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ». (16/ق) (1)
1) تاریخ نجد آلوسی ص 90 91 و نیز در این باره به رساله العقیده الحمویه نوشته ابن تیمیه مراجعه شود .
ابن تیمیه همانطور که از کتاب «اَلرَّدُّ عَلَی الاِْخْنائی» او برمیآید، احادیث مربوط به زیارت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را مجعول دانسته و گفته است که اگر کسی معتقد باشد که وجود آن حضرت بعد از وفات مانند وجود او در زمان حیاتاست غلط بزرگی مرتکب شدهاست و نظیر اینسخنرا«شیخ محمد» و پیروان او شدیدتر گفتهاند.
عقاید و گفتههای باطل «وهابیان» باعث شده که برخی که اسلام را از دیدگاه آنان مطالعه کردهاند بگویند اسلام دین خشک و جامدی است که به درد همه زمانها نمیخورد.
«لوتروپ ستودارد» میگوید (وهابیان در تعصب به راه افراط رفتهاند و در اثر این امور گروهی نکته گیر برخاسته، روش وهابی را بر دهان قرار
دادهاند که حقیقت و طبیعت اسلام با مقتضیات زمانها جور نیست و با احوال ترقی و تبدیل جامعه موافق نمیشود و با تغییر زمان نمیسازد. (1)
از همان وقت که «شیخ محمدبن عبدالوهاب»، عقاید خود را ابراز و مردم را به پذیرفتن آنها دعوت کرد، گروه زیادی از علمای بزرگ به مخالفت با عقاید او پرداختند، نخستین کسی که به شدت با او به مخالفت برخاست پدرش «عبدالوهاب» و سپس برادرش «شیخ سلیمانبن عبدالوهاب» بودند که هردو از علمای حنبلی محسوب میشوند.
شیخ «سلیمان» کتابی تحت عنوان «اَلصَّواعِقُ الاِْلهِیَّةِ فِی
1) حاضر العالم الاسلامی، ج 1، ص 4.
الرَّدِّ عَلَیالْوَهّاب» تألیف کرد و در آن عقاید برادرش را رد کرد.
«زینی دحلان» گوید: پدر شیخ «محمد»، مردی صالح از اهل علم بود. برادرش شیخ «سلیمان» نیز از اهل علم محسوب میشد، و چون شیخ «عبدالوهاب» و شیخ «سلیمان» در ابتدای امر یعنی از زمانی که شیخ «محمد» در «مدینه» به تحصیل اشتغال داشت از سخنان و کارهای او دریافته بودند که چنان داعیهای دارد او را سرزنش میکردند، و مردم را از وی برحذر میداشتند. (1)
«عباس محمود عَقّاد» میگوید: بزرگترین مخالفان شیخ «محمد»
1) الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 357.
برادرش شیخ «سلیمان» صاحب کتاب «اَلصَّواعِقُ الاِْلهِیَّة» است. «عَقّاد» همچنین گفته است که شیخ «سلیمان» برادر شیخ «محمد» که از بزرگترین مخالفان او بود در ضمن اینکه سخنان برادرش را به شدت رد میکند میگوید: اموری که «وهابیان» آن را موجب شرک و کفر میدانند و آن را بهانه مباح شدن مال و جان مسلمانان میپندارند در زمان ائمه اسلام به وجود آمده بود، ولی از هیچیک از ائمه اسلام شنیده و روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور جهاد با آنان را داده باشند و یا اینکه بلاد مسلمانان را به همانگونه که شما میگویید
بلاد شرک و دارالکفر نامیده باشند. (1)
1) اَلاِْسْلامُ فِی الْقَرْنِ الْعِشْرین، ص 126 137.
در پایان باید دانست که شیخ «محمدبن عبدالوهاب» مبتکر و آورنده عقاید «وهابیان» نیست. بلکه قرنها قبل از او این عقاید به صورتهای گوناگون از افرادی مانند «ابن تیمیه» و شاگرد او «ابن القیم» اظهار شده، ولی به صورت مذهب تازهای درنیامده و طرفداران زیادی پیدا نکرده بود.
«ابوالعباس احمدبن عبدالحلیم» معروف به «ابن تیمیه» از علمای حنبلی که در 728 هجری قمری در گذشته است، چون عقاید و آرائی برخلاف معتقدات عموم فرقههای اسلامی اظهار میداشت پیوسته مورد
مخالفت علمای دیگر قرار داشت و به عقیده محققین، همین عقاید «ابنتیمیه» است که بعدا اساس معتقدات «وَهّابیان» را تشکیل داده است.
وقتی ابن تیمیه عقاید خود را آشکار ساخت، و در این زمینه کتابهایی را منتشر نمود از طرف علماء اسلام و در رأس آنان علماء اهل سنت از جهت جلوگیری از انتشار فساد، دو کار صورت گرفت:
الف نقد عقاید و آراء او و در این مورد به برخی از کتابهایی که بهعنوان نقد عقاید او نوشته شده است اشاره میکنیم:
1 «اَلْمَقالَةُ الْمَرْضِیَّة» تألیف قاضی قضات فرقه مالکی به نام «تقیالدین ابی عبداللّه اخنائی».
2 «نَجْمُ الْمُهْتَدی وَ رَجْمُ الْمُقْتَدی» نگارش فخربن معلم قرشی.
3 «دَفْعُ الشُّبُهَة» نگارش تقی الدین الحصنی.
اینها یک رشته ردیههایی است که بر عقاید «ابن تیمیه» نوشته شده و از این طریق بیپایگی آراء او روشن گردیده است.
ب کار دوم اینکه مراجع فتوی در عصر او از اهل تسنن به تفسیق و گاهی به تکفیر او برخاسته و بدعتگذاری او را فاش ساختهاند.
وقتی عقاید او را درباره زیارت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به قاضی قضات مصر «البدربن جماعة» نوشتند وی در زیر ورقه نوشت:
زیارت پیامبر صلیاللهعلیهوآله فضیلت و سنت است و همه علماء بر آن اتفاق نظر دارند آن کس که زیارت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را حرام میداند باید نزد علماء توبیخ شود و از ابراز چنین گفتار بازداشته شود و اگر مؤثر نیفتاد زندانی گردد و
معرفی شود تا مردم از او پیروی نکنند.
نه تنها قاضی قضات فرقه شافعی درباره او چنین نظر داد، بلکه قاضی قضات سه مذهب دیگر در کشور مصر هرکدام به گونهای نظر او را تأیید کردند و مشروح این قسمت را میتوانید در کتاب «دفع الشبهة» نگارش تقیالدین الحصنی مطالعه بفرمائید.
گذشته از این، معاصر او «ذهبی» که از نویسندگان بزرگ در قرن هشتم هجری است و آثار ارزندهای در تاریخ و رجال دارد، در نامه دوستانهای که به او نوشته، او را در اشاعه فساد و ضلالت همتای حجاج خوانده است این نامه را مؤلف «تَکْمِلَةُ السَّیْفُ الصَّیْقَل» صفحه 190 در کتاب خود آورده است و مرحوم علامه امینی نیز متن آن را در جلد پنجم؛ «الغدیر» صفحه
87 89 نقل کرده است. علاقمندان میتوانند به آنجا مراجعه کنند.
غائله «ابن تیمیه» با مرگ او در سال 728 در زندان شام فروکش کرد و شاگرد معروف او «ابن القیم» هرچند به ترویج افکار استاد خود پرداخت ولی در زمانهای بعد اثری از چنین افکار و آراء نبود.
ولی آنگاه که فرزند «عبدالوهاب» تحت تأثیر افکار «ابنتیمیة» قرار گرفت و آل سعود برای تحکیم پایههای امارت خود در منطقه «نجد» به حمایت از او برخاستند بار دیگر عقاید موروثی از ابن تیمیه در مغز برخی از مردم نجد جوانه زد و به دنبال تعصبهای خشک و متأسفانه به نام «توحید» سیل خون تحت عنوان جهاد با کافران و مشرکان به راه افتاد و هزاران هزار از مرد و زن و کودک قربانی آن شدند و باردیگر فرقه جدیدی
در جامعه مسلمین پدید آمد و تأسف از روزی افزایش یافت که حرمین شریفین در قبضه این گروه درآمد و نجدیهای وهابی بر اثر سازش با بریتانیا و دیگر ابرقدرتهای وقت، براساس متلاشی امپراطوری عثمانی و تقسیم کشورهای عربی میان ابرقدرتها، بر مکه و مدینه و آثار اسلامی دست یافتند و در هدم آثار و اصالتها و ویرانگری قباب و قبور و بیوت الهی بیش از حد کوشش کردند.
در این موقع علماء شیعه در نقد آراء عبدالوهاب دوشادوش علماء اهل سنت کوششهای فراوانی انجام دادند و هر دو گروه به نحو احسن جهاد منطقی و علمی را آغاز کردند.
نخستین ردی که از طرف علماء اهل سنت بر عقاید محمد عبدالوهاب
نوشته شد کتاب «اَلصَّواعِقُ الاِْلهِیَّةِ فِی الرَّدِّ عَلَی الْوَهّابِیَّة» نگارش سلیمان بنعبدالوهاب برادر «محمدبن عبدالوهاب» است.
نخستین کتابی که از طرف علماء شیعه بر رد عقاید محمدابن عبدالوهاب نوشته شد کتاب «مَنْهَجُ الرَّشادِ» است و مؤلف آن شیخ بزرگوار مرحوم شیخ جعفر «کاشف الغطاء» است که در سال 1228 درگذشته است، وی این کتاب را در پاسخ رسالهای که یکی از امراء آل سعود به نام «عبدالعزیزبن سعود» برای او فرستاده بود نوشت و در آن رساله مجموع عقاید محمدبن عبدالوهاب را جمع نمود و این کتاب در سال 1343 هجری قمری در نجف چاپ شده است پس از این شخصیت، نقدهای علمی فراوانی به تناسب حرکتهای وهابیگری در منطقه نگارش یافته و
قسمت مهم آنها چاپ شده است.
از مسائلی که «وهابیان» درباره آن حساسیت خاصی دارند مسأله تعمیر قبور، و ساختن بنا بر روی قبور پیامبران و اولیاء الهی و صالحان است.
برای نخستین بار این مسأله را «ابن تیمیه» و شاگرد معروف او «ابنالقیم» عنوانکرد و بر تحریمساختنبناء و لزومویرانیآن،فتوی دادهاند.
«ابن القیم» در کتاب «زادُ الْمَعادِ فی هُدی خَیْرِالْعِبادِ»(1)چنین میگوید:
«یَجِبُ هَدْمُ الْمَشاهِدِ الَّتی بُنِیَتْ عَلَی الْقُبُورِ، وَ لا یَجُوزُ إبْقاءُها بَعْدَ
(44) وهابیت از نگاه تشیع و تسنن
1) زادُ الْمَعاد، ص 661 .
الْقُدْرَةِ عَلی هَدْمِها وَ إِبْطالِها یَوْما واحِدا». (1)
در سال 1344 هجری قمری که سعودیها بر مکه و مدینه و اطراف آن تسلط پیدا کردند، به فکر افتادند که برای تخریب مشاهد بقیع و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر مستمسکی به دست آورند و با گرفتن فتوا از علماء مدینه، راه را بر تخریب آن هموار نمایند، و افکار عمومی مردم حجاز را که هرگز با این اعمال موافق نبودند برای این کار آماده سازند، از این جهت قاضی قضات «نجد» «سلیمانبن بلیهد» را روانه مدینه کردند که وی مسائل
وهابیان و تعمیر قبور اولیاء خدا (45)
1) ویران کردن بنایی که روی قبور ساخته شده است واجب است و پس از قدرت بر هدم و ویران کردن آن، ابقاء آنها به همان صورت حتی یک روز هم جایز نیست.
موردنظر آنان را از علماء آنجا استفاده کند. از این جهت او سؤالها را آنچنان طرح کرد که پاسخ آنها، (مطابق با نظریه «وهابیان») در خود سؤالها گنجانیده شده بود. و از این طریق به مفتیان اعلام کرد که باید پاسخ سؤالها را مطابق جوابهایی که در سؤالها آمده است تهیه کنند و در غیر این صورت محکوم به شرک گردیده و اگر توبه نکنند به قتل خواهند رسید.
باید توجه نمود که بحث ما فعلاً پیرامون خصوص تعمیر قبور و ساختن سایبان، و یا سقف و یا بناء بر آن است. اما موضوع زیارت این قبور درباره آن، بهطور جداگانه بحث و گفتگو خواهیم کرد.
برای روشن شدن موضوع، در سه مورد بحث و بررسی خواهیم کرد.
(46) وهابیت از نگاه تشیع و تسنن
1 نظر قرآن در این باره چیست آیا از قرآن میتوان حکم آن را به دست آورد؟
2 آیا امت اسلامی به راستی بر تحریم آن اتفاق دارند، یا اینکه در تمام ادوار اسلامی، جریان برخلاف بوده است و در زمان خود پیامبر و یاران او تعمیر قبور و ساختن خانه و سایبانی بر آن وجود داشته است؟
قرآن بهطور خصوصی متعرض حکم این موضوع نشده است، ولی در عین حال، میتوان حکم موضوع را از کلیاتی که در قرآن وارد شده است استفاده نمود. اینک بیان این قسمت.
1 تعمیر و حفظ قبور اولیاء تعظیم شعائر الهی است.
قرآن مجید تعظیم شعائر الهی را، نشانه تقوای قلوب و تسلط پرهیزکاری بر دلها میداند، آنجاکه میفرماید:
«وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ: هرکس شعائر الهی را تعظیم و تکریم کند، آن نشانه تقوای دلها است.» (32/حج)
مقصود از بزرگداشت شعائر الهی چیست؟ «شَعائِر» جمع «شَعیرَة» به معنی علامت و نشانه است. مقصود در آیه، نشانههای وجود خدا نیست زیرا همه عالم نشانه وجود او است. و هیچکس هم نگفته است که تعظیم آنچه در عالم هستی است نشانه تقوی است، بلکه مقصود، نشانههای دین او است و لذا مفسران آیه را چنین تفسیر میکنند:
«مَعالِمُ دینِ اللّهِ» نشانههای دین خدا.(1)
اگر در قرآن، صفا و مروه(2)، و شتری که برای ذبح در منی سوق داده میشود، (3)از شعائر الهی شمرده شده است به خاطر این است که اینها نشانههای دین حنیف و آئین ابراهیم است، اگر به «مزدلفه» «مشعر» میگویند به خاطر این است که آن نشانه دین الهی است. و وقوف در آن نشانه عمل به دین و اطاعت خدا است.
اگر مجموع مناسک «حج» را شعائر مینامند، به خاطر این است که این اعمال نشانههای دین توحید و دین حنیف میباشد.
خلاصه، هر چیزی که شعار و نشانه دین الهی باشد، بزرگداشت آن مایه تقرب به درگاه الهی است. بطور مسلم انبیاء و اولیاء الهی از بزرگترین و بارزترین نشانههای دین الهی هستند که وسیله ابلاغ دین و مایه گسترش آن در میان مردم بودهاند، هیچ مرد با انصافی نمیتواند منکر این مطلب گردد که وجود پیامبر و ائمه اهل بیت از دلائل اسلام و نشانههای این آئین مقدس میباشند و یکی از طرق بزرگداشت آنها، حفظ آثار و قبور آنان و صیانت آن از اندراس و فرسودگی و محو و نابودی است.
بههرحال با ملاحظه دو چیز حکم تکریم قبور اولیاء الهی روشن است.
الف اولیاءالهی و بالاخص آنانکه در راهگسترش دین جانبازی کردهاند از شعائر الهی و نشانههای دین خدا میباشند.
ب یکی از طرق تعظیم این گروه پس از درگذشتشان، علاوه بر حفظ آثار و مکتب آنها، همان حفظ و تعمیر قبور آنان است . از این جهت در میان تمام ملل، شخصیتهای بزرگ سیاسی و دینی را که قبر آنان که نشانه مکتب و راه و روش آنها است در تقاطی به خاک میسپارند که برای ابد محفوظ میماند، تو گوئی حفظ قبر آنان از اندراس و فرسودگی، نشانه حفظ وجود و سرانجام نشانه حفظ مکتب آنها است.
برای درک حقیقت لازم است مفاد آیه سی و شش از سوره «حج» را به دقت تجزیه و تحلیل کنیم. برخی از زائران خانه خدا از منزل خود، شتری
را برای ذبح در کنار خانه خدا، به همراه میآورند، و با انداختن قلادهای بر گردن، آن را برای ذبح در راه خدا اختصاص میدهند و از دیگر شتران جدا میسازند از آنجا که این شتر به گونهای به خدا وابسته است به حکم همان آیه از «شَعائِرَ اللّهِ» شمرده میشود و به مضمون آیه سی و دو سوره «حج» «وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ» باید مورد احترام قرار گیرد، مثلاً دیگر نباید بر آن سوار شد، و به موقع باید آب و علف آن را داد، تا لحظهای که در آن نقطه ذبح شود.
هرگاه یک شتر به خاطر تعیین برای ذبح در کنار خانه خدا، جزو «شعائر» میگردد و متناسب خود تعظیم و بزرگداشت لازم دارد، چرا پیامبران و علماء و دانشمندان، شهیدان و جانبازان، که از نخستین روزهای
زندگی خود قلاده عبودیت و بندگی خدا، و خدمت به آئین او را بر گردن افکنده و رابطهای میان خدا و خلق او گردیدهاند و مردم خدا و آئین او را در پرتو تلاشهای آنان شناختهاند، جزو «شَعائِرَ اللّهِ» نباشد، و به تناسب مقام و موقعیت خود در حال حیات و ممات تعظیم و احترام لازم نداشته باشند اگر واقعا کعبه و صفا و مروه، منی و عرفات که همگی جمادند و سنگ و گلی بیش نیستند به خاطر ارتباط با آئین خدا، جزو «شعائر» میباشند و هرکدام به تناسب موقعیت خود، تعظیم و بزرگداشتی لازم دارند چرا اولیاء الهی که ناشران آئین خدا و حافظان دین او، و آنچه که وابسته به آنها است، جزو شعائر نباشند.
ما وجدان «وهابیها» را در این مورد قاضی و داور قرار میدهیم آیا در
«شعائر الهی» بودن «انبیاء و رسل» شک و تردید دارد، و یا حفظ آثار و اشیاء وابسته به آنها را، تعظیم نمیداند آیا تعمیر قبور و تنظیف محیط خاک آنها، تعظیم و تکریم است؟ یا ویران کردن و به صورت «خرابه» درآوردن قبر آنها؟
2 قرآن مجید، به روشنی به ما دستور میدهد که به بستگان و خویشاوندان پیامبر گرامی، مهر ورزیم آنجاکه میفرماید:
«...قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی...: بگو من بر رسالت مزد و اجری جز ابراز علاقه و دوستی به خویشاوندانم نمیخواهم» (23/شوری)
آیا از نظر جهانیان که موردخطاب این آیه هستند، یکی از طرق ابزار
علاقه بهخاندان رسالت فقط قبور و تعمیر آن نیست در حالیکه این رسم در میان تمام ملل جهان نیز وجود دارد، و همگی آن را یک نوع اظهار علاقه به صاحبقبر میدانند و لذا شخصیتهایبزرگسیاسیو علمی را در کلیساها و یا در مقابر معروف دفن کرده و اطراف آن را گل و درخت کاری میکنند.
3 تعمیر قبور و امتهای پیشین.
از آیات قرآن استفاده میشود که احترام به قبور افراد باایمان یک نوع امر رایج در میان ملل قبل از اسلام بوده است آنجا که درباره اصحاب کهف چنین میگوید:
هنگامی که وضع اصحاب کهف بر مردم آن زمان روشن گردید، و مردم به دهانه غار آمدند درباره مدفن آنها دو نظر ابراز داشتند:
1 «اِبْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیانا: بر روی قبر آنان بنائی بسازید.» (21/کهف)
«...قالَ الَّذینَ غَلَبُوا عَلی اَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِدا: گروه دیگر که در این کار پیروز شده بودند گفتند: مدفن آنان را مسجد انتخاب میکنیم.» (21/کهف)
قرآن این دو نظر را نقل میکند، بیآنکه از آنها انتقاد کند، البته میتوان گفت اگر هر دو نظریه برخلاف بودند قطعا قرآن از آن انتقاد میکرد و یا عمل آنها را با لحن اعتراض نقل مینمود. در هر حال این دو نظر حاکی است که یکی از طرق بزرگداشت، اولیاء و صالحان حفظ قبور مدفن آنان بوده است.
با توجه به این سه آیه مبارکه، هرگز نمیتوان تعمیر قبور اولیاء الهی و
صالحان را یک امر محرَّم و یا مکروه قلمداد کرد و بلکه میتوان آن را یک نوع تعظیم شعائر الهی و تظاهر به مودت در قربی تلقی نمود. و مایه تکریم آنها شمرد.
روزی که اسلام در شبه جزیره انتشار یافت و نور آن کمکم، قسمت مهمی از خاورمیانه را دربرمیگرفت، در آن روز قبور پیامبرانی که مدفن آنان شناخته شده بود، سقف و سایبان بلکه قبه و بارگاهی داشت و هم اکنون قسمتی از قبور آنان به همان شکل باقی است.
در خود مکه، قبر اسماعیل، و مادر او «هاجر» در حجر قرار گرفته قبر دانیال در شوش و هود و صالح و یونس و ذوالکفل در عراق، و قبور
وهابیان و تعمیر قبور اولیاء خدا (57)
پیامبرانی مانند ابراهیم خلیل و فرزند او اسحاق و یعقوب و یوسف که همگی را حضرت موسی از مصر به بیت المقدس آورد، در قدس اشغالی است و همگی دارای علامت و نشانه و بنا میباشند.
و قبر «حواء» در «جده» است که آثار آن پس از تسلط سعودیها از بین رفت. و علت اینکه به این سرزمین «جده» میگویند، به خاطر احتمالِبودنِ قبرِ وی در آنجا است حالا خواه این نسبت درست باشد یا نباشد.
روزی که مسلمانان این بلاد را فتح کردند هرگز از مشاهده این آثار ناراحت نشدند و فرمان تخریب آنرا صادر نکردند.
اگر به راستی تعمیر قبور و دفن میت در مقابر پوشیده، از نظر اسلام حرام بود، نخستین کاری که بر مسلمانان آن زمان لازم بود اینکه تمام این
مقابر را که اردن و عراق را فراگرفتهاند ویران کنند و از تجدید بنای آن در تمام ادوار به شدت جلوگیری نمایند. در صورتیکه نه تنها این مقابر را ویران نکردند بلکه در مدت چهارده قرن در تعمیر و حفظ آثار پیامبران سلف کوشیدهاند.
آنان با عقل خدادادی حفظ آثار پیامبران را یک نوع ادای احترام به آنان دانسته و خود را با انجام این کار، ماجور و نیکوکار میاندیشیدند.
«ابن تیمیه» در کتاب «الصراط المستقیم» میگوید: موقع فتح بیتالمقدس، ابنیه قبور پیامبران دارای بناء بود ولی درب آن تا سال
چهارصد هجری بسته بود. (1)اگر به راستی ساختن بناء بر قبور یک امر محرم بود، طبعا ویران کردن آن واجب بود، و مسدود بودنش، مجوز بقاء آن نبود، و لازم بود هرچه زودتر سقف و بناء را از دم بیل و کلنگ بگذرانند و آنها را ویران سازند:
خلاصه، وجود این ابنیه و قباب در طول این مدت در برابر انظار علماء و سران اسلام خود نشانه بارزی بر جواز آن در آئین مقدس اسلام میباشد.
با مراجعه به تاریخ مسلمانان، و گشت و گذار در بلاد گسترده اسلامی،
1) کشف الارتیاب، ص 384 .
این مسأله را مسلم میسازد که تعمیر قبور و حفظ و صیانت آنها از اندراس و فرسودگی یکی از مراسم مسلمانان در تمام نقاط بوده است و هم اکنون در تمام بلاد اسلامی مقابر پیامبران و اولیاء الهی و رجال صالح و نیکوکار، به صورت مزار موجود است و برای حفظ آثار و قبور آنها که غالبا از آثار باستانی اسلامی میباشند. موقوفاتی وجود دارد و درآمد آنها در حفظ آنها مصرف میشود... .
پیش از پیدایش گروه «وهابی» در «نجد»، و پیش از تسلط آنان بر حرمین و حومهها در تمام حجاز قبور اولیاء الهی، معمور و آباد و مورد توجه همگان بوده است. و احدی از علماء بر آن ایراد نمیگرفت این نه تنها ایران است که قبور اولیاء و صالحان در آن به صورت مزار معمور
وهابیان و تعمیر قبور اولیاء خدا (61)
میباشند، بلکه در تمام بلاد اسلامی مخصوصا مصر و سوریه و عراق، و کشورهای مغرب و تونس مقابر علماء و بزرگان اسلام معمور و آباد میباشد و مسلمانان دسته دسته برای زیارت قبور آنان و خواندن فاتحه و قرآن رهسپار مقابر آنان میشوند، و تمام این امکنه برای خود خادم و نگهبانی دارد و گروهی مأمور نظافت و تمیز و نگاهداری «حرم»های شریف میباشند.
با این اشاعه و گسترش آنهم در تمام بلاد مسلمانان چگونه میتوان تعمیر قبور را یک امر حرام تلقی کرد در حالی که چنین روش ممتدی از صدر اسلام تا به امروز وجود داشته و دارد و به این روش در اصطلاح دانشمندان «سیره مسلمین» میگویند که منتهی به زمان پیامبر میگردد،
وجود چنین سیره بیآنکه به آن اعتراض گردد، نشانه جواز و مرغوبیت و محبوبیت آن میباشد.
این مطلب از نظر ضرورت به پایهای است که یکی از نویسندگان «وهابی» به آن نیز اعتراف مینماید و درصدد جواب برمیآید اینک اعتراف:
این مطلب، عموم بلاد و مشرق و مغرب را فراگرفته است، حتی نقطهای از بلاد اسلامی نیست که در آنجا قبر و مشهدی نباشد، حتی مساجد مسلمانان نیز خالی از آن نیست و عقل باور نمیکند که یک چنین
چیز باشد و علماء اسلام در برابر آن سکوت کنند. (1)
ولی با این اعتراف، دست از لجاجت نکشیده و میگوید رواج یک مطلب و سکوت علماء، دلیل بر جواز آن نیست. و اگر گروهی در برخی از ظروف به خاطر مصالحی لب فرو بندند، قطعا گروه دیگر که از نظر شرایط متفاوت میباشند، حقیقترا بازگو میکنند.
ولی پاسخ این گفتار روشن است زیرا هفت قرن تمام علماء اسلام
لب فرو بسته و کلمهای در این مورد نگفتهاند، آیا همه آنان در این مدت «محافظه کار» بودند، چرا خلیفه دوم موقع فتح «بیت المقدس»
1) تطهیر الاعتقاد، ص 17، طبع مصر، به نقل کشف الارتیاب .
آثار قبور پیامبران را نابود نکرد آیا او هم با مشرکان زمان خود ساخت.
شگفت از پاسخ منسوب به علماء مدینه است که میگوید:
بناء بر قبور به اتفاق علماء ممنوع است به خاطر احادیث صحیحی که در این مورد وارد شده است، از این جهت گروه زیادی از علماء بر ویرانکردن آن فتوا دادهاند.
چگونه میتوان ادعای اتفاق بر تحریم ساختن بناء بر قبور نمود در صورتی که مسلمانان پیامبر گرامی را در اطاقی که همسرش عایشه در آن زندگی میکرد دفن کردند، سپس ابوبکر و عمر به خاطر تبرک، در کنار آن حضرت در همان حجره دفن شدند آنگاه حجره عایشه را از وسط قسمت کرده و دیواری در میان نهادهاند، بخشی از آن به زندگی عایشه اختصاص
داده و بخشی دیگر مربوط به قبر پیامبر و شیخین گردید، از آنجا که دیوار وسط کوتاه بود در زمان عبداللّهبن زبیر، بر ارتفاع آن افزوده شد، سپس در هر زمانی مطابق معماری خاص آن عصر، خانهای که پیامبر در آن دفن گردیده تعمیر و یا تجدید بناء میگردید و در دوران خلافت امویها و عباسیها بنای قبر پیوسته موردتوجه بوده است، و در هر زمانی با معماری خاصی بنا میشده است.
و آخرین بنای روی قبر که هماکنون نیز باقی است، بنای سلطان «عبدالحمید» است که ساختمان آن از سال 1270 آغاز گردیده و مدت چهارسال طول کشید. شما میتوانید، مشروح تاریخ تعمیر و تجدید بنای پیامبر را در طول تاریخ و ادوار اسلامی تا عصر «سمهودی» در کتاب
«وفاءالوفاء» سمهودی بخوانید(1)و پس از آن را در کتابهای مربوطه به تاریخ مدینه به دست آورید.
وهابیت تبرک به آثار نبی را به شدت ممنوع میشمارند و پیوسته میگویند: از سنگ و گل و آئین کاری ساخته نیست، از طرف دیگر مسلمانان پیوسته با بوسیدن حجر و لمس آن، و بوسیدن پرده کعبه و در و دیوار آن تبرک میجویند، درست سنگ و گلی را میبوسند که از نظر آنها کاری از آنها ساخته نیست.
1) وَفاءُ الْوَفاء، ص 383 390 .
آنان مسجدسازی در کنار قبر اولیاء را تحریم کرده در حالی که در تمام بلاد اسلامی در کنار مشاهد، مساجدی وجود دارد حتی در کنار قبر حمزه مسجدی بود که جنایت کاران سعودی آن را ویران کردند، هم اکنون قبر پیامبر گرامی میان مسجد قرار دارد و مسلمین اطراف آن نماز میگزارند.
علماء و دانشمندان اسلام، به پیروی از آیات قرآن و احادیث، زیارت قبور، مخصوصا زیارت قبور پیامبران و صالحان را تجویز کرده و برای آن فضیلت و کرامتی قائل شدهاند در این میان گروه وهابی، اصل زیارت قبور را (به حسب ظاهر) حرام نمیدانند ولی سفر برای زیارت قبور اولیاء را حرام و ممنوع اعلام میدارند، و ما پس از فراغ از اصل زیارت، مسأله سفر برای زیارت قبور اولیاء را مطرح مینماییم اینک بحث «زیارت».
زیارت قبور اثرات اخلاقی و تربیتی فراوانی دارد، که در اینجا بهگونهای فشرده بدان اشاره میگردد.
مشاهده این وادی آرام، که چراغ زندگی همه افراد از غنی و فقیر نیرومند و توانا، به خاموشی گرائیده و همه افراد، با سه قطعه لباس زیر خاک آرمیدهاند، دل و جان را تکان میدهد و از آز و طمع انسان به شدّت میکاهد و اگر انسان چشم عبرت بین داشته باشد، از این رهگذر درس عبرت فرا میگیرد، و با خود چنین میاندیشد و میگوید: زندگی موقت، شصت، هفتاد ساله که پایان آن، پنهان شدن زیر خروارها خاک، و پوسیدگی و محو و نابودی است، این اندازه ارزش ندارد که انسان در تحصیل مال و مقام آن، این همه تلاش کند، و بر خودی و بیگانه ظلم و
ستم را روا بدارد.
مشاهده این وادی خاموشان، که سختترین دلها را نرم میکند و سنگینترین گوشها را شنوا میسازد، و به کم سوترین چشمها، فروغ میبخشد، سبب میگردد که انسان در برنامه زندگی خود تجدیدنظر کند، و در مسئولیتهای شدید خود در مقابل خدا، و مردم، و وظایف فردی و اجتماعی بیندیشد، و از خودکامگیهای خود بکاهد.
رسول گرامی ضمن حدیثی به این نکته اشاره میکند و میفرماید:
1 «زُورُوا الْقُبُورَ فَاِنَّها تُذَکِّرُکُمُ الاْخِرَةَ...: قبرها را زیارت کنید، زیرا زیارت آنها، مایه یادآوری سرای دیگر میگردد. (1)
1) صحیحابن ماجه، ج 1، باب «ما جاءَ فی زِیارَةِ الْقُبُور»، ص 113.
در حالی که صحت و استواری زیارت قبور به قدری روشن است که چندان نیاز به اقامه دلیل ندارد ولی برای گروه دیرباور برخی از دلایل آن را در اینجا منعکس میکنیم:
قرآن به روشنی دستور میدهد که پیامبر هیچگاه نباید بر جنازه منافق نماز بگزارد و نباید برکنار قبر او بایستد آنجا که میفرماید:
«وَ لا تُصَلِّ عَلیآ اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِآهِ اِنَّهُمْ کَفَروُا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ». (84 / توبه) (1)
برای کسی از آنان (منافقان) اگر بمیرد، هیچ گاه نماز نگزار و بر قبر آنان (برای طلبمغفرت) نایست، آنان به خدا و پیامبر او کفر ورزیده و در حالی که فاسق و بدکارند، مردهاند.
دراینآیه،برایهدم شخصیتمنافق و دادنگوشمالبهاعضاءاین حزب، بهپیامبرخدا، دستور میدهد.
1 بر جنازه احدی از آنان هیچ گاه نماز مگزار.
2 و بر قبر آنان نایست و این حقیقت را با جمله «وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِآهِ» اداء کرده است.
از اینکه میفرماید درباره منافق این دو کار را انجام نده مفهوم آن این است که درباره غیر منافق این کار خوب و شایسته است.
1 تفسیر بیضاوی، ج 3، ص 77 .
اکنون باید ببینیم مقصود از «وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِآهِ» چیست؟ آیا مقصود تنها قیام موقع دفن است که درباره منافق جایز نیست و درباره مؤمن لازم و شایسته میباشد؟ یا مقصود اعم از موقع دفن و دیگر مواقع است؟
برخی از مفسران آیه را ناظر به موقع دفن دانستهاند ولی برخی دیگر مانند بیضاوی و غیره به آن از دید وسیع نگریسته و آیه را چنین تفسیر میکنند «وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِآهِ لِلدَّفْنِ اَوْ لِزِیارَةٍ»(1)
دقت در مفاد آیه میرساند که مقصود یک معنی وسیع است اعم از توقف هنگام دفن، و یا وقوف پس از آن.
1) 84 / توبه .
زیرا مجموع مضمون آیه را دو جمله تشکیل میدهد و این دو جمله عبارتند از:
1 «لا تُصَلِّ عَلیآ اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا»
لفظ «اَحَد» به حکم اینکه در سیاق نهی واقع شده است، مفید استغراق افراد است.
و لفظ «اَبَدا» مفید، استغراق زمانی است و معنی جمله چنین است: برای هیچکس از منافقان در هیچ وقت نماز مگزار.
با توجه به این دو لفظ میتوان به روشنی به دست آورد که مقصود از جمله خصوص، نماز بر میت نیست، زیرا نماز بر میت فقط یک بار قبل از دفن انجام میگیرد، دیگر قابل تکرار نیست و اگر مقصود خصوص نماز
میت بود که نیاز به آوردن لفظ «اَبَدا» نبود، و تصور اینکه این لفظ به منظور افاده «استغراق افرادی» است، کاملاً بیمورد است زیرا جمله «لاتُصَلِّ عَلیآ اَحَدٍ» مفید چنین شمول و گستردگی است، دیگر لزوم ندارد که بار دیگر به بیان آن بپردازد.
گذشته از این لفظ «اَبَدا» در لغت عرب برای استغراق زمانی است نه افرادی مانند: «وَ لا اَنْ تَنْکِحُوا اَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِه اَبَدا» (1)
بنابراین مفاد جمله نخست این است که هیچگاه برای احدی از منافقان طلب رحمت و مغفرت مکن خواه با گزاردن نماز و خواه به غیر آن.
1) 53 / احزاب .
2 «لا تَقُمْ عَلی قَبْرِآهِ»
مفهوم این جمله به حکم عطف بر جمله پیشین چنین است: «وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِآهِ» زیرا قیودی که در معطوف علیه وجود دارد بر معطوف نیز وارد میشود.
در این صورت نمیتوان گفت: مقصود از «قیام» همان قیام موقع دفن است زیرا فرض این است که قیام موقع دفن درباره هر فردی قابل تکرار نیست، و لفظ «اَبَدا» که در این جمله نیز در تقدیر است، حاکی است که این عمل قابل تکرار میباشد و تصور اینکه این لفظ برای استغراق افراد است، پاسخ آن در جمله قبل گفته شد، زیرا باوجود «اَحَد» نیازی به افاده مجدد آن نیست.
با توجه به این دو مطلب در الفاظ: «لا تُصَلِّ» و «لا تَقُم» میتوان گفت: خداوند پیامبر را از هر نوع طلب رحمت برای منافق خواه از طریق نماز بر مرده او و یا مطلق دعا، و از نوع وقوف بر قبر او خواه هنگام دفن یا پس از آن، نهی کرده است، و مفهوم آن این است که این دو عمل، طلب رحمت، و قیام و وقوف بر قبر مؤمن در تمام اوقات، جایز و شایسته است و یکی از آن اوقات، وقوف برای زیارت و خواندن قرآن برای مؤمن است، که سالها است به خاک سپرده شده است.
اکنون وقت آن رسیده است که بر فضیلت زیارت قبور از طریق روایات استدلال کنیم:
از احادیث اسلامی که نویسنده صحاح و نویسنده آنها را نقل کردهاند، استفاده میشود که پیامبر گرامی به علت موقتی از زیارت قبور نهی کرده بود سپس اجازه داد که مردم به زیارت آنها بشتابند.
شاید علت نهی این بود که اموات گذشته آنان غالبا مشرک و بت پرست بودهاند، و اسلام علاقه و پیوند آنان را با جهان شرک قطع کرده بود. ممکن است علت نهی، چیز دیگری بوده باشد، و آن اینکه گروه تازه مسلمان بر سر خاک مردگان به باطل نوحهسرائی میکردند و سخنان خارج از ادب اسلامی به زبان میراندند. ولی پس از گسترش اسلام و پابرجائی نهال ایمان در دل افراد این نهی برداشته شد و پیامبر گرامی به خاطر منافع تربیتی که در زیارت قبور است اجازه داد که مردم به زیارت قبور بشتابند.
آنجا که نویسندگان سنن و صحاح چنین نقل میکنند:
2 «کُنْتُ نَهَیْتُکُمْعَنْزِیارَةِالْقُبُورِ فَزُورُوها فَاِنَّهاتُزَهِّدُ فِیالدُّنْیاوَتُذَکِّرُالاْخِرَةَ».(1)
صحیح مسلم، ج 3، ص 65 صحیح ابوداود، ج 2، ص 195
صحیح مسلم، ج 4، ص 73.
1) سنن ابن ماجه باب «ما جاءَ فی زِیارَةِ القُبُور»، ج 1، ص 114، طبع هند، صحیح ترمذی، ابواب الجنائز، ج 3، ص 274، همراه با شرح ابن العربی المالکی طبع لبنان. ترمذی پس از نقل حدیث از بریده میگوید. حدیث بریده صحیح است و اهل علم به آن عمل میکنند، و برای زیارت قبور مانعی نمیاندیشند، این است نظریه گروهی مانند: ابن المبارک و شافعی و احمد و اسحاق. ضمنا به مدارک یادشده در زیر مراجعه فرمائید:
من شما را از زیارت قبور نهی کرده بودم از این به بعد زیارت کنید، زیرا زیارت قبور، شما را نسبت به دنیا بیاعتناء میسازد و آخرت را به یاد میآورد.
روی همین اساس است که پیامبر گرامی، قبر مادر خود را زیارت میکرد و به مردم میگفت قبور را زیارت کنید، زیرا زیارت آن، مایه یادآوری آخرت است، اینک متن حدیث:
3 پیامبر قبر مادر خود را زیارت کرد و در کنار قبر او گریست و کسانی را که دور او بودند گریاند، و فرمود: از خدایم اجازه گرفتهام که قبر مادرم را زیارت کنم شما نیز قبرها را زیارت کنید زیرا زیارت آنها مایه
(80) وهابیت از نگاه تشیع و تسنن
یادآوری خدا است. (1)
4 عایشه میگفت که رسول خدا زیارت قبور را آزاد اعلام کرد.
سنن ابی داود، ج 2، کتاب الجنائز، ص 195، ط مصر با تعلیقات شیخ احمد سعد از علماء ازهر. صحیح مسلم، ج 4، کتاب الجنائز باب زیارة قبر المشرک، ص 74 .
1) صحیح مسلم، ج 3، باب «استئذان النبی ربه عزوجل فی زیارة قبر امه»، ص 65، صحیح ابن ماجه، ج 1، ص 114، نکته اینکه پیامبر از خدا اجازه گرفته است که قبر مادر خود را زیارت کند این است که به عقیده راویان حدیث، مادر پیامبر اسلام «مشرک» بوده است. بهطور مسلم مادر پیامبر بسان پدر و اجداد و نیاکان او همگی اهل توحید بوده و بر آئین حنیف بودند از این جهت تمام قسمتهای این حدیث با موازین علمی سازگار نیست.
«اِنَّ رَسُولَ اللّهِ رَخَّصَ فی زِیارَةِ الْقُبُورِ». (1)
پیامبر خدا، زیارت قبور را اجازه داد.
5 عایشه میگوید: پیامبر کیفیت زیارت قبور را برای من تعلیم کرد. اینک متن حدیث:
پروردگارم دستور داد که به بقیع بیایم و بر آنها طلب آمرزش کنم، (عایشه) میگوید: گفتم من چگونه بگویم گفت بگو سلام بر اهل این دیار از مؤمنان و مسلمانان، خدا گذشتگان از ما و عقب ماندگان از ما را رحمت
1) صحیح ابنماجه، ج 1، ص 114 .
کند، ما به شما به همین زودی ملحق میشویم. (1)
تنها مسألهای که باقی ماند موضوع زیارت زنان است که در برخی از روایات نقل شده است که پیامبر از زیارت آنان را بازداشته است.
«لَعَنَ رَسُولُ اللّهِ زَوّاراتِ الْقُبُور» (2)
پیامبر گرامی زنان بسیار زائر قبور را لعن کرد.
ولی باید توجه نمود که استدلال با این احادیث بر تحریم زیارت برای
زنان از جهاتی صحیح نیست. زیرا:
اولاً: بسیاری از علماء این نهی را، نهی کراهتی میدانند، و علت کراهت شرایط خاصی بود که بر آن زمان حاکم بوده است که یکی از شارحان حدیث بدان اشاره کرده، آنجا که مؤلف «مِفْتاحُ الْحاجَة» در شرح خود بر صحیح ابن ماجه میگوید:
«إخْتَلَفُوا فِی الْکَراهَةِ هَلْ هِیَ کَراهَةُ تَحْریمٍ اَوْ تَنْزیهٍ ذَهَبَ الاَْکْثَرُ اِلَی الْجَوازِ اِذا آمَنَتْ بِالْفِتْنَةِ» (1)
علما درباره نهی پیامبر بر دو قولند. آیا نهی تحریمی است یا
1) حواشی ابن ماجه، ج 1، ص 114، ط هند .
کراهتی. ولی اکثر علماء معتقدند که زن در صورتی که از فتنه مطمئن باشد میتواند به زیارت قبر برود.
ثانیا: در احادیث گذشته(1)خواندیم که عایشه از پیامبر نقل کرده بود که پیامبر زیارت قبور را آزاد اعلام کرد اگر زنان از این حکم مستثنی بودند لازم بود که یادآور شود که این حکم مخصوص مردها است بالاخص که گوینده زن است و طبعا در میان مخاطبهای او زن وجود داشته است و هر مخاطبی میاندیشد که حکم و تکلیف به او متوجه است.
ثالثا: در برخی از احادیث وارد شده است که پیامبر به عایشه نحوه
1) به حدیث شماره 4 مراجعه گردد.
زیارت قبور را تعلیم داد (1). و خود عایشه شخصا پس از پیامبر گرامی به زیارت قبور میرفت.
رابعا: ترمذی نقل میکند وقتی برادر عایشه «عبدالرحمن بنابی بکر» در «حُبْشی» درگذشت، جنازه او را به مکه برده و در آنجا به خاک سپردند، وقتی خواهر وی عایشه از مدینه به مکه آمده، به زیارت قبر برادر خود آمد و در کنار خاک او دو شعر در سوگ او سرود و سخنانی گفت. (2)
شارح صحیح ترمذی «امام حافظ ابن العربی» متولد 435 متوفای سال
543 در تعالیق خود بر صحیح مینویسد: صحیح این است که پیامبر به مردان و زنان اجازه داده است که به زیارت قبور بروند اگر برخی زیارت آنان را مکروه میشمارند به خاطر بیتابی و کمی صبر بر سر قبر، و یا به خاطر نداشتن حجاب کامل بوده است.
خامسا: بخاری از «انس» نقل میکند: پیامبر زنی را دید که بر قبر عزیز خود گریه میکند، فرمود تقوی را پیشه خود ساز و صبر بنما، آن زن پیامبر را نشناخت، گفت: مرا رها کن به مصیبتی که من گرفتار شدهام تو نشدهای. وقتی به او گفتند او پیامبر است، قبر عزیز خود را ترک کرد و به خانه پیامبر آمد، معذرت خواست که من شما را نشناختم، پیامبر به او گفت صبر در
مصیبت مطلوب است.(1)
اگر زیارت قبر برای زنان حرام بود، پیامبر گرامی او را از این کار نهی میکرد. در حالیکه پیامبر تنها او را به صبر سفارش کرد. و سخن پیامبر پس از بازگشت زن به خانه او، موضوع صبر و استقامت در مصائب بود نه مسأله زیارت قبر وگرنه امر میکرد که دیگر به زیارت قبر عزیز خود نرود.
سادسا: «فاطمه» دخت پیامبر گرامی در هر جمعه به زیارت قبر عموی
خود «حمزه» میرفت و در کنار قبر او نماز میگزارد و گریه میکرد. (2)
سابعا: قُرْطُبی میگوید: پیامبر گرامی هر زن زائر را لعن نکرد، بلکه آن زن زائری را لعن کرد، که پیوسته به زیارت قبور برود، به گواه اینکه میگوید: «زَوّاراتِ الْقُبور» و «زَوّار» صیغه مبالغه است(1)و شاید علت لعن این است که زیارت بیش از حد، مایه تضییع حق زوج و وسیله «تَبَرُّج» در انظار، و گریههای همراه با داد و قال است و اگر در زیارت زن اموری از این قبیل مطرح نباشد، اشکالی نخواهد داشت، زیرا یادآوری مرگ، از اموریست که مردان و زنان هر دو به آن نیازمند میباشند.
ثامنا: اگر زیارت قبور، مایه کنارهگیری از دنیا و کاهش حرص و آز
1) ابوداود در سنن خود، ج 2، ص 196، زائرات نقل کرده است.
و یادآوری آخرت در زائر میگردد. نفع دیگری هم به حال میت یعنی آن کس که زیر خروارها خاک خفته، و دستش از همهچیز کوتاه گردیده، دارد. زیرا معمولاً زیارتهای اسلامی، با خواندن فاتحه و اهداء ثواب آن، همراه میباشد و این بهترین هدیه است که زنده میتواند به عزیز نهفته در خاک خود اهداء کند.
ابن ماجه در صحیح خود نقل میکند که پیامبر فرمود:
«اِقْرَءُوا یس عَلی مَوْتاکُمْ».(1)
بر اموات خود سوره «یس» بخوانید.
در این صورت چه تفاوتی بین زن و مرد است که یکی ممنوع و
1) صحیح ابن ماجه، ابواب جنائز، باب 4، ص 442، طبع مصر.
دیگری مجاز باشد، مگر اینکه زنان شرایط خاصی داشته باشند که در گذشته بدان اشاره شد.
ما در اینجا دلایل قرآنی و حدیثی خود را منعکس نموده و از خواننده گرامی خواهانیم که در این قسمت دقت بیشتری انجام دهد.
گواهی از قرآن: قرآن به گنهکاران دستور میدهد که حضور پیامبر گرامی برسند، و از او درخواست کنند که وی درباره آنان، از خدا طلب آمرزش نماید، زیرا دعای پیامبر درباره آنان مستجاب میگردد، چنان که میفرماید:
«وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ جآؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوااللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوااللّهَتَوّابا رَحیما: اگر آنان وقتیبر نفسخویشستم کردند،
حضور تو برسند و خود آنان توبهکنندو رسولخدا دربارهآنان طلب آمرزش کند خدا را تواب و رحیم مییابند.
اگر چنانچه ما بودیم و تنها همین یک آیه، میگفتیم که آیه مربوط به روزی است که پیامبر در میان مردم باشد. ولی روی جهاتی میتوان، از این آیه یک حکم کلی که مخصوص به زمان حیات دنیوی نباشد استفاده کرد زیرا:
اولاً: آیات قرآنی، برای انبیاء و اولیاء بلکه برای گروههایی حیات برزخی قائل است و آنان را در آن جهان بینا و شنوا معرفی میکند که این بخش از آیات کریمه در بحث راجع به «توسلبه ارواحمقدسه» خواهدآمد.
ثانیا: احادیث اسلامی به روشنی گواهی میدهند که فرشتگان، پیامهای افراد را به خاتم پیامبران میرسانند و این احادیث در صحاح وارد شده است، مانند:
«اِنَّ رَسُولَ اللّهِ قالَ ما مِنْ اَحَدٍ یُسَلِّمُ عَلَیَّ اِلاّ رَدَّ اللّهُ عَلیّ رُوحی حَتّی اَرُدَّ عَلَیْهِ السَّلامَ». (1)
پیامبر گرامی فرمود: هیچکس نیست که بر من سلام بکند، مگر اینکه خداوند روحم را بر من باز میگرداند و من پاسخ او را میگویم.
و قال رسول اللّه «... وَ صَلُّوا عَلَیَّ فَاِنَّ صَلاتَکُمْ یَبْلُغْنی حَیْثُ کُنْتُمْ».
1) سنن ابی داود، ج 1 کتاب الحج باب زیاره القبور صفحات 470 471 .
بر من درود بفرستید، زیرا درود شما بر من میرسد(1)
ثالثا: جامعه اسلامی از همان روزهای نخست، از این آیه یک معنی وسیع و کلی که موت پیامبر مانع از آن نیست، فهمیده و بر طبق آن عمل کردهاند و پس از درگذشت پیامبر، گروهی از عربها، با اذهان صاف و غیرآلوده به مناقشات کلامی، به زیارت قبر پیامبر میآمدند و این آیه را میخواندند و از پیامبر میخواستند که درباره آنان استغفار نماید.
«تقیالدین سبکی» در کتاب «شِفاءُ السُّقامِ» و «سَمْهُودی» در کتاب
1) اَلتّاجُ الْجامِعِ لِلاُْصولِ فی اَحادیثِ الرَّسول صلیاللهعلیهوآله تألیف شیخ منصور علی ناصف، ج 2، ص 189.
«وَفاءُالْوَفاء» نمونههائی را آوردهاند که برخی را یادآور میشویم:
«سفیان بن عنبر» که از مشایخ شافعی است از «عتبی» نقل میکند که در کنار قبر پیامبر بودم عربی آمد و گفت:
«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللّهِ سَمِعْتُ اللّهَ یَقُولُ وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِءذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَلَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحیما وَ قَدْ جِئْتُکَ مُسْتَغْفِرا مِنْ ذَنْبی مُسْتَشْفِعا بِکَ إلی رَبّی»
«سمهودی» در این مورد، از علی علیهالسلام نقل میکند که فرمود:
سه روز از دفن پیامبر گذشته بود، عربی آمد و خود را روی قبر پیامبر افکند و خاک قبر را بر سر ریخت و گفت: پیامبر خدا تو گفتی و ما نیز شنیدیم، از خدا گرفتی آنچه ما از تو گرفتیم، از جمله از جانب خدا، نازل
شده است آیه «وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوآا...» است من بر نفس خویش ستم کردم و آمدم درباره من طلب آمرزش کنی.
این اعمال گواهی میدهند که این مقام و رتبه که به حکم این آیه به پیامبر گرامی داده شده است به حال حیات او اختصاص نداشته و در حال برزخی نیز این مقام برای او ثابت است.
اصولاً مسلمانان عملاً آیاتی که پیرامون احترام پیامبر وارد شده است به حیات او مخصوص نمیدانند. در موقع دفن جنازه «حسنبن علی» برخی در کنار قبر سر و صدائی به راه انداختند، فورا «حسینبن علی» برای اسکات آنان این آیه را خواند:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَرْفَعوُا اَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِالنَّبِیِّ: ای افراد
باایمان، از صدای خود بکاهید و بلندتر از پیامبر سخن نگوئید.» (2 / حجرات)
هیچکس، حتی امویان نگفتند که این آیه و احترام، مخصوص دوران زندگی پیامبر است. هماکنون همین گروه «وهابی» پیش روی قبر پیامبر این آیه را نوشته و بر دیوار زدهاند و میخواهند بگویند که باید از صدای خویش بکاهیم و بلند سخن نگوئیم. روی این جهات میتوان از آیه یک معنی وسیع فهمید، و آن این است که اکنون مسلمانان میتوانند به حضور پیامبر برسند و از او درخواست طلب آمرزش از خدا کنند و زیارت پیامبر اسلام مفادی جز مفاد این آیه و مشابه آن ندارد.
این آیه بر دو مطلب دلالت دارد:
1 پس از رحلت پیامبر، میتوان حضور او رسید و از او درخواست کرد که درباره انسان، از خدا طلب آمرزش کند و این مطلبی استکهبعدهاپیرامونآنتحتعنوان «توسّل بهاولیاءخدا» بحثخواهیم کرد.
2 این آیه گواه بر مشروع بودن زیارت پیامبر گرامی است، زیرا حقیقت «زیارت» جز «حضور زائر» نزد «مزور» چیزی دیگری نیست، اگر جایز است که در کنار قبر پیامبر قرار گیریم و از او درخواست کنیم که از خدا برای ما طلب آمرزش کند، در حقیقت دو کار انجام دادهایم:
1 ازاودرخواستکردهایمکه در حق ما «طلبآمرزشازخدا» بکند.
2 نزد او حاضر شده و با او به سخن پرداختهایم و زیارت حقیقتی جز این ندارد و غالبا مضامین زیارت از همین مسائل متشکل است.
ازاینجهت این آیه گواه بر هردو مطلب است.
اتفاق و اجماع مسلمانان در اعصار گوناگون بر حکمی از احکام، روشنترین گواه بر صدق و استواری آن است. اتفاق بر زیارت قبر پیامبر گرامی یکی از مصادیق روشن این قاعده است. با مراجعه به کتابهای حدیث و فقه و اخلاق و تاریخ مخصوصا مربوط به «مناسک حج» حقیقت این مطلب روشن میگردد.
مرحوم علامه امینی، از چهل و دو منبع اسلامی، استحباب زیارت قبر پیامبر را نقل کرده است. ایشان در کتاب «الغدیر» ج 5 ص 106 129 نصوص و کلمات آنان را، با کمال دقت نقل کرده است. و از کتابهائی که
ما به آنها مراجعه کردهایم، کتابهای یاد شده در زیر میباشد:
1 «شِفاءُ السَّقامِ فی زِیارَةِ خَیْرِالاَْنامِ» نگارش «تقیالدین سبکی شافعی» (متوفی 756)، وی در این کتاب یک قسمت از نصوص و عبارات علماء را نقل کرده است.
2 «وَفاءُ الْوَفاء» تألیف «سمهودی» (متوفی 911) وی در این کتاب، نصوص و کلمات علماء را که جملگی حاکی از استحباب مؤکّد میباشد نقل کرده است.
3 «اَلْفِقْهُ عَلَی الْمَذاهِبِ الاَْرْبَعَةِ» که به قلم چهارتن از علماء مذاهب چهارگانه نوشته شده است و بیانگر افکار چهار امام اهل تسنن است که همگان از افکار و آراء آنان پیروی میکنند، آنان این چنین میگویند:
«زِیارَةُ قَبْرِ النَّبِیِّ اَفْضَلُ الْمَنْدُوباتِ وَرَدَ فیها اَحادیثُ». (1)
از جمله مسائلی که در کتابهای وهابیان، مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است، مسأله نماز گزاردن، و دعا خواندن نزد قبور اولیاء و روشنکردن چراغ در مقابر آنان است.
پایهگذار این مکتب، در رساله «زِیارَةُ الْقُبُور» این چنین مینویسد:
(یعنی: زیارت قبر پیامبر صلیاللهعلیهوآله از بهترین مستحبات است و روایات فراوانی در این خصوص وارد شده است).
1) اَلْفِقْهُ عَلَی الْمَذاهِبِ الاَْرْبَعَة، ج 1، ص 590
هیچکس از پیشوایان گذشته، نگفته است که نماز در نزد قبور و مشاهد اولیاء مستحب است و نه نماز و دعا در آنجا افضل از جای دیگر است بلکه همگی اتفاق نظر دارند که نماز در مساجد و خانهها، افضل از برگزاری آنها در نزد قبور اولیاء و صالحان میباشد.(1)
در پاسخی منسوب به علماء مدینه چنین میخوانیم:
توجه به قبر پیامبر در موقع دعا، بهتر منع آن است، و معروف در کتابهای معتبر، ممنوعیت آن میباشد، گذشته بر این، بهترین جهت سمت قبله است.
1) زیارة القبور، ص 160 159.
این مسأله به مرور زمان، از مرحله ممنوعیت به مرحله «شرک» رسیده است و هماکنون در میانآنان یکچنین کار، رنگ شرک دارد. و انجامدهنده مشرک شمرده میشود.
یادآور میشویم هرگاه کسی در نزد قبور، بر صاحب قبر نماز بگزارد، و او را بپرستد، یا او را قبله خود قرار دهد بهطور مسلم شرک خواهد بود، ولی در روی زمین هیچ مسلمانی در کنار قبر پیامبران و اولیاء چنین کاری انجام نمیدهد و نه صاحب قبر را عبادت میکنند و نه او را قبله قرار میدهند.
بنابراین، اندیشه شرک، پنداری بیش نخواهد بود. انگیزه مسلمانان از نمازگزاردن و دعاخواندن نزدقبوراولیاء، هماناندیشه تبرکبهمکانیاستکه
محبوب خدا در آنجا به خاک سپرده شده است، و تصور میکنند که چون آن مکان به خاطر دربرگرفتن جسد عزیزی از عزیزان خدا از شرافت خاصی برخوردار است در نتیجه عملشان ثواب بیشتری خواهد داشت.
اکنون لازم است که در این باره بحث کنیم که آیا به خاطر دفن جسد صالحان و پاکان در نقطهای از نقاط، آن مکان شرافت خاصی پیدا میکند یا نه؟ اگر یک چنین حکمی از قرآن و سنت ثابت گردید، تبعا نمازگزاردن و دعا خواندن در بقاع پیشوایان دین فضیلت خواهد داشت، و در غیر این صورت، باز نمیتوان آن را ممنوع و حرام اعلام کرد. بلکه بسان دیگر امکنه گزاردن نماز و خواندن دعا در آنجا جایز و مشروع میباشد، هرچند دارای فضیلتی نباشد.
اکنون بحث خود را در این قسمت متمرکز میکنیم که آیا مدفن و مشاهد اولیاء از شرافت و فضیلت خاص برخوردار است، و بر این مطلب گواهی از کتاب و سنت وجود دارد یا نه؟ این حقیقت را میتوان با توجه به آیات یاد شده در زیر استفاده کرد:
1 درباره مدفن «اصحاب کهف» گروه موحد، چنین نظر دادند که:
«...لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِدا: ما مدفن آنان را مسجد، اتخاذ میکنیم». (21 / کهف)
هدف از مسجد قرار دادن مدفن آنان، جز این نبود که فرائض خود را در آنجا انجام بدهند، به اصطلاح در آنجا به نماز و نیایش بپردازند. آنان این چنین تصور میکردند که این مکان، با در نظر گرفتن اجساد بندگان
محبوبخدا، فضیلت خاصیدارد و باید از فضیلت آن مکان تبرک بجوئیم، و ثواب بیشتری را کسب نمائیم.
قرآن که این مطلب را از گروه موحد نقل میکند، در برابر آن سکوت میکند، اگر این کار، یک عمل خلافی بود، و یا لغو و بی جهت بود، هرگز قرآن در برابر آن سکوت نمیکرد و به گونهای آن را تخطئه مینمود، و از آن به طور سکوت که طبعا نشانه رضاء به آن است نمیگذشت.
2 قرآن مجید، به زائران خانه خود دستور میدهد که در مقام ابراهیم یعنی نقطهای که ابراهیم در آنجا ایستاده است، نماز بگزارند، چنانکه میفرماید:
«...وَ اتَّخِذوُا مِنْ مَقامِ اِبْراهیمَ مُصَلًّی...: از مقام ابراهیم برای خود
نمازگاهی اتخاذ کنید» (125/بقره)
شما این آیه را به دست هرکس بدهید جز این نمیفهمد که چون ابراهیم در این نقطه ایستاده و شاید خدا را در آنجا عبادت کرده است، از اینجهت آن مکان، فضیلت و شرافتی پیدا کرده است و به خاطر میمنت این مکان، و شرافتی که این نقطه دارد، دستور میدهد که مسلمانان در آن نقطه نماز بگزارند و تبرک بجویند.
شما این آیه را به دست هرکس بدهید جز این نمیفهمد که چون ابراهیم در این نقطه ایستاده و شاید خدا را در آنجا عبادت کرده است، از این جهت آن مکان، فضیلت و شرافتی پیدا کرده است و به خاطر میمنت این مکان، و شرافتی که این نقطه دارد، دستور میدهد که مسلمانان
در آن نقطه نمازبگزارند و تبرک بجویند.
هرگاه قیام ابراهیم در نقطهای موجب شرافت و مبارکی آنجا میگردد، آیا دفن اجساد شهیدان راه حق و مردان بافضیلت، مایه شرافت و فضیلت نمیگردد؟ و طبعا نماز در آنجا از فضیلت زیادتری و دعا از استجابت بیشتری برخوردار نمیشود؟
درست است که این آیه فقط در مورد ابراهیم نازل گردیده است ولی آیا نمیتوان از آن، یک حکم کلی استفاده کرد؟
«دوانیقی» با امام مالک (یکی از پیشوایان فقهی اهل سنت) در مسجد رسول خدا، به مذاکره پرداخت و از او پرسید، آیا موقع دعا رو به قبله بایستم دعا کنم، یا رو به مدفن رسول خدا کنم و دعا نمایم؟ مالک گفت:
چرا از پیامبر روی برگردانی، در حالیکه او وسیله تو و وسیله پدر تو آدم است، بلکه رو به قبر رسول خدا کن و او را شفیع قرار بده و از او درخواستکن تا در حق تو شفاعت کند. (1)
از این مذاکره و گفتگو استفاده میشود که دعا در نزد قبر پیامبر بیاشکال بوده است، و بحث منصور با عالم مدینه، درباره برتری یکی بر دیگری بوده است. و امام مالک، نظر میدهد که توجه به قبر مانند توجه به قبله است.
3 مراجعه به اخبار معراج این حقیقت را بیشتر روشن میسازد؛
1) وَفاءُ الْوَفاءِ فی اَخْبارِ دارُالْمُصْطَفی، ج 4، ص 1376.
زیرا در روایات معراج وارد شده است که پیامبر در نقاطی مانند: «طیبه» و «طور سینا» و «بیت لحم» نماز گزارد، جبرئیل به او گفت ای پیامبر خدا میدانی آنجا کجابودکه در آنجا نمازخواندی؟ تو در زادگاهعیسی نمازگزاردی. (1)
از این حدیث استفاده میشود که نمازگزاران در نقاطی که با بدن پیامبر تماس داشته است، دارای فضیلت بوده است، و تبرک این مکان، علتی جز ولادت حضرت مسیح در آنجا، چیز دیگری نیست.
4 «هاجر» و «اسماعیل»، به خاطر صبر در راه خدا و تحمل
1) الخصائص الکبری تألیف عبدالرحمان السیوطی.
غربت، به مقامی رسیدند که محل گامهای آنان محل عبادت گردید. یعنی منطقه میان «صفا و مروه». (1)
این سخنی است که شاگرد «ابن تیمیه» میگوید، اگر به راستی، محل قدمهای این دو نفر به خاطر صبر و تحملی که در راه خدا داشتند، آنچنان مبارک میگردد که به مسلمانان دستور داده میشود که در این نقطه به عبادت خدا بپردازند، سعی باشکوه را بهجا آورند، چرا مدفن پیامبر که در راه اصلاح جامعه، بزرگترین صبرها و استقامتها را از خود نشان داده است، متبرک نباشد، و نماز و دعا در آن نقطه از
1) جَلاءُ الاَْفْهامِ فِی الصَّلاةِ وَ السَّلامِ عَلی خَیْرِ الاَْنامِ، تألیف ابن القیم ص 228.
شرافت خاصی برخوردار نگردد.
5 اگر به راستی، نماز در کنار قبر مشروع نباشد، چگونه امالمؤمنین (عایشه) یک عمر در حجره خود که مدفن پیامبر است، نماز گزارد و به عبادت خدا پرداخت.
معنی این حدیث پیامبر که محدثان اسلامی نقل میکنند: خدا یهود و نصاری را لعن کرد که قبور پیامبران خود را مسجد اتخاذ کردهاند(1)و «وهابیان» با این حدیث بر تحریم گزاردن نماز نزد قبور اولیاء خدا
1) سنن نسائی، ج 4، ص 96، ط بیروت.
استدلال میکنند این است که آنان بر قبور پیامبران سجده میکردند و آنها را عبادت مینمودند و یا قبور آنها را قبله قرار میدادند و هر دو کار، امر خلاف میباشد، و اگر معنی حدیث همان است که آنان میگویند پس چرا عایشه راوی حدیث، قریب پنجاه سال در آن حجره نماز گزارد و خدا را پرستش نمود.
6 اگر مدفن پیامبر شرافت خاصی ندارد، چرا شیخین اصرار کردند که جنازه آنان را در آن نقطه دفن کنند؟ چرا حسنبن علی علیهالسلام وصیت کرد که جسم مطهرش را در کنار جد بزرگوارش دفن نمایند، و اگر دشمنان او مانع از دفن او در کنار جدش بشوند، او را در قبرستان بقیع به خاک بسپارند؟
و این حدیث چه ارتباطی به کار مسلمانی دارد که در کنار قبر پیامبر رو به قبله برای خدا نماز میگزارد و هدف درک فضیلت آن مکان است.
دخت گرامی پیامبر که به حکم احادیث صحاح خشنودی او، خشنودی خدا و رسول او، و خشم او، خشم خدا و پیامبر او است هر جمعه به زیارت قبر عموی خود «حمزه» میرفت و در آنجا نماز میگزارد و گریه میکرد، اینک متن تاریخ:
«کانَتْ فاطِمَةُ رَضِیَ اللّهُ عَنْها تَزُورُ قَبْرَ عَمَّها حَمْزَةَ کُلَّ جُمُعَةٍ فَتُصَلِّیَ وَ تَبْکِیَ عِنْدَهُ» (1)
1) سنن بیهقی، ج 4، ص 78، مستدرک حاکم، ج 1، ص 377 .
این دلایل، به ضمیمه سیره مسلمین که پیوسته در امکنهای که عزیزان خدا و جانبازان راه حق و فضیلت به خاک سپرده شدهاند، نماز میگزارند، و به دعا و نیایش میپردازند، میرساند که دعا و نماز در این مناطق، از فضیلت برتر، و شرافت بیشتر برخوردار است و هدف جز این نیست که با شرافت محل تبرک جسته، و عمل خود را در محلی انجام دهند که موردتوجه خدا است.
شما فرض کنید که دلیلی از قرآن و حدیث بر شرافت این نقاط، و فضیلت نماز و دعا در این امکنه وجود ندارد، چرا نماز در این نقاط ممنوع باشد، چرا این نقاط تحت قانون کلی اسلام که همه جای زمین محل
عبادت خدا است(1)داخل نباشد تا مسلمانان بتوانند در کنار قبور عزیزان خدا نماز بگزارند؟
و در گذشته یادآور شدیم که هدف احادیثی که میگوید که یهودو نصاری قبور پیامبران خود را مساجد اتخاذ کردهاند، چیست، و هرگز آن احادیث شامل گزاردن نماز برای خدا رو به قبله و دعا نزد قبور نمیگردد.
مسأله روشن کردن چراغ در مقابر عزیزان خدا، که «وهابیان» به شدت
از آن نهی میکنند، مسأله مهمی نیست زیرا مدرک آنان همان حدیث سنن سنائی است که از ابنعباس نقل میکند که رسول خدا زنان زائر قبور و
1) جُعِلَتْ لِیَ الاَْرْضُ مَسْجِدا وَ طَهُورا» مسند احمد 2: 222 .
کسانی را که در آنجا مسجد اتخاذ کردهاند، و چراغ روشن میکنند لعن کرده است. (1)این احادیث ناظر به صورتی است که برافروختن چراغ جز تضییع مال یا تشبّه به برخی ملل جهان، چیز دیگری نباشد، ولی اگر هدف از روشن کردن چراغ خواندن قرآن و دعا و اداء نماز و دیگر منافع مشروع باشد، قطعا اشکال نخواهد داشت بلکه برافروختن چراغ در این نقاط آن هم به خاطر این اهداف مقدس، مصداق روشن «تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ
1) «لَعَنَ رَسُولُ اللّهِ زائراتِ الْقُبُورِ وَ الْمُتَّخِذینَ عَلَیْهَا الْمَساجِدَ وَ السُّرُجَ» (نسائی، ج 3، ص 77 ط مصر و ج 4، ص 95، ط بیروت تیسیر الوصول الی جامع الاصول، ج 4، ص 210.
وَ التَّقْوی»(1)خواهد بود. در این صورت چرا حرام و ممنوع باشد.
اتفاقا گروهی از شارحان حدیث، به همین حقیقت تصریح کردهاند، آنجا که سندی در حاشیه سنن نسائی میگوید:
«وَالنَّهْیُ عَنْه لاَِنَّهُ تَضْییعُ مالٍ بِلا نفعٍ». (2)
نهی از روشن کردن چراغ به خاطر این است که چنین کاری جز تضییع مال چیز دیگری نیست.
سیره مسلمین در زمان پیامبر و پس از او پیوسته بر این جاری بود که مسلمانان بهذات اولیاءالهی و مقام و منزلت آنان توسل میجستند. اینک ما نمونههائی را در اینجا متذکر میشویم:
1 «اِبْنُ اَثیرَ عِزُّالدّینِ عَلِیُبْنُ مُحَمَّدِبْنِ مُحَمَّدِبْنِ عَبْدِالْکَریمِ جَزَریّ» متوفای 630 در کتاب «اَسَدُالْغابَةِ فی مَعْرِفَةِ الصَّحابَة» مینویسد:
در سال رماده وقتی قحطی به اوج رسید، عمر به وسیله عباس طلب باران نمود، خداوند به وسیله او آنان را سیراب کرد، و زمینها سرسبز گردید، پس عمر رو به مردم کرد و گفت: به خدا سوگند عباس وسیله ما است به سوی خدا و مقامی نزد خدا دارد، «حسانبن ثابت» در مورد
او اشعاری سرود و گفت:
پیشوا هنگامیکه قحطی شدید همهجا را فراگرفته بود درخواست باران نمود، آنگاه ابر آسمان به نورانیت عباس مردم را سیراب کرد، عباس که عموی پیامبر و همتای پدر پیامبر است، مقام و منزلت را از او به ارث برده است، خداوند به وسیله او سرزمینها را زنده کرد، همهجا پس از نومیدی سرسبز گردید، و وقتی آب باران همهجا را گرفت، مردم با مسح بدن عباس تبرک میجستند و میگفتند آفرین بر تو ای ساقی دو حرم.(1)
ملاحظه این قطعه تاریخی که قسمتی از آن نیز در «صحیح بُخاری»
1) «اَسَدُ الْغابَة» ج 3، ص 11 ط مصر .
وارد شده است، میرساند، یکی از مصادیق «وسیله» توسل به ذوات محترم و صاحبمنزلتیاستکه خود مایه قرب و سبب شایستگی در داعی و متوسل میگردد، چه تعبیری روشنتر از اینکه گفت:
«هذا وَاللّهِ الْوَسیلَةُ اِلَی اللّهِ وَ الْمَکانُ مِنْهُ»
2 «قَسْطَلانی اَحْمَدُبْنُ مُحَمَّدِبْنِ اَبی بَکْرِ معاصر «جَلالُالدّینِ سُیُوطِیّ» متوفای سال 923 در کتاب «اَلْمَواهِبُ اللَّدُنِّیَّةِ بِالْمِنَحِ الْمُحَمَّدِیَّةِ فِی السّیرَةِ النَّبَوِیَّةِ» که در مصر چاپ شده است، مینویسد:
وقتی عمر به وسیله عباس طلب باران نمود، گفت ای مردم، پیامبر خدا به عباس از دیده پدری مینگریست از او پیروی کنید و او را وسیله خود به سوی خدا قرار دهید، این عمل، اندیشه کسانی که توسل را مطلقا و یا به
غیر پیامبر تحریم کردهاند، باطل میگرداند.(1)
3 وقتی منصور، نحوه زیارت پیامبر را از مفتی معروف مدینه مالک پرسید، و به او گفت:
«یا اَباعَبْدِاللّهِ أَسْتَقْبِلُ الْقِبْلَةَ وَادْعُوا اَمْ اَسْتَقبِلُ رَسُولَ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله ».
آیا رو به قبله کنم و دعا بنمایم یا رو به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله .
مالک در پاسخ وی گفت:
1) المواهب، ج 3، ص 380 ط مصر و در «فَتْحُ الْباری فی شَرْحِ الْبُخاری» ج 2، ص 413 ط لبنان از ابن حجر عسقلانی و شرح المواهب محمدبن عبدالباقی مالکی زرقانی (1055 1122) نیز آمده است.
چرا چهره از وی برمیتابی؟ او وسیله تو و وسیله پدر تو آدم علیهالسلام در روز رستاخیز است رو به او کن او را شفیع خود قرار بده، خدا شفاعت او را میپذیرد، خدا میفرماید اگر آنان به نفس خویشتن ستم کنند».(1)
4 «ابن حجر هیثمی» در کتاب «اَلصَّواعِقُ الْمُحْرِقَة» که مرحوم قاضی نوراللّه آن را تحت نام «اَلصَّوارِمُ الْمُهْرِقَةِ» نقد و انتقاد کرده است، از شافعی دو شعر زیر را نقل کرده است:
«آلُ النَّبِیِّ ذَریعَتی هُمْ اِلَیْهِ وَسیلَتی
اَرْجُوا بِهِمْ اُعطی غَدا بِیَدِیَ الْیَمینِ صَحیفَتی»(2)
خاندان پیامبر وسیله من به سوی خدا هستند و به وسیله آنان امیدمندم که نامه عملم به دست راست من داده شود.
با در نظر گرفتن این شواهد و کلمات میتوان ادعا نمود که پیامبران و شخصیتهای برجسته یکی از وسایلی میباشند که قرآن به آن «یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیلَةَ...» (1)امر کرده است. و «وسیله» منحصر به انجام فرائض و ترک محرمات نیست، بلکه مستحبات که از جمله آنان توسل به انبیاء است، نیز «وسیله» میباشد. آیا میتوان این همه علماء و دانشمندان را در فهم معنی «وسیله» تخطئه نمود؟ در حالی که
1) 35 / مائده.
آنان، مصادر حکم و حفاظ حدیث و دانشمندان به نام اسلام به شمار میروند. کسانی که به این نوع تصریحها و گواهها اهمیت نمیدهند و به فکر توجیه و تأویل آنها میباشند، پیشداورانی هستند که به خاطر داوری پیشین، از این قرائن و شواهد بهرهگیری نمیکنند، و برای ارائه نمونهای از این تعصب و پیشداوریها، مطلبی را که بخاری در این حادثه تاریخی نقل کرده میآوریم، آنگاه ببینیم که حجاب «تعصب» در این مورد چه تحریف و غوغائی را به راه انداخته است!! و ما پاسخ آنها را در کتاب «توسل» صفحات 135 140 آوردهایم.
5 بخاری در «صحیح» خود نقل میکند:
عمربن الخطاب در مواقع قحطی به عباسبن عبدالمطلب متوسل
میگردید و میگفت: پروردگارا ما در گذشته به پیامبرت متوسل میشدیم، و رحمت خود را میفرستادی اکنون به عموی پیامبرت متوسل میشویم، رحمت خود را بفرست، در این هنگام باران ریزش کرده و همگی سیراب شدند. (1)
در صحت و اتقان حدیث مذکور سخنی نیست، حتی «رفاعی» که به عناوین گوناگون احادیث متواتر توسل را رد میکند به صحت این حدیث اذعان داشته است و میگوید:
«اِنَّ هذَا الْحَدیثَ صَحیحٌ... فَإنَّ صَحَّ هذَا الْجَوازُ شَرْعا فَنَحْنُ مِنْ
1) صحیح بخاری، باب نماز استسقاء، چاپ محمدعلی صبیح، جلد 2، ص 32.
اَسْبَقِ النّاسِ إلَی الاْءَخْذِ بِهِ وَالْعَمَلِ بِمُقْتَضاه»
به درستی که این حدیث صحیح میباشد... اگر مفاد حدیث دلیل بر صحت توسل به اشخاص باشد ما از پیش گامترین کسانی هستیم که به مفاد آن اخذ میکنیم و به آن عمل میکنیم.
با توجه به جملههائی که از خود خلیفه در مورد توسل به عباس، نقل شده است و اینکه مخصوصا وی به خدا سوگند یاد میکند که:
«هذا وَاللّهِ الْوَسیلَةُ إلَی اللّهِ وَ الْمَکانُ مِنْهُ»(1)روشن میگردد که
1) اَسَدُالْغابَة، ج 3، ص 111.
واقعیت توسل در این مورد، توسل به ذات و شخص یا شخصیت و مقام «عباس» در نزد خداست.
در ضمن «شَمْسُ الدّینِ اَبُوعَبْدِاللّهِ مُحَمَّدُبْنُ النُّعْمانِ مالِکِیّ» متوفای سال 683 در کتاب خود «مِصْباحُ الظَّلامِ فِی الْمُسْتَغیثینَبِخَیْرِ الاَْنام» نحوه توسل عمر را از ابن عباس چنین نقل کرده است:
پروردگارا به وسیله عموی پیامبرت طلب باران میکنیم و محاسن سفید و سابقه او را در اسلام شفیع خود قرار میدهیم، در این موقع رحمت حق همهجا را گرفت.
عباسبن عتبه در این مورد شعری سرود و گفت:
به برکت عموی من سرزمین حجاز و اهل آن سیراب شدند، غروبگاهی که عمر به محاسن او متوسل گردید.(1)
و همینطور «حسانبن ثابت» نیز در این باره شعری سرود:
«فَسَقَی الْغَمامُ بِغُرَّةِ الْعَبّاسِ»
ابر به نورانیت چهره عباس سیراب کرد.
«ابن حجر عسقلانی» در کتاب «فَتْحُ الْباری فی شَرْحِ حَدیثِ الْبُخاری» میگوید: عباس در دعاء خود گفت:
«وَ قَدْ تَوَجَّهَ الْقَوْمُ بی اِلَیْکَ لِمَکانی مِنْ
1) «وَفاءُ الْوَفاء» ج 3، ص 375، نقل از «مِصْباحُ الظَّلامِ».
نَبِیِّکَ» (1)
مردم رو به من آوردند، به خاطر پیوند خویشاوندی که با پیامبر تو دارم.
چنانکه خواننده محترم ملاحظه میفرماید، هیچ جای شکی باقی نمیماند که هدف، توسل به مقام و موقعیت عباس بود، و میدانیم که از قدیمالایام گفتهاند:
1) «فَتْحُ الْباری» ج 2، ص 413، طبع دارالمعرفة لبنان.
«تَعْلیقُ الْحُکْمِ بِالْوَصْفِ مُشْعِرٌ بِالْعِلِّیَّةِ»
وابسته کردن حکم بر وصف و عنوانی، گواه بر دخالت آن صفت، در آن حکم است.
یعنی اگر قرآن میفرماید: «وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ» (1)
تأمین زندگی زنان مربوط به کسی است که زنان برای او فرزند آورند.
بهخاطر بیان علت حکم است و اینکه چون زنان برای مردان فرزندی آوردهاند، قهرا باید هزینه زندگی آنان را فراهم سازند.
اگر میگوئیم: عالم و دانشمند را احترام بنما، به خاطر علم و دانش
1) 233 / بقره.
او است. پس بنابراین، اگر عمر میگوید: «اِنّا نَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِعَمِّ نَبِیِّکَ» میخواهد علت توسل به عباس را برساند که چرا در میان افراد دیگر به او متوسل شویم، همچنانکه خود عباس گفت: «لِمَکانی مِنْ نَبِیِّکَ». با در نظر گرفتن این جهات، میتوان بطور قطع و یقین گفت که مسلمانان صدر اسلام به اشخاص پاکدامن و صالح متوسل میشدند.
6 شعر صفیه در سوگ پیامبر:
«صفیه دختر عبدالمطلب»، عمه پیامبر گرامی، در رحلت حضرت اشعاری سرود که دو بیت آن این است:
ای پیامبر گرامی تو امید ما هستی، تو فرد نیکوکاری بودی و هرگز
جفا ننمودی، تو به ما نیکوکار و مهربان بودی، ای پیامبر ما، از این قوم هرکس گریان است، باید بر تو اشک بریزد. (1)
از این قطعه شعر که در محضر صحابه پیامبر القاء شده و مورخان و سیرهنویسان آن را نقل نمودهاند، امور زیر استفاده میشود:
1) «ذخائر العقبی، فی مناقب ذوی القربی» ص 252، نگارش «حافظ محب الدین، احمدبن عبداللّه طبری» متولد سال 615 و متوفای سال 694 چاپ مکتبة القدس، قاهره و «مجمع الزواید» جلد 9، ص 36، چاپ دوم نگارش حافظ نورالدین علیبن ابی بکر الهیثمی.
اولاً: مکالمه با ارواح و به اصطلاح خطاب به رسول گرامی پس از درگذشت، یک کار جایز و رایجی بوده است، و برخلاف اندیشه «وهابیان» این نوع خطابها نه شرک است و نه لغو، آنجا که گفت: «اَلا یا رَسُولَ اللّه .
ثانیا: به حکم جمله «اَنْتَ رَجاؤُنا» پیامبر گرامی مورد امید جامعه اسلامی در تمام احوال بود، حتی پس از مرگ نیز رابطه او با ما قطع نشده است.
در اینجا به برخی از نوشتههای ارزندهای که به قلم بزرگان اهل تسنن پیرامون توسل به پیامبر گرامی نوشته شده، اشاره میکنیم. مطالعه این کتابها موقعیت مسأله را نزد علماء و دانشمندان اسلام روشن میسازد و معلوم میگردد که برخلاف پندار وهابیها، مسأله توسل یک امر رایج در
میان مسلمانان بوده است.
1 ابن جوزی متوفای سال 597، کتابی به نام «اَلْوَفاءُ فی فَضائِلِ الْمُصْطَفی» نگاشته، و بابی از آن کتاب را به «توسل» به پیامبر گرامی و باب دیگر را به «طلب شفاء از قبرش» اختصاص داده است.
2 شمسالدین محمدبن نعمان مالکی متوفای سال 673 کتابی به عنوان «مِصْباحُ الظَّلامِ فِی الْمُسْتَغیثینَ بِخَیْرِ الاَْنامِ» نوشته و سیدنورالدین سمهودی در کتاب «وَفاءُ الْوَفاء» در باب «توسل به پیامبر» از آن زیاد نقل مینماید.
3 ابن داود مالکی شاذلی در کتاب «اَلْبَیانُ وَ الاِْخْتِصار» توسلهای علماء و صلحاء را در مواقع گرفتاری به پیامبر در آن کتاب گرد آورده است.
4 تقیالدین سبکی متوفای سال 756، در کتاب خود به نام «شِفاءُالسُّقامِ» صفحات 120 133. به تحلیل مسأله پرداخته است.
5 سید نورالدین سمهودی متوفای سال 911، در کتاب معروف خود «وَفاءُ الْوَفاء الاخبار دارالمصطفی» جلد 2 صفحات 413 419، پیرامون مسأله بحث نموده و شواهدی نقل کرده است.
6 ابوالعباس قسطلانی متوفای سال 932 در کتاب «المواهب اللدنیة».
7 ابوعبداللّه زرقانی مصری مالکی متوفای سال 1122 شارح «اَلْمَواهِبُ اللَّدُنِّیَّةِ» در جلد 8 صفحه 317.
8 خالدی بغدادی متوفای سال 1299 مؤلف کتاب
«صُلْحُالاِْخْوان» وی علاوه بر این، رسالهای در پاسخ سیدمحمود آلوسی بغدادی در موضوع توسل به پیامبر نوشته، و در سال 1306 چاپ شده است.
9 عدوی حمزاوی متوفای سال 1303 وی بحثی درباره توسل در کتاب «کَنْزُ الْمَطالب» صفحه 198 انجام داده است.
10 عزامی شافعی قضاعی مؤلف کتاب «فُرْقانُ الْقُرْآن» این کتاب با کتاب «اَلاَْسْماءُ وَالصِّفات» بیهقی در 140 صفحه چاپ شده است.
با مراجعه به این کتابها که برخی به حق، مطالب را اداء کرده و کتاب «صُلْحُ الاِْخْوان» و «فُرْقانُ الْقُرْآن» در رأس آنها قرار دارند، میتوان سیره مسلمین را در هر عصر و زمانی نسبت به توسل به پیامبر گرامی به دست
آورد و از این راه، گزافهگوئی ابن تیمیه و شاگردان مکتب ضلال او را فاش ساخت.
در پایان باز این نکته را یادآور میشویم که قرآن میفرماید:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیلَةَ وَ جاهِدُوا فی سَبیلِه لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» (35 / مائده)
ای افراد باایمان پرهیزکار باشید و به سوی خدا وسیلهای تحصیل کنید و در راه او جهاد نمائید تا رستگار شوید.
این آیه به صورت کلی میگوید «وسیله» تحصیل کنید اما وسیله چیست در خود این آیه بیان نشده است، شکی نیست که انجام وظایف دینی از وسایل رستگاری است ولی وسیله منحصر به آن نیست بلکه با
توجه به تاریخچه توسل به اولیاء الهی روشن میشود که خود این عمل نیز یکی از وسایل رستگاری میباشد و این مطلب با توجه به گفتگوی امام «مالک» با منصور و همچنان باران طلبیدن خلیفه دوم از طریق توسل به عموی پیامبر کاملاً روشن میگردد.
گروه وهابی تبرک به آثار اولیاء را شرک میدانند و کسی را که محراب و منبر پیامبر را ببوسد مشرک میخوانند هرچند در آن به هیچ نوع الوهیت معتقد نباشد. بلکه مهر و مودت به پیامبر سبب شود که آثار مربوط به شخص مورد علاقه را ببوسد. ولی آنان درباره پیراهن یوسف چه میگویند؟!
«اِذْهَبُوا بِقَمیصی هذا فَاَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ اَبی یَأْتِ بَصیرا...» (1)
یوسف میگوید: پیراهن مرا ببرید و بر دیدگان پدرم بیفکنید تا او بینائی خود را بازیابد یعقوب نیز پیراهن یوسف را که بافته جدا تافتهای نبود بر دیدگان خود میافکند و در همان دم بینائی خود را بازمییابد. چنانکه میفرماید:
«فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشیرُ اَلْقیهُ عَلی وَجْهِه فَارْتَدَّ بَصیرا...» (2)
اگر یعقوب چنین کاری را در برابر «نجدی»ها و پیروان «محمدبن عبدالوهاب» انجام میداد، با او چگونه معامله میکردند؟ و عمل پیامبر معصوم و مصون از گناه و خطا را چگونه توصیف مینمودند؟
حالا اگر مسلمانی خاک قبر و ضریح و مرقد خاتم پیامبران را بر دیده بگذارد و قبر و ضریح پیشوایان را به عنوان احترام ببوسد و یا به آنها تبرک بجوید و بگوید، خداوند در این خاک چنین اثری گذارده است و در این کار از یعقوب زمان پیروی نماید، چرا باید مورد سب و لعن و تکفیر واقع شود. (1)
1) از زمان پیامبر گرامی تا امروز همه مسلمانان جهان جز وهابیها به آثار رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله تبرک میجستند و شیخ محمدطاهر مکی با شواهد قطعی تاریخی این مطلب را در رسانهای که در سال1385 چاپکردهاست ثابتنموده است و نام رساله «تبرکالصحابة بآثار رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله » است و این رساله به زبان فارسی نیز بازگردانیده شده است.
کسانی که با تاریخ زندگانی پیامبر گرامی آشنایی داشته باشند میدانند که یاران آن حضرت پیوسته در تبرک با آب وضوی پیامبر، به یکدیگر سبقت میجستند، و در این مورد کافی است که به «صحیحین» (صحیح بخاری و صحیح مسلم) که اصح صحاح ششگانه به شمار میروند مراجعه مختصری بنمائیم، اینک برخی را به عنوان نمونه یادآور میشویم:
1 بخاری در سرگذشت «صلح حدیبیّه» مینویسد: هرگاه پیامبر وضو میگرفت، یاران او برای ربودن قطرات آب وضوی آن حضرت بر یکدیگر سبقت میگرفتند. (1)
1) صحیح بخاری، ج 3، ص 255.
2 بخاری در «باب خاتم نبوت» از سائببن یزید نقل میکند که میگفت خالهام مرا خدمت پیامبر برد و گفت فرزند خواهرم بیمار است، پیامبر وضو گرفت و از خدا برای من برکت خواست، و وضو گرفت من از آب وضوی پیامبر نوشیدم. (1)
3 بخاری در باب «صفات پیامبر» از «وهببن عبداللّه نقل کرده است که مردم دستهای پیامبر را به صورت خویش میکشیدند و من نیز دست آن حضرت را گرفته و به صورت خود
1) صحیح بخاری، ج 4، ص 227 و صحیح مسلم باب خاتَمُ النُّبُوَّة.
کشیدم و دست او خوشبوتر از مشک بود. (1)
4 بخاری در باب «صفات پیامبر» نقل میکند: پیامبر در «ابطح» میان خیمهایبود بلالاز خیمه بیرونآمد و مردمرا به نماز دعوت کرد باز به درون خیمه رفت و باز مانده آب وضوی پیامبر رابیرون آورد و مردم هجوم آوردند و آب را گرفته و تبرک میجستند. (2)
5 مسلم در صحیح خود از انس نقل میکند که: پیامبر سر خود را
میتراشید و یاران او در اطراف او بودند و هر تاری از موی او در دست
یکی از آنان بود. (1)
اینها نمونههائی از علاقه صحابه به پیامبر، و تبرکجوئی آنان به آثار رسول خدا است و گردآوری این جریانها تألیف کتاب مستقلی را ایجاب میکند.
شما میتوانید با مراجعه به صحیح بخاری در اواخر کتاب جهاد و همچنین در باب «زره، عصا، شمشیر، ظروف، مهر، انگشتر، مو و کفن»
پیامبر از نمونههای بارزی از این تبرکها آگاه شوید.
این احادیث بیپایگی فرهنگ وهابیّت را که برای جلوگیری از تبرک
1) صحیح مسلم، ج 4، کتاب فَضائِلُ الصَّحابَة.
به ضریح رسول خدا، گروهی را استخدام کرده و با ضرب و شتم و ایجاد حادثه مسلمانان را از یک چنین اظهار علاقه و عمل که در عصر رسول خدا و در محضر او نیز رواج داشته است، بازدارند، واضح و آشکار میسازد.
مسأله جلوگیری از تبرک به آثار رسول گرامی، و تقبیل ضریح و منبر آن حضرت از مظاهر بزرگ «وهابیگری» است که دولت وهابی «سعودی» برای جلوگیری از انجام آن مأمورانی را در لباس «آمران به معروف و ناهیان از منکر» در اطراف ضریح شریف مستقر ساخته است و آنان نیز با کمال خشونت و بیرحمی با زائران قبر شریف رفتار میکنند، و چه بسا در این مورد خونهای پاکی ریخته میشود و عرض و ناموس گروه کثیری لطمه و آسیب میبیند، و ریشه اندیشه آنان این است که
بوسیدن ضریح، عبادت و پرستش صاحب قبر است تو گویی «هر احترامی عبادت است».
این بیچارگان دور از معارف اسلام چون نتوانستند عبادت را به صورت منطقی تعریف کنند سرانجام در وادی حیرت گیج شده و هر نوع تعظیم از «میّت» را پرستش تلقی کردهاند و ما در فصل آینده برای عبادت، حد و مرز دقیقی ترسیم خواهیم کرد، آنچه فعلاً مهم است، آگاهی از سیره مسلمین در این مورد است و ما از مطالب انبوه در این مورد، به بیان بس فشردهای اکتفا میورزیم:
1 دخت گرامیپیامبر، پساز درگذشت و دفنپدرگرامی و بزرگوار خود، کنار قبر ویایستاد و مقداریازخاک قبر را برداشت و بر صورت نهاد
و گریه کرد و این دو شعر را سرود:
چه میشود بر آن کسی که خاک قبر احمد را ببوید، دیگر تا زنده است مشگهای گران قیمت را نبوید.
مصیبتهایی بر من وارد شد که اگر به روزهای روشن وارد میشد، به شب تار تبدیل میشدند. (1)
2 صحابی جلیل، بلال که به عللی مدینه را ترک گفت و در نواحی شام به امر مرزبانی اشتغال جست در خواب دید که پیامبر به او فرمود: این
1) بسیاری از نویسندگان محقق این جریان را نقل کردهاند مانند سمهودی در وَفاءُالْوَفاء، ج 2، ص 444 و خالدی در صُلْحُ الاِْخْوان، ص 57.
چه جفائی است ای بلال آیا وقت آن نرسیده است که ما را زیارت کنی، وی از خواب با حالت اندوه بیدار شد و بر مرکب خود سوار شد و آهنگ مدینه کرد وقتی کنار قبر پیامبر آمد، شروع به گریه کرد و صورت خود را بر آن میمالید وقتی حسن و حسین را دید، هر دو را بوسید.(1)
3 امیرمؤمنان علی علیهالسلام میگوید: سه روز از دفن پیامبر گذشته بود که عرب بیابانی آمد و خود را بر قبر پیامبر افکند و خاک قبر او را بر سر خود پاشید و شروع به سخن گفتن با پیامبر کرد و گفت ای پیامبر خدا
1) این داستان را گروهی نقل کردهاند مانند سبکی در شِفاءُ السَّقامِ به نقل از تاریخ شامابن عساکر و ابناثیر در اسدالغابة، ج 1، ص 28.
سخن گفتی ما نیز شنیدیم حقایق را از خداوند گرفتی ما نیز از تو گرفتیم از جمله چیزهائی که خداوند بر تو نازل کرده است این است «وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ» من بر خویشتن ستم کردهام برای من از خدا طلب آمرزش بفرما، ناگهان ندائی شنید که گناهان تو بخشوده شد.
این داستان را بسیاری از نویسندگان تاریخ و سیره آوردند از آن جمله «سمهودی» در وَفاءُ الْوَفاء جلد 2 صفحه 612 و شیخ داود خالدی متوفای 1299 در صلح الاخوان و غیره.
4 حاکم در مستدرک نقل میکند: مروانبن حکم وارد مسجد شد و دید مردی صورت بر قبر نهاده است و مروان گردن او را گرفت و گفت میدانی چه میکنی او سر برداشت معلوم شد که وی ابوایوب انصاری
است و گفت من نزد سنگ نیامدم من نزد پیامبر آمدم ولی ای مروان از پیامبر شنیدم که فرمود: آنگاه که دین را صالحان رهبری کنند بر آن گریه نکنیدآنگاه گریهنمایندکه نااهلان رهبرباشند (یعنی تو و بیتاموی تو). (1)این بخش از تاریخ، ریشه بازداری از تبرک به قبر پیامبر را به دست میدهد و میرساند که صحابه گرامی پیامبر پیوسته به قبر شریف پیامبر تبرّک میجستند، این مروانبن حکمها بودند که آنان را از این عمل مشروع بازمیداشتند.
1) مستدرک حاکم، ج 4، ص 515.
درخواست چیزی از «اولیاء الهی» به صورتهای گوناگون انجام میگیرد که در زیر به آنها اشاره میشود:
1 از «فرد زنده» درخواست کنیم که ما را در ساختن خانهای کمک کند و یا از ظرف آبی که در کنار دست او قرار دارد، ما را سیراب نماید.
2 از «فرد زنده» درخواست کنیم که در حق ما دعا کند و برای ما از خدا طلب آمرزش نماید. هر دو صورت در این جهت مشترکند که از شخص سؤال شده، کاری را درخواست میکنیم که صددرصد به صورت یک امر طبیعی در اختیار او میباشد، چیزی که هست سؤال نخست مربوط به امور دنیا است و دومی مربوط به امور دینی و اخروی است.
3 از «فرد زنده» درخواست کنیم که بدون اسباب عادی و طبیعی، کاری را صورت دهد، مثلاً بدون مداوا، بیماری را شفا بخشد، گمشدهای را بازگرداند، و قرض ما را اداء نماید به عبارت دیگر درخواست کنیم که از طریق اعجاز و یا کرامت بدون تشبث به اسباب طبیعی و عادی، مورد درخواست ما را انجام دهد.
4 «مسئول»، حی و زنده نیست ولی چون اعتقاد داریم که در سرایدیگر زندهاست و رزق و روزیمیخورد، از چنین فردی درخواست میکنیم که در حق ما دعا کند.
5 از چنین فردی درخواست میکنیم که با استفاده از قدرت معنوی که خداوند به او داده است، بیمار ما را شفا بدهد، گمشده ما
را بازگرداند و... .
این دو صورت، بسان صورتهای دوم و سوم سؤال از حی است چیزی که هست در آن دو صورت، مسئول حی و زنده در جهان ماده و طبیعت است، و در این دو مورد اخیر، مسئول به ظاهر مرده است ولی در واقع زنده میباشد.
هرگز از چنین فردی نمیتوان، درخواست کرد که در امور مادی از طریق اسباب عادی ما را یاری نماید، زیرا فرض این است که وی از این جهان رخت بربسته و دست او از اسباب عادی کوتاه شده است. بدین ترتیب مجموع اقسام پنج تا است، که سه صورت مربوط به سؤال از زنده در جهان ماده و دو صورت مربوط به زنده در غیر این جهان میباشد.
ما حکم درخواست از فرد زنده در جهان ماده را در این بخش بیان میکنیم، و بیان حکم استمداد از اولیاء خدا را که در جهان دیگر زندهاند، به بخش بعد موکول مینماییم اینک بیان حکم هر سه صورت از بخش نخست.
درخواست کار و کمک از احیاء در امور عادی که اسباب طبیعی و عادی دارد، اساس تمدن بشر را تشکیل میدهد، زندگی بشر در این جهان خاکی براساس تعاون استوار است، و همه عقلای جهان در امور زندگی از یکدیگر کمک میطلبند و حکم این صورت آنچنان واضح است که هرگز احدی در آن اشکالی نکرده است و برای اینکه بحث ما قرآنی و حدیثی است به نقل آیهای اکتفا میکنیم.
«ذوالقرنین» در ساختن سد در برابر تجاوز «یأجوج» و «مأجوج» به ساکنان منطقه رو کرد و گفت:
«...فَاَعینُونی بِقُوَّةٍ اَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْما»
با نیروئی که در اختیار دارید مرا کمک کنید تا در میان شما و آنان سدی قرار دهم. (1)
درخواست دعای خیر و یا طلب آمرزش از زندگان در جهان. ماده صحت و استواری یک چنین درخواست از احیاء، از ضروریات قرآن مجید است و هرکس مختصر آشنائی با قرآن داشته باشد، میداند که شیوه
1) 95 / کهف.
پیامبران این بوده که در حق امت خود، طلب مغفرت میکردند و یا خود امت از پیامبران، چنین درخواستی مینمودند. اینک مجموع آیاتی را که در این قسمت وارد شده است در اینجا منعکس میکنیم. البته آیات ناظر به این قسمت چند گروه است که به خاطر تسهیل مطلب زیر شمارههائی مطرح میشوند.
1 گاهی خداوند به پیامبر خود دستور میدهد که وی درباره آنان طلب آمرزش کند، مانند:
«... فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِیالاَْمْرِ»
از آنان درگذر و در حق آنان طلب آمرزش بنما و با آنها در
امور مشورت کن.(1)
«...فَبایِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ»
با زنان بیعت بنما و برای آنها از خدا طلب آمرزش کن، حقا خداوند بخشنده و رحیم است.(2)
«خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ اِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَاللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ»
از اموال آنان صدقه بگیر، آنان را با این عمل پاک گردان و در حق آنان دعا کن زیرا دعا تو در حق آنان، مایه آرامش آنها است و
خداوند دانا و شنوا است. (1)
در این آیه خداوند مستقیما به پیامبر دستور میدهد که در حق آنان دعا کند و تأثیر دعای او آنچنان سریع است که افراد، پس از دعای پیامبر، در باطن احساس آرامش میکنند.
2 گاهی خود پیامبران به گنهکاران وعده میدادند که در شرایط خاصی برای آنها طلب آمرزش خواهند کرد مانند:
«... اِلاّ قَوْلَاِبْراهیمَ لاَِبیهِ لاََسْتَغْفِرَنَّ لَکَ...» (2)
مگر وعده ابراهیم به عموی خود که برای تو طلب آمرزش خواهم کرد.
«... سَاَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبّی اِنَّهُ کانَ بی حَفِیّا»
ابراهیم گفت: به زودی برای تو طلب آمرزش میکنم زیرا خدایم نیکوکار است. (1)
«وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهیمَ لاَِبیهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهآ اِیّاهُ...»
طلب آمرزش ابراهیم برای عموی خود به خاطر وعدهای بود که به وی داده بود. (2)
این آیات حاکی است که پیامبران به گنهکاران وعده و نوید استغفار میدادند تا آنجا که «ابراهیم» نیز به «آزر» چنین نویدی داده بود، ولی وقتی او را در بتپرستی پایدار دید، از طلب آمرزش درباره او خودداری کرد، زیرا یکی از شرایط استجابت دعا این است که طرف موحد باشد
نه مشرک.
3 خداوند دستور میدهد که گروه باایمان ولی گنهکار، برای جلب مغفرت خدا، حضور پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله بروند و از او بخواهند که درباره آنان طلب آمرزش کند، و اگر پیامبر درباره آنها طلب آمرزش کند، خداوند گناهان آنان را میبخشد.
«...وَ لَوْ اَنَّهُمْاِذْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ جآؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَلَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحیما»
اگر آنان موقعی که بر خویشتن ستم کردند، پیش تو میآمدند، و از خداوند طلب آمرزش میکردند، خداوند را توبهپذیر و رحیم مییافتند.(1)
1) 64 / نساء.
چه آیهای روشنتر از اینکه خداوند به امت گنهکار دستور میدهد که برای جلب مغفرت خدا، حضور پیامبر برسند و از او بخواهند که در حق آنان دعا کند؟ حضور «رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله رسیدن و درخواست استغفار از او، دو فایده روشن دارد:
الف: درخواست استغفار از پیامبر، در گنهکار روح اطاعت و پیروی از پیامبر را زنده کرده و سبب میشود که آنان به خاطر احساس مقامی که از پیامبر میکنند، از او به خوبی پیروی نمایند. اصولاً یک چنین رفت و آمد در انسان، حالت خاصی از خضوع نسبت به پیامبر پدید میآورد، و انسان را آماده میسازد که آیه «...اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ...» (1)را از
1) 59 / نساء.
صمیم دل عمل نماید.
ب: این عمل مقام و موقعیّت پیامبر را در اذهان امت به خوبی ترسیم میکند و میرساند که همانطور که فیضهای مادی از طریق اسباب خاصی به بندگان الهی میرسد، همچنین فیض معنوی که همان مغفرت خدا است، از طریق اسباب معینی مانند دعا پیامبر و عزیزان درگاه خدا، فرود میآید.
اگر خورشید آسمان، سبب ریزش کالری و حرارت و نیرو و انرژی است، و این فیض از طریق آفتاب به بندگان میرسد، همچنین فیض معنوی و لطف الهی، وسیله خورشید آسمان رسالت، به بندگان الهی میرسد و «جهان هستی» در هر دو مرحله، جهان «اسباب و مسببات»
است و الطاف مادی و معنوی در هر دو جهان همراه با سبب است.
4 از برخی از آیات استفاده میشود که مسلمانان پیوسته به
حضور رسول خدا میرسیدند و درخواست دعا میکردند، و لذا وقتی مسلمانان به منافقان چنین پیشنهاد میکردند، با اباء و رویگردانی آنها مواجه میگردیدند، چنانکه میفرماید:
«وَ اِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِروُنَ»
وقتی به آنان گفته میشود بیائید تا پیامبر خدا درباره شماها طلب آمرزش کند، سرهای خود را (به عنوان مسخره) میگردانند، آنان را میبینیکه با تکبر مانع (حق) میشوند. (1)
5 برخی از آیات گواهی میدهند که خود مردم با الهام از فطرت
1) 5 / منافقون.
پاک میدانستند که دعا پیامبران، در درگاه خدا درباره آنان اثر خاصی دارد، و صددرصد پذیرا است، از این جهت حضور آنان میرسیدند و درخواست طلب مغفرت از خدا درباره خود میکردند.
سرشت پاک انسانی برای او الهامبخش بود که فیض الهی از طریق پیامبران به مردم میرسد، همچنانکه هدایت خداوند از طریق پیامبران به مردم میرسد، از این نظر حضور پیامبران میرسیدند، و از آنان درخواست دعا میکردند که در حق آنان از خداوند طلب مغفرت کند. اینک آیات این بخش:
«قالُوا یاَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا کُنّا خطِئینَ. قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُلَکُمْ رَبّی اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ»
فرزندان یعقوب گفتند: ای پدر ما، برای ما به خاطر گناهانی که داریم
(از خدا) طلب مغفرت بنما، ما خطا کار بودیم (پدر) گفت: به همین زودی از خدایم برای شما طلب آمرزش میکنم، او بخشایشگر و رحیم است. (1)
6 آیاتی که به پیامبر اخطار میکند که طلب آمرزش او در حق اشخاص و منافقانی که هنوز در بت گرائی خود باقی هستند به هدف اجابت نمیرسد و این آیات یک نوع استثناء از آیات پیش است و حاکی است که در غیر این مورد دعای پیامبر تأثیر خاصّی دارد، آنجا که میفرماید:
... اِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ...»
اگر درباره آن هفتادبار طلب آمرزش نمائی خداوند آنان را نخواهد بخشید.(2)
«سَواءٌ عَلَیْهِمْ اَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ...»
مساوی و برابر است درباره آنان طلب آمرزش بنمائی یا ننمائی، خداوند آنان را نخواهد بخشید. (1)
«وَ لَمّا وَقَعَ عَلَیْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا یا مُوسَی ادْعُ لَنا رَبَّکَ بِما عَهِدَ عِنْدَکَ لَئِنْ کَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَکَ بَنی اِسْرآئیلَ»
وقتی عذاب آل فرعون را فراگرفت، به موسی گفتند روی عهدی که با خدا داری (وعده داده است که دعای تو را مستجاب کند) برای ما دعا کن،
اگر (با دعا) خود عذاب را برطرف کردی بهتو ایمان میآوریم و بنیاسرائیل را همراهت روانه میکنیم.(2)
در اینجا گنهکارانی از «موسیبن عمران» علیهالسلام درخواست دعا میکنند و به گواهی جمله «بِما عَهِدَ عِنْدَکَ» آنان میدانستند که خداوند با موسی چنین عهدی دارد.
اگرجمله «اُدْعُ لَنا رَبَّکَ» ناظر بهاینباشدکه آناناز«موسی» علیهالسلام میخواستند که عذاب را برطرف کند و در او چنین قدرتی را سراغ داشتند، در این صورت این آیه از دلایل قسم سوم (آیا صحیح است از پیامبران امور خارق العادهای خواسته شود که به قدرت الهی انجام دهند یا نه) به شمار میرود ولی جمله «اُدْعُ لَنا رَبَّکَ» این احتمال را ضعیف میسازد زیرا ظاهر این جمله این است که کار موسی «دعا کردن» بود و بس نه تصرّف در
جهان و رفع عذاب، بنابراین، آیه مربوط به همین قسم خواهد بود. آری در این آیه تصریح بر اینکه دعای «حضرت کلیماللّه علیهالسلام در حق مشرکان
مستجاب نمیشود، نشده است، بلکه آیات دیگر بر این گواهی میدهند.
7 از آیات قرآن استفاده میشود که دستهای باایمان پیوسته برای گروه دیگر دعا میکردند، آنجا که میفرماید:
«وَ الَّذینَ جاؤُا مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لاِِخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقُونا بِالاْیمانِ...»
گروهی که پس از آنان آمدند، میگویند پروردگار ما و برادرانما را کهبر ما، در ایمان سبقت و پیشی جستند، بیامرز. (1)
8 نه تنها این گروه افراد باایمان را دعا میکنند، بلکه حاملان عرش و گروهی که در اطراف آن قرار گرفتهاند، نیز برای افراد باایمان
1) 10 / حشر.
طلب آمرزش مینمایند، چنانکه میفرماید:
«اَلَّذینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِرَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِه وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذینَ امَنُوا رَبَّناوَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما فَاغْفِرْ لِلَّذینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبیلَکَ وَقِهِمْ عَذابَالْجَحیمِ»
گروهی که عرش را حمل میکنند و افرادی که در اطراف آن قرار دارند، با ستایش خدا، او را از عیب و نقص، تنزیه میکنند و برای افراد باایمان طلب آمرزش مینمایند (و میگویند) پروردگارا رحمت و علم تو همه جا را فراگرفته است، پس افرادی را که توبه کردهاند و از راه تو پیروی میکنند، ببخش و ایشان را از عذاب دوزخ بازدار.(1)
1) 7 / مؤمن.
بنابراین چه بهتر ما نیز از شیوه خداپسندانه این گروه پیروی کنیم و برای افراد باایمان پیوسته طلب آمرزش نمائیم.
تا اینجا حکم دو صورت از صورتهای پنجگانه درخواست حاجت از غیرخدا از مدارک قرآنی روشن گردید و از سه صورت مربوط به سؤال از احیاء یک صورت باقی ماند که اکنون مورد بررسی قرار میگیرد.
اینکه از فرد زنده که قدرت بر امور «خارق عادت» دارد، استمداد مینمائیم و میخواهیم که کاری را از غیر مجرای طبیعی، انجام دهد، مثلاً از طریق اعجاز، بیماری را شفا بخشد، چشمه ساری را جاری سازد و... .
برخی از نویسندگان اسلامی این نوع درخواست را به صورت دوم بازمیگردانند و میگویند مقصود این است که از خدا بخواهد که خداوند مریض او
را شفادهد، قرضاو را اداءنماید و... زیرا این نوع کارها، کار خدا است و چون وسیله آن دعای پیامبر و اماماست، ازاینجهت مجازا کار خدا به دعاکننده استناد داده میشود. (1)
ولی آیات قرآن به روشنی گواهی میدهند که درخواست چنین حاجتی از پیامبران صحیح است، و مجاز گوئی نیست، یعنی جدا میخواهیم که معصوم کرامت کند و یا از در اعجاز وارد گردد و بیمار صعبالعلاج ما را به حول و قوه الهی شفا بخشد.
درست است که قرآن شفاء را به خدا نسبت میدهد و میگوید:
«وَ اِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفینِ»
1) کَشْفُ الاِْرْتِیاب، صفحه 274.
وقتی بیمار شدم او مرا شفا میدهد.(1)
ولی در آیات دیگر شفا را به عسل و قرآن نسبت میدهد و میفرماید:
«...یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُهُ فیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ...»
از شکمهای زنبوران عسل، مایعی با رنگهای گوناگون بیرون میآید، که در آن درمانی است برای مردم. (2)
«وَ نُنَزِّلُ مِنَالْقُرْانِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ...»
از قرآن چیزی را فرومیفرستیم که برای گروه باایمان شفاء و رحمتاست.(3)
«...قَدْ جآءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفآءٌ لِما فِی الصُّدُورِ...»
از جانب پروردگارتان به سوی شما موعظهای آمد و شفا است برای آنچه در سینههای شما است. (1)
راه جمع میان این دو گروه از آیات (انحصار و اختصاص شفاء به خدا و اثبات آن برای عسل و قرآن و نصایح الهی) این است که خداوند «مؤثّربالاستقلال» است و در تأثیر به خود متکّی است و تأثیر عوامل دیگر به اذن خدا و نسبیت او است.
در جهان بینی اسلامی و فلسفی، تمام عوامل و فواعل، فعل تسبیبی خداست، و علل، از خود کوچکترین استقلالی ندارد، بنابر این از نظر عقل و خرد و آیات قرآن، مانعی نخواهد داشت که همان خدائی که به عسل
1 57 / یونس.
1) 57 / یونس.
قدرت شفا داده و به داروهای گیاهی و یا شیمیائی نیروی بهبود و سلامت بخشی لطف فرموده است، همان قدرت و نیرو را به پیامبران و امامان بدهد، همچنانکه مرتاضان از راه ریاضت میتوانند قدرتهای روحی بزرگی به دست آورند، در این صورت چه اشکالی دارد که خدا از طریق تفضّل و یا بر اثر طی طریق عبودیت و بندگی، به آنان قدرت و نیروئی بخشد تا آنها در شرایط خاصّ کارهای «محیرالعقول» را انجام دهند. و بدون اسباب طبیعی از عهده چنین کارهائی برآیند. (1)
1) در تشریح این قسمت و استفاده از آیات قرآنی به کتاب «نیروی معنوی پیامبران» اثر «آیةاللّه سید جعفرسبحانی مراجعه فرمائید. در این کتاب مدارک قدرت روحی آنان از قرآن ارائه شده است.
شفابخشی پیامبر و امام، و کارآئی اولیاء الهی و انجام کارهای خارقالعاده، منافات ندارد که شافی واقعی و برگرداننده حقیقی گمشده و... خدا باشد که به این عوامل قدرت و نیرو داده که به اذن او روی مصالحی در جهان تصرف کنند.
اتفاقا آیات قرآن به روشنی گواهی میدهد که مردم، این چنین کارها را از پیامبران و احیانا از غیر آنان میخواستند، اینک نمونههائی را یادآور میشویم:
ظاهر آیه یاد شده در زیر میرساند که بنیاسرائیل در خشکسالی از پیامبر خود طلب آب نمودند، آن هم نه از مجرای طبیعی بلکه از مجرای خرق عادت، نه اینکه گفتند دعا کن تا خدا آب برای ما برساند، بلکه گفتند ما را سیراب کن و آب در اختیار ما بگذار، چنانکه میفرماید:
«...وَ اَوْحَیْنآ اِلی مُوسیآ اِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ اَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ...»
به موسی، موقعی که قوم او از وی آب طلبیدند وحی کردیم که با عصای خود به صخرهها بزن. (1)
روشنتر از این آیه این است که حضرت سلیمان از حاضران در مجلس درخواست کرد که تخت بلقیس را از صدها فرسخ با بودن موانع و عوائق حاضر کنند، آنجا که گفت:
«...اَیُّکُمْ یَأْتینی بِعَرْشِها قَبْلَ اَنْ یَأْتُونی مُسْلِمینَ»
کدامیک از شماها تخت او را پیش از آنکه به حضور من با حالت
1) 160 / اعراف.
تسلیم وارد شوند حاضر میکند؟(1)
هدف، احضار تخت «بلقیس» از طریق غیرعادی بود، همچنان که از پاسخ «عفریت» و «آصف برخیا» که در آیههای 39 و 40 سوره نمل وارد شده است، بهروشنی استفاده میشود.
جان سخن در یک کلمه است و آن اینکه برخی تصور میکنند که کارهای آسان و عادی کار غیر الهی است، و کارهای غیرعادی که از قدرت بشر معمولی خارج است کار خدا است.
در صورتی که میزان در کارهای خدائی و غیرخدائی استقلال و عدم استقلال است. کارهای خدائی این است که فاعل بیدخالت غیر خود و
1) 38 / نمل.
بدون استمداد از قوه دیگری، کاری را انجام دهد. به عبارت دیگر: کارهای خدائی آن است که فاعل در انجام آن مستقل تام، و به غیر خود، اصلاً نیازمند نباشد، ولی کارهای غیر خدائی اعم از آسان و عادی، یا مشکل و غیرعادی این است که فاعل در انجام آنها مستقل نباشد بلکه در پرتو فاعل و نیروی مستقلی انجام میگیرد.
بنابراین هیچ مانعی ندارد که خداوند به اولیاء خود قدرت بر انجام کارهای خارق العاده که از قدرت بشر عادی بیرون است مرحمت بفرماید و ما نیز از آنان بخواهیم که اینگونه کارها را انجام بدهند.
قرآن با صراحت هرچه تمامتر به «حضرت مسیح» علیهالسلام میگوید:
«...وَ تُبْرِیءُ الاَْکْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ بِأِذْنی وَ أِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِأِذْنی...»
تو بهاذن من نابینا و مبتلا بهبیماریبرص را شفا میدهی و مردگان را به
اجازهمن زندهمیکنی.(1)
مجموع این آیات گواه بر آن است که اولیاء الهی دارای چنین قدرتها بودهاند و درخواست کارهای خارقالعاده از آنها یک امر رایجی بوده و قرآن نیز به صحت چنین درخواستهائی گواهی میدهد.
تا اینجا حکم هر سه صورت «سؤال از احیاء» از نظر قرآن روشن گردید و دیدیم که آیات قرآنی با صراحت هرچه کاملتر بر صحت آن، نظر دادند.
اکنون وقت آن رسیده است که حکم دو صورت باقی مانده را که هر دو مربوط به سؤال از ارواح مقدسه است، از نظر ادله قرآن و حدیثی روشن
1) 110 / مائده.
سازیم و اینمطلب را در بخشآینده میخوانیم.
مسأله مهم درباره استمداد از اولیاء الهی، استمداد در حال «ممات» و به عبارت دیگر انتقال آنان به سرای دیگر است، خواه به صورت درخواست دعا باشد یا به صورت درخواست کار خارقالعاده زیرا مسلمانان امروز در محضر پیامبر و یا امامی نیستند که به حضور آنها برسند و از آنان درخواست حضوری بنمایند، بلکه غالبا سؤالها و درخواستهای آنان، از ارواح مقدّسه انبیاء و اولیاء است از این جهت تشریح حکم این دو صورت از اهمیّت بیشتری برخوردار است.
تحقیق این موضوع در گرو تشریح چهارمطلب است که با آگاهی
صحیح از آن چهار مطلب میتوان به صحت چنین استمدادها و استغاثهها اذعان پیدا کرد. این چهار مطلب عبارتند از:
1 بقاء روح و روان انسان پس از مرگ.
2 واقعیّت انسان همان روح و روان او است.
3 ارتباط با جهان ارواح امکانپذیر میباشد.
4 احادیث صحیحی که محدّثان اسلامی نقل کردهاند شاهدی گویا بر صحت و استواری چنین استمدادها است، و پیوسته روش مسلمانان در تمام اعصار، این چنین بوده است. اینک تشریح هریک از نقاط چهارگانه.
1 آیات قرآن به روشنی گواهی میدهد که مرگ پایان زندگی نیست، بلکه دریچهای است برای یک زندگی نوین، و انسان با عبور از این رهگذر به حیات جدید و عالَمی کاملاً نو، گام مینهد، عالَمی که برتر از جهان ماده و طبیعت میباشد.
گروهی که مرگ را فنای انسان میدانند و معتقدند که با مرگ، همهچیز وی از بین میرود و نشانهای از او جز یک جسد بیروح که پس از چند صباحی به خاک و دیگر عناصر تبدیل میشود، باقی میماند، ناخودآگاه از فلسفه مادیگری پیروی مینمایند.
این طرز تفکر حاکی است که دارنده این نظر، حیات و زندگی را جزء
آثار مادی اجزاء بدن و واکنشهای فیزیکی و شیمیایی مغز و سلسله اعصاب، چیزی دیگر نمیداند، و با فرو نشستن گرمی بدن و توقف سلولها از حرکت و تولید، حیات انسان فروکش کرده و شخص به صورت جماد درمیآید، روح و روان در این مکتب، جز انعکاس ماده و خواص آن چیز دیگری نیست و با بطلان این خواص و از میان رفتن تأثیرات متقابل اجزاء بدن در یکدیگر، روح و روان به کلی باطل شده و دیگر از وجود روح و بقاء آن و جهانی به نام ارواح خبری نیست.
یک چنین نظر، درباره روح و روان انسان، از اصول «ماتریالیسم» الهام میگیرد و در این مکتب، انسان جز یک ماشین چیزی نیست که از ابزار و آلات مختلف ترکیب یافته و تأثیرات متقابل اجزاء آن، پدیدآورنده نیروی
تفکر و درک، در مغز گردیده است و با پراکندگی اجزاء آن، آثار تفکر و حیات به کلی نابود میشود.
نظریّه ماتریالیستها درباره روح و روان، در نظر فلاسفه بزرگ جهان و دانشمندان الهی به کلی مردود بوده و الهیّون برای انسان، علاوه بر نظام مادی بدن و سلسله اعصاب و واکنشهای متقابل مادی آن، جوهری اصیل به نام روح و روان قائلند که مدتی با این بدن همراه میباشد و بعدا پیوند خود را از بدن بریده و در محیط ویژه خود با بدن لطیفتر به سر میبرد. بقاء ارواح پس از مرگ انسان، مسألهای نیست که بتوان آن را در این صفحات، ثابت و مبرهن نمود، زیرا بقاء نفس و روح انسان، با آیات قرآنی، دلایل دقیق فلسفی و تجارب یقین آفرین روحیّون، امروز ثابت گردیده
است. و ما در اینجا به نقل آیات قرآنی که گواهی بر بقاء روح پس از مرگ میدهند میپردازیم.
آیات قرآن به روشنی بر بقاء ارواح پس از جدائی از بدن گواهی میدهند و ما برای اختصار، فقط متن آیهها را یادآور میشویم، و تحلیل را برای فرصت دیگر موکول میکنیم.
الف:
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللّهِ اَمْواتٌ بَلْ اَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ»
به کسانی که در راه خدا کشته میشوند، نگوئید مردهاند، بلکه آنان
زندگانند، ولی شما احساس نمیکنید. (1)
ب:
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ اَمْواتا بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»
گروهیرا که در راهخدا کشتهمیشوند، مردهمپندارید بلکه آنان زندگانند که نزد خدایشان روزی میخورند. (2)
«فَرِحینَ بِما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ... .»
آنان به آنچه خداوند از کرم خود به ایشان داده است، خرسند و شادمانند و به کسانی که به آنها نپیوستهاند، بشارت میدهند... (1)
«یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ...»
به نعمتهای الهی و فضل او ابراز خوشحالی میکنند. (2)
ج:
«اِنّی امَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ، قیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ، قالَ یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُونَ، بِما غَفَرَلی رَبّی وَ جَعَلَنی مِنَ الْمُکْرَمینَ»
وی گفت من به خدای شماها (فرستادهها) ایمان آوردم (به خاطر همین
ایمان) به او گفته شد وارد بهشت شو، گفت ای کاش قوم من میدانستند که خدای من مرا بخشید و گرامی داشت. (1)
مقصود از بهشت که به او گفته شد وارد آن شود، بهشت برزخی است نه اخروی، به گواه اینکه وی آرزو میکند که ای کاش قوم من میدانستند که خدایم مرا بخشیده و گرامی داشته است. آرزوی چنین آگاهی با جهان آخرت که حجابها و پردهها از برابر دیدگان انسان برداشته میشود، و وضع انسانها بر یکدیگر پوشیده نمیماند، سازگار نیست. بلکه چنین ناآگاهی با جهان دنیوی مناسب است که انسانهای این «نشأت» از وضع
1) 25 27 / یس.
انسانهای «نشأت» دیگر (برزخ) آگاهی ندارند و آیات قرآن بر این مطلب گواهی میدهند.
گذشته از این، آیات بعدی روشن میسازد که پس از درگذشت و بخشیده شدن و دخول او به بهشت، چراغ زندگی قوم او با یک «صیحهآسمانی» خاموش گشت، چنانکه میفرماید:
د:
«وَ ما اَنْزَلْنا عَلی قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما کُنّا مُنْزِلینَ. اِنْ کانَتْ اِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذا هُمْ خامِدُونَ»
بر قوم او سپاهی از آسمان نفرستادیم و هرگز چنین نمیکردیم،
چیزی نبود جز یک صیحه ناگهانی که همگی به خاموشی گرائیدند.(1)
از این دو آیه استفاده میشود که پس از ورود به بهشت، قوم وی در این جهان میزیستند که ناگهان، مرگ آنان را فراگرفت و چنین بهشتی جز بهشت برزخی چیزی نمیتواند باشد.
ه:
اَلنّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوّا وَ عَشِیّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ اَدْخِلُوا الَ فِرْعَوْنَ اَشَدَّ الْعَذابِ
آل فرعون صبح و عصر بر آتش، نشان داده میشوند روزی که آخرت
1) 28 29 / یس.
برپا میگردد، حکم میشود که آلفرعون را بر سختترین عذاب وارد سازید. (1)
باتوجه به مفاد دو آیه، بقاء و حیات آنان در جهان برزخ روشن میگردد، زیرا پیش از رسیدن قیامت، صبح و عصر بر آتش عرضه و نشان داده میشوند ولی پس از رسیدن آن، به سختترین عذاب وارد میگردند.
اگر ذیل آیه، «وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ» نبود مفاد فراز نخست چندان روشن نبود، ولی با توجه به ذیل آیه روشن میگردد که مقصود، همان دوران برزخ است وگرنه تقابل دو جمله صحیح نخواهد بود.
1) 46 / مؤمن.
گذشته از این، موضوع صبح و عصر نیز گواهی میدهد که مقصود سرای رستاخیز نیست زیرا در آن سرا صبح و عصری وجود ندارد.
تا اینجا مطلب نخست از مطالب چهارگانه، از دیدگاه قرآن روشن گردید، اکنون وقت آن رسیده است که درباره بقیّه مطالب چهارگانه بحث نمائیم.
انسان در بدو نظر، ترکیبی از جسم و روح است، ولی واقعیت انسان همان روح او میباشد که با بدن همراه است.
ما این مسأله را از نقطه نظر فلسفی بحث نمیکنیم فعلاً با نظرات فلاسفه یونان و اسلام کاری نداریم، بلکه تنها از دیدگاه قرآن این موضوع
را مطرح مینمائیم.
از بررسی آیاتی که پیرامون انسان در قرآن وارد شده است، این حقیقت به خوبی استفاده میشود که واقعیت انسان، همان روح و نفس اوست. اینک در مفاد این آیه دقت کنید:
«قُلْ یَتَوَفّکُمْ مَلَکُالْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ اِلی رَبِّکُمْ تُرجَعوُنَ»
بگو فرشته مرگ که برای شما گمارده شده است، شماها را میگیرد. آنگاه به سوی پروردگار خود بازمیگردید. (1)
لفظ «تَوفّی» برخلاف آنچه معروف است به معنی میراندن نیست بلکه
1) 11 / سجده.
به معنی اخذ و گرفتن است. (1)
بنابراین، مفاد جمله «یَتَوَفّکُمْ» این است که: «شماها را میگیرد». هرگاه واقعیّت انسان همان روح و روان او باشد، تعبیر آیه صحیح خواهد بود، ولی اگر روح و روان، قسمتی از شخصیّت انسان را تشکیل دهد و نیم دیگر او بدن خارجی او باشد، در این صورت چنین تعبیر مجاز نخواهد بود، زیرا هرگز فرشته مرگ، بدن و ماده خارجی ما را نمیگیرد، بلکه جسد به همان وضع خود باقی است و تنها روح ما را میستاند.
1) مرحوم «علاّمه بلاغی» در مقدمه «تفسیر آلاءُ الرَّحْمان» صفحه 34، پیرامون لفظ «تَوفّی» تحقیق ارزندهای دارد.
آیاتی که موقعیّت روح و روان را نسبت به انسان روشن میسازد، منحصر به این آیه نیست و ما به عنوان نمونه، به یک آیه اکتفا میورزیم.
این حقیقت که «واقعیّت انسان و مرکز کمالات روحی و معنوی او همان روح است، و بدن، لباسی است که بر آن پوشانیدهاند» با توجه به بقاء روح پس از مرگ که در مطلب نخست تشریح شد کاملاً واضح میگردد. قرآن مرگ را فنای انسانیّت و پایان زندگی بشر نمیداند، بلکه برای «شهیدان و صالحان» و «جنایتکاران»، حیاتی پیش از فرا رسیدن روز رستاخیز معتقد است، «حیاتی» همراه با «فرح و شادی» همراه با «تبشیر و نوید»، همراه با «عذاب دردناک» و...
هرگاه واقعیّت انسان همان بدن عنصری او باشد، شکی نیست که بدن او
پس از چند صباحی متلاشی شده و به عناصر گوناگون تبدیل میگردد در این صورت بقاء انسان، یا حیات برزخی نامفهوم خواهد بود.
اثبات بقاء روح مجرد از ماده برای تجویز و مفید بودن استغاثه کافی نیست، بلکه باید علاوه بر بقاء آن، امکان وجود ارتباط از نظر علمی و قرآنی ثابت گردد، که ما در کتاب «اصالت روح» به طور گسترده در این باره سخن گفتهایم.
اینک در اینجا اجمالاً متذکّر میشویم، که آیاتی چند، گواهی میدهند که ارتباط بشر با گذشتگان باقی است و هنوز این پیوند قطع نشده است.
«فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ اَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا یا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنآ اِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلینَ» (1)
شتر را (که معجزه صالح بود) پی کردند و از دستور پروردگار خود سر پیچیدند و گفتند: اگر پیامبری، عذابی که به ما وعده میدهی بیاور.
«فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمینَ»
زلزلهای (بر اثر صیحه آسمانی) آنان را فراگرفت و در
1 77 / اعراف.
خانههای خویش بی جان افتادند. (1)
«فَتَوَلّی عَنْهُمْ وَ قالَ یا قَوْمِ لَقَدْ اَبْلَغْتُکُمْ رِسالَةَ رَبّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ وَ لکِنْ لا تُحِبُّونَالنّاصِحینَ»
آنگاه از آنان روی برگردانید و سر برتافت و گفت: ای قوم من پیامهای خداوند را رسانیدم و شما ناصحان را دوست نمیدارید. (2)
1 78 / اعراف در برخی از آیات علت نابودی آنان صیحه آسمانی (6 / هود) و در برخی دیگر صاعقه (17 / فصّلت) و در این دو آیه زلزله معرفی شده است. و جمع آیات به این طریق است که صیحه شدید آسمانی همراه با صاعقه و زمین لرزه بوده است.
در مفاد آیات سهگانه دقّت کنید:
آیه نخست، حاکی است که آنان هنگامی که زنده بودند از او عذاب الهی درخواست کردند.
آیه دوم، حاکی است که عذاب الهی فرا رسید و همه آنان را نابود کرد.
آیه سوم، حاکی است که حضرت صالح پس از مرگ و نابودی آنان، با آنها سخن میگوید و میفرماید:
«من پیامهای الهی را رسانیدم ولی شماها نصیحت گویان را دوست نمیدارید».
گواه روشن بر اینکه او پس از نابودی با آنان چنین سخن میگوید
دو چیز است:
1 79 / اعراف.
1 نظم آیات به شکلی که گفته شده.
2 حرف «فاء» در لفظ (فَتَوَلّی) که دال بر ترتیب است یعنی پس از نابودی آنان، از آنها روی برتافت و به آنان چنین گفت.
جمله «وَ لکِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحینَ» میرساند که آنان آنچنان در عناد و شقاوت فرو رفته بودند حتی پس از مرگ نیز دارای چنین روحیّه خبیث بودند که افراد پند ده و اندرزگو را نیز دوست نمیداشتند.
صریح قرآن این است که او با ارواح امت خود به طور جدی سخن میگوید و آنان را طرف خطاب قرار میدهد و از عناد مستمر آنان که پس از مرگ نیز با آنان همراه بود خبر میدهد، میگوید: هم اکنون نیز ناصحان را دوست نمیدارید.
«فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمینَ»
زمینلرزه آنانرا فراگرفت و در خانههایخود هلاک شدند.(1)
«اَلَّذینَ کَذَّبُوا شُعَیْبا کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فیهَا الَّذینَ کَذَّبُوا
شُعَیْبا کانُوا هُمُ الْخاسِرینَ»
گروهی که شعیب را تکذیب کردند، تو گوئی در آن دیار نبودند، گروهی که او را تکذیب کردند، زیانکاران بودند. (2)
«فَتَوَلّی عَنْهُمْ وَ قالَ یا قَوْمِ لَقَدْ اَبْلَغْتُکُمْ رِسالاتِ رَبّی وَ
1 91 / اعراف.
2 92 / اعراف.
نَصَحْتُ لَکُمْ فَکَیْفَ اسی عَلی قَوْمٍ کافِرینَ»
از آنان روی برتافت و گفت: ای قوم من، من پیامهای خدایم را رسانیدم و شماها را نصیحت کردم چگونه بر گروهی که کافرند، اندوه بخورم؟ (1)
شیوه استدلال در این آیات با آیههای مربوط به صالح علیهالسلام یکی است.
«وَ اسْئَلْ مَنْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا اَجَعَلْنا مِنْدوُنِالرَّحْمنِ الِهَةً یُعْبَدوُنَ»
1 93 / اعراف.
از پیامبران پیشین بپرس آیا غیر از خدای رحمان خدائی قرار دادیم که مورد پرستش قرار گیرد؟ (1)
ظاهر آیه این است که پیامبر میتواند از همین نشأت طبیعی، با پیامبران که در نشأت دیگر بسر میبرند تماس بگیرد تا روشن شود که دستور خداوند در تمام قرنها و اعصار به تمام پیامبران این بود که جز خدای یگانه را نپرستند.
قرآن مجید در مواردی، بر پیامبران سلام و درود فرستاده است. و هرگز این سلامها و درودها، تحیّات خشک و تعارفهای بیمعنی و
1 45 / زخرف.
تشریفاتی نبوده است.
زهی دور از انصاف است که بخواهیم معانی عالی قرآن عزیز را در سطحی پیاده کنیم که رنگ ابتذال به خود بگیرد. درست است که امروز ماتریالیستهای جهان که برای روح و روان، اصالتی قائل نیستند، در نطقهای خود برای تعظیم رهبران و پایهگذاران مکتب مادّیگری درود فرستاده و سلام میگویند ولی آیا صحیح است که مفاهیم عالی قرآن را که حاکی از یک حقیقت و واقعیّت است. در این سطح پیاده کنیم و بگوئیم تمام این درودها که قرآن بر پیامبران فرستاده و ما مسلمانان نیز آنها را شب و روز میخوانیم، یک مشت تعارفات خشک و بیمعنی است. آنجاکه میفرماید:
1 «سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِیالْعالَمینَ
2 سَلامٌ عَلی اِبْراهیمَ
3 سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هاروُنَ
4 سَلامٌ عَلی اِلْ یاسینَ
5 وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ» (1)
تمام مسلمانان جهان، با اختلافهائی که در فروع فقهی دارند، هر صبح و شام در تشهد نماز، پیامبر عظیم الشأن خدا را مورد خطاب قرار داده و
1 79، 109، 120، 130 و 181 / صافّات.
میگویند:
«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا النَّبِّیُّ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ».
اما چیزی که هست، شافعی و برخی دیگر آن را در تشهد لازم و واجب میدانند و پیروان مذاهب دیگر آن را مستحب میشمارند. لیکن همگی اتفاق نظر دارند که پیامبر، به مسلمانان چنین تعلیم داده است.(1)
1 به کتاب تَذْکِرَةُ الْفُقَهاء، ج 1 و کتاب خلاف، ج 1، ص 47 مراجعه فرمائید. درکتاب «خلاف» تشهد را به چند صورت از عمربن خطاب و عبداللّهبن مسعود نقل کرده است که همگی چنین سلامی را دربردارند و پیشوایان فقه اهل تسنن مانند ابوحنیفه و مالک و شافعی هرکدام یکی از این صورت تشهدها را گرفته و روی آن فتوی دادهاند.
و سنت پیامبر در حال حیات و ممات او باقی است.
اگر به راستی ارتباط و پیوند ما با پیامبر، مقطوع و بریده است، پس یک چنین سلام، آن هم به صورت خطاب، چه معنی دارد؟
دلایل امکان ارتباط و وقوع آن منحصر به آنچه که گفته شد نیست بلکه در این مورد آیات دیگری نیز داریم که به خاطر اختصار مطرح نساختم، علاقمندانمیتوانند مشروح اینبخشرا در کتاب «اصالت روحازنظر قرآن» مطالعه بفرمایند، در آنجا قسمتی از آیات نقل شده است.
در پایان یادآور میشویم که استدلال به سلام در تشهد به خاطر قطعی بودن آن در ضمن آیات، مورد بحث قرار گرفت.
در مطلب نخست ثابت شد که مرگ پایان زندگی و فنای انسان نیست، بلکه دریچهای برای انتقال او به جهان دیگر است.
در مطلب دوم، روشن گردید که واقعیّت انسان، همان روح و روان او است، و بدن، لباسی است که بر آن پوشانیده شده و اگر روح و روان او باقی است، قهرا واقعیّت و شخصیّت و تمام توانائی او (منهای آن نوع از توانایی که در گرو و وابسته به بدن مادی است) نیز باقی میباشد. بنابراین اگر در این جهان نفس او قدرت بر نیایش و دعا داشت، یا میتوانست به اذن خدا، کارهای خارقالعاده انجام دهد، در آن سرا نیز نفس قدسی او به اذن خدا قادر و توانا هست و جز کارهایی که نیاز به بدن مادی دارد، بر تمام کارها قادر و توانا میباشد.
در مطلب سوم، ثابت شد که ارتباط انسانهای این نشأت با افراد انسانهای آن نشأت امکانپذیر است و ارواح مقدسه، شنوای سخنان و کلمات ما میباشند.
با توجه به این مطالب سهگانه امکان فلسفی مطلب ثابت گردید یعنی ثابت شد که اولیاء الهی میتوانند سخنان ما را دریافت کنند، و به اذن الهی نیز پاسخ بگویند ولی آیا یک چنین کار از نظر قوانین اسلامی مشروع است یا نه پاسخ آن را بحث چهارم برعهده دارد، اینک مطلب چهارم.
«ابن تیمیّه» و پیروان او با پیشداوری خاص منکر آنند که صحابه پیامبر و گروههای بعد از صحابه، از پیامبر درخواست حاجتی کرده باشند و در این باره میگویند:
«وَ لَمْ یَکُنْ اَحَدٌ مِنْ سَلَفِ الاُْمَّةِ فی عَصْرِ الصَّحابَةِ وَ لاَ التّابِعینَ وَ لا تابِعِی التّابِعینَ یَتَخَیَّرُونَ الصَّلاةَ وَ الدُّعاءَ عِنْدَ قُبُورِ الاَْنْبِیاءِ وَ یَسْأَلُونَهُمْ وَ لا یَسْتَغیثُونَ بِهِمْ لا فی مَغیبِهِمْ وَ لا عِنْدَ قُبُورِهِمْ». (1)
هیچ کس از گذشتگان امت در عصر صحابه و نه در عصر تابعین و یا تابعین تابعین، نماز و دعا در کنار قبور پیامبران را انتخاب نمیکردند و هرگز از آنان سؤال نمینمودند و به آنان استغاثه نمیجستند نه در غیاب آنان و نه در کنار قبورشان.
شاید یک فرد غیرمطّلع از تاریخ صحابه و تابعین تصوّر کند که
1 رساله «اَلْهَدِیَّةُ السَّنِیَّة»، صفحه 162، طبع منار مصر.
این نسبت حقیقت دارد ولی مراجعه به تواریخ درست، خلاف آن را ثابت میکند، ما از باب نمونه مواردی را یادآور میشویم:
«اَصاَبَ النّاسَ قَحْطٌ فی زَمانِ عُمَرَبْنِ الْخَطابِ فَجاءَ رَجُلٌ اِلی قَبْرِ النَّبِیِّ فَقالَ یا رَسُولَ اللّهِ اسْتَسْقِ اللّهَ لاُِمَّتِکَ فَاِنَّهُمْ قَدْ هَلَکُوا فَاَتاهُ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله فِی الْمَنامِ فَقالَ: ائْتِ عُمَرَ، فَاقْرَئْهُ السَّلامَ، وَ اَخْبِرْهُ اِنَّهُمْ مُسْقُونَ». (1)
در دوران خلافت عمر خشکسالی پیش آمد و مردی به سوی قبر پیامبر آمد و گفت ای پیامبر خدا برای امت خود آب بطلب که آنان نابود شدند.
1 وَفاءُ الْوَفاء، ج 2، ص 1371.
پس پیامبر در خواب نزد او آمد و فرمود پیش عمر برو و بر او سلام رسان و آگاهش کن که همگی سیراب خواهند شد.
سپس «سهم ودی» میگوید:
«وَ مَحَلُّ الاِْسْتِشْهادِ طَلَبُ الاِْسْتِسْقاءِ مِنْهُ صلیاللهعلیهوآله وَ هُوَ فِی الْبَرْزَخِ وَ دُعاؤُهُ لِرَبِّه هذِهِ الْحالَةِ غَیْرُ مُمُتَنِعٍ وَ عِلْمُهُ بِسُؤالِ مَنْ یَسْأَلُهُ قَدْ وَرَدَ فَلا مانِعَ مِنْ سُؤالِ الاِْسْتِسْقاءِ وَ غَیْرِه مِنْهُ کَما کانَ فِی الدُّنْیا». (1)
این جریان گواه بر آن است که در حالی که پیامبر در برزخ است میتوان از او درخواست دعا کرد و این مطلب اشکال ندارد، زیرا او از
1 وَفاءُ الْوَفاء، جلد 2، ص 1371.
درخواست افراد آگاه است، از این جهت مانع ندارد که بسان حال حیات از او درخواست دعا نمود.
2 «سمهودی» از «حافظ ابوعبداللّه محمدبن موسیبن النعمان» با سندی منتهی به «علیبن ابی طالب» علیهالسلام نقل میکند که سه روز از دفن «پیامبر اکرم» صلیاللهعلیهوآله گذشته بود که عربی از خارج مدینه آمد، خاک قبر پیامبر را بر سر پاشید و گفت:
«یا رَسُولَ اللّهِ قُلْتَ فَسَمِعْنا قَوْلِکَ وَ وَعَیْتَ عَنِ اللّه سُبْحانَهُ ما وَعَیْنا عَنْکَ، وَ کانَ فیما اَنْزَلَ عَلَیْکَ (وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ جآؤُکَ
فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ...) وَ قَدْ ظَلَمْتُ وَ جِئْتُکَ تَسْتَغْفِرْلی». (1)
ای رسول خدا، گفتی، ما گفتار تو را شنیدیم، از خدا اخذ کردی، آنچه ما از تو اخذ نمودیم، از چیزهائی که بر تو نازل شده است، این آیه است: هرگاه آنان بر نفس خویش ستم کردهاند، به نزد تو بیایند و از خدا طلب آمرزش کنند، تو نیز درباره آنان طلب آمرزش نمائی، خدا را آمرزنده مییابند. من بر نفس خویش ستم کرده و پیش تو آمدهام، برای ما طلب
آمرزش بنما و...
نویسنده «اَلْوَفاءُ لاَِخْبارِ دارِالْمُصْطَفی» در خاتمه باب هشتم، وقایع
1 «وَفاءُ الْوَفاءِ»، مجلد دوم، ص 1361، 64 / نساء.
فراوانی نقل میکند که همگی حاکی از آن است که استغاثه و درخواست حاجت از پیامبر «سیره مستمرّه» مسلمانان بوده است، حتی میگوید: امام محمدبن موسیبن نعمان پیرامون این موضوع کتابی تحت عنوان «مِصْباحُالظَّلامِ فِی الْمُسْتَغیثینِ بِخَیْرِالاَْنامِ» نوشته است.
3 «محمدبن المنکدر» میگوید:
«مردی هشتاد دینار پیش پدر من به عنوان امانت گذارد و خود برای جهاد رفت و به او گفت: اگر به این پول نیاز پیدا کردی خرج کن، اتفاقا گرانی پیش آمد و پدر من آنها را خرج کرد، سرانجام صاحب پول آمد و مطالبه پول خود را نمود. پدرم به او گفت که فردا مراجعه کند و شب را به مسجد آمد و در حالی که به قبر و منبر پیامبر اشاره میکرد، تا نزدیک صبح
در حال استغاثه بود، در همین هنگامه در تاریکی مسجد مردی پدیدار شد و گفت: ای ابا محمد بگیر، وی کیسهای به پدرم داد که در آن هشتاد دینار بود». (1)
4 «ابوبکر ابن المقری» میگوید:
«بر من و طبرانی و ابوالشیخ گرسنگی غلبه کرد و ما کنار قبر پیامبر بودیم پس چون شب فرا رسید به کنار قبر حضرترفتم و گفتم «یا رسولاللّه الجوع...» چیزینگذشت در مسجدکوبیدهشد، مردیعلوی با دوجوانوارد
1 «وَفاءُ الْوَفاء» مجلد دوم، صفحه 1380 (طبع مصر) وی تا صفحه 1385 نمونههائی از این استغاثهها را بیان کرده است.
شد، درحالیکه دردستهرکدامزنبیلیمملو ازغذابود... موقعیکهاز خوردن غذا فارغشدیم آنمرد علویگفت... رسولخدا را در خوابدیدم، به من امر کرد که به سوی شما غذا بیاورم. (1)
5 «ابن جلاّد» میگوید:
«با کمال فقر وارد مدینه شدم نزدیک قبر آمدم و گفتم: ای پیامبر خدا، میهمان توأم، ناگهان خواب مرا ربود، پس در خواب پیامبر را دیدم که نانی به دست من داد...». (2)
ما فعلاً کار با صحت و سقم این جریانها و واقعهها نداریم. سخن ما
1 مدرک قبل.
2 «وَفاءُ الْوَفاء» جلد دوم، صفحه 1361.
این است که این وقایع، خواه راست باشند خواه دروغ، گواهی میدهند که یک چنین کار، عمل شایعی بوده است و اگر این اعمال بدعت و حرام، یا شرک و کفر بود، هرگز جاعلان و واضعان چنین حرفهای مطالبی را نقل نمیکردند، که آنان را از انظار مردم بیندازند.
ما در کتاب «اصالت روح» بخش «ارتباط با ارواح»، روایات و احادیثی نقل کردیم که همگی حاکی از صحت درخواست دعا از ارواح مقدسه است.
در اینجا از تذکر نکاتی ناگزیریم:
1 از آنجا که این نوع قضایا و حوادث با مزاج گروهی سازگار نیست، لذا بدون تحقیق از اسناد و راویان آنها همه را مجعول و موضوع
قلمداد میکنند آیا این نوع انکار ناروا بر استدلال ما ضرر میرساند؟
پاسخ
این نوع برخورد با حوادث تاریخی، موجب نابودی تاریخ میگردد، زیرا تعداد این نوع درخواست حاجتها به اندازهای است که نمیتوان همه را دروغ و بیپایه انگاشت که اگر کسی در فکر گردآوری این نوع نقلها و حکایتها باشد، میتواند کتاب بس ضخیمی را تدوین کند.
حالا فرض کنیم که این نقلها و حکایتها، دروغ و بیپایه است ولی همین ادعاهای بیپایه در طول تاریخ، از یک حقیقت که ما به دنبال آن هستیم، حکایت میکند و آن اینکه: اگر چنین درخواستها و استغاثهها برخلاف شرع بود، هرگز یک چنین اعمال نامشروع را به عنوان افتخار،
جعل و وضع نمیکردند، زیرا در این صورت نه تنها مقام خود را بالاتر نمیبردند، بلکه مایه تنزل و سقوط در خشم جامعه میگردیدند.
واضعان و جاعلان حدیث و تاریخ میکوشند، چیزهائی را جعل و وضع کنند، که مزاج جامعه آماده پذیرایی آن باشد، هرگاه چنین اعمال برخلاف قرآن و سنت بود، در نظر مسلمین شرک و عبادت بود، هرگز دست بهوضع آنها نزده و خود را در انظار مردم پائین نمیآوردند.
2 استمداد از ارواح مقدسه، خواه به صورت درخواست دعا باشد یا به صورت درخواست انجام فعل (بهبودی بیمار، و بازگردانیدن گمشده و...) با توجه به چهاراصل که بیان گردید بلامانع است.
رایج در میان مسلمانان به هنگام توسّل به ارواح مقدّسه همان
درخواست دعا و اینکه، روح مقدس پیامبر از خداوند بخواهد که خدا گناه او را ببخشد، و حاجت دنیوی و یا اخروی او را برآورده کند و با این همه درخواست انجام فعل مانند: بهبودی بیمار، آزادشدن اسیر، رفاه در زندگی با درخواست دعا از نظر دلیل یکسان میباشند.
3 یک چنین درخواستها با توجه به میزانی که درباره «عبادت» یادآور شدیم، هرگز عبادت ارواح مقدسه و پرستش آنها نیست، زیرا درخواست کننده، در آنها نه به «الوهیّت» معتقد است و نه به ربوبیّت، و نه آنها را خدا (ولو خدای کوچک) میاندیشد، و نه کارگردان جهان آفرینش و یا بخشی از آن، و نه معتقد است که بخشی از افعال خدا، به آنها واگذار شده است، بلکه آنان را بندگان پاک و فرمانبر درگاه خدا میدانند که در
زندگی دنیوی کوچکترین خلافی را مرتکب نشدهاند.
با توجه به مبانی چهارگانه قدرت و توانایی برخی از آنان بر انجام خواستههای متوسلان، جای شک و تردید نیست، آنان موجودات زنده و ارتباط ما با آنها برقرار است، چیزی که هست این است که انجام هر فعلی و کاری اعم از دعا و غیر آن، منوط به اذن الهی است و آنان مصداق روشن
«وَ ما تَشاؤوُنَ اِلاّ اَنْ یَشاءَ اللّهُ» میباشند.
حضرت مسیح علیهالسلام همانطور که در این حیات دنیوی میتوانست درباره افرادی از خدا درخواست خیر کند و یا به اذناللّه به نابینایان مادرزاد و مبتلایان به بیماری «برص» شفا بخشد، همچنین پس از انتقال به سرای دیگر، به حکم اینکه این قدرتها و توانها مربوط به روح و روان او است
نه به جسم و تن او، نیز قادر بر انجام هر دو کار میباشد، چیزی که هست در هر دو مرحله، اذن الهی و تعلق مشیّت بر نزول فیض از این مجرا شرط حتمی و لازم است.
4 این نوع تواضع و فروتنیها نسبت به پیشوایان معصوم، هر چند به ظاهر توجه به خود آنها است اما اگر باطن این توجه و توسلها را بشکافیم، مطلوب واقعی، و مسئول حقیقی، خود خدا است و در حقیقت توجه به اسباب، عین توجه به «مسبّبالأسباب» میباشد، و کسانی که در مسائل سیر و سلوک گامهای استواری دارند، بر این حقیقت با دیده دل واقف و آگاهند.
متوسلان، با معرفت بر این اسبابها و رسائل، نه اصالتی قائلند و نه
استقلالی، بلکه وسیلهای میاندیشند که خدای سببساز آنها را مجرای فیض و طریق وصول رحمت خود قرار داده و خود نیز مؤمنان را بر تحصیل آن امر نموده است آنجا که فرموده است:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیلَةَ وَ جاهِدُوا فی سَبیلِه لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»
ای افراد باایمان از (مخالفت با خدا) بپرهیزید و به سوی او وسیله تحصیل کنید و در راه او جهاد کنید شاید رستگار شوید. (1)
اگر نماز و روزه و کلیه فرایض الهی، وسیله است، همچنین دعای پاک
1 35 / مائده.
انبیاء و اولیاء به حکم آیات پیشین (آیات مربوط به طلب آمرزش) نیز وسیله است و توجه به این وسائل، عین توجه به آفریننده وسیله است، عمل به دستوری است که در آیه یاد شده، وارد شده است.
همگی با واژه «شفاعت» آشنائی کامل داریم، هنگامی که سخن از جرم و گناه و محکومیّت یک فرد به میان میآید، و شخصی پا به میان میگذارد، و درباره فردی فعالیّت و وساطت میکند، تا او را از مرگ و اعدام یا زندان و توقیف نجات بخشد، میگوئیم: فلانی در حق او «شفاعت» کرد.
لفظ «شَفاعت» از ماده «شَفْع» به معنی جفت، در مقابل «وَتْر» به معنی طاق، گرفته شده است، علت اینکه به وساطت شخص برای نجات گنهکار
«شفاعت» گفته میشود، این است که مقام و موقعیّت شفاعت کننده و نیروی تأثیر او، با عوامل نجاتی که در وجود شفاعت شونده هست (هرچند کم و اندک باشد) ضمینه (و جفت میشوند) هر دو به کمک هم، موجب خلاص شخص گنهکار میگردند.
شفاعت اولیای خدا برای گنهکاران در ظاهر این است که عزیزان الهی، روی قرب و موقعیّتی که در پیشگاه خداوند دارند، (البته به اذن خدا و تحت ضوابط خاصی که جنبه کلی دارد نه فردی) میتوانند برای مجرمها و گنهکاران وساطت کنند، و از طریق دعا و نیایش از خداوند بزرگ بخواهند که از تقصیر و گناه آنان درگذرد، البته شفاعت کردن و پذیرفته شدن شفاعت آنان در گرو یک رشته شرایطی است که برخی مربوط به شخص گنهکار، و
برخی مربوط به مورد شفاعت «گناه» میباشد.
به عبارت دیگر، شفاعت همان کمک کردن اولیاء خدا است با اذن خدا، به افرادی که در عین گنهکار بودن پیوند معنوی خود را با خدا، و پیوند روحی خویش را با اولیاء خدا قطع نکردهاند، و این ضابطه پیوسته باید محفوظ باشد.
و به یک معنی، شفاعت این است: یک موجود مادون که استعداد جهش و پیشرفت دارد، از موجود بالا، به صورت یک امر قانونی، استمداد و مدد میطلبد، البته مددخواه از نظر کمال روحی باید به حدی سقوط نکند که نیروی جهش و تکامل را از دست بدهد؛ و امکان تبدیل او به یک انسان پاک، از میان برود.
از زمان پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله تا زمانهای بعد، روش مسلمانان درخواست شفاعت از شافعان راستین بوده، و پیوسته از آنان در حال حیات و ممات، درخواست شفاعت میکردند و چنین درخواستی را هیچیک از دانشمندان اسلامی، با هیچ یک از مبانی و اصول اسلامی مخالف نمیدانستند.
تا اینکه در قرن هفتم اسلامی، «ابن تیمیه» دیده به جهان گشود و با طرز تفکّر خاصی با این مسأله و بسیاری از سنن و روشهای مستمر میان مسلمانان مخالفت کرد و سه قرن پس از وی «محمدبن عبدالوهاب نجدی» مجددا پرچم مخالفت را برافراشت و مکتب «ابن تیمیه» را بهگونهای شدید از نو زندهکرد.
یکی از نقاط اختلاف «وهابیها» با دیگر فرقههای اسلامی این است که آنان با اینکه بسان دیگر مسلمانان شفاعت را به عنوان یک اصل اسلامی پذیرفتهاند، و میگویند که روز قیامت شافعان درباره گنهکاران امت شفاعت خواهند کرد، و پیامبر گرامی در این قسمت سهم بزرگتری را دارد، در عین حال میگوید: اما هرگز حق نداریم در این جهان از آنان طلب شفاعت کنیم. و در این موضوع به اندازهای تند رفتهاند که نقل متن سخنان آنان مایه ناراحتی روحی است، خلاصه گفتار آنان این است که:
پیامبر اسلام و دیگر پیامبران و فرشتگان و اولیاء در روز رستاخیز حق شفاعت دارند ولی باید شفاعت را از مالک شفاعت و اذن دهنده آنکه خدا باشد، خواست و گفت:
«اَللّهُمَّ شَفِّعْ نَبِیَّنا مُحَمَّدا فینا یَوْمَ الْقِیامَةِ اَوْ اَللّهُمَّ شَفِّعْ فینا عِبادَکَ الصّالِحینَ اَوْ مَلائِکَتَکَ اَوْ نَحْوُ ذلِکَ مِمّا یُطْلَبُ مِنَ اللّهِ لا مِنْهُمْ فَلا یُقالُ یا رَسُولَ اللّهِ اَوْ یا وَلِیَّ اللّهِ اَسْأَلُکَ الشَّفاعَةَ اَوْ غَیْرَها مِمّا لا یَقْدِرُ عَلَیْهِ اِلاَّاللّهُ فَاِذا طَلَبْتَ ذلِکَ فی اَیّامِالْبَرْزَخِ کانَ مِنْ اَقْسامِالشِّرْکِ». (1)
پروردگارا پیامبر و دیگر بندگان صالح خود را شفیعان ما در روز قیامت قرار بده ولی ما حق نداریم بگوئیم: ای پیامبر خدا یا ای ولی خدا از تو میخواهم در حق من شفاعت بنما، زیرا شفاعت چیزی است که جز خدا کسی بر آن قادر نیست، هرگاه چنین چیزی را از پیامبر که در برزخ بسر میبرد بخواهی شرک و عبادت طرف خواهد بود.
1) «اَلْهَدِیَّةُ السَّنِیَّةُ» رساله دوم، ص 42.
«وهابیها» با یک رشته پندارهایی درخواست شفعات از شافعان راستین را تحریم کرده و درخواست کننده را مشرک و عمل او را شرک مینامند.
ما پیش از آنکه دلایل آنان را رسیدگی کنیم خود مسأله را از نظر کتاب و سنّت و سیره مسلمین مورد بررسی قرار میدهیم آنگاه به دلایل آنان رسیدگی مینماییم.
دلیل ما بر جواز طلب شفاعت مرکب از دو مطلب است و با ثبوت هر دو مطلب کاملاً روشن میگردد. و آن دو مطلب عبارتند از:
1 درخواست شفاعت، همان درخواست دعا است.
2 درخواست دعا از افراد شایسته یک امر مستحب است.
شفعات پیامبر گرامی و دیگر شافعان راستین جز دعا و نیایش به درگاه الهی چیز دیگری نیست، و در سایه قرب و مقامی که آنان در پیشگاه خداوند دارند، بر اثر دعایی که درباره گنهکاران انجام میدهند، خداوند مهربان لطف و مهر گسترده خود را شامل حال افراد گنهکار نموده و آنان را میبخشد، و درخواست دعا از برادر مؤمن تا چه رسد به نبیّ گرامی امری است مستحسن و احدی از علمای اسلام اعم از وهابی و غیره در صحت آن تردیدی نکرده است.
البته نمیتوان گفت که حقیقت شفاعت در تمام مواقف محشر، همان دعا به درگاه الهی است اما میتوان گفت که یکی از معانی روشن آن
همان دعا است و کسانی که میگویند:
«یا وَجیها عِنْدَاللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَاللّه .
ای کسی که در پیشگاه خدا جاه و مقامی داری در نزد خدا درباره ما شفاعت کن، همین معنی را قصد میکنند.
«نظامالدین نیشابوری» در تفسیر آیه:
«مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً یَکُنْ لَهُ نَصیبٌ مِنْها...»(1)
از مقاتل نقل میکند که:
«اَلشَّفاعَةُ اِلَی اللّهِ اِنَّما هِیَالدَّعْوَةُ لِمُسْلِمٍ»
1) 85 / نساء.
حقیقت شفاعت همان دعا کردن برای مسلمانان است.
و از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده است که هرکس پشت سر برادر مسلمان خود دعا کند مستجاب میشود و فرشتهای میگوید برای تو نیز مانند آن خواهد بود.
«ابن تیمیه» از جمله افرادی است که درخواست دعا از شخص زنده را صحیح میداند. بنابراین درخواست شفاعت اختصاص به پیامبر و اولیاء ندارد بلکه میتوان از هر مؤمنی که در پیشگاه خدا ارج و ارزشی داشته باشد چنین درخواستی را نمود.
«فخر رازی» از جمله کسانی است که شفاعت را به دعا و نیایش به درگاه الهی تفسیر کرده و در تفسیر آیه:
«وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذینَ امَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً»
حاملان عرش درباره افراد باایمان طلب آمرزش میکنند و میگویند، پروردگارا رحمت تو همه چیز را فراگرفته است.(1)
میگوید: این آیه گواهی میدهد که شفاعت حاملان عرش تنها درباره گنهکاران است(2)
همچنانکه شفاعت پیامبر و پیامبران دیگر نیز درباره همین گروه این است، زیرا خداوند چنین دستور میدهد:
«...وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ...»
نسبت به گناهان خود و افراد باایمان طلب آمرزش بنما. (1)
و حضرتنوح دربارهخود و والدینش و کسانیکه بهاوایمانآورده و همه افراد با ایمانی که تا دامنه قیامت میآیند طلب آمرزش کرده و از این طریق
1) 19 / محمد. از آنجاکه دلایل قطعی بر عصمت پیامبر گرامی و دیگر رسولان گواهی میدهد طبعا مقصود از «ذَنْب» درباره آنان معنی دیگری خواهد داشت، و تفصیل این قسمت در جلد پنجم تفسیر «منشور جاوید» که نخستین تفسیر موضوعی به زبان فارسی است توسط حضرت آیةاللّه جعفر سبحانی شرح داده شده است.
رسالت شفاعت خود را انجام داده است.(1)
این بیان از «فخر رازی» گواه بر آن است که وی شفاعت را همان دعای شفیع در حق گنهکار تلقی کرده و درخواست شفاعت را همان درخواست دعا دانسته است.
در احادیث اسلامی اشارات فراوان بر این است که دعای مسلمان در حق مسلمان شفاعت است.
«ابن عباس» از پیامبر نقل میکند:
«ما مِنْ رَجُلٍ مُسْلِمٍ یَمُوتُ فَیَقُومُ عَلی جَنازَتِهِ اَرْبَعُونَ ر
1) 28 / نوح: «رَبِّ اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِنا وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ...» .
َجُلاً لا یُشْرِکُونَ بِاللّهِ شَیْئا اِلاّ شَفَّعَهُمُ اللّهُ فیهِ»
هرگاه مسلمان بمیرد و بر جنازه او چهل مرد که شرک نمیورزند نماز بگزارند خداوند شفاعت (دعا) آنها را درباره وی میپذیرد.(1)
در این حدیث، دعاکننده به عنوان شافع معرفی شده است. حالا اگر کسی در حال حیات خود از چهل دوست باوفایش بخواهد که پس از مرگش برای گزاردن نماز بر جنازه وی حاضر گردند و در حق وی دعا نمایند، در واقع از آنها طلب شفاعت کرده و مقدمات شفاعت بندگان خدا را فراهم کرده است.
1) صحیح مسلم، ج 3، ص 54.
در صحیح بخاری بابی دارد تحت عنوان «اِذَا اسْتَشْفَعُوا اِلَی الاِْمامِ لِیَسْتَسْقِیَ لَهُمْ لَمْ یَرُدَّهُمْ»
هنگامی که مردم از امام خود درخواست شفاعت کردند، که برای آنان باران بطلبد درخواست آنانرا رد نمیکند.
و نیز بابی دارد تحت عنوان «اِذَا اسْتَشْفَعَ الْمُشْرِکُونَ بِالْمُسْلِمینَ عِنْدَالْقَحْطِ» هنگامی که مشرکین در مورد قحطی طلب شفاعت نمایند. (1)
روایت این دو باب گواهی میدهند که درخواست شفاعت همان درخواست دعا است و نباید آن را به صورت دیگر تفسیر کرد.
1) صحیح بخاری، ج 1.
تا اینجا یک پایه استدلال روشن گشت و آن اینکه حقیقت «شفاعتطلبی» جز «دعاخواهی» چیز دیگری نیست اکنون باید به تشریح پایه دوم استدلال بپردازیم و آن اینکه درخواست از برادر مؤمن تا چه رسد به اولیاء الهی کاملاً امر مطلوب و مستحب است، اینک بیان این قسمت.
آیات قرآن گواهی میدهند که طلب آمرزش پیامبر در حق افراد کاملاً مؤثر و مفید میباشد مانند آیههای زیر:
1 «...وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنینَ...»
برای گناه خود و افراد باایمان طلب آمرزش بنما. (1)
2 «...وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ اِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ...»
در حق آنان دعا کن، دعای تو مایه آرامش آنها است. (2)
هرگاه دعای پیامبر چنین نفعی به حال انسانی دارد، چه مانعی دارد که از او خواسته شود که در حق انسانی چنین دعائی بکند و از طرف دیگر درخواستدعا جز درخواستشفاعت، چیز دیگرینیست.
3 «...وَ لَوْ اَنَّهُمْاِذْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ جآؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحیما»
هرگاه آنان هنگامی که بر خویش ستم کردند پیش تو میآمدند و از خداوند طلبآمرزش میکردند و پیامبر نیز برای آنان طلبآمرزش میکرد، خدا را توبهپذیر و رحیم مییافتند. (1)
اینکه میگوید: «جآؤُکَ» به سوی تو میآمدند، مقصود این است که میآمدند و درخواست دعا و طلب آمرزش از پیامبر میکردند، و اگر هدف این نبود آمدن آنان لغو بود، و شرفیابی حضور پیامبر و درخواست دعا خود گواه بر انقلاب روحی آنان که برای استجابت دعا زمینه را آماده میسازد میباشد.
1) 64 / نساء.
4 قرآن مجید از فرزندان یعقوب نقل میکند که آنها از پدر خواستند که در حق آنان طلب آمرزش کند، یعقوب نیز درخواست آنها را پذیرفت و به وعده خود عمل نمود.
«قالُوا یاَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا کُنّا خطِئینَ. قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّی...»
گفتند پدرجان در حقما طلبآمرزش کن ما خطاکار بودیم، او نیز گفت بههمینزودی برای شما طلب آمرزش مینمایم. (1)
همه این آیات حاکی است که طلب دعا از پیامبر و دیگر صالحان که
1) 97 و 98 / یوسف.
همان طلب شفاعت است از نظر موازین اسلامی کوچکترین ایرادی ندارد. و روایات درخواست دعا از صالحان را برای فشردهگوئی نقل نکردیم.
محدث معروف «ترمذی» نویسنده یکی از صحاح اهل تسنن از انس نقل میکند:
«سَأَلْتُ النَّبِیَّ اَنْ یَشْفَعَ لی یَوْمَ الْقِیامَةِ فَقالَ اَنَا فاعِلٌ قُلْتُ فَاَیْنَ اَطْلُبُکَ فَقالَ عَلَی الصِّراطِ...» (1)
1) سُنَنُ تِرْمِذِیّ، ج 4، ص 42 بابُ ما جاءَ فی شَأْنِ الصِّراطِ.
(انس میگوید)، از پیامبر درخواست کردم که در روز قیامت در حق من شفاعت کند وی پذیرفت و گفت شفاعت خواهم کرد گفتم کجا تو را پیدا کنم فرمود کنار صراط.
انس با ظرافت طبع از پیامبر گرامی درخواست شفاعت میکند، وی نیز میپذیرد و نوید عمل به او میدهد.
«سواد قارب» از یاران پیامبر است در ضمن اشعاری از پیامبر درخواست شفاعت میکند و میفرماید:
فکنْ لی شَفیعا یَوْمَ لا ذُو شَفاعَةٍ بِمُغْنٍ فَتیلاً عَنْ سَوادِ بنِ قارِبٍ (1)
ای پیامبرگرامی روز رستاخیز شفیع من باش روزیکه شفاعت دیگران بهحال سوادقارب مفید و سودمند نخواهدبود.
مردی به نام «تَبَع» از قبیله «حمیر» پیش از تولد پیامبر شنیده بود که به همین زودی پیامبری از سرزمین عربستان از جانب خدا برانگیخته خواهد شد وی پیش از مرگ نامهای تنظیم کرد و از نزدیکان خود درخواست نمود
که اگر روزی چنین پیامبر مبعوث به رسالت شد، نامه مرا به او برسانید
1) قاموسُ الرِّجال ذیل ماده «سَواد».
و در آن نامه چنین نوشته بود:
«وَ اِنْ لَمْ اُدْرِکْکَ فَاشْفَعْ لی یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا تُنْسِنی»
اگر عمرم وفا نکرد و پیش از درک تو درگذشتم، در آخرت درباره من شفاعت بنما و مرا فراموش مکن.
وقتی نامه به دست پیامبر رسید سه مرتبه فرمود:
«مَرْحَبا بِتَبَعٍ اَلاَْخِ الصّالِحِ»(1)
آفرین بر «تَبَع»، برادر صالح من.
هرگاه درخواست شفاعت شرک بود، هرگز پیامبر او را برادر خود
1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 12 بِحارُالاَْنْوار، ج 15، ص 314.
نمیخواند و سه مرتبه بر او آفرین نمیگفت.
این بخش از احادیث حاکی است که طلب شفاعت از شفیع راستین در حال حیات و زندگانیاو کاملاً بیاشکال است.
از یک رشته روایات و احادیث استفاده میشود که صحابه پیامبر پس از وفات وی از روح پاک او طلب شفاعت میکردند. از باب نمونه:
1 «ابن عباس» میگوید: هنگامی که امیرمؤمنان از غسل و کفن پیامبر فارغ گردید روی او را باز کرد و گفت:
«بِاَبی اَنْتَ وَ اُمّی طِبْتَ حَیّا وَ طِبْتَ مَیِّتا... وَاذْکُرْنا عِنْدَ رَبِّکَ...»(1)
پدر و مادرم فدای تو، در حال حیات و ممات پاک و پاکیزه هستی، از ما پیش پروردگارخود یادی بفرما.
2 هنگامی که پیامبر گرامی درگذشت، ابوبکر در منزل چهره او را باز کرد و بوسید و گفت پدر و مادرم فدای تو باد، در حال حیات و ممات پاک وپاکیزه هستیاز ما پیش پروردگارخود یادکن و بهخاطر داشته باش.((2)
روایات مذکور میرساند که در طلب شفاعت میان حال حیات و ممات
شفیع تفاوتی نیست. پس با توجه به این آیات و روایات، و سنت جاری در میان مسلمانان در تمام اعصار، موضوع درخواست شفاعت به صورت یک مسأله بدیهی درمیآید که هرگز نباید درباره آن کوچکترین شک و تردیدی به خود راه داد. گذشته از این، صحابه پیامبر پس از درگذشت او، از او طلب دعا میکردند، و اگر درخواست دعا پس از وفات وی صحیح باشد، طلب شفاعت نیز که یک نوع درخواست دعا است صحیح خواهد بود.(1)
1) جهتاطلاعبیشتربهکتاب«شفاعتدرقلمروعقل، قرآنوحدیث» «تألیفآیةاللّهجعفرسبحانی» مراجعه شود که در آنجا با یک صد حدیث (چهل و پنج حدیث از کتابهای اهل تسنن و پنجاه و پنج حدیث از کتابهای شیعه) آشنا میشوید.
در بخش گذشته با دلایل جواز درخواست شفاعت آشنا شدیم. اکنون وقت آن رسیده است که با دلایل مخالفان چنین درخواست آشنا گردیم. گروهمخالف با یکرشته پندارهائی درخواست شفاعتاز اولیاء الهی را منع کردهاند، به گونهای فشرده مورد بررسی قرار میگیرد.
مقصود این گروه از شرک، شرک در عبادت است. و چنین وانمود میکنند که درخواست شفاعت، پرستش شفیع است.
در بخش نهم به صورت گسترده پیرامون عبادت بحث کردیم و روشن کردیم که هر نوع سؤال از شخص و یا درخواست شفاعت در صورتی
عبادت شمرده میشود که طرف را «اله» و «خدا» و یا «رب» و «کارگردان» جهان آفرینش و یا مبدأ و صاحب کارهای خدائی بدانیم در غیر این صورت هرگز هر نوع سئوال و درخواست، «هر نوع تعظیم و خضوع»، عبادت شمرده نخواهد شد.
درخواست کننده شفاعت از شفیعان واقعی درگاه الهی (که خدا به آنان اذن شفاعت داده است) آنان را بندگان مقرّب و برگزیدگان درگاهش میداند، که هرگز نه «خدا» هستند و نه کارهای خدائی مانند مغفرت و شفاعت به آنان تفویض شده که به طور خودسرانه و بدون اذن الهی درباره هرکس بخواهند میتوانند شفاعت کنند و یا از گناه او درگذرند.
این گروه در چارچوب «اذن الهی» میتوانند درباره افراد خاصی که
روابط معنوی آنان با خدا برقرار بوده، و پیوند روحی آنها با شفیعان الهی نگسسته باشد، درخواست آمرزش گناه، و طلب مغفرت بنمایند، و یک چنین درخواست از یک فرد، که در نظر درخواست کننده، بنده مقربی بیش نیست، هرگز عبادت او شمرده نخواهد شد.
البته یادآور میشویم، که اگر چنین درخواست در حال ممات پرستش شفیع شمرده شود باید چنین درخواست در حال حیات نیز، طبعا عبادت شمرده شود.
و در بحث گذشته خاطرنشان ساختیم که قرآن و سنّت دستور میدهد که مسلمانان حضور پیامبر برسند، و از او درخواست کنند که در حق آنها استغفار کند، و یک چنین درخواست جز طلب شفاعت در حال حیات،
چیز دیگری نیست. و هرگز ممکن نیست یک عمل در ظرفی شرک و در ظرف دیگری عین توحید باشد.
و به عبارت گستردهتر: آنان میگویند: شفاعت فعل خدا است و یا به تعبیر صحیحتر: حق او است و درخواست فعل وی از غیر او عبادت او میباشد همچنانکه آنان عین این سخن را درباره درخواست شفاء بیمار از اولیاء، و مشابه آن تکرار میکنند و میگویند: این نوع درخواستها، درخواست فعل خدا از غیر او است، و طبعا چنین درخواستی عبادت و پرستش طرف خواهد بود.
پاسخ این استدلال باتوجه به بحثهای گذشته کاملاً روشن است و آن اینکه: در این قانون کلی و ضابطه عمومی احدی از مسلمین اختلاف ندارد
و همگان میگویند درخواست فعل خدا، از غیر او عبادت طرف است، و با اعتقاد به الوهیّت و ربوبیّت او ملازم میباشد، ولی جان سخن اینجا است که مقصود از فعل خدا چیست؟ هنوز نویسندگان وهابی در طول این سه قرن ضابطهای برای فعل خدا بیان نکردهاند، در صورتی که بدون یک چنین ضابطهای استدلال عقیم خواهد بود.
در بحث تعریف و تحدید عبادت یادآور شدیم که در آیات فراوانی افعال مختص به خدا، به غیر او نیز نسبت داده شده است مثلاً اماته و میراندن که فعل مختص او است، چنانکه میفرماید: «وَ هُوَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ...» (80 / مؤمنون) اوست که زنده میکند و میمیراند. به غیر او نیز نسبت داده شده است چنانکه میفرماید:
«...حَتّی آ اِذا جآءَ اَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا...» (1)
آنگاه که مرگ یکی فرا رسید، فرستادگان ما جان آنان را میگیرند.
این تنها «میرانیدن» نیست که فعل مخصوص او است و به غیر او نسبت داده شده، بلکه قسمتی از افعال خدا و چیزهائی که فقط در او باید طلب کرد، اجازه داده شده است که از غیر او نیز طلب کنیم، از باب نمونه:
قرآن به مسلمانان دستور میدهد که هر شبانه روز بگویند «...وَ اِیّاکَ نَسْتَعینُ» فقط و فقط از تو استعانت میجوئیم. ولی در عین حال، در آیات دیگر دستور میدهد که از غیر او مانند: نماز و صبر نیز استعانت جوئیم
1) 61 / انعام.
چنانکه میفرماید:
«وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ اِنَّها لَکَبیرَةٌ اِلاّ عَلَی الْخاشِعینَ»
از بردباری و نماز کمک بگیرید و نماز کار دشواری است مگر بر صاحبان خشوع. (1)
ما اگر بخواهیم آیاتی را که در آنها فعل مختص خدا به غیر او نیز نسبت داده شده است در این جا نقل کنیم سخن به درازا میکشد(2)آن چه لازم میباشد این است که با بینش قرآنی، به رفع اختلاف پرداخته و
مقصود واقعی قرآن را به دست آوریم و آن اینکه:
هریک از این کارها قطع نظر از درخواست ما دو صورت دارد:
1 فاعلی فعل خود را بدون اتکاء به موجودی و بدون کسب قدرت از مقامی، بدون احراز از رضاء کسی، به کار صورت دهد، مثلاً جانداری را بمیراند و موجودی را یاری بخشد.
فاعل همین فعل را به اتکاء موجود برتر و در پرتو قدرت و توانائی مکتسب از مقام والاتر، و با مشیّت و اذن خاص او، ایجاد کند. کار نخست، کارالهی استو کار دوم کار بشری یا غیرالهی است.
این نه تنها این دو مورد است، که کاری الهی و کار انسانی به این دو صورت تجلی میکنند، بلکه این ضابطه کلی است برای شناخت
فعل الهی از غیر او.
فعل الهی مطلقا از قبیل: احیاء و اماته، شفاء و ارزاق و روزی دادن، و... فعلی است که فاعل در انجام آن به چیزی نیازمند نباشد.
در حالی که فعل غیرالهی فعلی است که فاعل در انجام آن به غیر خود، یعنی بر موجود برتر و والاتر نیاز داشته و بدون قدرت و مشیّت او نتواند کاری را صورت دهد.
با توجه به این اصل: روشن میگردد که شفاعتی که حق مختص خدا است، غیر شفاعتیاستکه از بندگانصالح درخواست میشود.
خدا در اِعمال این حق، از هیچ نظر به غیر خود نیاز ندارد در حالی که بهرهگیری صالحان از آن، جز در پرتو اذن و مشیّت حکیمانه او صورت
نمیگیرد.
هرگاه از اولیاء الهی، شفاعت به معنی نخست درخواست شود، در این صورت فعل الهی از غیر او درخواست شده است و چنین درخواستی عبادت شمرده میشود ولی اگر از آنان شفاعت به معنی دوم یعنی شفاعت محدود و مأذون و به صورت یک حق اکتسابی، درخواست گردد، در این صورت فعل غیر الهی از بشری درخواست شده است.
با توجه به این ضابطه، مشت مغالطه گران از نویسندگان وهابی در این مورد باز میشود، و روشن میشود این نوع درخواستها اعم از درخواست شفاعت و غیر آن از قبیل شفا و امثال آن به دو صورت انجام
میگیرد و هیچ موحدی از بندگان صالح خدا آن فعل را به صورت نخست درخواست نمیکند و هرکسی هرچه هم از نظر آگاهی از معارف اسلامی درجه پائین باشد آنان را کارگردان جهان، کارپردازان دستگاه تکوین و تشریع نمیاندیشد و آنان را موجوداتی که خدا شؤون و افعال خود را به آنان سپرده است و در اعمال شفاعت و قضاء حوائج، از هر محدودیّت و شرطی پیراسته میباشند، نمیداند.
خلاصه: درخواست شفاعت مأذون و محدود درخواست فعل بشر از خودبشر است، نه درخواست فعلخدا از غیر او.
دومین استدلال گروه «وهابی» بر تحریم شفاعت از اولیاء خدا این است که خداوند، بت پرستان حجاز را از آن رو مشرک خوانده است که آنها از بتها طلب شفاعت مینمودند و در مقابل آنها به ناله و زاری پرداخته و درخواست وساطت میکردند، چنانکه آیه زیر بر آن گواهی میدهد:
«وَ یَعْبُدوُنَ مِنْ دوُنِاللّهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هآؤُلآءِ شُفَعآؤُنا عِنْدَاللّهِ...»
موجوداتی را میپرستند که به آنها زیان و سودی نمیرسانند و میگویند که آنها شفیعان ما در نزد خدا هستند.
بنابراین هر نوع شفاعت خواهی از غیر خدا، شرک و پرستش شفیع خواهد بود.
پاسخ: اولاً هرگز این آیه کوچکترین دلالتی بر مقصود آنان ندارد و اگر قرآن آنان را مشرک میداند نه از این نظر است که آنها از بتها شفاعت خواهی میکردند بلکه علّت مشرک بودن آنان این است که آنها را میپرستیدند تا سرانجام آنها را شفاعت کنند.
اگر شفاعت خواهی از بتها، در حقیقت پرستش آنها بود دیگر دلیلی نداشت که علاوه بر جمله «وَ یَقُولُونَ هآؤُلآءِشُفَعآؤُنا» جملهای مانند «وَ یَعْبُدوُنَ» بیاورد.
اینکه در آیه این دو جمله به صورت عطف آمدهاند حاکی از این
استکه موضوع پرستش بتها غیر از مسأله شفاعت خواهی از آنان بوده است پرستش بتها نشانه شرک و دوگانهپرستی است، و شفاعتخواهی از سنگ و چوب عمل احمقانه و دور از منطق و علم به شمار میروند.
هرگز آیه دلالت ندارد که شفاعت خواهی از بتها، پرستش آنها است تا چه رسد شفاعت خواهی از اولیاء حق و عزیزان درگاه وی نشانه پرستش آنها باشد.
ثانیا: فرض کنید که علت «شرک» آنان «شفاعت خواهی» آنها از «بتان» بوده است ولی میان این نوع «شفاعت خواهی» و «شفاعت خواهی» مسلمانان از زمین تا آسمان فاصله است، آنها بتان را مالک شفاعت، و صاحب اختیار درگاه الهی در مسائل مربوط به «آمرزش گناه» و «شفاعت» میدانستند، تو گویی خدا در این موارد از این امور منفصل شده و این نوع
امور را به «بتان» سپرده است، طبعا یک چنین شفاعت خواهی، عبادت آنان خواهد بود زیرا با اعتقاد به «الوهیّت» و «ربوبیّت» و «مبدأ کارهای الهی بودن آنان» درخواست شفاعت میشد، در حالی که یک فرد مسلمان از اولیاء الهی به عنوان یک فرد مقرّب و یک بنده آبرومند و یک «عبد مأذون از جانب خداوند در مسأله شفاعت» درخواست شفاعت و طلب دعا مینماید، و مقایسه این دو نوع بهم، و عطف هرکدام بر دیگری زهی دور از انصاف و واقعبینی است.
سومین دلیل آنان بر تحریم درخواست شفاعت از اولیاء این است که به حکم صریح قرآن ما نباید در مقام دعا، غیر خدا را بخوانیم و درخواست شفاعت از غیر او یک نوع درخواست حاجت از غیر خداست.
قرآن مجید میفرماید: «...فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ اَحَدا» (1)با خدا، غیر خدا را نخوانید، هرگاه گفته شود دعوت غیر خدا حرام است و از طرف دیگر، شفاعت برای اولیاء او ثابت میباشد راه جمع همان است که شفاعت اولیاء را از خدا بخواهیم نه از خود آنان.
و گواه بر اینکه نوع دعوتها عبادت و پرستش است آیه زیر میباشد:
«... اُدْعُونی اَسْتَجِبْ لَکُمْ اِنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ» (2)
مرا بخوانید تا اجابت کنم کسانی که از پرستش من کبر
میورزند وارد دوزخ میگردند.
دقت کنید در آغاز آیه لفظ «دعوت» و در آخر آیه لفظ عبادت به کار رفته است و این گواه بر این است که دعوت و عبادت یک مفهوم دارند و در کتابهای اخلاق وارد شده است:
«اَلدُّعاءُ مُخُّ الْعِبادَةِ»
دعا کردن مغز پرستش است.
پاسخ
اولاً: مقصود از تحریم دعوت غیرخدا در جمله «فَلا تَدْعُوا» مطلق خواندن و درخواست نیست بلکه مقصود از تحریم دعوت، تحریم پرستش غیرخدا است، به گواه ماقبل آیه که میفرماید: «وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ...»
این جمله دلیل بر این است که مقصود از دعوت در آیه دعوت خاصی است که ملازم با پرستش میباشد، و آن قیام توأم با ذلّت و خضوع بینهایت در برابر کسی است که اللّه و خدای جهان، و «رب» و اختیاردار جهان و حاکم مطلق بر صحنه آفرینش میدانیم(1)و هرگز این قیود درخواست شفاعت از بندهای که خدا به او چنین حقی را اعطا کرده است که به اذن او شفاعت کند، وجود ندارد.
ثانیا: آنچه در آیه تحریم شده است این است که کسی را همراه خدا،
1) در حقیقت معنی آیه چنین است: «...فَلا تَعْبُدُوا مَعَ اللّهِ اَحَدا» چنانکه در آیه دیگر میفرماید: «وَالَّذینَ لا یَدْعُونَ مَعَاللّهِ اِلها اخَرَ» (68 / فرقان).
بخوانیم و او را در رتبه خدا بیندیشیم چنانکه لفظ «مَعَ اللّهِ» روشنگر این مطلب است. اگر کسی از پیامبر بخواهد که در حق او دعا کند که خدا گناهان او را ببخشد یا حاجت او را برآورده کند، هرگز همراه خدا کسی را نخوانده است بلکه حقیقت این دعوت جز دعوت خدا چیز دیگری نیست.
اگر درخواست حاجت از بت، در برخی از آیات، شرک معرفی شده است به خاطر این است که آنها را خدایان کوچک، اختیاردار همه و یا بخشی از کارهای خدا، و قادر بر انجام مقاصد خویش میدانستند و لذا قرآن مجید در مقام انتقاد از این نوع اندیشهها چنین میفرماید:
«وَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَکُمْ وَ لاآ اَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ».
بتهائی را که جز خدا میخوانید نمیتوانند شما را و خود را کمک کنند.(1)
و نیز میفرماید:
«اِنَّ الَّذینَ تَدْعُوْنَ مِنْ دُونِ اللّهِ عِبادٌ اَمْثالُکُمْ»
کسانیکه جز خدامیخوانید بسان شما بندگان خدا هستند.(2)
خلاصه، مشرکین بتها را خدایان کوچک میاندیشیدند، و آنها را متصرف مطلق و اختیاردار افعال الهی میدانستند ولی درخواست شفاعت و دعا از شخصی که خدا به او چنین حق و مقامی را داده است فاقد
اینشرایط است.
ثالثا: دعوت معنی وسیع و گستردهای دارد و احیانا بهطور مجاز در عبادت استعمال میشود، مانند آیه (1)و حدیثی (2)که مستدِلّ به آن استدلال کرده است در صورتی که چنین استعمالات جزئی به صورت مجاز دلیل نمیشود که همیشه دعوت را به معنی عبادت تفسیر کنیم و درخواست حاجت و دعا از کسی به شکل معقول را محکوم به شرک بنمائیم.
در حالی که معنی حقیقی «دعوت» خواندن است که گاهی شکل عبادت به خود میگیرد و بیشتر به معنی دعوت دیگران است نه به صورت عبادت.
و ما در آینده فصلی درباره معنی «دعوتها» در قرآن خواهیم داشت و ثابت خواهیم کرد که هر دعوت و خواندن ملازم با عبادت و پرستش نیست.
آیه زیر حاکی از آن است که شفاعت حق خدا است در این صورت درخواست شفاعت از دیگری چه معنی دارد؟
«اَمِ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِ اللّهِ شُفَعاءَ قُلْ اَوَ لَوْ کانُوا لایَمْلِکُونَ شَیْئا...وَ
لایَعْقِلُونَ قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعا» (1)
بلکه آنان جز خدا شفیعانی اتخاذ کردهاند بگو اگر آنان چیزی مالک نباشند و چیزی را تعقل نکنند (چگونه میتوانند شفیعان شما باشند) بگو شفاعت همگی از آن خدا است.
پاسخ
مقصود از جمله «لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعا» این نیست که خدا شفاعت
میکند و بس و دیگری حق شفاعت کردن ندارد. زیرا شکی نیست که خدا هیچگاه درباره کسی نزد کسی شفاعت نمیکند. بلکه مقصود این است که
1) 43 و 44 / زمر.
خداوند مالک اصل شفاعت است نه بتها زیرا آن کس مالک شفاعت میشود که از عقل و درک و مالکیّت چیزی برخوردار باشد و بتهای مورد پرستش آنان فاقد هر دو شرطند چنانکه میفرماید:
«قُلْ اَوَ لَوْ کانُوا لا یَمْلِکُونَ شَیْئا...».
بنابراین، محور بحث آیه این است که خداوند مالک شفاعت است نه بتها، و در هرکس قابلیّت و شایستگی دید به او اذن میدهد تا درباره افراد شفاعت کند، نه بتها، در این صورت این آیه، ارتباطی به محل بحث ما ندارد زیرا مسلمانان فقط خدا را «مالک شفاعت» میداند نه اولیاء را و معتقدند که او به هرکس اذن میدهد، او فقط میتواند شفاعت کند، نه هرکس و نیز معتقدند به حکم آیات و روایات خدا، به پیامبر اذن داده است
که شفاعت کند، از این جهت از او به عنوان یک فرد مأذون (نه مالک شفاعت) درخواست شفاعت مینمایند در این صورت سخن چه ارتباطی به مفاد آیه دارد.
آخرین استدلال آنان این است که درخواست شفاعت از اولیاء الهی در این جهان، درخواست حاجت از مرده است که فاقد حس شنوائی است.
قرآن مجید با صراحت کامل، مردگان را غیرقابل تفهیم میداند آنجاکه میفرماید:
الف: «اِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَّوْا مُدْبِرینَ».
تو نمیتوانی مردگان و کران را که گوش به سخن تو نمیدهند تفهیم کنی (و هدایت بنمائی). (1)
قرآن در این آیه، مشرکان را به مردگان تشبیه میکند و میرساند همانطور که مرده، قابل تفهیم نیست، همچنین تفهیم این گروه نیز برای تو مقدور نیست. اگر مردگان قابل سخن گفتن بودند، و حس شنوائی داشتند تشبیه مشرکان مرده دل، به گروه مردگان، صحیح نبود.
ب: «... اِنَاللّهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشاءُ وَ ما اَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ»
خداوند هرکس را بخواهد تفهیم میکند، و تو نمیتوانی افرادی را که
1) 80 / نمل.
در گور نهفتهاند اسماع بنمائی. (1)
استدلال به این آیه نیز، بسان استدلال به آیه گذشته است. پس درخواست شفاعت از شخص مرده بسان درخواست از یک جماد خواهد بود.
پاسخ
این گروه پیوسته در تخطئه دیگر فرقههای اسلامی از در شرک وارد میشوند و به نام طرفداری از توحید، درصدد تکفیر دیگران برمیآیند ولی در این استدلال قیافه گفتار را دگرگون کرده و موضوع لغو بودن توجه به
1) 22 / فاطر.
اولیاء را پیش کشیدهاند. اما آنان به کلی غافلند که:
اولیاء الهی به حکم دلایل عقلی(1)و نقلی(2)، حی و زندهاند. و هدف
1) 1 دلایل تجرد نفس از ماده پس از جدائی از بدن، و بینیازی آن از جسد مادی، ایجاب میکند که روح انسانی پس از مرگ نیز باقی بوده و از حیات و ادراک خاصی برخوردار باشد و فلاسفه بزرگ اسلام با دلایل دهگانهای بقاء روح و برتری آن از ماده را ثابت نموده و بر هیچ فرد منصفی جای تردید باقی نگذاردند.
2) آیات قرآنی، مانند آیات 169 و 170/آلعمران، و 41/نساء، و 45/احزاب، و 100/مؤمنون و 46/غافر گواهی میدهند که حیات، پس از مرگ همچنان ادامه دارد، و در گذشته در این مورد بحث کردیم.
این آیات این نیست که اجسادی که در زمین آرمیدهاند قابل تفهیم نیستند، و هر جسدی که روح از آن جدا شد از قلمرو و درک و فهم بیرون میرود، و به صورت جمادی درمیآید.
ولی باید توجه نمود که طرف خطاب ما، اجساد نهفته در قبور نیستند بلکه ما آن ارواح پاک و زنده که با اجساد برزخی در جهان برزخ به سر میبرند، و به تصریح قرآن حی و زنده هستند، سخن میگوئیم و درخواست شفاعت مینمائیم نه با بدن نهفته در خاک.
اگر مردگان و اجساد پنهان شده در دل خاک از قلمرو تفهیم دور و کنارند دلیل بر آن نیست که ارواح و نفوس طیب و پاکیزه آنان که به نص قرآن در جهان دیگر زنده و روزی میخورند، قابل تفهم نباشند.
اگر ما سلام میگوئیم، و یا طلب شفاعت میکنیم، و یا سخن میگوئیم، سروکار ما با آن ارواح پاک و زنده است نه با اجساد نهفته در دل خاک. اگر ما به زیارت قبر و خاک و خانه و کاشانه آنان میرویم به خاطر این است که از این راه میخواهیم در خود آمادگی ایجاد نمائیم تا با آنان ارتباط روحی برقرار کنیم، حتی اگر بدانیم جسد آنان مبدل به خاک شده (هرچند روایات اسلامی برخلاف آن گواهی میدهند)، باز این نوع صحنهها را به وجود میآوریم، تا از این راه، آمادگی ارتباط، با آن ارواح پاک پیدا کنیم.
شکی نیست که درخواست حاجت بهطور جدی در صورتی امکانپذیر است که درخواست کننده، طرف را بر انجام درخواست خود قادر و توانا بداند.
گاهی این قدرت، قدرت ظاهری و مادی است، مثل اینکه از کسی آب بخواهیم و او ظرف آب را از شیر پر کند و در اختیار ما بگذارد.
و گاهی هم اینقدرت، قدرت غیبی و دور از مجاری طبیعی و قوانین مادی است، مثلاینکهانسانیمعتقدگرددکهامامعلی علیهالسلام میتواند درِ «خیبر» را که دور از توانائی انسان عادی است، از جا برکند آن هم نه با قدرت بشری، بلکه با قدرت غیبی.
و یا مسیح میتواند با دم شفابخش خود، بیمار صعبالعلاج را شفا
بخشد بدون آنکه بیمار دارو بخورد، و یا مورد عمل جراحی قرار گیرد اعتقاد به چنین قدرت غیبی، اگر مستند به قدرت و اذن و مشیت خدا باشد بسان اعتقاد به قدرت مادی خواهد بود، که مستلزم شرک نیست زیرا همان خدایی که آن قدرت مادی را در اختیار آن فرد نهاده، همان خدا، قدرت غیبی را نیز به دیگری عطا کرده است بیآنکه مخلوقی، خالق فرض گردد، و بشری، بینیاز از خدا تصور شود.
آنان میگویند اگر کسی از یکی از اولیاء الهی، اعم از زنده یا مرده درخواست کند که بیماری او را شفا بخشد، و یا گمشده او را بازگرداند و یا قرض او را ادا کند این درخواست ملازم با آن است که وی درباره مسئول به سلطه و نیرویی معتقد است، که بر نظام طبیعی و قوانین جاری در جهان
خلقت، حاکم است و اعتقاد به یک چنین سلطه و قدرت در غیر خدا، عین اعتقاد به «الوهیّت» مسئول است و درخواست حاجت، با این قید، شرک خواهد بود.
آدم تشنه در بیابان، اگر از خادم خود آب بطلبد، وی از نظام حاکم بر قوانین طبیعت پیروی کرده و چنین درخواستی، شرک نخواهد بود، ولی اگر از امام و نبیّ که در دل خاک نهفته است و یا در جای دیگری زندگی میکند، آب بطلبد، چنین درخواستی، ملازم با اعتقاد به سلطه غیبی او است، که میتواند بدون اسباب و علل مادی، به سائل، آب برساند و چنین اعتقاد، عین اعتقاد به «الوهیت» طرف خواهد بود.
«ابواعلای مودودی» از کسانی است که به این مطلب، تصریح کرده،
آنجا که میگوید:
«اِنَّ التَّصَوُّرَ الَّذی لاَِجْلِه یَدْعُو الاِْنْسانُ الاِْلهَ وَ یَسْتَغیثُهُ وَ یَتَضَرَّعُ اِلَیْهِ هُوَ لا جَرَمَ تَصَوُّرُ کَوْنِه مالِکا لِلسُّلْطَةِ الْمُهَیْمِنَةِ عَلی قَوانینِ الطَّبیعَةِ» (1)
آنجاکه میگوید:
علت اینکه انسان خدا را میخواند و به او استغاثه میکند، این است که فکر میکند که او دارای سلطه حاکم بر قوانین طبیعت و حاکم بر نیروهایی است که از حدود و نفوذ قوانین مادی بیرون میباشد.
1) اَلْمُصْطَلَحاتُ الاَْرْبَعَة، ص 18.
اساساشتباه این است که تصوّر کرده است که اعتقاد به سلطه غیبی، در افرادمطلقا مایه شرک و دوگانهپرستیاست، دیگر نخواسته یانتوانسته است که میاناعتقاد بهسلطه متکی بهسلطه خداو سلطهمستقل و جدا از خدا، فرق بگذارد آنچه مایه شرک است دومی است.
قرآن با صراحت هرچه کاملتر، از افرادی نام میبرد که همگی دارای سلطه غیبی بوده و اراده آنان حاکم بر قوانین طبیعت بوده است.
ما در اینجا، به نام گروهی از اولیاء الهی که از نظر قرآن دارای چنین قدرتی بودهاند اشاره میکنیم:
یوسف به برادران خود میگوید:
«اِذْهَبُوا بِقَمیصی هذا فَاَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ اَبی یَأْتِ بَصیرا...، فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشیرُ اَلْقیهُ عَلی وَجْهِه فَارْتَدَّ بَصیرا...» (1)
این پیراهنم را ببرید و بر رخسار پدرم بیفکنید، دیدگان او باز و بینا میشود. وقتی بشیر آمد و پیراهن را بر رخسار او افکند دیدگان او باز و بینا شد.
ظاهر آیه این است که دیدگان یعقوب در سایه اراده و خواست و
1 93 تا 96 / یوسف.
قدرت اکتسابی یوسف، بینا گردید و هرگز این کار، فعل مستقیم خدا نبود بلکه کار خدا بود از طریق «تسبیب» والاّ جهت نداشت که به برادران خود دستوردهد که پیراهن او را بر رخسار پدر بیفکنند بلکه کافی بود که فقط دعا کند و اینکار جز تصرف ولیّ خدا در جزئیاز جهان به اذن پروردگار چیزی نیست و فاعل آن، دارای سلطه غیبی است که خداوند در مورد مخصوصی در اختیار او نهاده است.
موسی از جانب خدا مأمور میشود که عصای خود را بر کوه بزند تا دوازده چشمه به تعداد قبایل فرزندان اسرائیل از آن بیرون آید، چنانکه میفرماید:
«...اِضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْنا...»
به موسی گفتیم با عصای خود بر سنگ بزن تا دوازده چشمه از آن خارج گردد. (1)
در جای دیگر مأمور میشود که عصای خود را بر دریا بکوبد تا هر قسمتی از آب مانند کوهی شود که بنیاسرائیل از آن عبور کند آنجاکهمیفرماید:
«فَاَوْحَیْنا اِلی مُوسی اَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَفَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظیمِ»
1 60 / بقره.
به موسی وحی کردیم که با عصای خود بر دریا بزند او عصای خود را بر بخشی از آب زد هر بخشی از آب به صورت کوهی درآمد. (1)
در اینجا نمیتوان، اراده و خواست موسی و کوبیدن عصای او را در پیدایش چشمهها و پدیدآمدن کوههائی بیدخالت دانست.
سلیمان نبی، از اولیاء بزرگ خدا است که دارای قدرتهای غیبی گستردهای بوده است و وی از این مواهب بزرگ الهی با جمله «...وَ اُوتینا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ...» (2) تعبیر آورده است و در آیات 44 تا 17/نمل، و
1 63 / شعراء.
2 16 / نمل.
12/سبأ، و 81/انبیاء و 36 تا 40/سوره ص، تفصیل این مواهب آمده است و مطالعه این آیات ما را به عظمت قدرت موهوبی سلیمان آشنا میسازد، برای اینکه خوانندگان گرامی به گونه فشرده از این قدرتها آگاه گردند، قسمتی از آیات مربوط به این ولیّ الهی را مطرح میکنیم تا روشن گردد که اعتقاد به قدرت غیبی بندگان خدا، مسألهای است که قرآن ازآن خبر داده است.
سلیمان از نظر قرآن سلطهای بر جن و پرندگان داشت و زبان پرندگان و حشرات را میدانست چنانکه میفرماید:
«وَ وَرِثَ سُلَیْمنُ داوُدَ وَ قالَ یا اَیُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ
اُوتینا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبینُ. وَ حُشِرَ لِسُلَیْمنَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ. حَتّی اِذا اَتَوْا عَلی وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ یا اَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمنُ وَ جُنُودُهُ
وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ. فَتَبَسَّمَ ضاحِکا مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ اَوْزِعْنی اَنْ اَشْکُرَ نِعْمَتَکَالَّتی اَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلی والِدَیَّ...».(1)
سلیمان وارث داود شد و گفت ای مردم به ما زبان مرغان آموختند و از هرگونه نعمت عطا کردند این فضل و بخشش بزرگ است و سپاهیان سلیمان از گروه جن و انس و مرغان با نظم در رکاب او حاضر شدند تا وقتی که به وادی موران رسیدند موری گفت ای موران همه به لانههای خود
1 16 تا 19 / نمل.
بازگردید تا سلیمان و سپاهیان او ندانسته شما را پایمال نکنند. سلیمان از گفتار مور خندید و گفت پروردگارا! مرا توفیق ده که شکر نعمتی که بر من و پدرم عطا فرمودی بهجا بیاورم.
شما اگر جریان داستان «هُدهُد» را که از طرف سلیمان برای رساندن پیام او به ملکه سبأ مأموریت یافت در قرآن مطالعه کنید از قدرت غیبی سلیمان انگشت تعجّب به دندان میگیرید، بنابراین خواهشمند است آیات 44 20 سوره نمل را مطالعه و در نکات آیات دقت کنید.
سلیمان، به تصریح قرآن دارای سلطه غیبی بود، و باد به فرمان و طبق درخواست او حرکت میکرد آنجا که میفرماید:
«وَ لِسُلَیْمنَ الرّیحَ عاصِفَةً تَجْری بِاَمْرِه اِلَی الاَْرْضِالَّتی بارَکْنا فیها
وَ کُنّا بِکُلِّ شَیْءٍ عالِمینَ» (1)
باد وزنده و تند را برای سلیمان رام کردیم که به فرمان وی به سوی زمین که برکت دادهایم جریان پیدا میکرد و ما به همه چیز عالم هستیم.
نکته قابل توجه جمله «تَجْری بِاَمْرِه» است که میرساند یاد به فرمان او در جریان بود.
با بررسی آیات قرآن میتوان به توان غیبی حضرت مسیح پی برد ما برای اشاره به مقام و موقعیت او آیهای را یادآور میشویم قرآن از مسیح
1 81 / انبیاء.
چنین نقل میکند:
«...اَنّی اَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَاَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْرا بِاِذْنِ اللّهِ وَ اُبْرِئُ الاَْکْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ وَ اُحْیِ الْمَوْتی بِاِذْنِ اللّهِ وَ اُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَةً لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»
مسیح به آنان گفت من از گل، مجسمه مرغ میسازم و بر آن میدمم تا به فرمان خدا مرغ گردد و کور مادرزاد و مبتلا به بیماری پیسی را به امر خدا شفا میدهم و مردگان را به امر خدا زنده میکنم شما را از آنچه را خوردید و در خانههای خود ذخیره میکنید خبر میدهم در این کارها برای
شما حجت و نشانه حقانیت من هست اگر اهل ایمان باشید. (1)
اگر مسیح کارهای خود را وابسته به اذن خدا میکند بهخاطر این است که هیچ پیامبری بدون اذن خدا دارای چنین تصرف نیست چنانکه میفرماید:
«...وَ ما کانَ لِرَسُولٍ اَنْ یَأْتِیَ بِأَیَةٍ اِلاّ بِأِذْنِ اللّهِ...»
هیچ رسولی بدون اذن خدا نمیتواند معجزهای بیاورد. (2)
و در عین حال، حضرت مسیح کارهای غیبی را به خود نسبت میدهد و میگوید من بهبودی میبخشم، من زنده میکنم، من خبر میکنم، چنانکه جملههای «اُبْرِیءُ، اُحْیی، اُنَبِّئُکُمْ» که همگی صیغه متکلم است بر این
1 49 / آل عمران.
2 38 / رعد.
مطلب دلالت دارند.
این تنها یوسف و موسی و سلیمان و مسیح نیستند که قدرت غیبی و سلطه مافوق طبیعی داشتهاند، بلکه گروهی از پیامبران(1) و فرشتگان دارای سلطه غیبی بوده و میباشند و قرآن از جبرئیل به «شَدیدُالْقُوی»(2) و از فرشتگان به «فَالْمُدَبِّرات اَمْرا»(3) تعبیر میآورد.
1 بحث درباره سلطه غیبی پیامبران و اولیاء الهی در خور رسالهای مستقل است و حضرت آیةاللّه جعفر سبحانی بهطور گسترده پیرامون آن در کتاب «نیروی معنوی پیامبران» سخن گفتهاند و این کتاب کرارا چاپ شده است.
2 5 / نجم.
3 5 / نازعات.
1 49 / آل عمران.
فرشتگان در قرآن، مدبران امور جهان، گیرندگان جانها، و حافظان و نگهبانان انسانها، نویسندگان اعمال، نابودکنندگان اقوام و ملل عصیانگر و... معرفی شدهاند، و هرکس که با الفبای قرآن آشنائی داشته باشد میداند که فرشتگان دارای قدرتها و نیروهای غیبی بوده و آنها به اذن و اتکاء قدرت خدا کارهای خارق العادهای را انجام میدهند.
اگر اعتقاد به سلطه غیبی، ملازم با الوهیت طرف باشد، باید همه اینها از نظر قرآن الهه معرفی گردند.
راه حل همان است که گفته شد و اینکه باید میان قدرت استقلالی و قدرت اکتسابی فرق قائل شد، اعتقاد به قدرت استقلالی در هر موردی مایه
شرک است در حالی که اعتقاد به قدرت اکتسابی درباره هر عملی،
متن توحید است.
تا اینجا روشن گردید که اعتقاد به «نیروی غیبی» در اولیاء الهی در صورتی که متکی به قدرت لایزال الهی باشد و آنان را سببهائی بدانیم که خدا برمیانگیزد، نه تنها ملازم با شرک نیست، بلکه عین توحید است، و ملاک توحید این نیست که افعال متکی به قوای طبیعی را مستند به انسان، و افعال متکی به قوای غیبی را مستند به خدا بدانیم بلکه حقیقت توحید این است که همه را اعم از متکی به قوای طبیعی و متکی به قوای غیبی مستند به خدا دانسته و او را مبدأ همه نوع قوا و نیرو، و فعالیتها و تلاشها تلقی کنیم.
اکنون وقت آن رسیده است که درخواست کارهای خارقالعاده را از
اولیاء الهی، مورد بحث و دقت قرار دهیم.
هر پدیدهای طبق قانون «علت و معلول» برای خود علتی دارد که وجود آن بدون آن علت، امکانپذیر نیست و در نتیجه هیچ پدیدهای در جهان بدون علت نمیباشد.
کرامات و معجزات اولیاء و پیامبران نیز بدون علت نیست، چیزی که هست، علت مادی و طبیعی ندارند، و این غیر از این است که بگوئیم برای آنها علتی نیست.
اگر عصای موسی به افعی تبدیل میگردد، و مردگان بهوسیله مسیح زنده میشوند، و ماه به وسیله پیامبر اسلام دو نیم میگردد و سنگریزهها
در دست رسول خدا تسبیح میگویند، و... هیچ کدام بی علّت نیست چیزی که هست در این موارد علت طبیعی و یا علت شناخته شده مادی در کار نیست نه اینکه اساسا علتی ندارد.
گاهی تصور میشود که درخواست کارهای طبیعی از یک انسان شرک نیست ولی درخواست کارهای خارق العاده شرک است. اکنون همین نظریه را بررسی میکنیم.
پاسخ: قرآن مواردی را یادآور میشود که در آن از پیامبران و یا افراد دیگر یک رشته کارهای خارق العاده درخواست شده است که از حدود قوانین طبیعی و مادی بیرون میباشند و قرآن این درخواست را نقل میکند و بدون آنکه از آنها انتقاد کند مثلاً قوم موسی به تصریح قرآن، رو به
موسی آوردند و از او درخواست آب و باران کردند تا از مضیقه خشکسالی نجات پیدا کنند.
چنانکه میفرماید:
«...وَ اَوْحَیْنآ اِلی مُوسیآ اِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ اَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ...»
وقتی قوم موسی از او طلب آب کردند، به او وحی کردیم که عصای خود را به زمین بزن. (1)
ممکن است گفته شود که درخواست خارق العاده از زنده، اشکالی
1) 160 / اعراف، و به سوره بقره، آیه 60 نیز مراجعه فرمائید.
ندارد ولی سخن در درخواست یک چنین کار از مرده است ولی پاسخ آن روشن است زیرا مرگ و حیات نمیتواند در عملی که مطابق با اصل توحید است، تفاوتی ایجاد کند بهطوری که یکی را شرک و دیگری را عین توحید قلمداد کند، حیات و مرگ میتواند در مفید بودن و یا مفیدنبودن اثر بگذارد، نه در توحید و شرک.
حضرت سلیمان در احضار تخت بلقیس از حاضران در مجلس خود، کار خارق العادهای را خواست و گفت:
«...اَیُّکُمْ یَأْتینی بِعَرْشِها قَبْلَ اَنْ یَأْتُونی مُسْلِمینَ. قالَ عِفْریتٌ مِنَ
الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْمَقامِکَ وَ اِنّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ اَمینٌ. قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ یَرْتَدَّ اِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَاهُ مُسْتَقِرّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّی...»
سلیمان گفت کدامیک از شماها تخت او را پیش از آنکه به حالت تسلیم بر من وارد گردند نزد من میآورید؟ فردی از گروه جن گفت: من آن را برای تو میآورم پیش از آنکه از جای خود برخیزی (مجلس متفرق گردد) و من برای آن توانا و امین هستم، آنکه نزد او آگاهی از کتاب بود گفت من تخت را پیش از آنکه چشم به هم بزنی حاضر میکنم وقتی
سلیمان آن را حاضر دید گفت این کرم پروردگار من است. (1)
اگر چنین نظریهای صحیح باشد، باید درخواست معجزه در تمام قرون و اعصار از مدعیان نبوت، کفر و شرک محسوب شود زیرا مردم معجزه را که کار خارق العادهای بود از مدعی نبوت میخواستند، نه از خدای فرستنده او و به او این چنین میگفتند:
«قالَ اِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأْتِ بِهآ اِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ»
اگرنشانهای(معجزهای)آوردهای آنرا بیاور، اگر ازراستگویانباشی. (2)
تمام ملل جهان برای شناسائی نبیّ راستین از متنبّی دروغین از این راه
وارد میشدند و پیامبران پیوسته تمام ملل جهان را دعوت میکردند که بیایند و معجزه آنان را مشاهده کنند و قرآن نیز گفتگوی ملل را با مدعیان نبوت، پیرامون درخواست اعجاز بدون انکار که حاکی از مقبول بودن آن است نقل میکند.
اگر ملتی جستجوگرانه حضور مسیح برسند و بگویند اگر در ادعاء خود راستگو هستی این نابینا و یا مبتلا به بیماری پیسی را شفا بده، نه تنها مشرک نمیشوند، بلکه در شمار متحرّیان حقیقت به حساب میآیند و در این کار ستوده خواهند شد. حالا اگر پس از درگذشت حضرت مسیح امت وی از روح پاک او بخواهند که بیمار دیگر آنان را شفا بخشد، چرا باید مشرک به حساب آیند در صورتی که موت و حیات طرف در شرک و
توحید مؤثر نیست. (1)
خلاصه بنابه تصریح قرآن گروهی از بندگان برگزیده خدا، دارای قدرت بر انجام امور خارق العاده بودند و در مواردی از قدرت استفاده میکردند و افرادی نیز به آنان مراجعه کرده و درخواست میکردند که از این قدرت استفاده کنند اگر «وهابی» میگوید: هیچ کس جز خدا بر انجام این امور قادر نیست، در این صورت این آیات برخلاف آن گواهی میدهند.
1) برای آگاهی از معجزات مسیح به آیه 49 سوره آل عمران، و آیات 100 و 110 مائده مراجعه فرمائید.
اگر میگوید: درخواست کاری از این طریق شرک است، چرا سلیمان و دیگران درخواست کردند. اگر میگوید درخواست حاجت از اولیاء بهطور خارق العاده ملازم با اعتقاد به سلطه غیبی آنان است پاسخ آن این است که اعتقاد به سلطه غیبی بر دو نوع است یکی عین توحید و دیگری مایه شرک میباشد.
اگر میگوید: درخواست کرامات از اولیاء زنده بیاشکال است نه از افراد درگذشته، پاسخ آن این است که موت و حیات ملاک شرک و توحید نیست.
اگر میگوید: درخواست شفای بیمار و اداء دین از طریق غیرعادی درخواست کار خدا از غیرخدا است... میگوئیم ملاک شرک این است که
مسئول را خدا و یا مبدأ کارهای خدائی بدانیم و درخواست کار غیرطبیعی، درخواست کار خدائی از غیر خدا نیست. زیرا میزان کار خدائی این نیست که از حدود قوانین عادی برتر باشد، تا چنین درخواستها، درخواست کار او از بنده او باشد، بلکه میزان کار خدائی این است که فاعل در انجام آن مستقل باشد و اگر فاعلی کاری به اتکاء نیروی الهی انجام دهد، درخواست چنین کاری، درخواست کار خدا از غیر خدا نیست خواه کار عادی باشد خواه کار غیرعادی.
درباره درخواست خصوص شفا از بندگان خدا میگوئیم: گاهی تصور میشود که درخواست شفا از اولیاء و کارهای مشابه آن، درخواست کار خدائی از غیرخدا است و قرآن میفرماید:
«وَ اِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفینِ»
هر موقع بیمار شدم او مرا شفا میدهد. (1)
معالوصف چگونه میگوئیم ای پیامبر خدا بیماریم را شفا بده. و همچنین است تمام درخواستهائی که جنبه خارقالعاده دارند.
پاسخ: این گروه، کارهای الهی را از کارهای بشری باز نشناختهاند و تصور کردهاند که هرکاری از مجرای طبیعی بیرون باشد نام آن را باید کار الهی گذارد و هرکاری جنبه طبیعی و علت مادی دارد آن را باید کار بشری دانست.
1) 80 / شعراء.
این گروه نخواستهاند و یا نتوانستهاند، میزان کار الهی را از غیرالهی، بازشناسند و هرگز میزان، در کارهای بشری و الهی عادی و غیرعادی بودن نیست وگرنه باید کارهای مرتاضان را کار الهی نامید و همه آنها را «الهه» دانست.
بلکه میزان در کارهای خدائی این است که عامل در کار خود متکی به خویش بوده و از غیر خود استمداد نگیرد. کار چنین فردی کار الهی است ولی عاملی که کار خود را در پرتو قدرت خدائی انجام دهد کار او غیرالهی است، خواه آن کار جنبه عادی و مادی داشته باشد، یا از قلمرو عادت بیرون باشد.
بشر در انجام هر عملی خواه عادی باشد خواه خارج از قلمرو عادت و
قوانین طبیعت، متکی به خدا بوده و از قدرت او استمداد میکند و هرکاری را انجام میدهد، در پرتو نیروئی انجام میدهد که از خدا گرفته است در این صورت داشتن چنین قدرت و همچنین اعمال آن در انجام مقاصد و یا درخواست اعمال آن، هیچکدام نمیتواند مایه شرک گردند زیرا در همه مراحل میگوئیم خداوند این قدرت را به او داده و به او اذن داده است که از آن بهره بگیرد.
استاد بزرگوار حضرت امام خمینی دامت برکاته درباره بازشناسی کار خدائی چنین میگوید:
کار خدائی عبارت از کاری است که فاعل بدون دخالت غیر خود و بدون استمداد از قوه دیگر، به کار خود صورت دهد.
و به عبارت دیگر کار خدائی آن است که کننده آن در کردن آن مستقل و تام و بی نیاز از دیگری باشد و کارهای غیرخدائی درست نقطه مقابل این است.
خداوند جهان را خلق میکند، روزی میدهد صحت و شفا میبخشد کارهای او بدون استمداد از قوه دیگر صورت میپذیرد و هیچ کس در کارهای او دخالتی نه کلی و نه جزئی ندارد، و قدرت و قوه او مکتسب از دیگری نیست.
ولی غیرخدا اگر کاری انجام دهد چه عادی و آسان، و چه غیرعادی و
مشکل، قوه او از خود او نیست، با قدرت خود آن را انجام نمیدهد. (1)
به عبارت دیگر: هرگاه برای موجودی از نظر وجود یا تأثیر، استقلالی قائل شویم، از جاده توحید منحرف خواهیم شد زیرا اعتقاد به استقلال، در اصل هستی، مساوی با بی نیازی او در هستی از خدا میباشد. و چنین وجودی، جزخدا که در هستی بهچیزی نیاز ندارد و وجود او مربوط به خود اوست، فرد دیگری نخواهد بود.
همچنین اگر وجود او را مخلوق خدا بدانیم ولی معتقد شویم که در انجام کارهای خود اعم از عادی و آسان و یا مشکل غیرعادی استقلال دارد در این صورت دچار یک نوع شرک شدیم زیرا مستقل در فعل و کار
1) کَشْفُ الاَْسْرار، صفحه 51.
سرانجام مستقل در اصل وجود و هستی نیز خواهد بود و اگر عرب جاهلی را مشرک میخوانیم به خاطر این است که آنان معتقد بودند که اداره امور جهان و یا امور بندگان به خدایان آنها تفویض و واگذار شده و آنها در تدبیر آنها از خود استقلال دارند.
در دوران جاهلیت و هنگام طلوع اسلام عقیده بسیاری از مشرکان همین بود. آنان معتقد بودند که فرشتگان و یا ستارگان که مخلوق هستند مدبر جهان بوده(1)و یا لااقل قسمتی از کارهای خدائی مانند شفاعت و
1) وقتی عمروبن لحی از علت پرستش بت پرسید، مردم شام گفتند ما از آنان باران میطلبیم، آنان برای ما باران میفرستند، کمک میخواهیم کمک میکنند، و او با این عقیده بت هبل را همراه خود به مکه آورد. (به سیره ابن هشام، ج 1، ص 77 مراجعه گردد)
مغفرت به آنها واگذار شده است و آنها در این کارها استقلال کامل دارند.
گروهمعتزله کهانسانرا از نظر هستی مخلوقخدا میدانند، ولیدر مقابل تأثیر و انجام کار، برای او استقلال قائلند، اگر در سخن خود دقت کافی نمایند خواهند دید که چنین عقیدهای یک نوع شرک خفی است که از آن غفلتدارند، هرچند بهگونه شرک مشرکاننمیباشد، تفاوتایندونوع شرک بسیار روشن است، یکی مدعی استقلال در تدبیر امور جهان و کارهای الهی است و دیگری مدعی استقلال انسان در کارهای خود میباشد.
خداوند را به حق و مقام اولیاء سوگند دادن
یکی از نقاط اختلاف فرقه «وهّابی» با دیگر طوایف اسلامی این است که آنان دو نوع سوگند یادشده در زیر را حرام و احیانا شرک در عبادت تلقی میکنند. و این دو نوع سوگند عبارتند از:
1 سوگند دادن خدا به حق و مقام اولیاء
2 قسم یاد کردن به غیر خدا
اینک ما هر دو موضوع را در این بخش مورد بررسی قرار میدهیم.
قرآن مجید گروهی را تحت عنوان:
«اَلصّابِرینَ وَ الصّادِقینَ وَ الْقانِتینَ وَ الْمُنْفِقینَ وَ الْمُسْتَغْفِرینَ بِالاَْسْحارِ» (1)
«آنان، صبرکنندگان و راستگویان و فرمانبرداران و انفاقکنندگان
1) 17 / آلعمران.
و استغفارکنندگان در سحرگاهان هستند»، میستایند.
حالا اگر کسی در دل شب، پس از اقامه نماز شب رو به درگاه الهی کند و خدا را به مقام و منزلت این گروه سوگند دهد و بگوید:
«اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِحَقِّ الْمُسْتَغْفِرینَ بِالاَْسْحارِ اِغْفِرْلی ذُنُوبی»
بارالها، ترا به حق استغفار کنندگان در سحرگاهان، گناهان مرا ببخش.
چگونه میتوان این عمل را «شرک در عبادت» نامید زیرا «شرک در عبادت» این است که غیر خدا را بپرستیم، و غیرخدا را، خدا، و یا مبدأ کارهای خدایی بدانیم. در صورتی که ما در این نیایش جز به غیر خدا توجه ننموده و جز او از کسی دیگر چیزی نخواستهایم.
بنابراین اگر چنین عملی حرام باشد، باید علت دیگری غیر «شرک»
داشته باشد. ما در اینجا برای نویسندگان «وهابی» نکتهای را یادآور میشویم و آن اینکه قرآن محکی برای جداسازی «مشرک» (البته شرک در عبادت)، از «موحد» یادآور شده است و با این بیان، طریق هر نوع تفسیر به رأی را در معنی «مُشرک» بسته است که آن محک عبارت است از اینکه:
«وَ اِذا ذُکِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَاَزَّتْ قُلُوبُ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ وَ اِذا ذُکِرَ الَّذینَ مِنْ دوُنِهِ اِذا هُمْ یَسْتَبْشِروُنَ»
هنگامی که خدا به تنهایی یاد شود، دلهای کسانی که سرای دیگر را باور ندارند، رمیده میشود و اگر کسانی که غیر او هستند، یاد شوند،
شادمان میگردند. (1)
و در آیه دیگر «مجرمین» را که همان مشرکان هستند، چنین توصیف میکند.
«اِنَّهُمْ کانُوا اِذا قیلَ لَهُمْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ یَسْتَکْبِروُنَ. وَ یَقُولُونَ اَئِنّا لَتارِکُوا الِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ»
آنان کسانی هستند که هر زمان به آنان گفته شود جز «اللّه خدائی
نیست کبر میورزند و میگویند آیا ما خدای خود را بهخاطر شاعر دیوانهای ترک گوئیم. (2)
طبق مضمون این دو آیه:
مشرک کسی است که قلب او از یاد خدای یگانه مشمئز میگردد و از یاد دیگران (خدایان دروغین) شادمان میشود و یا از اعتراف به یکتائی خدا کبر میورزد.
طبق این میزان، آیا آن کس که در دل شب، در پرده تاریکی جز خدا، کسی را نمیخواند، و از یاد او به اندازهای لذت میبرد که خواب شیرین را بر خود حرام میکند، و به مناجات او میپردازد، و او را به مقام و منزلت بندگان موحد که عزیزان درگاه او هستند سوگند میدهد، چگونه میتواند مشرک باشد؟ او کی از یاد خدا میرمد، و از اعتراف به یکتائی
خدا کبر میورزد؟!
چرا نویسندگان وهابی با ضوابط مجعول و خیالی، کلیه موحدان را
مشرک نامیده و خود را عزیزان درگاه خدا دانستهاند.
باتوجه به چنین محک، نمیتوان نود و نه درصد اهل قبله را «مشرک» خواند و فقط گروه «نجدی» را «موحد» دانست.
تفسیر «شرک در عبادت» را، در اختیار ما نگذاردهاند که هر نوعی بخواهیم آن را تفسیر کنیم، و هر گروهی را بخواهیم «مشرک» بخوانیم.
ما در دعاهای «امیرمؤمنان» یک چنین سوگندهائی را به وضوح مییابیم.
امام پس از برگزاری نوافل شب، این دعا را تلاوت میکرد:
«اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِحُرْمَةِ مَنْ عاذَبِکَ مِنْکَ، وَلَجَأَ اِلی عِزِّکَ، وَاسْتَظَلَّ
بِفَیْئِکَ، وَاعْتَصَمَ بِحَبْلِکَ، وَ لَمْ یَثِقْ إلاّ بِکَ»
پروردگارا من از تو سؤال میکنم به احترام آن کس که از تو به تو پناه برده است (جز تو پناهگاهی نیندیشیده است) و به عزت تو ملتجی شده و در زیر سایه تو قرار گرفته است و به ریسمان تو چنگ زده، و به جز تو به دیگری دل نبسته است. (1)
و نیز حضرت در دعائی که به یکی از یاران خود آموخت چنین میگویند:
«وَ بِحَقِّ السّائِلینَ عَلَیْکَ، وَالرّاغِبینَ اِلَیْکَ، وَالْمُتَعَوِّذینَ بِکَ،
1) صحیفه علویه، صفحه 370.
وَالْمُتَضَرِّعینَ اِلَیْکَ، وَ بِحَقِّ کُلِّ عَبْدٍ مُتَعَبِّدٍ لَکَ فی کُلِّ بَرٍّ اَوْ بَحْرٍ اَوْ سَهْلٍ اَوْ جَبَلٍ اَدْعُوکُ دُعاءَ مَنِاشْتَدَّتْفاقَتُهُ...»
بارالها، به حق سؤالکنندگان، و متوجهان و پناهندگان به تو، و خضوعکنندگان درگاهت و به حق هر بنده پرستشگری که ترا در خشکی یا دریا، بیابان یا کوه میپرستد، ترا میخوانیم، بسان خواندن آن کس که بیچارگی او به نهایت رسیده است. (1)
آیا چنین مناجات روحانگیز و ابراز تذلّلها به درگاه حق، نتیجهای جز تحکیم توحید (جز خدا پناهگاهی نیست) و ابراز علاقه به دوستان
1) صحیفه علویه، صفحه 370.
خدا که خود یک نوع توجه به خدا است چه نتیجهای میتواند داشته باشد؟
بنابراین باید از تهمت کفر و شرک، که بیش از هر نوع جنسی در بساط «وهابی»ها یافت میشود، صرفنظر کرد و مسأله را از زاویه دیگر مورد مطالعه قرار داد.
روی این اساس برخی از میانه روهای آنان، موضوع «قسم دادن خدا به اولیاء» را در محدوده تحریم و کراهت مطرح کرده و برخلاف «صنعانی» تندرو کهمسألهرا در دائره کفر و شرک قرار داده است، سخن از کفر و شرک به میان نیاورده است.
اکنون که محور سخن روشن گردیده و معلوم شد که باید موضوع را در چهارچوب حرام و مکروه مورد بحث قرار دهیم لازم است، دلیل صحت
یک چنین توسل را روشن سازیم.
در روایات اسلامی نیز چنین سوگندهایی وارد شده است و با وجود چنین روایات استوار که بخشی از پیامبر و بخشی از اهلبیت او رسیده است نمیتوان آن را حرام و مکروه اندیشید.
«پیامبر گرامی» به آن فرد نابینا این چنین تعلیم کرد که بگوید:
«اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ وَ اَتَوَجَّهُ اِلَیْکَ بِنَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ نَبِیِّ الرَّحْمَةِ»
«ابوسعید خدری» از «پیامبر گرامی» این دعا را نقل نموده است. (1)
1) سنن ابن ماجه، ج 1، ص 441، مسند احمد، ج ص 138، مستدرک حاکم، ج 1، ص 313، التاج، ج 1، ص 286.
«اَللّهُمَاِنّی اَسْئَلُکَبِحَقِالسّائِلینَعَلَیْکَوَاَسْئَلُکَ بِحَقِمَمْشایَهذا».(1)
«حضرت آدم» این چنین توبه کرد:
«اَسْئَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ اِلاّ غَفَرْتَ لی». (2)
«پیامبر گرامی» وقتی مادر «علی» را دفن کرد، درباره او این چنین دعا نمود.
«اِغْفِرْ لاُِمّی فاطِمَةَ بِنْتَ اَسَدٍ وَ وَسِّعْ عَلَیْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِیِّکَ
وَالاَْنْبِیاءِالَّذینَ مِنْ قَبْلی...»
مادرم فاطمه دختر «اسد» را بیامرز، و به حق پیامبرت و پیامبرانی که پیش از او بودند، جایگاه او را وسیع گردان (و از فشار قبر مصون دار). (1)
در این نوع جملهها، هرچند لفظ قسم وارد نشده است، ولی مفاد واقعی آنها، به حکم «باء» قسم، سوگند دادن خدا به حقوق اولیاء است اینکه میگویند: خدایا از تو سؤال میکنم به حق سائلان، یعنی تو را بهحق آنان سوگند میدهم.
دعاهائی که در صحیفه سجادیه از امام چهارم نقل شده است
1) اَلْفُصُولُ الْمُهِمَّة، ص 31 تألیف ابن صباغِ مالکی، متوفای سنه 855.
خود گواهی روشن بر صحت و استواری یک چنین توسل میباشد، عظمت معانی دعاهای صحیفه و فصاحت کلمه و بلاغت معانی آنها، ما را از هر نوع سخن در صحت انتساب آن به امام بینیاز میسازد.
امام سجاد علیهالسلام در روز عرفه این چنین با خدا راز و نیاز میکرد:
«بِحَقِّ مَنِانْتَجَبْتَ مِنْخَلْقِکَ وَ بِمَنِاصْطَفَیْتَهُلِنَفْسِکَ بِحَقِّ مَنِاخْتَرْتَ، مِنْ بَرِیَّتِکَ، وَ مَنِ اجْتَبَیْتَ لِشَأْنِکَ، بِحَقِّ مَنْ وَصَلْتَ طاعَتَهُ بِطاعَتِکَ وَ مَنْ نُطَّتَ مُعاداتَهُ بِمُعاداتِکَ»
بارالها به حق کسانی که آنان را از دیگر مخلوقهای خود انتخاب کردی، و برای خود برگزیدی، به حق افرادی که از میان مردم اختیار نمودی، و آنها را برای آشنائی به مقام خود آفریدی، به حق آن پاکانی
که اطاعت آنان را به اطاعت خود، و دشمنی آنان را با دشمنی خویش مقارن و همراه ساختی. (1)
امام صادق علیهالسلام وقتی قبر «جد» بزرگوار خود، «امیرمؤمنان» را زیارت نمود در پایان این زیارت این چنین دعا کرد:
اَللّهُمَّ اسْتَجِبْ دُعائی وَاقْبَلْ ثَنائی وَاجْمَعْ بَیْنی وَ بَیْنَ اَوْلِیائی بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلیٍّ وَ فاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ».
خدایا دعایمرا مستجابکن و ستایشمرا بپذیر و بینمن و بیناولیائت جمع بفرما، به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهمالسلام .(2)
این تنها حضرت سجاد و حضرت صادق علیهمالسلام نیستند که در دعاهای خود خدا را به حق عزیزان درگاهش سوگند میدهند بلکه در دعاهائی که از پیشوایان پاک شیعه وارد شده است، غالبا این نوع توسل موجود است.
سرور آزادگان «حضرت حسینبن علی» علیهالسلام در طی دعائی این چنین میگوید:
«اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِکَلِماتِکَ وَ مَعاقِدِ عِزِّکَ وَ سُکّانِ سَماواتِکَ وَ اَرْضِکَ وَ اَنْبِیائِکَ وَ رُسُلِکَ اَنْ تَسْتَجیبَ لی فَقَدْ رَهِقَنی مِنْ اَمْری عُسْرٌ فَاَسْئَلُکَ اَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَجْعَلَ مِنْ اَمْری یُسْرا»
بارالها من تو را قسم میدهم به کلماتت و مراکز عزت، و ساکنان آسمان
و زمینت، پیامبران و فرستادگانت دعای مرا مستجاب نمائی، زیرا کار مرا
سختی پوشانیده است، از تو میخواهم بر محمد و آل او درود بفرستی، و کار مرا آسان سازی.
اینگونه دعاها به اندازهای است که نقل آنها مایه اطاله سخن میباشد، چه بهتر در همین جا دامن سخن را کوتاه کنیم و به بیان دلایل و اعتراضات طرف مقابل بپردازیم.
علماء اسلام اتفاق دارند، که سوگند دادن خدا، بر مخلوق و یا حق مخلوق حرام است. (1)
1) کشف الارتیاب، صفحه 32، نقل از «الهدیة السنیّة».
معنی اجماع این است که علماء اسلام در هر عصری و یا در تمام اعصار بر حکمی از احکام اتفاق نظر پیدا کنند در این صورت از نظر دانشمندان اهل تسنن خود اتفاق نظر، یکی از حجتهای الهی است و از نظر علماءشیعهاز این نظر حجت است که از رأی امام معصوم و موافقت او که در میان امت زندگی میکند، حکایت مینماید.
حالا ما سؤال میکنیم آیا درباره این مسأله چنین اتفاق نظری وجود دارد؟ ما علماء شیعه و دیگر علماء اهل تسنن را کنار میگذاریم، تنها نظر پیشوایان مذاهب چهارگانه را سند اخذ میکنیم، آیا این چهار پیشوا،
به تحریم چنین مطلبی فتوا دادهاند؟ اگر دادهاند خواهشمندیم
متن فتاوای آنان را با ذکر نام کتاب و تعیین صفحه بیان بفرمائید.
اصولاً در کتابهای فقهی و حدیثی علماء سنّت این نوع توسل، عنوان نشده است تا درباره آن نظر دهند. در این صورت اتفاق و اجماعی که نویسنده «الهدیة السنیّة» ادعا میکند، کجاست؟ تنها کسی که وی از او تحریم نقل میکند، چهره ناآشنائیست به نام «العزبن عبدالسلام» تو گوئی علماء اسلام در مؤلف «الهدیة السنیّة» و العزبن عبدالسلام خلاصه شده است.
سپس از «ابوحنیفه» و شاگرد او «ابویوسف»، نقل کرده است که این دو نیز گفتهاند که گفتن «به حق فلان» مکروه است.
خلاصه دلیلی به نام اجماع در این مسأله وجود ندارد، و فتوای این دو
نفر در مقابل روایات استوار از پیامبر گرامی و اهلبیت او که به اتفاق محدثان اهل سنّت «ثقل اصغر و قول آنان حجت است» (1)چه ارزشی میتواند داشتهباشد، تازه، صحتانتساب آنفتوا به «ابوحنیفه» ثابت نیست.
«اِنَّ الْمَسْأَلَةَ بِحَقِّ الْمَخْلُوقِ لا تَجُوزُ لاَِنَّهُ لا حَقَّ لِلْمَخْلُوقِ عَلَی الْخالِقِ»
سؤال از خدا به حق مخلوق جایز نیست زیرا مخلوق در ذمه خالق
1) حدیث ثقلین، از احادیث متواتر اسلامی است و جز معاند در تواتر آن کسی شک نمیکند.
حقی ندارد. (1)
یک چنین استدلال جز اجتهاد در برابر نصّ صریح چیز دیگری نیست، اگر به راستی مخلوق بر خالق جهان حقی ندارد، پس چرا در احادیث گذشته حضرت «آدم» و «پیامبر اسلام» صلیاللهعلیهوآله خدا را بر چنین حقوقی قسم دادند، و از خداوند به خاطر همین حقوق سؤالهائی نمودند؟
گذشته از این آیات قرآن را چگونه توجیه کنیم؟ زیرا قرآن در مواردی بندگان خود را دارای حقوقی بر خدا معرفی کرده است و همچنین است
1) کَشْفُ الاِْرْتِیاب، 331 نقل از «قدوری».
احادیث اسلامی.
اینک آیات:
«...وَ کانَ حَقّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنینَ»
یاری کردن افراد مؤمن، حق آنها بر ماست. (1)
«...وَعْدا عَلَیْهِ حَقّا فِیالتَّوْریةِ وَ الاِْنْجیلِ...»
وعده حق الهی است که در تورات و انجیل آمده است. (2)
«...کَذلِکَ حَقّا عَلَیْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنینَ
نجات دادن افراد مؤمن حق آنها بر ماست(1)
«اِنَّمَاالتَّوْبَةُ عَلَیاللّهِ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السُّوآءَ بِجَهالَةٍ...»
به راستی پذیرایی توبه کسانی که بدی را از سر نادانی انجام میدهند، پس بدون تأخیر توبه میکنند، بر خدا است.(2)
آیا صحیح است که خودسرانه به خاطر یک رشته پندار بیاساس این همه آیات را تأویل کنیم؟
اینک نمونههائی از احادیث
1 «حَقٌّ عَلَی اللّهِ عَوْنُ مَنْ نَکَحَ اِلْتِماسَ الْعِفافِ مِمّا حَرَّمَ اللّهُ»
بر خدا است کمک به کسی که به خاطر حفظ عفت خویش از محرمات، ازدواجکند. (1)
2 قال رسول اللّه
«ثَلاثَةٌ حَقٌّ عَلَی اللّهِ عَوْنُهُمْ: اَلْغازی فی سَبیل اللّهِ وَ الْمُکاتَبُ الَّذی یُریدُ الأَداءَ، وَ النّاکِحُ الَّذی یُریدُ التَّعَفُّفَ»
سه گروهند که بر خدا لازم است که آنان را کمک کند. مجاهد در راه خدا، بردهای که با مولای خود قرار بسته است که با دادن مبلغی آزاد
1 اَلْجامِعُ الصَّغیر سیوطی، ج 2، ص 33.
1) اَلْجامِعُ الصَّغیر سیوطی، ج 2، ص 33.
شود، جوانی که میخواهد از طریق ازدواج عفت خود را حفظ کند. (1)
3 «اَتَدْری ما حَقُّ الْعِبادِ عَلَی اللّهِ...»
آیا حق بندگان که بر پروردگار است نمیبینی؟ (2)
بلی ناگفته پیداست که هیچ فردی ذاتا بر خدا، حقی ندارد، هرچند قرنها هم خدا را پرستش کند و در برابر او خاضع و خاشع گردد، زیرا بنده خدا هرچه دارد از ناحیه خداست، و چیزی از خود در راه خدا صرف
نکرده است که بالذات مستحق پاداش باشد.
بنابراین مقصود از این حق در این موارد، همان پاداشهای الهی و مقام و
منزلتهائی است که حضرت حق روی عنایات خاص خود، به آنان لطف کرده و آنها را برعهده گرفته است و چنین حقی برعهده خدا بودن نشانه عظمت و بزرگی اوست.
هیچ بندهای بر خدا حقی ندارد، مگر اینکه خدا از روی لطف و مرحمت، آن حق را بر خود روا بدارد، و مخلوق را طلبکار، و خود را بدهکار جلوه دهد.
مسأله اینکه مخلوقی بر ذمّه خدا حقی پیدا کند شبیه وامخواهی خدای غنی از بنده فقیر میباشد که سرانجام خود را بدهکار، و بنده را طلبکار قلمداد مینماید. (1)
1) «مَنْ ذَاالَّذی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا فَیُضاعِفَهُ لَهُ اَضْعافا کَثیرَةً (245 / بقره).
عنوان صفحه
متناجازهنامه حضرت آیةاللّه جعفر سبحانی••• 5
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه جعفر سبحانی••• 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه محمد یزدی••• 8
مقدمه••• 10
هدف کتاب••• 17
زندگانی پایهگذار مسلک وهابیّت••• 18
وهابیان و تعمیر قبور اولیاء خدا••• 44
الف نظریه قرآن درباره تعمیر قبور••• 47
ب امت اسلامی و تعمیر قبور••• 57
فهرست مطالب
عنوان صفحه
وهابیت در کشمکش تناقض مکتب و عمل مسلمانان••• 67
زیارت قبور مؤمنان ازنظر کتاب و سنّت••• 68
زیارت قبور اولیاء••• 69
قرآن و زیارت قبور••• 71
احادیث و زیارت قبور••• 78
زنان و زیارت قبور••• 83
زیارت قبر پیامبر••• 91
گواه دیگر••• 99
برگزاری نماز و دعا نزد قبور اولیاء••• 101
سیره مسلمانان در مسأله «توسل»••• 119
فهرست مطالب
عنوان صفحه
تبرک و استشفاء به آثار اولیاء••• 139
استمداد از اولیاء خدا در حال حیات••• 152
صورت نخست••• 155
صورت دوم••• 156
صورت سوم••• 171
استمداد از ارواح اولیاء الهی••• 181
1 مرگ فنای انسان نیست••• 183
2 قرآن و بقاء ارواح••• 186
3 واقعیّت انسان، همان روح اوست••• 193
4 قرآن و امکان ارتباط با جهان دیگر••• 197
فهرست مطالب
عنوان صفحه
الف صالح با ارواح قوم خویش سخن میگویند••• 198
ب شعیب با ارواح گذشتگان سخن میگوید••• 202
ج پیامبر اسلام با ارواح انبیاء سخن میگوید••• 203
د قرآن بر پیامبران درود میفرستد••• 204
ه درود بر پیامبر در حال تشهد••• 206
نتیجه بحث••• 209
5 مسلمانان و درخواست حاجت از ارواح مقدّسه••• 210
پاسخ••• 220
طلب شفاعت از اولیاء خدا••• 226
فهرست مطالب
عنوان صفحه
دلایل ما بر استواری درخواست شفاعت••• 232
1 درخواست شفاعت همان درخواست دعا است••• 233
2 قرآن و درخواست دعا از افراد شایسته••• 241
3 احادیث اسلامی و سیره صحابه••• 245
طلب شفاعت در حال ممات••• 249
بررسی دلایل وهابیها درباره منع درخواست شفاعت••• 252
1 درخواست شفاعت شرک است••• 252
2 شرک مشرکین به خاطر طلب شفاعت از بتها بود••• 263
3 درخواست حاجت از غیر خدا حرام است••• 266
پاسخ••• 268
فهرست مطالب
عنوان صفحه
4 شفاعت حق مختص خدا است••• 273
پاسخ••• 274
5 درخواست شفاعت از مرده لغو است••• 276
پاسخ••• 278
آیا اعتقاد به سلطه غیبی، مایه شرک است••• 282
نظریه وهابیها••• 283
نظریه ما در این سخن••• 286
1 سلطه غیبی یوسف••• 287
2 سلطه غیبی موسی••• 288
3 سلطه غیبی سلیمان••• 290
فهرست مطالب
عنوان صفحه
4 مسیح و سلطه غیبی••• 294
آیا درخواست کارهای خارق العاده شرک است؟••• 300
سلیمان تخت بلقیس را میخواهد••• 303
خداوند را به حق و مقام اولیاء سوگند دادن••• 316
سوگند دادن خدا به منزلت اولیاء••• 317
امیرمؤمنان و سوگند دادن خدا به مقام اولیاء••• 322
وقوع این نوع سوگندها در اسلام••• 326
اعتراض نخست••• 332
پاسخ••• 333
اعتراض دوم••• 335
پاسخ••• 336