سفرنامه میرزا خانلرخان اعتصام الملک

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

شماره كتابشناسي ملي : 38607

عنوان و نام پديدآور : سفرنامه ميرزا خانلرخان اعتصام‌الملك/ به‌كوشش منوچهر محمودي.

مشخصات نشر : مجهول، [تهران]، 1348.

مشخصات ظاهري : سي، 353 ص.: مصور.

موضوع : زيارتگاه‌هاي اسلامي

موضوع : سفرنامه‌ها

موضوع : ايران -- سير و سياحت

موضوع : لندن -- سير و سياحت

سرشناسه : اعتصام‌الملك، خانلر، 1243-1315ق.

شناسه افزوده : محمودي، منوچهر

فهرست

اين كتاب شامل هفت فصل است: فصل اول: شرح‌حال ميرزا خانلر خان اعتصام الملك از صفحه يازده تا سى و يك

فصل دوم: روزنامه سفر لندن از تاريخ 17 محرم 1280 تا دهم شوال 1281 از صفحه 7 تا 56

فصل سوم: روزنامه سفر عتبات بين سالهاى 1284 و 1285 ه- ق صفحه 59 تا 71

فصل چهارم: روزنامه سفر قائن از تاريخ 25 ذيحجه 1293 تا 21 صفر 1296 بعلاوه راپرت اطلاعات طبس صفحه 75 تا 310

فصل پنجم: راپرت اطلاعات قائن صفحه 313 تا 321

فصل ششم: فهرست اعلام اشخاص. صفحه 325 تا 343

فصل هفتم: فهرست اسامى جغرافيائى. صفحه 347 تا 353

فصل اول شرح‌حال ميرزا خانلر خان اعتصام الملك‌

اشاره

پيش‌گفتار

اطلاع داشتم كه ميرزا خانلر خان اعتصام الملك از چند مأموريت كه رفته است، سفرنامه يا روزنامه سفر تنظيم كرده و چند از اين جزوات نزد آقاى غلامعلى خان محمودى و برادرشان آقاى عبد الحسينخان محمودى پسر دائى‌هاى اين بنده مى‌باشد. ولى به علت اشتغال به وظائف فرهنگى فرصتى دست نمى‌داد تا اين جزوات را از حضرات استدعا كنم و پس از مطالعه، چنانچه مفيد بيابم به چاپ آنها اقدام نمايم.

اكنون كه از امور محوله فرهنگى كناره گرفته و بازنشسته شده‌ام، فرصتى يافته، اين دفترها را كه عبارت از: روزنامه سفر لندن، روزنامه سفر عتبات و روزنامه سفر قائن و راپرت اطلاعات قائن است، به دقت مطالعه كردم و چون آنها را حاوى اطلاعات جامع و مفيد در زمينه‌هاى اجتماعى و ادارى و جغرافيائى يافتم، بر خود فرض دانستم كه به چاپ آنها مبادرت ورزم، تا هم از تباهى اين اسناد باارزش جلوگيرى نموده باشم و هم وظيفه فرزندى را بجاى آورده و همچنين براى كسانيكه مايلند از اوضاع قسمتى از ايران و تا حدودى انگلستان، عراق و روسيه حدود صد سال پيش اطلاعات دست اول داشته باشند، خدمتى كرده باشم.

نكته قابل‌ملاحظه در روزنامه سفر لندن و قائن اين است كه چون نويسنده، اين يادداشتهاى روزانه را براى خود مى‌نوشته و قصد ارسال به مقام يا مقاماتى را نداشته، حتى راپرتهائى را كه از وضع طبس و قائن به تهران ارسال

داشته، از لفاظى و مدحت‌سرائى كه ملازم نثر منشيان زمان قاجاريه بود، به دور است. آنچه بر او گذشته و آنچه مشاهده كرده، با ديدى وسيع و قلمى بس شيرين و ساده به رشته تحرير درآورده است. چنين بنظر مى‌رسد كه اين سفر- نامه‌ها با ساير سفرنامه‌هاى اين دوره از تاريخ ايرال از اين لحاظ مباينت داشته باشد.

در متن اين سفرنامه‌ها هيچ‌گونه دخل و تصرف نكردم. عينا همانست كه در نسخه‌هاى خطى موجود است. چون در آن‌زمان علامات سجاوندى (نقطه‌گذارى) معمول نبود و براى خوانندگان اين عصر تفكيك جملات پى‌درپى مشكل مى‌نمايد، لازم دانستم جملات متن را با علامات سجاوندى از هم جدا نموده، تا خواندن آن سهل گردد. و نيز هرجا به اسامى اشخاص سرشناس يا به آياتى از قرآن كريم و يا به لغات مشكل برخورده‌ام، در حاشيه به معرفى و يا به تشريح آنها اقدام كرده‌ام.

در اينجا لازم مى‌دانم از آن دو پسردائى عزيز كه با محبت تمام اين سفرنامه‌ها را در اختيار نگارنده گذاشته‌اند، صميمانه تشكر و سپاسگزارى نمايم. و نيز از برادر عزيز هوشنگ محمودى كه در تنظيم و خواندن بعضى از كلمات ناخواناى اين سفرنامه‌ها يار و مددكار من بوده است، سپاسگزار باشم.

منوچهر محمودى

ميرزا خانلر خان اعتصام الملك حدود سال 1288 ق در مأموريت رشت گرفته است

ميرزا خانلر خان اعتصام الملك‌

پدرش ميرزا احمد مازندرانى يا ميرزا محمد على مازندرانى از منشيها و مستوفيهاى زمان فتحعليشاه و محمد شاه بود. در تنها دفترى (1)كه از او باقى مانده و اين دفتر حاوى مجملى از شرح زندگانى خود و تاريخ تولد فرزندان و شمه‌اى از احوال اجدادش مى‌باشد، مى‌نويسد:

«... يكى از اعمام كه از والدم كوچكتر و مسمى به ميرزا محمد- على بود، در جوانى وفات كرد و در وقت وفاتش من بنده يكساله بودم.

والدم از فرط علاقه‌اى كه به او داشت، اسم او را به من بخشيد و ميرزا احمد را موقوف داشتند ...»

و در جاى ديگر مى‌نويسد:

«... حسب الامر سردار (2)به اسم اصلى خود كه ميرزا احمد بود رجوع نمودم و مهرهاى ثبت را نيز حسب الفرمايش سردار تغيير دادم.

لهذا در قم مشهور به ميرزا محمد على و در صفحه سمنان، بلكه تا خراسان و طهران و كاشان و ساير بلاد، مشهور به ميرزا احمدم ...».

در تاريخ عضدى (3)آمده است كه:


1) - اين دفتر نزد آقاى غلامعلى محمودى پسر ميرزا حسينخان اعتصام الملك ثانى و پسردائى نگارنده بود. از ايشان خواهش كردم آنرا به اين بنده مرحمت كردند. در سال 1338 شمسى عين خط آن مرحوم را كليشه كرده، با شمه‌اى از تاريخ فرزندان و نوادكانش (خانواده خانلرى و محمودى) به چاپ رسانيده و در دسترس آنان قرار دادم، تا بيادگار در خانواده‌هاى ما باقى بماند.

2) - ذو الفقار خان سردار شوهرخواهر ميرزا محمد على مازندرانى. سردار معروف زمان فتحعليشاه كه مقرش در طالب‌آباد سمنان بود.

3) - تاريخ عضدى تأليف شاهزاده احمد ميرزا عضد الدوله به سعى و اهتمام حسين كوهى كرمانى صفحه 52.

«... عبد اللّه خان امين الدوله صدراعظم (1)وقتى با حسين عليخان معير الممالك خصومتى داشت. به حضور شهريارى عرض كرد كه معير مبلغى از وجه خزانه را به شاهزادگان قرض داده، مرابحه مى‌گيرد.

هرگاه بخواهند صدق اين عرض مشهود خاطر انور گردد، بدون اينكه او اطلاع حاصل كند، به ميرزا اسمعيل گركانى و ميرزا احمد مازندرانى امر فرمايند به خزانه بروند، حساب تنخواه تحويل معير الممالك و مخارجى كه شده در امتداد دو روز معلوم بدارند. به اين شرط كه وقت بيرون آمدن از خزانه، يك سمت از در صندوقها را آن دو مستوفى مهر نمايند.»

در سال 1212 ه- ق هنگام جلوس فتحعليشاه، در شهر بارفروش (بابل) به دنيا آمد. ده‌ساله بود كه پدرش ميرزا محمد باقر از فضلا و اعيان بارفروش از دنيا رفت. سالى بعد يكى از همشيره‌هايش به عقد ازدواج ذو الفقار خان سردار درمى‌آيد. در سال 1227 ه- ق براى ادامه تحصيل به قم مى‌رود. حدود سال 1230 ه- ق به‌عنوان ميرزائى و نويسندگى در دستگاه ذو الفقار خان سردار وارد شده به سمنان مى‌رود. پس از چندى كه ذو الفقار خان فوت مى‌كند، به دربار فتحعليشاه آمده، از مستوفيان مورد اعتماد شاه مى‌گردد.

از سال 1248 تا 1250 ه- ق به حكومت نطنز منصوب مى‌شود. در همين سال است كه فتحعليشاه در اصفهان درمى‌گذرد.

در آن دفتر مى‌نويسد:

«... از آنجا كه در مدت حكومت، نوع رفتارى به اهل نطنز كردم كه خاطر ايشان آزرده و جمعشان پريشان نشد، لهذا اينان نيز پاس حرمت منظور و در تلافى مافات سعى مشكور بعمل آوردند. خداوند عالم از ايشان رضا باد. مدت چهل روز در آنجا توقف كردم تا راهها از اغتشاش اياب‌وذهاب لشگر بى‌سر، و از دست‌انداز آسيب خوف و خطر، مصون گشته، عزم ديار خود نمايم ...»ق.


1) - بين سالهاى 1243 و 1248 ه- ق.

در سال 1252 ه- ق شاهزاده بهمن ميرزا ملقب به بهاء الدوله پسر سى و هفتم فتحعليشاه حاكم كاشان مى‌شود و ميرزا محمد على مازندرانى را به‌عنوان استيفا و تحريرات دولتى با خود به كاشان مى‌برد.

در اين خصوص نيز مى‌نويسد:

«... ولى از شغل استيفا و تحريرات و ساير وجوهات كناره گرفتم و از دادوستد ديوانى استعفا جستم. لذت صحبت حضور اختيار كردم. فيصل مهام خواص و عوام پيشنهاد خاطر نمودم. خدمات فضلا و صاحبان شريعت را التزام آوردم ...»

در سال 1254 ه- ق كه شاهزاده بهمن ميرزا از حكومت كاشان معاف مى‌گردد، با جميع همكاران به تهران مى‌آيد و هريك از آنان به ديار خود مى‌روند و جمعشان پريشان مى‌گردد. لذا ميرزا محمد على مازندرانى مرخص گشته به قم مى‌رود. سپس گاهى در قم و زمانى در تهران اقامت داشته، تا سال 1261 ه- ق در سن 49 سالگى در قم بدرود زندگى مى‌گويد:

هشت فرزند بهمرسانيد كه چهار نفر از آنان به ثمر رسيدند.

اولى ميرزا يوسف نام داشت كه در سن 18 سالگى به هندوستان رفت و ديگر برنگشت.

دومى ميرزا خانلر خان است. در همان دفتر مى‌نويسد:

«تاريخ ولادت باسعادت گرامى فرزند اعز ارشد ارجمند و قرة العين» «دلبند، ميرزا محمد باقر مسمى والد غفران مآثرم، مشهور و ملقب به ميرزا-» «خانلر يوم سه‌شنبه هفدهم شهر محرم الحرام من شهور سنه 1243.

سومى خير النسا خانم كه اين نام، نام مادرش بوده و ملقب به تاجلى بيگم گرديد. به سال 1248.

فرزند چهارم ميرزا محمود خان بود كه در كاشان به سال 1250 ه- ق متولد شد. بعدها ملقب به مشاور الملك محمودى گرديد.

ميرزا محمود خان يازده ساله بود كه پدرش مرحوم شد. تحصيلات مقدماتى را نزد برادرش و آقا شيخ حسن معروف به شيخ استاد در قم فراگرفت.

بار اول كه ميرزا خانلر خان به مأموريت خراسان مى‌رفته، او را همراه خود به مشهد مى‌برد و در حوزه درس ملا عبد الرحمن شيخ الاسلام خراسانى وارد مى‌كند.

در سال 1272 ه- ق كه به تهران فراخوانده مى‌شود، ميرزا محمود خان را به مدرسه دار الفنون مى‌سپارد. چون مراتب تحصيلات او مورد تأييد و رضايت عليقلى ميرزاى اعتضاد السلطنه وزير علوم و رضا قلى خان هدايت رئيس دار الفنون قرار مى‌گيرد، در سال 1275 ه- ق جزو 42 نفر محصلينى كه به اروپا گسيل مى‌داشتند، به رياست و معيت ميرزا حسنعلى خان گروسى وزيرمختار ايران در دربار فرانسه و سرپرستى عبد الرسول خان سرهنگ، براى ادامه تحصيل به پاريس مى‌رود. مدت هفت سال در پاريس به تحصيل علم هيئت و نجوم ممتاز مى‌گردد. براى نوشتن پايان‌نامه تحصيلى چند ماهى به بلژيك مى‌رود و سياره‌اى را كشف و رصد مى‌كند كه در كتب نجوم بنام سياره محمودى ثبت گرديد. سپس در سال 1282 ه- ق به تهران مى‌آيد.

بطوريكه برايم نقل كرده‌اند، هنگاميكه از پاريس عازم تهران بود، در اسلامبول به خدمت ميرزا ملكم خان ناظم الدوله (1)مى‌رسد. ميرزا ملكم خان از او مى‌پرسد كه در پاريس چه تحصيلى كرده‌اى؟ مى‌گويد علم نجوم! ميرزا ملكم خان مى‌گويد وقتى‌كه به ايران رسيدى مى‌دانى چه‌كاره خواهى شد؟

قلمدانساز يا تلگرافچى! اتفاقا پيشگوئى ميرزا ملكم خان درست از آب درآمد.

ميرزا محمود خان وقتى كه به تهران رسيد با درجه سرهنگى به رياست مركزى تلگرافخانه منصوب گرديد.

در سال 1290 ه- ق كه ميرزا حسينخان مشير الدوله به وزارت امور خارجه منصوب مى‌شود، ميرزا محمود خان را با لقب مشير الوزاره بهد.


1) - ميرزا ملكم خان در اين زمان مغضوب دستگاه بود. در اسلامبول بيكار و از حمايت ميرزا حسين خان مشير الدوله وزيرمختار ايران در دربار عثمانى برخوردار بود.

كارپردازى ايران در طرابوزان مأمور مى‌كند. چهار سال در اين مأموريت مى‌ماند. سپس به‌عنوان كارپرداز اول به بغداد مى‌رود. (بعدا عنوان كارپرداز اول به ژنرال قنسول تبديل يافت). دوازده سال به اين سمت باقى بود. سپس به تهران احضار و در وزارت عدليه به رياست مجلس بدايت منصوب و ملقب به مشاور الملك مى‌گردد. در سال 1324 ه- ق دوره اول مجلس شوراى ملى به نمايندگى مردم تهران انتخاب مى‌شود. پس از آن تا اواخر عمر در وزارت عدليه اشتغال داشت و در سال 1338 ه- ق در تهران درگذشت.

*** ميرزا خانلر خان پانزده ساله بود كه پدرش او را براى تكميل تحصيلات به اصفهان مى‌فرستد. در آنجا به تحصيل منطق و رياضى و حكمت و صرف و نحو عربى مى‌پردازد. و در واقع به مرحله اجتهاد مى‌رسد.

مرحوم ميرزا على محمد فيض (1)متخلص به حكيم در شرح‌حال او مى‌نويسد:

«... در بدايت عمر كه با من بنده شريك سبق و رفيق مكتب بود، خط شكسته را به تعليم آقا عبد الحسين اصفهانى كه سرآمد نويسندگان ايران بود، خوش نوشت. قدرت بنانش در خطاطى به مثابه‌ايست كه خط شكسته را به شيوه هريك از سه استاد، چنان مى‌نگارد كه اگر خط فنا بر جريده بقايشان كشيده بودند، نگارش نامه‌اش را تراوش خامه خود مى‌پنداشتند ...»

بعلت فوت پدر در سال 1261 ه- ق مجبور مى‌شود تحصيلات خود را ناتمام گذارد و از اصفهان به قم بيايد و كفالت اعاشه مادر و خواهر و برادر را بعهده بگيرد. در اين زمان ميرزا خانلر خان 18 ساله بود.

چندسال بيكار مى‌ماند و از فروش اموال پدرى امرار معاش مى‌كند.

در سال 1264 ه- ق كه ميرزا فضل اللّه نورى وزير نظام (برادر ميرزا آقا خانت.


1) - عين نوشته مرحوم ميرزا على محمد فيض در شرح‌حال ميرزا خانلر خان، نزد نگارنده است.

نمونه‌ايست از خط شكسته ميرزا خانلر خان كه بتاريخ شعبان المعظم 1291 جهت دوست محمد خان معير الممالك قلمى كرده است.

اعتماد الدوله كه بعد از ميرزا تقى خان اميركبير به صدارت رسيد) به حكومت قم منصوب گرديد، بطوريكه مادرم هما محمودى دختر ميرزا خانلر خان نقل مى‌كند، با ماهى پنج تومان در دار الحكومه قم بعنوان منشى استخدام مى‌شود.

در اين زمان كه شاهزاده جهانگير ميرزا، پسر محمد على ميرزاى دولتشاه در قم اقامت داشت، ميرزا خانلر خان را بعنوان معلم پسرش جهاندار ميرزا استخدام مى‌كند. جهانگير ميرزا نيز دختر پنج شش ساله زيبائى داشت بنام بى‌بى جهان كه اغلب به اطاق درس آنان مى‌رفت و با عروسكش بازى مى‌كرد. ميرزا خانلر خان شيفته اين دختر زيبا مى‌شود. ولى بواسطه سن كم اين دختر و به ملاحظه تفاوت مقام، جرأت اظهار اشتياق نداشت. اما محبت او هميشه در دلش بود. تا اينكه اين دختر يازده دوازده ساله مى‌شود. پدرش او را به شاهزاده فيروز ميرزا (1)

شنبه 26 ربيع الاول 1303 ديشب فرمانفرما پسر عباس ميرزا نايب السلطنه عموى شاه در سن هفتاد سالگى به مرض ذات الجنب و افراط شراب فوت شد. اين شاهزاده خيلى مرد خوشخوئى بود. حكومتهاى زيادى كرد اما جوانمرد و عياش بود، كمانچه را خوب مى‌زد.

نصرت الدوله والى فارس مى‌دهد. فيروز ميرزا مردى قسى القلب و معتاد به الكل بود. عادت داشت كه نيمه‌هاى شب آب بنوشد.

براى اين منظور هميشه كنيزى كنار در اطاق خوابش بايد كشيك بدهد تا هر وقت شاهزاده آب طلب كند، فورا ظرف آب را به او رساند.

يكى از شبها كنيز بيچاره بخواب مى‌رود. شاهزاده هرچه صدا مى‌كند كنيز نمى‌شنود. شاهزاده متغير گشته، با خنجرى كه هميشه زير بالش مى‌گذاشته، قلب كنيز را هدف قرار مى‌دهد. از اين ماجرا شاهزاده خانم متوحشانه بيدارد.


1) - فيروز ميرزا نصرت الدوله (فرمانفرما) 1233- 1303 ه- ق پسر شانزدهم عباس ميرزا نايب السلطنه بار اول از 1250 تا 1252 و بار دوم از 1266 تا 1269 ق والى فارس بود. اين واقعه در بار دوم حكومتش روى داد. اعتماد السلطنه در يادداشتهاى روزانه خود مى‌نويسد:

مى‌شود و بسيار ناراحت. روز بعد با چادرنماز از در خلوت دار الحكومه فرار مى‌كند و به منزل شيخ الاسلام شيرازى مجتهد، كه در همان حوالى بود مى‌رود و بست مى‌نشيند. جريان را براى پدرش مى‌نويسد. جهانگير ميرزا ماجرا را به عرض ناصر الدين شاه مى‌رساند. شاه به فيروز ميرزا تكليف مى‌كند كه شاهزاده خانم را كه فقط چند ماهى زن او بود، طلاق بدهد و با احترام هرچه تمامتر روانه قم كند.

ميرزا خانلر خان وقتى كه از مأموريت آذربايجان مراجعت مى‌كند، به قم مى‌رود و شاهزاده خانم را از پدرش خواستگارى مى‌كند. ولى پدر راضى نمى‌شود.

در خلال مدتى كه شاهزاده خانم در قم بسر مى‌برد، ميرزا خانلر خان بتوسط خواهرش با شاهزاده خانم مكاتبه داشته و حتى از لندن هدايائى براى او آورده بود. تا اينكه جهانگير ميرزا در سفر عتبات حدود سال 1280 ق فوت مى‌كند. شاهزاده خانم تا اندازه‌اى آزادى اظهارنظر در انتخاب شوهر به دست مى‌آورد. ميرزا خانلر خان به توسط دوستانى كه داشته مجددا از او خواستگارى كرده و در سال 1282 ق با شاهزاده خانم ازدواج مى‌نمايد.

*** تا سال 1270 ه- ق در دار الحكومه قم مشغول خدمت بود. ولى ماهى پنج تومان كفاف مخارج خانواده را نمى‌كند. ناچار به تهران مى‌رود و نمونه‌هائى از خطوربط خود را از نظر ناصر الدين شاه مى‌گذراند و مورد توجه و عنايت قرار مى‌گيرد. در خدمت فريدون ميرزا فرمانفرما والى خراسان و وزارت ميرزا فضل اللّه نورى وزير نظام به مشهد مى‌رود و متصدى انشاء فرامين خراسان مى‌گردد. تا سال 1272 ه- ق در خراسان بود. ميرزا فضل اللّه وزير نظام در سال 1272 ه- ق به تهران احضار مى‌شود و در سال بعد كه ادرشير ميرزا حاكم تهران ملقب به ركن الدوله به حكومت آذربايجان نائل

مى‌گردد، ميرزا فضل اللّه وزير نظام را به سمت وزارت و پيشكارى و رياست امور نظام به آذربايجان مى‌برد. ميرزا خانلر خان در اين زمان از مشهد به تهران احضار و بموجب فرمان شاه به حل و عقد امور كشور و انتظام لشگر آذربايجان مأمور مى‌گردد. تا سال 1275 ه- ق كه ميرزا آقا خان نورى اعتماد الدوله از صدارت معزول مى‌شود، در آذربايجان بود.

وزير نظام نيز در اين سال معزول و از كارهاى ديوانى بكلى معاف مى‌گردد. ميرزا خانلر خان چند ماهى در تبريز بيكار مى‌ماند و بعد به تهران مى‌آيد. سال بعد كه ميرزا محمود خان ناصر الملك قراگزلو به وزارت امور تجارت و صنايع منصوب مى‌گردد، ميرزا خانلر خان نيز بموجب فرمان شاه به انشاى فرامين و احكام آن وزارتخانه مشغول مى‌شود. در سال 1279 ه- ق، ناصر الملك، وزيرمختار ايران در دربار انگلستان شده به لندن مى‌رود و ميرزا خانلر خان را به وزارت امور خارجه منتقل مى‌كند.

در اواخر اين سال از جانب وزارت امور خارجه مأمور انشاء وقايع و روزنامه دولتى سفارت ايران در انگلستان شده و شايد مأموريت ديگرى هم داشته كه عازم لندن مى‌شود. پس از تهيه لوازم سفر كه صورت‌حساب آن در ابتداى كتابچه روزنامه سفر لندن او موجود است، به تبريز مى‌رود و به همراه هيئتى كه از طرف مظفر الدين ميرزاى وليعهد، والى آذربايجان جهت تهنيت جلوس ميخائيل نايب السلطنه قفقاز و برادر امپراطور روسيه، به ايالت قفقاز مى‌رفتند، روانه روسيه شده، سپس در تفليس از آنها جدا گشته به لندن مى‌رود.

شرح اين سفر يا بقول خودش روزنامه سفر لندن را روزبه‌روز مى‌نگاشته است.

موضوعى كه در اين سفر بيش از هرچيز توجهش را جلب مى‌كند، موضوع پارلمان انگلستان و رفتار نمايندگان با هيئت دولت مى‌باشد. لذا مذاكرات پارلمان را تا آنجا كه خود ناظر بوده و طرز انتشار اخبار و پخش سريع آنرا بوسيله روزنامه‌ها در سراسر كشور مشروحا مى‌نگارد. پس از چهارده

ماه اقامت در لندن در تاريخ دوم شوال 1281 ه- ق به تهران مراجعت مى‌كند و گزارش اين سفر را از نظر ناصر الدين شاه مى‌گذراند و به لقب خانى سرافراز مى‌گردد. مادرم از قول او تعريف مى‌كند كه در وزارت امور خارجه، يكى از مستوفيها نزد شاه گله مى‌كند كه چرا ميرزا خانلر خان بايد دو تا «خان» داشته باشد و من بدون «خان» باشم. اين موضوع تا مدتى ورد زبان همگنان بوده و نيز ضرب المثل شده بود.

همانطور كه در پيش گفته شد، در تاريخ 13 جمادى الاول 1282 ه- ق با شاهزاده خانم بى‌بى جهان دختر جهانگير ميرزاى دولتشاه ازدواج مى‌كند.

سال بعد در تهران خيابان شاه‌آباد خانه‌اى مى‌خرد و شاهزاده خانم را به آنجا منتقل مى‌نمايد. در اين زمان ملقب به اعتصام الملك مى‌گردد. در سال 1284 ه- ق طى نامه‌اى كه در زير بنظر خوانندگان مى‌رسد، از ميرزا سعيد خان انصارى مؤتمن الملك وزير امور خارجه، در باب اصلاح حقوقش تشكر كرده و اجازه مى‌خواهد كه به عتبات مشرف شود.

خداوندگارا ولى النعما اختلالى كه در امر مواجب و خانه‌زادى اين چاكر بهمرسيده بود و جناب جلالتمآب عالى در اصلاحش بذل توجه فرموده، بفضل خدا و يمن مراحم خاطر مرحمت مظاهر عالى انجام گرفت.

جناب جلالتمآب بندگان آقائى مستوفى الممالك دام مجده العالى پس از ملاحظه رقعه عالى و استحضار از حالت اين چاكر، حكمى به مستوفى قم صادر فرمود، كه نقد و جنس فدوى را كما فى السابق بخرج قم بنويسند.

خداوند على اعلى سايه مراحم و الطاف عالى را بر مفارق همه چاكران مستدام دارد. به شكرانه اين موهبت، فدوى را استدعا اينست كه مرخص فرمايند به زيارت عتبات عاليات مشرف شده، دوام حشمت و شوكت آن خداوندگار را از آن درگاه مسئلت نمايد. چندين سال است كه فدوى ملتزم خدمت است و هيچوقت غافل نبوده، اميدوار است كه سه چهار ماهه مرخص فرمايند

عين تقاضانامه مرخصى و موافقت آن بدون تاريخ و هرگونه تشريفات ادارى و بسيار دوستانه.

به مراسم زيارت و دعاگوئى قيام نموده، مراجعت كند و ملتزم خدمت محوله بخود شود. امر العالى مطاع.

خدايگانا

عريضه عاليجاه ميرزا خانلر منشى است. خوشا بحال او كه به زيارت عتبات مى‌خواهد مشرف شده، نايب الزياره شود و استدعاى مرخصى دارد كه صدر اين عريضه دستخط عالى عز صدور يابد كه فردا پس‌فردا انشا اللّه آقا با عيال روانه شوند.

*** مرخص است. از اين ساعت حكم عاليجاه ميرزا خانلر حكم زائر است. از همين ساعت التماس دعا دارم تا انشاء اللّه تعالى به حائر مقدس و تحت قباب طاهرات برسد كه ديگر تكليف آنجا را خودش مى‌داند.

من نگويم چه كن ار اهل دلى خود تو بگوى.

*** ميرزا خانلر خان به عتبات عاليات روانه مى‌شود و روزنامه اين سفر را در تاريخ رجب 1285 كه تاريخ مراجعت اوست، از نظر ناصر الدين شاه مى‌گذراند. آنچه در اين سفر مورد توجه است، طرز رفتار خشونت‌آميز عمال دولت عثمانى با زوار ايرانى و نفوذ سياست ايران در بركنارى نامق پاشا حكمران عراق مى‌باشد.

ميرزا عبد الوهاب خان نصير الدوله در سال 1286 ه- ق به حكومت گيلان منصوب مى‌گردد، و چون با ميرزا خانلر خان دوستى داشت، او را به عنوان كارگزار با خود به گيلان مى‌برد. دو سال بعد كه ميرزا حسينخان مشير الدوله صدراعظم و ملقب به سپهسالار مى‌گردد، ميرزا خانلر خان را به تهران احضار و به مديريت اداره انگليس در وزارت امور خارجه منصوب مى‌نمايد. در سال 1290 ه- ق هنگامى كه ميرزا ملكم خان ناظم الدوله وزيرمختار ايران

مقيم لندن بود، ميرزا خانلر خان با عنوان نيابت سفارت ايران، بار دوم عازم لندن مى‌شود. چون در اين سال ناصر الدين شاه به همراه جمعى از شاهزادگان و ميرزا حسينخان سپهسالار صدراعظم، عازم اروپا بوده، (از 21 صفر تا آخر رجب 1290) ممكن است اعزام ميرزا خانلر خان به اين مأموريت جهت انجام تشريفات ورود شاه به لندن بوده باشد. در هرحال اين مأموريت يك سال بيشتر دوام نكرد. پس از بازگشت مجددا همان مديريت اداره انگليس را در وزارت امور خارجه داشته است. از اين مأموريت سفرنامه‌اى در دست نداريم.

در سال 1293 ه- ق كه وزارت امور خارجه و نيز امور خراسان به سپهسالار محول مى‌گردد، ميانه دولت با امير علم خان حشمت الملك امير قائن بر سر ماليات سيستان و پاره‌اى مسائل ديگر اختلاف بروز مى‌كند و كار بجاى حساس مى‌رسد. سپهسالار، ميرزا خانلر خان را مأمور حل و عقد امور آنجا و التيام مناسبات طرفين مى‌نمايد. ميرزا خانلر خان از هنگام حركت تا بازگشتن به تهران، روزنامه اين سفر را روزبه‌روز مى‌نگارد. اين سفر از 8 ذيحجه 1293 تا 21 صفر 1296 (دو سال و دو ماه و دوازده روز) بطول مى‌انجامد. علاوه براينكه موضوع ماليات سيستان را فيصله مى‌دهد، روابط امير علم خان را با دولت و ركن الدوله والى خراسان كه تيره شده بود، التيام مى‌بخشد. و نيز در خلال اين مأموريت دو مأموريت ديگر، يكى به تربت و ديگرى به طبس به او محول مى‌گردد كه انجام مى‌پذيرد.

موضوعى كه در اين سفر مورد توجه است، دو گزارشى است كه يكى از وضع قائن و ديگرى از وضع طبس به تهران مى‌فرستد و در مقام مقايسه بين دو حاكم (امير علم خان حشمت الملك حاكم قائن و حاجى ميرزا محمد- باقر خان عماد الملك حاكم طبس) برمى‌آيد و بدون پروا و ملاحظه با دلائل مثبته نتيجه‌گيرى مى‌كند.

در سال 1303 ه- ق كه ميرزا حسنعلى خان گروسى، ملقب به امير- نظام شد و پيشكار وليعهد در آذربايجان بود، اختلافى مابين ايل شاهسون در مغان و دولت بروز مى‌كند كه به وخامت مى‌گرايد. اين موضوع در يادداشتهاى اعتماد السلطنه چنين مذكور است

«شنبه 28 ربيع الاول 1303»

«... از آنجا خدمت شاه رسيدم. بسيار ديروز و امروز شاه پريشان هستند. اين شاهسون كه در مغان سكنى دارند، سه هزار خانوار به خاك روسيه پناه بردند. خاطر مبارك متغير است».

در اين اوان ميرزا خانلر خان بموجب فرمان شاه، از تهران مأمور سرشمارى و قطع و فصل دعاوى شاهسون مى‌گردد و به مغان مى‌رود و با موفقيت مراجعت مى‌نمايد. بموجب دستخط زير از طرف ناصر الدين شاه، مورد تقدير قرار مى‌گيرد:

دستخط ناصر الدين شاه

جناب وزير دول خارجه

«كتابچه تحرير نفوس شاهسون و نوشته اميرنظام ديدم و تفصيل قطع دعاوى طرفين در مغان كه ميرزا خانلر خان آورده بود، ملاحظه شد.

در دفتر وزارت خارجه ضبط نمايند. ميرزا خانلر خان در اين مأموريت حقا از عهده برآمده است. به اطلاع جناب آقا (1)و اهالى مجلس، هر التفاتى كه لازم باشد به عرض رسانند در حق او».

چنان بنظر مى‌رسد كه بموجب اين دستخط از طرف جناب آقا (ميرزا يوسف مستوفى الممالك) و اهالى مجلس (اعضاى دار الشوراى دولتى) التفاتى شده و بموجب فرمانى جداگانه سالى سيصد تومان اضافه مواجب در حق او منظور گرديده كه يكصد تومان آن تا سال 1311 ه- ق بلامحل مانده بود. بموجب فرمان ذيل آن يكصد تومان بقيه را نيز در اين سال برقرار كردند.

«از آنجائيكه معتمد السلطان ميرزا خانلر خان اعتصام الملك نايب- اول وزارت خارجه، سالهاست مشغول خدمت و در مأموريتهاى عديده، مراتب كفايت و كاردانى خود را در حضرت سپهر بسطت ملوكانه به درجه شهود رسانيده، در سفر مأموريت مغان كه خدمت محوله خود را بطور مطلوب انجام داد، محض مراحم خسروانه دستخط سيصد تومان اضافه مواجب در حق او مرحمت فرموده بوديم كه تاكنون يكصد تومان آن بلامحل مانده بود. لهذات.


1) - چون جناب آقا (ميرزا يوسف مستوفى الممالك) در سوم رجب 1303 درمى‌گذرد، لذا اين دستخط بايد قبل از اين ماه صادر شده باشد. بنابراين مأموريت ميرزا خانلر خان به مغان مابين ماههاى ربيع الثانى و جمادى الاول همين سال انجام پذيرفته است.

مكمل فرمان سيصد تومان اضافه مواجب

از هذه السنه يونت‌ئيل و مابعدها مبلغ مزبور را از بابت مواجب و خانوارى مرحوم رضا قليخان پسر مرحوم محمد عليخان، نوه مرحوم حاجى آصف الدوله موافق تصديق دفترخانه مباركه، از قرار تفصيل ذيل بصيغه مواجب در حق او برقرار نموديم كه همه‌ساله وجه مزبور را كما فى السابق از محل قم و ساوه دريافت كرده، به انجام خدمت محوله خود پردازد. مقرر آنكه مقربوا الخاقان مستوفيان عظام و كتاب سعادت‌فرجام دفترخانه مباركه، شرح فرمان همييون را ثبت دفاتر خلود نموده، در عهده شناسند. حرر فى شهر ذى القعدة الحرام 1311».

*** اين نكته را نيز لازمست يادآور شوم كه مهديقلى هدايت مخبر السلطنه در كتاب خاطرات و خطرات (1)نوشته است كه «... خانلر خان دهرى بود، آخر در اثر خوابى تغيير عقيده داد. من حكايت را در افكار امم نوشته‌ام».

در كتاب افكار الامم در فصل (بعض واقعات در خواب و بيدارى چنين آمده است (2):

«... خانلر خان برادر محمود خان قمى (3)به جائى معتقد نبود، در صورتيكه برادرش در خط درويشى سير مى‌كرد. روزى خانلر خان سراسيمه نزد برادر آمده اظهار عقيدت مى‌كند و مى‌گويد، ديشب دلمه داشتم و مرحوم خانم (زنش) دلمه را دوست مى‌داشت. درويشى از بيرون در، تقاضا كرد. قدرى دلمه بياد خانم براى او فرستادم. آفتاب نزده بود، پيرزنى از آشنايان آمد. گفتم اين وقت كجا بودى؟ گفت: سفارشى از خانم داشتم. آمدم به شما بگويم و آن اين بود كه دلمه‌اى كه براى من فرستادى رسيد».ود


1) - كتاب خاطرات و خطرات چاپ دوم صفحه 60

2) - كتاب افكار الامم چاپخانه مجلس ص 214

3) - ميرزا محمود خان، قمى نبود بلكه مازندرانى بود

موضوع دهرى بودن ميرزا خانلر خان بكلى بى‌اساس است. چنانچه خوانندگان اين سفرنامه‌ها ملاحظه خواهند فرمود، هيچگاه عبادات او ترك نمى‌شود. در عنفوان جوانى به تحصيل علوم دينى مى‌پردازد، جهت زيارت به عتبات مى‌رود. در بيرجند با اهل تسنن مناظره داشته است. ولى چون مردى جهان‌ديده و روشن‌فكر بود، گفتار و كردار او با موازين و معيارهاى انديشه‌هاى اشخاص فناتيك و قشرى آنزمان مباينت داشت.

فى المثل هنگام اقامت در بيرجند مى‌نويسد:

روز دوشنبه نوزدهم جمادى الثانى 1294 ق: رفتم كلاته.

ميرزا علينقى منجم آنجا بود. قدرى در باب ابطال علم نجوم با او حرف زدم. اهل مجلس همه حيران شدند و تا دو سه روز اين گفتگو در بيرجند منتشر بود كه ميرزا علينقى خيلى معتبر بود.

پرواضح است كه مقصودش از علم نجوم در اينجا، اعتقاد به سعد و نحس ايام و خوب و بدى كارها در روزهاى هفته و سال و ماه است. اين خرافات در آن‌زمان جزو معتقدات مردم شده بود. چنانچه ناصر الدين شاه به ميرزا محمود خان مشاور الملك كه تازه از اروپا برگشته و علم نجوم خوانده بود، تكليف مى‌كند تقويمى برايش بنويسد. ميرزا محمود خان طبق اصول علمى تقويمى نوشته به نظر شاه مى‌رساند. ناصر الدين شاه پس از مطالعه آنرا به گوشه‌اى پرت مى‌كند و مى‌گويد، اينكه سعد و نحس ندارد. از آن به بعد مشاور الملك ديگر اسم نجوم و تقويم را بر زبان نياورد.

غرض از نقل اين حكايات اين است كه تباين انديشه‌هاى او نسبت به همگنان مشخص شود و همين افكار روشن‌بينانه‌اش بود كه قشريها او را دهرى مى‌پنداشتند.

*** ميرزا خانلر خان تا سال 1315 ه- ق كه سال درگذشت اوست، نايب اول و مدير اداره انگليس در وزارت امور خارجه بود.

از زن اولش بنام بالا خانم كه هنگام اقامت در تبريز گرفت، يك پسر داشت بنام ميرزا محمد على خان ميرپنج كه سالها رئيس تلگرافخانه سمنان بود. و يك دختر داشت بنام نصرت بيگم كه به عقد ازدواج پسر عمه‌اش ميرزا مهديخان بصير السلطنه رئيس تلگرافخانه شاهرود درآمد.

از زن دومش شاهزاده خانم بى‌بى جهان هشت فرزند بهمرسانيد كه فقط چهار نفر از آنان به ثمر رسيدند.

اولى ميرزا حسينخان محمودى ملقب به اعتصام الملك ثانى (1286- 1355 ق) در ابتداى ورود به خدمت وزارت امور خارجه، منشى اداره تحريرات انگليس شد. بعد به معاونت جنرال كنسولگرى قفقاز منصوب گرديد و به تفليس رفت. هنگام فوت پدر به تهران آمد و تا سال 1317 ق در تهران اقامت داشت. در اواسط اين سال كارگزار خواف گرديد كه مركزش در تربت حيدريه بود. پس از دو سال كارگزار سرخس گرديد. در سال 1333 ق كارگزار بيرجند شد. پس از چندى كارگزار دزداب (زاهدان) شد و تا زمان بازنشستگى در اين سمت باقى بود.

دومى ميرزا ابو الحسنخان خانلرى ملقب به اعتصام الممالك.

(1288- 1349 ق) پس از تحصيلات مقدماتى به مدرسه دار الفنون رفت و رشته طب را انتخاب كرد. ولى بنا به امر پدرش از اين رشته صرف‌نظر كرده به تحصيل حقوق پرداخت. بدوا در وزارت عدليه وارد خدمت دولت شد، سپس به وزارت امور خارجه منتقل گرديد. سال 1316 ق در سن بيست و هشت سالگى از طرف وزارت امور خارجه مأمور سفارت ايران در روسيه شد و به پترزبورگ رفت. مدت ده سال به سمتهاى مختلف در تفليس و پترزبورگ خدمت كرد و به نيابت سفارت نيز نائل آمد. در مدت اقامت در روسيه به زبان روسى كاملا مسلط گرديد و زبان انگليسى و فرانسه را به خوبى آموخت.

در سال 1326 ق به ايران فراخوانده شد. هنگاميكه به رشت رسيد، قضيه توپ بستن مجلس شوراى ملى از طرف محمد على شاه پيش آمد و راهها مسدود شد. ناچار در رشت بيكار ماند. براى رفع بيكارى، مدرسه‌اى تأسيس

كرد. سال بعد به تهران آمد و به رياست محكمه تفتيش وزارت امور خارجه منصوب گرديد و هم در اين سال تاهل اختيار كرد. در سال 1329 ق كه مستر شوستر آمريكائى در رأس هيأتى به مستشارى مالى ايران آمد، اعتصام الممالك كه در آنسال رياست تشريفات وزارت امور خارجه را داشت از طرف وزارت متبوعه به مهماندارى موقت او برگزيده شد. اعتصام الممالك ديگر به مسافرت نرفت، جز اينكه مدت كوتاهى كارگزار قزوين شد و يك بار هم مأمور بردن فرزندان شعاع السلطنه به اروپا گرديد.

سه دختر و يك پسر از او باقى ماند كه پسرش آقاى دكتر پرويز خانلرى مى‌باشد.

سومى ميرزا على اصغر خان محمودى (1299- 1375 ق) تمام عمر در خراسان و قائن و سيستان از طرف وزارت خارجه كارگزار بود و بعد در اداره حكومتى سيستان خدمت مى‌كرد.

فرزند چهارم هما خانم محمودى متولد 1301 ق، با پسرعموى خود مرحوم ميرزا عباسقليخان محمودى مشير علوم، پدر نگارنده ازدواج كرد و اكنون سرپرست و سرور ما هستند.

ميرزا خانلر خان چندسال پس از درگذشت شاهزاده خانم كه به سال 1302 ق روى داد، با دخترى بنام سكينه خانم ملقب به خانم گلين از اهالى تهران ازدواج مى‌كند كه يك دختر از او باقى است بنام طوبى خانم متولد 1315 ق، كه با آقاى ميرزا محمود خان سالارى ازدواج مى‌كنند.

طوبى خانم از مدرسه دار المعلمات تهران فارغ التحصيل شدند. سپس به بيرجند نزد برادر بزرگ خود ميرزا حسينخان رفتند. از طرف امير شوكت- الملك حكمران قائن جهت تدريس و اداره مدرسه شوكتيه بيرجند استخدام شدند.

پس از چندى در مشهد و بعد در تهران به خدمت وزارت آموزش و پرورش درآمدند. اكنون بازنشسته مى‌باشند.

ارديبهشت 1351 مطابق ربيع الاول 1392 و مه 1971

منوچهر محمودى

فصل دوم روزنامه سفر لندن‌

اشاره

ميرزا خانلر خان اعتصام الملك اين عكس را در سن 37 سالگى، ماه صفر 1281 ه. ق، در لندن گرفته است

صفحه اول روزنامه سفر لندن

روزنامه سفر لندن‌

روز شنبه هفدهم شهر محرم الحرام‌

(1)، چهار ساعت از روز رفته، از تبريز به همراهى جمعى از صاحب‌منصبان اين دولت پاينده كه از جانب سنى- الجوانب نواب مستطاب اشرف ارفع والا، شاهنشاهزاده اعظم، وليعهد دولت عليه (2)، والى مملكت آذربايجان ايد اللّه جيشه و ابد عيشه، براى تهنيت نواب شاهزاده اكرم، «ميخائيل» برادر اعليحضرت امپراطور دولت بهيه روس، به ايالت مملكت قفقاز سرافراز شده بود، مامور تفليس گرديده بودند. و اسامى آنها بر اين فصل است: مقرب الخاقان پاشا خان شجاع الملك، (3)سرتيپ اول كه از حضرت گردون بسطت ايالت عليه، به رياست مأموريت مزبوره مأمور شده‌اند.

عاليجاه قلى خان، نايب آجودان دايره چهارم خارجه تبريز، به نيابت اول مأموريت مزبوره.

عاليجاه ميرزا موسى، مستوفى نواب مستطاب اشرف والا وليعهد، روحنا فداه، منشى اول مأموريت مزبوره.


1) - هفدهم محرم سال 1280 قمرى برابر 13 تيرماه 1242 شمسى و 4 جولاى 1863 ميلادى.

2) - مظفر الدين ميرزا پسر دوم ناصر الدين شاه، (1269- 1324 ق) در سال 1277 ق در سن هشت سالگى به ايالت آذربايجان فرستاده شد. در 9 سالگى به ولايت- عهدى برگزيده شد و در 25 ذيحجه 1313 ق به سلطنت رسيد.

3) - پاشا خان شجاع الملك، برادرزاده عزيز خان مكرى ملقب به سردار كل پيشكار وليعهد.

عاليجاه فتحعلى خان، نايب اول آجودان‌باشى وزارت جنگ، نايب دويم مأموريت مزبوره.

عاليجاه عباسقلى خان كه از نجباى تبريز است و صاحب نشان از مرتبه چهارم سرهنگى خارجه است.

عاليجاه اساطور خان، از نجباى مسيحيان تبريز و آجودان دايره چهارم خارجه آن مملكت، اتاشه اول مأموريت معزى اليهاست.

عاليجاه مسيو انطوان، از نجباى نصاراى تبريز. مترجم مأموريت مزبوره.

سليمانخان، ياور فوج فرمانيه.

حاجى آقا بيك، ياور سواره كمرى، آجودان رئيس مأموريت معزى اليها.

روانه شده وقت عصر به قريه صوفيان شش فرسخى شهر تبريز رسيديم.

اهل آن قريه به لوازم احترام و تشريفات، مقدم مأمورين معظم اليهم، از قربانى و نزل بزم اقدام كرده. شب را آنجا با كمال راحت بسر برديم.

*** روز يكشنبه هيجدهم محرم‌

از صوفيان روانه و قريب به ظهر وارد قصبه مرند كه چهار فرسخ مسافت داشت شديم. در بين راه بساط نهار گستردند.

رئيس مأموريت معظم اليها به خوان خويشم دعوت كرد. حاضر شدم، تلطف فرمود، شكرانه بجا آوردم. يك فرسخ به منزل مانده، رستم خان پسر مهديخان قاجار كه از طرف پدر نايب الحكومه مرند بود، با همه اعيان و ارباب مناصب آن ولايت استقبال كردند، حين ورود كرة بعد اخرى، قربانيها نموده، هيچ از ملزومات تكريم و تعظيم فرونگذاشتند. آن شب همه مأمورين را از رئيس و مرئوس در باغ شيخ الاسلام ضيافت كردند و يك رأس اسب عربى پيشكش دادند.

مرند قصبه‌ايست باصفا، معتدال لهوا، مشتمل بر دو هزار خانه رعيت تقريبا.

*** صبح روز دوشنبه نوزدهم، از مرند روانه شده، پس از طى مسافت شش فرسخ به قريه كلن‌قيه كه از راه بركنار و در دامنه كوه واقع و آخر خاك مرند است رسيديم. آنروز گرمى هوا و طول مسافت خالى از زحمت نبود. شب به فضل خدا بخوبى گذشت. ميرزا مهدى مهندس كه براى ساختن مهمانخانه، از جانب جناب سردار كل پيشكار آذربايجان مأمور كنار ارس و در آنجا مشغول خدمت خود بود، به اتفاق ميرزا حسن مباشر تذكره، به آنجا آمده و رسم استقبال بجا آورده، وقت طليعه صبح براى تهيه تشريفات مأمورين رجعت كرد.

*** روز سه‌شنبه بيستم‌

، از كلن‌قيه روانه كنار ارس شديم. بعد مسافت زياده از پنج فرسخ نداشت ولى اغلب سنگلاخ و ناهموار است. اكثر راه از ميان كوه است. آن دره، معروف به دره دزد، اكثر اوقات خطرناك و محل قطاع الطريق ناپاك است. در پناه خدا آن مسافت هم طى شد. بعد از ظهر به كنار ارس رسيديم. كنار آب چند باب چادر زده بودند. قراولان سرحد با عبد العظيم بيك حاكم كركر استقبال و قربانيها كردند. پس از ورود، عاليجاهان ميرزا موسى و قلى خان براى ملاقات مهماندارى كه از جانب ايالت قفقاز پيش‌باز آمده بود، از رود گذشتند. از كيفيت مأموريت و طرز پذيرائى آنها مطلع شده، مراجعت كردند. آن شب را در قراولخانه دولتى به منزل ميرزا مهدى، مهمان بودم به آسودگى گذشت.


روز چهارشنبه، بيست و يكم، چهار ساعتى روز، پس از صرف نهار دو كرجى حاضر كردند. با حضرات مأمورين نشسته از آب عبور كرديم. در اين روى آب، جماعتى از مأمورين دولت روس كه اسامى آنها بدين موجب است، تكريم مقدم مأمورين دولت جاويد آيت را پذيره شدند:

كينياز ابامليكوف، از شاهزادگان گرجستان است و در اين اوان نچلنيك نخجوان بود.

نجف آقا، از نجباى نخجوان و اهل اسلام آنجاست، نايب يك محال از محلات نخجوان بود. بحسب شغل او را مقرو مى‌گفتند. چنانچه حاكم را نچلنيك مى‌گويند.

هارطون بيك، از كاركنان مهام خارجه تفليس است. رتبه سلطانى دارد. از تفليس به مهماندارى مأمورين تعيين شده، با دو دستگاه كالسكه و دو دستگاه فركن آمده بود.

كوارطانوف، مباشر گمرك سرحد، با چهار نفر سواره.

جعفر قلى بيك، مباشر سواره چاپارخانهاى سرحد، با بيست و پنج نفر سواره.

رومايكز قمصر، رئيس مأمورين سرحد، منصب ياورى دارد.

ميرزا كيورك منشى قمصر مزبور.

سواره كنكرلو.

*** در كنار آب لازمه تهنيت بجا آورده، مأمورين را به اطاقى كه به اصطلاح خودشان كازوتين مى‌گويند بردند. شيرينى و چاى و قهوه آوردند.

بعد از يك ساعت، از آنجا به كالسكه نشسته روانه نخجوان شديم. سى و پنج ورس كه هرورس سبع فرسخ است مسافت دارد. در مدت سه ساعت و نيم آمديم.

يك فرسخ به منزل مانده، احسانخان پسر كلبعلى خان كه جوانى به سن سيزده

سالگى است، با بيست و پنج نفر سواره استقبال كرد. وقت ورود نخجوان.

اشخاص مفصله با اهالى نخجوان از آبادى بيرون آمده، استقبال و احترام كردند:

نيكولا نيكولاويچ كه پوليس ميسر يعنى كلانتر نخجوان است، رتبه سرهنگى دارد.

طانكى‌نيكى. حكيم‌باشى مريضخانه نخجوان كه رتبه سرهنگى دارد.

به خانه كلبعلى خان پسر احسانخان نخجوان فرود آمديم. مشار اليه از اجله خوانين اين حدود است. مردى متمول و خراج نان‌بدهى است. در دولت بهيه روس اعتبارى دارد. در فوج سواره خاصه امپراطورى كه هوسار مى‌گويند به منصب سلطانى برقرار است. سواره اين سرحدات نيز ابو ابجمع اوست.

مقدم مأمورين دولت ابدآيت را گرامى داشت. شب را به قانون متداول ايران ضيافت كرد. بساط انبساط گسترد.

*** روز پنجشنبه‌

هم بخواهش كلبعلى خان در نخجوان توقف شد. آنروز و آن شب را نيز به لوازم ضيافت كوشيد و بطور فرنگستان نهار و شام را با صندلى و ميز و ملزومات آن دادند. آنشب صاحب‌منصبان روس از قبيل ناچالنيك و غيره هم، حاضر بودند و به اصطلاح خود تهنيتها گفته او را (1)كشيد. سايرين هم كردند آنچه كردند.

اما بلده نخجوان قصبه‌ايست زياد باصفا. كوه و صحرا، باغ و رود و سبزه‌اش بهمه جهت جمع و مصفاست. آبادى معموره‌اش تخمينا سه هزار خانوار مى‌شود. دو هزار مسلمان شيعه، هزار خانه ارمنى. حمام و بازار و مسجد و كليسا باندازه خود دارد. هرچيزش با حالت اختصار ناتمام نيست.

روز دويم‌

ورود، كينياز ناچالنيك خواهش بازديد كرد. به اتفاق صاحب-


1) - هورا

منصبان مأمور تفليس به خانه مشار اليه رفتيم. زياد احترام كرد. بعد از طى تعارفات رسمى اظهار كرد كه آيا شما ميل داريد با خانم من دوستى كنيد. همه با كمال امتنان گفتند بلى! كينياز رفت خانم را برداشت آورد. خانم وارد مجلس شد. با كمال تبختر و غنج و دلال به روى تختى كه در صدر مجلس بود نشست و با كمال خوش‌روئى و بشاشت با هريك از اهل مجلس تعارفات كرد و صحبتها داشت. بعد كينياز خود مشغول خدمت مجلس شد. چندين قسم شيرينى و مربى و مشروبات و چاى و فواكه (1)، بتدريج و ترتيب آوردند. تا قريب غروب مجلس طول كشيد و خوب گذشت. از آنجا به منزل كلانتر رفته او را هم بازديد كرده به منزل آمديم. خدمت سركار رئيس رسيديم. از وضع آن مجلس جويا شدند.

نايب اول به بسطى تمام شرح داد. زبانها بشكرانه.

*** روز بيست و سيم‌

از نخجوان حركت كرده، بعد از طى سه منزل به ايروان آمديم. بعضى از ارباب مناصب آنجا، از قبيل كلانتر و غيره‌ها، استقبال كردند. در ورود به منزل، تشريفات مقرره از قبيل شيرينى‌آلات معموله در منزل نبود. حاكم شهر هم شهر نيامده در ييلاق بود، رسم ديدن بعمل نياورد.

رئيس مأمورين متردد شد كه آيا بايد متغير شود يا موافق عهدنامه نخواهد بود.

يا اگر متغير شود بايد از كى شكايت كند. با اجزاى مأموريت خود مشورت كرد. هريك مصلحتى انديشيدند و آن موهنات واقعه را راجع به كسى دانسته.

يكى گفت: جنرال قونسولگرى قفقاز مقصر است كه كليه دستورالعمل مأمورين را به نحو اكمل و اتم نداده. ديگرى گفت: تقصير از مدير امور خارجه آذربايجان است كه همتاى شأن اين‌چنين مأمورى را در نظر رجال اين دولت ننموده. ديگرى گفت: متصدى مهام خارجه قفقاز محض هواى نفسانى پرده- پوشى كرده و گل بر آفتاب اندوده. جلالت قدر سركار شجاع الملك را به مأمورين


1) - جمع فاكهه بمعنى ميوه است.

خود معلوم نداشتند. ديگرى گفت: خير! به سر شما اينها نيست. آب از سرچشمه گل‌آلود است. كارهاى دولت ما همه همين‌طور مغشوش است. اگر از وزارت امور خارجه شرحى كافى در لوازم اين مأموريت و معرفى مثل اين اميركبير به اولياى دولت روس نوشته شده بود، هيچ اين محذورات كه منتج نتايج و خيمه و مفاسد عظيمه خواهد بود، وارد نمى‌آمد. نايب اول گفت: رد اين اقوال نمى‌كنم. همه صحيح است. ليكن اينها تكليف شخص ميرزا يوسف خان (1)است كه در تفليس نشسته است. چرا بايد به كارگزاران قفقاز حالى نكرده باشد كه تا حال به اين شأن مأمورى از اين مملكت عبور نكرده. بعد خطاب كرد به شجاع الملك كه به سر شما و به نمك سردار كل (2)

بعد از حركت از نخجوان به منزل اول كه رسيديم قريه‌اى بود كم‌آبادى. در خانه خالى از اسباب، وقت شام به جهت گرمى هوا ببام برآمديم. فرش درستى نبود.

پاره‌گليم و نمد وصل به يكديگر انداختند. رئيس و اجزا نشستند. لاله و اسباب چراغ نبود. شمعدان محقرى افروخته در فانوس چوبى كه يكطرف پرده نداشت، گذاشتند.

آنطرف را با دستمال وصله كردند. ملزومات شب رئيس و اتباع منقصتى تمام داشت.

مأمورين با كمال دلتنگى هريك بزبانى اظهار نارضائى و شكايت از مهماندار مى‌كردند و او در معذرت بود. رئيس گفت: از امشب به بعد خرج از تو قبول نخواهم كرد.

ناظرش را خواست و گفت: فردا ديگر از خود تدارك ببين. مهماندار از خجالت ساكت شد.

پاسى از شب بتغير و سكوت گذشت. بعد رئيس خلسه درويشى و عرفانش طلوع كرد. رو به اجزاء كرد و گفت:

جام سفالينه هست و كنج خرابات‌كاسه زرگو مباش و كاخ زراندود و اتباع تبعيت كردند. كم‌كم آتش دلها سرد و سرها گرم شد و قضاى كذائى از مهماندار گذشت. وقت شام غذا آوردند. به وضع ايرانى با كمال اختصار و خودمانى خيلى بارغبت و ميل صرف و آن شب از حسن اطوار و اخلاق رئيس از هرشب بر اتناع و مهماندار خوشتر گذشت. بعد از صرف غذا رئيس از بابت تكميل رسوم درويشى در ميان سفره به سجده رفت و شكرانه بجا آورد و اين معنى بيشتر مايه خوشوقتى و مسرت مهماندار گرديد.

تا حال به شأن تو سفيرى به اين دولت نيامده. هرنوع تصرفى در امور سرحديه و ساير امور راجعه به دولت عليه بفرمائى در جميع دول سند و حجت است. كدام وقت صاحب‌اختيار يك مملكت مثل آذربايجان، به سفارت مأمور شده است تا همسنگ تو باشد.

ميرزا يوسف خان بايستى اين مراحل را به همه اين مردم معلوم كند، تا كار به اينجا نكشد. بعد از اينكه در اين باب شقوقات و بيانات به آخر رسيد، رئيس گفت:

على اى حال چاره كار چيست، چه بايد كرد؟ در اين باب هم گفتگوها شد، خيالها قصه فى شرحها طول. بالاخره قرار بر اين شد و آراى اجزاء متفق گرديد كه شجاع الملك به ورود تفليس به اختيار شخص خود، شخص ميرزا يوسف خان را از مداخله امور قنسولگرى منع و خلع نمايد تا عبرت خارجه و داخله شود.د.


1) - ميرزا يوسف خان تبريزى ملقب به مستشار الدوله عموى مرحوم صادق صادق مستشار الدوله، از سال 1279 ق كارپرداز ايران در پطرزبورگ و سپس كارپرداز اول (سركنسول) ايران در تفليس شد و مدت چهار سال در آنجا مشغول بود. براى اطلاع بيشتر درباره احوال اين مرد به صفحه 490 جلد چهارم تاريخ رجال ايران تاليف مهدى بامداد مراجعه شود.

2) - عزيز خان مكرى ملقب به سردار كل (1207- 1285 ق) داماد ميرزا تقى خان اميركبير. در اين زمان پيشكار وليعهد در آذربايجان بود.

شجاع الملك نيز اين ترتيب را پسنديد و گفت: الا در اين باب استعمال نكند.

پولطيكى نيز لازم است و فكرى به سزا كرده‌ام و آن اينستكه هنگام ملاقات نواب جانشين، البته خواهد پرسيد كه در راه بر شما چگونه گذشت؟! خواهم گفت از تبريز تا كنار ارس و حالا كه خدمت نواب والا رسيده‌ام، بسيار خوش است و اين جواب منتج اين خواهد بود كه همه مأمورين و ناظرين امور خارجه و داخله اين سرحد مورد مؤاخذه و موافق زاگون دولتى به سياست برسند. همه اجزاء تحسين و تصديق كردند.

چون شب شد و وضع مجلس تبديل يافت، خيالات شوراى مجلس روز نيز تغيير پذيرفت. رئيس رو به مهماندار و از او مؤاخذه كرد كه چرا حاكم

ايروان به شهر نيامد و مرا استقبال نكرد؟ اين نكته در اين مملكت پوشيده است كه شأن من در دولت، موازى نواب جانشين قفقاز است. تا حال شنيده مى‌شد كه اهل فرنگستان بر وقايع هرمملكت و اركان هردولت خبرت و اطلاعى تمام دارند. حال به خلاف آن معلوم مى‌شود. همه دولتها مى‌دانند كه من پنجاه نفر مثل «كبرناطور» ايروان نوكر دارم. بعد رو كرد به اجزاى خود كه شما را به فلان و فلان قسم مى‌دهم اينطور نيست؟ همه با ايمان مغلظه تصديق كردند. از اين قماش گفت آنچه گفت و جوابى نشنيد. تو گفتى مهماندار ملحد زبان در كام ندارد. يا ندابت (1)الخائن و خائف در فكر روز پس و كيفر اعمال خود مبهوت مانده بود. على الجمله شب گذشت.

*** روز شنبه بيست و چهارم،

سياحت اوچ كليسا كه در سه فرسخى ايروان و از راه بر كران است رفتيم.

قصبه‌ايست بغايت معمور. سكنه آنجا كلا ارامنه‌اند. اصل كليسا بنايى است سخت استوار و بغايت محكم. بانى آن را مى‌گويند جرجيس نبى بوده است.

پايه و سقف و ستون جمعا از سنگهاى تراشيده، فضائى وسيع و عماراتى منيع دارد. ششصد خليفه و كشيش و رهبان آنجا ساكن‌اند. كارخانه باسمه‌خانه و معلم‌خانهاى متعدد دارد كه هميشه پنجاه نفر از اطفال ارامنه آنجا مشغول تحصيل‌اند و از آنجا موظف‌اند تا بحد رشد رسند از خليفه بزرگ مجاز و به منصب كشيشى ممتاز و مأمور اطراف ولايت و متصدى امور شرايع ارامنه هربلد مى‌شوند. درون گنبد كليسا انباشته است از صور انبيا و حواريين و رهبانهاى سابق و لاحق و صليبهاى مرصع و ساير اسبابهاى مكلل و مرصع. خليفه كه رئيس خلفاى آنجاست، پيرمردى است صدساله. بسيار منحنى و زياد مجلل با لباسهاى زرى و مكلل.

گويند بر جميع كشيشها و رؤساى ملت نصاراى هرمملكت شيخ و صاحب امر است


1) - گريه و زارى

و اطاعت او را واجب مى‌شمارند و از همه‌جا وجوه بر ملت نصارى پيش او مى‌آيد و به اطلاع او بهر مصرف بايد برسد و سالى مبالغ گزاف به آنجا مى‌آيد و دولت زياد، در خزانه او گرد آمده است كه نظير خزانه يك دولت است. وقت عصر از آنجا مراجعت كرده، شب را در ايروان بسر برديم.

*** روز يكشنبه بيست و پنجم،

از ايروان روانه شده، بفاصله هفت روز وارد تفليس شديم. شش منزل است. همه باصفا و جاهاى خيلى باروح. از جمله كنار درياچه «كوكره» از جاهاى ممتاز باصفاى عالم است. درياچه‌ايست.

اطرافش همه كوه. در كنارش قريه واقع است. اهلش طايفه‌اى از ايلات ساكنند معروف به ملكان. مذهب و مليت معينى ندارند. همه زردمو و زشتند نادرا خوشرو و متوسط الخلقه دارند. اغلب كريه‌منظرند. در ميان ملت روس نظير «فيوج» (1)

و در ايران به كولى گفته مى‌شود.

اند در ملت اسلام. ديگر قريه «چبقلو» ست كه در آخر خاك آذربايجان است. در دامنه كوهى واقع شده زياد جاى باصفائى است. از آنجا كه مى‌گذرد به كوهى مرتفع بالا مى‌رود. از كوه آنچه بسمت تفليس واقع است جزو تفليس و خاك گرجستان است و تا «چبقلو» جزو ايروان. در آن كوه و دره جنگلها و مكانهاى بسيار بسيار باصفا هست. دهات بسيار واقع است.

در دامنه دشت چبقلو چمنى باصفا و خرم دارد. وقت عصر سركار شجاع از منزل بيرون آمد. همراهان را برداشته به سر چمن رفت صحبت مى‌داشت و اظهار رقت نمود كه يادم از جنگ روس آمد و غيرتم هيجان دارد. از اين سفر كه برگردم به خاكپاى مبارك شاهنشاه عرض خواهم كرد كه سى هزار قشون به من بدهند تا تفليس را از روس استرداد مى‌كنم و ملتزمم كه تا هستم، از اين طرف عللى بهم نرسد به شرط اينكه ساير سرحدات را ساير سرداران نگاهدارند.


1) - كلمه فيوج هنديست و نام طايفه‌ايست در هندوستان كه به زشتى معروف‌اند.

اگر نتوانستم، خانه و ولايتم را ضبط كنند و قسمها ياد كرد كه اين عرض را خواهم كرد و در دار الشورى به همه وزراء مدلل خواهم كرد كه مصلحت دولت هم هست و دولت را بر آن خواهم داشت كه به اين امر اقدام كند. بلى!

*** روز دويم ماه صفر.

وارد تفليس شديم. كلانتر شهر با چند نفر از اهل نظام و غيره تا خارج شهر استقبال كردند و مأمورين را از اول شهر در كالسكه‌هاى مخصوص نشانده به عمارت ديوانى منزل دادند. «غراف صاحب» متصدى مهام خارجه با نايب حاكم تفليس ديدن كردند. روز دويم حاكم شهر ديدن آمد. يكنفر آجودان هم در ييلاق از جانب جانشين به احوالپرسى آمد و مأمورين را احضار به حضور جانشين نمود. روز سيم مأمورين با لباس رسمى ييلاق رفته ملاقات كردند. شب را آنجا ماندند. لازمه التفات از جانشين مبذول افتاد. كمال احترام بجا آورد. روز دويم بر خوان خاصه دعوتشان كرده، پس از صرف نهار با نهايت مهربانى مرخص كرد، مراجعت به شهر نمود. شب چهارم ورود شهر تفليس، چند نفر از صاحب‌منصبان روس كه از جمله «غراف صاحب» و «جنرال ليسلى» و «هلكروف» بودند حضور داشتند.

شجاع الملك فقره ايروان را به ميان آورد و همان مضامين ايروان را اعاده كرده، به غراف صاحب و جنرال ليسلى گفت: رسما به شما مى‌گويم و خواهش مى‌كنم كه به دولت بگوئيد «كبر ناطور» ايروان را معزول كند و الا ديگر از اين ببعد هرمأمورى از شما به دولت ما بيايد، اصلا اعتنا به او نخواهد شد. من آدم كوچكى نبودم كه به دولت شما آمدم. همه كس مى‌داند كه پنجهزار نوكر ابوا بجمعى از خاك و ملك خودم دارم و فتحهاى بزرگ و جنگهاى سخت كرده‌ام. داماد پادشاه هستم. برادرزاده بلكه پسر سردار كل عساكر دولت ايران هستم. صاحب‌اختيار آذربايجان هستم. اگر مى‌خواستم روزى سى نفر را گردن بزنم مى‌توانستم. چنين‌وچنان نسقها كردم. صحبت آنشب نيز به طول انجاميد.

اما همه مسائل بى‌جواب ماند و صاحب‌منصبان روس را مجال يك كلمه جواب اگرچه ناصواب هم باشد نماند. گويا آنها نيز به حالت مهماندار ايروان افتاده بودند.

شب ديگر باز صاحب‌منصبان مزبور جمع بودند و مشغول بازى بودند.

سركار شجاع فقره جنگ مرو و كيفيت شكست آنجا و برائت ذمه خود را، از تقصيرات آن فترات و اثبات خدمات و جلادتهاى خود، و فرار كردن بجا، و خريدن چندين فوج و تقصيرات ساير سركرده‌ها، و فضايح اعمال مرتضى خان (1).

برادر سپه‌سالار و پسرش كه هنوز اسير است و سپه‌سالار پول نمى‌دهد او را بخرند بيارند، بيان كرد. اهل مجلس همه تحسين او و اظهار كمال تعجب مى‌كردند.

شبى از شبها، خان رئيس مايل صحبت همخوابه كرد. گرجيه لطيف اندامى را به سى مناط راضى كرده، حاضر داشتند. شنيدم كه ملاقاتش چنان مبتهج (2)و مهيج شد كه عنان اختيارش از كف ربود. تنگش در آغوش كشيد.

استخوانهاى پهلوى هماره درهم پيچيده، از آن مالش به نالش آمد و از خويش رفت.

پرستاران را خبر به خانه‌اش بردند. از آن پس خبرى بازنيامد.

يكى از روزها، خان رئيس را با يكى از خادمان مجلس مضيف (3)اتفاق مغازله افتاد. دست راحتى به مو و رويش كشيد. استخدامش كرد و گفت:

از ضعف (4)آنچه در اين دولت جيره و جامه‌دارى مضايقه نمى‌شود. خادمك بخنديد. حضرتش تبسم را حمل بر قبول همه مراتب كرده، شب كه هنگام خواب شد به بستر خويشش خواند. با كمال ملايمت امتناع كرد. باز ملايمت را محمول به ناز داشت، مبرم شد. شنيدم در آن اقتضاء و امتناع شلوار خادمك دريد.

متوحشانه بيرون دويد. شكايت به مترجم قونسولگرى برد. وى به اصلاح ذات- بين كوشيد و بر آنچه رفته بود، پرده پوشيد و العهدة عليه.بر


1) - مرتضى خان شهاب الدوله فرزند امير خان سردار قاجار دولو و برادر ميرزا محمد خان سپهسالار اعظم.

2) - خوشحال‌كننده

3) - ميهمانى

4) - دوچندان- دو برابر

اما شهر تفليس شهريست در كمال قشنگى و بزرگى. همه عماراتش عالى مملو است از گرجى و گرجيه. بغايت لطيف‌اندام. با نهايت آزادى و بى قيدى. قيدى كه دارند به پول است و چيزى‌كه ندارند ملاحت. رودخانه «كر» از وسط شهر جارى است. سيزده روز آنجا توقف داشتم و غرايب آنجا را ديدم- از جمله آسيائى در كنار رود براى قشون ساخته‌اند كه چهار مرتبه دارد. غله را در مرتبه بالا مى‌ريزند، در ميان چرخها پاك مى‌شود. به مرتبه دويم مى‌ريزد، گردش گرفته مى‌شود. به مرتبه، سيم مى‌آيد، بلغور مى‌شود. در مرتبه چهارم آرد مى‌شود و روزى هشت خروار آرد بيرون مى‌آيد. غرابت در اين است كه همه اين چرخهاى چهار مرتبه متحرك به حركت يك چرخ است و آن چرخ با آن عظمت و قطر، بپايه و ستونى استوار نيست. بلكه آويخته است و مقدار معينى از آن هميشه در آب است. هرچه آب زياد شود و بالاتر آيد، بهمان مقدار چرخ بالا مى‌آيد و اگر كم شود و پائين‌تر رود، بهمان اندازه پائين مى‌رود كه ميزان قوت و حركت چرخ در هيچ حالت تغيير ندارد. از اين قبيل دقايق زياد به كار رفته است كه در اين مختصر مجال تحرير آنها نيست. بايد به فرنگستان رفت و بيش از اين معطل نشد.

*** روز چهاردهم صفر

به اتفاق جناب فضايل‌مآب طريقت آداب آقا ميرزا جعفر كه به سياحت اسلامبول مايل و عزيمت مكه معظمه داشت از تفليس روانه شديم. روز پانزدهم به قصبه «كر» كه در ..... ورسى تفليس و در كنار رود «كر» واقع است گذشتيم. قصبه بسيار منقحى است. تقريبا دوهزار خانه دارد همه عالى و قشنگ. بازار منظم خيلى تميزى دارد. در وسط آبادى كوهى واقع است به تركيب باستيان كه از همه طرف خطوط واصله از قاعده به قله‌اش عمود بر زمين است الا يك طرف كه بتدريج سرآشيب مى‌آيد و بهمين تركيب قلعه در كمال استحكام بالاى آن ساخته شده است. تمام سطح بالاى آن كوه داخل قلعه

است. از تفليس تا اين قصبه همه‌جا راه در كنار رود «كر» است. چند ورس كه از اينجا مى‌گذرد از رود عبور مى‌كند و مى‌گذرد. همه‌جا از دهات و آباديهاى گرجستان عبور مى‌شود. ديگر تفصيل صفا و بهاى راهها و كوهها و رودها و جنگلها و بدايعى كه دولت روس در ساختن آن راهها از بريدن و تراشيدن كوهها و جنگلها و بستن سدها و پلها به كار برده به تحرير نمى‌آيد. بايد رفت و ديد.

بعد از طى دويست و بيست و هفت ورس به قصبه‌اى رسيديم، مسمى به «كوتائيس» كه مى‌توان گفت شهر بسيار معمور معتبرى است. حاكم‌نشين گرجستان است، بعد از تفليس. معموره‌اى باين آبادى از قراريكه گفته‌اند ندارند. در كنار رود «رين (1)» واقع شده، كمال صفا و لوازم معموريت دارد. اما رطوبت هوايش زياد و آبش ناگوار و ناسازگار است. در شب ورود آنجا تب و نوبه عارضم شد. از آنجا روز ديگر به «ماران» آمديم كه سى و پنج ورس بود. راهى دارد كه از جاهاى خوب عالم است. گويا مخصوصا خيابانى ساخته‌اند، ابدا انحراف ندارد، الا يك‌جا بقدر هزار قدم اندكى مورب مى‌شود. بقيه در يك خط مستقيم است و دو طرف راه جمعا جنگلهاى خيلى باصفا مى‌آيد، تا ماران. از تفليس تا آنجا دويست و شصت و دو ورس است. هرهفت ورس يك فرسخ است. در هرفرسخى براى سه راس اسبى كه به يك عراده مى‌بندند (يك ريال و چهارصد و سى و پنج دينار (2)) كرايه معمول است. ماران قريه‌ايست به وضع قراء گيلان. بسيار بدآب‌وهوا. در كنار رود «رين» واقع است.

*** روز هفدهم صفر

وارد «ماران» شديم. در رودخانه «رين» كشتى بخار كوچك كار مى‌كند. حاضر نبود. شب هيجدهم آنجا مانديم.

*** روز هيجدهم،

در ماران نوبه شديدى عارض شد. شب نوزدهم را نيز


1) - ريون

2) - به سياق نوشته است

به انتظار كشتى در كمال بدحالى بسر بردم. شبانه كشتى از «پطى» آمد.

*** روز نوزدهم‌

به كشتى سوار شده در مدت پنج ساعت به پطى آمديم.

آنجا نيز قريه‌ايست بزرگتر از ماران، مى‌توان قصبه گفت. آبادجانيست. سر حد مملكت روس و آخر گرجستان است. از دولت روس در آنجا دو دفترخانه مستقر است. انبار بسيار بزرگى براى گمرك ساخته‌اند كه امتعه خارجه و داخله در آن انبار ضبط و گمرك مى‌شود. آن دو دفتر يكى متعلق به عمل گمرك است، ديگرى براى ملاحظه و ثبت و امضاى «باشبرت» (1)يعنى تذكره. مترددين اگر كسى باشبرت نداشته باشد، از آنجا اذن عبور نمى‌دهند، نه به داخله و نه به خارجه. مگر از راهى كه آمده معاودت نمايد، و اين قريه در كنار قراردنگيز (2)واقع است. همانجا رود رين به دريا داخل مى‌شود.

*** روز بيستم‌

، باز بواسطه حاضر نبودن كشتى بخار در پطى توقف كرديم روز نوبه بود. نوبه به كمال شدت آمد. آنروز و آنشب را كه شب بيست و يكم بود، مدهوش افتاده بودم. هم در آن شب كشتى كه از كشتى سابق بزرگتر بود و سير او منحصر است به همان كناره دريا. از «باتم» آمد.

*** روز بيست و يكم‌

، از پطى حركت كرده به كشتى رفتم. بقدر يك ساعت در آخر رود رين آمد تا وارد قرادنگيز شد. در ملتقاى آب رود و دريا. تلاطم از حد زياد است. حالت اهل كشتى همه منقلب بود. بد نبود حالت حضورى دست داد. فى‌الجمله رايحه‌اى از مصداق كريمه «فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ


1) - پاسپورت

2) - قرادنگيز درياى سياه است.

مُخْلِصِينَ» (1)به مشام جان رسيد. خدا همه دوستان را نصيب كند. بالجمله چهار ساعت كه گذشت به اسكله «باتم» رسيديم. باتم قريه معمورى است در كنار دريا واقع است، متعلق به دولت عثمانى.

كشتى بسيار بزرگى از روس كه متعلق به كمپانى صاحب همان كشتى كه از پطى آمده بود، حاضر و منتظر ايستاده ديديم. نه اين كشتى از آنجا مى‌توانست به سمت دريا برود، نه او مى‌توانست بسمت پطى بيايد. بارهاى هر يك را حمل‌ونقل به ديگرى كردند. آدمها نيز از آن به اين و از اين به آن متحول شده، نصف شب با آن كشتى بزرگ از باطم روانه شديم.

*** روز بيست و دويم‌

، روز نوبه بود. نوبه آمد، در كشتى حالت خيلى بدى رو داد. وقت عصر در بين تب‌وتاب به اسكله «طرابزن» رسيديم. از كشتى بيرون آمده به قونسولگرى رفتيم. لايعقل افتادم. شب گذشت.

*** روز بيست و سيم‌

به حكم استخاره مسهلى خوردم. روز ديگر باز نوبه آمد، قدرى خفيف‌تر از روزهاى گذشته. روز ديگر باز مسهلى از نمك و سنا خورده، روز بيست و ششم گنه‌گنه خوردم. بحمد اله شفاى كامل حاصل شد.

از منزل به بازار رفته گردشى كرديم. طرابزن شهرى است در دامنه كوه واقع شده. مسلط بر دريا، به وضعى كه همه خانها و منازل ناظر به درياست. جاى بسيار باصفاى خوش‌هوائى است. قونسول دولت عليه، حافظ مرتبه بود و بس آدم بسيار مظلومى است. وقت ورودم پاره‌اى رخوت (2)و اسبابى كه همراه بود، مباشرين گمرك بر حسب معمول به گمرك بردند. براى عوض كردن لباس


1) - «فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ» آيه 64 از سورة العنكبوت. ترجمه: و چون بكشتى سوار شوند خدا را بخوانند و دين خاص او كنند و چون به خشكيشان رساند، آنوقت همانها شركت مى‌آورند.

2) - رخوت جمع رخت آورده است.

لازم شد. قونسول آدمى به طلب اسباب به گمرك فرستاد. ابا كردند. قونسول گفت:

اگر واقعا عوض كردن لباس لازم است، خود به گمرك برويد، لباس را همانجا عوض كرده به منزل بياييد. القضه آدم به آن خوبى و بيچارگى نديده بودم.

*** روز پنجشنبه بيست و هفتم‌

، با كشتى آتشى نمسه (1)عازم و روانه اسلامبول شديم. آن‌روز و روز ديگرش تا ظهر آسوده آمديم. از آن به بعد دريا بناى تلاطم گذاشت. دو روز و دو شب حالتى بود كه نعوذ باللّه. احدى آنى ايمن و آسوده نبود. خير از مفاد آيه شريفه نماند مگر اينكه به راى العين مشهود افتاد و اكنون نيز مشهود است كه در آق‌دنگيز (2)داعى مخلصم و از هيچ طرف ساحلى به نظر نمى‌آيد. منت خدا را كه بركت همت بزرگان، از اين ورطه جان به سلامت بردم. كشتى مزبور در قرادنگيز على الرسم، در چهار اسكله قدرى توقف كرد.

اول قريه‌ايست مسمى به «اردو» در دامنه كوه و مشرف به دريا، جاى بسيار با صفايى است. ساعتى در آنجا مانده دادوستدى كه لازم بود كرد. دويم قريه‌ايست مسمى به «سامسون» از اولى معمورتر. ميوه‌هاى خوب دارد. اغلب توتونهاى اسلامبول از آنجا و محال قريب به آنجا مى‌رود. تجارت عهده از توتون آنجا مى‌شود. چنانچه با همان كشتى پانصد بار حمل شد. سيم «سيناپ». آن نيز قريه‌ايست نظير سامسون. اما بحسب تجارت از آن كمتر است. چهارم «ايناب اولى (3)» قريه محقر منقحى است. اما بحسب صفا و قشنگى نظير آنهاست. همه متصل به دريا و در دامنه كوه از يك طرف همه منازلشان ناظر به دريا و از ساير اطراف به كوه و جنگلهاى خيلى باصفا. گويا اهالى و سكنه آنها جميعا متمول و صاحب مكنتند كه يك عمارت و خانه مخروبه يا خانه كه به نظر پست


1) - نمسه يعنى آلمان.

2) - آق‌دنگيز يعنى درياى اژه يا مديترانه.

3) - اينه‌بلو

و غير عالى بيايد ديده نشد. هريك از عمارات چنان مى‌نمود كه از صاحب- منصب بزرگى است. معلوم نشد كه رعايا و فقراى آن قراء در كجا به سر مى‌برند.

*** روز يكشنبه سلخ صفر

، وقت عصر بيارى خدا و توجه اولياء، سالما به بوغار اسلامبول رسيديم. توصيف وضع اسلامبول از حيز تحرير خارج است.

از قراريكه از جمعى معتبر شنيدم، آنطور مكان بحسب خلقت طبيعى در كره خاك وضع نشده. اول بوغاز دو طرف كوه است و دامنه كوه هردو طرف، متصل به يكديگر عمارت ساخته شده، به وضعى كه فضا و گلستان و اطاقهاى جميع عمارات در وسط بوغاز پيدا است و جميع مناظر عمارات، ناظر بوغاز است. وضع عمارات قريب به عمارات فرنگستان است. كسى كه به فرنگستان نرفته از تصور آن قاصر است. اما امتداد اين بوغاز از قرادنگيز تا آق‌دنگيز با همان وضعيت از قراريكه وزيرمختار و جمعى ديگر از معتبرين گفتند، دوازده فرسخ است.

آنچه خود ديدم كشتى بخار هفت ساعت در آن سير كرد. بالجمله همه روزه تقريبا ده دوازده كشتى بخار كوچك و دويست سيصد قايق مخصوص بزرگان و مال رعيتى كه كرايه مى‌دهند، متصل در بوغاز حركت مى‌كنند و مردم را از محله‌اى به محله ديگر مى‌برند، و بقدر سى چهل كشتى بزرگ هميشه از هردولتى در بوغاز لنگر انداخته، مشغول انجام كار و تبديل بار است. هريك يكى دو شب مى‌مانند، يا به فرنگستان مى‌روند يا به روسيه و طرابزن. و هريك مى‌روند دو تاى ديگر آمده‌اند. پنج فروند كشتى جنگى با توپخانه و قورخانه كه متعلق به دولت عثمانى است، هميشه در برابر يكى از عمارات سلطانى كه در كنار بوغاز ساخته‌اند، لنگر انداخته، ايستاده‌اند. روز ورود، به سفارت عليه رفتيم. جناب

وزيرمختار حاجى ميرزا حسين خان (1)، در عمارت ييلاق كه آنجا را «يالى» مى‌گويند و در تابستانها اشراف و اعيان دولت به آنجا مى‌روند تشريف برده بودند. روز ديگر كه از ورودم مطلع شدند، احضارم فرمودند. به كشتى بخار كوچكى نشسته، از بوغاز روانه شدم. دو ساعت در بوغاز به سمت قرادنگيز رفتيم. به محلى از يالى كه آنجا را «اميركان» مى‌گويند شرفياب خدمت جناب وزيرمختار و به شرف ملاقات ميرزا ملكم خان (2)نهايت انبساط حاصل كردم. از مراسم شفقت و تلطف چيزى فروگذار نفرمود. بسيار خوش گذشت.

همان ساعت ملاقات، اعلام ورودم را به قلم ميرزا ملكم خان با تلگراف خدمت جناب خدايگان وزيرمختار مقيم لندن، ناصر الملك دام مجده، معروض داشت. چون شب شد، بعد از صرف شام از آنجا در خدمت ايشان به قايق نشسته به منزل شهر كه سفارتخانه باشد مراجعت كرديم. ديگر تفصيل صفا و تماشاى شهر و چراغهاى عمارات كه در بوغاز تماما نمايان است و نغمات سازها كه از هرسمتى به گوش مى‌رسد به تحرير نمى‌آيد. بايد رفت و ديد.

ديگر از غرائب اسلامبول كه از غرائب دنيا شمرده مى‌شود، مسجد ايا- صوفى است كه مى‌گويند از بناهاى يكى از سلاطين رومى است و كليسا بوده.

بعد از اينكه سلطان محمد عثمانى بر رومى غلبه كرد و قسطنطنيه را با بعضى ازق.


1) - حاجى ميرزا حسين خان مشير الدوله، سپهسالار (1243- 1298 ه. ق) از سال 1275 ه. ق الى 1283 وزيرمختار ايران در دربار عثمانى بود. بعد به تهران آمد و عضو دار الشوراى كبرى گرديد. در سال 1285 ه. ق با رتبه سفيرى مجددا به اسلامبول رفت. براى كسب اطلاع بيشتر درباره اين مرد به كتاب تاريخ رجال ايران تأليف مهدى بامداد جلد اول صفحه 406 مراجعه شود.

2) - ميرزا ملكم خان ناظم الدوله (1249- 1326 ه. ق) در اين زمان كه ميرزا خانلر خان به اسلامبول رفته است، ميرزا ملكم خان در اسلامبول بيكار و مغضوب درگاه بود. در همين سال با كمك و مساعدت ميرزا حسينخان از طرف دولت مأمور كنسول‌گرى مصر مى‌شود جمادى الثانيه 1280 ه. ق.

مملكت روم از تصرف رومى انتزاع نمود، كليساى مزبور را تبديل به مسجد كرد. خلاصه اينطور بنا به تصور نمى‌آيد. بعد از اينكه جميع جزئيات اوصاف آنرا شخص بنويسد، بلكه نقشه آنرا بكشد، باز كسى كه نديده نمى‌داند چه طور بايد تصور كرد. العظمة لا لله فتبارك احسن الخالقين كه در خلقت اين انسان چه مايه استعداد علم و قدرت ابداع و اختراع فرموده كه منشاء و مصدر چه آثار و صنايع مى‌تواند شد. شب پنج‌شنبه چهارم ربيع الاول باز به يالى رفتم و آنشب را براى مرخصى و وداع در خدمت جناب وزيرمختار بسر رفت. كمال التفات را بجا آورد. الحق معنى مردى و انسانيت را بدست آورده. وجودش براى خدمت دين و دولت مغتنم است. آنچه در آن چند روزه توقف آنجا تجسس كردم احدى از تبعه دولت عليه را منكريك حالت و حركت او نديدم و از قراريكه مخالف و موألف، تبعه و غير تبعه مى‌گفتند، در هرمهم و هرمرحله گوى سبقت از جميع سفراى خارجه مقيم اسلامبول ربوده. سلطان و اولياى دولت عثمانى طوعا او كرها روى گفت‌وگو با او و گوش به قول او دارند. تبعه دولت عليه در پناه كفالت و كفايت او چنان آسوده و با عظم حركت مى‌كنند كه به تصديق همه، خودشان در خانه‌هاى خودشان آنطور عظم و اعتبار و احترام ندارند.

*** روز پنج‌شنبه چهارم ربيع الاول‌

، دو ساعت به غروب مانده از سفارت اسلامبول نقل به «واپور (1)» فرانسه كرده، دو ساعتى شب حركت كرديم.

اولا اجمالى از وضع واپور اينكه يك دستگاه عمارت عالى معظمى ساخته‌اند از چوب و آهن، مشتمل بر سه مرتبه. تحتانى منقسم است به سه قسمت: قسمت وسط كارخانه معظمى است مملو از چرخهاى غريب و عجيب و دو دستگاه ديك بخار كه آن دستگاه مبدا حركت كشتى است. فرش و دروديوار و سقف آن فضا همه آهن و مفرغ و برنج است. در قسمت جنبين اين‌كه در مقدم و مؤخر


1) - كشتى

كشتى واقع است انبار امتعه و ذغال‌سنگ و مايحتاج و ضروريات كشتى است.

مرتبه وسط نيز منقسم است به سه قسمت: قسمت وسط فضايى است مثل خلوت سرپوشيده. اطراف، راهرو و محل گردش است. صندليها گذاشته، گاهى مى‌نشينند.

اسبابى كه جزو امتعه و لايق انبار نباشد، از قبيل لباس و غيره در آنجا مى‌گذارند كه براى صاحبش دسترس باشد. وسط اين فضا پنج ذرع در پنج ذرع، به مرتبه تحتانى به محازات چرخها و ترنبه‌هاى (تلمبه) متحرك، باز است و به آن دستگاه ديگ و چرخها و ميلها ناظر است. دو قسمت جنبين آنرا كه در مقدم و مؤخر كشتى واقع است، قمره (1)مى‌گويند. آنرا (كه) در مقدم كشتى است قمره دويم و قسمت مؤخر را قمره اول مى‌گويند. هريك از اين دو قمره اطاق است وسيع. در وسط ميزى گذاشته، اطراف متصل به يكديگر نيم‌تخت و صندلى چيده‌اند، در كمال نظافت و پاكيزگى كه ابدا بقدر يك نقطه در هيچيك از اسباب و در و ديوارش نمى‌توان پيدا كرد كه بى‌جلا باشد. هرفقره از اسباب منقوله و منصوبه‌اش كه شخص مى‌بيند، يقين مى‌كند كه تازه ساخته شده و امروز اول استعمال آن است. در قمره اول هشتاد نفر در سر ميز مى‌نشينند و غذا مى‌خورند.

در قمره دويم پنجاه نفر. در قمره اول شش چراغ لامپه آويخته. در قمره دويم سه چراغ، و اين دو مجلس محل غذا خوردن است. صبح كه اهل كشتى از خواب برمى‌خيزند، در اين دو اطاق در سر ميز حاضر شده، پيشخدمتها هر آدمى را يك پياله قهوه شيرين مى‌دهند. بعد از صرف قهوه متفرق شده هركس به هرجا و هرحالت مايل است مشغول مى‌شود. چهار ساعت كه گذشت پيشخدمتها اسباب نهار در سر ميزها حاضر كرده، براى هرشخص يك دستمال تازه بسيار پاكيزه كتان سفيد با كارد و چنگال و قاشق مفضض (2)و سه بشقاب خالى روى يكديگر چيده، مى‌گذارند. در اطراف ميز و مقابل هر شخص يك بطرى شراب سربسته و يك تنگ بلور آب خوردن و يك استكانده


1) - تالار يا سالن

2) - آب نقره داده‌شده

نيز مى‌گذارند. در متن ميز ظرفهاى ترشى و دو سه قسم ميوه و ادويه‌آلات و ظرفهائى كه پارچه‌پارچه نانهاى بيك اندازه بريده گذاشته‌اند، مى‌چينند. (الآن كه به اينجا رسيدم چون در قمره مشغول تحرير بودم، وقت شام خوردن شده.

پيشخدمتها آمده مشغول تهيه شام شده‌اند. سفره روى ميز انداخته. ملتفت شدم كه از سفره ذكرى نشد. بلى! اولا سفره از كتان گل‌دار سفيد روى ميز مى‌اندازند كه از لطافت فرقى با اطلس ندارد. روز اول هركس مى‌بيند عزم جزم مى‌كند كه در فرنگستان اول از اين پارچه يك دست لباس براى عروس يا فلان معشوق يا فلان عيان عزيز خودم خواهم گرفت.)

بعد از چيدن اين اسباب، يكى از پيشخدمتها از قمره بيرون رفته زنگ بزرگى آنجا آويخته، آنرا براى اعلام مى‌زند. هركس اهل هرقمره هست، از گوشه كنار مطلع شده به محل خود، روى صندلى خودش كه روز اول براى او معين شده است مى‌نشيند. بعد از آن غذا مى‌آرند. اما اينجا ديگر از جانب همه فرنگيها خدمت اهالى ايران با كمال شرمندگى عذر مى‌خواهم. مسلمان نشنود كافر نبيند. اكثر غير مأكول. اغلب مهوع. غالب متعفن. تمامش نامطبوع است چيزى از آنها را كه بلااكراه مى‌توان خورد. همان نان است كه خوب و لطيف است و اگر گاهى به ندرت ميوه پيدا شود. چنانچه پنج روز است غذايم منحصر است به نان و ترشى و كمى انگور بد. از جمله امروز در نهار چيزى مأكول نيافتم.

نان و آلوى سياه تازه خوردم. خلاصه دو سه رنگ غذاى مطبوخ مى‌آرند. به همان وصفهايى كه در ايران بسيار ديده شده و متداول شده است. بعد از غذا يكى دو رنگ ميوه مى‌آرند. هركس يك دانه، دو دانه برمى‌دارد. بعد از آن هرشخصى را يك پياله قهوه شيرين مى‌دهند. وقت عصر، دو ساعت به غروب مانده، باز بهمين دستور شام مى‌دهند. و در اطراف اين دو قمره و اطراف دالانها و راهروها حجراتى واقع است براى خوابگاه كه منازل مخصوص و آرامگاه اهل كشتى در آنهاست. هريك از آن حجرات منزل دو نفر است. مشتمل بر دو

خوابگاه و يك نيم‌تخت براى نشستن و يك صندوقى كه سه مرتبه دارد. هرمرتبه عليحده بيرون مى‌آيد، باز مى‌شود و بسته مى‌شود. براى جاى خورده اسباب مثل قلمدان، كتاب، پول و غيره. روى آن صندوق از سنگ مرمر است. در كمال جلا و صفا. روى آن سنگ ظرفى از چينى هميشه پر از آب با يك قدح چينى گذاشته. پهلوى آن ظرف چينى سرپوش‌دارى براى جاى ليف و صابون. ظرف چينى ديگرى براى جاى مسواك و شانه گذاشته است. در يك گوشه اطاق هم كه اغلب پس پرده و پشت در است، ظرفى از مس و روى آن ظرفى از چينى گذاشته است. وسطش سوراخى دارد براى ادرار كه در نيم‌شب حاجت بيرون آمدن و به مبال رفتن نباشد. اما خوابگاه داراى يك تشك پر در كمال نرمى، كتان سفيد تميزى روى آن كشيده، بالش پر بسيار نرمى با روكش كتان سفيد نظيفى گذاشته، يك كتان بسيار لطيف تميزى هم با يك پتوى سفيد كركى خيلى نرمى براى روانداز بالاى آن كشيده‌اند. يك جام آينه بزرگى بالاى صندوق به ديوار نصب است. شب را وقت خواب در آنجا شخص با راحت تمام مى‌خوابد.

صبح كه برخاست، دست را با صابون و ليف مى‌شويد. سر و ريش شانه كرده با دستمالهاى سفيد لطيف مى‌خشكاند. لباس پوشيده به اطاق بزرگ آمده، سر ميز نشسته قهوه مى‌خورد. به هرطرفى كه مايل است مى‌رود و به هركارى ميل دارد خودش را مشغول مى‌كند. در اين واپور، نود اين‌طور خوابگاه دارد.

فرقى كه ميانه قمره اول و دويم است اينست كه اسباب قمره اول نفيستر است.

بخارى از سنگ مرمر دارد. مجلسش وسيع‌تر است. اگر دريا متلاطم شود و كشتى بحركت بيايد، حركت قمره اول كمتر است. ساعت مجلسى قيمتى در آنجا گذاشته است. ساكنين آنجا محترم‌ترند. قيمت كرايه آنجا هم بيشتر است چنانچه در اين واپور براى يك نفر از اسلامبول تا «مارسيل (1)» كه هشت روز راه است در قمره دويم سى تومان مى‌گيرند، در قمره اول چهل و دو تومان.سه


1) - مارسى بندر جنوب فرانسه

در هردو قمره خرج اكل و شرب هم به عهده رئيس كشتى است. مگر اكل و شربى كه خارج العاده باشد از قبيل تنقل و غيره كه آنرا بايد شخص عليحده پول بدهد بخرد.

مرتبه فوق كه مسطحه و بام كشتى است، يك فضاى مسطح پاكيزه تميزى است. فرشش از تخته، اطرافش به ارتفاع يك ذرع و چارك ديوار دارد بر روى هريك از قمره‌ها پنجره‌هاى آينه اعلى كه روى آنها را شبكه آهن گذاشته‌اند نصب است. در وسط كشتى تنوره از آهن بسيار قطور و مرتفع نصب است كه دودكش كوره‌هاى ديگ بخار است. در جنبين آن دو اطاق مسطح دارد. هريك مخصوص يك قمره. بالاى بام آنها را چوب و تخته انداخته به عرض واپور، راهروى ساخته‌اند كه بالاى آنرا با كتان پوشيده‌اند. آنجا جاى رئيس و حكمران واپور است. دو قطب‌نما در آنجا نصب است كه متصل رئيس واپور كه به اصطلاح اينها «كماندان» مى‌گويند يا نايب او كه «كپيتان» مى‌گويند در آنجا راه مى‌روند و با دوربين ملاحظه اطراف و گاهى ملاحظه قطب‌نما، استنباط حالت دريا و استقامت راه مى‌كنند. در مؤخر كشتى هم دو دايره نصب است. در اطراف دايره دسته‌ها دارد. دو نفر از عمله كشتى هميشه آن دايره‌ها را گرفته بر حسب اشاره و فرمان رئيس يمينا و شمالا مى‌گردانند. پيش روى هر يك از آن دو نفر يك قطب‌نما نصب است. هميشه چشمشان متوجه قطب‌نما و گوششان مراقب فرمان كماندان است. زمام انحراف و استقامت حركت و رفتار كشتى منوط به حركت آن دايره است. يكى از غرائب و صنايع بديعه اين نوع بشر اينجا ظاهر شده است كه اين دستگاه باين عظمت را با اين مقدار احمال و اثقال در ميانه امواج دريائى كه هشت روز در سواحلش كشتى سير مى‌كند و ساحلى نمى‌بيند، به گردش يك دايره چنان به اختيار و در تحت اقتدار خود آورده كه هيچ‌اسب باتعليمى در دست هيچ‌سوار قابل كرد و بختيارى ابدا به اين درجه تمكين ندارد. پيش از اين شنيده بودم كه شخص انگليسى بر اسبى

سوار بود، رفتار اسب بطور شايسته مطبوع او نمى‌افتاد، به اسب گفت: «از تو چه توقع مى‌توان داشت، واپور نيستى كه زمام اختيار و رفتارت در قبضه اقتدار من باشد» اين مضمون را حمل بر اغراق شاعرانه مى‌كردم. بعد از ديدن اين اوضاع معلوم شد كه نتوانسته‌اند به عبارت متل و مثل هم بيان قدرت و استيلاى اينها را در اين باب كما هو حقه بكنند. جل الخالق بما ابدع و عظم القادر بما اخترع.

از اين فضاى مسطحه آنچه در مقدم كشتى است محل طنابها و پاره‌اى اسباب كشتى و محل پاره‌اى از عمله‌جات كشتى است و آنچه در مؤخر كشتى است، در اطرافش صندليها و نيم‌تختها گذاشته‌اند، براى نشستن و تفرج اهل كشتى. هرروز بعد از قهوه يا بعد از غذا در هواهاى سالم خوب، از قمره‌ها بيرون آمده، روى آن صندليها و تختها مى‌نشينند و سياحت آب و رفتار كشتى مى‌كنند و صحبت مى‌دارند. بالاى سر آن مجلس، از كتان سايه‌بان كشيده‌اند كه از آب و باران محفوظ است. بعضى اشخاص هم براى صرفه در همان مسطحه ساكن مى‌شوند. از آنها قيمت نازلى مى‌گيرند و مخارج آنها هم بعهده خودشان است. شب و روز همانجا بسر مى‌برند و در نظر اهل كشتى، شأن فعلجات دارند.

همه‌روزه صبح پيش از آنكه مردم از خواب برخيزند عمله‌جات كشتى بالاى مسطحه را اول جاروب مى‌زنند. بعد از آن مى‌شويند، بعد از آن پاك مى‌كنند و مى‌خشكانند. ديوارها را كه محل تكيه مردم مى‌شود، همه را با ابر و صابون ليف مى‌زنند و بعد از آن مى‌خشكانند. تا اين اعمال كرده شود، مردم قهوه خورده بيرون مى‌آيند. عمله‌جات مشغول پاك كردن و صيقل دادن اسباب و آلات آهنى و برنجى كه به واپور نصب است مى‌شوند. اول با پارچهائى كه چرب است و گرد سنباده دارد، بعد از آن با دستمالهاى پاك چنان صيقل مى‌دهند كه همه آينه و حاكى عكس است. پيشخدمتهاى قمره‌ها نيز آنوقت مشغول تنظيف اطاقهاى خوابگاه و مجلس عام مى‌شوند. جاهاى خواب را درست مى‌كنند. ظرفهاى آب را كه خالى شده پر مى‌كنند، بجايش مى‌گذارند. طرف ادرار را بيرون برده

مى‌شويند، بجايش مى‌گذارند. زمين و دروديوار را دستمال مى‌كشند. ساير عمله- جات مشغول صيقل دادن و پاك كردن چرخها و ميل‌ها و ميخها و آنچه آلات آهنى و برنجى كه در ميان كشتى از منصوب و منقول هست مى‌شوند و آنى فراغت ندارند. عيان و مشهود شاهد بر اين مطلب است كه آقا محمد كاظم، و اللّه بالقطع قلمتراش خودش را مدت العمر يك روز به اين صفا و جلاى ميخهاى واپور نتوانسته است نگاهدارد. با اين‌همه اهتمام در تشريفات در بعضى به اندازه‌اى قبول كثافت دارند كه مافوقى بر آن متصور نيست. در اين مورد باز بايد با كمال احترام چشمشان درآيد و عذر بخواهند. در اين واپور كه هستم چند زن از خانواده نجبا هستند در كمال لطف اندام و تقطيع لباس و تشريفات زيادشان محترم. صبح كه از خواب برمى‌خيزند بزك و تغيير لباس كرده با نهايت تبختر و طنازى به سطحه كشتى مى‌آيند. هريك سگ كوچكى در بغل دارند. مى‌آيند روى تختها نشسته، اول پيش از اعتنائى با هركس، دستمال كتان يا ابريشمى بسيار لطيف از جيب خود بيرون آورده، قيهاى چشمهاى سگش را با رطوبتهاى پك و پوزش پاك مى‌كند و همان دستمال را بروى خودش مى‌مالد. بعد از آن چند بوسه از چشم و پوز سگ مى‌كند. نوازشات مادرانه يا عاشقانه به او كرده در بغل خود راحتش مى‌كند، آنوقت رو به اصحاب كرده مشغول تعارف و صحبت مى‌شود.

ديروز ديدم سگى از يكى از اهل كشتى آمد پهلوى يكى از خانمها ايستاد و به دامن شلوار او بول كرد. خانم ملتف شد. دستمال خود را بيرون آورده پاك كرد و خشكاند و دستمال را در جيب گذاشت. مردى ديگر از اهل ايطاليا همراه است. شبها در وسط اطاق بزرگ قمره بالاى ميز مى‌خوابد. سگى دارد قوى‌گردن كه در ايران كپك مى‌گويند. شبها وقت خواب اين سگ را مثل معشوق خيلى عزيز در آغوش گرفته، پوزش بصورت و دهن خود مى‌چسباند، سينه‌اش را به سينه‌اش مى‌گذارد و مى‌خوابد. اگر كسى بگويد وقتى كه در مذهب خود پاك بداند جاى بحث نيست، نامربوط است. در ايران هيچ كرد بيابانى بى‌تربيتى با بره اين معامله

را نمى‌كند. اهل شهرستان احدى كثافات طفل خود را به اين گوارائى قبول نمى‌كند اين هم يكى از غرائب است كه خداوند عجب محبتى از سگ به قلب عموم اهل اين ممالك انداخته. هركس مى‌خواهد با كسى خيلى اظهار اخلاص و خصوصيت كند، سگ آن شخص را بغل گرفته مى‌بوسد و نوازشات پدرانه مى‌كند.

*** روز جمعه پنجم‌

، بعد از ظهر به اسكله «پير» رسيديم- چهار ساعت واپور آنجا توقف كرد. از كشتى بيرون آمده سوار قايق شديم. از آنجا تا شهر «آتينه» (1)كه پايتخت دولت روم است هشت ورس است كه يك فرسخ و سبع فرسخ باشد. به درشگه سوار شده آنجا رفتم. شهرى است در نهايت قشنگى و صفا، زياد بزرگ نيست. سوادش بقدر تهران است. كوچه و بازار و عماراتش همان وضع فرنگستان است. طرز لباسشان اغلب بطرز شاطرهاى شاهى است، الا اينكه كلاهشان فرنگى است. لسانى مخصوص دارند اما اغلب تركى اسلامبولى و فرانسه هم مى‌دانند. يكسال بود سلطان مملكت را اجماع كرده بيرون كرده بودند. گفتند: مفقود الخبر است ولى با وصف اين تنظيمات مملكتى بجاى خود بود. كاركنان مملكت هريك بجاى خود مشغول عمل بودند. از قراريكه گفتند، اهل اين ملك بسياربسيار شرير و هرزه‌اند.

از كنار دريا تا شهر، خيابانى ساخته‌اند كه معبر كالسكه است. چون زمين آنجا خاك نرم است، سفيد مثل گچ، غبار و گرد زياد مى‌شود. در كنار راه دو سه جا چاه آب دارد متصل در سر هرچاهى چند نفر عمله آب مى‌كشيد و در راه مى‌پاشيد كه گرد نشود و مترددين به راحت عبور كنند. دو طرف راه باغستان است. در باغها جز درخت انگور و زيتون و تك‌تك درخت انجير و انار درخت ديگر نديدم. هوايش گرم است و مجاورت دريا رطوبت ندارد.


1) - مقصود پايتخت يونان است اينكه نوشته است پايتخت دولت روم شايد منظورش دولت روم بزرگ بوده كه شامل يونان هم مى‌شده است.

همه كوچه‌ها و معابر شهر خشك و پرگرد. بامها و دروديوار شهر اغلب گردآلود بود. در بازار شهر هرقسم ميوه گرمسيرى و سردسيرى زياد بود.

هندوانه خيلى خوبى دارد زياد. ساير ميوه‌جاتش نيز خوب و ارزان بود. اين دولت سى هزار قشون دارد و در كمال آسودگى در ميانه دولت عثمانى و فرنگستان زندگانى مى‌كند. از هردولت، از عثمانى گرفته تا ساير دول قريب و بعيد فرنگستان، يك كشتى جنگى با توپخانه و قشون در كناره دريا مقابل اين شهر لنگر انداخته، هميشه ايستاده‌اند و از كشتى‌هاى خود بيرون نمى‌آيند مگر بقدر ضرورت و دادوستد كه لازم داشته باشند. اين كشتى‌ها آنجا مقيم‌اند و هريك با نشان و بيدق دولت متبوعه خود هستند و ناظر حالت يكديگر و مراقب حالت مملكت.

تقريبا سى كشتى به اين وضع و حالت آنجا اقامت دارد.

*** روز شنبه و يكشنبه‌

، ساحلى به نظر نمى‌آمد مگر گاهى از دور كوهى ديده مى‌شد و مى‌گذشت.

*** روز دوشنبه هشتم‌

، از سه ساعتى روز كوهستان مملكت ايطاليا نمودار شد تا قريب به غروب واپور همه‌جا از كنار دريا قريب به دامنه آن كوهستان سير كرد. تمام اين دامنه كوهستان جنگل و باغستان تك‌تك عمارات بود، به طرز غريبى. نه شهر بودند نه ده، خانهائى كه به نظر مى‌آمد البته هريك از ديگرى دو هزار قدم، سه هزار قدم فاصله داشت. هيچ دو خانه متصل بيكديگر نبود.

البته از اول آن كوهها تا به شهر صد هزار خانه اينطور ساخته‌اند. در اين بينها دهات آباد هم واقع شده است كه هريك پانصد خانه، هزار خانه يا بيشتر يا كمتر دارد. بالجمله دو ساعت به غروب مانده به اسكله شهر «مسينه» كه از شهرهاى معتبر ايطاليا است رسيدم. واپور آنجا لنگر انداخت. نصف‌شب آنجا ماند.

اما شهر مسين به غايت خوش‌وضع، الحاق افتاده. كوههاى آن

اطراف قدرى از كنار دريا را احاطه خاص كرده است كه قريب به شهر بطور دهنه و بغاز واقع شده. داخل آن محوطه كه مى‌شود، سه كوه در آن دهنه و اول آن محوطه هست كه روى آنها را هموار كرده قلعه‌ها و عمارات سخت براى توپخانه و غيره ساخته‌اند. آخر آن محوطه كه مواجه دريا و بغاز باشد، شهر مسين بطور هلالى و قوسى عماراتش دور و كنار آب واقع شده است. چراغهاى گاز در همه معابر، خاصه شارعى كه كنار آب و جلو عمارات است به نظم تمام گذاشته روشن است، به الوان و انواع مختلف. عكس همه در آب نمودار است. از صفا و قشنگى و آبادى كسر و نقصانى نداشت. از آنجا تا شهر رم كه پايتخت دولت ايطاليا و مقر سلطنت پاپ باشد، چهار روز با واپور و بعضى جاها با شمندفر مى‌روند.

*** روز سه‌شنبه نهم‌

، بجائى رسيديم كه ميان دريا از دو طرف معبر واپور كوهستان زياد بود. معبر واپور مثل رودخانه يا بغاز اتفاق افتاده بود. در آنجا مسير واپور رو به نقطه مغرب است در كوهستانى طرف شمال دريا كه مملكت «كرس» است، شهرى نمودار شد، خيلى قشنگ و منقح در كنار دريا و مشرف بر آب. اسم آن شهر را «سنت‌مادلند» مى‌گويند: چون واپور توقفى نكرد، بيش از اين اطلاع از وضع آنجا حاصل نشد. كوهستان طرف جنوب از مملكت «سردانيا» ست. در آن كوهستان عمارات و آباديهاى خوب و جنگلها و قراولخانه در كنار دريا بسيار ديده شد، اما شهر معروفى از آن مملكت در آن ساحل نبود.- چيز تازه كه آنجا ديده شد، اين بود كه بالاى يكى از كوهها به وضع طبيعى بدون تصرف صنعت، سنگ كوه به تركيب خرس مجسم شده و بنظر مى‌آيد.

*** روز چهارشنبه‌

، بهيچ‌وجه ساحلى بنظر نمى‌آيد و فضل خداوندى شامل حال بود كه دريا ابدا حركت نداشت و كشتى با نهايت سرعت مى‌رفت و گاهى

در ميان قمره، بر شخص مشتبه مى‌شد كه كشتى ساكن است يا متحرك. آب را ملاحظه مى‌كرديم معلوم مى‌شد كه با كمال سرعت مى‌رود. اگر در آن مكانها انقلابى باشد وحشت و دهشتى دست مى‌دهد كه نعوذ باللّه. خداوند هرگز بهيچ كس ننمايد و دوستان ما را جميعا از اين سياحت معاف فرمايد و در هيچ‌فصل هم كه دريا نهايت آسودگى را داشته باشد، نصيبشان نكند كه بدسياحتى است.

*** روز پنجشنبه يازدهم‌

پيش از طلوع آفتاب از فضل خداوند و توجه بزرگان سالما به ساحل و اسكله «مارسيل» رسيديم. كپيتان مرا برداشته به اتفان خود به قايق برد، از دريا بيرون آمديم، بگمرك‌خانه رفتيم. اسباب مرا بگمرك داد و به يكى از رؤساى كمرگخانه معرفى مرا كرده مراجعت كرد. رئيس گمرگخانه آدمى همراه من كرد تا مرا به منزل قونسول دولت عليه راهنمائى كرد. قونسول ما فرانسه (1)بود، فارسى نمى‌دانست. چنانچه من هم فرانسه نمى‌دانستم. مدتى صحبت با اشاره داشتم.

آدم مهربانى بود. بعد از شناختن، اصرار داشت كه بمانم، قبول نكردم و خواهش نمودم كه هرچه ممكن است تعجيل در حركتم كند، بى‌تأمل آدمى همراهم كرد، آمد اسباب را از گمركخانه گرفت. به اتفاق يكنفر مأمور از گمركخانه مرا برداشته به كالسكه نشسته، به عمارتى كه در اينجا كرايه راه‌آهن را مى‌گيرند و بليط مى‌دهند بردند و به مباشرين آنجا سپرده، مراجعت نمودند تا اول زوال آنجا ماندم. كرايه راه‌آهن را داديم بليط گرفته وقت ظهر از آنجا با جمعى ديگر كه هم از آن كشتى مى‌آمدند به كالسگه نشسته به عمارت ديگر رسيديم. سه فقره اطاق بود. هردسته از مردم به ترتيب و مراتب نمره بليطى كه داشتند جداجدا در آن اطاقها پذيرائى كردند و ساعتى نشاندند. بعد از آن درب اطاقها را از طرف ديگر كه محازى و مقابل كالسگهاى راه‌آهن بود باز كردند. اهل هراطاقى به كالسگه‌هاى مقابل اطاق خودشان داخل شدند. همه جابجا شدند كالسگه‌ها روانه شد. اما وضع كالسگه‌ها اين بود كه


1) - فرانسوى بود.

يكدستگاه اسباب ديك آب و كوره آتش و دودكشى كه همه اسباب آنها آهن بود بر روى عراده آهنى در جلو بود. و چهل و دو كالسگه سرپوشيده كه دو طرف كالسگه‌ها آغشقه (1)و آينه داشت، عقب يكديگر به آن دستگاه ديك بخار بواسطه پيچها و قلابها ربط داده و بسته بودند. همه آنها را همان عراده ديك بخار با خود مى‌كشيد. در آن كالسكه‌ها هريكى هشت نفر آدم نشسته بود. در سقف هركالسگه چراغى قرار داده بودند كه دودش بى‌آنكه بهواى ميان كالسكه برسد، بيرون مى‌رفت و روشنى آن تماما ميان كالسگه مى‌افتاد. وقت حركت كالسگه كه ظهر بود، چراغها را روشن كردند. در خيال بودم كه اين ميان روز و هواى روشن چه حاجت به چراغ است. ساعتى نگذشت يكدفعه ديدم هوا تاريك و شب شد. ملتفت شدم كه كالسگه بجائى رسيده است كه راه از زير كوه است. آنوقت فايده چراغها معلوم شد. بقدر يك ربع ساعت كالسگه در زير كوه مى‌رفت كه هيچ آثار روشنى در هيچ طرف پيدا نبود. به قاعده حركت كالسگه كه در ربع ساعت آن ظلماب را طى كرد، بايد از ابتدا تا انتهاى آن راه زير كوه، سه فرسخ باشد كه همه‌جا كوه را تراشيده سوراخ كرده‌اند و راه‌آهن ساخته‌اند و همچنين تا پاريس رسيديم، سيزده موضع همينطور كالسگه‌ها از زير كوه آمد. بعضى جاها ده دقيقه يا پنج شش دقيقه و كمتر و زيادتر، اين راههاى تاريك زير كوه را طى مى‌كرد و باز به فضاهاى روشن بسيار باصفا مى‌رسيد. اما زيادتر و دورتر از همه آن بود كه پانزده دقيقه بود. قدرت و استطاعت مخلوق را اينجا بايد ديد كه چه كار سخت را از پيش برده، و چه‌قدر خرج كرده‌اند و به چه‌اندازه مراقبت دارند كه تمام آنراهها در روشن و تاريك به وضعى تميز و شسته و روفته بود كه از مارسيل تا پاريس در وسط راه يك‌پارچه سنگ و خاك و خاشاك ديده نشد. همه روز گويا عمله‌جات مخصوص مراقبند كه راه را بروبند. در صحرا و كوههاى اطراف آن راه جز سبزه و درختهاى جنگلى و گلهاىت.


1) - آغشقه كلمه روسى است كه ترك‌زبانان نيز استعمال مى‌كنند به معنى پنجره آمده. آتوشقه يا آتشغه هم آمده است.

الوان و خانهاى عالى و قشنگ چيزى ديده نمى‌شد. اگرچه در ميانه مارسيل كه خود شهر بسيار بزرگ و معتبرى است و پاريس كه پايتخت فرانسه است، يك شهر بيشتر نيست و باقى آباديها و عمارات دهات است، ولى اغلب باهم بطورى اتصال دارند كه ده از شهر و شهر از ده تميز داده نمى‌شود. خلاصه كالسگه بخار با آن سرعت سير كه اسب پردو، در تاخت به او نمى‌رسد، از مارسيل تا پاريس در مدت بيست و هشت ساعت آمد. مسافت آن به اصطلاح فرانسه هشتصدهزار مطر است كه ذرع فرانسه باشد. هرشش هزار ذرع تقريبا يك فرسخ ايرانى است كه تماما بالتقريب هفتاد و پنج فرسخ مى‌شود. بالجمله روز ديگر كه جمعه دوازدهم ربيع الاول بود، وارد شهر پاريس شدم، در ساعت چهار بعد از ظهر.

*** روز جمعه دوازدهم شهر ربيع الاول‌

، چهار ساعت از ظهر گذشته به شهر پاريس وارد شدم كه عاليجاه عبد الرسولخان (1)سرهنگ كه رئيس متعلمين مأمور پاريس بود، صبح آنروز را برحسب فرمايش جناب حسنعلى خان (2)وزيرمختار مقيم پاريس با كالسگه مخصوص براى افتخار و رهنمونى بنده به سفارت سنيه، بر سر راه‌آهن آمده، از ورودم اثرى نديده، مراجعت كرده بودند. معهذا يكى از كالسگه‌هائى را كه رسم است در سر راه‌آهن براى كرايه دادن حاضر دارند گرفته و در آن نشستم و همينكه به كالسگه‌چى اسم سفارت دولت عليه را حالى كردم روانه شد. پس از ساعتى به سفارت سنيه رسيدم و بشرف خدمت جناب وزيرمختار فائز


1) - عبد الرسولخان نوره حاج محمد حسينخان صدر اعظم اصفهانى اولين سرپرست محصلين ايرانى در كشور فرانسه بود.

2) - حسنعلى خان گروسى (1237- 1317 ه. ق) ملقب به اميرنظام ازجمله رجال لايق و ارزنده دوره قاجاريه است. از سال 1276 الى 1282 ه. ق وزيرمختار ايران مقيم پاريس بود. براى اطلاعات بيشتر درباره او به تاريخ رجال ايران تأليف مهدى بامداد جلد اول صفحه 359 مراجعه شود.

شده، از نعم غير مترقبه، جناب بندگان خدايگان ناصر الملك (1)دام مجده نيز كه چند روزى پيش از اين به پاريس تشريف آورده بودند، هم در آنجا تشريف داشتند و در حضور ايشان اكتساب شرف و اطمينان و انبساطى به نهايت حاصل شد و هم از ملاقات برادر عزيز و نور چشم گرامى ميرزا محمود (2)كه پنجسال بود به مفارقتش مبتلا بودم و در آنجا مشغول تحصيل علوم بود، مبتهج و مسرور شدم. از جانب جناب خدايگان و جناب حسنعلى خان وزيرمختار، لوازم التفات و مرحمت مبذول شد و بفرمايش ايشان منزل مخصوص برايم در ميهمانخانه كه قريب به سفارت بود معين گرديد.

ولى تا ساعت نصف‌شب را در سفارت بودم و بعد از صرف شام در خدمت جنابان معظم اليهما به گردش شهر و تماشاى يكى از مجالس بال كه معروف است به «شاتودوفلر» رفتيم. تعريف و توصيف وضع شهر و كوچه‌ها و چراغها و قهوه‌خانه‌ها از حيز تحرير و تقرير خارج است و هرقدر به دقت نوشته شود، باز ناقص است و تا كسى نبيند نمى‌تواند تصور كند كه چه وضع است.

اما مجلس بال كه مسمى بود به «شاتودوفلر» اجمالش اينكه، باغى است مملو از انواع گلها و رياحين ولى به نزاهت و وضعيتى كه تا كسى نبيند نمى‌تواند از تحرير و تقرير تصور صورتى نمايد و در خلال گلها و درختها به وضعهاى مختلف خيابان است، در نهايت پاكى و پاكيزگى. در هرپنج قدم فاصله نيم‌تختها و صندليها كنار خيابان نصب است، براى نشستن مردم. و نيز در ميان درختها و گلهاد.


1) - محمود خان ناصر الملك در سال 1279 ه. ق به سمت وزيرمختار ايران در دربار انگلستان مأمور گرديد. در سال 1281 موقتأ به تهران آمد و سال بعد به لندن بازگشت. براى اطلاع بيشتر درباره او به تاريخ رجال ايران تأليف مهدى بامداد جلد چهارم صفحه 54 مراجعه گردد.

2) - ميرزا محمود خان مشير الوزاره و بعد مشاور الملك. برادر كوچك ميرزا خانلر خان از شاگردان دار الفنون و جزو اولين دسته محصلينى بود كه در سال 1275 ه- ق جهت ادامه تحصيل به پاريس اعزام گرديد.

و خيابانها، بقدرى چراغ‌گاز روشن است كه چشم خيره مى‌شود. و وسط باغ عمارتى بوضع كلاه‌فرنگى ساخته شده است، ولى مزين به انواع زينت. درون و بيرونش از بنيان تا سقف مملو است از چراغهاى به تركيب مختلف و بلورهاى به الوان مختلف.

در آن عمارت جمعى كثير از اهل طرب نشسته، بقانون موسيقى به اشاره و ايماى يكنفر معلم كه پيش روى همه نشسته است، ساز و موزيكال مى‌زنند. اطراف اين عمارت را فضاى وسيع احاطه كرده كه از تخته مفروش است و هنگام ساز قريب هزار نفر يا متجاوز، زن و مرد مى‌رقصند، با كمال نظم. هرزنى دستى در گردن جوانى حمايل كرده به معاونت او متمايل است و هرمردى پرى‌پيكرى را در آغوش كشيده با ضرب اصول پاى‌كوبان و چرخ‌زنان است و در اطراف اين فضا نيز صندليها و تختها گذاشته، تماشائيان نشسته هركسى سيمين‌بدنى را در كنار گرفته، و از هردرى راز مى‌گويد و گاهى از هرقسم شرابى كه بخواهد در برابر او حاضر مى‌شود، ترطيت (1)دماغ كرده و عند التقاضا لعل مى‌آلود جليس انيس را مى‌بوسد. نه از كسى پرهيزى نه كسى را از كسى گريزى است. زيرا كه در آن دار السرور دست تعرض از دامن هركس دور است. بالجمله از اول شب تا نصف شب، اين بساط گسترده بود و البته سه هزار مرد و زن در آن باغ بگردش و صحبت و تغنى (2)و تجرع (3)و رقص و سماع و مطايبه و معاشقه و مغازله و معاهده و مواعده و مساحقه (4)و معانقه و ملامسه مشغولند. عجب اينست كه در مجمع كذايى و آزادى چنانى، از احدى صدائى كه بوى نفاق و شتاق (5)داشته باشد، بلند نمى‌شود، و هيچكس صدا به صحبت بلند نمى‌كند تا به نزاع و خشونت چه رسد. بالجمله دوازده روز در پاريس توقف نموده سياحت وضع و طرز آنجا را بقدرى كه ميسر شد كرديم كه تفصيل آن از حيز تحرير خارج است.نى


1) - تروتازه

2) - آوازخوانى

3) - جرعه‌نوشى

4) - كف‌زدن

5) - مخالفت و دشمنى

روز بيست و چهارم ربيع الاول در خدمت جناب ناصر الملك، اخوى ميرزا محمود را برداشته روانه لندن شدم. شش ساعت در راه‌آهن رفتيم، در كنار درياى محيط شهرى واقع است مسمى به «بولن» كه از اين سمت منتهاى خاك فرانسه است.

چون دريا منقلب بود، آنشب را در مهمانخانه بولن بسربرده به راحت گذرانديم.

صبح ديگر به سياحت آن شهر و كنار دريا رفتيم. شهرى است با كمال بها و صفا اهلش فرانسه‌اند (1)ولى بواسطه قرب جوار با انگليس از هردو طايفه در آنجا بسيارند. ماهرويان هردو فرقه در آنجا مجمعى دارند و پريشانى عالمى را ضامنند و فرض خود مى‌شمارند. شب ديگر نيز آنجا بسر رفت.

*** روز بيست و پنجم‌

به توقف و سياحت بولن گذشت‌

*** روز بيست و ششم ربيع الاول‌

از آنجا روانه شده دو ساعت در درياى محيط و دو ساعت در خاك انگليس كه اولش شهرى بود مسمى به فوكستن سير كرده، بواسطه راه‌آهن وقت عصر وارد لندن شده در ويكتوريه استيشن كه يك منزلگاه راه‌آهن است فرود آمديم. كالسكه سفارت در آنجا حاضر بود و عاليجاه محمد على خان نايب اول سفارت تا آنجا استقبال نموده، بالاتفاق روانه سفارت شديم و مدت چهارده ماه تمام در لندن توقف شد.

اما وقايع زمان توقف شهر لندن و اوضاع آن مملكت طورى است كه بعد از آنكه شخص با كمال شعور و حواس، چندسال آنجا زندگانى كند باز نمى‌تواند بفهمد چه كرده‌اند. دروديوار مملو است از ثروت و حشمت و علم و صنعت و قدرت. زمين را اگر تا گاوماهى بشكافند، چرخها و لوله‌ها و آثار صنعت بقدرى ديده مى‌شود كه حواس را واله و مختل مى‌كند. عظمت شهر طورى است كه مسلما اولين شهر دنياست و اهلش از حيث دولت و علم و تدبير


1) - فرانسوى

ملكى و حسن جمال و لطافت اندام بزرگترين و اولين ملت دنيا.

يكى از شبها به پارلمنت رفتيم. پارلمنت گفتگو و مشاوره است، و در اصطلاح انگليسى مجلسى است كه براى گفتگوى امور دولتى و ملكى منعقد مى‌شود كه به اصطلاح ايران دار الشوراى كبرى باشد. عمارتى در كمال حشمت و عظمت در معموره شهر لندن كه آنجا را «سيتى» مى‌گويند، در كنار رود طمس ساخته‌اند و مى‌گويند قريب به هزار سال است اصلش ساخته شده، ولى از وقتى كه وضع آنرا تغيير داده چنانكه حالا هست ساخته‌اند، تاكنون ششصد سال است.

بناى غريبى است كه از تقرير و تحرير نمى‌توان تصور كرد. بعد از وضع جاهاى خالى كه براى مردم متفرقه و اشخاصى كه بايد منتظر وقت دخول بشوند و دفتر خانها و هزار چيز ديگر، اجمالا مشتمل است بر دو مجلس. يكى را «هوس آف لارد» مى‌گويند، يعنى خانه لاردها كه محل اجتماع امراى مملكت است.

در آن مجلس محل معينى كه هم خارج و هم داخل آن مجلس محسوب مى‌شود، مخصوص پادشاه است. در اطراف مجلس، امرا و وكلاى دولت نشسته در حل و عقد امور دولتى گفتگو مى‌كنند و در هرمسئله رأيشان به هرچه قرار گرفت، صورت صوابديد خود را به آن مجلس ديگر كه متعلق به رعيت است، مى‌فرستند تا به امضاى آنها برسد. مجلس ديگر را «هوس كامون» مى‌گويند يعنى خانه عامه كه محل اجتماع وكلاى رعيت و ملت انگليس است.

از جانب اهل هرشهر و هرقريه انگليس وكيلى به رضا و ميل عامه رعيت آن محل معين شده، در آن مجلس جاى مخصوص دارد و عدد آنها تا حال كه سال هزار و دويست و هشتاد و يك هجرى است، به هزار و ششصد رسيده است. اين مجلس فضائى است با كمال وسعت و مسقف. اطراف آن بطور- منبر، نيم‌تختها متصل يكديگر گذاشته‌اند تا چهار مرتبه و آنها محل نشيمن اجزاى مجلس است. مرتبه فوقانى هم دارد كه آن نيز تا زير سقف منبر مانند نيم‌تخت گذاشته شده است، براى متفرقه كه اذن دخول داشته باشند، و در

يك سمت مجلس روبروى اهل مجلس منبرى سرپوشيده با زينتهاى فاخر نصب است. يكى از مشايخ قوم كه رتبه كشيشى و رياست مذهبى دارد با لباسهاى زربفت و تشريفات مخصوص بر آن منبر نشسته. پيش روى او تختى گذاشته‌اند.

تاج و تبرزين مرصع كه ادوات و علامات سلطنت است، روى آن تخت گذاشته شده است و اين فقره مشعر بر اين است كه سلطنت حق عموم ملت است.

ربطى به شخص واحد ندارد. هركس را عامه مردم صلاح دانند و اهل آن مجلس كه وكلاى رعيتند شايسته بدانند، بر خود پادشاه مى‌كنند. و در اطراف مجلس وكلاى رعيت و وزرائى كه از سلسله امرا هستند نشسته در امور داخله و مصالح و مفاسد مملكت گفتگو مى‌كنند و اگر كسى ايرادى بر امور دولتى داشته باشد، بيان مى‌كند كه مثلا فلان وزير در فلان امر كه فلان قسم اقدام كرده، چنان بنظر مى‌آيد كه خطا كرده. يا آنكه معلوم نيست چه صلاح ملاحظه كرده است، بايد صلاح‌ديد خود را در اين مجلس اظهار كند، تا معلوم شود كه عمل او مقرون بصرفه ملت انگليس بوده يا نه. آن وزير اگر حاضر است با كمال ادب برخاسته دلايل صحت عمل خود را بيان مى‌كند و اگر حاضر نيست به او اخبار مى‌كنند در روز ديگر حاضر مى‌شود، يا نايب و وكيلى از جانب خود معين كرده به آن مجلس مى‌فرستد و مدعى خود را مجاب مى‌كند. اگر از عهده جواب برنيامد و مجلس پارلمنت تصديق بر قصور يا تقصير او كردند، همان سال معزول مى‌شود. اما نه بخفت و افتضاح، بلكه همينكه كار به اينجا رسيد، خود از خدمت استعفا مى‌كند.

و اما طرز مكالمه اينست كه آنكس كه مطلبى، حرفى دارد پيش از وقت، مطالب و دلايل خود را ترتيب كرده مى‌نويسد و يادداشت مى‌كند و وقت گفتگو از جاى خود برخاسته مى‌ايستد و رو به منبر كرده به آن رئيس مجلس خطاب مى‌كند و خيالات خود را مى‌گويد تا آخر. همينكه تمام شد آن يادداشت تقريرات خود را مى‌دهد مى‌برند پيش روى رئيس مجلس مى‌گذارند. بعد آن

وزير مدعى عليه برمى‌خيزد و شروع به جواب مى‌كند.

فقره‌به‌فقره جواب مى‌گويد تا آخر. در اين بين احدى تكلم نمى‌كند.

بعد اجزاى مجلس تقريرات طرفين به عقلهاى خود صرافى كرده، هركس عقيده خود را نوشته مى‌دهد. بعد از اتمام تصديقات مصدق و تكذيب طرفين را مى‌سنجد. مصدق هرطرف بيشتر شد قول او معتبر است. بعد از آنكه به اينجا منتهى شد، صورت‌مجلس را به عرض ملكه مى‌رسانند، او نيز قول غالب را امضاء مى‌كند و نيز در آن مجلس در يك سمت چندين محرر نشسته با خط رمز مخصوصى با كمال سرعت تقريرات اهل مجلس را مى‌نويسند و همان ساعت فقره‌به‌فقره به تلگرافخانه مى‌فرستند و فى الفور به دفترخانه روزنامه اعلام مى‌كنند و بلافاصله چاپ مى‌شود و قبل از آنكه مجلس منقضى شود آن گفتگوها در همه شهر لندن منتشر مى‌شود و به فاصله چهار پنج ساعت آن روزنامه‌ها به جميع شهر و دهات مملكت انگليس مى‌رسد و كل آحاد رعيت مطلع مى‌شوند كه امروز يا امشب در پارلمنت چه گفتگو شده است.

در آن شب كه ما بوديم يكى از وكلاى رعيت در چند مسئله ايراداتى بر آرل رسل كه وزير امور خارجه دولت انگليس بود داشت. در بين مكالمه او «لارد- پالمرستان» كه صدراعظم آندولت بود نيز حضور بهمرسانيد. اما طريقه دخول او به مجلس مثل يكى از آحاد رعيت بود. با كمال ادب و خفض جناح كلاهش را برداشته به دست گرفته بود. وقتى كه داخل شد احدى ملتفت او نشد، آمد و در كنار مجلس بدون ملاحظه صدر و ذيل نشست و مثل ساير مردم تقريرات آن مرد را سامع و مستمع شد. طرفه اينكه لارد پالمرستان با آرل رسل كه وزير امور خارجه بود در تدابير و امور دولتى متحد الخيال و همرأى و متفق بودند، بلكه همه وزراى آن‌وقت در همه امور متفق الرأى هستند كه اگر بر هريك ايرادى وارد آيد، در حقيقت همه خاطى خواهند بود و همه بايد استعفا كنند و طبقه ديگر منصوب مى‌شوند. اينست كه وزارتهاى

دولت انگليس هميشه داير بين دو فرقه است. يكى را «لارد دربى» مى‌گويند كه رئيس آنها خود لارد دربى است و وقتى كه وزارت به آنها برسد، لارد دربى صدراعظم مى‌شود و ساير اتباع او متكفل ساير وزارتها مى‌شوند. طايفه ديگر را «فمرنرى» مى‌گويند كه رئيس آنها «لارد پالمرستان» است كه در آن سنوات صدراعظم بود، آرل رسل وزير امور خارجه بود.

خلاصه ايرادهاى آن مرد وكيل رعيت بر آرل رسل اجمالا يكى اين بود كه جزاير سبعه كه مال دولت يونان بود و چندين سال است حوادث عالم آنها را به تصرف دولت انگليس داد و دولت انگليس انواع تصرفات مالكانه در آنجا كرد و استحكامات در آنجا از قبيل قراولخانه و توپخانه و قورخانه‌ها و باستيانها ساخت، سال گذشته كه ملت گرك از سلطان سابق آنجا شاكى و از سوء سلوك او متعرض شدند و مراتب اعتراض خود را به عرض او رسانيدند و او نيز از سلطنت آنجا استعفا كرده به مملكت نمسه كه موطن اصلى او بود رفت و پس از آن ملت گرك از دولت انگليس و ساير دول بزرك يرپ استدعاى تعيين يك پادشاه عاقل كامل كافى تربيت‌يافته نمودند و دولت انگليس شاهزاده «سر كريستيان» پادشاه دانمارك را كه برادرزن وليعهد دولت انگليس است به پادشاهى آنجا مقرر كرد و ساير دول نيز امضا داشتند و بعد از آن بواسطه قرابتى كه اين پادشاه جديد با وليعهد اين دولت داشت و مناسب بود كه درباره آن دولت و آن ملت از جانب دولت انگليس مكرمت شايسته به ظهور آيد.

رجال اين دولت صلاح در آن ديدند كه جزاير سبعه را به دولت معزى اليها واگذارند. آرل رسل مقرر داشته است كه اين ابنيه و استحكامات را از آنجا خراب كرده بعد از آن به تصرف دولت يونان بدهند و اين معنى دليل بين است بر پستى همت و دنائت دولت انگليس و هم دلالت بر اين مى‌كند كه دولت انگليس خائف است از اينكه مبادا در تصرف دولت يونان، اهل جزاير را با آن استحكامات، اسباب ضعفى در آن حدود براى انگليس حادث شود، يا آنكه

دول ديگر وقتى آن جزاير را تصاحب كنند و مؤسس يك طرحى شوند كه منافى پلتيك دولت انگليس باشد و اين دولت از تدارك آن قاصر آيد. هريك از اين شقوق كه از اين عمل او متبادر به اذهان باشد، مناسب شأن و شوكت دولت انگليس نيست و ملت انگليس قبول چنين خفتى را براى دولت خود نمى‌كند.

راى صواب اين بود كه اگر رد جزاير سبعه منافى با پلتيك حاليه و يا ماليه دولت انگليس است، اين عطيه را به عاطفتى دگر تبديل كنند و الا با همين حالت حاليه به رفع سبب و انكسار منضمات اين واگذارند.

مسئله ديگر اينكه بعد از اينكه اهل «پلنى» كه اهل «لهستان» باشد از اطاعت دولت روس سر باز زد و خواهش آزادى كرد و امپراطور روس از اين معنى مضايقه نمود و آنها را مثل ساير رعيت و ملت خود اسير و ذليل احكام اوامر و نواهى خود خواست و آنها عرض حال خود به دولت انگليس كردند و دولت انگليس آنها را محق دانست و بواسطه نوشته رسميه كه در السنه و افواه همه ملل منشر است، دولت روس را از اين سلوك ناپسنديده منع كرد و امپراطور روس جواب سخت نوشت و اين تكليف منصفانه دولت انگليس را رد كرد، چرا دولت انگليس آن جواب ناگوار را متحمل شد و به حمايت پلنى‌ها برنخاست تا كارشان به آنجا كشيد كه جمعى كثير از بندگان خدا به اطمينان حمايت اين دولت ايستادگى كردند. بعضى به دست ملت روس كشته و برخى به كمال ذلت اسير و محبوس «سيبر» شدند و اغلب بيچاره، پايمال مراكب بيرحمى و بى‌تربيتى قشون روس گرديدند و اينك كاغذها و مراسلات خون‌آلود آن بيچاره‌هاست كه در اطراف عالم از مصائب و ظلمهايى كه بر آنها رفته و از بى‌حميتى و بى‌غيرتى دولت انگليس حكايت مى‌كند. ملت انگليس از قبول اين نسبت براى دولت خود ابا دارد.

مسئله ديگر، در باب دانمارك بود و تقرير اين گفتگو منوط به مقدمه‌ايست كه عرض شود تا مطلبى از گفتگوى آن مرد وكيل در پارلمنت به دست آيد.

اما آن مقدمه اينست كه دولت دانمارك سلطنتى است مستقل كه تابع هيچ دولتى نيست و سابق بر اين خيلى قوى بوده. در اين زمان نيز خود بالاستقلال دولتى است صاحب همه چيز و از طرفى حد و سيرش متصل است به حدود نمسا، و ممالك نمسا وسعتى بغايت عريض و طويل دارد كه در اين زمان چندين پادشاه مقتدر معتبر در آن ممالك سلطنت مى‌كنند و چندين ايالت نيز در آن ملك داير است كه آنها اگرچه دولت معتبر هستند ولى در قبول اطاعت و حمايت هر دولت و عدم قبول مختارند. دو دولت مشهور بزرك قوى در آن ممالك است يكى دولت «پروس»، ديگرى دولت «اتريش». مابقى دول كوچك و ايالتها را دوش مى‌گويند و كليه اهل نمسا را در يرپ، آلمان و ژرمان و به اصطلاح انگليسى «جرمن» مى‌گويند. و در يكى از پاى‌تختهاى قديم آن ممالك مجلسى دارند مثل مجلس پارلمنت انگليس كه سالى چند ماه به وقت معين، آن مجلس باز مى‌شود و وكلاى همه دول قوى و ضعيف و ايالتهاى ممالك آلمان در آن مجلس جمع شده قرار كليه امور ممالك و دولتهاى خود را مى‌دهند و تكاليف سايره ميانه خودشانرا معين نموده متفرق مى‌شوند. و آن مجلس را كنفدراسيون ژرمانيك مى‌نامند، يعنى مجلس شوراى ژرمانيها كه رجوع همه دول و ايالتهاى ممالك نمسه به آن مجلس است، و در واقع همه تابع احكامى هستند كه از آن مجلس به صلاح و صوابديد وكلاى همه ملت آلمان صادر شود. پس از عرض اين مقدمه، دانستن اين فقره نيز لازمست كه دو ايالت از ايالتهاى نمسا در حدود دانمارك واقع است يكى را «هولستن»، يكى را «شلزويك» مى‌نامند و اينها مثل ساير دول و ايالتهاى آلمان، هميشه رجوعشان به همان مجلس كنفدراسيون ژرمانيك بود، تا اينكه سلطنت دانمارك به فردريك رسيد و او در سال پانزدهم جلوس ميمنت مأنوس اعليحضرت اقدس ظل اللهى ابو النصر و الظفر شاهنشاه اسلام‌پناه ناصر الدين شاه خلد اللّه ملكه و سلطانه كه اين سفارت سنيه (1)حسب الامرت.


1) - مقصود خودش است.

الاقدس الاعلى بر آن ممالك مأمور شد، عالم فانى را بدرود كرد. چون آن پادشاه خود از سلطانزادگان آلمان بود و صاحب تخت و تاج مملكت دانمارك شد، آن دو ايالت آلمان هم كه «هولستن» و «شنزويك» باشد به اختيار ميل خود ربقه طاعت و رعيتى او را زيب رقبه مفاخرت خود دانسته، سالها بر اين برآمد و «فرديك» بلامزاحم بر دانمارك و آن دوش‌ها حكم رانده، رفته‌رفته رجوع آن دوش‌ها از كنفدراسيون ژرمانيك موقوف و منقطع شد و مثل ملت دانمارك تصرفات و تدابير فردريك و اجزاى دولتش از براى مصالح امور خود كافى ديدند و چون فردريك بلا وارث بود، ولايت‌عهد را به «كريستيان» كه يكى از احفاد سلاطين قديم دانمارك بود و به رزانت رأى و طبع سليم و مراتب تربيت او را شايسته ديد، تفويض كرد. و در عهدنامه تصريح شد كه كريستيان وليعهد فردريك است و آنچه در تحت سلطنت و حكومت فردريك است بعد از او موافق اين عهدنامه بايد در تحت قلمرو سلطنت كريستيان باشد و چنانچه رسم است آن عهدنامه به امضاى همه دول بزرك يرپ خاصه دولت انگليس و فرانسه با قيد ضمانت حفظ فصول آن رسيده، در دولت دانمارك محفوظ بود.

بعد از انتقال فردريك كه سلطنت دانمارك و مضافات بحكم ولايت‌عهد به كريستيان تعلق گرفت. دوش‌ها خودسرى و آزادى سابق خود را سند كرده از اطاعت پادشاه دانمارك معرض شده، خواستند كما فى السابق در امور خود رجوع به كنفدراسيون ژرمانيك نمايند. كريستيان به نص عهدنامه متمسك شده خود را مالك بالاستحقاق دوشى‌ها دانست و به فرستادن قشون بحرى و برى و تهيه جنگ اسباب استقلال و آثار سلطنت خود را در هولستن و شلزويك استحكام داد.

اهل آنجا ملتجى به دول پروس و اتريش كه دول قويه آلمانند شدند. آنها نيز بواسطه اهليت و اتفاق ملتى بحمايت آنها برخاستند. به دولت دانمارك اعلام كردند كه يا دوشى‌ها را واگذار، يا براى جنگ حاضر شو. كريستيان داورى به دولت انگليس و فرانسه برد و از آنها تصديق خواست. هردو دولت بر حقانيت

كريستيان تصديق كردند و بر خطاى دولت پروس و اتريش تصريح نمودند و طورى نوشتند كه كريستيان به حمايت آنها مخصوصا به دولت انگليس اطمينان حاصل كرده با استعدادى كه در مقابل پروس و اتريش قليل بود آماده جنگ شد و نائره حرب در بروبحر زبانه كشيد. هماره چندين جنگ نمايان مردانه كرد. بالاخره جمعى كثير از قشون و ملت دانمارك به كشتن رفت و دوشى‌ها از تصرف كريستيان انتراع يافت و از طرف دولت انگليس بهيچ‌وجه آثار حمايت و اظهار حياتى ناشى نشد. اين بود كه آن شخص در پارلمنت بر آرل رسل ايراد كرد كه بعد از اين‌كه دولت دانمارك وضع بى‌اعتدال دول پروس و اتريش را به دولت انگليس اظهار كرد و دولت انگليس او را محق دانست و تصديق او كرد و طورى جواب داد كه دولت دانمارك بحمايت او معتقد و اميدوار شد، چرا حمايت نكرد و ساكت شد تا آنهمه مردم دانمارك تلف شد و دوشى‌ها به غير حق از سلطنت دانمارك موضوع و مفروز شدند. ملت انگليس اين بى‌ثباتى را مناسب شأن دولت خود نمى‌داند. و همچنين چندين فقره ديگر از قبيل سوء سلوك و بيرحمى مأمورين انگليس كه در ژاپن بوده و جواب مراسله امپراطور فرانسه كه بطور خوش نوشته نشده بود و مايه رنجش ملت فرانسه شده كه تفصيل هريك شرحى طويل لازم دارد و مورث كلال است، بيان كرد و بجاى خود نشست. «مستر ليارد» كه مستشار و معاون وزارت امور خارجه بود برخاسته از جانب آرل رسل شروع به جواب كرد و براى هريك از ايرادات شروحى مفصل محتوى بر تواريخى مبسوط بيان نمود كه اجمالش اين بود:

اما در باب رد كردن جزاير سبعه بعد از خراب كردن ابنيه و استحكامات آنجا گفت: از وقتى كه دولت و ملت يونان مايل به تربيت و انسانيت شدند، دولت انگليس محض رعايت حقوق انسانيت، در هرعصرى درباره آنها به هر درجه كه وقت مساعدت داشت كوتاهى ننمود و آن ملت را هميشه از تطاول دول همجوار بواسطه گماشتن كشتى‌هاى جنگى و تحمل خرجهاى گزاف مضايقه

نكرد. چنانچه در فلان عصر گذشته، فلان تقويت را كرد كه آن تفصيلى به لاطايل دارد و كذلك فلان و فلان. و همچنين سال گذشته كه از پادشاه خودشان ناراضى شدند و او به ولايت خود رفت، دولت انگليس اهتمامات حسنه در حفظ منظمات صيانت قواعد اداره ملكى آنها بكار برد تا اينكه به خواهش خود آنها پادشاه نجيب تربيت‌يافته خيرخواه براى آنها معين نمود. سخن كه به اينجا رسيد آن شخص وكيل كه مدعى بود از جا برخاست. كلاه برداشت گفت: من از شما طلب عفو مى‌كنم. بلى آن پادشاه كه معين كرده، جوان و كم‌تجربه و بى‌عقل است. باز بالاى نيم‌تخت دراز كشيد و به خوردن پرتقال مشغول شد. مستر ليارد گفت: اما رد كردن جزاير سبعه براى اين بود كه در حق دولت گرك از جانب دولت انگليس، يك اكرام بزرگى شده باشد و آشكار است كه براى آن دولت اكرام و احسانى بزرگتر از اين فقره متصور نبود و براى دولت انگليس جز تحصيل يك شأن بزرك و نام نيك، نتيجه‌اى نمى‌شد. اين بود كه وزراى عظام دولت انگليس، اين عمل را امضاء داشتند.

اما تخريب ابنيه و استحكامات آنجا مى‌تواند مشعر بر يك مأل‌انديشى نيك و خيرخواهى نسبت به دولت يونان باشد و دولت انگليس خواسته باشد كه اكرام خود را نسبت به دولت گرك بواسطه اين عمل تكميل كرده باشد. چه دولت گرك بواسطه قربى كه به آن جزاير دارد براى تصاحب آنجا از داشتن اين نوع تهيه و استعداد حربى على الدوام مستغنى است و عند الضروره بقدر كفاف مى‌تواند آنچه لازم است برساند و بر تقدير استيلاى دول ديگر بر آن جزاير با بودن اين استحكامات حاضره، دولت گرك را ميسر نمى‌شد كه در مقام استرداد برآيد و اگر دولت انگليس هم بخواهد در اين باب بمقام حمايت برآيد، بعد از تحمل اشكالات، مقصود بحصول مى‌پيوست.

پس اين فقره دليل خيرخواهى و حزم دولت انگليس است نه اظهار عجز.

و در خصوص پلنى جواب اينست كه بعد از اينكه نوشتجات شكايت آميز پلنى يعنى اهل لهستان از سلوك بيرحمانه دولت روس به اولياى دولت

انگليس و ساير دول رسيد، دولت انگليس از آنجايى كه هميشه در هرمورد در حق هركه باشد جز تصديق به حق نمى‌كند و خير هركس را مى‌گويد و نشر تربيت را در همه‌جاى عالم طالب و رفاهيت همه مخلوق را راغب است و خير هردولت را در آن مى‌داند كه با رعيت و ملت خود به رأفت رفتار كند و خلق خدا را از قيد مذلت عبديت برهاند، بر سبيل نصيحت به دولت روس نوشت كه صلاح و خير تو در اين است كه پلنى آزاد باشد. سخن به اينجا رسيد، وكيل مدعى ثانيا برخاست كلاه برداشت گفت: من از شما طلب عفو مى‌كنم كه اول نوشتجات بر سبيل الزام و تكليف بود. پس از آنكه كيسه وزراى ما از پول امپراطور روس پر شد، نوشتجات موعظه و نصيحت شد. اين گفت و باز دراز كشيد. مستر ليارد گفت:

علاوه بر اين ما در اين نصيحت تنها هم نبوديم ساير دول هم با ما در اين نصيحت شريك بودند و منظورش دولت فرانسه بود. زيرا كه او هم در آزادى پلنى اصرار داشت. خلاصه گفت، اولا همينكه ما نصيحتى به كسى بكنيم و خير او را بگوئيم و او نشنود و قرض ما نيست كه پول و قشون خود تلف كنيم و ملت خود را متضرر نمائيم، براى اجراى مصلحت ديگرى. خاصه در صورتيكه در آن نصيحت شريك هم داشته باشيم و شريك ما هم اقدامى به اجراى آن نصيحت نكند. باز اگر او مى‌كرد و ما تقاعد مى‌كرديم خالى از ورود ايراد نبود. و در باب دولت دانمارك و فقره دوشى‌ها، نظر تصريح عهدنامه بيان صدق مطلب و حق مسئله كرديم كه چنانچه همه دول يرپ مستحضرند. دوشى‌ها حق كريستيان است كه وليعهد فردريك است. دولت انگليس از تصديق به راستى و صواب در هرمسئله باشد مضايقه ندارد، ولى مكلف و مجبور نيست كه اگر كسى رأى ناصوابى اختيار كند، دولت انگليس پول و قشون خود را صرف اجراى مطلبى كند كه نفع و ضررش بهيچ‌وجه عايد ملت انگليس نمى‌شود. دول پروس و اتريش اگر خلاف انصاف و حق كردند و باعث ارهاق دماء جمعى از بندگان خدا شدند شئامت اين عمل منسوب به خود آنهاست. دولت انگليس را چه چيز مجبور كرده است كه ملت خود را متضرر

كند و قشون خود را به كشتن بدهد كه كريستيان مالك دوشى‌ها باشد يا نباشد.

باز آن مرد وكيل برخاست، كلاه برداشت. ثانيا گفت: من از شما طلب عفو مى‌كنم. كسى كه مقصودش بيان واقع نوشتن و تصديق حق مسئله است به كريستيان نمى‌نويسد كه در باب دوشى‌ها حق با شما است و دول پروس و اتريش حق ندارند و اگر بخواهند در اين باب با شما بجنگند شما تنها نخواهيد جنگيد. اين به گفت و دم دركشيد. خلاصه آنچه در آن مجلس و ساير مجالس در پارلمنت سئوال و جواب شد زياد از آن است كه در اين مختصر بگنجد. اين چند فقره را براى نمونه عرض كردم كه طرز گفتگو و مكالمات آنجا به دست آيد.

يكى هم از گفتگوهايى كه در پارلمنت مى‌شود، قرار مهمات عمده‌ايست كه در سال آينده بايد بشود. از قبيل جنك يا صلح يا تجارت بزرگى يا بناى عمده‌اى و از اين قبيل، و همچنين اگر بخواهند تغيير و تبديلى در وضعى كه هست يا قانون جديدى رسم كنند، در آنجا طرح كرده بعد از رضاى وكلاى رعيت و امضاى اولياى دولت، برحسب امر اعليحضرت ملكه حكم مى‌كنند و بعد از بيرون آمدن آن حكم از مجلس جميع آحاد و افراد انگليس در اجراى آن حكم نفس واحد و متفق الكلامند.

ديگر از گفتگوهايى كه در پارلمنت مى‌شود قرار امر ماليات است و آن بر اين نهج است كه مملكت انگليس ماليات معينى ندارد و هميشه بر يك ميزان نيست.

بلكه تا حدى مثل بنيچه براى زراعات و دكاكين و سرانه و ستاق (1)و گمرك و ساير چيزها بسته‌اند و مخارج معينى هم از قبيل مواجب نوكر و وظايف و قورخانه و جباخانه و كشتى‌سازى و ساير تداركات برى و بحرى و غيره دارند، و هرساله كه پارلمنت باز مى‌شود وكلاى ملت و امناى دولت مى‌نشينند و آن مخارج را بر آن بنيچه وارد مى‌آورند و تشخيص مى‌دهند كه صاحب فلان قدر بنيچه چه بايد بدهد، تا ميزان مخارج را وافى باشد، و مى‌شود كه در بين آن سال خرج خارج العادهه.


1) - سرشمارى، اين لغت بيشتر براى چارپايان بكار مى‌رفته.

براى دولت پيدا مى‌شود كه وقت قرار و مدار معامله آن سال در نظر نبوده و منظور نشده است. وكلاى دولت بقدر كفاف آن خرج، تنخواه نقد از بانك قرض مى‌كند، آخر سال كه ثانيا پارلمنت باز شد جهت لزوم آن خرج را در مجلس مدلل مى‌كنند. اگرچه اين گزاف نيست، رعيت قبول مى‌كند و در آن سال بعد، معادل آن وجه را علاوه بر ماليات سال گذشته با منفعتش كارسازى مى‌كند و اگر مبلغ خطيرى و رعيت نمى‌تواند از عهده برآيد، آن وجه علاوه بر قرض دولت مى‌شود و رعيت همه‌ساله منفعت آن را به بانك مى‌دهد. اين در صورتى است كه آن خرج خارج العاده، لازم فورى باشد و اگر فورى نباشد، در پارلمنت گفتگوى آنرا مى‌كنند و راه دخلى براى آن خرج مى‌نمايند تا وفاى به انجام آن امر كند.

مثل اينكه پانزده سال قبل از مأموريت اين سفارت سنيه (1)به لندن براى انجام مهمى وجهى لازم شده بود، راه دخلى كه براى آن معين كرده بودند، اين بود كه ذغال‌سنگ كه به شهر لندن وارد و مصرف مى‌شد خرج و باجى نداشت. به هرتنى كه هرتن سه خروار ديوانى است، يك پول سياه كه اندك كمتر از صد دينار پول رايج ايران است، باج مقرر كرده بودند. سال پانزدهم كه همان سال اقامت اين چاكران در آنجا بود، آن مهم بانجام رسيده بود و موافق قانون بايد موقوف شود. وزير عمارات در پارلمنت گفت: رودخانه طمس كه از وسط شهر لندن مى‌گذرد، اطرافش اگرچه سنك بست است و ساخته‌اند، ولى طورى ساخته نشده است كه لايق شهرى مثل لندن باشد. اطراف اين رودخانه در اين شهر سزاوار است طورى ساخته شود كه چنانچه اين شهر اولين شهر دنياست و اين رودخانه اولين رودهاى دنياست، اطرافش هم اولين خيابان و تفرجگاه دنيا باشد.

و اين بنا ملزومات زياد از قبيل صورتهاى مجسم (2)و چراغهاى الوان و مشعله‌هاى مربع و درختها و باغچه‌ها و گلستانها و محل نيمكتهاى به رديف، بايد داشته باشد.

و آن‌وقت مسلما بهترين خيابانها و محل تفرجهاى همه ربع‌مسكون خواهد شد.ه.


1) - مقصود خودش است.

2) - مجسمه.

و من حساب كرده‌ام، اين كار پانزده ميليون ليره انگليسى خرج دارد كه هرميليون دو كرور و هرليره دو تومان و دو هزار دينار رايج ايران است، كه شصت و سه كرور تقريبا به پول ايران مى‌شود. و گفت: اين باج ذغال‌سنك كه هرتنى يك پول سياه باشد بر كسى نمودى ندارد. آنرا نيز من حساب كرده‌ام، اگر رعيت قبول كنند و بدهند، در پانزده سال اين ميزان را پر مى‌كند. حال اگر وكلاى رعيت و ملت انگليس صلاح مى‌دانند، اجازت دهند تا اقدام به اين عمل بشود. از او تفصيل حساب اين دو فقره را خواستند، مدلل كرد. اجزاى پارلمنت تصديق كردند و اذن دادند كه مشغول شود و باز تا پانزده سال باج ذغال‌سنك را از قرار هرتنى يك پول سياه بگيرند. جمعيت و آبادى و هواى دودآلود شهر لندن را از اين فقره مى‌توان تصور كرد كه چه قرار ذغال‌سنك در اين شهر سوخته مى‌شود كه با اينكه كارخانه و قورخانه و امثال ذلك در شهر لندن نيست و همه اين ذغال در خانها و بخاريها مصرف مى‌شود و آنهم در زمستان كه هوا سرد است، تابستان منحصر است به مطبخ، و اين‌قدر مى‌شود كه از هرسه خروار يك پول سياه مى‌گيرند، در پانزده سال شصت و سه كرور مى‌شود.

ديگر از گفتگوهاى پارلمنت، رسيدگى به حساب سال گذشته است كه هريك از وزرا و مباشرين مهام دولتى هرقدر تنخواهى كه از خزانه ماليات گرفته‌اند، بايد حساب جمع و خرج خود را در مجلس بنمايند. اگر باقى دارند، مثل آنكه عرض شد يا اضافه بر ماليات سال آينده مى‌كنند، يا علاوه بر قرض دولت مى‌شود.

و اگر فاضل دارند، يعنى آن سال مخارج كمتر بوده و از ماليات كه گرفته شده است وجهى در خزانه ماليات باقى مانده است، آنرا به قرض دولت مى‌دهند.

اما قرض دولت عبارت از وجوهى است كه در اوقات ضرورت و سنوح (1)، حوادث غيرمترقبه براى مصارف قشون و غيره از بانك‌ها گرفته خرج كرده‌اند و از بس زياد شده است نتوانسته‌اند ادا كنند. گرچه تحقيقا معلوم نيست كه قرضحه


1) - جمع سانحه

دولت الى حال به چه مبلغ رسيده است، ولى چيزى كه به اعتقاد همه اهل اروپا و دولتهاى آن صفحات مسلم است، اينست كه قرض دولت انگليس بقدرى است كه هيچوقت نمى‌تواند از عهده اداى آن برآيد. با اين حالت جاى حيرت است كه دولتى به اعتبار آن دولت در دنيا نيست و تمسكات قروض آن دولت مرغوبتر است و سببش اينست كه منافع قروض را بدون حرف به قاعده به ارباب طلب مى‌رساند. هركس تمسكى (1)از دولت انگليس در دست داشته باشد، در هرمملكت پيش هرتاجر و صرافى ببرد، بدون تأمل مى‌گيرد و به هرسكه پول بخواهند مى‌دهد.

*** حركت از لندن ساعت هفت و نيم صبح پنج‌شنبه 25 جمادى الاول سنه 1281.

ورود پاريس ساعت هشت شب جمعه 26 بود.

حركت از پاريس ساعت هشت شب 27 بود.

ورود مارسيل ساعت دو بعد از ظهر روز شنبه بود.

حركت از مارسيل ساعت شش و نيم‌شب يكشنبه 28 جمادى الاول.

وصول به مسينه ساعت دو از نصف شب سه‌شنبه غره جمادى الثانى

ورود اسلامبول عصر شنبه پنجم شهر جمادى الثانى

خروج از اسلامبول شنبه دوازدهم جمادى الثانى

ورود به طرابزان شب شنبه 19 جمادى الثانيه

حركت از طرابزان شب يكشنبه 20 سه ساعتى شب.

وصول به پطى وقت غروب روز يكشنبه 20 جمادى الثانيه. به فضل خدا و عنايت اولياء از خطرات دنيا خلاص شدم. از طرابزان تا باطم يك شب. از باطم تا پطى چهار ساعت. توقف در پطى سه شب و دو روز.ت.


1) - تمسك بمعنى دستاويز است و در اينجا بمعنى برات است.

حركت از پطى يك ساعت قبل از طلوع صبح روز چهارشنبه 23 جمادى الثانيه.

ورود به ماران وقت غروب چهارشنبه. سير در رود رين دوازده ساعت شد.

حركت از ماران دو ساعتى شب پنجشنبه 24. ورود به كوتائيس نصف شب مزبور.

توقف در كوتائيس به انتظار اسب چاپارخانه دو شب و يك روز.

حركت از كوتائيس صبح جمعه 25 جمادى الثانيه. شب شنبه 26 در چاپارخانه دوم كوتائيس به جهته اسب معطل شدم. حركت از چاپارخانه دوم كوتائيس صبح شنبه 26. ورود تفليس دوم رجب. خروج از تفليس نهم رجب ورود به تبريز بيست و هشتم رجب. خروج از تبريز هشتم رمضان. ورود به كن دوم شوال. ورود به تهران دهم (1)شوال.د.


1) - اين مسافرت كه شروعش از تبريز بود و به تهران ختم شد، از 17 محرم 1280 ه. ق شروع و به 10 شوال 1281 ه. ق ختم گرديد. يكسال و 9 ماه و 23 روز طول كشيد.

فصل سوم روزنامه سفر عتبات‌

روزنامه سفر عتبات عاليات بسم اللّه خير الاسماء و صلى اللّه على محمد خير الانبياء و وصية خير الاوصياء و عترته و اللّه النجباء النقباء سيما رابعهم خامس اهل الكساء ابى عبد اللّه سيد الشهداء ارواحنا له و الابائه و ابنائه الفداه.

بنده ضعيف شرمنده، كمتر خانه‌زاد دولت قوى قدرت پاينده، خانلر، منشى وزارت جليله امور خارجه، معروض مى‌دارد: كه چون بعد از مراجعت از مأموريت و سفر فرنگستان و تقديم خدمت تحريرات سفارت سنيه دولت عليه روزافزون، بخاطر فاتر (1)رسيد كه اگر تصميم سفر عتبات عاليات و زيارت قباب (2)طاهر، آسان آيد، يحتمل كه هرگاه قصورى در خدمت بوده، به دعاگوئى وجود مسعود همايون اعليحضرت اقدس، ولى‌نعمت دين‌پناه خلد اللّه ملكه و سلطانه، تكميل يابد و جبر كسرى كه در عبادات حاصل شده، بعمل آيد و بعون اللّه و حسن توفيقه اين مأمول بحصول پيوست و اين مسئوول در وزارت جليله به اجابت مقرون گرديد. خدمت دعاگوئى ذات اقدس اشرف اعلى ارواحنا له الفداه را، اهم از همه خدمات دانسته و مرخص فرمودند.

چنانچه وقايع و تفصيل اوضاع آن سفر و آن مأموريت را بطور روزنامه، كتابچه عرض كرده بود، نخواست كه وقايع اين سفر باسعادت مكتوم ماند و ياد داشتن از مواقع دعاگوئى در ميان نباشد. لهذا روزنامه اين سفر را نيز على الاجمال بعرض مى‌رساند:

پس از مرخصى از پايگاه خلافت كسرى و سلطنت عظمى، تقبيل (3)آستاندن


1) - ضعيف

2) - قباب به كسر قاف جمع قبه

3) - بوسيدن

مبارك حضرت عبد العظيم عليه آلاف التحيه و السلام، بجا آورده، مراسم دعاگوئى تقديم شده، عازم منزل كنار كرد (1)گرديد. آن منزل بعموم عابرين بواسطه پريشانى محل سكنى بد گذشت. با اينكه كاروانسرائى در كمال استحكام دارد، ولى بواسطه بى‌نظمى و عدم توجه مستأجر و مباشر آنجا، همه حجرات كاروانسرا طويله و مزبله شده، كسى نمى‌تواند ساكن شود. جزئى تعمير و اهتمالى در تنقيه فضاى كاروانسرا و حجرات آن بشود، موجب آسايش مترددين خواهد بود. از آنجا به منزل حوض سلطان و از آنجا به قم شرف زيارت آستان حضرت فاطمه سلام اللّه عليها حاصل گرديد. بحمد اللّه و منه، توفيق دعاگوئى دوام دولت قاهره كرامت شد و شرايط دعا بعمل آمد.

آبادى شهر قم بالنسبه بسنوات قبل كه اين اقل خانه‌زادان آن دولت پاينده ديده بود، بمقدار ربعى تخمينا افزوده و مردمش بغايت آسوده، مشغول دعاگوئى دولت ابدآيت بودند. اختلالى كه در آن شهر بود، همين از جهت ناسازگارى آقا سيد جواد بود كه يكى از ملازادگان آنجاست، با نواب و حكام آن ولايت.

كه به اين واسطه آن اوقات امر حكومت آنجا بطور شايسته بنظام نبود. از آنجا روانه مقصد شد، همه منازل بحمد اللّه به يمن دولت بى‌زوال، به كمال فراغت و آسودگى گذشت. همه‌جا نهايت امنيت و وفور نعمت و ارزانى و فراوانى بود. طرق و شوارع از هرجهة سهل المسالك (2)است. الا اينكه پل رودخانه ديزآباد شكستگى بهمرسانيده، به اندك توجه و جزئى تعميرى به اصلاح مى‌آيد و اگر چندى بگذرد، بكلى منهدم خواهد شد و لا بد مبالغ خطيرى براى ساختن آن صرف و خرج لازم خواهد افتاد. بعد از طى مراحل، وارد دار الدوله كرمانشاهان گرديد. چند روزى براى مرمت سازوبرك سفر، آنجا اقامت شد و فى الجمله استحضارى از وضع آنجا حاصل گرديد.

آبادانى و معمورى شهر كرمانشاهان درخور خودش بحد كمال است.ها


1) - كناركرد نام قريه‌ايست در 40 كيلومترى تهران به قم.

2) - راهها

بازار و دكاكين معمور و مملو از انواع امتعه و همه قسم نعمت است و از ازدحام بايع و مشترى در اغلب بازارها عبور و مرور كمال صعوبت دارد. اطراف و توابع آن ولايت بهمه جهت امنيت و رفاهيت داشت.

الا اينكه امر طوايف كلهر بواسطه سوء رفتار و عدم كفايت مصطفى- قليخان، حاكم آن طوايف كه تازه به حكومت آنها مأمور شده بود، خالى از اختلال نبود. بسيارى از طوايف آن ايل را بواسطه بستگى آنها به محمد حسن خان، حاكم سابق آن ايل، چاپيده بود و افواها مذكور بود كه بقدر سى هزار تومان اموال آن طوايف را بغارت برده‌اند و عشرى از آن عايد خود مصطفى- قليخان نشده. بواسطه اين حركت او جمعى كثير از آن ايل به اطراف و جوانب متفرق شده بودند و بسيارى بنواحى كرند و ذهاب به ملك نيازخان سرهنك و حاكم كرند، پناهنده بودند كه هنگام عبور از آن نواحى اين خانه‌زاد، بعضى از آنها را ملاقات نمود و از حالشان مستحضر شد. امر كرند منظم بود. سرحددار و سرهنك‌فوج آنجا، ملك نياز خان آدم عاقل درست‌كارى است و در خدمت محوله بخود باكفايت است. آن منازل را تا قصرشيرين كه كمال امنيت داشت، به كمال آسودگى و فارغ البالى طى كرده، در هرحال و هرجا و هرمنزل نعمت امنيت را از ميامن ارادات خاطر دريا مقاطر اقدس همايون روحنا و روح العالمين فداه و حسن اهتمام اولياى دولت عليه روزافزون ادام اللّه اقبالهم، ديده و دانسته.

شكرانه نعمت را دعاى وجود مسعود عاقبت محمود اقدس همايونى، واجب شمرده، بحمد اللّه دقيقه و نكته‌اى فروگذاشت نشد.

از قصرشيرين الى منزل خانقين، مذكور بود كه خالى از امنيت است.

ولى به اين خانه‌زاد و همراهان بحمد اللّه آسيبى نرسيد. با احتياط گذشته، داخل عراق عرب گرديديم. بعضى از آن منازل را مى‌گفتند هميشه پرخطر بوده و كمال اغتشاش از قطاع الطريق داشت. ولى از زمان استيلاى نامق پاشا (1)دو سه سالىاق


1) - حاكم دولت عثمانى در عراق

است امنيت دارد. قراء و نواحى عرض راه همه معمور و آباد بود. ولى عامه اهالى و رعاياى آن نواحى از تعديات نامق پاشا شاكى بودند و هيچ ترديد نداشتند كه اگر قوام او دوامى بهمرساند، اغلب آباديها رو به خرابى خواهد نهاد.

سلوك مباشرين عثمانى در هرموردى كه بهانه تعرض داشتند، از قبيل دادن تذكره در سرحد خانقين و هنگام عبور از جسر يعقوبيه و مصيب و بغداد و غير ذلك، با تبعه دولت عليه بسيار بد و از روى كمال بى‌اعتنائى و نخوت بود و قلوب زوار و شيعه را متأثر مى‌نمود و اغلب كار به بدگوئى و طعن و سب (1)دين و مذهب مى‌رسيد.

بالجمله به آستان ملايك پاسبان امامين همامين كاظمين عليهما سلام مشرف شده، ده روز در آن درگاه دعاى وجود مسعود اقدس همايون شاهنشاه اسلام‌پناه، روحنا و روح العالمين فداه را فاتحه و خاتمه هرفريضه و نافله (2)قرار داده، بطوريكه از هرخانه‌زادى دولتخواه ولى‌نعمت‌پرست شايد و بايد. بحمد اللّه با صدق نيت و خلوص عقيدت، لوازم دعاگويى تقديم شد.

تعميرات آن بقعه مقدسه كه حسب الامر الاقدس باهتمام جناب شيخ المشايخ، شيخ عبد الحسين محول شده بود، همه در كمال رونق و بها و صفا بپايان رفته بود. ايوان مبارك در نهايت رفعت و صفاست. ناتمامى در آن نمانده بود. اين اوقات در سمت قبلى حرم محترم، يكى از تجار شوشترى كه بواسطه دادوستد و معامله هندوستان معروف به هندى است، از روى همان نمونه و طرح ايوان، ايوانى بنا كرده مشغول ساختن است. تعميرات و بناهاى عاليه دولت ابدآيت روزافزون، در آن اماكن مشرفه، علاوه بر منزلتى كه به نفسها دارند، دستورالعمل بزرگى براى عموم خلق از خارجه و داخله است. تا سر «الناس على دين ملوكهم» آشكار گردد.

پس از انقضاى مدت ده روز تقبيل آستان عرش بنيان ائمه هدى حضراتجب


1) - سب به فتح سين و تشديد با يعنى دشنام دادن.

2) - عبادت غير واجب

عسكرين و حجة زمان عليهم سلام اللّه الملك المنان، مرزوق (1)افتاد. سه روز در آن دربار كونين (2)بياد خدا و دعاى دوام دولت سايه خدا گذشت.

تعميرات آن صحن مقدس نيز به اقبال بى‌زوال ملوكانه، بحمد اللّه بپايان رفته بود. تذهيب گنبد مبارك تا به منتصف، بلكه اندكى بيشتر رسيده بود و همان ايام بقيه خشتهاى مطلا رسيد و مشغول اتمام آن شدند. ولى با كمال اطمينان ميتوان ادعا كرد و از عهده برآمد كه در اين عالم، گنبدى به اين شكوه و اندام و صفا، تا اين زمان بر هيچ قبه بنا نشده است. چه بزرك‌آثارى است كه بنام نامى اقدس همايون با بقاى اين عالم توأم و با لواى دين حضرت خاتم صلى اللّه عليه و اله برپا خواهد بود. همه ملزومات حشمت اين بارگاه عرش پايگاه فراهم آمده و مى‌آيد. جزئى مطلبى كه بنظر اين اقل خانه‌زادان رسيد كه توجهى به آن نشده، اين است كه چون سردابه مقدسه كه محل غيبت حجة غائب عجل اللّه فرجه بوده، دو سردابه است كه يكى از آنها بمنزله كرياس آن سردابه منوره است كه شخص زائر بايد در اين سردابه توقفى كرده، پاره‌اى ادعيه و زياراتى كه بمنزله اذن است بخواند. بعد از آن به آن سردابه ديگرى كه اصل محل غيبت است داخل شود. در اين سردابه اولى، چراغ ملا تقى (3)روشن نمى‌شود. شبها يك عدد از چراغهاى شيشه كه معروف به راحتى است و با روغن مى‌سوزد، اغلب در اطراف عمارات براى چراغانها مى‌آويزند، در كنار اين سردابه مى‌گذارند و اين‌طور چراغ بهيچوجه لايق آن مكان مقدس نيست. اگر يك چهل چراغ كوچك يا پنج شش لاله ديواركوب در آنجا نصب شود، خيلى مناسب و مايه شكوه خواهد بود.

اما اهل آنجا از سكنه و خدام همه متعصب و بدرفتارند و با كمال فضاحى و شناعت، اخاذ و طماعند و در آن حرم محترم با سوء ادب از زوار شيعه تكدى مى‌كنند. بحمد اللّه تعالى در آن آستان مبارك نيز مراسم دعاگوئى بعمل آمد.وز


1) - روزى داده شده

2) - دو عالم

3) - نوعى چراغ فتيله‌دار نفت‌سوز

از آن آستان معاودت به كاظمين و عازم كربلاى معلى گرديد. در اوايل رمضان شرف تقبيل آن سده (1)سنيه (2)مايه افتخار دارين شد. چهل روز تمام در آن تربت طاهره معتكف (3)و در اوقات مخصوصه دعاى دوام دولت جاويد عدت روزافزون را، اهم مقاصد دنيا و دين دانست. و بحمد اللّه قصورى در اين باب نشد.

تعميرات روضه مقدسه و صحن مبارك و بناى جديدى (كه) در يك سمت صحن مبارك شده، با ايوان مقدس ناصرى و مساجد و حجرات چنين ايوان و ماهتابيها كلا و طرا (4)بعون الهى و عزم جزم اعليحضرت اقدس ظل اللهى روحنا فداه، در غايت استحكام به اتمام رسيده، بهيچوجه نقصى و ناتمامى ندارد.

جناب شيخ صالح كه از اجله علما و از اكابر ائمه جماعت آن آستان و در زهد و ورع مسلم كل است، در مقابل ايوان مبارك، در سر همان ماهتابى اوقات خمسه را بجماعت مشغول است و اغلب دو سه هزار نفر در جماعتش حاضرند و پس از نماز، هرروضه‌خوان و واعظ مشهور معتبر موثقى كه در آن آستان مشرف است، پس از وعظ و ذكر مصيبت، دعاى دولت روزافزون را از فرايض مى‌شمارند.

از تعميرات اين آستان چيزى كه به اتمام نرسيده بود، حجارى روضه مطهره حضرت عباس بود كه هم در آن ايام مشغول بودند و قريب به اتمام بود.

بعد از اكمال اربعين و تكميل دعاگوئى در آن آستان، عزيمت آستان بوسى حضرت شاه اولياء، سيد الاوصياء سلام اللّه عليه نصيبم شد و بحمد اللّه اين افتخار سرآمد نعماى الهى گرديد. چهل روز متوالى نيز در آن دربار خلافت مدار، ولى‌نعمت دنيا و سلطان دين خود را، ثناجو و دعاگو بود. در اين ايامگى


1) - سده، به ضم سين و فتح دال مشدد بمعنى پيشگاه.

2) - سنيه، به فتح سين و كسر نون و فتح ياى مشدد بمعنى بلندمرتبه.

3) - گوشه‌نشينى براى عبادت.

4) - طرا يعنى همگى

متواليا خبر رسيد كه از طرف قرين الشرف دولت اسلام، حكم محكم به ترك مراوده با دولت عثمانى شرف نفاذ يافته و عزل نامق پاشا را از ايالت عراق عرب بطور حتم از دولت عثمانى خواسته‌اند. نظر به اينكه نامق پاشا مردى بود در عراق عرب، با كمال قدرت و تسلط و به رزانت (1)رأى و فكر صائب و عزم متقن (2)و خيالات بزرگ و نفاذ (3)امر معروف و مسلم شده بود، و به اين واسطه نخوتى حاصل كرده، اظهارات كارپردازى دولت عليه را مهما امكن وقعى نمى‌نهاد، و عامه اهل آن مملكت چنان مى‌دانستند كه در دربار دولت عثمانى سردارى به آن كفايت نيست كه تواند آن سرحد را به آن مايه منظم دارد، و نيز اعتقاد داشتند كه رجال دولت عثمانى از حضور نامق پاشا در دربار دولت بر جاه و اعتبار خود خائفند و به اين دو ملاحظه عزل نامق پاشا را محال عقلى مى‌پنداشتند و از اين طرف خبر اصرار و تأكيد اولياى دولت عليه روزافزون كه در اين باب متواترا مى‌رسيد و راه آمدوشد زوار و قوافل بالمره مسدود شد، كليه اهل آن مملكت معتقد شدند كه گفتگوهاى دايره بين الدولتين منتج سلم و صلاحى نخواهد شد و عما قريب كار به استعمال سلاح خواهد رسيد. اعراب بدوى و شهرى آنچه اثنى عشرى بودند، علانيه اظهار مسرت مى‌كردند و آشكارا نصرت و فيروزى دولت عليه دين‌پناه را در هرگاه و بيگاه مسئلت مى‌كردند و بسيارى از اين چاكر دربار گيتى‌مدار، استفسار مى‌نمودند كه كى شروع به جنك خواهد شد كه ما در ركاب لشگر اسلام، جان‌نثارى كنيم و از قيد عبوديت خارجى برهيم و از آنجائيكه نامق پاشا در تعصب مفرط و در معاملات منال ديوانى متعدى بود، به‌طوريكه در مقام تعصب اظهار عداوت با خاندان رسالت مى‌كرد. چنانچه از قول او معروف بود كه وقتى گفته است: كاش على عليه السلام اين چندروزه را هم خلافت نمى‌كرد كه اين گفتگوها بدست و زبان عجم بيفتد. و در معاملات با رعيت يكم.


1) - بردبارى و وقار

2) - متقن به ضم ميم و فتح قاف به معنى سخت و محكم

3) - جارى بودن حكم.

رشته عملش اين بود كه جميع غله و جنس را از رعيت بقيمت نازل مى‌گرفت و به هرقيمت مى‌خواست مى‌فروخت.

اين هردو فقره باعث شده بود كه رعاياى اهل سنت نيز از او دلتنگ بودند و از اين اخبار افواهى كه قشون دولت به تسخير بغداد و تصرف عراق عرب مأمور است، اظهار سرور و شادمانى مى‌كردند. اما مباشرين ديوانى و عسگرى مأمور و مقيم آن صفحات به نخوت و غرور نامق پاشا مستظهر (1)و از روى كمال استكبار (2)رفتار داشتند. چندى نگذشت كه نامق پاشا اندكى به حالت خود تنبيه شده در مقام چاره كار برآمد. استشهادى نوشته بمحضر علماى نجف اشرف و كربلاى معلى فرستاد و بر حسن سلوك خود نسبت به تبعه دولت عليه روزافزون، از علماى اثنى عشرى تصديق خواست و ايشان بعضى تقيه و برخى مجبورا تصديقى در آن مجله نوشتند. از اين فقره اجمالا پريشانى كارش آشكار شد. تبعه عثمانى كه خيرخواه و بستگان او بودند، شهرت دادند كه دولت عثمانى عزل نامق پاشا را به شرط عزل عماد الدوله از سرحد عراقين و كارپرداز بغداد قبول كرده است. چندى هم به اين گفتگو گذشت تا اينكه حكم عزل نامق پاشا مجانى و بلاعوض رسيد و احضار به اسلامبول شد و شرش از سر هربر و قاصر (3)مرتفع گرديد. عارف و عامى، شيعه و سنى، فقير و غنى، مؤمن و كافر آن مرزوبوم رفع اين بليه را از حسن اهتمام اولياى دولت عليه روزافزون دانسته و همه متفق الكلمه به دعاى دولت قاهره مى‌پرداختند. بعد از اين مقدمه، تبعه عثمانى حد خود را شناختند و رفته‌رفته از سر آن نخوت برخواستند و تغييرات در سلوك و رفتارشان بهم رسيد. ازجمله ايامى كه تهيه و تدارك عاشورا در كربلاى معلى در ميان بود، كسان جناب شيخ المشايخ شيخ عبد الحسين، حسب الامر الاقدس اسبابه.


1) - پشتگرم.

2) - تكبر و غرور

3) - بر، به ضم با و تشديد را يعنى صالح و نيكوكار قاصر يعنى كوتاهى‌كننده.

تعزيه‌دارى در ايوان مبارك ناصرى فراهم مى‌آوردند. ازجمله روزى مشغول برپا كردن چادرپوش بودند.

اين خانه‌زاد نيز براى كسب سعادت در آن خدمت با آنها حاضر شده، مواظب خدمت بود. سعيد نام خواهرزاده ميرزا حسن كليددار كه جوانى خالى از شرارت نيست، از روى تحكم و استكبار آغاز مخالفت كرد كه ميخهاى چادرپوش، اطراف بامهاى صحن مقدس و رواق مبارك را خرابى مى‌رساند.

كسان جناب شيخ نيز از در خشونت سخن گفتند، جمعى اجامر (1)از تبعه عثمانى جمع شدند. كار به مشاجره كشيد بلكه به زدوخورد رسيد. جناب شيخ را اطلاع دادند. جناب شيخ امر به مراجعت كسان خود كرده به ميرزا حسن كليددار پيغام كردند كه اين عمارات مقدسه، همه به امر اقدس همايون شاهنشاه اسلام‌پناه روحنا فداه برآمده، مأمورين و منتسبين دولت عليه اولى و احق به حفظ و حراست آنها هستند. اين اجامره و اوباش را چه رسيده است كه مرتكب اين جسارت مى‌شوند، وانگهى خدام اين آستان مبارك از رئيس و مرئوس از دولت ابدآيت جيره و جامه دارند. اين ناسپاسى چه مناسبت دارد. ميرزا حسن بعد از اطلاع به آن مقدمه و استحضار از پيغام جناب شيخ، مضطرب شده، سعيد خواهرزاده و ساير آدمهاى خود را برداشته و با چوب و فلكه بخانه جناب شيخ آمد كه به امر شيخ آنها كه مرتكب جسارتى شده‌اند، در خدمت شيخ تنبيه شوند و خود كمال خضوع و خشوع و عذرخواهى بعمل آورد. جناب شيخ از زلالت (2)آنها عفو فرمود. بعد از آن ميرزا حسن خود مواظب انجام خدمات تعزيه شد. چادرپوش را در جلو ايوان مبارك برپا كردند و سقاخانه مقابل ايوان مبارك، در نهايت صفا و بها بسته، در ايام عاشورا كه كربلاى معلى قيامت كبرى است، از صبح تا شام و از شام تا بام، در اين تكيه دولتى بقدرى جمعيت تعزيه‌دار و دستهاى سينه‌زن متراكم بود كه احدى را مجال حركت ارادى نبود.ها


1) - اوباش، آشوب‌طلب

2) - لغزشها

فرياد دعاگويان دوام دولت روزافزون، با نالهاى عزاداران بر هرآوازى سبقت مى‌جست. الحق مى‌توان يقين كرد كه قدر و قيمت دعاهاى آن مجلس به هرملاحظه شرف دارد بر جميع مجالس دنيا. مراقبت جناب شيخ نيز به انتظام اين خدمات پايه رفيع و قدرى منيع دارد كه شخص شريفش مقام شرع ملت و مصالح پلتيك دولت را آگاه و جامع است، و بواسطه مأموريت خاصى كه از طرف قرين الشرف اين دولت پاينده دارد و مراحم خاطر خطير ملوكانه درباره ايشان و وثوق خاطر اقدس نسبت به ايشان معروف شده است، اظهارات ايشان نزد مأمورين عثمانى و ساير دول كه در آن صفحاتند وقعى تمام دارد. به خلاف ساير علما كه بعضى را به چشم تبعيت خود مى‌بينند و پاره‌اى را به آن درجه محل وثوق خاطر اقدس نمى‌دانند و آنقدر قدر نمى‌گذارند و از اين جهت است كه بقاعده، كليه حضرات علما، غالبا با ايشان مخالفت مى‌ورزند و برخلاف مقصودات جناب شيخ متفق مى‌شوند. مع ذلك به خواست خدا و تأييد سايه خدا ارواحنا له الفداه، بر همه مقدم است و پيشرفت مقاصد و مآربش (1)بر همه سابق است.

يكى از ايام توقف كربلاى معلى در محضر جناب شيخ زين العابدين مازندرانى كه از اجله مجتهدين و فقهاى معتبر است، مجمع درس و صفوف جماعتش زياده از سايرين محل وثوق همه فضلا و مقدسين است، از اخبار تازه جناب شيخ فرمود كه شيخ مهدى نام ملقب به شيخ انصار كه از جمله زهاد و عباد عزلت‌گزين اين آستان است و هيچ احتمال غرض و خيالى درباره او نمى‌دهم و يقين به صدق اقوال او دارم، حكايت كرد كه، شبى از اين شبها در خواب ديدم كه در وادى السلام مجمعى از ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم اجمعين منعقد است و در يك سمت، سراپرده‌ها و اردوى باشكوهى واقع شده. ديدم حسب الاحضار يكى از ايشان كه سرحلقه آن سلسله و شمع آن جمع بود، اعليحضرت اقدس ظل اللهى خلد اللّه ملكه، شرف حضور آن بزم را دريافت فرموده، با كمال خضوع و ادب در كناره مجلس برپا ايستادند. مير منير مجلس مقرر فرمود: خلعتى بتشريفا.


1) - آرزوها.

وجود مسعود همايون اعطا شود. بندگان اقدس اعلى روحنا فداه، معروض داشتند كه من استدعاى التفات و خلعت از اين بزرگوار دارم و اشارت به سمت حضرت قائم عجل اللّه فرجه فرمودند. آن حضرت تبسم فرموده برخواستند و شمشيرى كه در كمر مبارك داشتند، باز كرده به دست مبارك بر كمر مبارك اعليحضرت شهريار تاجدار خلد اللّه ملكه، بسته، فرمود اسب حاضر كنند و به دست مبارك بازوى مباركش را گرفته بر اسب نشاند و به آن اردو خطاب فرمود كه ملتزم ركاب او باشند، تشريف بردند و من بيدار شدم. چون از مبشرات عالم غيب و مرده (1)بى‌ريب (2)براى اهل اسلام بود، ايرادش را در اين روزنامه لازم و مايه سعادت دانست.

و از وقايع اتفاقيه آن ايام اين بود كه ميرزا بزرك خان كارپرداز، ميرزا على خان نايب كربلا را كه مردى مقدس و در كمال حسن سلوك و ملايمت بود و با علما و صلحا مؤانست و مصاحبت داشت و عامه مردم از رفتار او راضى و شاكر بودند معزول كرده، حاجى محمد على نامى را كه حالتش بكلى برخلاف ميرزا على خان بود به اين خدمت گماشت. اين معنى مخالف رضاى علماى كربلاى معلى بود و از حاجى محمد على كمال نفرت داشتند. در اين بين شخص طبيبى از اهل گيلان كه مدتى در آن خاك پاك سكنى گزيده، به كسب خود مى‌پرداخت و مال مى‌اندوخت، در ارتكاب پاره‌اى مناهى شرع اصرار كرد و آن تربت طاهره را بلوث اعمال شنيعه آلوده داشت. شرح حالش به محضر جناب شيخ المشايخ عبد الحسين رسيد. سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك متن 69 فصل سوم روزنامه سفر عتبات

س شريعت و حرمت آن آستان مقدس را جناب شيخ حكم به تنبيه و طرد ميرزاى طبيب فرمود. حاجى محمد على نايب جديد، ميرزاى طبيب رات.


1) - مرده به فتح ميم و را و دال به معنى سركش و متكبر است كه در فارسى به جاى جمع مريد استعمال شده.

2) - ريب، شك- تهمت.

تنبيه كرد و تفصيل حالش را به كارپرداز خانه نوشت. ميرزا بزرك خان مأمورى فرستاد كه او را به بغداد ببرند. ميرزاى طبيب به خانه ميرزا حبيب اللّه گيلانى كه در سلك علماى كربلاست پناه برد. او به مقام حمايت و شفاعت برآمد.

فايده نبخشيد. بالاخره او را به كارپرداز خانه بردند و ميرزا حبيب اللّه از كربلا به نجف اشرف رفت. علماى آنجا را نيز با خود متفق كرده از ميرزا بزرك خان شاكى شدند و على‌رغم جناب شيخ عبد الحسين، در اين باب كمال اهتمام و ايستادگى كردند و عرايض شكايت‌آميز، از سوء رفتار كارپرداز به دربار همايونى فرستادند تا در اين باب حكم اولياى دولت عليه بر چه نهج شرف صدور يابد.

در اين هنگام كه زمان محرومى خانه‌زاد از خدمات وزارت جليله بطول انجاميده، مراتب دعاگوئى بحمد اللّه كاملا تقديم شده بود. از عتبات عاليات مرخص و عازم تقبيل سده سنيه خلافت و سلطنت گرديد. و چون مدت غدغن زوار طول كشيد و احدى از سمت ايران به آن صفحات نمى‌آمد، امر معاش مجاورين و كسبه آن اماكن متبركه، سخت به عسرت كشيده بود. بسيارى از مجاورين نيز طاقت زيست نياورده عازم ايران شدند. منازل عرض راه از عدم مترددين رو به پريشانى داشت. اهالى منازل طورى با مسافرين ايرانى گرمى و نرمى داشتند و به احترام سلوك مى‌كردند كه گفتى ميهمانى عظيم القدر بخانه رعيتى مؤدب درآمده و در هرمنزل جويا مى‌شدند كه آيا اولياى دولت عليه قاهره ايران، رأى آن دارند كه با دولت عثمانى كار به رفق و مدارا فرمايند و باب مراودات را مفتوح دارند.

بالجمله از ميامن و حسن اهتمامات اولياى دولت عليه روزافزون ادام اللّه اقبالهم، به خلاف ايام ذهاب با كمال فراغت و عزت تا به كرمانشاهان رسيد. امور آن مملكت به همه جهة در كمال انتظام بود. نواب عماد الدوله (1)اغلب در عماديه مشغول بنائى و فلاحى و ساير مهمات رعيتى و رسيدگى املاك خود بودند.ن.


1) - امامقلى ميرزا عماد الدوله پسر ششم محمد على ميرزاى دولتشاه (1230- 1292 ه. ق) والى كرمانشاهان و عموى عيال ميرزا خانلر خان.

صارم الدوله و ميرزا بزرگ پيشكار، در شهر كرمانشاهان مراقب امور حكومتى و نظم امر جمهور رعيت و انجام خدمات ديوانى بودند و در مهمات، كليه رجوع به سركار عماد الدوله داشتند.

محمد حسن خان سرتيپ، حاكم كلهر در آن ايام از كرمانشاهان مرخص و روانه به محال خود گرديد. بعد از ورود او بر ايل و الوار كلهر خبر رسيد كه بناى بدرفتارى و تلافى با طوايفى كه بستگى با مصطفى قليخان حاكم سابق داشته‌اند، گذاشته و اكثرى را مبالغ گزاف ترجمان كرده، نواب عماد الدوله احكام مؤكد به او فرستاد كه ترك اغراض نموده، از اين سوء سلوك اعراض كند.

از آنجا به همدان رسيد. چند روزى هم به جهة ناخوشى عيال در آنجا توقف نمود. شهر همدان در كمال نظم و معمورى بود. رعايا از فرط رأفت و رحمتى كه از حالت مشكوة الملك بروز و ظهور داشت و مراتب بى‌طمعى كه در هرمورد از او آشكار بود، كمال دلخوشى و شكرگزارى داشتند و با فراغ خاطر به دعاى ذات كامل الصفات اقدس همايونى ارواح العالمين فداه مشغول بودند.

افواج ثلاثه عاشقلو در چمن اندانچين مشغول مشق نظام بودند و معروف بود كه حسينعلى آقاى معلم در آن مدت كم طورى آنها را مشق داده و مواظبت كرده است كه ترقيات كلى كرده‌اند. از آنجا در پناه حفظ الهى و در سايه معدلت اعليحضرت اقدس ظل اللهى روحنا و روح العالمين فداه مأمونا مصونا قطع مراحل نموده، دوازدهم شهر رجب المرجب 1285 به تقبيل آستان معدلت بنيان خلافت كبرى و سلطنت عظمى ادام اللّه بقائها و قوامها الى يوم التناد، شرفياب و مشغول خدمت و جان‌نثارى گرديد. اميد كه دعاها در درگاه خدا مستجاب و خدمات و جان‌نثاريها در پيشگاه اقدس سايه خدا ارواحنا له الفداه پايگاه قبول پذيرد و يرحم اللّه عنه، آمين.

فصل چهارم روزنامه سفر قائن‌

اشاره

روزنامه سفر قائن ... (1)گذشتيم. يك ساعت به غروب مانده به شهر سبزوار رسيديم.

معلوم شد نه ساعت در راه بوده‌ايم. يكساعت براى نهار و غيره معطل شديم، هشت ساعت اتصالا راه رفته بوديم. از اين قرار يقينا هشت فرسخ بوده است.

اينكه مى‌گويند هفت فرسخ است، يقين فرسخ خراسانى است. خلاصه بعد از ورود، در كاروانسراى جناب حاجى ميرزا ابراهيم مجتهد سبزوار كه اينجا معروف به شريعتمدار است، منزل كرديم. نماز كرده، چاى خورده، اينك روزنامه مى‌نويسم.

روز جمعه بيست و ششم‌

(2). در سبزوار لنگ كرده، صبح زود به حمام رفتم. وقت نهار بيرون آمده، نهار خوردم و بيرون رفته، قدرى سياحت بازار و شهر نموده به تلگرافخانه رفتم. عباسقليخان سرهنگ رئيس تلگراف سبزوار بود. بيرون آمد، قدرى نشستيم صحبت كرديم، چاى خورديم، به طهران تلگرافى كرده، از حسين قلى خان مطالبه جواب تلگراف به رشت را نمودم. گفتند: حسين قلى خان ناخوش است، جواب رشت هم نيامده است. يك ساعت به غروب مانده برخاسته، از دروازه نيشابور بيرون رفته، به مزار مرحوم


1) - متأسفانه نسخه اصلى اين روزنامه سفر به دست نيامد. نسخه موجود رونوشت دقيقى است از آن به خط آقاى عبد الحسين محمودى. چند صفحه اول اين روزنامه سفر افتاده است. به قرارى كه از متن آن برمى‌آيد روز هشتم ذيحجه 1293 ه- ق از تهران حركت كرده است. بنابراين وقايع هجده روز اول اين سفر در دست نيست.

2) - بيست و ششم ذيحجه 1293 ه- ق مطابق با 13 ديماه 1255 شمسى

حاجى ملا هادى (1)

اسرار چو از جهان به در شداز فرش به عرش ناله برشد

تاريخ وفات او چو پرسندگويم (كه نمرده زنده‌تر شد)

اعلى اللّه مقامه رفتم. فاتحه خواندم. نماز كرده مراجعت به منزل نمودم. حسينعلى مكارى آمد، گفت: كى مى‌رويد؟ گفتم: فردا صبح. گفت: اختيار داريد، صبح مال مى‌فرستم بنه را بار كنند برويد. كمال چاپلوسى را كرد. بعد پول خواست. يك تومان به او دادم رفت. رفيقش را كه ملك نام داشت برداشته آمد كه ما خود نمى‌توانيم بيائيم. آدم هم نداريم با شما بفرستيم. بايد شما هم فردا بمانيد. هرچه اصرار كردم مفيد نيفتاد.

بالاخره گفت: من مال نمى‌دهم، از مكارى ديگر بگيريد برويد. وقت مغرب مراتب را خدمت شاهزاده محمد امين ميرزا (2)حاكم سبزوار نوشتم. جواب نوشتند: درست نيست شما سبزوار بيائيد، ما را ملاقات نكرده برويد. صبح بيائيد اينجا، محصل مى‌فرستم بنه شما را باز كند، فردا برويد، منزل نزديك است. تا صبح چه شود. امروز در حمام سيدى را ديدم كه معلوم شد از اهل مدرسه است. از او سراغ مركب كردم وعده كرد عصر مركب براى شما مى‌فرستم. حالا كه مشغول تحرير روزنامه بودم خودش پياله مركبى آورد كه خلف وعده نكرده باشد. اينست كه به دوات ريختم، خيلى كم‌رنگ است.

اسم سيد، ميرزا عبد الوهات پسر جناب ميرزا عبد الرحيم امام مسجد پامنار استد.


1) - حاج ملا هادى سبزوارى متخلص به اسرار (1212- 1289 ه. ق) از استادان فلسفه اسلامى و حكمت و عرفان معاصر ايران است. يكى از شاگردانش بنام ملا محمد كاظم معروف به روغنى سبزوارى در رثاء او اين رباعى را ماده تاريخ سروده كه در لوح سنگى سردر مقبره‌اش موجود است.

2) - محمد امين ميرزا پسر چهل و پنجم فتحعليشاه متولد 1234 ق مدتى از طرف برادرش اعتضاد السلطنه نايب الحكومه ملاير و تويسركان بود. در سال 1290 ق به حكومت گلپايگان و خوانسار رسيد و سپس به حكومت سبزوار نائل آمد.

و خالوى مرحوم حاجى ملا هادى است. الان هم سيد تاريخ بيهقى را مطالعه مى‌كند و من روزنامه مى‌نويسم.

روز شنبه بيست و هفتم‌

. صبح زود برخاسته، اول فرستادم پيش مكارى كه مال بنه را بيآرند، باز نداد. برحسب وعده، شب رفتم خدمت شاهزاده. حاكم زود از اندرون بيرون آمد. خيلى اظهار لطف كرد. چاى خواست، آوردند. قهوه آوردند. فراش فرستاد مالهاى بنه را بردند، بنه را بار كردند، راه انداختند. اما مكارى پدرسوخته هيچ آدمى با مالهايش نفرستاد كه در راه متوجه شود. به قدر سه ساعت در منزل شاهزاده ماندم. از هرقبيل صحبت كرد. از ايالت خراسان و عباسقلى خان رئيس تلگراف زياد شكايت كرد. وعده خواست كه در مراجعت دو سه شب مهمان ايشان باشم. ساعت پنج از دسته گذشته، شاهزاده مرا وداع كرده، روانه شدم. در يك فرسخى شهر به حاجى خان و آدم‌ها رسيدم. سه ساعت و نيم به غروب مانده، در قريه رباط كه چهار فرسخ تا سبزوار، و دو فرسخ تا «زعفرانى» است نهار چلو و قرمه‌سبزى و گوشت كوبيده با حاجى خان خورده، روانه شديم. در راه اسمعيل خان برادرزاده آقا بيگلر عشق‌آبادى كه از آقايان و نجباى نيشابورند ملحق شده، گفت: رفته بودم سبزوار قيمت پنبه از شخصى طلب داشتم، گرفتم.

حالا به خانه مى‌روم. بعد از صحبت، آشنا درآمديم گفتگو از كله‌جوش شد، وعده خواست كه فردا در دو فرسخى كه مزرعه‌اى از آنها واقع است، به كله‌جوش مهمان او باشم. يك ساعت به غروب مانده، به رباط زعفرانى رسيدم. اسمعيل خان خداحافظ كرده، رفت. ما منزل كرديم. گفتند، اين منزل هندوانه خوب دارد. يكدانه آوردند، دو من بود، به دو عباسى خريدم.

با حاجى خان خورديم، بد نبود تعريفى هم نداشت. الان كه دو ساعت از شب گذشته است، نشسته‌ايم در كنار آتش، در سكوى. طويله پر است از اسب و قاطر و اولاغ و شترهاى حامل قورخانه.

برف بشدت مى‌بارد. تا فردا خدا چه خواهد. اما منزل زعفرانى مشتمل است به رباط خوبى و قلعه و يك حياطى كه سه اطاق دارد و كلانتر آنجا، براى مترددين محترم، پشت چاپارخانه ساخته و اسمش را مهمانخانه گذاشته، و يك چاپارخانه كه بالاخانه و اطاقش در نداشت و قلعه‌اش مشتمل است تقريبا به صد خانه رعيت. نهر آبى پهلوى رباط جارى بود. ولى مى‌گفتند در تابستان قطع مى‌شود. به اين واسطه زراعت نداريم. و كسب ما همين معامله با مترددين است. سالى نود تومان ماليات دارد اما مى‌گفتند امسال به اسم دزدى مال زوار و غيره، بقدر دويست تومان از رعيت آنجا گرفته‌اند.

روز يكشنبه بيست و هشتم‌

. طلوع صبح برخاسته، چاى خورديم.

اول طلوع آفتاب سوار شده، در يك فرسخى خرابه‌اى بود بى‌آبادى، در سر دو فرسخى قلعه و رباط سرپوشيده بود. اسم قريه «سنكليدر» مال همان برادر آقا بيگلر عشق‌آبادى كه اسمش خان آقا سلطان و پدر اسمعيل خان مزبور است.

خود او هم آنجا بود. با اسمعيل خان آمدند اظهار خصوصيت كردند. كله‌جوش غير ممتاز با پنير و شيره و نان تازه آوردند، خودمان هم مرغ‌پلو داشتيم. روى سكوى رباط نشسته، با حاجى خان نهار خورديم، سوار شديم. يك ميدانى كه آمديم، راه دو تا شد. خان آقان سلطان و پسرهايش خداحافظ كرده به سمت عشق‌آباد رفتند. ما به راه «شورياب» آمديم. سه ساعت به غروب مانده به منزل «شورياب» رسيديم. در راه همه‌جا برف بسيار جزئى در صحراها ديده مى‌شد كه در شب باريده بود. اما هوا بسيار خوب بود. منزل شورياب قلعه‌اى دارد، مشتمل بر سى چهل خانوار رعيت و دو قنات و رباط بسيار خوب قشنگ خوش‌طرح پر، يورتى (1)از زمستانى و تابستانى كه تازه


1) - مأخوذ از تركى: منزل- خانه- اطاق- مسكن

حاج ميرزا محمد رضاى مستشار الملك (1)

در سال 1284 ملقب به مستشار الملك گرديد. در سال 1300 ه. ق ملقب به مؤتمن السلطنه شد. چندين سال پيشكار ماليه يا به اصطلاح آنزمان وزير مملكت خراسان بود در سال 1308 ه. ق درگذشت.

پيشكار خراسان ساخته است، و يك چاپارخانه وسيعى كه از همه چاپارخانه‌هاى ممالك محروسه بزرگتر است.

از زعفرانى تا شورياب مى‌گويند چهار فرسخ است، اما ما در پنج ساعت آمديم. گويا پنج فرسخ باشد. پهلوى رباط مستشار الملك حمامى و آب‌انبارى هم هست ولى هردو بى‌آب و آتش بود.

روز دوشنبه بيست و نهم‌

. وقت طلوع آفتاب از منزل شورياب روانه شده، ظهر در نصرآباد كه دو فرسخى شهر نيشابور است، و شش سهم آن مال حاجى ميرزا ابو القاسم مجتهد نيشابور، و سه سهم مال رعيت است، و در قلعه آن چهل پنجاه خانوار رعيت دارد، و سى تومان ماليات دارد، نهار چلو و قورمه‌سبزى و گوشت كوبيده خورديم و روانه شديم. حاجى محمد خان سرتيپ فوج عرب عجم را ديديم كه با فوج از خراسان برگشته به شاهرود مى‌رود.

خلاصه سه ساعت به غروب مانده به شهر نيشابور رسيديم. مسافت شش فرسخ بود. در شهر نيشابور كاروانسراى ميرزا محمد حسين مستوفى نيشابورى كه اين اوقات نايب الحكومه تربت است، منزل كرديم. حاجى على بيك آدم جناب مؤتمن الملك متولى‌باشى ارض اقدس، آنجا تحصيلدار (است).

شش هزار تومان مواجب جناب معظم اليه بود. خيلى خدمتگذارى كرد. ما را به حجره خودش برد، چاى داد، آدم فرستادم ميرزا اسمعيل را كه رئيس تلگرافخانه آنجا بود خبر كردند، آمد تا غروب نشست. اصرار كرد كه به تلگرافخانه برويم. اول قبول نكردم، به ملاحظه همراهى با حاجى اسكندر خان.


1) - حاجى ميرزا محمد رضاى مستوفى سبزوارى ابتدا لقبش مستشار التوليه بود.

بعد شاهزاده نير الدوله (1)حاكم نيشابور كه با حاجى خان سابقه داشت، آدم فرستاد او را خواست. من هم كه تنها شدم دعوت ميرزا اسمعيل را قبول كرده با او به تلگرافخانه رفتيم. بعد از ساعتى آدمى از شاهزاده آمد با خيلى اظهار مهربانى و التفات كه من حالا از آمدن شما مطلع شدم و اگر زودتر مطلع مى‌شدم استقبالى مى‌فرستادم و اينك منتظر ملاقات شما هستم. برخاستم خدمت شاهزاده رفتم. زياد اظهار التفات فرمود، اظهار قوم و خويشى كرد پس احوالات پرسيد. دو ساعت نشستيم. بعد برخاستم، وعده فردا شب خواستند، به اتفاق حاجى خان به تلگرافخانه آمديم. دو سه ساعت با ميرزا اسمعيل صحبت كرديم.

تلگرافى از على اصغر خان از رشت رسيد كه صالح در رشت نبود. كربلائى احمد را پنج تومان داده روانه كردم. بعد از سه چهار ساعت شام پلو مرغ و خورش مسمى آلو خورده خوابيديم.

روز سه‌شنبه سلخ ذيحجه‌

. صبح زود برخاستيم، چاى خورديم، به اتفاق حاجى رفتيم به حمام بازار كه گفتند بهترين حمامهاى نيشابور است، و تعريفى نداشت. رنگ و حنا بستم خوابيدم. بچه‌دلاكى كه اسمش محمد ابراهيم بود مرا مالش مى‌داد و ضمنا مغازله مى‌كرد و به اعتقاد خود دلربائى مى‌كرد. نرم نرمك از مسكن و مولدم پرسيد، و از مقصدم جويا شد. جوابها از در صدق گفتم. طالب همسفريم شد و به رضاى پدرش مشروط كرد. رفت و پس از لمحه‌اى آمد كه پدرم رضا نمى‌دهد. گفتم:

سببى ساز خدايا كه بزودى‌اين طفل شكرخنده بگريد به پدر بر خلاصه فرستادم از تلگرافخانه هندوانه آوازه نيشابور آوردند. پاره كردم توزرد درآمد، تعريفى نداشت. وقت ظهر از حمام بيرون آمده به تلگرافخانه رفتيم كه موعود بود. ميرزا اسمعيل منتظر بود. نهار مرغ‌پلو،


1) - شاهزاده پرويز ميرزا نير الدوله پسر فتحعليشاه، سالها حكومت سبزوار، نيشابور و ترشير (كاشمر) را داشت در سال 1305 ه. ق درگذشت.

كله‌جوش، آب‌گوشت، شامى خورديم. بعد سوار شده به اتفاق حاجى خان و ميرزا اسماعيل به مزار جناب شيخ عطار كه خارج دروازه مشهد، مابين جنوب و مشرق راه مشهد، در نيم فرسخى شهر نيشابور واقع است رفته زيارت كرديم، فاتحه خوانديم. مزارش بقعه‌ايست سفيد، هزاره كتيبه‌اش با آجر ساخته شده، اما ناقص مانده است. ميان بقعه قبرى است از گچ ساخته، در سر قبر مناره‌مانندى مثمن، از سنگ سياه تراشيده به ارتفاع سه زرع، و در يك سمت آن رو به قبر، تركيب محراب از سنگ برآمده، تراشيده، روى آن قصيده‌اى به خط ثلث نوشته‌اند كه در زمان سلطان حسين (1)، به امر امير عليشير (2)كه وزير بوده، اين سنگ و بقعه را ساخته‌اند. وقت مغرب از آنجا رجعت به شهر نموده، در تلگرافخانه نماز كردم، چاى خورديم. ساعتى از شب گذشت.

شاهزاده نير الدوله آدم فرستاد كه چرا نمى‌آئيد، رفتم. ميرزا اسمعيل را هم خواستند، من و حاجى خان و ميرزا اسمعيل خان رفتيم. سركار شاهزاده خيلى تفقد فرمودند. صحبتهاى خودمانى از هرمقوله گذشت. شرحى از كثرت اولاد شاهزاده‌ها و عياشى عيال آنها فرمودند. من‌جمله از دختر محمد طاهر ميرزا كه زن شيخ حسن شده بود، ناله كرده از شمس جان خانم، آه و ناله كرد كه آنها از نجباى شاهزاده‌ها هستند. عرض كردم: هيچ مى‌فرمائيد كه شمس جان خانم هيچ نجات ندارد؟ فرمود بلى! كاش مرده بود كه اين اولاد را پيدا نمى‌كرد. خلاصه صحبتهاى آن شب سركار والا خيلى طولانى است كه مجال تحرير آنها نيست. اجمالا شاهزاده بسيار خوب خوش‌خلق مهربان رفيقى است. خدا حفظش كند. اهل نيشابور هم كمال رضامندى از حسن اخلاق و اطوارش داشتند. ساعت چهار شام خورديم. پنج و شش آمدم منزل. ديدم جوانكى در منزل نوكرهاى من نشسته است. سئوال كردم. گفتند: سبزوارى است. نوكر تاجرى بوده اربابش رفته است. الواط نيشابور طمع در او بسته،06


1) - سلطان حسين بايقرا- 916- 842

2) - امير عليشير نوائى- سال 906

لذا پناه به ما آورده است كه اولا اينجا نوكر باشد و اگر قبول نكنى تا مشهد با ما بيايد، آنجا عقب كار خود برود. اسمش رجبعلى است. گفتم: بيايد اگر كارآمد باشد و الا در مشهد برود. رفتم خوابيدم.

شهر نيشابور خيلى خراب است. جلگه و خارج شهرش مستغنى از توصيف است. مزار شيخ عطار (1)و فضل ابن شادان (2)و عمر خيام (3)در نيم‌فرسخى شهر، ميانه مشرق و جنوب است. مزار شيخ ابو الحسن خرقانى (4)و غار ابراهيم ادهم (5)

نه سال در آن غار ساكن بود». بعد به مكه رفت.

، در دو فرسخى واقع است.

روز چهارشنبه غره محرم 1294

(6). اول طلوع آفتاب از نيشابور سوار شده بيرون دروازه مشهد در چهارطاقى قبر مرحوم ملا باقر ابهرى كه


1) - شيخ فريد الدين ابو حامد محمد بن ابو بكر ابراهيم بن اسحق عطار كدكنى نيشابور شاعر و عارف نامى ايران قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجرى. متولد سال 537 يا 513 و يا 512 ق وفاتش به سال 637 يا 627 ثبت گرديده است.

2) - فضل ابن شادان عالم علوم فقه و علم قرأت قرآن حدود قرن سوم هجرى مى‌زيسته است.

3) - خواجه امام حجة الحق، حكيم ابو الفتح عمر بن ابراهيم الخيامى (الخيام، خيام) نيشابورى از حكما و رياضى‌دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. تاريخ ولادتش معلوم نيست. تاريخ وفاتش حدود سال 506 يا 517 ثبت گرديده است.

4) - شيخ ابو الحسن على بن جعفر (يا احمد) خرقانى. از بزرگترين مشايخ و يكى از نامدارترين اقطاب صوفيان است (352- 425 ق)

5) - ابو اسحق ابراهيم بن ادهم بلخى از بزرگان زهاد نيمه اول قرن دوم هجرى است. متولد 160 يا 166 ق. وى از بلخ به مكه رفت و مجاور گرديد. سپس چندى در شام اقامت گزيد و در جنگ دريائى بر عليه بيزانس به شهادت رسيد. در كتاب تذكرة الاولياء شيخ فريد الدين عطار صفحه 104 از انتشارات زوار چينى آمده است كه! «از بلخ به نيشابور رفت. گوشه‌اى خالى مى‌جست تا به طاعت مشغول شود. غاريست آنجا مشهور.

6) - اول محرم 1294 ه- ق مطابق است با 17 دى‌ماه 1255 شمسى.

از آشنايان قديم بود فاتحه خوانده، رانديم. وقت ظهر به منزل قدمگاه رسيديم.

مسافت چهار فرسخ بود آنجا نهار خورديم. بعد با حاجى خان رفتيم به زيارت قدمگاه. در بيرون صحن، اهل قريه تعزيه‌دارى مى‌كردند. مجلس شهادت امام حسين عليه السلام بود. گوش داديم و گريه كرديم. سربازهاى فوج سمنان و دامغان آنجا خيلى بودند كه از خراسان مرخص شده به ولايت مى‌رفتند.

از نرسيدن جيره و مواجبشان زياد شكايت داشتند. مى‌گفتند: يك سه ماهه را محمود خان سرهنگ خورد، بقيه را نمى‌دانم. و مى‌گفتند: از اول اين سال كه حالا ده ماه است به هرسربازى دوازده هزار دينار پول داده‌اند. از حاجى ظهير الدوله اظهار رضامندى مى‌كردند.

حاجى خان يك گوسفند به هشت هزار دينار خريد قربانى كرد كه نذر است. منزل قدمگاه بقعه و گنبد كاشى و ايوانى دارد كه دويست و دو سال قبل از اين شاه سليمان صفوى (1)ساخته. صحنى باغ‌مانند دارد. درختهاى كاج كهن زياد دارد ولى سابق بر اين بيشتر داشت. گفتند بعضى را باد انداخته است. كاروانسراى خوبى هم دارد از بناهاى صفويه. اما پربزرگ نيست.

چاپارخانه هم دارد. در بالاى تپه كه مشرف بر صحن و قدمگاه است قلعه‌اى دارد كه مشتمل بر صد و پنجاه خانه تقريبا هست. بقدر پنجاه يا شصت خانه هم در خارج قلعه ساكنند. حاصل ابريشم بقدر صد من گفتند عمل مى‌آيد و گفتند امسال يك من دوازده تومان فروختيم. زراعت گندم و جو هم دارند اغلب هم ساداتند و از قديم از منال ديوانى معافند. همه بقدر خود بابضاعتند. در بالاى همان تپه در شمال قلعه باغات زياد دارند. از آنجا تا «دررود» نيم فرسخ است. آب از رودخانه «دررود» مى‌گيرند. قنات هم دارند.د.


1) - شاه سليمان صفوى پسر شاه عباس دوم (1077- 1105 ه. ق) روى اين مأخذ تاريخ ساختن گنبد كاشى قدمگاه به سال 1901 مى‌باشد.

روز پنجشنبه دويم محرم. نيم ساعت قبل از طلوع صبح، از قدمگاه سوار شده بعضى قلعه‌جات و قراء در راه ديده شد. وقت ظهر رسيديم به رباط «فخرداود» كه در چهار فرسخى قدمگاه است. رباطى است سرپوشيده و ده پانزده خانوار رعيت هم در جنب رباط ساكنند. آب‌انبارى هم دارد. نهر آبى، زراعت مختصرى دارند. اين‌جا، نهار خورديم. پيشخدمتى از شاهزاده ركن الدوله آنجا بود كه براى رفع نزاعى مأمور نيشابور بود. شرحى از استيلاى مستشار الملك و راه ندادن به شاهزاده و عمله‌جاتش حكايت كرد. از آنجا هم گذشتيم دو ساعت و نيم به غروب مانده، به شريف‌آباد رسيديم. مسافت هفت فرسخ بلكه هشت فرسخ بود. چاى خوردم حمام رفتم، نماز كردم. اينك دو ساعتى شب است، روزنامه مى‌نويسم.

منزل شريف‌آباد قلعه دارد مشتمل بر بيست سى خانوار تقريبا. يك رباط سرپوشيده محكم خوبى با يك حمام خيلى خوب، مرحوم اسحق خان قرائى آنجا ساخته. يك ثلث از اين قريه و قنات آن را هم خريده، وقف بر رباط و حمام كرده كه صرف تعمير و مواجب حمامى و غيره بشود. اگر چيزى زياد بيايد، به فقراى زوار بدهند. توليت آنرا به امام‌جمعه مشهد داده است. چاپارخانه‌اى دارد. يك رباط خوش‌طرح نيمه يورتى هم مرحوم نظام- الدوله حسين خان شاهسون بنا كرده است كه دو سمت جنوب و شرقى آن حجراتش ناتمام مانده، نظام الدوله مرحوم شده است. كاش اولادش از اين ميراث بنا را تمام كنند.

روز جمعه سيم.

كه در مشهد چهارم قرار داده، غره ماه را سه‌شنبه دانسته بودند. دو ساعت به طلوع صبح مانده از منزل شريف‌آباد سوار شده دو ساعت از روز گذشته به طرق كه دو فرسخى مشهد است رسيديم. نهار قليانى خورده، رفقا قليان و من چپقى كشيديم. از آب طرق كه گواراترين آبهاست خورديم. از آنجا محمد جعفر را براى تعيين منزل پيش فرستادم و خودمان بر

اثر او آمديم. در راه قدرى تعطيل كرديم تا او برسد. قريب به ظهر بحمد اللّه سلامت وارد شهر شديم. معلوم شد ميرزا حيدر على خان سرتيپ تلگراف برحسب تلگرافى كه من از نيشابور كرده بودم، منزلى تعيين كرده است. خودش از تلگراف براى راهنمائى به دروازه آمده بود. بنه و آدمهاى مرا بردند به آن منزل. خودم با دو نفر آدم به ارك رفتم. نواب شاهزاده محمد تقى ميرزا ركن الدوله (1)حكمران خراسان حمام بودند. رفتيم منزل علينقى ميرزاى پسرش كه ملقب به اميرزاده است. منزلش در واقع مكتب‌خانه بود. دو سه نفر معلم عربى و فرانسه و قدرى كتاب در اطراف اميرزاده جمع بود. حاجى اسكندر خان خيلى مبالغه در معرفى من كرد. با اميرزاده خيلى صحبت از حكايات و امثال عرب كرديم. اميرزاده به اندازه سن خودش كه زياده از شانزده هفده نبود، خوب با كمال و سواد و خط خوش و حسن خلق است. قصيده عربى در مدح شاهزاده ركن الدوله و مدح حضرت رضا سلام اللّه ساخته به خط خود نوشته بود، به من دادند خواندم. خيلى خوب و فصيح و روان ساخته‌اند. آنجا قهوه و چاى خورديم تا دو ساعت به غروب مانده نشستيم. يكدفعه خبر آوردند كه نواب والا از حمام بيرون آمده به تكيه دولت به تعزيه رفته‌اند. گفتم: تكليف مأموريت و نوكرى اين بود كه اول ورود شرفياب حضور والا شوم. اين تكليف بعمل آمد. ديگر فردا صبح خواهم آمد. خداحافظ كرده، روانه منزل شدم. وقتى كه به منزل رسيدم ديدم در خيابان سفلى در زير دالان تاريك دور و درازى خانه عبد الوهاب نامى را معين كرده‌اند كه اطاقها و بالاخانه‌هاى بزرگ غالبا بى‌دروپنجره دارد. براى سكنى بسيار بد و خودش مايه آسايش نيست. از آنجا بيرون آمده، سيدبچه‌اى كه زيارت‌نامه‌خوان و ميرزا اسمعيل نام بود، ما را دعوت و دلالت به خانه سيد حسين زيارت‌نامه‌خوان،د.


1) - شاهزاده محمد تقى ميرزا ركن الدوله برادر ناصر الدين شاه (1262- 1318 ه. ق) نوشته‌اند بسيار چاق، بى‌عرضه و اخاذ بود.

عموى خود كرد كه آنهم در خيابان سفلى در كوچه متصل به چوب بست كه كاروانسراى تقى بنكى در آنجاست، واقع است، آنجا آمديم. راهش از آن خانه بهتر و خانه هم از آن جمع‌تر بود. فرستادم بنه را از آن خانه به اين خانه نقل كرده تا غروب مشغول قرارداد منزل بودم. وقت مغرب روانه حرم مطهر شدم. وارد صحن مبارك كه شدم فراشى از سركار والا آمد كه سركار والا از تكيه مراجعت فرموده، ورود شما را شنيده، احضار فرمودند. رفتم به حرم مشرف شده، نماز كردم. از حرم بيرون آمده، در كشيك‌خانه خدمت جناب مؤتمن الملك (1)متولى‌باشى رسيدم. زياد اظهار مسرت از آمدنم فرمود، و زياد اظهار التفات كرد كه فردا منتظر شما هستم. گفتم البته شرفياب مى‌شوم. روانه ارك شدم و با خود خيال مى‌كردم كه يقين سركار والا كه به محض شنيدن، در اين وقت و اين راه دور احضار فرمودند و فرصت ندادند صبح بشود كه خود شرفياب بشوم، خيال اظهار التفات و تعيين منزل و مهماندارى دارند. وقتى رسيدم به دار الاياله، ديدم مجلس روضه دارند. جمعى از علما و طلاب در حضور والا نشسته استماع ذكر مصيبت مى‌كنند، موقع شرفيابى نيست.

صاحب‌منصبان دربار والا به اطاقى كه پيشخدمتها نشسته و اسباب چاى و شربت گسترده بودند دعوتم كردند. ديدم غيراز آنجا هم در آن عمارت اطاق مسكون روشنى نيست آنجا رفته نشستم. مجلس روضه تا سه ساعت طول كشيد. سه و نيم شام آوردند. چهار و نيم از شام فارغ شدند. بعد ديدم چندد.


1) - ميرزا سعيد خان مؤتمن الملك از سال 1269 الى 1290 ه. ق به وزارت امور خارجه منصوب بود. در سال 1290 ه. ق كه ميرزا حسين خان مشير الدوله سپهسالار بعد از صدارت وزير امور خارجه شد، مؤتمن الملك را به توليت آستان قدس رضوى برگزيدند و تا سال 1297 به اين سمت باقى بود. در اين سال كه سپهسالار از وزارت امور خارجه معزول گرديد و حكمران قزوين شد، مؤتمن الملك مجددا به وزارت امور خارجه منصوب گرديد و تا آخر عمر سال 1301 ه. ق در اين سمت باقى بود.

نفر از پيشخدمت و فراش خلوت آمدند كه برخيزيد برويم بالاخانه. من خيال كردم كه آنجا نشيمن خاص سركار والا است، مرا آنجا مى‌برند كه سركار والا هم بعد از انقضاى مجلس آنجا تشريف مى‌آرند و از مأموريت و تكليف من و بروز تفقدات ملوكانه، اظهار خواهند فرمود. وقتى كه بالاخانه رفتم، ديدم چند ظرف پلو و چلو و خورش نيم‌خورده يخ كرده ماسيده، آنهم خيلى كم در هرظرفى البته ربع آنچه داشته نمانده، گذاشته‌اند و ده بيست نفر پيشخدمت فراش خلوت دورش را گرفته به من به اصرار تكليف كردند. با اينكه آن‌روز مجال نهار خوردن نكرده بودم، طبيعت هيچ‌اقدام و ميل نكرد. گفتم امروز نهار را دير خوردم ميل ندارم به كنارى نشسته خود را به كتابى مشغول كردم.

در اين بين آمدند كه نواب والا احضار فرموده است. رفتم. اطاق بسيار طولانى بود. از در كه داخل شدم رعايت كمال ادب را، همان دم در تعظيم كرده، ايستادم. فرمودند: كى آمدى؟ گفتم: امروز ظهر. گفتند: چند روز است از طهران بيرون آمدى؟ گفتم: بيست و چهار روز است. گفتند: چرا دير آمدى؟ گفتم با مال خودم آمدم. گفتند: خيال مى‌كردم به چاپارى مى‌آئى.

شاه طهران تشريف داشتند؟ گفتم: بلى! گفتند: سپهسالار شهر بود؟ گفتم:

بلى! گفتند: احكامت را آورده‌اى؟ گفتم حاضر نيست. گفتند: كجا منزل كرده‌اى؟ گفتم: خانه سيد زيارت‌نامه‌خوانى. گفتند صبح بيار به‌بينم، زود بايد بروى! گفتم: بسيار خوب! برخاستند به اندرون رفتند. من به منزل برگشتم. ساعت شش شام خورده خوابيدم.

روز شنبه پنجم.

صبح برخاسته، نماز كرده، به حمام شاه وردى خان رفته، غسل زيارت كرده، روانه حرم شدم، زيارت كردم، مراجعت به منزل نمودم. ميرزا محمد خان كاشى و ميرزا حيدر على خان و ميرزا فتح اللّه ميرزاى تلگراف با چند نفر سادات مشهدى به منزلم آمدند. ميرزا حيدر على خان گفت:

ديروز با مصطفى قلى خان ميرپنجه رئيس قشون خراسان بودم. ورود شما را شنيدم عازم منزل شما شدم. ميرپنجه گفت: از من سلام برسانيد، خودم هم

به ديدن خواهم آمد. بعد عبد الوهاب صاحب‌خانه اولى گفت: خانه ديگر دارم، بهتر از آن خانه و مفروش، آنجا بيائيد منزل كنيد. گفتم حالا بايد درب خانه برم. بعد از مراجعت مى‌آيم مى‌بينم، اگر خوب و بهتر از اينجاست خواهم آمد. برخاستم، احكام را برداشته خدمت نواب والا رفتم. احكام را ملاحظه فرمودند. پرسيدند: شما از اجزاى وزارت خارجه هستيد؟ گفتم:

بلى! بعد فصلى از اخبار طهران جويا شدند. هرچه مى‌دانستم گفتم. چون يكى از احكام در باب استخلاص ملا محمود نام مازندرانى بود، از اسيرى بخارا، فرمودند اين آخوند خودش آمده است. گفتم: بفرمائيد او را بيارند ببينم.

فرمودند فراش برود او را بيارد. تا ظهر آنجا ماندم، آخوند نيامد. نواب والا نهار خواستند. من مرخص شده به منزل آمدم، نهار خوردم به سراغ منزل و خانه عبد الوهاب برآمدم، او را نيافتم. رفتم مسجد گوهرشاد نماز كردم قدرى در اطراف صحن گردش كردم. دو ساعت به غروب مانده روانه منزل متولى‌باشى شدم. در بين راه ديدم در كالسكه نشسته مى‌آيند. اظهار لطف كرده، فرمودند: من به جاى خوبى مى‌روم. اگر جائى كارى ندارى بيا برويم.

در خدمت ايشان رفتيم به منزل سيدى از بنى اعمام مرحوم مشير الدوله.

آنجا فصلى از احوالات طهران و اوضاع وزارت خارجه پرسيدند، و آنچه مى‌دانستم گفتم. پس از ساعتى ميرزا مصطفى خان پسرش كه نايب التوليه است آمد. به او فرمود: آمدن ميرزا خانلر خان خيلى مغتنم است. بعد استفسار از سبب مأموريت اين سفرم كردند. تفصيل را گفتم. فرمود اين كارها همه با مأموريت شما انجام مى‌گيرد. بعد شرحى از امير قاين و كفايت او بيان كردند، و گفتند:

با ما در ميانه حكام جزء خراسان همان يكى آشنائى و مراوده و مكاتبه دارد و اين دليل است كه از روى قاعده ذاتى و عقلى و معقوليت اوست. شما كه مى‌رويد، به او كاغذى مى‌نويسم و او را تهنيت مى‌گويم از مأموريت شما به آنجا.

اظهار امتنان كردم. وقت مغرب از آنجا برخاسته، من و ميرزا مصطفى خان به

قهوخانه مباركه رفتيم و قهوه خورديم. از آنجا آمديم به كفشخانه مباركه.

ديدم متولى‌باشى روى سكوى كفشدار نشسته به رتق‌وفتق امور آستانه مقدسه مشغول است. آنجا نشستيم. چاى آوردند، خورديم. شخص زوارى از بادكوبه يك قبضه قمه، كار داغستان كه غلافش نقره سوار كرده بود، به‌عنوان وقف براى پيشكش آستانه مقدسه آورده بود، تماشا كرديم. ثبت كردند. قبض آنرا به شخص حامل دادند. قمه را به خازن سركارى سپرده برخاستند. خداحافظ كرده به منزل آمدم. سه ساعت از شب گذشته بود اين روزنامه را نوشتم.

شام خوردم، خوابيدم.

روز يكشنبه ششم‌

. صبح برخاسته نماز كرده، به حمام پاچنار رفتم.

غسل كرده بيرون آمدم. خانه عبد الوهاب را ديدم جاى خوبى است. گفتم بنه را از خانه سيد حسين به آنجا نقل كنند. به حرم مشرف شدم. پس از زيارت، روانه تلگرافخانه شدم. آنجا آدمى فرستادم ملا محمود اسير را بيارند ببينم.

منزلش نبود. ميرزا حيدر على خان سرتيپ تلگراف نگاهداشت. نهار آوردند.

آب‌گوشت، آش زرشك، آش كشك، نيمرو، كباب كبك بوده، خورديم.

بعد از نهار به منزل جديد آمدم، يعنى خانه آقا عبد الوهاب. فراشى از شاهزاده آمد. ملا محمود را آورد. از سرگذشت او مطلع شدم. وقت عصر مصطفى قليخان ميرپنجه كه رئيس قشون خراسان است با عزيز اللّه سرتيپ سواره شاهسون اينانلو و سرتيپ تلگراف و ميرزا محمد على منشى‌باشى شاهزاده و ميرزا اسمعيل منشى مستشار الملك و ميرزا حسنعلى سررشته‌دار، به ديدن آمدند. تا بعد از مغرب بودند، چاى خوردند. عزيز اللّه خان خيلى گله كرد كه چرا منزل من پياده نشدى؟

معلوم شد شاهسون عراق هم رسوم انسانيت را از حاكم و پيشكار اين مملكت خراسان بهتر مى‌داند. در اين بين قهوه سينى مشتمل بر دو كله‌قند و يك كاسه نبات آوردند كه عبد اللّه خان سرهنگ فوج فدوى قراگزلو پسر اعتماد السلطنه منزل مباركى داده است. بعد از رفتن حضرات مفصله، عبد اللّه خان خودش

آمد. خيلى انسانيت، تعارف، مهربانى باادب كرد. با اصرار وعده خواست كه بايد اين چندروزه توقف اينجا را، منزل من منزل كنيد. معلوم شد انسانيت قراگزلو از سايرين مأمورين بيشتر است. قريب دو ساعتى بود. بعد از رفتن او عازم حرم مبارك شدم. درب خانه (1)آمدم. آدمى آمد كه ميرزا محمد حسن امين وظائف و محمد حسين خان پسر محمود خان كلانتر سابق طهران مى‌خواهند اينجا بيايند. گفتم حالا زيارت مى‌روم، فردا صبح بيايند. رفتم به حرم، نماز و زيارت كردم، اينك مراجعت كرده مى‌نويسم.

روز دوشنبه هفتم‌

. قبل از صبح برخاسته به حمام آستانه مقدسه رفته غسل كرده، بيرون آمدم. به حرم مشرف شده، زيارت كردم. تسبيح يسر خيلى قشنگى كه يادگار رفيقى از اهل گيلان بود، در حرم گم كرده، در پشت سر مطهر، زيارت عاشورا خوانده، مشغول لعن و سلام بيرون آمده، به منزل آمدم. چاى خورديم. آقا عبد الوهاب صاحب‌خانه آمد قدرى صحبت كرديم.

آدم خوب كارآمدى است. بعد ميرزا محمد حسن امين وظايف خراسان و محمد حسين خان پسر محمود خان كلانتر كه پيشخدمت ركن الدوله است آمدند.

مدتى نشسته چاى خوردند، صحبت كردند، رفتند. رقعه‌اى از ميرزا اسمعيل منشى مستشار الملك رسيد كه مستشار الملك بعد از عذرخواهى، از بى‌اطلاع بودن و اشتغال به تعزيه‌دارى، امشب را وعده خواسته‌اند به مجلس روضه و ملاقات مخصوص. ساعت شش از دسته رفته از منزل حركت كرده به قصد منزل متولى‌باشى روانه شدم. در صحن مبارك با ميرزا مصطفى خان پسر ايشان كه نايب التوليه است ملاقات كردم. گفت: جناب‌عالى اندرون هستند، عصر مى‌توان ملاقات كرد، روانه تلگرافخانه شده، آنجا تلگرافى از استخلاص


1) - مقصود از درب خانه دار الحكومه يا به اصطلاح امروزى استاندارى است.

ملا محمود از بخارا و بقتل رسيدن فروشنده او خدمت حضرت اجل (1)عرض كردم. ميرزا حيدر على خان و ميرزا على محمد پسر مستشار الملك كه آنجا آمده بودند، تكليف كردند كه برويم به تكيه دولتى و تعزيه. در اين بين مسموع شد كه جنب تلگرافخانه و در صحن جديد، كاغذى به ديوار چسبانيده‌اند. شرحى مبسوط از تعديات و سوء رفتار مستشار الملك در آن نوشته شده. پسر مستشار فرستاد كاغذها را كندند، آوردند. از آنجا به اتفاق رفتيم به تكيه كه در خيابان عليا در كاروانسراى مرحوم ميرزا فضل اللّه وزير نظام وقفى سركار فيض آثار، بسته‌اند. در يكى از غرفات آنجا نشستيم. بعد از ساعتى نايب التوليه و مصطفى قلى خان ميرپنجه و عزيز اللّه سرتيپ و اصلان خان سرتيپ توپخانه و جمعى از صاحب‌منصبان نظامى و عبد اللّه خان سرهنگ، محمد حسين ميرزاى تلگرافچى نبيره مؤيد الدوله، كوچك ميرزاى پسر حاجى محمد ولى ميرزا هم آمدند. دو ساعت به غروب مانده شاهزاده ركن الدوله هم تشريف آوردند به غرفه مخصوص خودشان در پشت آغشقه آينه نشستند.

تعزيه به مجلس آوردند. مجلس شهادت طفلان زينب و شهادت حضرت على اكبر سلام اللّه عليهم بود. وضع تكيه و تعزيه همه خوب و مرغوب بود.

پس از انقضاى مجلس، ميرپنجه وعده فردا شب را خواست. وقت غروب برخاسته به حرم مشرف شده، زيارت كرده، به منزل آمدم. ميرزا اسمعيل منشى مستشار الملك آمده منتظر من بود. ميرزا صادق پسر ميرزا كاظم و سيدى از اهل مشهد هم به ديدن آمده بودند. اسب حاضر كردند، سوار شده به اتفاق ميرزا اسمعيل روانه منزل مستشار الملك شديم. باران مى‌باريد.

زمين‌ها بسيار گل بود. به زحمت رفتيم. مستشار الملك در اطاقى خلوت با پسر ميرزا على محمد و دو نفر ديگر نشسته منتظر من بود. داخل شدم. مستشار الملك برخاست. خيلى اظهار مسرت و مهربانى از ورودم كرد، و عذرخواهى ازد.


1) - مقصود از حضرت اجل در اين سفرنامه همه‌جا ميرزا حسين خان مشير الدوله سپهسالار است كه در اين زمان وزير امور خارجه بوده و امور خراسان نيز زير نظر او بود.

اينكه بى‌اطلاع از ورود من بود، و گله كرد كه با آنهمه دوستى‌هاى سوابق ايام، چرا اينجا پياده نشديد منزل شما اينجا بود. بعد از تعارفات رسمى، احكام را دادم خواند. قدرى صحبت از امير قاين و فقره جنس داشت و گفت:

در طهران مشتبه شده است. امير قاين در اصل اين جمع حرف دارد. اين بيست و دو هزار خروار را محمد جعفر خان حاكم سابق سيستان و ميرزا محمد على مستوفى قاين قلمداد كرده‌اند، و او مى‌گويد: اگر بخواهم اين معامله را بكنم، بسيارى از سكنه آنجا به آن سمت رودخانه فرارى مى‌شوند و من مورد سخت مى‌شوم. اگر اذن مى‌دهيد و من مقصر نمى‌شوم، اين معامله را من هم مى‌كنم. كتابچه جزء جمع اين جنس ايجاست. گفتم: بايد به من بدهيد. به ميرزاهايش گفت صورتى براى من بنويسند. برخاستيم به اطاق بزرگى كه مجلس روضه بود، رفتيم. جمعى سادات و علما و طلاب بودند. در شاه‌نشين اين اطاق پتوى فرنگى انداخته بودند. من و خودش نشستيم.

در آن شاه‌نشين يك جار و هفت و هشت لاله بود. همه جرزها ديواركوب دوشاخه بود. چهار روضه‌خوان، خواندند. شام آوردند. ده خوانچه بود. بعد از شام طلاب تعظيم و كرنش كرده، رفتند. مستشار الملك بعضى احوالات از طهران پرسيد. بعد گفت: چند نفر آدم همراه داريد؟ گفتم: چهار نفر همراهند، دو نفر هم عقب مانده‌اند، خواهند آمد. گفت: كم است، ده سوار هم از اين‌جا همراه مى‌كنم. با شوكت برويد، وضع آنجاها اينطور است. گفتم: هرطور صلاح اينجاها را مى‌دانيد، آنطور مى‌كنم. بعد باز تعارف كرد كه هرچه از هرقبيل ملزومات لازم باشد به خودم اطلاع بدهيد مهيا كنيم. خداحافظ كردم. گفت:

اين دوروزه كه تاسوعا و عاشورا است. بعد از عاشورا بايد به تهيه حركت شما برآئيم. انشاء اللّه پنج شش‌روزه برويد. به منزل آمده خوابيدم.

روز سه‌شنبه هشتم‌

. صبح برخاسته به حمام پاچنار غسل كرده، مشرف شدم. زيارت كرده، به منزل آمدم. حاجى ميرزا محمد على وزير سركار

فيض آثار و يك شاهزاده از اولاد شاه زمان افغان آمدند. بعد كوچك ميرزا به ديدن آمدند، صحبت كرديم. كوچك ميرزا شرحى از اظهار خصوصيت‌هاى غايبانه مستشار الملك بيان كرد، رفتند. بعد ملا عبد الخالق برادرزاده و داماد مرحوم ملا عبد الرحمن شيخ الاسلام آمد. مدتى نشست، صحبت كرديم. برخاستيم درب منزل صندوقدار مستشار الملك آمد كه مستشار سلام مى‌رساند و پس از تعارفات و منزل مباركى، پنجاه تومان فرستاده است براى مخارج اين چند روزه اينجا. گفتم: محمد جعفر بگيرد و رفتم به منزل متولى‌باشى. باران مى‌آمد.

اندرون بودند. به اطاقى نشستم. مستوفى سركار فيض آثار هم آمد. چاى آوردند. جناب متولى‌باشى هم بيرون آمدند. وقت تنگ بود. به منزل شاهزاده والى موعود بودند. مدتى در دالان ايستاده صحبت داشتند.

جمعى از خافى‌ها براى اينكه درويشعلى خان حاكم آنجا را گرفته حبس كرده بودند، و ميرزا محمد حسين مستوفى هراتى را به حكومت خاف فرستاده بودند، به منزل متولى‌باشى بست آمده بودند. صحبت آنها را به ميان آورده، فرمودند:

ميرزا خانلرى خان! امر خراسان خيلى مغشوش و محل احتياط است. بعد فرمودند:

امر خراسان ... و دستشان را ببالا و پائين حركت مى‌دادند. ديدم جوياى يك عبارتى هستند كه خالى از بداعت نباشد. عرض كردم مترجرج است. فرمودند:

بلى! مترجرج است. فرمودند: شما را هيچ محلى بطبع نديدم. شما هم زود مى‌خواهيد برويد. امروز فردا هم كه عاشورا است. عرض كردم: دو سه روزى بعد از عاشورا هرطور است طفره مى‌زنم شرفياب مى‌شوم. فرمودند: بلى! البته طفره بزنيد، شما را خوب ببينم. تشريف بردند. من رفتم تلگرافخانه.

اسب آوردند، با ميرزا حيدر على خان سوار شده رفتم بخانه ميرپنجه. عزيز اللّه خان سرتيپ سواره شاهسون اينانلو هم آنجا بودند. هردو خيلى از اغتشاش امر معامله خراسان و تعديات و تقلبات مستشار الملك مذاكرات كردند، و شرحى از تعديات و استيلاى امير قائن و يأس از اينكه اين مأموريت من انجام

بگيرد گفتند. بعد گفتم: آخر شاهزاده شما را گماشته است كه اطلاعات از قائن به من بدهيد گفت: بلى! من چهار پنج سفر به قائن مأمور شده‌ام. اطلاعات من همين‌ها بود كه گفتم. گفتم: خوب حالا تكليف چيست؟ اگر شما بجاى من باشيد چه مى‌كنيد؟ هردو گفتند: تسليم مى‌شديم پيش امير قائن. به غير اين اگر بكنيد، ده روز يكدفعه هم او را ملاقات نخواهيد كرد. شام خورديم و روانه منزل شده، خوابيدم.

روز چهارشنبه نهم‌

. صبح برخاسته به حمام پاچنار رفته، غسل كرده، مشرف شدم. نماز، زيارت كرده به منزل آمدم. چاى خورده، آقا عبد الوهاب آمد، دو سه نفر از اهل طبس آمده متاعى دارند، مى‌فروشند. گفتم: بيايند! آمدند كه پاره‌اى اجناس داشتند، گران گفتند، معامله نشد، رفتند. وقت عصر كربلائى‌نامى دلال آمد كه بعضى اجناس و قماش كابلى دارم، اگر طالبيد بيارم؟ گفتم بيار ببينم، رفت. وقت مغرب آمد گفتم: منزل بمان تا من مشرف شده برگردم. او ماند. من به حرم مشرف شدم، برگشتم اجناسش را آورد. ديدم پربد نبود.

اما خيلى گران مى‌گفت. برك را توپى ده تومان گفت، نخريدم. من هم شام خورده ساعت پنج از شب باز به حرم مشرف شدم. ميرزا مصطفى خان نايب التوليه و صاحب- منصبان آستانه مباركه و خدام، در ايوان طلاى قديم جمع شده، ساعتى نشستند.

بعد برخاسته، از جلو ايوان تا درب صحن مقدس، از طرف خيابان سفلى، هرنفرى يك شمع گچى به دست گرفته، يك حوزه بزرگى ايستاده، مدتى نوحه مى‌خواندند و سينه مى‌زدند. من با كوچك ميرزا كنار ايوان نشسته صحبت مى‌كرديم.

بعد نايب التوليه و سايرين هم از سينه زدن خلاص شده، آمدند. منقلها را آتش كرده، چاى دادند، شربت دادند، تا ساعت هشت از شب آنجا مشغول به اين قسم تعزيه‌دارى بوديم. بعد زيارت كرده، به منزل آمده، خوابيدم.

روز پنج‌شنبه، عاشورا

. صبح حمام رفته، غسل كرده مشرف شدم.

زيارت كرده به منزل آمدم. خانه حاجى محمد رضا كه پدر عبد الوهاب صاحب

خانه باشد، روضه مى‌خواندند رفتم. پس از روضه به منزل آمدم. بعد از ظهر حاجى محمد كاظم خان، آدم امير قائن كه همان‌شب از قائن آمده بود، منزل من آمد. مدتى نشست. احوالات قائن را قدرى گفت. پنج ساعت به غروب مانده تكيه دولتى براى تعزيه رفتيم. حجره حاجى نصر اللّه طهرانى نشسته تعزيه گوش كردم. مجلس شهادت امام عليه السلام بود. قريب به غروب بيرون آمده در صحن مقدس شنيدم، رستم خان پسر جعفر قلى خان (1)عمه‌زاده، كه از طرف سركار وليعهد خلعت براى امير قائن برده بود، آمده در يكى از خلوت‌هاى صحن مبارك منزل كرده، به منزل او رفتم. زياد اظهار مسرت كرد. تا بعد از مغرب آنجا بودم. چاى خورديم. عبد الحسين برادرش هم همراهش بود. وعده فردا شب را خواست كه آنجا بمانم، شام بخورم. از آنجا برخاسته به حرم مشرف شدم.

جناب متولى‌باشى در بالاسر مبارك نماز مى‌كرد. بعد از نماز تكليفم كردند به روضه. درب حرم مبارك رفتيم. آنجا تا ساعت سه به ذكر مصيبت مشغول بوديم. بعد برخاسته تا درب كفشخانه مباركه ايشان را مشايعت كردم. درب كفشخانه صندلى گذاشته جناب ايشان بقدر يك ساعت و نيم آنجا روى صندلى نشسته به رسيدگى و جواب عرايض بعضى از منتسبين آستانه مباركه مشغول شدند. من هم آنجا با نايب التوليه و فراشباشى سركار كه ميرزا داود نام است نشسته، چاى خورديم. چهار ساعتى شب برخاسته از ايشان خداحافظ كرديم. نايب التوليه گفت: جنابعالى فرموده‌اند در اين دو سه شب، شبى را كه نزديك‌تر باشد از شما دعوت كنم به منزل كه محلى بطبع، شما را ملاقات كنند. گفتم: نيك آمد. به منزل آمده، شام خورده، خوابيدم.

روز جمعه يازدهم‌

. صبح به حمام پاچنار غسل كرده به حرم مشرف و از آنجا به منزل عبد اللّه خان سرهنگ فوج فدوى قراگزلو، ببازديد رفتم. چاى خورده، مدتى نشستم. از آنجا ببازديد عزيز اللّه خان سرتيپ سواره شاهسون


1) - جعفر قلى خان پسرعمه ميرزا خانلر خان و پسر ذو الفقار خان سردار.

رفتم. حسين خان پسر اصلان خان سرتيپ توپخانه كه براى هفت هزار تومان بقيه اقساط قائن رفته بود و مراجعت كرده آنجا آمد. بعضى اخبار قائن را گفت.

ازجمله گفت كلات نصير خان را انگليس به غلبه گرفت. از آنجا به بازديد ميرزا محمد حسن امين وظايف و حاجى اسكندر خان كه منزل او نازل شده بود رفتم. پنج ساعت به غروب مانده به منزل آمدم. يكى از خانزاده‌هاى كابل به منزل من آمده نشسته بود، به دلالت يكى از نوكرهاى سابق من كه در مشهد مى‌زيست. خيلى اظهار خصوصيت و مهربانى كرد. شب را منزل من ماند.

فرستادم از رستم خان عذر خواستم كه امشب مهمانى رسيد نتوانستم منزل شما بيايم. خانزاده كابلى قليان ترياك بسيار مى‌كشيد. شب را به صحبت‌هاى افغانستان گذرانديم.

صبح روز شنبه دوازدهم. حمام رفته غسل كرده بيرون آمدم. در بام خانه زيارت عاشورا خواندم. خانزاده كابلى رفت، وعده كرد كه كنيز كرد خيلى ممتازى كه گفت دارم، براى من بيارد، بخرم. بعد از رفتن او، منهم سوار شده به درب خانه خدمت نواب والا، شاهزاده والى رفتم. مستشار الملك آنجا در حضور، يعنى پيش روى نواب والا نشسته، مشغول تحرير بود. محمد باقر خان نامى كه به رسولى به هرات رفته و آمده بود، ايستاده اطلاعات خود را عرض مى‌كرد. محمد تقى خان، برادرزن متولى‌باشى هم كه در خدمت والا جنرال آجودان حضور است، ايستاده بود. من كه داخل شدم، نواب والا بجائى كه بالادست آنها بود، اشاره كرد. آنجا ايستادم. فرمودند احكام فلانكس را برطبق احكام دار الخلافه بنويس. بعد مستشار الملك براى منشى تقرير كرد.

خلاصه اينكه فقره حساب سه‌ساله كه در احكام طهران نوشته شده، دو سالش كه با شما نبوده، با محمد جعفر خان و صمصام الملك بوده است. حساب يك سال ديگر را هم كه شما پرداخته، مفاصا داريد. صورت آن مفاصاها را مهورا به ميرزا خانلر خان بدهيد به طهران بفرستد و عمل جنس دوساله را هم

با او بگذرانيد. بعد فقره بقيه ماليات هذه السنه قائن به ميان آمد كه حشمت الملك مبلغى نگاهداشته، براى مواجب فوج جديد مى‌خواهد، محسوب دارد. مستشار الملك عرض كرد: به خرج ما نيامده است. خوب است آن را هم به ميرزا خانلر خان رجوع كنيد. فرمودند، آدم حشمت الملك آمده است و به ما نوشته است.

همين‌جا آدمش مى‌پردازد. من عرض كردم، استدعا دارم كارهاى آدم حشمت الملك را زودتر انجام فرموده مرخص فرمايند، كه من در راه به او حاجت دارم و هم در قائن وجودش لازم است. فرمودند: او كار، خيلى دارد.

مشكل است با شما بيايد. عرض كردم: مى‌گفت بيش از يكى دو فقره كارى ندارم و آنها در يك روز انجام مى‌گيرد. فرمودند: اگر كارش تمام شود البته با شما بيايد بهتر است.

حكايت ملا محمود اسير بخارا را عرض كردم كه استدعاى خرجى دارد كه برود طهران، و از آنجا به عتبات. فرمودند چه عيب دارد. در اين بين فوج قرائى را كه از سرخس مراجعت كرده بودند، ميرپنجه به حضور آورد. چهار نفر تركمان هم اسير آورده بودند. اسرا را فرمودند به فراش‌باشى بسپارند. نواب والا نهار خواستند. من مرخص شده، به منزل آمدم نهار خورده، در اين بين گوهر خانم دختر حاجى شاهقلى ميرزا آمد. اظهار تعارف و مهربانى و احوالپرسى كرد. گفت: اگر كارى، خدمتى داشته باشيد بگوئيد كه نظر به نسبتى كه هست، من حاضرم و مضايقه نمى‌كنم. گفتم:

البته زحمتى باشد اطلاع مى‌دهم. خيلى از روزگار و پريشانى خودش آه و ناله كرد و رفت. وقت عصر بيرون آمده بازار رفتم. قدرى گردش كردم. بعضى اسباب سفر خريدم. شيشه ساعتم شكسته بود، دادم به ساعت‌ساز شيشه بيندازد.

آمدم به حرم مشرف شدم. به محمد جعفر گفتم، برو ساعت را بگير و بيار.

رفت گرفت. از حرم بيرون آمدم. ديدم محمد جعفر پيدا نيست. از صحن بيرون آمدم. ديدم در بالا خيابان گردش مى‌كند. گفتم ساعت را بيار. ساعت را از بغلش بيرون آورد، زنجير ساعتم را گم كرده بود. زنجير با دو كليد و حلقه

و قلاب همه طلا و خيلى ممتاز بود كه دوازده تومان خريده بودم. گفتم: حالا كجا بودى؟ گفت: دكان دلاكى رفته بودم. غريب اين است كه مى‌گويد ساعت را از ساعت‌ساز با زنجير گرفته در بغلم گذاشتم و هيچ بيرون نياوردم تا حالا و معذلك زنجير پيدا نيست. خلاصه شب را به منزل آمده، از اهل خراسان دو سه نفر آمدند تا آخر شب بودند. شام خورده خوابيدم.

روز يكشنبه سيزدهم‌

. صبح برخاستم، حمام رفتم. به منزل آمدم.

باز شاهزاده گوهر خانم آمد. مدتى نشست، چاى خورد. از من پول خرجى و قيمت يك قالى ميان فرش خواهش كرد گفتم: انشاء اللّه پولى برسد مى‌دهم، رفت.

من هم سوار شده به درب خانه رفتم، خدمت نواب والا رسيدم. از منزلم سئوال كردند. گفتم: در خيابان سفلى. فرمودند اسم صاحت خانه‌ات چيست.

گفتم: آقا عبد الوهاب. فرمودند سابقا هم خراسان بوديد؟ گفتم: بلى! زمان حكومت فرمانفرما و وزير نظام. شرحى از آن ايام صحبت شد. مستشار الملك آمد، از حركت من سئوال كردند. گفتم: كارى ندارم مگر اينكه كار حاجى محمد كاظم خان را تمام كنيد با من بيايد؟ گفتند: او هم كارى ندارد. او را احضار كردند كه بيايد مطالبش را بگويد، جواب بشنود، با من روانه شود.

عرض كردم: ديروز فرستادم مال بنه كرايه كنند. مى‌گويند: از اينجا به قائن هيچ‌قافله و مكارى عبور و مرور ندارد. فرمودند: مگر مى‌ترسى؟ عرض كردم:

خير! مال بنه مى‌خواهم. فرمودند، ده سوار همراه مى‌كنم. زيادتر هم اگر بخواهى مى‌فرستم. عرض كردم: سوار كه بنه مرا نمى‌تواند حمل كند. جعفر قلى ميرزا پسر حاجى محمد ولى ميرزا هم حاضر بود. گفت: بلى:! از اينجا به قائن مال پيدا نمى‌شود، مگر گاهى شتردار قائنى مى‌آيد.

بعد نواب والا از جعفر قلى ميرزا وقايع ايام ياغى‌گرى سالار را جويا شدند، و او مشغول شد به گفتن. از ظهر تا سه ساعت به غروب مانده صحبت طول كشيد. سه به غروب مانده نواب والا به قورخانه تشريف بردند. من و مستشار الملك

و ميرپنجه هم بوديم. در قورخانه حاجى محمد كاظم خان را آوردند. دو تعليقه از حضرت اجل ابراز كرد براى سند خرج. شاهزاده فرمودند: از اينها چيزى نفهميدم.

دادند ديدم. عرض كردم: يكى از اينها در باب چهار صد و پنجاه تومان قيمت اسب توپخانه است، سند است و بايد به خرج امير قائن بيايد. آن ديگرى كه مخارج ساختن طويله است، بايد سركار والا امينى را بفرستيد بازديد كند، به عرض برساند تا حكم آن شود. فرمودند: بسيار خوب. قرار شد حكمى به عهده من بنويسند كه من در قائن رسيدگى كنم و آنچه تصديق كردم، آنوقت حكم آنرا بفرمايند و به خرج قائن بيارند. در باب مواجب فوج جديد قائن هم قرار شد حاجى محمد كاظم خان برود خدمت حضرت اشرف تلگراف كند اگر حكم فرمودند، به خرج بيارند و الا فلا.

حاجى محمد كاظم خان رفت تلگرافخانه. من با حاجى اسكندر خان رفتيم منزل اميرزاده. قدرى صحبت از شعر و ادب كردم. حاجى اسكندر خان گفت: سركار والا خيال كرده‌اند شما را طهران وكيل خودشان بكنند كه به امورات ايشان رسيدگى كنيد. اميرزاده هم اظهار كردند كه جناب اجل به من وعده مواجبى فرموده‌اند و ديگر دنباله‌اش پرسيد خواهش دارم در اين باب يادآورى كنيد.

گفتم: اگر خدمات سركار والا به من رجوع شد، انشا اللّه اين خدمت را بلكه بتوانم انجام دهم. از آنجا برخاسته به تلگرافخانه رفتم، نماز كردم و حاجى محمد كاظم خان هم آمد تلگرافى در باب مواجب فوج جديد برايش نوشتم.

آنجا گذاشت كه فردا بگويند. مغرب از اينجا برخاسته به حرم مشرف شدم.

زيارت و نماز كرده به منزل آمدم. رستم خان باز آدمى فرستاد احوال‌پرسى كرد. قرار ملاقات به فردا داده، شام خوردم و خوابيدم.

روز دوشنبه چهاردهم‌

. صبح برخاسته، حمام رفتم بيرون آمدم.

به منزل رستم خان رفتم. مجلس روضه بود. تا قريب به ظهر آنجا بودم. بعد برخاسته در بازار يك بند ساعت و كليد ساعت به هزار دينار خريدم. ظهر به منزل آمده، نهار خوردم، به حرم مشرف شده، نماز و زيارت كرده، مراجعت

كردم. يك ساعت به غروب مانده، ميرزا مصطفى خان نايب التوليه با ميرزا محمد على آمدند. حاجى محمد كاظم خان آدم امير قاين آمد. تا دو ساعتى شب بودند. مذكور شد بند و كليدهاى ساعت مرا شخصى سبزوارى پيدا كرده، خواسته است به شخص صرافى درب صحن مقدس بفروشد. آن شخص صراف به حاجى نصر اللّه دربان كشيك دوم اطلاع داده، دربان آن سبزوارى را شناخته و روانه كرده است و حالا مى‌گويد منزل سبزوارى را نمى‌دانم. نايب التوليه فرستاد آن صراف و دربان را آوردند. تقريرات آنها كه معلوم شد، به دربان گفتند: تو بايد يا زنجير را بدهى يا شخص سبزوارى را، آنها رفتند. دو ساعتى شب هم از طرف جناب متولى‌باشى وعده شب چهارشنبه شانزدهم را از من خواسته تشريف بردند. آخر شب شام خورده، خوابيدم.

روز سه‌شنبه پانزدهم‌

. صبح برخاستم. ميرزا على محمد پسر مستشار هم آدم فرستاده بود كه عصر مى‌آيم و بمانم. حمام رفتم، سركيسه كرده، رنگ و حنا بستم، خوابيدم. قريب به ظهر بيرون آمده، نهار خورده، عصر محمد كاظم خان، آقا عبد الكريم ناظر مستشار الملك را برداشته به منزل من آورد كه از اخوان است و مايل ملاقات شما شد. مدتى با آنها طريق اخوت پيموديم.

بعد از چاى و قليانها، رفتند. خالى الذهن نشسته بودم، ديدم كسى آمد. پرده اطاق را برچيد كه جناب متولى‌باشى خلعت التفات كرده‌اند. حبيب پيشخدمت جناب متولى‌باشى پيدا شد. بقچه ترمه به روى دست گرفته آورد پيش من گذاشت باز كردم، ديدم سردارى سلسله، تن‌پوش است كه از روى كمال محبت قلبى التفات كرده‌اند. ولى از طرف من بهيچوجه همچو گمان و انتظارى نبوده. بارى جواب اظهار التفات، اظهار تشكر كردم. سردارى را پوشيده به حرم مشرف شدم. نماز و زيارت كرده روانه منزل متولى‌باشى شدم. عصر اين‌روز تلگرافى از جناب سپه‌سالار آوردند كه بعد از ورود مشهد احكام قاين را به امانت خدمت نواب والا بگذار و به موجب احكامى كه با چاپار مى‌فرستم، اول

تربت برو. دو فقره كار آنجا را انجام داده مراجعت كن، بعد به قاين برو. خلاصه خدمت متولى‌باشى رفتم. تا ساعت پنج و نيم از شب خدمتشان بودم. خيلى اظهار التفات و صحبت‌ها فرمودند. من‌جمله سئوال كردند حالت و كار من بهتر است يا آنها كه طهرانند؟ گفتم: اشهد باللّه كار شما از كار شاه بهتر است تا چه رسد به وزراء، و در اين باب شرحى طويل گفته شد. ساعت پنج و نيم برخاسته منزل آمدم و خوابيدم.

روز چهارشنبه شانزدهم‌

. صبح برخاستم. فرستادم عقب رستم خان آمد مشغول صحبت شديم. چاى خورديم، صحبت‌ها كرديم. برخاسته رفت.

من هم سوار شده به ارك خدمت نواب والا رسيدم. فرمودند شما كى مى‌رويد؟

خوب است منتظر حاجى محمد كاظم خان نشويد. عرض كردم تلگرافى رسيده است كه منتظر احكام تربت باشم و بعد از انجام خدمت تربت به قائن بروم.

فرمودند: خدمت تربت چه خواهد بود؟ گفتم: معلوم نيست! فرمودند: از اين قرار تا ده پانزده روز خواهيد بود؟! گفتم: شايد! فرمودند: هرطور است حكم است بايد اطاعت كرد. مرخص شدم. به منزل آمده، ساعتى تكيه كردم، چرت مى‌زدم.

ديدم آدمى داخل اطاق شد و گفت: فراش آمده مى‌گويد خان فراشباشى سركار والا شما را خواسته است. وحشت كردم. با خود گفتم: البته از طهران حكمى رسيده است كه مرا به مقام مؤاخذه ببرند. تأملى كرده، گفتم: فراش را بگوئيد بيايد ببينم. فراش آمد، گفت: خان‌باشى دعا رساند كه شما امشب بيائيد منزل من. گفتم: چه مطلب است. گفت: مهمانى كرده است. گفتم: خان‌باشى كه با من سابقه آشنائى ندارد منزل مرا نديده است. وضع دعوت مهمانى قبل از آشنائى كه اينطور نمى‌شود. بلكه ضمنا مطلب ديگر هم هست؟ گفت: آنرا نمى‌دانم.

گفتم: غيراز من ديگرى هم هست؟ گفت: بلى! چند نفر را هم بايد بروم خبر كنم. گفتم: آيا در قبول اين دعوت رضاى من هم مدخليت دارد؟ گفت: بلى! گفتم: پس من نمى‌آيم. قبول كرد و رفت، و من خوشوقت و آسوده شدم و شكر

كردم كه الحمد اللّه بخير گذشت. وقت عصر به منزل مستشار الملك رفتم چاى خورديم. قدرى صحبت متفرقه كرديم. از فقره تلگراف كار تربت جويا شد.

گفتم: از تلگراف معلوم نمى‌شود. به منزل مراجعت كرده عريضه‌اى از ورود خودم تا شانزدهم محرم اجمالا به جناب نصير الدوله (1)نوشته، نزد ميرپنجه فرستادم كه به چاپار بدهند ببرند. شب شد، شام خورده خوابيدم.

روز پنجشنبه هفدهم‌

. صبح برخاسته نماز كردم، زيارت عاشورا خواندم. پس از ساعتى ميرزا داود، فراشباشى سركار فيض آثار و بعد از آن ميرزا على محمد مستوفى پسر مستشار الملك و بعد از او حاجى اسكندر خان آمدند تا قريب ظهر نشستند. همه رفتند حاجى اسكندر خان ماند، نهار خورديم. خواهش كرد دو مسوده عريضه از قول او به وزير دفتر و معاون الملك بنويسم، و رفت.

من فرستادم منزل كوچك ميرزا كه اگر هست بازديد كنم نبود. رفتم تلگرافخانه مسوده‌هاى حاجى اسكندر خان را آنجا نوشتم. وقت عصر به بازديد حاجى ميرزا محمد على وزير سركار فيض آثار رفتم. حاجى محمد كاظم خان هم بود. آنجا چاى خورديم نماز كردم. وقت مغرب به حرم مشرف شده، درب حرم به روضه نشستم. جناب متولى‌باشى و نايب التوليه هم بودند. ساعت سه برخاسته به منزل رستم خان كه در صحن مقدس بود، رفتم، نوكرها را روانه كرده، آنجا شام خورديم. همانجا خوابيديم. از ساعت پنج شب باران شروع كرد تا صبح، بلكه تا فردا شب باريد. حاجى آغا احمد على خواجه سركار فيض آثار هم بود.

روز جمعه هيجدهم‌

. صبح وقت اذان برخاسته، چاى خورديم.

حاجى آغا احمد على به توسط رستم وعده مهمانى شب يكشنبه را خواست. شب قبول نكردم. به اصرار روز يكشنبه نهار را وعده گرفت. بعد مجلس روضه منعقد شد. كاكا سياهى با تاج و لباس درويشى به مجلس روضه آمد. گفتند: پسر


1) - ميرزا عبد الوهاب خان نصير الدوله وزير تجارت.

حاجى صاحبقران ميرزا (1)است. از اسمش پرسيدم، گفت: اسم طريقتم شمس على است. اسم شريعت ندارم. خلاصه، مجلس گذشت. قريب به ظهر برخاسته با حاجى اسكندر خان به حمام حضرت رفته، غسل جمعه كرده، به حرم مشرف شده، به منزل آمدم. سه ساعت به غروب مانده منزل عبد اللّه خان سرهنگ به روضه رفتم. شاهزاده معين التوليه هاشم ميرزا و حاجى ميرزا طاهر متولى مسجد گوهرشاد هم آمدند. وقت مغرب از آنجا به منزل و از منزل به حرم به روضه نشستم. نايب التوليه آمد. پس از روضه به اطاق كشيك‌خانه رفتيم. آنجا شرحى در باب خلعت جناب متولى‌باشى به او گفتم كه اينطور خلعت ايشان مناسب نبود كه فرقى ميان من و فلان آدم نماند. بهتر بود هيچ نمى‌كردند. چنانچه من هم هيچ‌متوقع نبودم و اگر مى‌كردند، به وضع و لباس ديگر بود. اين فقره خيلى به خاطر من نامناسب آمد. تا ساعت چهار نشسته، صحبت‌ها كرديم. بعد برخاسته به حرم مشرف شده به آن نظم و ترتيب مقرره درب حرم را بستند. به منزل آمده، شام خورده، اين روزنامه را نوشتم و اينك قريب به ساعت شش است مى‌خوابم.

روز شنبه نوزدهم‌

. صبح زود برخاسته به مهمانخانه سركار فيض آثار كه مجلس روضه شاهزاده هاشم ميرزاى معين التوليه بود، رفتم. شاهزاده شيخ الرئيس (2)

و در سال 1264 ه. ق در تبريز متولد شد و در سال 1336 ه. ق در تهران درگذشت.

كه برادر كوچكتر از معين التوليه است به منبر رفته، مدتى طويل تحقيقات احاديث و مواعظ و آخر گريز به مصيبت كردند، با لسانى طلق و بيانى

1) - صاحبقران ميرزا پسر چهل و نهم فتحعليشاه. در تاريخ قاجاريه سپهر نوشته است او را يك پسر است كه محمد حسن خان نام دارد و مادرش دختر ابراهيم خان دولوى قاجار است. معلوم مى‌شود يك پسر ديگر هم داشته كه لا بد مادرش كنيز سياه بوده.

2) - شاهزاده ابو الحسن ميرزا معروف به شيخ الرئيس و متخلص به حيرت پسر محمد تقى ميرزا حسام السلطنه پسر فتحعليشاه از فضلا و ادبا و خطباى قاجاريه است.

روشن و فصيح. قريب به ظهر منزل آمدم. آدمى از جانب ميرزا خاور شاعر طبسى آمد كه مى‌خواهد اين‌جا بيايد. محمد ابراهيم را فرستادم كه او را وقت عصر بيارد. خودم نهار خورده به بازديد كوچك ميرزا رفتم، نبود به بازديد حاجى غلامحسين تاجر معروف به صراف كه همسايه بود، رفتم. چاى خورديم.

سر قليان طلا و مرصع به فيروزه و ياقوتى آورد، تماشا كردم. گفت: سيد خادم سركار كه نايب حضرت وليعهد است، براى وليعهد به چهل تومان تمام كرده است كه ببرد. رقعه‌اى از محمد تقى خان آوردند كه باز در باب ادعاى قديمش نوشته بود. قلمدان حاضر نبود جواب را وعده به فردا دادم. از آنجا به منزل آمدم. ميرزا خاور آمده بود. جوانى است به سن شانزده هفده سال. خيلى خوش محاوره و خوشگل باكمال. در اين سن شعر مى‌گويد مثل امير معزى. صحبتش را خيلى غنيمت شمردم كه رفيق صحبتى نداشتم. ديدم او هم خيلى مايل ببودن در منزل من است. گفتم: همين‌جا بمان. به منت قبول كرد، مانديم، شب شد.

همه‌شب با صحبتهاى خيلى مطبوع ميرزا مشغول بودم. شام خورده، خوابيدم.

روز يكشنبه بيستم‌

. صبح زود برخاسته، به حمام پاچنار غسل كرده، به صحن مقدس زيارت خوانده، منزل رستم خان رفتم. عبد الحسين خان يك شيشه مركب تبريزى به من داد دو نسخه دوا يكى براى بواسير، يكى براى قوه باه حاجى حسين اصفهانى گفت. پشت كتاب زياراتم نوشتم. بعد به اتفاق رستم رفتيم خدمت سركار والا. فرمودند: بايد شما برويد. عرض كردم منتظر احكام مأموريت هستم. بعد، از وضع كارهاى وزارت خارجه و حالت و وضع سفارتها و مجلس شوراى دولتى و فرنگستان و فصلى از ميرزا ملكم خان جويا شدند. مفصلا عرض كردم. صحبت خيلى طول كشيد. قريب به ظهر بيرون آمده، ميرزا محمد على منشى‌باشى را بازديد كرده، وقت ظهر برحسب وعده، به منزل حاجى آغا احمد على رفتم، نهار خورديم.

باغ باصفائى در جنب ميدان ارك دارد. تا عصر آنجا بودم. وقت

عصر به صحن و حرم مشرف شده، نماز و زيارت كرده به منزل آمدم. آدم محمد تقى خان آمده جواب رقعه‌اش را گرفت، رفت. ميرزا خاور قدرى انار خريده منزلى گرم كرده بود. الان هم كنار بخارى نشسته، پف مى‌كند و گاهى شعر مى‌خواند. انار هم پاره كرده است كه من بخورم و متغير است كه چرا من خودم را مشغول كرده‌ام و نه انار مى‌خوردم و نه صحبت مى‌دارم.

روز دوشنبه بيست و يكم‌

. صبح زود رفتم حمام. در سر حمام ملا محمود آمد. ده تومان براى او خرجى از سركار والا گرفته بودم كه به طهران برود. دستخط آن را به او دادم، رفت بگيرد. از حمام كه بيرون آمدم، تلگرافى از حضرت اجل اشرف آوردند كه احكام مأموريت تربت با چاپار فرستاده شد بى‌معطلى به تربت برويد. بعد از انجام كار آنجا، مراجعت به مشهد نموده، بعد به قاين برويد. به منزل آمدم. زين العابدين ميرزا وعده كرده بود بيايد. مدتى انتظار كشيدم نيامد. فرستادم خبر كنند بروم بازديد كوچك ميرزا، دوا خورده بود. قرار شد فردا بروم. از منزل بيرون آمده احوالى از رستم خان پرسيدم.

رفتم منزل حاجى اسكندر خان. آقا عبد الكريم ناظر هم در راه ملحق شد. به او گفتم: يكى از خانه‌هاى عماد الملك را براى من بگيرد، كه هروقت در مشهد هستم آنجا باشم. فرستاد ملا محمد على وكيل عماد الملك را آورد. يكى از عمارات را كه خودش مى‌دانست خوب است از او خواست. گفت: آنجا سيد متولى طبس منزل دارد. اين‌روزها مى‌رود. من هم گفتم: براى معاودت از تربت حاضر خواهد بود. قرار شد آنرا بگيرد. به منزل آمديم نهار خورده، به نصر اللّه گفتم:

مالها را بيرون بيار، آفتاب ببند. بيرون آورد. ديدم دست و پا، جل و نمد مالها كثيف است. با اينكه هرروزه به او سفارش مى‌كردم، ديدم هيچ‌اثر نكرده به او تغير كردم. او هم به اعتقاد خودش قهر كرده، رفت. به نوكرها گفتم: مواجب يك ماهش را كه پيشكى گرفته است از او پس بگيرند، بيرونش كنند. بعد، از منزل رفتم مسجد گوهرشاد، نماز كرده، بازار رفتم. يك نمد آبدارى كرك همدانى،

سيزده هزار خريدم، روانه منزل جناب متولى‌باشى شدم، براى روضه. در بين راه در بالا خيابان قريب به چوب‌بست، خانه‌هاى عماد الملك بود، رفتم تماشا كردم. حياطى كه سيد متولى منزل داشت ديدم. بدمنزلى نيست. اگر در مراجعت از تربت در مشهد زياد توقف شود، آنجا خواهم رفت. خلاصه مجلس روضه متولى‌باشى رفتم. تا بعد از مغرب مجلس طول كشيد. وقت آمدن، جناب متولى باشى باز اظهار تفقد فرمودند كه تا زمان حركت به تربت، هرروزه مى‌خواهم شما را ببينم و هرحكمى برسد، آنچه مرا خوشنود كند خبر بدهيد. گفتم: البته به عرض مى‌رسانم. آمدم به منزل. ديدم ميرزا خاور كنار بخارى نشسته زمزمه مى‌كند. معلوم شد آوازكى هم دارد. نماز كرده، دعاى علقمه را خواندم.

مشغول شدم به نوشتن روزنامه. خاور دستى زير چونه زده فكر مى‌كند.

روز سه‌شنبه بيست و دوم‌

. صبح برخاسته، حمام رفتم. بيرون آمدم.

در منزل ساعتى بودم. بعد وعده منزل كوچك ميرزا. مدتى نشستم. بعد رفتم به ارك خدمت سركار والا رسيدم. احوالپرسى فرمودند. تلگراف حضرت اجل را دادم ملاحظه فرمودند. قريب به ظهر مراجعت به منزل نهار خوردم. قدرى پهلوى كرسى كه خاور ترتيب كرده بود، دراز كشيده، عصر رفتم منزل ميرزا محمد خان كاشى به بازديد. رجبعلى بيك تفنگدار سركار والا كه با من سابقه داشت، آنجا پيدا شد. اظهار حقوق سابق كرد، رفت. شفيع بيك چاپار را كه گفتند براى من كاغذ دارد، پيدا كرده، آورد. كاغذى از شاهزاده (1)خانم داشت، مشعر بر سلامتى احوال بچها. آنجا چاى خورده مقارن غروب آمدم به صحن مقدس.

منزل رستم خان وضو ساختم. عبد الحسين خان آنجا بود. شيشه مركب را از او گرفتم. به حرم مشرف شده، نماز و زيارت كرده، الان كه دو ساعتى شب است به منزل آمده‌ام. ميرزا خاورى بخارى را آتش كرده، منتظر است كه من از تحرير فارغ شوم، چونه بزند.


1) - شاهزاده بى‌بى جهان خانم عيال ميرزا خانلر خان.

روز چهارشنبه بيست و سيم. صبح به حمام رفته، بيرون آمدم.

زين العابدين آمد. مدتى نشست. چاى خورده، رفت. من مشرف شدم. رفتم منزل رستم خان. تا قريب به ظهر آنجا بودم. از آنجا به منزل ميرزا حسن امين وظايف رفتم كه موعود بوديم. حاجى اسكندر خان، آقا عبد الكريم ناظر مستشار، محمد حسين خان پسر محمود خان كلانتر هم بودند. محمد حسين خان تفصيل رقعه و ادعاى محمد تقى خان را از خود او روايت كرد. نهار خورديم خيلى تدارك خوبى ديده بود. ميرزا حسن پسر مرحوم ميرزا ابو القاسم شمس‌آبادى اصفهانى است. بسيار آدم معقول نجيبى است. بعد از نهار به اتفاق حاجى اسكندر خان ببازديد ميرزا داود فراشباشى سركار فيض‌آثار، رفتيم مجلس روضه هم داشتند. تا غروب آنجا بودم. جمعى سادات هم بودند. ميرزا هاشم پسر كوچك مرحوم امام‌جمعه هم كه داماد فراشباشى است آنجا بود. جوانك خوشروئى بود. ريش نداشت. فراشباشى. خيلى از بى‌مبالاتى او شكايت داشت خيلى پريشان شده است. خانه‌هاى موروثى را بيع شرط كرده، حالا در خانه فراشباشى با عيالش منزل دارد. وقت غروب از آنجا به حرم مشرف، نماز و زيارت كرده به منزل آمدم. خاور يك مهمان طبسى هم آورده كنار بخارى، چونه مى‌زند و من مى‌نويسم.

روز پنجشنبه بيست و چهارم‌

. صبح حمام رفته، بيرون آمدم. در صحن مقدس زيارت خوانده، رفتم تلگرافخانه. از آنجا ميرزا على محمد مستوفى پسر مستشار الملك را بازديد كرده، خدمت نواب والا رسيدم. فرمودند: پاكت احكام شما رسيد؟ عرض كردم، بلى! حكم مأموريت تربت را دادم ملاحظه فرمودند. فرمودند: چه بسيار خوب كه شما هم از طرف سپه‌سالار و هم از طرف من امين هستيد، رسيدگى به عرايض اهل تربت بكنيد. عرض كردم: خداوند توفيق دهد، طورى خدمت كنم كه خدمت سركار والا بهمين‌طور معروف شوم.

فرمودند: هستيد! بعد از ساعتى بيرون آمده به دفتر رفتم. ساعتى گذشت، مستشار الملك

آمد. به او گفتم ملزومات رفتن چه چيزهاست؟ گفتند: به چشم همه را مهيا مى‌كنم. نهار خورده روانه منزل شدم. بعضى اسباب سفر را گفتم بردند مرتب كردند. اسبها را نعلبندى كردند. وقت عصر رفتم به مجلس روضه متولى باشى، تا غروب آنجا بودم. از آنجا آمدم منزل رستم خان وضو ساختم به حرم مشرف شده، نماز و زيارت كرده، حالا كه دو ساعت و نيم از شب رفته است به منزل آمدم. خاورى بخارى را آتش كرده، نشسته چرت مى‌زند و من روزنامه مى‌نويسم.

روز جمعه بيست و پنجم‌

. قبل از طلوع صبح به حمام رفته، رنگ و حنا بسته خوابيدم. بعد از طلوع آفتاب بيرون آمده به حرم مشرف شدم. مهر ثبت حسين را تبرك كردم. بيرون آمده رفتم منزل رستم خان. مشغول جمع‌آورى و بستن باروبنه خودش بود. اللّه محمود بخارائى آنجا آمد. عريضه‌اى با او براى معرفى او خدمت حضرت اجل اكرم سپه‌سالار (1)اعظم نوشتم، او رفت.

كاغذى هم به حسين (2)نوشته مهر ثبت او را ميان پاكت گذاشته به عبد الحسين خان دادم كه برساند. آنجا بودم تا نهار آوردند. دو مجموعه حاضرى، يعنى


1) - ميرزا حسينخان مشير الدوله (سپهسالار) پسر ميرزا نبى خان قزوينى در سال 1286 ق سفير ايران در دربار عثمانى بود. عبد اللّه مستوفى در كتاب «شرح زندگى من» جلد اول چاپ دوم صفحه 109 شرحى از حسن رفتار او نقل مى‌كند. ميرزا خانلر خان در روزنامه سفر لندن 1280 ق از حسن سلوك ميرزا حسينخان مشير الدوله بسيار تمجيد مى‌كند. سپهسالار در سال 1288 ق به صدارت مى‌رسد. در سال 1290 ق بواسطه سعايت جمعى از شاهزادگان كه منافع شخصيشان بخطر افتاده بوده، با توطئه قبلى همينكه شاه از سفر اروپا به بندر انزلى مى‌رسد، عزل او را از صدارت خواستار مى‌شوند. ناصر الدين شاه اجبارا با استعفاى او موافقت مى‌كند و او را به وزارت امور خارجه و جنگ منصوب مى‌نمايد.

2) - ميرزا حسينخان پسر ميرزا خانلر خان كه در اين سال هشت‌ساله بود.

ماست و پنير و مربا و ترحلوا از مطبخ سركار فيض‌آثار، و يك قاب ته‌چين پلو از كارخانه خود جناب متولى‌باشى بود، خورديم. از آنجا پائين آمده رفتم سر طويله رستم خان. اسبهايش را تماشا كردم. او رفت حمام. من رفتم منزل آقا عبد الكريم تا قريب غرب آنجا بودم. بعد آمدم به صحن مبارك، رفتم به مطبخ خدام كه در صحن جديد واقع است. سه نفر آشپز داشتند، شبى هفده هجده من برنج براى اهل كشيك آستانه مباركه طبخ مى‌شود. از آنجا بيرون آمده به مدرسه ميرزا جعفر رفتم. مدرسه را تعمير كرده، ملك كيس‌آباد را هم به چهار هزار تومان خريده وقف مدرسه نموده، توليت آن با محمد رضا خان برادرش است از آن بابت به صد و پنجاه نفر طلبه كه ساكن مدرسه هستند، نفرى چهل من گندم چهل من جو، شانزده هزار دينار در سال مى‌رسد. از آنجا به حرم مشرف شدم.

نماز و زيارت كرده به منزل آمدم. حاجى محمد كاظم خان آمد. قدرى صحبت كرد، رفت. آقا ميرزا عبد اللّه خادم سركار فيض آثار رقعه نوشت، وعده فردا شب را خواست كه در صحن مبارك منزل او شام بخورم و فردا بعد از ظهر هادى خان قرائى را برداشته به منزل من بيايند. وعده شب را عذر خواستم و آمدنشان را فردا بعد از ظهر قبول كردم. ديگر تازه‌اى نبود. در باب برقرارى آقا عبد الوهاب خادم سركار كه معزول شده بود و از متولى‌باشى مستدعى شده بودم، امروز حكم برقرارى حاجى محمد رضاى پدرش را بجاى او، متولى سركار فيض‌آثار فرستاده بود به او دادند، قبول شد. حالا حيدر بك آش رشته و نان شيرينى براى من فرستاده است.

روز شنبه بيست و ششم‌

. صبح برخاسته، حمام رفته، نماز كردم. رفتم منزل رستم خان، رفته بود خدمت شاهزاده مرخص شود. به حرم مشرف شده، به منزل آمدم. دو سه نفر از سادات و علما و كدخدايان تربت آمدند كه از شاهزاده انوشيروان ميرزا (1)عارض و شاكى بودند. مطالب خودشان را گفتند. گفتم: با من يا


1) - شاهزاده انوشيروان ميرزا ضياء الدوله فرزند محمد رحيم ميرزا پسر عباس ميرزا نايب السلطنه، حاكم سابق تربت بود.

پيش از من تربت بيائيد كه من بايد حسب الحكم آنجا بروم و رسيدگى به عرايض شماها بكنم. آنها رفته، آدم هادى خان آمد. چهار كله‌قند و يك گيروانكه (1)چاى سى چهل دانه نارنج منزل مباركى آورد. بعد از ظهر هم خود او با ميرزا عبد اللّه كه خادم سركار فيض‌آثار و پسر ميرزا على اكبر خادم‌باشى كشيك چهارم است آمدند، مدتى نشستند. وعده فردا شب را هادى خان و پس‌فردا شب را ميرزا عبد اللّه به اصرار گرفته، رفتند. برادرزاده هادى خان گفت: ميرزا موسى مستوفى كه داماد مستشار است، سلام رساند و خواهش كرد يك مجلس معين كنيد خلوت اينجا بيايد. گفتم: پس‌فردا صبح بيايد، رفته آدم مستشار الملك آمد به احوال‌پرسى گفتم: عزم داشتم خدمتشان برسم و اينك مى‌آيم. او رفت. من هم رفتم.

مستشار الملك بيرون آمد خيلى گرم و نرم، چم خم كرد و گفت: نواب والا پنجاه تومان و يك اسب براى شما التفات كرده است. مخارج تربت شما را هم مى‌نويسند نايب الحكومه بدهد، و بعد همه تكليفات پاى من است. انشا اللّه چنين و چنان مى‌كنم و يك خيالى كرده‌ام كه بنويسم به سپه‌سالار شما را اينجا نگاهداريم.

انشا اله از اين كار فارغ شويد، به تهيه آن كار برمى‌آئيم. اين مطلب ميانه من و شما باشد. براى اين سفر هم اگر چيز ديگر لازم باشد، بگوئيد من خودم تهيه مى‌كنم. گفتم يك يابوى آبدارى خوب لازم است. گفت به چشم بندگى مى‌كنم قدرى صحبت متفرقه كرديم. برخاستم به منزل آمدم. اينك روزنامه مى‌نويسم.

خاورى دماغش خون مى‌آيد.

روز يكشنبه بيست و هفتم‌

. صبح يعنى دو ساعت پيش از صبح برخاسته حمام حضرت رفتم. غسل كرده بيرون آمده، به حرم مشرف شدم، زيارت كرده بعد از نماز صبح بيرون آمدم. قدرى در كشيكخانه نشسته، هوا روشن شد. به منزل آمدم. بعد از دو ساعت رفتم ارك خدمت نواب والا رسيدم. احوال‌پرسى فرمودند و سئوال كردند كى مى‌روى؟ عرض كردم چهارشنبه، پنجشنبه.


1) - يك گيروانكه 500 گرم است كه فقط در مورد چاى بكار برده مى‌شد.

فرمودند: خوب است. بعد مستشار الملك رفت. مجلس را خلوب كردند.

فرمودند: بنشين، نشستم. از حالات و سفارشات حضرت اجل جويا شدند.

عرض كردم كه مأموريت من نه تنها وصول جنس سيستان است، بلكه در هر مورد بايد اسباب استقلال سركار باشم. فرمودند: بلى البته اينطور است.

بعد قدرى شكايت از بى‌اعتنائى‌هاى امير قاين كردند. عرض كردم انشاء اللّه آنجا كه رفتم به ادله و برهان او را از اين سبك برمى‌گردانم، فرمودند:

البيه با بيانات و پلطيك شما، نتايج خوب حاصل مى‌شود. نهار آوردند، مرخص شدم. آمدم منزل نهار خورده، آدم آقا عبد الكريم ناظر آمد. يك بره و يك سبد به آورد. چهار هزار انعامش دادم، رفت. رفتم منزل متولى‌باشى. بعد از انقضاى مجلس روضه، مدت دو ساعت خدمت متولى‌باشى نشستم. شاهزاده شيخ الرئيس و معين التوليه پسرهاى مرحوم محمد تقى ميرزاى حسام السلطنه هم بودند. هردو خيلى معقول و باكمالند. بخصوص شيخ الرئيس كه خيلى فاضل و اديب و محدث و شاعر است. ميرزا صبورى (1)شاهر قصيده خوبى ساخته تقاضاى لقب العجمى كرده بود.

بعد از اين وقايع من گفتم احكام تربت من رسيده است. تا دو سه روز ديگر مى‌روم. جناب متولى‌باشى تلگرافى دادند. ديدم جناب نصير الدوله در جواب محمد تقى خان گفته‌اند كه ميرزا خانلر خان حالا به تربت رفته، در مراجعت او جناب متولى او را بخواهند، اگر امر شما با او گذشت خوب و الا اسناد خودتان را بفرستيد طهران، آنچه معلوم شد حق شما گرفته مى‌شود. بعد از ديدن تلگرام، برخاستم. متولى‌باشى فرمودند ساعتى هم بنشينيد شما را ببينم. گفتم جمعى تربتى را منتظر گذاشته‌ام، بايد بروم. فرمودند پس كى يك مجلس شما راد.


1) - ميرزا محمد كاظم متخلص به صبورى پسر حاجى محمد باقر كاشى (1270- 1322 ه. ق) ملك الشعراى آستان قدس رضوى. پس از درگذشت او فرزندش محمد تقى متخلص به بهار ملك الشعراى آستانه گرديد.

ببينم. گفتم: هروقت بفرمائيد. قرار شد فردا شب همانوقت آنجا بروم، در اطاق مخصوصش تنها بنشينم، حرف بزنيم. آمدم منزل هادى خان قرائى مشرف باشى سركار و ميرزا عبد اللّه خادم بهادر خان درجزى، ميرمعصوم ايشيك آقا باشى شاهزاده و هادى خان و ميرزا محمد على مستوفى قاين و ابو القاسم خان برادرزاده هادى خان، آنجا بودند. خيلى اظهار خلوص و خصوصيت كردند و اهل مجلس هريك به زبان تمجيد از هادى خان و برائت ذمه او از تعدى و شكايت اهل تربت كردند، سه ساعتى، شام آوردند. خيلى تكلف كرده بود. من اشتهائى نداشتم. قدرى نان و ماست خوبى بود، خوردم. بعد آمديم منزل خوابيدم.

روز دوشنبه بيست و هشتم‌

. صبح برخاسته نماز كردم. خاورى رفت پى كار خودش. من ماندم سماور آتش كرده. مدتى گذشت. ميرزا موسى و ابو القاسم خان قرائى آمدند. قدرى صحبت داشتند. ميرزا محمد خان كاشى آمد سرخر شد. صحبت آنها قطع شد به هزار مصيبت عذر ميرزا محمد خان را خواستيم. باز بر سر صحبت آمدند. ميرزا موسى خيلى نستعليق مى‌گفت. آنچه از مفاد كلامش برمى‌آيد اين بود كه مردم مأيوسند از اينكه مأموريت و رسيدگى شما براى كسى مفيد باشد. شما بايد به مردم بفهمانيد كه اعتنا به شاهزاده نداريد.

خصوصيت با مستشار نمى‌كنيد و مطالب را مستقيما به طهران رجوع خواهيد كرد و ضمنا مى‌نمود كه دل پرى از مستشار دارد، و از وضع او دل‌تنگ بود و تعرضات مى‌كرد. آنچه استنباط كردم، هم مى‌خواست خيال مرا بفهمد و هم مى‌خواست ببيند اگر من با مستشار مخالفتى دارم، او راه خصوصيتى باز كند.

قريب به ظهر رفته، نهار خورديم. آبگوشت بره و كله‌بره خوبى داشتيم. بعد از نهار خوابيدم. عصر حاجى كاظم خان آمد. بعد از آن چند نفر از اهل اخلمد چناران آمدند، شكايت از حاكمشان كه پسر يار محمد خان هراتى است كردند گفتم: عريضه بنويسيد، بياوريد. رفتند قريب غروب دستخطى از سركار والا به

احضارم با احكام مأموريت قاين رسيد. رقعه‌اى خدمت متولى‌باشى نوشته عذر خواستم كه بواسطه احضار نمى‌توانم به وعده ديشب وفا كنم و رفتم خدمت سركار والا. خلوت كرده و فرمودند نشستم. فرمودند: منزل وزير يعنى متولى باشى بودى؟ عرض كردم ديروز آنجا بودم. فرمودند از مقدمه محمد تقى خان مطلع شدى؟ عرض كردم بلى! اول به من عارض شد، من گفتم اگر سپهسالار هم بنويسد، من اقدام در اين كار ندارم كه فلانكس بايد حواسش جمع باشد.

بعد، از تفصيل آن جويا شدند شرح دادم، فرمودند: معلوم است اين محمد تقى خان خيلى شوخ آدمى است. بعد، فرمودند اينجا باز كه آمد، عمده مطلبش موقوفى مأموريت شما بود به قاين. گفتم بلى! به خودم هم اشعارى كرده‌اند و من منتظر وقت خاصى بودم كه احكام را بيارم خدمت حضرت والا بسپارم فرمودند: به من نوشته‌اند كه شهرت بدهم كه من خود استدعا كرده‌ام كه موقوف شود، شما هم اينطور بگوئيد. حالا كى مى‌رويد به تربت. گفتم: پنجشنبه. احكام خود قاين را خدمت والا داده يك رقم معافى براى شخص عطارى خواستم.

فرمودند: به چشم. به منشى‌باشى دادند بنويسد. فقره اخلمديها را عرض كردم.

فرمودند: عريضه آنها را با خودشان بياوريد، رسيدگى كنم. فردا با خودتان بياريد. مرخص شدم آمدم منزل ديدم متولى جوابى خيلى به مهربانى نوشته‌اند كه فردا عصر منتظر ملاقات شما هستم. امروز صبح باز هادى خان شش قطعه كبك و ده گرده نان خانه‌پزى فرستاد.

روز سه‌شنبه بيست و نهم‌

. صبح به حمام رفته، بيرون آمدم. شاهزاده هاشم ميرزاى معين التوليه آمد. مدتى نشست، صحبت كرده، عريضه خدمت حضرت اجل و جناب نصير الدوله. از رسيدن حكم مأموريت تربت و اينكه هروقت سركار والا روانه كنند مى‌روم و احكام قاين را حسب الامر به نواب والا سپردم نوشته، نزد ميرپنجه فرستادم كه بدهند. هاشم ميرزا رفت. حاجى ميرزا معصوم كه يكى از سادات رضوى ارض اقدس است به‌عنوان ديدن من آمد. جمعى هم

اخلمدى آمده، عريضه مطالب خودشان را آوردند. بعد، حاجى كاظم خان آمد گفت: سركار والا ديشب به من فرمودند مأموريت فلانكس را محض خاطر حشمة الملك موقوف كردم، ولى من به حشمة الملك نوشتم كه نگذارد موقوف شود كه آمدن تو به قاين براى ما فايده زياد دارد. خلاصه آنها هم رفتند. نهار خورده به ارك رفتم. خدمت ساكار والا رسيدم. عريضه اخلمديها را خواستند دادم. دستخط مفصلى خطاب به ديوان‌بيگى نوشته كه با اطلاع، ميانه آنها و پسر يار محمد خان كه سردار امير خان است رسيدگى كرده، عرض كند تا حكمش بشود. مراجعت كرده به منزل ميرپنجه رفتم. منزل نبود. از آنجا به منزل و مجلس روضه متولى‌باشى برحسب رقعه و احضار خودشان براى حرف محمد تقى خان رفتم. در اين مجلس رقعه‌اى از ميرپنجه رسيد. معلوم شد به منزل من رفته بودند، من نبودم. مجلس روضه مفصل شد. تا يك ساعت و نيم از شب رفته نشستم. موقع نشد كه جناب متولى‌باشى با من صحبتى بدارد. يعنى مشغله زياد بود، فرصت نكردم. عذر خواسته بيرون آمديم. به منزل ميرزا عبد اللّه پسر خادم‌باشى كه در اطاقى در جنب سقاخانه ميانه ايوان طلا و دار السعاده است برحسب وعده، رفتم. جمعى از خدام و جناب عطا اللّه خان تيمورى بودند.

از هرجا صحبت شد ولى منظور حضرات بيشتر صحبت مأموريت من و شهادت در بى‌گناهى هادى خان و اينكه ارباب غرض از اقوام خودش او را متهم كرده‌اند، بود.

عطا اللّه خان هم واهمه كرده بود كه مبادا كوه سرخى‌ها هم از تعديات او پيش من شكوه كنند. پيش‌گيرى مى‌كرد و از تعديات رعيت بر خودش حكايتها مى‌گفت. بعد شام از كارخانه مباركه آوردند. ده دوازده دورى پلو، چلو با همه ملزومات آن. پس از شام برخاستم.

ميرزا عبد اللّه به نجوى گفت: هادى خان عرضش اين است كه هرچه شما پيشكش و تعارف بخواهيد معين كنيد به توسط من بدهد. گفتم: نمى‌دانم

عمل او چيست. و از من چه نحو رعايت مى‌خواهد. اگر تصديق خلاف مى‌خواهد درباره او، هرقدر بدهد نمى‌كنم. اگر واقعا متهم است و مى‌خواهد از تهمت بيرونش بيارم، مضايقه ندارم. باز اصرار ورزيد و گفت: تصديق خلاف نمى‌خواهد. گفتم: مجلس ديگر مشروح‌تر بگوئيد تا جواب مفصل‌تر بگويم.

به منزل آمده خوابيدم.

روز چهارشنبه سلخ.

صبح به حمام رفتم. غسل كرده، به حرم مشرف شدم. زيارت كرده، در صحن مقدس به حجره طبيب رفتم. دواى حرقة البول خواستم. گفت: شيشه بفرستيد بسازم بدهم. به منزل آمدم. ميرزا اسمعيل رئيس تلگراف نيشابور و ميرزا محمد خان و ميرزا مهدى ميرزاى تلگراف آمده بودند.

مدتى با آنها نشستيم. آنها رفتند آقا عبد الكريم ناظر مستشار آمد، با جلودارى و يك رأس يابوى آبدارى اوزبكى، كه مستشار الملك داده است. دو تومان به جلودارش انعام دادم، رفتند. ناظر گفت؛ فردا حاجى اسكندر خان گفته است سه ساعت به غروب مانده منزل من مى‌آيد، شما هم بيائيد. گفتم: مى‌آيم. بعد برخاسته بالاخانه آمدم. خاورى هم بود. نهار آبگوشت و كباب و كله‌بره خيلى خوبى آوردند، خورديم. بره را هادى خان فرستاده بود. در بين نهار آمدند كه سركار والا اسبى التفات فرموده‌اند. پائين آمدم، ديدم اسب كرنگ تيره شش سالى از تخم يموت تركمانى خيلى خوب، التفات شده، تشكر كردم. دو نفر جلودار آورده بودند. نفرى دو تومان هم به آنها انعام دادم، رفتند. دواى حرقة- البول را طبيب فرستاد. حقنه كردم خيلى سوزاند. بعد از ساعتى به تلگرافخانه رفتم. سرتيپ، ميرزا اسمعيل، شاهزاده محمد حسين ميرزا بودند. بعد ميرزا حسينعلى خان نواب كه به زيارت آمده بود با عباس خان كه در مشهد وكيل انگليس است آمدند. عبد اللّه خان سرهنگ قره‌گزلو هم آمد. قدرى با آنها صحبت كردم. بعد رفتم منزل ميرپنجه، با او هم مدتى صحبت كردم، چاى و قهوه خورديم. وقت مغرب به منزل آمدم. گفتم، دواى خوراكى حرقة البول بسازند،

بخورم بلكه در اين دو سه روز بهبودى حاصل شود كه بتوانم سفر كنم. هنوز كه دو ساعت از شب رفته است حاضر نشده است. حرقة البول به شدت بروز كرده، آزار مى‌دهد.

امروز صبح اخلمديها آمدند. عريضه‌شان را گرفته، رفتند. بعد از آنها جمعى ديگر آمده برخلاف آنها از حاكمشان اظهار رضامندى داشتند.

مايه تعجب شد.

روز پنجشنبه غره صفر

. صبح حمام رفته به حرم مشرف شدم. مراجعت به منزل، آدمى از سركار والا آمد. صد تومان انعام و خرج راه تربت التفات كرده بودند تحويل كرد. دو تومانش كم بود. گفت: ناظر گفته است اين دو تومان را انعام دادم، من حساب كنم. گفتم: البته عيب ندارد. اگر برنمى‌داشت هم من مى‌دادم. بارى او رفت و ما هم بيست تومان آن را تحويل محمد ابراهيم كرده، روانه بازار شدم و به خريد زين و يراق و پالان آبدارى و غيره مشغول شديم. بيست تومان تماما اساس سفر خريده شد. ظهر به منزل آمدم. اخلمديها آمدند. عريضه و دستخط را گرفته رفتند. بعد جمعى ديگر از اهل اخلمد آمده به عكس آنها گفتند و از حاكمشان رضامندى داشتند، و گفتند: آن آخوند و سيد كه در ميان آن شاكى‌ها بودند، محرك آنها هستند. خلاصه نهار خوردم، رفتم ارك. معلوم شد نواب والا آن‌روز را هيچ بيرون نيامده، در اندرون مشغول تحرير عرايض بوده‌اند.

از آنجا برگشته برحسب وعده رفتم منزل ناظر حاجى اسكندر خان.

حاجى كاظم خان هم بودند. چاى خورديم. وقت غروب برخاستم. ناظر وعده فردا نهار گرفت. به حرم مشرف شده، به منزل هادى خان به خواهش و اصرار ميرزا عبد اللّه رفتم. تا ساعت چهار مرا نشاند و قصه‌هاى قديم و جديد گفت، و اظهار خصوصيت را از حد برد. اصرار كرد بنشينم شام بخورم.

عذر خواسته به منزل آمدم. يك مجموعه شام به منزل فرستاد. دواى حرقه را هم

خوردم و هم حقنه كردم. دواى خوراكى آن گويا خوب نبود، اثرى از آن نفهميدم. اما دواى حقنه معقول افاقه داده است. ساعت شش از شب خوابيدم.

روز جمعه دوم‌

. صبح برخاسته، يك كاسه دوغ خوردم. بعد رفتم منزل هاشم ميرزاى معين التوليه، ببازديد. او در خانه برادرش، شيخ رئيس بود، آنجا رفتم. رضا قلى خان مستشار ديوانخانه هم آنجا بود. مدتى نشسته چاى خورديم. صحبت‌ها را كردم از آنجا آمدم به حمام حضرت. غسل جمعه و زيارت كرده، به حرم مشرف شدم. پس از زيارت به حسب وعده، رفتم منزل ناظر. حضرات منتظر بودند. علاوه بر رفقاى ديروز، ميرزا اسمعيل تلگراف، ميرزا محمد حسن امين وظايف هم بودند. نهار خيلى مطبوعى آورده، خورديم.

و برخاسته به منزل آمدم.

حاجى محمد اسمعيل تاجر طهرانى ساكن مشهد مقدس با من بود.

ذكرى از خوبى هوا شد. گفت، اگر ميل داريد، سوار شويم. گفتم:

عيب ندارد. او هم آمد، سوار شديم به كوه سنگى كه نيم‌فرسخى شهر است رفتيم. يك ايوان و محرابى در زمان شاه صفى صفوى آنجا ساخته‌اند كه يك قبر مجهول الحال ميان ايوان هست. قبر مرحوم ميرزا خليل منشى‌باشى هم آنجا در جلو ايوان است. يك سنگ تاريخ سياهى به جرز ايوان نصب كرده‌اند.

قطعه مرثيه و ماده تاريخ فوت آن مرحوم را سرخوش شاعر ساخته، در آن نصب كرده‌اند. قريب به غروب برگشته، نماز خواندم. براى مغرب به حرم مشرف شدم. نماز شام و زيارت كرده، اينك به منزل آمده‌ام. بر پدر هرچه نوكر است لعنت كه هنوز با هزار سفارش، دواى مرا حاضر نكرده‌اند. امروز مال بنه هم كرايه كردم كه انشاء اللّه فردا روانه تربت شويم.

روز شنبه سيم‌

. صبح حمام رفته، به حرم مشرف شدم. به منزل برگشتم ابو القاسم خان برادرزاده هادى خان آمد كه هادى خان براى شما شالى داده است بقچه را باز كردم. يك طاقه خليل خانى بود. قبول نمى‌كردم، با خيلى اصرار

گذاشت و رفت. بعد سوار شده خدمت نواب والا رسيدم. احكام مأموريت تربت را صادر و التفات فرمودند. با خيلى سفارش كه از مقوله حالات تربت اگرچه خارج از مأموريت خود هم باشد بنويس. مرخص شدم، به منزل آمدم.

فرستادم آقا خان قرائى را كه از جمله عارضين و بستى بود آوردند. اطمينان دادم كه با من بيايد تربت، امرش را بگذرانم. رفت كه تهيه حركت نمايد. وقت عصر پيرمردى از تربت آمد كه ما ده نفر از اهل فخرآباد تربتيم. شنيديم تو آمده‌اى. آمديم به شهر و شكايت ما اين است كه ميرزا محمد حسين نايب الحكومه تربت مبالغى زياده از عمل پارسال حواله كرده، محصل بر سر عيال ما گذاشته است. گفتم: برويد خدمت نواب والا عرض كنيد. اگر به من حكمى صادر فرمودند، شما را آسوده مى‌كنم. دعا كرده و رفت.

وقت مغرب مكارى ما آمد. يك تومان پيش‌كرايه گرفت و رفت كه صبح فردا مال بياورد، برويم. بعد از آن خبر آوردند كه مشهدى حسين را كه مى‌خواست نوكر شود و با ما بيايد تربت، داروغه گرفته است. محمد ابراهيم را فرستادم كه آدم داروغه را بياورد. رفت و بازآمد و گفت: مشهدى حسين را فراش‌هاى حكومت و ايالت به ارك برده. ساعتى گذشت، دو نفر فراش‌هاى ايالت، مشهدى حسين را آوردند.

از فراش‌باشى عرض سلام رساند و اين روزنامه شهر مشهد را هم داد كه به نظر شما برسد و گفت: اين مشهدى حسين اگر آدم شماست در خدمت خودتان باشد، فردا بيايد در باب اين نسبت دزدى كه به او داده‌اند تحقيقات شود. گفتم: به فراشباشى دعا برسان. بگو اين آدم را من نمى‌شناسم. تازه آمده خواهش كرده است با من به تربت بيايد. حالا شما خود او را نگاهداريد. من صبح مى‌روم. شما خود كار او را رسيدگى كنيد. اگر معلوم شد دزد است به كار من نمى‌آيد. اگر بى‌گناهى او ثابت شد او را روانه كنيد از عقب من بيايد. گفتند كه فراشباشى هم خودش خدمت شما مى‌آيد. گفتم: بگوئيد زحمت نكشد.

من امشب مهمانم. رفتند، من آمدم بالاخانه مشغول حقنه و دوا شدم.

روز يكشنبه چهارم‌

. صبح زود به حمام رفته، بيرون آمدم. زيارت

كردم. الهيار بيك كدخداى قرائى آمد. آقا خان آمد بيست تومان از من خواست كه بدهد تمسكات مطالباتش را كه نزد كسى گرو بود، بيرون بياورد كه با من بيايد تربت. عذر خواستم رفت كه تهيه خودش را ديده بيايد به من برسد. حاجى محمد اسمعيل تاجر طهران آمد نشست. تا وقتى كه ما سوار شديم حاجى محمد كاظم خان هم آمده بود. ما سوار شديم، مشايعت كرد تا خارج شهر. قريب به ظهر از شهر حركت كرده در طرق نهار خورديم. مغرب به شريف‌آباد رسيده، نماز كردم. الان كه دو ساعتى شب است ميرزا اسمعيل رئيس تلگراف نيشابور از مشهد آمد. نشسته صحبت مى‌دارد.

روز دوشنبه پنجم‌

. صبح برخاستم، ديدم باران به شدت مى‌بارد.

مايه ترديد شد كه آيا حركت كنيم يا اقامت. رفتم به منزل ميرزا اسمعيل.

شاهزاده عباسقلى ميرزا كه رئيس تلگراف استرآباد بود و حالا مرخص شده به زيارت مشهد مقدس مى‌رفت، آنجا بود. مدتى نشستم؛ باران ساكت نشد.

دو ساعت به ظهر مانده متوكلا على اللّه روانه شديم. تا نيم‌فرسخ با ميرزا اسمعيل باهم بوديم. بعد او به نيشابور رفت و ما به راه تربت. مبلغى از راه، باران و برف خورديم. بعد از طى دو فرسخ به كافرقلعه رسيديم. نهار خورده سوار شديم. دو ساعت به غروب مانده به رباطسفيد رسيديم. هوا خوب شده بود.

ديدم رباط سفيد به قدر نيم فرسخ از آبادى دور است كه بايد جمع آذوقه را بروند از نيم‌فرسخى بياورند، بدمنزلى بود. آنجا توقف نكرده، روانه شديم.

دو ساعت از شب گذشته به قلعه شاهزاده مسمى به اسدآباد و از بناهاى اسد اللّه ميرزا نايب الاياله حاكم سابق تربت است رسيديم. مسافت هفت فرسخ بود.

اسدآباد قناتى دارد كه در تابستان خشك مى‌شود. به اين جهت حاصل و زراعتى ندارد. بيست و دو سه خانوار رعيت كه در قلعه آنجا ساكنند و در اطراف رعيتى كرده، آذوقه هم براى بيع و شراى مترددين تحصيل‌كرده، به معامله با زوار و غيره امر خود را مى‌گذرانند. غفار بيك نام آدم حسام السلطنه براى سرپرستى رعيت آنجا و همانجا ساكن است و از شاهزاده مواجب دارد.

محض اينكه آنجا را مسكون و آباد نگاه دارد كه مايه آسايش مترددين و براى مرحوم اسد اللّه ميرزا، خيراتى باشد. سه ساعت از شب گذشته بنه رسيد. شب را به كله‌جوش ماش گذران كرده خوابيدم.

روز سه‌شنبه ششم‌

. صبح از قلعه شاهزاده سوار شده، در رباط كسكك و كرونه نهار خورده، رقعه‌اى به ميرزا محمد حسين نايب الحكومه تربت براى اعلام ورود و تعيين منزل در خانه حاجى محمد ميرزا نوشته، محمد جواد را پيش فرستادم. از عقب، خودمان هم روانه شديم. دو فرسخ به شهر مانده سوارى آمد پاكتى از ميرزا محمد حسين آورد كه خبر ورود شما رسيد. در تربت منزلى كه قابل شما باشد نيست، مگر خانه حاجى محمد ميرزا و باغ نظر كه دار الحكومه است.

هردو حاضر است. هريك را مى‌فرمائيد براى منزل شما حاضر كنند. آمديم نزديك به شهر. محمد جواد هم آمد. گفت كاغذ را كه دادم ميرزا محمد حسين خود برخاست به منزل حاجى محمد ميرزا آمده، آنجا را فرش كردند و منتظر ورود شما است.

آمديم نزديك به دروازه، سيدى دوان‌دوان آمد جلو اسب مرا گرفت و از روى كمال تظلم گفت: از روزى كه مژده آمدن شما رسيده است نايب الحكومه و اجزاى حكومت مشغول‌اند استشهاد تمام مى‌كنند. ملاها را جمع مى‌كنند كه شكايت از انوشيروان ميرزا بكنند، و بدانيد كه انوشيروان ميرزا خوب حاكمى بود. اين اسباب از هادى خان است. مردم رعيت دردها دارند، عريضه‌ها نوشته‌اند و جرأت نمى‌كنند به شما بدهند. گفتم: به مردم اطمينان بده، هركس عريضه دارد بياورد بدهد، گفت: مى‌ترسند. گفتم:

بعد از اينكه رعيت از ترس مطلب خود را پنهان كند و به اطلاع من نرساند، من تكليفى ندارم. علم غيب با من نيست. هركس مطلب خود را به من برساند انجامش با من است. خيلى دعا كرد و رفت. دم دروازه رسيدم. پنج نفر از فراشان حكومت آنجا بودند. پيش‌رو افتاده ما را به منزل رساندند. حياطى مثل خانه كدخداى يكى از دهات قم. و اين خانه حاجى محمد ميرزا و بهترين عمارات

تربت بود. مشتمل است بر يك سه قسمتى و يك اطاق، روبروى آن. و يك حوض وسط حياط. يكى از اطاقهاى سه قسمتى را فرش قالى و نمد انداخته، يك مجموعه شيرينى و يك مجموعه دو كلمه قند روسى گذاشته بودند. به مجرد ورود، ميرزا محمد حسين با سيد وكيل الرعايا و پسر ميرزا محمد حسين و سررشته‌دار تربت آمدند. تا ساعتى شب نشسته، صحبتها داشتند. ميرزا محمد حسين آدم فقير محجوب كهنه عاقلى به نظرم آمد. خيلى مؤدب حركت كرد و خيلى تعارف كرد كه هرفرمايشى باشد بفرمائيد. تدارك شب را هم از برنج و روغن و گوشت و كاه و جو و غيره، آدمش آورد، و باز بعد از بيرون رفتن به آدمهاى من سپرد كه هرچه لازم باشد از آدمى كه اينجا پيش شما مى‌گذارم بخواهيد حاضر كند و رفت. من اين روزنامه را نوشتم. حالا شام حاضر است مى‌خورم و مى‌خوابم.

روز چهارشنبه هفتم‌

. صبح از خواب برخاسته به حمام حاجى باقر كه يكى از ملاك تربت است و تازه ساخته، خيلى تميز و پاكيزه و آب پاك صاف گرم داشت رفتم. سركيسه كرده رنك و حنا بسته، ساعتى خوابيدم. هواى حمام چون تازه ده بيست روزى است داير شده سرد بود. قريب به ظهر بيرون آمدم به منزل. آدم شاهزاده حاجى محمد ميرزاى صاحب‌خانه آمده پنج كله قند روسى، يك قهوه سينى نارنج با يك رقعه خيلى با تعارف چم و خمى از منزل مباركى و اشتياق ملاقات و خواهش اينكه از اين منزل به عمارت حكومتى نقل و تحويل نكنيد. جوابى گرم و نرم و اظهار تشكر نوشتم. يك كاسه افشره آب نارنج خوردم. شاهزاده با حكيم‌باشى و حسين خان برادر هادى خان آمدند.

خيلى تعارفات كرد بسيار شاهزاده معقول مقدسى است. بعد صدر العلما و دو سه ملاى ديگر آمدند. دو قليان كشيده رفتند. بعد آقا سيد كاظم جلگه‌اى كه از سادات معتبر آنجاست آمد، ساعتى نشست و رفت. پسر ميرزا محمد حسين نايب الحكومه آمد. نهار آوردند، خورديم. خيلى كسل شده بودم. قدرى پهلوى بخارى زير

پوستينى خوابيدم. عصر برخاستم. آمدند كه ميرزا محمد باقر مجتهد مى‌آيد.

گفتم: بيايند، آمدند. سيد و چند نفر ملا آمدند. قدرى صحبت از انوشيروان ميرزا و غيره به ميان آمد. از حالت هادى خان پرسيدم. همه گفتند كسى از هادى خان شاكى نيست. او در مدت عمر دو سال در حكومت اسد اللّه ميرزا و محمد شريف ميرزا پيشكار بوده است. بعد ميرزا محمد حسين و محمد خان سركرده سواره قرائى آمدند. رقم والا و حكم حضرت اجل را دادم ديد. گفت: هرچه بفرمائيد اطاعت كنم. گفتم به اطراف و نواحى بلده و بلوك، آمدن و مأموريت مرا اعلام كنيد. هركس با انوشيروان و هادى خان و ميرزا عبد العظيم يا ديگرى حرفى دارد، با سند بيايد بگويد و الا بعد از اين ديگر حق تشكى ندارد. ميرزاى او مسوده كرده، داد اصلاح كردم رفت كه امشب بنويسد صبح بيآورد.

به محمد خان هم گفتم غلام و سوار حاضر كند، صبح ببرند. سوارى هم حاضر كند كه فردا عريضه خدمت والا نوشته به مشهد به‌فرستم. آنها رفتند. من رفتم سر طويله، ديدم از وجود محمد جعفر هم در طويله هيچ اثرى بروز نكرده. نظم و ترتيب دادم، بيرون آمدم. آدم محمد خان آمد كه خان عرض مى‌كند بفرمائيد مالها را ببرند به ده، كاه و يونجه، فراوان است متوجه شوند يا اگر اذن مى‌دهيد كاه و يونجه از ده بيآورند. گفتم: همه چيز اينجا هست. محبت شما زياد، رفت. من آمدم به اطاق نهار كرده مشغول روزنامه شدم.

روز پنجشنبه هشتم‌

. صبح برخاسته نماز كردم. به طويله رفتم سركشى به اسبها كردم. آمدم به منزل، عازم بازديد حاجى محمد ميرزا شدم. ملا عبد الجواد مجتهد تربت به ديدن آمد. مدتى با او نشستم. بعد از رفتن او رفتم منزل حاجى محمد ميرزا. جمعى هم بودند. همه صحبت از خرابى تربت و اجحاف بر مردم، خاصه از عشريه جنس كه بر املاك مردم بسته‌اند و آن مأخذ نصف و ثلث به عمل نمى‌آيد. مع ذلك آنرا هم به پنج تومان مسعر كرده، پول

مى‌گيرند و حال آنكه الان جو خروارى يك تومان و گندم دوازده الى چهارده هزار است.

خلاصه از آنجا به بازديد ميرزا محمد حسين نايب الحكومه آمده، شيرينى و شربت آوردند. وقت ظهر به منزل آمدم، نهار خوردم. آدم صدر العلما آمد دو قرابه آبغوره يك قهوه سينى انگور، يك مجموعه نان خانه‌پزى آورد.

وعده كردم عصر به منزل بازديد بروم. بعد جمعى سادات و كسبه آمدند. اظهار رضامندى از انوشيروان ميرزا و در پرده شكايت از حكومت حاليه كردند و گفتند:

مردم جرأت ندارند منزل شما بيآيند و شما هم كه بيرون مى‌آئيد، آدمها و فراشهاى حكومت در اطراف شما هستند، مردم وحشت دارند. جوابى به آنها دادم، رفتند.

سه چهار ساعت به غروب مانده وضو ساخته، به مسجد جامع رفتم و آدمها را متفرق كرده نماز خواندم و تنها روانه شدم. مدرسه اسحق خان را ديدم، خراب شده. از آنجا به بازار رفته، گردش‌كنان رفتم تا از دروازه «كاريز ديوانه» خارج شدم. بيرون شهر محله‌اى به نظرم آمد. از شخصى پرسيدم اينجا كجاست.

گفت: محله آقا محمد على زرگر مى‌گويند. پرسيدم با اينكه شهر خرابه زياد دارد، چرا مردم اينجا سكنى كرده‌اند. گفت: براى نزديكى به باغ توت و تسهيل امر نوغان. بعد اين شخص از حالت من پرسيد. معرفى خود كردم و رو به صحرا رفتم.

بعد از مدتى برگشتم، ديدم جمعى كثير جمع شده سر راه مرا گرفته مشغول به عرضحال شدند. درب يك حمامى كه در آن محله خارج شهر بود نشستم. به قدر دويست رعيت جمع شدند، و همه متفق الكلمه رضامندى از انوشيروان ميرزا و شكايت صريح از ميرزا محمد حسين كردند. حاجى محمد نام، ريش‌سفيد چرخ‌تاب و جمعى ازين صنف گفتند، جمع چرخ هميشه سيصد و كسرى بود. بعد چرخ زياد شد. انوشيروان ميرزا پانصد و كسرى گرفت. امسال ميرزا محمد حسين نهصد و پنجاه تومان گرفته است، و حال آنكه هفتاد و پنج چرخ بيشتر نداريم، و انوشيروان ميرزا

چرخى هفت تومان زيادتر گرفته است، و همچنين جمعى ديگر از اهالى قراء زياد شكايت از تعديات امساله كردند. در اين بين جمعى ملا از مجلس ختمى برخاسته، از آنجا عبور مى‌كردند. مرا ديدند، آمدند پيش من. ساعتى نشسته. خواستند تهيه چاى نمايند، برخاستم. گفتم خانه صدر العلما وعده كرده‌ام. رو به شهر روانه شدم. اين جمعيت همراه من شدند. قريب به شهر همه را متفرق كرده به خانه صدر العلما رفتم. شربت و چاى خورده، غروب برخاسته تنها به منزل آمدم. گفتند: ميرزا محمد حسين دو دفعه آمده بوده است من نبودم، مراجعت كرده. نماز كردم. حسينعلى آدم خودم آمد. سه چهار كاغذ آورد. گفت:

درب حياط افتاده بود. ديدم همه سرتاپا شكايت از ميرزا محمد حسين و مستشار الملك و هادى خان و رضامندى از انوشيروان ميرزا است. ولى عرايض نه مهر دارد و نه اسم‌ورسم. معلوم نيست كى نوشته است. بعد از خواندن آنها مشغول روزنامه شدم.

روز جمعه نهم‌

. صبح به حمام رفته، غسل جمعه كرده، به مزار جناب قطب الدين حيدر (1)

پدر شيخ فريد الدين عطار موسوم به ابراهيم بن اسحق عطار كدكنى مريد قطب الدين حيدر بود. شيخ عطار در ايام شباب كتاب حيدرنامه را بنام او به نظم درآورد. وفاتش به سال 597 ق اتفاق افتاد.

«از تاريخ ادبيات در ايران تأليف دكتر ذبيح اللّه صفا جلد دوم چاپ چهارم صفحه 861»

كه از اجله مشايخ عرفا بوده و در خارج شهر تربت واقع است و دويست و هشت (2)سال قبل از اين به امر شاه عباس صفوى بر آن بقعه و گنبد و صحنى ساخته‌اند؛ و در جنب غربى آن مسجد جامعى در صد و نود و هشت سال قبل از اين به امر شاه صفى صفوى ساخته‌اند رفتم. فاتحه خوانده، بيرون آمدم.

1) - قطب الدين حيدر از عرفا و مشايخ قرن ششم هجرى است.

2) - از اين قرار بناى بقعه قطب الدين حيدر به سال 1086 ق انجام يافته و به سال 1096 ق تعمير گرديده است.

در قبرستان كه بالاى تلى، جلو بقعه و مسجد است زيارت عاشورا خواندم.

چند نفر رعاياى تربتى جمع شدند. خواهش كردند از ميان دهى كه در پشت مزار واقع است و اتصال به شهر دارد، به شهر بيآيم. از همان راه روانه شدم.

رعايا كم‌كم جمع شدند. باز بناى شكوه از ميرزا محمد حسين نايب الحكومه و مستشار الملك گذاشتند گفتم: هركس هرمطلبى و شكوه‌اى در هرمسئله مخصوص دارد، بايد مطلب خود را به اسم‌ورسم خودش واضح و مختصر بنويسد و به من بدهد. من يا در مشهد و يا در طهران، اگر بتوانم علاج كنم، و الا به حرف مبهم سربسته گوش نمى‌دهم. عرايض بى‌اسم و رسم را نمى‌خوانم به بخارى مى‌اندازم.

از آنجا به شهر آمدم. جمعى سادات و ملا و كدخدا و غيره آمدند.

امام‌جمعه به ديدن آمد. عذر خواست كه در شهر نبودم. اين بود كه دير آمدم.

شخصى ملا صالح نام كه مباشر و مستأجر احمدآباد وقفى سركار فيض‌آثار است شكايت زياد از انوشيروان ميرزا كرد كه شبى با صد سوار به من وارد شد. ده تومان خرج مهمانى از من گرفتند. مرا به مجلس خود خواست. بساط شرب داشت. مرا نشاند و گفت: يك دختر خود را به من و يكى را به جناب رفيق من بده. تا قريب به صبح، به اين مطالبه و درخواست مرا نگاهداشت. و مبلغ ده تومان ادعا كرد كه از او به من تعدى رسيده است. گفتم: از روى دليل بايد معلوم كنى، رفت كه دليل بياورد.

شخصى ديگر مبلغ فلان ادعا كرد كه از انوشيروان ميرزا به من تعدى رسيده، يعنى ده سه از حق مباشرى گرفته است. گفتم: برو مفاصاى خود را بيار ببينم، جمع و خرج تو چه بوده، تا معلوم كنم چه تعدى كرده است، رفت كه بياورد. در اين بين آدم آقا سيد كاظم جلگه‌اى كه خود هم در مجلس حضور داشت آمد. نه قطعه خروس، دو بار هيزم، دو مجموعه نان تعارف آورد، در حقيقت مرد خرجى براى نواب والا شاهزاده والى بود. زيرا كه به امر ايشان از دستگاه حكومت داده مى‌شود.

بعد بره آوردند كه ميرزا محمد على سررشته‌دار داده است. بعد، يك مجموعه نان و يك سينى آلوبخارا، ملا عبد الجواد مجتهد داده بود. بعد، يك مجموعه

نان، شاهزاده حاجى محمد ميرزا داده بود. همه مرد خرج، نواب والا بود.

براى من فرقى نداشت. بعد، حضرات رفتند ميرزا محمد حسين ماند. نهار آوردند، خورديم. او هم رفت. دو ساعت خوابيدم. برخاستم نماز كردم.

رفتم به بازديد ملا عبد الجواد. تا يك ساعت از شب گذشته آنجا بودم. خيلى صحبت كرديم. به منزل آمده، نماز كرده، مشغول روزنامه شدم. ديگر تازه‌اى نيست.

روز شنبه دهم‌

. صبح، هنوز در رخت‌خواب بودم، ديدم سيدى پرده برداشت كه داخل اطاق شود. گفتم: سيد نمى‌بينى خوابيده‌ام؟ برگشت.

سيد مجهولى بود كه قائد رعيت ياوه‌گوست. برخاستم به طويله رفتم. آدم قهرمان ميرزا آمد كه شاهزاده ديشب از ده به شهر آمده، مى‌خواهد اينجا بيايد.

گفتم: تشريف بياورند. آمدند. زياد اظهار بشاشت از ملاقات و تعارفات كردند. مدتى مديد نشسته، شرحى از تعديات و بى‌اعتدالى انوشيروان ميرزا و بيگناهى هادى خان بيان كردند. ايشان رفتند، ملا على اكبر پيشنماز و دو سه نفر ديگر آمدند. كاظم خان كدكنى هم آمد. شرحى از حالت خودش و ضررهائى كه الهيار بيك مباشر بلوك رخ بر او وارد آورده، بيان كرد. گفتم: مى‌نويسم الهيار بيك را از مشهد بفرستند، محاكمه مى‌كنيم. آنها رفتند.

حاجى محمد ميرزا و آقا سيد كاظم جلگه‌اى آمدند. صحبت زياد داشتيم.

منجمله صحبت نمد سركش به ميان آمد كه در محولات خوب مى‌سازند. شاهزاده فرستاد يك نمد باسلق عمل محولات آوردند. تعارف كرد و گفت: مى‌نويسم دو نمد سركش هم به‌مالند، بيارند. آنها هم رفتند. نهار خوردم. در ايوان دو كاغذ، يكى خدمت ركن الدوله، يكى به مستشار نوشتم. نماز كرده، وقت عصر يك بره محمد خان سركرده، فرستاد. يك مجموعه نان هم حاجى محمد ميرزا فرستاد. قريب به غروب به بازديد شاهزاده قهرمان ميرزا رفتم. ضعيفه‌اى هم يك كاغذ مجهول بى‌مهر آورده بود، مشحون بر طعن و لعن مستشار و هادى خان

و تعريف انوشيروان ميرزا. اين كاغذ دستم بود. رفتم منزل قهرمان ميرزا. گفت:

چيست؟ دادم خواند. گفتم به هادى خان بگوئيد، چند روز است مشغول خواندن اين كاغذها هستم. كاغذهاى مشهد را هم دادم به قهرمان ميرزا كه فردا عازم مشهد است ببرد. تا دو ساعتى شب آنجا بودم. حالا به منزل آمده، روزنامه نوشتم.

روز يكشنبه يازدهم‌

. صبح برخاستم. حاجى محمد، رئيس جماعت پيله‌كش آمد با عريضه شكايت از هادى خان و رضامندى از انوشيروان ميرزا و شكوه از مستشار و ميرزا محمد حسين نايب الحكومه. اما شكايتهايش مأخذ صحيح نداشت. جوابهاى به قاعده به او گفتم او رفت. ميرزا محمد حسين آمد.

عريضه او را ديد، از جوابهاى من خيلى مشعوف و ممنون شد. كاظم خان كدكنى آمد. دو فقره شكايت از تعدى، انوشيروان ميرزا كرد. از او سند خواستم، رفت كه سند خود را بياورد. ظهر با ميرزا محمد حسين نهار خوردم. او رفت.

من ساعتى راحت كرده، وقت عصر به بازديد حاجى سيد محمد ازغندى رفتم.

مغرب به منزل آمده، آسوده شدم. آدم حاجى محمد ميرزا آمد. شش دانه خربزه محولاتى آورد.

روز دوشنبه دوازدهم‌

. صبح برخاستم، دوغ و شوره خوردم. پسر ميرزا محمد حسين آمد. قدرى گذشت خودش آمد. كاظم خان كدكنى اسناد خودش را آورد. محقق شد كه انوشيروان ميرزا از كدكنى هم حق مباشرى را دوبار گرفته.

تفصيل اين اجمال اينكه در بدو امر حق مباشرى را بر اصل ماليات و بر تخفيف، جمع بسته و حال آنكه نبايد بر تخفيف حق مباشرى وارد آيد. بعد كه اين عمل او در مشهد خدمت ظهير الدوله معلوم شده است، ده‌يك تخفيف را پاى انوشيروان ميرزا برگردانيده‌اند به عوض مباشرى. او هم در ثانى همين برگشت تخفيف را حواله كرده از رعيت گرفته است. و نيز حاجى حسين بيك ياور آمد با نوشته و استشهاد و عريضه كه به دستخط ركن الدوله رسيده بود. و شهادت جمعى از حاضرين معلوم كرد كه

انوشيروان ميرزا نود تومان بعد از رسيدن خبر فوت او از سرخس از برادر و پسرش گرفته است. سيدى از اهل موسى‌آباد اظهار كرد كه برادرم را متهم كردند و سيزده تومان و نيم از من جريمه گرفتند، جمعى هم شهادت دادند، حتى ملا عبد الجواد مجتهد. شخص ديگر هم ادعاى هشت تومان و نيم كرد. بعد از ساعتى آمد گفت: من عرضى ندارم و از شاهزاده راضيم. در زمان شاهزاده از من پانزده هزار قلق فراش گرفتند، امسال پانصد تومان داده‌ام. نهار خورديم.

ميرزا محمد حسين رفت. من راحت كردم. بعد از ساعتى سيد متولى طبس به ديدن آمد. از مشهد آمده به طبس مى‌رفت. ساعتى نشست، رفت. بعد ملائى از اهل تربت آمد. او رفت من هم رفتم به بازديد ميرزا محمد باقر پيشنماز.

وقت غروب به منزل آمدم.

روز سه‌شنبه سيزدهم‌

. صبح برخاسته، دوغ و شوره خوردم. از منزل بيرون آمده، از دروازه نيشابور بيرون رفتم. ميانه آن دروازه و دروازه جلگه، خارج شهر قلعه محكمى حسنعلى خان پسر بزرگ اسحق خان ساخته بوده است. حالا مخروبه است. آنجا را تماشا كردم. خيلى محكم جائى بوده.

ولى تمام از گل چينه و خشت خام. آنجا يك ضعيفه پيدا شد كه زن رمضان نام بوده‌ام، باغى در شهر آباد كرده بودم. هادى خان در سال گرانى از دست ما گرفت. به ازاى اعيانى، يك قطعه آن‌كه در اراضى ارك اسحق واقع شده بود، بيست تومان به ما داد. ولى قطعه ديگر آن را كه خارج از ارك واقع است غصبا تصرف كرده چيزى نداد. از آنجا ضعيفه خواهش كرد كه بروم باغ را ببينم. با او همراهى كردم. باغ را ديدم. باغ حالا در تصرف هادى خان است.

دو سه خانه گلى هم در كنار باغ است كه دو سه كنيز هادى خان آنجا سكنى دارند. پسر بيست و هشت ساله‌اى هم هادى خان دارد، مسمى به قلى خان كه هفت سال است ديوانه شده، در آن باغ منزل دارد. اتصالا در آن باغ گردش مى‌كند. جميع حركاتش به قاعده است، الا اينكه با كسى تكلم نمى‌كند، آمد

پيش من. هرچه به او حرف زدم مبهوت نگاه مى‌كرد. گاهى هم تبسم مى‌كرد و حرف نمى‌زد بسيار فربه شده است. گفتند: غذا زياد مى‌خورد. بعد به منزل آمدم. او هم همراه من آمد. مدتى در منزل نشست. بعد، آدمهايش او را بردند به همان باغ. پسر ميرزا محمد حسين آمد. نهار خوردم، او رفت.

من خوابيدم. سه ساعت به غروب مانده ميرزا محمد حسين آمد. عذر خواست كه براتدار، مرا نمى‌گذارد پيش شما بيايم. جمعى به قدر صد نفر از سادات و ملا و كدخدا و رعيت، از بلوك «بايك» آمدند. تفصيلى از تعدى انوشيروان ميرزا گفتند و به قدر پانصد تومان قلمداد كردند. گفتم: برويد همين قلمداد را بنويسيد، همه مهر كنيد فردا بياريد ببينم. آنها رفتند.

حاجى محمد ميرزا آمد، قليانى كشيدند. بعد به اتفاق ايشان رفتيم به بازديد امام‌جمعه. آنجا چاى خورديم. تا مغرب نشستيم. حاجى محمد ميرزا تفصيل حالات اسحق خان و محمد خان و كيفيت ياغيگرى او، وضع سابق تربت را صحبت مى‌داشت.

از آنجا به منزل آمدم. مذكور شد محمد خان سركرده سواره قرائى، خواهش و التماس كرده است كه شب جمعه را به‌عنوان بازديد او، به خانه او كه در قريه قندنشين، يك فرسخى شهر است برويم. از آنجا روز جمعه به گردش صحرا برويم. گفتم عيب ندارد.

روز چهارشنبه چهاردهم‌

. صبح برخاسته، دوغ و شوره خوردم. بعد رفتم به صحرا قدرى راه رفتم. حاجى محمد پيله‌كش پيدا شد. قدرى بر ضد عارضين انوشيروان ميرزا حرف زد. برگشتم به منزل. جمعى از اهل بلوك رشخوار آمده شكايت از تعديات انوشيروان ميرزا كردند. فرستادم عقب حاجى محمد بيايد جواب بدهد. باز مثل ديروز پيدا نشد. به عارضين گفتم برويد صورت تعديات شاهزاده را بنويسيد، مهر كنيد بياوريد، رفتند. ميرزا محمد حسين آمد. بعد ميرزا ابو القاسم نام پيشخدمت نواب والا كه محصل آوردن

ريش‌سفيدان بلوك برس و كدكن بود، آمد. بعد محمد حسين بيك فراش خلوت سركار والا كه محصل وصول طلب شخصى بود، آمد. نهار خواستم، آوردند، خورديم. بعد آدينه قلى بيك توپخانه كه محصل دو هزار تومان باقى ماليات است، آمد. بناى تشدد به ميرزا محمد حسين گذاشت. هرچه سعى كرد، از منزل من بيرون نرفت، تا اينكه آقا محمد على نام تاجر اصفهانى آمد، قرار شد او برود برات پانصد تومان عجالتا بياورد تا بعد چه شود.

در اين بين نايب رجب كه فراشباشى و داروغه و همه‌كاره حكومت است، آمد كه سربازها در سر چارسو بر سر من ريختند و مرا زدند و يك فراش حكومت را لخت كردند. يعنى سردارى او را عوض هشت دينار كه حواله داشتند، بيرون آوردند.

آجودان فوج آمد، با كمال كولى‌گرى. معلوم شد همه شرارت را او كرده است.

خلاصه، وضع غريبى از طرز حكومت اين شهر ديده شد. ميرزا محمد حسين تا سه ساعت به غروب مانده، از ترس سرباز و براتدار، از منزل من بيرون نرفت. بعد، رفت من هم رفتم حمام. مغرب بيرون آمدم. سادات و ملاهاى «بايك» آمده عريضه آورده بودند، ناقص بود، رفتند تمام كرده بفرستند.

نماز كرده مشغول روزنامه شدم.

روز پنجشنبه پانزدهم‌

. صبح برخاسته، دوغ و شوره خوردم. آقا خان فتح‌آبادى آمد. ميرزا محمد حسين هم آمد. آقا خان شروع كرد سرگذشت خودش را گفتن. فرستادم محمد خان مدعى او را هم آوردند. چون ادعاى آقا خان بر محمد خان ديگرى هم كه داماد اين محمد خان است و على خان پسر او تعلق داشت، قرار شد آنها را هم بخواهيم به شهر بيايند، بعد رسيدگى به امر آنها بشود. ميرزا محمد حسين نوشته‌اى نوشت به محمد خان داد كه بفرستد آنها هم بيايند. در اين بين نعش كدخدا رضاى موسى‌آباد را آوردند كه دو نفر از رعاياى آنجا او را زده بودند و مرده بود. گفتم: ببريد علما ببينند تا چه حكم كنند. بعد، نهار خورديم. آدم حاجى محمد ميرزا آمد. دو نمد سركش

و دو جعبه شيرينى خانه‌پزى آورد. آدم محمد خان سركرده آمد كه وقت عصر منتظرم. گفتم: بگو محمد خان عصر بيايد اينجا باهم برويم، رفت. ميرزا محمد حسين هم رفت. من قدرى راحت كردم. عصر صدر العلما آمد. ساعتى نشست. محمد خان آمد، صدر العلما رفت. ميرزا محمد حسين هم آمد، به اتفاق سوار شده رفتيم به قريه قندنشين، خانه محمد خان. قريه‌ايست مشتمل بيست سى خانوار رعيت. خانه محمد خان، بيرونى محقرى داشت. نشستيم چاى خورديم. بعد، شام آوردند. رشته‌پلو و خورشهاى دهاتى خيلى رعيتى. بعد از شام، تا ساعت پنج نشسته صحبت‌ها از وضع تركمان و تاخت‌وتاز و وقايع جنگها كه محمد خان ديده بود گذشت. بعد رختخواب آوردند. لحافهاى كرباسى و خيلى رعيتى و دهاتى.

محمد خان اگرچه صاحب بضاعت است، اما خيلى كم‌سليقه است، رعيت‌زاده است. تازه به منصب رسيده. خوابيديم، تا صبح اغلب بيدار بودم.

صبح برخاستم باران آمده بود. هوا خيلى باطراوت و خوب شده بود. بيرون آمدم.

ديدم حمامى تازه ساخته بودند، رفتم. آبش خوب بود، غسل جمعه كردم.

روز جمعه شانزدهم‌

. بعد از غسل جمعه نشستم چاى خورديم. سيدى از شهر آمد كاغذى از ميرزا ابراهيم آورد كه باز چند نفر به منزل حكومت ريخته، نايب رجب را زده‌اند. آدينه قلى بيك توپچى هم در مطالبه وجه برات تشدد دارد. تا سه ساعت از روز گذشته آنجا بودم. بعد با ميرزا محمد حسين سوار شده به شهر آمديم. هواى بسيار خوبى بود. قريب به ظهر به شهر رسيده ديدم نصر اللّه غفلت تمامى از امر طويله كرده. قدرى شلاقش زدم بعد نهار خورده خوابيدم. عصر حاجى محمد ميرزا آمد، نشست. چاى خورديم. آقا سيد كاظم جلگه هم آمده بود. چند نفر از رعاياى جلگه زاوه آمدند. شكايت از تعديات انوشيروان ميرزا كردند. گفتم: برويد صورت آنرا نوشته ممهورا بياريد. كربلائى امين، كدخداى بلوك بايك هم آمد. عريضه اهل آنجا را آورد.

شخصى هم از اهل فخرآباد آمد، و دستخطى از نواب والا آورد، خطاب به من كه به حالت آن قريه رسيدگى كنم كه چه‌قدر استحقاق تخفيف دارند.

گفتم: فردا بيايند رسيدگى شود. بعد نماز كرده برحسب وعده به خانه صدر العلما رفتم. حاجى محمد ميرزا، ملا عبد الجواد، ميرزا محمد حسين و جمعى ديگر از سادات و علما و اعيان هم آمدند. از هرجائى صحبت به ميان آمد. قدرى صحبت علمى داشتيم. ملا عبد الجواد مرد ملاى بافضلى است. شام آوردند.

خيلى تكلف كرده بودند. ساعت پنج برخاسته بيرون آمديم. حاجى محمد ميرزا خداحافظ كرد كه صبح به محولات برود. ما به منزل آمديم. در رختخواب نوشتم. امروز هم مصطفى قلى خان، داماد هادى خان از رشخوار دو رأس بره، دو مجموعه نان خانه‌پزى فرستاده بود.

روز شنبه هفدهم‌

. صبح برخاسته، دوغ و شوره خوردم. ميرزا محمد حسين آمد. جمعى از رعاياى جلگه زاوه شكايت از تعديات انوشيروان ميرزا آمدند. گفتم: بروند بنويسند بيارند. ظهر، ميرزا محمد حسين رفت. حاجى سيد محمد ازغندى با سيد وكيل الرعايا آمدند. نهار خورديم. آنها رفتند و خوابيدم.

پس از لمحه‌اى آدمى از ميرزا محمد حسين نايب الحكومه آمد كه مردم با چوب و چماق بر سر خانه من و عيال من ريختند، به دادم برسيد! مرا بيدار كردند. عاجلا رفتم ديدم به قدر پانصد نفر در كوچه و بام خانه ميرزا محمد حسين ازدحام كرده، دو سه نفر شرير ميان اطاق با او مكابره مى‌كنند.

به محض ورود گفتم: آنها را از مجلس كشيدند، بيرون كردند. مردم را متفرق كردند. بعد از ساعتى ملا عبد الجواد و جمعى ديگر از سادات و ملا، آنجا آمدند.

آنچه معلوم شد اين تهيه‌اى بود كه از سابق داشتند. ملاها هم بى‌خبر نبودند. خلاصه بعد از تسكين رفتند و آسودگى نايب الحكومه، به منزل آمدم. وقت شام ميرزا محمد حسين التماس كرد كه مراتب حالت مرا خدمت نواب والا و مستشار الملك

بنويسيد كه آدم من صبح ببرد. شرحى به هردو نوشتم، فرستادم. ميرزا محمد حسين خيلى ممنون و شاكر شد.

روز يكشنبه هجدهم‌

. صبح برخاسته، دوغ و شوره خوردم. فرستادم عقب سيد حكيمى كه همسايه بود، آمد. شرح حالم را به او گفتم. گفت:

قرص كاكنج خوب است. نسخه نوشت. رفتند گرفتند. دواها را برد كه قرص بسازد. ميرزا محمد حسين و آقا سيد كاظم جلگه و بعضى ديگر آمدند. صدر العلما رقعه نوشت، اظهار خجالت از حركت ديروز مردم، و اينكه اذن بدهيد آنها را بيارند شما تنبيه كنيد يا عفو نمائيد. جواب نوشتم، من رنجش از مردم ندارم. اگر بى‌احترامى كرده‌اند، به نايب الحكومه خودشان كرده‌اند. بايد او تنبيه يا عفو كند. بعد نهار خوردم. ميرزا محمد حسين رفت. من خوابيدم.

عصر برخاستم رفتم بازديد آقا سيد كاظم جلگه. كدخدا عبدل جلگه آمد.

صورت تعديات انوشيروان ميرزا را آورد. چاى خوردم مغرب به منزل مراجعت كردم.

روز دوشنبه نوزدهم‌

. صبح به حمام رفته، بيرون آمدم. دوغ خوردم.

رفتم به باغ هادى خان. قدرى راه رفتم. قلى خان را ديدم ميان اطاق نشسته، نخود مى‌خورد برخاست رخت پوشيد. اما مبهوت نگاه مى‌كرد. برگشتم به منزل.

ميرزا محمد حسين آمده بود، نشستيم. قدرى گذشت علينقى بيك ياور فوج قرائى آمد. قدرى صحبت و اخبار سرخس را گفت و حكايت كرد كه امسال ده من جو در سرخس كشته بودم. دوازده خروار كيل كرد و همه زراعتش از اين قبيل است. گفتم: اگر دار الاياله خراسان را در سرخس قرار بدهند، چه عيب دارد؟ گفت: باعث امنيت كل خراسان مى‌شود. زيرا كه كل سوار تركمان كه به تاخت‌وتاز مى‌آيد، لا بد بايد از سرخس بگذرد. وقتى كه آنجا استقرار قشونى باشد، بالمره موقوف خواهد شد. ديگر حكايت عجيبى گفتند كه هرگز نشنيده بودم، و آن اين بود كه در زمان خاقان مغفور يكى از شاهزاده خانمها

را تركمان اسير كرده، به دست محمد شيخ كه سردار تركمان بود، افتاده بود و سالها داشت. اولادها از او بهمرسانيد و حالا آنجا هستند محمد شيخ كه سالهاست كشته شده. اين قضيه را هيچ نشنيده بودم. بايد تحقيق كرد، ياور رفت. نهار خوردم و به اتفاق ميرزا محمد حسين سوار شده، به امامزاده احمد ابن موسى ابن جعفر سلام اللّه عليه رفتيم كه در قريه بورياباد بود، يك فرسخى تربت است.

حاجى ميرزا محمود آدم حاجى سيف الدوله كه سه سال قبل نايب الحكومه تربت بوده است، فى الجمله تعميراتى آنجا كرده، دو سه اطاق خشت و گلى ساخته، بعد از آن هادى خان پسرزاده اسحق خان بناى رباط و چند اطاق كرده، ناتمام است. حمامى هم آنجا ساخته كه داير است.

زيارت كرده مراجعت كرديم. يك ساعت به غروب مانده، منزل رسيديم.

رقعه‌اى آخوند ملا عبد الجواد مجتهد نوشته وعده فردا شب را به خانه‌اش و عصر را به روضه در مسجدش خواسته بود. جواب نوشته وعده دادم. در اين بين مذكور شد جعفر قلى ميرزا از مشهد به تربت آمده. پرسيدم: براى چه آمده؟

گفتند: آدمى دارد كه مباشر املاكش بوده، براى رسيدگى به عمل او آمده است. ديگر مذكور شد دو سوار شاهسون به سمت قائن مى‌رفتند.

در راه در نواحى تربت به شخص بجستانى رسيده‌اند كه بار خربزه داشته، از او خربزه خواسته‌اند، نداده است. او را زخم منكرى با قمه به رانش زده، انداخته‌اند و رفته‌اند. شخص مجروح رو به شهر آورد. خيلى بدحال، تا چه شود. وقت مغرب فرستادم ميرزا محمد حسين آمد. گفتم: منزل ما خيلى بى‌حفاظ است دروديوار درستى ندارد. گاهى هم ديده‌ام شب آدم اجنبى ميان منزل ما پيدا شده است، بگوئيد چند نفر فراش بيايند شب اينجا بخوابند. گفت: چشم! شام خورديم، رفت. سه نفر فراش فرستاد آمدند ميان ايوان اطاق من خوابيدند.

روز سه‌شنبه بيستم‌

. كه روز اربعين است. صبح برخاسته، چاى خوردم، رفتم بيرون شهر، به بقعه قطب الدين حيدر فاتحه خوانده، بالاى تل

قبرستان زيارت عاشورا خواندم. سيدى از اهل رشخوار آمد. قدرى رضامندى از انوشيروان ميرزا و شكايت از حكومت الساعه و تعديات امساله كرد. گفتم:

در شهر منزل من بيا تا از ميرزا محمد حسين تحقيق كنم. از آنجا رفتم به يك بقعه كوچكى كه قبرى از گچ در ميان آن بود. گفتند قبر ابالؤلؤ است، فاتحه خواندم. از ميان باغات و رودخانه روانه شهر شدم. نزديك شهر ميان باغات، قبرستان كوچك و بقعه مخروبه‌اى ديدم. قبرى در آن بود. بعضى سنگهاى مدور، بعضى طبيعى، بعضى تراشيده روى قبر چيده بودند. شخص چوپانى آنجا بود.

پرسيدم گفت اين بقعه را مزار سنگى مى‌گويند. از آنجا به شهر آمدم. كاظم خان كدكنى برخورد، حكايت كرد كه امروز مذكور شد شخصى از اهل محولات به قدر پنجاه تومان جنس بار الاغى همراه داشته، يك پياده افغانى از تربت با او رفيق راه شده، قدرى كه از تربت دور شده‌اند بيچاره را زخم زياد زده، بار الاغش را گرفته و رفته است. ميرزا محمد حسين، سوار فرستاد از افغانى سراغى بكنند و آن شخص محولاتى مجروح را به شهر بيارند، تا معلوم شود. به منزل آمدم. نهار خوردم.

ضعيفه فقيرى آمد از اهل بايك. خيلى اظهار استحقاق كرد. قدرى نان و پولش دادم، رفت. ساعتى خوابيدم. برخاسته حمام رفتم. بيرون آمده به مسجد ملا عبد الجواد نماز كردم. روضه خواندند. رفتم منزل آخوند، چاى خورديم. وقت مغرب آخوند رفت به مسجد باهم نماز خوانديم.

بعد صدر العلما و نايب الحكومه و جمعى از سادات و اعيان تربت هم آمدند.

شب از هرقسم صحبت به ميان آمد. شام خيلى باتكلف آوردند.

بيست نفر اهل مجلس بودند. بعد از شام از آخوند و اهل مجلس دعوت كردم كه فردا بعد از ظهر براى قطع و فصل دعواهاى آقا خان فتح‌آبادى و محمد خان برادر هادى خان و غيره به منزل من بيايند. ساعت پنج از شب به منزل آمدم خوابيدم.

روز چهارشنبه بيست و يكم‌

. صبح قدرى گلابى كه حاجى محمد رضاى

مشهدى با قدرى سيب و شيرينى فرستاده بود، خوردم. ميرزا محمد على سر- رشته‌دار را خواستم. طومار مأخوذى انوشيروان ميرزا را دادم بنويسد، رفت.

يك قهوه سينى نارنج فرستاد. وقت ظهر نهار آوردند. قدرى كله‌جوش خوردم.

بعد ملا عبد الجواد و جمعى ديگر براى اجلاس آمدند. در اين بين سوارهاى محمد خان كه عقب شخص افغانى رفته بودند، آمدند و افغانى ملعون را مغلوبا آوردند. خبر هم رسيد كه شخص محولاتى مجروح، بيچاره مرده است. شخص افغانى قاتل را كه با بار و خر مقتول گرفته بودند، منكر اين عمل شد و مى‌گفت دو سوار اين عمل را كرده‌اند و الاغ را در راه هرات به من فروخته و به قرائن عديده معلوم كرديم كه دروغ مى‌گويد و ملعون خود اين عمل را كرده است.

او را به محبس بردند و ما مشغول به امر آقا خان و محمد خان شديم، و تا غروب مشغول به محاكمه آنها بودم.

بالاخره جميع دعاوى آقا خان را بر محمد خان كه زايد بر سه هزار تومان مى‌شد به پنجاه تومان مصالحه داديم، و همه اهل مجلس تعجب و دعا ثنا كردند كه همچو دعواى كهنه بيست ساله معظمى را به اين سهولت گذراندم.

طرفين راضى و شاكر و اهل اجلاس دعاگو شدند. گفتم شيرينى آوردند. همه شيرينى خوردند و رفتند كه مصالحه‌نامه و عريضه تشكر خدمت نواب والا بنويسند.

من ماندم نماز كردم و مشغول روزنامه شدم.

ديروز پاكتى از نصير الدوله جواب كاغذ من كه از ميان‌دشت نوشته بودم، رسيد كه زود مأموريت تربت را انجام داده، به قاين برويد. پاكتى هم از شاهزاده خانم (1)بود. همه آه و ناله زنانه. از ناخوشى خودش و حسين (2)و دلتنگى كه چرا من به نصرت (3)كاغذ نوشته‌ام و همه‌اش افترا و تهمت. براى اينكه اوقات مرا تلخ كند و اينجا هم آسوده‌ام نگذارد. مرا دربدر و خودش را مبتلا و بى‌قدرت.


1) - شاهزاده خانم بى‌بى جهان عيال ميرزا خانلر خان.

2) - ميرزا حسين خان فرزند ارشدش از شاهزاده خانم.

3) - نصرت بيگم دخترى كه از زن اولش داشت.

كرد و مرا از آبرو و اعتبار و احترام چهل ساله انداخت. خيال مى‌كنم طبعم اقبال ندارد كه دو كلمه جوابش بنويسم. آسودگى در تنهائى و ترك گفتگوست.

روز پنجشنبه بيست و دويم‌

. از صبح تا ظهر در منزل بيكار بودم.

نهار خوردم رفتم حمام سركيسه كرده، حنا بستم، خوابيدم. يك ساعت به غروب مانده بيرون آمده به بازديد آقا سيد محمد جلگه رفتم. ميرزا محمد حسين و حاجى سيد محمد ازغندى هم آمدند. چاى خورديم. مغرب آمدم به منزل.

ميرزا محمد حسين هم آمد. تا ساعت پنج نشسته، صحبت كرديم. شام خورديم.

او رفت و من خوابيدم.

روز جمعه بيست و سيم‌

. صبح برخاسته، عريضه خدمت نواب والا در باب تخفيف و كيفيت قريه فخرآباد و كاغذى به آقا عبد الكريم، ناظر مستشار در باب برات حاجى محمد اسمعيل و آقا محمد على نوشتم، دادم براى ميرزا محمد حسين بردند كه بفرستد. خودم سوار شده بيرون رفتم. به سمت قريه كوچه قاضيان گردش مى‌كردم. سوارى آمد. كاغذى از ميرزا محمد حسين آورد كه ميرآخور نواب والا آمد و به منزل شما پياده شد. به شهر آمدم، ديدم نور محمد بيك جلودار و نصير بيك تفنگدارند. دستخطى از نواب والا به عهده من آوردند كه عرايض شما رسيد. آنچه نوشته بودى همه درست و به‌قاعده بود.

ميرهاشم و ميرزا مهدى و حاجى محمد چرخ‌كش را بگير و بفرست. و هركس ديگر اهل تحريك و مفسده بوده‌اند بگير حبس كن و منتظر حكم مجدد باش.

مأمورين خبط كرده، در راه عزم خود را به قاصدى كه براى مقصرين، ميرزا محمد حسين فرستاده بود، گفته بودند، و يك شب هم بعد از قاصد وارد شدند و آشكار از ميان شهر به منزل من آمدند. مقصرها هريك به جائى پنهان شدند. ديدم به هيچ قسم مقصرين به دست نمى‌آيند. سوارها را با يك سوار قرائى از شهر بيرون كردم و گفتم: شهرت بدهند كه اينها مأمور محولات هستند.

در خارج شهر، آنها را بردند در دهى كه منزل محمد خان آنجا است منزل

دادند، و خودم تنها از منزل بيرون آمده، از بازار روانه بيرون شهر شدم. سيد بقالى كه چاوش فضولهاى شهر بود، صدا كردم و گفتم: كار شماها خوب شد.

انوشيروان ميرزا به مشهد آمده است و اينجا خواهد آمد. قدرى با او گرمى و نرمى كردم و رفتم بيرون شهر. فرستادم عقب ميرهاشم كه بيايد ببينم وجه تظلم او از ميرزا محمد حسين چه بود كه به آنجاها كشيد. گفتند خانه نيست. برگشتم به منزل. محمد خان آمد كه تكليف چيست؟ گفتم: امشب هم نبايد اظهار اين مطلب را بكنيد. مأمورين در همان خانه شما باشند. در اين بين برادر ميرزا محمود طبيب كه داماد ميرزا محمد حسين است آمد. رقعه‌اى از ميرزا محمود آورد كه اظهار وحشت از آمدن محصل و اظهار تظلم كرده بود.

كاغذى جواب او، طورى نوشتم كه مطمئن شود و مقصرين بيرون بيايند. بعد نماز كرده، رفتم به خانه حاجى سيد محمد ازغندى كه آنجا مهمان بودم.

ميرزا محمد حسين نايب الحكومه، ملا عبد الجواد مجتهد و چند نفر از سادات و ملا بودند. مصالحه‌نامه آقا خان و محمد خان را آوردند، ديدم. يك شرط علاوه بر آنچه مصالحه واقع شده بود، نوشته‌اند و ملا عبد الجواد هم مهر كرده است و محمد خان دادوفرياد دارد كه من اين شرط را نكرده‌ام و قبول ندارم.

مزه در اينجا كه حاجى ملا حسن رشخوارى اقرار طرفين را در سجل نوشته و مهر كرده بود.

خلاصه معلوم شد كه اين يك نفر هم كه گمان سواد به او داشتم، چندان احتياطى ندارد و مى‌گفت: به من شبهه كردند كه آيا اين شرط جزء عقد بود، يا نه. گفتم: ديروز اين مجلس بود، و همه اهل مجلس حاضرند و مى‌گويند كه شرط ضمن العقد نبود شما البته شبهه نكنيد. مصالحه‌نامه را عوض كنيد، بى‌حرف باشد. شام آوردند. يك پلو خراسانى و دو سه خورش غير مأكولى بود. على اى حال خورديم. به منزل آمده خوابيدم.

روز شنبه بيست و چهارم. صبح برخاستم. چون شب از صدمه كيك نخوابيده بودم، قدرى دير برخاستم. ديدم ميرزا محمود طبيب و محمد خان سركرده، در صندوقخانه منتظر نشسته‌اند. چاى خواستم، خوردند. قدرى صحبت از ميرزا محمد حسين مستوفى تربت و ميرهاشم به ميان آوردم. ميرزا محمود كاغذى از ميرزا محمد حسين بيرون آورد كه معلوم شد او را در مشهد گرفته‌اند. چاره‌جوئى كرده و الجائى به من كرده بود. گفتم: تا حالا اين مطلب به من دخلى نداشت.

حالا كه به من نوشته‌اند كه رسيدگى كنم بايد ميرهاشم بيايد تفصيل حالات را به من بگويد، و چاره كار را ببينم چه‌طور است و گفتم برويد ميرزا مهدى برادر ميرزا محمد حسين و ميرهاشم را بياريد پيش من. عيال ميرزا محمد حسين را هم اطمينان بدهيد، انشا اللّه كارش را درست مى‌كنم، رفت وقت ظهر با محمد خان آمدند. ميرزا مهدى را آورد. قدرى به او مهربانى كردم. گفت: ميرهاشم پيدا نيست. مى‌گويند به كوچه قاضيان رفته است.

با محمد خان مى‌روم او را مى‌آريم. بعد گفت: عيال ميرزا محمد حسين خواهش كردند شما فردا شب به خانه آنها مهمان شويد. گفتم عيب ندارد. برويد ميرهاشم را بياريد، رفتند. ميرزا مهدى را هم مرخص كردم برود عيالش را آسوده كند.

تا بعد از آمدن ميرهاشم ببينم تكليف چيست. وقت عصر ميرزا محمود و محمد خان برگشتند. گفتند: ميرهاشم در كوچه قاضيان نبود. در اين بين خبر رسيد موسى‌خان آدم سركار والا با بيست سوار و تفنگدار و غيره آمدند، رفتند باغ نظر منزل كردند. شب شد. ميرزا محمد حسين آمد گفت: موسى خان عموزاده ابو الفتح خان حاكم تربت است. با چند نفر تفنگدار و فراش آمده، احكامى دارد كه به صلاح و دستور العمل شما رفتار كند. محمد خان و ميرزا محمود رفتند. ميرزا محمد حسين تا آخر شب بود. شام خورد و رفت. من خوابيدم.

روز يكشنبه بيست و پنجم‌

. صبح برخاستم قرص كاكنج با چاى به

دستور العمل ميرزا محمود خوردم. موسى خان آمد، رقمى از سركار والا آورد و كاغذى از مستشار. همه مبنى بر تمجيد و تصديق آنچه من در امر حكومت تربت نوشته بودم، و اينكه موسى خان را فرستادم پيش شما نايب الحكومه تربت و محمد خان سركرده و سيصد سوار قرائى، همه در اطاعت شماست.

هرطور صلاح مى‌دانى مقصرين و اشرار تربت را تنبيه و سياست كن و نظم بده، و باقى فرمايشات را موسى خان حالى مى‌كند. موسى خان گفت: دستور العمل مستشار و فرمايش والا اين است كه بايد از اين اشرار و محركين قتل كدخدا رضا، هزار و پانصد تومان براى ديه جراحات و قتلى كه واقع شد گرفته شود.

سيصد تومان آنرا به شما بدهم. باقى را به حضور والا ببريم.

فرستادم ميرزا محمد حسين و محمد خان را آوردند. احكام را ديدند ميرزا محمود را خواستم، آمد. گفتم ميرزا مهدى را هم آوردند. هرچه تفحص كرديم، حاجى محمد حسين داماد ميرزا محمد حسين مستوفى و كسانش همه گريخته، پنهان شده بودند. مذكور شد كه ميرهاشم شب قبل به خانه حاجى سيد محمد ازغندى رفته بوده است. فرستادم حاجى سيد محمد را آوردند.

به او گفتم: برويد خدمت آخوند ملا عبد الجواد. بگوئيد تكليف شرعى شماست كه بفرستيد ميرهاشم هرجا هست بيايد اينجا. و الا جمعى مردم بيگناه به آتش مى‌افتند، و فرستادم على خان سلطانى كه دائى‌زاده ميرهاشم بود، از قريه او كه نيم‌فرسخى شهر است گرفته آوردند و حبس كردند. حاجى سيد محمد برگشت گفت:

آخوند مى‌گويد: من دو روز است از ميرهاشم خبرى ندارم، ولى حالا زنها را مى‌فرستم از او خبرى بيارند. گفتم: خيلى خوب من حالا مشغول تكليف عرفى خودم مى‌شوم و گفتم: چند نفر تفنگدار و فراش بروند خانه حاجى محمد حسين و چند نفر به خانه ميرهاشم منزل كنند و خرج خود را از آنها بگيرند، رفتند. بعد از ساعتى آدمى از حاجى محمد حسين آمد كه بگوئيد محصل‌ها از

خانه من بيرون بروند. من خودم مى‌آيم. فرستادم آنها را بيرون كنند. تفنگدارها قدرى نافرمانى كردند. سختى كردم. فرستادم موسى خان را آوردند. گفت:

من خبر ندارم به آنها حالى كردم كه اگر بى‌اطلاع من و بى‌اذن من حركتى كرده‌اند تمكين ندارم. تفنگدارها حساب كار خود را كرده بيرون رفتند. حاجى محمد حسين آمد. او را با ميرزا مهدى دادم حبس كردند.

چند فراش هم به سراغ حاجى محمد چرخ‌كش فرستادم. در اين بين شخص رعيتى آمد كه تفنگدارى در بازار سه هزار و دهشاهى از دست من گرفت.

فرستادم تفنگدار را آوردند. گفتم، رد كرد. به موسى خان گفتم: نواب والا انجام اين كارها را به من رجوع فرمودند و تو را به اطاعت من فرستاده‌اند.

اگر از تو و تفنگدار و آدمهاى تو بى‌اطلاع من به احدى تعرض رسد، فورا سوار شده مى‌روم و خدمت نواب والا عرض مى‌كنم آدمهاى سركار آمدند، كار را مغشوش كردند، من نماندم. موسى خان مضطرب شد و تعهد كرد بى‌اطلاع من احدى حركت نكند.

حاجى سيد محمد آمد و گفت: تكليف ميرهاشم و حضرات چيست و علاج كارشان كدام است. گفتم: بايد ميرهاشم بيرون بيايد تا تكليف‌ها را بگويم. در اين بين ضعيفه عيال ميرهاشم آمد، بتظلم، كه جمعى محصل به خانه من ريخته‌اند و تحكمات مى‌كنند. فراشباشى نايب الحكومه را خواستم. گفتم:

اين ضعيفه را به خانه‌اش ببر. قدغن كن كه محصلها تكليف بيجا و هرزگى نسبت به اين عيال بيچاره نكنند. اين ضعيفه هم از خانه‌اش بيرون نيايد. شام و نهار محصلين را بقاعده بدهد تا شوهرش بيرون بيايد. بعد فرستادم محمد خان سركرده آمد. گفتم: منزل من حفاظ درستى ندارد. اين مقصرين را حسب الامر، تو بايد بگيرى و تو بايد به مشهد ببرى. حفظ آنها با تو است. اينها را من به تو مى‌دهم. هروقت خواستم بايد بيارى. قبول كرد. ميرزا مهدى و حاجى محمد

حسين را به دست او سپردم. برداشت و برد. ميرزا محمد حسين هم رفت من آسوده شدم.

روز دوشنبه بيست و ششم‌

. صبح برخاستم، قرص كاكنج با آب گرم خوردم، رفتم به بازديد حاجى جعفر بايكى. فرستادم محمد خان هم آمد آنجا چاى خورديم. مدتى صحبت كردم. از آنجا بيرون آمدم. حاجى سيد جعفر خداحافظ كرد كه فردا برود به بايك. رفتيم بيرون شهر. محمد خان و ميرزا محمود طبيب همراه بودند.

محمد خان گفت: تكليف حاجى حسين و ميرزا مهدى را معين كنيد، آسوده شوند. گفتم: حالا نمى‌شود. تا ميرهاشم و محركين قتل كدخدا رضا همه به دست بيايند، آنوقت تكليف معين مى‌شود. آمديم به منزل ملا عبد الجواد مجتهد. صدر العلما و جمعى از تبعه آنها آمدند. ملا عبد الجواد پريشان بود.

گفت: شما در اين مدت توقف اينجا، اگر مرا مفسد و شرير دانسته‌ايد، بنويسيد. اگر مرد سالمى دانسته‌ايد كه جز درس و نماز و امورات شرعيه و دعاگوئى كارى نداشته‌ام، آنرا هم بنويسيد كه من يا خودم يا با شما به مشهد بيايم و رفع اتهام از خود، در حضور والا نمايم. معلوم مى‌شود مرا در خدمت والا مفسد و هرزه توضيح داده‌اند، و رقمى بيرون آورد كه نواب والا به من نوشته‌اند. ديدم خبرى به او نوشته‌اند كه اين دفعه به توسط ميرزا خانلر خان از تو گذشتم. البته يكى دو مجلس او را ملاقات كن و طرز رفتار را از او دستور العمل بگير. قدرى دلدارى و تسلى به آخوند دادم. دعا كرد و رفت. من نهار خورده خوابيدم.

عصر برخاستم. على خان سلطان نام، دائى‌زاده ميرهاشم را آوردند، براى اينكه از ميرهاشم خبرى بروز كند. گفتم: او را حبس كردند. رفتم به حمام، بيرون آمدم. ديدم نايب داروغه آمد كه رفته بودم كوچه قاضيان عقب ميرهاشم مى‌گشتم. در خانه شخصى كوزه شرابى يافتم. آنرا برداشته با صاحب‌خانه

آورده‌ام. ديدم پيرمردى هم همراه اوست و تظلم مى‌كند. به نايب داروغه تغير كردم كه مرد كه مگر ميرهاشم توى كوزه رفته بود. چه كار داشتى به كاسه كوزه مردم كه بدانى شراب دارد يا خير. ديگر البته كوزه را به صاحبش بده و او را رها كن.

پيرمرد بسيار دعا كرد و رفت. من رفتم بباغ منزل موسى‌خان چاى خورديم. تا يك ساعت از شب رفته آنجا بودم. محمد خان هم آمد. گفت:

ميرهاشم به خانه حاجى سيد باقر تاجر كه در موسى‌آباد است رفته چيزى به او بنويسيد و تهديد كنيد ميرهاشم را بيارد. چيزى نوشتم دادم بردند. آمدم منزل.

محمد خان التماس كرد كه چيزى در توسط آجودان به ميرپنجه بنويسيد كه غلامرضا سلطان فردا صبح او را به مشهد مى‌برد نشستم عريضه به نواب والا، در باب آنچه تا امشب گذشته بود با كيفيت گذشتى امر آقا خان و محمد خان و بداطوارى و خودسرى تفنگداران و موسى‌خان در اول ورود و اينكه جلو آنها را گرفتم.

و كاغذى به مستشار و كاغذى به ميرپنجه در شفاعت آجودان و سربازها نوشته، شام خورده، خوابيدم. حاجى سيد محمد ازغندى آمد. از من عهد گرفت كه صدمه جانى براى ميرهاشم نباشد. او را صبح بياورد.

روز سه‌شنبه بيست و هفتم‌

. صبح برخاسته، دو قرص كاكنج با آب گرم خوردم. آدم غلامرضا سلطان آمد كه كاغذهاى مشهد را بدهيد. در اين بين حاجى سيد محمد، مير هاشم را آورد. مختصرى هم از تعهد خودم و اطمينان دادن به ميرهاشم خدمت نواب والا نوشته پاكت را بستم و فرستادم. پسر حاجى شيخ على مرحوم كه مجتهد تربت بوده، احكام شرعى و استشهادى آورد كه اراضى «بركز» ملك آن مرحوم بوده، از من تصديق خواست. در همان استشهاد او نوشته مهر كردم، رفت. حاجى سيد محمد هم رفت. بعد ميرزا محمد حسين و محمد آمدند. آقا سيد كاظم جلگه و آقا خان آمدند. فرستادم محمد خان، او را هم آوردند. تأكيد كردم كه وجه مصالحه آقا خان را زود بيار، كارمان را

تمام كنيد. اسنادتان را ردوبدل كنيد آسوده شويد. رفت كه فردا بيايد تمام كند.

حاجى محمد ميرزا آمد. به ميرزا محمد حسين گفتم: سياهه محركين قتل كدخدا رضا را حاضر كند بروند بگيرند بيارند. رفت سياهه كرد.

اسامى شش نفر را فرستاد. سياهه خط خودش را نگاهداشتم كه از روى او نوشته نزد محمد خان فرستادم. فرستادم پنجنفر آنها را گرفتند، نگاهداشتند. وقت ظهر با حاجى محمد ميرزا نهار خورديم. او رفت. من خوابيدم. حاجى محمد ميرزا چهار دانه خربزه محولات آورده بود، براى من فرستاد. عصر از خواب برخاستم. محمد خان، حاجى سيد، ميرزا محمد حسين آمدند. باز در باب مقصرين حرف به ميان آمد. فرستادم موسى خان هم آمد. گفتم: در باب مقصرين در آخر رقم والا مرقوم شده است كه باقى فرمايشات را موسى خان حالى خواهد كرد. آن فرمايشات چيست؟

گفت: بايد هزار و پانصد تومان ديه كدخدا رضا را محركين قتل او بدهند در اين باب بسيار گفتگو شد.

بالاخره چند نفر ضامن آن پنجنفر شده، آنها را بردند كه پس‌فردا بيارند، قرار ديه مقتول داده شود، و عريضه خدمت والا بنويسم و شفاعت كنم تا چه شود. كاغذى هم ميرزا محمد حسين به نايب بلوك رشخوار نوشت. يك نفر سوار برد كه حاجى محمد چرخ‌كش را كه گفتند آنجا رفته است بگيرد، بيارد.

روز چهارشنبه بيست و هشتم‌

. صبح برخاسته، به حمام رفتم. بيرون آمده به مزار قطب الدين حيدر رفته فاتحه خواندم. زيارت عاشورا كردم، به منزل آمدم. حاجى سيد باقر موسى‌آبادى آمد. قدرى تظلم و برائت ذمه از فقره قتل كدخدا رضا كرد. گفتم: من كه اطلاع از اين فقره ندارم. ميرزا محمد حسين، شما و سايرين را محرك اينكار مى‌داند، و او سياهه داده است.

او رفت. فرستادم عقب موسى خان كه بايد، نهار بخوريم برويم به زيارت امامزاده احمد بورياباد. آمد نهار آوردند.

در اين بين ميرزا ابراهيم پسر ميرزا محمد حسين با نظر على خان پسر عباسعلى خان سرهنگ كه از جلگه زاوه براى ديدن من آمده بودند، آمدند.

بعد از نهار ميرزا محمد حسين هم آمد. سوار شده به امامزاده رفتيم. جعفر قلى ميرزا و حاجى محمد ميرزا هم آنجا بودند. جعفر قلى ميرزا رفت. حاجى محمد ميرزا تهيه چاى كرده بود. نشسته، چاى خورديم. قريب به غروب روانه شهر شديم. مغرب آمديم منزل. حاجى محمد ميرزا را نگاهداشتم. نظر على خان آمد، كاغذى از علينقى بيك ياور كه عموى اوست آورد كه تعارفات نوشته است كه خودم و سيصد سرباز براى هرخدمتى باشد حاضريم.

براى مخارج و كاه و ينجه، هرچه لازم باشد، نظر على را فرستادم شهر بفرمائيد همانجا حاضر كند. گفتم: محبت شما زياد. مخارج مرا نواب والا التفات فرموده‌اند. همه‌چيز موجود است. اگر زحمتى باشد، البته به شما مى‌دهم، رفت. نماز كردم. الان با شاهزاده نشسته چاى مى‌خوريم.

روز پنجشنبه بيست و نهم‌

. صبح برخاسته، قرص كاكنج با آب گرم خوردم. معلوم نيست فايده هم داشته باشد. آقا خان فتح‌آبادى آمد. بعد آقا سيد كاظم جلگه آمد. معلوم شد محمد خان در اداى وجه مصالحه كوتاهى مى‌كند.

آقا سيد كاظم گفت: محمد خان خيال داشت و دارد كه بيست و پنج تومان براى شما تعارف بياورد. من گفتم: قابل نيست. گفت: اگر سى چهل درست كند بياورد؟ گفتم: خير لازم نيست. وجه مصالحه را بياورد. من اسناد طرفين را برمى‌دارم مى‌برم خدمت سركار شاهزاده مى‌دهم. او خود مى‌داند.

آقا سيد كاظم خداحافظ كرد كه براى شب عيد برود به جلگه و رفت.

فرستادم محمد خان را آوردند. قدرى تأكيد كردم كه كار آقا خان را تمام كند.

وعده به فردا كرد. بعد فرستادم ميرزا محمد حسين و محمد خان سركرده را آوردند.

ضامنهاى حضرات موسى‌آبادى آنها را آوردند. قدرى گفتگو كردند مبنى بر بى‌گناهى خودشان. ظهر شد، نهار خوردم ميرزا محمد حسين را گفتم اين حضرات را ببريد در جائى كه مناسب باشد نگاهداريد تا قرار امرشان داده شود.

جمعى از رعاياى «بايك» آمده شكايت از تعدى جان محمد كدخداى خودشان كردند. قرار دادم قبوض كدخدا را جمع كنند به حساب او و رعيت رسيدگى شود. سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك متن 146 روز پنجشنبه بيست و نهم ..... ص : 145

يفه‌اى از اهل همان قريه شكايت كرد كه بيست تومان و دو هزار به اسم ماليات، همسايه‌هاى من از من گرفته‌اند. قبض كدخدا را ابراز كرد: تحقيق كردم. معلوم شد راست مى‌گويد و آن اشخاص بعضى سرباز و بعضى اقوام سرباز بودند. نظر على خان پسر سرهنگ بود. فراشى از فراشهاى ميرزا محمد حسين مأمور كردم كه بيست تومان و دو هزار را با اطلاع نظر على خان از آنها گرفته بياورد. نظر على خان، عباسعلى سلطان را گماشته تا عصر تنخواه را گرفته آوردند. حاجى محمد ميرزا هم حضور داشت. بيست تومان و دو هزار را تسليم پيرزن كردم. بسيار دعا كرد. نايب رجب خواست ده‌يك از او بگيرد.

گفتم: اين ضعيفه گناهى نكرده است كه ده‌يك بدهد. ده‌يك و قلق فراش را بايد آن اشخاص ماليات بده، بدهند كه طفره زده، ضعيفه بيچاره را به مرارت انداخته‌اند. همه تحسين كردند.

فراش رفت، بيست هزار از آنها گرفته آورد. گفتم: هزار دينار حق‌باشى را موضوع كند. چهار هزار، فراش مأمور. سه هزار هم فراش ديگرى كه خيلى مفلوك است و بيشتر از سايرين مواظب خدمت است، بردارند. ضعيفه يك تومان هم خود وعده كرده بود. خواست مطالبه كند نگذاشتم ضعيفه دينارى متضرر شود. بيچاره بسيار شكر كرد. كفشهاى مرا برداشته، بوسيد، بوئيد، به چشم كشيد، دعاگويان رفت.

با شاهزاده حاجى ميرزا چاى خورديم. ميرزا محمد حسين و جمعى

ديگر هم آمدند چاى خوردند. مقارن غروب برخاسته به فاتحه اهل قبور و مزار قطب الدين رفته، فاتحه خواندم بعد از مغرب به منزل آمدم. خلوت شد. به ميرزا محمد حسين گفتم چه خيال كرده‌ايد در اجراى امر حضرت والا. آيا هزار و پانصد تومان از اين موسى‌آباديها كه شما سياهه داده‌ايد، گرفته مى‌شود؟ گفت: خير! گفتم: پس چه بايد كرد؟ گفت: بايد آنها را دست محصل داد بزنند. ببندند، هرچه ممكن است بگيرند. وقتى كه اينطور شد، خود آنها براى خود رفيق پيدا مى‌كنند. گفتم: اين زشت‌نامى توليد مى‌كند. من خيال دارم بنويسم خدمت نواب والا، اجازه بدهند اينها را به مشهد ببرند. قاتلها را هم از عباسعلى خان سرهنگ بخواهند روبرو شوند تا معلوم شود اينها محرك آنها بوده‌اند يا نه آنوقت حكم ديه جارى شود.

گفت بسيار خوب خيالى كرده‌ايد. گفتم: حالا شما آنچه به نظر داريد مشغول شويد تا من باز هم خيال كنم و بدانم چه بايد نوشت. ميرزا محمد حسين گفت: قبل از اينكه محصلين و مأمورين بيايند، عباسعلى خان كاغذى به من نوشته است كه شنيدم احمد و فلان كدخدا را زده‌اند و مرده است و شما عقب آنها فرستاده‌ايد. چون آنها بستگى به من دارند خواهش دارم دنبال آنها بلند نشويد. حالا كه اين گفتگو دنباله پيدا كرده است، كسان سرهنگ فرستاده به اصرار مطالبه آن كاغذ را از من مى‌كنند.

خلاصه، ميرزا محمد حسين رفت. من نماز كردم و روزنامه مى‌نويسم.

بعد از نوشتن روزنامه تا اينجا، رقعه‌اى به ميرزا محمد حسين نوشتم كه آن كاغذ عباسعلى سرهنگ را بده بيارند ببينم. ساعتى گذشت. ديدم خودش با پسرش آمدند. كاغذ را بيرون آورد. داد خواندم. ديدم همانطورها نوشته است كه گفته بود. كاغذ را ضبط كردم. ميرزا محمد حسين مضطرب شد. بنا كرد به التماس و اصرار كه كاغذ را بگيرد، ندادم. آدمش را صدا كرد. گفت: برو اسب قزل مرا براى فلان‌كس پيشكش بيار. قبول نكردم. هرچه اصرار كرد،

راضى نشدم. شام آوردند، نخورد. قهر كرد، اعتنا نكردم. بعد از شام به‌طور قهر رفت.

روز جمعه سلخ.

صبح برخاسته، قرص كاكنج با آب گرم خوردم.

بعد رفتم منزل حاجى محمد ميرزا. صدر العلما هم آمد. عريضه تشكرآميز از قول خودش و علماى ديگر در باب گذشتن امر آقا خان و محمد خان نوشته بود.

داد ديدم از آنجا به اتفاق شاهزاده رفتيم منزل ملا عبد الجواد. مدتى آنجا نشستيم. شنيدم حاجى حسين نامى را شب گرفته‌اند. يك تومان هم از او گرفته‌اند و به منزل محمد خان سركرده برده‌اند. آدم فرستادم محمد خان و نايب رجب و حاجى حسين و فراشها را آنجا آوردند. پرسيدم، ديدم همانطور است كه گفته بودند. از نايب رجب سبب پرسيدم. گفت: تفصيلش را محرمانه عرض مى‌كنم. از آنجا به منزل آمدم. نايب رجب گفت: اين حاجى حسين را سهوا عوض حاجى عبد اللّه گرفته‌اند. قدرى به فراش ضرب زدم و يك تومان حاجى را پس گرفته به او رد كردم. دعا كرد و رفت.

بعد از دو ساعت ديدم حاجى آمد كه ديشب كه فراش به خانه من آمد، عيالم رفت عقب در، فراش در را حركت داد ضعيفه به زمين افتاد. حالا كه رفتم به خانه ديدم بچه سقط مى‌كند. گفتم: من زياده از آن‌كه كردم ديگر چه تكليف دارم. گفت: چه عرض كنم، رفت. بعد از ساعتى خبر آوردند كه استشهاد تمام مى‌كند. فرستادم او را آوردند. گفتم نگاهش دارند. هروقت زنش بچه ساقط كرد، طفل را من ببينم. امام‌جمعه آمد، توسط و ضمانت كرد كه پيرامون اين مفسده نگردد. او را مرخص كردم. حضراتى را هم كه براى قتل كدخدا رضا حبس كرده بودند، گفتم محمد خان ضامن گرفت مرخص كرد تا من شرح حالشان را به مشهد بنويسم. جواب هرچه آمد حاضر شوند، اطاعت كنند. امروز هم سوارى از مشهد آمد. نوشتجاتى از ميرپنجه و دستخطهاى محرمانه و رقم از نواب والا در سفارش و تفويض اين امر به من آورد. كاغذى

هم از شاهزاده خانم مبنى بر ناخوشى خودش و سقط دختر هشت ماهه و درد گلوى حسين و خريدن خانه ننه حسن به پنجاه و هفت تومان آورد. بسيار افسرده شدم كه چرا اين ضعيفه باعث شد مرا اينطور دربدر و از اطفالم و خودش دلسرد كرد كه در همچو حالتى طبعم اقدام به جواب كاغذش را ندارد. نوشته است ماه ربيع الاخر مى‌آيم و تصور نكرده است كه آنوقت من كجا خواهم بود. در كار او هم حيرانم. خداوند سروسامان درستى بدهد.

روز شنبه غره ربيع الاول.

صبح برخاستم. شاهزاده قهرمان ميرزا كه از مشهد مراجعت كرده بود، با حاجى محمد ميرزاى پسرش به منزل من آمدند.

شرحى از رضامندى نواب والا و مستشار از من بيان كردند و تفصيلى از شيطنت و فساد حاجى سيد محمد ازغندى كه مردم را تحريك نموده و مى‌كند، براى اينكه توسط او قبول نشده است. آنها رفتند.

فرستادم ميرزا محمد حسين و محمد خان و موسى خان آمدند. دو نفرى كه از اشرار در حبس بودند گفتم آوردند. چوب وافرى زده، مرخص كردم.

بعد به محمد خان گفتم: حاجى سيد محمد بناى فتنه گذاشته است، آدم بگذار امروز برود به ازغند. برخاست و رفت. من هم نهار خوردم. دواى تازه كه براى من، ميرزا محمد حسين طبيب نسخه داده بود، حقنه كردم.

فرستادم ميرزا محمد على طومارهاى مأخوذى انوشيروان ميرزا را آورد. مقابله كرديم. نظر على خان پسر سرهنگ، يك مجموعه نان فرستاده، بعد خودش آمد، خداحافظ كند برود به جلگه. به او گفتم: از قراريكه معلوم شده امر قتل كدخدا رضا راجع مى‌شود به سرهنگ. قاتلها از بستگان اوست.

مضطرب شد. گفتم: من ناچارم از نوشتن حقيقت امر. گفت: تأمل كنيد تا بروم ياور را بفرستم. گفتم: زود تا فردا بيايد كه من فردا شب بايد آدم بفرستم.

او هم رفت. من رفتم صحرا قدرى راه رفته، به منزل مراجعت كردم.

روز يكشنبه دويم.

صبح برخاسته، بيرون آمدم. ديدم جمعى سادات

و رعاياى بلوك رشخوار آمده‌اند كه موسى خان، حاجى ملا حسن پيشنماز را گرفته حبس كرده است. گفتم: در اين باب نواب والا چيزى بمن ننوشته، به ميرزا محمد حسين نوشته‌اند. برويد پيش او به من مدخليتى ندارد. گفتند:

در معامله امسال بما تعدى شده است. گفتم: من مأموريتى براى معامله و عمل امسال ندارم، رفتند. من مشغول شدم به عرايض تهران. خدمت حضرت اجل عريضه در باب مأخوذى انوشيروان ميرزا و طومار آن و باز عرايض به نصير الدوله نوشتم كه نزد ميرپنجه فرستاده شود. از وضع خراسان و مأمورين و كيفيت امر تربت و اغتشاش امر حكومت آن و اشتغال خودم به اصلاح آن نوشتم. بعد از ظهر فارغ شده، حمام رفتم. غروب بيرون آمدم.

وقت ظهر امروز نظر على خان آمد. كاغذى از علينقى بيك ياور آورد.

اظهار عجز و انكسار و التماس در باب كاغذ سرهنگ در خصوص ضاربين كدخدا رضا، و رجوع به تقرير نظر على خان. و او زبانى گفت: اسبى تركمانى براى پيشكش شما حاضر كرده‌ايم. اگر مى‌خواهيد اينجا بياريم و اگر وقت رفتن از جلگه زاوه مى‌آئيد ياور خواهش دارد آنجا مهمان شويد، اسب را آنجا پيشكش كنيم. گفتم: از آمدن به مهمانى شما اگر ميسر شود مضايقه ندارم. اما اسب را نمى‌خواهم. گفت: اسب ديگر قراباغى اينجا هست خيلى خوب است، آنرا مى‌آرم. گفتم: آنرا هم نمى‌خواهم. گفت پس سى تومان نقد مى‌آرم قبول نكردم. گفت: پنجاه تومان حاضر است. قبول نكردم. خيلى التماس كرد. قبول نكردم گفت: پس جواب ياور را بنويسيد بروم جواب بياورم.

نوشتم رفت. وقت مغرب محمد خان آمد. گفت: ميرزا محمد حسين گفته است كاغذى از سرهنگ در باب خونيها پيش من بود دادم به ميرزا خانلر خان خدمت شاهزاده بفرستد.

نظر على خان التماس مى‌كرد كه آن كاغذ را نفرستيد. گفتم: ميرزا محمد حسين دروغ گفته است. كاغذ پيش من نيست. ولى من راضى نمى‌شوم

همچو شرى براى سرهنگ برپا شود. گفت: وقتى كه ياور اينجا بود، من به او گفتم كه ما بايد هركدام يك اسب به خان پيشكش كنيم، و من منتظر بودم وقت رفتن شما يك شب به ده من نقل مكان كنيد، آنجا اسب را بدهم. گفتم:

اولا از شما هيچيك اسب توقع ندارم. اصرار كرد. گفتم: باز از تو مضايقه ندارم قبول كنم ولى از ياور چون اين حرف به ميان آمده قبول نمى‌كنم. گفت اين قرار پيش بوده و دخلى به اين مقدمه ندارد. گفتم: هرچه هست كه از او قبول نمى‌كنم محمد خان رفت. من نماز كرده مشغول روزنامه شدم.

روز دوشنبه سيم.

صبح برخاستم. اگرچه سرد بود اما هوا صاف و آفتاب خوبى بود گفتم: اسب زين كنند سوار شوم. در اين بين حكيم آمد.

شرح حالم را گفتم كه دواى ديروز نفعى نكرد. محمد خان و سيد وكيل الرعايا و حاجى سيد محمد ازغندى آمدند. به محمد خان گفتم: محبوسين را بگو تهيه خود را ببينند، فردا روانه كن به مشهد ببرند. التماس كرد كه فردا عيد است پس‌فردا بروند. گفتم: عيب ندارد. التماس كرد كه از آنها توسط و شفاعتى بنويسم گفتم: مى‌نويسم. سوار شدم صحرا رفتم. دو سه قريه از دهات حول و حوش شهر را گردش كرديم از رعاياى دهات وضع معامله حكومت را جويا شدم. معلوم شد تومانى چهار هزار فرع مى‌گيرند كه هركس يك تومان جمع دارد چهارده هزار مى‌گيرند.

قريب به ظهر برگشتم. ديدم جمعى سادات و رعيت موسى‌آباد آمده شكايت دارند كه مخارج محصلين را از ما مطالبه مى‌كنند، شما چه مى‌گوئيد.

گفتم: قرار خرج محصلين و مأمورين با حاكم ولايت است. برويد پيش حاكم هرچه مى‌گويد اطاعت كنيد، رفتند. فرستادم عقب محمد خان مدعى آقا خان كه وجه المصالحه را بيارد.

آمد، گفت: حاضر است، رفت كه بيارد. آقا خان هم آمد.

محمد خان پول را آورد. پنجاه تومان را تحويل محمد ابراهيم كرد و رفت.

ساعتى گذشت. ديدم آقا سيد محمد ازغندى را جلو انداخته و قيل‌وقال مى‌كنند كه حاجى سيد باقر موسى‌آبادى را ميرزا محمد حسين گفته است در سر بازار نگاه داشته مطالبه خرج محصلين از او مى‌كنند. قدرى تغير كردم كه چرا قيل‌وقال مى‌كنيد. به حاجى سيد محمد ازغندى ضرب زدم كه تو چرا پيش‌آهنگ مفسده شده‌اى گفت: مرا مردم بزور بيرون آوردند. گفتم: چرا پيش ساير ملاها نرفته، تو را خبر دارم كه رئيس مفسده مى‌دانند پيش تو مى‌آيند. من گفتم به ازغند بروى، چرا نرفتى؟ گفت مى‌روم! گفتم: البته امروز برو بعد به آقا سيد محمد و سيد وكيل الرعايا گفتم برويد پيش ميرزا محمد حسين.

بگوئيد بنشيند چهار نفر موسى‌آبادى را قرار خرج محصلين را بدهد. چه معنى دارد يك سيد بيچاره را به دست فراش مى‌دهند و خود در خانه‌اش مى‌خوابد، مفسده مهيا مى‌كند! رفتند.

باز چند نفر ديگر را به دست محصل داده، نفرى دوازده هزار از آنها گرفتند. مردم پيش موسى خان به تظلم رفتند. محمد خان سركرده آنجا بود. مخارج پنج روزه محصلين را از خود حواله كرده بود كه پول مردم را پس بدهند. عصر رفتم منزل ميرزا محمود طبيب، چاى خوردم. كاغذى از ميرزا محمد حسين مستوفى بيرون آورد كه از مشهد نوشته بود كه از حبس خلاص شده، از من تشكر و باز براى اصلاح كارش توسط خواسته بود، از آنجا برخاسته به صحرا رفتم. محمد خان هم آمد. خيلى به او تحسين كردم از خرج دادن به محصلين. نقل كرد كه ديروز حاجى سيد محمد ازغندى به مردم تحريك مى‌كرد كه درب مسجدها را ببندند. از همانجا يك نفر سوار فرستادم كه امشب حاجى سيد محمد را به ازغند بفرستد.

محمد خان مدعى آقا خان رقعه نوشت كه سى تومان براى شما حاضر است. قبول نكردم. مغرب به منزل آمده به سركرده تأكيد كردم كه البته كار محبوسين را مهيا كن كه پس‌فردا صبح بروند. گفت: چشم و رفت. محمد خان

آمد به التماس كه حالا كه سى تومان را قبول نكردى، اسبى دارم، اذن بده او را بيارند. قبول نكردم. اصرار كرد كه فردا اسب را بيارند شما تماشا كنيد.

حسين خان را هم مى‌آرم هرطور ميل شما باشد اطاعت مى‌كنم و رفت.

روز سه‌شنبه چهارم‌

(1). صبح برخاستم، محمد خان و حسين خان و آقا خان آمدند. اسبى آوردند كه زياده از ده پانزده تومان نمى‌ارزيد. قبول نمى‌كردم به اصرار گذاشتند و رفتند. نهار خورده خوابيدم. بعد از تحويل حمل كه سه ساعت به غروب مانده بود، برخاستم محمد خان، ملا عبد الجواد مجتهد، صدر العلما به ديدن عيد آمدند. چاى خوردند، مغرب رفتند محمد خان گفت: حضرات زحمت مى‌دهند كه توسطى از آنها خدمت نواب والا عرض كنى گفتم مى‌نويسم.

روز چهارشنبه پنجم‌

. صبح برخاسته سوار شدم. همان اسب تعارفى محمد خان را يورغه پرتكان مى‌رود و تعريفى ندارد. رفتم به قريه حسنى. اتفاقا ميرزا محمود طبيب كه آنجا خانه و علاقه ملكى هم دارد، آنجا بود. اصرار كرد پياده شويم. قدرى ميان باغات گردش كرديم. سربازى از مشهد آمد.

پاكتى از ميرپنجه آورد كه مشتمل بر ارقام و دستخطهاى والا هم بود. همه تمجيد و رضامندى از اقداماتى كه در باب گرفتن مقصرين شده است، و اينكه اگر موسى خان را لازم ندارى بفرست بيايد. بعد نهار خورديم آمديم منزل.

تا عصر خوابيديم عصر ميرزا محمد حسين و محمد خان سركرده، آمدند بعد از نهار. مغرب ميرزا محمد حسين رفت، محمد خان اظهار كرد كه حضرات صد تومان بدهند و رفتن آنها را موقوف كنيد. گفتم: رفتن آنها بهتر است.

سى تومان از آن پنجاه را هم داد و رفت كه قرار كار حاجى حسين را بدهند.

من هم عريضه در باب روانه كردن مقصرين به شاهزاده نوشتم.


1) - روز سه‌شنبه چهارم ربيع الاول 1294 ه. ق مطابق با اول فروردين 1256 شمسى.

روز پنجشنبه ششم. صبح برخاستم، قدرى راه رفتم. كاغذهاى مشهد را تمام كردم دادم به محمد خان كه با مقصرين به مشهد بفرستد. نهار خوردم.

خوابيدم. عصر، امام‌جمعه به ديدن عيد آمد تا مغرب بود و رفت.

روز جمعه هفتم‌

. صبح برخاستم، قدرى بيرون شهر رفته، پياده راه رفتم، برگشتم نهار خوردم. ظهر رفتم مسجد جامع. امام‌جمعه موعظه مى‌كرد عصر از آنجا رفتيم خانه ملا عبد الجواد به بازديد عيد. چاى خورديم. آخوند از من اذن خواست كه برود جلگه براى ختم زن سرهنگ.

گفتم: ياور به من هم نوشته بود. من هم خيال دارم بيايم، باهم مى‌رويم. از آنجا رفتم به بازديد صدر العلما. از آنجا به منزل آمدم. محمد خان سركرده گفت براى برچيدن ختم مناسب اين است كه شما پس‌فردا كه سيم است برويد. قرار بر اين شد كه پس‌فردا بروم.

روز شنبه هشتم‌

. صبح رقعه‌اى به آخوند ملا عبد الجواد و صدر العلما نوشتم كه من امروز به جلگه نمى‌آيم. فردا خواهم آمد. شما اگر بايد امروز برويد، منتظر من نباشيد امروز را بيكار، گاهى در منزل و گاه بيرونها گذراندم تازه‌اى نبود.

روز يكشنبه نهم‌

. صبح برخاسته، مدتى مشغول گفتگوى آقا خان و محمد خان بودم اسبى كه محمد خان داده بود به او پس دادم. قرار شد كه به همه جهت صد تومان بدهد كه پنجاه تومان وجه مصالحه آقا خان باشد، پنجاه تومان هم به من تعارف بدهد، رفت كه پول بيارد، دير كرد. من سوار شده روانه جلگه زاوه شدم. محمد خان سركرده، آخوند ملا عبد الجواد، ميرزا محمود طبيب هم با من بودند. در يك فرسخى شهر نهار خورديم. وقت عصر به دولت‌آباد جلگه كه خانه عباسعلى خان سرهنگ و علينقى بيك ياور در آنجا است، رسيديم. مجلس فاتحه زن سرهنگ در ميان بود ختم را برچيديم. شب را آنجا مانديم. شب را در اطاق تالار اندرونى سرهنگ با ملاها و جماعتى از

اهل تربت كه به عزا آمده بودند، شام خورديم. بعد من رفتم به بالاخانه تازه كه ياور ساخته بود. تخت آهنى آنجا بود. رختخواب پاكيزه روى تخت انداختند. جاى خوبى بود. كك نداشت، راحت خوابيدم.

روز دوشنبه دهم‌

. صبح برخاسته، چاى خوردم. باز رفتيم به اطاق اندرونى گفتم: نشان و خلعت‌هاى ياور را آوردند. احكامش را آوردند.

نشان و خلعت‌ها را گفتم پوشيد احكامش را يك آخوند روضه‌خوان، خواند.

شربت آوردند، صرف شد. خواستيم به شهر مراجعت كنيم، ياور قبول نكرد، به اصرار نگاهداشت. نهار آبگوشت و حاضرى، چنانچه در عزاى رعايا رسم است، آوردند. بعد متفرق شديم. قدرى در اطراف ده راه رفتيم. قدرى در اطاق دراز كشيدم وقت عصر سوار شده به باغى كه تازه سرهنگ در قريه شيخ آباد ساخته است، رفتيم، چاى خورديم مغرب به منزل آمديم. شب آخوند و سايرين هم آمدند بالاخانه كه منزل من بود، نشستيم. بعد از شام همه رفتند، من خوابيدم.

روز سه‌شنبه يازدهم‌

. صبح برخاستم، محمد خان سركرده آمد.

يك قهوه سينى هم پسر ياور، يك نعلبكى پول سفيد، يك بشقاب نارنج داشت، رقعه‌اى ياور نوشته، بعد از تعارفات اينكه هفت تومان براى نوكرهاى شماست.

خواهشدارم قبول كنيد. بعد ياور هم آمد پاره‌اى تعارفات كرد. بعد از چاى سوار شده روانه شديم در بين راه نهار خورديم. وقت عصر به شهر آمده، منزل آخوند چاى خورديم. به منزل آمدم. از شهر تربت تا به جلگه مى‌گويند سه فرسخ است. اما از چهار هم بيشتر است. وقت مغرب آقا سيد كاظم جلگه آمد. كاغذى مصالحه‌نامه محمد خان را معتبر كرده برد كه پنجاه تومان را از محمد خان بگيرد بياورد. كاغذى هم از امير قاين و حاجى محمد كاظم خان رسيد. جواب نوشتم. كاغذى هم به احوال‌پرسى از حاجى محمد ميرزا رسيده

است كه گفتم صبح جواب مى‌نويسم. حالا هم ميرزا محمد حسين پيشكار آمده ساعتى نشست و رفت.

روز چهارشنبه دوازدهم‌

. تازه‌اى ندارد مگر وقت عصر كاغذى از مستشار الملك رسيد، مبنى بر تمجيد و از درست‌كارى و معلوم كردن مأخوذى انوشيروان ميرزا و فرستادن مقصرين.

روز پنجشنبه سيزدهم‌

. بعد از ظهر سوار شده قدرى در صحرا گردش كردم. عصر آمدم در مزار قطب الدين فاتحه خوانده، نماز كردم. مغرب به شهر آمد.

روز جمعه چهاردهم‌

. صبح برخاسته به حمام رفتم. قلى خان پسر هادى خان آمد. هرچه با او حرف زدم تكلم نكرد. اما تماشا داشت. تركيب و اندام او از فربهى آيتى بود. عصر پاكتى رسيد از ميرپنجه، مشتمل بر پاكتى از جناب نصير الدوله مورخه 28 صفر كه شما كار تربت را تمام كنيد، مأموريت قائن به حال خود است. برويد به قائن.

روز شنبه پانزدهم‌

. جمعى از رعايا به عرض و داد از تعدى ميرزا محمد حسين آمدند. آنها را نزد او فرستاده پيغام كردم كه رفع تعدى از آنها بكند. وقت عصر شنيدم ميرهاشم و ميرزا مهدى كه به مشهد برده بودند، توسط مرا نواب والا قبول كرده، مرخصشان فرموده، به تربت آمده‌اند. شب را تنها، كتاب جهانگشاى نادرى را مطالعه كردم. پنج شام خورده خوابيدم.

روز يكشنبه شانزدهم‌

. صبح ميرزا محمود حكيم‌باشى، ميرهاشم، ميرزا مهدى آمدند. پسر پنج ساله هم از ميرزا محمد حسين مستوفى تربتى آوردند ميرزا فضل اللّه نام، قدرى نشسته از احوالات مشهد گفتند. و گفتند حكومت تربت را به ميرزا محمد على مستوفى قاين دادند. فردا پس‌فردا مى‌آيد. نهار خورديم. حكيمباشى رفت به مسجد نماز كرد، آمد. سوار شديم رفتيم صحرا قدرى راه رفتيم. عصر آمديم به قريه حسنى كه خانه حكيم‌باشى آنجاست. در

باغى نشسته، چاى خورديم. رعاياى آنجا آمدند به شكايت از نايب الحكومه و سخت‌گيرى او. گفتم: سفارش مى‌كنم مهلت بدهد. خيلى دعا و زارى كردند.

وقت مغرب آمديم به شهر. من تنها نشسته روزنامه مى‌نويسم. حكيم‌باشى رفت نماز كند باز بيايد.

روز دوشنبه هفدهم‌

. صبح برخاسته، قدرى راه رفتم. حكيم‌باشى آمد، نهار خورديم. سوار شده رفتيم صحرا، قدرى گردش كرده به ده منزل محمد خان سركرده رفتيم، شيرينى و چاى خورديم. كاغذى آنجا به حاجى سيد جعفر بايكى نوشتم كه صورت مأخوذى ميرزا محمد حسين را برداشته به شهر تربت بيايد كه حسب الامر بايد به عمل ميرزا محمد حسين رسيدگى شود. دادم محمد خان بفرستد. از آنجا به شهر مراجعت كرده، بعد از مغرب منزل آمدم. ديدم منزل من كه خانه حاجى محمد ميرزا بود، خيلى دلتنگ است و باغ‌نظر كه دار الحكومه تربت است و به علت سردى آنجا، وقت ورود آنجا نرفتيم، حالا سبز و خرم و باشكوفه و آب جارى و خيلى باصفاست. گفتم: صبح زود بنه و اسباب ما را به باغ ببرند. شام خورده خوابيدم و شب را تنها با كتاب جهانگشاى نادرى گذراندم.

روز سه‌شنبه هيجدهم‌

. صبح كه برخاستم، ديدم نوكرها اسباب به باغ مى‌برند. آمدم به باغ ديدم شاهزاده قهرمان ميرزا با ملا عبد الجواد آنجا آمده‌اند. نشستيم. قدرى صحبت كرديم. آخوند خيلى تردماغ بود، از اينكه حكم شده است من عمل ميرزا محمد حسين را برسم، برخاستند. معلوم شد آخوند با من حرف داشت. با حضور شاهزاده نخواست بگويد. از من وعده چاى خواست و رفتند. بعد از ظهر غلامى از مشهد مقدس آمد و دستخطى از سركار والا به احضار من آورد. تأكيد فرموده‌اند كه بروم به مشهد و مهياى رفتن قاين بشوم.

همان ساعت نشسته جواب نوشتم كه حكم رسيده است. به عمل هذالسنه ميرزا محمد حسين برسم، چه مى‌فرمائيد؟ با اجازه سركار والا رسيدگى كنم يا بيايم؟

شرحى هم به مستشار نوشته، وقت شام براى محمد خان فرستادم كه زود به مشهد بفرستد. عصر، حسب الوعده به منزل آخوند رفتم. چاى خورديم. آخوند گفت:

مقصودم از وعده عصر به اينجا اين بود كه مطلبى بگويم و آن اين است كه اگر شما اذن مى‌دهيد ما ملاها مريضه بنويسيم و حكومت شما را استدعا كنيم كه همه اهل تربت طالب اين فقره هستند. و اگر لازم شود و صلاح بدانيد، خودم به مشهد بروم؟ گفتم:

اولا من حالت خوشى از اين ولايت و مردم اينجا نديده‌ام. خيلى پريشان و خراب است و حكومتش اسباب زحمت.

ثانيا تازه شاهزاده حكومت اينجا را به اميرزاده دادند و پيشكار او ميرزا محمد على است. هنوز نيامده است، چه‌طور او را معزول مى‌كنند؟! گفت: مردم اتفاق مى‌كنند و ايستادگى دارند تا بشود. گفتم پس تا من اينجا هستم، چيزى ننويسيد. بعد از رفتن من خود مى‌دانيد. وقت مغرب از آنجا به منزل برگشتم. حكيمباشى هم وارد باغ شد. ديدم ضعيفه‌اى آمد عارض است كه براى رسم سيزده عيد از شهر بيرون رفته بودم. در مراجعت درب دروازه، حسينعلى آدم شما جلو من آمده گفت: خانم! چرا به الاغ سوار شده‌اى. بايد بگوئى است برايت بيارم. گفتم: تو را با من چه سروكار است؟ قمه كشيد به هوا انداخت و شروع به قمه‌بازى كرد كه قمه از دستش رد شده به زانوى من خورد و زخم كرد.

حسينعلى كه اينحالت را ديد، فرار كرد مردم جمع شدند. خون بسيارى از پاى من رفت. مرا به زحمت اينجا آوردند. فورا فرستادم حسينعلى را آوردند و در حضور ضعيفه چوب وافرى به او زده به محبس فرستاده زنجيرش كردند.

بعد كم‌كم ضعيفه آشنا درآمد كه وقتى در طهران در كوچه ما منزل داشته، خانه و آدمهاى ما را مى‌شناخت. اسمش كوكب است و تعهد خدمات ما شد و ممنون رفت. بعد حسينعلى را توسط حكيمباشى مرخص كردم. شب را با حكيمباشى

گاهى به صحبت، گاهى به خواندن جهانگشاى مشغول بودم.

روز چهارشنبه نوزدهم‌

. صبح برخاسته، مدتى ميان باغ راه رفتم.

كاظم خان آمد. از حساب خودش و ميرزا محمد حسين شكايت كرد كه مى‌خواهد در حساب‌رس «و كدكن» به من اجحاب كند. گفتم: دو روز ديگر او را مى‌خواهم.

حساب تو را در حضور خودم مى‌رسم. شاكر شد و رفت. نهار خورديم. يك كبك و يك تيهو، روز پيش مرد رعيتى آورده بود، پلو پخته بودند. خيلى نرم و خوب بود. بعد از نهار حكيم‌باشى آمد، نشست تا عصر و گفت: خوب است بازديدى از ميرزا محمد باقر و ملا على اكبر پيشنماز بكنيد. گفتم: چه عيب دارد! عصر كه فرستادم، ملا على اكبر منزلش نبود. ميرزا محمد باقر خودش آمد.

وعده فردا عصر خواست كه من به منزل او بروم. چاى خورد و وقت مغرب رفت.

حكيمباشى هم امشب نوبه زن بزرگش كه در حسنى منزل دارد، بود، و آنجا رفت. من ماندم تنها و جهانگشا.

روز پنجشنبه بيستم‌

. جز گردش باغ و نهار و شام و آمدورفت مردم متفرقه، مطلب تازه‌اى كه قابل نوشتن باشد نبود. ميرزا سليمان آدم ميرزا محمد حسين را گفتم گرفتند حبس كردند. براى هفت تومان كه بشخص عطارى عبد الجواد نام تعدى كرده بود.

روز جمعه بيست و يكم‌

. صبح حمام رفته، بيرون آمدم. قدرى گردش باغ كرده نهار خوردم. چند نفر عارض آمده، شكايت از ميرزا محمد حسين پيشكار كردند. گفتم: بروند فردا كه شنبه است بيايند تا او را بخواهم رسيدگى كنم، رفتند. عصر سوار شده بيرونها رفتم. مغرب آمدم. حكيم‌باشى هم شب.

قدرى به صحبت گذشت.

روز شنبه بيست و دويم‌

. صبح شخص عطارى آمد كه هفده هزار ماليات من است. شش تومان و ده شاهى از من گرفته‌اند. جمعى از اهل رباط آمدند كه موافق نوشته و جزو ممهور مستشار الملك، ماليات ما صد و يك تومان

است. ميرزا محمد حسين صد و سى و شش تومان از ما گرفته است. به مستشار الملك عارض شده‌ايم. او هم نوشته است، پس بدهد و نمى‌دهد. ميرزا محمد حسين را خواستم. گفتگو زياد كردند. معلوم شد حق دارند و جزو مأخوذى ميرزا محمد حسين دادم ميرزا محمد على سررشته‌دار نوشت. ديگر تازه‌اى نبود.

روز يكشنبه بيست و سيم‌

. صبح برخاسته، قدرى راه رفتم. وقت ظهر گفتند، ميرزا محمد على پيشكار جديد تربت وارد شد با ميرزا محمد حسين مستوفى تربت. ديگر تازه‌اى نبود.

روز دوشنبه بيست و چهارم‌

. از صبح تا بعد از ظهر منزل بودم. بعد از ظهر سوار شده، به مزار شيخ ابو القاسم رفتم. هوا بسيار سرد و باران شديد آمد. زود برگشتم. جناب ملا عبد الجواد مجتهد و ميرزا محمد على پيشكار و ميرزا محمد حسين مستوفى آمدند. مدتى بودند. صحبت از هرجائى گذشت. دو ساعتى شب رفتند. محمد خان سركرده، رقعه نوشت كه غلام از مشهد بى‌جواب برگشته، فردا باز غلامى مى‌رود، اگر كاغذى مى‌نويسى، بنويس. جواب دادم كه صبح فردا مى‌نويسم غلام ببرد.

روز سه‌شنبه بيست و پنجم‌

. صبح برخاسته، عريضه خدمت شاهزاده و كاغذى به مستشار نوشتم كه چنانچه هفته سابق عرض كردم، اشخاصى كه از ميرزا محمد حسين شاكى و عارضند به ملاحظه اينكه شايد مرضى خاطر شما نباشد، اقدام به عرض خود ندارند. تكليف مرا بنويسيد بدانم و اطاعت كنم. بعد از آن باز چند نفرى عارض از زيادتى ميرزا محمد حسين آمده، گفتگو كردند.

وقت عصر حكيمباشى آمد. شب با او به صحبت گذرانديم.

روز چهارشنبه بيست و ششم‌

. صبح كه برخاستم، ديدم آدم حاجى محمد ميرزا از محولات آمده كاغذى با يك بره و قدرى برگ مو آورده. جواب كاغذ او را نوشتم و قدرى مشغول كتاب و قدرى به گردش ميان باغ گذرانده

نهار خوردم رفتم حمام. ديدم سرد است. زود بيرون آمده به بازديد محمد على پيشكار جديد تربت رفتم. آنجا غلامى از مشهد آمد. جواب كاغذهاى هفته گذشته مرا از شاهزاده و مستشار آورد. زياد اظهار امتنان و التفات نوشته، تأكيد در رفتن مشهد و بعد از آن روانه شدن به قاين كرده بودند. گفتم: بروند مال بنه بگيرند كه فردا برويم. آدمى هم از قاين آمد. كاغذى از امير قاين آورد اظهار اشتياق و انتظار و رفتن مرا به قاين نوشته بود. از آنجا ببازديد ميرزا محمد حسين مستوفى تربت رفتم. به او سپردم عمل پيشكار سابق را معين كند.

تا مراجعت من از مشهد كه به قاين بروم، به من بدهد. يك ساعت از شب گذشته به منزل برگشته، مشغول كتاب تاريخ جهانگشا هستم. ديشب كه شب چهارشنبه بود، خواب پريشان براى ميرزا محمود خان (1)ديدم كه خيلى ناخوش است. من به حالت او رقت دارم و او با من تضرع مى‌كند. خداوند بخير كند و سلامتش دارد.

انشا اللّه خير است.

روز پنجشنبه بيست و هفتم‌

. صبح برخاسته، محصل بر سر ميرزا محمد حسين نيشابورى گذاشتم كه هفت تومان و چهار هزار از پول عبد الجواد عطار را بگيرند و مشغول تهيه حركت شدم. ميرزا محمد على پيشكار را خواستم آمد. صورت جنس سيستان را گرفتم. قبل از ظهر منزل ملا عبد الجواد مجتهد رفته خداحافظ كرده، برگشتم. خواهش كرد مسوده براى عريضه جناب اجل اكرم و مستشار نوشته، برايش فرستادم. وقت مغرب پول عبد الجواد را گرفته به او رد كرده و سوار شده به قريه قندنشين منزل محمد خان سركرده رفتم.

حكيم‌باشى هم به‌عنوان مشايعت آنجا آمد. شب را آنجا ماندم و صبح امروز كاغذى به مستشار و كاغذى به حاجى كاظم خان نوشته، اعلام از حركت از تربت كردم.


1) - ميرزا محمود خان مشاور الملك برادر كوچك ميرزا خانلر خان كه در اين سال كارپرداز طرابوزان بود.

روز جمعه بيست و هشتم. صبح برخاسته، حمام رفتم، بيرون آمدم.

محمد خان يك اسب كرنگ يورغه تعارف كرد. از آنجا سوار شده هفت سوار از سوار قرائى برداشته، روانه شدم. وقت نهار به قريه «كامه عليا» رسيده، نهار در قلعه تازه‌اى كه محمد خان سركرده، آنجا ساخته بود، خوردم. (قريه كامه دويست و هشت تومان نقد و بيست و دو خروار جنس ماليات دارد و البته نصف آن وصول نمى‌شود. بايد تخفيف داد، اگرچه صد و هفت تومان نقد و پنج خروار تخفيف داده‌اند ولى كافى نيست.) اهل آن قريه آمدند. خيلى تظلم از خرابى آنجا و پريشانى خود كردند و الحق بسيار خراب و پريشان بودند. از آنجا سوار شده، وقت عصر به قريه فخرآباد آمدم كه نواب والا حكم صادر كرده بودند كه هنگام عزيمت ارض اقدس آنجا را ببينم و استحقاق تخفيف آنجا را دانسته به عرض برسانم. در ورود به فخرآباد، آقا سيد احمد نامى در اين قريه ساكن است با اهل آنجا تا خارج قريه استقبال كردند. بسيار مردم پريشان هستند محصول آنجا و مداخلشان منحصر است به هشت خروار بذرافشان و صد گوسفند و ده خانوار رعيت. چهل و پنج تومان نقد و بيست خروار جنس كه خروارى پنج تومان مسعر مى‌كنند و خيلى بر رعيت شاق است، خداوند وسعتى بدهد. از تربت تا اينجا شش فرسخ است و اين قريه در جزو بلوك «بالارخ» است.

روز شنبه بيست و نهم‌

. صبح از قريه فخرآباد سوار شده، ظهر در كافر قلعه نهار خورديم. يك ساعت و نيم آنجا راحت كرده، روانه شديم. دو ساعت به غروب مانده وارد شريف‌آباد شديم. نه فرسخ مسافت دارد. در شريف‌آباد چاپارخانه منزل كرده، دو ساعت از شب رفته است. در بالاخانه چاپارخانه روزنامه مى‌نويسم.

روز يكشنبه غره ربيع الثانى‌

. صبح از شريف‌آباد سوار شده، در طرق نهار خواستم. على اكبر، نهار چلو آورد بدون خورش و حال آنكه شب يك مرغ با اسباب به او داده بودند براى خورش نهار. گفتم: چه شد؟ گفت

گربه خورده است و بسيار در اين مدت تقلب از او ديده و دلتنگ بودم. او را به چوب بستم و چوب خوبى به او زدم. از آنجا سوار شده، ظهر به شهر مشهد مقدس آمدم. خدمت شاهزاده والى رسيدم. مستشار الملك هم آمده بود، براى وداع و مرخصى سفر طهران. نواب والا خيلى اظهار التفات در رضامندى از درستكارى و كفايت من كردند. بيرون آمده، براى ملاقات درست و اطلاع از حساب جنس سيستان دوباره مراجعت به طرق كردم. مستشار هم آمد به طرق.

شب را آنجا بودم. صورت جزو جمع جنس سيستان را مستشار الملك داد و هر چه در اين باب بايد، گفتگو كرديم. شام خورده خوابيدم.

روز دوشنبه دويم‌

. صبح در طرق با مستشار الملك بعد از صرف چاى در كالسكه نشسته، بقدر نيم فرسخ رفتيم. خيلى صحبت كرديم. تفصيلى گفت از اينكه تاسيس اساسى كرده‌ام كه شما در خراسان بمانيد. من گفتم: اين فقره براى كارهاى خودتان است. اما خواهش من يكى اين است كه اگر پسر شيرعلى خان را بخواهند به كابل بفرستند و بايد از طرف دولت كسى را با او بفرستند.

ديگر اينكه در باب اضافه‌مواجب من اهتمامى بكنيد بلكه به دستيارى شما انجام گيرد. گفت: منت دارم. با چاپار بعد شرحى در اين باب به من بنويسيد.

از آنجا او را وداع كرده به شهر آمدم. باز خانه آقا عبد الوهاب منزل كردم.

در ورود، آقا عبد الوهاب گوسفندى دم در قربانى كرد. حاجى محمد اسمعيل تاجر يك مجموعه شيرينى در منزل گذاشته بود. بعد از نهار حمام رفتم. عصر از حمام بيرون آمده به حرم مشرف شده، به منزل متولى‌باشى رفتم. گفتند الان آدم فرستادم به احوالپرسى شما. خيلى اظهار التفات كرد. وقت مغرب بيرون آمده به منزل آمدم.

روز سه‌شنبه سيم‌

. صبح مصطفى قلى خان ميرپنجه، رئيس قشون خراسان به ديدن آمد. بعد، حاجى مهديقلى خان پسر اسحق خان قرائى با ابو القاسم خان پسر محمد خان كدكن. بعد، هادى خان پسر احمد خان قرائى

آمدند. بعد ميرزا موسى نام حكيم قزوينى آمد و گفت: رضا قليخان مستشار عدليه عصر مى‌خواهد اينجا بيايد. گفتم: بسيار خوب. آنها رفتند. من نهار خوردم، رفتم خدمت نواب والا. احوالپرسى فرمودند. در باب تخفيف فخرآباد تربت عرض كردم. از خرابى بعضى دهات تربت آنچه بايدوشايد عرض كردم. فرمودند هرچه تو صلاح بدانى تخفيف مى‌دهم. عرض كردم: هفتاد و پنج تومان نقد و شش خروار تخفيف پارساله را مرحمت فرمائيد. فرمودند: بگو حكمش را بنويسند. در باب قريه كامه هم فرمودند، به ميرزا محمد على مى‌نويسم كمال رعايت بكند. مرخص شدم، منزل آمدم. رقعه‌اى به منشى‌باشى نوشتم كه حكم تخفيف را بنويسد.

بزار خواستم. جنس آورده براى لباس تابستانى بقدر پانزده تومان جنس براى قبا ارخالق و غيره گرفته، به خياط دادم، برد بدوزد. حاجى اسكندر خان آمد. تا قريب غروب نشست. چاى خورد، رفت.

روز چهارشنبه چهارم‌

رفتم حمام، بيرون آمدم. عصر رضا قليخان مستشار آمد. ميرزا موسى طبيب دو برات چهل خروار سيورساتى كه زمان مأموريت سيستان حواله داشته و لم يصل مانده بود، داد. خواهش كرد كه در قاين وصول كنم. قريب غروب فراش نواب والا به احضارم آمد. معجلا رفتم.

احكام مأموريت قاين را با حواله صد تومان خرجى راه داده تأكيد در رفتن به قاين فرمودند. پنج شش روز مهلت گرفتم كه تدارك سفر ديده شود. شرحى از حالت افغانستان فرمودند و سفارش كردند كه تحقيق حالات آنجا را كرده، اطلاع بدهم. يك ساعت از شب رفته به منزل آمدم.

روز پنجشنبه پنجم‌

. رفتم بازار، اسباب سفر از زين، يراق و غيره خريدم. رفتم تلگرافخانه. فصلى با ميرزا سليم سررشته‌دار تلگرافخانه طهران حرف زدم. از سلامتى متعلقين طهران و ميرزا محمود خان مطلع شدم. در باب ابتياع خانه ميرزا رضا به او سفارش كردم، گفت: اگر راضى مى‌شويد به دويست

تومان بخرم. گفتم: بخريد، قباله بگيريد تا پولش را به سرتيپ تلگراف بدهم بشما برساند. گفت: فردا بيائيد جواب بدهم. آمدم منزل. عصر هادى قرائى آمد. مدتى نشست. حرفهاى بيحاصل بيفايده گفت. يك ساعت به غروب مانده رفت. به حرم مشرف شده، بعد از نماز مغرب عشا به منزل آمدم. دو ساعتى شب، قدرى آش ماست خوردم. على اكبر آشپز، تنگ روح و كترى من را گم كرده بود، به اين جهت واهمه كرده رفته بود. شام ضعيفه صاحب‌خانه پخته بود اما من بهمان آش ماست اكتفا كرده، خوابيدم.

روز جمعه ششم‌

. صبح به حمام رفته مشرف شدم. رفتم منزل ميرپنجه نبود رفتم منزل رضا قلى خان مستشار عدليه. كتابى مسمى به بحر الامثال تاليف مى‌كرد. قدرى تماشا و مطالعه كردم. فصلى صحبت كرديم. آمدم منزل، نهار خوردم. آدم ميرپنجه به احوالپرسى آمد. وعده كردم فردا صبح منزلش بروم. عصر ميرزا داود فراشباشى سركار فيض آثار آمد. بعد ميرزا موسى مستوفى آمد. تا بعد از مغرب بودند. ميرزا موسى وعده فردا شب را خواست و رفت. امروز عبد اللّه بيك نامى را محمد جعفر آورده، براى جلودارى، نگاه داشتم. آدم كم شعورى بنظر مى‌آيد.

روز شنبه هفتم، الى شنبه چهاردهم‌

، مجال نكردم روزنامه بنويسم.

حالاتى را كه در اين هشت روزه اتفاق افتاد، اجمالا اين است كه يك روز منزل ميرپنجه رفتم. يك شب هم به مهمانى ميرزا موسى رفتم. يك روز هم به اتفاق ميرزا حيدر على خان به باغ خونى كه در خارج شهر مشهد و باغ بسيار خوبى و ملك حاجى محمد مهدى تاجر قندهارى است رفتيم. نهار، مهمان ميرزا حيدر على خان بوديم. محمد حسين ميرزاى نبيره شاهزاده مؤيد الدوله كه تلگرافچى مشهد است بود. وقت عصر، عبد اللّه خان سرهنگ قراگوزلو و بعد از آن ميرزا ابو القاسم نامى كه سيدى وجيه و مليح و بسيار معقول و نجيب، پسر حاجى ميرزا ابو الحسن خان قندهارى، امين آستانه مقدسه است، و سيد عموزاده

و داماد او و ميرزا عباس وكيل انگليس آمدند. حاجى ميرزا حسن تاجر، پسر حاجى محمد رضاى معروف مشهدى هم با آنها بود و آواز بسيار خوبى مى‌خواند ساعتى هم با آنها خوش بوديم.

روز جمعه اين هفته‌

را هم باز با ميرزا حيدر على رفتيم به خواجه ربيع و در باغ مال‌آباد، ملكى ميرزا على محمد پسر مستشار الملك، نهار خورديم. ميرزا حيدر على خان مهمان من بود و هم در آن روز دويست تومان قيمت خانه ميرزا رضا را به موجب تلگراف ميرزا سليم، تحويل ميرزا حيدر على خان داده قبض از او گرفتم كه حواله كند طهران، به ميرزا سليم بدهند كه به ميرزا رضا بدهد، قباله خانه را بگيرد.

امروز هم شنبه چهاردهم بود. نوشتجاتى به جناب نصير الدوله نوشته دو نمونه سنگ و خاك معدن نقره صفى‌آباد، ميان ولايت مشهد، نزد ميرپنجه فرستادم كه با چاپار بفرستد. كاغذى هم در باب اضافه مواجبم برحسب معهود به مستشار نوشتم، و نوشتم كه سه‌شنبه هفدهم روانه قائن مى‌شوم. كاغذى هم به مخبر الدوله نوشته قبض مواجب هذا السنه اودئيل را هم از بابت خمسه و قم در جوف آن نزد حاجى اسمعيل صراف طهرانى فرستادم كه بفرستد. عصر رفتم تلگرافخانه. حاجى سيد ابو الحسن خان، امين آستانه آنجا آمد. خيلى صحبت كرديم. سيد جليل و صاحب فيض. بيچاره دو سال است چشمهايش بواسطه نزول كور شده، با وصف اين مشغول درس و مباحثه است. وعده كردم فردا به منزلش كه در صحن جديد است بروم.

يكشنبه پانزدهم. صبح رفتم منزل حاجى سيد ابو الحسن خان در بالا خانه صحن نو. تا وقت نهار آنجا بودم. از آنجا به منزل آمده، دو نفر مهمان رسيدند. نهار خورديم، خوابيديم. عصر كاهو خورديم. چند روز بود درد دل بهمرسانيده بودم، شدت كرد. اول شب قدرى سكنجبين و آب گرم و نمك خوردم قى كردم بهتر شدم. شام نخورده خوابيدم.

دوشنبه شانزدهم. صبح برخاسته قدرى زنيان با نبات صفوف (1)كرده به حمام رفتم. رنگ و حنا بسته خوابيدم. خيلى كسل بودم. وقت نهار منزل آمدم. ميرزا محمد على منشى‌باشى، آقا عبد الكريم ناظر، ميرزا محمد خان كاشى آمدند، مدتى بودند رفتند. آقا عبد الكريم سه قطعه كبك با دو نان شيرمال فرستاد. براى نقل و مكان فردا شب نگاه داشتم. نهار، پنير و سكنجبين و نعناع خورده خوابيدم. عصر برخاستم حالم بهترك بود.

به حرم مشرف شدم، نماز كرده رفتم تلگرافخانه. تلگرافى از ميرزا سليم رسيده بود به سرتيپ كه از من اذن بگيرد شاهزاده خانم به مشهد بيايند.

جواب دادم، فردا به قائن مى‌روم و معلوم نيست از آنجا به كجا خواهم رفت، به سيستان و افغانستان احتمال مى‌رود. اگر به مشهد برگشتم تكليف را مى‌گويم حالا آمدن آنها بيمعنى است. البته نيايند. دويست تومان پول خانه را هم به سرتيپ دادم، برات تجارتى براى شما فرستاد. خانه را بخر، قباله بگير، با خانه به تصرف حسين بدهيد. تلگرافى هم به مخبر الدوله كردم كه قبوض مواجب هذه السنه اودئيل را ديروز با چاپار فرستادم. ماهى بيست تومان ماهانه خانه را بدهند قبض به مهر حسين بگيرند. از آنجا رفتم منزل متولى‌باشى خداحافظ براى سفر قائن كرده، مغرب به منزل آمدم.

سه‌شنبه هفدهم. از صبح تا شام منتظر بودم حاجى كاظم خان بيايد قرار رفتن قاين را بدهيم. هيچ از منزل بيرون نرفتم. درد دلى كه چند روز بود عارض شده، امروز شدت كرد. ميرزا عليرضاى طبيب آمد. دواى قى داد. تخم شبيت، تخم ترب، سكنجبين، آب گرم خوردم اثر كاملى نكرد. همان دوا قى شد.

عصر درد دل شدت كرد. شب باز دواى قى خوردم. قى كردم. قدرى آسوده شده خوابيدم. امروز جناب متولى‌باشى تعليقه نوشتند كه دو هزار و هفتصد تومان از مال الاجاره موقوفه، نزد عماد الملك حاكم طبس مانده است و نايب اكبر كه محصل اوست معطل كرده است. او را بگيرم.ت.


1) - صفوت بر وزن وصول. ظاهرا آنرا جمع صاف آورده است.

روز چهارشنبه هيجدهم. صبح درد دل شدت كرد. ميرزا عليرضا نسخه داد. دو سير سركه هشت مثقال نبات خوردم. بعد از يك ساعت بلغم لزج غليظى مثل سفيدى تخم‌مرغ پخته قى كردم. بعد از ساعت ديگر بهتر شدم.

غذا آش شبيت و سكنجبين خوردم. هنوز باز درد دل باقى است ولى بهتر است.

عصر نواب والا احضارم كردند. رفتم. پرسيدند چند روز است شما را نديدم.

عرض كردم بواسطه اين درد دل بود. احوالپرسى از سبب و تفصيل معالجه كردند، نقل كردم. خيلى صحبت از هرجائى گذشت. شرحى در باب قدغن ترياك كشيدن به ميان آوردند. عرض كردم اين‌طور قدغن‌ها فايده ندارد. فرمودند به ما از طهران اينطور نوشتند. بعد تفصيلى براى علاج اين كار عرض كردم.

خيلى پسنديدند. فرمودند: اين تفصيل را بنويسيد، به طهران بفرستم. بعد پرسيدند متولى‌باشى را اين روزها ديده‌اى؟ عرض كردم: بلى! پريروز ديدم. تعليقه هم براى من فرستاده‌اند كه مال الاجاره سركاريرا از عماد الملك بگيرم. تعليقه را هم دادم ملاحظه كردند. فرمودند بسيار خوب مأموريت بانعمتى است و البته لازم است و اگر شما مراجعت كنيد و اين پول وصول نشود، ديگر وصول نمى‌شود.

عرض كردم: وقت رفتن به قاين كه مجال رفتن به طبس نيست. از گوناباد آدم مى‌فرستم. اگر در مدت توقف من به قائن پول را فرستاد خوب و الا اگر مرخص مى‌فرمائيد در مراجعت از قاين از راه طبس مى‌آيم و قلع اين ماده را مى‌كنم. فرمودند: بسيار خوب. البته اينطور بكنيد. قريب به غروب از خدمت شاهزاده مرخص و به منزل آمدم. حاجى كاظم خان آمد. قرار داد، فردا صبح يابوئى كه خريده است براى بنه بيارد، اسباب آنها را بخريم. پس‌فردا كه جمعه است عصر بيرون برويم.

روز پنج‌شنبه نوزدهم.

صبح برخاستم، ديدم هنوز آثار درد دل باقى است. ميرزا عليرضا آمد باز تجويز سركه و نبات كرد. به دستور روز گذشته

خوردم، قى كردم. عصر رفتم تلگرافخانه. ديدم ميرزا سليم تلگراف كرده است به سرتيپ، كه والده ميرزا حسين خان نذر كرده و مى‌گويد آمدن ما به مشهد دخلى به بودن و به نبودن شما ندارد. يكماهه مى‌آئيم و برمى‌گرديم و حتما مى‌آيند. جواب نوشتم كه نذر شما و زيارت شما موقوف به اذن من است و اذن نمى‌دهم البته نيائيد، و الا زوار هارون خواهيد بود.

تلگرافى هم به حسين كردم كه از قائن محمد جعفر را مى‌فرستم شما را به مشهد بياورد، حالا تأمل داشته باشيد. شب به منزل آمدم. درد دل بطورى شدت كرد كه مشرف به هلاك شدم. صبح ميرزا عليرضا را خواستم. آمد، نسخه اماله داد.

روز جمعه بيستم.

صبح ميرزا عليرضا آمد، نسخه دوا و اماله داد.

دوا خوردم. عصر اماله كردم. شب بهتر شدم.

روز شنبه بيست و يكم.

باز به ريشه ختمى و بارهنگ و روغن بادام و امساك گذراندم. كم‌كم درد فم معده نزول به اسافل كرد.

روز يكشنبه بيست و دويم.

صبح معلوم شد، ميرزا على رضا ناخوش شده، نتوانست بيايد مرا ببيند. براى نهار متحير شدم. استخاره كردم نان خشك و دوغ خوب آمد، خوردم و خيلى منفعت كرد. عصر رفتم خدمت نواب والا.

آنروز تعليقه از حضرت اجل و نصير الدوله مبنى بر كمال تمجيد از خدمات تربت و تأكيد به رفتن قائن رسيده بود. خدمت نواب والا دادم تأكيد فرمودند به رفتن قائن. قرار شد پس‌فردا كه سه‌شنبه بيست و چهارم است حركت كنم.

حكيم انگليسى كه از يك پا عاجز بود، آمد خدمت نواب والا و يك شخص مريض را كه دستش معيوب شده بود آورد كه از سوء معالجه اطباى اين شهر اينطور شده ميرزا مصطفى حكيم حافظ الصحه آنجا حاضر بود. حكيم انگليسى در حضور نواب والا به او گفت: تو حكيمى؟ گفت: بلى! گفت: تو گه خوردى كه حكيم شدى. اين چرا اينطور شده و خيلى فضاحى كرد. من دلايل بيگناهى ميرزا مصطفى را بيان مى‌كردم، حكيم انگليسى گفت: تو هم از اينها

رشوه گرفته، حمايت مى‌كنى گفتم: تو مرا نمى‌شناسى و حق ندارى با من اينطور بى‌ادبانه تكلم كنى. من فرنگستان را ديده‌ام. كسى اينطور بى‌ادبانه در مجلس همچو شاهزاده تكلم نمى‌كند. گفت: من از شما عذر مى‌خواهم و بعد قدرى انگليسى با من حرف زد و عذرخواهى كرد و از شاهزاده عذرخواهى كرد. مراجعت كرده به منزل آمديم. تلگرافى از ميرزا سليم رسيده بود كه معامله خانه ميرزا رضا نشد. پول مرا پس بدهند. صد و هفتاد تومان آنرا پس گرفتم. سى تومان باقى ماند كه فردا بدهند.

روز دوشنبه بيست و سيم.

صبح برخاسته، فرستادم حاجى كاظم خان آمد. يابوهاى بنه را آوردند. تهيه حركت فردا را ديدم. عصر منزل ميرپنجه رفتم. مغرب به ديدن اعتماد السلطنه (1)كه تازه آمده بود رفتم. دو ساعتى شب به منزل آمدم. امروز كاغذى از جهاندار ميرزا (2)سلطان حسين آورد كه شاهزاده خانم به مشهد مى‌خواهد بيايد. من هم با او مى‌آيم. جواب تلگراف كردم كه مكرر گفته‌ام، اين حركت حالا بيمعنى است از قائن آدم و پول و مال مى‌فرستم به قاعده بيايند.

حركت از مشهد به سمت قائن روز سه‌شنبه بيست و چهارم‌

. صبح ميرزا مصطفى طبيب حافظ الصحه چهار مثقال يدوردو پتاس يك مثقال دواى شيرين جوش، سيزده نخود اپيكا- براى من فرستاد. هشت هزار قيمت يدور را كه نوشته بود دادم. بعد آدم فرستادم سى تومان كه از بابت دويست تومان در تلگرافخانه مانده بود گرفتند آوردند.

بعد رفتم خدمت نواب والا تعليقه كه از حضرت اجل در باب جنس سيستان و


1) - محمد حسن خان اعتماد السلطنه پسر حاج عليخان مقدم مراغه‌اى حاجب الدوله (1259- 1313 ه. ق) مترجم و مؤلف معروف زمان ناصر الدين شاه، روزنامه‌خوان شاه بود

2) - برادرزن ميرزا خانلر خان و پسر جهانگير ميرزا دولتشاه

تكليف من رسيده بود دادند ديدم و صورت آنرا نوشتم دو رقم در باب قدغن ترياك كشيدن به مأموريت من به قائن و طبس صادر كردند و دادند و مرخص كردند.

به منزل برگشتم. نهار خورده به حرم مشرف شدم زيارت وداع كرده، به منزل آمدم. پنجهزار به ميرزا اسمعيل زيارت‌نامه‌خوان دادم. يخدانها را با چادر كرباسى دوسرى كه عبد اللّه خان سرهنگ براى راه فرستاده بود دادم بردند منزل حاجى كاظم خان كه با شترها بار كرده روانه كند. سرتيپ تلگراف آمد منزل ما براى وداع. دو ساعت به غروب مانده سوار شديم. وقت غروب به طرق رسيديم. آقا عبد الوهاب صاحب‌خانه مشهد خواهش كرد كه با من به قائن بيايد و مشهدى على نام رفيق او را هم به نوكرى قبول كنم كه مواجب نخواهد، با مال خودش بيايد و خدمت كند. گفتم عيب ندارد. حالا كه دو ساعتى شب است هنوز نرسيده‌اند. آقا عبد الوهاب و مشهدى على هم رسيدند.

روز چهارشنبه بيست و پنجم.

صبح از طرق سوار شده دو ساعت به ظهر مانده به شريف‌آباد رسيديم. در چاپارخانه نهار خورده خوابيدم خواب كاملى كردم. عصر برخاسته به حمام رفتم حمام خوبى بود. بيرون آمدم چاى خوردم. الحمد اللّه حالت خوبى بهمرسيد. قصه ضعيفه درجزى را در حاشيه بيهقى نوشتم. شب شد و هنوز حاجى كاظم خان نيامده است. پسره طبسى نيامد.

روز پنجشنبه بيست و ششم.

صبح از شريف‌آباد سوار شده در رباط سفيد نهار خورده سه ساعت به مغرب مانده به فخرآباد رسيديم. ده ساعت و نيم در راه بوديم كه يك ساعت براى نهار معطل شديم. نه ساعت و نيم راه رفتيم.

البته ده فرسخ است. اينجا مهمان فخرآباديها بوديم. براى اينكه صد تومان و كسرى براى آنها تخفيف ابدى گرفته، بى‌هيچ طمعى بودم، و امشب هم باز براى چهل و پنج تومان باقى گذشته آنها سفارش‌نامه به مستشار الملك نوشتم، دادم به آقا سيد احمد كه ريش‌سفيد و يكى از ملاك اينجاست. به اين جهت به اصرار مهمانم كردند. امشب هم حاجى كاظم خان نيامد.

روز جمعه بيست و هفتم. از فخرآباد سوار شده، نهار در آب- انبارى كه اول جلگه تربت، دو فرسخى شهر است خورده، ظهر به تربت رسيديم در باغ‌نظر كه منزل دار الحكومه تربت است پياده شديم. ميرزا محمد على قائنى كه نايب الحكومه تربت است، چهار كله‌قند، دو گروانكه (1)چاى، منزل مباركى فرستاد و خرج كارخانه و طويله را هم آدم فرستاد دادند. اطاق فرش كردند. خودش هم به ديدن آمد. انسانيت كرد، عصر صدر العلما آمد. شب را تنها بودم.

روز شنبه بيست و هشتم.

صبح در تربت ماندم به انتظار حاجى كاظم خان، اول روز به حمام رفتم، بيرون آمدم، آخوند ملا عبد الجواد آمد مدتى نشست. كاغذهاى تهران را داد رفت. مشغول عرايض تهران شدم. جواب تعليقه حضرت اشرف و جناب نصير الدوله را نوشتم. عصر ميرزا محمد حسين مستوفى تربت، چهار كله‌قند، منزل مباركى فرستاد. بعد من رفتم ببازديد ميرزا محمد على نايب الحكومه. پاكت عرايض تهران و مشهد را با عرايض علماى تربت كه در باب حكومت تربت به حضرت اجل و مستشار الملك نوشته بودند، دادم به ميرزا محمد على كه با سواره مخصوص به مشهد بفرستد، مغرب به منزل آمدم. حاجى محمد حسين آمد كه بتوسط محمد خان سركرده در سفر سابق چهل تومان وعده كرده بودم براى شما بدهم كه مرا با مقصرين به مشهد نفرستيد. نوزده تومان آنرا به او دادم كه به شما بدهد. داده است يا نه؟

گفتم نداده است. بعد ميرزا محمد حسين آمد. او هم گفت. محمد خان خودش به من گفت كه از چهل تومان حاجى محمد حسين نوزده تومان داد و من به فلانكس دادم. بيست و يك تومان باقى است و مرا در خجالت گذاشته است. من گفتم. مى‌گويم البته ندهد. حالا كه محمد خان اينجا نيست. و معلوم مى‌شود اينجا مداخل براى خودش به اسم من كرده است.


1) - گروانكه يا گيروانكه پانصد گرم است كه فقط در مورد وزن و بسته‌بندى چاى استعمال مى‌شد.

ميرزا محمد حسين نشسته است، ببينم چه مى‌گويد. حرفهاى ميرزا محمد حسين را گوش دادم. شرحى از بى‌حالى ميرزا محمد على در حكومت تربت گفت و راست مى‌گفت. خود ميرزا محمد على چندان عرضه ندارد، بعلاوه يك نايب، محمد على نامى با پنج فراش، شاهزاده همراه او كرده است كه مثلا فراش‌باشى حكومت باشد. ولى مى‌آيد در مجلس حكومت مى‌نشيند و در محاكمات او بيشتر حكم مى‌كند. حكم او نافذتر است اعتنائى به ميرزا محمد على ندارد. ميرزا محمد على هم تمكين دارد.

روز يكشنبه بيست و نهم.

صبح حاجى كاظم خان آمد. بنه را با شترها فرستاده بود به مزار بورياباد كه يك فرسخى شهر و سر راه قائن است.

ميرمحمد ولى خان هم با او آمد، دستخطى از سركار والا آورد كه او را به من سپرده‌اند با خود به قائن ببرم، كارش را صورت بدهم، با خودم به مشهد برگردانم. فرستادم محمد حسين بيك نايب محمد خان سركرده را آوردند.

قدرى ضرب زدم كه نوزده تومان به اسم من از حاجى محمد حسين گرفته‌ايد.

خواست ماست‌مالى بكند، قبول نكردم. نوزده تومان را گفتم از او گرفتند.

ظهر نهار خوردم، خوابيدم، بيدار شدم.

معلوم شد حسينعلى آبدار و نصر اللّه فراش گريخته‌اند. مى‌خواستيم برويم گردش، براى گريختن آنها موقوف كردم و آنها را از ميرزا محمد على پيشكار تربت خواستم. فراشهاى حكومت عقب آنها رفتند. قريب غروب حسينعلى را گرفتند، آوردند. چوب مفصلى به او زدم و حبس كردم، الان در حبس است. يعقوب دلاك كه خاصه‌تراش و آبدار نظام الدوله بوده است، در حمام خواهش كرده بود با من بيايد. گفتم او را آوردند. قرار دادم او آبدار باشد. نزديك غروب محمد خان سركرده از عقب سوار تركمان رفته بود، آمد.

با چكمه منزل من پياده شد.

شرحى در باب نوزده تومان معاذير گفت. به روى خود نياوردم و قبول كردم. تا مغرب نشست و رفت. گفتم. ده سوار حاضر كند با ما تا عمرانى كه خاك گوناباد است بيايند. حالا كه دو ساعتى شب است فرستاده بود كه شما صبح منتظر سوار نباشيد كه سوار در بورياباد سر راه شما حاضر خواهد بود. گفتم. بسيار خوب با يعقوب قدرى صحبت كردم. ظاهرا نوكر بامصرفى بنظر آمد. تا بعد باطنش چه بروز بدهد.

روز دوشنبه سلخ.

صبح به حمام رفته بيرون آمدم و از تربت سوار شده به «مزار بورياباد» آمديم. حاجى كاظم خان و محمد ولى خان را برداشتم، پنج سوار هم از سواره قرائى آنجا حاضر شدند، روانه شديم. وقت نهار به قريه «زرنوخ» خالصه كه در چهار فرسخى تربت است رسيديم. در باغى كه پهلوى رباط سرپوشيده است، كنار نهرى، سايه بيدى نهار خورده، راحت شديم. ميان روز قدرى گرم شد. عصر هوا خوب شد. قدرى سركشى به مالها كرديم. يابوهاى بنه زخم شده بودند. پالان آنها را مرمت كرديم. دو الاغ گفتم كرايه كردند تا «مهنه» به دو هزار كه قدرى از بار آنها را به آنها بار كرده، يابوها راحت كنند، تا اصلاح حال آنها بشود. نصر اللّه كه در تربت گريخته بود، ديگر پيدا نشد و از شر او آسوده شدم.

روز سه‌شنبه غره جمادى الاولى.

صبح زود از قريه زرنوخ سوار شده در قريه «مهنه» كه از محولات و تا زرنوخ چهار فرسخ است نهار خورده خوابيديم، عصر يك ساعت به غروب مانده سوار شده، چهار ساعت از شب رفته به رباط كمائى كه جز همان رباط سرپوشيده و يك آب‌انبار، ديگر چيزى ندارد و در چهار فرسخى مهنه است، رسيده شام خورديم و خوابيديم.

روز چهارشنبه دويم.

صبح اول آفتاب از رباط كمائى سوار شده، بعد از چهار ساعت به قريه عمرانى كه نصف آن ملك حاجى حسنعلى گوناباد و نصف ديگرش ملك عماد الملك و ديگران است، رسيديم. آدم حاجى حسنعلى

عباس نام به سفارش او آمد. گوسفند و ساير تداركات آورد. نهار خورديم خوابيديم. اين قريه داخل خاك گوناباد است.

حاجى حسنعلى باعث آبادى آن شده است. جاى حاصل‌خيز بامنفعتى است و در ايام اغتشاش، محل تاخت‌وتاز تركمان است. يك قلعه خرابه از قديم دارد و يك رباط آجرى. قلعه جديدى هم ساخته‌اند كه بالفعل مسكون و رعيت‌نشين است. سوارهاى قرائى كه با من آمده بودند، از آنجا مرخص كردم، برگشتند.

فردا سوار گونابادى به استقبال خواهد آمد.

روز پنجشنبه سيم.

صبح از عمرانى سوار شده، بعد از چهار ساعت به قريه «دلوئى» كه متصل به شهر گوناباد و قريه يعنى قصبه «جومند» كه دار الحكومه گوناباد است رسيديم. دلوئى خانه حاجى حسنعلى است. حاجى پنج نفر از سواره گوناباد را تا يك فرسخى به استقبال فرستاد. بعد از ورود نهار آوردند. پلو، چلوكباب، همه چيزش غير مأكول سواى نان و ماست كه خوب بود، خورديم خوابيديم. عصر على اكبر خان پسر چهارده ساله عماد الملك كه حاكم گوناباد است، از قريه جومند به ديدن آمد. شب هم آنجا ماند. جوانك خوشكل زرنگى است. به او گفتم غليان ترياك را قدغن كند و التزام بدهند كه تخلف نشود. گفت: فردا مى‌دهم. شب خيلى با او صحبت كردم. ميرزا محمود حكيم تربتى و حاجى هم بودند. خوش گذشت.

اما غذاهاى حاجى خوردنى نبود. به غذاى روحانى آنشب قناعت كرديم.

روز جمعه چهارم.

صبح برخاستيم، چاى خورديم. به اتفاق على اكبر خان رفتيم بيرون قدرى راه رفتيم. به يك تكيه كه حاجى حسنعلى ساخته است، يك اطاق آن مى‌گويند نظر كرده است حضرت مولاى متقيان در آنجا يك چلاقى را شفا داده. در يك گوشه آن اطاق گودالى گذاشته‌اند كه مردم خاك آنجا را برمى‌دارند به اعتقاد اينكه خاك قدم حضرت است.

از آنجا به منزل آمديم. على اكبر خان ساعتى نشست توت آوردند،

باهم خورديم. بعد خداحافظ كرده رفت. ما هم وقت عصر رفتيم به بازديد على اكبر خان به قصبه جومند. در باغ حاجى حسنعلى نشسته بود، آنجا رفتيم.

چند نفر از اهل آنجا هم آمدند. چاى خورديم. تا غروب نشستيم. از آنجا برخاسته رفتم به ارك كه منزل على اكبر خان بود ارك محكمى بود. ميرحسن خان جد عماد الملك ساخته است. خيلى محكم و مشتمل بر همه چيز بوده است.

حالا خراب شده. يك عمارت آن باقى است كه على اكبر خان منزل داشت، خودش با سه نفر نوكر. عماد الملك هيچ خرجى به او نمى‌دهد. خرجش را بعهده حاجى حسنعلى گذاشته، طفلك خيلى در عسرت است. از آن قلعه چيزى كه برجاست همان منزل على اكبر خان است و برجى كه در درون قلعه است.

وقت مغرب التزام قدغن قليان ترياك را از على اكبر خان و حاجى حسنعلى گرفته، روانه دلوئى شديم. شب باز در خانه حاجى شام خورده، خوابيديم.

روز شنبه پنجم.

صبح برخاسته، سوار شديم، چهار ساعت از روز رفته به قريه كاخك كه در چهار فرسخى و آخر خاك گوناباد است رسيديم.

آنجا بقعه‌ايست از حضرت سلطان محمد، برادر حضرت رضا سلام اللّه عليه.

بسيار جاى باصفائى است و قصبه معتبرى است. دو مسجد خوب و يك مدرسه دارد كه حاجى محمد حسين جد مرحوم حاجى كرباسى ساخته و موقوفات بر آنها قرار داده است اين قريه بقدر هزار خانواده رعيت دارد. در سر توليت بقعه امامزاده مابين ملا حسن و ميرزا اسمعيل نزاع است. حق با ميرزا اسمعيل بود. ملا حسن را ضرب زدم و منع كردم و تفصيل آنها را به شاهزاده والى خراسان نوشتم.

روز يكشنبه ششم.

صبح برخاسته، توت آوردند، خورديم جمعى كثير از زنهاى قريه كاخك آمدند به شكايت از دست ملا حسن و تعدى نايب عبد الحسين آدم شاهزاده والى، كه براى عرض ملا حسن آمده، بى‌اعتدالى كرده بود. آنها را اميدوارى داده، سوار شدم چهار ساعت از روز گذشته

رسيديم به قريه دشت بياض كه از محال نيم بلوك و از اين طرف اول خاك قائن است. خانه حاجى كاظم خان اينجاست. در باغى براى ما چادر زده بود. در اول ورود، جناب آخوند ملا على خوراشادى كه از فحول علما و در اخلاق و انقطاع از دنيا و خوش‌خلقى و تواضع و بشاشت و زهد و ورع و طلاقت لسان و فصاحت كلام و غدو بت بيان، وحيد عصر است، به ديدن تشريف آورد.

واقعا با اينكه سن ايشان البته قريب هشتاد و نود است، ولى چنان صحبت مى‌دارد كه شخص از صحبت ايشان سير نمى‌شود. با اينحالت از دنيا بهيچ قناعت كرده، همه اوضاعش بيست تومان نمى‌شود.

مدتى نشستند و خيلى لذت از صحبت ايشان بردم. تشريف بردند، نهار خورديم. حاجى خان تب كرد رفت به خانه خوابيد من هم خوابيدم، برخاستم مشغول شدم به عرايض تهران در باب مغشوشى عمل گوناباد و قدغن ترياك در آنجا و جمع بستن حاجى ميرزا زمان خان بر املاك موقوفه، نوشتم به شاهزاده و جناب مؤتمن الملك. و به ميرپنجه نيز نوشتم. وقت مغرب رفتم حاجى خان را ديدم، بهتر است اما فردا نمى‌تواند حركت كند قرار شد فردا را بمانيم.

روز دوشنبه هفتم.

صبح برخاستم. مشغول اتمام كاغذهاى تهران و مشهد شدم. كاغذى هم قشنگ به على اكبر خان حاكم گوناباد نوشته، وقت نهار پاكت را بسته با يك سوار گونابادى فرستادم كه حاجى حسنعلى به مشهد بفرستد. بعد از آن نهار خورده، به حمام رفتم. عصر بيرون آمدم و قصد داشتم بروم بازديد جناب آخوند ملا على كه منزلشان در دهى نيم‌فرسخى اينجاست.

گفتند: آخوند آمده است در چادر منزل من نشسته است. آمدم منزل دو ساعت نشسته و خيلى صحبت داشتند. زياد لذت بردم معنى اخلاق و زهد و همه صفات كمال در ايشان جمع است. كاش همه علما خدمت ايشان تحصيل مى‌كردند.

يكساعت به غروب مانده تشريف بردند. خيلى افسوس دارم كه

زود از خدمت ايشان محروم مى‌شوم. اگرچه وعده فرمودند كه بيرجند تشريف بيارند، تا چه مقدر باشد. وقت غروب فرستادم به احوالپرسى حاجى خان.

معلوم شد فردا هم نمى‌تواند حركت كند. در كمال اوقات‌تلخى قرار شد فردا هم بمانيم، پس‌فردا در هرحال انشا اللّه مى‌رويم.

روز سه‌شنبه هشتم.

صبح برخاسته، قدرى سكنجبين خوردم كه صداع داشتم. بعد رفتم حاجى كاظم خان را ديدم. حالش سنگين است. تا چند روز ديگر هم نمى‌تواند حركت كند. بلكه اگر اينطور بى‌طبيب و دوا بماند خطر هم دارد. صلاح در اين ديدم كه من بروم بيرجند، براى او طبيب و دوا بفرستم. همان ساعت گفتم اسب زين كردند. حاجى خان را وداع كردم.

بيچاره گريه كرد، دلم سوخت، ناچار او را در بستر گذاشته روانه شدم.

نيم‌فرسخى اينجا قريه خضرى سر راه و منزل جناب آخوند ملا على آنجاست، خدمتشان رسيدم. خانه‌اى دارد مثل خانه حضرت نوح. اما تاريك. عرض كردم چرا درها يعنى آغشقهاى (1)اين اطاق را كه حالا پنجره كوچك دارد، تمام باز نمى‌كنيد كه روشن شود؟ فرمود خانه ملك من نيست و من هيچ شبى در اينجا نخوابيده‌ام مگر اينكه فردا عزم رحيل داشته‌ام و حالا قريب پنجاه سال است كه در همان بيغوله عمر گذرانيده‌اند. بر حالت ايشان تأسف خوردم.

فرمود: نعمت ديگر هم داريم و آن تاخت‌وتاز تركمان است كه بايد هميشه تفنگى هم حاضر براى دفاع داشته باشيم.

عمر را بسيار نفيس گذرانده‌ام و فرمود اسرائى كه در ميان تركمان هستند، اقلا محل ترحم مردم مى‌شوند. من اسيرى هستم كه چون در نظر مردم احترام دارم، دل كسى هم براى من نمى‌سوزد. گفتم: شما خود به اختيار اين اسيرى را بر خود قرار داده‌ايد. فرمود، خير. من اسير محبتهاى اميرم.

هروقت خواسته‌ام از اينجا هجرت كنم، مرخص نكرده‌اند. گفتم. اثر محبت


1) - آغشقه- يا آتشقه يا آتوشغه به معنى پنجره است.

امير كجاست كه راضى شده است شما در اين ده خراب ميان عوام كالانعام در همچو بيغوله زندگى كنيد؟ چرا شما را در بيرجند سكناى خوب مقرر نكرده است كه مردم از شما متفيض شوند و شما راحت‌تر از اين باشيد؟ فرمود: من خود از قرب حكام دورى را خوشتر دارم. زيرا كه در نزديكى ارباب حوايج بيشتر توقع وساطت دارند، ولدى الاظها، اجابت را واجب مى‌دانم و مى‌شود كه براى حوايج مردم روزى ده بار به دار الحكومه بروم.

اينطور كه شد موجب نقض عيش و اختلال امر حكومت آنها مى‌شود و كل بر بزرگان خواهم بود. اينجا دور است آسوده‌ترم. خلاصه اينقدر خوب صحبت‌ها داشتند و زياد، كه از ضبط آن عاجزم. به اين سلاست و خوش- مزگى ملائى را نديدم صحبت بدارد، و به اين فضل و قدس و زهد هم كسى را نديده‌ام. حسن ديگر كه دارند، اخلاق خوش و بشاشت است. غالب زهاد معبس‌اند. اين مرد با احاطه و اطلاع كلى بر همه‌جا و همه‌كس و اينكه مى‌داند به هرجا برود بر همه علما تقدم خواهد داشت و همه‌كس منت دارد كه هرچه بخواهد بجان و دل نياز كند، مع ذلك در اين بيغوله عاريه تنگ و تاريك چنان خوشحال است كه گوئى در جنات عدن زندگانى مى‌كند.

سالى پنجاه، شصت خروار غله از املاك مختص امير قائن وظيفه دارد، به همان قناعت نموده، لباس كرباسى مى‌پوشد و البته ساير معاشش هم از همين قرار است. يك وجب ملك و دينارى سرمايه ندارد. مكرر رجال دولت از قبيل مرحوم آصف الدوله و حسام السلطنه و غيره بر حال ايشان مطلع شده، به منزل ايشان رفته‌اند، و خواسته‌اند براى ايشان وظيفه ديوانى برقرار كنند.

گفته‌اند لازم نيست، حالا كه امير قائن از ممر حلالى كفالت مرا مى‌كنند زايد بر اين را براى چه مى‌خواهم. تمام مايملك آخوند به بيست تومان نمى‌رسد.

بر سعادت و عادت ايشان بسى رشگ و حسرت برده برخاستم، دعاى سفر به گوشم خواندند، تا بيرون در مشايعتم كردند.

به التماس ايشان را برگردانيده سوار شدم و به تعجيل رانده، قريب به ظهر به قريه دهشت كه در دو فرسخى است رسيديم. نهار خورده، خوابيديم.

چهار ساعت به غروب مانده سوار شديم. يك ساعت به غروب مانده به قريه اسدآباد نوقاب كه در سه فرسخى است رسيده، بيرون قلعه منزل كرديم. در آن قلعه چيزى پيدا نمى‌شد. به زحمت كاه و جو و قدرى روغن خريديم.

شب‌گذارانى كرده خوابيديم.

روز چهارشنبه نهم.

صبح از اسدآباد سوار شده، چهار ساعت از

روز گذشته‌

بشهر قائن رسيديم. مى‌گويند سه فرسخ است اما ما چهار ساعت آمديم يقينا چهار فرسخ است. در يك فرسخى شهر محمد حسين بيك پسر بزرگ حاجى كاظم خان آمد. قدرى با او صحبت كردم. احوال پرسيدم از سواره تركمان كه زير كوه را تاخته بود. گفت: ديروز خبرى رسيد كه در خاف يا جام باخرز آقا خان پسر يوسف خان هزاره، آنها را بر هم زده گاو و استر را پس گرفته است. قريب شهر صفر على بيك نايب اصطبل توپخانه و بابا خان آدم سهام الدوله كه به بازديد اصطبل توپخانه آمده است، به استقبال آمدند.

آمديم به شهر. محمد ولى خان كه از اسدآباد جلو آمده، خانه احمد بيك نايب قائن را منزل معين كرده بود، منزل كرديم. خود نايب، بيرجند رفته اما حاجى كه از اقوام و نايب مناب اوست، نهار حاضرى فرستاد و تهيه شام ديد. خواهش كرد از خانه‌اش شام بيارند، چون اهل اينجاها خوب طبخ نمى‌كنند.

گفتم اسباب بيارند سيد آشپز خودمان بپزد و همين‌طور كردند.

ولى آنچه تهيه آوردند در آخر محمد حسين بيك قبض داد كه از بابت ماليات آنها پاى امير محسوب شود. بعد از نهار قدرى خوابيدم. بعد رفتم حمام، بيرون آمدم، آقا حاجى هم آمد. پيرمرد باچم‌وخمى است. رفتم مسجد جامع. مسجد باروحى است. جمشيد بهادر قارن قائنى در سنه هفتصد و نود و شش ساخته. در زمان شاه سليمان صفوى تعمير شده. در اين سنوات هم

تعميرى شده است. ولى مع ذلك ايوانش خيلى شكستها دارد.

در مسجد نماز كردم، بيرون آمدم. پهلوى مسجد، مدرسه‌ايست.

در زمان صفويه شخص رعيت قائنى ساخته موقوفاتى دارد كه به طلاب آنجا از سالى سيزده خروار تا به پنجاه من غله، مراتب سواد و استعداد، وظيفه مى‌رسد بقدر پنجاه شصت طلبه دارد. همه خوب تحصيل مى‌كنند و كار مى‌كنند.

در ايوان مدرسه نشستم. جمعى از طلاب جمع شدند. در ميانه يك بچه آخوندى بود به سن سيزده يا چهارده مكلف نبود. پرسيدم چه مى‌خوانى؟ گفت:

شرح لمعه را تمام كرده قوانين مى‌خوانم. خيلى زرنگ و حاضرجوابش ديدم. دو سه فقره از مقدمات و فقه از او پرسيدم، خوب جواب داد معلوم شد خيلى خوب تحصيل كرده و مى‌كند. بسيار مستعد و حريص در تحصيل است.

اسمش ملا محمد باقر (1)پسر ملا محمد حسن از اهل جازار از محال درخش قائن است. خيلى تازگى داشت به اين سن و اينطور باسواد و زرنگ و خوش‌سيما.

تا غروب با او صحبت علمى كردم. مغرب به منزل آمدم.

اما شهر قائن بقدر سه هزار خانه جمعيت دارد. اما بوضع دهات است باغستانهاى خوب خارج شهر دارد. ميان شهر خيلى كم‌درخت و خشك و خانه‌هاى پست رعيتى، خشت و گلى، مثل خانه‌هاى دهات دارد. اهلش همد.


1) - در سال 1333 شمسى كه نگارنده جهت مأموريت چند روزه به بيرجند رفته بود، پسر ملا محمد باقر بنام حاج شيخ محمد حسين آيتى را ملاقات كرده از محضرشان درك فيض نمود. همين‌كه دريافتند اين بنده نوه ميرزا خانلر خان هستم، شرح مبسوطى نقل از پدرشان بيان داشتند. از جمله فرمودند: «پدرم هميشه مى‌گفت ما هرچه داريم از ميرزا خانلر خان داريم. اگر آن مساعدت را با من نكرده بودند موفق به ادامه تحصيل نمى‌شدم» متأسفانه در روزنامه كيهان مورخ 6 ديماه/ 50 مطابق 8 ذيقعده 1391 ه. ق اعلام مجلس ختم مشار اليه را خوانده و بسيار متأسف شدم. در آن مجلس كه در مسجد شاه منعقد شد رفتم و فاتحه خواندم. روانش شاد باد.

دهاتى‌منش بدوضع و كريه المنظر و عوام كالانعام‌اند. اما فقير و مؤمن و بى‌شر مردمى هستند- فسق و فجور و شرارت نمى‌دانند. نايب آنجا احمد بيك نامى بيرجندى كه سالى دو سه ماه براى جمع كردن ماليات مى‌آيد و بعد از انجام امر ماليات مى‌رود به بيرجند. مردم آسوده‌اند و محاكمه بهم نمى‌رسد كه حاجت بنايب و حاكم بهمرسانند.

روز پنجشنبه دهم.

صبح از شهر قائن سوار شده سه ساعت از روز رفته رسيديم به قريه «خورماج». هوا گرم شد، ميان باغات آنجا پياده شديم در سايه درختها كنار اصطلخ (1)آسوده شديم. نهار خورديم، خوابيديم.

جمعيتى از دخترها و بچه‌هاى ده دور من جمع شدند. نقل و شيرينى و پلو به آنها دادم تا عصر جمع بودند و هريك صحبتها از عالم خود داشتند.

سه ساعت به غروب مانده به قريه «روم» رسيديم. خارج از آبادى كنار رودخانه منزل كرديم. اين قريه بقدر شصت و هفتاد خانه رعيت دارد.

اغلب گوسفند دارند، زراعت آنها كم است. اما خوب زراعت مى‌كنند.

رعيت خوب دارد. چندسال قبل زلزله قلعه آنها را خراب كرده، امير قائن صد تومان از خود داده تعمير كرده‌اند ولى حالا در بيرون قلعه مردم بسيار خانه ساخته‌اند.

ميان قلعه خالى است هواى آنجا خوب سرد است. حالا كه اول جوزا (2)ست من با يك شنل معتبر كه لباس زمستانى است سرما مى‌خورم و شب با يك لحاف نتوانستم بخوابم.

روز جمعه يازدهم.

صبح از قريه روم سوار شده سه ساعت از روز رفته به قريه «سه‌ده» رسيديم. پياده شده در خانه احمد بيك نايب، كه خالى بود منزل كرديم. اين قريه خيلى آباد و بزرگ است- زياده از هزار خانوار رعيت دارد. اما اهلش ايلات هستند. قلعه قديمى هم دارد. ميان قلعه رفتم هيچ سكنه نداشت، مگر يك خانه، پيرمردى بود كه از تكلم هم عاجز بود در


1) - استخر

2) - اول جوزا- اول خرداد است.

ميان خرابه پهلوى خانه او ديدم يك درگاهى از خشت و گل مخروبه هست كه توى آن درگاه، سه بند اسفند و دو تسبيح آويخته و چند چراغ‌موشى سياه شده ميان يك سوراخى گذاشته است. پرسيدم اين چيست؟ پيرمرد گفت: اين مزار است. گفتم قبر كسى است؟ گفت نه مزار است. گفتم مزار كسى است گفت نمى‌دانم.

من خادم اينجا هستم و از قديم گفته‌اند اينجا مزار است. زنها اينجا به زيارت مى‌آيند و چراغ و نذورات مى‌آورند. مقابل آن درگاه هم پيرمرد متولى، باغچه درست كرده. سه بوته چغندر كشته بود. از اين معلوم مى‌شود كه نوع بشر بالفطره مايل به يك معبود و مقتدائى هستند اگرچه به جعل و اختراع خودشان باشد. خلاصه آنجا نهار خورده، خوابيديم چهار ساعت به غروب مانده سوار شديم. مقارن غروب به قريه «ساقى» رسيديم.

از اينجا تا بيرجند چهار يا بقولى پنج فرسخ است. محمد حسين بيك گفت. از اينجا من بايد پيش بروم. كاغذى به امير قائن نوشته از ورود خود اطلاع دادم. اين قريه ساقى، ميان دره و كوه واقع است. بقدر صد خانه رعيت دارد. جاى خوش‌هوائى است. با اينكه نسيم ندارد. بى‌بالاپوش نمى‌توان نشست.

روز شنبه دوازدهم.

صبح از ساقى سوار شده، بعد از سه ساعت به قريه «پستوك» رسيده نهار خورده، خوابيديم. بعد از ظهر محمد حسين بيك از بيرجند مراجعت. گفت: حشمة الملك شكار رفته بود. در شكارگاه از آمدن شما مطلع شد. بسيار اظهار افسوس كرد كه چرا زودتر مطلع نشده. حالا عرض سلام رساند. قلمدان نداشت جواب بنويسد گفت: خواهش دارم امشب هم همين‌جا بمانيد فردا صبح بيرجند وارد شويد كه حاجى پرويز خان همشيره‌زاده خود را به استقبال بفرستند و گفته است يك نفر آدم خودتان را امروز بفرستيد برود منزلهاى شهر را ببيند هريك را مى‌پسندد فرش كنند. گفتم: فردا كه وارد

مى‌شويم اول به كلاته مى‌رويم. از آنجا مى‌فرستم منزل را فرش مى‌كنند. در اين قريه از سيدى جوياى فقره خزانه و گنجى كه شهرت دارد چندسال قبل در اين نواحى پيدا شده بود، شدم. گفت: ما هم شنيديم كه در كلاته حسن رحمن يا على رحمان كه قريت به قريه روم است چند خانه از زيرزمين شخص گوسفنددارى كه براى گوسفند خود دخمه مى‌كند، يافته به امير اطلاع دادند در اينجا گفتند چندين ديگ بزرگ و خم پول و چند خانه اسلحه بوده است و گفتند سرتيپ پسر امير رفت به آنجا و بعد معلوم نشد كه چه شد. اين قضيه در اين نواحى همه‌جا بهمين ابهام مذكور است.

ورود بيرجند

روز يكشنبه سيزدهم.

اول طلوع آفتاب از پستوك سوار شده بعد از سه ساعت وارد بيرجند شديم. يك فرسخ به شهر مانده امير قائن، حاجى پرويز خان همشيره‌زاده خود را كه از طرف پدر پسر حاجى رضا قلى خان و نوه مير حسن خان طبسى است و حالا سرهنگ فوج قائن است. با دو يدك يراق طلا و بيست سى سوار به استقبال فرستاده بود، رسيدند. با او صحبت‌كنان آمديم.

منزل را در شهر معين كرده بودند و امير گفته بود من از كلاته به شهر خواهم آمد براى ديدن. ولى من چون ديدم اينطور انسانيت و مهربانى كرده است يكسر رفتم به كلاته كه تقريبا نيم‌فرسخى از شهر گذشته، به سمت دامنه كوه باقران است. باغى است و عمارت مختصرى كه امير براى نشيمن خود اختيار و بنا كرده است. مدت دو ساعت آنجا نشستم. از هرجائى صحبت داشتم. بعد از صرف چاى و قهوه و غليان (1)به شهر مراجعت كرده، در خانه ميرزا محمد على مستوفى سابق قائن كه حالا امير به ميرزا عبد الخالق مستوفى حالا بخشيده، و او آنجا ساكن بود منزل كرديم.

اگرچه منزل ديگر هم در تكيه‌اى كه نواب والده امير ساخته است.

براى ما فرش كرده بودند و آنجا عاليتر و بهتر از خانه ميرزا محمد على بود. ليكن


1) - نويسنده در بعضى جاها غليان را با ق نوشته است

چون خانه ميرزا محمد على را به حكم امير ضبط كرده با منصبش به ميرزا عبد الخالق داده و اين ميرزا عبد الخالق سنى خرى و كرى است، خواستم اين مردكه منحوس از اين خانه كه ميرزا محمد على وقف حضرت سيد الشهداء (ع) هم كرده است ازاله شود و طورى بكنم كه ديگر اين مردكه را اينجا راه ندهند.

از ميرزا محمد على هم در سكون اين خانه اذن فحوا و شاهد حال و قطعى داشتم كه با من كمال دوستى دارد و از اين عمل من خيلى مشعوف مى‌شود. بعد از ساعتى كه در منزل نشستم، حاجى پرويز خان و سايرين رفتند، نهار آوردند، از اندرون امير كه والده سرتيپ باشد. سه دورى پلو، يك دورى كته چلو، سه چار خورش و افشره و شربت زرشگ و حاضرى‌ها.

بعد از نهار حاجى عباس بيك پيشخدمت امير آمد. يك خوانچه انواع نقلها و يك مجموعه پنج كله‌قند روسى و يك طاقه شال ترمه كشميرى قرمز سفيد، منزل مباركى آورد. وقت عصر هم ميرزا شهاب كه منشى و نديم امير است با ميرزا عبد الخالق مستوفى و ساير ميرزاها و نايب بيرجند و احمد بيك نايب شهر قائن و كريم بيك ياور توپخانه و حاجى محمد حسن تاجر بيرجندى ديدن آمدند. آدم ميرزا عبد الخالق يك مجموعه ده كله‌قند يزدى، منزل مباركى آورد. شب، ديگر تازه نداشتيم. ساعت چهار شام از اندون والده سرتيپ، مثل نهار آوردند. خورديم، خوابيديم. هواى بسيار خوبى بود در بام خانه با يك لحاف راحت خوابيدم.

روز دوشنبه چهاردهم.

صبح برخاسته به حمام رفتم. از حمام بيرون آمدم. حاجى عليرضا بيك صندوقدار امير آمده است از طرف امير به احوالپرسى و عذرخواهى از اينكه امير خواست منزل شما بيايد، اسب هم حاضر كردند.

حالش چون دوا مى‌خورد انقلابى پيدا كرد، گفت البته امروز شما هم به حمام مى‌رويد، از كسالت برآئيد، فردا صبح خدمت شما مى‌رسد. جوابش تعارف كردم، رفت. يك فراش خلوت هم كه اسمعيل كربلائى محمد است با چهار فراش، متوكل خدمات من كرده‌اند. عصر امروز آقا سيد ابو تراب پسر مرحوم

آقا سيد ابو طالب مجتهد قائن به ديدن من آمد. ده پانزده نفر طلاب و ملا با او بودند. آقا سيد ابو طالب امسال در راه مكه مرحوم شده. مى‌گويند از علماى معتبر و در اين‌جا خيلى مطاعيت داشته است.

پسرش به سن بيست و چهار پنج سال است. باسواد است. مشغول تدريس هم هست. مريدهاى پدرش دورش را گرفته‌اند. خيلى محترم است.

امير هم زياد مراقب تربيت و ترويجش هست. دو ساعتى نشسته، قدرى صحبت كرديم، رفتند. شب تنها به مطالعه شرح مثنوى مرحوم حاجى سبزوارى مشغول بودم.

روز سه‌شنبه پانزدهم.

صبح امير حشمة الملك از كلاته به شهر به منزل من آمدند. احكام دار الخلافه و والى خراسان را دادم خواندند.

گفتند. در باب جنس سيستان سند معتبر دارم. مى‌دهم شما هم ببينيد. قدرى صحبت كرديم. از طرفين همه تعارف رسمى بود. دو ساعتى نشستند، رفتند.

اظهار كسالت مى‌كرد. پهلوى صورتش ورمى پيدا شده بود. ديگر تازه‌اى امروز نبود. عصر ميرزا بابا نام سيدى سبزوارى طبيب است آمد. مدتى نشست، صحبت كرديم رفت. شب به صحبت با محمد وليخان و مطالعه شرح مثنوى گذشت. امروز حاجى عبد اللّه نوكر محرم نواب والده امير يك مجموعه سه كله قند روسى و چاى و يك بره آورد، از جانب نواب احوالپرسى و منزل مباركى گفت.

روز چهارشنبه شانزدهم.

صبح برخاسته، سوار شدم. رفتم به كلاته، امير را ديدم. فرمايشات شفاهى حضرت اجل را ابلاغ كردم. گفت:

مضايقه از واگذاشتن سيستان و بلكه قائن هم ندارم. مى‌روم تهران خدمت مى‌كنم و اين جنس سيستان را اگر من بخواهم اينطور يعنى بيست و دو هزار و پانصد خروار را بگيرم، مردم مى‌روند به طرف افغان و من مقصر مى‌شوم. هركس را مأمور مى‌كنند برود بگيرد.

و تكليف كرد كه شما برويد سيستان ملاحظه كنيد آنچه شما صلاح بدانيد من مجرى مى‌دارم. هرچه بازديد كنيد به تهران بنويسيد به من هم تصديق بدهيد. گفتم: من در اصل جمع جرح و تعديلى نمى‌كنم. در باب تسعير مضايقه ندارم بعضى تحقيقات كرده، با شما قرار بدهم. بعد از گفتگوى زياد گفتم:

شما صورت جمع و خرج جنس را كه قبول داريد، بگوئيد بيارند من با آنصورتى كه به من داده‌اند موازنه كنم. هرمحلى اختلاف دارد مى‌گويم از ريش‌سفيد آنجا احضار كند پاره‌اى تحقيقات بشود تا ببينم تكليف چه خواهد بود. از آنجا برخاسته به كلاته عابدين كه نزديك به آنجاست، منزل نواب رفتم. بيرون آبادى سر نهر چادرى زده بودند نشستم. اين كلاته عابدين مزرعه‌ايست كه امير به هشتصد تومان خريده سالى دويست خروار غله عايدى دارد. باغ مخروبه و بعضى عمارت گلى غير مرغوب هم دارد.

نواب براى خوش‌هوائى آنجا آمده، شير بز مى‌خورد. حاجى عبيد اللّه رفت اندرون احوالپرسى كرد، برگشت. جواب تعارف آورد. افشره آب‌ليمو و يك دورى گز آوردند. قدرى افشره خورده برخاستم تا به شهر آمدم. نهار خورده، خوابيدم. باقى روز و شب را تنها، گاهى به مطالعه شرح مثنوى، گاهى به مهملات محمد ولى خان گذرانيدم.

روز پنجشنبه هفدهم.

صبح برخاسته نجار خواستم آمد. يك تومان به او دادم رفت يك تخت بسازد براى ميان زيرزمين كه روى آن روزها بخوابم. محمد جعفر را هم فرستادم به احوال‌پرسى امير و نواب. امروز شنيدم كه شب گذشته تفنگدارى از كلاته امير آمده، على نام فراش را كه در منزل ما براى خدمت گذاشته بودند، گرفته كتك زده و برده است. جهتش هنوز معلوم نشده. دو سه ساعت از روز برآمده رفتم ببازديد حاجى پرويز خان همشيره‌زاده امير. ساعتى آنجا بودم. دو سه كتاب از او به عاريه آوردم. وقت ظهر كربلائى محمد آمد كه مى‌خواهم به كلاته خدمت امير بروم، كارى داريد؟

گفتم: از قول من احوال‌پرسى كن، بعد بگو البته سركار امير اختيار نوكر و رعيت خود را دارند. هركه مقصر است تنبيه كنند، مرا حرفى، بلكه شفاعتى هم نيست. و ليكن نصف شب تفنگدار بيايد در منزل من فراش را بگيرد، بزند، كشان‌كشان ببرد، از رسم و قاعده مهمان‌دارى دور است. يقين دارم امير اينطور نفرموده، اين تفنگدار با اين فراش غرض داشته است.

در اينصورت از آن تفنگدار بايد مؤاخذه شود كه ديگران بعد از اين، اينطور اسباب وحشت ساكنين اين منزل و هتك حرمت من نشوند، رفت. وقت عصر رفتم حمام و بعد از آن به مسجد جامع نماز كرده، رفتم به مدرسه در جائى نشستم طلاب جمع شدند مشغول صحبت شديم. از آن‌جا رفتم به بازديد آقا سيد ابو تراب پسر سيد ابو طالب مجتهد مرحوم. تا مغرب آنجا بودم. مراجعت به منزل كردم.

ديدم ميرزا عبد الخالق مستوفى آمده است كه شما چرا امروز كه از حمام بيرون آمده به تماشاى تكيه آمديد. من آنجا با ميرمعصوم خان نشسته بودم، آنجا نيامديد، بى‌خبر رفتيد. اين بى‌اعتنائى بود و ميرمعصوم خان از اين بابت گله مى‌كرد كه شما بى‌اعتنائى كرديد. گفتم: به ايشان بگوئيد من گمان كردم كه شما مايل ملاقات و معاشرت غربا نيستيد و الا ديدن مى‌آمديد يا مأذون به ملاقات من نبوده‌ايد.

در اين هردو صورت آمدن من پيش شما، منافى با خيال شما و كل بر شما دانستم، نيامدم. محمد ولى خان را گفتم. مخصوصا فردا برود همين‌طور از ميرمعصوم خان عذر بخواه كه همچو نداند، من از روى كبر و تفرعن بى‌اعتنائى به او كردم. بعد از اين گفتگوها ميرزا عبد الخالق رفت. كربلائى محمد از كلاته آمد. گفت. خدمت امير رسيدم و پيغام شما را گفتم. امير فرمود به فلانكس سلام مرا برسان. بگو و اللّه من نگفته بودم تفنگدار بيايد از منزل شما على را بيارد. پيش خود اين حركت را كرده و بسيار ضرب به تفنگدار زدم.

خواستم او را چوب بزنم، شب جمعه بود شفاعت كردند. اگر صد نفر با تقصيرهاى بزرگ به منزل شما بيايند از هيچيك مؤاخذه نمى‌كنم. همين على تقصير بزرگى دارد. محض همينكه به منزل شما بوده، از او گذشتم و او را خدمت شما فرستادم. شما خود از او بپرسيد تقصيرش چيست، كه اگر پاى شما نمى‌بود، بايد گوش و دماغ او را ببرم، على را هم آورد. على گفت: بلى! پيش از آمدن شما من تقصيرى كردم كه امير خبر نداشت و من خائف بودم و حالا بخاطر شما از اين خطر جستم. هرچه پرسيدم تقصيرت چه بود، بروز نداد.

روز جمعه هجدهم.

صبح ميرزا شهاب را خواستم. در باب افراد جمع و خرج جنس سيستان و اسناد جواب محمد ولى خان سفارش كردم كه از امير بگيرد بيارد. بعد بنا خواستم قرار تعمير حوض منزل را دادم كه فردا بيايد بسازد. بعد آقا سيد محمد نام كه از سادات «سيوجان» است آمد. فصلى با او در باب قنات وقفى آنجا حرف زدم. بعد تا عصر مشغول به كتاب نظامى بودم.

عصر بيرون رفتم، بر سر تلى كه در وسط شهر بيرجند است. تماشاى شهر كردم.

اگرچه آباد جائى است، بقدر پنجهزار خانه دارد ولى به وضع دهات و دكاكين و بازارش مثل دهات. خانه‌ها محقر و كثيف. اين شهر دو قنات دارد و همه خانه‌ها بايد با مشك از اين دو قنات آب ببرند. جاى بى‌آب و سبزه خشكى است. خانه‌ها از دو طرف يك تل بزرگى، در دامنه تل بعضها فوق بعض واقع شده است. هوايش گرم و خشك است. آبش شور است. هواى شب خيلى خوب است، روزش گرم مى‌شود. در خود بيرجند هيچ قسم ميوه نيست، مگر اندكى توت، قدرى درخت عناب. در كنار شهر سمت جنوب در سرزمينهاى زراعت گندم و جو هست. ميان شهر هم تك‌تك درخت توت و بيد هست، اما كم. بسيار جاى خشك بى‌آب و سبزه‌ايست. يك خانه عالى و عمارت خوب ندارد.

محمد حسين بيك پسر حاجى كاظم خان امروز رفت. كاغذى به حاجى خان نوشتم زود بيايد.

روز شنبه نوزدهم.

وقت نهار ميرزا شهاب آمد. تعليقه‌جاتى از حضرت اجل، خطاب به امير آورد كه در ماه ربيع الثانى نوشته بودند، در باب جنس سيستان، عنقريب ميرزا خانلر خان مى‌آيد قرارش را مى‌دهد و از امير پيغام آورده بود كه شما مأموريت داريد كه در جمع و خرج جنس، جرح و تعديلى بكنيد، و ديگر اينكه ما چه بايد به شما خدمت بكنيم. گفتم: مأموريت من همان است كه در احكام ديده‌ايد و نزد شماست در تسعير چهل و پنجهزار خروار به من اختيار تامه داده‌اند كه هرطور صلاح مى‌دانم قرار بدهم. ولى به مضمون عموماتى كه در احكام هست و فرمايشاتى كه هنگام مرخصى، حضرت اجل بخودم مى‌فرمودند و اظهار وثوقى كه تا حالا فرموده، و آنچه عرض كرده‌ام مقبول و مستحسن افتاده، چنان مى‌دانم كه براى شما اسباب هرگونه خدمتى بتوانم بشوم. من كه آمدم قصدم خدمت و خيرخواهى براى شما بوده و هست و براى هرگونه خدمت شما حاضرم و اما اينكه شما چه بايد خدمت كنيد، شما مرد بزرگى باشأنى هستيد هرقدر محبت كنيد عجب نيست.

حاجى ميرزا زمان خان (1)

در سال 1275 ق كارپرداز اول ايران در مصر شد. در سالهاى 9- 1278 ق كارپرداز اول بغداد بود و در حدود سال 1290 ق براى مميزى ماليات به خراسان مأمور گرديد.

به خدمت طبس آمد. منصب و شغل و محرميت او در دولت، بيش از من نيست. عماد الملك هم از شما خيلى كمتر است.

ملاحظه كنيد، هرطور عماد الملك بزرگى كرد، شما هم بكنيد. بنقد، من، با كمال ادب و احترام قيمت چهل و پنجهزار خروار جنس سيستان را مى‌خواهم.


1) - حاجى ميرزا زمان خان عموى فرخ خان امين الملك و بعد امين الدوله غفارى كاشانى. در سال 3- 1272 ق در سفر فرخ خان به اروپا سمت مستشارى او را داشت.

لطف مى‌كنيد مرخص مى‌شوم، لطف نمى‌كنيد خدمت شما هستم. هرفرمايش ديگر هم داريد، حاضرم.

وقت عصر رفتم به كلاته تا غروب با امير نشسته صحبت كرديم.

اخباريكه داشت گفت، آخوندزاده را براى تحصيل اخبار افغانستان به هرات و قندهار فرستاده‌ام. او از هرات نوشته بود كه مستوفى الممالك و ميرآخور امير شيرعلى خان كه رفته بودند به كلات نصير پيش انگليس‌ها بى‌نيل به مقصود برگشته و در همه شهرهاى افغانستان جار كشيدند كه جهاد است با انگليس كه محققا امير شيرعلى خان با انگليس‌ها بر هم زده است.

ديگر از تهران هم خبرى كه داشت، رفتن معتمد الملك (1)به مازندران به حكومت. شب به منزل مراجعت كردم. وقت خواب باران آمد. از بام به زير آمده در اطاق خوابيدم.

روز يكشنبه بيستم.

صبح هوا ابر بود و طراوتى داشت. سوار شدم در اطراف و بازارهاى شهر بيرجند را تماشا كردم. تپه بزرگى در وسط شهر است كه آبادى قديم همه در سمت جنوب تپه بوده. كم‌كم آبادى زياد شده، در سمت شمال هم بازار و خانه‌ها بسيار ساخته‌اند. ولى همه خانه بايد با مشك و كوزه از قناتهاى مابين شهر كه هردو در سمت جنوب تپه و در پاى تپه آفتابى مى‌شوند، آب به خانه ببرند. در سمت شمال هم ميرزا محمد على مستوفى سابق قائن، قناتى جارى كرده. كاروانسرا و حمام و تكيه و بازارى ساخته است. قناتش حالا آب بسيار كمى مى‌دهد، آنهم شور. براى خوردن خوب نيست. به ساير شست‌وشوها مصرف مى‌شود. كاروانسرا و حمامش، بعد از آنكه به دولت امير قائن، خائن و فرارى شد، باير و غيرمسكون افتاده است.


1) - يحيى خان داراى القاب آجودان مخصوص، معتمد الملك، وزير مخصوص و مشير الدوله بود. برادر ميرزا حسين خان سپهسالار و شوهر چهارم عزة الدوله خواهر تنى ناصر الدين شاه بوده در سال 1294 به حكومت مازندران منصوب گرديد.

به هواى همان قنات او خيلى آبادى در سمت شمال شده است اما بازار و دكاكين قديم و جديد همه به وضع دهات است. بازار سرپوشيده ندارد. كنار كوچه‌ها اطاقهائيست يك در دارد. داخل كه مى‌شويد از هرمتاعى گذاشته مى‌فروشند. دو كاروانسراى تاجرنشين آباد هم بنظرم آمد. بعد از گردش به منزل آمدم. ديدم ميرزاهاى حشمة الملك آمده‌اند منزل من، فردهاى جمع و خرج جنس سيستان را آورده بودند.

قدرى ديدم و گفتگو كرديم. فردها ناتمام بود. گفتم: ببريد تمام كرده بياريد، ميرزاها رفتند. ميرزا شهاب ماند. محرمانه گفت. ديروز پس از مراجعت شما از نزد امير، خيلى از شما تعريف و تمجيد كرد و گفت، خيلى ميل دارم كه همه‌روزه با فلان‌كس باشم. و جواب پيغام‌هاى سابق را پرسيد، من آنچه شما گفته بوديد گفتم. گفت الان برو و به فلانكس بگو و از جانب من قسم‌ها ياد كن كه من كمال يگانگى و محبت را با شما بهم رسانيده‌ام، و دلم مى‌خواهد كه بقدر قوه و مقدور به شما خدمتى بكنم كه لايق شأن شما باشد و مى‌خواهم بعد از اين كارهاى من در تهران با شما باشد و بقدر استطاعت براى خدمتگزارى به شما حاضرم و دريغ ندارم.

اما فقره حاجى ميرزا زمان خان: اولا بضاعت يعنى تنخواه نقد من بقدر عماد الملك ندارم. ثانيا اين‌قدر مى‌دانم كه حاجى ميرزا زمان خان بقدر ده دوازده هزار تومان به عماد الملك نفع رساند. اما نمى‌دانم كه او به حاجى خان چه خدمت كرد. ديگر اينكه خدمتى كه من بتوانم بكنم، مناسب مى‌دانم در آخر كار بكنم كه در اول موهم بعضى خيالات مى‌شود، و بسيار تعارف كرد.

من هم از همين نمط تعارف و تقبل هرخدمتى كردم و در فقره حاجى ميرزا زمان خان گفتم او كارى كه براى عماد الملك كرد همين بود كه در تعديل جمعى بر دهاتش نيفزود، و ده دوازده هزار تومان از طبس و عماد الملك به او رسيد. بعد گفت: در باب جنس سيستان، خواهش امير اين است كه شما التفاتى بكنيد كه اين دو روزه كاغذ به تهران بنويسيد. گفتم: فردها را بسازند بيارند

ببينم امير چه خواهش دارند و ما به الاختلاف چقدر است تا بگويم كه راه‌كار چيست. ميرزا رفت. نهار خوردم، خوابيدم، عصر كريم بيك، ياور توپخانه آمد، قدرى صحبت كرده از پريشانى كار توپخانه بيرجند قدرى گفت و راست گفت. خودم هم رفتم به توپخانه يكسر خراب بود و توپ‌ها بى‌حفاظ برابر آفتاب افتاده بود.

روز دوشنبه بيست و يكم.

تازه‌اى نبود. عصر ميرزا شهاب آمد قدرى در باب جنس حرف زدم. باز فردها را نياورده بودند. گفتم. آنها را بيارند تا تكليف معلوم شود. در باب محمد ولى خان هم صحبت كرديم. تأكيد كردم تهيه جواب دعاوى او را بكنند. دو كنيز بلوچ خواسته بودم. گفت امير نوشته از سيستان بيارند. وقت شام رفت. وعده كرد فردا صبح برود خدمت امير، فردهاى جنس سيستان را تمام كرده، سند جواب محمد ولى خان را هم گرفته بيارد. شب را قدرى به كتاب مشغول شدم. حالت خوشى نداشتم. شام نخورده خوابيدم.

روز سه‌شنبه بيست و دويم.

صبح تنها از منزل به صحرا رفتم. خرمنى پاك مى‌كردند، مال همشيره امير. وضع رعيتى آنجا را تماشا كردم. ملك خوبى دارند. اگر خشك‌سالى نشود، تخمى بيست سى تخم عايد مى‌شود. تخم زراعت را از ميانه رعيت و ارباب برمى‌دارند. گاو براى شخم زمين با رعيت است. ساير مخارج با ارباب. حاصل را ربع رعيت مى‌برد باقى را ارباب.

در ميان اراضى زراعت، كنار نهرها درختهاى عناب است هردرختى صاحبى دارد. درخت خوب تا دو تومان ارزش دارد. حاصل آن هفت هشت من عناب مى‌شود.

از يك من چهارده شاهى تا ده شاهى فروش مى‌رود كه پنج شش هزار مى‌شود.

از آنجا كه برگشتم، جوانى را ديدم بر الاغى بندرى سوار بود. يك تفنگچى هم بر يابوئى سوار، دنبال او مى‌رفت. پرسيدم، گفتند على اكبر خان پسر امير

است، به كلاته مى‌رفت. بعد از ظهر حمام رفتم. عصر ميرزا شهاب و چند نفرى آمدند. شب مشغول كتاب بودم.

روز چهارشنبه بيست و سيم.

صبح به كلاته امير رفتم. آقا سيد عبد اللّه كه از آقايان سيستان است، آنجا بود. دو سه ساعت با او و امير صحبت كردم. آنجا گفتم: مى‌خواهم به سيوجان كه مسكن سادات زيدى است بروم براى تحقيق حالت قنات وقفى آنها كه چه‌قدر خرج دارد. بلكه بنويسم از ديوان مرحمت شود. امير گفت: هروقت بخواهيد برويد، هرچه لازم است حاضر مى‌كنم. گفتم: فردا مى‌روم. دو سه نفر مقنى و اهل بصيرت اين كار با من بايد باشند.

سفارش كردند، محمد رضا بيك نامى كه متصدى امر قنوات بيرجند است خبر كنند، با دو سه نفر مقنى، فردا پيش من حاضر باشند. مراجعت به شهر كرده، نهار خورده، خوابيدم. عصر باز ميرزا شهاب آمد با ميرزا مصطفى قلى و ميرزا عبد الخالق مستوفى امير، و افراد جمع و خرج جنس سيستان را آوردند. با افرادى كه ميرزا محمد على داده بود، مقابله كرديم. تقريبا چهارده هزار خروار تفاوت داشت كه ميرزا محمد على زياد جمع كرده بود. ما به- التفاوت را بيرون‌نويس كرديم. گفتم ميرزا مصطفى قلى ببرد پاك‌نويس كرده بيارد، تا تكليف درست معلوم شود، حضرات رفتند. به ميرزا شهاب سفارش كردم تعليقه (1)از جانب امير بنويسد كه ميرزا على درخشى با عيال محمد ولى خان به شهر بيايند كه امر آنها رسيدگى و قطع شود. شب باز به مطالعه كتاب گذراندم.

روز پنجشنبه بيست و چهارم.

صبح سوار شده روانه سيوجان شدم.

محمد رضا بيك و آقا سيد محمد روضه‌خوان كه از همان سادات سيوجان است نيز همراه بودند. آدم‌هاى امير هم سه چهار نفر براى خدمت همراه بودند. يك فرسخى بيرجند مزرعه‌اى بود مسمى به اميرآباد، كه مرحوم اسد اللّه خان


1) - آنچه در حاشيه نامه نويسند.

آباد كرده. حالا امير به على اكبر خان پسرش بخشيده. على اكبر خان آنجا منزل دارد. اما خودش به شكار رفته بود. قنات خوبى دارد. سالى چهل خروار تخم مى‌كارد. حمام و يخچال و باغى هم دارد. از آنجا گذشتيم. بعد از چهار ساعت به قريه سيوجان رسيديم. در راه حالت قنات را ملاحظه كردم.

از بيرجند تا آنجا كه چهار فرسخ است، طول اين قنات است. از بيرجند تا دو فرسخ علامت چاه‌ها نمودار، ولى مسدود است كه كسى خبر از زير آن ندارد. همين‌قدر مى‌دانند صد و پنجاه شصت ذرع عمق آن چاه‌ها بوده است. اما از دو فرسخى، بعضى از چاه‌ها را كار كرده‌اند و آبش ديده مى‌شود و از يك فرسخ به سيوجان مانده، همه‌جا معلوم الحال است. ولى تنقيه كامل لازم دارد و مخارج تنقيه كل قنات بهيچوجه معلوم نمى‌شود. اينقدر هست كه هرقدر كار بكنند مفيد خواهد بود. بالفعل، بقدر نيم سنگ آب از قنات جارى است، بسيارى از مزارع و اراضى سيوجان لم يزرع مانده است. سادات بيچاره بعسرت افتاده‌اند. در اين قريه هفتصد نفر از سادات موسوى كه جد آنها حضرت زيد ابن موسى ابن جعفر عليه السلام بوده و معروف به زيد النار است، كه گويا وقت استيلاى بر جمعى از بنى عباس، خانه‌هاى آنها را آتش زده، مسمى به زيد النار شده است. مدفن خود آن حضرت «آفريز» قائن است.

شخصى كه در اينجاها معروف به شاه اسفلار بوده است، اين قنات را بر اين سادات وقف كرده، حاصل اين آب و اراضى آن قريه بالسويه ميان رجال و نساء اين سادات قسمت مى‌شود. مى‌گويند، سابق بر اين نفرى يك خروار و پنجاه من حاصل، قسمت هرسرى مى‌شده است. حالا به نفرى پنج من رسيده است.

خلاصه شب جمعه را در مسجد سيوجان مانديم. بسيار اصرار كردند به خانه برويم. چون مسجد جاى باصفائى بود. همانجا ماندم. همه سادات قريه آنجا جمع شدند. شب، چهار نفر از آنها روضه خواندند همه زن و مرد آنها جمع شده تعزيه‌دارى و خيلى دعا كردند. بعد از روضه مردم رفتند. آقا سيد محمد

و سه چهار نفر ديگر را نگاهداشتم با من شام خوردند، رفتند. بالاى بام مسجد خوابيدم.

روز جمعه بيست و پنجم.

صبح زود از سيوجان سوار شده، در قريه، شمس‌آباد كه سر دو فرسخى است، زردآلو خورديم. وقت نهار به شهر رسيده، نهار خورديم. خوابيدم. عصر ميرزا شهاب آمد، تا مغرب نشست، خلوت شد. باز شرحى از فقره جنس و منظورات امير و استخراج از من كه چه خيال دارم و چه توقع دارم به ميان آورد. گفتم: همه اينها را مى‌دانم و مى‌توانم.

اما توقع خود را من نخواهم گفت. شما بايد بگوئيد از من چه مى‌خواهيد. و به ازاى آنچه مى‌خواهيد، چه مى‌دهيد، تا من ببينم تكليفم چيست.

ميرزا شهاب رفت. آدمى از امير آمد كه بر حسب وعده كه داده بوديد.

فردا منتظرم. و تشريف بياريد سربند عمر شاه، نهار بخوديم گفتم. بسيار خوب.

روز شنبه بيست و ششم.

صبح حمام رفته. بيرون آمدم. سوار شده رفتم سربند عمر شاه. در سمت جنوب بيرجند كوهى است از مغرب به مشرق كشيده، بقدر ده فرسخ كه مسمى است به كوه باقران. به علت اينكه چند نفر از اولاد حضرت باقر سلام اللّه عليه در آن كوه مدفونند. ميان دره‌ها و شعب اين كوه، چشمه‌سار و اشجار و تك‌تك خانه‌هاى رعيتى بسيار است. در يكى از آن شعب كه محازى شهر بيرجند است و نيم فرسخ تا شهر مسافت دارد، سدى بسته‌اند از قديم كه فاضل آب چشمه‌سارها آنجا جمع مى‌شود، و بقدر حاجت به اراضى و زراعت شهر مى‌آيد، و آن سد معروف است به بند عمر شاه.

در لب آب چادرى زده بودند. امير آنجا بود. نشستيم صحبت كرديم، نهار خورديم. بعد از نهار چاى خوبى در منزل مالك آن مزرعه، متصل به آنجا حاضر كرده بودند. آنجا رفتم، قدرى دراز كشيدم، خوابم نبرد، برخاستم- ميان دره سربالا رفتم تا آخر دره. بعضى خانه‌ها و رعيت‌ها ديدم. چند نفر زن و بچه دور من جمع شدند. از وضع زندگانى آنها جويا شدم. تفصيل گفتند.

بيچاره‌ها خيلى به عسرت مى‌گذرانند گفتند: مردهاى ما را مى‌برند. براى

امير سد جديدى مى‌سازند، و روزى صد دينار اجرت به آنها مى‌دهند. كه سيصد دينار يا پنج شاهى رايج باشد و اگر نروند آنها را به ضرب و شتم مى‌برند و اجرت نمى‌دهند. ضعيفه‌اى آمد يك كاسه آلوچه براى من آورد. ضعيفه ديگر دو دانه خيار آورد. پول همراه نداشتم.

دختر يكى و پسر ديگرى را همراه آوردم به منزل. دختر را يك هزار و پسر را يك پناه باد دادم، رفتند- ضعيفه ديگر از عقب آمد يك سبد زردآلو آورد. يك‌هزار هم به او دادم. ضعيفه ديگر در همين سرمنزل، قدرى آلوچه و خيار آورد، يكهزار هم به او دادم. بعد نماز كردم، آمدم به چادر امير چاى خورديم سوار شده، امير به كلاته رفت و من به شهر آمدم. شب را به نوشتن روزنامه و كتاب مشغولم.

روز يكشنبه بيست و هفتم.

صبح آقا سيد محمد روضه‌خوان سيوجان آمد با پسرش سيد احمد. بعضى صحبتها داشت. آخرش منجر به روضه شد روضه خواند. مدتى بود بعد رفت. كتاب ملهوف مرا گرفت كه بعضى چيزها از روى او بنويسد. عصر حاجى پرويز خان خواهرزاده امير آمد. تا غروب نشست بعد رفت. شب به خمسه نظامى مشغول بودم.

روز دوشنبه بيست و هشتم.

بنا آمده بود حوض منزل را تعمير مى‌كرد.

اغلب مشغول بنا بودم. وقت ظهر آدمى از امير آمد. يك كاسه گيلاس، يك بره، و يك قاليچه درخشى آورد. عصر على اكبر خان، پسر بزرگ امير به ديدن آمد. ساعتى نشست. قدرى صحبت داشتم. از صحبت و فهم گويا بى‌بهره بود. به هرجهت رفت. شب را باز به كتاب نظامى مشغول بودم.

روز سه‌شنبه بيست و نهم.

صبح رفتم به كلاته امير. قدرى صحبت متفرقه داشتيم قرار قدغن ترياك را دادم. كاغذى از ميرزا على، نايب درخش رسيد كه برحسب احضار، شش روز ديگر با آقاى صدر مى‌آئيم. مراجعت كردم، عصر ميرزا شهاب و چند نفرى آمدند. شب را باز به مطالعه نظامى گذشت.

روز چهارشنبه غره جمادى الثانيه. صبح فرستادم آقا سيد محمد روضه خوان آمد. فقراتى به او گفتم از رسوم بد اين ولايت. گفت: از پيش خود با امير صحبت مى‌دارم، براى شما خبر مى‌آورم. گفتم: منظور من هم همين است، رفت. بعد از آن سيد ديگر از اهل سيوجان آمد. مدتى گفتگوى قنات را كرد، رفت. عصر حاجى پرويز خان را ديدم در كنار باغ حياط منزل ما تفرج مى‌كند. تكليف كردم آمد چاى خورد. قدرى صحبت كرديم. رفت.

شب باز به مطالعه نظامى گذشت.

روز پنجشنبه دويم.

منزل بودم. بعد از ظهر رفتم حمام رنگ و حنا بستم. عصر سوار شده به مزارى كه در نيم‌فرسخى بيرجند است، و معروف به دره شيخان (1)

در تاريخ حسامى منظور است كه در عهد خلافت الطايع لله عبد الكريم عباسى و الحامد اللّه علوى با گروهى از مردمان خاندان خود كه معروف به باقريه بودند از يثرب به رى و از آنجا به خراسان آمده و در بعضى از نواحى خراسان متوطن گرديد. چندى نگذشت كه به طمع تأسيس دولتى علوى و برانداختن اساس دولت بنى العباس، خروج كردند. چون اين خبر به طايع لله رسيد، پسرش احمد را كه به القادر بالله ملقب بود و در آنوقت ايالت بر خراسان و ماورأ النهر داشت بفرمود لشگرى فراهم آورده به دفع آن طايفه قيام نمايد.

القادر بالله سپاهى انبوه برداشته بر سر آن جماعت رفت. الحامد لله تاب مقاومت نياورده، روى به هزيمت نهادند.

بعد مى‌نويسد: «بطور خلاصه اينكه» به جبال قهستان كشانده شده و در نزديكى چنشت پناهنده شدند. همه‌روزه با سپاه عباسى مقاتلت مى‌كردند و شب بدانكوه بازمى‌گشتند.

در اين جدال سيد حامد اللّه و دو فرزندش قاسم و عبد الجليل كشته شدند.

سيد محمد كه ملقب به نقيب قائد آن قوم گرديد، كشته‌گان را در غار نهاد و در آنرا با سنگ و گل پوشاند. زنها و اطفال را از راه خور و خوزستان به عربستان فرستاد.

سپس سيد محمد از شكافهاى كوه چنشت بيرون آمده راه فرار در پيش گرفت. عده‌اى از آنان بطرف قريه بجد رفقند. سيد محمد با جمعى بطرف كوه‌پايه بيدان و از آنجا به شعبى كه به دره شيخان معروف شد آمدند. از گرمى هوا و خستگى و گرسنگى هريك به سايه درختى پناه برده خوابيدند.

در اين حال سپاه دشمن برسيدند و جمله را از دم شمشير گذرانيدند مگر سيد محمد كه فرار كرده به دره بند عمر شاه پناهنده شد و بر بالاى كوه برآمد. پس از چند روز جسد او را يافتند.

«نقل از كتاب بهارستان در تاريخ و تراجم رجال قائنات و قهستان

تأليف آقاى حاج شيخ محمد حسين آيتى صفحه 66»

، رفتم. بقعه‌ايست يك صورت قبر و ضريح چوبى دارد. در

1) - شهادت الحامد اللّه علوى در قهستان در حدود سنه چهارصد هجرى

لوح كاشى كه به ديوار بقعه نصب است، نوشته‌اند كه در كتاب مزار ضبط كرده‌اند كه سيد حامد نامى از اولاد حضرت باقر سلام اللّه عليه، با قشونى به اين حدود آمده بود. آن‌جناب را به امر خليفه آن‌زمان اينجا محاصره كردند خودش با جمعى از اصحاب در كوه باقران مدفون است. سه هزار كس از اصحابش به اين دره آمدند. مخالفين با آنها دچار شده. جنگ كردند. هفتاد نفر از آنها در اينجا شهيد و مدفون شدند، بقيه به اطراف قائنات متفرق شدند.

از آنجا سوار شده، مقارن غروب به مزارى ديگر كه در كنار شهر بيرجند بالاى تپه واقع است آمده فاتحه خواندم، قبرى است بر روى آن ايوانى ساخته‌اند. پيرزنى خادم آنجا است.

گفت: صاحب اين قبر شيخ صادق و از اولاد حضرت كاظم عليه السلام است. كرامات از او نقل كرد. جمعى زنهاى بيرجند هم آنجا جمع بودند.

مغرب از آنجا به منزل آمده، شب را به كتاب مشغول بودم.

روز جمعه سيم.

صبح امير فرستاد كه در چهار فرسخى قناتى جارى كرده‌ام. دو روزه به آنجا مى‌روم. چون آنجا منزل قابلى ندارد، شما را زحمت ندادم. گفتم. اگر فرمايش مى‌كرديد، با كمال خوشوقتى ملتزم خدمت شما مى‌شدم. بهترين منازل شرف خدمت شما است. امروز هم تازه‌اى نبود.

شب را بلكه روز را هم به مطالعه ديوان مرحوم وصال مشغول بودم.

روز شنبه چهارم.

صبح رفتم به عيادت و هم بازديد ميرزا شهاب.

دو ساعتى آنجا نشسته، صحبت كرديم به منزل آمده، نهار خوردم خوابيدم.

عصر رفتم ببازديد على اكبر خان، پسر بزرگ امير. مغرب به منزل آمده مشغول كتاب وصال شده‌ام.

روز يكشنبه پنجم.

صبح آقا سيد محمد روضه‌خوان با كربلائى آقا ميرزاى سيوجانى آمدند، روضه خواندند، رفتند. عصر، ميرزا شهاب با آقا سيد حسين نهى آمدند. قباله ملك «فخرود» را كه در سنه «هفتاد و سه» ميرزا محمد

على مستوفى قائنى در مشهد از محمد وليخان و عيالش خريده بود، به سيصد و هشتاد و پنج تومان به مهر حاجى ميرزا حسن مرحوم مشهدى،، ابراز كردند.

محمد وليخان يك نوشته به تاريخ هفتاد و يك به مهر ابو تراب نامى در دست داشت كه ملك «فخرود» را من براى مير علم خان از محمد وليخان قباله گرفتم، امير مرقوم فرمود قباله را لغو كنم. چون قباله حاضر نبود، اين نوشته را دادم كه هروقت آن قباله ابراز شود، باطل است. چون اين نوشته جواب قباله دو سال بعد را، وآنگهى با اعتبار مهر حاجى ميرزا حسن نمى‌داد، گفتم محمد وليخان اگر شرعا ثابت كرد كه اين قباله باطل و معامله فاسد است، مالك فخرود خواهد بود، و الا ادعاى او بيجاست. قرار به مرافعه شد. محمد وليخان مهلت خواست كه تعيين محل مرافعه را بنمايد. حضرات رفتند و من مشغول نظامى شده‌ام.

روز دوشنبه ششم.

عصر رفتم به خانه آقا سيد محمد روضه‌خوان.

حاجى ملا على اصغر كه حالا مقدم بر ساير ملاهاى بيرجند است، آنجا بود.

روضه خواندند. مغرب به منزل برگشتم. كربلائى محمد، آدم امير كه براى مهماندارى و انجام خدمات ما معين شده بود، ديدم يك گوزچى و در واقع قراول من شده است. كسى را نمى‌گذارد به منزل من بيايد و اگر وقتى اتفاقا كسى را خواستم و آمد، مى‌آيد پيش روى من مى‌ايستد و هيچ غافل نمى‌شود، همينكه آن شخص بيرون مى‌رفت، از عقبش مى‌رفت و مى‌گفت صلاح شما نيست اينجا بيائيد. از جمله حاجى محمد حسين نام، تاجر كرمانى بود كه من بعضى اجناس هم از او خواسته بودم، ديگر جرئت نكرد پيش من بيايد، و هر وقت بجائى مى‌رفتم، اصرار داشت همراه من بيايد و متصل روبروى من بايستد ببيند من به مردم چه مى‌گويم يا مردم به من چه مى‌گويند، و اگر آدمى از من ببازار و هرجا مى‌رفت، البته يك فراش از عقب او روانه مى‌كرد، جاسوس

مانند. عقب هركس مى‌فرستادم، التماس مى‌كردند و پيغام مى‌دادند كه ما از كربلائى محمد مى‌ترسيم آنجا بيائيم.

خلاصه، ديدم نفس مرا تنك كرده و در حقيقت مرا محبوس محترم دارد. به او گفتم: براى مهماندارى ما همين فراشها كافى است. شما برويد بر سر كار و خدمتى كه پيش از آمدن من داشتى. گفت: چشم و رفت. بعد ميرزا شهاب را خواستم و شرح حالت و رفتار كربلائى محمد را به او گفتم كه به امير بگويد و او را از مهماندارى ما معاف كند. ميرزا شهاب رفت و شب را مشغول كتاب بودم.

روز سه‌شنبه هفتم.

ميرزا شهاب آمد و از طرف امير در باب حركات كربلائى محمد خيلى عذر خواست كه من هرگز راضى به اين حركات او نبوده و نيستم. او را قدغن كردم كه ديگر آنجا نباشد. هركسى را شما مى‌خواهيد، احضار كنيد و هركسى ميل دارد، پيش شما بيايد. اين‌روز و اين شب ديگر تازه‌اى نداشت اغلب به كتاب مشغول بودم.

روز چهارشنبه هشتم.

هيچ بيرون نيامدم. عصر ميرزا شهاب و آقا سيد حسين نهى و دو سه نفر از سادات سيوجان آمدند. ميرزا شهاب كاغذى از سردار احمد خان حاكم شهر لاش و جوين كه به امير نوشته بود، داد و گفت اخبار افغانستان است. ديدم نوشته است كه هشت هزار قشون انگليس آمده است شالكوت، شش منزل قندهار. سى هزار بلوچ دور آنها جمع شده، سوارى را روزى دو هزار و پياده را يكهزار پول مى‌دهند، و حرف انگليسها با شيرعلى خان، اينست كه به ما راه بده برويم به تركستان، مقابل روسها و بلكه خودت قشون بردار با ما بيا. شيرعلى خان قبول نمى‌كند. انگليسها گفته‌اند پس اول با تو جنگ مى‌كنيم. او هم ساخته جنگ شده است، و پنجاه هزار قشون به قندهار فرستاده است. بعد ميرزا شهاب گفت: خواهش امير اين است كه در اين باب هم شما چيزى به دولت عرض كنيد كه اين سرحد را بى‌احتياط نگذارند

كه هم افغان با من دشمن است و هم انگليس. و بعد از جنگ انگليس و افغان هريك غالب شوند، بعد از فراغ از آن كار، صدمه‌اى هم به من و اين سرحد خواهند زد. گفتم: البته عرض مى‌كنم. باز قدرى وعده و نويد از قول امير گفت كه عرايض تهران را طورى بنويسيد كه اين جمع جنس سيستان درست بشود، آقا سيد حسين را بفرستم برود. گفتم: بسيار خوب، رفتند و من شب را ايضا مشغول كتاب بودم.

روز پنجشنبه نهم.

صبح فرستادم عقب ميرزا شهاب كه هروقت مى‌خواهى به كلاته امير بروى مرا ببين و برو. گفته بود عصر مى‌روم. بعد آمد منزل من مدتى نشست، صحبت كرديم. تكليف آخرى را در باب عمل جنس به او گفتم رفت. عصر هم به كلاته رفتم. امير را ديدم. قدرى صحبت از افغانستان و حالت آنجا و آمدن قشون انگليس به شالكوت داشتيم. شب مراجعت به منزل و مشغول كتاب بودم.

روز جمعه دهم.

صبح آقا سيد حسين نهى آمد. قدرى صحبت داشت كه شما از امير چه تعارف مى‌خواهيد كه در باب جنس سيستان به او تصديق بدهيد. گفتم: در باب جنس، هرچه جواب مى‌دهيد، همان را به تهران مى‌نويسم تا چه حكم شود. اما تعارف هرچه شأن و انسانيت خود اوست.

من به طمع و اخاذى نيآمده‌ام. سيد رفت. عصر بازآمد. يك اسب خواست برود به كلاته امير. اسب به او دادم و خودم هم سوار شده رفتم بدره شيخان.

از آنجا به مزار كنار شهر. مغرب به منزل آمدم يك ساعت از شب رفته، ميرزا شهاب آمد: تكليف آخرى امير را به او حالى كردم، رفت كه فردا جواب صريح آخرى را بيارد، نوشتجات تهران را بنويسم. بعد از آن شب را به كتاب گذراندم.

روز شنبه يازدهم.

تازه‌اى نبود، جز خوردن و خوابيدن و كتاب خواندن. مگر اينكه ملا محمد باقر جازارى كه او را در قائن ديده بودم آمد.

روز يكشنبه دوازدهم. صبح ميرزا شهاب آمد. قدرى صحبت داشتيم.

قدرى محمد ولى خان از دعاوى خودش گفت. در باب عمل جنس پرسيدم آخر خيال امير چه شد؟ گفت موكول كردند به آمدن حاجى كاظم خان و اين دو روزه مى‌آيد. در اين بين ملا محمد باقر آمد. به او گفتم: فردا بيا، تو را ببرم خدمت امير، پول كتابى برايت بگيرم. يك مجموعه توت و گوجه، امير فرستاده بود. خورديم. حضرات رفتند. ديگر تازه‌اى نبود. تا شب مشغول كتاب بودم.

روز دوشنبه سيزدهم.

صبح ملا محمد باقر آمد. او را برداشته به كلاته امير رفتم. او را معرفى و خيلى تعريف كردم. برات شش تومان براى پول كتاب از امير برايش گرفتم. بعد قدرى صحبت از تاريخ به ميان آمد رشته كلام رسيد به احوالات خلفا. قدرى از حالات وقايع ايام خلافت آنها گفتم بموجب تاريخ. شاهنواز خان نامى از تجار افغان آنجا بود بسيار خوشش آمد، بطوريكه بى‌اختيار از من تحسين و تمجيد مى‌كرد و اظهار خلوص و ارادت كرد. مجلس طول كشيد. خيلى صحبتهاى خوب داشتيم شاهنواز خان شرحى از آمدن انگليسها به شالكوت بيان كرد و مى‌گفت، شالكوت از كلات نصير، رو به قندهار، در پنج منزلى واقع است و از آنجا تا قندهار بيست منزل است و داخل خاك بلوچستان و ملك نصير خان است، و جاى معتبرى است يعنى شهر است، بازار و رباطها دارد، تاجرنشين است.

وقت نهار از آنجا به منزل آمده، عصر ملا محمد باقر (1)آمد. فرستادم برات شش تومان انعام او را گرفته به او دادم. كاغذى هم در سفارش او به شيخ الرئيس نوشتم كه در مشهد مراقب حال او باشد. در هرمدرسه بخواهد منزلش بدهند تحصيل كند، كاغذ را گرفت و رفت. در اين عصر، حاجى ملا على اصغر مجتهد بيرجند به ديدن من آمد، مدتى نشست. صحبت از هرجائى شد. مرد ملاى باتتبعى است. شب، تازه‌اى نبود.


1) - رجوع شود به ذيل صفحه 181

روز سه‌شنبه چهاردهم. تازه قابل نوشتن نبود، مگر اينكه حاجى محمد كاظم خان آمد و حكم بازديد بنائى اصطبل توپخانه و ابتياع اسبان توپخانه را آورد.

روز چهارشنبه پانزدهم.

نيز تازه‌اى نبود.

روز پنجشنبه شانزدهم.

عصر به مزار دره شيخها، از آنجا به مزار كنار قلعه رفتم، فاتحه خواندم، آمدم. وقت مغرب به در مدرسه و مسجد رسيدم. داخل مدرسه شدم براى تجديد وضو. ديدم طلبه‌اى نشسته دعاى سمات مى‌خواند. گفتم: آخوند؟ دعاى سمات عصر جمعه وارد است حالا عصر پنجشنبه است. فردا بخوانيد. گفت: بلى! صاحب! چون فرصت نشد حالا مى‌خوانم. رقتى شد. آخوند بعد ملتفت شد. وضو ساخته، به مسجد آمدم، نماز كردم، روضه‌خوانها روضه خواندند به منزل آمدم. بقيه شب را به كتاب مشغول بودم.

روز جمعه هفدهم.

رفتم به كلاته امير. جمعى از ملاها و اهل بيرجند و چند نفر از اهل قندهار آنجا بودند. از هرجائى صحبت شد. من جمله گفتگو از اين شد كه مخترع باروط معلوم نيست. حاجى ملا على اصغر گفت: حكيم مؤمن در تحفه نوشته كه فلان حكيم يونانى اختراع كرده. سيد حكيم سبزوارى گفت: خير! تفصيلش اين است كه وقتى ارسطو با افلاطون بناى مخاصمه گذاشت. در شهر يونان قدغن كرد كه هركس كثافات خانه خود را جمع كرده ميان درياچه خانه او بريزد.

بعد از اينكه چندى گذشت، آن كثافات متعفن شد و كرم بسيار متكون شد. بعد كرمها يكديگر را خوردند تا يك كرم باقى ماند و بقدر اژدهائى بزرگ شد و شروع كرد به خوردن مردم، بطوريكه از يك فرسخى آدم را به نفس مى‌كشيد و مى‌خورد. خبر به افلاطون دادند. باروط و تفنگ را اختراع كرد آن كرم را زدند و دفع كردند. خيلى حيرت از اين حكيم و تحقيق او كردم.

گفتم: حكيم‌باشى؟ حالا ممكن است كه كسى به همين تدبير كه ارسطو كرده است يك اژدهائى به همان تفصيل تحصيل كند؟ گفت: بلى! گفتم: اين خيلى تماشا دارد. شما هم فراهم بياوريد. خلاصه مهملاتى غريب گفتند. ديگر اين روز تازه‌اى نداشت.

روز شنبه هجدهم.

جواب كاغذهاى على اكبر خان حاكم گوناباد و حاجى حسنعلى را نوشته، سفارش در باب ميرزا اسمعيل متولى امامزاده كاخك نوشته، او را روانه كردم، رفت. ميرزا على، نايب درخش و ميرزا مهدى صدر درخشى آمدند. آنها را ملاقات كردم. گفتگو در كار محمد وليخان با آنها كردم، رفتند.

روز يكشنبه نوزدهم.

صبح ميرزا على، نايب درخش را خواستم.

محمد ولى خان دو فقره ادعا بر او كرد. يكى اينكه قبوضى از او بيرون آورد كه از رعيت من وجه اينها را گرفته است. ميرزا على گفت: از بابت ماليات املاك تو گرفته‌ام. گفت: املاك من ماليات ندارد. قرار شد دفتر قاين را بيارند جمع املاك محمد وليخان مشخص شود، قبوض ميرزا على را به خرج بنويسند تا باقى يا فاضل معلوم شود. ديگر تعليقه از امير ابراز كرد كه در سنه لوى صادر كرده‌اند، خطاب به ميرزا على كه هزار گوسفند و چند خانوارى به او واگذار كنيد اگر مستمرى او را ديوانيان به خرج قاين نوشتند، هرچه به خرج آمد، محسوب دارند و به كم و زياد رجوع كنند. و اگر به خرج برنداشتند، آنوقت از عهده وجه مقطعى خود برخواهد آمد.

ميرزا على از بابت دو سال، قبض محمد ولى خان را ابراز كرد كه به او عايد داشته بود. محمد وليخان هم قبول كرد و گفت: بقيه سنوات را تا حالا به من نداده‌اند: ميرزا على گفت: از ديوان به خرج نيامده است. قرار شد كتابچه‌هاى مفاصا حساب اين سنوات را يعنى از سنه لوى‌ئيل تا اين سيچقان‌ئيل

حاضر بيارند ببينم، هرسالى به خرج آمده، به محمد وليخان برسانند. هرچه به خرج نيامده جواب او را بدهيم.

روز دوشنبه بيستم.

جمعى از ريش‌سفيدان و كلانتر و كدخدايان سيستان را كه براى رسيدگى جمع جنس سيستان خواسته بودم، آمدند. وقت عصر رفتم ببازديد صدر درخشى. ميرزا على و محمد وليخان هم بودند. ميرزا شهاب كتابچه‌ها را بيرون آورد. در بعضى سنوات (1). به اسم محمد وليخان به خرج آمده و در بعضى نيامده بود. هرچه به خرج آمده بود بيرون‌نويس كرديم. كتابچه سنه يونت (2)در ميان نبود. قرار شد او را هم پيدا كرده بيارند ببينم، بعد عمل روشن شود.

روز سه‌شنبه بيست و يكم.

مشغول شدم بنوشتن عرايض به سركار والا ركن الدوله در جواب رقمى كه در خصوص توليت ميرزا اسمعيل متولى كاخك و اينكه در باب عمل جنس سيستان ريش‌سفيدان را خواسته‌ام، اين دو روزه مى‌آيند و در باب عمل اصطبل، آقا حاجى معمار را از شهر قاين خواسته‌ام و در باب اخبار افغانستان و اردوى انگليس و تهيه و تجهيز امير شير على خان در قندهار و آمدن قشون انگليس به شالكوت. در اين سه فقره شرحى نوشتم.

كاغذى هم به مستشار نوشتم.


1) - سى و شش تومان و يكهزار.

2) - منجمين تركستان سابقا يك دور نجومى دوازده ساله ترتيب داده و هرسال را به اسم جانورى ناميده‌اند كه ابتداى آن سيچقان‌ئيل است به معنى موش و بعد به ترتيب اودئيل- بارس‌ئيل- توشقان‌ئيل- لوى‌ئيل- ئيلان‌ئيل- يونت‌ئيل- قوى‌ئيل- پيچى‌ئيل- تخاقوى‌ئيل- ايت‌ئيل- تنگوزئيل- كه مرادف فارسى آن به ترتيب سال، بقر- پلنگ خرگوش- نهنگ- مار- اسب- گوسفند و همدونه كه ميمون باشد- مرغ- سگ و خوك است.

روز چهارشنبه بيست و دويم. كاغذهاى ارض اقدس را تمام كرده به يعقوب بيك نام سوار قائنى دادم، رفت. آن سواره گونابادى را هم كه حامل رقم شاهزاده و نوشتجات على اكبر خان و حاجى حسنعلى بود روانه كردم، رفت. وقت عصر كدخدايان سيستان آمدند و تفصيل عمل سيستان را به شرح گفتند. آقا محمد على مجتهد درخشى هم آمد. شرحى از سفاهت محمد وليخان بيان كرد و صريح گفت معاملات و حرفهاى او را شرعا هيچ اعتبارى نيست و او را مريض مى‌دانم.

روز پنجشنبه بيست و سيم.

صبح باز سيستانيها آمدند. صورت جزو جمع جنس سيستان را طومارى كردند و پاى آنرا التزام نوشتند كه عمل اينست و آنچه ميرزا محمد على صورت به ديوان داده بى‌پا است.

روز جمعه بيست و چهارم.

صبح سوار شده، با حاجى كاظم خان به دره شيخان رفتم. فاتحه خوانده برگشتم. امير هم آمده بود به ديدن صدر درخشى. وقت عصر آقا حاجى معمار و ميرزا عبد الخالق مستوفى و چند نفر بنا و معمار ديگر را برداشته به اصطبل توپخانه كه امير در قلعه بيرجند ساخته بود، رفتم، بازديد كرديم. صورتى نوشته به منزل برگشتم.

روز شنبه بيست و پنجم.

در سربندى كه امير در جلو يكى از دره‌هاى كوه باقران بالا سر كلاته عابدين مى‌سازد، مهمان امير بودم. صبح سوار شده آنجا رفتم، چادر زده بودند. قراولها، تفنگچى‌ها از اطراف ايستاده بودند.

خيلى باشكوه رستمى و اسفنديارى نشستيم. از هردرى صحبت كرديم. با ميرزا شهاب قدرى صحبت علمى در حكمت كردم. عصر، سوار شده به شهر برگشتم.

از محازى كلاته عابدين كه منزل نواب والده امير است گذشتم. آدمى به احوالپرسى ايشان فرستادم. خيلى اظهار امتنان و تعارف كرده بودند. معلوم شد گمان و انتظار اين داشته‌اند كه در مراجعت از سربند، آنجا پياده خواهم شد. چاى

و عصرانه تهيه كرده بودند. گفتم: پس لازم است فردا مخصوصا به منزل ايشان برويم.

روز يكشنبه بيست و ششم.

رفتم به كلاته عابدين، به ديدن نواب.

چاى و خيار و سكنجبين آوردند. خيلى تعارف و اظهار مهربانى كردند. از آنجا مراجعت به شهر كردم. سرتيپ، پسر امير هم امروز از سيستان آمد، وارد بيرجند شد. عصر ميرزا آقا آمدند. مشغول حساب محمد وليخان شديم.

روز دوشنبه بيست و هفتم.

صبح تا ظهر مشغول حساب محمد وليخان با ميرزا على بوديم. عصر رفتم به ديدن اسمعيل خان سرتيپ، پسر امير. در برجى كه منزل جدش مير اسد اللّه خان بوده است، نشسته بود. جوان صحرائى بشاش خنده‌روئى است. از آنجا باز منزل آمديم.

روز سه‌شنبه بيست و هشتم.

وقت عصر باز ميرزاها جمع شدند.

بر حساب محمد وليخان و ميرزا على نشستيم. در اين بين سرتيپ هم آمد. قدرى نشست و رفت. حساب محمد وليخان نوشته شد. بعد از وضع مواجبى كه طلب داشت، سى صد تومان و كسرى از بابت ماليات املاكش بده‌كار شد در آخر مجلس محمد وليخان افراد محاسبه را خواهش كرد كه بگيرد و شب نگاه كند، مستوفى نمى‌داد. من از او گرفتم به محمد وليخان دادم كه ببيند اگر در جائى حرفى دارد بگويد.

روز چهارشنبه بيست و نهم.

گفتند عبد اللّه بيك جلودار، مبلغى جو ذخيره كرده نزد تحويلدار سپرده است، و اينكه دايم مى‌گويد آب بيرجند شور است و علف نيست، به اين جهت اسبها لاغر مى‌شوند و يابوى شش خانه پريده است، هرگز چاق نمى‌شوند، براى اين است كه هرشب مقدارى از جو اين حيوانها مى‌دزدد و براى خود ذخيره مى‌كند. فرستادم تحويلدار را آوردند.

تحقيق كردم. معلوم شد صد من جو پيش او ذخيره كرده و تمسك گرفته است.

تمسك را از عبد اللّه بيك خواستم بيرون آورد. گرفتم و به تحويلدار رد كردم.

از منزل عبد اللّه بيك هم هشتاد من جو بيرون آوردند كه معلوم شد در مدت پنجاه روز صد و هشتاد من از جو اسبها دزديده، ذخيره كرده است. او را به چوب بستم و گفتم قدرى سرگين تازه همان يابوى شش‌خانه را كه مى‌گفت پريده است، آوردند دو سه مشتى به عبد اللّه بيك دادند خورد و تنبيه كاملى بعمل آمد. بعد، از چوب باز كردند، رفت مقعد يابو را هم بوسيد و عذرخواهى بسيارى از آن حيوان كرد.

روز پنجشنبه غره رجب.

تازه‌اى كه قابل نوشتن باشد، نداشت عصر رفتم به دره شيخان فاتحه خوانديم، آمديم.

جمعه دويم. تازه قابل تحرير نبود.

شنبه سيم. ايضا تازه‌اى نيست.

يكشنبه چهارم. ابو القاسم خان تفنگدارباشى نواب والا از مشهد مقدس آمدند براى سان افواج قاين كه در سيستان هستند. محمد وليخان رفته بود پيش او، از من شكايت كرده بود. آقا عبد الوهاب هم رفته بود پيش او، گفته بود محمد وليخان عريضه به نواب والا نوشته است كه فلانكس هرشب مجلس عيش دارد و به كار دولتى نمى‌رسد. بعد محمد وليخان آمد رقمى از نواب والا آورد كه ابو القاسم خان آورده بود، به مضمون اينكه چرا محمد وليخان را مجبور به توقف قاين كرده‌ايد. املاك او را بفروشيد و عيال او را با او برداشته به ارض اقدس بياريد. سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك متن 209 روز دوشنبه پنجم. .....

روز دوشنبه پنجم.

ابو القاسم خان آمد منزل من. قدرى از حالات محمد وليخان صحبت شد به او گفتم من كار او را به شما رجوع مى‌كنم. رسيدگى كنيد گفت: من نمى‌توانم و ما همه مى‌دانيم كه اين مرد ديوانه است.

روز سه‌شنبه ششم.

تازه‌اى نداشت، مگر اينكه به صدر گفتم حتما بايد بفرستى همشيره‌ات بيايد جواب محمد وليخان را بدهد. گفت: مى‌فرستم.

روز چهارشنبه هفتم. كاظم خان پسر اصلان خان سرتيپ آمد كه سه هزار تومان از بابت هذه السنه تنخواه از امير بگيرد.

روز پنجشنبه هشتم.

تازه‌اى نداشت.

روز جمعه نهم.

صبح رفتم به كلاته امير، ملاها بودند. خيلى صحبت از هرجائى شد.

روز شنبه دهم.

كاظم خان آمد منزل من. از قول ابو القاسم خان مى‌گفت كه خراسان از اداره حضرت اجل بيرون رفته است.

روز يكشنبه يازدهم.

تازه‌اى نداشت.

روز دوشنبه دوازدهم.

ابو القاسم خان رفت به سيستان و گفتند محمود آقاى آجودان براى دلسوزى بعضى لاطايلات از من پيش ابو القاسم خان گفت. پيغام سختى به او دادم. حاشا كرده بود. به بى‌اعتنائى گذراندم ابو القاسم خان هم شفاعتى از عبد اللّه بيك كرد. قبول كردم، دوباره به سر خدمت خودش آمد.

روز سه‌شنبه سيزدهم.

گفتند امير براى عيد مولود حضرت امير المؤمنين عليه السلام مجلس تهنيت دارد. رفتم به كلاته. معلوم شد رفته به كلاته عابدين به احوالپرسى والده‌اش. من هم رفتم آنجا. نواب خيلى تعارف كرد. ميوه و چاى آوردند، خورديم. بعد رفتيم به كلاته امير ساعتى نشستم، آمديم به شهر.

روز چهارشنبه چهاردهم.

صبح باز به كلاته امير به ديدن عيد مولود، و برگشتم. همشيره صدر كه عيال محمد وليخان است از درخش آمد خواهش كرد من او را ديدن كنم، رفتم منزل او. ضعيفه بسيار معقوله عاقله، مقبوله‌ايست محمد وليخان و حاجى كاظم خان هم با من بودند. قدرى صحبت اصلاح ميانه او و محمد وليخان را داشتيم، تحاشى كرد. برخاستم تا اصرار كرد دوباره ما را نشاند. خربزه و چاى آوردند. وقت مغرب از آنجا به منزل آمدم.

روز پنجشنبه پانزدهم. صبح همشيره صدر، يك تخته قالى چهارذرعى و سه من زرشك بيدانه به‌عنوان سوقات درخش براى من فرستاد، وقت خواست كه بيايد به منزل من. گفتم: عصر بيائيد و عصر آمدند. آقا محمد على مجتهد هم آمد. بعد از رفتن آقا محمد على خلوت كردم و با همشيره صدر خيلى حرف زدم. معلوم شد اين محمد وليخان عليه ما عليه، صدمه‌هاى بسيار به اين ضعيفه بيچاره زده است و آنچه مى‌گفت، دروغ بوده است. محمد وليخان را خواستم، آمد. با عيالش روبرو كردم و هرچه خواستم ميانه آنها را التيامى بدهم، نشد. قرار شد فردا اجلاس كنم و ميانه آنها محاكمه كنم. امروز گفتند قاصدى آمده، احكامى از مشهد آورده است. شب ميرزا شهاب و حاجى كاظم خان آمدند. احكامى از جناب آقا (1)براى امير نوشته بودند آوردند.

معلوم شد رجوع خراسان با جناب آقا شده است. و در باب جنس سيستان نوشته بودند بيست هزار خروار از هذه السنه اودئيل تخفيف داده شد.

روز جمعه شانزدهم.

صبح عريضه خدمت نواب والا در جواب رقمى كه ابو القاسم خان براى امر محمد وليخان آورده بود، نوشتم و تفصيل حالت محمد وليخان را. و در باب جنس كه تحقيقات كرده‌ام، تفصيل آنرا در سه روز بعد مى‌فرستم و قيمت جنس را حشمة الملك تا دو ريال قبول كرده، من راضى نمى‌شوم و هرچه بتوانم بالا مى‌برم و مى‌نويسم، عريضه‌اى هم به همين مضمون به نصير الدوله (2)نوشته، جوف پاكت عريضه نواب والا مصحوب قاصد فرستادم.

عصر اجلاس كردم. از جميع علما و طلاب و اعيان بيرجند براى كار محمد وليخان و همشيره صدر. معلوم شد كه محمد وليخان نه ملك دارد و نه مى‌تواند يعنى نه تسلط شرعى دارد كه عيالش را از قائن حركت بدهد.


1) - جناب آقا مقصود ميرزا يوسف مستوفى الممالك است كه در آن‌زمان وزير ماليه بوده است.

2) - ميرزا عبد الوهاب خان نصير الدوله (جد آقايان بدر) وزير تجارت بود.

روز شنبه هفدهم. صبح صورت‌مجلس اجلاس ديروز را مسوده كردم كه بنويسند، اهل مجلس مهر كنند. بعد يكنفر از ميرزاهاى امير را خواستم مسوده را دادم برد بنويسد.

روز يكشنبه هجدهم.

مشغول شدم به نوشتجات تهران و نوشتن طومار حساب جنس سيستان. در اين‌روز، امير رقعه‌اى نوشت كه دو قطار شتر و معادل چهار صد تومان غالى (1)براى شما دادم. پول نقد ممكن نشد و خيلى عذرخواهى كرده بودند. شترها را آوردند. دو ساربان براى آنها اجير كردم.

يكى على شاه به ماهى يك تومان و ديگرى حجى نام به ماهى هفت هزار.

روز دوشنبه نوزدهم.

رفتم كلاته امير. ميرزا علينقى منجم آنجا بود. قدرى در باب ابطال علم نجوم با او حرف زدم. اهل مجلس همه حيران شدند و تا دو سه روز اين گفتگو در بيرجند منتشر بود كه ميرزا علينقى خيلى معتبر بود.

روز سه‌شنبه بيستم.

مشغول كاغذهاى تهران بودم. عصر ميرزا على نايب درخش و حاجى محمد حسن و حاجى كاظم خان آمدند و چند فرد غالى آوردند، قيمت كردند، از بابت چهارصد تومان.

روز چهارشنبه بيست و يكم.

يك رأس دده عباسى (2)، زرافشان نام امير حشمة الملك براى من فرستاد.

روز پنجشنبه بيست و دويم.

روز جمعه بيست و سيم. روز شنبه بيست و چهارم. روز يكشنبه بيست و پنجم تازه‌اى نداشت.

روز دوشنبه بيست و ششم.

كاغذهاى تهران تمام شد. صبح امير آمد به منزل من براى وداع. مدتى نشست و رفت. چون عازم سرحد بود و من هم در طبس مأموريت داشتم در اين فرصتى كه عرايض به تهران و مشهد و


1) - قالى را در بعضى جاها با «غ» مى‌نويسد.

2) - مقصود كنيزى است كه از بندرعباس مى‌آوردند.

جواب بيايد، ديدم در بيرجند كارى ندارم. عازم طبس شدم كه بروم، هم به تهران و هم به مشهد نوشتم كه من در اين فرجه طبس مى‌روم و آنجا منتظر جواب عرايض هستم.

روز سه‌شنبه بيست و هفتم.

مشغول كاغذهاى مشهد شدم. دو عريضه خدمت نواب والا، يكى در باب عمل جنس سيستان نوشتم، با طومار كدخدايان سيستان و فرد صورت‌حساب و برآورد بنائى طويله. يكى در باب امر محمد وليخان با صورت‌مجلس اجلاس و يك كاغذ هم به مستشار در باب عمل جنس نوشتم و همه كاغذهاى تهران و مشهد را پاكت كرده، به حاجى خان دادم كه كاغذهاى تهران را خودش ببرد و كاغذهاى مشهد را سوارى ديگر. امشب بنه را با زرافشان كنيزى كه امير داده بود، روانه كردم با شترها.

روز چهارشنبه بيست و هشتم.

صبح سوار شده به كلاته رفتم. با امير وداع كرده، از آنجا به كلاته عابدين رفتم. با نواب خداحافظ كردم.

آنجا يك عريضه هم به جناب مؤتمن الملك متولى‌باشى نوشتم و عزيمت خودم را در اين فرصت به طبس براى انجام خدمت آستانه مقدسه اعلام كردم، و دادم به رجبعلى بيك، تفنگدار سركار والا كه ببرد. از آنجا آمديم به «شمس‌آباد» كه دو فرسخى است. آنجا نهار خورديم. دو ساعت آسوده شديم. پنج ساعت به غروب مانده سوار شديم، يكساعت به غروب مانده وارد «تقاب» شديم كه منزل امشب است. تقاب جزو محال خوسف و ده معتبرى است. آب و سبزه و درخت و باغاتش بيشتر از بيرجند است. انگور بسيار ممتازى دارد. خربزه خيلى خوب دارد. آنجا معلوم كردم كه محمد ابراهيم آدم من قدرى پر از متكاى منزل ميرزا عبد الخالق مستوفى كه منزل ما بود، دزديده است. آنرا از ميان بنه و اسباب او بيرون آوردم و مصحوب كربلائى محمد فراش خلوت امير، به بيرجند نزد حاجى كاظم خان فرستادم كه به خانه ميرزاى مستوفى بدهد.

آدمهاى الهيار خان حاكم آنجا، انگور و خربزه آوردند. پنجهزار انعام به آنها دادم.

روز پنجشنبه بيست و نهم.

صبح دو نفر از سادات سيوجان آمدند.

قدرى دعا و ثنا به جهت تصديقى كه در باب قنات آنها نوشته بودم، كردند بعد سوار شديم، آمديم به خوسف، دو فرسخ بود، ولى از اينجا نمى‌توان گذشت آدمهاى امير، يعنى پنج سوار با كربلائى محمد كه همراه بودند، پيش آمدند خانه مرحوم كربلائى مهدى خان كه از منسوبان امير است خبر كردند، وارد شديم. ايوانى فرش كردند. باغى هم دارد. انار و انجير خيلى ممتازى دارد. زن كربلائى مهدى خان فرستاد خيلى تعارف كرد. بعد كربلائى محمد دو مجموعه خربزه، يك سبد انگور، دو سبد انجير آورد. انار و انجير و خربزه اينجا بسيار ممتاز است.

خوسف جاى معتبر است، آب و سبزه و درختش خيلى بهتر از بيرجند است. باغات و زراعات خوب دارد. قلعه محكم معتبرى دارد. سى نفر سرباز از امير قاين در اينجا ساخلو است. خارج قلعه، ده بزرگ خيلى خوبى است. بقدر ششصد و هفتصد خانه دارد. اغلب رعيتش عرب نخعى است. اينجا شنيدم محمد وليخان قائنى ديروز قبل از اينكه من از بيرجند سوار شوم. سوار شده به اينجا آمده پياده نشده رفته است به خور.

وقت عصر رفتم به قلعه. پنج شش دست عمارت است. اغلب خراب شده. اطاقى كه در آن محمد رضا خان نخعى را كشته‌اند هنوز برپاست و خونهاى او و جاى شمشيرهاى قاتلين او هنوز در ديوار اطاق باقى است.

سربازهاى قراول آنجا از جلگه سنى خانه قاين است. در كار قراولى سخت منظم‌اند. آنى و دقيقه‌اى دروازه قلعه را باز نمى‌گذارند و هميشه در برجهاى چهار گوشه قلعه نشسته كشيك مى‌كشند. مى‌گفتند اينجا جائى است كه سالها محل قشون‌كشى امير قاين بود و اغلب اجداد و بزرگان ماها در اطراف همين قلعه كشته شده‌اند.

بعد از كشته شدن محمد رضا خان نخعى كه خوسف به امير قاين مرحمت شد، حالا هفت هشت سالى است كه اينجا امن شده است. و اگر فى الجمله فتورى در امر امير بشود، فورا نخعى‌ها ياغى مى‌شوند. اينست كه نمى‌توان از قراولى اينجا تغافل كرد. از قلعه آمدم به منزل بعد به بقعه محمد ابن حشام كه در زمان امير تيمور، شاعر و مداح اهل بيت بوده، او را از اولياء شمرده‌اند.

قبرش در كنار رودخانه خوسف رود، بالاى تلى است. خراب شده بود. امير حشمة الملك بقعه‌اى از نو بر مزارش ساخته، جاى بسيار باصفائى است. قريب غروب به منزل آمدم. ملا محمد نامى با يوسف بيك، نايب خوسف آمدند ساعتى نشستند، رفتند.

روز جمعه سلخ.

صبح از خوسف سوار شده آمديم به نصرآباد.

دهى است در نيم فرسخى خوسف. امامزاده از اولاد حضرت موسى ابن جعفر سلام اللّه عليه مسمى به ابو القاسم عليه السلام آنجا مدفون است. زيارت كرده روانه شديم.

كربلائى محمد آدم امير را كه مأمور به خدمات ما بود از آنجا مرخص كردم. آمديم به قريه دستجرد ده محقرى است. مال اولاد محمد رضا خان نخعى. ده بيست خانه رعيت و يك باغ دارد كه الان منزل من است. قدرى درخت انار دارد و پنج شش درخت زردآلو و گلابى. شخصى اين باغ را اجاره كرده است به سالى يك تومان عصر دو هزار به باغبان انعام داده، بيرون آمدم در صحرا خوابيديم.

روز شنبه غره شعبان.

طلوع صبح صادق از دستجرد سوار شده، بعد از سه ساعت رسيديم به مزرعه‌اى مسمى به «جنبوك». واقعا هم جنبوك بود.

دو سه گنبدى كوچك دور يك برجى ساخته‌اند به اين هيأت:

اسمش مطابق است با تركيب قريه. آب قناتش بقدر يك لوله آفتابه مى‌آيد، پهلوى ده اسطلخى (1)مى‌شود و از آنجا مى‌برند به زراعت. سالى ده من به سنگ قاين كه شش من تبريز مى‌شود، زراعت مى‌كنند. يك مالكى دارد نظر نام كه با عيالش آنجا مى‌نشيند. خود ارباب است و خود زارع. يك زن دارد، پنج شش بچه.

در ميان اين صحراى بى‌آب‌وعلف زندگانى مى‌كند. هروقت سوار بلوچ به اين طرفها تاخت مى‌آورد، اين مرد عيالش را برمى‌دارد مى‌برد به خوسف. وقت امنيت باز مى‌آيد اينجا مى‌نشيند و اين مزرعه را به دويست تومان خريده است. پرسيدم ماليات هم مى‌دهى؟ گفت: ماليات من همين است كه هروقت امير به سيستان مى‌رود، در ركاب او مى‌روم خدمت مى‌كنم و عجب اين است كه وقتى كه اين مرد كه مى‌رود، زن او، بچه‌هايش كه همه كوچك هم هستند، تنها در ميان اين قائم ضعف هستند و هيچ باك از هيچ ندارند. از آنجا گذشتيم. بعد از سه ساعت ديگر رسيديم به «خور» كه معلوم شد از دستجرد تا خور شش فرسخ است.

اما خور قريه بزرگ معتبرى است. دويست و هشتاد و سه خانه دارد و هيأتش طورى اتفاق افتاده است كه قشون سلم و تور بيايد به غلبه نمى‌تواند بگيرد. زيرا كه اطرافش تا چند فرسخ صحراى هموار است و خود قلعه و قريه خور، در گودالى اتفاق افتاده كه تا كسى به تيررس قلعه نيايد قلعه را نمى‌بيند و دور قلعه يك كال بسيار بزرگى، خندق مانند بسيار عميق احاطه دارد كه از اين كال شعبهاى بسيار خارج شده، به ميان صحرا رفته است كه تفنگچى پياده خورى از ميان آن كالها مى‌تواند به ميان آن صحراها بيايد كه كسى او را نبيند، و در آن صحراهاى هموار از يك فرسخى نگذارد يك سوار به طرف خورت.


1) - اسطلخ و اصطلخ همان استخر است.

برود، و خور را ببيند. هزار سوار و پياده را دو سه نفر تفنگچى كفايت مى‌كند، به جهت اينكه آن سوار و پياده، تفنگچى را نمى‌بيند و تفنگچى، آنها را در صحراى هموار خوب مى‌بيند و خوب مى‌زند.

خلاصه چون اين خور مشترك است ميان قاين، يعنى خوسف و طبس يك نايب از امير قاين اينجا نشسته هرچه رعيت نخعى اينجا هست، تابع و خراج- گذار اوست و هرچه زنگوئى يعنى غير نخعى هست جزو طبس است و نايب عماد الملك حاكم و عامل آنهاست. چون من تا اينجا مهمان امير بودم، سوارهاى او كه همراه بودند، ما را به خانه نايب امير آوردند كه در مزرعه پهلوى خور، مسمى به «نوقاب» خانه دارد، آوردند. محمد بيك نايب، تا بيرون ده استقبال كرد.

وقت عصر فرستاد عقب حاجى ابراهيم نايب عماد الملك كه در خور منزل دارد. پسرش حسينعلى نام را فرستاد كه از ديروز من ناخوش شده‌ام، ولى تدارك براى شما حاضر كرده، اميد داشتم كه به خانه من بيائيد. حالا فرمايش باشد بفرمائيد. گفتم: دو نفر بلد همراه كنيد كه فردا به «ارب‌آباد» برساند، و آدمى هم كه هرچه لازم داشته باشيم آنجا مهيا كند. گفت: به چشم و رفت. از قراريكه معلوم شد، نصف خور، مال نخعى است و نصف مال زنگوئى. اما غير نخعى بيشترند از نخعى. ولى نخعى غالبند بر ساير به جهت اينكه خود نخعى‌ها خيلى رشيد و شجاعند.

ديگر اينكه حاكمشان امير است. امير سالى هفتاد و پنج تومان از خور ماليات مى‌گيرد، از گوسفند و زراعت نخعى‌ها. اما عماد الملك زياده از سيصد تومان مى‌گيرد. زيرا كه عماد الملك از شتر هم ماليات مى‌گيرد، امير نمى‌گيرد. و عماد الملك از گوسفند رأسى هزار دينار مى‌گيرد، امير سيصد دينار.

اين است وضع ماليات و حكومت خور.

اما اين اشتراك دو حاكم در خور، بسيار مايه خرابى و پريشانى رعيت

است. هميشه ميانه اين دو دسته رعيت نزاع و جدال و قتال است و طرفين در عذاب اليم گرفتارند. طرفين پيش من به تظلم آمدند و التماس كردند كه كارى بكنيد همه خور، مال يك حاكم باشد و معلوم است با آنطور معامله امير، رعيت به او بيشتر مايلند.

ولى نخعى‌ها بواسطه آن سوابق قتل‌هائى كه ميانه آنها و امير شده و امير آنها را از شرارت و دزديها منع كرده است، از او خائف و منزجرند.

به عماد الملك راغب‌ترند.

روز يكشنبه دويم.

صبح حسينعلى پسر حاجى ابراهيم، نايب عماد الملك آمد. يك سبد انجير و سه دانه خربزه آورد. احوال پدرش را پرسيدم. گفت.

عرق كرده، از زير لحاف نتوانست بيرون آيد. گفت: هرخدمتى باشد بفرمائيد.

سياهه گرفت و رفت تدارك كند. گفتم: بلد حاضر كنيد كه بعد از ظهر بايد برويم. بعد از ساعتى از منزل بيرون رفتم ميان دشت. كم‌كم رفتيم تا به يك كلاته ديگر رسيديم بقدر صد خانه دارد. با خور و «نوقاب» به شكل مثلث افتاده مسمى به «سروباد». آنهم مثل خور و نوقاب در گودى افتاده، اطرافش را كال بزرگ احاطه دارد و محال است قشون بتواند آنجا را به غلبه بگيرد.

در سر آسياى آنجا پيرمردى هشتاد ساله نشسته بود زنبيل مى‌دوخت.

از او احوال دو حاكم را پرسيدم. گفت: خدا هردو را عمر بدهد هردو خوبند ولى امير دو حسن دارد كه عماد الملك ندارد. گفتم. چيست؟ گفت. يكى اينكه از وقتى كه او علم شده است، مردم اين ولايت از تاخت‌وتاز بلوچ آسوده شده‌اند. شترهاى عماد الملك را بلوچ برده بود، امير در سيستان پس گرفت، فرستاد. ديگر اينكه ماليات كمتر از عماد الملك مى‌گيرد و بسيار شكايت كرد از اينكه حكومت اينجا مشترك است. مى‌گفت: همين اختلاف، ما بيچاره‌ها را تمام كرد و آرزو مى‌كرد كه كاش حكومت يكى شود. گفتم. با كدام بشود بهتر است، گفت. البته امير. البته امير و اين لفظ را چندين بار تكرار كرد.

وقت عصر شخصى طبسى كه در «سروباد» منزل داشت آمد. دو ساعت منزل من بود و رفت.

ما هم دو ساعت و نيم به غروب مانده سوار شديم. بلدى هم از اهل خور برداشتيم. قدرى از مغرب گذشته، در سه فرسخى به حوض گنبد سياه رسيديم حوض بى‌آبى در ميان صحراى لوط است، اينجا پياده شديم، نماز كرديم. شترها هم رسيدند. اسبها را جو داديم. شترها را نواله داديم.

سه ساعت از شب گذشته سوار شديم. از شترها گذشتيم. ساعت سر دسته بود كه رسيديم به «ارب‌آباد» كه از اين حوض تا ارب‌آباد. نه ساعت راه آمديم و خيلى تند آمديم و از خور تا ارب‌آباد چهارده ساعت و نيم آمديم.

دو سه ساعت در حوض معطل شديم. باقى را در راه بوديم مسلما از خور تا ارب‌آباد. دوازده فرسخ است، و هيچ‌آبادى ندارد، بلكه آب هم ندارد.

اين صحرا را اينجا لوط مى‌گويند و اگر كسى در اين صحرا راه گم كند، حتما از بى‌آب و نانى تلف مى‌شود، و اين لوط يك گوشه از لوط خبيص (1)كرمان است كه معروف است چهل فرسخ عرض دارد و طولش از اينجا كشيده است تا بم و نرماشير: و كسى نمى‌داند چند فرسخ است.

روز دوشنبه سيم.

دو ساعت از روز گذشته وارد به قريه ارب‌آباد شديم. ارب‌آباد قريه كوچكى است، ملكى عماد الملك. باغى هم در آنجا دارد. قبل از ورود سوارى فرستادم خبر كرد. در باغ منزل معين كردند، آنجا نازل شديم. باغ به‌جز انار ميوه‌اى ندارد. نايب اين بلوك آنجا نبود مع ذلك رعايا كمال انسانيت كردند. آمدند كه هرچه لازم است سياهه بدهيد گفتم:

محمد جعفر سياهه نوشت داد. هرچه لازم فورى بود آوردند، ولى در جزو سياهه را به ده ديگر كه نايب، آنجا بود، فرستادند كه چنين كسى آمده و اينست مخارج او، چه مى‌گوئى؟ وقت عصر يك سيدى با دو سه نفر آمدند كه


1) - خبيص، شهداد فعلى است.

نايب شنيد كه شما آمده‌ايد، به من پيغام كرد كه هرچه لازم است، اگر موجود است بدهند و الا از جاهاى ديگر بخرند، بدهند و هرچه لازم بود آوردند.

خيلى انسانيت كردند، چهار ساعت و نيم به غروب مانده شترها آمدند.

معلوم شد شترها بيست و چهار ساعت در راه بوده‌اند. زرافشان تشنه و مرده به منزل رسيد.

چند روز است ظاهر جلد سينه‌ام خارش و سوزش بهم رسانيده، زحمت مى‌دهد امروز در اين باغ براى پرهيز عوض همه چيز، انار نرسيده خوردم تا چه اثر كند.

روز سه‌شنبه چهارم.

چون ديروز دوازده فرسخ راه رفته بوديم شترها و اسبها از كار افتاده بودند، در ارب‌آباد لنگ شديم. صبح سيدى ميرزا محمد نام از اهل «فهنوج» طبس به منزل ما آمد. تفصيلى از وضع معامله عماد- الملك گفت من‌جمله اينكه وقتى ميرزا عليرضا بر طبس جمع‌بندى كرده، به اين بكوك «براكو» هرگوسفندى يك هزار و نيم جمع بسته است. حاجى ميرزا زمان خان هزار دينار كرد، ولى وجه كمترى كه بر طبس تحميل كردند، تجار تعارف دادند. قدرى از آن را بر رعيت تحميل كردند، قسمتى بر گوسفند رسيد.

باز همان يكهزار و نيم شد كه جمع ميرزا عليرضائى يكهزار و نيم است بدون گمرك. حاجى ميرزا زمانخانى يكهزار و نيم است با گمرك. بالجمله اسم جمع گوسفند يكى يكهزار و نيم است به هرتقدير. ولى چون آن گوسفند قديم باقى نمانده است و اين گوسفند كه موجود است ميزان سابق را پر نمى‌كند، براى پركردن ميزان، بر هرگوسفندى پنج هزار و نيم بايد وارد آورد. اينست كه حالا در اين بلوك از هربزى پنج هزار و نيم مى‌گيرند. چنانچه سال گذشته از حسن محمد على زينل كه او حاضر است و مشغول خدمت آب و هيزم منزل من است، دو بز داشت و يازده هزار مى‌خواستند. دو بز او را به هشت هزار قيمت كردند و گرفتند و سه هزار هم نقد گرفتند و هركس گوسفندى دارد به منت گوسفند

را وامى‌گذارد قبول نمى‌شود. از شتر هم نفرى دو تومان مى‌گيرند.

وقت ظهر گفتند نايب نوشته است به ميرزا محمد كه حضراتى را كه تشريف آورده‌اند، يك روزه خرج بدهيد و اگر دو روزه مى‌خواهند، خودشان درب انبار را بشكنند بردارند. گفتم: همان يك روزه را هم پول بدهيد بخرند آدم خودم پول داد خريد. بلدى كه از خور آورده بودم، سه هزار انعامش دادم مرخص كردم. به باغبان منزل دو هزار انعام داده روانه شديم.

روز چهارشنبه پنجم.

يكساعت پيش از صبح يعنى چهار ساعت به دسته مانده، برخاسته سوار شديم از منزل ارب‌آباد. دو از دسته گذشته به قريه «دهوك» رسيديم. شش فرسخ مسافت است در دهوك نهار خورديم، خوابيديم.

بعد از ظهر برخاسته رفتم به گردش. اين قريه چشمه‌اى دارد بالاى ده كه آب از زمينش مى‌جوشد. و در سرچشمه گودال بزرگى اسطلخ مانند دارد كه يك قد آدم آب جمع مى‌شود، و بعد جارى مى‌شود بقدر يك سنگ آب كه در دو سه محلش هم آسيا ساخته‌اند، از اين آب مى‌گردد. ديگر هيچ محتاج به تنقيه و مرمتى نيست بسيار آب صاف ملايمى دارد. مثل آب فين كاشان. آدم خيلى ميل مى‌كند ميان آن برود. من هم رفتم.

پشت پا و ناخن‌ها در كمال لطافت و سفيدى پيداست اين چشمه چهار شبانه روزش مال عماد الملك يعنى يك شبانه‌روزش وقف است بر مزار يك پيرى كه مى‌گويند اسمش «پهلوان مردان» بوده و خيلى مراددهنده است كه پهلوى همين چشمه مدفون است و در دست عماد الملك است. و مزار شيخ بعضى پايهاى خراب شده، در اطرافش است و قبر خودش كاهگل اندود است.

معلوم نيست كه اين وقف به چه مصرف اين موقوف عليه برسد. سه شبانه‌روز ديگرش از موقوفات ميرحسن خان است كه دست حاجى ابراهيم خان عموى عماد الملك است. باقى اين چشمه و قريه بيشترش مال آدمهاى عماد الملك است، كمترش مال رعيت. مدار اين آب بر دوازده شبانه‌روز است و هر

شبانه‌روزى سالى سى تومان الى بيست و هفت تومان اجاره دارد.

و اما وضع قريه اين است كه يك كوهى از سنگ خارا در وسط جلگه واقع است. بالاى آن قلعه كهنه قديمى است كه خيلى محكم بوده است. در اطراف كوه از دامنه آن تا پائين، خانه‌هاى رعيتى ساخته‌اند. به قدر سيصد چهار صد خانه رعيت دارد. و در اطراف خانه‌ها تا يك مسافت ممتدى محل زراعت باغ توت براى ابريشم‌كارى است خيلى وضع خوش دارد، به‌طورى است كه خانه‌ها يك دايره محيط بر كوه و اراضى زراعت، يك دائره محيط بر خانه‌ها.

وقت عصر به قلعه رفتم. ميان قلعه اغلب خانه‌هايش خراب شده، سه چهار خانه باقى است. در يكى از آنها پيرمردى منحنى منزل دارد كه شغلش خشت‌مالى است و ثقل سامعه هم دارد. گفتند: اين نوكر و شمخالچى (1)و ساخلو اين قلعه است. گفتم: شمخالت را بيار ببينم، آورد. مثل سيخ تنور آنهم فتيله‌اى. ولى انبر فتيله‌اش را زنگ و موريانه تمام كرده بود. گفتم: مگر اين را توى تنور مى‌زنى؟ گفت: خير صاحب! اگر توى تنور ببرم قنداقش مى‌سوزد.

گفتم: پس چرا اينطور سياه است گفت: سالها است گوشه اطاق مانده، دود خورده است. خدا عمر ميرعلم خان را دراز كند امنيت است شمخال به كار نيست. گفتم: تو مواجب هم دارى گفت: بلى! مى‌گويند شش تومان، ولى گذران من از اين مى‌شود و دست برد به قالب خشت‌مالى.

اينجا شنيدم چند روز پيشتر، شخصى كه براى تجارت به اصفهان رفته، مراجعت كرده بود. از شترهاى خود پيش افتاده به اينجا آمده و گذشته بود تنها بر اسبى سوار. روانه خور شده و به منزل نرسيده بود. پدرش كه عليرضا نام، شتربان مشهدى و همسايه مستشار الملك بوده، آمده بود، به امير قاين عارض شده، امير كاغذى به كدخداى اينجا نوشته بود كه يا، رد او را از خاك خودتان بيرون كن، يا از عهده برا.ت.


1) - شمخال نوعى تفنگ سرپر است.

كدخداى اينجا ناچار سوار شده، با عليرضاى بيچاره روانه صحراى لوط، مابين اينجا و خور گردش كرده، رخت و لباس و ترك و اسباب او را با استخوانهاى اسب و خودش در صحراى لوط دو فرسخى همين قريه پيدا كرده بودند معلوم شده بود كه بيچاره، راه را گم كرده به اصطلاح اينجا لوطى شده.

پنج روز بى‌آب و آذوقه در صحراى لوط سرگردان بوده تا هلاك شده بود.

امروز عليرضاى پدرش يك مقنى برداشته رفته است به همان مكان كه استخوانهاى پسرش افتاده بود، براى خيرات او چاهى حفر كند و جائى بسازد و مى‌گويند چه بسيار مردم همين‌طور در اين لوط تلف شده‌اند.

روز پنجشنبه ششم.

از منزل دهوك چهار ساعت از شب رفته سوار شديم. طلوع صبح صادق رسيديم به قريه «اسفك» مسافت هفت فرسخ بود.

قريه اسفك از دهوك آبادتر و بزرگتر است. پانصد ششصد خانه دارد اما رعيتش خيلى فقيرند. آدمى كه قابل سئوال و جواب باشد، در آن ديده نشد. درخت نارنج بسيار كم دارد. نخل خرما تك‌تك ميان باغاتش هست. اما هنوز نرسيده.

آدمى از عماد الملك اينجا مأمور خدمت بود، آمد. اظهار خصوصيت كرد، گفت: مدتى است عماد الملك و شاهزاده خانم عيالش انتظار شما را دارند.

ملزومات تدارك ما را از همه چيز، خيلى با انسانيت دادند. وقت عصر هم آمدند كه ما آدمى به طبس مى‌فرستيم كه ورود شما را اعلام كند. اگر خود هم چيزى مى‌نويسيد، خواهد برد. كاغذى به عماد الملك نوشتم كه پس‌فردا روز شنبه وارد مى‌شوم. هوا بسيار گرم است. دو ساعت از شب گذشته با پيراهن در كنار حوض آب نشسته و عرق مى‌كنم.

روز جمعه هفتم.

يك ساعت قبل از صبح از اسفك سوار شده، يك ساعت از طلوع آفتاب گذشته رسيديم به قريه «كوريت» نايب اينجا، ميرمحمد حسين بيك پيرمرد خوبى اهل خدمتى متجلى است. از اقوام عماد الملك است.

خانه و باغچه مختصرى دارد. ما را آنجا فرود آورد. انگور و خربزه و هندوانه

آورد، خورديم. آب هندوانه مفرطى خوردم. بعد نهار خورديم از شدت گرما نتوانستم بخوابم. تا عصر معذب بودم. زرافشان هم ناخوش شد، تب كرد.

تا شام افتاده بود. عصر كربلائى آقا رضا بيك، آدم عماد الملك آمد. كاغذى از عماد الملك آورد با ده كله‌قند نيم منى يزدى و يك گروانكه چاى و يك مجموعه نارنج. در كاغذ، بسيار اظهار اشتياق و خوشوقتى از مژده آمدن من نوشته بود. شب را آنجا مانديم.

روز شنبه هشتم.

نماز صبح را در كوريت خوانده، سوار شديم.

يكساعت و نيم از طلوع آفتاب گذشته به شهر طبس رسيديم. نيم‌فرسخ به شهر مانده، قريه‌ايست مسمى به «دهشت» نخل زيادى دارد. محمد حسين خان سرتيپ پسر بزرگ عماد الملك و ساير خوانين اقوامشان و ميرزا آقا باباى وزيرش و كلانتر طبس با يك يدك به استقبال آمدند. خيلى احترام و خفض جناح كردند.

آمديم به شهر وارد شده، در باغ نسترن كه از بناهاى مرحوم حاجى وكيل است منزل معين كرده بودند، پياده شده نشستم. دو مجموعه شيرينى گذاشته بودند.

مستقبلين دو ساعتى نشسته، رفتند، بعد از ساعتى نهار آوردند. دو مجموعه با تمام ملزومات، خيلى خوب و بقاعده. بعد از نهار رفتم حمام، بيرون آمدم. عماد الملك آمد به ديدن، تا غروب نشست. خيلى صحبت كردم.

خوب و خوش برآمديم. بعد از دو ساعت از ورود، اسد اللّه ميرزاى شاهرخشاهى، خالوى شاهزاده خانم به احوالپرسى و اظهار محبت آمد. تعارفات گرم به او كردم، رفت. يك قهوه سينى رنگ و حنا و صابون، يك قهوه سينى چهار كله قند و نبات از جانب شاهزاده خانم (1)، منزل مباركى آورد و گفت. والده شاهزاده امشب روانه تهران است. من هم گفتم: از شاهزاده خانم (2)خودم براى شما كاغذ و امانت دارم از صندوق بيرون آورده مى‌دهم.


1) - شاهزاده خانم عيال عماد الملك حكمران طبس است.

2) - شاهزاده خانم بى‌بى جهان عيال ميرزا خانلر خان است.

روز يكشنبه نهم. صبح رفتم به بازديد عماد الملك. به منزلش كه وارد شدم ميان حياط استقبال كرد و اول شروع كرد به تعريف از باغ و عمارتش و گفت، ميل داريد گردش كنيد و ببينيد باغ و عمارت چطور است؟ گفتم:

بلى! چند قدمى همراهى كرد، بعد ميرزا آقا باباى وزيرش را همراه كرد كه ما را ببرد بگرداند. و رو كرد به عمله‌جاتى كه همراه من بودند، كه شما هم برويد تماشا كنيد، رفتيم. يك دوره باغ را گرديديم. حقيقتا باغ خوبى است از ميوه‌جات گرمسيرى از خرما گرفته تا هلو همه چيز داشت. درياچه و تالار بسيار بزرگى دارد. خيلى باصفا و خوب. ميان تالار و عمارتها هم ما را برد.

بعد از گردش عمارتها و باغ رفتيم به اطاقى دورو. در كنار باغ نشستيم. فصلى هم تعريف از قالى آن اطاق كرد و همراهى كردم.

قالى زمينه زرد بوته در متن، اطاقش افتاده بود. گفت: اين قالى را در شش سال تمام كردم. بعد گفت انجير آوردند، از همان باغ و بسيار انجير خوبى بود. چند دانه خورديم. بعد گفت رطب آوردند. چند دانه خوردم بد نبود چاى و قهوه آوردند. احكامى كه بود به او نمودم. او هم احكام تهران را نشان داد. بعد خواهش كرد كه شما طورى بكنيد كه سپه‌سالار با من بهتر از اين باشد و مرا بهتر از اين بشناسد گفتم: موقوف به مجلس ديگر است كه بدانم شما چه مى‌خواهيد تا از راهش برآئيم و انشاء اللّه انجام بدهيم. آمدم منزل.

وقت عصر يك قالى خيلى ممتاز كه براى همان اطاق كه نشسته بودم خوب بود، برايش فرستادم. چهل تومان در بيرجند خريده بودم. خيلى اظهار امتنان كرده بود. اول در آن اطاق انداخته، بعد گفته بود در اندرون اطاقى ساخته‌ام، گويا براى آنجا بهتر باشد و برداشته به اندرون برده بود. وقت عصر امروز حاجى محمد على خان برادرزاده عماد الملك به منزل من آمد. جوان خوبى

است. گفت: به بشرويه مى‌روم. فرمايشى باشد بگوئيد. گفتم چند توپ برگ براى من بخريد بياريد. گفت: چشم!

روز دوشنبه دهم.

صبح دو نفر ملا و طبيب آمدند ديدن من. آدم فرستادم خبر كردند رفتم به بازديد محمد حسين خان، پسر عماد الملك. يك پسر ميرزا محمد على خان (1)وزير امور خارجه سابق كه دائى محمد حسين خان است و اسمش زين العابدين است. آنجا بود. چاى و شربت خورديم، برگشتيم. نهار خوردم بعضى جنسها آوردند. دو سه قبا و ارخالق گرفتم، دادم استاد ابو القاسم بدوزد. عصر رفتم به تماشاى شهر و ارك طبس كه مير حسن خان جد عماد الملك ساخته است. الحق عجب ارگى است. در كمال استحكام. عمارت خيلى خوب عالى دارد. دو سه دست از عماراتش باقى است، باقى خراب شده است. از آنجا رفتم به مدرسه‌اى كه مرحوم حاجى مير علينقى خان وكيل پدر عماد الملك ساخته، بسيار مدرسه باصفاى خوبى است. عمارتى هم در جنب مدرسه ساخته، خيلى خوب و باصفا است. پر از نخل خرما و نارنج است. در بالاى دروازه ارگ، سنگى نصب است كه تاريخ بناى ارگ را قصيده ساخته، منبت كرده‌اند.

در هزار و دويست و شانزده ساخته شده است.

روز سه‌شنبه يازدهم.

تازه‌اى نبود مگر اينكه شاهزاده خانم عماد- الملك كه به مشايعت والده‌اش رفته بود كه به تهران مى‌رفت، برگشتند يك قاليچه سرحمامى خيلى خوب با يك قهوه سينى زرشك و يك دورى زعفران برايش فرستادم و كاغذى نوشتم كه شاهزاده خانم من، براى شما كاغذ نوشته، هل و گل داده بود. گويا آن عوضى براى شاهزاده خانم فرمانفرما فرستاده شده يا صندوقدار من تقلب كرده، در هرصورت حالا نيست. عوض آنها اين سوقات قاين را فرستادم. خيلى اظهار تشكر و امتنان كرده بود و يك مجموعه


1) - ميرزا محمد على خان شيرازى در سال 1267 ه. ق وزير خارجه شد و در سال 1268 ه. ق در شيراز درگذشت.

چندين قسم ترشى‌آلات خيلى ممتاز فرستاده بود. يك مجموعه خربزه هم فرستاد.

دو هزار به آدمش انعام دادم.

او هم به آدمهاى من كه قالى و زرشك و زعفران برده بودند، يك قدك يزدى داده بود. وقت عصر سوار شده به باغ گلشن كه از موقوفات مير حسن خان است رفتم باغ بزرگ خوبى است. دو نهر آب خوب صاف از دو طرف خيابانش جارى است. از آنجا به باغ حاجى محمد على بيك كه صاحبكار عماد الملك است، يعنى متصدى املاك موقوفه «جده» و حاجى وكيل پدر عماد الملك است كه توليت آنها با خود عماد الملك است، مدتى با او صحبت كردم. پيرمرد خوبى است. مغرب به منزل آمدم. امروز باز از بس از عبد اللّه بيك، قرمساقى بروز كرد، بيرونش كردم. حسينعلى هم دو روز است پيدا نيست. پيغام كرده است كه محمد جعفر به من بد گفته است، من قهر كردم گفتم، اعتناء به او نكند.

روز چهارشنبه دوازدهم.

صبح مى‌خواستم منزل عماد الملك بروم آقا زين العابدين كه خود از علما و پسر آقا محمد رضاى مجتهد طبس است، به ديدن آمد. مدتى نشست. خيلى صحبت كرديم. خيلى مأنوس آدمى است.

سوادش هم خوب است. عذرخواهى از طرف پدرش كرد كه مدتى است ناخوش است و راست مى‌گويد. وقت عصرى آقا ميرغلامحسين متولى‌باشى امامزاده حسين ابن موسى عليه السلام كه در خارج شهر طبس مدفون است، به ديدن من آمد.

عماد الملك دو مجموعه خربزه و هندوانه فرستاد و احوالپرسى كرد كه دو روز است از شما خبرى ندارم. گفتم. صبح عازم منزل شما بودم آقا زين العابدين آمد عصر هم كه خود شما گفته‌ايد منزل ما گرم است بايد صبح آمد. آقا عبد الوهاب را فرستادم به احوالپرسى، و پيغام كردم تعليقه بدهيد كه در هرمنزلى دو الاغ به اين سوارهاى قائنى كه من مرخص مى‌كنم بروند، بدهند.

نوشت و داد آوردند و سفارش كردم به دهباشى مهماندار كه فردا يك بار نارنج حاضر كند، با سوارها براى امير قاين بفرستم.

روز پنجشنبه سيزدهم.

صبح زود رفتم منزل عماد الملك. قدرى در باغ ما را گردش داد. بعد رفتيم به اطاق نشستيم. گفت: ميرزا آقا بابا را گفته‌ام براى دو سه فقره مطلب خدمت شما بيايد. يكى شكايت از آقابزرگ بيك پيشخدمت شاهزاده (1)بود كه براى طى امر شرعى مأمور است و خودسر.

بى‌اطلاع من آدم فرستاده، بر سر ملك مردم و تنباكوهاى او را تصرف كرده است و ديگر در باب خور و بعضى مطالب ديگر. گفتم بسيار خوب بيايد.

بعد در باب قدغن ترياك صحبت داشتم. گفت. هرطور صلاح مى‌دانيد بكنيد.

گفتم: خوب است مجلس كنيم و قدغن اكيد. ميرزا آقا بابا را خواست گفت:

برو خدمت خان، هرطور دستور العمل مى‌دهند رفتار كنيد. بعد قدرى صحبت متفرقه داشتيم. به منزل آمدم.

فرستادم نارنج آوردند. يك جفت صندوق هفتصد و پنجاه نارنج پر كردند كه فردا با سوارهاى قائنى براى امير بفرستم. عصر رفتم به امامزاده حسين كه خارج شهر است. محمد صادق خان پسر حاجى رضا قلى خان عموزاده عماد الملك هم آمده بود. امامزاده جاى خوبى است. بقعه‌اش ميرحسن خان تعمير كرده. سالى پانصد ششصد تومان موقوفات دارد. خدامش گفتند همه دست عماد الملك است و چيزى به مصارف وقف نمى‌رسد. الا قليلى كه در دست متولى است. شبهاى جمعه از مصارف موقوفاتش است كه آش حليمى مى‌پزند، به زوار مى‌دهند. يك ظرفى هم براى من آوردند. در شب جمعه سيم پلو مى‌پزند. سابق بر اين ده من گندم با اسبابش پخته مى‌شد. حالا عماد الملك به سه من رسانده پلوش را هم موقوف كرده است.

روز جمعه چهاردهم.

صبح بار نارنج را با غلامهاى قائنى روانه بيرجند كردم. بيست و پنج تومان هم به غلامها انعام دادم. آقا جواد تاجر و


1) - مقصود پيشخدمت شاهزاده محمد تقى ميرزا ركن الدوله والى خراسان است.

ميرزا آقا باباى پيشكار عماد الملك آمدند. به آقا جواد گفتم: اگر قاليها اينجا مشترى دارد بفروشد. بارنامه آنرا گرفت برد كه به تجار بنمايد بعضى از قالى‌ها را هم ديد. گفت: خيلى گران خريد است. به ميرزا آقا بابا گفتم، مردم را خبر كند. فردا صبح بيايند قرار قدغن ترياك را بدهيم. صحبت از قهوه به ميان آمد. معلوم شد اينجا ممكن مى‌شود. به ميرزا آقا بابا گفتم براى من مهيا كند.

نزديك به مغرب به قبرستان «بهشتو» رفتم، فاتحه خوانده برگشتم.

وقتى كه مى‌رفتم، دسته‌دسته مردم برگشته بودند. يك دسته زن برخوردند.

دخترى با آنها بود گفت: به اين ديرى چرا آمديد. تا ما رسيديم خلوت شده بود، به منزل برگشتم. فرستادم منزل شاهزاده خانم دعاى كميل بيارند، بخوانم.

هنوز خبرى نرسيده.

امروز شاهزاده خانم يك دورى نان در روغن سرخ كرده، قند پاشيده براى من فرستاد كه رسم برات اين ولايت است. هزار دينار به خانه شاگردش انعام دادم.

روز شنبه پانزدهم.

صبح ميرزا آقا باباى صاحبكار آمد. هفت هشت نفر از تجار آورد. فصلى مشبع در باب سياست ترياك كشيدن گفتم.

همه تصديق كردند. حكم والا را خواندم و گفتم يك نفر از عطارها را معين كنيد كه فروش ترياك منحصر به او باشد و سايرين التزام بدهند كه ترياك خرده نفروشند گفتند: اطاعت داريم و رفتند. عصرى سوار شديم تا بالاى باغات طبس رفتيم و برگشتيم. امروز غلامى مروى از ارض اقدس آمد. رقمى از سركار والا براى من و رقمى براى امير قاين آورد كه هزار خروار از جنس سيستان تخفيف مرحمت شده چهارده هزار خروار را مسعر كرده به مأموريت ابو القاسم خان بگيرند.

روز يكشنبه شانزدهم.

صبح رفتم به بازديد ميرزا مهدى خان پسر

برادر و داماد عماد الملك. جوانك عامى بسيار فقير و بى‌مصرفى است چاى خورديم. شربت خورديم. برگشتيم. از درب منزل عماد الملك گذشتم كربلائى حسن دهباشى كه مهماندار ما بود گفت. عماد الملك انتظار دارد كه شما آنجا خواهيد رفت، رفتم. مدتى نشستم. صحبتهاى فرنگستان و غيره از هردرى كرديم. آمديم منزل. عصر رفتم به بازديد آقا زين العابدين پسر آقا محمد رضاى مجتهد طبس و به او گفتم ميل دارم به عيادت آقا بروم. هروقت مناسب است خبر كنيد برويم. گفت: بسيار خوب!

روز دوشنبه هفدهم.

كاغذى به مستشار الملك نوشتم. گله و شكايت از ننوشتن جواب مراسلات و مطالب و جواب رقم والا، نيز نوشتم كه تا جواب از طهران نرسد، مطالبه قيمت جنس از امير بيحاصل است. رقم امير را هم با اين جواب دادم به غلام كه بيرجند برود، رقم امير را برساند، جواب آنرا هم بگيرد با جواب من به مشهد ببرد.

روز سه‌شنبه هيجدهم.

صبح رفتم بازديد زين العابدين خان پسر مرحوم ميرزا محمد على خان وزير امور خارجه سابق كه برادرزن عماد الملك است و به اتفاق همشيره‌اش به طبس آمده، اينجا مانده است. جوانك محجوب فقيرى است. وقت عصر هم رفتم به بازديد محمد صادق خان پسر حاجى رضا قلى خان كه عموزاده عماد الملك است. جوان خوبى است و معمم است. پسرى دارد هفت هشت ساله، بسيار شبيه است به حسين (1)من. اسمش على اكبر خان است.

لقبش آقابو. او را خواستم، نوازش كردم، صحبت داشتم، مكتب مى‌رود، قل هو اللّه مى‌خواند.

روز چهارشنبه نوزدهم.

صبح رفتم به بازديد آقا سيد غلامحسين متولى امامزاده حسين ابن موسى عليه السلام. بالاخانه در حاشيه خيابان دارد.

جاى باصفائى است فرستادم محمد صادق خان هم آمد. مدتى نشستيم، صحبت


1) - ميرزا حسين خان محمودى اعتصام الملك ثانى پسر ميرزا خانلر خان

كرديم. عصر هم رفتم به تماشاى مدرسه مير حسن خان. مدرسه كوچك منقحى است. طلاب و مدرسش وظيفه از موقوفات مير حسن خان دارند. بيرون مدرسه يك اطاقى است بزرگ كه مطب است. يك استاد طبيب بايد آنجا علم طب تدريس كند و مواجب دارد. از آنجا رفتم به مسجد جامع كه هم مير حسن خان ساخته است يعنى از قديم مسجدى بوده، بكلى خراب شده بوده است. يك منار از آن باقى است. باقى را مير حسن خان بكلى برداشته، از نو ساخته و خيلى خوب ساخته است و هفتاد سال است كه ساخته است (1)، گويا حالا ساخته شده است.

امام جماعت و خادمش از موقوفات مير حسن خان وظيفه دارند.

روز پنجشنبه بيستم.

وقت عصر سوار شده به زيارت امامزاده حسين رفتيم. بارهاى غالى را هم امروز گفتم على شاه بست كه روانه تهران كنيم.

به آقا جواد تاجر هم گفتم ده بار تنباكو بخرد با غاليها به تهران بفرستيم. شب آمد گفت خريده‌ام از قرار خروارى به سنگ طبس كه نصف سنگ تبريز است به چهار تومان يعنى پنجاه من تبريز به چهار تومان. گفتم ببنديد كه حمل شود.

روز جمعه بيست و يكم.

قافله از بيرجند آمد. كاغذى از امير آورد با جواب عرايض كه از بيرجند با يعقوب بيك غلام، خدمت شاهزاده نوشته بودم. دو سه نفر يزديهاى عارض هم آمدند.

رقعه‌اى به عماد الملك نوشتم كه ميرزا آقا بابا را بفرستيد بيايد به كار اينها رسيدگى كنيم. جواب نوشت كه مى‌فرستم. وقت ظهر دواى سينه‌ام ماليدم و نشستم. زين العابدين مجتهد آمد. مدتى نشست تا غروب خيلى صحبت كرد.

همه مذمت و تعدى عماد الملك و اجحاف حاجى ميرزا زمان خان در تعديل و اينكه پانزده هزار تومان مداخل كرد.

الان شاهزاده خانم يك كاسه آش ارزن براى من فرستاده است كه اينجا «توكى» مى‌گويند و بسيار مى‌خورند.


1) - از اين قرار مسجد جامع طبس به سال 1224 ق ساخته شده است.

روز شنبه بيست و دويم. صبح رفتم به سر طويله. در مراجعت ديدم جمعى از زوار كرمانى كه در كنار خيابان منزل داشتند، يك مردى از آنها يك هيكل طفلى بر روى شكمش دارد، به‌طوريكه نصف بدن آن طفل از شكم آن مرد بيرون و يك دستش، يعنى دست چپش آويخته و دست راست ندارد. مثل طفلى كه در قنداق پيچيده باشد. سينه طفل به استخوان وسط سينه آن مرد وصل است و سرش به تنش چسبيده، يعنى گردن ندارد. از چشم و گوشش نشانى و علامتى ظاهر است. دهنش به قاعده، لب‌هايش مشخص، دو دندان هم در دهنش است. سرش مو دارد كه مردكه مقراض كرده بود.

ريش و سبيل هم دارد كه آنها را هم مردكه چيده بود و معلوم مى‌شد كه فى الجمله حسى هم از خود دارد كه صدمه به او مى‌رسد به خود مى‌لرزيد، بدون اراده مردكه. ولى تغذيه او بهمان غذاى مردكه است و مى‌گفت كه اگر به اعضاى اين جسد دستى بگذارند، در نزديكى‌هاى موضع اتصال او به خود، احساس مى‌كنم و الا احساس نمى‌كنم، او خود احساس مى‌كند و مى‌لرزد آنوقت من مى‌فهمم. اين هيكل به اندازه يك طفل سه ساله بود و خيلى عجيب است.

در اين بين عماد الملك رسيد. گفت: مى‌خواستم بيايم به منزل شما نبوديد.

بعد به اتفاق رفتيم منزل عماد الملك. اين مردكه عجيب را هم باز آوردند آنجا به دقت تماشا كرديم: بعد قدرى صحبت از بابت تنخواه اجاره موقوفه داشتيم معلوم شد از بابت دو هزار و سيصد تومان كه حكم شده است من از ايشان بگيرم هزار و سيصد تومان به نايب اكبر داده‌اند و قبض از او دارند.

از اين قرار هزار تومان باقى است و مى‌گويند آنرا هم نبايد بدهيم، اما سندى ابراز نكردند ماند به مجلس ديگر. عصر سوار شده صحرا رفتم تا سر آسياها.

آسياى آخرى كه از همه بالاتر است مال عماد الملك است. سالى سى خروار به سنگ تبريز آرد اجاره دارد. چهار آسيا هم از آن پائين‌تر ساخته‌اند از موقوفات مير حسن خان است.

روز يكشنبه بيست و سيم. فرستادم تنباكو را كشيدند. چهار خروار و پنجاه و هشت من به وزن تبريز خريدم به چهل و يك تومان و دو هزار از آقا محمد حسين پسر حاجى محمد حسن تاجر طبسى كه آمد پولش را گرفت. به او سپردم كه بنويسد بيست توپ برگ خوب از بشرويه بيارند.

روز دوشنبه بيست و چهارم.

مشغول كاغذهاى تهران شدم. يك كاغذ به حاجى على نقى تاجر كاشى نوشتم و سه بار غالى كه قيمت خريد آنها پانصد و چهل و شش تومان و سه هزار و ده شاهى بود با ده بار تنباكو را نزد او فرستادم كه بفروشد به هرقيمتى كه صلاح داند. كاغذى به آقا ميرزا طاهر نوشتم مبنى بر سفارش شترها. كاغذى هم به حسين (1)نوشتم و يك بار و يك سربار قاليهاى سنگين اعلى را فرستادم در خانه بگذارند و شترها را به باركشى وادارند تا خودم بروم. چادر دو سرى هم بود با شترها فرستادم.

وقت عصر آقا عبد الوهاب آمد كه امروز چاى را در باغ گلشن بخوريد. من خيال كردم خودش مى‌خواهد آنجا چاى بدهد. همينكه بيرون رفتم، معلوم شد محمد خان ميرآخور و برادرزن مستشار الملك آنجا پذيرائى مى‌كند.

بارى آنجا چاى و عصرانه خورده به منزل آمدم. كاغذهاى على شاه را دادم.

سه تومان هم به او دادم كه تا طهران شترها را نواله بدهد. دو تومان هم براى جيره خودش و حاجى حسين تا آخر رمضان را دادم و روانه‌اش كردم رفت به طهران.

روز سه‌شنبه بيست و پنجم.

صبح، محمد صادق خان پسر حاجى رضا قلى خان آمد، مدتى نشست خيلى صحبت كرد. تفاصيلى از اوضاع مآثر امير قائن و دماغ عماد الملك گفت و رفت. كتاب روضة الصفا از او خواستم رفت. رقعه‌اى نوشتم به عماد الملك در باب تنخواه مال الاجاره موقوفه و نظم امر ترياك. جواب گفته بود اينطور نيست كه شما نوشته‌ايد. آنطور است كه من گفتم. صاحبكار را هم مى‌فرستم جواب بدهد. معلوم شد خيلى خر است.


1) - ميرزا حسين خان پسرش

بارى عصر رفتم به شهر و مدرسه حاجى وكيل. چند طلبه نشسته بودند يكى شرح لمعه درس مى‌گفت. مسئله امانت و وديعه را قدرى با آنها صحبت كردم. يكى دو مسئله را جواب نتوانستند، ماند به مجلس بعد.

روز چهارشنبه بيست و ششم.

صبح رفتم حمام. وقت نهار بيرون آمده، نهار خوردم. قدرى دراز كشيدم. بعد قدرى كتاب ملهوف مطالعه كردم. دلتنگ شدم. بعد به كتاب روضة الصفا كه محمد صادق خان فرستاده بود مشغول شدم.

عصر پياده رفتم به باغ گلشن. در بين راه محمد خان پسر حاجى على رضا خان، عموزاده عماد الملك را ديدم. همراه من آمد تا باغ.

خيلى درددل و شكايت كرد. از اطوار عماد الملك و از تعديات او و از اينكه موقوفه مير حسن خان را كه هفت هشت هزار مى‌شود حاجى مير ابراهيم خان مى‌خورد و به موقوف عليهم نمى‌دهد. مغرب از آنجا به منزل برگشتم.

نماز كرده‌ام حالا باز مى‌روم به سر كتاب روضة الصفا.

روز پنجشنبه بيست و هفتم.

صبح محمد خان پسر عباس قلى خان نوه حاجى على رضا خان آمد. مدتى نشست. تفاصيلى از دماغ عماد الملك و حاجى ابراهيم خان گفت. بعد يك سطر خط مرا خواست، برايش نوشتم رفت.

عصر هم سوار شده به زيارت امامزاده رفتم. در مراجعت بعد از مغرب ميرزا آقا بابا را در خيابان ديدم. گفتم: آخر در باب تنخواه اجاره موقوفات و فقره قدغن ترياك جواب چه شد؟

بعضى جوابهاى بيقاعده گفت رد كردم. بالاخره گفت، تعليقه از متولى‌باشى دارم كه هزار و سيصد تومان بدهم. گفتم: بيار، گفت: الان ورپا مى‌آرم رفت و باز نياورد.

روز جمعه بيست و هشتم.

عصر، نصر اللّه ميرزاى منسوب شاهزاده خانم را خواستم. تفصيلى در باب تنخواه مال الاجاره و مذمت اينطور سلوك عماد الملك، به او گفته، پيغام دادم كه تكليف من چيست؟ آنچه مى‌بينم بنويسم

يا خير؟ رفت. و هم امروز محمد حسين خان پسر محمود خان كلانتر كه محصل گرفتن سرباز از گوناباد و بردن صد و پنجاه نفر سوار طبسى بود كه محمد خان ميرآخور مستشار الملك حكم موقوفى آنرا آورده بود، آمد. و باز حكم ناسخ آنرا آورد كه حتما سرباز و سوار را بگيرد، ببرد.

عماد الملك را ملاقات كرد قدرى تشدد كرده بود. از آنجا به منزل آمد. احكامش را داد ديدم، تا ظهر منزل من بود. نهار خورد و رفت منزل خودش. نهار حاضرى برايش برده بودند. پس‌فرستاده، تعرض و تغير كرده بود.

شنيدم به عماد الملك خبر دادند گفت: شب برايش شام بپزند. بعد از آن، وقت عصر ميرزا آقا بابا به ديدنش رفته بود. قدرى استمالت و عذرخواهى كرده بود. شب من فرستادم او را به منزل خودم آوردم. پيش من نشسته بود و رجز مى‌خواند كه فردا چنين‌وچنان مى‌كنم.

در اين اثناء آقا عبد الوهاب آمد كه عماد الملك حالا مرا خواست و گفت بيايم خدمت شما، سلام برسانم و احوالپرسى بكنم، بعد بگويم خواهش ايشان اينست كه حالا محمد حسين را بخواهيد ببينيد اگر حكمى دارد كه محمد خان مداخله نكند و او سرباز و سوار را ببرد، فردا در خدمت خودتان او را بياريد حكمش را اطاعت كنم و الا ديگر پيش من نيايد، كه اگر بيايد و تشدد كند، او را كتك خواهم زد.

محمد حسين خان از اين حرف برآشفت. قدرى قاروقور كرد. من گفتم، برويد خدمت عماد الملك بگوئيد، احكام محمد حسين خان را من ديدم و ظاهر اين است كه بعد از احكام محمد خان صادر شده است. ولى اينكه من بيايم و مصدق اين كار بشوم، از من برنمى‌آيد. به علت اينكه من براى دو كلمه حرف بيخرجى كه دو دقيقه زحمت ندارد بيست روز است اينجا معطلم.

رقعه به شما مى‌نويسم، جواب نمى‌نويسيد. محول به ميرزا آقا بابا مى‌كنيد.

او جواب بقاعده نمى‌دهد. در اين صورت چگونه مى‌توانم حكم ديگرى را قرار

و مدار بدهم. فردا صبح محمد حسين خان مى‌آيد احكامش را مى‌دهد. هرطور صلاح مى‌دانيد، قرار كارش را بدهيد. عبد الوهاب رفت. من شام خوردم.

محمد حسين خان هم رفت. من خوابيدم.

روز شنبه بيست و نهم.

صبح نصر اللّه ميرزا آمد. آقا عبد الوهاب هم آمد. هردو عذرخواهى زياد از عماد الملك پيغام آوردند كه و اللّه من ناخوش بودم. اين دو روزه خدمت شما نيامدم. ديگر اينكه نظر به خويشاوندى، من شما را صاحب‌خانه مى‌دانم و اگر مساهله در اوامر شما شده است، به آن اطمينان است. امروز ميرزا آقا بابا را مى‌گويم، عطار حكيم هرچه بفرمائيد بيارد قرار قدغن ترياك را هرطور صلاح مى‌دانيد بگذاريد. در باب تنخواه اجاره موقوفات هم هرطور مى‌فرمائيد، جواب مى‌نويسم.

در باب محمد حسين هم اگر صريحا ناسخ محمد خان را دارد بيارد و الا برود. فرستادم محمد حسينخان آمد. جواب خود را شنيد. باز قدرى توپ انداخت. گفتم: برو پيش عماد الملك احكام را نشان بده ببيند تكليف چيست، رفت.

دو سه ساعت بعد آمد. معلوم شد زير دم هردو سست بوده، اين هردو، تشرها را براى من داشتند، پيش هم كه رسيدند، هيچ‌يك تشر نزدند. قرارشان بر اين شده بود كه تفصيل را بنويسند به مشهد. قاصدى برود، هرچه جواب رسيد آن طور بكنند. محمد حسين خان پيش من نهار خورد و رفت. عصر من رفتم سر طويله، محمد خان ميرآخور مستشار آنجا بود. اسب محمد ولى خان و يابوى بنه آقا عبد الوهاب را به بيست و سه تومان خريدم. مغرب به منزل آمدم. محمد خان هم آمد دو ساعتى نشست، رفت. من شام خوردم، خوابيدم:

روز يكشنبه سلخ شعبان. صبح.

عماد الملك، على نام قاصد را فرستاد كه به مشهد مى‌رود، اگر كاغذى داريد، بدهيد. عريضه در باب اسناد احكام ميرزا اسمعيل متولى كاخك و عريضه در باب وجه موقوفه كه عماد الملك عذر مى‌آورد و كيفيت ورود محمد حسين و تشدد در باب گرفتن سرباز و بردن

سوار در مجلس اول و ملايم شدن در مجلس دويم، خدمت شاهزاده نوشتم و عريضه هم خدمت متولى‌باشى در باب وجه اجاره و موقوفى تعديل حاجى ميرزا زمان خان نوشته، به على قاصد دادم، رفت، بعد آدم فرستادم پيش عماد الملك كه من مى‌خواهم به آب گرم بروم. دو سه فراش بفرستيد منزل و اسباب ما را تا مراجعت حفظ كنند. گفته بود بسيار خوب، آنجا هم جاى خوبى است با صفا و خوش‌هواست.

وقت عصر به طويله رفتم، به عماد الملك برخوردم كه درب خانه‌اش ايستاده بود تعارف و احوالپرسى كرديم. گفت: حمام مرا ديده‌ايد؟ گفتم: خير! گفت: چراغ روشن كنند، و ما را به تماشاى حمامش كه در مرتبه سيم عمارت سردر خانه‌اش ساخته است فرستاد. از آنجا كه بيرون آمديم، برد به اندرون يك‌يك اطاق‌ها را گفت باز كردند، ما را تماشا داد. در يك تالار بزرگى تصويرها كشيده بودند. روى هرجرزى مجلسى مشتمل بر چند وزن برهنه مكشوف- العوره كه مخصوصا فروج آنها را خيلى نمودار و با قبح و جهل آشكار كرده بودند. در دل گفتم، خدا رحمت كند مرحوم شيخ على ميرزا را، با آن اطاق الفيه شلفيه كه از او در تاريخ ياد مى‌دهند و ما اينجا معاينه مى‌بينيم. شنيدن كى بود مانند ديدن. شب به منزل آمدم. اول شب قليلى نان و ماست و خرماى تازه و يك قمرى كباب كرده خوردم و خوابيدم. وقت سحر برخاسته، سحور خورده باز خوابيدم.

روز دوشنبه غره رمضان.

يك ساعت از دسته گذشته برخاستم. مشغول كتاب روضة الصفا شدم، تا ظهر، ظهر به مسجد رفتم. در مقصوره مسجد جامع، آقا زين العابدين پسر آقا محمد رضاى مجتهد، به جاى پدرش امامت مى‌كند. نماز جماعت كردم. دو واعظ بى‌سواد خنك موعظه كردند. به منزل آمدم. عصر، سوار شده بيرون رفتم. در اثناى راه عماد الملك را ديدم بر خرى حمل، نه بلكه ترجيح مرجوح بر راجح داده از باغ برگشته است. تعارفى كرده

رفتيم تا سر آسياها برگشتيم، مغرب بود. از منزل شاهزاده خانم يك دورى انار بسيار خوب. يك بشقاب پشمك و زولوبيا آوردند. افطار هم از كارخانه آوردند، خوردم. دعا خواندم، نماز كردم، ساعت سه خوابيدم. مدتها خوابم نبرد. وقت سحر برخاسته سحور خورده خوابيدم.

روز سه‌شنبه دويم.

يك ساعت از دسته رفته بيدار شدم. قدرى به كتاب روضة الصفا مشغول شدم. مدتى در باغ راه رفتم. ظهر رفتم مسجد. عصر برگشتم. تازه‌اى كه قابل تحرير باشد، رو نداد.

روز چهارشنبه سيم.

صبح عماد الملك آمد منزل من. مدتى نشست صحبت از هردرى داشتيم. تعليقه از جناب معاون الملك (1)برايش رسيده بود.

داد خواندم. مطلبى نداشت. به ميرزا آقا بابا گفتم كاه و جو براى ما بفرستد به «خور» كه چند شبى آنجا برويم. عماد الملك هم تأكيد كرد. بعد آنها رفتند.

من رفتم مسجد برگشتم حمام. يك ساعت به غروب مانده بيرون آمدم. صداع بهم رسيد. اول افطار قدرى آب هندوانه و بعد سكنجبين خوردم.

صداع تا سحر اذيت كرد. هيچ خوابم نبرد. دو سه ساعتى شب، بلكه پنج ساعتى، قاصدى از بيرجند آمد. پاكتى از نواب والا و مستشار الملك آورد.

تأكيد در اين‌كه به بيرجند معاودت كنم و عمل جنس سيستان را از روى چهارده هزار خروار، بپردازم. كاغذى هم مستشار، اظهار امتنان از دوستى من و سفارش، درباره من به عماد الملك نوشته بود، دادم بردند.

روز پنجشنبه چهارم.

صبح جواب كاغذ امير را نوشتم كه بر حسب حكم والا باز عود به بيرجند مى‌كنم و تا اواسط ماه مبارك آنجا مى‌آيم مستوفى، منزل مرا خالى كند. قاصد امير را روانه كردم رفت. كاغذى هم مستشار مبنى بر سفارش من به عماد الملك نوشته بود فرستادم.


1) - ميرزا عباس خان قمى تفرشى معاون السلطان كه معاون وزارت امور خارجه بود و در اين زمان امور مالى تهران و توابع را رسيدگى مى‌كرد و عضو دار الشوراى دولتى بود. در سال 1305 ق با لقب قوام الدوله وزير امور خارجه شد.

روز جمعه پنجم. صبح شاهزاده خانم قدرى نان قالبى و قدرى زبان ميرزا (1)فرستاده بود. دو هزار به آدمش دادم. ظهر رفتم مسجد. عماد الملك هم آمده بود. از مسجد بيرون آمديم. شاهزاده خانم يك بزغاله قشنگى فرستاده بود. هزار دينار به خانه شاگردش انعام دادم. امشب را تهيه رفتن خور و آب گرم را مى‌بينم. انشا اللّه وقت سحر بروم.

روز شنبه ششم.

طلوع آفتاب سوار شده، روانه خور شديم. تا چهار ساعت راه آمديم به سمت شمال طبس. رسيديم به رودخانه. آنجا راه دو تا مى‌شود. از ميان رودخانه باز به سمت شمال مى‌رود، بقدر نيم فرسخ، مى‌رسد به چشمه آب گرم كه حمام مرتضى على عليه السلام مى‌گويند، به سمت مشرق مى‌آيد. به قدر يك فرسخ به قريه خور مى‌رسد. ما رفتيم به حمام مرتضى على. وقت ظهر آنجا رسيديم. پياده شديم. ميان آب گرم رفتم. جاى غريبى است. رودخانه از ميان يك دره و شكاف كوهى جارى است كه در دو طرف، كوه سنگى مثل ديوار چينه بقدر دويست سيصد ذرع به آسمان رفته، هرگز آفتاب ميان دره نمى‌تابد. از كمر آن سنگهاى كوه، از دو طرف، چشمه‌ها از شكاف‌هاى كوه جارى و بعضى متقاطر است، بعضى گرم و بعضى سرد.

ازجمله يك سوراخى در كمر كوه واقع است كه از سطح رودخانه بقدر يك ذرع و يك چارك بقدر قامت يك انسان كامل ارتفاع دارد. از دهن آن سوراخ آب گرمى جاريست، بقدر يك تنبوشه بزرگ. به نيم‌سنگ مى‌رسد. و دهن آن سوراخ بقدرى است كه يك آدم نشسته مى‌تواند داخل شود. بقدر يك ذرع و يك چارك كه داخل سوراخ شدم، در سطح سوراخ گودالى بود بقدرى كه آدم نشسته آب تا گردنش بيايد و اين آب گرم از چهار شكاف كه در يك سمت سوراخ واقع است، به ميان آن گودال مى‌ريزد و جارى شده، از دهن


1) - نوعى شيرينى

سوراخ به ميان رودخانه مى‌ريزد، داخل آب رودخانه شده مى‌رود، و اين آب بقدرى صاف و پاكيزه است كه مافوقى ندارد.

بدن آدم، ميان آب مثل نقره مى‌نمايد. سنگ ديوار و زمين اين سوراخ مثل يك پارچه فيروزه است كه مايل به سبزى باشد. بسيار تميز و باصفاست.

گرمى آبش هم بطوريست كه بدن گرم مى‌شود، و هرقدر بماند متأذى نمى‌شود.

بارى مدتى ميان آن چشمه دراز كشيدم. بعد بيرون آمده به خور آمديم. در باغ دلگشا كه از بناها و موقوفات ميرحسن خان، منزل كرديم. خور عليائى دارند كه همه‌اش باغات و مال اهل طبس است. از خود، رعيت و سكنه ندارد.

صاحبان باغات، بعد از فصل ميوه به شهر مى‌روند.

خور عليا پانزده خانوار رعيت دارد. باغ دلگشا آنجاست. بسيار باصفا و خوش‌عمارت بوده است. حمام بسيار خوبى داشته، همه خراب شده است. مع ذلك باز هم خوب جائى است. حوض‌خانه‌اى دارد كه آلان كنار حوضش نشسته‌ام، آب جارى است و خيابان باغ پيش‌رو افتاده است. وقت عصر بيرون رفتيم. در اطراف باغ كبك بسيار بود، چهار كبك زديم. شب كبك پلو خورديم.

روز يكشنبه هفتم.

صبح در اطراف باغ قدرى كبك شكار كردم.

بعد از آن رفتيم به چشمه آب گرم. از آنجا مراجعت، باز شكاركنان تا منزل آمدم. نه قطعه كبك آوردم. عصر آنها را به شهر فرستادم. چهار قطعه براى شاهزاده خانم، پنج قطعه براى عماد الملك. وقت غروب هم باز يكى شكار كردم كه نمك‌سود كرده‌ايم براى فردا.

روز دوشنبه هشتم.

باز صبح شكاركنان رفتيم به حمام مرتضى على.

وقت ظهر برگشتيم. عصر باز قدرى در اطراف منزل شكار كرديم. شب آدمى از عماد الملك آمد. كاغذى به احوالپرسى نوشته، دو قند روسى و قدرى چاى و يك دبه باروط فرنگى و قدرى ساچمه فرستاده بود. قلى آدم خودم هم برگشت.

جوابى به خط نصر اللّه ميرزا از جانب شاهزاده خانم آورد، با يك قابلمه نان نخودچى و نان شيرينى ديگر. قابلمه‌اى خرما و صد نارنج و يك بار هندوانه، و دو بغلى سكنجبين و قدرى سبزى خورش.

روز سه‌شنبه نهم.

صبح، شكاركنان رفتيم به حمام مرتضى على، ظهر برگشتيم. هيجده كبك جمع شد. وقت عصر براى شاهزاده خانم و عماد الملك و نصر اللّه ميرزا و ميرزاى پيشكار عماد الملك با آدم خود عماد الملك فرستادم. پنج هزار هم انعام به او دادم.

روز چهارشنبه دهم.

صبح از خور سوار شده، رفتيم به مزرعه «بيوك» كه نيم‌فرسخ بالاتر از خور، ميان دره كوهى است. پنج شش كبك آنجا شكار كردم. مزرعه مال پسرهاى ملا على شاه است كه كدخداى خور بوده است. يك رعيت برزگر آنجا بود با زنش. خيلى زن و مرد مهربان اهل خدمتى بودند. يك خربزه براى من آوردند، خوردم. دو هزار به طفل او انعام دادم.

به خور برگشتيم. آدمها و بنه را روانه شهر كردم. هرچه هندوانه و خربزه و غيره از شهر براى ما، شاهزاده خانم فرستاده بود به ضعيفه مستأجر باغ دلگشا با دو هزار پول كفش، به دخترش انعام داده، خودم با محمد جعفر و قلى فراش خلوت روانه حمام مرتضى على شديم. در راه دو سه كبك زدم. بعد از حمام آمديم به مزرعه نياز،. آنجا نهار خورديم. دو سه كبك هم آنجا شكار كردم.

دو ساعت به غروب مانده، روانه شهر شديم. دو ساعت از شب رفته به شهر رسيدم.

محمد خان ميرآخور مستشار الملك به استقبال بيرون شهر آمده بود.

بعد از ورود به منزل، ديدم چهارده كبك شكار كرده‌ايم پنج قطعه براى عماد الملك، پنج قطعه براى شاهزاده خانم، چهار قطعه براى آقا زين العابدين مجتهد فرستادم.

روز پنجشنبه يازدهم.

صبح رفتم به باغ عماد الملك، قدرى راه رفتم. عماد الملك بيرون آمد. خيلى نشسته صحبت كرديم. گفتم، بگوئيد دو

سه مال بنه براى ما مهيا كنند، دو سوار هم با من بيايند كه بر حسب حكم والا بايد بيرجند بروم. ميرزا آقا بابا را خواست به او سفارش كرد. بعد گفت:

ميل داريد برويم به باغ‌نظر، از آنجا به مسجد و از آنجا به سعادت‌آباد كه در يك فرسخى شهر است، و من خودم او را احداث و آباد كرده‌ام؟ گفتم:

بسيار خوب. اسب آوردند سوار شديم. به باغ‌نظر و از آنجا به عمارت ارگ رفتيم. تجديد وضو كرده، رفتيم مسجد نماز كرديم. بعد كالسكه نشسته، رفتيم به سعادت‌آباد. دو باغ و قلعه ساخته است. جاى خوبى است. من قدرى انار خوردم. يك ساعت به غروب مانده به منزل آمديم. وقت مغرب، شاهزاده خانم يك كاسه كوفته كباب فرستاده است كه الان هم پهلوى من گذاشته است.

منتظرم شام بيارند، بخورم.

روز جمعه دوازدهم.

صبح فرستادم عقب ملا عبد الواحد طبيب، آمد نسخه براى معالجه دست زرافشان نوشت. تأكيد كردم، تعهد كرد دو روزه معالجه‌اش كند كه بتوانيم او را ببريم. بعد آقا زين العابدين مجتهد آمد. تا قريب به ظهر نشست. خيلى صحبت كرديم. از عقايد بابيه تفاصيلى گفت. او رفت، نهار خوردم رفتم مسجد، عماد الملك هم بود. تا عصر مسجد بودم.

به عماد الملك گفتم ميرزا آقا بابا را كه گفتيد بيايد ما را روانه كند، نيامد.

به فراش‌باشى گفت ميرزا آقا بابا را بفرست بيايد منزل فلانكس، تدارك رفتن ايشان را ببيند. آمديم به منزل. باز هم تا شام ميرزا آقا بابا پيدا نشد.

وقت غروب به فراشباشى گفتم، ميرزا آقا بابا وجودش لازم نيست.

بفرست چهار قاطر براى بنه ما كرايه كنند. دو سوار هم معين كنيد با ما بيايند.

گفت: چشم! ساعتى بعد فراش آمد گفت: قاطر پيدا نمى‌شود، الاغ هست.

گفتم: الاغ نمى‌تواند يخدان (1)بار كند. به منزل آمدم، ديدم دو دورى شيرينى، ميرزا آقا بابا فرستاده است كه اينها را خانه درست كرده‌اند.


1) - يخدان به معنى صندوق است.

روز شنبه سيزدهم. صبح رفتم حمام. وقت نهار بيرون آمده فرستادم عقب ميرزا آقا باباى پيشكار، آمد. گفتم: چهار مال بنه و دو سوار مهيا كنيد، براى رفتن من. گفت: اگر قاطر نباشد، شتر خوب است؟ گفتم: عيب ندارد.

ولى يك يابو يا قاطر براى آشپز لازم است. گفت: حاضر مى‌كنم. گفتم: دو بار صندوق هم بسازند براى حمل نارنج. رفت كه تهيه كند. من نهار خورده، رفتم مسجد، بعد از نماز و موعظه آخوند پيرمردى مضحك موعظه مى‌كرد. وقت عصر رفتم به بازديد حاجى محمد على خان، برادرزاده عماد الملك. عمارت خيلى باصفاى خوبى ساخته است. كنار درياچه نشسته چاى و افشره خورديم. غروب برگشتم.

روز يكشنبه چهاردهم.

صبح ملا عبد الواحد طبيب آمد براى معالجه زرافشان. نسخه نوشت مدتى هم نشست حرف زد، بعد رفت. من هم نهار خورده، رفتم مسجد. عصر به منزل آمدم. كربلائى حسن دهباشى مهماندار ما آمد. چهار صندوق كه براى حمل نارنج خواسته بودم، آورد. همه بد و كوچك بود. گفتم پس بدهند عوضش زنبيل بياورد. بعد از آن سوار شده، رفتم بباغ سبزه كه احداثى عماد الملك است. خود عماد الملك هم آمد آنجا. تا غروب آنجا بودم، خرماى آنجا رسيده بود، قدرى آوردند خورديم، بد نبود. مغرب آمديم منزل.

روز دوشنبه پانزدهم.

تازه‌اى نبود كه قابل نوشتن باشد. كربلائى حسن آمد. زنبيل آورد. همه كوچك بود. قرار شد نارنج را در جوال بار كنند.

وقت ظهر استاد ابو القاسم آمد. كاغذى از عبد الوهاب آورد. ماحصل آن، اين بود كه اينجا مقروض شده‌ام. دو تومان پول خواسته بود. دو تومان از بابت پول يابوى او كه عوض اسب محمد وليخان داده بود، دادم كه با سه تومان سابق پنج تومان مى‌شود.

روز سه‌شنبه شانزدهم.

صبح، محمد حسين خان آمد. رقمى از سركار

والا آورد كه در جواب عريضه او نوشته بودند، در باب تأكيد گرفتن سرباز و بردن سوار طبس به مشهد. وقت عصر از بيكارى و دلتنگى رفتم منزل محمد حسين خان. مغرب آمدم به منزل.

روز چهارشنبه هفدهم.

صبح، ملا عبد الواحد طبيب آمد. مدتى نشست صحبت كرد، رفت. آدم فرستادم پيش فراشباشى كه مال بنه چه شد. گفته بود رفته از «نجروآباد» دو فرسخى شترها را بيارند. عصر باز خبر آوردند كه شترها امشب مى‌آيد. عصر رفتم به سر طويله. مالها را نعل‌بندى كردم. يك تومان پول نعل‌بندى شد.

روز پنجشنبه هجدهم.

صبح رفتم منزل عماد الملك، بيرون آمد.

ساعتى نشسته صحبت كرديم. خداحافظ كردم كه امشب مى‌رويم. گفت: باز خدمت شما مى‌رسم. عصاى بادام خواستم. شش عصا آوردند. اما خوب راست و ميزان نيست. وقت عصر آقا زين العابدين مجتهد آمد. تا مغرب بود، رفت.

من هم نماز كردم. دعاى شب احيا و نماز آنرا بجا آوردم. آدمى از عماد الملك آمد. پنجاه تومان با دو قند ارسى و رقعه‌اى آورد كه پنجاه تومان براى پول برك فرستادم. قبول نكرده، جواب نوشتم كه اگر در بشرويه برك خوب پيدا شد، اينقدرها پول همراه هست كه خريده شود. زياده خجالت ندهيد.

روز جمعه نوزدهم.

صبح ساربان آمد. آدم همراه او كردم كه نارنج بار بگيرد و شب برويم. عماد الملك مطلع شد و رقعه‌اى نوشت به اصرار و خواهش اينكه اين دو سه روزه، ايام احيا را توقف كنم و تعارف او را هم يعنى پنجاه تومان را قبول كنم. ولى تعارفش را قبول نكردم. ظهر رفتم به مسجد شمس العلماى نورى ساكن هند، آمد مسجد، به منبر رفت، موعظه كرد. چندان نقلى نداشت. باد و بروتش بيش از خودش بود. وقت عصر، ميرزا آقا بابا از جانب عماد الملك آمد به عذرخواهى كه عوض پنجاه تومان، برك مى‌دهم. گفتم لازم نيست. به عماد الملك بگو من براى تكدى نيامدم و لازم نيست كه حكما

شما به من تعارفى بكنيد. يا بايد تعارف نكنيد يا مثل آدم. اين گدائيها حركت لغو است و ابدا قبول نمى‌كنم. اگر آدمى و مى‌گوئى من از حشمة الملك نجيب‌ترم نصف او انسانيت داشته باشد و الا هيچ اسم انسانيت و تعارف نبريد كه من ابدا از شما توقع ندارم.

بعد قدرى صحبت از بابيها كردم. معلوم شد ميرزا آقا بابا، بابى سختى است. خيلكى با او مباحثه كردم. بابى مضبوطى است. ساربان را مرخص كردم برود روز بيست و سيم بيايد كه انشاء اللّه شب بيست و چهارم روانه شويم.

روز شنبه بيستم.

على نام بيرجندى كه نه تومان و دو هزار پول او را در خور، كريم بيك، نايب عماد الملك گرفته بود و چند روز آمد كاغذ امير را براى من آورد و تعليقه از عماد الملك گرفته بودم و اثرى نكرده بود، برگشت آمد و هم در اين‌روز عماد الملك شرحى از سوء سلوك مأمورين سركار والا شكايت كرد كه به طهران مى‌روم. شما چيزى در اين باب خدمت نواب والا عرض كنيد.

وقت عصر هم ميرزا آقا باباى پيشكار و ميرزا لطفعلى مستوفى خود را پيش من فرستاد. نوشتجات بشرويه را كه از بدرفتارى نجف خان، تفنگدار سركار والا نوشته بودند، آوردند ديدم، در باب على بيرجندى به ميرزا آقا بابا گفتم گفت: قبض بنويسيد، شما حاشيه آنرا تصديق كنيد، من اينجا پول او را بدهم.

روز يكشنبه بيست و يكم.

تازه‌اى نبود مگر مسجد و روضه و موعظه عرايضى هم كه عماد الملك خواسته بود به شاهزاده ركن الدوله و مستشار الملك نوشتم دادم ديد. بسيار ممنون شد. در مسجد مى‌گفت: اگر هزار منشى جمع مى‌شد، اينطور منظور مرا نمى‌توانست بنويسد.

روز دوشنبه بيست و دويم.

صبح فرستادم هفتصد نارنج آوردند.

آدمها را نشاندم، دوازده بغلى و يك بطرى كه داشتيم، آب نارنج گرفتيم، پر كرديم. عقب پول على هم فرستادم. فراش معين كردند كه از وكيل كريم بيك

بگيرد. سيد شيرازى هندى مسكن كه همراه شمس العلماء هست و مدعى طبابت است آمد. معالجه براى دست زرافشان كرد.

وقت عصر، فراش عماد الملك آمد. نه تومان و دو هزار پول على بيرجندى را آورد، داد. قبض گرفت، رفت. دوازده هزار از پول على به قلق داده شد، هشت تومان به خودش رسيده گفتم، على هم همراه بنه تا بيرجند بيايد.

روز سه‌شنبه بيست و سيم.

صبح رفتم حمام. ظهر رفتم مسجد. از مسجد كه بيرون آمدم با عماد الملك خداحافظ كرده كه فردا شب وقت سحر به بيرجند روانه خواهم شد. عماد الملك گفت: چند توپ برك از بشرويه آورده‌اند مى‌فرستم، انشاء اللّه مى‌پسنديد. گفتم: لازم نيست در بشرويه خودمان مى‌خريم.

گفت: خير بايد اينها را قبول كنيد. وقت عصر پنج توپ برك با پنجاه تومان و دو كله‌قند روسى فرستاد. پنجاه تومان را پس فرستادم. مابقى را به اكراه پذيرفتم. الآن مشغول بار بستن هستيم.

روز چهارشنبه بيست و چهارم. صبح‌

، سيد شيرازى هندى آمد. دوائى براى دست زرافشان گفت و رفت، بعد بعضى آشنايان به ديدن وداع آمدند، بودند تا شب. عصر هم ميرزا آقاباباى پيشكار آمد. تصديق خواست بر اينكه بنويسم ميرزا آقابابا محرك كشتن ميرزا حسن نبوده است. گفتم: من اطلاعى از اين فقره ندارم. وقت مغرب رفت. بعد نصر اللّه ميرزا آمد از جانب شاهزاده خانم. هفت شيشه بغلى آب نارنج و شربت نارنج و يك دورى سوهان و دو مجموعه نان خشك و تازه و نان شير براى توشه راه آورد. شام خورديم، خوابيديم.

نصف شب شتردار آمد. بنه را بار كرد، رفت. خودمان هم نماز صبح كرده، سوار شديم. پنجهزار و يك بزغاله كه شاهزاده خانم، براى من داده بود، به ميرزا محمود مستأجر باغ نسترن كه منزل ما بود، انعام دادم و روانه شديم.

*** اينجا شرحى از وضع و هيأت طبس لازم است، و آن اين است كه

طبس شهرى است محقر. مشتمل بر قلعه مربع كه طول آن از دروازه خيابانى كه طرف شمال شهر است تا دروازه جنوبى، هفتصد قدم است. در وسط حقيقى، چهارسوق بازار است كه حالا از چهارسوق تا دروازه خيابان، بازار مسقف و معمور است و از آنجا تا دروازه جنوبى كوچه مستقيمى است ولى اطرافش ابنيه و عمارات خرابه است و اين نصفه شهر، اغلب خانه‌هايش محقر و مخروبه است.

مسجد جامعى دارد كه ميرحسن خان ساخته، خيلى خوب مسجدى است.

مدرسه هم مير حسن خان ساخته. براى مدرسه و طلابش و خليفه، موقوفات گذاشته است. ارك بسيار قشنگ محكم خيلى خوبى هم دارد كه مير حسن خان ساخته است و از عماراتش دو دست باقى مانده است كه هنوز خيلى خوب و پاكيزه است. باقى خراب شده كسى در ارك ساكن نيست. و اين بناها را در قرب هفتاد سال قبل از اين كرده است. مسجدش هيچ عيب نكرده، بلكه گويا حالا تازه تعمير شده است. در داخل شهر دو سه هزار خانه بيشتر نيست. مدرسه هم حاجى وكيل ساخته است. خيلى مدرسه باصفاى خوبى است. طلابش وظيفه مختصرى از املاك موقوفه حاجى وكيل دارند، اگر عماد الملك بدهد.

شهر و قلعه شهر و خيابان بيرون شهر، همه از بناهاى ميرحسن خان است و همه را با نظم و ترتيب و خيلى خوش اسلوب ساخته است. بيرون دروازه شمالى شهر، درب دروازه، ميدانى است. بعد از آن به محازات دروازه، رو به شمال به طول دو هزار و سيصد قدم، خيابانى است مستقيم و منتهى مى‌شود به باغى كه ميرحسن خان ساخته است، مسمى به باغ گلشن كه درب باغ و سردر آن روبروى دروازه شهر است. اگر شب، چراغى آنجا باشد درب دروازه ديده مى‌شود.

دو طرف خيابان دو نهر آب جارى است در غايت صفا و صافى، جنبين نهرها درختهاى كوت بسيار كشته‌اند كه همه از موقوفات ميرحسن خان

است باغ گلشن هم از موقوفات اوست. دو طرف خيابان، باغات مردم است كه همه عمارت و خانه هم دارد، و باغاتش مشتمل است بر خرما و انار و انجير و زردآلو و نارنج. در اطراف خيابان و خارج شهر، بقدر سه چهار هزار خانه هست. عماد الملك حاكم آنجا از خودش و اجدادش باغات و عمارات عديده در ضلع خيابان دارد و هركس وارد طبس مى‌شود، اهتمامى دارد كه او را به عمارات خودش گردش و طواف بدهد و غير از اين معلوماتى ندارد.

اطراف طبس محل زراعت، كم دارد. آبش اغلب به باغات مى‌رود.

اراضى صحرايش هم سنگستان بى‌آب و گياه است. مردمش سه قسم‌اند.

معدودى آخوند و طلبه و روضه‌خوان دارد، معدود قليلى هم خوانين دارد كه اولاد ميرحسن خان هستند كه همه بواسطه بيتربيتى و اهانتى كه عماد الملك طبعا به آنها دارد و حقوقشان را از موقوفات موروثى، حاجى مير ابراهيم خان عموى عماد الملك كه حالا اكبر اولاد مير حسن خان و متولى موقوفات است، مى‌خورد، نمى‌رساند.

همه مفلوك و بى‌هنر و بى‌مصرف شده‌اند. يكى از آنها يك يابو ندارد سوار شود و يك تفنگ ندارد. خود عماد الملك هم جنبه نسوانيت دارد. هرگز اسب نتاخته، تفنگ دست نگرفته. بكلى از حركات مردانه عارى و برى است. در جمع مال و تعدى به رعيت فقير، خيلى حريص و جرى است و هميشه اوقاتش مصروف بنائى و نقاشى‌هاى بد است. در تالار اندرونش ديدم روى جرزها صورت زنهاى مكشوف العوره كشيده بود. جمعى مباشرين، اطرافش جمع‌اند.

يكى پيشكار معاملات ديوانى است كه او را صاحبكار نظامى مى‌گويند.

ميرزا آقا بابا نامى از اهل طبس مرد خر مزورى است و در كمال عصبيت بابى است. ديگرى آقا حسين نام صاحبكار خاصه است كه متصدى املاك مختص عماد الملك است. ديگرى حاجى محمد على بيك، صاحبكار املاك موقوفه پدر و مادر عماد الملك است كه توليت آنها با عماد الملك است و هريك از اينها

مستوفى هم مخصوص مراقب حساب دارند. از قديم بهمين ترتيب مانده است نه اينكه عماد الملك مرتب كرده باشد. اين صاحبكارها هرچه بخواهند مى‌كنند و هريك صاحب مكنت معتبر هستند. كار به دست آنها مى‌گردد. عماد الملك هم در كمال عجز و بى‌عرضگى هرچه توانست از چنگ آنها مى‌ربايد و به كمال كثافت زندگى مى‌كند.

صنف ديگر مردم طبس، كسبه و رعيت هستند و بسيار مردم فقير كم شعور ستمكش هستند. بار تعديات مثل عماد الملك حاكمى را مى‌كشند و سكوت دارند. بسيار بى‌شر و مفسده ولايتى است. ابدا كسى به خيال شرارت و فتنه جوئى و لوطى‌گرى نيست. فسق و فجور بى‌صدا بسيار است. اغلب زنها و اطفال معيوبند ولى بى‌صدا. حاكم هم معترض نيست.

گاهى داروغه براى مداخل خودش تعرض مى‌كند. شاهى، صد دينارى از آنها مى‌گيرد و بس. اسباب نزاع و جدال در اين شهر نيست. يك نفر شكارچى در اين ولايت پيدا نمى‌شود. در بازارش سرب و باروط پيدا نمى‌شود.

قراء و مزارعش از دست كبك و ساير شكارها بستوه آمده‌اند. عنقريب كبك دهات آنها را تصرف كرده، آنها را اخراج خواهد كرد و يك تفنگزن پيدا نمى‌شود آنها را بزند. از ديوان، مواجب صد و پنجاه سوار، عماد الملك مى‌گيرد.

من وقت حركت از طبس دو سوار خواستم همراه من باشد، به زحمت يك نفر حسن نامى كه آنهم فراش است و سالى بيست و پنجهزار مواجب دارد، همراه من كردند. نداشتند، نه اينكه مضايقه كردند.

اگر وقتى خبر تاخت‌وتازى برسد، اهل طبس دروازه‌ها را مى‌بندند و بالاى گلدسته و مسجدها به زارى و تضرع مشغول مى‌شوند تا آن بليه بگذرد و اگر چيزى بردند، امير قاين اگر خبر شد، پس بگيرد. معامله عماد الملك با اين رعيت اندازه و ميزان معينى ندارد. از هرجا هرچه ميسر شد، مباشرين مى‌گيرند و بعد هرچه عماد الملك توانست از آنها مى‌گيرد.

روز پنجشنبه بيست و پنجم. بين الطلوعين، يعنى يك ساعت به دسته مانده، از طبس سوار شده، چهار از دسته رفته به مزرعه «دره‌بيد» رسيديم. آب قليلى دارد. مزرعه مال عماد الملك است. حاجى محمد حسن تاجر طبسى كاروانسرائى مشتمل بر ده حجره و چهار طويله و يك بالاخانه سردر آجرى ساخته است. جاى بدى نيست ولى آبادى و مايحتاج ندارد. همه چيز را بايد همراه آورد ما جو داشتيم و ديگر هيچ. نهار قدرى نان شيرهاى شاهزاده خانم را با كمى ماست كيسه خورديم. عصر هم يك بزغاله بسيار لاغرى از يك پيرمردى رعيت آنجا به سى شاهى خريده، آبگوشت پخته‌ايم كه حالا انشاء اللّه بخوريم و بخوابيم. از طبس تا اينجا پنج فرسخ است.

روز جمعه بيست و ششم.

بين الطلوعين يعنى نيم‌ساعت به دسته مانده از دره بيد سوار شده، در بين راه دو كبك شكار كرديم. چهار ساعت و نيم از دسته گذشته به منزل «ده محمد» رسيديم. نهار نيمرو و كبك و ماست خورده، خوابيديم. عصر استاد ابو القاسم را خواستم، نشاندم سردارى برك براى من دوخت. آقا زين العابدين كه مستأجر ده است، آمد. مدتها صحبت داشت. اين «ده محمد» از قديم الايام وقف بر مسجد و جمعى از كسان مير چخماق يزد است.

آقا زين العابدين به سالى سيصد و پنجاه تومان اجاره كرده است كه پنجاه تومان را خرج قنات و خانه رعيتى كند، باقى را به يزد مى‌فرستد. صد و بيست تومان هم ماليات اينجاست كه پاى مستأجر است. مير حسن خان يك رباطى آجرى اينجا ساخته است كه هشت باب اطاق و دو ايوان پيش‌باز و چهار طويله و سه بالاخانه سردر دارد. سه قطعه باغ هم جزو ملك وقفى دارد. سالى سى خروار غله در اينجا مى‌كارند و بيست خروار شلتوك. از دره‌بيد تا اينجا پنج فرسخ است و نيم فرسخى اينجا عماد الملك قناتى جارى كرده، مشغول آبادى آنجاست، مسمى به «اميرآباد» است. جاى خيلى قابلى است. مى‌گويند بيست هزار تومان مشترى دارد.

روز شنبه بيست و هفتم. بين الطلوعين از ده محمد سوار شده، در بين راه سه كبك و يك كبوتر شكار كرديم. بعد از پنج ساعت به قريه «كروند» رسيديم. بنه و زرافشان و مشهدى حسن را از راه ديگر كه هموارتر بود، فرستادم كه امشب در «ترج» هستند. اين منزل ما هم پنج فرسخ است. قدرى كوه و كتل داشت. اما «كروند» جاى خيلى خوبى است انارش مشهور است. واقعا جا هم دارد. يك انار شهوارى دارد، شيرين ولى خيلى درشت است و دانه‌هاى درشت دارد بقدر پسته و هسته‌اش بسيار نازك. دو قسم انار ترش هم دارد.

يكى اعتدالى مى‌گويند و يكى را بلبلى. هردو خيلى ممتاز است. نهار خورديم، خوابيديم. عصر استاد ابو القاسم را نشاندم، قدرى از سردارى را دوخت. يك برك خوب نماليده هم خريدم به بيست و هشت هزار. دو توپ ديگر هم بود.

گفتم به بيست و چهار بخرند بيارند به شهر، يعنى بشرويه، پولش را بدهم.

پنجاه من هم انار گفتم بيارند آنجا كه براى امير ببرم.

روز يكشنبه بيست و هشتم.

بين الطلوعين از «كروند» سوار شده، سه كبك شكار كرديم. وقت نهار رسيديم به «رقه» سه فرسخ است. آنجا باغى دارد عماد الملك، موروثى از مير محمد خان. در آن باغ نهار خورديم. نايب آنجا جوانى بود از اهل طبس. ميرزا حاجى محمد نام. جوان انسانى بود يك مجموعه انگور خوب و يك مجموعه خربزه و انار آورد. رقه ده بسيار معمور خوبى است. دو ثلث آن مال عماد الملك است، يك ثلث مال رعيت.

ماليات سهم رعيت آنجا سيصد تومان است. بقدر دويست خانه رعيت دارد. آب و باغات خوب آباد دارد. بعد از نهار سوار شده، بعد از ظهر آمديم به بشرويه. مسافت پنج فرسخ است. نايب بشرويه محمد قلى بيك نام نخعى به استقبال بيرون آمده بود. در بشرويه در عمارت عماد الملك منزل كردم. نايب يك مجموعه انگور و يك مجموعه هندوانه و خربزه فرستاد. ساعتى بعد از ورود حاجى سيد حسن مجتهد آنجا با آقا سيد كوچك دامادش به ديدن آمدند. بعد از

آنها ملا حسن قاضى آمد. وقت مغرب رفتند.

روز دوشنبه بيست و نهم.

در بشرويه توقف كرديم. چون شنيده بودم آنجا بابى زياد است و ضعيفه‌اى آنجا رئيس آنها است مسمات به روحانى و با سواد و تقريرات عربيه است، خواستم او را ببينم. پيغام كردم به قاضى. چون بابيهاى بشرويه دور دايره قاضى جمعند. ملاقات روحانى را از قاضى خواهش كردم. وعده خواست كه فردا هم اينجا بمانيد، مهمان من باشيد، فردا شب به منزل من بيائيد او را ملاقات كنيد. لا بد قبول كردم. قرار شد فردا هم بمانيم.

قاضى دو مجموعه انگور و خربزه فرستاد و هردو كمال امتياز داشت. انگورش مثل مهره اصفهان، خربزه‌اش مثل تخم قند كاشان بود.

روز سه‌شنبه‌

عيد فطر شد. به وعده قاضى توقف كردم. نهار از خانه قاضى به منزل ما آوردند و در اين‌روز از صبح تا عصر مشغول خريد برك بودم.

صد و هفده توپ برك خريدم به دويست و پنجاه تومان تقريبا. دو ساعت از شب رفته فارغ شده به خانه قاضى رفتم. در باب ملاقات روحانى اظهار شده، ديدم خيلى تأمل دارد و فكر مى‌كند. معلوم شد احتياط مى‌كند. اطمينانش دادم.

كم‌كم به مذاقش آشنا شده همراهى كردم.

كتاب شرح قصيده عبد الباقى افندى را كه از مصنفات مرحوم حاجى سيد كاظم است آورد. ادله‌اى از آنجا بر حقيقت باب پيدا كرد و خواند، انكار و رد نكردم. بعد فرستاد مير محمد حسين بيك نامى را آوردند. او فرستاد آقا رضا نام شوهر روحانى را آوردند، به او اظهار كردند. او رفت به خانه خبر كرد، آمد. فانوس روشن كردند. من با يك نفر رفتم به خانه او. داخل شدم خانه رعيتى بسيار محقرى بود. ايوانى داشت. دو سه پارچه نمد و گليمچه افتاده بود. پيشتر، ايوان بى‌فرش بود. چراغ دهاتى روغن چراغى ميان فانوس گذاشته بودند. روحانى، چادرى بر سر، كنار ايوان ايستاده بود. شوهرش گفت: چرا به فلانكس سلام نمى‌دهى؟ سلام كرد. جوابش دادم و گفتم: بسم اللّه، بفرمائيد.

خواست روى زمين بنشيند، به اصرار آوردمش روى فرش نشست.

احوالپرسى و تعارف كرد. با احترام جوابش گفتم. بعد كم‌كم شروع به مطلب كردم به حرفش آوردم. بهيچوجه تقيه و انكار نكرد. نوشتجات ميرزا حسينعلى ملقب به بها را آورد، براى من خواند و ترجمه كرد. در ترجمه كلمات بسيار مسلط و باسواد بود، ولى در ساير مطالب معلوماتى نداشت. گفت: شعر بسيار گفته‌ام. گفتم: بخوانيد! گفت: هيچ در نظر ندارم. مى‌نويسم، به «تون» براى شما مى‌فرستم. كاغذى ميرزا حسينعلى به او نوشته بود. داد من، خواندم عربى بود.

كلى غلط نوشته بود. عنوانش بسم الروحانى بود. بعد اظهار التفات و تهنيت به او و نصيحت كه از ياد من و توجه به عرش من غافل مباش و تهنيت به زنانى كه درك صحبت روحانى مى‌كنند.

بعد كتاب خالويه را كه از مصنفات ميرزا حسينعلى است به عربى و فارسى آورد، با لحن خوش قدرى خواند و ترجمه كرد. بعد كم‌كم بناى قدح از مذهب و متابعت اين طبقه گذاشتم و به لباس شوخى و دلسوزى و نصيحت، به او گفتم: حيف از اين ادراك و فهم و لياقت شما نيست كه عمر خود را صرف اين اباطيل مى‌كنى؟ گفت: مى‌دانم شوخى مى‌كنيد، ولى من هرچه دارم از محبت حضرت بها دارم. گفتم: شما چيزى نداريد. خلاصه خيلى صحبت داشتيم.

بالاخره گفت: شما يك مطلبى در نظر بگيريد، اگر حاصل شد تصديق من كنيد گفتم: عيب ندارد. مطلبى معين كرديم و عهد كرديم. گفت: مطلب شما باز از قبيل امور دنيا و جلال دنياست. گفتم: بجان شما كه ميرزا حسينعلى هم مقصدى جز دنيا و رياست ندارد. اينكه به شما امر به اعراض از دنيا مى‌كند، براى فريب شما و مريدها است. گفت: شما از قلب خود خبر مى‌دهيد. دو سه مسئله امور مشكله قضا و قدر پرسيدم.

گفت: بايد از خدا پرسيد. معلوم شد بعضى چيزها جسته‌جسته آموخته و انس به كلمات بابيها بهمرسانيده، ملكه كرده است و معلوم شد توقيعات ميرزا حسينعلى به اين صفحات اغلب براى او مى‌آيد. و ضعيفه ديگر كه همشيره

ملا حسين بشرويه‌ايست و گفتند او از اين معتبرتر است.

اين ضعيفه جوان است و خوش‌صحبت. شوهرش آقا رضا نام، مرد عادى است و براى او به منزله نوكر است. اين ضعيفه اوقاتش مصروف برك‌بافى است و برك خوب مى‌بافد و به كديمين معاش مى‌كند و خرج شوهرش را مى‌دهد و آنچه زياد بيايد به فقراء مى‌دهد و اظهار كمال زهد از دنيا مى‌كند. ساعت هشت از شب خداحافظ كرده، در منزل قاضى شام خورده به منزل خودم آمده خوابيدم.

روز چهارشنبه دويم شوال.

صبح رفتم به بازديد حاجى سيد حسين مجتهد. آنجا قدرى صحبت از بابيها داشتم. از حالت روحانى جويا شدم.

حاجى گفت: چيزى نيست و گفت: بعد از اينكه شوهر كرد بفاصله سه ماه طفلى آورد. آنجا انار خورديم. دو ساعت از دسته رفته سوار شدم. در سه فرسخى، سرحوض انار خورديم. سه ساعت به غروب مانده به «رباط شور» رسيديم.

معلوم شد اين مسافت را در شش ساعت آمده بوديم و شش فرسخ است. در اين مسافت دو فرسخ صحراى ريگ است كه اگر وقتى باد بيايد و بلدى همراه نباشد، راه گم مى‌شود و البته آدم هلاك مى‌شود. اما اين وقت الحمد اللّه هوا خوب بود و سلامت آمديم.

اما بشرويه، قصبه‌ايست معمور. اهلش همه مشغول برك‌بافى هستند.

فقير هيچ ندارد. زراعت چندانى ندارند. آب‌شان منحصر است به يك نهر قنات كه يك سنگ آب دارد، آنهم نصفش مال عماد الملك است نصف مال تمام رعيت. صنعت برك‌بافى را خوب تكميل كرده‌اند و خوب مداخل مى‌كنند.

بقدر سه هزار خانه‌وار سكنه دارد. قلعه و باره و برج و ارگ دارد. رباط شور رباطى است آجرى. خوب و محكم، از بناهاى فاضل خان كه از امراى صفويه بوده است. آب قنات جزئى شورى دارد. دو رعيت بشرويه‌اى اينجا ساكنند.

سالى شش خروار غله مواجب از موقوفات اينجا دارند. ديگر آبادى ندارد.

روز پنجشنبه سيم.

اول طلوع آفتاب از رباط شور سوار شده، وقت ظهر وارد «تون» (1)شديم. شش ساعت در راه بوديم. معلوم شد شش فرسخ است. در تون در باغ عماد الملك منزل كرديم. عمارات و باغ خوبى دارد.

باغش اغلب توت ابريشم است. جزئى انار هم دارد. نايب تون آمد. تداركات آورد، نهار خورديم، خوابيدم. عصر برخاسته رفتم مسجد جامع، از بناهاى «ازبكيه» است و خوب مسجدى است. املاك زيادى وقف اينجاست.

سالى پانصد تومان منافع موقوفات به مسجد است. از آنجا به امامزاده رفتم. در يك بقعه و مرقد دو امامزاده يكى سلطان محمد، ديگرى سلطان ابراهيم ولدان حضرت موسى ابن جعفر سلام اللّه عليه هستند. بعد از زيارت و نماز بيرون آمديم. نايب آمد. تعريف قلعه ارگ را كرد. رفتم آنجا. ارگ خراب شده، يك مسجد، يك حمام داير دارد. نايب گفت: تون و آن قلعه از بناهاى عمرو- ليث صفار است و در آن قلعه يك تاريخ، قلعه‌اى بوده است كه هلاكو خان وقت محاصره تون، آن قلعه را كوبيده بر سر اهلش، و حالا معروف است به تخت هلاكو. آنجا رفتم. گفتم: اينجا را هيچ كنده‌ايد؟ گفت: قدغن است كسى دست نزند. گفتم: چرا! گفت: براى احتياط كه مبادا در اينجا دفينه‌اى باشد و دولت مؤاخذه كند. از آنجا به منزل آمدم.

ميرمعصوم بيك كه از ميرهاى اينجا است آمد. چاى خوردند، رفتند.

در ايوان امامزاده جاى سنگ لوحى ديدم كه كنده‌اند و جاى آنرا گچ ماليده‌اند پرسيدم، گفتند: لعنت‌نامه بود كه اللّه‌وردى خان افغان كه از جانب احمد شاه افغان به مميزى اينجا آمده بود، بر طبق لعنت صفويه نوشته و در آن سنگ نقش كرده بود كه بلوك تون از سرانه و سرشمارى معاف باشد.


1) - فردوس

كه به تون هركه سرشمار كندباد در لعنت خداى جهان از وقتى كه عماد الملك مستقل شد، هرساله از تون سيصد تومان سرشمارى مى‌گرفت. وقتى به تون آمد، اين سنگ را ديد و لعنت مردم را شنيد شبى آمدند سنگ را كندند و بردند. صبح مردم مطلع شدند. قدرى زن و مرد قيل و قال كردند. عماد الملك هم ظاهرا قدرى تغير كرد كه كى برده است، مؤاخذه كنم. به همين گذشت و عمل سرشمار مجرى بود تا اينكه حاجى ابو الفتح خان پازكى از جانب مرحوم نظام الدوله(1)آمد از اين داستان مطلع شد. او باز قدغن كرد و لعنت‌نامه ديگر قرار داد.

شاعرى لعنت‌نامه او را قصيده ساخت، در پهلوى درب بقعه، قرينه جاى سنگ چسبانيد. شرحى هم ديدم به خط خوش در پاى آن قصيده نوشته بود.

آينه‌اى هم روى آن چسبانيده بود كه حالا آينه‌اش را شكسته‌اند. بعد كه باز عماد الملك آمد و برقرار شد، گفت: حاجى ابو الفتح خان غلط كرده است و باز سرشمار را گرفت. تا زمانى كه حاجى ميرزا زمانخان به تعديل آمد. او از ماجرى مطلع شد، موقوف كرد. باز عماد الملك اعتنا نكرد و مى‌گيرد.

خيلى مايه تعجب شد.

روز جمعه چهارم.

صبح رفتم حمام. وقت نهار بيرون آمدم. صداع داشتم. گفتند: محمد نام ساربان امير قائن به سبزوار مى‌رود. گفتم: بركها را يك بار بستند. صد و دوازده توپ برك بود كه به دويست و هشتاد و هفت تومان خريده بودم. كاغذى نوشتم به حاجى علينقى كاشى كه در تهران بفروشد. كاغذى هم نوشتم به كربلائى اسمعيل تاجر بيرجندى، ساكن سبزوار كه بار برك را نزد حاجى علينقى بفرستد، كرايه از تون تا سبزوار را به محمد، پنجهزار دادم.

آقا عبد الوهاب هم خداحافظ كرد كه به مشهد برود. نوشته اسب محمد-


1) حاج حسينخان (يوزباشى- شهاب الملك- نظام الدوله) از 1291 الى محرم 1292 ه. ق والى خراسان بود.

وليخان را نوشت، داد. هفت تومان پول به او داده بودم. بيست و يك تومان و چهار هزار هم به او دادم، براى اسب محمد وليخان و يابوى سفيد و پاره‌اى خورده اسباب از قبيل تنگ و توبره و غيره. استاد ابو القاسم خياط هم وداع كرد كه به مشهد برود. كاغذى به مستشار الملك و كاغذى به ميرزا محمد على منشى‌باشى نوشته، از معاودت خودم از طبس به بيرجند اطلاع دادم.

روز شنبه پنجم صبح،

معلوم شد يعقوب آبدار و مشهدى حسن مهتر گريخته‌اند. لطف اللّه تونى را براى آبدارى و فرج برادرش را براى مهترى گرفتم و يك تومان به لطف اللّه از بابت مواجبش دادم كه به پدرش داد و دو ساعت از روز گذشته از تون سوار شديم. شش از دسته گذشته رسيديم به «آبسك» كه در چهار فرسخى تون و نصفش ملك عماد الملك، نصفش از موقوفات مير- حسن خان است. جاى بدى، مخروبه كثيفى بود. مير عليرضا نامى از اهل تون آنجا پيدا شد كه ضابط املاك عماد الملك بود. انسانيت كرد. وعده چادر شب كجى و بعضى چيزهاى ديگر كرد كه براى من مهيا كند. در مراجعت از بيرجند به تون بدهد.

روز يكشنبه ششم صبح‌

از آبسك سوار شده، دو فرسخ آمديم به «سرايان» قصبه مخروبه‌ايست. چون منزلى كه شترها و بنه ما را برده‌اند قريه «دولت» آباد جاى ناقابلى است، در سرايان ماندم كه از اينجا يكسر برويم به «محمدآباد» كه منزل فرداى شترها است. در سرايان منزل ميرزا محمد طاهر، پسر ميرزا عبد الحسين كلانتر تون منزل كرديم. نايب هم به اراده او حركت مى‌كند بلكه مثل نوكر، باهم منسوب هم هستند.

سرايان حصار بزرگى دارد. معلوم است در قديم معقول شهرى بوده بناها و عمارات عالى داشته است. دروازه‌هاى بزرگ خوب داشته است، حالا هم خرابه است. از سال گرانى خيلى خراب شده است. حالا چهارصد تومان ماليات دارد. بيشتر حاصلش ابريشم است. سابقا بيست خروار ابريشم

داشتند، حالا امسال يك خروار عمل آمده. ثلث آب ملكش مال عماد الملك است. باقى مال رعيت.

روز دوشنبه هفتم. صبح،

بين الطلوعين از سرايان سوار شده، بعد از شش ساعت رسيديم به قريه محمدآباد كه مى‌گويند هفت فرسخ است. نهار خورديم، خوابيديم. عصر قاصدى از بيرجند آمد. تلگراف جناب نصير الدوله را آورد كه تمجيد از نوشتجات من و نويد به امير قائن كه عمل جنس به دلخواه او به موجب نوشتجات من درست مى‌شود. كاغذى هم از امير داشت مبنى‌بر اظهار مسرت فوق العاده از مراجعت من به بيرجند و اظهار محبت با من. كاغذى هم از شاهزاده خانم داشت مبنى بر اظهار دلتنگى از بى‌اعتنائى من و اينكه هشتصد ذرع زمين، پشت باغ سپهسالار خريده‌ام و خانه ننه حسن را يك ساله خريده‌ام.

اگر مى‌خواهى پول بده، نمى‌خواهى جواب بده و پاره‌اى مهملات ديگر كه جواب ندارد.

محمدآباد، آخر خاك تون و اول خاك قائن است. يعنى ماليات بادى آنرا كه عبارت از گوسفند و شتر باشد، حاكم تون و طبس مى‌گيرد و ماليات خاكى يعنى پول مزروعى را حاكم قائن. بقدر سيصد خانه رعيت دارد.

همه عرب طايفه خنجرى. شتر بسيار دارد. اطراف اين ده محمد بلكه همه جلگه بلوك و بلده تون و سرايان مرتع شتر و گوسفند خوبى است. شكار آهو مثل گله‌هاى گوسفند دارد و شكارچى و تفنگ‌انداز ندارد.

حالا كه از سياحت طبس فارغ شديم، خوب است را پرت اطلاعات اين سفر را همينجا بنويسم. يعنى در صفحه بعد، از جزوه عليحده شروع شود.

راپرت اطلاعات طبس‌

تون چهارده فرسخى بشرويه است. قديما شهر معتبر بوده است، حالا شهرى پربد نيست. باز مى‌گويند سيصد آب‌انبار و مسجد دارد. چند نفر تاجرى

اينجا هست. حاصل ابريشم خوب دارند و شعربافى مى‌كنند. آب و هوايش خيلى خوب است. اطرافش مراتع گوسفند و شتر بسيار خوب دارد و رعيت اطرافش ايلات اعرابند و شتر بسيار دارند. در صحراى اطراف تون بقدرى شكار آهو هست كه از دور مشتبه به گله گوسفند مى‌شود و به جهت اينكه صاحب تفنگ و شكارچى در آن ولايت نيست، از سوار و مترددين هيچ رم ندارند.

در شهر تون بقعه‌اى هست. در آن، دو امامزاده از اولاد حضرت موسى ابن جعفر سلام اللّه عليه، مدفونند به زيارت رفتم. در ايوان آن بقعه جاى سنگ‌لوحى ديدم كه كنده بودند، پرسيدم اين چه بوده است؟ گفتند: سنگى بود كه در آن اللّه‌وردى خان افغان كه وقتى از طرف احمد خان افغان به مميزى اين ولايت آمده بود، بر طبق لعنت‌نامه صفويه لعنت‌نامه نوشته بود كه كسى از ولايت تون وجه سرشمار نگيرد و اين شعر را از صفويه نقل كرده بود:

كه به تون هركه سرشمار كندباد در لعنت خداى جهان عماد الملك سالى سيصد تومان و كسرى سرشمار از تون مى‌گرفت.

وقتى به تون آمد و از مضمون آن سنگ و لعنت مردم مطلع شد، شبى آمدند سنگ را كنده، دزديدند. صباح آن شب مردم به حرف آمدند. عماد الملك قدرى با مردم همراهى و اظهار تغيير كرد كه سنگ را پيدا كنند و مرتكب را تنبيه نمايند. مردم را ساكت كرد و بهمين گذشت، سنگ پيدا نشد، بعد از اينكه حاجى ابو الفتح خان پازكى از جانب مرحوم نظام الدوله به طبس و تون آمد، از اين قضيه مطلع شد، او هم تجديد لعنت‌نامه كرده، سرشمار را موقوف كرد و مضمون لعنت‌نامه او را شاعرى قصيده ساخته در جنب درب بقعه، قرينه محل آن سنگ چسبانيده، آينه‌اى بر روى آن نصب كرد كه بالفعل آن قصيده هست و آئينه روى آنرا شكسته‌اند. بعد از اينكه ثانيا عماد الملك برقرار شد و آمد: گفت حاجى ابو الفتح خان بيجا كرده، باز وجه سرشمار را گرفت. حاجى ميرزا زمان خان كه آمد و تعديل كرد، وجه سرشمار را

موقوف داشت. پس از رفتن او باز به تغيير و تبديل اسم و صيغه، مى‌گيرند.

سرايان قصبه‌ايست در آخر جلگه تون واقع است. سابقا جاى معتبرى بوده، عمارات عاليه داشته است. در عداد شهرها محسوب مى‌شده است.

حالا بيشتر خراب است. رعيتش كاسب شعرباف و رعيت هستند.

بلوك بجستان، خيلى بلوك معتبرى است. صنعت برك‌بافى را خيلى كامل كرده‌اند. از بشرويه بهتر و اعلى‌تر. آنجا را نديدم و زياده از اين اطلاع حاصل نكردم.

بلوك گوناباد بعد از جلگه تون، از همه بلوكات خراسان بهتر و مستعدتر است.

قنوات خيلى‌خيلى معتبر پرآب دارد و دهاتش هم به هم بسته، آب و خاكش بينهايت حاصل‌خيز.

ترياك، زياد از آنجا بعمل مى‌آيد. رعيتش خوب آباد و متمول هستند و بالنسبه به ساير محالات تون و طبس، مردمش سپاهى‌منش و رشيدند و اغلب زدوخورد با تركمن دارند. اما بواسطه نداشتن حافظ و حارس، بسيار اسير مى‌شوند و اموال و اغنامشان بسيار به غارت مى‌رود.

فى الجمله حراستى كه از آنجا مى‌شود، به وجود حاجى حسنعلى بيك است.

اگر او هم نبود، حالا اثرى از گوناباد نبود.

اما وضع حاكم آنجا كه حاجى ميرزا محمد باقر خان عماد الملك است و طريقه معامله و حكومت او، وضع و حالت خودش خيلى غريب است. خيلى شبيه به جنم نسوان حركت مى‌كند. از خود تصرفى در امور ندارد و از همه جور كفايتى عارى است. شش پيشكار و مستوفى دارد كه پيشكارها را به اصطلاح خودشان صاحبكار مى‌گويند. يكى صاحبكار نظامى كه دخيل معاملات، ماليات ديوانى است. يكى صاحبكار خاصه، يعنى متصدى املاك خاصه. يكى

صاحبكار موقوفه كه متصدى املاك موقوفه اجدادى عماد الملك است و هريك از آنها يك مستوفى هم دارند و اين نظم و ترتيب از قديم، از ايام ميرحسن خان برقرار بوده است. همه‌روزه صبح اينها جمع مى‌شوند. عماد الملك بيرون مى‌آيد. اول شرحى از وقايع شب گذشته كه در اندرون اتفاق افتاده، براى صاحبكارها و عمله خلوت و هركه آنجا هست نقل مى‌كند. و اگر گله از نسوان و عيال و كلفت‌هاى اندرون دارد، مى‌گويد و بر حقيقت، خودش از صاحبكارها تصديق مى‌خواهد و چاره‌جوئى مى‌كند. بعد مشغول تحقيق حالت املاك و قنوات و باغات و بنائى‌ها و غيره مى‌شود.

بر هرامرى كه صاحبكارها اظهار اعتماد و رأى كردند، حكم همان است.

هركاغذى، هريك مى‌دهند، مهر مى‌كند. بعد مى‌رود بر سر بناها و نقاش‌ها كه هميشه در عماراتش كار مى‌كنند. اگر در اين بين‌ها كسى وارد شد يا خودش آن شخص را مى‌برد در عمارت گردش مى‌دهد، يا آدم همراه مى‌كند كه ببرند بگردانند. گاهى خودش از خانه بيرون مى‌آيد، و زوار يزد و كرمان و دهات اطراف كه از طبس هميشه عبور دارند و اغلب در همان خيابان درب خانه عماد الملك منزل مى‌كنند، آنها را مى‌خواهد؛ جمع مى‌كند و تكليف مى‌كند به تماشاى عمارات و باغ. و آنها را گردش و تماشا مى‌دهد. اوقاتش مصروف جمع مال و آبادى ملك و بنائى و نقاشى است.

در تالار بزرگى ديدم روى همه جرزها صورت زنهاى برهنه بوجهى خيلى منكر و قبيح كشيده بود. تعجب كردم كه آن‌چه سليقه و انتخابى است.

در اغلب آباديهاى تون و طبس و بشرويه، همين‌طور عمارات عاليه ساخته و خالى انداخته است. از صبح تا عصر مشغول اينجور كارهاست و هرامرى واقع شود، رجوع مى‌كند به ميرزا آقا باباى صاحبكار. عصر كه مى‌شود. الاغ بندرى دارد با دو سه من يراق نقره و زنگ و زنجير، مى‌آورند. سوار مى‌شود

مى‌رود به باغ و عماراتى ديگر كه آنجاها هم بنائى دارد. از آثار و حالت رجوليت بكلى دور و مهجور است. مادام العمر، اسبى نتاخته و تفنگى نينداخته است، و اگر كسى از كسان و اهل بلدش اقدام به اين قسم كارهاى مردانه كند، اظهار اكراه مى‌كند.

به اين واسطه مردم اين ولايت بكلى از اين رسوم افتاده‌اند. يك اسب دارد، اسب سوار و تفنگ به دست در اين ولايت ديده نمى‌شود. عنقريب قراء و مزارع اطراف طبس، مسخر كبك‌ها و تيهوها خواهد شد و عرصه ولايت تون به ضبط آهوها خواهد درآمد. تمام زن و بچه رعيت‌هاى اين دو ولايت مشغلشان منحصر است به پرانيدن كبك و راندن آهو از كشت و زرعى كه دارند و باز نصف حاصلشان را اين حيوانات مى‌خورند و يك تفنگ به دست از ميان اين ولايت بيرون نمى‌آيد آنها را شكار كند. من قدرى شكار كردم.

سرب و باروطم تمام شد. در بازار طبس ساچمه پيدا نشد. از عماد الملك خواستم. بقدر دو سير داد و عذر خواست و قسم خورد كه ديگر ندارم.

خانواده‌هائى كه از اولاد ميرحسن خان هستند، هيچ‌يك اسب و تفنگ ندارند. همه الاغ سوار مى‌شوند و هميشه در گوشه‌ها خزيده به كيف قليان ترياك گرفتار و ضعيف و نحيف و بى‌مصرف شده‌اند، و از همه بى‌مصرف‌تر و ضعيف‌تر، محمد حسين خان پسر بزرگ عماد الملك است كه منصب سرتيپى دارد.

رو

ز ورود من به طبس بر اسبى سوار شده به استقبال من آمد. اسبش فى الجمله تند حركت مى‌كرد. پياده شد، سوار يابوى مفلوكى شد كه آرام برود. ديگر در مدت اقامت طبس، او را نديدم. هميشه در گوشه‌اى تنها نشسته مشغول ترياك و غيره است.

عماد الملك مى‌گويد آقا بنيه‌اش ضعيف است. اين است وضع معاش خود عماد الملك و متعلقين ايشان.

اما وضع حكومتش در محاكمات. بى‌مدد و القاى صاحبكار، تميز حكمى ندارد و بدون غرض و تغير شخصى، حالات غصب و سياستى از او بروز نمى‌كند. اغلب محاكمات به مسامحه مى‌گذرد و بيشتر حقوق مردم نامرعى مى‌ماند. اگر در محاكمه اميد مداخلى باشد، صاحبكار به ميل خاطر خود قطع و فصل مى‌كند، و الا مهمل مى‌ماند و اگر نسبت به مقصرى يك عداوت مخصوص از راه خاصى داشته باشد، او را تنبيه مى‌كند و الا به مماطله مى‌گذرد.

در معاملات ديوانى قرارش بر موجود و غير موجود است. يعنى از موجود مى‌گيرد و از غير موجود هم مى‌گيرد. مثل اينكه در قريه ارب‌آباد كه در كنار لوط خبيص واقع است، رعيتى ديدم كه او را حسن محمد على زينل مى‌گويند. دو بز داشت، از او يازده هزار ستاق مى‌خواستند، نداشت. دو رأس بز او را به هشت هزار قيمت كردند، گرفتند سه هزار هم دستى گرفتند.

كربلائى عبد اللّه نامى از اهل رباط پشت بادام يزد، در قريه «پيرحاجات» ملك دارد، ولى ساكن آنجا نيست و گوسفند هم مطلق ندارد. از او بصيغه ستاق خانه شمار پيرحاجات امسال دوازده تومان گرفته بودند. آمد به طبس يك ماه ماند. هروقت با عماد الملك ملاقات كردم، ديدم او عارض و شاكى است و عماد الملك او را رجوع به صاحبكار مى‌كند.

بعد از يكماه آمد پيش من. شرحى درباره او به عماد الملك نوشتم.

صاحبكار را فرستاد كه جواب بگويد. جواب او اين بود كه حاجى ميرزا زمان خان در تعديل بر هريك از دهات گوسفند غير موجودى جمع بسته است كه رعيت بخرد نگاهدارد و ستاق آنرا از قرار يكى هزار دينار بدهد. اينها تقصير كرده‌اند كه نخريده‌اند بايد بخرند و ستاق بدهند.

عمل مميزى در طبس خيلى مغشوش شده است. اولا عيب بزرگ اين است كه عماد الملك بالفطره متعدى و بى‌تميز و بى‌كفايت است. هرستمى به يك صاحبكار راجع است. هرچه مى‌خواهند مى‌كنند و از مردم به اسم عماد الملك

مى‌گيرند. اگر فهميد، چيزى از آن صاحبكار اخذ مى‌كند و اغلب اين است كه صاحبكارها باهم مى‌سازند و بر او مشتبه مى‌كنند. مال خودش را هم مى‌خورند. سالى هفده هجده الى بيست هزار تومان مداخل املاك متصرفى خود اوست. يك دينار بذل و بخشش و خيرات و مبرات و خرج نوكر و سرحد، ندارد و نمى‌داند چه مى‌شود و كى مى‌برد.

وضع و دستگاهش مثل خاقان چين است كه به ذكر ممالك دنيا و تصور اين‌كه همه دنيا رعيت و ملك اوست، خرسند است. به اين حالت او، هرطور بقاعده هم تعديل بشود، باز در حين عمل مغشوش مى‌كنند.

ثانيا اينكه چندسال قبل، ميرزا على رضا، يك مميزى و تعديل ناقص كرده، بعضى جاها را سرخط داده، بعضى را نداده. ولى عمل مباشرين عماد الملك مبنى بر آن نبوده، اسمش بود. ولى رسمش همان ميل و پيشرفت خودشان بود.

حاجى ميرزا زمان خان كه آمد، هرجائى را هرطور تعديل كرد، يك فرمان به دست اهل آنجا داد. از اين حيث كه يك جمع و مأخذ معينى به دست مردم افتاد، مردم خوشوقت شدند. ولى تعديل به حق نبوده، براى عماد الملك هم فرقى نكرده است. اما اينكه تعديل به حق نبوده، مثل اينكه بر هرآبادى يك شتر و گوسفندى موهوم جمع بسته است كه مردم بخرند، و آنها كه قادر به خريدن نيستند مستاصل شده متوارى مى‌شوند. و اما اينكه براى عماد الملك فرقى نكرده، به جهت اينكه اولا اين تعديل بدستورالعمل و ميل خود او شده.

ثانيا به همان تعديل هم پابند نمى‌كند. مثل سرشمارى تون كه در چندين لعنت‌نامه، باز مى‌گيرد. منتها به تغير اسم مى‌گيرد. پس علاج و رفع اين عيب و همه عيبها به رفع حكومت عماد الملك است. اولا تعديل، درستى بشود. ثانيا آنوقت طبس ولايتى مى‌شود كه در اين ايران نظير نداشته باشد.

اما عمل عماد الملك در خيرات و مبرات اين است كه اقوام و ارحامش هم از او كشيده و ستمديده و تمام شده‌اند. بعضى متوارى و به امير قائن پناه

برده‌اند. در خاك طبس و تون در هيچ بلده و بلوكى بقعه و مزارى نيست مگر اينكه خراب شده و موقوفات آن در تصرف عماد الملك است كه بعضى را به عينها ديده‌ام و منافع املاك وقفى آنرا معلوم كرده‌ام. دو امامزاده، يكى در تون، يكى در طبس باقى مانده كه منافع املاك موقوفه طبس سالى بپانصد تومان مى‌رسد.

دويست تومان را به متولى آن واگذار كرده، معادل سيصد تومان آنرا در تصرف خود دارد و دينارى به طلاب نمى‌دهد. چهار درخت نخل خرما در فضاى مدرسه هست كه خرماى آنرا طلاب و عابرين مى‌خورده‌اند. سه چهار سال است عماد الملك خرماى آنها را قيمت مى‌كند، به خادم مدرسه مى‌فروشد.

از همه معايبى كه در طبس و حكومت آن هست، بزرگتر، حكايت بابيهاى بشرويه است كه اجتماعى بهم رسانيده، از اطراف اسباب قوت براى آنها فراهم مى‌آيد و در خارج يعنى اطراف خراسان عظمى و وقعى بهم رسانيده، بابيه روى توجهى به آنجا دارند. مثلا ميرزا عليرضاى مستوفى مشهد، سالى هشتاد تومان براى خواهر ملا حسين، نياز مى‌كند، و همچنين حمقاى ديگر، نيازها مى‌فرستند و رجوعها مى‌كنند. از عكاى اسلامبول مأمورين به آنجا مى‌آيند. توقيعات و آيات مى‌آورند و عماد الملك از آن ضعيفه مسمات به روحانى در مجلس عام ذكر كرامت مى‌كند و به نايب آنجا مى‌نويسد كه اگر از بستگان قاضى كسى مصدر شرارت و مفسده شود، تو متعرض مباش و به من خبر بده. خود عماد الملك بابى و غير بابى را از هم تميز نمى‌دهد و اين حرفها را نمى‌فهمد. ميرزا آقا باباى صاحبكار او بابى است. من خود با او حرف زده‌ام و مباحثات كرده‌ايم.

مدتها در حبس شاهزاده حسام السلطنه، بهمين جهت بوده است. حالا اسباب حفظ و تقويت بابى‌هاى بشرويه اوست. عنقريب بشرويه حالت قلعه الموت و ملاحده را پيدا خواهد كرد، بلكه اشد. ملاحده بعد از قوامى كه گرفتند،

خواجه نظام الملك را كشتند و كارشان به آنجاها كشيد كه در تواريخ ثبت است.

اين ملاحده، در بدو امر آن قصد بزرگ (1)را كردند كه خدا و باطن شريعت بر دهنشان زد. رسوا و مخذول شدند.

اهل بشرويه هم كه بابى نيستند، بواسطه خلط و مزجى كه با آنها دارند، اغلب از نماز و روزه و رسوم شرع، تكاهل و اعراض دارند، بلكه كليه اهل تون و طبس اين‌طور شده‌اند. در ايام رمضان كه طبس بودم و قصد اقامت نداشتم، آدم‌هاى عماد الملك نهار به منزل من مى‌آوردند، از فراش و پيشخدمت همه بدون هيچ ملاحظه و محذورى علانيه با آدم‌هاى من نهار مى‌خوردند.

خلاصه هرروز هم دولت يك جمع كثيرى از رعيت بى‌تميز عوام كالانعام خود را بگيرد و بكشد مستحق نيست. حاكم كافى، كاردان، عاقل، بصير به صلاح و فساد امور در ولايات دوردست و سرحد لازم دارد كه ملتفت اينگونه نكات باشد، و نگذارد همچو جماعات منعقد شود. مردم بى‌تميز وقتيكه مى‌بينند جمعى باسواد و از خودشان بالاتر تكليف نماز و روزه و حلال و حرام را از ميان برداشته، آسوده خوش مى‌گذرانند و اين را دين حق مى‌دانند، البته پيروى مى‌كنند و خيلى زود همچو آئينى ترويج مى‌شود.

زراعت بشرويه كم است. نصف آب و ملكش مال عماد الملك است، نصف مال رعيت. سكنه بشرويه به سه هزار نفر تخمينا مى‌رسد.

عيب ديگر كه در سفر طبس به نظر قاصر چاكر رسيد، اين است كه در دو سمت طبس كه اتصال به قاين پيدا مى‌كند، دو معموره است، يكى خور، ديگرى محمدآباد كه اينها مشترك است ميانه حكومت قائن و طبس.

نصف اهل خور از طايفه و ايل نخعى هستند و تابع نايب حاكم قائن و نصف ديگر متفرقه و تابع نايب حاكم طبس. و در محمدآباد ماليات مزروعى را ق


1) - اشاره به واقعه سوءقصد به جان ناصر الدين شاه در نياوران از طرف جماعت بابيه به رياست و ارشاد ملا شيخعلى در روز يكشنبه بيست و هشتم شوال سال 1268 ه. ق

حاكم قائن مى‌گيرد و ماليات گوسفند و شتر را و سرانه را نايب حاكم تون مى‌گيرد. و در هريك از اين دو قريه نايبى از جانب حاكم طبس هست و نايبى از جانب حاكم قائن. معايب اين وضع حكومت بسيار است و دليلش را خدا فرموده است كه «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا» (1)تا فى الحقيقه امور رعيت اين دو قريه، در كمال فساد است كه چه جنگها ميانه دو جور رعيت شده و چه قتلها از يكديگر كرده‌اند و هم بستوهند. اهل هردو قريه بخصوص اهل خور، پيش من تظلم كردند و بسيار الحاح كردند كه حالت آنها را به عرض اولياى دولت عليه برسانم. بلكه اين شركت و استيلاى دو حاكم را از آنها بردارند تا رفع اختلاف و خسارت از آنها بشود.

هنگام مأموريت و عزيمت اين سفر، در باب تشاجر امير قائن و حاكم طبس بر سر خور، فرمايشى به اين بنده درگاه شده بود كه تحقيق بكنم. از امير قائن دليل ادعاى او را جويا شدم. بعضى افراد جمع‌بندى قديم كه مى‌گويند از ايام «نادر» (2)است، بيرون آورد. آنجا خور را جزو خوسف و محال قائن نوشته بودند. بعضى ارقام و احكام هم از مرحوم فرمانفرما (3)والى خراسان و مرحوم قوام الدوله (4)و جناب نظام الملك (5)

در سال 1270 ق او را به نيابت صدارت و وزارت معين الدين ميرزاى وليعهد تعيين كرد و نيز به سمت وزارت دفتر و استيفا (وزارت ماليه) بجاى ميرزا يوسف مستوفى- الممالك كه از كار بركنار شده بود منصوب نمود.

بيرون آورد كه خور را جزون-

1) - لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ. آيه 22 از سورة الانبياء. ترجمه: اگر در آندو معبودانى جز خدا بودند البته (هردو) تباه مى‌شدند. پس پاكى خدايراست، پروردگار عرش، از آنچه وصف مى‌كنند.

2) - مقصود نادر شاه افشار است

3) - فريدون ميرزا فرمانفرما در سال 1270 ق بجاى سلطان مراد ميرزا حسام- السلطنه به ايالت خراسان منصوب شد و در سال 1272 ق در مشهد درگذشت.

4) - ميرزا محمد مستوفى قوام الدوله پسر ميرزا محمد تقى قوام الدوله آشتيانى از مستوفيان بود. در سال 1265 ق به وزارت سلطان مراد ميرزا حسام السلطنه به خراسان رفت. در سال 1268 ق ملقب به قوام الدوله گرديد. بار دوم در سال 1272 ق پيشكار والى خراسان شد. در سال 1276 ق به فرماندهى قشون خراسان به جنگ تركمانان به مرو رفت و پس از شكست افتضاح‌آور به تهران آمده، پس از تقديم پيشكشيهاى فراوان مورد عفو شاه قرار گرفت.

5) - ميرزا كاظم خان نظام الملك (1246- 1307 ق) پسر ارشد ميرزا آقا خان اعتماد الدوله صدراعظم بود. ميرزا آقا خان كه پس از عزل ميرزا تقى خان اميركبير به صدارت مى‌رسد، اين پسر را ملقب به نظام الملك نموده، و خواهر ناصر الدين شاه «عزت الدوله» را كه قبلا زن اميركبير بود، به عقد او درمى‌آورد.

خوسف به محمد رضا خان نخعى واگذار كرده بودند. از عماد الملك هم جوياى دليل شدم. مكرر گفت اسناد دارم ولى به مماطله گذشت چيزى ابراز نكرد.

از خارج كه تحقيقات كردم، اين است كه خور در سه فرسخى قريه جنبوك كه آخر خاك بلامنازع قائن است واقع است. و از خور تا قريه دهوك كه آخر خاك بلامنازع طبس است، شانزده فرسخ است و اين مسافت را لوط مى‌گويند:

يعنى صحراى بى‌آب‌وعلف كه بسيار مردم در آن گم شده و مى‌شوند. و همين صحرا است كه متصل مى‌شود به لوط خبيص و مى‌رود تا بلوچستان. و اينجاست معبر بلوچى كه به ممالك محروسه به سرقت مى‌آيند و از قراريكه پيرمردهاى اين حدود گفتند، خور هميشه در دست خوانين نخعى بود و خوانين نخعى در زمان ميرمحمد خان و مير حسن خان به آنها بيشتر از حاكم قائن خدمت مى‌كردند و بستگى داشتند.

اگر از طايفه زنگوئى كه متعلق به حكومت بودند هم خانوارى در خور بود، بواسطه بستگى خوانين نخعى به حكام طبس، آنها را واگذار به خوانين نخعى كرده بودند. بعد از اينكه محمد خان نخعى كشته شد و حكومت خوسف و توابع آن مستقلا جزو قائن شد، عماد الملك ادعاى آن خانوار زنگوئى را كرد، و رفته‌رفته منجر به اين شده است كه دو نايت درخور مى‌نشيند، يكى از حاكم طبس براى زنگوئى‌ها و يكى از جانب امير قائن براى نخعى‌ها و به اين واسطه هيچ‌وقت آسودگى ندارند و طرفين در عذاب اليمند.

از وضع و وقوع خور خيلى مستبعد است كه جزء خاك طبس باشد و مثل اين است كه كاريزك (1)طهران جزو حكومت و خاك قم باشد. اين است حالت خور.

و اما محمدآباد، اين تفاصيل را ندارد و دليل اتصالش به هرطرفش مساويست. به هريك از طرفين مرحمت شود، رفع صدمات رعيت مى‌شود، بخلاف خور كه دليل اتصالش به قائن قويتر است. و چند جهت ديگر دارد كه تصرف و حكومت امير قائن در آنجا بهتر و مناسب‌تر است. يكى اينكه بسيارى از مالكين آنجا نخعى هستند و علاقه به سكنى در خوسف دارند. ديگر اينكه نصف اهل آنجا از اهل نخعى هستند و اين طايفه در غايت شرارت و هميشه شغلشان دزدى بوده است. در اين سرحد حالت آنها هميشه نظير اهل تيمورى بوده. بسيار هم شجاع و رشيدند. از وقتيكه حكومت آنها به امير قائن مرجوع شده، خانه‌نشين و از شرارت و دزدى مأيوس و ممنوع شده‌اند. اگر به دست حاكم طبس بيفتد، هرگز نمى‌تواند آنها را نظم بدهد و باز اين سرحد را مغشوش و راهها را مسدود مى‌كنند.

ديگر اينكه خور محكمه غريبى است و طورى واقع شده است كه اگر صد تفنگچى داشته باشد، قشون سلم و تور را جواب مى‌دهد و نمى‌تواند آنجا را بگيرند. اجمالش اين است كه قريه خور و دو قريه ديگر كه متصل به اوست، در گودال عظيم واقع شده است. به وصفى كه تا كسى به تيررس قريه نيايد، آنجا را نمى‌بيند و اطراف اين قريه به اصطلاح خراسان كالى بسيار وسيع و عميق، خندق مانند، واقع شده، و از اين كال شعبه‌هاى بسيار به ميان بيابان بقدر يك ميدان و بيشتر و كمتر، امتداد يافته، و اطراف آن هم از هر طرف تا چند فرسخ صحراى هموار است.

در هرشعبه از كال تفنگچى مى‌تواند تا يك ميدان قشون مخالف را استقبال كند كه بهيچ‌وجه ديده نشود و قشون مخالف هيچ جان‌پناهى ندارد.زك


1) - كهريزك

همچو جائى در سرحد، البته در دست مثل امير قائن سرحددارى باشد، بهتر است تا حاكم طبس. بلكه اگر در دست حاكم حاليه طبس باشد، از قبيل سيب سرخ است در دست چلاق.

مختصرى بود از اطلاعات و مشاهدات ايام مسافرت به تون و طبس كه درج گرديد. به طهران و مشهد هم حسب الامر، عرض و راپرت داده شد.

روز سه‌شنبه هشتم. صبح‌

يك ساعت از دسته گذشته از محمدآباد سوار شده، پنج ساعت بعد رسيديم به قريه «چاهك». مى‌گويند چهار فرسخ است اما پنج فرسخ به قاعده‌ايست. چاهك، ده كثيفى است. بقدر صد خانه رعيت دارد. عرب رمضانى هست. سى خانه هم چادرنشين در اطراف ده نشسته.

از اينجا جواب كاغذ امير را نوشتم و خبر دادم كه پس‌فردا وارد بيرجند مى‌شويم.

روز چهارشنبه نهم. صبح‌

، اول آفتاب از چاهك سوار شده، آمديم به رباط. آبادى و آدمى نبود. يكسر رانديم بيرجند. يك ساعت به غروب مانده رسيديم. هشت فرسخ است. قاصد را بين راه ديديم كه همراه ما وارد شد. به منزل سابق كه خانه ميرزا محمد على مستوفى بود، نازل شديم. ميرزا عبد الخالق مستوفى آنجا منزل داشت. خيلى خريت كرد پذيرائى نكرد. سر طويله هم مالهاى حاجى پرويز خان بسته بود. آدمهاى او هم طويله را خالى نكردند.

گفتم بنه را برداشته، رفتيم به كاروانسرا. خبر به امير رسيد. ميرزا شهاب و نايب بيرجند و ميرزا عبد الخالق را شب فرستادند به كاروانسرا. حاجى عباس- بيك را از عقب آنها فرستاد عذرخواهى زياد و كاغذ مرا فرستاد كه من تقصير ندارم شما نوشته‌ايد كه فردا وارد مى‌شويد. اگر منزل آماده نبود، من تقصير ندارم. خلاصه همان شبانه، عيال ميرزا عبد الخالق و مالهاى حاجى پرويز خان را از خانه ميرزا محمد على بيرون كرده، ما را به آنجا آوردند.

روز پنجشنبه دهم. صبح امير آمد به شهر به عيادت نواب والده‌اش.

من هم رفتم آنجا. هم امير را ديدن كردم، هم احوالپرسى از نواب. گفتند آدم آجودان فردا عازم طهران است برگشتم كا كاغذ براى طهران بنويسم.

همان ساعت سرتيپ و على اكبر خان پسرهاى امير به ديدن آمدند. شب گذشته هم حاجى پرويز خان را فرستاده بودند به عذرخواهى و احوالپرسى. عصر هم آقا سيد ابو تراب به ديدن آمد و گفت: از حركت ميرزا عبد الخالق، امير خيلى مؤاخذه از او كرده است.

روز جمعه يازدهم.

از صبح نشستم به نوشتن روزنامه سفر طبس.

گفتند: امير آمد به شهر به منزل نواب. دو بار نارنج و چند شيشه آب نارنج و شربت نارنج و مرباى نارنج و بهار كه از طبس آورده بودم، دادم به محمد جعفر برايش برد. دو تومان به محمد جعفر انعام داده بود.

گفتند: حاجى محمد حسن تاجر به مشهد مى‌رود. او را خواستم. كاغذى به سرتيپ تلگراف نوشتم و تلگرافى به ميرزا سليم، كه در زمينهاى پشت باغ سپهسالار كه شاهزاده خانم نوشته است، اگر ممكن است، هزار و پانصد ذرع و الا هرچه ممكن است بخرد، قباله كند، پولش را از حاجى علينقى بگيرد، بدهد. تلگرافى هم به حاجى علينقى نوشتم كه دويست تومان به ميرزا سليم بدهد، پشت تلگرام قبض بگيرد، از بابت قيمت قاليها و تنباكو. به ميرزا سليم نوشتم كه قيمت خانه ننه حسن را هم بدهد و قباله بگيرد.

روز شنبه دوازده و يكشنبه سيزدهم.

مشغول كاغذهاى طهران و عرض روزنامه طبس بودم. عصر يكشنبه، به بازديد حاجى پرويز خان و على اكبر خان رفتم. سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك متن 271 روز دوشنبه چهاردهم. .....

روز دوشنبه چهاردهم.

رفتم حمام، عصر حاجى ملا على اصغر مجتهد به بازديد آمد و رفت. بعد من رفتم به بازديد آقا سيد ابو تراب.

روز سه‌شنبه پانزدهم.

گفتند، نواب والده امير، شب وفات كرده،

رفتيم به تشييع جنازه. به مشهد مقدس فرستادند. تا عصر در مجلس فاتحه نشستيم.

عصر با امير سوار شده، مشايعت جنازه تا بيرون بيرجند رفتيم، برگشتيم.

تا يكساعت به غروب مانده در مجلس نشستيم، بعد آمدم منزل.

روز چهارشنبه شانزدهم و پنجشنبه هفدهم.

دو ساعت قبل از ظهر و دو ساعت بعد از ظهر با امير در مجلس فاتحه نشستيم. دسته‌دسته از دهات با علم سياه، مردم شال به گردن مى‌آيند، نوحه مى‌خوانند، گريه زوركى مى‌كنند.

نوحه مى‌خوانند كه:

«اى واى كه شد خاك سيه منزل نواب»

روز جمعه هجدهم.

باز صبح رفتيم به مجلس فاتحه. بعد از قرائت قرآن و روضه‌خوانى كامل، نهار آوردند و همه مردم را از اعلى و ادنى نهار خيلى خوبى دادند و مجلس را برچيدند. در اين چند روزه، در مجلس فاتحه جوانى را ديدم كه اغلب پهلوى من مى‌نشست. پسر سردار احمد خان افغان، حاكم لاش و جوين است، مسمى به سردار محمد حيدر خان. خيلى جوان خوشگل خوش‌اندام، خوش‌حالى است. بسيار شيرين‌كلام است. از پدر خود قهر كرده، خدمت امير آمده است و مستدعى نوكرى دولت ايران است. على- الحساب مهمان امير است و به طهران نوشته‌اند تا چه جواب بيايد.

روز شنبه نوزدهم و يكشنبه بيستم و دوشنبه بيست و يكم.

تازه‌اى نداشت. عصر دوشنبه سوار شده قدرى گردش كردم و به منزل برگشتم. صبح امروز هم در برج قلعه منزل امير رفتم روزنامه سفر طبس را برايش خواندم.

خيلى خوشش آمد. شب سه قند روسى و سه شيشه آب‌ليمو فرستاد و جا داشت يك اسب عربى بفرستد.

روز سه‌شنبه بيست و دويم.

تازه‌اى نبود، جز اينكه عصر رفتم به ديدن آقا محمد على مجتهد درخشى كه به فاتحه‌خوانى نواب از درخش آمده

بود. محمود آقاى آجودان هم به منزل من مى‌آمد. او را هم با خود آنجا بردم.

روز چهارشنبه بيست و سيم.

صبح عريضه به حضرت اجل و جناب نصير الدوله در اعلام از فوت نواب و شرحى از مأثر او نوشتم. عصر رفتم به ديدن صدر درخشى كه به فاتحه‌خوانى نواب آمده بود.

روز پنجشنبه بيست و چهارم.

صبح آقا محمد على و صدر و ميرزا على و ميرزا باقر درخشى به بازديد آمدند. مدتى در مطالب شرح قصيده حاجى سيد كاظم با آقا محمد على صحبت كرديم.

حمايت از حاجى سيد كاظم مى‌كرد. ولى بالاخره اذعان كرد كه مطالب سيد بى‌دليل و بى‌مأخذ است و صرف ادعاى خودش است. عصر رفتم حمام، بيرون آمدم، رفتم به مزار دره شيخان. مغرب برگشتم.

روز جمعه بيست و پنجم.

تازه‌اى نبود مگر عصر ميرزا شهاب و محمود آقاى آجودان آمدند. كاغذهاى طهران را كه روزنامه سفر و تفصيل خور بود، پاكت كرده دادم.

روز شنبه بيست و ششم.

آدم محمود آقا كه حامل كاغذهاى طهران بود رفت. امير هم از شهر رفت به كلاته خودش.

روز يكشنبه بيست و هفتم.

صبح رفتم به كلاته امير. آخوند ملا على خوراشادى هم كه براى فاتحه‌خوانى به بيرجند آمده بود، آنجا بود. شرحى از حالات طبس و اهل آنجا و حاكمشان صحبت شد. وقايع غريب، آخوند از اين طايفه گفت. قريب به ظهر به شهر آمدم. عصر رفتم ديدن آخوند ملا على. فصلى از مطالب شرح قصيده حاجى سيد كاظم به ميان آوردم. آخوند همه را تخطئه كرد و شرحى از مذهب شيخيه گفت و شرح مجلسى كه شيخ احمد و آقا سيد محمد كربلائى و شيخ موسى در كربلا مجتمع شده، در سه فقره مطالب

شرح فرايد، بر شيخ ايراد كردند و جواب نگفت و شيخ موسى او را تكفير كرد، حكايت كرد.

روز دوشنبه بيست و هشتم.

صبح آخوند ملا على به بازديد من آمدند. مدتى صحبتهاى خوب داشتند. بعد از رفتن ايشان رفتم بازار به كارخانه‌اى كه سنگ معدن آب مى‌كنند. دو سه پارچه سنگ كه از معدن نقره، سه فرسخى مشهد مقدس برداشته بودم، دادم آب كردند، هيچ نداشت. وقت عصر رفتم به بازديد ميرزا على نايب درخش. صدر هم آمد آنجا. بعد از ساعتى سه نفر از افنديهاى جلگه سنى خانه كه براى تعزيت به بيرجند آمده بودند، آمدند آنجا. ملا ابراهيم كه ملاى آنهاست، ملا اسمعيل كه مرشد آنهاست با يك ملاى ديگر، قدرى عنوان صحبت با آنها كردم. از بس صدر درخشى نفهميده حرفهاى لاطايل به ميان آورد، مجال گفتگو نشد. وعده به مجلس ديگر شد.

روز سه‌شنبه بيست و نهم.

صبح رفتم به ديدن افنديها، يكى در باب غصب فدك (1)

حضرت محمد (ص) به خيبر حمله كرد و پس از آنكه يهوديان آن قلعه را مغلوب نمود، به درخواست آنان در همان‌جا ماندند به شرط اينكه نصف محصول را به مسلمين واگذارند. اين فتح، يهوديان قلعه فدك را ترساند و به مصالحه راضى شدند. چون قلعه فدك بى‌جنگ به دست مسلمين آمد، خالصه پيغمبر گشت.

در تاريخ ايران تأليف دكتر عبد الحسين زرين‌كوب صفحه 320 چنين آمده:

«... جاى ديگرى كه نيز ابو بكر با نازك‌دلى كه داشت زياد سختى نشان داد، در داستان فدك بود كه آن را از فاطمه دختر پيغمبر باز داشت و با سختى و خشونت ادعاى او را رد كرد و گفت از پيغمبر ميراث باز نمى‌ماند آنچه مى‌ماند صدقه است.»

، ديگر در باب مقاتله (2)

حضرت به معاويه پيغام داد كه هردو لشگر از آب استفاده كنند. ولى معاويه راضى نشد. لشگريان حضرت به سردارى مالك اشتر حمله سختى به لشگر معاويه بردند و آنان را از كنار فرات دور گردانيدند.

در كتاب ترجمه تاريخ طبرى (از انتشارات بنياد فرهنگ ايران) صفحه 181 آمده است كه:

«... مردم على آب بگرفتند و گفتند ما نيز ايشانرا آب ندهيم همچنانكه ايشان ما را. على گفت خداى عز و جل آب از كافران باز نداشته است و اكنون ما آن كنيم كه ايشان كردند چه فرق باشد ميان ما و ايشان. چون سپاه على سيرآب شدند، آنگه منادى كردند كه هردو فريق آب برمى‌دارند و اندر كار آب كس را كار نيست.

عمرو بن العاص گفت يا معاويه چه بودى اگر تو فرمان كردى تا اين فضل تو را بودى كه تا رستخيز هركه اين را بخواند و بداند، دل آنكس بر على نرم شود و بر تو درشت و اين حرب اول روز ذى الحجه بود ازين سال سى و شش.»

معاويه با قشون اسلام كه در ركاب حضرت

1) - موضوع غصب فدك چنين بوده است كه حدود سال هفتم هجرت، حضرت رسول اكرم (ص) پس از جنگ مدينه به تنبيه يهوديان پرداخت. زيرا آنان پيمان خود را شكسته بودند و در موقع خطر با دشمنان رابطه برقرار كرده بودند.

2) - موضوع جنگ صفين ميان حضرت على (ع) و معاويه حكمران شام، در مورد آب فرات، بطور خلاصه چنين است كه معاويه آب را به روى لشگريان على (ع) بست.

امير عليه السلام بودند، خيلى صحبت كردم. بعون اللّه دست و پايشان بهم پيچيده شد. ملا ابراهيم بالاخره گفت: اگر شما از ابى بكر بواسطه مقدمه فدك تبرا مى‌كنيد، بكنيد ولى در قلب داشته باشيد، به زبان نگوئيد. گفتم، از اين مجلس راضى شدم. نصف دلم خوش شد. انشاء اللّه در مجلس ديگر اذن تبراى زبانى را هم خواهم گرفت. عصر رفتم به بازديد آجودان.

امشب كه شب چهارشنبه سلخ بود، در خواب ديدم، شبيه تمثال مبارك حضرت امير روحى له الفداه، بر سنگ بسيار نفيسى نقش و منبسط است.

من و امير او را زيارت مى‌كنيم و مكرر پيش زانوى مبارك را مى‌بوسيديم و اين در نتيجه گفتگوهاى با افنديها بود و شيرينيها و ميوه‌هاى بسيار نفيس كه از شكر ساخته بودند، بسيار ديدم و خوردم. ازجمله انگور قديرى ديدم ساخته بودند كه نظيرش در دنيا ديده نشده است.

روز چهارشنبه سلخ. وقت عصر باز افنديها به بازديد من آمدند و خيلى تعجيل داشتند كه برخيزند. نگاهشان داشتم و خيلى صحبت كرديم. با اينكه همه باسواد بودند، ولى بفضل اللّه تعالى در صحبت مستأصل شدند. اين قضيه مناظره من با آنها در بيرجند خيلى شهرت و جلوه كرد. مردم از علماء و غيره خيلى بديدن و تهنيت اين امر پيش من آمدند.

روز پنجشنبه غره ذيقعده.

تازه‌اى نبود. عصر در سر طويله، ماه نو را ديدم، به روى اسب التفاتى شاهزاده تفال كردم.

روز جمعه دويم.

امير سه رأس اسب، دو تركمانى و يك رأس سرخنگ عربى شش سال فرستادند كه هريك را بخواهم نگاهدارم. عربى را قبول كردم و سه تومان به جلودارش انعام دادم، رفت.

از شنبه سيم تا پنجشنبه هشتم. تازه قابل نوشتن نبود. اغلب بيكار در منزل مشغول مطالعه كتاب اجتماع شيخ طبرسى عليه الرحمه بودم.

روز پنجشنبه هشتم.

امير يك جلد پوستين كابلى كه زناردوزى آن الوان است، فرستاد كه هوا سرد شده است. وقت عصر سوار شده به دره شيخان رفتم و برگشتم.

روز جمعه نهم.

صبح، سوار شده رفتم به كلاته امير. سردار محمد خان افغان هم آنجا بود. قدرى صحبت كردم. از امير برايش اذن گرفتم كه به منزل من بيايد. از آنجا باهم بيرون آمده به شهر آمديم. وقت عصر به منزل من آمد تا مغرب نشست. چاى خورد، خيلى صحبت كرديم. بسيار شيرين صحبت مى‌كند. خودش هم بسيار مليح است. چند شعر خواند.

من‌جمله اين دو شعر است:

«آن دلبرى كه شيشه دلها به دستش است»«گر بشكند به سنگ جفا ناز شصتش است»

«در خانه‌اى كه قبله‌نما مشتبه شود»«ابروش قبله، قبله‌نما چشم مستش است»

روز شنبه دهم. صبح بيرون آمدم، رقعه به ميرزا شهاب نوشتم در باب كنيز بچه بلوچ كه به حاجى پرويز خان فرمايش شود، از سيستان بفرستند و حالا تنها نشسته‌ام، اجتماع مطالعه مى‌كنم. برف هم به شدت مى‌بارد و اين اول برف است. عصر به ديدن حاجى پرويز خان رفتم. به او هم سفارش كنيز كردم.

روز يكشنبه يازدهم.

صبح، در حياط باغ راه مى‌رفتم. آدم سردار محمد حيدر خان آمد. رقعه‌اى آورده داد و مراجعت كرد. گشودم، ديدم اظهار خصوصيت و مغازله نوشته. برف ميان رقعه گذاشته، اين مصراع را نوشته است،

«قاصدى چون برق مى‌آيد كه برفى بر شما

. «جوابى بر طبق سئوالش نوشتم و نوشتم

«تو گرو بردى اگر جفت و اگر طاق آيد»

عصر به بازديدش رفتم. خيلى گرم و نرم پذيرائى كرد. خيلى شعر مثنوى از حفظ خواند از قصه صدر جهان. بسيار دلربائى كرد. كتاب حافظى چاپ بمبئى (1)داشت. چند تفأل كردم قدرى خواندم. بعد كتاب به من تعارف كرد هرچه ابا و امتناع كردم، اصرارش بيشتر شد تا آخر به آدمش داد كه «ببر بده به پيشخدمت فلانكس، ببرد منزل». غروب از آنجا به منزل آمدم. امروز حاجى پرويز خان روانه سيستان شد.

روز دوشنبه دوازدهم.

صبح آدم حاجى ملا على اصغر آمد كه مير معصومخان و ساير اجزاى درس كه بنا گذاشتيم، براى شروع حاضرند. من هم رفتم مدرسه تا قريب به ظهر مشغول بودم. عنوان از بسم اللّه و حديث معروف در «باء بسم اللّه» شد.

روز سه‌شنبه سيزدهم.

صبح رفتم مدرسه، تا وقت نهار مشغول درس و بحث تفسير بسم اللّه بوديم. بعد آمدم منزل. ميرمعصومخان بيست دانه نارنج


1) - اين كتاب به مادرم رسيد و موجود است.

فرستاد. بعد از نهار على فراش، يابوئى از طويله سوار شده رفت به مزار، عقب «زوار» كه او را بيارد.

روز چهارشنبه چهاردهم.

صبح رفتم مدرسه، وقت نهار برگشتم قباى برك مرا خياط دوخته، آورده بود، پوشيدم. رقعه احوالپرسى براى سردار افغان نوشتم و دعوت حمام كردم.

جواب با چم و خمى نوشته بود كه حاجى عليرضا بيك به منزل من مى‌آيد فردا خدمت مى‌رسم. من رفتم حمام. وقت غروب بيرون آمدم. حاجى ملا حسين پسر ملا محمد بيك كه از فضلاى بيرجند بوده است، سر راه گرفت به اصرار به منزل خود برد، چاى خورديم. به منزل آمدم ديدم على آمده زوار را آورده است.

روز پنجشنبه پانزدهم.

تازه‌اى نبود. عصر به اتفاق سردار رفتيم به دره شيخان. آنجا چاى خورديم. برگشتيم. سردار تكليف به منزل خودش كرد. پياده شديم. خربزه آورد، خورديم، وقت غروب آمدم منزل. على، زوار را آورد ديدم قابل نيست مرخص كردم.

روز جمعه شانزدهم.

صبح رفتم به كلاته امير. ملاها هم بودند.

در حديث رفع ابراهيم خليل عليه السلام به ملكوت، صحبت شد. خيلى گفتگو كرديم. امير عازم على‌آباد بود. در اين‌روز كربلائى محمد مهماندار را گفتم:

از خدمتگزارى ما معاف و معزول كردند.

روز شنبه هفدهم و يكشنبه هجدهم.

تازه‌اى نبود.

روز دوشنبه نوزدهم.

صبح، رفتم مدرسه. برف بشدت مى‌باريد.

خبر رسيد كه همراهان نعش مرحومه نواب، از مشهد مقدس مراجعت مى‌كنند.

به اتفاق حاجى ملا على اصغر و مير معصومخان، رفتم منزل همشيره امير.

حضرات وارد شدند. فاتحه خوانديم. پسرهاى امير همه بودند.

روز سه‌شنبه بيستم.

مدرسه رفتم، مباحثه كرديم، تازه‌اى نبود.

چهارشنبه بيست و يكم. صبح مدرسه رفتم، عصر به حمام رفتم.

امير را هم گفتند از على‌آباد مراجعت كرده است.

روز پنجشنبه بيست و دويم.

تازه‌اى نبود، عصر، عليرضا خان، داماد مستشار الملك از مشهد مقدس براى تعزيت امير از جانب مستشار الملك وارد بيرجند شد. در تكيه نواب منزل كرد.

روز جمعه بيست و سيم.

رفتم به كلاته امير، همه اهل بيرجند از سادات و علما بودند. باز صحبت على به ميان آمد. خيلى گفتگو شد. عليرضا خان آنجا بود. باهم برخاستيم به شهر آمديم در منزل او پياده شدم. مدتى آنجا نشستم. به منزل آمدم، كاغذى از مستشار الملك براى من داشت، فرستاد و خودش عذر خواست كه فردا مى‌آيم. مستشار الملك نوشته بود، موافق احكام جناب آقا (1)عمل جنس سيستان فرقى نكرده. سركار والا، حاجى ميرزا باقر فراش خلوت را مأمور فرموده‌اند، اينك مى‌آيد، حاجى كاظم خان هم با جوابهاى شما مراجعت كرده است. مجملا سه هزار و پانصد تومان از بابت قيمت جنس سيستان مى‌خواهند. عصر حاجى ملا على اصغر و دو سه نفر ملاى ديگر آمدند. وقت غروب رفتند.

روز شنبه بيست و چهارم.

صبح رفتم مدرسه، مباحثه كردم، عصر ملا رفيع طبيب بيرجندى آمد كه شنيده‌ام شما بناى مباحثه گذاشته‌ايد. عنوان مباحثه چيست؟ گفتم: تفسير! گفت: براى شما مباحثه علم طب خوب است.

من كتاب براى شما مى‌آرم و خودم مى‌آيم براى شما درس مى‌گويم. گفتم:

بسيار خوب، رفت كتاب شرح نفيس و شرح اسباب آورد. از هريك درس شروع كرد. بعد رضا خان آمد. تا دو ساعتى شب نشست و رفت.

روز يكشنبه بيست و پنجم.

تا جمعه غره ذيحجه تازه‌اى نبود، مگر اينكه روز سه‌شنبه بيست و هفتم حاجى ميرزا باقر خان، فراش خلوت وارد شد.

دو پاكت، يكى از آقا ميرزا طاهر مستوفى، ديگرى از ميرزا حيدر على خان


1) - مقصود ميرزا يوسف مستوفى الممالك است كه امور خراسان نيز به او محول گرديد.

سرتيپ براى من داشت و داد. كاغذ آقا ميرزا طاهر سيزدهم شوال نوشته بود.

معلوم بود كه شترها و بارها به طهران نرسيده بودند. شاهزاده خانم، هشتصد ذرع زمين پهلوى خانه‌هاى مخبر الدوله (1)خريده است. امين الملك (2)

از 1314 تا محرم 1316 ق صدراعظم بود. تأسيس كارخانه قند كهريزك و كارخانه كبريت‌سازى در الهيه شميران و مدرسه رشديه در تهران ازجمله خدمات اوست.

به فرنگستان رفته است. اردوى همايون در ربيع الاول (3)به فرنگستان تشريف‌فرماست.

ميرزا حيدر على خان نوشته بود، حاجى علينقى مشهد بوده است. دو روز قبل از رسيدن تلگراف من رفته است. تلگرافها را گفته‌اند، هنوز جواب نرسيده است.

روز پنجشنبه بيست و نهم.

عصر رفتم كلاته، امير را ديدم.

نوشتجات طهران را دادند، ديدم. جناب آقا، نوشته‌اند در بيست و دو هزار و پانصد خروار، هشت هزار و پانصد خروار تخفيف مرحمت شد. سه هزار هم


1) - عليقليخان مخبر الدوله پسر رضا قليخان ملقب به امير الشعراء و متخلص به هدايت و معروف به لله‌باشى. (1245- 1315 ق) در شيراز متولد شد. در سن بيست سالگى به حكومت فيروزكوه رسيد. چندى ناظم دار الفنون بود. در سال 1298 ق پس از درگذشت اعتضاد السلطنه با داشتن سمت وزارت تلگراف، وزير علوم نيز گرديد. مدت كوتاهى هم به وزارت تجارت منصوب شد.

2) - حاج ميرزا عليخان ملقب به امين حضور، امين الملك، امين الدوله. پسر حاج ميرزا محمد خان سينكى مجد الملك (1260- 1322 ق) در سال 1289 ق پس از مرگ پاشا خان امين الملك (پدرزنش مدير دار الشوراى دولتى)، داراى لقب و شغل وى گرديد. در سال 1295 ق از طرف ناصر الدين شاه براى تعزيت درگذشت ويكتور امانوئل دوم و تهنيت جلوس هومبرت اول پادشاه ايتاليا به روم رفت.

3) - ناصر الدين شاه براى بار دوم از سلخ ربيع الاول الى نهم شعبان 1295 ق به اروپا رفت.

سيورسات قشون، يازده هزار خروار را بايد بدهند. معاون الملك نوشته بود، امساله بدهند، سال آينده تخفيف داده مى‌شود. امين الملك خيلى اطمينان داده كه مطالب شما بر حسب دلخواه خودتان انجام مى‌گيرد و تمجيدى از عرايض من كرده بود. امير تلگرافى به معتمد الملك كرد كه به خاكپاى مبارك عرض كند و مصمم شده است كه اگر به نوشتجات، عمل جنس درست نشود خود عازم طهران شود.

روز جمعه غره ذيحجه.

صبح، رضا خان آمد منزل من. شيرچاى خورديم. از اينجا رفت به كلاته. با امير خداحافظ كند. ميرزا شهاب آمد.

صورت تلگرافى از من براى نصير الدوله و حضرت اجل گرفت كه تكليف من چيست؟ تلگرافى هم او قول امير براى عرض به خاكپاى مبارك نوشت كه اجازه بدهند، خود امير برود به طهران.

روز شنبه دويم.

صبح، به مدرسه رفتم. بعد از مباحثه، مراجعت به منزل، مشغول جواب كاغذ مستشار الملك شدم. عصر، حاجى ميرزا عباس طبيب آمد. قدرى صحبت كرديم، رفت.

روز يكشنبه سيم.

صبح رضا خان چكمه شلوار كرده، آمد منزل من چاى خورد، خداحافظ كرده، سوار شد و مراجعت به ارض قدس نمود.

جواب كاغذ مستشار الملك را به او دادم. كاغذى هم به سرتيپ تلگراف نوشتم كه اگر حاجى علينقى بارهاى فرش و تنباكو را قبول نكرده است، بگويند بارها را ببرند خانه خودمان بگذارند تا خودم بروم. و نوشتم يك من توتون براى من بفرستند.

روز دوشنبه چهارم.

تازه‌اى نداشت. ملا محمد رفيع عصر آمد، مباحثه كند، بكلى به گل ماند و از درس گفتن به من استعفا كرد.

روز سه‌شنبه پنجم.

فرستادم حاجى ميرزا عباس طبيب آمد. گفتم حالا كه بيكاريم و به خيال مباحثه افتاديم، شما بيائيد مباحثه كنيم. با كمال

خوشوقتى قبول كرد و امروز شرح نفيس و اسباب را شروع كرديم.

روز چهارشنبه ششم.

مشغول كاغذهاى طهران شدم. عريضه به نصير الدوله نوشتم كه جواب عرايض من نرسيد، از جناب آقا تعليقه براى امير رسيده است كه چهارده هزار خروار بدهد، و او مى‌گويد: اگر چاره نشود، خود به طهران مى‌آيم و چيزى نوشتم كه زياده بر ششهزار نمى‌دهند، تكليف من چيست؟ تلگرافى هم به همين مضمون نوشتم كه از سبزوار بگوئيد. كاغذى هم به حسين نوشتم كه قاليها را از حاجى علينقى بگيرند، بركها را هم نوشته‌ام از سبزوار مى‌آرند تحويل بگيرد، قبض بدهد. كاغذى هم به آقا ميرزا طاهر نوشتم در باب شترها و كاغذى هم به حاجى كاظم خان در باب رسانيدن بركها و قاليها به خانه ما. كاغذى كه به كربلائى اسمعيل تاجر نوشتم كه بركها را بفرستد طهران به توسط بابا خان حامل نوشتجات، پيش حاجى كاظم خان، كرايه‌اش را از بابا خان بگيرد. نوشتجات كلا تحويل بابا خان آدم سركار امير شد و چهار ساعت به غروب مانده روانه شد. من هم رفتم حمام، عصر حاجى ميرزا عباس آمد. مباحثه كرديم. محمد جعفر، شش تومان از بابت مواجب سه‌ماهه رمضان و شوال و ذيقعده‌اش گرفت، براى عيالش خرجى فرستاد.

روز پنجشنبه هفتم.

تازه‌اى نداشت. عصر حاجى ميرزا عباس آمد، مباحثه كرديم. شب رفتم مسجد، روضه خواندند، برگشتم منزل.

روز جمعه هشتم.

صبح، رفتم به كلاته. امير را ديدم، برگشتم. ديگر تازه‌اى نبود. يك ثوب سردارى ترمه زمردى، سركار والا براى امير خلعت فرستاده بودند. لطفعلى بيك پيشخدمت آورده بود، پوشيده بودند.

روز شنبه نهم.

صبح رفتم مدرسه. مباحثه كرديم. عصر هم حاجى ميرزا عباس آمد. كتابهاى طب را مباحثه كرديم. عصر باران شديد آمد.

روز يكشنبه دهم.

عيد اضحى بود. رفتم به كلاته. هوا بسيار سرد بود

زود برگشتم. از عصر شروع كرد برف باريدن. سه گوسفند، امير براى من قربانى فرستاد پنجهزار به آدمش انعام دادم.

روز دوشنبه يازدهم.

صبح، برف كاملى باريده بود. بقدر يك چارك بر زمين بود. هوا بسيار سرد شد كه از اطاق نمى‌توان بيرون آمد. درس مدرسه تعطيل شد.

روز سه‌شنبه دوازدهم‌

به واسطه شدت سرما، بيرون نرفتم. عصر حاجى ميرزا عباس آمد. مباحثه كرديم.

روز چهارشنبه سيزدهم.

تا روز يكشنبه هيجدهم جز برف و سرما تازه‌اى نبود. روز يكشنبه كه عيد غدير بود، رفتم به كلاته. مردم بيرجند همه بودند.

امير با نشان و حمايل امير تومانى و تمثال همايون و شمشير مرصع آمد. نشست.

شليك توپ كردند.

از روز دوشنبه نوزدهم تا شنبه بيست و سيم‌

، تازه‌اى جز برف و سرما نيست. از ديشب كه شب شنبه بود، به واسطه اينكه از كارخانه و اندرون امير مسافتى تا منزل بود و غذاها سرد مى‌شد، قرار دادم، شام و نهار در منزل خودمان، آشپز خودمان طبخ كند. اسباب و مايحتاج آوردند. روزى دو من تبريز برنج و ساير ملزوماتش را به قدر ده روز آوردند.

روز يكشنبه بيست و چهارم.

تازه‌اى نبود. عصر حاجى ميرزا عباس آمد. مباحثه كرديم.

روز دوشنبه بيست و پنجم‌

صبح سوار شده به كلاته امير رفتم. هوا خيلى سرد بود. امير تكسرى داشت. سينه‌اش درد مى‌كرد. شاه نواز خان تاجر قندهارى از فراه ولاش جوين آمد. حكايت كرد كه قشون انگليس در شالكوت به كمال اهتمام شهر مى‌سازد و تمام راه را تا كنار درياى سند، آهن و اسباب كار ريخته، راه‌آهن مى‌سازد. كل آن مسافت را قطعه‌قطعه بر مردم آنجاها به

مقاطعه داده است. عنقريب تمام مى‌شود، و اردوى آنها عزيمت سيستان دارد.

مأمورى هم از دولت عثمانى به كابل وارد شد ولى چيزى از او معلوم نشد. انگليسها هرات را از امير شيرعلى خان خواستند كه دو شهر از هند به او عوض بدهند، قبول نكرد. از كلاته مراجعت كردم. اين‌روزها سردار محمد حيدر خان براى بدى منزلش از امير قهر كرده، بى‌خبر بسمت خواف رفت. حيف شد، سردارك خوبى بود.

روز سه‌شنبه بيست و ششم.

صبح، حليم‌روغن خوردم و بعد پشيمان شدم. اين‌روز به من بد گذشت.

روز چهارشنبه بيست و هفتم‌

صبح كله‌پاچه خوردم و باز هم خوش نگذشت.

روز پنجشنبه بيست و هشتم‌

لطفعلى بيك پيشخدمت سركار والا كه حامل خلعت امير بود عود به ارض اقدس كرد. امير صد تومان نقد، يك پوستين كابلى دويست مثقال زعفران به او داده بود، ناراضى و دلتنگ رفت.

روز جمعه بيست و نهم صبح،

محمد جعفر را به احوالپرسى امير فرستادم و خودم رفتم حمام. امير پيغام كرده بود كه فردا به شهر مى‌آيم، براى تعزيه‌دارى.

روز شنبه كه نجوما عزه محرم بود

ولى ماه ديده نشد، شرعا سلح ذيحجه است. قصد اقامه و نيت قضاى روزه رمضان كردم و انشاء اللّه خيال دارم تمام و همه را روزه باشم. امروز را مردم بيرجند غره نگرفتند و تعزيه‌دارى نكردند.

روز يكشنبه غره محرم 1295.

امير به بيرجند آمد. بعد از ظهر بنابر رسمى كه از قديم دارند، همه مردم در مسجد مسمى به مسجد عاشورا جمع شدند، خطبه و روضه خواندند و افتتاح تعزيه‌دارى كردند. در آن مجلس امير دو سه تلگراف بيرون آوردند كه روز قبل، از سبزوار رسيده است، يكى از معتمد الملك كه جوابهاى امير قاين اين دو روزه صادر مى‌شود و حاجى كاظم خان مقضى المرام

مى‌آيد. يكى هم از حاجى كاظم خان كه دو روز ديگر جوابها را خودم با خلعت مى‌آرم. تاريخ اين تلگرافها 23 ذيحجه بود، امروز هم بحمد اللّه روزه گرفتم.

روز دوشنبه دويم صبح،

رفتم به تكيه قلعه كه مخصوص خود امير است. پسرهاى امير درب حياط گلاب مى‌دادند و خدمت مجلس مى‌كردند.

روضه خواندند. شبيه بيرون آوردند. مجلس فروختن شخص شيعه بود، پسر خود را براى خرج تعزيه‌دارى، كه حضرت سيد الشهداء عليه السلام مشترى شدند و پسر او را خريدند.

روز سه‌شنبه سيم‌

تا امروز كه شنبه هفتم است غيراز رفتن تعزيه تكيه امير و عصرها مباحثه و روضه تكيه نواب، ديگر تازه‌اى نيست. ديروز رفتم منزل حاجى ميرزا عباس طبيب ميرمعصومخان آنجا آمد. خيلى اظهار غبن از نديدن من كرد و اذن خواست كه امروز عصر بيايد. بعد، از منزل حاجى ميرزا عباس كه بيرون آمدم، صداى هاى‌وهوى عظيمى شنيدم. گفتند: ميان رود، دعوا شده رفتم به تماشا. جمعى از سمت محلات بالاى بيرجند و جمعى از سمت محلات پائين، جمع شده، با فلاخن دعوا مى‌كردند، خيلى به شدت. چند نفر سر و پا شكسته و مجروح شدند.

مى‌گويند: هرسال ايام عاشورا اينطور جنگ مى‌شود و بسا هست كه از يك طرف غلبه مى‌كنند و به خانه‌هاى يكديگر مى‌ريزند، قتل و غارت مى‌كنند. امير قدغن كرده، آدمها گماشته است كه مانع شوند. و مع ذلك جنگ مختصرى را شكون مى‌دانند. سيدى آمد پيش من اذن جنگ خواست و گفت:

تجربه كرده‌ايم، هرسالى كه جنگ نكرديم ناخوشى افتاد، من اذن ندادم.

روز يكشنبه هشتم تا سه‌شنبه عاشورا

تازه‌اى نبود. همه روزه به عمارت همشيره امير به تعزيه مى‌رفتم. عصرها هم به تكيه نواب روضه‌خوانى بود. روز عاشورا در خارج آبادى، ميان صحرا شبيه شهادت شهدا بيرون آوردند.

چند چادر هم زده بودند. شيريار محمد خان هراتى هم كه محمد عثمان خان نام داشته، پيش من آمد، نشست.

روز چهارشنبه يازدهم‌

باز در عمارت همشيره امير تعزيه بود. معلوم شد، دهه اول مال همشيره امير است. اين دهه دويم مال خود امير است.

پنجشنبه دوازدهم باز به تعزيه رفتم، وقت مغرب گفتند: بابا خان كه طهران رفته بود، آمد رفت به كلاته خدمت امير.

جمعه سيزدهم. صبح رفتم حمام، بعد رفتم مجلس تعزيه. امير دو سه تلگراف بيرون آورد كه بابا خان از سبزوار آورده بود. يكى از معتمد الملك، دو تا از حضرت سپه‌سالار كه دو هزار و پانصد خروار از جنس سيستان تخفيف مرحمت شد. شما به طهران نيائيد و همين تلگراف را به ميرزا خانلر خان بنمائيد.

حاجى كاظم خان هم عنقريب با جوابهاى شما مى‌آيد. وقت عصر، امير، ميرزا شهاب و ساير ميرزاها را فرستادند كه حساب كنيم ببينيم بعد از اين تخفيفات چه دادنى شود سه ساله، و حساب كرديم پنجهزار تومان باقى او مى‌شود. در باب حذف خرجها گفتم تا حكم قبولى از طهران نرسد، نمى‌توانيم به خرج بياريم.

رفتند، دوباره ميرزا شهاب را فرستادند كه اگر صلاح مى‌دانيد شما برويد مشهد، ما هم تلگرافى باز براى صرف خرجها خدمت سپه‌سالار بكنيم، هرچه بتوانيد از صرف خرجها بدهيد، ده‌يك آن مال خود شما. گفتم: من براى كار شما به هرجا بخواهيد مضايقه ندارم بروم، ولى تا جواب صريح از طهران نداشته باشم، رفتن به مشهد بى‌حاصل است. آدم شما هم كه با من بيايد كه پول بدهد، پولى را از او مى‌گيرند و سند به او نمى‌دهند. لا بد بايد من صبر كنم تا حاجى كاظم خان جواب عرايض مرا بيارد. ميرزا شهاب پسنديد و رفت.

شنبه چهاردهم. تا چهارشنبه هيجدهم جز تعزيه‌دارى، كارى نبود، اين‌روز هجدهم بابا خان با عرايض تلگرافى در بابت صرف خرجهاى سابق به سبزوار رفت. كاغذى به كربلائى اسمعيل نوشتم كه بار برك را تحويل بابا خان

كند بيارد. يك يابو با طناب و كيسه و توبره و ميخ‌طويله و پنجهزار هم پول كاه و جو او را دادم كه برك را بار كند.

پنجشنبه نوزدهم ابراهيم، فراش امير كه همراه حاجى محمد كاظم خان به طهران رفته بود، آمد و گفت: حاجى محمد كاظم خان، جوابها را گرفته بود و مى‌خواست از طهران حركت كند، مرا پيش با قافله فرستاد و گفت: در راه به تو مى‌رسم. بابا خان يابوى مرا با ابراهيم پس فرستاده، ميرزا باباى طبيب به امير نوشته بود: بار برك را به مال كرايه مى‌دهم بيارد.

جمعه بيستم. تازه‌اى نبود. امير به كلاته رفتند. ديگر تا امروز كه دوشنبه غره صفر است، امرى قابل نوشتن اتفاق نيفتاده است. بعضى روزها به تكيه‌ها به روضه و شبيه رفته‌ام و اكثر روزها عصرها مباحثه كرده‌ايم. پريروز، شنبه، امير را در تكيه ديدم. گفتند: مذكور است كه معتمد الملك (1)به خراسان مى‌آيد.

از دوشنبه غره صفر تا امروز كه چهارشنبه دهم است تازه‌اى نبود.

همه‌روزه در منزل و عصرها مشغول مباحثه بوده‌ام و انتظار بابا خان و حاجى كاظم خان و جوابهاى طهران هستم. سه روز قبل فرستادم پسر زرافشان را آوردند كه او را ببيند. ديروز كربلائى على اكبر پدرش را خواستم. گفتم او را بدهد همراه مادرش به طهران ببريم راضى نشد.

پنجشنبه يازدهم آدم از ده آمد. پسر زرافشان را بردند. غلامى مروى از مشهد مقدس آمد. ارقامى از نواب والا بعهده من و به عهده امير آورد.د.


1) - يحيى خان آجودان مخصوص، معتمد الملك، مشير الدوله، برادر حاج ميرزا حسين خان سپهسالار (1247- 1309 ه. ق) براى تحصيل به اروپا رفت، زبان فرانسه را خوب فراگرفت. ابتدا مترجم وزارت خارجه شد و سپس به مقامات عاليه نائل گرديد. يحيى خان معتمد الملك كه از پشتيبانى روسها برخوردار بود در اين سال شايع بود كه به حكومت خراسان منصوب مى‌گردد. ولى با مخالفت انگليسها مواجه شد و انجام نشد. براى اطلاعات بيشتر درباره اين مرد به تاريخ رجال ايران تأليف مهدى بامداد جلد چهارم صفحه 438 رجوع شود.

در باب قيمت غله سيستان و تأكيد زياد و احضار حاجى ميرزا باقر كه انجام اينكار راجع به من است او را احضار كردند.

جمعه دوازدهم رفتم به كلاته امير. ارقام مرا امير ديدند. از ايشان را هم، من ديدم. حاجى ميرزا باقر هم آنجا بود. از او پرسيدم براى شما حكمى، كاغذى نرسيده است؟ گفت: خير! آمدم بيرجند. وقت عصر ميرزا شهاب رقعه‌اى به من نوشت كه سركار امير فرموده‌اند، شما ابلاغ احضار حاجى ميرزا باقر را به او مى‌كنيد يا ما ابلاغ كنيم. جواب نوشتم: هريك را سركار امير مايل باشند، من اطاعت دارم. مى‌فرمايند من ابلاغ مى‌كنم. خودشان هم ابلاغ مى‌كنند مختارند. امروز هم در منزل من بناى روضه‌خوانى گذاشته‌اند. وقت ظهر خوانده مى‌شود.

روز شنبه سيزدهم.

به حاجى ميرزا باقر اعلام كردند كه شما احضار شده‌ايد كه يكدست فرش قالى و نمد، دويست مثقال زعفران، پنجاه تومان پول هم امير برايش فرستاد كه برود. متعذر شد به اينكه يابوى من لنگ شده است. روز سه‌شنبه بيست و دويم مى‌روم.

روز يكشنبه چهاردهم تا چهارشنبه هفدهم‌

تازه‌اى نبود.

روز چهارشنبه هفدهم‌

وقت عصر آدمى از مستشار الملك آمد. تعليقه از حضرت اشرف براى من و يكى براى امير كه دو هزار و پانصد خروار تخفيف مرحمت شد. ديگر چرا تأمل در اداى قيمت غله سيستان داريد. كاغذى هم از مستشار الملك براى من بود كه تعليقه‌ها را فرستادم. جواب صريحى بنويسيد كه به طهران بفرستم.

روز پنجشنبه هجدهم‌

تازه‌اى نبود. ملاقات امير هم ممكن نشد.

روز جمعه نوزدهم.

امير به بيرجند آمدند. شب در تكيه، كاغذ مستشار و تعليقه‌ها را دارم ديدند و گفتند: ديگر معطلى نداريم. ميرزا و محاسب همراه شما مى‌كنم بيايد حساب را بگذارند و باقى را از هرجهت بدهد.

روز شنبه بيستم. صبح جواب كاغذ مستشار، تعليقه حضرت اجل را و جواب ارقام والا را نوشته، به كلاته رفتم، به امير گفتم: شما هم جواب بنويسيد، آدم مستشار را فردا معاودت دهيم. ديدم تحاشى دارد از اينكه ميرزاى محاسب همراه من بفرستد و مى‌گويد: شايد آنجا او را نگاهدارند و تنخواه بيحساب از او بگيرند. گفتم: هرگز اين نمى‌شود، حساب شما را اگر بخواهند بيقاعده بكنند و سند حسابى شما را قبول نكنند من با تلگراف و با چاپار به طهران عرض مى‌كنم. گفت: مگر شما التفات بكنيد: گفتم من كه در مشهد كارى ندارم، به محض انجام كار شما مى‌روم و تا ختم اين حساب نشود، از آنجا نخواهم رفت. قبول كرد كه آدم همراه من بفرستد و همين‌طور هم جواب تعليقه حضرت اشرف و نواب را بنويسند.

روز يكشنبه بيست و يكم‌

امير عرايض خود را همانطور كه قرار شده بود نوشته فرستاد. من خواندم بردند پاكت كرده آوردند. من هم عريضه حضرت اجل و نواب والا را با كاغذى كه به ميرزا حيدر على خان نوشته و كاغذ آقا عبد الوهاب را جوف آن گذاشته بودم، در پاكت مستشار الملك گذاشته، بستم و مصحوب آدم ايشان كه آمده بود، روانه مشهد كردم، هم امير و هم خودم در همه عرايض وعده كرديم كه انشاء اللّه تا آخر صفر با ميرزاى محاسب امير و نوشته، براى ملك التجار مشهد كه بعد از طى حساب تنخواه باقى را بدهد، از بيرجند حركت كرده، روانه مشهدى بشوم.

روز دوشنبه بيست و دويم.

تازه قابل نوشتن نبود.

روز سه‌شنبه بيست و سيم.

حاجى ميرزا باقر خان روانه مشهد شد.

روز چهارشنبه بيست و چهارم.

بابا خان از سبزوار مراجعت كرد، جواب تلگراف من و امير را از حضرت اجل اشرف آورد. مضمون اينكه به فرمانفرماى خراسان نوشته شد، صورت‌حساب قاين و سيستان را نزد تو بفرستند. حساب امير را خودت بكن. آنچه سند ديوانى دارد به خرج قبول كن

و آنچه به سند است قبول نيست. هرچه باقى دارد، خودت بگير به ايالت خراسان برسان. امير تلگراف خودش را با دو جعبه گز اصفهان و پفك براى من فرستاد. بابا خان بار برك را نياورد. كربلائى اسمعيل خود بيرجند آمده است.

روز پنجشنبه بيست و پنجم.

تازه‌اى نبود.

روز جمعه بيست و ششم.

رفتم، كلاته تلگراف خودم را به امير نشان دادم. بعضى گفتگوها در باب حسابشان شد. معلوم شد علاوه بر اسناد خرج پاره‌اى اختلاف حساب با ايالت خراسان دارند. از قبيل سهو دفتر خراسان و غيره كه لا بد در دفتر خراسان طى آن حرفها بشود. گفتم: بايد از اين ادعاها صرف‌نظر كنيد تا من به موجب اسناد، حساب شما را همين‌جا تفريغ كنم يا آدمى همراه بيايد آنجا طى حرف كند! گفت: چطور آدمى؟ گفتم: ميرزائى بيايد كه بتواند با اهل، حرف بزند، گفتند: مى‌ترسم آنجا او را نگاهدارند، پول بيحساب بخواهند. گفتم، من رفع بيحساب مى‌كنم گفت: مگر محبت شما نگاهدارى كند. بعد گفت: ميرزا مصطفى قلى مى‌آيد، اما اين ميرزا تا حالا مشهد نرفته، اگر يكدفعه به او بگويند ميرزا، اين حساب را درست ببين، به هرچه بگويند تمكين مى‌كند. گفتم: حساب را من مى‌بينم. گفت: مگر شما محبت كنيد، گفتم: فايده رفتن من به مشهد همين است، و الا كار ديگر ندارم انشاء اللّه تا حساب شما بالمره تمام نشود از آنجا نخواهم رفت.

قرار شد ميرزاها بيايند بيرجند، منزل من، حساب را روبراه كنيم و مهياى رفتن مشهد شوم. وقت عصر آمدند، اجمالا حسابى نوشته شد.

روز شنبه بيست و هفتم‌

امير آمد بيرجند، شب در تكيه درب قلعه بودم روضه‌خوانى بود. موقعى براى گفتگوى حساب نبود كه شب تعزيه و ماتم بود.

روز يكشنبه بيست و هشتم‌

كه روز شهادت حضرت مجتبى سلام اللّه عليه است وقت ظهر رفتم به كلاته امير. روضه‌خوانى بود. باز، ديدم امير اظهار وحشت از فرستادن ميرزا مصطفى قلى به مشهد مى‌كند. به اين زبان كه ميرزا

مصطفى قلى هيچ به مشهد نرفته و خيلى خائف است كه مبادا به او بيحسابى كنند. گفتم: ديگر راه بيحسابى‌ها مسدود است.

قرار شد روز شنبه چهارم ربيع الاول حركت كنيم. بعد از انقضاى مجلس، خلوت كردم. قدرى با امير در باب امور شرع بيرجند حرف زدم. قرار شد آخوند ملا على را بيارند امور شرع را به ايشان تفويض كنند. خانه ميرزا محمد على را قرار شد به حاجى ملا على اصغر واگذارند. ديگر به ميرزا عبد الخالق سنى ندهند و ميان اين مرد و عيالش كه شيعه است به تدابير عملى تفريق كنند.

روز دوشنبه بيست و نهم‌

صبح رفتم خانه حاجى ملا على اصغر.

گفتم در باب وقفيت خانه ميرزا محمد على چيزى خدمت امير بنويسد، بدهم حكم تصرف ايشان را در آنجا بگيرم. بعد آمدم منزل، ميرزا شهاب آمد كه امير فرموده‌اند از سوقاتهاى ولايتى، از قبيل فرش و زعفران و غيره، هرچه لازم است بفرمائيد. گفتم: اختيار با ايشان است. در باب شتر اروانه (1)و منوچهر غلام شرحى گفتم برود بگويد، رفت.

روز سه‌شنبه سلخ‌

تازه قابل نوشتن نبود.

روز چهارشنبه غره ربيع الاول‌

ميرزا شهاب آمد كه شترها را برده‌اند به «سهل‌آباد» و تا روز چهارم ماه كه شما مى‌خواهيد برويد، مى‌رسد. گفتم: چاره ندارم كه صبر كنم تا بروند بيارند براى اينكه از حمل بنه لابديم، رفت كه بفرستد بيارند.

روز پنجشنبه دويم.

تازه‌اى نبود، مگر اينكه امير شبانه آدم فرستاد حيدر قلى خان پسر كوچك خود را كه به سن شانزده و هفده است با نوكرهاى او گرفتند و مغلوبا به كلاته برده‌اند و اسب و اسباب او را هم ضبط كرده، به كلاته بردند و همه را چوب فراوان زده، حبس كردند. حاجى تاجر كرمانى را


1) - شتر اروانه نوعى ماده شتر است كه براى باركشى مورد استفاده قرار مى‌گيرد.

هم به‌واسطه اينكه به حمايت يك جوانك همشهرى خودش با شخص پالاندوزى نزاع كرده بود، سرتيپ به حكم امير گرفته بود كه چوب بزند. او پيش من فرستاد و استغاثه كرد. رقعه‌اى به سرتيپ نوشتم، از او عفو كرد.

روز جمعه سيم صبح‌

، رفتم به كلاته. امير را ملاقات كردم. صحبت متفرقه داشته شد. از تقصير حيدر قلى خان جويا شدم. امير گفتند: دخترى را كه همشيره‌زاده حاجى ميرزا احمد نامى است خواسته بود صيغه كند. حاجى راضى نمى‌شد. شب وقت سرگرمى فرستاده حاجى را برده، تهديد كرده. خيلى از، شرارت اين جوان اظهار نفرت و وحشت مى‌كردند، به درجه‌اى كه آرزوى مرگ او را مى‌نمودند و مى‌فرمودند: اگر اين جوان بعد از من زنده بماند، خانواده مرا بر باد خواهد داد.

با اين حالت از ذكر بعضى حكايات و اخبارات تا اندازه‌اى از شدت غضب ساكتشان نموده، خواهش مرخصى او را از حبس كلاته و فرستادن به اندرون كه در قلعه بيرجند است نموده، پذيرفته شد اميرزاده را با حالت جراحت روى مال انداخته، از كلاته به بيرجند بردند.

روز شنبه چهارم ربيع الاول‌

براى خداحافظ به كلاته رفته، قدرى نشسته صحبتها و مذاكرات راجع به امورات سرحد قاينات و سيستان كه در مواقع لازمه مقتضيه، حضور حضرت اجل عرض نمايم و باب مكاتبه را با امير مفتوح داشته باشم، به ميان آمده و ضمنا اظهار امتنان و قدردانى از خدمات و مساعدتهاى بيغرضانه من نسبت به خودشان فرموده و اظهار خجلت از اينكه فراخور شأن شما نتوانستم خدمت و تلافى كنم. من هم نهايت امتنان را از پذيرائيهاى ايشان و زحماتى كه در اين مدت مأموريت و توقف قاينات داده بودم، اظهار داشته، خواستند مسافتى به مشايعت سوار شوند. حتى فرموده بودند، مال هم حاضر كرده بودند. جدا درخواست نمودم كه از اين زحمت

منصرف شوند. چون نتيجه به‌جز زحمت ايشان و ناراحتى من نداشت. بحمد اللّه پذيرفته شد.

خداحافظ نموده، روبوس فرموده، مرخص شده سوار شدم، يكسره آمدم به ساقى. شب را آنجا مانده، ميرزا مصطفى قلى وعده داده بود كه در دشت بياض و خضرى به من ملحق خواهد شد. تا خضرى به ملاحظه رسيدن ميرزا مصطفى قلى، خيلى به آرامى طى مسافت مى‌نموديم. در خضرى كاغذى از او رسيد كه من در «پهود» كارم تمام نشده، شما يك روز هم در خضرى توقف نمائيد تا من برسم. جواب نوشتم، در توقف خضرى ناراحتم. در كاخك گوناباد منتظر شما هستم. اگر رسيديد خوب و الا در تربت يك روز منتظر شما مى‌شوم.

روز شنبه ششم.

در «آفريز» لنگ كرديم. در اينجا جمعى از سادات موسوى زندگانى مى‌كنند كه جد آنها حضرت زيد ابن موسى ابن جعفر عليه السلام بوده و امامزاده زيد النار در اينجا مدفون است كه مى‌گويند پسر حضرت موسى ابن جعفر است و بر مأمون الرشيد بعد از شهادت حضرت رضا سلام اللّه عليه، خروج كرد و بر جمعى از بنى عباس ظفر يافت و خانه‌هاى آنها را آتش زده، ملقب به زيد النار شد. بالاخره معتصم نامى كه از قبل مأمون حاكم قاينات بوده، او را شهيد كرده است. بقعه و صحن او را، امير حشمة الملك ساخته و هنوز ناتمام بود.

روز جمعه دهم.

صبح از آفريز سوار شده، قبل از ظهر به قريه تيغاب رسيديم. چهار فرسخ مى‌گويند، اما پنج فرسخ است. از اينجا راهى به سبزوار مى‌رود و از تون مى‌گذرد، و راهى به ارض اقدس. محمد جعفر را با منوچهر با دو مال سوارى (اسب و يابو) به سبزوار فرستادم كه به طهران بروند.

كاغذى نوشتم به حسين. كاغذى به مخبر الدوله و چهار برك بشرويه و صد مثقال زعفران براى مخبر الدوله دادم. و به حسين نوشتم كه بعد از ورود به مشهد تلگراف مى‌كنم.

اگر حضرت اجل اذن دادند كه آنجا بمانم تا شما بيائيد زيارت كنيد، باهم برگرديم محمد جعفر و منوچهر، همراه شما بيايند و الا همانجا باشند تا من بيايم. سه تومان خرجى راه به آنها دادم. مواجب محمد جعفر را هم تا آخر ربيع الثانى دادم. پنجهزار هم انعام به منوچهر دادم كه براى خودش پول آجيل كند.

روز شنبه يازدهم.

صبح از تيغاب سوار شديم. محمد جعفر و منوچهر روانه سرايان و تون شدند. ما روانه دهشت شديم. لطف اللّه هم مرخص شد به تون رفت. قلى را هم اخراج و روانه تون كردم. ما آمديم وقت ظهر به دهشت رسيديم. مى‌گويند چهار فرسخ است اما بيشتر است.

روز يكشنبه دوازدهم.

صبح از دهشت سوار شديم، آمديم به خضرى كه دو فرسخ است. ميرزا مصطفى قلى روز قبل رفته بود به پهود و قرار گذاشت كه امشب، ما در خضرى بمانيم كه او هم برسد. چون نايب خضرى كه ميرزا محمد ولى خان نامى است، بسيار خريت كرد، آنجا نماندم. بعد هم هرقدر اصرار كرد بمانم، قبول نكردم. جناب آخوند ملا على را ملاقات كردم. نان و ماست از خانه آخوند آوردند. نهار خوردم و آمدم به قريه دشت بياض كه نيم فرسخى خضرى است.

مردم اينجا هم بسيار خرند. تا عصر معطل همه چيز بوديم. آخر هم مايحتاج حاضر نشد. عصر آدمى آمد. كاغذى از ميرزا مصطفى قلى آورد كه من كارم در پهود انجام نگرفت. شما فردا را هم كه دوشنبه است در خضرى بمانيد تا من برسم. جواب نوشتم شرح‌حال ما اينجا اينطور شد. جاى توقف نيست.

مى‌روم در گوناباد يكروز منتظر شما مى‌شوم. اگر رسيديد، خوب. اگرنه مى‌روم در تربت يك روز منتظر مى‌شوم. اگر باز هم نرسيديد، معلوم است ديگر نخواهيد آمد.

روز دوشنبه سيزدهم.

صبح از دشت بياض سوار شده، يك ساعت

به ظهر مانده، رسيديم به كاخك. در صحن امامزاده سلطان محمد منزل كردم.

ميرزا اسمعيل متولى كه به نوشته من منصوب شده بود، آمد. خيلى اظهار بشاشت كرد. يك مجموعه انار آورد. مرد فقيرى است. معلوم شد محمد حسين خان، آدم سركار والا كه حامل رقم توليت او بوده، سه تومان از او براى منشى‌باشى رسوم گرفته و بيچاره هنوز نتوانسته است قرض آنرا بدهد. شب را در همان دار الحفاظ بقعه بسر برده، بعد از نماز و زيارت در بقعه، سوار شده آمديم.

سه تومانى به ميرزا اسمعيل متولى نياز نموده كه قرض رسوم منشى‌باشى را ادا كرده باشد.

صبح روز سه‌شنبه چهاردهم.

سوار شده، يك ساعت قبل از ظهر رسيديم به دلوئى گوناباد، خانه حاجى حسنعلى بيك. خودش به «كيور» رفته بود.

شب از كاخك كاغذى به او نوشته، غلامى از پيش فرستاده بودم. كاغذ مرا براى او برده‌اند. دو ساعت از شب رفته آمد. وقت ظهر از كيور سوار شده بود. پير مرد رشيدى است.

روز چهارشنبه پانزدهم.

صبح رفتم حمام و امروز را در دلوئى به انتظار ميرزا مصطفى قلى به شب آوردم و نيامد.

عيد نوروز روز پنجشنبه شانزدهم (1).

عيد نوروز روز پنجشنبه شانزدهم(1).

كه روز عيد نوروز سلطانى است باز در دلوئى منتظر ميرزا مصطفى قلى مانديم. سه چهار ساعت از روز گذشته، آدمى از ميرزا مصطفى قلى آمد كه ديشب به قريه «جويمند» كه نيم فرسخى اينجاست آمده‌ايم. حالا تكليف چيست؟ گفتم: اگر ديشب آمده بودند پيش من، بنه را شب راه مى‌انداختيم امروز مى‌رفتيم. حالا هم بگو بيايد اينجا كه فردا صبح برويم، رفت. ديگر خبرى از او نشد.


1) شانزدهم ربيع الاول 1295 مطابق است با اول فروردين 1257 شمسى.

روز جمعه هفدهم.

صبح از دلوئى سوار شده، وقت نهار به عمرانى كه چهار فرسخى است، رسيديم. پشت سر، ميرزا مصطفى قلى هم رسيد. بيست و دو نفر سوار هم از جلگه گوناباد جمع شد. چون اين منزل شش فرسخ است امشب وقت مغرب بنه را با شترها راه انداخته، ده سوار همراه بنه روانه كردم باقى ماندند كه صبح همراه خودم روانه شوند.

روز شنبه هجدهم.

صبح بااينكه به شدت باران مى‌آمد، سوار شديم و به هزار مصيبت سوارها و ميرزا مصطفى قلى را حركت دادم تا دو فرسخ كه آمديم به شدت مى‌باريد. در سر پنج فرسخى رسيديم به يك رودخانه كه اينجاها كال مى‌گويند. ديدم شترها را بار گرفته در كنار آب معطل‌اند. معلوم شد از سر شب تا صبح بلكه دو سه ساعت از روز گذشته، باران بر سر آنها باريده. چند جا شترها افتاده‌اند. اينجا ديگر از كار مانده، بار گرفته‌اند. پياده شده، نهار خورديم و به هرزحمت و تدبير بود، بارها و شترها را از آب و گل گذرانديم.

آمديم، دو سه ساعت به غروب مانده رسيديم به قريه «مياندهى» كه اول خاك محولات تربت است. ده متعفن كثيفى است. به زحمت تمام، منزل و آذوقه به دست آورده، شب را مانديم.

روز يكشنبه نوزدهم.

وقت سحر، شترها را راه انداخته، يك ساعت به صبح مانده خودمان راه افتاديم. آمديم تا «فيض‌آباد» كه سواد اعظم و حاكم نشين محولات است، و سه فرسخ است. قريب به آبادى، افتاديم ميان آب سيل كه از اين بارانهاى دو سه روزه، متواليه جارى شده و تمام صحرا و دشت و راه فيض‌آباد را فروگرفته بود. بقدر يك ميدان شترها را ميان آب و گل آوردند ديدم بارها به آب مى‌افتد و خراب مى‌شود. گفتم: شترها را كشيدند به قطعه زمينى كه هنوز آب نگرفته بود و اطرافش را آب داشت. خودم با سوارها و بنه كه بر يابوها بار بود، به هرمشقت بود به فيض‌آباد آمديم.

به نايب آنجا كه ميرزا تقى خان نام قرائى و از جانب محمد حسن خان

حاكم تربت، آنجا مقيم بود گفتم جمعيتى فرستاد كه بارها و شترها را بيارند.

بعد از مدتى فرستادم على خان سلطان كه نوه يعقوبعلى خان محولاتى و در فوج قرائى سلطان است، آمد. به او هم گفتم، ده بيست نفر سرباز فرستاد، يابوهاى بنه را هم بردند. به هرمصيبت بود تا قريب غروب بارها را به فيض‌آباد رساندند.

روز دوشنبه بيستم. صبح‌

، مهياى رفتن بودم، باران سر كرد. در اين راه هم مى‌گويند، دو سه كال هست كه مملو از آب است و عبور مال خاصه بنه و شتر محال است. الجاء (1)مانده و معطليم.

روز يكشنبه بيست و يكم.

صبح، از فيض‌آباد سوار شده پنج نفر شتر هم كرايه كرديم تا تربت. آمديم به «ظهيرآباد» كه چهار فرسخ است. شب را مانديم. ظهيرآباد ملك مرحوم ظهير الدوله و سپرده به حاجى محمد ميرزا است.

قنات و مزرع خوبى دارد.

روز چهارشنبه بيست و دويم.

از ظهيرآباد سوار شده، روانه تربت شديم يك ميدان كه راه آمديم يكى از شترها از پا افتاد، مشرف به موت شد.

عباس ساربان حلالش كرد. پوستش را به هشت هزار فروخته بود. قبل از ظهر رسيديم به تربت. چهار فرسخ است. در مزار شيخ حيدر منزل كرده، به حمام رفتم. بعد از حمام رفتم به مجلس فاتحه مادر صدر العلماء از آنجا آمدم منزل محمد خان سركرده. ميرزا محمود طبيب آمدند. شروحى از تعديات محمد حسن خان حاكم گفتند و در هرمنزل از اين مقوله گفته‌اند. به محمد خان گفتم، چند سوار همراه كند. چهار نفر آورد. روغن‌ها را خواستند از قرار يك من چهار هزار و ده شاهى بخرند. چون يك لنگه دو دبه بود كشيدند چهل و شش من بود.

نتوانسته بخرند، معامله نشد.

روز پنجشنبه بيست و سيم.

دوازده من برنج براى سبك‌بارى از بار شترها گفتم به آنها فروختند. روغن از قرار منى چهار هزار و دهشاهى. برنج از قرار يك هزار. بعد از آن روانه شديم از تربت. وقت سوار شدن محمد


1) - الجاء (به كسر همزه) ناچار كردن، كار خود را به خدا سپردن

حسن خان حاكم، ميرزا زين العابدين، ميرزاى خود را با دو قند روسى و يك شيشه آب‌ليمو تعارف فرستاد و خواهش كرد كه به منزلش بروم، عذر خواسته، سوار شدم. عصر آمديم به «كامه» كه چهار فرسخ است.

روز جمعه بيست و چهارم.

صبح از كامه سوار شديم. دو فرسخ كه آمديم، نزديك به اسدآباد گل و كال آب بود. باران هم مى‌باريد. خيلى به زحمت آمديم شترها واماندند به هرطور بود: خودمان عصر به رباط سفيد كه در محال سرجام، واقع است و شش فرسخ است رسيديم شترها نرسيدند.

وقت مغرب باد و باران شدت كرد. شب شترها در ميان دره كوه زير باران ماندند و ما در رباط بى‌شام و بنه و همه چيز مانديم تا صبح.

روز شنبه بيست و پنجم‌

. صبح آدم‌ها را فرستادم، شترها را پيدا كرده، آوردند به رباط. همه گرسنه و نيم جان. غلامى از مشهد به بيرجند رفته بود و مراجعت كرده، اينجا به ما رسيد و مى‌گذشت، كاغذى به منشى‌باشى و سرتيپ تلگراف و آقا عبد الوهاب نوشتم كه شرح‌حال ما را به حضور والا عرض كنند و آقا عبد الوهاب منزل مهيا كند كه بلكه انشاء اللّه پس‌فردا كه دوشنبه است برسيم. امشب را هم در رباط سفيد لنگ شديم، به جهت آب و گل و واماندن شترها.

روز يكشنبه بيست و ششم.

از رباط سفيد حركت كرديم. بارهاى صندوق را از شترها به يابوها حمل كرديم. شترها را خالى آورديم و وقت عصر به شريف‌آباد رسيديم. پنج فرسخ است.

ورود ارض اقدس، مراجعت از قائن‌

روز دوشنبه بيست و هفتم.

از شريف‌آباد روانه ارض اقدس و بعد از ظهر وارد شديم. آقا عبد الوهاب و كربلائى محمد رضاى صاحبخانه سفر سابق تا طرق استقبال آمدند. آمديم به شهر. مال‌ها را در خانه عبد الوهاب منزل

داديم. خودمان را بردند به خانه پهلوى خانه كربلائى محمد رضا. چندروزه بمانيم تا آنجا خالى شود.

روز سه‌شنبه بيست و هشتم.

كه سيزده سال بود، رفتم به ارك كه خدمت سركار والا برسم. سوار شده بودند از عقب رفتيم تا سربند طرق، بسيار در كوهسار بيراهه رفتيم. در آنجا خدمت سركار والا رسيديم. نهار در سربند خورديم. عصر برگشتيم. دو ساعت از شب گذشته به شهر رسيديم. در بين راه على الاتصال سركار والا تحقيقات از حالت قائن و طبس و امير و عماد الملك فرمود و آنچه بيان واقع بود بى‌هيچ ملاحظه عرض كردم.

روز چهارشنبه بيست و نهم.

ميرزا مصطفى قلى را برداشته، به ارك رفتم. ميرزا مصطفى قلى را در حضور والا معرفى كردم. عريضه امير را گرفتم به نظر والا رساندم. پس از مدتى شرفيابى و تكرار صحبت‌هاى ديروز، مرخص شدم. آمدم خدمت جناب مؤتمن الملك رسيدم. از آنجا رفتم تلگرافخانه.

تلگرافى براى آقا ميرزا سليم نوشتم كه محمد جعفر را از بين راه فرستادم.

نمى‌دانم اهل بيت ما چگونه از خانه و بارهاى قالى مطمئن مى‌شوند كه بيايند از آنجا آمدم منزل. عصر رفتم منزل مستشار الملك. ميرزا مصطفى قلى را هم فرستادم آمد آنجا. قدرى صحبت از حساب امير شد و قرار شد عصر جمعه برويم حساب را تمام كنيم.

روز پنجشنبه سلخ.

وقت نهار يساولى آمد كه سركار والا احضار فرموده‌اند. رفتم، نهار مى‌خوردند مدتى شرفياب بودم. صحبت‌هاى متفرقه گذشت. وقت مرخصى فرمودند، فردا بيائيد برويم به بند گلستان.

روز جمعه غره ربيع الثانى.

صبح سوار شده، به ارك رفتم. در ركاب والا رفتيم سربند گلستان. سه فرسخ راه بود. مستشار الملك، محمد امين ميرزا، جعفر قلى ميرزا، كوچك ميرزا بودند. در آفتاب‌گردان مستشار الملك، نهار خورديم، هنگام رفتن، اسب مستشار الملك به رو درآمد. پاى ايشان

اندكى خراشيد. وقت عصر مراجعت كرديم. شب تلگرافى در جواب من از ميرزا سليم آوردند كه اهل بيت مى‌گويند: از خانه خاطرجمع باشيد. با چاپار تفصيل را نوشته‌اند. ماهانه آنها را هم بطورى كه داده شده با چاپار مى‌نويسم.

از تلگراف معلوم شد كه محمد جعفر هنوز به سبزوار نرسيده است نمى‌دانم كجا مانده است.

روز شنبه دويم.

صبح، رفتم حمام. عصر ميرپنجه آمد به ديدن من. از تفصيل قائن و طبس و مداخل من پرسيد. رقعه امير را به او نمودم و تفصيل عماد الملك را گفتم. گفت: شاهزاده مى‌فرمود، امير خيلى بى‌همتى كرده است.

روز يكشنبه سيم.

صبح آقا عبد الكريم ناظر مستشار الملك آمد به ديدن من، از او يك ساربان خواستم. رفت داروغه شترهاى مستشار الملك را كه بابا عباس نام است، فرستاد. كربلائى حسن نامى را آورد، ساربان ما شد. شترها را به اسم حسين آقا داغ كرده به او سپردم. برد مرتع «بازحوض» با شترهاى مستشار الملك بچرانند. وقت عصر رفتم منزل مستشار. ميرزا مصطفى قلى را هم فرستادم آمد. صرف خرج‌ها را به مستشار نمود. بعضى را قبول كرد، بعضى موقوف شد به آوردن سند.

روز دوشنبه چهارم‌

. صبح رفتم خدمت جناب مؤتمن الملك. مجلس درس داشتند. شرح لمعه، كتاب صلوة فصل تروك مباحثه مى‌كردند. جناب ملا غلامحسين مشهدى، مدرس بود. نشستم استفاده كرده وقت نهار به منزل آمدم. بعد از ظهر به حرم مشرف شده، نماز كردم، به منزل برگشتم. معلوم شد حاجى نوكر مرا، ميرغضب‌ها برده نگاهداشته‌اند كه از او طلب داريم، و معلوم شد خود حاجى هم با آنها هم‌عهد است.

رقعه به فراش‌باشى سركار والا نوشتم، ميرغضب‌ها را با حاجى پيش من فرستاد. حاجى را گفتم حبس كردند. ميرغضب‌ها را مرخص كردم.

روز سه‌شنبه پنجم. صبح، حاجى را از حبس بيرون آورده، لباس‌هاى تازه كه براى او گرفته بودم، گفتم نصر اللّه گرفت پوشيد. او را با لباس‌هاى كهنه خودش بيرون كردم رفت.

از روز چهارشنبه ششم ربيع الثانى الى چهارشنبه پنجم جمادى الاولى مطلب تازه نيست. از قرار تلگراف، حسين بايد امشب كه شب پنجشنبه ششم است از شاهزاده عبد العظيم حركت كنند. امروز صبح رفتم كاروانسرا به حاجى محمد حسين تاجر پيغام كردم كه بنويسد به حاجى ملا حسن برادرش در شاهرود دو خروار برنج صدرى بخرد، شترها كه رسيد حمل مشهد نمايند.

ديروز هم دو هزار تومان از قائن آوردند. به حضور والا عرض كردم. انشاء اللّه بقيه هم برسد.

روز سيزدهم جمادى الاولى‌

. تلگراف ورود شاهزاده خانم به سمنان رسيد. جواب دادم كه در شاهرود دو خروار برنج را از حاجى ملا حسن تاجر مشهدى تحويل گرفته بيارند.

روز دوشنبه هفدهم‌

. چهار ساعت به غروب مانده، در مشهد مقدس تگرگ شديدى باريد كه من خود بقدر تخم‌مرغ بسيار ديدم و بقدر يك ربع ساعت باريد. روز بعد كه سه‌شنبه هجدهم بود، خدمت سركار والا ركن الدوله رسيدم. آنجا حكايت كردند. من جمله محمد حسين خان پسر مرحوم محمود خان كلانتر طهران، عرض كرد كه من در فلان منزل بودم. ديدم يكدانه تگرگ سقف اطاق را سوراخ كرده، روى فرش افتاد. من اين خبر را دروغ دانستم. سركار والا هم طورى استعجاب كردند كه گويا ايشان هم قبول نكردند. ناظر شاهزاده عرض كرد، محمد على خان نامى، يك پول سياه در ميان تگرگ پيدا كرده است و فورا رفت پول را آورد خدمت سركار والا داد. به من هم مرحمت فرمودند، ديدم پول سياه گرد، سكه قديم، غير اين پولى كه حالا در مشهد متداول است، اما سكه‌اش معلوم نبود.

روز چهارشنبه نوزدهم. خدمت جناب مؤتمن الملك متولى‌باشى، اهل دفتر و صاحب‌منصبان سركار فيض‌آثار جمع بودند. صحبت تگرگ بود.

جناب ميرزاى ناظر گفتند من خود يك دانه تگرگ ديدم بقدر هندوانه كوچكى يعنى از انار بزرگتر. اين هم خيلى غريب بود و آنچه معلوم شد بقدر نيم‌فرسخ اطراف شهر را گرفته بود. دو سه، در پنج شش فرسخى شهر را زده است. به كوه‌پايه‌ها نباريده است.

پنجشنبه بيستم و جمعه بيست و يكم الى دوشنبه بيست و چهارم تازه قابل نوشتن نبود.

دوشنبه بيست و چهارم. عصر سردار حيدر خان افغان آمد منزل من.

سفارش نامه‌اى براى جناب نصير خواست نوشتم. شرحى هم خدمت آقا ميرزا ابو الحسن نوشتم. تلگرافى هم براى حسين نوشتم، احوالپرسى از خودش و سئوال از اينكه برنج از شاهرود گرفتند يا نه كه به «مزنيان» بگويند.

حركت از مشهد به عزم نيشابور به استقبال شاهزاده خانم روز سه‌شنبه بيست و پنجم‌

. صبح رفتم خدمت حضرت والا مرخصى خواستم براى رفتن نيشابور به استقبال شاهزاده خودمان. وقت عصر دو ساعت به غروب از شهر سوار شده، مغرب رسيديم به طرق. شام خورده، خوابيدم.

اسباب صندوقخانه و غيره را در خانه كربلائى محمد رضا سپرده، درب اطاقها را مهر كرده، زرافشان را هم آنجا گذاشتم و به خدا سپردم. يك اسب محمد ولى خان را هم خانه آقا عبد الوهاب گذاشتم.

روز چهارشنبه بيست و ششم‌

. صبح، از طرق سوار شده آمديم نزديك رباط «كلنبه» رفتم سربند، ساربانهاى مستشار الملك، شترهاى خودم را ديدم، بد نبودند، معقول حال آمده‌اند. روز پيش روغن هم به آنها زده بودند، چهار هزار هم به كربلائى حسن ساربان انعام داده، قريب به ظهر آمدم شريف‌آباد نهار خورده خوابيدم.

روز پنجشنبه بيست و هفتم. صبح، بين الطلوعين از شريف‌آباد سوار شده، بعد از هفت ساعت كه چهار از دسته رفته بود، به قدمگاه رسيديم.

معلوم شد كه هفت فرسخ است نهار خورده خوابيدم. بعد برخاسته به بقعه قدمگاه رفتم، زيارت كردم، آمدم مقابل چاپارخانه قدمگاه. يك شخصى از اهل قدمگاه براى منزل زوار پاى درخت كاج، كنار نهر تختى مى‌ساخت از حالت او خوشم آمد. رفتم كنار نهر نشستم. سيدى هم آمد پيش من نشست، مشغول صحبت بودم، ديدم پنج شش سوار آمدند رفتند ميان رباط. محمد ابراهيم را فرستادم احوال بپرسد كه اينها از شاهزاده ما خبرى دارند؟ برگشت، ديدم مشهدى مهدى همسايه طهران ماست. كاغذى هم از شاهزاده خانم دارد كه از منزل شورياب نوشته است. معلوم شد كه فردا به نيشابور مى‌رسند. گفتم مشهدى مهدى را چاى دادند. شب هم شام برايش فرستادم.

جمعه بيست و هشتم. از قدمگاه سوار شده، نزديك شهر نيشابور ميرزا حبيب اللّه، امين تذكره گيلان را ديدم كه به مشهد مى‌رفت. گفت: شاهزاده خانم ديروز در شورياب بودند و امروز وارد نيشابور مى‌شوند. به شوق تمام رانديم به شهر، همه‌جاهاى منزلگاه زوار را گردش كرديم. نيامده بودند. در كاروانسراى ميرزا محمد حسين، نهار خورده رفتم حمام. عصر بيرون آمدم.

باز سوار شده با ميرزاى كاشى، اطراف شهر را براى منزل تفحص كرديم.

جاى مناسبى به نظر نيامد. حالا خيال داريم صبح برويم چاپارخانه تا خدا چه خواهد.

شنبه بيست و نهم صبح زود برخاستم نوكرها را صدا كردم. اسباب و بنه را جمع كردند سوار شديم، آمديم، به چاپارخانه. ديدم دو كجاوه و يك پالكى از درب چاپارخانه گذشتند. عقب آنها فرستادم معلوم شد شاهزاده خانم بود. برگشته، آمدند چاپارخانه منزل كرديم. خودشان و بچه‌ها الحمد اللّه

همه سردماغ بودند. نهار خورديم خوابيديم، عصر عيال ميرزا رضاى كاشى آمد خدمت شاهزاده، بعد خود ميرزا رضا آمد. شام رفتند.

روز يكشنبه سلخ‌

. در نيشابور لنگ كرديم. صبح رفتم حمام بيرون آمدم عيال ميرزا رضا، قدرى قارچ و يك ديك آش رشته براى شاهزاده خانم فرستاده، آش را خورديم الان مشغول كباب قارچ هستيم. ملكناز (1)دو سه روز است ناخوش است.

روز دوشنبه غره جمادى الثانى‌

. از نيشابور آمديم به قدمگاه. در چاپارخانه منزل كرديم. حاجى ميرزا ابراهيم خان طبسى، آدم فرستاد اظهار دوستى و احوالپرسى كرد و گفت خيلى شوق ملاقات شما را داشتم ولى حالا ميان كالسكه نشسته‌ام بعد انشاء اللّه خدمت شما مى‌رسم.

عصر روز دوشنبه از قدمگاه سوار شديم. من هم رفتم ميان كجاوه و با شاهزاده صحبت‌كنان مى‌آمديم. دم رباط فخر داود، قاطر كجاوه افتاد، الحمد اللّه آسيبى به ما نرسيد. كجاوه بار كردند، سوار شديم صبح سه‌شنبه دويم به شريف‌آباد رسيديم در چاپارخانه منزل كرديم.

عصر سه‌شنبه دويم. از شريف‌آباد سوار شده، دو ساعتى شب در كنار حوض، شام خورده، چهار ساعتى شب رسيديم به طرق در رباط طرق خوابيديم.

ورود شاهزاده خانم به ارض اقدس‌

صبح روز چهارشنبه سيم. وارد ارض اقدس شديم. ناخوشى ملكناز شدت كرد.

روز پنجشنبه چهارم.

ملكناز را نزد ميرزا عليرضاى طبيب فرستادم.

مشغول معالجه شد.


1) - ملكناز كنيزى بود كه شاهزاده خانم از طهران همراه خود آورده بود.

از جمعه پنجم تا جمعه دوازدهم. تازه‌اى ندارد. مگر اينكه همدم خانم، عيال شاهزاده شيخ الرئيس آمد به ديدن شاهزاده و دختر ميرزا محمد على خان امين ديوان كه از گيلان به زيارت آمده‌اند. نيز ديدن آمد.

جمعه دوازدهم، صبح رفتيم به خواجه ربيع در بالاخانه آنجا نهار خورديم خوابيديم. عصر رفتيم به باغ «مال‌آباد». شاهزاده عيال ميرزا على محمد مستوفى آنجا بودند. خيلى تعارف و مهربانى كرد. شاهزاده خانم و بچه‌ها اندرون رفتند. ساعتى نشستند شيرينى و چاى بيرون فرستادند. شب به منزل برگشتيم. ملكناز در غش و بدحال بود و آن شب تا صبح متصل غش كرد.

روز شنبه سيزدهم.

باز مشغول غش و حالت احتضار ملكناز بوديم.

بعد از ظهر فوت شد. فرستادم در قبرستان قتلگاه دفنش كردند. عصر ديدم شاهزاده و بچه‌ها خيلى دلتنگى مى‌كنند. سوار شدم آنها را برداشته به باغ ظهير الدوله و از آنجا به باغ مصلى رفتيم، برگشتيم. از يكشنبه چهاردهم تا شنبه بيستم، تازه‌اى نيست.

شنبه بيستم. شترهاى طهران آمدند. دو خروار برنج آوردند. ديدم خوب نمى‌خرند، انبار كردم. چهارده تومان و نيم وجه كرايه بارهاى حاجى علينقى را گرفتند.

روز يكشنبه بيست و يكم.

تازه‌اى ندارد. مگر اينكه به مباركى.

حسين آقا و ابو الحسن را ختنه كرديم.

روز دوشنبه بيست و دويم‌

. صبح شترها را داغ كرده، به نايب قاسم سپرده، روانه علفزار كردم. اما شترها همه زخمدار مفلوك بودند.

سه‌شنبه و چهارشنبه بيست و چهارم. تازه‌اى نداشت.

پنجشنبه بيست و پنجم. هفتاد و هشت تومان به حاجى نصر اللّه، تاجر كاشى داده، برات به وعده سى و پنج روزه، بعد از رويت، به حواله ميرزا باباى برادرش در طهران، سراى حاجى ملا على گرفته براى آقا ميرزا طاهر فرستادم كه پنجاه و چهار تومان عوض وجه استقراض شاهزاده خانم به توسط خودش بردارد، بيست و چهار تومان هم به كربلائى شيرين بدهد قباله و بنچاق خانه ننه حسن را بگيرد.

عريضه‌اى هم به جناب نصير الدوله و آقاى تاج محمد خان و عقايد اجزاى ايالت خراسان در باب سيستان نوشتم.

جمعه و شنبه بيست و هفتم. تازه‌اى نداشت. مگر حسين و ابو الحسن را حمام بردم. بعد از حمام، حاجى محمد تقى دلاك آمد. يك توپ برك بشرويه و يك تومان تعارفش كردم.

يكشنبه بيست و هشتم. يك توپ برك بشرويه به جهة ختنه بچه‌ها به آخوند معلم آنها تعارف كردم. نايب قاسم آمد. چهار تومان و نيم مواجب سه ماهه كربلائى حسن ساربان را دادم. دو تومان هم براى روغن شترهاى از طهران آمده، به نايب قاسم دادم.

دوشنبه بيست و نهم. آدم سرتيپ تلگراف آمد كه برات هفتاد و شش تومان تلگرافى از مسيوى انگليسى به حواله سفارت انگليس گرفته‌ام كه به ميرزا سلام بدهند وجهش را بفرستيد.

وجه مزبور را با تلگرافى به ميرزا سلام نوشته، فرستادم كه آنرا گرفته به آقا ميرزا طاهر بدهد و بگويد كه آن برات تجارتى حاجى نصر اللّه را مطالبه نكرده، پس بفرستد كه به حاجى نصر اللّه داده، وجه را پس بگيرم.

پنجاه و دو تومان، خودش بردارد. بيست و چهار تومان به كربلائى شيرين بدهد.

سه‌شنبه سلخ جمادى الثانيه. تا دهم رجب تازه قابل نوشتن نبود، يازدهم رجب با عيال رفتيم به «شانديز» و تا ششم شعبان آنجا الحمد اللّه خوش و خرم بوديم. هفتم شعبان مراجعت به شهر كرديم. تعليقه از جناب نصير الدوله رسيد كه حالا عزيمت طهران مكن تا حكم احضار برسد. ديگر اين ايام شعبان و رمضان جز زيارت و دعا الحمد اللّه اشتغالى نبود.

روز عيد فطر

، نواب اشرف والا، ركن الدوله يك ثوب جبه ترمه لاكى به ازاى خدمت حساب سيستان و قائن التفات فرمودند. اين‌روزها حكم تلگرافى رسيد كه از طرف نواب والا ركن الدوله براى سرسلامتى امير شير على خان، در فوت عبد اللّه خان وليعهدش و رفع فتنه و آشوب تاج محمد خان و شريف خان بلوچ، در سيستان، به كابل بروم. براى اين عزيمت قرار شد عيال را به طهران بفرستم.

روز يكشنبه هشتم شوال.

عيال را روانه كرده، بدرقه آنها تا شريف آباد، رفتم سيصد تومان تنخواه نقد با ده نفر شتر تحويل شاهزاده خانم كردم كه آنجا انشاء اللّه قاليها را هم كه معادل هشتصد تومان مى‌شود، با شترها بفروشند وجهش را معامله بدهند.

حركت موكب والا به دره گز

روز يكشنبه پانزدهم شوال.

نواب اشرف والا و جناب مستشار الملك و ميرپنجه با سه فوج تخته قاپو و ترشيزى و هزار و دويست سوار و دو عراده توپ براى فتنه «دولت مراد خان» عزيمت دره گز فرمودند.

عبد الرحمن آدم من كه يراق‌هاى اسب مرا برداشته فرار كرده بود، او را گرفته آوردند. يراق‌ها را از او گرفتم.

رفتن آقا بابا به خواف. در باب تنخواه ملا نجف، ثانيا خدمت والا عرض كرده، دستخطى به محصلى آقا بابا بيك آدم خودم صادر كرده، او را با اسب كهر روانه خواف كردم. امروز افواها از قائنيها شنيدم كه تاج محمد خان سيستانى را پسر كدخدا درويش سيستانى به تلافى خون پدر خود، كشته است.

روز پنجشنبه بيست و ششم شوال.

آقا بابا از خواف برگشت. پول نياورده. بعلاوه معلوم شد كه اسناد و احكام را هم به مرتضى قلى خان رد كرده است و البته رشوه از او گرفته. او را به محبس سخت داروغه فرستادم تا معلوم شود. به فراشباشى ايالت و ميرزا رضا قلى كلانتر در محبس، آقا بابا اقرار كرد كه مرتضى قلى خان، نه هزار پول و يك چارك ابريشم به من داد. آنرا هم با كلانتر خواف قسمت كردم.

روز دوشنبه غره ذيقعده.

رفتم منزل محمد حسن خان حاكم خواف.

درويش على خان خوافى هم آنجا آمد. در باب مرتضى قلى خان صحبت شد.

محمد حسين خان گفت: بيست تومان درويش على خان امروز بفرستد، اين كار را شما بگذرانيد. گفتم: من نه از جناب امير قائن و نه از جانب ملا نجف وكالت ندارم كه صد و چهارده تومان را به بيست تومان مصالحه كنم. درويش على خان گفت: از خواف به من نوشته‌اند كه به آقا بابا، مرتضى قلى خان نقد و ابريشم بقدر پنج تومان داده است.

از غره ذيقعيده تا بيست و چهارم محرم (1)، تازه‌اى نبود. جز موقوفى سفر كابل و احضارم به طهران. مقارن حركت و عزيمت طهران، يك نفر


1) - محرم 1296 ه. ق

جاريه حبشيه، مساة به سنبل، از ابو القاسم تربتى به صد تومان خريدم و روانه طهران شدم.

روز بيست و سيم محرم.

جناب مستشار الملك اسب كرنگ چهار سال براى من فرستاد. دو تومان به جلودارش انعام دادم، رفت.

روز بيست و چهارم.

صبح كه بناى حركت بود، اكبر پيشخدمت نيامد.

معلوم شد يك پتوى ماهوت گلى هم دزديده و نزد جعفر قلى ميرزا رفته است.

ميرزا مهدى كاشى هم يك لحاف كرباسى دزديده. به اتفاق احمد كاشى آشپز به بست رفته‌اند. به هيچيك اعتنا نكرده، مشهدى على، فراش سابق خودم را كه نزد نايب التوليه كالسكه‌چى شده بود، بيست و پنج هزار قرض داشت، دادم حسين مهتر را يك تومان مساعده دادم. سر مهتر حقوردى طفيلى حسين را برداشته، حركت كردم. منزل به منزل آمدم به مزنيان.

روز پنجم صفر.

شاهزاده نير الدوله به مزنيان آمده بود كه برود به عباس‌آباد. خدمت ايشان رسيده روانه عباس‌آباد شديم. عصر همان‌روز شاهزاده به عباس‌آباد آمدند. فرستادند مرا خواستند. خدمتشان رفتم. دو كله‌قند و قدرى زرشك براى ايشان شيرينى ورود آورده بودند. فرمودند آنها را به منزل خان ببريد و به من فرمودند، زرشكها تحفه است از جانب من براى شاهزاده خانم ببريد، خودتان نخوريد. اما قندها را اگر بخوريد، عيب ندارد. تا مغرب نشستيم، صحبتها كرديم. بعضى مطالب گفتند كه به عرض حضرت اجل اكرم برسانم.

فقره وصلت مستشار الملك را با حضرت اجل اكرم، يعنى خواستگارى همشيره ايشان را كه اول عيال مرحوم مجد الدوله و بعد نظام الملك بودند و حال مطلقه شده‌اند. شاهزاده خيلى تأكيد كرد كه من مؤسس اين كار بشوم. شرحى در اين باب خدمت سركار قمر السلطنه (1)نوشته، محول به تقرير من فرمودند.

از آن به بعد ديگر تازه‌اى نيست تا امشب كه شب پنجشنبه بيست و يكم شهر صفر است، در خاتون‌آباد هستم و فردا انشاء اللّه عازم طهران.ر.


1) - ماه تابان خانم قمر السلطنه دختر چهل و ششم فتحعليشاه و عيال ميرزا حسين خان سپهسالار.

صل پنجم راپرت اطلاعات قائن‌

اشاره

قائن راپرت اطلاعات بنده درگاه خلايق همه‌گاه خانلرمنشى، در مأموريت به قائن از ولايت و حكومت آنجا. بتاريخ شهر رجب اودئيل 1294

قائن ولايتى است وسيع كه معروف است شصت فرسخ عرض و طول دارد. دو قصبه دارد كه يكى شهر قائن است، ديگرى بيرجند كه مقر حكومت است. اگرچه شهر قائن آبادتر و آبش بيشتر و هوايش بهتر و براى زندگانى راحت‌تر است، ليكن چون بيرجند به سرحد ولايت نزديك‌تر است و اغلب اوقات سوار تركمان و افغان و بلوچ و هزاره، اين ولايت را مى‌تازند، براى نزديكى به سرحد و جلوگيرى سوار، حكام، بيرجند را مسكن خود قرار داده‌اند. ديگر در ولايت قائن شهر و قصبه نيست. هرچه هست دهات و مزارع است و كليتا قاطبه آباديهاى آن ولايت به فراخور خودش كم‌آب است و صحراها و كوهسار جمعا خشك و بى‌آب‌وعلف، و آباديها از يكديگر دور. ميوه و مأكولاتش بسيار كم. محصولشان اغلب جو و گندم و ارزن است. در شهر قائن و بلوك «پهود» زعفران و در بيرجند فى الجمله زرشك و عنابى دارد.

كم‌كم حالا در بعضى جاها بناى زراعت ترياك هم گذاشته‌اند. اما هنوز بقدريكه كفايت ترياك‌كشها را بكند بعمل نيامده است، مگر بعد از اين قدغن‌ها كه حسب الامر شده است زياد بيايد و به فروش برسد. رعيت بسيار فقير زحمتكش دارد. بسيار بادقت زراعت مى‌كنند. از بس آب كم است طورى مواظبند و به دقت زراعت مى‌كنند كه در هيچ فصلى نمى‌گذارند يك قطره آب

به هدر برود. از هرقطعه زمين سالى دو سه حاصل برمى‌دارند. معذلك در غايت عسرت گذران مى‌كنند. اغلب رعيتش نان ارزن مى‌خورند كه قادر به نان جو هم نيستند. زمين زراعت بسيار است، آب ندارند. در كوهسار محل ديمه‌كارى دارند و هميشه مى‌كارند. اگر بارندگى خوب شد، خوب مى‌شود و اگر نشد چنانچه اغلب نمى‌شود، همان بذر زراعت هم از دستشان مى‌رود.

در هرجائى مختصر ابريشم‌كارى هم دارند. كسب و صنعتشان هم منحصر است به كرباس در همه‌جا، و فرش قالى در بلوك درخش. و اين صنعت قالى را خوب تكميل كرده‌اند به درجه‌اى كه طرح و آب‌ورنگ قالى از شال كشميرى هيچ كمتر نيست. حشمة الملك امير قائن (1)

«امير علم خان حشمت الملك (امير علم خان سوم) حكمران قائن و سيستان فرزند امير اسد اللّه خان حسام الدوله كه از حكام و امراء معروف خراسان بوده است، پس از اينكه محمد حسن خان سالار پسر اللّه يار خان آصف الدوله قاجار دولو، بر نواحى خراسان استيلا يافت (1262- 1266 ه ق) به طرف قائن اردوكشى كرد. امير اسد اللّه خان تاب مقاومت او را نياورده به طرف هرات فرار نمود و چندى در آنجا اقامت گزيد و فرزندش امير علم خان گرفتار گرديد. نامبرده چندى در مشهد زندانى بود و پس از مدتى از زندان فرار كرده خود را به هرات رسانيد و به پدر خويش پيوست و تا مدتيكه امور خراسان منظم نگرديده بود، پدر و پسر باهم در هرات بسر مى‌بردند. و پس از ختم غائله سالار، دوباره به محل حكمرانى خود بازگشتند. امير علم خان پس از درگذشت پدرش حاكم قائنات و بعد بواسطه عرضه و كفايتى كه از خود بروز داد، حكومت سيستان هم تحت تصدى وى ضميمه حكومت قائن گرديد.

در سال 1284 ه- ق كه ناصر الدين شاه به خراسان مسافرت نمود، (سفر اول) امير علم خان كه به احترام شاه به مشهد آمد و بحضور شاه رسيد، در اين سال ملقب به حشمت الملك گرديد و در سال 1309 ق با منصب امير تومانى بواسطه خدماتى كه انجام داده بود به يك قبضه شمشير مرصع مكلل به الماس از طرف شاه مخلع و نائل گرديد.

لكن در همين سال پس از بازگشت از مشهد در گناباد درگذشت و جنازه‌اش را در حرم امام رضا (ع) در قسمت دار السعاده در صفه‌اى كه بنام امير قائن معروف است بخاك سپردند.»

بعد از امير علم خان، امير محمد اسماعيل خان سرتيپ (شوكت الملك) جانشين پدر گرديد و حكومت سيستان و طبس به فرزند ارشد او امير على اكبر خان حسام الدوله واگذار شد.

پس از درگذشت امير اسماعيل خان به سال 1322 ق، امير محمد ابراهيم خان فرزند پنجم امير با لقب شوكت الملكى جانشين برادر گرديد.

امير حشمت الملك يك پسر ديگر نيز داشت بنام امير حيدر قلى خان كه در جوانى درگذشت. همچنين يك دختر داشت كه به عقد ازدواج حاجى عبد العلى خان پسر حاجى رضا خان وكيل الدوله شيبانى درآمد. امير محمد ابراهيم خان شوكت الملك سه دختر و يك پسر بهمرسانيد كه پسرش جناب آقاى امير اسد اللّه خان علم مى‌باشند و اكنون وزير دربار شاهنشاهى هستند.

دو دستگاه «در عمارت مزرعه خود» ديدم دائر نموده كه براى پيشكشى اعليحضرت همييونى هرسالم-

1) - آقاى مهدى بامداد در كتاب تاريخ رجال ايران جلد دوم صفحه 341 در شرح‌حال امير علم خان حشمة الملك مى‌نويسد:

تهيه و تقديم مى‌نمايد. در درخش بقدر صد و پنجاه دستگاه قاليبافى هست مال رعيت كه براى فروش و مال التجاره مشغولند ولى صنعت پرفايده‌اى نيست.

بسيار به زحمت و دير انجام مى‌گيرد. قاليباف خيلى قابل و ماهر مثل همانهائيكه در مزرعه چشمة الملك آنطور قالى براى پيشكشى حضور همييونى مى‌بافند، روزى يك عباسى، پنجشاهى بيشتر عايدشان نمى‌شود.

در اين ولايت رودخانه بهيچ‌وجه نيست. تمام قراء و مزارع به آب كاريز است و كاريزها بسيار عميق و طولانى بايد، تا آبى به روى كار آورده.

پشته‌هاى قنوات پنجاه شصت، بلكه بعضى جاها صد ذرع و صد و پنجاه ذرع عمق دارد و امتداد رشته‌هاى قنوات تا سه فرسخ و چهار فرسخ امتداد دارد. اين است كه آب عزيز الوجود و لوازم آبادى، در اين ارض عريض، كمياب است.

اما وضع معامله حاكم با رعيت‌

اين است و جز اين نمى‌تواند باشد كه ماليات را بر موجود جمع مى‌بندد. يعنى هركس هرقدر آب دارد به

همانقدر از روى بنيچه كه دارد ماليات مى‌دهد. مثل ساير جاها از ممالك محروسه كه خود ديده‌ام نيست كه فلان مزرعه فلان قدر ماليات دارد، بايد حتما آن مبلغ را بدهد، خواه زراعت داشته باشد يا نداشته باشد. اگر قنات يك مزرعه بخشكد، چنانچه اتفاق افتاده است و متعدد هست، از آنجا مالك آنجا مطالبه ماليات نمى‌كند و غير از اين چاره ندارد. زيرا كه اگر بكند وصول نمى‌شود و آن رعيت هم فرار مى‌كند و ضررش بيشتر است. و در مزارع و مواشى نيز قرارش همين‌طور است، بر موجود است. يعنى هركس هرقدر گوسفند بالفعل دارد، وجه سر كله همانقدر از او مى‌گيرند. به خلاف ساير ولايات خراسان كه هركس در هرقريه يك تاريخى يك مقدارى گوسفند داشته، آنرا جمع بسته‌اند و هرسال همان مبلغ را مى‌گيرند، خواه آن مقدار حالا موجود باشد يا نباشد.

و در بسيار جاها آن مقدار گوسفند، حالا موجود نيست و ستاق آن را مى‌گيرند و آنرا «استخوان‌پولى» مى‌گويند. در اين معامله دور نيست حاكم قائن منفعت هم بكند. ولى معلوم نيست كه معامله‌اش با منفعتش به چه مبلغ برسد. هرسال تغيير مى‌كند. به جهت اينكه عدد گوسفند هرسال تغيير مى‌كند. آنچه بر حسب قاعده به نظر مى‌آيد، از سال گرانى به اين طرف كه عشرى از اعشار گوسفند باقى نماند، اينطور معامله حاكم قائن براى او ضرر كلى داشته است. از اين به بعد البته رفع ضررش مى‌شود و البته منفعت هم خواهد كرد.

اما وضع حاكم اين ولايت كه امير علم خان حشمة الملك است‌

و طرز حكومت او اين است كه در خارج قصبه بيرجند به نيم‌فرسخى، مزرعه‌اى آباد كرده، آب قليلى جارى نموده، باغى احداث كرده، عمارت مختصرى به قدر گنجايش منزل بيرونى خود و عملجات مخصوص خود در آنجا ساخته است و همانجا منزل دارد.

هفته‌اى دو روز، دوشنبه و جمعه بار عام دارد كه هرعارض و ارباب حاجت در اين دو روز مى‌روند و مطالب خود را جواب مى‌گيرند. ساير ايام

از خواص اگر كسى برود، ملاقات مى‌كند يا اگر مطلب فورى از هركس باشد به او مى‌رسانند، جواب مى‌گيرند. اجزاى مجلسش اغلب از خوانين و عفاريت (1)افغان و هزاره و بلوچ و تركمان است. درب باغ و فضاى منزل و اطاق هميشه پر است از اين قسم مردم، و همه با او بدخواه و خونى و منتظر فرصت، كه كى بتوانند او را از ميان بردارند.

اما در ظاهر با كمال تملق به هرتقربتى كه بتوانند اسب و يراق، جيره و جامه و انعام و خلعت مى‌گيرند، و همه مهمانند. و همين‌كه مجلس منعقد مى‌شود حشمة الملك از بالاخانه كه منزل خوابگاه اوست به اين مجلس مى‌آيد اما مسلح. جيب و بغلش پر است از پيستو و طپانچه، و تسبيحى در دست دارد و متصل مشغول ذكر است. عملجات او از پيشخدمت تا فراش همه با اسلحه مشغول خدمتند. تا وقت نهار مى‌نشيند. گاهى مشغول ذكر است، گاهى با اهل مجلس گفتگوى اخبار افغانستان و ذكر تاخت‌وتاز سوار و سرحدات مى‌كند.

وقت نهار برمى‌خيزد، اهل مجلس بيرجند برمى‌گردند.

هيأت مجلسش مثل مجالس تصوير شاهنامه است. مجلسش ياد مى‌دهد از يكى از قصه‌هاى رستم و افراسياب كه فردوسى به نظم آورده است. و اين افاغنه و هزاره و بلوچ و تركمانيه و سيستانى، همه در بيرجند منزل دارند و همه از كارخانه حشمة الملك شام و نهار دارند، كه هرشب و روزى به تفاوت، پنجاه شصت مجموعه شام و نهار براى آنها مى‌رود، و مالهاى آنها را عليق مى‌دهند و هريك را وقت رفتن اسب مى‌دهد، يراق مى‌دهد، خلعت و انعام مى‌دهد مى‌روند، ديگرى مى‌آيد. حق واقع اين است كه شكوه و شوكت دولت را، وضع و هيأت و رفتار او آيتى عظيم است.

شب و روز خودش را با جمعى از عملجاتش كه همه اهل رزم و تفنگچى‌هاى زبده هستند، در همان مزرعه كه به اصطلاح اينجا «كلاته» مى‌گويندشت


1) - جمع عفريت بمعنى خبيث، موجود زشت

به سر مى‌برد. عيال و اندرونش در قصبه بيرجند منزل دارند. كسى نمى‌داند كى به اندرون و اهل اندرونش ملاقات مى‌كند. نديم و هم‌صحبت شب و روزش همان نوكرهاى سپاهى و عفاريت خونخوارند. همخوابه شب و روزش پنج شش قبضه تفنگ و طپانچه انگليسى است كه در يمين و يسار و زير متكا گذاشته است.

همين وضع و هيأت، چقدرها اثر مهابت و صولت در انظار اين بلوچها و افاغنه و تراكمه دارد.

بيست و دو سه نفر دزد و قطاع الطريق از بلوچ و تركمان و افغان از راه دور گرفته، در زنجير دارد. آنها را شب مى‌آورند بيرجند، در حبس نگاه مى‌دارند. هرصبح آنها را در زنجير مى‌برند كلاته، زنجيرشان را برمى‌دارند، به عملگى و گل‌كارى وامى‌دارند. وقت شام باز آنها را بخو كرده به بيرجند مى‌آورند. اين حالت آنها نيز آنقدر در انظار خارجى و داخلى مايه شوكت دولت است كه مافوقى ندارد. اين است هيأت و وضع نوكرى و سرحددارى او.

اما وضع حكومتش در محاكمات و احقاق حقوق‌

، جز به ميزان حكم شرعى، حكمى نمى‌كند. كليه دعاوى را رجوع به محكمه شرع مى‌كند، و ميانه متعلقين خود از نوكر گرفته تا اقارب و اولادش، با رعيت فرق نمى‌گذارد.

در اين اوقات توقف اين بنده درگاه، روزى رعيتى با همشيره حشمة الملك اختلاف حسابى بهم رسانيده عارض شد. رجوع به شرع كرد. گفتند: همشيره اكراه دارد از مرافعه. حشمت الملك گفت: اگر فردا وكيل همشيره در دار الشرع حاضر نشد، ديگر چشم از برادرى من بپوشد، و اين رسم را به اتفاق همه رعيت دور و نزديك قائن، هميشه داشته است، نه اين است كه اين اوقات بر خود بسته باشد. مثل اينكه در محاكمات عرفيه بالاتفاق در كمال بى‌غرضى حكم مى‌كند، و اگر يك طرف دعوى از بستگان خودش باشد و ديگرى رعيت، البته حمايت و رعايت از طرف رعيت مى‌كند، و به اين واسطه هيچ نوكر و حتى اولاد و اقارب او قدرت تحكم و تعدى بر رعيت قائن ندارد.

ولى رعيت هم قادر بر نافرمانى و بى‌نظمى و تمرد از حكم او نيست. و چگونه نظمى در اين باب جارى كرده است كه در هيچ ولايتى ديده نشده است. و تا كسى نبيند، اندازه آنرا تصور نمى‌كند.

افواج و سواره‌اش خيلى منظم و رنگين و موضع (1)است. اگرچه هر دو فوجش در سيستان هستند ولى از بس همه‌كس گفته است و آنقدريكه در بيرجند قراول هستند و ديده‌ام مثل اين است كه همه را ديده‌ام. سواره مواجبى ديوانى، دويست و سى و شش نفر دارد. ولى محققا چهار صد و پنجاه سوار با اسب و يراق ممتاز الان در سر خدمت دارد. دويست نفر در سيستان، صد نفر هم همين دو روزه با سرتيپ، بيرجند آمده‌اند. صد و پنجاه نفر در سرحد، زير كوه قراولند. سيصد قبضه تفنگ دولوله از خود خريده در دست سوار دارد و اسب آنها را تماما از خود مى‌دهد. جيره و عليق تمام نوكرش در سفر و مأموريت، از كارخانه و انبار خودش داده مى‌شود.

در ولايت قائن سه مدرسه است. يكى در شهر قائن. يكى در بيرجند كه اين دو را رفته و از طلاب آنها احوالات پرسيده‌ام. ديگرى در بلوك درخش است كه وضع آنرا هم از آقا محمد على مجتهد درخشى كه حال در بيرجند است و به ديدن من آمده است، شنيدم. به هريك از اين مدارس سالى هفتصد تومان از محصول املاك خودش وظيفه طلاب مى‌دهد. و از قراريكه همه‌كس مى‌گويد، در همه بلوكات قائن، هرچه بقاع امامزاده و مشايخ و سادات هست، شمع و چراغ و فرش و مواجب خادمش از اوست. در صحراها و منازل بى‌آب هرچه بركه و آب ديدم، گفتند بناى اوست، و شهرت دارد كه در ايام محرم در بلوكات قائن صد و سى تكيه به اسم او تعزيه‌دارى مى‌شود، و خرج همه از مال و محصول املاك اوست. در هرسالى روز عيد غدير مقرر است دو بنده كنيز يا غلام سياه مخصوصا از كرمان مى‌آرند، مى‌خرد و آزاد مى‌كند. درده


1) - جابجا نهاده شده

هرسالى هم سه نفر نايب مى‌گيرد، و نفرى را دويست و پنجاه تومان خرجى مى‌دهد، به مكه مى‌فرستد و چند نفر هم به كربلا و مشهد مى‌فرستد.

مداخل معينى كه دارد، سالى دوازده هزار تومان تقريبا از محصول املاك موروثى و مكنتى است. و اين مخارج مفصله، تماما بر محصول املاكش برات و حواله مى‌شود. نقصى كه دارد و گاهى بهمين سبب ذكرى از او به بدى يا بدهوائى به عرض اولياى دولت عليه مى‌رسد، اين است كه به كارگزاران ايالت و دفتر حساب خراسان و مأمورين، كمتر از ساير حكام خراسان تعارف مى‌دهد.

خرج داخله ولايت را چه از نوكر و سپاهى و چه از خيرات و مبرات مقدم بر اين تعارفات مى‌دارد. مثل اينكه دويست نفر سوار ديوانى دارد و چهار صد و پنجاه نفر مأمور، خدمت مى‌كند. اين عبارت به‌طور ضرب المثل در خراسان مذكور است كه از يكى از خوانين اين سرحد پرسيدند: سواره شما كجاست كه هيچ‌جا پيدا نيست و ولايت شما را هميشه تركمان و افغان مى‌تازد؟ گفت:

سوار من ميان يخدان است. يعنى هروقت بناى بازپرسى شد پولهاى يخدان رفع مسؤوليت مى‌كند.

اين است وضع قائن و حشمة الملك كه ديده‌ام، و يقين دارم كه هركس ملاحظه كند، اكثر را حمل به اغراق مى‌كند. زيرا كه كمترى از چاكران دور از پايتخت همييون، خاصه سپاهى و سرحدنشين به اين صفات متصفند؛ بلكه ديده نشده است. اغلب اين‌طور خوانين و امراء سفاك و بى‌دين و بى‌رحم و ظالم مى‌شوند. اين مرد جمع اضداد كرده است. از سطوت و صولت او، اطراف قائن سهل است، راه يزد و كرمان امن است و مكرر مال رعيت و تاجر را از هرات از دست افغان و از چنگ بلوچ و تركمان چه به تاخت و ايلغار خود و چه به مراسلات تهديد و چه به عوض گرفتن و گرو كشيدن، مال آنها پس آورده است. تجار قندهارى، افغان و تجار يزدى و اصفهانى و كرمانى كه در سرحد هستند در اين فقرات و عرايض همه همزبان و متفقند و از او

شاكر و دعاگوى دولتند. و از اين طرف در خيرات و مبرات و رحمت و رأفت بر ارباب استحقاق و عجزه و مساكين سلوكى دارد كه تا حال از علماى عصر ديده و شنيده نشده است.

خداى احد واحد شاهد است كه اين چاكر خانه‌زاد محض پاس حق نعمت ولينعمت و ملاحظه ديندارى، نخواستم اغماض از حق خدمت همچه شخصى كرده باشم. به غضب خدا و سخط سايه خدا گرفتار شود، آن مأمور و نوكرى كه براى اغراض شخصى خود، خائنى را مدح كند و نوكر ناقابل بى‌خدمتى را در حضرت ولينعمت بستايد يا شخص قابل با جوهر خدمتگذاريرا خائن و بدنام به قلم بدهد.

فصل ششم فهرست اعلام اشخاص‌

فهرست اعلام اشخاص

«آ»

آدينه قلى بيك توپچى 130- 131

آرل رسل 44- 45- 49

آصف الدوله (الهيار خان قاجار دولو) 179- 314

آصف الدوله [حاجى ...] بيست و هفت

آقا بابا مستوفى طبس [ميرزا ...] 224- 225 228- 229- 231- 234- 235- 236- 238- 242- 243- 245- 246- 248- 261- 265

آقا بابا بيك مستخدم ميرزا خانلر خان 308

آقابزرگ بيك پيشخدمت والى خراسان 228

آقا بيك [حاجى ...] 8

آقا حاجى 180

آقا حاجى معمار 206- 207

آقا خان نورى (اعتماد الدوله صدراعظم. پانزده نوزده- 267

آقا خان پسر يوسفخان هزاره 180

آقا خان فتح‌آبادى 130- 135- 136- 138- 143- 145- 148- 151- 152- 154

آقا خان قرائى 118- 119

«الف»

ابالؤلؤ 135

ابراهيم ادهم 82

ابراهيم [ميرزا ...] 130- 145

ابراهيم جلگه سنى خانه 274- 275

ابراهيم خان طبسى عموى عماد الملك حاكم طبس [حاجى ...] 220- 304

ابراهيم خان دولوى قاجار 103

ابراهيم خليل (ع) 278

ابراهيم مجتهد سبزوارى- شريعتمدار [حاجى ميرزا ...] 75

ابراهيم نايب عماد الملك درخور [حاجى ...] 217

ابو بكر يا ابى بكر 274- 275

ابو الحسن خرقانى [شيخ] 82

ابو الحسن [آقا ميرزا ...] 302

ابو الحسن خان قندهارى [حاجى ميرزا ...] 165- 166

ابو الحسن ميرزا شيخ الرئيس متخلص به حيرت 103- 111- 117- 203- 237- 305

ابو الحسن اعتصام الممالك پسر ميرزا خانلر خان بيست و نه- سى- 305- 306

ابو الفتح خان حاكم سابق تربت 139

ابو الفتح خان پازكى [حاجى ...] 256- 259

ابو القاسم (ع) 215

ابو القاسم پيشخدمت والى خراسان [ميرزا ...] 129

ابو القاسم خان تربتى 309

ابو القاسم خياط [استاد ...] 226- 243- 250 251- 257

ابو القاسم خان پسر محمد خان كدكن 163

ابو القاسم خان تفنگدارباشى 209- 211- 229

ابو القاسم خان برادرزاده هادى خان پيشكار سابق تربت 112- 117

ابو القاسم [شيخ ...] 160

ابو القاسم خان قرائى 112

ابو القاسم شمس‌آبادى اصفهانى 107

ابو القاسم مجتهد [حاجى ميرزا] 79

ابو القاسم [ميرزا ...] 165

ابو تراب پسر ابو طالب مجتهد قائن [آقا سيد ...] 185- 188- 271

ابو طالب مجتهد قائن [آقا سيد ...] 186- 188 سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك متن 326 «الف» ..... ص : 325

سانخان پسر كلبعلى خان نخجوان 10- 11

احمد [ميرزا ...] 162- 192

احمد ريش‌سفيد قريه فخرآباد [آقا سيد ...] 171

احمد [كربلائى ...] 80

احمد ابن موسى ابن جعفر (ع) 134

احمد بورياباد 145

احمد بيك نايب شهر قائن 180- 182- 185

احمد خان افغان [سردار ...] 251- 272

احمد خان حاكم شهر لاش و جوين [سردار ...] 201

احمد ميرزا عضد الدوله- يازده

احمد مازندرانى يا محمد على مازندرانى [ميرزا ...] يازده- دوازده- سيزده

احمد شاه افغان 255

احمد على خواجه [حاجى آغا ...] 102- 104

احمد كاشى آشپز 309

اردشير ميرزاى ركن الدوله حاكم تهران- هجده ارسطو 204

اسد اللّه خان [امير- حسام الدوله ...] 194- 208- 314

اسد اللّه ميرزاى شاهرخشاهى 224

اسد اللّه ميرزاى نايب الاياله حاكم اسبق تربت 119- 120- 122

اسد اللّه خان علم [جناب آقاى- امير] 314

اساطور خان از نجباى عيسوى تبريز، آجودان دايره چهارم خارجه 8

اسحق خان قرائى 84- 123- 128- 129- 134- 163

اسكندر خان [حاجى] پيشكار ميرزا خانلر خان 77- 79- 80- 81- 83- 85- 96- 99- 102- 103- 105- 107- 115- 115- 116- 164- 177- 178- 190- 213

اسفلار [شاه ...] 195

اسمعيل [كربلائى ...] 286- 290

اسمعيل [كربلائى محمد ...] 185

اسمعيل خان برادرزاده آقا بيگلر عشق‌آبادى 77- 78

اسمعيل تاجر بيرجندى [كربلائى ...] 256- 282

اسمعيل رئيس تلگراف نيشابور [ميرزا ...] 79- 80- 81- 115- 117- 119

اسمعيل زيارتنامه‌خوان 85- 171

اسمعيل منشى مستشار الملك [ميرزا ...] 89 90- 91

اسمعيل گركانى- دوازده

اسمعيل مرشد سنى‌خانه [ملا ...] 274

اسمعيل صراف تهرانى [حاجى ...] 166

اسمعيل متولى امامزاده سلطان محمد كاخك [ميرزا ...] 176- 205- 206- 236

اصلانخان سرتيپ توپخانه 91- 96- 210

اعتصام الملك- خانلر خان [ميرزا ...]

اعتصام الملك ثانى- حسينخان [ميرزا ...]

اعتصام الممالك- ابو الحسنخان

اعتضاد السلطنه [عليقلى ميرزا ...] چهارده- 76

اعتماد السلطنه [محمد حسن خان ...] هجده- بيست و چهار 89- 170

افراسياب 317

افلاطون 204

اكبر [نايب ...] 167

اللّه محمود بخارائى 108

اللّه ورديخان افغان 255- 259

الهيار بيك مباشر بلوك رخ 126

الهيار بيك كدخداى قرائى 119

الهيار خان حاكم تقاب 214

امامقلى ميرزا عماد الدوله 66- 70- 71

امير خان سردار قاجار دولو 18

اميرزاده [علينقى ميرزا] پسر ركن الدوله والى خراسان 85- 99- 158

امير المؤمنين (ع) [حضرت ...] 210

امير خان [سردار ...] 114

امير تيمور 215

امير- امير قائن- امير حشمت الملك- امير علم خان- حشمت الملك از 88 در اكثر صفحات

امير شير على خان هراتى 163- 191- 201- 206- 207

امير شوكت الملك- محمد ابراهيم خان [امير ...]

امير عليشير 81

امير معزى 104

امير نظام- حسنعلى خان گروسى

امين الملك [حاج ميرزا عليخان]- امين حضور- امين التوليه 280- 281

انطوان مترجم [مسيو ...] 8

انوشيروان ميرزا [ضياء الدوله ...] حاكم سابق تربت 109- 120- 122- 123- 124- 125- 126- 127- 128- 129- 131- 132- 133- 135- 136- 138- 149- 150- 156

«ب»

بابا خان مستخدم امير قائن 282- 286- 287- 289- 290

بابا خان مستخدم سهام الدوله 180

بابا تاجر تهران [ميرزا ...] 305

بابا سبزوارى طبيب [ميرزا سيد ...] 186

بابا عباس داروغه شترهاى مستشار الملك 300

باقر ابهرى [ملا ...] 82

باقر تاجر [حاجى سيد ...] 143

باقر [حاجى ...] 121

باقر (ع) [حضرت] 196- 199

باقر خان [حاجى ميرزا ...] 288- 289

باقر درخشى [ميرزا ...] 273

باقر فراش خلوت [حاجى ميرزا ...] 279

باقر موسى‌آبادى [حاجى سيد ...] 144- 152

بامداد [مهدى ...] 13- 25- 38- 287- 314

بزرك خان [ميرزا ...] 69- 70- 71

بصير السلطنه [مهديخان- ميرزا] بيست و نه

بنى عباس- بنى العباس 195- 198- 293

بهادر خان درجزى 112

بى‌بى جهان [شاهزاده خانم ...] هفده- بيست- بيست و نه- سى- 106- 136- 258- 271- 280- 300- 302- 303- 304- 305- 306- 307- 309

بيگلر عشق‌آبادى [آقا ...] 77- 78

بهمن ميرزا بهاء الدوله سيزده

بيهقى 77

«پ»

پاپ 35

پاشا خان شجاع الملك 7- 12- 13- 14- 16- 17- 18

پالمرستان 44

پرويز خان [حاجى ...] 183- 184- 185- 187- 197- 198- 270- 271- 277

«ت»

تاج محمد خان سيستانى 306- 307- 308

تقى خان اميركبير [ميرزا ...] 13- هفده- 268

تقى خان قرائى نايب فيض‌آباد [ميرزا ...] 296

تقى بنكى 86

تور 216- 269

«ج»

جان محمد كدخدا 146

جرجيس نبى 15

جعفر بايكى [حاجى سيد ...] 157- 142

جعفر [آقا ميرزا ...] 19

جعفر [ميرزا ...] 109

جعفر قلى بيك 10

جعفر قلى خان 95

جعفر قلى ميرزا 98- 134- 145- 299- 309

جمشيد بهادر قارن قائنى 180

جناب آقا- يوسف مستوفى الممالك

جواد [آقا سيد ...] 60

جواد تاجر [آقا ...] 228- 231

جهاندار ميرزا سلطان حسين 170

جهانگير ميرزا دولتشاه- هفده- هجده- بيست 170

«ح»

حامد- الحامد 198- 199

حاجى سبزوارى 186

حاجى وكيل 224- 227- 234

حبيب اللّه امين تذكره گيلان [ميرزا ...] 70- 303

حجة (ع) 63

حجى ساربان 212

حسام السلطنه [سلطان مراد ميرزا ...] 119 179- 265- 267

حسامى [تاريخ ...] 198

حسن پيشنماز [حاجى ملا ...] 150

حسن [ميرزا ...] 9- 67

حسن [ميرزا ...] 246

حسن رشخوارى [حاجى ملا ...] 138

حسن امين وظائف [ميرزا ...] 107

حسن [شيخ ...] 81

حسن [مشهدى ...] 251

حسن استاد [آقا شيخ ...] چهارده

حسن مدعى توليت سلطان محمد كاخك [ملا ...] 176

حسن [كربلائى ...] 300

حسن تاجر [حاجى ميرزا ...] 166

حسن ساربان [كربلائى ...] 302- 306

حسن فراش 249

حسن تاجر [ملا ...] 301

حسن قاضى- قاضى [ملا ...] 252- 254- 265

حسن محمد على زينل- 263- 220

حسن مجتهد [حاجى سيد ...] 251

حسن مشهدى [حاجى ميرزا ...] 200

حسن مهتر [مشهدى ...] 257

حسن دهباشى مهماندار [كربلائى ...] 230- 243

حسن پسر ميرزا ابو القاسم شمس‌آبادى اصفهانى [ميرزا ...] 107

حسنعلى گونابادى [حاجى ...] 174- 175- 176- 177- 207- 208

حسنعلى بيك [حاجى ...] 260- 295

حسنعلى خان گروسى [اميرنظام ...] چهارده- بيست و چهار- 38- 39

حسنعلى خان پسر اسحق خان قرائى 128

حسنعلى سررشته‌دار [ميرزا ...] 89

حسين (ع) امام 83

حسين خان برادر هادى خان 121

حسين خان پسر اصلانخان 96

حسين [مشهدى ...] 118

حسينخان مشير الدوله- سپهسالار

حسين زيارتنامه‌خوان [سيد ...] 85- 89

حسينخان شاهسون (نظام الدوله) 84

حسين [حاجى ...] 153- 148- 233

حسينخان [ميرزا ...] 25

حسينخان 136- 153

حسين- حسينخان پسر ميرزا خانلر خان [ميرزا ...] اعتصام الملك ثانى- يازده- بيست و نه 149- 108- 169- 230- 233- 293- 300- 301- 302- 305- 306

حسين كوهى كرمانى- يازده

حسين مهتر 309

حسين بيك ياور [حاجى ...] 127

حسين اصفهانى [حاجى ...] 104

حسين مجتهد [حاجى سيد ...] 254

حسين بشرويه [ملا ...] 254

حسين پيشكار عماد الملك [آقا ...] 248

حسين ابن موسى (ع) 230- 231- 227- 228

حسين نهى [آقا سيد ...] 201- 202

حسين [ميرزا ...] 167

حسين [ملا ...] 265

حسين پسر ملا محمد بيك از فضلاى بيرجند [حاجى ملا ...] 278

حسينعلى آبدار 173

حسينعلى خان معير الممالك دوازده

حسينعلى پسر حاجى ابراهيم نايب خور 217- 218

حسينعلى بها [ميرزا ...] 253

حسينعلى خان نواب [ميرزا ...] 115

حسينعلى آقاى معلم 71

حسينعلى مكارى 76

حسينعلى مستخدم ميرزا خانلر خان 124- 158- 227

حيدر بيك 109

حيدر قلى خان پسر كوچك امير قائن 291- 315

حيدر خان افغان [سردار ...] 302

حيدر على خان سرتيپ تلگراف 85- 87- 89 91- 165- 166- 279- 280- 289

حقوردى [سرمهتر ...] 309

«خ»

خاقان چين 264

خان آقا سلطان 78

خانلر خان اعتصام الملك [ميرزا ...] در اكثر صفحات

خانلرى [دكتر پرويز ...] سى

خاور شاعر طبسى [ميرزا ...] 104- 106- 110- 115- 120

خليل منشى‌باشى [ميرزا ...] 117

خير النسا خانم ملقب به تاجلى بيگم سيزده‌

«د»

داود فراشباشى والى خراسان [ميرزا ...] 102 107- 165

دربى [لرد ...] 45

درويشعلى خان حاكم خواف 93- 308

دوست محمد خان معير الممالك شانزده

دولت مراد خان 307

ديوان‌بيگى 114

«ذ»

ذو الفقار خان سردار يازده- دوازده 95

«ر»

رجب فراشباشى [نايب ...] 130- 131- 146- 148

رجبعلى 82

رجبعلى بيك تفنگدار 106- 213

رستم 317

رستمخان 8

رستمخان پسر جعفر قلى خان، نوه ذو الفقار خان عمه‌زاده ميرزا خانلر خان 95- 96- 99 101- 102- 104- 105- 106- 107- 108- 109

رضا (ع) [حضرت ...] 85- 176- 297- 315

رضا خان وكيل الدوله شيبانى [حاجى ...] 315

رضا موسى‌آبادى تربت [كدخدا ...] 130- 140- 142- 144- 148- 150

رضا شوهر روحانى [آقا ...] 252- 254

رضا [ميرزا ...] 164- 166- 170

رضا خان 279- 281

رضاى كاشى 304

رضا بيك مستخدم عماد الملك [كربلائى آقا ...] 224

رضا قلى خان پسر محمد عليخان- بيست و هفت

رضا قلى خان [حاجى ...] 233

رضا قلى خان هدايت چهارده

رضا قليخان مستشار عدليه مشهد 117- 164- 165

رضا قلى خان عموى عماد الملك [حاجى ...] 184 230- 228

رضا قلى كلانتر [ميرزا ...] 308

رفيع طبيب بيرجندى [ملا ...] 279

ركن الدوله محمد تقى ميرزا برادر ناصر الدين شاه والى خراسان بيست و سه- 84- 90- 91- 126- 127- 206- 245- 301- 307- 228

رمضان 128

رومايكز قمصر 10

روحانى 252- 265

«ز»

زرافشان كنيز 212- 213- 220- 224- 242- 243- 246- 251- 287- 302

زرين‌كوب [دكتر عبد الحسين ...] 274

زمانخان [حاجى ميرزا ...] 177- 190- 192- 220- 231- 237- 256- 259- 263- 264

زيد ابن موسى ابن جعفر- زيد النار 195- 293

زين العابدين مازندرانى [شيخ ...] 68

زين العابدين ميرزا 105- 107

زين العابدين پسر ميرزا محمد على خان وزير امور خارجه 226- 230

زين العابدين ميرزاى تربتى [ميرزا ...] 298

زين العابدين پسر آقا محمد رضاى مجتهد طبسى [آقا ...] 227- 230- 231- 237- 241- 242- 244- 250

زوار 278

زينب (ع) [حضرت ...] 91

«س»

سالار [محمد حسنخان] پسر الهيار خان آصف- الدوله قاجار دولو 98- 314

سپهر [ميرزا محمد تقى لسان الملك ...] 103

سپهسالار [ميرزا حسينخان مشير الدوله]- صدراعظم چهارده- بيست و سه- 25- 87 88- 91- 100- 107- 108- 110- 113 191- 258- 286- 287- 310

سرتيپ- محمد اسمعيل خان پسر امير قائن

سردار كل- عزيز خان كمرى

سرتيپ ابراهيم 208

سرخوش شاعر 117

سعيد خان [ميرزا ...]- مؤتمن الملك

سعيد خواهرزاده ميرزا حسن كليددار بقعه امام حسين (ع) 67

سكينه خانم ملقب به خانم گلين سى

سلطان حسين (ع) [حضرت ...] 81

سلطان محمد (ع) [حضرت ...] 176- 255- 295

سلطان ابراهيم (ع) 255

سلطان محمد عثمانى 25

سليمان صفوى 83- 180

سليمان [ميرزا ...] 159

سليمانخان [ياور ...] 8

سليم تلگرافچى [ميرزا ...] 164- 166- 167- 169- 170- 216- 269- 271- 299- 300

سهام الدوله 180

سيف الدوله [حاجى ...] 134

سلام [ميرزا ...] 306

سنبل كنيز 309

«ش»

شاهزاده خانم- بى‌بى جهان

شاهقلى ميرزا [حاجى ...] 97

شاهنواز خان تاجر قندهارى 203- 283

شريف خان بلوچ 307

شجاع الملك- پاشا خان

شعاع السلطنه [حسنعلى ميرزا ...] سى

شفيع بيك چاپار 106

شمس جان خانم 81

شمس العلماى نورى 244- 246

شمس على- پسر حاجى صاحبقران ميرزا 103

شهاب منشى و نديم امير علم خان [ميرزا ...] 185 189- 190- 192- 193- 194- 196- 197- 199- 201- 202- 206- 207- 270- 273- 277- 281- 286- 288- 291

شهاب الدوله [مرتضى خان ...] 18

شوستر [مستر ...] سى

شيخ احمد 273

شيخ الاسلام 8

شيخ الرئيس- ابو الحسن ميرزا

شيخ حيدر 297

شيخ الاسلام شيرازى- هجده

شيخ طبرسى 276

شيخ موسى 273- 274

شيخ على [ملا ...] 266

شيخعلى ميرزا 237

شير على خان- امير شير عليخان هراتى

شيريار محمد خان هراتى (محمد عثمانخان) 286

شيرين [كربلائى ...] 306- 307

«ص»

صادق [شيخ ...] 199

صادق [ميرزا ...] 91

صادق صادق 13

صاحبقران ميرزا [حاجى ...] 103

صارم الدوله 71

صالح [شيخ ...] 64

صالح [ملا ...] 125

صبورى [محمد كاظم] شاعر، ملك الشعراى آستانه [ميرزا ...] 111

صدر العلما (مجتهد تربتى) 123- 124- 131- 132- 133- 135- 142- 148- 153- 154- 172- 297

صدر العلماى درخشى [مهدى ...] 197- 205- 206- 207- 209- 210- 211- 273- 274

صفا [دكتر ذبيح اللّه ...] 124

صفر على بيك نايب اصطبل توپخانه 180

صمصام الملك 96

صفويه 181- 255- 259

صفى صفوى [شاه ...] 117- 124

«ط»

طانكى نيكى حكيم‌باشى مريضخانه نخجوان 11

طاهر [حاجى ميرزا ...] 103

طاهر مستوفى [ميرزا ...] 233- 279- 280- 282- 306

طبرى [تاريخ ...] 275

طايع- الطايع اللّه عبد الكريم عباسى 198

طوبى خانم سى‌

«ظ»

ظهير الدوله [حاجى ...] 83- 127- 297- 305

«ع»

عباس (ع) [حضرت ...] 64

عباس دوم [شاه ...] 83

عباس بيك پيشخدمت امير قائن 185- 370

عباس پيشخدمت حاجى حسنعلى گونابادى 175

عباس ساربان 297

عباس صفوى [شاه ...] 124

عباس ميرزا نايب السلطنه- هفده 109

عباسخان وكيل انگليس [ميرزا ...] 115- 166

عباس طبيب [حاجى ميرزا ...] 281- 282- 283- 285

عباسعلى، سلطان 146

عباسعلى خان سرهنگ 145- 147

عباسقلى خان از نجباى تبريز 8

عباسقلى خان سرهنگ رئيس تلگراف مشهد 75- 77- 154

عباسقلى ميرزا، رئيس تلگراف استرآباد 119

عبد الحسين برادر رستمخان 95- 104- 106- 108

عبد الحسين [شيخ ...] 62- 66، 69- 70

عبد الحسين [نايب ...] 176

عبد الحسين كلانتر تون [ميرزا ...] 257

عبد الحسين اصفهانى [آقا ...] پانزده

عبد الجليل پسر الحامد 198

عبد الرسولخان سرهنگ نوه صدر اصفهانى چهارده- 38

عبد اللّه [كربلائى ...] 263

عبد اللّه خان امين الدوله صدراعظم- دوازده

عبد اللّه مستوفى 108

عبد اللّه بيك 165

عبد اللّه خان سرهنگ قراگزلو 89- 91- 95- 103- 115- 165- 171

عبد اللّه پسر خادم‌باشى [ميرزا ...] 114

عبد اللّه بيك جلودار 208- 209- 210- 227

عبد اللّه خان وليعهد امير شير عليخان 307

عبد اللّه جلگه [كدخدا ...] 133

عبد اللّه [ميرزا ...] 116

عبد اللّه [حاجى ...] 148

عبد اللّه نوكر محرم نواب والده امير قائن [حاجى ...] 186- 187

عبد اللّه [آقا سيد ...] 194

عبد اللّه خادم [آقا ميرزا ...] 109- 110- 112

عبد الواحد طبيب طبس [ملا ...] 242- 243- 244

عبد الوهاب [سيد- ميرزا ...] 76

عبد الوهاب [آقا ...] 85- 88- 89- 90- 94- 98- 109- 163- 171- 209- 227- 233- 235- 236- 243- 256- 289- 298- 302

عبد الوهابخان- نصير الدوله

عبد الجواد عطار 161

عبد الجواد مجتهد تربت [ملا ...] 122- 125 126- 128- 132- 134- 135- 136- 138- 140- 142- 148- 153- 154- 157- 159- 160- 161- 172

عبد الخالق [ملا ...] 93

عبد الخالق مستوفى امير قائن [ميرزا ...]- 184- 185- 188- 194- 207- 213- 270- 271

عبد الرحمن شيخ الاسلام [ملا ...] چهارده- 93

عبد الرحيم امام مسجد پامنار [ميرزا ...] 76

عبد الكريم ناظر مستشار الملك [آقا ...] 100- 105- 107- 109- 111- 115- 137- 167- 300

عبد الباقى افندى 252

عبد العلى خان پسر حاجى رضا خان وكيل الدوله شيبانى [حاجى ...] 315

عبد العظيم (ع) [حضرت ...] 31- 60

عبد العظيم [ميرزا ...] 122

عبد العظيم بيك حاكم كركر 9

عبد الرحمن مستخدم ميرزا خانلر خان 308

عزيز اللّه (سرتيپ سواره شاهسون اينانلو) 89- 91- 93

عزيز خان مكرى سردار كل 7- 13- 17

عزة الدوله، خواهر تنى ناصر الدين شاه 191- 268

عسگرين (ع) [حضرت ...] 63

عطار [شيخ فريد الدين ...] 81- 82- 124

عطا اللّه خان تيمورى 114

على (ع) [حضرت ...] 65- 274

على خوراشادى [آخوند ملا ...] 177- 178- 273- 274- 294

على [مشهدى ...] 171

على [ميرزا ...] 205- 206- 208

على بيرجندى 245- 246

على فراش 188- 189- 278- 309

على خان سلطان 130- 140- 142

على خان سلطان محولاتى 297

على خان نايب كربلا 69

على شاه ساربان 212- 231- 233

على شاه كدخداى خور [ملا ...] 241

على محمد فيض متخلص به حكيم پانزده

على محمد مستوفى [ميرزا ...] 91- 100- 102- 107- 305

على محمد پسر مستشار الملك [ميرزا ...] 166

عليرضا مستوفى مشهد [ميرزا ...] 220- 222- 223- 264- 265

عليرضاى طبيب [ميرزا ...] 167- 168- 169- 304

عليرضا بيك [حاجى ...] 278

عليرضا خان داماد مستشار الملك 279

عليرضا خان عموى عماد الملك حاجى [234

عليرضا بيك صندوقدار امير قائن [حاجى ...] 185

عماد الدوله- امامقلى ميرزا

عماد الملك [محمد باقر خان] حاكم طبس

بيست و سه و از صفحه 105 در اكثر صفحات

عمر خيام 82

عمرو ليث صفار 255

عمرو بن العاص 275

علينقى بيك ياور فوج قرائى 133- 145- 150- 154

علينقى كاشى [حاجى ...] 233- 271- 280 281- 282- 256- 305

علينقى ميرزا- اميرزاده

علينقى منجم بيرجند بيست و هشت- 212

على قاصد 237

على نايب درخش [ميرزا ...] 194- 212- 273- 274

على مجتهد تربت [حاجى شيخ ...] 143

على اصغر خان 80

على اصغر مجتهد بيرجند [حاجى ملا ...] 200- 203- 204- 271- 277- 278- 279- 291

على اكبر (ع) حضرت [91

على اكبر خان حسام الدوله پسر امير قائن 193- 195- 197- 199- 271- 315

على اكبر خادم‌باشى [ميرزا ...] 110

على اكبر حاكم گناباد پسر عماد الملك 175- 176- 177- 205- 207

على اكبر پدر فرزند زرافشان كنيز [كربلائى ...] 287

على اكبر آشپز 162- 165

على اكبر پيشنماز [ملا ...] 126- 159

على اكبر خان پسر محمد صادق خان ملقب به آقابو 230

على [حاجى ملا ...] 306

عليخان مقدم مراغه‌اى حاجب الدوله [حاجى ...] 170

«غ»

غراف صاحب 17

غفار بيك 119

غلامحسين مشهدى [ملا ...] 300

غلامحسين تاجر معروف به صراف [حاجى ...] 104

غلامحسين متولى امامزاده حسين ابن موسى [آقا سيد] 130

غلامرضا سلطان 143

«ف»

فاطمه (ع) [حضرت ...] 60- 274

فاضل خان از امراى صفويه 254

فتح اللّه [ميرزا ...] 87

فتحعليشاه يازده- دوازده- سيزده- 76- 80- 103- 310

فتحعليخان- نايب اول آجودانباشى وزارت جنگ 8

فرج تونى 257

فرخ خان امين الملك غفارى 190

فردريك پادشاه دانمارك 47- 48- 51

فرمانفرما- فريدون ميرزا

فردوسى 317

فضل ابن شادان 82- 267

فضل اللّه نورى وزير نظام پانزده- هجده- نوزده- 91- 98- 156

فيروز ميرزا نصرت الدوله والى فارس [فرمانفرما هفده- هجده‌

«ق»

قاجاريه- شش

قادر باللّه- القادر 198

قاسم پسر الحامد 198

قاسم [نايب ...] 305- 306

قراگزلو 90

قطب الدين حيدر 124- 134- 144- 147- 156

قلى خان نايب آجودان دايره چهارم تبريز 7- 9

قلى خان پسر هاديخان 128- 133- 156

قلى فراش خلوت 241- 294

قمر السلطنه [ماه تابان خانم] عيال ميرزا حسينخان سپهسالار 310

قوام الدوله [ميرزا محمد مستوفى ...] 267

قهرمان ميرزا [شاهزاده ...] 126- 127- 149- 157

«ك»

كاظم (ع) [حضرت ...] 199

كاظم خان [حاجى محمد ...] 161- 167- 168- 170- 171- 172- 174- 177- 178- 180- 203- 204- 207- 210- 211- 212- 213- 273- 279- 282- 284- 285- 286- 287

كاظم جلگه [آقا سيد ...] 121- 125- 131 133- 143- 145- 155- 159

كاظم [حاجى سيد ...] 252

كاظم [ميرزا ...] 91

كاظم خان پسر اصلانخان سرتيپ 210

كاظم خان كدكن 126- 127- 135

كرباسى [حاجى ...] 176

كربلائى محمد (مهماندار) 187- 188- 200- 201- 213- 214- 278

كربلائى آقا (ميرزاى سيوجانى) 199

كربلائى امين (كدخداى بلوك بايك) 131

كريستيان پادشاه دانمارك 45- 48- 49- 51- 52

كريم بيك نايب عماد الملك 245

كريم بيك ياور توپخانه 185- 193

كلهر [ايل 6

كلبعلى خان نخجوان 10- 11

كوار طانوف 10

كوچك ميرزا 91- 92- 104- 105- 106- 299

كوچك [آقا سيد ...] 251

كوكب 158

«گ»

گوهر خانم [شاهزاده ...] 97- 98

«ل»

لطفعلى بيك پيشخدمت والى خراسان 282- 284

لطفعلى مستوفى [ميرزا ...] 245

لطف اللّه 294

ليارد [مستر]- معاون وزارت خارجه انگلستان 49- 50- 51

ليسلى [جنرال ...] 17

«م»

مالك اشتر 275

مأمون الرشيد (خليفه عباسى) 293

مجتبى (ع) [حضرت ...] 290

مجد الدوله 310

محمد (ص) [حضرت ...] 274

محمد ابن هشام شاعر 215

محمد [ميرزا صالح ...] 251

محمد [ملا ...] 215

محمد [آقا سيد ...] 195

محمد رئيس جماعت پيله‌كش [حاجى ...] 123- 129- 137- 141- 144

محمد ساربان 256

محمد سيوجان [آقا سيد ...] 189

محمد جلگه [آقا سيد ...] 137

محمد خان برادر هاديخان 115- 129- 130- 135- 136- 138- 142- 143- 145- 148- 149- 150- 151- 152- 153- 154- 155- 156- 172

محمد خان كاشى [ميرزا ...] 87- 106- 112- 167

محمد خان سپهسالار اعظم [ميرزا 18

محمد خان سرتيپ] حاجى 79

محمد خان افغان [سردار ...] 276

محمد سركرده سوار قرائى 122- 126- 130- 136- 137- 138- 139- 140- 141- 142- 144- 145- 148- 152- 154- 155- 157- 158- 160- 161- 162- 173- 297

محمد خان ميرآخور برادرزن مستشار الملك 233- 235- 236- 241 سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك متن 337 «م» ..... ص : 336

مد خان پسر عباسقلى خان نوه حاجى عليرضا خان 234

محمد خان كدكن 163

محمد شاه- يازده

محمد شريف ميرزا 122

محمد شيخ (سردار تركمان) 134

محمد ابراهيم بچه دلاك 80

محمد ابراهيم 104- 116- 118- 151- 213- 303

محمد ابراهيم خان شوكت الملك [امير ...] 315- سى

محمد ازغندى [حاجى سيد ...] 127- 132- 137- 138- 140- 141- 143- 149- 151- 152

محمد اسمعيل تاجر طهران [حاجى ...] 117- 119- 137

محمد [ميرزا ...] 221

محمد اسمعيل خان سرتيپ پسر امير حشمت الملك [امير ...] 208- 292- 295- 315

محمد اسمعيل [حاجى ...] 163

محمد ميرزا [حاجى ...] 160

محمد ميرزا [حاجى ...] 120- 121- 122- 126- 127- 129- 130- 131- 132- 144- 145- 146- 148- 149- 155- 157- 220- 297

محمد امين ميرزا 76- 299

محمد باقر جازارى [ملا ...] 181- 202- 203

محمد باقر كاشى 111

محمد باقر خان- عماد الملك

محمد باقر خان 96

محمد باقر [ميرزا ...] 159

محمد باقر مجتهد [ميرزا ...] 122

محمد باقر مازندرانى دوازده- سيزده

محمد بيك نايب نوقاب 117

محمد تقى متخلص به بهار 111

محمد تقى برادرزن مؤتمن الملك 96- 104- 105- 107- 111- 113- 114

محمد تقى ميرزا حسام السلطنه 103- 111

محمد تقى ميرزا- ركن الدوله والى خراسان

محمد تقى دلاك [حاجى ...] 304

محمد تقى قوام الدوله آشتيانى 267

محمد جعفر مستخدم ميرزا خانلر خان 84- 93- 96- 97- 122- 165- 169- 219- 227- 241- 271- 282- 284- 294- 299- 300

محمد جعفر خان حاكم سابق سيستان 92

محمد جواد 120

محمد حسن امين وظائف [ميرزا ...] 90- 96- 117

محمد حسن تاجر طبسى [حاجى ...] 133- 250

محمد حسن [حاجى ...] 212

محمد حسن تاجر بيرجند [حاجى ...] 185

محمد حسن جازارى [ملا ...] 181

محمد حسن ميرزا نبيره مؤيد الدوله 165

محمد حسن خان حاكم تربت 296- 298

محمد حسن خان سرتيپ 71

محمد حسن خان حاكم ايل كلهر 61

محمد حسن تاجر 271

محمد حسن خان 103

محمد حيدر خان افغان [سردار ...] 272- 277- 284

محمد حسين نايب الحكومه تربت [ميرزا ...] از 118 تا 159

محمد حسين بيك فراش خلوت ركن الدوله 130

محمد حسين پسر حاجى محمد حسن تاجر طبسى [آقا ... 233

محمد حسين [حاجى ...] 140- 141- 142- 172- 173

محمد حسين مستوفى تربت [ميرزا ...] 139- 140- 152- 156- 160- 161- 172

محمد حسين خان سرتيپ پسر عماد الملك 224- 226- 262

محمد حسين خان برادرزاده عماد الملك 243

244

محمد حسين [ميرزا ...] 173

محمد حسين تاجر 301

محمد حسين خان پسر محمود خان كلانتر طهران 301- 235

محمد حسين خان مستخدم والى خراسان 295

محمد حسين بيك پسر حاجى كاظم خان 180 183- 190

محمد حسين جد حاجى كرباسى [حاجى ...] 176

محمد حسين بيك [نايب ...] 173

محمد حسين آيتى [حاج شيخ ...] 181- 198

محمد حسين بيك [امير ...] 223

محمد حسين خان 90- 107- 236

محمد حسين تاجر كرمانى [حاجى ...] 200

محمد حسين خان صدراعظم اصفهانى [حاجى ...] 38

محمد حسين ميرزاى تلگرافچى 91- 115

محمد حسين نيشابورى [ميرزا ...] 161

محمد رحيم ميرزا 109

محمد رضا خان نخعى 214- 215- 265

محمد رضا بيك متصدى قنوات بيرجند 194

محمد رضا [حاج ميرزا ...]- مستشار الملك

محمد رضا [حاجى ...] 94- 109

محمد رضا خان 109

محمد رضاى مجتهد طبس [آقا ...] 227- 230- 237

محمد رضا صاحبخانه مشهد [كربلائى ...] 298- 299- 302

محمد رضاى مشهدى [حاجى ...] 135- 166

محمد روضه‌خوان [آقا سيد ...] 194- 197- 198- 199- 200

محمد رفيع [ملا ...] 281

محمد صادق خان عموزاده عماد الملك 228- 230- 233- 234

محمد طاهر ميرزا 81

محمد طاهر پسر ميرزا عبد الحسين كلانتر تون [ميرزا ...] 257

محمد على [حاجى ...] 69

محمد على خان 41

محمد على خان 301

محمد على 173

محمد على [آقا ...] 137

محمد على [ميرزا ...] 100- 149- 164- 194- 207- 291

محمد على [ميرزا ...] منشى‌باشى 89- 104- 257- 267

محمد على بيك پيشكار عماد الملك [حاجى ...] 227- 248

محمد على ميرزاى دولتشاه 70

محمد على وزير سركار فيض آثار [حاجى ميرزا ...] 92

محمد على خان شيرازى وزير خارجه سابق [ميرزا ...] 226

محمد على [حاجى ...] 69

محمد على زرگر [آقا ...] 123

محمد على [ملا ...] وكيل عماد الملك 105

محمد على مجتهد درخشى [آقا ...] 207 211- 272- 273- 319

محمد عليخان امين ديوان [ميرزا ...] 309

محمد عليخان برادرزاده عماد الملك [حاجى ...] 225- 242

محمد على مستوفى سابق قائن [ميرزا ...] 92- 112- 156- 158- 184- 185- 191- 199- 270

محمد على پيشكار جديد تربت [ميرزا ...] 160- 161- 173

محمد على قائنى نايب الحكومه تربت [ميرزا ...] 172- 173

محمد على تاجر اصفهانى [آقا ...] 130

محمد على سررشته‌دار [ميرزا ...] 125- 136- 160

محمد على مازندرانى- احمد مازندرانى

محمد على ميرزاى دولتشاه هفده

محمد على شاه بيست و نه

محمد على خان ميرپنج [ميرزا ...] بيست و نه

محمد قلى بيك نخعى نايب بشرويه 251

محمد كاظم- صبورى

محمد كاظم [آقا ...] 32

محمد كاظم [ملا ...] معروف به روغنى سبزوارى 76

محمد كاظم خان [حاجى ...] 95- 98- 99- 100- 101- 102- 109- 112- 114- 116- 119- 155- 287

محمد كربلائى [آقا سيد ...] 273

محمد نقيب 198

محمد مهدى تاجر قندهارى [حاجى ...] 165

محمد وليخان [مير ...] 173

محمد ولى ميرزا [حاجى ...] 91- 98

محمد وليخان نايب خضرى [ميرزا ...] 254

محمد وليخان قائنى 174- 180- 186- 187- 188- 189- 193- 194- 200- 204- 205- 206- 207- 208- 209- 210- 211- 213- 214- 242- 257- 302-

محمود [ملا ...] مازندرانى 88- 89- 91- 97- 105

محمود خان [ميرزا ...]- مشير الوزاره- مشاور الملك سيزده- چهارده- پانزده- بيست و هشت 39- 41- 161- 164

محمود خان سرهنگ 83

محمود خان- ناصر الملك

محمود طبيب [ميرزا ...] 138- 139- 140- 142- 152- 153- 154- 156

محمود [حاجى ميرزا ...] 134

محمود مستأجر باغ نسترن طبس [ميرزا ...] 246

محمود آقاى آجودان 273

محمود حكيم تربتى [ميرزا ...] 175

محمود خان كلانتر سابق تهران 90- 107- 235

محمودى [عبد الحسين] پنج- 75

محمودى [على اصغر خان ...] سى

محمودى [عباسقلى مشير علوم ...] سى

محمودى [غلامعلى خان ...] يازده- پنج

محمودى [هوشنگ ...] شش

محمودى [منوچهر ...] يك- شش- سى

محمودى [هما خانم ...] هفده- سى

مخبر الدوله [عليقلى خان ...] 166- 167- 280- 293- 310

مخبر السلطنه [مهديقلى هدايت ...] بيست و هشت

مرتضى على (ع) 239- 240- 241

مرتضى خان 18

مرتضى قليخان 308

مستشار الملك [حاجى ميرزا محمد رضا]- از صفحه 79 در اكثر صفحات

مستشار الدوله [ميرزا يوسف خان ...] 13

مستوفى الممالك- يوسف

مشاور الملك، مشير الوزاره- محمود خان [ميرزا ...]

مشير الدوله- سپهسالار

مشرف‌باشى 112

مشكوة الملك 71

مصطفى طبيب حافظ الصحه [ميرزا ...] 169- 170

مصطفى خان نايب التوليه [ميرزا ...] 94-

88- 90- 100

مصطفى قلى مستوفى قائن [ميرزا ...] 194- 290- 291- 293- 294- 295- 296- 299- 300

مصطفى قليخان داماد هاديخان 132

مصطفى قليخان رئيس قشون خراسان- ميرپنجه

مصطفى قليخان حاكم طوائف كلهر 61- 71

مظفر الدين ميرزا 7- نوزده

معاون الملك [ميرزا ...] عباسخان قمى تفرشى- قوام الدوله معاون وزارت امور خارجه 102 238

معاويه 274- 275

معير الممالك- حسينعلى خان

معير الممالك- دوست محمد خان

معين التوليه [هاشم ميرزا ...] 111- 103 117- 113

معصوم [حاجى ميرزا ...] 113

معين الدين ميرزا وليعهد 268

معتمد الملك [يحيى خان آجودان مخصوص ...] 191- 281- 284- 286- 287

ملك 76

ملك الشعرا 111

ملك نياز خان 61

ملكناز كنيز 304- 305

ملك التجار مشهد 289

ملكم خان [ميرزا ...] ناظم الدوله چهارده- 25- 104- بيست و دو

منوچهر غلام 291- 293- 294

مؤتمن الملك متولى‌باشى [ميرزا سعيد خان ...] 79- 86- 177- 213- 299- 300- 302- بيست-

مؤيد الدوله [شاهزاده ...] 91- 165

موسى ابن جعفر (ع) [حضرت ...] 195- 215- 255- 259

موسى مستوفى وليعهد [ميرزا ...] 7- 9

موسى خان مستخدم والى خراسان 139- 140- 141- 143- 144- 145- 149- 150- 152- 153

موسى مستوفى [ميرزا ...] 110- 112- 165

موسى طبيب قزوينى [ميرزا ...] 164

مهدى انصارى [شيخ ...] 68

مهدى مهندس [ميرزا ...] 9

مهدى [مشهدى ...] 303

مهدى [ميرزا ...] 137- 139- 140- 141- 142- 156

مهديخان قاجار 8

مهديخان پسر برادر و داماد عماد الملك [ميرزا ...] 229

مهدى كاشى [ميرزا ...] 309

مهدى ميرزاى تلگراف مشهد [ميرزا ...] 115

مهدى صدر- صدر درخشى [ميرزا ...]

مهديقلى خان [حاجى ...] 163

ميرپنجه (مصطفى قلى خان 87- 89- 91- 93 97- 99- 102- 113- 114- 115- 143- 148- 150- 163- 156- 165- 166- 170- 177- 307

مير ابراهيم خان عموى عماد الملك [حاجى ...] 234- 248

ميرچخماق 250

مير حسن خان طبسى جد عماد الملك 176 184- 221- 226- 227- 228- 231- 234- 240- 247- 248- 250- 261- 262- 268

مير حسن خان حاكم خواف 308

ميخائيل حاكم قفقاز 7 نوزده

مير علم خان 200

مير محمد حسين بيك 252

مير محمد خان طبسى 251- 268

مير علينقى خان وكيل پدر عماد الملك [حاجى ...] 226

مير غلامحسين متولى امامزاده حسين طبس [آقا ...] 227

ميرمعصوم بيك [ايشيك آقاباشى ...] 112

مير معصومخان 188- 255- 288- 278- 285

مير هاشم 138- 139- 140- 141- 142- 143- 156

«ن»

نادر شاه افشار 267

ناصر الدين شاه 7- 47- 85- 108- 170- 266- 268- 314 هجده- بيست- بيست و دو- بيست و سه- بيست و هشت

ناصر الملك [ميرزا محمود خان ...] نوزده- 25- 39- 41

نامق پاشا حاكم بغداد 61- 62- 65- 66

ناظر [جناب ميرزا ...] 302

نايب اكبر 232

نبى خان قزوينى [ميرزا ...] 108

نجف [ملا ...] 308

نجف آقا از نجباى نخجوان 10

نجف خان تفنگدار والى خراسان 245

نجف بيك تفنگدار 137

نصير الدوله- نصير [ميرزا عبد الوهاب خان ...] بيست و دو- 102- 111- 113- 136 150- 156- 166- 169- 172- 211- 258- 273- 281- 282- 302- 306- 307

نصرت الدوله- فيروز ميرزا

نصرت بيگم دختر ميرزا خانلر خان- بيست و نه 136

نصر اللّه مستخدم ميرزا خانلر خان 105- 131- 301

نصر اللّه طهرانى [حاجى ...] 95- 100

نصر اللّه فراش 173- 174

نصر اللّه ميرزا 134- 236- 241- 246

نظامى شاعر 189- 197- 198- 200

نظام الملك [خواجه ...] وزير ملكشاه سلجوقى 266

نظام الملك [ميرزا كاظم خان ...] 267- 310

نظام الدوله [حاج حسينخان يوزباشى ...]

شهاب الدوله 173- 259

نظر (مالك مزرعه جنبوك) 216

نظر على خان 146- 149- 150- 145

ننه حسن 149- 258- 271- 306

نواب (والده امير حشمت الملك) 184- 186- 187- 207- 208- 271- 272- 285-

نوح (ع) [حضرت ...] 178

نور محمد بيك جلودار 137

نير الدوله [پرويز ميرزا ...] 80- 81- 309

نيكولا نيكولاويچ 11

«و»

وزير دفتر 102

وزير نظام- فضل اللّه نورى

وكيل الرعايا [سيد ...] 121- 132- 151- 152

«ه»

هاشم [ميرزا ...] پسر امام‌جمعه 107

هاشم ميرزا- معين التوليه

هاديخان [حاجى ملا ...] سبزوارى 76- 77

هاديخان پسرزاده اسحق خان 134

هاديخان پيشكار سابق تربت 110- 112- 113- 114- 115- 116- 117- 120- 121- 122- 124- 126- 127- 128- 132- 133- 135- 156

هاديخان قرائى پسر احمد خان قرائى 112- 163- 165

هارطون بيك 10

هلاكو خان 255

هلكروف 17

همدم خانم عيال شيخ الرئيس 305

«ى»

يارمحمد خان هراتى 112- 114

يعقوب آبدار 257

يعقوب دلاك 173- 174

يعقوب بيك غلام 231

يعقوب بيك سوار قائنى 207

يعقوبعلى خان محولاتى 297

يوسف بيك نايب خوسف 215

يوسف خان هزاره 180

يوسف خان كارپرداز تفليس [ميرزا ...] 13

يوسف مستوفى الممالك- جناب آقا [ميرزا ...] سيزده- بيست- بيست و چهار- 211 268- 279- 280- 282

فصل هفتم فهرست اسامى جغرافيائى‌

فهرست اسامى جغرافيائى

«آ»

آبسك (قريه 257

آتينه (آتن) 33

آذربايجان 7- 9- 12- 13- 16- 17- هجده- نوزده- بيست و چهار

آفريز (قريه 195- 293

آق دنگيز (درياى سياه 23- 24

آلمان 47- 48

«الف»

ارب‌آباد (قريه 217- 219- 221- 263

اردو 23

ارك اسحق 128

اروپا- يرپ

ازغند (قريه 149- 152

اتريش 47- 48- 49- 51- 52

اسفك (قريه 223

اخلمد 112- 116

اسدآباد 298

اسدآباد (قلعه شاهزاده- قريه 119

اسدآباد نوقاب (قريه 180

اصفهان- دوازده- پانزده- 222- 252 290

اسلامبول- چهارده- 19- 23- 24- 25- 26- 29- 33- 55- 66- 265

احمدآباد (قريه 125

افغانستان- افغان 93- 96- 164- 186- 181- 201- 202- 203- 206- 255

الموت 265

الهيه شميران 280

اندانچين (قريه 71

انزلى 108

انگليس- انگلستان 39- 41- 42- 43- 44- 45- 46- 48- 49- 50- 51- 52- 54- 55- 166- 191- 201- 202- 206- پنج- نوزده

اوچ كليسا (قريه 15

اميرآباد طبس (آبادى 250

اميرآباد بيرجند (مزرعه 194

امير كان 25- 119

ايتاليا- ايطاليا 280- 32- 34- 35

ايران 17- 28- 53- 54- 32- 70- 76- 82

ايروان 12- 15- 17

ايناپ اولى (اينه بلو) 23

«ب»

بارفروش (بابل) دوازده

بازحوض (مرتع 300

باتم- باطم 21- 22- 55

بالارخ (بلوك 162

باقران (كوه 184- 199- 196

بايك (قريه 129- 130- 131- 143- 146

باغ خونى (باغ 165

بجد (قريه 198

بجستان (بلوك 260

بخارا 88- 98

براكو بلوك 220

بركز (اراضى 143

برس (قريه 130- 159

بغداد پانزده- 62- 66- 70- 190

بلژيك- چهارده

بلوچستان 268- 203

بند عمر شاه (سد 196- 198

بند گلستان 299

بهشتو (مزار 129

بشرويه 226- 233- 244- 245- 251- 246- 252- 254- 258- 260- 261- 265- 266- 293

بلخ 82

بم 219

بندرعباس (عباسى) 212

بورياباد (مزار 134- 145- 173- 174

بولن 41

بيدان (كوه‌پايه 198

بيرجند- بيست و هشت- بيست و نه و از 181 در اكثر صفحات

بيوك (مزرعه 241

«پ»

پاريس 37- 38- 39- 40- 55- چهارده

پروس 47- 48- 49- 51- 52

پستوك (قريه 183- 184

پطرزبورگ- پترزبورگ 13- بيست و نه

پطى 21- 22- 55- 56

پلنى 46- 50- 51

پهود (قريه 293- 294- 313

پير 33

پير حاجات (قريه 263

«ت»

تبريز 7- 8- 56- 103- 216- 230- 232- 233- 283

تربت- بيست و سه- بيست و نه- 79- 105- 106- 107- 109- 110- 111- 112- 113- 116- 117- 118- 119- 120- 121- 122- 124- 129- 134- 135- 139- 140- 143- 155- 156- 157- 160- 161- 162- 164- 172- 173- 293- 296- 297

ترج (ده 251

ترشيز 80

تركستان 201- 202

تون 253- 255- 256- 257- 258- 259- 260- 261- 262- 264- 265- 266- 267- 270- 293- 294

تويسركان 76

تفليس 7- 10- 12- 13- 16- 17- 19- 20- 56- نوزده- بيست و نه

تقاب (قريه 213

تيغاب (قريه 293

«ج»

جازار (قريه 181

جام باخرز 180

جلگه سنى‌خانه (قريه 274- 214

جلگه زاوه (قريه 128- 131- 132- 133- 145- 149- 150- 154- 155

جنبوك (مزرعه 215- 268

جومند يا جويمند 175- 176- 296

«چ»

چاهك (قريه 270

چبقلو 16

چنشت (غار 198

«ح»

حسن رحمن يا على رحمن (كلاته 184

حسنى 153- 156- 159

حوض سلطان 60

حوض گنبد سياه (مزرعه 219

«خ»

خاتون‌آباد 310

خانقين 61- 62

خراسان- يازده- چهارده- هجده- بيست و سه سى- 77- 78- 83- 87- 88- 89- 91- 93- 98- 133- 163- 176- 186- 190- 198- 228- 265- 256- 267- 287- 289- 290- 306- 314- 316- 320

خضرى (قريه 178- 293- 294

خبيص 219- 263- 268

خمسه 166

خوانسار 76

خواجه ربيع (مزار 166- 305

خواف 93- 180- 284- 308- بيست و نه

خور (قريه 198- 216- 217- 218- 219- 222- 228- 239- 240- 241- 267- 268- 269

خورماج (قريه 182

خوزستان 198

خوسف 213- 214- 215- 216- 217- 267- 268- 269

خيبر (قلعه 274

«د»

داغستان 89

دامغان 83

دانمارك 45- 46- 47- 48- 49

دررود (قريه 83

دره‌گز 307

درخش (بلوك 181- 198- 205- 210- 211 212- 272- 274- 315

دره شيخان (مزار 198- 204- 207- 209- 273- 278

دره‌بيد (مزرعه 250

دزداب (زاهدان) بيست و نه

دستجرد (قريه 215

دشت بياض (قريه 177- 293- 294

دلوئى (قريه 175- 176- 295- 296

ده‌محمد 250- 258

دهشت طبس (قريه 224

دهشت قائن (قريه 180- 294

درياى سياه 21

دولت‌آباد (قريه 257

دهوك قريه (221- 223- 268

ديزآباد (قريه 60

دوش- دوشى 47- 48- 49- 52

«ذ»

ذهاب 61

«ر»

رباط (قريه 77- 159- 270

رباط شور (قريه 254- 255

رباط پشت بادام يزد (قريه 263

رباط سفيد (قريه 119- 171- 298

رباط كسكك (قريه 120

رباط كلنبه 302

رباط كمائى 174

رخ (بلوك 126

رشت نه- بيست و نه- 75- 80

رشخوار (بلوك 129- 132- 135- 144- 150

رقه (قريه 251

رم- روم 280- 35- 33- 25- 26

روم (قريه 184- 282

رود طمس 42- 53

رود رين (ديون) 20

روسيه- روس- ارس 7- 9- 14- 17- 18- 20- 21- 22- 24- 46- 50- 51- پنج- نوزده- بيست و نه

رى 198

«ز»

زرنوخ (قريه 174

زعفرانى (قريه 77- 78- 79

«ژ»

ژاپن 49

ژرمن- جرمن 43- 47

«س»

ساقى (قريه 293- 183

ساوه- بيست و هفت

سبزوار 75- 76- 77- 80- 256- 282- 286 289- 293- 300

سرايان (قريه 257- 258- 260- 294

سامسون 23

سرخس 97- 133- بيست و نه

سردانيا 35

سروباد (قريه 218- 219

سمنان- يازده- دوازده- بيست و نه- 78 83- 301

سيستان بيست و سه- سى و از 92 در اكثر صفحات

سه ده (قريه 182

سهل‌آباد بيرجند (قريه 182

سعادت‌آباد (قريه 242

سنت مادلند 35

سيبر (سيبريه) 46

سيناپ 23

سيوجان (قريه 189- 194- 195- 196- 197 198- 201- 214

«ش»

شالكوت 201- 202- 206- 283

شام 82

شانديز 307

شاهرود بيست- بيست و نه- 79- 301- 302

شريف‌آباد (قريه 84- 119- 161- 171- 298 302- 303- 304- 307

شلزويك 47

شمس‌آباد (قريه 196- 213

شورياب 78- 79- 303

شهداد 219

شيخ‌آباد (قريه 155

شيراز 226- 280

«ص»

صفى‌آباد 166

صوفيان 8

«ط»

طالب‌آباد سمنان (قريه يازده

طبس سه- پنج- بيست و سه و از 94 در اكثر صفحات

طرابوزان- طرابزان- طرابزن پانزده- 22- 24- 55- 161

طرق (قريه 84- 119- 162- 163- 171- 298- 299- 301- 303

طهران- تهران، در اكثر صفحات‌

«ظ»

ظهيرآباد 297

«ع»

عابدين (كلاته 207- 208- 210- 213- 187

عباس‌آباد (قريه 309

عثمانى 22- 24- 25- 26- 34- 61- 62- 65- 66- 67- 70- 108- بيست و دو

عراق- عراق عرب- عراقين 61- 65- 66- 89- پنج- بيست و دو

عربستان 198

عشق‌آباد 78

عكا 265

عماديه (قريه 70

عمرانى (قريه 174- 175- 296

«ف»

فارس هفده

فخرود (قريه 200- 199

فخر داود (رباط 84- 304

فدك (قلعه 274

فخرآباد (قريه 118- 132- 137- 162- 164- 171- 172

فرات (رود 275

فرانسه چهارده- 26- 29- 33- 38- 48- 49- 51

فراه 273

فردوس 255

فوكستن 41

فهنوج 220

فيروزكوه 280

فيض‌آباد (قريه 297، 296

«ق»

قائن- قائنات در اكثر صفحات

قدمگاه (قريه 83- 84- 303- 304

قرادنگيز 21- 23- 24- 25

قزوين سى- 86

قسطنطنيه 25

قصرشيرين 61

قفقاز- نورده- بيست و نه- 7- 9- 12- 13- 15

قلعه شاهزاده (قريه 119- 120 سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك متن 352 «ق» ..... ص : 351

دنشين (قريه 129- 131- 161

قندهار 20- 191- 204- 203

قهستان 198

قم يازده- دوازده- سيزده- چهارده- بيست- بيست و هفت- 60- 120- 166- 269

«ك»

كابل 96- 163- 284- 307

كاشان- يازده- سيزده 252

كاشمر 80

كاخك (قريه 176- 205- 206- 236- 293- 295

كاظمين 62- 64

كافر قلعه 119- 162

كامه (قريه 162- 164- 298

كدكن (بلوك 130- 159- 163

كرند 61

كروند (قريه 120- 251

كربلا 64- 66- 68- 69- 70- 273

كر (رود 19- 20

كرس 35

كركر 9

كوكره 16

كرمان 219- 261

كرمانشاهان 60- 70- 71

كلن‌قيه (قريه 9

كن (قريه 56

كناركرد (قريه 60

كهريزك- كاريزك 269- 280

كوتائيس 20- 56

كوچه قاضيان (قريه 137- 139- 142

كوريت (قريه 223- 224

كوه‌سنگى 117

كيس‌آباد (قريه 109

كيور (قريه 295

«گ»

گرجستان 10- 16- 20- 21

گرك 50

گلپايگان 76

گوناباد- گناباد 168- 174- 175- 176- 177- 205- 207- 235- 260- 293- 294- 296- 315

گيلان بيست و دو- 20- 69- 303- 305

«ل»

لاش و جوين 201- 272- 273

لندن- سه- پنج- هجده- نوزده- بيست- بيست و سه- 1- 3- 5- 7- 25- 39- 41- 42- 44- 53- 54

لهستان 46- 50

لوط (صحرا 219- 223- 263- 268

«م»

ماران 20- 21- 56

مارسيل (مارسى) 29- 36- 37- 38- 55

مازندران 191

ماورا النهر 198

مال‌آباد (باغ 166- 305

محمدآباد (قريه 257- 258- 266- 269- 270

محولات (بلوك 132- 126- 135- 137- 144- 174- 296

مرند 8- 9

مرو 18- 267

مزنيان 302- 309

مسينه- مسين 34- 35- 55

مشهد- چهارده- هفده- نوزده- سى و از صفحه 81 در اكثر صفحات

مصر 25- 190

مصيب 62

مصلى (باغ 305

مغان- بيست و چهار

مكه 19- 82

ملاير 76

موسى‌آباد (قريه 128- 130- 143- 151

مهنه 174

مياندهى (قريه 296

«ن»

نجف 66- 70

نخجوان 10- 11- 12- 14

نجروآباد (قريه 244

نرماشير 219

نصرت‌آباد (قريه 79- 215

نصير خان (كلات 96- 191- 203

نطنز- دوازده

نمسه- نمسا 23- 45- 47

نياز (مزرعه 241

نياوران 266

نوقاب (قريه 217- 218

نيشابور 75- 77- 79- 80- 81- 82- 84- 119- 128- 302- 303- 304

نيم‌بلوك 177

«و»

وادى السلام 68

«ه»

هرات 96- 136- 191- 284- 314

همدان 71

هندوستان- هند سيزده- 62- 284

هولستن 47- 48

«ى»

يالى 25

يثرب 198

يرپ- اروپا چهارده- بيست و چهار- سى 45- 47

يزد 261- 263

يعقوبيه 62

يونان 33- 45- 49- 50- 204