ghaemiyeh.com
سرشناسه:مدرسی، سیدمحمدتقی، 1945 - م.
عنوان قراردادی:النبی و اهل بیته.
عنوان و نام پديدآور:هدایتگران راه نور: زندگینامه چهارده معصوم علیهمالسلام/ محمدتقی مدرسی؛ مترجم محمدصادق شریعت.
مشخصات نشر:تهران: محبان الحسین(ع)، 1380.
مشخصات ظاهری: 1016 ص.
شابک:35000 ریال: 964-5648-99-8 ؛ 37000 ریال (چاپ دوم) ؛ 60000 ریال (چاپ سوم) ؛ 125000 ریال (بدون قاب): چاپ چهارم: 979-964-564-899-9 ؛ 150000 ریال (با قاب)
يادداشت:چاپ دوم: 1381.
يادداشت:چاپ سوم: 1386.
يادداشت:چاپ چهارم: پاییز 1388.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:زندگینامه چهارده معصوم علیهمالسلام.
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:شریعت، محمدصادق، 1343 -، مترجم
رده بندی کنگره:BP36/م36ن2041 1380
رده بندی دیویی:297/95
شماره کتابشناسی ملی:م79-20567
هدایتگران راه نور
زندگینامه چهارده معصوم علیهمالسلام
محمدتقی مدرسی
مترجم محمدصادق شریعت.
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه، وصلّى اللّٰه على محمّد و آله الطاهرين.
هر كس كه در برابر شخصيت ارجمند رسول اكرم حضرت محمّد صلى الله عليه و آله واهل بيت او قرار گيرد، شخصيتهاى كه خداوند آنها را به عنوان پر افتخارترين و شكوهمندترين انسانها در پهنۀ هستى آفريد ، به حيرت و شگفتى دچار مىشود.
شخصيت اهل بيت عليهم السلام در حقيقت تابلوى زيبا وارزشمندى هستند كه بر آن تمام نشانههاى برترى و جمال نقش بسته است و چشم ودل بينندگان را به خود خيره مىسازد.
خواه اين بيننده مسلمان باشد يا غير مسلمان وخواه از كُنه جمال وكمال معنايى دريابد يا درنيابد. اين تابلوى خيره كننده خود آنچنان آشكار و روشن است كه هر كس بدان چشم بدوزد مجذوب زيباييهاى آن مىشود.
اين تابلوى شكوهمندى كه اينك بر سر آنم تا به وسُع خود گوشهاى از آن را بنمايانم، چيزى نيست مگر تابلوى تاريخ و زندگى پيامبر اسلام، واهل بيت عصمت وطهارت است.
البته انجام چنين كارى بر من سخت گران است. چرا كه من در حقيقت مىخواهم تمام مظاهر جمال و كمال را در قطعهاى كوچك بگنجانم!!
از اين رو يادآورى مىكنم كه هرگونه نقص وكاستى در هر گوشه از اين تابلوى حيرت انگيز، به معنى كمبود ونارسايى در حقيقت تاريخ معصومين عليهم السلام نيست،
بلكه نقص از جانب قلمى است كه كوشيده است اين تابلو را ترسيم كند. چون من خواستهام دنيا را با آن همه وسعت وعظمت، در مكانى كوچك و تنگ جاى دهم! بنابراين در همين جا از هر كمبودى كه در اين قطعه از اين تابلو به چشم مىخورد، پوزش مىطلبم و از خداى توانا خواهانم كه اين وجيزه را به ديدۀ قبول از من بپذيرد.
وهو المستعان
سيّد محمّدتقى مدرّسى
انسان هميشه مىكوشد تا از زواياى زندگى رهبران و بزرگان خود آگاهى يابد ، و از آنان درس عظمت واسرار سعادت وعلل وعوامل پيروزى و كاميابى را الهام گيرد. اما وقتى اين مسئله به زندگى پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله و سلم واهل بيت وى پيوند مىخورد ، تفاوت بزرگى در آن پديد مىآيد. در اينجا مسئله ، از قالب تمايل به خواندن زندگينامههاى بزرگان و نام آوران ، بيرون مىرود وبُعدى دينى و وجوبى به خود مىگيرد. از اين رو بررسى وشناخت زندگى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وائمه اطهار عليهم السلام نه تنها ضرورى بلكه به خاطر عوامل ذيل واجب است:
1 - ما بر شناخت كامل قرآن كريم وتعاليم آسمانى توانا نخواهيم بود ، مگر آنكه زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و أهل بيت عليهم السلام واوضاع وشرايط حاكم بر عصر آنها را به دقت بررسى ومطالعه كنيم تا دريابيم كه معصومين عليهم السلام چگونه با عوامل فساد و تباهى دوران خود روبرو شدند و چطور پايههاى ساختار نوين الهى يعنى اسلام را بنا نهادند.
2 - همۀ ما مورد خطاب قرآن كريم هستيم و اوامر قرآنى به قصد نجات ما از دوزخ ، متوجه تمامى ماست. در اين عرصه است كه ما به پند آموزى از تجارب ديگران نيازمنديم.
در اين ميان هيچ كس بهتر از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم واهل بيت او نيست.
بنابراين ما نيز بايد از آن بزرگواران پيروى كرده و تاريخ درخشان آن مناديان نور را مورد بررسى قرار دهيم.
«انتشارات محبّان الحسين عليه السلام » اميدوار است با چاپ كتاب « هدايتگران راه نور » نوشته مرجع عاليقدر حضرت آيت اللّٰه العظمى حاج سيد محمدتقى مدرسى دام ظله، كه اكنون پنجمين چاپ آن به بازار كتاب و علاقهمندان اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام تقديم مىگردد ، گامى در جهت معرفى اسلام ناب محمدى براى نسل جوان و نوپاى اين مرز وبوم برداشته باشيم.
از خداوند سبحان خواستاريم كه ما را در كسب رضاى خود موفق داشته و از سرچشمه هدايت پيامبر وائمه هُدى عليهم السلام سيراب نمايد.
ومن اللّٰه التوفيق.
انتشارات محبّان الحسين عليه السلام
حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله
زندگينامه
نام : محمد ، احمد
پدر و مادر : عبداللّٰه - آمنه
شهرت : رسول اللّٰه ، خاتم پيامبران
كنيه : ابوالقاسم
زمان ومحل تولد : سحرگاه روز جمعه 17 ربيع الاول 571 ميلادى ( چهل سال قبل از بعثت ) در مكّه.
دوران نبوت : 23 سال ، از 40 سالگى تا 63 سالگى ، 13 سال در مكّه ، 10 سال در مدينه ، آغاز نبوت ، 27 ماه رجب.
زمان و محل رحلت : روز دوشنبه 28 ماه صفر سال 11 هجرى ، در مدينه منوره در سن 63 سالگى رحلت نمود .
محل دفن : مرقد شريفش ، كنار مسجد النبى در مدينه منوره مىباشد.
دوران عمر : در سه بخش :
1 - قبل از نبوت ( چهل سال ).
2 - بعد از نبوت در مكه ( 13 سال ).
3 - بعد از هجرت از مكّه به مدينه ، وتشكيل حكومت اسلامى ( حدود ده سال ).
مكّه مكرّمه
شهرى از ديار حجاز كه سابقه بناى آن به دوران حضرت ابراهيم خليل عليه السلام باز مىگردد.
ابراهيم به امر خدا مأمور شد تا همراه با شمارى از فرزندانش به سرزمين حجاز كوچ كنند ؛ و در آنجا خانهاى براى خداوند بنيان نهند تا در آن خداى يگانه را پرستش كنند ، و براى او انباز و همتايى قرار ندهند. ابراهيم بدان ديار آمد و خانهاى در آنجا بنا كرد ؛ كه « كعبه » نام گرفت.
سپس از سُلالۀ ابراهيم عليه السلام ، قبايل ديگرى پديد آمدند كه بعداً هويت عربى به خود گرفتند. يكى از اين قبيلهها « قريش » (1)نام داشت.
اين قبيله به ده شاخه تقسيم مىشد و هريك از آنها از سياست و استقلال ويژهاى برخوردار بودند. و نظام قبيلهاى خاصى بر هريك از آنها حكومت مىكرد. بنابر اين هر قبيله رئيس بانفوذ و مقتدرى داشت ، كه ديگر افراد قبيله كاملاً در زير فرمان وى بودند.
1) - قريش تصغير « قرش » به معناى جانورى دريايى و نيز نام واحد پول است.
بنىهاشم
يكى از اين قبايل دهگانه قريش ، « بنى هاشم » نام داشت. همچنان كه قبيلهاى ديگر از آنان « بنى اميه » خوانده مىشد. قبيلۀ « بنى هاشم » همان قبيلهاى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بدان انتساب دارد. زيرا او از نوادگان عبدالمطلب بود كه در زمان خود ، در ميان فرزندان هاشم ، بزرگ قبيله به شمار مىآمد.
عبداللّٰه و آمنه
چنانكه گفته شد ، عبدالمطلب ، بزرگ و فرمانفرماى بنى هاشم بود. وى ده فرزند داشت ، كه كوچكترين و برترين آنان « عبداللّٰه » خوانده مىشد. در نزديكى مكّه قبيلهاى به اسم « بنى زهره » ، منشعب از نسل « زهرة بن كلاب بن جرة » زندگى مىكرد. در ميان اين قبيله زنى به نام « آمنه » دختر يكى از بزرگان قبيلۀ زهره به نام « وهب بن عبد مناف » نيز مىزيست. چون عبداللّٰه ، جوانى برومند شد ، پدرش « آمنه » را به همسرى وى برگزيد ، و مراسم ازدواج به بهترين شكل انجام گرفت.
ميلاد فرخنده
هنوز مدتى سپرى نشده بود كه « آمنه » باردار شد و نطفۀ پاك بهترين مخلوق خداوند در رحم او جاى گرفت. امّا عبداللّٰه پدر بزرگوار آنحضرت ، براى بازرگانى به سوى شام روانه شد ؛ چون به شهر « يثرب » - كه بعداً « مدينة الرسول » نام گرفت - رسيد دنيا را بدرود گفت و پيامبر يتيم به دنيا آمد.
ميلاد مبارك آنحضرت ، با حوادث شگفتانگيزى همراه بود. چون به دنيا
آمد آتشكده فارس به سردى و خاموشى گرائيد و درياچه ساوه (1)خشك شد و كنگرههاى كاخ كسرى ، پادشاه ايران ، درهم شكست و بتها واژگون شدند.
دوران شيرخوارگى
با به دنيا آمدن اين كودك ، خاندان بنى هاشم جشنى باشكوه برگزار كردند. چراكه عبداللّٰه بيش از ديگر فرزندان بنى هاشم در نزد آنان محبوب بود و از اين گذشته ، دست تقدير نهال عمر وى را در عنفوان جوانى از بيخ بركنده بود. فوت عبداللّٰه ، در قلب بنى هاشم شكافى بزرگ و در جانهاشان زخمى عميق برجاى نهاده بود. بنابراين ، ميلاد محمد صلى الله عليه و آله مىتوانست مرهمى براى اين همه درد و جراحت باشد. او مىتوانست جاى خالى پدرش را پُر كند و ياد آن جوان بزرگوار را در دلها زنده سازد.
يكى از عادات بزرگان مكّه آن بود كه از ميان قبايل صحرانشين دايهاى براى پرورش فرزندان شيرخوار خود برمىگزيدند تا فرزندان آنها تحت تأثير تربيت اين قبايل ، قوى و به دور از هرگونه ناتوانى جسمى و روحى پرورش يابند. از اين رو ، عبدالمطلب ، بزرگ بنى هاشم و سرپرست محمد ، زنى پاك دامن از بهترين قبايل عرب و خوش خوىترين آنها برگزيد ، تا محمد را شير دهد و او را در دامان پاك خود تربيت كند. اين زن « حليمه » نام داشت و به قبيلۀ « بنىسعد » كه در اطراف شهر طائف زندگى مىكردند ، منسوب بود.
اين كودك خجسته ، در دامان قبيلهاى صحرانشين جاى گرفت. آنان به ديدۀ محبت و دوستى به وى مىنگريستند. چراكه قدوم مبارك محمد ، خير و بركتد.
1) - ساوه : شهرى در ايران است و در كنار آن درياچهاى بوده ، كه اكنون آب آن خشك شده است و امروز بهصورت باتلاقى درآمده كه اگر كسى بدان نزديك شود در آن فرو مىرود.
بسيارى براى آنان به ارمغان آورده بود. محمد در ميان آن قبيله به سرعت رشد مىكرد و پرورش مىيافت.
چون به شش سالگى رسيد ، همراه مادرش در سفرى آكنده از مهر و محبت عازم يثرب ( مدينه ) شد. و چون از يثرب بازگشتند « آمنه » در « ابواء » بدرود حيات گفت و پسرش را يكّه و تنها در دنيا باقى گذارد. بدينسان آنحضرت پدر و مادر خود را در كودكى از دست داد و يتيم ماند.
هنگامى كه به هشت سالگى رسيد ، سرپرست و جدش عبدالمطلب نيز از دنيا رفت و كفالت آنحضرت را برعهدۀ ابوطالب نهاد. بعلاوه رياست قبيلۀ بنى هاشم ، و نيز مسئوليّت پذيرايى از حجاج خانه خدا به ابوطالب واگذار گرديد.
ابوطالب تنها ، سرپرست پيامبر نبود. بلكه مانند پدرى مهربان و دلسوز با آنحضرت رفتار مىكرد. او به خاطر وفادارى به حقوق برادرش و اطاعت از امر پدر و اداى مسئوليّت ، رياست بر بنى هاشم و نيز به خاطر عمل به وظيفه انسانى مقدّس خويش لحظهاى در رسيدگى به محمد كوتاهى نمىورزيد. او محمد را با خود به انجمنهاى عمومى ، و حتى جاهايى كه ورود به آنجا براى غير اشراف و بزرگان ممنوع بود ، مانند دار الندوه كه به مثابۀ تشكيلات نخست وزيرى در مملكت بود و كسى جز سران قبايل را در آن راه نمىدادند ، با خود مىبرد. اين همه براى آن بود كه ابوطالب بسيار بر زندگى و نحوۀ تربيّت محمّد ، دقت به خرج مىداد. تا آنجا كه وقتى مىخواست همراه با كاروان بازرگانى قريش كه هر ساله در زمستان به سوى يمن و در تابستان به سوى شام در حركت بود همراه شود ، مجبور شد محمّد را نيز با خود ببرد درحالى كه محمد چندان سن و سالى نداشت ، و هنوز آمادگى لازم براى چنين سفر پرخطرى را در خود نيافته بود.
وقتى كاروانيان راه سفر در پيش گرفتند ، امرى شگفتآور كه قبلاً نظير آن را
نديده بودند ، توجهشان را به خود جلب كرد.آنان متوجّه شدند پارهاى ابر در طول راه بر سر قافله سايه گسترده و آنان را از گرماى آزاردهندۀ خورشيد در امان نگه داشته است و بدينترتيب آن سفر پر رنج را به مسافرتى خوش و راحت تبديل كرده است.
بحيراى راهب
در نزديكى شهر قديمى بُصرى ، معبدى بود كه عابدى مسيحى در آن زندگى مىكرد.
در ميان مردم مشهور بود كه اين عابد صاحب كرامات و پيشگوييهاى راستين است.
اين راهب ، به كاروانهاى تجارى كه از اين منطقه به سوى شام يا حجاز مىرفتند ، هرگز توجهى نمىكرد. زيرا وى خود را در وقتى كه آنان بدو محتاج بودند ، از ايشان بىنياز مىديد.
كاروان تجارى قريش نيز چندين بار از اين منطقه گذشته بود ، ولى اين راهب نه بدانان نگريسته ، و نه دربارۀ آنان انديشه كرده بود. امّا اين بار گويى همه چيز تغيير يافته بود.
پيش از آنكه كاروان قريش برسد ، حاضران مشاهده كردند كه راهب چشم به صحرا دوخته و منتظر است ، سپس صورت خود را به آسمان متوجه كرد گويى چيزى در زمين و چيزى در آسمان مىجويد. هنگامى كه كاروان نزديك شد ، مردم ديدند كه راهب به پاره ابرى كه در آسمان با قدمهاى اسبان و شتران همراهى مىكند ، مىنگرد. وقتى كاروان قريش به ميدان مقابل معبد رسيد ، راهب از آنان دعوت كرد آن شب را در صومعه وى به صبح برسانند. حاضران از اين كار بى سابقه وى شگفتزده شدند. امّا اندكى بعد راهب با سخنان صريحى كه بر سر سفرۀ شام ايراد كرد ، شگفتى آنان را از ميان برد. وى گفت علّت
گراميداشت قريش از سوى من تنها به خاطر وجود اين كودك خجسته در ميان ايشان است. آنگاه رسالت مقدّس آنحضرت را درآينده ، بدانان نويد داد.
اين بشارت ، بار ديگر در شام تكرار شد. در آنجا پيامبر صلى الله عليه و آله با راهب ديگرى به نام « ابوالمويعب » ديدار كرد و آن راهب به مردم مژده داد كه اين « پيامبر آخر الزمان » است.
خردمند و پاكدامن
پيامبر از اين سفر به مكّه بازگشت. همراهانش كه در اين سفر از وى كرامتها و بزرگواريهاى بسيار ديده بودند چون بازگشتند ، برخى از آنچه را كه رخ داده بود براى ديگر مردمان بازگفتند. و بدينترتيب پيامبر در ميان آنان به نيكى و بزرگى شهره شد.
كارهاى نيكى كه از پيامبر سر مىزد ، موجب مىشد كه وى در ديدۀ مردم صاحب ارج و احترام گردد. وقتى سيل ، ساختمان كعبه را ويران كرد ، قريش دست به كار ترميم خرابيها شد ؛ امّا دربارۀ اينكه چه كسى « حجر الاسود » را در جاى خود نصب كند و اين افتخار را به خود اختصاص دهد ، اختلاف درگرفت. اين اختلاف به جاى باريكى منتهى شد ، تا آنكه خردمندان قريش گفتند : بايد به فرمان نخستين كسى كه بدين جا داخل مىشود تسليم شويم.
ديگران نيز اين رأى را پذيرفتند و چشم به راه نخستين كسى ماندند كه از در وارد شود.
ناگهان چهرۀ محمد صلى الله عليه و آله پديدار شد و همه آنان يكصدا گفتند : اين امين است. ما به حكم او راضى هستيم. پيامبر فرمود : پارچهاى آوردند و سپس دستور داد هريك گوشهاى از آن پارچه را گرفتند و خود سنگ را در ميان آن نهاد و چون پارچه را بلند كردند و به محاذى ديوار رساندند ، آنحضرت با دست خود سنگ را در جايگاهش قرار داد و با اين داورى عادلانه حقوق همۀ
قبايل را حفظ كرد ، و خود نيز به افتخار نصب حجر الاسود نايل آمد. قريش با اجراى اين حُكم به افتخار و سرورى فراوان دست يافتند.
در آن زمان اخلاق زشت و ناپسند به صورتى زننده در ميان جوانان شايع بود ، به گونهاى كه در ميان اعراب آن روز ، به جز شمارى اندك ، همۀ جوانان به محيط فاسد و گناهآلود زمان خود گرفتار بودند ، امّا با اين وجود هيچ يك از اعراب معاصر پيامبر و كسانى كه روزگار جوانى آنحضرت را زير نظر داشتند ، يك مورد گرايش به باطل يا شركت در مجامع لهو و لعب براى او ثبت نكردهاند ، بلكه برعكس مردم همۀ معانى بزرگوارى و شرف و ارزشهاى والاى انسانى را در وجود اين جوان بزرگوار مشاهده مىكردند.
معروف است كه آنحضرت از بزرگان و رؤساى مكّه درخواست كرد ، مجمعى براى دفاع از حقوق ضعيفان و كمك به آنان تشكيل دهند. افراد پاك سرشت از پيشنهاد حضرت استقبال كردند و براى پرداختن به اين مهم سوگند شرف خوردند. اين پيمان به نام « حلف الفضول » خوانده شد. اين پيمان چه با پيشنهاد پيامبر استوار شده باشد يا با پيشنهاد شخصى ديگر ، پيامبر همواره در آن حضور مىيافته ، و پس از رسالتش نيز آن را تمجيد كرده است. آنحضرت دربارۀ اين پيمان مىفرمود : « با عموهاى خود در خانۀ عبداللّٰه بن جدعان شاهد انعقاد اين پيمان بودم ، من اين پيمان را با شتران سرخ موى هم عوض نخواهم كرد. و اگر در زمان اسلام هم بدين پيمان فراخوانده مىشدم ، بازهم بدان پاسخ مىگفتم ».
امين و دانا
چون مكّيان بر برتريهاى اخلاقى و بزرگواريهاى معنوى آنحضرت واقف شدند ، وى را بر كارهاى خود امين شمردند و امانتهاى خود را به او سپردند و او
را محرم اسرار خود دانستند و در مسايل مهم خويش با وى به مشورت نشستند. محمّد در ميان آنان به فردى امين ، راستگو و دانا مشهور بود. دربارۀ كفيل وى ، ابوطالب ، نيز بايد بدانيم كه پيامبر نسبت به او وفادار بود و در حقّ او نيكى مىكرد. ابوطالب مردى تنگدست و عيالمند بود. از آنجا كه وى مسئوليّت سنگين رياست بنى هاشم را برعهده داشت پيش از هر چيز به مال نيازمند بود و با اين حال درآمد اندكى داشت. به اين سبب پيامبر از اوان كودكى در اين انديشه بود كه كارى انتخاب كند تا اندكى از بار سنگين مسئوليّت كفالت ابوطالب بكاهد. از اين رو به شبانى روى آورد كارى كه در شأن كودكان عرب در مكّه بود.
با اين تفاوت كه وى با اين كار شايستگيهاى لازم را براى به دوش گرفتن بار سنگين رسالت را نيز كسب مىكرد. چراكه خداوند هيچ پيامبرى را به رسالت برنيانگيخت مگر آنكه روزگارى از زندگىاش را به شبانى پرداخته بود.
ازدواج فرخنده
روزها گذشت. پيامبر جوانى برومند شد و پيشۀ شبانى شايستۀ كسى به سن و سال او نبود. از اين رو به بازرگانى روى آورد. او نيز مانند ديگر تجّار مكّه كه مالى از خديجه ، زن ثروتمند مكى ، مىگرفتند و با آن به تجارت مىپرداختند و سود حاصل از آن را ميان خود و خديجه تقسيم مىكردند ، مالى از خديجه گرفت و به تجارت پرداخت.
هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله با مال خديجه به تجارت روى آورد ، كاروان تجارى او موفقترين كاروانهايى شد كه تا آن وقت با مال خديجه تجارت كرده بودند.
در اين سفرهاى تجارى ، معجزات فراوانى از پيامبر صادر شده بود كه چون آنها را براى خديجه بازگو كردند ، وى به ازدواج با محمّد تمايل فراوان پيدا كرد.
پيامبر پيشنهاد خديجه را پذيرفت و عمويش ، ابوطالب نيز با اين پيوند
موافقت كرد. اين پيوند فرخنده در بيست و پنجمين سال از زندگى آنحضرت ، صورت پذيرفت. اين پيوند تحولات اجتماعى بزرگى در زندگى پيامبر پديد آورد. زيرا از اين پس پيامبر تنها صاحبِ خانه و فرزند نبود ، بلكه علاوه بر اينها ثروتى سرشار و فراوان نيز به دست مىآورد.
پيامبر از خديجه صاحب شش فرزند به نامهاى زينب ، ام كلثوم ، فاطمه ، رقيّه ، قاسم و طاهر شد.
بهترين پيوندها
در واقع اين پيوند مناسبترين ازدواج صدر اسلام به شمار مىرود. خديجه با اين ازدواج عنوان سرور بانوان جهان و مادر بزرگ مسلمانان را به خود اختصاص داد و با اشرف مخلوقات جهان ازدواج كرد.
پيامبر نيز با ازدواج با خديجه از مواهب و مزاياى ويژهاى برخوردار شد. خديجه نخستين كسى بود كه به دعوت پيامبر پاسخ گفت و او را يارى داد و مال و جاه و فكر خود را در راه رسالت مقدّس پيامبر و گسترش آن هديه كرد. از اين رو پيامبر همواره و تا واپسين دم حياتش به نيكويى از خديجه ياد مىكرد.
وفات خديجه كه در دهم رمضان سال دهم بعداز بعثت اتفاق افتاد ، براى پيامبر به اندازۀ مرگ عمويش ابوطالب ، جانكاه و آزاردهنده بود و فقدان اين دو ، آن هم در يك سال و در زمانى كه پيامبر بيش از هر وقت ديگر به يارى آنان نيازمند بود ، تأثير و اندوهى بيش از حد براى آنحضرت به يادگار گذاشت.
عصر تاريكى...
جهانِ امروز به يك آيين و يك پيامبر بيش از هر چيز ديگر نياز دارد. اين قوم عرب است كه دختران را زنده به گور مىكند و فرياد مىزند : « قبر عجب داماد خوبى است » ! بسيار جنگ مىكرد و مىپنداشت كه اين خونريزيها موجب افتخار اوست. به خرافات و بتها و كاهنان و پيشگوها اعتقاد تام داشت. ظلم و ستم درميان آنان شايع بود. عدهاى به بهرهكشى مىپرداختند و براى مطامع ستمگرانه خود هيچ حد و مرزى نمىشناختند.
گروهى نيز با رنج فراوان تلاش مىكردند و از زندگى جز سختى و مشقت بهرهاى نمىبردند.
در نقاط ديگر نيز اوضاع بهتر از اين نبود. آتش بيداد و تباهى و فساد و فحشا كشور روم و امپراتورى ايران را در خود فرو برده بود.
چشم انتظاران
حكما و دانايان عرب ، همچون ورقه بن نوفل ، عبداللّٰه بن جحش ، و عثمان بن حويرث ، كه كتابهاى آسمانى را مىخواندند ، ظهور پيامبرى را مژده
مىدادند كه بشريت را از اين پرتگاه مخوف نجات مىدهد.
يهوديان يثرب نيز به وجود پيامبرى كه درميان آنان برانگيخته مىشود و كتابى بزرگ مىآورد و جهان را زير فرمان خود مىگيرد ، و آنان را در زندگى سربلند و عزتمند مىكند ، بر اعراب فخر مىفروختند و به خود مىباليدند.
كاهنان و پيشگويان هم پيوسته به ظهور پيامبرى كه آخرين حلقه پيامبران و سرور آنان است ، مژده مىدادند.
پس اين پيامبر كيست و چه هنگام برانگيخته خواهد شد ؟ !
در حريم خلوت
اينجا در خانه خديجه ، در شهر مكّه و در سرزمين حجاز ، مردى زندگى مىكند كه هيچگاه در باطلى شركت نجسته ، و هرگز از يارى حق كوتاهى نكرده است. هرگز به گرد گناه نگشته و نيكى و نيكوكارى از حضرتش دور نبوده است.
همۀ شايستگيهاى لازم براى بر دوش گرفتن بار سنگين رسالت ، در وجود اين مرد فراهم آمده است. همۀ نشانههايى كه در كتابهاى آسمانى ذكر شده ، در شخصيت او ديده مىشود. او از نظر فخر و عظمت از اصيلترين اعراب و از نظر شرافت و كرامت از والاترين خانوادۀ عرب ، و از نظر اخلاق نيكوترين ، و از نظر كردار برترين ، و نزديكترين آنان به حق و دورترين آنان از باطل است.
بسيار اتفاق مىافتاد كه در مكّه ناپديد مىشد امّا در « حراء » مىيافتندش كه به عبادت و اطاعت خداوند سرگرم است و به مراسم عبادى خاصّى كه براى مكّيان ناشناخته بود مشغول.
در شمال شرقى مكّه ، كوه « حراء » سربرافراشته بود. در آن كوه غارى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله عادت داشت هرسال چند روزى در آن بماند و به عبادتى بپردازد كه در نزد مردم ناشناخته و مجهول بود.
بعثت
در يكى از اين روزها ، پيامبر دوباره از كوه حراء بالا مىرود امّا گويى همۀ اشياء را دگرگون مىبيند. روحانيتى تازه همۀ وجود او را فراگرفته و بر شعور و احساساتش چيره شده است. ناگاه به آسمان مىنگرد. درهاى آسمان باز شده است ، و فرشتگان بر كنارههاى آن ايستادهاند ، و جبرئيل به سوى او فرود مىآيد و به وى مىگويد : بخوان...
پيامبر از او مىپرسد : چه بخوانم ؟
جبرئيل مىگويد :
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ (1).
« به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. بيافريد آدمى را از خون بسته. بخوان و پروردگار تو گرامىترين است. هم او كه بياموخت به وسيله قلم. بياموخت به انسان آنچه را كه نمىدانست. »
اين رويداد بزرگ در بيست و هفتم ماه رجب به وقوع پيوست كه مسلمانان اين روز را به عنوان « روز بعثت پيامبر » بدين اعتبار كه زندگى سعادتمندانه انسان بر روى كرۀ خاكى است ، با شكوه تمام جشن مىگيرند.
آغاز حياتى تازه
بدينگونه پيامبر به رسالت برانگيخته شد و مرحلهاى نوين از زندگى مبارك آنحضرت آغاز شد. زيرا از اين پس وى تنها به عنوان انسان پاك نهادى كه كار5.
1) - سورۀ علق ، آيۀ 1 - 5.
نيكو مىكند ، و امانتها را به صاحبانش باز مىگرداند ، و در سخن گفتن راستگو است ، و از نزديكان سرپرستى مىكند ، به شمار نمىآمد. بلكه وى اكنون پيامبر نويد بخش و بيم دهندهاى بود كه مسئوليّت رهبرى انسان به سمت خير و سعادت ، و صيانت آنان از شرور و آفات ، بر دوش وى سنگينى مىكرد.
بعلاوه با بعثت پيامبر ، جزيرة العرب ، وحتى همۀ جهان قدم به مرحلۀ نوينى گذارد.
ديرى نخواهد پاييد كه ستم و ستمگرى و شر و طغيان از جهان رخت بر مىبندد ، و درهاى خير و نيكى كه به حكومت عدل و نور و خير و خوبى منتهى مىشود ، گشاده مىگردد.
نخستين گامها
پيامبر به مكّه بازگشت و خديجه را از رسالت خويش آگاه كرد. خديجه پس از شنيدن ماجرا به رسالت وى ايمان آورد. همچنين پيامبر ، رسالت خود را به آگاهى پسر عمويش على بن ابيطالب نيز رساند. على كودكى نابالغ بود كه پيامبر تربيت او را برعهده داشت.
على هم به دعوت پيامبر پاسخ گفت پس از او برادرش ، جعفر ابن ابيطالب ايمان آورد.
آنگاه با نزول آيات :
يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنذِرْ * وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ (1).
« اى جامه درسركشيده برخيز و بيم ده ، و پروردگار خويش را به بزرگى ياد كن. »
دعوت خود را آشكار ساخت و چون آيه :
وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (2)؛ « و خويشان نزديكت را بيم ده. »
نزول يافت آنحضرت بستگانش را به آيين خويش دعوت كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز كوه صفا رفت و مردم را به سوى خود فراخواند. همۀ4.
قريشيان به نزدش گرد آمدند و از او پرسيدند : ترا چه مىشود ؟ گفت : اگر به شما خبر دهم كه دشمن قصد دارد بامدادان يا شامگاهان بر شما بتازد ، آيا گفتۀ مرا تصديق مىكنيد ؟
گفتند : آرى.
گفت : پس من شما را از عذاب سختى كه در پيش است بيم مىدهم.
سپس ابولهب ، يكى از عموهاى پيامبر ، برخاست و گفت : نابود شوى آيا به خاطر همين ما را صدا كردى ؟
پيامبر بار ديگر با آنان سخن گفت و فرمود :
« اى مردم ! ديدهبان هرگز به كسان خود دروغ نمىگويد و اگر من دروغگو هم باشم به شما دروغ نمىگويم. سوگند به خدايى كه جز او معبودى نيست ، من فرستاده او به سوى شما و مردم مىباشم. به خدا قسم ، شما همانطور كه به خواب مىرويد خواهيد مرد و همانگونه كه از خواب بيدار مىشويد برانگيخته خواهيد شد و به پاسِ كردارهايتان مورد محاسبه قرار مىگيريد. در برابر احسانى كه كردهايد ، به شما احسان مىشود و در برابر بدى كه از شما سر زده ، مجازات خواهيد شد.
اين بهشت جاودان و اين جهنم ابدى است. بدانيد كه شما نخستين كسانى هستيد كه بيمشان دادم » (1).
ستيز ارزشها
امّا پاسخ قوم عرب چيزى جز جواب ابولهب نبود. آنان از پيامبر كناره گرفتند و او را مسخره كردند و به رسالتش ريشخند زدند. امّا پيامبر استوار و مقاوم و با شيوههاى گوناگون دعوتش را ادامه داد تا آنكه آوازۀ رسالت او در مكّه1.
1) - رسول الإسلام في مكّة ، ص21.
و شهرهاى اطراف آن پيچيد. از اين گذشته فرياد رسالت آنحضرت به گوش برخى از افراد پاك و صالحى كه خواهان حقّ و خير بودند ، رسيد و آنان به نداى وى پاسخ مثبت دادند ، و با ايمان به آيين او از وى پيروى كردند. بيشترين پيروان دعوت آنحضرت از طبقۀ تنگدست بودند كه هيچ مال و منالى در اختيار نداشتند.
اما رؤسا و بزرگان عرب ، بهرهكشان و ربا خواران و كسانى كه منافعشان با بتپرستى و فساد گره خورده بود ، و سنگدلان خشك مغز ، دعوت آنحضرت را فتنه و شر تلقى كردند و تصميم گرفتند تمام نيروى خود را براى مقابله با آن كار برند و با هر وسيلهاى به جنگ آن برخيزند.
از اين رو آنان نه تنها از پذيرش آيين آنحضرت سرباز زدند ، بلكه در برابر آن موضعى ستيزهجويانه نيز اتخاذ كردند. جبهۀ آنان كاملاً با جبهۀ مسلمانان تفاوت داشت. هركس را كه به اسلام مىگرويد آماج فشار و شكنجههاى دردناك خود قرار مىدادند و تلاش مىكردند او را به آيين خرافى و توخالى خود بازگردانند. چه بسيار مسلمانان مستضعف صبور و روشندلى كه به حقّانيت رسالت پيامبر اعتراف كردند و خود را در معرض شكنجه و مجازات قريش قرار دادند ؟ ! چه بسيار برده و كنيزى كه به پيامبر ايمان آورد و خونش به ناحقّ ريخته شد ، و خود را فداى دين و ايمانش كرد ؟ ! عمّار ، يكى از همين گروه بود كه قريش او را به سختى شكنجه دادند و ياسر و سميّه ، پدر و مادرش را ، با وضعى فجيع به شهادت رساندند.
استوار و مقاوم در راه رسالت
پيامبر نيز از اين شكنجهها و آزارها ، بهرۀ كمى نداشت. هرگاه مىشنيد يكى از يارانش شكنجه شده يا در راه رسالت او مورد آزار قرار گرفته ، اندوهگين
و متأثّر مىشد و چه بسا اشك از چشمانش جارى مىگشت. علاوه بر اين ، قريش شخص پيامبر را هم مورد آزار و اذيّت خود قرار مىداد. ابولهب به پيامبر سنگ پرتاب مىكرد ، و همسرش در رهگذر آنحضرت خار و خاشاك مىگسترد. برخى ديگر سعى مىكردند ، خشم آنحضرت را شعلهور سازند. از اين رو وقتى به نماز مىايستاد ؛ محتويات شكمبۀ گوسفند را بر سر او مىريختند و يا وقتى غذا مىخورد خوراك آنحضرت را آلوده مىكردند (1).
يكى از كافران سر مبارك آنحضرت را با كمان شكست به طورى كه خون بر چهرۀ شريفش جارى شد. برخى ديگر ديوار خانه آنحضرت را به كثافت مىاندودند ، و گاهى نيز كثافات را در آستانه خانهاش مىريختند.
دهانهاى بىدر و دروازۀ كفار از ناسزا و ريشخند و سخنان زننده و زشت پر بود كه هر آن ، آنها را نثار پيامبر مىكردند.
تلاش كافران
پيامبر صلى الله عليه و آله با استوارى و شكيبايى تمام و صبر و تحمّلى پيامبرانه در برابر اين همه آزار و شكنجه ايستادگى مىكرد. اگر گروهى از كافران به نزد آنحضرت مىآمدند ، وى با گشاده رويى از آنها استقبال مىكرد و با بهترين شيوه آنان را به دين خدا فرا مىخواند. اگر دعوتش را نمىپذيرفتند ؛ از آنان مىخواست كتابى مانند قرآن بياورند و سپس اين آيه را بر آنها تلاوت مىكرد :
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَىٰ أَن يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ لَايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (2).
« بگو اگر آدميان و پريان گرد آيند بر آن كه مانند اين قرآن را بياورند ، نتوانند8.
مانندش را بياورند اگرچه برخى از ايشان پشتيبان برخى ديگر باشند. »
بسيارى از اوقات كفار او را مورد تمسخر قرار مىدادند و دعوتش را به ريشخند مىگرفتند ، امّا پيامبر بدون آن كه از آنان خشمناك شود يا منقلب گردد اندرزشان مىداد و به سوى خداوندشان فرا مىخواند.
گاه در مجامع و درميان قبايل مىرفت و مردم را به سوى پروردگارشان دعوت مىكرد ، امّا كفار قريش در دعوت او از دو راه ايجاد خلل مىكردند.
نخست آن كه مردم را از اين كه تحت تأثير قرار بگيرند ، برحذر مىداشتند. به مردم مىگفتند اين مرد از خود ماست ؛ او جادوگر و ديوانه است يا اينكه مىگفتند دروغگوست. اين تبليغات چنان مؤثر افتاده بود ، كه مردم در گوشهاى خود پنبه مىگذاشتند تا مبادا سخن پيامبر را بشنوند.
دوم اينكه مردى از كفار پُشت سر پيامبر به راه مىافتاد و بانگ برمىداشت كه او دروغگوست. بدينترتيب گفتار پيامبر به گوش مردم نمىرسيد و كسى به دعوتش پاسخ نمىگفت.
تدبير كوته فكران
كفار قريش با اين مخالفتها نتوانستند ، از حركت اين رسالت و آوازۀ آن جلوگيرى كنند.
بنابراين چارۀ ديگرى انديشيدند ، تا شايد مردم را از گرايش به اسلام منع كنند. آنها نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده به او گفتند : اى محمد ! تو خدايان ما را ناسزا گفتى و عقلهاى ما را پوك خواندى و جماعت ما را پراكنده ساختى. اگر با چنين كارها در پى كسب ثروت هستى ما به تو ثروت مىدهيم ؛ و اگر خواهان سيادت و بزرگى هستى تو را سيادت خواهيم داد و اگر بيمارى تو را درمان خواهيم كرد.
امّا پيامبر در پاسخ فرمود : « هيچ كدام از اينها كه گفتيد در كار نيست. بلكه
خداوند مرا به پيامبرى به سوى شما برانگيخته و كتابى نيز فرو فرستاده است. اگر آنچه را كه آوردهام بپذيريد ، همان در دنيا و آخرت بهرۀ شماست و اگر آن را نپذيريد من همچنان صبر مىكنم تا خداوند ميان ما داورى كند ».
ابوطالب... نگاهبان و پشتيبان
كافران اين بار انديشه كردند كه اين درخت پاك را از بيخ ريشهكن كنند و شخص پيامبر را از پاى درآورند. امّا پيامبر تكيهگاهى نيرومند داشت كه كفار نمىتوانستند از پس او برآيند.
اين تكيهگاه عمو و ياورش ابوطالب ، رئيس قريش و بزرگ بنى هاشم بود. بنابراين ، آنان در گام اول خواستند ابوطالب را بفريبند به وى گفتند : « ما يكى از فرزندان زيباى خود را به تو مىدهيم و محمد را از تو مىگيريم و مىكشيم » ! ابوطالب پاسخ داد : شما به انصاف معامله نمىكنيد. من فرزند شما را بگيرم و آب و خوراكش دهم و شما فرزند مرا بگيريد و بكشيد ؟ ! كافران گفتند : برادر زادهات به خدايان ما دشنام مىگويد ، بر دين ما عيب مىگيرد ، عقلهاى ما را پوك مىخواند و پدران ما را به گمراهى متهم مىكند. يا تو او را از اين كارها بازدار و يا آن كه خودت را كنار بكش و بگذار تا ما او را از اين كار بازداريم.
امّا ابوطالب كه در راستى گفتار برادرزادهاش و پيامبرى كه به سوى او برانگيخته شده بود ، ترديد نداشت گفتار آنان را رد كرد و هيچ يك از پيشنهادهاى آنان را نپذيرفت و خطاب به پيامبر فرمود : مردم را به سوى پروردگارت فراخوان و بدان كه من هرگز از يارى تو دست برنمىدارم.
محاصره
وقتى قريش ديد كه ابوطالب از يارى پيامبر دست بردار نيست نقشۀ ديگرى
كشيد. آنان تصميم به قطع رابطه با پيامبر و ياوران هاشمىاش گرفتند ، و عهدنامهاى نيز در اين باره نوشتند ، و مردم را از فروش كالا به بنى هاشم منع كردند. ابوطالب ، بنى هاشم را جمع كرد و آنان را در درهاى كه در اطراف مكّه داشت ، جاى داد. پيامبر و بنى هاشم مدت سه سال و در سختترين شرايط در اين دره به سر بردند.
ترس و اضطراب به قدرى زياد بود كه ابوطالب در هر شب ، چندين بار بستر خود را با بستر پيامبر عوض مىكرد تا مبادا حيات پيامبر دستخوش حادثهاى گردد.
خداوند اراده كرد كه مدّت اين تبعيد و محاصره پايان يابد. پس به موريانهاى فرمان داد تا خطوط ملعونى را كه بر روى عهدنامه نوشته شده بود ، بخورد. موريانه آن خطوط را خورد. آنگاه خداوند ، پيامبرش را از اين ماجرا آگاه كرد. پيامبر نيز اين خبر را با ابوطالب درميان نهاد و ابوطالب هم به سوى كفار رفت و آنان را از آنچه روى داده بود مطلع ساخت و گفت : اين علامت راستگويى فرزند برادرم در دعوتش و نشانه دروغ شما در انكار رسالت اوست.
كفار جريان پيماننامه را به عنوان داور در كار خود گرفتند. بدين ترتيب كه اگر پيماننامه ، همانگونه كه رسول خدا خبر داده بود ، از بين رفته باشد ، مسلمانان را از تبعيد بيرون آورند و اگر چنان نبود ، پيامبر و همه يارانش را همچنان در شعب ابى طالب نگهدارند.
وقتى قريش به سراغ پيماننامه رفتند ، آن را همانگونه كه پيامبر گفته بود ، يافتند و طبق قرار ، بنى هاشم از تبعيدگاه خود آزاد شدند. بدينترتيب يكى از طاقتفرساترين دورههاى رسالت پيامبر پايان پذيرفت.
سختى و تنگدستى كه در شعب ابى طالب بر خاندان بنى هاشم وارد شد در نهايت بسيار دشوار و غمانگيز بود. آنان همچنين خسارتهاى فراوانى نيز
متحمل شدند. زيرا محاصرۀ اقتصادى و اجتماعى بنى هاشم در نهايت به مرگ خديجه همسر پيامبر ، و ابوطالب عمو و كفيل آنحضرت انجاميد.
خديجه ، در همۀ دردها و آرزوهاى پيامبر شريك آنحضرت بود و پيامبر را در برابر آزار و اذيتهايى كه از مردم متحمل مىشد ، تسلّى مىبخشيد و آنحضرت را در برابر دسيسههاى قريش ياورى مىكرد. ابوطالب نيز حامى پيامبر بود و سدّى بزرگ در ميان او و قريش ايجاد كرده بود.
ابوطالب سرور قريش و بزرگ بنى هاشم بود. از نظر منطق نظام اجتماعى آن روز ، حق مشروع وى بود كه از پيامبر دفاع كند ، چراكه وى پيامبر را به مثابۀ فرزند خود مىدانست.
در اين نظام انسان مىتواند ، از هر راه و در همۀ احوال از فرزندش دفاع كند ، حتى اگر فرزندش از طريقۀ مردم آن ديار و دينشان به دور باشد.
مرگ ابوطالب و خديجه درنظر پيامبر مانند ويران شدن دژى استوار بود كه بر دو پايه محكم قرار داشت. از اين رو ، اين سال را به نام « عام الحزن » ( سال اندوه ) نامگذارى كردند. زيرا پيامبر در اين سال به خاطر مرگ دو پشتيبان و مدافع بزرگ رسالتش ، شديداً متأثر و اندوهگين شد. اين حادثه در بين سالهاى هفتم وهشتم بعثت به وقوع پيوست.
هجرت به حبشه
پس از مرگ ابوطالب ، پيامبر صلى الله عليه و آله با بحرانهاى سختى روبهرو شد. قريش همه نيروى خود را براى نابود كردن مسلمانان و از ميان بردن نهضت اسلامى به كار گرفت و فشارهاى سختى بر مسلمانان وارد آورد. آزارهاى فراوانى بر پيامبر روا داشت. چند بار نيز كمر به قتل پيامبر بست امّا خداوند از اجراى نقشۀ آنان جلوگيرى مىكرد. پيامبر دربارۀ بحرانهايى كه گريبانگير او و مسلمانان شده بود ،
تدابيرى انديشيد. به مسلمانان فرمان داد تا به حبشه هجرت كنند. اين نقشه با هجرت دو گروه بزرگ از طريق دريا به حبشه ، اجرا شد. مسلمانان بدينترتيب از شر كفار و مكر و حيلۀ آنان جان سالم بهدربردند. پادشاه حبشه نيز آنان را پناه داد و مقدمشان را گرامى داشت.
پيامبر در مورد خود نيز تصميم گرفت به « طائف » ، شهرى نزديك مكّه كه قبيلۀ بزرگ و نيرومند ثقيف در آنجا زندگى مىكرد ، برود. پيامبر بدين اميد به طايف رفت كه مردم آنجا را هدايت كند ؛ تا آنان نيز پيامبر را از آزار و اذيت قريش در امان نگاهدارند. امّا اين طرح ، با موفقيت روبهرو نشد. قبيلۀ ثقيف نه تنها اسلام نياورد بلكه ديوانگان و نادانان خود را بر پيامبر گماشت تا آنحضرت را به بدترين شكل آزار دهند. آنان كسانى به مكّه فرستادند تا ماجراى دعوتشان به اسلام از سوى پيامبر را براى قريش نقل كنند. قريش بار ديگر دست به كار نابودى آنحضرت شد. پيامبر كه از بيم جان خود نمىتوانست به صورت معمولى به مكّه بازگردد ، ناگزير شد به تنى چند از بزرگان و رؤساى قريش پيغام دهد و از آنان بخواهد كه وى را در مقابل قريش پناه دهند. يكى از آنان تقاضاى پناهندگى پيامبر را پذيرفت و آنحضرت توانست در زير چتر حمايت او به مكّه وارد شود.
دعوت قبايل ديگر
سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله دريافت كه مردم مكّه نمىتوانند پرچمداران رسالت مقدّس اسلام در سراسر جهان باشند. زيرا مىديد كه دعوت مصرّانه و پيگير او در حدود ده سال هيچ سودى دربر نداشته ، و همچنين ، بر پافشارى كفار و معاندان نيز افزوده است.
بنابراين ، رسول اسلام تصميم گرفت دعوت خود را درميان ساير قبايل
عربى گسترش دهد. اگر آنحضرت مىتوانست قبيلهاى را به سوى اسلام راهنمايى كند به سوى آن قبيله مىرفت و نور تابناك اسلام را از طريق افراد آن قبيله انتشار مىداد. بدين منظور آنحضرت در مراسمى كه اعراب براى عبادت يا تجارت تشكيل مىدادند ، در جمع آنها حضور مىيافت ؛ و خطاب به افراد قبيله مىفرمود : « اى بنى فلان ! من فرستادۀ خدايم به سوى شما. خداوند به شما مىفرمايد كه او را پرستش كنيد ، و همتايى براى او قائل نشويد ، جز او هرچه را كه مىپرستيد كنار گذاريد و به من بگرويد و مرا تصديق كنيد و از شر دشمنانم در امان نگاه داريد تا من نيز به شما بگويم چرا خداوند مرا مبعوث كرده است ».
قريش براى خنثى كردن اثر دعوت پيامبر ، كسانى را به دنبال آنحضرت روانه مىكردند تا مردم را از طاعت او برحذر دارند و دعوتش را لوث كنند. اكثر اوقات ابولهب ، عموى پيامبر ، اين وظيفه را برعهده مىگرفت (1).
قبيلههاى عرب نيز بر عبادت خدايان خيالى خويش پا مىفشردند و تعصب مىورزيدند و پيروى از آيين پدران خود را ترجيح مىدادند. از طرف ديگر آنها از قريش هم مىترسيدند. چون اگر اسلام مىآوردند بطور قطع بايد خود را براى جنگ با قريش آماده مىكردند. از اين رو دعوت پيامبر را نمىپذيرفتند و آنحضرت را به نيكى يا بدى از خود مىراندند.
يثرب... مشرق اسلام
تنها يك قبيله دعوت پيامبر را پذيرفت. اين قبيله در يثرب ( مدينه ) مسكن داشتند ، و به دو طايفه اوس و خزرج تقسيم مىشدند. همواره بين اين دو طايفه9.
1) - خاتم النبيّين ، ص 9.
جنگ و خونريزى برپا بود بطورى كه هر دو از اينهمه ستيزه و نزاع به ستوه آمده بودند.
مردم « يثرب » سخن پيامبر را پذيرفتند و به دعوت او گردن نهادند و بدينگونه اسلام در شهر « يثرب » مانند طلوع خورشيد تابناك پس از شبى دراز ، آغاز به انتشار كرد.
سپس دومين بيعت مسلمانان « يثرب » با حضرت محمد صلى الله عليه و آله در عقبه « منى » شكل گرفت و در همان جا پيمانى نظامى ميان پيامبر و هواداران يثربىاش منعقد شد. به موجب اين پيمان ، مسلمانان « يثرب » موظف شدند باتمام قواى جنگى خود ، از پيامبر و ساير مسلمانان دفاع كنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله برنامۀ هجرت به مدينه را ترتيب داد. آنحضرت يارانش را يكى پس از ديگرى به دور از چشم قريش ، به سوى مدينه رهسپار مىكرد.
وقتى كفار از اين حركت آگاه شدند ، باخود گفتند : اگر مسلمانان در مدينه گرد آيند ، پايگاه نيرومندى برضد ما ايجاد خواهند كرد و جان و مال ما را به شدّت تهديد خواهند نمود.
در جستجوى راه چارهاى برآمدند تا مسلمانان را از راه تشويق و دلجويى و يا تهديد از هجرت به مدينه بازدارند. امّا مسلمانان با استفاده از تاريكى شب از چنگال قريش مىگريختند. كفار با خود مىگفتند : « محمد هنوز در چنگ ماست و چيزى مانع از دسترسى ما به او نيست. اگر او بتواند به مدينه هجرت كند و يارانش را به دور خود گرد آورد كشتن او براى ما بسيار مشكل خواهد شد ». بنابراين در « دار الندوة » گرد آمدند و دربارۀ اين مسأله به مشورت پرداختند. در نهايت تصميم گرفتند از هر قبيله يك نفر داوطلب شود و سپس همگى به يكباره بر پيامبر يورش برند و او را بكشند و خون او را به گردن همۀ قبايل عرب اندازند و بدينوسيله آن را پايمال كنند. در اين صورت بنى هاشم هم
نمىتوانست تنها يك قبيله را مسئول قتل پيامبر بشناسد و دست به انتقام گشايد.
كفار از هر قبيله فردى انتخاب كردند. آنان خانه پيامبر را در محاصرۀ خود گرفتند. امّا وحى بر پيامبر فرود آمد ، و آنحضرت را از طرحها و برنامههاى قريش آگاه كرد و به او فرمود تا شبانه شترى اختيار كند و به سوى مدينه هجرت نمايد.
پيامبر ، حضرت على عليه السلام را در بستر خويش خواباند تا كفار گمان برند كه آنحضرت در خانه آرميده و چون سرگرم نگهبانى از آنحضرت شدند ، وى از راهى ديگر بگريزد. امام على عليه السلام در بستر پيامبر آرميد و چشم به راه سرنوشت دوخت. درهمين حال پيامبر در تاريكى شب به سوى غار « ثور » حركت كرد و چند روز در آنجا به سر برد و سپس از بيراهه به سوى مدينه روانه شد تا مبادا قريش يا مزدورانشان كه به طمع گرفتن جايزه براى دستگيرى محمد به تعقيب آنحضرت پرداخته بودند ، وى را دستگير كنند.
هجرت... آغاز حياتى نوين
وقتى پيامبر به مدينه رسيد ، جشن باشكوهى از سوى مردم آن شهر به افتخار حضرت برپا شد. كاروانهاى سرور و شادى به راه افتاد و نغمههاى شادمانه به آسمان رفت.
هجرت پيامبر بدينسان پايان يافت و خود آغازگر حيات نوينى براى مسلمانان شد.
حياتى عزّتمند و گرامى براى مسلمانان ، حيات دفاع از حقوقشان و جهاد با دشمنانشان ، حيات گسترش و پويايى در سرتاسر جهان. در واقع هجرت پيامبر ، آغاز شكلگيرى امّت يكتاپرست اسلامى بود. به اين دليل است كه مسلمانان هجرت پيامبر را مبدأ تاريخى - دينى خود قرار دادند ، چرا كه
هجرت درنظر آنان يكى از مهمترين رويدادها به شمار مىرفت.
در مكّه هنوز گروهى از مسلمانان باقى مانده بودند كه آنان نيز پس از پشتسر گذاردن دشواريهاى بسيار ، به رهبرى حضرت على عليه السلام به سوى مدينه هجرت كردند. قريش كه از طرحها و توطئههاى پيشين خود سودى نبرده بود ، براى از بين بردن اسلام و مسلمانان دست به طرح نقشههاى ديگر زد.
توطئههاى قريش
نقشههاى جديد آنها در دو برنامه خلاصه مىشد كه قريش آنها را يكى پس از ديگرى دنبال مىكرد.
برنامه اوّل : آنها نامههايى به مردم مدينه نوشته و با اندكى تشويق و تهديد خواستار تسليم پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها شدند امّا مسلمانان اين نقشه را به ريشخند و طراحان آن را به باد مسخره گرفتند و قصيدهاى هجوآميز به قريش نوشتند ، و پس از آنكه حقيقت پيامبر و نيز انگيزههاى دشمنى قريش را تشريح كردند ، با بيانى روشن پاسخ آنها را گفتند.
برنامه دوم : از آنجا كه قريش امور تجارت سرزمينهاى عربى را در دست داشت ؛ مدينه را در محاصرۀ اقتصادى قرار داد. قريش كه ايمنى راههاى تجارى را باهمپيمانى با قبايل صحرانشين كه در راه شام و راه يمن مسكن داشتند ، تأمين مىكرد بيانيهاى به همۀ اين قبايل صادر كرد ، و آنان را از فروش مواد غذايى به مردم مدينه منع كرد. همچنين در اين بيانيه هشدار داده شده بود ، كه به كاروانهاى بازرگانى كه قصد بردن مواد غذايى به مدينه را دارند ، اجازۀ رفت و آمد ندهند.
امّا پيامبر كه مسئوليّت دفاع از مدينه بر دوش او بود و به خوبى دريافته بود كه محاصرۀ اقتصادى كه مردم مدينه بدان دچار آمدهاند به خاطر اوست در صدد
برنامهريزى براى دفاع در برابر اين محاصره برآمد و اين امر ، چنانكه بعداً خواهيم گفت ، به جنگ بدر منتهى شد. امّا پيش از پرداختن به علل وقوع جنگ بدر ، بهتر است نگاهى گذرا به وضعيت مردم مدينه و امكانات مادى و معنوى آنان داشته باشيم.
پيامبر در مدينه با سه طايفه روبهرو شد :
1 - مسلمانان كه از سه گروه اوس ، خزرج و مهاجران تشكيل مىشدند و نسبت به هم بيگانه بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله توانست آنان را در بوتهاى واحد ذوب كند بطورى كه به صورت برادرانى يكدل و آهنين صف درآمدند و در « مساوات و تعاون ، امتى يگانه همچون دانههاى شانه گرديدند ».
2 - منافقان ، اينان گروه بزرگى از اعراب را تشكيل مىدادند. اظهار اسلام مىكردند ولى در نهان كفر مىورزيدند. پيامبر توانست جلوى تحركات اين گروه را بگيرد. بعضى اوقات با آنها همراه مىشد و مسئوليتها و مناصبى به ايشان مىسپرد ، تا آنها را بدينوسيله مشغول سازد ، وحى نيز با آياتى كه در شأن منافقان نازل مىكرد ، در ارزيابى آنها شركت مىجست و تأكيد مىكرد كه :
إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (1).
« منافقان در پستترين طبقات دوزخ جاى دارند. »
3 - يهود ، آنان نيرويى رعبانگيز بودند كه مال و سلاح و امكانات فراوانى در اختيار داشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله قراردادهايى سياسى و نظامى با ايشان بسته بود كه براى هر دو طرف ضامن زندگى مسالمتآميز و دفاع مشترك از شهر و مردم آن بود.5.
1) - سورۀ نساء ، آيۀ 145.
پيامبر... معلّم و مربّى
مسئوليتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه بيشتر از مكّه بود اگرچه در آنجا فشار بيشترى به آنحضرت وارد مىشد.
چون پيامبر مىخواست پيش از آنكه پايۀ حكومتى استوار را پىريزى كند ، امّتى پىريزى كند كه مسئوليتهاى بزرگى را كه در پيش رو داشت ، تحمل كند. مسئوليّت تبليغ اسلام براى غير مسلمانان ، مسئوليّت تهذيب مسلمانان ، مسئوليّت اجرا و تطبيق نظام اسلامى ، مسئوليّت دفاع از مسلمانان جزيرة العرب مكانى كه انديشه مردمانش بر محور جنگها و غزوات و شمشيرها و نيزهها دور مىزد. اين همه ، مسئوليتهاى خطيرى بود كه بر دوش پيامبر سنگينى مىكرد. درهمان حالى كه پيامبر لشكر اسلام را به طرف جبهههاى نبرد ، رهبرى مىكرد ، آنان را به امانتدارى و وفاى به عهد حتى در قبال دشمن ستيزهگر سفارش مىنمود. درهمان هنگامى كه به يارانش درس فداكارى و جهاد مىآموخت ، معانى گذشت و چشمپوشى را نيز به آنان آموزش مىداد ، و بر رواج صلح و گفتار نيك تأكيد مىفرمود. در لحظه دفن شهداى احد مسلمانان با ديدن اجساد شهدايى كه به طرز فجيعى توسط كفار مُثله شده بودند ، دچار خشم و غضب شدند و درصدد انتقام از كفار برآمدند ؛ امّا پيامبر آيات عفو و تحريم مُثله را ، اگرچه نسبت به سگى هار باشد ، بر آنان مىخواند.
از همۀ اين قراين مىتوان به بزرگى و سنگينى مسئوليّت پيامبر صلى الله عليه و آله در تكوين امتى موحد ، چونان برترين و بزرگوارترين امتها در هستى ، پىبرد.
مقابله به مثل
به مسأله محاصرۀ اقتصادى كه كفار قريش آن را بر مردم مدينه تحميل كرده
بودند ، باز مىگرديم تا بدانيم موضع پيامبر در برابر اين محاصره چه بود و چگونه توانست از آن رهايى يابد.
طرحى كه پيامبر براى دفع اين محاصره پياده كرد همان مقابله به مثل بود. چراكه كاروانهاى تجارى كه مىخواستند از مكّه به شام بروند ناگزير بودند ، از تنگۀ بيابانى ميان درياى سرخ و مدينه بگذرند. پيامبر هم گروهى از افراد مسلح را براى نگهبانى از اين منطقه به كار گماشت. نگاهبانان اين منطقه گاهى از مهاجران و گاهى از نصار انتخاب و تعيين مىشدند. اين گروه وظيفه داشتند جلوى حركت كاروانهاى تجارى را بگيرند. امّا اين كاروانها با قبايل صحرانشين پيمان بسته بودند كه اين قبايل آنان را از حمله و هجوم دزدان محافظت كنند و در برابر هر سال مبلغى معين به آنها بپردازند.
از اين رو اين نقشه چندين بار با شكست روبهرو شد. چون هرگاه افراد مسلح مىخواستند به كاروانى حمله كنند اين قبايل صحرانشين به حكم پيمانى كه با كاروانيان بسته بودند ، دخالت مىكردند و به يارى آنها مىشتافتند. امّا پيامبر به ميان اين قبايل صحرانشين رفت و در زمينه مسايل جنگى با آنان پيمانى منعقد كرد و بدين ترتيب از دفاع اين قبايل از كاروانهاى بازرگانى آسوده شد.
اوّلين غنيمت
پيامبر عدهاى از يارانش را به محلى بين مكّه و طائف فرستاد تا به انتظار يكى از كاروانهاى تجارى قريش ، در كمين بنشينند. همچنين نامهاى محرمانه نوشت و آن را به فرماندۀ اين دسته به نام « عبداللّٰه بن جحش » داد و به او فرمود : « به سوى مكّه عزيمت كن. چون دو روز از راه را سپرى كردى آنگاه نامه را بگشا و مطابق با دستورى كه در آن آمده ، رفتار كن ».
« عبداللّٰه » همچنان كه پيامبر فرموده بود ، عمل كرد و چون نامه را گشود اين
دستور العمل را ملاحظه كرد : « چون نامۀ مرا خواندى به راه خود ادامه ده ، تا به نخلستانى در بين راه مكّه و طائف برسى. در همانجا فرودآى ، و در كمين كاروان قريش به انتظار باش. و ما را از خبرهاى مربوط به قريش آگاه كن ».
« عبداللّٰه » به سوى نخلستان پيش رفت و كاروانى را ديد كه به سوى مكّه در حركت است. وى با ياران خود بر كاروان حمله بردند. يك تن از آنان را كشتند و دو تن را اسير كردند و يك تن نيز از صحنۀ نبرد گريخت. عبداللّٰه بر كاروان دست يافت و آن را با خود به مدينه آورد.
گرچه پيامبر از اقدام « عبداللّٰه بن جحش » خرسند نبود امّا از اموال بدست آمده استفاده كرد. زيرا اين اموال در وقتى به دست پيامبر افتاد كه آنحضرت پيش از هر زمانى بدان نيازمند بود. از طرفى اين كار ترسى بزرگ در دل كافران پديد آورد.
تلاش و استقامت
اين بار پيامبر شخصاً فرماندهى گروهى از افراد مسلح را برعهده گرفت و در كمين كاروان بازرگانى قريش به انتظار نشست. آنحضرت چندين گزارش دربارۀ مسير حركت كاروانهاى بازرگانى قريش شنيده بود امّا هر بار كه براى حمله به سوى كاروانها مىرفت ، كاروانها رفته بودند و آنحضرت بدانها دست نيافته بود. چنانكه پيش از اين نيز گفتيم جلوگيرى از حركت كاروانهاى تجارى قريش ، دفاعى مشروع براى پيامبر به شمار مىآمد.
زيرا اين كار در واقع مقابله به مثل با كار قريش بود كه از حركت كاروانهاى تجارى مردم مدينه جلوگيرى مىكردند.
همچنين هدف ديگر پيامبر رهايى از بنبست اقتصادى بود كه قريش آن را بر مسلمانان تحميل كرده بودند.
از سوى ديگر قريش در مكّه اموال مسلمانان را مصادره كرده بودند و آنها را
به مسلمانان باز نمىگرداندند ، با اجراى اين طرح تا حدودى اموال از دست رفتۀ مسلمانان به آنان باز مىگشت.
بدر... شكوه قدرت
روزى به پيامبر خبر رسيد كه يكى از كاروانهاى تجارى قريش از آن حدود عبور مىكند.
پيامبر به قصد حمله به كاروان و تصرف آن از شهر بيرون آمد. از طرفى خبر حركت پيامبر به كاروانيان رسيد و آنان نيز به طريقى اين خبر را به مكّه رساندند و مكّيان را هشدار دادند كه اموالشان در معرض خطر قرار گرفته است. مكّيان هم كه از دادن جان براى حفظ اموالشان دريغ نداشتند چون اين خبر را شنيدند ، شتابان به سوى مدينه حركت كردند.
رياست اين كاروان با ابوسفيان بود. وى از راه اصلى خارج شد و به بيراهه زد و از كنارههاى ساحل درياى سرخ به دور از چشم پيامبر و ياران مسلحش به حركت خود ادامه داد و بدين وسيله از حملۀ مسلمانان به كاروان رهايى يافت.
كفار قريش با آنكه از نجات كاروان تجارى خود آگاه شدند ، همچنان به سوى مدينه حركت مىكردند و به خود اجازه نمىدادند پيش از سركوب مسلمانان و شكستن ابهّت آنان ، به مكّه بازگردند.
پيامبر به قصد تصرف كاروان قريش به سوى مكّه حركت مىكرد و قريش به قصد سركوب مسلمانان به طرف مدينه مىآمد. درهمين حال اين دو سپاه در سر چاهى موسوم به « بدر » با يكديگر روبهرو شدند. پيامبر خود را براى جنگ به معناى واقعى ، آماده نكرده بود ، ولى قصد داشت بر اموال تجارى قريش دست يابد. امّا با اين وجود ، وى بازگشت به مدينه را شكست تلقى مىكرد ؛ و براى آنكه مبادا كفّار ، با اين كار طمع نابودى مسلمانان را درسر بپرورانند ، به خود اجازۀ عقبنشينى و بازگشت نداد.
اين نخستين ميدانى بود كه مسلمانان در تاريخ جديد خود ، در آن دست و پنجه نرم مىكردند. اين جنگ در سال دوّم هجرى روى داد. شمار نيروى كفار از مرز 950 تن مىگذشت درحالى كه تعداد مسلمانان تنها به 313 تن مىرسيد. با همۀ اين احوال ، مسلمانان با پيروزى تمام اين نبرد را به پايان رساندند و خسارتهاى فراوانى به دشمن وارد آوردند و با عنايت خداوند آنها را تار و مار كردند.
تاكتيك جنگ در جزيرة العرب بدينگونه بود كه نخست دو نفر در ميدانى كه هر دو گروه متخاصم نظارهگر آن بودند ، به نبرد مىپرداختند. زمانى كه پهلوانان كشته مىشدند ، يك فرد يا يك جبهه به جبهۀ دشمن هجوم مىبرد و اين كار تا آنجا دنبال مىشد كه يكى از دو گروه تار و مار شود.
با اين حال پيامبر در جنگ بدر شيوۀ جديدى را به اجرا گذارد. وى مثلثهاى جنگى را ترتيب داد كه در نوع خود بىنضير بودند. آنحضرت دستور داد صفوف مسلمانان به شكل مثلثى بزرگ آرايش يابد به شرطى كه پشت هر فرد به طرف داخل مثلث ، يعنى به طرف ديگر افراد مثلث ، و صورت او رو به خارج مثلث يعنى به طرف كفار باشد.
خداوند نيز با سپاهيانى از ملائكه ، كه آنان را براى يارى پيامبر فرستاده بود ، آنحضرت را يارى داد. سپاه كفار پس از آن كه پهلوانانشان به دست نيرومند حضرت على عليه السلام از پاى درآمدند ، راه گريز در پيش گرفتند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.
سرانجام اين جنگ با هفتاد كشته از سپاه كفار ، كه اكثر آنان از سران و دلاوران بودند ، و چهارده شهيد از سپاه اسلام ، هشت شهيد از انصار و شش شهيد از مهاجران ، پايان يافت (1).6.
1) - خاتم النبيّين ، ص146.
توطئه نافرجام
اين نبرد خونين ، باب جنگهاى ديگر را به روى پيامبر كه خود با دليرى و نيرومندى و استقامت آنها را رهبرى مىكرد گشود. درحالى كه اين جنگ قريش را درپى انتقام و خونخواهى از كشتههايش برمىانگيخت ، مسلمانان را به يارى خداوند مطمئن مىكرد و به آنان نيرو مىبخشيد ، تا در برابر هر هجومى ، از هر نوع كه باشد ، پايدارى و استقامت ورزند.
شكست قريش در اين جنگ موجب شد ، كه آنان در انديشۀ توطئه و حيله بر ضد پيامبر باشند. به همين منظور آنان يكى از پهلوانان و دليران خود را به مدينه فرستادند تا پيامبر را بفريبد و او را بكشد. امّا خداوند ، اين نقشه را نقش بر آب كرد. وقتى وى نزد پيامبر آمد ، و آنحضرت با او به گفتگو نشست ، وى را از توطئهاى كه در سر داشت مفصلاً آگاه ساخت.
اين پهلوان قريش « عمير بن وهب » نام داشت ، او اسلام آورد و به مكّه بازگشت و فعالانه به تبليغ اسلام همّت گماشت و بدينگونه توطئه مكارانه قريش خنثى شد.
غزوۀ سويق
قريش دسيسۀ بىفايدۀ ديگرى را به اجرا گذاشت. گروهى از آنان كه شمارشان به دويست نفر مىرسيد ، به فرماندهى ابوسفيان ، شبانه بر مردم مدينه شبيخون زده دو تن از آنان را كشتند.
چون سپاه اسلام به رهبرى پيامبر ، آنها را تعقيب كردند كفار تاب ايستادگى نيافتند و از ميدان گريختند و براى آن كه بتوانند با راحتى و سبكى بيشتر بگريزند قسمتى از وسايل خود را بر جاى نهادند و خود فرار كردند. اين جنگ به « غزوۀ سويق » شهرت يافت. زيرا مسلمانان در اين جنگ مقدار فراوانى از خوراك
سويق كه توشۀ كفار بود ، به غنيمت گرفتند.
نبرد احُد
اين بار نيز ابوسفيان فرماندهى قريش را برعهده و پرچم كفر را به دست گرفت. و پنج هزار مرد جنگى در زير آن جمع كرد و به طرف مدينه در حركت شد. وقتى سپاه ابوسفيان به كوه احد در چند كيلومترى مدينه رسيد ، پيامبر با لشكرى كه شمار آن از ششصد تن بيشتر نمىشد ، به رويارويى وى شتافت. پيامبر در اين نبرد ، نقشۀ خيره كنندهاى كشيد.
وى از كوه احُد به عنوان تكيهگاهى براى سپاهش استفاده برد و بر شكافهاى كوه كه در پشت سرش قرار داشت ، گروهى مسلح را به فرماندهى « عبداللّٰه » گماشت و به آنان فرمود كه چه مسلمانان پيروز شوند ، و يا شكست بخورند ، نبايد موقعيت خود را رها كنند. آنگاه فرمان داد مسلمانان يكپارچه بر كفار يورش برند. كفار ، كه تا آن هنگام با هجوم يكپارچه برخورد نكرده بودند ، پس از مدتى نبرد خونبار تار و مار شدند ، و مسلمانان بر غنايم فراوانى دست يافتند. كسانى كه پشت سر سپاه در شكاف كوه به نگهبانى مشغول بودند ، ديدند كه همرزمانشان در جمع غنايم از آنان پيش افتادهاند. از اين رو آنان نيز به قصد جمع غنيمت موقعيت حساس خود را رها كردند ، و به جمع غنايم پرداختند. هر چقدر كه « عبداللّٰه » آنان را از اين كار منع كرد ، مؤثر نيفتاد. وقتى كفار به رهبرى خالد بن وليد وضع نگهبانان تنگه را چنين ديدند از پشت سپاه مسلمانان ، بر آنان حمله بردند و ما بقى ياران « عبداللّٰه » را از پاى درآوردند و پس از آن بر مسلمانان تاختند و به كافرانى كه از صحنه نبرد گريخته بودند ، بانگ بازگشت سردادند. لشكر قريش ، مسلمانان را در محاصرۀ خود گرفتند. شمار فراوانى از مسلمانان از عرصۀ نبرد گريختند و اين درحالى بود كه
مسلمانانى كه از ميدان فرار نكردند ، مثل پيامبر و على عليه السلام وعدۀ ديگر از مسلمانان فداكار ، از اين موقعيت بهرهبردارى كردند. سرانجام حضرت على عليه السلام ده تن از پرچمداران سپاه كفر را به هلاكت رساند ، تا جايى كه پرچم كفار بر زمين افتاد ، و انها با خوارى ، راه گريز در پيش گرفتند.
پس از اين ، مسلمانان غنايم زيادى به چنگ آوردند ، اگرچه در اين جنگ خسارتهاى جبرانناپذيرى نيز متوجه مسلمانان شد همچون شهادت حمزه بن عبدالمطلب پهلوان و دليرمردى كه پس از پيامبر و على عليه السلام ، سوّمين فرماندۀ سپاه اسلام به شمار مىرفت.
پيامبر اسلام پس از شهادت حمزه وى را « سيّد الشهداء » ناميد.
تعقيب دشمن
ابوسفيان باقيماندۀ سپاه خود را در محلى بين مكّه و مدينه جمع كرد. پيامبر با آنكه خسارتهاى جنگى سنگينى را متحمل شده بود ، و يارانش نيز دشواريهاى فراوانى را تحمل كرده بودند ، به تعقيب ابوسفيان پرداخت.
پيامبر به مكانى به نام « روحاء » رسيد و چون به ابوسفيان دست يافت وى از هيبت آنحضرت دچار ترس و بيم شد و به مكّه گريخت.
اين حركت پيامبر به انگيزۀ كسب قدرت و روحيه ، آن هم پس از شكست احُد ، و نيز بازگرداندن موقعيت و ارج سپاه اسلام در دل كفار از اهميت فراوانى برخوردار بود.
فرار
پس از مدتى ابوسفيان هزار مرد جنگى گرد آورده همراه با آنان به سوى مدينه حركت كرد. چون پيامبر اين گزارش را دريافت كرد از مدينه خارج شد
تا به « بدر » رسيد. امّا كفار كه از آمدن پيامبر اطلاع يافته بودند ، گريختند. بعد از اين نبرد ، جنگ ديگرى ميان پيامبر و قريش به وقوع نپيوست مگر جنگ خندق كه در آن قريش با عدهاى ديگر از غير قريش برضد اسلام باهم متّحد شدند.
جنگ احزاب
فرماندهى جنگ خندق را ابوسفيان به عنوان فرماندۀ نيروهاى عرب در مكّه به عهده گرفت. وى قريش و اعراب را جمع كرد و با برخى از يهوديان مدينه پيمان بست ، و براى سركوب مسلمانان دست به كار شد.
جنگهايى كه مسلمانان در زمان حيات پيامبر در آن شركت مىجستند به سه دسته تقسيم مىشدند. نوع اوّل جنگهايى بودند كه ميان آنان و قريش درمىگرفت و نوع دوّم جنگهايى كه ميان آنان و يهوديان رخ مىداد و نوع سوّم جنگهايى بود كه بين مسلمانان و ساير اعراب كه مانع از پيشرفت و انتشار اسلام بودند ، اتفاق مىافتاد.
در جنگ خندق ، هر سه نوع اين جنگها به وقوع پيوست از اين رو بدان جنگ « احزاب » هم گفته مىشود. زيرا قريش با « بنى سليم » و « اسد » و « فزاره » و « اشجع » و « غطفان » و با « بنى قريظه » و برخى از يهوديان مدينه براى جنگ با پيامبر هم پيمان شدند.
نظر مسلمانان بر اين قرار گرفت كه در مدينه بمانند و بين خود و احزاب ( دشمنانشان ) خندقى حفر كنند.
لشكر دشمنان همچون سيلى خروشنده و ويرانگرى كه كوه و دشت را فرا مىگيرد به مدينه رسيد. چون چشمشان به « خندق » خورد گفتند : اين حيلهاى تازهاى است. دو تن از دلاوران آنان به نامهاى عمرو بن عبدود و عكرمة بن ابوجهل از خندق گذشتند و ميان خندق و مسلمانان ايستادند و فرياد
مبارزخواهى سردادند. على عليه السلام به سوى شجاعترين دلاور عرب در زمان خود ، يعنى عمرو ، رفت و او را بكشت. با مرگ عمرو ، ترس و بيم در سپاه كفر حكمفرما شد. هر دو سپاه به سوى يكديگر تير انداختند. سپاه كفار بيش از بيست روز در پشت خندق اردو زدند ، امّا سرانجام با خوارى و سرافكندگى پس از تحمل خسارتهاى معنوى و مادى فراوان به ديار خود بازگشتند.
آوازۀ استقامت و پيروزى مسلمانان در برابر سپاه بىشمار كفر ، در سرتاسر جزيرة العرب پيچيد. در اين جنگ تعداد سپاهيان اسلام از سه هزار نفر تجاوز نمىكرد ، درحالى كه افراد سپاه كفار به دهها هزار تن بالغ مىشد. امّا با اين همه پيروزى در اين جنگ سرانجام نصيب سپاه اسلام شد.
با پايان غزوۀ خندق ، سلسله بزرگى از جنگهاى پيامبر با قريش خاتمه يافت. و بعد از اين هيچ جنگ ديگرى ميان پيامبر و قريش روى نداد ، مگر فتح مكّه كه آن هم در واقع پيروزى نهايى مسلمانان بر كفار بود نه جنگ و خونريزى.
در اينجا دو سلسله ديگر از جنگهاى اسلامى باقى مىماند ، نخست : جنگ مسلمانان با يهود و دوّم جنگهاى آنان با قبايل ديگر عربى. اكنون به طور خلاصه به جنگهاى مسلمانان با يهود اشاره مىكنيم.
1 - بنىقينقاع
يهوديان وصلههاى ناهمگونى بودند كه از ترس شمشير پادشاهان و سلاطين در اين ديار پديد آمده بودند. اكثريت قريب به اتفاق آنان كه در مدينه سكونت داشتند ؛ عبارت بودند از : بنى قينقاع ، بنى نضير ، بنى قريظه ، يهوديان خيبر ، يهوديان فدك ، يهوديان وادى قرن و يهوديان تيماء.
بنى قينقاع ، قبيلۀ مرفهى بودند كه كار زرگرى جزيرة العرب را در اختيار داشتند. روزى يكى از زنان مسلمان نزد يكى از زرگران آنها رفت زرگر از وى خواست كه روبندش را بردارد ، امّا زن خواستِ او را اجابت نكرد. زرگر ، بدون آنكه زن بفهمد ، گوشۀ لباس زن را به پشتش گره زد. چون زن برخاست لباسش بالا رفت و بدنش معلوم شد و زرگر يهودى به وى خنديد. زن مسلمان بناى فرياد گذاشت. يكى از مردان مسلمان بر آن زرگر هجوم برد و او را كشت. يهوديان نيز بر آن مرد مسلمان حمله كردند ، و وى را از پاى درآوردند.
ميان مسلمانان و يهوديان آتش نزاع شعلهور شد. پيامبر به سوى يهوديان رفت و آنان را نصيحت كرد كه به آيين اسلام بگروند و نظام مقدّس آن را
بپذيرند. امّا يهوديان وى را مسخره كردند و به آن حضرت پيشنهاد جنگ دادند. پيامبر به طرف دژهاى آنان روانه شد و 15 روز ايشان را در محاصرۀ خود گرفت. سرانجام يهوديان به صلح با پيامبر تن در دادند ، و قرار شد با اموال و فرزندان و بستگانشان از مدينه خارج شوند و لوازم و وسايل خود را براى مسلمانان واگذارند. يهوديان نيز چنين كردند و از مدينه به اطراف شام رهسپار شدند.
2 - بنى نضير
بنى نضير نيز قبيلهاى ثروتمند بود و پول و ثروت خود را به عنوان وام در اختيار مردم مىگذاشت. پيامبر به سوى آنان رفت و از ايشان خواستار وام شد. يهوديان درصدد برآمدند ؛ آنحضرت را بكشند.
از اين رو به وى اصرار بسيار كردند كه به خانهشان داخل شود. امّا پيامبر دعوت آنان را نپذيرفت و به ديوار تكيه داد. يهوديان تصميم گرفتند سنگى از بالا بر سر آنحضرت بيفكنند. امّا سنگ به پيامبر نخورد و آنحضرت بدون آنكه از آنان وامى بگيرد به مدينه بازگشت و به آنان پيغام داد :
« حال كه پيمان مرا شكستيد از ديار من بيرون شويد و براى اين كار به شما ده روز مهلت مىدهم ».
به پيامبر گزارش دادند كه يهوديان قصد ترك مدينه را ندارند و مىگويند : تو هرچه مىخواهى بكن.
پيامبر نيز به سوى آنان رهسپار شد و آنها را محاصره و خانههايشان را ويران كرد.
يهوديان از دژى به دژ ديگرى نقل مكان مىكردند ، تا آن كه عرصه بر آنها تنگ آمد و از پيامبر خواستند كه به آنها اجازه دهد اموال ولوازمشان را از مدينه خارج نمايند امّا پيامبر اين خواسته را نپذيرفت و سرانجام يهوديان اموال خود را به عنوان غنيمت براى مسلمانان برجاى نهادند و خود از مدينه بيرون رفتند.
3 - خيبر... و دلاورى حضرت على
در سال هفتم هجرى با انعقاد پيمان صلح حديبيه ، پيامبر در انديشۀ جنگ با يهوديان خيبر ، كه فشار روانى بر مسلمانان وارد مىآوردند و برضد مسلمانان با دشمنان آنان همدست مىشدند ، برآمد. وقتى نيروهاى اسلام به سوى يهوديان خيبر عزيمت كردند ديدند آنها هفت دژ بسيار بلند دارند. مسلمانان روزهاى متمادى دژهاى يهوديان را در محاصرۀ خود گرفتند. با آن كه عرصه بر يهود تنگ آمده بود ، امّا آنان همچنان به مقاومت خود ادامه مىدادند تا آنكه سپاه اسلام ، به رهبرى امير المؤمنين على عليه السلام دژها را يكى پس از ديگرى گشود. همچنين آنحضرت شجاعترين پهلوان خيبر را كه « مرحب » نام داشت از پاى درآورد و در بزرگ اين دژ را كه چهل جنگاور از بلند كردن آن ناتوان بودند ، يك تنه از جا كند و آن را تا مسافتى دور پرتاب كرد.
يهوديان بنى قريظه ، نخست جزو همپيمانان اوس بودند. سپس با پيامبر پيمان بستند ؛ ولى در جنگ خندق به صفوف كفار پيوستند. پس از آنكه جنگ خندق با پيروزى مسلمانان خاتمه يافت ، پيامبر به لشگرش دستور داد تا به سوى بنى قريظه حركت كند.
سپاه اسلام ، بنى قريظه را به مدت بيست و پنج روز در محاصرۀ خود گرفتند. سپس امير المؤمنين عليه السلام دژهاى آنان را يكى پس از ديگرى بازگشود و در نتيجه يهوديان به حكم رسول خدا گردن نهادند.
پيامبر فرمود تا آنها را ببندند. برخى از افراد قبيلۀ اوس نزد آنحضرت آمده به شفاعت از يهوديان پرداختند. آنحضرت فرمود : آيا دوست داريد مردى از ميان شما دربارۀ ايشان داورى كند ؟ گفتند : آرى. آنها نيز رئيس قبيله اوس ، « سعد بن معاذ » ، را برگزيدند. سعد نيز مطابق حكم تورات ، كتاب مقدّس
يهوديان ، فرمان داد مردانشان را بكشند و زنانشان را به اسيرى گيرند. و اين فرمان دربارۀ آنها اجرا شد.
4 - يهوديان فدك ، تيماء و وادى قرن
اين جنگ با به هلاكت رسيدن صد نفر از سپاه يهود و شهادت هفده نفر از سپاهيان اسلام ، پايان يافت و مسلمانان از اين رهگذر مال و سلاح و اسيران فراوانى را به غنيمت گرفتند.
پس از اين غزوه ، يهود ديگر در جزيرة العرب صاحب آن چنان ارج و شأنى نبود و آنان كه از مقام سيادت و بزرگى برخوردار بودند بعد از اين نبرد به خفت بندگى تن در دادند.
به همين سبب يهوديان فدك و يهوديان تيماء رضايت دادند كه زمينهايشان از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد و خود در آن كار كنند و محصول به دست آمده را ميان خود و پيامبر نصف كنند.
طايفۀ ديگرى از يهوديان در محلى به نام « وادى قرن » زندگى مىكردند كه تن به تسليم نداده بودند. پيامبر به عزم جنگ با آنان روانه شد و با آنها جنگيد و سرانجام اين طايفه نيز مانند ديگر قبايل يهودى سر تسليم فرود آورد.
جنگهاى ديگر پيامبر با ساير قبايل عرب بود.
1 - « بنى سليم » اين قبيله براى جنگ با پيامبر در جايى به نام « الكدر » گرد آمده بودند امّا همين كه شنيدند پيامبر به سوى آنها حركت كرده است ، از ترس گريختند.
2 - طوايف « بنى ثعلبه » و « محارب » به فرماندهى مردى كه « دعثور » خوانده مىشد در « واحه غطفان » در اطراف نجد ، براى جنگ با پيامبر اردو زده بودند. پيامبر به مقابلۀ آنان شتافت. پيش از آن كه شعله نبرد افروخته شود ، پيامبر بر روى تپهاى خوابيده بود.
« دعثور » كه از اين امر آگاه شده بود به سوى محلى كه پيامبر در آنجا خوابيده بود رفت و با شمشير آخته بر بالاى سر آنحضرت ايستاد و گفت : اكنون چه كسى مرا از كشتن تو باز مىدارد ؟ پيامبر فرمود : اللّٰه. در همان زمانى كه دعثور قصد كرد شمشيرش را بر پيامبر فرود آورد. جبرئيل او را به كنارى پرتاب كرد. پيامبر نيز فوراً برخاست و شمشير او را برداشت و گفت : اينك چه كسى مرا از كشتن تو باز مىدارد ؟ دعثور گفت : عفو و گذشت تو.
پيامبر از او چشم پوشيد ، و دعثور به اسلام گرويد و قومش را نيز به اسلام فرا خواند و در نتيجه جنگى ميان آنان رخ نداد..
3 - « بنى سليم » اين طايفه بار ديگر تصميم گرفتند با پيامبر نبرد كنند پيامبر نيز به جنگ آنان رفت. امّا پيش از آنكه حضرت با ايشان مواجه شود ، از صحنۀ كارزار گريخته بودند..
4 - طوايف « بنى ثعلبه » و « محارب » و « بنى غطفان » نيز مجدداً براى جنگ با پيامبر در نجد گرد آمدند. پيامبر به جنگ آنان شتافت ؛ ولى دشمنان قبل از آغاز جنگ از رويارويى با آنحضرت گريختند و زنان و اموال خود را به عنوان غنيمت براى مسلمانان ، رها كردند.
5 - صحرانشينان « دومة الجندل » دومة الجندل منطقهاى در نزديكى شام بود ، و صحرانشينان در آنجا دست به غارت و شرارت مىزدند ، بطورى كه آسايش وامنيت آن منطقهرا برهم زده بودند. پيامبر براى سركوبآنانبه سويشان روانه شد امّا پيش از آن كه به آنان برسد ايشان از آن منطقه گريخته بودند.
6 - يكى ديگر از اين جنگها ، نبردى بود كه ميان مسلمانان و كفار در جايى به نام « موته » واقع شد. با آن كه مسلمانان در اين جنگ خسارتهاى فراوانى متحمل شدند ، امّا سرانجام پيروزى را از آن خود كردند. چون پيامبر مستقيماً در اين نبرد حضور نداشتند ، ما سخن را دربارۀ آن كوتاه مىكنيم. همانطور كه دربارۀ ساير جنگهايى كه پيامبر در آن شركت نكرده بود ، چنين كرديم.
اينك مىپردازيم به فعاليتهاى مهم پيامبر كه در دو راستاى سياسى و دينى انجام گرفته بود و به گونهاى مختصر دربارۀ آن سخن مىگويم :
صلح حديبيه
از همان زمانى كه كفار قريش ، مسلمانان و در رأس آنها رسول خدا را از
وطنشان ، مكّه ، بيرون راندند ، آنحضرت در اشتياق بازگشت به مكّه بود. چرا كه مكّه سرزمين امن و مقدسى در پيشگاه خداوند به شمار مىرفت. از اين گذشته چشم همۀ اعراب به اين شهر دوخته شده بود.
اما جنگهايى كه در اين هفت سال ، تمام توجه و همّ پيامبر را به خود مشغول داشته بود و نيز ضعفى كه پيامبر در يارانش مىديد ، آنحضرت را از حركت به سوى مكّه ، باز مىداشت.
از اين رو وقتى پيامبر فرصت را مناسب ديد ، در انديشه بازگشت به مكّه برآمد و مسلمانان را از تصميم خود آگاه كرد و فرمود : مىخواهد تنها براى اداى مناسك به مكّه رود. ولى مسلمانان با پيامبر خدا همراهى كردند ، و از اين رو پيامبر با يكهزار و چهارصد تن از مهاجران و انصار به سوى مكّه رهسپار شد.
امّا كفار قريش دريافتند كه ورود مسلمانان بدون تحمل هيچ آزار و اذيتى به مكّه ، شهرى كه سالها پيش از آن رانده شده بودند ، موجب شكست وسرافكندگى آشكارى براى قريش خواهد شد.
بنابراين در صدد برآمدند تا از ورود مسلمانان به مكّه جلوگيرى كنند. و جلوداران سپاه خود را به طرف پيامبر و يارانش گسيل داشتند ، تا در برابر مسلمانان بايستند. رسول خدا نيز مسير خود را از جادۀ اصلى تغيير داد تا با اين سپاهيان درگير نشود. كفار وقتى از تغيير مسير پيامبر آگاهى يافتند كه آنحضرت به بلنديهاى « المرار » در پايين مكّه رسيده بود.
آنگاه پيامبر يكى از مسلمانان را به سوى قريش فرستاد ، تا بدانها پيغام دهد كه وى براى جنگ نيامده بلكه قصد به جاى آوردن عمره را دارد.
قريش نيز فرستادگانى به سوى آنحضرت روانه كردند ، و از وى خواستند تا از تصميم خود منصرف شود. پيش از اين نيز گروهى را براى مقاومت در مقابل پيامبر فرستاده بودند ؛كه مسلمانان آنها را دستگير و همگى را حبس كرده بودند.
چون قريش بر جلوگيرى از ورود پيامبر به خانۀ خدا پافشارى مىكرد ، آنحضرت رو به اصحابش كرد و فرمود : ما هيچگاه از جنگ اين قوم باز نمىگرديم و براى پايدارى در جنگ باز از مسلمانان تقاضاى بيعت نمود. مسلمانان نيز براى پيروزى يا شهادت به آنحضرت دست بيعت دادند.
وقتى گزارش بيعت جديد مسلمانان با پيامبر به قريش داده شد ، آنان از اين امر وحشت كرده ، عدهاى را براى صلح به نزد او فرستادند. پيامبر نيز با آنان صلحنامهاى منعقد كرد كه مهمترين بندهاى آن از اين قرار بود :
1 - آتش بس ميان دو گروه براى مدت دو سال.
2 - هركس به اردوى مسلمانان پناه برد بايد بازگردانده شود ولى اگر كسى از مسلمانان به نزد كفار آمد ، نبايد تحويل مسلمانان داده شود.
3 - مسلمانان بايد امسال از انجام مناسك منصرف شوند و به جاى آن سال آينده به مكّه وارد گردند.
4 - هر دو طرف مىتوانند پيمان هركس را كه خواستند بپذيرند.
اين سياست صلحجويانه و مسالمتآميز كه پيامبر آن را دنبال كرد ، توانست راههاى بستۀ پيشرفت و پيروزى را در مقابل آنحضرت بگشايد. زيرا پس از تأمين امنيت و آسايش جبهۀ داخلى ، آنان مىتوانستند با دنياى خارج ( جبهۀ خارجى ) رويارو شوند كه اين امر در گرو انعقاد اين پيمان بود.
تا فراسوى جزيرة العرب
1 - پس از امضاى اين صلحنامه ، پيامبر مستقيماً نامههايى به تمام رهبران و فرمانروايان دولتهاى همسايه نوشت. آنحضرت نامههايى به پادشاه روم ، ايران ، حبشه و قبط نگاشت. همچنين نامههايى نيز خطاب به فرمانروايان بُصرىٰ و دمشق و حكمران بحرين و دو فرمانرواى عمان و حكمران يمامه دربارۀ
مسئوليّت رسالت خود و تبليغ آن ارسال داشت.
اين نامههادر نشر دعوت اسلامى و نابودى كفر از تأثير شگرفى برخوردار بودند.
برخى از مخاطبان پيامبر ، به دعوت وى پاسخ مثبت گفته ، اسلام آوردند ، مانند فرمانرواى حبشه و حكمران بحرين و دو فرمانرواى عمان كه البته اين امر براى اسلام فتحى بزرگ به شمار مىرفت. امّا دستهاى ديگر از اين پادشاهان و امَرا ، دعوت آنحضرت را رد كردند امّا همچنان حرمت پيامبر را پاس داشتند و او را تأييد نمودند.
همچون پادشاه روم و قبط و يمامه. برخى از آنان نيز نه تنها دعوت آنحضرت را قبول نكردند بلكه وى را مورد اهانت قرار دادند ، و دعوت او را به تمسخر گرفتند ، مانند پادشاه ايران و فرمانروايان بُصرىٰ و دمشق.
2 - در سال بعد پيامبر در رأس يارانش كه با وى در حديبيه حضور داشتند ، به عزم عمره به سوى مكّه روانه شد. كفار ميدان را براى آنحضرت خالى گذارده و خود از مكّه خارج شده بودند تا مبادا ميان دو طرف برخوردى ايجاد شود. در واقع اين عمل به منزله اجراى يكى از مفاد صلحنامهاى بود كه در سال گذشته ميان مسلمانان و كفار به امضا رسيده بود.
اينك پيامبر پس از هفت سال دورى از مكّه براى نخستين بار به آن شهر مقدّس گام نهاد.
پيمانشكنى قريش و فتح مكّه
پيامبر پس از سه روز اقامت در مكّه به مدينه بازگشت. پس از اين سال كفار قريش ، برخى از مفاد صلحنامه را زير پا نهادند. يكى از آن موارد ، حمله آنان به قبيلۀ « خزاعه » بود. اين قبيله با پيامبر همپيمان بود ولى طبق مفاد صلحنامه قريش نمىبايست با همپيمانان پيامبر وارد جنگ شوند ، و بر ضد ايشان به دشمنانشان كمك و يارى دهند. با حملۀ قريش به قبيلۀ « خزاعه » بر پيامبر روا
بود كه با قريشيان به جنگ به پردازد. آنحضرت نيز يارانش را گردآورده به همراه عدهاى از قبايل مسلمانان كه در اطراف مدينه سكونت داشتند به سمت مكّه در حركت شد. او پيش از حركت به سوى مكّه ، افرادى را به عنوان ديدهبان و نگهبان بر مسير راه گماشت تا مواظب باشند « جاسوسان » خبر خروج وى را به مكّيان نبرند و كار به جنگ نيانجامد زيرا آنحضرت قصد درگيرى و خونريزى نداشت.
چون پيامبر با سپاهش به « حى ظهران » ، در نزديكى مكّه ، رسيد به افرادش فرمود تا آتش فراوانى بيفروزند آنان نيز چنين كردند. اين امر هراسى بزرگ در دل كفار انداخت.
ابوسفيان كه راه مكّه را زير نظر گرفته بود ، با ديدن آن همه آتش وحشتزده به نزد عبّاس ، عموى پيامبر ، رفت. عبّاس او را به نزد پيامبر برد. ميان آنها گفتگوهايى رد و بدل شد و سرانجام ابوسفيان اسلام آورد. با مسلمان شدن ابوسفيان و برخى از جنگ آوران قريش و رؤساى آنها ، مكّه توان خود را براى مقابله از دست داد. بدينترتيب ، ديگر نيروى بازدارندهاى وجود نداشت تا از ورود پيامبر به مكّه جلوگيرى كند.
پيامبر در اين حمله نظامى ، تاكتيكى بىمانند انتخاب كرد و همين تاكتيك عاملى بود تا از افزايش شمار كشتهها جلوگيرى نمايد. تاكتيك پيامبر آن بود كه پيش از ورود به شهر مكّه اعلام كرد هركس سلاح خود را بر زمين بگذارد يا به خانۀ ابوسفيان پناهنده شود ، و يا به خانه خودش برود ، يا در كنار كعبه جاى گيرد ، و يا در زير پرچم ابو رويحه درآيد ، در امان است. آنگاه به سپاهيانش فرمود تا شهر را محاصره كنند و از هر طرف وارد شهر شوند و جز با كسانى كه با آنها به مقابله مىپردازند ، جنگ و ستيز نكنند.
سپس پيامبر ، بدون آنكه با حركت مخالفى رودررو شود ، به مكّه قدم نهاد. تنها برخوردى كه روى داد ، برخوردى بود كه ميان خالد بن وليد كه از پايين مكّه
وارد آن شهر شده بود ، با عدهاى از كفار به وقوع پيوست. خالد در اين درگيرى دوازده نفر از كافران را به هلاكت رساند و يك تن از مسلمانان نيز در اين جنگ شهيد شد. سپس پيامبر ، ضمن خطبهاى كه در خانه كعبه ايراد كرد ، فرمان عفو عمومى نسبت به كليۀ مشركان را صادر فرمود.
با فتح مكّه ، مسلمانان پايههاى حاكميت مطلق خود را بر جزيرة العرب ، كه مردم آن مكّه را پايگاه دين و دنياى خود به حساب مىآوردند ، استحكام بخشيدند.
نبرد حنين
آنگاه پيامبر فرمود تا بتهايى را كه در حول و حوش مكّه پرستيده مىشد درهم كوفته از بين ببرند. پيامبر اطلاع پيدا كرد ، كه گروهى از قبايل عرب همدست شدهاند ، تا به مكّه يورش آورند و مسلمانان را بكشند. قبايل هوازن و ثقيف نيز جزو همدستان اين گروه بودند.
چون پيامبر نسبت به صحت اين گزارش وقوف يافت ، دوازده هزار نفر از مسلمانان را بسيج كرد و به رويارويى آنان گسيل داشت. سپاهيان دو طرف در وادى حنين با يكديگر روبهرو شدند. در آنجا تنگهاى بود كه دشمن پيش از مسلمانان ، آن تنگه را به تصرف خود درآورده بود.
وقتى مسلمانان بدان محل رسيدند ، سپاه دشمن كه در آن تنگه كمين كرده بود ، بر آنان تاخت. در اثر اين حمله ، گروهى از مسلمانان گريختند و هرج و مرج درميان لشكريان مسلمان حكمفرما شد. امّا پيامبر ثابت و استوار ، برجاى ماند. برخى از مسلمانان نيز در كنار آنحضرت باقى ماندند. به تدريج ديگر مسلمانانى كه از ميدان گريخته بودند در نزد آنحضرت گرد آمدند و همچون جبههاى واحد بر كفار يورش بردند و صفوف آنان را درهم شكستند.
دشمنان براى تقويت روحيۀ سپاهيان خود ، همۀ وسايل و زنان خود را نيز به ميدان نبرد آورده بودند ، با فرار آنان ، مسلمانان به غنايم فراوانى دست يافتند و پيامبر اين غنايم و اموال به دست آمده را در كار تأليف قلوب قريش به كار گرفت. پس از پايان اين جنگ ، پيامبر در انديشۀ بازگشت به مدينه شد.
پيش از بازگشت به مدينه ، آنحضرت گروهى از لشكريان اسلام را به تعقيب كفار ، كه بار ديگر براى حمله به مسلمانان و برافروختن آتش جنگ گرد آمده بودند ، فرستاد. يكى از اين لشكرها ، به سوى طائف كه كفار را در خود پناه داده بود ، عازم شد. دژهاى طائف بسى بلندتر از آن بود كه مسلمانان ياراى دستيابى بدانها را داشته باشند. بنابراين ، بدون آنكه بتوانند به درون دژها قدم نهند ، بازگشتند. همين كه پيامبر به مدينه رسيد ، هيأتهايى از نقاط مختلف جزيرة العرب بر آنحضرت وارد شدند و يك به يك گرايش خود را به اسلام اعلان نمودند ؛ و از آنحضرت درخواست مىكردند كه تنى چند از مبلغان را براى تعليم دستورات اسلام به ميان آنها گسيل دارد.
در سال هشتم ، سورۀ برائت ( توبه ) نازل شد. با نزول اين سوره ، پايان دورۀ سياهى و تباهى جزيرة العرب و آغاز دورۀ درخشان آن اعلام گرديد.
پيامبر ، حضرت على عليه السلام را به مكّه فرستاد تا اين سوره را درميان حجاجى كه در منى گرد آمده بودند ، بخواند. در آن سوره ، به صراحت اعلان شد كه مشركان از اين پس نبايد به مسجد الحرام وارد شوند. زيرا نجس هستند
و خداوند از آنان بيزار است. همچنين در آن سوره آمده بود كه هيچ عهد و پيمانى از مشركان پذيرفته نيست و ريختن خون مشركان پس از چهار ماه ديگر ، بر مسلمانان حلال و رواست.
پس از اين اعلان ، هيچ كس در جزيرة العرب نبود كه اظهار شرك كند ، مگر گروههايى اندك كه از ترس مسلمانان گريخته بودند و پنهانى بر كيش گذشتۀ خود پافشارى مىكردند.
پيامبر درصدد جنگ با روم برآمد. عدهاى از سپاهيان رومى در ديار شام كه امارتى عربى ولى تحت نفوذ امپراتورى روم بود ، به سر مىبردند. پيامبر همراه سپاهيان اسلام كه تعداد آنان بيش از سى هزار نفر بود و ده هزار تن از آنان سواره و مجهز به سلاحهاى كامل بودند ، به سوى نيروهاى رومى حركت كرد.
اين اقدام پيامبر به خاطر شايعهاى صورت گرفت كه در مدينه بر سر زبانها افتاده بود.
مردم مىگفتند سپاه روم انديشۀ جزيرة العرب و سركوب مسلمانان را در سر دارد. امّا وقتى پيامبر با سپاهيانش به منطقه تبوك رسيد ، دانست كه اين شايعه بىاساس و دروغ بوده است. لذا با مردم آن ديار از در آشتى درآمد و بر « رومه » دست يافت. آنگاه پيامبر پس از آنكه مرزبانانى از مردم خطۀ شام و حجاز برضد دشمنان به كار گماشت و تخم ترس و رعب از حملۀ ناگهانى مسلمانان برضد روميان را در دل آنان كاشت ، به سوى مدينه بازگشت كرد.
حجة الوداع... تعيين رهبرى
در سال دهم هجرى پيامبر تصميم گرفت به حج رود. مسلمانان كه از تصميم پيامبر آگاهى يافته بودند ، از هر كران به سوى آنحضرت شتافتند. چون تعدادشان به اندازۀ كافى رسيد ، پيامبر به همراه ايشان به سوى مكّه به حركت
در آمد. در اين سال بود كه پيامبر كيفيت به جاى آوردن حج اسلامى را به مسلمانان آموخت زيرا مشركان در سال گذشته ( نهم هجرى ) پيامبر و يارانش را از اجراى مراسم حج بازداشته بودند. چون پيامبر مناسك حج را به پايان برد ، و خطبهاى درميان مسلمانان ايراد كرد كه حاوى تعاليم دينى و اخلاقى بود ، سپس عزم بازگشت به مدينه كرد.
چه بسا برخى از ياران آنحضرت كه وى را در اين سفر مقدّس همراهى مىكردند ، به آشكار مظاهر نگرانى و اضطراب را هر لحظه در چهرۀ وى مشاهده مىنمودند. گويا پيامبر مىخواست رازى را آشكار كند كه از آن مىترسيد ، يا در انتظار فرصتى مناسب براى مطرح كردن آن بود.
اين حج ، آخرين حجى بود كه پيامبر به جاى آورد. از اين رو آن را « حجة الوداع » نام نهادند. بديهى است كه پيامبر بخواهد در اين حج همۀ چيزهايى را كه به مصالح مسلمانان و امور سياسى و دينى آنان مربوط مىشد ، بيان كند.
مهمترين مسأله ، حكومت اسلامى بود. چون پيامبر بدرود حيات گويد ، اعراب كه هنوز اسلام در ژرفاى دل آنها ريشه نداونيده دچار تشتت و اختلاف خواهند شد و دو باره به جنگ و ستيز برخواهند خواست و در نتيجه دين فداى اختلافات خواهد گشت.
وحى به او خبر داده بود كه پس از وى حكومت از آن على بن ابى طالب است. او نخستين كسى بود كه به خدا و فرستادهاش ايمان آورد و در راه خدا سختيهاى بسيارى تحمل كرد و در قضا و ديگر فضايل انسانى از ديگران پيشتر بود. پيامبر خود چندين بار ، اين موضوع را به مسلمانان تأكيد كرده بود. پيامبر نسبت به آيندۀ امت اسلامى ، بسيار احساس نگرانى مىكرد. زيرا به خوبى مىديد كه برخى از مسلمانان انديشۀ حكومت بر مسلمانان را در سر
مىپرورانند. و تنها بدين خاطر اطراف آنحضرت را گرفتهاند. چون پيامبر به محل « كراع عميم » از سرزمينهاى « عسفان » رسيد ، اين آيۀ مباركه نازل شد كه :
فَلَعَلَّكَ تَارِكُ بَعْضَ مَا يُوحَىٰ إِلَيْكَ وَضَائِقُ بِهِ صَدْرُكَ (1).
« شايد برخى از چيزهايى كه به تو وحى مىشود فروگذارى و سينهات بدان تنگ شود. »
چون آنحضرت به غدير خم رسيد اين آيه فرود آمد :
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّٰهَ لَايَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ (2).
« اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو فرود آمده ، تبليغ كن و اگر چنين نكنى رسالت خود را به انجام نرساندهاى و بدان كه خداوند تو را از مردم نگه مىدارد و براستى خداوند گروه كافران را هدايت نمىكند. »
با نزول اين آيه ، پيامبر به يارى خداوند در مورد خلافت حضرت على عليه السلام اطمينان پيدا كرد و كمر به اجراى آن بست و به مسلمانان دستور داد تا جمع شوند. چون مسلمانان جمع شدند پيامبر براى ايراد سخنرانى درميان آنان برپاى خاست ، و پس از خطابهاى ارزشمند به مسأله خلافت على بن أبى طالب اشاره كرد و فرمود : « هركس كه من مولاى اويم على هم مولاى اوست خداوندا دوستدار او را دوست بدار و با دشمن او دشمنى كن.
محبوبدار هركس كه او را محبوب مىدارد و خشم بگير بر كسى كه بر على خشم مىگيرد ، كسى كه او را يارى مىدهد ، يارى ده و عزيزدار آن كس را كه به على كمك مىكند و خواردار7.
آن كسى كه وى را خوار مىدارد ، و هرجا كه وى بگردد حق را با وى به گردش درآر ».
آنگاه به مسلمانان دستور داد با على بيعت كنند و به وى به عنوان صاحب امر ( خليفه ) مؤمنان سلام كنند. چون كار بيعت مسلمانان با على عليه السلام پايان گرفت ، آيۀ ديگرى نازل شد كه اكمال و اتمام دين را به همگان اعلام مىداشت :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِيناً (1).
«امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان آئين براى شما پسنديدم. »
سپاه اسامه
پس از آنكه پيامبر به مدينه بازگشت لشكر بزرگى را بسيج كرد كه در آن افرادى همچون ابوبكر و عمر و بسيارى از مهاجران و انصار جاى داشتند. آنحضرت اسامة بن زيد را كه در آن هنگام جوانى بود و سن او به بيست نمىرسيد ، به فرماندهى اين سپاه برگماشت.
پيامبر اين سپاه را به طرف شام ، جايى كه جعفر و زيد پدر اسامه فرماندهان سپاه اسلام در آن كشته شده بودند ، فرستاد.
پيامبر كوششهاى فراوانى براى روانه كردن اين سپاه در كوتاهترين زمان به خرج مىداد زيرا مرگ خود را نزديك مىديد و مىخواست برخى از عناصر فاسدى را كه به خاطر آينده و سرنوشت امت اسلامى از آنها بيمناك بود ، بدينترتيب از شهر دور كند. امّا با تمام اينها منافقان حركت اين سپاه را به تعويق3.
1) - سورۀ مائده ، آيۀ 3.
انداختند. تا آنجا كه پيامبر با اصرار فراوان به اسامه دستور داد تا سپاه تحت فرمانش را به جايى كه قرار بود بروند ، حركت دهد. اين سپاه در محلى به نام « جرف » در چند فرسخى مدينه اردو زد.
درهمين حال ، بيمارى پيامبر كه بنا به قول برخى از راويان از زهرى كه يكى از يهوديان به وى خورانيده بود ناشى مىشد ، شدت يافت. افراد سپاه اسامه به مدينه بازگشتند ، درحالى كه پيامبر كسانى را كه از سپاه اسامه تخلف ورزيده بودند ، مورد لعن خود قرار داده بود !
كوچ آفتاب
سرانجام پيامبر در بيست و هشتم ماه صفر در سال يازدهم هجرى ، درحالى كه شصت و سه سال در راه خدا تلاش كرده بود و بيست و سه سال از آن را به گونهاى خاص در نشر رسالت جهانى خويش به چهار گوشه دنيا كه سيزده سال آن را در مكّه و ده سال باقى مانده را در مدينه به سر آورده بود به رفيق اعلاى خويش پيوست. رحلت آنحضرت را در ظهر روز دوشنبه مطابق با سال ( 633 ) ميلادى ثبت كردهاند.
رحلت پيامبر مصيبت بزرگى براى اسلام و مسلمانان به شمار مىرفت كه تا آن روزگار نظيرى براى آن اتفاق نيفتاده بود. همچنين با وفات وى انحرافى آشكار در اسلام پديد آمد.
حضرت على عليه السلام به انجام غسل و كفن پيامبر مشغول شد و همراه با ديگر مسلمانان بر پيكر پاك آنحضرت نماز گزارد و آنگاه وى را در خانهاش ، آرامگاه كنونى آنحضرت به خاك سپرد.
بهترين درودها و سلامها بر تو اى رسول خدا و برخاندان پاك و پاكيزهات باد !
دشمنان و مخالفان مىپندارند كه مىتوانند از مسأله تعدد زوجات پيامبر ، نقطۀ ضعفى بر آنحضرت بگيرند و هر اتهامى كه مىخواهند به ساحت مقدس وى وارد سازند.
امّا كسى كه با آگاهى و هشيارى دقيق تاريخ پيامبر و فراز و نشيبهاى آن را بررسى مىكند ؛ به فلسفه واقعى ازدواجهاى پيامبر اسلام پى مىبرد و در مىيابد كه اين ازدواجها از ژرفاى اخلاق پاكيزه و از مظاهر انسانيت وفعاليتهاى مقدّس دينى آنحضرت برخاسته است.
با آنكه نمىتوانيم مطلبى بدين گستردگى را در صفحهاى خلاصه كنيم ، اما اميدوارم بتوانم چكيدهاى از فلسفه ازدواجهاى پيامبر را توضيح دهم :
پيامبر در دوران جوانى ، زمانى كه غريزۀ جنسى انسان به بالاترين حد و مرز خود مىرسد ، ازدواج نكرد. و تنها زنى كه با وى پيمان زناشويى بست خديجه بود و همانطور كه همه مىدانند وى زنى شوهر كرده بود. درميان همسران او ، تنها عايشه دختر بود و آن هم در زمانى كه پيامبر همسرى نداشت و نهضت اسلامى مراحل اوليه خود را طى مىكرد و تعاليم دينى پاكيزهاى وضع مىشد كه
با رهبانيت مسيحى كه ازدواج را منع مىكرد ، مخالفت داشت و پيامبر پيش از آنكه شعار دهد عمل مىكرد ، تا نمونه و سرمشقى راستين براى مسلمانان باشد.
پيامبر با بيوهزنان ازدواج مىكرد. در آن روزگار ، يكى از عادات نابههنجار اعراب آن بود كه زن بيوه را به كلى طرد مىكردند تا تن به گناه و زشتى دهد و يا آن كه به فقر دچار شود و نابود گردد. البته جنگهاى اسلامى موجب افزايش تعداد اين زنان نيز شده بود. بعلاوه پيامبر با اين زنان ازدواج مىكرد ، تا نظر قبيلههاى آنها را به اسلام جلب كند. برخى از زنانى كه پيامبر از طريق نخست با آنان پيمان زناشويى بسته بود ، عبارتند از : ام سلمه و سوده دختر زمعه و رمله ام حبيبه و حفصه دختر عمر و ميمونه. نام برخى از زنانى كه از طريق دوم به همسرى آنحضرت درآمده بودند ، عبارتند از : صفيه دختر ثابت. ثابت يكى از سران يهود بود. به نظر مىرسد پيامبر با دختر ثابت ازدواج كرد تا دلهاى يهوديان را كه دژهايشان ويران و مجد و شكوهشان نابود شده بود ، به اسلام جلب كند.
« جويرة » نيز يكى ديگر از زنان پيامبر بود. پس از آنكه اربابانِ وى در غزوۀ « بنى مصطلق » تار و مار شدند ، آنحضرت وى را به زنى گرفت و به خاطر همين زن ، همۀ اسيران بنى مصطلق آزاد شدند.
بنى مصطلق نيز به بركت اين پيمان خجسته ، به اسلام گرويدند.
كافى نبوده است با آنكه پيامبر با زنانى كه از نظر جنسيت متفاوت از يكديگر بودند ، ازدواج كرد امّا توانست نمونه عالى مديريت در زندگى خانوادگى باشد اگرچه مشكلات بس پيچيدۀ اجتماعى نيز اطراف آنحضرت را فرا گرفته بود.
مدير و مربّى
در ديگر امور ، پيامبر با وسعت انديشه وسعۀ صدر و حسن تدبيرش و با ويژگى خاصى كه خداوند به او داده بود ، توانست برترى و تفوق خود را بر ساير مردمان و در همۀ زمانها نشان دهد. آنحضرت با آنكه يتيمى طرد شده بود ، توفيق يافت از جهنم بيابان عربستان ، بهشت دولتهاى اسلامى و مهد تمدن و فرهنگ اسلامى را بنيان نهد. و از مردمان آن ديار كه از نظر اخلاق و عادات از بدترين مردمان روى زمين به شمار مىآمدند ، پيوسته رهبران و سرورانى جهانى به وجود آورد. آنچنانكه تفصيل برخى از اين رويدادها را ، پيش از اين نيز بيان كرديم. آيا اينها همه نمىتواند گواهى بر حُسن تدبير و وسعت انديشه و سيرت زيبا و كمال روحى و عقلى آنحضرت به شمار آيد ؟
خُلق عظيم
اگر از شرح صدر و وسعت روح آنحضرت در ميدان تدبير امور خصوصى و عمومى تا ساير مظاهر برترى روحى و اخلاقى وى تأمل كنيم بايد از توصيف كامل جوانب برترى آنحضرت در اخلاق ، اظهار عجز و ناتوانى نماييم. چراكه خداوند وى را خاتم پيامبران قرار داده و اينان كسانى هستند كه در هر دو جنبۀ مادى و معنوى راهبر و سرآمد تمام انسانها بودهاند.
امير مؤمنان على عليه السلام ، براى نشان دادن عجز و ناتوانى انسان از توصيف كامل پيامبر ، استدلال لطيفى را بيان كرده است. او مىگويد : خداوند در قرآن
مىفرمايد : وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لَاتُحْصُوهَا (1)؛ « اگر نعمتهاى خداوند ا شمارش كنيد ، آنها را نتوانيد جمع كرد. »
درهمين حال خداوند در آيۀ ديگرى مىفرمايد :
فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ (2)؛ « بهرۀ زندگى دنيا در آخرت جز اندكى نيست. »
بنابراين ، زندگى دنيا كه نزد خداوند اندك است ، احاطه بر آن و شمارش آن ممكن نيست پس چگونه مىتوان به خُلق و خوى پيامبر پىبرد كه خداى تعالى دربارهاش گفته است :
وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ (3)؛ « همانا تو داراى خوى بزرگ هستى. »
خداوند خُلق پيامبر را صفت عظيم ، توصيف فرموده است و هرگاه نتوان چيز اندك ( نعمتهاى دنيوى ) را شمارش كرد پس چگونه مىتوان به شمارش چيزى كه بزرگ است ( خلق و خوى پيامبر ) توانا شد ؟ !
در بلنداى اخلاق
با اين وصف ، نگارنده برخى از مظاهر اين خلق و خوى بزرگ را به نگارش در مىآورد.
پيامبر صلى الله عليه و آله ، دليرترين و بردبارترين و عادلترين و پاكترين و بخشندهترين مردمان بود.
حتى يك درهم و دينار براى يك شب نزد او باقى نمىماند. او از همۀ مردم زاهدتر بود و سادهتر زندگى مىكرد آنچنانكه كفش و جامهاش را به دست خويش وصله مىكرد و در امور خانه همگام با ديگر افراد كمك4.
و همكارى مىنمود.
حيا و آزرم او از ديگران بيشتر بود. هيچگاه در چهرۀ كسى خيره نمىشد. از همۀ مردم آسانگيرتر بود. دعوت هر آزاده و بندهاى را اجابت مىكرد. هديه را مىپذيرفت حتى اگر جرعهاى شير بود و سعى مىكرد آن را جبران كند و به ديگران بخوراند. هيچگاه دربرابر دعوت كنيز يا تهيدستى تكبر نمىورزيد و از آن با روى باز استقبال مىكرد. آنحضرت به خاطر خدا ، نه به خاطر خودش ، خشمگين مىشد و فرمان خدا را اجرا مىكرد اگرچه به زيان خود يا يكى از يارانش تمام مىشد. روزى ياران آنحضرت به وى پيشنهاد كردند از نيروى مشركان ديگر عليه دشمنان مشركش سود جويد امّا آنحضرت پيشنهاد آنان را رد كرد و فرمود : ما از مشركان يارى نمىجوييم. حال آنكه پيامبر در آن هنگام بسيار به كمك آنان نياز داشت.
آنحضرت از شدّت گرسنگى سنگ بر شكم مىبست و هرگاه خوردنى فراهم مىشد ، هرچه مىيافت مىخورد و چيزى را بر نمىگرداند. خوراكش ساده بود. درحالى كه تكيه داده بود ، غذا نمىخورد. با تهيدستان هم سفره مىشد و با فقرا مجالست مىكرد.
دانشمندان را گرامى مىداشت و به هيچ كس جفا نمىكرد.
از فعاليتهاى اجتماعى پيامبر آن بود ، كه از بيمار ، هركس كه بود و به هر نحو ، عيادت مىكرد و به تشييع جنازۀ مردگان مىرفت. به تنهايى راه مىرفت. هيچگاه حَشَم و خَدَم براى خود نمىگرفت. هر مركبى كه حاضر بود سوار مىشد ، چه اسب و چه استر و چه الاغ. گاه پابرهنه مىرفت و گاهى با كفش. زمانى ردا دربر مىكرد و گاهى بدون ردا و بدون عمامه و كلاه خارج مىشد ولى وقتى راه مىپيمود به نيرومندى مىرفت نه با ضعف و سستى. به هنگام رفتن ، پاهايش را از زمين مىكند آنچنانكه گويى از فراز به نشيب مىآيد.
بوى خوش را بسيار دوست مىداشت. او صاحب غلامان و كنيزان بود ولى هيچگاه بر آنها برترى نمىجُست. وقتى را از دست نمىداد كه در طاعت خداوند نباشد.
با هركس كه ديدار مىكرد ، در سلام گفتن سبقت مىجست. هركس براى كارى در كنار او بود صبر مىكرد تا وى جدا شود. به هريك از يارانش كه برمىخورد دستش را براى مصافحه دراز مىكرد. و آنگاه دست او را مىگرفت و انگشتانش را در انگشتان او فرو مىبرد و آنگاه دست ديگرش را بر روى دست او مىنهاد.
اگر به نماز ايستاده بود. و كسى براى كارى نزد وى مىآمد ، نمازش را زودتر تمام مىكرد و آنگاه رو به شخص كرده مىگفت : آيا كارى دارى ؟ و چون حاجت او را روا مىكرد ، دوباره به نماز مىايستاد.
بيشتر به حالت تواضع مىنشست. يعنى زانوانش را با دو دست بغل مىكرد و تا آخر مجلس مىنشست. هيچگاه ديده نشد درميان يارانش ، پاهايش را دراز كند. بيشتر رو به قبله مىنشست. هركس را كه بر وى وارد مىشد گرامى مىداشت و گاهى اوقات براى افرادى كه از بستگان او هم نبودند ، جامهاش را براى نشستن مىگستراند. گليم را زير پاى كسى مىانداخت كه بر وى وارد شده بود ، و اگر آن فرد نمىپذيرفت آنقدر اصرار مىكرد تا بپذيرد.
هركس به سخن پيامبر گوش مىسپرد گمان مىبرد كه وى درنظر پيامبر گرامىترين مردمان است. تا آنجا كه هركس در محضر او مىنشست از چهره و نگاه مبارك پيامبر برخوردار مىشد.
براى احترام و گرامىداشت يارانش ، آنان را به كنيه فرا مىخواند ، و اگر كسى كنيه نداشت ، آنحضرت خود كنيهاى براى او تعيين مىكرد.
در مورد زنان نيز اگر فرزندى داشتند آنها را به نام فرزندانشان مىخواند وگرنه
كنيه جديدى براى آنها برمىگزيد. حتى كودكان را نيز با كنيه صدا مىزد.
از ديگران به خشم دورتر و به خشنودى نزديكتر و نسبت به مردم از ديگران دلسوزتر و سودمندتر بود.
هرگاه در مجلسى حاضر مىشد مىفرمود : « خداوندا پاك و منزهى و ستايش تو راست. گواهى دهم كه معبودى جز تو نيست. از تو آمرزش خواهم و به سوى تو بازگشت مىكنم ».
وقتى درميان يارانش حضور مىيافت ، به درستى معلوم نبود كه كدام يك از آنان حضرت محمد صلى الله عليه و آله است. زيرا خود را درميان آنان جاى مىداد ( جاى ويژهاى براى خود تعيين نمىكرد ). امّا بعداً چون تعداد ملاقات كنندگان حضرت رو به افزايش رفت و واردان در پيش رويش مىپرسيدند كه كداميك از شما محمد هستيد ؟ براى آنحضرت سكّويى گلين درست كردند. با اين وجود آنحضرت بازهم مىفرمود : من بندهاى بيش نيستم.
پيامبر اسلام خداترستر از همه بود. نسبت به خدا از همگان پرواى بيشترى داشت.
در شناخت خدا از همه داناتر و در طاعت خداوند از همه نيرومندتر و در عبادت خدا شكيباتر و محبتش به خدا از ديگران بيشتر و زهدش از همه زيادتر بود. آنقدر به نماز مىايستاد كه كف پاهايش از كثرت نماز شكافته مىشد. وقتى به نماز مىايستاد اشكهايش روان مىشد. از صداى گريه و نالهاش ، زمينى كه روى آن نماز مىخواند مىلرزيد. گاه آنقدر روزه مىگرفت كه گفته مىشد : ديگر افطار نمىكند و گاه نيز روزه نمىگرفت تا جايى كه مىگفتند : او ديگر روزه نمىگيرد. نظافت بدنش را رعايت مىكرد جامهاش پاكيزه بود.
موى سر و محاسنش را مرتب مىكرد و شانه مىزد. دندانهايش را مسواك مىكرد و بوى خوش به كار مىبرد بطورى كه از دور نيز بوى خوش او را درمىيافتند. شخصى كه با وى همنشينى يا مصافحه كرده بود به نيكى شناخته
مىشد زيرا بوى خوش عطر پيامبر از وى نيز به مشام مىرسيد. آنحضرت ، گرسنه را سير مىكرد و برهنه را مىپوشانيد پياده را سوار مىكرد و حاجتمندان را يارى مىداد و بدهى بدهكاران را ادا مىكرد.
او دليرترين مردم بود. تا آن جا كه امام على عليه السلام فرمود : « اگر ما را در روز بدر مشاهده مىكرديد ، مىديديد كه ما به پيامبر ، كه نزديكترين از همۀ ما به دشمن بود و با سختى تمام مىجنگيد ، پناه مىبرديم ». و نيز همان حضرت فرموده است : « هنگامى كه شعلۀ جنگ برافروخته مىشد و دو گروه دست به كار نبرد مىشدند ما به رسول خدا پناه مىآورديم.
هيچكس از رسول خدا به دشمن نزديكتر نبود ».
او از تمام مردم بخشندهتر و در گفتار راستگوتر و در پناه دادن وفادارتر بود. خلق و خويش از ديگران ملايمتر و نسبش پاك بود. هركس كه او را مىديد تحت تأثير هيبت آنحضرت واقع مىشد. هركس با او رفت و آمد مىكرد ، دوستش مىداشت. چيزى از وى تقاضا نمىشد جز آن كه آن را مىبخشيد. روزى مردى به نزدش آمد و چيزى درخواست كرد. پيامبر آنقدر به وى گوسفند بخشيد كه ميان دو كوه را پر كرد. آن مرد به سوى قبيلهاش بازگشت و گفت : اسلام آوريد كه محمد آنچنان مىبخشد كه گويى بيمى از تنگدستى ندارد. (1)
او هر منكرى را زشت مىانگاشت و به هر خوبى فرمان مىداد. بالاخره آن كه وى براى هر خوبى سرمشق ، و براى هر فضلى نمونه ، و براى هر چيزى كه انسان را در دو جهان سود مىبخشيد ، راهبر بود.
بر او و بر دودمانش برترين و پاكترين درودها و سلامها باد.م.
1) - در نقل خصلتهاى پاك آنحضرت از كتاب « المعارف الاسلامية » صفحات 48 تا 74 بهره جستيم.
زندگينامه
نام : على عليه السلام
پدر و مادر : ابو طالب - فاطمه بنت اسد
شهرت : اميرمؤمنان عليه السلام
كنيه : ابو الحسن
زمان و محل تولد : سيزدهم رجب، ده سال قبل از بعثت، در درون كعبه متولد شد.
دوران خلافت : سال 36 تا 40 ه ق ( حدود چهار سال و نه ماه )
مدت امامت : 30 سال
زمان ومحل شهادت : صبح 19 رمضان سال 40 هجرت، توسط ابن ملجم در مسجد كوفه، ضربت خورد، و شب 21 رمضان در سن 63 سالگى در كوفه به شهادت رسيد.
مرقد شريف : در نجف اشرف
دوران عمر : در چهار بخش :
1 - دوران كودكى ( حدود ده سال )
2 - دوران ملازمت با پيامبر صلى الله عليه و آله ( حدود 23 سال )
3 - دوران كنارهگيرى از دستگاه خلافت ( حدود 25 سال )
4 - دوران خلافت ( حدود 4 سال و 9 ماه )
مولود بزرگ
مكّه در يكى از ماههاى حرام « رجب » پذيراى مقدم زائران بيت اللّٰه الحرام بود. زائران آداب و مناسك مربوط به زيارت خانۀ خدا را انجام مىدادند و به گرد آن طواف مىكردند.
گاه پروردگارشان را مىخواندند و گاه نيز بتها را... درميان آنان زن بزرگوارى نيز ديده مىشد كه او هم به طواف مشغول بود امّا نه آنسان كه ديگران ، آرى توجّه او تنهابه خداى يكتا معطوف بود. روحش لبريز از خضوع خداگرايان و خشوع محتاجان و وقار و متانت اميدواران به فضل خدا بود. خداى يگانه را مىخواند و از او مىخواست سنگينى بارى را كه از آن مىترسيد و پرهيز مىكرد ، كاهش دهد.
او پيش از اين سه پسر و يك دختر زاده بود ، امّا در هيچ كدام از آنها درد زايمان مانند اين بار ، بر وى و اعصابش فشار نياورده بود.
بسيار مىگريست و با التماس خدا را مىخواند تا شايد درد زايمان را بر او آسان گرداند كه ناگهان در قسمت غربى خانۀ خدا ، جايى كه گروهى از حجاج گرد آمده بودند ، حادثۀ شگفتآورى رخ داد :
آن زن در آخرين طوافهاى خود به دور خانۀ خدا نزديك ركن يمانى رسيده بود كه به ناگاه ديوار خانه براى او از هم شكافت و گويى بانگى آهسته او را صدا زد كه به خانۀ پروردگارت درون آى !
زن به درون رفت و مردم درعين شگفتى و ناباورى اين صحنه را مىديدند و همچون حيرتزدگان فرياد سر مىدادند. درپى فرياد و غوغاى اينان ديگر زائران نيز به سوى آنان مىآمدند و از ايشان دربارۀ واقعهاى كه رخ داده بود پرسش مىكردند. اين زن كيست ؟ !
اين زن كه هماكنون طواف مىكرد نوۀ هاشم ، دختر اسد ، همسر ابوطالب ، مادر ام هانى و طالب و عقيل و جعفر است. آرى او فاطمه نام دارد.
مردم جمع شده بودند. سران و بزرگانشان نيز درميان آنان به چشم مىخوردند... زمانى گذشت دوباره همان ديوار شكاف برداشت... چهرۀ حاضران از خوشى درخشيدن گرفت.
سيماى آن مولود بزرگ ، كه بر دستان مادر بزرگوارش درحال تقلّا و جنب و جوش بود ، نيز مىدرخشيد !
اين رويداد در نوع خود بىنضير بود ، ديوار خانه خدا بشكافد و زنى باردار قدم به درون آن گذارد و در بيت اللّٰه الحرام ، اين مركز پرتو افشانى روحانى و بركت الهى ، مكانى كه از ديدگاه اعراب « مقدّسترين و محترمترين » مكانها محسوب مىشود ، كودك خود را به دنيا آورد.
اين كرامتى بود براى بنى هاشم بر قريش و براى قريش بر اعراب ، چراكه صاحب خانۀ كعبه آنان را بدين عنايت ، به رياست و سرورى خانهاش برگزيده بود و به زنى از آنان اجازه داده بود كه كودك خود را ، با عزّت و عظمت ، در خانهاش به دنيا آورد.
اين خبر خوش در خانههاى بنىهاشم نيز پيچيد و زنانشان با شگفتى و سرور به فاطمه شادباش مىگفتند. سران و بزرگان نيز به سوى ابوطالب مىرفتند
و مقدم اين مولود بزرگ را به وى مباركباد مىگفتند. درميان اينان جوانى نيز بود كه نسبت به تولد اين كودك ، بيش از ديگران توجّه نشان مىداد. او به كودك مىنگريست امّا نه آنچنان كه مردان ديگر به او مىنگريستند. اين جوان محمّد بن عبداللّٰه صلى الله عليه و آله نام داشت كه همواره به عنوان يكى از اعضاى خانوادۀ ابوطالب به شمار مىآمد. وقتى كه وى طفل را بغل گرفت آيات خدا را خواند و از آن كودك در شگفت شد و ميلادش را تبريك گفت.
نقل كردهاند كه اين كودك چشمانش را جز بر چهرۀ مبارك پسر عمّش ، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله ، نگشود. او را على نام نهادند. مادرش براى او نام « حيدر » را برگزيد. اگرچه اين نام حاكى از كمال جسمانى كودكى بود كه قهرمانيهاى آينده را به ياد مىآورد امّا نام ديگر ( على ) نشانگر برترى وى در امور معنوى به حساب مىآمد.
ميلاد معجزهآسا
ولادت على عليه السلام ، همچون شهادت وى گواه حقى بر راستى رسالتهاى الهى است. او در تمام ابعاد حياتش ، از ولادت تا شهادت ، آيت بزرگ خداوند به حساب مىآيد. به راستى چرا بايد ولادت پيامبران و امامان هميشه با عجايب و شگفتيها همراه باشد؟ حضرت موسىٰ عليه السلام در صندوقى گذارده شد و در درياى نيل رها گشت و دريا او را به ساحل برد تا در پناه خدا پرورش يابد !
حضرت عيسىٰ عليه السلام ، بدون آن كه پدرى داشته باشد زاده شد و در كودكى در گهواره با مردم لب به سخن گشود !
... ولادت پيامبر بزرگ اسلام حضرت محمّد صلى الله عليه و آله نيز با حوادثى همراه بود.
كنگرههاى كاخ پارس فرو ريخت و شعلههاى سربر كشيدۀ آتشكدههاى آنها فرونشست و آب درياچۀ ساوه به خشكى گراييد و...
و على عليه السلام ، پس از آن كه ديوار خانۀ كعبه براى مادرش شكاف برداشت درون خانه خدا به دنيا آمد ! چرا ؟ !
آيا بدين خاطر كه خداوند اينان را پيش از ولادتشان به رسالت برگزيده است. زيرا كه در عالم ذر زودتر از صالحان ديگر ، پرسش پروردگار خود را پاسخ گفتند و خداوند با علم خويش از احوال آنان ، ايشان را برگزيد و فضل آنان را با ولادتهاى معجزه آسا بر همه آشكار كرد. (1)
يا آنكه خداوند از آيندۀ زندگى آنان بخوبى آگاه بود و مواضع مسئولانۀ آنان را كه مىدانست به زودى و با آزادى كامل آنها را انتخاب مىكنند ، نكو داشت و آنان را با ولادتى نيكو و حيرتانگيز پاداش داد.
يا آنكه خداوند بدين وسيله مىخواست اصلاب گرامى و بزرگ و رحمهاى پاك و پاكيزهاى كه ايشان را به دنيا آوردند ، گرامى دارد. چنانكه همين كار را با مريم صديقه يا با زكريا و همسرش ، به خاطر جايگاهى كه نزد خداوند داشتند ، انجام داد.
يا آن كه علّت و عوامل ديگرى در كار بوده است. امّا به هر علّت هم كه باشد بايد گفت كه ولادت معجزه آسا ، خود پيامى است آشكار به مردم كه شأن آن مولود بزرگ رابيان مىكند. آيا براستى چنين نيست ؟
پس از آن كه مادر على عليه السلام همراه با كودكش بيرون آمد ، پيامبر صلى الله عليه و آله به استقبال او شتافت زيرا مىدانست كه همين كودك در آينده وصى و خليفۀ او خواهد شد. از اين رو سرورى وصفناپذير قلب بزرگ او را دربر گرفت.
اين دو ، از اين لحظه ، هرگز از يكديگر جدا نشدند تا آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى پروردگارش رحلت كرد. على عليه السلام نيز ، از سنّت پيامبر تا لحظه شهادتش دست برنداشت.ت.
1) - در برخى از روايات به همين نكته اشاره شده است.
هنگامى كه امام على عليه السلام با افتخار از اين ارتباط گرم خود و پيامبر صلى الله عليه و آله سخن مىگويد ، جاى هيچ ترديدى براى ما باقى نمىگذارد كه اين ارتباط ، تقدير پروردگار جهان بوده و در رساندن پيام او به مردمان نقش بزرگى ايفا كرده است.
امام على عليه السلام مىفرمايد :
من در كودكى سينههاى عرب را به زمين ماليدم ، و پيشانى اشراف ربيعه و مضر را به خاك سائيدم ، و شما ارتباط من و رسول خدا صلى الله عليه و آله را در اين خويشى نزديك و جايگاه مخصوص مىدانيد. آنحضرت ، در زمان كودكى ، مرا دركنار خود پرورش داد و به سينهاش مىچسبانيد و در بسترش درآغوش مىداشت و تنش را به من مىماليد و بوى خوش خويش را به مشام من مىرساند. غذا را مىجويد و در دهان من مىنهاد. دروغى در گفتار و خطايى در كردار از من نيافت و خداوند فرشتهاى از فرشتگانش را ، از هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از شير گرفته شده بود ، همنشين آنحضرت گردانيد تا او را در شب و روز به راه بزرگواريها و خوهاى نيكوى جهان سير دهد. و من به دنبال او مىرفتم مانند رفتن بچّه شتر درپى مادرش. در هر روزى از خوهاى خود پرچم و نشانهاى برمىافراشت و پيروى از آن را به من امر مىكرد. درهر سال مدتى در حراء اقامت مىكرد و من او را مىديدم و غير از من كسى او را نمىديد و در آن هنگام اسلام در خانهاى جز خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و خديجه نيامده بود و من سوّمين ايشان بودم. نور وحى و رسالت را مىديدم و بوى نبوّت را مىبوييدم. (1)
جوان خجسته
او بهتدريج بزرگ مىشد و درميان همسالان خود ، در كردار وگفتار ، چهرهاى4.
1) - نهجالبلاغه ، خطبۀ 234.
متمايز از آنان مىيافت. درهمان ايام كه سن و سالى چندان هم نداشت با دوستانش دركنار چاهى بازى مىكرد. ناگهان پاى يكى از آنان دركنارۀ چاه لغزيد و پيش از آن كه در چاه افتد ، على عليه السلام سر رسيد و يكى از اعضاى بدن آن طفل را گرفت. سر طفل رو به پايين و در چاه آويزان و يكى از اعضايش به دست على عليه السلام بود. كودكان فرياد مىكردند. خانواده آن طفل از ديدن چنان صحنهاى در شگفت ماندند. در آن هنگام على عليه السلام را « مبارك » نيز مىناميدند. مادر طفل خطاب به مردم گفت : اى مردم ! آيا مبارك را مىبينيد كه چگونه فرزندم را از مرگ نجات داد ؟ !
شرايط سختى در مكّه حكمفرما بود. قحطى ، سَخت مكّه را تهديد مىكرد و دايرۀ آن تا خانه ابوطالب گسترده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله نزد عموهاى توانگرش رفت و با آنان دربارۀ اوضاع زندگى ابوطالب سخن گفت و پيشنهاد كرد كه هريك از آنان يكى از فرزندان ابوطالب را تحت تكفل خود گيرند. چون اين پيشنهاد را بر ابوطالب عرضه كردند ، گفت : عقيل را براى من باقى گذاريد و هريك را كه خواهيد با خود ببريد. پس عبّاس و حمزه ، عموهاى پيامبر صلى الله عليه و آله ، و هاله ، عمّه آنحضرت ، هركدام يكى از فرزندان ابوطالب را با خود بردند و فقط على عليه السلام ماند. پيامبر نيز خواستار على شد. قلب على عليه السلام آكنده از سرور و شادى گشت و به پيامبر پناه آورد.
آرى على عليه السلام اوّلين بار كه چشمانش را گشود بر سيماى پيامبر صلى الله عليه و آله نگريست و ايام كودكى خويش را در زير سايه بركات آنحضرت سپرى كرد. على عليه السلام كه در محمّد صلى الله عليه و آله ، عشق و محبّت و تمام خصلتهاى خوب و زيبا را مىديد ، مىبايست هم به او پناه آوَرَد و فوراً پيشنهاد آنحضرت دربارۀ كفالت خود را بپذيرد و از اين موضوع نيز شادمان و مسرور گردد.
على عليه السلام از سرپرست و دوست خود ، محمّد صلى الله عليه و آله ، پيروى مىكرد و آرامش
قلب او بود و وى را درهر كارى الگو و نمونه قرار مىداد.
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز برادر زادهاش را از اخلاق نيكويى كه خداوند به او ارزانى مىداشت ، سيراب مىكرد. على عليه السلام همواره پيامبر را مىديد كه به تفكّر مشغول است و به آسمان مىنگرد و از پروردگارش هدايت مىطلبد. درهمان روزهايى كه پيامبر در غار حرا به عبادت مىپرداخت ، على عليه السلام در عبادتش دقيق مىشد و بدان مىانديشيد و معنى و مقصود عبادت آنحضرت را درمىيافت و به خداى محمّد ايمان مىآورد و با فطرت پاك خويش ، كه هيچگاه شرك بدان راه نيافت ، هدايت مىشد.
على عليه السلام از نبوغ و ذكاوتى كه زيبندۀ پيامبران است ، برخوردار بود و خطاست اگر بخواهيم ايمان او به خداوند را به زمان خاصّى محدود كنيم. او فطرتاً ايمان داشت. از اين رو نمىتوان وقت معينى را براى ايمان آوردن او درنظر گرفت. پيامبر نيز ، هنگامى كه يكى از مسلمانان از وى دربارۀ ايمان آوردن على عليه السلام پرسش كرد همين پاسخ را داد و فرمود :
على كافر نبود تا مؤمن شود.
همچنين امام عليه السلام اين نكته را بيان كرده و فرموده است كه وى هيچگاه خود را به شرك نيالوده است. هنگامى كه وحى بر قلب حضرت محمّد صلى الله عليه و آله فرود آمد و پيامبر به سوى وى آمد تا او را از اين ماجرا آگاه كند ، ديدگان دل على عليه السلام بر امر موعود و حقيقت آنچه در انتظارش بود ، گشوده شد. امام آن روز ده سال داشت. آرى او انسان ديگرى جز محمّد بن عبداللّٰه صلى الله عليه و آله را نمىشناخت كه تمام معانى فضيلت و والايى و صداقت و امانت و مهربانى و احسان به مردم و رسيدگى به حال خويشاوندان در وى جمع شده باشد و او را از ديگران متمايز كند. پس چگونه مىتوانست او را تصديق نكند و پيرو او نگردد ؟
روزى پيامبر او را به نماز فراخواند آنحضرت بپا خاست و آداب نماز را فراگرفت و به مسجد الاقصى ، قبله نخست مسلمانان ، روى كرد و با پيامبر نماز
گزارد. خديجه ، همسر پيامبر ، نيز در پشت آن دو نماز مىگزارد.در آن زمان تنها اين سه تن بودند كه با ديگران تفاوت داشتند. آنان با نماز خواندن به درگاه خدا تضرّع و زارى مىكردند و آياتى از قرآن مىخواندند كه بر هدايت آنان بيفزايد و جانشان را از ايمان و اطمينان لبريز سازد.
اينك نخستين سلول زنده ، درميان ميليونها سلول مرده در جامعه بشرى جان مىگرفت. اين سلول تلاش مىكرد تا حجم و نيروى خود را افزايش دهد و به خواست خدا زندگى را در كالبد ديگر سلولها به جريان اندازد.
از اين بُرهه است كه زندگى على عليه السلام با جهاد و فداكارى پيوند مىخورد. او اكنون دو سال است كه از خانۀ كفيلش به خانۀ پدرش نقل مكان كرده است. امّا درهمين دو سال بازهم بيشتر اوقات او در خانه خديجه و در جوار پيامبر صلى الله عليه و آله سپرى مىشود تا آنحضرت هر روز پرچمى در معارف و آداب براى او برافرازد و او از آن پيروى كند.
اسلام ، نخستين و پاكترين اصول و پايههاى خود را از روحهاى پاك اين سه نفر ، محمّد ، على و خديجه عليهم السلام گرفت تا آن كه ديگر مردان و زنان به گرد محور آن جمع شدند و با تمسك بدان به مبارزه و رويارويى با وضع فاسد برخاستند.
مبلّغان اسلام در راه نهضت از مال و جان خود گذشتند تا آن كه نهال اسلام بارور شد.
آنگاه وحى آمد و پيامبر را فرمان داد تا با صداى بلند مأموريت خود را به گوش خلق برساند و خويشان نزديكش را بيم دهد و رسالتش را به تمام مردم ابلاغ كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله ، على را فرمان داد تا غذايى فراهم آورد و بنى هاشم را به خانه پيامبر دعوت كند. بنى هاشم به رهبرى ابوطالب ، رئيس و بزرگ خود ، درخانۀ پيامبر گرد آمدند.
چون همگى غذا خوردند ، ديدند كه چيزى از آن غذا كاسته نشد در شگفت
ماندند. پس از غذا ، پيامبر درباره رسالت خويش با آنان سخن گفت امّا عمويش ابولهب ، برخاست و سخنان نيشدار و مسخرهآميزى بر زبان راند.
ابولهب ، با آنكه از نزديكترين خويشان پيامبر بود يكى از سرسختترين دشمنان اسلام به شمار مىرفت. در قرآن كريم دربارۀ هيچ يك از معاصران پيامبر آيهاى نيامده كه از آنها به بدى ياد كرده باشد امّا يك سوره دربارۀ ابولهب نازلشده كه خداوند در آغاز آنبا غضبفرمودهاست:
تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ (1)؛ « بريده باد دستان ابولهب و نابود شود. »
ابولهب نخستين كسى بود كه پيامبر را در آن روز به ريشخند گرفت. چراكه درميان جوانان بنى هاشم كه حدود چهل تن بودند ، اظهار داشت : اين مرد ( پيامبر ) چه سخت شما را جادو كرده است !
حاضران نيز با شنيدن اين سخن پراكنده شدند و پيامبر فرصت سخن گفتن با آنان را از دست داد.
فردا نيز على عليه السلام بار ديگر آنان را به ميهمانى فراخواند. ميهمانان اين بار نيز آمدند و خوردند و نوشيدند و پيش از آن كه ابولهب بخواهد سخن بگويد ، پيامبر آغاز سخن كرد و گفت :
فرزندان عبدالمطّلب ! به خدا سوگند من درميان عرب مردى نمىشناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آنچه من آوردهام ، آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براى شما به ارمغان آوردهام و خداوند تبارك و تعالى به من فرمان داده است كه شما را دعوت كنم. پس كدام يك از شما مرا در اين كار يارى مىكند تا برادر و وصى و جانشين من درميان شما باشد ؟
هيچ كس از حاضران پاسخى نگفت مگر على كه آن روز چنان كه خود گفته1.
1) - سورۀ مسد ، آيۀ 1.
است از تمام آنان جوانتر و چشمانش از همه درخشانتر و ساق پايش ظريفتر بود. او گفت :
« اى پيامبر خدا من ياور تو در اين دعوت خواهم بود ».
سپس پيامبر گردن او را گرفت و فرمود :
« پس گفتههاى او را بشنويد و از وى فرمان بريد ».
حاضران با خنده و تمسخر برخاستند و به ابوطالب گفتند : محمّد تو را فرمان داد كه گفتههاى على را بشنوى و او را فرمان برى.
ظرف سه سال فقط على عليه السلام و خديجه عليها السلام پيروان اسلام بودند. پيامبر مخفيانه با آنان نماز مىگزارد و مناسك حج را ، براساس سنّت يكتا پرستانه اسلامى و به دور از مناسكى كه اعراب جاهلى انجام مىدادند ، به جاى مىآورد.
از عبداللّٰه بن مسعود روايت شده است كه گفت : نخستين بارى كه از دعوت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله آگاه شدم ، هنگامى بود كه همراه با جماعت خود به مكّه وارد شدم. ما را به عبّاس بن عبدالمطّلب راهنمايى كردند به سوى او رفتيم و او در نزد گروهى نشسته بود. ما نيز پيش او نشسته بوديم كه مردى از باب الصفا پديدار شد. صورتش به سرخى مىزد و موهاى پر و مجعدش تا روى گوشهايش مىرسيد. بينى باريك و خميدهاى داشت ، داندانهاى پيشينش درخشان بود و چشمانى فراخ و بسيار سياه و ريشى انبوه داشت.
موهاى سينهاش اندك بود و دستانى درشت و رويى زيبا داشت. با او كودك يا جوانى كه تازه به سن بلوغ پاى نهاده بود ديده مىشد و نيز زنى كه موهاى خود را پوشانده بود ، وى را از پشت سر دنبال مىكرد تا آن كه هر سه به سوى حجر الاسود رفتند. نخست آن مرد و سپس آن كودك و پس از وى آن زن با آن سنگ متبرك شدند. آنگاه آن مرد هفت بار به گرد خانه چرخيد و آن جوان و زن نيز همراه با او به طواف مشغول
شدند. ما پرسيديم : اى ابوالفضل ! چنين آيينى را درميان شما نديده بوديم آيا اين آيين تازهاى است ؟ !
پاسخ داد : اين مرد پسر برادرم ، محمّد بن عبداللّٰه است و اين جوان على بن ابى طالب و اين زن همسر آن مرد ، خديجه دختر خويلد است. هيچ كس بر روى زمين جز اين سه تن خداى را بدين آيين نمىپرستد.
عفيف كندى نيز گويد : من مردى تاجر پيشه بودم. روزى به حج رفتم و به سوى عبّاس بن عبدالمطّلب روانه شدم تا از او كالايى خريدارى كنم. به خدا سوگند ، نزد او در صحراى منا بودم كه از نهانگاهى نزديك وى مردى بيرون آمد و به آفتاب نگريست. چون ديد آفتاب مايل شده ، به نماز ايستاد. سپس از همان نهانگاهى كه آن مرد بيرون آمده بود ، زنى خارج شد و در پشت سر آن مرد به نماز ايستاد. آنگاه جوانى كه تازه به سن بلوغ رسيده بود ، از همان محل بيرون آمد و دركنار آن مرد به نماز ايستاد.
عفيف گويد : به عبّاس روى كردم و از او پرسيدم : اين مرد كيست ؟ گفت : او محمّد بن عبداللّٰه بن عبدالمطّلب ، برادرزادۀ من است. پرسيدم : اين زن كيست ؟ گفت :
همسرش خديجه دختر خويلد است. باز پرسيدم : اين جوان كيست ؟ پاسخ داد : او على بن ابى طالب پسر عم محمّد است. پرسيدم : اين چه كارى است كه مىكنند ؟ گفت :
نماز مىگزارند. او مىگويد پيامبر است و جز همسرش و پسر عمويش يعنى آن جوان ، كسى از او پيروى نمىكند. او مىگويد بزودى گنجهاى كسرى و قيصر بر روى او گشوده خواهد شد.
زمانى بر دعوت اسلام گذشت و على بر راه راست و استوار خود همچنان استقامت مىكرد و دربرابر فشارها و سختيها صبر مىكرد و شخصيّت ارزشمند او شكل مىگرفت. آنگاه مردان ديگرى كه هيچ سوداگرى و خريد و فروشى آنان را از ياد پروردگارشان باز نمىداشت ، بدين دعوت گراييدند. هنگامى كه پيامبر ،
ياران خود را به هجرت به سوى حبشه فرمان داد و جعفر ، برادر على عليه السلام ، را به فرماندهى آنان گماشت قيامتى در قريش برپا شد. قريشى كه دشمنى خود را به حساب نيرومندى و خوش فكرى خويش مىگذاشتند. آنان درمقابل اين تصميم پيامبر ، روشى پيش گرفتند كه از آنچه درگذشته به كار مىبردند دشمنانهتر و سختتر بود.
قريش درپى اين نظر كه بنى هاشم را از نظام حاكم اجتماعى طرد كنند ، تصميم گرفتند آنان را در محاصره قرار دهند. امّا پيمان نامهاى كه در اين باره نوشته بودند ، از ميان رفت.
براساس مفاد اين پيمان نامه هيچ كس اجازه نداشت ، با پيامبر و ديگر فرزندان هاشم و در رأس آنان رئيس و سرورشان ابوطالب رفت و آمد و معامله كند.
ابوطالب خاندانش را در محلى - كه به شِعب ابوطالب معروف بود - جمع كرد و با تمام نيرو و توان از آنان حمايت نمود. اين خود فرصت مناسب و ارزشمندى بود براى امام على عليه السلام كه از سر چشمۀ فياض پيامبر سيراب گردد و از وى مكارم و فضايل و معارف والايى فرا بگيرد.
علاوه بر اين ، او توانست در طول اين سه سال مجاهدتى سنگين و سخت از خود نشان دهد و شايد اين نخستين ميدان پيكار و جهاد بود كه فرزند ابوطالب در آن شركت مىجُست.
البته پيش از اين امام به جهادى ديگر مشغول بود. امّا نه در چنين سطحى. داستان آن بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه در خيابانهاى مكّه راه مىرفت ، گروهى از كودكان شهر ، به دستور بزرگترهاى خود ، آنحضرت را با سنگ و سنگريزه مورد آزار قرار مىدادند. امّا پيامبر به كار آنان بىاعتنا بود چراكه على عليه السلام آن حضرت را همراهى مىكرد و اگر كسى نسبت به پيامبر بىادبى روا مىداشت ، او را مىگرفت و گوشمالى مىداد.
على عليه السلام از دوران كودكى ، نيرومند و دلير بود. از اين رو در چشم همسالانش پر هيبت جلوه مىنمود. آنان وقتى او را دركنار پيامبر مىديدند به خود مىگفتند : دست نگاه داريد كه « قضم » دركنار اوست. و قضم يعنى همان كسى كه بينى و گوشهايشان را درهم مىكوفت.
هجرت
پس از آنكه آن عهدنامۀ ملعون از ميان رفت و در بازوى قدرتمند دعوت اسلامى هيچ خللى پديد نيامد ، قريش مجبور شد به بنى هاشم اجازه دهد تا در مكّه رفت و آمد كنند و با مردم داد و ستد داشته باشند. عموى بزرگوار و پيشتيبان آنحضرت ، ابوطالب و نيز همسر وفادارش خديجه به خاطر سختيهايى كه در شعب متحمّل شده بودند ، درگذشتند و اين سال به عام الحزن ( سال اندوه ) معروف شد. در اين سال پيامبر در واقع بزرگترين ياور و استوارترين تكيهگاه خود در سختيها را از دست داد.
با اين پيشامد پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت به سوى مدينۀ منورّه هجرت كند و در مقابل ، كفّار مصمّم شدند پيامبر را پيش از هجرت به مدينه ترور كنند. آنان بدين منظور سى تن از مردان جنگى و ماجراجويان خود را برگزيدند تا شبانه به خانه پيامبر هجوم برند و آنحضرت را بكشند. هريك از اين جنگجويان به قبيلهاى از قريش منتسب بود. هدف كفّار از اين طرح آن بود كه خون پيامبر را به گردن تمام قبايل قريش اندازند و بدين وسيله خون آنحضرت ضايع گردد. خبر تصميم
قريش به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و آنحضرت نقشۀ حركت خود به سوى مدينه را ترسيم كرد. طرح پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود كه با استفاده از تاريكى شب ، به غار ثور برود و سپس از طريق بيراهه به سوى مدينه حركت كند. امّا اجراى اين نقشه از يك جهت دشوار بود. زيرا اگر جنگجويان از فرار پيامبر در آغاز شب آگاهى مىيافتند ، فوراً درصدد جستجوى آنحضرت در اطراف شهر مكّه ، برمىآمدند و بىترديد مىتوانستند وى را دستگير كنند و چنانچه پيامبر را مىيافتند او را مىكشتند. از اين رو پيامبر تصميم گرفت با خواباندن شخصى به جاى خود در بسترش ، كار را بر قريش مشتبه سازد. بدين گونه آنان نمىتوانستند به زودى به حقيقت ماجرا پىبرند و هنگامى كه حقيقت بر آنان كشف مىشد پيامبر از مكّه دور و يا در غار ثور مستقر شده بود.
امّا چه كسى خود را داوطلب كشته شدن در بستر مىكرد ؟ مرگ در بستر همچون مرگ در ميدان نبرد نبود. ميدان نبرد ، جاى ستيز و جنگاورى است ، جايى است كه فرد مىكشد و كشته مىشود. امّا آن كه قرار است در بستر كشته شود ، هرگز از خودش نبايد دفاع كند و يا اعصابش تحريك شود و دست به حركت بزند !
تنها يك مرد ، آمادۀ اجراى چنين وظيفۀ دشوارى است و او على فرزند ابوطالب است كه هرگز از اينكه مرگ به استقبالش آيد يا خود به استقبال مرگ رود ، بيمناك نيست.
پيامبر صلى الله عليه و آله نزد او رفت و نقشۀ هجرت خويش را با او درميان گذاشت و او را به اجراى مأموريّت خطيرش فرمان داد. على عليه السلام ، پس از آن كه از سلامت پيامبر صلى الله عليه و آله و نجات جان او از دست توطئهگران اطمينان حاصل كرد ، گويى مژدۀ سلطنت بر دنيا را شنيده باشد از اجراى اين مأموريّت استقبال كرد و بسيار از آن خشنود شد.
على عليه السلام بر بستر پيامبر از اين پهلو به آن پهلو مىشد و شمشيرهاى برّان گرد خانه مىدرخشيدند و در انتظار سرزدن سپيده بودند تا بر كسى كه در بستر آرميده بود ، حمله برند و او را تكه تكه كنند. چون صبح نزديك شد ، سنگى به طرف بستر انداختند. امّا كسى كه در بستر خفته بود از جاى خود تكان نخورد ، ديگر بار سنگى انداختند و چون براى سوّمين بار سنگى به سوى بستر انداختند ، على عليه السلام از جاى خود برخاست. يكى از جنگجويان پرسيد : اين ديگر كيست ؟ او فرزند ابوطالب است. آنگاه پرسيدند : على ، محمّد كجاست ؟ على عليه السلام به آنان نگريست و گفت : مگر محمّد را به من سپرده بوديد ؟ يكى از مهاجمان خواست به على حمله بَرَد امّا ديگران او را مانع شدند و بدين طريق خداوند على را از شرّ آنان آسوده ساخت.
على عليه السلام مأموريّت بزرگ ديگرى نيز به عهده داشت و آن بردن خانوادۀ پيامبر و مسلمانان ضعيف و باقيمانده در مكّه به مدينه بود. اين مأموريّت ، بسيار سنگين و دشوار مىنمود. زيرا مكّيان هنگامى كه از غياب پيامبر صلى الله عليه و آله آگاه شدند بر سختگيرى و دشمنى خود افزودند. زيرا دريافته بودند كه رهايى پيامبر از چنگ آنان دشواريهاى بسيارى براى آنان به وجود خواهد آورد. بنابراين مىكوشيدند با هر وسيلۀ ممكن بقيۀ ياران آنحضرت را در مكّه از پيوستن به او بازدارند. آنان به دقت ، اصحاب و در رأس آنان خانوادۀ پيامبر را تحت نظر داشتند تا مبادا از چنگشان بگريزند.
پس از مدّتى على عليه السلام كار خود را سامان داد و پنهانى با فواطم ( فاطمه دختر پيامبر و فاطمه مادر خود و فاطمه دختر زبير عمّۀ خود ) و نيز برخى از ضعفاى مسلمانان به قصد مدينه حركت كرد. آنان مقدارى از مكّه فاصله گرفته بودند كه مكّيان از خروج ايشان آگاه شدند و فوراً عدّهاى سوار را بسيج كرده درپى آنحضرت روانه نمودند تا ايشان را به اجبار به مكّه بازگردانند. فرماندهى اين
عده را جناح غلام حارث بن اميّه برعهده داشت.
اين عده به تعقيب على عليه السلام و همراهان وى پرداختند و همين كه به آنان نزديك شدند ، على عليه السلام متوجّه آنان شد. جناح با شمشير به آنحضرت حمله كرد امّا على عليه السلام شتاب كرد و شمشير را از دست او گرفت و با ضربهاى كار او را ساخت و وى را كشت. همراهان جُناح با ديدن شجاعت و نيرومندى على عليه السلام تسليم شدند و آنحضرت آنان را رها كرد و با همراهان خويش به حركت خود به سوى مدينه ادامه داد.
جنگ بدر
قريش نيرو و قواى خويش را براى جنگ با پيامبرى كه در مدينه جامعهاى اسلامى بنيان نهاده بود و ستمگران را تهديد مىكرد ، گرد آورد و هزار مرد جنگى و مسلّح را به مدينه روانه كرد. اين درحالى بود كه سپاه پيامبر صلى الله عليه و آله چندان از قدرت نظامى چشمگير و قابل اعتنايى برخوردار نبود. هر دو سپاه در منطقهاى به نام « بدر » رو در روى يكديگر ايستادند.
در سيزدهمين روز از ماه مبارك رمضان سال نخست هجرى ، نبرد ميان دو سپاه با جنگ تن به تن آغاز شد. درميان سپاه قريش سه تن از دليرمردان آنان به نامهاى شيبة بن ربيعه و عتبة بن ربيعه و وليد بن ربيعه براى نبرد تن به تن بيرون آمده خواستار جنگ با همتايان خود از قريش شدند. رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز عبيدة بن حارث و حمزة بن عبدالمطّلب و على عليه السلام را به رويارويى ايشان فرستاد. على عليه السلام به نبرد پرداخت تا آنكه وليد و شيبه را از پاى درآورد و در كشتن فرد ديگر نيز همكارى كرد. بدين ترتيب ، قريش دلاورترين مردان خود را از دست داد. پس از مبارزۀ ديگرى همچنين على عليه السلام ، حنظلة بن ابى سفيان و عاص بن سعيد بن عاص و عدّهاى ديگر از دليرمردان مكّه را به خاك و خون نشاند
و به خواست خداوند كفّار تار و مار و مسلمانان پيروز شدند.
جنگ احُد
سپاه قريش شكست خورده و اندوه زده درحالى كه دليران و پهلوانانش به خاك و خون غلتيده بودند به مكّه بازگشت. بزرگان قريش خود را آمادۀ نبرد ديگرى مىكردند تا با پيروزى در آن ننگ و ذلّتى را كه در ميدان بدر نصيب آنان شده بود پاك كنند و دعوت و مكتب پيامبر را از ميان بردارند.
على عليه السلام اين غزوه را چنين توصيف مىنمايد : مكّيان يكپارچه به طرف ما روانه شدند.
آنان قبايل ديگر قريش را براى نبرد با ما تشويق و جمع كرده بودند و در صدد گرفتن انتقام خون مشركانى بودند كه در روز بدر به دست مسلمانان كشته شده بودند. جبرئيل بر پيامبر فرود آمد و آنحضرت را از قصد مشركان آگاه كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز آهنگ حركت كرد و همراه با ياران خود در دامنۀ كوه احُد اردو زد. مشركان به سوى ما پيش تاختند و يكپارچه برما يورش آوردند. شمارى از مسلمانان به شهادت رسيدند و گروهى نيز از ميدان گريختند. من دركنار رسول خدا صلى الله عليه و آله باقى مانده بودم. مهاجران و انصار به خانههاى خود در مدينه بازگشتند و به مردم گفتند : پيامبر و يارانش كشته شدند. آنگاه خداوند بزرگان مشركين را نابود كرد. من پيش روى رسول خدا صلى الله عليه و آله هفتاد و چند زخم بر داشتم كه از جمله اين زخم و آن زخم است. آنگاه حضرت ردايش را افكند و دستش را بر زخمهايش كشيد.
جنگ احزاب
پس از نبرد احُد ، جنگ احزاب رخ داد. بار ديگر قريش و اعراب از نو خود را براى نبرد با اسلام آماده كردند. امام على عليه السلام جريان اين جنگ را چنين بيان
مىكند : « قريش و اعراب ميان خود عهد كرده بودند كه از راه خود باز نگردند مگر آنكه رسول خدا را وما ، فرزندان عبدالمطّلب را بكشند آنان باتمام سلاح و تجهيزات و بااطمينان بسيار به سوى ما حركت كرده بودند. جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و او را از تصميم كفّار آگاه كرد. آنگاه پيامبر خندقى به گرد خود و يارانش از مهاجران و انصار حفر كرد. قريش پيش آمدند و درپشت خندق اردو زده ما را محاصره كردند. كفّار خود را نيرومند و ما را ضعيف مىپنداشتند. نعره مىكشيدند و شمشيرهايشان مىدرخشيد.
رسول خدا آنان را به سوى خدا مىخواند و به خويشاوندى و قرابتى كه ميان او و آنان بود ، سوگند مىداد. امّا آنان از پذيرش دعوتش سرباز مىزدند و گفتههايش جز بر سركشى آنان نمىافزود. تك سوار آنان و پهلوان عرب در آن روز « عمرو بن عبد ود » نام داشت كه همچون شترى مست فرياد مىكشيد و هماورد مىطلبيد و رجز مىخواند. گاه شمشيرش را تكان مىداد و گاه نيزهاش را به اهتزاز درمىآورد. هيچ كس براى نبرد با او پيشقدم نمىشد و براى مبارزه با او طمع نمىكرد. حميّتى نبود كه افراد را به جنگ با وى تحريك كند و هوشيارى نبود كه آنان را به رويارويى با وى وادارد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله مرا به جنگ با او برگزيد و به دست مباركش عمامه بر سرم پيچيد و اين شمشيرش را - با دست به ذو الفقار زد - به من داد. من به استقبال عمرو بن عبد ود شتافتم درحالى كه زنان مدينه مىگريستند و بر من غصّه مىخوردند. آنگاه خداوند او را به دست من از پاى درآورد و عرب هيچ پهلوان و دلاورى جز او نداشت. عمرو بر من اين ضربه را وارد ساخت ( به جمجمهاش اشاره كرد ).
خداوند ، به واسطه زيركى و بينايى من ، قريش و اعراب را تار و مار كرد ».
آرى اين همان ضربتى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را با عبادت ثقلين برابر كرد و حتّى بر آن ترجيح داد و فرمود :
« ضربت على در روز خندق برتر از عبادت ثقلين است. » (1)
ياران پيامبر بر اين ضربت كه آنان را از خطرناكترين حملۀ نظامى كه تمام مستكبران قريش و قبايل مشرك به همدستى يهود و منافقان برپا كرده بودند ،نجات داد مباهات و از آن تمجيد مىكردند.
شيخ مفيد در ارشاد از قيس بن ربيع از ابو هارون سعدى نقل كرده است كه گفت : نزد حذيفة بن يمان رفتم و به او گفتم : ابوعبداللّٰه ! ما دربارۀ فضايل و مناقب على عليه السلام سخن مىگوييم حال آن كه بصريان مىگويند : شما دربارۀ على بيش از اندازه تعريف مىكنيد. آيا تو دربارۀ على حديثى دارى كه براى ما نقل كنى ؟
حذيفه گفت : ابوهارون ! از من چه مىپرسى ؟ ! سوگند به آنكه جانم به دست اوست اگر همۀ اعمال و كردار ياران پيامبر صلى الله عليه و آله را از آن روزى كه آنحضرت به نبوّت مبعوث شد تا امروز ، در يك كفّۀ ترازو بنهند و اعمال و كردار على عليه السلام را به تنهايى در كفّۀ ديگر بگذارند ، هر آينه كردار على عليه السلام بر تمام كردارهاى آنان بچربد. ربيعه گفت : اين سخنى است كه بر آن نتوان تكيه كرد و آن را پذيرفت. حذيفه پاسخ داد : اى فرومايه چسان پذيرفتنى نيست ؟ كجا بودند فلانى و فلانى و همۀ ياران محمّد صلى الله عليه و آله در آن روز كه عمرو بن عبد ود هماورد مىطلبيد ؟ جز على همۀ حاضران از رويارويى با عمرو ترسيدند و باز ايستادند. بلكه اين على بود كه به جنگ او رفت و خداوند به دست على عمرو را از پاى درآورد. سوگند به آنكه جانم به دست اوست ، پاداش كردار على در آن روز از تمام اعمال ياران محمّد تا روز رستاخيز بزرگتر است. (2)9.
پساز جنگ خندق ، پيامبر بهسوى مكّه رهسپار شد. آنحضرت مىخواست حج عمره به جاى آورد. در ركاب وى بسيارى از مسلمانان حركت مىكردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله ، پرچم را به على عليه السلام سپرد. چون به بلنديهاى مكّه رسيدند ، قريش از ورود او به شهر جلوگيرى كردند اصحاب پيامبر در زير درختى گرد آمدند و با وى تا سر حد مرگ پيمان بستند. اين پيمان بعدها به نام « بيعت رضوان » خوانده شد. برخى از مفسران مىگويند آيه زير به همين مناسبت فرود آمد :
لَقَدْ رَضِيَ اللّٰهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً (1). « همانا خداوند از آن مؤمنانى كه زير درخت با تو بيعت كردند خشنود شد و آنچه در دلهاى آنان بود دانست و بر آنان آرامش فروفرستاد و به پيروزى نزديك آنان را پاداش داد ».
چون قريش آمادگى كامل مسلمانان را براى جنگ مشاهده كردند ، خواستار صلح و سازش شدند.
يكى از بندهاى اين صلحنامه كه قريش بر انعقاد آن پاى مىفشردند و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را رد كرده بود ، اين بود كه مىگفتند : محمّد ! گروهى از فرزندان و برادران و بردگان ما به سوى تو گريختهاند. آنان از دين چيزى نمىفهمند بلكه از مال و املاك ، گريختهاند. ايشان را به ما تحويل ده.
پيامبر پاسخ داد : اگر چنانكه مىگوييد آنان از دين چيزى نمىفهمند ما آگاهشان خواهيم كرد. سپس افزود : گروه قريش ! به عناد خود پايان دهيد وگرنه خداوند برشما مردى را مأمور مىكند كه گردنهايتان را به شمشير مىزند و خداوند قلب او را به ايمان آزموده است.8.
1) - سورۀ فتح ، آيۀ 18.
گفتند : او كيست ؟
فرمود : او وصله كنندۀ كفش است.
پيامبر صلى الله عليه و آله در آن هنگام كفش خود را به على داده بود تا آن را وصله زند. (1)
بدينسان مىتوان از ترس فراوان قريش و ديگر مشركان از نيروى على عليه السلام آگاه شد.
على شمشير الهى بود كه هيچگاه كُند نمىشد و چونان تيرى براى اسلام بود كه هيچ وقت به خطا نمىرفت. هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله ، اسلام را در خطر مىديد على را به صحنه مىآورد و هرگاه دشمنان راه طغيان و سركشى پيشه مىكردند ، به واسطۀ على عليه السلام آنان را وحشتزده و هراسان مىساخت.
فتح دژهاى خيبر
يهود همواره در جزيرة العرب خطر بزرگى ، به شمار مىآمدند. آنان در دژهايى كه در مكانهايى مناسب بنا مىكردند ، سكنى مىگزيدند. يهود عهد خود را با پيامبر زيرپا نهادند و در جنگ احزاب همراه با مشركان بر عليه مسلمانان وارد كار شدند. چون مسلمانان ، به سبب انعقاد پيمان صلح حديبيه از شرّ قريش آسوده خاطر شدند ، پيامبر با يارانشان به طرف بزرگترين دژ يهوديان در خيبر حركت و آن را محاصره كردند. پيامبر هر روز يكى از فرماندهان را براى فتح آن دژ مىفرستادند ، امّا آنان ناكام بازمىگشتند. ابن اسحاق روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابو بكر و سپس عمر را براى فتح دژ فرستادند امّا آنان كارى از پيش نبردند.
آنحضرت كسانديگر را گسيل داشتند كه آنان هم نتوانستند قلعهرا فتح كنند.ر.
1) - سيرة الأئمّة ، ص236 ، به نقل از خصايص نسايى و نيز مستدرك حاكم و برخى كتابهاى ديگر.
آنگاه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن معروف خود را فرمود :
« به خداى سوگند ! فردا پرچم را به مردى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست مىدارد و خدا و رسول هم او را دوست مىدارند ».
هريك از مسلمانان آرزو مىكرد كه اى كاش اين كس خود او باشد ! زيرا مىدانستند كه على بن ابيطالب به درد چشم مبتلاست. امّا فردا پيامبر صدا زد : على كجاست ؟ على عليه السلام آمد درحالى كه چشمانش را از شدّت درد بسته بود. پيامبر برچشمانش دست كشيد و خداوند درد آنها را برطرف كرد. على در حالى كه پرچم را بر دوش مىكشيد ، عازم ميدان نبرد شد و با طلايهداران سپاه يهود جنگيد و پهلوان نامآور آنان به نام مرحب را با ضربهاى صاعقهوار از پاى درآورد. شمشير آنحضرت ، كلاهخود مرحب را شكافت و تا دندانهايش فرو رفت. يهود با ديدن اين صحنه پشت به ميدان جنگ كردند و شكست خورده به سوى دژهايى كه امام على آنها را فتح كرده بود ، گريختند. على همچنين درِ بزرگ خيبر را از جاى كند و آن را سپر خود كرد. اين يكى از نشانههاى پيروزى الهى بود كه به دست امير مؤمنان على عليه السلام تجلّى يافت.
پس از بازگشت مسلمانان به مدينه و زيرپا نهادن مفاد صلحنامه حديبيه از سوى قريش ، كه على عليه السلام آن را به دست خود نوشته بود ، پيامبر خود را آماده فتح مكّه كرد.
پيامبر درنظر داشت به ناگهان و بىخبر به مكّه حمله ببرد. امّا يكى از سُست عنصرانى كه به رايگان براى قريش جاسوسى مىكرد نامهاى به آنان نگاشت و ايشان را از قصد پيامبر آگاه كرد. وى اين نامه را به همسرش سپرد تا آن را به مكّه برساند. جبرئيل ، پيامبر خدا را از اين ماجرا باخبر ساخت و آنحضرت هم على و زبير را به تعقيب آن زن فرستاد.
چون على و زبير به آن زن رسيدند ، او را از ادامۀ حركت بازداشتند و از او دربارۀ نامه پرسيدند. زن جريان نامه را انكار كرد. زبير مىخواست از راه خود
بازگردد كه على عليه السلام دست به شمشيرش برد و ترحّم زبير بر آن زن را بيجا دانست و گفت :
رسول خدا صلى الله عليه و آله به ما خبر داده كه آن زن حامل نامهاى براى مكّيان است و آنگاه تو مىگويى كه او نامهاى با خود ندارد. سپس رو به زن كرد و گفت : به خدا سوگند اگر نامه را نشان ندهى ، تو را بازرسى خواهم كرد. زن با شنيدن اين سخن ، نامه را از ميان موهاى بافته شدهاش بيرون آورد و به آنحضرت داد.
بدين گونه على عليه السلام ، به فرمان رسول خدا ، بر مخفى نگاه داشتن حركت پيامبر به مكّه كمك كرد. لشكر پيامبر با 12 هزار مرد جنگى به سوى مكّه رهسپار شد. پيامبر پرچم را به على داد كه چون به مكّه قدم نهاد فرمود : امروز ، روز رحمت است. آنحضرت در واقع بدين وسيله مىخواست مردم را از عفو عمومى كه بعد از اين پيامبر مىخواست اعلام كند ، آگاه سازد. پس از فتح مكّه پيامبر خطاب به مكّيان فرمود : برويد كه شما آزاد شدگانيد.
بتهايى كه در خانۀ كعبه بودند درهم شكسته شد ، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله ، على را بر دوش گرفت و به وى فرمان داد تا بتهاى قريش را درهم بشكند. على نيز چنين كرد.
جنگ حُنين
مكّه آنچنان آسان فتح شد كه هيچ كدام از مسلمانان آن را به خواب هم نمىديدند. از اين رو غرور به دلهاى آنان راه يافت. شادى فتح مكّه ديرى نپاييده بود كه خطر بزرگ ديگرى به پيشواز آنان آمد. قبايل هوازن و ثقيف و هم پيمانان مشركشان ، تمام نيرو و توان خود را براى هجوم به مسلمانان گرد آورده بودند. آنان با سپاهى كه تعداد آن سه برابر سپاه مسلمانان بود به رويارويى پيامبر و يارانش آمده بودند. چون پيامبر آهنگ رفتن به سوى دشمنان را كرد آنان با شناختى كه از ديار خود داشتند ، در تنگناى كوهى كه سپاه اسلام بايد به ناگزير
در وادى حنين ، يكى از واديهاى منطقه تهامه ، از آن مىگذشتند كمين كردند. يكى از كسانى كه در اين نبرد حضور داشت آن را چنين توصيف كرده است :
ما بدون ترس و واهمه به طرف مشركان مىرفتيم تا آنان را بگيريم غافل از اينكه پيش از اين مىبايست سلاح آنها را بگيريم. بنابراين بدون ترس و بيم مىرفتيم كه ناگهان سپاهيان « هوازن » و ديگر همراهانشان از اعراب ، يكپارچه از هر سو بر مسلمانان تاختند و عدّۀ بسيارى از ما را كشتند و مجروح كردند. هر دو طرف به يكديگر آويختند. ترس و بيم بر مسلمانان سايه افكنده بود ، به همين دليل از اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله پراكنده گشتند در حاليكه پيامبر درجاى خود ثابت قدم ماند. على و عبّاس بن عبدالمطّلب و ابو سفيان بن حارث و اسامة بن زيد نيز دركنار آنحضرت باقى بودند. (1)
پيامبر ايستادگى مىكرد و دور و بر او را گروهى از جوانان بنى هاشم و پيشتر از همۀ آنان على بن ابى طالب گرفته بودند. على عليه السلام از رسول خدا حفاظت مىكرد و از راست و چپ ضربه مىزد. هيچ كس به پيامبر نزديك نمىشد جز آن كه على او را با شمشير مىزد. در اين ميان عبّاس عموى پيامبر با صداى بلند و به فرمان پيامبر بانگ برداشت كه : اى صاحبان بيعت شجره و اى صاحبان بيعت رضوان از خدا و رسولش به كجا مىگريزيد ؟ !
گروهى از مسلمانان ، كه تعداد آنها حدوداً به صد تن مىرسيد ، بازگشتند. ناگهان « جرول » پرچمدار « هوازن » نمايان شد. عدّهاى از مردم به خاطر قدرت فوق العاده او ، اطرافش را گرفته بودند. على عليه السلام به جنگ « جرول » شتافت و او را از پاى درآورد. ترسى بزرگ در دل مخالفان پديد آمد. همچنين على عليه السلام چهل تن از دليرمردان سپاه مقابل را به خاك و خون نشاند. بدين ترتيب ،مسلمانان3.
1) - سيرة الأئمّة ، ص253.
دوباره رو به ميدان نبرد آوردند. دوباره دو سپاه باهم درآميختند. پيامبر مشتى از خاك بر گرفت و به على عليه السلام داد. آنحضرت نيز آن را بر چهرۀ مشركان پاشيد و گفت : چهرههاتان زشت باد ! چند ساعتى نبرد به سود مسلمانان درجريان بود تا آنجا كه كفّار از سرزمينشان گريختند و زنان و كودكان و اموال خويش را برجاى نهادند و امام على آنچه از دشمن برجاى مانده بود با خود حمل كرد و همچون ديگر جنگها ، پيروزى و سربلندى را به ارمغان آورد.
جانشين پيامبر..
پيامبر به مدينه آمد. درسال نهم هجرى خبرى به آنحضرت رسيد مبنى بر آن كه روم سپاهى براى جنگ با كشور اسلامى فراهم كرده است. پيامبر براى مقابله با آنان نيرويى گرد آورد. اين جنگ اگر به وقوع مىپيوست ، نخستين نبرد مسلمانان با كفّار در بيرون از جزيرة العرب وطبعاً امپراتورى عظيم روم به شمار مىآمد. موضعگيرى حكيمانه و منطقى ، آن بود كه پيامبر ، امور اعراب را چنان سامان دهد كه اگر امكان برگشت براى او ميسّر نشد ، حكومت اسلامى تحت اختيار فردى امين و درستكار باشد كه كشور را از شرّ تجاوزات بيگانگان و توطئههاى عوامل داخلى ، كه در آن بُرهه از زمان كه اكثر مردم براى حفظ جان يا دستيابى به غنيمتهاى بسيار به اسلام گرويده بودند حفاظت كند.
بدين سان پيامبر صلى الله عليه و آله ، على را به جانشينى خود برگزيد. امّا منافقان كه مترصّد چنين فرصتى بودند تا به قدرت دست اندازند يا در جزيرة العرب خرابى به بار آورند شايعاتى ساختند مبنى بر آن كه پيامبر ، على را در مدينه به جانشينى خود قرار داد زيرا دوست نمىداشت كه على با او همسفر باشد. با شنيدن اين شايعه على عليه السلام شمشيرش را برداشت و در منقطۀ « جرف » به سپاه پيامبر پيوست و او را از گفتار منافقان آگاه كرد. امّا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود :
« جز اين نيست كه من تو را برآنچه پشت سربنهادهام ، جانشين قرار دادم. كار مدينه جز با من يا با تو راست نمىآيد. پس تو جانشين من در خاندانم و سرزمين هجرتم و قوم و خويشانم هستى. آيا دوست ندارى مقام تو نسبت به من همچون جايگاه هارون باشد نسبت به موسىٰ ، جز آن كه پس از من پيامبرى نخواهد بود ».
چه بسا در پشت اين تصميم پيامبر ، يعنى جانشين كردن على عليه السلام ، و تسليم امور كشور اسلامى به آن امام در غياب خود ، حكمتهاى بسيارى نهفته باشد. آيا مگر على وصّى آنحضرت نبود كه خداوند او را براى پيامبرى برگزيد و آنحضرت از « يوم الدار » ، هنگامى كه نزديكان و خويشانش را دعوت كرده بود ، اين نكته را به مردم اعلان داشته بود. بنابراين ناگزير مىبايست شرايطى براى گوشزد كردن اين نكته فراهم مىكرد. آنچه اين قول را تأييد مىكند ، روايتى است كه احمد در مسند خود پس از همين فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله كه نقل شد ، از قول آنحضرت آورده است كه فرمود :
« سزاوار نيست كه من بروم مگر آن كه تو جانشين من باشى ». (1)
اى كاش مىشد كه بدانيم چگونه پيامبر مدينه را ترك نمىكند مگر آن كه على را به جانشينى خود بگمارد آنگاه دنيا را وداع گويد بدون آن كه على را به جانشينى خود تعيين كرده باشد ؟ !
سخنان جاويدان..
پس از فتح مكّه و نبرد حنين ، همه ساكنان جزيرة العرب به « حكومت اللّٰه » گردن نهادند. امّا تنها گروهى از اعراب كه جنگ و ستيز در خونشان بود و در9.
1) - سيرة الأئمّة ، ص259 ، به نقل از فضائل الخمسة ، ص229.
منطقهاى نزديك به مدينه گرد آمدند و درنظر داشتند ناگهان بر آن شهر ، هجوم آورند. چون پيامبر از تصميم آنان مطلع شد در آغاز ابو بكر و سپس عمر و آنگاه عمرو بن عاص را براى مقابله با آنان روانه كرد. امّا اين سه تن عقبنشينى و بازگشت را بر حمله ترجيح دادند. زيرا ديدند كه اعراب در يك وادى به نام « وادى الرمل » كه بسيار صعب العبور و سنگلاخ بود ، موضع گرفتهاند. سنگر مستحكم اعراب سبب شده بود كه تعدادى از مسلمانان جان خود را از دست دهند.
پيامبر همچنان كه عادت داشت در مشكلات از على عليه السلام يارى بجويد ، بار ديگر وى را به مقابله با اعراب در وادى الرمل برگزيد و فرماندهان پيش از وى را نيز تحت امر آن امام قرار داد. على به سوى اعراب درحركت شد. روزها در جايى مخفى مىشد و شبها به حركت خود ادامه مىداد. چون نزديك ايشان رسيد ، شبانه مواضع آنان را به محاصره درآورد و در آغاز صبح بر آنها يورش برد و بسيارى از آنان را كشت و عدّهاى ديگر را به اسارت گرفت تا آنجا كه اعراب مجبور به تسليم شدند.
بامداد همان روز پيامبر صلى الله عليه و آله با مسلمانان نماز صبح گزارد و در آن سورهاى خواند كه مسلمانان تا آن هنگام آن را نشنيده بودند. اين سوره چنين بود :
وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحاً * فَالْمُورِيَاتِ قَدْحاً * فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحاً * فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً * فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً (1).
« سوگند به اسبانى كه نفسهايشان به شماره افتاد و در تاختن از سمّ ستوران بر سنگ آتش افروختند و تا صبحگاهان دشمنان را به غارت گرفتند و گرد و غبار برانگيختند و سپاه دشمن را درميان گرفتند و... »1.
1) - سورۀ عاديات ، آيۀ 5 - 1.
چون مسلمانان از پيامبر دربارۀ اين سوره پرسيدند ، آنحضرت فرمود :
« على بر دشمنان خدا چيره گشت و جبرئيل خبر پيروزى او را در اين شب به من داد ». (1)چون على به مدينه بازگشت ، پيامبر صلى الله عليه و آله همراه با ديگر مسلمانان به پيشوازش آمدند. على به احترام پيامبر از اسب پياده شد امّا پيامبر به او فرمود : سوار شو كه خدا و رسولش هر دو از تو خشنودند. آنگاه فرمود :
« اگر نمىترسيدم كه گروههايى از امّتم دربارۀ تو چيزى را بگويند كه مسيحيان دربارۀ عيسى گفتند ، هرآينه سخنى در حق تو مىگفتم كه بر مردم نمىگذشتى مگر آن كه خاك زير پايت را بر مىگرفتند ».
امام على عليه السلام بدين گونه براى اسلام مانند شمشيرى بود كه هيچگاه كُند نمىشد. رسول خدا صلى الله عليه و آله هرجا كه خطرى متوجّه رسالت مىديد او را مأموريت مىداد. همچنين بر حسب اخبار و روايات ، على از جانب پيامبر دوبار به يمن فرستاده شد و قبايل آن ديار و بخصوص قبايل هَمْدان ، كه همواره از دوستداران امام عليه السلام بودند ، به دست آنحضرت به اسلام تشرّف يافتند.
بيعت غدير خُم
در سال دهم هجرى ، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت به مكّه رود و آخرين حج خود را ، كه آن را حجة الوداع ناميدهاند ، به جاى آورد على عليه السلام در يمن يا نجران بود. پيامبر به على نامهاى نوشت كه به حالت احرام به مكّه درآيد. به پيامبر وحى شده بود كه ديگر از امّتش جدا خواهد شد و به سراى ديگر خواهد شتافت.
چون مسلمانان مراسم حج را به جاى آوردند و از مكّه بازگشتند ، پيامبر در منطقهاى به نام « غدير خُم » كاروان را از رفتن بازداشت. چون اين آيه بر او نازلم.
1) - سيرة الأئمّة ، 264 - 263 ، به نقل از مجمع البيان از امام صادق عليه السلام.
گشته بود :
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ... (1).
« اى پيامبر ! آنچه را كه از پروردگارت بر تو فرود آمده تبليغ كن و اگر نكنى رسالت خود را ابلاغ نكردهاى و خداوند تو را از مردم در امان مى دارد. »
سپس پيامبر درميان مردم براى سخنرانى به پا خاست و در آغاز سخنانش فرمود : اى مردم دور نيست كه از جانب خدا فرا خوانده شوم پس او را پاسخ گويم ، آنگاه افزود :
من درميان شما دو چيز گرانبها برجاى مىگذارم. كتاب خدا و عترتم ، اهل بيتم را. پس بنگريد كه چگونه با آن دو رفتار مىكنيد. اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا بر حوض بر من وارد شوند ».
سپس دست على را گرفت و بالا برد و فرمود :
آيا من از خود مؤمنان نسبت به آنان اولىٰتر نيستم ؟
مسلمانان گفتند : چرا اى رسول خدا !
پس فرمود :
هركس كه من مولاى اويم على هم مولاى اوست. خداوندا ، با دوستدار او دوستى و با دشمن او دشمنى فرماى.
آنگاه پيامبر ، چادرى به على اختصاص داد و به مسلمانان فرمود كه دسته دسته بر على وارد شوند و بر او به عنوان امير المؤمنين سلام گويند. هريك از مسلمانان ، حتّى كسانى كه همسرانشان و يا زنان مسلمانان به همراه آنان بودند ، فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله را گردن نهادند.
سپس خداوند تعالى بر پيامبرش آيهاى فرستاد كه بيانگر پايان وحى بر7.
1) - سورۀ مائده ، آيۀ 67.
آنحضرت بود :
...الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً... (1)« امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام گرداندم و اسلام را به عنوان دين و آيين براى شما پسنديدم. »
خبر جانشين گرداندن على توسّط پيامبر در همه جا پيچيد. امّا پيامبر صلى الله عليه و آله ، كه آگاهترين كس به انديشه و نيتهاى اطرافيان خود بود ، مىدانست كه بيشترين زمينه سازى را در اين باره بايد براى كسانى انجام دهد كه پس از فتح مكّه به صفوف مسلمانان پيوستهاند. او مىدانست كه بيشتر آنان از على عليه السلام به بهانههاى دوران جاهليّت ، طلبكار هستند ، و رهبرى آن امام را به آسانى نمىپذيرند.
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله از توطئههايى كه در كشور براى دستاندازى به حكومت ، پس از وى ، در جريان بود به نيكى آگاهى داشت و خوب مىدانست قريشى كه اكنون به اسلام گرويده و قصد دارد از همين دين ابزارى جديد براى حكومت بر جزيرة العرب فراهم آورد ، در مركز اين توطئه جاى دارد. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله از هر فرصتى استفاده مىكرد و از جانشينى كه خداوند او را پس از وى براى رهبرى انتخاب كرده بود سخن مىگفت و اعلام مىداشت كه آن جانشين ، على است. هدف پيامبر آن بود كه دست كم اقليّت مؤمن و وفادارى كه با خدا و رسول خدا بودند دركنار امام نيز باقى بمانند و در زير پرچم رهبرى وى گرد آيند و از خط مشى سالم و پاك براى امّت نگاهبانى كنند و ميزانى براى حق و باطل و مقياسى صحيح براى حوادث آينده باشند.
بدين علّت است كه مىبينيم پيامبر صلى الله عليه و آله حتّى تا واپسين دم حياتش در اين راه تلاش مىكند. بخارى در روايتى در كتاب « العرض والطلب » نقل كرده است كه :3.
1) - سورۀ مائده ، آيۀ 3.
عدّهاى از اصحاب و از جمله عمر بن خطاب بر بالين پيامبر جمع شده بودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان فرمود : بياييد براى شما نامهاى بنگارم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد.
پس عمر بن خطاب گفت : بيمارى بر پيامبر چيره شده ، قرآن نزد ماست و كتاب خدا براى ما كافى است. حاضران در اين باره مجادله و گفتگو كردند و پيامبر به آنان دستور داد كه از محضرش بيرون روند. (1)
در يكى از روايات بخارى در اين باره آمده است كه يكى از حاضران گفت : پيامبر را چه مىشود آيا هذيان مىگويد ؟ پس از آنحضرت دربارۀ فرمودهاش سؤال كردند و با وى چون و چرا نمودند تا آن كه پيامبر فرمود : مرا واگذاريد. آنچه در آنم بهتر از چيزى است كه شما مرا بدان مىخوانيد. آنگاه حاضران را به سه وصيّت ، امر فرمود : يكى آنكه مشركان را از جزيرة العرب بيرون برانند. دوّم آنكه سپاهيان را اجازۀ خروج دهند چنان كه خود پيامبر چنين كرده بود. امّا راوى از گفتن وصيّت سوّم خاموش ماند يا گفت : آن را فراموش كردم. (2)
روشن است كه مسلمانان چنان نبودهاند كه آخرين وصيّت پيامبرشان را از ياد ببرند مگر آن كه آن وصيّت مربوط به اوضاع سياسى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و اقتضا مىكرده كه به دلخواه يا از روى ترس به دست فراموشى سپرده شود.
واقعيّت آن است كه خليفه دوّم ، اتهام خود در حق پيامبر را كه گفته بود ، بيمارى بر وى چيره شده است چنين توجيه كرد و گفت : او هيچ خير و صلاحى در جانشين گرداندن على توسّط پيامبر صلى الله عليه و آله نمىديده است. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مىنويسد :
احمد بن ابوطاهر نويسندۀ كتاب تاريخ بغداد ، با اسناد از ابن عبّاس نقل كرده است كه گفت : در نخستين روزهاى خلافت عمر نزد او رفتم. براى او ظرفى از7.
خرما بر چرمى نهاده بودند. عمر مرا به خوردن دعوت كرد. من نيز دانهاى خرما خوردم.
عمر همچنان به خوردن ادامه داد تا خرماها تمام شد. سپس از كوزهاى كه كنارش بود آب نوشيد و بر پشت دراز كشيد و بر بالشش خوابيد و شروع به حمد و ستايش خداى كرد و پيوسته حمد او را تكرار نمود. سپس گفت : عبداللّٰه از كجا مىآيى ؟ گفتم : از مسجد. پرسيد : پسر عمويت را چگونه پشت سر گذاشتى ؟ گمان كردم كه مقصود وى عبداللّٰه بن جعفر است ، گفتم : او را واگذاشتم تا با همسالانش بازى كند. عمر گفت : از او نپرسيدم بلكه از بزرگترين شما اهل بيت پرسش كردم. گفتم : او را ترك كردم در حالى كه با مشك به نخلهاى فلانى آب مىدهد و قرآن مىخواند. عمر گفت :
عبداللّٰه ! قربانى كردن شترى بر من باشد اگر از من چيزى پنهان كنى ، آيا هنوز در دل على نسبت به خلافت چيزى باقى است ؟ گفتم : آرى. گفت : آيا مىپندارد كه رسول خدا او را براى خلافت برگزيده است ؟ گفتم : آرى و افزودم كه از پدرم نيز دربارۀ ادعاى على پرسيدم او هم گفت : على راست مىگويد.
عمر گفت : مقام و جايگاه رسول خدا بسى بالاتر از آن بود كه سخنى بر زبان آورد كه هيچ چيز را ثابت نكند يا عذر و بهانهاى را از ميان نبرد. او در زمان حياتش گاه گاه مىخواست به جانشينىاش اشاره كند. در بيمارىاش نيز خواست به اسم او تصريح كند امّا من از روى دلسوزى و حفظ اسلام مانع شدم.
به خداى اين ساختمان ( كعبه ) سوگند كه اگر على به خلافت مىرسيد قريش هرگز به دور او جمع نمىشدند و اعراب از هر سو بر او هجوم مىآوردند.
رسول خدا نيز دريافت كه من از آنچه در ضمير او مىگذشت آگاهم پس از گفتن باز ايستاد و خداوند نيز جز از امضاى آنچه محتوم بود ، خوددارى ورزيد. (1)0.
1) - قضاء أمير المومنين ، ص320.
پيامبر صلى الله عليه و آله در واپسين دم حيات خويش به على عليه السلام خبر داد كه از امّتش دردها و دشواريهاى بسيارى متحمّل خواهد شد و آنان اوامرش را دربارۀ على و ديگر خاندانش نشنيده و نديده مىانگارند. بنابراين بر اوست كه به هنگام رويارويى با چنين اوضاع و شرايط به سلاح صبر مجهز گردد و شكيبايى پيشه كند. آنگاه به رفيق اعلى پيوست و درحالى كه سر مباركش بر سينه امام على عليه السلام بود ، جان داد.
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ، على به انجام غسل و كفن و دفن آنحضرت اهتمام ورزيد.
وى در اين باره مىفرمايد :
رسول خدا صلى الله عليه و آله ، جان داد. درحالى كه سر او بر سينۀ من بود و به روى دستم جان از كالبدش بيرون شد. پس دستم را ( براى تيمّن ) بر چهرهام كشيدم و به كار غسل او پرداختم درحالى كه فرشتگان مرا در اين كار يارى مىدادند. پس از خانۀ رسول خدا و اطراف آن گريه و فرياد بلند شد. گروهى از فرشتگان فرود مىآمدند و گروهى ديگر به سوى آسمان عروج مىكردند. همهمۀ نمازهايشان كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواندند از گوش من بيرون نمىرفت تا آنكه پيكر پاك آن
حضرت را در آرامگاهش نهاديم. پس چه كسى از مردگان و زندگان ، به آنحضرت ، از من سزاوارتر است ؟ ! (1)
امّا درهمين موقعيّت عدّهاى در انديشۀ ايجاد انقلاب و دگرگونى بودند. سه خط عمده پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله ، بر نقشۀ سياسى جزيرة العرب آشكارا به چشم مىخورد.
نخست : خط امام على عليه السلام كه عدّۀ بسيارى از انصار و نيز برخى از مهاجران با وى همراه بودند.
دوّم : خط ساير مهاجران و پارهاى از انصار بويژه قبيلۀ خزرج.
سوّم : حزب امويها به رهبرى ابو سفيان.
با وجود آنكه خط سوّم ، خطى مطرود به شمار مىآمد و هنوز خاطرات جنگهاى بدر و احُد و كردار سران اين خط در يادهاى مسلمانان زنده بود مىتوان چنين نتيجه گرفت كه اين خط جرأت نمىكرده تا خود را به عنوان يك نيروى سياسى در جامعه مطرح كند. امّا پراكنده بودن عوامل و ايادى آن در جزيرة العرب و نيز برخوردارى از تجربههاى فراوان رهبرى و در اختيار داشتن بسيارى از مردان قوى و مقتدر و ثروتهاى بسيار ، عواملى بود كه همواره اين خط را در هر تصميمگيرى سياسى براى جامعه به عنوان يك جريان پشت پرده درنظر جلوه مىداد. اين خط صاحب بيشترين نيروى فشار در تمام رويدادها بود.
هر پژوهشگر تاريخ بخوبى درمىيابد كه هر نيروى سياسى كه با خط ابوسفيان همگام و همپيمان مىشد ، مىتوانست براحتى سر رشتۀ امور را در دست خود گيرد. ابو سفيان درآغاز كوشيد با امام على همپيمان گردد امّا1.
1) - نهج البلاغة ، خطبۀ 311.
على عليه السلام خواسته او را نپذيرفت. آنگاه ابوسفيان با برخى از عناصر خط دوّم كه ميانهروتر قلمداد مىشدند ، همسو گشت. زيرا على عليه السلام در راه خداوند بسيار سختگير و انعطافناپذير بود.
در برخى از مدارك و متون تاريخى آمده است كه ابوسفيان پس از وفات رسول اكرم صلى الله عليه و آله به نزد على رفت و آنحضرت را به گرفتن حقوقش تشويق كرد و به او قول داد كه شهر را از اسب و سوار پر كند ، امّا على عليه السلام با قاطعيّت پيشنهاد او را رد كرد و خطبۀ پر مغزى ايراد نمود كه در آن مردم را به گرايش به آخرت تشويق كرد و از تمايل به دنيا برحذر داشت. آنحضرت در مطلع اين خطبه مىفرمايد :
« اى مردم ! امواج فتنهها را با كشتيهاى نجات بشكافيد و از طريق دشمنى و مخالفت باز گرديد و تاجهاى فخر فروشى را بر زمين نهيد. آن كس كه با بال و پر قيام مىكند ، رستگار است و آن كس كه تسليم شده راحت و آسوده است. اين ( دنيا يا خلافت ) آبى است بد بوى و لقمهاى است كه در گلوى خورندهاش گير مىكند و آن كس كه ميوه را كال بچيند همچون كشاورزى است كه در زمين ديگرى به كشت و كار پردازد. پس اگر سخنى بر زبان آورم ، گويند بر حكومت حرص مىورزد و اگر خاموش بنشينم گويند از مرگ بيمناك شده است ». (1)
بدينگونه خط دوّم و خطى كه رهبران آن توانستند با خليفۀ اوّل بيعت كنند ، چيرگى يافتند. فرماندهان ارتش مسلمانان هم غالباً با اين خط متفق و هماهنگ بودند. در توان ماست كه پيروزى اين خط را به عنوان پيروزى جناح نظامى تفسير كنيم. اگرچه على عليه السلام خود يكى از برجستهترين فرماندهان نظامى در آن روزگار به شمار مىرفت و پرچم اسلام را در اكثر ميدانها بر دوش مىكشيد ،5.
1) - نهج البلاغة ، خطبۀ 5.
امّا بيشتر يارانش از محرومان و مستضعفانى همچون گروه انصار بودند.
همچنين ما مىتوانيم انگيزه پيامبر را در گسيل داشتن سپاه اسامه به خارج از پايتخت كشور اسلام و بلكه بيرون از جزيرة العرب و نيز ملحق كردن اصحاب بزرگ و معروف خود كه گروهى از انصار و رهبران جناح دوّم هم درميان آنان بودند ، به اين سپاه را به خوبى تفسير و تبيين كنيم.
امّا مسلمانان از روانه كردن سپاه اسامه سرباززدند و از همراه شدن با آن تخلّف ورزيدند. چه بدين علّت كه از اصرار و هدف پيامبر در روانه ساختن سپاه اسامه آگاه شده بودند و چه بنابر گمان برخى ، بر حال پيامبر اظهار نگرانى مىكردند. اين درحالى بود كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده بود :
« سپاه اسامه را روانه كنيد. خداوند لعنت كند كسى را كه از ملحق شدن به سپاه اسامه سرباززند ». تفصيل اين نكته در حديثى صريح از امير مؤمنان بيان شده است. آنحضرت مىفرمايد :
« آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سپاهى كه در هنگام بيمارىاش كه منجر به مرگ او شد ، اسامة بن زيد را به فرماندهى آن گماشته بود دستور حركت داد. پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ يك از اعراب و از قبايل اوس و خزرج و ساير مردم را كه از خلافت و منازعه آنان انديشناك بود و نيز هيچ يك از كسانى كه مرا به ديدۀ دشمنى مىنگريستند ، از كسانى كه پدر يا برادر يا دوستشان را كشته بودم ، باقى نگذاشت مگر آنكه آنان را هم به ملحق شدن به آن سپاه فرمان داد. همچنين آنحضرت هيچ يك از مهاجران و انصار و مسلمانان و غير مسلمانان و اهل كتاب و منافقان را در شهر بازنگذارد مگر آنكه آنها را هم در سپاه اسامه جاى داد تا بدين وسيله دلهاى كسانى كه در شهر بودند با من يكى باشد و كسى سخنى نگويد كه موجب آزردگى حضرتش شود و مانعى مرا از رسيدن به ولايت و رسيدگى به حال مردم پس از وى باز ندارد. آخرين سخنى كه پيامبر دربارۀ كار
پيروانش بر زبان راند اين بود كه سپاه اسامه روانه شود و هيچ يك از افرادى كه بدان سپاه گسيل داشته بود ، از آن تخلّف نورزند و در اين باره به سختى سفارش فرمود و بسيار اشاره و تأكيد كرد.
ولى پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله جان داد جز همان افرادى را كه اسامة بن زيد گسيل داشته بود كس ديگرى را نديدم. آنان همگى جايگاههاى خود را ترك گفته و مواضع خود را خالى گذارده بودند و دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله را در آنچه كه بدان گسيلشان داشته بود و بديشان فرموده بود كه با فرماندۀ خود همراه باشند و زير پرچم او حركت كنند تا مأموريّتى كه براى آنان ترتيب داده بود ، انجام دهند زير پاى نهادند. آنها فرمانده خود را در اردوگاهش تنها گذاردند و به سرعت بر مركبهاى خود نشستند تا عهد و پيمانى را كه خداوند عزّ وجل و رسولش براى من بر گردن آنان نهاده بود ، نقض كنند. پس آن را نقض كردند و عهدى را كه خدا و رسولش بسته بودند ، شكستند و براى خود ميثاقى بستند و به خاطر آن داد و فرياد سر دادند و آراى خود را بر آن جمع كردند بدون آنكه كسى از خاندان عبدالمطّلب در كار آنان دخالت يا در رأى آنان مشاركت داشته باشد و يا امرى را كه از بيعت من بر گردن آنان بود ، فسخ كند.
آنان چنين كردند درحالى كه من به رسول خدا صلى الله عليه و آله مشغول بودم و با مهيا كردن او براى كفن و دفن از ساير كارها غافل بودم. چراكه ، در آن هنگام ، پرداختن به چنين كارى مهمتر و سزاوارتر از آن كارى بود كه ديگران بدان شتافتند. پس اى برادر يهود ! اين كارىترين زخمى بود كه برقلب من وارد شد با آنكه من خود در پيشامدى ناگوار و مصيبتى دردناك بودم و در فقدان كسى سوگوار بودم كه جز خداوند تبارك و تعالى كسى را پشتيبان نداشت.
پس شكيبايى پيشه كردم تا آنكه فاجعه و مصيبت بعدى به سرعت درپى آن بر من فرود آمد.
آنگاه على عليه السلام به يارانش نگاهى كرد و پرسيد : آيا اين گونه نبود ؟ گفتند : چرا اى امير مؤمنان همين گونه بود كه تو خود گفتى ». (1)
امام چگونه خواستار حقّ خود شد؟
على عليه السلام نخواست شمشير بردارد و حقّ خويش را برگرداند. كسانى كه در تاريخ زندگى آنحضرت پژوهش كردهاند ، درمىيابند كه امام به دو دليل دست به شمشير نبرد :
نخست : آنكه آنحضرت در ياران خود آمادگى لازم براى چنين كارى نمىيافت. زيرا آنان چنين اقدامى را نوعى ماجراجويى تلقى مىكردند.
دوّم : آنكه آنحضرت بيم آن داشت كه كسانى كه هنوز پرتو ايمان در دلهايشان نفوذ نكرده بود از اسلام رويگردان شوند و به راه ارتداد گام نهند.
على عليه السلام خود در مناسبتهاى مختلف به همين دو عامل اشاره كرده است. از جمله در حديث مفصلى كه بعداً آن را ياد خواهيم كرد ، مىفرمايد : پس به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردم اگر خلافت را از من بگيرند ، بايد چه كنم ؟ فرمود :
« اگر يارانى يافتى به سوى آنان بشتاب و با ايشان جهاد كن وگرنه اقدامى مكن و خونت را پاس دار تا درحالى كه مظلوم واقع شدهاى ، به من ملحق گردى ». (2)
همچنين آنحضرت در مناسبت ديگرى كه عموماً موضع خود را در قبال قدرت ، پس از بيعت با عثمان شرح مىدهد ، مىفرمايد :
« شما خود نيك مىدانيد كه من به خلافت سزاوارتر از ديگرىام. و به خداى1.
سوگند خلافت را به ديگرى واگذارم تا زمانى كه امور مسلمانان سروسامان يابد و در آن جز بر من ، بر كسى ديگرى ستم نرود وبا اين كار خواستار پاداش و ثواب آنم و از آنچه كه شما براى رسيدن به زرق و برق آن با يكديگر به رقابت برخاستهايد ، گريزانم ». (1)
البته امام درصدد مطالبۀ حقّ خويش برآمد. آنحضرت نزد مهاجران و انصار رفت و آنان را به دفاع از خود تشويق كرد. همچنين پيروان بزرگ و خاندان آنحضرت نيز براى اعلان حقّ وى اقداماتى كردند و خطاى مردم در مبادرت به بيعت با كسى جز على عليه السلام را آشكار نمودند. به گونهاى كه خليفه دوّم اعتراف كرد كه : بيعت مردم با ابو بكر كارى بود كه از روى شتابزدگى و بىتدبيرى انجام شد كه خداوند مسلمانان را از شرّ آن در امان دارد.
برخى مىكوشند به ما چنين وانمود كنند كه انتقال قدرت به خليفه اوّل در كمال آسودگى و آرامش انجام پذيرفت. چراكه اينان مىخواهند بيعت ابو بكر را با رنگى از قداست و دورى از اشتباه ، بياميزند. چه بسا منشأ اين نظريه حمايت از اسلام باشد امّا اين تفسيرها و توجيهات به هيچ وجه با واقعيّتهاى تاريخى سازگارى ندارند.
واقعيّت آن است كه آميختن دين با ميراثها و تلاشى براى مقدّس جلوه دادن گذشته ، با تمام نقاط منفى و مثبتش ، در برابر چنين نظريه سادهلوحانهاى زير سؤال مىرود.
دهها و صدها مدرك دينى و تاريخى ، كه كمترين گمانى در صحّت آنها راه ندارد ، بر اين نكته تأكيد مىكنند كه اطرافيان پيامبر صلى الله عليه و آله جز بشر نبودهاند. برخى از آنان صالح و درست كردار و بسيارى از آنها از منافقان و فاسقان بودهاند.4.
1) - نهج البلاغة ، خطبۀ 74.
درميان آنان كسانى يافت مىشدند كه على عليه السلام دربارۀ آنان چنين مىفرمايد :
« آنان در حالى كه همه شب را با سجده و قيام مىگزراندند ، ژوليده موى و غبار آلوده خود را به روشنائى صبح مىرساندند.. گونه و پيشانى را به نوبت بر خاك مىنهادند و ياد معاد چونان گدازۀ آتشفشانى از جاى مىكندشان و به پا مىجستند » (1)
و كسانى ديگرى نيز بودند كه به قدرت عشق مىورزيدند و از كُشته پُشته مىساختند تا بالاخره به مقصود خود دست يابند. بدون آنكه دين يا وجدانشان آنان را از اين كار باز دارد.
درميان آنان كسانى بودند كه بسيار دروغ مىگفتند تا آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله خود از وجود چنين افرادى بيمناك بود و به مسلمانان مىفرمود :
« پس از من ياوه گوييها فراوان شود. پس هركس بر من دروغ بندد جايگاهش در آتش دوزخ خواهد بود ».
درميان آنان كسانى بودند كه خداوند دربارۀ ايشان مىفرمايد :
وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنْقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّٰهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللّٰهُ الشَّاكِرِينَ (2).
« و محمّد نيست مگر پيامبرى از طرف خدا كه پيش از وى نيز پيامبرانى بودند و از اين جهان درگذشتند. پس آيا اگر او نيز بُمرد يا به شهادت رسيد باز شما به آيين گذشتۀ خود باز خواهيد گشت ؟ ! پس هركس از شما كه به آيين گذشته خود باز گردد هرگز به خدا زيانى نرساند و البته بزودى خداوند به شكرگزاران پاداش خواهد داد ».
و نيز دربارۀ آنان مىفرمايد :
وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ4.
لَاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَىٰ عَذَابٍ عَظِيمٍ (1).
« برخى از اعراب اطراف مدينه و نيز اهل شهر منافقند و بر نفاق خود ماهر و ثابتند. تو آنان را نمىشناسى ولى ما ايشان را مىشناسيم و آنان را دوبار عذاب مىكنيم و سپس به عذاب بزرگ ابدى بازگردانده مىشوند. ».
خداوند در آيهاى ديگر ، برخى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را چنين توصيف مىكند : لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضَاقَتْ عَلَيْكُمْ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُدْبِرِينَ (2).
«... خداوند شما مسلمانان را در جنگ حنين كه فريفته و مغرور فراوانى لشكر اسلام شديد يارى كرد درحالى كه چنان لشكرى به كار شما نيامد و زمين با تمام فراخى بر شما تنگ شد تا آنكه همه رو به فرار نهاديد ».
همچنين خداوند درجاى ديگر دربارۀ تعدادى از ياران پيامبر مىفرمايد :
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئِمٍ ذٰلِكَ فَضْلُ اللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللّٰهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ (3).
« اى كسانى كه ايمان آوردهايد ، هركس از شما كه از دين خود روى گرداند بزودى خداوند گروهى را كه دوستشان دارد و آنان نيز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان فروتن و متواضع و نسبت به كافران سرافراز و مقتدرند به نصرت اسلام برمىانگيزد كه در راه خدا جهاد كنند و در اين راه از ملامت هيچ نكوهشگرى باك ندارند. اين فضل خداست كه به هركس كه خود خواهد بدهد و خداوند گشايشگر و داناست ».4.
همه محدثان ، اخبار و رواياتى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند مبنى بر آنكه شمارى از اصحاب وى پس از مرگ او ، به انحراف و كجروى گرويدند.
بنابراين چگونه مىتوان در آنان قداست يافت و تصوّر كرد كه بدون هيچ كشمكشى خلافت را به اهلش بازگردانند ؟ علاوه بر اين ، روايات صحيح تاريخى بر وجود كشمكشهاى شديد از روز سقيفه گواهى مىدهند. ديرى نگذشت كه اين كشمكش با كشته شدن مالك بن نويره رنگ خون به خود گرفت.
ماجرا چنان بود كه مالك بن نويره از پرداخت زكات به خليفه اوّل امتناع كرد. خليفه نيز فرماندهى مغرور كه داراى خصلتهاى خشك و ريشهدار دوران جاهليّت بود و پس از فتح مكّه به اسلام گرويده بود و اينك به مثابه شمشيرى آخته در دست حكومت عمل مىكرد ، به سوى او روانه نمود. اين فرمانده خالد بن وليد نام داشت. او مالك را كشت و به عرض و ناموس وى تجاوز كرد تا ديگر قبايل هم كه در انديشۀ شورش بر حكومت تازه بودند ، از سرنوشت وى عبرت آموزند.
اين كشمكشها تا آنجا ادامه يافت كه در زمان خلافت امام على عليه السلام منجر به بروز جنگهاى خونين داخلى شد. درحقيقت اگر اين پيش زمينهها وجود نداشت ، هرگز آن درگيريها صورت خونريزى و كشتار به خود نمىگرفت.
آنچه پژوهشگران از طريق دهها مدرك تاريخ استنباط مىكنند آن است كه امام على عليه السلام هرگز تمايلى به تغيير درگيريها به رقابتى سياسى براى رسيدن به قدرت نداشته و راضى به گسترش دادن آنها به صورت جنگهاى خونين نبوده است. آنحضرت حتّى خود را از صحنه سياست كنار نكشيد. بلكه برعكس درتمام امور با خلفا همكارى مىكرد. امور آنان را انجام مىداد و گره مشكلاتشان را مىگشود. از سوى ديگر خلفا خود به برترى امام على عليه السلام اعتراف داشتند و نصايح و داوريهاى آنحضرت را به كار مىبستند و در مناسبتهاى مختلف وى را مىستودند.
سخن خليفه اوّل مشهور است كه مىگفت : « مرا وانهيد كه من بهترين شما نيستم درجايى كه على درميان شماست ». و اين سخن را از خليفه دوّم به تواتر نقل شده است كه مىگفت : « اگر على نمىبود هرآينه عمر هلاك مىشد » گويند عمر در بيش از صد مناسبت اين جمله را بر زبان آورده بود. و هم از عمر نقل كردهاند كه مىگفت : « مشكلى نيست كه ابوالحسن ( على ) براى حلّ آن در كنارش نباشد ». عمر اين عبارت را به خاطر بسيارى از مشكلاتى كه على عليه السلام آنها را حل و تكليف مسلمانان را روشن كرده بود ، بر زبان آورد.
در مدارك و مستندات تاريخى نيز ثبت شده كه ياران امام بسيارى از مشاغل ادارى و نظامى حكومت را عهدهدار شده بودند. سلمان كه يكى از نزديكترين ياران امام و جان نثاران او به شمار مىآمد توليت ولايت فارس در مداين را برعهده داشت. امام حسن مجتبىٰ عليه السلام نيز در سپاهى كه ايران را فتح كرد حضور داشت. حتّى خليفه دوّم هنگامى كه آهنگ فلسطين را داشت ، امام على را به جانشينى خود برگماشت.
از حديثى كه از امام صادق نقل شده است مىتوان چنين دريافت كه حكومت در دوران خليفه اوّل و دوّم به نحوى شبيه به حكومتهاى ائتلافى ميان جناحهاى مختلف بود.
درحالى كه در روزگار خليفه سوّم ، حكومت منحصراً در اختيار جناح بنى اميّه قرار داشت.
امّا پس از شورش و قتل عثمان حكومت براى جناح اوّل كه على عليه السلام و روشن بينان مهاجر و انصار آن را رهبرى مىكردند ، هموار شد.
از اين رو حركت انقلابى جناح اوّل درعهد خلافت عثمان رخ داد و پس از آن امويان و هواخواهان و همدستان آنها برخلافت امام على شوريدند.
فاطمه نخستين ياور
با وفات پيامبر صلى الله عليه و آله جناحهاى سياسى جامعه نمودار شد و درگيريهاى جناح
مخالفان مكتبى كه خواستار به قدرت رسيدن على عليه السلام بودند شدّت يافت. چراكه على برتر از ديگران بود و از طرفى پيامبر كه از روى هوس سخن نمىگفت به خلافت على عليه السلام فرمان داده و با گرفتن عهد و پيمان آن را تثبيت كرده بود.
دختر رسول خدا ، فاطمه زهرا عليها السلام يكى از سرسختترين و نيرومندترين مدافعان امام بود. اگرچه آنحضرت پس از پدرش مدّت چندانى نزيست و نخستين كسى بود كه به پدر بزرگوارش محلق شد ، امّا مخالفتهاى دليرانۀ او راه مبارزه را در برابر ياران امام گشود و روش مبارزه را به آنها آموخت و عزم آنان را استوار كرد. بويژه پس از شهادت و وصيتى كه كرد مبنى بر آنكه قبر او را پنهان دارند و اجازه ندهند كسانى كه در حق وى ستم روا داشته بودند ، براى تشييع جنازهاش حضور بيابند.
در واقع شهادت حضرت فاطمه آن هم به آن طرز فجيع و دردآور ، اندوه مسلمانان را از فقدان پيامبر تازه كرد و در دلهاى آنان طوفانى از عواطف و احساسات راستين پديد آورد كه گذشت زمان اين احساسات را به نيرويى شكستناپذير تبديل كرد.
سخنان نورانى حضرت فاطمه عليها السلام رودهاى خروشانى از حماسه و مقاومت در دلهاى مردم ايجاد كرد. آنحضرت به زنان انصار كه براى عيادت او به خانهاش آمده بودند و از وى پرسيدند : اى دختر رسول خدا ! چگونهاى ؟ فرمود : « اينان خلافت را از پايههاى رسالت و قواعد نبوّت و مهبط روح الامين دور كردند و با آن امور دنيايى و آخرتى خويش را درمان نمودند. به هوش باشيد كه اين خسارتى آشكار است ».
آنحضرت مىفرمود : « چه شده كه از ابوالحسن انتقام مىگيرند ؟ ! به خدا سوگند جز به خاطر سختى شمشيرش و استوارى قدمش و زخمهاى كارىاش در ميدان جنگ و دليرمردى و شجاعت او در راه خدا به كينخواهى او
برنخاستهاند ».
« به خدا سوگند ! پرهاى كوتاه را به جاى شاهپرها و ناقص را به جاى كامل برگرفتند. پس سرنگون باد مردمى كه پنداشتند بهترين كار را كردند درحالى كه اينان تباهكارند و خود درنمىيابند. واى بر آنان ! آيا آن كس كه به حق ، رهنمايى مىكند سزاوار پيروى است يا آنكه خود به حق راه نمىبرد و بايد مورد هدايت قرار گيرد. پس شما را چه مىشود ؟ چگونه داورى مىكنيد ؟ ».
ياران پيامبر حاميان امام
اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله چگونه از حق على عليه السلام در مورد خلافت دفاع كردند ؟
كتابهاى تاريخى در اين باره دهها حادثه ضبط كردهاند. امّا ماجرايى كه ذيلاً نقل مىشود جامعتر از ساير حوادث و ماجراهاست. زيرا بيانگر مناظرۀ بزرگان اصحاب پيامبر در خصوص تغيير سلطه است. در اين مناظره اصحاب براى گفتار خود دلايل محكمى نيز ارائه دادهاند.
همچنين اين حادثه گوشهاى مهم از تاريخ امام على را به نمايش مىگذارد. امام صادق نيز در حديثى مفصل جزئيات اين حادثه تاريخى را بازگو مىكند. از آنجا كه شناخت وضعيّت امّت اسلام در آن روزگار براى ما مهم تلقى مىشود ، در اينجا به ذكر اين حديث مىپردازيم :
( چون شمارى از ياران رسول خدا مانند سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و بريره اسلمى و عمّار بن ياسر و عدّهاى ديگر به خدمت امام على عليه السلام رسيدند ، گفتند : اى امير مؤمنان ! حقى را وانهادى كه تو خود بدان شايستهتر و سزاوارتر بودى. زيرا ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيديم كه مىفرمود :
« على با حق و حق با على است و او با حق مىگردد هرجا كه حق متمايل شود ». ما قصد داريم به سوى او ( خليفه ) رويم و وى را از منبر رسول خدا
پايين كشيم. امّا خواستيم با تو مشورت كرده و نظرت را در اين باره دانسته باشيم كه چه فرمانى مىدهى. امير مؤمنان پاسخ داد : « به خدا سوگند اگر چنين كنيد جز دشمن آنان نخواهيد بود. امّا شما چونان نمك در توشه و سرمه در چشميد. و خدا را سوگند اگر شما چنين مىكرديد و با شمشيرهاى آخته و آماده براى جنگ و خونريزى به سوى من مىآمديد ، آنان هم به نزد من مىآمدند و به من مىگفتند : بيعت كن وگرنه ما تو را مىكشيم. پس من ناچار بودم آنان را از خود باز دارم زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از آنكه از دنيا رود به من اشاره كرد و فرمود : اى ابوالحسن ! مردم پس از من برتو جفا خواهند كرد و عهد مرا دربارۀ تو زير پا مىنهند. حال آنكه منزلت تو نسبت به من همچون مقام هارون است نسبت به موسىٰ و امّت پس از من به منزلۀ هارون و پيروان او و سامرى و هواخواهان اويند ».
عرض كردم : اى رسول خدا ! چه توصيهاى به من مىكنيد اگر چنين وضعى پيش آمد ؟ فرمود : « اگر ياران و حاميانى يافتى به سوى ايشان بشتاب و با آنان جهاد كن و اگر يار و ياورى نيافتى دست بازدار و خونت را بيهوده مريز تا درحالى كه مظلوم هستى به من ملحق شوى ».
چون پيامبر صلى الله عليه و آله چشم از جهان فروبست ، من به كار غسل و كفن او پرداختم و سوگند ياد كردم كه عبا بر دوش نگيرم مگر آنكه همۀ قرآن را گرد آورم. پس چنين كردم. آنگاه دست فاطمه و فرزندانم ، حسن و حسين ، را گرفتم و نزد جنگجويان بدر و سابقان در اسلام شتافتم و ايشان را دربارۀ حق خود سوگند دادم و به يارى خويش فرا خواندم. امّا جز چهار تن از اينان كه سلمان و عمّار و مقداد و ابوذر (1)بودند ، هيچ كس دعوت مرا پاسخ نگفت و من در اين راه تمامد-
1) - ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، ج1 ، ص131 آورده است: يكى از نامههاى معروف معاويه به على عليه السلام چنين است: « تو را ياد مىآورم كه ديروز وقتى با ابوبكر بيعت شد-
دلايل و شواهد خود را باز گفتم.
از خدا بترسيد و به خاطر كينه و حسدى كه در اين قوم سراغ داريد و دشمنى آنان با خدا و پيامبرش و اهل بيت او خاموش بمانيد. اينك همگى به سوى آن مرد رويد و آنچه را كه از رسول خدا شنيدهايد ، براى او باز گوييد كه اين كار حجّت را محكمتر سازد و جاى عذرى براى آنها باقى نگذارد و سبب دورى بيشتر اينان از رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز ورود بر او مىشود ).
جماعت رفتند و گرد منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله حلقه زدند. آن روز ، جمعه بود. چون ابوبكر بر فراز منبر آمد مهاجران به انصار گفتند : پيش آييد و سخن گوييد و انصار به مهاجران گفتند : شما خود ابتدا سخن گوئيد كه خداوند عزّ وجل شما را در كتاب خويش مقدمتر داشته و فرموده است :
« همانا خداوند به واسطه پيامبر از مهاجران و انصار گذشت فرمود ». (1)- سورۀ توبه ، آيۀ 117. ( به قرائت امام صادق عليه السلام ).(2)
ابان گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ! عامه چنان كه تو اين آيه را مىخوانى ، نمىخوانند. فرمود : پس چگونه مىخوانند ؟ ! عرض كردم : آنان مىخوانند :
« همانا خداوند از پيامبران و مهاجران و انصار درگذشت ». (3)
امام صادق عليه السلام فرمود : واى بر ايشان ! مگر رسول خدا چه گناهى كرده بود كه خداوند از گناه او گذشت فرمود ؟ ! بلكه خداوند به واسطۀ آنحضرت از گناه امّتش درگذشت.ت.
2) - تو همسر خود را بر درازگوشى سوار كردى و دست حسن و حسين را مىگرفتى و نزد هيچ يك از جنگجويان بدر و سابقان در اسلام نمىرفتى جز آنكه آنان را به خود مىخواندى. تو همراه با همسر و فرزندانت پيش آنان مىرفتى و از آنان مىخواستى كه تو را عليه يار رسول خدا ياورى كنند امّا از آن همه جز چهار يا پنج تن دعوت تو را پاسخ نگفتند. »
3) - همان سوره به قرائت مشهور كه مصحفهاى امروزين نيز چنين ضبط است.
پس نخستين كسى كه از حق على عليه السلام دم زد ، خالد بن سعيد بن عاص بود و پس از وى باقى مهاجران و از پس ايشان انصار به سخن ايستادند. روايت كردهاند كه اينان به هنگام وفات رسول خدا حضور نداشتند و چون بازآمدند ، ابوبكر به خلافت برگزيده شده بود.
اين جماعت در آن روزگار از سرشناسان مسجد رسول خدا بودند. خالد بن سعيد بن عاص (1)برخاست و گفت :
اى ابوبكر ! از خدا بترس. تو خود نيك مىدانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ با يهود بنى قريظه كه خدا در آن جنگ مسلمانان را پيروز كرد و على در آن روز شمارى از پهلوانان نامآور و تكسوار و يكهتاز آنان را كشت ، درحالى كه ما گرد او بوديم ، فرمود :
« اى جماعت مهاجران و انصار ! من شمار را وصيّتى مىكنم ، آن را حفظ كنيد و كارى را به شما مىسپارم ، آن را پاس داريد. به هوش كه على بن ابىطالب پس از من امير شما و جانشين من در ميان شماست و اين سفارشى »
1) - ابن اثير در اسد الغابه گويد : « خالد بن سعيد بن عاص بن امية بن عبدشمس به عبدمناف بن قصى قريشى اموى مكنّى به ابوسعيد، سوّمين يا چهارمين كسى بود كه به اسلام گرويد. رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به عنوان گردآوردنۀ صدقات به يمن فرستاد. برخى نيز او را عامل اخذ صدقات مذحج و نيز صنعاء ذكر كردهاند. وى تا زمان وفات پيامبر صلى الله عليه و آله همين منصب را عهدهدار بود. خالد و دو برادرش به نامهاى عمرو و ابان بر مسئوليّتهايى كه پيامبر ايشان را بدانها گماشته بود تا زمان وفات پيامبر صلى الله عليه و آله باقى بودند. چون پيامبر ديده از جهان فرو بست، آنان از محلهاى مسئوليت خود بازگشتد. ابوبكر از ايشان پرسيد : چرا بازگشتيد؟ هيچ كس شايستهتر از كسانى نيست كه پيامبر او را به كار گمارده است. به محلهاى خود بازگرديد. آنان پاسخ دادند : ما فرزندان ابواحيحه هستيم و هرگز پس از رسول خدا براى هيچ كس كارگزار نخواهيم بود. خالد بر يمن و ابان بر بحرين و عمرو بر تيماء و خيبر حكم فرماندارى داشتند. خالد و برادرش ابان در بيعت با ابوبكر تعلّل كردند و به بنى هاشم گفتند : شما آن درخت برومنديد كه ميوههاى رسيده و شيرين داريد و ما پيروان شماييم. هنگامى كه بنى هاشم با ابوبكر بيعت كردند، خالد و ابان نيز با وى دست بيعت دادند. ما در اين باره، در آينده به طور كامل سخن خواهيم گفت. »
است كه پروردگارم به من فرمود.
بدانيد كه اگر وصيّت مرا دربارۀ او پاس نداريد و او را ياورى نكنيد در احكام خود دچار اختلاف مىگرديد و كار دينتان برشما آشفته خواهد شد و ولايت شما را بدترين كسانتان به دست خواهند گرفت.
بدانيد كه اهل بيت من وارثان كار من و پس از من دانايان به امور امّتم مىباشند.
خداوندا هركس از امّت من كه از ايشان پيروى كرد و وصيّت مرا دربارۀ ايشان پاس داشت با من محشور فرما و به آنان بهرهاى از همنشينى من عطا فرما تا بوسيله آن نور آخرت را درك كنند ، و هر كس از آنان كه جانشينى مرا در خاندانم تباه كرد بر وى بهشتى را كه پهنايش به وسعت آسمان و زمين است ، حرام فرما ».
عمر با شنيدن سخنان خالد گفت : خاموش خالد ! تو از كسانى كه اهل مشورت باشند و يا به گفتارشان اقتدا شود ، نيستى.
خالد نيز پاسخ داد : تو خاموش باش اى فرزند خطاب ! چرا كه تو از زبان كس ديگرى سخن مىگويى. به خدا سوگند قريش نيك مىداند كه تو از نظر حَسَب پستترين و از نظر منصب پستترين و بىارزشترين هستى و كم برخوردارترين شخص از خدا و پيامبرش هستى. تو در جنگها ترسويى و در مال بسيار بخل مىورزى و بد ذاتى. تو در ميان قريشيان هيچ افتخارى ندارى و در جنگها كارى شايان ذكر نكردهاى. تو در اين امر چونان شيطانى هنگامى كه به انسان گفت : كفر بورز و وقتى كه انسان كفر ورزيد ، گفت : من از تو بيزارم و من از خداوند كه پروردگار جهانيان است ، مىترسم. پس فرجام اين دو آن شد كه به دوزخ درافتند و در آن جاودان بمانند و اين مجازات ستمگران است ».
عمر متحيّر و اندوهگين ماند و خالد بن سعيد بر جاى خود نشست.
آنگاه سلمان فارسى (1)
ابن ابى الحديد گويد : « اين خبرى را كه متكلمان در بحث امامت از سلمان نقل كردهاند كه گُفت : كرديد و نكرديد، شيعه اينگونه تفسير مىكند كه خواستيد درست عمل كنيد امّا نتوانستيد امّا ياران ما ( معتزله ) سخن سلمان را چنين تفسير مىكنند كه خطا كرديد و به هدف زديد. »
سيّد مرتضى در شافى ص401 گويد : « اگر بگويند از سلمان فارسى نقل كردهاند كه گفت : « كرديد و نكرديد » و اين خبر قطعى نيست، پاسخ خواهيم داد كه اگر خبر مربوط به سقيفه و اقوالى كه در آن مكان گفته شده قطعى باشد، سخن نقل شده از سلمان را هم مىتوان قطعى دانست. زيرا هركس كه از سقيفه سخن گفته، قول سلمان را نيز ذكر كرده است و نقل سخن سلمان اختصاصى به شيعه ندارد تا بتوان او را متّهم كرد.
نمىتوان اشكال كرد كه چگونه سلمان، اعراب را به زبان پارسى مورد خطاب قرار داده است و اينان سخن فارسى سلمان را به عبارت عربى اصبتم و اخطاتم ترجمه و آن را چنين تفسير كردهاند كه سلمان گفت : سنّت اوّلين را رعايت كرديد امّا در مورد اهل بيت پيامبرتان به خطا افتاديد ».
نگارنده : سخن سلمان بنا برآنچه از انساب الاشراف ج1 ، ص591 و العثمانيه ص172 و 179 و 187 و 237 نقل شد اين است كه گفت : « كرداذ و ناكرداذ » و ظاهراً بدين معناست كه « كرديد و نكرديد ». يعنى آنچه كرديد بر وفق حق و مقتضاى آن نبود. زيرا مردم را گريزى از وجود اميرى كه او را اطاعت كنند نيست، امّا آن اميرى كه بايد از وى فرمان برند ابوبكر نيست. چراكه ابوبكر نخواهد توانست پا در جاى پاى پيامبر گذارد و خط آنحضرت را تعقيب كند همچنين او فاقد عصمتى نظير عصمت پيامبر بود و...
امّا دربارۀ اين سؤال كه چگونه سلمان، نخست با اعراب به زبان پارسى و سپس به زبان عربى سخن گفت؟ كه جاحظ در العثمانيه ص186 بر آن بسيار تأكيد كرده است بايد اظهار داشت كه اين امر در طبيعت انسان است چنان كه بايد، ابراز دارد نهانى و به آهستگى آن را بر لب مىآورد و اگر كسى مانند سلمان فارسى به دو زبان مسلّط باشد اين اندوه و تأسف را نخست به زبانى غير از زبان مخاطبان برلب مىآورد و آنگاه دوباره به زبان شنوندگان ادامۀ سخن مىدهد. بنابراين مىتوان گفت كه اين عبارت را كسى كه فارسى مىدانسته از سلمان شنيده و سپس آن را به عربى برگردانده است.
به پا خاست و گفت : كرديد و نكرديد و ندانيد چه1) - ابن ابىالحديد در شرح نهجالبلاغه ج2، ص17 از ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى به اسناد خود ازمغيره نقل كرده است كه گفت : « سلمان و زبير و عدّهاى از انصار دوست داشتند پس از وفات پيامبر با على بيعت كنند. امّا هنگامى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند، سلمان به صحابه گفت : به هدف زديد امّا در انتخاب معدن خطا كرديد. و در روايت ديگر آمده است : در انتخاب پيرترينتان درست عمل كرديد امّا در حق اهل بيت پيامبرتان به خطا افتاديد. اگر اين خلافت را درميان آنان قرار داديد، ميان دو تن از شما خلافى دربر نمىگرفت و زندگى فراخ و پرنعمتى مىداشتيد. »
كرديد ! سلمان نيز پيش از اين از بيعت با ابوبكر سر باز زده بود تا آنكه او را به اجبار براى گرفتن بيعت حاضر كردند. سلمان گفت؛ : ابوبكر ! اگر امرى واقع شود كه تو آن را ندانى به چه كس تكيه مىكنى و اگر از تو چيزى پرسيده شود كه پاسخ آن را ندانى به چه كس پناه مىبرى ؟ بهانۀ تو در سبقت جستن بر كسى كه داناتر از توست و به رسول خدا نزديكتر است و به تأويل كتاب خدا عزّ وجل و سنّت پيامبرش آگاهتر است و پيامبر صلى الله عليه و آله او را در حياتش مقدّم داشته و به هنگام وفاتش شما را به نگاهداشتن حق او وصيّت فرموده چيست ؟ شما سخن پيامبر را به كنارى نهاده و وصيّتش را به فراموشى سپردهايد و خلف وعده كرده پيمان خود را زيرپا گذاردهايد. و پيمانى را كه پيامبر با دست خويش براى شما بسته بود و آن عبارت از حركت تحت فرماندهى اسامة بن زيد بود ، شكستيد. چراكه پيامبر از همين پيشامدى كه اكنون رخ داده نگران بود و مىخواست مسلمانان را نسبت به عظمت آنچه شما در مخالفت با فرمان او انجام مىدهيد ، آگاه كند.
ديرى نخواهد پاييد كه راه خلافت بر تو هموار مىشود درحالى كه گناهانت بر تو سنگينى مىكند و تو را در قبرت مىگذارند و اعمال تو نيز همراهت خواهند بود. پس اگر فوراً به حق بازگردى و از نفست انتقام گيرى و از بزرگى جنايتى كه مرتكب شدهاى به سوى خداوند توبه كنى اين به رهايى تو در روزى كه در قبرت تنها هستى و ياران و ياورانت تو را در آن مىنهند ، نزديكتر است. توهم شنيدى چنانكه ما شنيديم و ديدى همانگونه كه ما ديديم امّا ديدههات.
و شنيدههايت تو را از دست انداختن به امرى كه هيچگونه عذرى در گردن گرفتن آن براى تو و نيز هيچ بهرهاى براى دين و مسلمانان در آن نيست ، باز نداشت. پس دربارۀ خود از خدا بترس. آن كس كه بيم داد ، بهانه و عذر دارد و تو نيز همچون كسى مباش كه پشت كرد و گردن فرازى نمود.
آنگاه ابوذر برخاست و گفت : اى جماعت قريش به كارى زشت دست زديد و از خويشاوند رسول خدا صلى الله عليه و آله چشم پوشيديد. به خدا سوگند دستهاى از اعراب به ارتداد خواهند گراييد (1)و در اين دين به شك و ترديد دچار خواهند شد امّا اگر شما خلافت را در خاندان پيامبرتان قرار داده بوديد حتّى دو شمشير هم به مخالفت با شما بلند نمىشد.
سوگند به خدا اين خلافت از آن كسى شد كه چيرگى جُست و چشم كسانى كه شايسته عهدهدارى آن نبودند ، بدان خيره گشت. و در طلب آن ، البته خونهاى بسيارى ريخته خواهد شد. - البته حدس ابوذر چندان دور از واقع نبود و عاقبت همان شد كهاو نيز بدان اشاره كرده بود -.
سپس ابوذر گفت : شما و برگزيدگانتان خوب مىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
« خلافت پس از من براى على و سپس براى فرزندانم حسن و حسين و پس از آن دو براى پاكان از نسل من مىباشد ».
شما سخن پيامبرتان را به كنارى نهاديد و پيمانى را كه با شما بست ،ت.
1) - تاريخ نيز سخن ابوذر را تأييد كرد. زيرا وقتى اعراب شنيدند كه گروهى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله قدرت وىرا به نفع خود تصاحب كردهاند در انديشه شدند كه چرا آنان از اين قدرت بهرهاى نبرند؟! بنابراين بر ابوبكر شوريدند. شورش اينان در تاريخ به نام « اهل الردّة » ثبت شده است. بلى اين شورش، ارتداد بود امّا بر چه كسى؟ آيا آنان به خدا و پيامبرش مرتد شده بودند؟ يا بر جانشين آنحضرت؟ ما در اين باره به هنگام نقل « خلاف بنى تميم » و قتل « مالك بن نويره »، مشروحاً سخن خواهيم گفت.
به فراموشى سپرديد. از دنياى فانى پيروى كرديد و سراى باقى آخرت را كه جوانانش پير و نعمتهايش نابود نمىشوند و شاديهاى آن به حزن و اندوه گرفتار نمىآيند و هيچگاه نمىميرند ، در برابر دنيايى حقير و بىارزش و فناپذير فروختيد. مردمان پيش از شما نيز چنين بودند. آنان هم پس از پيامبرانشان كافر شدند و به قهقرا بازگشتند و تغيير دادند و دگرگون ساختند و به اختلاف افتادند. اينك شما نيز كاملاً مانند ايشان رفتار كرديد و بىدرنگ ثمرۀ اين كار خود را خواهيد چشيد و بدانچه خود كردهايد ، مجازات مىشويد. و خدا هرگز به بندگانش ستم روا نخواهد داشت.
سپس مقداد بن اسود برخاست و گفت : ابوبكر ! از ستم خويش بازگرد و به سوى پروردگارت توبه كن. برو در خانهات بنشين و بر خطايى كه از تو سرزده اشك ندامت بريز ، و خلافت را به كسى واگذار كه او بدان از تو سزاوارتر است. تو خوب از پيمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او در گردنت نهاد ، آگاهى دارى و مىدانى كه پيامبر تو را فرمان داد كه تحت فرمان اسامة بن زيد باشى و او هم فرمانده تو باشد و پيامبر بر بطلان خلافت براى تو و ياورت هشدار داد ياورى كه خود و تو را به پاى علم نفاق و مركز پستى و تفرقه كشاند يعنى عمرو ابن عاص كه در بارۀ او آيه إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ نازل گرديده است
اهل علم در اينكه آيه در حقّ عمرو نازل شده هيچ اختلافى بايكديگر ندارند و اين عمرو فرماندهى شما و ديگر منافقان را در وقتى كه پيامبر او را به جنگ ذات السلاسل (1)فرستاده بود ، برعهده داشت. عمرو شما را به نگاهبانى سپاه
1) - انساب الاشراف - بلاذرى ، ج1، ص380؛ در كتابهاى سيره آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ابتدا عمروبن عاص را به اين مأموريت فرستاد و آنگاه ابوعبيده را براى يارى او فرستاد. ابوبكر و عمر نيز در سپاه ابوعبيده شركت داشتند. چون اين سپاه به هم ملحق شدند همگى تحت فرمان عمرو بن عاص درآمدند. براى توضيح بيشتر مراجعه كنيد به : سيره ابن هشام ، ج2، ص632، اسد الغابة ، ج4، ص116 ذيل شرح زندگى ابن العاص، منتخب كنز العمال ، ج4، ص178، تاريخ طبرى ، ج3، ص32، علاوه بر منابع فوق نكات پراكندۀ ديگرى از زندگى عمرو بن عاص وجود دارد كه براى آگاهى از آنها مىتوانيد به كتاب الغدير ، ج2 ، ص120 - 176 مراجعه فرماييد.
خويش برگماشت و حال آيا شما را براى نگاهبانى از خلافت گمارده است ؟ ! از خدا بترس و پيش از آنكه فرصت از دست رود ، در كنارهگيرى از اين كار شتاب ورز كه اين در دنيا و پس از مرگ به حال تو سودمندتر است. به دنيايت متمايل مشو و مبادا قريش و غير قريش تو را بفريبند. ديرى نپايد كه دنيايت پريشان و نابود شود آنگاه به پيشگاه پروردگارت روانه شوى و خداوند تو را به واسطه كردارت پاداش خواهد داد.
تو خوب آگاهى و يقين دارى كه خلافت پس از رسول خدا از آنِ على بن ابى طالب است. پس آنچه را كه خداوند خود براى او مقرّر داشته ، به وى تسليم كن كه اين كار تكميل كنندۀ پرهيزگارى تو و سبك كنندۀ گناه توست. به خدا سوگند تو را نصيحت كردم اگر پند مرا پذيرا باشى. و عاقبت تمام امور به خداوند بازگشت مىكند.
سپس « بريده اسلمى » (1)
بريده پاسخ داد : من جز با صاحب اين خانه بيعت نمىكنم.
امّا حديث مربوط به تسليم شدن بريده در مقابل امارت على بن ابى طالب عليه السلام را علّامه مرعشى در ذيل الاحقاق از بسيارى از كتب روايى اهل سنّت نقل كرده است ( ج4 ، ص275 به بعد ).
امّا حديث خلافت را سيّد مرتضى علم الهدىٰ در الشافى ص398 از ثقفى به اسناد خود از ابوسفيان بن فروه از پدرش نقل كرده است كه گفت : بريده آمد تا پرچمش را در وسط اسلم فرو كرد. آنگاه گفت : تن به بيعت نمىدهم مگر آنكه على بن ابى طالب بيعت كند. على بهاو گفت : اى بريده تو هم در آنچه مردم داخل شدهاند وارد شو، كه امروز اجتماع و وحدت ايشان در نزد من بهتر از اختلاف آنان است. همچنين سيّد مرتضى به اسناد خود از موسى بن عبداللّٰه بن حسن روايت كرده است كه گفت : پدر قبول بيعت كن. گفت : ما بيعت نمىكنيم مگر آنكه بريده بيعت كند زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود : على پس از من راهبر شماست. وى گويد : پس على گفت : اينان ستم به حقّ مرا برگزيدند و من با ايشان بيعت مىكنم. مردم به ارتداد افتادند پس من ظلم به حقّ خويش را برگزيدم بگذار آنان هرچه مىخواهند بكنند.
نگارنده : اين حديث كه مىفرمايد : « اى بريده با على دشمنى مكن و دربارۀ او بد مگوى كه على از من و من از اويم و او پس از من راهبر تمام مؤمنان است » ، از جمله احاديث متواترى است كه صاحبان صحاح نيز آن را نقل كردهاند. رجوع كنيد به مسند ابن حنبل ، ج5، ص356، خصايص نسايى ، ص33، شرح نهج البلاغه - ابن ابىالحديد ، ج2، ص430، مجمع الزوائد ، ج9، ص127 و نيز حديث عمران بن حصين كه گفتهاند برادران بريده از يك مادر مىباشند در مسند ابوداود ، ص111 ، شماره 829، صحيح ترمذى ، ج5، ص296 ، شماره 3796 و 3809، مشكاة المصابيح ، ص564 ، و جامع الاصول ، ج9، ص470 و خصايص نسايى ، ص33 و26 و مستدرك الصحيحين ، ج3، ص110 ، و... ديگر كتب روايى اهل سنّت نقل شده است.
براى تفصيل بيشتر چنان كه قبلاً گفتيم به كتاب الاحقاق ، ج5، ص274 - 317 \مراجعه فرماييد.
برخاست و گفت : انا للّٰهوانا اليه راجعون. ابوبكر !1) بريده بن حصيب الاسلمى ابوساسان و ابوعبداللّٰه صاحب خاندانى بزرگ در ميان قومش بود. پيامبر صلى الله عليه و آله در حال هجرت با وى برخورد كرد. در اين هنگام بريده و همراهانش كه شمار آنها به هشتاد خانوار مىرسيد، به اسلام گرويدند و نماز عشاء را در پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله به جاى آوردند. سپس بريده پس از غزوه احُد به خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و از آن پس در تمام نبردها همراه و همگام پيامبر بود. آنحضرت نيز وى را به عنوان عامل جمعآورى صدقات قومش گماشت. روايت شده كه چون بريده از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله خبردار شد، پرچم خود را برگرفت و آن را بر سر درِ خانه امير مؤمنان عليه السلام نصب كرد. عمر از او پرسيد : مردم همگى بر بيعت با ابوبكر اتفاق كردهاند چرا تو با آنان مخالفت مىكنى؟!
حق چسان با باطل آميخته مىگردد ؟ ! آيا فراموش كردهاى يا خود را به فراموشى مىزنى يا خودت را فريب مىدهى ؟ ! سخنان و پندارهاى پوچ و باطل براى تو آراسته شده است.
آيا مگر به خاطر نمىآورى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به ما فرمود كه على را امير مؤمنان خطاب كنيم ؟ ! هنوز پيامبر ميان ماست و ايند.
سخن اوست كه مىفرمود :
« اين شخص - يعنى على عليه السلام - امير مؤمنان و كشندۀ قاسطان است ».
از خدا بترس و خودت را درياب پيش از آنكه فرصت از دست رود. و روحت را از چيزى كه موجب هلاكت آن مىشود ، برهان و كار را به كسى بازگردان كه از تو بدان سزاوارتر است و در غصب اين منصب بيش از اين ادامه مده و بازگرد كه تو اكنون نيز مىتوانى از اين راه بازگردى.
من در حق تو نصيحتهايى بىشائبه كردم و تو را به راه رهايى ، دلالت نمودم پس تو هم ياور مجرمان مباش.
آنگاه عمار ياسر به پا خاست و گفت : اى جماعت قريش و اى مسلمانان ! اگر مىدانيد ( كه هيچ ) و گرنه بدانيد كه خاندان پيامبرتان به خلافت سزاوارتر و به ميراثش شايستهترند. آنان نسبت به انجام امور دينى استوارتر و بر مؤمنان ايمنتر و در حفاظت از دين پيامبر صلى الله عليه و آله از ديگران كوشاتر و به حال امّت او خيرخواهترند. پس به يار خود ( ابوبكر ) فرمان دهيد تا حق را به صاحبانش بازگرداند پيش از آنكه سامان شما آشفته شود و كارتان به ضعف گرايد و دشمن بر شما چيره آيد و پراكندگيتان اشكار شود و فتنههاى بزرگ شما را در خود فرو گيرد و در آنچه ميانتان است به اختلاف افتيد و دشمنانتان در نابوديى شما طمع ورزند.
شما خود نيك مىدانيد كه بنى هاشم به كار خلافت از شما سزاوارترند و از ميان آنان على عليه السلام بنا بر پيمانى كه خدا و پيامبرش از شما گرفتند ، راهبر و ولىّ شماست.
شما خود اين تفاوت آشكار را لحظه به لحظه مشاهده مىكرديد كه چگونه رسول خدا صلى الله عليه و آله تمام دربهاى خانههاى شما را كه به مسجد باز گشوده مىشد ،
بست مگر در خانۀ على را. (1)
از جمله نكات شايان ذكر آن است كه ترمذى در ج5، ص278 به اسناد خود از عروة از عايشه نقل كرده است كه گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله به بستن درِ خانهها جز خانۀ ابوبكر فرمان داد ». بخارى نيز در ج5، ص5 اين حديث را چنين نقل كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « در مسجد درى نماند جز آنكه بسته شود مگر درِ خانه ابوبكر ». امّا در واقع اينان دقت نكردهاند كه پيامبر فقط به خاطر دوستى و خويشاوندى با على عليه السلام در خانۀ آنحضرت را مسدود نكرد بلكه اين فرمان به خاطر وجود حكمى شرعى بوده است. بنابراين حكم هيچ كس اجازه نداشته به حالت جنب در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله گام گذارد مگر كسى كه به نص آيه تطهير پاك و طاهر باشد.
از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود : « اى على براى هيچ كس جز من و تو روا نيست كه در اين مسجد جنب شود ». اين روايت را ترمذى در ج5، ص303 ، تحت رقم 3811 و بيهقى در سنن ج7، ص65 و خطيب تبريزى در مشكاة المصابيح ص564 و عسقلانى در تهذيب ج9، ص387 و بسيارى كسان ديگر كه نامشان در حاشيه الاحقاق آمده است، ضبط كردهاند.
امّا حديث « أنا مدينة العلم وعلى بابها » در بحار الانوار ، ج40 ، ص200 - 207 و نيز در ذيل الاحقاق ج5، ص469 - 515 ، به نقل از كتب روايى اهل سنّت از جمله مستدرك ج3 ، ص126 و 127، تاريخ بغداد ج2 ، 3771، انساب سمعانى 11892 و تاريخ الخلفاء ص66 ذكر شده است.
و نيز على را به همسرى دخترش فاطمه برگزيد و او را به ديگر خواستگارانش نداد. و نيز آنحضرت صلى الله عليه و آله دربارۀ على فرمود :« من شهر علم هستم و على درِ آن است پس هركس خواهان حكمت استت.
1) - حديث « سدّ الابواب » در بحار الانوار ج39، ص19 - 34 نقل شده است و نيز در الاحقاق ج5،ص540 - 586 به نقل از ترمذى ج13، ص173 ( طبع الصاوى در مصر ) و يا ج5، ص305 به شماره 3815 ( طبع الاعتماد ) از نسايى در خصايص ص13 و 14 و از حافظ ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء ج4، ص153 و از ابن كثير دمشقى در البداية والنهاية ج7، ص338 و ابن حنبل در مسند ج4، ص369 و از حاكم در مستدرك ج3، ص125 آمده است. همچنين علّامه امينى در كتاب خود موسوم به تدبر بحثى روشن و نظرى صحيح دربارۀ حديث سد الابواب ارائه داده كه خوانندگان مىتوانند به ج3، ص202 و مابعد آن رجوع فرمايند.
بايد از در آن شهر وارد شود. »
شما همگى در مشكلات دينى خود از على دادخواهى مىكنيد درحالى كه على از رجوع به هريك از شما بىنياز است. او سوابقى دارد كه حتّى برترين كس شما فاقد آنهاست. پس چرا از او مىگريزيد و حقّ او را به يغما مىبريد و زندگى دنيوى را بر آخرت برمىگزينيد ؟ ! پس چه بد خلافتى است براى ستمگران ! حقى را كه خداوند براى على عليه السلام مقرّر فرموده ، به او بازپس دهيد :
« پس درحالى كه پشت كردهايد از او مگريزيد و برپيشينههاى خود باز مگرديد كه از زيانكاران خواهيد شد ».
سپس ابى بن كعب (1)
يعقوبى نيز در تاريخ خود ج2، ص114 گويد : « گروهى از مهاجران و انصار از بيعت با ابوبكر امتناع ورزيدند و به سمت على گرايش يافتند. آنگاه وى اسامى هواخواهان بيعت با على را ذكر كرده است. »
برخاست و گفت : ابوبكر ! حقى را كه خداوند براى كس ديگرى جز تو مقرّر داشته انكار مكن و نخستين كسى مباش كه از دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد جانشين و برگزيدهاش ، سرپيچى كرد و از فرمانش روى گردانيد. حق را به اهل آن بازگردان تا ايمن و آسوده شوى و به گمراهى خود بيش از اين ادامه مده كه پشيمان شوى و در بازگشت به سوى خداوند شتاب جو كه گناهانت را سبك كند و خود را بدين خلافتى كه خداوند آن را براى تو مقرّر نداشته ، لحظهاى كانديد مكن كه كيفر كردارت را خواهى چشيد. ديرى نخواهد »1) - ابوالفداء در كتاب خود موسوم به المختصر في اخبار البشر حديث سقيفه را نقل كردهو گفته است : « آنان به طرف سقيفه بنى ساعده شتاب جستند. آنگاه عمر با ابوبكر بيعت كرد و مردم همگى براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند مگر جماعتى از بنى هاشم و زبير و عتبة بن ابى لهب و خالد بن سعيد بن عاص و مقداد بن عمرو و سلمان فارسى و ابوذر و عمار بن ياسر و ابن عازب و ابى بن كعب و ابوسفيان از بنى اميّه كه همگى به خلافت على عليه السلام تمايل داشتند. »
پاييد كه تو آنچه را كه دارى از دست خواهى داد و به سوى پروردگارت مىروى و او تو را از آنچه كردهاى ، مىپرسد و « پروردگارت نسبت به بندگان ، ستمگر نيست ».
آنگاه خزيمة بن ثابت از جا برخاست و گفت : اى مردم ! آيا نمىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله گواهى مرا به تنهايى پذيرفت و ديگرى را براى دادن گواهى در كنار من قرار نداد ؟ گفتند : چرا مىدانيم. گفت : پس گواهى مىدهم از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود :
« اهل بيت من حق و باطل را از هم جدا مىسازند و اينانند پيشوايانى كه بديشان اقتدا مىشود ». من آنچه را كه مىدانستم ، گفتم و جز رساندن پيغام مسؤليتى ديگرى نداشتم.
سپس ابوالهيثم فرزند تيهان از جا برخاست و گفت : من نيز گواهى مىدهم كه پيامبر صلى الله عليه و آله على را در روز غدير خم بلند كرد. انصار گفتند : پيامبر ، على را جز براى خلافت تعيين نكرد و برخى ديگر نيز گفتند : على را معرفى نكرد مگر براى آنكه مردم بدانند كه او مولاى كسى است كه رسول خدا ( ص ) مولاى اوست. بحث و گفتگو در اين باره بسيار شد. پس ما برخى از افراد خود را به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله روانه كرديم تا از وى در اين باره پرسش كنند. پيامبر به آنان پاسخ داد : بديشان بگوييد :
« على پس از من ، راهبر مؤمنان و خيرخواهترين مردم براى امّت من است. من بدانچه نزدم بود گواهى دادم پس هركس خواهد ، ايمان آورد و هركس خواهد ناسپاسى ورزد و همانا ديدار ما روز قيامت خواهد بود ».
سپس سهل بن حنيف برخاست. نخست حمد و ثناى خداوند را آغاز كرد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود فرستاد و آنگاه گفت : اى جماعت قريش ! گواه باشيد من شهادت مىدهم كه رسول خدا را درهمين مكان يعنى روضه ديدم درحالى كه
دست على بن ابى طالب را گرفته بود و مىفرمود :
« اى مردم اين على پس از من امام شما و وصى من در زمان حيات و پس از مرگم است او داور دين من و تحقق بخش وعدۀ من است. او نخستين كسى است كه بر حوض كوثر با من مصافحه مىكند. پس خوشا به حال كسى كه از او پيروى كند و يارىاش رساند و واى بر كسى كه از او عقب ماند و خوارش سازد ».
آنگاه برادرش ، عثمان بن حنيف برخاست و گفت : از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود :
« اهل بيت من ستارگان زمينند پس از ايشان جلو نيفتيد و آنان را مقدّم داريد كه ايشان پس از من واليانند ».
پس مردى برخاست و از حضرت پرسيد : كدام اهل بيت اى رسول خدا ؟ حضرت فرمود :
« على و فرزندان پاكش ».
بدين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را مشخص كرد پس اى ابوبكر نخستين كس مباش كه بدان كفر ورزى. و خدا و پيامبرش را خيانت مكنيد و در امانات خود نيز خيانت روا مداريد درحالى كه خود بر آنها آگاهيد.
آنگاه ابو ايوب انصارى برخاست و گفت : « اى بندگان خدا ! از خداوند در مورد اهل بيت پيامبرتان بترسيد و حقى را كه خداوند براى آنها مقرّر كرده بديشان بازپس دهيد. شما نيز سخنانى شبيه آنچه كه برادرانمان ، جاى به جاى و مجلس به مجلس از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدهاند ، شنيدهايد. آنحضرت مىفرمود : اهل بيتم ، پس از من ، پيشوايان شمايند. و به على اشاره مىكرد و مىفرمود :
على امير نيكان و كشندۀ كافران است. هركس او را بىيار و ياور گذارد بىيار خواهد ماند و هركس او را يارى رساند ، يارى خواهد شد. پس از ستم خويش
به خداوند توبه كنيد كه او توبه پذير و مهربان است و درحالى كه پشت كردهايد از او مگريزيد و روى برمگردانيد ».
امام صادق عليه السلام فرمود : ابوبكر بر فراز منبر خاموش نشسته بود و حرفى براى گفتن نمىيافت. عاقبت گفت : « من خلافت شما را برعهده گرفتهام حال آنكه بهترين شما نيستم مرا واگذاريد مرا واگذاريد » (1)
مؤلف مجمع الزوائد در ج5، ص183 اين روايت را به نقل از طبرانى در كتاب الاوسط با اين لفظ نقل كرده است : « ابوبكر فرداى روزى كه با وى بيعت شد برخاست و براى مردم خطبهاى ايراد كرد و گفت : اى مردم! من راى خود را از شما بازپس مىگيرم چراكه من بهترين شما نيستم. شما نيز با بهترينتان بيعت كنيد. »
ابن ابى الحديد اين روايت را در شرح نهج البلاغه ج1، ص56 نقل كرده و گفته است : « روايتها در اين باره مختلف است. »
پس عمر بن خطاب گفت : از منبر بيا پايين ، اى فرومايه !ارزيابى امام از شيخين
امام على عليه السلام در روزگار خلافت شيخين ( ابوبكر و عمر ) چگونه زيست ؟ و چگونه با آنان برخورد كرد ؟
آنحضرت با شكيبايى تمام ، تا آنجا كه توانست درجهت اصلاح اوضاع كوشيد و به پرورش نسلى از انقلابيون مكتبى كمر بست و براى رويارويى با »
1) - حديث انصراف ابوبكر از خلافت با اين لفظ در الصواعق المحرقه ص30 ، و در الامامة والسياسة ص20 آمده است. « همچنين پس از آنكه حضرت زهرا ( س ) در گفتگويى به وى اظهار داشت كه : به خدا سوگند در هر نمازى كه به جاى مىآورم بر تو نفرين مىكنم. ابوبكر درحالى كه مىگريست از خانه فاطمه بيرون آمد. مردم به سوى او آمدند و ابوبكر به ايشان گفت : هركس از شما شب را درحالى كه همسر خويش را در آغوش گرفته و از اهل خويش مسرور است به سر مىآورد. اينك مرا با مصيبت خودم رها كنيد من نيازى به بيعت شما ندارم و بيعت مرا فسخ كنيد. »
انحرافات اجتماعى و نيز برخورد با جناح بنى اميّه كه موذيانه و به آهستگى براى تصاحب مشاغل حكومتى تلاش مىكردند ، نيروى فشار تشكيل داد.
على عليه السلام در خطبۀ معروف « شقشقيه » اين اوضاع را دقيقاً توصيف كرده است. ما در اينجا تنها به فرازهايى از اين خطبه اشاره مىكنيم كه درعين ايجاز مىتواند به عنوان دايرة المعارفى تاريخى مورد بسط و گسترش قرار گيرد.
امام عليه السلام در اين خطبه يادآور مىشود كه ابوبكر ، خلافت را چونان جامهاى دربر كرد درحالى كه خود مىدانست من بدان سزاوارترم.
چرا كه من چون قطب وسط آسياب خلافت و همچون قلّهاى هستم كه سيلها از آن جارى مىشوند و چنان بلند است كه هيچ پرندهاى را ياراى رسيدن بر فراز آن نيست. امّا من بر آن پردهاى فكندم. چرا ؟ ! چون به دو نكته مىانديشيدم : يا جلو افتم درحالى كه يار و ياورى ندارم و يا آنكه كنار بكشم و بر تاريكى كورى كه بسيار هم به طول مىانجاميد و پيران را فرسوده و جوانان را پير مىساخت و مؤمن را زجركش و به چنان درد و رنجى گرفتار مىكرد ، شكيب ورزم ؟
على عليه السلام در اين خطبه مىفرمايد : (1)
« بدان كه به خدا فلانى ( پسر ابو قحافه ) خلافت را چون جامهاى دربر كرد حال آنكه مىدانست جايگاه من نسبت به خلافت همچون جايگاه قطب وسط آسياب است. سيلها از من جارى مىشود و هيچ پرندهاى به قلّه من بال نمىسايد. پس جامۀ خلافت را رها كردم و از آن پهلو تهى نمودم و در كار خود انديشيدم كه آيا با دستى بريده ( بىيار و ياور ) حمله كنم يا آنكه بر تاريكى كورى ، شكيب ورزم ؟ ظلمتى كه در آن پيران فرسوده و جوانان پير مىشوند و مؤمن در آن رنج مىبرد تا آن وقت كه خدايش را ديدار كند ».3.
1) - نهج البلاغة ، خطبۀ 3.
آنگاه امام عليه السلام بيان مىكند كه در اين شرايط صبر را به هدايت و خردمندى نزديكتر ديدم. پس درحالى كه خار در چشم و استخوان در گلو بود ، صبر را پيشه كردم.
چرا ؟ چون حضرت مىديد ميراث خلافتى را كه پيامبر براى او بر جاى نهاده ، به تاراج رفته است. اوضاع بدين منوال پيش مىرفت كه ناگهان خليفۀ اوّل از دنيا رفت و عمر را به جانشينى خود برگزيد.
امام با اشاره به اين ماجرا ، مىپرسد : چگونه ابوبكر در زمان حيات خود از خلافت بارها استعفا كرد امّا بعد حتّى پس از مرگش بدان چنگ آويخت ؟ آرى اين معاهدهاى بود ميان او و عمر ، تا خلافت را ميان خود تقسيم كنند.
امام در نهج البلاغه در اين باره مىفرمايد :
« پس ديدم كه صبر كردن خردمندى است. آنگاه شكيب ورزيدم درحالى كه چشمانم را خار و گلويم را استخوان گرفته بود. ميراث خود را تاراج رفته مىديدم تا آنكه اوّلى ( ابوبكر ) راه خود را به آخر رسانيد و خلافت را پس از خود به فلانى ( عمر بن خطّاب ) آويخت ».
آنگاه امام عليه السلام به شعر اعشى تمثل جسته ، مىفرمايد :
« شتّان ما يومىِ على كورها ***ويومُ حيّان اخى جابر »
چه فرق است ميان من كه بر كوهان و پالان شتر سوار و به رنج سفر گرفتارم با روز حيان برادر جابر كه از مشقّت سفر آسوده است.
« شگفتا ! او در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را درخواست مىكرد امّا در واپسين روزهاى عمرش خلافت را به عمر اختصاص داد. درحقيقت اين دو خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خويش تقسيم كردند ».
آنگاه على عليه السلام به توصيف شخصيّت خليفه دوّم پرداخته ، مىگويد :
« عمر ، خلافت را در جايگاهى خشن و ناهموار قرار داد چنان كه اگر زخمى به آن مىزد ، زخمش كارى و عميق مىشد و اگر به او نزديك مىشد لمس كردنش سخت و دشوار بود. لغزشهايش فراوان و پوزش خواهىاش بسيار بود. در زمان او حكومت چونان شترى سركش شده بود كه اگر مهارش را سخت مىكشيدند و رها نمىكردند بينى شتر مىشكافت و اگر به حال خود واگذارش مىكردند در پرتگاه مرگ فرو مىافتاد. حكومت به چنين اوضاع نابسامانى گرفتار آمده بود نه شدّت عمل در آن مفيد واقع مىشد كه براى مردم زيان آور بود و نه سهلانگارى و مسامحه سودى دربر داشت كه اوضاع را بيش از پيش آشفتهتر مىساخت. »
چنين به نظر مىرسد كه امام مىخواهد بدين نكته اشاره كند كه نرمش و سختگيرى عمر كافى نبود و همچنين در وقت مناسبى اعمال نمىشد. بلكه در جايى كه بايد نرمش به خرج مىداد سخت مىگرفت و در جايى كه مقام اقتضاى شدّت عمل داشت ، نرمى و مدارا به خرج مىداد.
سپس حضرت به توصيف حال مردمى كه به اشتباه گرفتار آمدند و راه هدايت را از گمراهى باز نشناختند ، پرداخته مىگويد كه سرپيچى نخست مردم ، آنان را به حالت نفاق و سير در گمراهى سوق داد. امّا من در اين مدّت دراز و با وجود سختى اين حادثه شكيبايى را ترجيح دادم. آنحضرت در نهج البلاغه مىفرمايد :
« عمر خلافت را در جايى درشت و ناهموار قرار داد. زيرا او زبانى تند داشت و ملاقات با او رنجآور بود. لغزشهايش بسيار و پوزش خواهىاش نيز بىشمار بود. همراه آن مانند كسى بود كه بر اشترى سركش سوار شده بود كه اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نكند شتر پاره و مجروح شود و اگر مهار او را سست كند خود را به پرتگاه هلاكت بيفكند.
به خدا قسم مردم در زمان او گرفتار شدند و اشتباه كردند و در راه راست گام ننهادند و از حق دورى كردند. پس من با وجود درازى اين دوران و سختى اين حادثه شكيبايى اختيار كردم ».
سپس على عليه السلام به شوراى شش نفرى كه از سوى خليفه دوّم تعيين شد ، اشاره مىكند و مىفرمايد :
چه كسى دربارۀ برترى من نسبت به ابوبكر ترديد روا داشت كه اين امر مرا همتاى كسانى قرار داده كه يا همپايۀ ابوبكرند و يا از او پايينتر ؟ !
البته امام باتوجّه به حفظ مصلحت دين در آن اوضاع بدين كار تن داد و بنابر تعبير خود آنحضرت « همچون پرندهاى درميان فوج پرندگان شد كه هرجا آنان مىنشستند او هم فرود مىآمد و هرجا كه آنان پرواز مىكردند ، او هم با آنان مىپريد ».
امام در اين باره مىفرمايد :
« چون عمر هم درگذشت ، كار خلافت را درميان جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آنها گمان كرده بود. پس واى از آن شورا و مشورتى كه كردند ! چسان در مقايسۀ من با ابوبكر ترديد كردند كه اينك هم رديف چنين كسانى شدهام ؟ ! امّا من در فراز و فرود از آنها تبعيّت كردم ».
آنگاه امام در ادامۀ سخنان خود به روزگار خلافت سوّمين خليفه اشاره مىكند كه ما در صفحات آينده به آن بخش از سخنان آنحضرت نيز خواهيم پرداخت.
خليفه دوّم چگونه كُشته شد؟
برخى از محقّقان بر اين عقيدهاند كه : در پشت صحنۀ قتل خليفه دوّم دست حزب اموى در كار بوده است. بويژه آنكه عمر در اواخر دوران خلافتش بسيار
بر آنان سخت گرفته بود. اين عمرو بن عاص است كه با افسوس و حسرت مىگويد :
خداوند زمانى را كه در آن استاندار عمر بن خطّاب گشتم ، نفرين كند. مغيره نيز بر عمر كينه مىورزيد. چراكه عمر پس از متّهم ساختن او به زنا ، وى را از استاندارى بصره عزل كرد و مغيره را بارها مورد خطاب قرار مىداد و به او مىگفت : به خدا قسم گمان نمىكردم كه ابوبكر بر تو دروغ بندد.
عبدالرحمن بن ابوبكر بر اين باور بود كه جفينه غلام سعد بن ابى وقاص در جريان قتل عمر شركت دارد و از طرفى سعد نيز با جناح امويّون خويشاوندى نزديكى داشت چراكه مادرش خواهر ابوسفيان بود.
در واقع عوامل و اسبابى كه مورّخان آن را پيش زمينۀ ترور عمر توسّط ابولؤلؤ دانستهاند ، سُست و بىپايه است و قابل نقد و بررسى است. زيرا همين كه مغيره ، غلامش را كه خراج بر او مقرّر شده بود ، رد كرد دليل آن نمىشود كه كمر به ترور عمر ببندد بلكه اين امر بايد وى را به ترور مولايش كه مستقيماً خراج را براى او مىبرد ، ترغيب مىكرده است.
چون حال عمر رو به وخامت گراييد ، خلافت را درميان شورايى شش نفرى قرار داد.
اعضاى اين شورا عبارت بودند از : على عليه السلام ، عثمان ، عبدالرحمن بن عوف ، طلحه ، زبير و سعد بن ابى وقاص.
از سرشت اين شورا و نيز از وصيّت عمر پرواضح بود كه راى سه نفرى كه عبدالرحمن بن عوف درميان آنها بود ، پذيرفته مىشد و بديهى بود كه عبدالرحمن ، داماد خويش يعنى عثمان را بر ديگران ترجيح مىداد. از سويى خليفه دوّم ، جانشين خود را با مهارت و زيركى بسيار انتخاب كرده بود و شايد علّت اين امر همان نگرانيهاى گذشتۀ وى از انتقال قدرت به دست على عليه السلام بود.
عمر بخوبى مىدانست كه اگر ستارۀ على در آسمان خلافت درخشيدن گيرد ، ديگر هيچ ستارهاى در برابر او فروغى نخواهد داشت. آيا مگر عمر نبود كه وقتى
صفات آن شش تن را بر مىشمرد ، هر يك را به صفات ناپسندى ياد مىكرد مگر على را. او دربارۀ آنحضرت مىگفت : به خدا خلافت حقّ توست اگر اهل شوخى و مزاح نمىبودى.
به خدا سوگند اگر تو ولايت آنان را عهدهدار گردى ، ايشان را براه آشكار حقّ و طريق راست رهنمون شوى.
در واقع خلافت على عليه السلام تمام اصول و پايههايى را كه دو خليفۀ پيشين بنيان نهاده بودند ، از هم مىپاشيد.
و چه بسا به همين خاطر بود كه امام شرط عبدالرحمن بن عوف را كه به آنحضرت پيشنهاد داده بود كه به سيرۀ شيخين عمل كند تا وى را به خلافت برگزينند ، رد كرد.
چون كار خلافت به نفع عثمان انجام پذيرفت ، على عليه السلام از بيت الشورى بيرون آمد و فرمود :
« ما اهل بيت نبوّت و معدن حكمت و امان مردم روى زمين و وسيلۀ نجات براى كسانى هستيم كه ما را طلب كنند. ما را حقّى است. اگر آن را به ما دهند خواهيم گرفت و اگر ما را از آن منع كردند بر كفل شترها سوار مىشويم ». (1)
آنگاه روى به عبدالرحمن بن عوف كرد و گفت :
« اين نخستين روزى نيست كه شما بر ما چيره مىشويد. پس شكيبايى زيبا و پسنديده است و خداوند بر آنچه شما توصيف مىكنيد ، يارى گرفته شده است. به خدا سوگند او ( عثمان ) را به خلافت تعيين نكردى مگر بدين خاطر كه آن را به تو باز گرداند ». (2)
و نيز فرمود :4.
« اى مردم ! شما خود مىدانيد كه من از ديگرى به خلافت سزاوارترم. امّا اكنون مىبينيد كه كار به كجا كشيده است. پس به خدا سوگند خلافت را به ديگرى مىسپارم تا زمانى كه امور مسلمانان بسامان باشد و جز بر من ستم نرود و اين كار تنها براى درك پاداش و فضل آن و براى بىرغبتى به مال و زينت دنياست كه شما براى رسيدن بدان با يكديگر به رقابت پرداختهايد ». (1)7.
1) - سيرة الأئمّة الاثنى عشر ، ص397.
اگرچه موازنۀ قدرت در اواخر روزگار خلافت عمر ، به نفع جناح اوّل پيش مىرفت امّا اين امر در زمان خليفه سوّم با ركود مواجه شد. چراكه پس از موفقيّت خط امويّون و رسيدن آنان به قدرت ، اينك مصلحت حزب اموى مدّنظر بود. پس از آنكه يكى از افراد بنى اميّه به خلافت رسيد ، آنها تلاش كردند نقش خود را در ترور عمر پنهان كنند و تنها كسانى را به جرم قتل عمر بكشند كه به حزب و به خط آنان بستگى ندارند !
بدين ترتيب دستيابى بنى اميّه به قدرت در روزگار عثمان ، امرى بيرون از منطق رويدادهاى آن زمان نبود. ستارۀاقبال خليفهسوّم براىآنان نيز بخت بلندى به همراه داشت. شايد سوّمين شرطى كه عبدالرحمن بن عوف به امام عليه السلام پيشنهاد كرد و آنحضرت آن را نپذيرفت و عثمان بدان شرط گردن نهاد ، همان ابقاى امتيازات بنى اميّه و از جمله ابقاى معاويه بر ولايت شام بود. خليفه دوّم به هنگام مرگ به عثمان گفت : بر فرض كه من خلافت را به تو سپردم ، قريش را مىبينم كه به خاطر هوادارى از تو خلافت را به گردنت مىاندازند. آنگاه تو بنى اميّه و بنى معيط را برگردۀ مردم سوار مىكنى و آنان را در غنايم بر ديگران مقدّم
مىدارى پس گروهى از گرگان عرب بر تو هجوم آورده و تو را در بسترت به قتل مىرسانند.
به خدا اگر من چنين كنم تو نيز چنان خواهى كرد و اگر تو اين كنى كه من گفتم آنان هم با تو چنان رفتار كنند. آنگاه موهاى جلوى پيشانى عثمان را به دست گرفت و به وى گفت :
هرگاه چنين اتفاقى افتاد آنگاه سخن مرا به ياد آر. (1)
يكى از مورّخان ، اوضاع حاكم بر جامعه اسلامى درعهد خلافت عثمان را چنين توصيف مىكند : عثمان بنى اميّه را برگردۀ مردم سوار كرد و ولايت را به دست آنان ، سپرد و زمينهايى را كه از راه خراج به دست حكومت افتاده بود ، تحت تصرّف آنها قرار داد. در زمان خلافت عثمان ، سرزمين ارمنستان به تصرّف مسلمانان درآمد و عثمان خمس آن سرزمين را گرفت و تمام آن را به مروان بخشيد.
روزى عبداللّٰه بن خالد بن اسيد ، از عثمان حلّهاى - جامهاى - خواستار شد امّا عثمان به جاى آن چهارصد هزار درهم به وى بخشيد و خلافت خود را با بازگرداندن « حكم بن ابى العاص » و فرزندان و خانوادهاش به مدينه ، پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را از آن شهر بيرون رانده بود ، آغاز كرد. حال آنكه رسول خدا هرگز شفاعت كسى را دربارۀ آنان نپذيرفته بود چنان كه ابوبكر و عمر هم از برگرداندن آنان به مدينه و پذيرش ميانجيگرى شفاعتگران دربارۀ آن ، سرباز زده بودند.
مسلمانان اين عمل عثمان را به شدّت محكوم كردند امّا عثمان به اعتراض آنان وقعى ننهاد و پس از چندى حَكَم را مأمور گرفتن وجوهاتى به نام قضاعه كه مبلغى حدود سيصدهزار درهم بود گردانيد ، و تمام آن صدقات را به خود حَكَم بخشيد !0.
1) - سيرة الأئمّة الاثنى عشر ، ص380.
چنانكه ابن ابى الحديد گفته است : يكى ديگر از اقدامات عثمان اين بود كه زمينى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله در محل بازار مدينه كه « هزون » خواند مىشد به مسلمانان صدقه داده بود ، از ايشان باز پس گرفت و آن را به حرث بن حكم برادر مروان بخشيد.
وى مىافزايد : عثمان فدك را كه از آنِ فاطمه زهرا عليها السلام بود و نيز تمام چراگاههاى اطراف مدينه را به مروان بخشيد و چهارپايان بنى اميّه از آنها استفاده مىكردند و نيز تمام غنايمى را كه از فتح آفريقا آمده بود به برادر رضاعىاش ، عبداللّٰه بن سرح ، بخشيد.
همچنين وى در روزى كه دخترش ام ابان را به همسرى مروان درآورده بود ، دويست هزار به ابو سفيان بن حرب و صدهزار به مروان بخشيد. درپى اين اقدام ، زيد بن ارقم رئيس بيت المال با كليدهايش به نزد عثمان آمد و كليدها را پيش روى او گذاشت و گريست. عثمان از او پرسيد : آيا اگر من بدين وسيله صلۀ رحم مىكنم ، تو بايد گريه كنى ؟ ! زيد پاسخ داد : من بدين خاطر نمىگريم زيرا گمان مىكنم كه تو اين اموال را در عوض مالهايى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله انفاق كرده بودى ، از آنِ خود ساختهاى. به خدا قسم اگر تو حتّى صد درهم بر مروان بخشش كنى ، اين مبلغ براى او بسيار زياد است. عثمان به وى گفت : كليدها را بگذار و برو تا كسى را به جاى تو پيدا كنم.
انقلاب قهرآميز
بنى اميّه چنگالهاى خود را در حكومت فرو برده بودند. آنان اموال مسلمانان را تاراج مىكردند و با آنها پايههاى حزب سياسى و نيروى نظامى خويش را استوار مىساختند. نفوذ سياسى آنان در پيش از ظهور اسلام و نيز گستردگى روابطشان با نيروهاى سياسى و نظامى موجود در جزيرة العرب و برخوردارى
آنان از تجارب سياسى فراوان و نيز وجود ضعف در برخى از رهبريهاى اسلامى به آنان فرصت مىداد تا به راحتى رشد كنند. همين عوامل سبب شده بود تا آنان از افكار و سنّتها و ارتباطاتشان و بلكه اسكلت رهبرى خود در طى دورانى كه به ظاهر از قدرت بركنار بودند ، اگرچه گهگاه در آن دخالت مىكردند ، به شدّت محافظت كنند.
آرى ، ابوسفيان رهبر امويّون در دوران جاهليّت ومرشد آنان در روزگار حاكميّت اسلام روزى به ديدار خليفه سوّم رفت ودريافت كه دوروبر او همه از بنى اميّه هستند. وى كه بينايىاش را از دست داده بود از كسى كه در كنارش نشسته بود پرسيد : آيا غريبهاى در اين مجلس حضور دارد ؟ چون جواب منفى شنيد واطمينان يافت ، نكتهاى را كه در خاطرش خلجان مىكرد برزبان آورد وخطاب به قومش گفت : اى بنى عبدالدار ! حكومت را دو دستى بگيريد چونان كه كودكان توپ را مى گيرند. پس سوگند به كسى كه ابوسفيان به او قسم ياد مىكند نه بهشتى است ونه دوزخى !
ناگهان على عليه السلام كه در گوشهاى از مجلس نشسته بود ، برخاست وبه او پرخاش كرد.
ابوسفيان در پاسخ گفت : مرا نبايد مورد سرزنش قرار داد بلكه بايد كسى را سرزنش كرد كه مرا فريفت وگفت : در اين جمع بيگانهاى حضور ندارد !
هنگامى كه امواج انقلاب بر ضدّ تصرّفات بنى اميّه در روزگار خلافت عثمان اوج مىگرفت ، روزى معاويه كه در حقيقت فرمانده نيروهاى بنى اميّه ودر ظاهر والى شام بود به گروهى از مهاجران بزرگ كه على عليه السلام وطلحه وزبير نيز در ميان آنان بودند ، برخورد كرد وبديشان گفت :
« شما خود مىدانيد كه مردم به خاطر دستيابى به خلافت بايكديگر به ستيز برمى خاستند تاآنكه خداوند پيامبرش را برانگيخت ومردم با شاخصههايى همچون سابقه ، قدمت وجهاد از يكديگر متمايز شدند. هر كدام كه به خلافت
رسيدند ، فرمان فرمانِ آنان بود وديگر مردمان تابع آنان بودند وچون آنان با جنگ وستيز درپى دنيا بودند خلافت از آنان گرفته شد وخداوند آن رابه كسان ديگر واگذاشت كه خداوند بر آوردن جانشين تواناست. همانا من در ميان شما پيرى را به جانشينى گماردم پس اگر از او اندرزپذيريد وبا وى مدارا كنيد در اين صورت خوش اقبالتر از او باشيد ». (1)
حاضران مقصود معاويه را از اين سخنان بخوبى دريافتند. درواقع معاويه آنان را تهديد كرده بود كه اگر عثمان را يارى نكنند بزودى خود وحزبش براصحاب پيامبر خواهند شوريد. ابن ابى الحديد در اين باره چنين مىگويد :
از آن روز معاويه چنگالهاى خود را در خلافت فروبرد. چرا كه كشتن عثمان ذهن او را به خود مشغول داشته بود. به اين سخن او بنگريد كه مى گويد : چون آنان با جنگ وستيز درپى دنيا بودند ، خلافت راگرفتند وخداوند هم آن رابه كسان ديگر واگذاشت. واو برآوردن جانشين تواناست. مقصود معاويه از جانشين دقيقاً خود اوست. از اين روهنگامى كه عثمان از وى طلب كمك كرد ، دريارى كردن او تعلّل به خرج داد. (2)
حزب اموى آمادگى خود را براى ايجاد انقلابى عليه نظام اسلامى وبرپايى حكومت نوين جاهلى كه از دين به عنوان ابزارى جديد براى تحكيم قدرت استفاده مىكرد ، كامل مىنمود.
مردم از هر گوشه وكنار و بويژه از كوفه وبصره ومصر گرد آمدند. از هر كدام از اين شهرها هزار مرد مسلح رهسپار مدينه شدند تا خليفه سوّم را در فشار گذارند. كوفيان خواهان خلافت براى زبير بودند چنان كه بصريان به خلافت طلحه3.
رغبت داشتند. دراين ميان مردم مصر هم هواخواه على عليه السلام بودند.
امام اگر چه با اقدامات عثمان موافق نبود امّا تمام تلاش خود را براى خاموش كردن اين جريان به كار بست. آنحضرت بسيار كوشيد تا اقدامات تباهكارانۀ بنى اميّه را اصلاح كند امّا اوضاع آنچنان از هم گسيخته بود كه تلاشهاى آنحضرت ثمرى در برنداشت.
حديثى كه در زير نقل مىشود مىتواند به عنوان گواهى بر موضع اصلاح گرايانۀ امام على عليه السلام مورد استناد قرار گيرد. به هر تقدير اين حديث نشانگر فشارهاى بنى اميّه بر خليفه سوّم است.
شايد آنان در انتظار وقوع حادثۀ ديگرى بودند يا آنكه رهبرى آنان كه در معاويه متجلّى مىشد ، نقشههايى براى كشتن خليفه كشيده بود به اين اميد كه در آينده بتواند با دستاويز قرار دادن قتل عثمان راه خود را براى دستيابى به قدرت هموار سازد.
در اين حديث آمده است :
شورشگران نامهاى به عثمان نگاشتند و وى را به توبه از كردار خود دعوت كردند.
وبراى او قسم ياد كردند كه هرگز باز نمىگردند ودست از وى بر نمىدارند تا وى حقوق خدايى آنان را بديشان بازپس دهد. عثمان احساس كرد كه اين جماعت در برآورده شدن خواستههاى خود ، بسيار جدّى هستند. از اين رو كسى را درپى على عليه السلام فرستاد. چون امام نزد وى آمد ، عثمان گفت : ابوالحسن ! مىبينى كه مردم چه كردهاند ومىدانى كه من نيز چه كردهام. من برجان خود از اينان بيمناكم. به خدا سوگند آنان را از آنچه كه ناخوش مىدارند معاف مىكنم وآنچه را كه مىخواهند از خود واز ديگران بديشان مىدهم اگر چه در اين راه خونم ريخته شود.
امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود :
« مردم به دادگرى توبيش ازبه قتل رساندنت نيازمندند ومن اين جماعت را مىبينم كه جز به راضى شدن خودشان ، خشنود نمى گردند. من بار اوّل بديشان قول دادم كه تو از تمام آنچه كه موجبات نارضايتى ايشان را فراهم ساختهاى ، باز گردى. پس آنان را از تو دور و حقشان را مىدهم ». عثمان گفت : تو را به خدا سوگند هم اينك حق آنان را بده. به خدا قسم من به هر چه كه تو بگويى عمل مى كنم.
على عليه السلام به سوى مردم رفت وفرمود :
« اى مردم ! شما درپى حق خويش آمدهايد واينك از آن برخوردار گشتهايد. عثمان سخنان شما را در بارۀ خود واطرفيانش قبول دارد واز تمام آنچه كه شما ناخوش مىداريد ، باز مى گردد ».
مردم گفتار امام را پذيرفتند وتصديق كردند. امّا گفتند : ما اين سخنان را مىپذيريم امّا براى ما از او پيمانى بگير. به خدا قسم ما تنها به سخن بدون عمل راضى نمىشويم.
على عليه السلام فرمود : اين پيمان را براى شما خواهم گرفت.
اين روايت چنين ادامه مىيابد كه پس از انعقاد اين معاهده ، نامهاى كه از سوى خليفه سوّم ممهور به مُهر خود و خطاب به كار گزارانش بود نگاشته واز خانۀ خليفه خارج شد.
عثمان در اين نامه كارگزارانش را به كمك خود وكشتن سران مخالفان فرا خوانده بود وبه آنان گفته بود كه خود را آمادۀ جنگ مىكند ولشكرى بزرگ از بردگان كه از راه خمس به دست آورده بود ، فراهم مى آورد.
شكّ وترديد مخالفان با ديدن اين نامه برانگيخته شد وموجب گشت تا دوباره به سوى عثمان باز گردند واز او خواستار شوند فوراً واليان را از كاربركنار دارد يا آنكه خود از مقام خلافت استعفا دهد. عثمان در مقابل ، نوشتن نامه را انكار وادعا كرد كه اين نامه توطئهاى عليه او بوده است. اگرچه بعيد هم نيست
كه عوامل بنى اميّه در خانه عثمان ، اين نامه را به اسم وى نگاشته باشند تا بدين ترتيب نسبت به او ايجاد شكّ وترديد كنند. بدينسان كه فتنهاى بزرگ پديد آمد. (1)
طوفان هرج ومرج وآشوب وزيدن گرفت وشورشيان بر مدينه تسلّط يافتند. على عليه السلام پس از فرو نشستن شعلههاى اين فتنه و كشته شدن عثمان اين واقعه را در دو كلمه خلاصه كرد :
« اگر به كشته شدن عثمان فرمان مىدادم ، جزو قاتلان واگر از كشته شدن او ممانعت مىكردم ، يار و ياور او تلقّى مىشدم ».
ونيز افزود :
« من سبب كشته شدن او را براى شما بيان مىكنم : عثمان خلافت را به انحصار خود در آورد ودر آن استبداد به خرج داد وبد كرد كه چنين امرى را برگزيد و در آن استبداد به كار برد وشما نيز بى تابى مىكرديد. پس شما در اين بى تابى بد كرديد وخداى را حكم ثابت است در بارۀ كسى كه استبداد به خرج داد وخود سرى كرد و كسى كه در كشتن او بى تابى نمود ». (2)
مىتوان فرمايش حضرت را چنين تفسير كرد كه حكم خداوند در بارۀ كسى كه استبداد وخودسرى به خرج داد آن بود كه از اريكۀ قدرت به زير كشيده شد ودر بسترش به قتل رسيد وحكم وى در بارۀ كسى كه بى تابى كرد مثل آن بود كه ميوهاى را پيش از رسيدنش چيده باشد كه طبعاً خوردن چنين ميوهاى نمى تواند براى او گوارا و لذّت بخش باشد.
بدين گونه حزب اموى بيش از شورشگران از كشته شدن عثمان بهره بردارى8.
كرد. به طورى كه حتّى كسانى كه همواره مردم رابه شورش عليه عثمان ترغيب مى كردند ، خود را از اين ماجرا كنار كشيدند. عايشه ، ام المؤمنين ، كه همواره فرياد مىزد : نعثل - عثمان - را بكشيد كه او كافر شده است ، اينك در صف خونخواهان عثمان جاى گرفته بود.
طلحه وزبير نيز كه هر دو عليه عثمان تبليغات به راه مى انداختند و سپاهيانى براى جنگيدن با او گرد مىآوردند اكنون به عنوان هواخواه عثمان ، در صدد انتقام از قاتلان وى بر آمده بودند وعمروبن عاص هم كه حتّى چوپانان را عليه عثمان مى شورانيد ، پس از كشته شدن وى به جمع كسانى پيوست كه ادعاى خونخواهى عثمان را داشتند.
در صورتى كه اگر آنان همگى به نصايح امام على عليه السلام گوش مىسپردند ، خلافت بدون هيچ خونريزى وآشوب در جايگاه خود آرام وقرار مىيافت.
امام به خلافت برگزيده مىشود
موجهاى اضطراب وپريشانى ، كشتى امّت را هر لحظه از سواحل امنيّت و آسايش به دور مىبرد. مهاجران وانصار كه طلحه وزبير هم در ميان آنان بودند گرد هم آمدند وهمگى بر بيعت با على عليه السلام اتفاق كردند وبه سرعت نزد آنحضرت آمدند و گفتند : مردم بايد پيشوا وامامى داشته باشند. امام پاسخ داد : مرا در كار شما حاجتى نيست. هر كس را كه شما برگزيديد ، من نيز بدان رضايت مىدهم. آن جماعت گفتند : ما جز تو را برنگزينيم واضافه كردند : ما امروز كسى را سزاوارتر از تو به خلافت نمى يابيم. على عليه السلام فرمود :
چنين مكنيد. اگر من وزير باشم بسى بهتر از آن است كه امير باشم. آنان در پاسخ گفتند :
هرگز ، به خدا چنين نكنيم مگر آنكه با تو دست بيعت دهيم. حضرت فرمود : اين كار بايد در مسجد انجام پذيرد. زيرا بيعت من نبايد پنهانى ونيز به دور از رضايت مسلمانان انجام گيرد.
مردم امام را تهديد كرده ، گفتند : ما با تو بيعت مىكنيم كه خود مىبينى بر اسلام چه گذشت.
امام فرمود :
« مرا وانهيد و در پى كس ديگرى باشيد. زيرا ما به كارى دست مىزنيم كه رنگها و ابعاد گوناگون دارد دلها در برابر آن تاب نياورند وعقلها زيربار آن نخواهند رفت ». (1)
امّا آن جماعت گفتند : تو را در اين باره به خدا سوگند مىدهيم. آيا مگر حال و روز اسلام را نمىبينى ؟ آيا مگر اين آشوب وفتنه را مشاهده نمىكنى ؟ !
فرمود :
من بيعت شما را مىپذيرم ودر اين صورت طبق آنچه خود مىدانم با شما رفتار خواهم كرد. (2)
آرى ، امام خلافت را نمى پذيرفت زيرا امواج فتنه به بالاترين حدّ خود رسيده بود.
آنحضرت دوست مىداشت تا وزير و كمك كار آنان باشد تا بدين وسيله در فرو نشاندن آتش فتنه وآشوب از موقعيّت آزادى بر خوردار باشد. امّا نه كسى خود را نامزد خلافت مىكرد ونه كسى به خلافت فردى جز على عليه السلام رضايت مىداد.
از سويى امام بيعت اهل حل وعقد را بدون كسب رضايت مردم ، براى خلافت ناكافى مىدانست بلكه آنحضرت ، انتخاب خليفه تعيين شده از سوى خداوند را حق عموم مردم مىديد از اين رو پيشنهاد كرد كه بيعت با او در مسجد ودر برابر چشم مردم انجام پذيرد.
از ديگر سو آنحضرت با آنان شرط كرد كه بر طبق علم ودانش خود رهبرى آنان را بر عهده گيرد و مطابق با سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله با آنان رفتار كند ، نه براساسر.
مصالح يارانش و جهل آنها ، ويا فشارهاى نيروهاى سياسى.
على عليه السلام دوران خلافت خود را باپى ريزى انقلابى عليه اوضاع فاسد آن زمان آغاز كرد.
او تمام نيروى خود را براى مقابله با دشواريهايى كه خلفاى پيش از وى در برابر آنها به زانو در آمده يا متوقف شده بودند ، به كار بست. يكى از بزرگترين دشواريها مقابله با نيروى سياسى فزايندۀ بنى اميّه وهم پيمانان آنان كه از بقاياى دوران جاهلى به شمار مى آمدند ، بود.
در واقع حذف اين جناح از جامعه اسلامى يكى از بزرگترين مأموريتهايى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله خود سنگ اوّل آن را گذاشته بود وپس از وى اصحاب با ضعف و سستى خط آنحضرت را دنبال كردند تا آنكه نوبت به خلافت امام رسيد وبا آنكه شرايط نامساعدى بر جامعه اسلامى حكمفرما بود آنحضرت با عزم راسخ خويش براى اصلاح وضع موجود دست به كار شد.
در اهميّت شناخت چهرۀ پليد بنى اميّه كافى است به قرآن بنگريم كه از آنان به عنوان « شجره ملعونه » (1)ياد كرده است. همچنين رسول خدا مسلمانان را نسبت به آنان هشدار داده وفرموده است :
« هر گاه معاويه را بر فراز منبر من ديديد او را بكشيد اگر چه هرگز شما چنين نمىكنيد ».
آنان بزرگترين نيروى سياسى در جزيرة العرب به حساب مىآمدند. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز دور و بر ايشان را گرفته بود تا شايد به راه هدايت گام نهند وخود را با شرايط جديد هماهنگ سازند. يا آنكه پيامبر مىخواست شوكت وعظمت اسلام را حفظ كند وآنگاه در فرصتى مناسب ، آنان را از صحنه محو سازد. امّا اكنون موقع اين كار فرا رسيده بود. آنان نه تنها خود را در بوتۀ جامعۀ اسلامى0.
1) - سورۀ اسراء ، آيۀ 60.
ذوب نكردند بلكه همواره بر ضدّ نيروهاى مكتبى و اصيل دسيسه چينى مىكردند ودر انتظار فرصتى بودند تا كار حكومت اسلامى را يكسره كنند.
به همين علّت است كه امير مؤمنان خلافت خود را با هجوم بر بنىاميّه و پس گرفتن امتيازات آنان كه به زور از عثمان گرفته بودند ، آغاز كرد.
ابن ابى الحديد به نقل از ابن عبّاس روايت كرده است كه على عليه السلام در روز دوّم از خلافتش در مدينه به ايراد خطبه پرداخت ودر آنجا فرمود :
« هر زمينى كه عثمان بخشيده وهر مالى كه عطا كرده از مال اللّٰه است وبايد به بيت المال باز گردانده شود. زيرا هيچ چيز حق قديم را باطل نمى كند واگر من آنها را بيابم ، اگر چه كابين زنها شده ويا در شهرها پراكنده گشته باشد ، به بيت المال بازشان مىگردانم. زيرا در عدل وسعتى است وكسى كه حق بر او تنگ مىآيد بداند كه ستم بر او تنگتر شود ». (1)
على عليه السلام كار گزاران خليفه سابق را كه بر ولايات اسلامى حكومت داشتند ، از كار بركنار كرد. همچنين بر عزل معاويه ، رهبر سياسى ونظامى حزب اموى ، بسيار پافشارى نمود. در واقع معاويه دوست داشت تا آنحضرت مانند خلفاى گذشته وى را به عنوان والى شام همچنان در مقام خود ابقا كند تا شايد از اين راه براى تحكيم نفوذ حزب خود در حكومت ، فرصت ديگرى بيابد.
از بين بردن معاويه وحزب اموى بزرگترين مسئوليّت امام به شمار مىآمد ورسول خدا خود در بيانى به آنحضرت تأكيد كرده بود كه وى بايد در ادامۀ خط رسالت ، با حذف نيروهاى جاهلى وبقاياى آن ، به تكميل هدف پيامبر همّت گمارد. روزى پيامبر به آنحضرت فرمود :
« تو بر سر تأويل و تفسير قرآن با بنىاميه خواهى جنگيد چنان كه ما بر سر1.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ج2 ، ص11.
تنزيل آن با ايشان پيكار كرديم ».
ياران روشن نگر رسول خدا نيز تماماً نسبت به اين وظيفۀ الهى كه تحقّق آن برايشان واجب بود ، آگاهى داشتند وعلى نيز براى تحقّق اين اهداف مسئوليّت خطير خلافت بر مسلمانان را عهده دار شد. وى نهايت كوشش خويش را براى تحقّق يكى از دو امر زير به كار بست :
1 - بيرون راندن بقاياى نظام جاهلى از صحنه جامعه و اقامۀ عدل اسلامى در آن.
2 - افشاى اين نيروى جاهلى ورسوا كردن آن وايجاد حركتى مكتبى به منظور نابودى اين نيرو وجلوگيرى از تحقّق كامل اهداف ومقاصد آن.
از آنجا كه شرايط براى تحقّق هدف نخست مساعد نبود ، بالطبع تمام تلاشها در جهت تحقّق هدف دوّم به كار گرفته شد. بدين ترتيب در ميان امّت پرچمدارانى مكتبى ظاهر شدند كه مبارزه با بنى اميّه را سر لوحۀ كار خود قرار داده بودند به طورى كه توانستند آنان را كاملاً از صحنۀ جامعه بيرون برانند و بنى اميّه هم بدون آنكه بتوانند به هدف اصلى واساسى خود كه همان باز گرداندن مردم به جاهليّت بود ، دست يابند از عرصۀ جامعه حذف شدند. روايت زير مىتواند نشانگر گوشهاى از اهداف پليد معاويه باشد.
پس از آنكه معاويه به خلافت رسيد ، روزى به بانگ اذان گوش سپرده بود. عدّهاى از خواص وى نيز در مجلس او حاضر بودند. چون مؤذن به عبارت « اشهد أنَّ محمّداً رسول اللّٰه » رسيد ، معاويه در خشم شد. يكى از كسانى كه در مجلس حضور داشت ، از علّت خشم معاويه پرسيد. معاويه پاسخ داد : ابو بكر حكومت كرد و رفت و مردم در بارۀ او مىگويند خدا ابو بكر را رحمت كند.
همچنين ابو عدى حكومت كرد و رفت ومردم پس از حكومتش گفتند : خدا عمر را بيامرزد. امّا اين ابن ابى كبشه ( پيامبر صلى الله عليه و آله ) راضى نشد مگر آنكه نام خود
را قرين نام خدا كرد. نه ، به خدا قسم كه او بايد نيست و نابود شود.
همچنين يزيد ، فرزند فاسد معاويه اين شعر را مىسرود :
بنى هاشم با حكومت بازى كرد ودر واقع نه خبرى آسمانى آمد ونه وحى نازل شد.
بدين علّت امير مؤمنان عليه السلام استراتژى خود را تا آنجا كه در توان داشت ، بر اساس حذف حزب اموى از صحنه جامعه قرار داد.
ستيز با دشمنان دين
انقلاب ياوران حق ، همچون هر انقلاب اصيل ديگرى با سه جبهه رويارو گرديد :
1 -\بقاياى دوران گذشته.
2 -\فرصت طلبان.
3 -\تندروها.
فرصت طلبان ، همان كسانى هستند كه انقلاب را در روزهاى اوج يارى مىكنند و انتظار دارند كه خود رهبرى آن را به دست گيرند يا دست كم مطامع سياسى خود را با نام مشاركت در انقلاب بر آورده سازند. امّا اينان همين كه با هوشيارى و بيدارى رهبرى انقلاب رو به رو شوند ، تغيير موضع داده با انقلاب به ستيز و مبارزه بر مىخيزند و البته در برابر آن تاب ايستادگى هم ندارند. در واقع نيروى اين گروه در مكر و نفاق آنان نهفته است. و چون مكر و نيرنگ و نفاق آنان بر ملا شود ، فوراً سُست مى شوند و از ميدان مى گريزند.
طلحه و زبير و همفكران آنان در زمره اين گروه به حساب مى آيند. اينان با خليفه سوّم به مبارزه برخاستند و خود را شايسته خلافت مى ديدند يا دست كم انتظار داشتند كه آنان هم بهره اى از خلافت ببرند. امّا چون گرايش مردم به امام
را ديدند ، موقتاً در برابر اين طوفان سر فرود آوردند و با وى دست بيعت دادند. حتّى آنان براى آنكه بعداً بتوانند از خلافت سهمى ببرند ، اولين كسانى بودند كه در بيعت با على عليه السلام از ديگران سبقت گرفتند. امّا دريافتند كه امام با دست اندازى به ستم ، خواهان گرفتن حق نيست و به آروزى طلحه و زبير مبنى بر گرفتن امارت كوفه و بصره وقعى نمى نهد. چرا كه مى دانست هر يك از آنان در اين دو شهر پيروان و هوا خواهانى دارند. بدين ترتيب طلحه و زبير بر اميرمؤمنان شوريدند و بيعت او را زير پا نهادند و به خونخواهى كسانى برخاستند كه خود آنها را كشته بودند ! آنان همچنين ادعا كردند كه ولى دم خليفه سوّم هستند. بدين گونه گناه بزرگى مرتكب شدند و آتش فتنه و جنگ را در ميان مسلمانان شعله ور ساختند.
در واقع جنگى كه اينان آن را شعلهور كردند ، نخستين جنگ خونبار ميان مسلمانان محسوب مى شود.
جنگ جَمَل
ابو بردة بن عوف ازدى از كسانى بود كه از يارى امام در كوفه امتناع ورزيد. هنگامى كه على عليه السلام فاتحانه از بصره بازگشت ، متخلفان را به باد نكوهش گرفت و فرمود :
« بدانيد كه مردانى از شما ، از يارى من باز نشستند پس من نكوهشگر و خوار كننده ايشانم و شما نيز بايد از آنان كناره گيريد و سخنانى بديشان گوييد كه ناپسندشان آيد تا سرزنش شوند و بدين وسيله حزب اللّٰه هنگام آشفتگى و تفرقه باز شناخته شوند ».
سپس ابو برده برخاست و پرسيد : امير مؤمنان ! آيا كسانى را كه پيرامون عايشه كشته شده بودند و نيز زبير و طلحه را ديدى ؟ آنان به چه گناهى كشته شدند ؟
امام پاسخ داد : آنان پيروان و كارگزاران مرا كشتند و ربيعه عبدى ، رحمة اللّٰه عليه ، را به همراه گروهى از مسلمانان به قتل رساندند. گفتند : پيمان شكنى نمىكنيم چنانكه شما پيمانتان را شكستيد و گفتند : فريب پيش نمىگيريم چنانكه شما پيش گرفتيد. پس بر آنان يورش بردند و همه آنان را از پاى در آوردند. من از آنان خواستم قاتلان برادرانم را به من معرفى كنند تا آنان را در مقابل بكشم سپس قرآن در ميان ما حكم كند. امّا آنان از اين خواسته سر باز زدند و با من به جنگ آمدند در حالى كه بيعت من و خون نزديك به هزار نفر از طرفدارانم به گردن ايشان بود ، من نيز آنان را در مقابل اين كردار ناپسند كشتم.
آنگاه امام پس از اين بيانات از ابو برده پرسيد :
آيا تو در اين باره ترديد دارى ؟
ابو برده پاسخ داد :
« من در اين باره ترديد داشتم امّا اكنون دانستم و خطاى آنان بر من آشكار گرديد. و تو هدايت شده اى و بدرست اقدام كرده اى ». (1)
بدين ترتيب امام جنايات پيمان شكنان را بطور خلاصه بيان فرمود. بار ديگر ، هنگامى كه سپاهيان آنحضرت ، و اهل جمل و بصره با يكديگر روياروى شدند ، آنحضرت طلحه و زبير را خواست و بديشان فرمود :
« به جان خودم شما سلاح و اسب و سپاه فراهم آورده ايد.اگر براى آنچه مهيا كردهايد نزد خداوند عذر و دليلى داريد ، پس از خدا بترسيد و همچون زنى نباشيد كه رشتۀ خود را پس از تابيدن محكم از هم گسست. آيا مگر من برادر دينى شما نيستم كه شما خون مرا محترم شماريد و من نيز خونتان را محترم شمارم ؟ پس آيا حادثه اى رخ داده كه شما ريختن خون مرا روا مى داريد ؟ ! »4.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص54.
همچنين امام فرمود :
« در آن روز خداوند جزاى حق آنان را بدهد و آنان مى دانند كه خداوند حق و آشكار كننده است. اى طلحه ! آيا تو خون عثمان را مطالبه مى كنى ؟ خداوند كشندگان عثمان را لعنت كند. طلحه تو همسر رسول خدا را براى جنگ بيرون آورده اى در حالى كه همسر خويش را در خانه بگذاشتهاى ! آيا مگر تو با من بيعت نكردى ؟ ! » (1)
آنگاه امام برخى از مواضع زبير را در ركاب رسول خدا به ياد او آورد. زبير از ميدان جنگ دورى گرفت. چون زبير راه مدينه را در پيش گرفت « ابن جربوز » به تعقيب وى پرداخت و او را كشت و شمشير او را براى امام آورد.
على عليه السلام شمشير زبير را گرفت و آن را در دست چرخاند و فرمود :
« چه دشواريها كه با اين شمشير از پيش روى رسول خدا برداشته شد ».
ابن جربوز گفت : اى امير مؤمنان جايزه من در قبال اين كار چيست ؟ آنحضرت فرمود از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود :
« كشنده فرزند صفيه ( زبير ) را به آتش نويد بخش ».
سالها بعد همين ابن جربوز همراه با خوارج نهروان به روياروئى امام آمد و در همان نبرد به قتل رسيد. (2)
از خواندن برگهاى تاريخ در مىيابيم كه زبير و طلحه و عايشه هر يك در حركت خود ترديد داشتند و هر كدام از آنها بارها تصميم گرفتند از اين جنگ منصرف شوند. امّا دستى پنهان ، هر بار عزم آنان را تجديد مى كرد و از نو آنان را به قلب فتنه سوق مى داد !د.
طلحه به بصره آمد و براى مردم سخنرانى كرد و آنان را به خلع امام از خلافت تشويق نمود. مردم از وى پرسيدند : ابو محمّد ! نامه هايى كه از سوى تو به ما مى رسيد غير از اين بود كه اكنون مى گويى ! طلحه خاموش شد و جوابى نيافت و زبير را براى سخنرانى پيش فرستاد.
عايشه نيز در مسير حركت خود به بصره با چاه آبى به نام « حوأب » رو به رو گشت.
سگهاى اطراف اين چاه به وى پارس كردند. عايشه پرسيد : نام اين چاه چيست ؟ گفتند :
حوأب. ناگهان عايشه بانگ برداشت و بر بازوى شترش زد و آن را خوابانيد و سپس گفت :
به خدا سوگند : به خدا سوگند من مصداق حديث سگهاى حوأب هستم. مرا باز گردانيد.
مرا باز گردانيد.
بدين سبب عايشه و همراهانش يك شبانه روز در كنار چاه حوأب اردو زدند. امّا عبداللّٰه بن زبير حيلهاى به كار بست و چهل نفر و بنابر قولى ديگر پنجاه نفر از باديه نشينان را حاضر كرد و بديشان رشوه داد تا نزد عايشه گواهى دهند كه نام اين چاه حوأب نيست. (1)
همچنين هنگامى كه زبير قصد كناره گيرى از اين جنگ را داشت ، بار ديگر عبد اللّٰه بن زبير پا به صحنه مى گذارد و با فريب دادن پدرش وى را به ميدان نبرد باز مى گرداند. نقش عبداللّٰه در اين ميان همچون نقش محمّد بن طلحه بود. مروان بن حكم نيز گاه به گاه وارد صحنه مى شد و بر ادامه جنگ تبليغ و تشويق مىكرد.
بدين ترتيب مى توان از دستهاى پنهانى در پشت شخصيّتهاى ظاهرى جنگ جمل پرده برداشت. اين دستها نشان از هم پيمانى بنى اميّه با برخى از كسانى كه در حكومت طمع بسته بودند داشت. اينان در واقع با پنهان شدن در پشت5.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص25.
چهرههاى ظاهرى جنگ جمل ، خود را از چشمها پنهان مى داشتند. و با خود مى گفتند :
اگر اينان در اين جنگ به پيروزى دست يابند ، همان امتيازاتى كه در عهد خلافت عثمان از آنها برخوردار بوديم باز هم از آنها برخوردار خواهيم شد ، امّا اگر اينان در اين جنگ شكست بخورند ما به يك تير دو نشان زده ايم. زيرا از يك طرف از سوى مهاجران و انصارى كه براى خلافت دل بسته اند و هر يك ديگرى را براى خلافت تأييد مى كند ، آسوده خاطر مى شويم و از طرف ديگر هيبت آنان در ميان مسلمانان فرو مى ريزد و مردم آنها را كسانى مى پندارند كه در پى برآورده ساختن مصالح و منافع شخصى خويشند.
بدين ترتيب مى توانيم علّت همگامى حزب اموى را در كنار طلحه و زبير و عايشه كه از شديدترين تحريك كنندگان مردم بر ضدّ عثمان و مقدّم داشتن بنى اميّه در حكومت و ثروت توسّط او به شمار مى آمدند ، تفسير كنيم.
مردم با شگفتى مىپرسيدند آيا جنگ طلبان آهنگ بصره را كردهاند ومىخواهند انتقام خون عثمان را از بصريان بگيرند و به خاطر عثمان با آنها بجنگند ؟ !
طبرى به سند خود از مغيرة بن اخنس روايت كرده است كه گفت : سعيد بن عاص ، در ذات العرق با مروان بن حكم و يارانش رو برو شد و از آنان پرسيد : به كجا مى رويد در حالى كه خون بهاى شما بر شتران سوارند. ( ابن اثير گويد : منظور وى عايشه و طلحه و زبير بود ). اينان را بكشيد و آنگاه به خانه هايتان باز گرديد و يكديگر را به قتل نرسانيد. امّا مروان و يارانش پاسخ دادند : ما مىرويم تا شايد همه قاتلان عثمان را بكشيم. (1)
شايد اينان در پايان سخنانشان اشاره كرده باشند كه هدف آنها از اين حركت2.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص22.
درهم كوبيدن عدّهاى به دست عدّهاى ديگر بود تا مگر بدين ترتيب از آنان خلاص شوند.
براى تأييد اين نظر مى توان از روايتى كه ابن اثير نقل كرده است ، استفاده نمود. وى مىگويد : مروان بن حكم تيرى به سوى طلحه انداخت و آن تير به پاى طلحه خورد و او را كشت ! (1)
اميرمؤمنان على عليه السلام در چندين خطبه به سرشت اين جنگ اشاره كرده و بيان داشته بود كه تا ديروز قريشيان كه در سنگر كفر بودند ، در مقابل اسلام ايستادند و جنگيدند و امروز نيز آنان به خاطر همان هدف در حالى كه فريب خورده و شيفتۀ قدرت شده اند با او سر جنگ دارند.
شيخ مفيد مى نويسد : چون امام در ربذه فرود آمد ، دنبالۀ حاجيان با آنحضرت رو برو شدند و گرد وى را گرفتند تا سخنى از او بشنوند. امام در خيمه خود بود. ابن عبّاس گويد :
من نزد آنحضرت رفتم و ديدم كه نعلين خود را وصله مى زند. عرض كردم : ما به اينكه ، تو كار ما را سروسامان دهى بيشتر نيازمنديم تا اين كارى كه اكنون بدان مشغولى. امّا او پاسخى نداد تا آنكه از كار خود فارغ شد سپس آن را كنار لنگه ديگر كفش قرار داد و از من پرسيد : قيمت اين يك جفت نعلين چقدر است ؟ گفتم : ارزشى ندارند. پرسيد : با همين بى ارزشى ؟ گفتم : كمتر از يك درهم مى ارزند. آنگاه امام فرمود :
« به خدا سوگند اين يك جفت نعلين در نزد من بيش از خلافت بر شما دوست داشتنى است مگر آنكه من در اين خلافت حقى را استوار و يا باطلى را دفع كنم ».
ابن عبّاس گويد : به آنحضرت عرض كردم حاجيان گرد آمدهاند تا به سخنانت گوش فرا دهند آيا به من اجازه مىدهى كه با آنان سخن گويم اگر نيك2.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص42.
گفتم از آنِ تو و اگر بد گفتم به حساب خودم باشد. گفت : نه. خودم با آنان سخن خواهم گفت. سپس دستش را بر سينه من نهاد - او دستى ستبر داشت - كه سينهام را به درد آورد سپس برخاست. جامۀ او را گرفتم و گفتم : تو را به خدا سوگند مراعات خويشاوندى را در بارۀ من بفرما. ( گويا ابن عبّاس از اين بيم داشت كه على عليه السلام سخنانى بگويد كه حاجيان را خوش نيايد ).
آنحضرت فرمود : مرا سوگند مده. آنگاه از چادر بيرون رفت. حاجيان بر او گرد آمدند آنحضرت خداى را ستود و ثنا گفت و آنگاه فرمود :
« خداى تعالى محمّد صلى الله عليه و آله را برانگيخت در حالى كه در ميان عرب نه كسى بود كه كتابى بخواند و يا نبوّتى ادعا كند. آنحضرت مردم را بدانچه وسيلۀ رستگاريشان بود ، رهنمايى فرمود به خدا سوگند من نيز همواره در ميان كسانى بودم كه هدايتشان مىكرد نه دگرگون شدم و نه تغيير يافتم و نه خيانتى مرتكب گشتم تا آنكه همۀ دشمنان دين پشت كرده بگريختند. مرا با قريش چكار ؟ به خدا سوگند ، من با آنان در زمانى كه كافر بودند جنگيدهام و امروز نيز كه راه فتنه و فساد را در پيش گرفتهاند باز هم با آنان مىجنگم و اين راهى كه مىروم بر اساس عهد و پيمانى است كه در اين باره با من شده است. هشدار مىدهم كه من به خدا سوگند مىخورم تا باطل را چنان بشكافم كه حق از درون آن برون آيد قريش با ما كينه جويى نمى كند جز بدين خاطر كه خداوند ما را بر آنان برگزيده است و ما آنها را به زير فرمان خود كشيدهايم ».
آنگاه اين دو بيت را خواند :
1 - به جان خودم سوگند گناه است كه تو شير خالص را بنوشى و سر شير يا خرماى بى هسته بخورى.
2 - حال آنكه ما بوديم كه اين بلند مرتبگى را به تو داديم و گرنه تو خود
مرتبهاى نداشتى و ما بوديم كه گرداگرد تو اسبان كوتاه مو و نيزهها را فراهم آورديم. (1)
بدينسان قريشى كه همواره رؤياى حكومت عرب را در سر مى پروراند هم به دين تظاهر كرد و هم جنگى عليه آن به راه انداخت و نيروى ويرانگر خويش را در اين راه كاملاً به كار گرفت و از ضعف خليفه سوّم استفاده كرد و برخى از ياران پيامبر و مناديان دعوت آنحضرت را فريفت و آتش طمع آنان نسبت به خلافت بر مسلمانان را شعله ور ساخت.
كسانى كه جذب نيرنگ قريش شدند ، در واقع فاقد بينشى روشن در بارۀ شناخت جريانات آن دوره بودند.
طلحه كه توقع داشت پس از خليفه دوّم به خلافت برسد بصريان را بر ضدّ عثمان مى شورانيد و آنان را به كشتن عثمان تشويق مى كرد. او خود به بصره آمد و منادى اش بانگ زد : هر كس ، شخصى از جنگجويان را در اختيار دارد بايد او را به ما تحويل دهد. پس چون جنگجويان را به دست ايشان سپردند ، همۀ آنها را از دم تيغ گذراند و جز شمار اندكى از آنان از اين حادثه جان سالم به در نبردند. (2)
آرى اين همان طلحه است كه تا ديروز آنان را رهبرى مىكرد و امروز در جناح مقابل آنان قرار گرفته است و آنها را مىكشد ! آيا براستى اين شگفت آور نيست ؟ ! آرى ، طلحه نيز تا ديروز رئيس و رهبر آنان بود امّا امروز در شمار عوامل بنى اميّه در آمده است و حزب اموى به دست خود او ، وى را از صحنه جامعه بيرون راند. اميرمؤمنان در وجوب جنگ با آنان هيچ گمان و ترديدى به خود راه نداد زيرا سرشت و اهداف پليد آنان را بخوبى دريافته و از طرفى پيامبر1.
او را از وقوع اين ماجرا آگاه كرده و به او فرموده بود كه در آينده با پيمان شكنان در جنگ خواهد شد.
آرى امام در راه بيدارى مردم دشواريهاى فراوانى متحمّل شد و اگر مهاجران و انصار با بصيرت ، براى دفع اين فتنه در كنار او نبودند و وى را با همان نيرو و قوّتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را يارى كردند ، مدد نمى رساندند چه بسا كه قريش با توسّل به نيرنگها و نيروها و تعصبّات خود خطرى واقعى عليه بقاى اسلام به وجود مىآورد.
آنگاه امام به سپاه كوفه كه كشور ايران را فتح كرده بودند ، دستور داد كه در همانجا بمانند و از مرزهاى اسلام پاسدارى كنند و براى فتح سرزمينهاى جديد سپاهيانى به اين سوى و آن سوى گسيل دارند. امام از اين جهت سپاه كوفه را براى اجراى اين مهم برگزيد كه مى دانست در ميان آنان تعدادى از ياران با بصيرت پيامبر و نيز شمارى از فقها و قرّا يافت مىشوند. آنحضرت در ملاقات خود با اين سپاه در ناحيه ذى قار بديشان فرمود :
« اى مردم كوفه ! شما از گرامىترين مسلمانان و ميانهروترين ايشان و پر سهم ترين آنان در اسلام و نيكوترين عرب در سواركارى و تيراندازى هستيد. شما از ديگر اعراب به پيامبر و خاندان او بيشتر دوستى مى ورزيد و من با اعتماد به شما ، پس از تكيه بر خدا ، براى فداكاريهايى كه در قبال نقض پيمان طلحه و زبير و سرپيچى ايشان از من و گرايش آنان به عايشه براى ايجاد فتنه و آشوب از خود نشان داديد به سويتان روانه گشتم ». (1)
اعراب كوفى در دورههاى بعد همچنان محبّت و گرايش خود را به خاندان پيامبر از دست ندادند و خط مبارزاتى آنان عليه امويّون را ادامه دادند تا آنكه5.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص35.
سرانجام خداوند طومار عمر حكومت بنى اميّه را در روزگار خلافت آل عبّاس در هم پيچيد.
هنگامى كه امام سپاه خود را بسيج كرد همراه با آنان عازم بصره شد و بدان شهر گام نهاد. آنحضرت در بصره خطبهاى مهم ايراد كرد و در آن به تبيين مشروعيّت نبرد با ناكثان ( پيمان شكنان ) پرداخت. على عليه السلام در اين سخنرانى استراتژى خود را در اين جنگ مطرح كرد و فرمود :
« بندگان خدا ! بپا خيزيد براى جنگ با اين مردمان با سينههايى ستبر در جنگ. چون ايشان بيعت مرا شكستند و كارگزارم ابن حنيف را پس از كتك بسيار و رنج و آزار سخت از بصره بيرون كردند و سبابجه را كشتند و حكيم بن جبله عبدى را كشتند و نيز مردان شايستۀ ديگر را از پاى در آوردند سپس در پى تعقيب دوستداران من بر آمدند و آنان را در پناه هر ديوار و زير هر سقفى كه ديدند ، گرفتند و پس از چند روز گردن زدند. ايشان را چه شده است. خداوند بكشتشان به كجا مىروند ؟ به سوى آنان بپا خيزيد و بر آنان سخت گيريد و بر آنان حمله كنيد در حالى كه بردبار و در پى پاداش هستيد. مىدانيد كه شما هماورد و كشندۀ آنانيد و خود را براى نيزه انداختن و شمشير زدن و مبارزه با همتايان خويش آماده كردهايد.
هر يك از شما كه خود را در برابر دشمن دليرتر ديد و از يكى از برادرانش سُستى و ضعف مشاهده كرد ، بايد از آن برادرش كه شجاعت او ، از او كمتر است ، دفاع كند همان گونه كه از خويشتن دفاع مىكند زيرا اگر خدا خواسته بود او را نيز مانند همرزمش دلير و شجاع مىگردانيد ». (1)
برخورد امام عليه السلام با پيمان شكنان همچون برخورد وى با كافران نبود. بلكه7.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص37.
آنحضرت اصحابش را از آغاز كردن جنگ بازداشت و پس از آنكه اصحاب جمل ، اردوگاه امام را زير تيرهاى پياپى و بسيار خود گرفتند ياران وى به آنحضرت شكايت كرده ، گفتند : اى اميرمؤمنان ! اردوگاه ما پر از تيرهاى آنان است. امّا على عليه السلام به آنان اجازۀ مقابله نداد تا آنكه يكى از افراد خود را با قرآن به سوى سپاه بصريان فرستاد تا آنان را به حكميّت قرآن فرا خواند ، امّا دشمنان او را كشتند. پس از اين ماجرا امام فرمان نبرد را صادر كرد.
جنگ سه روز ادامه يافت و ياران پيامبر ، از مهاجران و انصار ، قهرمانيهايى از خود نشان دادند كه در زمان پيامبر به سبب بروز چنان شجاعتهايى شهرت يافته بودند. آنان در لشكرى موسوم به « كتيبة الخضراء » جمع آمده بودند كه فرماندهى آن را مولا و امير آنان يعنى على عليه السلام بر عهده داشت.
و در روز آخر جنگ بر شترى كه پرچم ناكثان بروى آن بود ، حمله كرد. چون شتر بر زمين افتاد تمام دشمنان تار و مار شدند و جنگ با پيروزى امام پايان يافت. جارچى آنحضرت در پى اين پيروزى ، به دستور امام بانگ برداشت كه : فراريان را تعقيب نكنيد و مجروحان را نكشيد و به خانهها گام ننهيد و سلاح و لباس و وسايل دشمنان را برنداريد هر كس سلاح به زمين گذارد و نيز هر كس كه در خانهاش را ببندد در امان است.
پس از فرو نشستن آتش جنگ ، على عليه السلام به طرف عايشه تنها رهبر زندۀ مخالفان رفت.
صفيه دختر حارث كه فرزند خود را در اين جنگ از دست داده بود ، به استقبال امام آمد و به آنحضرت گفت :
اى على ! اى قاتل دوستان ! اى از هم پاشندۀ جمع ! خداوند فرزندانت را يتيم كند چنانكه تو فرزندان عبداللّٰه ( پسرش ) را يتيم كردى.
امام به سخنان او اعتنايى نكرد و از كنار او گذشت. سپس نزد عايشه رفت بر او سلام داد و در كنار او نشست. عايشه زبان به پوزش گشود و گفت : من كارى
نكردم. چون امام از نزد عايشه بيرون آمد ، دوبارۀ صفيه سخنان زشت خود را بر زبان راند امّا آنحضرت به او توجّه نكرد ولى در حالى كه به برخى از خانهها اشاره مىكرد ، گفت :
بدان كه اگر مىخواستم ، مىتوانستم درِ اين خانهها را بگشايم و كسانى را كه در آن پناه گرفته اند ، بكُشم. سپس درِ اين يك خانه را باز كنم و كسانى را كه در آنند بكشم و همينطور آن خانۀ ديگر را.
گروهى از جنايتكاران از جمله مروان بن حكم و عبداللّٰه بن زبير به عايشه پناه برده بودند. امّا امام از كشتن آنان چشم پوشيد. يكى از مردان قبيله ازد در حالى كه به صفيه اشاره مىكرد ، به امام گفت : به خدا سوگند اين زن نبايد با ما چنين درشتى كند. امام در خشم شد و فرمود :
« خاموش ! نه حرمتى را بدر و نه داخل خانهاى شو و زنى را به آزار مگير اگر چه ناموس شما را ناسزا گويند و فرمانروايان و شايستگانتان را سبكسر بخوانند كه ضعيف و ناتوانند ما پيش از اين به خويشتن دارى در برابر آنان دعوت شده بوديم با آنكه آن زنان مشرك بودند ». (1)
بدين سان على عليه السلام به يارانش آموخت كه چگونه با نرمى با دشمنانشان رفتار كنند با آنكه رودهايى از خون در ميان آنان جارى شده بود ، آنگاه امام به بيت المال رفت و آنچه در آن بود به يكسان ميان سربازانش تقسيم كرد و به هر يك از آنان پانصد درهم داد و خود نيز همچون يكى از آنها پانصد درهم برداشت. آنگاه عايشه را با مركب و توشۀ كافى مجهز كرد و به سوى مدينه رهسپارش نمود. امام چهل زن معروف بصرى را براى همراهى عايشه انتخاب كرد و آنان را همراه محمّد برادر عايشه كه يكى از نزديكترين ياران على عليه السلام بود ، به مدينه فرستاد. آنگاه ابن عبّاس را به جانشينى خود در بصره گماشت5.
1) - في رحاب أئمة اهل البيت ، ص55.
و عهدنامهاى براى او نوشت و در آن فرمود : راغبان ايشان را با عدالت و انصاف و احسان بر آنان راضى نگه دار و ترس را از دلهايشان بزداى.
سپس امام عليه السلام به فرماندهان سپاهش نامهاى نوشت و در آن حد و مرزهاى حكومت خود را مشخص فرمود :
« آگاه باشيد كه حق شما بر من آن است كه رازى را از شما پنهان ندارم مگر در جنگ و كارى را بدون صلا حديد و راى شما انجام ندهم مگر در حُكم و حقّى را كه مربوط به شماست از جايگاهش به تعويق نيندازم و بدون تمام كردنش از آن دست برندارم و اينكه شما در اجراى حق نزد من يكسان باشيد ». (1)
آنحضرت در حالى كه در اين جنگ به پيروزى دست يافته بود ، به كوفه بازگشت. وى از رفتن به قصر الاماره خوددارى كرد و به جاى آن به خانه جعدة بن ابى هبيره مخزومى ، فرزند خواهرش ام هانى رفت و دربارۀ قصر الاماره فرمود : اين قصر هلاكت و رنج است مرا در آن فرود مياريد.
صفّين : فرازى حسّاس
فرا روى امام عليه السلام هر لحظه گردنهاى صعب العبور نمايان مىشد ، و آن كس كه مىخواست عدالت را بر پاى دارد و احكام الهى را جارى سازد ناگزير مىبايست آنها را در نوردد.
معاوية بن ابى سفيان رهبر مرتدان جاهلى مَنش تمام كينه ورزان به اسلام و انتقامجويان و تفالههاى دوران گذشته را عليه امام بسيج كرد و تمام كسانى كه چشم طمع به حكومت اسلامى داشتند و نيز زر دوستان پولدار به آنان پيوستند. معاويه مقر خود را در شام قرار داده بود. وى پس از مرگ برادرش ، يزيد بن0.
1) - نهج البلاغة ، نامۀ 50.
ابىسفيان ، فرمانده سپاهيان شام از سوى عمر به ولايت شام منصوب شده بود. هدف عمر از اين اقدام چيزى جز جلب رضايت بنى اميّه نبود و بنى اميّه قدرت سياسى و نظامى به شمار مىآمدند كه بيشتر دست در دست هم داشتند و مشغول توطئه عليه دين خدا بودند. سران حزب اموى بر اين گمان بودند كه شام مُلك خالص آنان و تا ابد در اختيار ايشان است بنابراين تمام نيروهاى نظامى خود را در آن ديار متمركز ساختند. آنان تصور نمىكردند كه هيچ حاكمى روزى به خود جرأت دهد و ولايت شام را از آنان باز پس گيرد.
حتّى دوّمين خليفه نيرومند ، عمر ، از آنچه در شام مىگذشت چشم مىپوشيد. او در خصوص پاگيرى و تقويّت حزبى مخالف با اسلام سهل انگارى به خرج مىداد و همواره شام را از قوانين سخت و خشن خود معاف مىكرد. در زمانى كه عمر قوانينى از قبيل « از كجا آوردهاى ؟ » براى مقابله با ثروت اندوزى كه حاكمان جديد به دامان آن گرفتار شده بودند وضع كرده بود و حتّى كسى همچون ابو هريره هم نتوانست از آن قانون قاطع رهايى يابد و ناچار شد بسيارى از اموال خود را كه در بحرين گرد آورده بود ، به خاطر اجراى اين قانون از دست دهد. در همين حال كه عمر اين قوانين را با شدّت دنبال مىكرد ، معاويه و حزب اموى او كه شالودۀ سلطنت منفور خود را در شام پى ريزى مىكرد و ثروتهاى هنگفت را روىهم مىانباشت و بر منفعت طلبان حاتم بخشىها مىنمود از اين قانون مستثنى بودند. هنگامى هم كه از عمر در اين باره سؤال مىشد ، چشم پوشى خود را با اين عبارت توجيه مىكرد كه معاويه سمبُل عزّت و سرفرازى اسلام است ! !
البته گمان مبريد كه عمر مى توانست بدون پرداخت بهايى سنگين در مقابل اقدامات معاويه قد برافرازد. او حتّى به خاطر برخى از فشارها و تنگناهايى كه بر حزب اموى آن هم در پايتخت و نه در شام قرار داده بود ، جان خود را از كف داد.
با اين وصف معاويه مىپنداشت كه مىتواند همچنان در زمان خلافت على عليه السلام هم بر شام حكم براند و چيزى هم جز فرمان امام مبنى بر عزل او و انتصاب ديگرى به جاى وى ، او را بيمناك نكرد ! ! امام بيش از هر كس ديگر به ماهيّت معاويه آگاه بود و حركت امام براى جنگ با معاويه به معناى پيروزى حتمى آنحضرت بر او نبود. زيرا سپاه معاويه كه زير پرچم جاهليّت گرد آمده بودند با سپاه آنحضرت كه بيشتر آنان هنوز در گيرودار هواهاى نفسانى خود به سر مىبردند و همگى خالصانه در خدمت آن امام نبودند ، با وجود اندك ياران مؤمن و مخلص ، بسيار تفاوت داشت.
امام خود در چند جا به اين نكته تصريح كرده است. از جمله يك بار به افراد خود فرمود :
« اى كاش معاويه سپاهش را با سپاه من عوض مى كرد مانند عوض كردن دينار با درهم.
يكى مىداد و ده نفر مىگرفت ».
پيش از حركت امام به سوى شام ، يكى از فرماندهان سپاه امام به ديگرى گفت : روز نبرد ما و شاميان بس روز سخت و دشوارى است كه جز دريا دلان مخلص و قوى دلان با ايمان بر آن شكيبا نخواهند بود. گويندۀ اين سخن يعنى زياد بن نصر حارثى خطاب به عبداللّٰه بن بديل افزود : به خدا سوگند در آن روز گمان نمىكنم كسى از ما و از شاميان زنده بماند مگر فرومايگان.
دوستش نيز در تأييد وى گفت : به خدا سوگند من نيز چنين مىپندارم.
على عليه السلام كه به سخنان آن دو گوش مى داد بديشان چنان نگريست كه گويى گفتارشان را تأييد مىفرمايد امّا از آنان خواست با توجّه به شرايط خاصّ جنگى از ابراز اين گونه سخنان خوددارى ورزند و فرمود :
« بايد اين سخنان در دلهايتان بماند. چنين سخنانى اظهار مكنيد و نبايد كسى از شما چنين سخنانى بشنود. خداوند كشته شدن را براى ملّتى و مرگ را براى
ملّتى ديگر مقدّر فرموده است و مرگ هر يك از آنان همان گونه كه خدا مقدر كرده ، فرا رسد. پس خوشا به حال مجاهدان راه خدا و كشته شدگان راه طاعتش » ! (1)
بدين گونه گفتگو ميان سران سپاه در مىگرفت و بدين سان امام هدف خود از جنگ ، با شاميان را كه همان جستجوى رضوان خدا و مبارزه با تباهكاران بود ، تبيين مىكرد. اگر چه تحقّق اين هدف پيامدهاى ناگوارى هم در برمىداشت.
فضايل امام.. و دشمنى معاويه
معاويه نيز به سهم خود به فضايل على عليه السلام اذعان مىكرد و مىدانست برترين كس بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله امام على بن ابىطالب است. امّا او به پيراهن عثمان چنگ انداخته بود و خود را سزاوارترين مردم نسبت به او مىدانست. با آنكه دليل معاويه سُست و بى پايه به نظر مىرسيد امّا زيركى و نيرنگ بازى و اسباب و عوامل زورى كه او در اختيار داشت وى را از آوردن دلايل صحيح و قوى بى نياز مىكرد. همين امر مى تواند از ماهيّت مبارزه ميان او و امام پرده بردارد.
تاريخ پروندۀ قطورى از اعترافات معاويه نسبت به فضايل على عليه السلام تشكيل داده است و ما بويژه مى توانيم اين اعترافات را در نامههاى خاصّى كه ميان او و اصحاب بزرگ امام رد و بدل شده ، بيابيم. امّا رساترين اين نامهها ، نامهاى است كه معاويه خطاب به محمّد بن ابىبكر ، يكى از سرسختترين مدافعان خط امام ، نوشته است. (2)اين نامه چنين است :3.
« از معاوية بن ابى سفيان به محمّد بن ابىبكر ، درود بر اهل طاعت خدا.
امّا بعد ، نامهات به من رسيد. در آن نامه ضعف راى تو مشهود است و نسبت به پدرت سخنان ناروا گفته بودى. در آن از حق پسر ابوطالب ياد كردهاى و از سوابق كهن و قرابت او سخن راندهاى و از برترى غير خودت ( على عليه السلام ) گفتهاى و به برترى خويش اشارهاى نكردهاى ! پس سپاسگزار خدايى هستم كه فضل و برترى را از تو بازداشت و به ديگرى واگذاشت. ما و نيز پدرت در زمان حيات پيامبرمان ، حق پسر ابوطالب را بر خود لازم مىديديم و برترى او بر ما آشكار بود. پس چون خداوند آنچه را كه نزدش بود براى پيامبرش برگزيد ( پيامبر( صلى الله عليه و آله وفات كرد ) پدرت و فاروقش ( عمر ) نخستين كسانى بودند كه حق او را خوردند و با وى خلاف كردند. پس از آن دو عثمان برخاست و گام به گام شيوۀ آن دو را دنبال كرد... » (1)
بدين گونه معاويه براى تحريك حس تعصّب محمّد بن ابىبكر به فضل امام اعتراف مى كند و او را بروى و بر تمام اصحاب پيامبر برترى مىدهد.
همچنين در بين گفتگويى كه ميان معاويه و عمرو بن عاص ، يكى از رهبران عرب در روزگار جاهليّت و هم پيمان تاريخى بنى اميّه ، صورت گرفت ، معاويه گفت : اى ابو عبداللّٰه ! من تو را براى جنگ با اين مرد كه پروردگارش را معصيت كرده و دست به خون خليفه آلوده و آشوب بر پا كرده و اتحاد را از ميان برده و پيوند خويشاوندى را بريده است ، به سوى خود فرا مى خوانم.
عمرو پرسيد : منظور تو جنگ با كدام مرد است ؟
معاويه گفت : جنگ با على.
پس عمرو به او گفت : تو با على هم شأن و برابر نيستى. تو نه مانند او هجرت3.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص93.
كردى و نه از سابقۀ او در گرايش به اسلام برخوردارى و نه همچون او صحابى پيامبر بودى و جهاد كردى و نه از علم وفقه او بهرهمندى. به خدا سوگند ، با اين وجود ، او را حد و حدودى است و صاحب جاه و پيروزى و از طرف خداوند مورد امتحان و آزمايشهاى نيكو قرار گرفته. امّا اگر تو را در جنگ با على همراهى كردم براى من چه نصيبى قرار مىدهى كه تو خود مىدانى در اين كار چه دشواريها و خطرهايى نهفته است ؟
معاويه گفت : هر چه توبخواهى. عمرو گفت : حكومت مصر را. معاويه با شنيدن خواستۀ عمرو لختى درنگ كرد و آنگاه گفت : من خوش ندارم كه اعراب دربارۀ تو بگويند كه عمرو به خاطر دنيا خود را در اين جنگ داخل كرد. عمرو گفت : دست بردار !
بدين سان ميان معاويه و فرماندۀ دوران جاهليّت كه به اندازۀ تمام عرب در جنگ خبره بود ، پيمان همكارى و همگامى منعقد شد.
پس از اتمام اين معامله كه نمودار سرشت حزب اموى بود ، مروان يكى از رهبران امويّون در خشم شد و گفت : چرا همان گونه كه با عمرو معامله شد با من نمىشود؟ معاويه به وى پاسخ داد : اينگونه مردانبراى تو خريدارى مىشوند! (1)
در واقع معاويه با اين سخن به اين نكته اشاره كرد كه مروان خود جزيى از حزب اموى است و او در صدد باز گرداندن جلال و شكوه دوران جاهلى اين حزب است.
بار ديگر معاويه در ميان قاريان قرآن شام ، كه در ميان شاميان گروه مؤمنى محسوب مىشدند ، به فضل امام اعتراف كرد. هنگامى كه قاريان از وى پرسيدند : چرا با على مىجنگى حال آنكه تو از سابقۀ او در اسلام و در همراهى4.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص74.
با پيامبر و خويشاوندى او با رسول خدا بى بهرهاى ؟ معاويه در پاسخ آنان گفت : من با على نمى جنگم. من نيز ادعا مىكنم كه از نظر همراهى با پيامبر همچون على هستم امّا از هجرت و قرابت و سابقه وى بى بهرهام.
سپس معاويه در نزد آنان پيراهن عثمان را گرفت و گفت : مگر نمىدانيد كه عثمان مظلومانه كشته شد ؟ گفتند : چرا مى دانيم. معاويه گفت : پس على بايد قاتلان عثمان را به ما تسليم كند تا ما آنان را به قصاص از خون عثمان بكشيم آنگاه ديگر جنگى ميان ما و او نيست. (1)
امّا على عليه السلام در نامهاى كه به معاويه نوشت پاسخ اين خواستۀ نيرنگ آميز او را داد.
« مبرد » متن اين نامه را در كتاب « كامل » نقل كرده است. و ما در اينجا پاسخ آنحضرت را نقل مىكنيم :
« از امير مؤمنان على بن ابىطالب به معاويه بن صخر بن حرب ، امّا بعد همانا نامۀ تو به من رسيد. نامۀ مردىكه بينشى ندارد تا راهنمايش باشد و رهبرى ندارد تا هدايتش كند هوايش او را فرا خوانده پس دعوتش را پاسخ گفته است و گمراهى او را راهبرى كرده پس او پيروىاش كرده است. تو پنداشتهاى كه خطاى من در حق عثمان بيعت مرا از گردن تو برداشته است. حال آنكه به جان خودم من جز يكى از مهاجران نيستم هر جا كه آنان در آمدند من نيز با ايشان در آمدم و هر جا كه آنان رفتند من نيز با آنان رفتم. و خداوند هرگز اينان را بر گمراهى گرد نياورد و بر آنان مُهر كورى نكوبيد.
و بعد ، تو را با عثمان چه كار ! تو از تبار بنى اميّهاى و فرزندان عثمان به خونخواهى پدرشان از تو سزاوارترند. پس اگر خيال مىكنى كه تو در گرفتن انتقام خون پدرشان از ايشان نيرومندترى پس در حلقۀ طاعت من گام نِه آنگاه4.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص84.
مردم را براى قضاوت سوى من بياور تا من تو و ايشان را به راه راست و آشكار رهنمايى كنم ». (1)
بدين سان امام با معاويه اتمام حجّت كرد :
اولاً : مشروعيّت عمل وى ناشى از اجماع مهاجرين بوده كه هيچ گاه خداوند آنان را بر گمراهى گرد نياورده است.
ثانياً : فرزندان عثمان اولياى دم پدرشان به شمار مىآيند نه معاويه.
ثالثاً : راه خونخواهى مطرح كردن دعوا در نزد قوۀ قانونى است نه سرپيچى از آن به اسم خونخواهى.
امّا معاويه به اين حجتها وقعى نمىنهاد چرا كه او مىكوشيد عظمت از دست رفته روزگار جاهليّت بنى اميّه را اعاده كند دشمنان كينه توز اسلام و بقاياى دوران گذشته نزد او گرد آمدند و معاويه رژيمى انتفاعى براى آنان بنيان گذارد و حكومت را به يك شركت سهامى كه سهامدارانش آزاد شدگان و پسر خواندگان و مترفان بودند ، تبديل كرد.
بدين ترتيب مدّت زمانى ميان معاويه و امام عليه السلام نامههايى رد و بدل شد و مصلحان تلاشهاى پراكندهاى كردند تا شايد معاويه را از ريختن خون مسلمانان باز دارند ، امّا موفق نشدند. در آخرين نامهاى كه امام پيش از آنكه تصميم نهايى خود را براى جنگ با معاويه اعلام كند ، براى او فرستاد ، نوشت :
« و من شما را به قرآن و سنّت پيامبر و جلوگيرى از ريخته شدن خون اين امّت فرا مىخوانم. پس اگر پذيرفتيد به هدايت دست يافتهايد و اگر نپذيرفتيد بدانيد كه جز تفرقه امّت ثمرى در كار شما نخواهد بود و شكستن وحدت اين امّت دورى شما از خداوند را بيشتر خواهد كرد. و السلام ».9.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص79.
معاويه در پاسخ به نامه آنحضرت اين بيت را نوشت :
« ميان من و قيس عتابى در كار نيست مگر زدن نيزه به پهلوها و قطع كردن سرها ». (1)اين جواب در واقع به منزله اعلان جنگ از سوى معاويه به امام بود. در پى اين پاسخ امام عليه السلام به كارگزارانش در چهار گوشۀ مملكت اسلامى نامههايى نوشت و آنان را به جنگ دعوت كرد. همچنين خود به آماده سازى توانائيهاى نظامى سپاه كوفه پرداخت و با سخنرانيهاى حماسى و آتشين روح جنگاورى را در كالبد آنان مىدميد. امام حسن و امام حسين عليهما السلام و اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و طبعاً جنگجويان بدر و اصحاب بيعت رضوان ، بدليل مقام و منزلت شامخ خود در ميان مسلمانان ، در تشكيل اين نيروهاى ايمانى و مردمى نقش بسزايى داشتند.
هشتاد و هفت نفر از اصحاب بدر ، در سپاه امام جاى داشتند كه هفده نفر از آنان از مهاجران و هفتاد نفر ديگر از انصار بودند. همچنين نهصد تن از كسانى كه در بيعت رضوان حضور داشتند ، جزو سپاهيان آنحضرت بودند. بالجمله شمار اصحاب رسول خدا كه در ركاب امام بودند به دو هزار و هشتصد نفر مىرسيد. (2)
امام نيز به هر يك از آنان مسئوليّتهايى مناسب با شأن و مقام آنان داده بود و در مقابل اين عدّه نيز تا سر حد جان از حقّ امام در خلافت دفاع مىكردند چرا كه اينان به خوبى از فضل و برترى امام على عليه السلام و همچنين از ماهيّت بنى اميّه ، دشمنان على و دشمنان اسلام ، آگاه بودند.
همچنين درمىيابيم كه آنحضرت پيش از مشورت با ياران خود ، دست به كارى نمىزد و قبل از آغاز جنگ نيز در اين باره از آنان سؤال كرد و بديشان چنينى.
سخن گفت :
« امّا بعد ، شما مردمانى هستيد داراى راى و انديشه پسنديده و حلم و بردبارى بسيار و گفتارهاى حق و خجسته كردار و صاحبان تدبير. همانا ما در نظر داريم به سوى دشمن خود و دشمن شما حركت كنيم. پس رأى و نظر خود را در اين باره به ما بگوييد ». (1)
اصحاب فوراً نظر آنحضرت را تأييد كردند و هر يك دلايل رسا و درخشانى در خصوص مشروعيت جنگ با بنى اميّه ارائه دادند.
عمّار بن ياسر گفت : اى اميرمؤمنان ! اگر نمىتوانى حتى يك روز هم بمانى ما را آماده ساز پيش از شعلهور شدن آتش آن فاسقان و اجتماع رأى آنان بر شكاف و تفرقه ، و ايشان را به رستگارى و هدايت فرا بخوان. اگر پذيرفتند كه نيكبخت شدند و اگر جز جنگ با ما را نخواستند پس به خدا سوگند ريختن خون ايشان و تلاش در مبارزه با آنان نزديكى به خدا و كرامتى از سوى اوست. (2)
عدى بن حاتم نيز از زمينههاى قبلى بنى اميّه در جنگ عليه امام سخن راند و گفت : اگر اين جماعت خدا را مىخواستند و براى خدا كار مىكردند با ما مخالفت نمىكردند. امّا اين قوم براى فرار از رهبرى و عشق به برتر دانستن خود از مردم و بُخل و تنگ نظرى در حكومت خويش و ناخوش داشتن جدايى از دنيايى كه در دستشان است و به خاطر خشمى كه در دلهايشان دارند و كينهاى كه در سينههايشان موج مىزند ، آن هم به خاطر حوادثى كه تو اى اميرمؤمنان در سالهاى گذشته براى آنان آفريدى و پدران و برادرانشان را از پاى در آوردى ، به مخالفت با ما برخاستند.
آنگاه عدى روى به مردم كرد و گفت :6.
معاويه چگونه مىتواند با على بيعت كند. زيرا على ، برادرش حنظله ، و دايىاش وليد و جدش عتبه را در يك جنگ كشت. (1)
اين يار بزرگوار امام سرشت اين جنگ را در چند كلمه خلاصه كرد.
حزب اموى دنيا را مىخواست و مىكوشيد دستاوردها و منافع خود را در حكومت حفظ كند و از امام و هواداران وى انتقام بگيرد. چرا كه از نظر امويّون ، امام و هواداران او كسانى بودند كه در آغاز رسالت پيامبر لرزههايى بزرگ بر پيكر آنان و در نتيجه بر كل جاهليّت وارد آوردند.
اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در دفاع از خلافت و حقّ على از هيچ كوششى فرو گذارى نكردند.
امام نيز در چندين مناسبت به موضع اصحاب خود در برابر بنىاميّه ، استشهاد كرده است.
در اين جنگ ، امام سپاهى ويژه تحت فرماندهى خود به وجود آورد كه آن را « كتيبة الخضراء » ناميدند. اين سپاه در دفاع از اسلام و حريم آن فداكاريهاى بزرگى از خود نشان داد. در واقع وجود اين سپاه در جنگ صفين نشان سلامت امّت و بيدارى وجدان آن به شمار مى رفت. پس از درگذشت رسول اسلام تا آن هنگام رويدادهاى بزرگ سياسى در جهان اسلام پديد آمد و در اين مدّت بيست و پنج ساله همواره اين گروه بودند كه اسلام را يارى كردند و در مقابل فشارها و دشواريها از خود مقاومت نشان دادند و قربانيها تقديم كردند. اين گروه در تمام ميادين مبارزۀ حق عليه باطل حضور داشتند و هيچ گاه با وزش تند بادهاى شهوات و طوفانهاى سياسى از موضع خود عقب ننشستند.
معروف است كه بسيارى از افراد اين سپاه از صحابه بزرگ پيامبر اسلام بودند كه سنّ و سال بسيارى بر آنان گذشته بود. امّا با اين وجود آنان هنوز طلايه دار8.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص88.
مجاهدان بودند. يكى از اينان عمّار بن ياسر بود كه پدر و مادرش در آغاز دعوت پيامبر به شهادت رسيده بودند و خود عمّار نيز از همان هنگام مورد ضرب و اهانت كافران قرار داشت. او در هنگامۀ نبرد صفين نود سال داشت و قامتش چنان خميده بود كه شالى بر كمر خود بسته بود تا قامتش راست شود. آنگاه قدم به ميدان مىنهاد و فرياد مىزد : پيش به سوى بهشت ! آرى ايمان اينچنين در دلهاى خالص و روانهاى پاك آتش مىافروزد.
نبرد آغاز مىشود
در مملكت اسلامى در آن زمان دو سپاه وجود داشت. يكى سپاه شام و ديگرى سپاه كوفه.
آن دو اينك به ديدار يكديگر آمده بودند. امّا نه براى اينكه با دشمن مشترك خود بستيزند بلكه براى آنكه با يكديگر كارزار كنند. چه آسيبهايى كه از اين جنگ بر مسلمانان وارد نشد ! چه مردان پاكى كه در اين جنگ از ميان نرفتند ! امام چقدر كوشيد تا معاويه را از اين سركشى و فساد بزرگ باز دارد ، امّا موفق نشد.
از همان لحظهاى كه دو سپاه در برابر هم صف آرايى كردند امام عليه السلام فرماندهان بزرگ لشكر خود را به سوى معاويه فرستاد و به ايشان گفت : به نزد اين مرد ( معاويه ) در آييد و او را به خداوند عز و جل و به طاعت و جماعت فرا خوانيد.
امّا معاويه اين پيغام را نپذيرفت و بر خونخواهى عثمان پاى فشرد و كوشيد از تمام اسباب و ابزارهاى جنگى كه در زمان جاهليّت به كار گرفته مىشد ، استفاده كند. او در تيرى كاغذى نهاد و در آن نوشت : معاويه مىخواهد سحرگاهان آب فرات را به سوى شما باز كند تا همگى غرق شويد. آماده باشيد.
آنگاه تير را به طرف اردوگاه امام پرتاب كرد. يكى از سپاهيان كوفى اين تير را برداشت و پيغام آن را براى ديگران باز گفت. طبق معمول ، شايعه در اردوگاه فوراً منتشر مىشود. سپاه خود را از كنارۀ رود عقب مىكشد و معاويه به فرات يورش مىآورد. اصحاب امام هم در برابر معاويه مقاومت نمىكنند.
پس از آنكه معاويه بر آب مسلّط شد ، سپاهيان على عليه السلام را از استفاده از آب بازداشت.
امام فرمان شكست محاصره را صادر كرد و همانجا بود كه عبارت مشهور خود را خطاب به اصحابش بر زبان آورد :
« پس مرگ در زندگانى شماست چون شكست خوريد و زندگانى در مرگ شماست زمانى كه بر دشمن چيره شويد ». (1)
ياران آنحضرت به طرف آب يورش بردند و دشمنان را تار و مار كردند و خود بر آب مسلّط شدند. برخى مىپنداشتند كه امام فوراً با دشمنانش به مقابلۀ به مثل مىپردازد. امّا آنحضرت توسّل به اين گونه اعمال را به شدت رد كرد و پيكى به سوى معاويه فرستاد تا به وى پيغام رساند كه راه آب باز است و سپاه او مىتوانند تا هر وقت كه خواستند از آب استفاده كنند.
نماهايى از جنگ صفين
پيكارها آغاز شد. ابتدا به شكل زد و خوردهايى جزيى در اطراف اردوگاههاى دو سپاه صورت مىپذيرفت. نيروها در اغلب موارد برابر بودند. امّا آنچه تفاوت مىداشت انگيزههاى دو طرف بود. در همان حالى كه عصبيتهاى جاهلى آتش جنگ را در ميان شاميان شعله ور مىساخت ، روح ايمان ، اصحاب امام را به جهاد و شهادت ترغيب مىكرد. اين عبدالرحمن بن خالد1.
1) - نهج البلاغة ، خطبۀ 51.
فرماندۀ سپاه شاميان است كه معاويه قول دخترش را نيز به او مىدهد ، آنگاه وى به مبارزه با فرمانده سپاه امام عليه السلام يعنى عدى بن حاتم مىآيد و اين رجز را مىخواند :
بگو به عدى كه دورۀ وعد و وعيد گذشت و من فرزند سيفاللّٰه ، خالد هستم
و وليد ، خالد را زينت مىدهد پس براى ما و شما از اين جنگ گريز گاهى نيست ، باز گرديد.
ملاحظه مىكنيد كه فرماندۀ سپاه شاميان چگونه به نسب خود مباهات مىكند با ديدن چنين رجزهايى خاطرات دوران جاهليّت در ذهن ما جان مىگيرد كه چگونه افراد به پدران و خانوداههاى خود افتخار مىكردند. در مقابل ، عدى بن حاتم هم رجز مىخواند. امّا انگيزههاى ايمانى او در اين رجز جنگى كاملاً مشهود و چشمگير است :
عبيداللّٰه بن عمر يكى از همسنگران معاويه به صراحت از پيش زمينههاى وقوع اين جنگ سخن مىگويد. هنگامى كه وى در ميدان جنگ با امام حسن مجتبى عليه السلام رو به رو مىشود ، مىگويد :
پدر تو در آغاز و انجام با قريش مبارزه كرد و قريشيان اينك او را دشمن دارند پس آيا تو مىتوانى او را از خلافت خلع كنى تا ما خودت را خليفه قرار دهيم.
اين عبارت بخوبى از حسدها و كينههاى جاهلى كه در سينه قريشيان موج مىزد ، پرده برمىدارد. اين سخنان از دهان كسانى بيرون مىآيد كه خود رهبرى لشكر شام را بر عهده دارند.
ولى امام حسن با شدّت تمام پيشنهاد او را رد مىكند و مىفرمايد :
« گويى امروز يا فردا تو را مىبينم كه از پاى در آمدهاى. بدان كه شيطان كردارت را براى تو آراست و فريبت داد تا آنجا كه عدّهاى تو را با اميدهاى دروغين بدين ميدان كشاندند.
كار تو به زنان شامى نمايان شود و به زودى خداوند تو را از پاى در آورد و تو را مىكشد و به زمين مىافكند ».
مبارزۀ عمّار بن ياسر
عمّار بن ياسر برخاست و در ميان سپاهيان سخنرانى كرد و آنان را به يورش عليه معاويه تشويق كرد و از ماهيّت حقيقى اين جنگ و پيش زمينههاى آن نقاب برگرفت و گفت :
« بندگان خدا ! به سوى اين جماعت رويد كه به خيال خود به خونخواهى عثمان قيام كردهاند.
به خدا سوگند من گمان نمىكنم كه ايشان به خونخواهى عثمان آمده باشند. اينان طعم دنيا را چشيده و آن را برگزيدهاند و خوب آن را دوشيدهاند. اين قوم دريافتند كه اگر حق گريبانگير آنان گردد ميان ايشان و تمايلات دنيويشان فاصله مىاندازد. اين جماعت در اسلام ، سابقهاى ندارند تا بدان سزاوار طاعت و خلافت باشند. بنابراين پيروان خويش را فريفته و گفتهاند : پيشواى ما به ستم كشته شد. قصد آنان از اين سخن آن بود كه خود حاكم و فرمانروا شوند و اين نيرنگى است كه به وسيلۀ آن تا اينجا كه خود مىبينيد ، رسيدهاند. و اگر آنها اين نيرنگ را به كار نمىبستند حتّى دو تن هم با ايشان بيعت نمىكردند ».
آنگاه وى با عمرو بن عاص رو برو شد و به او گفت : عمرو ! آيا دين خود را در قبال مصر فروختى ؟ ! نفرين بر تو باد ! تو از ديرباز اسلام را كج مىخواستى.
سپس بر شاميان يورش برد و اين ابيات را كه از ايمان و يقين سرشار بود و روحيه جهادى عمّار نود ساله را در آن روز نمودار مىساخت ، خواند :
خدا راست گفت كه او اهل راستى است و پروردگارم والا و بزرگوار است.
پروردگارا ! در شهادت من تعجيل فرماى به كشته شدن در راه كسى كه خود قتل زيبا را - شهادت - دوست مىدارد.
در حالى كه يورش آرنده باشم نه گريزنده و همانا كشته شدن ( در راه خدا ) بر هر مرگ ديگرى برتر است.
كشتگان در بهشتها نزد پروردگارشان هستند و از شراب خوشبو و چشمۀ سلسبيل نوشانده مىشوند.
از شراب ويژۀ ابرار كه با مشك ممزوج است و جامى از شراب كه آميزۀ آن گرم و خوشبوى چون زنجبيل است.
سپس گفت : خدايا تو خود مىدانى كه اگر من بدانم كه رضاى تو در اين است كه خودم را در اين دريا بيفكنم چنين خواهم كرد. و مىدانى كه اگر من آگاه شوم كه خوشنودى تو در اين است كه من تيغه شمشيرم را در دلم فرو برم و آنگاه بر آن خم شوم تا نوك شمشير از پشتم بيرون آيد چنين خواهم كرد و مىدانى كه اگر من بدانم امروز كارى نزد تو خشنود كنندهتر از جهاد با اين فاسقان است ، قطعاً آن كار را انجام مى دادم. (1)
با اين روحيه والا و سرشار از ايمان ، برگزيدگان ياران پيامبر صلى الله عليه و آله با معاويه و منافقان هم سنگر او به نبرد برخاستند. منتهاى آرزوى اينان شهادت بود. آنان يقين داشتند كه بر راه حق و صوابند و دشمنشان خواهان حكومت و طالبان دنيا هستند.
عمّار ميان دو سپاه ايستاد و بانگ زد : اى مردم ! پيش به سوى بهشت. پس چون پرچم عمرو بن عاص را ديد ، گفت : به خدا سوگند من سه بار با اين پرچم3.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص153.
جنگيدهام و اين از آن سه بار نيرومندتر نيست. آنگاه اين بيت را بر زبان آورد :
عمّار ، بسيار تشنه بود. آب خواست. زنى قدحى از شير مخلوط با آب برايش آورد.
چون قدح را تا زير دندانهايش بالا برد ، گفت : امروز دوستانم ، محمّد صلى الله عليه و آله و حزبش ، را ديدار مىكنم. به خدا سوگند اگر با ما بجنگند به طورى كه ما را تا بلنديهاى كوهها برانند ما همچنان يقين داريم كه بر حقّيم و ايشان بر باطلند. (1)
بدين سان اين جنگجوى سالخوردهاى كه از اوان جوانى به راه مكتب گام نهاد و از هيچ وظيفهاى كه بدو محّول شد ، سرپيچى نكرد تا آنجا كه پيامبر او را تا سطح صديقان بالا برد ، او در راه خدا از نكوهش ملامتگران باك نداشت و با چشمانى باز و گامهايى استوار در حالى كه پروندۀ درخشان نود سال زندگى خويش را در برداشت به استقبال شهادت رفت.
چون عمّار به ميان ميدان كارزار رسيد دو تن از تبهكاران به نامهاى ابن العاديه عزارى و ابن جون بر وى يورش بردند و او را كشتند. با قتل عمّار ، در حقيقت خداوند حجّت را بر شاميان تمام كرد. زيرا پيامبر اكرم فرموده بود :
« آخرين نوشيدنى تو كاسهاى از شير است و تو را گروه سركش ( فئه باغيه ) به قتل مىرسانند »
با انتشار خبر شهادت عمّار در اردوگاه معاويه ، روحيه سپاهيان شام دستخوش سُستى و ضعف شد. معاويه در توجيه قتل عمّار ، به سپاهيان خود اظهار داشت : على ، قاتل عمّار است زيرا او بود كه عمّار را به جنگ ما فرستاد.
در واقع معاويه با اين نيرنگ عقل سپاهيان خود را دزديد و آنان هم بى چون7.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص157.
و چرا گفته او را پذيرفتند كه او در اين كار بس زبردست و ماهر بود و پيش از اين بارها با توسّل به نيرنگ و دروغ ، متون دينى را دستخوش تحريف ساخته بود.
دفاع با تمام امكانات
نبردهاى صفين بسيار شگفت انگيز بود. معاويه سپاه بزرگ و كاملى تدارك ديده بود و در كنار چنين سپاهى از يارى رهبران اعراب و قبايلى كه با گرايش به اسلام ، پس از فتح مكّه آداب و سنن و اطاعت از رؤساى خويش را با خود يدك مىكشيدند ، بهرۀ بسيار مىبرد.
وى همچنين به سبب برخورد با تمدّن روميان در شام از بهترين سلاحها در تجهيز سپاه خود استفاده مىكرد و لشكريان خود را با اموال هنگفتى كه از روزگار جاهليّت در نزد حزب اموى فراوان بود و به هنگام خلافت عثمان بر حجم آن نيز افزوده شده بود ، وعده مىداد.
در طرف ديگر آمادگى روحى ياران امام على در نهايت اوج خود بود. آنان اصحاب رسول خدا بودند و شمار آنان به هزار و هفتصد تن مىرسيد. ميان آنان مهاجران بزرگ و تعدادى از باقيماندگان جنگجويان بدر و حاضران در بيعت رضوان به چشم مى خوردند.
همچنين گروهى از قاريان و غلامان و ساير مردم سپاه امام را همراهى مىكردند و اين سپاه قرآنى كه برخى از قبايل عرب نيز با انگيزههاى گوناگون در پشت آن قرار داشتند ، از چه افزونى و فرخندگى برخوردار بود. !
هنگامى كه اين دو سپاه در برابر هم صف آرايى كردند ، كفۀ جنگ تقريباً متعادل بود. از اين رو از اندك نبردهايى بود كه نتيجۀ آن به طور قطعى مشخص نبود. اينك به عنوان ارائه يك نمونه از اين تعادل قُوا بد نيست كه به يكى از نبردها اشاره كنيم. زياد بن نصر كه در خطّ مقدّم سپاه امام انجام وظيفه مىكرد ، مىگويد :
با على عليه السلام در جنگ صفين حضور داشتم. سه شب و سه روز نبرد كرديم تا آنجا كه نيزهها بشكست و تيرها تمام شد. آنگاه هر دو سپاه دست به شمشير بردند. ما تا پاسى از شب شمشير زديم تا آنكه ما و شاميان وارد روز سوّم جنگ شديم. جنگ آنچنان نزديك و تن به تن بود كه برخى با برخى ديگر گلاويز شده بودند. من در آن روز با همۀ سلاحها نبرد را آزمودم. هيچ وسيلهاى نبود كه من با آن نجنگيده باشم حتّى بر روى هم خاك پراكنديم و يكديگر را گاز گرفتيم. حتّى برخى از ما ايستاده بوديم و ميدان نبرد را مىنگريستيم برخى از افراد دو سپاه حتّى نمى توانستند بر روى پاهاى خود بايستند و جنگ كنند. چون شب سوّم به نيمه رسيد معاويه و سپاهش از ميدان گريختند و على عليه السلام به سراغ كشتگان رفت.
نخست بر بالين اصحاب پيامبر و سپس بر سر جنازۀ ياران خود روانه شد و همه را به خاك سپرد. بسيارى از ياران امام شهيد شده بودند. امّا شمار كشتگان سپاه معاويه بيشتر بود. (1)
امام نبردها را رهبرى مىكند
در صفين امام عليه السلام با دلاورى و قهرمانى و مواضع راستين خويش تجلّى وصف ناپذيرى داشت. او در اين هنگام شصت سال از عمرش مىگذشت و در طول اين مدّت مصايبى بر او فرود آمده بود كه اگر يكى از آنها بر كوهى سترگ فرود مىآمد ، از هم مىپاشيد. امّا او رهبر استوارى بود و هميشه بر بلنداى كمال سير مىكرد و اوج مىگرفت.
تحركات امام در صفين گوشهاى از اين روح شگرف و ايمان راستين او را نمودار مىكند.
آنحضرت به معاويه نامهاى نگاشت كه : خود به نبرد من در آى9.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص159.
و اين دو سپاه را از خونريزى و كشتار بر كنار دار. پس هر كدام از ما اگر ديگرى را كشت ، خلافت از آنِ او باشد.
بدين شجاعت بنگريد كه چگونه آنحضرت ، داوطلبانه حاضر است جان خود را فداى مسلمانان سازد امّا معاويه در پاسخ امام يك كلمه گفت : « من به نبرد با هماوردى متهور و شجاع علاقه ندارم ». آنگاه به عمرو كه او را بر مبارزه با على تشويق مىكرد و مىگفت :
على دربارۀ تو انصاف به خرج داده ، نگريست و گفت : اى عمرو ! شايد تو بدين مبارزه تمايل داشته باشى !
امّا عمرو بن عاص كه خود يكى از زيركان عرب و يكى از رهبران آنان در روزگار جاهليّت به شمار مىآمد ساده لوحانه تصميم گرفت به نبرد با امام بشتابد. پس امام عليه السلام بر او هجوم آورد همين كه خواست به او نزديك شود ، عمرو خود را از اسب به زير انداخت و جامهاش را كنار زد و پاهايش را از هم گشود و عورتش را آشكار ساخت ، امام نيز كه وضع او را چنين ديد ، چهرهاش را بر گرداند و عمرو از فرصت استفاده كرد و خاك آلوده برخاست و به سوى سپاهيان خويش دويد. ياران امام به آنحضرت گفتند : اى اميرمؤمنان ! آيا آن مرد را رها كردى ؟ ! فرمود : آيا او را مىشناختيد ؟ گفتند : خير. فرمود :
او عمرو بن عاص بود. با عورتش با من رو به رو شد و من رخ از او برگرداندم. (1)
در صحنهاى ديگر عروة بن داوود دمشقى به نبرد با امام عليه السلام پيشقدم شد. پس آنحضرت با ضربتى على وار او را به دو نيم كرد. نيمى به راست افتاد و نيمى به چپ. سپاه معاويه از ديدن اين منظره به لرزه افتاد. پس از كشته شدن عروه ، امام پيكر او را مورد خطاب قرار داد و فرمود :
« عروه ! به سوى قوم خويش روانه شو و ايشان را بگو كه سوگند به خدايى8.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص168.
كه محمّد را به حق برانگيخت من خود به چشم خويش آتش را ديدم و اينك از پشيمانان هستم ». (1)
سپس پسر عموى عروه به نبرد با امام در آمد امّا آنحضرت ، او را هم به نفر قبلى ملحق كرد. در اين ميان معاويه كه برتلى ايستاده و نظارهگر اين نبردها بود. گفت : نفرين و ننگ بر اين مردان ! آيا در ميان آنان كسى نيست كه اين مرد - على - را در حين مبارزه بكشد يا او را ترور كند و يا در هنگام برخورد دو سپاه و بلند شدن گرد و غبار او را از پاى در آورد ؟ ! !
وليد بن عقبه به او پاسخ داد : خود به رويارويى او بشتاب كه تو سزاوارترين كس در نبرد با اويى. امّا معاويه گفت : به خدا سوگند او مرا به نبرد خويش فرا خواند تا آنجا كه من از قريش خجل شدم. به خدا قسم من با او مبارزه نمىكنم. (2)
روزى معاويه با كسانى كه دوروبر او نشسته بودند از عدم مبارزه خويش با امام و نيز از كشف عورت عمرو در نبرد با آنحضرت ، سخن مىگفت و در آنجا اظهار داشت :
« ترس و فرار از مبارزه با على بر كسى ننگ نيست » (3)
بدين گونه امام على عليه السلام كه در جنگهاى آغازين خود بر ضدّقريش وبخصوص بنى اميّه صحنههايى قهرمانانه از خود به نمايش گذاشته بود ، در اين ميدان نيز كه به عنوان خليفه اسلامى و فرماندۀ كل قواى سپاه اسلام انجام وظيفه مىكرد ، دليريها و شجاعتهاى شكوهمندى آفريد.
اگر ما به عرصۀ نبرد صفين نگاهى افكنيم و ياران پيامبر را ببينيم كه گرداگرد رهبر خويش ، حلقه زدهاند و با عمرهايى پنجاه تا نود سال به مبارزه و نبرد3.
مىپردازند ، دچار حيرت و شگفتى مىشويم ! اينان در واقع نخستين پرچمداران و طلايه داران اسلام و صاحبان درفش پر افتخار دعوت به توحيد در جهان و رهبران بلا منازع امّت محسوب مىشوند. سبحان اللّٰه ! ! چه صفحۀ شكوهمندى است ! چه انگيزهاى موجب شده تا اين پيران سالخورده سپاهى ويژه به نام « كتيبة الخضراء » تشكيل دهند ؟ ! و چه انگيزهاى در كار است كه اينان چنين دست از جان شيرين خود شستهاند ؟ ! با كدامين انگيزه به ميدان آمدهاند ؟ ! حال آنكه اگر ايشان در خانههايشان هم قرار مىگرفتند و به اين جنگ رهسپار نمىشدند ، باز هم از تكريم و احترام آنان چيزى كاسته نمىشد ! !
امّا مسأله حيثيت اسلام بود و اين پيران خود نسل قرآن بودند. آيا مگر اين قرآن نيست كه مى تواند شخصيّت انسان را چنان شكل دهد و او را چنان بارآورد كه در سالهاى پيرى هم مبارزه كند و از ماديات پا فراتر نهد ؟ اينان در برابر ارتداد جاهلى مآبانۀ بنى اميّه از هيچ تلاش فرو گزار نكردند و دل پيامبر را با فداكاريهاى كه بايد انجام مىدادند ، شاد نمودند.
نيرنگ به جاى شجاعت
آمادگى روحى بالاترين نيرويى بود كه سپاه اسلام بدان تكيه داشت و اگر چه همين نيرو دلاوريها و قهرمانىهاى بسيار شگرفى آفريد امّا آنچنان هم نبود كه پيروزى نهايى را در دسترس آنان قرار دهد. چون كار جنگ به درازا انجاميد برخى از سُست عنصران در ميان سپاه امام عليه السلام سر برافراشتند. معاويه كه از دستيابى به هر وسيلۀ ممكن براى رسيدن به پيرزوى ابايى نداشت ، بخوبى پى برد كه چگونه مىتواند از فشارها و دشواريهايى كه در صفوف سپاهيان على عليه السلام يافت مىشد ، بهرهبردارى كند. بيشتر سپاهيان امام از نظر آگاهى و بينش در اندازهاى نبودند كه بتوانند مبارزه ميان مكتب و جاهليّت را دريابند. كسانى كه
تاريخ جنگ صفين را مىخوانند ، از آنچه در آن جنگ پيش آمده ، احساس اندوه مىكنند و از خود مىپرسند : چگونه معاويه توانست نيرنگ خويش را عملى كند ؟ و چگونه امام نتوانست على رغم برخوردارى از ابّهت و بلاغت و نيروى معنوى و حضور دائم خويش در كنار هر حادثه و حتّى پيكارهايى كه خود مستقيماً در آنها شركت داشت توطئههاى مكارانۀ معاويه را خنثى كند ؟ !
روزى يكى از ياران آنحضرت ، همين پرسش را مطرح كرد و گفت : چگونه است كه ما تا كنون بر معاويه چيره نشدهايم ؟ امام به او فرمود تا جلوتر بيايد آنگاه آهسته گفت :
« سپاه معاويه از وى فرمان مىبرند ، امّا ياران من از گفتار من سر باز مىزدند ».
خدا خود داند كه اين قلب بزرگ كه آكنده از عشق به مكتب بود ، تا چه حد از جهل مسلمانان نسبت به اسلام و پراكندگى آنان از محور حق ، رنج مىبرد.
معاويه اين نكته را خوب مىدانست و از تلاشهاى مؤثر خويش بر روحيه سپاهيان امام و نيز ايجاد تفرقه در ميان آنان دريغ نمىورزيد. اگر تمام نيرنگهاى معاويه رنگ مىباخت ، تنها كارگر افتادن يك حيله مىتوانست او را از اين گرداب رهايى بخشد و فرصت ديگرى براى پيگيرى توطئههاى پليدش ، در اختيار او قرار دهد.
اينچنين بود كه معاويه اين بار درخواست صلح كرد و خواستار حكم قرار دادن قرآن شد.
در آغاز اين جنگ امام عليه السلام يكى از جوانان انصار را برگزيد تا با قرآن به اردوگاه معاويه رود و ايشان را به حكميّت قرآن فرا خواند ، امام به جوان نويد شهادت در راه خدا را داد و بهشت را برايش تضمين كرد. جوان با شنيدن اين مژده باشتاب در حالى كه قرآنى به دست گرفته بود به سوى سپاه معاويه روانه شد
و از آنان خواست كه به حكم قرآن رضايت دهند. امّا شاميان او را تيرباران و شهيد كردند و قرآن در كنار پيكر بى جان اين جوان بر زمين افتاد.
اكنون معاويه كه خود را محكوم به شكست مىديد و لشكرش در برابر حملات امام و بويژه يورشهاى بى امان فرمانده سلحشور آن يعنى « مالك اشتر » كه فشار فزايندهاى بر سپاه شام وارد مىكرد ، عقب نشسته بود با عمرو ، مشاور مكّار معروف خويش ، مشورت كرد و عمرو به او پيشنهاد كرد تا قرآنها را بر فراز نيزهها بالا برند. در پى اين پيشنهاد ، سپاهيان معاويه چيزهايى شبيه قرآن را بر فراز نيزههاى خود بالا بردند و خواستار حكميّت قرآن شدند.
البته بعيد هم نيست كه جاسوسان معاويه در سپاه امام برخى از فرماندهان سست عنصر را كه از شيوۀ اجراى عدالت توسّط آنحضرت ابراز ناخشنودى مىكردند به دادن اموال و مناصب گزاف وعده داده بودند. بدين ترتيب آنان با توسّل به نيرنگ ، بر سپاهيان امام غلبه كردند و بعضى از فرماندهان مزدور سپاه على عليه السلام نيز در مقابل آنها دست به اقدام نزدند و تلاشهاى امام و فرماندهان مكتبى و با بصيرت در بيدار ساختن مردم يا طرد مزدوران به هيچ جا نرسيد.
اجازه دهيد گوش به تاريخ فرا دهيم و داستان اين توطئه بزرگ را از زبان او بشنويم شايد بتوانيم از آن توشهاى براى زندگى امروز خود فراهم آوريم.
نصر بن مزاحم روايت كرده است كه امام در سپيده دم روز سه شنبه دهم ربيع الاول يا بنابر قولى دهم محرم سال 37 ه با مردم نماز صبح گزارد و سپس به سوى شاميان يورش برد. هر گروهى زير پرچم مخصوص خود بودند. شاميان نيز به طرف لشكر امام حمله آوردند. شمار بسيارى از افراد دو سپاه كشته شدند امّا تعداد كشتگان شاميان و مصيبتهايى كه بر آنان فرو آمده بود ، بسيار بيشتر بود.
در ادامه اين روايت دربارۀ چگونگى صف آرايى و نبرد دو سپاه در واقعۀ بزرگى كه نزديك بود هر دو سپاه را به نابودى بكشاند سخن گفته است. نام اين
حادثه بزرگ را « ليلة الهرير » نهادهاند ، چرا كه جنگ از هنگام نماز صبح تا نيمه شب ادامه داشت. اوقات نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشا گذشت بى آنكه سجدهاى براى خدا شود ، و نماز هيچ كس جز تكبير نبود. آنگاه جنگ از نيمه شب تا بر آمدن روز ادامه يافت و در اين يك شب و يك روز هفتاد هزار تن از پاى در آمدند. (1)
امام در قلب سپاه خويش و ابن عبّاس در جناح چپ و مالك اشتر در جناح راست آنجاى داشتند. آنحضرت سپاهخويشرا بهنبرد ترغيب مىكرد وپيوسته پروردگارش را مىخواند و با شمشير نبرد مىآزمود چنانكه وى مىگويد :
به خدايى كه محمّد را به حق به پيامبرى برانگيخت از هنگامى كه خدا آسمانها و زمين را آفريده ، نشنيدهايم رئيس قومى در يك روز به دست خود آن كند كه على كرد. وى با شمشير خميدۀ خويش به نبرد مىشتافت و مىگفت : از خدا و از شما بخاطر چنين شمشيرى پوزش مىطلبم مىخواستم آن را خرد و پاره كنم اما آنچه كه بارها از پيامبر شنيده بودم ، مرا از اين كار باز مىداشت كه پيامبر مىفرمود :
لا سيف الّا ذوالفقار ***ولا فتى الّا على
و اينك من با اين شمشير ، در حالى كه پيامبر نيز در اين جنگ حضور ندارد به نبرد مىشتابم.
راوى گويد : ما آن شمشير را مىگرفتيم و راستش مىكرديم. پس آنحضرت آن را مىگرفت و به صفوف دشمن حمله مىبرد. به خدا سوگند ! هيچ شيرى در رويارويى با دشمنش اينچنين شجاعانه عمل نمىكرد.3.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص192 - 193.
على عليه السلام در ميان مردم به سخنرانى ايستاد و فرمود :
« اى مردم ! كار شما بدين جا رسيده و حال دشمن نيز چنين است كه خود مىبينيد.
دشمن نفسهاى آخر خود را مىكشد و چون كارها روى آورد آخر آنها را از آغازشان مىتوان خواند. اين قوم بر خلاف فرمان دين در برابر شما ايستادگى كردند و به ما گزندها رسانيدند.
من سحرگاهان بر ايشان يورش مىبرم و آنان را به سمت حكم خداوند عزوجل سوق مىدهم ». (1)
چون خبر سخنرانى امام به معاويه رسيد ، با عمرو بن عاص به مشورت پرداخت عمرو در ضمن سخنان خود به او گفت : كارى براى آنان پيش آر كه چون پذيرفتند به اختلاف درافتند و چون نپذيرفتند باز هم به تفرقه و اختلاف فرو افتند. آنان را به كتاب خدا ( قرآن ) فرا بخوان.
فردا صبح شاميان به ميدان آمدند در حالى كه بر فراز نيزههاى خود ، قرآنها را بالا برده بودند. فرماندهان مكتبى نسبت به نيرنگ معاويه هشدار دادند. مثلاً عدى بن حاتم به امام گفت :
شاميان به جزع دچار آمدهاند و پس از ناتوانى آنان راهى جز آنچه تو مىخواهى نيست.
پس با آنان بجنگ. مالك اشتر و عمرو بن حمق و ديگران نيز چنين گفتند. امّا اكثريت سپاه على عليه السلام كه از ادامۀ جنگ خسته شده بودند ، گفتند : آتش جنگ ما را نابود كرده و مردان ما را كشته است. پس امام فرمود :
« اى مردم ! هميشه امر من با شما به گونهاى بود كه خود ميل داشتم تا اكنون كه جنگ شما را ضعيف و ناتوان گردانيد به خدا سوگند جنگ از جانب شما آغاز و رها شد حال آن كه دشمن شما را ناتوانتر و بيچارهتر كرد. هشدار.. كه من تا ديروز امير و فرمانده بودم و امروز مأمور و فرمانبرم ، ديروز باز دارنده بودم4.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص194.
و امروز خود باز داشته شدهام. شما دوستدار زندگى هستيد و من نمىخواهم شما را بر چيزى كه ناپسند مىداريد ، وادار كنم ». (1)
پس از آنكه هر دو سپاه تن به حكميّت دادند ، قرار شد هر گروه فردى را به نمايندگى برگزيند تا در بارۀ مسأله خلافت به بحث و بررسى بپردازند. معاويه ، عمرو بن عاص را ، اين مكّار معروف و كسى كه در ولايت مصر طمع بسته بود ، انتخاب كرد. يك بار ديگر اختلاف ميان اصحاب امام پيدا شد. در همان حال كه امام عليه السلام عبداللّٰه بن عبّاس را بدين منظور انتخاب كرده و گفته بود :
« عمرو گرهى نمىزند مگر آنكه عبداللّٰه آن را بگشايد و گرهى را نمىگشايد مگر آنكه عبداللّٰه آن را ببندد » اشعث گفت : به خدا سوگند تا قيامت دو نفر مصرى نبايد در ميان ما حكم دهند. بناچار امام ، ابن عبّاس را كنار گذاشت و اشتر را به جاى او برگزيد. امّا يارانش اشتر را هم نپذيرفتند و گفتند : آيا مگر كسى جز اشتر اين آتش را بر پا كرده است ؟ !
آنگاه سپاهيان على عليه السلام بر انتخاب ابوموسى اشعرى از جانب امام پافشارى كردند. اين ابوموسى كسى بود كه امام را رها كرده بود و مردم را از يارى دادن او باز مىداشت.
واقعيّت اين بود كه سپاهيان امام را گروههاى مختلفى تشكيل مىدادند. گروهى از اينان از فداكاران و مخلصان و گروهى ديگر از منافقان و گروهى ديگر از تندروها بودند. اين تندروها در قيام بر ضدّ عثمان شركت داشتند و خود را از على و يارانش به خلافت شايستهتر مىپنداشتند ! ! و هم اينان بودند كه بالاخره عليه امام پرچم طغيان برافراشتند و به خوارج معروف شدند.5.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص195.
ماجراى خوارج
پس از آنكه دو سپاه پيمان صلح منعقد كردند و امام و معاويه آن را به امضا رسانيدند ، ابوموسى اشعرى آن پيمان نامه را در اردوگاه امام به گردش در آورد تا همه آن را ببينند. پس چون از مقابل پرچمهاى بنى راسب گذشت ، آنان گفتند : ما بدين پيمان راضى نيستيم. لا حكم الا للّه. چون ابوموسى گفته آنان را به اطلاع امام رسانيد ، آنحضرت فرمود : آيا آنان به جز يكى دو پرچم و گروه اندكى از مردم بودند ؟ ابوموسى گفت : خير.
صحيح است كه كوفيان از جنگ آسيب ديده و خسته شده بودند و آتش اين جنگ در دل بسيارى از آنان شعله ور بود. براى همين وقتى تندروها سر پيچى خود را آشكار ساختند ، دعوت آنان مانند آتش در نيستان همه جا را فرا گرفت. نداى مردمى كه از هر گوشه فرياد مىكردند : لا حكم الا للّه و يا على ما راضى نيستيم كه مردان در دين خدا حكم دهند و خداوند حكم خود را در بارۀ معاويه و اصحابش بيان داشته و گفته است بايد يا كشته شوند و يا تحت حكومت ما در آيند ، اين فريادها امام را نگران كرد.
هر قدر كه امام آنان را اندرز داد و بديشان ياد آورى كرد كه نمى توان پيمان را نقض كرد در حالى كه خدا را بر آن وكيل كردهاند ، اصحابش نپذيرفتند و تنها خواستار جنگ شدند و در برابر نصايح آنحضرت تنها يك حرف بر زبان آوردند و آن اينكه : مانند ما به درگاه خدا توبه كن و گرنه ما از تو بيزارى مىجوييم.
موضع خوارج در برابر امام ، نتيجه گيرى حكمين را تقويت بخشيد. زيرا عمرو بن عاص ، طرف خود يعنى ابوموسى اشعرى را فريفت و هر دو قرار گذاشتند كه امام و معاويه را از خلافت خلع كنند. عمرو بن عاص ، ابتدا از ابوموسى خواست كه على را از خلافت خلع كند. چون ابوموسى چنين كرد ،
عمرو برخاست و گفت : ابوموسى ، على را از خلافت خلع كرد و من نيز چنانكه او على را خلع كرد خلعش مىكنم و معاويه را به مقام خلافت مىنشانم ! !
بدين سان عاقبت حكميّت ، در فرجام تندروها تسريع كرد. پس از اين ماجرا آنان در محلّى به نام « حروراء » گرد آمدند. امام عليه السلام ، ابن عبّاس را به سوى ايشان فرستاد و وى با استدلال به قرآن با آنان وارد بحث و گفتگو شد امّا جواب مساعدى از ايشان نشنيد. سپس خود به سوى ايشان رفت و از نام كسى كه پيشاپيش آن جماعت بود سؤال كرد. گفتند : وى يزيد بن قيس ارحبى نام دارد. سپس امام به چادر او رفت و دو ركعت نماز گزارد. آنگاه ايستاد و فرمود : اين جايگاهى است كه هر كه در آن به پيروزى دست يابد در روز قيامت نيز به فيروزى رسيده است. آنگاه به آن مردم روى كرد و فرمود : شما را به خدا سوگند مىدهم آيا كسى را متنفرتر از من نسبت به خلافت مىشناسيد ؟ گفتند : به خدا نه. فرمود : آيا مىدانيد كه شما خود مرا اجبار كرديد تا عهدهدار خلافت شوم ؟ گفتند : به خدا آرى.
فرمود : پس چرا اينك به مخالفت و ترك من همّت گماشتهايد ؟ ! گفتند : ما گناه بزرگى مرتكب شديم و به سوى خدا توبه كرديم تو نيز از آن گناه به درگاه خدا توبه آر و از او آمرزش خواه تا باز به تو بپيونديم ! على عليه السلام فرمود : من از تمام گناهان به پيشگاه خداوند توبه مىكنم.
آن جماعت به دعوت امام پاسخ دادند و با او به كوفه بازگشتند. شمار آنان پيش از شش هزار تن بود.
امّا چنين به نظر مىرسيد كه آنان به هنگام بازگشت به كوفه ، با گروهى از هواداران جريان حكميّت كه بيشترين شمار سپاهرا تشكيل مىدادند و طرفداران اشعث بودند ، برخورد كردند. اشعث كه مواضع خيانتكارانهاش در هر جا و بر همه كس مشهود بود و نخستين كسى بود كه امام عليه السلام را به پذيرش حكميّت واداشته بود ، به تحريك آنان پرداخت و ايشان را از همراهى با امام بازداشت.
در پى اين برخورد ، آنان به منطقهاى به نام « نهروان » رفتند. در آنجا آنان به يك مسلمان و يك مسيحى برخورد كردند و پس از آنكه از نظر آن مسلمان دربارۀ امام آگاهى يافتند ، او را كشتند امّا مرد مسيحى را رها كردند و گفتند كه ما بايد از ذمۀ پيامبر خود پاسدارى كنيم ! گويى اسلامى كه ريختن خون مسيحى را روا نشمرده دربارۀ حفظ خون مسلمان هيچ فرمانى نداده بود ! !
واقعيّت اين است كه رشد تندروها و عدم آگاهى و ضعف اصول فكرى در نزد اين جماعت ، عامل اصلى آنان در جناياتى بود كه مرتكب مىشدند چنان كه همين عوامل اسباب انقراض و نابودى آنان را فراهم كرد.
روزى عبداللّٰه بن خباب كه يكى از اصحاب رسول خدا بود و پدرش خباب بن ارث ، نيز از بزرگترين ياران آنحضرت به شمار مىرفت ، در حالى كه قرآنى به گردن داشت و همسر باردارش كه ماه آخر حاملگى خود را مىگذرانيد ، نيز با او بود با خوارج برخورد كرد. آنان عبداللّٰه بن خباب را دستگير كردند و به وى گفتند : اين كتابى كه در گردن توست ما را به كشتن تو فرمان مىدهد. عبداللّٰه پاسخ داد : چيزى را كه قرآن احيا كرده ، زنده كنيد و آنچه را كه ميرانده شما نيز بميرانيد.
در همان هنگامى كه آنان با عبد اللّٰه بن خباب مشغول گفتگو بودند ، دانهاى خرما از شاخهاى فرو افتاد. يكى از آنان فوراً خرما را برداشت و در دهان برد. ديگر كسانى كه در آنجا حاضر بودند بروى اعتراض كردند و او خرما را از دهان بيرون انداخت. در اين اثنا خوكى نيز از آنجا مىگذشت كه يكى از آنان آن خوك را كشت. همراهانش به او پرخاش كردند و گفتند : كشتن اين خوك فساد در زمين است.
آنگاه دوباره به نزد عبداللّٰه بن خباب برگشته به وى گفتند : دربارۀ ابوبكر و عمر و على پيش از جريان حكميّت و نيز دربارۀ عثمان در آن شش سال اخير
از خلافتش چه مىگويى ؟ خباب از همۀ آنان به نيكى ياد كرد. پس پرسيدند : دربارۀ على پس از جريان تحكيم و خلافت چه نظرى دارى ؟ خباب پاسخ داد : على داناتر به خدا وبيش از ديگران حافظ دين اوست و بصيرت و آگاهى وى بيشتر از همگان است.
آنان با شنيدن اين پاسخ گفتند : تو پيرو هدايت نيستى بلكه از هواوهوس خويش پيروى مىكنى حال آنكه مردان را از روى نامهايشان باز مىتوان شناخت. سپس خباب را به كنارۀ رود كشاندند و سرش را بريدند و همسرش را نيز بياوردند و شكمش را دريدند و او و فرزندش را نيز سر بريدند و در كنار خباب رهايش كردند ! ! (1)
بدين سان خوارج بناى فساد و تباهى در زمين را نهادند و روح جنگ و آشوب در ميان آنان بر ارزشها غلبه كرد چرا كه اينان فرزندان جزيرة العرب بودند كه همواره خون و جنگ و تعصبهاى پنهان از خاك آن مىجوشيد.
اگر امام به مقابلۀ آنان نمىشتافت بيم آن مىرفت كه آتش اين فتنه در ديگر نقاط كشور ، گسترده شود. چون آنحضرت به مكانى نزديك آنان رسيد ، عدّهاى را به سوى ايشان فرستاد تا به آنان پيغام دهند كه قاتلان صحابى بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله ، يعنى عبداللّٰه بن خباب و همسرش و نيز قاتلان مسلمانان ديگرى را كه به دست آنان كشته شده بودند ، به وى تحويل دهند.
امّا آنان پاسخ دادند : ما همگى قاتلان عبداللّٰه هستيم و نيز افزودند : چنانچه بر على بن ابىطالب و همراهان او دست يابيم آنان را نيز مىكشيم.
پس امام خود به سوى آنان رفت و فرمود : « اى جماعت ! من شما را بيم مىدهم از اين كه صبح كنيد در حالى كه آماج لعنت اين امّت قرار گرفته باشيد ،0.
1) - سيرة الأئمّة الاثنى عشر ، ص490.
و فردا بدون آنكه هيچ دليل و برهانى داشته باشيد در همين جا از پاى در آييد ».
امام بار ديگر با آنان گفتگو و مناظره كرد و بديشان پيشنهاد داد كه براى جنگ با معاويه كه هدف آشكار آنان بود به وى بپيوندند. امّا آنان پاسخ دادند. هرگز. بلكه تو بايد ابتدا به كفر اعتراف كنى و آنگاه به سوى خداوند توبه آرى چنان كه ما توبه كرديم. در اين صورت ما از تو فرمان مىبريم و گرنه ما همچنان مخالف و دشمن تو خواهيم ماند. پس امام از ايشان پرسيد :
واى بر شما ! با كدامين دليل جنگ با ما و خروج از جماعت ما را روا شمرديد ؟ ! امّا خوارج وى را پاسخ نگفتند و از هر گوشه و كنار بانگ بر داشتند كه : پيش به سوى بهشت ، پيش به سوى بهشت ! ! آنگاه شمشير كشيدند و ضرباتى بر اصحاب آنحضرت وارد آوردند و تير اندازان آغاز به تير انداختن كردند. سپس امام و يارانش بر آنان هجوم بردند و در ظرف چند ساعت همۀ آنها را كشتند. (1)
امام عليه السلام در ميان گشته شدگان پيكر شخصى را به نام مخرج ، معروف به ذوالثديه ( داراى پستان ) جستجو مىكرد. چون پس از كاوش بسيار جنازۀ او را يافت ، نداى تكبير سر داد و يارانش هم تكبير گفتند. آيا مىدانيد براى چه ؟ ! زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله آنحضرت را از آشوب اين گروه تندرو آگاهى داده و در علامت آنان وجود چنين شخصى را در ميان آنان ذكر كرده بود.
در اين روايت آمده است : چون رسول خدا از جنگ حنين بازگشت ، به تقسيم غنايم پرداخت در اين هنگام مردى از بنى تميم به نام خويعه برخاست و به آنحضرت گفت :
محمّد ! غنايم را به عدالت تقسيم كن. پيامبر فرمود : من به عدالت تقسيم كردم. آن مرد تميمى براى بار دوّم و سوّم نيز بر پا خاست1.
1) - سيرة الأئمّة الاثنى عشر ، ص491.
و همچنان سخن خود را تكرار كرد. آنگاه پيامبر فرمود :
« بزودى از نسل اين مرد ، قومى خواهند آمد كه پاى از دين فراتر نهند چنان كه تير از كمان فراتر رود. آنان به هنگام تفرقه و جدايى مردم از يكديگر خروج خواهند كرد. نماز شما در كنار نماز آنان كوچك مىنمايد. قرآن مىخوانند امّا از گردنهاى آنان بالاتر نمىآيد.
ميان آنان مردى است سياه با دستان باز كه يكى از آنها گويى پستان زنى است. و در روايت عايشه آمده است كه پيامبر فرمود : آن مرد را بهترين امّتم پس از من ، مىكشد ». (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين سخن خردمندانه خود ، در حقيقت بر وجود طوايف قشرى و نادان در ميان امّت اسلامى ، اشاره كرده است. اين گروه در اوّلين فرصتى كه براى آنان پيش آمد ، خود را نشان دادند. اين فرصت زمانى رخ داد كه آتش فتنه در كشور ، شعله ور شده بود. آن مردى كه پيام آور عدل و داد را به رعايت عدالت فرمان مىدهد و خود را بر حفظ ارزشها ، داغتر از كسى مىداند كه خداوند او را به رسالتش برگزيده جز با كسى چون على عليه السلام كه فرزند ايمان است و پايههاى ايمان بر دوش او استوار و محكم شد ، به توبه كردن و ايمان آوردن دعوت مىكند ، شبيه نيست.
اشتياق امام براى يافتن جنازۀ ذوالثديه ، بسيار بود. زيرا اوّل تعدادى از يارانش را براى يافتن او گسيل كرد و چون آنان نتوانستند او را بيابند خود آنحضرت به جستجوى او پرداخت.
به نظر مىرسد كه امام مىخواسته با نشان دادن پيكر ذوالثديه حجّت را بر مردم تمام كند و آنان به يقين دريابند كه اين جماعت به شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله از دين پا فراتر نهادهاند تا مبادا با دين پوشالى و پوك خود بيش از اين موجب2.
1) - سيرة الأئمّة الاثنى عشر ، ص492.
فريب و اغواى مردم شوند. بايد دانست كه فرقۀ مارقان با كشته شدن همۀ افرادش از ميان نرفت. زيرا اين حالت ، حالتى اجتماعى و مستمر است كه هر از چند گاهى اينجا و آنجا و زير اين پرچم و آن پرچم ظهور مىكند. هيچ دورهاى از وجود آنان و كسانى امثال ايشان خالى نبوده است ، كسانى كه پيشانيهايشان پينه بسته است و مظاهر دينى و تندرويهاى قشرى مآبانه و تكفير مردم بدون داشتن دليل خدايى يا عقلانى از شاخصههاى آنان به حساب مىآيد.
خوارج از يك سو و ياران اشعث از سوى ديگر بزرگترين خطر را بر نظام اسلامى در روزگار خلافت امام عليه السلام پديد آوردند. اين گروه در واقع براى هر مكتب اصلاح گرايانهاى مىتواند تهديدى بزرگ به شمار آيد.
سرانجام ، پس از اين واقعه غدههاى چركين از پيروان تفكر خوارج در اطراف دولت اسلامى بروز يافت و موجب شدند كه آنحضرت گوشهاى از توجّه و اهتمام خود را صرف آنان كند و در نتيجه معاويه فرصت تثبيت و تحكيم پايههاى حكومت خود را بيابد.
وقتى نوار زندگانى امام را از نظر مىگذرانيم ، هر چه به پايان آن نزديكتر مىشويم آن را تيرهتر مىبينيم به گونهاى كه قلب از شدّت اندوه و تأسف مىخواهد بتركد. اين معاويه است كه لشكريان جاهلى را بر ضدّ رسالت خدا رهبرى مىكند و اين اشعث و ديگر فرماندهان دنيا طلب كوفىاند كه به باطل معاويه گروييدهاند و وعدههاى دروغين معاويه بيشتر از نصايح امام در آنان كارگر افتادهاست. و اين ياران بزرگوار امامند كه شمارى از آنها مىميرند و گروهى ديگرشان در ميدان نبرد شهيد مىشوند و دستهاى ديگر با ترور از پاى در مىآيند. روزى سپرى نمىشود مگر آنكه اخبارى تأسف بار به آنحضرت مىرسيد.
تندروها بر او مىشورند و سپاه وى را به آشوب مىكشند. سپاه نيز از جنگ خسته و درمانده شده است. در حالى كه معاويه هر روز بر نيروى خويش مىافزايد و گروههاى جنگى كوچكى را پنهانى براى حمله به گوشه و كنار كشور گسيل مى دارد. در واقع وى با اين كار سنّتهاى جاهلى را كه خود بدانها وابسته بود ، زنده مىكرد. او قبايل عربى و فرماندهان جاهلى را تشويق مىكرد تا دوباره
به عادات پيشين و كارهاى گذشتۀ خويش بازگردند.
معاويه با سپاهى به فرماندهى بُسر بن ارطأة ، يمن و حجاز را مورد حمله قرار داد. وى به بُسر فرمان داده بود كه در اين دو جا ، ايجاد آشوب و بلوا كند و هواخواهان امام را بترساند.
همچنين وى سپاهى براى جنگ با مصريان به آنديار روانه نمود و فرماندهى اين سپاه را بر عهدۀ عمرو بن عاص نهاد كه او در ولايت مصر طمع بسته بود. عمرو در مصر دست به جنايتها و تباهيها زد و والى امام بر آن شهر يعنى محمّد بن ابوبكر را كشت و پيكرش را مُثله كرد و سپس او را سوزانيد...
و هنگامى كه على عليه السلام ، شمشير برندۀ خويش ، مالك اشتر ، را براى ولايت مصر برگزيد ، معاويه او را در ميان راه مسموم كرد و به قتل رسانيد. خبر شهادت مالك بر امام بس گران بود ، با قتل مالك آنحضرت ، قهرمانى با ايمان و شجاع را از دست داد.
از اينها گذشته ، اهل كوفه كه پيوسته در تفرقه و جدايى به سر مىبردند ، سالهاى بسيار از ديدگاههاى امام دور بودند. آنحضرت با كوچكترين امكاناتى همچون سخنان بليغ و نظريّات حكيمانه و خوب مطرح كردن مسأله جهاد در راه خدا و حفظ كرامت مردم و دستاوردهاى انقلاب ، آنان را به هوشيارى و بيدارى فرا مىخواند. امّا جز پيشاهنگان آنان ، كس به سخنان آنحضرت پاسخ مثبت نمىداد.
شايد هدف والاى امام از اين سخنان تحكيم پايههاى ايمان در ميان اين پيشاهنگان ، كه در واقع شيعيان مخلص و فداكار او به شمار مىآمدند ، بود تا مگر بدين وسيله خط درخشان مكتب در ميان نسلهاى ديگر امتداد يابد.
تفرقه كوفيان از حق خود و اتحاد شاميان بر باطلشان ، قلب آنحضرت را واقعاً به درد آورده بود آن گونه كه آرزو مىكرد معاويه ده نفر از ياران او را بگيرد
و در برابر ، يكى از ياران خود را به وى بدهد. سرانجام آنحضرت آخرين تير خود را رها كرد و گفت :
« هشدار مىدهم كه من از عتاب و خطاب با شما خسته شدهام. پس به من بگوييد شما چكار مىكنيد ؟ اگر مىخواهيد در ركاب من به سوى دشمن روانه شويد اين چيزى است كه من مىخواهم و دوست دارم و اگر در صدد چنين كارى نيستيد پس مرا از تصميم خود آگاه سازيد. به خدا سوگند اگر همه شما براى جنگ با دشمنان با من بيرون نياييد تا خداوند كه بهترين داوران است ، ميان ما و آنان داورى نكند ، بر شما نفرين مىكنم و خود به جنگ با دشمنانتان مىروم حتّى اگر تنها ده نفر مرا همراهى كنند ».
« اوباشان شامى در يارى كردن ضلالت و گمراهى از شما پايدارترند و اتحاد آنان بر باطل خود از اتحاد شما بر هدايت و حقّتان بيشتر است پس درد و درمان شما چيست ؟ آنان مانند شمايند و اگر تا روز قيامت با ايشان جنگ شود ، از ميدان نمىگريزند ». (1)
چون كوفيان ديدند كه آنحضرت قصد دارد همراه با شمارى اندك از ياران مخلص خود به جنگ روانه شود ، به دعوت وى پاسخ گفتند و آمادۀ رفتن به ميدان جنگ شدند.
جنگجويان از شهر بيرون آمدند و به اردوگاه سپاه كوفه در نخيله وارد شدند. امام يكى از فرماندهان سپاه خود ، موسوم به زياد بن حفصه را به سوى شام گسيل داشت. « زياد » طلايه داران سپاه را رهبرى مىكرد.
آن حضرت در انتظار پايان يافتن ماه رمضان بود تا با ديگر سپاهيان خود به سوى شام حركت كند امّا تقدير در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان ، سرنوشت ديگرى براى او رقم زد.9.
1) - سيرة الأئمّة الاثنى عشر ، ص499.
شب نوزدهم ماه مبارك رمضان ، يكى از شبهايى كه احتمال مىرود شب قدر در همان شب واقع است. گفتگوهاى مردم در اين شب هر جا پيرامون جنگ و مسائل آن بود. چرا كه على عليه السلام روح جهاد و جنگاورى را در ميان آنان دميده و تحرك و فعاليّت در آنان اوج گرفته بود.
در گوشهاى از مسجد كوفه ، عدّهاى از مصريان طبق معمول هر شب به نماز ايستاده بودند و اندكى آن طرفتر عدّهاى نيز با جديّت نماز مىخواندند. و گوشهاى از شهر خانۀ محقرى بود كه دختر امام ، حضرت را به ميهمانى دعوت كرده بود. او هنگام افطار قرصى نان و ظرفى شير و اندكى نمك براى امام آورد. امّا آنحضرت فرمود تا شير را از سفره بردارد. آنگاه چند لقمهاى نان و نمك خورد و سپس براى خواندن نماز برخاست. او هر چند گاهى به آسمان مىنگريست و مىفرمود :
اين همان شب موعود است نه دروغ مىگويم و نه به من دروغ گفته شده است. آنگاه به سوى مسجد رفت و از همان درى كه اين مردان در پشت آن گرد آمده بودند ، به درون مسجد رفت.
راوى مىگويد : اميرمؤمنان هنگام طلوع فجر بر آنان وارد شد و بانگ برداشت : نماز ، نماز. پس از آن درخشش شمشيرى ديدم و شنيدم كسى مىگفت : حكم از آنِ خداست نه از آنِ تو اى على ! سپس برق شمشير ديگرى را ديدم و شنيدم امام عليه السلام مىفرمود : اين مرد از دست شما نگريزد.
اشعث به ابن ملجم گفته بود : پيش از آنكه سپيده بدمد و شناخته شوى بايد حتماً خود را نجات دهى. (1)
چه كسانى در توطئه كشتن رهبر مسلمانان شركت داشتند ؟
سه نفر در موسم حج گرد هم آمدند و قرار گذاشتند هر يك از آنان يكى از اين سه تن را ، معاويه وعمرو بن عاص و على را ، از پاى در آورند. آن كس كه قرار بود عمرو را بكشد موفق نشد زيرا در همان روز عمرو كس ديگرى را به جاى خود براى نماز فرستاده بود و آن مرد به جاى عمرو كشته شد. معاويه نيز از مرگ جان سالم به در برد زيرا شمشير بر رانش فرود آمد و زخمى نه چندان عميق بر جاى نهاد.
امّا ابن ملجم كه شمشيرش را به هزار درهم خريده و آن را با هزار درهم آغشته به زهر ساخته بود در تحقيق هدف خود به موفقيّت دست يافت. چنان كه به نظر مىرسد وى با جناح مخالف امام در كوفه ، كه رهبرى آن را اشعث بر عهده داشت ، برخورد مىكند. ابن اشعث كسى بود كه بر كشتگان خوارج اشك مىريخت ، وى چندى قبل بر اميرمؤمنان وارد شده بود و امام با او به خاطر توطئههاى مستمر وى بر ضد اسلام به تندى برخورد كرده بود. وى امام را به كشتن تهديد كرد. يكبار امام در پاسخ به تهديد او فرمود :
« آيا مرا از مرگ مىترسانى و تهديدم مىكنى ؟ ! به خدا سوگند من هرگز از5.
1) - سيرة الأئمّة الاثنى عشر ، ص505.
آن باك ندارم كه با مرگ رو به رو شوم يا مرگ با من رو به رو گردد ». (1)
علاوه بر ابن اشعث گروهى از ياران وى نيز همچون سبيب بن بجران ، وردان بن مجالد در تحقّق اين جنايت دست داشتند.
از طريق ابن اشعث ، مصالح خوارج كه از سرسختترين دشمنان معاويه بودند با مصالح معاويه گره خورد. معاويهاى كه از هجوم صاعقه وار سپاه اسلام بر خود بسيار مى ترسيد و همواره براى كشتن امام به كوفيان از دادن هيچ وعدهاى دريغ نمىكرد. به همين علّت است كه ابوالاسود دؤلى پس از تحقّق اين جنايت به معاويه گفت :
« هان ! به معاوية بن حرب بگوى كه چشمان سرزنشگران ما روشن مباد ، آيا در ماه روزه ما را با كشتن بهترين همه مردم عزادار كرديد ؟
بهترين كس را كه بر اسبان راهوار مىنشست و آنها را رام مىكرد و كشتيها سوار مىشد ، كشتيد ، كسى را كه نعال مىپوشيد و آن را مىساخت و كسى كه سورههاى قرآنى را مىخواند ». (2)
پس از وقوع اين جنايت ، امام را به خانه بردند و ابن ملجم را به محضرش حاضر كردند.
پس آنحضرت فرمود :
« جان در برابر جان. اگر من مُردم او را بكشيد چنان كه مرا كشت و اگر زنده ماندم خود دربارۀ او تصميم مىگيرم ».
آنگاه افزود :
« اى فرزندان عبدالمطّلب ! مبادا شما را ببينم كه خون مسلمانان را مىريزيد و مىگوييد اميرمؤمنان كشته شد. هان كه نبايد جز قاتل من كس ديگرى كشته شود ».5.
يكى از پزشكان كوفه موسوم به اثير بن عمر بن هانى بر بالين امام حاضر شد و پس از معاينه به آنحضرت گفت : اى اميرمؤمنان ! وصيّت كن كه دشمن خدا ضربتش را تا مغزت رسانيده است.
اصبغ بن نباته نقل مىكند : خدمت اميرمؤمنان رسيدم. او تكيه داده و بر سرش دستار زردى پيچيده بود. لكّههاى خون از دستار به بيرون نفوذ كرده بود چهرۀ آنحضرت به زردى مىزد به گونهاى كه معلوم نبود سيماى آنحضرت زردتر است يا عمامهاش ؟ پس خم شدم و او را بوسيدم و گريستم. امام به من فرمود : اصبغ ! گريه مكن كه جزاى اين به خدا بهشت است.
عرض كردم : فدايت شوم من نيك مىدانم كه تو به بهشت خواهى رفت امّا از اين كه تو را از دست مىدهم ، مىگريم. (1)
ام كلثوم نيز پس از آن كه خبر مرگ امام را از زبان خود آنحضرت شنيد ، گريست. پس امام به او فرمود :
« امكلثوم مرا ميازار ! اىكاش آنچهرا كه من مىبينم تو هممىديدى. فرشتگان هفت آسمان را مىبينم كه پشت يكديگر صف كشيدهاند و پيامبران مىگويند : اى على بيا ! آنچه پيش روى توست بسى بهتر از حالى است كه تو در آنى ». (2)
امام سه روز پس از اين ضربه زنده ماند امّا حالش روز به روز بدتر مىشد. تا آن كه شب بيست و يكم فرا رسيد. آنحضرت به امام حسن عليه السلام وصيّت كرد و به ديگر فرزندش امام حسين عليه السلام آخرين وصاياى خود را گفت آنگاه با خانواده خود وداع كرد و با اطمينان و آرامش فرشتگان پروردگارش را استقبال كرد و روح پاك آنحضرت از كالبدش بيرون رفت.
با شهادت امام فرياد و شيون دختران و زنان آنحضرت بالا گرفت و كوفيان دانستند كه اميرمؤمنان در گذشته است.5.
مردان و زنان عزادار فوج فوج به منزل آنحضرت مىرفتند. غوغاى عظيمى بر پا شده و كوفه به لرزه در آمده بود. اين روز همچون روز در رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود.
امام حسن و امام حسين با هم پيكر امام را مىشستند و محمّد بن حنفيه بر روى بدن مبارك آنحضرت آب مىريخت. آنگاه با باقيماندۀ حنوط رسول خدا آنحضرت را حنوط كردند و در تابوتش گذاردند. امام حسن بر جنازۀ آنحضرت نماز خواند و او را شبانه تا پشت كوفه بردند و در نوبه در كنار ستون غريين ، جايى كه هم اكنون آرامگاه آنحضرت است ، به خاك سپردند.
محل آرامگاه آنحضرت ، تا دوران امام رضا عليه السلام از ديدهها نهان بود. زيرا بيم آن مىرفت كه خوارج و بنى اميّه مرقد آنحضرت را مورد تهاجم خويش قرار دهند.
پس از شهادت امام ، ابن ملجم كشته و به آتش سوزانده شد. بدين سان ، با شهادت على عليه السلام صفحهاى درخشان از زندگى آن امام ورق خورد تا صفحات مجد و سرفرازى و فضايل وى تا پايان روزگار همچنان پرتو افشان بماند و پيروان خود را به هدايت و استقامت رهنمون شود. پس سلام خدا بر او باد آنگاه كه در كعبه پا به دنيا گذارد و آنگاه كه در محراب كوفه به خون غلتيد و هنگامى كه شهيد و شاهد بر ظلم ستمگران شد و وقتى عدالت و پرچم هدايت و منَار تقوا گشت. سلام خدا برا او باد هنگامى كه او را زنده بر مىانگيزد تا او را ميزانى قرار دهد كه ميان بندگانش جدايى اندازد و تقسيم گر بهشت و دوزخ باشد.
و سلام بر راستكارانى كه در راه آنحضرت گام نهادند و درود بر پيروانش كه در راه عشق به او سختيهايى را تحمّل كردند كه كوههاى سر به فلك كشيده تاب تحمّل آنها را نداشتند.
فضايل و مناقب امام همچون پرتو آفتاب ، در همه جا جلوه گر است وبه ما روشنايى و گرمى معنوى مىدهد. دانشمندان بزرگ مسلمان ، على رغم مذاهب مختلفى كه دارند ، در بر شمردن فضايل آنحضرت با يكديگربه رقابت پرداختهاند. تا آنجا كه برخى از خوانندگان سادهلوح مىگويند :
« با اين وصف على عليه السلام برترين كس بوده است ». اينان از اين نكته غافلند كه امام نشانه صدق رسالت پيامبر اكرم ، و آينه صاف و بى زنگارى است كه در آن سيماى مربى و سرورش ، محمّد صلى الله عليه و آله ، متجلّى است. تا آنجا كه خود فرمود :
« من بندهاى از بندگان محمّد هستم »
در واقع پا فشارى اصحاب پيامبر و تابعان و صديقان مسلمان بر نشر فضايل امام على خود نوعى مبارزه عليه خط گمراهى بود كه بر مسلمانان مسلط شده بود و براى از ميان بردن نشانهها و شاخصهاى حق بسختى تلاش مىكرد. بدين گونه است كه فضايل اميرمؤمنان از آمار و شمارش بيرون است.
امّا بر ماست كه فضايل آنحضرت را جداى از يكديگر ننگريم كه اين خود مانند آن است كه گلى را بدون توجّه به گلبرگهاى آن مورد مشاهده قرار دهيم.
وقتى ما از زهد سخن مىگوييم ، گوشه گيرى مرتاضان و پارسايى فراريان از زندگى را به ياد مىآوريم. و چون از علم سخن مىگوييم به ياد كسانى مىافتيم كه در كتابخانهها يا آزمايشگاههاى خود به كار تحقيق و مطالعه مشغولند و مسئوليّت ديگرى ندارند و خود را درگير مبارزات و مجاهدتها نمىكنند.
و چون از بخشندگى و كرم سخن به ميان آوريم ، ياد پادشاهى در ذهن ما زنده مىشود كه هداياى گزافى به دوروبريهاى خود مىبخشيد و بدين وسيله آنها را كم كم به فساد و تباهى مىكشاند و به واسطۀ اين بذل و بخششها حكومت خود را از هر گونه تعرضى در امان مىداشت.
و چون از صفت شجاعت سخن برانيم ، تصوير قهرمانان ميدانهاى جنگ را كه خوىشان كشت و كشتار و وظيفهشان ريختن خون ديگران بود ، به خاطر مىآوريم.
امّا اميرمؤمنان على عليه السلام غير از تمام اينها بود. زيرا صفات او ، نمودهايى از روح معنوى وى به شمار مىآمد. همان گونه كه اگر يك نور بر شيشههاى رنگى بتابد ، رنگهاى گوناگونى از خود نمودار مىسازد ، نور توحيد نيز در ژرفاى وجود امام از خود صفات و ويژگيهاى مختلفى بر جاى گذارده بود به گونهاى كه برترين صفات و عظيمترين آيات حق در آنحضرت متجلّى گشته بود.
هنگامى كه خداوند بر قلبى سليم تجلّى مىكند ، آن را با قول ثابت استوار مىسازد و از نور عزت خويش سرشارش مىگرداند و صاحب آن قلب را بخشنده و دادگر و دلير و مهربان و دانا و مسئول و زاهد و فعّال و گريان در تاريكى شب و جنگنده در روز مىسازد.
شاعرى دربارۀ امام سروده است :
در ويژگيهاى صفات تو ، اضداد جمع شده است و از اين رو همتايان براى تو سر فرود آوردهاند. ما مىگوييم اين ويژگيها ، صفات حُسنايى است كه برخى از
آنها برخى ديگر را پيروى مىكنند. اين صفات عبارتند از : عشق و راستى و امانت كه معرفت خداوند آنها را جمع كرده و ساير فضايل خير از آن سر چشمه گرفته است.
آنحضرت براى خداى سبحان زيست كه او خداى را شناخته و در راه او دليريها از خود نشان داده بود. او به عظمت كردگارش يقين داشت. آيا مگر آنحضرت دربارۀ مؤمنان ، كه خود امير و سرور آنان بود ، نفرمود :
« آفريدگار در جانهايشان بزرگى يافته و غير از خداوند در چشمانش كوچك شده است ». او مرگ را كوچك مىشمرد زيرا ديدار پروردگارش را دوست مىداشت. در حق رعيت به عدل و داد رفتار مىكرد زيرا از پردههاى ماديّت فراتر آمده و قدم به كُنه حقايق نهاده بود. تمام امتيازات و برتريهاى ظاهرى را از ميان برد و با فشارى كه او را بدان فرا مىخواند ، به مبارزه و رويارويى برخاست.
در دنيا زهد را پيشه خود ساخته بود زيرا حقيقت دنيا را بخوبى مىشناخت و پيش از آنكه اعضا و جوارحش در بهرهبردارى از دنيا ، روزه اختيار كنند روحش از دنيا كناره گرفته و دنيا را سه طلاقه كرده بود و به او مىگفت :
« اى دنيا ، اى دنيا ! ! از من در گذر كه تو را سه طلاقه كردهام و در آن بازگشتى نيست ». (1)
عبادت ، جسم او را تحليل برده بود كه او در عبارت به ديدار محبوب بزرگوارش مىشتافت. او همواره پروردگارش را ياد مىكرد و قلبش به مناجات با او آباد بود. فضايل ديگر آنحضرت نيز جويبارهايى بودند كه از چشمه سار ايمان و معرفت و يقين نشأت مىگرفتند.
اجازه دهيد دربارۀ عبادت امام ، به نقل تعدادى از روايات بپردازيم باشد كه7.
1) - نهج البلاغه - كلمات قصار ، شمارۀ 77.
پيشوايمان را بيشتر بشناسيم و با شناخت او به پروردگار خود نزديكتر شويم.
روزى ابودرداء در ميان ياران پيامبر صلى الله عليه و آله ماجرايى در اين خصوص نقل كرد و از گوشهاى از عبادت شبانۀ على كه خود شاهد آن بود ، سخن گفت.
( از هشام بن عروة از پدرش عروة بن زبير نقل شده است كه گفت : ما همراه با عدّهاى در مسجد رسولاللّٰه نشسته بوديم و از شجاعتهاى اهل بدر و نيز از بيعت رضوان ياد مىكرديم و سخن مىگفتيم ، ابو درداء گفت : اى جماعت ! آيا شما را به كم مالترين مردم و خدا ترسترين و كوشاترين ايشان در عبادت خبر دهم ؟ ! گفتند : او كيست ؟ ابودرداء گفت : اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليه السلام.
راوى مىگويد : به خدا در ميان حاضران مجلس كسى نبود جز آنكه چهره از ابودرداء بر گرفت. آنگاه مردى از انصار خطاب به او گفت : اى عويمر سخنى گفتى كه هيچ يك از حاضران در مجلس با آن موافقت نشان ندادند ! ابودرداء گفت : اى مردم ! من چيزى را كه خود ديدهام باز مىگويم شما نيز آنچه را كه ديدهايد باز گوييد. على بن ابىطالب را در بيابانهاى نجار ديدم كه از همراهان خويش كناره گرفته و از كسانى كه در پىاش مىآمدند ، خود را نهان داشته و در پشت انبوه درختان نخل خود را پنهان كرده بود. من على را گم كرده بودم و به نظر آمد كه از من بسيار دور شده است. با خود گفتم : او اكنون به منزل خويش رسيده است. امّا ناگهان صدايى حزين و آوازى تأثر آور به گوشم خورد كه مىگفت :
« معبودا چه بسيار گناهان هلاك كنندهاى كه در انتقام جستن از آنها بردبارى پيشه كردى و چه بسيار بى پردگيها كه تو با كرم خويشتن از آشكار شدن آنها جلوگيرى كردى. خدايا ! اگر زندگىام در نافرمانى تو طولانى شد و گناهانم در صحيفهها فزونى يافت امّا من به جز به آمرزش تو اميدوار نيستم و به غير از رضوان تو به چيز ديگرى اميد ندارم ».
اين صدا مرا به خود مشغول كرد و ردّ پاها را گرفتم و رفتم. ناگهان چشمم به على بن ابىطالب افتاد. خود را مخفى كردم و از حركت باز ايستادم. آنحضرت در دل شب دو ركعت نماز گزارد و آنگاه به دعا و گريه و زارى و ناله پرداخت. از جمله مناجاتهايى كه مىكرد اين بود كه مىگفت :
« معبودا ! در عفو تو مىانديشم پس گناهم بر من سبك مىشود آنگاه دربارۀ سخت گرفتنت فكر مىكنم پس مصيبتم بر من گران مىآيد ».
آنگاه گفت :
« آه اگر در صحيفهها گناهى را بخوانم كه خود آن را فراموش كردهام امّا تو آن را گرد آورده باشى ! پس مىگويى : او را بگيريد. پس واى بر گرفتارى كه خانوادهاش او را نتوانند نجات بخشند و قبيلهاش او را سودى ندهند و كروبيان بدو رحمت نياورند ».
آنگاه گفت :
« واى از آتشى كه احشا و امعا را مىسوزاند ! واى از آتشى كه پوست را مىكند ! واى از سوزانندگى پارههاى آتش ! »
ابودرداء گفت : سپس آنحضرت بسيار گريست. پس از مدّتى ديگر نه صدايى از او به گوش مىرسيد و نه جنبشى از او ديده مىشد. با خود گفتم : حتماً به خاطر شب زنده دارى ، خواب بر او چيره شده است. بايد او را براى نماز صبح بيدار كنم. بر بالين او رفتم آنحضرت مانند يك قطعه چوب خشك بر زمين افتاده بود. تكانش دادم امّا هيچ جنبشى نكرد ، صدايش زدم امّا پاسخى نداد. گفتم : انا للّٰهو انا اليه راجعون. به خدا كه على بن ابىطالب مُرد. ابودرداء در ادامۀ گفتار خود افزود : به سرعت به خانۀ على روانه شدم و اين خبر را به اطلاع آنان رساندم. فاطمه گفت : اى ابودرداء ! داستان چيست ؟ پس من آنچه را كه ديده بودم براى او باز گفتم. او فرمود :
« اى ابودرداء بخدا سوگند اين بى هوشى است كه در اثر ترس از خدا بر او عارض شده است ». آنگاه با ظرف آبى بر بالين على عليه السلام آمدند و آب بر چهرهاش پاشيدند. آنحضرت به هوش آمد و به من كه مىگريستم نگاهى كرد و گفت : اى ابودرداء چرا گريه مىكنى ؟ ! گفتم : به خاطر كارى كه در حقّ خودت روا مىدارى گريه مىكنم. پس آنحضرت فرمود :
« اى ابودرداء ! چگونه است هنگامى كه مرا ببينى كه به پس دادن حساب فرا خوانده شدهام در روزى كه گناهكاران به عذاب الهى يقين آوردهاند و فرشتگان سختگير ومأمورانى تندخو دوربرم را احاطه كردهاند. پس در پيشگاه خداوند جبّار حاضر مىشوم در حالى كه دوستانم مرا رها ساخته و اهل دنيا به من رحم آوردهاند امّا بيشترين رحمت را وقتى مىخواهم كه در برابر خدايى كه هيچ چيز از نگاه او پنهان نيست ، قرار گرفتهام. ابودرداء گفت : به خدا سوگند چنين عبادتى را از هيچ يك از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نديدم. (1)
از آنجا كه آنحضرت ، به پروردگارش بسيار عشق مىورزيد و به او مأنوس بود و اشتياقى وافر به وى داشت بسيار هم به ديدار پروردگارش مشتاق بود و هيچ گاه از مرگ باك نداشت.
در حديثى آمده است كه آنحضرت در جنگ صفين با غلاله (2)در ميدان نبرد حضور مىيافت. امام حسن به آنحضرت گفت : اين لباس جنگ نيست ! اميرمؤمنان در پاسخ به او گفت : فرزندم ! پدرت نمىترسد كه مرگ به او روى آورد يا آنكه او خود به استقبال مرگ رود.
هنگامى هم كه ابن ملجم ، آنحضرت را مضروب ساخت ، وى دستهايش را به آسمان بلند كرد و فرياد زد : به خداى كعبه رستگار شدم.د.
آيا مگر آنحضرت نبود كه پيوسته از خداوند طلب شهادت مىكرد ؟ چه بسيار انتظار مىكشيد تا تيره روزترين كس محاسن او را به خون سرش رنگين سازد. امام عليه السلام شهادت را والاترين راهها به سوى خدا و ديدار او مىدانست و چنانچه خداوند توفيق شهادت را به بندهاى ارزانى دارد ، نعمت قابل ستايشى را به او عطا كرده است. وقتى آيۀ زير نازل شد كه :
أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَايُفْتَنُونَ (1).
« الم. آيا مردم پنداشتند همين كه گفتند ايمان آورديم رها مىشوند و آنان را نمىآزماييم. »
امام فرمود :
دانستم هنگامى كه رسولخدا در ميان ماست ، امواج فتنه ما را فرو نمىگيرد. پس به رسول خدا عرض كردم :
اين فتنهاى كه خداوند در اين آيه تو را از آن خبر داده چيست ؟ فرمود :
« اى على ! اين امّت پس از من به فتنه دچار آيند ».
پرسيدم : اى رسول خدا ! آيا مگر در جنگ احد كه تعدادى از مسلمانان به شهادت رسيدند و من به فيض شهادت نائل نيامدم و بسيار بر من گران آمد ، نفرمودى : شاد باش كه بعداً به شهادت خواهى رسيد ؟ آنحضرت به من پاسخ داد :
« آرى ، شهادت تو همان هنگام است ، تو تا آن هنگام چگونه صبر خواهى كرد » ؟ گفتم : « اى رسول خدا ! اين ديگر از موارد صبر نيست بلكه از موارد مژده و سپاس گزارى است » (2)7.
عشق به خدا برتر از هر پيوند
عشق فراوان اميرمؤمنان او را برتر از هر پيوند مادى و تمام فشارهاى اجتماعى و مصلحتهاى فانى دنيوى قرار داده بود.
آنحضرت ، هنگامى كه دربارۀ اسباب يارى خداوند نسبت به مسلمانان سخن مىگفت ، بارزترين و بزرگترين آنها را ، برترى آنان از محدودۀ پيوندهاى خويشاوندى و تمسّك ايشان به ارزشهاى حقيقى قلمداد مىكرد ومىفرمود :
« ما در ركاب رسولخدا بوديم و قتل و كشتار ميان پدران و فرزندان و برادران و خويشان دور مىزد و در هر مصيبت و سختى جز رسوخ ايمان و پافشارى بر حق بهره نمىگرفتيم » (1)
در تاريخ است كه اميرمؤمنان در جنگ بدر ، برادرش عقيل را كه در لشكرگاه دشمن در بند گرفتار شده بود ، ديد امّا اعتنايى به او نكرد. عقيل بانگ برداشت كه : اى على تو مرا ديدى امّا به عمد روى از من برگرداندى.
پس على به سوى پيامبر رفت و گفت :
« اى رسول خدا دربارۀ ابويزيد ( عقيل ) كه دستانش را با بند به گردنش بستهاند چه اجازهاى مىدهيد ؟ »
پيامبر فرمود :
« او را به سوى ما آر ». (2)
موضع آنحضرت در برابر خواهرش امهانى در روز فتح مكّه نيز چنين بود. چنان كه تاريخ مىگويد امهانى شمارى از مردان قريش را در خانۀ خويش پناه0.
داده بود. امّا امام تا زمانى كه پيامبر پناهندگى آن عدّه را تأييد و امضا نكرده بود ، نپذيرفت. (1)
از اينجاست كه آنحضرت همواره در مكانى بالاتر از عوامل و نيروهاى فشار سير مىكرد و مردم نيز بخوبى اين خصيصۀ او را دريافته بودند. از اين رو مصلحت طلبان و نيروهاى فشار اجتماعى بر ضدّ آنحضرت همدست شدند. حضرت فاطمه زهرا عليها السلام نيز به اين نكته در خطبهاى اشاره كرده و فرموده است :
« چه انگيزهاى است كه آنان از ابوالحسن به انتقامجويى پرداختند ؟ به خدا آنان به خاطر استوارى شمشيرش و ثابت قدمى و دلاورى و سختگريش در راه خدا ، با وى به كينه توزى برخاستهاند ». (2)
دشمنان امام ، دريافته بودند كه آنحضرت در امورى كه به پروردگارش مربوط است ، به هيچ وجه ترسو و سازشكار نيست. مدارك و شواهد تاريخى نيز گواه اين مدّعاست.
يكى از اين موارد هنگامى است كه عبدالرحمن بن عوف دست خود را به سوى على عليه السلام دراز كرد تا با وى بيعت كند به اين شرط كه امام بر طبق كتاب خدا و سنّت پيامبر و سيرۀ ابو بكر و عمر ، رفتار كند. امّا آنحضرت ، شرايط عبدالرحمن را نپذيرفت و تنها قول داد كه بر طبق كتاب خدا و سنّت پيامبر عمل كند و هيچ نترسيد كه با اين سخن خلافت را با تمام عظمت و جلالش از دست دهد.
آرى ديدگاه او نسبت به حكومت همواره بر محور مصلحت دين دور مىزد. هم اوست كه روزى به ابن عبّاس ، كه از وى خواسته بود در استقبال از ميهمانان بشتابد ، در حالى كه داشت كفش خويش را تعمير مىكرد گفت : اى ابن عبّاس ! اين كفش در نظر شما چقدر مىارزد ؟ ابن عبّاس پاسخ داد : يك درهم يا كمتر.4.
امام فرمود :
« امارت بر شما در نظر من كم بهاتر از ارزش اين كفش است مگر آنكه به وسيلۀ آن حقى را بر پاى دارم يا باطلى را دفع كنم ».
آيا مگر آنحضرت نبود كه ابقاى معاويه بر شام را حتّى براى مدّتى كه طى آن بتواند ، حكومت خويش را قوام بخشد و آنگاه او را بر كنار كند ، رد كرد ؟ چرا ؟ چون او خيانت و ناجوانمردى را مطرود مىدانست. و روزى خود در اين باره فرمود :
« معاويه از من زيركتر نيست. بلكه او خيانت روا مىدارد و مرتكب فجور مىشود و اگر خيانت و نيرنگ نكوهيده نبود ، من خود زيركترين مردم بودم ». (1)
تاريخ روايت مىكند كه تمام كسانى كه نخست از طرفداران امام بودند و سپس به معاويه پيوستند همگى از عدالت آنحضرت گريختند و به دوستى و هواخواهى معاويه متمايل شدند. اينان كسانى بودند كه در روزگار خليفه سوّم به ثروتهاى هنگفتى دست يافته و از حسابرسى على عليه السلام دربارۀ ثروتهايشان هراسان بودند. اينان ثروتهاى مسلمانان را از بيت المال صاحب شده بودند و مىخواستند همه چيز از آنِ خود ايشان باشد. آنها تصوّر مىكردند كه جامعۀ اسلامى نيز همچون جامعۀ جاهلى است كه در آن قوى و عزيز ، ضعيف و ذليل را ببلعد و اين شعار امام را آنان هيچ گاه نپسنديدند كه فرمود :
« ذليل نزد من عزيز است تا گاهى كه حق او را باز ستانم و قوى نزد من ضعيف است تا آن هنگام كه حقى را از او بگيرم ». (2)
اين عده ، كسانى بودند كه گناهان سزاوار مجازات ، مرتكب مىشدند.7.
كسانى كه همواره در پى يافتن تسامح در دين خدا بودند تا به وسيله آن بتوانند مرتكب برخى از گناهان ، همچون بر پا كردن محافل هرزگى و شرابخوارى شوند.
اينان كسانى بودند كه از امام مىگريختند و به معاويه مىپيوستند. امام غم آنان را مىخورد. زيرا مىديد كه آنان از نور به ظلمت و از عدالت فراگير وى به جامعۀ فانى و ناپايدار ظلم مىگريزند.
امّا آنحضرت براى به دست آوردن دل آنان ، هيچ گاه سياست و رويّۀ خويش را تغيير نداد. تاريخ ، صدها حادثه در خود ضبط كرده كه همگى حاكى از اين روحيه استوار على عليه السلام است. روحيهاى كه طوفان فشارهاى اجتماعى در برابر آن متوقف مىشدند. سدّ خلل ناپذيرى كه امواج آشوب و وحشت در برابر آن از حركت باز مىايستادند.
بگذار اينان به گرد معاويه حلقه بزنند و پس از وى اطراف يزيد و ديگر فرمانروايان بنى اميّه را بگيرند. بگذار اينان هزار ماه صداى خود را به سبّ على و فرزندانش بلند كنند كه حق برتر از همه و خداوند بزرگتر از هر كس و هر چيز است و امام نيز در حالى كه به پاداش پروردگارش مىانديشد ، صبر و شكيب در پيش مىگيرد.
يك بار آنحضرت فرمود :
« گمان كردم فرمانروايان در حقّ مردم ستم مىكنند امّا ديدم كه مردم به حق آنان ستم روا مىدارند ». آرى نبود آگاهى و كثرت نيروهاى عافيت طلب ، علت ظلم آنان به اميرمؤمنان عليه السلام بود. آنحضرت در صدد ايجاد جامعهاى بر اساس قانون بود در حالى كه مردم به هرج و مرج و آشفتگى تمايل نشان مىدادند. آنان دوست داشتند قانون دربارۀ ديگران اعمال شود امّا در خصوص خود آنان ، ديگران به ميانجى گرى و شفاعت برخيزند !
روزى امام يكى از مردان بنى اسد را به دليل ارتكاب جرمى دستگير كرد. خويشان و اقوام آن مرد جمع شدند تا دربارۀ او با امام سخن گويند. آنان همچنين از امام حسن خواستند كه با ايشان همراه شود. امام حسن فرمود : خود به نزد او رويد كه وى به شما آگاهتراست. آنان به نزد اميرمؤمنان رفتند و خواستۀ خود را با او در ميان گذاردند. امام به ايشان فرمود :
از چيزى كه در اختيار دارم بى آنكه از من بخواهيد به شما مىدهم. آن جماعت از نزد آنحضرت بيرون آمدند و تصوّر كردند كه به خواستۀ خود رسيدهاند. پس امام حسن از چگونگى كار آنان پرسيد. گفتند : ما با بهترين موفقيّت باز گشتيم. آنگاه سخن امام را براى فرزندش حسن باز گفتند. امام حسن گفت : چه مىكنيد هنگامى كه على ، دوست شما را تازيانه زند ؟ اين خبر را به امام رساندند. آنحضرت هم ، آن مرد مجرم را بيرون آورد و حدّش زد و سپس فرمود :
« به خدا سوگند من مالك و اختيار دار اين امر نيستم ».
انگيزۀ اين امر در ماجراى ديگرى كه تاريخ نقل كرده ، بيان شده است. داستان از اين قرار بود كه معاويه مطّلع شد شاعرى از ياران امام به نام نجاشى ، زبان به هجو او گشوده است. گويى معاويه مىدانست كه اين مرد اهل ميگسارى است. از اين رو جماعتى را برانگيخت تا در پيشگاه امام به باده گسارى آن مرد شهادت دهند. در پى شهادت اين عده ، امام نجاشى را دستگير كرد و او را حد زد.
عدّهاى از اين اقدام امام خشمگين شدند. طارق بن عبداللّٰه فهدى نيز از جملۀ ناراضيان بود. پس به امام عرض كرد : اى اميرمؤمنان چگونه است كه ما مىبينيم نافرمانان و فرمانبرداران و اهل تفرقه و اهل جماعت ، نزد صاحبان عقل و معادن فضل در مجازات يكسانند ؟ ! تا جايى كه عمل تو با برادرم حارث
( نجاشى ) موجب شد تا دلهاى ما از خشم لبريز و كار ما پريشان و ما را به راهى بكشاند كه عاقبت راهيان آن آتش دوزخ باشد. ( مقصود آن است كه ما را به پيروى از معاويه وامىدارد ).
على عليه السلام در پاسخ به او گفت : « اين امر جز بر فروتنان ، گران است. اى برادر بنى فهد ! آيا نجاشى غير از مسلمانى است كه حرمتى از حرمتهاى الهى را دريده است ؟ پس ما بر او حد جارى كرديم تا موجب پاكى و تطهير او شود.
اى برادر بنى فهد ! هر كس مرتكب گناهى شود كه بر او اقامه حد واجب باشد و او را حد زنند اين حد كفّارۀ گناه اوست.
اى برادر بنى فهد ! خداوند عزوجل در كتاب بزرگش ، قرآن ؛ مىفرمايد :
« و البته نبايد عداوت گروهى شما را بر آن دارد كه از طريق عدل بيرون رويد. عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است ». (1)
ديدگاه آنحضرت به عدل و برابرى ملهم از مركز وحى و روح مكتب بود. اين ديدگاهها در مواضع آنحضرت و نيز در تربيت كارگزارانش باز تاب يافته است. آنچه ذيلاً مىآيد سفارشهاى آنحضرت به مالك اشتر ، عامل وى بر مصر ، است كه در آن خطاب به وى مىفرمايد :
« با خدا به انصاف رفتار كن و از جانب خود و خويشان نزديك و هر رعيّتى كه دوستش مىدارى دربارۀ مردم ، انصاف را از دست مده كه اگر چنين نكنى ستم كردهاى و كسى كه با بندگان خدا ستم كند ، خداوند به جاى بندگانش با او دشمن باشد. و خدا با هر كه به دشمنى برخيزد برهان و دليلش را نادرست و سبك گرداند و آن كس در جنگ با خداست تا اينكه دست كشد و توبه و بازگشت كند و تغيير نعمت خداوند و زود به خشم آوردن او را هيچ چيز مؤثرتر0.
1) - بحار الانوار ، ج41 ، ص10.
از ستمگرى نيست. زيرا خدا دعاى ستمديدگان را شنوا و در كمين ستمكاران است ».
آنگاه امام ، او را از دوستى با خاصّه يعنى اشراف و رؤسا بر حذر مىدارد و مىگويد :
« بايد بهترين كار در نزد تو ميانه روى در حق و همگانى كردن آن در برابرى و كاملترين آن در جلب رضايت عامّه باشد. زيرا خشم تودۀ مردم ، رضا و خشنودى خاصه را باطل مىسازد و خشم چند تن در برابر خشنودى همگان اهمّيت ندارد ». (1)
كرامتهاى امام از زبان پيامبر
دهها جلد كتاب گنجايش آن را ندارد تا زندگى امامى را كه وحى در جاى جاى حيات او نمودار است ، توصيف كند. امامى كه آيت بزرگ رسالت الهى و شاهد حقيقى نبوّت آخرين پيامبر محسوب مىشد. حال كه اين كتاب نمىتواند بيانگر درياى بى كرانۀ فضايل و كرامتهاى على عليه السلام باشد ، تنها ذكر قطرههايى از اين دريا كافى است كه خود مىتواند چشمه سارى بزرگ براى ما باشد.
شايد برخى از شنيدن فضايل امام از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله دچار حيرت و تعجّب شوند. چرا كه اينان حكمت آفرينش را بخوبى در نيافته و در چهار چوب نگرشهاى قرآنى بنيكى نيانديشيدهاند. امّا اگر به آسمانها و زمين و ويژگيهاى آنها به عنوان آفريدههاى خداوند بنگرند و دريابند كه خداوند آنها را مسخّر انسان ساخته و انسان را بر بسيارى از مخلوقاتش برترى بخشيده و فرزندان آدم را به3.
1) - نهج البلاغه ، نامۀ 53.
خاطر بندگى او بزرگ داشته و بهترين كس در نزد خود را با تقواترين آنان قرار داده است ، آنگاه مىتوانند كرامتهاى اولياى خدا را دريابند و بدانها اعتراف كنند.
امّا اگر با ديدگاههاى مادّى به انسان بنگرند ، طبيعى است كه نمىتوانند حتّى يكى از اين كرامتها را تصديق كنند. حتّى اين امر به كمك وحى كه يكى از كرامتهاى الهى است كه خداوند به انسان ارزانى داشته و رمز برترى او بر ساير مخلوقاتش به شمار مىآيد و كليد تسخير اشيا به وسيلۀ او محسوب مىشود ، امكان ناپذير مىنمايد.
اينك با هم برخى از كرامتهاى اميرمؤمنان را از نظر مىگذرانيم و يادآور مىشويم كه دشواريها و سختيهايى كه آن امام در طول زندگى خود متحمّل آنها شد قلّۀ بلند براى رسيدن به پروردگار پاكش و وسيلهاى براى نزديك ساختن او به خشنودى خدايش بود.
فضايل على از زبان پيامبر
سلمة بن قيس از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمود :
« على در آسمان هفتم است چونان خورشيد روز در زمين. و در آسمان دنياست چونان ماه شب در زمين. خداوند از فضل خود پاداشى به على داده كه اگر آن را ميان زمينيان تقسيم كنند براى همۀ آنان كافى خواهد بود و چنان دركى به على عنايت كرده كه اگر آن را ميان ساكنان زمين پخش كنند به همۀ آنها خواهد رسيد. نرمى او به نرمى لوط و خوى او به خوى يحيى و زهد او به زهد ايوب و بخشندگىاش به بخشندگى ابراهيم و شادىاش به شادى سليمان بن داوود و نيرويش به نيروى داوود شباهت دارد.
او را نامى است كه بر هر پردهاى در بهشت نگاشته شده است ، پروردگارم
اين نويد را به من داده است و اين بشارت براى على در نزد من است. على در نزد حق محمود و در نزد فرشتگان پاك است. او از ياران خاص و خالص و نزديك و چراغ و بهشت و رفيق من است. پروردگارم مرا به او مأنوس كرده است. پس از پروردگارم در خواستهام كه او را پيش از من نميراند و نيز از حضرتش در خواستم كه او را شهيد بميراند.
به بهشت قدم نهادم و ديدم كه شمار حوريان على بيشتر از برگ درخت و قصرهايى كه براى او بنا شده چون شمار افراد بشر است.
على از من و من از اويم. هر كه ولايت على را پذيرفت ، ولايت مرا پذيرفته است.
عشق به على نعمت و پيروى از او فضليت است. فرشتگان به او نزديك و جنهاى نيكوكار گرد او را فرا گرفتهاند. پس از من كسى گرامى تر از او در عزّت و افتخار و آيين بر زمين گام نمىنهد. او خشن و بى بند و بار و لجوج نبود. زمين او را حمل كرد و گرامىاش داشت. پس از من از شكم هيچ زنى ، كسى به بزرگى او زاده نشد. در منزلى فرود نيامد مگر آنكه خجسته و فرخنده بود.
خداوند حكمت را بروى فرو فرستاد و جامۀ فهم بر او پوشانيد. فرشتگان با وى همنشين بودند كه او نمىديدشان و اگر قرار بود پس از من به كسى وحى شود به على وحى مىشد. خداوند مجالس را به على مىآراست و لشكرها را بدو گرامى مىداشت. شهرها را بدو رونق مىبخشيد و سپاهيان را به واسطۀ او عزّت ارزانى مىداشت. مَثَل او همچون خانۀ خداست كه زيارت مىشود امّا زيارت نمىكند و مَثَل او مانند ماه است كه چون تابش گيرد ، سياهى را به نور خويش روشن مىكند و مَثَل او چونان خورشيد است كه چون بتابد دنيا را پر فروغ گرداند. خداوند او را در قرآنش توصيف كرده و به آياتش ستوده است. در قرآن آثار منزلتهايش بيان شده است. پس او به گاه زنده بودن بزرگوار و به گاه
مرگ شهيد است ». (1)
ابوذر غفارى گويد : روزى از روزها در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله ، نشسته بوديم. آنحضرت براى سپاس از خدا به نماز برخاست و ركوع و سجود به جاى آورد. آنگاه گفت :
« اى جندب ! هر كه خواهد به علم آدم و فهم نوح و دوستى ابراهيم و مناجات موسى و عبادت عيسى و صبر و ابتلاى ايوب بنگرد بايد به اين كس كه مىآيد نظر كند. او چون مهر و ماه روان و اختر درخشان است. دلاورترين مردم است و بخشندهترين آنان. پس نفرين خدا و فرشتگان و تمام مردم بر دشمن او باد ».
ابوذر گويد : مردم پس از شنيدن سخنان رسول خدا به كسى كه مىآمد روى كردند تا بينند چه كسى است ؟ ناگهان ديدند كه او على بن ابىطالب است. (2)
در كتاب خطيب خوارزمى و نيز در كتاب ابو عبداللّٰه نطنزى آمده است كه ابوعبيد دوست سليمان بن عبدالملك گفت : به عمر بن عبدالعزيز خبر دادند كه گروهى ، على بن ابىطالب را ناسزا گفتهاند. عمر بن عبدالعزيز بر فراز منبر رفت و گفت : غزال بن مالك غفارى از ام سلمه برايم نقل كرد كه گفت : روزى پيامبر صلى الله عليه و آله نزد من بود كه جبرئيل به حضور او آمد و پيامبر را صدا كرد. آنحضرت لبخندى زد. چون جبرئيل از نزدش رفت پرسيدم : چرا خنديدى ؟ فرمود :
« جبرئيل به من خبر داد به على كه مشغول چرانيدن شترانش بوده برخورد كرده است.
امّا على خفته بود و قسمتى از بدنش پيدا بود. جبرئيل گفت : من نيز4.
دو جامهاش را بروى افكندم. اينك من خنكى ايمان او را كه تا قلبم رسيده ، احساس مىكنم ».
در روايت اصبغ آمده است كه امام به تنهايى از مدينه بيرون رفت. هفت روز سپرى شد و على باز نيامد. پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند كه مىگريست و مىفرمود :
« خدايا على نور چشمم ، قوّت زانويم و پسر عمويم و زدايندۀ اندوه از سيماى مرا به سويم باز گردان ». آنگاه براى هر كسى كه خبر على را به او برساند ، بهشت را تضمين كرد.
مردم بر مركبهاى خود سوار شدند و در پى امام روانه شدند. سرانجام فضل بن عبّاس ، او را يافت و مژدۀ آمدنش را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساند.
پيامبر به استقبال على شتافت. چپ و راست و سر و بدن آنحضرت را وارسى كرد. من عرض كردم : على را چنان وارسى مىكنى كه گويى به جنگ رفته است ؟ پس پيامبر گفت جبرئيل به من خبر داد كه گروهى از مشركان شام آهنگ تو را كرده بودند پس على را به تنهايى به سوى ايشان روانه كن. پس جبرئيل به هزار فرشته و ميكائيل نيز با هزار فرشته با على خارج شدند و ملك الموت را ديدم كه در پشت على جنگ مىكرد.
در اربعين خطيب و شرح ابن فياض و اخبار ابورافع در ضمن روايتى طولانى از حذيفه يمانى نقل شده است كه :
اميرمؤمنان بر رسول خدا كه بيمار بود ، وارد شد. سر پيامبر صلى الله عليه و آله در دامان مردى خوش اخلاق بود و پيامبر صلى الله عليه و آله هم به خواب فرو رفته بود. آن مرد گفت : به پسر عمويت نزديك شو كه تو سزاوارتر از منى. پس على سر پيامبر را به دامان گرفت. چون پيامبر بيدار شد سراغ آن مرد را گرفت ، امام گفت : او چنين و چنان بود. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : او جبرئيل بوده است. با من سخن مىگفت تا دردم سبك شود.
در خبرى ديگر است كه جبرئيل به پيامبر ديكته مىكرد پس آنحضرت برخاست و به على دستور داد تا وحى را بنويسد.
محمّد بن عمرو به اسناد خود از جابر بن عبداللّٰه نقل كرده است كه گفت : رسول خدا فرمود :
هيچ قومى از مشركان مرا نافرمانى نكردند مگر آنكه تيرى الهى به سوى آنان انداختم پرسيدند : اى رسول خدا تير الهى چيست ؟ فرمود :
« على بن ابى طالب است او را در هيچ جنگى نفرستادم و براى هيچ مبارزهاى اعزام نكردم مگر آنكه جبرئيل را از جانب راستش و ميكائيل را از طرف چپش و ملكالموت را پيشارويش و ابرى سايه گستر رابر فراز سرش مىديدم تا زمانى كه خداوند بهترين يارى و پيروزىاش را نصيب او مىكرد ».
روايات ديگرى دربارۀ مشاهدۀ جبرئيل توسّط امام ، به صورت دحيه كلبى هنگامى كه او را بدان نامها خوانده بود و نيز هنگامى كه سر رسول خدا صلى الله عليه و آله را به دامان گرفته بود و جبرئيل به وى گفت :
تو نسبت به رسول خدا از من سزاوارترى و همچنين زمانى كه بر پيامبر املاى وحى مىكرد و خواب پيامبر را فرو گرفت و وقتى كه شترى از يك اعرابى به بهاى يك صد درهم خريد و آن را به يك صد و شصت درهم به ديگرى فروخت و نيز زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را غسل داد و... در كتابها نقل شده است. همچنين احمد در فضايل ، گوشهاى از اين روايتها را ذكر كرده است.
جبرئيل در چند موقعيت على عليه السلام را خدمت كرده است. على بن جعه از شعبه از قتادة از ابن جبير از ابن عبّاس دربارۀ سخن خداوند تعالى كه فرموده است : تَنَزَّلُ الْمَلاَئِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِن كُلِّ أَمْرٍ (1).
« در شب قدر فرشتگان وروح بهاجازۀ پروردگارشان از هر امر سلامى فرود آيند. »4.
1) - سورۀ قدر، آيۀ 4.
روايت كردهاند كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله هفت رمضان روزه گرفته بود و على بن ابىطالب نيز در اين كار با او همراه بود ، در هر شب قدر ، جبرئيل فرود مىآمد و از جانب پروردگارش بر على سلام و درود مىفرستاد.
احمد قصرى از امام حسن عسكرى از پدرانش از حسين بن على عليهم السلام نقل كرده است كه گفت : از جدّ خود رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود :
« در شب اسراء در درون عرش فرشتهاى را ديدم كه شمشيرى از نور به دست داشت و با آن چنان بازى مىكرد كه على بن ابىطالب با ذوالفقار بازى مىكرد و ملائكه چون به ديدار على بن ابىطالب مشتاق مىشدند به سيماى اين فرشته مى نگريستند. پس گفتم :
پروردگارا ! آيا اين برادرم و پسر عمويم على بن ابىطالب است ؟ خداوند پاسخ داد : اى محمّد اين فرشتهاى است كه آن را بر هيأت على آفريدهام. او مرا در درون عرش عبادت مىكند و حسنات و تسبيح و تقديس او تا روز قيامت به حساب على بن ابىطالب نگاشته خواهد شد ». (1)
در كفاية الطالب از انس نقل شده است كه گفت : رسول خدا فرمود :
« در شب اسراء به فرشتهاى برخوردم كه بر منبرى از نور نشسته بود و فرشتگان ديگر به گرد او حلقه زده بودند. پرسيدم : اى جبرئيل اين فرشته كيست ؟ گفت : نزديكش شو و به او سلام كن. پس به نزديك او درآمدم و بر وى سلام گفتم. ناگهان ديدم كه او برادرم و پسر عمويم ، على بن ابىطالب است. باز پرسيدم : اى جبرئيل آيا على در رسيدن به آسمان چهارم از من پيشى گرفته است ؟ پاسخ داد : نه لكن ملائكه از شدّت عشق خود به على شكوه كردند و خدا هم اين فرشته را از نور شبيه على بيافريد. پس ملائكه در هر شب و روز جمعه او را هفتصد بار زيارت مى كنند و زبان به تسبيح و تقديس خداوند2.
1) - عيون اخبار الرضا ، ص272.
مىگشايند و ثواب آن را به دوستداران على هديه مىكنند ». (1)
در مناقب خوارزمى به نقل از عبداللّٰه بن مسعود آمده است كه گفت : رسول خدا فرمود :
« اوّلين كس از آسمانيان كه على بن ابىطالب را به برادرى گرفت ، اسرافيل و پس از وى ميكائيل و سپس جبرئيل بود. و اوّلين دوستداران او از كرّوبيّان ، حاملان عرش و سپس رضوان دربان بهشت و آنگاه ملك الموت بود. همانا ملكالموت بر دوستدارانامام على ترحم كند چنانكه بر پيامبران رحم مىكند». (2)
و در كفاية الطالب از وهب بن منيّه از عبداللّٰه بن مسعود نقل شده است كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود :
« على را هيچ جنگى نفرستادم مگر آنكه جبرئيل را در جانب راستش و ميكائيل را در طرف چپش و ابرهاى سايه گستر را بر فراز سرش مىديدم تا زمانى كه خداوند پيروزى را روزى او گرداند ». (3)
طبرى و خركوشى در كتابهاى خود به اسناد خود از سلمان نقل كردهاند كه گفت :
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود :
چون روز قيامت فرا رسد قبهاى از ياقوت سرخ در كنارۀ راست عرش براى من بر پاى دارند و براى ابراهيم قبهاى سبز بر كنارۀ چپ عرش بزنند و ميان اين دو ، قبهاى از مرواريد سپيد براى على بن ابىطالب بر پا سازند. با اين وصف ، گمان شما به حبيبى كه ميان دو خليل جاى گرفته است ، چيست ؟ !
ابوالحسن دارقطنى و ابونعيم اصفهانى در الصحيح و الحليه به اسناد خود از سفيان بن عيينه از زهرى از انس نقل كردهاند كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود :3.
« چون قيامت فرا رسد براى من منبرى به طول سى مايل قرار دهند. آنگاه منادى از دل عرش بانگ بر مىدارد كه : محمّد كجاست ؟ من پاسخش را مىدهم. آنگاه به من گفته مىشود : بالا رو. پس من بر فراز منبر مىروم. آنگاه منادى براى بار دوّم بانگ بر مىدارد كه : على بن ابىطالب كجاست ؟ سپس او نيز بر فراز منبر مىآيد و يك پله پايينتر از من جاى مىگيرد. آنگاه همۀ مخلوقات در مىيابند كه محمّد سرور پيامبران و على سرور اوصيا است ».
مردى برخاست و از آنحضرت پرسيد : اى رسول خدا ! پس از اين چه كسى با على دشمنى خواهد كرد ؟ پيامبر فرمود :
« اى برادر انصار ! از قريش جز زنازاده و از انصار جز يهودى و از عرب جز كسى كه اصل و نسبش پاك نيست و از ديگر مردمان جز بدبخت و تيره روز با وى به دشمنى بر نخواهند خاست ».
در قرآن كريم آمده است :
وَمَن يُطِعِ اللّٰهَ وَالرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيْهِم مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً (1).
« البته آنان با كسانى كه خدا به آنها لطف فرموده يعنى با پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان محشور خواهند شد و اينان چه نيكو رفيقانى هستند. »
عبداللّٰه بن حكيم بن جبير از اميرمؤمنان روايت كرده است كه به پيامبر گفت :
« آيا ما مىتوانيم هرگاه كه خواستيم تو را در بهشت ببينيم » ! ؟
پيامبر پاسخ داد :
« هر پيامبر را رفيقى است و آن رفيق نخستين كسى است كه از ميان امّت او به وى ايمان آورده است ». آنگاه آيۀ فوق نازل شد.
عبادبن مهيب از جعفر بن محمّد از پدرش از جدّش از پيامبر در روايتى نقل9.
1) - سورۀ نساء ، آيۀ 69.
كرده است كه از حضرت رسول خدا پرسيدند : اى رسول خدا در بهشتبرين ميان تو و على چقدر فاصله است ؟ آيا يك وجب يا اندكى بيشتر از آن ؟
پيامبر فرمود : « من بر تختى از نور عرش پروردگارمان مىنشينم و على بر كرسى از نور كرسى مىنشيند ». عبدالصمد از جعفربن محمّد از پدرش از على بن حسن از پدرش روايت كرده است كه گفت : از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ اين آيه پرسيدند : الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ (1).
« خوشا به حال آنان و بازگشت نيكويشان. »
فرمود : « اين آيه دربارۀ على بن ابىطالب نازل شده است و خوشا به حال درخت خانۀ اميرمؤمنان على بن ابىطالب در بهشت. در بهشت چيزى نيست مگر آنكه على در آن است ». (2)
سعيد به جبير از ابن عبّاس روايت كرده است كه گفت : شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمود : « در شب اسراء به بهشت داخل شدم و نورى ديدم كه به چهرهام خورد. از جبرئيل پرسيدم : اين نورى كه ديدم چه بود ؟ گفت : اى محمّد ! اين نور مهر و ماه نبود بلكه يكى از كنيزكان بهشتى علىبن ابىطالب بود كهاز قصرش پديدار شد و به تو نگريست وخنديد و ايننور از دهانش بيرون آمد. او در بهشت همواره مىگردد تا هنگامى كهاميرمؤمنان بهبهشت وارد شود». (3)
حاكم در امالى و ابوسعيد واعظ در شرف المصطفى و ابو عبداللّٰه نطنزى در خصائص به اسناد خود نقل كردهاند كه زيد بن على در حالى كه موى خود را به دست گرفته بود گفت :
فرمود به من حسين بن على در حالى كه موى خود را به دست گرفته بود گفت : فرمود به من على بن ابىطالب در حالى كه موى خود را به دست گرفته بود گفت : فرمود به من رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه موى خود را2.
به دست گرفته بود كه :
« هر كه ابو الحسن على را بيازارد در حقيقت مرا آزرده و آنكه مرا بيازارد خداى را آزرده است و هر كه خدا را آزار دهد لعنت خدا بر او باد ».
و در روايتى ديگر آمده است :
« هر كه خدا را بيازارد خداوند به اندازۀ تمام آسمانها و زمين بر او لعنت فرستد ».
ترمذى در كتاب جامع و ابونعيم در حلية الاوليا و بخارى در صحيح و موصلى در مسند و احمد در فضايل و خطيب در اربعين از عمران بن حصين و ابن عبّاس و بريده نقل كردهاند كه على عليه السلام در ميان غنايم كنيزى را پسنديد. امّا حاطب بن ابى بلتعه و بريده اسلمى بر قيمت آن كنيز افزودند. همين كه بهاى كنيز به مبلغى عادلانه در آن روز رسيد ، امام كنيزك را با همان قيمت خريد.
چون بازگشتند ، « بريده » در برابر رسول خدا ايستاد و از على زبان به شكوه و شكايت گشود. پيامبر صلى الله عليه و آله از او روى برگرداند. سپس « بريده » از راست و چپ و پشت پيامبر راه افتاد و بازهم به شكايت خود ادامه داد. باز پيامبر به او اعتنايى نكرد تا آنكه او در برابر حضرت ايستاد و سخنان خود را تكرار كرد. در اين هنگام پيامبر ناراحت و رنگش دگرگون شد و چهره درهم كشيد و رگهاى گردنش بر آمد و گفت :
بريده تو را چه مىشود ؟ تو تا امروز رسول خدا را نيازرده بودى ؟ آيا مگر سخن خدا را نشنيدهاى كه مىفرمايد :
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّٰهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِيناً (1)؛ « كسانى كه خدا و پيامبرش را بيازارند خداوند در دنيا و آخرت لعنتشان كند و بر ايشان عذابى خورد كننده مهيّا سازد ».7.
1) - سورۀ احزاب ، آيۀ 57.
« آيا نمىدانى كه على از من و من از اويم و هر كه على را بيازارد مرا آزرده و هر كه مرا بيازارد خداى را آزرده است و هر كه خداى را بيازارد بر خداوند است كه او را به دردناكترين عذابش در آتش جهنم آزار دهد ؟ اى بريده ! آيا تو آگاهترى يا خدا ؟ يا قّراء لوح محفوظ ؟ آيا تو آگاهترى يا ملك الارحام ؟ آيا تو آگاهترى اى بريده يا نگاهبانان و حافظان على بن ابىطالب ؟ »
بريده پاسخ داد : حافظان على بن ابىطالب آگاهترند.
پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود :
« اين جبرئيل است كه به من از حافظان على بن ابىطالب خبر داد كه گفتهاند : آنان از زمان ولادت على تا كنون هرگز يك خطا هم براى او رقم نزدهاند. آنگاه از ملك الارحام و قرأى لوح محفوظ حكايت كرد ». (1)در ادامۀ اين حديث است كه پيامبر سه مرتبه فرمود :
« از على چه مىخواهيد » ؟ !ت.
1) - مىتوان فاعل جمله دوّم را رسول خدا در نظر گرفت. با اين معنا كه رسول خدا از ملك الارحام و قرأىلوح محفوظ حكايت كرد كه على از زمان تولدش تا كنون مرتكب گناهى نشده است.
زندگينامه
نام : فاطمه عليها السلام
پدر ومادر : محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله خديجۀ كبرى عليها السلام
شهرت : زهرا ، صدّيقه ، كبرى ، طاهره ، راضيه ، مرضيّه ، انسيّه ، بتول ، زهره ، حوريّه، محدَّثه، و...
كنيه : امّ الحسنين ، امّ ابيها ، وامّ الْاَئمّة
زمان و محل تولّد : در آستانۀ طلوع فجر روز جمعه 20 جمادى الثانيّه سال 5 بعثت ، در مكّه متولد شد.
هجرت وزمان ازدواج : در سن حدود هشت سالگى همراه حضرت على عليه السلام به مدينه مهاجرت كرد ، و در سال دوم هجرت ، در آغاز ماه ذيحجّه ، با آنحضرت ازدواج نمود، و داراى پنج فرزند به نامهاى ، حسن ، حسين ، زينب ، امّ كلثوم و محسن گرديد.
زمان و محل شهادت : بين نماز مغرب و عشاء در 15 يا 13 جمادى الاولى ، يا سوّم جمادى الثانيه سال 11 هجرى، در سن 18 سالگى در مدينه به شهادت رسيد.
مرقد : مرقد شريف آن بانوى با عظمت در يكى از اين سه محل است ، كنار قبر پيامبر ، در قبرستان بقيع ، بين منبر و قبر پيامبر در مسجد النبى صلى الله عليه و آله زيارت مىشود.
دوران عمر : دو بخش :
1 - دوران ملازمت با پدر و همسر.
2 - دوران چند ماهه بعد از رحلت رسول خدا كه از نظر اجتماعى و سياسى بسيار مهم بود.
وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ (1)
« و زمين پاك برون آيد گياهش به اجازۀ پروردگارش. »
محمّد بن عبداللّٰه صلى الله عليه و آله ، فرستادۀ خدا و آخرين پيامبر و سرور تمام پيامآوران الهى ، پدر فاطمۀ زهرا - پيامبرى بزرگ و پدرى گرامى - بود.
خديجه دختر خويلد ، ام المومنين و نخستين زن مسلمان و حامى دين اسلام و فداكار در راه تحقّق مكتب و اهداف آن ، مادر فاطمه بود.
درميان نياكان پيامبر به شخصى به نام لؤى بن غالب برمىخوريم كه نسب خويلد پدر خديجه بدين گونه به او مىرسد : خويلد پسر اسد ، پسر عبدالعزى ، پسر قصى بن كلاب ، پسر كعب ، پسر لؤى ، پسر غالب.
خويلد خود از بزرگان قريش و از توانگران مكّه بود. وى سه فرزند داشت به نامهاى عوّام ، هاله و خديجه.
اين عوّام پدر زبير بن عوّام و داماد شخصيت بزرگ قريش ، يعنى
1) - سورۀ اعراف ، آيۀ 58.
عبدالمطلّب ، نياى پيامبر صلى الله عليه و آله بود. از اين رو زبير از دو سوى با فاطمه زهرا نسبت داشت. از يك سو پسردايى وى بود و از سوى ديگر پسر عمه او.
امّا هاله دختر خويلد و خواهر خديجه بود. او تا پس از هجرت هم زنده بود و گاه از اوقات براى ديدار رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه مىآمد. پيامبر نيز به خاطر نسبتى كه هاله با خديجه ، همسر دلسوز و فداكارش ، داشت او را بسيار ارج مىنهاد. امّا عايشه كه مانند ديگر زنانى كه به ساير همسران شوهرانشان حسادت مىكنند ، از اين بابت دستخوش ناراحتى و حسادت مىشد و زبان به اعتراض مىگشود. پيامبر ، او را از اين كار بازمىداشت و جايگاه و موقعيّت والاى خديجه را كه به موجب آن سبب مىشد تا خواهرش را مورد احترام خاصّى قرار دهد ، تشريح مىكرد.
چنين انتظار مىرفت كه خديجه در جوانى با پسرعمويش نوفل بن اسد ازدواج كند. امّا اين ازدواج به خاطر دلايلى انجام نشد چراكه نوفل يكى از حُكماى جزيرة العرب بود كه همواره در جستجوى ( حقيقت ) مىگشت و به همين خاطر نمىتوانست ازدواج كند. امّا پس از مدّتى يكى از بزرگان بنى تميم به نام هند بن بناس براى ازدواج با خديجه پيشقدم شد. ولى با درگذشت هند ، اين ازدواج براى خديجه ثمرى دربر نداشت و خديجه پس از وى به عنوان بيوه زنى ثروتمند باقى ماند.
پس از مرگ هند ، يكى از بزرگان مشهور عرب به نام عتيق بن عابد ، خديجه را به همسرى خود درآورد. ثمرۀ اين پيوند دخترى بود كه او را « هند » ناميدند. امّا عتيق نيز بِمُرد و دختر يتيم خود را در خانۀ خديجه از پسِ خويش به يادگار گذارد.
تولّد خديجه پانزده سال پيش از رويداد تاريخى هجوم ابرهه به مكّه بود.
اعراب ، اين حمله را مبدأ تاريخ خود گرفتهاند. و آن را « عام الفيل » نام نهادند.
از آنجا كه ميلاد رسول اكرم درهمان واقعه « عام الفيل » اتفاق افتاده مىتوان پى برد كه خديجه پانزده سال بزرگتر از پيامبر بوده است. با اين وجود پيامبر سوّمين كسى بود كه خديجه را به همسرى مىگرفت. چراكه خديجه خود به اين پيوند ، تمايل داشت و از طرفى پيامبر روح خيرخواهى و حق جويى را در خديجه تشخيص داده و دانسته بود كه وى زنى است با حكمت و داراى اخلاقى والا.
خديجه هم پس از آنكه پيامبر سفرى تجارى با سرمايه او كرد و نسبت به وى شناخت حاصل نمود به پيامبر علاقمند شد. بويژه آنكه غلام خديجه كه پيامبر صلى الله عليه و آله را در اين سفر همراهى مىكرد ، خديجه را از روح بزرگوار آنحضرت و نشانههاى نبوغ و عظمت وى آگهى داده بود. البته دور نيست كه خديجه خود در اين ميان به گونهاى از نبوّت پيامبر آگاه شده بود و از اين رو دوست مىداشت كه اين پيوند انجام پذيرد.
پيوند سعادتمندانه و تازۀ خديجه با ميمنت و فرخندگى انجام گرفت. در واقع اين ازدواج را بايد يكى از پيوندهاى پربركت در اسلام تلقى كرد. خديجه از اين ازدواج ، صاحب فرزندانى شايسته شد :
1 - قاسم : وى پيش از بعثت به دنيا آمد و درهمان هنگام نيز از دنيا رفت. به همين دليل مردم پيامبر را با كنيۀ ابوالقاسم ياد مىكردند.
2 - عبداللّٰه : بنابر قول مشهور اين كودك هم سرنوشتى مانند سرنوشت برادرش قاسم داشت.
3 - طاهر : اين كودك در روزگار ظهور اسلام چشم به جهان گشود از اين رو وى را طاهر ناميدند. امّا طاهر نيز پس از مدتّى درگذشت.
4 - زينب : او بزرگترين دختر پيامبر بود و با پسرخالهاش ، ابوالعاص بن
ربيع ، ازدواج كرد. زينب از اين ازدواج صاحب دو فرزند شد. يكى دختر به نام امامه و ديگرى پسر به نام على. امامه پس از درگذشت حضرت فاطمه و بنا به وصيّت خود آنحضرت ، به همسرى حضرتعلى درآمد. امّا پسر زينب ، على ، درهمان كودكى درگذشت ، زينب خود نيز در سال هشتم هجرت از دنيا رفت.
5 - رقيه : او با پسر عمويش عتبة بن ابى لهب ازدواج كرد. امّا عتبه همچون پدرش ابولهب ، از دشمنان سرسخت اسلام بود و مشكلات بسيارى بر سر راه آيين جديد فراهم آورده بود. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله بر وى نفرين كرد ، نفرينش نيز كارگر افتاد. زيرا درندگان حجاز عتبه را دَريدند و بدين ترتيب رقيه بيوه شد.
پس از عتبه ، رقيه به همسرى عثمان بن عفّان درآمد و از او صاحب پسرى شد به نام عبداللّٰه. امّا اين پسر درهمان دوران كودكى درگذشت.
ثمرۀ ازدواج آنها ، تنها همين يك فرزند بود تا آنكه رقيه دعوت پروردگارش را اجابت كرد. رقيه دقيقاً درهمان هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دركنار چاههاى بدر مشغول نبرد با كفار قريش بود ، چشم از جهان بربست.
6 - ام كلثوم : اين دختر را - به نام مادر پيامبر ، يعنى آمنه بنت وهب - آمنه نام نهادند. آمنه با پسر عمويش عتبة بن ابى لهب پيوند زناشويى بست. امّا اين پيمان به خاطر اختلاف موجود ميان دوطرف با سعادت همراه نبود. زيرا ابولهب همچنان بر دشمنى و سرسختى خود برضدّ اسلام اصرار مىورزيد و پسرش را واداشت تا براى آزردن پيامبر دخترش را طلاق دهد.
پس از آنكه ام كلثوم از عتبه جدا شد ، عثمان بن عفّان او را به همسرى گرفت چراكه در آن هنگام رقيه مرده بود. ام كلثوم نيز در سال نهم هجرت ، ديده از جهان فرو بست
7 - فاطمه زهرا عليها السلام.
خديجه با ثروت فراوان و تجارت گستردهاش ، بانوى توانگر حجاز به شمار مىآمد و به خوشخويى و خردمندى زبانزد بود. چون خديجه با پيامبر پيوند زناشويى بست ، در تدبير امور مربوط به داخل و خارج خانه و نيز در پرورش فرزندانى پاك و شايسته ، همسرى نمونه قلمداد مىشد.
چون پيامبر اكرم ، به رسالت مبعوث شد ، خديجه پيش از هركس ديگرى به اسلام گرويد و خود را با تعاليم ارزشمند اسلام هماهنگ كرد و با پشتكارى بىنظير در تبليغ و گسترش اسلام از هيچ تلاشى فروگذارى نكرد. وى همچنين همۀ ثروت خود را براى پيشبُرد اسلام در راه خدا و در دست پيامبر صلى الله عليه و آله قرارداد تا آنحضرت هرگونه كه خود مىداند و مىخواهد ، آن را در راه خدا مصرف كند.
از آنجا كه در آغاز نخستين كسانى كه به دعوت پيامبر گرويدند ، مردم مستمند و تهيدست بودند. رسول خدا با كمال سخاوت ، ثروت خديجه را به مصرف زندگى تازه مسلمانان تنگدست مىرساند و بردگان را با پول خديجه مستقيماً و يا به واسطهّ كسانِ ديگرى چون ابوبكر ، كه مردى توانگر بود ، مىخريد و آزادشان مىكرد. توانگران قريش نيز مىدانستند كه ابو بكر با ثروت خديجه و به دستور رسول اكرم به خريد بردگان مىپردازد.
اين بخشش پايان ناپذير از سوى خديجه به پيامبرى تقديم شده بود كه حتّى يك كلمه هم از روى هوا و هوس سخن نمىگفت تا مگر يك حقيقت را آشكار سازد. حقيقتى كه اينك بردوش مكتب ، چونان نشانى افتخارآميز جلوهگر است. اين حقيقت آن بود كه پيامبر فرمود : « اسلام به شمشير على و ثروت خديجه استوار شد ».
در واقع ثروت حضرت خديجه به منزلۀ سنگ بناى ساختار اقتصادى امّت اسلامى و شمشير حضرت على همانند دژ استوار ساختار سياسى آن محسوب
مىشد. وقتى اين دو بازوى نيرومند در كنار پيامبرى كه صاحب وحى و منزلگاه رسالت آسمانى بود ، قرار گرفتند ساختار فرهنگى و اقتصادى و سياسى امّت اسلامى به حدّ كمال رسيد.
از طرفى تكامل روحى و همكاريهاى فكرى خديجه با مكتب اسلام ، در تمام مواردى كه تا آن هنگام بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نازل شده بود ، اين امكان را به پيامبر مىداد تاحضرت خديجه را در زمرۀ چهار زن كامل دنيا قلمداد كند. چنان كه از آنحضرت نقل كردهاند ، وى فرموده است : از مردان ، بسيارى به كمال دست يافتهاند ، امّا از زنان جز اين چهار تن ، كس ديگرى به كمال نرسيد :
آسيه دختر مزاحم ، مريم دختر عمران ، خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمّد صلى الله عليه و آله (1).
همين امور بود كه چون خديجه وفات يافت ، پيامبر از مرگ او بسيار متأسّف شد.
چراكه مرگ خديجه در گسترش دعوت پيامبر اكرم تأثير فراوانى گذارد. تا آنجا كه سالِ درگذشت خديجه به عنوان عام الحزن ( سال اندوه ) نامگذارى شد. در اين سال دو مُصيبت بزرگ بر پيامبر اكرم واقع شد. يكى درگذشت ابوطالب كفيل و ياور پيامبر صلى الله عليه و آله در تمام گرفتاريها و ديگرى مرگ خديجه دختر خويلد همسر مهربان و حامى راستين پيامبر و آيين او.م.
1) - أنوار التنزيل في تفسير سورة التحريم.
از امام باقر عليه السلام از جابر بن عبداللّٰه روايت شده است كه گفت :
از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال شد : تو فاطمه را مىبوسى و در آغوش مىگيرى و به خود نزديك مىسازى و با او رفتارى دارى كه با ديگر دخترانت ندارى ؟ ! پيامبر فرمود : جبرئيل سيبى از بهشت برايم آورد ، من آن را خوردم و آن سيب در صلب من تبديل به آبى شد.
آنگاه من با خديجه هم بستر شدم و او به فاطمه حامله شد ، پس من از فاطمه بوى بهشت را استشمام مىكنم » (1).
همواره هالهاى از معجزات شگفتانگيز ، چهرۀ فاطمه را درميان گرفته است. او در شكم مادرش لحظه به لحظه تكبير مىگفت حتّى در آن هنگام با مادرش سخن مىگفت ، وحضرت خديجه با او انس مىگرفت تا آنكه فاطمه به دنيا آمد. ولادت او نيز با تولّد ديگر مردمان تفاوت داشت و اين خود گوياى آن بود كه خداوند به اين كودك توجّهى كامل و فراوان دارد.
گاه از آنچه در ميلاد فاطمه زهرا رخ داده به شگفتى فرو مىرويم. چرا كه
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص5.
فاطمه نه يگانه دختر پيامبر بود و نه دختر بزرگ وى ، و يا پسر او.
امّا بايد بدانيم كه بزرگى و كوچكى سن در اسلام ، معيارى پذيرفته نيست چنان كه مرد و زن بودن نيز نمىتواند ملاك ارزشها قلمداد شود. بلكه معيارى كه اسلام به رسميّت مىشناسد. همان حكمت بالغهاى است كه خداوند برطبق آن هر كارى را كه مىخواهد مىكند.
معيار ديگرى نيز در اسلام از رسميّت برخوردار است كه همان كردار شايسته است.
هريك از اين دو مقياس جايگاه ويژهاى دارند.
مقياس نخست : در امور مربوط به هستى ، حكومت دارد ، يعنى در مرحله تكوين.
بنابراين آفرينش خورشيد و ماه و زمين و... براساس همين مقياس بوده است و اين آفريدهها تماماً در برابر حكومت خداوندى سر تسليم فرود مىآورند.
مقياس دوّم : در امور تشريعى جريان دارد ، يعنى در بُعد اختيارى كه انسان را به خاطر آن صاحب اختيار و اراده خواندهاند.
اگر بخواهيم انسان پاكى را كه خداوند نيز او را دوست مىدارد ، بشناسيم بايد او را برطبق مقياس دوّم بسنجيم. بايد فقط به كردارش بنگريم و به كارهايى كه اين فرد ، با اراده و ميل و خواست خويش انجام مىدهد ، توجّه كنيم. امّا مقياسهايى مانند نسب ، نژاد ، كشور ويا مسائلى از اين قبيل ، هيچگاه درنظر اسلام پذيرفته نبودهاند.
اسلام براى هزار ابولهب دربرابر يك سلمان ارزش قائل نيست. اگرچه ابولهب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و فرزند سرور قريش ، عبدالمطلّب ، از خاندان سرشناس بنىهاشم باشد كه مسئوليت سدانت خانه خدا و سقايت حاجّيان بر دوش اين خاندان بود ، و اگرچه سلمان بردهاى پارسى باشد كه شهرها او را طرد كرده و گذشت عمر نيرو و توانش را درهم شكسته باشد.
همچنين اسلام براى هزاران عتبه و عتيبه كه داماد پيامبر صلى الله عليه و آله و ثروتمند بودند دربرابر يك بلال سياه چرده ، ارزشى قائل نبود.
اگرچه آنان پسران ابولهب و از سپيدترين مردمان باشند و بلال از سياهترين آنان.
همين طور اسلام ، براى هزاران ابوسفيان كه فرمانده نيروهاى عرب مكّه بود در برابر صهيب كه مستضعفى از شهرهاى دور افتاده روم بود هيچ ارزشى قائل نيست.
با نگرش به زندگانى حضرت فاطمه متوجّه دو جنبه از زندگى وى مىشويم كه هريك از آنها مطابق با مقياسهاى ياد شده است.
در جنبۀ نخست ، از دوران پيش از به دنيا آمدن فاطمه سخن مىگوئيم : از پديد آمدن وى از ميوه بهشتى و گفتگو با مادرش در شكم وى ، و رويدادهاى خارق العاده در وقت تولّدش ، اين موارد همه از عنايت ويژه و همه جانبۀ خداوند به وى حكايت دارد كه برابر مقياس اوّل است. يعنى همان حكمت بالغهاى كه مطابق آن خداوند هرچه خواهد انجام مىدهد.
در واقع اين حكمت كه خداوند تنها فاطمه را بدان مخصوص داشته و آن را از ديگر زنان و از جمله دختران و زنان پيامبر و دختران ، مهاجران و انصار و زنان آنها دريغ كرده به خاطر مصلحتى الهى بوده است. زيرا خداوند مىخواسته درميان امّت اسلامى ، زنى را بر مريم بانوى زنان روزگار خودش ، برترى دهد. حال آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله شش فرزند ديگر داشت ،امّا آنها از ميوه بهشتى آفريده نشده بودند و تنها فاطمه بود كه از ميوۀ بهشتى به وجود آمد.
همچنين سببى در كار بود كه ميلاد فاطمه با رويدادهاى خارق العاده همراه باشد. درحالى كه تولد ساير فرزندان آنحضرت با اين حوادث عجيب همراه نبود ! ما دربارۀ حكمتهاى الهى ، همه چيز را نمىشناسيم. شايد اين امر بدان
علّت بود كه امّت اسلامى هم مانند امّتهاى پيش از خود باشد. يعنى همانگونه كه مريم سرور زنان روزگار خودش درميان امّت عيسى عليه السلام بود ، فاطمه هم مىبايست سرور زنان جهان درميان امّت محمّد صلى الله عليه و آله باشد. يا شايد بدان جهت بود كه اعراب نيز مانند ساير امّتها دربارۀ شخصيت زن ، افراط مىكردند و مقام او را تنزّل مىدادند و او را حيوانى مىدانستند كه به هيأت مردان آفريده شده تا خدمتگذار آنان باشد و نيازهاى جنسى آنها را برآورده سازد ، و خداوند هم مىخواست اين تفكّر خطا و غير واقعى را از مدار انديشه آنان بِزُدايد و بشريّت را از آثار و تبعات سوء آن رهايى بخشد ، بدينترتيب براى زنان سرورى قرار داد تا به او مباهات كنند و به واسطۀ آن بر مردان فخر بفروشند ؟
يا شايد بدان جهت بود كه خداوند مىخواست براى اين امّت پيشوايانى قرار دهد كه به فرمان او مردم را هدايت كنند و به راه راست برند. از اين رو آنان را از بهترين تبار و از برترين نسلها ، از پيامبرى كه خاتم پيامبران و از جانشينى كه او سرور اوصياست پديد آورد.
پس فاطمه را آفريد تا حلقۀ رابط ميان دو نور ، نور نبى و نور وصى باشد ؟ ! همۀ اين احتمالات ممكن است. امّا نكتهاى كه خوانندۀ پژوهشگر ، پس از بررسى دقيق و همه جانبۀ زندگى حضرت فاطمه زهرا عليها السلام بدان متوجّه مىشود آن است كه همانگونه كه خداوند مىخواست براى مردم رهبرانى از مردان قرار دهد ، اراده كرد كه رهبرى نيز از جنس زن براى آنان بيافريند ، تا براى زنان بهانهاى از تمسّك به تعاليم اسلام و نمونهها و ارزشهاى والاى آن به شكل كلّى باقى نماند ، و نگويند : كسانى كه به اسلام تمسّك جُستند از مردان هستند نه از زنان ، و استعدادها و نيروهاى مردان بيش از زنان است.
بدينگونه خداوند در دعوت بندگان به سوى خويش به آنان لطف كرده است تا براى بهانهجويان و كسانى كه بخواهند خود را توجيه كنند ، عذر و بهانهاى
باقى نماند.
پس براى زنان الگو و نمونهاى قرار داد تا با آنان در مسئوليّتهاى عمومى همگون باشد ، آن چنان كه در كارهاى خانه مانند باردارى و زايمان و تربيت فرزندان و رتق و فتق امور منزل از قبيل پخت و پز ، نظافت و يا وظايف شرعى ، مانند حجاب و فرمانبرى از شوهر ، و كمى بهره در ميراث و شهادت دادن و چيزهاى ديگر همگون است.
پارهاى از مسئوليّتهاى فطرى و غير فطرى كه به زن اختصاص دارد ، باعث كنارهگيرى برخى از زنان از فعاليت در امور دينى شده و موجبات سستى آنها را در انجام برخى از فرايض دينى فراهم آورده است. امّا از آنجا كه خداوند فاطمه عليها السلام را نمونۀ تمام فضايل و ارزشهاى انسانى قرار داده آن هم با مسئوليّتهاى خطيرى كه در آن اوضاع بحرانى برعهده داشت ، شايد بدين وسيله خواسته است بر تمام زنانى كه به بهانه اينكه از جنسِ ضعيف هستند ، و شانه از زير بار مسئوليّت خالى مىكنند ، حجّت را تمام كند.
بنابراين حكمت آفرينش فاطمه عليها السلام با اين خصوصيات و ويژگيها چيزى جدا از حكمت آفرينش پيامبران و اوليا و از جمله محمّد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام نيست كه خداوند تمام آنها را با ويژگيهايى متفاوت از ساير مردم خلق كرده است.
آيا حكمت عصمت پيامبران و اوصيا ، و برترى آنان نسبت به ديگر مردمان ، بدين خاطر نبوده است كه آنان پيشوايى و امامت مردم را برعهده داشته باشند و مردم بايد آنان را الگوى زندگى خود قلمداد كنند ؟
حكمت آفرينش فاطمه نيز درميان زنان همين بوده است. بنابراين همان گونه كه پيامبران و اوصيا ، سروران مردانند ، فاطمه نيز سرور زنان جهان است.
جنبۀ ديگرِ زندگانى حضرت فاطمه مربوط به آياتى است كه دربارۀ او نازل
گشته و يا روايتهائى است كه از پيامبر دربارۀ او نقل شده است.
اينك جا دارد از خود بپرسيم چرا اين آيات و احاديث تنها در خصوص فاطمه نازل شده است و دربارۀ ديگر زنان و حتّى خواهران آنحضرت به مواردى از اين قبيل برخورد نمىكنيم ؟ !
پاسخ آن است كه اين آيات و احاديث بنابر مقياس دوّم كه پيش از اين ذكر شد ، وارد شده است. بدين معنى كه خداوند ، مقياس فضيلت و والايى افراد را در نزد خويش ، كردار شايسته قرار داده است بدون آنكه به عامل و جنسيت او توجّهى داشته باشد. فاطمه زهرا عليها السلام نيز از آنجا كه اين حقيقت را دريافته بود ، هيچگاه درميان مردم به پيوند نسبى و سببى خود با رسول خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام تكيّه نمىكرد و همچنين پيرو مقياس نخستى كه بدان اشاره كرديم ، در پيشگاه خداوند به اين رابطۀ خويش هم تكيّه نمىكرد ، بلكه خود شخصاً براى نيل به آن كمال عظيم مىكوشيد.
چنين تصوّر مىشد كه فاطمه به رابطۀ خويشاوندى خود با رسول خدا تكيّه كند امّا چنين نبود ، بلكه وى همواره به رابطۀ خود با خداوندى كه پيامبر را مبعوث كرده و به وى برترى و درخشندگى بخشيده بود ، اتكا مىكرد.
ما در صفحات بعد ، به گونهاى روشنتر بدين حقيقت اشاره خواهيم كرد.
ولادت سرور زنان بهشت
آن روز بيستم ماه جمادى الثانى بود و دو يا پنج سال از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله سپرى مىشد ، در آن هنگام دامنۀ جدايى و اختلاف ميان رسول خدا از يك سو و قريش از سوى ديگر ، روز به روز گسترش مىيافت. ثروت خديجه در راه نشر دعوت اسلام به مصرف مىرسيد و اينك از آن ثروت بىكران و تجارت گسترده چيز چندانى بر جاى نمانده بود. از اين رو خديجه از يك سو شتابان به سوى فقر
پيش مىرفت و از سوى ديگر ، به خاطر موضعگيريهاى سرسختانهاش در برابر انديشههاى ارتجاعى كه ساير زنان قريش بدانها خوگرفته بودند و به دفاع از آن مىپرداختند ، تنها و بىكس شده بود. زيرا آنان او را رها ساختند و از رفت و آمد با او خوددارى كردند.
شكاف ميان مسلمانان و قريش روز به روز عميقتر مىشد. دشمنى و مخالفت قريش با پيامبر و احساس ضرورت انتقام ، اوضاع را بدتر از بد مىكرد.
در بيستمين روز از ماه جمادى الثانى ، خديجه به دنبال زنان قريش قاصدى فرستاد تا وى را به هنگام وضع حملش يارى رسانند. امّا آنان ، سرزنشكنان خواستهاش را رد كردند و كمك خود را از وى دريغ داشتند.
خديجه دل شكسته و غمگين نشست. چراكه در آن روزگار مرسوم بود كه زنانى را براى انجام چنين امورى استخدام كنند. همچنين از وجود زايشگاه و بيمارستان هم خبرى نبود.
بنابراين پيداست كه يك زن در چنين موقعيتى به كسى نياز دارد تا او را مدد برساند.
... او دل شكسته و افسرده بود و حقّ هم داشت. آيا مگر او تا ديروز سرور زنان قريش و بانوى حجاز نبود كه بازرگانى شمال و جنوب جزيرۀ عربستان بر ثروت و متاع تجارى او دور مىزد ؟ امّا از هنگامى كه او ثروتش را در راه خداوند انفاق كرده بود ، تنها و پريشان مانده بود و همان زنانى كه تا ديروز به خدمتكارى او مباهات مىكردند ، اكنون همگى از وى رخ برتافته بودند.
اينك جا دارد كه بپرسيم : از جلال خداوند و نيز از رحمت بىكرانۀ او چه انتظارى مىرفت تا در حقّ خديجه انجام دهد ؟ زيرا اگر او دعوت به اسلام را نمىپذيرفت و ثروتش را در راه نشر دين خدا صرف نمىكرد ، موقعيتش با آنچه كه اكنون در آن به سر مىبرد ، بكُلى تفاوت مىيافت.
خداوند مريم عليها السلام را در چنين حالت مشابهى مخاطب ساخت و به او فرمود :
شاخه درخت خرما را تكان دهد تا برايش خرماى تازه فرو ريزد. خدايى كه ديوار كعبه را شكافت تا فاطمه بنت اسد كه موقعيتى مانند وضع فعلى خديجه داشت به درون خانه رود و على بن ابى طالب را به دنيا آورد ! !
براستى از كرم خداوند دَر چنين لحظهاى چه انتظارى مىرفت ؟ خديجه با همان افسردگى نشسته بود كه چهار زن بلند بالا و گندمگون به خانۀ او گام نهادند. يكى از آنان به وى گفت : « باك مدار و اندوه به خود را مده كه ما در كنار توييم و اينك آمدهايم تا وظيفهاى را كه زنان در چنين موقعيتى برعهده دارند ، به انجام رسانيم. سپس افزود : من ساره هستم همسر ابراهيم و اين آسيه دختر مزاحم است و اين يك ، مريم دختر عمران است و اين يكى نيز كلثم خواهر موسى ». آنگاه هر چهار تن به كمك خديجه شتافتند تا فاطمه عليها السلام به دنيا آمد.
فاطمه همين كه به دنيا آمد ، لب به سخن گشود و گفت :
« گواهى مىدهم بر اين كه جز خداوند يكتا معبود ديگرى نيست و پدرم رسول خدا سرور پيامبران و همسرم سرور اوصياست و پسرانم سروران پيامبر زادگانند ».
فاطمه زمانى چشم به جهان گشود كه پيامبر زندگى سراسر جهاد و مقاومت فكرى دشوارش را آغاز كرده بود. درهمين سالها بود كه پيامبر مورد خطاب وحى قرار مىگرفت و وحى به او فرمان مىداد تا دعوتش را آشكارا شروع كند و از زخم خارهاى خونينى كه در سر راهش مىرُست و گردنههاى دشوارى كه پيش رويش رخ مىنمود ، هراس و خستگى به خود راه ندهد. در آن روزها ، پيامبر صلى الله عليه و آله سنگينى بار رسالت را بر دوش گرفته بود و نيروهاى ضلالت و گمراهى نيز متقابلاً دربرابر او قيام كرده بودند تا مگر كوششهاى او را بىثمر سازند و به هر وسيلهاى او را از دعوتش بازدارند.
فاطمه در چنين سالهاى بحرانى نشأت ونمو كرد. سالهايى كه هرچه
پيامبر صلى الله عليه و آله در فراخوانى مردم به سوى خدا بيشتر مىكوشيد ، دشمنانش نيز در شكنجه و رساندن آزار به يارانش بيشتر تلاش مىكردند.
فاطمه عليها السلام در رويداد غمانگيز شعب ابى طالب بار ديگر كودكانى كه قريش غذا را از آنان دريغ كرده بودند ، شركت داشت. آنان از گرسنگى بر خود مىپيچيدند درحالى كه گرگهاى درندۀ قريش در اطراف شعب پاسدارى مىدادند تا مبادا كسى براى مسلمانان غذا بياورد. پس از آنكه مسلمانان از غايلۀ شعب رهايى يافتند ، يك روز پيامبر سر به سجده گذارده بود ، امّا در همين حال افرادى از قريش به وى نزديك شدند و زهدان شتر بر سرش انداختند. فاطمه كه نظارهگر اين صحنه بود پيش آمد و زهدان را از سر پدر برگرفت و دور انداخت. اندوهى بسيار قلب فاطمه را در خود فرو گرفته بود.
فاطمه شاهد بود كه پدرش سفرى به طايف كرد تا مردم آن ديار را به سوى خداوند فرا خواند امّا هيچ كس به دعوت آنحضرت پاسخ نگفت.
فاطمه نظارهگر روزى بود كه مادرش خديجه عليها السلام پريشان حال در بستر مرگ مىغلتيد و واپسين نفسهايش را مىكشيد درحالى كه از مال دنيا هيچ نداشت. و اين همان خديجهاى بود كه قافله تجاريش كوهها و درههاى حجاز را پُر مىساخت امّا پس از پذيرش اسلام از آن همه مال و ثروت حتّى آن قدر نداشت تا براى خود كفنى تهيه كند.
آرى او فداكاريهاى مادرش خديجه را در راه دين خدا ديده بود. شاهد بود كه چگونه مادرش در اين راه از خود گذشتگى نشان مىداد و با تمام نيرو و توان خويش از دين دفاع مىكرد.
فاطمه از ديدن اين همه ايثار و فداكارى درس زندگى گرفت ، و ديدن اين صحنهها ، در روح او مفاهيمى زنده و پويا پديد مىآورد و زندگى و تلاش را در وجدان درونى او جان مىبخشيد.
بار اندوه مرگ مادر ، همراه قهرمانيهاى او در دلش عجين مىگشت. خديجه براى او تنها يك مادر نبود بلكه او مادر فاطمه و مادر همه مردان و زنان با ايمان و مدافع حقّ بود و در راه دين با تمام تاب و توان خويش فداكارى مىكرد.
فاطمه در نخستين سالهاى حياتش با چنان امتحانات دشوارى روبرو شد كه در تاريخ ، كمتر كسى را مىتوان از اين نظر با او همانند كرد.
فاطمه زهرا همگام با نهضت اسلامى رشد مىكرد و خود در قلب معركه بود. زيرا او دختر رهبر اين معركه ، يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله ، بود. بنابراين او نيز همگام با اين درگيرى حركت مىكرد و بر طبق معيارهاى آن مىزيست.
در زمانى كه فاطمه زهرا در مكّه مىزيست ، تاريخ از رويدادها و حوادثى كه مستقيماً با فاطمه سر و كار داشته ، سخنى به ميان نياورده است. امّا مطمئنيم كه زندگى وى در مكّه ، بدون آزار و اذيّت سپرى نشده است. خودخواهى قريشيان كافر تا آن اندازه رسيده بود كه خانوادۀ پيامبر را نيز مورد آزار و اذيّت قرار مىدهند همان گونه كه خانوادۀ ديگر مسلمانان را شكنجه و اذيّت مىكردند.
بنابراين مىتوان به جرأت گفت كه آنحضرت نيز بارها و بارها از سوى قريش مورد آزار قرار گرفت و زندگىاش از حوادث ناگوار خالى نبوده است. بعلاوۀ اين آزارها كه مستقيماً خود او را مورد هدف قرار مىداده است بايد از آزارهايى كه غير مستقيم او را تحت فشار قرار مىداده نيز ياد كنيم. چرا كه هر صدمه و گزندى كه به پيامبر مىرسيد ، تأثير بيشترى در جان فاطمه مىنهاد.
هنگامى كه خانه پيامبر صلى الله عليه و آله به محاصره درآمده و كفار مىخواستند حضرتش را به قتل رسانند ، فاطمه ناظر بر اين ماجرا بود.
همچنين هنگامى كه پيامبر به سوى مدينه مهاجرت كرد ، فاطمه ناظر بر اين جدايى بود و تلخى فراق را به خوبى احساس مىكرد و نيز هنگامى كه امام على
از جانب پيامبر فرمان يافت تا با بقيه خانوادۀ پيامبر يعنى فواطم (1)
فاطمه دختر اسد. مادر امام عليه السلام و همسر سرور بطحا ابوطالب.
فاطمه دختر زبير بن عبدالمطلب.
فاطمه زهرا عليها السلام. ( بحار الانوار ، ج19 ، ص65 ).
، به مدينه مهاجرت كند ، فاطمه ناظر و شاهد اين حركت بود. كاروان ، راه مدينه را درپيش گرفت ، گروه مسلّحى از سوى قريش مأمور شد تا آن را تعقيب كند و نگذارند خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله به او بپيوندند.ميان امام على و اين گروه نبردى سخت روى داد و امام پس از آنكه صدماتى بر آنها وارد كرد آنان را فرارى داد. فاطمه عليها السلام در اين روز نيز درهمان كاروانى جاى داشت كه از سوى دشمن مورد حمله قرار گرفته بود.
پيامبر اكرم نيز در بيرون از شهر مدينه ، چشم به راه ورود فاطمه و امام بود و تا اينان به او ملحق نشدند به داخل شهر گام ننهاد.
فاطمه در مدينه نيز شاهد رويدادهاى بزرگى بود و بدين ترتيب شخصيتش هر روز پرداختهتر و كاملتر مىشد. در جنگ احُد كه نبرد به زيان مسلمانان در جريان بود ، فاطمه زهرا نيز شركت داشت و با خاكستر حصير سوخته جراحت پدرش را مرهم نهاد و شمشيرهاى پيامبر و جانشين او را شست و پاكيزه كرد.
يكى ديگر از رويدادهاى جالبِ توجّه زندگى فاطمه زهرا عليها السلام ، ازدواج اوست. كه بُعد بزرگى از زندگى او را دربر مىگيرد.
در واقع ازدواج فاطمه يك ازدواج تمام عيار ، مطابق با ارزشهاى اسلامى بود. از اين رو اين پيوند به عنوان نمونهاى از يك ازدواج ايدهآل مورد توجه قرار گرفت.
در فقه اسلامى ، شيوۀ ازدواج فاطمه به عنوان سنّت مستحب قلمداد شده).
1) - مقصود از فواطم عبارتند از :
است. چرا كه اين ازدواج صورت مجسمى از تعاليم گرانبهاى اسلامى است. اينك بجاست به فراخور اين كتاب به شرح قسمتهايى حساس از اين پيوند مبارك بپردازيم.
اوّل : خواستگارى
مراسم ازدواج به سادگى و بدون هيچ افراط و تفريطى برگزار شد. در حقيقت مفهوم ازدواج اسلامى مفهومى است برخاسته از واقعيت و طبيعت آن. ازدواج پديدهاى است فطرى كه براى ادامه حيات و بقاى نسل انسان در وجود او تعبيه شده است.
در واقع اسلام نيز ازدواج را بدين گونه مىخواهد و دستوراتى متناسب با چنين ازدواجى صادر كرده است. از اين رو به بسيارى از تشريفات بىفايده ديگرى كه در برخى از كشورهاى اسلامى ديده مىشود هيچ نيازى نيست.
معمولاً ازدواج با خواستگارى از سوى مرد آغاز مىشده. آن هم از زنى كه از جهت حسب و نسب ، مورد علاقۀ او قرار مىگرفته است. و بستگان زن نيز دربارۀ مرد تحقيق مىكردند و اگر او را شايسته مىيافتند مهريه سادهاى تعيين مىكردند و دخترشان را بدون تشريفات و رفت و آمدها ، به ازدواج مرد درمىآورند و از تشكيل جلسات طولانى و بدون فايده خوددارى مىكردند. كه گويى اينك ازدواج به مثابۀ تعيين روابط بينالمللى ميان ملّتها درآمده است ، كه در برخى از كشورها هماكنون نيز اين رفتار و طرز فكر ديده مىشود.
براى همين است كه مىبينيم اميرمؤمنان ، على عليه السلام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مىآيد ، سلام مىكند و در جاى خود قرار مىگيرد. پيامبر علّت آمدنش را جويا مىشود و حضرت امير موضوع ازدواج با فاطمه را مطرح مىكند و پيامبر با خوشرويى تمام از پيشنهاد او استقبال مىكند.
دوّم : قبول پيشنهاد خواستگارى
پيامبر پيشنهاد على را به طور قطعى نمىپذيرد ، مگر پس از آنكه اين پيشنهاد را براى فاطمه با تفاصيل آن عرضه كند. آنحضرت از سوابق على و فضايل و مناقب او مىگويد و فاطمه نيز سكوت مىكند و بدين ترتيب رضايت خويش را اعلام مىدارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با ديدن سكوت فاطمه زهرا مىفرمايد : اللّٰه اكبر ، سكوت فاطمه نشان رضايت او به اين پيوند است.
اسلام زن را انسانى صاحب كرامت به شمار مىآورد كه حق دارد سرنوشت خود را برگزيند. اگرچه پدر نيز اين حق را دارد كه در انتخاب همسر با دخترش مشورت كند چراكه او خير و صلاح دخترش را بهتر مىداند.
ولى اگر پدر بخواهد در اين باره زور پيشه كند و يا در استفاده از اين حق افراط روا دارد ، در چنين حالتى شرع مقدّس قدرتش را محدود مىسازد ، حق انتخاب را تماماً برعهدۀ خود زن مىسپارد. بدينگونه از افراط و تفريط جلوگيرى مىكند و بنابراين اسلام با شيوۀ اروپايى و غربى كه زن را از خانوادهاش جدا مىكند و حق انتخاب شوهر را تنها به دست او مىسپارد ، به هيچ وجه هماهنگى و موافقت ندارد.
از طرفى شيوۀ اسلامى در اين باره با روش ازدواج در روزگار جاهليّت كه زن را به مثابه كالايى مورد خريد و فروش قرار مىداد ، هيچ گونه سازگارى ندارد.
سوّم : برابرى
فاطمه در همان هنگامى كه مسلمانان توانسته بودند با نيرومندترين دشمن خود يعنى قريش ، در جزيرة العرب به رويارويى برخيزند ، به سن و سال زنان
رسيده بود. مردان مسلمان هريك مىخواستند در ازدواج با فاطمه دختر پيامبر بر يكديگر سبقت جويند تا بدين ترتيب به اين شرافت نايل آيند. در آن هنگام فضايل و مناقب و پاكدامنى و آزرم و حكمت و تقوا و اجتهاد و دانش و معرفت آنحضرت ، زبانزد همگان بود. امّا از سوى ديگر مسلمانان از ميزان علاقۀ وافر پيامبر اكرم به دخترش آگاهى داشتند از اين رو بسيارى از توانگران و بزرگان او را از پيامبر خواستگارى مىكردند امّا پيامبر اسلام آنان را با ظرافت رد مىكرد چرا كه آنان را شايستۀ ازدواج با فاطمه و همتا و برابر با آنحضرت نمىدانست. مضافا برآنكه پيامبر از طريق وحى ، آگاهى يافته بود كه فاطمه ، اين زن بافضيلت و معصوم در اسلام ، كسى كه قرار است نسل پيامبر و تبار اوصيا و جانشينانش از او باشد ، بايد با مردى كه خداوند سبحان او را برگزيده است ، پيمان زناشويى ببندد.
از اين رو آنحضرت به هركس كه براى خواستگارى فاطمه به او رجوع مىكرد ، مىفرمود : من در اين باره منتظر فرمان خداوند هستم. امّا هنگامى كه على به همين منظور نزد پيامبر آمد و خواستهاش را مطرح كرد پيامبر صلى الله عليه و آله به وى فرمود : جبرئيل پيش از وى نزد آنحضرت آمده و به وى گفته بود كه خداوند تعالىٰ ، فاطمه را در آسمان به همسرى على درآورده و فرشتگان را بر آن گواه گرفته است.
تمام اينها براى آن بود كه حضرت امير پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بهترين زمينيان بود و پيامبر و فاطمه نيز اين نكته را بخوبى مىدانستند. على عليه السلام تنها همسر شايسته فاطمه بود.
در اسلام نيز روا نيست كه پدر دخترش را به مردى كه همشأن او نيست ، به همسرى درآورد. در اين باره مىتوان به حديثى كه از امام صادق عليه السلام روايت شده ، استناد جُست. آنحضرت فرموده است :
« اگر خداوند امير مؤمنان عليه السلام را براى فاطمه نيافريده بود ، از آدم تا پايينتر از وى همتايى براى فاطمه بر روى زمين وجود نداشت » (1).
چهارم : مهريه و جهيزيه
اگر انسان در زندگى دنيا بيشتر به تشريفات توجّه داشته باشد ، دردسر و مشكلاتش هم افزونتر خواهد شد. حال آنكه ساده زيستن و زهد در زندگى ، موجب آسودگى و راحتى است. اميرمؤمنان نيز در حديثى كه از اوصاف پرهيزكاران سخن مىگويد ، به همين نكته اشاره كرده و فرموده است :
« پرهيزكاران لذّت زهد دنيا را هم در اين دنيا چشيدهاند » (2).
ساده زيستن و زهد ، بخصوص درنظر رهبران و بالاخص در نزد ائمه و راهنمايان ربّانى از اهمّيّت بيشترى برخوردار است.
شايد سادگى مَهر بانوى زنان و نيز لوازم خانهاش ، به اضافه زهد در مراتب دنيا ، بيشتر به هدف ساده برگزار كردن مراسم زناشويى انجام گرفته باشد تا به عنوان نمونهاى براى ازدواجهاى اسلامى همواره پيش روى مسلمانان قرار داشته باشد و چرا اينگونه نباشد ؟ كه او فاطمه دختر محمّد بن عبداللّٰه صلى الله عليه و آله ، رسول خدا بود و شوهرش سرور اوصيا ، على امير مؤمنان عليه السلام. پس بايد كه ازدواج او به عنوان الگو و نمونه قلمداد شود.
امامان معصوم نيز ، عملاً در ازدواجهاى خود از اين نمونه پيروى كردند و خود را حتّى ملزم به رعايت « مهر السنّه » ، يعنى همان بهاى مهريهاى كه على عليه السلام به فاطمه عليها السلام پرداخت ، مىكردند.7.
مهر حضرت زهرا 480 و يا بنابر بعضى روايات 500 درهم بود. همچنين جهيزيهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى فاطمه تدارك ديد ، عبارت بود از :
پيراهنى به بهاى هفت درهم.
روبندى ( به عنوان چادر ) به ارزش چهار درهم.
قطيفۀ سياه خيبرى.
تختخوابى بافته شده از برگ و ليف خرما.
دو تشك كه درون يكى از آنها با پشم گوسفند و درون ديگرى با ليف خرما پر شده بود.
چهار بالش كه درون آنها از گياه خوشبوى « اذخر » پر شده بود.
پردهاى نازك از پشم.
يك تخته حصير هجرى (1)كه گاهى اين حصير از علف بافته مىشد.
يك آسياب دستى.
يك تشت مسى.
مشكى از پوست.
كاسهاى چوبين.
مشك كهنه آب.
يك آفتابه.
دو كوزۀ سفالى.
يك سفرۀ چرمى.
يك چادر بافت كوفه.
يك مشك آب.د.
1) - اين حصير در هجر از توابع يمن بافته مىشد.
امام عليه السلام نيز خانۀ خود را مهيا كرد. بدين ترتيب كه كف خانه را با ريگهاى نرم فرش كرد و چوب درازى به دو طرف ديوار آويخت تا از آن به عنوان رخت آويز استفاده شود و داخل اتاق را نيز با پوست گوسفند فرش كرد و تنها يك بالش از ليف خرما در خانه قرار داد.
پنجم : خطبۀ عقد
رسول خدا به امام على فرمود : برخيز و براى خود خطبه بخوان : اميرمؤمنان فرمود :
« سپاس خدايى را كه به ستايشگرانش نزديك شد و به خواستارانش قريب گشت و بهشت را به كسانى كه از او پروا پيشه كنند ، وعده فرمود و كسانى را كه نافرمانىاش كنند با آتش بيم داد. او را بر نيكيهاى ديرينه و نعمتهايش سپاس مىنهم. سپاس كسى كه مىداند او ( خداى ) آفريننده و پديد آرنده و ميراننده و زنده كنندۀ اوست و از بديهايش پرسنده. از او يارى مىجوييم و هدايت مىخواهيم و بدو ايمان مىآوريم و از وى كفايت مىطلبيم ».
« و شهادت مىدهيم كه جز خداى يگانه هيچ معبودى نيست. يكتاست و شريكى ندارد. شهادتى كه در اندازۀ او باشد و خشنودش سازد و نيز شهادت مىدهيم كه محمّد بنده و رسول خداست ، درود خدا بر او ، و بر دودمانش باد. درودى كه او را نيك آيد و بهرهمندش سازد و او را بالا برد و برگزيندش. اين رسول خداست كه دخترش فاطمه را به پانصد درهم ( مهر ) به همسرى من داد. از او بپرسيد و حضرتش را گواه گيريد ».
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « من دخترم فاطمه را براساس آنچه خداوند مهربان او را با تو تزويج كرده ، به همسرى تو دادم و به خشنودى خداوند راضى
و خشنودم. تو نيك داماد و نيك يارى هستى و خشنودى خداوند براى تو كافى است ».
سپس رسول خدا فرمود تا طبقى از خرماى نورس يا رسيده درميان آورند و آن را تقسيم كنند.
در اين باره حديث ديگرى از زبان امير مؤمنان نقل شده كه در سطور بعد براى بيان اهميّت اين پيوند در اسلام ، آن رابازگو خواهيم كرد. از جمله دلايل اهمّيّت اين ازدواج آن است كه ما در كتابهاى تاريخ و حديث به بخش بزرگى بر مىخوريم كه به تفصيل يا اختصار موضوع ازدواج على با فاطمه را مطرح كردهاند. اين امر خود نشانگر اهتمام مسلمانان صدر اسلام به اين امر بوده است.
حديثى كه در اين باره روايت شده ، منقول از ضحّاك بن مزاحم است كه گفته : از على بن ابى طالب شنيدم كه مىفرمود : ابوبكر و عمر نزد من آمدند و گفتند : چه مىشود كه نزد رسول خدا بروى و دربارۀ فاطمه با او سخن بگويى ؟
من نزد آنحضرت رفتم. چون پيامبر مرا ديد ، خنديد و آنگاه فرمود : ابوالحسن براى چه آمدهاى ؟ چه مىخواهى ؟
من از خويشاوندى و پيشگامى خود در اسلام نيز و از يارى و جهاد خويش در ركاب آنحضرت ، سخن گفتم. آنحضرت در پاسخ فرمود : راست گفتى و بهتر از آنى كه گفتى.
گفتم : اى رسول خدا آيا فاطمه را به همسرى من مىدهى ؟
او فرمود : على ! پيش از تو نيز كسان ديگرى از او خواستگارى كردهاند و چون من خواستگارى آنان را با فاطمه درميان نهادم ، آثار نارضايتى در چهرهاش نمايان شد. امّا اينك تو اينجا بمان تا من دوباره به سويت بازگردم (1).1.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص31.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اتاق فاطمه رفت. فاطمه برخاست و رداى پيامبر را ستاند و كفشهايش را به در آورد و آب وضو براى آنحضرت مهيّا كرد و به دست خويش پاهايش را شُست و آنگاه بر جاى خود نشست ، پيامبر به او فرمود : اى فاطمه ؟ پاسخ داد : بلى چه فرمايشى دارى اى رسول خدا ؟
پيامبر فرمود : على بن ابى طالب كسى است كه تو بخوبى از قرابت و فضيلت و اسلام او آگاهى دارى و من نيز از خداوند خواستهام كه تو را به همسرى بهترين و محبوبترين خلقش درآورد. او از تو خواستگارى كرده است. در اين باره چه نظرى دارى ؟
فاطمه خاموش ماند امّا چهرهاش را برنگرداند و رسول خدا نيز در سيمايش نشان ناخرسندى نديد. پس برخاست و گفت : اللّٰه اكبر. سكوت او دليل بر موافقت اوست.
پس جبرئيل عليه السلام به نزد آنحضرت آمد و گفت : اى محمّد ، فاطمه را به همسرى على بن ابى طالب ده كه خداوند او را براى على بن ابى طالب پسنديده و على را نيز براى فاطمه.
على فرمود : آنگاه پيامبر فاطمه را بهازدواج من درآورد. و نزد من آمد و دستم را گرفت و فرمود : « برخيز به نام خدا و بگو :
عَلىٰ بَرَكِةِ اللّٰهِ وَمٰا شٰاءَ اللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلّاٰ بِاللّٰهِ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّٰهِ ».
آنگاه مرا آورد و در كنار فاطمه نشانيد و فرمود :
« خدايا اين دو محبوبترين خلقِ تو در نزد منند پس آنان را دوست بدار و به فرزندانشان بركت ده و از سوى خود نگاهبانى برايشان بگمار و من اين دو و فرزندانشان را از شر شيطان رانده شده ، در پناه تو مىگيرم » (1).1.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص31.
ششم : زفاف
فاطمه زهرا بر اشتر سياه و سپيد پدرش نشست. زنان پيامبر اطراف اشتر را گرفته بودند و اشعار شاد مىخواندند. سلمان نيز افسار اشتر را به دست گرفته بود و پيامبر خود پيشاپيش اشتر و درميان جوانان بنى هاشم كه شمشيرهاى آخته به دست داشتند ، حركت مىكرد. جوانان بنى هاشم با اين حركت در واقع مىخواستند بگويند كه ما از عرض و ناموس خود پاسدارى مىكنيم.
آرى ، آن شب جشن عروسى برپا بود و اين جشن با اشعارى كه زنان پيامبر مىخواندند و ديگر زنان آنها را تكرار مىكردند ، شكوه خاصى به خود گرفته بود.
ام سلمه مىخواند :
اى همسايگانم به يارى خدا گردش كنيد و در همه احوال خداى را به ياد آريد.
و ياد آريد الطاف پروردگار والا مرتبه را كه ناخوشيها و آفتها را از ما دور كرد.
او ما را پس از كفر ، هدايت كرد و از نو جان بخشيد.
با بهترين بانوى عالميان كه خالهها و عمههايش فداى او گردند ، همراه شويد.
اى دختر كسى كه خداى بزرگ او را با وحى و رسالت ، بر ديگران برترى بخشيد.
عايشه نيز اين اشعار را مىخواند :
اى زنان ، روبندها زنيد و آنچه شايسته گفتن در مجالس است ، بر زبان آريد.
همراه با تمام بندگان شاكر خداوند ، او را به ياد آوريد كه ما را به دين خويش مخصوص فرمود.
ستايش خداى را بر بخششهايش و سپاس اورا كه يكتا وارجمند و تواناست.
با او - فاطمه - همراه گرديد كه خداوند نام او را بلند گردانيد و وى را از جانب خود به پاكى و طاهرى - على - مخصوص داشت.
حفصه نيز بدين اشعار مترنّم شد و خواند :
فاطمه بهترين زنان بشر است و سيمايى چون ماه دارد.
خداوند تو را بر همۀ آفريدگان برترى بخشيد به فضيلت كسى كه به آيات زمر مخصوص شد.
خداوند تو را به همسرى جوانى فاضل يعنى على بهترينِ حاضران ، درآورد.
همسايگانم ، با فاطمه همراه شويد كه او بزرگوار و فرزند مرد بزرگى است.
پس از آنكه فاطمه به خانه على رسيد ، پيامبر صلى الله عليه و آله پيش رفت و دست فاطمه را گرفت و درميان دستان على نهاد و پيش از آنكه چنين كند ، با سخنان گرم و نورانى خود ، بذر عشق و محبّت را درميان آنان كاشت و از هريك از آنان تعريف و تمجيد كرد.
فاطمه زهرا عليها السلام از آغاز سال دوّم هجرت ، به زندگى تازهاى گام نهاد. او پيش از اين بمدّت 9 سال به عنوان دخترى نمونه در خانه پدرش مطرح بود و اينك مىخواست زندگى زناشويى خويش را آغاز كند. آرى او مىرفت تا سنگ بناى نخستين خانوادۀ نمونه را در جامعه اسلامى بنيان نهد تا جهان مفهوم زندگى هدفدار را در پرتو تعاليم اسلامى بشناسد.
اينك به مثالهايى از اين خانوادۀ نمونه كه فاطمه با همكارى على عليه السلام و با وحيى كه از جانب خدا به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله مىشد ، آن را بنيان نهاده بود اشاره مىكنيم :
1 - محبّت و دوستى عميق : آنچه اين دو را به هم پيوند مىداد ، عشق
و محبّتى بود كه از ايمان هريك از آنان به ويژگيها و مناقب ديگرى نشأت مىگرفت.
فاطمه ، على را به عنوان سرور اوصيا و پدر نوههاى پيامبر و برترين مردم پس از آنحضرت و صاحب مقامى والا و بزرگ در نزد خداوند مىدانست. از اين رو به او بسيار عشق مىورزيد. على عليه السلام نيز از بزرگى و عظمت فاطمه آگاه بود و مىدانست كه او سرور زنان جهان و مادر نوههاى پيامبر است و شفاعتش در بارگاه خداوند مقبول واقع مىشود. به اين دلايل بود كه اميرمؤمنان هم او را بسيار دوست مىداشت.
2 - همكارى در عمل : فاطمه زهرا در انجام مسئوليّتهاى داخل خانه سُستى نمىورزيد چنان كه حضرت امير نيز در انجام وظايف مربوط به خودش كوتاهى نشان نمىداد. پيامبر اكرم هم وظايف را از روز نخست بدين گونه تقسيم كرد :
الف - على بايد خانه را بروبد و آب بياورد علاوه بر آنكه دادن نفقه هم از وظايف اوست.
ب - فاطمه بايد آرد فراهم آرَد و خيمر درست كند و نان پزد و تربيت فرزندان و رتق و فتق امور آنان را برعهده گيرد.
در حديثى از ابوجعفر عليه السلام نقل شده است كه فرمود :
« فاطمه به على قول داد كه كارهاى خانه را انجام دهد و خمير درست كند و نان پزد و خانه را بروبد و على هم به او قول داد كه كارهاى بيرون از خانه را انجام دهد وهيزم آورد و مواد خوراكى را تهيه كند. روزى امام به فاطمه گفت : اى فاطمه آيا چيزى دارى ؟ فاطمه گفت : سوگند به آنكه حقّ تو را بزرگ داشت ، سه روز است كه چيزى نداريم تا تو را بدان مهمان كنم. على عليه السلام پرسيد : پس چرا به من نگفتى ؟ فاطمه گفت : « رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا نهى كرد از اين كه چيزى از تو بخواهم بلكه به من سفارش كرد كه از پسر عمويت چيزى مخواه. اگر چيزى آورد كه هيچ وگرنه از او تقاضايى مكن ». انجام اين وظايف ،
رنج و زحمت فراوانى براى فاطمه زهرا ايجاد كرده بود چنانكه روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به منزل فاطمه وارد شد و ديد كه كار زياد ، على و فاطمه را خسته كرده است. پس پرسيد :
كدام يك از شما بيشتر خستهايد ؟ على پاسخ داد : فاطمه.
آنگاه پيامبر فاطمه را از ادامۀ كار منع كرد و خود به جاى او مشغول كار شد.
مسلمانان در يكى از جنگها ، غنايم بسيارى به دست آورده بودند از اين رو فاطمه زهرا به حضور پيامبر اكرم رسيد و از آنحضرت خواست تا خادمهاى به عنوان سهم وى از غنيمت به او دهد كه او را در كارها و وظايف خانه كه برايش بخصوص در زمان غيبت اميرمؤمنان و شركت آنحضرت در جنگها سنگين مىشد ، كمك كند.
از امام على عليه السلام روايت شده است كه به مردى از بنى سعد فرمود : آيا دربارۀ خود و فاطمه نكتهاى برايت بازگويم ؟ فاطمه در خانۀ من بود. او از تمام كسان پيامبر صلى الله عليه و آله در نزد آنحضرت عزيزتر و محبوبتر بود. او آن قدر با مشك آب آورده بود كه سينهاش از اين بابت مجروح شده بود و آنقدر به دست خود آسياب كرده بود كه دستانش خشن شده بود و خانه را آنقدر رُفته بود كه لباسهايش خاك آلوده شده بود و آنقدر زير ديگ را روشن كرده بود كه جامههايش چرك و دودآلود شده بود و به همين خاطر بسيار لاغر و نزار گشته بود (1).
چون فاطمه زهرا از پيامبر خواستار كنيزى شد تا او را در كارهاى خانه كمك كند ، آنحضرت به وى فرمود : من به تو چيزى مىآموزم كه بيشتر از كنيز به حال تو سودمند است.
فاطمه پرسيد : پدر ! آن چيست ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : چون از نماز فراغ يافتى پيش از آنكه به چپ و راست خود2.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص82.
بنگرى 34 مرتبه بگو اللّٰه اكبر و 33 مرتبه بگو الحمد للّٰهو 33 مرتبه هم بگو سبحان اللّٰه.
چون ، چنين كنى خداوند نيرو و نشاط به تو عنايت كند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله به او نگريست و فرمود : آيا بدين خرسندى ؟
فاطمه پاسخ داد : آرى اى رسول خدا ، خرسندم.
اين همان تسبيح مشهور به « تسبيح الزهرا » است كه بيشتر شيعيان پس از خواندن نماز ، خود را به انجام آن ملزم مىدانند.
اين است شخصيت آن زن درخشانى كه فاطمه زهرا عليها السلام آن را براى ما به نمايش مىگذارد. او نشان مىدهد كه چگونه يك زن بايد مشكلات را تحمّل كند و به درجات والايى كه خداوند براى او درنظر گرفته برسد بىآنكه بدانچه از دنياى فانى از كف او مىرود ، توجّه نشان دهد.
بنابر برخى از روايات ، چون آيۀ زير نازل شد كه فرمود :
وَإِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِن رَّبِّكَ تَرْجُوهَا فَقُل لَّهُمْ قَوْلاً مَّيْسُوراً (1).
« چون از ايشان ( يعنى از خويشان و دخترت فاطمه ) به خاطر رحمت پروردگارت كه بدان اميدوارى ، روى گرداندى بديشان سخنى نرم و خوش بگو ».
پيامبر صلى الله عليه و آله خدمتكارى را بنام « فضه » را براى خدمت به دخترش به نزد وى فرستاد.
فاطمه نمىخواست با او رفتارى مانند رفتار زنان عرب داشته باشد آنان به خدمتكار خود امر و نهى مىكردند و خدمتكارشان جز اطاعت از فرمانهاى آنها چارۀ ديگرى نداشت. امّا فاطمه هرگز چنين نكرد بلكه بدون آنكه ميان خود و فضه امتيازى قائل شود ، روزهايى را بين خود و فضه تقسيم كرد.
3 - فاطمه زهرا زندگى و غذاى ناگوار و لباس درشت بافت و خشن را تحمّل مىكرد و تنها خدا و روز قيامت را درنظر مىآورد. در حديثى از سويد بن غفله8.
1) - سورۀ اسراء ، آيۀ 28.
آمده است كه گفت : على عليه السلام به پيشامدى سخت گرفتار شد. فاطمه به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و در زد. رسول خدا فرمود : من احساس مىكنم محبوبم بر در ايستاده است. اى أم ايمن برخيز و بنگر. پس أم ايمن در را گشود ، فاطمه به خانه پيامبر قدم نهاد. پيامبر خطاب به او فرمود : تاكنون در چنين هنگامى نزد ما نمىآمدى ؟ ! فاطمه گفت : اى رسول خدا خوراك فرشتگان در نزد خداى چيست ؟ پيامبر فرمود : حمد و ثناى خداست. پس فاطمه عرض كرد : خوراك ما چيست ؟ پيامبر فرمود :
سوگند به آنكه جانم به دست اوست. در خانۀ آل محمّد يك ماه است كه آتشى برافروخته نشده. اينك پنج كلمه كه جبرئيل به من آموخته است ، به تو ياد مىدهم. فاطمه گفت : اى رسول خدا اين پنج كلمه كدام است ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود :
« يٰا رَبَّ الْأَوَّلٖينَ وَالْآخِرٖينَ ، يٰا ذَا الْقُوَّةِ الْمَتٖينِ وَيٰا ر ٰاحِمَ الْمَسٰاكٖينِ وَيٰا أَرْحَمَ الْرّٰاحِمٖينَ ».
فاطمه بازگشت. همين كه چشم على به او افتاد ، گفت : مادر و پدرم به فدايت. اى فاطمه چه خبرى آوردى ؟ گفت : براى كارى دنيايى رفتم و براى آخرت بازگشتم. على به او فرمود : آنچه پيش روى دارى بهتر است ، آنچه پيش روى دارى بهتر است.
از امام جعفر صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود :
فاطمه عليها السلام نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از على عليه السلام شكايت كرد و گفت : اى رسول خدا على از روزى خود چيزى برجاى نمىگذارد مگر آنكه آن را درميان بيچارگان پخش كند. پيامبر به او فرمود : اى فاطمه آيا مرا دربارۀ برادرم و پسر عمويم خشمگين مىسازى ؟ همانا خشم على خشم من و خشم من خشم خداى عز وجل است (1).3.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص153.
فاطمه زهرا از زمان ازدواج تا هنگام وفاتش به عنوان واسطۀ ميان رسول خدا و زنان مسلمان در مسائل شرعى بود. بدين ترتيب كه زنانى كه در مسائل شرعى دچار اشكال مىشدند ، نزد فاطمه مىآمدند و مسائل خود را از او مىپرسيدند و آنحضرت اشكالات آنان را برطرف مىكرد و فرهنگ وحى را به آنان مىآموخت و آنان را از معرفت سيراب مىكرد.
آنحضرت همچنين در برخى از سفرهاى مهم شركت جست و انجام برخى از امور را برعهده داشت. علاوه بر اين او در فتح مكّه نيز حضور داشت و به امور شخصى پدر و شوهرش رسيدگى مىكرد تا آنان بتوانند براى وظايف مهمى كه برعهده داشتند ، از فرصتها بهتر استفاده كنند.
زمخشرى در كشاف هنگام ذكر ماجراى زكريا و مريم عليهما السلام نقل كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در هنگام قحط سالى ، به گرسنگى مبتلا شد. حضرت فاطمه عليها السلام دو قرص نان و پارهاى گوشت براى آنحضرت ، تحفه برد و وى را بر خود مقدّم داشت. امّا آنحضرت طبق را به خود فاطمه بازپس داد و فرمود : آن را بگير. آنگاه روپوش روى طبق را برگرفت.
طبق پر از گوشت و نان بود. فاطمه با ديدن اين صحنه شگفتزده شد و پىبرد كه اين نان و گوشت از جانب خداوند فرستاده شده است. پيامبر به فاطمه فرمود : اين نان و گوشت از كجا آمده است ؟ فاطمه پاسخ داد : از سوى خدا كه او هركه را خواهد بىحساب ، روزى دهد. پيامبر فرمود : سپاس خدايى را كه تو را مانند بانوى زنان بنى اسرائيل قرار داد. سپس آنحضرت ، على بن ابى طالب و حسن و حسين و اهل بيتش را جمع كرد و همگى از آن غذا خوردند و سير شدند. امّا از غذا ، هيچ كاسته نشده بود و فاطمه باقيماندۀ غذا را به همسايگان خويش بخشيد.
ترمذى در صحيح از صبيح غلام امّ سلمه و زيد بن ارقم نقل كرده است كه گفتند :
پيامبر صلى الله عليه و آله به على و فاطمه و حسن و حسين فرمود : « من با دشمن شما
دشمن و با دوستان شما دوست هستم ».
ابن خالويه در كتاب « آل » در حديثى كه آن را از امام رضا و او از پدرانش از اميرمؤمنان نقل كرده ، آورده است كه آنحضرت فرمود : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « چون روز قيامت فرا رسد ، منادى از دل عرش آواز دهد كه اى خلايق ! ديدگان خود را بربنديد تا فاطمه دختر محمّد ، عبور كند ».
همچنين در روايت ديگرى آمده است كه آن منادى بانگ مىزند كه : « اى جماعت ! سر به زير افكنيد و چشم فرو بنديد تا فاطمه از پل صراط بگذرد. آنگاه آنحضرت درحالى كه هفتاد هزار كنيز از حور العين بهشت او را همراهى مىكنند ، از پل مىگذرد ».
بخارى در صحيح به سند خود روايت كرده است كه پيامبر اكرم فرمود : « فاطمه پارۀ تن من است. هركه او را خشمگين سازد به تحقيق مرا خشمگين ساخته است ».
بسيارى از دانشمندان اهل حديث ، از شيعه و سنى ، اين مضمون را با اسناد صحيح و روايتهاى صريح نقل كردهاند. تا آنجا كه برخى بدين روايت ، با اعتمادى تمام استشهاد كردهاند. يكى از اينان ابوالفرج اصفهانى است. وى روايت مىكند كه : عبداللّٰه بن حسن مثنى فرزند امام حسن مجتبى عليه السلام بر عمر بن عبدالعزيز وارد شد. عبداللّٰه در آن هنگام جوان بود و از وقار و هيبتى خاص برخوردار. عمر او را در صدر مجلس نشانيد ، مورد احترام قرار داد و نيازش را برآورده ساخت. از علّت كار عمر در اين خصوص پرسش كردند. وى پاسخ داد : يكى از معتمدانم خبرى از رسول خدا برايم نقل كرد آن چنانكه گويى خود آن را از دهان آنحضرت شنيدهام. پيامبر فرمود : فاطمه پاره تن من است. آنچه او را شادمان مىكند مرا نيز خوشحال مىسازد و آنچه وى را خشمگين مىكند مرا نيز به خشم آورد. اين عبداللّٰه هم پارهاى از پارۀ تن رسول خداست.
ابن سعد و ابن مثنى از حضرت امير نقل كردهاند كه گفت : رسول خدا فرمود : « اى فاطمه خداوند از خشم تو خشمگين و از خشنودى تو خشنود مىشود ».
ابونعيم احمد بن عبداللّٰه اصفهانى به سند خود از مسروق از عايشه نقل كرده است كه گفت : به هنگام بيمارى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، كه به رحلت وى منجر شد بر بالين آنحضرت بوديم كه فاطمه وارد شد. راه رفتنش بى هيچ كم و كاستى به راه رفتن پيامبر مىماند. چون پيامبر فاطمه را ديد فرمود : « دخترم خوش آمدى » آنگاه وى را در سمت راست يا چپ خود نشانيد. سپس رازى را با وى درميان نهاد. فاطمه گريست. درميان زنان پيامبر من به سخن درآمدم و گفتم : رسول خدا از ميان ما همه تو را براى رازگويى برگزيد آنگاه تو مىگريى ؟ !
سپس رسول خدا راز ديگرى با فاطمه درميان نهاد. اين بار فاطمه خنديد. عايشه در اين باره از فاطمه پرسش كرد. امّا آنحضرت گفت : من راز رسول خدا را برملا نمىكنم. چون پيامبر درگذشت عايشه دوباره از آن رازى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با فاطمه درميان گذارده بود ، از وى سؤال كرد. فاطمه پاسخ داد : امّا گريهام بدين خاطر بود كه رسول خدا به من فرمود :
جبرئيل در هرسال يك بار قرآن را بر من عرضه مىداشت امّا امسال آن را دو بار عرضه كرد و علّت اين امر را جز نزديك شدن مرگم نمىدانم. من از شنيدن اين سخن گريستم آنگاه پيامبر به من فرمود : از خدا بترس و شكيبا باش كه من براى تو سَلَف نيكويى هستم. سپس فرمود : اى فاطمه آيا دوست ندارى كه سرور زنان جهان و بانوى اين امّت باشى ؟ در اين هنگام بود كه خنديدم.
دانشمندان حديث اين روايت را با سندهاى بسيار و نيز مَتنى يكسان يا دست كم با اندكى تفاوت نقل كردهاند.
مؤلّف كتاب « الاستيعاب » به سند خود از ابن عبّاس نقل كرده است كه
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « سرور زنان بهشت ، مريم و پس از او فاطمه دختر محمّد و سپس خديجه و سپس آسيه همسر فرعون مىباشند ».
ابن صباغ مالكى در فصول المهمه از بخارى و مسلم و ترمذى نقل كرده است كه پيامبر اكرم فرمود : « از مردان ، بسيارى به كمال رسيدهاند امّا از زنان جز مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون و خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمّد كس ديگرى به كمال دست نيافته است ».
اين دو حديث با اسناد بسيار و مستفيض در كتب روايات نقل شده است. و البته احاديث ديگرى نيز نقل شده ، مبنى بر آنكه فاطمه از برترين آن زنان سابق الذكر است. جز آنكه مريم سرور زنان دورۀ خودش مىباشد و فاطمه سرور زنان عالم در تمام دورانهاست.
مؤيد اين نظر ، سخنى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به حضرت زهرا نقل شده كه به وى فرمود : آيا دوست ندارى سرور زنان اين امّت باشى ؟ از آنجا كه بىترديد اين امّت از ديگر امّتها برتر است مىتوان نتيجه گرفت كه بانوى زنان اين امّت نيز از سروران ديگر امّتها ، برتر و بالاتر است.
حاكم در مستدرك روايت كرده است كه چون رسول خدا از جنگ يا سفرى باز مىگشت ، نخست به مسجد مىرفت و دو ركعت نماز مىگزارد و آنگاه به خانۀ فاطمه مىرفت و بعد از آن به نزد همسرانش روانه مىشد.
امّا هرگاه پيامبر مىخواست به سفر يا جنگى رود ، نخست با همسرانش خدا حافظى مىكرد و آخر از همه با فاطمه وداع مىگفت. حاكم نيز همين مطلب را از ابن عمران نقل مىكند كه گفت : هرگاه پيامبراكرم عازم سفرى مىشد آخرين كسى كه با او خدا حافظى مىكرد ، فاطمه بود. اين نكته در كتب حديث با سندهاى مستفيض نقل شده است.
در كتاب استيعاب به نقل از عايشه آمدهاست كه از وى پرسيدند : محبوبترين
زنان در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله چه كسى بود ؟ عايشه گفت : فاطمه. پرسيدند : و از مردها ؟ گفت : شوهرش على.
همچنين مؤلف استيعاب به سند خود از ابن بريد از پدرش نقل كرده است كه گفت :
محبوبترين زنان در نزد رسول خدا فاطمه و محبوبترين مردان در نزد آنحضرت ، على بود.
حاكم در مستدرك از جميع بن عمير نقل كرده است كه عايشه پس از آنكه از وى دربارۀ على پرسش شد ، گفت : از من دربارۀ مردى مىپرسيد كه به خدا مردى را محبوبتر از على نديدم. بخارى و مسلم در صحاح خود از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه فرمود :
« فاطمه سرور زنان بهشتى است ».
پيامبر صلى الله عليه و آله در روز دوشنبه 28 صفر سال 11 هجرى پس از آن كه رسالت الهى به كمال رسيد ، ديده از جهان فروبست.
پيامبر پس از آن كه آخرين هدف از اهداف اصلى خود را كه همان نصب رهبرى و مجرى شايسته ، و تحكيم پايههاى رهبرى صالح تا ابد براى مسلمانان بود ، دنيا را وداع گفت. رهبرى كه خداوند پس از پيامبر براى مسلمانان منصوب كرد ، امير مؤمنان على عليه السلام بود كه خود سيمايى زنده و مجسم از تعاليم اسلامى و بهترين الگو و نمونۀ آن به شمار مىآمد. اين رهبر كسى بود كه كاملاً مفاهيم شريعت اسلامى را با پوست و گوشت خود درك كرده بود. او به احكام دين ، دانا و به اهدافى كه در پس آنها جاى داشت آگاه بود. از اين گذشته وى در عمل توانسته بود اين احكام را بر خود نيز تطبيق دهد و خود را با آنها عجين سازد و توقعاتى كه دين از وى داشت ، پاسخ گويد. مردم نيز بخوبى على را با اين صفات مىشناختند و به رهبرى او دل بسته و مطمئن بودند و او را ميان خود و خدايشان حجّت قرار دادند.
چون اهداف رسالت جامۀ تحقّق به خود پوشيد ، وظايف رسول خدا نيز
به پايان رسيد. و خداوند هم با نازل كردن اين آيه پايان وظايف او را اعلان كرد :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً (1)؛ « امروز براى شما دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان آيين براى شما پسنديدم. »
رسول خدا صلى الله عليه و آله به بستر بيمارى افتاد و بيمارىاش رو به و خامت نهاد. اثر زهرى كه به وى خورانيده بودند روز به روز در بدنش آشكارتر مىشد. هر روزى كه پيامبر اكرم سپرى مىكرد ، يك گام ، او را به سوى آخرت نزديكتر مىكرد ، فاطمه زهرا پدرش را به نيكى مىشناخت. او بر فضل و بزرگوارى و خدمات آنحضرت در راه خدا و انسانيّت ، و نيز رنجهايى كه او در اين راه كشيده بود ، آگاهى داشت. به پيامبر مهر مىورزيد زيرا پدرش محبوبترين كس در نزد خداوند بود ، و خدا نيز جايگاهى والا در نزد فاطمه داشت و پيش او از همه چيز و همه كس عزيزتر و محبوبتر بود.
پدرش را دوست مىداشت چون از همه كس به او نزديكتر بود و پيامبرى بود كه مىبايست تمام دوستيها و محبتها در راه او بذل شود. ولى اكنون او نظارهگر آن است كه پدر در بستر مرگ خفته است آيا او مىتواند با ديدن چنين منظرۀ غمانگيزى آرام گيرد ؟
فاطمه از اتاق پيامبر بيرون رفت و نيز هركس را كه در حجره پيامبر اكرم بود ، بيرون كردند مگر اميرمؤمنان را كه دركنار بستر پيامبر نشسته و مراقب حال او بود. فاطمه به سوى اتاقش رفت و پيش از آن كه بنشيند ، صداى شيون و فرياد را شنيد كه از خانه رسول خدا بلند شد. اتاق پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك اتاق فاطمه بود ، فاطمه سرآسيمه و وحشت زده به سوى اتاق پيامبر رفت كه ناگهان خبر درگذشت پدرش را شنيد.3.
1) - سورۀ مائده ، آيۀ 3.
رحلت پيامبر تأثير عميقى در دل فاطمه نهاد به گونهاى كه پس از اين واقعه هيچگاه او را خندان نديدند ، مگر وقتى كه به وى الهام شد مرگش نزديك شده ، و هنگام آن فرا رسيده است كه او نيز به پدرش ملحق گردد. فاطمه زهرا پس از وفات پدر همواره بيمار و نزار بود و لحظه به لحظه از شدّت غم رنجورتر مىشد.
فاطمه عليها السلام چنان بر پدرش مىگريست كه مردم مدينه از اين بابت به امير مؤمنان گلايه كردند و از وى خواستند كه فاطمه زهرا ، يا شب گريه كند يا روز. امّا فاطمه وقتى كه اين درخواست را شنيد بيشتر گريست و دست از گريستن برنداشت مگر آن كه آنقدر بگريد تا به پدرش ملحق شود و افزود : من اندكى بيش درميان اين مردم درنگ نخواهم كرد.
گريه فاطمه انگيزهاى دينى داشت ، همچنان كه مخالفان گريه وى ، نيز از پيشنهاد خود هدفى سياسى را تعقيب مىكردند. زيرا وقتى فاطمه زهرا مىگريست توجّه مردم بدو كه محبوب خاصّ پيامبر اسلام بود جلب مىشد.
ويژگيهاى بزرگ اخلاقى
الف - خداپرست و زاهد :
1 - ابن شهرآشوب از حسن بصرى روايت كرده است كه گفت : درميان اين امّت كسى از زهرا عابدتر نبود ، او آنقدر به نماز مىايستاد كه پاهايش ورم مىكرد.
2 - از امام حسن عليه السلام روايت شده كه فرمود : در شب جمعه مادرم را ديدم كه براى عبادت ايستاده بود. او همچنان به حالت ركوع و سجود و قيام و قعود بود كه سپيده سر زد.
او براى مردان و زنان مؤمن دعا مىكرد. و يكايك آنها را نام مىبرد. من از او پرسيدم : چرا براى خود دعا نمىكنى و براى ديگران دعا مىكنى ؟ فرمود : پسرم ! نخست همسايه سپس خانه.
3 - از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود : روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانۀ فاطمه وارد شد. فاطمه را ديد كه لباسى از پشم شتر دربر كرده است و به دست خويش آرد مىكند و درهمان حال به فرزندش شير مىدهد. رسول خدا با ديدن اين منظره گريست و فرمود :
دخترم تلخى دنيا را به خاطر شيرينى آخرت بچش. فاطمه زهرا گفت : خداوند را براى نعمتهايى كه داده مىستايم و به خاطر دادههايش ثنا مىگويم. پس اين آيه فرود آمد:
وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰ (1)؛ « و بزودى خداوند بتو ببخشد تا راضى شوى. »
4 - احمد بن حنبل در مسند روايت كرده است : كه رسول خدا هرگاه به مسافرت مىرفت ، آخرين كسيكه با او وداع مىكرد ، فاطمه بود ، و چون از سفر برمىگشت نخستين كسى را كه مىديد دخترش فاطمه بود. پيامبر صلى الله عليه و آله از جنگى برگشت و طبق معمول به خانه فاطمه رفت ، ديد كه پردهاى به در خانه آويختهاند ، و دو النگوى نقره در دست حسن و حسين عليهما السلام است. آنحضرت از همانجا بازگشت و قدم به خانه ننهاد. فاطمه عليها السلام پنداشت كه پدر به خاطر ديدن پرده و النگوها به خانۀ آنها داخل نشده است. پس پرده را پايين آورد و النگوها را از دست بچهها بيرون كرد و آنها را قطعه قطعه كرد ، بچهها گريستند. فاطمه آنها را ميانشان تقسيم كرد و درهمان حال كه آن دو مىگريستند به نزد پيامبر رفتند. پيامبر آن پارهها را از دست آنها گرفت و رو به ثوبان ( آزاد شده رسول خدا و راوى همين حديث ) كرد و فرمود :
اينها را نزد بنى فلان ببر ، و براى فاطمه گردنبندى از عصب ( دندان جانورى دريايى ) و دو النگو از عاج بخر كه اينان خاندان منند و خوش ندارم كه روزى پاكشان را در زندگى دنيايشان بخورند.5.
1) - سورۀ ضحى ، آيۀ 5.
در روايت ديگرى آمده كه چون پرده و النگو را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند فاطمه از آنحضرت خواست كه آنها را در راه خدا انفاق كند. پيامبر اكرم با شنيدن سخن فاطمه زهرا سه بار فرمود : « پدرش به فدايش او آن كار را انجام داد. »
و مانند همين حديث از امام رضا از پدرانش از على ابن الحسين عليهم السلام روايت شده است كه فرمود : اسماء بنت عميس برايم روايت كرد كه من نزد فاطمه بودم كه پيامبر خدا بر او وارد شد و حضرت زهرا گردنبندى به خود آويزان كرده بود كه آن را على بن ابيطالب از بهرهاش از غنائم جنگى خريده بود. پيامبر به فاطمه فرمود : مبادا مردم بگويند كه فاطمه دختر پيامبر مانند جباران لباس پوشيده است ! فاطمه زهرا آن را از گردن درآورد و فروخت و با آن بردهاى خريد و در راه خدا آزاد كرد ، رسول خدا از اين عمل فاطمه شادمان شد.
5 - شيخ صدوق از اميرمؤمنان روايت كرده است كه فرمود :
فاطمه آنقدر با مشك آب مىآورد كه بند مشك در سينهاش اثر نهاد ، و آنقدر دستاس مىكرد كه دستش زبر شد و پينه بست ، و آنقدر خانه را مىرُفت كه لباسهايش گردآلود مىشد ، و آنقدر آتش در زير ديگ مىافروخت كه لباسهايش دودآلود و سياه مىشد...
6 - فاطمه همگام با اميرالمؤمنين مشكلات زندگى را در شرايطى دشوار تحمّل كرد.
از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمود : « فاطمه به على تعهد داد كه كارهاى خانه مثل خمير كردن و نان پختن و رُفتن را انجام دهد و على نيز به او تعهد داد كه كارهاى بيرون از خانه را انجام دهد مانند هيزم آوردن و غذا تهيه كردن. روزى على از فاطمه پرسيد : آيا چيزى دارى ؟ فاطمه گفت : سوگند به آن كسى كه حقت را بزرگ كرده سه روز است كه چيزى ندارم تا از شما پذيرائى كنم !
پرسيد : پس چرا به من خبر ندادى ؟ ! فاطمه گفت : زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا
نهى كرد از اينكه چيزى از تو بخواهم او فرمود : از پسر عمويت چيزى نخواه ، اگر چيزى آورد كه آورد وگرنه از او درخواست مكن. پس على عليه السلام از منزل بيرون رفت ، مردى را ديد و از او يك دينار وام گرفت ، شب بود كه به طرف منزل مىرفت. در راه با مقداد بن اسود برخورد كرد و از او پرسيد چه پيش آمده كه در چنين وقتى از منزل بيرون آمدهاى ؟ مقداد پاسخ داد : اى امير مؤمنان سوگند بحق آنكسى كه حق ترا بزرگ قرار داده است ، گرسنگى سبب شده كه بيرون بيايم. راوى مىگويد از امام باقر عليه السلام پرسيدم : آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين موقع زنده بود ؟ فرمود : آرى رسول خدا زنده بود.
امام على به مقداد فرمود مرا نيز گرسنگى بيرون كشانده ، من يك دينار وام گرفتم ، ولى ترا بر خود مقدّم مىدارم و دينار را به مقداد داد و خود به طرف خانه روانه شد. رسول خدا را ديد كه در خانه نشسته و فاطمه هم مشغول خواندن نماز بود و چيزى سرپوشيده درميان ايشان ديده مىشد. چون فاطمه زهرا نمازش را به پايان رساند آن چيز را به طرف خود كشيد. امّا ديدند كاسۀ بزرگى پر از گوشت و نان است. حضرت على پرسيد : اين از كجا برايت آمده است ؟ فاطمه پاسخ داد : از جانب خداست و خداوند هركه را خواهد بدون حساب روزى دهد.
رسول خدا به على فرمود : آيا نمىخواهى داستان كسى را كه مانند تو و فاطمه بوده است برايت بازگو كنم ؟ پاسخ داد : بلى. فرمود : مَثَل تو مَثَل داستان زكرياست كه در محراب بر مريم وارد شد و غذايى نزد او ديد از وى پرسيد : مريم ! اين غذا از كجا آمده است ؟ پاسخ داد : از جانب خداوند و خداوند هركه را بخواهد بىحساب روزى دهد.
آنان يكماه از آن ظرف غذا خوردند و اين ظرف همان است كه حضرت قائم در آن غذا ميخورد و اكنون نزد ماست. »
در حديث معتبر ديگرى آمده است كه نزديك عيد بود و لباسهاى امام حسن و امام حسين عليهما السلام كهنه شده بود از اين رو به مادرشان گفتند : فرزندان فلانى براى خود لباس نو دوختهاند ، مادر تو براى عيد ما لباس نو نمىدوزى ؟ فرمود : لباس شما هم اگر خداوند بخواهد برايتان دوخته مىشود. همين كه عيد رسيد جبرئيل با دو جامۀ زيباى بهشتى نزد رسول خدا آمد. آنحضرت پرسيد : برادرم جبرئيل ، اين چيست ؟ جبرئيل موضوع گفتگوى امام حسن و امام حسين با حضرت زهرا را بيان كرد و گفت : فاطمه بديشان جواب داد اگر خداوند بخواهد برايتان لباس دوخته مىشود. سپس جبرئيل گفت : چون خداوند سخن فاطمه را شنيد فرمود : خوش نداريم كه سخن فاطمه را تكذيب كنيم كه فرموده بود اگر خدا بخواهد برايشان لباس دوخته مىشود. و از سعيد حفاظ ديلمى به اسناد خودش از انس آورده كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : درحالى كه بهشتيان در بهشت به نعمت مىرسند و دوزخيان در دوزخ به آتش شكنجه مىشوند ، ناگهان نورى در بهشت مىدرخشد ، آنان از يكديگر مىپرسند : اين نور چيست ؟ شايد پروردگار بزرگ بر ما نظر افكنده است ، رضوان به آنان مىگويد : نه بلكه على عليه السلام با فاطمه مزاح كرده و فاطمه زهرا لبخندى زده و اين دندانهاى زهرا است كه نور افشانى مىكند. (1)
7 - آنحضرت در عمل به اسلام و تطبيق يكايك احكام آن بر خودش به مرتبه والايى دست يافته بود. چون آيه : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ... ؛ « و رسول را درميان خود آنچنان كه يكى از شما ، ديگرى را مىخواند ، صدا نزنيد » (2)نازل شد ، مسلمانان وظيفه يافتند كه خطابشان را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله تغيير دهند ، و ديگر آنحضرت را يا محمّد2.
صدا نزنند ! بلكه به وى بگويند : يا رسول اللّٰه. اين كلمهاى بود كه پس از نزول آيه دربارۀ رسول اكرم ، شيوع يافت.
درواقع اين دستور براى كسانى بود كه به خاطر تحقير نام پيامبر صلى الله عليه و آله ، بدون اداى هيچ گونه احترامى نسبت به نام وى او را صدا مىزدند.
فاطمه نيز ، با شنيدن اين آيه ، شيوه صدا زدن پيامبر را تغيير داد. او پيش از اين ، آنحضرت را ابتاه ( اى پدر ) صدا مىزد. امّا با نزول اين آيه او را همواره يا رسول اللّٰه خطاب مىكرد.
چون پيامبر كلمۀ رسول اللّٰه را از دهان فاطمه شنيد از او در اين باره سؤال كرد ، زهرا گفت : چون مىخواهم فرمان خدا را اطاعت كنم. پيامبر فرمود : من دوست دارم از دهان تو همان كلمه « پدر » را بشنوم.
ب - راستگوترين مردم
عايشه تقريباً با زهرا همسال بود و پس از رحلت حضرت خديجه نخستين زنى بود كه به همسرى رسول خدا درآمد. او بسيارى از اوقات ، به خديجه رشك مىبرد و به او حسادت مىكرد. هر وقت كه رسول خدا يادى از خديجه به ميان مىآورد ، عايشه خشمگين مىشد و بناى حسادت مىگذاشت ، و از اينكه رسول خدا فاطمه را بسيار دوست مىداشت و با ديدنش خوشحال مىشد و دستهاى او را مىبوسيد و مىفرمود :
« فاطمه بانوى زنان جهان است » يا سخنان ديگرى كه درباره عايشه هيچ يك از اينها را نمىگفت ، آتش حسادت او شعلهورتر مىشد. پيامبر صلى الله عليه و آله نه تنها دربارۀ عايشه چيزى نمىگفت ، بلكه آيهاى از قرآن دربارۀ او فرود آمد كه وى را تهديد مىكرد و هم پايۀ زن نوح و لوط كه كافر بودند و تحت همسرى دو بندۀ شايسته خداوند بودند ، معرفى مىنمود.
بنابراين عايشه نمىتوانست مناقب و فضايل فاطمه زهرا را بشنود يا ببيند.
امّا با اين وجود وى به اين اعتراف عجيب ، زبان گشوده و گفته است : « من هيچكس را راستگوتر از فاطمه نديدم مگر كسى كه او را بوجود آورده است. ( يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله ) ».
ج - قهرمان ايثار و گذشت
فاطمه عليها السلام امور خانه را سامان مىداد و اوضاع اقتصادى و مالى ، سخت بحرانى بود.
فاطمه و ديگر افراد خانواده براى وفاى به نذر تصميم داشتند روزه بگيرند. چه نذرى ؟ حسن و حسين عليهما السلام چندى پيش بيمار شده بودند ، امام على عليه السلام نذر كرد كه اين دو بهبود يابند روزه بگيرد. فاطمه و حسنين و فضه ( خدمتكارشان ) نيز در به جاى آوردن اين نذر با حضرت على همگام شدند ، و اكنون كه حال آن دو بهبود يافته بود نوبت وفاى به نذر فرا رسيده بود.
امروزه درميان ما چنين مرسوم است كه هرگاه خانوادهاى بخواهند روزه بگيرند ، چه واجب و چه مستحب بيش از روزها ديگر غذا تهيه مىبينند.
ولى خانواده اميرمؤمنان حتّى در اين روزها هم تنگدست بودند و غذاى كافى براى خوردن نداشتند.
آرى در خانۀ دانش و بزرگوارى و پرهيزكارى ، چيزى اندك يا زياد نداشتند ، تا با آن افطار كنند. از اين رو امير مؤمنان عليه السلام از خانه بيرون رفت و مقدارى پشم آورد تا فاطمه زهرا آن را بريسد و به جاى آن سه صاع جو مزد گرفت تا بدان افطار كنند.
على عليه السلام ، جو را به خانه آورد ، تمام افراد خانواده روزه گرفته بودند فاطمه عليها السلام پنج گرده نان پخت ، روز به پايان رسيد و همه گرد سفرۀ افطار نشستند كه يكى در را زد و گفت :
سلام بر شما اى خاندان نبوّت ، من يكى از
تهيدستان مدينه هستم و گرسنهام. به من چيزى بدهيد. خداوند به شما بركت دهد.
حضرت على و به تبع او فاطمه و حسنين عليهم السلام و حتّى فضه نانهاى خود را برداشتند و به آن فقير دادند ، و خود با آب خالى افطار كردند و خداى را سپاس گفتند.
روز دوّم هنگام افطار فرا رسيد. آن روز هم مانند روز پيش فاطمه زهرا پنج گرده نان پخته بود. و آنان مىخواستند افطار كنند كه يتيمى بر در خانه آمده و از آنها خوراكى خواست. دوباره همه افراد خانواده نانهاى خود را به آن يتيم دادند. و مانند روز پيش خود با آب افطار كردند و سپاس خدا را به جاى آوردند.
شب سوّم فرا رسيد. اين بار نيز به هنگام افطار اسيرى بر سراى آنان آمد و از ايشان چيزى خواست. آنان همگى نانهاى خود را به اسير دادند و خود براى سوّمين شب سر گرسنه بربالين نهادند.
تمام ثروت اين خانواده ، از سه صاع جو بيشتر نبود. بدين ترتيب اين سه صاع تمام شد ، و آنان سه روز هم روزه گرفتند و شبها را با گرسنگى به صبح رسانيدند ، و تنها با اندكى آب افطار كردند.
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به ديدار آنان آمد ، حسنين را ديد كه از گرسنگى مىلرزيدند ، و فاطمه زهرا به شدّت ضعف كرده و ضعف و گرسنگى در امام و فضه نيز به سختى اثر كرده بود. رسول خدا با ديدن اين صحنه فرمود :
پناه بر خدا ، خاندان محمّد از گرسنگى مىميرند ، در اين موقع بود كه سوره هل اتى در حق آنان نازل شد و اين آيات چنين است :
يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْماً كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً * وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَأَسِيراً * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّٰهِ لاَ نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلاَ شُكُوراً * إِنَّا نَخَافُ مِن رَبِّنَا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً * فَوَقَاهُمُ اللّٰهُ شَرَّ ذٰلِكَ الْيَوْمِ وَلَقَّاهُمْ
نَضْرَةً وَسُرُوراً (1).
« ايشان به نذرى كه كردهاند وفا مىكنند و از روزى مىترسند كه شرّ آن فراگير است ، و هم به دوستى (خدا) به فقير و اسير و طفل يتيم طعام مىدهند ، (و مىگويند : ) ما تنها براى خشنودى خدا به شما طعام مىدهيم ، و از شما توقع هيچ پاداش و سپاسى نداريم. ما از پروردگارمان مىترسيم در روزى كه از رنج و سختى آن ، رخسار خلق درهم و غمگين است. خدا هم آنان را از شرّ و فتنه چنان روزى محفوظ داشت و بديشان روى خندان و دلى شادان عطا فرمود. »
بدين گونه فاطمه زهرا عليها السلام و شوهر و پسران و خدمتگذارش نمونهاى شكوهمند در ايثار و گذشت شدند ، و خانواده وى به پاس اين گذشت از سوى خداوند نشانى بزرگ دريافت داشتند.
در حديث شريفى كه دانشمندان اسلام آن را از ابن عباسّ روايت كردهاند ، قسمتهايى از ويژگيها و فضائل زهرا را مىخوانيم. در اين حديث فاطمه زهرا به عنوان بانوى زنان جهان و مقتداى راستگويان و نمونۀ زنان مؤمن و با فضيلت مطرح شده است. اينك اجازه دهيد تا باهم اين حديث را از قول ابن عبّاس بخوانيم و با نقل آن اين فصل را به پايان برسانيم :
« يك نفر اعرابى كه در صحرا زندگى مىكرد ، چشمش به سوسمارى افتاد كه از پيش رويش به اين سوى و آن سوى ، مىگريخت. وى آن سوسمار را دنبال كرد تا آن را گرفت و در آستين خود جاى داد و نفس زنان به سوى پيامبر روانه شد. همين كه دربرابر رسول خدا قرار گرفت فرياد زد : يا محمّد ، يا محمّد ! شيوۀ رسول خدا چنين بود كه اگر كسى او را به نام يا محمّد مىخواند ، او نيز مىفرمود يا محمّد. و اگر كسى او را با يا احمد خطاب مىكرد آنحضرت مىگفت : يا احمد ، و چنانچه به وى گفته مىشد يا اباالقاسم ، آنحضرت نيز1.
1) - سورۀ انسان ، آيۀ 7 - 11.
مىفرمود : يا اباالقاسم ، و اگر او را با عبارت يا رسول اللّٰه خطاب مىكردند ؟ چهرهاش از هم مىشكفت و مىفرمود : لبيك وسعديك.
چون اعرابى او را به نام يا محمّد صدا زد ، حضرت پاسخ داد يا محمّد. اعرابى گفت :
تو جادوگر دروغگويى هستى. آسمان و زمين دروغگوتر از تو به خود نديده است. تو همان هستى كه ادعا مىكنى كه خدايى در آسمان است كه تو را به سوى تمام مردم به پيامبرى فرستاده است.
به لات و عزّى سوگند كه اگر نمىترسيدم كه قومم مرا شتابكار خوانند هر آينه ضربتى با اين شمشير بر تو فرود مىآوردم كه از پاى درآيى و بدين وسيله گذشتگان و آيندگان را از شرّ تو آسوده مىكردم.
عمر بن خطاب با شنيدن سخنان اعرابى از جاى جست و به سويش حمله كرد تا او را بكشد ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : اى اباحفص ، بنشين كه بردبارى به درجۀ پيامبرى نزديك است.
سپس رسول خدا به اعرابى توجّه كرد و فرمود : اى برادر بنى سليم ! آيا عرب چنين رفتار مىكند ؟ ! آيا آنان در مجالس ما ، بر ما هجوم مىآورند و با ما اين گونه به درشتى سخن مىرانند ؟ !
اى اعرابى سوگند به كسى كه مرا به حقّ ، به پيامبرى برانگيخت ، هركس در اين دنيا به من گزندى رساند ، فرداى قيامت در آتش قيامت مىسوزد. اى اعرابى سوگند به كسى كه مرا به پيامبرى برانگيخت ، ساكنان هفت آسمان مرا احمد راستگو مىخوانند ، اى اعرابى اسلام آر تا از آتش دوزخ به سلامت برهى و در آنچه براى ماست شريك شوى و در اسلام برادر ما باشى.
ابن عبّاس گويد : اعرابى خشمگين شد و گفت : سوگند به لات و عزّى من به تو نمىگروم ، مگر آن كه اين سوسمار به تو بگرود و آنگاه سوسمار را از آستين خود بيرون انداخت ، سوسمار پا به فرار گذاشت. رسول خدا سوسمار را مخاطب قرار داد و گفت : اى سوسمار به سوى من آى. سوسمار به پيامبر صلى الله عليه و آله
روى كرد و حضرت فرمود : اى سوسمار من كيستم ؟ سوسمار با بيانى رسا و بدون هيچ لكنتى به سخن آمد و گفت : تو محمّد بن عبداللّٰه بن عبدالمطلّب بن هاشم بن عبدمناف هستى. پيامبر فرمود : چه كسى را مىپرستى ؟ سوسمار گفت : خداوند بزرگ را كه دانه را شكافت و مخلوقات را بيافريد ، و ابراهيم را دوست گرفت و تو را حبيب خود برگزيد ، سپس اشعارى خواند و در آنها به راستگويى پيامبر صلى الله عليه و آله و حقّانيت رسالت آسمانى وى اعتراف كرد.
ابن عبّاس گويد : آنگاه زبان سوسمار بند آمد و ديگر نتوانست چيزى بگويد. اعرابى كه اين صحنه را ديده بود ، گفت : شگفتا ، سوسمارى كه من آن را از بيابان شكار كرده در آستينم نهاده و بدينجا آورده بودم با آن كه چيزى نمىداند و فهم و خردى ندارد ، با محمّد چنين سخن مىگويد ، و دربارهاش گواهى مىدهد ، من پس از آنكه چنين صحنهاى را به چشم خود ديدهام ، ديگر معجزهاى نمىخواهم. دست راستت را دراز كن كه من گواهى مىدهم كه جز خداوند معبودى نيست و گواهى مىدهم كه محمّد بنده و فرستاده اوست.
پس اعرابى اسلام آورد.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله رو به اصحاب كرد و فرمود : چند سوره از قرآن را به او بياموزيد ، چون اعرابى سورههايى از قرآن ياد گرفت ، پيامبر به او فرمود : چقدر ثروت دارى ؟ اعرابى پاسخ داد ؟ سوگند به كسى كه تو را به حقّ به پيامبرى برانگيخت ، ما مردان بنى سليم چهار هزار نفريم كه درميان همه آنان كسى از من فقيرتر و تنگدستتر پيدا نمىشود.
پيامبر اكرم رو به يارانش كرد و فرمود : چه كسى اين اعرابى را بر شترى سوار كند تا من برايش ناقهاى در بهشت ضمانت كنم ؟ سعد بن عباده از جاى برخاست و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، من شتر سرخ موى ، ده سالهاى دارم ، آن را به اين اعرابى مىدهم.
پيامبر اسلام فرمود : اى سعد تو به داشتن شترت بر ما افتخار مىكنى ؟ آيا مىخواهى شترى را كه به جاى آن در بهشت به تو مىبخشم توصيف كنم ؟ گفت : بلى پدر و مادرم فدايت فرمود : اى سعد آن شترى است مادينه از زرسرخ و پاهايش از عنبر و كرك آن از زبرجد سبز ، كوهانش از كانور سپيد مايل به خاكسترى ، و چانهاش از مرواريد ، افسارش از مرواريد آبدار بر روى آن قبهاى از گوهر سپيد قرار گرفته كه از برون ، اندرونش و از اندرون ، بيرونش ديده مىشود ، اين شتر تو را در بهشت پرواز مىدهد.
باز رسول خدا رو به يارانش كرد و فرمود :
چه كسى بر سر اين اعرابى عمامه مىگذارد تا من برايش تاج پرهيزكارى را تضمين كنم ؟ امير مومنان على از جاى برخاست و گفت پدر و مادرم به قربانت ، تاج پرهيزكارى چيست ؟ رسول خدا آن را توصيف كرد ، على عمامه خود را برداشت و بر سر اعرابى گذاشت.
بار ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله رو به اصحاب كرد و فرمود : چه كسى توشه راه او را فراهم مىآورد تا من از جانب خداوند برايش توشه تقوىٰ را ضمانت كنم ؟ در اين موقع سلمان فارسى از جاى برخاست و گفت پدر و مادرم فدايت. توشه تقوى چيست ؟ فرمود : اى سلمان ، هرگاه آخرين روز عمرت در دنيا فرا رسد ، خداوند گفتن كلمه لا اله إلّااللّٰه ومحمّد رسول اللّٰه را به تو تلقين مىكند اگر آن را گفتى ، مرا در بهشت ملاقات خواهى كرد و من نيز تو را ديدار خواهم كرد و اگر آن را بر زبان نياورى هرگز مرا ديدار نخواهى كرد و من نيز ترا نخواهم ديد.
سلمان بيرون رفت و حجرههاى نُهگانۀ رسول خدا را گردش كرد امّا نزد همسران پيامبر چيزى نيافت ، درحال برگشتن بود كه نظرش به حجره فاطمه افتاد با خود انديشيد : اگر چيزى باشد در خانه فاطمه دختر پيامبر است. پس در زد ، فاطمه زهرا از پشت در پاسخ داد : كيست ؟ جواب داد منم : سلمان
فارسى. فاطمه فرمود : چه مىخواهى ؟ سلمان ماجراى اعرابى و سوسمار را بيان كرد ، و فاطمه فرمود : اى سلمان سوگند به خدايى كه محمّد را به حق به پيامبرى برانگيخته است ، سه روز بر ما مىگذرد درحالى كه هيچ غذايى نخوردهايم ، و حسن و حسين از شدّت گرسنگى به لرزه درآمدهاند و هماكنون مانند دو جوجۀ پركنده خوابيدهاند ، با اين وجود اگر كسى به در خانهام فرود آيد او را بازپس نمىزنم.
سلمان بيا و پيراهن مرا بگير و آن را نزد شمعون يهودى ببر و به او بگو كه فاطمه دختر محمّد مىگويد : يك صاع خرما و يك صاع جو در مقابل آن به من وام ده كه به خواست خداوند آن را به تو باز مىگردانم.
سلمان پيراهن را گرفت و به نزد شمعون يهودى رفت و فرمود : اى شمعون اين پيراهن فاطمه عليها السلام دختر محمّد صلى الله عليه و آله است. پيغام داده است كه دربرابر آن يك صاع خرما و يك صاع جو به من وام دهى كه به خواست خدا آن را به تو باز مىگردانم. شمعون پيراهن را گرفت و آن را از اين رو به آن رو بر مىگرداند و به آن مىنگريست و درحالى كه اشك از چشمانش سرازير بود مىگفت : اى سلمان ! اين همان زهد در دنياست. اين چيزى است كه موسى بن عمران در تورات ، ما را بدان آگهى داده است. من گواهى مىدهم كه جز خداوند ، معبودى نيست و گواهى مىدهم كه محمّد بنده و فرستاده خداست. بدين ترتيب شمعون نيز اسلام آورد و اسلامش نيكو شد.
شمعون يك صاع خرما و يك صاع جو به سلمان داد و سلمان آن را نزد حضرت زهرا آورد. آنحضرت به دست خود جو را آرد كرد و نان پخت و به سلمان داد و فرمود اين را بگير و به پيامبر برسان ، سلمان عرض كرد : يك قرص از نان را برگير و حسن و حسين را با آن سير كن. فاطمه عليها السلام فرمود : اى سلمان ! اين بخششى است از جانب ما در راه خدا. پس چيزى از آن براى خود
برنمىگيريم. سلمان نان و خرما را گرفت و نزد رسول خدا آورد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : سلمان اين را از كجا آوردى ؟ عرض كرد از منزل دخترت فاطمه ، رسولخدا كه سه روز چيزى نخورده بود به سوى زهرا رهسپار شد و در زد. معمولاً وقتى كه رسول خدا در ميزد كسى جز فاطمه در را نمىگشود. آن روز هم فاطمه در را باز كرد.
پيامبر به چهره زهرا نگريست و ديد رنگش پريده و چشمانش دگرگون شده است. پيامبر اكرم فرمود : دخترم ! رنگ پريدگى چهره و تغيير حالتِ ديدهات به خاطر چيست ؟ فاطمه زهرا پاسخ داد : پدر سه روز است كه ما هيچ غذايى نخوردهايم و حسن و حسين از شدّت گرسنگى به لرزه افتاده و مانند دو جوجۀ پركنده شدهاند.
رسول خدا حسن و حسين را بيدار كرد. يكى را روى زانوى راست و ديگرى را روى زانوى چپ نشاند. فاطمه زهرا نيز رو به روى پيامبر نشست. آنحضرت فاطمه را در آغوش گرفت ، على بن ابى طالب هم پشت سر رسول خدا وارد خانه شد و پيامبر او را هم در آغوش گرفت ، پيامبر چشمانش را به سوى آسمان گرفت و عرض كرد : خدايم ، سرورم ، و مولايم. اين گروه خاندان منند. بار خدايا پليديها را از اينان دور گردان و بخوبى پاكشان ساز.
سپس فاطمه برخاست و به پستوى اتاق خويش رفت و دو ركعت نماز گزارد و دست به سوى آسمان بالا برد و عرض كرد : معبودا و سرورا ! اين محمّد است پيامبر تو ، و اين على است پسر عموى پيامبر تو ، و اينان حسن و حسين دو سبط پيامبر تو هستند ، پروردگارا براى ما از آسمان مائدهاى فرو فرست همچنان كه بر بنى اسرائيل فرو فرستادى كه از آن خوردند و بدان ناسپاسى كردند. خداوندا مائده را براى ما فرو فرست كه ما بدان مؤمنيم.
ابن عباس گويد : به خدا سوگند : هنوز دعاى فاطمه عليها السلام به پايان نرسيده بود كه ظرفى از غذا فرود آمد كه طعم و بوى خوش آن كه بهتر از بوى مشك بود به
مشام مىرسيد. فاطمه ظرف را برداشت و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و على و امام حسن و حسين نهاد ، همين كه علىبن ابيطالب آن ظرف پر از غذا را ديد. پرسيد فاطمه اين غذا را از كجا آوردى ؟ زيرا مىدانست كه چنين غذايى در خانه نبوده است. پيامبر اكرم فرمود : اى ابوالحسن بخور و نپرس و سپاس خداى را كه مرا نميراند تا از فرزندى مانند مريم دختر عمران برخوردار كرد.
كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هٰذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ (1).
« هرگاه زكريا به محراب عبادت مريم وارد مىشد ، نزد وى روزى مىيافت. زكريا پرسيد :
مريم اين غذا از كجا برايت آمده ؟ مريم گفت از سوى خدا كه خدا هركه را خواهد بىحساب روزى دهد. »
پيامبر و على و حسنين و فاطمه عليهم السلام همگى از آن غذا خوردند و پيامبر از خانه زهرا بيرون رفت. از آن طرف اعرابى نيز توشه خود را برداشت و بر مركبش نشست و به نزد طائفه خود بنى سليم ، بازگشت. بنى سليم در آن هنگام چهار هزار نفر بودند. اعرابى درميان آنان ايستاد و با آوازى رسا آنان را مخاطب قرار داد و گفت بگوئيد : لا اله الَّا اللّٰه محمّد رسول اللّٰه.
افراد قبيله تا اين گفته را از وى شنيدند ، به سوى شمشيرهاى خود دويدند و با شمشيرهاى آخته به سويش آمدند و از او پرسيدند : مگر از دين خود دست شسته و به آيين محمّد جادوگر دروغگو ! گرائيدهاى ؟ اعرابى به آنان پاسخ داد : خير ، او نه جادوگر است و نه دروغگو !
سپس گفت : اى گروه بنى سليم ، خداى محمّد بهترين خداى و محمّد بهترين پيامبر است. من گرسنه به سويش رفتم. سيرم كرد. برهنه بودم ،لباسم7.
1) - سورۀ آل عمران ، آيۀ 27.
پوشانيد. پياده بودم ، سوارم كرد. آنگاه به نقل ماجراى سخن گفتن سوسمار با پيامبر اكرم پرداخت و شعرى را كه سوسمار خوانده بود ، بيان كرد. و در ادامه سخنانش گفت : اى گروه بنى سليم ، به اسلام بگرويد تا از آتش دوزخ در امان بمانيد.
در آن روز چهار هزار نفر اسلام آوردند. اينان با پرچمهاى سبز رنگ خود در جنگها دركنار پيامبر صلى الله عليه و آله از اسلام و پيامبر پاسدارى مىكردند (1).
پس از رحلت رسول خدا
هنوز اميرالمؤمنان از دفن پيامبر اكرم فارغ نشده بود كه تندبادهاى جاهليّت بر امّت اسلام وزيدن گرفت ، و چيزى نمانده بود تا نهال نوپاى اسلام را از بيخ و بن بركند. اين وظيفه خاندان رسالت بود كه مانند كوه در مقابل اين انحرافات بايستند و از هستى اسلام پاسدارى كنند ، تا به عهدى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بسته بودند به نوبه خود وفا كنند. زيرا آنحضرت فرموده بود :
من دو چيز گرانبها درميان شما مىگذارم : كتاب خدا و عترتم ، اگر به اين دو درآويزيد هيچگاه گمراه نخواهيد شد. و نيز فرموده بود :
مَثل اهل بيت من چون كشتى نوح است ، هركسى كه بر آن سوار شد نجات يافت و هركه از آن تخلّف ورزيد غرق شد.
و نيز فرمود : فاطمه پاره تن من است ، هركه او را بيازارد مرا آزرده و هركه او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است ، و هركه مرا به خشم آرد خدا را به خشم آورده است.
فاطمه عليها السلام در خاندان نبوّت به منزلۀ محور اصلى رسالت بود ، پس او در برابر اين انحرافات چه كرد و چگونه حركت اصلاح طلبانۀ خود4.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص69 - 74.
را آغاز كرد ؟
از آغاز انعقاد پيمان صلح حديبيه كه مردم گروه گروه به اسلام مىگرويدند ، نفوذ سياسى اسلام بر شبه جزيرۀ عربستان ، بُعد تازه و گستردهاى به خود گرفت امّا با اين وجود ، هنوز اصول ايمان و ارزشهاى اسلامى در جان و دل مردم استوار نشده بود.
دلها براى به دست آوردن غنايم جنگى مىتپيد. و سلامت جامعه از سوى سركشانى كه در خط نفاق حركت مىكردند به ويژه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله كه در ميان آنان به عنوان پيامبر ، رهبر ، پدر ، و پايه و اساس بزرگ دين و دولت و اجتماع تلقّى مىشد ، به خطر مىافتاد.
پيامبر در هر فرصت مناسبى ، نظر مسلمانان را به خط مكتب كه در صراط مستقيم تبلور مىيافت جلب مىكرد. و مسئوليّتهاى خود را به تمام و كمال به انجام مىرساند. زيرا مىدانست كه پس از وى خلاء بزرگى درميان مسلمانان به وجود خواهد آمد.
بزرگترين اين مناسبتها كه پيامبر طى آن جانشين خود اميرمؤمنان و خاندان پاكش را معرفى كرد ، هنگامى بود كه وى از آخرين سفر حجّ خود ( حجّة الوداع ) بازمىگشت.
آنحضرت در منطقه صحرائى غدير كه به نام ( خم ) خوانده مىشد در حضور بيش از يكصد هزار نفر از همراهانش دست على را گرفت و او را بلند كرد و فرمود : هركس كه من مولاى اويم على هم مولاى اوست.
به رغم تمام اين تأكيدات و سفارشها ، تحكيم مسأله جانشينى پس از وى بدون بروز مشكلات و حتّى بدون قربانى به پايان نرسيد. فاطمه زهرا خود نخستين قربانى همين هدف بود. آنحضرت ، بانگ محمّدى در حيات امّت بود كه مىفرمود : اگر محمّد از ميان شما رفت خط و راه او نمرده است. اگر صداى
محمّد به خاموشى گرائيد امّا پارۀ پاك تن او از وى سخن مىگويد و با تمام نيرو هياهوى جاهليّت را در گلوها خفه مىكند.
فاطمه عليها السلام ماه پر فروغى بود كه پس از غيبت خورشيد رسالت با تيرگيهاى افق سياسى مبارزه مىكرد و مىفرمود : اگر خورشيد وحى از ما بريد و غروب كرد نور درخشان او هنوز پرتو افكن است. چراكه تمام پيامها و ارزشهاى دين و اخلاق وى در ضمير فاطمه دخترش متجلّى بود. بنابراين فاطمه زهرا خود انعكاس اين روشنى و پرتو افكن همان نور ، قلمداد مىشد.
فاطمه زهرا خورشيد گرمابخشى بود كه در روزگار زمستان كشنده راحت طلبى و گرايش به سستى و بىتفاوتى كه مىرفت تا حرارت ايمان و جوانههاى جهاد و فداكارى را از ميان بردارد ، مردم را كه خواهان شور و حرارت بودند ، با بيانات داغ و آتشين خود خورشيدوار گرم مىكرد و به سرديها پايان مىداد.
فاطمه آن اندازه كه برضدّ عوامل سستى و ضعف كه مىرفت تا بر جامعه بويژه بر پيشاهنگان مهاجران و انصار غلبه كند مبارزه كرد ، دربرابر حكومت ايستادگى نكرد.
فاطمه براى دستيابى بدين هدف طرحهاى حكيمانهاى پىريزى كرد كه مىتوان برجستهترين آنها را چنين مطرح كرد :
1 - برانگيختن زنان در برابر مردانشان.
2 - احياى ياد پيامبر صلى الله عليه و آله درميان امّت از طريق گريه و زارى بر آنحضرت.
بىمناسبت نيست كه در اينجا به برخى از جزئيات اين دو طرح اشارهاى كنيم.
برانگيختن زنان مدينه
بنابر برخى از روايات و تواريخ ، فاطمه زهرا پيش از نود روز پس از پدر
نزيست. اگرچه برخى ديگر از تواريخ مدتّى كمتر از اين ذكر كردهاند. امّا وى درهمين مدّت كوتاه همواره اندوهگين و ماتمزده و بيمار بود. گروهى از زنان مهاجر و انصار به ديدارش آمدند تا از وى عيادت كنند ، آنان به او گفتند : سلام بر تو اى دختر رسول خدا چگونه شب را به روز آوردى ؟
پاسخ داد : به خدا سوگند ! شب را درحالى به روز آوردهام كه دنياى شما درنظرم ناخوشايند است و بر مردان شما خشمگينم. تا آنان را براى جويدن فرو بردم آنقدر كال و نارس بودند كه فوراً از دهانم بيرون افكندمشان از وقتيكه به باطن آنها پىبردم از ايشان بيزار و آزرده شدم. پس زشتى و پليدى بادبر سسترأيان و ياوهگويان و بزدلان. چه بد است آنچه براى خودشان پيشاپيش فرستادند ، كه خداوند برايشان خشم خواهد گرفت و در عذاب او جاودانه خواهند زيست. ناگزير زمام خلافت را به گردن ايشان افكندم و دشواريهاى آن را بخودشان وا نهادم. پس بريده بادبينى و گوش مردم ستمكار !
آخر اينان براى چه خلافت را از ابوالحسن بازداشتند ؟ به خدا سوگند آنان جز به خاطر ترس از شمشير و نيز جنگاورى وى و شجاعتهاى او در راه خدا از او كينه به دل ندارند.
به خدا سوگند ! اگر زمام مركب خلافت را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به دست او سپرده بود در دست او مىگذاردند و از وى دفاع و پيروى مىكردند ، بخوبى آن را مهار مىكرد ، آنگاه به نرمى و راحتى ، آنان را به راه مىبرد و هدايت مىكرد ، كه او پايگاه استوار رسالت و اساس مستحكم نبوّت ، و مهبط روح الامين و در كار دنيا و آخرت خبير بود. هشدار ، كه اين خسارتى آشكار بود. به خدا اگر خلافت بدو سپرده مىشد نه مركب خسته و مجروح مىگشت و نه راكب به ستوه مىآمد و آنان را بدرستى به سرچشمه گوارا و زلال رستگارى مىرساند و بركات از آسمان و زمين برايشان فرو مىباريد. به زودى خداوند بدانچه
كردهاند آنان را خواهد گرفت.
بيائيد و گوش فرا دهيد ! تا اين روزگار شگفت را به شما بنمايانم ، و اگر پس از اين حادثه به شگفت آيند ايشان را چه سود ؟ به كدام تكيهگاه پشت دادند يا به كدامين ريسمان دست آويختند ؟ چه بد ياور و چه بد همنشينى و همراهى برگزيدند ، و ستمگران چه بد عوضى براى خود گرفتند !
پرهاى كوتاه را به جاى شاهپرها گرفتند و اسب درمانده را به جاى اسب رهوار برگزيدند ، و دنبالهرو را به جاى امام پذيرفتند ، افسوس بر قومى كه خيال مىكنند كار نيك انجام مىدهند ! بدانيد كه اينان تباهكارانند. آيا كسى كه به سوى حق رهنمود مىشود ، سزاوارتر است كه پيروى شود ، يا آن كه خود راه نبرده ، مگر آن كه رهبرىاش كنند ؟ شما را چه مىشود چسان داورى مىكنيد ؟
اينك روزگار آبستن است پس بنگريد تاچه مىزايد. آنگاه قدحهاى بزرگ بياوريد و آنها را از خون تازه و زهر كشنده پر كنيد. آنگاه است كه بيهودهكاران به زيان مىافتند.
و آيندگان كه از پى ما مىآيند بدانچه كه اينان كردهاند ، آگاه خواهند شد. پس بر اين عاقبت موحش هولناك دلخوش داريد و با خاطرىآسوده بخوابيد ، مژده باد بر شما شمشيرهاى برّان و خود كامگيهاى ستمگران و آشوبهاى هميشگى وفراگير.
پس كِشت و محصول شما كم و اندك است. افسوس بر آنان !
دريغا كه خبرها بر آنان پوشيده شد ، آيا ما مىتوانيم شما را بدان پاىبند كنيم درصورتيكه شما خود آن را ناخوش مىداريد ؟
فاطمه زهرا در سوگ پدر مىگريد
علاقه فاطمه به پيامبر تنها علاقه يك دختر به پدرش نبود ، بلكه وى استمرار
تمام ابعاد شخصيت رسول خدا بحساب مىآمد. مگر پيامبر دست او را نگرفت و نفرمود :
« هركه اين بانو را شناخت كه شناخت ، و هركس وى را نشناخت بداند كه وى فاطمه دختر محمّد است. او پاره تن من و جان من است كه ميان دو پهلويم جاى دارد. هركه وى را آزرد مرا آزرده و هركه مرا آزرد خدا را آزرده است » (1).
مگر على عليه السلام از قول فاطمه عليها السلام به ما نفرمود كه گفت : رسول خدا به من فرمود : « اى فاطمه هركس برتو درود و صلوات بفرستد خداوند او را بيامرزد و در هر جاى بهشت باشم او را به من ملحق كند » (2).
محبّت و دوستى فاطمه نسبت به پدرش بالاتر از محبّتِ قوم و خويشى بود. محبّت او محبّتى الهى و خدايى بود كه از معرفت فاطمه به مقام شامخ نبوّت و بزرگى آنحضرت در پيشگاه خداوند سرچشمه مىگرفت.
هنگامى كه فاطمه زهرا ، رسول خدا را از دست داد تنها كسى بود كه به حساسيت موقعيت ، پىبرد و با اين حادثه ، گويى تمام كوههاى عالم بر سر او خراب شد.
با اينكه دل همۀ مسلمانان در فقدان رسول گرامى اسلام سوگوار و اندوهگين بود امّا سيل غم در دل دختر و تنها وارث و پارۀ تن پيامبر سرازير گشت ! !
مصيبتهاى بزرگ و بسيار ، انديشه مردم را از تفكّر جدّى براى پر كردن جاى خالى آنحضرت غافل كرده بود.
و اين وظيفه فاطمه زهرا بود كه با احياى ياد رسول خدا و بيان عظمت وى و فرستادن درود و آشكار ساختن اندوه شديد خود بر او اين خلاء را پر كند.5.
در واقع فاطمه زهرا با گريه خود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله عبادت مىكرد. چون گريه او ياد رسول اللّٰه را زنده مىداشت ، و اين خود به مكتب و ارزشهاى رسالت پيامبر جان مىبخشيد. گريه زهرا بر پدرش به حدىّ رسيده بود كه وى را در شمار پنج نفر از مويه كنان جهان يعنى آدم ، يعقوب ، يوسف و امام سجاد عليهم السلام جاى دادهاند (1).
از فضه خدمتكار حضرت فاطمه نقل شده است كه دربارۀ اندوه آنحضرت گفت :
درميان مردم جهان و ياران و نزديكان و دوستان رسول خدا هيچ كسى در فراق آنحضرت اندوهگينتر و گريانتر و نالانتر از بانويم فاطمه زهرا نبود. اندوه او هرلحظه تازهتر و فزونتر مىشد و گريهاش شدّت مىيافت.
فاطمه عليها السلام هفت روز در فراق پدرش گريست و آرام نيافت و از اندوهش كاسته نشد. هر روز گريهاش بيشتر از روز پيش بود. چون هشتمين روز فرا رسيد ، اندوه ، نهانش را آشكار ساخت و عنان شكيب از دست داد و از خانه بيرون آمد و فرياد كشيد. گويى صدايش از دهان پيامبر بيرون مىآيد. زنان شتابان به سويش رفتند. كودكان و خردسالان نيز به نزدش روانه گشتند. مردم به گريه و زارى پرداختند و از هر سوى گرد آمدند. چراغها خاموش شد تا روى زنان معلوم نشود. زنان چنين مىپنداشتند كه پيامبر خدا از قبر بيرون آمده است. همه در حيرت و شگفتى فرو رفته بودند. فاطمه در سوگ پدر نوحه مىخواند و آنحضرت را صدا مىزد و مىگفت : اى پدر ! اى برگزيده ! اى محمّد ! اى ابوالقاسم ! اى ياور يتيمان و شوى مردگان ! از اين پس چه كسى به محراب نماز مىايستد ؟ چه كسى به فرياد دختر سرگشته و عزادارت خواهد رسيد ؟
آنگاه دامن كشان به سوى قبر پيامبر رفت. از بس اشك ريخته بود ، چيزى5.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص155.
نمىديد. چون نزديك تربت پاك پيامبر شد نگاهش به مأذنه افتاد ، گامها را كوتاه كرد. امّا آنچنان گريست و زارى كرد تا آن كه از هوش رفت. زنان سراسيمه به سويش شتافتند و بر چهرهاش آب پاشيدند. چون به هوش آمد از جاى برخاست در حالى كه لب به سخن گشوده بود و مىگفت :
« تاب و توانم برفت. پوست بدنم نيز به من خيانت كرد. دشمن نكوهشم كرد و افسردگى مرا كشت. اى پدر ! اينك تنها و حيران ماندهام. صدايم به خاموشى گراييده و پُشتم شكسته است. زندگىام تيره و تار و روزگارم سياه شد. پدر ! از اين پس هيچ همدم و همدلى براى رفع تنهايى و وحشتم ندارم و ديگر كسى نيست كه اشكم را باز دارد و ياورى نيست كه در ناتوانيها مرا يار باشد. پس از تو قرآن و منزل و مأوى جبرئيل و ميكائيل از خاطرها فراموش شد. تمام اسباب پس از تو دگرگون و همه درها دربرابرم بسته شد. من نيز پس از تو در اين دنيا ديرى نخواهم زيست و هر دم كه برآرم با گريه بر تو همراه است اشتياقم به تو و اندوهم بر تو هيچ گاه پايان ندارد ».
آنگاه بانگ برآورد كه : اى پدر ! اى جان من ! سپس اين اشعار را مترنّم شد :
اندوه من بر تو ، اندوهى تازه است و قلب من ، به خدا سوگند ، جايگاه ريزش شور و غوغاست.
هر روز كه سپرى مىشود اندوه من در آن فزونى مىيابد و گريهام بر تو تمام ناشدنى است.
پيشامدهاى ناگوار من بزرگ شد و عنان تسلّى و آرامش را از كف دادم. پس گريهام در اين سوگ هر لحظه تازه است.
هر آن دلى كه در فراق تو با شكيب و تسليت همراه مىشود ، همانا دلى افسرده و بىجان است.
سپس فرياد برآورد : اى پدر با مرگ تو دنيا از نور افشانى باز ايستاد
و درخشندگى خود را نهان ساخت كه آن به سبب خرّمى تو ، در تجلّى بود روزهاى دنيا تيره و تار شده است و تنها از سياهى و خشونت سخن مىراند. اى پدر ! تا روزى كه تو را دوباره ديدار كنم همواره در سوگ تو اندوهگين و متأسفم.
اى پدر ! از هنگامى كه تو رفتهاى خواب نيز از ديدگان من برفت. از اين پس چه كسى به فرياد بيچارگان و شوى مردگان خواهد رسيد ؟ و امّت تا روز قيامت دست به دامان چه كسى خواهند زد ؟ اى پدر ! پس از تو ما از مستضعفان شديم و مردم از ما روى گردان شدند. حال آن كه ما به وجود تو درميان مردم بزرگ بوديم نه مستضعف. پس كدامين اشك است كه از فراق تو از ديدگان روان نشود ؟ و كدامين اندوه است كه پس از تو پيوسته و هميشه نباشد ؟ و كدامين چشم پس از تو به هنگام خواب سُرمه كشيده مىشود ؟ تو بهار دين و نور پيامبران بودى. پس چگونه است كه كوهها از فراق تو به جنبش در نمىآيند و درياها نمىخشكند و زمين به لرزه نمىافتد ؟ !
پدر ! من به پيشامدهاى ناگوار مبتلا شدم. اين مصيبت اندك و آسان نبود. اينك مصيبتى بزرگ و حادثهاى ترسناك مرا درخود فرو گرفته است.
فرشتگان بر تو گريستند و چرخ از گردش باز ايستاد ، منبرت پس از تو غريب و تنهاست و محرابت از دعا و مناجات تو ، تهى است و قبرت به آغوش گرفتن تو خرسند و شاد است و بهشت به تو و به دعا و نمازت مشتاق !
اى پدر ! پس از تو چقدر ظلمت مجالست بزرگ شده است دريغا بر تو تا گاهى كه من شتابان به سوى تو آيم. ابوالحسن مؤمن ، پدر دو فرزندت حسن و حسين و برادر و دوستت ، و ياور تو و كسى كه او را به كودكى پروردى و در بزرگى او را به برادرى گرفتى و شيرينترين دوستان و يارانت كسى كه از ديگران در اسلام و هجرت و يارى دادن به تو پيشقدمتر بود ، او نيز در ماتم تو به سوگ نشسته است. داغ فراق تو همۀ ما را در خود فرو گرفت و گريه ، كشندۀ ما شد
و اندوه و سوگوارى با ما همنشين گشت.
سپس اشك ريخت و نالهاى از دل برآورد آنچنان كه گويى روحش از كالبدش بيرون شد.
آنگاه اين اشعار را خواند :
پس از فقدان خاتم پيامبران شكيبايىام اندك شد و عنان آرامشم از كف رفت.
ديدهاى ديده ! چون باران ببار. واى بر تو از بارش خون بخيلى مكن.
اى رسول خدا و اى برگزيدۀ او و اى پناه يتيمان و ناتوانان.
كوهها و حيوانات و پرندگان و زمين ، همگى پس از آسمان بر تو گريستند.
سرورم ! حجون و ركن و مشعر همراه با بطحا همگى برتو گريه كردند.
محراب و درس قرآن سحرگاهان و شامگاهان ، آشكارا بر تو گريستند.
اسلام نيز كه درميان مردم از همه غريبتر شد ، بر تو گريست.
اى كاش منبرى را كه تو بر فراز آن مىرفتى ، مىديدى كه چگونه پس از روشنايى ، ظلمت و تاريكى او را در خود فرو گرفته است.
خدايا ! در مرگم شتاب فرماى كه روزگارم تيره و تار شده است.
فضه گويد : آنگاه فاطمه عليها السلام به خانهاش برگشت و شبانه روز بناى ناله و زارى گذارد.
اشكش باز نمىايستاد و گريهاش آرام نمىگرفت.
بزرگان مدينه گرد آمده نزد على عليه السلام رفتند و عرض كردند : اى ابوالحسن ! فاطمه شبانه روز مىگريد. به گونهاى كه شبها خواب راحت را از ما گرفته است و روزها نمىگذارد كه ما آسوده درپى كسب و كار خويش باشيم. ما آمدهايم تا به تو بگوييم كه از فاطمه بخواهى كه يا شبها گريه كند يا روزها. اميرمؤمنان گفت : بسيار خوب.
سپس اميرمؤمنان نزد فاطمه رفت. فاطمه همچنان بىوقفه مىگريست و هيچ دلدارى و تسليتى در مورد او مؤثر نبود. امّا چون على را بديد اندكى آرام
گرفت. حضرت على به فاطمه فرمود : اى دختر رسول خدا ! بزرگان مدينه از من خواستند كه از تو بخواهم كه يا شبها بگريى يا روزها.
فاطمه زهرا پاسخ داد : اى ابوالحسن ! درنگ من درميان اينان چقدر اندك و رفتنم از ايشان چقدر نزديك است. به خدا سوگند شب و روز از گريستن دست برنخواهم داشت مگر آنكه به پدرم رسول خدا بپيوندم. على به او فرمود : آنچه خود مىدانى بكن اى دختر رسول خدا.
سپس اميرمؤمنان ، خانهاى در بيرون از شهر براى حضرت زهرا ساخت كه آن را بيت الاحزان ناميدند.
چون صبح فرا مىرسيد ، زهرا حسن و حسين را پيشاپيش خود قرار مىداد و با گريه به سوى آن خانه روانه مىشد (1).
فاطمه زهرا از برخى از مناسبتها براى معرفى رسول خدا صلى الله عليه و آله و يادآورى خاطرات عطرآگينش بهره مىگرفت. در روايت آمده است كه چون پيامبر وفات يافت ، بلال از گفتن اذان خوددارى كرد و گفت : پس از رحلت رسول خدا براى كس ديگرى اذان نخواهم گفت.
روزى فاطمه زهرا گفت : دوست دارم صداى موذّن پدرم را بشنوم. چون اين خبر به گوش بلال رسيد. شروع به گفتن اذان كرد. همين كه گفت اللّٰه اكبر ، اللّٰه اكبر ، فاطمه به ياد پدرش و دوران حيات او افتاد. پس نتوانست از گريه باز ايستد. چون بلال به عبارت اشهد ان محمّداً رسول اللّٰه رسيد فاطمه فريادى كشيد و به صورت بر زمين افتاد و از هوش برفت.
مردم به بلال گفتند : بس است اى بلال كه دختر رسول خدا از دنيا رفت. آنان گمان كردند كه فاطمه مرده است. بلال اذانش را ناتمام گذارد. چون فاطمه به هوش آمد از بلال خواست كه اذانش7.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص175 - 177.
را به اتمام رساند امّا بلال خواستۀ آنحضرت را اجرا نكرد و گفت : اى سرور زنان ! من بر جان تو بيمناكم و مىترسم كه با شنيدن اذان به جان خود آسيب رسانى. فاطمه نيز او را از ادامۀ اذان معاف داشت.
فاطمه به پدر مىپيوندد
رسول خدا در بستر بيمارى افتاده بود. فاطمه زهرا نيز در كنار آنحضرت قرار داشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله در گوش او نجوايى كرد كه فاطمه به گريه افتاد. آنگاه يك بار ديگر با وى رازى گفت كه اين بار چهرۀ فاطمه عليها السلام از هم شكفت.
چون از فاطمه دربارۀ نخستين رازى كه با او گفت پرسيدند ، فرمود : رسول خدا به وى فرمود كه جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر او مىخواند امّا امسال دو بار خواند و اين جز نزديكى مرگ وى نيست.
و راز دوّم آن بود كه نخستين كسى كه به وى خواهد پيوست منم.
بدين ترتيب ، فاطمه خود را دلدارى مىداد كه لااقل او نخستين كسى است كه به رسول خدا خواهد پيوست.
دورانى كه فاطمه زهرا پس از پيامبر اكرم سپرى كرد بسيار سخت و دشوار بود. او يكّه و تنها دربرابر توفانهاى سهمناك ، ايستاد و حتّى امام على عليه السلام نخستين قهرمان اسلام نيز به خاطر موقعيّت خاصّى كه داشت نمىتوانست دركنار فاطمه در اين جهاد شركت جويد.
بنابراين لازم بود كه فاطمه به تنهايى بار سنگين مبارزه را بر دوش گيرد. درحالى كه تنها بيست بهار از عمرش مىگذشت. براى آگاهى از شرايط دشوار آنحضرت براى مبارزه تنها به سخنان خود او گوش فرا دهيم. اين سخنان درحقيقت درد نامهاى است كه فاطمه عليها السلام در آن از حال خود به على عليه السلام شكوه مىكند آن هم با كلماتى كه درد و مبارزهخواهى از آنها مىتراود.
يكى از روزها هنگامى كه فاطمه از پيش ابوبكر بازگشته بود به سوى امير مؤمنان آمد و به وى گفت :
« اى پسر ابوطالب ! چه شده كه مانند جنين در پس پرده نشسته و چون متّهمان خانهنشين گشتهاى ؟ تو بودى كه شاهپرهاى بازها را درهم مىشكستى ، ولى اكنون پرهاى مرغان ضعيف به تو خيانت كردهاند. تو در گذشته گرگها را از هم مىدريدى امّا اينك خانهنشين شدهاى ؟ از روزى كه ارزش خود را بىمقدار كردى و بهرهات را مهمل گذاشتى ، اين پسر ابى قحافه است كه هديۀ پدرم و مؤنه فرزندانم را به ستم از من ستانده است ، بخدا سوگند آشكارا به دشمنى با من برخاسته است ، در سخنانى كه با من داشت او را سرسختترين دشمنان يافتم تا آنجا كه انصار ، يارى خود را از من دريغ داشتند ، و مهاجران از ما بريدند و ساير مردم چشم از ما پوشيدند ، اكنون نه كسى از ما دفاع مىكند و نه كسى از ستم دشمن برما جلوگيرى مىكند.
با دلى لبريز از خشم و كينه از خانه بيرون شدم ، و شكست خورده و نااميد بازگشتم درحالى كه هيچ اختيارى ندارم ، اى كاش پيش از اين ذلّت و خوارى مرده بودم.
خداوند از اين تندى كه به تو كردم عذرخواه من است ، و از سوى تو حامى من ، واى بر من در هر بامداد ، واى بر من كه تكيّهگاهم درگذشت ، و بازويم سست گرديد ، به سوى پدر شكايت دارم و از خداوند داد خواهم ، بار خدايا تو نيرومندتر از ديگرانى ».
امير مؤمنان عليه السلام در پاسخ فاطمه زهرا فرمود :
« واى بر تو نيست بلكه واى بر دشمنان توست. اى دختر برگزيده جهانيان و اى بازمانده پيامبر صلى الله عليه و آله. از اين عتاب باز ايست ، كه من در دينم ناتوان نشدهام ، و در توانايىام اشتباه نكردهام. اگر براى روزى ( سخن ميگويى ) كه روزى تو از
طرف خداوند تضمين شده است. و كفيل روزى تو ، مورد اعتماد و اطمينان است. و آنچه خداوند برايت فراهم ساخته بهتر است از آنچه از تو دريغ داشتهاند. پس همه را به حساب خداوند بگذار ». فاطمه عليها السلام فرمود : « خداوند براى من كافى است و او نيكو وكيلى است » (1).
داستان زندگى سرور زنان عالم ، داستان فضيلت و تقواست. او مجسمۀ ايمان بود و بدين سبب به سرورى زنان عالم دست يافت. او الگوى تمامى زنان مؤمن است.
داستان رحلت وى نيز داستان قهرمانى وشهادت بود ، چرا كه بارزترين نمونههاى فداكارى و پايدارى را به نمايش گذاشت.
او تا زمان شهادت با هر وسيلۀ ممكن از حق دفاع كرد. در اينجا ما بخشى از اين داستان غمانگيز را كه آتش سوزندۀ غم و اندوه را در دلهاى مؤمنان بوجود آورد و همچنان شعلهور است ، نقل مىكنيم.
در كتاب ( العقد الفريد ج2 ص250 و تاريخ ابى الفداء ج1 ص156 و اعلام النساء ج 3 ص1207 ) پس از ذكر رخدادهايى كه بعد از رحلت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله روى داده ، آمده است :
« ابو بكر ، عمر را به سوى آنان ( خانۀ امام على جهت گرفتن بيعت ) اعزام نمود و به او گفت : چنانچه خوددارى كردند با آنها بجنگ.. عمر با شعلۀ آتشى در دست به سوى آن خانه آمد و در نظر داشت كه خانه را به آتش بكشد ، حضرت زهرا با او روبرو شد و به او فرمود كه : اى پسر خطاب ، آيا براى به آتش كشيدن خانۀ ما آمدهاى ؟عمر گفت : آرى ، مگر آنكه برآنچه كه امت بر آن جمع شدهاند - بيعت با ابوبكر - موافقت كنيد.8.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص148.
شهرستانى در كتاب « الملل والنحل » صفحۀ 83 از « نظّام » نقل مىكند كه :
« عمر ، در روز بيعت ، ضربهاى به شكم فاطمه عليها السلام زد كه بر اثر آن جنين او ( محسن ) سِقط شد. عمر فرياد مىزد : خانه را با آنكه در او هست به آتش بكشيد. در حالى كه در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام كسى نبود.
مشابه اين واقعه را « بلاذرى » در « انساب الاشراف » ج1 ، صفحۀ 404 ذكر مىكند.
علامه سيد محمد كاظم قزوينى رحمه الله در كتاب « فاطمة الزهراء من المهد الى اللحد » صفحۀ 315 - 320 اين واقعه را به تفصيل ذكر مىكند :
« حضرت زهرا عليها السلام - پيش از حمله دشمنان به خانه - پشت در خانه بود در حاليكه سر مبارك خود را با دستمالى بسته بود - ولى چادر يا عبايى به سر نداشت ، به اين خاطر زمانى كه دشمنان حمله كردند به پشت در پناه برد تا خود را از چشم مردان نامحرم مخفى نگهدارد. و اينجا بود كه بين در و ديوار فشار سختى بر او وارد شد. اين در حالى بود كه حضرت شش ماهه حامله بود.
حضرت ، فريادى از شدت درد كشيد ، چرا كه جنين او كشته شده بود ، و ميخ در ، به سينۀ مبارك او فرو رفته و سينه آنحضرت را مجروح كرد.
در اين هنگام ، دشمنان ، حضرت امير المؤمنين عليه السلام را دستگير كرده بودند و مىخواستند كه او را از منزل بيرون برده و با خود ببرند. با اينكه حضرت زهرا عليها السلام از شدت درد به خود مىپيچيد و جنين كشتۀ او در شكم متلاطم بود ولى براى دفاع از حريم ولايت و امام كوشيد تا در مقابل دشمنان ايستادگى نمايد و مانع از بيرون بردن حضرت على گردد. اينجا بود كه دستور زدن پارۀتن رسول خدا ، حضرت زهرا صادر شد. فرزندان فاطمه عليها السلام كه شاهد اين معركه بودند ، اينچنين داستان زدن مادر بزرگوار خود را و وفات او را روايت كردهاند :
امام حسنمجتبى عليه السلام ، در مجلسمعاويه بهمغيره ابنشعبه خطاب كرد وفرمود:
« تو بودى كه فاطمه عليها السلام ، دختر رسول خدا را زدى تا خون از بدن او جارى شد و آنچه در شكم داشت سقط نمود ، و تو چيزى جز خار نمودن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ، مخالفت با دستورات وى و هتك حرمت او در نظر نداشتى. مگر رسول خدا به وى نفرموده بود كه « تو سرور زنان اهل بهشتى » به خدا سوگند كه سرنوشت تو در آتش جهنم است ».
در كتاب سُلَيم بن قيس از ابن عباس روايت شده است « قنفذ با تازيانه چنان اورا زد كه تا روز رحلت ، آثار تازيانه مانند دمل چركين بر بازوان آن حضرت بود. او ، حضرت را در چارچوب در خانه قرار داد و پهلوى او را شكست تا او جنين خود را سقط نمود ».
حضرت امام صادق عليه السلام مىفرمايد : علت وفات حضرت زهرا عليها السلام اين بود كه قنفذ ، غلام عمر ، بدستور وى ، با غلاف شمشير بر پهلوى او زد تا محسن خودرا سقط كرد و بر اثر آن به شدت بيمار شد....
بنابراين چنين استنباط مىشود كه بيش از يك نفر دختر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله را زده و علت سقط جنين او شدند.. حضرت پس از اين واقعه به شدت بيمار شد و در بستر بيمارى افتاد.
همينكه آنحضرت مرگ خود را نزديك ديد ، ام ايمن و اسماء بنت عميس را نزد خويش فرا خواند و كسى را درپى على عليه السلام فرستاد و او را نيز احضار كرد. چون اميرمؤمنان بر بالين او حاضر شد ، فاطمه به وى گفت :
اى پسر عمو ! من مرگ خود را نزديك مىبينم ، و احساس مىكنم كه ساعت به ساعت در پيوستن به پدرم نزديكتر مىشوم. اينك مىخواهم آنچه را كه در دل دارم به تو وصيّت كنم. على عليه السلام فرمود : اى دختر رسول خدا هرچه مىخواهى وصيّت كن. على بالاى سر زهرا نشست و هركه در خانه بود بيرون كرد ، آنگاه حضرت زهرا گفت : اى پسر عمو تو از آغاز زندگى از من دروغ
و خيانتى نديدى و هيچگاه در اين مدّت كه باهم بوديم با تو مخالفتى نكردهام. على عليه السلام فرمود : پناه بر خدا ، تو داناتر به خداوند و نيكوكارتر و پرهيزكارتر و گرامىتر و خداترستر از آنى كه بخواهم تو را بدين خاطر توبيخ و سرزنش كنم. جدائى و فقدان تو بر من بسيار سنگين است ، امّا با اين حال از آن هيچ گريزى نيست. به خدا سوگند مصيبت رسول خدا را بر من تازه كردى. بدان كه غم درگذشت و از دست دادن تو براى من بسيار است. و از مصيبتى كه چقدر دردناك و دردآور و گدازنده و اندوهبار است استرجاع مىكنيم. به خدا سوگند اين مصيبتىاست كه تَسليّتى براى آن نيست و كمبودى است كه جايگزين ندارد.
سپس هر دو ، ساعتى بگريستند و على سر او را در آغوش گرفت و فرمود :
هرچه مىخواهى به من وصيّت كن كه مرا آنچنان خواهى يافت كه بدان فرمانم دادهاى و من درخواست تو را بر خواست خويش ترجيح مىدهم.
فاطمه عليها السلام فرمود : اى پسر عموى رسول خدا ، خداوند از سوى من بهترين پاداش را به تو دهد ، من به تو وصيّت مىكنم كه پس از من با امامه دختر خواهرم ازدواج كنى كه وى براى فرزندانم همچون خود من است. زيرا مردان ناگزيرند كه زن اختيار كنند.
سپس فرمود : پسر عمو برايم تابوتى فراهم ساز. من ديدم كه فرشتگان تصوير آن را برايم كشيدهاند. على فرمود : آن را برايم توصيف كن كه چگونه بود ؟ زهرا شكل تابوت را براى على بيان كرد ، - على آن را براى زهرا ساخت ، بنابراين نخستين تابوتى كه در اسلام ساخته شد تابوت زهرا بود كه كسى پيش از آن چنين چيزى نه ديده و نه ساخته بود. - سپس فرمود : به تو وصيّت مىكنم كه هيچ كس از اينانى كه به من ستم و حقّم را پايمال كردهاند بر جنازهام حاضر نشوند. زيرا اينان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند. اجازه نده كسى از آنان و پيروانشان بر من نماز بخوانند ، مرا در شب كه ديدهها آرام گرفته و به خواب
فرو رفتهاند ، به خاك سپار ، آنگاه آنحضرت چشم از جهان فرو بست. سلام خداوند بر او و بر پدر و شوهر و فرزندانش.
مردم مدينه يكپارچه ناله و فرياد سر دادند. زنان بنى هاشم در خانه فاطمه عليها السلام گرد آمدند و همه باهم يكصدا شيون كردند. مدينه مىخواست از اين همه شيون و فرياد از جاى كنده شود. زنان داغديده فرياد مىزدند : اى بانوى ما ! اى دختر رسول خدا مردم گروه گروه به سوى على عليه السلام روانه شدند. آنحضرت نشسته بود. حسن و حسين عليهما السلام نيز رو به رويش بودند و هرسه مىگريستند. مردم همه از گريه آنان بگريه افتادند.
ام كلثوم روپوشى به صورت انداخته و دامن كشان و با ردائى آويزان بيرون آمد درحالى كه مىگفت : اى پدر اى رسول خدا ، اينك براستى ما تو را از دست داديم. اين فقدانى است كه ديگر ديدارى درپى ندارد.
مردم گرد آمدند و نشستند و گريه و زارى سر دادند آنان منتظر بودند كه جنازه بيرون آيد تا بر او نماز بخوانند امّا ابوذر بيرون آمد و به آنها گفت : برويد كه بيرون آوردن جنازه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين شامگاه به تأخير افتاد. مردم برخاستند و به راه خود رفتند.
چون پاسى از شب گذشت و ديدهها به خواب آرام فرو رفت ، اميرمؤمنان و حسن و حسين و عمّار و مقداد و عقيل و زبير و ابوذر و سلمان و بريده و چند نفر از بنى هاشم و ياران خاص آنحضرت جنازه فاطمه عليها السلام را بيرون آوردند و بر آن نماز خواندند و سپس او را در دل شب به خاك سپردند. اميرمؤمنان دركنار قبر فاطمه عليها السلام هفت قبر ديگر پديد آورد تا كسى جايگاه حقيقى قبر را نداند. برخى از ياران خاص آنحضرت نيز گفتهاند. على عليه السلام قبر را با زمين هموار كرد تا مبادا محل قبر شناخته شود (1).3.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص191 - 193.
آنگاه حضرت امير به طرف قبر رسول خدا روى كرد و فرمود :
« درود بر تو اى رسول خدا از من و درود بر تو از سوى دخترت ، و زيارت كننده تو و خفته در خاك در بقعهات ، و كسيكه انتخاب شد تا به زودى به تو بپيوندد ، اى رسول خدا شكيبايى من در فراق برگزيده تو اندك و طاقت من با فقدان او طاق شد. امّا براى من در پيروى از سنّت تو در فراقت ، عزت و گرانمايگى است. آن هنگام كه من سرت را بر لحد آرامگاهت نهادم ، و ميان گردن و سينهام ( آغوشم ) بودى كه جان از تنت بيرون شد بلى اين چيزى است كه در كتاب خدا پذيرفته است چون ما از اوييم و هم بدو باز مىگرديم.
همانا امانت تو پس گرفته شد ، زهرا را زمين در ربود ، پس از زهرا چه نازيباست آسمان و زمين اى رسول خدا !
امّا اندوهم هميشگى و جاودانه خواهد شد و شبهايم به بيدارى خواهد گذشت و در غمى غوطه خواهم خورد كه هيچگاه از دلم بيرون نرود تا آنگاه كه خداوند براى من سرائى كه تو در آن اقامت گزيدهاى ، برگزيند. اندوه دلخراش حزن برانگيزاننده ، چه زود ميان ما جدائى انداخت. و من از اين به خداى شكوه مىبرم. و بهمين زودى دخترت به تو آگاهى خواهد داد از اجتماع امّت تو براى ستم كردن به او ، تمام ماجراها را هم از او بپرس ، از وى دربارۀ رفتارشان با ما بپرس. چه آتشى در سينه داشت امّا راهى براى گفتن آن نيافت. او خود به زودى تمام اين ماجراها را خواهد گفت ، و خداوند در اين باره داورى فرمايد كه او بهترين داوران است » (1).
زهرا عليها السلام شرارهاى از محبّت شد و گرما و روشنايى او هيچگاه در دل مؤمنان به سردى و خاموشى نخواهد گراييد. او پرچم مبارزهاى شد كه هرگز مكتبيان3.
1) - بحار الانوار ، ج43 ، ص193.
مسئول آن را از دست بر زمين نخواهند انداخت. او پرتو اخلاق نيكو و والا و عدالتطلبى بود كه پهنه سپيدهدمان را به رنگ خون به ناحق ريخته ، و حق خيانت شدهاش نمايان مىسازد ، و بدين وسيله تاب و تپش انقلاب را در رگهاى جوانمردان به جريان مىاندازد. تا در مسير جهاد مقدّس خودش برضدّ زورمداران و فرصتطلبان و خشك مقدّسان از اين شرارۀ پاك توشه برگيرند.
امّت ما امروز پيش از هر روز ديگر به احياى ياد فاطمه عليها السلام نيازمندتر است تا او را مقتداى خود قرار دهد و در اين ميان مسئوليّت مردان بيشتر از زنان است.
زندگينامه
نام : حسن
پدر و مادر : على بن ابيطالب و فاطمه زهرا
شهرت : مجتبى سبط اكبر
كنيه : ابو محمّد
زمان و محل تولّد : نيمۀ رمضان سال دوّم هجرت در مدينه.
زمان و محل شهادت : 28 صفر سال 50 هجرى در سنّ حدود 47 سالگى به دستور معاويه ، توسط جعده ، در مدينه ، مسموم و به شهادت رسيد
مرقد : قبرستان بقيع ، واقع در مدينه
دوران زندگى : در سه بخش :
1 - عصر پيامبر صلى الله عليه و آله ( حدود 8 سال )
2 - ملازمت با پدر ( حدود 37 سال )
3 - عصر امامت ( ده سال ).
ولادت و پرورش امام حسن مجتبى
در پانزدهمين شب از ماه مبارك رمضان ، خانۀ رسالت پس از انتظار طولانى به استقبال مولود محبوب خود مىشتافت ، درست همان گونه كه گُلى با طراوت و شاداب ، پس از مدّتى تشنگى از يك قطرۀ زلال و گواراى شبنم استقبال مىكند.
نوزاد به نياى خويش ، يعنى رسول بزرگ اسلام ، بسيار شباهت داشت ، امّا وى به هنگام تولّد اين نوزاد حضور نداشت تا مژدۀ ولادت را به آنحضرت برسانند. پيامبر صلى الله عليه و آله به سفرى رفته بود و به زودى به مدينه مراجعت مىكرد.
خانواده با اشتياقى وافر چشم به راه بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله بود و هيچ يك از آداب و رسوم تولّد را برگزار نكرده بودند تا آنكه پيامبر اكرم از مسافرت بازگشت و بنابر عادت هميشگى خويش ، نخست به سوى خانۀ فاطمه زهرا رهسپار شد. چون مژدۀ تولّد كودك را به پيامبر خدا رساندند ، سرورى زايدالوصف آنحضرت را فرا گرفت و خواستار ديدن كودك شد. چون كودك را در آغوش گرفت ، بوييد و بوسيد و در گوشهايش اقامه و اذان گفت و پس از آنكه از
پوشاندن جامه زرد به كودك نهى كرد ، دستور داد تا خرقهاى سپيد بياورند و كودك را در آن بپيچند.
پيامبر اعظم منتظر بود تا ببيند آيا از آسمان خَبَر تازهاى دربارۀ اين كودك فرود مىآيد يا نه ؟ وحى نازل شد و خطاب به آنحضرت گفته شد : نام فرزند هارون ، جانشين موسى عليه السلام ، شبّر بود و على نيز نسبت به تو به منزلۀ هارون است نسبت به موسى ، پس اين كودك را « حسن » نام گذارى كن كه حسن در عربى مرادف شبّر است.
نام حسن در مدينه ، همچون بوى خوش گلها پيچيد. مژده دهندگان با گرمترين و شايستهترين تبريكات به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند ، زيرا حسن نخستين فرزند خانۀ رسالت بود و چشم پيامبر اكرم و ياران بزرگوارش به وى دوخته شده بود. او تجديد كنندۀ رسالت پيامبر بود و در آينده ، مقتدا و الگوى مسلمانان صالح به شمار مىآمد. او پس از پيامبر ادامه دهندۀ راه و رسالت آنحضرت بود.
روز بعد ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود تا قوچى بياورند و قربانى كرد. چون قربانى را نزد آنحضرت آوردند ، وى خود آمد تا بدين مناسبت دعايى بخواند. پس فرمود :
«بسم اللّٰه الرحمن الرحيم. خدايا ! استخوان آن در مقابل استخوان حسن و گوشت آن در مقابل گوشت او و خون آن در برابر خون او و موى آن در برابر موى او. خدايا ! اين را نگاهبان محمّد و آل او قرار بده ». سپس دستور داد گوشت قربانى را ميان تنگدستان و مستمندان تقسيم كنند تا اين كار پس از وى در ميان مردم سنّت گردد. وخانوادههاى توانگر در هر مناسبتى گوسفندى قربانى كنند تا بدين وسيله ثروت در ميان مردم توزيع شود و تنها در ميان توانگران و اغنيا نباشد.
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور لبابه ، ام الفضل ، همسر عبّاس بن عبدالمطلّب ،
عموى خويش ، حسن را در آغوش مىگيرد و مىفرمايد :
آيا دربارۀ من خوابى ديدهاى ؟
آرى اى رسول خدا.
آن را بازگوى.
چنان ديدم كه قطعهاى از تن شما در دامن من افتاده است.
پس پيامبر صلى الله عليه و آله لبخندى زد و كودك شير خواره را بهدست او سپرد و فرمود : آرى اين تأويل رؤياى توست. او پارۀ تن من است.
بدين ترتيب ام الفضل به عنوان دايۀ امام حسن برگزيده شد.
كودك در كنف حمايت رسول بزرگوار اسلام و در زير سايۀ پدرش امام على و حضرت زهرا بزرگ مىشد تا بدين وسيله تمام معانى و مفاهيم اسلامِ ناب را از چشمه سار رسالت و تمام ارزشهاى ولايت را در زير سايۀ ولايت و همۀ فضايل و مكارم را از منبع عصمت و فضليت بياموزد.
پيامبر صلى الله عليه و آله ، على و زهرا عليهما السلام در تربيت امام توجّه و اهتمامى بليغ ، مبذول مىداشتند تا بدان وسيله ، استعدادها و شايستگيهاى وى را شكوفا سازند.
وراثت
بى ترديد وراثت ، در ساخت شخصيّت فرد تأثير به سزايى دارد. شخصيّت فرد با محيطى كه از آن برخاسته و در آن متولّد شده است ارتباط مستقيمى دارد. در ميان فرزندان ابو طالب ، بهترين و برترين خانهها براى پديد آمدن انسان كامل ، همين خانه بود ، زيرا هر كودكى كه در اين خانه زاده مىشد ، از دو طرف با عبدالمطلّب نسبت داشت. از يك طرف از سوى على بن ابى طالب و از طرف ديگر از سوى فاطمه دختر محمّد بن عبداللّٰه بن عبدالمطلّب. همان طور كه على عليه السلام خود نيز از دو سوى به هاشم منسوب بود.
ما در اينجا در صدد بيان مناقب و فضايل هاشم و بويژه خاندان عبدالمطلّب در ميان آنان نيستيم كه فضايل و مناقب وى بسيار و فراوان است ، بلكه همين مقدار كافى است كه بدانيم رسول گرامى اسلام ، محمّد بن عبداللّٰه صلى الله عليه و آله و جانشين بزرگوار آنحضرت ، امام على عليه السلام ، از همين خانواده برخاستهاند.
بر حسب كشفيات علم ژنتيك ، تأثير ، گاه از سوى پدر است كه در اين حالت ، تمام ويژگيها و صفات پدر به كودك منتقل مىشود و گاهى نيز كودك از سوى مادر ، كه در مورد امام حسن اين قسم اخير تحقّق يافت. در شخصيّت امام حسن نشانۀهاى مادرش هويدا بود و بدين ترتيب خود منعكس كنندۀ صفات پدر بزرگوار آنحضرت يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
از اين رو امام حسن بيشتر از آن كه شبيه امام على باشد به پيامبر شباهت بسيار داشت و بدين خاطر بارها پيامبر خود نيز فرموده بود :
« حسن از من و حسين از على است ».
شايد بتوان با نگرش بر حوادثى كه پس از رسول گرامى اسلام رخ داده است اين حديث را به گونهاى ديگر هم تفسير كرد. و ماهيّت شرايطى كه در دوران امام حسن حكمفرما بود آنحضرت را وامىداشت روش پيامبر صلى الله عليه و آله را دنبال كند و آنحضرت را كاملاً الگوى خود قرار دهد و همچون او به موّفقيتهاى بزرگى نيز نايل شود.
با اتخاذ همين روش بود كه وى مانند پيامبر گذشت و اغماض را پيشۀ خود مىساخت و با دشمنانش به صلح و مدارا رفتار مىكرد.
چنان كه شرايط و اوضاع خاصّ روزگار امام حسين نيز اقتضا مىكرد تا آنحضرت در امر دين و پيشبرد آن از خود تلاش و غيرت نشان دهد و همين امر موجب شباهتهاى ميان دوران او و دوران امام على شده بود.
تربيت
پيامبر صلى الله عليه و آله ، على و زهرا عليهما السلام تربيّت حسن مجتبى را بر عهده داشتند و با تربيّت صالح و اسلامى خود ، وى را براى رهبرى امّت در آينده آماده مىكردند.
در واقع خانۀ رسالت با آگاهى از منزلتى كه حسن در آينده در جامعۀ اسلامى به خود اختصاص مىداد ، به تربيّت وى اهتمام مىورزيدند. آنان مقام و منزلت حسن را به شيوههاى مختلف نيز به آگاهى مؤمنان مىرساندند. مثلاً پيامبر اكرم او را بر سينهاش بالا مىبرد و آنگاه بلندش مىكرد تا بايستد و يا دستانش را مىگرفت و آرام به سوى چهرۀ مباركش مىكشيد و مىخواند :
« حزقه حزقه (1)ترق عين بقه »
سپس با حسن عليه السلام با ملاطفت رفتار مىكرد و با او شوخى و بازى مىكرد. آنگاه دست به دعا بر مىداشت و مىفرمود : خدايا ! من حسن را دوست دارم پس تو نيز دوستدار او را دوست بدار.
در واقع پيامبر اسلام مىخواست بدين ترتيب سيرۀ خويش را در برخورد با امام حسن به عنوان اسوۀ مؤمنان به ياران خود تفهيم كند. از اين رو حسن را گرامى مىداشت و او را ارج و احترام مىنهاد.
يك بار پيامبر براى نماز به امامت ايستاده بود. چون به سجده رفت مسلمانان نيز به سجده رفتند و ذكر « سُبْحٰانَ رَبِّى الْأَعْلىٰ وَبِحَمْدِهِ » را چند بار تكرار كردند و منتظر بودند تا پيامبر اكرم سر از سجده بردارد ، امّا پيامبر صلى الله عليه و آله سجدهاش را طول داد. نمازگزاران از اين امر تعجّب كردند. مگر چه اتفاقى افتاده است ؟ اكثر آنان صداى پيامبر را كه در مسجد شكوه و ابهّت خاصّى ايجاد كرده بود ،د.
1) - حزقه : مرد كوتاه قامتى است كه به هنگام رفتن گامهاى كوتاه بردارد.
نمىشنيدند. هر آينه گمانهاى ديگرى به خود راه مىدادند. آنان منتظر ماندند تا اينكه پيامبر سر از سجده برداشت. نماز پايان يافت در حالى كه مسلمانان مشتاق بودند علّت طولانى شدن سجدۀ پيامبر خدا را از آنحضرت سؤال كنند. چون در اين باره از پيامبر پرسش كردند ، آنحضرت در پاسخ فرمود : حسن بر گردنم سوار شده بود و من دلم نيامد كه او را به اجبار پايين آورم ، بنابر اين صبر كردم تا او خود از گردنم پايين رود.
يك بار ديگر پيامبر بر فراز منبر بود و براى مردم سخنرانى مىكرد و آنان را اندرز مىگفت كه حسن و حسين از گوشه مسجد آمدند در حالى كه نزديك بود بلغزند و زمين بخورند ، ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر فرود آمد و به سوى آن دو شتافت و آنان را گرفت و با خود بر فراز منبر برد. يكى از آنانرا بر پاى راست و ديگرى را بر پاى چپ خود نشانيد و پيوسته مىگفت : « خدا و پيامبرش راست گفتهاند كه اموال و اولاد شما فتنه هستند. من به اين دو طفل نگريستم كه راه مىرفتند ، و مىلغزيدند ، نتوانستم درنگ كنم تا آنكه سخنم را نيمه تمام رها كردم و آنها را بر فراز منبر آوردم ».
حتّى آنحضرت ، حسن و حسين را در يكى از سفرهاى كوتاهش با خود همراه برد. وى آن دو را بر روى استرى كه جلو يا پشت آنحضرت حركت مىكرد نشانيد. حضرت اين كار را كرد تا اگر به ديدن آن دو اشتياق پيدا كرد آنان را ببيند يا اگر آنان هواى ديدن آنحضرت را كردند ، بتوانند وى را ببينند. همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى از اين دو تمجيد مىكرد و بزرگوارى و كرامت آنان را به همگان اعلان مىداشت. در روز مباهله نيز پيامبر اين دو و پدر و مادر آنان را برگزيد كه از تابش برهان آنان اسقفها مدهوش و متحيّر ماندند (1)».1.
1) - الحسن بن على ، ص21.
روزى رسول خدا به خانۀ فاطمه رفت و بنابر عادت خود سه بار سلام گفت ، امّا جوابى نشنيد. آنحضرت به طرف حياط خانه بازگشت و در بين گروهى از يارانش نشست. سپس امام حسن آمد و بر پشت پدر بزرگش جَست. پيامبر او را محكم گرفت و سپس دهانش را بوسيد و در حالى كه مىگفت : حسن از من و حسين از على است به راه افتاد.
مردم ، بسيارى از اوقات از اين كردار پيامبر در شگفت مىشدند. و از خود مىپرسيدند كه چرا پيامبر در حقّ فرزندانش چنين كارهايى را آشكارا انجام مىدهد. روزى يكى از ياران آنحضرت ، پيامبر را ديد كه حسن را مىبوسد و مىبويد. آن مرد در حالى كه از اين عمل پيامبر ناخرسند بود عرض كرد : من پسرى دارم كه تا كنون هرگز او را نبوسيدهام. پيامبر صلى الله عليه و آله به وى پاسخى داد كه مضمونش اين بود : وقتى كه خداوند رحمت را از دل تو بر داشت به نظر تو ، من چه كارى مىتوانم بكنم ؟ بعدها چون فرصت ديگرى پيش آمد پيامبر فرمود :
« حسن و حسين فرزندان منند. هر كه اين دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و آن كه مرا دوست بدارد ، خداوند را دوست داشته است و هر كه خداوند را دوست بدارد ، خداى او را به بهشت داخل مىكند. و هر كه با اين دو دشمنى ورزد با من به دشمنى برخاسته و هر كه با من به دشمنى بر خيزد خداى بر او خشم گيرد و هر كه مورد خشم خداوند واقع شود ، او را به آتش ( دوزخ ) داخل مىكند ».
سپس از روى محبّت بسيار آن دو را بغل كرد : يكى را طرف راست و ديگرى را طرف چپ.
چه بسيار صحابه ، اين سخن مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله را مىشنيدند كه مىفرمود :
« اين دو فرزندان من و فرزندان دخترم هستند. بار الها ! من اين دو و دوستداران آنان را دوست مىدارم ».
يا در حالى كه به امام حسن اشاره مىكرد ، مىفرمود : « دوستدار او را دوست مىدارم ».
ابو هريره پس از وفات پيامبر با امام حسن بر خورد مىكند و به آنحضرت مىگويد : به من اجازه بده تا همان جايى را كه مىديدم پيامبر بر آن بوسه مىزند ببوسم. سپس ناف آنحضرت را بوسيد. از اينجا معلوم مىشود كه پيامبر آشكارا بدين عمل ، مبادرت مىكرده است تا آنجا كه مردم همگى آن را مىديدند و به آن آگاه بودند.
پيامبر آن قدر در مدح حسن و حسين سخن مىگفت كه برخى گمان مىكردند كه اين دو از پدرشان ، امام على ، برترند. تا آنجا كه پيامبر اكرم به توضيح اين نكته پرداخت و فرمود :
حسن و حسين در دنيا و آخرت برترند و پدرشان از اين دو والاتر و برتر است.
بسيار اتّفاق مىافتاد كه آنحضرت ، حسن و حسين را بر شانههايش بالا مىبرد و در خيابانهاى مدينه و در برابر چشم مردم گردش مىكرد و به آن دو مىگفت :
« چه شتر خوبى است شتر شما و چه سواران خوبى هستيد شما دو تن ».
و چه بسيار در ميان مردم بانگ بر مىآورد و مىفرمود :
« حسن و حسين سروران جوانان بهشتى هستند ».
يا مىفرمود :
« حسن و حسين دو گل من از دنيا هستند ».
يا مىفرمود :
« حسن و حسين هر دو امامند چه برخيزند و چه بنشينند ».
و يك بار نيز فرمود :
« چون روز قيامت فرا رسد ، عرش پروردگار جهانيان با هر زيورى آراسته مىشود. آنگاه دو منبر از نور مىآورند كه طول آنها صد مايل است. يكى از آنها را در سمت راست عرش و ديگرى را در سمت چپ عرش مىنهند. سپس حسن و حسين عليهما السلام را مىآورند.
حسن بر يكى از آن دو منبر و حسين بر ديگرى مىنشينند و خداوند به اين دو نفر ،
عرش خود را مىآرايد چنان كه زن با گوشواره ( گوشهايش را زينت مىدهد ) » (1).
از امام رضا از قول پدرانش ، نقل شده است كه رسول خدا فرمود :
« فرزند ، گل است و گلهاى من حسن و حسين هستند » (2).
از رسول خدا نقل شده است كه فرمود :
« هر كه حسن و حسين را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى كرده است » (3).
عمران بن حصين نيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه به وى فرمود :
اى عمران بن حصين ! هر چيز جايگاهى در دل دارد ، امّا هيچ چيز در دل من از جايگاهى كه اينان دارند ، برخوردار نيست.
عرض كردم : تا اين اندازه ( آنان را دوست دارى ) اى رسول خدا !
فرمود : « اى عمران ! آنچه برتو پنهان مانده است از اين بالاتر است.. خدا مرا به محبّت ورزيدن به اين دو فرمان داده است » (4).
ابوذر غفارى روايت كرده است كه ديدم رسول خدا حسن بن على را9.
مىبوسد و مىفرمايد :
« هر كه حسن و حسين و ذريۀ آنان را از روى اخلاص دوست بدارد آتش ، چهرهاش را نسوزاند اگر چه گناهانش به شمارۀ ريگهاى انباشته شده باشد مگر گناهى كه او را از ايمان به در كرده باشد » (1).
سلمان نيز روايت كرده است كه از رسول خدا شنيدم كه دربارۀ حسن و حسين مىفرمود :
« خدايا من اين دو را دوست دارم پس تو نيز آنان را و هم دوستدارانشان را دوست بدار ».
و نيز پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود :
« هر كه حسن و حسين را دوست بدارد من او را دوست مىدارم و هر كس را كه من دوست بدارم خداى هم او را دوست مىدارد و هر كه را خداوند دوست بدارد او را به بهشت مىبرد و هر كه حسن و حسين را دشمن دارد من نيز او را دشمن دارم و هر كس را كه من دشمن بدارم خداى هم او را دشمن مىدارد و هر كه را خداوند دشمن بدارد او را به آتش مىبرد » (2).
و سخنان درخشان و گهر بار ديگرى از اين قبيل كه ما مىتوانيم يقين كنيم كه اين سخنان از جانب خود پيامبر نبود ، بلكه صادر شده از سوى وحى بود كه پيامبر جز بر طبق آن سخن نمىگفته است.
عنايت و توجّه پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان شامل اين طفل بود تا آنكه اين كودك به جوانى برومند تبديل شد كه از سر چشمۀ خير و فضيلت خود را سيراب ساخته و اينك شايستۀ رهبرى مسلمانان شده بود. پيامبر اكرم و پيش از وى خداى5.
پيامبر نيز همين شايستگى را در سيماى او ديده بودند. از اين رو به پيامبر وحى كرد على را به جانشينى خود قرار دهد و پس از وى حسن و حسين را. پس پيامبر همواره مردم را به دوستى آنان و تبعيّت از ايشان و راه آنان فرا مىخواند.
اگر ما در چيزى شك كنيم هرگز نمىتوانيم در اين نكته بخود ترديد راه دهيم كه پروردۀ رسول خدا از ديگر مردمان به جانشينى آنحضرت سزاوارتر است.
وفات پيامبر.. و انحراف مسلمانان
تنها هشت بهار از عمر امام حسن مىگذشت كه رسول اسلام به رفيق اعلى پيوست ( سال 11 هجرى ). اين حادثه جانگداز در قلب امام حسن تأثير بسيارى گذارد و آتش غم و اندوه را در دل او شعله ور ساخت.
هنگامى كه حكومت ، كه حقّ شرعى امير مؤمنان على بود ، از آنحضرت سلب شد ، حسن اندوه و خشم بيشترى در خود احساس مىكرد. نه به آن خاطر كه پدرش از حقّ مشروع خويش يا منصبى كه وى شايستۀ آن بود باز داشته شد و يا اينكه دنيا از او روى برتافته و به ديگران روى نموده است ، هرگز ، بلكه امام حسن به انحراف مسلمانان از جادۀ مستقيم حقّ مىنگريست كه اين خود به معنى سقوط در ورطۀ گمراهى و بازگشت به همان مفاسد روزگار جاهليّت بود ، آن هم پس از مدتى كه از گمراهى ، نجات يافته و از مفاسد آزاد شده بودند. از اين رو ، وى افسرده مىشد و اندوهش شدّت مىيافت.
روزى به مسجد رفت و خليفه اوّل را ديد كه بر منبر جدّش و بلكه بر منبر پدرش براى مردم سخنرانى مىكند. ناگهان دلش از درد و اندوه لبريز شد و يكپارچه به خشم و غضب مبّدل گشت. صفوف مردم را شكافت تا به منبر رسيد و سپس خطاب به خليفه گفت : از منبر پدرم فرود آى... خليفه خاموش ماند و حسن دوباره سخن خود را تكرار كرد و اندكى ديگر نزديكتر آمد و گفت :
به تو خطاب مىكنم. يكى از اصحاب برخاست و حسن را محكم گرفت ، آتش خشم وى اندكى فروكش كرد و لحظهاى سكوت حكمفرما شد ، امّا خليفه با گفتار خود اين سكوت را شكست و گفت : راست مىگويى ، اين منبر پدر توست و اضافه بر اين چيزى نگفت. سپس على را مورد عتاب قرار داد ، زيرا گمان كرده بود كه آنحضرت ، فرزندش را بر ضدّ وى تحريك كرده است ، امّا على عليه السلام براى وى سوگند ياد كرد كه چنين كارى نكرده است.
23 سال از اين واقعه گذشت تا آنگاه كه آتش انقلاب مسلمانان شعله ور گرديد و مردم خواستار بر كنارى عثمان از خلافت شدند. دامنۀ انقلاب به تدريج رو به گسترش مىگذاشت و مسلمانانى كه از سياستهاى نادرست خليفه و اطرافيانش به تنگ آمده بودند ، دسته دسته به صفوف انقلابيون مىپيوستند. سرمداران اين حركت ، بزرگان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سران مسلمانان همچون عمار ياسر ، مالك بن حارث ( اشتر ) و محمّد بن ابوبكر بودند. شمار بسيارى از مردم عراق و مصر و نيز گروهى از اعراب به اينان پيوستند. اين عدّه طبعاً نه اصول فكرى صحيحى داشتند و نه از تجربۀ كافى برخوردار بودند ، بلكه بسيارى از آنان را نخوت فرا گرفته بود و بيشتر به منافع خويش مىانديشيدند.
آتش انقلاب شعله ور شده بود.
مسلمانان خانه عثمان را به محاصرۀ خود گرفتند و از او خواستند يا از خلافت كنارهگيرى كند و يا به خواستههاى آنان جامۀ عمل بپوشاند. عثمان نيز تنها تكيهگاهش سپاه معاويه بود و از اين سپاه در خواست كرده بود تا به كمك وى بشتابند ، معاويه سپاه خود را در بيرون از مدينه نگه داشته بود تا هر گاه ، كه فرمان داد به شهر داخل شوند.
روزى امير مؤمنان على عليه السلام خواست به عثمان پيغام دهد كه اگر بخواهد ، وى حاضر است از او دفاع و با وى مشورت كند و در جهت صلاح جهان اسلام
تدبيرى بينديشد.
امّا چه كسى بايد اين پيغام را به عثمان برساند ؟ زيرا دهها هزار تن با نيزههاى برافراشته و شمشيرهاى بر كشيده اطراف خانۀ او را احاطه كرده بوند. اينجا بود كه حسن برخاست و داوطلب رساندن پيغام على به عثمان شد. وى صفوف محاصره كنندگان را با نهايت شجاعت از هم شكافت و به خانه عثمان رسيد و با كمال آرامش به درون خانه رفت و پيغام پدرش را به عثمان تسليم كرد و خود نيز به نصيحت و مشورت با عثمان پرداخت و توجّهى به سر و صداى انقلابيون و چكاچك شمشيرها و شيهه اسبان و به هم خوردن نيزههاى آنان نشان نداد. انقلابيون حالتى تهاجمى داشتند و ممكن بود به خانه بريزند و هر كس كه در خانه مىيافتند ، از جمله امام حسن را از دم تيغ بگذرانند ، امّا آنحضرت محكم و استوار و با نهايت دليرى ، بى اعتنا به همه اين خطرها ، در آنجا نشست ، زيرا او مىدانست كه اگر آسيبى به او برسد در راه خير خواهى و به خاطر خدا و فرو نشاندن آتش فتنه از بلاد مسلمانان بوده است.
بدينسان امام حسن در كنار عثمان نشست و مأموريت خود را بخوبى انجام داد و پيغام پدرش را رسانيد و آنگاه كه عزم باز گشت كرد از ميان صفوف انقلابيون به سلامت عبور كرد.
سرانجام عثمان كشته شد و حوادث بسيارى پس از قتل وى به وقوع پيوست. از يك سو معاويه مردم را به سوى خود مىخواند و از سوى ديگر ناكثين ( پيمان شكنان ) با برافراشتن پيراهن عثمان عدّهاى را به گرد خود جمع كرده بودند و همسر پيامبر نيز همراه با عدّهاى آماده بود تا انتقام خون عثمان را بگيرند. در اين موقع باز امام حسن عليه السلام را مىبينيم ، جوانى كه از تمام شايستگيهاى رهبرى و جانشينى برخوردار است و پس از پدر بزرگوارش ، از تواناترين مردم در تعيين سرنوشت و حل مشكلات مسلمانان به حساب مىآمد.
جهان اسلام نيز در آن روز به تدبير و سياست وى بيش از هر چيز ديگر نيازمند بود ، زيرا تنها يك گام مىتوانست دنياى اسلام را زيروزبر كند.
اميرمؤمنان عليه السلام نيز بر سر دوراهى سخت و دشوارى قرار گرفته بود كه انتخاب هر يك از ديگرى دشوارتر مىنمود. يا آنحضرت مىبايستاز مقابلۀ با دشمنان سر باز زند ، كه اين همان خواستۀ دشمنانش بود ، و در نتيجه صاحبان منافع و مطامع به حكومت مىرسيدند و يا اينكه وارد جنگ شود. سرانجام چنين هم شد و بديهى بود كه بسيارى از مسلمانان در اين صورت كشته خواهند شد.
در گرما گرم اين حوادث آنچه قابل ملاحظه است نقش امام حسن مىباشد كه در كنار پدر بزرگوار خود ، تمام مشكلات و سختيها را تجربه مىكند. حضرت على عليه السلام نيز به دو علّت ، امام حسن را در كار خلافت خود شركت مىدهد. يكى از آن جهت كه وى از كفايت و تدبير والايى برخوردار بود و ديگر از آن جهت كه مردم را به امام و جانشين پس از خود راهنمايى كند تا آنان امام حسن را به عنوان رهبرى آزموده و دور انديش و حاكمى دادگر و مهربان ، مدّ نظر قرار دهند.
روزى كه مردم با امام على عليه السلام به عنوان خليفه مسلمين بيعت كردند ، آنحضرت تصميم گرفت به شيوۀ خلفاى پيش از خود بر منبر رود و طى خطبهاى ، سياستهاى خود را براى مردم تبيين كند تا آنان از خط مشى او و شيوۀ خلافتش آگاه گردند. بنابر احاديث موجود ، آنحضرت از امام حسن خواست بر منبر رود تا مبادا قريش پس از وى بگويند كه او هيچ كار خيرى نكرد. اميرمؤمنان عليه السلام خود به اين نكته تصريح كرده است. امام حسن بر منبر نشست ، خطبهاى بليغ ايراد كرد و مردم را اندرز گفت و پس از وى على عليه السلام بر فراز منبر آمد و فضايل والاى حسنين را در برابر ديدگان تمام مردم ، يك به يك بر شمرد.
امام حسن در جنگ جمل بازوى استوار پدر بزرگوارش محسوب مىشد.
در فتنه جمل ، حضرت على فرزند بزرگوارش را در رأس هيأتى متشكّل از
عبداللّٰه بن عبّاس و عمار ياسر و قيس بن سعد بن سوى كوفه روانه كرد تا كوفيان را از جنگ خيانت بار اصحاب جمل آگاهى و پرهيز دهد. در اين مأموريت امام حسن حامل نامهاى از اميرمؤمنان عليه السلام بود. آنحضرت در اين نامه به صورت فشرده به ماجراى قتل عثمان و حقيقت آن اشاره كرده بود.
امام حسن به كوفه وارد شد. وى مىخواست كوفيان را كه از همراهى با امام على عليه السلام خوددارى كرده بودند ، به جنگ تهييج كند. از اين رو نخست به نكوهش ابوموسى اشعرى ، آن مرد نيرنگ باز ، زبان گشود ، زيرا ابوموسى كه در آن روز والى كوفه بود ، مردم را از پيوستن به على عليه السلام منع مىكرد. سپس امام حسن نامۀ اميرمؤمنان را خطاب به مردم كوفه قرائت كرد. آنحضرت در اين نامه فرموده بود :
« من بدين گونه براى جنگ بيرون آمدهام ، يا ستمگرم يا ستمديده ، يا سركشم و يا بر من سركشى شده است. پس اگر اين نامۀ من به دست هر كسى رسيد به خدا سوگندش مىدهم كه به سوى من حركت كند. تا اگر ستمديدهام ، ياريم كند و اگر ستمگرم مرا به پوزش وادارد ».
آنگاه امام حسن خود مردم را مخاطب قرار داد و آنان را به جهاد ، ترغيب كرد. وى در اين سخنرانى پر شور به مردم گفت :
« اى مردم ما آمدهايم تا شما را به خدا و قرآن و سنّت پيامبرش و به آگاهترين و دادگرترين و برترين مسلمانان و وفادارترين كسى كه با او دست بيعت دادهايد ، فرا بخوانيم. كسى كه قرآن بر او عيب ننهاده و سنّت ، او را فراموش نكرده و از سابقان در اسلام بوده است. به كسى كه خداى تعالى و پيامبرش او را به دو پيوند نزديك كردهاند : يكى پيوند دين و ديگرى پيوند خويشى. به كسى كه از ديگران به هر نيكى سبقت جسته است.
به كسى كه خدا و رسولش به يارى او از ديگران
بى نياز مىگشتند. به كسى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك مىشد در حالى كه مردم از وى دورى مىگزيدند. با او نماز مىگزارد در زمانى كه مردم مشرك بودند و در ركاب رسول خدا جهاد مىكرد. در وقتى كه مردم از پيش روى آنحضرت مىگريختند ، و با او به نبرد مىآمد در حالى كه ديگر مردمان از يارى وى باز مىايستادند. او پيامبر صلى الله عليه و آله را تصديق مىكرد در حالى كه ديگران وى را دروغگو مىشمردند. به او كه سابقۀ كسى در اسلام همسنگ سابقۀ او نيست
او اينك از شما يارى مىطلبد و به سوى حقّ فرا مىخواند و شما را فرمان مىدهد كه به سويش رهسپار شويد تا او را در برابر مردمى كه پيمانشان را با وى زير پا نهادهاند و ياران صالحش را كشته و عاملانش را مثله كرده و بيت المالش را به غارت بردهاند ، حمايت و يارى كنيد. خداوند شما را مرحمت كند ، به سوى او حركت كنيد. پس به معروف امر كنيد و از منكر جلوگيرى نماييد و در صحنهاى كه صالحان حاضر مىشوند ، شما نيز حضور يابيد... ».
بدين سان قسمت نخست خطبۀ امام حسن پايان مىپذيرد. وى در آغاز اين خطبه نخست دستور صاحب حكومت ( على عليه السلام ) را از روى نامهاى كه امام بدو سپرده براى مردم مىخواند و سپس خود شخصيّت بر جستۀ خليفه را مورد شرح و توضيح قرار مىدهد تا بدين وسيله مردم خليفه را امين دين و دنياى خود قلمداد كنند. آنگاه به بررسى فتنۀ اصحاب جمل مىپردازد تا روح انسانى كه آنان را به دفاع از مقدّسات وامىدارد ، برانگيزد و در پايان از بُعد دينى با آنان سخن مىراند و بدين ترتيب به كمال مقصود خويش دست مىيابد.
امام حسن عليه السلام پس از اين سخنرانى ، خطبه ديگرى نيز ايراد كرد كه شور و حماسه در آن موج مىزد. وى طىّ اين خطبه مردم را به جهاد دعوت مىكرد و سرانجام در پس سخنرانيهاى آتشين وى ، شمار بسيارى از كوفيان به قصد يارى اميرمؤمنان به گرد وى جمع شدند. نا گفته نماند كه به دنبال اين سخنرانيها
اقدامات و تدابير ديگرى نيز اعمال مىشد تا اين سخنان اثر خود را از دست ندهند.
سپاه امام على عليه السلام به سوى بصره آمد. هر دو سپاه رو در روى يكديگر به صف ايستادند. اميرمؤمنان پى برد كه پرچم سپاه دشمن ، نقطهاى است كه بايد مورد هجوم قرار گيرد. اگر اين پرچم بر زمين مىافتاد ، دشمن مىگريخت و اگر بر جاى خود استوار مىماند شمار بسيارى از هر دو سپاه به خاك و خون مىغلتيدند و البته اين چيزى بود كه امام بدان تمايل نداشت. از اين رو به فرزند شجاع خود محمّد بن حنفيه كه در دليرى زبانزد خاص و عام بود ، رو كرد و وى را به حمله فرمان داد و بدو گفت كه بايد به قصد انداختن پرچم يورش برد ، زيرا پيروزى يا شكست دشمن در گرو اين پرچم بود و سپاه دشمن نيز به همين خاطر با تمام نيرو از پرچم خود محافظت مى كرد.
محمّد بن حنفيه با عزمى پولادين روانه ميدان شد ، امّا هنوز اندكى جلو نرفته بود كه دشمن از قصد وى آگاه گشت و او را در زير باران تير ، گرفتند. محمّد كه راهى براى پيشروى در برابر خود نمىديد ، به مركز فرماندهى سپاه ، نزد اميرمؤمنان بازگشت.
على عليه السلام بر وى نهيب زد ، امّا محمّد گفت منتظر است تا از شدّت تير باران دشمن اندكى كاسته شود تا وى هجوم خود را دو باره از سر گيرد. در اينجا يكى از راويان نقل مىكند كه امام خود تصميم گرفت اين مأموريت را به انجام برساند ، امام حسن برخاست و گفت كه وى داوطلب انجام اين مهم است. على عليه السلام پس از اندكى ترديد كه شايد از مراقبت بسيار او بر جان سبطين كه نسل رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنان منشعب مىشد ، نشأت مىگرفت و در صورت شهادت آنان ، هيچ كس نبود كه نسل رسول و خط او را امتداد ببخشد ، فرمود : به نام خدا روانه شو.
حضرت به ميدان نبرد گام نهاد. باران تير بر وى باريدن گرفت. امام على از
فراز تپهاى در حالى كه محمّد حنفيه نيز در كنارش بود ، امام حسن را زير نظر گرفت. ايشان در درياى سپاه دشمن گاه فرو مىرفت و گاه پيدا مىشد تا آنكه به نقطهاى رسيد كه پرچم سپاه دشمن در آنجا متمركز بود و آن پرچم را بر زمين انداخت و در نتيجه سپاه دشمن پا به فرار نهاد و بدين ترتيب با دست خود پيروزى را به ارمغان آورد.
... اگر ما بخواهيم رويدادهايى را كه در زمان خلافت اميرمؤمنان واقع شده به خوبى دنبال كنيم تا از ابعاد شخصيّت بر جستۀ امام حسن آگاهى يابيم اين كار به درازا مىكشد ، زيرا آنحضرت در اين حوادث مهم پس از امام على عليه السلام ، دوّمين كسى بود كه درخشندگى شخصيّت وى چشمها را خيره و خردها را شگفت زده مىساخت.
دسيسۀ پر نيرنگ در 19 مباه مبارك رمضان سال 40 هجرى با ترور اميرمؤمنان على بن ابيطالب به انجام رسيد.
جهان اسلام در اضطراب و پريشانى بسيار سختى فرو رفته بود. شمارى از بقاياى خوارج اينجا و آنجا هنوز فعاليّت مىكردند و مردم را به حكم اللّهى كه به زعم آنان به هيچ يك از رهبران دو اردوگاه شام و كوفه تعلّق نداشت ، فرا مىخواندند. آنان نمىخواستند تحت نظارت هيچ دولتى باقى بمانند ! ! عدّهاى از ساده لوحان و مفسدان ، از آن كسانى كه از حقيقت متمثل در اردوگاه على عليه السلام و باطلى كه در اردوگاه شام بود دل خوشى نداشتند ، نيز زير پرچم خوارج جمع آمدند.
آنان در راه نابودى حكومت هر مشكلى را آسان مىشمردند و ارتكاب هر نوع جنايت و فساد را توجيه مىكردند.
در شام ، معاويه سپاه خود را براى هجوم نظامى ديگرى به كوفه آماده مىكرد. وى نامهاى به متن زير براى كارگزارانش نوشت :
از بندۀ خدا ، معاويه ، اميرمؤمنان ، به فلان بن فلان... سلام عليكم...
سپاس خداى يگانهاى را كه جز او معبودى نيست. امّا بعد ، سپاس خداى را كه شما را از دشمنان كفايت كرد و ياران كژرو و تفرقه انداز را واگذاشت. نامههاى بزرگان و سران آنان ( كوفيان ) به دست ما رسيده كه در آنها از ما براى خود و خانوادههايشان امنيت مىطلبند.
پس چون نامهام به دست شما مىرسد با نيرو و سپاه خود حركت كنيد. اينك به شكر خدا به انتقام خود رسيديد و آرزوى خود را يافتيد. خداوند متجاوزان و ستمگران را هدايت كند.
و السلام عليكم و رحمة اللّٰه و بركاته. (1)
در اينجا بايد پرسيد اگر واقعاً اشراف و بزرگان عراق به معاويه نامه نوشته بودند اين جنگ براى چه واقع شد و معاويه اين سپاه را براى جنگ با چه كسى بسيج كرد؟ به راستى اگر عراقيان خواستار حكومت او بودند چرا بايد 60 هزار سپاهى جمع مىكرد حال آنكه او مىتوانست با عدّهاى از اوباش خود به شهر داخل شود.
حتى اگر خوارج نيز امام حسن عليه السلام را بر ضدّ معاويه يارى مىدادند ، امّا آنها هم سرانجام جز خرابى به بار نمىآوردند ، زيرا آنان همان گونه كه به معاويه اعتقادى نداشتند به وى هم معتقد نبودند.
اينك نگاهى به خانه على عليه السلام مىافكنيم تا ببينيم كه چگونه پرتو درخشان امام در آنجا به خاموشى مىگرايد. پس از وفات آنحضرت ، خانوادهاش وى را پنهانى به پشت غرىّ - منطقهاى نزديك كوفه - بردند تا پيكرش را در آنجا به خاك سپارند. آنان از ناحيۀ خوارج بسيار بيم داشتند. آنان مى ترسيدند كه مبادا خوارج مرقد آنحضرت را بشناسند و به انتقام يار همكيش خود « ابن ملجم » كه پيكرش سوازنده شد ، قبر را بشكافند و جنازه را از آن بيرون كشند. همچنين آنان از جاسوسان بنى اميّه كه از نقل اخبار به حزب اموى خسته نمىشدند ،د.
1) - شرح ابن ابى الحديد ، ج4 ، ص13.
احساس خطر مىكردند. (1)
تشييع كنندگان از فرزندان و خويشان آنحضرت ، از مراسم خاك سپارى پيكر پاك امام باز مىگشتند. درون خانۀ على هنوز مراسم سوگوارى بر پا بود كه عبيداللّٰه بن عبّاس كه از جانب امام بر ولايت بصره گماشته شده بود ، وارد منزل شد. امام حسن به سوى مسجد بيرون آمد و مسلمانان در انتظارى گدازنده ، چشم به راه مقدم وى بودند. ابن عبّاس در رأس مجلس به سخنرانى ايستاد و گفت : اميرمؤمنان وفات يافت در حالى كه جانشينى از پس خود براى شما گذارد. اگر به او پاسخ مىگوييد به سوى شما آيد و اگر به خلافت او نا خشنوديد پس كسى را بر كسى اجبارى نيست.
مردم ناله و فرياد سر داند. گويى سخن ابن عبّاس ، دريايى از اندوه و دريغ همراه داشت. مردم با صداى بلند بانگ بر آوردند. بگو او به سوى ما بيايد.
امام حسن مجتبى به سوى آنان رفت و خداى را ستود و بر او درود فرستاد و آنگاه از شخصيّت اميرمؤمنان تمجيد كرد و دربارۀ او فرمود :
« در اين شب مردى وفات يافت كه نه نخستين مسلمانان در عمل از او سبقت گرفتند و نه آيندگان به او توانند رسيد. او در ركاب رسول خدا صلى الله عليه و آله جهاد مىكرد و به جان خويش از آنحضرت پاسبانى مىنمود. رسول خدا صلى الله عليه و آله او را با پرچم خويش به جنگ مىفرستاد و جبرئيل عليه السلام از راست و ميكائيل از چپ او را در ميان خود مىگرفتند و وى باز نمىگشت مگر آنكه خدا بر دستان او پيروزى را مىآورد. او در شبى وفات يافت كه عيسى بن مريم در آن به آسمان صعود كردد.
1) - تاريخ حاوى مظالمى است كه از خواندن آنها موى بر بدن راست مىشود. بنى اميّه براى يافتن جنازۀ حضرت امير هزاران قبر را نبش كردند تا شايد پيكر بى جان آنحضرت را بيابند و با جسارت بدان كينههاى كهنۀ خود را از دل بزدايند، امّا خداوند چنين نخواست و سعى آنها را باطل كرد.
و يوشع بن نون وصى موسى عليهما السلام نيز در چنين شبى درگذشت. وى از زرد و سپيد ( طلا و نقره ) ، جز هفتصد درهم از پس خود باقى نگذاشت كه اين مبلغ از سهم او از بيت المال زياد آمده بود و وى مىخواست با اين مبلغ خدمتكارى براى خانهاش بخرد... »
اشك امان گفتن به او نمىداد ، آهى كشيد و همراه با آن قطراتى از چشمش باريدن گرفت و آه و حسرت بود كه از دهان مردم شنيده مىشد آنگاه امام فرمود :
« اى مردم هر كه مرا شناخت ، شناخته است و آن كه نمىشناسد بداند كه من حسن فرزند على هستم. منم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و منم فرزند وصى و منم فرزند نويد بخش بيم دهنده و منم فرزند دعوت كننده به خدا و منم فرزند چراغ نورانى. من از خاندانى هستم كه جبرئيل به سوى ما فرود مىآمد و از پيش ما به آسمان مىرفت و من از خاندانى هستم كه خداوند پليدى را از آنان زدود و ايشان را پاك و پاكيزه گردانيد و من از خاندانى هستم كه خداوند محبتشان را بر هر مسلمانى واجب شمرده و براى پيامبرش فرموده است :
بگو از شما به خاطر آن پاداشى نمىطلبم و هر كه حسنهاى گرد آورد ما از جانب خود حسنهاى بر آن مىافزاييم. گرد آورى حسنه همانا محبّت ما اهل بيت است ».
بدين گونه مردم با رضايت و خوشنودى ، با امام حسن عليه السلام دست بيعت دادند ، زيرا وى را تجسّم صفات شايسته و برتر خلافت مىديدند. و آيا مگر نه اين است كه پيشواى مسلمانان بايد از جانب خداوند انتخاب شود و پيامبر صلى الله عليه و آله او را منصوب كند ؟ و آيا مگر نه اين است كه رهبر مسلمانان بايد در اوج كرامتها و فضيلتها باشد و با كفايتترين و با ابهّتترين و داناترين مسلمانان به شمار آيد ؟ و آيا مگر تمام اين ويژگيها ، به شكلى كامل ، در امام حسن گرد نيامده
بود ؟ آيا پيامبر اكرم دربارۀ وى نفرموده بود : حسن و حسين چه برخيزند و چه بنشينند ، هر دو امامند ؟ و آيا امام حسن همانى نبود كه پدر بزرگوارش دربارۀ او فرموده بود :
« خاندان پيامبر ، حيات دانش و مرگ جهلند. حلم آنان از علم ايشان و ظاهرشان از باطنشان و سكوتشان از حكمة سخنشان شما را آگاه مىكند. با حقّ ، مخالفت نمىورزند و در آن به اختلاف نمىافتند. ايشان ستونهاى اسلام و محرمان راز هستند كه به ايشان اعتصام مىكنند. به واسطه ايشان است كه حقّ به محل خود باز مىگردد و باطل از جايگاه خود كنار مىرود و زبانش از جايى كه رسته بريده مىگردد. دين را با خردى بيدار و با نگرش و دقت ، دريافت كردهاند نه با عقل شنيدنى و از راه روايت كه راويان علم فراوان امّا رعايت كنندگانش اندكند ».
پس از آنكه بهترين صحابه و انصار مردم را به بيعت با امام حسن ترغيب كردند ، آنان با امام دست بيعت دادند. عبيداللّٰه بن عبّاس در اين باره گفت :
« اى مردم ! اين فرزند پيامبرتان و وصى امام شماست ، پس با او بيعت كنيد ».
مردم امام حسن را از بُن جان و دل دوست داشتند. و اين دوستى از محبّت پيامبر صلى الله عليه و آله به ايشان و محبّت خدا به كسى كه پيامبر را مورد مهر قرار مىداد ، سر چشمه مىگرفت.
علاوه بر آنچه گفته شد بايد بيفزاييم كه شرايط حاكم بر آن روزگار وجود مردى را اقتضا مىكرد كه بتواند با معاويه و باند نيرنگباز وى مقابله كند. كسى كه شايستۀ رهبرى بوده و از بينشى خردمندانه و محبوبيت در دل مسلمانان بهرهمند باشد.
بدين خاطر بود كه مسلمانان در بيعت با امام حسن شتافتند و گفتند : « او نزد
ما بسيار محبوب است و بر گردن ما حقّ دارد و به خلافت شايسته است ».
قيس بن سعد ، اين انقلابى بزرگ ، پيشاپيش بزرگان و مجاهدان انصار براى بيعت با امام حسن پا پيش نهاد و به او گفت :
« دستت را دراز كن تا با تو بر كتاب خدا و سنّت پيامبرش و جنگ با محلّين بيعت كنم ».
امام حسن به او پاسخ داد : « بر كتاب خدا و سنّت پيامبرش كه اين دو بر هر شرطى مقدماند ».
بدينسان بيعت امام حسن عليه السلام در سوّمين دهه از ماه مبارك رمضان سال 40 هجرى انجام پذيرفت. هرگاه گروهى براى بيعت به نزد حضرتش مىآمدند ، مىفرمود :
« با من بر اينكه كاملاً گوش به فرمانم باشيد و با كسانى كه من مىجنگم ، بجنگيد و با كسانى كه دوستى مىورزم دوستى كنيد ، بيعت نماييد ».
چون امام بر مسند خلافت تكيه زد ، مسئوليّت پايان دادن به اختلاف موجود ميان دو ارودگاه كه تا نابودى اسلام پيش رفته بود ، بر دوش وى افتاد ، زيرا كفار در گوشه و كنار مملكت اسلامى مترصّد فرصتى بودند تا چنانچه ضعف وخللى مشاهده كردند ضربهاى كارى بر پيكر جامعۀ اسلامى فرود آورند.
اين از يك سو ، امّا از سوى ديگر خبرهاى سپاه شام در كوفه و بصره و ديگر شهرها ، همراه با مبالغه ، به سرعت پخش مىشد بدان گونه كه همه مىدانستند جنگى خونين در پيش است.
معاويه سپاه شصت هزار نفرى شام را به فرماندهى خود بسيج كرد و ضحاك را به جانشينى خويش در شام نهاد. در اين هنگام بر امام حسن عليه السلام بود كه سپاه حقّ را بسيج كند تا در برابر اين حركت جناح باطل مقابله نمايد.
امّا آنحضرت صلاح ديد كه پيش از آغاز جنگ ، نامهاى به معاويه نگارد و با او اتمام حجّت كند. آنچه در پى مىآيد ، فرازهايى از همين نامه است :
« چون رسول خدا درگذشت ، عرب در خلافت او به كشمكش برخاستند. قريش ادعا كرد كه ما قبيله وخانواده و دوستان او هستيم و روا نيست كه شما در خلافت محمّد و حقّ او با ما ستيزه كنيد. عرب پنداشت كه آنچه قريش مىگويد ، همان است و حجّت آنان دربارۀ حكومت و ستيز بر سر گرفتن خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله صحيح است. پس به تقاضاى آنان « آرى » گفت و خلافت را بديشان تسليم كرد. آنگاه قريش با ما به احتجاج برخاستند و همان سخنى را كه به اعراب گفته بودند ، براى ما نيز آوردند ، امّا قريش ديد كه ما مانند عرب حقّ را به جانب آنان نداديم. بدين ترتيب قريش ، با دادخواهى و احتجاج اين امر ( خلافت ) را عهده دار شد چون اهل بيت و دوستان محمّد صلى الله عليه و آله ما را به احتجاج وطلب داد خود از آنان فرمان دادند ، آنان از ما كناره گيرى كردند. وبا يارى يكديگر ، بر ستم كردن و خوار شمردن ما ايستادگى كردند. پس ديدار در پيشگاه خدا كه او راهبر و ياريگر است.
آنگاه امام عليه السلام در ادامۀ اين نامه افزود :
اى معاويه امروز از اين كه بر گردۀ كارى كه براى احراز آن شايستگى ندارى ، پريدهاى باعث تعجّب وشگفتى است. براى تو نه فضلى در دين است و نه اثرى پسنديده در اسلام.
زادۀ دشمنترين قريش با رسول خدا صلى الله عليه و آله وقرآنى. خدا تو را ناكام گذارد. به زودى باز گردانده شوى و خواهى دانست كه سراى آخرت ازآنِ چه كسى است. به خدا ديرى نخواهد پاييد كه پروردگارت جانت را بگيرد و آنگاه بدانچه دستهايت پيش فرستادهاند تو را جزا دهد و خداوند خود در حقّ بندگانش ستم نمىكند...
ونيز نوشت :
انگيزهاى كه سبب شد تا من اين نامه را بنويسم همانا عذرهايى بود كه من دربارۀ تو ميان خود و خدايم عز و جل داشتم. پس اگر تو تسليم شوى از حظّى
وافر برخوردار گردى و كار مسلمانان به صلاح مىانجامد. پس اين همه به راه باطل خويش ادامه مده و همچون ديگر مردم با من بيعت كن. تو خود نيك مىدانى كه در نزد خداوند و نزد هر بندۀ توبه كننده و پرهيزكار و نيز در نزد هر كس كه دلى زارى كننده به درگاه حقّ دارد ، من از تو به اين امر ( خلافت ) سزاوارترم.
پس از خداى بترس و عصيان و سركشى را فرو گذار و خون مسلمانان را پاس دار. به خدا سوگند هيچ نفعى براى تو ندارد كه خون آنان را بيش از اين بريزى و آنگاه خداى را ديدار كنى. به صلح و طاعت روى كن و در اين امر ( خلافت ) با اهل آن و كسى كه بدان سزاوارتر از توست ، ستيزه مكن. تا خداوند به اين وسيله اين آتش افروخته را فرو نشاند و وحدت كلمه ايجاد كند و ميان مردم را اصلاح فرمايد و اگر تو نخواهى از اين نافرمانى دست بكشى من با مسلمانان به سوى تو حركت مىكنم و آنگاه تو را محاكمه مىنمايم تا آنكه خداوند كه بهترين داوران است ، ميان ما داورى كند...
بدينسان نامههايى ميان رهبران دو سپاه مبادله شد. نامهاى از امام عليه السلام با حجّتى قاطع و پخته كه ملاك آن نقد و تجربه بود و نامه ديگر از معاويه با فريب و نيرنگ و دادن قول و گذاردن شرط و شروط مبنى بر تقسيم بيت المال بر حسب تَشَخُصات و مراتب پوشالى قبيلهاى همراه بود.
خبرهايى مبنى بر بسيج سپاه اموى و حركت آنان به سوى كوفه ، در ميان مردم انتشار يافته بود. امام حسن عليه السلام تصميم گرفت براى مقابله با هجوم معاويه ، سپاهى فراهم آورد ، امّا طريقۀ بسيج سپاه در نزد آنحضرت با طريقهاى كه معاويه اتخاذ كرده بود ، بسيار تفاوت داشت. معاويه در پى گزينش دلمردگان و سياهدلان بود و آنان را با دادن اموال مسلمانان به خدمت خود در مىآورد. او همچنين برخى از انصار را به سوى خود مىخواند و با دادن
ثروتهاى گزاف از وجود آنان براى جنگ با امام سود مىبرد.
آنان از اين اقدامات هيچ كوتاهى نمىكردند ، زيرا به نظر آنها امام حسن عليه السلام نمونۀ كامل اسلام ، يعنى همان دينى كه با آن دشمنى و كينه مىورزيدند ، بود.
امّا امام حسن مسائل بسيارى را در انتخاب سپاه در نظر مىگرفت. وى هيچگاه صاحب منصبان و نامداران را اطعام و گرسنگان را به همان حال گرسنگى رها نمىكرد و هرگز به مردم وعدههاى پوچ نمىداد تا اگر اوضاع بر وفق مرادش شد به تمام وعدههايش پشت پا زند. او هيچ گاه ولايت شهرهاى گوناگون را بدون هيچ حساب و كتابى به اين و آنان نبخشيد. مردم را به اجبار به ميدان نبرد نمىآورد. او به سپاهش اجازۀ خونريزى و هتك حرمتها و فروش اسيران را نمىداد. امام حسن عليه السلام دشمن خويش را گروه سركشى از مسلمان مىدانست و معتقد بود كه بايد آنان را به بهترين طريق ممكن از ادامۀ سركشى بازداشت. حال آنكه معاويه و حزبش بر اين باور بودند كه امام حسن و يارانش دشمنان سياسى آنان هستند و بايد به هر شيوهاى كه شده است ، آنان را از ميان بردارد.
بنا به همين دلايل بود كه معاويه در گرد آورى سپاه به مراتب از امام حسن عليه السلام به موفقيّت بيشترى دست يافت. برخى از اصحاب آنحضرت بسيار به وى مىگفتند كه او هم روش معاويه را در جمع نيرو به كار بندد ، امّا وى گرايش به باطل و انحراف از حقّ را به شدّت تقبيح مىكرد.
عبيداللّٰه بن عبّاس ، والى آنحضرت بر بصره ، طى نامهاى به امام حسن نوشت :
امّا بعد ، مسلمانان پس از على عليه السلام خلافت را به تو سپردند. پس آستين خود را بالا بزن و با دشمنت نبرد كن و يارانت را نزديك كن و دين بدگمان را از دنيايش كسر نكند خريدارى كن. و متشخّصان و بزرگان را به ولايت بگمار تا دل عشاير
آنان را بدست آورى و هيچ يك از مردم مخالف تو نباشند و همه با هم يكى باشند ، زيرا برخى از كارهايى كه مردم آنها را ناخوش مىدارند ، ولى به ظهور عدل و سرفرازى دين مىانجامد بهتر از كارهاى ديگرى است كه مردم آنها را دوست مىدارند ، ولى سرانجام به ظهور ستم و ذلّت مؤمنان و سر بلندى تبهكاران منجر مىشود.
و بدانچه از پيشوايان عادل رسيده است ، اقتدا كن. از آنان نقل شده است كه دروغ روا نيست مگر در جنگ يا بر قرار كردن صلح و آشتى در ميان مردم. چون كار جنگ به نيرنگ است و براى تو در اين خصوص راه باز است اگر عزم جنگ داشته باشى ، مشروط به اينكه هيچ حقى را باطل نگردانى..
و بدان كه بسيارى از مردم از پدرت ، على ، روى گردان شدند و به معاويه گراييدند ، زيرا او در تقسيم فىء و بيت المال ميان آنان تفاوت نمىگذاشت و اين بر مردم گران بود و هم بدان كه كسى به رويارويى تو برخاسته كه در آغاز ظهور اسلام با خداى و پيامبر صلى الله عليه و آله جنگيد تا آنكه خواستِ خداوند چيره شد. پس چون همه به يكتايى پروردگار ايمان آوردند و شرك نابود شد و دين سرورى يافت ، آنان نيز اظهار ايمان كردند و قرآن خواندند در حالى كه آيات را به ريشخند مىگرفتند و نماز خواندند با گرفتگى و كسالت و خمس و زكات دادند در حالى كه از پرداختن آن خشنود نبودند.
آنگاه ابن عبّاس در ادامه اين نامه اوضاع اجتماعى و فساد حاكم بر آن را تشريح كرد و سپس به تبيين سرشت جامعه و گذشته و حال آن پرداخت. امّا آنحضرت عليه السلام هرگز نخواست كه جز راه حقّ را برگزيند و از طريقى جز طريق استوار پيروى كند.
با وجود اين ، امام حسن شمار بسيارى از كوفيان را بسيج كرد. البته براى ما ثبت و ضبط دقيق نفرات وى مهم نيست ، امّا آنچه براى ما اهميّت دارد تحليل
شخصيّت افرادى است كه در اين سپاه بودند. آنان چه كسانى بودند و چرا به يارى امام شتافتند و سرانجام نتيجه چه شد ؟
تاريخ نگاران سپاه امام حسن را مركب از چند تيره دانستهاند :
1- شيعيان پاكدلى كه به عنوان اداى تكليف دينى خويش و انجام مأموريت انسانى خويش از آنحضرت پيروى مىكردند كه البته شمار آنان اندك بود.
2- خوارج كه خواستار جنگ با معاويه و امام حسن بودند ، امّا در اين برهه ، فعلاً مىخواستند كار معاويه را تمام كنند تا در آينده به حساب آنحضرت نيز رسيدگى كنند.
3- فتنه جويان و آزمندانى كه مىخواستند با شركت در جنگ غنيمت ، به دست آرند.
4- ترديد كنندگانى كه حقيقت ماجرا را از اين جنگ درنيافته و آمده بودند تا دليلى بيابند كه به كدامين گروه بپيوندند.
5 - متعصبانى كه سران قبايل را مدّ نظر داشتند و اين جنگ را به حساب جنگهاى قبيلهاى و خرده حسابهاى شخصى محسوب مىكردند.
اينان عناصر سپاه امام بودند و طبيعى است كه چنين سپاهى ، با اين تنوع اشخاص و آرا ، نمىتواند در انجام مأموريت خويش كامياب باشد ، زيرا جنگ ، طالب ايمان و يكپارچگى و اطاعت است.
سپس امام حسن عليه السلام نخستين گروه خود را تشكيل داد و آنان را به عنوان جلوداران سپاه تحت فرماندهى عبيداللّٰه بن عبّاس تعيين كرد. عبيداللّٰه از جهات گوناگونى براى عهده دارى اين امر شايستگى داشت :
نخست آنكه وى اوّلين داعى جنگ بود و دوّم آنكه در ميان مردم و محافل از آوازهاى نيك برخوردار بود و سوّم آنكه وى مىخواست انتقام خون دو پسرش را كه به دست سپاهيان معاويه كشته شده بودند ، بگيرد و بالاخره آنكه
خويشاوند نزديك امام حسن بود.
ابن عبّاس با سپاه خويش به سوى مسكن ، (1)بر كنار نهر دجله ، حركت كرد و در آنجا با اردوگاه معاويه رو به رو شد. وى در همان مكان به انتظار رسيدن سپاهيان ديگر از كوفه اردو زد.
در كوفه ، مردم چند گروه بودند. عدّهاى جزو هواخواهان وياران معاويه بودند كه هدايا و وعده و وعيدهاى حزب اموى آنان را فريفته بود. همچنين گروهى از آنان در زمرۀ خوارج قشرى جاى داشتند و برخى هم مردم را از شركت در اين جهاد باز مىداشتند و البته گروهى نيز از آگاهان بودند كه آتش شور و اشتياق مردم را بر مىافروختند و آنان را با روشهاى مختلف به جنگ با سركشان و عصيانگران بر مىانگيختند.
امام حسن عليه السلام پيوسته سخنوران و شخصيّتهاى مبارز را بدين سوى و آن سوى مىفرستاد تا مردم را به يارىاش فرا خوانند و به علاوه خود با ايراد سخنرانيهاى پياپى ، دلهاى كوفيان را گرم مىكرد.
امّا كوفيان در برابر اين دعوت چونان يخ ، سرد و افسرده بودند ، زيرا جنگهاى كوبنده و سنگين جمل ، صفين و نهروان نيروى آنان را فرسوده و توان آنان را برده بود.
امام خود در يكى از مناسبتها ، از علتّى كه مردم كوفه را از همراهى با وى بازداشته بود ، سخن گفت و فرمود :
« شما در مسير خود به صفيّن بوديد در حالى كه دينتان در برابر دنيايتان قرار داشت.
امروز نيز اين گونهايد و دنيايتان در برابر دينتان قرار گرفته است. شما ميان دو دسته مقتول قرار گرفتهايد. يكى مقتولى در صفيّن كه بر آن مىگرييده.
1) - جايى نزديك به « اوانا » بر كنار نهر دجله.
و ديگرى مقتولى در نهروان كه كينه او را مىجوييد ، امّا باقى پس سر افكندهاند و اما كسى كه گريان است انتقام جوينده است ».
به رغم تمام اين ناهمواريها ، ياوران حقّ عزم خود را بر شركت در جهاد استوار ساختند بدين اميد كه از اين ميدان پيروز و سر بلند به در آيند.
نيرنگهاى معاويه كار خود را كرد. وى گروه اندكى از آزمندان را به اطاعت خود درآورده بود و نقشههاى خود را به دست آنان عملى مىكرد. اينان شايعات گوناگون و بسيارى دربارۀ نيروى سپاه شام و كم شمارى و ضعف سپاه كوفه براى رويارويى با آنان در ميان مردم مىپراكندند. همچنين درهم و دينارهاى معاويه نيز نقش پليد و پست خود را به خوبى ايفا كرد. فرماندهان سپاه امام حسن عليه السلام را ، كه وى به آنان اعتماد داشت ، مىبينيم كه در برابر نيروى تبليغاتى و مكارانۀ معاويه خود را مىبازند و سست مىشوند.
علىٰ رغم آنكه رهبرى سپاه امام رهبرى حكيمانه و تحت لواى عبيداللّٰه بن عبّاس بود ، امّا با وجود اين ، اين سپاه ، خود قربانى نيرنگ معاويه شد و فرماندۀ آن به وسيله معاويه در بند فريب افتاد. داستان از اين قرار بود كه :
امام عليه السلام ، پسر عموى خويش را براى ملاقات با معاويه مأموريت داد و در نامهاى به وى چنين سفارش كرد :
« اى پسر عمو ! من دوازده هزار تن از شجاعان عرب و قاريان شهر را به سوى تو گسيل مىدارم كه يكى از آنها بر لشكرى برترى دارد. پس با ايشان حركت كن و به آنان نرمى نشان ده. چهرهات را براى آنان گشاده كن و بالت را زير پاى آنان بگستر ( با آنان فروتنى پيشه كن ) آنان را در مجالست نزديك گردان كه اينان باقى ماندگان ياران مطمئن امير مؤمنانند. با ايشان بر شط فرات حركت كن ، سپس برو تا با معاويه روياروى گردى. پس اگر تو او را ديدار كردى نگاهش دار تا من به سوى تو آيم.
چون من بزودى در پى تو حركت خواهم كرد و بايد خبر تو هر روز
به من برسد و با اين دو تن ( قيس بن سعد و سعيد بن قيس ) مشورت كن. پس اگر به معاويه برخوردى با او جنگ آغاز مكن تا آنكه او نخست جنگ را آغازكند. پس اگر چنين كرد با او بجنگ و اگر تو كشته شدى فرماندۀ سپاهيان قيس بن سعد است و اگر او نيز كشته شد ، سعيد بن قيس فرماندۀ سپاهيان خواهد بود ». (1)
سپس آنحضرت خود با سپاهى بى شمار كه تعداد آن را سى هزار و يا بيشتر ذكر كردهاند ، حركت كرد و تا « مظلم ساباط » كه نزديك مداين بود رسيد.
توطئههاى معاويه در جلوداران سپاه امام حسن عليه السلام كارگر افتاد. خبرى در ميان سپاهيان شايع شد كه اثرى ژرف در روحيه آنان داشت. شايع شد كه : « حسن براى برقرارى صلح با معاويه مكاتبه مىكند پس چرا شما خود را به كشتن مىدهيد ».
پس از شايع ساختن اين خبر در ميان سپاهيان ، معاويه با اعطاى مال و دادن وعده ، كوشيد تا نظر فرماندهان سپاه را به سوى خود جلب كند. فرماندهان نيز پنهانى به اردوگاه معاويه رفت و آمد مىكردند. عبيد اللّٰه خبر اين ماجرا را طى نامهاى براى امام حسن نوشت. توطئههاى معاويه در همين حد چندان اهميّت نداشت ، اما همين كه وى توانست وجدان فرماندۀ كل سپاهيان امام حسن را بخرد ، اين توطئهها رنگ ديگرى به خود گرفت.
معاويه نامهاى خطاب به عبيداللّٰه نوشت و در آن گفت :
حسن دربارۀ صلح به من نامه نگاشته است و امر را به من تسليم خواهد كرد پس اگر تو همين حالا در اطاعت من پاى نهى ، از فرماندهان من خواهى بود و گرنه دنباله رو من خواهى شد ، و اگر تو سخن مرا همين الآن بپيذيرى هزار هزار1.
1) - بحار الانوار، ج44 ، ص51.
درهم به تو خواهم بخشيد كه نيمى از آن را در همين وقت و نيم ديگر را پس از آنكه به كوفه وارد شدم به تو خواهم داد.
در حقيقت معاويه در اين نامه براى فريفتن عبيداللّٰه به سه ترفند متوسّل شد. نخست آنكه به وى گفت : كه حسن به او دربارۀ صلح نامۀ نگاشته است. اين نخستين عاملى بود كه عبيداللّٰه را به لرزه در آورد. عبيداللّٰه حتماً با خودش گفته است : اگر واقعاً چنين باشد پس چرا من شهرت و آوازۀ خويش را در تاريخ لكه دار كنم و بار سنگين خونهايى را كه تحت فرماندهى من ريخته مىشود ، بر دوش گيرم.
ترفند دوم معاويه آن بود كه وى گفت : متبوع باش. يعنى او را به دادن رياست فريفت و بالاخره ترفند سوم آن بود كه به وى وعدۀ پاداش يك ميليون درهم داد و همين حيلۀ اخير توانست اين شخص را ، كه امامش وى را به ملازمت عدل و مساوات حتّى در مورد فرو دست ترين مردم فرمان داده بود ، از راه به در برد.
عبيداللّٰه ، فرماندۀ كل سپاه ، بدون آنكه كسى را از تصميم خود آگاه سازد به اردوگاه معاويه پيوست. صبحگاهان سپاه در پى جستجوى فرماندۀ خويش بر آمد تا به امامت وى نماز گزارند ، امّا هر چه گشتند او را نيافتند. قيس ، مرد شماره 2 سپاه ، برخاست و با مردم نماز صبح گذارد. آنگاه به خطبه ايستاد تا آرامشان كند ودلهاى آنانرا قوت بخشد و گفت :
اين ( عبيداللّٰه ) و پدرش يك روز هم كارى صواب نكردند. پدر او عموى رسول خدا بود و همراه مشركان در بدر حاضر شد تا با آنحضرت بجنگد. پس كعب بن عمرو انصارى او را اسير كرد. او را به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بردند و آن حضرت فديه او را گرفت و آن را ميان مسلمانان تقسيم كرد. و نيز على عليه السلام ، برادر او ( عبداللّٰه بن عبّاس ) را بر منصب ولايت بصره گماشت ، امّا او اموال آن
شهر و اموال مسلمانان را دزديد و با آنها كنيزكان خريد و ادعا كرد كه اين اموال براى او حلال است و اين يكى را هم على عليه السلام بر ولايت يمن گماشت ، امّا از بُسر بن ارطاة ترسيد و فرزندانش را وانهاد و گريخت تا آنكه كشته شدند و اكنون نيز چنين كرده است. سپاه سخنان اورا تأييد كرد وگفتند كه : حمد خدارا كه اورا از ميان ما خارج كرد.
امّا اين لشكرى كه فرماندهش به اردوگاه معاويه پيوست ، در وضعى نبود كه بتواند در مقابل سپاه معاويه مقاومت كند. از اين رو بيشتر افراد اين سپاه پراكنده گشتند و تنها 1/4 از آنها كه شمارشان به چهار هزار نفر مىرسيد ، باقى ماندند.
كم شدن اين تعداد از سپاهيان ، موجب پديد آمدن ضعف و نگرانى در افراد خط مقدّم و ديگر سپاهيانى شد كه در مظلم ساباط جاى گرفته بودند. يعنى جايى كه امام و سپاه او اردو زده بودند سپاهى كه تبليغات معاويه در آن از طريق جاسوسانى كه هر دم به آنجا گسيل مىكرد ، ادامه داشت. برخى از سپاهيان حضرت به معاويه پيوستند و دستهاى ديگر به او نوشتند كه اگر بخواهى مىتوانيم ايشان را دست بسته نزد تو آوريم و اگر بخواهى مىتوانيم ، او را بكشيم.
بذل و بخششهاى معاويه كه غالباً افزون از صد هزار بود ، براى افراد اختصاص داده مىشد. او پيوسته به فرماندهان سپاه امام وعدۀ ازدواج با دخترانش را مىداد تا آنها را بفريبد و از امام جدا كند.
بدين گونه مىتوانيم عمق فشارهايى كه امام را مجبور به پذيرش صلح كرد دريابيم.
امام حسن خطبۀ آتشينى براى يارانش كه باطناً با معاويه سازش كرده بودند و مقدمۀ سپاه او را تشكيل مىدادند ، ايراد كرد. از خطبهاى كه حضرت به فروشندگان وجدانهاى خود ايراد فرمود پيداست كه سپاهيان آنحضرت تا حد
بسيار زيادى تحت تأثير تبليغات معاويه قرار داشتند تا آنجا كه حتى به امام اصرار مىكردند كه از حقّ خود دست بكشد و با معاويه بيعت كند ، امّا آنحضرت تن به اين كار نمىداد.
همچنين از اين خطبه معلوم مىشود كه يكى از سرشناسان سپاه آنحضرت در انديشۀ ترور وى بوده است چنان كه پيش از اين دوست ديگرش ، امام على عليه السلام را به قتل رسانيده بود.
از تمام اينها گذشته ، شرايط به گونهاى بود كه امام حسن را به انعقاد صلح با معاويه ، آن هم با ضرب الاجلى كه خود معين كرده بود ، سوق مىداد ، بنابر اين امام عليه السلام نامهاى در مورد صلح به معاويه نگاشت يا بنابر قول ديگر ، معاويه نامهاى در اين باره به حضرت نوشت. هر دو طرف پس از آنكه در مورد بندهاى اين صلح نامه به توافق رسيدند ، بدان رضايت دادند. در واقع امضاى اين صلح نامه به امام جز خير و نيكى و بر امّت جز صلاح باز نمىگرداند.
هر زمان كه به خطبههاى امام حسن كه پس از انعقاد صلح بر اصحابى كه به اين صلح اعتراض داشتند ايراد فرمودند توجه شود درمىيابيم كه انعقاد اين صلح تا چه اندازه تحت تأثير شرايط دشوارى بوده كه هر لحظه فتنهاى از پس فتنهاى بر مىخاسته است. از جمله آنكه آنحضرت خطاب به يكى از آنان مىفرمايد :
« من خوار كنندۀ مؤمنان نيستم ، بلكه سرفراز كنندۀ ايشانم. من هنگامى كه سستى و كراهت اصحابم را براى جنگيدن مشاهده كردم ، تصميم به انعقاد صلح گرفتم و يگانه مقصودم از آن ، جلوگيرى از كشتار شما بود ».
آنحضرت در جاى ديگرى خطاب به يكى از خوارج كه دشمنى آنان نسبت به امام حسن و شيعيانش كمتر از دشمنى معاويه و يارانش بآن حضرت نبود ، در همين باره مىفرمايد :
« واى بر تو اى خارجى ! اينسان قضاوت مكن آنچه مرا بدين كار وادار
ساخت قتل پدرم به دست شما و طعنههايتان به من و يغماگرى شما عليه من بود. شما هنگامى كه به صفيّن روانه شديد دينتان پيشاپيش دنيايتان بود و امروز چنان گشتهايد كه دنيايتان فراروى دينتان است. واى بر تو اى خارجى ! كوفيان مردمى هستند كه نمىتوان به آنان اطمينان كرد ، وهيچكس جز ذليلان به آنان عزيز نشدند. هيچ يك از آنان با رأى ديگرى موافقت نمىكند. پدرم به خاطر آنان متحمّل مشكلات بسيار و حوادث تلخى شد.
سرزمين آنان زودتر از ديگر جاها رو به ويرانى مىگذارد و مردم آن كسانى هستند كه دينشان پراكنده شد و خود گروه گروه شدند ». (1)
با توجه به اين عوامل و نيز علل و اسباب ديگر ، امام عليه السلام با معاويه تن به صلح داد و اين عهدنامه را با وى منعقد كرد :
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ
« اين پيمان نامهاى است كه حسن بن على بن ابى طالب با معاويه بن ابى سفيان منعقد كرده است.
وى با معاويه مصالحه مىكند كه حكومت را با شرايط زير بدو واگذارد :
1 - معاويه در ميان مردم به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و سيرۀ جانشينان صالح او حكومت كند.
2 - معاويه بن ابى سفيان نمىتواند پس از خود جانشينى براى حكومت تعيين كند، بلكه پس از وى حسن و پس از او حسين بايد بر مردم حكومت كنند.
3 - مردم در هر جا كه باشند، در شام يا عراق يا حجاز و يا يمن بايد در امان باشند.
4 - ياران و پيروان على و نيز زنان و فرزندانشان بايد در امان باشند و معاويه بايد در اين خصوص سوگند ياد كند و پيمان دهد. اگر بندهاى به خداوند سوگند بخورد و سپس به عهد خود و آنچه گفته است وفادار بماند، خداوند بر او خرده نگيرد.
5 - معاويه نبايد عليه حسن بن على و برادرش حسين و نيز ديگر افراد خاندان رسول7.
1) - تذكرة الخواص ، ص207.
خدا صلى الله عليه و آله در نهان و آشكار دست به توطئها بزند يا آنها را در هر كجا كه باشند به هراس اندازد.
فلان بن فلان متعهّد رعايت موارد اين صلح نامه مىگردد، وخداوند بهترين كسى است كه به شهادت گرفته ميشود ». (1)
محل عقد اين صلح نامه در مسكن ساباط بوده است ، جايى نزديك بغداد امروزى كه سپاه امام حسن عليه السلام در آنجا اردو زده بود ، چون كار انعقاد صلح نامه به پايان رسيد ، امام حسن به همراه يارانش به كوفه بازگشت.
استراتژى صلح در نظر امام مجتبى
بايد پذيرفت كه ابو محمّد امام حسن مجتبى عليه السلام با قبول اين صلح نامه كه برخى از دوستانش آن را موجب ذلّت و دشمنانش آن را اقدامى از روى ترس و تسليم طلبى خواندهاند ، فداكارى بزرگى از خود نشان داد. امضاى اين صلح نامه يكى از پرشكوهترين جلوههاى پيروزى بر خود و مقاومت در برابر طوفانهاى هوا و هوس و احساس مسئوليّت در مقابل ريختن خونهاى مسلمانان و به حقيقت پيوستن اين سخن راست و تصديق شدۀ پيامبر بزرگوار بوده است كه فرمود :
« اين پسرم ( امام حسن ) سرور است و شايد خداوند به وسيلۀ او ميان دو گروه از مسلمانان اصلاح كند ». (2)
اگر امام حسن پيشواى صلاح و راستى و الگوى فداكارى و مجمع كرامتها8.
و بزرگواريها و در نهايت امام مؤيَّد به غيب نمىبود ، از اينكه مىديد معاويه ، يعنى همان كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در باره او فرموده بود : « چون معاويه را بر منبر من ديديد بكشيدش و ( اگر چه ) هرگز چنين نمىكنيد » ، بر اريكۀ حكومت مىنشيند ، روح پاكش دچار آشوب و اضطراب مىگشت.
اگر قلب بزرگ او به پروردگارش متصل نمىبود ، هر آينه دل شكسته و رنجيده خاطر مىشد ودق ميكرد. چرا كه به چشم خود مىديد كه مسلمانان دو باره به قهقرا مىروند و ستارۀ « جاهليّت جديد » از نو درخشش پيدا كرده است.
اگر بردبارى عظيم او كه بر جوشيده از قوت ايمان وى به خدا و تسليم در برابر قضاى او نمىبود ، هرگز در مقابل معاويه از خود شكيبايى نشان نمىداد. معاويه بر منبر رسول خدا مىنشست و منشور رسالت را پاره مىكرد و به بزرگترين مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله ، دشنام و ناسزا مىگفت.
آرى امام حسن آخرت را بر دنيا ترجيح داد و به خاطر موارد زير پذيراى صلح گرديد :
1 - اهل بيت عليهم السلام به حكومت به عنوان وسيلهاى براى تحقّق بخشيدن به ارزشهاى مكتب مىنگريستند. بنابر اين هنگامى كه مردم از دين راستين منحرف شوند و طبقات فاسد بر جامعه مسلّط گردند و بخواهند از دين به عنوان ابزارى در خدمت منافع نا مشروع خود بهره گيرند ، پس حكومت وحكمران به جهنم برود.. تا مشعل مكتب فروزان بماند ، وتمامى امكانات براى اصلاح جامعه و با هر وسيلهاى بكار گرفته شود.
اميرمؤمنان على عليه السلام درباره شيوۀ حكومت مىفرمايد :
« به خدا سوگند، معاويه از من زيرك تر و باهوشتر نيست، امّا او خيانت پيشه مىكند و ( در راه حكومت ) مرتكب گناه مىشود و اگر خيانت منفور نمىبود من خود زيركترين مردمان بودم، ولى هر خيانتى گناه و هر گناهى كفر است و هر خيانت پيشهاى را روز قيامت
پرچمى است كه بدان شناخته مىشود. به خدا سوگند كه من با نيرنگ فريفته نمىشوم و سختيها مرا دچار ضعف و سستى نمىكند ». (1)
همچنين از ابن عبّاس روايت شده است كه گفت :
« در ذى قار بر اميرمؤمنان عليه السلام وارد شدم. او داشت ، كفش خود را وصله مىكرد. پس به من گفت : قيمت اين كفش چند است ؟ گفتم : قيمتى ندارد. فرمود : به خدا سوگند اين كفش در نزد من از حكومت بر شما محبوبتر است مگر آنكه حقّى را بر پاى دارم يا از باطلى جلوگيرى كنم ». (2)
2 - امام حسن در زمانى مىزيست كه روح ايمان در نزد مردم و به ويژه در قبايل عربى كه به خارج از حجاز رفته و در سرزمينهاى پر خير و بركت پراكنده شده بودند ، به غايت تنزّل يافته بود. اين قبايل رسالت خود را يا فراموش كرده و يا هالهاى بى رمق از آن را نگه داشته بودند.
« كوفة الجند » كه در روزگار خليفه دوّم ساخته شد تا حامى سپاه و مركزى براى فتوحات شرقى مسلمانان باشد به صورت مركز كشمكشهاى قبايل و لشكركشيهاى فاسد در آمده. هر كس كه بيشتر مىداد مردم جذب او مىشدند.
البته در اين ميان ، قبايل ديگرى نيز بودند كه از اسلام و حقّ و خط مشى انقلابى اهل بيت دفاع مىكردند. امّا بيشتر قبايلى كه در اين سرزمين مىزيستند در پى رسيدن به مال و ثروت بودند تا آنجا كه از پيرامون رهبرى شرعى پراكنده گشتند و همين كه دانستند معاويهاموال مسلمانان را بى هيچ حساب و كتابى به اين و آن مىبخشد ، با گردنكشان شامى بناى نامه نگارى نهادند. براى همين است كه شما مىبينيد حتّى پسر عموى امام حسن عليه السلام كه فرماندهى سپاه آنحضرت را6.
نيز بر عهده داشت ، به طمع رسيدن به بيش از يك ميليون درهم ، حضرت را وامىگذارد و به معاويه مىپيوندد.
همچنين مىبينيم كه كوفه بار ديگر به امام به حقّ خود ، يعنى حسين بن على عليه السلام ، كه پسر عمويش مسلم بن عقيل را به سوى آنان روانه مىكند ، پشت مىكند.
چرا كه ابن زياد به كوفه گسيل مىشود و به آنان قول مىدهد كه به سهم هر يك « ده تا » بيفزايد. كوفيان نيز با شنيدن اين وعده به ابن زياد ملحق مىشوند و در زير پرچم او سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت آنحضرت را به فجيعترين وضع مىكشند و اصلاً از ابن زياد نمىپرسند كه منظورش از « ده » چيست. بعداً معلوم مىشود كه منظور ابن زياد از ده فقط ده دانه خرما بوده است ! ! چه بسا كوفيان به خود وعده مىدادهاند كه حتماً منظور از ده ، ده دينار بوده است !
كوفيان از جنگ خسته شده بودند و به زندگى راحت و آسوده مىانديشيدند. واهل بصيرت كه پيرامون حضرت امير عليه السلام گردآمده بودند واز ايشان دفاع ميكردند و روز قيامت را به مردم تذكر مىدادند و فضايل امام به حقّ خود را براى آنان باز مىگفتند ، در ميان آنان حضور نداشتند. ديگر عمار ياسر ، كه در روز صفيّن فرياد مىزد « پيش به سوى بهشت » در كوفه نبود. ديگر مالك اشتر آن يار دلاور و پيشگام و فرماندۀ جنگى زيرك اميرمؤمنان در ميان كوفيان حضور نداشت. مردى چون « ابن التيهان » كه اميرمؤمنان او را برادر خود مىدانست و در غيابش آه حسرت سر مىداد ، بين كوفيان نبود. ديگر هيچ نشانى از ياران آگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام ، كه به آنها اعتماد مىكرد و در ادارۀ جنگها از ايشان كمك مىگرفت ، در جامعۀ كوفه ديده نمىشد....
دفتر زندگى درد آلود امام على ، آن قهرمان پيشگام جنگها ، نيز به تيغ خيانت بسته شده بود. مگر او نبود كه اندكى پيش از شهادتش بر فراز منبر رفت و قرآنى
بالاى سرش باز كرد و خطاب به پروردگارش گفت :
« چه چيزى تيره روزترين شما را از كشتن من مانع مىشود ؟ ! خدايا ! من اينان را خسته كردم و اينان نيز مرا به ستوه آوردهاند. پس ايشان را از من و مرا از ايشان آسوده گردان ». (1)
اين در حالى است كه على عليه السلام اندكى پيش از شهادت ، سپاهى براى نبرد با معاويه بسيج كرده بود و اين همان سپاهى بود كه پس از وى فرزندش امام حسن فرماندهى آن را عهده دار شد ، امّا تضعيف ارادۀ سپاهيان و اختلاف نظر آنان و نيز خيانت فرماندهان سپاه موجب شكست سپاه حضرت شد. به طورى كه مىتوان گفت كه اگر همين عوامل در زمان حيات حضرت على نيز رخ مىداد او را نيز با شكست مواجه مىكرد.
امّا تقدير آن بود كه اميرمؤمنان به شهادت رسد و صلح به دست فرزند بزرگوارش كه پيامبر صلى الله عليه و آله گفته بود. خداوند به وسيلۀ او ميان دو گروه از امّتش اصلاح بر قرار مىكند ، امضا شود.
در حديثى از حارث همدانى آمده است كه گفت :
چون اميرمؤمنان شهيد شد ، مردم نزد امام حسن آمدند و گفتند : تو جانشين پدرت و وصىّ اويى و ما گوش به فرمان تو هستيم. پس بر ما حكومت كن. امام حسن به آنان گفت :
« به خداى سوگند كه دروغ مىگوييد. شما به كسى كه بهتر از من بود وفا نكرديد آنگاه چگونه به من وفادار خواهيد ماند ؟ و چگونه من به شما اطمينان كنم در حالى كه به شما اعتماد ندارم ؟ اگر راست مىگوييد قرار من و شما اردوگاه مداين باشد ، آنجا وفادارى نشان دهيد ». (2)3.
امام حسن عليه السلام در چنين شرايط دشوارى چه مىتوانست بكند ؟ آيا با سپاهيان خود بايد مانند معاويه رفتار مىكرد ، اموال مسلمانان را به آنها بذل و بخشش مىكرد و هر كس را كه از خود گريزان ديد با عسل زهر آلود از ميان مىبرد ، يا آنكه روش پدرش را پيش مىگرفت هر چند كه اين امر حكومت او را با سختيها و دشواريها مواجه سازد ؟
آنحضرت از حكومت دست شست ، چرا كه پى برد كه حكومت نمىتواند وسيلهاى پاك براى تحقّق بخشيدن به اهداف و ارزشهاى رسالت باشد. او وسيلهاى بهتر از حكومت يافت و آن پيوستن به صفوف مخالفان و دميدن دوبارۀ روح مكتب در امّت از طريق پرورش رهبران و نشر افكار و رهبرى مؤمنان راستين مخالف با حكومت و توسعۀ مبارزۀ مخالفان بود.
3 - شرطهاى صلح نامهاى كه امام عليه السلام بر معاويه املا كرد و آنها را معيار سلامت حكومت دانست خود گواه آن است كه آنحضرت در انديشۀ طرح نقشهاى براى رويايى با اوضاع فاسد بوده است ، امّا با به كارگيرى وسايل ديگرى جز ابزار حكومت. در برخى از موارد اين صلح نامه آمده است :
1 - معاويه بايد به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و روش جانشينان صالح آنحضرت حكومت كند.
2 - معاوية بن ابى سفيان نبايد كسى را پس از خود به عنوان جانشين معرفى و تعيين كند ، بلكه تعيين خليفه پس از وى بر عهدۀ شوراى مسلمانان است.
3 - مردم در هر كجا كه باشند يا در شام و يا در عراق يا در حجاز و يا در يمن بايد در امن و امان به سر برند.
4 - ياران و پيروان على و اموال و زنان و فرزندانشان بايد از هرگونه تعرض مصون باشند.
5 - معاويه نبايد عليه حسن بن على و برادرش حسين و نيز ديگر افراد
خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله در نهان و آشكار دست به توطئه بزند و يا آنها را در هر كجا كه باشند به هراس اندازد. (1)
نگاهى گذرا به اين شرطها ما را بدين نكته رهنمون مىكند كه اين صلح نامه در برگيرندۀ مهمترين قانونهاى حكومتى اسلام اعم از قانونى بودن حكومت بر طبق كتاب و سنّت و شورايى بودن حكومت مىباشد. بنابر اين شرطها ، معاويه مسؤول برقرارى امنيّت براى مردم و بويژه رهبرى مخالفان يعنى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است.
معاويه نيز اين شرطها را به عنوان اساس حكومت در نزد مردم پذيرفت. امام عليه السلام نيز بدين وسيله مهمترين راه را براى نماياندن حقيقت معاويه و آگاه كردن انديشمندان و ديندارانى كه بر برخى از شرطهاى اين صلح نامه مخالفت مىكردند ، انتخاب كرد.
امام حسن براى قانع كردن گروهى از مسلمانان به صلح با معاويه ، رنج فراوانى متحمّل شد ، زيرا جانها در اشتياق نبرد با معاويه مىسوخت و همين امر موجب مىشد كه آنان بيعت با وى را خوشايند ندانند. افزون بر اينكه ساده لوحان خوارج عقيده داشتند كه هر كس حكومت را به معاويه بسپارد به كفر گراييده است و حتّى نسبت به آنحضرت گفتند : « به خدا سوگند اين مرد كافر شده است » ! (2)
امام حسن عليه السلام پس از انعقاد صلح نامه با معاويه براى مردم سخنانى ايراد كرد و گفت :
« اى مردم ! اگر شما در تمام دنيا در پى مردى بگرديد كه جدّش رسول7.
خدا صلى الله عليه و آله باشد ، جز من و برادرم كسى را نمىيابيد. معاويه بر سر حقّى با من به منازعه برخاست كه ازآنِ من بود ، امّا به خاطر صلاح امّت و جلوگيرى از خونريزى آن را بدو واگذاردم و شما با من بيعت كرديد كه با كسى كه من آشتى كنم شما نيز آشتى جوييد و من چنين صلاح ديدم كه با معاويه صلح كنم تا آنچه كردم خود حجّتى باشد بر كسى كه اين امر را آرزو مىكرد و من مىدانم ، شايد آزمونى باشد و متاعى براى مدتى چند ». (1)
با اين وجود حتّى برخى از اصحاب بزرگ آنحضرت نيز بر وى اعتراض كردند. حجر بن عدّى با او گفت : « به خدا قسم دوست داشتم كه تو در اين روز وفات مىيافتى و ما نيز با تو مىمرديم و چنين روزى را نمىديدم. ما بازگشتيم در حالى كه مجبور به پذيرش آنچه دوست نداشتيم شديم و آنان بدانچه دوست مىداشتند ، شادمان و خوشحال بازگشتند ».
به نظر مىرسد كه امام مايل نبود در مقابل ديگران به سخن حجر پاسخ گويد ، امّا همين كه با او خلوت كرد ، فرمود :
« اى حجر ! من سخن تو را در مجلس معاويه شنيدم. هر كسى ، آنچه را كه تو دوست مىدارى دوست ندارد و راىاو همانند راىتو نيست. من جز براى ابقاى شما تن به چنين كارى ندادم و خداوند متعال هر روز دست اندكار امرى است». (2)
سفيان نيز كه يكى از پيروان اميرمؤمنان و امام حسن عليه السلام بود ، نزد امام حسن آمد ، عدّهاى در محضر امام مجتبى حضور داشتند. سفيان خطاب به امام گفت :
سلام بر تو اى خوار كنندۀ مؤمنان !
امام پاسخ داد : سلام بر تو اى سفيان.7.
سفيان در ادامه روايت گويد : از مركوبم پايين جستم و آن را بستم و سپس به خدمت امام حسن عليه السلام رسيدم آنحضرت پرسيد :
اى سفيان چه گفتى ؟
گفتم : سلام بر تو اى خوار كنندۀ مؤمنان. پدر و مادرم به فدايت ، به خدا سوگند تو وقتى با اين عصيانگر ( معاويه ) بيعت كردى و حكومت را به اين ملعون ، فرزند آن زن جگر خواره تسليم نمودى ما را سر افكنده ساختى ، حال آنكه صد هزار نفر در اختيار تو هستند كه حاضرند در برابرت بميرند و خداوند كار حكومت را به تو وانهاده است. امام حسن در پاسخ گفت :
« اى سفيان ! ما اهل بيت ، هر گاه به حقّ پى بريم بدان تمسك كنيم. من از على عليه السلام شنيدم كه مىگفت از رسولخدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : روزها و شبها سپرى نشود تا آنكه كار اين امّت بر مردى كه سرينى پهن و گلويى گشاده دارد و هرچه مىخورد سير نمىشود ، جمع آيد. خداوند به او نمىنگرد و نمىميرد مگر آنكه هيچ پوزش خواهى در آسمان و هيچ ياورى در زمين ندارد. اين مرد همان معاويه است و من مىدانم كه خداوند خود تمام كنندۀ كار خويش است ».
سپس مؤذن بانگ برداشت و ما به طرف كسى كه شير شترش را مىدوشيد ، رفتيم ، آنحضرت كاسهاى گرفت و همان طور ايستاده نوشيد و سپس مرا نيز از آن نوشانيد و با هم به سوى مسجد رفتيم. آنحضرت به من فرمود :
« اى سفيان چه شد كه آمدى ؟ گفتم : به خدايى كه محمّد را به هدايت و دين حق مبعوث كرد ، محبّت شما موجب شد تا بيايم. فرمود : پس مژده باد بر تو اى سفيان كه من از على عليه السلام شنيدم كه مىفرمود از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىگفت : اهل بيت من و دوستدارانشان مانند اين دو ( انگشتان سبابۀ خود را نشان داد ) يا اين دو ( انگشتان سبابه و انگشت وسط خود را نشان داد ) بر حوض ، بر من وارد مىشوند. در حالى كه يكى از آن دو بر ديگرى برترى دارد.
شاد باش اى سفيان كه دنيا نيكوكار و گنهكار را در بر مىگيرد تا آنكه خداوند پيشوايى حقّ از خاندان محمّد صلى الله عليه و آله را مبعوث كند ».
گاهى اوقات حتّى امام حسن عليه السلام ، اصحاب خود را به بيعت با معاويه فرمان مىداد. از جمله روزى قيسبن سعد بنعبادهانصارى ، رئيس «شرطة الخميس» ، كه به وسيله امام على بنيان نهاده شده بود ، بر معاويه داخل شد. معاويه به او گفت : بيعت كن. قيس به امام حسن نگريست و پرسيد : اى ابو محمّد ! آيا بيعت كنم ؟ معاويه گفت : آيا دست بردار نيستى ؟ بهخدا سوگند من.. (1)
قيس گفت : هيچ كارى نمىتوانى بكنى به خدا قسم اگر بخواهم مىتوانم نقض بيعت كنم.
آنگاه امام حسن عليه السلام به سوى قيس رفت و به او گفت : قيس بيعت كن. قيس نيز از گفتۀ امام اطاعت كرد. (2)2.
امام ميوههاى صلح را مىچيند
هدف اصلى امام حسن از انعقاد صلح با معاويه در واقع افشا كردن ماهيّت آن مرد نيرنگ باز و نابود كردن حكومت استوار شده بر ارزشهاى جاهلى او بود. امام حسن عليه السلام مىخواست از نو صفوف مخالفان را نظم بخشد و از هر فرصتى براى برانگيختن روح ايمان و تقوا در مردم بهرهبردارى كند.
در زير به برخى از موضعگيريهاى درخشان آن امام در مقابل معاويه خواهيم پرداخت.
در واقع اين موضعگيريها ، تاج و تخت معاويه را مىلرزاند و روش مقاومت را به مخالفان حكومت مىآموخت :
الف - اندكى پس از برقرارى صلح ، معاويه براى ايراد سخنرانى بر منبر نشست و گفت :
حسن بن على مرا شايستۀ خلافت تشخيص داد و خود را سزاوار اين امر ندانست.
امام حسن عليه السلام نيز در آن مجلس حضور داشت و يك پله پايينتر از معاويه نشسته بود. چون سخنان معاويه به پايان رسيد ، آنحضرت برخاست و خداى را بدانچه شايسته بود ، ستود و آنگاه از روز مباهله ياد كرد و فرمود :
« پس رسول خدا صلى الله عليه و آله از خلايق ، پدرم و از فرزندان من و برادرم و از زنان مادرم را بياورد. (1)ما اهل و دودمان او هستيم. او از ماست و ما از اوييم. و چون آيۀ تطهير (2)نازل شد ، رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در زير عباى خيبرى ام سلمه ( رض ) گرد آورد و آنگاه فرمود : بار خدايا ! اينان اهل بيت و دودمان منند. پس پليدى را از ايشان بزداى و آنها را پاك كن. در زير اين عبا جز من و برادر و پدرم و مادرم كس ديگرى نبود و در مسجد هيچ كسى اجازه جنب شدن نداشت و هيچ كس را حقّ به دنيا آمدن در آن نبود مگر پيامبر صلى الله عليه و آله و پدرم و اين كرامتى بود از جانب خداوند به ما و شما خود جايگاه ما را در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله ديده بوديد.
همچنين آنحضرت فرمان داد تا درهايى را كه به روى مسجد گشوده مىشد ببندند مگر درب خانۀ ما را. برخى در اين باره از حضرتش پرسش كردند و وى فرمود : من از جانب خود نمى گويم كه كدام در را ببنديد و كدام را بگشاييد ، بلكه خداوند به بستن و گشودن اين درها فرمان داده است.
اينك معاويه پنداشته است كه من او را شايستۀ خلافت دانسته و خود را سزاوار آن ندانستهام. او دروغ مىگويد. ما در كتاب خدا و بر زبان پيامبرش نسبت به مردمان اولىٰ هستيم. اهل بيت همواره و از زمانى كه خداوند ، پيامبرش را به سوى خود برد ، زير ستم بودهاند. پس خداوند ميان ما و كسانى كه حقّ ما را به ستم گرفته و بر گردن ما بالا رفتهاند و مردم را بر ضدّ ما شورانده و سهم ما را از « فىء » (3)بازداشته و مادر ما را از حقّى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او قرار داده بود ، محروم كردهاند ، داورى فرمايد.د.
1) - سورۀ آل عمران ، آيۀ 61 : فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّٰهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ .
2) - سورۀ احزاب، آيۀ 33 : إِنَّمَا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً .
3) - به سرزمينهايى كه بدون جنگ جزو قلمروى اسلام قرار گرفت « فىء » گفته مىشود.
به خدا سوگند ياد مىكنم كه اگر مردم به هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را ترك گفت با پدرم بيعت مىكردند ، همانا آسمان باران رحمتش را بر آنان فرو مىباريد و زمين بركتش را از آنان دريغ نمىداشت. وتو اى معاويه ! در اين خلافت طمع نمىكردى. چون اين خلافت از جايگاه اصلى خود برون آمد ، قريش بر سر آن جدال كردند و آزادشدگان ( طلقاء ) و فرزندان آنان ، يعنى تو و يارانت ، در آن طمع كرديد. در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود :
كار هيچ امّتى تباه نشد مگر آنكه مردى در ميان آنان به حكومت رسيد كه عالمتر از او نيز يافت مىشد ، امّا وى آن امّت را به درجات پستتر سوق مىدهد تا بدانجايى رسند كه از آن گريخته بودند. بنى اسرائيل با آنكه مىدانستند هارون جانشين موسى است ، امّا او را رها كردند و پيرو سامرى شدند. اين امّت نيز پدر مرا وانهادند و با ديگرى دست بيعت دادند. حال آنكه خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده بودند كه به پدرم مىفرمود : « تو نسبت به من همچون هارونى نسبت به موسى ، جز آنكه پيامبر نيستى ». اينان خود ديده بودند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پدرم را در روز غدير خم منصوب كرد و بديشان فرمود كه شاهدان ، غايبان را از اين موضوع آگاه سازند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از قوم خويش گريخت در حالى كه آنان را به خداى تعالى مىخواند تا آنكه در غارى وارد شد و اگر ياورانى مىيافت هرگز نمىگريخت و هنگامى كه آنانرا دعوت كرد ، پدرم دستش را در دست پيامبر نهاد و به فرياد او رسيد به هنگامى كه فرياد رسى نداشت. پس خداوند هارون را در گشايشى ، قرار داد در زمانى كه او را ناتوان گرفتند و نزديك بود بكشندش و خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را در گشايشى قرار داد. هنگامى كه وى به غار قدم نهاد و يارانى نيافت و پدرم و من نيز در گشايشى از خداى هستيم به هنگامى كه اين امّت ما را تنها و بى ياور گذارد و با تو بيعت كرد. اى معاويه : آنچه گفتم تماماً نمونهها
و سنّتها بود كه يكى از پس ديگرى روى مىدهد. اى مردم ! به راستى كه اگر شما بين مشرق و مغرب جهان را بكاويد كه مردى را بيابيد كه زادۀ پيامبرى باشد ، به جز من و برادرم كس ديگرى را نمىيابيد و من با اين ( معاويه ) بيعت كردم و اگر چه مىدانم كه اين آزمونى است براى شما و متاعى است تا روزگارى چند ». (1)
ب - يك بار ديگر معاويه بر فراز منبر رفت و به اميرمؤمنان عليه السلام ناسزا گفت. امام حسن كه در آن مجلس حضور داشت. با معاويه به مجادله پرداخت و او را در برابر ديدگان مردم رسوا كرد. در اين باره در روايت آمده است :
« پس از آنكه پيمان نامۀ صلح امضا شد ، معاويه به كوفه رفت و چند روزى در آنجا اقامت گزيد. چون كار بيعت با وى به پايان رسيد براى مردم به سخنرانى ايستاد و از اميرمؤمنان على ياد كرد و به او و سپس به امام حسن ناسزا گفت. حسن و حسين عليهما السلام در آن مجلس حضور داشتند. پس حسين برخاست تا سخنان معاويه را پاسخ گويد ، امام حسن دست او را گرفت و بر جايش نشاند و سپس خود برخاست و فرمود : اى كسى كه از على ياد مىكنى. من حسن هستم و على پدر من است و تو معاويهاى و پدرت صخر است. مادر من فاطمه و مادر تو هند است و پدر بزرگ من رسول خدا صلى الله عليه و آله و نياى تو حرب است و مادر بزرگ من خديجه و مادر بزرگ تو قتيله است. پس لعنت خداى بر گمنامترين ، پست نژادترين و بد قوم ترين و ديرينهترين كافر و منافق ما باد ! عدّهاى از كسانى كه در مسجد حضور داشتند در پى اين دعا گفتند : آمين آمين ». (2)
ج - در شام ، جايى كه معاويه بيست سال پايگاه خلافتش را در آنجا نهاده بود9.
و دروغهاى جديدى بر اسلام مىبست ، به طورى كه نزديك بود تا آيين تازهاى به وجود آورد ، امام حسن مجتبى به مخالفت با نظام فاسد او برخاست و اعلام كرد كه من و خط سيرم ، براى رهبرى مسلمانان بهتر و شايستۀتر مىباشيم. تاريخ اين حادثه را چنين بازگو مىكند :
روايت كردهاند كه عمرو بن عاص به معاويه گفت : حسن بن على مردى ناتوان و عاجز است و چون بر فراز منبر رود و مردم به او بنگرند خجل مىشود و از گفتن باز مىماند. اى كاش به او اجازۀ سخن دهى. پس معاويه به امام حسن گفت : اى ابو محمّد ! اى كاش بر منبر مىنشستى و ما را اندرز مىگفتى !
امام برخاست و ستايش خداى را به جا آورد و بر او درود فرستاد. و سپس فرمود :
« هر كه مرا مىشناسد ، مىداند كه كيستم و آنكه مرا نمىشناسد بداند كه من حسن پسر على و پسر بانوى زنان ، فاطمه دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم. من فرزند رسول خدايم ، من فرزند چراغ تابانم ، من فرزند مژده بخش و بيم دهندهام ، من فرزند كسى هستم كه به رحمت براى جهانيان مبعوث شد. فرزند آن كس كه به سوى جن و انس مبعوث شد منم ، فرزند بهترين خلق خدا پس از رسول خدا. منم ، فرزند صاحب فضايل منم ، فرزند صاحب معجزات و دلايل ، منم فرزند اميرمؤمنان ، منم كسى كه از رسيدن به حقش بازداشته شده ، منم يكى از دو سرور جوانان بهشتى. منم فرزند ركن و مقام ، منم فرزند مكّه و منى ، منم فرزند مشعر و عرفات ». معاويه از شنيدن اين سخنان به خشم آمد و گفت : دست از اين سخنان بردار و براى ما از خرماى تازه بگو. امام عليه السلام در پاسخ او فرمود : باد آن را آبستن كند و گرما آن را بپزد و خنكى شب خوشبويش گرداند.
آنگاه دنبال سخن خود را گرفت و ادامه داد :
« منم فرزند شفيع مطاع ، منم فرزند كسى كه قريش در برابرش تسليم شدند.
منم فرزند پيشواى مردم و فرزند محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله ».
معاويه ترسيد كه مردم با شنيدن اين سخنان ، به آنحضرت متمايل شوند ، از اين رو گفت : اى ابو محمّد ! پايين بيا. آنچه گفتى كافى است.
امام حسن از منبر پايين آمد. معاويه به او گفت : فكر كردى در آينده خليفه خواهى شد ؟ تو را با خلافت چكار ؟ ! امام حسن به او فرمود :
« خليفه كسى است كه بر طبق كتاب خدا و سنّت رسول خدا رفتار كند نه كسى كه با زور خليفه شود و سنّت رسول را تعطيل كند و دنيا را پدر و مادر خود گيرد و حكومتى را صاحب شود كه اندكى از آن كام جويد و سپس لذّتش تمام شود و رنج و دردش باقى بماند ».
آنگاه امام حسن ساعتى خاموش ماند و سپس پيراهنش را تكاند و برخاست كه برود ، امّا عمرو بن عاص به وى گفت : بنشين ، من از تو پرسشهايى دارم.
امام فرمود : هر چه مىخواهى بپرس. عمرو پرسيد : مرا از معانى كرم و يارى و مروّت آگاه گردان. پس امام حسن فرمود :
« كرم ، اقدام به نيكى و بخشش پيش از درخواست است. يارى دفاع از ناموس و بردبارى در هنگام سختيهاست و مروّت آن است كه مرد دين خود را حفظ كند و نفس خود را از پليديها دور دارد و حقوقى را كه بر گردن دارد ادا كند و با بانگ رسا سلام گويد ».
همين كه امام حسن عليه السلام بيرون رفت ، معاويه عمرو را به باد نكوهش گرفت و گفت :
شاميان را فاسد كردى. عمرو گفت : دست نگهدار. شاميان تو را به خاطر دين و ايمانت دوست ندارند ، بلكه تو را به خاطر دنيا دوست دارند تا نصيبى از تو بدانها برسد. شمشير و پول هم كه در دست توست ، بنابر اين سخن حسن چندان تأثيرى در آنها ندارد. (1)0.
1) - بحار الانوار ، ج44 ، ص88 - 90.
حركت به سوى مدينه
امام حسن مجتبى چند ماهى در كوفه اقامت گزيد و سپس از آن ديار رخت بركشيد. با رفتن امام از كوفه ، خير نيز از آن شهر كوچ كرد. در همان روزهايى كه آنحضرت از كوفه بيرون رفت ، طاعون سختى در آن شهر شيوع يافت و شمار بسيارى از كوفيان و حتّى والى آن شهر ، وليد بن مغيره ، در اثر ابتلا به بيمارى طاعون از دنيا رفتند.
چون امام حسن عليه السلام به مدينه رسيد ، مردم مدينه به گرمى از آنحضرت استقبال كردند.
امام در آن ديار بر ضدّ معاويه و توطئههايش عليه مسلمانان ، به جنگ سرد متوسّل شد. تا آنجا كه پس از يك سال به شام ، پايتخت خلافت اسلامى در آن روز رفت و در آنجا مردم را به نهضتى كه براى به ثمر رساندن آن خلق شده و براى آن قيام كرده و با آن زندگى كرده بود ، يعنى احقاق حقّ و نابودى باطل ، دعوت كرد.
امام حسن در اين مسافرت تبليغى به مردم شام تفهيم كرد كه معاويه با اين تبليغات گمراه كننده ، براى خلافت و رهبرى مسلمانان شايستگى ندارد و مىخواهد مردم را به همان جاهليّت روزگار پدرش باز گرداند و مردم را به بندگى بكشاند و خون آنان را بمكد و براى او مهم نيست كه مردم پس از اين ، نيكبخت شوند يا تيره روز.
از اين رو شگفت آور نيست اگر مىبينيم تمام كسانى كه گرد معاويه را مىگرفتند و از انديشههاى او هوادراى مىكردند و جان خود را در گرو دعوت او مىگذاشتند ، همه از كسانى بودند كه پيش از اين خود يا خانوادهشان به گرد ابوسفيان جمع مىآمدند و از انديشههاى او دفاع مىكردند ، زيرا معاويه در حقيقت رهبرى حزب اموى را بر عهده داشت كه پيشاز وى پدرش ، ابوسفيان ،
آن را با همان مفاهيم و عادت و رفتار هدايت مىكرد.
همچنين نبايد در شگفت شويم هنگامى كه مىبينيم ياران امام حسن كسانى هستند كه پيش از اين با ابوسفيان و حزبش سر ستيز داشتند و از ارزشهاى مكتب دفاع مىكردند.
در واقع حركت معاويه ، واكنش جاهلانهاى بود بر ضدّ انتشار مكتب اسلام واين حركت با روم پيوندى كامل داشت.
معاويه بر كسانى مانند عمرو بن عاص ، زياد بن ابيه ، عتبة بن ابوسفيان ، مغيرة بن شعبه و افراد ديگرى همانند آنها كه چهرههايشان يا چهرههاى قبايلشان در جنگهاى بدر و خندق بر ما آشكار مىشود ، تكيّه كامل داشت. او همچنين بر نصارا كه نيرويى متنابهى در حكومت اموى براى خود دست و پا كرده بودند ، متّكى بود.
او هر شب ، مجمعى تشكيل مىداد وعدّهاى اخبار جنگهاى گذشته را ، بويژه تجارب روم در جنگهاى سياسى را ، بر او مىخواندند و وى در جنگهاى سياسى خود شيوههاى آنان را به كار مىبست.
از اينجا در مىيابيم كه جنگ ميان اميرمؤمنان على بن ابىطالب يا فرزندش امام حسن با معاويه ، تنها بر سر حكومت يا جنگ ميان دو حزب در محدودۀ مملكت اسلامى نبوده است بلكه اين جنگ را بايد جدالى آشكار ميان كفر كه به گونهاى خزنده در پيش روى بود ، و اسلام ناب قلمداد كرد. از همين روست كه امام حسن براى رويارويى در اين جنگ ، شيوهاى مخصوص به كار مىگيرد. او با مسافرت به شام ، پايتخت خلافت معاويه ، تصميم مىگيرد دعوت خود را آشكارا مطرح كند. وى براى آن كه حقّ را استوار دارد ، جان خود را در راه آن گذارد و طبيعى بود كه شاميان به او كه رهبرى مخالفان حكومت آنان و نيز رهبرى جنگ مخالفت با سياستهايشان را در دست داشت ، توجّه مىكردند و به
ناچار بسيارى از آنان به سويش جذب مىشدند. آنحضرت عليه السلام نيز در اين هنگام فرصت مىيافت تا پيام خود را به گوش آنان برساند و شيشۀ عمر سياسى معاويه را درهم شكند و خوابهاى جاهلىوار او را از هم بگسلد.
صفحات تاريخ ، بسيارى از خطبههاى آنحضرت را كه براى شاميان ايراد كرده بود ، در خود ثبت كرده است. اين خطبهها در جان اهل شام تأثير به سزايى داشت تا آنجا كه هواخواهان معاويه به نزد او رفتند و گفتند : حسن ، ياد و نام پدرش را زنده كرد. او سخن مىگويد و مردم تصديقش مىكنند ، فرمان مىدهد و مردم فرمانش مىبرند و پيروان بسيار يافته است و اين وضع اگر ادامه يابد ، كار بالا خواهد گرفت و خطراتى از جانب او همواره ما را تهديد خواهد كرد.
سياست امام و حكومت معاويه
امام حسن مجتبى عليه السلام بدين سان رهبرى جناح سياسى نيرومندى را بر ضدّ معاويه به عهده گرفت. آنحضرت پيروانش را در هر گوشه و كنارى رهبرى مىكرد و صفوف آنان را نظم مىبخشيد و استعدادهايشان را بارور مىساخت و در برابر ستيزهگريها و فريبهاى معاويه ، از آن دفاع مىكرد. همچنين در همان زمان ، آنحضرت به نشر فرهنگ اسلامى در سر تا سر مملكت اسلامى ، از طريق نامه يا گروهى از شاگردان برجستهاش كه خود امور مادى و معنوى آنان را بر عهده گرفته بود و آنان را به اين سوى و آن سوى مىفرستاد و يا از طريق خطبههايى كه در ايام حج و غير آن ايراد مىكرد ، همّت مىگمارد. از اين راه جريان فرهنگى اصيل امت را رهبرى ميكرد. از همين جاست كه مىتوان پىبرد كه چرا آنحضرت مدينۀ منوره را به عنوان وطن دائِمِ خود برگزيد ، زيرا در آن شهر گروهى از انصار و نيز كسان ديگرى بودند كه امام مىتوانست با ارشاد و راهنمايى آنان ، راهى براى هدايت امّت بگشايد ، چرا كه انصار و فرزندان آنان
از نظر فكرى ، مقتداى مسلمانان به شمار مىرفتند. بنابر اين هر كس كه به رهبرى انصار دست مىيافت مىتوانست عملاً رهبرى امّت را به دست گيرد.
شهادت فرجامى شايسته
سياست خردمندانه امام حسن عليه السلام و جايگاه والاى او در ميان امّت ، معاويه را واداشت تا در قدرت خويش نسبت به مخالفت با آنحضرت و نا شايستگىاش در تكيه زدن بر مسند خلافت به ترديد افتد ، زيرا او گامى مخالف با مصالح خدا يا امّت بر نمىداشت مگر آنكه امام حسن و در پى او امّت اسلامى بر وى اعتراض مىكردند. از اين رو كوششهاى معاويه با شكست مواجه شده و آرزوهايش به تباهى گراييده بود. بنابر اين در پى يافتن چارهاى بر آمد كه او را تا اندازۀ بسيارى موفّق گرداند. اين چاره ، ريختن خون امام حسن از طريق زهرى بود كه براى همسر امام فرستاده بود.
پيش از اين گفتيم كه در منطق معاويه ، ارتكاب هر جنايتى توجيه شده به شمار مىآمد.
بنابر تعبير سخيف وى ، خداوند سپاهيانى در عسل داشت. هرگاه كه او از كسى ناخشنود مىشد مقدارى از عسل را به زهر مىآميخت و وى را بدين حيله از ميان بر مىداشت.
معاويه اين حيله را چند بار عليه امام حسن عليه السلام نيز آزمايش كرد ، امّا اين زهر در آنحضرت كارگر نيفتاد و كوشش معاويه با شكست مواجه شد. از اين رو معاويه به پادشاه روم نامهاى نوشت و از وى درخواست كرد كه زهرى كشنده برايش ارسال دارد. پادشاه روم در پاسخ معاويه گفت : در آيين ما روا نيست در كشتن كسى كه با ما سر ستيز ندارد ، همكارى كنيم. معاويه در پاسخ به او پيغام داد. اين مرد ( امام حسن ) فرزند كسى است كه در ديار تهامه خروج كرد (1)ت.
1) - مقصود معاويه ، پيامبر اسلام بوده است.
و خواستار سرزمين پدرت شد. من مىخواهم او را با زهر از ميان بردارم تا مردم و كشور را از شرّ او آسوده سازم.
پادشاه روم آن زهر كشنده را براى معاويه فرستاد و معاويه نيز آن را به وسيله جعده ، همسر خيانتكار امام حسن عليه السلام ، كه به خاندانى بد كار انتساب داشت ، (1)به آنحضرت نوشانيد.
چهل يا شصت روز از نوشيدن زهر گذشت وقتى آنحضرت تمام بوصاياى خود را به برادرش امام حسين باز گفت و دانست كه مرگش فرا رسيده است ، با خداوند به راز و نياز پرداخت و گفت :
« بار خدايا من خود را در بارگاه تو مىپندارم. اين گرانترين حالت بر من است كه تا كنون بمانند آن دچار نيامدهام. خداوندا مرگم را با من مأنوس گردان و تنهايىام را در آرامگاهم با من انس ده. شربت او ( معاويه ) در من اثر گذاشت به خدا سوگند او به وعدهاى كه داده بود وفا نكرد و آنچه را كه گفته بود، راست نبود ».
آنگاه تا هنگام پيوستن به « رفيق اعلىٰ » آياتى از قرآن مجيد را زمزمه كرد.
درود خدا بر او باد.
تشييع پيكر پاك آنحضرت
مدينه منوره براى تشييع جنازۀ فرزند دختر گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، كسى كه از هيچ اقدامى در جهت مصالح آنان فرو گذار نكرد ، به پاخاست. تشييع كنندگان پيكر پاك آنحضرت را بر دوش گرفتند و او را به حرم نبوى مىبردند تا او را در آنجا به خاك سپارند يا بنابر وصيّتى كه امام عليه السلام كرده بود با او تجديد ميثاق كنند. عايشه نيز بر استرى سياه و سفيد سوار بود و از بنى اميّه خواست كهد.
1) - پدر جعده در قتل اميرمؤمنان و برادرش در قتل امام حسين مشاركت داشتند.
بيرون شوند. آنان نيز به طرف صفوف شكوهمند تشييع كنندگان مهاجر و انصار ، بنى هاشم و ديگر مردم مؤمن مدينه آمدند. عايشه فرياد زد : پروردگارا ! جنگ بهتر از آرامش است. آيا عثمان در جايى دور از مدينه به خاك سپرده شود و حسن در كنار جدش ؟ !
سپس در ميان بنى هاشم فرياد زد : فرزندتان را دور كنيد و او را از اينجا ببريد كه شما قومى دشمن و مخالفيد !
اگر امام حسن به برادرش امام حسين وصيّت نكرده بود كه در تشييع جنازهاش اجازه خونريزى ندهد و اگر حسين در ميان آنان بانگ نداده بود كه « اى بنى هاشم شما را به خدا كه وصيّت برادرم را پايمال مكنيد او را به سوى بقيع بريد كه خود او گفت : اگر مرا از به خاك سپارى در كنار جدّم بازداشتند ، با كسى نستيزيد و مرا در بقيع ، در كنار مادرم ، دفن كنيد » ، بنى هاشم زمين را از لوث وجود بنى اميّه پاك مىكردند. جسارت بنى اميّه تا آنجا بالا گرفت كه حتّى پيش از باز گرداندن جنازه به سوى بقيع ، اقدام به تير باران جسد كردند به طورى كه هفتاد تير فقط بر پيكر پاك آنحضرت فرو رفته بود.
تشييع كنندگان ، پيكر امام حسن عليه السلام را به سوى بقيع بردند و در ميان جمعيّت انبوه مردم او را در مكانى كه هم اكنون زيارتگاه آنحضرت است ، به خاك سپردند.
سبط اكبر رسول خدا اينچنين پاك و مظلوم زيست و اينچنين حقّ او را پايمال كردند. و اينچنين مظلومانه به شهادت رسيد.
درود خدا بر او باد تا زمانى كه شب و روز پاينده است.
خدا پرست و زاهد :
1 - امام حسن عليه السلام ، 25 بار پياده حج گزارد. در حالى كه شترانش از پيش روى آنحضرت حركت مىكردند و هر گاه گروهى از مردم از كنار آنحضرت عبور مىكردند ، براى احترام به مقام والا و جايگاه بزرگ وى از مَركبهاى خود فرود مى آمدند تا آنجا كه امام مجبور شد ، مسير خود را از جادۀ اصلى تغيير دهد و از بى راهه برود تا بتواند در مقابل خداوند كاملاً فروتنى پيشه كند.
2 - هر گاه خداى را ياد مىكرد ، مىگريست و اگر در حضورش از قبر سخن مىرفت اشك مىريخت و چون دربارۀ قيامت سخن مىگفتند گريه مىكرد و اگر از صراط سخن به ميان مىآمد اشك مىريخت و چون در محضرش از حضور خلايق در پيشگاه خداوند مقتدر سخن مىرفت و اينكه هر كس در آنجا به كار خود مشغول است و هيچ كس در آن روز نمىتواند ديگرى را بى نياز كند ، ناگهان از ترس فريادى مىكشيد و از شدّت بيم و هراس از هوش مىرفت.
وقتى از بهشت و دوزخ سخن مىگفت ، چون بى گناهان ، مضطرب مىشد و از خدا خواستار بهشت مىشد و از آتش بدو پناه مىبرد.
هنگامى كه وضو مىساخت چهرهاش زرد مىشد و زانوانش به لرزه مىافتاد و چون براى نماز برمىخاست ، زردى رخسار و لرزش زانوانش بيشتر مىشد.
3 - تمام دارايىاش را سه بار با خدا تقسيم كرد.. بدينگونه كه نصف آنرا بخشيد ونصف ديگر را براى خود نگه داشت و دوبار در راه خدا تمامى دارائيش را انفاق كرد به طورى كه از دارايىاش هيچ چيز باقى نماند.
4 - در همۀ احوال ، از روى بيم و اميد ، زبانش به ذكر خداوند عز و جل گويا بود.
5 - معاصران آنحضرت دربارۀ وى گفتهاند : او عابدترين و زاهدترين مردم روزگار خود بود.
زهد آنحضرت ، آن چنان بارز و مشخص بود كه حتّى برخى از نخستين نويسندگان همچون محمّد بن على بن حسين بن بابويه ( متوفى 381 ه ) كتابى مستقل در بارۀ آن نوشتهاند. (1)
با ابهّت و دوست داشتنى :
1 - يكى از توصيفگران وى گفته است : هيچ كس او را نديد جز آن كه تحت تأثير ابهّت وى قرار گرفت و هر كس با او رفت و آمد كرد محبّت وى را بر دل گرفت. هر گاه دوست يا دشمنش با وى سخن مىگفتند ، شنيده نشد كه در سخن گفتن به آنان گستاخى كند يا سخنى گزاف بگويد.
دربارۀ شمايل آنحضرت نيز گفتهاند : هيچ كس از حسن بن على عليه السلام از نظر خلقت و اخلاق و سيرت و سرورى به رسول خدا صلى الله عليه و آله شبيهتر نبود.
همچنين در خصوص ويژگيهاى ظاهرى وى گفتهاند : سيمايش سپيد بودت.
1) - مقصود كتاب « زهد الحسن » است.
و اندكى به سرخى مىزد چشمانى سياه و فراخ داشت. گونههايش لاغر بود. ريشش انبوه و موهايى مجعّد داشت گردنش گويى تُنگى نقرهاى بود. هيكلى زيبا داشت و چهارشانه و درشت استخوان بود. چندان اهل مجادله و ستيز نبود. قامتى ميانه داشت نه بلند بود و نه كوتاه و چهرهاى مليح داشت و از خوش سيماترين مردمان بود.
2 - امام حسن نزد تمام مردم محبوب بود. دور و نزديك به وى احترام مىگذاشتند.
يكى از مظاهر عمومى محبوبيّت وى آن بود كه بر در سرايش در مدينه فرشى برايش مىگستردند و آنحضرت در همانجا مىنشست و نيازهاى مردم را برآورده مىساخت و مشكلاتشان را حل مىكرد. هر كس كه از آنجا مىگذشت اندكى درنگ مىكرد تا سخن آنحضرت را بشنود و چهرهاش را ببيند و ياد سيماى رسول گرامى اسلام در ذهنش جان گيرد. مردم بسيارى گرداگرد امام عليه السلام را فرا مىگرفتند و راه عبور سواركاران گرفته مىشد و چون امام از اين امر آگاه مىشد برمىخاست تا مبادا راه ديگران را بند آورد.
3 - محمّد بن اسحاق دربارۀ وى گويد : هيچ كس پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله مانند حسن بن على به قلۀ شرافت نرسيد.
4 - زبير نيز در بارۀ آنحضرت مىگويد : به خدا زنان از پديد آوردن كسى چون حسن بن على ناتوانند.
5 - ابن عبّاس ، به منظور نشان دادن تواضع خود ، افسار شتران حسن و حسين را به دست مىگرفت. مردم نيز از مراتب خضوع ابن عبّاس نسبت به آن دو به خوبى آگاه بودند.
ابن عبّاس عنان شتران آن دو را مىگرفت و همچون كسى كه براى اين كار پول مىگرفت ، شتران آنان را به جلو مىبرد ، ابن عبّاس در حقّ امام حسين نيز چنين مىكرد. روزى مدرك بن زياد وى را در اين حالت ديد. بسيار شگفت زده شد ، زيرا مىديد كه استاد مفسران تا اين حد به حسين بن
على احترام مىگذارد. پس به ابن عبّاس رو كرد و با تعجّب گفت : تو از اينان پيرترى آنگاه عنان مَركَبِشان را مىگيرى ؟ ! ابن عبّاس بر وى نهيب زد و گفت : اى فرو مايه ! مگر نمىدانى كه اينان كيستند ؟ اين دو ، فرزندان رسول خدايند. آيا اينان همان كسانى نيستند كه خداوند به واسطۀ آنها به من نعمت گرفتن عنان مركبشان را ارزانى داشته و در برابرشان فروتنى كنم ؟ !
6 - پيش از اين نيز گفته شد كه چون آنحضرت به عزم گزاردن حج با پاى پياده راهى مكّه مى شد ، وقتى مردم وى را مىديدند از مركبهاى خود فرود مىآمدند و در كنار آنحضرت راه مىرفتند و تا وقتى وى راه خود را از آنان جدا نمىكرد ، بر مركوبهاى خود سوار نمىشدند.
بخشنده و بزرگوار :
1 - مردى نيازمند نزد آنحضرت آمد ، امّا از حاضران خجالت مىكشيد كه نياز خود را با امام عليه السلام بازگو كند. امام به او فرمود : نيازت را بر كاغذى بنويس و آن را به ما بده. چون مرد نيازش را نوشت و امام آن را خواند ، با تواضع تمام دو برابر آنچه را كه مرد طلب كرده بود ، به وى بخشيد. برخى كه شاهد اين صحنه بودند ، عرض كردند : اى فرزند رسول خدا ! اين يادداشت چه پر بركت بود ! امام حسن به آنان فرمود : بركت اين ورقه براى ما بيشتر است ، زيرا خداوند ما را شايستۀ انجام كار نيك قرار داده است. آيا نمىدانيد كه كار خير آن است كه بدون درخواست انجام شود ، امّا اگر پس از آن كه فرد نيازش را به تو باز گفت و توبدو چيزى بخشيدى در واقع بخشش تو در ازاى آبروى او بوده است و چه بسا او شب را در بسترش با بى تابى و نگرانى به صبح رسانده و در ميان بيم و اميد غوطه خورده است كه آيا فردا اندوهناك و شكست خورده بازش مىگردانند يا با خوشحالى و سرور ؟ پس او به نزد تو مىآيد در حالى كه
زانوانش مىلرزد و دلش از ترس لبريز شده است. پس اگر تو حاجت وى را در ازاى آبرويش روا دارى اين براى او بسى بزرگتر از كار خيرى است كه در حقّ او انجام دادهاى.
2 - مردى نزد آنحضرت آمد و از وى كمك خواست. امام عليه السلام پنجاه هزار درهم و پانصد دينار به او بخشيد و به وى فرمود : حمّالى بياور تا اين پولها را با خود ببرد. مرد حمّالى حاضر كرد پس امام رداء خود را به حمّال بخشيد و فرمود : اين هم كرايه حمّال.
3 - اعرابى به قصد عرض حاجت نزد امام حسن آمد. آنحضرت به اطرافيان خود فرمود : آنچه در خزانه است بدو ببخشيد. چون به خزانه رفتند بيست هزار درهم در آن يافتند و پيش از آنكه آن مرد نياز خود را مطرح كند ، تمام آن مبلغ را به وى بخشيدند.
اعرابى از چنين عملى شگفت زده شد و گفت :
سرورم ! چرا اجازه ندادى تا نيازم را باز گويم و تو را بستايم ؟ ! پس امام در پاسخ وى دو بيت زير را خواند :
ما مردمانى هستيم كه بخشش ما فراوان و تازه است و اميد و آرزو در آن سيراب مىگردند.
نفسهاى ما پيش از آنكه سائل ، نياز خود را مطرح كند به وى مىبخشند از ترس آنكه مباد آبروى خواهنده بريزد.
4 - سالى آنحضرت به همراه برادرش امام حسين و عبداللّٰه بن جعفر عازم سفر حج شدند. در ميان راه از اسباب و اثاثيه خود غافل شدند و آنها را از دست دادند. هر سه گرسنه و تشنه بودند تا آنكه پير زنى را در خيمهاى ديدند. پس از او آب خواستند. پير زن گفت : اين گوسفند ، شيرش را بدوشيد و از گوشت آن بخوريد. آنگاه سر گوسفند را بريد و كبابى براى آنها فراهم ساخت. چون هر سه غذا خوردند به پير زن گفتند : ما از قبيلۀ قريشيم كه اكنون به سوى مكّه مىرويم
چون از حج بازگشتيم به سوى ما بيا تا درباره تو نكويى كنيم. روزها گذشت و پير زن به تنگدستى مبتلا شد پس به سوى مدينه منوره حركت كرد. امام حسن همين كه چشمش به پير زن افتاد ، او را شناخت و پرسيد : آيا مرا مىشناسى ؟ پير زن گفت : نه. امام فرمود : من در چنين و چنان روزى ميهمان تو بودم آنگاه دستور داد هزار گوسفند و هزار دينار به وى ببخشند سپس پير زن را نزد امام حسين فرستاد و آنحضرت نيز همان تعداد گوسفند و دينار به وى بخشيد و آنگاه او را نزد عبداللّٰه بن جعفر فرستاد و عبداللّٰه نيز همان تعداد گوسفند و همان مقدار دينار به پير زن بخشيد.
5 - دو مرد با يكديگر به شدّت نزاع مىكردند. يكى اموى بود و ديگرى هاشمى و نزاع آنان بر سر اين بود كه قوم كداميك بخشندهتر هستند ؟
يكى از آن دو گفت : تو به سوى ده نفر از كسانت برو و من نيز به سوى ده نفر از كسانم مىروم و از آنان مىخواهيم كه به ما چيزى ببخشند. آنگاه مىبينيم كه كدام يك بخشندهترند. سپس چون اين آزمون به پايان رسيد ، اموال را به صاحبانشان باز پس مىدهيم. البته آنان با خود شرط كرده بودند كه كسى را از جريان اين آزمون آگاه نسازند.
مرد اموى به سوى ده تن از كسانش رفت و از هر كدام از آنان هزار درهم گرفت. مرد هاشمى هم به سوى امام حسنبن على عليه السلام رفت. آنحضرت دستور داد يكصد و پنجاه هزار درهم به وى ببخشند. آنگاه آن مرد به نزد امام حسين رفت. آنحضرت از وى پرسيد :
آيا پيش از من نزد كسى ديگرى هم رفتهاى ؟ وى پاسخ داد : نخست نزد امام حسن رفتم.
فرمود : من نمىتوانم افزون بر آنچه سرورم داده است ، بپردازم. آنگاه به وى يكصد و پنجاه هزار درهم بخشيد.
مرد اموى با ده هزار درهم بازگشت و مرد هاشمى با سيصد هزار درهم آمد.
با اين تفاوت كه اموى اين مبلغ را از ده نفر جمع آورى كرده بود و هاشمى تنها از
دو نفر. چون مرد اموى آن همه درهم را ديد خشمگين شد ، زيرا شكست خود را در گزافه گويى در مورد قبيلهاش مشاهده كرد.
چون اين آزمون به پايان رسيد ، بنابر شرطى كه داشتند ، مرد اموى اموالى را كه گرفته بود به سوى صاحبانشان برد و آنان با كمال خوشحالى هر مبلغى را كه داده بودند ، باز پس گرفتند.
مرد هاشمى نيز اموالى را كه از امام حسن و امام حسين عليهما السلام ستانده بود به آنان باز گرداند ، امّا آن دو از پذيرش آن خود دارى كردند و فرمودند : ما رد بخشش خود را قبول نمىكنيم.
فروتن و بردبار :
1 - امام حسن به گروهى از تهيدستان برخورد كه بر سفرهاى نشسته بودند و خردههاى نان را مىخوردند. همين كه آنان مركب امام را ديدند ، به احترام او برخاستند و آنحضرت را به غذا فرا خواندند و به وى گفتند : اى فرزند رسول خدا بفرماييد. امام در حالى كه مىفرمود : « خداوند متكبران را دوست ندارد » از مركب خود پايين آمد و با آنان شروع به خوردن كرد. پس از تناول غذا ، آنحضرت آنان را به ميهمانى خود فرا خواند و ايشان را خوراك و لباس داد.
2 - آنحضرت در دوران خلافت و امامت خود طوفانهاى بسيار سهمناكى را تحمّل كرد كه اگر اين طوفانها بر كوهى اصابت مىكردند ، آن را از جاى كنده بودند. آنحضرت در آن شرايط دشوار و حساس ، مسؤوليتى سنگين بر دوش داشت و با بردبارى و صبر توانست از عهدۀ تحمّل آن برآيد. تا آنجا كه مروان ، مخالفترين دشمنان وى ، در بارۀ حلم و بردبارى آنحضرت گفت : حلم او چنان بود كه كوهها با حلمش برابرى مىكرد.
صفت حلم از بارزترين ويژگيهاى امام حسن مجتبى بود و در اين خصلت بسيار به پيامبر اكرم شباهت داشت.
نه جبر و نه تفويض
هر كه به خداوند و قضا و قدر او ايمان نمىآورد البته كافر شده است. و هر كه گناهش را به گردن پروردگارش اندازد ، مرتكب فجور شده است. همانا خداوند به اجبار اطاعت نمىشود و با تسلّط بر او به كسى نمىبخشد ، زيرا او بر آنچه آنان در تصرف دارند ، مالك مطلق است و بر آنچه آنان را بر انجام آن توانا كرد ، تواناست. پس اگر به طاعت عمل كردند خداوند ميان آنان و كردارهايشان حايل نمىشود ، ولى اگر به طاعت نخواهند عمل كنند خداوند هم آنان را به اجبار به عمل وانمى دارد و اگر خداوند مخلوقات را بر طاعت خويش مجبور مىكرد اجر و پاداش را از آنان بر مىداشت و اگر خود آنان را بر انجام گناهان وامى داشت ، بندگان را عذاب نمىكرد و اگر ايشان را به حال خود وامى نهاد اين علامت ناتوانى او محسوب مىشد ، امّا خداوند در مخلوقاتش خواست و مشيّتى دارد كه از ديد آنان نهانش ساخته است. پس اگر آنان به طاعات خداوند عمل كنند آن طاعتها بر ايشان منّت است و اگر به معصيّت رفتار كنند آن معاصى ، بر ضدّ آنان گواه است.
مرگ در پى توست...
اى جناده ! خود را براى كوچ مهيّا كن و پيش از رسيدن مرگت ، توشهاى فراهم آر و بدان كه تو در پى دنيايى و مرگ در پى توست. اندوه روزى را كه هنوز بر تو نيامده در روزى كه در آنى به خود راه مده و بدان كه تو مالى بيش از آنچه كه قوت توست به دست نمىآورى مگر آن كه نگاهبان مال ديگرى باشى و بدان كه دنيا در حلالش حساب و در حرامش عقاب و در شبهاتش عتاب است. پس دنيا را به منزلۀ مردارى بدان و از آن به اندازهاى كه تو را بس آيد بهرهمند شو. پس اگر آن مقدار حلال بود ، تو در استفاده از آن زهد پيشه كردهاى و اگر حرام بود ، گناهى مرتكب نشدهاى و تو همان گونه كه از مردار بهرهمند مىشوى از دنيا هم بهرهمند گشتهاى. كه اگر عقابى هم در كار باشد ، اندك بود. براى دنيايت چنان بكوش كه انگار هميشه زندگى مىكنى و براى آخرتت چنان كار كن كه انگار همين فردا مىميرى. و اگر مىخواهى بدون داشتن قوم و قبيله ، عزيز و بدون داشتن سلطنت ، پر هيبت باشى ، از خوارى نافرمانى خداوند بيرون آى و به عزّ طاعت خداوند قدم گذار. و اگر نيازى در همراهى مردان داشتى با كسانى همراه شو كه چون با او نشست و برخاست كردى ، تو را بيارايد و چون از او بگيرى تو را حفظ كند و چون از او مددجويى ، يارىات كند و اگر سخنى بگويى تو را تصديق كند و اگر قدرت يابى ، آن را تحكيم بخشد و اگر دستت را براى دادن فضلى دراز كنى ، آن را بگستراند و اگر از تو رخنهاى ديد ، آن را پُر كند و اگر از تو نيكويى ديد آن را به حساب آورد و اگر از او چيزى بخواهى به تو ببخشد و اگر تو خاموشى گزينى او با تو سخن آغاز كند و اگر گرفتارى براى تو پيش آمد با تو همدردى كند. كسى كه از جانب او به تو رنج و گزندى نمىرسد و راهها از جانب او بر تو دگرگون نمىشود و تو را به هنگام حقيقتها بى ياور نمىگذارد و اگر در حال تقسيم با هم به اختلاف برخيزيد او ، تو را بر خود مقدّم مىدارد.
سخنان حكمت بار امام حسن
1 - شوخى هيبت را مىخورد و ( انسان ) خاموش پر هيبتتر است.
2 - كسى كه از او درخواست شده آزاد است تا آنگاه كه وعده دهد و به واسطۀ وعدهاى كه داده، بنده است تا آنگاه كه به وعدهاش عمل كند.
3 - يقين، پناهگاه سلامت است.
4 - نخستين گام خردمندى، معاشرت نيكو با مردمان است.
5 - خويش كسى است كه دوستىاش او را نزديك كرده اگر چه نژادش دور باشد و بيگانه كسى است كه دوستىاش او را دور كرده اگر چه نژادش نزديك باشد. هيچ عضوى از دست به بدن نزديكتر نيست، امّا همين دست اگر معيوب شود، آن را ببرند و از بدن جدايش كنند.
6 - فرصت به شتاب از دست مىرود و دير به دست مىآيد.
ونيز از سرودههاى حكمت آميز امام حسن عليه السلام است كه فرمود :
1 - اگر دنيا مرا نا خشنود كند شكيبايى پيشه مىكنم و هر بلاى نا پايدارى لاجرم اندك است.
و اگر دنيا مرا خشنود سازد، من به شادمانى او خوشحال نمىشوم، زيرا هر سرور نا پايدارى، حقير و اندك است.
2 - اى مردم! لذايذ دنيوى پايدار نيستند و بدانيد كه نشستن در زير سايهاى كه ناپايدار است، حماقت و سبكسرى است.
3 - خردهاى از نان نا مرغوب مرا سير مىكند و اندكى آب مرا بس است. و پارهاى از جامۀ نازك مرا مىپوشاند اگر زنده باشم و چنانچه بميرم كفنم مرا كافى است.
4 - اگر نيازمندى به نزد من آيد گويم : اى كسى كه اكرام بدو بر من واجب فورى است.
5 - و كسى كه فضل او بر هر فاضلى برترى دارد، خوش آمدى كه برترين روز جوانمرد وقتى است كه از او حاجتى در خواست مىشود.
زندگينامه
نام : حسين
پدر و مادر : امام على بن ابيطالب و حضرت فاطمه زهرا
شهرت : سيد الشّهداء
كُنيه : ابا عبداللّٰه
زمان و محلّ تولّد : سوّم شعبان سال 3 هجرت در مدينه.
زمان و محل شهادت : روز عاشوراى سال 61 ه ق در كربلاء در سن 57 سالگى.
مرقد شريف : در كربلاء مقدّس.
دوران زندگى : در چهار بخش :
1 - عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله ( حدود 6 سال )
2 - دوران ملازمت با پدر ( حدود 30 سال )
3 - ملازمت با بردارش امام حسن ( حدود ده سال )
4 - مدت امامت : ده سال
پگاه روز سوّم شعبان از سال سوّم هجرت يكى از درخشانترين و زيباترين سحرگاهان به شمار مىرود. چرا او كه در اين روز با انگشتانى از نور مولودى مبارك و بزرگ را به نوازش گرفت.
در سوّم شعبان نورى پاك و درخشان ، منزلگاه رسالت را در خود فرو برد. مولودى فرخنده پا به عرصه وجود گذاشت در واقع خداوند او را برگزيد تا تداوم بخش رسالت و مقتداى امّت باشد و انسانها را از تاريكيهاى جهل و بندگى برهاند.
بى گمان دچار شگفتى خواهيم شد ، هنگامى كه مىبينيم منزلگاه رسالت با شادى و افتخار به استقبال اين مولود مىشتابد. خانهكوچك و سادهاى كه در بلنداى آن پيامبر صلى الله عليه و آله ، جدّى مهربان و پدرى پر محبّت جاى دارد.
به پيامبر خبر داده شد كه فاطمه زهرا پسرى زاده است ، حالتى آميخته از سرور و اندوه آنحضرت را فرا گرفت و با حسرت و رغبت خواستار كودك شد.
مگر چه حادثهاى رخ داده است اى رسول خدا ! پدرم و مادرم فدايت باد آيا مگر اين نوزاد عيب و نقصى دارد ؟ !
هرگز... كه انديشۀ طلايه دار رسالت بسى گستردهتر و دورتر از افكارى است كه ديگران بدان مىانديشند. مسئوليّت و وظيفۀ او بزرگتر از مسئوليّت يك پدر يا وظايف يك پدر بزرگ يا وظايف يك رهبر است. او در حقيقت سازندۀ يك امّت و يك تاريخ است و پيامبرى است كه براى بيم دادن جهانيان از سوى خداوند مأموريت يافته است.
او در انديشۀ صواب خود بسى دورتر مىرود و مىگويد : گريزى از مرگ نيست و به ناچار بايد در يكى از روزها بار سفر آخرت را بست و بايد براى آينده راهى گستردهتر از آنچه كه امروز هست باز كرد و در آن آينده امّتى خواهد بود كه خود را ( امت اسلامى ) ميخواند و شخص پيامبر خدا را نمونه و راهبر واقعى خود تلقى مىكند.
بايد اين امّت از وجود هدايتگران پاك و رهبرانى معصوم برخوردار باشد تا مردم را به راه راست و به سوى خداوند بزرگ هدايت كنند.
اين پيشوايان ، چنان كه وحى بارها پيامبر را بدان آگهى داده بود ، كسانى جز خاندان وى يعنى حضرت على پسر عمويش و دو فرزند او و سپس نسل پاك آن دو ، نبودند.
امّا آيا كارها در آينده ، همان گونه كه پيامبر اكرم مىخواهد ، پيش خواهد رفت ؟ ! در واقع وجود عناصر منحرف در ميان مسلمانان ، هشدارى آشكار به پيامبر در مورد آيندۀ امّت به شمار مىآمد.
وحى بارها به آنحضرت آگهى داده بود كه سرنوشت حقّى كه در وجود شخص پيامبر صلى الله عليه و آله تجلّى يافته همان سرنوشت حقى است كه خداوند آن را در وجود خاندان پاك وى متبلور مىبيند ، عناصرى هم كه در روزگار پيامبر در برابر دعوت او جبهه گرفتند همان كسانى هستند كه بعداً با زور و پا فشارى در مقابل خاندان پاك آنحضرت موضع مىگيرند.
موج عناد و مخالفت دشمنان در آينده به نقطۀ جوش خود خواهد رسيد ، وصف يارى دهندگان حق و باطل در روزگار امام حسين همين كودك شير خوارهاى كه اكنون ديده بر جمال پاك پيامبر دوخته و بر دستان مبارك او در حال جنب و جوش است ، از هم جدا خواهد شد.
پيامبر نيز بهآيندهاى دور مىنگرد و در انديشههاى خود غوطه مىخورد. دگر بار نگاهى به اين كودك خجستۀ شير خواره مىافكند. گاه شادمانى او را در خود فرو مىگيرد و زمانى حزن و اندوه در دلش راه مىيابد. او مدتى را در اين حالت به سرمىبرد تاآنكه قطراتاشكاز چشماندرخشان و پر مهرش باريدن مىگيرد.
شگفتا ! ! پيامبر صلى الله عليه و آله با آن همه دليرى و شجاعت مىگريد ! ! حال آنكه او همان كسى است كه على بن ابى طالب عليه السلام شجاع ترين و دلاورترين مرد قريش در دشوارترين و بحرانى ترين شرايط بدو پناه مىبرد. كسى كه به قول امام على در ميدان جنگ از ديگران به دشمن نزديكتر بود و سختى نبرد هيچ گاه در عزم و ارادۀ پولادينش خللى وارد نمىكرد. امّا او اينك در ميان زنانى كه در مراسم تولد اين كودك گرد آمدهاند ، مىگريد ! !
اسماء خدمتكار اهل بيت مىگويد از آنحضرت پرسيدم : پدر و مادرم به فدايت چرا مىگريى ؟ !
پيامبر خدا پاسخ مىدهد :
بر اين فرزندم مىگريم.
گفتم : او همين ساعت به دنيا آمد اى رسول خدا ؟ !
فرمود : مردمان سركش پس از من او را خواهند كشت. خداوند آنان را از شفاعت من بىبهره كند. (1)0.
1) - بحار الانوار ، ج10.
مسألهاى كه در دل رسول خدا صلى الله عليه و آله خلجان مىكرد ، عاطفهاى انسانى يا تمايلى بشرى نبود تا او را به حفظ نام و نشانش در خاندانش تحريك كند. بلكه اين مسأله پيامبرى بود كه خداوند او را برگزيده و با علم به عزم و اراده ، راستى و ايمانش او را انتخاب كرده بود.
مسألۀ كسى بود كه مسئووليتى بر دوش داشت كه كوههاى سترگ و آسمانها و زمين تاب برداشتن آن را نداشتند. مسئوليّت او رساندن پيام مكتب به گوش همۀ جهانيان بود.
امام حسين عليه السلام نيز فقط پسر او نبود بلكه او مقتدا و پيشواى كسانى بود كه پس از وى بيم دهنده آنان بود. بنابر اين خبر كشته شدن وى طبعاً خبر نبرد حق با باطل و راست با دروغ و عدالت با ظلم و... به شمار مىآمد. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله بر اين مولود مىگريست كه واقعاً سزاوار گريستن هم بود.
جشن تولد عجيبى در خانه رسالت بر پا بود. شادمانى با اشك و خنده با اندوه و درد توأم بود. آرى كه جشن صالحان همواره ميان ترس و اميد ، خنده و گريه جريان مىيابد.
اينك اندكى گوش فرا دهيم و بشنويم كه آيا كروبيان نيز در جشن ساكنان اين كانون گرم و ساده نيز شركت دارند يا نه ؟
آرى اينك نجوايى آهسته مىشنويم كه اندك اندك نزديك مىشود. گويى اين نجواى كروبيان است. آنان فضاى خانه را از عطر حضور خود در آكندهاند.
جبرئيل عليه السلام پيش مىآيد و مىگويد :
اى محمّد ! خداوند تو را سلام مىرساند و مىفرمايد : على براى تو به منزلۀ هارون است براى موسى. جز آنكه پيامبرى پس از تو نيست. پس اين فرزندت را به نام پسر هارون بخوان.
پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد : فرزند هارون چه نام داشت ؟
جبرئيل پاسخ مىدهد : شبير.
پيامبر مىفرمايد : امّا زبان من عربى است !
پس پيامبر وى را حسين مىنامد. (1)
فطرس نيز پيش مىآيد.
او فرشتهاى است ، شكسته بال كه اينك ديگر فرشتگان او را بدين محفل آوردهاند.
فطرس از درگاه خداوند رانده شده بود و همواره در زندان مورد شكنجه قرار داشت ، تا آنكه افواج ملائكه را ديد. از آنان پرسيد : چه شده كه شما را چنين مىبينم پياپى بالا مىرويد و فرود مىآييد ، آيا قيامت بر پا شده است ؟ جبرئيل پاسخ داد : هرگز ، بلكه پيامبر خاتم ، صاحب فرزندى شده كه اينك ما براى گفتن شاد باش به نزدش روانهايم.
فطرس پرسيد : آيا مىتوانيد مرا نيز با خود نزد او ببريد ، باشد كه او از من شفاعت كند و شفاعتش مورد قبول قرار گيرد. آنگاه جبرئيل او را با خود آورد.
فطرس نزد پيامبر خدا آمد و به او متوسّل شد. آنحضرت به گهوارۀ حسين اشاره كرد.
حسين در ميان گهواره آرميده بود. فطرس به طرف گهواره رفت و بالهاى شكستهاش را به كنارههاى آن ماليد. پس خداوند به خاطر حسين بن على ، سلامت بالهاى فطرس را بدو باز گردانيد.
جشن پايان مىيابد و پيامبر صلى الله عليه و آله اين كودك شير خوار و مبارك را مىگيرد و در آغوشش مىفشارد ، در يك گوشش اذان و در گوش ديگرش اقامه مىگويد و آنگاه زبانش را در دهان كودك مىگذارد و از آب دهان خود ، كودك را تا آنجا كه مىخواهد ، تغذيه مىكند.
پس از دو هفته دو گوسفند براى او عقيقه مىكند و موهاى سرش را1.
1) - « قاموس اللغة » ذيل مادۀ شبر و نيز بحار الأنوار، ج104، ص111.
مىتراشد و به اندازۀ و زن آنها صدقه مىدهد و سپس به اسماء اشاره مىكند و ميفرمايد :
« خون از رسوم جاهليّت است »
بدين سان اين جد مهربان به صورت نمونه و الگويى مناسب براى مسلمانان جلوه مىكند. او تنها به اجراى آداب اسلامى بسنده نمىكرد ، اگر چه در آن هنگام آداب و رسوم اسلامى در منتهاى اوج و شكوفايى خود بود. با اين وصف پيامبر صلى الله عليه و آله علاوه بر نسخ عملى آداب جاهلى ، در گفتار خود نيز به آنها فرمان مىداد.
بد نيست بدانيد كه در بين اعرابِ روزگار جاهليّت مرسوم آن بود كه چون كودكى در ميانشان متولّد مىشد سر او را به خون مىآلودند تا بدين وسيله توحش خود را نمايان سازند و به او اجازۀ ميراث خواهى دهند.
اين كودك در آغوش مكتب و تحت نظر پيامبر اكرم و امير مؤمنان رشد و پرورش مىيافت تا آنكه دو سال از عمرش گذشت. امّا با اين وجود هنوز زبان به گفتار نگشوده بود ! شگفتا ! خطوط چهره كودك بر هوش وافر و ارادۀ پولادين او دلالت دارد پس چرا حرف نمىزند ؟ آيا ممكن است در زبانش عارضهاى پديد آمده باشد ؟
يك روز ، مسلمانان براى اقامۀ نماز جماعت در پشت رسول گرامى اسلام به صف ايستاده بودند و حسين نيز در كنار پيامبر جاى گرفته بود. حاضران براى گفتن تكبيرة الاحرام آماده مىشدند. حضوع و خشوع بر دلها سايه گسترده و سكوت بر همه جا حكمفرما بود. همه در انتظار آن بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير گويد تا آنان در پى وى تكبير گويند. ناگهان صدايى با وقار و سنگين سكوت را در هم شكست و گفت : اللّٰه اكبر و در پى آن صدايى نازك و آهسته كه تمام حركات و سكنات آن مطابق با صداى پيامبر بود ، به گوش رسيد كه در كمال خشوع
و آرامش نغمه « اللّٰه اكبر » را سر داد. اين ، صداى حسين بن على بود.
پيامبر اكرم دو باره تكبير گفت و حسين نيز زبان به تكبير گشود. نمازگزاران كه شاهد اين صحنه بودند ، مىشنيدند و تكبير مىگفتند و تعجب مىكردند ! ! پيامبر هفت بار تكبير گفت و حسين نيز هفت بار پاسخ تكبير پيامبر را داد. آنگاه پيامبر خدا به نماز ايستاد و حسين نيز آنچه را كه مىشنيد ، تكرار مىكرد.
بدين ترتيب نخستين كلمهاى كه امام حسين بر زبان آورد ، كلمۀ توحيد يعنى اللّٰه اكبر بود. هنگامى كه با تاريخ همگام مىشويم ، مى بينيم اين كودكى كه نخستين گفتارش در دو سالگى اللّٰه اكبر بود پس از پنجاه و پنج سال ، در حالى كه آخرين گامهاى جهاد مقدّس خويش را بر مىداشت و واپسين لحظات درد و اندوه خويش را در مىنورد و در حالى كه پيكر پاكش بر شنهاى داغ صحرا و زير تابش خورشيد افتاده و جگرش از سوزش تشنگى پاره پاره شده بود و گرمى شمشيرهاى انبوه او را در خود گرفته بودند ، لبهايش را كه با لبهاى پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار تماس يافته بود ، از هم گشود و با زارى به درگاه پروردگار عرض كرد :
« معبودا من به خشنودى تو خشنودم و هيچ معبودى جز تو نيست ! »
لبهاى او تا زمانى كه روح پاك و بزرگوارش به آسمان پركشد ، همچنان بدين نغمه مترنّم بود.
از آنجا كه دانش جديد ثابت كرده است كه وراثت داراى آثار شگرفى است و تربيت سهم عمدهاى در رشد اخلاق كودك و شكل گيرى صفات و خصايص او دارد ، جاى ترديد باقى نمىماند كه شيوۀ تربيتى پدر و جد امام حسين كه از خوش خلق ترين و گرامى نسب ترين مردمان بودهاند ، بهترين و والاترين شيوهها بوده و آنان با اين شيوه بخوبى مىتوانستهاند فضايل اخلاقى و صفات پسنديده را در درون انسان رشد و پرورش دهند.
بنابر اين آيا مىتوان در بارۀ دست پروردۀ شخص رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ، ( امام
حسين عليه السلام ) و نيز پدر و مادر وى كه آنان هم از دست پروردگان پيامبر بودهاند به گمان و ترديد افتاد ؟
آيا نبايد به اين سخن خداوند در قرآن قانع شد كه فرموده است :
بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ يَبْغِيَانِ * فَبِأَيِّ آلاَءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ * يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ (1)؛ « اوست كه دو دريا را به هم آميخت و ميان آن دو دريا برزخ و فاصلهاى است كه تجاوز به حدود يكديگر نمىكنند. الا اى جن و انس كدامين نعمتهاى خدايتان را انكار مىكنيد. از آن دو دريا ، لؤلؤ و مرجان بيرون آيد. »
مقصود از دو دريا ، يكى درياى نبوّت است كه منبع آن از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله ، حضرت فاطمه زهرا عليها السلام مىباشد و ديگرى درياى وصايت است كه از طرف على عليه السلام نشأت مىگيرد. اين دو دريا چون با يكديگر در آميزند ، بديهى است كه لؤلؤ ( حسن ) و مرجان ( حسين ) از آن بيرون خواهند آمد.
اين وراثت پاكتر و برتر از آن چيزى است كه تصور مىشود هيچ گاه نمىتوان آن را از تربيت جدا دانست. تربيت امام حسين با تربيت ديگر مردمان تفاوت بسيار داشت.
شخص پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به تربيت امام حسين اهتمام جدى نشان مىداد و مستقيماً در اين مهم عمل مىكرد.
براى نشان دادن ميزان توجّه پيامبر اكرم نسبت به تربيت سيّدالشّهداء مىتوان به دو حديث زير استناد كرد. اين احاديث بر اين تأكيد مىكنند كه امام حسين تنها پروردۀ على و فاطمه عليهما السلام نبود بلكه علاوه بر تربيت آن دو زير نظر پيامبر صلى الله عليه و آله هم پرورش مى يافت.
1 - از يعلى عامرى نقل شده است كه رسول خدا براى رفتن به ميهمانى بيرون آمد.
ناگهان با حسين رو به رو شد كه با كودكان سر گرم بازى بود ، حسين با ديدن پيامبر به استقبال آنحضرت آمد... آنگاه پيامبر دستانش را دراز كرد امّا2.
1) - سورۀ الرحمن ، آيۀ 20 - 22.
كودك جست و خيز مىكرد و اين سو و آن سو مىرفت و پيامبر خدا به حركات او مىخنديد تا آنكه بالاخره او را گرفت آنگاه يكى از دستهايش را زير چانه و دست ديگرش را پشت گردن او گذارد و دهانش را در دهان او قرار داد و بوسيدش. (1)
2 - حسن بن على ، آب خواست پيامبر اكرم برخاست و براى او آب آورد. حسين نيز گفت : « پدر من هم آب مىخواهم » امّا پيامبر صلى الله عليه و آله نخست آب را به حسن داد و آنگاه براى حسين نيز آب آورد.
فاطمه كه شاهد اين صحنه بود ، گفت : گويا حسن را بيش از حسين دوست مىدارى ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ داد : حسن پيش از وى آب خواسته بود. و بدان كه من و تو و اين دو و آن خوابيده - به على عليه السلام اشاره كرد - در جايى از بهشت جاى داريم. (2)
اين كودك هوشمند تحت نظر پيامبر و در زير سايه پدر و مادر ، پاكش رشد مىكرد و بزرگ مىشد. پيامبر در حق او چنان توجّه و اهتمام نشان مىداد كه صحابه را متحيّر ساخته بود. بسيار اتفاق مىافتاد كه پيامبر اكرم با سخنان روشنايى بخش خود به صدها تن از مسلمانان گوشزد مىكرد كه : « حسن و حسين سرور جوانان بهشتىاند ». و يا مىفرمود :
« حسن و حسين هر دو امامند چه قيام كنند و چه بنشينند. » و نيز مىفرمود : « حسين از من و من از حسينم ».
آنحضرت حسين را در ميان مردم بالا مىبرد و خطاب به آنان مىفرمود : « اى مردم اين حسين پسر على است او را بشناسيد. »
آنگاه در ادامه گفتار خود مىافزود :9.
« سوگند به كسى كه جانم به دست اوست او بهشتى است و دوستدارانش نيز با اويند ».
گاه نيز پيامبر صلى الله عليه و آله ، او را در دامن خود مىنشاند و مىفرمود :
« خداوندا ، من حسين را دوست دارم توهم او را دوست بدار. » و بسيارى از اوقات آن دو را - حسن و حسين - بر دوش مبارك خود مىنشاند و در برابر چشمان مسلمانان به اين طرف و آن طرف مىبرد.
بدين سان اين مولود گرامى در سايه رسالت و در كنف تربيت پيامبر صلى الله عليه و آله پرورش يافت و از اين طريق از مجد و بزرگى بهرهاى كامل بُرد.
پس از رحلت پيامبر اكرم ، پيشامدهاى بزرگى به وقوع پيوست. صداهاى تفرقهانگيز و چند دستگى از هر گوشه و كنارى برمىخاست. امّا در اين اوضاع حسين عليه السلام را مىبينيم كه دوش به دوش پدر بزرگوارش در كنار حق ايستاده است و با روشن ترين دلايل به اعلان و تبليغ آن مىپردازد.
بار ديگر او را مىبينيم ، جوانى كه سيمايش شمايل پر هيبت پدرش را به ياد مىآورد ، او فرماندهى سپاهيان خروشان پدرش بر ضد طاغوت شام ، معاويه بن ابى سفيان ، را بر عهده داشت.
آنحضرت با عزم و ارادۀ پولادين و شمشير بران و تدبير استوار و نقشههاى دقيق خود پيروزيهاى بزرگ و درخشانى بر ضد طغيان بنى اميّه ، كه مىخواستند امّت اسلامى را به دوران جاهليّت باز گردانند ، به دست آورد.
نقشۀ پليد قتل امير مؤمنان على عليه السلام به اجرا در آمد و منجر به شهادت دردناك آن امام شد. با شهادت آنحضرت مسئووليتهاى حسّاس و خطير امّت بر دوش امام حسن عليه السلام افتاد. در اين ميان امام حسين نيز به جهاد مقدّس خويش در اداى امانت حق و مسئوليّت امّت ادامه مىداد و امّت اسلامى را بر ضد باطلى
كه تمام قواى خود را در شام گرد آورده بود ، مىشورانيد و مردم را از حوادث و فجايعى كه در صورت دسترسى معاويه به خلافت به وقوع مىپيوست ؛ بيم مىداد.
دوران زندگى امام حسن نيز به پايان مىرسد و آن امام با زهرى كه به دستور معاويه در غذايش مىريزند ، مسموم و شهيد مىشود.
پس از شهادت امام حسن سكان خلافت الهى به دست امام حسين مىافتد و مسلمانان راستينى كه جز ستمگرى چيزى از بنى اميّه نديده بودند ، به پيروى از او گردن مىنهند. در واقع تمام همّت بنى اميّه ، در نابود ساختن احساسات و مقدّسات اسلامى امّت خلاصه مىشد.
در اوايل سال پنجاهم هجرى ، امام حسين عليه السلام پيشوايى و امامت مسلمانان را عهده دار شد. اينك بجاست كه نگاهى گذرا به اوضاع حاكم به آن روزگار در كشور اسلامى بيفكنيم.
در سال 51 هجرى معاويه به حج رفت تا از نزديك اوضاع سياسى در مركز حركت مخالفان خود را مشاهده كند. زيرا مكّه و مدينه همواره آشيانه صحابه و مهاجران محسوب مىشد ، و اينان خود دشمن ترين و مخالف ترين كسان با معاويه بودند.
چون معاويه از مكّه و مدينه ديدار كرد ، دريافت كه انصار به گونهاى خاص با وى دشمنى مىكنند و شديداً از خلافت وى ناخشنودند.
روزى از اطرافيان خويش پرسيد : چرا انصار به استقبال من نيامدند ؟
يكى پاسخ داد : انصار آن قدر شتر نداشتند كه بر آنها سوار شوند و به استقبال تو آيند.
معاويه كه خود علّت برخورد سرد انصار را مىدانست ، چون اين پاسخِ
نيشدار را شنيد ، زبان به طعنه گشود و گفت : شتران آبكش را چه كردند ؟ (1)
در ميان حاضران ، برخى از سران انصار نيز حضور داشتند. يكى از آنها به نام قيس بن سعد بن عباده ، پاسخ داد :
آنها ، آن شتران را در جنگ بدر و احد و نبردهاى ديگرى كه در ركاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند از دست دادند تا تو و پدرت را به اسلام وادارند تا آنكه فرمان الهى چيره شد در حالى كه شما آن را نا خوش مىداشتيد.
آنگاه سينۀ قيس به جوش و خروش در آمد و اخگرى از آن جهيد كه خاطرات درخشان روزهاى گذشته و طوفانهاى سياه امروز را با خود به همراه داشت. او گفت :
آرى رسول خدا صلى الله عليه و آله با ما عهد كرده بود. كه در آينده ، شاهد تبعيض خواهيم بود.
معاويه انصار را توبيخ مىكند و مقدّسات را به ريشخند مىگيرد. آنگاه قيس به روشنگرى ، در بارۀ سوابق بنى اميّه و اطرافيان او پرداخت و مواضع دشمنانۀ آنها را از روز آغاز در برابر دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله و انكار حق على عليه السلام پس از وى ، دقيقاً تشريح كرد و بخصوص از دشمنى معاويه با امام زمانش ، على بن ابيطالب ، پرده برداشت و احاديثى از پيامبر در بارۀ امام على كه از نظر معاويه ، يگانه دشمن او براى رسيدن به حكومت به شمار مىآمد ، به وى ياد آور گرديد.
قيس در آن روز ندانست كه اين دشمنى و مخالفتى كه معاويه اعمال مىكرد ، به چه فرجام شومى خواهد انجاميد !
معاويه از سفر حج بازگشت در حالى كه نقشهاى براى درهم شكستن )
1) - در حقيقت معاويه با اين جمله مىخواست انصار را به ريشخند بگيرد. چرا كه آنان پيش از اسلام در شمار عمال يهوديان مدينه بودند و با شتران خود باغستانهاى يهوديان را آبيارى مىكردند. ( مؤلف )
مخالفت انصار و مهاجران در سر مىپروراند. نخستين نقشهاى كه معاويه در اين خصوص طرح ريزى كرد ، چنين بود.
معاويه پى برده بود كه هوشياران و انديشمندان بسيارى در كشور اسلامى زندگى مىكنند. كسانى از گذشتههاى نزديك ، تجربههايى بسيار اندوخته و حقيقت حزب حاكم اموى را بخوبى لمس كردهاند. اينان همچنين به قداست حق و وجوب پيروى از آن و نيز دفاع از حرمتهاى والاى آن با تمام مشكلات و دشواريهايى كه ممكن بود براى آنان رخ نمايد ، ايمان آورده بودند.
او همچنين مىدانست كه در مركز حركت اين مخالفان در درجۀ اوّل اميرمؤمنان على و سپس امام حسن و پس از او امام حسين جاى دارند. او از پايگاهاى استوار على عليه السلام و پيروانش و نيز آمادگيهاى لازم و كافى آنها كه تخت سلطنت بنىاميّه را هر لحظه به لرزه در مىآورد ، بخوبى آگاهى داشت.
معاويه با شناخت و آگاهى از تمام اين امور ، نقشۀ منفور و خائنانۀ خويش را طراحى كرد.
او انديشيد كهدوستداران على عليه السلام وخانداناو ، از حكومت بنىاميّه ناخشنود و گريزانند. پس مىبايست در گاماوّل دوستى علىرا از دل دوستدارانش بيرون كند و ملاكها و معيارهاى مسلمانان را كه بدانها حق را از باطل جدا مىساختند ، به استيصال بكشاند. اين ملاكها چيزى جز اسلام راستين كه در خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله تبلور مىيافت ، نبود.
بنابر اين ، معاويه به واليان خود در چهار گوشۀ كشور نامهاى نگاشت كه نص آن چنين بود :
امّا بعد ، در كار كسانى كه با دليل دوستى آنان به على و خاندانش ثابت مىشود دّقت روا داريد و آنان را از امور ديوانى بر كنار كنيد. و سهم و رزق آنان را از بيت المال قطع كنيد و از هيچ يك از شيعيان على و خاندانش گواهى نپذيريد.
اين نخستين توطئهاى بود كه در راه ياران على عليه السلام كه جبهۀ مخالفان حزب اموى را تشكيل مىدادند ، نمودار شد.
سپس معاويه در ظلمت ، جهل و كفر خود ، نقشۀ ديگرى طرح ريزى كرد كه به مراتب از نقشۀ نخست ، بسيار دشوارتر و سختتر بود. او به واليانش نوشت :
به مجردى كه به آنان گمان و شك برديد بگيريدشان و به صرف تهمت بكشيدشان ! !
در عبارت « به صرف تهمت بكشيدشان » بنگريد. آيا واقعاً در قاموس جنايتكاران قانونى از اين بدتر و ظالمانه تر مىتوان يافت ؟ !
امام حسين عليه السلام در چنين فضاى دهشت بارى زندگى مىكرد. او منصب خلافت الهى را به دوش مىكشيد و بىگمان اجراى اين دستور معاويه در مورد ياران و دوستدارانش ، دل او را به درد مىآورد.
امّا شرايطى كه آنحضرت با آن رو به رو بود ، به وى اجازۀ اقدام مسلحانه بر ضد حكومت احمقانۀ امويّان را نمىداد. چرا كه معاويه در تمام امور به حيله و نيرنگ چنگ مىآويخت و با بخشش اموال هنگفت از طريق بيت المال ، امّت را به خواب عميق فرو مىبرد و اگر آنان در مقابل وى سر تسليم فرو نمىآوردند با چيزى كه آن را سربازان عسل ناميده بود ، از پاى در مىآورد. در واقع او از طريق مسموم ساختن آب يا خوراك مخالفانش ، آنان را از صحنۀ مبارزه بيرون مىراند. چنان كه همين حيله را بر ضد امام حسن عليه السلام نيز به كار بست و از طريق همسر جنايتكار آنحضرت ، وى را مسموم و شهيد كرد. معاويه از به كار بستن حيله و نيرنگ بر ضد بزرگ مردانى كه سر تسليم در برابر مال و منصب فرو نمىآوردند هيچ گاه كوتاهى نمىكرد.
وى با توسّل به همين مكر و نيرنگ يكى از سران بزرگ شيعى ، يعنى حجر بن عدّى ، صحابى بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله را از پاى در آورد. او حجر و يارانش را به شام
فرا خواند و پيش از آنكه پاى آنان به پايتخت برسد ، گروهى از سپاهيان خود را به مقابلۀ آنان فرستاد و ايشان را تنها به جرم اينكه پيرو على عليه السلام و فرمانده لشكر وى بودند ، به خاك و خون كشاند.
شهادت حجر ، عامل مهمى در بيدارى امّت اسلامى بود. به طورى كه حتى برخى از اصحاب بنىاميّه ، همچون والى خراسان ، ربيع بن زياد حارثى سر به شورش و عصيان بر داشتند. نوشتهاند چون حجر شهيد شد ، ربيع بن زياد به مسجد آمد و از مردم خواست كه در مسجد گردآيند. چون مسلمانان جمع شدند ، خود به سخنرانى ايستاد و فاجعه شهادت حجر را به تفصيل بيان كرد و گفت : اگر در ضمير مسلمانان اندك غيرتى باشد بايد به خونخواهى حجر شهيد بپا خيزند. حتى عايشه ، كه تا ديروز در صف مخالفان على عليه السلام جاى داشت ، با شنيدن خبر شهادت حجر گفت : هشداريد كه حجر براى مهتران عرب سرفرازى ، و ثبات قدم بود. آنگاه اين بيت را خواند : رفتند كسانى كه مردم در سايههاى آنها مىزيستند و اينك كسانى كه هيچ سايه ندارند ، از پس آنها ماندهاند.
شهادت حجر در محافل سياسى لرزهاى بزرگ پديد آورد و پيامدهايى نيز به همراه داشت به طورى كه معاويه براى نخستين بار از كردار ناپسندش پشيمان شد.
امّا شهادت حجر ، نخستين جنايت معاويه در اين خصوص به حساب نمىآمد. او پيش از اين نيز عمرو بن حمق ، يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله را كه در نزد تمام مسلمانان از ارج و احترام بسيار برخوردار بود ، به قتل رسانيد. آنان پس از كشتن عمرو سر او را بر نوك نيزهها كردند. بدين ترتيب عمرو بن حمق نخستين كسى بود كه پس از اسلام سرش را بر فراز نيزه بالا مىبردند. چنين كارى پيش از وى در حق هيچ مسلمانى انجام نپذيرفته بود.
اين دو فاجعه ، پيامدهاى بسيار رعب آورى به همراه خود داشت كه ابرهاى تيرگى و اضطراب را بر جهان مسلمانان حاكم مىكرد.
مىتوان به عنوان يكى از نشانههاى تيرگى به مطلب ذيل اشاره كرد :
زياد بن ابيه بر كوفه و بصره مسلط شد. او پيش از آنكه معاويه او را به واسطه نسبش به خود ملحق سازد ، جزو شيعيان و از هواداران على عليه السلام و خاندان وى بود و به همين سبب از تمام اسرار آنها آگاه بود و سران و رهبران آنان را مىشناخت. چون زياد به حكومت بصره و كوفه رسيد ، به تعقيب شيعيان در هر گوشه و كنارى پرداخت و بسيارى از آنان را كشت و يا زير شكنجه گرفت. تا آنجا كه اگر كسى مىگفت : من كافرم و به هيچ پيامبرى ايمان ندارم براى او به مراتب بهتر از آن بود كه بگويد : من شيعهام و به قداست حق ايمان دارم و نسبت به جبت و طاغوت كفر مىورزم.
همين كه زياد توانست با ايجاد جوّ قتل و خونريزى ، كنترل كوفه و بصره را به دست گيرد ، نامهاى به كاخ سلطنتى نوشت و در آن گفت :
« من عراق را به دست چپم خاموش و آرام كردهام و اينك دست راستم آزاد است. پس ولايت حجاز را به من سپار تا دست راست خويش را نيز بدان مشغول دارم. »
چون خبر اين نامه در مدينۀ منوره منتشر شد مسلمانان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله گرد آمدند و با زارى دست به درگاه خداوند برداشته گفتند :
خداوندا ! ما را از شرّ دست راست زياد در امان دار !
ما اكنون در صدد آن نيستيم كه بيان كنيم خداوند چگونه آنان را از شرّ دست راست زياد در امان داشت. چرا كه به بيمارى طاعون دچار شد و با خوارى و ذلّت از دنيا رفت. هدف ما از نقل اين قسمت تنها نشان دادن گوشهاى از ترس و وحشتى بود كه بر محافل سياسى سايه افكنده بود. بدان گونه كه مردم براى
دفع شرّ حاكمى ستم پيشه و ظالم دست به دعا بر مىداشتند !
موضع امام حسين عليه السلام
آنچه تا كنون در بارۀ اوضاع سياسى روزگار معاويه ، به صورت فشرده و گذرا گفته شد تنها براى آن بود كه موضع امام حسين عليه السلام در قبال اين اوضاع نابهنجار شناخته و دانسته شود.
ما مىتوانيم به موضع امام حسين اجمالاً پى ببريم. به شرط آنكه در اين سه موردى كه اكنون به شرح و تبيين آن مىپردازيم ، دقت و انديشه كنيم :
1 - خبرهاى پياپى حاكى از ظلمها و فجايع معاويه در حق مسلمانان به خاطر هوادارى آنان از على عليه السلام و خاندان آنحضرت ، پس از صدور اين فرمان ظالمانه و قاطعانۀ معاويه ، به مدينه مىرسد :
« هر كس فضليتى از على نقل كند ، تأمين جانى و مالى از او برداشته شود ». صدور اين قانون در آغاز سال 51 هجرى بود. امام حسين عليه السلام در برابر اين قانون ، نقشهاى دليرانه كشيد و خود به اجراى آن پرداخت. او مردم را به مجلسى كه در آن گروهى از زنان و مردان بنى هاشم و نيز عدهاى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و بيش از هفتصد تن از شيعيانش و نيز دويست تن از تابعان حضور داشتند ، دعوت كرد. امام در اين مجلس به ايراد سخن پرداخت. خداى را ستود و آنگاه فرمود :
« امّا بعد ، اين طاغيه ( معاويه بن ابى سفيان ) بر ما و شيعيانمان آن كرده كه خود مىدانيد و مىبينيد. من خواستهاى از شما دارم اگر راست گفتم پس تصديقم كنيد و اگر دروغ گفتم مرا تكذيب كنيد. من به حق خدا بر شما و حق رسول خدا و خويشيم با پيامبرتان از شما مىخواهم كه اين مقام و منصب و سخنانم را پوشيده و پنهان مداريد و به مردمانى كه بدانان اعتماد داريد ،
در شهرها و قبيلههاى خود ، برسانيد.
سخنان مرا بشنويد و گفتارم را بنويسيد آنگاه به شهرها و قبايلتان باز گرديد. پس هر يك از مردم را كه بدانان اعتماد و اطمينان داريد ، بر حقى كه از آنِ ما مىدانيد فرا خوانيد. من از آن مىترسم كه اين حق پايمال شود و از دست برود و شكست بخورد. حال آنكه خداوند تمام كنندۀ نور خويش است اگر چه كافران آن را خوش نداشته باشند. »
آنگاه امام در اين خطبۀ غرا و استوار ، خاطرۀ على عليه السلام را در ياد حاضران زنده كرد و در پايان هر فراز ، اندكى از گفتن خاموش مىماند و اصحاب و تابعان را بر صدق گفتار خود گواه مىگرفت وآنان يكپارچه و همصدا بر راستى گفتار آنحضرت اعتراف مىكردند و مىگفتند :
« به خدا همچنين است كه تو گفتى ».
آن امام تمام آياتى را كه در قرآن در بارۀ اميرمؤمنان و خاندانش نازل شده بود خواند و تفسير كرد و احاديثى را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در باره پدر و مادر و برادر و خودش رسيده بود ، باز گفت. در تمام اين موارد اصحاب حاضر در آن مجلس مىگفتند : به خدا همين گونه است كه تو مىفرمايى. ما نيز چنين شنيدهايم و بر راستى آن گواهيم.
يكى از تابعان نيز گفت : به خدا سوگند من اين روايت را از راستگوترين و مؤمن ترين صحابه شنيدهام.
آنگاه خدا را بر آنان گواه گرفت و فرمود :
« شما را به خدا سوگند كه اين روايات را جز از كسى كه به او و به دينش اعتماد داريد شنيدهايد ؟ »
اين نقشه ، مانع مناسبى در برابر طغيان معاويه در سبّ على عليه السلام بود. امّا نقشۀ معاويه آن بود كه فرازهاى درخشان و شكوهمند ، يعنى مآثر اهل بيت را از
پهنۀ تاريخ بزدايد.
اينان در محو اين فرازهاى درخشان تاريخ تنها به زور بسنده نكردند بلكه خزانه حكومتى نيز نقشى مهم در اين ميانه داشت. حديث هم مانند بسيارى از كالاها خريد و فروش مىشد و محدثان يا از توانگرترين مردم بودند يا از مغضوبترين آنان. اگر آنان به خواستههاى بنى اميّه گردن مىنهادند ، از همه چيز برخوردار مىشدند و اگر از اجراى خواستههاى بنى اميّه سر باز مىزدند ، هر بلايى كه مىخواستند بر سر آنها مىآوردند.
شايد معاويه ، اين حيلهگر معروف ، انتظار چنين مخالفتى را از امام حسين عليه السلام داشت.
امّا او هيچ گاه فكر نكرده بود كه اين مخالفت در آينده شكلى خطر ناك به خود بگيرد. به هر حال مخالفت امام حسين از نظر او قابل انتظار بود. امّا پس از اين برخورد كوبنده ، پيشامدى رخ داد كه معاويه هرگز آن را به خواب هم نمىديد.
2 - كاروانى متعلّق به والى يمن كه حامل كالاهاى گوناگون براى مزدوران كاخ سلطنتى بود از مدينه مىگذشت. امام حسين بر اين كاروان دست يافت به عنوان حق شرعى خود آن را به تصرف خود در آورد امام پس از گرفتن اين كاروان نامهاى به معاويه نوشت كه چشمانش را خيره و عقلش را مدهوش ساخت اين نامه چنين بود :
« از حسين بن على به معاوية بن ابى سفيان
امّا بعد ، كاروانى از يمن از طرف ما مىگذشت. اين كاروان حامل اموال و پارچههايى بود تا بدانها خزاين دمشق را پر كند و سپس آن را به فرزندان پدرت باز گرداند. من بدين اموال نيازمند بودم و آنها را تصاحب كردم... والسلام ».
نخستين نكتهاى كه نظر معاويه را در اين نامه به خود جلب كرد مقدّم بودن نام امام حسين عليه السلام و پدرش بر نام وى بود. از اين گذشته امام حسين بدون آنكه
معاويه را با لقب اميرمؤمنان ياد كند ، خطاب كرده بود كه اين خود در منطق قرون اوّليه مبارزهاى آشكار با قدرت قانونى خليفه به شمار مىآمد. اين امر تأكيد مىكرد كه نويسندۀ نامه خود را از اطاعت حكومت نا حق برى دانسته است.
نكتۀ ديگرى كه ديدگان معاويه را به خود خيره كرد ، موضوع تصاحب كاروان بود. اين خود آشكارترين دليل بر تمرّد امام حسين عليه السلام از قدرت حاكم به شمار مىآمد.
امّا معاويه با ذكاوت و زيركى دريافت كه شرايط حاكم جز اغماض از چنين اعمالى را نمىطلبد و البته امام حسين نيز نمىخواست كه او آغازگر عصيان مسلح باشد. او همان گونه كه بر نشر حقيقت اصرار مىورزيد ، بر حفظ خونهاى مسلمانان نيز بسيار اصرار مىورزيد.
معاويه نامهاى در پاسخ به نامه امام حسين عليه السلام نوشت كه در آن به جايگاه والا و جلال و قدر امام اشاره كرده بود و در ضمن اعلام كرد كه نمىخواهد به ايشان گزندى برسد.
امام حسين با نشر آگاهى و جمع كردن ياران در تحكيم سنگرهاى حقيقت مىكوشيد و اخبار مربوط به امام پى در پى به كاخ سلطنتى مىرسيد ، و خبر مىداد كه آنحضرت در شرف ايجاد انقلابى بزرگ و جدا كردن حقّ از باطل است.
امّا معاويه كه همواره پيش از ايجاد جنگ و خونريزى به مكر و نيرنگ مىانديشيد اين بار نيز حيلهاى ديگر در پيش گرفت. او نامهاى به امام نوشت و در آن زبان به توبيخ و نكوهش امام گشود و از روابط دوستانه ميان خود و آنحضرت ياد كرد.
ولى امام حسين از فجايعى كه بر سر شيعيان و دوستداران خاندان پيامبر در هر گوشه و كنارى اعمال مىشد ، به خوبى آگاهى داشت.
3 - امام حسين نامهاى ديگر به معاويه نوشت و طى آن به يكايك اعمال پليد معاويه اشاره كرد. در اين نامه آمده بود :
«...امّا بعد نامهاى به دستم رسيد كه در آن گفته بودى : از من به تو گزارشهايى رسيده كه تو به خاطر من از آنها چشم پوشيدهاى. حال آنكه من در نظر تو به انجام كارهاى غير از اين سزاوارترم و جز خداوند تعالى بر حسنات راهنمايى نكند.
امّا در بارۀ گزارشهايى كه گفته بودى در بارۀ من به تو رسيده ، بايد بدانى كه اين گزارشها از جانب چاپلوسان و سخن چينان و كسانى است كه مىخواهند ميان جمع تفرقه اندازند.
دشمنان دروغ گفتهاند و من خواستار جنگ و مخالفت با تو نيستم. و من در ترك اين نصايح از تو و از عذر و پوزشهايى كه در آن براى تو و دوستان ستمگر و كافرت ( حزب ستمگران ) و اولياى شيطان است ، از خداوند مىترسم.
آيا تو كشندۀ حجر بن عدى كندى و ياران نمازگزار و خدا پرست او نيستى ؟ آنان بدعتها را زشت و پليد مىشمردند ، امر به معروف و نهى از منكر مىكردند و از سرزنش نكوهش گران در راه خدا باك نداشتند. امّا تو آنان را به ستم و ناروا كشتى در حالى كه قسمهاى سخت خورده و به آنان قول داده بودى كه به ايشان كارى ندارى. امّا بر خداوند ، تجرى كردى و پيمان او را كوچك شمردى و همۀ آنان را از پاى در آوردى.
آيا تو كشندۀ عمرو بن حمق صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله و بندۀ صالحى كه عبادت او را ضعيف و بدنش را ناتوان و رنگ سيمايش را زرد كرده بود نيستى ؟ تو پس از آنكه به او وعدۀ امان داده و با او عهد بستى ، او را كشتى. بدان سان كه اگر آهوان كوهى آن را مىفهميدند هر آينه از قلۀ كوهها به پايين مىغلتيدند.
آيا تو زياد بن سميه را ، كودكى كه در بستر بندهاى از قبيله ثقيف به دنيا آمد به
سوى خود نخواندى در حالى كه گمان كردى او فرزند پدر توست. حال آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده بود : الولد للفراش و للعاهر الحجر. امّا تو آگاهانه سنّت رسول خدا را وانهادى و بدون آنكه از جانب خداوند هدايتى داشته باشى از هوا و هوس خويش پيروى كردى. آنگاه او را بر مسلمانان مسلّط ساختى و او اينك مسلمانان را مىكشد و دستها و پاهايشان را مىبرد ، چشمانشان را كور مىكند و بر تنۀ درختان به دارشان مىآويزد. گويى تو خود از اين امّت نيستى و اين امّت هم از تو نيستند ؟ !
آيا تو كشندۀ حضرمى نيستى كه زياد در بارۀ او به تو نوشت كه وى بر آيين على ، است و تو هم در پاسخش نگاشتى : هر كه بر آيين على است بكش و پيكر او را مُثله كن ؟ ! »
بدين سان امام حسين عليه السلام تا پايان اين نامه ، تازيانۀ عذاب خويش را برگردۀ معاويه و اقمار او فرود آورد.
بدين گونه امام حسين در عهد معاويه زندگى كرد. او يگانه صدايى بود كه در برابر هر بدعتى رعد آسا مىغرّيد. تازيانه بزرگى بود كه بر مظهر هر عقب ماندگى يا افراط در جامعه فرود مىآمد. آنحضرت بسيارى از انديشمندان و نام آوران را بر مىانگيخت و آنان را به ايجاد انقلاب و شورش بر حكومت گمراهان تشويق و ترغيب مىكرد. امّا آنان كسانى بودن كه منافع خود را بر مصالح دين ترجيح مىدادند و پيمانهاى خود را پاس نمىداشتند و اين در حالى بود كه ذمۀ اسلام قربانى دست هر تبهكار و جنايتگرى بود.
امام حسين عليه السلام در برابر تجاوزات بنى اميّه عليه مصالح امّت اسلامى و مقدّسات دينى و نواميس آنان بسيار مقاومت و ايستادگى كرد.
واقعيت آن است كه اگر ما بخواهيم اوضاع دينى حاكم در روزگار امام حسين را بدون وجود آنحضرت و قيام بزرگش در نظر بگيريم ، آن دوره را بايد
سياهترين و تيره ترين و سخت ترين عصرى دانست كه بر مسلمانان سپرى شده است ، در اين دورۀ تاريك و ظلمانى ، بدون وجود ابا عبد اللّٰه ، دين خدا بسيار ضعيف و به انحراف نزديكتر شده بود.
زيرا در آن هنگام هيچ نيرويى نبود كه بتواند در برابر اين موج سياه اموّى مقاومت كند مگر شخص ابا عبد اللّٰه عليه السلام و مهاجران و انصارِ آگاهى كه در حلقۀ ياران آنحضرت بودند.
چرا كه جنگهايى كه پيش از عصر امام حسين رخ داده بود ، همه از تجربههايى تلخ و ناگوار براى نيروهاى صالح مسلمانان خبر مىداد. هر حركت و جنبشى كه صورت مىگرفت بسرعت در ميان طوفانهاى وحشت و گردبادهاى ترس و دلهره محاصره مىشد و به سر نوشت جنبش پيش از خود دچار مىگشت.
اينك تنها اوّلين و آخرين مدافع و ياور اسلام ، امام حسين بر جاى مانده بود. او بود كه مىتوانست با تدبير و عزم استوار و پيشگامى و برترى شرف و تبارش و نيز با تمام شايستگيهايى كه از جدّش رسول خدا صلى الله عليه و آله و پدرش على عليه السلام به ارث برده بود ، جبههاى نيرومند در برابر طغيان گستردۀ اموى تشكيل دهد.
تشكيل اين جبهه در روزگار خلافت معاويه و يزيد ، به دست آنحضرت صورت پذيرفت. ما در صفحات پيش گوشهاى از اوضاع حاكم در عصر خلافت معاويه را بازگو نموديم و در صفحات آينده نيز اندكى از روزگار يزيد را بازگو خواهيم كرد. امّا از شرح تفصيلى وقايع و رويدادها پرهيز و تنها به گفتارى مختصر بسنده خواهيم كرد. زيرا اولاً :
قيام امام حسين عليه السلام در دوران حكومت يزيد بسيار مشهور و معروف است تا آنجا كه هر شيعى مؤمن از آن آگاه است. ثانياً : شرح قيام امام حسين نيازمند دايرة المعارفى علمى و بزرگ است كه در آن تحليل تمام وقايع سياسى دينى كه امام حسين را به طرف آن جهاد شكوهمند و والا سوق داد ، ذكر شود.
بنابر اين ، سزاوار است كه اين بحث را در همين جا نا تمام رها كنيم و به مباحث ديگر بپردازيم و در آنها از ويژگيهاى شخصيتى حضرت سيد الشهدا امام حسين عليه السلام سخن گوييم و گفتگو در بارۀ اوضاع سياسى و دينى آن عصر را به بحث و مجالى گسترده تر موكول كنيم.
بخشنده و بزرگوار :
1 - روزى يك اعرابى نزد امام حسين آمد و عرض كرد : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله من پرداخت ديهاى كامل را ضمانت كردهام امّا از اداى آن ناتوانم. با خود گفتم كه از بزرگوارترين مردم ، آن را تقاضا مىكنم و از خاندان رسول اللّٰه كسى را بزرگوارتر و بخشندهتر نيافتم.
پس امام حسين به وى فرمود :
« اى برادر عرب از تو سه پرسش مىكنم اگر يكى از آنها را پاسخ گفتى ثلث آن ديه را به تو مىدهم و اگر دو پرسش را جواب دادى دو ثلث آن را به تو مىپردازم و اگر هر سه پرسش را پاسخ گفتى تمام مالى را كه مىخواهى به تو مىدهم ».
اعرابى عرض كرد : آيا كسى مانند تو كه اهل علم و شرف است از چون منى مىخواهد بپرسد ؟
حضرت فرمود :
« آرى. از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود. معروف به اندازه
معرفت است ».
اعرابى عرض كرد : آنچه مىخواهى بپرس اگر پاسخ دادم ( كه هيچ ) و گرنه جواب آنها را از تو فرا خواهم گرفت. و لا قوة الا باللّٰه.
امام عليه السلام پرسيد : « برترين اعمال چيست ؟ »
اعرابى گفت : ايمان به خدا.
حضرت سؤال كرد : « راه رهايى از نيستى و نابودى چيست ؟ »
اعراى گفت : اعتماد به خداوند.
امام حسين پرسيد : « زينت دهندۀ انسان چيست ؟ »
اعرابى گفت : علم همراه با حلم.
امام پرسيد : « اگر اين نشد ؟ »
اعرابى گفت : مال همراه با مروّت.
حضرت پرسيد : « اگر اين نشد ؟ »
اعرابى گفت : « فقر همراه با صبر ».
حضرت پرسيد : « اگر اين نشد ؟ »
اعرابى گفت : در اين صورت صاعقهاى از آسمان بر او فرودآيد و بسوزاندش كه او سزاوار آن است.
آنگاه امام حسين عليه السلام خنديد و كيسهاى كه در آن هزار دينار بود ، به او داد و انگشترى خود را كه نگين آن به دويست درهم مىارزيد ، بدو بخشيد وفرمود :
« اى اعرابى اين طلا را به طلبكارانت بده و انگشترى را به مصرف خود برسان.»
اعرابى تمام آنها را گرفت و گفت : « خدا داناتر است كه رسالتش را در كجا نهد. » (1)0.
1) - اعيان الشيعه - سيّد محسن امين، ص29 - 40.
2 - انس بن مالك گويد :
پيش امام حسين عليه السلام بودم كه كنيز آنحضرت داخل شد و در حالى كه دستهاى گل براى آنحضرت آورده بود ، به وى سلام داد. امام به او فرمود :
« تو را در راه خدا آزاد كردم ».
عرض كردم :
او به شما با دستهاى گل سلام كرد. اين امر براى آن كنيز چندان مهم نبود كه آزادش كردى ؟ !
فرمود :
« خداوند ما را چنين ادب آموخته است. او فرمود : « چون به شما تحيّت فرستادند شما نيز تحيّتى بهتر از آن يا همانند آن بفرستيد ». بهتر از تحيّت اين زن ، آزاد كردنش بود ». (1)
3 - يك اعرابى نزد امام حسين عليه السلام آمد و با خواندن قطعهاى شعر ، حاجت خود را مطرح كرد. قطعهاى كه وى خواند چنين بود :
نوميد نشد آن كس كه اكنون به تو اميد بسته و آن كس كه حلقۀ در خانه تو را به صدا در آورده است.
تو بخشنده و مورد اعتمادى و پدرت كشندۀ تبهكاران و فاسقان بود.
اگر جدّ شما نمىبود ، دوزخ بر ما فرود مىآمد.
وقتى وى اشعار خود را مىخواند ، امام در حال خواندن نماز بود و چون از نمازش فارغ شد رداى خود را كنار زد و چهار هزار دينار طلا برداشت و به آن اعرابى داد و با سرودن اشعارى ( به همان وزن وقافيه ) فرمود :
1) - أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد.
برتو دلسوز و مهربانم.
اگر در سير صبحگاهى ما ابرى مىبود همانا بزرگ و پر باران مىشد و بر تو مىباريد.
امّا روزگار دچار تغيير و دگوگونى مىشود و دست من خالى و تنگ است.
اعرابى از روى شوق گريست و از ژرفاى جانش آه گرمى كشيد و گفت :
چگونه اين دستان بخشنده ، تهى و نابود مىشوند ؟ ! ! (1)
ياور ضعيفان
اين صفت در حقيقت به مثابه شاخهاى از صفات پسنديدۀ بخشش و كرم آنحضرت است. زيرا هر گاه نفس به بلنداى صفات پاك و والا برسد نسبت به ديگران مهر مىورزد همچنان كه ابر بر زمين و خورشيد بر ديگر ستارگان مهربانى و محبّت مىبخشد.
1 - پس از ماجراى عاشورا ، بر شانه آنحضرت زخمى عميق مشاهده كردند. به نظر مىرسيد كه اين زخم در اثر ضربت چند شمشير بر شانه آن حضرت پيدا شده است.
كسانى كه اين زخم را ديدند دريافتند كه اين ، زخمى عادى نيست. از امام سجاد عليه السلام در اين باره پرسش كردند. آنحضرت پاسخ داد :
« اين زخم در اثر حمل تو برهاى بود كه حسين عليه السلام آن را بر دوش مىگرفت و به منزل بيوه زنان و يتيمان و بيچارگان مىبرد ». (2)
2 - در همين زمينه نوشتهاند كه معاويه مالى را ميان سران و بزرگان تقسيم كرد. چون بار برها مالهاى تقسيم شده را به صاحبانشان رساندن ، حاضران در2.
بارگاه معاويه و در حضور وى در بارۀ كسانى كه اين اموال ميان آنان پخش شده بود ، سخن گفتند تا آنكه به گفتگو در بارۀ امام حسين عليه السلام پرداختند. پس معاويه گفت : حسين اين مال را نخست در ميان يتيمان كسانى كه در ركاب پدرش در صفين كشته شدند ، پخش مىكند و اگر چيزى از آن باقى ماند ، بدان شتر مىكشد و شير مىنوشاند. (1)
معاويه از سَرسختترين دشمنان امام حسين عليه السلام بود. امّا با اين وصف در چنين مواردى هيچ چارهاى نداشت مگر آنكه به بزرگى و بخشندگى آنحضرت اعتراف كند !
حضرت تا آنجا در بزرگوارى و بخشندگى پيش رفته بود كه حتى دشمن دروغگويش كه از كشتن هيچ بى گناهى باك نداشت و با كوچكترين اتهامى آنها را از ميان مىبرد و حتى كسانى همچون على عليه السلام سرور پاكان و امام حسن را از سر راه خود برداشت. بر بالاى منبر مىرفت و از فضايل امام حسين سخن مىگفت و آنحضرت را مىستود ! !
3 - آنحضرت براى ترغيب مردم به جود و سخاوت اين اشعار را مىخواند :
چون دنيا به تو بخشيد تو نيز همۀ آن را پيش از آنكه از بين برود ، بر مردم ببخش.
پس بخشش ، نابود كنندۀ آن نعمتهاى رسيده نيست و بخل نمىتواند آن نعمتهاى از دست رفته را نگاه دارد.
در حقيقت او پيش از آنكه گويندۀ خصال نيك باشد ، عامل بدانها بود. داستان زير از همين ويژگى امام حسين عليه السلام حكايت مىكند.
4 - امام حسين به ديدار اسامة بن زيد كه در بستر بيمارى افتاده بود ، رفتد.
1) - أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد.
و شنيد كه او مىگويد : واى از اين اندوه.
آنحضرت از اسامه پرسيد : اى برادر كدام اندوه ؟ اسامه گفت : قرضى كه دارم. شصت هزار درهم.
پس امام فرمود : پرداخت آن بر من. اسامه گفت : مىترسم پيش از اداى قرض خود از دنيا بروم. امام فرمود :
« نمىميرى مگر آنكه من اين قرض را ادا كرده باشم؛ و آنحضرت چنان كه خود گفته بود پيش از وفات اسامه ، قرض او را پرداخت. (1)
شجاعت و دلاورى
ما شيعيان بر اين باوريم كه ائمۀ معصوم عليهم السلام به قلّۀ همۀ كمالات انسانى رسيده و در رسيدن به هر كمالى از همگان گوى سبقت ربوده بودند. امّا شرايط خاصّ اجتماعى كه هر يك از ائمه عليهم السلام در آن به سر مىبردهاند ، موجب مىشده تا صفتى مخصوص به همان اوضاع و شرايط در آن نمود بيشترى پيدا كند. بنابر اين مىتوان گفت كه هر كدام از آنان صفتى متفاوت از ديگرى داشتهاند. صفت برجسته امام حسين عليه السلام ، كه وى را از ديگر ائمه متمايز ساخته ، همانا شجاعت و دلاورى آنحضرت است.
هر گاه انسان واقعۀ كربلا را با آن صحنههاى شگفت انگيز به خاطر مىآورد صحنههايى كه در آنها خون با اشك و بردبارى با مروّت و همدلى با فداكارى آميخته بود ، چهرۀ قهرمان يكى از دلير مردان اين ميدان يعنى حسين بن على عليه السلام در شكوهمندترين و درخشانترين شكل خود نمايان مىشود به گونهاى كه اگر از تواناييهاى جنگى آنحضرت كه آن را دست به دست و سينه به سينه از6.
1) - اعيان الشيعة، ج4، ص126.
پدران خويش به ارث برده بود آگاهى نداشتيم و يا آنكه در اين باره مدارك و اسناد قطعى تاريخى در دست نداشتيم و اگر بر اين باور و اعتقاد نبوديم كه رهبران معنوى مىبايست آيت خلقت و معجزۀ خداوند باشند ، چه بسا در بسيارى از حقايق ثابتى كه عقل و انديشه و ضمير ما در برابر آنها سر تعظيم فرود آورده ، گرفتار گمان و ترديد مىشديم.
امام حسين عليه السلام در واقعه عاشورا در هر مناسبتى به ميدان نبرد گام مىنهاد و در ميان تاخت و تاز اسبان براى يافتن جسد صحابى يا هاشمى كه شهيد شده بود به جستجوى مىپرداخت. و چه بسا تا رسيدن بر سر جسد ياران خود درگيريهاى بس خونين ميان او و دشمنانش در مىگرفت.
هر يك از اين درگيريها و نبردها ، خود يورشى بى همتا و دشوار محسوب مىشد.
مصيبت ، خود از نيروى انسان و ارادۀ او مىكاهد. گرسنگى و تشنگى او را فرسوده و ضعيف مىكند و توان او را كاهش مىدهد و گرماى شديد خود عامل ديگرى است كه تلاش بيشترى از وى مىطلبد.
تمام اين موارد ، در روز عاشورا براى امام حسين به وجود آمده بود. امّا با اين حال او نيم زرهى در بركرده بود و با يورشهاى شجاعانه خويش بر دشمن درنده خوى مىتاخت.
همچون صاعقهاى بود كه چون فرود مىآمد ، دلاوران سپاه دشمن را مانند برگ درخت ، در اطراف خود به خاك و خون مىنشاند.
يكى از كسانى كه در صحنه عاشورا حضور داشت ، مىگفت :
« هيچ كس را دليرتر از حسين نديدم. چون يورش مىآورد ، دشمنان مانند حيوان ضعيفى كه از پيش روى شير مىگريزد ، از مقابل او مىگريختند. بعلاوه اينكه فصيحتر از ايشان كسى وجود نداشت ».
چون به گذشته باز مىگرديم و تاريخ را ورق مىزنيم صحنههاى كم نظيرى از
قهرمانيهاى آنحضرت را در فتوحات اسلامى و پس از آن در جنگهاى امام على عليه السلام مشاهده مىكنيم. امّا اين دولاريها با تمام قوّت و اصالت خود نمىتواند همپاى شجاعت آنحضرت در روز عاشورا كه بى گمان ، مظهرى شكوهمند در تاريخ انسانى به شمار مىآيد ، قلمداد شود.
عقاد در اين باره مىنويسد : « در ميان نوع انسان هيچ كس دلدارتر از حسين عليه السلام در روز عاشورا يافت نمىشود. » (1)
زاهدى عابد
او هر سال به زيارت خانه خدا مىرفت مگر هنگامى كه شرايط تيره آن روزگار كار را بر وى سخت كرده بود. پياده به حجّ مىرفت و در كنار خود دهها شتر بدون سوار را همراه مىآورد. هر تُهيدست مستمندى را كه مىديد آنقدر به او مىبخشيد كه توشهاش خالى مىشد و آنگاه از ديگر شترانى كه همراهش بود ، توشه و آذوقۀ خويش را تأمين مىكرد.
هر شب هزار ركعت نماز مىگذارد. از فرزند بزرگوارش ، امام زين العابدين عليه السلام پرسيدند چرا پدرت كم فرزند بود ؟ پاسخ داد :
« او هر شب هزار ركعت نماز مىگذارد پس چگونه مىتوانست فرزندان بيشترى داشته باشد ».
بردبار حكيم :
1 - شكيبايى آن است كه انسان در سخت ترين شرايط بر اعصاب خود مسلّط باشد. بى گمان امام حسين عليه السلام در روز عاشورا در دشوارترين و سختترين6.
1) - أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد، ص46.
حالتى بوده كه انسان در برابر ظلم و ستم پايدارى كرده است. امّا با اين همه آنحضرت شكيبايى ورزيد ، آن گونه كه حتّى فرشتگان آسمانى از مقاومت دليرانه و قدرت اراده و عزم پولادين وى به شگفت آمدند.
2 - يكى از خادمان آنحضرت مرتكب عملى شد كه بر وى مجازات لازم بود. امام دستور داد او را حد بزنند. خادم گفت : مولاى من وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ ( وآنهايى كه خشم وغضب خودفرو نشانند ) امام فرمود : رهايش كنيد. خادم گفت : وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ ( و از بدى مردم در گذرند ) امام فرمود : از تو گذشتم. خادم گفت : وَاللّٰهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ( و خداوند نيكو كاران را دوست مىدارد ) امام فرمود : « تو در راه خدا آزادى و دو برابر مبلغى كه پيش از اين به تو مىدادم ، به تو خواهم داد ». (1)
سخنور بديهه سرا
در كتابهاى تاريخى گنجينهاى از سخنان فصيح و گهربار حسين بن على عليه السلام گرد آورى شده است. امّا در اينجا تنها به ذكر اندكى از آن همه بسنده مىكنم :
1 - عثمان ، اقدام به تبعيد « ابوذر » صحابى بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله كرد. امام على و فرزندانش براى بدرقۀ ابوذر حاضر شدند. امام حسين با توجّه بدين مناسبت ، خطاب به ابوذر فرمود.
« اى عمو ! خداوند هر گاه كه بخواهد به دگرگون ساختن اوضاعى كه مىبينى تواناست. اين قوم دنياى خود را از تو دريغ داشتند و تو دين خود را از آنان دريغ داشتى.
حال آن كه توبه آنچه آنان تو را از آن باز داشتهاند ، بى نيازى و آنان بدانچه كه تو از ايشان دريغ داشتهاى ، بسيار نيازمندند. پس از خداى صبر9.
1) - الفصول المهمّة، ص159.
وپيروزى خواه وبراى دورى از حرص و بىصبرى از او يارى بجوى كه شكيبايى جزئى از دين و كرم است ، و حرص روزى نمىآورد و بىصبرى اجل را به تأخير نمىاندازد ». (1)
2 - اعرابى نزد امام حسين عليه السلام آمد و گفت : من از « هرقل » و « جعلل » و « اينم » و « مهمهم » خدمت تو آمدهام.
امام حسين خنديد و فرمود :
« اى اعرابى ! به گونهاى سخن گفتى كه جز دانايان آن را در نيابند »
اعرابى گفت : من بيش از اين نيز توانم گفت. آيا تو نيز مىتوانى چنان كه من مىگويم پاسخم دهى ؟ امام به او اجازۀ سخن داد. پس اعرابى به خواندن اين اشعار آغاز كرد :
هفا قلبى الى اللهو ***وقد ودع شرخيه
و در ادامه نُه بيت بر همين وزن خواند. پس از آنكه اعرابى اشعار خود را خواند امام حسين عليه السلام اشعارى بر همان وزن وقافيه در پاسخ او سرود :
فما رسم شيطانى قد ***
آنگاه امام حسين به تفسير كلمات دشوار اعرابى پرداخت و فرمود :
« مقصود وى از هرقل ، پادشاه روم و از جعلل ، نخلهاى كوتاه و از اينم ، پشۀ درخت و از مهمهم ، چاه پر آب است ».
اين اوصاف سرزمينى بود كه آن اعرابى از آنجا آمده بود.7.
1) - روضة الكافى، ص207.
سپس اعرابى گفت : تا امروز كسى را از اين جوان خوشسخن و گشاده زبان و خوش فكرتر نديده بودم ». (1)
از ديگر سخنان ارزشمند آنحضرت است كه فرمود :
« بدترين خويهاى پادشاهان ، ترس از دشمنان و درشتى با ضعيفان و بُخل در هنگام بخشش است ». (2)
و نيز از اندرزهاى لطيف آنحضرت است كه فرمود :
« كارى كه توان آن را ندارى عهده دار مشو ، و به استقبال آنچه كه بدان نمىرسى ، مرو و بدانچه بر آن قدرت ندارى عادت مكن و بيش از درآمد ، خرج مكن و جز به اندازۀ كارى كه كردهاى پاداش مطلب و جز به خاطر نيل به طاعت خداوند شاد مشو و جز بدانچه كه خود را شايستۀ آن مىدانى ، دست مبر ». (3)
از ديگر سخنان گهربار آنحضرت ، هنگامى است كه از وى پرسيده شد :
فضل چيست ؟
آنحضرت فرمود :
« نگاهداشت زبان و بذل احسان ».
پرسيده شد : پس نقص چيست ؟
فرمود :
« به رنج افتادن به خاطر كارى كه تو را سود ندهد ».4.
معاويه و حكومت سلطنتى
بايد دانست كه خلافت در بينش اسلامى پديدهاى موروثى نبود. امّا كسانى كه در عهد عثمان ، راه خلافت را براى خود هموار كرده بودند مىخواستند آن را موروثى كنند. روزى در مجلسى كه جمع بسيارى از بنى اميّه در آن گرد آمده و امام على عليه السلام و عثمان نيز در آن حاضر بودند ، ابو سفيان سر كردۀ مخالفانى كه جنگهاى خونبارى براى جلوگيرى از انتشار اسلام بر پا كرده بود ، نيز در اين مجلس شركت جُست. او اينك شيخ بنى اميّه بود و در نزد آنان مردى محترم به شمار مىرفت. بنىاميه نيز در آن روز تنها حزب حاكم بر دستگاهها و نهادهاى سياسى حكومت اسلامى محسوب مىشدند. ابو سفيان كه ديگر بينايى خود را از دست داده بود ، با عصايى كه در دست داشت راه خويش را پيدا مىكرد. او در آن هنگام احساس كرده بود كه عمرش سر آمده و بزودى مرگ وى را در كام خود فرو خواهد برد.
چون نشست از يكى از حاضران پرسيد : آيا در اين مجلس كسى غير از فرزندان اميّه حضور دارد ؟ مرد پاسخ داد : در اين مجلس غريبهاى نيست.
ابو سفيان وقتى از اين بابت مطمئن شد ، خطاب به حاضران گفت :
حكومت را مانند توپ بين خود دست به دست بگردانيد. پس سوگند به كسى كه ابو سفيان به او سوگند مىخورد نه بهشتى وجود دارد و نه دوزخى.
همۀ حاضران به او گوش فرا داشتند و سخنانش را به گوش سپردند. در آن مجلس كسى جز امير مؤمنان على عليه السلام بر او اعتراض نكرد. اميرمؤمنان او را به خاطر آشكار داشتن كفرش مورد نكوهش قرار داد. امّا ابو سفيان زبان به پوزش گشود و گفت : من گناهى ندارم بلكه فريب سخن مردى را خوردم كه گفت در اين مجلس غريبهاى حضور ندارد و گرنه از عاقبت انديشى به دور بود كه من آشكارا چنين سخنانى بگويم.
اين مجلس به پايان رسيد و آن جمع پراكنده شدند. امّا با اين وجود اين مجلس تأثير بزرگى در آيندۀ اوضاع سياسى مسلمانان گذارد.
آرى سخنان ابو سفيان از توطئهاى قديمى پرده برداشت و نخست حزب حاكم اموى و سپس هر كس كه خواهان دستيابى به قدرت بود و مىخواست به خاطر كينهها و دشمنيهاى گذشته ، نهادهاى اسلامى را از ميان ببرد ، بدان جامۀ تحقيق پوشاند.
هدف از موروثى كردن خلافت ، تسلّط بر حكومت بود تا پس از آن بتوانند هر كار كه خواستند ، انجام دهند.
ابو سفيان و ديگر همفكرانش ، در اين راه هر مشكلى را آسان و هر زشتى را زيبا جلوه مىدادند چرا كه آنان به بهشت و دوزخى باور نداشتند و به پيامبر صلى الله عليه و آله و جانشين او بى اعتنا بودند. هيچ باك نداشتند اگر آرمان مقدّس و شريفى لكه دار و آلوده مىشد و يا از فردى خوشنام به بدى ياد مىشد. زيرا فرا روى آنان آيندهاى بود كه استفاده از هر وسيلهاى را در جهت رسيدن بدان ، براى ايشان توجيه مىكرد و حتى وسايلى كه براى نيل به اين هدف به كار گرفته مىشد
مقدّس و محترم به شمار مىآمد. اين طرز انديشه كاملاً شبيه تفكّر جاهلانهاى بود كه از مغزهاى خالى و پوشالى آنان تراويده بود.
هنگامى كه با رويدادهايى كه از اواخر روزگار خلافت عثمان تا به روى كار آمدن دولت عبّاسيان همراه شويم ، در خواهيم يافت كه بهترين و صحيح ترين تفسير براى روشن كردن روند اين رويدادها همان سخن ابو سفيان و اعتقاد وى و پيروان اوست.
جنگهايى كه در عصر خلافت امام على عليه السلام به وقوع پيوست و حرمتهايى كه در دوران حكومت معاويه ناديده گرفته شد و حملههايى كه در روزگار حكومت يزيد روى داد و نبردها و جنگهاى ديگرى كه در دوران حكومت ساير خلفاى اموى صورت پذيرفت ، همه و همه بر مبناى همين اصل و براى تحقّق بخشيدن به اين نقشه قديمى و كهنه به اجرا در آمد.
حزب اموى جز به غارت اموال و تشكيل سلطنت و به بندگى گرفتن تمام مردم ، آن هم به هر وسيله نمىانديشيد. بنابر اين هر كس بخواهد رخدادهاى سياسى را در اين برهۀ طولانى از اين حقيقت آشكار ( سخن ابو سفيان ) جدا كند در حقيقت معلول را از علّت و مسبّب را از سبب خويش جدا كرده است.
حق موروثى
بدين گونه بود كه حزب اموى از همان روز كه عثمان كه به خلافت راه يافت خواست آن را حق شخصى و موروثى از آن خود جلوه دهد. امّا مسلمانان با بيدارى خويش و هشدار برخى از صحابۀ بزرگ رسول اكرم صلى الله عليه و آله همچون ابوذر غفارى و عمرو بن حمق ، اين توطئه را به خوبى احساس كردند و آتش انقلابى را بر افروختند كه كاخ و آمال و آرزوهاى بنى اميّه را در هم كوفت و رؤياهاى شيرين آنان را كه بر پايه خلافت عثمان بنا شده بود ، تيره و تار ساخت.
امّا بنىاميّه براى رسيدن به حكومت ، تز خود را به گونه ديگرى مطرح كردند. و چنان كه مىدانيد به خونخواهى عثمان برخاستند. اين نخستين نشانهاى بود بر آن كه آنان خود را پس از عثمان وارث خلافت او مىپنداشتند و اگر غير از اين بود ، مىتوانستند پس از آنكه با ديگر مسلمانان همصدا شوند و با امام على عليه السلام بيعت كنند ، به خونخواهى عثمان برخيزند. ولى آنان چنين قصدى نداشتند. بلكه حكومتى همچون حكومت روم و ايران را خواهان بودند كه در آنها فرزند ، وارث تاج و تخت پدر مىشد و حتّى پسر شيره خوارهاى مىتوانست پس از پدرش به سلطنت رسد.
امّا معاويه به همين ادعا بسنده نكرد. بلكه پيراهن عثمان را در شام برافراشت و پنجاه هزار مرد جنگى زير آن گرد آمده بر مظلوميت عثمان گريستند و محاسنشان به اشك چشمانشان آلوده شد.
آنگاه پيراهن عثمان را بر فراز نيزۀ خويش بر افراشتند و با خدا پيمان بستند كه شمشيرهاى خود را در نيام نكنند مگر آنكه قاتلان عثمان را بكشند يا خود كشته شوند.
آيا شيوۀ معاويه ، براى قصاص قاتلان عثمان درست بود ؟ آيا طريق قصاص ، آن بود كه از بيعت با خليفۀ جديدى كه منتخب مهاجران و انصار در مدينه و تمام مسلمانان جهان اسلام بود ، سرباز زند ؟
آيا طريق خونخواهى عثمان آن بود كه معاويه از بيعت با على عليه السلام خود دارى كند و در آن شرايط حساس و ناهنجارى كه هيچ چيز جز پر كردن خلأها و وحدت كلمۀ مفيد واقع نمىشد ، بر حكومت امام على عليه السلام بشورد ؟
آيا نشانه علاقمندى و محبّت معاويه به عثمان آن بود كه پيراهن آغشته به خونش را چونان درفشى بر افرازد و به بهانۀ آن تمام انگيزهها و احساسات جاهلى را جان بخشد و يكى از بدترين جنگهايى كه اسلام را دچار تزلزل
ساخت و بسيارى از مسلمانان را نابود كرد ، به وجود آورد ؟ ! (1)
هدف تنها انتقام از قاتلان عثمان نبود و گرنه چرا معاويه نامههايى جداگانه به طلحه و زبير نوشت و هر يك از آنان را به نام اميرمؤمنان ياد و ادعا كرد كه آنان به خلافت از على سزاوارترند و براى رسيدن آنان به خلافت از آنها پشتيبانى مىكند و پيشاپيش برايشان از شاميان بيعت گرفته است ؟ !
بلكه مقصود معاويه آن بود كه در جهان اسلام ، آشوب و هرج و مرج پديد آيد و در اين ميان خود به حكومتى كه همواره آرزويش را در سر مىپروراند دست يابد و البته حزب اموى نيز در پشت صحنه اين هدف شوم جاى داشت.
به صحنه ديگرى توجّه كنيد. هنگامى كه معاويه در اجراى توطئه خود موفق شد و به لطف ايادى و عوامل خود توانست حكومت را از دست صاحبان شايستهاش بيرون كند و به تمام اهداف و خواستههايش برسد ، در صدد اين انديشه بر آمد كه يزيد ، فرزند شرابخوار و قمار بازش را پس از خود به جانشينى بگمارد.
اين رويداد را نمىتوان جز بدانچه پيش از اين گذشت ، تفسير كرد. مسأله عميقتر از آن است كه ما فكر مىكنيم. جانشين كردن يزيد ، تنها جانشينى پسر از پدر نبود بلكه تحويل خلافت به دست پادشاهى اموى و ستمكاره بود. مروان بن حكم نيز در روزگار خلافت عثمان به همين نكته اشاره كرد ، وى هنگامى كه مردم گرداگرد مركز حكومت عثمان را گرفته بودند و از وى حقوق مشروع خود را مىخواستند به آنها خطاب كرد و پرسيد : از « حكومت ما » چه مىخواهيد ؟
پس اين حكومت شماست كه مىخواهيد آن را با چنگ و دندان در دستتان باقى نگه داريد. تمام رخدادهايى كه در اين مسير به وقوع پيوست نيز اين تفسير3.
1) - في رحاب عليّ عليه السلام - خالد محمّد خالد : ص162 - 163.
را تأييد و تأكيد مىكند. حتى روزى يكى از هواداران بنى اميّه به مسجدى كه شمارى از سران و بزرگان مسلمان نيز در آن حضور داشتند آمد و بر منبر نشست. معاويه آن روز در صدر مجلس نشسته و يزيد نيز در كنارش جاى گرفته بود. مرد نخست به معاويه و آنگاه به يزيد نگريست و در حالى كه شمشيرش را در هوا تكان مىداد ، گفت :
اميرمؤمنان اين است ( معاويه ). پس اگر مُرد اين ( يزيد ) خليفه است. آنگاه ، در حالى كه شمشيرش را مىجنباند ، گفت : وگرنه اين خليفه است ( اشاره به شمشير ). مردم نيز از ترس آخرين خليفهاى كه آن مرد معرفى كرده بود ، يعنى همان شمشير بران و پر نيرنگ ، سخن او را پذيرفتند.
معاويه مُرد و يزيد به واليانش طى نامهاى دستور داد كه براى او از مردم بيعت گيرند.
نامۀ او به مدينه رسيد. در پى اين دستور ، حاكم مدينه از امام حسين بن على عليه السلام خواستار بيعت با يزيد شد. امّا همان طور كه انتظار مىرفت آنحضرت از بيعت با يزيد خود دارى كرد و خانواده و يارانش را جمع آورد و براى علنى كردن قيام و انقلابش به سوى مكّه رهسپار شد. هدف آنحضرت از اين انقلاب ، تنها از ميان بردن يزيد نبود بلكه وى مىخواست ريشۀ حزب اموى را از بيخ بر كند و بر تيرگى و ظلمتى كه بر جهان اسلام سايه افكنده بود ، خاتمه بخشد. بى گمان اين قيام به سود امام حسين عليه السلام تمام مىشد.
امام حسين عليه السلام در نظر داشت چند روزى در مكّه مكرّمه اقامت گزيند. مردم به جايگاه والاى آنحضرت در نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز به سابقۀ درخشان وى در مكتب اسلام و به استوارى گامهاى او در مسايل مربوط به مسلمانان بخوبى آگاه بودند.
يزيد صد مرد مسلّح براى ترور امام حسين عليه السلام به مكّه فرستاد. امام كه از توطئه يزيد آگاه شده بود ، از اقامت در مكه منصرف شد و تصميم گرفت به
سمت كوفه حركت كند. چرا ؟ تغيير تصميم آنحضرت منوط بر عواملى بود كه مىتوان در اينجا به طور خلاصه بدانها اشاره كرد :
1 - اگر امام حسين عليه السلام عليه بنى اميّه اعلان جنگ مىداد ، هواداران حكومت در مكّه بسيار بودند و ممكن بود حادثهاى در مكّه اتفاق افتد كه با قداست و حرمت خانۀ خدا منافات داشته باشد. از طرفى اگر امام حسين در اينجا به جنگ مىپرداخت و پيروز مىشد ، باز هم بى فايده بود. زيرا در پس او دولتى نيرومند و مسلّح وجود داشت كه نيروهايش در همه جا پراكنده و آماده بودند و تنها رسيدن يك سپاه كوچك از طرف حكومت براى خاموش كردن آتش اين انقلاب كافى به نظر مىرسيد. از طرفى حكومت بنىاميّه ، همواره در مكّه پايگاهى محكم براى خود داشت در حالى كه همان وقت كوفه بزرگترين نيروى اسلامى را در خود جاى داده بود.
بايد به اين عامل نيز اين نكته را افزود كه در مكّه مزدوران بنى اميّه بسيار بودند و احتمال داشت كه آنان رواياتى جعل كرده به امام نسبت دهند كه ساحت آنحضرت از آن تهمتها پاك بود. چنان كه پيش از وى همين كار با اميرمؤمنان على عليه السلام و به دست ابو هريره صورت پذيرفته بود.
تنها چيزى كه براى امام حسين عليه السلام اهميّت داشت آن بود كه مردم بدانند كه او بر حق است و دشمنانش بر باطل و بدين وسيله آنان نيز به راه حق كه خود وى تبلور آن بود بپيوندند و از راه باطل كه دشمنانش نمايندگان آن بودند ، دورى گزينند.
اگر هم امام حسين اعلان جنگ نمىداد ، باز هم نتيجه آن بود كه به شمشير همين كسانى كه از جانب حكومت مأموريت يافته بودند تا آنحضرت را بكشند و زير لباسهاى احرام سلاح حمل كرده بودند ، كشته شود.
2 - ابن زبير در مكّه سكونت داشت و خود را براى خلافت از امام حسين عليه السلام
شايستهتر مىپنداشت. بنابر اين براى او مهم نبود كه براى از ميان برداشتن رقيب خود با يزيد ، كه ادعا مىكرد از دشمنان اوست ، دست دوستى دهد. هم چنان كه پدرش ، زبير ، نيز همين كار را در جنگ جمل كرد. در آن جنگ زبير به صفوف مخالفان على عليه السلام ، كه مخالفان خود وى نيز بودند پيوست ، تا بدين وسيله خلافت را به خود اختصاص دهد. از طرفى امام حسين نيز نمىخواست خود را با فرزند زبير درگير كند. چرا كه مسأله مهمترى وجود داشت و آن اينكه خلافت در شام به فرمانروايى ستمكاره رسيده بود و اين انحراف ، خلافت را از مسير حق خارج كرده و به طرف باطل سوق داده بود و قطعاً اين مسأله ، از جريان ابن زبير مهمتر و تلختر بود.
3 - همين كه امام حسين عليه السلام در هنگامى كه مردمان از هر گوشه و كنار ، در روز هشتم ذى حجّه ، به سوى خانۀ خدا مىآمدند ، از مكّه خارج مىشد ، خود تبليغى بزرگ براى اعلان مقصودش بود. بلكه مىتوان گفت كه همين حركت به تنهايى براى بيدارى مردمان شهرهايى كه از پايتخت خلافت دور و از رويدادهايى كه در آنجا مىگذشت ، بى خبر بودند كافى جلوه مىكرد.
آنگاه امام حسين با قافلۀ شكوهمند خود به سوى كوفه رهسپار شد. مردم كوفه پيروى خود را از امام اعلان كرده و با وى دست بيعت داده بودند. آنان به امام حسين وعده داده بودند كه همان طور كه در كنار پدرش على عليه السلام به جنگ با شاميان پرداختند اينك نيز حاضرند در ركاب امام حسين با آنان نبرد كنند.
مسلم بن عقيل پسر عموى امام حسين كه فردى متنفّذ و امين بود ، به عنوان رهبر آنان برگزيده شد.
امّا اندكى بعد طوفانهاى سياه وزيدن گرفتند و چنان كه امام حسين عليه السلام خود بيان مىكند ، هواداران و يارانش خوار مىشوند و بيعتش را زير پا مىنهند وسپاهش زير ترهيب و ترغيب نيروى شام از ميان مىرود.
اضافه بر اين عوامل ، سبب ديگرى هم بود كه حركت تاريخ را دگرگون ساخت و آن پاى بندى ياران امام حسين عليه السلام به حق ، حتّى در سخت ترين وطاقت فرساترين شرايط ، بود. حال آن كه شاميان در مقابل ، از ارتكاب هيچ جنايت و ترور و نيرنگى باك نداشتند.
براى اثبات اين نكته تنها دو ماجرا را نقل خواهيم كرد تا با نگرش بدانها بتوان تفاوتميان حركت وجهتگيرى ميان امامحسين عليه السلام و يزيد و يارانشانرا دريافت.
مسلم بن عقيل حاكم مطلق كوفه بود و عبيد اللّٰه بن زياد به كوفه آمد تا بلكه اوضاع را به سود بنى اميّه تغيير دهد. يكى از بزرگان كوفه به نام « هانى بن عروه » ، در بستر بيمارى بود.
ابن زياد تصميم گرفت به عيادت هانى رود تا شايد بدين وسيله او را با خود همراه كند.
مسلم در خانه هانى بود و هانى كه از آمدن زياد مطلّع شده بود به مسلم دستور داد در نهانگاهى پنهان شود تا چون فرستادۀ يزيد و فرماندۀ امويّان كوفه به خانهاش آمد ، مسلم از نهانگاه خويش بيرون آيد و گردن ابن زياد را بزند و از شرّ او و يزيد خود را خلاص كند.
ابن زياد به عيادت هانى آمد و هانى لحظه به لحظه در انتظار آن بود كه مسلم از نهانگاه خويش بيرون آيد و كار را يكسره سازد. امّا دقايق و لحظات سپرى مىشد. و مسلم به قولى كه داده بود عمل نمىكرد. هانى شروع به خواندن اشعارى كرد كه به نحوى مسلم را بر كشتن ابن زياد ترغيب مىكرد. ابن زياد كه تا حدودى متوجه اين مسأله شده بود با ترس از خانۀ هانى گريخت.
با رفتن ابن زياد ، مسلم از نهانگاهش بيرون آمد. هانى او را مورد نكوهش قرار داد كه چرا در كشتن ابن زياد سهل انگارى و تعلّل كردى ؟
مسلم در پاسخ گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود :
« مسلمان پيمان شكنى نمىكند ».
سخن رسول خدا اولين و آخرين ميزان و مقياس براى حركت در منطق ياران امام حسين بود. زيرا آنان هدفى جز رسيدن به خشنودى خدا نداشتند و هيچ گاه خشنودى خداوند به نافرمانى او منجر نمىشود و نمىتوان با انجام معصيّت ، مدعى اطاعت از خداوند شد.
امّا اوضاع واژگون شد و مسلم به شهادت رسيد. امام حسين عليه السلام در راه آمدن به كوفه خبر شهادت مسلم را دريافت كرد. حال آن كه آنحضرت در آن شرايط به يارانى نياز داشت كه او را يارى رسانند و كمكش كنند. چرا كه پيشاروى امام شهر كوفه بود كه از يارى وى دست كشيده بود و در پشتش مكّه بود كه مخالفان امام اعمّ از ياران بنىاميّه و ديگران در آن گرد آمده بودند. در برابر اين همه مخالفت تنها در حدود هزار نفر با امام حسين عليه السلام بودند و شرايط اقتضا مىكرد كه آنحضرت به هر وسيلهاى كه شده همين تعداد ياران خود را نيز از دست ندهد.
امّا آنحضرت موضوع را بصراحت با ياران خود در ميان گذارد و به آنان گفت كه حكومتش در كوفه ساقط شده و به موقعيّت دشوارى گرفتار آمده است و هر كس كه بخواهد مىتواند از اين سپاه جدا بشود و به راه خود رود. به خطبه امام پس از سقوط كوفه توجه كنيد :
« اى مردم ! من با اين تصور كه مردم عراق با من هستند شما را گرد آوردم و اينك گزارشى دردناك از پسر عمويم به من رسيده كه دلالت بر اين دارد كه شيعيان ما از يارى ما دست برداشتهاند. پس هر كس از شما كه بر جنگ شمشيرها و تيزى نيزهها صبر مىكند با ما همراه شود و گرنه باز گردد ». (1)
هدف امام حسين عليه السلام از قيامش جز خدا نبود براى همين چنان عمل مىكرد كه خداوند مىخواست ، صريح و واضح و بدون مكر و نيرنگ.9.
1) - بلاغة الإمام الحسين، ص69.
حال بد نيست در بارۀ ياران يزيد به نقل دو ماجراى تاريخى بپردازيم :
1 - ابن زياد ، هانى بن عروه يكى از رهبران و بزرگان شيعى كوفه را به اين بهانه كه مىخواهد در بارۀ برخى از امور با وى مشورت كند به حضور خود طلبيد ، هانى فريب ابن زياد را خورد و به قصر امارت رفت چون وارد آن مكان شد او را دستگير و شكنجه كردند و سپس به شهادتش رساندند. اين در حالى بود كه آنان به هانى قول داده و سوگند خورده بودند كه با وى كارى ندارند.
2 - پيروان امام على عليه السلام در پى هانى به قصر الاماره آمده ، گرداگرد آن را به محاصرۀ خود در آوردند و خواستند هانى را كه به فريب او را به قصر الاماره برده بودند ، آزاد كنند.
حال آن كه هانى در آن لحظه اصلاً در قيد حيات نبود.
ياران و هواخواهان بنى اميّه از فراز قصر به معترضان ، اطمينان مىدادند كه هانى زنده است و پس از پايان شورا به ميان آنان باز خواهد گشت.
سپس آنان را به آمدن سپاهيان شام كه اينك به نزديكيهاى كوفه رسيده بود ، تهديد كردند و با بذل و بخشش اموال فراوان از خزانۀ بيت المال در جلب آنان كوشيدند.
كوفيان اندك اندك به تفرقه دچار شدند تا آن كه كوفه كاملاً در دست بنى اميّه افتاد.
نخستين كارى كه آنان انجام دادند كشتن مسلم پس از به قتل رساندن هانى بود.
آنچه از مطالعه و بررسى تاريخ نهضت حسينى به دست مىآيد آن است كه سبب سقوط آن ، همين وعدههاى دروغين و تهديدهاى پر حيله و نيرنگ بوده است.
ابن زياد پس از تسلّط كامل بر كوفه لشكرى به نام جنگ با تركان و ديالمه گرد آورد. چون كاروان امام حسين به نزديكى كوفه رسيد ، ابن زياد اين سپاه را به رويارويى با امام فرستاد تا او را دستگير سازند و يا به قتلش برسانند. نخستين
سپاهى كه از اين لشكر با امام حسين رو به رو شد متشكل از هزار مرد جنگى بود كه فرماندهى آنان را حر بن يزيد رياحى بر عهده داشت.
« حُر » از امام خواست كه يا بيعت كند و يا آنكه دست بسته به كوفه آيد. امام حسين عليه السلام پيشنهاد او را نپذيرفت و راهى بين راه كوفه و مدينه را انتخاب كرد. حر نامهاى به ابن زياد نوشت و ابن زياد بر لزوم جنگ با امام حسين دستور داد. سپاهى كه شمار آنان به بيش از سى هزار تن مىرسيد به رويارويى امام شتافت. اين دو سپاه در جايى به نام كربلا (1)با يكديگر رو به رو شدند.
روز نهم ماه محرّم الحرام بود كه نامه ابن زياد به عمر سعد فرماندۀ سپاه بنى اميّه رسيد.
ابن زياد در اين نامه فرمان داده بود كه نخست آب را از دسترس حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله ببندند و سپس با آنان جنگ كنند.
امام يك شب از آنان مهلت خواست. چون روز دهم محرّم فرا رسيد يزيديان بر خيمهگاه ابا عبد اللّٰه يورش آوردند. هفتاد و دو تن از ياران دلاور امام حسين به مقاومت و مبارزه پرداختند و پس از آنكه دلاوريهاى بسيارى از خود نشان دادند ، يكى پس از ديگرى به خون خويش غلتيدند.
برادران امام نيز در اين ميدان كشته شدند كه در رأس آنان بايد از حضرت ابو الفضل العباس عليه السلام ياد كرد. فرزندان امام حسين عليه السلام نيز به شهادت رسيدند. حتى فرزند كوچك و شير خوارۀ وى در آغوشش كشته شد. ديگر كسى جز آنحضرت زنده نبود. امام حسين خود به تنهايى بر صفوف دشمنان حملهور شد و شجاعتى بزرگ از خود نشان داد.
شمار بسيارى از سپاه كوفه كشته شدند. هنوز ساعاتى نگذشته بود كه تقدير با تير غدّار خويش به دست حرمله و با سر نيزۀ خويش به دست سنان بن انسد.
1) - كربلا نام جايى است كه با بغداد امروزى 105 و با كوفه 75 كيلومتر فاصله دارد.
و با شمشيرش به دست شمر بن ذى الجوشن بر آنحضرت هجوم آوردند. لحظاتى بعد امام حسين تشنه و مظلوم بر خاك افتاد... بر او و يارانش هزاران درود !
پس از اين واقعه دهشتناك كه با شهادت سيّدالشّهداء و ياران پاكش در سرزمين كربلا آن هم به شكلى فاجعه بار به پايان رسيد مردم تمام نقاط جهان اسلام از اين ماجرا آگاه شدند و تخت بنى اميّه به لرزه افتاد.
زمانى دراز نگذشت كه آتش انقلاب در هر گوشه و كنارى بر افروخته شد و در نهايت حكومت اموى از صحنۀ تاريخ محو گرديد.
امّا مشكل با سقوط بنى اميّه كاملاً تمام نشده و حكومت اسلامى همچنان از مجراى صحيح خود منحرف بود. با اين وجود قيام سيّدالشّهداء و نهضت بزرگ وى جبههاى نيرومند و متّحد پديد آورد كه در برابر هر گونه انحرافى كه از سوى جنايتكاران اعمال مىشد ، ايستادگى مىكرد.
در واقع اگر ما رويدادهاى تاريخى را به دقت مورد مطالعه قرار دهيم ، در خواهيم يافت كه هرگونه دعوت راستين و صادقى در اين دوران دراز ، جوشيده از نهضت عاشوراى امام حسين عليه السلام بوده است.
بدين سان مىتوان گفت كه قيامامام حسين همواره به عنوان پايگاهى اصيل براى حركات اصلاح طلبانه در تاريخ اسلام مطرح بوده است و تا ابد نيز چنين خواهد بود.
زندگينامه
نام : على
پدر و مادر : امام حسين عليه السلام ، شهربانو ( دختر يزدگرد سوّم )
شهرت : سجّاد، زين العابدين
زمان و محل تولّد : روز پنجم شعبان سال 38 هجرى ( يا 15 جمادى الاولى همان سال ) در مدينه.
زمان و محل شهادت : در 12 يا 18 و يا بنابر مشهور در 25 محرم سال 95 هجرى در مدينه به تحريك هشام بن عبد الملك، مسموم شده و به شهادت رسيد.
مرقد شريف : در مدينه منوّره در قبرستان بقيع
دوران زندگى : در دو بخش :
1 - 22 سال با پدر.
2 - 35 سال عصر امامت خود.
طاغوتهاى زمان : 9 نفر، از يزيد تا هشام بن عبد الملك ( دهمين خليفۀ اموى ).
وقتى كه مىشنويم وحى مارا بهولايت فرمان مىدهد دچار حيرت و شگفتى مىشويم و از خود مىپرسيم : اين همه تأكيد پى در پى و اين همه تعبيرهاى فراوان و ترغيب و تشويق براى چيست ؟
خداوند مىفرمايد :
أَطِيعُوا اللّٰهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (1).
« از خدا و رسول و اولىالامر خودتان پيروى كنيد. »
قرآن همواره ما را به فرمانبردارى از زمامداران شرعى و پذيرفتن اوامر آنان فرا مىخواند و از فرمانبرى طاغوتها و ظالمان نهى مىكند ، بيش از صد مورد بر ضرورت سرپيچى از ستمگران دستور مىدهد و با صيغههاى گوناگون و با شيوههاى مختلف بر ضرورت التزام و پاى بندى بشر به اطاعت و انضباط ، تصريح مىكند.
در قرآن كريم آمده است :
1) - سورۀ نساء، آيۀ 59.
فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (1).
« نه چنين است، به پروردگارت سوگند كه اينان ايمان نياورند مگر آنكه در نزاعشان تو را حاكم كنند و از آنچه حكم كردهاى احساس سختى و دلتنگى نكنند و كاملاً تسليم تو باشند. »
در دهها آيۀ قرآنى و به تعبيرهاى گوناگون بر ضرورت رجوع به خدا و پيامبرش همواره تأكيد شده است. خداوند در يكى از اين آيات مىفرمايد :
أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن يَكْفُروا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِيداً (2).
« آيا مينگرى به آنان كه مىپندارند به آنچه بر تو فرود آمده و آنچه پيش از تو نازل شده، ايمان آوردهاند امّا مىخواهند باز طاغوت را به خود حاكم گيرند حال آنكه اينان مأمور بودند كه به طاغوت كفر ورزند و شيطان مىخواهد آنان را به گمراهى بكشاند. »
بسيارى از آيات مارا از اينكه ستمگران و طاغوت را بين خود داور قرار دهيم نهى كرده و ما را به دورى از آن فرا خوانده است.
خداوند سبحان ، در صدها مورد مردم را از شرك باز داشته و آن را ستمى بزرگ و نابخشودنى قلمداد كرده و فرموده است :
لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ (3).5.
«همانا اگر شركورزى ، اعمالت تباه خواهد شد. »
شرك چيست ؟ مگر بت پرستى شرك نيست ؟ مگر قايل شدن به معبودهايى جز خدا و آنها را همچون يهود و نصارا و احبار ، ارباب خود دانستن شرك تلقى نمىشود ؟
بدين سان درمىيابيم كه ولايت الهى ، محور آيات قرآن و روح توحيد و راه رسيدن به خشنودى و بهشت است.
براستى اين همه سفارش و تأكيد براى چيست ؟ شرح و توضيح حكمت اين مسأله ، نياز به نگارش كتابهاى مفصّلى دارد. ما مىكوشيم به اختصار فلسفه نهفته در اين امر را توضيح دهيم ، اميدواريم كه انديشه و ديدگاههاى اسلامى خوانندۀ گرامى در اين جهت با مايار و مددكار گردد ، تا توضيح اين مهم آسانتر انجام پذيرد.
اوّلاً : دو راه فرار روى انسان قرار دارد. يكى راهى است كه او را به بهشت و خشنودى خداوند رهنمون مىشود. و دوّمى راهى شيطانى است كه او را به ژرفاى دوزخ سوق مىدهد. هر يك از اين راهها هدف جداگانۀ دارند وجهت مخالف هم مى باشند. هر جهتى را امام و پيشوايى است و هر امام ويژگيها و نامهاى خاصّى دارد و پيروان آنها نيز از راه و شيوهاى مخصوص به خود برخوردار هستند !.
ستيز پيوستهاى كه در آن هيچ سازش و آشتى وجود ندارد ، ستيز هميشگى ميان راه خدا و راههاى شيطان مىباشد.
خداوند مىفرمايد :
يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمَّا كُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتَابِ وَيَعْفُوا عَن كَثِيرٍ قَدْ جَاءَكُم مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ * يَهْدِي بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ
سُبُلَ السَّلاَمِ وَيُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ (1).
« اى اهل كتاب! همانا رسول ما آمد تا حقايق بسيارى از آنچه از كتاب آسمانى پنهان مىداريد براى شما بيان كند و بسيارى از خطاهاى شما را ببخشد همانا براى هدايت شما از سوى خدا روشنايى و كتابى آشكار آمد. خداوند بدين كتاب هر كس را كه از پى رضا و خشنودى در آيد به راههاى سلامت هدايت كند و آنان را از ظلمتها به نور راهبر گردد و به راه راست هدايت كند. »
ولايت خدا و هواخواهى و دوستدارى اوليائش و پيروى از پيشواى برگزيدۀ او وذوب شدن در حزب صالحان ، بى گمان همان ولايت الهى است. به همين دليل است كه مكاتب الهى و پيامبران و جانشينان آنها ، مردم را به اين ولايت فراخوانده و سفارش كردهاند.
ثانياً : فلسفه آفرينش انسان در اين جهان ، براى آزمايش او بوده است تا بداند كه آيا راست مىگويد يا جزو دروغگويان است ؟ آيا يكدل است يا اهل نفاق و دورويى است ؟ بشر در هيچ چيز همانند پيروى از رهبران الهى و نپذيرفتن رهبرى زراندوزان و زورمداران مورد امتحان و ابتلا قرار نمىگيرد. آيا مىدانيد چرا ؟
در روح انسان تكبرى است كه بايد حتماً بر آن چيره شود تا بهشتى گردد. اگر بشر نتواند با تلاش و كوشش خويش در اين دنيا از چنگ اين تكبر رهايى يابد در آخرت همين تكبر ، او را به سوى دوزخ سوق خواهد داد. چرا كه هر كس ذرهاى تكبر در وجودش باشد ، نمىتواند به بهشت گام نهد. كبر ، آدمى را به ياوه گوييها و ادعاهاى پوچ ، همچون ادعاى خدايى مىكشاند. اگر تكبرى كه به فرعون دست داده بود به هر انسان ديگرى هم دست دهد نمىتواند از آنچه فرعون6.
1) - سورۀ مائده، آيات 15 - 16.
ادعا كرده بود ، خوددارى كند ، بالاخره او هم خواهد گفت كه أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلىٰ .
هنگامى كه انسان مأمور به اطاعت از كسى شود ، آن هم نه به خاطر ثروت و يا هواخواهى بلكه به خاطر فرمان خدا ، آنگاه دلش از غبار تكبر صاف و پاك شود. بدترين كوته انديشى مردم به هنگام بعثت پيامبران عليهم السلام همين عامل بوده ، چون آنان با خود مىانديشيدند كه چگونه مىشود از انسانهايى هماند خود فرمان برند ؟ ! خداوند در قرآن كريم از قول آنان چنين نقل مىكند :
فَقَالُوا أَبَشَراً مِنَّا وَاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلاَلٍ وَسُعُرٍ (1).
« آيا ما بشرى از جنس خودمان را پيروى كنيم؟ در اين صورت ما گمراه و در آتشها خواهيم بود. »
برخى ساده لوحان مىپرسند : چرا خداوند مردم را با فرمانبردارى از پيامبران و امامان كه از همين مردمان عادىاند ، امتحان مىكند ؟ آيا بهتر نبود كه خداوند پيامبران را به نيروهايى خارق العاده و ثروتهاى هنگفت و فرزندان و ياران بى شمار مجهز مىكرد تا مردم در اطاعت از آنان كمتر چون و چرا كنند ؟ !
هرگز... زيرا در اين صورت فلسفه امتحان و ابتلا ، از بين مىرفت و اطاعت مردم از آنان براى پاك كردن دلها از تكبر نبود و در نهايت فرمانبرداران پاك و منزه نبودند تا شايستۀ ورود به بهشت باشند ، بهشتى كه جايگاه بندگان پاكى است كه خود را از هرگونه شائبۀ شرك و كبر مبرا داشتهاند.
امير مؤمنان امام على عليه السلام اين فلسفه را چنين توضيح مىدهد :
« خدا اگر مىخواست آدم را از نورى كه پرتوش چشمها را مىزند و زيبائيش خردها را مبهوت مىكند و بوى خوشش دلها را مىبرد، بيافريند هر آينه مىآفريد. اگر او را چنين مىآفريد سرها در برابرش فرود مىآمد و فرشتگان به آسانى از امتحانى كه خداوند براى4.
1) - سورۀ قمر، آيۀ 24.
آنان قرار داد سربلند بيرون مىآمدند. ولى خداى سبحان آفريدگانش را به چيزهايى كه ريشه و علّتش را نمىدانند گرفتار مىكند و بدين شيوه آنها را مىآزمايد تا سركشى و خود پسندى و كبر و غرور را از وجودشان دور فرمايد ». (1)
آنحضرت در همين باره مىفرمايد :
« هنگامى كه خداوند سبحان، رسولانش را براى هدايت مردم فرستاد، اگر اراده مى كرد، مى توانست گنجهاى طلاى ناب و باغهاى پر از درختان ميوۀ را در دسترس آنها بگذارد وآنها را با مرغان آسمان و جانوران زمين دمسازشان بدارد. و اگر چنين كرده بود مردم از روى ناچارى سر به فرمان آنها مىنهادند و ديگر آزمايشى براى تشخيص خوب و بد وجود نداشت، واصل پاداش نيكى و درستى، و كيفر كجى و تبهكارى در روز رستاخيز از ميان مىرفت و هيچ كس اخبار آسمانى و وعده و وعيد را راست نمىپنداشت. و آنان را كه دعوت پيامبران را پذيرفته و همه گونه رنج و آزارى را تحمّل كرده بودند، مزدى در ميان نبود و ايزد متعال مؤمنان را سزاوار و شايسته ثواب نيكو كاران نمىنمود. امّا او رسولانش را با عزم راسخ وپولادين وظاهرى ضعيف - مانند خود مردم - قرار داد و با قناعت چشم و دلشان را سير كرد و با بى نيازى گوش و زبانشان را به راه راستى و درستى آورد ». (2)
سپس آنحضرت پس از سخنان مشروحى درباره دور بودن اولياى خدا از زخارف دنيوى مىفرمايد :
« ولى خداوند بندگانش را به انواع سختيها مىآزمايد و آنها را به عبادتها و مجاهدتها فرمان مىدهد و با انواع سختيها گرفتارشان مىكند تا تكبر و خود پسندى را از دلشان بزدايد و فروتنى را در نهادشان جاى دهد ».
« اللّٰه.. اللّٰه.. در سرنوشت تبهكارى و سرانجام شوم ستمكارى وبد فرجامى تكبر.. كه آن از مصيبتهاى بزرگ ابليس است، ودام گسترده او است، كه چون زهر كشنده دلها را مىميراند.. » (3)(1)(2)ه.
اين چنين وحى مردم را به تسليم در برابر پيامبران و اوصيا آنان فرمان مىدهد و براى پيروى از آنها پاداشى بزرگ در نظر مىگيرد. در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود :
« محكم ترين بندهاى ايمان عبارتند از : محبّت و دشمنى در راه خدا و دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خدا ». (1)
از امام زين العابدين عليه السلام نيز روايت شده است كه فرمود :
« هر كه ما را نه از براى دنيا دوست بدارد از ما بهرهاش را مىگيرد و هر كه با دشمن ما دشمنى كند، نه به خاطر عداوت شخصىاى كه خود با او دارد، روز رستاخيز با محمّد و ابراهيم و على به پيشگاه خداوند در آيد ». (2)
همان گونه كه انسان با ولايت مىتواند ريشههاى تكبر و ادعاى الوهيّت را در درون خود بخشكاند مىتواند با آن به جنگ طمع و شهوتهاى دنيوى برود. زيرا كسى كه از اولياى خدا فرمان مىبرد ، زورمداران و زراندوزان با وسايل گوناگون ، همچون تبليغات منفى ، فشار اقتصادى ، شكنجه بدنى و حتّى تبعيد و قتل به رويارويى و ستيز با وى بر مىخيزند.
از آنجا كه ولايت ، آزمونى بزرگ براى انسانهاست ، شرط قبولى اعمال نيز قرار داده شده است. زيرا هدف طاعتهاى ديگر ، رام و خوار كردن روح فرعون مآب و ستمگر انسانى است. تا آن را براى اطاعت از خداآماده كند. اين روح بايد براى اطاعت از پروردگارش رام شود و از طريق بندگى خدا از آلودگيهاى كبر ، شرك و شك ، پاك و پاكيزه گردد. اين هدف با ولايت ، كاملاً تحقّق مىيابد. زيرا ، فروتنى بشر در برابر بشرى همانند و همنوع خود كه از سوى خداوند6.
مبعوث شده و هيچ نيروى خارق العاده يا ثروت هنگفتى ندارد و تنها وتنها براى اطاعت از فرمان خداوندانجام مى شود ، مسألهاى است كه شديداً از سوى نفس مورد مخالفت قرار مىگيرد ، تا آنجا كه برخى براى فرار از ولايت ، خواستار فرود آمدن عذاب خداوند مىشوند.
اجازه دهيد ، برخى از رواياتى را كه در برترى وفضيلت ولايت نقل شده بخوانيم تا از فضيلت بزرگ آنها آگاه شويم و بدانيم كه چگونه در حديث مشروحى از امير مؤمنان عليه السلام آمده است كه آنحضرت در پاسخ به پرسشهاى يكى از كافران فرمود :
« ايمان دو گونه است : ايمان قلبى و ايمان زبانى. ايمان منافقان دورۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله از نوع دوّم ايمان ( زبانى ) بود. هنگامى كه شمشير اسلام بر آنان چيره گشت و ترس ، آنان را فرا گرفت، به زبان ايمان آوردند ، امّا به دل مؤمن نبودند. ايمان قلبى يعنى تسليم بودن در برابر پروردگار. و هر كه كارها را به صاحبش تسليم كند از فرمان او سرباز نزند ، چنان كه ابليس از سجده در برابر آدم عليه السلام سرباز زد ، بيشتر امّتها از اطاعت پيامبرانشان سر پيچى كردند و يگانه پرستى آنان سودى به حالشان نداشت.
چنان كه آن سجدههاى طولانى ابليس براى وى سودمند نيفتاد كه يك سجده ابليس چهار هزار سال به طول مىانجاميد، امّا ابليساز اين سجدهها جز زينت وزيور دنيا وقدرت بر وسوسه كردن مردم نمىخواست.
بنابر اين نماز وصدقه جز با هدايت به راه نجات و طريق حق، سودمند نيستند ». (1)
از اين رو خداوند پيروى و بندگى بندهاى را كه از پذيرش ولايت سرباز زند ، قبول نمىكند گرچه او در اين راه مشكلات و مشقتهاى بسيارى هم متحمّل شود. از امام صادق به نقل از پدرانش عليهم السلام روايت شده است.
« موسى بن عمران عليه السلام به مردى برخورد كه دستهايش را رو به آسمان گرفته بود و دعا مىكرد. حضرت موسى پى كار خود رفت و پس از هفت روز بازگشته.
1) - نهج البلاغة، همان خطبه.
و دو باره همان مرد را ديد كه دستهايش را بالا گرفته و دعا و زارى مىكند و نيازش را از خدا مىخواهد خداوند عز وجل به حضرت موسى وحى كرد كه اى موسى اگر او آنقدر ما را بخواند تا زبانش بازايستد ، دعايش را اجابت نمىكنم ، مگر آنكه از درى كه به او دستور دادهام ، نزد من وارد شود ». (1)
در واقع ولايت انسان ، محك اعمال اوست. اگر ولايتش صحيح باشد ، اعمالش نيز صحيح است و اگر ولايتش باطل باشد اعمالش نيز باطل است.
در حديثى كه ابو سعيد خدرى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده ، آمده است :
« اگر بندهاى، هزار سال بين ركن و مقام ، خداى را بندگى كند و سپس همچون گوسفندى مظلومانه ذبح شود، خداوند وى را با كسانى كه به آنها اقتدا كرده و هدايتشان را پذيرا شده و روش آنان را پيموده است محشورش كند. اگر بهشتى باشند او هم بهشتى است و اگر دوزخى باشند او نيز دوزخى است ». (2)
همچنين ولايت ، وجهۀ جامعه است و بر آن حساب و پاداش مترتب مىشود. امام على از پيامبر اكرم از جبرئيل از خداوند عز وجل روايت كرده است كه فرمود :
« به عزّت وجلالم سوگند كه تحقيقاً هر ملتى را كه در مقابل ولايت پيشواى ستمگرى كه از جانب خداوند تعيين نشده است، سر فرود آورند، مورد عذاب قرار خواهم داد. اگر چه آن ملت خود در كردارشان پاك و پرهيز كار بوده باشند و تحقيقاً از هر ملتى كه در برابر ولايت پيشواى عادل كه از سوى خداوند تعيين شده، سر فرود آورند گذشت مىكنم اگر چه در كردارشان اشتباهات و لغزشهايى داشته باشند ». (3)
اينجا است كه در محدوده چهار چوب ولايت الهى ، زندگى و سيماى امام1.
سجّاد عليه السلام را مورد بحث و بررسى و شناخت قرار مىدهيم. هيچ يك از پيامبران و امامان و جانشينان پرهيزكار آنان و علماى ربّانى در پى حكومت و سلطنت نرفتند و يا رهبرى جنبشهاى سياسى را ، به معنايى كه ما مىفهيم ، در دست نداشتند بلكه آنان براى پاك كردن دلهاى مردم و جوامعشان از بتپرستى و طاغوت تلاش مىكردند. با اين وصف ، مهمترين فلسفۀ زندگى آنان تحقّق اين هدف نبوده تا گفته شود آنها در تحقّق هدف با شكست رو به رو شدند ، بلكه نخستين و مهمترين هدف ، آزمايش مردم بوده و آنان وحى الهى را بر مردم مىخواندند ، و به تعليم و تزكيۀ ايشان همّت مىگماشتند. خداوند متعال در اين باره مىفرمايد :
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ (1).
« او كسى است كه براى بى سوادان رسولى از خود ايشان فرستاد كه بر آنان آياتش را مىخواند و پاك مىسازدشان و كتاب و حكمت را بديشان مىآموزد اگر چه اينان پيش از اين در گمراهى آشكار بودند. »
آرى ، يكى از اهداف مهم بعثت پيامبران و حركتها و قيامهاى اوصيا واولياى آنها ، آماده كردن مردم براى قيام به قسط و عدل بوده است ، نه اينكه پيامبران خود در ميان مردم به اجراى قسط و عدل بپردازند و به تعبير ديگر وكيل مردم در اجراى عدالت باشند كه اين تعبير را وحى بابيانى رسا مردود شناخته است.
به اين آيه از قرآن كريم دقت كنيد :
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللّٰهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ2.
1) - سورۀ جمعه ، آيۀ 2.
بِالْغَيْبِ إِنَّ اللّٰهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ (1).
« ما پيامبران خود را به دلايل ومعجزات فرستاديم وبا ايشان كتاب و ميزان ( عدل ) نازل كرديم تا مردم براستى و دادگرى، قيام كنند وآهن را فرود فرستاديم كه در آن قدرتى بسيار و سودهايى براى مردمان است تا خداوند بداند كه چه كس او و رسولانش را با ايمان قلبى ياورى خواهد كرد كه خداوند بس نيرومند و عزيز است. »
امام سجّاد وارث پيامبران
از آنجا كه امام زين العابدين عليه السلام ، رسالت پيامبران را از جدش محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله به ارث برده است ، مىتوان گفت كه مهمترين و اوّلين فلسفۀ امامت ايشان همان فلسفه رسالت انبيا پس از دعوت مردم به خدا ، يعنى آزمايش مردم بوده است و ديگر اهداف متعالى رسالت همچون برقرارى عدل و داد و يارى مظلومان ، در راستاى همين حكمت جاى دارند.
براى ديگر ائمه عليهم السلام شرايط تحقّق اهداف پيش بينى شده بويژه هدف سياسى فراهم شد. همان گونه كه اميرمؤمنان دو بار با قريش جنگيد ، يك بار در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله وتحت رهبرى آنحضرت و بار ديگر در زير پرچم رسالت ودر زمان امامت خود ، و در كنار ياران برگزيدۀ پيامبر.
امام حسن نيز با معاويه به رويارويى برخاست وبه خاطر مصلحت مسلمانان دست از جنگ برداشت. امام حسين هم نخست با تمسك به روشهاى صلح جويانه با معاويه رو به رو شد ، سپس در برابر فرزند نا بكارش يزيد ، دست به شمشير برد تا آنكه مظلومانه به شهادت رسيد.
ديگر ائمه نيز هر يك به طور غير مستقيم و با به كارگيرى روشهاى گوناگون5.
1) - سورۀ حديد، آيۀ 25.
ايفاگر نقشهاى سياسى خود بودند ، حال آنكه شرايط عمومى دوران امام سجّاد ، به خاطر عواملى كه بعداً به بيان آنها خواهيم پرداخت ، اقتضا مىكرد كه آنحضرت بيشتر به دعا و نيايش پروردگار روى آورد.
از اين رو زندگى امام سجّاد عليه السلام تابلويى است كه به نور پروردگارش درخشان شده و تجلّى خيره كنندۀ ايمان خالص و عشق شديد به خداوند و عبادت وبندگى اوست.
هنگامى كه صفات امام على بن الحسين عليهما السلام را از زبان امام باقر عليه السلام مىخوانيم ، پى مىبريم كه ولايت خدا و ولايت اوليايش يعنى چه ؟ وچرا اين همه بر آن تأكيد شده است ؟ و چگونه زندگى امام سجّاد پرتويى از اين نور الهى است ؟ امام پنجم حضرت محمد باقر مىفرمايد :
« على بن الحسين عليهما السلام در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواند چنان كه امير مؤمنان عليه السلام مىخواند. پانصد درخت خرما داشت و پاى هر درخت دو ركعت نماز مىگزارد و چون به نماز مىايستاد رنگ سيمايش دگرگون مىشد.
در نماز مانند بندهاى كه پيش فرمانرواى بزرگى ايستاده ، مىايستاد و اندامش از ترس خدا مىلرزيد. نماز را مثل كسى مىخواند كه گويا با نماز وداع مىكند و مىپندارد كه ديگر نماز نخواهد خواند ، - وعمرش كفايت نخواهد داد كه نماز بهترى به جا آورد. روزى در حال نماز يك طرف از رداى آن حضرت افتاد ، رداى خود را درست نكرد تا آنكه از نماز فارغ شد يكى از يارانش از اين موضوع پرسيد. او فرمود : واى بر تو آيا نمىدانى در برابر چه كسى ايستاده بودم ؟ براستى همان مقدار از نماز بنده پذيرفته است كه حضور قلب داشته باشد. آن مرد عرض كرد : پس ما هلاك شديم ! فرمود : هرگز. بلكه خداوند با قرار دادن نوافل ، كمبود نمازها را جبران مىكند.
حضرت هميشه در تاريكى شب با انبانى پر از درهم و دينار از خانه بيرون
مىرفت. وچه بسا كه مواد غذائى و هيزم به دوش مىكشيد و به در خانه فقرا و مستمدان مىرفت و در مىزد و هر كس از خانه بيرون مىآمد ، از آن اموال وغذاها به او مىبخشيد.
وقتى به فقير بخششى مىكرد ، روى خود را مىپوشانيد تا شناخته نشود. چون امام رحلت نمود و آن بخششها قطع شد ، همه دانستند كه آن شخص امام على بن الحسين عليهما السلام بوده است. چون پس از وفاتش او را بر روى تخته نهادند تا بشويند ، پشت آنحضرت را نگريستند ، كه همچون سر زانوى شتر بر آن پينه بسته بود. زيرا بارهاى سنگين غذا و پول را بر دوش مىگرفت و به خانه فقيران مىبرد. روزى از خانه بيرون شد. رو پوش خزى بر دوش داشت. گدايى به آنحضرت بر خورد و از روپوش خوشش آمد. حضرت آن روپوش رابه آن فقير بخشيد.
در زمستان جامه خزى مىخريد و چون تابستان مىشد آن را مىفروخت و پولش را صدقه مىداد. در روز عرفه جمعى را ديد كه گدايى مىكردند. فرمود. واى بر شما در چنين روزى حاجتهاى خود را از غير خدا طلب مىكنيد ؟ !.
آنحضرت هيچ گاه با مادر خود ، هم غذا نمىشد. از او پرسيدند : اى فرزند رسول خدا شما بيشتر از همه كس به مادر خود نيكى مىكنيد و با او رابطه داريد پس چرا بااو غذا نمى خوريد ؟ فرمود : دوست ندارم دستم به سوى لقمههايى دراز شود كه چشم او قبلاً آن را نشانه گرفته باشد.
مردى به او گفت : اى فرزند رسول خدا من شما را در راه خدا دوست دارم. امام فرمود :
« خداوندا ، من به تو پناه مىبرم از اينكه روزى در راه تو دوست داشته شوم در حالى كه تو مرا دشمن بدارى ».
بر ماده شترى بيست بار به حج رفت و يك تازيانه بر او نزد و چون آن ماده شتر بمرد دستور داد لاشهاش را به خاك سپارند تا مبادا درندگان او را پاره پاره كنند.
در بارۀ خصوصيات او از كنيزش سؤال شد. گفت : آيا به تفصيل در بارهاش بگويم يا خلاصه ؟ گفته شد : خلاصه. گفت : هرگز در روز براى او خوراك نياوردم و در شب برايش رختخواب نگستردم ! !
روزى با عدّهاى برخورد كرد كه به وى ناسزا مىگفتند. در برابر آنها ايستاد و فرمود : اگر راست مىگوييد خداوند مرا بيامرزد و اگر دروغ مىگوييد خداوند شما را بيامرزد.
چون طالب علمى به خدمتش مىرسيد ، مىفرمود : وقتى طالب علم از منزلش بيرون آيد ، قدم روى هيچ تر وخشكى نگذارد مگر آنكه تا طبقه هفتم زمين براى او تسبيح گويند.
صد خانوار از فقيران مدينه را سرپرستى مىكرد وهمواره مايل بود كه يتيمان و بيچارگان و مسكينان كه هيچ چارهاى نداشتند ، بر سر سفرهاش حاضر باشند.
با دست خود به آنها غذا مىداد و هر كدام عيال وار بودند ، به خانوادۀ آنها هم خوراك مىداد. غذايى نمى خورد مگر آنكه از آن غذا به فقرا صدقه دهد.
بدليل زياد نماز خواندن هر سال هفتبار جاهاى سجدهاش پوست مىانداخت و آن پوستها ( پينهها ) را جمع مىكرد وچون وفات يافت با وى به خاك سپردند.
بيست سال بر پدرش امام حسين عليه السلام گريست. هرگز خوراكى نزدش نمىگذاشتند مگر آنكه مىديدند كه او مىگريد ، تا آنجا كه يكى از غلامانش عرض كرد : اى فرزند رسول خدا آيا اندوه شما پايانى ندارد ؟ ! امام فرمود : واى بر تو ، يعقوب پيامبر ، « دوازده » پسر داشت كه خدا يكى را از نظرش نا پديد كرد. او از بس گريست كور شد وموى سرش از شدّت اندوه سپيد گشت و پشتش از غم خميد ، حال آنكه پسرش زنده بود. امّا من به چشم خود ديدم كه پدر و برادر و عمو و هفده نفر از خاندانم در كنارم كشته شدند ، پس چگونه اندوهم
پايان پذيرد ؟ ».
كتابهاى تاريخ از ذكر كرامات امام سجّاد عليه السلام فراوان است (1)و اين البته شگفت نيست.
زيرا امامى با اين صفات ، شايستۀ برخوردارى از فضل و كرامات الهى است. آيا مگر خداوند بندگان صالح خويش را با اجابت دعاهايشان مورد تكريم قرار نمىدهد ؟ كه خود فرموده است :
وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (2).
« و پروردگارتان فرمود : مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم. »
پس چگونه مىشود كه خداوند دعاى كسى را كه در عشق به او ذوب شده تا آنجا كه از شدّت عبادت ، بيم مرگش مىرود ، اجابت نكند ؟
اجازه دهيد با هم روايت زير را بخوانيم و سپس آن را با داستانهايى كه قرآن در باره بندگان صالح خداوند نقل كرده است به مقايسه بگذاريم ، تا در يابيم كه هر دو ، در واقع دو رودخانهاند كه از يك جا سر چشمه مى گيرند.
ابراهيم ادهم روايت كرده كه : من با قافله در صحرا مىرفتم كارى پيش آمد و از قافله جدا گشتم. پس ناگهان با كودكى كه در حال راه رفتن بود برخورد كردم. گفتم : سبحان اللّٰه ! صحرايى بى آب و علف و كودكى كه در آن راه مىرود ؟ ! پس به كودك نزديك شدم و به او سلام دادم. كودك جواب سلامم را گفت.
پرسيدم : كجا مىروى ؟ گفت : به خانۀ پروردگار ، گفتم : عزيزم ! تو كوچكى رفتن به خانۀ خدا نه بر تو واجب است و نه از سنّت است. گفت : اى پير مرد ! هنوز كوچك تر از مرا نديدهاى كه بميرد ؟ ! پس گفتم : آذوقه و مركبت كو ؟ گفت : آذوقهام تقواست و مركبم پاهايم و مقصدم مولايم. گفتم : غذايى همراه0.
تو نمىبينم ؟ گفت : پير مرد آيا نيكوست كه كسى تو را به ميهمانى فرا خواند و تو از خانهات با خود غذا ببرى ؟ گفتم : نه. گفت : كسى كه مرا به خانهاش فرا خوانده خودش سير و سيرابم مىكند. گفتم : بيا سوار شو تا از حج باز نمانى. گفت : وظيفۀ من جهاد وكوشش است ورساندنم به مقصد دست اوست. مگر اين سخن خداوند را نشيندهاى كه فرمود :
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللّٰهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ (1).
« وكسانى كه به خاطر ما جهاد كنند، به راههاى خويش هدايتشان كنيم و خداوند با نيكو كاران است. »
وى گويد : در همين حال و هوا بوديم كه ناگهان جوان نيكو چهرهاى با جامۀ سپيد و زيبائى نمايان شد و با آن كودك معانقه كرد و بر او درود فرستاد. من به سوى جوان پيش رفتم و به او گفتم : تو را به خدايى كه زيبايت آفريد سوگند كه اين كودك كيست ؟ گفت : او را نمىشناسى ؟ ! او على بن حسين بن على بن ابىطالب عليهم السلام است. پس جوان را رها كردم و سراغ كودك رفتم و گفتم : تو را به پدرانت سوگند كه اين جوان كيست ؟ فرمود :
او را نمىشناسى ؟ او برادرم خضر است كه هر سال نزد ما مىآيد و بر ما درود مىفرستد گفتم : تو را به حق پدرانت سوگند آيا بما نمىگويى كه چسان بى توشه و آذوقه در اين بيابان ره مىسپرى ؟ گفت : من با توشه ، اين صحرا را در مىنوردم و توشهام چهار چيز است. گفتم : آنها كدامند ؟ فرمود : دنيا را با اين همه گستردگى ، مملكت خداوند مىدانم ، و تمام مخلوقات را بندگان و كنيزكان و عيال او بحساب مى آورم واسباب و ارزاق را به دست خدا مىدانم و قضاى او را در تمام زمين خدا جارى و نافذ مىبينم. عرض كردم : چه خوب9.
1) - سورۀ عنكبوت، آيۀ 69.
توشهاى دارى زين العابدين ! تو با اين توشه از كوره راهاى آخرت عبور كنى پس معلوم است كه مىتوانى از از كوره راهاى دنيوى هم برهى ! (1)
حماد بن حبيب كوفى القطان نيز داستان مشابهى را نقل كرده و گفته است :
در « زباله » (2)از قافله جدا ماندم. چون شب فرا رسيد ، به درختى بلند پناه بردم.
چون تاريكى بيشتر شد ناگهان جوانى را ديدم كه با جامهاى سپيد كه بوى مشك از آن به مشام مىرسيد ، مىآيد. تا آنجا كه توانستم ، خود را پنهان كردم.
جوان آماده نماز شد. سپس ايستاد در حالى كه مىگفت : اى كسى كه ملكوت همه چيز به دست توست و با جبروت خويش بر همه چيز چيره گشتى در دلم سرور اقبال بر خودت را داخل كن و مرا به ميدان فرمانبردارانت ملحق فرما.
سپس نمازش را شروع كرد. چون ديدم اندامش آرام يافته و حركاتش سكون گرفت ، به سوى محلّى رفتم كه او در آنجا وضو گرفته بود ، ناگاه چشمه جوشانى ديدم. من نيز براى نماز آماده شدم و به او اقتدا كردم. ناگهان محرابى ديدم كه گويا در همان وقت پديدار شد ، او را ديدم كه هر گاه به آيهاى كه در آن ذكرى از وعده و وعيد بود ، بر مىخورد با ناله و زارى آن را تكرار مىكرد. پس چون شب رو به پايان مىرفت ايستاد و گفت : « اى كسى كه گمگشتگان او را قصد مىكنند ، رهنمايش مىيابند ، و بيمناكان قصدش مىكنند پناهگاهش مىيابند ، و عابدان به او پناه مىبرند و او را سر پناه خويش مىيابند. كى آرام مىيابد كسى كه بدن خويش را براى غير تو به زحمت انداخته و چه زمانى شاد مىشود كسى كه جز تو ديگرى را قصد كرده است ؟ معبودا ! تاريكى پايانه.
مىگيرد در حالى كه من در خدمت به تو كارى نكردهام ، واز چشمۀ مناجات تو سينه را سيراب نساختهام. بر محمّد و آل او درود فرست و سزاوارترين دو كار را نسبت به من به انجام رسان. اى مهربانترين مهربانان ». من ترسيدم او از دستم برود ، و كارش بر من نهان ماند. از اين رو به او در آويختم و گفتم : تو را به خدايى كه گزند رنج و خستگى را از تو برداشت و لذّت ترس را به تو عطا كرد چرا بال رحمت و كنف رقت خويش را از من دريغ مىدارى ، كه من سر گشته و حيرانم ؟ فرمود اگر توكّل تو راست باشد سرگشته نباشى. در پىام روان شو. چون زير درخت رسيد. دستم را گرفت ، در نظرم آمد كه زمين زير پايم كشيده مىشد.
صبحگاهان به من گفت : مژده بده كه اين مكّه است. فريادها را مىشنيدم و زايران خانه حق را مىديدم. گفتم : به خدايى كه در روز قيامت و تنگدستى به او اميدوارم تو را سوگند مىدهم ، كه كيستى ؟ گفت : حال كه قسم دادى ، بدان كه من على بن الحسين بن على بن ابىطالب هستم. (1)
آرى ، امام اخگرى از پرتو خيره كننده ايمان و شرارهاى از آتش بر فروختۀ رسالت بود.
تاريكى بر خيابانهاى مدينه سايه مىگسترد. مردم به خانههاى خود خزيده بودند ، باران مىباريد باد سرد زمستانى مىوزيد. « زهرى » گويد : زين العابدين عليه السلام را ديدم كه آرد بردوش گرفته بود و مىرفت عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ! اين چيست ؟
فرمود : قصد سفر دارم. توشهاى آماده كردهام تا به جايى تسخير ناپذير ببرم.
« زهرى » گويد : گفتم : اين غلام من است اجازه ده آن بار را بر دوش گيرد. حضرت نپذيرفت. گفتم : بدهيد من آن را بر دوش گيرم و شما را از بردن آن1.
1) - بحارالانوار، ج46، ص40 - 41.
آسوده كنم. حضرت فرمود : زحمت رساندن توشۀ سفر را مى خواهم خود تحمّل كنم تا ورودم را به آنجا كه قصد كردم نيكو گردد. و افزود :
به حق خداوند از تو مىخواهم كه از من جدا شوى و مرا وگذارى.
زهرى از آنحضرت جدا شد. پس از چند روز ، زهرى به آنحضرت گفت : اى فرزند رسول خدا من از آن سفرى كه در آن شب در بارۀ آن سخن مىگفتى ، اثرى نيافتم ! ؟
امام فرمود : آرى ! چنان نبود كه تو پنداشتى ، مقصودم سفر آخرت بود كه براى آن آماده مىشدم.
سپس آنحضرت هدف خود را از بردن آن توشه در شب به خانههاى نيازمندان ، توضيح داد و گفت : آمادگى براى مرگ بادورى از حرام ، و ايثار در راه خير به دست مىآيد. (1)
در واقع ريشههاى شخصيّت امام زين العابدين عليه السلام در افق معرفت او به خداوند ، ويقين او به قيامت ، و آگاهىاش به سرعت گذرايى كه ساعات شبانه روزى عمر انسان را مىبلعد ، و فراوانى واجبات و تكاليف ، امتداد مىيافت !
وقتى كسى از او مىپرسيد : چگونه صبح كردى اى فرزند رسول خدا ؟ مىفرمود :
« صبح كردم در حالى كه از من هشت تقاضا شده است : خداوند عمل به فرايضش را از من مىخواهد و پيامبر صلى الله عليه و آله عمل به سنّتش. خانواده قوّت مىخواهد و نفس شهوت و شيطان مىخواهد كه پيروىاش كنم و آن دو فرشته نگاهبان خواستار راستى عملند و ملك الموت روح را مىخواهد و قبر جسدم را. من در ميان اين هشت تقاضا قرار دارم ». (2)4.
آنحضرت نمودار شكوهمند اين آيه از قرآن بود :
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّٰهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هٰذَا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ (1).
« كسانى كه خداى را ايستاده و نشسته و خوابيده ياد مىكنند و پيوسته در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند ( و مىگويند ) پروردگار اينها را بيهوده نيافريدى. منزهى تو پس ما را از رنج آتش در امان نگاه دار. »
او چنان در محبّت و عشق خدا غوطه ور بود كه رودهاى عشق و محبّت به صورت راز و نيازهايى ، كه تاريخ تنها گوشۀ اندكى از آنها را در « صحيفه »اى معروف به « سجادّيه » ثبت كرده است ، بر لبانش جارى مىشد. بياييد با هم به يكى از اين راز و نيازهاى پر شكوه و جذاب كه چشمها را خيره مىسازد ، گوش فرا دهيم :
« همانا همّتم به سوى تو منقطع شده و رغبتم به طرف تو برگشته است پس تو مراد منى نه ديگرى، و بيدارى و خوابم فقط از براى توست نه جز تو. و ديدارت پر تو و روشنى چشم من است و اتصال توبه من نفس من است، اشتياقم به توست و سرگشتگىام در محبّت تو و دلباختگى ام به عشق توست.
خشنودى تو آرزويم و ديدنت نيازم و در كنار تو بودن تقاضايم و نزديكى به تو منتهاى درخواست من است. آرام و راحتم در راز و نياز با توست، داروى بيمارىام نزد توست و شفاى تشنگىام و خنك كننده سوزش درونم و رفع گرفتارىام همه در درگاه توست. پس در وحشتم انيس من باش، لغزشم را بكاه و بپوشان و توبهام را بپذير و دعايم را پاسخ گوى و خود نگهدار عصمت من و بى نياز كننده تهيدستىام باش. مرا از خود جدا و دور مكن اى نعيم وبهشت من و اى دنيا و آخرت من اى مهربانترين مهربانان ». (2)4.
كدامين قلب سرشار از ايمان است كه سر چشمۀ چنين سخنان پر شور و تابناكى است ؟ كدامين قلب افروخته از شوق خداست كه با عشق به خدا اين گونه با او راز و نياز مىكند ؟ آرى... تنها قلب اين امام است ، كه نماز ، محبوبترين كارها نزد اوست و ذكر خدا شغل او و عبادت صبغه و نشانۀ زندگى اوست ! روزى بر خليفه اموى ، عبد الملك بن مروان ، وارد شد. عبد الملك از ديدن نشانۀ سجود بر پيشانى امام على بن الحسين عليهما السلام به شگفتى افتاد وگفت : اى ابو محمّد ! آثار كوشش و اجتهاد بر تو ظاهر گشته ، وخداوند نيكى وپاداش خود را براى تو تضمين كرده ، تو پارۀ تن رسول خدايى و با او نسبت نزديك و استوارى دارى. تو بر خاندان و معاصرانت صاحب فضيلت بزرگ هستى و هيچ كسى مانند تو و نه پيش از تو از فضل و علم و دين و تقوا بر خوردار نگشته است جز نياكان گذشتهات.
عبد الملك همچنان امام را مىستود كه آنحضرت فرمود :
« هر آنچه ياد كردى و وصف نمودى همه از فضل خداى سبحان و تأييد و توفيق او بود پس كجا مىتوان شكر آنچه را كه بر ما ارزانى داشته است به جاى آورد. اى امير مؤمنان ؟ ! رسول خدا صلى الله عليه و آله چنان در نماز مىايستاد كه پاهايش ورم مىكرد و چنان روزه مىگرفت كه از تشنگى دهانش خشك مىشد. به او گفته شد :
اى رسول خدا آيا مگر خداوند گناهان گذشته و آينده تو را نيامرزيد ؟ فرمود : آيا من بندهاى سپاسگزار نباشم ؟ سپاس خداى را بر آنچه نعمت داد و آزمود و سپاس در انجام و آغاز. به خدا سوگند اگر اعضايم پاره پاره شوند و سيلاب اشك بر دامانم روان گردد ، هنوز شكر يك دهم يكى از هزاران هزار نعمت خداوند را كه شمارشگران ، از شمارش آنها عاجزند ، نتوانستهام به جاى آورم. وتمام ستايش ستايشگران نمىتواند با يكى از اين نعمتها برابر شود ، نه به
خدا. خداوند مرا مىبيند كه هيچ چيز از سپاس و ياد او در شب يا روز ، در نهان يا آشكار بازم نمىدارد. اگر براى خانوادهام و نيز براى ديگر مردمان ، از خاص و عام ، بر من حق و حقوقى نبود ، كه اداى آنها تا آنجا كه در توان من است بر من واجب باشد ، هر آينه با دو ديدهام به آسمان و با قلبم به خدا مىنگريستم و اين نگاهها را باز پس نمىگرفتم تا آنكه خداوند كه بهترين داوران است كار مرا تمام سازد ».
امام گريست و عبد الملك نيز گريه سر داد و گفت : چه تفاوت بزرگى است ميان بندهاى كه در جستجوى آخرت است و براى آن مىكوشد و بندهاى كه در پى دنياست از هر راهى كه آنرا بدست آورد ، به راستى در آخرت او را هيچ بهرهاى نيست سپس به امام روى كرد و از نيازهايش پرسيد و از مقصودى كه به خاطر آن پيش عبد الملك آمده بود و شفاعتش را پذيرفت و به او انعام داد ».
وقتى « طاووس » آنحضرت را در اواخر شب ديد كه بر گردخانه كعبه طواف مىكند از او كارهاى شگفتى مشاهده كرد ، تا آنجا كه دلش به حال امام مىسوزد. طاووس مشاهداتش را اين گونه بيان مىكند :
امّا سجّاد عليه السلام را ديدم كه از شب تا سحر طواف و عبادت مىكرد ، چون هيچ كس را نديد به آسمان نگريست و گفت :
« معبودا! ستارگان آسمانهايت فرو نشستند و چشمان مخلوقاتت آرام يافتند، ودرهايت به روى گدايان باز شده است. به سويت آمدهام تا مرا بيامرزى و به من رحم آورى و سيماى جدّم محمّد صلى الله عليه و آله را در عرصات قيامت به من بنمايانى ».
سپس گريست و گفت :
« به عزّت و جلالت سوگند من با نافرمانىام قصد مخالفت تو را نداشتم، واگر عصيان تو را كردهام به تو شك نداشته و به شكنجهات نادان نبودهام و خويش را در معرض مجازات تو قرار ندادهام. امّا نفسم، گناهم را برايم آراست، پردۀ پوشانندۀ تو بر من فرو
افتاد و مرا بر اين كار يارى كرد، پس اكنون چه كسى مرا از عذاب تو مىرهاند؟ و اگر تو ريسمانت را از دست من ببرى به ريسمان چه كسى چنگ زنم؟ پس واى از فرداى بدى كه مىخواهم در برابرت بايستم، آن هنگامى كه به سبك باران گفته شود : بگذريد و به گرانباران گفته شود : فروافتيد پس آيا من با سبكباران خواهم گذشت، و يا با گرانباران خواهم ماند؟ و اى بر من، هر چه عمرم طولانىتر شد گناهانم افزون گشت وهيچ توبه نكردهام. آيا نوبت آن فرا نرسيده كه از پروردگارم شرم كنم »؟
سپس گريست و اين ابيات را خواند :
أَتُحْرِقُنٖى بِالنّٰارِ يٰا غٰايَةَ الْمُنىٰ *** فاین رجائی ثم این محبتی(1)
اتیت باعمال قباح رزیتی *** و ما فی الوری خلق جنی کجنایتی(2)
سپس گريست و فرمود :
« منزهى تو! معصيّت مىشوى امّا انگار كه نمىبينى و شكيب مىورزى گويى كه معصيت نمىشوى.
به مخلوقاتت با كارهاى نيك دوستى مىكنى آن چنان كه گويى تو به آنان نيازمندى حال آن كه سرورم تو از آنان بى نيازى ».
سپس بر زمين به سجده افتاد. طاووس گويد : به او نزديك شدم و سرش را بلند كردم و بر زانوانم نهادم و گريستم تا آنجا كه اشكهايم بر گونههاى مباركش جارى شد. پس امام نشست و گفت :
« چه كسى مرا از ذكر پروردگار باز داشت » ؟ !
گفتم : من طاووس هستم اى فرزند رسول خدا اين همه زارى و شيون براى چيست ؟ ما بايد چنين گريه و زارى سر دهيم كه همه نا فرمان و گنهكاريم.
امّا پدر تو حسين بن على عليهما السلام و مادرت فاطمه زهرا عليها السلام وجدّت رسول خدا صلى الله عليه و آله است.
امام به من نگاهى كرد و فرمود :
هيهات ! هيهات ! اى طاووس با من از پدر و مادر و نيايم سخن مگوى.
خداوند بهشت را براى كسى آفريد كه فرمانش برد و نكويى كند ، گرچه غلامى حبشى باشد و دوزخ را براى كسى آفريد كه عصيانش كند گر چه قرشى زاده باشد. آيا نشنيدهاى كه خداوند مىفرمايد : فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلاَ يَتَساءَلُونَ (1)« پس چون در صور دميده شود نه خويشاوندى ميان آنهاست و نه پرسش شوند. » ؟ به خداى سوگند سود نرساند تو را فرداى قيامت مگر كردار نيكويى كه پيش فرستادهاى ». (2)
از آنجا كه امام زين العابدين عليه السلام ، خداوند را دوست مىداشت كار خود را به او وانهاده و كاملاً تسليم او بود. در اين باره به داستانى كه از زبان آنحضرت نقل شده است ، توجّه فرماييد :
« به بيمارى سختى دچار شدم. پدرم به من گفت : چه چيزى ميل دارى ؟ گفتم : ميل دارم از كسانى باشم كه بر آنچه خداوند ، برايم تدبير كرده راضى باشم و چيزى به او پيشنهاد نكنم. فرمود : آفرين شبيه ابراهيم خليل گشتى كه وقتى جبرئيل به او گفت : آيا نيازى دارى ؟ پاسخ داد : به پروردگارم پيشنهادى عرضه نمىكنم بلكه خداوند مرا بس است و او خود خوب وكيلى است ».
بدين سان خداوند او را دوست مىداشت و مورد اكرام و تقدير خود قرار مىداد و بر مقامش مىافزود و به وسيلۀ او تقدير خودش را جارى مىساخت و مردم را به گردن نهادن به رهبرى او ملزم مىكرد.م.
داستان زير از غايت عشق و محبّت خداوند به امام زين العابدين عليه السلام حكايت مىكند.
اين داستان را گروهى از عباد و فقهاى بصره يعنى ثابت بنانى ، ايوب سجستانى ، صالح مرى ، عتبه غلام ، حبيب فارسى و مالك بن دينار نقل كردهاند ، براى شناخت بيشتر اين افراد به نقل مطالبى درباره اين گروه كه در حاشيه كتاب بحار الانوار آمده است ، مىپردازيم :
1 - ثابت بنانى : از تابعين بود. ابو نعيم در كتاب حلية الاولياء ( ج 2 ص 268 تا ص 333 ) در بارۀ او چنين مىنويسد : ثابت از متعبدان و متهجدان عارف بود. ابو نعيم گويد : وى از بسيارى از صحابه مثل ابن عمر و ابن زبير و شداد و انس روايت كرده است و بسيارى از تابعان نيز از وى روايت كردهاند مثل عطاء بن ابى رباح و داوود بن ابى هند و على بن زيد بن جدعان و اعمش و...
2 - ايوب سجستانى : او نيز از تابعين بود. ابو نعيم در حلية الاولياء ( ج3 از ص3 تا ص 14 ) راجع به او مىنويسد : واز ايشان سرور عباد و رهبان ، منور به يقين و ايمان ، سجستانى ايوب بن كيسان است. وى فقيهى دانشمند و عابدى بود كه بسيار به حج مىرفت. از مردم مأيوس و با خدا مأنوس بود.
ايوب از انس بن مالك و عمرو ابو العتاهيه و حسن و ابن سيرين و ابو قلابه حديث نقل مىكرد.
اردبيلى در جامع الرواة ج1 ص 111 گويد : ايوب بن ابى تميمه كيسان سختيانى العنزى البصرى ، كنيهاش ابو بكر و آزاد شده عمار بن ياسر بود. عمار خود بندهاى آزاد شده بود بنابر اين او آزاده شدۀ شخصى آزاده شده به شمار مىآيد. سرش را سالى يك بار مىتراشيد و چون موهايش بلند مىشد فرق باز مىكرد. وى در سال 131 ه در پى انتشار طاعون در بصره ، از دنيا رفت.
3 - صالح مرى : پدرش بشير نام داشت. ابو نعيم در حلية الاولياء ( ج 6 ص165 ) در بارۀ او مىنويسد : قارى پرارج و واعظ پر هيزكار ابو بشير صالح
مرى ، صاحب قرائت و ترس و اندوه بود. نيكان را به حركت وامىداشت و با بدان به ستيزه بر مىخاست.
از حسن و ثابت و قتاده و بكر بن عبد اللّٰه مزنى و منصور بن زاذان و جعفر بن زيد و يزيد رقاشى و ميمون بن سياه و ابان بن ابى عياش و محمّد بن زياد و هشام بن حسان و جريرى و قيس بن سعد و خليد بن حسان روايت نقل مىكرد.
4 - عتبه غلام : آزادۀ بزرگوار و پاك از تيرگيها و بيدار به شهادت و كلام. عبيد اللّٰه بن محمّد گويد : وى عتبة بن ابان بن صمعه بوده و پيش از پدرش از دنيا رفت. از رباح قيسى در بارۀ تسميه او به غلام پرسش كردند گفت : او مردى متوسّط الحال بود. امّا ما او را غلام مىناميديم زيرا او در عبادت غلام رهان بود. وى در جنگ روم در قريه حباب به شهادت رسيد. ابو نعيم اصفهانى در حلية الاولياء ( ج6 ص 226 تا 238 ) مفصلاً در بارۀ او سخن گفته است.
5 - حبيب فارسى : ابو نعيم در حلية الاولياء ( ج6 ص 149 ) گويد : ابو محمّد فارسى از ساكنان بصره و صاحب كرامات و مستجاب الدعوه بود. حضورش در مجلس حسن بن حسن و تأثير موعظۀ حسن بر دل او موجب گشت كه چشم از دنياى فانى بپوشد و به جهان آخرت روى كند. او فقط در چهار بار مجموعاً چهل هزار ( درهم ) صدقه داد.
6 - ابو يحيى مالك بن دينار : ابو نعيم طى شرح مفصلى در حلية الاولياء ( ج2 از ص357 الى ص 398 ) در بارۀ او مىنويسد : او عارف و خدا ترس بود. شهوتهاى دنيوى را ترك گفته و در مبارزه با نفس بر آن پيروز مىشود.
استجابت دعاى امام سجّاد
از ثابت بنانى نقل شده است كه گفت : من به همراه عدّهاى از عباد بصره همچون ايوب سجستانى ، صالح مرى ، عتبه غلام ، حبيب فارسى و مالك بن
دينار به حج مشرف شده بوديم. چون به مكّه رسيديم متوجّه كمبود آب شديم.
كمبود بارندگى موجب تشنگى بيش از حد مردم شده بود. مكيان و زايران خانه حق ، به ما التماس كرده و مىخواستند كه آبشان دهيم. آنگاه ما به كعبه رفتيم و طواف كرديم و با خضوع و زارى در كنار خانۀ كعبه به دعا پرداختيم امّا دعاهايمان اجابت نشد.
ما در همين حال و هوا بوديم كه ناگهان جوانى كه حزن و اندوه از چهرهاش مىباريد ، نمايان شد. چند بار به گرد كعبه طواف كرد و آنگاه به سوى ما آمد و گفت :
اى مالك بن دينار و اى ثابت بنانى و اى ايوب سجستانى و اى صالح مرى و اى عتبه غلام و اى حبيب فارسى و اى سعد و اى عمر و اى صالح اعمى و اى رابعه و اى سعدانه و اى جعفر بن سليمان !
ما گفتيم : بفرماييد اى جوان.
پرسيد : آيا در ميان شما يكى نيست كه خداوند او را دوست بدارد ؟
گفتيم : اى جوان بر ما دعا كردن است و بر او اجابت گفتن.
گفت : از كعبه دور شويد كه اگر در ميان شما يك تن بود كه خدا او را دوست مىداشت دعايش را پاسخ مىگفت.
سپس خود به كعبه در آمد و به سجده بيفتاد. مىشنيدم كه در سجدهاش مىگفت :
سرورم تو را به محبّتت به من سوگند ، مكّيان را از باران سيراب كن.
ثابت گويد : هنوز سخنش تمام نشده بود كه باران همچون دهانههاى مشك باريدن گرفت. پرسيدم : اى جوان ! از كجا دانستى كه خداوند تو را دوست دارد ؟ !
فرمود : اگر او مرا دوست نمىداشت به زيارت خودش فرا نمىخواند. پس
چون مرا به ديدار خويش نايل گردانيد دانستم كه دوستم دارد. بنابر اين او را به محبّتش به من سوگند دادم و او هم دعايم را اجابت فرمود. سپس از ما دور شد و اين ابيات را خواند :
مَنْ عَرَفَ الرَّبَّ فَلَمْ يُغْنِهِ *** معرفة الرب فذاک الشقی(1)
ماضر فی الطاعة ما نالة *** فی طاعة الله وماذا لقی(2)
ما یصنع العبد بغیر التقی *** والعز کل العز للمتقی(3)
پس گفتم : اى مكيّان اين جوان كه بود ؟ گفتند : على بن الحسين بن على بن ابىطالب عليهم السلام.
از منهال بن عمرو در خبرى نقل شده است كه گفت : به حج رفتم و با على بن الحسين عليهما السلام ديدار كردم. او پرسيد : حرمله بن كاهل چه مىكند ؟
گفتم : او را زنده در كوفه ديدم. پس آنحضرت دستهايش را بالا برد و سپس گفت :
خدايا گرماى آهن را به وى بچشان ! خدايا حرارت آتش را به وى بچشان ! پس از مدّتى به سوى مختار رفتم. ناگاه ديدم عدّهاى دوان دوان به سوى او آمدند و عرض كردند : اى امير مژده ! حرمله دستگير شد.
حرمله از چنگ مختار گريخته و خود را پنهان كرده بود. مختار نيز دستور داد تا دستها و پاهايش را قطع كنند و به آتش بسوزانندش.
امام زين العابدين عليه السلام هر روز دعا مىكرد كه خدا قاتل پدرش را به وى مقتول بنماياند.
پس چون مختار قاتلان امام حسين عليه السلام را كشت ، سر عبيد اللّٰه بن زياد
و عمر بن سعد را با فرستادهاى از جانب خود به سوى آنحضرت فرستاد و به فرستادهاش گفت : او ( سجّاد عليه السلام ) شب را به نماز مىايستد و چون سپيده بردمد نماز صبح مىخواند ، و مىخوابد ، سپس بر مىخيزد و مسواك مىكند و آنگاه برايش غذا مىآورند. پس چون به در خانه آنحضرت رسيدى ، در بارۀ او بپرس. اگر گفتند كه بر سفره نشسته و غذا پيش رويش نهادهاند ، از او اجازۀ ورود بگير و اين هر دو سر را بر سفره او بنه و بگو كه مختار به تو سلام رساند و گفت : اى فرزند رسول خدا خداوند انتقام تو را گرفت.
فرستادۀ مختار ، مأموريت خود را همان گونه كه دستور گرفته بود انجام داد. پس چون امام زين العابدين عليه السلام سرهاى ابن زياد و ابن سعد را بر سفرۀ غذايش ديد به سجده در افتاد و گفت : « خدا را سپاس كه دعايم را مستجاب كرد و كين مرا از قاتلان پدرم گرفت ».
آنگاه براى مختار دعا كرد و براى او پاداش نيكو درخواست كرد (1)
هنگامى كه به گوشهاى از شخصيّت امام زين العابدين عليه السلام پى مىبريم و با فناى او در ذات خداوند و ذوب او در عشق خداوندى و خلوصش از آلودگيهاى مادى آشنا مىشويم ، به گوشهاى از فلسفه ولايت و رهبرى نيز آگاهى مىيابيم و مىتوانيم بفهميم كه چرا در اسلام آيات و روايات اين همه بر اصل ولايت و رهبرى سفارش و تأكيد كردهاند.
زيرا ولايتى همچون ولايت امام سجّاد عليه السلام است كه توان پالايش نفس انسانى را دارد. و آن را به معراج كمال مىرساند.
ولايت پيامبران و امامان به جامعه مؤمن ، رنگ ايمان مىبخشد و عمل به تعاليم اولياى خدا را براى آن آسان مىگرداند و به جامعه امكان حركت در پى اين الگوها و شخصيّتهاى خدايى و پيروى از آنان را مىدهد. بعلاوه اين گونه3.
1) - بحار الانوار، ج46، ص51 - 53.
رهبرى ، گلزار عشق به خدا را در دل مردم آبيارى مىكند و آن را از پژمردگى و افسردگى در امان مىدارد ، چرا كه دوستى و محبّت اولياى خدا از محبّت خداوند سر چشمه مىگيرد ، همچنان كه جويبارها از چشمهاى جوشان. حتّى مىتوان گفت كه محبّت اولياى خدا امتداد محبّت خداست ، البته شواهد و نمونههاى فراوانى مىتوان براى اين سخن ارايه داد.
چگونه شخصى مىتواند ادعاى خدا دوستى كند امّا كسى همچون امام زين العابدين عليه السلام را كه با عبادت و تهجد به درگاه خداوند ، در عشق خدا غرق شده است ، دوست نداشته باشد ؟ ! آيا مگر خداوند نفرموده است :
قُلْ إِن كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ (1).
« بگو اگر مرا دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خداوند دوستتان بدارد. »
اينك بياييد تا جرعهاى از اين چشمۀ جوشان عشق خدا بر داريم...
بياييد بيش از گذشته دوستان خدا را دوست بداريم ، باشد كه دلهاى ما از هواهاى دنيوى و از محبّت مردم ناپاك و پست ، پاك و پاكيزه گردد...1.
1) - سورۀ آل عمران، آيۀ 31.
امام زين العابدين عليه السلام در كوران رويدادهاى سياسى كه در تكوين امّت اسلام و ترسيم خطوط و ويژگيهاى تاريخى آن نقش بسزايى داشتند ، قرار گرفته بود.
در خانۀ امير مؤمنان امام على عليه السلام ديده به جهان گشوده بود. در آن هنگام امام على مبارزهاى تلخ با دشمنان اسلام در جمل و صفيّن و نهروان را آغاز كرده بود. پدر حضرت سجّاد ، امام حسين ، در آن روزگار علاوه بر همكارى با پدرش در ادارۀ امور مسلمانان ، فرماندهى سپاه اسلام را نيز بر عهده داشت.
بى گمان اين رويدادهاى سهمگين كه تا امروز نيز پس از گذشت چهارده قرن در محيط ما تأثير داشته ، در شخصيّت اين مولود بزرگوار ، اثر شگرفى از خود بر جاى نهاد. اين برهۀ پر آشوب با قتل خليفۀ سوّم تؤام بوده و از پى آن بنى اميّه به خونخواهى عثمان برخاستند.
مادر امام سجّاد
در كتابهاى تاريخ آمده است كه مادر امام سجّاد عليه السلام « شهربانو » دختر آخرين پادشاه ساسانى « يزدگرد سوّم » بوده است.
امپراتورى ايران ، همچون هر نظام جاهلى ديگر بر ظلم و ستم و سياستهاى طبقاتى استوار بود. با درخشيدن نور اسلام ، اين نظام همچون درختى پوك و پوسيده كه از وزش بادهاى سهمناك ريشه كن مىشود ، نابود شد. پادشاه ايران از شهرى به شهرى مىگريخت تا آنكه سر انجام در خراسان به قتل رسيد و خانوادهاش در همان شهر ماندگار شدند تا آنكه خراسان در روزگار خلافت عثمان در سال 32 هجرى به دست مسلمانان فتح شد و خانوادۀ امپراتور مقتول ايران ، به اسارت مسلمانان در آمدند و به مدينه آورده شدند. چون آنها را در پيشگاه خليفه سوّم و اصحاب بزرگ پيامبر حاضر كردند ، امير مؤمنان على بن ابيطالب عثمان را به گراميداشت خاندان يزد گرد تشويق كرد و بدين منظور حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله را براى او خواند كه فرموده بود : « عزيزان قومى را كه به ذلّت افتادهاند ، گرامى داريد ». شايد يكى از حكمتهاى اين سخن دلجويى از مردمى باشد كه همواره سران و بزرگان خود را مورد احترام قرار مىدادند ، تا مبادا پردههاى كينه و دشمنى ميان آنان و پذيرش اسلام ، مانعى ايجاد كند. چون عثمان در اين باره درنگ كرد ، امير مؤمنان عليه السلام فرمود :
« به خاطر خدا سهم خود و سهم بنى هاشم را از اينان آزاد كردم ».
انصار و مهاجران نيز در اين كار از آنحضرت پيروى كردند. خليفه هم چارهاى جز اين فرا روى خود نديد. آنگاه امام على پيشنهاد داد كه هر يك از اسرا را به حال خود بگذارند تا همسرى مناسب براى خود برگزينند. يكى از دختران يزد گرد؛ امام حسين را برگزيد و دوّمى نيز امام حسن و بنابه قولى محمّد ابن ابى بكر را به همسرى خود انتخاب كرد.
« شهربانو » در اين سال بار دارشد و در نيمۀ جمادى الاوّل سال 33 هجرى نخستين فرزند خويش را به دنيا آورد و در همان روزهاى اول پس از زايمان بدرود حيات گفت. سپس يكى از كنيزان امام حسين متكفّل نگهدارى كودك
شد. بدين ترتيب. امام زين العابدين در دامن آن كنيز بزرگ شد. مردم مىپنداشتند كه آن زن مادر واقعى امام سجّاد است در حالى كه او كنيز امام حسين بود. (1)
امام سجّاد هفت ساله بود كه پدر بزرگش ، اميرمؤمنان عليه السلام در محراب مسجد كوفه به شهادت رسيد. پس از چند ماه اهل بيت به مدينه بازگشتند ، جايى كه على بن الحسين در خانههاى آكنده از بوى خوش پيامير صلى الله عليه و آله رشد كرده بود. امام هفده ساله بود كه عمويش امام حسن مجتبى را با زهر به شهادت رساندند.
امام سجّاد در سايه پدر بزرگوارش امام حسين ، نقش رهبرى را در روياروئى با ارتداد جاهليّت مآب اموى را تجربه مىكرد.
در بارۀ ويژگى اين مبارزه وريارويى آرام و مخفيانه ، اطلاعات اندكى در دست است. در واقع از اين دوره تنها سخنرانيهاى امام حسين عليه السلام بر عليه معاويه و نامههاى آتشين آنحضرت به او و قيامهايى كه به رهبرى اصحاب پيامبر كه هواخواه اهل بيت آنحضرت بودند ، براى ما باقى مانده است.
امّا به نظر نگارنده همين اطلاعات اندك مىتواند تصوير كاملى از اوضاع سياسى كه امام سجّاد در زمان پدرش ، يعنى در سنين جوانى با آن دست به گريبان بوده ، در پيش روى ما به نمايش بگذارد.
پس از عاشورا
اين نيروى جنبش سياسى در زمان معاويه ، هر چه بود در واقع به مثابۀ آتشىد.
1) - در برخى از آنچه نقل شد بر حديثى كه از امام روايت شده و در بحار الانوار ج46، ص8 آمده است استناد جستيم. طبق اين روايت اسارت دختران يزد گرد در زمان عثمان روى داده است امّا در بعضى روايات آمده كه آنان در زمان عمر به اسيرى گرفته شدند. امّا اين روايت دور از سياق تاريخى است چرا كه با فتح خراسان و تاريخ ولادت امام زين العابدين و... سازگارى ندارد.
در زير خاكستر به شمار مىآمد كه معاويه با زيركى معروف خويش و با وسايل گوناگون همچون بذل و بخشش اموال و مناصب ، به عنوان حق السكوت به آزمندان و خوراندن عسل زهر آلود به آزادگان ، اين وضعيّت را ايجاد كرده بود.
جريانهاى سياسى بى صبرانه در انتظار نابودى معاويه بودند از همين رو حادثۀ كربلا ، در واقع جرقهاى بود كه آتش انقلابها را در چهار گوشۀ جهان اسلام بر افروخت اين حادثه درست در زمانى روى داد كه وارث ابو سفيان و مرد زيرك عرب ( معاويه ) چشم از جهان بر بست بدين ترتيب ، با مرگ معاويه عصر انقلابهاى مخالف « جاهليّت پنهان » آغاز گرديد.
پس از شهادت امام حسين عليه السلام ، مدينة الرسول به قيام برخاست و يزيد بن معاويه را از حكومت بر كنار كرد. در مكّه عبداللّٰه بن زبير قيام كرد و خواهان خلافت شد. در كوفه ، قيامى به رهبرى سليمان بن صرد و سپس به رهبرى مختار صورت پذيرفت. بدين سان ، وقوع قيامها و انقلابها ويژگى حيات سياسى حاكم بر كشور اسلامى و شيوه و روش شاخص آن در رويارويى با طغيان و تباهى به شمار مىآمد.
از اين رو مىتوانيم روزگار زندگى امام سجّاد عليه السلام به ويژه اندكى پس از واقعه عاشورا را عصر قيامها و انقلابها نامگذارى كنيم.
انقلاب به خودى خود هدفى مقدّس نيست ، بلكه هدف مقدّس همين ارزشهاى والايى است ، كه موجبات انقلابها را فراهم مىآورد. وگرنه زيان اين انقلابها فراتر و بزرگتر از سود آن خواهد بود. آيا مگر انقلاب فى نفسه ، طغيان عليه نظام حاكم و آشفته ساختن فضاى امنيّت و ايجاد اضطراب و خونريزى نيست ؟ البته ! بنابر اين انقلاب وضعيتى استثنائى است كه عقلا آن را نمىپسندند امّا همين انقلاب شرعيت و قداست خود را از همان اهداف والايى كه قصد رسيدن و تحقّق بخشيدن به آنها را دارد ، كسب مىكند. انقلاب به معنى
كلى خود ، مردم را از تاريكيهاى جمود و نادانى و ستم به روشنايى حركت و عقل و عدالت هدايت مىكند ، ويژگى و شاخصۀ زندگى پيامبران و امامان و بندگان نيك خداوند گشته است.
از آنجا كه انقلاب زنگار غفلت و بى تفاوتى را از دل مىزدايد و ابرهاى درهم و تاريك ستم و تجاوز را از تشكيلات انقلابيون دور و پراكنده مىسازد ، و كابوس طغيان و تباهى را از جامعه ريشه كن مىكند ، مسئوليّت هر رزمنده و نشان حقانيت هر فرد با كرامت و با شرف مىگردد. از اين روست كه وحى نيز در ضمن تعبير « قيام براى خدا » بر هدف انقلابها تأكيد كرده است. خداوند متعال مىفرمايد :
قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا للّٰهِِ... (1).
« بگو همانا شما را به يك سخن پند مىدهم آن كه بخاطر خدا قيام كنيد... »
و نيز مىفرمايد :
قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ للّٰهِِ (2).
« نگهداران عدالت باشيد و براى خدا گواهى دهيد. »
همچنين وضعيّت انقلابهايى كه به بركت شهادت امام حسين عليه السلام تمام آفاق ديار اسلام را فراگرفته بود ، به هويّت ورنگ و روح و ارزش نياز داشت تا در ضمير امّت استوار گردد و همچون بارقهاى زود گذر و طوفانى گذرا از پرتو افشانى و حركت باز نايستد. اين انقلاب مىبايست راهى مكتبى و مستقيم براى خود برگزيند تا آلت دست افراد آزمند يا متهورى همچون عبداللّٰه بن زبير ، كه از انقلاب به بدترين شكل سوء استفاده مىكردند ، قرار نگيرد.5.
ابن زبير پس از شهادت امام حسين عليه السلام به منبر مىرود و بر آنحضرت درود مىفرستد و قاتلش را لعن مىكند و آنگاه يزيد را از خلافت خلع مىكند امّا همين كه پايههاى حاكميتش را مستحكم مىپندارد ، كينه خود را با اهل بيت پيامبر آشكار مىگرداند و حتّى بر پيامبر صلى الله عليه و آله هم درود نمىفرستد.
بنابر اين ، به خاطر آن كه اوضاع انقلابى ، مركب راهوار هر قدرت طلب نشود ، و كسانى همچون ابن زبير از آن سوء استفاده نكنند ، امام سجّاد عليه السلام گام به صحنه نهاد تا هويّت مكتبى و رنگ الهى و شكوه و جلال انقلاب را كه در ارزشهاى وحى نمود مىيافت و راه راست و استوارى را كه شريعت خداوند آن را ترسيم كرده بود ، بدان باز ببخشد.
شايد بتوان گفت كه اين حياتى ترين نقش رهبرى بود كه امام سجّاد عليه السلام بدان همّت گمارد. اين نقش هيچ گاه پيامد وضعيّت مزاجى و جسمانى امام نبود و يا ربطى به اين نداشت كه مثلاً آنحضرت خود شاهد وقايع فاجعه آميزى همچون واقعه كربلا بوده و آن واقعه در وى تأثير بسيار نهاده و جز گريه و شيون و زارى در طول زندگى خود ، دست به كارى ديگر نزده است !
آرى ، واقعه كربلا « عاشورا » در روح بزرگ آنحضرت اثرى ژرف از خود بر جاى نهاد.
امّا نبايد فراموش كرد ، كه امام معصوم تكليف الهى خويش را انجام مىدهد. نه آنچه را كه حالتهاى روحى روانى اش بر وى مقرّر مىدارند. دليل ما بر اين امر آن است كه امام زين العابدين كه روح بزرگوارش به تهجد و گريه عجين گشته پس از شهادت پدرش ، همراه با حضرت زينب پيام رسان عاشورا مىشود. آيا مىدانيد پيام عاشورا چه بود ؟ اين پيام ، پيام زخمهاى فردى انقلابى ، و خونى جوشان ، و دردى طغيانگر و قيامى آرام ناپذير بود. مگر خطبۀ آتشين آنحضرت در ميان كوفيان ، آن هم پس از گذشت سه روز از فاجعه كربلا را نشيندهايد كه چه سان احساس همدردى آنان را برانگيخت و از دلهايشان
زنگار ترس و ترديد را زدود تا آنجا كه مردم به آنحضرت گفتند : هر چه مىخواهى به ما فرمان ده. مطيع فرمان توييم. ما يزيد را خواهيم گرفت و از كسانى كه به تو و ما ستم كردهاند ، بيزارى مىجوييم.
امّا آنحضرت به آنها گفت :
« درخواست من از شما اين است كه نه با ما باشيد و نه بر ما ».
اينك به قسمتهايى از اين سخنرانى پر شور و انقلابى گوش فرا دهيد.
امام سجّاد عليه السلام به مردم اشاره كرد. همه ساكت شدند. آنگاه خدا را ستود و بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود فرستاد و فرمود :
« اى مردم! هر كه مرا مىشناسد، خوب مىداند كه من كيستم و آن كه مرا نمىشناسد، اينك خودم را به او معرفى مىكنم. من على پسر حسين پسر على هستم. من پسر كسى هستم كه در كنار رود فرات سر بريده شد. من پسر كسى هستم كه حرمتش دريده شد و ثروت و دارايىاش به يغما رفت. پس شما با كدامين چشم به رسول خدا صلى الله عليه و آله مىنگريد، آن هنگام كه به شما مىفرمايد : عترتم را كشتيد و حرمتم را دريديد پس از امّت من نيستيد » سپس آنحضرت گريست. (1)
و نيز هنگامى كه آنحضرت را به اسيرى نزد ابن زياد بردند ، با وى كه مىپنداشت تا ابد بر خط مكتبى پيروز شده ، به ستيز برخاست و فرمود :
« بزودى ما و شما خواهيم ايستاد ( در پيشگاه خداوند ) و مورد پرسش قرار خواهيم گرفت. آنگاه شما چه پاسخى خواهيد داد؟ ولى، به خاطر دشمنى با جدّ ما به دوزخ برده خواهيد شد ». (2)
زمانى كه ابن زياد آهنگ قتل امام را كرد ، آنحضرت به او گفت :
« آيا تو مرا به قتل تهديد مىكنى؟! مگر نمىدانى كه قتل براى ما عادت است، و شهادت1.
كرامتى براى ما از جانب خداوند است ».
موضع گيرى آنحضرت در برابر طاغوت و جنايتكار بزرگى مانند يزيد كه از هيچ جنايت زشتى در سالهاى كوتاه حكومتش فرو گذارى نكرد ، اوج مبارزه و نمونهاى والا در جهاد با كلمه به شمار مىآيد.
يك بار ديگر نيز ، زمانى كه خطيب يزيد در مسجد جامع اموى اهل بيت پيامبر عليهم السلام را مورد دشنام و ناسزا قرار داد ، امام سجّاد به پاسخ گويى برخاست و گفت :
« واى بر تو اى سخنران خشنودى مخلوق را به خشم خالق خريدى و دوزخ را جايگاه خود گردانيدى! »
سپس به يزيد نگاه كرد و از او خواست كه بر منبر رود. يزيد چارهاى جز قبول درخواست امام نداشت. چون امام سجّاد عليه السلام بر منبر قرار گرفت آن خطبۀ بليغ را كه هنوز صداى آن در جهان انعكاس دارد ، ايراد كرد.
وقتى طاغوت عراق ، حجاج بن يوسف ثقفى ، خانۀ كعبه را ويران كرد امام سجاد عليه السلام به او گفت « اى حجاج ! آهنگ بناى ابراهيم و اسماعيل كردى و آن را در كوى و خيابان افكندى و به يغمايش بردى. انگار مىپندارى كه اين ميراث توست ». حجاج با شنيدن اين سخنان بر فراز منبر رفت و مردم را سوگند داد كه هر چه بردهاند بازپس بياورند. (1)بنابر اين شجاعت ، خوى و خصلت امام چهارم بود امّا شرايطى كه آنحضرت در آن به سر مىبرد ، از كمبود انقلاب و شجاعت خبرى نبود. زيرا واقعه كربلا ، ضمير امّت را از شجاعت آكنده بود در عوض اين دوران به ويژگى ايمانى كه مرتبط با انقلاب و اهداف ارزشمند آن بود ، نياز9.
1) - عوالم العلوم ، ج18 ، ص179.
شديد داشت ، و از همين رو ، امام كوشش خود را به اين سمت متوجّه كرد ! برخى از ساده انديشان مىپندارند كه اين امر ، از شخصيّت امام سجّاد عليه السلام نشأت مىگيرد چنان كه در بارۀ پيامبران نيز معتقدند كه فداكارى ابراهيم و صبر نوح و تندى موسى و زهد عيسى عليهم السلام و اخلاق حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و ديگر صفات متمايز هر يك از فرستادگان خدا ، ويژگى خاصّ شخصيتى آنان و معلول حالات مزاجى ايشان بوده است. حال آنكه اينان از ياد بردهاند كه خداوند خود آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد. در واقع خداوند هر كجا حكمتش اقتضا كند رسالت خويش را همان جا مىنهد.
ويژگيهايى كه از هر يك از پيامبران ظاهر شده ، مطابق با شرايطى بوده كه در آن مىزيسته و نيز طبق روحيۀ مردمانى بوده كه با آنها سر و كار داشتهاند.
تا آنجا كه اگر فرض كنيم پيامبرى در مقام و موقعيّت پيامبرى ديگر مبعوث مىشد ، بدون ذرهاى كم و كاست همان رفتارى را پيش مىگرفت كه آن پيامبر صلى الله عليه و آله در پيش گرفته بود.
هر يك از ائمه همچون انبيا ، برنامهاى داشتهاند كه مطابق آن عمل مىكردهاند و اين برنامه در ضمن سياق تاريخى كه در آن مىزيستهاند ، طراحى شده بود.
امام سجّاد عليه السلام نيز بر مبناى اين برنامۀ الهى عمل كرد. زندگى آنحضرت قلّۀ عبادت و زارى به درگاه خدا و نشر روح ايمان در جامعه و تربيت مردانى بزرگ همچون زهرى و سعيد بن جبير و عمر بن عبداللّٰه سبيعى و... در زهد و تهجد بود.
بدين سان برنامۀ امام سجّاد عليه السلام راه امامتش را ترسيم كرده بود. برنامه آنحضرت تأكيد بر بعد روحى بود مضافاً آنكه آنحضرت طلايه دار ديگر امامان در حوادث دشوار پس از خود بود با اين تفاوت كه نياز به اين بعد روحى در زمان
امام زين العابدين بيشتر احساس مىشد و براى همين آنحضرت نيز بيشتر در اين جهت تلاش مىكرد. امّا پرسش اينجاست كه : امام چگونه از عهدۀ اين مهم بر آمده ؟ واز چه راهى براى رسيدن به اين هدف بزرگ استفاده كرد ؟
روش امام زين العابدين در تربيّت روحى
از آنجا كه ائمه هدى ، براى تمام نسلها در هر ديار و دورهاى مشعلهاى فروزان حقّند و از آنجا كه شرايط حاكم بر يك ديار و دوره با آنچه بر ديار و دورهاى ديگر تفاوت دارد و از آنجا كه خداوند ، رسالتهاى خويش را با بر انگيختن حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و جانشينان معصوم حضرتش پايان بخشيده است ، پس حكمتش اقتضا مىكند كه سيرۀ هر يك از آنان جهت هدايت با روشى خاص متمايز باشد ، تا روشهاى گوناگون آنان ، گنجينهاى پر بار براى مردم باشد. تا هر كس مطابق با خود و شرايط ويژهاى كه در آن به سر مىبرد ، از آنها بهره گيرد.
شيوۀ ايمانى امام على بن الحسين عليهما السلام همان شيوهاى است كه به طور كلى با شرايطى كه اينك در برخى از كشورهاى ما به چشم مىخورد ، تناسب دارد. زيرا خداوند حالت انقلابى را به ما ارزانى داشته كه اين حالت همواره به روح ايمانى روز افزونى نيازمند است تا مباد انقلاب از راه مستقيم و دينى خويش جدا گردد ، و سياست و منافع وشرايط آن ، طهارت ايمانى را كه تلاشگران راه خدا بدان نيازمندند از بين ببرد.
روش و برنامۀ امام... چه بود؟
اولاً : بندگان مخلص و پاكدل پيش از آنكه به زبان ، مردم را به خدا فرا بخوانند ، باكردار خويش راه خدا را تبليغ مىكنند. آنان به مردم فرمانى
نمىدهند مگر آنكه خود پيش از آنان ، آن كار را انجام داده باشند.
زندگى امام سجّاد ، صفحه ايمانى تابناك و پاكى بود كه ما در فصل ديگر دربارۀ آن سخن خواهيم گفت. صحابى مشهور پيامبر صلى الله عليه و آله ، جابر بن عبداللّٰه انصارى در بارۀ امام سجّاد گفته است : در فرزندان پيامبران كسى را چون على بن الحسين نديدم !
ثانياً : تربيّت نسلى از علماى ربّانى كه آنان نيز به نوبۀ خود دانشمندان و انقلابيون و بندگان صالح را تربيت كردند. بدين سان تعاليم امام از طريق جانهاى پاك سلسله وار به ديگران انتقال مىيافت.
در ميان اين افراد ، مردانى از عرب و موالى بودند و هر يك داستان و تاريخى براى خود داشتند. بياييد از عطر خوش سيرۀ حواريون و ياران امام سجاد عليه السلام كه اكثراً از تابعين بودند ، اندكى بهرهمند شويم :
الف - سعيد بن جبير يكى از اين تابعين بود كه روح ايمان را از امام زين العابدين عليه السلام بر گرفته بود. او در عبادت و جهاد سر مشق بود و به « بصير العلماء » شهرت داشت. تمام قرآنرا در دو ركعت مىخواند و آوازۀ علم و دانش او در ميان دانشمندان چنان بود كه مىگفتند : بر روى زمين كسى نيست جز آنكه به دانش سعيد بن جبير نيازمند است. (1)
سعيد به دست طاغوت عراق ، حجاج ، به شهادت رسيد. امام صادق در بارۀ او فرمود :
« سعيد بن جبير به على بن الحسين اقتدا مىكرد و على هم او را مىستود. علّت اينكه حجاج او را كشت نيز همين بود. سعيد مردى راست كردار بود ». (2)
از متن گفتگوى پر شورى كه ميان او وجلاّد فرو مايۀ بنى اميّه رد و بدل شده ،2.
مىتوان به اوج استقامت و پايدارى اين دانشمند ربّانى پى برد.
گفتهاند چون او را نزد حجاج بن يوسف ثقفى بردند ، حجاج به او گفت : تو شقى بن كسير هستى.
سعيد پاسخ داد : مادرم مرا بهتر مىشناسد او مرا سعيد بن جبير نام نهاد.
همچنين نقل كردهاند كه حجاج از وى پرسيد كه دوست دارى چگونه كشته شوى ؟ سعيد پاسخ داد : تو خود انتخاب كن حجاج گفت : چرا ؟ سعيد پاسخ داد : چون مرا بهر روشى كه بكشى من تو را در روز قيامت به همان شيوه به قتل مىرسانم.
ب - ابو اسحاق عمر بن عبداللّٰه سبيعى همدانى از ياران مورد اعتماد امام سجاد عليه السلام بود. وى در عبادت به مرتبهاى رسيده بود كه دربارهاش مىگفتند كه در آن روزگار عابدتر از وى كسى نبود چرا كه هر شب يك بار قرآن را ختم مىكرد و چهل سال نماز صبح را با وضوى نماز شب به جاى مىآورد. او محدّث بود و در نزد عام و خاص هيچ كس در نقل روايت از او موثّقتر به شمار نمىآمد. (1)
ج - « زهرى » در دربار امويّان كار مىكرد. روزى مردى را مجازات كرد و آن مرد هنگام مجازات جان سپرد. اين امر موجب ترس و وحشت او شد و در نتيجه از دربار گريخت. و براى مدت نُه سال در يكى از غارها اعتكاف گزيد. امام سجّاد عليه السلام در سفر خود به حج ، در ميان راه او را ديد به وى گفت :
« من بر تو از يأست بيش از گناهت مىترسم. ديهاى براى خانوادۀ ( مقتول ) بفرست و خود به سوى خانوادهات روانه شو. در پى دينت باش ».
زهرى گفت : سرورم مشكل مراحل كردى. خدا خود آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد.1.
1) - عوالم العلوم ، ج18 ، ص281.
زهرى به خانۀ خود رفت و در شمار ياران امام على بن الحسين عليهما السلام جاى گرفت. از اين رو يكى از بنى مروان به طعنه به او مىگفت : زهرى ، پيامبرت ، ( يعنى امام سجاد ) چه مىكند ؟ ! (1)
از اين روايت مىتوان پىبرد كه خداوند چه گونه مردم را به وسيلۀ امام هدايت مىكند تا آنجا كه كار گزار بنى اميّه و يكى از بزرگترين و مشهورترين علما در نزد فرقههاى اسلامى همچون زهرى را به راه راست رهبرى مىنمايد.
د - سعيد بن مسيب بن حزن از تابعين بزرگى بود كه به دست امير مؤمنان تربيّت شده بود و در خط اهل بيت عليهم السلام جاى داشت و جزو اصحاب برگزيدۀ امام سجّاد بود آنحضرت در بارۀ وى فرموده است :
« سعيد بن مسيب داناترين مردم به آثار گذشتگان است ». (2)
روزى ، مردى به سعيد گفت : هيچ كس را از فلانى پرهيز كارتر نديدم. سعيد گفت : آيا على بن الحسين را ديدهاى ؟ مرد گفت : نه. سعيد گفت : من هيچ كس را از او پرهيزگارتر نديدم. (3)
علاوه بر اينها گروه بسيارى از علماى بزرگ اسلام نيز بودهاند كه درس زهد و تقوا و تفسير و حكمت و فقه را از محضر امام سجّاد عليه السلام فراگرفتند. شيخ مفيد در اين باره مىگويد : فقها از آنحضرت ، دانشهاى بسيارى فراگرفتند و مواعظ و دعاها و فضايل قرآن و حلال و حرام را از آنحضرت ياد گرفته ، و حفظ كردند.
ابن شهرآشوب گويد : كمتر كتابى در زهد و موعظه يافت مىشود كه در آن از قول امام زين العابدين روايتى نقل نشده باشد. (4)6.
امام سجّاد به طلاب علم كه در مدينه به ديدارش مىآمدند ، بسيار احترام مىگذاشت و اين امر را سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله مىدانست. دانشمندان پيش از آنكه از علم و معرفت آنحضرت بر خوردار گردند از رفتار ايشان ، هدايت وپرهيزكارى را الهام مىگرفتند.
براستى چه كسى بود كه نور خدا را در اين چهرۀ الهى و از چشمى كه از ترس خدا سرشار بود و پيشانى كه در اثر سجود پينه بسته بود و زبانى كه هيچ گاه از ياد خدا غافل نمىشد و كلاً از سيرۀ او كه نور خدا از آن تابان بود ، الهام نگيرد ؟ !
عبداللّٰه بن حسن مىگويد : مادرم فاطمه دختر امام حسين عليه السلام مرا مىگفت كه در محضر على بن الحسين بنشينم. من هيچ گاه در محضر او ننشستم مگر آنكه وقتى بر مىخاستم از او خيرى آموخته بودم. اين خير يا ترس از خدا بود كه با ديدن خدا ترسى وى در دلم ايجاد مىشد و يا دانشى بود كه از او بهرهمند مىشدم. (1)
موج فتوحات اسلامى ، هر روز كشور جديدى را فرا مىگرفت و بخش تازهاى به پيكر حكومت اسلامى اضافه مىكرد امّا اين پيكر به محركى ايمانى نياز داشت تا فرهنگها و سنّتها و منافع گوناگون را در بوتۀ امّت واحده ، ذوب كند.
امام زين العابدين عليه السلام و ياران و هواداران وى ، با به كار بستن راهها و شيوههاى گوناگون مسئوليّت اين مهم را بر دوش داشتند. آنحضرت به موالى بسيار احترام مىگذاشت. موالى مردمى بودند كه پس از فتح كشورهايشان به وسيلۀ اسلام و بهرهورى كافى از معارف الهى؛ به دين اسلام گرايش مىيافتند.
بسيارى از موالى ، جز و ياران خوب امام سجّاد عليه السلام بودند امام نيز در استوار3.
1) - عوالم العلوم، ج18، ص283.
ساختن ارزشهاى الهى در دل گروهى از افراد برگزيدۀ آنان ، شيوهاى بى نظير داشت. بدين ترتيب كه بردهاى را مىخريد و با بهترين شيوه با او بر خورد مىكرد و پس از مدّتى وى را آزاد مىكرد و براى آنان امكانات يك زندگى خوب را فراهم مىنمود بنابر اين هر يك از اين بردگان آزاد شده ، به صورت يك رسانه تبليغاتى براى امام سجّاد در ميان افراد قوم خود در مىآمدند.
بياييد پيش از آنكه بدانيم امام سجّاد عليه السلام چگونه بردگان خود را آزاد مىكرد به شيوۀ رفتارى آنحضرت با ايشان نگاهى بيفكنيم. در واقع اين اخلاق حسنه ، براى بردگان در كنار هدايت مستقيم آنامام خود مكتبى عملى محسوب مىشد.
يكى از راويان به نام عبد الرزاق مىگويد : كنيز على بن الحسين عليهما السلام براى ايشان آب آورد تا آماده نماز شود. ناگهان آفتابه از دست كنيز افتاد و به صورت امام سجّاد اصابت كرد و صورت آنحضرت را مجروح نمود. امام سرش را بلند كرد و به كنيز نگريست. كنيز گفت :
خداوند مىفرمايد : وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ امام فرمود : خشم را فرو خوردم. كنيز گفت :
وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ امام به او فرمود : خداوند تو را ببخشايد. كنيز گفت : وَاللّٰهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ امام فرمود : برو كه در راه خداوند عزّوجل آزادى ! (1)
آنحضرت با بردگانى كه در نظر گروهى از مردم آن روزگار ، سرشتى جز سرشت انسان داشتند ، اين گونه برخورد مىكرد ، چگونه مىتوان قبول كرد كه اين اخلاق والا در آنان مؤثر واقع نشود ؟ ! روايت زير نيز صحنه والايى از گذشت وجوانمردى و ايثار آنحضرت را به نمايش مىگذارد :
عدّهاى ميهمان نزد آنحضرت نشسته بودند. امام از خدمتكارش خواست كه زودتر گوشتى را كه در تنور بود برايش بياورد. خدمتكار به سرعت آنرا به طرف8.
1) - عوالم العلوم ، ج18 ، ص198.
امام آورد امّا ناگهان چنگكى كه در دست داشت ، افتاد و به سر يكى از پسران آنحضرت كه زير پلكان بود ، خورد و او را كشت امام به خدمتكار كه متحيّر و نگران شده بود فرمود :
« تو آزادى چون عمداً مرتكب اين قتل نشدى » وآنگاه خود به كار كفن و دفن فرزندش پرداخت. (1)
يكى از بردگان آزاد شدۀ امام سجّاد عليه السلام متولّى آباد ساختن زمين آنحضرت شد. امّا وى نتوانست اين كار را به خوبى انجام دهد و در نتيجه باعث خرابيهاى بسيار گرديد. امام از اين بابت عصبانى و ناراحت شد و با تازيانهاى كه در دست داشت بر آن فرد زد ، امّا از كرده خود پشيمان شد. چون به منزل خويش بازگشت ، در پى آن شخص فرستاد. وقتى آن فرد آمد ديد كه امام سجّاد برهنه نشسته و تازيانه را هم پيش روى خود دارد. او فكر كرد كه حتماً امام مىخواهد او را مجازات كند از اين رو بيشتر ترسيد. امام سجاد به او گفت :
« من در بارۀ تو كارى كردم كه اصلاً پيش از آن سابقه نداشت. آنچه كردم لغزشى بود كه از من سر زد. اين تازيانه را بگير و مرا قصاص كن ».
مرد گفت : سرورم ! به خدا سوگند من گمان كردم كه تو مىخواهى مرا مجازات كنى حال آنكه من نيز مستحق مجازات هستم ، پس چگونه شما را قصاص كنم ؟ ! امام گفت :
واى بر تو قصاص كن ! مرد گفت : پناه بر خدا ! شما بى گناه و بىتقصيريد. امام چند بار ديگر از آن مرد خواست كه وى را قصاص كند و آن مرد نيز هر بار با گفتار خود امام را بزرگ مىداشت. چون امام زين العابدين عليه السلام ديد كه آن مرد او را قصاص نمىكند فرمود : « حال كه مرا قصاص نمىكنى آن زمين به عنوان صدقه براى توست ». (2)
آنچه گفته شد نمونههايى از اخلاق والاى امام در برخورد با موالى بود. شيوۀ9.
بنده آزاد كردن امام نيز شيوهاى بسيار متمايز بود كه تاريخ آن را با شكوه و شگفتى روايت مىكند. ابن طاووس در كتاب « شهر رمضان » كه معروف به « اقبال الاعمال » است از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود : وقتى ماه رمضان فرا مىرسيد ، على بن الحسين هيچ يك از غلامان و كنيزانش را توبيخ نمىكرد ، و چنانچه بندهاى مرتكب خطا و گناه مىشد آن گناه را پيش خود يادداشت مىكرد كه فلان غلام اين گناه را در روز فلان انجام داد و يا فلان كنيز اين گناه را مرتكب شد. تا اينكه شب آخر ماه مبارك فرا مىرسيد ، امام همه را به گرد خود جمع مىكرد و يادداشتهاى خود را بيرون مىآورد. سپس مىفرمود : فلانى تو چنين و چنان كردى امّا من تو را تاديب نكردم و آيا به خاطر مىآورى ؟ بنده مىگفت : آرى به ياد دارم اى فرزند رسول خدا. امام به همين ترتيب تمام بندگانش را باز خواست مىكرد و از آنان اقرار مىگرفت ، سپس خود در ميانشان مىايستاد و مىگفت : بانك بر آريد و بگوييد :
« اى على بن الحسين ، پروردگارت تمام اعمال تو را گرد آورده همچنان كه تو تمام اعمال ما را گرد آوردهاى. نزد او كتابى است كه به حق بر تو سخن مىگويد و هيچ كوچك و بزرگى را فرو گذار نكرده ، جز آنكه تمام آنها را گرد آورده است. و تو هر آنچه را كه كردهاى نزد او حاضر مىيابى چنان كه ما تمام آنچه را كه كردهايم نزد تو حاضر مىبينيم. پس عفو كن و بگذر تا خداوند تو را ببخشايد و از تو بگذرد. كه او مىفرمايد : پس ببخشاييد و چشم بپوشيد. آيا دوست نداريد كه خداوند ( گناهانتان را ) براى شما بيامرزد » ؟ ! امام سجّاد عليه السلام اين سخنان را مىگفت و به آنان تلقين مىكرد و خدمتكارانش با آنحضرت همصدا مىشدند. امام در ميان آنان مىايستاد و مىگريست و مىگفت :
« پروردگارا ! تو ما را فرمودى كه از كسانى كه به ما ستم كردهاند، بگذريم و ما كسانى را كه در حق ما ستم كرده بودند، بخشيديم چنان كه تو خود به ما فرموده بودى پس از ما بگذر
كه تو، به عفو و بخشش از ما و مأموران سزاوارترى. معبودا كرم كردى. پس مرا مورد اكرام قرار ده چون من با درخواست از تو به خير و نيكى دست يافتم پس مرا با بهرهمندان از خودت در آميز. اى كريم! ».
سپس به خدمتكارانش روى مىكرد و مىگفت : من شما را بخشيدم پس آيا شما هم از بديهاى من درگذشتيد ؟ همانا من فرمانروايى بد ، پست ، ستمگر و تحت فرمان پادشاهى كريم ، بخشنده ، دادگر ، نيكى كننده و نعمت دهنده هستم.
غلامان و كنيزان مىگفتند : سرورا ! ما از تو گذشتيم حال آنكه تو هيچ بدى در حق ما مرتكب نشدى. آنگاه امام سجاد به آنان مىفرمود : بگوييد خداوندا از على بن الحسين بگذر چنان كه او از ما گذشت. و او را از آتش رهايى بخش چنان كه او ما را از بندگى رهانيد.
غلامان اين سخنان را تكرار مىكردند و امام سجّاد عليه السلام مىفرمود : « آمين رب العالمين.
برويد كه شما را عفو كردم و آزادتان ساختم به اين اميد كه من نيز مورد بخشش قرار گيرم و آزاد شوم ». پس چون روز عيد فطر فرا مى رسيد ، به آنان انعامهايى مىداد كه ايشان را مصون مىداشت و از آنچه مردمان داشتند ، بى نياز مىساخت.
هر ساله در آخرين شب ماه رمضان ، بيست بنده يا اندكى كم و زياد آزاد مىكرد و مىفرمود : خداوند متعال در هر شب از ماه رمضان ، هنگام افطار هفتاد هزار دوزخى را از آتش مىرهاند. چون آخرين شب ماه رمضان فرا رسد ، حضرت سجاد عليه السلام به همان تعداد كه در طول ماه آزاد كرده بود ، بنده آزاد مىكند و مىفرمود : « من دوست دارم كه خداوند مرا ببيند كه در خانهام در سراى دنيا بندهها را آزاد مىكنم ، به اين اميد كه او هم مرا از دوزخ برهاند ».
هيچ خدمتكارى را بيش از يك سال به كار نمىگرفت. وقتى بندههايى را در
آغاز يا ميانۀ سال مىخريد ، با فرا رسيدن شب عيد فطر آنها را آزاد مىساخت ، وبه جاى آنها غلامان ديگرى به خدمت مىگرفت و سپس آنها را هم آزاد مىكرد. شيوۀ آنحضرت تا هنگام شهادت اين چنين بود. امام سياهان را بى آنكه به آنها نيازى داشته باشد ، مىخريد و با خود به عرفات مىآورد و بديشان كار خود را روا مىكرد و چون كارش با آنها تمام مىشد دستور مىداد كه آنها را آزاد كنند و بديشان انعام و مال دهند. (1)9.
1) - عوالم العلوم ، ج18 ، ص179.
تبليغ مكتبى ، يعنى فراخوانى آشكار مردم به خدا و ارزشهايى الهى ، كه وحى ، مردم را بدانها دعوت كرده است. در منطق اسلامى شايد بتوان كلمه « اذان » را با واژه تبليغ مترادف دانست. هنگامى كه دعوت به خدا مهم ترين ركن براى رسالتهاى الهى محسوب شود ، مىتوان تبليغات را بُعد اساسى و مهم آن به شمار آورد.
واقعۀ وحشتناك و فجيع عاشورا يكى از بزرگترين انگيزههاى تبليغاتى بود. مگر امام حسين عليه السلام نفرموده است كه : من كشتۀ اشكم ؟ مگر از ائمه اهل بيت احاديث متواتر دربارۀ فضيلت گريه بر امام حسين و زيارت مزارش و دعا در زير گنبد او نقل نشده است ؟ امام زين العابدين به همراه بازماندگان حادثۀ كربلا بويژه عقيلۀ بنى هاشم ، زينب كبرى اين نقش تبليغاتى را كه امام حسين نيز به خاطر آن شهيد شد ، بر عهده گرفتند.
امام زين العابدين سى و پنج سال از عمر شريف خويش را به اين مهم اختصاص داد تا آنكه پايههاى نهضت مبارك حسينى را در وجدان امّت اسلام ، بر محورهاى زير استوار كرد :
الف - نخستين و بزرگترين ابزار تبليغاتى ، آشكار ساختن بُعد تراژديك و فاجعه آميز واقعه كربلا بود ، تا اين حادثه در عمق وجود نسلهاى آينده ، جاويد ماند و شعلهاى افروخته در دل مؤمنان باشد تا انگيزههاى خير و فضيلت را در آنان جان بخشد و آنها را به جهاد و ايثار فرا خواند تا آنجا كه با گذشت قرنهاى متمادى باز هم بگويند : « اى كاش ما نيز همراه تو بوديم تا به اين پيروزى بزرگ نايل مىآمديم ». وهمواره سربازى فداكار در راه خدا باشند تا عاشوراى كربلا يك بار ديگر تكرار نشود. يا اگر هم به وقوع پيوست در آن شركت فعال داشته باشند و از حق با تمام نيرو دفاع نمايند.
از اين روست كه مىبينيم امام زين العابدين را يكى از « پنج گريهكنندگان » (1)جهان دانسته و او را در شمار آدم و يعقوب و يوسف و فاطمه دختر پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر كردهاند.
آنحضرت سى و سه سال پس از فاجعه كربلا همچنان مىگريست. خوراكى پيش رويش نمىنهادند جز آنكه اشك راه گلويش را مىبست و مىگفت : فرزند دخت رسول خدا را گرسنه كشتند. چون برايش آب مىبردند اشكش سرازير مىشد و مىفرمود : فرزند دختر رسول خدا را لب تشنه از پاى در آوردند.
چون قصابى را كه در حال سر بريدن گوسفند مىديد از وى مىپرسيد كه آيا گوسفند را آب داده است ؟ آنگاه مىگريست و مىفرمود : نوۀ رسول خدا را در حالى كه در كنار رود فرات بود ، تشنه به قتل رساندند.
گريۀ او دل دوستداران و اهل بيتش را به درد مىآورد.
روزى يكى از دوستدارانش به آنحضرت عرض كرد : اى پسر رسول خدا فدايت گردم من مىترسم كه شما از بين برويد ! فرمود : من از اندوه و غمة.
1) - البكّائون الخمسة.
خويش به خدا شكايت مىبرم ، در باره خدا چيزى مىدانم ، كه شما نمىدانيد. من هرگاه قتلگاه بنى فاطمه را به ياد مىآورم اشك گلو گيرم مىشود. (1)
ب - گريه ، تنها رسالتى نبود كه امام زين العابدين آن را براى ثبت در تاريخ بر دوش گيرد.
بلكه آنحضرت رسالت « ايجاد حركتهاى انقلابى » را برگزيد. از همان روزهاى آغازين حماسۀ كربلا ، سخنان اهل بيت عليهم السلام و در پيشاپيش آنها سخنان امام سجّاد و حضرت زينب كبرى در ويران كردن ديوار سكوت و ترديد و ترس در كوفه و شام و سپس در مدينه منوره ، نقش بسيار بزرگى ايفا كرد.
بنابر بعضى از روايات تاريخى هنگامى كه « اشدق » ، عامل يزيد از ترس قيام مردم مدينه ، اهل بيت را در شهرهاى اسلامى پراكنده كرد ، براى نشان دادن مظلوميّت امامحسين در هر محفلى ، منبر و دستگاه تبليغاتى نيرومندى برپا شد.
يكى از مشهورترين سخنرانيهاى امام سجّاد عليه السلام ، سخنرانى عميق و جالبى است كه در مسجد شام ايراد كرده و حاوى طرح و شيوهاى براى منبرهاى حسينى است كه اگر ما آن را الگو قرار دهيم ، تأثيرى ژرفتر و شگرفتر در دل انسانها بر جاى مىنهد. اجازه دهيد پيش از ذكر تمام اين سخنرانى ، به برخى از نكات مهم آن اشاره كرده در آن تأمل كنيم :
1 - امام سجّاد عليه السلام هنگامى كه به سخنران پيش از خود مىفرمايد :
« تو خوشنودى مخلوق را به بهاى خشم خالق خريدى و دوزخ را جايگاه خود گردانيدى » و يا آنجا كه به يزيد توجّه مىكند و مىفرمايد : « آيا اجازه مىدهى كه بر منبر نشينم و سخنى بگويم كه در آن خوشنودى خداست و براى كسانى كه در اينجا نشستهاند نفع و ثواب دارد » ، در واقع اهداف منبر را مشخص مىسازد. از اينجا مىتوان دريافت كه سخنان و ارشادات سخنران9.
1) - همان مأخذ، ص209.
بايد ، خالصانه و از براى خدا باشد. او بايد از آنچه خدا را خشنود مىسازد سخن بگويد و لو آنكه طاغوتها از گفتار او به خشم آيند و بايد از چيزى سخن بگويد كه به حال مردم سودمند افتد نه از چيزى كه زيانشان برساند.
2 - آنحضرت سخن خود را با نام خداوند سبحان آغاز مىكند و مردم را از مجازات او مىترساند و ياد مرگ و نابودى را در اذهان آنها زنده مىكند كه هيچ پندى مؤثر تر از مرگ و هيچ مانعى استوارتر از نابودى نيست.
در برخى روايات آمده است كه چون امام زين العابدين سخن خود را در بارۀ مرگ كامل كرد ، مردم بسيار گريستند ، چرا كه دلهايشان نرم شده بود و از اين پس با استقبال بيشترى به تحليلهاى سياسى آنحضرت گوش مىسپردند.
3 - امام خط درخشان سياسى خود را كه به خاتم پيامبران محمّد صلى الله عليه و آله واهل بيت معصوم عليهم السلام او مىرسد ، براى مردم بيان كرد و ويژگيهاى آنان را كه نمونههاى والايى در يقين واستقامت و جهاد بودند ، بر شمرد.
4 - امام سجاد عليه السلام ، پرده از مظلوميّت پدرش سيّدالشّهداء بر گرفت ، وپرچم سرخى كه وجدانهاى آزاده را به قيام براى خدا و در راه يارى مظلومان فرا مىخواند ، بر دوش گرفت.
اين مورد ، از مهم ترين محورهاى منبر حسينى است ، تحريك عواطف و تهييج حزن واندوه نهفته در وجدان مردم.
5 - پس از آنكه يزيد به مؤذن دستور داد كه با سردادن اذان سخن امام را قطع كند ، آنحضرت چنان كه رسم بود منبر را رها نكرد بلكه به هنگام گفتن دوّمين شهادت ( أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰهِ ) مؤذن را متوقف كرد و مسئوليّت قتل پدرش را برعهدۀ يزيد گذاشت و بهقول معروفانگشتبر نقطۀ حساسگذاشت.
از اينجا در مىيابيم كه يك خطيب حسينى نبايد تنها از دور به حقايق سياسى اشاره كند بلكه وظيفه دارد ، با صراحت و روشنى به مسائل اشاره كند
تا مردم آگاهى يابند و حجّت بر آنها تمام شود.
بدين سان امام سجّاد توانست با به كارگيرى اين شيوۀ زيبا و درخشان ، تخت حكومت يزيد را به لرزه در آورد تا آنجا كه يزيد از جنايت پليد خود بيزارى جست و به انبوه خشمگين جمعيّت كه نزديك بود او را در خود فرو گيرند گفت : اى مردم آيا گمان مىكنيد كه من حسين را كشتم. خداوند ، عبيداللّٰه بن زياد عامل مرا در بصره لعنت كند كه حسين را كشت ! ! (1)
اينك به نقل سخنرانى امام كه بايد الگوى منبرهاى حسينى قرار گيرد ، مىپردازيم :
« اى مردم شما را از دنيا و آنچه در آن است هشدار مىدهم. چرا كه دنيا سراى زوال و نابودى است و ( مردم ) قرون گذشته را كه دارايى و عمرشان از شما بيشتر بود، از ميان برده و اينك پيكرهايشان طعمۀ خاك گشته، واحوالشان دگرگون شده است. آيا شما پس از ايشان ( به دنيا ) طمع مىورزيد.
افسوس،افسوس چارهاى جز پيوستن و ملاقات ( با مردگان ) نيست. پس در آنچه از روزگارتان گذشته و در آنچه باقى مانده بنگريد. وپيش از گذشتن فرصت و خاموش گشتن فروغ آرزو، كردارهاى شايستهاى را كه بر شما روى مىآورد، انجام دهيد. پس بزودى از قصرها گرفته شويد و به قبرها منتقل گرديد و به كردارهايتان محاسبه شويد.
به خدا سوگند چه افراد گنهكارى كه ( در آن سرا ) حسرتها بر آنها كاملاً چيره گرديد و چه عزتمندانى كه در پرتگاههاى نيستى و نابودى فرو افتادهاند كه ديگر ( در آن دنيا ) پشيمانى سودى ندارد و از ستمگر دست بر نمىدارند... همه آنچه كردهاند، حاضر يابند و البته پروردگارت به هيچ كس ستم نخواهد كرد ». (2)
گويند : به خاطر تأثير عميق مواعظ امام در دل شنوندگان ، مردم ناله و شيون سر دادند.
آنگاه امام فرمود :9.
« اى مردم به ما شش چيز داده شد و با شش نعمت برترى يافتيم. علم، حلم، جوانمردى، فصاحت، شجاعت و محبّت در دل مؤمنان به ما داده شد و به اينكه پيامبر برگزيده، حضرت محمّد صلى الله عليه و آله از ماست و صديق از ماست و طيّار از ماست و شيرخدا و رسولش از ماست و دو سبط اين امّت از مايند، بر ديگران برتى گرفتيم.
پس هر كس مرا مىشناسد كه مىشناسد و هر كه نمىشناسد اينك حسب و نسب خود را براى او بازگو مىكنم.
اى مردم! من فرزند مكّه و منى هستم، فرزند زمزم و صفا، فرزند كسى كه زكاة را بر دوش خود مىكشيد و به اين سوى و آن سو مىبرد. من فرزند بهترين كسى هستم كه جامه پوشيد و ردا بر دوش گرفت، من فرزند بهترين كسى هستم كه طواف كرد و سعى نمود، من فرزند بهترين كسى هستم كه حج كرد و لبّيك گفت، من فرزند كسى هستم كه بر براق سوار شد و به آسمان عروج كرد، من فرزند كسى هستم كه از مسجد الحرام به مسجد الاقصى برده شد، من فرزند كسى هستم كه جبرئيل با او به « سدرة المنتهى » رسيد، من پسر كسى هستم كه تا مقام « قاب قوسين او ادنى » رسيد، من پسر كسى هستم كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد، من پسر كسى هستم كه خداى بزرگوار به او وحى مىفرستاد، من پسر محمّد مصطفى هستم. من پسر على مرتضى هستم. من پسر كسى هستم كه انقدر با مردمان جنگيد و شكستشان داد كه عاقبت به يكتايى خداوند، اقرار كردند.
من پسر كسى هستم كه در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله با دو شمشير مىجنگيد، و با دو نيزه مىجنگيد و دو هجرت كرد و دو بار دست بيعت داد و در بدر و حنين جنگيد و حتّى لحظهاى هم به خداوند كفر نورزيد.
من پسر شايسته ترين مؤمنان و وارث پيامبران و كوبندۀ ملحدان و پيشواى مسلمانان و نور مجاهدان و زيور عبادتگران و سرور گريهكنندگان و صابرترين صابران و برترين قيام كنندگان از آل ياسين و پرورش يافته رب العالمين، هستم. من پسر كسى هستم كه به جبرئيل و ميكائيل مؤيد و منصور بود، او قاتل مارقان و ناكثان و قاسطان بود، با ناصبيها پيكار و مبارزه كرد او بهترين مفاخر قريش بود، او نخستين كسى از مؤمنان بود كه به نداى خدا و رسولش پاسخ گفت و دعوت او را پذيرفت، اوّلين سابقان و در هم كوبندۀ متجاوزان
و نابود كنندۀ مشركان بود، او تيرى بود كه از كمانهاى خدا بر منافقان فرود آمده بود، زبان حكمت عابدان و ياوردين خدا و ولى امر او و بستان حكمت خدا و خزانۀ علم الهى بود. جوانمرد و بخشنده و پر هيبت، دانا وپاك، ابطحى، پيشگام و شكيبا، روزه دار و مهذب، قيام كننده و قاطع نسل مشركين و براكنده كنندۀ احزاب مشركين و ثابت قدم و قوى اراده و سر سخت چونان شيرى خشمناك بود. در ميدان كارزار، هنگامى كه نيزه ها به يكديگر نزديك مىشدند و عنان اسبان در كنار يكديگر قرار مى گرفتند، آنها را مىكوبيد و نابود مىكرد. همچون آسياب كه مىگردد و علفها را به كنارى مىافكند. شير حجاز و قوچ عراق بود، مكّى و مدنى و خيفى و عقبى و بدرى و أحدى و شجرى و مهاجرى بود. سيد عرب بود و شير جنگ، وارث مشعرين و پدر سبطين، حسن وحسين بود، آرى اين جدّ من على بنابىطالب عليه السلام است».
سپس فرمود :
« من پسر فاطمه زهرايم، پسر سرور زنان... »
آنحضرت همچنان به معرفى خود ادامه داد تا آنكه بانك ناله و فرياد مردم به آسمان بلند شد و يزيد ترسيد كه مبادا ، مردم بروى بشورند. از اين رو به مؤذن دستور داد تا آذان بگويد و گفتار امام سجاد را قطع كند. چون مؤذن گفت :
اللّٰهُ أَكْبَر ، امام سجّاد عليه السلام فرمود : هيچ چيز بزرگتر از خدا نيست وچون مؤذن گفت : أَشْهَدُ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلَّا اللّٰه ، امام سجاد فرمود : موى و پوست وگوشت و خونم بر اين گواه است.
همين كه مؤذن گفت : أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰه ، امام از فراز منبر رو به يزيد كرد و گفت : آيا اين محمّد جدّ من است يا جدّ تو ؟ اگر بگويى جدّ توست دروغ گفته و كفر ورزيده اى و اگر بگويى كه او جدّ من است پس چرا عترت وى را كشتى ؟
راوى گويد : مؤذن گفتن اذان و اقامه را تمام كرد و يزيد جلو ايستاد و نماز
ظهر را به جاى آورد. (1)
دعا، وسيله تربيت و تبليغ
خداوند پيام خويش را براى هدايت ما فرستاده است. به نظر شما چگونه مىتوانيم به او لبيك گوئيم و پاسخ نداى خداوند را بدهيم ؟
كليد اين كار دعاست. دعا شيوۀ سخن گفتن بنده با پروردگارش است همچنان كه وحى اوج سخن گفتن پروردگار با بندگانش.
دعا ركن اصلى عبادت و پيوستگى و وصل و جوهر نماز است. هر دعايى پسنديده و نيكوست. امّا خداوند نعمت دعا را وقتى بر ما ارزانى داشت كه به ما آموخت چگونه از طريق كتابى كه سرشار از دعاهاى اوليايش است ، و نيز با دعاهايى كه ما از نيايشهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيتش عليهم السلام به ارث بردهايم ، او را بخوانيم. به نظر مىرسد كه تمام اين دعاها را بندگان خدا از پيامبران و آنان از وحى الهى ، به ارث بردهاند ، يا دست كم بايد اين نيايشها را تجليات وحى بر دلهاى بندگان هدايتگر و مقرب خدا دانست ، و يا انعكاس معارف وحى بر دلهاى پاك و زبانهاى صادق آنان به شمار آورد.
بنابر اين ، دعاهاى مأثور روى ديگر وحى مىباشند. اين دعاها سايه وحى و پرتو درخشان و تفسير و تأويل آن مىباشند. همچنين نيايشها گنجينههاى معارف ربّانى و ديوارههاى نفوذ ناپذير حكمتاند و در مقدمه آنها ، دعاهاى صحيفه سجاديه قرار دارند كه از كلمات امام زين العابدين عليه السلام گرد آورى شدهاند.
امام زين العابدين از اين نيايشها ، چه هدفى را تعقيب مىكرد ؟ بى گمان اين1.
1) - ناسخ التواريخ، ج2، ص241.
دعاها ، پرتويى از قلب روشن شدۀ او به ايمان و سيلابى از دل نورانى او به عشق خدا بود.
اين واژهها بر لبان مردى جارى مىشد كه در محبّت پروردگارش ذوب مىشد. تمام اين دعاها ، رسا و روانند و هيچ نشانى از تكلّف در آنها ديده نمىشود.
آرى اين نيايشها ، اهداف فراوانى را تحقّق بخشيدند ، برجسته ترين آنها ، آن بود كه به بندگان خدا بياموزد كه چگونه با پروردگار بزرگشان سخن گويند و در بارگاهش گريه و زارى سر دهند ، و خشنودى او را خواستار شوند و به نامهاى نيكش بخوانند و چگونه از او خواهش كنند و چه بخواهند ؟
اين اهداف الهى به نوبۀ خود به برخى از امور زندگى بخش ، منتهى مىشد كه معمولاً مورخان هنگام بر شمردن حكمت صحيفه سجّاديه از آنها ياد مىكنند و ما نيز به طور بسيار خلاصه به آنها مىپردازيم :
الف - در دورۀ امام زين العابدين عليه السلام فشارها تا آنجا شديد بود كه زينب كبرى عليها السلام براى مدّتى واسطهاى ميان امام و مؤمنان در شؤون امامت بود و به فعاليّت مىپرداخت.
در چنين شرايط دشوارى طبيعى بود كه امام از طريق دعاهايى كه تا امروز نيز همچون نسيمى مُشك بار و آرامش بخش در ميان امّت وزيدن دارد ، بينشهاى وحى و ارزشهاى رسالت را نشر دهد.
ب - امام به عنوان يك انقلابى خدا جو ، از مبارزه با طاغوت و فساد كه او را به خاطر شرايط دشوار زمانه به رنج و سختى مىافكندند ، دست بر نداشت بلكه با نيايشهايى كه دستگاه حكومتى نمىتوانست او را از آنها منع كند به مبارزه با دستگاه طاغوت پرداخت.
بدين گونه خداوند بر ما اتمام حجّت كرده كه هيچ گاه از مبارزه با طاغوتيان از پا ننشينيم و با هر وسيلۀ ممكن ، حتّى در سخت ترين شرايط اختناق و سركوب ، به قيام بر ضدّ آنها ادامه دهيم.
ج - اين دعاها ، با توجّه به محتواى والا و موعظههاى ربّانى كه در بر دارند ، وسيلهاى براى تربيت مردم بر تقوا و فضيلت و ايثار و جهاد مىباشد. نخبگان امّت ، همچون گياهى نورسته كه از نور خورشيد تغذيه مىكند ، از اين دعاها بهرهمند مىشوند. همانند جنبشهاى انقلابى كه جهت بيش برد هدف خود نياز به ابزارى همچون نشريّات مخفى و جلسات محرمانه و شعارها و اعلاميّهها دارند تا اعضا و هواداران خود را در راه مبارزه به پيش سوق دهند.
اين نيايشهاى پاك نيز ابزار مكتبى نخبگان مؤمنى بود كه به رويارويى با نظام اموى مىشتافتند.
دعاهاى امام كه اينك در مجموعهاى به نام « صحيفه سجّاديه » جمع آورى شده ، همان انگيزۀ ايمانى است كه روح ايمان را در شرايط سخت و دشوار براى ما به ارمغان مىآورد. من گمان نمىكنم كه پس از قرآن كتابى همچون صحيفه سجّاديه باشد كه اين گونه قلب محرومان را تسلى بخشد و خون انقلاب را در رگهاى مستضعفان به جوش آورد ، و دلهاى مجاهدان را به درخشش خود روشن كند و هدايتگر انقلابيون در راه مبارزه باشد. درود خداوند بر اين روح پاكى كه در اين كتاب موج مىزند ، و درود خداوند بر كسانى كه هر بام و شام ، با خواندن اين دعاها به درگاه حضرتش زارى مىكنند ، وپيوند با او را مىجويند.
شعر، منبر سيّار
نغمههاى حيات ، در ژرفاى وجود انسانى در قالب اوزان و معانى بديع شعرى ، نمودار مىشوند. اعراب در زمان جاهليّت و نيز در قرون نخستين اسلام ، به شعر توجّه بسيارى نشان مىدادند. پروردگار نيز در سورۀ شعراء ، سرايندگان مؤمنى را كه به يارى مظلومان همّت مىگمارند ، ستوده است. امامان
معصوم عليهم السلام به شعر به عنوان منبرى سيّار كه به سرعت در ميان مردم نفوذ پيدا مىكند ، توجّه نشان مىدادند ، همچنان كه طاغوتيان نيز به نوبۀ خود از شعر به عنوان ابزارى براى تبليغات دروغين و گمراه كنندۀ خود بهره مىبردند.
امام زين العابدين عليه السلام نيز گاهى شعر مىسرود. مشهور ترين شعرى كه از آنحضرت نقل كردهاند ابيات جاويد زير است كه در آنها مىفرمايد : (1)
نَحْنُ بَنُو اَلْمُصْطَفَى ذَوُو غُصَصٍ *** يَجْرَعُهَا فِي اَلْأَنَامِ كَاظِمُنَا(2)
عَظِيمَةٌ فِي اَلْأَنَامِ مِحْنَتُنَا *** أَوَّلُنَا مُبْتَلًى وَ آخِرُنَا(3)
يَفْرَحُ هَذَا اَلْوَرَى بِعِيدِهِمْ *** وَ نَحْنُ أَعْيَادُنَا مَآتِمُنَا(4)
وَ اَلنَّاسُ فِي اَلْأَمْنِ وَ اَلسُّرُورِ وَ مَا *** يَأْمَنُ طُولَ اَلزَّمَانِ خَائِفُنَا(5)
وَ مَا خُصِصْنَا بِهِ مِنَ اَلشَّرَفِ *** اَلطَّائِلِ بَيْنَ اَلْأَنَامِ آفَتُنَا(6)
يَحْكُمُ فِينَا وَ اَلْحُكْمُ فِيهِ لَنَا *** جَاحِدُنَا حَقَّنَا وَ غَاصِبُنَا(7)
ابن شهرآشوب نيز در مناقب ، اين ابيات را به امام سجّاد عليه السلام نسبت داده است (8)
1) - بحار الانوار، ج45، ص138 - 139.
2) ما، تبار مصطفى، اندوه مندانيم كه گلوهاى ما اين اندوهها را در ميان مردمان فرو مىخورد.
3) محنت ما در ميان خلايق بس سخت و دشوار است و اوّلين و آخرين ما به دشواريها مبتلاست.
4) اين مردمان به فرا رسيدن موسم عيد خود شادكام مىشوند حال آنكه عيدهاى ما، سوگهاى ماست.
5) مردم در آرام و شادىاند امّا ترسندۀ ما، در طول روزگار، ايمن و راحت نيست.
6) ما به شرف و شرافت برگزيده شديم، كه اين ويژگى خاص آفت ما مىباشد.
7) كسى كه حق ما را منكر است و بر ما خشم مىگيرد به ما حكم مىراند حال آنكه ما بايد ( بر او ) حكم برانيم.
8) في رحاب أئمّة اهل البيت، ج3، ص249.
لَكُمْ مَا تَدَّعُونَ بِغَيْرِ حَقٍّ *** إِذَا مِيزَ اَلصِّحَاحُ مِنَ اَلْمِرَاضِ(1)
عَرَفْتُمْ حَقَّنَا فَجَحَدْتُمُونَا *** كَمَا عُرِفَ اَلسَّوَادُ مِنَ اَلْبَيَاضِ(2)
كِتَابُ اَللَّهِ شَاهِدُنَا عَلَيْكُمْ *** وَ قَاضِينَا اَلْإِلَهُ فَنِعْمَ قَاضِي.(3)
امّا تأييد آنحضرت از سوى شاعران مدافع حق را مىتوان از خلال ماجرايى كه براى « فرزدق » رخ داده ، دريافت. فرزدق اگر چه جزو شعراى دربار اموى بشمار مىآمد ، امّا از نظر تاريخى او به بيت علوى گرايش دارد و زمانى كه فرصتى مىيابد ، قريحهاش به جوش آمده قصيدۀ شكوهمند و معروف خود را در مدح امام مىسرايد. چون هشام و حكومت اموى بروى خشم مىگيرند و او را زندانى مىكنند ، امام فوراً براى او انعامى مىفرستد چنان كه برخى از مورخان مىنويسند فرزدق از آن پس تا پايان عمر در سايۀ امامت راستين اسلام زندگى خود را سپرى كرد. امّا ماجراى فرزدق و سرودن آن قصيدۀ زيبا چنين است :
« سبكى » در كتاب طبقات الشافعيه به سند متصل از ابن عايشه عبداللّٰه بن محمّد از پدرش نقل كرده است ، كه گفت : هشام بن عبد الملك با وليد به سفر حج رفت و به گردخانۀ كعبه طواف كرد. او هر چه كوشيد تا خود را به « حجرالاسود » برساند نتوانست ، از اين رو منبرى براى او نهادند و وى بر آن نشست وبه مردم مىنگريست. اطراف اورا گروهى از شاميان احاطه كرده بودند.
در اين هنگام بود كه ناگهان امام على بن الحسين عليهما السلام كه زيبا روترين
و خوشبوترين مردمان بود پديدار شد و گردخانۀ خدا طواف كرد و همين كه به نزديك حجرالاسود رسيد ، مردم راه را براى امام باز كردند. مردى از شاميان پرسيد : اين كيست كه ابهتش چنين مردم را مرعوب مىكند ؟ !
هشام از بيم آنكه مبادا شاميان به وى تمايل يابند ، پاسخ داد : او را نمىشناسم. فرزدق كه در آن ميان حاضر بود ، گفت : امّا من او را مىشناسم. مرد شامى پرسيد : ابو فراس او كيست ؟ آنگاه فرزدق قصيدۀ خود را در معرفى امام سجّاد عليه السلام به آن مرد سرود ، « سبط ابن جوزى » و « سبكى » اين قصيده را با اندكى تفاوت اين چنين نقل كردهاند :
هٰذَا الَّذٖى تَعْرِفُ الْبَطْحٰاءُ وَطْأَتَهُ ***و البيت يعرفه و الحلّ و الحرم(1)
هذا ابن خير عباد اللّه كلّهم *** هذا التقيّ النقيّ الطاهر العلم(2)
یکاد یمسکه عرفان راحته *** رکن الحطیم اذا ما جاء یستلم(3)
اذا راته قریش قال قائلها *** الی مکارم هذا ینتهی الکرم(4)
إن عدّ أهل التّقى كانوا أئمتهم *** أو قيل من خير أهل الأرض؟ قيل هم(5)
1) اين كسى است كه سرزمين بطحا جاى قدر و منزلت او را مىشناسد و خانۀ كعبه و حل و حرم نيز او را مىشناسند.
2) اين فرزند بهترين بندگان خداست. اين پاك و پاكيزه و پيراسته و شناخته شده است.
3) جود و عطاى كف بخشش او چنان است كه چون بخواهد حجر را استلام كند و بر ركن « حطيم » گام فرانهد، ركن مىخواهد او را نزد خود نگه دارد تا از جود و عطايش بر خوردار گردد.
4) چون قريش بدو بنگرد، گويندۀ آنها اعتراف كند كه، كرم وجود، به منزلگاه مكارم اين مرد منتهى مىشود.
5) اگر پرهيزكاران شمرده شوند، ايشان پيشوايانند و اگر پرسيده شود كه بهترين اهل زمين چه كسانىاند؟ گفته شود : ايشان.
هٰذَا ابْنُ فٰاطِمَةَ إِنْ كُنْتَ جٰاهِلَهُ *** بجدّه أنبياء اللّه قد ختموا(1)
فليس قولك من هذا؟ بضائره *** العرب تعرف من أنكرت و العجم(2)
بُغْضٖى حَيٰاءً وَيُغْضىٰ مِنْ مَهٰابَتِهِ *** و لا يكلّم إلاّ حين يبتسم(3)
1) اين فرزند فاطمه است اگر او را نمىشناسى، او كسى كه پيامبران خدا به جدّش ختم شدهاند.
2) اين كه تو مىگويى اين كيست؟ زيانى به او نمىرساند چرا كه عرب و عجم اين كسى را كه تو نمىشناسى، نيك مىشناسند.
3) از بسيارى حيا ديده فرو مىپوشد و مردمان نيز به خاطر هيبت وى، ديده بر مىبندند و جز زمانى كه تبسم مىكند، با او سخن گفته نمىشود.
كِلْتٰا يَدَيْهِ غَيٰاثٌ عَمَّ نَفْعُهُمٰا يَسْتَوْكِفٰانِ وَلاٰ يَعْرُوهُمٰا الْعَدَمُ(1)
سَهْلُ الْخَلٖيقَةِ لاٰ تَخْشىٰ بَوٰادِرُهُ *** يَزِينُهُ خَصْلَتَانِ اَلْخَلْقُ وَ اَلْكَرَمُ(2)
لاٰ يَنْقُصُ الْعُسْرُ بَسْطاً مِنْ أَكُفِّهِمُ سِيّٰانَ ذٰلِكَ إِنْ أَثِرُوا وَإِنْ عَدِمُوا (1)
يَسْتَدْفَعُ السُّوءَ وَالْبَلْوىٰ بِحُبِّهِمْ
اين على بن الحسين بن على ابىطالب عليهم السلام است. هشام خشمگين شد و دستور داد فرزدق را در محلى به نام عسفان ، بين مكّه و مدينه ، زندانى كنند. امام سجاد هزار دينار براى او فرستاد. امّا فرزدق آن را نپذيرفت و گفت :
آنچه گفتم از روى خشم به خاطر خدا و رسولش بود ، از اين رو بابت آن پاداش نمىستانم. امام على بن الحسين به وى پاسخ داد : چنانچه ما اهل بيت
1) - سختى معيشت آنان، دستان بخششگرشان را از بخشش نمىكاهد و اين گشاده دستى در حالت توانگرى و تنگدستى براى آنان يكسان است.
چيزى ببخشيم ، دوباره به ما باز نمىگردد. آنگاه فرزدق بخشش امام را پذيرفت و هشام را نكوهش كرد و گفت :
أَيَحْبِسُنٖى بَيْنَ الْمَدٖينَةِ وَالَّتٖى ***
هشام از اين ابيات آگاهى يافت و فرزدق را آزاد ساخت امّا حقوقش را كه سالانه هزار دينار بود ، از ديوان قطع كرد. فرزدق از اين امر نزد امام سجّاد شكايت برد و آنحضرت به وى چهل هزار دينار بخشيد و به وى فرمود : اگر به بيش از اين احتياج مىداشتى حتماً به تو مىبخشيدم.
فرزدق چهل سال زندگى كرد و سپس بدرود حيات گفت. خدايش رحمت كند !
رسالۀ حقوق
برخى كه در پژوهش ، از مراتب والاى ايمان برخوردارند ، مىپرسند : چگونه تلاش كنيم تا مؤمن واقعى شويم ؟ امام زين العابدين عليه السلام در پاسخ به سؤال اينان ، رسالۀ حقوق را نگاشته كه در آن وظايف و مسئوليّتهاى مؤمن در قبال خداوند و مردم مشروحاً باز گفته و در يك كلام ويژگى روابط قائم بر پايههاى متوازن و عادلانه را توضيح داده است. آغاز اين رساله چنين است :
« بدان، خدايت رحمت كند، كه خداوند را در هر حركتى كه مىكنيم و در هر سكونى كه
دارى و هر جا كه باشى حقوقى است و نيز در هر اندامى كه بچرخانى و يا در هر وسيلهاى كه بدان كار مىكنى حقوقى است، كه برخى از برخى بزرگتر است. و بزرگترين حقوقى كه خدا بر تو واجب كرده، حقوقى است كه بر خودت مقرر نموده، كه با وجود اعضاى گوناگونت، از سر تا پايت را فرا مىگيرد.
پس او حقى را براى ديدگانت و حقى را براى گوشت و حقى را براى زبانت و حقى را براى دستت و حقى را براى پايت و حقى را براى شكمت و حقى را براى فرجت، بر تو قرار داد. اين اعضاى هفت گانهاى است كه كليه كارها به وسيله آنها انجام مىپذيرد. سپس خداوند عزّوجل، براى كردارت نيز حقوقى قرار داد. براى نماز و روزه و زكات و قربانى كردن و كارهايت حقوقى بر تو قرار داد سپس اين حقوق از تو به ديگران رسد كه بر تو حق واجب دارند و واجب ترين اين حقوق بر تو حق پيشوايان توست و سپس حقوق رعيت و آنگاه حقوق بستگانت ». (1)
امام سخنان خود را در بارۀ اين حقوق و فروع آنها ادامه مىدهد و رابطه ميان انسان و خلق و خالق را آن چنان كه بايسته و شايسته است بيان مىكند. و با بررسى رسالۀ حقوق مىتوان به نتايج زير پى برد :
1 - سخنان امام سجّاد عليه السلام متوجّه مؤمنان برگزيده است : كسانى كه كمالات را نشر مىدهند و در جهت دستيابى بدانها مىكوشند. برخى از حقوق مطرح شده در اين رساله جز واجبات و برخى ديگر كه در اكثريت قرار دارند ، جزو مستحبات مىباشند.
2 - اين رساله و نيز ديگر رسالهها و وصايايى كه از ائمه عليهم السلام صادر شده كه توسط دانشمند بزرگ « حسن بن على بن شعبه حلبى » در كتاب گرانبهاى تحف العقول گرد آمده است ، به مثابۀ دروس ارزشمندى است از جانب اهل بيت كه به منظور تربيت نمونههاى بر ترو پيشاهنگان مسلمان ايراد گشته تا با به كار بستن6.
1) - في رحاب أئمّة اهل البيت، ج3، ص216.
آنها ، الگوى ديگر مردمان قرار گيرند. ما مسلمانان و بويژه حوزههاى علميه كه در واقع امتداد خط تربيتى اهل بيت عليهم السلام هستند ، امروزه ، با بازگشت به اين رسالهها و وصايا ، بسيار نيازمنديم !
اگر سازمانها مكتبى و تشكيلات اسلامى به اين ذخاير ايمانى پايبند باشند ، از رجوع به بسيارى از فرهنگهاى ناقص و يا التقاطى بىنياز مىشوند و براى تحريك هواداران و پيروان خود ، ديگر نيازى به برانگيختن تعصبات و انگيزههاى قبيلهاى و بت پرستانه كه جز زيان و نابودى ارمغان ديگرى براى ما ندارند ، بى نياز خواهند بود.
3 - اين رساله توازن شخصيّت ايمانى ما را نگاهبان خواهد بود و ما را از زياده روى در بعد شريعت و فرو نهادن ابعاد ديگر در امان خواهد داشت. چرا كه ما بايد با به كار بستن برنامههاى مشخص ، همچون رسالۀ حقوق ، گنجايش كافى براى جاى دادن تمام ابعاد شريعت را در خود ايجاد كنيم. سخن آخر آنكه : اين رساله ، بينش فراگير و ژرف نگرى و باريك انديشى قرآنى را كه متناسب با مقام امامت سيد الساجدين عليه السلام است ، و هيچ فقيه يا دانشمندى بدون اتصال با اين چشمۀ جوشان ، بدان نايل نخواهد آمد منعكس مىسازد ، پس درود خدا بر آن كس كه اين رساله را نوشت و سلام خدا بر آن كس كه به آنچه در اين رساله آمده عمل كند !
در كتابهاى روايى ، بسيار به اين حديث قدسى بر مىخوريم كه مىفرمايد :
«
عَبْدٖى أَطِعْنٖى تَكُنْ مَثَلٖى أَقُولُ لِلْشَّىْءِ كُنْ فَيَكُون وَتَقُولُ لِلْشَّىْءِ كُنْ فَيَكُونَ ». (1)
در قرآن نيز مثالهاى واقعى از تاريخ انبيا و صالحانى كه خداوند دعاهايشان را در امورى كه مردم در آنها به درماندگى رسيده بودند ، اجابت كرده است ، فراوان است. آيا طوفان نوح و كشتىاش و آتش ابراهيم كه خداوند آن را سرد و بى گزند ساخت و عصاى موسى كه به صورت اژدهاى آشكار مىشد و سخن گفتن عيسى در گهواره و استجابت دعاى ابراهيم و زكريا كه خداوند با وجود آنكه پير و ناتوان شده بودند. بديشان فرزندانى عطا فرمود ، كرامت خداوند نبود كه به اين بندگان مخلص عطا فرموده ؟ پس چرا بر برخى گران است كه همچنان كه كرامتهاى خدا را بر پيامبران مىپذيرند ، كرامت حضرتش را بر ديگر اولياى وى بپذيرند ؟ ! آيا مگر در حديث نبوى نيامده است كه :
1) - بندهام مرا فرمان بر تا چون من شوى. من به چيزى مىگويم « شو » مىشود و تو هم به چيزى مىگويى « شو » مىشود.
« عُلَمٰاءُ امَّتٖى كَأَنْبٖيٰاءِ بَنِى إِسْرٰائٖيلَ » (1).
پس چگونه به تصريح قرآن ، صدور معجزهها در روزگار بنى اسرائيل امكان پذير است امّا صدور آن به دست اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله نا ممكن باشد ؟ !
آيا براستى بر خداوند دشوار است كه كرامات خود را بر دستان امام سجاد عليه السلام است كه اينك با هم برخى از ويژگيها و صفات او را از نظر گذرانديم ، جارى كند ؟ و براى اين منظور چه كسى بهتر و سزاوارتر از آن كه بر خوردار از اين صفات است ؟ ! او عبادتگر شبها بود و روزه دار روزها ، همواره از ترس خدا مىگريست و پيوسته در پيشگاه حضرتش پيشانى بر خاك مىساييد و... و...
اينك ما از خرمن زندگى درخشان و مالامال از كرامات آنحضرت ، خوشهاى چند مىچينيم تا اين يقين در ما افزون شود كه خداوند دعاى بندگان مخلصش را كه با تمام هستى و وجود خويش در كنار پروردگارشان آرام يافتهاند به شرف اجابت نايل مىكند.
آنگاه از راه اين يقين است كه عشق و علاقۀ ما به اهل بيت افزون مىگردد و مگر محبّت آنان خود رهايى از دوزخ و وسيلۀ نزديكى به خدا نيست ؟ !
1 - يكى از كرامتهاى آنحضرت اين بود كه خداوند از طريق رؤيا به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله ، آنحضرت را از ماجرايى مطلع كرد. داستان از اين قرار است :
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود :
وقتى كه عبد الملك بن مروان به خلافت رسيد به حجاج بن يوسف نوشت :
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحٖيمِ
از عبد الملك بن مروان امير المؤمنين به حجاج بن يوسف امّا بعد ، در ريختن خون بنى عبد المطلب بنگر و خون آنها را پاس دار و از اين كار دورىد.
1) - دانشمندان امّت من، چونان پيمبران بنى اسرائيلند.
گزين كه خود شاهد بودم كه چون آل ابو سفيان در اين كار ولع نشان دادند ، جز اندكى بر سرير پادشاهى درنگ نكردند. و السلام.
امام صادق فرمود : عبد الملك اين نامه را نهانى به حجاج فرستاد و خبر اين نامه در همان ساعتى كه نوشته و به سوى حجاج فرستاده بود به على بن الحسين رسيد. به او گفته شد كه عبد الملك نامهاى چنين و چنان به حجاج نوشته است و خداوند از اين بابت او را سپاس نهاده و فرمانروايىاش را استوار ساخته و بر مدّت آن بيفزوده است امام صادق فرمود : آنگاه على بن الحسين نامهاى چنين نگاشت :
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحٖيمِ
به عبد الملك بن مروان امير المؤمنين از على بن الحسين. امّا بعد ، همانا تو در فلان روز و فلان ساعت از فلان ماه نامهاى چنين و چنان نگاشتهاى. و رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا از اين نامه آگاه كرد و خداوند اين كار تو را سپاس نهاد و پايههاى فرمانروايىات را استوار نمود و بر مدّت آن افزود.
سپس نامه را پيچيد و بر آن مهر نهاد و به غلامش سپرد كه بر اشترش بنشيند و به محض آنكه عبد الملك را ديد اين نامه را به وى تسليم كند. چون غلام به دربار عبد الملك رسيد نامه را تسليم وى كرد. وقتى عبد الملك نامه را گشود و به تاريخ آن نظر كرد ، ديد درست همان تاريخى است كه در آن به حجاج نامه نگاشته. بنابر اين در صداقت على بن الحسين عليهما السلام ترديد نكرد و بسيار شادمان شد و به پاداش آنكه اين نامه شادمانش كرده بود ، به سنگينى شتر آنحضرت ، براى وى درهم فرستاد » (1)
2 - يكى ديگر از كرامتهاى آنحضرت در ارتباط با ابو خالد كابلى است كه4.
1) - بحارالانوار ، ج46 ، ص44.
امام باقر عليه السلام اين مطلب را نقل كرده است :
« ابو خالد كابلى روزگار درازى محمّد بن حنفيه ، فرزند اميرمؤمنان عليه السلام و عموى امام سجّاد ، را خدمت مىكرد و هيچ گاه در امامت وى به خود ترديد راه نمىداد تا آنكه روزى نزد محمّد رفت و به او گفت : فدايت گردم مراتب دوستى و احترام و اخلاص من ثابت شده است. پس تو را به حرمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام سوگند آيا مرا آگاه نمىكنى كه تو همان امامى هستى كه خداوند طاعتش را بر مردم واجب كرده است ؟ محمّد گفت : ابو خالد تو مرا به امورى بزرگ سوگند دادى. على بن الحسين امام من و تو و همۀ مسلمانان است. ابو خالد تا اين سخن را شنيد به سوى على بن الحسين رو كرد و از آنحضرت اجازۀ ورود خواست. به امام سجّاد گفته شد كه ابو خالد بر در است. امام به او اجازۀ ورود داد. چون ابو خالد وارد شد ، نزديك امام رفت آنحضرت گفت : اى كنكر خوش آمدى ، تو هيچ گاه به ديدار ما نمىآمدى ! در بارۀ ما به چه چيزى پى بردى ؟
ابو خالد ، از سخنى كه از على بن الحسين شنيده بود سجدۀ شكرى به جاى آورد و سپس گفت : سپاس خدا را كه مرا از دنيا نبرد تا آنكه پيشوايم را شناختم. امام سجاد از وى پرسيد : چگونه پيشوايت را شناختى ؟ گفت : تو مرا به نامى كه مادرم بر من نهاده بود خواندى و حال آنكه من در كار خودم كور و گمراه بودم.
عمرى دراز محمّد بن حنفيه را خدمت كردم و در بارۀ امامت او به خود ترديد راه نمىدادم تا آنكه چون به او نزديك شدم به حرمت خداوند متعال و حرمت پيامبر صلى الله عليه و آله و حرمت امير مؤمنان عليه السلام سوگندش دادم ، او هم مرا به تو هدايت كرد و گفت : او پيشواى من و تو و همۀ مخلوقات خداست. سپس به من اجازه ورود دادى. چون نزدت آمدم و نزديكت شدم مرا به نامى كه مادرم بر من نهاده بود ، مورد خطاب قرار دادى از اينجا دانستم كه تو پيشوايى هستى كه
خداوند اطاعتش را بر من و تمام مسلمانان واجب كرده است ». (1)
3 - شيخ طوسى يكى ديگر از كرامتهاى امام زين العابدين را چنين نقل مىكند : على بن الحسين به قصد گزاردن حج ، عازم مكّه شد و در صحرايى ميان مكّه و مدينه به مردى بر خورد كه او هم در سفر بود. آن مرد به امام گفت : فرود آى. امام از او پرسيد چه كارى دارى ؟ مرد پاسخ داد. مىخواهم تو را بكشم و هر چه همراه دارى بر دارم. امام سجاد به او فرمود : من آنچه را كه همراه دارم با تو تقسيم مىكنم و تو را از خود حلال مىكنم. دزد گفت : نه. امام فرمود : پس از آنچه همراه دارم مقدارى اندك باقى گذار تا بدان به مكّه برسم. امّا دزد نپذيرفت. امام از او پرسيد : خدايت كجاست ؟ دزد پاسخ داد : خوابيده.
ناگهان دو شير درنده نمايان شدند كه يكى سر مرد را گرفت و ديگر پايش را. آنگاه امام سجاد عليه السلام فرمود : پنداشتى كه خدايت خوابيده و از تو غافل است؟ ! (2)
4 - يكى ديگر از كرامتهاى آنحضرت هنگام وفاتش آشكار شد. وى در روز 25 يا 18 ماه محرم سال 94 ه در اثر زهرى كه امويّون به وى خورانيدند ، به شهادت رسيد. در اين سال گروهى از فقها نيز از دنيا رفتند چنان كه اين سال را سنة الفقها ( سال فقها ) نام نهادند. به نظر من هيچ بعيد نيست كه رژيم اموى در روزگار فرمانروايى وليد بن عبد الملك ، مخالفان خود را كه از فقهاى بزرگ بودند و كسانى همچون سعيد بن مسيب و عروة بن زبير و سعيد بن جبير در ميان آنها جاى داشتند ، به وسيلۀ زهر از ميان برداشته باشد. در كتابهاى تاريخى آمده است كه در اين سال تمام فقهاى مدينه چشم از جهان فرو بستند. (3)ر.
آيا به راستى عقل مىپذيرد كه تمام فقها به طور تصادفى در عرض يك سال از دنيا بروند. حال آنكه مىدانيم و معروف است كه امام سجّاد عليه السلام در اثر زهرى كه به دسيسۀ عبد الملك و در شرايطى بحرانى به وى خورانيده شده بود ، دنيا را وداع گفت.
در هر حال هنگام شهادت آنحضرت ، كرامتهاى عجيبى از وى به ظهور رسيد. وى در آن هنگام از هوش رفت و يك ساعت در همان حال باقى ماند. چون پارچه را از او كنار زدند فرمود : « خدا را سپاس كه بهشت را به ما ميراث داد كه از آن هر جا كه خواهيم مقام گيريم. پس چه نيكوست پاداش كار گزاران ».
سپس فرمود : « برايم قبرى مهيا كنيد و آن را تا سطح زمين برسانيد. آنگاه پارچه را بر خود افكند و جان به جان آفرين تسليم كرد ». (1)
پس از شهادت آنحضرت كرامتى ديگر از وى آشكار گرديد. اين كرامت را سعيد بن مسيب نقل كرده است و ما با ذكر اين كرامت ، پروندۀ تابناك زندگى امام زين العابدين عليه السلام را مىبنديم.
از عبد الرزاق از معمر از زهرى از سعيد بن مسيب و نيز عبد الرزاق از معمر از على بن زيد نقل كرده است كه گفت : به سعيد بن مسيب گفتم تو به من گفتى كه على بن الحسين ، نفس زكيه است و تو همتايى براى او نمىشناسى ؟ سعيد پاسخ داد : همچنين است و آنچه در بارۀ او گفتهام چندان هم بعيد و نا آشنا نيست به خدا سوگند همانند او ديده نشده است. على بن زيد گويد : پرسيدم همين دليل استوار ، عليه خود توست پس چرا بر جنازۀ او نماز نگزاردى ؟ ! سعيد پاسخ داد : قاريان ، تا على بن الحسين عليهما السلام به سوى مكّه نمىرفت ، بدان شهر روانه نمىشدند.
پس او به طرف مكّه رهسپار شد و ما نيز با او بيرون شديم.3.
1) - بحارالانوار ، ج46 ، ص153.
هزار نفر در ركاب آنحضرت بودند. پس چون به « سقيا » رسيديم ، فرود آمد و نماز گزارد و سجدۀ شكرى به جاى آورد...
در روايت زهرى از سعيد بن مسيب نقل شده است كه سعيد گفت : مردم از مكّه بيرون نمىشدند تا آنكه على بن الحسين ، سيد العابدين عليه السلام ، بيرون آيد. پس آنحضرت از مكّه خارج شد من نيز با وى بودم. او در يكى از منازل بين راه فرود آمد و دو ركعت نماز گزارد و در سجودش تسبيح گفت. پس هيچ درخت و كلوخى نماند جز آنكه همراه با حضرتش خداى را تسبيح مىكردند. ما از تعجب ، فرياد سر داديم. آنحضرت سر خود را بالا آورد و پرسيد : اى سعيد آيا فرياد سر مىدهى ؟ ! گفتم : بلى اى فرزند رسول خدا. آنگاه آنحضرت فرمود :
اين تسبيح اعظم است. پدرم از جدّم و او از رسول خدا صلى الله عليه و آله برايم روايت كرد كه فرمود :
با اين تسبيح ، هيچ گناهى بر جاى نمىماند. گفتم : اين تسبيح را به ما نيز بياموز.
در روايت على بن زيد از سعيد بن مسيب آمده است كه آنحضرت در سجودش تسبيح گفت. پس هيچ درخت و كلوخى در گردا گرد آنحضرت نبود مگر آنكه به همان تسبيح امام سجّاد عليه السلام مترنّم بودند. من و اصحابم از ديدن اين صحنه به شگفت افتاده بانگ سر داديم.
سپس امام فرمود : « اى سعيد ! زمانى كه خداوند متعال جبرئيل را آفريد ، اين تسبيح را بدو الهام فرمود. پس آسمانها و هر كه در آنها بود با اين تسبيح اعظم وى را تسبيح گفتند و اين اسم اكبر خداى عزّوجل است. اى سعيد ! پدرم حسين از پدرش از رسول خدا صلى الله عليه و آله از جبرئيل از خداوند جلّ جلاله نقل كرده است كه فرمود : هيچ بندهاى از بندگانم به من ايمان نياورد و تو را تصديق نكرد و در مسجدت دو ركعت نماز ، به دور از چشم مردم نگزارد جز آنكه تمام گناهان گذشته وآينده او را بيامرزيدم ».
از اين روست كه من نمونهاى بهتر از على بن الحسين نديدم. چه ، او اين
حديث را برايم باز گفت هنگامى كه او از دنيا رفت ، نيكوكار و بدكار بر جنازهاش حاضر شدند و خوشكردار و تباهكار او را ستودند. همه جنازۀ او را تشييع كردند تا آنكه بر زمين گذارده شد. من گفتم : اگر روزى از روزگار بايد دو ركعت نماز واقعى بخوانم ، همين امروز است. جز يك مرد و يك زن كس ديگرى باقى نمانده بود. سپس آن دو به سوى جنازه رفتند و من شتابان نماز گزاردم. پس صداى تكبيرى از آسمان آمد و تكبيرى از زمين پاسخش گفت. باز تكبيرى از آسمان آمد و تكبيرى از زمين جوابش داد من فريادى كشيدم و به صورت بر زمين افتادم. آن كه در آسمان بود ، هفت تكبير بگفت و آن كه در زمين بود نيز هفت تكبير سر داد و بر على بن الحسين درود فرستاد. مردم به مسجد آمدند ، امّا من نتوانستم دو ركعت نماز به جاى آورم و بر جنازۀ على بن الحسين نماز بگزارم.
گفتم : اى سعيد اگر من جاى تو مىبودم جز نماز بر على بن الحسين چيزى ديگر انتخاب نمىكردم. اين همان زيان آشكار است.
سعيد گريست و سپس گفت : من تنها قصد خير داشتم ، اى كاش بر او نماز مىگزاردم ! چرا كه ديگر همانند او ديده نمىشود. (1)0.
1) - بحارالانوار ، ج46 ، ص149 - 150.
زندگينامه
نام: محمّد بن على عليه السلام
پدر و مادر: امام سجّاد عليه السلام ، فاطمه (دختر امام حسن مجتبى) (از اين رو، آن حضرت هم از ناحيۀ پدر و هم از ناحيۀ مادر، به بنىهاشم، منسوب است ).
شهرت: باقر
كُنيه: ابو جعفر
زمان و محلّ تولّد: اوّل رجب، يا سوّم صفر سال 57 هجرى در مدينه.
زمان و محلّ شهادت: روز دوشنبه 7 ذيحجّه سال 114 ه ق در سنّ 57 سالگى، به دستور هشام بن عبد الملك، مسموم شده و در مدينه به شهادت رسيد.
مرقد شريف: در مدينه، در قبرستان بقيع.
دوران زندگى: سه بخش :
1 - سه سال و شش ماه و ده روز با جدّش امام حسين عليه السلام.
2 - 34 سال و 15 روز با پدرش امام سجّاد عليه السلام.
3 - 19 سال و ده ماه و 12 روز مدّت امامت، در اين دوره كه بنىاميّه و بنى عبّاس، در جنگ بودند، امام باقر عليه السلام كمال استفاده را در جهت تربيت شاگرد، و استحكام و گسترش تشيّع و انقلاب فرهنگى نمود.
از پدر و مادرى علوى به دنيا آمد. (امام سجاد و ام عبداللّٰه دختر امام حسن مجتبى )
امام محمّد باقر چهار سال پيش از واقعه عاشوراى كربلا. يعنى در سال 57 هجرى، چشم به جهان گشود.
در بارۀ روز ولادت او ميان راويان اختلاف است. برخى ميلاد آنحضرت را سوّم صفر و برخى اوّل رجب گفتهاند. آنحضرت از نظر سنّى بزرگترين فرزند پدرش نبوده است، امّا براى تصدّى منصب امامت از ديگران شايستگى بيشترى داشت، و پدرش پيرو فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به پيشوايى مردم منصوب كرد.
زهرى، همين نكته را از امام سجاد عليه السلام مىپرسد: اى فرزند رسول خدا چرا به بزرگترين فرزندانت وصيّت نكردى ؟ آنحضرت در پاسخ فرمود: اى ابو عبداللّٰه امامت به خردى است و به بزرگى نيست بلكه رسول خدا اين گونه مقدر كرده و ما آن را اين گونه در لوح و صحيفه يافتهايم.
مادر گرامى آنحضرت، چنان كه امام صادق فرمود است: صديقهاى بود كه
در خاندان امام حسن همتا و نظير نداشت. (1)
او چهار سال از عمر خود را در سايۀ جدّش، سبط شهيد پيامبر، سپرى كرد و از صبغه الهى كه در زندگى امام حسين تجلّى يافته بود، برخوردار گشت.
بى گمان فاجعۀ جانگداز كربلا، بر شخصيّت امام باقر كه لحظه به لحظه شاهد صحنههاى آن بود، تأثير خود را گذاشت چرا كه بنابر برخى روايات ، آنحضرت از جمله كسانى بود كه همراه با بقيه بنى هاشم در اين ماجرا حضور داشت.
امام پس از اين فاجعه 19 سال و 60 روز در سايۀ پدر بزرگوارش، سيّد الساجدين، به سر برد (2)كه حيات او نمونهاى والا از زندگى ربّانى بود و پرتو اين حيات، طريق سالكان حق را تا به امروز روشنى بخشيده است.
از همان روزهاى آغازين حياتش، خطوط امامت در سيمايش آشكار بود. در حديثى از ابو الزبير محمّد بن مسلم مكّى آمده است كه گفت: نزد جابر بن عبداللّٰه بوديم كه على بن الحسين و فرزندش محمّد كه هنوز كودك بود، وارد شدند. جابر، آنحضرت را در آغوش گرفت، على بن الحسين خطاب به فرزندش فرمود: سر عمويت را ببوس، محمّد به جابر نزديك شد و سر او را بوسيد، جابر كه بينايىاش را از دست داده بود، پرسيد: اين كيست ؟ على بن الحسين پاسخ داد: اين محمّد پسر من است. جابر او را در آغوش گرفت و گفت: اى محمّد ! رسول خدا صلى الله عليه و آله بر تو سلام فرستاده، پرسيدند: چطور ؟ ! گفت: پيش رسول خدا بودم و حسين در اتاق آنحضرت مشغول بازى بود ،
پيامبر فرمود :
اى جابر: فرزندم حسين را پسرى است كه على خوانده مىشود چون روز قيامت فرا رسد، منادى بانك بر آورد كه سيد العابدين برخيزد. در آن هنگام على بن الحسين بر مىخيزد، براى اين على پسرى به دنيا خواهد آمد كه محمّد نام دارد. اى جابر چنانچه او را ديدى سلام مرا به او برسان و بدان كه عمر تو پس از ديدار او ، اندك خواهد بود.
پس از اين ديدار ديرى نپاييد كه جابر جهان را بدرود گفت. (1)
امام محمّد باقر پس از رحلت پدرش، امامت مردم را عهده دار شد.
هنگامى كه خورشيد اقتدار بنى اميّه افول كرد و پايههاى حكومت آنان در اثر انقلابهاى پياپى مكتبى، هر روز سُستتر از روز پيش مىشد، امام باقر عليه السلام فرصت نشر معارف قرآنى را پيدا كرد. اين معارف در صحيفهاى گرد آمده بود كه اهل بيت هر يك آن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله به ارث برده بودند.
و در اين روزگار جامعه اسلامى كه دامنۀ آن بسيار گسترش يافته و به مثابۀ چادرى بزرگ ملّتهاى گوناگون و فرهنگهاى مختلف را در خود جاى داده بود، به معارف قرآنى پيش از پيش نياز داشت. اين جامعۀ نوين را بر اساس چه ارزشهايى بايد ارزيابى كرد ؟ و ارزشهاى توحيدى و چهار چوبهاى عمومى و فرهنگى و روح قوانين حاكم بر اين جامعه در زمينههاى مختلف چگونه بايد باشد ؟
تا ديروز امام سجاد از طريق نيايشها و راز و نيازهايش با خداوند، پرچم
1) - بحارالانوار ، ج46 ، ص227.
توحيد را بر مىافراشت و با دعا و نيايش حيات جامعۀ مسلمانان و بويژه جامعۀ مكتبى پيرو خط اهل بيت عليهم السلام را سر و سامان مىداد.
امّا امروز اين شالودۀ توحيدى استوار شده است و امام باقر عليه السلام مىآيد تا قلّه معارف را بر آن بنياد نهد و پس از وى امام صادق عليه السلام با بيان بسيارى از مسائل حكمت الهى و تفسير و فقه اين بنياد را تكميل مىكند.
معارفى كه امام باقر در راه نشر و گسترش آن مىكوشيد، چه بودند و آنحضرت چگونه توانست راهى به سوى آنها باز كند ؟
گاه در راه علم مىتوان از تجارب جزئى به قواعد عمومى دست يافت و گاه نيز مىتوان از اين قواعد عمومى راهى به جزئيات باز كرد. اگر راه نخست ، شيوه عموم مردم در رسيدن به علم است، راه دوّم نيز، راه علم پيامبران و جانشينان مرتبط با وحى آنان است.
از اين روست كه در يكى از كلمات قصار آمده است :
« علم نقطهاى است كه نادانان آن را گسترش دادهاند ».
ظاهراً اساس علم پيامبر و جانشينان معصوم آنحضرت، قرآنى است كه با حديث نبوّى تفسير شده است، امّا اساس حقيقى علم آنان نور عقلى است كه با ايمان و الهام در قلوب خدا شناسان شعله مىگيرد. اين همان عقلى است كه به مردم، اندكى از آن اعطا شده و در عوض خداوند پيامبران و جانشينان آنها را از آن كاملاً بهرهمند ساخته است.
در واقع درخشش نور عقل نزد انسانها و تجلّى آن در معارف اوّليهاى كه هر شخصى آن را مىداند و در ارزشهايى كه مردم در ميان خود حاكم گردانيدهاند و در پرتو افشانيها و روشنگرايهايى كه فقط نزد گروهى از مردم يافت مىشود و آنان را به نوابغ و سران و بزرگان تبديل مىكند و... ما را به معنى علم تكوينى كه پروردگار در قلب اولياى برگزيدۀ خويش افكنده است، رهنمون مىشود. در
حديث آمده است :
« العلم نور يقذفه اللّٰه فى قلب من يشاء » (1).
به نظر مىرسد كه برخى از مردم در وجود چنين علمى نزد پيامبران و امامان و گروهى از فقهاى امّت ترديد مىكنند و بدين سخنان خداوند استناد مىجويند كه :
وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَيَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ (2).
« وكليدهاى غيب پيش او (خدا) است كه كسى جز او از آنها آگاهى ندارد. »
و : قُل لاَّ يَعْلَمُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللّٰهُ (3).
« بگو در آسمانها و زمين، هيچ كس جز خداوند غيب نمىداند. »
در حقيقت اگر مقصود اينان آن باشد كه انسان به عنوان انسان نمىتواند بر غيب آگاهى يابد، بى ترديد حق به جانب ايشان است، امّا اگر آنان بخواهند بگويند كه خداوند نمىتواند به برخى از انسانها، غيب را بياموزد پاسخ خواهيم داد كه :
چنين نيست بلكه خداوند بر انجام اين كار تواناست. مگر هر يك از ما تا اندازهاى به آينده علم نداريم. به عنوان مثال مگر ما نمىدانيم كه روزى خواهيم مرد و يا مگر نمىدانيم كه قيامت بر پا خواهد شد و خداوند مردگان را بر خواهد انگيخت و خورشيد فردا طلوع خواهد كرد و امروز نيز بالاخره در پس كوههاى مغرب فرو مىرود ؟ اين معارف و دهها دانش ديگر مربوط به آينده، بيش از نيمى از اطلاعات ما را تشكيل مىدهند و پايۀ علم و هدف اساسى علم مىباشند.5.
خداوند پاك به انسان چيزهايى را كه نمىدانست آموخت. وحى نيز بخشى از علم غيبى است كه پروردگار به هر يك از بندگان خود كه بپسندد، آن را مىآموزد.
خداوند متعال در قرآن فرموده است :
عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَىٰ غَيْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً (1).
« دانندۀ غيب است و هيچ كس را بر غيبش آگاه نگرداند * مگر آن كس از رسولان خود كه بر گزيده است كه بر محافظت او (فرشتگان را) از پيش رو و پشت سر مىفرستد. »
و نيز فرموده است :
وَمَا كَانَ اللّٰهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلٰكِنَّ اللّٰهَ يَجْتَبِي مِن رُسُلِهِ مَن يَشَاءُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَرَسُولِهِ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ (2).
« و خداوند تمام شما را بر غيب آگاه نسازد و ليكن خداوند هر كس از رسولانش را كه بخواهد بر مىگزيند. پس به خداوند و فرستادگانش ايمان آريد و اگر ايمان آوريد و تقوا پيشه كنيد، شما را پاداشى بزرگ است. »
همچنين در جاى ديگرى فرموده است :
ذٰلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ (3).
« اين از خبرهاى غيب است كه آن را به تو وحى مىكنيم و تو نزد آنان حاضر نبودى آن زمان كه قرعه به نام نگهبانى و كفالت مريم مىزدند و تو نزد آنان نبودى4.
هنگامى كه با يكديگر به مخاصمه بر مىخاستند. »
بالاخره آنكه اينان در « وسعت » دانش پيامبران و اوصيا به ترديد افتادهاند.
آنان هنوز در نيافتهاند كه چگونه بشرى محدود مىتواند به راهنمايى پروردگار خويش به علم حقايق دست يابد. اينان از همان خاستگاهى به تكذيب اين « وسعت » علم مىپردازند كه پيشينيان از همان خاستگاه پيامبرى پيامبران را تكذيب مىكردند و اين خاستگاه همان جهل به مقامى است كه براى انسان مخلص و خداگر اختصاص داده شده است. اينان هنگامى كه « مجبور » شدند نبوّت را به رسميّت بشناسند وابعاد آنرا نشناختند كوشيدند تا آنجا كه ممكن است از شأن و مقام آن بكاهند و تا آنجا كه مىتوانند سعى ميكنند معجزات و مقامات والاى آنان را انكار كنند و چون در اين هدف ناكام شدند، از قدر اوصياء مىكاهند و كرامات و برخوردارى آنان را از علم، آن هم از سر چشمهاى غيبى و به صورت الهام، نفى كردند. حال آن كه اگر اينان با خود و با حق منصفانه برخورد مىكردند و پس از آن همه دلايل محكمى كه از خلال بررسى و پژوهش سخنان آنان به دست مىآمد، بدون هيچ تعصب كوركورانه يا پيشداورى هيچ مانع عقلى براى اعتراف به اين نكته نمىيافتند.
امام باقر نيز همچون ديگر ائمه عليهم السلام با دو گروه متفاوت از مردم برخورد داشت. در همان هنگامى كه برخى وى را از جنس بشر نمىدانستند و به سبب غلوى كه در اين خصوص نشان مىدادند از مرز دين فراتر مىرفتند، برخى ديگر اصلاً وابداً مقام والا و بزرگ حضرتش را به رسميّت نمىشناختند ! !
يكى از افراد گروه نخست، مغيرة بن سعيد بود كه راه غلو پوييد و بر امام باقر دروغ بست تا آنجا كه امام در بارۀ او به يكى از يارانش به نام سليمان لبان فرمود :
هيچ مىدانى داستان مغيرة بن سعيد مانند كيست ؟ سليمان گفت: نه.
آنحضرت فرمود :
ماجراى او همچون ماجراى بلعم است كه اسم اعظم بدو داده شده بود كه خداوند در بارۀ او فرموده بود :
آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ (1).
« آيتهاى خويش را به او عطا كرديم پس او از اين آيات سر پيچيد چنان كه شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان شد. »
امّا گروه دوّم پر شمارتر بودند. اينان كسانى بودند كه نمىتوانستند علم امام و معرفت وى را بدانچه آنان نمىشناختند و كرامت او را در نزد خداوند و پذيرفتن دعاهايش از سوى خداوند را به خود بقبولانند ! !
اينان نه تنها منكر فضايل اهلبيت عليهم السلام هستند بلكه حتّى آنها را امورى ناممكن قلمداد مىكنند. چرا ؟ چون هنوز انبيا و اولياى خدا و مقام والاى آنان را در پيشگاه پروردگار به درستى نشناختهاند.
اگر اينان واقعاً در آفرينش انسان و اينكه چگونه خداوند انسان را در زمين به جانشينى خويش برگزيد و به واسطۀ دانايى و توانايى كه بدو بخشيد، هر آنچه كه در زمين بود به تسخير وى در آورد انديشه مىكردند، پى مىبردند كه اين از حكمتهاى خداوند سبحان است كه يكى را در علم و دانايى بر ديگرى برترى دهد و به فرمانبرداران و مخلصانش، چه از راه وحى، همچون پيامبران، وچه از راه الهام، همچون جانشينان پيامبران، معرفت و آگاهى بيشترى بخشد.
از سوى ديگر، كتابى كه خداوند به وحى فرو فرستاده است خود در برگيرندۀ چشم اندازهاى گستردۀ علم و دانش است كه جز كسانى كه خداوند دلهايشان را به ايمان آزموده است، بدانها دست نيازند كه ايمان نور خداوندى است كه از مشكات نبوّت تابيده مىشود. اين همان ياد و نام خداست كه از5.
1) - سورۀ اعراف ، آيۀ 175.
خانههاى اوصيا اوج مىگيرد چنان كه خداوند در قرآن كريم فرموده است :
اللّٰهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ (1).
« خداوند نور آسمانها و زمين است. داستان نورش به مشكاتى ماند كه در آن روشن چراغى باشد و آن چراغ در ميان شيشهاى. »
و فرموده است :
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ * رِجَالٌ لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللّٰهِ (2).
« در خانههايى خداوند رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آن ذكر نام خدا شود و صبح و شام در آنها خداى را تسبيح كنند. مردانى كه نه سوداگرى و نه خريد و فروش آنان را از ياد خداوند غافل نگرداند. »
آنگاه مىفرمايد :
وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ (3).
« و هر كس كه خداوند برايش قرار ندهد نورى، برايش نورى نخواهد بود. »
اين نور خدايى است كه بخشى اندك از آن به انسان داده شده كه اگر بدان آگاهى يابد، به بركت آن تمام آنچه را كه در گرداگرد خود دارد، رام مىكند. حال اگر اين نور از او گرفته شود به نظر شما چه چيزى برايش به جا مىماند ؟ آيا او در اين صورت مىتواند چيزى را بشناسد ؟ اگر همۀ انسانها گرد آيند و بخواهند ديوانهاى را بر سر عقل آورند يا پيرى كهنسالى را دو باره بخواهند آموزش دهند و به او دروس رياضى - مثلاً - بياموزند، آيا بدون وجود اين نور مىتوانند راه0.
به جايى برند ؟ هرگز ! پس اينان به كدام دليل از خدايى كه اين نور را به بشر بخشيده، بعيد مىدانند كه آن را براى برخى از بندگان برگزيدهاش چند برابر كند ؟ !
بنابر اين در مىيابيم كه وحى و الهام در چهار چوب سنّتهاى جارى خداوند در ميان مردم جاى دارد و عقل هم آنها را مىپذيرد و دل بدانها آرام مىگيرد.
علم امامان اهل بيت عليهم السلام نيز در دايرۀ همين سنّتهاست. علم اينان يا از وحى سر چشمه مىگيرد و يا از الهام.
علم ائمه عليهم السلام از راههاى زير با وحى ارتباط پيدا مىكند :
اولاً : از كتاب خدا (قرآن كريم) و تدّبر در آيات و تأويل آنها بر حقايق و واقعيات. آيا مگر علوم گذشته و آينده و تفصيل آنچه كه در زمان حال جريان دارد در كتاب خداوند نيامده است ؟ و راستى چه كسانى به قرآن سزاوارتر از كسانى هستند كه قرآن در خانههايشان فرود آمده است و علم و دانش آن را از روز نخست با شير مادر نوشيدهاند ؟ امامان بسيار سخت شيفتۀ قرآن بودند و آن را فراوان پاس مىداشتند. در هر سه روز و چه بسا گاه در يك روز همۀ آن را مىخواندند و همواره مىگفتند كه در هر دوره كردن قرآن، از دانش جديدى بهرهمند مىگردند. حتّى آنان از طريق خواندن آيات كريمۀ قرآن از آفاق گوناگون نيز آگاهى مىيافتند. در حديثى كه از امام صادق عليه السلام روايت شده ، آمده است.
« بهخدا سوگند من آنچه را كه در آسمانها و زمين و آنچه را كه در دنيا و آخرت است، همه را مىدانم » و چون ديد كه حالت برخى، از شنيدن اين سخن دگرگون شد، خطاب به بكير بن اعين فرمود: « اى بكير من اين علوم را از كتاب خداوند تعالى آموختم كه خود مىفرمايد :
وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ» (1).
« و كتاب را بر تو فرو فرستاديم كه بيانگر هر چيز است. »
ثانياً : احاديث رسول خدا صلى الله عليه و آله كه ائمه هدى آنها را از طريق نياكان بزرگ خويش امير مؤمنان و فاطمه زهرا به ارث بردند. در حديث آمده است كه امام باقر به جابر بن عبداللّٰه فرمود :
« اى جابر اگر ما از رأى و نظر خود به شما حديث مىگفتيم هر آينه از نابود شوندگان بوديم، ولى ما احاديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله اندوختهايم، چنان كه اينان طلا و مال خويش را مىاندوزند ». (2)
معروف است كه گنجينههاى علم نبوّت به رسول خدا منتقل شد و اهل بيت آنحضرت اين گنجينهها را به ارث بردند. به نظر مىرسد كه اين علوم در جفرى بزرگ، مكنون بوده است، زيرا در حديثى از امام صادق آمده است كه « جفرى سپيد نزد من است ».
و چون را وى از او پرسيد كه در آن چيست ؟ فرمود :
« در آن زبور داوود و تورات موسى و انجيل عيسى و صحف ابراهيم و حلال و حرام و مصحف فاطمه است. نمىگويم كه قرآن هم در آن است. در آن چيزهايى است كه مردم براى دانستن آنها به ما نيازمندند و ما به كسى نيازمند نيستيم. حتّى در آن از تازيانه و نصف تازيانه و ثلث و ربع آن و ديه خراش كوچك نيز سخن گفته شده است ». (3)
اين جفر در بردارندۀ مجموعۀ ميراث اهل بيت از احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله است.
يكى از اين مجموعهها، مصحف فاطمه است كه عبارت است از مجموعه7.
احاديث كه امام على عليه السلام در صحيفهاى نگاشته است و مطابق آنچه در روايت آمده حوادث و نامهاى كسانى كه تا روز قيامت حكومت مىكنند در اين مصحف ذكر شده است. (1)
يكى ديگر از اين مجموعهها، كتابى است كه « جامعه » خوانده مىشود.
اين كتاب را رسول خدا صلى الله عليه و آله املاء كرده و اميرمؤمنان عليه السلام نگاشته است. طول اين كتاب هفتاد ذراع است و تمام احكام دين در آن ياد شده است.
در حديثى از ابو بصير از امام صادق نيز همين مطلب آمده است، ابو بصير مىگويد :
« شنيدم كه آنحضرت از ابن بسترمه كه در خصوص مسألهاى فتوا داده بود ، ياد كرد و فرمود: اين فتوا كجا و آن « جامعه » كه املاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و به خط على عليه السلام بود كجا ؟ ! تمام حلال و حرام و حتّى ديۀ جراحات در اين « جامعه » موجود است. (2)
اين ميراث علمى، دست به دست در ميان ائمه اهل بيت عليهم السلام مىگشت و وجود آن در نزد يكى از فرزندان امام راحل، خود گواه آن بود كه او جانشين آن امام است. در تاريخ زندگى امام باقر مىخوانيم كه پدر بزرگوارش، امام سجاد ، در هنگام شهادت به فرزندانش كه گردش را گرفته بودند نگريست و سپس به محمّد بن على رو كرد و فرمود :
« اى محمّد ! اين صندوق را به خانهات ببر... سپس فرمود: بدان كه اين صندوق حاوى دينار و درهم نيست بلكه آكنده از علم و دانش است » (3)
شايد ما بپرسيم: چگونه ممكن است كه تمام احكام شريعت در كتابى3.
محدود كه طول آن به هفتاد ذراع مىرسد، گرد آيد ؟
شايد اين كتاب محتوى اصول و ارقام و نور علم بوده است و ائمه عليهم السلام با توجّه به آنها، به ديگر ابواب علمى رهنمون مىشدهاند. چنان كه پيامبر صلى الله عليه و آله به همين شيوه تمام ابواب علمى را به امير مؤمنان على آموخت. در حديثى از امام صادق آمده است كه فرمود :
« رسول خدا هزار كلمه به على وصيّت كرد كه براى هر كلمه هزار كلمه ديگر گشوده مىشد ». (1)
در تعبير ديگرى امام باقر از زبان جدّش امام على مىفرمايد :
« همانا رسول خدا هزار باب به من بياموخت كه هر باب را هزار باب گشوده مىشد ». (2)
بنابر اين ائمه عليهم السلام بيان مىكردند كه اصول علم در نزد آنان است و چنين به نظر مىرسد كه اين همان ميراث ايشان از رسول خدا بوده است. در حديثى از امام باقر آمده است كه فرمود :
« همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم بخشيد و بخشيد و بخشيد و ما نيز اهل بيتيم. پناهگاههاى علم و ابواب حكمت و نور شريعت در نزد ماست ».
و در حديثى از امام صادق آمده است :
« همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم بخشيد و بخشيد و بخشيد، آنگاه امام به شمارى از نعمتهايى كه رسول خدا به مردم بخشيده بود اشاره فرمود (و آنگاه گفت) و شالودهها و ريسمانها و انوار تابناك و مهميز علم همه در نزد ما اهل بيت است ». (3)1.
اگر علم نورى باشد كه خداوند آن را در قلب هر كس خواهد بيفكند پس كدام مانع مىتواند از افكندن نور علم در قلب اولياى خداوند جلوگيرى كند ؟ بنابر اين يكى از سر چشمههاى علم ائمۀ عليهم السلام، الهام است. اين الهام همواره با سكينه و آرامش همراه است و به ائمه اطمينان مىدهد كه اين علم از جانب خداوند است. همين نكته در حديثى از امام صادق روايت شده است.
آنحضرت مىفرمايد :
« علم ما غابر و مزبور و نكث در قلب و نقر در گوشهاست. امّا غابر آن است كه علم ما پيشى گرفته و مزبور آن است كه بر ما مىآيد و نكث در قلوب الهام ، و نقر در گوشها از فرشته است ».
زراره نيز همانند اين حديث را نقل كرده و افزوده است :
گفتم: وقتى كه شخص ديده نمىشود از كجا پى مىبرد كه آن از فرشته است و نمىترسد كه از شيطان باشد ؟
امام صادق فرمود :
« بروى آرامش افكنده مىشود و او مىداند كه اين الهام از فرشته است و اگر از شيطان بود بروى ترس و اضطراب مستولى مىشد و اگر شيطان به مقابلۀ او در آيد، نمىتواند جلوى آن « آرامش » را بگيرد ». (1)
علم و دانش امام باقر همچون ساير ائمه عليهم السلام از اين سر چشمهها نشأت
1) - بحارالانوار ، ج46 ، ص60.
مىگرفت. بنابر اين معارف دينى كه خداوند بر زبان آنحضرت جارى مىكرد چندان موجب شگفتى نيست تا آنجا كه شيخ مفيد در اين باره مىگويد: از هيچ يك از فرزندان حسن و حسين عليهما السلام در بارۀ علم دين و آثار و سنّت و علم قرآن و سيره و شاخههاى آداب، آن چنان كه از امام باقر ظاهر شده، آشكار نشده است. (1)
از اين رو مىبينيم كه بزرگان فقه و حديث نيز به اين سر چشمۀ الهى علم سرشار اعتراف كردهاند. در كشف الغمه از عبد العزيز بن اخضر جنابذى در كتابش موسوم به معالم العتره از حكم بن عتيبه يكى از فقهاى بزرگ روزگار خود روايت شده است كه در تفسير اين آيه از قرآن كه فرمود است :
إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ (2).
« همانا در اين آيتى است براى هوشمندان. »
گفت: به خدا سوگند محمّد بن على امام باقر عليه السلام، يكى از ايشان(هوشمندان) بود. (3)
همچنين ابو نعيم اصفهانى در كتاب حلية الاولياء آورده است: مردى از ابنعمر پرسشى كرد و او نتوانست پاسخ دهد و گفت: نزد اين جوان (امام باقر ) برو و از او بپرس و مرا هم از پاسخ او آگاه كن. امام پرسش مرد را پاسخ گفت.
آن مرد نزد ابن عمر رفت و او را از جواب امام باقر آگاه ساخت، آنگاه ابن عمر گفت: انهم اهل بيت مفهمون. (4)
عبارت « مفهمون » در آن روزگار شايع بود، منظور آن است كه اينان از جانب خداوند مؤيدند و پروردگار از راه الهام به ايشان مسائل مختلف را مىآموزد.
از اين روست كه مىبينيم عدّهاى از دانشمندان، به قصد بهره بردارى از7.
دانش الهى آنحضرت، از هر گوشهاى به محضرش مىشتافتند تا آنجا كه از عبداللّٰه بن عطاء روايت شده است كه گفت: هرگز دانشمندان را در محضر كسى همچون ابو جعفر محمّد بن على بن الحسين عليهم السلام خوارتر و كوچكتر نديدم. من حكم بن عتيبه را با آن همه بزرگى و جلالتى كه در قوم خود داشت در نزد او مىديدم كه گويى همچون كودكى در برابر معلم خويش نشسته است. (1)
محمّد بن مسلم، آن فقيه بزرگ و نام آور، از آنحضرت سى هزار حديث روايت كرده است، همچنين جابر جعفى دربارۀ آنحضرت گويد: ابو جعفر عليه السلام هفتاد هزار حديث برايم گفت كه هرگز از كسى نشنيده بودم. (2)
از آنجا كه فضاى سياسى در آن روزگار تا حدودى باز شده بود، اين فرصت براى امام باقر عليه السلام فراهم گشت تا با بسيارى از مخالفان به مناظره پردازد و آنان را به جادۀ صواب باز گرداند. تاريخ، برخى از اين مناظرهها را در خود ثبت كرده است و ما اينك بخشى از آنها را نقل مىكنيم تا خود گواه حجّتهاى بالغۀ الهى در پشت اين مناظرات باشد.
1 - عبداللّٰه بن نافع بن ازرق يكى از سران فرقه خوارج بود كه جزو سرسخترين دشمنان حضرت على و خاندان وى به شمار مىرفت. وى مىگفت: اگر بدانم در زمين كسى هست كه با من بر سراين نكته بحث كند كه على اهل نهروان را كشته و در اين خصوص مرتكب ستمى نشده هر آينه به سوى او مىشتابم.
از او سئوال شد: اگر در ميان فرزندانش كسى باشد كه اين پرسش تو را پاسخ گويد چطور ؟ عبداللّٰه گفت: آيا مگر در ميان فرزندان او دانشمندى وجود دارد ؟ به وى گفته شد: اين آغاز نادانى توست آيا مگر اين خاندان هيچ گاه از وجود7.
دانشمند تهى مىماند ؟ ! عبداللّٰه گفت: دانشمند امروز آنان كيست ؟ پاسخ گفتند: محمّد بن على بن الحسين بن على.
عبداللّٰه به همراه تنى چند از بزرگان ياران خويش به سوى امام باقر روانه شد و به مدينه در آمد و از امام باقر اذن ورود خواست. به ان حضرت عرض شد اين عبداللّٰه بن نافع است. امام فرمود: او را با من چه كار كه هر روز، در صبح و شام از من و پدرم، بيزارى مىجويد ؟
ابو بصير كوفى به آنحضرت عرض كرد: فدايت شوم او ادعا مىكند كه اگر بداند كسى در زمين وجود دارد كه با وى بر سر اين نكته بحث كند كه على نهروانيان را كشت و در اين خصوص مرتكب ستمى نشده هر آينه به سوى او مىشتابد.
امام باقر به ابو بصير گفت: آيا فكر مىكنى كه او به قصد مناظره آمده است ؟ ابو بصير عرض كرد: آرى. امام فرمود: اى غلام برو بار او را بر زمين گذار و به وى بگو كه فردا نزد ما بيايد.
چون صبح روز بعد فرا رسيد، عبداللّٰه بن نافع به همراه بزرگان يارانش آمدند. ابو جعفر نيز در پى فرزندان مهاجران، و انصار فرستاد و آنان را جمع كرد. سپس خود به سوى مردم رفت، گويى پارهاى از ماه بود. آنحضرت به سخنرانى ايستاد. خداى را، ستود و بر پيامبرش صلى الله عليه و آله درود فرستاد و آنگاه فرمود: سپاس خدا را كه ما را به نبوّت گرامى داشت و به دوستى خويش اختصاص داد. اى فرزندان مهاجران و انصار هر كه منقبتى از على بن ابى طالب به ياد دارد، برخيزد و بگويد.
مردم برخاستند و مناقب آنحضرت را بر شمردند. عبداللّٰه گفت: من نيز اين مناقب را از اين مردم روايت مىكنم، امّا من از كفر على پس از تعيين حكمين سخن مىگويم. صحبت تا آنجا ادامه يافت كه به حديث خيبر رسيدند. يعنى
حديثى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ خيبر خطاب به مسلمانان فرموده بود: هر آينه فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست مىدارد و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند. وى حمله كننده است نه گريزنده و باز نمىگردد مگر آنكه خداوند فتح را بر دستان او جارى سازد.
امام باقر خطاب به عبداللّٰه گفت: در بارۀ اين حديث چه مىگويى ؟ وى پاسخ داد: اين حديث حق است و در آن ترديد نتوان كرد، امّا على بعداً اظهار كفر كرد. امام باقر ؛ با شنيدن اين پاسخ به او گفت: مادرت به عزايت نشيند. به من بگو آيا روزى كه خداوند على بن ابى طالب را دوست مىداشت ، مىدانست كه وى روزى نهروانيان را مىكشد يا نمىدانست ؟ اگر بگويى نمىدانست، كفر ورزيدهاى. عبداللّٰه گفت: مىدانست امام فرمود: خداوند او را دوست مىداشت چون اطاعتش مىكرد يا چون نا فرمانيش مىكرد ؟ عبداللّٰه پاسخ داد: بنابر اين كه اطاعتش مىكرد. پس امام باقر به او فرمود: برخيز كه شكست خوردى.
عبداللّٰه برخاست در حالى كه مىگفت: تا بر شما رشتۀ سپيد از رشتۀ سياه صبح آشكار شود، خداوند خود نيك مىداند كه رسالتش را كجا قرار دهد. (1)
2 - قتاده يكى از برجستهترين فقيهان بصره بود، با وجود اين بسيار دوست داشت كه امام باقر را ديدار و با وى مناظره كند. چرا كه مدينه در آن هنگام پايگاه فقه و تفسير و ديگر معارف الهى به شمار مىآمد و از همين رو بود كه آوازه علم و دانش امام باقر تا افقهاى دور دست پيچيده بود.
قتاده، نيز به همين خاطر به مدينه آمد و سراغ امام را گرفت و چون با آنحضرت رو به رو شد، امام از وى پرسيد: تو فقيه مردم بصرهاى ؟ قتاده گفت :9.
1) - فى رحاب ائمّة اهل البيت ، ص9.
آرى. امام به وى فرمود: واى بر تو اى قتاده. همانا خداوند عز و جل عدّهاى را آفريده آنان را بر خلق خويش حجّت قرار داد، پس آنان ستونهاى خداوند بر زمينند و فرمان او را راست مىگردانند و بر گزيدگانند در علم او، پيش از خلق آنان را آفريد و آنان سايههاى عرش اويند.
قتاده ديرى خاموش ماند و آنگاه گفت: خداوند حال تو را نكو گرداند. به خدا من فراروى فقيهان و برابر ابن عبّاس نشستم، امّا دل من در مقابل هيچ يك از آنان چنان نلرزيد كه در برابر تو. ابو جعفر از او پرسيد: آيا تو هيچ مى دانى كه كجايى ؟ تو در برابر خانههايى هستى كه خداوند رخصت فرموده كه بلندى گيرند و نامش در آنها ياد شود و هر بام و شام مردانى كه نه تجارت و نه سوداگردى آنان را از ياد خدا و اقامۀ نماز و پرداخت زكات غافل نكند، وى را در اين خانهها تسبيح مىكنند. تو اين هستى و ما اين !.
قتاده گفت: به خدا راست گفتى. خداوند مرا فداى تو كند ! آن خانهها ، سنگى و گلى نيستند آنگاه گفت: در بارۀ پنير به من بگو. پس ابو جعفر لبخندى زد و فرمود: پرسشهاى تو به اين مسائل باز مىگردد ؟ ! قتاده پاسخ داد: من حكم آن را از ياد بردهام و نمىدانم.
امام باقر فرمود: در آن اشكالى وجود ندارد. قتاده پرسيد: چه بسا بوهاى ميّت در آن نهفته باشد. آنحضرت فرمود: اشكالى ندارد، زيرا اين بوها نه عروقى دارند و نه خونى و نه استخوانى بلكه آن از ميان سرگين و خون بيرون مىآيد. سپس فرمود: اين بوها همانند مرده مرغى هستند كه از آن تخمى بيرون مىآيد. آيا تو اين تخم را مىخورى ؟ قتاد گفت: نه خود آن را مىخورم و نه به كسى مىگويم كه آن را بخورد. امام پرسيد: چرا ؟ قتاده پاسخ داد: چون از ميّته است. حضرت به او فرمود: اگر اين تخم نگه دارى شود و جوجهاى از آن زاده شود آيا آن جوجه را مىخورى ؟ قتاده پاسخ داد: آرى مىخورم. امام پرسيد :
چه چيز باعث مىشود كه آن تخم بر تو حرام و اين جوجه بر تو حلال شود ؟ سپس فرمود: اين بوها نيز همانند اين تخم هستند. پنير را از بازارهاى مسلمانان و از دستان نمازگزاران بخر و در بارۀ آن پرس و جو مكن تا مگر كسى در بارۀ آن به تو خبرى برساند. (1)
3 - آوازۀ علم و دانش امام محمد بن على الباقر چنان در بين مردم پيچيده بود كه وى را « باقر » ناميدند. در زبان عرب آنحضرت به باقر شهرت داشت چون علم را مىشكافت و اهل آن را مىشناخت و شاخههاى علم را گسترش و توسعه مىداد. در زبان عرب نيز « تبقر » به معنى توسّع « گسترش داد » آمده است. (2)
ابن حجر در كتاب الصواعق المحرقه گويد: او را باقر ناميدند و بقر الأرض به معنى شكافت زمين را و هويدا كرد نهفتهها و مكنونات آن را. او نيز معارف و علوم و حقايق احكام و حكمتها و لطايف را از گنجينههاى نهان استخراج و آشكار مىكرد و اين امور جز بر كسى كه بصيرتش ربوده شده يا سرشت و باطنش به تباهى گراييده بر همگان مُبرم و آشكار است. از اين روست كه آنحضرت را شكافنده و جامع علم و آشكار كننده و بالا برندۀ دانش خواندهاند. (3)
امام از طريق تربيت گروهى بزرگ از فقيهان و مفسران و حكيمان معارف الهى، همچون جابر بن يزيد جعفى، محمّد بن مسلم، ابان بن تغلب، محمّد بن اسماعيل بن بزيع، ابو بصير اسدى، فضيل بن يسار و گروهى ديگر مسلمانان را از فيض دانش خويش سرشار مىساخت.
همچنين وى از طريق گروهى از علماى عصر خويش كه از او روايت نقل0.
مىكردند، به نشر و گسترش علم مىپرداخت. كسانى همچون ابن مبارك ، زهرى، اوزاعى، ابو حنيفه، مالك، شافعى، زياد بن منذر، هندى، بطرى ، بلاذرى، سلامى، خطيب و بسيارى ديگر كه در زمرۀ شاگردان آنحضرت بودهاند. (1)
حكام و سلاطين، به رغم مبارزۀ شديد و پيوستۀ خود با اهل بيت عليهم السلام، در هر حادثه و رويداد سختى به ايشان پناه مىبردند. ائمه عليهم السلام نيز هيچ گاه از خدمت در راه اسلام و نجات امّت از اشتباهات دريغ نمىكردند.
در اين باره تاريخ از گرفتارى عبد الملك خليفه اموى نمونهاى براى ما ثبت كرده است. بنابر آنچه ابراهيم بن محمّد بيهقى در كتاب المحاسن و المساوى از كسائى نقل كرده آمده است :
روزى بر رشيد وارد شدم. وى در ايوان مخصوص خود نشسته بود رو به رويش پول فراوانى قرار داشت كه از بسيارى آنها، كيسهها شكافته شده بودند.
رشيد دستور داده بود كه اين پول را در ميان خدمتكاران مخصوصش تقسيم كنند و خود درهمى به دست گرفته بود كه نوشتۀ آن آشكار بود. رشيد در اين نوشته تأمل مى كرد. او با من بسيار سخن مىگفت، از من پرسيد: آيا مىدانى چه كسى نخستين بار اين نوشته را در طلا و نقره مرسوم كرد ؟ گفتم: سرورم ! آن شخص عبد الملك بن مروان بود ! رشيد گفت: علت آن چه بود ؟ گفتم: در اين باره چيزى نمىدانم جز آنكه وى نخستين شخصى بوده كه اين نوشته را مرسوم كرده است ! رشيد گفت: اينك تو را از اين بابت آگاه مىگردانم. كاغذ از آن روميان بود و بيشتر كسانى كه در مصر زندگى مىكردند نصرانى و بر آيين پادشاه روم بودند. حواشى اين كاغذها با نقوش رومى تزيين مىشد و نقش آنها پدر7.
1) - فى رحاب ائمّة اهل البيت ، ص17.
و پسر و روح القدس بود اين وضع همچنان ادامه داشت و در صدر اسلام نيز در آنها تغييرى روى داده نشد تا آنكه عبد الملك به حكومت رسيد. او كه مردى هوشمند بود، متوجّه اين امر شد.
روزى به كاغذى برخورد، به حاشيه آن نگريست و دستور داد آن را به عربى ترجمه كنند. چون اين نقوش ترجمه شد وى را خوش نيامد و گفت: چه دشوار است براى دين اسلام كه حاشيۀ كاغذها و آنچه در گرداگر كاسهها و جامههاست و در مصر ساخته مىشوند و نقش و نگارهايى كه روى پردهها و غير آنها در اين ديار كه اين همه وسعت و ثروت و جمعيّت دارد انجام مىشود اين گونه باشد ! اين كاغذها از مصر بيرون مىآيد و در آفاق و شهرهاى مختلف دست به دست مى گردد در حالى كه بر روى آنها عبارات شرك، حك شده است ! سپس وى نامهاى به عبد العزيز بن مروان، عامل مصر نوشت مبنى بر آنكه اين حاشيهها را بر روى هر جامه و كاغذ و پرده و... ديد باطل كند و به جاى آن، آنها را به سورۀ توحيد و شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لَاإِلٰهَ إِلَّا هُوَ... مزين سازد. حاشيه كاغذها تا آن وقت همين بود نه يك كلمه بيش و نه يك كلمه كم و بدون تفاوت. همچنين وى به ديگر كارگزاران خود دستور داد كه چنانچه در محلّ تحت فرمان خود كاغذهاى مزيّن به طراز رومى را ديدند از بين ببرند و اگر پس از دستور عدم استفاده از آنها، از اين كاغذها نزد كسى يافتند او را به شدّت مجازات و به زندانهاى دراز مدّت محكوم كنند.
چون كاغذهاى مزيّن به طراز جديد مزين به سوره توحيد در ميان مردم رواج يافت و برخى از آنها به ديار روم برده شد، خبر اين اقدام عبد الملك در روم انتشار يافت و به گوش پادشاه آنان رسيد. وى دستور داد اين طراز را براى او ترجمه كنند و چون آن را خواند بسيار خشمگين شد و به عبد الملك نوشت :
كار كاغذ سازى و آنچه در آنجا نقش و نگار مىيابد متعلق به روم است. اين روال
از قبل نيز جريان داشته تا آنكه تو آن را ابطال كردى. پس اگر خلفاى پيش از تو درست رفته بودند تو خطا كردهاى و اگر تو درست رفتهاى آنان خطا كار بودهاند حال هر يك از اين دو حالت را كه مىخواهى و دوست دارى برگزين. من براى تو هديهاى در خور و شايستۀ مقامت نيز فرستادهام و دوست دارم كه كار طراز را در تمام مواردى كه پيش از اين انجام مىشد، به روال سابق باز گردانى. اين درخواست من است كه اگر آن را روا دارى از تو سپاسگزارم و نيز دستور بده كه اين هديه را - كه بسيار گرانبها بود بپذيرند.
چون عبد الملك نامه پادشاه روم را خواند، قاصد را باز گرداند و به وى اطلاع داد كه پاسخى براى پادشاه روم ندارد و هديه را هم نمىپذيرد. قاصد به نزد پادشاه رفت. پادشاه ميزان هديه را دو برابر كرد و باز قاصد را روانه دربار عبد الملك ساخت و پيغام داد: به گمانم تو هديه را نا چيز شمردى و آن را نپذيرفتى و نامهام را پاسخ ندادى از اين رو من مقدار هديه را دو برابر كردم. من به تو همان قدر علاقه دارم كه به بازگرداندن نقش و نگارها به همان صورت اوّليۀ خودشان.
عبد الملك اين نامه را خواند، امّا پاسخى به آن نداد و هديه را هم باز پس فرستاد. ديگر بار، پادشاه روم به عبد الملك نامهاى نگاشت و از او خواست كه پاسخ نامههايش را بنويسد. وى در اين نامه نوشت: تو پاسخ به نامههاى مرا نا چيز انگاشتى و هديهام را ناديده گرفتى و به خواستۀ من وقعى ننهادى. من گمان كردم كه تو هديۀ مرا كم بها دانستى از اين رو آن را دو برابر گردانيدم، امّا تو باز رويهات را تغيير ندادى و من هديه را سه برابر كردم، من تو را به مسيح سوگند مىدهم كه دستور دهى طراز كاغذها را به شكل نخستين خود بازگرداند من فرمان مىدهم كه درهم و دينارها را نقش زنند و تو خود نيك مىدانى كه سكهها تنها در سرزمين من نقش زده مىشوند و هيچ سكهاى در بلاد اسلام نقش زده
نمىشود. پس دستور مىدهم تا روى آنها بر پيامبرت ناسزا حك كنند كه چون بخوانى عرق بر پيشانىات نشيند بنابر اين دوست دارم كه هديهام را بپذيرى و دستور دهى كه طرازها را به شكل سابق خود برگردانند و اين كار را به عنوان هديهاى براى نيكى به من تلقّى كنى و روابط ميان من و خود را به صورت گذشته باقى گذارى.
چون عبد الملك اين نامه را خواند، بسيار خشمگين شد و زمين بر او تنگ آمد و گفت: آيا مرا پستترين كسى گمان برده كه در اسلام زاده شده است كه شتم و ناسزاى اين كافر را به رسول خدا صلى الله عليه و آله بپذيرم، كارى كه تا ابد باقى خواهد ماند و نتوان ننگ آن را از تمام مملكت عرب پاك كرد ؟ چون در اين صورت مردم با درهمها و دينارهاى روميان معاملات خود را انجام مىدهند. آنگاه عبد الملك مسلمانان را گرد آورد و با آنان در اين باره مشورت نمود، امّا هيچ كسى پيشنهادى عملى از خود ارايه نداد. در اين حال روح بن زنباع به او گفت: تو خود حلّال اين مشكلات را بخوبى مىشناسى، امّا عمداً نمىخواهى به او وقعى نهى ! عبد الملك گفت: واى بر تو ! او كيست ! روح پاسخ داده « باقر » كه از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است. عبد الملك گفت: راست گفتى، امّا من در نظر خواهى از او ترديد داشتم. سپس وى به عامل خود در مدينه نوشت كه محمّد بن على بن الحسين را با كمال احترام به سوى او روانه كند و به وى دويست هزار درهم براى آماده كردن وسايل سفر و سيصد هزار براى خرجش بدهد و همچنين مخارج لازم براى هر يك از همراهان آنحضرت را به وى بپردازد. وى فرستادۀ پادشاه روم را نيز نگه داشت تا امام باقر عليه السلام از راه برسد و در اين باره با وى مشورت كند و پاسخ او را بگويد.
چون امام رسيدند، عبدالملك ماجرا را به آنحضرت باز گفت. امام باقر به او فرمود :
اين امر بر تو بزرگ نيايد، اين مسأله از دو جهت نا چيز است، نخست آنكه خداوند عز و جل نمىگذارد تا پادشاه روم تهديد خود را در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله عملى كند و دوّم آنكه اين كار چاره دارد.
عبد الملك پرسيد: چارۀ آن چيست ؟ فرمود: همين حالا صنعتگران را بخوان تا پيش رويت سكههاى درهم و دينار ضرب كنند و تو بفرما كه در يك روى اين سكهها، سوره توحيد و در روى ديگر نام رسول خدا صلى الله عليه و آله را نقش زنند و در گراگرد سكهها نام شهر و نيز سالى را كه اين سكهها در آن ضرب شده ، بنگار و اوزان سى درهم را بدين ترتيب سه قسمت كن كه ده تا از آنها ده مثقال و ده تاى ديگر شش مثقال و ده تاى آخر پنج مثقال و در كل وزن تمام آنها بيست و يك مثقال باشد و آنها را از سى جدا كن بدين ترتيب وزن همه هفت مثقال مىشود.
سنگ ترازوها را شيشهاى قرار ده كه در آنها زياده و نقصان راه نداشته باشد.
وزن درهمها و ده دينارها را هفت مثقال تعيين كن. درهمها در آن موقع كسرويه بودند كه امروز به آنها بغليه مىگويند، زيرا رأس البغل آنها را براى عمر بن خطاب در مقابل سكه كسرويه ضرب كرده بود و بر روى آنها تصوير پادشاه نقش بسته و در زير تخت وى به فارسى نوشته شده بود (نوش خور) يعنى گوارا بخور وزن درهم اين سكهها پيش از اسلام يك مثقال بود و درهمهايى كه وزن ده تا از آنها شش مثقال و ده تاى ديگر آنها پنج مثقال بود همان درهمهاى سميرى سبك و سنگين بودند و نقش آنها نقش اسب سوار بود.
عبد الملك چنين كرد. محمّد بن على بن الحسين به او دستور داد كه سكهها را در تمام شهرهاى اسلامى براى معاملات در اختيار مردم قرار دهد و تهديد كند كه هر كس كه در معاملات از غير اين سكهها استفاده كند، كشته خواهد شد و معاملهاش باطل و موقوف است مگر آنكه از سكههاى اسلامى استفاده كند.
عبد الملك فرمان امام را به كار بست و فرستادۀ پادشاه روم را به كشورش فرستاد و به او گفت: خداوند عز و جل تو را از اقدامى كه در سر دارى مانع شود و من به كار گزارانم در تمام كشور چنين و چنان گفتم سكهها و طراز رومى را از اعتبار ساقط كردم. به پادشاه روم گفته شد: به تهديدهاى خود در مورد پادشاه عرب جامۀ عمل بپوشان ! پادشاه گفت: من با نامههايى كه براى او فرستادم مىخواستم خشمگينش كنم چون من بر او قدرت داشتم و سكههاى رومى در كشور او رايج بود، اينك بر او قدرت ندارم چون مسلمانان با سكههاى رومى خريد و فروش نمىكنند و عملى كردن آن تهديدها از كسى كه آنها را بر زبان راند، امكان پذير نيست. بدين گونه پيشنهاد محمّد بن على بن الحسين تا امروز بر جاى ماند. آنگاه رشيد آن درهمى را كه در دست گرفته بود به طرف يكى از خدمتگزارانش افكند. (1)
در واقع علم الهى كه پروردگار به سبب اخلاص امام باقر عليه السلام و تلاش فراوان وى در دعا و عمل بدو بخشيده بود، در وراى راهنمايى و ارشاد آنحضرت راهى برتر براى رويارويى با تهديد پادشاه روم بود و همين علم، امام حق را از مدعيانى كه به ناحق اين مقام را به خود اختصاص مىدادند، چه حكام ستمگر و چه علويانى كه بر سر حق ائمه با آنان به نزاع بر مىخاستند، متمايز مىساخت.
از همين روست كه در تاريخ اهل بيت عليهم السلام مى بينيم كه آنان چگونه شيعيان خود را به اذن خداوند به نور او و به تأييد ملائكه اللّٰه از علم دين و نيز به علم حقايق خفيه مستفيض مىكردند.
آنچه در زير نقل مىشود، برخى احاديث است كه شناخت ما را به مقام1.
1) - فى رحاب ائمّة اهل البيت ، ص13 - 61.
امامت بالاعم، و به درجات والاى امام باقر بالاخص، افزايش مىدهد.
حلبى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود :عدّهاى بر پدرم وارد شدند و از او پرسيدند: شاخصۀ امام چيست ؟ آنحضرت فرمود: حدّ و شاخصه امام بس بزرگ است. چون بر او داخل شويد حرمتش را پاس داريد و در بزرگداشتش بكوشيد و بدانچه مىآورد ايمان آريد، بر اوست كه شما را هدايت كند و در او خصلتى است كه چون بر او وارد شويد هيچ كسى نمىتواند به خاطر بزرگى و ابهّت وى خيره بدو بنگرد، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين بود و امام نيز چنين است. پرسيدند: آيا شيعيانش را مىشناسد ؟ فرمود: آرى همان ساعت كه آنها را ببيند مىشناسد پرسيدند: پس آيا ما از شيعيان توييم ؟ فرمود: آرى، همه شما. پرسيدند: ما را از نشانههاى آن آگاه ساز. فرمود: شما را از نامهايتان و نامهاى پدران و قبيلههايتان آگاه كنم ؟ گفتند: آگاه فرما. پس پدرم آنان را از نامهايشان و نامهاى پدرانشان و قبايلشان آگاه فرمود. گفتند :
درست گفتى، پدرم فرمود: آيا آگاه كنم شما را از آنچه در سر داريد ؟ مىخواهيد در بارۀ اين سخن خداوند تعالى كه فرمود: كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّماءِ . بپرسيد ما علم خود را به هر يك از شيعيانمان كه بخواهيم اعطا مىكنيم. آنگاه پرسيد: اينها شما را قانع مىكند ؟ گفتند: ما به كمتر از اين هم قانع مىشويم. (1)
عبداللّٰه بن معاويه جعفرى ماجراى خود را با والى مدينه كه وى را با نامهاى تهديد آميز به سوى امام باقر روانه كرده بود، نقل مىكند. وى مىگويد :
آنحضرت اصلاً از نامۀ والى مدينه بيمناك نشد چون خداوند وى را آگاه ساخته بود كه آن والى بزودى از كار بر كنار مىشود. عبداللّٰه بن معاويه در تفصيل اين4.
1) - بحارالانوار ، ج46 ، ص244.
ماجرا مىگويد: اكنون آنچه را كه با گوشهاى خود شنيده و با ديدگانم از ابو جعفر عليه السلام ديدهام، برايتان نقل مىكنم. بر مدينه يكى از مردان آل مروان فرمانروايى داشت. او روزى در پى من فرستاد چون به نزدش آمدم هيچ كس پيش او نبود. پس به من گفت: اى پسر معاويه من تو را خواندم چون به تو اعتماد دارم و نيز مى دانم كه كسى جز تو پيغام مرا نمىرساند. من مايلم كه تو عموهايت، محمّد بن على و زيد بن حسين، را ديدار كنى و بديشان بگويى كه يا از كارهايى كه از شما خبرش به من رسيده دست برداريد و يا انكار كنيد.
من به قصد ديدار ابو جعفر روانه شدم. او را ديدم كه به طرف مسجد مىرود همين كه به او نزديك شدم لبخندى زد و گفت: اين ستمگر در پى تو فرستاد و به تو گفت: كه به عموهايت چنين و چنان بگو ؟ !
عبداللّٰه گويد: ابو جعفر تمام سخنان والى مدينه را برايم نقل كرد چنان كه گويى خود در آنجا حضور داشته است. سپس به من فرمود: اى پسر عمو، پس فردا از عهدۀ كار او بر مىآييم. او از كار بر كنار و به مصر تبعيد مىشود، به خدا من نه جادوگرم و نه پيشگو، امّا اين خبر به من رسيده است.
عبداللّٰه بن معاويه گويد: به خدا سوگند دو روز از اين ماجرا سپرى نشده بود كه حكم عزل والى مدينه و تبعيد او به مصر به دستش رسيد و كس ديگرى به جاى او منصوب شد. (1)
ابو بصير يكى از ياران خاصّ امام باقر عليه السلام نيز داستان خود را با آنحضرت نقل كرده كه چگونه مراقب كار وى بوده و او را تأديب كرده است وى مىگويد :
در كوفه به زنى قرآن مىآموختم در اين اثنا اندكى به او خيره شدم، پس چون بر ابو جعفر وارد گشتم زبان به نكوهش من گشود و فرمود: هر كه در خلوت6.
1) - بحارالانوار ، ج46 ، ص346.
مرتكب گناه شود خداوند به او بى اعتنا خواهد شد. به آن زن چه گفتى ؟ من از شرم صورتم را پوشاندم و توبه كردم و ابو جعفر فرمود: ديگر چنين نكن. (1)
همچنين ابو بصير روايت مىكند كه چگونه امام باقر چندين سال پيش از روى كار آمدن بنى عبّاس، خبر چيرگى و سلطنت آنها را داده است. وى مىگويد: با امام باقر در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بوديم. تازه امام سجّاد به شهادت رسيده بود. در اين هنگام دوانيقى و داوود بن سليمان به مسجد داخل شدند. اين واقعه قبل از زمانى بود كه حكومت به دست فرزندان عبّاس افتد تنها داوود به نزد امام باقر آمده و آنحضرت از او پرسيد: چه چيز دوانيقى را از آمدن باز داشت ؟ داوود پاسخ داد: او جفا مىكند. امام فرمود: روزها سپرى شود تا آنگاه كه وى بر مردم ولايت كند، وبرگرده حرام سوار شود و خاور و باختر اين ديار را با طول عمر خود مالك مىشود و چنان گنجينهها از اموال انباشته مىكند كه كسى پيش از او اينقدر گرد نياورده است. پس داوود برخاست و اين خبر را به دوانيقى رساند. دوانيقى به نزد امام آمد و عرض كرد: جز جلال و ابهّت تو هيچ چيزى مانع من از نشستن در كنار شما نبود. اين چه خبرى است كه داوود به من داد ؟ آنحضرت فرمود: آنچه گفتم روى مىدهد. دوانيقى پرسيد: آيا حكومت ما پيش از حكومت شماست ؟ امام باقر فرمود: آرى. دوانيقى پرسيد: آيا پس از من يكى ديگر از فرزندانم حكومت مىكند ؟ امام پاسخ داد: آرى. دوانيقى پرسيد: آيا مدّت حكومت بنى اميّه بيشتر است يا مدّت حكومت ما ؟ آنحضرت فرمود: مدّت حكومت شما، و بچّههاى شما اين حكومت را به دست مىگيرند و چنان با آن بازى مىكنند كه انگار با توپ بازى مىكنند اين خبرى است كه پدرم به من فرموده است.7.
1) - بحارالانوار ، ج46 ، ص247.
چون دوانيقى به حكومت رسيد از سخن امام باقر عليه السلام در شگفت شد. (1)
خداوند هيچ بندهاى را براى عهدهدار شدن مقام امامت بر نمىگزيند و او را حجّت آشكار خويش بر آفريدگانش قرار نمىدهد مگر آنكه خصلتهاى پسنديده در وجود او به كمال رسيده باشد و در خدا ترسى و اجلال او و نشان دادن اخلاص در بندگى كه در تمام گفتار و كردارش براى خدا الگو و نمونۀ باشد. پس جز به صواب سخن نمىگويد و جز كار نيك انجام نمىدهد.
اگر ما به نقل برخى از خصلتهاى پسنديدۀ امام باقر يا خصال يكى از معصومين عليهم السلام مىپردازيم، براى آن است كه شواهد روشنى بياوريم تا ما را به وجود اين صفات رهنمون شود ما بر سر آن نيستيم كه تمام زندگى امام را در اين صفات خلاصه كنيم و يا فضيلتها و ويژگيهاى پسنديده و والاى او را گرد آوريم.
هرگز، ما از پيش مىدانيم كه زندگى آنان تصويرى واقعى از قرآن كريم است و آنچه ما در بارۀ آنان مىدانيم تمام ابعاد زندگى آنها را در بر نمىگيرد، زيرا معمولاً گوشهاى از ويژگيها و فضايل آنان توجّه مورخان را به خود جلب كرده است و آنان را واداشته تا در بارۀ اين بُعد بيش از ابعاد ديگر بنويسند و از پرداختن به ديگر ابعاد در مقايسه با آن بُعد، دست نگه دارند. مثلاً آنان جنبۀ عبادت را در زندگى امام سجاد عليه السلام بسيار برجسته كرده از آن بسيار سخن گفتهاند، امّا بُعد علمى آنحضرت را فروگذاردهاند و بر عكس در مورد امام باقر عليه السلام بيشتر به جنبۀ علمى آنحضرت پرداختهاند تا به جوانب ديگر.
بنابر اين ما به ذكر برخى از پرتوهايى كه از زندگى امام باقر بر ما تابيده است ،
1) - بحارالانوار ، ج46 ، ص249.
بسنده مىكنيم و خواننده را وامىگذاريم تا خود با قياس با آنچه ذكر مىشود به ديگر ابعاد نا گفته آنحضرت نيز پىبرد.
ابن شهرآشوب در كتاب مناقب در مورد امام باقر مىنويسد :
او راستگوترين و گشاده روترين و بخشندهترين مردمان بود. در ميان اهل بيت كمترين ثروت و در عين حال بيشترين هزينه را داشت. هر جمعه يك دينار صدقه مىداد و مىفرمود: صدقه روز جمعه به خاطر فضيلت اين روز بر ديگر روزها، دو چندان مىشود. چون پيشامدى غم انگيز به او روى مىنمود زنان و كودكان را جمع مىكرد و آنگاه خود دعا مىكرد و آنان آمين مىگفتند. بسيار ذكر خدا مىگفت. راه مىرفت در حالى كه ذكر خدا مىكرد. غذا مىخورد در حالى كه ذكر خدا مىكرد با مردم سخن مىگفت، امّا اين امر او را از ذكر خدا باز نمىداشت. فرزندانش را جمع مىكرد و به آنان مىفرمود تا سر زدن آفتاب ذكر بگويند. هر كس از آنان را كه مىتوانست قرآن بخواند به تلاوت قرآن و هر كس را كه نمىتوانست به گفتن ذكر، امر مىفرمود. شيخ مفيد نيز در بارۀ آنحضرت مىگويد: مراتب بخشندگى او در خاص و عام آشكار و بزرگوارىاش در ميان مردم مشهور و با وجود كثرت عيال و متوسّط بودن وضع زندگىاش به تفضيل و احسان شناخته شده بود.
از سليمان بن دمدم نقل شده است كه گفت: آنحضرت از پانصد درهم تا ششصد و تا هزار درهم جايزه مىداد و هيچ گاه از دادن صله به برادران و ديداركنندگان و اميدواران و آرزومندانش به ستوه نمىآمد. هر گاه مىخنديد ، مىفرمود: خداوندا بر من خشم مگير !.
أبى در كتاب نثر الدر مىنويسد: هر گاه فرد دردمند و گرفتارى را مىديد، زير لب استعاذه مىگفت و هيچ گاه از اهل خانهاش شنيده نشد كه به فقير بگويد :
اى فقير خدا به تو بركت دهد و يا اى فقير اين را بگير بلكه آنحضرت همواره
مىفرمود كه فقيران را با بهترين نامهايشان صدا بزنند. (1)
ابو نعيم اصفهانى به هنگامى كه از امام باقر در كتاب خود (حلية الاولياء) نام مىبرد او را با اين صفات وصف مىكند: حاضر، ذاكر، خاشع، صابر ابو جعفر محمّد بن على الباقر. (2)
در بارۀ خشوع فراوان آن امام در برابر خداوند، از افلح، آزاد كردۀ ابو جعفر بشنويم كه چه مىگويد: با محمّد بن على به قصد حج بيرون شدم. چون به مسجد در آمد به خانۀ خدا نگريست با بانك بلند گريست. عرض كردم: پدر و مادر فدايت مردم به شما مىنگرند اى كاش اندكى صداى خود را پايين مىآورديد. امام به من پاسخ داد: واى بر تو اى افلح ! چرا نگريم ؟ ! شايد خداى تعالى در اثر اين گريه بر من به مهربانى بنگرد و فردا در پيشگاهش سر فراز و رستگار شوم. افلح گويد: آنگاه امام طواف كرد و سپس آمد تا نزد مقام نماز گزارد سپس سر از سجودش برداشت و ديدم كه پيشانى آنحضرت از بسيارى اشك، خيس و تر شده است.
افلح مىافزايد: آنحضرت هر گاه مى خنديد، مىفرمود: خداوندا بر من خشم مگير ! (3)
فرزند بزرگوارش امام جعفر صادق عليه السلام در وصف اخلاص و عبادت پدرش چنين مىفرمايد :
پدرم بسيار ذكر خدا مىگفت. من با او مىرفتم، و او ذكر خدا مىگفت. با او غذا مىخوردم و او ذكر خدا مىگفت. با مردم سخن مىگفت، امّا اين امر او را از ذكر خدا باز نمىداشت. زبانش را مىديدم كه به كامش مىچسبيد و با اين0.
وصف پيوسته از گفتن ذكر لا اله الا اللّٰه باز نمىايستاد. ما را جمع مىكرد و به ما مىفرمود كه تا سرزدن آفتاب ذكر خدا بگوييم و هر يك از ما را كه مىتوانست بخواند به تلاوت قرآن فرمان مىداد و هر كه نمى توانست، مىفرمود ذكر بگويد. (1)
امام صادق عليه السلام در همين باره باز مىفرمايد :
من بستر پدرم را مىگستردم و انتظار مىكشيدم تا بيايد. چون او به بسترش مىآمد و مىخوابيد من نيز به سوى بستر خود مىرفتم. شبى او دير كرد و من به جستجويش به مسجد رفتم. مردم همه در خواب بودند. ناگهان پدرم را ديدم كه در مسجد به حال سجده است. در مسجد جز او كس ديگر نبود. نالهاش را مىشنيدم كه مىگفت: پيراستهاى پروردگارا ! تو، به حقيقت پروردگار منى. از روى تعبّد و بندگى تو را سجده مىكنم. معبودا ! كردار من اندك است پس تو خود آن را برايم دو چندان كن. بار الٰها ! مرا از شكنجهات در روزى كه بندگانت را بر مىانگيزى، در امان نگاه دار و بر من نظر كن كه تو البته توبه پذير و مهربانى. (2)
آنحضرت بسيار به قرآن عشق مىورزيد و بدان علاقه نشان مىداد و تحت تأثير آيات آن قرار مىگرفت. ابان بن ميمون قداح گويد: ابو جعفر عليه السلام به من فرمود: قرآن بخوان ؟ پرسيدم: از كدام سوره بخوانم ؟ فرمود: از سوره نهم (توبه ). ابان گويد: آمدم كه حواس خود را بر آن سوره متمركز كنم آنحضرت فرمود: از سورۀ يونس بخوان ابان گويد: اين آيه را خواندم :
لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَىٰ وَزِيَادَةٌ وَلاَ يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَلاَ ذِلَّةٌ. (3)6.
« براى كسانى كه ايمان آوردند نيكوى و زيادت است و هرگز بر رخسارشان گرد خجالت و ذلّت ننشيند. »
امام با شنيدن اين آيه فرمود: بس است. آنگاه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در شگفتم كه چطور وقتى قرآن مىخوانم پير نمىشوم. (1)
او از كتاب پروردگارش، معارف دينى را الهام مىگرفت تا آنجا كه راويان را وامىداشت تا از وى در بارۀ منشأ قرآنى گفتههايش سؤال كنند. ابو الجارود در اين باره ماجرايى نقل كرده است. وى مىگويد: ابو جعفر عليه السلام فرمود: چون در بارۀ چيزى با شما سخن گفتم مرا از سر چشمه قرآنى آن بپرسيد. سپس فرمود :
خداوند از قيل و قال و تباه شدن مال و بسيار سؤال كردن نهى فرموده است.
پرسيدند: اى فرزند رسول خدا اين مورد در كجاى قرآن آمده است ؟
فرمود: خداوند عز و جل در كتابش مىفرمايد :
لاَ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِن نَجْوَاهُمْ... (2).
« هيچ خيرى در بسيارى از نجواهاى آنان نيست. »
و مىفرمايد: وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّٰهُ لَكُمْ قِيَاماً (3).
« و اموالى كه خداوند شما را به نگاهبانى آن گماشته به دست سفيهان مدهيد. »
و نيز مىفرمايد: لاَ تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ (4).
« از چيزهايى مپرسيد كه چون براى شما آشكار شود ، بدتان مىآيد و غمناك مىشويد. »1.
چوناز احوالش جويا مىشدند، فرصت را غنيمت مىشمرد و پاسخى مىداد كه هم تذكرى بود براى خودش و هم پند و تذكرى براى پرسش كننده ، در اين باره روايت شده است كه به محمّد بن على عليه السلام عرض شد: چگونه صبح كردى ؟ فرمود: صبح كرديم در حالى كه در نعمت غوطه وريم و به گناهان گرفتار. خداوند با ارزانى داشتن نعمتها بر ما، به ما دوستى مىورزد و ما با ارتكاب معاصى به او خشم مىگيريم در حالى كه ما بدو نيازمنديم و او از ما بى نياز است. (1)
آنحضرت عليه السلام كاملاً به فرمان خداوند تسليم بود. يكى از اصحابش روايت مىكند كه عدّهاى نزد ابو جعفر آمدند و ديدند كه پسر آنحضرت بيمار و خود وى نيز ناراحت و اندوهگين است و آرام و قرار ندارد. ديدار كنندگان گفتند: به خدا قسم اگر به وى مصيبتى رسد، مىترسيم از او چيزى ببنيم كه خوش نداريم. پس ديرى نپاييد كه صداى شيون و زارى بر آن پسر بلند شد. در اين لحظه امام باقر با رويى گشاده و حالتى متفاوت با آنچه پيش از اين داشت، بر ديدار كنندگانش وارد شد. آنان عرض كردند: فدايت شويم، ما از حالتى كه شما پيش از اين داشتيد، مىترسيديم (با مرگ اين كودك) حادثهاى پيش آيد كه موجب اندوه و ناراحتّى ما شود ! حضرت به آنان پاسخ داد: ما مايليم كسانى كه به آنان علاقه داريم، سالم بمانند و بهبود يابند. اما هنگامى كه فرمان خدا جارى مىشود به آنچه كه او دوست مىدارد گردن مىنهيم. (2)
آنحضرت از انجام هيچ كردار صالحى فرو گذار نمىكرد. در اين باره روايت جالبى از زبان يكى از اصحاب آنحضرت نقل شده است.
راوى مىگويد: ابوجعفر عليه السلام در تشييع جنازۀ يكى از مردان قريش حاضر شد. من نيز با آنحضرت بودم. مردى بنام عطاء در ميان تشييع كنندگان بود.1.
ناگاه زنى فرياد سرداد. عطاء گفت: اى زن اگر ساكت نشوى ما باز مىگرديم، امّا زن خاموش نشد و در نتيجه عطاء بازگشت. راوى مىگويد: به ابو جعفر گفتم :
عطاء بازگشت امام پرسيد: چرا ؟ گفتم :
اين زن فرياد سر داد و عطاء به او گفت: يا خاموش شو يا ما باز مىگرديم و چون اين زن دست از فرياد بر نداشت عطاء هم بازگشت.
امام عليه السلام فرمود: به راه خود ادامه دهيم. اگر ما باطلى را با حق ببينيم و حق را به باطل واگذاريم حق مسلمان را ادا نكردهايم. چون بر جنازه نماز گزارده شد ، صاحب عزا به ابوجعفر عرض كرد: باز گرد كه تو پاداش خود را گرفتى خداوند تو را بيامرزد. تو نمىتوانى راه بروى، امّا آنحضرت از بازگشت امتناع ورزيد. به آنحضرت عرض كردم: صاحب عزا به تو اجازۀ بازگشت داد و من حاجتى دارم كه مىخواهم آن را از شما در خواست كنم :
آنحضرت پاسخ داد: من با جنازه مىروم. ما به اجازۀ او نرفتيم و به اجازۀ او هم باز نمىگرديم بلكه اين فضل و پاداشى است كه ما آن را طلب كرده بوديم.
انسان تا آن اندازه كه به دنبال جنازه مىرود، پاداش آن را دريافت مىكند. (1)
معاشرت آنحضرت با ديگران در نهايت ادب و بزرگوارى بود. به عنوان مثال ابو عبيده از ادب امام باقر عليه السلام به هنگام سفر روايتى نقل كرده و گفته است :
من رفيق راه ابو جعفر بودم. ابتدا من سوار مىشدم و سپس آنحضرت. پس چون هر دو بر پشت مَركب سوار مىشديم، سلام مىكرد و احوال مىپرسيد مانند كسى كه انگار تا اين لحظه دوستش را نديده بود و با من مصافحه مىكرد و به هنگام پايين آمدن، پيش از من فرود مىآمد و چون هر دو قرار مىيافتيم ، سلام مىداد و احوالپرسى مىكرد چنان كه گويى تازه دوستش را ديده است.1.
1) - حلية الاولياء ، ص301.
پس به او عرض كردم: اى فرزند رسول خدا كارى مىكنى كه پيشينيان ما چنين نكردهاند و اگر حتّى يك بار هم اين كار را بكنند، بسيار است.
امام فرمود: « آيا نمىدانى در مصافحه چه چيزى (نهفته) است ؟ دو مؤمن كه با يكديگر برخورد مىكنند و يكى از آنها با ديگرى مصافحه مىكند گناهان آن دو فرو مىريزد چونان كه برگ از درخت مىريزد و خداوند تا زمانى كه آن دو از هم جدا شوند به آن دو مىنگرد. (1)»
در رفتار با مردم نكو كار و عفيف و پاكدامن بود. بدين سان از گناه ديگران تا آنجا كه مىتوانست چشم مىپوشيد و همين بهترين اثر را در دل مردمان مىگذاشت.
روزى مردى مسيحى (از روى طعنه) به آنحضرت گفت: تو بقرى (گاوى)؟
امام فرمود: نه من باقرم. باز مرد به قصد طعنه گفت: تو فرزند آشپزى ؟
امام فرمود: آشپزى حرفۀ مادرم بود. مرد باز گفت: تو پسر آن زن سياه چرده زنگى بد اخلاقى ؟
حضرت پاسخ داد: اگر تو راست مىگويى خداوند او را بيامرزد و اگر تو دروغ مىگويى خداوند تو را بيامزرد !
مرد نصرانى از اخلاق امام باقر مات و مبهوت ماند و همين امر او را واداشت تا به دست امام باقر به دين اسلام تشرّف يابد. (2)
رفتار آنحضرت با مستضعفان با نرمى و مهربانى متمايز بود. فرزندش امام صادق مىفرمايد :
هنگامى كه كارى را به غلامان خود مىسپاريد و بر آنان سنگين مىآمد، با ايشان در انجام آن همكارى كنيد. همانطوريكه پدرم، امام باقر عليه السلام، وقتى به9.
خدمتكاران خود دستورى مىداد، پس مىنگريست اگر آن كار سنگين بود مىگفت بسم اللّٰه و با آنان همكارى مىكرد و اگر سبك بود از آنان دور مىشد. (1)
چه بسا كار كردن آنحضرت در مزرعهاش به همين خاطر بوده است، زيرا ائمه بر اين باور بودهاند كه كار و كوشش امرى محبوب در نزد خداست و آنها را به بارگاهش نزديكتر مىكند.
در اين باره امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه محمّد بن مكدر مىفرمود: من گمان نمىكردم كسى همانند على بن الحسين جانشين شايستهاى از خود به يادگار گذارد تا آنكه فرزندش محمّد بن على را ديدم. خواستم او را پندى داده باشم، امّا او مرا اندرز گفت. يارانش به وى گفتند: او تو را چه پندى فرمود ؟ گفت: در يكى از ساعتهاى بسيار گرم روز به يكى از نواحى مدينه رفته بودم. در آنجا محمّد بن على را كه مردى تنومند بود، ديدم. او به دو غلام سياه يا دو نفر از دوستانش تكيّه داده بود. به خودم گفتم: بزرگى از بزرگان قريش در اين ساعت و با اين حالت در طلب دنيا مىكوشد ؟ !
خدا را شاهد گرفتم كه به او اندرز دهم. پس نزديك او شدم و بر وى سلام كردم. او كه بسيار عرق كرده بود، باگشاده رويى سلام مرا پاسخ داد. به او گفتم :
خداوند اصلاحت كند ! بزرگى از بزرگان قريش در اين ساعت و با اين حالت در طلب دنيا مىكوشد شايد در اين حالت مرگت فرا رسد ؟ ! امام خود را از دست غلامانش رها كرد و سپس بر پاى خويش ايستاد و فرمود: به خدا قسم اگر مرگ در اين حالت مرا دريابد، در حالى نزد من آمده است كه به طاعت خداوند مشغولم و بدين وسيله خود را از تو و ديگران بى نياز سازم، امّا من از اين مىترسم كه مرگم زمانى فرا رسد كه به نا فرمانى خداوند مشغول باشم. من با3.
1) - حلية الاولياء ، ص303.
شنيدن اين سخن عرض كردم: خدايت رحمت كند ! من مىخواستم شما را نصيحت گويم، امّا شما مرا اندرز داديد. (1)
امام مىتوانست از خدمتگزارانش در كار سر و سامان دادن به كشتزارش استفاده كند، امّا او دوست مىداشت براى تحصيل معاش خانوادهاش كوشش كند و خود را به رنج اندازد.
به عنوان خاتمۀ سخن، به نقل حديثى از امام صادق عليه السلام در بارۀ نحوه برخورد پدرش مىپردازيم: ابو جعفر عليه السلام به هنگام شهادت، غلامان بد خويش را آزاد كرد و خوبان آنها را نگاه داشت. من گفتم: اى پدر اينها (بدان) را آزاد مىكنى و آنها (خوبان) را نگاه مىدارى ؟ فرمود: اينان از من اندوهناك شده اند پس اين در برابر آن. (2)
بدين سان امام باقر به عنوان والاترين و جاودانه ترين نمونۀ خصال و اخلاق پسنديده در آمد. اين در حالى است كه مىتوان يقين داشت كه راويان، بى ترديد جز موارد اندكى از ابعاد زندگى نورانى و آكنده از حكمت و هدايت حضرتش را براى ما نقل نكردهاند.
سلام و درود جاويد الهى همواره بر او باد !0.
با نگاهى گذرا به دوران زندگى امام محمّد باقر در مىيابيم كه پيش از وزش طوفان انقلاب كه به كار حكومت اموى پس از وفات امام باقر پايان داد و منجر به روى كار آمدن عبّاسيان در روزگار امام صادق شد، سكوت و آرامشى آكنده از خشم بر جامعه حكمفرما بوده است.
از طريق شواهدى كه از رويدادهاى زندگى آنحضرت در دست داريم ، مىتوان سيماى آن روزگار را بخوبى لمس كرد و نيز از وجود طوفانهاى سهمگين انقلاب در اينجا و آنجا آگاهى يافت.
اوّلاً : وجود پديدهاى به نام عمر بن عبد العزيز، خليفه اموى كه اصلاحاتى در رأس هرم قدرت انجام داد و تا اندازهاى نيز به توفيقهاى جزئى در اين راه نائل شد. با اين همه وى، به دلايلى نتوانست كاملاً به موفقيّت برسد.
او بسيار دير به روى كار آمد. چون گروههاى اسلامى كه با حكومت اموى سر ستيز داشتند، تا عمق امّت اسلامى ريشه دوانيده بودند و فريب اين بازى سياسى را نمىخوردند. در رأس اين گروهها بايد از شيعيان اهل بيت عليهم السلام نام برد. آنان تا آنجا از بينش سياسى بر خوردار بودند كه عمر بن عبد العزيز
يا عبداللّٰه مأمون نمىتوانستند، در آنها تأثير بگذارند. اين آگاهى سياسى شيعيان را بايد مرهون فرهنگ قرآن و معرفى حقايق اسلام از سوى ائمه عليهم السلام دانست. يكى از بارزترين اين حقايق آن بود كه حكومت نه ارثى است، نه مىتوان از راه زور بدان دست يافت بلكه بايد به امر و فرمان دين باشد. اين امام باقر است كه به يارانش مىفرمايد: ساكنان آسمان، عمر بن عبد العزيز را لعنت مىكنند. امام اين عبارت را پيش از رسيدن وى به قدرت بيان كرده بود.
به حديث زير توجّه فرماييد :
ابو بصير روايت كرده است كه با امام باقر در مسجد بودم كه عمر بن عبد العزيز وارد شد. او دو جامۀ رنگين در بر كرده و به غلامش تكيّه داده بود.
امام عليه السلام فرمود :
« اين جوان نرمى پيشه مىكند و عدالت را آشكار مىسازد و چهار سال زندگى سپس مىميرد و زمينيان بر او مىگريند و كروبيّان نفرينش مىكنند و نيز فرمود: در جايگاهى مىنشيند كه حق او نيست. سپس عبد الملك به خلافت رسيد و تمام كوشش خود را در آشكار ساختن عدالت به كار گرفت ». (1)
امام باقر عليه السلام عمر بن عبد العزيز را مستحق نفرين مىدانست چون مقام خلافت را كه هيچ گاه حق او نبود، اشغال كرده بود.
صحيح است كه عمر بن عبد العزيز، فدك را كه رمز مظلوميّت اهل بيت و باز گرداندن آن دليل صدق مذهب آنان در نظر مردم بود، به ايشان باز پس داد، امّا ائمه به اين امر توجّه نداشتند و آن را براى حسن سلوك نظام كافى نمىدانستند ، چرا كه بنياد نظام از اساس بر باطل قرار داشت و ائمه همچون انبيا مىخواستند جامعه را از ريشه و بنياد اصلاح كنند.1.
1) - حلية الاولياء ، ص251.
حديث زير از شيوۀ نگرش پيشتازان امّت بدانچه به خلافت عمر بن عبد العزيز مربوط مىشود، پرده بر مىدارد.
روزى عمر بن عبد العزيز به عامل خود در خراسان نوشت كه صد نفر از دانشمندان آن ديار را به سوى من روانه كن تا از آنان در بارۀ روش تو پرس و جو كنم. عامل وى دانشمندان را جمع كرد و اين امر را به اطلاع آنان رساند.
دانشمندان از اجابت در خواست خليفه عذر خواستند و گفتند: ما كار و خانواده داريم و نمىتوانيم آنها را رها كنيم عدالت خليفه هم اقتضا نمىكند كه ما را به اجبار به اين كار وادارد، ولى ما يك تن را به نمايندگى از ميان خود ، انتخاب كرده به سوى او گسيل مىداريم و عقيدۀ خود را به او مىگوييم تا به آگاهى خليفه رساند. سخن او همان سخن ما و نظر او همان نظر ماست. عامل خليفه موافقت كرد و آن مرد را به نزد عمر فرستاد. چون مرد بر خليفه وارد شد ، به وى سلام گفت و نشست. مرد به خليفه گفت: مجلس را برايم خلوت كن.
خليفه گفت: چرا ؟ تو يا سخن حقى مىگويى كه اينان تصديقت مىكنند و يا باطلى مىگويى كه اينان تكذيب مىكنند. مرد گفت: من به خاطر خودم اين پيشنهاد را نمىدهم بلكه به خاطر خود توست، زيرا من بيم دارم سخنى ميان ما گفته شود كه شنيدن آن تو را خوش نيايد.
خليفه به حاضران دستور داد كه مجلس را ترك گويند سپس به او گفت :
حرف بزن ! مرد گفت: به من بگو اين خلافت از كجا به تو رسيده است ؟ خليفه دير زمانى خاموش ماند. مرد گفت: آيا پاسخى ندارى ؟ خليفه گفت: نه. مرد پرسيد: چرا ؟ خليفه جواب داد: اگر بگويم به نص خدا و رسولش، دروغ گفتهام و اگر بگويم به اجماع مسلمانان، خواهى گفت ما اهل مشرق از اين امر بىاطلاع بوده و بر آن اجماع نكردهايم و اگر بگويم آن را از پدرانم به ارث بردهام خواهى گفت كه پدرت فرزندان بسيارى داشته است. پس چرا از ميان آنان تو از
اين ميراث بر خوردار شدهاى ؟ مرد گفت: خدا را سپاس كه تو خود اعتراف كردى كه اين حق از آن كس ديگرى جز توست. اكنون اجازه مىدهى كه به ديار خودم باز گردم ؟ خليفه گفت: نه به خدا سوگند كه تو هشدار دهنده بودى. بگو تا ببينم از اين پس چه مىگويى ؟ سپس عمر گفت: من چنين ديدم كه خلفاى پيشين به ستم و ناروا دست مىآلودند، زور مىگفتند و غنيمتهاى مسلمانان را به خود اختصاص مىدادند حال آنكه من پيش خود پى بردم كه اين اعمال هيچ روا نيست. هيچ چيز و هيچ كسى در نزد خلفاى پيشين بدتر از مؤمنان نبود. از اين رو بود كه من پذيراى منصب خلافت شدم.
مرد پرسيد: اگر تو عهده دار اين منصب نمىشدى و كس ديگرى به خلافت مىنشست و همان كردار خلفاى پيشين را در پيش مىگرفت آيا چيزى از گناهان او بر تو نوشته مىشد ؟ عمر گفت: هرگز.
مرد گفت: پس مىبينم كه تو با به رنج افكندن خويش راحتى ديگرى را فراهم ساختى و با به خطر انداختن خويش اسباب سلامتى ديگرى را مهيّا كردى !
عمر بن عبد العزيز گفت: راستى تو عبرت دهنده بودى. مرد برخاست تا برود و به عمر گفت: به خدا سوگند كه اوّلين ما به دست اوّلين شما و اوسط ما به دست اوسط شما كشته شد و سر انجام هم آخرين ما به دست آخرين شما كشته خواهد شد و خدا ياور ماست بر شما كه او خود ما را بس است و خوب تكيه گاهى است.
موضع امام باقر عليه السلام در برابر عمر بن عبد العزيز اين گونه بود كه از فرصت به دست آمده در آن دوران براى تبليغ مكتب و نصيحت كار گزاران بخوبى بهره بردارى مىكرد. آنحضرت مىكوشيد تا بدون آنكه كليد نظام اموى را به رسميّت شناسد، اوضاع امّت را تا آنجا كه ممكن است اصلاح كند. حديث زير
يكى از اين فرصتهاى به دست آمده را در برابر ديدگان ما به نمايش مىگذارد :
« هشام بن معاذ مىگويد: عمر بن عبد العزيز به مدينه آمده بود و ما نزد او نشسته بوديم. مُنادى خليفه جار زده بود كه هر كس شكايت يا تظلّمى دارد به درگاه آيد. پس محمّد بن على يعنى باقر عليه السلام به درگاه آمد. مزاحم، پيشكار عمر، نزد وى آمد و گفت: محمّد بن على بر در است. عمر گفت: او را داخل كن. در حالى كه عمر داشت اشك چشمش را با دست پاك مىكرد، امام محمّد باقر داخل شد و از وى پرسيد :
« چرا مىگريى ؟ عمر پاسخ داد: اى فرزند رسول خدا مسائلى چند مرا به گريه واداشت. پس محمّد بن على الباقر فرمود: اى عمر ! دنيا يكى از بازارهاست برخى از اين بازار چيزى را كه بديشان سود مىرساند بر مىگيرند و بيرون مىروند و بعضى با چيزى كه زيانشان مىرساند، از آن خارج مىشوند و چه بسيار مردمانى كه دنيا آنان را بمانند چيزى كه ما در آنيم، فريفت تا آنجا كه چون مرگشان فرا رسد آن را پذيرا گردند و با بارى از ملامت و سرزنش از اين دنيا بيرون شوند كه چرا براى رسيدن به آنچه كه در آخرت دوست مىداشتند ، توشهاى بر نگرفتند و از آنچه كه نا خوش مىداشتند، دورى نگزيدند. گروهى ، آنچه جمع كرده بودند به كسانى قسمت شد كه آنها را ستايش نمىكنند. و به سوى كسى روانه شدند كه معذورشان نخواهد كرد. پس ما به خدا شايستهايم اگر به اين اعمالى كه به آنها غبطه مىخوريم بنگريم و با آنها موافقت كنيم و اگر به اين اعمالى كه از ارتكاب آنها مىترسيم بنگريم و از آنها دست باز داريم.
از خدا بترس و در قلب خود دو چيز را قرار ده. بدانچه دوست دارى هنگام حضور در پيشگاه پروردگارت با تو باشد، بنگر و آن را فرا روى خويش بگذار و به آنچه دوست ندارى هنگام حضور در پيشگاه پروردگارت با تو باشد بنگر و در جستجوى تعويض از آنها باش. به سوى كالايى مرو كه بر پيشينيان سودى
نداشته و تو اميد دارى كه براى تو سود كند. از خدا بترس اى عمر ! درها را بگشاى و در بانها را بردار و ستمديده را يارى كن و حقوق تباه شدۀ مردم را به ايشان باز گردان. سپس فرمود: سه چيز است كه در شخصى باشد، ايمانش به خداوند كامل شده است...
در اين هنگام عمر بر روى زانوانش افتاد و گفت: بگو اى برخاسته از خاندان نبوّت. امام باقر عليه السلام فرمود: آرى، اى عمر كسى كه چون خشنود شد خشنودىاش او را در باطل داخل نگرداند و چون خشمگين شد خشمش او را از جادۀ حق برون نبرد و چون قدرت يافت، به چيزى كه از آن او نيست، دست دراز نكند.
پس عمر، دوات و كاغذ خواست و نوشت:بسم اللّٰه الرحمن الرحيم اين نامهاى است مبنى بر آنكه عمر بن عبد العزيز به تظلّم محمّد بن على رسيدگى كرد و فدك را به او باز پس داد.
ثانياً - چنين به نظر مىرسد كه بنى اميّه به خاطر باز تابهاى منفى جريان كربلا، از كشتن خاندان على عليه السلام به صورت آشكار امتناع مىورزيدند. از طرفى ائمه عليهم السلام نيز به نوبۀ خود شرايط را براى ايجاد يك نهضت خونين مناسب نمىديدند. داستان زير كه از زبان يكى از راويان نقل شده، گواه درستى اين ادعاست.
پس از آنكه زيد بن حسن بر سر ميراث رسول خدا صلى الله عليه و آله با امام باقر به منازعه بر خاست به قصد چاره جويى به سوى خليفۀ اموى (عبد الملك بن مروان ) رفت و به وى گفت: از نزد جادوگرى دروغگو كه وانهادنش به صلاح تو نيست ، به نزدت آمدهام.
عبد الملك نيز نامهاى به والى مدينه نوشت و به او دستور داد كه محمّد بن على را دست و پا بسته به درگاه او بفرستد و به زيد گفت: به نظرم اگر تو را
مسئول كشتن او كنم، هر آينه وى را خواهى كشت ؟ زيد پاسخ داد: بلى همين طور است.
امّا والى مدينه متوجّۀ مطلب شد و به خليفه نوشت مردى را كه تو مىخواهى، امروز در روى زمين پارساتر و زاهدتر و پرهيزكارتر از وى يافت نشود. او در محراب نمازش قرآن مىخواند و پرندگان و وحوش در اثر شيفتگى به صدايش به گرد محراب او جمع مىآيند. قرائت و كتابهاى او همچون سرودهاى داوودى است. او از داناترين و خوش قلب ترين و كوشاترين مردم در كار و عبادت است. اين والى همچنين افزود: من دوست ندارم كه امير المؤمنين بيهوده گرفتار شود كه خداوند سر نوشت هيچ قومى را دگرگون نسازد مگر آنكه آن قوم سر نوشت خود را دگرگون سازند...
بدين ترتيب عبد الملك از دستور عجولانه خود انصراف حاصل كرد و پس از آنكه دروغ زيد بن حسن بر او آشكار شد وى را دستگير و زنجير كرد و بدو گفت: از آنجا كه من نمىخواهم دست خود را به خون يكى از شما آلوده كنم ، هر آينه تو را مىكشتم. آنگاه نامهاى به امام باقر نوشت و در آن گفت پسر عمويت را به نزدت مىفرستم، در تربيتش بكوش. (1)
از اين قصه مىتوان پى برد كه حكام بنى اميّه تا آنجا كه ممكن بود، از كشتن فرزندان حضرت على عليه السلام، به صورت آشكار، خود دارى مىورزيدند.
مخالفت علنى با حكومت بنى اميّه، مسألهاى معروف و آشكار بود. تاريخ برخى از اين نمونهها را ضبط كرده است و ما در اينجا تنها به دو مورد اشاره مىكنيم :
1 - ديلمىدر كتاب اعلامالدين، داستان جالبىنقل كردهاست. وىمىنويسد:1.
1) - حلية الاولياء ، (با اختصار) ، ص329 - 331.
مردى به عبد الملك بن مروان گفت: آيا به من امان مىدهى ؟ عبد الملك گفت: آرى. مرد پرسيد: بگو ببنيم آيا اين خلافت كه به تو رسيده به نص خدا و رسولش بوده است ؟ عبد الملك گفت: نه، مرد پرسيد: آيا مسلمانان بر اين اجماع كرده و به تو رضايت دادهاند ؟ عبد الملك پاسخ داد نه. مرد باز پرسيد :
پس آيا بيعت تو به گردن ايشان است كه به خلافت تو راضى شدهاند ؟ عبد الملك گفت: نه. مرد باز پرسيد: آيا اهل شورا تو را برگزيدهاند ؟ عبد الملك گفت: نه. مرد گفت: پس آيا چنين نيست كه تو به زور خلافت را عهده دار شدهاى و تمام امكانات مسلمانان را تنها به خود اختصاص دادهاى ؟ عبد الملك گفت: آرى چنين است.
مرد پرسيد: پس به كدامين دليل تو خود را امير المؤمنين ناميدى ؟ در حالى كه نه خدا و نه پيامبرش و نه مسلمانان تو را به اميرى بر گزيدهاند ! ! عبد الملك به وى گفت: از ملك من خارج شو و گرنه ترا مىكشم. مرد گفت: اين پاسخ مردم عادل و منصف نيست. سپس از نزد او خارج شد. (1)
2 - شيخ طوسى در كتاب امالى به نقل از شيخ مفيد و او از ثمالى، حكايت ديگرى در اين باره نقل كرده است :
عبد الملك بن مروان در مكّه براى مردم سخنرانى مىكرد. يكى از كسانى كه در اين مجلس حضور داشته نقل مىكند كه چون عبد الملك به پند و اندرز در خطبهاش رسيد. مردى در برابرش برخاست و گفت: آهسته، آهسته شما خود امر مىكنيد و امرى نمىپذيريد. نهى مىكنيد و خود باز نمىايستيد. پند مىدهيد و خود پند نمىگيريد، پس آيا ما به سيرۀ شما راه پوييم يا فرمانتان را گردن نهيم ؟ ! اگر بگوييد از سيرۀ ما پيروى كنيد پس جواب دهيد كه چطور5.
1) - حلية الاولياء ، ص335.
مىتوان از سيرۀ ستمگران پيروى كرد و چه دستاويزى است در پيروى از گنهكارانى كه مال خدا را چون غنيمت دست به دست مىگردانند و بندگان خدا را خدم و حشم خود قرار مىدهند ؟ و اگر بگوييد از فرمان ما اطاعت كنيد و نصيحت ما را بپذيريد پس بگوييد كه چگونه كسى كه خود محتاج نصيحت و پند است، مىتواند ديگرى را اندرز گويد ؟ ! يا چگونه اطاعت كسى كه عدالتش ثابت نشده واجب است ؟ و اگر بگوييد كه حكمت را از هر جا كه باشد بايد فرا گيريم موعظه را از هر كس كه شنيديم بايد بپذيريم، پس چه بسيار در ميان ما كسانى كه به بيان انواع اندرزها گشاده زبان تر و به اقسام زبانها از شما شناستر باشند، پس دست از آنها برداريد و قفلهايشان را باز كنيد و آزادشان سازيد تا كسانى را كه در شهرها سر گردان ساختهايد و آنان را از خانه و كاشانۀ خود رانده و در بيابانها آواره كردهايد باز گردند و اين مهم را عهدهدار شوند.
به خدا سوگند ما در امور مهم خويش از شما پيروى نخواهيم كرد و شما را در مال و جان و دين خود حاكم نخواهيم ساخت تا به روش ستمگران بر ما حكم برانيد. اينك ما به خويشتن بيناييم تا پيمانۀ زمان پر شود و مدّت به پايان رسد و رنج و محنت خاتمه پذيرد براى هر يك از قيام كنندگان شما روزى است كه از آن گذر نتواند كرد و كتاب است كه به ناچار بايد آن را بخواند. هيچ خرد و كلانى در اين كتاب فرو گذار نشده و هر چه كردهايد در آن گرد آمده است و بزودى ستمگران خواهند دانست كه به چه جايگاهى بازگشت مىكنند. راوى اين ماجرا گويد: در اين هنگام چند تن از ياران مسلّح خليفه بر آن مرد هجوم برده وى را دستگير كردند و اين آخرين اطلاعى است كه ما از اين مرد داريم و از آنچه پس از اين ماجرا بر سر وى آمد، نا آگاهيم. (1)7.
1) - حلية الاولياء ، ص237.
حادثة دستور هشام بن عبد الملك به حضرت باقر براى حركت از مدينه به سوى شام از چگونگى رابطۀ امام با دستگاه سياسى وقت و مسائلى كه از آنها در فشار بود و نيز شيوۀ مبارزه آنحضرت با اين دستگاه پرده بر مىدارد.
ما در اينجا به ذكر روايتى تاريخى مىپردازيم تا خوانندگان بتوانند در اين باره بيشتر انديشه كنند. البته در شرح اين واقعه، روايات و مدارك مختلفى در دست است، ولى ما روايتى را كه از همه مفصل تر است، برگزيدهايم.
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود :
« در يكى از سالها هشام بن عبد الملك به سفر حج رفت در اين سال محمّد بن على و پسرش جعفر بن محمّد عليهما السلام نيز به حج رفتند. امام صادق فرمود :
سپاس خدا را كه به حق، محمّد را به پيامبرى فرستاد و ما را بدو بزرگ و گرامى داشت. ما برگزيدگان خداوند بر خلقش و بهترين بندگان و خلفاى او هستيم.
پس خوشبخت كسى است كه از ما پيروى كند و تيره روز آن كه با ما به دشمنى برخيزد و ستيزه جويد.
سپس گفت :
مسلمه برادرش را از آنچه شنيده بود آگاه كرد، امّا وى بر ما خردهاى نگرفت تا آنكه او به دمشق رفت و ما نيز رهسپار مدينه شديم. پس پيكى به عامل مدينه فرستاد مبنى بر اينكه پدرم و مرا نيز به دمشق بفرستد. چون ما وارد شهر دمشق شديم سه روز ما را نگه داشتند و در روز چهارم به ما اذن دخول دادند. هشام بر تخت شاهى نشسته بود و سپاهيان و ياران خاصّش، با سلاح در دو صف، بر پاى ايستاده بودند، نشانهاى برابر او نصب كرده بودند و پيران قوم وى، به سوى آن تير مىانداختند، چون داخل شديم، پدرم جلو بود و من پشت سر او بودم ،
هشام پدرم را صدا زد و گفت :
اى محمّد ! با پيران قومَت به سوى نشانه تير انداز. پدرم به او پاسخ داد :
من براى تيراندازى پير شدهام. آيا بهتر نيست كه مرا از اين كار معاف دارى ؟ هشام پاسخ داد: به حق خداوندى كه ما را به دين خود و پيامبرش عزّت بخشيد تو را معاف نمىكنم. سپس به پير مردى از بنى اميّه اشاره كرد كه كمانت را به او بده. پدرم كمان و تير گرفت سپس تير را در چلّۀ كمان نهاد و كمان را كشيد و تير انداخت. تير درست در وسط هدف نشست. آنگاه براى دوّمين بار تيرى انداخت در اين بار سوفار تير را تا پيكان آن شكست و همچنين نُه تير ديگر انداخت كه يكى در دل ديگرى مىنشست. هشام از ديدن اين صحنه، عنان اختيار از دست داد و گفت: بسيار عالى بود ! اى ابو جعفر تو ماهرترين تير انداز در ميان عرب و عجم هستى. چرا فكر مىكنى كه براى اين كار پير شدهاى ؟ آنگاه از آنچه گفته بود، پشيمان شد.
هشام در دوران خلافتش هيچ كس را پيش از پدرم يا بعد از او به كنيه صدا نكرده بود ! او به پدرم توجّه كرد و اندكى به سرزير افكندۀ غرق در انديشه شد و من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم چون ايستادن ما به طول انجاميد پدرم خشمگين شد و هشام به عصبانيّت او پى برد. عادت پدرم چنان بود كه وقتى خشمگين مىشد، به آسمان مىنگريست و چنان خشم آلوده مىنگريست كه بيننده مىتوانست غضب را در چهرۀ او آشكار ببيند. چون هشام متوجّۀ خشم پدرم شد به او گفت: محمّد به سوى من آى.
پدرم به سوى تخت بالا رفت و من نيز به دنبالش رفتم. چون به هشام نزديك شد، وى برخاست و با پدرم معانقه كرد و او را در سمت راست خويش نشانيد.
سپس با من نيز معانقه كرد و مرا هم در سمت راست پدرم نشانيد. آنگاه به پدرم روى كرد و گفت: اى محمّد ! قريش تا هنگامى كه كسانى همانند تو دارد، بر عرب و عجم سرورى مىكند. خداوند جزايت دهد ! چه كسى اين گونه به تو تير اندازى آموخت ؟ و در چند سالگى آموختى ؟
پدرم فرمود: مىدانى كه اهل مدينه همه اين گونهاند. من نيز در ايام جوانى به تير اندازى روى آوردم و سپس آن را رها كردم و چون خليفه از من تقاضا كرد دو باره دست به تير و كمان بردم.
هشام گفت: من از زمانى كه بالغ شدهام هرگز چنين تير اندازى نديده بودم و گمان نمىكنم كسى همانند تو بتواند چنين تير اندازد. آيا جعفر هم مىتواند مانند تو تير اندازى كند ؟ پدرم فرمود :
« ما همه (ويژگى) تمام و كمالى را كه خداوند بر پيامبرش صلى الله عليه و آله در آيۀ :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً (1)« امروز براى شما دينتان را كامل و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان آيين برايتان پسنديدم. » فرود آورده است، به ارث مىبريم و زمين نيز هيچ گاه از وجود ما كه اين امور را به كمال دارا هستيم وديگران از آن محروم، خالى نباشد.
امام صادق عليه السلام فرمود: چون هشام اين سخن را از پدرم شنيد، چشم راستش برگشت و همان گونه خيره بماند و چهرهاش سرخ شد. اين نشانۀ خشم او بود. آنگاه اندكى سكوت كرد و سپس سرش را بالا آورد و گفت :
مگر ما بنى عبد مناف نيستيم و نسب ما و شما يكى نيست ؟ پدرم فرمود: ما چنينيم، امّا خداوند از مكنون سرّ خويش و خالص علم خود به ما بهرهاى اختصاص داد كه ديگران را از آن محروم داشته بود، هشام پرسيد: آيا مگر خداوند، محمّد را از شجرۀ عبد مناف بر نگزيد و به سوى تمام مردم چه سرخ و چه سياه و چه سفيد نفرستاد. پس شما از كجا وارث چيزى شديد كه از آنِ كس ديگرى جز شما نيست ؟ حال آنكه رسول خدا به سوى تمام مردم مبعوث شد و اين سخن خداى متعال است كه فرمود :3.
1) - سورۀ مائده ، آيۀ 3.
وَللّٰهِِ مِيرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (1)« ميراث آسمانها و زمين از آن خداست. » پس شما از كجا وارث اين علم شديد در حالى كه پس از محمّد پيامبرى نيست و شما هم پيامبر نيستيد ؟
پدرم فرمود: از اين آيه قرآن كه به پيامبرش فرمود :
لَاتُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ (2)« با شتاب و عجله زبان به خواندن قرآن مگشاى. » كسى كه زبانش را به خواندن قرآن جز براى ما حركت نداده بود خداوند بدو فرمود كه تنها ما و نه ديگران را بدين امر اختصاص دهد.
از اين رو او تنها با برادرش على و نه ديگر يارانش، راز مىگفت. پس خداوند آيهاى در اين باره فرو فرستاد و فرمود :
وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ (3)« و گوش شنوا آن پند را نگه تواند داشت » . رسول خدا صلى الله عليه و آله به اين خاطر به يارانش گفت: از خدا خواستم كه گوش تو را اين گونه گرداند اى على و به همين خاطر بود كه على بن ابى طالب در كوفه فرمود :
رسول خدا صلى الله عليه و آله هزار باب از علم به من آموخت كه هر بابى هزار باب داشت.
رسول خدا صلى الله عليه و آله تنها امير المؤمنين عليه السلام را كه گرامى ترين مردم در نزد وى بود، به اين اسرار خويش اختصاص داد و چنان كه خداوند پيامبرش را محرم اسرار خويش گردانيد پيامبر هم برادرش على را، و نه كس ديگر از قوم خود را، محرم رازهاى خويش قرار داد تا آنكه اين اسرار به ما رسيد و ما وارث آنها شديم نه كس ديگر از قوم و نژاد ما.
هشام گفت: على ادعا مىكرد كه علم غيب مىداند حال آنكه خداوند2.
هيچ كس را به غيب خويش راه نمىداد. پس على از كجا چنين ادعايى مىكرد ؟ پدرم پاسخ داد :
خداوند بلندمرتبه، بر پيامبرش كتابى فرو فرستاد كه علم گذشته و آنچه تا روز قيامت واقع مىشود در آن آمده است چنان كه خود فرموده است :
وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدىً وَرَحْمَةً وَبُشْرَىٰ لِلْمُسْلِمِينَ (1)« ما اين كتاب را بر تو فرو فرستاديم تا حقيقت همه چيز را بيان كند و هدايت و رحمت و نويد براى مسلمانان باشد. » و نيز فرموده است :
وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ (2)« و همه چيز را در پيشوايى آشكار گرد » آورديم. و نيز گفته است :
مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن شَيْءٍ (3)« و در كتاب از هيچ چيز فرو گذار نكرديم. » و خداوند به پيامبرش وحى كرد كه از غيب و راز و اسرار نهانىاش چيزى باقى نگذارد مگر آنكه آن را با على در ميان گذارد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله على را فرمود كه پس از وفاتش قرآن را گرد آورد و عهده دار كار غسل و تكفين و حنوط كردن او شود و جز او كسى اين كارها را به انجام نرساند. او به اصحابش فرمود: بر ياران و خانوادهام حرام است كه به عورتم بنگرند مكر برادرم على كه او از من است و من از اويم. آنچه براى على است براى من است و آنچه بر اوست بر من نيز هست. او قاضى دين من و تحقق بخشنده وعدۀ من است. سپس به اصحابش فرمود: على بر تأويل قرآن مىجنگد چنان كه من بر تنزيل آن جنگيدم، و تأويل كمال و تمام قرآن نزد هيچ يك از اصحاب نبود جز نزد على و از همين رو بود كه8.
رسول خدا به اصحابش فرمود :
داورترين شما على است. يعنى على قاضى شماست و نيز از همين رو بود كه عمر بن خطاب گفت: اگر على نمىبود هر آينه عمر هلاك مىشد. عمر به على گواهى مىداد و حال آنكه ديگران او را منكر مىشوند !
هشام ديرى خاموش ماند سپس سر بلند كرد و گفت: بگو چه مىخواهى ؟ پدرم فرمود :
خانواده و فرزندانم را رها كردهام در حالى كه آنان از خروج من دل نگرانند.
هشام گفت: خداوند وحشت آنان را با بازگشت تو به سوى ايشان به انس و آرام تبديل مىكند. اينجا درنگ مكن و همين امروز به سوى آنان باز گرد. آنگاه پدرم با او معانقه و برايش دعا كرد من نيز همان كارى را كه پدرم كرد انجام دادم.
سپس برخاست و من هم با او برخاستم و به سوى در بارگاه او بيرون شديم.
ميدانى در مقابل بارگاه هشام بود. در انتهاى ميدان عدّۀ بسيارى از مردم نشسته بودند. پدرم پرسيد: اينان كيستند ؟
در بانان پاسخ گفتند: اينان كشيشان و راهبان دين مسيحند و اين داناى ايشان است كه سالى يك روز به اينجا مىآيد و مردم از وى فتوا مىخواهند و او نظر مىدهد.
در اين هنگام پدرم سرش را با قسمت اضافى ردايش پيچيد، من نيز چنان كردم. پدرم به سوى آنان رفت و نزد آنان نشست و من نيز پشتسر پدرم نشستم، اين خبر به هشام رسيد. وى به برخى از غلامانش دستور داد كه در آنجا حاضر شوند و ببينند پدرم چه مىكند شمارى از مسلمانان گرد ما را فرا گرفتند. عالم مسيحى ابروانش را به حريرى زرد بسته بود، ما در وسط جمع جاى گرفتيم. عدّهاى از كشيشان و راهبان نزد وى آمده بر او سلام گفتند و او را به صدر مجلس آوردند و وى در آنجا نشست. ياران آن مرد و پدرم دور آن مرد
جمع شدند. و من نيز در ميانشان بودم دانشمند مسيحى، جمع را با نگاه خويش ورانداز كرد و سپس به پدرم گفت: آيا از مايى يا از اين امّت مرحومه ؟ پدرم پاسخ داد: البته جزو اين امّت مرحومه هستم. او باز پرسيد: از كدامين گروهشان آيا از دانشمندان آنهايى يا از جاهلانشان ؟
پدرم به او گفت، از جاهلانشان نيستم. مرد با شنيدن اين پاسخ سخت مضطرب شد و سپس به پدرم گفت: آيا از تو بپرسم. پدرم جواب داد: بپرس.
مرد پرسيد: از كجا ادعا مىكنيد كه اهل بهشت مىخورند و مىنوشند، امّا حدثى از آنها سر نمىزند و بول نمىكنند ؟ دليل شما به آنچه ادعا مىكنيد چيست ؟ گواهى معروف و شناخته شده ارائه دهيد.
پدرم به او پاسخ داد: دليل ما وجود جنين در شكم مادر است كه غذا مىخورد، امّا از وى حدثى سر نمىزند.
دانشمند مسيحى بسيار هراسان شد و گفت: آيا نگفتى كه از علماى آنان نيستى ؟ !
پدرم به او گفت: گفتم از جاهلان آنان نيستم. اصحاب هشام اين گفتگوها را مىشنيدند، آنگاه دانشمند مسيحى به پدرم گفت: آيا از تو پرسش ديگرى كنم ؟ پدرم پاسخ داد: بپرس. مرد پرسيد: از كجا ادعا مىكنيد كه ميوۀ بهشت هميشه تر و تازه و موجود است و هيچ گاه نزد بهشتيان از بين نمىرود ؟ دليل شما بر آنچه ادعا مىكنيد چيست ؟ گواهى معروف و شناخته شده ارائه دهيد.
پدرم به او پاسخ داد: دليل ما بر اين ادعا خاك ماست كه همواره، تر و تازه و موجود است و هيچ گاه نزد تمام مردم دنيا از بين نمىرود.
دانشمند مسيحى از شنيدن اين پاسخ به شدّت مضطرب شد و گفت: آيا نگفتى كه از علماى آنان نيستى ؟ پدرم گفت: گفتم: از جاهلان آنان نيستم.
دانشمند مسيحى گفت: آيا از تو مسألۀ ديگرى بپرسم ؟ پدرم فرمود: بپرس ،
گفت: به من بگو كدام وقت است كه نه آن را جزو اوقات شب محسوب مىكنند و نه جزو اوقات روز ؟
پدرم به او پاسخ داد: اين همان ساعت ميان طلوع فجر تا طلوع آفتاب است كه دردمند در آن آرام مىيابد و شب زنده دار در آن مىخوابد و بى هوش در آن بهبود مىيابد. خداوند اين ساعت را در دنيا براى راغبان، رغبت و در آخرت براى كسانى كه براى آخرت فعاليت مىكردند دليل روشن، و براى متكبران جاحد كه آخرت را ترك كردهاند حجتى بالغ قرار داده است.
امام صادق عليه السلام فرمود: دانشمند نصرانى از شنيدن اين پاسخ فريادى كشيد و آنگاه گفت: تنها يك پرسش باقى مانده است: به خدا از تو سؤالى مىكنم كه هرگز نتوانى براى آن پاسخى بيابى.
پدرم به او گفت: بپرس كه سوگندت را خواهى شكست.
مرد پرسيد: به من بگو از دو نوزادى كه هر دو يك روز به دنيا آمده و در يك روز هم از دنيا رفتهاند، امّا يكى از آنها پنجاه سال و ديگرى صد و پنجاه سال در دنيا زندگى كرد ؟
پدرم گفت: آن دو عزير و عزيره بودند كه در يك روز به دنيا آمدند و چون به سن مردان، بيست و پنج سالگى، رسيدند، عزير در حالى كه بر دراز گوشش سوار بود به قريهاى در انطاكيه، كه ويران شده بود، گذشت و گفت: خداوند مردم اين قريه را پس از مرگ چگونه زنده خواهد ساخت ؟ ! پيش از اين خداوند عزير را به پيامبرى برگزيده و هدايتش كرده بود، امّا همين كه وى اين سخن را گفت، خداوند بر او خشم گرفت و يك صد سال وى را ميراند كه چرا اين سخن را گفته است. سپس او را عينا با همان دراز گوش و خوراكى كه همراه داشت زنده كرد. عزير به خانهاش بازگشت. عزيره برادرش او را نشناخت عزير از وى تقاضا كرد كه به عنوان ميهمان پذيرايش شود و عزيره نيز پذيرفت. فرزندان
عزيره و نيز فرزندان فرزندش كه همگى پير شده بودند، به نزد او آمدند عزير بيست و پنج سال داشت. وى پيوسته از برادر و فرزندانش كه اكنون پير شده بودند خاطره نقل مىكرد و آنان آنچه را كه او مىگفت، به خاطر مىآوردند و مىگفتند: چگونه از چيزهايى كه مربوط به سالها و ماههاى بسيار گذشته است، خبر دارى ؟ !
عزيره، كه آن هنگام پير مردى 125 ساله بود، گفت: نديدم جوان بيست و پنج سالاى به آنچه ميان من و برادرم « عزير » در ايام جوانيمان گذشته، بيشتر از تو مطلع باشد ! آيا تو از آسمان آمدهاى ؟ يا از اهل زمينى ؟ عزير پاسخ داد :
اى عزيره، من همان عزير هستم كه پس از آنكه خدايم مرا برگزيد و هدايتم كرد ، به واسطه سخنى كه گفتم مرا يك صد سال ميراند و سپس دو باره زندهام كرد تا يقينم بدين نكته افزايش يابد كه خداوند بر هر چيز تواناست و اين همان دراز گوش و اين همان آب و خوراكى است كه هنگام ترك كردن شما از اينجا با خود داشتم. خداوند دو باره آنها را همان گونه كه بودهاند، اعاده فرموده است. در اين هنگام آنان به گفتار عزير يقين آوردند و او در ميانشان بيست و پنج سال زيست. سپس خداوند جان او و برادرش را در يك روز ستاند.
در اين هنگام دانشمند مسيحى از جاى خويش بر پا خاست و ديگر مسيحيان نيز بر خاستند، دانشمند آنان خطاب به ايشان گفت: داناتر از مرا پيش منآورديد و او را در كنار خود نشانديد تا پردۀ حرمت مرا بدرد و رسوايم سازد و مسلمانان دانند كه كسى در ميان آنان هست كه بر علوم ما احاطه دارد و چيزهايى مىداند كه ما نمىدانيم. نه به خدا سوگند ديگر يك كلمه هم با شما سخنى نمىگويم، و اگر تا سال ديگر زنده بودم نزد شما نخواهم آمد.
همه پراكنده شدند تنها من و پدرم در همان جا نشسته بوديم. خبر اين ماجرا به گوش هشام رسيد. همين كه مردم رفتند پدرم برخاست و به سوى منزلى كه
در آن مسكن گزيده بوديم، رفت. پيك هشام در آنجا بهديدار ما آمده و جايزهاى از سوى هشام براى ما آورده به ما دستور داد كه از هم اينك به سوى مدينه رهسپار شويم و لحظهاى درنگ نكنيم، زيرا مردم در بارۀ مباحثهاى كه ميان پدرم و آن دانشمند مسيحى رخ داده بود به گفتگو نشسته بودند (و هشام از اين مىترسيد ).
ما بر مركوبهاى خود سوار شديم و رو به مدينه آورديم. پيش از ما پيكى از طرف هشام به عامل مدّين، ديارى كه در سر راه ما به مدينه قرار داشت، گسيل شده و به وى پيغام داده بود كه اين دو جادوگر پسران ابو تراب، محمّد بن على و جعفر بن محمّد، كه در آنچه از اسلام اظهار مىكنند دروغگويند بر من وارد شدند.. و زمانى كه آنان را روانه مدينه كردم، نزد كشيشان وراهبان مسيحى رفته و به دين آنان گرويدند و از اسلام خارج شدند و به آنان بدينوسيله تقرب جستند. من به خاطر پيوند خويشى اى كه با آنها دارم خوش نداشتم ايشان را به عقوبت رسانم. از اين رو هر گاه نامۀ مرا خواندى در ميان مردم بانگ سرده. ذمۀ خود را از كسانى كه با اين دو خريد و فروش يا مصافحه كنند يا بر آنان درود فرستند برداشتم، زيرا اينان مرتد شدهاند و أميرالمؤمنين بر آن است كه اين دو و مركوبها و غلامهايشان و كليۀ همراهانشان را به بدترين شكل بكشد !
امام صادق عليه السلام فرمود: پيك به ديار مدّين آمد. همين كه ما به اين شهر رسيديم پدرم يكى از غلامانش را پيش فرستاد تا براى ما منزلى تهيۀ كند و براى مركوبهايمان علف و براى خودمان خوراك فراهم سازد. چون غلام ما به دروازۀ شهر نزديك شد، در را به رويمان بستند و نا سزايمان گفتند و از على بن ابى طالب عليه السلام به بدى ياد كردند و اظهار داشتند: شما نمىتوانيد در شهر ما فرود آييد و در اينجا خريد و فروشى با شما نيست. اى كفار، اى مشركان، اى مرتدان، اى دروغگويان، اى بدترين همۀ خلق ! !
غلامان ما بر دروازه درنگ كردند تا ما رسيديم پدرم با آنان سخن گفت و به نرمى با آنان گفتگو كرد و فرمود :
از خدا بترسيد و درشتى مكنيد. ما نه آنيم كه به شما خبر رسيده و نه آن گونه كه مىگوييد. به سخنان ما گوش فرا داريد.
پدرم به آنان فرمود: گيريم كه همانگونه كه شما مىگوئيد هستيم در را به رويمان بگشايد و همچنان كه با يهود و نصارى و مجوس خريد و فروش مىكنيد با ما نيز خريد و فروش كنيد، امّا آنان پاسخ دادند: شما از يهود و نصارى و مجوس بدتريد، زيرا اينان جزيه مىدهند، امّا شما اين را هم نمىپردازيد.
پدرم به آنان گفت: در به روى ما بگشاييد و ما را فرود آوريد و همچنان كه از آنان جزيه مىگيريد از ما نيز جزيه بستانيد. گفتند: در نمىگشاييم و شما را هيچ پاس نداريم تا آنكه گرسنه و تشنه بر پشت ستورانتان بميريد يا ستورانتان در زير شما بميرند.
پدرم اندرزشان داد، امّا آنان در مقابل بر مخالفت و گردنكشى خويش افزودند. در اين هنگام پدرم از مركوبش فرود آمد و به من فرمود: جعفر از اينجا تكان نخور. سپس بر فراز كوهى مشرف بر شهر مدين بالا رفت مردم مدين آنحضرت را مىديدند كه چه مىكند چون بر فراز كوه رسيد، صورت و بدن خويش را به سمت شهر گردانيد و سپس انگشتانش را در گوشهايش گذاشت و با بانگى بلند فرياد زد: وَإِلَىٰ مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْباً « وبه سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم... » تا بَقِيَّةُ اللّٰهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ (1)« بقيّت خداوند شما را بهتر است اگر مؤمن باشيد » را خواند. سپس فرمود: به خدا سوگند ما بقيت اللّٰه در زمين هستيم. پس خداوند بادى بسيار سياه را وزيدن فرمود.6.
1) - سورۀ هود ، آيۀ 86.
باد وزيد و صداى پدرم را با خود برداشت و آن را به گوش مردان و كودكان و زنان رساند. هيچ زن و مرد و كودكى نبود مگر آنكه بر بامها رفتند و پدرم بر آنها اشراف داشت. يكى از كسانى كه بر فراز بام رفته بود، پير مردى سالخورده از مردم مدين بود. او به پدرم كه بروى كوه ايستاده بود، نگريست و سپس با بانگى بلند فرياد زد: اى مردم مدين از خدا بترسيد. اين مرد همان جايى ايستاده كه پيش از اين شعيب عليه السلام به هنگام دعوت قوم خود ايستاده بود. پس اگر شما در به روى اين مرد نگشاييد و فرود نياريدش، از سوى خدا عذابى بر شما نازل خواهد شد.
همانا من بر شما بيمناكم و هيچ عذرى از هشدار داده شده پذيرفته نيست..
مردم ترسيدند و در را گشودند و ما را فرود آوردند. تمام ماجرايى را كه روى داده بود براى هشام نوشتند و ما در روز دوّم از آنجا رخت سفر بر بستيم. هشام نيز در پاسخ به عامل مدين نوشت كه آن پير مرد را بگيرند و بكشند. (رحمت و صلوات خداوند بر او باد ). و نيز به عامل خود در مدينه دستور داد كه در آب يا خوراك پدرم زهر بريزد، امّا هشام در گذشت بى آنكه فرصت يابد كه به پدرم گزندى رساند. (1)ى.
1) - بحار الانوار ، ص306 - 313 به نقل از دلايل الامامه ، محمّد بن جرير طبرى امامى.
امام محمّد باقر عليه السلام پس از 18 سال، رهبرى و ارشاد خلق، در حالى كه از عمر مباركش 57 بهار گذشته بود با قلبى آكنده از رضايت و خشنودى دعوت حق را لبيك گفت و چشم از جهان فرو بست.
در نخستين روز از ماه رجب سال 114 هجرى، خاندانش گرد بستر او جمع آمده بودند. زهرى كه از طريق زينى كه بر آن مىنشست در بدن وى نفوذ كرده بود، هر لحظه بيشتر و بيشتر تأثير خود را آشكار مىساخت در اين حال آنحضرت، به فرزند و وصى برومندش امام صادق عليه السلام نگريست و بدو فرمود :
« شنيدم على بن الحسين مرا از پس ديوار صدا مىزند و مىگويد: محمّد ! بيا، بشتاب و گفت: فرزندم ! اين شبى است كه بدان وعده داده شده، ظرفى كه در آن وضو مىگرفت نزديكش بود، پس فرمود: بريزش بريزش. برخى گمان بردند كه او از خمس مىگويد.
پس فرمود: فرزندم بريزش. چون آن را ريختيم نا گهان ديديم كه در آن موشى است ».
امام باقر به فرزندش امام جعفر بن محمّد وصيّت كرد كه او را در سه جامه
كفن كند. يكى جامۀ نوى كه در روزهاى جمعه با آن نماز مىخواند، و دوّم جامهاى ديگر و سوّم يك پيراهن. او همچنين وصيّت كرد كه قبر را براى او بشكافند و افزود: اگر به شما گفته شود كه براى رسول خدا لحد گذاشتند ، بدانيد كه راست مىگويند.
آنحضرت وصيّت كرد كه قبرش را به اندازه چهار انگشت بالاتر از سطح زمين آورند و بر آن آب بپاشيد و از اموالش به قدرى وقف كنند كه زنان نوحهگر بيست سال در منى نوحه گرى كنند.
چون آنحضرت درگذشت، مدينه منوره يكپارچه غرق در شيون و ماتم شد. از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود :
« مردى چندين مايل از مدينه دور بود. او در خواب ديد كه به او گفته مىشود. برو و بر ابو جعفر [ امام باقر ] نماز بگزار كه فرشتگان غسلش دادهاند.
آن مرد به مدينه آمد و ديد كه ابو جعفر از دنيا رفته است ».
پس از آنكه آنحضرت را شستشو دادند و كفن كردند، وى را به قبرستان بقيع آورده در كنار آرامگاه پدرش، امام زين العابدين عليه السلام، و نيز در جوار قبر عموى پدرش، امام حسن مجتبى عليه السلام، به خاك سپردند. (1)
درود خدا بر او باد روزى كه به دنيا آمد و روزى كه مسموم از دنيا رفت و آن روز كه زنده برانگيخته خواهد شد.
كتابهاى معارف سرشار از سخنان تابناك آنحضرت است. زيرا او شكافندۀ
1) - در بارۀ وفات و سن آنحضرت اختلافاتى وجود دارد و آنچه در اينجا نقل شد با استناد به برخى از رواياتى است كه در بحار الانوار ، ج46 ، ص112 - 120 ذكر شده است.
دانش، در خاندان رسالت بود. ولى ما در اينجا تنها به ذكر پرتوهايى از اين انوار تابناك پسنده مىكنيم باشد كه خداوند دلهاى ما را بدانها روشنايى بخشد و حقيقت جانهايمان را به ما نشان دهد و ما را به راه راست و استوار خود ، رهنمون شود.
اينك با هم اندرزهاى حكيمانۀ امام باقر عليه السلام به يكى از اصحابش به نام جابر بن يزيد جعفى را از نظر مىگذرانيم :
« تو را به پنج چيز سفارش مىكنم: اگر مورد ستم واقع شدى تو ستم مكن ، اگر به تو خيانت شود تو خيانت مكن ، اگر به تو دروغ گويند تو دروغ مگو ، اگر تو راستودند شاد مشو و اگر نكوهشت كردند بى تابى مكن و در بارۀ آنچه در خصوص تو مىگويند بينديش اگر آنچه در بارهات مىگويند در خودت ديدى بدان كه سقوط تو از چشم بيناى خداوند عز و جل در هنگامى كه براى كار درستى خشم كردى مصيبتى بزرگتر است برايت از اين كه بيم دارى از چشم مردم بيفتى و اگر بر خلاف واقع گفتهاند اين خود ثوابى است كه بى رنج آن را به دست آوردهاى.
بدان كه تو دوست و يار ما محسوب نخواهى شد تا چنان شوى كه اگر تمام همشهريانت گرد آيند و يكزبان گويند كه تو مرد بدى هستى مايه اندوه تو نگردد و اگر همه گويند تو مرد نيكى هستى موجبات شادى تو فراهم نشود ، امّا همواره خودت را به قرآن عرضه كن كه اگر به راه قرآن مىروى وآنچه را كه او نخواسته تو نيز نمىخواهى و آنچه را كه خواسته ، مىخواهى و از آنچه بر حذر داشته مىترسى پس استوار باش و مژدهات باد كه هر چه در بارۀ تو گويند ، تو را زيان نرساند و اگر از قرآن جدايى پس چرا بر خود مىبالى؟! براستى مؤمن سر سختانه مشغول جهاد با نفس است تا بر هوا و هوس نفس خويش غلبه كند. يك بار نفس را از كژى به راستى آرد و با خواهش او براى خدا مخالف شود و بار ديگر هم نفس او را به زمين زند و پيرو خواهش او گردد و خدايش دست گيرد و از جا بلند كند و از لغزشش بگذرد و متذكر شود و از خداى بترسد و بدو توبه كند و معرفت و بنيائىاش افزون شود چرا كه ترسش از او بيشتر شده است و خداوند در اين باره مىفرمايد :
إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ (1).
« براستى چون ايمان آوردگان را از شيطان و سوسههايى به دل رسد ، همان دم خدا را به ياد آرند و بى درنگ بصيرت يابند. »
اى جابر روزى اندك را از سوى خدا براى خويشتن بسيار گير كه از عهدۀ شكرش بايد به درآيى و طاعت افزون خود را براى خود اندك انگار تا بدين وسيله نفس را خوار دارى و خود را سزوار گذشت گردانى. شرّ موجود را از خود به وسيله دانش حاضر دفع كن و علم حاضر خود را با عمل خالصانه به كار بند و در عمل خالص از غفلت بزرگ به نيك بيدارى و هشيار بودن كناره گير و نيك بيدارى را با ترس صحيح از خداوند تحصيل كن و از آرايشهاى نهانى به زندگى موجود دنيوى بر حذر باش و زياده رويهاى هوا به رهنمايى عقل محدود كن و هنگام غلبه هوا از علم راهنمايى و مدد جو و اعمال خالصانهات را براى روز قيامت ذخيره نگه دار و با انتخاب قناعت از زياد حرص ورزيدن خود دارى نما و با كوتاه كردن آرزو ، شيرينى زهد را به سوى خدا جلب كن و طنابهاى آز را به سردى يأس و نااميدى ببر و با خود شناسى راه خود بينى را ببند و با تفويض صحيح امور به خداوند ، به آسودگى برس و با فزون ياد كردن خداوند در خلوتها به رقت قلب دست ياب و با دوام اندوه ، دل را نورانى كن و با ترس راست و صادقانه ، خود را از ابليس حفظ كن مبادا به اميدوارى دروغين دل خوش كنى كه اين تو را در هراسى راست خواهد انداخت و مبادا در كارها امروز و فردا كنى كهاين دريايىاست كه نابود شوندگان در آن غرق خواهند شد و مبادا غفلت كنى كه اين مايه سنگدلى و از آنچه در آن عذر و بهانهاى برايت نباشد بپرهيز كه پشيمانها بدين پناه مىآرند و به پشيمانى بسيار و استغفار فراوان از گناهان گذشتهات باز گرد و با دعاى خالصانه و راز و نيازهاى شبانه از رحمت و گذشت الهى بر خوردار شو ، و با بسيارى شكر ، نعمتهاى بيشترى به سوى خود جلب كن ، و با كشتن آز وطمع در پى بقاى عزت و سر فرازى باش و اين آز را با عزّت نا اميدى از ميان بر و اين عزّت نااميدى را با بلند همتى به دست آر و كوتاه كردن آرزو را از دنيا توشه بردار و از هر فرصتى براى رسيدن به مقصود خويش سود جو و مبادا به چيزى كه بدان اطمينان ندارى ، اعتماد كنى. و بدان كه1.
1) - سورۀ اعراف ، آيۀ 201.
هيچ دانشى چون سلامت جويى نيست و هيچ سلامتى همچون سلامت دل نيست و هيچ خردى همچون مخالفت با هوا نيست و هيچ فقرى همچون فقر قلب نيست. هيچ ثروتى همانند بى نيازى دل و هيچ شناختى همچون خود شناسى نيست و هيچ نعمتى مانند عافيت و هيچ عافيتى مثل يار شدن توفيق نيست و هيچ شرفى همسنگ بلند همتى نيست و هيچ زهدى همگون با كوته آرزويى نيست و هيچ عدالتى همانند انصاف نيست و هيچ ستمى همچون موافقت با هوا و هوس نيست و هيچ اطاعتى بمانند انجام فرايض نيست و هيچ مصيبتى همچون بى خردى نيست و هيچ گناهى همانند كوچك شمردن گناهت و خشنودى از حالتى كه در آنى نيست و هيچ فضيلتى همچون جهاد و هيچ جهادى همانند جهاد با هوا و هوس نيست و هيچ نيرويى همچون نيروى جلوگير از خشم نيست و هيچ ذلّتى همچون ذلّت آز نيست و مبادا با وجود فرصت بهره ورى را از دست دهى كه اين عرصهاى است كه به اهل خود زيان مىرساند. »
ونيز آنحضرت فرمود :
« سخن پاك را از هر كس كه مىگويد ، فراگيريد اگر چه خود بدان عمل نمىكند ، زيراخداوند مىفرمايد :
(الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللّٰهُ ). (1)
« بندگانى كه سخنان را مىشنوند و از بهترين آن پيروى مىكنند. آنانند كسانى كه خدا هدايتشان كرده است. »
واى بر تو اى فريب خورده چرا نمىستايى كسى را كه بدو چيزى فانى مىدهى و او به تو چيزى باقى مىبخشد. يك درهم فانى را به ده درهم ده تا هفتصد درهم باقى بگيرد يعنى چندين برابر.
واى بر تو براستى تو يكى از دزدان گناهان هستى هر آنگاه كه بر تو شهوتى يا ارتكاب گناهى رخ دهد و تو شتابان به سوى آن روى و به جهل خويش در انجام آن بكوشى گويى كه در برابر چشم خدا نيستى و يا خداوند در كمين تو ننشسته است.
اى جويندۀ بهشت! چقدر خواب تو دراز و مركبت كند و همتت سُست است. پس واى8.
1) - سورۀ زمر ، آيۀ 18.
خدايا از اين طالب و مطلوب! واى گريزنده از دوزخ! چه شتابان به سوى آتش روانهاى و چه زود خود را در آن فرو مىافكنى »!! (1)2.
1) - فى رحاب ائمّة اهل البيت - سيرة الباقر ، ص21 - 22.
زندگينامه
نام: جعفر
پدر و مادر: امام باقر و امّ فَرْوَه دختر قاسم بن محمّد بن ابى بكر.
شهرت: صادق
كُنيه: ابو عبداللّٰه
زمان و محل تولّد: 17 ربيع الاول سال 83 هجرى در مدينه متولد شد.
طاغوتهاى زمانامامت: يزيد بن عبد الملك (نهمين خليفۀ اموى تا آخرين خليفه اموى )، سفّاح و منصور دوانيقى.
زمان و محل شهادت: 25 شوّال سال 148 ه ق در سنّ 65 سالگى به دستور منصور دوانيقى، مسموم و در مدينه به شهادت رسيد.
مرقد شريف: قبرستان بقيع، در مدينه.
دوران زندگى: در دو بخش :
1 - دوران قبل از امامت، 31 سال (از سال 83 تا 114 )
2 - دوران امامت تا آخر عمر، 34 سال (از سال 114 تا 148) كه دوران شكوفايى اساس تشيّع بود، آنحضرت در اين دوران از فرصت جنگ بنى اميّه و بنى عباس، استفاده نموده و دانشگاه اسلامى را در سطح عميق و وسيع تشكيل داد، كه چهار هزار نفر شاگرد داشت، و اسلام ناب محمّد و على را از زير حجاب اسلام بنى اميّه، آشكار ساخت.
امّت اسلام در هفدهم ربيع الاوّل، يكصد و سى ششمين (1)سالگرد ولادت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را جشن گرفته بودند. در همين حال در خانۀ رسالت موجى از سرور و شادى جريان داشت. اين خانه چشم به راه فرود آمدن كرامت و افتخارى در خود بود تا بر ارج و بلنداى آن افزوده شود.
در آن شب و در آن فضاى مبارك، امام صادق عليه السلام چشم به جهان گشود. او شرارۀ درخشانى بود كه آسمان سخاوت او را به زمينيان بخشيده بود تا از پرتو آن نور گيرند و در زير درخشش تابناكش راه خود را به سوى خير و نيكى و صفا باز يابند.
آنحضرت از پدر و مادرى بزرگوار زاده شد :
1 - پدرش امام محمّد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب معروف به باقر
1) - برخى از محقّقان مىگويند در خصوص تاريخ ولادت امام صادق نزديكترين تاريخ صوابسال 80 هجرى است. در اين باره دو روايت ديگر نيز هست كه تاريخ ولادت وى را در سالهاى 83 و 77 ذكر كردهاند.
بود كه نسبت ايشان هم از سوى مادر و هم از سوى پدر به امام على عليه السلام مىرسيد. چرا كه پدرش فرزند امام حسين بن على و مادرش از نوادگان امام حسن بود، كه اين خانواده نخستين و اصيلترين بيت فاطمى محسوب ميشد.
اين خانواده در واقع خوشبوترين و زيباترين گُلى بود كه در بيت رسالت روييده بود.
2 - مادرش فاطمه دختر قاسم بن محمّد بن ابو بكر بود. اين زن نيز به نوبۀ خود هم از سوى پدر و هم از سوى مادر اولين مهتر از سلالۀ ابو بكر به شمار مىآمد. نياى او، محمّد بن ابو بكر، از مجاهدان سپاه على عليه السلام بود، امام على شوهر مادر محمّد بود، زيرا آنحضرت پس از وفات ابو بكر، همسرش، اسماء بنت عميس، را به زنى گرفت و بدين ترتيب محمّد را در دامان خويش پرورش داد و از دانش خود او را بهرهمند ساخت به طورى كه محمّد فدائى پاكبازى براى اسلام شد. آنحضرت پس از آنكه به خلافت رسيد، محمّد را به حكومت مصر برگماشت و وى در همان جا به دستور معاويه، كشته شد.
امام جعفر صادق بدين گونه عصارۀ جهاد مقدّس بود. وى از پدر و مادرى زاده شده بود كه هر دواز سلالهاى پاك و بزرگوار به شمار مىآمدند.
ولادت امام صادق در روزگار جدّش، امام زين العابدين، كه مراتب فضل و عظمتش همه آفاق را پر كرده بود، صورت پذيرفت. او در سايۀ تربيت جدّش كه تمام معانى بزرگى و عظمت را بدو مىآموخت و تمام مفاهيم فضيلت و كمال را به او آموزش مىداد، مىزيست. و همواره زهد و عبادت و تلاش و كوشش جدّش را در راه خدا نظارهگر بود. ديدن اين امور، تأثير بسيارى در روح او گذارد تا آنكه آنحضرت به سن دوازده سالگى رسيد.
وقتى كليدهاى امامت عامه به پدرش امام باقر عليه السلام انتقال يافت و آنحضرت براى به جا آوردن تكاليف و مسئوليّتهاى خود به بهترين نحو قيام كرد، امام صادق عليه السلام جوانى نمونه و رشيد شده بود كه ديدگان شيعيان را به خود معطوف مىساخت و آنان او را ششمين رهبر والاى خود مىپنداشتند.
امويّان در دوران پايانى حكومت خود كه جريانهاى فكرى متناقض در ميان امّت اسلام رواج يافته بود، آخرين تلاشهاى خود را براى پوشاندن حقايق ، و اثبات متناقضات به كار مىگرفتند و مىكوشيدند رخدادهاى سياسى را با روش سياسى اسلاف منحرف خود، رتق و فتق كنند.
يكى از امور شگفتى آفرين حكومت آنان در اين برهه آن بود كه همچنان كه سال تغيير مىكرد جامۀ خلافت نيز در ميان آنان دست به دست مىگشت به طورى كه مىتوان گفت: سالى جديد آغاز نمىشد مگر آنكه خليفهاى جديد روى كار آمده باشد. علّت اين امر آن بود كه مردم، بنى اميّه را از خود طرد كرده بودند و از كرنش در برابر حكومت باطل آنان سر باز مىزدند.
بويژه در اين برهه امام باقر از سختيها و ستمهاى امويّان بى بهره نبود، زيرا او پناهگاه حق و حق خواهان و پايگاه مظلومانى بود كه با سياست امويّان به ستيز برخاسته بودند.
در آن برهه شيعه به خاطر اقدامات ستمگرانه بنى اميّه، به مصايب و شدايد بزرگى گرفتار آمد چنان كه امام باقر مىفرمايد :
« سپس حجاج آمد. او شيعيان را به بدترين شكل مىكشت و آنان را به هر گمان و تهمتى دستگير مىكرد ».
اوضاع به گونهاى بود كه اگر كسى را زنديق و يا كافر مىخواندند، برايش
خوشايندتر از آن بود كه وى را شيعى و هواخواه على عليه السلام بدانند.
از آنجا كه خليفه اموى مىخواست حكومت خود را بر امام باقر تحميل كند و قدرت خود را به رخ او بكشد، درست همانند رفتارى كه جهان امروز سياست با مخالفان سياسى خود انجام مىدهد، آنحضرت را به شام فرا خواند. امام باقر نيز فرزند عزيزش امام صادق را در اين سفر با خود برد.
در سال 117 هجرى، هنگامى كه امام باقر به عنوان قربانى گرانبهاى سياست ستمگرانه بنى اميّه، به جوار پروردگارش شتافت فرزندش امام جعفر صادق را ، كه آن هنگام در سن 34 سالگى بود، به مركز و مدرسهاى كه صدها تن از صاحب نظران و انديشمندان در آن گرد آمده بودند سفارش فرمود. اين مدرسه در واقع هستۀ دانشگاه بزرگى بود كه امام صادق پس از پدر خود آن را بنيان گذاشت ، همچنين آنحضرت، امامت مردم را بر عهدۀ امام صادق نهاد.
بدين ترتيب رهبرى دينى امّت و مسئوليّتهاى بزرگ امور سياسى آنان به امام صادق انتقال يافت.
شايد نتوان در تاريخ همانند مدرسه امام صادق، مدرسهاى فكرى يافت كه توانسته باشد نسلهاى متوالى را تحت تأثير خود قرار دهد و اصول و افكار خود را بر آنها حاكم سازد و مردمى متمدّن و فرهيخته با كيان و موجوديّتى يگانه بنيان نهاده باشد.
اشتباه است اگر بخواهيم دستاوردهاى اين مدرسه را فقط محدود به كسانى كنيم كه در آن به تحصيل علم پرداخته و معاصرانش از آن چيزها آموخته باشند ، بلكه دستاوردهاى اين مدرسه در انديشههايى است كه در جامعه ايجاد كرده و در مردان پرورش يافتهاى است كه سيماى تاريخ و سيماى مسلمانان را دگرگون ساختند و تمدّنى را پديد آوردند كه تا قرنهايى دراز پايدار و پا برجا بود.
در تاريخ ثبت است كه شمار كسانى كه مستقيما از افكار و انديشههاى اين دانشگاه سيراب شدهاند، به چهار هزار تن مىرسيده است. (1)و زمانى اهميت اين مسئله براى ما روشن مىشود كه بدانيم اين مدرسه در آگاهى بخشى به مردم مسلمان دوران خود و نيز مسلمانانى كه تا امروز از پى آنها آمدهاند و نقش اول داشته و اينكه فرهنگ اصيل اسلامى تنها از اين چشمۀ فيّاض، جريان گرفته است، چرا كه پژوهشهاى انجام شده ثابت كرده است كه فرهنگهاى رواج يافته در ميان مسلمانان از انديشههاى مسيحى و يهودى، افراد نفوذى آنان سرچشمه گرفته و يا از انديشههاى فلاسفۀ يونانى و هندى كه كتابهايشان به عربى ترجمه شد و مسلمانان اصول و انديشههاى خود را بر اساس آنها بنيان نهادند، تأثير پذيرفته است.
بنابر اين جز مكتب امام صادق هيچ مدرسه و مكتب فكرى اسلامى، باقى نماند كه از كيان و وحدت و اصالت خود در تمام ابعاد زندگى محافظت كند.
علّت اين امر آن بود كه پيروان اين مكتب، به اين مدرسه و افكار آن كاملاً اعتماد داشتند و همين اعتماد بود كه آنان را به نگاهبانى از اين مكتب و چهرۀ ويژه آن در طول قرنها وامىداشت تا آنجا كه آنان رواياتى را كه در اين مدرسه مىشنيدندت.
1) - ابن عقده زيدى نام راويانى را كه از حضرت صادق روايت نقل كردهاند ، جمع آورى كردهكه شمار آنان چهار هزار تن است. امّا ابن قضائرى با استدلال بر نظر ابن عقده بر اين شمار افزوده است.
دهان به دهان بازگو مىكردند و اگر چيزى مىنوشتند تا هنگامى كه از كسانى كه اين روايات را از امام نقل مىكردند، اجازۀ مخصوص نمىگرفتند، به نشر آنها همّت نمىگماردند.
اگر ما بدانيم كه فرهنگ اسلامى، اعم از شيعى و سُنى، بر پيشوايان معاصر با امام صادق عليه السلام، همچون پيشوايان مذاهب چهار گانۀ اهل سنّت كه مسلمانان تنها بر مذاهب آنان تمسّك كردهاند، تكيّه داشته است و دريابيم كه اكثر اين پيشوايان انديشههاى دينى خود را از اين مكتب بهرهگرفتهاند تا آنجا كه ابن ابىالحديد ثابت كرده است كه علم مذاهب چهار گانه اهل سنّت در فقه، به امام صادق بازگشت مىكند و مورّخ مشهور، ابو نعيم اصفهانى در اين باره گفته است: شمارى از تابعان از امام صادق روايت نقل كردهاند از جمله: يحيى بن سعيد انصارى، ايوب سختيانى، ابان بن تغلب، ابو عمرو بن علاء و يزيد بن عبداللّٰه بن هاد و همچنين پيشوايان برجسته از او نقل حديث كردهاند. كسانى همچون: مالك بن انس، شعبه حجاج، سفيان ثورى، ابن جريح، عبداللّٰه بن عمر، روح بن قاسم، سفيان بن عيينه، سليمان بن بلال، اسماعيل بن جعفر ، حاتم بن اسماعيل، عبد العزيز بن مختار، وهب بن خالد، ابراهيم بن طهمان و مسلم بن حجاج نيز در صحيح خود به احاديث نقل شده از آنحضرت عليه السلام احتجاج كرده است ، (1)اگر ما از تمام اين امور آگاهى يابيم آنگاه به درستى خواهيم دانست كه فرهنگ اصيل اسلامى تنها و تنها به امام صادق و مدرسهاى كه او بنيان گذارد، باز مىگردد.
از سوى ديگر اگر بدانيم كه تنها يكى از دانش آموختگان اين مدرسه، يعنى جابر بن حيّان، دانشمند و رياضيدان پر آوازه كه جهان همواره او را صاحب9.
1) - حلية الاولياء ، ج3 ، ص199.
دانشى عظيم در زمينۀ رياضيات مىداند، 500 رساله در رياضيات داشته كه تمام آنها را امام صادق عليه السلام بروى املاء كرده بود، آنگاه به افاضات بى شمار اين مدرسه بر دانش اندوزانش به خوبى پى خواهيم برد.
محمّد بن مسلم از آنحضرت 16000 حديث در علوم گوناگون روايت كرده است. اين نكته در بارۀ بسيارى ديگر از دانشمندان گرانقدر نيز صدق مىكند به طورى كه يكى از آنان مىگويد: در اين مسجد (مسجد كوفه) 900 استاد را ديدم كه هر كدام مىگفتند: قال جعفر بن محمّد ! حتّى ابو حنيفه مىگويد :
« اگر آن دو سال نبود هر آينه نعمان - نام كوچك ابو حنيفه - نابود مىشد ».
بالاخره آنكه بايد بدانيم كه از هيچ يك از دوازده امام و بلكه چهارده معصوم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هم در ميان آنان محسوب است، به اندازهاى كه از امام صادق روايت نقل كردهاند، روايت نقل نشده است. دانشمندان متأخر شيعه ، به گرد آورى رواياتى كه از معصومين عليهم السلام نقل شده پرداختهاند. بحار الانوار مجلسى شامل 110 جلد است. جامع الاخبار نراقى كتابى است در رديف بحار الانوار و مستدرك بحار الانوار هم چيزى همانند بحار است، امّا بيشترين صفحات اين كتابها و نظاير آنها شامل احاديث امام صادق عليه السلام، كه بيشتر اين احاديث در فقه و حكمت و تفسير و مانند آنها مىباشد.
امّا از رواياتى كه در ديگر علوم از آنحضرت نقل شده، جز اندكى به دست ما نرسيده است، زيرا بيشتر اين روايات قربانى اختلافات سياسى شده كه متعاقب دوران امام صادق به وقوع پيوست. چه بسيار كتابهاى خطى شيعه كه به آتش منحرفان سوخته شد و از بين رفت ! !
تنها بهرۀ كتابخانههاى فاطميون و مصر از اين ميان به بيش از سه ميليون نسخۀ خطى مىرسد. چه بسيار كتابهايى كه امواج خروشان دجله و فرات آنها را به كام خود كشيد و يا به آتش طمع عبّاسيان در بغداد و كوفه سوخت ! !
چه بسيار محدثان دانشمند و فرهيختهاى كه دانشهاى گوناگون در دلهايشان موج مىزد و مىتپيد، امّا از ترس كشتارها و جنايات عبّاسيان، جرأت اظهار و نشر آنها را نداشتند ! !
اين ابن ابى عمير است كه روزگارى دراز در زندانهاى بنى عبّاس به سر برد و متأسفانه، تأليفاتش در اين مدّت پنهان ماند و حتّى زير خاك دفن شد و خاك آنهارا خورد و بدينسان احاديث بسيارى واز جمله صحيحةالاعمالاز بين رفت.
اين محمّد بن مسلم است كه سى هزار حديث از امام صادق عليه السلام حفظ است، امّا حتّى يكى از آنها را هم نقل نمىكند !
هنگامى كه ما از اين مسائل آگاه مىشويم، مىتوانيم به عمق فرهنگ اين مدرسۀ جهان اسلامى و نيز وسعت افق پهناور آن پى ببريم.
مشهور است كه روش امام جعفر صادق مطابق با جديدترين روشهاى آموزش و پرورش در جهان بوده است. حوزۀ درسى آنحضرت، به تربيت متخصصان اهتمام نشان مىداد. مثلاً هشام بن حكم متخصص در مباحث تئوريك بود و يا زرّاره و محمّد بن مسلم وعدّهاى ديگر در مسائل دينى تخصّص داشتند و جابر بن حيان متخصّص رياضيات بود و.. و.. به طورى كه وقتى كسى نزد آنحضرت براى علم اندوزى مىآمد، او مىپرسيد كه خواهان آموختن كدام علم است ؟ اگر مرد پاسخ مىداد: فقه. امام او را به متخصّصان فقه راهنمايى مىكرد و اگر مىگفت: تفسير. او را به متخصّصان تفسير دلالت مىكرد و به همين ترتيب اگر مىگفت: حديث يا سيره يا رياضيات يا پزشكى يا شيمى، آنحضرت وى را به برجستگان و خبرگان در اين علوم راهنمايى مىكرد و آن دانشجو به ملازمت هر كس كه خود مىخواست، در مىآمد تا پس از مدّتى به دانشمندى توانا و برجسته در دانش دلخواه خود تبديل شود.
كسانى كه به مدرسۀ امام صادق عليه السلام مىآمدند، اهل منطقه و ناحيهاى خاص
نبودند. سرشت جهان اسلام در عصر امام صادق چنان بود كه گسترش علم و فرهنگ و معرفت را در هر خانهاى اقتضا مىكرد. زيرا فتوحات پى در پى مسلمانان، دروازههاى تازهاى از راههاى گوناگون زندگى و آداب و رسوم و انديشههاى مردم را به روى آنان مىگشود و موجب پديد آمدن بر خوردى تازه ميان انديشههاى اسلامى و تئوريهاى ديگر مىشد. اين برخورد تازه در طريقه زندگى در نزد مسلمانان و امتزاج آن با آداب و رسوم ايرانيان و روميان و ديگر همسايگان حكومت اسلامى موجب مىشد تا جامعه نوينى پديد آيد كه عميقاً و كاملاً تحت تأثير وضع جديد قرار گيرد و از راه اسلام منحرف گردد و همين امر باعث ايجاد تناقضاتى در حيات جامعۀ مسلمانان شد و باز نمودهاى منفى بسيارى از اين امتزاج طبيعى و ناگهانى از خود بر جاى گذارد.
از اين رو، مردم در آن روزگار به فرا گيرى علم و دانش شتاب ورزيدند و براى دستيابى به دانش بيشتر، خود را به محضر امام صادق عليه السلام رساندند. طوايف گوناگونى از گوشه و كنار جهان اسلام به نزد آنحضرت رفتند، مركز حساسى كه آنحضرت انتخاب كرده بود، دستيابى آنان را به وى آسان مىساخت چرا كه آنحضرت در بيشتر عمر خود، مدينه را كه به مثابۀ عصب حساس جهان اسلام به شمار مىآمد به عنوان مقرّ و پايگاه خود اختيار كرد. هر ساله گروههاى بسيارى از مسلمانان براى اداى مناسك حج و رفع مشكلات و مسائل عملى و نظرى خود به حرمين (مكّه و مدينه) رهسپار مىشدند و در آنجا بود كه آنان با امام صادق و مدرسۀ بزرگ آنحضرت برخورد مىكردند و هر آنچه را كه مىخواستند در نزد حضرتش مىيافتند.
در اينجا، مناسبت دارد كه اجمالاً به موج الحادى كه در دوران زندگى امام صادق عليه السلام بر جامعۀ اسلامى يورش آورده بود، اشارهاى كنيم. اين موج با مدرسۀ امام صادق نيز برخورد كرد، امّا آن را سدى استوار و خلل ناپذير يافت
كه از عهدۀ پاسخ گويى به آن موج بر آمد و آن را از حركت باز انداخت و به غبار تبديل كرد. از آنجا كه ما مىكوشيم زندگى آن امام بزرگ را خلاصه وار بررسى كنيم و خطوط ويژۀ مدرسۀ بزرگ آنحضرت را مشخص سازيم، بايد مرورى گذرا نيز به اين موج فراگير داشته باشيم.
پيش از اين گفتيم كه فتوحات اسلامى، موجب شد تا بر خوردهاى نيرومندى ميان مسلمانان و تازه مسلمانان پديد آيد. از آنجا كه بيشتر مسلمانان درك و بينشى شايسته و استوار از اسلام نداشتند، اين برخوردها به نتيجهاى نا مطلوب و منفى انجاميد، و مسلمانان را به دو گروه تقسيم كرد. گروه اوّل محافظه كاران و قشرى گرايانى بودند كه تنها جنبۀ ظاهرى دين را گرفته و از فهم جوهر و حقيقت و كُنه آن باز مانده بودند. اينان عقل و خرد خود را همراه با آن معيارها گم كرده بودند. گروه خوارج از پيشتازان اين گرايش بودند چنان كه اشاعره نيز اين گونه بودند، البته با ملاحظاتى در طوايف آنها از نظر اختلاف در كميّت و كيفيّت.
گروه دوّم تندروهايى بودند كه شديداً از وضع موجود در جامعه تأثير پذيرفته بودند. اينان معيارها را به كنارى افكنده و تنها بدانچه عقلهاى كوته آنها بر حسب اختلاف گرايشها و دگرگونى شرايط، به آنان ديكته مىكرد، اكتفا كرده بودند. در پيشاپيش اين گروه، ملحدان و پس از آنها با فاصلۀ بسيار. معتزله و ديگر فرقههايى كه بديشان نزديك بودند، جاى داشتند.
بنا به طبيعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار كه مرتد بد حال تر از كافر اصيل قلمداد مىشد، آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان در همان هنگام جزو اقليّت به شمار مىآمدند، امّا انديشههايشان را از آبشخور فلسفه يونان، سيراب مىكردند.
اعراب تا آن روزگار با انديشههاى يونانى هيچ آشنايى نداشتند، آشنايى آنان
هنگامى آغاز شد كه نهضت ترجمه در عصر امام صادق عليه السلام و پس از آن صورت پذيرفت.
از اين رو تنها شمار اندكى از مسلمانان كه تمام ابعاد فلسفه نظرى اسلام را درك كرده و به وجوه تفاوت ميان آنها و ديگر تئوريها پى برده بودند ، مىتوانستند با اقامۀ دليل و برهان اصول فكرى اسلام را اثبات كنند و اصول و تئوريهاى ديگر مكاتب را در هم بكوبند.
اين عدۀ اندك با كسانى بر خورد مىكردند كه معلومات آنها بر مجموعهاى از احاديثى كه از ابو هريره و امثال او روايت شده بود محدود بود و اصلاً به تناقضات فراوانى كه در آنها به چشم مىخورد، توجه نشان نمى دادند. اينان خود را بر حقّ گمان مىكردند و مىپنداشتند كه از توانايى كافى براى اثبات ادعاهاى تو خالى و بى اساس خود بهره مندند. از اين رو مىبينيم كه هر كدام از آنها حزبى راه مىاندازد و مردم را پنهانى به خود فرا مىخواند.
بنابر اين، امام بر خود لازم ديد كه در برابر اين گروهها به ستيزه برخيزد و اوهام باطل آنها را از هم بشكافد. آنحضرت براى رسيدن به اين هدف سه طرح خردمندانه ترسيم كرد :
1 - او قسمتى از مدرسهاش را به كسانى اختصاص داد كه از فلسفه يونان بالأخص و ساير فلسفهها بالأعم آگاهى داشتند و بخوبى از نظر اسلام در بارۀ آنها و دلايلى كه آن فلسفهها را نقض مىكرد، آگاه بودند. كسانى همچون هشام بن حكم متكلم پر آوزه و عمران به ايمن و محمّد بن نعمان احول و هشام بن سالم و ديگر مشاهير علم و حكمت و كلام كه به معيارهاى نظرىاسلام نيز آگاه بودند.
2 - آنحضرت به نوشتن رسالههاى همچون « توحيد مفضل » و « اهليجه » و... اقدام كرد.
3 - رويارويى شخصى با سران انديشههاى الحادى.
از آنجا كه طرح سوّم در رويارويى با اين موج الحاد از دو طرح ديگر مؤثرتر و كار آمدتر بوده، سزاوار است كه اندكى بر روى آن توقف كنيم و برخى از ماجراها و رويدادهاى مهمى را كه در اين خصوص رخ داده است با هم بخوانيم:
1 - ابن ابى العوجاء و ابن طالوت و ابن اعمى و ابن مقفع به همراه گروهى از كافران در موسم حج در مسجد الحرام گرد آمده بودند. امام صادق عليه السلام نيز در آن هنگام در مسجد الحرام حضور داشت و براى مردم فتوا مىداد و قرآن را تفسير مىكرد و سؤالاتشان را با آوردن دليل و برهان پاسخ مىگفت. كافرانى كه آنجا حضور داشتند از ابن ابى العوجاء در خواست كردند كه در محضر امام گستاخى كرده سؤالى بپرسد كه وى را در ميان اطرافيانش رسوا سازد.
ابن ابى العوجاء در خواست آنان را پذيرفت. پس از آنكه مردم از گرد امام صادق عليه السلام پراكنده شدند، ابن ابى العوجاء نزد آنحضرت رفت و گفت: اى ابو عبد اللّٰه ! مجلسها اماناتند (1)و هر كه را سُرفه گريبا نگير شود نا گزير از سرفه كردن است. آيا به من اجازۀ پرسش مىدهى ؟ امام فرمود: هر چه مىخواهى بپرس.
ابن ابى العوجاء پرسيد: چقدر مىخواهى اين خرمن را لگدمال كنيد و به اين سنگ پناه آريد و اين خانۀ، بر افراشته بر سنگ وكلوخ را بپرستيد و گرداگردش چونان شتر هروله كنيد ؟ ! اينجا كسانى هستند كه در اين باره مىانديشند واين كارها را كردار فردى بى خرد و بى بصيرت مىدانند. پاسخم گوى كه تو رأس اين امر (دين) وبزرگ آن هستى.
امام صادق در پاسخ او فرمود :
« راستى هر كه را خداوند گمراه و دلش را كور كند، حقّ را نا ديده انگارد و به )
1) - « ان المجالس أمانات » ، اعراب اين عبارت را وقتى كه مىخواهند چيزى بگويند كه ازمردم پنهان بماند ، به كار مىبرند. (مؤلف )
جستجوى آن بر نخيزد و شيطان دوست و صاحب او مىشود و او را به وادى هلاكت مىافكند و بيرونش نمىبرد. اين خانهاى است كه خداوند بدان آفريدگانش را به بندگى گرفت تا با آمدن به سوى آن طاعتشان را بيازمايد. پس آنان را بر تعظيم و زيارت آن برانگخيت و آن را قبلۀ نماز گزارانش گرداند. اين خانه شعبهاى از رضوان خداست و راهى است كه به آمرزش او مىانجامد. اين خانه بر قرار گاه كمال، استوار شده و مجمع عظمت و شكوه است. خداوند آن را دو هزار سال پيش از گستردن زمين آفريد پس سزاوارترين كس براى اطاعت از آنچه فرموده و خود دارى از آنچه باز داشته، همانا خداوند آفرينندۀ ارواح و صورتهاست.
ابن ابى العوجاء گفت: براى كسى كه غايب است و در ميان نيست ؟ !
امام صادق عليه السلام فرمود :
« اى واى بر تو ! چگونه غايب است كسى كه با خلقش شاهد است و ازرگ گردن بديشان نزديكتر است سخنشان را مىشنود و نهفتههايشان را مىداند.
مكانى از وجود او خالى نيست، و مكانى او را در بر نگرفته است، و به مكانى نزديك تر از مكانى ديگر نيست نشانههايش برايش، به اين گواهى مىدهد وافعالش بر آن دلالت مىكند. به خدايى كه پيامبرش را به آيات محكم و دلايل آشكار مبعوث كرد، محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى است كه اين گونه عبادت را براى ما آورد. پس اگر در بارۀ كار او اشكال دارى، بپرس.
ابن ابى العوجاء از شنيدن اين سخنان، سر آسيمه شد و ندانست چه بگويد.
از مقابل امام عليه السلام برگشت به همراهانش گفت: از شما خواستم كه بسترى براى خوابم بگستريد، امّا شما جاى مرا بر سنگريزهها (آتش) افكنديد !
همراهانش به او گفتند: خاموش باش ! به خدا سوگند كه تو با سر درگمى و لب فرو بستن خويش، ما را رسوا ساختى و ما امروز هيچ كس را در محضر
جعفر صادق از تو حقير تر نديديم.
ابن ابى العوجاء گفت: آيا به من چنين مىگويد ؟ او [امام صادق عليه السلام ] فرزند كسى است كه سرهاى همه اينان را كه مىبينيد (با دست به كسانى كه در مسجد الحرام بودند اشاره كرد) تراشيد. [يعنى آنان به فرمان جدّش حج مىگذارند] .
يك بار ديگر ابن ابى العوجاء نزد امام آمد و از وى در بارۀ حدوث جهان پرسيد. امام به او فرمود :
« هيچ كوچك و بزرگى نيافتم مگر آنكه چون بدان پيوست، بزرگ شد و اين خود انتقال از حالت نخست است و اگر جهان قديم مىبود نه از بين مىرفت و نه دگرگون مىشد، زيرا چيزى كه از بين مىرود و يا دگرگون مىشود رواست كه وجود و يا بطلان هم بپذيرد. بنابر اين با وجودش پس از عدم، داخل در حدث مىشود و با بودنش در ازل در قدم نيز داخل مىشود در حالى كه صفت حدوث و قدم در يك شىء جمع نمىشود ».
ابن ابى العوجاء گفت: دانش خود را در اين دو حالت و دو زمان بنابر دلايلى كه براى اثبات حدوث جهان ذكر كرديد، به كار گيريد و بگوييد اگر اشياء بر همان كوچكى خود باقى مىماندند، چطور مىتوانستيد بر حدوث جهان استدلال كنيد ؟
امام صادق عليه السلام فرمود :
« ما از همين جهان كنونى سخن مىگوييم، پس اگر آن را بالا برديم يا پايين آورديم جهان ديگرى خواهد شد كه هيچ چيز همچون همين بالا بردن و يا پايين آوردن آن توسط ما، بر حدوث آن دلالت نمىكند، امّا من تو را پاسخ مىگويم ، زيرا توانستهاى ما را ملزم كنى. پس مىگوييم: اشياء اگر بر همان حالت صغر و كوچكى خود باقى بمانند چون توهّم مىشود كه اگر چيزى بدانها بپيوندد بزرگتر مىشوند و همين جواز تغيّر، خود دليل قديم نبودن جهان است و تغيّر
آن مستلزم دخول جهان در حدوث است و در پس اين براى تو سودى نيست اى عبد الكريم ». (1)
بار ديگر ابن ابى العوجاء كه تمام نيرنگ و دلايل خويش را گرد آورده و خود را مجهز ساخته بود براى بحث با امام جعفر صادق عليه السلام به محضر وى رفت، امّا هنوز مباحثۀ خود را آغاز نكرده بود كه يك باره چهرهاش به سختى سياه شد پس برخاست امّا نتوانست باز گردد تا آنكه از دنيا رفت. (2)
با مرگ ابن ابى العوجاء آن هم به اين شيوه، دفتر الحاد كه ياران و ياورانى هم داشت، درهم پيچيده شد و راهبر الحاد كه داراى قدرت و شوكت و حزبى بزرگ بود از بين رفت.
2 - از هشام بن حكم روايت شده است كه گفت: زنديقى در مصر زندگى مىكرد كه در بارۀ ابو عبداللّٰه عليه السلام چيزهايى شنيده بود. از اين رو به مدينه آمد تا با آنحضرت مناظره كند، امّا او را نيافت. به وى گفته شد: امام به مكّه رفته است. زنديق نيز به سوى مكّه بيرون آمد. ما در آن هنگام با ابو عبداللّٰه الصادق همراه بوديم. حضرت در حال طواف بود كه زنديق نزد ايشان آمد و به او نزديك شد و سلام كرد.
ابو عبداللّٰه از او پرسيد: نامت چيست ؟
گفت: عبد الملك.
پرسيد: كنيهات چيست ؟
گفت: ابو عبداللّٰه. »
پرسيد: آن مَلِكى كه تو بندۀ اويى، كيست ؟ آيا از ملوك زمين است يا از ملوك آسمان ؟ و در بارۀ پسرت بگو آيا بندۀ خدايان آسمان است يا بندۀ خدايان زمين ؟ آن مرد خاموش ماند..
امام به او فرمود: بگو، امّا مرد خاموش بود.
پس امام به او فرمود: چون از طواف فارغ شديم نزد ما بيا.
چون ابو عبداللّٰه عليه السلام از كار طواف فارغ شد، زنديق به نزد او آمد رو به روى حضرت نشست. همۀ ما نيز آنجا حضور داشتيم. ابو عبداللّٰه پرسيد: آيا مىدانى كه زمين زير و زبرى دارد ؟
مرد گفت: آرى !
پرسيد: زير آن رفتهاى ؟
مرد گفت: نه !
پرسيد: آيا مىدانى كه زير آن چيست ؟
مرد گفت: نمىدانم، امّا گمان كنم زير آن چيزى باشد.
امام صادق فرمود: گمان، تا زمانى كه يقين به دست نياورى (نشانه) عجز است.
سپس پرسيد: آيا به آسمان رفتهاى ؟
گفت: نه !
پرسيد: آيا مىدانى در آن بالا چيست ؟
گفت: نه !
پرسيد: آيا به مشرق و مغرب رفتهاى و به آنچه پشت آنهاست نگريستهاى ؟
گفت: نه !
فرمود: شگفت از تو ! نه به مشرق و مغرب رسيدهاى و نه به زير زمين و نه به آسمان رفتهاى و نه آنچه را كه آنجاست يافتهاى تا از آنچه پشت آنهاست آگاهى
يابى، در حالى كه تو آنچه را كه در آنهاست انكار مىكنى ! آيا خردمند چيزى را كه نمىشناسد منكر مىشود ؟
زنديق پاسخ داد: هيچ كس جز تو اين سخن با من نگفته بود !
امام فرمود: پس تو در اين باره ترديد دارى ؟ شايد باشد و شايد نباشد.
زنديق گفت: و شايد اين باشد (آنچه كه من گويم ).
ابو عبداللّٰه عليه السلام فرمود :
« اى مرد براى كسى كه نمىداند حجّتى بر آنكه مىداند نيست و جاهل را بر دانا حجت نيست. اى برادر اهل مصر از من درياب، آيا مگر نمى بينى كه خورشيد و ماه و شب و روز داخل مىشوند و از يكديگر سبقت نمىگيرند ، مىروند و باز مىگردند و مجبور و خاضعند. براى آنان جز جايى كه دارند جاى ديگرى نيست. پس آنان اگر نيرو و قدرت دارند مىتوانند بروند و باز نگردند اگر مجبور و مضطر نيستند. چرا شب به هنگام روز و روز به هنگام شب جلوه گر نمىشود ؟ بلكه آنان براى خدا به اضطرار افتادهاند اى برادر مصرى. اعتقادى كه شما به سوى آن مى گراييد و مىپنداريد از دهر است. (ماده و طبيعت) اگر دهر آنان را مىبرد چرا بازشان مىگرداند و اگر بازشان مىگرداند چرا مىبردشان ؟ آيا مگر آسمان را بر افراشته و زمين را فرو گذاشته نمىبينى ؟ نه آسمان بر زمين فرو مىافتد و نه زمين بر فراز آنچه در زير آن است، به نشيب مىآيد. به خدا سوگند كه خالق ومدبرش آنرا نگهداشته است ».
هشام گويد: زنديق با شنيدن اين سخنان بر دست ابو عبداللّٰه عليه السلام ايمان آورد و آنحضرت به هشام گفت: او را امشب درياب و آموزشش ده.
3 - زنديق ديگرى نزد امام صادق آمد و از او در بارۀ برخى مسائل نظرى پرسش كرد ميان امام صادق و زنديق اين بحث در گرفت :
زنديق: چگونه مردم خداى را عبادت مىكنند در حالى كه او را نديدهاند ؟
امام صادق فرمود: دلها، خدا را با نور ايمان مى بينند و خردها با بيداريشان آن را مانند امور آشكار، ثابت مىكنند و ديدگان با ديدن زيبايى تركيب و استوارى تأليف (پيوستگى) او را مىبينند.
از طرفى پيامبران و آياتش و كتابها و محكماتش وجود او را اثبات مىكنند و دانشمندان از نشانههايش بر عظمت او بى آنكه ديده شود، بسنده كردهاند.
زنديق: آيا خداوند نمىتواند خود را بر مردم بنمايد تا او را ببينند تا بعد از آن با يقين كامل عبادت شود ؟
امام صادق: براى امور محال پاسخى نيست. (1)
زنديق: از كجا پيامبران و فرستادگان را اثبات مىكنى ؟
امام صادق: وقتى كه، ثابت كرديم كه خالقى صانع و متعالىٰ وجود دارد و اين صانع، حكيم است روا نيست كه آفريدگانش او را نظاره كنند و بر او دست سايند و يا او با خلايقش مباشرت كند و آنان نيز با او مباشرت كنند، او به آنان نيازمند باشد و آنان نيز بدو نيازمند باشند. ثابت شد كه خداوند بندگانى را سفيران خود گرفت كه مردم را به مصالح و منافع خويش و چيزهايى كه پايدارى ايشان در آنها است و فنايشان در ترك آنها، دلالت مىكنند. پس وجود آمران و ناهيان از جانب خداوند حكيم و دانا در ميان مخلوقاتش ثابت شد. در اينجا ثابت مىشود كه براى مخلوقات معبرانى هستند. آنان پيامبران و برگزيدگان خلق اويند. حكيمانى كه به حكمت تأديب شده و از جانب او مبعوث گشتهاند.
در احوال مردم با آنان شريكند بنابر آنكه مردم با او در خلق و تدبير شريكند. !
1) - اشاره به اين نكته است كه رؤيت خداوند محال است ، زيرا خدا جسم نيست كه چشم آن را بينند و محاط نيست كه فكر بدان احاطه يابد در تعريف نمىگنجد بلكه برتر از تمام اينهاست و قدرت خدا هر چند كه شامل و فراگير است امّا اگر چيزى قبول مكان نكند چگونه مىتواند يافت شود ؟ !
از جانب حكيم دانا به حكمت و دلايل و براهين و شواهد، مثل زنده كردن مردگان و شفا دادن كوران و پيسها، مؤيد و پشتگرمند.
زنديق: خدا، موجودات را از چه خلق كرد ؟
امام صادق عليه السلام: از هيچ چيز.
زنديق: چگونه شىء از لا شىء پديد مىآيد ؟
امام فرمود: اشياء از چند وجه برون نيستند. يا از چيزى خلق شدهاند و يا از غير چيز. پس اگر از چيزى خلق شدهاند، آن چيز قديم است و قديم، حادث نيست و تغيير نمىكند و يا اينكه اين شىء جوهرى واحد و رنگى واحد باشد.
در اين صورت اين رنگهاى مختلف و اين جوهرهاى فراوان و موجود در اين جهان از انواع و اقسام گوناگون، چگونه پديد آمدهاند ؟ اگر چيزى كه از آن اشياء پديد مىآيد، زنده باشد مرگ از كجا آمده است ؟ و اگر چيزى كه از آن اشياء پديد مىآيد، مرده باشد، پس حيات از كجا آمده است ؟ ونيز جايز نيست از زنده و مرده پديد آمده باشند، زيرا زنده تا هنگامى كه زنده است از او، مرده پديد نيايد و نيز ميّت نمىتواند قديم باشد چرا كه همواره مرگ ملازم با اوست و مرده نه قدرتى دارد و نه بقايى.
زنديق: اين سخن از كجا آمده است كه اشياء ازلى هستند ؟
امام صادق عليه السلام: اين سخن كسى است كه گردانندۀ اشياء را انكار كرده و پيامبران و سخنان آنان و انبياء و اخبارى را كه از آن خبر دادهاند دروغ پنداشته و كتابهايشان را خرافه خوانده و براى خود دينى مطابق با آرا و خواستههاى خويش وضع كرده است. اشياء از گردش فلك بدانچه در آن است، بر حدوث خود دلالت مىكنند ».
هنگامى كه ما گفتار خود را از اين مباحثات سرشار از نظريات فلسفى از يك سو و نظريات دينى از سوى ديگر به پايان مىبريم و آنها را با هم وفق مىدهيم
و افكار و انديشههاى باطل را رد مىكنيم، بايد دريابيم كه فلسفۀ اسلامى پس از گذشت يك قرن كامل از انقضاى مدرسۀ امام صادق عليه السلام بود كه توانست صاحب ركن و ستونى براى خود شود. اينجا بود كه مسلمانان توانستند مكتبى اصيل و با ويژگيهايى خاصّ خود در ميان مكاتب فلسفى جهان به وجود آورند.
با وجود اين مىبينيم اين نظرياتى كه در احاديث منقول از امام صادق عليه السلام به وفور يافت مىشود از اصالت و ويژگى كاملى بر خوردار است در حالى كه نظريات ديگر همچون خس و خاشاك دريا مىماند كه از هر سويى گرد مىآمد بدون اينكه پاسخگوى مسائل مردم بوده و يا با آنها تناسب داشته باشد. اين نكته در مورد صورت اين نظريات بود، امّا در مورد واقعيّت آنها بايد دانست كه اين نظريّات در ايجاد سازگارى ميان اصول دينى و پژوهشهاى فلسفى به سختى محكوم به شكست شدند بطورى كه به تأويل در متون و نصوص صريح اسلامى پناه بردند و يا آنها را تا آنجا مستقل مطرح كردند كه هرگز جزو فلسفۀ اسلام محسوب نشدند.
امّا مىبينيم كه نظريات امام صادق عليه السلام همواره از ژرفاى انديشۀ اسلامى و آيات قرآن و احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز از قوانين و تعاليم اسلامى نشأت مىگيرد تا آنجا كه اين نظريات به مثابۀ جزيى جدا نشدنى از كيان واحد و اصيل اسلام به شمار مىآيند. در همين حال مىتوان شاهد همساز كردن فطرت انسان و خود آگاهى او چه در معنى و چه در دليل نيز بود.
بنى اميّه خاندانى بودند كه نسبشان از طريق اميّة بن حرب، به قريش مىرسيد. اينان در زمان جاهليّت با بنى هاشم سر ستيز و دشمنى داشتند، تا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ رسالت اسلامى در ميان مردم بر انگيخته شد. اين قبيله، سر سختانه با رسالت پيامبر به مبارزه برخاست، امّا سر انجام در برابر امواج نيرومند آن به زانو در آمد و تا مدّتى تسليم آن شد.
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و رويدادهاى تكان دهنده و سختى به وقوع پيوست. بنى اميّه اميدى به بازگشت به صحنۀ سياسى نداشتند تا آنكه خلافت به عثمان رسيد. آنگاه بود كه آنان بارقهاى اميدوار كننده يافتند و به تعقيب آن پرداختند.
تقدير خواست كه عثمان كشته شود همچنان كه تاريخ مقدّر كرد كه پسران عموى او به خونخواهى او برخيزند. از اين لحظه تاريخ بنى اميّه در حكومت اسلامى آشكار مىشود.
معاويه با امام على عليه السلام، خليفه شرعى، به بهانه گرفتن انتقام خون عثمان ،
به ستيزه برخاست و چون ياران فراوانى به گرد خود جمع كرد، خويشتن را خليفۀ مردم اعلام كرد و سپس پيشتر رفت و گفت: من و فرزندانم پادشاهيم و مردم بندگان ما هستند و پستتر از ما.
سلسلۀ بنىاميّه بر مردم حكم مىراندند. بنابر اين كه صاحب اختيار آنانند و مردم بايد فرمانبردار آنها باشند وگرنه شمشير و انواع و اقسام قتل و شكنجه در انتظار آنان است.
انقلابهايى از سوى مردم در مخالفت آشكار با اوضاع تيرۀ زمان صورت پذيرفت و اگر چه تمام آنها به شكست انجاميد، ريشههاى آنها باقى ماندند تا بار ديگر قوّت بگيرند و مردم را در راه انقلاب هدايت كنند.
تقريباً تمامى اين انقلابها به انگيزۀ خونخواهى امام حسين عليه السلام فرزند دخت گرامى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، كه براى احياى حقّ، با باطل به ستيز برخاست و به فجيعترين شكل به شهادت رسيد، صورت مىگرفت.
امّا بنى عبّاس فرقهاى بود كه خود را به عموى پيامبر منتسب مىكرد. اين گروه سوابق غير قابل توجهى در تاريخ مبارزه با سياست حكومت بنى اميّه داشتند، امّا همين سوابق غير قابل اعتنا، ويژگى و اعتبارى در ميان مردم مخالف با سياست امويّان براى آنها به ارمغان آورده بود.
سال انقلاب فرا رسيد و انقلاب نمايندۀ خود را به خراسان يعنى تقريباً آخرين نقطه از ديار اسلام، جايى كه ياران انقلاب حضور داشتند، گسيل كرد تا انقلاب را در وقت معين خود، آشكار سازند.
ابو مسلم خراسانى فردى بود كه به ضرورت دگرگون ساختن اوضاع، به هر طريق كه باشد، ايمان داشت و جز اين امر به چيزى ديگر معتقد نبود.
در واقع اين باور او را كور و كر ساخته بود و همين اعتقاد راسخ، موفقيّت و كاميابى بنى عبّاس را در انقلابشان نسبت به ساير مخالفان بنى اميّه، فراهم
مىساخت. زيرا انقلابيون غالباً از دست يازيدن به محرّمات و لو اينكه پيروزى آنها هم منوط به همين محرّمات باشد، خود دارى مى ورزيدند در حالى كه ياران و هوا خواهان بنى اميّه از هيچ اقدامى كه به سلطۀ آنها كمك مىكرد و يا دشمنانشان را طعمه مرگ و نابودى مىساخت فرو گذار نمىكردند بنابر اين اگر گروهى باهمين شيوه به مبارزه با آنها برمىخواست، احتمال پيروزى دو طرف در اين نبرد برابر بود.
ابو مسلم در ميان منتسبان به نهضت نوين عبّاسى شخص منحصر به فردى نبود بلكه بيشتر رهبران اين نهضت نظير و هم طراز وى بودند آنان در راه رسيدن به سرورى و حكومت هيچ مانعى نمىشناختند و تمسّك به هر كارى را براى رفع موانع، روا و مجاز قلمداد مىكردند.
ابو مسلم از كوفه، مركز رهبرى نهضت، دستوراتى را دريافت كرد كه در يكى از قسمتهاى آن چنين آمده بود :
همانا تو مردى از ما، اهل بيت، هستى. وصيّت مرا حفظ كن. به اين قبيله از يمن توجّه داشته باش و با آنان همراه شو و از پس آنان مسكن بگير و ربيعه را در كارشان متّهم ساز، امّا در بارۀ مضر بدان كه آنان نخستين دشمنان هستند، پس به هر كس مشكوك شدى او را بكش و اگر مىتوانى كارى كنى كه در خراسان كسى به عربى سخن نگويد، اين كار را انجام ده و هر جوانى كه (قامتش) به پنج وجب مىرسد و به او ظنين شدى به قتلش رسان و با اين پير مرد، سليمان بن كيد، مخالفت مكن و از فرمانش سر متاب و چون كار بر تو دشوار شد از طرف من تنها به او بسنده كن. والسلام.
ابو مسلم بخصوص احتياج به دريافت چنين اوامر و وصايايى نداشت، زيرا چنان كه گفته شد وى مردى بى نهايت خونريز بود. وى چه بسيار از رهبران مخالفان را به خانۀ خويش مهيمان كرد و آنگاه آنان را به خيانت كُشت و يا چه
بسيارى مردان صالح و نيكو كار را امان داد، امّا پس از آن امان نامه خود را نقض كرد. و به سختى به قتلشان رساند. بى گناهان بسيارى به دست ابو مسلم كشته و حرمتهاى بسيارى بدون دليل به دست او دريده شدند و... و...
رهبران كوفى نيز در ارتكاب جنايت دست كمى از ابو مسلم نداشتند. آنان با مردى از بنى هاشم به نام محمّد بن عبداللّٰه (1)بيعت كردند. چون فرصت را مناسب ديدند، انقلاب را به سرقت بردند و آن را به انحصار خويش در آوردند و به ياران و ياوران خويش و حتّى به مؤسس انديشۀ انقلاب (ابو مسلم) سخت گرفتند و با كسى كه اندكى قبل با وى دست بيعت داده بودند، از در خلاف در آمدند و او را گرفتند و به خيانت كشتند.
اين همان ابو مسلم، پايه گذار حكومت عبّاسيان است كه منصور به او خيانت مىكند و او را به بدترين شكل به قتل مىرساند.
همچنين وى در حقّ عيسى بن موسى خيانت مىكند و او را از منصب ولايت عهدى كه روزى به عنوان تقدير از خدمات گرانقدر وى به او اعطا كرده بود، بر كنار مىكند.
بنى عبّاس همچنين در حقّ كسانى همچون ابو سلمۀ خلال، يعقوب بن داوود، فضل بن سهل، جعفر برمكى، يحيى حسنى و... كه خدمات شايانى براى حكومت آنان انجام داده بودند و مىبايست از آنان تقدير و سپاسگزارى مىشد، خيانت روا داشتند. )
1) - غالب هاشميها كه سفاح و منصور هم جزو آنان بودند با اين مرد كه شايستگيهاى فراوانشاو را نامزد رهبرى كرده بود و نزديكانش تماماً او را بر اين مقصود يارى مىكردند ، دست بيعت دادند. تمام اين حوادث در محلى ميان مكّه و مدينه موسم به « ابواء » انجام پذيرفت. (مؤلف )
برخى بر اين باورند كه عصر امام صادق عليه السلام مناسب ترين و مساعدترين دورانها بود. اگر امام دست به ايجاد يك انقلاب مذهبى حقى مىزد كه طى آن خلافت به كسى كه شايستگى عهده دارى آن را از نظر خدا و رسولش داشت ، بر مىگشت. چرا كه اين عصر، دورۀ تحوّل و بسيار حساسى در تاريخ اسلامى به حساب مىآمد كه در آن پردههايى كه زمان بر روى واقعيّتها و حقايق دينى كشيده بود كنار رفته بود، امّا واقعيّت غير از اين ادّعاست. واقعيّت آن است كه امام صادق حتّى يك روز هم نتوانست در صحنه سياسى دعوت خود را اظهار كند.
امويّان، چنان كه گفتيم، از هيچ گونه جنايتى در راه خاموش ساختن آتش انقلاب مخالفانشان باك نداشتند در حالى كه آنحضرت هرگز در راه حقّ به باطل پناه نبرد و براى اجراى عدل و داد از ظلم و ستم يارى نجست.
بنى عبّاس هم نه خوش كردارتر از برادران اموى خود بودند و نه براى استحكام بخشيدن به پايههاى حكومت خود از امويّان در خونريزى و نيرنگ بازى خوددارتر. از همين رو بود كه آنان توانستند حكومت بنى اميّه را به سختى در هم بكوبند و بدين سان حكومت بنى اميّه با باطل درهم كوفته شد و ميان اين دو طايفه معارضه گرديد.
همچنين، بنى عبّاس از هر حركتى براى دعوت بنى هاشم سود جستند و از نارضايتى عمومى اى كه طالبيون به وجود آورده بودند، بهره بردارى كردند و پيوسته آرزوها و آرمانهاى بزرگ مردم را در گوش آنان باز مىخواندند. از همين رو برپايى يك انقلاب شيعى امكان پذير نبود. بخصوص انقلابى كه در آن از ريختن خونهاى بى گناهان و دريدن حرمتهاى مقدّس، خود دارى شود.
يكى از دلايل نبود امكانات قيام در عصر عبّاسيان اين است كه طايفه اى از پسر عموهاى امام چه در عصر ايشان و چه بعد از آن، انقلاب كردند، امّا به موفقيّت دست نيافتند و سرنوشت آنان همان سر نوشتى بود كه پدرانشان در عصر امويّان با آن رو به رو گشتند.
با وجود اين موارد، امام صادق عليه السلام در انديشۀ استحكام پايههاى انقلابى فكرى بود كه به انقلابى سياسى نيز ختم مىشد. اين مقصود با نشر و گسترش بى پرده و روشن حقايق دينى و تاريخى كه منجر به ايجاد فضايى شايسته براى كاشتن تخم انقلاب فكرى و سياسى مىشد، به دست مىآمد، تا آنجا كه مطرح شد امام موسى بن جعفر عليه السلام، فرزند بزرگوار امام صادق، همان قائم آل محمّد است ! ! اين مسأله در حقيقت تعبيرى بود از باز گرداندن حكومت غصب شده و حقّ پايمال شدۀ آل محمّد صلى الله عليه و آله به آنان، زيرا شيعه از رهگذر اين امر از رعايتها و توجّهات گسترده اى كه در دگرگون ساختن اوضاع سياسى تأثيرات بزرگى داشت، بر خوردار گشتند، امّا هوا خواهان و پيروان نهضت شيعى با افشاى اين راز و اين نقشه به نهضت خيانت كردند و نتيجه آن شد كه امام كاظم عليه السلام را دستگير كردند و براى سالهاى بسيار در بند انداختند و بدترين شكنجه ها و مصيبتها را در حقّ شيعه روا داشتند.
امّا روح انقلابى كه امام صادق آفريده بود، همچنان تا پس از مرگ هارون الرشيد، در زمان امام رضا نوۀ امام ششم، روشن و پاينده بود و به اعلان ولايت عهدى آنحضرت كه در واقع راهى مستقيم براى باز گرداندن خلافت به فرزندان على عليه السلام بود، منجر شد. ولى تقدير آن بود كه امام رضا پيش از مرگ مأمون به شهادت رسد.
به هر حال امام صادق در سالهايى كه پس از پدرش امامت مسلمين را عهده دار شد، فضايى صالح و آماده براى انقلاب خلق كرد. از اين رو طبيعى بود كه
دستگاه حاكم اجازه ندهد كه آنحضرت به آرامى نقشۀ خود را عملى سازد و راهى را كه مىخواهد طى كند. اگر چه وى هيچ گاه مستقيماً با دستگاه حكومت به معارضه بر نمىخواست، زيرا قطع روابط امام با عبّاسيان هشدارى بد براى آنان و برانگيزندۀ خشم سرشار و زور و قهر شديد آنان بر وى بود.
يك بار منصور از امام صادق خواست تا همچون ائمه جور، با او هم ركاب شود. وى به امام پيغام داد: چرا همچون ديگر مردمان دور و بر ما را نمىگيرى ؟ امام صادق به او پاسخ داد :
« ما چيزى نداريم كه به خاطر آن از تو بترسيم و چيزى نزد تو نيست كه ما را تمنّاى آن باشد و تو نه در نعمتى هستى كه تو را به خاطر آن تهنيت گوييم و نه در مصيبتى كه به خاطر آن تو را تسليّت دهيم. پس ما نزد تو به چه كار آييم ؟ ».
منصور به امام نوشت: با ما همراه شو تا نصيحتمان گويى.
حضرت به او پاسخ داد :
« هر كه دنيا را خواهد تو را نصيحت نمىگويد و هر كه آخرت را خواهد با تو مصاحبت نمىجويد ».
منصور با خواندن اين پاسخ گفت: به خدا سوگند او تفاوت منازل دنيا خواهان و آخرت جويان را در نزد من بخوبى آشكار ساخت.
اكنون كه از توضيح خطوط گستردۀ سياست امام صادق در بر خورد با حكومتهاى هم عصرش فراغت يافتم، شايسته مىبينم كه برخى از سختيها و فشارهايى كه از ناحيۀ دستگاه حاكمه بر حضرت يا بر برخى از يارانش، آن هم تنها به جرم حقّ خواهى و حقّ گويى آنان، وارد شد اشاره كنم.
سفاح، امام صادق را از مدينه به حيره انتقال داد تا در آنجا بتواند او را به قتل برساند، امّا خداوند امام را از شر او آسوده ساخت.
پس از سفاح، زمان منصور فرا رسيد. او دوازده سال به آزار و اذيت
امام عليه السلام پرداخت و او را هفت بار به مدينه و ربذه و كوفه و بغداد انتقال داد، امّا هر بار منصور او را مىطلبيد و براى دلجويى حضرت به ايراد عذر و بهانه مىپرداخت و با خوارى مىرفت و امام صادق نيز به خوبى و خوشى باز مىگشت.
در اينجا بى مناسبت نيست كه براى آگاهى خوانندگان گرامى جزئيات برخى از اين احضارها را كه در اوايل و اواخر خلافت منصور انجام پذيرفته باز گو كنيم تا بخوبى شدّت اختلاف و كيفيّت آن، ميان منصور و امام صادق روشن شود :
1 - سيد بن طاووس به نقل از ربيع، دربان منصور، آورده است كه گفت :
چون منصور حج گزارد، احتمالاً در سال 140 يا 144 هجرى، و به مدينه رسيد ، شبى را بيدار ماند. آنگاه مرا طلبيد و گفت: اى ربيع همين الآن به سرعت و از كوتاه ترين راه برو و اگر مىتوانى تنها بروى، اين كار را كن تا نزد ابو عبداللّٰه جعفر بن محمّد برسى. به او بگو كه پسر عمويت به تو سلام مىرساند و از تو مىخواهد كه همين حالا به سويش آيى. پس اگر او [امام صادق عليه السلام ] اجازه داد كه با تو بيايد، رخ بر زمين نه و اگر با آوردن عذر و بهانه از آمدن خود دارى ورزيد در اين باره اختيار را به خود او واگذار، و اگر تو را فرمود كه در آمدن به نزد او تأنى جويى آسان بگير و كار را سخت مكن و قبول عفو كن و در گفتار و كردار تندى و خشونت به خرج مده.
ربيع گويد: من بر در سراى امام آمدم و آنحضرت را در خلوت خانهاش يافتم و بدون اذن ورود، درون خانه شدم. او را ديدم كه گونههايش را - به حال سجده - بر خاك گذارده.. وكف دست خود را به سوى آسمان برده، در حالى كه آثار خاك بر چهره و دستان او نمايان بود.
شايسته نديدم كه لب به سخن بگشايم تا آنكه او از نماز و دعا فراغت يافت و چهرهاش را برگرداند. گفتم: سلام بر تو اى ابو عبداللّٰه. فرمود: سلام بر تو
برادرم. چرا اينجا آمدى ؟
عرض كردم: پسر عمويت به تو سلام رساند و چنين و چنان گفت. او با شنيدن سخنان منصور فرمود :
واى بر تو اى ربيع !
أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّٰهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلاَ يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ (1).
« آيا هنگام آن فرا نرسيد كه مؤمنان دلهاشان به ياد خدا و آنچه از حقّ فرو فرستاده ، خاشع گردد و همچون كسانى كه پيش از اين كتاب داده شدند نباشند. پس مدّت بر آنان دراز شد و دلهايشان سخت گرديد. »
( أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا بَيَاتاً وَهُمْ نَائِمُونَ * أَوْ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرَىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا ضُحىً وَهُمْ يَلْعَبُونَ * أَفَأَمِنُوا مَكْرَ اللّٰهِ فَلاَ يَأْمَنُ مَكْرَ اللّٰهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ) (2).
« پس آيا مردم شهرها از آن ايمنند كه شبانگاه كه در خوابند عذاب ما آنها را فراگيرد؟ وآيا مردم شهرها از آن ايمنند كه روز در حالى كه به بازى مشغولند عذاب ما آنها را در بر گيرد؟ پس آيا از مكر خدا ايمن شدند؟! پس جز گروه زيانكاران از مكر خدا احساس امنيّت نمىكنند. »
به خليفه بگو السلام عليك و رحمة اللّٰه وبركاته.
آنگاه دو باره قصد نماز و توجّه كرد. عرض كردم: آيا پس از سلام عذر يا پاسخى هست ؟
فرمود: آرى. به او بگو :9.
أَفَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّىٰ * وَأَعْطَىٰ قَلِيلاً وَأَكْدَىٰ * أَعِندَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرَىٰ * أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِمَا فِي صُحُفِ مُوسَىٰ * وَإِبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّىٰ * أَلاَّ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ * وَأَن لَّيْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ * وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَىٰ (1).
« پس آيا ديدى كسى را كه پشت كرد و اندكى انفاق كرد و آنگاه بكلّى امساك كرد ، آيا علم غيب نزد اوست و او بيناست يابد آنچه در صحف موسى است آگاهى نيافته و هم در صحف ابراهيم وفادار كه هيچ كس بار گناه ديگرى را بر نمىكشد و براى آدمى جز آنچه خود تلاش كرده ، چيز ديگرى نيست. »
وما اى خليفه به خدا سوگند از تو مىترسيم و زنانى كه تو آنان را بهتر مى شناسى به خاطر ترس ما آنها هم مىترسند. پس از آزار ما دست بردار و گرنه نام تو را هر روز پنج بار به خداوند عرضه خواهيم كرد (يعنى در نمازهاى پنجگانه با اخلاص تمام تو را نفرين مىكنيم ).
و تو خود به واسطه پدرانت از رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ما حديث نقل كردى كه آنحضرت فرمود: چهار دعاست كه از خداوند پوشيده نمىماند دعاى پدر در حقّ فرزندش و دعاى برادر در حقّ برادرش، دعاى نهانى و دعاى خالصانه.
ربيع گويد: هنوز گفتگو تمام نشده بود كه خبر گزاران منصور در پى من آمدند و از وجود من اطلاع يافتند. من نيز بازگشتم و سخنان ابو عبداللّٰه را براى منصور باز گفتم. منصور از شنيدن آن سخنان گريست و سپس گفت: به سوى او باز گرد و به او بگو كار ملاقات و نشستن با شما را به شما وا مىگذارم و امّا زنانى كه از آنان ياد كردى بر ايشان درود باد و خداوند وحشت آنان را به امن مبدّل سازد و اندوه آنان را بزدايد.
ربيع گويد: من به نزد ابو عبداللّٰه بازگشتم و او را از گفتۀ منصور آگاه ساختم.0.
1) - سورۀ نجم ، آيۀ 33 - 40.
پس او گفت: به او بگو صلۀ رحم به جاى آوردى و خداوند تو را بهترين پاداش دهد. سپس چشمانش پر از اشك شد تا آنجا كه چند قطره نيز بر دامانش چكيد.
2 - از محمّد بن عبداللّٰه اسكندرى يكى از نديمان و ياران خاصّ منصور روايت شده است كه گفت: روزى نزد منصور وارد شدم. او را ديدم كه اندوهگين نشسته بود و آه سرد مىكشيد. گفتم: اى اميرالمؤمنين به چه مىانديشى ؟
پاسخ داد: اى محمّد بيش از يك صد تن از اولاد فاطمه كشته شدند در حالى كه سرور و پيشوايشان بر جاى مانده است !
پرسيدم: او كيست ؟
گفت: جعفر بن محمّد الصادق.
گفتم: اى اميرالمؤمنين ! او مردى است كه عبادت، پيكرش را فرسوده و لاغر ساخته و به جاى طلب حكومت و خلافت، خود را به خداوند مشغول داشته است !
منصور گفت: اى محمّد البته من مىدانم كه تو به او و پيشوايىاش اعتقاد دارى امّا بدان كه حكومت و پادشاهى، عقيم است و من امشب بر خودم سوگند ياد كردهام كه شب را سپرى نكنم مگر آنكه از كار او فراغت يافته باشم.
محمّد گفت: به خدا زمين با همۀ وسعتش بر من تنگ شد. آنگاه منصور ، سيّافى (جلّاد) را طلبيد و به او گفت: چون ابو عبداللّٰه الصادق را احضار كردم وى را با گفتگو سر گرم مىسازم و چون كلاهم را از سر برداشتم تو گردن او را بزن.
منصور، امام صادق را در آن ساعت فرا خواند. من با آنحضرت در خانۀ (منصور) بر خورد كردم. او لبهايش را مىجنباند، امّا نفهميدم چه مىخواند.
ناگهان ديدم قصر موج مىزند، انگار كه كشتى است در ميان امواج درياها ،
و ديدم كه ابو جعفر منصور با پا و سر برهنه و در حالى كه دندانهايش به هم مىخورد و زانوانش مىلرزيد در برابر جعفر بن محمّد قدم مىزد. او يك لحظه سرخ و لحظهاى ديگر زرد مىشد. بازوى ابو عبداللّٰه را گرفته بر تخت حكومتش بنشاند وخود همچون بندهاى در برابر آقايش، فراروى آن حضرت نشست وگفت:
اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله چرا در اين ساعت بدين جاى آمدى ؟
امام فرمود: من براى اطاعت از خدا و پيامبرش و اميرالمؤمنين كه سرافرازىاش مستدام باد، به نزد تو آمدم.
منصور گفت: من تو را فرانخوانده بودم و فرستاده اشتباه كرده است.
آنگاه گفت: هر حاجتى دارى بگو ؟
آنحضرت پاسخ داد: من از تو مىخواهم كه مرا بى جهت فرانخوانى.
منصور گفت: هر چه خواهى تو را باد.
آنگاه آنحضرت به سرعت بازگشت و خداى را بسيار سپاسگزارى كرد.
منصور لحاف و پوستين خواست و خوابيد و تا نيمه شب از خواب بيدار نشد. چون بيدار شد من در آن هنگام بر بالين او بودم. منصور گفت: بيرون نرو تا قضاى نمازم را كه از من فوت شده به جاى آورم كه مىخواهم سخنى با تو بگويم. چون قضاى نمازش را به جاى آورد به من روى كرد و از حوادث ترسناكى كه به هنگام آمدن امام صادق عليه السلام برايش رخ داده بود، سخن گفت همين حوادث موجب شده بود كه منصور از كشتن امام صادق دست باز دارد و آنحضرت را مورد تعظيم و احسان قرار دهد.
محمّد مىگويد: به منصور گفتم: اى اميرالمؤمنين اين امرى شگفت نيست ، زيرا ابو عبداللّٰه وارث علم پيامبر صلى الله عليه و آله است. جدّ او اميرالمؤمنين على عليه السلام است و اسما و ديگر دعاهايى پيش اوست كه اگر بر شب بخواندشان درخشان خواهد شد و اگر بر روز بخواندشان ديگر تيره و تاريك نخواهد شد و اگر
بر امواج درياها بخواندشان، بر جاى خود بى حركت خواهند ايستاد.
بدين سان منصور هراز چند گاه امام را به نزد خود فرا مىخواند تا آنكه بالاخره وى را با دادن زهر به شهادت رساند.
مواضع تابان و نورانى امام صادق عليه السلام تنها در برابر منصور نبود. بلكه آنحضرت مشابه همين مواضع را با واليان منصور نيز داشت كه از ميان آنها به دو نمونه زير اشاره مىكنيم :
1 - يك بار امام صادق عليه السلام نزد زياد بن عبداللّٰه بود. زياد گفت: اى فرزندان فاطمه فضيلت شما بر مردمان چيست ؟ تمام فاطميون كه در مجلس حضور داشتند از بيم جان خود لب از پاسخ فرو بستند.
آنگاه امام فرمود: « همانا از فضل ما بر مردم اين است كه ما دوست نداريم از خاندان ديگر جز خاندان خودمان باشيم در حاليكه كسى از مردم نيست كه دوست نداشته باشد از ما باشد » !
2 - داوود بن على، والى مدينه بود. او به فرمانده نيروهايش دستور داد « معلى بن خنيس » يكى از سران برجسته شيعه و از ياران سخنور امام صادق عليه السلام را اعدام كند. فرمانده نيز فرمان والى را به اجرا گذاشت چون « معلى » به شهادت رسيد، امام در حالى كه نسبت به حكم صادر شده از سوى والى بسيار خمشگين بود، رو به او كرد و فرمود: دوست مرا كشتى و چيزى را كه از آنِ من بود گرفتى ! ! آيا نمىدانى كه مرد ممكن است در سوگ و عزاى فرزند خود آرام بنشيند، امّا در مقابل جنگ آرام نخواهد بود.
والى عذر آورد كه او قاتل مستقيم « معلى » نبوده است.
آنگاه آنحضرت نزد فرماندۀ نيرو رفت. او به جُرم خود اعتراف كرد. دستور داد گردنش را بزنند. والى نيز او را به خاطر جُرمى كه مرتكب شده بود، گردن زد.
در توان ما نيست كه براى دانش امام صادق و يا هر كدام ديگر از ائمه عليهم السلام حد و مرزى قرار دهيم، زيرا معتقديم كه دانش ايشان تصويرى است آشكار از اتصال و ارتباط آنان با خداوند متعال و همين امر اين باور را در ضمير ما جان مىدهد كه خداوند به آنها الهام مىكند.
همچنين ما نمىتوانيم صفتى كلّى براى دانش آنان پيدا كنيم چرا كه ما مىدانيم مفاهيم معمولى كه انسان در حيات روزمرّۀ خود با آنها سر و كار دارد نمىتواند تمام دانش و بينش و شناخت آنها را در خود جاى دهد، زيرا امام و پيامبر و برخى از صالحان ملهم، از نيرويى برخوردارند كه خداوندِ توانا اين نيرو را بديشان ارزانى داشته است.
اين نيرو همچون يك دستگاه گيرنده كه امواج گوناگون را جذب مىكند عمل مىنمايد و اطلاعات و معلومات را از جهان و هستى مىگيرد، مثل چشم و اعصاب گوش كه زيبايى حيات و صداى زندگان را ضبط مىكند و بدين وسيله فرد اشياء زيبا و فرد سخنگو را مىشناسد.
باز متذكر مىشوم كه دانش امام صادق محدود بدانچه گفته يا بدانچه در آثار مختلف علمى از او بر جاى مانده، نيست بلكه گسترده و وسيعتر از اينهاست.
چون دانش آنحضرت مستقيماً به موجودات مرتبط است چنان كه ابر به دريا و نور به خورشيد و عطر به گل. چرا كه افكار و گرايشها و دانشهاى آنحضرت از جانب خداى آفرينندۀ دريا و خورشيد و شكوفا كنندۀ گل است. پس وحى از آن خداست و در مرتبۀ بعد از آن پيامبر و در سوّمين مرحله از آن امام. الهام نيز چنين است ابتدا از خداست و در انتها از امام.
حقيقتى كه زبان امام بازگو كنندۀ آن است، همان حقيقتى است كه قلبش آن را شناخته و انديشهاش آن را در برگرفته و جانش آن را لمس كرده و همان است كه آفرينندۀ حقيقت آن را در جان آنحضرت دميده است.
پس از تمام اين موارد، يك بُعد از دانش امام صادق وجود دارد كه در حقيقت معجزۀ آنحضرت محسوب مىشود چنان كه معجزه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز قرآنش بود. معجزۀ امام صادق عليه السلام آن بود كه وى تمام نيازمنديهاى انسان را مىدانست، اين بُعد خود به تنهايى شيعۀ جعفريه را وامىدارد تا مكتب فكرى آنحضرت را در هر دورهاى دنبال كند.
در اينجا سزاوار است اعترافات برخى از زعما و انديشمندان را در بارۀ آفاق گستردۀ دانش و جايگاه ارجمند علمى آنحضرت، كه حتّى دشمنان را به مدح و ستايش از ايشان وا داشته، نقل كنيم.
ابوحنيفه در بارۀ آنحضرت مىگويد :
« فقيهتر از جعفر بن محمّد نديدم ».
و نيز گفته است :
« جعفر بن محمّد فقيهترين كسى است كه ديدم ».
« او (امام صادق عليه السلام) در دين داراى دانشى سرشار و در حكمت صاحب
ادبى كامل است ».
شهرستانى در بارۀ آنحضرت مىگويد :
ابن حجر هيثمى در بارۀ آن امام مىگويد :
« مردم از جعفر بن محمّد الصادق علومى نقل كردهاند و آوازۀ او در تمام شهرها پيچيده و پشيوايان بزرگ از او روايت نقل كردهاند ».
سيد امير على، نويسندۀ كتاب مختصر تاريخ العرب و التمدن الاسلامى، در بارۀ آنحضرت مىگويد :
« اين اشاره را از ياد نبايد برد كه كسى كه زعيم اين جنبش بود، يكى از نوادگان على بن ابىطالب موسوم به امام جعفر، ملقّب به صادق بود. وى مردى بود با افقهاى باز فكرى و خردى بس دورانديش. به علوم عصر خويش بسيار اهتمام مىورزيد. در واقع او به عنوان نخستين پايهگذار مدارس فلسفى در اسلام محسوب مىشود. در اجتماعات و جلسات علمى آنحضرت، تنها كسانى كه بعداً به عنوان بنيانگذاران مذاهب فقهى معرفى شدند، شركت نمىكردند بلكه دانشپژوهان علاقهمند به فلسفه و فلاسفه از نقاط دوردست نيز در اين جلسات شركت مىجستند ».
پروفسور هولميادر، نويسندۀ انگليسى، در اين باره مىنويسد :
« جابر بن حيان، شاگرد و يار جعفر صادق بود. او در پيشواى ارجمندش تكيهگاه و ياور و رهبر و امين و فرد موجهى را مىديد كه هيچ گاه نمىتوانست از او بىنياز شود. جابر با راهنمايى استادش كوشيد تا علم شيمى را از خرافاتى كه از اسكندريه گريبانگير آن شده بود، پيراسته ورها سازد و البته در اين راه تا حدّ فراوانى هم كامياب شد بدين سبب بايد نام جابر را در كنار اسم ديگر نامآوران
اين دانش در جهان امثال « بويله » و « لاوازيه » و... قرار داد ». (1)
دهها و بلكه هزاران اعتراف ديگر از سوى نويسندگان مسلمان و محدثان و قدما و بويژه معاصران آن امام در اين باره موجود است تا آنجا كه بايد گفت جهان از فضل و دانش سرشار و آگاهى گسترده و فزون از حد آنحضرت، آكنده گشته است.
1- سعيد بن بيان گويد: روزى مفضل بن عمر به من و خواهرم برخورد كرد و ما در بارۀ ميراثى مشغول گفتگو و مشاجره بوديم. مفضل ساعتى نزد ما درنگ كرد و آنگاه گفت: بياييد به خانه. ما به خانۀ او رفتيم و او با پرداخت 400 درهم ميان ما سازش برقرار كرد. وى اين مبلغ را از نزد خود پرداخت و آنگاه كه از هر يك از ما در مورد طرف مقابلش وثيقه گرفت گفت: بدانيد كه اين مبلغ از مال من نبود بلكه ابو عبداللّٰه الصادق مرا فرمود كه هرگاه دو تن از ياران ما با يكديگر به نزاع پرداختند ميان آنان سازش برقرار كنم و از مال او فديه دهم. اين مبلغ از مال ابو عبداللّٰه بود.
2 - مردى نزد امام صادق عليه السلام آمد و عرض كرد: شنيدهام كه تو در عين زياد (نام قريه امام صادق) كارى مىكنى كه دوست دارم از زبان خودت شرح آن را بشنوم.
امام عليه السلام فرمود :
« آرى من دستور دادهام هر گاه كه ميوه مىرسد، ديوارها را خراب كنند
1) - اين اعترافات و دهها نمونه ديگر از آنها را مىتوانيد در كتاب الامام الصادق نوشته استاد الدخيل ، فصل امام در چشم بزرگان و دانشمندان ، ص86 - 111 بخوانيد.
تا مردم بيايند و بخورند و فرمان دادهام كه ظرفهائى بگذارند و بر هر ظرف ده تن بنشينند (1). هر گاه ده تن خوردند ده تن ديگر بيايند (و بخورند) و براى هر يك از آنها يك مُدّ خرما گذارده مىشود. و همچنين دستور دادهام براى همسايگان اين زمين از پيرمرد و پيرزن و بيمار و كودك و هر كس كه نمىتواند بيايد، يك مُدّ وزن كنند و چون مزد كارگران و وكلا را پرداخت كردم باقيمانده را به مدينه آورده آن را بر ساكنان بيوت و مستحقان، بر حسب استحقاقشان، تقسيم مىكنم و پس از اين براى من 400 دينار باقى مىماند حال آنكه غلّه اين زمين 4000 دينار مىباشد.
اين بيان نشانگر آن است كه امام عليه السلام 910 از محصولات اين زمين را در وجوه خيريه مصرف مىكرده و تنها 110 از آن را براى خود برمىداشته است.
3 - هشام بن سالم يكى از ياران برجستۀ آن امام نقل مىكند: ابو عبداللّٰه را عادت بر اين بود كه چون هوا تاريك مىشد و پاسى از شب مىگذشت كيسهاى برمىگرفت كه در آن گوشت و نان و پول بود. آن را بر گردنش مىافكند و به سوى نيازمندان مدينه مىرفت و محتويات كيسه را بين آنان تقسيم مىكرد در حالى كه هيچ يك از آنها حضرتش را نمىشناختند.
همين كه آنحضرت از دنيا رفت و نيازمندان ديدند كه از پخش گوشت و نان و پول شبانه خبرى نيست، دريافتند آن مرد ابو عبداللّٰه الصادق بوده است. (2)
4 - هياج بسطامى در باره بخشندگى امام صادق عليه السلام مىگويد :
ابو عبداللّٰه آن قدر انفاق مىكرد كه براى خانوادهاش چيزى باقى نمىماند. (3)8.
5 - مصادف، دربان امام صادق، مىگويد: در ميان مكّه و مدينه با ابو عبداللّٰه همراه بودم. به مردى كه در زير يك درخت نشسته بود برخورديم. امام فرمود :
راه خود را به طرف اين مرد كج كن. من مىترسم كه او تشنه باشد. ما به طرف آن مرد راه خود را كج كرديم. ديديم كه او مسيحى است و مويى بلند دارد.
امام عليه السلام از او پرسيد: آيا تشنه هستى ؟ مرد پاسخ داد: آرى. امام به من فرمود :
فرود آى و سيرابش كن. پس من آمدم و سيرابش كردم و مجدداً سوار شديم وبه راه افتاديم. به آنحضرت عرض كردم: آن مرد مسيحى بود آيا براى يك مسيحى كار مىكنى ؟ ! فرمود: اگر در چنين حالتى باشند، بله.
6 - امام صادق در آن روزى كه اشجع سلمى، شاعر ملهم، نزد وى آمد بيمار بود. اشجع در كنار امام نشست و از احوالش پرسيد. حضرت به او فرمود: از بيماريم بگذر، بگو براى چه آمدهاى ؟
شاعر گفت :
ألبسك اللّٰه منه العافيه ***
پس امام فرمود: اى غلام چقدر نزد توست ؟
غلامش گفت: چهار صدتا. ايشان فرمودند: همه را به اشجع بده.
7 - امام به وسيله ابو جعفر خشعمى - يكى از راويان مورد اعتمادش - كيسه پولى براى يكى از پسر عموهايش كه از بنى هاشم بود فرستاد و به ابو جعفر فرمود: اين راز را نزد خود نگهدار. چون ابو جعفر نزد آن هاشمى رسيد و پول را به وى داد، او گفت: خدا كسى را كه اين پول را فرستاده جزاى نيكو دهد !
هر ساله وى چنين مبلغى براى ما مىفرستد و ما تا سال آينده زندگى خود را با آن مىگذارنيم. امّا جعفر (امام صادق عليه السلام) با وجود فراوانى مالش حتّى يك درهم به من نمىرساند.
چون وفات آنحضرت فرا رسيد، فرمود هفتاد دينار به پسر عمويش حسن بن على افطس بدهند. كسى از آنحضرت پرسيد :
آيا به مردى كه با تيغ بر تو حمله برد تا شما را به قتل رساند مال مىبخشى ؟ !
امام در پاسخ او فرمود :
« واى بر شما مگر نخواندهايد :
وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ (1).
«كسانى كه به پيوند آنچه خداوند فرموده مىكوشند و از پروردگارشان و از بدى حساب مىترسند. »
همانا خداوند بهشت را آفريد و خوشبويش ساخت وبوى آن را معطّر گردانيد تا از هزار سال راه به مشام رسد، امّا اين بو را نه افراد عاق شده وكسانى كه با خويشان خود قطع رابطه كردهاند ،استشمام نخواهند كرد ». (2)
1- آنحضرت هرگاه از كسى ناسزا و دشنامى مىشنيد به جايگاه نمازش مىرفت و ركوع و سجود بسيار انجام مىداد و فراوان مىگريست و از خداوند
براى كسى كه دشنام و ناسزايش گفته بود، طلب آمرزش مىكرد.
اگر دشنامدهنده از خويشان نزديكش بود، با دادن پول با وى رابطه برقرار مىكرد و به الطاف و نيكيهاى خويش مىافزود و مىفرمود: من دوست دارم خداوند بداند كه من گردنم را در برابر خويشانم فرود مىآورم و به سوى آنان شتاب مىجويم پيش از آنكه از من بىنيازى جويند.
سرورم براستى تو چه بزرگ و شكيبا بودى ! چه روح بزرگى داشتى و سينهات چه گشاده و خُلق و خويت چه نيكو بود !
2 - غلامش را در پى كارى فرستاد. زمانى گذشت و نيامد. امام در پى او روانه شد و ناگهان او را يافت كه در گوشهاى خفته است. آنحضرت آمد و در كنار غلام نشست و شروع به باد زدنش كرد همين كه غلام بيدار شد امام به او فرمود: فلانى ! اين چه كارى است روز و شب مىخوابى. شب از آن تو باد و روز سهم ماست از تو ! !
اگر اين داستان كوچك را به وضع اجتماعى آن روزگارى كه با بردگان مانند حيوانات رفتار مىشد و به مجرد اينكه خطايى از آنان سرمىزد به باد كتك گرفته مىشدند، اضافه كنيم به ابعاد كمال والاى انسانيّت در قلب بزرگ آنحضرت پى خواهيم برد.
3 - روزى آنحضرت، غلام عجمى خود را در پى حاجتى بيرون فرستاد چون غلام بازگشت نتوانست خوب به امام پاسخ گويد، زيرا كاملاً نمىتوانست به زبان عربى سخن بگويد، امام صادق عليه السلام به جاى آنكه مطابق رسم معمول زمان خويش، بروى فرياد كند و او را از خود براند، قلب غلام را تسكين داد و نگرانى و اضطراب آن را آرام بخشيد چرا كه به وى گفت، تو زبانت در مانده است امّا قلبت درمانده نيست.
آنگاه افزود :
« آزرم و پاكدامنى و ناتوانى (ناتوانى زبان نه قلب) از ايمان است ».
4 - آنحضرت خانوادۀ خويش را از اينكه براى رسيدن به پشت بام، به جاى پلكان از نردبان استفاده كنند منع كرده بود. روزى وارد خانه شد و ديد يكى از كنيزانش كه بچۀ آنحضرت را بزرگ مىكرد بالاى نردبان است و كودك هم در آغوش اوست. همين كه چشم كنيز به امام افتاد ترسيد ! و زانوانش به لرزه درآمد و كودك از دستش فروافتاد و مرد.
امام صادق عليه السلام سيمايش دگرگونه شد و به جايگاه خويش بازگشت چون علّت را جويا شدند، فرمود: من نه از مرگ بچه سيمايم دگرگونه شد بلكه از اينكه چون بر كنيز وارد شدم از من بسيار ترسيد، هنگامى كه امام آن كنيزك ترسان و هراسان را ديد به وى فرمود: تو براى خدا آزادى، تو براى خدا آزادى ! !
آيا درخشش نور انسانيّت را در سيماى امام مشاهده مىكنيد كه چگونه به خاطر ترس يك كنيز رنگ چهرهاش دگرگون مىشود، امّا از مرگ فرزند كوچك خويش احساس اضطراب و اندوه نمىكند !
5 - برخى از حاجيانى كه ميان مكّه و مدينه رفت و آمد مىكردند، خوابيدن در مسجد النبى صلى الله عليه و آله را بر كرايه كردن محلّى براى خواب، ترجيح مىدادند. يك بار يكى از آنان خفته بود و امام صادق در كنارش نماز مىگزارد. چون مرد بيدار شد كيسۀ پولش را نيافت. ناگهان متعرّض امام كه نمىشناختش شد و به آنحضرت گفت: تو كيسۀ پول مرا دزديدى !
امام از او پرسيد: چقدر پول در آن بود ؟
مرد پاسخ داد: هزار دينار
امام او را به منزل خويش برد و هزار دينار به وى داد.
مرد رفت و پس از چندى كيسۀ پول خود را كه در آن هزار دينار بود پيدا كرد.
بنابراين پولى را كه از امام گرفته بود، با پوزش و عذر بسيار نزد آنحضرت آورد ، امّا ايشان از گرفتن پول خوددارى كرد و فرمود: چيزى كه از دستانم بيرون آمد ديگر به سوى من بازنگردد !
مرد از نزد امام خارج شد و از مردم پرسيد: اين مرد كيست ؟ به او گفتند: او جعفر بن محمّد است. مرد گفت: چنين كسى نا گزير بايد چنين رفتارى داشته باشد ! (1)
1- امام جعفر بن محمد الصادق عليه السلام را فرزندى بود به نام « اسماعيل ». وى بزرگترين فرزند آنحضرت بود. چون بزرگ شد مجمع فضايل و مكارم گشت تا آنجا كه گمان مىرفت او پس از پدرش جانشين وى و پيشواى مردمان خواهد بود. چون اسماعيل در نبوغ كمال يافت، مرگ وى را امان نداد. امام براى درگذشت او بيرون نرفت بلكه يارانش را براى آيين خاك سپارى به خانهاش فرا خواند و بهترين و گواراترين خوراكها را براى ايشان فراهم ساخت.
از آنحضرت در بارۀ اندوهش بر جوانِ از دسترفتهاى كه در بهار زندگانىاش پرپر شده بود بى آنكه از حياتش كامى بردارد، سؤال كردند، ايشان در پاسخ فرمود :
« چه كنم كه خود ديدهايد در بارۀ اصدق الصادقين (يعنى پيامبر) آمده است: همانا تو مىميرى و اينان نيز قطعاً مىميرند ».
2 - امام فرزند ديگرى داشت كه گاه در برخى از خيابانهاى مدينه با چالاكى و چابكى پيشاپيش امام حركت مىكرد. روزى لقمهاى در گلوى اين پسر ماند
1) - الامام الصادق - علّامه مظّفر ، ج1 ، ص258.
و به همين سبب روبهروى چشمان امام صادق جان داد. امام بر او گريست، امّا زبان به ناله و بىتابى نگشود و تنها جنازۀ فرزندش را مخاطب قرار داد و فرمود :
« اگر تو گرفته شدى من ماندم و اگر تو مبتلا گشتى من سالم ماندم ».
سپس به زنانى كه بانگ و فرياد سرداده بودند روىكرد و آنان را سوگند داد كه دست از داد و فرياد بردارند. آنگاه فرزندش را به آرامگاهش برد و فرمود :
« پيراسته باد آنكه فرزندان ما را مىكشد و ما براى او جز بر محبّت خويش نمىافزاييم ».
و پس از به خاك سپردن او نيز فرمود :
« ما قومى هستيم كه دربارۀ هر كسى كه او را دوست داشته باشيم آنچه را كه بپسنديم از خدا درخواست مىكنيم واو نيز به ما عطا مىكند، و چنانچه او در بارۀ كسى كه ما دوستش داريم چيزى را بپسندد كه به نظر ما نا خوشايند است ما به آن امر راضى هستيم ».
در واقع نگرش انسانى امام صادق عليه السلام از نگرش اسلام به انسانيّت در ساختها و مفاهيم گوناگون آن مايه مىگيرد. من نمىخواهم به تفصيل دربارۀ اين بُعد از زندگى امام بپردازم. چرا كه مباحث تفصيلى در اين خصوص را موكول به فرصتهاى ديگر كردهام، امّا براى آنكه از شدت عشق امام به انسانيّت و ارج نهادن به حقوق آن كه صخرههاى سترگ در برابر آن سر فرود مىآورند و ستارگان و درختان در برابرش به سجده مىافتند، پرده برداريم. چند نمونه كوچك از اين موارد را ذكر مىكنيم :
1 - به حاجب و غلام خويش، مصادف، هزار دينار داد و به او گفت: آماده شو تا براى كارى تجارى به مصر روى، زيرا تعداد خانوادۀ من زياد است.
مصادف، وسايل سفر را فراهمآورد و با بازرگانان به مصر رفت. چون نزديك شهر رسيد، كاروانى تجارى در بيرون شهر به استقبال آنان آمده ايشان از آن كاروان در بارۀ وضعيّت كالايى كه با خود آورده بودند سؤال كردند كه آيا در مصر چنين كالايى هست يا نه ؟ كاروانيان پاسخ دادند: چنين كالايى در مصر نيست.
آنگاه سوگند خوردند و قرار داد بستند كه از هر دينار يك دينار سود بگيرند (يعنى سود را مضاعف قرار دهند ). آنان بعد از فروش اجناس خود پول خود را گرفتند و به مدينه برگشتند.
مصادف نزد ابو عبداللّٰه عليه السلام رفت. دو كيسه در دست داشت كه در هر كيسه يك هزار دينار بود.. او عرض كرد: فدايت شوم اين كيسه سرمايه و اين يكى سود است. امام پرسيد: اين سود، بسيار است مگر شما با اين كالا چه كرديد ؟ مصادف داستان تجارت خود را براى امام صادق باز گفت: آنحضرت با شنيدن حرفهاى مصادف فرمود :
« سبحان اللّٰه ! آيا بر قومى از مسلمانان سوگند ياد كردهايد كه كالاى خود را به آنان نمىفروشيد مگر آنكه در ازاى هر دينار، يك دينار سود بگيريد » ؟ !
آنگاه يكى از دو كيسه را برداشت و فرمود: « اين سرمايۀ من است و ما نيازى به سود نداريم ».
سپس فرمود :« اى مصادف ! چكاچك شمشيرها آسانتر از يافتن روزى حلال است » (1).
2 - امام دوستى داشت كه هيچگاه از او جدا نمىشد. روزى او بر غلامش خشم گرفت و زبان به ناسزا گشود وگفت: كجايى اى پسر زنِ زناكار ! ! چون ابو عبداللّٰه اين سخن شنيد، دستش را بالا آورد و به پيشانىاش زد و گفت :7.
1) - الامام الصادق - علّامۀ مظفّر ، ج1 ، ص267.
سبحان اللّٰه ! آيا به مادرش تهمت مىزنى ؟ ! من تو را خوددار و پرهيزكار مىديدم.
مرد گفت: فدايت شوم مادر اين غلام كنيزى مشرك است. حضرت پاسخ داد: آيا نمىدانى كه هر امّتى را نكاحى است ؟
3 - امام همراه با برخى از يارانش جنازهاى را تشييع مىكردند. دوال نعل آنحضرت پاره شده بود. در اين هنگام مردى دوال نعل خود را پيش آورد تا به امام بدهد، امّا آنحضرت فرمود: آن را براى خودت نگاهدار كه صاحب مصيبت به شكيبايى بر آن سزاوارتر است.
4 - يكى از اصحاب آنحضرت نقل كرده است: مردم مدينه دچار گرانى و قحطى شدند آن چنان كه حتّى توانگران گندم را با جو مىآميختند و مىخوردند. ابو عبداللّه عليه السلام نيز طعامى خوب داشت كه برايش كافى بود و اوّل سال آن را تهيه كرده بود. آنحضرت به يكى از غلامانش فرمود: براى ما جو بخر و با اين طعام بياميز يا آن را بفروش. زيرا ما خوش نداريم كه خود غذاى گوارا بخوريم و مردم غذاى ناگوار ! !
5 - يكى ديگر از ياران امام نقل كرده است كه بر ابو عبداللّٰه كه در باغ خود بود، وارد شدم. او در حالى كه پيراهنى بر تن داشت، بيلى به دست گرفته بود و مشغول كار بود و مىفرمود: من در برخى از قسمتهاى زمينم كار مىكنم با آنكه كسانى را دارم كه اين كارها را انجام دهند. اين براى آن است كه خداوند بداند من در پى روزى حلال هستم.
هر كس جعفر بن محمّد عليهما السلام را به كار و كوشش متصف ساخته اين ويژگى را با صفت زهد و طاعت وى مقرون كرده است. اينك برخى از سخنانى را كه در
اين باره از شخصيتهاى مختلف نقل شده است، بيان مىكنيم :
مالك. پيشواى مذهب مالكى، مىگويد: « جعفر از يكى از اين سه خصلت خارج نبود: يا نماز مىخواند يا روزه مىداشت و يا قرآن تلاوت مىكرد ». (1)
و نيز گفته است :
« هيچ چشم و هيچ گوشى نديد و نشنيد و بر قلبى خطور نكرد كه انسانى از نظر علم و عبادت و پرهيزكارى برتر از جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام باشد ». (2)
ابو الفتح اربلى وزير گويد :
« جعفر بن محمّد، نفس شريف خود را وقف عبادت كرده و آن را بر طاعت و زهد واداشته بود و خود را به دعا وتهجد و نماز و تعبد مشغول ساخته بود ».
يكى از معاصران آنحضرت روايت مىكند كه ابو عبداللّٰه الصادق را در مسجد النبى صلى الله عليه و آله به حال سجده ديدم. نشستم و چون ديدم سجدۀ آنحضرت به درازا انجاميد با خودم گفتم كه تا وقتى امام در سجده است به گفتن تسبيح مشغول شوم. به گفتن ذكر سبحان ربى و بحمده استغفر ربى و اتوب اليه پرداختم. سيصد و شصت و چند بار اين ذكر را گفته بودم كه امام سر از سجده برداشت. (3)
اوجبّه خشن و كوتاهى از پشم دربرمىكرد و حلّهاى بر روى جامهاش مىپوشيد و مىفرمود: ما جبّه پشمين را براى خدا مىپوشيم و حلّه را براى شما. (4)
آنحضرت را مىديدند كه پيراهنى درشت بافت و خشن در زير جامهاش0.
بهتن كرده و روى آن جبّهاى پشمين پوشيده و روى آن هم پيراهنى درشت بافت دربركرده است.
به ميهمانانش گوشت مىخورانيد و خود گوشتها را با دست خويش پاك مىكرد، امّا خوراك خودش سركه و زيتون بود و مىفرمود: اين خوراك ماست ، خوراك پيامبران. (1)
كتابهاى دينى آكنده از احاديث بليغى است كه از زبان امام صادق عليه السلام روايت شدهاند. اينك شما را به مطالعه برخى از اين سخنان جاويد دعوت مىكنيم و از علاقهمندان مىخواهيم براى اطلاع بيشتر به كتاب « أشعه من بلاغة الامام الصادق » نوشته علامۀ فقيد شيخ عبدالرسول واعظى مراجعه فرمايند.
« امام صادق عليه السلام به منصور خليفۀ عبّاسى اندرز داد و فرمود :
بر تو باد حلم كه اساس علم است و در پيشگاه عوامل قدرت خويشتندار باش اگر هرآنچه را كه بر آن قدرت دارى به انجام رسانى مثل كسى خواهى بود كه خشم خود را فرومىنشاند يا كينۀ خود را درمان مىكند و يا با قهر و غلبه در پى نام مىگردد ، بدان كه تو اگر مستحقى را مجازات كنى نهايت آنچه بدان متصف گردى جز عدل نيست و حالتى كه موجب شكر و سپاس مىشود بسى برتر از حالتى است كه موجب صبر مىشود.
منصور گفت :
« پند دادى نيكو گفتى سخن را در كمال ايجاز و كوتاهى بيان كردى ».
امام در يكى از اندرزهاى خود به فرزند بزرگوار خويش امام كاظم مىفرمايد :
« فرزندم! در حقّ هر كس كه از تو خواهان خير است ، خوبى كن كه اگر او اهل خير
1) - الامام الصادق - علّامه مظّفر ، ج1 ، ص270.
باشد تو كارى بجا كردهاى و اگر هم او اهل خير نباشد تو اهل آن هستى. اگر كسى از طرف راستت در آمد و ناسزايت گفت و سپس به طرف چپت رفت و زبان به پوزش گشود ، عذرش را بپذير ».
سفيان ثورى گويد: الصادق بن الصادق جعفر بن محمّد عليهما السلام را ديدار كردم به او گفتم: اى فرزند رسول خدا مرا اندرز فرماى !
فرمود: اى سفيان! دروغگو را مروت ، پادشاهان را برادر ، حسود را راحت و بد خُلق را سرورى نيست.
سفيان گويد: عرض كردم: اى فرزند رسول خدا مرا بيفزاى !
او به من فرمود: اى سفيان! به خداوند اعتماد كن تا مؤمن شوى و به آنچه خداوند بر تو بخشش كرده خرسند باش تا توانگر گردى و با همسايهات خوش همسايگى كن تا مُسلم شوى و با فاجر همراه و هم صحبت مشو كه به تو گناهكارى مىآموزد و در كار خود با كسانى كه از خداوند عزّ و جل مىترسند ، مشورت كن. (1)2.
1) - الامام الصادق - استاد دَخيل ، ص32.
زندگينامه
نام: موسى
پدر و مادر: امام صادق و حميده
شهرت: عبد صالح، كاظم، باب الحوائج
كنيه: ابو الحسن، ابو ابراهيم
زمان و محلّ تولّد: صبح روز يكشنبه 7 صفر سال 128 هجرى قمرى در روستاى « ابواء » (واقع در بين مكّه و مدينه ).
زمان و محلّ شهادت: 25 رجب سال 183 ه ق ، در زندان هارون الرشيد ، در بغداد در سن 55 سالگى ، به دستور هارون مسموم شده ، و به شهادت رسيد
مرقد شريف: شهر كاظمين (نزديك بغداد )
دوران زندگى: دو بخش :
1 - دوران قبل از امامت ، از سال 128 قمرى تا 148 قمرى (20 سال ).
2 - دوران بعد از امامت ، از سال 148 تا 183 (35 سال) كه در عصر طاغوتهايى به نامهاى: منصور دوانيقى ، مهدى عبّاسى ، هادى عبّاسى و هارون الرّشيد بود ، و بيشتر دوران امامتش (23 سال و دو ماه و 17 روز) در عصر خلافت هارون (پنجمين خليفۀ عباسى بود) ، و آنحضرت در اين عصر ، سالها در زندانهاى متعدد به سر برد.
به نظر مىرسد كه روستاى ابواء، واقع در راه مكّه و مدينه، بيش از ساير جاها، قافلههاى حجّاج اهل بيت را به سوى خود جلب مىكرد، زيرا آرامگاه مادر پيامبر، آمنه دختر وهب، در آنجا قرار داشته است.
در راه بازگشت از حج بيت اللّٰه الحرام (1). قافله امام ابو عبداللّٰه الصادق عليه السلام در اين روستا توقف كرد. آن روز بنابر مشهورترين روايات 7 صفر سال 128 ه. ق بود كه امام براى ميهمانانش سفرۀ غذا گسترده بود كه پيكى از جانب زنانش به سوى او آمد تا مژدۀ ولادت خجستۀ فرزندش را به وى برساند.
در روايتى كه از منهال قصّاب نقل كردهاند، آمده است :
« به قصد مدينه از مكّه بيرون شدم و همين كه به ابواء رسيدم، شنيدم كه امام صادق عليه السلام صاحب فرزند شده است. من زودتر از آنحضرت به مدينه وارد شدم و ايشان يك روز پس از من به مدينه رسيد. ايشان (به خاطر ولادت نوزاد) سه روز به مردم طعام داد و من نيز يكى از كسانى بودم كه بر سفرۀ طعام
1) - بحار الانوار ، ج48 ، ص4. المحاسن ، ج2 ، ص418.
امام حاضر مىشدم و چنان غذا مىخوردم كه تا روز بعد نيازى به غذا نداشتم و روز بعد باز بر سفرۀ او حاضر مىشدم. من سه روز از طعام آنحضرت خوردم و تا فردا هيچ غذايى نمىخوردم ».
در حديثى از ابو بصير آمده است :
« در سالى كه فرزند ابو عبداللّٰه عليه السلام، امام موسى، زاده شد من با آنحضرت همراه بودم. در ابواء فرود آمديم. ابو عبداللّٰه براى ما و اصحابش سفره غذا گسترد، بسيار بود و نيكو. در همان حال كه ما مشغول خوردن بوديم پيك « حميده » نزد آنحضرت آمد و گفت: حميده مىگويد: اثر وضع حمل در من ظاهر شده است و خود مرا فرمودى كه از اين امر آگاهت كنم كه اين فرزند همچون فرزندان ديگر نيست.
پس ابو عبداللّٰه عليه السلام شادمان و خوشحال برخاست و ديرى نپاييد كه به نزد ما برگشت در حالى كه آستينهاى خود را بالا زده بود و لبخندى بر لب داشت.
ما گفتيم: خداوند همواره لبت را خندان و ديدهات را روشن گرداند ! حال حميده چگونه شد ؟ فرمود: خداوند پسرى به من بخشيد كه بهترين مخلوق اوست و حميده در بارۀ او خبرى به من داد كه من از وى بدان داناتر بودم. گفتم :
فدايت شوم، حميده در بارۀ او به شما چه خبرى داد ؟ فرمود: حميده خبر داد كه چون نوزاد به دنيا آمد دستانش را بر زمين نهاد و سرش را رو به آسمان گرفت.
من نيز بدو گفتم كه اين علامت رسول خدا صلى الله عليه و آله و علامت امامت است.
سپس پرسيدم: فدايت شوم، چگونه اين علامت امام است ؟
فرمود: شبى كه نطفه جدّم در آن بسته شد، كسى پيش جدّ پدرم خوابيده بود آمد و كاسهاى براى او آورد. در آن كاسه شربتى روان تر از آب، سپيدتر از شير، نرم تر از شيره و شيرينتر از شهد و سردتر از يخ بود. پس آن را به وى نوشانيد و بدو گفت كه آميزش كند. او نيز شادمان و خوشحال برخاست
و آميزش كرد و نطفه جدّم بسته شد.
و در شبى كه نطفۀ پدرم در آن به هم رسيد، كسى نزد جدّم در آمد و او را نوشانيد همچنان كه جدّ پدرم را نوشانيده بود و سپس وى را دستور آميزش داد و او خوشحال و شادمان برخاست و نطفه پدرم بسته شد.
شبى كه نطفۀ من در آن به وجود آمد، كسى نزد پدرم در آمد و او را نوشانيد و بدو دستور آميزش داد چنان كه به ديگران دستور داده بود. پدرم خوشحال و شادمان برخاست و نطفۀ من در آن شب بسته شد.
شبى كه نطفۀ اين پسرم (امام موسى عليه السلام) پديد آمد كسى نزد من بيامد همچنان كه نزد جدّ پدرم و جدّ خودم در آمده بود و مرا نوشانيد چنان كه آنان را نوشانيده بود. من خوشحال و شادمان با آگاهى از آنچه خداوند به من ارزانى فرموده بود، برخاستم و نطفۀ اين نوزاد بسته شد. پس بدو تمسّك كنيد كه به خدا او پس از من صاحب الأمر شماست ». (1)
همين كه امام به مدينه بازگشت، سه روز به مردم طعام داد و مردم خبر ولادت اين نوزاد فرخنده را به يكديگر نويد دادند.
پدرش: پيشواى هدايت، ابو عبداللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام ملقب به صادق بود.
مادرش: حميدۀ بربريه كه شايد از مردم اندلس و يا از مردم مغرب بوده است. لقب اين زن بزرگوار « حميدۀ مصفّاة » بود.
حميده يكى از زنان با فضيلت به شمار مىآمد، زيرا به كار مهّم نشر رسالت
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص2.
همّت مىگماشت و در اين راه برخى از احاديث همسر بزرگوارش را نيز روايت مىكرد.
از ابن سنان از سابق بن وليد از معلّى بن خنيس روايت شده است كه ابو عبداللّٰه عليه السلام فرمود :
« حميده مثل شمش طلا از هر آلودگى و چركى پيراسته است. فرشتگان پيوسته او را پاسبانى مىكردند تا به من رسيد و اين كرامتى از خداوند بود در حق من و حجّت پس از من ». (1)
ويژگيهاى شخصى امام كاظم عليه السلام از اين نقش مهم و مسؤليت بزرگى كه او مىبايست آن را به انجام مىرساند، پرده بر مىدارد. اين هاشمى بزرگوار ، سيماى درخشان، قامتى به هنجار داشت و سبزه بود. و ريشى سياه و انبوه داشت كه وى را دلپسند و با شكوه جلوه مىداد. القاب آنحضرت از خصوصيّات مكتبى كه در وى تجلى كرده بود، پرده برمىداشت. او را كاظم ، صابر، صالح و امين لقب داده بودند. سر انجام آنكه زندگى او عملاً از تجليات اين صفات پر فضيلت آكنده بود.
آنحضرت 20 سال از عمر شريف خويش را تحت رعايت و سر پرستى پدر بزرگوارش، امام صادق عليه السلام، سپرى كرده آنحضرت همواره به فضايل فرزندش اشاره مىنمود و به دوستان و ياران مخصوصش مىگفت كه او سرور فرزندان من است و پس از من امامت را عهده دار خواهد بود.
امامت مىبايست بانص صريح باشد. نصوص متواترى در بارۀ ائمه
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص6 به نقل از كافى ، ج1 ، ص477.
دوازدهگانه، از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است. همچنين هر يك از امامان به جانشين پس از خود وصيت مىكردند. از اين رو دوستداران و هواخواهان اهل بيت عليهم السلام بسيار مايل بودند كه امام خود را بشناسند و در اين باره سلف از خلف پرسش مىكرد.
عبد الرحمن بن حجّاج گويد :
« بر جعفر بن محمّد در خانهاش، در فلان اتاق، وارد شدم. او بر سجاده خود نشسته بود و دعا مىكرد و موسى بن جعفر هم در طرف راست وى نشسته بود و با گفتن « آمين » دعاهاى آنحضرت را پاسخ مىداد. پس عرض كردم :
خداوند مرا فداى تو گرداند ! شما از محبّت و خدمت من نسبت به خودتان آگاهيد، پس بفرماييد كه پس از شما چه كسى امامت را عهده دار خواهد شد ؟ آنحضرت پاسخ داد: اى عبد الرحمن ! موسى زره را پوشيد و بر قامت او راست آمد، به او عرض كردم كه پس از اين به چيزى نياز ندارم ». (1)
امام صادق عليه السلام هميشه ساير فرزندان خود را به امام موسى، سفارش مىكرد، عبداللّٰه بن جعفر از امام موسى بزرگ تر بود و امام صادق را مىبينيم كه با وى به گفتگو مىپردازد و از او مىپرسد: چه چيز تو را مانع مىشود كه همچون برادرت شوى ؟ به خدا سوگند كه من نور را در چهرهاش مى بينم.
عبداللّٰه پرسيد: چگونه ؟ آيا مگر پدر من و پدر او و اصل من و اصل او يكى نبوده است ؟
امام صادق پاسخ داد: « او از نفس من است و تو فرزند منى ». (2)
زندگى امام موسى كاظم از همان اوان كودكى با زندگى ديگران تفاوت داشت و همين نشانۀ مقام بزرگ اوست. در حديثى از صفوان جمال، يكى از خواصّ1.
شيعه، نقل شده است كه گفت: از امام جعفر صادق عليه السلام در بارۀ صاحب اين امر (امامت) پرسيدم. فرمود: صاحب اين امر كسى كه لهو و لعب نمىكند. در اين حال ابو الحسن (امام موسى كاظم) كه كوچك بود به همراه يك برّه و يك بز كه هنوز يك سالش تمام نشده بود، وارد شد. ابو الحسن به برّه مىگفت: براى پروردگارت سجده كن. پس امام صادق او را در آغوش گرفت و فرمود: پدر و مادرم فداى كسى كه لهو و لعب نمىكند ». (1)
امام موسى بن جعفر عليهما السلام، با اين صفات ممتاز خويش و همچنين به دليل سفارشهايى كه پدر بزرگوارش در حق او كرده بود، در ميان برادران خود اين چنين محبوب رشد و پرورش يافت.
در حديثى از محمّد بن وليد آمده است كه گفت :
از على بن جعفر بن محمّد شنيدم كه مىگفت: از جعفر بن محمّد عليهما السلام شنيدم كه به گروهى از خواص و ياران خويش مىفرمود :
شما را دربارۀ پسرم، موسى، به خير و نيكى سفارش مىكنم كه او برترين فرزندانم و جانشين و قائم مقام من است و پس از من حجّت خداى عزّ و جل بر تمام خلق است.
على بن جعفر بسيار هواخواه برادرش امام موسى كاظم عليه السلام بود و مىكوشيد آداب و شرايع دينى را از آنحضرت فرا بگيرد. پرسشهاى وى از امام موسى و پاسخهايى كه به طور شفاهى از آنحضرت شنيده، بسيار مشهور و معروف است و در باره اين موضوع روايات و اخبار بى شمارى نيز نقل شده است. (2)
از آن جا كه در روزگار امام صادق تا حدودى فضاى باز فرهنگى ايجاد شده و معارف اهل بيت عليهم السلام گسترش يافته بود بيشتر مردم در آن دوره به سوى5.
مذهب اهل بيت گرائيده بودند تا به مذاهب ديگر، آيندۀ اين مذهب بيشتر نگران كننده جلوه مىكرد، زيرا ممكن بود برخى از سران و رهبران، براى رسيدن به منصب رياست و رهبرى در شيعه، به طمع مىافتادند و چه بسا برخى از فرزندان و نوادگان امام صادق را نيز با خود همگام و همصدا مىكردند.
از همين روست كه امام ششم همواره و به شّدت بر جانشينى امام موسى پس از خودش تأكيد مىكرد.
اينچنين بود كه برخى منحرف شدند و پنداشتند كه پس از امام صادق، پسر بزرگ آنحضرت، يعنى اسماعيل امام است و ادعا كردند كه اسماعيل در زمان پدرش از دنيا نرفته بلكه از انظار مخفى شده است !
فرقه قدرتمند اسماعيليه كه پس از نهضت پيامبر صلى الله عليه و آله بزرگ ترين جنبش انقلابى را پايه گذارى كردند و دولتى بزرگ و نيرومند در شمال آفريقا تأسيس كردند، زادۀ همين عقيدۀ اشتباه بودند !
بدين دليل بود كه امام صادق عليه السلام پيروان بزرگ و برجستهاش را بر وفات فرزندش گواه گرفت و بديشان خاطر نشان ساخت كه جانشين به حق او همان امام موسى كاظم است.
از زرارة بن اعين نقل شده است كه گفت :
نزد ابو عبداللّٰه عليه السلام رفتم. سرور فرزندانش موسى در سمت راست آنحضرت نشسته بود و رو به روى او تابوتى پوشيده بود. آنحضرت به من فرمود: داوود الرقّى و حمران و ابو بصير را نزد من حاضر كن. مفضل بن عمر نيز بر آنحضرت وارد شد. من بيرون آمدم و كسانى را كه امام دستور احضارشان را داده بود ، حاضر كردم. يارانش يكى پس از ديگرى وارد مىشدند تا آنكه جمعاً سى نفر شديم.
چون، همه گرد آمدند، امام صادق عليه السلام فرمود: داوود ! پرده از چهرۀ
اسماعيل برگير. داوود پرده از سيماى اسماعيل بر گرفت. آنگاه آنحضرت پرسيد داوود ! آيا او زنده است يا مرده ؟ داوود پاسخ داد: سرورم او مرده است. بدين ترتيب امام پيكر مرده فرزندش را به يكايك يارانش نشان داد تا اينكه به آخرين نفر در مجلس رسيد. همۀ حاضران نيز اعتراف مىكردند و مىگفتند: سرورم او مرده است. پس امام صادق فرمود: خدايا تو خود گواه باش. سپس دستور داد اسماعيل را غسل دهند و او را حنوط و كفن كنند.
چون كار غسل و حنوط و كفن اسماعيل پايان پذيرفت امام صادق عليه السلام رو به مفضل كرد و فرمود: مفضل ! چهره او را بنمايان. مفضل چنين كرد. امام از او پرسيد: آيا زنده است يا مرده ؟ پاسخ داد: مرده. امام صادق فرمود: خداوندا بر ايشان شاهد باش. سپس اسماعيل را به طرف قبرش بردند و چون او را در قبر نهادند، امام فرمود: مفضل چهرۀ او را بنمايان و از جمعى كه حاضر بودند ، پرسيد: آيا زنده است يا مرده ؟ همه پاسخ داديم: مرده است. پس آنحضرت فرمود: خدايا شاهد باش و شاهد باشند كه بزودى باطل گرايان به گمان و ترديد خواهند افتاد. يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوَاهِهِمْ سپس به امام موسى عليه السلام اشاره كرد و ادامه داد، وَاللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ.
سپس به روى او خاك ريختند. امام صادق عليه السلام دو باره از ما پرسيد :
اين ميّت كفن شدۀ حنوط شدۀ مدفون در اين قبر كيست ؟ گفتيم: اسماعيل.
فرمود: خداوندا شاهد باش. آنگاه دست فرزندش موسى را گرفت و فرمود: او حق است و حق با او و از اوست تا آنكه خداوند زمين و هر كس را كه در آن است، وارث شود. (1)1.
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص21.
مدّت امامت موسى بن جعفر (35) سال بود. آنحضرت از سال 148 ه. ق يعنى زمانى كه 20 سال داشت تا سال 183 ه. ق كه در سن - 55 سالگى به شهادت رسيد، عهده دار منصب امامت و پيشوايى مردم بود. به اين ترتيب او زمان حكومت تعدادى از فرمانروايان عبّاسى را درك كرد. دوران امامت ايشان در زمان سلطنت منصور و همچنين تمام مدّت سلطنت مهدى ( 10 سال ) و سلطنت هادى (يك سال) و زمانى طولانى از حكومت هارون الرشيد بود.
حكومت بنى عبّاس در اين زمان، دوران شكوه و عظمت خود را طى مىكرد تا آنجا كه دوران حكومت هارون الرشيد را عصر طلايى نام نهاده بودند. بى گمان شوكت واقتدار كشور اسلامى در اين دوره با دورانهاى پيشين بسيار تفاوت داشت و قابل مقايسه نبود.
درست در همين زمان و در دورانى كه امام كاظم عليه السلام، منصب امامت و پيشوايى را عهده دار شده بود، جنبش مكتبى نيز تا حدودى نيرو يافته بود و اين امر به آنحضرت اجازه مىداد كه دست اندركار ايجاد انقلابى گسترده
و فراگير شود، امّا با وجود اين، گويى تقدير از ظهور انقلاب جلوگيرى مىكرد و موفقيّت و پيروزى آن را به تأخير مىانداخت.
در روزگار حكومت هارون الرشيد، مبارزه ميان دستگاه عبّاسى و جنبش مكتبى، به اوج خود رسيده بود. از برخى نصوص و حوادث تاريخى مىتوان چنين استنباط كرد كه نقشۀ انقلاب آماده بود و دستگاه عبّاسى، با آنكه در عصر طلايى خويش به سر مىبرد، امّا در سركوب و نابودى اين انقلاب با شكست رو به رو شده بود، زيرا شمار هواخواهان و ياوران جنبش مكتبى نه تنها در ميان مردم رو به افزايش گذارده بود. بلكه اين موج به بزرگان دولت رسيده و دامنگير آنان نيز شده بود و آنان نيز تا اندازهاى به جنبش مكتبى تمايل نشان مىدادند.
شايد تلاش مأمون، جانشين هارون الرشيد، براى تقرّب جستن به بيت علوى وءبويژه به امام على بن موسى الرضا عليهما السلام كه هارون پدر ايشان (امام موسى كاظم عليه السلام) را به شهادت رسانده بود، تا حدودى از گرايش سران و رجال دولت به جنبش اسلامى پرده بردارد.
حوادثى كه مىتوانند ما را به اين واقعيّت هدايت كنند، عبارتند از :
احاديثى در دست است كه نشان مىدهد مقدّر آن بوده كه امام هفتم دست به كار قيام شود و حتّى در ميان شيعه اين سخن گفته مىشود كه امام كاظم، قائم آل محمّد صلى الله عليه و آله است و نمىميرد تا آنكه، خداوند زمين را به دست او، پر از عدل و داد كند، پس از آنكه پر از ظلم و ستم شده است. از ابو حمزه ثمالى نقل شده است كه گفت به ابو جعفر (امام باقر) گفتم: امام على مىفرمود: « تا هفتاد بلاست و مىفرمود: پس از بلا، رفاه و راحت است ». اكنون هفتاد سال گذشت، امّا روى رفاه و راحت نديدم ؟
امام باقر پاسخ داد: اى ثابت ! خداوند تعالى وقت اين امر (قيام قائم) را در هفتاد تعين كرده بود، امّا چون امام حسين عليه السلام به قتل رسيد، خشم خدا
بر زمينيان شدّت گرفت و قيام را « 140 » سال عقب انداخت.
پس ما (اين سخن را) با شما گفتيم و شما آن را فاش كرديد و نقاب از راز بر گرفتيد. خدا هم قيام را به تأخير انداخت و بعد از اين وقتى معين براى قيام در نزد ما قرار نداد و خداى آنچه را خواهد محو مىكند و آنچه را خواهد نگه مىدارد و ام الكتاب نزد اوست.
ابو حمزه ثمالى گويد: اين سخن را به امام صادق گفتم. آنحضرت نيز فرمود. آرى اينچنين است.
در اين باره از داوود الرقى روايتى است. او گويد: به ابو الحسن الرضا عرض كردم فدايت شوم به خدا سوگند در بارۀ امر تو (امامت) در دلم چيزى نيست جز حديثى كه ذريج از ابو جعفر (امام باقر) روايت كرده است. آنحضرت پرسيد: آن حديث چيست ؟
گفتم: ذريج مىگويد كه از ابو جعفر شنيدم كه مىفرمود: « هفتم ما، قائم ماست، اگر خدا بخواهد ».
امام رضا عليه السلام فرمود: « تو راست مىگويى و نيز ذريج و ابو جعفر عليه السلام هم درست گفتهاند ». عرض كردم: به خدا سوگند ترديد و گمانم افزون شد.
آنحضرت به من فرمود: اى داوود بن ابى كلده ! تو را به خدا اگر موسى پيامبر به آن عالِم نمىگفت: « اگر خدا بخواهد مرا بزودى از صابران مى يابى » او از كارهايى كه آن عالِم انجام مىداد، سؤال نمىكرد. ابو جعفر عليه السلام نيز اگر نگفته بود اگر خدا بخواهد چنان مىشد كه آنحضرت فرموده بود.
ابو حمزه گويد: در اينجا به سخن او يقين آوردم.
طرفداران جنبش مكتبى در اين باره سخنان بسيارى نقل مىكردند تا آنجا كه خبر به گوش دستگاه حاكمه رسيد و در جامعه شيوع يافت.
در پى شيوع اين خبر گروهى از افراد مكتبى دستگير شدند و امام كاظم عليه السلام
نيز به زندان افتاد و پس از مدّتى به شهادت رسيد ». (1)
انديشۀ قيام امام هفتم عليه السلام تا آنجا رواج يافت كه دستگاه پس از مسموم ساختن آن امام و به شهادت رساندن ايشان در سياهچالهاى زندان بغداد، از آن به عنوان اعلاميهاى تبليغاتى بر ضدّ جنبش مكتبى بهرهبردارى كرد. به اين صورت كه همه مىدانستند كه قائم نمىميرد تا آنكه زمين را پس از آنكه از ظلم و بيداد پر شد، از عدل و داد بنا كند و اينك اين امام هفتم است كه از دنيا رفته است، بنابر اين او قائم منتظر نيست ! !
دستگاه حاكم مىخواست با اين تلاشها وجود تناقض را در سخنان رهبران جنبش نشان دهد. از اين رو مأموران حكومت بر سر نعش امام كاظم عليه السلام بانك سر دارند كه :
« اين موسى بن جعفر است كه رافضه مىپندارد او نمىميرد. بدو بنگريد » مردم هم بر نعش امام نگريستند. (2)
واقعيّت آن است كه شكست انقلاب يا تأخير آن و شهادت امامى كه به انتظار رهبرى او بودند، ضربات سختى به برخى از هواخواهان و اعضاى جنبش وارد مىكرد و امتحان دشوارى براى آنان بود. اگر حكمت و فلسفه اين امر بعداً آشكار نمىشد، حكمت اين بود كه اوضاع سياسى پس از مرگ هارون، بدون خونريزى، به نفع آنان تغيير كرد.
برخى از سود جويان و شيفتگان رياست يا ثروت، از اين ضربه استفاده كردند و به ساده لوحان چنين گفتند كه موسى بن جعفر عليهما السلام نمرده و نمىميرد تا آنكه قيام كند.5.
امام على بن موسى الرضا در برابر اين مذهب ايستادگى و مجاهدتهاى بسيار نشان داد تا سر انجام - اين مذهب - از بين رفت و جز نامى در تاريخ از پس خود بر جاى ننهاد.
مثلاً حديثى از جعفر بن محمّد نوفلى آمده است كه گفت: خدمت امام رضا عليه السلام، كه در پل اربق (1)بود، رسيدم و به او سلام دادم. سپس نشستم و گفتم :
فدايت شوم برخى گمان مىكنند كه پدرت زنده است. فرمود: دورغ گفتند.
خدا لعنتشان كند اگر او زنده بود ميراثش تقسيم نمىشد و زنانش به نكاح ديگران در نمىآمدند. به خدا سوگند طعم شهادت را چشيد همچنان كه على بن ابى طالب عليه السلام آن را چشيد. (2)
بدين سان رويارويى ميان دستگاه قدرت عبّاسى و جنبش مكتبى به اوج خود رسيد و اگر آن راز (قيام امام) فاش نمىشد و حكومت اقدام به حبس امام موسى كاظم عليه السلام نمىكرد، انقلابى فراگير و مجهز طرح ريزى مىگشت. پيش از اين، در همين خصوص مدارك و شواهد تاريخى ارائه كرديم و اينك براى مزيد فايده و توضيح بيشتر، به نقل شواهد ديگر مىپردازيم :
به خاطر اوجگيرى گرايشهاى مكتبى و افزون شدن احتمالات سقوط نظام عبّاسى هارون الرشيد دست به اقدامات وحشتناك بى نظيرى در تاريخ مبارزه و رويارويى ميان دستگاه قدرت عبّاسى و ائمه اهل بيت عليهم السلام، زد.
تقيّه، مبارزۀ مخفيانه، در زمان امام موسى كاظم به اوج خود رسيده بود
و چه بسا ملقب ساختن او به لقب « كاظم » به شيوۀ حيات آنحضرت به صورت تقيّه و فرو خوردن خشم و غيظ در برابر دردها و فشار اشاره داشته باشد.
ساير القاب آنحضرت نيز نمايانگر خصوصيّات دوران وى هستند. شيعيان حضرتش را با القاب « العبد الصالح » و « النفس الزكيّه » و « صابر » مىخواندند ، همچنين تنوع كنيه آنحضرت، بر سرّى بودن حركت در دوران ايشان دلالت مىكند. شيعيان، امام كاظم را با كنيههاى « ابو الحسن »، « ابو على » ، « ابوابراهيم » و بنابر قولى « ابو اسماعيل » نيز مىخواندند.
امام موسى كاظم دير زمانى در زندانهاى بنى عباس به سر برد و شهادت فاجعه آميز حضرت را جز با شهادت امام حسين عليه السلام نمىتوان برابر دانست. اين امر حاكى از آن است كه دستگاه حاكم از قيام حضرت كاظم در برابر ظلم و ستم خود، بسيار هراس داشت. ديگر هيچ يك از زمامداران طاغوتى و خود سر نمىخواستند اشتباهى را كه يزيد بن معاويه در كشتن سيد الشهداء بصورت علنى، مرتكب شده بود دو باره تكرار كنند بلكه آنان ترجيح مىدادند ائمه را با ترور از ميان بردارند تا در برابر مردم مسلمان كه هميشه نسبت به اهل بيت عليهم السلام ارج و احترام و محبّت قائل بودند، خود را بى گناه و بى تقصير جلوه دهند.
حتّى هارون كه امام كاظم را در زندان خود به شهادت رساند، كوشيد از ريختن خون آنحضرت برائت جويد و چنين جلوه دهد كه امام كاظم به مرگ طبيعى از دنيا رفته و يا سندى بن شاهك، رئيس پليس او، بدون كسب اجازه از وى، آنحضرت را به قتل رسانده است. (1)
از اينجا در مىيابيم كه حكومت اگر از جانب امام كاظم عليه السلام، كه كانون مبارزه7.
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص226 - 227.
بود، خيالش آسوده مىشد اقدام به كشتن آنحضرت نمىكرد. افزون بر آنكه دستگاه حاكم، به آرامى و به تدريج، بسيارى از رهبران خاندان علوى را به قتل رساند.
در اين برهه بيت علوى دورۀ بس دشوار و توانفرسايى را سپرى مىكرد، زيرا آنان در برابر جوّ اختناق و ارعاب نظام حاكم سر تسليم فرود نمىآوردند و در مقابل، روانۀ زندانهاى مخوف بنى عبّاس مىشدند و مورد شكنجههاى گوناگون قرار مىگرفتند. بدين سان حاكمان بنى عبّاس بسيارى از علويّان را به شهادت رساندند.
اين امر خود نشانهاى است از نيرو و شوكت مبارزان مكتبى و دليلى است بر تهديد نظام حاكم از سوى ايشان. همچنين مىتوان با اتكا بر اين دليل به عمق مصيبتها و فجايعى كه اين بيت پاك از ناحيۀ بنى عبّاس و در راه تحقّق رسالت و مكتب الهى متحمّل شدند، پى برد.
از اين روست كه مىبينيم تاكيد رسول خدا صلى الله عليه و آله بر اهتمام به اهل بيت وى و نيز قلمداد كردن آنها به عنوان وارثانش و محور اهل حق قرار دادن آنان و گفتن اين نكته كه « حكايت اهل بيت من همچون حكايت كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و آنكه از آن عقب ماند غرق و نابود شد »، بدون دليل و بيهوده نبوده است !
داستان زير، برخى از اين دشواريهاى پياپى و بزرگى را كه بر خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و فرزندان فاطمه و على عليهم السلام گذشته است، بخوبى بيان مىكند :
از عبيداللّٰه بزاز نيشابورى كه فردى مُسن بود، روايت شده است كه گفت :
ميان من و حميد بن قحطبۀ طائى طوسى معاملهاى بود. روزى براى ديدنش به
سوى او سفر كردم. خبر آمدن من به گوش او رسيده بود و وى در همان وقت و در حالى كه هنوز من جامۀ سفر بر تن داشتم و آن را عوض نكرده بودم، مرا احضار كرد. آن هنگام، ماه رمضان و موقع نماز ظهر بود.
چون پيش او رفتم وى را در اتاقى ديدم كه در آن آب جريان داشت. بر او سلام كردم و نشستم. او نشست و آفتابهاى آورد و دستهايش را شست و مرا نيز فرمود كه دستهايم را بشويم. آنگاه سفرۀ غذا گستردند. من از ياد بردم كه روزه هستم و اكنون هم ماه رمضان است، امّا بعداً اين موضوع را به ياد آوردم، دست از خوردن كشيدم. حميد از من پرسيد: چه شد، چرا نمىخورى ؟ پاسخ دادم :
اى امير ! ماه رمضان است و من نه بيمارم و نه عذر ديگرى دارم تا روزهام را بشكنم و شايد امير عذر يا بيمارى داشته باشد كه روزه نگرفته است.
امير پاسخ داد: من علّت خاصّى براى افطار روزه ندارم و از سلامت نيز بر خوردارم. سپس چشمانش پر از اشك شد و گريست.
پس از آنكه امير از خوردن فراغت يافت، از او پرسيدم: موجب گريستن شما چيست ؟ ! پاسخ داد: هارون الرشيد هنگامى كه در طوس بود در يكى از شبها مرا خواست. چون بر او وارد شدم، ديدم رو به رويش شمعى در حال سوختن است و شمشيرى سبز و آخته نيز ديده مىشود. خدمتكار او هم ايستاده بود. چون در برابرش ايستادم سرش را بالا گرفت و پرسيد: از اميرالمؤمنين ! ! چگونه اطاعت مىكنى ؟ پاسخ دادم: با جان و مال.
هارون سر به زير افكنده و به من اجازۀ بازگشت داد.
از رسيدنم به منزل مدّتى نگذشته بود كه دو باره فرستادۀ هارون به نزد من آمد و گفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد.
من پيش خود گفتم: به خدا سوگند مىترسم هارون عزم كشتن مرا كرده باشد، امّا چون نگاهش به من افتاد، شرمنده شد. دو باره در برابر هارون قرار
گرفتم، از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مىكنى ؟ گفتم با جان و مال و خانواده و فرزند. هارون تبسمى كرد و سپس به من اجازه داد كه برگردم.
چون به خانهام رسيدم مدّتى سپرى نشد باز پيك هارون به دنبالم آمده و گفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد.
من باز در پيشگاه هارون حاضر شدم. او كه به همان حالت گذشتهاش نشسته بود از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مىكنى ؟ گفتم: با جان و مال و خانواده و فرزند و دين.
هارون خنديد و آنگاه به من گفت: اين شمشير را بگير و آنچه اين خادم به تو دستور مىدهد انجام ده !
خادم، شمشير را گرفت و به من داد و مرا به خانهاى كه در آن قفل بود ، آورد. در را گشود، ناگهان در وسط اتاق با چاهى رو به رو شديم. همچنين سه اتاق ديدم كه در همۀ آنها قفل بود. خادم در يكى از اتاقها را گشود. در آن اتاق با 20 تن پير و جوان و كهنسال كه همگى به زنجير بسته شده بودند و موها و گيسوانشان (روى شانههايشان) ريخته بود، مواجه شديم. خادم به من گفت :
اميرالمؤمنين تو را به كشتن اينان فرمان داده است. همه آنها علوى و از تبار على و فاطمه بودند. خادم يكى يكى آنها را به سوى من مى آورد و من هم سرهاى آنها را به شمشير مىزدم تا آنكه آخرين آنها را نيز گردن زدم. سپس او (خادم ) جنازهها و سرهاى كشتگان را در آن چاه انداخت.
آنگاه خادم در اتاق ديگرى را گشود. در آن اتاق هم 20 تن علوى از تبار على و فاطمه به زنجير بسته شده بودند. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را فرموده است كه اينان را بكشى. آنگاه خود يكى يكى آنها را به سوى من مىآورد و من گردن آنها را مىزدم و او هم (سرها و جنازههاى آنها را) در آن چاه مىانداخت تا آنكه همۀ آن 20 تن را هم كُشتم.
سپس در اتاق سوّم را گشود و در آن هم 20 نفر از تبار على و فاطمه، با موها و كيسوان پريشان، به زنجير بودند. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين فرموده است كه اينان را بكُشى. آنگاه يكايك ايشان را به نزد من مىآورد و من هم آنها را گردن مىزدم و او هم (سرها و جنازههاى آنها را) در آن چاه مىانداخت. نوزده نفر از آنها را گردن زده بودم و تنها پيرى از آنها باقى مانده بود. آن پير مرا گفت :
نفرين بر تو اى بدبخت ! روز قيامت هنگامى كه تو را نزد جدّ ما، رسول خدا صلى الله عليه و آله ، بياورند تو چه عذرى خواهى داشت كه شصت نفر از فرزندان آنحضرت را ، كه زادۀ على و فاطمه بودند، به قتل رساندى ؟ پس دو دست و شانههايم به لرزه افتاد. خادم خشمناك به من نگريست و مرا از ترك وظيفهام منع كرد، پس نزد آن پير آمدم و او را هم كُشتم و خادم جسد او را نيز در آن چاه افكند ! !
اكنون با اين وصف كه من شصت تن از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله را كشتهام ، روزه و نماز من چه سودى برايم خواهد داشت حال آنكه من ترديد ندارم كه در آتش، جاودان خواهم ماند ! ! (1)
دشواريها و شكنجههاى دانشمندان بزرگ و هواخواه اهل بيت نيز بسيار سخت بود. مگر آنان « شيعه » آل محمّد صلى الله عليه و آله نبودند ؟ ! به همين دليل آنها هم بايد در بلايا و سختيها، ائمه عليهم السلام را مقتداى خويش قرار دهند.
يكى از اين دانشمندان كه دچار سختترين بلايا شد محمّد بن ابو عمير ازدى نام داشت كه در عين حال دانشمندى گرانقدر به شمار مىآمد. او در نزد
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص176 - 178.
عامه و خاصّه از همگان مطمئنتر، پرهيز كارتر و عابدتر محسوب مىشد. از جاحظ نقل شده كه در بارۀ وى گفته است: محمّد بن ابو عمير، در ميان مردم روزگار خويش، در همۀ امور بى همتا و يگانه بود. همچنين جاحظ در توصيف وى گفته است: او يكى از سران رافضه بود. در روزگار رشيد به حبس افتاد تا زمانى كه منصب قضاوت را بپذيرد و نيز گفتهاند علّت زندانى شدن وى اين بوده كه شيعيان و ياران امام موسى بن جعفر عليهما السلام را معرفى كند. به همين خاطر آن چنان مورد ضرب نيز قرار گرفت كه نزديك بود به خاطر دردهاى زيادى كه مىكشيد اقدام به اعتراف كند. چون محمّد بن يونس بن عبد الرحمن از تصميم او مطلع شد به وى گفت: از خدا بترس اى محمّد بن ابو عمير ! محمّد ، شكيبايى و استقامت به خرج داد تا آنكه خداوند نيز زمينۀ آزادى او را فراهم ساخت.
« كشّى » در رجال خود گويد: محمّد بن ابو عمير در روزگار حكومت هارون 120 ضربه چوب خورد و سندى بن شاهك او را مورد ضرب قرار داد. علّت اين امر پيروى او از تشيّع بوده است. او به زندان افتاد و آزاد نشد تا آنكه 21 هزار درهم از مال خود پرداخت.
همچنين روايت شده است كه مأمون او را زندانى كرد تا آنكه قضاوت يكى از شهرها را بر عهدۀ او نهاد.
شيخ مفيد در كتاب « اختصاص » در اين باره نوشته است: او 17 سال دربند بود و در طول اين مدّت دخترش كتابهاى او را دفن كرد. 4سال سپرى شد و تمام كتابها از بين رفتند. همچنين گفتهاند: دختر محمّد بن ابو عمير كتابهاى پدرش را در اتاقى گذارد و باران آنها را از بين برد. از اين رو محمّد، احاديث را از حافظۀ خويش و نيز از روى آنچه قبلاً براى مردم نقل كرده و در دست آنان موجود بود ، نقل مىكرد. وى روزگار امام كاظم عليه السلام را درك كرد، امّا از آنحضرت نقل حديث
نكرده است. همچنين روزگار امام رضا و امام جواد را درك كرده و از آنها حديث نقل كرده است. سر انجام وى در سال 217 ه. ق از دنيا رفت. (1)
شايد يكى از روشنترين دلايل قدرت جنبش مكتبى در روزگار امام كاظم عليه السلام گسترش نفوذ عناصر اين جنبش در دستگاه حكومت و برخى از نهادهاى رسمى آن بوده باشد و بعيد نيست كه رأس نظام نيز از اين حركت و هوادارى دست اندركارانش از اهل بيت عليهم السلام و لو بطور اجمالى مطلع بوده است، امّا به خاطر وجود علل و عواملى از كودتا عليه آنان احساس ناتوانى مىكرده است.
پيش از نقل برخى از ماجراهاى تاريخى در بارۀ اين نفوذ بايد بدانيم كه استحكام شبكهّ سازماندهى كه جنبش مكتبى از آن سود مىبرد و توانسته بود عناصر خود را در سطوح مختلف و در نهادهاى گوناگون و حساس نظام جاى دهد مىتواند نمونه خوبى براى سازمانها و تشكيلات مكتبى در هر جا قلمداد شود.
1 - به نظر مىرسد كه برخى از استانداران و يا به تعبير آن روز، واليان، به جنبش وابسته بودند. به عنوان مثال شهر رى يكى از مراكز اهل سنّت در آن روزگار بود، با وجود اين والى اين شهر در جرگه دوستداران و هواخواهان اهل بيت جاى داشت. اين نكته را مىتوان از كتاب « قضاء حقوق المؤمنين » نوشته ابو على بن طاهر الصورى به اسنادش از مردى از اهالى رى دريافت. وى در اين كتاب گويد: يكى از كُتّاب يحيى بن خالد بر ما والى شد. مقدارى بقاياى خراج از او بر عهدهام بود كه اگر آن را مطالبه مىكرد فقير مىشدم. مىترسيدم كه او مرا
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص179. شرح مشيخه فقيه ، ص56 - 57.
به پرداخت خراج مجبور سازد و مرا از نعمت و رفاهى كه در آن بودم محروم كند. به من گفته شد: او (والى) پيرو اين مذهب (شيعه) است، امّا من ترسيدم كه پيش او بروم، زيرا اگر اين خبر نادرست بود به وضعى كه از آن بيم داشتم، گرفتار مىشدم. اوضاع بدين گونه بود تا آنكه به خدا پناه بردم و به زيارت خانۀ خدا رفتم و مولايم امام موسى بن جعفر عليهما السلام را زيارت كردم و از حال خود پيش آنحضرت زبان به شكايت گشودم. آنحضرت پس از شنيدن عرايض من مكتوبى اينچنين نوشت :
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحٖيمِ
بدان كه خداوند را در زير عرش سايهاى است كه كسى در زير آن سكنى نمى گزيند مگر آنكه فايدهاى به برادرش رساند و يا مشكل او را بر طرف سازد و يا دل او را شاد كند و اين برادر توست. والسلام
پس از گزاردن حج به شهر خود بازگشتم و شبانه به نزد والى رفتم و از او اجازه حضور طلبيدم و گفتم: من پيك امام موسى بن جعفر عليهما السلام هستم. يحيى خود پا برهنه آمد و در را به رويم گشود و مرا بوسيد و در آغوش گرفت و ميان دو چشمم را بوسه داد. هر بار هم كه از من دربارۀ ديدن امام مىپرسيد، همين كارها را تكرار مىكرد و چون او را از سلامت حال امام مطلع ساختم، شاد شد و خدا را سپاس گفت سپس مرا به خانهاش داخل كرد و در بالاى اتاق نشانيد و خود رو به رويم نشست. نامهاى را كه امام خطاب به او نوشته و به دست من داده بود به وى تسليم كردم. او ايستاد و نامه را بوسيد و خواند. سپس پول و لباس طلبيد. پولها را دينار دينار و درهم درهم و جامهها را يك به يك با من تقسيم كرد و حتّى قيمت اموالى را كه تقسيم آنها نا ممكن بود به من پرداخت. او هر چه كه به من مىداد، مىپرسيد: برادر آيا تو را شاد كردم ؟ و من پاسخ مىدادم: آرى به خدا تو بر شادى من افزودى. سپس نام مرا از ليست بدهكاران
ماليات حذف كرد و نوشتهاى مبنى بر معافيت از پرداخت آن به من داد. من نيز با او خدا حافظى كردم و بازگشتم. با خود گفتم كه من از جبران خدمات اين مرد ناتوانم جز آنكه وقتى در سال آينده به حج رفتم، برايش دعا كنم و چون امام موسى بن جعفر عليهما السلام را ديدم از آنچه او با من كرد، آگاهش سازم. چنين كردم و مولايم صابر - امام هفتم - عليه السلام را ديدم و از آنچه ميان من و آن مرد گذشته بود ، سخن گفتم. سيماى آنحضرت از شادى مىشكفت. عرض كردم: سرورم ! آيا اين خبر موجب خوشحالى شماشد ؟ فرمود: آرى. به خدا اين خبر مرا و اميرالمؤمنين و جدّم، رسول خدا صلى الله عليه و آله، و خداى متعال را مسرور كرد. (1)
2 - على بن يقطين وزير خليفه بود و بر سرزمين پهناور اسلامى در آن روزگار اشراف و نظارت داشت. وى يكى از نزديكترين مشاوران هارون الرشيد بود و در عين حال در سر هواى دوستى با خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله داشت. (2)
باتلخيصىاز شرح مشيخهمن لايحضرهالفقيه، ص47 وحاشيه بحارالانوار، ج48، 178.
ما به خواست خداوند برخى از رواياتى را كه بيانگر مواضع على بن يقطين8.
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص174.
2) - على بن يقطين بن موسى ، ساكن بغداد و اصلاً كوفى بود. او مولاى بنى اسد و كنيهاش ابو الحسن بود و او از چهرههاى بارز و سر شناس اين طايفه به شمار مىآمد. امام كاظم عليه السلام بهشت را براى او تضمين كرده و ضامن شده بود كه آتش دوزخ او را نخواهد سوزاند. در كتاب رجال كشّى احاديثى است كه بر عظمت شان و جلالت قدر او دلالت مىكنند. او اموال فراوانى كه شايد يكصد تا سيصد هزار بوده نزد امام كاظم مىبرده است. او در هر سال كسانى را به نيابت از خويش به حج مىفرستاد. در يكى از سالها بنابر آمارى كه گرفته بودند 150 يا 300 نفر به جاى او حج به جاى مىآوردند و او به برخى از اينان مثل كاهلى و عبد الرحمن بن حجّاج ده هزار و به برخى 20 هزار درهم عطا مىكرد و كمترين مبلغى كه براى اين كار مىپرداخت هزار درهم بود. او صاحب كتابهايى نيز بود كه فرزندش حسن و احمد بن هلال آنها را از وى روايت كردهاند. در سال 182 ه ق در زمانى كه امام كاظم در زندان هارون در بغداد به سر مىبرد ، دنيا را بدرود گفت.
هستند و نيز رواياتى را كه نشان مىدهند سياست تقيّه يا پنهانكارى، سياستى مقطعى و موقت نيست و به مثابۀ استراتژى كار دراز مدّت است، نقل مىكنيم.
شايد نظر ائمه عليهم السلام آن بوده كه جا دادن افراد خود به هر شكل در مراكز حكومت بهترين وسيله براى اصلاح وضع امّت است. از اين رو آنان نيازى به ايجاد تغيير سريع در رأس هرم قدرت و عهده دارى مستقيم مسئوليّتهاى حكومت احساس نمىكردند و از طرفى تا زمانى كه امّت از نظر تربيتى به آن پختگى لازم نرسند نمىتوانند عهده دار نظامى الهى كه مورد نظر ائمه اهل بيت عليهم السلام است، باشند.
به عبارت ديگر، استراتژى « مخالفت » با نظام حاكم از طريق نفوذ به مراكز و نهادهاى حساس و سلب قدرت نظام از داخل از جانب مخالفان، شايد در چنين شرايطى بهترين استراتژى به شمار آيد.
در همان هنگامى كه على بن يقطين به هارون الرشيد نزديك بود، جاسوسان و خبر چينان هارون همواره او و ديگر وزيران حكومت را زير نظر داشتند، زيرا كابوس هوادارى وزيران هارون از امام بر حق، حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام ، شبانه روز او را عذاب مىداد، امّا دانش الهى ائمه اهل بيت اجازه نمىداد كه هارون جرمى را در حق على بن يقطين ثابت كند. از طرفى انضباط على بن يقطين و شدّت پاى بندى او به اوامر فرماندهى فرصتهاى بسيارى را از هارون ، در اين باره سلب مىكرد. از جملۀ اين فرصتها همين جريان « جُبّه » است كه در زير به شرح آن مىپردازيم :
ابراهيم بن حسن راشد از ابن يقطين نقل كرده است كه گفت: پيش هارون الرشيد بودم كه هداياى پادشاه روم را برايش آوردند. در ميان اين هدايا جُبّه سياه و ابريشمين و طلا بافتى نيز بود كه از آن بهتر، چيزى نديده بودم. بدان جُبّه
مىنگريستم و هارون هم آن را به من بخشيد و من نيز آن را خدمت ابو ابراهيم (امام كاظم عليه السلام) فرستادم 9 ماه از اين ماجرا گذشت. روزى بعد از آنكه با هارون ناهار خوردم از پيش او برگشتم. چون وارد خانه شدم پيشكارم كه جامهام را با بقچهاى روى دست گرفته بود نامهاى را كه مُهر آن هنوز خشك نشده بود، جلو آورد و گفت: مردى همين حالا اينها را به من داد و گفت: زمانى كه مولايت به خانه آمد اينها را به او بده. مُهر نامه را شكستم و ديدم كه نامه از سرورم امام موسى كاظم عليه السلام است. در آن نامه نوشته شده بود: اينك زمانى است كه تو به اين جُبّه نيازمندى لذا آن را برايت فرستادم چون گوشه بقچه را كنار زدم، همان جُبّه را ديدم و شناختم. در همين اثنا خدمتكار هارون، بدون كسب اجازه بر من وارد شد و گفت :
اميرالمؤمنين تو را طلبيده است. پرسيدم: چه حادثهاى رخ داده ؟
گفت: نمىدانم.
من سوار شدم و نزد هارون رفتم. عمر بن بزيع رو به روى هارون ايستاده بود. هارون از من پرسيد: با آن جُبّهاى كه به تو بخشيدم چه كردى ؟ گفتم :
اميرالمؤمنين جبّهها و چيزهاى بسيارى به من عطا كرده است، منظور كدام يك از جُبّههاست ؟ هارون گفت: آن جُبّه ابريشمين سياه رنگ رومى طلا بافت ؟ گفتم: با آن كارى نكردم. جز آنكه برخى اوقات آن را در بر مىكنم و با آن چند ركعتى نماز مىگزارم. همين چند لحظه پيش كه از خانۀ اميرالمؤمنين به منزل خويش رفتم آن را طلبيدم تا بر تن كنم.. هارون به عمر بن بزيع نگريست و گفت: بگو آن را بياورند. من پيشكارم را فرستادم تا جُبّه را بياورد. چون هارون جُبّه را ديد به عمر گفت: بعد از اين سزاوار نيست كه بر ضدّ على بن يقطين سخنى بگويى. سپس دستور داد پنجاه هزار درهم به من بپردازند. من نيز پولها و جُبّه را به خانهام بردم. على بن يقطين در ادامۀ نقل اين ماجرا گفت :
شخصى كه از من نزد هارون، بد گويى كرده بود پسر عمويم بود، امّا خداوند الحمد للّٰهرو سياهش كرد و دروغگويش جلوه داد. (1)
ممكن است اين پرسش مطرح شود كه با وجود چنين جوّى، ارتباط ميان امام عليه السلام و شيعيان وى كه سعى در پوشيده نگه داشتن گرايشهاى خود داشتند ، چگونه حاصل مىشده است ؟
ما در بارۀ چگونگى بر قرارى اين ارتباطات، جزئيات چندانى در دست نداريم، امّا پژوهشگران مىتوانند اين جزئيات را از لابه لاى برخى از اخبار پراكنده به دست آورند. نحوۀ كار يك مورخ در اين باره همچون شيوۀ كار يك كار شناس امور كشاورزى است چنين كار شناسى اگر در كار خود مهارت داشته باشد مىتواند با ديدن يك سيب، به نوع خاك، آب، هوا، بذر، كود و... كه موجب پرورده شدن اين ميوه شدهاند، پى ببرد. مورخ نيز مىتواند با غور و تأمل در ابعاد واقعۀ تاريخى، به جزئيات و اطلاعات بيشترى دست يابد.
به عنوان نمونه حادثۀ تاريخى زير مىتواند نمايانگر تماسهاى مخفيانه ميان ائمه عليهم السلام و پيروانشان باشد :
از محمّد بن مسعود، حسين بن اشكيب، بكر بن صالح، اسماعيل بن عباد قصرى، اسماعيل بن سلام و فلان بن حميد روايت شده است كه گفتند: على بن يقطين به ما پيغام داد كه براى سفر دو مركب بخريد و از بيراهه در سفر شويد. او همچنين اموال و نامههايى به ما داد و گفت: به سفر خود ادامه دهيد تا آنكه اموال و نامهها را به دست ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام برسانيد
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص59 - 60.
و نبايد كسى از كار شما مطلع شود. ما به كوفه در آمديم و دو مركب خريديم و توشهاى هم مهيّا كرديم و از بيراهه عازم سفر شديم چون به بطن الرمه رسيديم، مركبهاى خود را نگه داشتيم و براى آنها علف ريختيم و خود نيز نشستيم تا چيزى بخوريم. در اين حال بوديم كه ناگهان ديديم سوارى به سوى ما مىآيد. چون سوار به ما نزديك شد دريافتيم كه ابو الحسن امام موسى عليه السلام است.
برخاستيم و بر او درود فرستاديم و نامهها و اموالى را كه همراه داشتيم به او تسليم كرديم. آنحضرت نيز از آستين جامهاش نامههايى بيرون آورد و به ما داد و گفت: اين پاسخ نامههاى شماست عرض كرديم: توشۀ ما تمام شد اگر اجازه دهيد به مدينه در آييم تا هم به زيارت مرقد رسول خدا صلى الله عليه و آله رويم و هم آذوقه فراهم كنيم. آنحضرت فرمود: آذوقهاى كه همراه داريد، بياوريد. آذوقه خود را براى آنحضرت آورديم و ايشان آن را با دستهايش بر هم زد وگفت: اين مقدار شما را تا كوفه مىرساند و امّا در بارۀ زيارت مرقد رسول خدا صلى الله عليه و آله بايد بدانيد كه شما او را ديدهايد. من با آنها نماز صبح را گزاردم و مىخواهم نماز ظهر را با ايشان به جاى آورم. شما دو تن در پناه خدا باز گرديد. (1)
به نظر مىرسد كه امام بدليل آنكه آن دو نفر جانشين پيامبر را ديده بودند ، آنها را از زيارت مرقد پيامبر منصرف ساخت و دستور داد كه بازگردند.
تلاشهاى خبر چينان و جاسوسان رژيم در افشاى ماهيّت على بن يقطين با شكست رو به رو شد. از اين رو هارون در صدد بر آمد تا على بن يقطين را شخصاً زير نظر بگيرد، امّا تلاش او نيز، بنابر آنچه كه در روايت زير آمده است ،
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص35.
به شكست انجاميد :
محمّد بن اسماعيل از محمّد بن فضل روايت كرده است كه گفت: در بارۀ مسح پاها در وضو ميان اصحاب ما اختلاف پديدار شد كه آيا مسح پاها از انگشتان تا كعبين است يا بر عكس ؟
على بن يقطين نامهاى را به امام موسى كاظم عليه السلام نوشت و در آن از اختلاف اصحاب در بارۀ مسح پاها جويا شد و عرض كرد: چنانچه صلاح مىدانيد، نظر خود را در اين باره به من بنويسيد تا ان شاء اللّٰه بر آن عمل كنم. امام در پاسخ به او نوشت: آنچه كه در بارۀ اختلاف اصحاب در خصوص وضو گفته بودى ، دانستم. وضو اين گونه است تو را بدان امر مىكنم. سه بار آب در دهان و سه بار آب در بينى مىگردانى. صورتت را سه بار مىشويى و محاسنت را به هنگام وضو با دست از هم باز مىكنى. تمام سرت و ظاهر گوشها و درون آنها را نيز دست مىمالى و سه بار پاهايت را تا كعبين مىشويى و نبايد با اين حكم مخالفت كنى. چون نامه آنحضرت به دست على بن يقطين رسيد، از آنچه در آن آمده بود شگفت زده شد، زيرا تمام شيعيان بر خلاف اين نظر اجماع داشتند، امّا على بن يقطين گفت: سرورم بدانچه فرموده داناتر است و من فرمان او را به جاى مىآورم. از آن پس او وضو را همان گونه مىگرفت كه امام به او دستور داده بود و به خاطر فرمانبردارى از امام مورد مخالفت بسيارى از شيعيان قرار گرفت. از طرفى سخن چينان نزد هارون رفتند و به وى گفتند: على بن يقطين را فضى و با تو مخالف است.
هارون به يكى از نزديكانش گفت: پيش من در بارۀ على بن يقطين و مخالفت او با ما و تمايلش به شيعه بسيار سخن گفتهاند حال آنكه من در خدمتگزارى او تقصيرى نمىبينم و بارها او را آزمودهام، ولى از آنچه وى را بدو متهم مىكنند اثرى نديدم ! دوست دارم وضع او را چنان كه خودش هم پى نبرد زير نظر بگيرم
تا حقيقت كار او بر من معلوم شود.
به او گفته شد: رافضيان در وضو با جماعت (اهل سنّت) اختلاف دارند و وضو را به تفصيلى كه جماعت بدان اعتقاد دارند، نمىگيرند آنان معتقد به شستن پاها در وضو نيستند. او را در اين مورد بيازما آن چنان كه خودش هم پى نبرد. هارون گفت: چنين كنم. اين كار وضع او را روشن مىكند.
هارون مدّتى دست از على بن يقطين برداشت و به او كارى در خانه سپرد.
چون وقت نماز فرا رسيد، على بن يقطين در يكى از اتاقهاى خانه خلوت كرد تا وضو بگيرد و نماز بگزارد. در اين هنگام رشيد در پس ديوار اتاق ايستاد چنان كه مىتوانست على بن يقطين را ببيند و در ضمن خودش را هم از ديد او پنهان نگاه دارد. على آب خواست. سه بار مضمضه و سه بار استنشاق كرد و صورتش را سه بار شست و محاسنش را از هم باز كرد و دستانش را سه بار از انگشتان تا آرنجها شست و سر و گوشش را مسح كرده پايش را نيز شست.
هارون الرشيد ناظر تمام اين صحنه بود. چون شيوۀ وضو گرفتن على بن يقطين را ديد نتوانست خويشتندارى كند. لذا از مخفيگاه خود بيرون آمد و على او را ديد. هارون بانگ بر آورد: اى على بن يقطين هر كس گمان كند كه تو رافضى هستى، دروغ مىگويد ! !
بدين ترتيب موقعيّت على بن يقطين در نزد هارون تثبيت شد. پس از اين واقعه نامهاى از جانب امام موسى بن جعفر عليهما السلام خطاب به على بن يقطين رسيد كه متن آن چنين بود :
از حالا، آن گونه وضو بساز كه خداوند فرموده است. يك بار شستن صورت واجب و بار دوّم به منزلۀ تكميل آن است. دستهايت را از آرنج تا انگشتان بشوى و با ترى حاصل از وضويت جلوى سر و روى پاهايت را مسح كن. اينك
بيمى كه بر تو بود، مرتفع شد. و السلام. (1)
3 - مسيّب، جانشين رئيس شرطه (رئيس شهربانى) حكومت يعنى سندى بن شاهك بود. مسيّب مأمور زندان امام كاظم عليه السلام بود و چنان كه از برخى متون تاريخى فهميده مىشود از هواخواهان آنحضرت به حساب مىآمد و اوامر امام را به پيروانش مىرساند.
در واقع بسيارى از كسانى كه امام پيش آنها زندانى بود، به خاطر ديدن معجزات آنحضرت قايل به امامت و ولايت او بودند بشّار بندۀ سندى بن شاهك در اين باره مىگويد :
من يكى از سرسختترين دشمنان آل ابوطالب بودم. روزى سندى بن شاهك مرا خواست و گفت: من مىخواهم تو را به كارى بگمارم كه هارون با اطمينان مرا بر آن گمارده است. گفتم: در اين صورت هيچ چارهاى ندارم.
سندى بن شاهك گفت: اين موسى بن جعفر است كه هارون او را به من سپرده است و من تو را به پاسبانى از او گماشتم. بشّار گويد: سندى بن شاهك، موسى بن جعفر را بدون خانواده در اتاقى محبوس كرد و مرا بر او گماشت. من چندين قفل بر در اتاق زدم و چون در پى كارى روانه مىشدم، همسرم را به پاسبانى مىگذاشتم و او از آنجا تكان نمىخورد تا من باز مىگشتم. بشّار در ادامه گويد :
خداوند بغض و كينهام به آنحضرت را مبدل به مهر و محبّت كرد.
روزى آنحضرت مرا طلبيد و گفت: به زندان قنطره برو و هند بن حجّاج را بخواه و به او بگو: ابو الحسن تو را فرمود به سوى او بروى. او تو را مىراند و بر تو بانگ مىزند، چنانچه اين كار را كرد به او بگو: من اين خبر را به تو گفتم و پيغام امام را به تو رساندم. اگر مىخواهى آنچه را كه گفته انجام ده و اگر هم9.
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص38 - 39.
نمىخواهى كارى نكن و سپس او را واگذار و باز گرد.
بشّار گويد: من در پى اطاعت از فرمان امام بيرون آمدم، قفلها را همچنان كه بود بر در زدم و همسرم را در كنار در نشانيدم و به او گفتم: تكان نخور تا باز گردم.
به طرف زندان قنطره رفتم و بر هند بن حجّاج وارد شدم و گفتم: ابو الحسن خواسته است كه به سوى او روى. هند بر من بانگ زد و مرا راند.
من نيز به او گفتم :
من پيغام را به تو رساندم تو اگر مىخواهى انجام بده و اگر نمىخواهى كارى مكن. سپس بازگشتم و او را ترك كردم و به نزد ابو الحسن آمدم. همسرم همچنان در كنار در نشسته بود و درها هم بسته بود. من يك به يك قفلها را باز كردم تا به زندان امام رسيدم. آنحضرت را ديدم و ماجرا را باز گفتم. امام كاظم عليه السلام فرمود: آرى او نزد من آمد و رفت ! !
پيش همسرم بازگشتم و از او پرسيدم: آيا پس از من كسى آمده و وارد اين اتاق شده است ؟ پاسخ داد: به خدا سوگند نه. من از اين در فاصله نگرفتم و اين قفلها تا زمانى كه تو آمدى، باز نشد ! ! (1)1.
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص241.
ميان انديشه غلوّ كه از طرف مسلمانان بشدّت مردود اعلام شده با اعتقاد به كرامت اولياء اللّٰه و اجابت دعاى آنها از سوى خداوند و حقيقت نگرى ايشان با عنايت خداوند، تفاوت بسيار بزرگى وجود دارد.
انديشۀ غلوّ، فرد را تا مرتبۀ خدايى بالا مىبرد و چنين است كه مىبينيد خداوند در بندگانش حلول مىكند و در عوض بنده جاى خدا را مىگيرد و مقدّرات را از ناحيۀ خود مىپندارد.
امّا اعتقاد به اعجاز اولياء اللّٰه منعكس كنندۀ توحيد ناب است، زيرا وجود هرگونه تحوّل ذاتى در شخص پيامبر يا امام و يا ولى را مردود مىشمارد. اين اعجاز در واقع بدين معنى است كه خداوند بندگان مخلص خويش را بر ساير بندگان برترى بخشيده و آنها را با دادن علم و يا قدرت مورد كرامت قرار داده است.
در زمانى كه مى بينيم آيات قرآنى، خداى را تقديس و تسبيح مىكند و از ناممكن بودن حلول او در چيزى يا شخصى سخن مىگويند و اعتقادات شرك
آميز را محكوم مىكند، معجزات پيامبران عليهم السلام را كه نشانگر كرامت آنان در پيشگاه خداست، به ما ياد آور مىشود، چرا كه خداوند اين معجزات را بر دست ايشان جارى مىكند.
خداوند سبحان در بارۀ عيسى بن مريم عليه السلام مىفرمايد :
وَرَسُولاً إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيَةٍ مِن رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّٰهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (1).
« و پيامبرى را - عيسى - به سوى بنى اسرائيل فرستاديم كه به آنان گويد من براى شما نشانهاى از پروردگارتان آوردهام. من براى شما از گل ، مجسمه مرغى مىسازم و در آن مىدمم و آن مجسمه به اذن خدا پرنده مىشود و كور و مبتلا به پيسى را شفا مىدهم و مردگان را به اذن خداوند زنده مىكنم و از آنچه مىخوريد و در خانههايتان انبار مىكنيد شما را خبر مىدهم. همانا براى شما در اين (معجزات ) آيتى است ، اگر مؤمن باشيد. »
تكرار واژۀ « باذن اللّٰه » در آيه فوق نمايانگر آن است كه اين معجزات به معنى حلول خداوند در جسم عيسى نبود تا بدين وسيله بخواهيم او را فرزند خداى سبحان قلمداد كنيم. سبحانه و تعالى عمّا يقوله المشركون بلكه نشان مىدهد كه خداوند هر چيزى را كه بخواهد و هرگونه و هر وقت كه اراده فرمايد، به بندۀ خويش عطا مىكند.
عقيدۀ مسلمانان در مورد امامان عليهم السلام و اوليا چنين است كه خداوند با برخوردار ساختن آنان از علم و قدرت، به ايشان كرامت ارزانى فرموده است.9.
1) - سورۀ آل عمران ، آيۀ 49.
اين سخن از ژرفاى عقيدۀ توحيد بيرون مىآيد. آيا خداوند نمىتواند بنده صالح و مطيع خود را يارى رساند كه بر اسرار غيب آگاهش سازد ؟ و اگر بندهاى مطيع خدا باشد و مخلصانه او را بپرستد چرا پروردگار اين كرامت را بدو نبخشد ؟ آيا مگر خداوند توبه كنندگان و پاكيزه خواهان و متوكّلان را دوست نمىدارد ؟ و آيا مگر به فرمانبردارانش دوستى و پرستندگان و نيكو كاران و صدقه دهندگان دوستى نمىورزد و پرهيز كاران را كرامت نمىدهد و بر بندگان شكيبا و پايدارش، چنان كه بيشتر سورههاى قرآن كريم مىخوانيم، درود و ثنا نمىفرستد ؟
كسانى كه منكر تأييدات الهى به بندگان صالح خدا، بويژه ائمه معصومين هستند و در بارۀ معجزات آنان به گمان و ترديد مىافتند، در واقع به روح و باطن قرآن و بزرگ ترين مفاهيم اين كتاب آسمانى كفر مىورزند.
محتواى اصلى مكاتب الهى اعتقاد بدين نكته است كه خداوند بر مسند قدرت تكيّه دارد و هر چه اراده فرمايد به انجام مىرساند و كردارش جز با اتّكا بر حكمت بالغه نيست. اين حكمت در پاداش به نيكو كاران و كيفر بدكاران خلاصه مىشود. اگر بدكاران و خوش كرداران در پيشگاه خداوند يكى بودند و او مؤمنان را يارى نمىكرد و كافران و منافقان را به ذلّت و پستى نمىكشاند ، آنگاه ايمان به قدرت و حكمت او چه سودى در برداشت ؟ !
امام موسى بن جعفر عليهما السلام اين گونه بود. او ملازم با قرآن بود و در زمانۀ خويش عابدترين بندۀ خدا و بزرگترين فرمانبر پروردگار به شمار مىآمد.
آنحضرت صاحب معجزات و كراماتى بود كه از طرف تمام مسلمانان به تأييد رسيده است (1)، ولى ما با توجّه به گنجايش اين كتاب تنها به نقل برخى از ايند.
1) - علاقهمندان مىتوانند براى اطلاع بيشتر در اين باره به بحار الانوار ، ج48 ، ص29 - 100مراجعه فرمائيد.
معجزات مىپردازيم :
1 - خداوند بندۀ صالح خويش، امام موسى بن جعفر عليهما السلام، را به بركت توكّل و ارتباط آنحضرت با خدا از چنگ زمامداران ستمگر رهانيد.
در حديثى از عبيداللّٰه بن صالح آمده است كه گفت: حاجب فضل بن ربيع از فضل بن ربيع نقل كرد كه گفت :
شبى با يكى از كنيزانم در بستر بودم. نيمه شب بود كه صداى حركت در را شنيدم. بيمناك شدم. كنيز گفت: شايد تكان در، به خاطر وزش باد باشد. دير زمانى نگذشت كه ديدم در اتاقى كه در آن خفته بوديم باز شد و نا گهان « مسرور كبير » بر من وارد شد و بدون آنكه به من سلام دهد، گفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد.
من از خودم نا اميد شدم و گفتم: اين مسرور است كه بدون اجازه و بى اينكه سلام گويد بر من وارد شد. اين نشانۀ مرگ است. احتياج به غسل داشتم امّا جرأت نكردم از او بخواهم كه براى اين كار به من مهلت دهد. كنيزم چون متوجّۀ حيرت و شگفتى من شد، گفت: به خداوند عزّ و جل توكّل كن و برخيز.
برخاستم و جامه در بر كردم و با مسرور بيرون آمدم تا به خانۀ هارون رسيديم. بر او سلام دادم. اميرالمؤمنين ! ! در بسترش خفته بود، پاسخم را داد. من از پا افتادم. او پرسيد: آيا ترسيدى ؟ عرض كردم: آرى اى اميرالمؤمنين. هارون ساعتى مرا به حال خويش وانهاد تا آرام گرفتم. سپس گفت: به زندان ما برو و موسى بن جعفر بن محمّد را بيرون آرو سه هزار درهم به او بده و پنج خلعت بدو ببخش و بر سه مركب بنشانش و او را در اقامت پيش ما و يا رفتن از نزد ما و اقامت در هر شهر و ديارى كه مىخواهد و دوست دارد، مخيّر كن.
گفتم: اى اميرالمؤمنين ! آيا دستور مىدهى موسى بن جعفر را آزاد كنم ؟
گفت: آرى. من سه مرتبۀ ديگر اين سؤال را از هارون پرسيدم و او پاسخ
داد: بلى. واى بر تو ! آيا مىخواهى نقض پيمان كنم ؟ گفتم: كدام پيمان اى اميرالمؤمنين ؟ پاسخ داد: در بستر بودم كه ناگهان شخص سياه چردهاى كه ميان سياهان هيچ كس را از او بزرگتر نديده بودم، بر من ظاهر شد و روى سينهام نشست و دست بر گلويم نهاد و گفت: آيا موسى بن جعفر را به ستم در بند كردهاى ؟ گفتم: او را آزاد مىكنم و بدو خلعت و تحفههايى مىبخشم. سپس او از من براى اين كار پيمان گرفت و از روى سينهام برخاست. نزديك بود قبض روح شوم !
فضل گويد: من از نزد هارون بيرون آمدم به ديدار امام موسى بن جعفر كه در زندان بود رفتم. او را ديدم كه به نماز ايستاده است. نشستم تا سلام نماز را گفت. آنگاه سلام اميرالمؤمنين را به او رساندم و از آنچه هارون در بارۀ او به من گفته بود، آگاهش ساختم. سپس هدايايى را كه هارون گفته بود به وى دادم.
حضرت موسى بن جعفر به من گفت: اگر هارون تو را به كارى جز اين فرمان داده، به انجام رسان. گفتم: نه به حق جدّت رسول خدا او مرا جز به اين كار فرمان نداده است.
حضرت فرمود: من به خلعت يا چهار پايان و مالى كه حقوق مردم در آنها باشد، نيازى ندارم. من پاسخ دادم: تو را به خدا سوگند كه اين هدايا را رد مكن كه هارون خشمگين مىشود. آنگاه او فرمود: هر كارى كه تو مايلى انجام بده.
سپس من دست او را گرفته از زندان بيرونش بردم به او عرض كردم: اى فرزند رسول خدا به من بگو كه چگونه در نزد اين مرد (هارون) به اين درجه از احترام رسيدى كه من به خاطر مژده آزادى كه به تو دادم و نيز به خاطر كارى كه خداوند به وسيلۀ من براى تو انجام داد، بر گردن تو حق دارم ؟
او پاسخ داد: شب چهار شنبه پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم. او از من پرسيد: اى موسى آيا تو محبوسى و مظلومى ؟ عرض كردم: آرى اى رسول
خدا محبوس و مظلومم. آنحضرت سه بار اين عبارت را تكرار كرد و آنگاه فرمود :
وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ (1).
« و ندانم شايد اين آزمايشى باشد شما را با بهرهمنديى تا زمانى. »
فردا را روزه بگير و آن را به روزۀ پنج شنبه و جمعه متصل كن و چون هنگام افطار فرا رسيد دوازده ركعت نماز بگزار در هر ركعت يك بار سورۀ حمد و 12 بار سورۀ قل هو اللّٰه احد را بخوان. چون 4 ركعت نماز گزاردى سجده كن و بگو :
يٰا سٰابِقَ الْفُوْتِ ، يٰا سٰامِعَ كُلَّ صَوْتٍ ، يٰا مُحْيٖى الْعِظٰامَ وَهٖى رَمٖيمٌ بَعْدَ الْمَوْتِ ، أَسْأَلُكَ بِإِسْمِكِ الْعَظٖيمِ الْأَعْظَمِ أَنْ تُصَلِيَ عَلىٰ مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكِ وَعَلىٰ أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيّبٖينَ الطّٰاهِرٖينَ وَأَنْ تَجْعَلَ لِى الْفَرَجَ مِمّٰا أَنا فٖيهِ. من نيز چنين كردم و نتيجه همين شد كه خود ديدى ».
2 - امام موسى الكاظم عليه السلام براى رهايى يكى از پيروانش از بيداد هارون دعا كرد و خداوند هم دعايش را مستجاب فرمود. در اين باره از صالح بن واقد طبرى روايت شده است كه گفت: بر امام موسى بن جعفر عليهما السلام وارد شدم. او به من فرمود: اى صالح !اين ستمگر (هارون) تو را فرا مىخواند و به بند مىكشد و از تو دربارۀ من پرس و جو مىكند به او پاسخ بده كه من موسى بن جعفر را نمىشناسم چون در بند شدى بگو هر كسى كه مىخواهى او را از زندان برون آورى پس به اذن خداوند بيرونش خواهم آورد.
پس از مدّتى هارون مرا از طبرستان فرا خواند و پرسيد: موسى بن جعفر چه كرد ؟ به من خبر رسيده كه او نزد تو بوده است. گفتم: من در بارۀ موسى بن جعفر چه مىدانم ؟اى اميرالمؤمنين تو از من به او و مكانى كه در آن است1.
1) - سورۀ انبياء ، آيۀ 111.
آگاهترى. هارون گفت: او را به زندان ببريد. به خدا سوگند در يكى از شبها در حالى كه ساير زندانيان خفته بودند من ايستاده بودم كه ناگهان شنيدم يكى مىگويد: اى صالح. عرض كردم: لبيك. گفت: آيا بدين جاى آمدى ؟ گفتم :
آرى سرورم. گفت: برخيز و در پى من بيرون آى. من برخاستم و بيرون شدم.
چون به راهى رسيديم فرمود: اى صالح ! قدرت، قدرت ماست و آن كرامتى است الهى كه به ما عطا فرموده است. عرض كردم: سرورم ! كجا بروم كه خود را از دست اين ستمگر در امان بدارم ؟ فرمود: به ديار خودت باز گرد كه او در آنجا دستش به تو نمىرسد. صالح گفت: من به طبرستان بازگشتم. به خدا سوگند هارون پس از آن واقعه در بارۀ من هيچ تحقيق نكرد و ندانست كه آيا من هنوز زندانى هستم يا نه ؟ ! ! (1)
3 - آنحضرت شيعيان خود را بر مبناى تقوا پرورش مىداد و خداوند نورى به ايشان بخشيده بود كه با آن از اسرار درونى شيعيان خويش آگاهى مىيافت.
در اين باره در حديثى از عبداللّٰه بن قاسم بن حارث بطل از مرازم آمده است كه گفت: به مدينه در آمدم و در خانهاى كه در آن فرود آمده بودم كنيز زيبايى ديدم. خواستم از او كام برگيرم، امّا آن كنيز از اين امر سر باز زد. چون هوا تاريك شد به همان سراى رفتم و در زدم و همان كنيز در را گشود. دست بر سينۀ او نهادم او بر من پيشى گرفت و من به درون خانه رفتم. چون سپيده دميد نزد امام كاظم عليه السلام رفتم و آنحضرت فرمود: اى مرازم ! شيعۀ ما نيست كسى كه چون خلوت كند مراقب هواى نفس خود نباشد. (2)
4 - آنحضرت از دانش الهى خويش در راه تربيّت پيروانش بر انضباط بدين5.
عنوان كه والاترين نياز در عرصههاى گوناگون زندگى و بويژه جهاد است، بهره مىگرفت. در اين باره در روايات آمده است :
از محمّد بن حسين، على بن حسان واسطى، موسى بن بكر روايت شده است كه گفت: امام موسى كاظم يادداشتى به من داد كه در آن مسائلى نوشته شده بود و به من فرمود: بدانچه در اين يادداشت آمده عمل كن. من يادداشت را زير مصلّايم نهادم و در مورد آن كوتاهى روا داشتم. روزى از پيش آنحضرت مىگذشتم كه يادداشت را در دستش ديدم او در مورد آن يادداشت از من سؤال كرد و من پاسخ دادم كه در منزل است. آنحضرت فرمود: اى موسى ! هر گاه كارى به تو امر كردم آن را به انجام رسان و گرنه بر تو خشمگين مىشوم. (1)
5 - گاه موقعيّتى پيش مىآمد كه امام موسى بن جعفر عليهما السلام مى بايست براى تربيّت و پرورش شيعيانش و متواضع ساختن آنها در برابر حق و دور كردنشان از تكبّر و خود بزرگ بينى دست به كار اعجاز مىشد تا بدين وسيله ياران خود را به مرتبۀ « حزب اللّٰه » - كه برخوردارى از مال يا مقام و يا دانش موجب اختلاف و تفاضل آنان نمىشود - ارتقا دهد.
براى اين منظور اجازه دهيد ماجراى على بن يقطين، وزير هارون الرشيد را براى شما بازگو كنيم. على بن يقطين چه بسا به خاطر مقامى كه در دستگاه حكومت هارون داشت دچار غرور مىشد و خود را از ساير مؤمنان بالاتر و بزرگتر مىپنداشت. حال ببينيم كه امام چگونه او را پرورش مىكند و با به كارگيرى قدرت الهى خويش چگونه روح تقوا را در ضمير او مىدمد.
از محمّد بن على الصوفى نقل شده است كه گفت: ابراهيم جمّال رضى الله عنه از ابو الحسن على بن يقطين وزير، اجازۀ ورود خواست، امّا على بن يقطين به او4.
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص44.
اجازه نداد. على بن يقطين در همان سال عازم سفر حج شد و در مدينه اجازۀ خواست كه به محضر مولايمان موسى بن جعفر عليهما السلام وارد شود، امّا آنحضرت به او اجازه نداد. روز دوّم على آنحضرت را ديد و پرسيد: سرورم گناه من چيست ؟ امام پاسخ داد: راهت ندادم چون تو برادرت ابراهيم جمّال را به حضور نپذيرفتى و خداوند سعى تو را نمىپذيرد مگر آنكه ابراهيم جمّال تو را ببخشايد. على گفت: سرورم ؟ در اين لحظه من كجا و ابراهيم جمّال ؟ ! من در مدينه هستم و او در كوفه. امام فرمود: چون شب فرا رسد، تنهايى و بدون آنكه كسى از اطرافيان و غلامانت آگاه شوند به بقيع برو. شترى زين كرده در آنجاست بر آن سوار شو. على به بقيع رفت و بر آن شتر نشست و ديرى نگذشت كه بر در سراى ابراهيم در كوفه رسيد، در زد و گفت: من على بن يقطين هستم. ابراهيم جمّال از درون خانه گفت: على بن يقطين وزير بر در سراى من چه مىكند ؟ على پاسخ داد: اى مرد. كار من دشوار است و ابراهيم را سوگند داد كه به او اجازۀ ورود دهد. چون به درون خانه رفت، گفت: اى ابراهيم ! امام كاظم عليه السلام از پذيرفتن من خوددارى مىورزد مگر آنكه تو مرا ببخشايى. ابراهيم گفت :
خداوند تو را ببخشايد. آنگاه على بن يقطين، ابراهيم را سوگند داد كه بر گونهاش قدم بگذارد، ابراهيم خود دارى ورزيد بار ديگرى على او را سوگند داد و ابراهيم پذيرفت. ابراهيم چند بار پا بر رخ على بن يقطين نهاد و پيوسته مىگفت: خدايا شاهد باش. سپس على بن يقطين بازگشت و سوار بر شتر شد و همان شب به خانه امام موسى بن جعفر عليهما السلام در مدينه آمد و از او اجازۀ ورود خواست امام به او اجازۀ ورود داد و او را پذيرفت. (1)
6 - از آنجا كه امام موسى بنجعفر رهبر مسلمانان و جانشين پيامبرى مىباشد5.
1) - بحارالانوار ، ج48 ، ص85.
كه به مكارم اخلاق آراسته بود، نسبت به مؤمنان مهربانى به خرج مىداد و درد و رنج آنها بر وى گران مىآمد.
بسيار اتفاق مىافتاد كه آنحضرت با نور الهى به فشارهائى كه به يارانش وارد مىشد، مىنگريست و مىكوشيد فوراً از آن بكاهد و آن را بر طرف نمايد.
ماجراى زير بيانگر يكى از همين موارد است :
از ابراهيم بن عبد الحميد نقل شده است كه گفت :
ابوالحسن نامهاى به من نوشت كه خانهات را عوض كن. من از اين بابت غمگين شدم. خانۀ ابراهيم در وسط مسجد و بازار قرار داشت. او خانهاش را عوض نكرد. بار ديگر قاصد به وى خبر داد كه خانهات را عوض كن، باز هم به اين فرمان ترتيب اثر نداد و همچنان در همان خانه بود كه قاصد براى بار سوّم همين فرمان را به اطلاع او رسانيد. عثمان بن عيسى گويد: در آن هنگام در مدينه (و شاهد اين ماجرا) بودم. ابراهيم از آن خانه نقل مكان كرد و منزل ديگرى گرفت. من در مسجد بودم. ابراهيم، وقتى كه هوا تاريك شده بود به مسجد آمد. از او پرسيدم: چه خبر؟ گفت: آيا نمىدانى امروز چه حادثهاى براى من رخ داده است ؟ گفتم: نه. گفت: رفتم آب از چاه بيرون بياورم تا وضو بگيرم. چون دلو را بيرون آوردم پر از نجاست بود، حال آنكه ما آرد خود را با همين آب خمير مىكرديم، از اين رو نانهاى خود را دور افكنديم و لباسهاى خود را آب كشيديم و اين امر موجبشد كه دير به مسجد بيايم و اينك خانهاى كرايه كردم و اثاثيه خويش را بدانجا بردم. در خانه جز يك كنيز كسى ديگرى نماندهاست، همين حالا مىروم و او را مىآورم.
گفتم: خدا به تو بركت دهد. سپس جدا شديم. چون سپيده دميد براى رفتن به مسجد از خانههاى خود بيرون آمديم. او گفت: آيا مىدانى امشب چه
حادثهاى روى داد ؟ گفتم: نه. گفت: به خدا هر دو طبقه خانهام ويران و زيرورو شد. (1)
بدين سان امام از نصيحت و راهنمايى ياران خود حتّى در مسائل جزيى زندگى دريغ نمىكرد اگر چه همين مسأله جزيى در ارتباط با فرد مؤمن بسيار مهم و حساس بود. در واقعۀ ديگرى مىبينيم كه امام يكى از ياران خود را در يك مسأله تجارى كه آن هم امرى جزيى بود، راهنمايى مىكند. اين شواهد نشان مىدهد كه آنحضرت از توجّه و اهتمام به امور مسلمانان غافل نبوده است.
از حسن بن على بن نعمان از عثمان بن عيسى روايت شده است كه گفت :
امام موسى بن جعفر عليهما السلام سحر گاه روزى وارد مدينه مى شد كه ابراهيم بن عبدالحميد را كه به سمت قبا مىرفت، ديد و از او پرسيد: ابراهيم به كجا مىروى ؟ گفت: به قبا. امام پرسيد: براى چه كارى ؟ گفت: ما در هر سال خرما مىخريم. اينك مىخواهم نزد مردى از انصار بروم و مقدارى خرما از او بخرم.
حضرت پرسيد: آيا از آفت ملخ آسوده خاطرى ؟
امام پس از اين سخن وارد مدينه شد و من نيز به راه خود رفتم. اين ماجرا را براى ابو العز باز گفتم و او گفت: به خدا امسال درخت خرما نمىخريم. پنج روز سپرى بود كه ملخ آمد و تمام خرماهاى نخلستان را از بين برد. (2)
شالودۀ رسالتها و مكاتب آسمانى بر اساس ايمان به غيب استوار شده است بارزترين نمودهاى آن، علم غيب بندگان مقرّب خداست. آيا كتابى كه به پيامبر
وحى مىشود و مردم را به پيروى از او امر مىكند، از ناحيه غيب نيست ؟
چگونه خداوند تمام اين مكاتب بزرگ آسمانى و اين كتاب عظيم (قرآن) ، كه جهانيان را به رويارويى فراخوانده تا يك سوره و يا چند آيه همانند آن را بياورند، به پيامبر امى خويش آموخته است ؟ !
ما در قرآن مىخوانيم كه حجّت عيسى بن مريم عليه السلام بر مردم دورانش آن بود كه ايشان را از آنچه در خانههايشان انبار كرده بودند، خبر مىداد.
بدين سان دانش الهى امام كه از حدّ و مرز دانش مردم گذر كرده، خود دليلى است بر اينكه او از جانب خدا مؤيد و امام و حجّت تمام مردم روى زمين است.
اين علم چگونه حاصل مىشود ؟ آيا از طريق حديث از رسول خدا، از جبرئيل، از خدا حاصل شده و يا از طريق ثبت آن در صحيفه دل و دميدن آن در روح پديد آمده است و يا از طريق ستونى نورانى كه امام بدان مىنگرد و هر گاه خدا بخواهد او چيزى را در مىيابد يا آنكه با نزول روح كه بزرگترين فرشتگان است، در شب قدر بر امام، امور بر او آشكار مىشود ؟ !
تمام اين موارد و چه بسا راههاى ديگرى كه ما از آنها آگاهى نداريم، مىتواند براى تحصيل علم غيب توسّط امام درست باشد و نيازى نداريم براى شناخت جزئيات و تفاصيل اين امر خود را به مشقّت اندازيم بلكه در اين باره همين اندازه كافى است كه امام به اذن خداوند از آنچه بر مردم پوشيده و پنهان است ، آگاهى مىيابد و خداوند بدين وسيله بر آنان منّت مىنهد و مردم بايد از آنها اطاعت كنند.
در حديثى از امام صادق عليه السلام در اين باره آمده است :
« به آنحضرت عرض كردم: دانش شما از چه راهى حاصل مىشود ؟ فرمود:
اين دانش ميراثى است از رسول خدا صلى الله عليه و آله و على بن ابىطالب. گفتم: يعنى بگوييم كه دانش در دل شما افكنده و يا در گوش شما خوانده مىشود ؟ گفت :
ممكن است چنين باشد ». (1)
امام كاظم با اتكا به علم غيب، در تمام عرصههاى حيات سخن گفته است و وصيّت آنحضرت به هشام كه خود چكيدهاى از حكمتهاى پيامبران و گلچينى از ديدگاههاى مكتبى است، به عنوان شاهدى براى اثبات اين مطلب كافى است. آنچه در زير مىآيد. قطرهاى است نا چيز از اين درياى گهر بار :
1 - روايت شده است كه اسحاق بن عمار گفت: چون هارون، امام موسى عليه السلام را در بند كرد، ابو يوسف و محمّد بن الحسن از ياران و شاگردان ابو حنيفه خدمت آن امام رسيدند. يكى از آن دو به ديگرى گفت: ما براى يكى از اين دو كار پيش ابو الحسن موسى بن جعفر آمدهايم يا او را هم عقيدۀ خويش كنيم و يا بر او اشكال بگيريم. هر دو رو به روى ايشان نشستند. در همين حال مردى كه از طرف سندى بن شاهك بر آنحضرت گمارده شده بود، خدمت وى رسيد و اظهار داشت: نوبت من تمام شده و به خانۀ خود مىروم اگر شما را خدمتى و كارى هست بفرماييد كه چون باز نوبت من شود فرمايش شما را به انجام رسانم. حضرت فرمود: من كارى ندارم. چون مرد از محضر آنان بيرون رفت، امام به ابو يوسف روى كرد و فرمود: شگفتا از اين مرد ! او امشب مىميرد و آمده مىگويد كه فردا مىخواهد كار مرا انجام دهد ! !
ابو يوسف و محمّد بن الحسن برخاستند و با هم گفتند: ما آمده بوديم تا از او در بارۀ مستحب و واجب پرسش كنيم، امّا او اكنون چيزى گفت كه انگار از علم غيب بود.
سپس آنان مردى را در پى آن نگهبان فرستاده به وى گفتند: اين مرد را زير نظر بگير و ببين كار او امشب به كجا مىانجامد و فردا ما را از وضع او آگاه كن.4.
1) - بحارالانوار ، ج2 ، ص174.
آن شخص آمد و در مسجدى كه روبروى سراى آن مرد بود، منتظر نشست.
چون نيمى از شب بگذشت بانگ فرياد و شيون به آسمان بلند شد و مردم را ديد كه به خانۀ آن مرد مىروند. پرسيد: چه شده است ؟ گفتند: فلانى بدون آنكه بيمار يا مريض باشد، امشب نا گهانى جان سپرد. آن مرد به نزد ابو يوسف و محمّد بن الحسن بازگشت و آنان را از اين ماجرا آگاه كرد، ابو يوسف و محمّد بن الحسن نزد امام هفتم آمده عرض كردند: ما دانستيم كه تو علم حلال و حرام را مىدانى، اما از كجا دانستى كه اين مرد امشب مىميرد ؟ امام پاسخ داد: از درى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله علم خويش را به على بن ابىطالب عليه السلام تعليم فرمود.
آن دو با شنيدن اين جواب مات و متحيّر ماندند و نتوانستند پاسخى به آنحضرت بدهند. (1)
بدين سان امام موسى بن جعفر عليهما السلام همچون پيامبران و اولياى بزرگوار خداوند از زمان مرگ افراد آگاه بود.
2 - همچنين آنحضرت به اذن خداوند از زبانهاى گوناگونى كه مردم بدانها تكلّم مىكردند، مطلع بود. در حديثى از ابن ابى حمزه آمده است كه گفت: نزد حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بودم كه 30 غلام را كه از حبشه براى او خريده بودند، به محضرش آوردند. يكى از آنها كه نيكو سخن مىگفت با امام سخن گفت.
امام موسى كاظم نيز با همان زبان جواب وى را گفت. آن غلام و نيز تمام جمع از اين مسأله شگفت زده شدند. آنان گمان كردند كه امام زبانشان را نمىفهمد. ايشان به آن غلام گفت: من به تو پولى مىدهم و تو به هر يك از اين غلامان 30 درهم بپرداز. غلامان از محضر امام خارج شده به هم مىگفتند :5.
1) - بحارالانوار ، ج2 ، ص64 - 65.
او (امام كاظم) بليغتر از ما به زبان خود ما سخن مىگويد و اين نعمتى است كه خداوند به ما ارزانى داشته است.
على بن ابى حمزه گويد: به آنحضرت عرض كردم: اى فرزند رسول خدا ! چنين ديدم كه شما با اين حبشيها بازبان خودشان سخن گفتيد ؟ ! آنحضرت فرمود: آرى. گفتم: در ميان آنها تنها به آن غلام امر كرديد ؟ ! فرمود: بلى به او گفتم كه در حق ساير بردگان نيكى كند و به هر يك از آنها ماهيانه 30 درهم بپردازد. چون او وقتى به سخن آمد از ديگران داناتر مىنمود او از تبار پادشاهان آنها بود. پس او را بر سايرين گماردم تا به احتياجات آنها رسيدگى كند. از اينها گذشته او غلامى راستگوست. سپس فرمود: شايد تو از اينكه من با آنان به زبان حبشى سخن گفتم در شگفت شدى ؟ گفتم: به خدا سوگند آرى. فرمود :
تعجّب مكن ! آنچه در نظر تو شگفت و حيرت آور آمد و آنچه از من شنيدى در مثل مانند پرندهاى است كه به منقار خويش قطرهاى از دريا برگيرد. آيا اگر پرندهاى چنين كند از دريا چيزى كاسته مىشود ؟ ! امام به منزلۀ درياست كه آنچه نزد اوست هيچ گاه تمام نمىشود و شگفتيهاى او بيش از شگفتيهاى درياست. (1)
3 - در حديث ديگرى كه على بن ابى حمزۀ راوى آن است، آمده است كه گفت: ابو الحسن عليه السلام مرا به سوى مردى كه رو به رويش طبقى بود و دست فروشى مىكرد فرستاد و فرمود: اين 80 درهم را به او بده و بگو كه ابوالحسن مىگويد: از اين 80 درهم استفاده كن كه اين مقدار تا هنگامى كه بميرى برايت بس است. چون فرمان امام را به جاى آوردم ! مرد گريست. گفتم: چرا مىگريى ؟ پاسخ داد: چرا نگريم كه هنگام مرگم فرا رسيده است. گفتم: آنچه0.
1) - بحارالانوار ، ج2 ، ص70.
پيش خداست از آنچه در آنى بهتر است. مرد خاموش شد. سپس پرسيد: اى بندۀ خدا توكيستى ؟ جواب دادم: على بن ابى حمزه. مرد تا نام مرا دانست ، گفت: به خدا سوگند سرور و مولايم به من چنين فرمود كه نامهام را به وسيلۀ على بن ابى حمزه برايت مىفرستم.
على گويد: حدود 20 شب در آنجا درنگ كردم سپس نزد آن مرد آمدم و ديدم كه در بستر بيمارى افتاده است. به او گفتم: هر وصيّتى كه دارى بكن كه من آن را از مال خودم به انجام مىرسانم. گفت :چون مُردم، دخترم را به همسرى مردى متدّين در آور سپس خانهام را بفروش و پول آن را به امام بده و به هنگام غسل و دفن و نماز (ميّت) گواه من باش.
على بن ابى حمزه گويد: چون آن مرد را به خاك سپردم، دخترش را به همسرى مردى ديندار در آوردم و خانهاش را فروختم و بهاى آن را به دست امام كاظم عليه السلام رساندم. آنحضرت پول خانه را بر گرداند و فرمود: اين درهمها را به دست دختر او بسپار. (1)
4 - دانش ائمه از ناحيۀ خداست و هيچ چيز در آسمانها و زمين نمىتواند خدا را به عجز و ناتوانى بكشاند از اين رو گاه حكمت او اقتضا مىكند كه علمش را در نوزادى كه در گهواره است به وديعه نهد چنانكه با عيسى بن مريم و يحيى بن زكريا چنين كرد. امام كاظم نيز از جمله كسانى بود كه خداوند قدرت خويش را در او ظاهر كرد. در حديثى از عيسى شلقان آمده است كه گفت: نزد امام صادق رفتم و مىخواستم از او در بارۀ ابو الخطاب پرسشى كنم. آنحضرت پيش از آنكه من بنشينم آغاز به سخن كرد و فرمود: چه مانع دارد كه پسرم موسى را ببينى و از تمام آنچه كه مىخواهى از او سؤال كنى ؟6.
1) - بحارالانوار ، ج2 ، ص76.
عيسى گويد: نزد عبد صالح (امام موسى) رفتم او در جايگاه تعليم نشسته و بر لبانش اثر مداد ظاهر بود و پيش از آنكه من چيزى بگويم، گفت: اى عيسى ! خداوند از پيامبران بر نبوّت پيمان گرفت و آنان از اين پيمان عدول نمىكنند و نيز از اوصيا و جانشينان بر جانشينى پيمان گرفته است و هم از اين رو آنان از اين پيمان روى بر نمىتابند، امّا ايمان عدّهاى عاريتى است، ابو الخطاب از جمله همين گروه است. از اين رو خداوند ايمان او را باز ستاند. من با شنيدن اينسخنان، آنحضرت را در آغوش گرفتم و ميان دو چشمش را بوسيدم و گفتم:
ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ.
سپس بنزد امام صادق بازگشتم. آنحضرت پرسيد: چه كردى ؟ گفتم: نزد او رفتم و او بدون آنكه من پرسشى كنم آغاز به سخن كرد و از آنجا دانستم كه او امام است. امام صادق عليه السلام فرمود: اى عيسى ! اين پسرم را ديدى اگر از او دربارۀ آنچه كه در قرآن آمده است، سؤال كنى به تو از روى علم و دانش پاسخ مىدهد. (1)
5 - هنگامى كه پردهها ميان پروردگار و بندهاش به كنارى مىروند و زمانى كه صفاى روحى و معرفت الهى به اوج خود مىرسد، دنيا تماماً در اختيار بندۀ صالح خداوند مىگردد چنانكه در حديث قدّسى نيز آمده است :
« عَبْدٖى أَطِعْنٖى تَكَنْ مَثَلٖى أَقُولُ لِلْشَىْءٍ كُنْ فَيَكُونَ وَتَقُولُ لِلْشَىْءِ كُنْ فَيَكُونَ ».
«بندۀ من ! مرا اطاعت كن، تا همانند من شوى. همانطورى كه تا من به چيزى بگويم اين گونه باش پس مىشود تو نيز اگر به چيزى امر كنى همان مىشود ».
شقيق بلخى در ماجرايى كه براى او رُخ داد گوشهاى از كرامتى را كه خداوند8.
1) - بحارالانوار ، ج2 ، ص58.
به هفتمين پيشواى شيعيان امام موسى بن جعفر عليهما السلام، ارزانى داشته است براى ما باز گو مىكند او مىگويد :
در سال 149 ه ق به قصد حج حركت كردم و در قادسيه فرود آمدم. در حالى كه به مردم و زينت و كثرت آنان مىنگريستم، نگاهم به جوانى خوش سيما ، گند مگون و ضعيف افتاد. روى لباسش جامهاى پشمين بود كه جبّهاى روى آن در بر كرده بود. نعلين به پاداشت و جدا از همه نشسته بود. با خود گفتم كه اين جوان از فرقۀ صوفيه است كه مىخواهد خود را در اين سفر بر مردم تحميل كند. به خدا قسم پيش او مىروم و او را به باد نكوهش مىگيرم. نزديك او رفتم. چون جوان مرا ديد كه به طرف او مىروم گفت: اى شقيق !
اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ (1).
« از بسيارى گمانها پرهيز كنيد كه برخى از گمانها گناه است. »
آنگاه مرا وانهاد و رفت. با خود گفتم: عجب حادثه بزرگى ! او از آنچه با خود گفته بودم، سخن گفت و مرا به نام صدا زد. اين حتماً بندۀ صالحى است بايد به او برسم و از او بخواهم كه مرا حلال كند. با شتاب در پى او روانه شدم، امّا نتوانستم به او برسم و او از ديد من نهان شد. چون در « واقصه » فرود آمديم نا گاه او را ديدم كه به نماز ايستاده و اعضاى بدنش مىلرزند و اشك از چشمانش سرازير است. با خود گفتم: اين همان مرد است، اينك به سوى او مىروم و حلاليّت مىطلبم.
درنگ كردم، تا نماز ايشان به اتمام رسيد سپس به سوى او روى كردم همين كه چشم او به من افتاد، گفت: اى شقيق ! بخوان :
وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَىٰ (2).2.
« و همانا من آمرزگارم براى كسى كه توبه كرد و ايمان آورد و كار شايسته انجام داده سپس هدايت شد. »
سپس مرا وانهاد و رفت. با خود گفتم كه اين جوان از ابدال (اولياءاللّٰه ) است. او دو بار از نهان من خبر داد. چون در منطقهاى كم آب فرود آمديم ناگهان او را ديدم كه بر كنارۀ چاهى ايستاده است و كوزهاى در دست دارد و مىخواهد با آن از چاه آب بكشد، امّا كوزه از دستش رها شد و در چاه افتاد. من به كارهاى او مىنگريستم. در اين هنگام ديدم كه او به آسمان نگريست و گفت :
انت ربي اذا ظمئت الى الماء ***وقوتي اذا اردت الطعاما (1)
خداوندا من جز اين كوزه چيزى ندارم، پس آن را از بين مبر. به خدا سوگند در اين هنگام ديدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و كوزه را كه لبريز از آب بود، گرفت. سپس وضو ساخت و چهار ركعت نماز گزارد.
آنگاه به سمت تپهاى شنى رفت. با دست خويش از شنها بر مىداشت و در كوزه مىريخت و آن را تكان مىداد و مىنوشيد: نزد او رفتم و بر وى سلام كردم. او سلامم را پاسخ گفت. به او گفتم: از فضل آنچه خداوند بر تو ارزانى داشته مرا نيز اطعام كن. او گفت: اى شقيق ! نعمتهاى پيدا و نا پيداى خداوند همواره بر ما باريدن گرفته است. پس به پروردگارت خوش گمان باش. آنگاه كوزه را به من داد. از آن خوردم و ديدم كه آرد و شكر است ! ! به خدا سوگند لذيذتر و خوشبوى تر از آن نچشيده بودم پس سير و سيراب شدم و چند روزى اصلاً ميل به آب و خوراك نداشتم.م.
1) - تو پروردگار منى هر گاه كه به آب تشنه شوم و نيروى منى هر گاه خواستار طعام شوم.
ديگر آن مرد را نديدم تا آنكه وارد مكّه شديم. شبى او را در كنار قبة الشراب ديدم. نيمى از شب گذشته بود او با خشوع و آه و ناله نماز مىگزارد و در همين حال بود كه شب به پايان رسيد. چون سپيده دميد بر مصلّايش نشست و به گفتن تسبيح پرداخت سپس برخاست و نماز صبح را خواند و هفت بار به گرد خانۀ خدا طواف كرد و بيرون رفت. من در پى او روان شدم و نا گهان ديدم كه او بر خلاف وضعى كه در طول راه داشت صاحب خدم و حشم است و مردم به گرد او جمع مىشوند و بر او سلام مىكنند. از يكى از كسانى كه نزديك او بود پرسيدم: اين جوان كيست ؟ پاسخ داد: اين جوان موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على بن ابىطالب عليهم السلام است.
چون از نام اين جوان آگاه شدم، با خود گفتم: تعجّب مىكردم اگر اين شگفتيها از آن كس ديگرى جز اين آقا باشد ! !
يكى از شعراى قديمى جريان بر خورد شقيق با امام كاظم را طى يك قصيدۀ طولانى به نظم در آورده كه اينك ما به ذكر چند بيت از آن بسنده مىكنيم :
سل شقيق البلخى عنه و ماعا ***
يضع الرمل فى الإناء و يشربه
خداوند متعال رسولان و پيامبران خويش را از آدميان برگزيد تا حجّت بر مردم تمام شود و بديشان اقتدا كنند. اگر قرار بود كه خداوند حاملان رسالتهاى خويش را از ميان فرشتگان برگزيند مردم مىگفتند كه ما را با فرشتگان كه از جنسى ديگرند چه كار ؟ !
سرشت انسان بر فضيلت دوستى آفريده شده است و اگر اين فضيلت در شخصى تجسّم يابد، انسان بيشتر به آن عشق مىورزد و انگيزههاى خير و نيكى در ذات فرد، وى را به تبعيّت از شخص صاحب فضيلت وامىدارند و شخص مىكوشد به هر نحوى شبيه فرد صاحب فضيلت شود.
اگر شما در بارۀ فضيلت « احسان » سخنرانى مفصلى ايراد كنيد، آن چنان سودمند نخواهد بود كه اگر داستان مردى نيكو كار را بيان نماييد ! !
در واقع فضايل و مكارم اخلاقى ائمه اهل بيت عليهم السلام برترين روش تربيتى است و آنان به حق والاترين نمونههاى خير و فضيلت به شمار مىروند و شيوۀ زندگى پر بار از كرامات آنان بهترين دليل بر سلامت شيوۀ تربيتى و خط مشى آنان در زندگى است و انديشههاى آنان كه از سوى راويان نقل شده است ،
تفسيرى درست و به حق از قرآن است. آيا مگر اين بزرگواران از جنس بشر نبودهاند، پس چگونه به اين عظمت رسيدهاند ؟ و آيا مگر با اجراى همين انديشههايى كه از آنان روايت شده جايگاه بدين بزرگى دست نيافتهاند ؟ و آيا مگر ما خواهان رسيدن به بزرگى و عظمت نيستيم ؟ بنابر اين بياييد اين انديشهها را بخوانيم و هماهنگ با آنها حركت كنيم.
واقعيّت آن است كه تاريخ تنها اندكى از سيرۀ ائمه عليهم السلام را براى ما نقل كرده است، زيرا آنان هميشه از سوى حكومتهاى ستمگر در محاصرۀ تبليغاتى قرار داشتند تا آنجا كه حتّى، نقل فضيلت آنان در برخى از دوران، راوى را با خطر مواجه مىساخت و شاعرى همچون دعبل به خاطر مدح و ستايش اهل بيت عليهم السلام به مدّت 25 سال چوبۀ اعدام خويش را بر پشتش حمل مىكرد ! ! با اين وجود، رواياتى كه در بارۀ فضايل آنان به ما رسيده در حد خود دورهاى تربيتى و كامل از مكارم اخلاقى به شمار مىروند.
از آنجا كه امام كاظم عليه السلام در يكى از سختترين دورانهاى مبارزه و دشوارترين اوقات تقيّه و پنهانكارى مىزيستهاست، ثبت ماجراها و داستانهاى ايشان و گذر از حصار ممنوعيتهاى رژيم حاكم و رسيدن به نسلهاى بعدى در حد خود يك معجزه به حساب مىآيد. بر ماست كه بر اين داستانهائى كه به دست ما رسيده استدلال كنيم اگر چه مىدانيم آنچه به دست ما رسيده قطرهاى از معجزات و داستانهاى شگفت انگيز آنحضرت مىباشد.
يكى از برجستهترين نشانههاى رهبران مكتبى، زهد و پارسايى و عبادت در درگاه خداست. روزگارى كه امام كاظم در آن مىزيست به « قرن طلايى » معروف بود. در آن هنگام كاخهاى فرمانروايان عبّاسى آكنده از ثروتهاى هنگفت
و شاهد بر پايى جشنهاى پر خرج و هزينه بود. برخى از اين صحنهها را مىتوان در كتاب داستانهاى هزار و يك شب خواند. در چنين روزگارى ابراهيم بن عبدالحميد مىگويد :
« به خانۀ امام كاظم رفتم. او به نماز ايستاده بود. در خانهاش چيزى نبود مگر منسوجى از برگهاى درخت خرما (يا جامهاى بسيار خشن) و شمشيرى آويخته و يك قرآن ! ! (1)
آنحضرت از شدّت فروتنى و تواضع در برابر خداوند و عبادت به درگاه او پياده به زيارت خانۀ خدا مىرفت و اگر مسافت 400 كيلو مترى ميان مكّه و مدينه و نيز طبيعت صحراى عربستان را در نظر بگيريم آنگاه به نهايت تحمّل و بردبارى امام كاظم عليه السلام در برخورد با دشواريها در راه خداوند، پى خواهيم برد ».
على بن جعفر گويد: با برادرم موسى بن جعفر و اهل و عيالش 4 بار پياده به حج رفتيم. يك بار آنحضرت در مدّت 26 روز و بار ديگر 25 روز و سوّمين بار 24 روز و مرتبه چهارم 21 روز مسافت ميان مدينه و مكّه را پياده طى كرد. (2)
در بارۀ علاقۀ وافر آنحضرت به نماز كه نور چشم مؤمنان و ساعت ديدار دو دوست با يكديگر است، حديث زير چنين مىگويد :
« روايت شده است كه امام موسى بن جعفر عليهما السلام نافلههاى شب را به جاى مىآورد و آنها را به نماز صبح متصل مىكرد و آنگاه تا طلوع آفتاب به تعقبيات مىپرداخت و سپس به سجده مىافتاد و تا نزديك زوال سر از سجده و ستايش خداوند بر نمىداشت. بسيار دعا مىكرد و پيوسته مىفرمود :
«اللّٰهُمَّ إِنّٖى اسْأَلُكَ الرّٰاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ ، وَالْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسٰابِ » . يكى ديگر از0.
دعاهاىاو اين بود كه مىگفت:
«عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ ».
از ترس خدا بسيار مىگريست تا آنجا كه محاسنش از اشك خيس مىشد.
بيشتر از ديگر مردمان صله رحم به جاى مىآورد و فقراى مدينه را مورد تفقّد قرار مىداد. (1)
آرى تلاش و كوشش امام كاظم عليه السلام در پرستش پروردگارش و تضرع به درگاه او با نماز و دعا، او را به مقام ومرتبه والا و عظيمى رسانيد.
همين امر به او قدرت تحمّل بار سنگين رسالت را بخشيده بود تا آنجا كه در راه تبليغ و گسترش آن با تمام امكانات خود فداكارى كرد. در دل سياهچالهاى جباران، نماز، يگانه مونس و همدم او بود.
احمد بن عبداللّٰه از پدرش نقل مىكند كه گفت: نزد فضل بن ربيع رفتم. او بر بام بود. به من گفت: به اين خانه بنگر چه مىبينى ؟ گفتم جامهاى مىبينم كه روى زمين گسترده است. گفت: خوب بنگر. دقت كردم و گفتم: مردى در حال سجده است. گفت: آيا او را مىشناسى ؟ او موسى بن جعفر است. شبانه روز او را زير نظر دارم و او را هيچ گاه جز بر اين حالت نيافتهام. او چون نماز صبح را مىخواند تا طلوع خورشيد به تعقيبات مشغول مىشود. آنگاه به سجده مىافتد و تا زوال خورشيد در همان حال مىماند. او يكى را گمارده تا مراقب فرا رسيدن اوقات نماز باشد. چون آن شخص وى را از دخول وقت آگاه مىسازد او بدون آنكه تجديد وضو كند به نماز مىايستد. شيوۀ او آن است كه چون نماز عشا را گزارد، افطار مىكند آنگاه دو باره وضو مىسازد، و تا طلوع فجر به نماز مىايستد، يكى از كسانى كه آنحضرت را زير نظر گرفته بود، مىگفت: بسيار مىشنيدم كه آنحضرت اين دعا را مىخواند :2.
1) - بحارالانوار ، ج2 ، ص152.
اللّٰهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّنٖى كُنْتُ أَسْئَلُكَ أَنْ تُفَرِّغنٖى. اللّٰهُمَّ وَقَدْ فَعَلْتَ فَلَكَ الْحَمْدُ. (1)
( خداوندا تو خود مىدانى كه من از تو وقت فراغت مىخواستم.. خداوندا به من ارزانى داشتى، پس سپاس تو را) اشاره به روزگارى است كه حضرت امام به اقامت اجبارى در منزل محكوم بود.
در بارۀ نحوۀ قرائت قرآن آن بزرگوار، حفص روايت كرده است كه: كسى را بر خويش بيمناكتر از موسى بن جعفر عليهما السلام و اميداورتر از او به مردم نديدم به حزن قرآن مىخواند و چنان تلاوت مىكرد كه گويى انسانى را مخاطب قرار داده است. (2)
قرآن كريم والاترين ارزشها را به آنحضرت آموخته بود. يكى از برجستهترين اين ارزشها مراقبت از نفس و تلاش پيگير براى تزكيه و نجات آن از خشم پروردگار و اصلاح آن بود تا بدين وسيله آن را به جايگاهى براى محبّت و خشنودى خداوند تبديل كند. در عين حال او خير خواه مردم بود و خير خواهىاش چيزى جدا از عملكرد آنحضرت محسوب نمىشد، بلكه او با احسان به مردم به خداوند تقرّب مىجُست. از فقراى اهل بيت جستجو مىكرد و براى آنها پول و... مىبرد و به دست آنان مىرسانيد بدون آنكه بدانند اين كمكها از سوى چه كسى انجام مىگيرد. (3)
با توكّل بر خدا و يقين به او، پاداش نكو كاران در پيشگاهش فزونى مىگيرد.
اعتماد به اينكه خداوند روزى دِه و نيرومند است، به مؤمن غنايى مىبخشد كه از فقر و تنگدستى نمىهراسد. امامان ما نمونههاى والا در بخشش و كرم هستند. امام موسى بن جعفر عليهما السلام با وجود سختى شرايط و اوضاعى كه در آن مىزيسته است، در جود و كرم شهرۀ آفاق بوده است.
در اين باره از محمّد بن عبداللّٰه بكرى روايت شده است كه گفت :
در طلب وامى به مدينه در آمدم. امّا (به مقصود خود نرسيدم) خسته شدم با خود گفتم: اى كاش نزد ابو الحسن عليه السلام بروم و حال خود را براى او بازگو كنم.
از اين رو به مزرعۀ آنحضرت رفتم. خدمت او رسيدم. آنحضرت به همراه غلامش به سوى من آمد همراه غلام ظرفى بود كه در آن مقدارى گوشت نيم پخته بود و جز آن چيز ديگرى نداشتند امام مشغول خوردن شد و من نيز خوردم. سپس از حاجتم پرسيد و من ماجراى خود را براى او باز گفتم. پس آنحضرت به درون رفت و اندكى نگذشت كه به سوى من برون آمد و به غلامش گفت: برو. سپس دستش را به طرف من دراز كرد و كيسهاى كه در آن 300 دينار بود، به من داد. آنگاه برخاست و رفت من نيز بر مركب خويش سوار شده بازگشتم. (1)
ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين از يحيى بن الحسن نقل كرده است كه گفت: هر گاه موسى بن جعفر عليهما السلام مى شنيد كه مردى پشت سر آنحضرت سخن نا شايستى گفته است براى او يك كيسه پول كه در آنها بين 200 تا 300 دينار بود، مىفرستاد و كيسههاى آنحضرت زبانزد بود. (2)
در تاريخ حكايت جالبى آمدهاست كه منصور خليفه عبّاسىاز امام موسى بن
جعفر دعوت كرد كه در مجلس شادباش نوروز بنشيند و هدايا و تحفههاى مردم را بستاند. آنحضرت فرمود :
من در اخبارى كه از جدّم، رسول خدا صلى الله عليه و آله، روايت شده است، جستجو كردم، امّا در بارۀ اين عيد خبرى نيافتم بلكه اين عيد سنّتايرانيان است و اسلام آن را محو فرموده پناه به خدا مىبرم از اينكه بخواهيم چيزى را كه اسلام محو فرموده، احيا كنيم.
منصور پاسخ داد: من اين كار را به خاطر دلجوئى و جذب لشگر و سپاه مىكنم و تو را به خداوند عظيم سوگند مىدهم كه در اين مجلس بنشينى.
آنحضرت نشست. سران و فرماندهان لشگر بر آنحضرت وارد مىشدند و به وى شادباش مىگفتند و هداياى خود را به آنحضرت پيشكش مىكردند. خادم منصور بالاى سر آنحضرت ايستاده بود. و هدايايى را كه آورده مىشد، آمار مىگرفت. در آخر همه پيرمردى سالخورده وارد شد و به آنحضرت عرض كرد: اى فرزند دخت رسول خدا ! من مردى فقير و تنگدستم و مالى ندارم كه پيشكش كنم، امّا سه بيت كه جدّم در بارۀ جدّ تو، حسين بن على عليهما السلام، سروده است تقديم شما مىكنم :
عجبت لمصقول علاك فرنده
امام با شنيدن اين ابيات فرمود: هديۀ تو را پذيرفتم. بنشين كه خداى مباركت گرداند. آنگاه سر خود را به جانب خادم منصور بلند كرد و فرمود: نزد منصور برو و به او بگو كه اين مقدار مال جمع شده و بپرس با اين مالها چه مىخواهد بكند ؟ خادم رفت و برگشت و جواب آورد كه منصور مىگويد تمام اين اموال را به شما بخشيدم. با آن هر كار كه مىخواهيد بكنيد. پس امام به آن پير مرد فرمود: تمام اين اموال را بردار كه من آنها را به تو بخشيدم. (1)
آنحضرت با كرم و بزرگوارى خويش، با دشمنان و مخالفانش برخورد مىكرد و در نتيجه آنان را با خود دوست مىكرد. در روايات آمده است كه مردى از تبار خليفه دوّم در مدينه زندگى مىكرد و همين كه امام كاظم عليه السلام را مىديد به آزار او مىپرداخت و ناسزايش مىگفت و به حضرت على عليه السلام دشنام مىداد. روزى يكى از اطرافيان آنحضرت گفت: بگذاريد اين فاجر را بكشيم ، امّا آنحضرت به شدّت آنان را از اين انديشه نهى كرد، و پرسيد: آن مرد كجاست ؟ گفتند: در يكى از نواحى مدينه مشغول كشاورزى است. امام براى ديدار او روانه شد و او را در مزرعهاش يافت و با اسب خويش وارد مزرعۀ آن شخص شد. آن مرد صدا زد: زراعت ما را لگدمال مكن، امّا آنحضرت به او اعتنايى نكرد و همچنان رفت تا به او رسيد. آنگاه از مركب خويش فرود آمد و بارويى گشاده و خندان در كنار آن مرد نشست و از او پرسيد: چقدر خرج زراعت خود كردهاى ؟ مرد پاسخ داد: صد دينار. فرمود: اميدوارى چقدر از آن بهره ببرى ؟ پاسخ داد: من به غيب دانا نيستم. امام پرسيد: من گفتم اميدوارى چقدر عايدت شود ؟ مرد گفت: اميدوارم دويست دينار عايدم شود.
پس امام كاظم كيسهاى بيرون آورد كه در آن سيصد دينار بود و فرمود :8.
1) - مقاتل الطالبيّين ، 108.
اين كيسۀ دينار را بگير و زراعت تو بر همان حال نيز باقى است و خداوند آنچه را كه بدان اميدوارى، به تو روزى خواهد فرمود. مرد برخاست و سر امام را بوسه داد و از آنحضرت خواهش كرد كه از تقصيرات او چشم پوشى كند. حضرت تبسم كرد و بازگشت. امام به مسجد رفت و ديد كه همان مرد در مسجد نشسته است و تا امام را ديد، گفت: خدا داناتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد. اصحابش به طرف او رفتند و پرسيدند: داستان تو چيست ؟ تو پيش از اين سخن ديگرى دربارۀ ايشان (امام كاظم) مىگفتى ؟ ! آن مرد به آنها پاسخ داد: اينك سخن مرا شنيديد. آنگاه زبان به دعاى آنحضرت گشود. دوستانش باوى به مخالفت برخاستند و او نيز با آنها به ستيزه برخاست. چون آنحضرت به خانهاش بازگشت به دوستانش كه از وى در بارۀ كشتن آن مرد اجازه خواسته بودند، فرمود: كدام راه بهتر بود ؟ راهى كه شما در نظر داشتيد يا كارى كه من انجام دادم ؟ من كار او را با مقدار (پولى) كه مبلغ آن را مىدانيد سامان دادم و شرّ او را با آن مقدار كفايت كردم. برخى دانشمندان متذكر شدهاند كه امام دويست تا سيصد دينار مىبخشيد و كيسههاى دينار وى زبانزد همه بود. (1)
در بارۀ دانش آنحضرت پيش از اين گفتگو كرديم در اينجا باز همين بحث را پى مىگيريم تا روايت جالبى را در بارۀ علم و دانش آنحضرت نقل كنيم.
از محمّد بن نعمان معروف به ابو حنيفه، پيشواى حنفيان، نقل شده است كه گفت: موسى بن جعفر را زمانى كه كودك بود در تالار پدرش ديدم. از او پرسيدم: فردى غريب كه در شهر شما آيد، كجا قضاى حاجت كند ؟ كودك
1) - مقاتل الطالبيّين ، ص102 - 103.
نگاهى به من كرد و آنگاه گفت: پشت ديوار نهان مىشود و خود را از چشم همسايه مىپوشاند و از كناره نهرها و ميوه ريز درختها و سايهانداز خانهها و راههاى باز و مساجد دورى مىگزيند و رو به قبله يا پشت به آن قرار نمىگيرد و جامه خود را بالا مىزند و هر كجا كه خواست كار خود را انجام مىدهد.
ابو حنيفه گويد: چون اين سخن را از او شنيدم، در ديدهام بزرگ شد و در دلم مقام يافت. پس از او سؤال ديگرى پرسيدم و گفتم: فدايت شوم منشأگناه كيست ؟ كودك به من نگريست و گفت: بنشين تا به تو بگويم. نشستم. او گفت: گناه يا بايد از بنده باشد يا از پروردگارش و يا از هر دو. پس اگر از خدا باشد پس او عادلتر و منصفتر از آن است كه به بندهاش ستم كند و او را به كارى كه مرتكب نشده، مؤاخذه نمايد و اگر از هر دو سر زده باشد خدا شريك گناه اوست در اين مورد شايسته است كه طرف قوى نسبت به بندۀ ضعيف خود انصاف را رعايت كند و اگر گناه فقط از بنده سرزده باشد پس مجازات تنها بر بنده اعمال مىشود و نهى تنها متوجّه اوست و او به تنهايى مستحق پاداش و عقاب است و بهشت و دوزخ بر او واجب مىشود.
من با شنيدن اين پاسخ گفتم: ذرية بعضها من بعض.
امام كاظم با همان قدرت و ارادۀ بزرگى كه پيامبران عليهم السلام از آن بر خوردار بودند، رسالت انبيا را بر دوش گرفت. او با تمام مظاهر طغيان استكبار و فساد و تنها با اتّكا بر پروردگار جهانيان به رويارويى برخاست.
هنگامى كه فضل بن ربيع نزد آنحضرت آمد عرض كرد :
اى ابو ابراهيم ! خداوند تو را رحمت كند براى مجازات آماده شو ، آنحضرت به وى فرمود :
آيا « مالك دنيا وآخرت پشتيبان من نيست ؟ امروز نمىتوانيد به من آسيبى برسانيد، انشاء اللّٰه ».
همچنين هنگامى كه بر هارون الرشيد، اين فرمانرواى سركش و مغرور كه روزى با ابرها سخن مىگفت و به وسعت امپراتورى خويش مىنازيد و مىگفت:
چه شرق چه غرب، هر كجا كه ببارى خراج تو را براى من مىآورند ! وارد مىشود. هارون از آنحضرت مىپرسد: اين دنيا چيست ؟ امام موسى بن جعفر عليهما السلام بهاو پاسخ مىدهد: اين سراى فاسقان است واين آيه را تلاوت فرمودند :
سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِي الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِن يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لاَيُؤْمِنُوا بِهَا وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لاَ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً (1).
« بزودى آن كسان را كه در روى زمين به نا حق تكبر كردند از آيات خويش بگردانم و اگر ايشان هر آيهاى را ببينند بدان ايمان نياورند و اگر راه راست ببينند آن را راه « خود » نگيرند و اگر راه گمراهى را ببينند ، آن را راه « خود » مىگيرند.. »
هارون پرسيد: دنيا خانۀ كيست ؟ امام فرمود :
دنيا براى شيعيان ما يك فتره (برهه) و براى ديگران فتنه است.
هارون پرسيد: چرا صاحب اين سرا (خدا) آنرا پس نمىگيرد ؟
امام فرمود: خداوند اين دنيا را آباد به بشر تحويل داد بنابراين آنرا جز به حالت آباد پس نمىگيرد.
هارون پرسيد: شيعيان تو كجايند ؟ حضرت اين آيه را تلاوت فرمود :
لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنفَكِّينَ حَتَّىٰ تَأْتِيَهُمُ6.
1) - سورۀ اعراف ، آيۀ 146.
الْبَيِّنَةُ (1).
« آن كسان كه كافر شدند از اهل كتاب و مشركان باز نايستند تا وقتى كه حجّت پيدا بر ايشان بيايد. »
هارون پرسيد: آيا ما كافريم ؟ امام پاسخ داد: نه... ولى چنان هستيد كه خداوند فرموده است :
الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ كُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ (2).
« كسانى كه نعمت خدا را به كفر مبدل كردند و قوم خود را به سراى تباهى فرود آوردند. »
هارون با شنيدن اين پاسخ خشمگين شد و بر او سخت گرفت.
آنحضرت از زندان، جايى كه دژخيمان جنايتكار هيأت حاكمه آن را احاطه كرده بودند، نامهاى به هارون نوشت و در آن فرمود :
« روزى از بلا و سختى بر من سپرى نمىشود جز آنكه روزى از راحتى و رضا از تو سپرى مىگردد تا آنكه تمام روزهاى ما دو نفر به روزى مىرسد كه پايانناپذير است و اهل باطل در آن روز زيانمند شوند ». (3)8.
رنجها و غمهاى امام موسى بن جعفر بعد از فاجعۀ كربلا، دردناكتر و شديدتر از ساير ائمه عليهم السلام بود. هارون الرشيد همواره در كمين ايشان بود، امّا نمىتوانست به آنحضرت آسيبى برساند. شايد او از ترس اينكه مبادا سپاهيانش در صف ياران آنحضرت درآيند، از فرستادن آنان براى دستگيرى و شهيد كردن امام خوددارى مىورزيد، زيرا پنهانكاريى كه افراد مكتبى در اقدامات خود ملزم بدان بودند، موجب شده بود كه دستگاه حاكمه حتّى به نزديكترين افراد خود اعتماد نكند. اين على بن يقطين وزير هارون الرشيد و آن يكى جعفر بن محمّد بن اشعث وزير ديگر هارون است كه هر دو شيعه بودند همچنين بزرگترين واليان و كارگزاران هارون در زمرۀ هواخواهان اهل بيت عليهم السلام بودند. از اينرو بود كه هارون خود شخصاً به مدينه رفت تا امام كاظم را دستگير كند. نيروهاى مخصوص هارون به اضافه سپاهى از شعرا و علماى دربارى و مشاوران، او را در اين سفر همراهى مىكردند و ميليونها درهم و دينار از اموالى كه از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مىكرد و به عنوان حق السكوت به اطرافيان خود در اين سفر بذل و بخشش مىنمود. و در اين
ميان به رؤساى قبايل وبزرگان و چهرههاى سر شناس مخالف توجّه و رسيدگى بيشترى نشان مىداد.
هارون الرشيد اين گونه عازم مدينه شد تا بزرگترين مخالف حكومت غاصبانۀ خويش را دستگير كند. اينك ببينيم هارون براى رسيدن به اين مقصود چه كرد :
اوّل : هارون چند روزى نشست. مردم به ديدنش مىآمدند و او هم به آنها حاتم بخشى مىكرد تا آنجا كه شكمهاى برخى از مخالفان را كه مخالفت آنان با حكومت جنبۀ شخصى و براى رسيدن به منافع خاصّى بود، سير كرد.
دوّم : عدهاى را مأموريت داد تا در شهرها بگردند و بر ضدّ مخالفان حكومت تبليغات به راه اندازند. او همچنين شاعران و مزدوران دربارى را تشويق كرد كه در ستايش او شعر بسرايند و بر حرمت محاربه با هارون فتوا دهند.
سوّم : هارون قدرت خود را پيش ديدگان مردم مدينه به نمايش گذارد تا كسى انديشۀ مبارزه با او را در سر نپروراند.
چهارم : هنگامى كه همۀ شرايط براى هارون آماده شد، شخصاً به اجراى بند پايانى طرح توطئهگرانۀ خويش پرداخت. او به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت.
شايد حضور او مصادف با فرارسيدن وقت نماز بوده كه مردم و طبعاً امام موسى بن جعفر عليهما السلام براى اداى نماز در مسجد حضور داشتهاند.
هارون به سوى قبر پيامبر صلى الله عليه و آله جلو آمد و گفت: السلام عليك يا رسول اللّٰه ! اى پسر عمو.
هارون در واقع مىخواست با اين كار شرعى بودن جانشينى خود را اثبات كند و آن را علّتى درست براى زندانى كردن امام كاظم جلوه دهد.
امّا امام اين فرصت را از او گرفت و صفها را شكافت و به طرف قبر پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به آن قبر شريف روى كرد و در ميان حيرت و خاموشى مردم بانگ برآورد :
السلام عليك يا رسول اللّٰه ! السلام عليك يا جدّاه !
امام كاظم با اين بيان مىخواست بگويد: اى حاكم ستمگر اگر رسول خدا پسر عموى توست و تو مىخواهى بنابر اين پيوند نسبى، شرعى بودن حكومت خود را اثبات كنى بايد بدانى كه من بدو نزديكترم و آنحضرت جدّ من است.
بنابر اين من از تو به جانشينى و خلافت آن بزرگوار شايستهترم !
هارون مقصود امام را دريافت و در حالى كه مىكوشيد تصميم خود را براى دستگيرى امام كاظم توجيه كند، گفت :
اى رسول خدا من از تو دربارۀ كارى كه قصد انجام آن را دارم پوزش مىخواهم. من قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بيفكنم. چون او مىخواهد ميان امّت تو اختلاف و تفرقه ايجاد كند و خون آنها را بريزد.
چون روز بعد فرارسيد، هارون فضل بن ربيع را مأمور دستگيرى امام كاظم كرد. فضل بر آنحضرت كه در جايگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله به نماز ايستاده بود، در آمد و دستور داد او را دستگير كنند و زندانى نمايند. (1)
سپس دو محمل ترتيب داد كه اطراف آنها پوشيده بود. ايشان را در يكى از آنها جاى داد و آن دو محمل را روى استر بسته بر هر يك عدّهاى را گماشت.
يكى را به طرف بصره و ديگرى را به سوى كوفه روانهكرد تا بدينوسيله مردم ندانند امام را به كجا مىبرند. امام كاظم عليه السلام در هودجى بود كه به سمت بصره مىرفت. هارون به فرستادۀ خود دستور داد كه آنحضرت را به عيسى بن جعفر منصور كه والى وى در بصره بود، تسليم كند. عيسى يك سال آنحضرت را در نزد خود زندانى كرد. سپس عيسى نامهاى به هارون نوشت كه موسى بن جعفر را از من بگير و به هر كه مىخواهى بسپار و گرنه من او را آزاد خواهم كرد.3.
1) - مقاتل الطالبيّين ، ص213.
من بسيار كوشيدم تا دليلى و بهانهاى براى دستگيرى او پيدا كنم، امّا نتوانستم حتّى من گوش دادم تا ببينيم كه آيا او در دعاهاى خود بر من يا تو نفرين مىفرستد، امّا ديدم كه او فقط براى خودش دعا مىكند و از خداوند رحمت و مغفرت مىطلبد !
هارون پس از دريافت اين نامه، كسى را براى تحويل گرفتن امام موسى الكاظم روانه بصره كرد و او را روزگارى دراز در بغداد، در نزد فضل بن ربيع ، زندانى كرد. هارون خواست به دست فضل آن امام را به شهادت برساند، امّا فضل از اجراى خواستۀ هارون خوددارى ورزيد، در نتيجه هارون دستور داد كه آنحضرت را به فضل بن يحيى تسليم كند و از فضل خواست تا كار امام را يكسره سازد، امّا فضل هم زيربار اين فرمان نرفت. از طرفى به هارون كه در آن هنگام در « رقه » بود، خبر رسيد كه امام موسى كاظم در خانۀ فضل به خوشى و آسودگى روزگار مىگذارند. ازاينرو هارون « مسرور » خادم را با نامههائى روانه بغداد كرد و به وى دستور داد كه يكسره به خانه فضل بن يحيى درآيد و در بارۀ وضع آنحضرت تحقيق كند و چنانچه ديد همانگونه كه به وى خبر دادهاند، نامهاى را به عبّاس بن محمّد بسپارد و به او امر كن تا آنرا به اجرا گذارد و نامۀ ديگرى به سندى بن شاهك بدهد و به او بگويد كه فرمان عبّاس بن محمّد را به جاىآورد. (1)
اين ماجرا را از اينجا به بعد از يكى از روايات تاريخى پىمىگيريم :
اين خبر به گوش يحيى بن خالد (پدر فضل) رسيد. او بىدرنگ سوار بر مركب خويش شد و نزد هارون آمد و از درى جز آن در كه معمولاً مردم از آن وارد قصر مىشدند، پيش هارون رفت و بدون آنكه هارون متوجّه شود از3.
1) - مقاتل الطالبيّين ، ص233.
پشت سراو داخل شد و گفت: اى اميرالمؤمنين به سخنان من گوش فراده.
هارون هراسان به وى گوش سپرد. يحيى گفت: فضل جوان است، امّا من نقشۀ تو را عملى مىكنم.
چهرۀ هارون از شنيدن اين سخن ازهمشكفت و به مردم روى كرد و گفت :
فضل مرا در كارى نافرمانى كرد و من او را لعنت فرستادم اينك او توبه كرده و به فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بداريد.
حاضران گفتند: ما هر كس را كه تو دوست بدارى دوست مىداريم و هر كس را كه دشمن بخوانى ما نيز او را دشمن مىخوانيم ! ! و اينك فضل را دوست داريم.
يحيى بن خالد از نزد هارون بيرون آمد و شخصاً با نامهاى به بغداد رفت.
مردم از ورود ناگهانى يحيى شگفتزده شدند. شايعاتى در بارۀ ورود ناگهانى يحيى گفته مىشد، امّا يحيى چنين وانمود كرد كه براى سروسامان دادن به وضع شهر و رسيدگى به عملكرد كارگزاران به بغداد آمده و چند روزى نيز به اين امور پرداخت. آنگاه سندى بن شاهك را خواست و دستور قتل آنحضرت را به او ابلاغ كرد. سندى فرمان او را به جاىآورد.
امام موسى كاظم هنگام فرارسيدن وفات خويش از سندى بن شاهك خواست كه غلام او را كه در خانۀ عبّاس بن محمّد بود، بر بالين وى حاضر كند.
سندى گويد: از آنحضرت خواستم به من اجازه دهد كه از مال خود او را كفن كنم، امّا او نپذيرفت و در پاسخ من فرمود: ما خاندانى هستيم كه مهريۀ زنانمان و مخارج نخستين سفر حجّمان و كفن مردگانمان همه از مال پاك خود ماست و كفن من نيز نزد من حاضر است.
چون امام دعوت حق را لبيك گفت فقها و چهرههاى سرشناش بغداد را كه هيثم بن عدّى و ديگران نيز در ميان آنها بودند، بر جنازۀ آنحضرت حاضر
كردند تا گواهى دهند كه هيچ اثرى از شكنجه بر آنحضرت نيست و وى به مرگ طبيعى جان سپرده است. آنان نيز به دروغ به اين امر گواهى دادند. آنگاه پيكر بىجان امام را بر كنار جسر بغداد گذارده، ندا دادند: اين موسى بن جعفر است كه (به مرگ طبيعى) جان سپرده است. بدو بنگريد. مردم دسته دسته جلو مىآمدند و در سيماى آنحضرت به دقت مىنگريستند.
در روايتى كه از برخى از افراد خاندان ابو طالب نقل شده، آمده است: فرياد زدند اين موسى بن جعفر است كه رافضيان ادعا مىكردند او نمىميرد. به جنازۀ او بنگريد. مردم نيز آمدند و در جنازۀ آنحضرت نگريستند.
گفتند: امام كاظم را در قبرستان قريش به خاك سپردند و قبرش در كنار قبر مردى از نوفليين به نام عيسى بن عبداللّٰه قرار گرفت. (1)
روايات تاريخى نقل مىكنند كه امام كاظم از زندان با شيعيان و هواخواهانش ارتباط برقرار مىكرد و به آنها دستوراتى مىداد و مسايل سياسى و فقهى آنان را پاسخ مىگفت :
براستى امام كاظم عليه السلام چگونه با شيعيان خويش رابطه برقرار مىكرد ؟ شايد اين ارتباط از راههاى غيبى صورت مىگرفت، امّا احاديث بسيارى اين نكته را روشن مىكنند كه بيشتر كسانى كه امام در نزد آنان زندانى مىشد از معتقدان به امامت وى بودند. اگر چه حكومت مىكوشيد زندانبانهاى آنحضرت را از ميان خشنترين افراد و طرفداران خود برگزيند چرا كه خود آنها (زندانبانان) از نحوۀ عبادت امام كاظم عليه السلام و دانش سرشار و مكارم اخلاقى آنحضرت اطلاع داشتند و كرامات بسيارى را از آنحضرت مشاهده كرده بودند.
در كتاب بحارالانوار آمده است كه عامرى گفت: هارون الرشيد كنيزى خوش2.
1) - مقاتل الطالبيّين ، ص234 به نقل از كتاب الغيبة شيخ طوسى ، ص22.
سيما به زندان امام موسى كاظم فرستاد تا آنحضرت را آزار دهد. امام در اين باره فرمود: به هارون بگو :
بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (1).
« بلكه شما به هديه خود شادمانى مىكنيد. »
مرا به اين كنيز و امثالاو نيازى نيست. هارون از اين پاسخ خشمگين شد و به فرستادۀ خويش گفت: به نزد او برگرد و بگو: ما تو را نيز به دلخواه تونگرفتيم و زندانى نكرديم و آن كنيز را پيش او بگذار و خود بازگرد.
فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت فرستاده، هارون از مجلس خويش برخاست و پيشكارش را به زندان امام موسى كاظم روانه كرد تا از حال آن زن تفحّص كند. پيشكار آن زن را ديد كه به سجده افتاده و سر از سجده برنمىدارد و مىگويد: قدوس سبحانك سبحانك.
هارون از شنيدن اين خبر شگفتزده شد و گفت: به خدا موسى بن جعفر آن كنيز را جادو كرده است. او را نزد من بياوريد. كنيز را كه مىلرزيد و ديده به آسمان دوخته بود در پيشگاه هارون حاضر كردند. هارون از او پرسيد :
اين چه حالى است كه دارى ؟ كنيز پاسخ گفت: اين حال، حال موسى بن جعفر است. من نزد او ايستاده بودم و او شب و روز نماز مىگذارد. چون از نماز فارغ شد زبان به تسبيح و تقديس خداوند گشود. من از او پرسيدم: سرورم ! آيا شما را نيازى نيست تا آن را رفع كنم ؟ او پرسيد: مرا چه نيازى به تو باشد ؟ گفتم: مرا براى رفع حوايج شما بدين جا فرستادهاند گفت: اينان چه هدفى دارند ؟ كنيز گفت: پس نگريستم ناگهان بوستانى ديدم كه اوّل و آخر آن در نگاه من پيدا نبود، در اين بوستان جايگاههايى مفروش به پر و پرنيان بود6.
1) - سورۀ نمل ، آيۀ36.
و خدمتكاران زن و مردى كه خوش سيماتر از آنها و جامهاى زيباتر از جامۀ آنها نديده بودم، بر اين جايگاهها نشسته بودند. آنها جامهاى حرير سبز پوشيده بودند و تاجها و درّ و ياقوت داشتند و در دستهايشان آبريزها و حولهها و هر گونه طعام بود. من به سجده افتادم تا آنكه اين خادم مرا بلند كرد و در آن لحظه پىبردم كه كجا هستم.
هارون گفت: اى خبيث شايد به هنگامى كه در سجده بودى، خواب تو را درگرفته و اين امور را در خواب ديده باشى ؟
كنيز پاسخ داد: به خدا سوگند نه سرورم. پيش از آنكه به سجده روم اين مناظر را ديدم و به همين خاطر به سجده افتادم.
هارون به پيشكارش گفت: اين زن خبيث را نزد خودنگه دار تا مبادا كسى اين سخن را از او بشنود. زن به نماز ايستاد و چون در اين باره از او پرسيدند، گفت :
عبد صالح (امام موسى كاظم عليه السلام) را چنين ديدم و چون از سخنانى كه گفته بود، پرسيدند: پاسخ داد: چون آن منظره را ديدم كنيزان مرا ندا دادند كه اى فلان از عبد صالح دورى گزين تا ما بر او وارد شويم كه ما ويژۀ اوييم نه تو.
آن زن تا زمان مرگ به همين حال بود. اين ماجرا چند روز پيش از شهادت امام كاظم رخداد.
اين ارزش و كرامت امام كاظم عليه السلام در پيشگاه خدا و اين هم فرجام هارون ستمگر و سركش ! !
از خداوند بزرگ مىخواهيم كه ما را جزو دوستداران دوستانش و بيزاران از دشمنانش قرار دهد و ما را بر پيمودن راه ائمه هدى عليهم السلام توفيق ارزانى فرمايد.
زندگينامه
نام: على
پدر و مادر: امام موسى كاظم و نجمه
شهرت: رضا
كنيه: ابو الحسن
زمان و محلّ تولّد: 11 ذيقعده سال 148 ه. ق در مدينه.
زمان و محلّ شهادت: آخر صفر 203 هجرى قمرى در سنّ 55 سالگى، به وسيلۀ مأمون، مسموم و در سناباد نوقان (كه امروز يكى از محلّههاى مشهد است) به شهادت رسيد.
مرقد شريف: مشهد مقدّس
دوران زندگى: در سه بخش :
1 - قبل از امامت، 35 سال (148 تا 183 ه. ق )
2 - بعد از امامت، 17 سال در مدينه.
3 - بعد از امامت، سه سال در خراسان، كه حسّاسترين دورۀ زندگى سياسى آنحضرت، بشمار مىآيد.
آنحضرت، تنها يك فرزند (امام جواد) داشت كه هنگام شهادت پدر، در سن هفت سالگى بود.
راويان مىگويند: مادر امام موسى كاظم عليه السلام « حميدة المصفاة » نام داشت.
اين زن از بزرگان عجم بود. وى كنيزى خريد كه در سرزمين عرب پا به هستى گذارده و رشد و نمو كرده بود. چون حميده اين كنيز را آزمود و دريافت كه او در دين و خرد از ديگر مردمان برتر و والاتر است، وى را براى فرزندش امام موسى بن جعفر عليه السلام برگزيد و به او گفت: فرزندم ! تكتم (يكى از نامهاى اين كنيز) كنيز است، امّا هرگز كنيزى بهتر و برتر از او نديدهام و ترديد ندارم كه اگر او را سلالهاى باشد، خداوند متعال سلالهاش را بزودى پاكيزه خواهد گردانيد. من او را به تو مىبخشم و تو را سفارش مىكنم كه در حق او نيكى به جاى آورى.
راويان در بارۀ فضل اين كنيز مىنويسند: چون او، امام رضا عليه السلام را بدنيا آورد، نوزاد بسيار شير مىخورد و قوى بنيه بود. پس تكتم گفت: دايهاى براى كمك به من بياوريد. به او گفته شد: مگر شير ندارى ؟
تكتم پاسخ داد: شير دارم، امّا در نماز و نيايشم خلل وارد شده و از زمانى كه رضا را زادهام، از نماز و عباداتم كاسته شده است. (1)
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص5.
تاريخ نگاران نامهاى متعدّدى براى مادر امام رضا عليه السلام ذكر كردهاند شايد به اين خاطر يك كنيز در نزد هر مولايى به نامى ديگر خوانده مىشده است.
نامهايى كه براى ايشان ذكر كردهاند، عبارتند از :
نجمه، اروى، سكن، سمان، تكتم و طاهره. امّا مشهورترين نام وى تكتم بوده و پس از متولد شدن امام به نامهاى طاهره و ام البنين نيز خوانده شده است.
در سال 148 ه ق و در روز يازدهم ذى القعدة الحرام، امام رضا ديده به جهان گشود، و بيت رسالت را موجى از سرور و شادى فراگرفت.
تكتم، مادر آنحضرت، گويد: چون به نطفۀ فرزندم، على، باردار شدم ، سنگينى حمل را احساس نكردم و در خواب آهنگ تسبيح و تهليل و ستايش را از درون شكمم مىشنيدم اين امر موجب بيم و هراس من مىشد. چون بيدار مىشدم هيچ صدايى به گوشم نمىخورد. هنگامى كه نوزاد متولد شد، بر زمين افتاد و دستهايش را روى زمين قرار داد و سرش را به سوى آسمان بلند كرد ولبانش را جنباند چنان كه گويى حرف مىزد. در اينهنگام پدرشامام موسى بن جعفر عليه السلام به سويم آمد و گفت: اى نجمه ! كرامت پروردگارت بر تو مبارك باد !
من نوزاد را در جامهاى سپيد پيچيده به دست امام دادم و آن حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و آب فرات خواست و از آن به كام كودك ماليد و سپس او را به من بازگرداند و گفت: او را بگير كه او بقيّة اللّٰه در زمين است. (1)9.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص9.
امام موسى بن جعفر عليه السلام، از همان اوان لقب « رضا » و كنيۀ « ابو الحسن » را براى اين نوزاد برگزيد. امام بسيار اين كودك را دوست مىداشت. مفضل بن عمرو در روايتى در اين باره مىگويد :
« نزد حضرت موسى كاظم رفتم. على فرزند آن امام در دامانش نشسته بود و امام او را مىبوسيد و زبانش را مىمكيد. كودك را بر دوشش مىگذارد و در آغوشش مىگرفت و مىفرمود: پدرم فدايت ! تو چه خوشبويى و چه پاكيزهخويى و داراى چه فضل تابان و درخشندهاى !
عرض كردم: فدايت شوم ! در قلب من نسبت به اين كودك محبّتى افتاده است كه براى هيچ كس جز شما اين محبّت نيست !
پس امام به من فرمود :
« اى مفضل ! او در نظر من همچون من در نظر پدرم مىباشد. ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ».
مفضل گويد: پرسيدم: آيا اين كودك پس از شما صاحب مقام پيشوايى است ؟
فرمود :
« آرى. هر كه او را فرمان برد هدايت يافته و آن كه نافرمانىاش كند، كفر ورزيده است ». (1)
بدينسان اين كودك در سايۀ پدرش پرورش يافت و امام موسى كاظم عليه السلام او را به آداب امامت تزكيه داد و اسرار امامت را بدو آموخت و گنجينههاى نهفتۀ نبوّت را بر وى آشكار كرد.
مطابق آنچه در حديثى آمده است، امام مىفرمود :
« على، پسرم بزرگترين فرزند من است و سخنانم را شنواتر. و فرمانهايم را مطيعتر. با من در كتاب جفر و جامعه كه جز پيامبر يا وصى پيامبر در آنها1.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص21.
نمىنگرد، نگاه مىكند ». (1)
چنين پيداست كه آنحضرت در حيات پدر بزرگوارش به ادارۀ برخى از امور شيعه، به نيابت از پدرش، مىپرداخته است. شايد حديث زير حاكى از همين نكته باشد.
زياد بن مروان قندى مىگويد: بر ابو ابراهيم (امام موسى بن جعفر) داخل شدم. فرزندش، على، نيز در نزد او بود. حضرت به من فرمود :
« اى زياد ! اين (امام رضا) مكتوبش مكتوب من، گفتارش گفتار من ، فرستادهاش، فرستاده من است و هر آنچه مىگويد، سخن، سخن اوست ». (2)
امام موسى كاظم در بارۀ فضايل فرزندش، امام رضا، و اينكه او جانشين و پيشواى امت است، فراوان سخن گفته تا آنجا كه اين پرسش در ذهن ايجاد مىشود كه حكمت اين همه تعريف و تأكيد چه بودهاست ؟
شايد يكى از عواملى كه ما را به فهم اين حكمت يارى مىكند: شرايط بسيار دشوار سياسى زمان آن امام باشد، بطورى كه تقيّه در شديدترين حالت اعمال مىشد واهل بيت از جايى به جاى ديگر رانده مىشدند. هارون الرشيد ، اصحاب و انصار اهل بيت را از ديارى به ديار ديگر مىفرستاد و آنها را بشهادت ميرسانيد و امام موسى كاظم به فرمان هارون از زندانى به زندان ديگر منتقل مىشد.
بنابر اين در چنين شرايطى امكان تفرقه و پراكندگى شيعه پس از وفات موسى بن جعفر اين حكمت را اقتضا مىكرد كه آنحضرت بر ولايت امام رضا پس از خود، بيشتر تأكيد كند.
اصحاب نيز به سهم خود از احتمال شهادت امام موسى بن جعفر عليه السلام9.
و نشناختن پيشواى پس از وى، بسيار بيمناك بودند. كه مىتوان از احاديث زير، به روشنى اين مسئله را دريافت :
يزيد بن سليط زيدى گويد: با امام موسى بن جعفر ديدار كردم و به آنحضرت گفتم: مرا از امام پس از خود آگاه كن چنان كه پدرت ما را از امامت تو آگاه كرد. امام پاسخ داد :
« پدر من در دورهاى غير از اين دوره مىزيست ! ».
عرض كردم: هر كه از اين وضع كه براى شما پيش آمده خشنود است نفرين خداوند بر او باد. پس امام خنديد و فرمود :
تو را آگاه مىكنم.
« اى ابو عماره ! من از خانهام بيرون شدم و در ظاهر به فرزندانم وصيّت كردم و آنان را با على فرزندم، شريك ساختم، امّا در نهان فرزندم را تنها به اين وصيّت اختصاص دادم ». (1)
على بن عبداللّٰه هاشمى گويد: در كنار مزار رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه حضرت موسى بن جعفر در حالى كه دست فرزندش على را در دست خود گرفته بود، به سوى ما آمد و پرسيد :
آيا مىدانيد من كيستم ؟
گفتيم :تو مولا و بزرگ ما هستى.
فرمود :مرا به نام و نسب بخوانيد.
گفتيم :شما موسى بن جعفر هستى.
فرمود :چه كسى همراه من است ؟
گفتيم :او، على، پسر موسى بن جعفر است.1.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص11.
فرمود :پس گواه باشيد كه او در زمان حيات من وكيلم و پس از مرگم جانشين من است. (1)
امام موسى كاظم از تمام وسايل موجود براى بيان امامت امام رضا استفاده مىكرد. مثلاً نامهاى در اين باره نگاشت و شصت تن از سران مدينه را بر آن گواه گرفت. (2)
آنحضرت در دوران حيات خويش، كارها را به امام رضا ارجاع مىداد.
چنان كه يك بار او را به بصره فرستاد تا نامههايى به عبداللّٰه بن وحوم تحويل دهد و به عبداللّٰه نيز دستور داد كه پاسخ نامهها را به دست فرزندش رضا در مدينه بسپارد. (3)
همچنين وى در بصره الواحى نگاشت و آن را به شيعيان بصرى خويش سپرد. در اين الواح نوشته شده بود :
« وصيّت من به بزرگترين فرزند من است ». (4)
آنحضرت برخى از حقوقى را كه نزد او مىآوردند، مىگرفت و برخى ديگر را باقى مىگذاشت تا به جانشينش پس از او پرداخت شود. در واقع امام كاظم با اين كار مىخواست نشانهاى آشكار براى جانشين پس از خود باقى گذارد چنان كه اين كار را با داوود بن زربى انجام داد. (5)
چنين اقداماتى برغم شرايط سياسى دشوارى انجام مىشد كه امام در زماند.
حيات پدر خويش با آن مواجه بود و اين شرايط امام كاظم را وامىداشت تا سيماى امامت را پس از خود از ترديدها و دودليها دور نگهدارد.
اين نكته از وصيّت آنحضرت به فرزند برومندش بخوبى آشكار مىشود.
امام موسى كاظم در اين وصيّت خطاب به فرزندش فرموده بود تا زمانى كه هارون الرشيد زنده است، سكوت پيشه كند و چون هارون از دنيا رفت، لب به گفتار حق بگشايد.
از سوى ديگر در چنين شرايط توانفرسايى كه شيعيان در دوران طاغوت بغداد، هارون الرشيد، با آن مواجه بود امكان داشت خرافاتى، كه به هنگام شدّت گرفتن بحرانها از بازار گرمى بر خوردار است، انتشار يابد. چه بسا برخى از جريانهاى سياسى براى رسيدن به اهدافى معين، در پس انتشار چنين خرافاتى دست داشتهاند. بنابراين امام كاظم براى جلوگيرى از اين خرافات ، بدين روشنى و صراحت امامت فرزندش امام رضا را بيان مىكند.
اگر چه مسأله غيبت امام كاظم، مدّت زيادى باعث رواج شايعاتى شد و دستهاى خائن با همكارى دستهاى جاهل به اين شايعات دامن زدند و گفتند كه امام كاظم نمرده و او مهدى اين امّت است و بر امام هفتم توقف كردند و مشهور به « واقفيه » شدند، ديرى نگذشت كه اين توطئه بر ملا و معلوم شد كه يكى از عوامل بىاثر بودن اين شايعات تأكيد امام كاظم بر شناساندن جانشين واقعىاش، امام رضا، به شيعيان بودهاست.
او قرآن ناطق بود و سرچشمه همۀ اخلاق و دانش و كراماتش از قرآن بود.
و مگر قرآن خود نشانۀ بزرگ خداوند در ميان بندگانش نيست ؟ مگر پروردگار ما قرآن را براى هر كس از بندگانش كه مىخواهد به راه راست او رهنمون شود ،
آسان نگردانيده است ؟ و آيا شگفتانگيز خواهد بود بندهاى كه قرآن را در طول حيات خويش سرلوحۀ خود قرار داده، آيت بزرگ پروردگار جهانيان شود ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله برترين و بزرگترين امتيازش آن بود كه چون بندهاى مردم را به او دعوت مىكرد وقتى از شخصى دربارۀ اخلاق شريف پيامبر سؤال مىشد مىگفت :
« قرآن خوى اوست. »
وبزرگترين امتياز امام على عليه السلام نيز آن بود كه خداوند گوشهاى او را شنواى قرآن گردانيده بود.
پيامبر به ما يادآورى كرد كه پس از خود دو چيز گرانبها بر جاى مىنهد. كتاب خدا (قرآن) و عترتش. سپس گفت كه اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اينكه كنار حوض (كوثر) بر حضرتش وارد شوند.
آيا اين سخن به اين معنى نيست كه خاندان رسالت، مشكات نور دانش و معدن وحى و جايگاه علم الهىاند ؟
امام رضا عليه السلام با تمام وجود خويش، مصداق اين نور آلهى بود تا آنجا كه در حديث آمده است :
ابو ذكوان گفت: از ابراهيم بن عبّاس شنيدم كه مىگفت: « امام رضا را نديدم مگر آنكه از چيزى كه سؤال مىشد، او مىدانست و در عصر و روزگارش كسى را نديدم كه نسبت به آنچه در زمان بود از او داناتر باشد. مأمون از هر چه مىپرسيدش، بدو پاسخ مىگفت. همۀ كلام و پاسخ وى، گزيدههائى از قرآن بود. او هر سه روز يك بار قرآن را ختم مىكرد و مىفرمود :
اگر بخواهم، مىتوانم در كمتر از سه روز هم قرآن را ختم كنم، امّا هرگز به آيهاى برنمىخورم جز آنكه در آن آيه و اينكه در بارۀ چه چيزى فرود آمده و در
چه وقتى نازل شده، مىانديشم. از اين رو قرآن را هر سه روز يكبار ختم مىكنم ». (1)
امّا چگونه پيشواى ما، امام رضا عليه السلام، تا بدين درجه به قرآن مأنوس و پاىبند بود ؟ و آيا ما هم مىتوانيم پيرو او در اين امر مهم باشيم ؟
قرآن كتاب خدااست و آن كس كه دلش به نور خدا پيوند نيافته است نمىتواند كتاب او را دريابد. آيا مگر خداوند سبحان نفرموده است :
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَاراً (2).
« و فرو مىفرستيم از قرآن آنچه را كه شفا و رحمت است براى مؤمنان و بر ستمگران جز زيان نيفزايد. »
انسان به درجۀ ايمان و يقين خود و نيز به اندازۀ تجلّى عظمت پروردگار در قلبش از نور خداوند، كه در كتابش متجلّى است، بهرهمند مىشود.
امام رضا خداى را بزرگ داشت و او را پاس نهاد و امر خويش را بدو واگذار كرد و جز او هر چيزى را خوار و حقير انگاشت و در راه او هر بلايى را به جان خريد. تمام اينها وسيلۀ او براى رسيدن به پروردگارش بود.
اجازه دهيد براى آنچه گفتيم شواهد و دلايلى ارائه دهيم تا نه تنها نسبت به امام شناخت بيشترى حاصل كنيم بلكه دلهاى ما از اين سيرهاى كه از روحى الهى و تابناك آكنده است، به كرنش افتند.
يكى از عبادتهاى آنحضرت اين بود كه چون نماز صبح را در اوّل وقت بهجاىمىآورد، براى پروردگارش به سجده مىافتاد و تا زمانى كه خورشيد بالا2.
نمىآمد، سر از سجده برنمىداشت. (1)
هنگامى كه مأمون، خليفه عبّاسى، والى خود را در مدينه به همراهى امام تا خراسان مأموريت داد، از او در بارۀ حالات امام در راه پرسيد. والى بسيار از درجات عبادت و ذكر و توجّه آنحضرت به خدا سخن گفت. مأمون چون سخنان والى خويش را شنيد، به وى دستور داد كه اين سخنان را از مردم پنهان دارد ! از جمله سخنان والى در اين باره به مأمون اين بود كه گفت :
چون صبح فرامىرسيد امام رضا نماز صبح مىگزارد و چون سلام نمازش را مىگفت در جايگاه نمازش مىنشست و خداى را تسبيح مىگفت و مىستود.
تكبير و تهليل مىگفت و بر پيامبر و دودمانش درود مىفرستاد تا آنكه خورشيد سربرمىزد سپس به سجده مىافتاد و تا بالا آمدن روز در همان حال باقى مىماند. سپس به سوى مردم مىرفت و تا نزديك وقت زوال، با آنان سخن مىگفت و اندرزشان مىداد. آنگاه تجديد وضو مىكرد و به جايگاه نماز خويش برمىگشت...
والى پس از آنكه كيفيت نماز، سجدهها و نوافل آنحضرت را تا وقت عصر ، چنان كه در فقه معروف است بيان كرد، گفت سپس: اقامه مىگفت و نماز عصر را بهجاىمىآورد و چون سلام نمازش را مىگفت در همان جاى مىنشست به تسبيح و ستايش و تكبير و تهليل خداوند زبان مىگشود سپس به سجده مىافتاد و در آن حال يك صد بار مىفرمود: « حمداً للّٰه».
آنگاه والى ذكر مىكند كه امام عليه السلام چگونه پس از غروب خورشيد نماز مىگزارد و به تسبيح خداوند مشغول مىشد تا آنكه يكسوم از شب سپرى مىگشت و آنگاه به بسترش مىرفت و چون يكسوم آخر شب فرامىرسيد5.
1) - بحار الانوار ، ج49 ، ص5.
براى خواندن نافله بر مىخاست و آنقدر نماز مىخواند تا سپيده سرمىزد.
سپس تا طلوع خورشيد به تعقيبات نماز مىپرداخت و تا بالاآمدن خورشيد به سجده مىافتاد.
والى افزود: در بستر خويش، بسيار قرآن مىخواند و چون به آيهاى كه در آن يادى از بهشت و جهنم شده بود، بر مىخورد مىگريست و از خداوند بهشت را مىطلبيد و از آتش جهنّم به خدا پناه مىبرد. (1)
امام عقيده داشت كه برترى او تنها به تقواست و نه به خاطر انتساب او به رسول خدا صلى الله عليه و آله.
بيهقى از صولى از محمّد موسى بن نصر رازى نقل مىكند كه گفت: از پدرم شنيدم كه مىگفت: مردى به امام رضا گفت: به خدا سوگند بر زمين كسى از جهت پدر از تو شريفتر نيست.
آنحضرت به وى فرمود: « تقوا بديشان شرافت بخشيد و طاعت خداى بزرگشان كرد ».
يكى ديگر به او عرض كرد: به خدا تو بهترين انسانها هستى. آنحضرت به او فرمود: « سوگند مخور اى مرد ! بهتر از من كسى است كه خداترستر باشد و او را فرمانبردارتر. به خدا قسم اين آيه نسخ نشده است كه: وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللّٰهِ أَتْقَاكُمْ.
اين گفتگو، روايتى از امام صادق عليه السلام را به ياد ما مىآورد كه فرمود :
« همانا ولايت و دوستى من با حضرت محمّد صلى الله عليه و آله در نزد من محبوب تر از ولادتم از اوست ».
بدين سان امام رضا در تمام ابعاد حياتش، خداى را فرمانبردار بود و خدا هم).
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص92 - 94 (به اختصار ).
او را دوست داشت و دلش را به نور معرفت درخشان و از علم و دانش آكنده ساخته بود و او را حجّت بالغۀ خويش بر مخلوقاتش گردانيده بود.
آيا سوره « ص » را نخواندهايم كه چگونه خداوند مواهب خويش را به بندگان درستكردارش بيان مىكند ؟ او اين همه مواهب را فقط و فقط به خاطر عبادت و اخلاصى كه اينان دارند، بديشان ارزانى مىبخشد، مثلاً مىفرمايد :
اصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ... وَشَدَدْنَا مُلْكَهُ وَآتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ . (1)
« بر آنچه مىگويند شكيبايى ورز و ياد آر بندۀ ما داوود نيرومند را. او بسيار باز گردنده بود. و ما مُلكش را استوار كرديم و بدو حكمت و نيروى داورى داديم. »
سپس در ادامۀ همين آيات مىفرمايد :
فَغَفَرْنَا لَهُ ذٰلِكَ وَإِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَىٰ وَحُسْنَ مَآبٍ * يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللّٰهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ (2).
« پس براى او بخشيديم و همانا براى او در نزد ما منزلتى نزديك و عاقبتى نيكوست. اى داوود ما تو را در زمين خليفه قرار داديم پس بين مردم به حق داورى كن و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا گمراه مىسازد. كسانى كه از راه خدا گمراه مىشوند چون روز حساب را فراموش كردهاند ، عذابى سخت در انتظار آنان است. »
امام رضا عليه السلام اين گونه به پروردگارش توجه داشت و خداوند نيز. هر چه خود از كرامت و علم خواست، بدو بخشيد.6.
او از دنيا كناره گرفته و آن را خوار شمرد، فريبهاى دنيا را پسزد و خداهم پردۀ ميان او و حقايق را فروافكند، زيرا دنيا دوستى اساس هر خطايى است و عشق به دنيا پردهاى است بلند كه ميان او و حقايق مخلوقات آويخته شده است.
بيهقى از صولى نقل كرده است كه: امام رضا در تابستان روى بوريا و در زمستان روى پلاس مىنشست. جامهاش از پوشاك خشن بود و چون در برابر مردم ظاهر مىشد، خود را براى آنان مىآراست. (1)
اين امر مربوط به روزگارى بود كه دنيا به او روى آورده بود، امّا او نمىپذيرفتش و فريب آراستگيهاى آن را نمىخورد. هنگامى كه خلافت عبّاسى در اوج عظمت و شكوه خود بود و در ناز و نعمت، امام رضا عليه السلام منصب ولايتعهدى اين امپراتورى را در ظاهر بر عهده داشت، امّا با وجود اين از دنيا چشمپوشيد و زرق و برقهاى آنرا پشت سر انداخت.
كنيزى به نام « عذر » چنين مىگويد :
« همراه با گروهى از كنيزان از كوفه خريدارى شديم. من دختربچّه بودم (وى در كوفه به دنيا آمده بود ). ما را نزد مأمون آوردند و ما در خانۀ او بوديم ، در بهشتى از خوردنى و نوشيدنى و بوى خوش و دينار فراوان. مأمون مرا به امام رضا عليه السلام بخشيد. چون به خانه او رفتم از آن همه ناز و نعمت خبرى نديدم.
زنى سرپرست ما بود كه شب ما را بيدار مىكرد و به نماز وامىداشت و اين بر ما بسيار دشوار بود. من هميشه آرزو مىكردم كه از خانۀ او نجات پيدا كنم. (2)
بزرگترين زهد امام زهد وى در خلافت بود به گونهاى كه مأمون خود اين9.
منصب را به امام پيشنهاد كرده بود. آرى كسانى هستند كه از دنيا دورى مىجويند تا متاعى بزرگ تر از آن به دست آورند، حال آنكه هيچ چيز در چشم آدمى بزرگتر از رياست نيست.
فضل بن سهل كه خود شاهد گفتگوى مأمون با امام رضا عليه السلام در بارۀ خلافت بود، مىگويد: خليفه را هيچ گاه همانند آن روز خوار نديدم.
مأمون عبّاسى گويد: بسيار كوشيدم تا طمع او را به خلافت و غير آن جلب كنم، امّا موفق نشدم. (1)
هر كس خداى را بزرگ دارد اولياى او را نيز پاس خواهد داشت و هر كه در بزرگداشت اولياى خدا كوتاهى ورزد، راه خود را به سوى خدا گم خواهد كرد.
امام رضا از سالكان راه پروردگار بزرگ بود.
شيطان، مخالفت با اولياى خدا را در نظر آدمى، زيبا جلوه مىدهد تا او را از راه راست پروردگارش گمراه كند و در بيابان حيرتزا و راههاى پراكنده سرگردانش سازد.
هرگاه درجۀ تسليم و عشق انسان به رهبرى دينى و ولّىامر واولياى خدا ، اعم از پيامبران و امامان و صالحان، فزونى گيرد. به پروردگارش هم نزديكتر مىشود.
امام رضا، همچون ديگر امامان عليهم السلام، مطيعترين مردم در مقابل ولىامر خويش، امام موسى كاظم بود و از همينرو خداوند او را پس از آن امام، حجّت خويش بر مردمان قرار داد.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص20.
امام كاظم عليه السلام مىفرمايد :
« على، پسرم، بزرگترين فرزندانم و سخن شنوترين و فرمانبردار ترين آنان است ». (1)
و نيز ميفرمايد: « على بزرگترين و نيكوكارترين و محبوبترين فرزندانم در نظر من است ». (2)
در واقع ميان انسان و اولياى خدا، حجابى از غرور و تكبّر قرار گرفته است.
هر كس كه با تمايلات نفسانى خود مخالفت كرد و با غرور خويش به مبارزه برخاست و با تكبّر نفسش به جنگ پرداخت، اين حجاب را پاره نموده و در حزب خدا داخل مىشود و به اولياى او مىگرايد و در جايگاه خويش در پيشگاه خدا استقرار مىيابد. از اين روست كه قرآن سخن كافران را در اين باره با تأكيد بيشتر نقل كرده است :
أَبَشَراً مِنَّا وَاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلاَلٍ وَسُعُرٍ (3).
« پس گفتند: آيا سزاوار است كه ما بشرى از جنس خودمان را پيروى كنيم؟ در اين صورت به گمراهى و ضلالت سخت در افتاديم. »
در حديثى از ابن ابى كثير روايت شده است كه گفت: چون موسى بن جعفر عليه السلام در گذشت مردم در امامت او متوقّف شدند. در اين سال من به حج رفتم ناگهان با امام رضا مواجه شدم. در قلبم چيزى را نهانداشتم و با خود گفتم :
ابشراً منا واحدا نتبعه، ناگهان وى همچون جرقهاى بر من گذر كرد و فرمود :4.
« به خدا من همان بشرى هستم كه پيروى از من بر تو واجب است.
گفتم: از خدا و تو پوزش مىطلبم. فرمود: (اين خطا) براى تو آمرزيده شد». (1)
امام رضا عليه السلام از شجرۀ پاكى بود كه خداوند آن را گرامى داشته و در آن براى امّت محمّد صلى الله عليه و آله بركت قرار داده و فرموده است :
ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (2).
« نسلى برخى از برخى و خداوند شنوا و داناست. »
خداوند يحيى بن زكريا را به واسطۀ حكمت بالغه خود و نيز براى گراميداشت زكريا به پيامبرى برگزيد و حكم نبوّت را در ايّام كودكىاش به وى ارزانى داشت. همچنين مريم صديقه را به هنگامى كه مادرش او را در شكم خويش نذر خداوند كرد و براى خدا آزاد ساخت برگزيد و نيز عيسى پسر مريم را براى گراميداشت مادر صديقهاش به پيامبرى برانگيخت و عيسى در گاهواره لب به سخن گشود و گفت: من بندۀ خدايم و او مرا كتاب داد.
بنابراين چرا بايد شگفتزده شويم هنگامى كه خداوند به حكمت بالغه خويش و براى گراميداشت نزديكترين مردمان در پيشگاه خود حضرت محمد صلى الله عليه و آله ، دوازده پيشواى هدايتگر و فرخنده را از خانۀ او برگزيند ؟ !
مفضل بن عمر گويد: بر امام موسى بن جعفر عليه السلام وارد شدم. پسرش، على ، در دامان او بود و حضرت او را مىبوسيد و زبانش را مىمكيد وبر شانهاش مىنشاند و به آغوشش مىفشرد و مىفرمود :
« پدرم فدايت باد ! چه بوى خوش و چه خوى پاكيزه و چه فضل آشكارى دارى » !
عرض كردم: فدايت شوم ! مودّتى در دل من به خاطر اين بچّه افتاده كه براى كسى جز شما چنين نبودهاست. فرمود :
« اى مفضل او نسبت به من همچون من نسبت به پدرم مىباشد.
ذريه بعضها من بعض واللّٰه سميع عليم ».
عرض كردم: او پس از شما عهده دار امامت است ؟ فرمود :
« آرى هر كه فرمانش بُرد رستگار شده و هر كه نافرمانىاش كند كفر ورزيده است ». (1)
از اين روح پاك، خلق و خويى بزرگ به چشم مىخورد كه كتابهاى تاريخ شمهاى از آن را براى ما بازگو كردهاند. و مگر نه اين است كه بوى خوش نشانۀ گل و نور، نشانۀ خورشيد است ؟ و آيا ايمان چيزى جز عشق و نشانۀ عشق چيزى جز همين اخلاق نيكوست ؟ !
آنحضرت عليه السلام در قلّه فروتنى و خوشرفتارى با مردم بود. ابراهيم بن عبّاس در اين باره چنين مىگويد: هرگز نديدم كه امام رضا در گفتار خود به كسى بىاحترامى كند. هيچگاه نشد سخن كسى را قطع كند و اجازه مىداد تا شخص خود از گفتار بازايستد و هرگز دست رد بر سينۀ كسى كه مىتوانست حاجتش را روا كند، نمىزد.
هيچگاه در برابر كسى كه روبهرويش نشسته بود پاهايش را دراز نمىكرد
1) - بحار الانوار ، ج49 ، ص21.
و تكيه نمىداد.
هيچگاه نديدم به غلامان و بردگان خود ناسزا گويد. هرگز نديدم كه آب دهان به بيرون افكند و نديدم كه با قهقه بخندد بلكه خندۀ وى تبسم بود.
چون خلوت مىكرد و برايش سفره مىگستردند، بندگانش حتّى دربان و نگهبان با او بر سر سفره مىنشستند و غذا مى خوردند. شبها كم مىخوابيد و بيشتر بيدار مىماند. اكثر شبها از آغاز شب تا صبح احيا مىگرفت
بسيار روزه مىگرفت و در هر ماه سه روز، روزه از وى فوت نمىشد.
مىفرمود: اين روزۀ تمام روزگار است. او بسيار اهل نيكى كردن و دادن صدقه در نهان بود. بيشتر در شبهاى تاريك صدقه مىداد. پس هر كس ادعا كند كه كسى را در فضل و بزرگى همچون وى ديده، باورش مكنيد. (1)
از تواضع آنحضرت اين بود كه روزى به حمام وارد شد. مردى به او گفت :
مرا مشت و مال بده. امام عليه السلام پذيرفت. حاضران به مرد فهماندند كه اين شخص امام است. در اين هنگام مرد زبان به پوزش گشود، امّا حضرت دل او را آرام كرد و همچنان به مشت و مال دادنش مشغول شد. (2)
مردى از اهل بلخ كه همراه امام به خراسان مىرفت، مىگويد :
روزى سفرهاى خواست و تمام بندگان خود را از سياهان و غير آنها بر اين سفره نشاند. عرض كردم: فدايت شوم ! اى كاش مىفرموديد براى اينان سفرۀاى جداگانه بگسترانند. فرمود: خاموش باش و بدان كه پروردگار تبارك و تعالى يكى، مادر يكى پدر هم يكى است و جزا تنها بسته به اعمال آدمى است. (3)1.
آنحضرت خوشنداشت غلامانش وقتى بر سفره نشستهاند به احترام او برخيزند و مىفرمود :
« اگر در حالى كه غذا مىخوريد بر بالاى سر شما آمدم برنخيزيد تا وقتى كه از خوردن فارغ شديد ». (1)
بسيار بردبار و بخشنده بود. در بارۀ بردبارى آنحضرت نقل كردهاند كه يكى از فرماندهان بنى عبّاس به نام « جلودى » از سوى هارون الرشيد مأموريت يافت به مدينه برود و لباسهاى زنان خانوادۀ ابو طالب را غارت كند و براى هر يك از آنان جز يك پيراهن باقى نگذارد. « جلودى » فرمان هارون را به اجرا گذارد. اين امر موجبات خشم امام رضا را فراهم آورد، امّا بعداً هنگامى كه آنحضرت به ولايتعهدى مأمون برگزيده شد، جلودى به مخالفت برخاست و از بيعت با امام رضا ابراز ناخشنودى كرد.
مأمون بر او خشمگرفت و پس از آنكه دو نفر را پيش از او كشته بود، وى را نيز بيرون برد تا به قتل رساند. همين كه او را در برابر مأمون حاضر كردند امام رضا در نزد خليفه به ميانجيگرى برخاست و فرمود :
« يا اميرالمؤمنين ! اين پيرمرد را به من ببخش ».
« جلودى » خيال كرد كه امام نيز همدست مأمون است از اين رو مأمون را سوگند داد كه سخن امام را نپذيرد. مأمون هم گفت: به خدا سخن او را در بارۀ تو نمىپذيرم، سپس دستور داد، تا گردنش را زدند. (2)8.
او گشادهدست و بزرگوار بود. يكى از آداب وى در صدقات آن بود كه چون براى خوردن مىنشست، بشقابى مىآورد و آن را كنار سفره مىنهاد و از گواراترين خوراكها قدرى در آن بشقاب مىگذارد و آنگاه دستور مىداد كه آن بشقاب را براى نيازمندان ببرند. سپس اين آيه را تلاوت مىفرمود :
فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ (1).
« پس گردنه را نپيمود. »
آنگاه مىگفت :
« خداوند عزّ و جل مىدانست كه هر انسانى قادر به آزاد كردن بنده نيست ، بنابر اين راه بهشت را براى آنان از طريق اطعام قرار داد ». (2)
در روز عرفه تمام دارايى خويش را در خراسان بخشيد. فضل بن سهل به او گفت: براستى اين زيان است. امام عليه السلام فرمود :
« بلكه اين استفاده است كارى را كه پاداش و كرم در پىدارد، زيان مدان ». (3)
هر گاه چيزى مىبخشيد، تلاش مىكرد مبادا آبرو و شخصيّت فرد را لكهدار كند. داستان زير به ما مىآموزد كه چگونه خالصانه صدقات خود را براى خداوند قرار دهيم و از منّت گذاردن و برترىجويى در اين باره، پرهيز كنيم.
اليسع بن حمزه روايت كرده است :
« من در مجلس امام رضا نشسته بودم و با او سخن مىگفتم. خلق بسيارى گرد او را گرفته بودند و از حلال و حرام مىپرسيدند. در اين هنگام مردى بلندبالا و گندمگون وارد شد و گفت :
السلام عليك اى فرزند رسول خدا. مردى هستم از دوستداران تو و پدران و اجدادت عليهم السلام از حج بازمىگردم در حالى كه نفقهام را گم كردهام و چيزى ندارم0.
كه حتّى به منزل بروم. پس اگر صلاح بدانى مرا به شهرم روانهسازى. پس چون به ديار خويش رسيدم به جاى تو آن پول را صدقه خواهم داد. چون من مستحق گرفتن صدقه نيستم. امام به او فرمود: بنشين. خداى رحمتت كند ! سپس به مردم روكرد و با آنان در سخن شد تا اينكه مردم از محضرش پراكنده شدند و تنها همان مرد و سليمان جعفرى و خيثمه و من در نزد او باقى مانديم. امام فرمود :
آيا اجازه مىدهيد داخل شوم سليمان به او پاسخ داد: خداوند فرمان تو را مقدّم داشت پس امام عليه السلام برخاست و به اتاق رفت و چندى درنگ كرد و سپس بيرون آمد و در را بست و دستش را از بالاى در برون آورد و فرمود: آن مرد خراسانى كجاست ؟ مرد گفت: من اينجا هستم. امام عليه السلام به او فرمود: اين دويست دينار را براى خرجى خود بگير و بدان تبرك كن و از جانب من با اين پول صدقه مده و بيرون شو تا نه من تو را ببينم و نه تو مرا.
پس مرد بيرون شد. سليمان به امام رضا عرض كرد: فدايت شوم رحم آوردى و كار نكو كردى. پس چرا چهرهات را از او پوشاندى ؟
امام پاسخ داد :
از بيم اينكه مبادا چون حاجتش را روا ساختم ذلّت سؤال و تقاضا را در سيمايش ببينم. آيا مگر سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله را نشيندهاى كه فرمود: آنكه نهانى حسنه دهد، برابر با هفتاد حج است و آنكه بدى را فاش مىسازد، خوار و بىياور است و آنكه بدى را نهان بدارد، بر وى ببخشند، آيا قول اوّل را نشيندهاى كه مىگويد :
متى آته يوماً لأطلب حاجةً ***رجعت الى أهلى و وجهى بمائه (1).
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص151 ، ترجمۀ بيت : چون روزى براى طلب حاجت نزد او آيم پيش خانوادهام باز مىگردم در حالى كه آبرويم را حفظ كردهام .
آنحضرت 300 درهم به ابو نواس بخشيد و چون جز اين پولى نداشت استرى را كه خود بر آن سوار مىشد نيز بدو هديه كرد.
همچنين آنحضرت 600 دينار به دعبل خزاعى بخشيد و از وى پوزش هم طلبيد.
بسيار صدقه مىداد و بيشتر در شبهاى تاريك و بصورت پنهان بدين كار مبادرت مىورزيد. (1)
آنحضرت عليه السلام قوىهيكل و پرهيبت بود. هر نيازمندى كه نزد وى مىآمد مبهوت شكوه و هيبت او مىشد، امّا او خود در رفع نياز آنان پيشقدم
مىشد. اكنون گوشهاى از فضل ودانش آن حضرت را ياد آور مىشويم
امام دانش خود را آنچنان كه بايد جارى ساخت.
چهار تن از امامان شيعه فرصت نشر اسلام را پيدا كردند. اين چهار تن عبارت بودند از امام على، امام باقر، امّا جعفر صادق و امام رضا عليهم السلام. اگر چه تمام ائمه در اين مهم كوششهايى بخرج دادهاند، اما شرايط براى اين چهار تن بيش از ديگران آماده بود.
پيش از اين، در شرح زندگانى و سيماى امام باقر از علم ائمه و منابع متعدد آن سخن گفتيم و در اينجا نيازى به تكرار آن نمىبينيم و در اينجا تنها در بارۀ افقهاو كرانههاى علم و دانش امام رضا كه از احاديث آن حضرت به دست مىآيد، به بحث و گفتگو مىپردازيم.
يقطينى روايت كرده است: چون مردم در امامت امام رضا اختلاف نظر پيدا
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص115.
كردند مسائلى را كه از آنحضرت پرسيده بودند و پاسخهايى كه او داده بود گرد آوردند، كه به 15 هزار مسأله رسيد. (1)
امام عليه السلام خود يك بار فرمود :
« در روضه مىنشستم. در مدينه علماى بسيارى بودند و هرگاه يكى از آنان از پاسخ در مىماند به من اشاره مىكرد و مسائلى را پيش من مىفرستاد و من بدانها پاسخ مىگفتم ». (2)
امام در حالى كه تنها بيست و اندى از عمر شريفش مىگذشت، در مسجد رسول خدا مىنشست و فتوا مىداد.
براى آنكه با نقش امام رضا در اين باره بيشتر آشنايى حاصل كنيم بايد اندكى به عقب بازگرديم.
حزب عبّاسى كه پس از خلاء سياسى ناشى از عدم سلطۀ اموى، برگردۀ مسلمانان سوار شده بود خود را در برابر جريانهاى سياسى مخالف يافت. اين جريانها بر فكر و انديشه تكيه داشتند و به نظريات فرهنگى و علمى مسلّح بودند. در مقدّمه جريانها بايد از جريان علوى ياد كرد. اين جريان علاوه بر رهبرى مردم در مسائل فكرى، رهبرى مخالفتهاى سياسى را نيز در دست داشت. حزب عبّاسى كه در خلاء فكرى كُشندهاى به سرمىبرد چارهاى جز اين نيافت كه در صدد كاوش از منابع فكرى خارجى برآيد و بر همين اساس بود كه نهضت ترجمه را نيرو بخشيد و پيش از پرداختن به كتابهاى علمى به ترجمه كتابهاى فلسفى توجّه كرد. اين حركت موجب اضطراب فكرى و آشفتگى فرهنگى امّت اسلامى شد و وحدت امّت را با خطر روبهرو ساخت. عوامل متعددى در پديدآوردن اين خطر نقش داشتند :0.
اوّلاً : دور نگهداشتن متفكران از مسائل و مشكلات سياسى.
ثانياً : ازدياد نافرمانىهاى سياسى و جنگهاى داخلى كه طبعاً امّت را به نگرانى فكرى بيشتر مىكشانيد.
ثالثاً : وجود جريانهاى ناآشنا كه هدف آنها تباه كردن فرهنگ جامعه و مبارزه با اسلام به نام اسلام بود. اين امر از طريق حركتهاى سياسى مرتبط با كفّار تغذيه مىشد.
در دوران خلافت مأمون، اين اضطراب فكرى به اوج خود رسيد و همين مسأله موجب شد تا امام رضا عليه السلام عهدهدار برخورد با آن شود.
انتقال آنحضرت به پايتخت ديار اسلام و پذيرفتن ولايتعهدى مأمون، باعث شد كه وى در متن برخوردهاى فكرى قرار بگيرد.
امام رضا با ارباب ملل و مذاهب گوناگون، مناظرههاى بسيارى ترتيبداد.
اين مناظرهها توسّط علماى بزرگوار ما، همچون شيخ صدوق رحمه الله، در كتابهاى مستقلى مثل عيون اخبار الرضا به رشته تحرير درآمده است.
هنگامى كه در سخنان و دلايل امام رضا در مقابل مخالفان دقيق مىشويم ، آنها را بسيار علمى و عميق مىيابيم. اين خصوصيات خود بيانگر سطح فرهنگى روزگار آنحضرت است، زيرا ائمه عليهم السلام نيز همچون پيامبران عليهم السلام متناسب با عقول مردم و در حدّ افكار و انديشههاى آنان، با آنها سخن مىگفتند.
همچنين از تأمل در سخنان آنحضرت در مىيابيم كه وى در صدد برخورد با تشكيكها و ترديدهايى بوده كه از سوى دشمنان، عليه اسلام، بويژه جنبۀ عقلانى احكام آن، انتشار مىيافته است.
از همين روست كه احاديث بسيارى از امام رضا در خصوص علل و فلسفه شرايع و حكمتهايى كه در پس احكام دينى نهفته، نقل شده است.
دستهاى ديگر از سخنان درخشان آنحضرت به امور مربوط به زندگى اختصاص دارد. رسالۀ طبى آنحضرت موسوم به « طب الرضا » جزو همين دسته است.
يكى از ويژگيهاى حيات علمى امام رضا آن است كه سخنان آنحضرت در تمام محافل اسلامى مورد قبول واقع مىشد. به نظر نگارنده حتّى ورود امام عليه السلام به شهر نيشابور، يكى از پايتختهاى علمى جهان اسلام در آن روزگار، نمودار توجّه و اهتمام علماى اسلام به احاديث امام رضا مىتواند باشد.
اجازه دهيد به اين ماجراى شگفتانگيز گوش بسپاريم :
امام رضا عليه السلام در سفر خود كه منجر به شهادت او شد، به نيشابور قدم نهاد.
او در كجاوهاى كه بر استرى سياه و سپيد قرار داشت و ركابى از نقرۀ خالص بر آن بود، نشسته بود. دو تن از پيشوايان و حافظان احاديث نبوّى، ابو زرعه و محمّد بن اسلم طوسى، كه خدايشان رحمت كند، در بازار با آنحضرت برخورد كردند و گفتند :
اى سرور فرزند سروران، اى امام فرزند امامان، اى از تبار طاهرۀ رضيه، اى چكيدۀ پاك نبوّى ! به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت، سيماى مبارك و خجستهات را به ما بنمايان و حديثى از پدرانت و از جدّت (رسول خدا صلى الله عليه و آله ) براى ما روايت كن.
امام فرمود تا استر را نگهدارند. سايبان را كنار زد و چشمان مسلمانان به ديدن رخسار مبارك و خجستهاش روشن گرديد. دو سر گيسوان او همچون گيسوان رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. مردم از هر صنف و طبقهاى بر پاى ايستاده بودند.
عدّهاى فرياد مىزدند و گروهى مىگريستند و دستهاى جامه چاك مىزدند و برخى چهره در خاك مىماليدند. گروهى پيش مىآمدند تا افسار استر او را به دست گيرند وعدّهاى هم به طرف كجاوه گردن مىكشيدند. روز به نيمه رسيده
بود. سيل اشك جارى شد و صداها فروخوابيد و پيشوايان و قاضيان بانگ برآوردند :
« اى جماعت بشنويد و به ياد بسپريد و با آزردن عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله، او را ميازاريد و خاموش باشيد ».
آنگاه امام رضا حديث زير را براى آنان ايراد فرمود. 24 هزار قلمدان بجز مركبدانها در آن روز شمرده شد.ابو زرعه رازى و محمّد بن اسلم طوسى آمادۀ نوشتن حديث رضا امام شدند. پس آنحضرت فرمود :
« حدثنى ابى موسى بن جعفر الكاظم قال: حدثنى ابى جعفر بن محمّد الصادق قال: حدثنى ابى محمّد بن على الباقر قال: حدثنى ابى على بن الحسين زين العابدين قال: حدثنى ابى الحسين بن على شهيد ارض كربلاء قال: حدثنى ابى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب شهيد ارض الكوفه قال: حدثنى اخى و ابن عمى محمّد رسول اللّٰه [ صلى الله عليه و آله ] قال: حدثنى جبرئيل عليه السلام قال سمعت رّب العزة سبحانه و تعالى يقول :
[
كَلِمَةُ لاٰ إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ حِصْنٖى ، فَمَنْ قٰالَهٰا دَخَلَ حِصْنٖى ، وَمَنْ دَخَلَ حِصْنٖى أَمِنَ مِنْ عَذ ٰابٖى. ]
صدق اللّٰه سبحانه و صدق جبرئيل و صدق رسول اللّٰه و الائمة [ عليهم السلام ] ».
استاد ابو القاسم قشيرى گويد: « اين حديث با اين سند به يكى از اميران سامانى رسيد. او اين حديث را با طلا بنوشت و وصيّت كرد كه آنرا با وى به خاك سپارند. چون بمُرد در خواب ديده شد. از او سؤال كردند، خداوند با تو چه كرد ؟ پاسخ داد: خداوند مرا با گفتن لا اله الاّ اللّٰه و تصديق خالصانهام به رسالت محمّد صلى الله عليه و آله و نوشتن اين حديث به طلا از روى تعظيم و احترام مرا آمرزيد. (1)7.
1) - بحار الانوار ، ج49 ، ص126 - 127.
امام رضا عليه السلام در دو دورۀ مختلف زندگى كرد. دورۀ خلافت هارون الرشيد كه يكى از سختترين دورانها بر اهل بيت بود. و در شرح سيرۀ امام كاظم عليه السلام خوانديم كه عبّاسيّان چگونه بر پيروان اهل بيت سختگيرى مىكردند و امام را مىآزردند و او را از خانهاش كه در كنار قبر جدّ بزرگوارش بود به بصره و از آنجا به بغداد بردند. امام هفتم هميشه يا به اقامت جبرى محكوم بود و يا در سياهچالهاى تاريك بسرمىبرد تا آنكه سرانجام با زهرى كه به حضرت خوراندند، مظلومانه به شهادت رسيد. امام رضا در چهار سال نخست از امامت خويش، همچون پدر بزرگوارش جام تلخ درد و رنج را سركشيد. دو ماجراى زير سرشت اين دردها و رنجها را نمودار مىسازد :
1 - ابوصلت هروى روايت مىكند كه روزى امام رضا در منزل خويش نشسته بود كه پيك هارون بر او وارد شد و گفت: نزد خليفه حاضر شويد. امام برخاست و به من فرمود :
اى ابا صلت ! او (هارون) مرا در اين وقت نمىخواند مگر آنكه كار مهمى در ميان باشد. به خدا سوگند امكان ندارد با من بدى كند به خاطر سخنى كه از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله به من رسيده است.
ابا صلت گويد: من نيز با امام رضا خارج شدم و نزد هارون رفتيم. چون امام رضا به هارون نگريست اين حرز را خواند (حرز را ذكر مىكند) چون روبهروى هارون قرار گرفت، خليفه بدو نگريست و گفت: اى ابو الحسن ! ما فرموديم تا صد هزار درهم به تو بدهند. نيازمنديهاى خانوادهات را هم بنويس. چون امام رضا از نزد او برمىگشت، هارون كه با نگاه او را از پشت تعقيب مىكرد، گفت :
من اراده كردم و خدا هم اراده كرد و اراده خدا بهتر بود.
يحيى برمكّى، به هارون پيشنهاد داد كه امام رضا عليه السلام را بكشد، امّا هارون اين كار را سخت و دشوار شمرد و به او گفت: گويا تو مىخواهى همۀ آنان را بكشى.
2 - پيشتر گفتيم كه جلودى از سوى هارون مأموريت يافت كه به محلّ سكونت اهل بيت رفته، خانوادۀ آنحضرت را غارت كند. چون هارون از دنيا رفت و ميان وارثان هارون نزاع و اختلاف در گرفت، امام با آزادى نسبى فعاليت خود را آغاز كرد.
هارون سه تن از پسرانش، امين و مأمون و مؤتمن را به ترتيب به ولايتعهدى برگزيده بود. او چون از ميل و گرايش عبّاسيّان به امين كه تحت پرورش مادرش زبيده قرار داشت، مطلع بود بر جان مأمون مىترسيد. او مأمون را براى ادارۀ امور كشور شايستهتر مىديد و از همين رو برخى از مناصب دولتى را به عهدۀ وى گذارده بود.
ايرانيان كه على رغم كنار رفتن برامكه هنوز در دستگاه دولت عبّاسى از نفوذ و قدرت برخوردار بودند به مأمون گرايش داشتند، زيرا مادر مأمون ايرانى و دست پروردۀ ايرانيان بود.
اين بود كه ابرهاى طوفانزاى فتنه در آسمان امّت اسلام گرد آمدند و مرگ
زودرس هارون در خراسان، پيش از آنكه اوضاع كشور سروسامان يابد، زودتر از انتظار آتش فتنه را برافروخت. همراهى نمودن و نزديك بودن مأمون با پدرش كه به اشارۀ فضل بن سهل تحقيق مىيافت نقش بارزى در فتنۀ ياد شده داشت.
امين، چه بسا به اشارۀ برخى از فرماندهان عبّاسى خود فوراً مأمون را خلع و پسرش را به عنوان وليعهد تعيين كرد. طبيعى بود كه اين عزل و نصب از سوى مأمون، مردود شمرده شود. خوددارى مأمون، امين را واداشت كه برخى از فرماندهان خود را براى دستگيرى مأمون روانهسازد تا وى را دستبسته به محضرش آورند.
برخى از سران سپاه مأمون، بويژه ايرانيان، مأمون را به سرپيچى از امين تشويق مىكردند. مأمون نيز سخنان آنان را پذيرفت و در نتيجه ميان دو برادر جنگى درگرفت كه سرانجام به خلع امين از مقام خلافت و به قدرت رسيدن مأمون انجاميد.
اين جنگ، نخستين نبرد ميان عبّاسيّان بود كه از بدترين جنگهاى داخلى مسلمانان به شمار مىآيد. اين جنگ اعتماد مردم را به نظام سياسى حاكم بر آنها متزلزل كرد و مخالفان را بر انقلاب و شورش عليه اين نظام تشويق كرد. در همين برهه است كه مىبينيم در گوشهاى از كشور مردم انقلاب كرده و حاكم را خلع مىكنند و با يكى از علويّان دست بيعت مىدهند.
مهمترين و بزرگترين اين انقلابها جنبش ابو السرايا در كوفه بود كه از سوى كسى به نام السرى بن منصور رهبرى مىشد. وى پرچم زعامت را براى يكى از فرزندان امام حسن مجتبى به نام محمّد بن ابراهيم بن اسماعيل به اهتزاز در آورده بود.
اين انقلاب فراگير شد و شعاع آن تا كوفه و واسط و بصره و حجاز و يمن امتداد يافت. سپاهيان بنى عبّاس به رويارويى با اين انقلاب پرداختند. نبردهاى
سخت و خونينى در گرفت و سرانجام عبّاسيّان با حيله و نيرنگ توانستند آتش اين انقلاب را فروبنشانند. (1)
در مكّه، محمّد فرزند امام جعفر صادق عليه السلام قيام كرد، برخى با وى به نام خليفه بيعت كردند و او را اميرالمؤمنين خواندند.
انقلابهاى ديگرى هم در شام و مغرب روىداد كه خود نشانگر تزلزل اوضاع بود تا آنجا كه مردم به مأمون بيعت نمىكردند ،تا او پس از جنگهاى متعدد كه موجب كشتار صدها هزار مسلمان گرديد پايههاى حكومت خود را محكم نموده به بغداد بازگشت.
چنانكه پيشتر هم گفتيم ويژگى عصر مأمون رشد جريانهاى فكرى بيگانهاى بود كه به هدف متزلزل كردن نظام فرهنگى امّت، در جامعه رواج مىيافت. اين امر نتيجۀ طبيعى نهضت « ترجمه » بود كه عبّاسيّان بدون هيچ آگاهى و بينشى ، به ترويج آن مىپرداختند.
همچنين فرماندهان سپاه كه ركن اصلى نظام بودند، هيچ اعتمادى به نظام مأمون نداشتند. هرثمة بن حازم، يكى از رهبران سپاه، خطاب به مأمون مىگويد :
« اى امير المؤمنين آنكه دروغت مىگويد هرگز خير تو را نمىخواهد و آنكه به تو راست مىگويد هرگز خيانتت نمىكند. فرماندهان را جرأت خلع مده كه تو را خلع مىكنند و آنان را به نقض پيمان سوق مده كه پيمان و بيعت تو را خواهند شكست. (2)
شايد بتوان به تمام اينها، حالت گستاخى و ريختوپاشى را كه ميان9.
دولتمردان و افراد نزديك به دستگاه آنها شايع و حاكم بود، نيز افزود. نظام خود براى سرگرم ساختن دولتمردان از توجّه و پرداختن به حقايق تلخى كه مسلمانان در آن به سرمىبردند، بدين حالت دامن مىزد. اگر تا ديروز خاندان برمك ، شهسواران اين ميدان بودند، اينك خاندان سهل جاى آنان را گرفتهاند و آنچه برخى مؤرّخان در بارۀ ازدواج خليفه با پوران و اسراف و تبذيرهايى كه در اين ميانه به انجام رسيده بود، مىگويند خود بر اين نكته گواهى مىدهد.
هنگامى كه در سورۀ هود يا ديگر سورههاى قرآنى كه داستان رسالت پيامبران سلف را بازگو مىكند مىانديشيم، در مىيابيم كه تمام پيامبران در مقابل فساد و بويژه فسادى كه در ميان قومشان شيوع داشت، به مبارزه برخاستند. آنان هر فساد سياسى يا اجتماعى يا اقتصادى و يا فكرى را منتهى به گمراهى و شرك و كفر قلمداد مىكردند و از همينرو خدا را به ياد مردم مىآوردند و آنها را از عذاب خداوند در دنيا و عقابش در آخرت بيم مىدادند، زيرا اين شيوه، راه اصلاح انسان و بازداشت او از ارتكاب هرگونه جرم و فساد است.
ائمه نيز به راه پيامبران مىرفتند. آنان با تمام انواع و اشكال فساد با همين وسيله، به مبارزه برمىخاستند. امام رضا عليه السلام نيز همچون اجداد خود فرزندان مخلص امّت را در اين راه هدايت كرد و در راه خدا متحمّل هر گونه آزار و شكنجه شد.
او حكومت جاهليّتى را كه عبّاسيّان به نام اسلام بنيان نهاده بودند، مردود شناخت و آن را كلاً حكومتى غاصب، ستمگر و فاسد معرفى كرد.
وى با جريانهاى فكرى مخالف با اصول اسلامى به رويارويى برخاست و با استفاده از تعاليم آيين اسلام با فساد اخلاقى امّت به ستيز پرداخت.
امام عليه السلام در اين مبارزات تنها نبود بلكه گروهى از نخبگان امّت و برگزيدگان و دانشمندان و فرزانگان و رهبران فداكار كه پيروان اهل بيت بودند، وى را همراهى مىكردند.
پيش از اين خوانديم كه ائمه چگونه و با چه شيوهاى امّت را رهبرى مىكردند. (1)
امّا در اينجا سزاوار است اندكى در بارۀ حادثهاى كه براى مؤرخان اين پرسش را ايجاد كرده است و به نظر ما نقطه درخشانى در زندگى امام رضا و نقطه عطفى در حركت شيعه به شمار مىآيد، سخن بگوييم. پرسش اين است :
چرا آنحضرت ولايتعهدى مأمون را پذيرفت ؟
پيش از هر چيز بايد اين پرسش را نيز مطرح كنيم كه :
چه عواملى خليفه عبّاسى را واداشت تا چنين گام بزرگ و جسورانهاى بردارد ؟ !
آيا مأمون كه از مادرى پارسى زاده و در دامان هواخواهان بيت علوى پرورده شده بود و از تاريخ اسلام آگاهيهاى بسيار داشت و در علم كلام چيرگى حاصل كرده بود، يك شيعى تمام عيار بود ؟ آيا انتخاب امام رضا از سوى او به ولايتعهدى، ابتدا با انگيزهاى سالم صورت پذيرفت و بعداً وى از تصميم خود منصرف شد و آنحضرت را با زهر مسموم كرد، زيرا چنان كه پدرش هارون روزى به وى گفته بود، سلطنت عقيم است و اگر روزى (امام) على بن موسى الرضا با وى به منازعه بر مىخواست حكومت را از او مىگرفت ؟
1) - در كتاب « التاريخ الاسلامى.. دروس و عبر » در اين باره سخن گفتهايم.
يا اينكه انتخاب امام رضا عليه السلام به ولايتعهدى، نقشهاى بود كه از جانب فضل بن سهل و همدستان او طرح ريزى شده بود و مأمون بدون هيچ التفاتى نقشۀ آنها را پذيرفت و سپس به عواقب آن پىبرد و از تصميم خود بازگشت و فضل را در حمام ترور كرد و با دادن زهر به امام رضا، آنحضرت را به شهادت رساند ؟
يا اينكه اين نقشۀ از سوى شخص مأمون و برخى از سران طراحى شده بود و تنها يك بازى سياسى به شمار مىآمد ؟
آيا تمام اين احتمالات ممكن بودهاست. نگارنده با مطالعه در تاريخ به دليلى كه بطور قطع بر يكى از اين احتمالات دلالت كند، دست نيافته است، افزون بر آنكه ما بايد تمام عوامل تاريخى را بشناسيم و به هنگام تفسير يك پديدۀ معيّن ، همه اين عوامل را دقيقاً در نظر بگيريم، زيرا چنين عواملى در حيات ما با يكديگر هماهنگى دارند و كلاً حيات معاصر ما را مىسازند. بنابراين چرا باور نكنيم كه گذشته هم مانند حال بوده و تمام عوامل مؤثر در حيات انسانى، در ساختن آن نقش داشتهاند ؟
از اين رو نگارنده به اين نظر اعتقاد دارد كه پيشينه فرهنگى مأمون و شرايط سياسى و نيز ديدگاه همدستان و محرمان وى در طرح ريزى اين نقشۀ گستاخانه بسيار تأثير داشتهاند، آن چنان كه اگر يكى از اين عوامل كم مىشد مأمون به چنين كارى دست نمىزد.
اين سخن بدان معنى است كه انقلاب مأمون عليه امام رضا، پس از تحوّل و تغيير شرايط سياسى، به وقوع پيوست. مأمون به معنى واقعى كلمه شيعه نبود.
بلكه تابعيّت وى از اهل بيت و تعبّد او در اطاعت از خدا، از برخى انديشههاى شيعى همچون برتر دانستن اميرمؤمنان عليه السلام بر ساير خلفا و اعتقاد به خيانت معاويه و نظاير آنها مايه مىگرفت. امّا اعتقاد به موارد ذكرشده، در نظر ائمه عليهم السلام فرد را شيعى نمىكند. از طرفى او خليفه بود و پيش از آنكه در پى جستجوى
اصول ارزشها باشد به دنبال يافتن قدرت و دفاع از آن بود.
شايد پدرش، هارون، همچون ديگر زمامداران خودسر، كه در نزد فرزندان و محرمان راز خود به حقانيّت مخالفانشان اعتراف مىكردند، به پسر و ياران نزديك خويش به حقانيّت امام رضا عليه السلام اشاره كرده و همين امر موجب شده است كه وجدانهاى آنان و لو براى مدّتى محدود بيدار شود.
مأمون خود نقل مىكند كه به دست پدرش شيعه شده است و داستانى را در اين باره نقل مىكند كه ذكر آن لازم نيست. شايد مأمون براى اقناع بنى عبّاس به درست بودن راى خويش، چنين داستانهايى را مىساخته است. اينك به يكى از اين داستانها كه از زبان شخص مأمون نقل شده است، توجّه فرماييد :
از ريان بن صلت روايت شده است كه گفت: بسيارى از مردم و فرماندهان و كسانى كه از بيعت امام رضا نا خشنود بودند، در بارۀ اين بيعت سخنان بسيارى مىگفتند. آنان بر اين عقيده بودند كه انتخاب امام رضا به عنوان وليعهد، نقشۀ فضل بن سهل ذو الرياستين بودهاست. اين خبر به مأمون رسيد. وى در دل شب بدنبال من فرستاد. من بدرگاه او رفتم. مأمون گفت: اى ريان به من خبر رسيده كه مردم مىگويند: بيعت (امام) رضا نقشۀ فضل بن سهل بودهاست ؟ گفتم: اى اميرالمؤمنين ! ! چنين مىگويند. گفت: واى بر تو اى ريان ! چه كسى را گستاخى آن است كه نزد خليفهاى كه مردم و سران در برابرش بر پاى ايستادهاند و خلافت براى او قرار گرفته، بيايد و به وى بگويد كه خلافت را از دست خويش رها كن و به دست ديگرى بسپار. آيا عقل چنين كارى را روا مىشمرد ؟ گفتم: نه به خدا اى اميرالمؤمنين هيچ كس را ياراى چنين جسارتى نيست. مأمون گفت: به خدا چنين نيست كه مردم مىگويند، امّا من تو را از علّت اين ولايتعهدى آگاه مىسازم.
چون برادرم محمّد نامهاى به من نگاشت و مرا به سوى خود فراخواند و من
از رفتن به سوى او سرپيچيدم، سپاهى را به فرماندهى على بن عيسى بن ماهان بسيج كرد و بدو دستور داد كه مرا زنجير كرده طوق بر گردنم گذارده و نزد او ببرد. اين خبر به گوش من رسيد. من هرثمة بن اعين را به سجستان و كرمان گسيل داشتم، امّا كار من دگرگون شد و هرثمة شكست خورد و صاحب تاج وتخت خروج كرد و بر ناحيۀ خراسان تسلّط يافت. تمام اين حوادث در ظرف يك هفته بر من باريدن گرفت.
چون اين حوادث بر من واقع شد براى مواجهه با آنها نه قدرتى داشتم و نه مالى كه بدان نيرو گيرم. شكست و ترس را در سيماى فرماندهان و مردانم مىديدم. تصميم گرفتم به شاه كابل بپيوندم، امّا با خود گفتم كه پادشاه كابل مردى كافر است و محمّد بدو اموالى مىبخشد و او هم مرا به وى تسليم مىكند. بنابر اين راهى بهتر از اين نديدم كه از گناهان خود به سوى خداوند عزّ و جل توبه كنم و از او در اين حوادث يارى بجويم و بدو پناهنده شوم. پس فرمان دادم تا اين اتاق (به اتاقى اشاره كرد) را جارو كنند. بر من آب ريختند (غسل كردم) و دو جامه سپيد دربركردم و چهار ركعت نماز گزاردم و در آن هر چه از قرآن از بربودم خواندم و خواندم و خداى را ياد كردم و بدو پناه بردم با نيّتى صادقانه باوى پيمانى استوار كردم كه اگر خداوند مرا به خلافت برساند و در برابر دشمنانم يارىام رساند ، خلافت را در جايگاهى كه خداوند خود آن را گزارده بود، قرار دهم
سپس قلبم نيرو گرفت پس طاهر را به سوى على بن عيسى بن ماهان روانه داشتم و كارش بدانجا رسيد كه رسيد. هرثمة را نيز به سوى رافع بن اعين فرستادم. او بر رافع چيرگى يافت و او را كشت. از آن پس سپاهى به سوى صاحب سرير گسيل كردم و با او از در صلح و سازش در آمدم و بدو اموالى بخشيدم تا اينكه بازگشت. كار من همچنان نيرو مىگرفت تا آنكه محمّد نيز بدان
عاقبت دچار شد و سرانجام خداوند خلافت را براى من هموار كرد و مرا بدان برگماشت.
چون خداوند عزّ و جل، بدانچه با او پيمان بسته بودم وفا كرد من هم تمايل يافتم كه به پيمان خود با خداوند تعالى وفا كنم. بنابر اين هيچ كس را بدين كار (خلافت) سزاوارتر از على بن موسى الرضا نيافتم. امّا او خلافت را با شروطى كه بر من تعيين كرد و تو خود نيز آنها را مى دانى نپذيرفت. اين علّت برگزيدن امام رضا به ولايتعهدى بود. (1)
شايد اين علّت هم يكى از همان عوامل مساعد باشد افزون بر آنكه برجستهترين عواملى كه مأمون را به چنين اقدامى واداشت همان شرايط سياسى بود كه پيش از اين بدانها اشاره كرديم، زيرا رابطۀ مأمون با عبّاسيّان، به خاطر اينكه برادرش امين را به قتل رسانده بود، بسيار تيره بود. همچنين فرماندهان عرب به خاطر برتريهايى كه مأمون به فرماندهان ايرانى مىداد از وى چندان دلخوشى نداشتند، امّا هواخواهان بيت علوى فرصت را براى انتقام از حكومت جبار عبّاسى آماده ديدند و در هر ديارى پرچم قيام و مخالفت برافراشتند بنابراين با چنين اوضاعى مأمون نمىتوانست در مسند قدرت دوام بياورد.
امّا نتايج نقشههاى مأمون و بادهاى تقديرى كه در جهت او وزيدن گرفته بود، عبارت بودند از :
1 - كسب دوستى و مودّت طرفداران علوىها با ولايتعهدى امام رضا عليه السلام.
2 - فرونشاندن آتش انقلابها، با اندكى بذل و بخشش به جاى استفاده از عمليّات نظامى.8.
1) - بحار الانوار ، ج49 ، ص127 و 128.
3 - توجّه به عبّاسيّان و كسب دوستى آنان و بازگشت به خطّ آنها پس از تصفيه فضل بن سهل و به شهادت رساندن امام رضا.
بدين ترتيب بود كه مأمون توانست در مسند حكومت باقى بماند و پس از خود از تخت خلافت عبّاسى محافظ كند.
چرا امام رضا عليه السلام و لايتعهدى مأمون را پذيرفت و اگر به اين كار مجبور بود چگونه در برابر او به مبارزه ايستاد ؟
پيش از گفتن پاسخ به اين پرسش، ناچار بايد به وضع جنبش مكتبى، هنگام به امامت رسيدن آنحضرت پس از پدرش، نگاهى بيفكنيم.
در حديثى آمده است: تقدير آن بود كه امام موسى كاظم، قائم آل محمّد صلى الله عليه و آله باشد، امّا شيعه اين امر را افشا كرد و خداوند تغيير مشيت داده و آن را تا سرآمدى نامعلوم به تأخير انداخت.
اين سخن بدان معنى است كه جنبش مكتبى در آن روز در سطح تصدّى امور امّت بود. اگر چه امام كاظم در زندان هارون به زهر كشته شد، جنبش - همچنان كه از حديث استنباط مىشود - چندان آسيب نديد.
بدين ترتيب امامت امام رضا يكى از دو فرصت به شمار مىآمد :
نخست : اقدام به حركت مسلحانه كه منجر به نابودى جنبش مىشد.
دوّم : پاسخ به رويارويى و مبارزۀ مأمون با پذيرفتن ولايتعهدى او جهت اقدام از طريق حكومت بدون آنكه آن را قانونى بشناسد. همچنان كه يوسف پيامبر عليه السلام از عزيز مصر خواست تا او را بر گنجينههاى زمين بگمارد و سپس از راهى كه مىتوانست از درون نظام، دست به اصلاحات زد و نيز همانگونه كه امام اميرالمؤمنين عليه السلام با خلفاى پيش از خود به عنوان يكى از اعضاى شوراى
شش نفره همكاريهايى مىكرد.
كمترين فايدۀ اين فرصت دوّم عبارت بود از حمايت جنبش مكتبى از حذف و نابودى و پذيرش آن به عنوان يك جنبش مخالف رسمى.
بنابراين درمىيابيم كه امام عليه السلام رهبرى جنبش مكتبى را رها نكرد بلكه از مركز جديد خود براى حمايت و تقويت جنبش مكتبى شيعه سود جُست و بدين ترتيب شيعيان توانستند خود را بر نظام تحميل كنند.
براى تحقيق اين اهداف، امام از شيوۀ زير استفاده كرد :
اوّلاً : از پذيرفتن خلافتى كه مأمون در ابتدا بر او عرضه داشته بود، خوددارى ورزيد و عدم پذيرش خود را به مأمون اعلام كرد. شايد ردّ خلافت از سوى امام به خاطر دو مسأله بودهاست :
الف - چنين خلافتى جامهاى بود دوخته شده بر قامت مأمون و امثال او و نه زيبندۀ حجّت بالغه الهى، زيرا اين خلافت بر شالودهاى فاسد استوار شده بود.
سپاه، نظام، قوانين و هر آنچه در اين خلافت وجود داشت فاسد و نادرست بود و اگر امام چنين خلافتى را مىپذيرفت، مىبايست آن را ويران مىكرد و از داخل مىساخت و چنين كارى در آن شرايط امكانپذير نبود.
ب - مأمون در پيشنهاد خود صادق نبود بلكه او و حزب نيرنگبازش نقشهاى را طرحريزى مىكردند تا پس از كسب مشروعيت براى خود از امام، او را از بينببرند همچنان كه همين توطئه را در ارتباط با ولايتعهدى آنحضرت عملى ساختند.
ثانياً : امام رضا شرط پذيرش ولايتعهدى خود را اين قرار داد كه او به هيچ وجه در كارهاى حكومتى دخالت نكند. اين امر موجب شد تا حكومت نتواند كارها را به نام امام پيش ببرد و يا از آنحضرت كسب مشروعيت كند. بدينگونه براى جهانيان و نيز براى تاريخ تا ابد روشن شد كه آنحضرت به هيچ وجه به
شرعى بودن نظام اعتراف نكرد. مأمون بارها كوشيد تا امام را اندك اندك به دخالت در امور حكومتى بكشاند، ولى امام كوششهاى او را بىپاسخ گذارد.
حديث زير نشانگر همين نكته است.
هنگامى كه مأمون خواست براى خود به عنوان اميرالمؤمنين و براى امام رضا به عنوان وليعهد و براى فضل بن سهل به عنوان وزارت بيعت گيرد، دستور داد سه صندلى براى آنها بگذارند. چون هر سه نشستند به مردم اذن ورود داده شد. مردم داخل مىشدند و با دست راست خويش به دست راست هر سه نفر، از بالاى انگشت ابهام تا انگشت كوچك، مىزدند و بيرون رفتند. پس امام رضا تبسّمى كرد و فرمود :
« تمام كسانى كه با ما بيعت كردند، به فسخ بيعت، بيعت كردند جز اين جوان كه به عقد بيعت، با ما بيعت كرد ».
مأمون پرسيد: تفاوت فسخ بيعت با عقد آن چيست ؟ امام فرمود :
« عقد بيعت از بالاى انگشت كوچك تا بالاى انگشت ابهام است و فسخ بيعت از بالاى انگشت ابهام تا بالاى انگشت كوچك ! ».
مردم با شنيدن اين سخن برآشفتند و مأمون دستور داد تا مردم را بازگردانند تا دوباره به شيوهاى كه امام فرموده بود، تجديد بيعت كنند. مردم مىگفتند :
چگونه كسى كه به عقد بيعت آگاهى ندارد براى پيشوايى شايسته است و بدرستى آن كس كه اين نكته را مىداند از او، كه نمىداند، سزاوارتر و شايستهتر است. راوى اين حديث گويد: همين امر موجب شد كه مأمون، امام رضا را با دادن زهر از ميان بردارد. (1)
ثالثاً : از همان روزهاى نخستين ولايتعهدى، امام رضا عليه السلام از هر فرصت به4.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص144.
دست آمده براى گسترش فرهنگ وحى سود مىجست و اعلام مىكرد كه از ديگران به خلافت سزاوارتر است. به عنوان نمونه در عهدنامۀ ولايتعهدى آنحضرت به نكاتى بر مىخوريم حاكى از آنكه مأمون در ابراز لطف و مهربانى به اهل بيت رسالت به تكليف واجب خويش عمل كرده است ! ! اجازه دهيد عهد نامۀ زير را با هم بخوانيم و در آن بينديشيم :
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحٖيمِ
سپاس خداى را كه هر چه خواهد، كند. نه فرمانش را چيزى باز گرداند و نه قضايش را مانعى خواهد بود. خيانت چشمها و آنچه را كه در سينهها نهان است، مىداند. و درود خدا بر پيامبرش محمّد صلى الله عليه و آله، پايانبخش پيامبران و خاندان پاك و پاكيزۀ او باد ! من، على بن موسى بن جعفر، مىگويم :
اميرالمؤمنين ! كه خداوند او را به استوارى يار باد و به راه راست و هدايت توفيقش دهد آنچه را كه ديگران از حق ما نشناخته بودند، باز شناخت. پس ارحامى را كه از هم گسسته بود بهم بازپيوست و جانهايى را كه به هراس افتاده بودند، ايمنى بخشيد. بل آنها را پس از آنكه بىجان شده بودند، جان داد و چون نيازمند شده بودند توانگر كرد و اين همه را در پى رضايت پروردگار جهانيان كرد و از كسى جز او پاداش نمىخواهد و بزودى خداوند سپاسگزاران را پاداش دهد و مزد نكوكاران را تباه نگرداند.
او ولايت عهد و نيز امارت كبرى (خلافت) را از پس خويش به من واگذارد.
پس هر كس گرهى را كه خداوند به بستن آن فرمان داده، بگشايد و ريسمانى را كه خداوند پيوست آن را دوست دارد، بگسلد همانا حريم خدا را مباح شمرده و حرام او را حلال كرده است. چون او بدين كار پاس امام را نگاه نداشته و پردۀ حرمت اسلام را دريده است.
گذشتگان نيز چنين كردند: آنان بر لغزشها شكيبايى ورزيدند و از بيم پراكندگى دين و تزلزل وحدت مسلمانان، متعرّض امور دشوار (و اختلاف برانگيز) نمىشدند، زيرا مردم به عصر جاهليّت نزديك بودند و برخى در انتظار فرصت بودند تا راهى براى فتنه بگشايند.
و من خدا را بر خود گواه گرفتم كه اگر كار مسلمانان را به من واگذارد و زنجير خلافت را برگردن من نهد در ميان تمام مسلمانان و بويژه بنى عبّاس بن عبد المطلّب چنان رفتار كنم كه به طاعت خداى و رسولش صلى الله عليه و آله مطابق باشد. هيچ خون حرامى نريزم و ناموس و مال كسى را مباح نكنم مگر آنكه حدود الهى ريختن آن خون را مباح و تكاليف و دستورات الهى اباحۀ آن را جايز شمرده باشد و در حدّ توان و طاقت خويش در انتخاب افراد شايسته ولايق مىكوشم و آن را بر خود پيمانى سخت مى دانم كه خداوند از من در بارۀ آن پرسش خواهد فرمود كه خود (عزّ و جل) گفته است :
وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤولاً.
و اگر حكمى تازه آوردم يا حكمى را تغيير دادم، مستحق سرزنش و سزاوار عذاب و شكنجهام و به خداى پناه مىبرم از خشمش و بدو روى مىكنم در توفيق براى طاعتش و اينكه ميان من و معصيتش حايل شود و بر من و مسلمانان عافيت ارزانى دارد.
(جامعه و جفر) بر خلاف اين امر دلالت مىكنند و من نمىدانم كه با من و شما چه خواهد شد. فرمان و حكم تنها از آن خداست او به حق داورى مىكند و بهترين داوران است.
« امّا من فرمان اميرالمؤمنين را به جاىآوردم و خشنودى او را برگزيدم.
خداى من و او را حفظ كند و خداى را در اين پيمان بر خود گواه گرفتم و هم او به
عنوان گواه بس است ». (1)
در اين نامه نكاتى است كه از سخنان درخشان امام بدانها پىمىبريم :
اوّلاً : آنحضرت مىفرمايد :
« (مأمون) آنچه را كه ديگران از حق ما نشناخته بودند، باز شناخت ». زيرا آنحضرت با هارون، پدر مأمون، و نظام عبّاسى برخورد داشت و آنان اصلاً حرمت رسول خدا صلى الله عليه و آله را پاس نمىداشتند.
ثانياً : او فرمود :
« هر كس گرهى را كه خداوند به بستن آن فرمان داده، بگشايد... » اشاره به خباثت ضماير و نقشههاى توطئهآميز بر ضدّ ولايت است.
ثالثاً : او فرمود :
« گذشتگان نيز چنين كردند... »
شايد اين فرمايش اشاره به سكوت اميرمؤمنان على عليه السلام از يك سو و صبر و تحمّل ائمه بر آزارها و شكنجه به خاطر بيم از پراكندگى دين و تزلزل ريسمان وحدت مسلمانان از سوى ديگر باشد.
رابعاً : آنگاه آنحضرت به تبيين برنامه حكومتى خود مىپردازد كه عموماً مخالف با برنامۀ بنى عبّاس و از جمله مأمون بود.
خامساً : امام در پايان اين وثيقه مىفرمايد :
« جامعه و جفر بر خلاف اين دلالت مىكنند ».
در واقع آنحضرت بدين وسيله بيان مىكند كه آنان صاحبان دانش رسول خدا صلى الله عليه و آله و به امارت شايستهتر از مأمون و بنى عبّاس هستند.3.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص152 - 153.
چون مردم براى بيعت آماده مىشوند و امام نظر مأمون را به شيوۀ نادرست بيعت كردن آنها جلب مىكند. و اين امر اسباب اعتراض مردم را فراهم مىآورد. در اين باره به گفتگوى زير كه بين مأمون وامام عليه السلام رخ داد توجّه فرماييد :
مأمون گفت: (اى ابو الحسن ولايت اين شهرها را كه اوضاع نابسامانى پيدا كردهاند، به هر كس كه مورد اعتماد خود توست بسپار. به مأمون گفتم: توبه وعدهاى كه به من دادهاى وفا كن تا من نيز به وعدۀ خود وفا كنم. من ولايتعهدى را به آن شرط پذيرفتم كه در آن امر و نهى از من نباشد، نه احدى را بركنار كنم و نه كسى را بكاربگمارم و نه كارى را بعهدهگيرم تا خداوند مرا پيش از تو بميراند. به خدا سوگند ! خلافت چيزى نيست كه نفسم از آن سخن گويد. حال آنكه من در مدينه بودم، بر مركوبم مىنشستم و در جادهها رفتوآمد مىكردم.
مردم مدينه و ديگران نيازهايشان را از من درخواست مىكردند و من آنها را برآورده مىساختم و آنان همچون عموهاى من بودند. نامههايم در شهرها نافذ بود و تو نعمتى بر من نيافزودى، آنها از خدا بود. مأمون با شنيدن اين سخنان گفت: من به قولى كه به تو داده بودم، وفا خواهم كرد ). (1)
يكى از بزرگترين نشانههاى آشكار فضل امام هشتم، مجالس مناظره و بحث و گفتگويى بود كه گاهى به وسيلۀ مأمون تشكيل مىشد. اينك اجازه دهيد با هم در يكى از اين مجالس حاضر شويم و ببينم در آنجا چه مىگذرد :
حسن بن محمّد نوفلى گويد: ما در پيشگاه حضرت رضا عليه السلام در حال گفتگو بوديم كه ياسر، پيشكار امام رضا، وارد شد و عرض كرد :
سرورم ! امير تو را سلام مىرساند و مىگويد: برادرت به فدايت ! اصحاب4.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص144.
انديشهها و پيروان اديان و متكلمان از هر كيش و آيينى به نزد من گردآمدهاند اگر گفتگو و مناظرة با آنان را خوش داريد، فردا صبح به نزد ما بياييد و اگر آمدن بدينجا بر شما گران است، خود را رنجه مكنيد و اجازه دهيد كه ما خدمت شما برسيم. امام به ياسر فرمود: به امير سلام برسان و بگو من از خواسته تو آگاه شدم و فردا صبح، اگر خدا بخواهد، به نزد تو خواهم آمد.
آنگاه امام هدف مأمون را از تشكيل چنين مجالسى بيان كرد و گفت كه مأمون مىخواهد از ارج و عظمت وى بكاهد، زيرا مأمون گمان مىبرد كه وى در برابر طرف مقابلش از گفتن پاسخ در مىماند. امام به نوفلى (راوى اين ماجرا ) گفت :
« اى نوفلى ! آيا مىخواهى بدانى كه مأمون چه وقت از اين كار خود پشيمان مىشود ؟ گفتم: آرى. فرمود: مأمون هنگامى از اين كار پشيمان خواهد شد كه ببيند من پيروان تورات را با استدلال به تورات و پيروان انجيل را با استدلال به انجيل و پيروان زبور را با استدلال به زبور و صابئيان را به زبان عبرى و آتش پرستان را به زبان پارسيشان و روميان را به زبان رومى و ساير اصحاب انديشهها را هر يك به زبان خود آنها مجاب و محكوم سازم. هنگامى كه هر گروهى را محكوم و بطلان سخن ودليلش را آشكار ساختم و به گفتۀ خود متقاعدش كردم مأمون در مىيابد كه جايگاهى كه او بر آن تكيه داده است سزاوار وى نيست.
در اين هنگام است كه مأمون از كردۀ خود پشيمان خواهد شد. « وَلاٰ حَوْلَ وَلاٰ قُوَّةَ إِلّاٰ بِاللّٰهِ الْعِلِى الْعَظٖيمِ ». (1)
در ادامۀ اين حديث آمده است: چون امام به مجلس مأمون وارد شد ، خليفه از جا برخاست. محمّد بن جعفر (عموى امام رضا) و تمامى بنىهاشم5.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص174 و175.
نيز بهاحترام امام از جاى برخاستند و همچنان ايستاده بودند و امام رضا و مأمون نشسته بودند تا امام به آنها اجازۀ جلوس داد. مأمون روبه امام رضا كرد و ساعتى با آنحضرت مشغول گفتگو شد و سپس به جاثليق روىكرد و گفت: اى جاثليق ! اين پسر عمويم على بن موسى بن جعفر است. دوست دارم با انصاف با وى در مباحثه شوى. جاثليق گفت: اى اميرالمؤمنين ! چگونه مىتوانم با مردى كه كتاب و پيامبرش را باور ندارم مناظره كنم ؟
حضرت رضا بدو فرمود :
« اى نصرانى ! اگر من از انجيل خودت براى تو دليل آورم آيا بدان اقرار مىورزى ؟ »
جاثليق پاسخ داد: آيا مگر من مىتوانم آنچه را كه انجيل گفته، انكار كنم ؟ بلى بخدا سوگند اگر هم مخالف اعتقاد من باشد، بدان گردنمىنهم.
سپس امام رضا آياتى از انجيل را براى او خواند و به وى ثابت كرد نام پيامبر صلى الله عليه و آله در انجيل آمده است و تعداد حواريين عيسى عليه السلام و احوال آنان را براى وى بازگفت و دلايل فراوان ديگرى براى وى آورد كه جاثليق به هر كدام اقرار كرد.
سپس آنحضرت قسمتهايى از كتاب اشعيا و غير آن را براى جاثليق برخواند تا آنكه جاثليق گفت: بايد كسى جز من از تو پرسش كند به حق مسيح سوگند گمان نمىكردم درميان دانشمندان مسلمانان مانند تو باشد. سپس روبه مأمون كرد وگفت :
به خدا سوگند گمان نمىكنم كه على بن موسى در مورد اين مسائل بحث كرده باشد، وما از او اين را نديده بوديم، آيا او در مدينه در اينگونه موارد سخن مىگفت ويا اهل كلام گرد او جمع مىشدند ؟
گفتم: حجاج به نزد حضرتش مىآمدند و از حلال و حرام از او مىپرسيدند
و او بديشان پاسخ مىگفت و چه بسا كسانى هم كه حاجتى داشتند نزد او مىآمدند.
محمّد بن جعفر گفت: اى ابو محمّد ! من بيم آن دارم كه اين مرد (مأمون) به امام رضا رشك ورزد و او را مسموم كند و يا به بلايى دچار سازد پس بدو اشاره كن كه دست از اين سخنان بردارد. گفتم: او نمىپذيرد. اين مرد (مأمون) تنها مىخواهد امام را بيازمايد كه آيا چيزى از علوم پدرانش در نزد آنحضرت هست يا نه.
محمّد بن جعفر به من گفت: به امام رضا بگو كه عمويت از اين سخنان خشنود نيست و مايل است به خاطر برخى مسائل از ادامه اين سخنان خوددارى كنى.
چون به منزل امام رضا برگشتيم، آنحضرت را از گفتار محمّد بن جعفر (عموى امام) مطلع ساختم. پس امام تبسّمى كرد و فرمود: « خداوند عمويم را حفظ كند ! نمىدانم چرا از اين سخنان اظهار ناخشنودى كرد. اى غلام به نزد عمران صائبى برو و او را نزد من آر ».
عرض كردم: فدايت شوم من جاى او را مىشناسم. او نزد برخى از برادران شيعۀ ماست. فرمود: اشكال ندارد. استرى براى او ببريد.
من به سوى عمران روانه شدم و او را نزد حضرت بردم. او بسيار شادشد و جامهاى خواست و به وى خلعت بخشيد و ده هزار درهم نيز خواست و به وى صله داد.
پس من عرض كردم: فدايت شوم كار جدّت، اميرالمؤمنين عليه السلام، را كردى.
فرمود: چنين مىبايست كرد. سپس شام خواست و مرا در طرف راست و عمران را در طرف چپ خويش نشانيد. چون از خوردن دست كشيديم، به عمران فرمود: با همراه برگرد و صبح نزد ما بيا تا تو را از خوراك مدينه اطعام
كنيم. پس از اين ديدار متكلّمان اديان نزد عمران گرد مىآمدند و او بطلان سخنان و عقايد آنها را ثابت مىكرد تا آنجا كه از گفتگو با او اجتناب مىكردند و مأمون نيز به وى ده هزار درهم صله داد و فضل هم پول و استر به وى بخشيد و امام رضا عليه السلام هم صدقات بلخ را بدو بخشيد و بدين ترتيب وى به ثروتى سرشار دستيافت. (1)
داستان آماده شدن امام براى برگزارى نماز عيد، كه نظام را با بيم و هراس مواجه كرد، خود گواه ديگرى است بر آنكه امام فرصتى را از دست نمىداد مگر آنكه از آن براى اعلان دعوت خويش و اينكه وى به خلافت از بيت عبّاسى ، سزاوارتر و شايستهتر است بهرهبردارى مىكرد.
(چون عيد فرا رسيد، مأمون فرستادهاى به سوى امام رضا روانهكرد و از او خواست بر استر خويش سوار شود و در مراسم عيد حضور يابد تا دل مردم آرامگيرد و فضيلتش را بشناسند و دلهايشان بدين حكومت خجسته روشن شود. امام رضا به مأمون پيغام داد و فرمود: تو از شروط ميان من وخود درباره عدم دخالت من در امور حكومت آگاهى. مأمون پاسخ داد :
من بدين وسيله مىخواهم ولايتعهدى تو در ژرفاى دل مردم و سپاه و چاكران استوار شود و دلهاى آنان آرامپذيرد و به فضلى كه خداوند متعال به تو ارزانىداشته، اقرار ورزند، چون مأمون در اين باره بسيار گفت و اصرار كرد ، امام بدو فرمود :
« اى اميرالمؤمنين ! اگر مرا از اين تكليف عفو كنى، براى من خوشتر است و اگر نكنى چنان بيرون خواهم آمد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السلام بيرون مىآمدند ».).
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص175 - 177 (با اختصار ).
مأمون پاسخ داد: هر طور كه مىخواهى بيرون آى.
مأمون به فرماندهان و مردم دستور داد كه صبح زود بر در سراى امام رضا گردآيند. مردم از زن و مرد و كودك به خاطر آنحضرت در خيابانها و بامها نشسته بودند. فرماندهان نيز بر در خانۀ امام رضا گردآمده بودند.
چون خورشيد بر آمد، امام رضا عليه السلام غسل كرد و عمامهاى سپيد از كتان بر سر بست و قسمتى از آن را بر روى سينهاش و قسمتى ديگر را ميان شانههايش افكند. سپس اندكى از جامۀ خود را بالا گرفت و به خادمان خويش فرمود: شما نيز همان كنيد كه من مىكنم. سپس عصايى به دست گرفت و از خانه بيرون آمد ما روبه روى حضرتش بوديم. او پابرهنه بود و جامهاش را تا نيمۀ ساق بالازده و دامن لباسهاى ديگر را هم به كمر زده بود. او به راه افتاد و ما هم پيشاپيش او بهراه افتاديم. وى سرش را به سوى آسمان بالا كرد و چهار تكبير گفت. به نظر ما مىرسيد كه هوا و ديوارها هم به آن تكبيرهاى حضرت پاسخ مىگفتند.
فرماندهان آراسته و مسلّح در حالى كه بهترين جامههاى خود را دربركرده بودند بر در سراى آنحضرت انتظار وى را مىكشيدند. ما پاىبرهنه و دامن به كمر زده در برابر آنها ظاهر شديم. چون امام از خانه بيرون آمد، توقف كوتاهى كرد و فرمود :
« اللّٰهُ أَكْبَرُ، اللّٰهُ أَكْبَرُ، اللّٰهُ أَكْبَرُ عَلىٰ مٰا هَد ٰانا ، اللّٰهُ أَكْبَرُ عَلىٰ مٰا رَزَقَنٰا مِنْ بَهٖيمَةِ الْأَنْعٰامِ ، وَالْحَمْدُ للّٰهِِ عَلىٰ مٰا أَبْلاٰنا ».
آنحضرت صداى خويش را بالابرد ما نيز صداهاى خود را بالابرديم.
شهر مرو از گريه و فرياد به لرزه درآمد. امام سه بار اين ذكر را تكرار فرمود.
فرماندهان از مركوبهاى خويش پايين آمدند و چكمههايشان را از پاى بيرون كردند. شهر مرو يكپارچه مىگريست و هيچ كس نمىتوانست از گريه و شيون خوددارى كند.
امام رضا عليه السلام هر ده گامى كه برمىداشت مىايستاد و چهار تكبير سرمىداد چنان كه ما خيال مىكرديم زمين و ديوارها به حضرتش پاسخ مىگويند.
خبر اين ماجرا به گوش مأمون رسيد. فضل بن سهل ذو الرياستين به او گفت: اى اميرالمؤمنين ! اگر رضا بدينگونه به مصلى برسد مردم فريفتۀ او خواهند شد، به مصلحت است كه از او بخواهى بازگردد ! !
مأمون نيز فوراً كسى را پيش آنحضرت روانهكرد. امام رضا كفش خود را خواست و آنرا به پاكرد و بازگشت. (1)5.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص134 و 135.
سرانجام امام عليه السلام را زهر دادند و او بسان ديگر امامان به شهادت رسيد تا اين حديث در بارۀ او مصداق پيدا كند كه :
« از ما كسى نيست جز آنكه به او زهر داده يا كشته با شندش »
امّا چه كسى او را زهر داد ؟ بسيارى از علما بر اين باورند كه مأمون در پس اين توطئه بودهاست، امّا عدّهاى ديگر اين نظر را بعيد مىدانند و مىپرسند آيا مأمون براستى تا اين اندازه پست و پليد بوده كه دستان خود را بدين جنايت زشت بيالايد ؟ !
برخى از اين علما دهها دليل بر بى گناهى مأمون در ارتباط با خون امام هشتم ارائه مىدهند. امّا وقتى اين دلائل را يك به يك تحليل مىكنيم در مىيابيم كه تمام آنها به يك دليل باز مىگردد و آن بعيد شمردن وقوع چنين جنايتى است.
از شخصى كه مدافع افكار مذهب شيعه و قايل به برترى و افضليت امام على عليه السلام است !
ولى ما مأمون را شناختيم. او يكى از خلفاى عبّاسى و وابسته به خاندانى است كه رژيم آنان در خيانت به ياران و هواخواهان خود از ابو مسلم خراسانى
گرفته تا برمك و فضل بن سهل، پر آوازه و متمايز است. و مأمون در رأس هرم اين رژيم، كه بنيان آن بر نيرنگ و ستم و كشتار استوار شده است، جاى دارد.
بنابر اين چه عاملى او را از پيروى سيرۀ پيشينيانش و تكرار جنايات نياكانش باز خواهد داشت ؟ همچنين باورهاى وى در مورد خلق قرآن يا قائل بودن به افضليت امام على عليه السلام بر ساير صحابه يا نظاير آنها، هيچ گاه او را در زمرۀ شيعيان على و آل على جاى نداد، زيرا ادامۀ حكومت او بر مسلمانان خود بزرگترين جنايت و گناه و سخت ترين طغيان در منطق امام على و شيعيان او به شمار مىآمد، زيرا اين حكومت در واقع نوعى ادعاى ربوبيت و ستيزه با خدا در الوهيتش بود !
از طرفى شيوۀ برخورد او با مردم و كشتارها و شكنجهها و گسترش فساد از راههاى گوناگون با ساده ترين اصول شيعۀ اهل بيت عليهم السلام بودن، منافات داشت.
بنابر اين چه عاملى مىتوانست او را از ارتكاب چنين جنايت پليدى در حق خاندان رسالت باز دارد ؟ !
ما در تاريخ به نكاتى بر مىخوريم كه نشان مىدهد شخص مأمون از طريق دستگاه اطلاعاتى و مخفيانه خود كه شبيه به دستگاههاى جاسوسى كاخ فرماندهى يا رياست در بدترين حكومتهاى ديكتاتورى جهان در عصر ما بوده ، كاملاً بر نحوۀ اجراى نقشۀ ترور امام رضا نظارت داشته است.
اين نقشه موقعى به مرحلۀ اجرا گذارده شد كه انقلابهاى علويّان در گوشه و كنار سرزمين اسلام يا سركوب شده و يا فرو كش كرده بودند و فلسفه دعوت امام به خراسان نيز پايان يافته بود و ابرها بر فراز بغداد گرد آمده و بنيانهاى انقلاب عبّاسيّان آشكار شده بودند و مأمون براى جلب خشنودى پسر عموهايش بازگشت به بغداد را در سر مىپروراند و شيوۀ نياكانش در پوشيدن جامۀ سياه و تقسيم مناصب به خويشان و نزديكانش را از نو آغاز كرده بود.
شايد حديث زير اين حالت را كه امام رضا نسبت به آن هشدار داده و آن را به مأمون اظهار كرده بود، براى ما تبيين كند. در واقع امام مىخواست بدين وسيله به مأمون بگويد كه وى بدانچه او مىكند آگاه است، امّا بر حسب مصلحت عموم حركت مىكند. در اين حديث آمده است :
روزى امام رضا عليه السلام در گفتگويى طولانى به مأمون گفت :
« اى امير المؤمنين ! در امور مسلمانان از خدا بترس و به بيت نبوّت و معدن مهاجران و انصار بازگشت كن ».
آنگاه فرمود :
« من چنين مىبينم كه تو از اين شهر بيرون مىشوى و به جايگاه پدران و نياكانت بر مىگردى و در امور مسلمانان مىنگرى و اين سخن پيش خود نگاه دار و (بدان) كه خداوند عزّ و جل از تو در بارۀ آنچه تو را بر آن گماشته، پرسش خواهد كرد ». (1)
فضل بن سهل نيز اين نكته را به مأمون ياد آور مىشود. او را مىبينيم كه از همراهى با مأمون سر پيچى مىكند، و با گفتن اين سخن از او پوزش مىخواهد كه :
گناه من پيش خاندانت و عامۀ مردم بزرگ است و مردم مرا به خاطر كشتن برادر مخلوعت و بيعت امام رضا به ولايتعهدى از روى نيكى يا حسادت نكوهش مىكنند و ستمگران به سعايت از من بر مىخيزند پس اجازه فرماى در خراسان بمانم. (2)
امّا مأمون خواستۀ او را نمىپذيرد. چون براى او تدبيرى انديشيده است.
مأمون نمىخواهد فضل را در پايگاه قدرت و در ميان ياران و هواخواهانش به5.
كام مرگ فرستد بلكه قصد دارد او را در راه از ميان بردارد.
در روايت آمده است :
مدّتى از گفتگوى ميان مأمون و فضل سپرى شده بود و ما در يكى از منازل (بين راه) بوديم كه فضل به حمام رفت. در اين هنگام گروهى با شمشير بر او داخل شدند و به قتلش رساندند. پس از كشته شدن فضل، فرماندهان و سپاهيان و گروهى از مردان ذو الرياستين بر در سراى مأمون حاضر شده گفتند :
او را كشت اينك ما به خونخواهى او آمدهايم. (1)
بدين سان مأمون از برجستهترين و بزرگ ترين كانون قدرت در درون دستگاه حاكمه خلاصى يافت. اينك پيش روى او جز امام رضا، كه او هم اندكى بعد به شهادت رسيد، كس ديگرى باقى نمانده بود. براستى آيا همين نزديكى شهادت امام رضا عليه السلام با كشته شدن فضل خود نمىتواند حاكى از وجود توطئهاى پليد بر ضدّ آنحضرت باشد ؟
با اين دلايل و شواهد، قول مشهور علماى شيعه مبنى بر شهادت امام رضا عليه السلام به خاطر خورانيدن زهر به آنحضرت از سوى مأمون درست وراست جلوه مىكند.
علامۀ مجلسى در اين باره مىگويد: قول مشهور در ميان ما آن است كه امام رضا عليه السلام به واسطۀ زهر مأمون به شهادت رسيد. (2)
اينك اجازه دهيد به خبر شهادت آنحضرت از زبان معاصرانش گوش فرا دهيم :
الف - ابا صلت هروى از معاصران امام و از حادثه سازان يا از ناظران بر حوادث بوده و با امام عليه السلام ارتباطى نزديك و استوار داشته است. وى در پاسخ9.
به احمد بن على انصارى كه از وى پرسيده بود: « چرا مأمون با وجود آنكه در بزرگداشت امام رضا و اظهار محبّت و دوستى به وى مىكوشيد و او را به ولايتعهدى خود برگزيد، راضى به كشتن آنحضرت شد ؟ » مىگويد :
مأمون او را گرامى داشت، و به وى محبت مىكرد چون به فضيلت او آگاه بود. وى ولايتعهدى را از پس خويش بدان حضرت اختصاص داد تا به مردم بنماياند كه امام رضا به دنيا رغبت دارد و بدين ترتيب جايگاه خود را در دل و جان مردم از دست بدهد، امّا چون امام رغبتى به دنيا نشان نداد و اين امر جز به مراتب فضل وى در نزد مردم و ارج او در جان و دل آنها نيفزود، متكلّمان را از شهرهاى گوناگون دعوت كرد بدين اميد كه يكى از آنها بر آنحضرت غلبه يابد و از منزلت وى در نزد علما بكاهد و در نتيجه مردم هم به ضعف وى پىببرند.
امّا آنحضرت با هر كس از يهود و نصارا و مجوس و صابئيان و برهماييها و ملحدان و دهريها و يا ساير فرق مسلمان كه با وى مخالف بودند مناظره مىكرد، همه را مغلوب مىساخت و بر آنها دليل و حجّت مىآورد تا آنجا كه مردم مىگفتند: به خدا او از مأمون به خلافت سزاوارتر است.
خبر چينان هم سخن مردم را به گوش مأمون مىرساندند. وى از اين بابت بسيار خشمگين مىشد و حسادتش شدّت مىيافت. امام هم از گفتن حقيقت در حضور مأمون پروانداشت و در بيشتر موارد به وى پاسخهايى مىداد كه او را خوش نمىآمد از اين رو مأمون خشمگين مىشد و به آنحضرت كينه مىورزيد، امّا كينه و خشم خود را نمايان نمىساخت، امّا هنگامى كه در بارۀ آنحضرت هيچ چارهاى نيافت، او را با دادن زهر به شهادت رساند ». (1)
ب - شيخ مفيد نيز مجملى از ماجراى شهادت آنحضرت را همراه با يكى از0.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص290.
تفسيرهاى مربوط به علّت دشمنى مأمون با امام رضا نقل كرده و چنين گفته است :
روزى امام رضا بر مأمون وارد شد و ديد كه او براى نماز وضو مىسازد در حالى كه غلامش بر دستان او آب مىريزد. پس امام رضا به مأمون گفت :
« اى اميرالمؤمنين ! در عبادت پروردگارت كسى را شريك مكن ». مأمون ، غلام را رد كرد و خود وضويش را به اتمام رساند، امّا كينۀ آنحضرت را به دل گرفت.
همچنين آنحضرت عليه السلام در نزد مأمون زبان به نكوهش فضل و حسن ، فرزندان سهل، گشود و خطاهاى آنان را به مأمون باز نمود وى را از شنيدن سخنان آن دو منع كرد. فضل و حسن از آنچه امام در بارۀ آنها گفته بود مطلع شدند و در حضور مأمون خطاهايى بر امام بستند و به وى امورى نسبت دادند كه دور از ساحت مقدس حضرتش بود و مأمون را از گرايش مردم به او بيمناك كردند و در اين باره چندان گفتند تا سر انجام نظر او را در بارۀ امام رضا عوض كردند و مأمون هم به قتل حضرتش همّت گماشت.
راويان اتفاق نظر دارند كه روزى او و مأمون از يك طعام خوردند و در نتيجه امام رضا عليه السلام بيمار شد و مأمون هم خود را به تمارض زد. محمّد بن على بن حمزه از منصور بن بشر از قول برادرش عبداللّٰه بن بشر نقل كرده است كه گفت :
مأمون مرا فرمود كه ناخنهايم را دراز كنم و اين گفته را به كسى باز نگويم من نيز چنين كردم. سپس مرا طلبيد و چيزى شبيه به تمر هندى بيرون آورد و به من داد و گفت: اين را با دستانت به هم بمال و خمير كن من نيز چنين كردم. سپس برخاست و مرا واگذاشت و نزد امام رضا رفت و از او پرسيد: چه خبر ؟ امام رضا فرمود: اميدوارم بهتر شوم. مأمون از وى پرسيد: من نيز بحمد اللّٰه امروز خوبم. آيا كسى از پرستاران امروز نزد شما آمده است ؟ امام فرمود: نه. مأمون
خشمگين شد و بر غلامانش فرياد زد و سپس گفت: همين حالا آب انار بگير كه از خوردن آن چارهاى نيست سپس مرا (عبداللّٰه بن بشر) فرا خواند و گفت :
انارى براى ما بياور. من انارى آوردم و مأمون به من گفت: با دست خويش آب اين انار را بگير. من آب انار را گرفتم و مأمون آن را به دست خويش به امام رضا نوشانيد و همين امر موجب مرگ آنحضرت شد. او دو روز بعد از اين ماجرا جان سپرد.
از ابا صلت هروى نقل شده است كه گفت: نزد حضرت رضا رفتم در حالى كه (پيش از ورود من) مأمون از حضور آن امام بيرون آمده بود. پس او به من فرمود :
« اى ابا صلت كار خود را كردند ».
و آنگاه به توحيد و ستايش خداوند مشغول شد.
از محمّد بن جهم روايت شده است كه گفت: امام رضا بسيار شيفتۀ انگور بود. پس مقدارى انگور تهيه كردند و در بيخ دانههاى آن سوزنهاى زهر آلود قرار دادند و چند روزى بههمان حال نگاه داشتند سپس سوزنها را بيرون آوردند و در آن هنگام كه امام عليه السلام بيمار بود، انگور را به نزد او بردند و او از آن انگور خورد و همان باعث مرگش شد. وى گويد اين زهر، يكى از كارىترين زهرها بودهاست.
چون امام رضا وفات يافت، مأمون يك شبانه روز مرگ او را نهان داشت.
سپس در پى محمّد بن جعفر و گروهى از خاندان ابو طالب كه در نزدش حضور داشتند فرستاد. چون آنان پيش او آمدند، مأمون اظهار تألّم و ناراحتى كرد و گريست و جسد سالم امام را به آنها نشان داد و گفت: اى برادر ! بر من بسى گران است كه تو را در اين حال ببينم. من اميدوار بودم كه پيش از تو از دنيا بروم، امّا خداوند چنين نخواست.
سپس دستور داد آنحضرت را بشويند و كفن و حنوطش كنند و خود با جنازۀ او بيرون آمد و جنازه را بردوش مىكشيد تا آن را به محلّى كه اكنون امام عليه السلام در آنجا مدفون است، بياورد. اين محل خانۀ حميد بن قحطبه در قريهاى به نام سناباد از نواحى نوقان طوس بود. قبر هارون الرشيد در اين خانه بود و امام رضا در برابر روى او در محل قبلۀ اين خانه به خاك سپرده شد. امام رضا از دنيا رفت در حالى كه پسرى جز امام ابو جعفر محمّد بن على كه در آن هنگام هفت ساله بود، برجاى خويش باقى نگذاشت. (1)
ج - ياسر خادم، واپسين لحظات زندگى امام رضا را كه در آن روح ربّانى و خلق محمّدىاش جلوه گر شده بود، چنين توصيف مىكند :
« ما با طوس هفت منزل فاصله داشتيم كه امام رضا عليه السلام بيمار شد. پس به طوس وارد شديم در حالى كه بيمارى آنحضرت شدّت يافته بود. در طوس چند روز مانديم. مأمون روزى دو بار به عيادت امام مىآمد. در آخرين روز حياتش، امام كه بسيار ضعيف شده بود پس از به جاى آوردن نماز ظهر از من پرسيد :
اى ياسر ! آيا مردم غذا خوردند ؟
عرض كردم :
سرورم با اين حالى كه شما داريد چه كسى مىتواند غذا بخورد ؟ ! پس امام عليه السلام در بستر خود نشست و فرمود :
« سفره بياوريد »
آنحضرت تمامى اطرافيان و خدمتكارانش را بر سفره دعوت كرد و يكايك آنها را مورد تفقّد قرار داد. چون غذا خوردند، فرمود :9.
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص308 - 309.
براى زنان غذا ببريد.
براى زنان غذا بُردند. چون همه از خوردن فارع شدند، ضعف بر امام مستولى شد و از هوش رفت. بانگ و فرياد به پا خاست. كنيزان و زنان مأمون پا برهنه و سر برهنه بر بالين آن امام حاضر شدند، در طوس غريو و غوغا بلند شد. مأمون اندوهناك و در حالى كه به سر خود مىزد و محاسن خود را مىگرفت و مىگريست، وارد شد و در حالى كه سيل اشك بر گونههايش جارى بود بر بالين امام رضا كه به هوش آمده بود ايستاد و گفت: سرورم ! به خدا نمىدانم كدام يك از اين دو مصيبت بر من بزرگ است: آيا دورى و فراق من از تو يا شنيدن تهمت مردم كه مىگويند من تو را كشتم. امام چشمانش را به سوى او بالا آورد و فرمود :
اى اميرالمؤمنين ! با ابو جعفر خوش رفتارى كن كه عمر تو و عمر او مانند دو انگشت سبابه يكسان است. (1)
ياسر همچنين حوادثى را كه پس از وفات آنحضرت رخ داد، چنين توصيف مىكند :
« پاسى از شب گذشته بود كه امام عليه السلام جان سپرد. چون صبح فرا رسيد ، مردم گرد آمدند و گفتند: مأمون او را كشت. و نيز گفتند: مأمون فرزند رسول خدا را كشت. آنان همچنين سخنان ديگرى هم گفتند.
محمّد بن جعفر بن محمّد از مأمون امان خواسته و به خراسان آمده بود. وى عموى ابو الحسن بود. مأمون به او گفت: اى ابو جعفر ! به سوى مردم برو به ايشان بگو كه امام رضا امروز بيرون نمىآيد.
مأمون خوش نداشت جنازۀ آنحضرت را در روز بيرون ببرد، زيرا مىترسيد).
1) - بحارالانوار ، ج49 ، ص299 (يعنى عمر تو و عمر او مساوى است ).
حادثهاى روى دهد. پس محمّد بن جعفر به سوى مردم رفت و گفت: اى مردم ! امام رضا امروز بيرون نمىآيد. مردم پراكنده شدند و ابو الحسن را شبانه غسل دادند و به خاك سپردند ». (1)
مزار آنحضرت همواره مورد توجّه شيعيان اهل بيت عليهم السلام و دوستداران آنان بوده است، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگر ائمه در بارۀ مرقد وى و زيارت او ترغيب و توصيه كردهاند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است :
« در آيندۀ پارهاى از تن من در ديار خراسان به خاك سپرده مىشود كه هر مؤمنى آن را زيارت كند خداوند عزّ و جل بهشت را بروى واجب و آتش را بر بدنش حرام مىكند ». (2)
همچنين از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود :
« مردى از فرزندان پسرم موسى به دنيا مىآيد كه نامش نام امير المؤمنين عليه السلام ، است و به ديار طوس كه در خراسان است مىرود و در آنجا با زهر كشته مىشود و غريبانه در همانجا به خاك سپرده مىشود. هر كس او را در حالى كه عارف به حق اوست زيارت كند خداوند متعال به او پاداش كسى را كه پيش از فتح مكّه انفاق كرده و (با مشركان) جنگيده است عطا خواهد كرد ». (3)
شعرا نيز در سوگ حضرتش مرثيههايى سرودهاند كه دل سنگ را از درد آب مىكند. همچنين آنان در اشعار خود خائنانى كه امام را با زهر از پاى در آوردند ، به رسوايى كشيدهاند. دعبل در ضمن قصيدۀ معروف خود در اين باره مىگويد : (4)
رعتهم ذئاب من امية وانتحت
ابو فراس حمدانى نيز در سوگ امام سروده است : (7)
باؤوا بقتل الرضا من بعد بيعته
آيا بدون شناخت امام رضا عليه السلام و بهرهگيرى از نور و دانش و معارف او مىتوان ادعاى پيروى از حضرتش را داشت ؟ و چگونه كسى كه از سنن معصومان عليهم السلام تبعيت نكرده و از نور هدايت آنان بهره مند نشده در روز قيامت اميد شفاعت پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت او را دارد ؟ !
بر ماست كه در گفتارها و وصاياى آنان كه به مثابۀ گنجينههاى تمام ناشدنى و نعمتهاى بى نظيرند، بخوبى كاوش كنيم.
امام هشتم ميراثى عظيم از معارف و علوم، بويژه در حكمت الهى و بيان فلسفه و علل احكام و رد بر مذاهب باطله، از خويش بر جاى نهاده است.
ما در پايان كتاب خود كه به نام حضرتش تشرف يافته، سخنان خردمندانه و پندهاى حكيمانۀ او را نقل مىكنيم بدين اميد كه از آنها بهرمند شويم.
على بن شعيب گويد :
« بر ابو الحسن الرضا عليه السلام وارد شدم. از من پرسيد: اى على ! زندگى كدام يك از مردم بهتر است ؟ عرض كردم: سرورم ! شما از من بدان آگاهتريد.
فرمود: اى على ! هر كس كه زندگى ديگرى در زندگى او نكو شود. اى على ! زندگى كدام يك از مردم بدتر وناگوارتر است ؟ عرض كردم: شما داناتريد ؟
فرمود: كسى كه ديگرى در زندگى او زندگى نكند. اى على ! با نعمتها خوش همسايه باشيد كه آنها رام نشده هستند واگر از قومى گرفته شدند به آنها باز نخواهند گشت.
اى على ! بدترين مردمان كسى است كه ميهمانش را باز دارد و به تنهايى بخورد و بندهاش را بزند. به خداوند خوش گمان باش. هر كس كه گمان خود را به خداوند نكو كند، خداوند نيز او را نا اميد نخواهد كرد. و هر كه به روزى كم
راضى شد، به عمل كم از او را راضى خواهد شد و هر كه به اندك از حلال خرسند شود، هزينهاش سبك گردد و خانوادهاش از نعمت برخوردار خواهد شد و خداوند او را به درد و درمان دنيا بينا سازد و او را به سلامت از دنيا به دار السلام بيرون برد. بخيل را آرامش، حسود را لذّت، ملول را وفا و دروغگو را مروّت نيست ». (1)
و نيز از آنحضرت نقل شده است كه فرمود :
« وحشتناكترين (صحنهها) براى انسان سه جاست: روزى كه زاده مىشود و دنيا را مىبيند ، و روزى كه مىميرد و آخرت و اهل آن را مشاهده مىكند ، و روزى كه برانگيخته مىشود و احكامى را مىبيند كه در سراى دنيا نديده است. خداوند در اين سه جا بر يحيى و عيسى عليهما السلام درود فرستاده است. در بارۀ يحيى فرمود :
(وَسَلاَمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً ). (2)
« و درود بر او روزى كه زاده شد و روزى كه مىميرد و روزى كه زنده برانگيخته مىشود. »
و در بارۀ عيسى فرمود :
(وَالسَّلاَمُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدتُّ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيّاً ). (3)
« ودرود بر من روزى كه زاده شدم و روزى كه مىميرم و روزى كه زنده برانگيخته مىشوم. »
خرد انسان مسلمان تمام نگردد مگر آنكه در او ده ويژگى باشد: از او اميد خير باشد ، از بدى او در امان باشند ، خير اندك از سوى ديگران را بسيار شمارد ، خير بسيار خود را كم انگارد ، هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود ، در طول عمر خود از دانشجويى خسته نشود ، فقر در راه خدا برايش محبوب تر از توانگرى باشد ، خوارى در راه خداوند برايش محبوبتر از سر فرازى در راه دشمن خدا باشد ، گمنامى برايش شيرينتر از شهرت و بلند آوازگى باشد. سپس فرمود: دهم ، و دهمى چيست؟ گفته شد: چيست؟ فرمود: كسى را نبيند جز آنكه مىگويد او بهتر و پرهيزكارتر از من است.2.
همانا مردم دو دستهاند: يكى بهتر و با تقواتر از او و ديگر بدتر و پستتر از او. پس چون با بدتر و پستتر از خود ديدار كند ، گويد: شايد خوبى اين مرد پنهان باشد اين براى او بهتر باشد و خوبى من نمايان است و اين براى من بدتر است و چون به كسى كه بهتر و با تقوا تر از اوست بر خورد كند براى او فروتنى كند تا بد و ملحق شود پس چون چنين كند ، بزرگىاش فزونى گيرد و خوبىاش بهتر شود و يادش نكو گردد و بر اهل زمانه سرورى يابد. » (1)
آنحضرت اشعارى ميخواند كه شايد سرودۀ خود ايشان باشد. (2)
اذا كان دونى من بليت بجهله ***
و نيز سروده است : (6)
انك في دنيا لها مُدّة ***
تجعل الذنب بما تشتهى
در همين جا گفتار كوتاه خود را در بارۀ زندگى تابناك امام رضا عليه السلام به پايان مىرسانيم و از خداوند مىخواهيم كه ما را در روز قيامت به اين كتاب سود رساند و آن را وسيلهاى براى پيروى ما از او در دنيا و برخوردارى از شفاعتش در آخرت قرار دهد. « آمين »
زندگينامه
نام: محمّد
پدر و مادر: حضرت رضا و سبيكه
شهرت: جواد، تقى
كنيه: ابو جعفر
زمان و محلّ تولّد: 10 رجب و يا 10 رمضان سال 195 در مدينه.
زمان و محلّ شهادت: آخر ذيقعدۀ سال 220 ه. ق در سنّ 25 سالگى بر اثر زهرى كه به دستور معتصم عبّاسى، توسّط امّ الفضل، همسر آنحضرت (دختر مأمون) به او خورانده شد ،در بغداد ،به شهادت رسيد.
مرقد شريف: شهر كاظمين، نزديك بغداد.
دوران زندگى: دوران امامت (17 سال) مصادف با حكومت دو طاغوت، مأمون و معتصم (هفتمين و هشتمين خليفۀ عبّاسى) بود، آنحضرت در سنّ 7 سالگى به، امامت رسيد و در سنّ 25 سالگى شهيد شد، بنابر اين، او در نوجوانى به امامت نايل شد، و جوانترين امام است، كه شهيد گرديد.
على بن موسى، انسان برجستهاى بود كه آوازۀ فضل و دانش او در همه آفاق جهان اسلام طنينانداز بود تا آنجا كه حتّى مخالفان آنحضرت، چونان شيعيان و هواخواهان، به يكسان، زبان به ستايش او مىگشودند. او « رضا » بود. چرا كه هم خالق به « امامت » و « حجيت » او رضايت داشت و هم مردم او را به عنوان سالار و پيشواى خود پذيرفته بودند.
در برخى از روايات آمده است كه اين زن از قوم ماريۀ قبطى، همسر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، بوده است امّا اين نكته بعيد به نظر مىرسد.
در فكر يا جسم او مبيّن آن است كه اين فرد، امام نيست.
امام رضا عليه السلام 55 سال داشت امّا هنوز صاحب فرزند نشده بود. از همين رو شايعاتى از سوى سران و مبلّغان فرقه واقفيه كه معتقد به غيبت امام موسى كاظم بودند و مىگفتند كه او پس از خود به امامت هيچ امامى وصيّت نكرده است ، نشر مىيافت مبنى بر اينكه امام رضا عقيم است و او را فرزندى نيست و اين عيبى آشكار در رهبرى دينى به شمار مىآيد. بنابر چنين انديشهاى امام رضا عليه السلام واقعاً امام نبود. حتّى يكى از اين افراد نامهاى به امام نگاشت و در آن گفت :
تو چگونه امام هستى در حالى كه فرزندى ندارى ؟ !
امام رضا در پاسخ به اين شخص فرمود: تو از كجا مىدانى كه من فرزندى ندارم ؟ به خدا قسم روزها و شبها سپرى نمىشود تا آنكه خداوند مرا فرزند ذكورى عنايت فرمايد كه حق و باطل را از هم جدا مىسازد. (1)
همچنين يكى از ياران وى به آنحضرت عرض كرد: امام پس از تو كيست ؟ آنحضرت فرمود: فرزندم. سپس گفت: آيا كسى كه فرزند ندارد جرأت آن را دارد كه بگويد فرزندم ؟
راوى اين حديث گويد: چند روزى سپرى نشده بود كه امام جواد، به دنيا آمد. (2)
همچنين ابن قيام واسطى، كه جزو فرقۀ واقفيه بود و امامت حضرت رضا را قبول نداشت، نزد آنحضرت آمد و به قصد عيبجويى از آنحضرت گفت: آيا مىشود كه دو امام (در يك مقطع زمانى) با هم باشند ؟ آنحضرت فرمود :
نه مگر آنكه يكى از آن دو صامت (خاموش) باشد. ابن قيام گفت: پس چطور2.
براى تو صامتى نيست ؟
امام فرمود: چرا، به خدا قسم خداوند براى من (فرزندى) قرار ميدهد كه حقّ و اهل آن را بدو استوار مىبخشد، و باطل و باطل خواهان را نيست و نابود مىكند.
در آن هنگام حضرت رضا فرزندى نداشت امّا يك سال بعد از اين ماجرا امام جواد به دنيا آمد. (1)
سال 195 هجرى و ماه رجب بود. (2)شيعيان وفادار، مشتاقانه در انتظار ولادت فرزند امام رضا عليه السلام بودند. احاديث نيز آنان را از مقدم مبارك اين كودك خبر داده بود. آنها از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت مىكردند كه فرمود: « پدرم به قربان بهترين كنيزان اهل نوبه »
اين حديث به مادر امام جواد اشاره داشت.
شيعيان مىخواستند برهان فرقۀ واقفيه را كه شايعات و تبليغات بسيارى بر ضدّ امام رضا به راه انداخته بودند، درهم بكوبند.
آن شب مصادف با شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود كه از افق حقّ ماهى كه از خورشيد تابانتر و پر شكوهتر و والاتر بود، درخشيدن گرفت. آرى او امام جواد عليه السلام بود.
راويان حديث از زبان پدر بزرگوار اين نوزاد نقل كردهاند كه فرمود: اين مولودى است كه در اسلام پر بركتتر از او زاده نشده است.
بلى، امام جواد در زمانى پا به عرصۀ هستى نهاد كه شيعيان با يكديگر به اختلاف برخاسته بودند و تبليغات برخى از مخالفان به دلهاى بعضى از مردم ساده لوح نفوذ كرده بود. در اين برهه تولّد فرزند موعود امام رضا عليه السلام نشانۀت.
صدق آنحضرت و بطلان عقيدۀ واقفيه شد.
چون امام جواد به دنيا آمد تبليغات و شايعات واقفيه به سرعت رنگ باختند و آنها چونان نمك در ميان موجى خروشان ذوب شدند. تولّد امام جواد سببى شد براى پيروزى حق و اتحاد شيعه و پيروى از حق، پس از اختلافات و تفرقههايى كه پيش آمده بود.
بعلاوه امام رضا همواره مىفرمود: فرزندم جانشين من بر شماست. حال آنكه مردم مىديدند كه آنحضرت فرزندى ندارد چون او به دورۀ كهولت رسيد و دل برخى از هواداران و دوستان ساده انديش او دچار شكّ و ترديد شد، امام جواد به دنيا آمد. بنابر اين ولادت او فرخنده و خجسته بود و شيعيان چون احاديث خود را راست و حق ديدند، بانگ شادمانى سردادند و خداى را سپاس و ستايش گفتند.
اينكودك بزرگوار، چونان گلى كه در دستنسيم پرورشمىيابد و مىشكفد ، تحت رسيدگى و تربيت پدر بزرگوارش قرار گرفت.
پدرش معارف و آدابالهىرا بدو آموخت. بدينسان پايههاىحسببا شرف گوهر جمع آمدند وموهبتها چونان سپيدۀ تابان صبح، در وى درخشيدن گرفتند.
مشيّت خداوند بر اين تعلّق گرفته بود كه اين كودك در سنين طفوليّت به مقام سيادت و امامت برسد.
سبق الدهر كلّه فى صباه ***ومشى الدهر خادماً من ورائه (1)
1) - در زمان طفوليّت خويش از تمام روزگار پيشى گرفت و روزگار در حالى كه خدمتكار او بود از پىاش روان شد.
پنج سال از عمر او سپرى شده بود كه فرستادگان مأمون عبّاسى به مدينه آمدند و پدر بزرگوارش امام رضا را، تشويق كردند كه به پايتخت جديد كشور اسلامى يعنى خراسان، هجرت كند و ولى عهد مأمون شود.
اين دعوت پس از حادثۀ كشته شدن امين به دست برادرش مأمون صورت گرفت حال آنكه شرايط حاكم بر آن برهه، چندان مساعد نبود كه امام مدينه را ترك گويد و به سمت پايتخت جديد مسلمانان خراسان روانه شود. زيرا جنگى كه ميان دو برادر عبّاسى، امين و مأمون برپا شد نيروى مسلمانان را فرسوده كرد. حتّى انقلاب خراسان بر دوش شيعيان آنجا قرار داشت كه در آغاز و در انقلاب نخست عبّاسيها بر ضدّ نظام اموى به كار گرفته شدند. امّا در مرحلۀ بعد و با انحراف رهبران، انقلاب آنها نيز به سرقت رفت و تمام تلاشها و كوششهايشان بى نتيجه ماند. اين دوّمين انقلابى بود كه در واقع به عنوان عكس العملى نيرومند در برابر انحراف حكومت از خط اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران واقعى او، به شمار مىآمد.
مأمون از كسانى بود كه ظاهراً خود را شيعه جلوه مىداد و در آغاز كار خويش نيز صراحتاً دم از اصول و ارزشهاى شيعى مىزد. از اين رو حضرت رضا براى سفر به خراسان چندان تمايل نشان نمىداد. زيرا نمىخواست انديشۀ شيعى بودن مأمون را در دلهاى هواداران تحكيم ببخشد و آنگاه مأمون هر كار كه خواست (در پناه اين انديشه) به انجام رساند.
امام رضا عليه السلام آمادۀ سفر شد امّا به يقين، بدانچه كه پس از سفر برايش روى مىداد آگاه بود. تمام جوانب اين سفر آشكار و نمايان بود. امّا تن دادن به اين سفر نقشهاى بود كه امام مىبايست مطابق با شرايط و نيز بر طبق تعاليم ظاهرى دين اسلام، بهآن عمل كند. آنحضرت مىبايست هشدار دهد تا عذر و بهانهاى نباشد. و تا آنجا كه در توان داشت براى دادن آگاهى راستين به مسلمانان
مىكوشيد. هر چند كه اين امر در آينده به زندگى شريفش خاتمه مىداد.
امام رضا با آمدن فرستادگان مأمون و شنيدن پيغام آنها، با خانوادۀ خويش خداحافظى كرد و فرزند خود جواد را كه تنها پنج سال داشت، به جانشينى خويش بر آنان گمارد. زيرا از مراتب صلاحيّت و شايستگىِ خدا دادىِ پسرش به نيكى آگاه بود.
امام رضا در راه رسيدن به خراسان، جايى كه تودههاى مؤمن به پيشوازش مىآمدند و او را ولى عهد خود مىكردند و خلافت پس از مأمون بدو انتقال مىيافت، كوه و دشت را در نور ديد.
نامههايى كه اين پدر و پسر در امور خاص يا عام براى يكديگر مىنگاشتند ، آنها را به هم ارتباط مىداد.
در مورد امام عليه السلام بايد گفت كه وى به پسر خويش بسيار مباهات مىكرد.
هرگاه نامهاى از امام جواد به آنحضرت مىرسيد و وى مىخواست دوستداران و شيعيانش را از اين امر مطّلع سازد، مىفرمود: ابو جعفر نامهاى برايم نگاشته است و يا مىفرمود: من نامهاى به ابو جعفر نوشتم. آنحضرت هيچگاه نمىفرمود: پسرم و يا حتّى نام او را بر زبان نمىآورد. بلكه به خاطر بزرگداشت و احترام وى همواره كنيۀ آنحضرت را ياد مىكرد.
در مورد فرزند امام رضا، امام جواد در مدينه، نيز بايد گفت كه شيعيان همچنان كه نزد پدرش رفت و آمد مىكردند، نزد آنحضرت نيز شرفياب مىشدند. زيرا آنها مىدانستند كه امام جواد پيشواى آيندۀ آنها، و بنابه تعبير خودشان « امام ساكت » ايشان است.
روزى در حالى كه شيعيان در محضر امام جواد حضور داشتند ناگهان حال آنحضرت دگرگون شد، و گريستن را آغاز كرد. چون خادم آمد امام عليه السلام به او فرمود مجلس سوگوارى بر پاى دارد.
سوگ چه كسى ؟ فدايت شوم !
سوگ ابو الحسن الرضا عليه السلام. او همين ساعت در خراسان شهيد شد !
پدر و مادرم به فدايت ! خراسان هزاران مايل از مدينه فاصله دارد و بين اين دو كوهها و دشتهاى بسيارى است !
آرى ! امّا اكنون دل شكستهاى از جانب خداى عز و جل بر من رسيد كه پيش از اين نظير نداشته از اينجا دانستم كه پدرم جان سپرده است. (1)
امام جواد را با كنيۀ ابو جعفر مىخواندند تا ياد آور كنيۀ جدّش امام باقر عليه السلام ، باشد و گرنه آنحضرت فرزندى به نام جعفر نداشت. همچنين آنحضرت القاب گوناگونى داشت كه برخى از آنها عبارتند از: جواد، تقى، مرتضى، منتجب و قانع. امّا از اين ميان تنها يك لقب بيش از القاب ديگر از شهرت بيشترى برخوردار بوده و آن لقب « ابن الرضا » است.
از آنجا كه آوازه فضل و بزرگوارى امام رضا در تمام آفاق پيچيده بود. مردم فرزندان او را نيز به اسم مبارك حضرتش مىشناختند. به همين دليل مردم امامان نهم و دهم و يازدهم را به « ابن الرضا » مىشناختند.3.
1) - بحار الانوار ، ج50 ، ص63.
امامت در باور شيعه وكسانى كه به آن عقيده دارند، با منطق ديگران متفاوت است. اين واژه در نزد شيعيان به معنى جانشينى مطلقِ امام از شخص پيامبر و علوم و معارف و تواناييها و شايستگيها و مسئوليّتهاى اوست. به تعبير ديگر امام تصوير كاملى از نبوّت است با يك تفاوت و آن اينكه به امام وحى نمىشود. امّا به پيامبر وحى مىشود. بنابر اين پيامبرى نمىتوان يافت كه بدو وحى نشده باشد در حالى كه وحى از براى امام منتفى است.
نبوّت در منطق اسلام، در نوع خود شايستگى بى نظير و متمايز از ديگر صلاحيّتها و شايستگيهاى بشرى است. اين شايستگى، موهبتى است الهى كه به وسيلۀ خدا به هر فردى كه خود برمىگزيند و وى را واسطۀ ميان خود و مردم قرار مىدهد تا وحى را از او دريافت كند و در ميان قومش منتشر سازد، عطا مىشود.
اگر اين نظريه را در مورد پيامبر درست و راست بدانيم، مىتوان با همين معيار و با همين استدلال آن را در مورد امام نيز صادق دانست. بنابر اين چنانچه
اين سخن درست باشد كه طفل و نوزادى كه در گاهواره است و هنوز شير مىخورد مىتواند به پيامبرى مبعوث شود، بايد عين همين سخن را در بارۀ امام هم درست دانست.
سن اگر چه در اغلب امور در نزد مردم به عنوان مقياس در نظر گرفته مىشود امّا در نزد خداوند، ملاك معتبرى به شمار نمىآيد. هميشه كسانى كه سنّ و سال بيشترى دارند، در پيشگاه خدا بزرگ تر و بلند مرتبهتر از ديگران نيستند. چه بسا پير فرتوتى كه در نزد پروردگار مطرود است و چه بسا جوان يا كودكى در پيشگاه خداوند محبوب و عزيز است.
در واقع اين عمل صالح و نيّت پاك و موهبتهاى الهى و امثال اينهاست كه به فرد ارج و ارزش مىبخشد و اين عوامل در اسلام و منطق قرآن نخستين مقياس به شمار مىآيند.
بعلاوه اعتقاد به نبوّت و امامت ممكن نيست. مگر پس از ايمان كامل به قدرت خداى متعال بر اينكه مىتواند يك فرد را مجمع فضايل و مرجع معارف گرداند و او را پيشوا و نمونۀ مردم قرار دهد. بنابر اين، اعتقاد به نبوّت انسان را وا مى دارد كه به معجزه (امرى كه از محدودۀ توان انسانى بيرون است) ايمان آورد. پس پيامبران در سنجش با ساير افراد بشر از امتيازات ويژهاى بر خور دارند و همين امتيازات موجب ميشود كه به راهنمايى مردم همّت گمارند و خود را بيم دهندهاى از جانب خدا معرفى كنند.
از آنجا كه معجزه به معنى پديدهاى خارج از مرزهاى زندگى عادى مردمان است، پس ديگر فرقى ميان بزرگى و كوچكى و يا تهيدستى و توانگرى فردى كه معجزه در او تجلّى يافته است، وجود ندارد.
چه بسيار از امّتها و مردمان گذشته بودند كه گمان مىكردند پيامبر مىبايست مال و ثروت بسيارى داشته باشد و مهتر قوم خود و فرمانروايى پر شكوه باشد.
امّا پيامبرانى كه به سوى ايشان مبعوث شدند، اين نكته را به آنها تفهيم كردند كه اگر خداوند بخواهد رحمتش را بر كسى فرود آورد و او را به پيامبرى مبعوث كند، وجود چنين شرايطى در او لازم نيست. آيا در اين باره اشكال و ايرادى است ؟ خداوند تعالى در قرآن كريم مىفرمايد :
أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَعِيشَتَهُمْ (1).
« آيا اينان رحمت پروردگار تو را تقسيم مىكنند؟ ما روزى ايشان را ميانشان تقسيم كرديم. »
و چه بسيار مردمان بودند كه چون مىديدند خداوند كودكى را به پيامبرى به سوى آنان برانگيخته است، در شگفت مىشدند. امّا خداوند به آنها نشان داد كه اين كار عمدى بوده و براى آن است كه مردم معنى نبوّت را دريابند و بدانند كه نبوّت موهبتى عادى و معمولى نيست كه تنها در يك فرد و در اثر شرايط محيطى و تربيتى به ظهور برسد. بلكه نبوّت امرى ما فوق عادات مردم و بر خلاف سنن جارى طبيعت و هستى است و نداى جديدى است كه نداى مخلوقات ديگر با آن مشابهت ندارد. اين ندا عبارت از اين است كه خداوند بر هر كارى تواناست و بازگشت همه چيزها به سوى اوست.
على بن اسباط در حديثى كه در بارۀ امامت نقل كرده است، مىگويد :
امام جواد را ديدم كه به سوى من بيرون آمد. من به ايشان و سر و پاى ايشان خيره شدم تا قامتش را براى يارانمان در مصر توصيف كنم. سپس او به سجده در افتاد و فرمود: خداوند در امامت همانگونه احتجاج كرده كه در نبوّت.
خداوند مىفرمايد :
وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً (2).2.
« در كودكى حكم (و رسالت) را بدو داديم. »
و نيز فرموده است :
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ (1).
« چون به رشد خود برسيد... »
و در (جاى ديگر) فرموده است :
وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً (2).
« و به چهل سالگى رسيد. »
بنابر اين ممكن است در كودكى كسى را حكمت دهند چنان كه ممكن است در 40 سالگى به فرد ديگر حكمت دهند. (3)
آرى، اگر نبوّت معجزۀ خداوند يا نشانۀ آفرينش و خلقت او باشد در كوچك وبزرگ يكسان است.
يكى از راويان گويد: نزد امام رضا در خراسان ايستاده بودم. يكى پرسيد :
سرورم... اگر حادثهاى روى داد به چه كسى رجوع كنيم ؟ (مقصود پُرسنده اين بود كه اگر شما از دنيا رفتيد جانشين شما كيست ؟ )
امام رضا فرمود: به ابو جعفر رجوع كنيد.
گويا شخصى كه سؤال كرده بود سنّ ابو جعفر را كوچك شمرد، از اين رو امام رضا به او فرمود: خداوند سبحان حضرت عيسى را كه صاحب آيينى تازه بود، در كمتر از اين سن به نبوّت مبعوث كرد. (4).
1) - سورۀ يوسف ، آيۀ 22 .
2) - توضيح اينكه آيهاى به اين صورت در قرآن نيست بلكه مشابه آن در سورۀ احقاف آيۀ 15 آمده كه به مسأله نبوّت ربطى ندارد و شايد در اينجا امام به چهل سال رسيدن را به عنوان تفسير به آيهاى كه از سوره يوسف ذكر شده ملحق كرده است .
3) - بحار الانوار ، ج50 ، ص24 - 25 .
4) - همان مأخذ ، ص24 - 37 .
بلى، براى آنچه كه خدا مىخواهد و مىكند هيچ مانعى وجود ندارد. چرا كه عيسى را در همان نوزادى به پيامبرى برانگيخت و امام جواد را نيز در همان طفوليّت به امامت منصوب كرد.
امام صادق عليه السلام فرزندى به نام على داشت كه در نزد شيعيان اماميّه بسيار شخص بزرگوار و محترمى محسوب مىشد. مردم نزد او مىآمدند و از علومى كه وى مستقيماً از پدر و برادرش موسى بن جعفر عليه السلام فرا گرفته بود، بهرهمند مىشدند. يكى از محدثان روايت مىكند :
دو سال بود كه در نزد على بن جعفر اقامت كرده بودم و آنچه را كه وى از برادرش يعنى موسى بن جعفر شنيده بود، مىنوشتم. روزى در مدينه نزد وى نشسته بودم كه امام جواد وارد مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله شد.
با ورود او ناگهان على بن جعفر بدون ردا و بدون كفش از جاى برخاست.
دست ابو جعفر را بوسيد و او را احترام كرد. ابو جعفر به او فرمود: اى عمو بنشين خدايت رحمتت كند !
على بن جعفر گفت: سرورم چگونه بنشينم در حالى كه شما ايستادهايد.
چون على بن جعفر به جايگاه خويش بازگشت، اصحابش به نكوهش او زبان گشوده و به وى گفتند: تو عموى پدر ابو جعفر هستى ! اين چه كارى بود كه كردى ؟ !
على بن جعفر گفت: خاموش باشيد ! - آنگاه محاسنش را در دست گرفت و ادامه داد: چنانچه خداوند عزّ و جل بخواهد اين پير را صلاحيّت نمىدهد و آن جوان را شايستگى مىبخشد و او را در مقامى كه اكنون منصوب داشته ، قرار مىدهد. حال آيا من فضل و برترى او را منكر شوم ؟ ! به خدا پناه مىبريم از آنچه كه شما مىگوييد. بلكه من غلام اويم. (1)2.
1) - كافى ، ج1 ، ص322.
امام رضا عليه السلام در خراسان با زهر به شهادت رسيد. پس از شهادت امام رضا امّت اسلامى به اختلاف و تفرقه دچار گشته و مردم مسلمان، نشانههايى را كه در زمان حيات امام هشتم آنها را از ديگران متمايز كرده بود، از دست دادند.
خلافت دو باره به بغداد بازگشت و مأمون عبّاسى هر كسى را كه خود مىخواست، به دربار خويش نزديك كرد و با كسانى كه روزى او را در برابر برادرش امين يارى كرده و حكومت را از چنگ او بيرون آورده بودند راه جفا و جنايت پيش گرفت و نشان خود را كه براى انقلاب خويش برگزيده بود، تغيير داد و دوباره جامۀ سياه در بر كرد. بدين ترتيب حكومت براى بار ديگر ، حكومت عبّاسيّان شد !
روزى امام در خيابانهاى شلوغ پايتخت، بغداد، راه مىرفت و مردم در برابر آنحضرت صف كشيده بودند و گردن مىكشيدند تا توفيق ديدن امام را به دست آورند... يكى از كسانى كه در آن روز جزو همين تماشاگران بوده است، مردى است زيدى مذهب كه چنين روايت مىكند :
به طرف بغداد بيرون شدم همين كه به آنجا رسيدم، مردم را ديدم كه بر يكديگر سبقت مىگيرند و از كسى تشرف مىجويند و مىايستند. پرسيدم: اين شخص كيست ؟ گفتند: فرزند امام رضا است. گفتم: به خدا بايد به او بنگرم.
آنحضرت سوار بر استر نر يا مادهاى بود. گفتم: خدا اصحاب امامت را لعنت كند كه مىگويند خداوند طاعت اين (بچه) را واجب كرده است !
در اين هنگام امام جواد راه خود را به طرف من كج كرد و گفت: اى قاسم بن عبد الرحمن :
فَقَالُوا أَبَشَراً مِنَّا وَاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلاَلٍ وَسُعُرٍ (1).
« آيا بشرى را از ميان خويش پيروى كنيم ، در اين صورت ما در گمراهى و آتشهايى هستيم. »
با خود گفتم: به خدا او ساحر است.
دو باره او به من روى كرد و گفت :
أَءُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِن بَيْنِنَا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ (2).
« آيا از ميان ما ، كتاب بر او نازل شد بلكه او دروغ پرداز و برترى جوست. »
راوى اين ماجرا گويد: من از اعتقاد باطل خود بازگشتم و به امامت ايمان آوردم و شهادت دادم كه او حجّت خداوند بر مردم است و به او اعتقاد پيدا كردم...
شگفتى و تعجّبى كه قلب اين مرد را به خاطر كم سنّ و سالى امام جواد فرا گرفته بود به روشنى در اين دو آيه پاسخ گفته شده بود.
امام جواد در مدينه سكونت داشت. او جوان و كم سال بود و با اين وجود نزد خدا و خلق از ارج و احترامى خاص برخوردار بود. شيعه نيز در آن روزگار كه داراى جمعيّت و كثرت قابل اعتنايى بود، زمام امور خويش را در دست امام جواد قرار داد و او با تدبير خويش امور شيعه را به بهترين شكل اداره مىكرد تا آنجا كه گروهى از ياران پدر و جدّش گرد او را گرفتند.
امام پس از آغاز دوران امامت خود حدود 8 سال در مدينه اقامت كرد.
در طول اين مدّت مورد احترام خاصّ و عام و پناهگاه غريبهها ونزديكان بود.
مردم مسائل مشكل و دشوار خود را از آنحضرت مىپرسيدند و او در كوتاهترين زمان، مشكلات آنها را حل مىكرد.
يكى از راويان گويد: زمانى كه امام رضا از دنيا رفت، به حج رفتيم و بر امام جواد وارد شديم. شيعيان از هر شهر و ديارى آمده بودند تا امام را ببينند. در اين هنگام، عبداللّٰه بن موسى كه پير مردى دانا و فاضل بود، در حالى كه جامهاى خشن در برداشت و نشان سجده روى پيشانىاش نقش بسته بود داخل شد و نشست.
ابو جعفر عليه السلام از اتاق بيرون رفت. آنحضرت جامه و ردايى از كتان در بر و نعلينى سپيد بافته شده از برگ درخت خرما در پا داشت. عبداللّٰه، عموى امام از جاى برخاست و به پيشواز آنحضرت رفت، پيشانىاش را بوسيد. شيعيان نيز از جاى خود برخاستند. امام جواد بر كرسى نشست و مردم كه از خردسالى آنحضرت به شگفت افتاده بودند، به يكديگر مىنگريستند.
مردى از حاضران جلو آمد و از عموى آنحضرت پرسيد: خداوند حال تو را اصلاح كند ! چه مىگويى در بارۀ مردى كه با چهارپايى مباشرت كرده است ؟
عبداللّٰه پاسخ داد: دست او را قطع و بروى حد جارى مىكنند.
امام از شنيدن اين پاسخ در خشم شد و فرمود: عمو ! از خدا بترس، از خدا بترس ! كار بس دشوارى است كه در روز قيامت به خاطر فتوا در بارۀ امورى كه از آنها نا آگاه بودهاى در پيشگاه خداى عزّ و جل بايستى.
عمويش گفت: سرورم ! مگر پدرت چنين نفرموده بود ؟ امام پاسخ داد: از پدرم در بارۀ مردى كه قبر زنى را نبش و با او زنا كرده بود سؤال شد و او پاسخ فرمود: به خاطر آنكه قبر را نبش كرده دستش را قطع مىكنند و بر او حد زنا جارى مىكنند. زيرا احترام مرده همچون احترام زنده است. عبداللّٰه گفت :
درست گفتى سرورم ! من از خدا طلب آمرزش مىكنم. مردم متعجّب شدند و از امام جواد پرسيدند: اى سرور ! آيا اجازه مىدهى پرسشهاى خود را از شما بپرسيم ؟
امام عليه السلام فرمود :آرى.
در يك مجلس از آنحضرت سى هزار مسأله پرسيدند و او همه را پاسخ گفت. اين در حالى بود كه امام جواد در آن هنگام تنها 9 سال داشت. (1)
اين داستان بيانگر اهمّيّت جايگاه امام جواد در چشم شيعيان و از طرفى نشانگر علم سرشار و دانش گستردۀ آنحضرت است كه خداوند در آن علم و معرفت خويش را دميده و بر مراتب تقوا و خشيّت او افزوده بود.
چون مأمون عبّاسى به بغداد رخت بركشيد، همواره ميان او و آل عبّاس به خاطر اعطاى مقام ولايت عهدى از سوى او به امام رضا ستيز و نزاع برقرار بود.
آنان به وى يادآورى مىكردند كه بنى فاطمه مخالفانى هستند كه بايد بيشتر از هر مخالف ديگرى از آنها بيمناك بود. زيرا آنان در شرق و غرب كشور داراى ياران
1) - احتمال ديگر آن است كه آنحضرت در آن هنگام 8 ساله بوده است ، چنان كه در برخى از احاديث بدين نكته اشاره شده و از اين حديث نيز معلوم مىشود كه شيعيان ، پس از وفات امام رضا عليه السلام در ايام حج در مدينه گرد آمده بودند.امام جواد عليه السلام به هنگام وفات پدرش هفت سال داشت و چون هفت ماه از اين تاريخ سپرى مىشود ، ماه رمضان فرا مىرسد و امام جواد وارد هشتمين سال زندگى خود مىشود و اين مجلس پرسش و پاسخ در اين سن و سال برگزار شده است.از طرفى ممكن است پرسشهايى كه از امام مىكردند درروزهاى متعدّد ،با وجود وحدت مجلس ، بوده باشد در اين صورت مجلس آنحضرت به كنفرانسهايى شبيه است كه چند روز پى درپى ادامه مىيابد وتنها به هنگام غذا خوردن واستراحت كردن ، تعطيل مىشود. (مؤلف )
و هوادارانى هستند.
مأمون نيز در توجيه كار خود و دادن منصب ولايت عهدى به امام رضا فضايل او را كه زبان وى و ديگران از بر شمردن آنها عاجز بود، بيان مىكرد و مىگفت: اين خاندان علم و دانش را از پدران خويش به ميراث بردهاند چنان كه مكارم و اخلاقِ والا را از آنها به ارث گرفتهاند !
شيعيان در آن هنگام بواسطۀ وجود امام رضا از شوكت و قدرت بسيارى بر خوردار شدند و مبلغان فداكارى در هر گوشهاى از كشور اسلامى داشتند و مردم نيز به خاطر فضايل و كمالاتى كه در صحنه سياسى از حضرت رضا ديده بودند ، به شيعيان تمايل نشان مىدادند.
از طرفى دعوت آنان به امامت فرزندان فاطمه بيش از هر زمان ديگر انتشار يافته بود، زيرا بسيارى از شيعيان پستها و موقعيّتهاى حساسى در حكومت به دست آورده بودند و به خاطر اختلافاتى كه ميان عبّاسيّان روى داده بود به تحرّكات مثبت و مستّمرى دست مىزدند.
دستگاه حكومت پى برده بود كه گروههاى بسيارى از عبّاسيّان با حكومت راه نيرنگ و فريب را پيش گرفتهاند و قدرت را براى خود مىخواهند. از اين رو مجبور شده بود گروهى مخالف با آنان را از شيعيان روى كار آورد.
از طرف ديگر موجى از نا خشنودى عمومى به خاطر كشته شدن امام رضا عليه السلام به دست مأمون، جهان اسلام را فرا گرفته بود. مأمون براى سرپوش نهادن بر خيانت خود در حقّ امام رضا و براى رويارويى با خواصّ عبّاسيّان و نيز به خاطر دلجويى از عموم مردم، فرستادهاى را به مدينه روانه كرد و طى يك دعوت رسمى امام جواد را به سوى خود طلبيد.
اين واقعه در سال 211 هجرى و در زمانى كه تنها 16 سال از عمر امام جواد سپرى مىشد، اتفاق افتاد.
چنان كه از تاريخ به دست مىآيد، ورود امام به بغداد آكنده از نوازشها و احترامات شاهانهاى بود كه مأمون آن را براى ورود مقدّم ميهمان مبارك خويش تدارك ديده بود.
مردم آمدن امام جواد را كه مدّتها به ديدار و زيارتش مشتاق بودند، به يكديگر نويد مىدادند.
مأمون استقبال پرشكوهى از آنحضرت به عمل آورد و تصميم گرفت دخترش ام الفضل را به همسرى او دهد چنان كه پيش از اين دختر ديگرش ام حبيب را به همسرى امام رضا در آورده بود.
عبّاسيان به خاطر اين عمل، مأمون را شديداً مورد اعتراض قرار دادند. زيرا مىترسيدند خلافت به دست فرزندان فاطمه افتد. از اين رو خويشان نزد مأمون رفته اظهار داشتند: تو را به خدا سوگند مىدهيم كه از دادن دخترت به امام جواد عليه السلام خوددارى كنى زيرا، بيم آن داريم كه سلطنتى كه خداوند عزّ و جل ما را مالك آن گردانيده، از دست برود و جامهاى را كه خداوند بر ما پوشانيده از تن ما بيرون آيد و تو خود بر آنچه كه در گذشته تا كنون ميان ما و اين قوم روى داده ، آگاهى. ما از كارى كه تو با امام رضا انجام دادى (اشاره به ولايت عهدى آنحضرت) همواره بيمناك بوديم امّا خداوند ما را در آن مهم يارى فرمود. پس تو را به خدا ما را به اندوه و انديشهاى كه از ما دور شد، مجدداً وارد مگردان.
مأمون در پاسخ به آنها گفت: آنچه ميان ما و خاندان ابو طالب گذشت ، مسبّب آن شما بوديد. اگر شما در بارۀ آنها رعايت انصاف را ميكرديد آنان از شما سزاوارتر بودند. و آنچه (خليفه) پيش از من در حقّ آنها مرتكب شد، در حقيقت قطع رحم بود و من از اين بابت به خدا پناه مىبرم. به خدا قسم من از اينكه رضا را جانشين خود گردانيدم احساس پشيمانى ندارم... من از او خواستم كه خود زمام خلافت را به دست گيرد و مرا از آن معاف دارد امّا او خود
دارى ورزيد و امر خداوند چنان مقدر شده بود ! !
امّا امام جواد را به اين خاطر برگزيدم كه با وجود سنّ و سال اندكش بر تمام اهل فضل از نظر علم و دانش برتر است و اميدوارم آنچه را كه من در بارۀ او مىدانم براى ديگر مردمان نيز آشكار گردد كه در اين صورت خواهند دانست كه نظر من در باره او صواب بوده است.
خويشانش گفتند: اگر چه خوى و سيرت اين جوان خوشايند تو افتاده، امّا بچّه است و از دانش و فقه بى بهره. پس او را مهلت ده تا به ادب آراسته گردد آنگاه هر تدبيرى را كه در بارۀ او انديشيدهاى، عملى كن.
مأمون پاسخ داد: واى بر شما ! من به اين جوان از شما داناترم. اهل اين خانه (خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله )، علمشان از سوى خداى تعالى است.
پدرانش همواره در دين و ادب از عامۀ مردم، بى نياز بودند. پس اگر مىخواهيد امامجواد را بدانچه كه جايگاه ومرتبۀ اواست براىشمااثبات كند، اورا بيازماييد.
خويشانش گفتند: ما به اين آزمون رضايت داريم پس ما را با او واگذار تا كسى را قرار دهيم كه در پيشگاه تو پرسشهايى در مسائل فقهى از او بپرسد. اگر او پاسخ صواب داد، ما اعتراضى نخواهيم داشت و راى استوار اميرالمؤمنين در مورد او براى خاصّ و عام آشكار خواهد شد و چنانچه او از پاسخ به سؤالات در ماند مانع دامادى او مىشويم. مأمون به اين قرار راضى شد.
مخالفان قرار گذاشتند يحيى بن اكثم را براى مناظره با امام جواد و پرسش از مسائل پيچيدۀ فقهى برگزينند. يحيى در آن هنگام قاضى القضات ديار اسلامى بود.
موعد مقرّر فرا رسيد. امام جواد آمد و يحيى بن اكثم نيز حاضر شد و رو به روى امام نشست. مأمون در كنار امام نشسته بود و بر مجلس اشراف داشت.
ابن اكثم به خليفه نگريست و گفت :
آيا اميرالمؤمنين اجازه ميفرمايد پرسشى كنم ؟ مأمون به او رخصت داد.
يحيى به امام روى كرد و گفت: فدايت شوم آيا اجازه مىدهى سؤالى كنم ؟ ابو جعفر عليه السلام فرمود: هر چه مىخواهى بپرس.
يحيى پرسيد: فدايت شوم، چه مىفرمايى در بارۀ شخصى كه در حال احرام شكارى كشته است ؟
امام پرسيد :
آيا اين شخص، شكار را در حل كشته يا در حرم ؟
عالم بوده يا جاهل ؟
عمداً آن را كشته يا به خطا ؟
آن شخص آزاد بوده يابنده ؟
صغير بوده يا كبير ؟
نخستين صيد او بوده يا صيد كردن تكرارى ؟
آن صيد از دستۀ پرندگان بوده يا غير آن ؟
از پرندههاى كوچك بوده يا بزرگ ؟
شخص محرم باز مصرّ بر صيد است يا پشيمان ؟
در شب شكار كرده يا در روز ؟
محرم براى حج بوده يا عمره ؟ (1)ل.
1) - در قسمتهاى زير مىتوان عمق توانايى و قدرت امام جواد را در تجزيه سؤال مشاهده كرد. در گذشته مىگفتند: تجزيه (تشقيق) سؤال نيمى از جواب است. بعلاوه اين عمل نشانگر بداهت خاطر و ذكاوت كم نظير آنحضرت است كه تمام جوانب مسأله را در خود فرا مىگيرد. بدين ترتيب هر سؤال دو قسمتى امام در سؤال قبل و بعد خود ضرب مىشود زيرا مثلاً وقتى امام عليه السلام مىپرسد: اگر قتل در حل واقع شده باشد ، دو حالت دارد يا محرم عالم بوده و يا جاهل. همچنين قتلى كه در حرم اتفاق افتاده به نوبه خود به دو قسمت بخش مىشود: يا محرم عالم بوده و يا جاهل.
يحيى بن اكثم شگفت زده شد و آثار درماندگى و عجز در چهرهاش نمايان گشت و چنان به لكنت افتاد كه حاضران حيرت و واماندگى او را در جواب دريافتند. مأمون گفت: سپاس خدا را بر اين نعمت و توفيقى كه در رأى و نظرم ارزانى فرمود. آنگاه رو به خويشانش كرد و پرسيد: حال آنچه را كه انكار مىكرديد، دانستيد ؟ ! سپس به امام جواد نگريست و گفت: اى ابو جعفر آيا خواستگارى مىكنى ؟ امام فرمود: آرى. مأمون گفت: فدايت شوم براى خود خواستگارى كن كه من تو را براى خويش پسنديدم و دخترم ام الفضل را بر خلاف ميل عدهاى، به همسرى تو در مىآورم.
ابو جعفر عليه السلام فرمود: سپاس خداى را به عنوان اقرار به نعمتى كه ارزانى فرموده و جز خدا معبودى شايسته نيست به عنوان اخلاص براى يكتايىاش.
و درود خدا بر محمّد سرور آدميان و برگزيدگان از عترتش. امّا بعد: از جمله نعمتهاى خداوند بر مردم آن است كه آنها را با حلال از حرام بى نياز كرده و فرموده است :
وَأَنكِحُوا الْأَيَامَىٰ مِنكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِن يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِن فَضْلِهِ وَاللّٰهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ (1).
« زنان بى شوهر از خويش و نيز بندگان و كنيزكان شايسته خود را به همسرى گيريد اگر تهيدست باشند ، خداوند از فضل خود بى نيازشان خواهد ساخت و خدا گشايشگر و داناست.»
همانا كه محمّد فرزند على فرزند موسى، ام الفضل دختر عبداللّٰه مأمون را خواستگارى مىكند و مَهر او را مَهر جدّهاش فاطمه دختر محمّد صلى الله عليه و آله كه پانصد درهم است، قرار مىدهد. پس اى اميرالمؤمنين آيا او را با اين مهر به همسرى2.
1) - سورۀ نور ، آيۀ 32.
من مىدهى ؟
مأمون پاسخ داد: آرى او را با اين مَهر به ازدواج تو درمىآوردم. آيا اين نكاح را مىپذيرى ؟
امام نهم محمّد الجواد فرمود: آرى آن را پذيرفته بدان راضى هستم.
راوى اين حديث گويد: ديرى نپاييد كه صداهايى شبيه به صداهايى كه دريانوردان در گفتگوهايشان به كار مىبرند، شنيديم. ناگهان پيشكارانى را ديديم كه قايقى ساخته شده از نقره را كه با ريسمانهايى ابريشمين بسته شده بود، بر چرخى آكنده از غاليه (نوعى عطر) مىكشيدند و مىآوردند. مأمون دستور داد محاسن خواص را با اين عطر خوشبو سازند. سپس آن قايق را به مكانى كه عوّام در آن بودند، بردند و آنها نيز خود را با آن غاليه، معطّر ساختند.
سفرههاى غذا گسترده شد و مردم به خوردن مشغول شدند و به هر قومى بنابر ارج و اعتبارشان هدايايى داده شد. چون جشن به پايان رسيد و مردم پراكنده شدند و تنها گروهى از خواص مانده بودند مأمون به امام جواد عرض كرد :
فدايت شوم اگر صلاح مىدانى در بارۀ احكام فقهى وجوهى كه در قتل شكار تفصيل دادى، براى ما سخن بگويى، ابو جعفر عليه السلام فرمود :
آرى، اگر شخص محرم شكارى از پرندههاى بزرگ را در خارج از حرم بكشد، بايد به عنوان كفّاره يك گوسفند بدهد، اگر در حرم مرتكب چنين كارى شود كفّارۀ او دو چندان است. اگر جوجهاى را در خارج حرم كشت، كفّارۀاش برّهاى از شير گرفته است و اگر در حرم چنين كارى كرده بود بايد علاوه بر آن برّه، بهاى جوجه را هم بپردازد. و اگر صيدى كه كشته بود از وحوش باشد، در گورخر وحشى بايد يك گاو به عنوان كفّاره بدهد و اگر شترمرغ باشد بايد
يك شتر كفّاره دهد. و اگر آهويى كشته باشد بايد يك گوسفند كفّاره دهد و اگر چنين حيواناتى را در حرم كشت كفّارهاش دو برابر است و بايد آن را به كعبه رساند و قربانى كند و اگر محرم كارى كند كه قربانى بر او واجب گردد و احرامش براى حج باشد بايد شترى در منى به عنوان كفّاره قربانى كند و اگر احرامش براى عمره باشد بايد شترى در مكّه نحر كند و كفّارۀ صيد بر عالم و جاهل يكسان است و آن كه عمداً مرتكب چنين كارى شود، گناه كرده است و اگر كسى به خطا، صيدى شكار كند كفّاره بر او واجب نيست. و اگر شخص آزاد به شكار صيد مبادرت ورزد، دادن كفّاره بر خود او واجب است و چنانچه بنده اين كار را بكند آقايش بايد كفّارۀ او را بپردازد. شخص صغير كفّارهاى بر او نيست ولى دادن كفّاره بر كبير واجب است و آن كه از چنين كارى ندامت حاصل كرده كيفر آخرت از او ساقط مىشود، آن كه بر اين كار مصرّ است و بر آن مداومت ورزد ، كيفر آخرت بر او واجب مىگردد.
مأمون گفت: نكو گفتى اى ابو جعفر كه خدايت نكويى دهد ! اگر صلاح مىدانى همچنان كه يحيى پرسشى از شما كرد، شما نيز از او پرسشى كنيد. ابو جعفر عليه السلام از يحيى پرسيد: آيا بپرسم ؟ يحيى پاسخ داد: فدايت شوم بپرس اگر پاسخ سؤال شما را دانستم جواب مىگويم و گرنه از شما استفاده مىكنم.
امام از او پرسيد: مرا از مردى خبر ده كه در آغاز روز به زنى مىنگرد در حالى كه نگاهش به آن زن حرام است و چون روز برآمد نگاهش حلال مىشود و به وقت زوال آفتاب آن زن بر او حرام گردد و چون عصر فرامىرسد بر او حلال مىشود به وقت غروب خورشيد بر او حرام ميگردد و به وقت شب بر او حلال مىشود و در نيمه شب بر او حرام مىگردد و چون سپيده مىدمد بر او حلال مىشود ؟ حكم اين زن چيست؟ و چگونه پيوسته بر او حلال يا حرام مىگردد ؟
يحيى پاسخ داد: به خدا سوگند جواب اين سؤال را نمىدانم اگر صلاح
مىدانيد خود پاسخ آن را بيان فرماييد.
امام جواد فرمود: اين كنيزى است كه متعلّق به مردى است كه در آغاز روز بدو مىنگرد و نگاهش بر او حرام است و چون روز بر مىآيد او را از آقايش مىخرد و بر او حلال مىشود و به هنگام ظهر او را آزاد مىكند و بروى حرام مىگردد و به هنگام عصر او را به همسرى مىگيرد و براى او حلال مىشود و به هنگام مغرب ظهارش مىكند و بر او حرام مىگردد و به هنگام شب كفّارۀ ظهارش را مىدهد و براى او حلال مىشود و به هنگام نيمه شب او را يك طلاق مىگويد بر او حرام مىشود و به هنگام سپيده به او رجوع مىكند و براى وى حلال ميگردد !
مأمون با شنيدن اين پاسخ رو به خويشان حاضر در جمع كرده و پرسيد: آيا در شما كسى هست كه به اين سؤال چنين پاسخى بدهد يا جواب سؤال پيشين را بداند ؟
حاضران گفتند: نه به خدا.. اميرالمؤمنين خود داناتر است.
آنگاه مأمون گفت: واى بر شما ! اين خاندان به فضلى كه خود نظارهگر آن هستيد از ساير مردم متمايز شدند و كمسالى آنها، از كمال بازشان نمىدارد.
آيا مگر نمىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله رسالتش را با دعوت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب كه در آن هنگام 10 سال داشت آغاز كرد و على اسلام را پذيرا شد و براى او به اسلام حكم كرد و كودكى جز على را به اسلام فرا نخواند و با حسن و حسين عليهما السلام كه در آن هنگام كمتر از 6 سال داشتند بيعت كرد و با كودكى جز آن دو دست بيعت نداد ؟ آيا از آنچه خداوند ويژۀ اين قوم كرد آگاه نيستيد ؟ آيا نمىدانيد كه اينان از نژاد يكديگرند و حكم آخر آنها حكم اوّل آنهاست ؟
حاضران گفتند: راست گفتى اى اميرالمؤمنين. آنگاه برخاستند و رفتند.
روز بعد، مردم حاضر شدند و امام جواد نيز حاضر شد. لشكريان و نگهبانان و خواص و كارگزاران براى عرض شادباش پيش مأمون و امام جواد آمدند. سه سينى نقرهاى كه در آن گلولههائى آميخته از مشك و زعفران بود آوردند. در ميان هر گلوله برگه (كاغذى كوچك) نهاده و بر روى آنها رقم اموال فراوان و نام هداياى گرانبها و زمينهاى بخششى نگاشته شده بود. مأمون دستور داد اين گلولهها را در مجلس خواص پرتاب كنند. هر يك از اين گلولهها كه به دست كسى مىافتاد، مالك آن چيزى مىشد كه درون آن نوشته بودند. آنگاه كيسههاى زر را به ميان آوردند و محتويات آنها را بر لشكريان و (كارگزاران بلند مرتبه) نثار كردند.
پس از پايان اين مراسم، مردم در حالى كه هدايا و عطاياى بسيارى به دست آورده بودند راه بازگشت پيش گرفتند.
مأمون به ميمنت اين پيوند به تمام مساكين صدقه داد. او همواره امام جواد را مورد اكرام خود قرار مىداد و در طول حيات خويش در بزرگداشت آنحضرت مىكوشيد و او را بر فرزندان و بستگانش مقدّم مىداشت. (1)
چون امام جواد عليه السلام با دختر مأمون ازدواج كرد، مدّت تقريباً زيادى در رفاه و نعمت در بغداد زيست. در اين مدّت مسلمانان با وى رفت و آمد مىكردند ، از درياى فيض او سيراب مىشدند و از باران علم و دانش حضرتش عطش خود را فرومىنشاندند. امّا آنحضرت اينكه در كاخهاى عبّاسيّان به آسودگى و رفاه زندگى كند و امور دينى شيعيان و مسلمانان را به فراموشى سپارد، چندان
1) - احتجاج ، ص227 - 229. بحار الانوار ، ج50 ، ص73 - 77.
خوشدل و راضى نبود و چنين به نظر مىرسد كه اگر شرايط براى ترك اقامت در بغداد نا مساعد نمىبود، آنحضرت در آن شهر مدّت درازى اقامت نمىكرد.
يكى از يارانش در اين باره نقل مىكند كه در بغداد بر امام جواد عليه السلام وارد شدم و به آسودگى و رفاهى كه در آن به سر مىبردانديشيدم و با خود گفتم: اين مرد هرگز به وطن خويش باز نمىگردد ! امام سر به زير افكند و آنگاه در حالى كه رنگ رخسارش زرد شده بود، سر بلند كرد و فرمود: اى حسين ! (خوردن) نان جوين و نمك نيمكوب در حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله براى من خوشتر از اين رفاهى است كه اكنون مرا در آن مىبينى ! (1)
امام جواد از راه كوفه به مدينه رفت. چون به كوفه وارد شد شيعيان به گرد او جمع شدند و استقبالى پرشكوه از وى به عمل آوردند. سپس آنحضرت با آنان وداع كرد و به سوى مدينۀ جدّش رهسپار شد تا باقى روزهاى حيات خويش را در آن شهر سپرى كند و به مسئوليّتهاى خطير خود كه از جملۀ آنها پديد آوردن مكتب فكرى جامعى بود، بپردازد. امام جواد عليه السلام در مدينه بود تا آنكه مأمون عبّاسى از دنيا رفت.
مأمون به برادرش معتصم عبّاسى وصيّت كرد و خود در قريهاى از نواحى طرسوس. (2)چشم از جهان فروبست. طرسوس از نواحى مرزى ميان سرزمين
اسلام و كشور روم بود كه در آن هنگام امواج درگيرى و كشمكش در آن بالا گرفته بود و مأمون براى فرونشاندن اين درگيريها شخصاً بدانجا رهسپار شده بود تا آنكه سرانجام مسلمانان پيروز شدند.
مأمون، خصوصاً در مورد علويها به برادرش معتصم سفارشها كرد و به او گفت: اينان پسران عموى تو از نسل اميرالمؤمنين على هستند. با آنها خوشرفتار باش و از گنهكارشان بگذر و به آنان توجّه كن و در هر سال صلههاى آنها را قطع مكن كه حقوق اينان از چند جهت واجب مىشود.
در اواخر تابستان و در شب دوازدهم ماه رجب از سال 218 ه مأمون عبّاسى جهان را بدرود گفت و در ناحيۀ طرسوس به خاك سپرده شد و معتصم زمام حكومت را به دست گرفت. او كه از هر وسيله ممكن در جهت تثبيت پايههاى حكومت خويش استفاده مىكرد، در اين انديشه افتاد كه امام جواد داماد خليفۀ سابق و سرور شيعيان است و شيعه نيز در ميان مردم از قدرت بسيارى بهرهمند است. بنابر اين شايد از ناحيۀ او خطرى متوجّه حكومت شود. در پى اين انديشه، معتصم امام جواد را از مدينه به بغداد آورد. تنها به اين علّت كه آنحضرت تحت مراقبت شخصى وى قرار گيرد.
بدين ترتيب امام براى بار دوّم به بغداد آمد و به دور از سياست و كاخ و پادشاهى به رتق و فتق امور مردم همّت گماشت.
اين اقامت امام جواد عليه السلام در بغداد از تاريخ 28 محرم سال 220 ه آغاز شد و تا تاريخ 29 ذى القعدۀ همان سال ادامه يافت. در اين تاريخ بواسطۀ زهرى كه به اشاره معتصم باللّٰه، خليفه عبّاسى، به آنحضرت خورانيده شد امام به شهادت رسيد.
داستان اين حادثه بنابر آنچه كه نويسنده توانا، عيّاشى از « ونان » پيشكار و محرم اسرار ابن ابى داوود، قاضى مشهور بغداد نقل كرده، چنين است :
روزى ابن ابى داوود، غمگين از نزد معتصم بازگشت. علّت اندوه را جويا شدم و او پاسخ داد: از آنچه امروز از اين سياه (اشاره به امام جواد كرد) در پيشگاه اميرالمؤمنين بر من رسيد، اندوهگينم. پرسيدم: مگر چه پيش آمده است ؟ گفت: دزدى را آنجا آوردند كه به دزدى خود اقرار كرده بود و خليفه خواست بر او حد جارى كند. لذا فقها را گردآورد و امام جواد را نيز حاضر كرد و از ما پرسيد كه دست دزد را از چه ناحيهاى بايد قطع كرد ؟ من گفتم: بايد از بند دست قطع كرد. پرسيد: چه دليلى براى اين سخن دارى ؟ گفتم: چون دست از انگشت است تا كف و خداوند در آيۀ تيمّم فرموده است: فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُم مِنْهُ (1).
« پس از آن (خاك) بر رويها و دستهاى خود بماليد. »
عدّهاى از حاضران نيز با من هم عقيده شدند. برخى ديگر از فقها گفتند :
بايد دست دزد را از آرنج قطع كرد. چون خداوند در آيه وضو مىفرمايد :
وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ (2).
«.. ودستهاى خويش را تا آرنجها بشوييد. »
اين آيه دلالت مىكند كه دست تا آرنج است. در اين لحظه معتصم به امام جواد رو كرد و پرسيد: اى ابو جعفر. شما چه مىگوييد ؟ آنحضرت گفت :
حاضران در اين باره سخن گفتند. معتصم گفت: من با سخن آنها كار ندارم، شما چه مىگوييد ؟ امام جواد فرمود: مرا از پاسخ به اين پرسش معذور بدار.
معتصم گفت: تو را به خداى تعالىٰ سوگند مىدهم كه آنچه را كه در اين باره مىدانى بگويى.
امام جواد فرمود: حال كه مرا به خدا سوگند دادى بايد بگويم كه حاضران6.
در بارۀ كيفر اين دزد، راه سنّت را خطا رفتند. در اجراى حدّ دزد بايد مفصل انتهاى انگشتان او را قطع كنند و كف را باقى گذارند. معتصم پرسيد: دليل اين سخن چيست ؟
آنحضرت پاسخ داد: فرمايش رسول خدا صلى اللّٰه عليه و آله كه گفت: در سجده بايد هفت عضو بر زمين باشد: صورت، دو دست، دو زانو و دو پا. بنابر اين اگر دست دزد: از مچ يا آرنج جدا شود، ديگر دستى ندارد تا هنگام سجده آن را بر زمين گذارد. از طرفى خداوند فرموده است: وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ للّٰهِِ (1).
« و اينكه سجده گاهها از آن خداست. »
مقصود از مساجد همين اعضاى هفت گانه است كه در هنگام سجده بر زمين قرار مىگيرند و آنچه براى خداست، قطع نمىشود.
معتصم از اين پاسخ در شگفت شد و فرمان داد فقط انگشتان دزد را قطع كنند.
ابن ابى داوود در دنبالۀ اين سخنان مىگويد: در اين هنگام حالتى بر من رفت كه گويى قيامت من بر پا شد و آرزو كردم كه اى كاش مرده بودم و چنين روزى را نمىديدم.
آنگاه پس از سه روز نزد معتصم رفته به او عرض كردم، نصيحت اميرالمؤمنين واجب است و من سخنى به او مىگويم كه مىدانم بواسطۀ آن وارد آتش مىشوم. معتصم پرسيد: كدام سخن ؟ گفتم: وقتى اميرالمؤمنين در مجلس خويش فقها و علماى مردم را براى يكى از امور دينى جمع مىكند و از آنها حكم مسألهاى را مىپرسد و آنان وى را پاسخ مىدهند، در حالى كه لشكريان و وزيران و دبيران در مجلس حضور دارند و تمام گفتگوها را از پس8.
1) - سورۀ جنّ ، آيۀ 18.
در مىشنوند. آنگاه نظر آنها را نمىپذيرد و تنها سخن مردى را قبول ميكند كه نيمى از اين امّت به امامت و پيشوايى او اعتقاد دارند و ادعا مىكنند كه او از خليفه بدين مقام سزاوارتر است اين كار پسنديدهاى نيست. ! !
در اين هنگام رنگ سيماى خليفه دگرگون شد و تنبّهى براى او حاصل گرديد و گفت: خدا تو را پاداش دهد كه مرا نصيحت خوبى كردى آنگاه در روز چهارم فلانى را (نام شخصى را مىبرد كه برخى از مؤلفان يا راويان اسم او را حذف كردند) كه از نويسندگانش بود امر كرد كه امام جواد را به منزل خويش به ميهمانى دعوت كند. آن شخص امام را به منزل خويش دعوت كرد امّا آنحضرت از اجابت دعوتش پوزش خواست و گفت: مىدانى كه من در مجلس شما حاضر نمىشوم. امّا او در دعوت خويش اصرار ورزيد و گفت: من شما را براى خوردن غذا دعوت مىكنم ودوست دارم كه بر روى لباسهايم پاى گذارى تا متبرك شود. زيرا فلان بن فلان كه از وزيران خليفه است، مايل به ديدار شماست. لاجرم آنحضرت دعوت وى را پذيرفت و به خانهاش رفت. در غذاى آنحضرت زهر ريختند. چون امام از آن غذا خورد احساس كرد كه آغشته به زهر است از اين رو اسب خويش را خواست. ميزبان از آنحضرت خواست كه بماند ولى امام به او پاسخ داد: اگر در خانۀ تو نباشم براى تو بهتر است.
آنحضرت در آن روز و شب رنجور و نالان بود تا آنكه زهر در بدنش پراكنده شد و جان داد.
اى امام به حق بنگر كه پس از اين همه، پاداش تو را چنين دادند ! حال آنكه تو فقط خير ايشان را مىخواستى ولى آنان فقط شرّ و بدى براى تو مىخواستند ! !
به خدا در حقّ تو خيانت و نيرنگ روا داشتند و تو را كه هنوز بهار زندگانىات سپرى نشده بود، زهر خورانيدند. امّا عجب نيست كه پدران و اجداد تو همواره
نمونۀ خوبيها بودند و پدران و اجداد اينان پيوسته نمونههاى گناه و تبهكارى ! پس درود بر تو و نفرين و عذاب بر ايشان باد !
آرى، آن مشعل تابان به خاموشى گراييد و امّت اسلامى بار ديگر حسرت زده و گريان، همچون زمين كه پس از غروب خورشيد بانگ آه و ناله سر مىدهد، در سوگ او شيون و فغان سردادند.
امام جواد به هنگام عهده دارى منصب امامت، كم سالتر از تمام ائمه عليهم السلام به جز امام زمان (عج) بود. زيرا زمام خلافت معنوى در آخر ماه صفر سال 202 ه، زمانى كه وى تنها هفت سال داشت، به او منتقل گرديد. از طرفى هنگامى كه آنحضرت به شهادت رسيد (ذى قعده 220 ه ). وى در حالى كه فقط 25 بهار از عمرش سپرى مىشد و پس از آنكه 18 سال زمام امامت شيعيان را در دست داشت، چشم از جهان فرو بست.
شهر بغداد به خاطر وفات ابن الرضا يكسره غرق شيون و ماتم شد.
ترديدهايى پيرامون قصر حكومتى، در مورد وفات امام جواد دور مىزد تا آنجا كه نزديك بود آتش انقلابى نيرومند، عليه حكومت ستمكارۀ عبّاسى شعلهور گردد !
معتصم و ولى عهد او، الواثق باللّٰه، بر آنحضرت نماز گزاردند، همچنين فرزند بزرگوار آن امام، حضرت امام على النقى عليه السلام بر پيكر آنحضرت نماز گزارد. و سپس او را در آرامگاهش در كاظميه به خاك سپردند كه تا به امروز نيز مشتاقانش به زيارت او نايل مىشوند. (درود و سلام بر محمّد بن على عليه السلام ).
در برخى از احاديثى كه در بارۀ علّت وفات امام جواد وارد شده، آمده است: معتصم برخى از وزيران خويش را فراخواند و به آنها دستور داد كه عليه محمّد بن على شهادت دهند كه مىخواسته به همراه پيروان خود از شيعيان اماميّه، انقلابى بر ضدّ حكومت به راهاندازد. معتصم قصد داشت بدين وسيله
براحتى بر امام دستيابد و او را روانۀ زندان كند و يا به قتل برساند.
چون امام جواد را حاضر كردند معتصم به او نگريست و گفت: تو مىخواستى بر من خروج كنى ؟ امام پاسخ داد: به خدا قسم من چنين كارى نكردم. معتصم گفت: فلانى و فلانى بر اين امر گواهى دادهاند. شاهدان را حاضر كردند و آنها پاسخ دادند: بلى تو قصد خروج داشتهاى و اين نامههايى است كه از برخى از غلامانت گرفتهايم !
امام جواد كه در ايوان كاخ نشسته بود، دست خود را بالا برد گفت: خدايا اگر اينان بر من دروغ مىبندند، به كيفرشان برسان.
راوى حديث گويد: ناگهان ما به ايوان نگريستيم كه چگونه مىلرزيد مىرفت و مىآمد و هر كس بر مىخاست، دو باره به زمين مىافتاد.
معتصم با ديدن اين صحنه گفت: اى فرزند رسول خدا من از آنچه كردم توبه ميكنم. پس از پروردگارت بخواه كه اين لرزه را آرام كند. آنگاه امام جواد گفت :
خداوندا اين لرزه را آرام گردان تو خود مىدانى كه اينان دشمنان تو و دشمنان منند.
چون سخن امام پايان يافت، ايوان از لرزش باز ايستاد. (1)7.
1) - مختار الخرائج و الجرائح ، ص237.
امام جواد عليه السلام با دو تن از خلفاى عبّاسى هم دوران بود. در دوران خلافت مأمون، جواد الأئمّه در شرايطى آرام زندگى را سپرى كرد. مىدانيم كه مأمون در صدد بر آمد تا خود را به علويها و سرور آنان امام رضا نزديك كند. چرا كه در اين بُرهه حكومت عبّاسى با فشارهايى كه از جانب تودههاى مردم اعمال مىشد ، رو به رو بود. در حقيقت وجود زنجيرهائى از قيامها و انقلابها در نقاط مختلف سرزمين اسلامى، يكى از ويژگيهاى عصر خلافت مأمون به شمار مىرفت.
برخى از تاريخ نگاران مىنويسند: مأمون عبّاسى شيعه و معتقد به حقانيّت فرزندان على عليه السلام بود و به امامت على اعتقاد داشت. امّا به عقيدۀ ما مأمون فاقد چنين اعتقادى بود. زيرا شيعه بودن مقامى است كه يك خليفۀ غاصب سزاوار برخوردارى از آن نيست.
نكتهاى كه باقى مىماند اين است كه پس از شهادت امام رضا به دست
1) - اين فصل از كتاب التاريخ الاسلامى تأليف نگارنده صفحه 343 و صفحات 348 تا 300 اقتباس شده است.
مأمون، محمّد بن على الجواد در واقع به عنوان امام و پيشواى قانونى افراد مكتبى در آمد. و مىدانيم كه مأمون عبّاسى آنحضرت را به دامادى خود برگزيد.
ممكن است كه بپرسيم چرا امام جواد عليه السلام قبول كرد با دختر مأمون ازدواج كند ؟ براى پى بردن به جواب اين سؤال بايد به جنبش مكتبىاى كه ائمه عليهم السلام آن را رهبرى مىكردند و نيز به مرحلهاى كه اين جنبش در روزگار امام رضا و فرزندش امام جواد رسيده بود، نگاهى بيفكنيم.
در دوران خلافت مأمون، جنبش مكتبى به نهضتى مبدّل شده بود كه مىتوانست خود را در حكومت وارد كند و با قرار گرفتن در زير چتر حكومت از آن بهرهبردارى نمايد و حتّى حكومتى ايجاد كند كه امروزه بدان حكومت ائتلافى گفته مىشود. ائمه عليهم السلام بدون آنكه رسالت خود را به فراموشى بسپارند، هر گونه حمايتى را از جانب حكومت مىپذيرفتند.
پيشوايان معصوم ما دست از حركت خويش برنمىداشتند. به تعبير ديگر ، آنان خلافت را نمىپذيرفتند و با آن همكارى نمىكردند. گواه ما بر اين ادعا موضع امام رضا در قبال مسأله ولايت عهدى بود كه آنحضرت آن را به شرط عدم دخالت در امور حكومتى پذيرفت.
امّا حضرت جواد هنگامى كه از دختر مأمون خواستگارى كرد و او را به همسرى خويش گرفت، داماد خليفه شد و از اين فرصت براى انجام رسالت خويش بهرهبردارى كرد. براستى داماد خليفه شدن چه معنايى مىتوانست داشته باشد ؟
هر كس كه قدم به كاخ حكومتى مىگذارد ممكن است والى يك منطقه
يا حكمران يك شهر و يا دست كم به مقام قاضى القضات دست يابد. لكن امام جواد در پى هيچ يك از اين مشاغل نبود و تنها كارى كه كرد آن بود كه دست همسرش را گرفت و به مدينه رفت و تا هنگام مرگ مأمون در منطقهاى به نام رقّه، در مدينه ماند.
بنابر اين امام جواد از رهگذر اين پيمان خويشى، به چه دستاوردهايى نايل شد ؟
در حقيقت آنحضرت از اين رهگذر به دو مقصد رسيد :
اوّلاً : با پذيرفتن ازدواج با دختر مأمون، وى را از انديشۀ قتل خود منصرف كرد.
ثانياً : دست دستگاه خلافت ومأموران آنرا از رساندن هرگونه گزندى به رهبران واعضاى نهضت مكتبى (شيعه) با اين ازدواج بست.
اين شيوه در بسيارى از دورانهاى ائمه عليهم السلام نيز به اجرا گذارده شد. بهترين نمونه براى اثبات اين سخن، ماجراى على بن يقطين بغدادى است كه در آغاز مشاور مهدى خليفه عبّاسى بود و سپس تا وزارت هارون الرشيد ارتقاى مقام يافت.
او هنگامى كه به اين مقام رسيد، با توجّه به گرايشهاى مكتبى خود نزد امام كاظم آمد و عرض كرد: « اى فرزند رسول خدا من ياور اين ستمگر شدهام ».
و خواست از مقام خود استعفا دهد. حال آنكه اگر كسى مىتوانست در آن روزگار به چنين مقامى برسد، در حقيقت بر تمام امور بزرگترين حكومت جهان تسلط مىيافت.
با اين وجود امام كاظم از وى خواست كه در مقام خود همچنان باقى بماند و وظايف خويش را پيگيرى كند. على بن يقطين در قصر هارون به وظيفۀ خود مشغول مىشود. امّا دو باره از امام عليه السلام تقاضا مىكند كه به او اجازۀ كنارهگيرى از
امور حكومتى را بدهد. باز هم آنحضرت چنين اجازهاى به او نمىدهد.
كارهايى كه على بن يقطين در ارتباط با جنبش انجام داد بسيار بزرگ بود تا آنجا كه امام موسى كاظم در روز (عيد قربان) هنگامى كه داوود رقى بر آنحضرت وارد شد، در بارۀ على بن يقطين فرمود :
« در حالى كه در عرفات بودم هيچ كس جز على بن يقطين در قلب من خطور نكرد. او همواره با من بود و از من جدا نشد تا آنكه به مشعر رفتم. » (1)
امام جواد همچنين با خليفۀ ديگرى كه تأثير مستقيمى در زوال حكومت عبّاسى داشت، معاصر بود. اين خليفه معتصم باللّٰه نام داشت.
معتصم فرزند كنيزى ترك بود. و همين امر موجب شد كه وى به بستگان مادرش گرايش بيشترى پيدا كند. او تمايل شديدى به جمع كردن تركها و خريد آنها از صاحبانشان داشت. نتيجۀ اين اقدامات آن شد كه چهار هزار ترك در دربار او گردآيند. وى لباسهاى فاخر و كمربندهاى زرين به آنها مىپوشانيد. و آنها را با زر و زيورها مىآراست و از ساير سپاهيان ممتازشان مىكرد. (2)
او همچنين مناصب و مشاغل فرماندهى در سپاه را به تركها اختصاص مىداد تا آنجا كه اين امر موجب تحريك احساسات نظاميان عرب شد. بر همين اساس « عجيف » (يكى از نظاميان عرب) كوشيد تا به حكومت معتصم پايان دهد و عبّاس بن مأمون را بر سر كار آورد. امّا اين حركت سركوب شد و معتصم او را كشت.
زمانى كه پاى تركها به ديار اسلام باز شد، كوشيدند آرام آرام حكومت را به دست گيرند و خلفا را از قدرت كنار بزنند. آنها به اصطلاح امروز در صدد ايجاد كودتاهاى نظامى بودند.
كار اينان تا بدانجا بالا گرفته بود كه اگر يكى از خلفاى عبّاسى، آنها را ناديده مىانگاشت او را بناگهان مىكشتند و كسى ديگر از خاندان عبّاسى را بر جاى او مىنشاندند. بسيارى از خلفاى عبّاسى از متوكّل گرفته تا مستعين و مهتدى و بالاخره مقتدر، از جمله كسانى بودند كه به دست همين رهبران نظامى تركها از پاى در آمدند.
آنها هر خليفهاى را كه با تمنيّات و خواستههاى خود هماهنگ نمىديدند يا از كار بركنار مىكردند و يا مىكشتند. اين مسأله را البته نمىتوان به سرشت نژادى مربوط دانست بلكه اين امر ثمرۀ حالت سقوطى است كه جامعۀ اسلامى به خاطر از هم گسيختگى و فساد گسترده اخلاقى بدان گرفتار شده بود.
امام جواد عليه السلام با بهره بردارى از اين اوضاع در تغذيه جنبشهاى مكتبى كه شالودۀ آنها براى آينده پى ريزى مىشد، اقدامات مهمى انجام داد. در همين هنگام قيامى كه توسط محمّد بن قاسم بن على الطالبى، بر پا شد دستگاه حكومت را با ترس و نگرانى رو به رو كرد.
قيام محمّد بن قاسم بن على بن عمر بن زين العابدين على بن الحسين عليه السلام بارزترين قيام در دوران امام جواد بود. با خواندن خاطرات روزهاى جهاد او ، مىتوان به جلالت قدر اين مرد پى برد.
توده مردم از محمّد بن قاسم، بالقب « صوفى » ياد مىكردند زيرا همواره جامه پشمى سپيدى مىپوشيد. او مردى دانشمند، فقيه، ديندار و زاهد بود.
محمّد پس از آنكه از كوفه بيرون شد به سمت « مرو » در استان خراسان روانه گرديد. وى قبل از اين به سوى ناحيه « رقّه » خروج كرده بود. گروهى مردان سرشناس از فرقۀ زيديّه، همچون يحيى بن حسن بن فرات و عبّاد بن يعقوب رواجنى در ركاب وى بودند.
زيّديه در آن روزگار عامل بسيارى از قيامها و انقلابها بودند. اگر چه معمولاً اين قيامها و انقلابها به دست افراد ديگرى كه از فرقۀ زيديّه نبودند، رهبرى مىشدند.
ابراهيم بن عبد العطّار گويد :
ما (در مرو) با محمّد بن قاسم بوديم در آنجا به ميان مردم پراكنده شديم و آنان را به محمّد بن قاسم فرا مىخوانديم. ديرى نگذشت كه چهل هزار نفر به نداى او پاسخ گفتند. ما از آنها بيعت گرفتيم و محمّد را در يكى از روستاهاى مرو كه مردم آن همگى شيعه بودند مستقر كرديم. آنها هم محمّد را در قلعهاى در كوهى بلند كه هيچ پرندهاى ياراى رسيدن به آن را نداشت، جاى دادند. (1)
روزى صداى گريهاى در مرو شنيده شد. محمّد يكى از يارانش را فرستاد كه علّت اين امر را تحقيق كند. مرد رفت و خبر آورد كه يكى از كسانى كه با وى بيعت كرده، از كسى مالى را به زور گرفته است. محمّد ميان اين دو مرد، سازش برقرار كرده و آنگاه به همراه خود ابراهيم بن عطّار گفت: اى ابراهيم ! آيا با چنين كسانى مىتوان دين خدا را يارى كرد ؟ ! سپس گفت: مردم را از گرد من پراكنده كنيد تا خود تدبيرى بينديشم.
آنگاه عدّهاى از ياران خوب و فداكار خويش را دست چين كرد و به همراه آنان در حركت شد.ب.
1) - مروج الذهب.
اين نمونهاى از سرشت انقلابهاى مكتبى است كه در آن هدف وسيله را توجيه نمىكند، بلكه چون هدف اقامۀ حكومت خداست بايستى وسيله هم مورد پسند خداوند باشد.
اين الگويى است كه جامعه را بر عشق ايده آل و والا و اصول و ارزشهاى متعالى مىپروراند !
محمّد بن قاسم پس از آنكه ياران خود را غربال مىكند راهى طالقان مىشود. ابراهيم بن عطّار، يار و همراه او روايت مىكند :
محمّد بن قاسم در همان وقت به سمت طالقان كه چهل فرسنگ با مرو فاصله داشت، عازم شد و در آن شهر منزل گرفت. ما در بين مردم پراكنده شديم و آنها را به متابعت از او خوانديم. گروه زيادى از مردم به گرد او جمع شدند. ما به سوى او بازگشته گفتيم: اگر واقعاً قصد مبارزه وقيام دارى چنانچه اكنون قيام كنى و به جنگ دشمنانت بروى، اميد آن هست كه خدايت نصرت دهد. پس چون پيروز شدى آنگاه هر يك از سپاهيانت را كه خواستى برگزين ولى اگر كارى را كه در مرو كردى (انتخاب سپاهيان خوب و فداكار) بخواهى در اينجا همان كار را بكنى بدان كه عبداللّٰه بن طاهر تو را دستگير مىكند.
مقصود ابراهيم از اين سخن آن بود كه محمّد بن قاسم را از طرد سپاهيانى كه چندان پاى بند و خوب نبودند، جلوگيرى كند امّا محمّد پيشنهاد او را نپذيرفت. محمّد بن قاسم چندين بار بالشگر عبداللّٰه بن طاهر روبرو شد وشكست سختى به وى وارد آورد.
يك بار كه جوش و خروش جنگ كاستى گرفته بود، عبداللّٰه بن طاهر هر يك از لشكرهاى سپاه خود را، بر طبق نقشهاى بسيار فريبنده و حساب شده، در دستجات مختلف به سوى سپاهيان محمّد روانه كرد. عبداللّٰه به فرماندۀ سپاه خويش گفت :
« من هزار سوار از افراد ورزيدۀ لشكرم را جدا كرده و دستور دادهام صد هزار درهم به تو بدهند تا در مواردى كه نياز دارى صرف كنى. اينك سه اسب از اسبان مخصوص مرا به عنوان يدك با خود ببر و راهنمايى را كه براى همراهى تو قرار دادهام، با خود همراه كن و هزار درهم به او بپرداز و يكى از آن سه اسب را به او بده و بگذار كه او پيشاپيش تو بتازد. پس چون به يك فرسنگى شهر « نسا » (جايى كه محمّد بن قاسم در آنجا مأوى گرفته بود) رسيدى مهر اين نامه را بشكن و آن را بخوان و هر دستورى كه در آن گفته شده بدون آنكه يك حرف از آن را فروگذارى، اطاعت كن. با آنچه براى تو نگاشتهام مخالفت مكن و بدان كه من جاسوسى بر تو گماردهام كه تمام كارهاى تو و حتّى نفسهايت را به من گزارش مىدهد. پس كاملاً مراقب باش كه خود داناترى ».
اين سخنان عمق ترس عبداللّٰه را از اينكه مبادا فرماندۀ لشكرش متمايل به صف محمّد بن قاسم بشود، بيان مىكند.
اين ترس، يك مسألهاى طبيعى بود. زيرا دل مردم با جنبش انقلابى بود. امّا قدرتها يك بار با تهديد و بار ديگر با فريب و تشويق و بار ديگر با افساد و بارها و بارها با شيوههاى گوناگون در جذب و رام ساختن مردم براى كوبيدن جنبش مكتبى تلاش مىورزند، تا آنجا كه ابن طاهر به فرماندۀ لشكرش مىگويد: من بر تو جاسوسانى گماردهام كه حتّى نفسهاى تو را زير نظر مىگيرند !
فرماندۀ لشكر عبداللّٰه روانه « نسا » مىشود تا به يك فرسنگى اين شهر مىرسد و در آنجا نامۀ عبداللّٰه ابن طاهر را مىگشايد و با نقشۀ كامل او و مشخصات خانهاى كه محمّد بن قاسم و يكى از يارانش به نام ابو تراب در آن بودند، رو به رو مىشود. عبداللّٰه به فرماندۀ خود دستور داده بود كه محمّد را با زنجير محكم ببندد و چون او را دستگير كرد، جهت اطمينان، پيش از هر اقدامى انگشترى خودش را به همراه انگشترى محمّد بن قاسم براى او بفرستد
و كسى كه اين انگشتريها را براى ابن طاهر مىبرد بايد بتاخت و سريع اين مأموريت را به انجام رساند. و آنگاه شرح ماجرا را براى او بنويسد.
عبداللّٰه در پايان اين نامه نوشته بود: در كار محمّد بن قاسم بسيار هوشيار و مراقب و بيدار باش تا او و يارش، ابو تراب، را به محضر من آورى.
نقشۀ عبداللّٰه با موفقيّت اجرا شد و محمّد بن قاسم و يارش، ابو تراب، را به طرف نيشابور به سوى عبداللّٰه بن طاهر بردند. عبداللّٰه آمد كه آن دو را ببيند و همين كه چشمش به آنها افتاد به فرماندۀ لشكرش گفت :
واى بر تو اى ابراهيم آيا در اين كار از خداى نترسيدى ؟ (مقصود عبداللّٰه زنجيرهاى سنگينى بود كه ابراهيم بر دست و پاى محمّد و ابو تراب زده بود) ، آيا اين مرد صالح را با چنين زنجيرهاى گران بستى ؟ !
ابراهيم به او پاسخ داد :
اى امير ترس از تو ترس از خدا را از يادم برد و تهديدهايت عقل مرا از توجّه به امور ديگر، باز داشت !
عبداللّٰه گفت: اين زنجير را از او بردار و زنجير سبكترى بر پايش ببند كه در حلقهاش يك رطل آهن باشد (1)و ميلۀ آن نيز بلند و حلقههايش فراخ باشد كه بخوبى بتواند با آن زنجير راه برود.
محمّد بن قاسم در زمانى كه در بند بود، قرآنى براى خواندن طلبيد. عبداللّٰه بن طاهر دستور داد چند قاطر از اصطبلش بيرون آورند و بر آنها هودج بگذارند و از شهر بيرون ببرند تا مردم خيال كنند كه او را از شهر بيرون بردهاند و چون مقدارى از شهر بيرون رفتند، دستور بازگشت آنها را داد و بدين وسيله او را در نيشابور پنهان نگاه داشتند و چندى بعد همراه با ابراهيم او را راهى رى كرد.ت.
1) - رطل نيشابورى معادل 200 درهم بوده است.
عبداللّٰه به او دستور داده بود كه در طول راه همان كارى را بكند كه او خود در نيشابور انجام داد يعنى هر سه شب قاطرى را با هودجى سر پوشيده بيرون آورند و با لشكرى تا يك فرسنگى رى روانه سازد و سپس بازگردند و محمّد را مخفيانه ببرند.
اين دستور براى آن بود كه آنها از حملۀ افراد بسيارى كه در رى با محمّد بن قاسم بيعت كرده بودند، مىترسيدند. بدين وسيله او را از رى بيرون بردند.
و هيچ كس از وجود او مطّلع نشد و از آنجا او را نزد معتصم در بغداد بردند ، معتصم كه از حركت محمّد به بغداد آگاه شده بود، به ابراهيم نامه نوشت كه عمامه از سر او بردارند و وى را سربرهنه بياورند و روپوش هودج را نيز برگيرند و قاطر را هم برهنه كنند و سپس محمّد را به بغداد داخل نمايند.
معتصم با اين كار مىخواست محمّد را تحت شكنجۀ روحى قرار دهد و از شأن و منزلت او بكاهد. وقتى محمّد را وارد شهر بغداد مىكردند، مردم در خيابانها براى تماشاى او ازدحام كرده بودند. سپس وى را بر معتصم كه در مجلس تفريح و بادهگسارى نشسته بود، وارد كردند.
در اين حال محمّد بن قاسم تسبيح مىگفت و استغفار مىكرد و زير لب دعا مىخواند و بر آنها نفرين مىفرستاد. معتصم نشسته بود و شراب مىخورد و محمّد ايستاده بود تا آنكه معتصم از تفريح و بازى خويش فراغت يافت. آنگاه دستور داد محمّد بن قاسم را به زندان برند.
محمّد بن قاسم به زندان افتاد. او فوراً در پى طرح نقشهاى هوشمندانه از زندانگريخت و خودرا در بغداد پنهان كرد واز آنجا بهمنطقهاى بهنامواسط رفت.
وى پس از گريز از زندان تا پايان روزگار حكومت معتصم و سپس واثق و قسمتى از دوران حكومت متوكل مخفيانه زندگى مىكرد. بنابر روايتى متوكّل او را دستگير و روانۀ زندانش كرد و او تا هنگام مرگ در زندان به سر برد.
در طى مدّت نه چندان كوتاهى كه محمّد بن قاسم از ديدهها پنهان بود، چه كارهايى انجام داد ؟ پاسخ اين سؤال، قيامهاى فراوانى است كه پس از فرار محمّد بن قاسم، در روزگار متوكّل و مستعين و خلفاى بعد از آن دو به وقوع پيوست. اين قيامها موجب شده بودند كه نگذارند خليفه به آسودگى به تفريح و خوشى مشغول شود.
در شهر واسط محمّد در خانۀ مادر پسر عمويش، على بن حسن بن على بن عمر بن زين العابدين عليه السلام كه زنى فرتوت و زمين گير بود، سكونت گزيد همين كه چشم اين پير زن به محمّد افتاد بسيار خوشحال شد و گفت: « اى محمّد ! جان من و خانوادهام به قربانت خداى را سپاس كه تو سلامتى ». آنگاه بر پاى ايستاد حال آنكه سالها نتوانسته بود، بر پاى خويش بايستد.
ابراهيم، فرماندۀ سپاهيان عبداللّٰه بن طاهر در توصيف محمّد چنين گويد :
من هرگز كسى را از او در عبادت كوشاتر و خويشتن دارتر و گوياتر به ذكر خداى نديدم. با وجود آن همه دشواريها و مشكلاتى كه براى او پيش آمد هيچ گاه دچار شكست و تسليم نشد. هرگز او را شوخ و بذلهگو و خندان نيافتم مگر يك بار كه چون از گردنهاى به نام حلوان سرازير شدند محمّد خواست سوار شود كه در اين هنگام يكى از ياران ابراهيم جلو آمد و خم شد تا وى پا بر پشت او گذارد و سوار شود. وقتى محمّد سوار شد و در هودج قرار يافت به شوخى به كسى كه براى او پشت خم كرده بود گفت :
آيا از بنى عبّاس حقوق مىگيرى و به فرزندان على بن ابىطالب خدمت مىكنى ؟ ! سپس تبسّمى كرد.
ابراهيم گويد: اشياى گرانبهايى از پول و جواهر و غير آن بر محمّد بن قاسم عرضه كردند. امّا وى آنها را نپذيرفت و تنها مصحف جامعى را كه از آن عبداللّٰه بود قبول كرد. عبداللّٰه از اين امر بسيار خوشحال شد. محمّد ابن قاسم اين قرآن
را هم بدين خاطر پذيرفت كه مىخواست آن را بخواند.
وجود شخصيّتى انقلابى همچون محمّد و انقلابى همانند انقلاب او دليلى است بر وجود جنبشى مكتبى كه حتّى يكروز هماز حركت خويش باز نايستاد ، و نيز بر اين دلالت مىكند كه اين جنبش هيچگاه ممكن نبود از راه راست منحرف شود. اين دو خصيصه در طول انقلابهايى كه توسط جنبش مكتبى ايجاد مىشد، به چشم مىخورند.
در كنار اوضاع بحرانى دستگاه حاكم و از دوران امام جواد جنبشى با كيفيتى مخصوص براى ايجاد انقلاب پديد آمد. جنبش مكتبى در روزگار امام جواد به شرايط خوبى دست يافته بود. بدان گونه كه مىتوان گفت اگر جنبش مكتبى در دوران امام موسى بن جعفر سختترين شرايط خود را مىگذراند، در عوض در روزگار جواد الأئمّه بهترين اوقات خود را سپرى مىكرده و شايد به همين دليل در حديثى از ابن اسباط، و عبّاد بن اسماعيل آمده است :
« ما در منى نزد امام رضا بوديم كه (امام جواد) را آوردند. پرسيديم: آيا اين همان مولود مبارك است ؟ فرمود: آرى اين مولودى است كه در اسلام كسى پر بركت تر از او به دنيا نيامده است ». (1)
همچنين ابو يحيى صنعانى روايت مىكند كه نزد امام رضا بودم كه پسرش امام جواد را كه هنوز كوچك بود، به نزدش آوردند. آنحضرت فرمود :
«اين مولودى است كه مولودى پر بركتتر از او براى شيعيان ما متولّد نشده است».
بركتى كه از رهگذر ولادت امام جواد عليه السلام براى جنبش مكتبى حاصل شد تنها در رفع جوّ وحشت و اختناق سياسى از آنها نبود بلكه مهم تر از اين ، ريشهدار كردن مكتب از نظر عقيدتى، فكرى، سياسى و فقهى بود.3.
1) - بحار الانوار ، ج50 ، ص23.
نهمين پيشواى ما را به خاطر دست بخشنده و آوازهاش در جود و كرم، جواد مىخواندند. در اين باره داستانهاى فراوانى نقل شده كه گوشهاى از آنها را براى شما نقل مىكنيم :
برنامۀ عملى آنحضرت، نامهاى بود كه از جانب پدر بزرگوارش از خراسان ، براى او فرستاده شده بود. وى در آن هنگام 6 سال داشت. مضمون اين نامه چنين بود :
من به حقّى كه بر تو دارم از تو مىخواهم كه ورود و خروجت جز از در بزرگ نباشد. و چون سوار شدى بايد طلا و نقره (دينار و درهم) با تو باشد و هر كس كه از تو چيزى درخواست كرد، به او ببخشى. هر كه از عموهايت كه از تو خواست به او نيكويى كنى كمتر از پنجاه دينار به وى مده و چنانچه خواستى بيشتر از اين مقدار به او بدهى، اختيار با خود توست و هر كه از عمّههايت از تو چيزى خواست كمتر از 25 دينار به او مده و بيش از اين مربوط به خود توست.
من مىخواهم كه خداوند تو را رفعت و بلندى دهد پس انفاق كن و از خداى
عرش بيم مدار كه فقيرت كند.
روايت شده كه بار جنس بزازى آنحضرت را كه قيمتى هم بود مىآورند. امّا در بين راه آن را دزديدند. كسى كه اين بار را مىآورد اين ماجرا را بانامه به اطلاع امام رساند. آنحضرت در پاسخ نامۀ او به خطّ خويش نوشت: جانها و اموال ما از مواهب گواراى خداست و عاريههايى است كه به دست ما به امانت سپرده است. پس تا وقتى كه از آنها استفاده شود، موجب سُرور و شادكامى است و آنچه كه از آنها گرفته شود اجر و پاداش در پى دارد. پس هر كس كه بى تابىاش بر صبرش چيره شود، اجرش تباه مىگردد و ما از اين امر به خدا پناه ميبريم. (1)
يكى از ياران امام عليه السلام كه به آنحضرت بدهكار بود نزد وى آمد و عرض كرد :
فدايت شوم ! مرا در مورد آن ده هزار درهم حلال كن كه انفاقش كردم. امام به او فرمود: تو را حلال كردم... (2)
يكى از راويان نقل مىكند كه در روزگار زندگى امام جواد حج گزاردم و به سوى او در مدينه رفتم و داخل خانه شدم، ناگهان امام عليه السلام را ديدم كه بر سكّويى ايستاده و جايى را كه بر آن مىنشيند فرش نكردهاند. غلامى با سجاده آمد و آن را براى امام پهن كرد و آنحضرت روى آن نشست. چون به او نگريستم هيبت زده و مدهوش شدم و خواستم از غير پلكان به طرف سكّو بالا بروم كه امام به جايگاه پلكان اشاره فرمود. بالا رفتم و سلام دادم و آنحضرت پاسخ سلام مرا داد. آنگاه دستش را به سوى من دراز كرد. دست او را گرفتم و بوسيدم
و روى صورتم گذاردم. آنحضرت مرا با دست خويش نشاند. به خاطر حيرت و دهشتى كه بر من راه يافته بود، دست او را گرفتم و آنحضرت هم دست خويش را در دست من نهاده بود و چون آرام يافتم دستش را رها كردم.
در ايّام حج براى بزرگداشت آنحضرت، مجلسى ترتيب دادند. در اين مجلس گروه بسيارى از فقهاى مصر و عراق و حجاز حضور يافتند. با اين وجود آنحضرت با دو جامه و عمامهاى كه دو سويش رها بود و يك جفت نعلين در ميان آن جمع پُر شكوه ظاهر شد.
از ابو هاشم روايت كردهاند كه گفت: امام جواد يك بار 300 دينار به من داد و فرمود كه آن را براى يكى از پسر عموهايش ببرم و گفت: بدان كه او به تو خواهد گفت مرا به كسى راهنمايى كن تا با اين پولها از او متاعى بخرم. در اين صورت تو او را راهنمايى كن.
ابو هاشم گفت: من دينارها را نزد پسر عموى امام بردم و او به من گفت: اى ابو هاشم مرا به سوداگرى كه با اين پولها متاعى بخرم، راهنمايى كن. من نيز اطاعت كردم. (1)
از ابن حديد، يكى از ياران آن امام روايت شده است كه گفت: همراه با جمعى به سفر حج رفتيم، در ميان راه، راهزنان به ما حمله كردند. چون به مدينه داخل شدم، در راه با امام جواد برخورد كردم. آنگاه با ايشان به خانهاش رفته او را از حادثهاى كه روى داده بود مطّلع كردم. او فرمود: جامهاى به من دهند و دينارهايى نيز داد و گفت: اين دينارها را به اندازۀ آنچه كه از همراهانت بردهاند، ميان آنها تقسيم كن.
ابن حديد گويد: دينارها را ميان همراهان تقسيم كردم، درست به اندازه1.
1) - بحار الانوار ، ج50 ، ص41.
مالى بود كه از آنها برده بودند، نه كمتر و نه بيشتر ! !
يكى از راويان مىگويد: روز عيد، نزد امام جواد عليه السلام رفتم و از تنگدستى زبان به شكايت گشودم. وى با شنيدن سخنان من، سجاده را بالا زد و از خاك ، شمشى طلا بيرون آورد و به من داد. چون آن را (براى فروش) به بازار بردم ، 16 مثقال بود. (1)
عمر بن ريان گويد: مأمون دربارۀ جواد الأئمّه به هر حيلهاى دست زد (براى آنكه آنحضرت را به ورطۀ فساد اندازد و از كرامت و هيبت او در چشم و دل مردم بكاهد) امّا نتوانست كارى كند. هنگامى كه وى خواست دخترش را براى حضرت زفاف كند صد كنيزك بسيار زيبا فراهم كرد و به هر يك جامى كه در آن گوهرى بود داد تا چون امام در مسند دامادى مىنشيند رو به روى او بايستند.
ولى آنحضرت (بر خلاف انتظار مأمون) اصلاً به كنيزكان نگاه نكرد. مردى بود به نام مخارق كه خوش آواز و نوازنده بود و ريش بلندى داشت. مأمون وى را خواست، مخارق گفت: اگر مشكل تو در مورد ميل دادن او به امور دنيوى است، من اين مهم را براى توبه عهده مىگيرم. آنگاه وى رو به روى امام جواد نشست و بانگ برداشت. همه أهل خانه بر او گرد آمدند و مخارق همچنان عود مىنواخت و آواز مىخواند. ساعتى چنين كرد و ابو جعفر نه به او نگريست و نه به راست و چپش. آنگاه سر خود را بالا آورد و فرمود: اى ريش بلند از خدا بترس ! ناگهان مخارق با شنيدن اين سخن زخمه و عود از دستش افتاد و تا پايان عمر نتوانست از دست خود استفاده كند. (2)
امام جواد عليه السلام در دوران خرد سالى بود كه يكى از ياران پدرش كه اسباب6.
بازى بچّگانهاى در دست داشت آمد. وى مىگويد: چون نزد امام آمدم، سلام دادم امّا او به من رخصت نشستن نفرمود. آنگاه اسباب بازى را كه در دست داشتم، به طرف امام انداختم. آنحضرت خشمگين شد و فرمود: ما براى اين (بازى و سرگرمى) آفريده نشدهايم.
پيش از اين در بارۀ علم جانشينان پيامبر، در شرح زندگانى امام جعفر الصادق عليه السلام، ناشر علوم اهل بيت در شرق و غرب جهان، سخن را نديم و در بارۀ چگونگى علم آنان به امور غيبى، توضيحاتى داديم. بنابر اين به تكرار آن مطالب در مورد علم و دانش سرشار امام جواد كه از قلبى ملهم و آگاه سر چشمه مىگرفته، نيازى نمىبينم و تنها به اين نكته بسنده مىكنم كه در بسيارى از احاديث آمده است كه آنحضرت از آنچه در درون ضماير مردم مىگذشته و يا رويدادهايى كه در آينده براى آنها پيش مىآمده، مطّلع بوده و آنها را خبر مىداده است. اين احاديث رسانندۀ اين مفهوم نيستند كه امامان عليهم السلام غيب مىدانستند بلكه نشانگر آن هستند كه اين بزرگواران از راه الهام يا به وسيلۀ پيامبر صلى الله عليه و آله به خداى سبحان مرتبط بودهاند و از اين طريق، به گونۀ مستقيم، از منبع علم و معرفت سيراب مىشدند در حالى كه ساير مردم مثلاً از راه حواس و تجارب به علم و دانش نايل مىآيند.
اگر تجربههاى جديد، وجود حسّ ششم را در نزد برخى افراد به اثبات رسانده، بر ما بسيار ساده است كه باور آوريم اين حس با خواست خداوند در نزد برخى افراد يافت مىشود. افزون بر اين، ايمان به قدرت خدا و توان او براى انجام دادن هر كارى، موجب مىگردد كه فرد، در صورتى كه خداوند اراده كرده باشد، هر گونه امر ممكنى را دارا گردد.
والى مكّه و مدينه مردى به نام (فرج الرغجى) بود. وى كه از مخالفان اهل بيت عليهم السّلام بود، روزى در حالى كه هر دو در كنار رود دجله ايستاده بودند به امام جواد گفت: پيروان تو ادعا مىكنند كه تو مىدانى در دجله چقدر آب است، و وزن آن را نيز مىدانى !
امام به او فرمود: آيا خداوند مىتواند اين علم را به پشّهاى از مخلوقاتش عطا كند يا نه ؟ فرج گفت: آرى مىتواند.
امام فرمود: من از يك پشّه و از بيشتر مخلوقات خداوند، در پيشگاه حضرتش عزيزترم.
آرى، شگفتى حاصل از شك در قدرت خدا به مراتب از شك در روشنى و نور خورشيد، سُست تر و بى پايهتر است البته در بارۀ مردى كه مدّعى اين مقام بزرگ است، شك جا دارد و انسان تنها پس از تحقيق و تفحّص از صحت اين ادعا، مىتواند آن را بپذيرد، ولى در مورد خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله، آن هم پس از مطالعه احاديث متواترى كه از زبان پيامبر و در بارۀ آنها وارد شده و گفته است كه اينان رهبران و پيشوايان مردمند، شكّ و ترديد بيهوده است به علاوه ما مىدانيم كه هر امام، از زمانى كه خلافت معنوى بدو منتقل مىشود، از ساير مردمان همعصر خويش داناتر و آگاهتر است. پيامبر صلى الله عليه و آله اين گونه بود و جانشينان او از حضرت على گرفته تا حضرت حجّت نيز اين گونهاند.
در بارۀ علم و دانش امام جواد عليه السلام همين بس كه گفتيم آنحضرت در يك مجلس به 30 هزار پرسش، پاسخ داده در حالى كه در آن روز بيش از 8 يا 9 سال نداشته است.
همچنين نقل كرديم كه آنحضرت در 16 سالگى در مجلس مأمون حاضر مىشود و با قاضى القضات كشور (يحيى بن اكثم) به مناظره مى پردازد و او را با دليل و برهان خاموش و مغلوب مىسازد. اگر ما بدانيم كه مأمون، بنابر نقل
تاريخ، داناترين خلفاى عبّاسى و آگاهترين آنان به علوم عصر خويش بوده و سپس با اين همه در برابر امام جواد عليه السلام، در جلساتى كه گوشهاى از آنها را ذكر كرديم، به كرنش مىافتد. آنگاه مىتوانيم به درك معنى علم الهى و نوعيّت آن ، پىببريم.
اينك به بخشى از رواياتى كه ما را با گوشهاى از علم و دانش امام جواد آشنا مىسازند، اشاره مىكنيم :
1 - از امية بن على نقل شده است كه گفت: در سالى كه امام رضا حج گزارد و از آنجا به خراسان رفت، من نيز در مكّه بودم. امام جواد نيز در آن سفر پدر را همراهى مىكرد. امام رضا با كعبه وداع مىگفت و چون از طواف فراغ يافت به طرف مقام رفت و در آنجا نماز گزارد. امام جواد بر دوش موفق سوار شد و با او طواف مىكرد. و چون به حجر الاسود رسيد، نشست، و مدّتى دراز گذشت.
موفق به او عرض كرد: فدايت شوم برخيز، امام جواد عليه السلام فرمود: نمىخواهم از اينجا حركت كنم مگر آنكه خدا بخواهد. و در چهرهاش آثار اندوه پديدار شد. موفق نزد امام رضا رفت و گفت: فدايت شوم ابو جعفر در كنار حجر الاسود نشسته و نمىخواهد برخيزد. امام رضا برخاست و نزد فرزندش رفت و به او فرمود: عزيزم برخيز. امام جواد گفت. نمىخواهم از اينجا برخيزم. امام رضا پرسيد: چرا ؟ گفت: چگونه برخيزم كه تو همانند كسى كه ديگر به سوى كعبه باز نمىگردد، با آن وداع گفتى. امام رضا فرمود: برخيز عزيزم. آنگاه امام جواد برخاست.
2 - يحيى بن اكثم قاضى القضات مأمون بود و برخى از مورّخان عقيده دارند كه وى سر انجام به شيعه گراييد يا اصلاً شيعى بود. به هر حال از وى نقل شده است كه گفت: در حال طواف به دور آرامگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه ديدم محمّد بن على هم به زيارت قبر رسول خدا مشغول است. با وى در بارۀ
سؤالاتى كه داشتم به بحث پرداختم و او پاسخم داد. به او عرض كردم: به خدا قسم من مىخواهم از شما يك مسأله بپرسم امّا خجالت مىكشم. او گفت :
پيش از آنكه بپرسى من به تو پاسخ مىدهم. تو مىخواستى در بارۀ امام سؤال كنى. گفتم: به خدا همين طور است. فرمود: بنابر اين همين است. گفتم :
نشانى ؟ در دستش عصايى بود. ناگهان عصا به سخن در آمد و گفت: او امام جواد عليه السلام مولاى من است، او امام اين زمان و حجّت است. (1)
3 - يكى از راويان نقل كرده است كه مأمون به تعدادى كودك كه امام جواد هم در ميان آنها بود، برخورد. همه گريختند جز آنحضرت. مأمون گفت: او را به نزد من آوريد. سپس از او پرسيد: چرا با ساير كودكان نگريختى ؟ آنحضرت پاسخ داد: من خطايى نكرده بودم كه بگريزم و راه هم آنقدر تنگ نبود كه كنار بروم تا راه تو باز شود. از هر طرف كه مىخواستى مىتوانستى بروى.
مأمون پرسيد: تو كيستى ؟ آنحضرت پاسخ داد: من محمّد فرزند على فرزند موسى فرزند جعفر فرزند محمد فرزند على فرزند حسين فرزند على بن ابى طالبم. مأمون پرسيد: از دانش چه بهرهاى دارى ؟ امام پاسخ داد: از من دربارۀ اخبار آسمانها بپرس.
مأمون او را رها كرد و به راه خود ادامه داد. آن روز وى قصد شكار داشت. از اين رو باز سپيدش را روى دست گرفته بود و مىخواست با آن شكار كند. چون از امام دور شد، باز از دستش پريد و به راست و چپ نگريست و چون هيچ شكارى نديد دوباره روى دست مأمون نشست. مأمون باز را دوباره رها كرد و باز به طرف افق پرواز كرد آن چنان كه ساعتى از ديدهها نا پديد شد و پس از مدّتى در حالى كه مارى را صيد كرده بود، بازگشت. مار را به آشپزخانه بردند. مأمون3.
1) - كافى ، ج1 ، ص353.
به اطرافيانش گفت: هنگام مرگ اين كودك امروز به دست من فرا رسيده است.
سپس فرزند امام رضا را كه در بين شمارى از كودكان بود طلبيد و از او پرسيد: تو از اخبار آسمانها چه مىدانى ؟ امام جواد گفت: من از پدرم از پدرانم از پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرائيل از پروردگار جهانيان شنيدم كه فرمود: ميان آسمان و زمين دريايى است. غبارناك و پر موج كه در آن مارهائى است كه شكمهايشان سبز و پشتهايشان نقطههاى سياه است. پادشاهان آنها را با بازهاى سپيدشان شكار مىكنند تا دانشمندان را بدانها بيازمايند.
مأمون با شنيدن اين پاسخ گفت: تو و پدرانت و جدّت و پروردگارت همه راست گفتيد آنگاه او را سوار كرد و دخترش ام الفضل را به همسرى او در آورد. (1)
4 - از رگزنى كه امام جواد عليه السلام در عهد مأمون او را طلبيد، روايت كردهاند كه گفت: آنحضرت به من فرمود: رگ زاهر مرا بزن. رگزن گفت: من چنين رگى نمىشناسم و اسم آن را هم نشنيدهام. امام آن رگ را به وى نشان داد. چون رگزن، رگ آنحضرت را زد خون زردى جارى شد و تشت پرگشت. سپس آنحضرت فرمود: رگ را بگير و انگاه فرمود تشت را خالى كند. سپس دستور داد رگ را رها كند. آنگاه خون ديگرى بيرون آمد. امام فرمود: حالا آن را ببند.
چون دست امام را بست فرمود صد دينار به او بدهند. مرد پولها را گرفت و نزد يوحنا پسر بختشيوع آمد و سخن امام عليه السلام را براى او بازگو كرد. يوحنا گفت: به خدا سوگند من نام اين رگ را در طب نشنيدهام امّا فلان اسقف هست كه سال بسيارى بر او گذشته، بگذار نزد او برويم شايد كه او بداند. و گرنه ما كسى را نداريم كه از اين امر مطّلع باشد. هر دو نزد آن اسقف رفته ماجرا را براى او نقل كردند. اسقف مدّتى سر به زير افكند و آنگاه گفت: بعيد نيست كه اين مرد6.
1) - بحار الانوار ، ج50 ، ص56.
پيامبر و يا از نسل پيامبرى باشد.
بدينسان راويان احاديث از ائمه عليهم السلام امور شگفتى را نقل مىكنند امّا از كار خدا چه شگفت كه هرگاه بخواهد مىتواند علم و معرفت و قدرت و نيروى خويش را در انسانى كه قلبش را آزموده و او را پاك ساخته است به وديعه بگذارد.
« الثقة باللّٰه تعالى ثمن لكل غال و سُلّم لكل عال ».
«اعتماد به خداوند تعالىٰ بهاى هر چيز گران و نردبانى است براى رسيدن به هر امر والا ».
« من اصغى الى ناطق فقد عبده ، فان كان الناطق عن اللّٰه فقد عبد اللّٰه ، وإن كان الناطق ينطق عن لسان إبليس فقد عبد إبليس ».
«هر كس به گويندهاى گوش فرا داد، او را پرستيده است. پس اگر گوينده از جانب خدا سخن مىگويد، خدا را پرستيده و اگر گوينده از زبان ابليس سخن گويد، ابليس را پرستيده است. »
« المؤمن يحتاج إلى توفيق من اللّٰه وواعظ من نفسه وقبول من ينصحه » .
« مؤمن نياز دارد به توفيق از طرف خدا و به پند گويى از نفس خود كه پيوسته او را موعظه كند. و به پذيرش از هر كسى كه اندرزش دهد ».
« كفى بالمرء خيانةً ان يكون أميناً للخونة ».
«براى خيانتكارى انسان همين بس كه امين خيانتكاران باشد. »
« من شهد أمراً فكرهه كان كمن غاب عنه ، ومن غاب عن أمر فرضيه كان كمن شهده ».
«هر كس شاهد كارى باشد و آن را ناخوش دارد همچون كسى است كه
شاهد آن كار نبوده و هر كس در كارى حاضر نباشد ولى بدان خرسند گردد همانند كسى است كه شاهد آن بوده است. »
« توسد الصبر ، واعتنق الفقر ، وارفض الشهوات ، وخالف الهوى ، واعلم أنّك لن تخلو من عين اللّٰه فانظر كيف تكون ».
«بر صبر تكيه كن و فقر را در آغوش گير و شهوتها را دور كن و با هواى نفس به ستيز برخيز و بدان كه در برابر ديدۀ خداوندى و بنگر كه چگونهاى ؟ » (1)
روايت شده است كه امام جواد را پس از شهادت پدر بزرگوارش به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند. او كه در آن هنگام هنوز در سنين طفوليّت به سر مىبرد ، به سوى منبر رو كرد و يك پله از آن بالا رفت و آنگاه به سخن در آمد و گفت :
« منم محمّد پسر رضا ! منم جواد ! منم دانا به نسبهاى مردم در صلبها ! من به ضماير و ظواهر شما و آنچه به سوى آن روانه ايد آگاهم ! علمى كه پيش از آنكه خداوند مخلوقات را بيافريند به ما ارزانى داشته و تا پس از فناى آسمانها و زمينها نيز باقى است. اگر غلبه اهل باطل و حكومت گمراهان و هجوم اهل شك نبود، هر آينه سخنى مىگفتم كه پيشينيان و آيندگان از آن به شگفت مىآمدند » ! آنگاه دست شريف خويش را بر دهانش گذارد و گفت :
« اى محمّد خاموش شو همچنان كه پدرانت پيش از اين خاموشى گزيدند ».
1) - تمام روايات اين قسمت از تحف العقول اقتباس و نقل شده است.
زندگينامه
نام: على
پدر و مادر: امام جواد و سمانه
شهرت: هادى، نقى
كنيه: ابو الحسن سوّم
زمان و محلّ تولّد: 15 ذيحجّۀ سال 213 هجرى در مدينه.
زمان و محلّ شهادت: سوّم رجب سال 254 در سنّ 41 سالگى در شهر « سامراء » بر اثر زهرى كه با دسيسۀ « معتزّ » (سيزدهمينخليفه عبّاسى) توسط معتمد عبّاسى، به آنحضرت خوراندند، به شهادت رسيد.
مرقد شريف: شهر سامره، واقع در عراق.
دوران زندگى: در سه بخش :
1 - 8 سال قبل از امامت (از سال 212 تا 220 ه. ق )
2 - دوران امامت، در زمان خلفاى قبل از متوكّل 12 سال (از سال 220 تا 232 ه. ق ).
3 - دوران امامت در سخت ترين شرائط، در زمان خلافت چهارده سالۀ ديكتاتورى متوكّل (دهمين خليفه عبّاسى) و سپس خلفاى بعدى.
از هنگامى كه آدم ابو البشر عليه السلام به زمين فتنهها و بلايا هبوط كرد، و تا زمان بر پايى قيامت، همواره ميان نيكان كه در جستجوى خشنودى خدايند و گمراهان كه از دسيسههاى شيطان پيروى كردند، مبارزه و ستيز بر قرار بود و هست.
با اين حال زمين هيچگاه و در هيچ برههاى از وجود باقيماندگان تبار پيامبران و پيروانشان كه از فساد و تباهى در زمين جلوگيرى و حجّتِ خداى را بر مردمان، اقامه مىكردهاند، تهى نبوده است.
پروردگار سبحان در اشاره به همين حقيقت مىفرمايد :
فَلَوْلاَ كَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ (1).
« پس چرا نبود از قرنهاى پيش از شما بازماندگانى كه از تباهكارى در زمين نهى كنند... »
او مىفرمايد اين « بقيۀ صالحه »، پيامبران مرسل يا جانشينان پيامبر و يا علماى ربّانى بودهاند كه درفش دعوت به سوى خدا و قيام به فرمان او را به
1) - سورۀ هود ، آيۀ 116.
ميراث برده بودند.
امام هادى عليه السلام اين رهبرىِ خردمندانه را از پدر بزرگوارش، امام جواد، به ارث برده بود كه ميراث رسول خدا صلى الله عليه و آله، خاتم پيامبران كه بر تمام مكاتب الهى برترى و هيمنه داشت، بدو منتهى مىشد، به ارث برده بود.
بندگان برگزيدۀ خدا، امامت ربّانى را به ميراث بردند و علماى ربّانى و زاهدان و صالحان شيعه، حق و پيروى از خط مشى پيامبران را ميراث خويش گرفتند.
هدف اين خط مبارك، تحقّق بخشيدن به همان آرمانهايى بود كه پيامبران و صالحان در طول تاريخ براى تحقّق بخشيدن آنها كوشيدند و به عبارتى به همان آرمانهايى كه خداوند متعال در اين آيه آنها را به اختصار بيان كرده است ، جامۀ تحقّق پوشاندند :
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللّٰهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللّٰهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ (1).
« همانا كه ما پيامبران خويش را با نشانيها فرستاديم و با ايشان كتاب و ترازو فرو فرستاديم تا مردم به قسط قيام كنند ، و آهن را فرو فرستاديم كه در آن نيرويى است سخت و سودهايى براى مردم تا خدا شناسد آن را كه او و فرستادگانش را به غيب يارى مىكند كه خداوند توانا و عزّتمند است. »
آنچه در ديگر آيات قرآنى و نيز در اين آيه بدان اشارت رفته، اهداف والاى بعثت پيامبران به شمار مىآيند كه عبارتند از :
الف دعوت به خدا با دلايل آشكار (بيّنات ). اين نكته در اين فرمايش امير5.
1) - سورۀ حديد ، آيۀ 25.
مؤمنان على عليه السلام بروشنى بيان شده است :
« پس خداوند هر چند گاه پيامبرانى فرستاده و به وسيلۀ آنان به بندگان هشدار داد تا حق ميثاق را ادا كنند و نعمت فراموش شده را ياد آرند و نهفتههاى خرد را آشكار سازند ».
بابيدار كردن عقل و برانگيختن وجدان از زير ابرهاى غفلت و پالايش فطرت از آلودگيها و موانع و حجب، حجّت خدا بر بندگانش، از راه بعثت پيامبران تمام مىشود !
ب تلاوت كتاب خدا كه در آن تمام نيازمنديهاى مردم تبيين شده است. از طريق تلاوت كتاب و آيات آن، پيامبران عليهم السلام به تزكيه و تعليم مردم همّت مىگماشتند. خداوند در اين باره مىفرمايد :
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ (1).
« او (خدا) است كه آن كه در بى سوادان ، پيامبرى از خودشان برانگيخت تا بر ايشان آيات خدا را بخواند و پاكشان سازد و كتاب و حكمت بياموزدشان و گر چه پيش از اين در گمراهى آشكار بودند. »
ج فراهم آوردن ميزان به اين معنى كه ولّىِ امر (حاكم) كسى است كه ميان مردم به عدل و داد فرمان مىراند. خداوند در اين باره فرمايد :
فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (2).
« نه چنين است ، به پروردگارت سوگند كه ايمان به تو نياورند مگر آنكه تو را به5.
داورى بگيرند آنچه ميانشان روى داده است سپس در دل خود از آنچه تو قضاوت كردهاى چارهاى نيابند و كاملاً تسليم شوند. »
پس هر كه عهدهدار منصب خلافت الهى شد ميزان حق و فرقان و نور مىگردد تا اگر شيوهها به يكديگر مشتبه شد و نظريات و آرا با يكديگر تفاوت يافتند آنها به مردم بياموزند كه كدامين راه و كدامين شيوه آنانرا به سوى پروردگار و جلب خشنودى خالق رهنمون مىشود.
د والاترين هدف از همۀ اين آرمانهاى برتر، تحقّق يافتن بالاترين درجات عدالت در بين مردم يعنى « قسط » است كه جز با ايمانِ مردم به پيامبران و پيروى آنها از كتاب خداوند و تسليم در برابر ميزان، صورت نخواهد پذيرفت و هم از اين روست كه خداوند مىفرمايد: ليقوم الناس بالقسط.
بديهى است كه تحقّق كامل اين قسط، جز با اتكابه نيروى مادّى و باز دارندهاى كه در آهن متجلّى است و فرو فرستاده از جانب خداست و در آن قوّتى است سخت، ميّسر نخواهد بود.
آهن نيز به سهم خود، اگر در دستان دلير مردانِ از جان گذشته در راه خدا و براى يارى دين و پيامبران او نباشد، مفهومى نخواهد داشت.
اگر اين دلاوران، آهن را براى دفاع از وحى خدا و خط مشى پيامبران خدا به كار برند، يارى خدا نيز بر آنان فرود آيد كه خداوند بسيار توانا و عزّتمند است و خود فرموده است :
وَلَيَنصُرَنَّ اللّٰهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ (1).
« و خدا البته يارى كند آن را كه به يارى او برخاسته كه خداوند توانا و عزّتمند است. »0.
1) - سورۀ حج ، آيۀ 40.
اين آرمانها، خط و حركت مكتبى بود كه امام هادى عليه السلام در روزگار خويش زمام آنرا را به دست داشت. اينك بايد پرسيد كه نقاط عطف اين خط از هنگام تشكّل آن در عصر امام على عليه السلام تا زمان امام هادى چه چيزهايى بوده است ؟
پس از پيوستن پيامبر صلى الله عليه و آله به « رفيق اعلى »، امّت تازه بنياد اسلام به پيشوايى نياز داشت كه از ميراث آنحضرت پاسدارى كند و از خط اصيل وى كه از چپ و راست اماج حملات عدّهاى قرار مىگرفت، دفاع كند و ارزشهاى والايى را كه توسط وحى فرود آمده بود، در ميان امّت استوارى بخشد.
اميرمؤمنان به بهترين شكل به اين وظيفه همّت گمارد و گروهى از برگزيدگان و پاكان امّت، كه جزو همان « بقيه صالحه » بودند به گرد او جمع آمدند و به دفاع از خط اصيل رسالت الهى مشغول شدند.
با وقوع جنگ صفين، شكاف ميان اين خط با ساير خطوط، وضوح بيشترى به خود گرفت و ابرار كه بقيۀ سلف صالح پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در ميان آنان بودند، كلاً به سوى امام على گرايش يافتند و اين خط برغم وحشت ايجاد شده از طرف حزب حاكم اموى، همچنان برجستگى و برترى خويش را حفظ كرد. امّا آوازۀ اين خط در دنيا نپيچيد مگر پس از آنكه رنگ خون به خود گرفت و حرارت فاجعه را پس از واقعه طف لمس كرد. بنابر اين اگر بگوييم اين خط در روز صفين متبلور شد، بايد بگوييم كه رشد و تكامل آن در روز عاشورا به وقوع پيوست.
در زمان امام زين العابدين اين صبغۀ الهى دو چندان شد و در روزگار امامت امام باقر خط مشى توحيدى تبلور يافت. چرا كه در اوج آن عقل نيِّر با وحى منزل تلاقى پيدا كرد. در دوران پيشوايى امام صادق ونيز جزئيّات اين خط در احكام و اخلاق و آداب و مواعظ بصورتى كامل ترسيم شد.
در دورۀ امام كاظم اين خط رنگى سياسى يافت زيرا مسأله طرحريزى انقلابى مردمى در كار بود. امّا در دوران ائمه بعدى يعنى امام رضا و سه فرزندش عليهم السلام
خط مكتبى به عنوان يك نيروى سياسى و اجتماعى و نفوذ يافته در هيأت حاكمه كه در تصميم گيريها و اشراف بر حيات دينىِ جامعه نيز بى تأثير نبودند ، تجلّى پيدا كرد.
دوران امام هادى، به تجلّى قدرت خط مكتبى در تمام زمينهها متمايز بود.
اگر چه نظام عبّاسى همواره و بويژه در دوران متوكّل عبّاسى به قدرت سركوب خويش متمايز بود.
شايد بتوان از برخى از شواهد تاريخى زير، به اوضاع و احوال شيعيان در دوران امامت امام هادى پى برد :
1 - در حديث مفصلى كه شيخ كلينى در مورد آنچه كه پس از وفات امام جواد عليه السلام رخ داد روايت كرده، آمده است :
« چون ابو جعفر (امام جواد) درگذشت از خانهام بيرون نيامدم تا آنكه دانستم سران طايفه (شيعه) نزد محمّد بن فرج الرخجى كه از اصحاب موثق امام رضا و امام جواد و وكيل امام هادى بود گرد آمده در بارۀ امر (امامت) به رايزنى مىپردازند ». (1)
اين روايت بيانگر آن است كه شيعيان در آن روزگار مجالسى داشتند كه در آنها در بارۀ امور بسيار مهم به گفتگو و رايزنى مىنشستند. يكى از اين امور مهم ، شناخت امام و بيعت با او و پذيرفتن دستوراتش بوده است. آنان پس از وفات امام جواد عليه السلام، به خاطر وجود اخبار صحيحى كه در دست داشتند، بر امامت امام هادى اجماع كردند. در پايان اين روايت آمده است: همۀ كسانى كه در آن مجلس بودند به امامت امام هادى تسليم شدند.0.
1) - چنان كه گفته شد اين حديث مفصل است و ما تنها به نقل قسمتى كه در اينجا ضرورى مىنمود پرداختيم. بحار الانوار ، ج50 ، ص120.
شيخ مفيد همچنين مىافزايد: « اخبار در اين باره بسيار فراوان است بطورى كه اگر بخواهيم همۀ اين اخبار را در اينجا بيان كنيم كتاب طولانى شود. همين كه شيعيان پس از امام جواد بر امامت امام هادى اجماع كردهاند و كسى در آن زمان جز خود آنحضرت ادعاى امامت نكرد، ما را از ايراد اخبار و نصوص صريح بر امامت آنحضرت بى نياز مىسازد ». (1)
بنابر اين مىبينيد كه شيخ مفيد، امامت امام هادى را به اجماع سران شيعه مربوط مىداند. چرا كه آنان برگزيدگان امّت و از فقهاى بزرگ بودند و معرفت آنان به امامى كه با وى و پدر و جدّ بزرگوارش زيسته بودند، راهى عقلانى براى شناخت امام به حساب مىآيد.
سخن شيخ مفيد و حديثى كه او روايت كرده، فقط بيانگر اوضاع و احوال طايفۀ شيعه در آن دوران است.
2 - فتح بن خاقان وزير متوكّل بود امّا به امام هادى مهر مىورزيد و علّت اين مهر ورزى يا گرايش شخصى او بود و يا اينكه وى در حقيقت يكى از ياران نفوذى آنحضرت در دستگاه حاكمه به شمار مىآمد. امّا در روايت آمده است كه آنحضرت به خاطر حفظ جان فتح بن خاقان او را مورد نكوهش قرار داده است. اجازه دهيد به حديث زير كه بيانگر گوشهاى از كرامات امام هادى و در عين حال نمودار بخشى از اوضاع و احوال شيعه در آن دوران است، گوش بسپاريم :
روزى نزد امام عليه السلام رفته عرض كردم: سرورم ! اين مرد مرا طرد كرده و روزى ام را بريده و ملولم ساخته است و نزد او به چيزى متّهم نيستم مگر به اين جرم كه ملازم شمايم و اگر شما چيزى از او درخواست كنيد قبول آنرا از شما لازم8.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص121 به نقل از ارشاد مفيد ، ص308.
مىداند، بنابر اين بر من منّت نهيد و از او در خواست كنيد. امام فرمود: اگر خدا خواهد كفايت شوى.
چون شب فرا رسيد، پيغام رسانان متوكّل يكى پس از ديگرى نزد من آمدند. من نزد متوكّل رفتم. فتح بن خاقان كه بر در ايستاده بود، پرسيد: اى مرد شبانه در خانهات چه چيزى نهان داشتهاى، اين مرد از بس كه تو را طلبيده مرا به ستوه آورده است !
درون رفتم و متوكّل را ديدم كه بر بسترش نشسته است. پرسيد: اى ابو موسى ! ما از تو غافليم و تو نيز ما را به فراموشى سپردهاى، چه چيزى از تو پيش من است ؟ گفتم: فلان انعام و فلان رزق و چيزهايى نام بردم و او دستور داد آنها را دو برابر به من دادند. سپس از فتح پرسيدم: آيا امام هادى عليه السلام بدين جا آمد.
پاسخ داد: نه. گفتم: يادداشتى نوشته بود ؟ پاسخ داد: نه.
آنگاه من بازگشتم. فتح مرا دنبال كرد و به من گفت: شك ندارم كه تو از او خواستى برايت دعا كند. پس از ايشان براى من نيز دعايى خواهش كن.
چون نزد امام رفتم، به من گفت: اى ابو موسى ! اين آبروى رضاست. عرض كردم: به بركت شما سرورم ! امّا به من گفتند كه شما نه پيش متوكّل رفتيد و نه از او درخواستى كرديد. فرمود: خداوند مىداند كه ما در امور مهم جز بدو پناه نمىبريم و در كارهاى دشوار جز بر او توكّل نمىكنيم و ما را عادت داد كه چون از او درخواست كنيم، اجابتمان كند و مىترسيم از اين شيوه منحرف شويم كه او نيز از ما روى گرداند..
عرض كردم: فتح وزير متوكل به من چنين و چنان گفت. امام فرمود: او به ظاهر، ما را دوست دارد و در باطن از ما كناره مىگيرد. دعا براى كسى است كه پروردگارش را مىخواند: چون در طاعت خدا خود را خالص كردى و به رسول خدا صلى الله عليه و آله و به حقّ ما اهل بيت اعتراف نمودى و از خدا چيزى در خواست
كردى، تو را بى بهره نگذارد. (1)
3 - امام هادى در سامرّا كه مركز خلافت بود سكونت داشت و نزد متوكّل مىرفت. راويان در بارۀ نحوۀ ورود آنحضرت بر متوكّل گفتهاند :
زمانى كه امام هادى به كاخ متوكل نزديك مىشد هيچ يك از كسانى كه بر در كاخ متوكل منتظر ايستاده بودند، از هيبت و جلال امام چارهاى جز پياده شدن از مركبهاى خويش نداشتند.. محمّد فرزند حسن فرزند اشتر علوى، يكى از اين صحنهها را چنين نقل مىكند :
با پدرم بر در كاخ متوكّل بوديم. در آن هنگام من بچه بودم و در ميان عدّهاى از خاندان ابو طالب وبنى عبّاس و سپاهيان قرار داشتم. چون امام هادى عليه السلام وارد شد همۀ مردم از مركبهاى خود پياده شدند تا آنحضرت به درون رفت.
يكى از حاضران به ديگران گفت: چرا به خاطر اين بچّه پياده شويم در حالى كه او نه شريفتر از ما و نه بزرگتر و سالخوردهتر و داناتر از ما است ؟ آن عدّه گفتند :
به خدا سوگند براى او پياده نمىشويم. ابو هاشم به آنها گفت: به خدا قسم چون او را ببينيد به خاطرش با حقارت و ذلّت از مركبهايتان پياده مىشويد.
مدّتى نگذشته بود كه امام به طرف آن جمع آمد و تا چشم حاضران به او افتاد همگى از مركبهاى خود فرود آمدند. سپس ابو هاشم از آنها پرسيد: مگر ادعا نمىكرديد كه به خاطر او فرود نخواهيد آمد ؟ آنها پاسخ دادند: به خدا قسم ما اختيار دار خويش نبوديم كه فرود آمديم. (2)
هر گاه امام هادى بر متوكّل وارد مىشد، پردهها را برايش كنار مىزدند و با تمام وقار آنحضرت را مورد احترام قرار مىدادند. در روايت آمده است: يكى از اشرار، روزى به متوكّل گفت: هيچ كسى با تو بيشتر از آن نمىكند كه تو7.
با هادى مىكنى. در خانه كسى نمىماند جز آن كه او را خدمت مىكند و زحمت بالا زدن پرده و باز كردن درب را بعهده مىگيرند حال آنكه اگر مردم اين مسائل را بفهمند خواهند گفت: اگر خليفه از شايستگى وى براى خلافت بىخبر نبود با او چنين رفتار نمىكرد. (1)
از اين حديث مفصّل كه گوشهاى به بحث ما مرتبط بود نقل كرديم، بر مىآيد كه آنحضرت حتّى در كاخ ستمگرترين خليفۀ عبّاسى در عصر خودش يعنى متوكّل، از چه شكوه و جلالى برخوردار بوده است.
آنحضرت چون بر خليفه وارد مىشد، با وى به حق به موضعگيرى و گفتگو مىپرداخت. به عنوان مثال روزى آنحضرت نزد متوكّل رفت. متوكّل از او پرسيد: اى ابو الحسن ! از ميان مردم چه كسى در شاعرى تواناتر است ؟ امام در پاسخ، نام شاعرى علوى را ذكر كرد و فرمود: چون اين ابيات را سروده است :
لقد فاخرتنا من قريش عصابة ***
متوكّل پرسيد: نداء الصوامع چيست ؟ امام عليه السلام فرمود: أَشْهَدُ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً... جدّ من يا جدّ شما است. متوكّل از اين سخن بسيار خنديد و گفت: او جدّ توست و ما تو را از او نمىرانيم. (4)
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص128.
يك بار ديگر متوكّل، امام را به مجلس بادهنوشى خويش داخل كرد و از او خواست كه وى را در آنچه بدان مشغول بود، همراهى كند. ولى امام او را موعظتى بليغ فرمود. اجازه دهيد اين ماجرا را آنچنان كه مسعودى در تاريخ خود آورده است، نقل كنيم. وى گويد :
از امام هادى پيش متوكّل بدگويى كرده و گفته بودند در خانهاش نامهها و سلاحهايى از پيروان قمىاش دارد و بر اين قصد است كه به حكومت دستيابد. متوكّل عدّهاى از تركها را به خانۀ آنحضرت روانه كرد. آنها شبانه به خانۀ حضرت يورش بردند امّا چيزى در آنجا نيافتند و خود آنحضرت را در اتاقى در بسته پيدا كردند، او جامهاى پشمين بر تن داشت و روى ريگ و خاك نشسته و توجهش به خداى تعالى معطوف بود و آياتى از قرآن را مىخواند.
مأموران او را در همان حال نزد متوكّل برده گفتند: در خانهاش چيزى نيافتيم و او را ديديم كه رو به روى قبله نشسته است و قرآن مىخواند. متوكّل آن لحظه در مجلس بادهگسارى نشسته و جام شراب به دستش بود. امام عليه السلام را نزد او بردند.
چون متوكّل چشمش به امام افتاد هيبت و بزرگى امام در وى كارگر شد. او را در كنارش نشاند و جامى را كه در دست داشت، به طرف آنحضرت گرفت.
امام فرمود: به خدا گوشت و خون من هرگز خمر ننوشيدهاند، مرا عفو كن.
متوكّل آنحضرت را معاف كرد و آنگاه گفت: برايم شعرى بخوان.
امام پاسخ داد: من اندكى شعر مىدانم. متوكّل گفت: گريزى نيست. امام كه در كنار متوكل نشسته بود، آغاز به خواندن اشعار زير كرد :
باتوا على قلل الأجبال تحرسهم ***غلب الرجال فلم تنفعهم القلل (1)د.
1) - بر فراز قلّههاى كوههايى كه آنان را نگاهبانى مىكرد خفتند و مغلوب شدند و قلهها آنها را سودى نرساند.
و استنزلوا بعد عز من معاقلهم
متوكّل از شنيدن اين ابيات چنان گريست كه محاسنش به آب ديدگانش تَر شد، حاضران نيز. گريستند. آنگاه چهار هزار دينار به امام هادى عليه السلام داد و او را در كمال احترام به خانهاش باز گرداند.
بنابر آنچه كه در منابع تاريخى مىخوانيم بسيارى از نزديكان و محرمان اسرار خليفه، پيرو امام هادى بودند. البته ممكن است اين پيروى حقيقى بوده و يا به اين خاطر بوده است كه شيعه را وزنهاى سياسى مىدانستند. به عنوان نمونه فتح بن خاقان كه يكى از بزرگترين وزيران متوكّل بود و به هنگام كودتاى تركها عليه خليفه با او كشته شد، پيوسته مىكوشيد به امام تقرّب جويد و از برخى روايات هم پيداست كه متوكّل او را متّهم به شيعىگرى مىكرد كه اين امر خود
نشانگر آن است كه متوكّل تا حدودى به وضع او پىبرده بود. (1)
در بارۀ فتح آمده است كه متوكّل به او گفت: اى فتح اين (امام هادى ) دوست توست و در صورت فتح خنديد، و فتح هم در چهرۀ خليفه خنديد.
همچنين از داستان زير آشكار مىشود كه برخى از فرماندهان سپاه نظام، مهر آن امام و چه بسا ولايت او را در دل نهان داشتند. از طرفى اين ماجرا گوشهاى از انتشار دوستى امام و احترام او در بين عموم مردم، بخصوص در حرمين شريفين (مكّه و مدينه )، پرده بر مىدارد.
از يحيى بن هرثمة، فرماندۀ سپاه عبّاسى، نقل مىكنند كه گفت: متوكّل مرا به مدينه فرستاد تا امام هادى را به خاطر مطلبى كه در بارۀ او شنيده بود، به نزدش ببرم. چون به مدينه رفتم، مردم آنجا چنان بناى بانگ و شيون نهادند كه تا آن هنگام همانند آن را نشنيده بودم. من شروع به تسكين دادن آنها كردم و سوگند خوردم كه در بارۀ وى به انجام كار ناپسندى مأمور نشدهام، آنگاه به بازرسى منزلش پرداختم و در آنجا چيزى جز قرآن و دعا و همانند اينها نيافتم.
سپس او را حركت دادم و خود عهده دار خدمتش شدم و با وى خوشرفتارى كردم.
يكى از روزها در حالى كه آسمان صاف بود و خورشيد هم مىدرخشيد، بر مركبش سوار شد در حالى كه بارانى در بر كرده و دم مركبش را گره زده بود، من از كار او در شگفت شدم امّا ديرى نپائيد كه ابرى در آسمان پيدا شد و بارانى تند با ريدن گرفت و كار ما بسيار دشوار گشت. در اين هنگام امام هادى رو به من كرد و گفت: من مىدانم آنچه را كه ديدى (بستن دم مركب) غريب شمردى و پيش خود پنداشتى كه من در اين كارها از تو داناترم. امّا اين گونه نبود كه تو گمانم.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص196 ، حديث هشتم.
كردى بلكه من در صحرا پرورش يافتهام و بادهايى را كه دنبال خود باران دارند ، بهتر مىشناسم از اين رو خود را براى بارش باران آماده كردم.
چون به مدينة السلام رسيدم، ابتدا نزد اسحاق بن ابراهيم طاهرى كه والى بغداد بود، رفتم. او گفت: اى يحيى ! اين مرد زادۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله است و متوكّل هم همان كسى است كه او را مىشناسى اگر او را عليه اين مرد بر انگيزى او را خواهد كشت و آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله خصم تو خواهد بود. به او پاسخ دادم: به خدا سوگند از او جز كردار نكو نديدم.
آنگاه به سمت سامرّاء روانه شدم و در آغاز نزد وصيف تركى كه از ياران او بودم، رفتم وصيف به من گفت: به خدا قسم اگر يك مو از سر اين مرد (امام هادى) كم شود با من طرفى ! من از گفتار اين دو (اسحاق و وصيف) تعجب كردم.
آنگاه از آنچه از امام هادى ديده بودم، متوكّل را آگاه كردم و او را بسيار تمجيد گفتم. متوكّل نيز پاداش خوبى به امام هادى داد و به وى بسيار احترام گذاشت و خوبى كرد. (1)
روزگار امام هادى عليه السلام به واسطۀ وجود تحولات سياسى، دوره ممتازى بود.
چرا كه در اين دوره، بازگشت تركان به كاخ عبّاسى فزونى گرفت و هر يك از فرماندهان آنان به طرف يكى از نامزدهاى خلافت گراييده بودند و در پى فرصت مىگشتند تا نامزد مورد نظر خود را به حكومت بنشانند و با خليفه ناميدن او و به نام وى امور و مصالح كشور را هر طور كه خواهند به بازى بگيرند.
پس از وفات معتصم، فرزندش الواثقباللّٰه عهدهدار حكومت شد و ابنالزيات را به وزارت خويش برگزيد و بر برادر خود جعفر خشم گرفت. امّا حكومت او8.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص207 - 208.
ديرى نپاييد كه با مرگ وى پايان پذيرفت ومتوكّل جانشين او شد وابن الزيات را كشت. دوران حكومت متوكّل تا حدودى روى ثبات و آرامش به خود ديد.
اندكى پيش از مرگ واثق از وى در بارۀ جانشينش پرسيد و او پاسخ داد: خدا مرا نبيند كه خلافت را زنده و مرده به گردن خويش بندم !
از اين سخن معلوم مىشود كه خلافت در عصر او حاوى چه مفهومى بوده است.
آيا مگر اين واژه بجز سركوب و فريب و توطئه و غوطه ورى در شهوتها مفهومى ديگرى هم داشت ؟ بعلاوه مگر او خود برادرش متوكّل را پس از آنكه امارت حج را بدو سپرد، به اين خاطر كه پى برد او بر سر خلافت با وى به رقابت پرداخته، روانۀ زندان نكرد و شفاعت هيچ كس را هم در بارۀ او پذيرا نشد ؟
پس از وفات الواثق باللّٰه، متوكّل به حكومت رسيد و چنان كه گفتيم عصر او تا حدودى شاهد ثبات و آرامش بود. امّا اين آرامش و ثبات بر پايه ظلم و گمراه سازى مردم استوار گشته بود.
برجستهترين نمودهاى سياستِ وحشت آفرين او، در اقدامات وى در قبال علوىها تجلّى مىيابد. او دستور داد قبر سيد الشهداء عليه السلام را به همراه خانههاى اطرافش ويران كنند و به جاى آن زمين را شخم زنند و تخم بكارند و آبيارى كنند كه تمام آثار آن محو شود و مردم هم از زيارت آن قبر منع شوند و ندا داد هر كه پس از سه روز در اطراف قبر ديده شود گرفتار و به زندان « مطبق » سپرده خواهد شد. مردم هم از ترس اينكه مبادا دستگير شوند، گريختند، در واقع متوكّل با پيش گرفتن اين سياست حميّت و خشم مسلمانان و بويژه بغداديان را كه به سب علويها در مساجد و خيابانها اعتراض كرده بودند، برانگيخت. (1)5.
1) - تاريخ الإسلام السياسى - حسن ابراهيم حسن ، ج3 ، ص5.
همچنين در دوران خلافت متوكّل خشكسالى وحشتناكى در عراق روى داد و بسيارى از مردم جان خود را از دست دادند. در اين اثنا روميان، با ديدن ضعف حكومت عبّاسى در بلاد اسلام طمع كردند و از نو حملات خود را به شهر قاليقلا واقع در جنوب آسياى صغير، آغاز كردند و مردم آنجا را شكست سختى دادند. (1)
از داستان زير مىتوان بهطبيعت حكومت متوكّل و مراتب دشمنى و سركوب وى بر ضدّ علويان و ترس او از شورش آنان بخوبى پى برد.
بخترى نقل كرده است: در منطقهاى به نام منبج نزد متوكّل بودم كه يكى از فرزندان محمّد بن الحنيفه بر او وارد شد. او چشمانى زيبا داشت و جامهاى نيكو در بر كرده بود. پيش متوكّل در بارۀ او بدگويى كرده بودند. جوان رو به روى متوكّل ايستاد و متوكّل رو به فتح بن خاقان وزير خود كرده بود و با وى سخن مىگفت.
چون زمان ايستادن به درازا كشيد و جوان ديد كه متوكّل به او نمىنگرد ، خطاب به او گفت: « اى اميرالمؤمنين ! اگر مرا احضار كردهاى تا تأديبم كنى قطعاً بى ادبى كردهاى و اگر احضارم كردهاى تا اوباشى كه در محضر تو گرد آمدهاند مرا بشناسند بايد بگويم اينان از اهانت تو نسبت به خانوادۀ من آگاهند ».
متوكّل گفت: به خدا قسم اى حنفى اگر آن پيوند خويشى ميان من و تو نبود و حلم من مرا به مهربانى بر تو وادار نمىكرد، هر آينه زبانت را بيرون مىكشيدم5.
1) - تاريخ الإسلام السياسى - حسن ابراهيم حسن ، ج3 ، ص5.
و با شمشير سرت را از بدن جدا مىساختم حتى اگر پدرت محمّد به جاى تو بود.
آنگاه به فتح بن خاقان وزير خود روى كرد و گفت: مىبينى از دست خاندان ابو طالب چه مىكشيم ؟ يا حسنى كه مىخواهد تاج عزّتى را كه خداوند پيش از او به ما داده، به سوى خود بكشد يا حسينى كه مىكوشد آنچه را كه خداوند پيش از او در بارۀ ما نازل فرموده نقض كند و يا حنفى كه به جهل خويش مىخواهد شمشير ما خونش را بريزد.
جوان به اوگفت: « آيا باده گسارى و شراب و نىها (موزيك) و غلام بچهها براى تو حلمى باقى گذاشته ؟ و چه وقت توبه خانوادۀ من مهربان بودى در حالى كه فدك را كه ارث آنان از رسول خدا صلى الله عليه و آله بود از آنها چاپيدى و اينك ابو حرمله آن را وارث شده است. و امّا اينكه نام پدرم محمّد را ياد كردى بايد بدانى كه تو مىخواستى (با بردن نامش) از عزّتى كه خداى و رسولش او را بالا برده بودند پايين بكشانى و به شرفى دست يازى كه از رسيدن به بلنداى آن نا توانى و بدان نمىرسى. تو چنانى كه شاعر گفت :
فغض الطرف انك من نمير ***فلا كعبا بلغت و لا كلابا
تو از آنچه از دست حسنى و حسينى و حنفى مىكشى به من شكايت مىكنى پس چه بديارى و چه بد خاندانى !
آنگاه جوان پاى خويش را دراز كرد و گفت: اين دو پاى من براى زنجيرت و اين گردن من براى شمشيرت. پس به گناه من مبتلا شو و ستم مرا به گردن گير كه اين نخستين كار ناشايستى نيست كه تو و پيشينيانت آن را به اجرا در آوردهايد.
خداوند متعال مىفرمايد: قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ پس به خداى سوگند كه تو درخواست رسول خدا صلى الله عليه و آله را پاسخ نگفتى و به كسانى جز خويشان او مهربانى كردى. پس به همين زودى بر حوض كوثر وارد مىشوى و پدرم و جدّم عليهما السلام تو را از آن دور مىرانند ».
متوكّل از شنيدن اين سخنان گريست و سپس برخاست و به قصر كنيزانش رفت و فرداى آن روز همان جوان را به حضور طلبيد و به وى انعام گرانمايهاى داد و آزادش كرد. (1)
پنجۀ آهنين ستم متوكّل و ظلم فراوان او موجب دشمنى مردم با وى شد.
ظلم و بيداد وى حتّى سپاه او را فرا گرفت تا آنجا كه ارتش او به رهبرى افرادى به نامهاى بغاى صغير و باغر بر ضد او سر به شورش برداشتند و در نتيجه متوكّل و وزيرش فتح بن خاقان كشته شدند و فرزندش منتصر در ماه شوال سال 247 ه به جاى او به خلافت نشست و برادرانش معتز و مؤيد را از ولايت عهدى خلع كرد و در تمام امور و بويژه مسائلى كه با علوىها در ارتباط بود شيوهاى مخالف با روش پدرش اتخاذ كرد.
دوران خلافت منتصر كه برخى از مورخان از آن به خوبى ياد كردهاند ، چندان به درازا نكشيد. مورخان منتصر را شخصى بردبار، خردمند، بخشنده ، اهل كار خير، بسيار منصف، خوشرفتار و.. معرفى كردهاند. (2)
منتصر پس از گذشت 6 ماه از خلافتش در سال 248 ه از دنيا رفت و مردم با احمد فرزند محمّد معتصم بيعت كردند و به او لقب المستعين باللّٰه دادند. به نظر مىرسد كه مستعين در نظر داشت جلوى نفوذ تركها را كه نيروى نظامى آنها به نيروى سياسى فزايندهاى در كشور مبدل شده بود، بگيرد امّا از طرف آنها و بويژه از سوى « بغاى صغير » با مخالفت سرسختانهاى رو به رو شد. آنان با معتز بن متوكّل دست بيعت دادند و ميان ياران و هواداران اين دو خليفه كه مقر اوّلى در بغداد و مقر دوّمى در سامرّاء بود جنگ خونبارى در گرفت. اين جنگ9.
در شرايط اقتصادى كشور بسيار تأثير گذاشت. با به خلافت رسيدن معتز ، مستعين به واسط تبعيد شد و سر انجام به دست گروهى كه سعيد خادم رهبرى آنها را بر عهده داشت، به قتل رسيد. (1)
امّا معتز نيز همواره از ناحيۀ تركان كه پدرش را كشته و پسر عمويش را از خلافت خلع كرده بودند احساس ترس و نگرانى مىكرد. بالاخره خلافت براى او نيز پايدار نماند و بطرز فاجعه آميزى به قتل رسيد. ماجراى كشته شدن معتز بنابه نقل مورخان اين گونه بود:... گروهى از تركان بر او وارد شدند و پاى او را گرفتند و او را روى زمين كشيدند و تا در اتاق آوردند و با گرز، بر سر او زدند و جامهاش را دريدند و او را در آفتاب نگه داشتند او از شدّت گرما يك پا بر زمين مىنهاد و پاى ديگر بر مىداشت. بعضى هم به او سيلى مىزدند و او با دست خويش روى خود را مىگرفت تا از ضربههاى آنها جلوگيرى كند سپس گروهى از علماى كاخ حكومتى را شاهد خلع او گرفتند و آنگاه وى را در سردابى داخل كردند و در سرداب را با آجر گرفتند و او در همانجا محبوس بماند تا از دنيا رفت. (2)
پس از مرگ معتز، مهتدى پسر واثق در سال 255 ه به خلافت رسيد. در دوران خلافت وى نا بسامانى و آشفتگى در تمام كشور حكمفرما شد. در بغداد سپاهيان سر به شورش برداشتن و آتش انقلاب علوىها نيز در گوشه و كنار كشور شعلهور گرديد.
بدين ترتيب خلافت عبّاسى به منزلۀ شعارى در آمد براى هر كس كه به حكومت طمع بسته بود و توطئه و فريب شاخصۀ برجستۀ هر سياستى شد.0.
تمام اين حوادث فرجام طبيعى سركوب و فريبى بود كه توسط اسلاف نخستين اين خلفا به منصۀ ظهور رسيده بود. چرا كه وقتى معتصم تركها را بر ديگران مقدّم داشت و نيروى نظامى كوبندهاى از آنها ترتيب داد و به نيروى آنان مردم را سركوب مىكرد و آتش انقلابها و شورشها را فرو مىنشاند، طبيعى بود كه اين نيرو روزى به قوّهاى تبديل شود كه خاندان او را مورد تهديد قرار دهد و خلافت را دستخوش نا بودى سازد. تا آنجا كه يكى از مورخان مىنويسد چون معتز بر تخت خلافت نشست، خاصان او بيامدند و منجمان را احضار كردند و به آنها گفتند: بنگريد كه اين خليفه چند سال زندگى مىكند و تاكى بر تخت خلافت مىنشيند ؟ يكى از نكته سنجانى كه در مجلس حضور داشت، گفت: من از منجمان به عمر خليفه و نيز مدّت خلافت او آگاه ترم ! حاضران از او پرسيدند :
پس بگو خليفه چند سال زندگى و چند سال خلافت مىكند ؟ مرد پاسخ داد: تا هر وقت كه تركان بخواهند ! تمام كسانى كه در مجلس بودند، از پاسخ اين مرد خنديدند. (1)
آرى انحراف ظاهراً در آغاز كار اندك مىنمايد امّا بعداً بسرعت همۀ مصالح و منافع را زير پوشش خود مىگيرد !
در اين ميان ائمه عليهم السلام و يارانشان از ارزشهاى حق و عدالت و آزادى دفاع مىكنند تا مبادا مصالح دين و امور ملّت به چنين فجايع ناگوارى بينجامد.9.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص9.
در دوّمين روز از ماه رجب سال 212 هجرى، مدينۀ منوره و قريۀ (صريا) به پيشواز ولادت نخستين فرزند امام جواد عليه السلام شتافت و موجى از سرور و خوشحالى اين بيت هاشمى را فرا گرفت. پدرش او را به نام جدّش. رضا عليه السلام ، و نياى اكبرش اميرالمؤمنين على عليه السلام خواند و كنيهاش را ابو الحسن ناميد. القاب با مسمّاى حضرتش از سيما و سيرت بزرگوار و پاك او حكايت مىكنند. القاب او عبارتند از: نجيب، مرتضى، هادى، نقى، عالم، فقيه، امين، مؤتمن، طيّب و متوكّل.
چون به شهر سامرّاء منتقل شد و در محلهّاى به نام عسكر مسكن گرفت ، عسكرى يا فقيه عسكرى نيز خوانده مىشد.
برخى گفتهاند: شهر سامرّاء را عسكر مىناميدند چون جايگاه ارتش و سپاه بود و از همين رو امام هادى را (عسكرى) مىخواندند.
مادرش سمانۀ غربيه نام داشت. كودك در زير سايۀ پدرش رشد و نمو كرد و پدرش او را به دانش امامت مىپروريد و هر روز درفشى از علوم و معارف دينى براى او بر مىافراشت و وى را مىفرمود كه بدانها اقتدا كند.
در محرم سال 220 هجرى كه معتصم امام جواد عليه السلام را به عراق فرا خواند ، آنحضرت فرزند خويش را در دامانش نشاند و از او پرسيد: دوست دارى از سوغات عراق چه چيزى به تو هديه كنم ؟ فرزندش پاسخ داد: شمشيرى كه گويى شعلۀ آتش است. (1)
امّا او نه آن شمشير را ديد و نه پدرش را كه او هرگز از اين سفر باز نگشت.
شايد در روز 29 ذى قعده سال 220 هجرى، زمانى كه هشت سال بيشتر از عمر او نمىگذشت، وقتى خانوادهاش او را هراسان ديدند و از او پرسيدند: تو را چه مىشود ؟ گفت: به خدا پدرم در اين لحظه از دنيا رفت. به او گفتند: چنين مگو. امّا او پاسخ داد: به خدا اين چنين است كه مىگويم.
آن روز را يادداشت كردند، و همان بود كه اين كودك گفته بود. (2)
وصيت پدرش در مورد جانشينى او قبلاً به سران طائفه شيعه رسيده بود. از اين رو پس از مرگ آنحضرت همه اجتماع كردند و امامت را بدو سپردند. (در اين باره در فصل نخست به تفصيل سخن گفتيم ).
در باقى دوران خلافت معتصم و نيز دوران خلافت واثق در همان شهر پدر خويش اقامت كرد. آوازۀ نيكى او در همه جا پيچيده بود. چون متوكّل به خلافت نشست ترسيد كه مبادا امام عليه السلام بر ضدّ او دست به كار قيام و شورش شود از اين رو وى را به سوى خود طلبيد تا هم از نزديك او را تحت نظر داشته باشد و هم بتواند در مواقع ضرورى براحتّى بر وى فشار وارد كند.
به نظر مىرسد كه متوكّل پس از آنكه نامههاى پى در پى از حجاز مبنى بر آنكه اهالى مكّه و مدينه به آنحضرت گرايش دارند دريافت كرد، خواستار آمدن آنحضرت به نزد خود شد.6.
چنين مىنمايد كه متوكّل همسر خويش را در پى تحقيق از كسانى كه اين نامهها را براى او فرستاده بودند، روانه كرد. از نحوۀ دعوت امام چنين بر مىآيد كه متوكّل از ناحيۀ آنحضرت بشدّت احساس نگرانى مىكرده زيرا با فرستادن گروهى بطور مخفيانه، چنان كه گذشت، در صدد تحقيق و تفحُص از اين امر بوده است.
متوكّل طى يك نامۀ ملاطفت آميز به امام هادى عليه السلام آنحضرت را به سوى خود فرا خواند. در اين نامه چنين آمده بود :
اميرالمؤمنين چنين ديد كه عبد اللّٰه بن محمّد را به خاطر نا ديده انگاشتن حق شما و كوچك شمردن منزلت و شأن شما و نيز نسبت دادن برخى از مسائل به شما از مسئوليّت جنگ و نماز در مدينه از منصب و مقام بر كنار دارد. زيرا اميرالمؤمنين بى گناهى شما را در آن مسائل بخوبى مىداند و از صدق نيت و نيكو كارى و گفتار شما با خبر است و مىداند كه شما در صدد گرفتن كار خلافت نيستيد. (1)
عبد اللّٰه بن محمد، قبلاً نامهاى به متوكّل نگاشته و امام را متهم ساخته بود كه قصد دارد بر ضدّ خليفه دست به قيام و شورش زند. امام عليه السلام نيز نامهاى به متوكّل نوشت و ساحت خود را از اين اتهام مبرّا كرد. متوكّل در ادامۀ نامۀ فوق چنين مىنويسد :
اميرالمؤمنين به جاى عبداللّٰه بن محمّد، محمّد بن فضل را والى مدينه مقرر كرده است و به او فرموده است كه تو را مورد احترام و تجليل قرار دهد و به فرمان و نظر تو گوش سپارد تا بدين ترتيب به خداى و اميرالمؤمنين تقرّب جويد.1.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، 301.
امير المؤمنين به (ديدار) شما مشتاق است و دوست مىدارد بار ديگر با شما تجديد عهد كند و به سيماى شما بنگرد. (1)
چون امام هادى عليه السلام به سامرّاء آمد، متوكّل بر آن شد تا از قدر و منزلت آنحضرت در نزد مردم بكاهد. از اين رو دستور داد امام را پيش از آنكه به نزد وى ببرند براى سه روز در كاروانسراى گدايان منزل دهند. غافل از آنكه منزلت امام در پيشگاه خدا يابندگان پاك سرشت او بسته به منزلى كه در آن سكنى مىگيرد و يا ثروتى كه دارد نيست، بلكه بسته به ميزان زهد او در دنيا و اشتياقش بدانچه نزد خداست، مىباشد. بنابر اين صبر و شكيب او بر اهانتها و آزارها ، آن هم در راه خدا، جز بر ميزان نزديكى او به خداوند نخواهد افزود.
يكى از پيروان امام هادى عليه السلام به نام صالح بن سعد، در همان مكان متواضع به خدمت آنحضرت رسيده به وى گفت: فدايت شوم ! اينان خواستهاند نور تو را خاموش سازند و تو را در ميان مردم رسوا كنند و براى همين در اين جاى ناپسند فرودت آوردهاند. لكن امام عليه السلام يكى از كرامات خويش را به وى نماياند و آنگاه فرمود :
« هر جا كه باشيم اين براى ما مهيّاست ما در سراى گدايان نيستيم ». (2)
به نظر مىرسد كه آنحضرت در مدّت اقامت خود در سامرّاء رهبرى خط مكتبى را، به راههاى مختلف در دست داشته و از سكونت در اين شهر ناخشنود نبوده است چنان كه مىفرمايد :
« مرا بر خلاف ميلم به سُرّمن راى آوردند و اگر مرا از اينجا اخراج كنند باز هم به رغم ميل من است. راوى گويد: پرسيدم چرا ؟ فرمود: چون هواى اين شهر3.
پاك و آبش گوار است و بيمارىاش كم ». (1)
متوكّل عبّاسى كه مراتب بُغض و كينه ورزى وى در حقّ اهل بيت عليهم السلام و پيروانشان بر كسى پوشيده نيست، با اين تصميم در حقيقت مىخواست بزرگ ترين و نيرومندترين مخالفانش را در نزديكى خويش جاى دهد، تا او را راحتتر تحت نظر بگيرد و هر گاه كه خود خواست به زندگى او خاتمه بخشد.
امّا آنحضرت به اذن خداوند تدبيرى انديشيد و تصميم گرفت تا عمق هيأت حاكمه نفوذ كند و نزديك ترين ياران خليفه را زير نفوذ خويش در آورد و چنين نيز كرد. تا آنجا كه مادر متوكّل براى امام عليه السلام نذر مىكند. شايد اينگونه روايات گوشهاى از ابعاد تأثير امام هادى را در كاخ حكومتى بيان كند :
1 - « متوكّل در اثر دُملى كه روى بدن وى پديد آمده بود، در بستر مرگ بود.
بيمارى او چنان بود كه هيچ كس جرأت به خود نمىداد، براى جراحى كاردى تيز به بدن او رساند. از اين رو مادرش نذر كرد كه اگر متوكّل از اين بيمارى بهبود يابد مقدار فراوانى از مال خويش را به امام هادى بدهد ».
فتح بن خاقان به متوكّل پيشنهاد كرد كه اگر كسى را به نزد امام عليه السلام بفرستى و از او (راه چارۀ اين بيمارى را) بخواهى شايد او دارويى بشناسد كه با استفاده از آن، بهبود يابى. متوكّل گفت: كسى را نزد او بفرستيد. فرستاده رفت و بازگشت و پيغام آورد « پشكل » گوسفند را كه زير پا ماليده شده گرفته با گُلاب بخيسانيد و بر محلّ دُمل بگذاريد كه به اذن خدا سود بخش است.
برخى از كسانى كه در محضر متوكّل حاضر بودند، از شنيدن اين سخن به خنده افتادند امّا فتح بن خاقان به آنها گفت: چه زيان دارد كه سخن او را نيز تجربه كنيم ؟ به خدا سوگند من اميداورم با آنچه او گفته بهبود خليفه حاصل0.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص130.
گردد. از اين رو مقدارى پشكل آورده در گلاب خيساندند و بر موضع دُمل نهادند. سر دمل باز شد و هر چه در آن بود بيرون آمد. مادر متوكّل از بهبود فرزند خويش بسيار خوشحال شد و ده هزار دينار، مختوم به مهر خويش، براى آنحضرت فرستاد و متوكّل هم از بستر بيمارى برخاست. (1)
2 - از صقر بن ابى دلف كرخى روايت شده است كه گفت: چون متوكّل ، سرور ما امام هادى عليه السلام را به سامرّاء آورد در پى تفحص از حال و روز آن امام بر آمد. وى گويد: زرّافى حاجب متوكّل به من نگريست و دستور داد كه نزد او بروم چون نزدش در آمدم از من پرسيد: صقر ! چه خبر ؟ گفتم: خير است استاد، گفت: بنشين و از اوّل تا آخر آن را بگو. گفتم: اشتباه كردم كه آمدم.
صقر گويد: مردم از گرد او پراكنده شدند، سپس او از من پرسيد: تو چه كار دارى و براى چه آمدى ؟ گفتم: براى امر خيرى، پرسيد: شايد آمدهاى از حال مولايت جويا شوى ؟ گفتم: مولايم ؟ ! مولاى من، اميرالمؤمنين است. گفت :
ساكت ! مولاى تو حق و واقعى است. از من بيم مدار كه من نيز بر مذهب تو هستم. گفتم: الحمد للّٰه.
آنگاه پرسيد: آيا دوست دارى مولايت را ببينى ؟ گفتم: آرى. گفت: بنشين تا صاحبِ بريد از پيش او برود.
صقر گويد: چون صاحب بريد رفت، زرّافى به يكى از غلامانش گفت :
دست صقر را بگير و او را به اتاقى كه آن علوى محبوس در آنجاست ببر و او را با آن علوى تنها گذار.
غلام مرا به اتاق برد و به اتاقى اشاره كرد. وارد آن اتاق شدم و ناگهان آنحضرت را ديدم كه بر روى حصيرى نشسته و به موازاتش نيز قبرى حفر شده8.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص168.
است. بر او سلام گفتم و او پاسخم داد. سپس مرا به نشستن فرمان داد و آنگاه پرسيد: صقر چرا اينجا آمدى ؟ گفتم: آمدم تا از حال و اوضاع شما جويا شوم.
صقر گويد: آنگاه به قبر نگريستم. امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود: صقر ! نگران نباش آنها اكنون به ما سوء قصدى ندارند. گفتم: الحمد للّٰه. (1)
3 - ابو عبداللّٰه زيادى گويد: چون متوكّل مسموم شد، نذر كرد كه اگر خدا او را عافيت بخشد، مال كثيرى به صدقه دهد. وقتى متوكّل سلامت خود را به دست آورد ميان فقها در مورد مصداق و مقدار « مال كثير » اختلاف شد. حسن ، حاجب متوكّل، به وى گفت: اميرالمؤمنين ! اگر رأى صواب را براى شما آورم ، مرا چه پاداشى در نزد شماست ؟ متوكّل گفت: ده هزار درهم و گرنه صد تازيانه بر تو خواهم زد. حسن گفت: مىپذيرم. آنگاه نزد امام هادى عليه السلام رفت، از وى در بارۀ مصداق مال كثير سؤال كرد. امام به او پاسخ داد: به متوكّل بگو بايد هشتاد درهم صدقه دهد. متوكّل پرسيد: به چه علّت ؟ حسن نزد امام رفت و از علّت اين حكم جويا شد. امام فرمود: چون خداى تعالى به پيامبرش فرمود :
لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ (2).
شمار مواطنى كه خداوند، پيامبر را يارى داده به هشتاد مىرسد.
حسن با شنيدن اين پاسخ نزد متوكّل آمد و او را از جواب امام آگاه ساخت ، متوكّل نيز خوشحال شد و ده هزار درهم به وى عطا كرد. (3)
4 - بدين سان امام هادى عليه السلام مسائل و معضلات را حل مىكرد و اين امر ايمان و شناخت مردم را در حق او فزونى مىبخشيد و از جهالت دشمن3.
آنحضرت يعنى متوكّل پرده بر مىداشت. بسيار اتفاق مىافتاد كه متوكّل به برخى از يارانش اشاره مىكرد كه از آنحضرت پرسشهاى دشوار بكنند تا شايد او را مغلوب سازند. به عنوان نمونه متوكّل به ابن سكيت گفت: در حضور من ، پرسش دشوارى از ابن الرضا بپرس. ابن سكيت هم از آنحضرت پرسيد: چرا خداوند موسى را با عصا و عيسى را با شفا دادن كور و پيس و زنده كرده مردگان و محمّد را با قرآن و شمشير مبعوث كرد ؟ امام هادى در پاسخ او فرمود :
خداوند موسى عليه السلام را در زمانى با عصا و يد بيضا مبعوث كرد كه سحر و جادو بر مردمان چيرگى داشت. بنابر اين موسى هم معجزاتى از همان نوع بر ايشان آورد تا بر سحر و چشم بندى آنها پيروز شود و حجّت را بر آنها اثبات كند. و عيسى عليه السلام را در زمانى با بهبود بخشيدن كورها و پيسها و زنده كردن مردگان به پيامبرى مبعوث كرد كه علم طب بر مردم چيرگى داشت و عيسى با اين معجزات به اذن خدا بر آنها چيره شد و محمّد صلى الله عليه و آله را با قرآن و شمشير مبعوث كرد در عصرى كه شعر و شمشير بر اهل زمانه غالب بود. از اين رو خداوند با قرآن تابناك و شمشير توانا، شعر و شمشير مردم را مقهور ساخت و حجّت را بر آنها اثبات كرد.
ابن سكيت پرسيد: اكنون حجّت چيست ؟ امام فرمود: « عقل كه بدان كسى كه بر خدا دروغ مىبندد شناخته مىشود و مورد تكذيب قرار مىگيرد ».
شايان ذكر است كه ابن سكيت در نحو و شعر و لغت از دانشمندان بزرگ به شمار مىآيد. در بارۀ كتاب منطق او گفتهاند كه بهترين كتابى است كه علماى بغداد در زمينۀ لغت تأليف كردهاند. متوكّل كه اين دانشمند بزرگ را براى تربيت پسرانش معتز و مؤيد به كار گمارده بود، روزى از وى پرسيد: آيا در پيشگاه تو پسران من محبوبترند يا حسن و حسين عليهم السلام ؟ ابن سكيت پاسخ داد: به خدا قنبر، غلام على بن ابىطالب عليه السلام از تو و پسران تو بهتر است ! متوكّل با شنيدن
اين پاسخ به تركان دستور داد كه زبانش را از پس گردنش بيرون آورند. آنها نيز چنين كردند و ابن سكيت به شهادت رسيد.
5 - در يكى از روزهاى بهار، كه آسمان صاف و هوا گرم بود، مردم در يكى از مناسبتهاى رسمى بالباسهاى تابستانى از خانههاى خود بيرون آمدند. امام هادى عليه السلام نيز با پوشيدن جامهاى زمستانى از خانه بيرون آمد. چون به ميان صحرا رسيدند، ابرى پر باران ظاهر شد و بارانى سخت باريدن گرفت و هيچ كس جز امام هادى از شرّ باران و گل در امان نماند. بدين وسيله بسيارى از مردم به سوى او و دانش حضرتش راهنمايى شدند.
اين گونه بود كه آنحضرت عليه السلام مىكوشيد خود را با محيط ناگوار عصر متوكّل هماهنگ سازد تا بتواند از موقعيّت مثبتى كه در جهت مصلحت دعوت الهى براى او فراهم مىآيد، بهرهبردارى كند و اين كار البته با حكمت خردمندانه و استقامت و بردبارى وى در راه خدا امكان پذير مىشد.
امّا متوكّل، در واپسين روزهاى عمر خويش، تصميم گرفته بود آنحضرت را از ميان بر دارد، لكن خدا بدو رخصت نداد و به عمر وى در يك شورش خونبار، پايان داد.
در كتاب جزامه آمده است چون متوكّل، امام هادى را حبس كرد و او را به على بن كركر سپرد، امام به او گفت: من در نزد خدا از شتر صالح گرامىترم تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ ذٰلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ (1).
« سه روز در خانه خويش كامروايى كنيد كه اين وعدهاى است صادق. »
چون روز بعد فرا رسيد، على بن كركر او را آزاد كرد و به او معتقد شد. در روز سوّم افرادى به نامهاى يا غزو تاشى و معطوف بر متوكّل هجوم برده او را5.
1) - سورۀ هود ، آيۀ 65.
كشتند و فرزندش منتصر را به خلافت تعيين كردند. (1)
شايد متوكّل چندين بار امام را زندانى كرده بود، امّا هر بار خدا او را از شرّ وى رهايى مىداد و شايد هم او هر بار از بر پا شدن شورش فراگير عليه خود مىترسيد بعلاوه آنكه وى هيچ توجيهى براى كشتن امام نداشت و خود مىدانست كه در ميان يارانش كسانى هستند كه هواخواه و پيرو آنحضرت مىباشند.
مثلاً يكبار بطحايى كه از خاندان ابوطالب ولى از پيروان بنى عبّاس بود از آنحضرت نزد متوكّل بد گويى كرد و گفت: در خانۀ او سلاح و اموالى است.
متوكّل، سعيد حاجب را دستور داد كه شبانه به منزل آنحضرت هجوم برد و تمام اموال و سلاحهايى را كه در خانۀ او يافت مىشود براى وى بياورد.
ابراهيم فرزند محمّد گويد: سعيد حاجب به من گفت: شبانه به سراى امام هادى رفتم. نردبانى همراه داشتم به وسيلۀ آن خود را به بالاى بام خانه رسانيدم و در تاريكى از پلكان فرود آمدم. نفهميدم چگونه به خانه رسيدم كه ناگهان آن حضرت مرا از درون خانه صدا كرد و گفت :
« سعيد همانجا بمان تا برايت شمع بياورم ! ».
مدتى نگذشت كه برايم شمعى آورد، كلاه و رداى پشمين در تن آنحضرت ديدم. سجادهاش بر حصيرى پهن بود. او كه رو به قبله نشسته بود، به من گفت :
« اين اتاقها ».
وارد اتاقها شدم و آنها را مورد بازرسى قرار دادم و چيزى در آنها نيافتم. تنها كيسه زرى ديدم كه به مهرِ مادرِ متوكّل ممهور بود و كيسههايى نيز يافتم كه با همان مهر ممهور شده بود. امام هادى به من فرمود: « اين سجاده ». سجاده را4.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص204.
بالا زدم شمشيرى يافتم كه غلاف نداشت. من نيز كيسهها و شمشير را برداشته براى متوكّل بردم. چون متوكّل به مهر مادرش بر روى كيسهها نگريست، كسى را در پى او (مادرش) فرستاد مادرش نزد او آمد. متوكّل در بارۀ آن كيسهها از مادرش پرسيد، كه برخى خادمان خاص به من گزارش دادند. مادر متوكّل به وى پاسخ داده بود: كه من به هنگام بيمارى تو نذر كردم كه اگر بهبود يابى ده هزار دينار براى آن حضرت ببرم و اين دينارها همان است و اين مهر توست بر اين كيسهها كه امام آنها را حتّى بازهم نكرده است ! !
متوكّل كيسۀ آخر را گشود، در آن چهار صد دينار بود. آنگاه دستور داد كه آن كيسه را پيش كيسههاى ديگر ببرند و به من گفت: اين كيسهها با دينارهايى كه در آنهاست بعلاوۀ اين شمشير را به امام هادى باز گردان.
من كيسهها و شمشير را دو باره باز گرداندم. از او خجالت مىكشيدم از اين رو به وى عرض كردم: سرورم ! بر من گران بود بدون اجازۀ شما وارد خانه شوم امّا چه كنم كه مأمور بودم. امام فرمود: وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ (1).
در واقع شيعيان براى امام اموالى مىبردند، امّا شيوههاى مخفيانه را بخوبى به كار مىبستند. آنان با بر خوردارى از عناصر نفوذى خود در كاخ عبّاسى، از مواقع خطر بخوبى آگاهى مىيافتند و مىتوانستند بموقع خود را از افتادن در خطرها به دور نگه دارند. حديث زير گوشهاى از اين تدبيرها را براى ما آشكار مىسازد :
منصورى از عموى پدرش روايت مىكند كه گفت: روزى نزد متوكّل رفتم. او مشغول باده نوشى بود و مرا نيز به باده فرا خواند. گفتم: سرورم ! هرگز شراب0.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص199 - 200.
ننوشيدهام. گفت: تو با على الهادى باده شراب مىنوشى. پاسخ دادم: كسى را كه نزد توست نمىشناسى ؟ اين سخنان تو را زيان مىرساند و او را زيان نمىرساند. اين سخن متوكّل را در بارۀ آنحضرت براى امام عليه السلام نقل نكردم.
او گويد: روزى از روزها فتح بن خاقان به من گفت: اين مرد يعنى متوكّل ، خبر دار شد كه مالى از قم به امام هادى عليه السلام مىرسد و مرا دستور داد كه مراقب اين موضوع باشم و وى را از رسيدن آن مال مطلع سازم. بگو ببينم اين مال از چه طريقى مىآيد تا بدان طريق نروم. من نزد امام هادى رفتم و پيش او كسى را ديدم كه امام احترامش مىكند.
آنحضرت تبسمى كرد و به من فرمود: خير باشد ابو موسى ! چرا آن پيغام اوّل را نياوردى ؟ (مقصود امام همان حرف متوكّل بود) گفتم: به خاطر ملاحظه تعظيم و اجلال شما. آنگاه آنحضرت فرمود: مال همينامشب به دست من مىرسد و آنها نمىتوانند بدان دست يابند تو هم امشب پيش من بمان. (1)
پس از آنكه متوكّل به دعاى امام هادى عليه السلام و به خاطر توطئه نيروهاى ترك تحت فرمانش به قتل رسيد ابرهاى تيرۀ رعب و وحشت از فراز سرخاندان ابوطالب و هواخواهان اهل بيت به كنار رفت. زيرا منتصر در كليه كارها راهى جز راه پدرش را مىرفت و در حق خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و دوستدارانشان اظهار دوستى و احترام مىنمود تا آنجا كه والى مدينه را كه از سوى پدرش به آن مقام گمارده شده بود و صالح بن على نام داشت از كار بر كنار و به جاى او على بن حسين را منصوب كرد.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص124 - 125.
منتصر در اين باره به على بن حسين هشدار داد و گفت: على ! من تو را به سوى گوشت و خون خويش مىفرستم. آنگاه پوست ساعد خود را كشيد و گفت: به سوى اين فرستادمت پس بنگر با اين قوم (خاندان ابوطالب ) چگونهاى و چه رفتارى با آنها دارى. (1)
امّا ديگر خلفاى عبّاسى كه پس از متوكّل و پسرش منتصر روى كار آمدند، نه آن زور و خشونت متوكّل را داشتند و نه آن نرمش منتصر را. از اين رو در تاريخ حوادث مهمّى نمىتوان يافت كه با حيات امام هادى عليه السلام مرتبط باشد و شايد به همين علّت آنحضرت فرصتى يافت تا به تربيت و رهبرى گروهى از دانشمندان ربّانى مشغول شود و به ادارۀ امور عامۀ هواداران و شيعيانش بپردازد و به تعقيب برخى از غلات و حيله گرانى كه مىخواستند در صفوف خط مكتبى نفوذ كنند ، همّت گمارد، مثل ترور يكى از همين حيله گران به دست برخى از هواداران آنحضرت كه شايد پس از صدور فتواى شرعى مبنى بر اعدام آن شخص ، صورت گرفت ! !
نوشتۀ زير مىتواند نمونهاى از شيوۀ مديريت آنحضرت در بارۀ امور شيعيان باشد.
آنحضرت نسخۀ اين مكتوب را به ابن راشد سپرد تا آن را به گروهى از هواداران وى كه در بغداد و مدائن و سواد شهرهاى اطراف آن ساكن بودند ، برساند. در اين نامه آمده بود :
« خداى را به پاس سلامت و عافيتى كه در آنم و نعمتهاى نيكويش ستايش مىكنم و بر پيامبر و خاندانش برترين درودها را مىفرستم و كاملترين رحمت و رأفت حضرتش را براى او خواهانم. من ابو على بن راشد را به جاى حسين بن20
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص120
عبد ربه و كسى كه پيش از وى وكيل من بود گماردم و او در نزد من همان منزلتى را دارا شد كه آن ديگرى داشت و او را متصدى همان كارى كردم كه وكلاى پيشين عهدهدار آن بودند تا حق مرا بگيرد و او را براى شما پسنديدم و وى را در اين مقام داشتم كه شايسته و در خور آن است.
پس خدا شما را رحمت كند، (اموال) خود را به او و به من باز پرداخت كنيد و براى او بر خويشتن عذر و بهانه قرار مدهيد. بر شما باد كه از عذر و بهانه آوردن به در آييد و به طاعت خدا بشتابيد و اموالتان را حلال گردانيد و خونهايتان را از ريخته شدن پاس داريد « و بر نيكى و تقوا كمك كنيد نه بر گناه و ستمكارى و از خدا پروا كنيد شايد كه مورد رحمت قرار گيريد و همگى به ريسمان خدا در آويزيد و نميريد مگر آنكه تسليم به حق باشيد ». من در طاعت از وى طاعت خويش را واجب فرمودم و اقدام به نافرمانى از وى را اقدام به نافرمانى از خود مقرّر كردم. پس راه (راست) را پاى بند شويد كه خداوند پاداشتان دهد و فضل خويش بر شما افزون كند كه خدا بدانچه نزد اوست گشايشگر و بزرگوار است و بر بندگان خويش بسيار نعمت دهد و مهربان است.
ما و شما در امان خدائيم. من اين نامه را به خط خويش نگاشتم. و الحمد للّٰه كثيراً.
همچنين آنحضرت در نامۀ ديگرى نوشت :
اى ايوب بن نوح ! من تو را فرمان مىدهم كه از رفت و آمد زياد ميان خود و ابو على پرهيز كنى و هر يك از شما دو تن، به كارى كه بدان مأمور گشته مشغول شود و بدانچه مربوط به ناحيۀ خويش است بپردازد. اگر شما كارى را كه بدان مأمور گشتهايد به پايان رسانيد، از تكرار و ياد آورى من بى نياز مىگرديد.
ابو على ! تو را بدانچه به ايوب فرمودم، دستور مىدهم كه از هيچ يك از اهل بغداد و مدائن چيزى را كه برايت مىآورند، قبول مكن و براى آنان بر من دستور
مخواه و به هر كسى كه چيزى برايت آورد و از مردم ناحيۀ (تحت مأموريت تو ) نبود دستور بده كه آن را به سوى موكّل ناحيۀ خويش ببرد و تو را اى ابو على بدانچه كه به ايوب گفتم، سفارش مىكنم. هر يك از شما دو تن بايد همان فرمانى را كه بدو مىدهم بپذيرد. (1)
امام هادى عليه السلام سر انجام پس از گذشت 33 سال از پيشوايى امّت و رهبرى پيشاهنگان جامعه، فرزند بزرگوارش امام حسن عسكرى را بر بالين خود خواست و بدو وصيت كرد و نيكان و نخبگان را گواه وصيت خويش گرفت و آمادۀ رحيل شد.
در سوم رجب و در زمان حكومت المعتمد باللّٰه، روح پاك وى از بدنش جدا شد. از دانشمند بزرگ ابن بابويه نقل است كه گفت: معتمد به آنحضرت زهر داد و او را شهيد كرد !
مسعودى مىنويسد: چون آنحضرت از دنيا رفت، جملۀ بنى هاشم از آل طالب و آل عبّاس و بسيارى از شيعيان، در خانهاش گرد آمدند. از بالاى خانه درى گشوده شد و خدمتكارى سياه بيرون آمد و از پس وى ابو محمّد حسن عسكرى سر برهنه و جامه چاك داده، خارج شد. صورتش كاملاً به پدرش شباهت داشت.
مسعودى همچنين مىافزايد: خانه مثل بازار پر از سر و صدا بود. امّا همين كه او بيرون آمد و نشست، مردم لب ازگفتگو بستند و ديگر جز صداى عطسه و سرفه چيزى نمىشنيديم.
وى گويد: روزى كه امام هادى عليه السلام به شهادت رسيد، شهر سُرّمن رأى يكپارچه غرق شيون و فغان شد. (2)3.
از عبارت مسعودى چنين بر مىآيد كه شهادت امام دهم در روزگار حكومت معتمد كه آغاز آن سال 256 ه بوده، اتفاق افتاده است. زيرا برادرش الموفق كه همه كاره حكومت معتمد بود، بر جنازۀ امام حاضر مىشود. مسعودى در اين باره گفته است: ابو احمد الموفق، به طرف او (امام حسن عسكرى) رفت و با وى معانقه كرد و سپس گفت: پسر عمو خوش آمدى. (1)
همچنين از سخن ابن بابويه كه اعتقاد دارد المعتمد، امام را زهر داده همين نظر استنباط مىشود. بنابر اين بايد وفات آنحضرت پس از سال 256 ه بوده باشد نه چنانكه مىگويند در سال 254 . اين نكته از كتاب كشف الغمه نيز به دست مىآيد. در آنجا آمده است: امام هادى عليه السلام در آخر حكومت المعتمد با زهر به شهادت رسيد. (2)
بعيد نيست كه در اينجا اشتباهى براى ناسخان در ثبت نام المهتدى و المعتمد روى داده باشد. چون سال آخر حكومت المعتمد مصادف با سال 276 ه بوده است. و شايد امامى كه در عهد حكومت المهتدى كشته شده امام حسن عسكرى باشد كه در سال 260 ه به شهادت رسيد. و اللّٰه العالم.4.
همچنانكه پروردگار دوازده نقيب از بنى اسرائيل برگزيد، براى اين امّت هم دوازده پيشوا اختيار كرد تا به اذن او پيشوا و رهنماى مردم به سوى او باشند.
ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ آيا مگر نه اينكه خداوند مىداند رسالتش را در كجا قرار دهد ؟ چرا. از همين رو امام برترين خلق خدا در علم خداست و به همين دليل خداوند او را براى اين منصب بزرگ الهى برگزيده است ! !
امام نيز خدا را بنده بود و ايمان و معرفت به خدا دلش را آرام بخشيده بود.
دوست داشت در برابر خدا تسليم باشد به همين علّت خداهم با او دوستى مىورزيد و وى را جايگاهى و الا عطا كرد و در پيشگاه پروردگارش مورد پسند قرار گرفت.
كرامتهايى كه بر دستان آنحضرت آشكار شد چيزى جز نشانهاى آشكار براى نماياندن نهايت محبّت خدا به او و نتيجتاً نهايت ميزان محبّت او به خدا و تسليم و خشنودىاش بدانچه خداوند براى او در نظر داشت، نبود.
امام هادى عليه السلام ذكرى داشت كه بهنظر مىرسد خود آنرا تكرار مىكرده است.
وى اين ذكر را به شيعيانش آموخت و به آنان فرمود: از خدا خواستهام كه هر كس پس از مرگم، (به آرامگاهم آمد و) با اين ذكر خدا را خواند دعايش را اجابت گويد. اين ذكر چنين است :
« يا عدتى عند العدد و يا رجائى و المعتمد و يا كهفى و السند و يا واحد يا احد يا قل هو اللّٰه احد، اسألك بحق من خلقته من خلقك و لم تجعل فى خلقك مثلهم احدا ان تصلّى عليهم و تفعل بى...
اين ذكر، در واقع ديباچۀ صفات امام و كليد شناخت اوست. او بندهاى بود كه خدا را خالصانه مىپرستيد و نمونۀ كاملى بود از آنچه كه در اين حديث قدسى آمده است :
« بندۀ من ! مرا فرمان بر، تا نمونهاى از من يا مثل من شوى. من به چيزى مىگويم باش پس همان مىشود و تو هم به چيزى مىگويى باش پس همان مىشود ».
او بندهاى بود مطيع خدا و خدا هم موجودات را رام و فرمانبر او كرد او از پروردگارش ترسيد و خدا هم هر چيز را از او ترسانيد. ما بايد كرامتهاى اهل بيت عليهم السلام را در اين چهار چوب قرار دهيم كه اين همان چهارچوب مناسبى است كه آنان خود و علم و كرامت خويش را در آن نهادند. به عنوان نمونه وقتى كه خداوند برخى از آيات خويش را بر دست امام هادى عليه السلام ظاهر ساخت و يكى از دوستانش ظرفيت تحمّل آن را نداشت و شيطان او را در اين خصوص به وسوسه انداخت، امام فوراً كوشيد او را از اشتباه بيرون آورد. لذا به وى فرمود :
« امّا آنچه در سينۀ تو خَلَجان كرد، پس اگر « عالم » بخواهد تو را از آن آگاه مىسازد. خداوند بر غيب خويش كسى را مطلع نكرد مگر رسولى كه او را پسنديد. پس هر آنچه نزد رسول است، پيش « عالم » هم موجود است و هر آنچه رسول بر آن آگاه شد، جانشينان او هم بر آن آگاهند تا مبادا زمين از حجّتى
كه با او علمى باشد كه به راستى گفتارش و جواز عدالتش دلالت مىكند، خالى نماند.
اى فتح ! بعيد نيست كه شيطان خواسته باشد براى تو شبههاى ايجاد كند و در برخى از آنچه كه من با تو گفتم و تو را از آن آگاه ساختم، گمان و ترديد پديد آرد تا تو را از راه خدا و صراط مستقيم او به در برد. آنگاه تو خواهى گفت :
« حال كه اينان چنينند، پس خدا يگانند ». پناه بر خدا ! اينان (ائمه) مخلوق و پرورش يافتگان آلهىاند، مطيع خدايند و در پيشگاه او خوارند و بدو متمايل.
پس چنانچه شيطان از ناحيۀ آنچه به تو باز گفتم، بر تو وارد شد او را با سخنى كه با تو در ميان نهادم، سركوب كن.
فتح گويد: به آنحضرت گفتم: فدايت شوم ! مشكل مرا، حَل كردى و شبهه شيطان ملعون را با اين توضيح بر طرف ساختى. در ذهن من آن بود كه شما خدا يگانيد.
فتح گويد: در اين هنگام امام هادى عليه السلام به سجده افتاد و در سجودش مىفرمود: « اى آفريدگارم ! من براى تو خوار و فرو تنم ».
فتح گويد: او همچنان در سجده بود تا آنكه شب به سر رسيد.
كرامتهايى كه اينك براى شما بازگو مىكنيم به لطف همين ارتباط استوار ميان امام و پروردگارش بوده است.
پيروان امام عليه السلام از دانشمندان ربّانى و مجاهدان صابر، نيز همانند او، خدا را به اخلاص مىپرستيدند و خداوند هم پاداش كردار صالح آنان را تباه نمىكند و آنان را در دنيا، همچون آخرت، يارى مىرساند كه خود فرموده است.
وَلَيَنصُرَنَّ اللّٰهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللّٰهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ (1).0.
1) - سورۀ حج ، آيۀ 40.
و باز فرموه است :
وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (1).
بدينسان خواهيم ديد كه چگونه امام مؤمنان را دعا مىكند و خدا چگونه دعايش را در حق آنان اجابت مىفرمايد.
يونس نقاش، يكى از دوستان امام است كه توفيق خدمتگزارى به امام را يافت. روزى لرزان خدمت آنحضرت آمد و گفت: سرورم ! تو را سفارش مىكنم كه در حق خانوادهام نيكى كنيد امام عليه السلام پرسيد: چه خبر است ؟ گفت :
خيال فرار دارم. امام لبخند زنان پرسيد: چرا ؟ گفت: موسى بن بغا، نگين بى ارزشى براى من فرستاد كه بر آن نقشى بنگارم. موقع نقاشى اين نگين دو قسمت شد و فردا وعدۀ اوست كه نگين را بگيرد، موسى بن بغا هم كه حالش معلوم است، (اگر از اين امر آگاه شود) يا هزار تازيانه به من مىزند و يا مرا مىكشد. امام فرمود: به خانهات برگرد كه جز خير و نيكى چيز ديگرى نخواهد بود.
چون صبح فرا رسيد، يونس لرزان خدمت امام آمد و عرض كرد: فرستادۀ ابن بغا آمده تا نگين را بگيرد. امام فرمود: برو كه جز خير نخواهى ديد. يونس پرسيد: سرورم به او چه پاسخى بدهم ؟ امام تبسمى كرد و فرمود: پيش او برو و ببين به تو چه مىگويد، هرگز جز خير چيز ديگرى نخواهد بود.
يونس رفت و خندان بازگشت و به امام گفت: سرورم فرستادۀ ابن بغا به من گفت: كنيزكان سَرِ اين نگين خصومت كردند، اگر ممكن است آن را به دو نيم كن3.
1) - سورۀ طلاق ، آيۀ 3.
تا تو را بى نياز كنيم. امام عليه السلام فرمود: خدايا سپاس تو راست كه ما را از آنها قرار دادى كه حق شكر تو را به جاى آوردند. به او چه گفتى ؟ يونس پاسخ داد :
گفتم مرا مهلت ده تا در بارۀ آن فكر كنم كه چگونه اين كار را انجام دهم. امام فرمود: درست گفتى. (1)
محمّد بن فرج يكى از مجاهدان ثابت قدمى بود كه امام به او نامهاى نوشت و وى را از بلايى قريب الوقوع آگاه كرد. وى نقل مىكند :
امام هادى عليه السلام براى من نوشت: كار خويش فراهم آر و احتياط پيشه كن.
محمّد گويد: من در مقام فراهم آوردن كارهاى خود بودم و نمىدانستم كه امام از چه رو چنين دستورى به من داده ؟ كه مأمورى آمد و مرا از مصر به زنجير بسته بيرون برد و همۀ اموالم را توقيف كرد.
هشت سال در زندان بودم. آنگاه نامۀ ديگرى از آنحضرت رسيد كه در آن گفته شده بود. در طرف غربى (بغداد) منزل مكن. گفتم در زندان اين مطلب را براى من مىنويسد ؟ واقعاً عجيب است ! امّا ديرى نپاييد كه زنجير از دست و پايم گشودند و مرا از زندان آزاد كردند.
چون محمّد بن فرج به عراق بازگشت، مطابق دستور امام در بغداد توقف نكرد و به سوى « سرّمن رأى » روان شد. (2)
امام هادى عليه السلام همچنانكه به روا ساختن نيازهاى پيروانش توجّه نشان مىداد در تأديب آنان نيز مىكوشيد. از جملۀ اين موارد ماجرايى است كه ابو هاشم جعفرى براى ما نقل مىكند و مىگويد :
تنگدستى بسيار سختى به من رسيد. نزد امام هادى عليه السلام روانه شدم. به من اجازۀ ورود داد و چون نشستم، فرمود: ابو هاشم كدامين نعمتهاى خداى عزوجل را ميخواهى شكر كنى ؟ ابو هاشم گفت: زبانم بند آمد و ندانستم او را0.
چه پاسخ دهم. پس خود آغاز به سخن كرد و فرمود :
« خداى تو را ايمان ارزانى فرمود و بدن تو را بر آتش حرام كرد، و تو را عافيت داد و بر طاعت يارىات كرد، تو را قناعت داد و از ريخت و پاش مصونت داشت. ابو هاشم ! من خود به پاسخ گفتن، ابتدا كردم چون پنداشتم كه تو مىخواهى از كردۀ كسى كه در حق تو اين همه نعمت داده، زبان به شكايت بگشايى، من دستور دادهام كه صد دينار به تو بپردازند. آن را بگير ». (1)
از اين روايت چنين به نظر مىرسد كه عمل آنحضرت در بر خورد با ياران و دوستان مشروط به پاى بندى آنها به واجبات دينى بوده است.
ابو محمّد طبرى، در همين باره ماجراى انگشترى را كه به لطف امام بدو رسيده بود نقل كرده و گفته است :
« آرزو مىكردم كه اى كاش انگشترى از جانب آنحضرت به دستم مىرسيد.
ناگاه نصير خدمتكار دو درهم برايم آورد و من يك انگشترى درست كردم. نزد قومى رفتم كه در حال باده گسارى بودند آنان دامنگير من شدند تا آنجا كه يكى دو پياله شراب نوشيدم. انگشترى چنان در انگشتم تنگ بود كه نمىتوانستم آن را به هنگام گرفتن وضو بگردانم. پس شب به سر رسيد و صبح شد در حالى كه من انگشترى را گم كرده بودم. از اين رو به درگاه خدا توبه آوردم ». (2)
گرايش و بستگى انسان به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله اگر خالص و بى شايبه و تنها به خاطر خدا باشد، وسيلهاى خواهد شد براى هدايت و سعادت فرد. ماجراى زير مىتواند حاكى از عمق راستى اين حقيقت باشد :
جماعتىاز اهلاصفهان روايت كردهاند كه مردى در اينشهر بود عبدالرحمن5.
نام، او شيعه مذهب بود. از او پرسيدند: چرا مذهب شيعه را برگزيدى، و قايل به امامت امام على النقى شدى ؟ پاسخ داد: به خاطر معجزهاى كه از وى ديدم.
داستان از اين قرار بود كه مردى تنگدست بودم، با اين حال زباندار وپر جرأت بودم. در يكى از سالها اهل اصفهان مرا با جماعتى براى تظلّم نزد متوكّل فرستادند. چون ما نزد متوكّل رفتيم، روزى بر در سراى او بوديم كه دستور داد امام را احضار كنند. من از شخصى پرسيدم كه اين مرد كيست كه متوكّل دستور احضار او را داد ؟ مرد پاسخ داد: آن مرد امام على النقى يكى از علويهاست كه رافضه (شيعيان) او را پيشواى خود مىدانند سپس گفت: ممكن است متوكّل او را احضار كرده تا به قتلش رساند. من با خود گفتم: از جاى خود تكان نمىخورم تا اين مرد علوى بيايد و او را ببينم. ناگهان شخصى سوار بر اسب پيدا شد، مردم براى احترام در طرف راست و چپ راه او صف كشيدند و به تماشايش مشغول شدند. چون نگاه من بر او افتاد مهرش در دلم جاى گرفت و شروع كردم در حق وى دعا كردن كه خداوند آزار متوكّل را از او باز دارد.
آنحضرت از ميان مردم مىگذشت، در حالى كه نگاهش به يال اسب خويش بود و نه به راست مىنگريست و نه به چپ. من نيز همچنان به دعا گويى او مشغول بودم. پس چون به طرف من آمد، نگاه كرد و فرمود :
خدا دعاى تو را مستجاب كند و عمرت را دراز و فرزندانت را بسيار گرداند.
چون من اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد و در ميان دوستانم افتادم. آنها از من پرسيدند كه تو را چه مىشود ؟ گفتم: خير است و حال خود را با كسى باز نگفتم. پس به اصفهان برگشتم، خداوند ثروت بسيار به من ارزانى فرمود و آنچه امروز در خانه دارم به يك ميليون درهم مىرسد به جز آنچه كه بيرون از خانه دارم و ده فرزند هم به من داده شد و اكنون بيش از هفتاد سال از عمر من گذشته است و قايل به امامت مردى هستم كه از دل من خبر داده و دعايش در حق من
به اجابت رسيده است. (1)
بدينسان خداوند سبحان دعاى ولى بزرگوار خويش، امام هادى عليه السلام، را در حق يكى از مردم كه او را دوست مىداشت و از ستم سلطان بر وى بيمناك گشته بود اجابت نمود، اگر چه آن مرد قبل از اين جزو دوستان و پيروان وى نبود. در همين حال برادر امام عليه السلام يعنى موسى بن محمّد را مىبينيم كه قصد وارد كردن خلل به دين را داشت. امّا امام بر او نفرين كرد و دعايش در حق او مستجاب شد. توجيه اين امر براى ما اين است كه آنحضرت همچون ديگر انبيا و اوصيا براى رضاى پروردگارشان مىكوشيدند و خداوند نيز آنها را تأييد مىفرمود ، چون آنها دينش را يارى مىدادند و هر كس كه دين خدا را يارى رساند خدا هم البته بدو كمك كند.
بياييد با هم به ماجراى موسى، معروف به موسى مبرقع، گوش فرا دهيم تا پىببريم كه اولياى برگزيدۀ خدا، در راه دين و رسالت او، به سرزنش ملامتگران وقعى نمىنهند :
از يعقوب بن ياسر روايت شده است كه گفت: متوكّل مىگفت: واى بر شما ! كار امام هادى مرا عاجز كرده، نه حاضر است با من شراب بنوشد و نه در مجلس شراب من بنشيند و نه من در اين امور فرصتى مىيابم (كه او را به اين گونه كارها بكشانم ). گفتند: اگر از او فرصتى نيابى در عوض اين برادرش موسى است كه باده گسار و نوازنده است، مىخورد و مىنوشد و عشقبازى مىكند ، بفرستيد او را بياورند و بر مردم كار را مشتبه سازيد و بگوييد اين شخص ابن الرضا است.
متوكّل نامهاى به موسى نوشت و او را با تعظيم و تجليل وارد كردند و همۀ2.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، 141 - 142.
بنىهاشم و سران لشكر و مردم به استقبالش شتافتند، غرض متوكّل اين بود كه وقتى او رسيد املاكى به وى واگذار كند و دخترى به او بدهد و ساقيان شراب و كنيزكان نوازنده نزد وى بفرستد و در حق او احسان و نكويى به خرج دهد و منزلى عالى در اختيارش گذارد كه خود در آنجا به ديدنش برود.
چون موسى وارد شد، حضرت هادى عليه السلام در پل وصيف - نام جايى است كه به پيشواز مسافرين مىروند - با موسى ملاقات كرد و بروى سلام گفت: و حقّش را ادا كرد و فرمود: اين مرد (متوكّل) تو را فراخوانده تا حرمتت را هتك كند و از شأن تو بكاهد. به او بگو كه اصلاً اهل باده گسارى نيستى، موسى گفت: اگر مرا براى اين غرض خواسته پس بايد چه كنم ؟ فرمود: شأن خويش نگاه دار و چنين كارى مكن. موسى از پذيرفتن پند و اندرز امام خوددارى كرد. امام صحبت خود را تكرار كرد ولى مؤثر واقع نشد.. عاقبت آنحضرت فرمود: ولى بدان كه اين مجلس كه متوكّل در نظر گرفته مجلسى است كه هرگز تو با او در آن گرد نياييد، و همان شد. سه سال موسى در آنجا اقامت گزيد هر روز بامدادان بر در سراى او مىرفت، يك روز مىگفتند: مست است فردا صبح بيا و روز ديگر مىرفت، روز بعد مىگفتند، داروئى خورده وخفته است، فردا بيا، مدت سه سال اينچنين گذشت تا متوكل كشته شد وآن دو باهم ديدار نكردند. (1)
در شرح زندگى امام باقر عليه السلام به اختصار پيرامون دانش امام سخن رانديم و گفتيم كه علم امامان عليهم السلام به امور غيبى نه امرى ذاتّى بوده كه فقط به سبب خصوصيتى بوده كه خداوند سبحان به آنها ارزانى داشته و بسته به تقديرى
1) - بحارالانوار ، ج50 ، 158 - 160.
بوده است كه حكمت خداوند آن را اقتضا مىكرده. اين علم همچنين از راههاى گوناگونى در اختيار آنها قرار مىگرفته كه برجستهترين اين راهها توارث علم از پيامبر و از پدران پاك و بزرگوارشان بوده است.
در حديثى از امام هادى عليه السلام كه بر اين نكته تأكيد شده، آمده است :
« خداوند نهانِ خويش را بر كسى آشكار نساخت مگر براى فرستادهاى كه خود پسنديد. پس هر آنچه كه نزد رسول است نزد عالم نيز باشد و هر آنچه را كه رسول بر آن آگاه شد، اوصياى او نيز بر آن آگهى يافتند تا مبادا زمين خدا از حجّتى كه با او دانشى است كه بر راستى گفتار و جواز عدالتش دلالت مىكند ، خالى نماند ». (1)
يكى از ابعاد علم امام عليه السلام، الهام خدا به اوست بر حسب آنچه كه حكمت بالغهاش اقتضا مىكند كه خود فرمود :
إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ (2).
« و در اين البته نشانههايى است براى هوشمندان. »
بدين سان امام به لطف الهام خداوند، زبانهاى گوناگون را مىدانست و در اين باره روايات به حدّ استفاضه رسيده است. از جمله آنكه از على بن مهزيار روايت كردهاند كه گفت: خدمتكار خود را كه اهل « مقلابيه » بود، نزد امام هادى عليه السلام فرستادم. خدمتكار شگفت زده بازگشت از او پرسيدم: فرزند، تو را چه مىشود ؟ پاسخ داد: چگونه شگفت زده نباشم كه او (امام هادى) پيوسته با من به زبان ما تكلّم فرمود آن چنانكه گويى يكى از ماست. من خيال كردم او بين مقلابيها زيسته است. (3)1.
در اين باره روايتهاى ديگرى نيز وارد شده. مبنى بر آنكه امامان عليهم السلام به ديگر زبانها نظير فارسى و تركى و همانند آنها آشنائى داشتهاند و به آموزش و الهام الهى مردم را از حوادثى كه در آينده انتظارشان را مىكشيد، آگهى مىدادند چنانكه در ارتباط با مرگ واثق، خليفۀ عبّاسى، اين امر به ثبوت رسيد.
از خيران اسباطى روايت كردهاند كه گفت: در مدينه بر امام هادى عليه السلام وارد شدم. آنحضرت به من فرمود :
واثق چه مىكند ؟ پاسخ دادم: او سلامت است. پرسيد جعفر چه مىكند ؟ گفتم: او را به بدترين احوال در زندان محبوس ديدم. پرسيد: ابن الزيات چه مىكند ؟ گفتم: فرمان، فرمان اوست. و من ده روز است كه از پيش آنها بدين جا آمدهام. در اين هنگام آنحضرت فرمود: واثق مُرد و جعفر متوكّل بر جاى او نشست و ابن الزيات نيز كشته شد. پرسيدم: اين حوادث چه وقت واقع شد ؟ فرمود: شش روز پس از خروج تو از بغداد. و حوادث همان گونه بود كه آنحضرت فرموده بود. (1)
همچنين آنحضرت از مرگ متوكّل خبر داد زيرا بر او نفرين كرد و نزديكان را خبر داده بود كه طى سه روز (آينده) مىميرد.
هنگامى كه فرماندۀ سپاهيان متوكّل آنحضرت را به سرّمن رأى مىبرد ، سلاح خويش را برداشت و دو بارانى نمدين و چند كلاه نيز مهيّا كرد تا اگر با باد و بوران كه در ايام تابستان اصلاً قابل پيش بينى نبود، رو به رو شد جانب احتياط رعايت كرده باشد. بر خلاف انتظار سپاهيان، اين طوفانها واقع شد وعدّهاى از افراد سپاه كه در ركاب آنحضرت بودند كشته شدند و امام به فضل خداوند جان1.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص151.
سالم به در برد. (1)
علم و دانش آنحضرت در مناظرۀ با يحيى بن اكثم كه در ميان دانشمندان معاصر خود بزرگ بود، در پيشگاه خليفه تجلّى كرد. ابن اكثم براى به تنگنا انداختن امام سؤالات دشوارى از او پرسيد: ما اين ماجرا را در فصل آينده بازگو خواهيم كرد.
يكى ديگر از پيشگوييهاى امام هادى آن بود كه جوانى را كه در خنديدن زياده روى مىكرد، اندرز داد و او را از نزديكى وفاتش آگاه ساخت و راستى پيشگويى آنحضرت نيز چندى بعد به وقوع پيوست. گويند: يكى از فرزندان خليفه، وليمهاى بر پا كرد و مردم را بدان فرا خواند. امام هادى عليه السلام نيز جزو ميهمانان بود. ما وارد مجلس شديم و همين كه او را ديديم به احترام آنحضرت زبان دركام كشيديم و سكوت كرديم. جوانى در مجلس حضور داشت كه حرمت ايشان را رعايت نمىكرد و مىگفت و مىخنديد. حضرت به او رو كرد و فرمود: اى جوان دهان را از خنده پر مىكنى و از ياد خدا غفلت مىورزى با اينكه سه روز ديگر در جرگۀ اهل قبورى ؟ گفتيم: اين خود دليلى است (بر امامت حضرت) تا ببينيم چه مىشود جوان از بگو بخند دست كشيد و مؤدّب نشست. غذا خورديم و خارج شديم. فردا جوان مريض شد و روز سوم، در آغاز روز مرد و در پايان روز به خاك سپرده شد. (2)
در خبرى مشابه از سعيد بن سهل بصرى روايت كردهاند كه گفت: با حضرت هادى عليه السلام در وليمۀ يكى از مردم سرّمن رأى بوديم، مردى از اهل مجلس بناى بازى و شوخى گذاشت و احترام آنحضرت را پاس نداشت. حضرت به جعفر رو كرد و فرمود: بدان كه اين مرد از اين خوراك نخورد و بزودى خبرى از كسانش3.
به وى مىرسد كه عيش او را مكدّر مىسازد. سفره گسترده شد، جعفر گفت بعد از اين ديگر خبرى نيست و گفتۀ امام هادى عليه السلام نا درست از آب در آمد.
به خدا آن مرد دستش را شُست و به طرف غذا دراز كرد كه غلامش گريان از در وارد شد و گفت: خود را به مادرت برسان كه از بام به پايين افتاد و در شرف مرگ است. جعفر گفت: به خدا ديگر عقيدۀ واقفيان را نمىپذيرم و به امامت اين بزرگوار معتقد مىشوم. (1)
آخرين كرامتى كه از آنحضرت نقل مىكنيم، كرامتى است كه راويان پيرامون (تپۀ تو برهها) نقل كردهاند. ماجرا از اين قرار بود كه متوكّل كوشيد با اتكا بر نيروى انتظامى خويش مخالفان خود را به هراس اندازد. از اين رو به هر يك از افراد لشگر خود كه شمارشان به 90 هزار تن مىرسيد و همه از تركهاى ساكن سامرّاء بودند، دستور داد كه خورجين اسب خويش را از خاك سرخ پر كنند و در صحراى وسيعى، آنها را روى هم بريزند.
سپاهيان به فرمان متوكّل عمل كردند. چون چنين كردند، مثل كوهى بزرگ شد، متوكّل بر فراز تپه رفت و امام هادى را فرا خواند و گفت: شما را خواستم كه لشكر مرا تماشا كنى او دستور داده بود همه لباسهاى خاصّى به نام تجفاف (كه لباس جنگ بوده) بپوشند و سلاح برگيرند و با كاملترين لوازم و عظيم ترين هيأت آماده شده بودند. غرض متوكّل اين بود كه قيام كنندگان را تهديد كند و بيشتر از ناحيۀ امام هادى نگران بود كه مبادا برخى از كسانش را به قيام فرمان دهد. حضرت هادى به متوكّل فرمود :
آيا مىخواهى من هم سپاه خود را بر تو عرضه دارم ؟ متوكّل پاسخ داد :
آرى. امام دعايى كرد، ناگهان ميان آسمان و زمين از خاور تا باختر از فرشتگان مسلّح پر شد. خليفه از ديدن اين منظره از حال رفت چون به هوش آمد حضرت به او فرمود: ما در امور دنيوى با شما نمىستيزيم زيرا به كار آخرت مشغوليم3.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص183.
پس از آنچه در بارۀ من گمان كردى، بيمناك مباش. (1)
امام هادى عليه السلام از خاندانى است كه احسان عادت آنها و كرم و بزرگوارى ، خوى ايشان است.
در تاريخ نوشتهاند :
ابو عمرو عثمان بن سعيد و احمد بن اسحاق اشعرى و على بن جعفر همدانى بر امام هادى عليه السلام وارد شدند. احمد بن اسحاق از وامى كه بر عهده داشت زبان به شكايت گشود پس فرمود: اى ابو عمرو (وى وكيل امام بود) به احمد بن اسحاق 30 هزار دينار و به على بن جعفر 30 هزار دينار عطا كن و خود نيز 30 هزار دينار بردار. راوى گويد اين معجزهاى است كه جز، شاهان آن را نتوانند انجام داد و ما نظير چنين بخشش را نشنيدهايم. (2)
ماجراى زير اوج ايثار امام هادى عليه السلام را بيان مىكند. آنحضرت براى رفع نياز يكى از پيروانش، از راهى شگفت آور دست به تلاش و كوشش زد. بگذاريد به تاريخ گوش بسپاريم كه اين ماجرا را با تمام عظمتى كه دارد براى ما نقل مىكند :
محمّد بن طلحه گفت: روزى امام هادى از سامرّاء بيرون آمد و براى انجام كار مهمى كه برايش پيش آمده بود، به روستايى رفت. مردى اعرابى آمد و سراغ آنحضرت را گرفت. به وى گفتند: امام به فلان جا رفته. اعرابى به دنبال امام بيرون شد و همين كه به آنحضرت رسيد از او پرسيد: چه كار دارى ؟ اعرابى گفت: من يكىاز اعراب كوفهام و به ولايت جدّت على بن ابىطالب عليه السلام
تمسك نمودهام، مرا وام سنگينى است كه پرداخت آن بر من گران است و براى براورد ساختن آن كسى جز شما را نمىبينم.
امام هادى به او فرمود: خاطر خويش خوش دار و چشم خود روشن. سپس از او پذيرائى كرد و چون صبح فرا رسيد امام هادى به او فرمود: از تو در خواستى دارم تو را به خدا، مبادا كه در انجام آن با من مخالفت كنى. اعرابى گفت: من با تو مخالفت نمىكنم. پس امام ورقهاى به خط خود نگاشت و در آن اعتراف كرد كه اعرابى از وى مالى طلب دارد و مبلغى كه در آن نوشت زيادتر از وام اعرابى بود.
سپس به وى فرمود: اين دستخط را بگير و چون به سامرّاء برگشتم و در برابر كسانى كه دور و بر من جمع شدهاند اين دستخط را نشان بده و با من به درشتى و غلظت سخن بگوى و مبادا كه از آنچه تو را گفتم سربتابى و با من به مخالفت بر خيزى.
اعرابى گفت: آنچه گفتى مىكنم. سپس دستخط را گرفت.
چون امام هادى به سامرّاء رسيد وعدّۀ بسيارى از ياران خليفه و افراد ديگر در محضر او گرد آمدند، اعرابى نزد آن امام حضور يافت و دستخط را بيرون آورد و آن را مطالبه كرد و همچنانكه امام به او سفارش كرده بود، رفتار كرد.
حضرت با نرمى و مدارا با وى سخن گفت و زبان به پوزش گشود و او را وعده داد كه قرض خود را ادا مىكند و خاطر او را خوش مىدارد. اين ماجرا را به اطلاع متوكّل، خليفۀ عبّاسى، رساندند و او دستور داد 30 هزار درهم براى امام ببرند.
چون اين مبلغ را به امام رساندند، دست به آنها نزد تا اعرابى آمد، پس به او فرمود: اين مال را بردار و وام خويش ادا كن و بقيۀ آن را بر اهل و عيال خويش خرج كن و ما را معذور دار، اعرابى گفت: اى فرزند رسول خدا ! سوگند به خدا
كه من آرزوى گرفتن كمتر از ثلث اين مال را داشتم ولى خداوند داناتر است كه رسالت خويش را كجا بنهد. پس پولها را برداشت و رفت. (1)
بياييد از پيشوايان خود درس ايثار و كرم بياموزيم. كرم تنها انفاق نيست بلكه كوشش براى رفع نيازها، به هر وسيله ممكن است، حتّى اگر اين كوشش بر شخصيّت آدمى گران بيايد.
نقل اين داستان مرا به ياد ماجرايى انداخت كه در بارۀ يكى از پيامبران بزرگ نقل كردهاند. گفتهاند: نيازمندى پيش آن پيامبر آمد و از وى خواستار مقدارى مال شد. آن پيامبر هيچ نداشت لذا به مرد نيازمند گفت: مرا بگير و به بازار برده فروشان ببر و مثل اينكه بندۀ تو هستم مرا بفروش و پول را بگير و حاجت خويش روا كن. مرد همان گونه كه پيامبر گفته بود، عمل كرد امّا كسى كه پيامبر را خريده بود دانست كه او كيست و لذا او را آزاد ساخت. با اين شيوهاى كه ايثار و كرم و بخشش در آن موج مىزند، رهبران ما به ما آموختهاند كه چگونه به يكديگر نيكى كنيم و از آنچه داريم انفاق كنيم و به قصد بر آورده ساختن نيازهاى مردم، براى برخوردارى از آنچه بدان محتاجيم، حركت و كوشش كنيم.7.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص157.
مذهب اهل بيت عليهم السلام در روزگار امام هادى به مرحلۀ پختگى رسيده بود امّا خطر تند روى كه از طريق فرهنگهاى وارداتى از سوى شرق در عمق جان برخى از مسلمانان نفوذ يافته بود، نيازمند نيرويى ايمانى براى پاسخ به اين خطر بود تا مبادا به خاطر تبليغ دشمنان و بويژه خلفاى عبّاسى كه جايگاه ائمه را نمىشناختند و آنان و يا هواخواهانشان را متهم به غلوّ مىكردند روح معنويت در مردم كاستى بگيرد. نياز ديگر مذهب اهل بيت اين بود كه محتاج متون جامعى بود تا به منزلۀ درسهاى توجيهى باشد كه بدون افزونى و كاستى اصول عقايد را در بر گيرد. از اين روست كه زيارت جامعه كه از امام هادى عليه السلام نقل شده، از ناحيۀ آنحضرت مطرح مىشود. در اين زيارت ائمه عليهم السلام به دور از هر گونه غلوّ و در همان جايگاه حقيقى خود، معرفى و باز شناخته شدهاند.
بگذاريد در برخى از كلمات نورانى اين زيارت كه مىتواند بهترين وسيله براى تحكيم مهر و محبّت ائمه در دل ما باشد، تدّبر كنيم. اين محبّت و مهر در واقع امتداد محبّت مؤمن به پروردگارش محسوب مىشود و به هيچ وجه جايگزين آن نيست :
اَلسَّلاٰمُ عَلَيْكُمْ يٰا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعَ الرِّسٰالَةِ، وَمُخْتْلَفَ الْمَلاٰئِكَةِ، وَمَهْبِطَ الْوَحْىِ، وَمَعْدِنَ الرَّحْمَةِ، وَخُزّٰانَ الْعِلْمِ، وَمُنْتَهَى الْحِلْمِ، وَاُصُولَ الْكَرَمِ، وَقٰادَةَ الْأُمَمِ، وَاَوْلِيٰآءِ النِّعَمِ، وَعَنٰاصِرَ الْأَبْر ٰارِ، وَدَعٰآئِمَ الْأخْيٰارِ، وَسٰاسَةَ الْعِبٰادِ، وَاَرْكٰانَ الْبِلاٰدِ، وَاَبْوٰابَ الْاٖيمٰانِ، وَاُمَنٰآءِ الرَّحْمٰنِ، وَسُلاٰلَةَ النَّبِيّٖينَ، وَصَِفْوَةَ الْمُرْسَلٖينَ، وَعِتْرَةَ خِيَرَةِ رَبِّ الْعٰالَمٖينَ، ورَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكٰاتُهُ، السَّلاٰمُ عَلَى ائِمَّةِ الْهُدَى، وَمَصٰابٖيحِ الدُّجىٰ، وَاَعْلاٰمِ التُّقىٰ، وَذَوِى النُّهىٰ، وَاُوُلِى الْحِجىٰ، وَكَهْفِ الْوَرىٰ، وَوَرَثَةِ الْأَنْبِيٰآءِ، وَالْمَثَلِ الْأَعْلىٰ، وَالدَّعْوَةِ الْحُسْنىٰ، وَحُجَجِ اللّٰهِ عَلىٰ اهْلِ الدُّنْيٰا وَالْأٰخِرَةِ وَالْأُولىٰ، وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكٰاتُهُ. السَّلاٰمُ عَلىٰ مَحٰالِ مَعْرِفَةِ اللّٰهِ، وَمَسٰاكِنِ بَرَكَةِ اللّٰهِ، وَمَعٰادِنَ حِكْمَةِ اللّٰهِ، وَحَفَظَةِ سِرِّ اللّٰهِ، وَحَمَلَةِ كِتٰابِ اللّٰهِ، وَاَوْصِيٰآءِ نَبِىِّ اللّٰهِ وَذُرِّيَّةِ رَسُولِ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكٰاتُهُ. السَّلاٰمُ عَلَى الدُّعٰاةِ إِلَى اللّٰهِ، وَالْأَدِلاّٰءِ عَلىٰ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ، وَالْمُسْتَقِرّٖينَ فٖى امْرِ اللّٰهِ، وَالتّٰآمّٖينَ فٖى مَحَبَّةِ اللّٰهِ، وَالْمُخْلِصٖينَ فٖى تَوْحٖيدِ اللّٰهِ، وَالْمُظْهِرٖينَ لِأَمْرِ اللّٰهِ وَنَهْيِهِ، وَعِبٰادِهِ الْمُكْرَمٖينَ الَّذٖينَ لاٰ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرِهِ يَعْمَلُونَ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكٰاتُهُ » (1).
«درود بر شما اى خاندان نبوّت و جايگاه رسالت و (مركز) آمد و شد فرشتگان و محل فرود وحى ومكان رحمت و گنجوران دانش و غايت خويشتندارى و حلم و بنيانهاى كرم و رهبران امّتها و صاحبان نعمتها و ريشههاى نيكان و ستونهاى گزيدگان و تربيت كنندگان بندگان و اركان كشورها و دروازههاى ايمان و امينان خداى رحمان و تبار پيامبران و گزيدۀ رسولان و عترتى منتخب پروردگار جهانيان ، و رحمت و بركات خدا بر شما باد! درود بر پيشوايان هدايت و چراغهاى (روشن) در ظلمت و پرچمهاى پرهيزگارى و صاحبان عقل و خرد و پناه مردمان و وارثان پيامبران و نمونههاى برتر و دعوت نكو و حجّتهاى خداوند
1) - زيارت جامعه از كتاب « الانوار اللّامعه في شرح زيارة الجامعه » ، عبد اللّٰه شبّر ، ص123.
بر مردم دنيا و آخرت و اولى و رحمت و بركات خدا بر شما باد! درود بر جايگاههاى معرفت خدا و خانههاى بركت خدا و معدنهاى حكمت خدا و پاسداران سرّ خدا و حاملان كتاب خدا و جانشينان پيامبران خدا و فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و رحمت و بركات خدا بر شما باد! درود بر دعوت كنندگان به خدا و راهنمايان به خشنوديهاى خدا و پايداران در فرمان خدا و كاملان در محبّت خدا و مخلصان در توحيد خدا و ياوران امر و نهى خدا و بندگان گرامى كه در گفتار بر خدا پيشى نگرفتند و به فرمان او كار مىرانند و رحمت و بركات خدا بر شما باد »!
آنحضرت در اندرز به يكى از دوستان خود فرمود :
« اى فتح! آن كه فرمان آفريدگار را گردن نهاد از خشم آفريده به خود باك راه نداد و آن كه آفريدگار را به خشم آورد ، يقين كن كه آفريدگار خشم آفريده را بروى مستولى بدارد ، و آفريدگار وصف نشود جز بدانچه خويشتن را بدان وصف كرده است و كجا توصيف شود آفريدگارى كه حواس از يافتنش و گمانها از رسيدن به او و آنچه در دل مىگذرد از توصيفش و ديدگان از احاطه به او ، درمانند. والاست از آنچه وصف كنندگان ، توصيفش مىكنند و برتر است از آنچه ستايندگان مىستايندش. در نزديكىاش دور گردد و در دورىاش نزديك ، در دورىاش نزديك است و در نزديكىاش دور ، كيفيّت (چگونگى) را او چگونگى بخشيد پس گفته نشود خود او چگونه است؟ و مكان را او پديد فرمود پس گفته نشود خود او كجاست؟ چون او از چگونگى و كجايى (مكان) به دور است ». (1)
و نيز فرمود: « هر كه خداى را بپرهيزد در امان نگاه داشته شود و هر كه خدا را فرمان برد ، مورد اطاعت قرار گيرد و هر كه آفريدگار را اطاعت كند از خشم مخلوق نترسد ، هر كه از مكر خدا و دردناك گرفتنش ايمن شد گردن كشى كرد تا آنجا كه قضاى خدا و امر نافذش بروى فرود آمد و هر كه دليلى روشن از پروردگارش داشته باشد دشواريهاى دنيا بروى سبك آيد و گر چه تكه تكه شود و پراكنده گردد. سپاسگزار به خود سپاس سعادتمندتر است از نعمتى كه باعث سپاس شده زيرا نعمت كالاى اين جهانى است و سپاس نعمت دنيا و آخرت است. خداوند دنيا را سراى آزمايش و آخرت را خانۀ فرجام قرار داد و بلاى دنيا را وسيله ثواب آخرت گرداند و ثواب آخرت را عوض بلاى دنيا قرار داد. ستمگر بردبار بسا كه به وسيلۀ حلم خود از ستمش گذشت شود و حق دار نا بخرد بسا كه به8.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص177 - 178.
سبكسرى خود نور حقّ خويش را خاموش سازد. هر كه از روى دوستى به تو نظرى دهد همه جانبه اطاعت او كن. هر كه قدر خود نداند از شرّ او خود را آسوده مدان. دنيا بازارى است كه مردمى از آن سود برند و مردمى ديگر زيان بينند ». (1)
« جدل دوستى قديم را تباه سازد و گره استوار (در راه دوستى) پديد آرد ، كمترين چيز در جدل برترى جستن است و همين برترى جستن از عوامل قطع رابطه است ».
« نكوهش ، كليد دشمنى است ، با اين حال از حقد وكينه بهتر است ».
به مردى كه پيش آنحضرت فرزندش را نكوهش كرد، فرمود: عقوق مرگ فرزند است براى پدر.
و نيز فرمود: شب زنده دارى گواراتر از خواب است و گرسنگى در خوبى خوراك بيفزايد. (آنحضرت اين سخن را در تشويق بر نماز شب و روزه گرفتن فرمود ).
« ياد آر مرگ خويش را در ميان خانوادهات كه نه پزشكى تو را در آن هنگام از مرگ باز مىدارد و نه دوستى تو را سود مىرساند ».
« خشم بر آن كه مالك اويى ، پستى است ».
« حكمت در سرشتهاى فاسد ، كامياب نشود ».
« بهتر از خير و نيكى ، كنندۀ آن است و زيباتر از زيبا گويندۀ آن و برتر از دانش ، حامل آن است و بدتر از شرّ ، جلب كنندۀ آن و خوفناك تر از ترس ، آن كه بر آن سوار است ».
« تو را از حسد پرهيز مىدهم كه - آثار - آن در تو آشكار مىگردد ولى در دشمنت كارگر نمىشود ».
« اگر زمانى برسد كه عدل در آن بر ستم غلبه داشته باشد حرام است كسى به ديگرى گمان بدببرد مگر آنكه كاملاً آگاهى پيدا كند و اگر زمانى برسد كه ستم در آن بر عدل چيرگى داشته باشد كسى نمىتواند به ديگرى گمان خوب ببرد تا زمانى كه به خوبى آن كس علم پيدا نكرده است ». (2)1.
زندگينامه
نام: حسن
پدر و مادر: امام هادى و سليل
شهرت: عسكرى
كنيه: ابو محمّد
زمان و محلّ تولّد: هشتم ربيع الثّانى يا 24ربيعالاول سال232 ه. ق در مدينه.
زمان و محلّ شهادت: هشتم ربيع الاول سال 260 ه. ق به دسيسه معتمد (چهاردهمين خليفۀ عبّاسى) در شهر سامره، در سنّ 28 سالگى به شهادت رسيد.
مرقد شريف: سامراء، واقع در عراق.
دوران زندگى: در دو بخش :
1 - قبل از امامت (22 سال) از سال 232 تا 254 ه. ق.
2 - دوران امامت (6 سال) از سال 254 تا 260 ه. ق.
آن حضرت، همواره تحت نظر و در زندان طاغوتهاى عصر خود بود، سرانجام با زهر جفا به شهادت رسيد.
در روز هشتم ربيع الثانى - و يا 24 ربيع الاوّل - 232 هجرى و در مدينة الرسول خانۀ شريف امام هادى عليه السلام به پيشواز دوّمين فرزندش از بانوئى دانا و پارسا كه او را حديث يا سليل مىخواندند، رفت. (1)
تا سال 243 ه در مدينه ماند زيرا چنين به نظر مىرسد كه پس از اين سال همراه با پدر بزرگوار خويش به پايتخت خلافت عبّاسى يعنى شهر سُرّمنرأى منتقل شد و در آنجا با پدر خود در منطقهاى به نام عسكر مسكن گزيد و بر همين اساس ملقب به عسكرى شد.
علاوه بر اين لقب، آن حضرت را به القاب ديگرى نيز مىخواندند كه عبارتند از... صامت، هادى، رفيق، زكى، نقى. اين القاب خود منعكسكنندۀ خصلتهاى پسنديدهاى هستند كه در طول زندگى آن حضرت براى مردم ظاهر شد. كنيۀ او « ابو محمّد » بود و عامۀ مردم آن حضرت و پدر و جد او را ملقب به ابن الرضا مىكردند. (2)
امام حسن عسكرى عليه السلام برادرى داشت از خودش بزرگتر كه او را محمّد مىخواندند. اين محمّد مردى بزرگ و والامقام بود چنانكه چشمان شيعيان بدو به عنوان جانشين پدرش دوخته شده بود. زيرا وى بزرگترين فرزند امام هادى بود امّا حضرت هادى به ياران وخواص اشاره مىكرد كه امام بعد از وى امام حسن خواهد بود. و محمّد (برادر امام حسن) نيز عملاً در سن جوانى از دنيا رفت و اينك مزار او در جايى ميان بغداد و سامراء واقع است و زوار به گرد حرمش جمع مىآيند و خدا را مىخوانند و خدا هم براى بزرگداشت محمّد و پدران پاكش، دعاى آنها را مستجاب مىگرداند.
با وفات « سيد محمّد » (نامى كه وى بدان در ميان مردم شناخته شده است) همه دانستند كه يازدهمين امام، ابو محمّد حسن خواهد بود. براى توضيح بيشتر امام هادى عليه السلام در كنار جنازۀ فرزندش محمّد، خطاب به امام حسن عسكرى فرمود: « فرزندم براى خدا سپاسى تازه به جاى آر كه دربارۀ تو فرمانى تازه پديد آورد ». (1)
شايد، آنچه كه خداوند براى او پديد آورد نعمت اتفاق و عدم بروز اختلاف پيرامون امامت او پس از پدرش بوده باشد. زيرا پس از وفات محمّد، آن حضرت بزرگترين فرزند پدرش محسوب مىشد...اگر چه امامت موهبت الهى است كه اصلاً با ملاكهايى همچون سن ونظاير آن پيوستگى ندارد. دليل ما بر اين نكته آن است كه امام هادى عليه السلام پيش از وفات پسرش محمّد (معروف به سيد محمّد) به امامت حسن اشاره مىفرمود چنانكه روايات ديگرى نيز در4.
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص244.
تأييد اين مطلب (امامت امام حسن) از سوى پدران بزرگوار آن حضرت نقل شده است. بياييد با هم برخى از نصوصى را كه شيعه بر محتواى آنها اتفاق دارد بخوانيم. اين روايات بر امامت امام حسن عسكرى از دلالت كافى برخوردارند.
على بن عمر نوفلى گويد: با امام هادى در خانهاش بودم كه ابو جعفر بر ما گذشت. پرسيدم: آيا اين صاحب ماست ؟ فرمودند: نه، صاحب شما حسن است. (1)
على بن عمرو عطار در روايتى گويد: در زمان حيات محمّد (سيد محمّد ) خدمت حضرت هادى رسيدم و من گمان مىكردم او امام يازدهم است، به آن حضرت عرض كردم: فدايت شوم ! كدام يك از فرزندانت را به امامت تخصيص دهم ؟ فرمود: هيچ يك را تخصيص ندهيد تا فرمان من براى شما صادر شود، بعد از آن نامهاى نوشتم كه اين امر (امامت) در دست كيست.
آنگاه براى من نوشت: در دست فرزند بزرگترم و ابو محمّد از جعفر بزرگتر بود. (2)
اين جعفر همان كسى است كه بعداً ملقّب به كذاب يا تواب شد زيرا مدّتى ادعاى امامت كرد و سپس از ادعاى خود بازگشت و توبه كرد... ابو جعفر (سيد محمّد) بزرگترين فرزند امام هادى عليه السلام بود. امّا چنانكه پيداست او در آن هنگام دنيا را بدرود گفته بود.
امام هادى به ابو بكر فهفكى نامهاى نگاشت و به او فرمود: « فرزندم ابو محمّد از ديگر خاندان محمد نيك سرشتتر و حجّت و برهانش از ديگران استوارتر است و او بزرگترين فرزندان من است و جانشين من و زمام و احكام امامت به وى مىرسد. پس هر چه مىخواهى از من بپرسى، از او سؤال كن كه آنچه بدان نيازمندى نزد اوست ». (3)5.
امام جواد عليه السلام نيز به اين حقيقت اشاره كرده و در حديثى كه توسّط عقر فرزند دلف روايت شده، آمده است: « از ابو جعفر، محمّد بن على الرضا، شنيدم كه مىفرمود: پيشواى پس از من فرزندم على است، فرمان او فرمان من و گفتار او گفتار من، و طاعت از او طاعتاز من و پيشواى پس از او فرزندش حسن است». (1)
بعلاوه روايات مستفيضى از سوى پيشوايان مورد اعتماد حديث به نقل از پيامبر وارد شده كه تعداد ائمه اثنى عشر و نام و صفات آنها را بيان كرده است تا آنجا كه در مؤمنان جاى ترديدى در اين نكته باقى نمىگذارد كه پس از امام هادى حجّت بالغۀ خداوند سرور ما حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام است.
بدينسان وظيفه امامت اسلامى و خلافت الهى پس از وفات امام هادى به امام حسن عسكرى كه در آن هنگام 23 سال از سن شريفش مىگذشت انتقال يافت.
سالهايى كه آن حضرت امامت مردم را عهدهدار گرديد مصادف شد با بقيه دوران حكومت معتز عبّاسى و پس از آن حكومت مهتدى و در نهايت پنج سال از حكومت معتمد. (2)
برخى از معاصران امام او را چنين وصف كردهاند: آن حضرت سبزه بود و چشمانى فراخى داشت، بلند بالا و زيبا چهره و خوش هيكل وجوان بود و از شكوه و هيبت بهره داشت. (3)
شكوه و عظمت او را وزير دربار عبّاسى در عصر معتمد، يعنى احمد بن
عبيداللّٰه بن خاقان، به وصف كشيده است اگر چه او خود سر دشمنى با علويها را داشت و در گرفتار كردن آنها مىكوشيد، در وصف آن حضرت چنانكه در روايت كلينى آمده چنين گفته است :
در شهر « سُرّمنرأى » هيچ كس از علويان را همچون حسن بن على بن محمّد بن الرضا، نه ديدم و نه شناختم و در وقار و سكوت و عفاف و بزرگوارى و كرمش، در ميان خاندانش و نيز در نزد سلطان و تمام بنى هاشم همتايى چون او نديدم. بنى هاشم او را بر سالخوردگان و توانگران خويش مقدّم مىدارند و بر فرماندهان و وزيران و دبيران و عوام الناس او را مقدّم مىكنند و در بارۀ او از كسى از بنى هاشم و فرماندهان و دبيران و داوران و فقيهان و ديگر مردمان تحقيق نكردم جز آنكه او را در نزد آنان در غايت شكوه و ابهّت و جايگاهى والا و گفتار نكو يافتم و ديدم كه وى را بر خاندان و مشايخش و ديگران مقدّم مىشمارند و دشمن و دوست از او تمجيد مىكنند. (1)
شاكرى يكى از كسانى كه ملازم خدمت آن حضرت بوده، در توصيف وى چنين گفته است: « استاد من (امام عسكرى عليه السلام) مرد علوى صالحى بود كه هرگز نظيرش را نديدم، روزهاى دو شنبه و پنج شنبه در سامره به دار الخلافه مىرفت، در روز نوبه، عدّۀ بسيارى گرد مىآمدند و كوچه از اسب و استر و الاغ و هياهوى تماشاچيان پر مىشد و راه آمد و شد بند مىآمد، وقتى كه او مىرسيد هياهوى مردم آرام مىشد و چهار پايان كنار مىرفتند و راه باز مىشد به طورى كه لازم نبود جلوى حيوانات را بگيرند. سپس او داخل مىشد و در جايگاهى كه برايش آماده كرده بودند، مىنشست و چون عزم خروج مىكرد و دربانان فرياد مىزدند: « چهار پاى ابو محمّد را بياوريد. سرو صداى مردم2.
1) - سيرة الائمة الاثنى عشر ، ص482.
و حيوانات فرو مىنشست و به كنارى مىرفتند تا آن حضرت سوار مىشد و مىرفت ».
شاكرى در توصيف امام مىافزايد: « در محراب مىنشست و سجده مىكرد در حالى كه من پيوسته مىخوابيدم و بيدار مىشدم و مىخوابيدم در حالى كه او در سجده بود، كم خوراك بود. برايش انجير و انگور و هلو و چيزهايى شبيه اينها مىآوردند و او يكى دو دانه از آنها مىخورد و مىفرمود: محمّد ! اينها را براى بچّههايت ببر. من گفتم: تمام اينها را ؟ او فرمود: آنها را بردار كه هرگز بهتر از اين نديدم. » (1)
هنگامى كه طاغوت بنى عبّاس آن حضرت را در بند انداخت، بعضى از عبّاسيان به صالح بن وصيف كه مأمور زندانى كردن امام بود، گفت: بر او سخت بگير و او را آسوده مگذار. صالح گفت: با او چه كنم ؟ من دو تن از بدترين كسانى را كه توانستم پيدا كنم، يافتم و آنها را مأمور وى ساختم و اينك آن دو در عبادت و نماز به جايگاهى بزرگ رسيدهاند. سپس دستور داد آن دو تن را احضار كنند، از آن دو پرسيد: واى بر شما ! شما با اين مرد (امام حسن) چه كرديد ؟ آن دو گفتند: چه توانيم گفت دربارۀ مردى كه روزها روزه مىدارد و تمام شب را به نماز مىايستد و با كسى هم سخن نمىشود و به كارى جز عبادت نمىپردازد. چون به ما مىنگرد به لرزه مىافتيم و چنان مىشويم كه اختيارمان از كف بيرون مىشود ! (2)
همه از ارزش و نهايت كرامت آن حضرت در پيشگاه پروردگارش آگهى داشتند، تا آنجا كه معتمد خليفۀ عبّاسى وقتى در آن شرايط بحرانى و نا آرامى كه9.
هر خليفه تنها يك يا چند سال معدود بر تخت خلافت مىتوانست بنشيند ، روى كار آمد. نزد امام عسكرى عليه السلام رفته از وى خواست كه دعا كند تا خلافت او بيست سال به طول انجامد (به نظر معتمد اين مدّت در قياس با مدّت زمامدارى خلفاى پيش از وى بسيار دراز بوده است !) امام عليهالسّلام نيز دعا كرد و فرمود: خداوند عمر تو را دراز گرداند !
دعاى امام در حقّ معتمد اجابت شد و وى پس از بيست سال در گذشت (1)
اين يكى از كرامتهاى امام عليه السلام است در حالى كه كتابهاى حديث از كرامتهاى بى شمار آن حضرت كه ذكر آنها از حوصلۀ اين كتاب مختصر بيرون است، آكنده و سرشار مىباشد. مقصود ما از ذكر برخى از كرامات امام براى اين است كه به حقّ او آگاه شويم و اين نكته را دريابيم كه ائمه هدى عليهم السلام، همه نور واحدند و از ذريّتى پاك كه خدا براى ابلاغ و اتمام حجّتش و اكمال نعمتهايش بر ما، آنها را برگزيد... بگذاريد با هم به راويان گوش بسپاريم تا ببنيم چگونه اين كرامتها را براى ما بيان مىكنند :
1 - يكى از راويان به نام ابو هاشم گويد: محمّد بن صالح از امام عسكرى عليه السلام در بارۀ اين فرمودۀ خداى تعالى :
للّٰهِِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ. (2)« امر از آن خداست از قبل و از بعد. » پرسيد :
امام پاسخ داد: امر از آن اوست پيش از آنكه بدان امر كرده باشد و باز امر از آن اوست بعد از آنكه هر آنچه خواهد بدان امر كرده باشد. من با شنيدن اين جواب با خود گفتم: اين همان سخن خداست كه فرمود :4.
أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (1).
«... خلق و امر از آن اوست ، بزرگ است خداوند پروردگار جهانيان. »
پس امام رو به من كرد و فرمود: همچنانكه تو با خود گفتى: أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ . من گفتم... گواهى مىدهم كه تو حجّت خدايى و فرزند حجّت خدا بر خلقش. (2)
2 - يكى ديگر از راويان به نام على بن زيد نقل مىكند كه همراه با امام حسن عسكرى عليه السلام از دار العامه به منزلش آمدم. چون به خانه رسيد و من خواستم بر گردم فرمود: اندكى درنگ كن. سپس به من اجازۀ ورود داد و چون داخل شدم دويست دينار به من داد و فرمود: با اين پول براى خود كنيزى بخر كه فلان كنيز تو مُرد. در صورتى كه وقتى من از خانه بيرون آمدم آن كنيز در كمال نشاط و خرّمى بود. چون برگشتم غلام را ديدم كه گفت: همين حالا كنيزت فلانى بمرد. پرسيدم: چطور ؟ گفت: آب در گلويش گير كرد و جان داد. (3)
3 - ابو هاشم جعفرى گويد: از سختى زندان و بند و زنجير به امام عسكرى شكايت بردم. آن حضرت برايم نوشت: تو نماز ظهر را در خانۀ خود مىگزارى پس به وقت ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در منزل خود به جاى آوردم. (4)
4 - از ابو حمزه نصير خادم روايت شده كه گفت: بارها شنيدم كه امام عسكرى عليه السلام با غلامانش و نيز ديگر مردمان با همان زبان آنها سخن مىگويد در حالى كه در ميان آنها، اهل روم، ترك و صقالبه بودند. از اين امر شگفت زده7.
شدم و گفتم: او در مدينه به دنيا آمده و تا زمان وفات پدرش در بين مردم ظاهر نشده و هيچ كس هم او را نديده پس اين امر چگونه ممكن است ؟ من اين سخن را با خود گفتم پس امام رو به من كرد و فرمود: خداوند حجّت خويش را از بين ديگر مخلوقاتش آشكار ساخت و به او معرفت هر چيز را عطا كرد. او زبانها و نسبها و حوادث را مىداند و اگر چنين نبود هرگز ميان حجّت خدا و پيروان او فرقى ديده نمىشد. (1)
5 - امام را به يكى از عمّال دستگاه ستم سپردند كه نحرير نام داشت تا امام را در منزل خود زندانى كند. زن نحرير به وى گفت: از خدا بترس. تو نمىدانى چه كسى به خانهات آمده آنگاه مراتب عبادت و پرهيزگارى امام را به شوهرش يادآورى كرد و گفت: من بر تو از ناحيۀ او بيمناكم، نحرير به او پاسخ داد: او را ميان درندگان خواهم افكند. سپس در بارۀ اجراى اين تصميم از اربابان ستمگر خود اجازه گرفت. آنها هم به او اجازه دادند. (اين عمل در واقع به مثابه يكى از شيوههاى اعدام در آن روزگار بوده است ).
نحرير، امام را در برابر درندگان انداخت و ترديد نداشت كه آنها امام را مىدرند و مىخورند. پس از مدّتى به همان محل آمدند تا بنگرند كه اوضاع چگونه است. ناگهان امام را ديدند كه به نماز ايستاده است و درندگان گرداگردش را گرفتهاند. لذا دستور داد او را از آنجا بيرون آوردند (2)
6 - از همدانى روايت كردهاند كه گفت: به امام عسكرى نامهاى نوشتم و از او خواستم كه برايم دعا كند تا خداوند پسرى از دختر عمويم به من عطا فرمايد.
آن حضرت نوشت: خداوند تو را فرزندان ذكور عطا فرمود. پس چهار پسر برايم8.
به دنيا آمد. (1)
7 - عبدى روايت كرده است: پسرم را به حال بيمارى در بصره رها كردم و به امام عسكرى عليه السلام نامهاى نگاشتم و از وى تقاضا كردم كه براى بهبود پسرم دعا كند. آن حضرت به من نوشت: خداوند پسرت را اگر مؤمن بود، بيامرزد. راوى گويد: نامهاى از بصره به دستم رسيد كه در آن خبر مرگ فرزندم را درست در همان روزى كه امام خبر مرگ او را به من رسانده بود، داده بودند و فرزندم به خاطر اختلافى كه ميان شيعه در گرفته بود، در امامت ترديد داشت. (2)
8 - يكى از راويان از شخصى به نام محمّد بن على نقل مىكند كه گفت: كار زندگى برما سخت شد. پدرم گفت: بيا برويم نزد اين مرد، يعنى حضرت عسكرى عليه السلام، مىگويند مردى بخشنده است. گفتم: او را مىشناسى ؟ گفت :
نه او را مىشناسم و نه تا به حال او را ديدهام.
به قصد منزل او در حركت شديم. در بين راه پدرم به من گفت: چقدر محتاجيم كه او دستور دهد پانصد درهم به ما بدهند ؟ دويست درهم براى لباس و دويست درهم براى آرد و صد درهم براى هزينه. محمّد فرزندش گويد: من نيز با خود گفتم، اى كاش او سيصد درهم براى من دستور دهد، صد در هم براى خريد يك مركوب و صد درهم براى هزينه و صد درهم براى پوشاك تا به ناحيۀ جبل (اطراف قزوين) بروم.
چون به سراى امام رسيديم، غلامش بيرون آمد و گفت: على بن ابراهيم و پسرش محمّد وارد شوند. چون داخل شديم و سلام كرديم به پدرم فرمود :
چرا تا الان اينجا نيامدى ؟ پدرم عرض كرد: سرورم ! شرم داشتم شما را با اين4.
حال ديدار كنم.
چون از محضر آن امام بيرون آمديم غلامش نزد ما آمد و كيسهاى به پدرم داد و گفت: اين 500 درهم است ! دويست درهم براى خريد لباس و دويست درهم براى خريد آرد و صد درهم براى هزينه. آنگاه كيسهاى ديگر در آورد و به من داد و گفت: اين سيصد درهم است ! صد درهم براى خريد يك مركوب و صد درهم براى خريد لباس و صد درهم براى هزينه، ولى به ناحيۀ جبل نرو بلكه به طرف سورا (جايى در اطراف بغداد) حركت كن. (1)
9 - در روايتى از على بن حسن بن سابور روايت شده است كه گفت: در زمان حيات امام حسن عسكرى عليه السلام در سامراء خشكسالى روى داد... خليفه به دربان و مردم مملكت خود دستور داد براى خواندن نمازِ باران از شهر بيرون روند. سه روز پياپى رفتند و هر چه دعا كردند باران نباريد.
در چهارمين روز، بزرگ مسيحيان (جاثليق) وراهبان وتعدادى از مسيحيان در اين مراسم شركت كردند. در ميان آنها راهبى بود كه هرگاه دست خويش را به سوى آسمان بالا مىبرد، باران باريدن مىگرفت، مردم از كار او در دين خود به شكّ افتادند و شگفت زده شدند و به دين نصارى گراييدند.
خليفه كسى را به سراغ امام عسكرى عليه السلام كه در زندان بود فرستاد. او را از زندان نزد خليفه آوردند. خليفه گفت: امّت جدّت را درياب كه هلاك شدند.
امام فرمود: به خواست خداى تعالى فردا به صحرا خواهم رفت و شكّ و ترديد را بر طرف خواهم كرد.
روز پنجم كه رئيس نصارى و راهبان بيرون آمدند، حضرت با عدّهاى از ياران بيرون رفت. همين كه نگاهش به راهب افتاد كه دست خود را به سوى آسمان4.
1) - سيرة الائمة الاثنى عشر ، ص274.
بلند كرده بود به يكى از غلامانش دستور داد دست راست راهب را و آنچه را كه ميان انگشتانش بود، بگيرد. غلام فرمان امام را اطاعت كرد و از بين انگشتان او استخوان سياهى را در آورد. امام عسكرى استخوان را در دست گرفت و فرمود: اينك دعا كن و باران بخواه. راهب دعا كرد، امّا ابرهايى كه آسمان را گرفته بودند كنار رفتند و خورشيد پيدا شد ! !
خليفه پرسيد: ابو محمّد ! اين استخوان چيست ؟ امام عليه السلام فرمود: اين مرد از كنار قبر يكى از پيامبران گذر كرده و اين استخوان را برداشته است. و هيچ گاه استخوان پيامبرى را آشكار نسازند جز آنكه آسمان باريدن گيرد. (1)
10 - ابو يوسف شاعر متوكّل معروف به شاعر قصير يعنى شاعر كوتاه قد.
روايت كرده است كه پسرى برايم زاده شد و تنگدست بودم. به عدّهاى يادداشتى نوشتم و از آنها كمك خواستم. با نا اميدى بازگشتم به گرد خانۀ امام حسن عليه السلام يك دور چرخ زدم و به طرف در رفتم كه ناگهان ابو حمزه كه كيسهاى سياه در دست داشت بيرون آمد. درون كيسه چهار صد درهم بود. او گفت :
سرورم مىگويد: اين مبلغ را براى نوزادت خرج كن كه خداوند در او براى تو بركت قرار دهد. (2)
11 - ابو هاشم گويد: يكى از دوستان امام عليه السلام نامهاى به او نوشت و از او خواست دعايى به وى تعليم دهد. امام به او نوشت: اين دعا را بخوان :
« يٰا أَسْمَعَ السّٰامِعٖينَ ، وَيٰا أَبْصَرَ الْمُبْصِرٖينَ ، وَيٰا عِزَّ النّٰاظِرٖينَ ، وَيٰا أَسْرَعَ الْحٰاسِبٖينَ ، وَيٰا أَرْحَمَ الرّٰاحِمٖينَ ، وَيٰا أَحْكَمَ الْحٰاكِمٖينَ ، صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَاوْسِعْ لٖى فٖى رِزْقٖى وَمُدَّ فٖى عُمْرٖى ، وَامْنُنْ عَلَىَّ بِرَحْمَتِكِ ، وَاجْعَلْنٖى مِمَّنْ4.
تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِينِكَ وَلاٰ تَسْتَبْدِلْ بٖى غيرٖى ».
ابو هاشم گويد: با خود گفتم: خدايا، مرا در حزب و زمرۀ خويش قرار ده.
پس امام عسكرى عليه السلام به من رو كرد و فرمود: تو نيز اگر به خدا ايمان داشته باشى و پيامبرش را تصديق كنى و اوليايش را بشناسى و آنان را پيرو باشى در حزب و گروه او هستى پس شاد باش ! (1)
آنچه گفته شد، گزيدهاى اندك از كرامات امام عسكرى عليه السلام است. امّا كرامتهاى فراوان ديگرى نيز از آن حضرت به ظهور رسيده كه اين اوراق ، گنجايش آن را ندارند و بسيارى ديگر نيز هست كه راويان، آنها را نقل نكردهاند...
بدليل همين كرامتها بود كه مردم به ايشان به عنوان جانشين بر حقِّ رسول خدا و امام معصوم از ذريّۀ آن حضرت ايمان داشتهاند.9.
1) - سيرة الائمة الاثنى عشر ، ص299.
خوانندۀ ارجمندى كه همراه ما زندگى پيشوايان هدايتگر را دنبال كرده به نيكى مىداند كه نقش ائمه عليهم السلام امتداد نقش پيامبران است و رسالت آنان همان رسالت جاودانهاى است كه كتابهاى آسمانى، نويد آن را دادهاند. اين رسالت عبارت است از دعوت مردم به خداوند و ترغيب آنان در كسب پاداش از سوى خداوند و بيم دادنشان از كيفر سخت الهى ! ! و واداشتن مردم به تبعيّت از رضوان و خشنودى كرد گار و پاك كردن نفوس آنان از رذايل و پليديها و تطهير آنها با عشق و ايمان و خوى و الا و سر انجام آموختن دستورات دينى به آنها...
يكى از بزرگترين مسئوليّتهاى پيامبران رهبرى جامعۀ مؤمن است بدانچه كه با اين مسئوليّت پيوند دارد، همانند تطبيق اصول و ارزشهاى الهى بر جزئيات زندگى روزانه و متبلور ساختن اين اصول در چهار چوب مواضع و عملكردها و فعاليتها تا آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله و پيشواى پس از او و سپس صديقان به مثابه الگوها و حجّتهاى خداوند بر مردم در مىآيند و باب عذرها و بهانهها بر روى آنان بسته مىشود و بايد سريع و قاطعانه عمل كنند و عزم خويش را با پرتوهاى درخشان اراده جزم سازند. از همين روست كه نبايد نقش امام را تنها در صحنۀ سياسى ،
به معنى محدود كلمه، محصور كرد، اگر چه سياست خود با ساير امور نيز در ارتباط و پيوند است. آيا مگر فرهنگ بر سياست تأثير نمىگذارد ؟ و مگر نه اينكه اقتصاد و تعليم وتربيت و سيستمهاى اجتماعى عواملى هستند كه سياست آنها را پديد مىآورد ؟
بنابر اين بايد ميان اين دو مفهوم از سياست تفاوت قائل شويم، يكى سياست به معنى خاصّ است كه به معنى ادارۀ نيروهاى اجتماعى مؤثر در جهان حكومت است كه زمامداران و رهبران سياسى در پى آنند. اين همان سياست مستقيم است (به عبارت ديگر سياست به معنى محدود آن ).
مفهوم ديگر سياست، معنى عامّ آن است يعنى پديد آوردن نيروهاى فعال در جامعه كه در نهايت در جهان حكومت تأثير مىگذارند. اين سياست غير مستقيم است كه معمولاً مصلحان و صاحبان اصول تحوّل ساز به دنبال تحقّق آن حركت مىكنند (به عبارت ديگر سياست به معنى عامّ آن ).
ترديدى نيست كه پيامبران و جانشينان آنها استراتژى تغيير و انقلاب اصلاحگرايانه را در تمام ابعاد فرهنگى (نشر دعوت) و تربيتى (تزكيۀ نفوس ) و اجتماعى (ساختن جامعهاى ايمانى و تنظيم روابط آن) رهبرى مىكردند.
البته گاهى آنان نيز در پى سياست به معنى خاصّ و محدود آن بودهاند، يعنى كشور را به صورت انفرادى اداره مىكردند يا آنكه با ديگر نيروها در ادارۀ كشور مشاركت مىجُستند.
پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله نيز به اصلاح جامعه مكّه همّت گمارد و در آنجا هسته تجمع ايمانى را بنيان نهاد و روابط آنها را نظم داد و سپس حكومت خويش را با استفاده از همان افراد، در مدينۀ منوره پايه ريزى كرد. امام على عليه السلام طى سالها خلافت ظاهرىاش، سياست به شيوۀ مستقيم را پى گرفت در حالى كه پيش از اين و در زمان حكومت خلفاى پيش از خود عهدهدار نقش اصلاحگرايانه بود
و در همان زمان به اشكال مختلف در سياست به شيوۀ مستقيم همكارى نموده ، سهم مىگرفت.
ائمه اطهار عليهم السلام با تمام امكانات و قدرتى كه در اختيار داشتند كمر به اصلاح مىبستند و نيروى سياسى فعالى در جامعه پديد مىآوردند. آنان از راه رهبرى مستقيم مؤمنان گزيده از پيروانشان به اين هدف نايل مىآمدند.
اين وضع همچنان ادامه داشت تا آنكه امام حسن عسكرى عليه السلام به امامت رسيد. آن حضرت در خلال سالهايى كه پيشوايى مسلمانان را بر عهده داشت ، اقدام به ادارۀ شيعيان كرد. شيعهاى كه در روزگار امام كاظم عليه السلام تبديل به وزنۀ سياسى بزرگى شده بود ودر دوران پس از ولايتعهدى امام رضا عليه السلام تا پس از غيبت امام زمان « عج » شيعيان را به عنوان يك قدرت سياسى به رسميت مىشناختند..
امام عسكرى چگونه شيعه را اداره مىكرد ؟ و چگونه از طريق شبكۀ و كلا كه در حقيقت نمايندگى او را بر عهده داشتند، در سرتاسر گيتى تشكّل پيدا كرد ؟ و نامه نگارى ميان وكلا و آن حضرت چگونه انجام مىشد ؟
اينها حقايقى است كه متأسفانه تاريخ كه تنها به وصف پادشاهان و جنگها و شبهاى باده گسارى آنها اكتفا كرده، از آنها ذكرى به ميان نياورده و زندگى مردم و جرياناتى را كه در جامعه وجود داشته، ناگفته گذارده است.
امّا احاديثى كه بسيارى از جزئيات زندگى ائمه را در خود ثبت كرده، سند مورد وثوقى است كه مىتوانيم از خلال مطالعۀ آنها به پارهاى از حقايق پى ببريم ولى بايد در نظر داشت كه حتّى اين احاديث هم در همين حد باقى مىمانند و به تنهايى تمام تصويرى را كه ما مايليم براى شناخت زندگى امام عليه السلام از آن بهره ببريم، منعكس نكرده است. اين دوران همچون زندگى ديگر ائمه به ويژگى پنهانكارى مطلق متميز است آن هم نه فقط از ترس زمامداران طاغوتى بلكه
به عنوان عملّيات احتياطآميز براى آينده و دگرگونيهائى كه بر آن حاكم بود و نيز به عنوان روشى در پرورش مردم براى آموزش حقايق بزرگترى كه قلب اكثر آنان تاب تحمّل سنگينى آن را نداشت.
آنچه در سطور بعد نقل مىكنيم پارهاى از حقايق مربوط به زندگى امام عسكرى است كه البته بايد با شناخت خود از سيرۀ ديگر ائمه عليهم السلام آن را كامل كنيم.
از آنجا كه امام براى غيبت كبرى زمينه سازى مىكرد و يكى از ويژگيهاى عصر غيبت تقيّه است، زندگى او حتّى بيشتر از ديگر امامان به شديدترين حالات پنهانكارى متمايز شده است. ماجراهاى زير مىتوانند گوشهاى از حالات تقيّه را در دوران امام بازگو كنند :
الف داوود بن اسود گويد: سرورم (امام عسكرى عليه السلام) مرا فرا خواند و چوبى كه گويا پايه درى بود، گرد و دراز به اندازۀ كف دست، به من داد و فرمود: اين چوب را به عمرى (يكى از نمايندگان مقرب آن حضرت) برسان.
به راه افتادم. در خيابانى با يك سقّاء كه استرى داشت رو به رو گشتم. استر راه مرا سدّ كرده بود. سقّاء بانگ زد كه راه را باز بگذار. من همان تكه چوب را بالا بردم و بر استر زدم، چوب شكست. به قسمت شكستگى چون نگاه كردم ، چشمم به نامههايى كه در آن تعبيه شده بود، افتاد. شتابان چوب را در آستينم نهان كردم. سقّاء شروع به داد و فرياد كرد و به من و سرورم دشنام داد. (1)
امام از شيوۀ پنهانكارى اينگونه و با اين سطح عالى، حتّى براى رساندن
1) - بحارالانوار ، ج50 ، ص283.
نامههايش از خانهاى به خانۀ ديگر و يا از شهرى نزديك به شهر نزديك ديگر ، استفاده مىكرد.
در پايان اين ماجرا هم مىبينيم كه حامل نامه به خاطر عدم رعايت اصول پنهانكارى باعتاب شديد مواجه مىگردد.
خادم امام به نقل از آن حضرت مىگويد: اگر شنيدى كسى به ما دشنام مىگويد به راهى كه به تو فرمودهام برو، مبادا در صدد جوابگويى بر آيى و يا بخواهى بدانى كه آن شخص كيست ؟ چون من در شهر و ديارى بد زندگى مىكنم. پس راه خود گير كه اخبار و احوال تو به ما مىرسد، اين نكته را بدان. (1)
ب شيوۀ سخن گفتن با اشاره و رمز در محافل شيعه امرى بس شايع بوده است. اين امر از بسيارى از ماجراهايى كه نقل شده، كاملاً محسوس است. در ماجراى زير به اين شيوه بر مىخوريم و همچنين ميزان عمق هشدار امام از مخالفت با تقيّه را در مىيابيم. اجازه دهيد با هم به اين ماجرا گوش فرا دهيم :
محمّد بن عبد العزيز بلخى گويد: روزى در خيابان گوسفندان بودم كه ناگهان امام عسكرى را ديدم كه به قصد دار العامه. از خانهاش بيرون آمده بود. با خود گفتم: اگر فرياد بر آرم كه اى مردم اين حجّت خدا بر شماست، او را بشناسيد ، آيا مرا خواهند كشت ؟ چون به من نزديك شد، انگشتان سبابهاش را بر دهانش گذارد به اين معنى كه ساكت باش و همان شب آن حضرت را ديدم كه مىفرمود: يا پنهانكارى است يا كشته شدن پس از خدا بر خويشتن بترس. (2)
ج باز در بارۀ به كارگيرى شيوۀ سخن گفتن با اشاره به ماجراى على بن محمّد بن حسن بر مىخوريم. وى گويد: جماعتى از اصحاب ما از اهواز آمده بودند و من نيز با ايشان بودم. سلطان به سوى صاحب بصره (كه در بصره3.
خروج كرده بود و همان صاحب الزنج معروف است) آمده بود. ما نيز براى ديدن امام عسكرى عليه السلام (كه معمولاً براى اجراى اصل تقيّه، در چنين مناسباتى سلطان را همراهى مىكرد) بيرون آمده بوديم.
در حالى كه راه مىرفت و مىگذشت به او مىنگريستيم و خود ميان دو ديوار در سُرّمنرأى نشسته، بازگشتش را انتظار مىكشيديم. آن حضرت بازگشت و همين كه به موازات ما رسيد و به ما نزديك شد، ايستاد و دستش را به طرف كلاهش برد وآن را از روى سرش برداشت و به دست ديگرش داد و با آن يكى دست بر سرش كشيد و در چهرۀ يكى از افراد ما خنديد.
مرد فوراً گفت: گواهى مىدهم كه تو حجّت و برگزيدۀ خداوندى. به او گفتم: فلانى مشكل تو چه بود ؟ گفت: من در مورد او شك داشتم. پس با خود گفتم: اگر او باز گشت و كلاه از سر گرفت به امامتش اقرار مىكنم. (1)
چرخ تمدّن در هر يك از امّتهاى بشرى به سوى فرجام فاجعه آميز خود شتاب مىجويد مگر آنكه مصلحان امّت به پا خيزند و كشتى حيات را از طوفانهاى هلاك وابرهاى فتنه دور سازند.. شايد آيۀ زير نيز به همين حقيقت اشاره داشته باشد :
فَلَوْلَا كَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ إِلَّا قَلِيلاً... (2).
« پس چرا نبود از قرنهاى پيش از شما بازماندگانى كه از تباهكارى در زمين نهى
كنند مگر اندكى.. »
سپس مىافزايد :
وَمَا كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرَىٰ بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ (1).
« و پروردگار تو چنان نيست كه شهرها را به ستم بكشد در حالى كه مردم آنها اصلاح كنندگان باشند. »
پس تا زمانى كه حركت اصلاح در جامعه جريان داشته باشد و به امر به معروف و نهى از منكر همّت گمارد پيوسته در برابر كانونهاى فساد (طاغوتيان ، عيّاشان بى درد و هواداران نادان) استقامت ورزد، عذاب الهى در مورد آن به تأخير مىافتد. چه، اين جامعه به نيرويى تبديل شده كه امّت را از فرو افتادن در پرتگاه باز مىدارد.
در دوران امام عسكرى عليه السلام عوامل نابودى و از هم گسيختگى در تمدّن اسلامى فزونى گرفته بود واگر دفاع امام وهواخواهانش از ارزشهاى حق وعدل وجهاد آنان بر ضدّ تجمّل گرايى وستم وجهل نبود، چه بسا كه اين تمدّن بطور كلى از هم مىپاشيد وبه نابودى مىگراييد.
خلفا واطرافيان فاسد آنها در ترور و سركوب وسرقت اموال مردم واسراف در صرف آنها در محافل عياشى وخوشگذرانى خود با خريد وجدان شاعران فرومايه غرق گشته بودند...
ترور و سركوب آزادگان ومصلحان توسط زمامداران، قانون حكومتى ايشان بود. به عنوان نمونه هنگامى كه شام بر ضد حكومت آل عبّاس در عهد متوكّل به پا خاست، خليفۀ مذكور سپاه قوامه را متشكل از سه هزار نيروى پياده و هفت هزار سواره به سوى آنان روانه كرد. اين سپاه وارد شام شد و سه روز (همه7.
1) - سورۀ هود ، آيۀ 117.
كارى را) در دمشق روا شمردند. (1)
يكى از شيوههاى اعدام كردن افراد در آن روزگار اين بود كه شخص متهم را جلوى درندگان مىانداختند تا دريده و خورده شود و يا آنكه او را در تنور مىانداختند و يا تا سر حدّ مرگ به باد كتك مىگرفتند. سركوب واختناق تا آنجا گسترش يافته بود كه به مثابۀ شيوهاى در مبارزات داخلى ميان خاندان حاكم در آمده بود و هم از اين روست كه مىبينيم انقلابها و ترورها در بين افراد خاندان خليفه به تنها زبان گويا مبدل شده بود.
اين متوكّل ستمكار است كه خداوند فرزندش منتصر را بروى چيرگى مىدهد. او با برخى از فرماندهان ترك سپاه خويش پيمان مىبندد و شبانه بر متوكّل هجوم مىبرند و او و وزير ستمگرش فتح بن خاقان را كه هر دو غرق در لهو و فجور بودهاند، مىكشند. تا آنجا كه شاعر در حقّ او مىگويد :
هكذا لتكن منايا الكرام ***
ترجمه: « مرگ بزرگان بايد اينگونه باشد: ميان (بانگ) ناى و عود وشراب ، ميان دو جام كه هر دو را به ميراث به او دادند، جام لذّاتش وجام مرگ، همواره نفس او پيك مرگ بود با انواع دردها و بيماريها ». (2)
پس از مرگ متوكّل، دوران حكومت پسرش وقاتلش چندان به درازا نپاييد زيرا تركهايى كه او را در از ميان برداشتن پدرش يارى كرده بودند، ترسيدند كه مبادا عليه خود آنها بشورد. از اين رو به وسيلۀ پزشك ويژهاش معروف به2.
ابن طيغور او را مسموم ساختند. آنها براى اين كار سى هزار دينار به اين پزشك رشوه دادند و او هم با قلمى مسموم منتصر را رگ زد و وى در همان ساعت جان داد. (1)
پس از منتصر، نوبت به حكومت مستعين رسيد كه تركها او را خلع و با معتز بيعت كردند. مستعين به بغداد گريخت و براى نبرد با تركها سپاهى فراهم آورد امّا تركها او و سپاهش را شكست دادند و خود او را كه هنوز به سى و دو سالگى نرسيده بود، كشتند.
امّا معتز كه دشمن سر سخت اهل بيت عليهم السلام بود و از پدرش كينه و عداوت با خاندان شريف نبوى را به ارث برده بود، نفر بعدى بود كه به دست تركها از بين رفت. او را در روزى بشدّت گرم زير آفتاب نگاه داشتند و او ناچار خود را در محضر قاضى بغداد از خلافت خلع كرد. سپس وى را كشتند.
تركها پس از قتل معتز، مهتدى را روى كار آوردند. وى نيز در سركوب و وارد آوردن فشار بر اهل بيت عليهم السلام و شيعيان و هواخواهان آنها، از سيرۀ نياكانش پيروى مىكرد تا آنجا كه گفته بود: به خدا قسم آنان را از روى زمين درو خواهم كرد. امّا خداوند پيش از آنكه او به گفتهاش جامۀ عمل بپوشاند، روانۀ دوزخش كرد. يكى از فرماندهان ترك بر او يورش برد و گردنش را زد و شروع به نوشيدن خون او كرد تا آنكه سيراب شد. پس از مهتدى با معتمد بيعت كردند. او نيز در هوسرانى و گنهكارى و سركوب و اختناق چيزى از شجرۀ ملعونه (بنى عبّاس ) كم نداشت.
آنچه گفته شد تصويرى گذرا از سرشت نظامى بود كه پايۀ خود را در امور خارجى و داخلى بر اختناق و سركوب بنيان نهاده بود.6.
1) - حياة الامام العسكرى ، ص246.
سيطرۀ تركها كه عبّاسيان آنها را به عنوان مزدورانى براى حفاظت از تاج و تخت خويش و مقابله با خشم عرب به استخدام گرفته بودند از يك سو و برگزيدن ايرانيان و برتر شمردن آنها از ديگران از ديگر سو، با گذشت زمان به مشكلى بزرگ براى حكومت عبّاسى مبدل شد. زيرا سپاه تركان مزدور چه بسا از جريانات سياسى و فرهنگى خاصّى متأثر مىشدند و جناح خود را بر ضدّ جريان ديگر كمك مىكردند و به تبع همين امر عليه خليفه اقدام به كودتاى نظامى مىكردند. در اين ميان البته وجود رهبرانى كه پشتيبان و مؤيد جناح علوى بودهاند، هيچ بعيد نيست چنانكه برخى از شواهد تاريخى نيز بر اين امر دلالت دارند.
در اينجا قانون سياسى مشهورى وجود دارد كه مىگويد: هر گاه نظام در سر كوب و اختناق فرو رود، مردم را به هوسرانى و گنهكارى بيشتر سوق مىدهد تا بلكه مردم بدين وسيله از زندگى پر مرارت خويش كه با آن مواجهند غفلت ورزند.
زمامداران عبّاسى نيز همين قانون را از روزهاى آغازين حكمروايى شان به كار بستند. داستانهاى هزار ويك شب و اخبار كاخهاى آكنده از اسباب كامروايى وپستى، گواه همين مسأله مىتواند باشد.
هر اندازه كه زمان سپرى مىشد و سركوب مردم وجدايى خلفاى عباسى از تودهها فزونى مىگرفت، در لذّات و خوشگذرانيها بيشتر فرو مىرفتند، تا آنجا كه در روزگار روى كار آمدن متوكّل هرزگى و عيّاشى به اوج خود رسيده بود.
مجالس او بسيار پر آوازهاند تا آنجا كه مورخان گفتهاند كه وى صاحب پنج هزار كنيزك بود كه گفته مىشود با همه آنها همبستر شده بود و يكى از غلامانش مىگفت: اگر متوكّل به قتل نرسيده بود به خاطر كثرت جماع، چندان عمر
درازى نمىكرد. (1)
هوسرانى و خوشگذرانى به حساب تودههاى مستضعف انجام مىشد.
چون نظام مردم را وا مىداشت تا خراج (كه به مثابۀ ماليات امروزى بود ).
بيشتر بپردازند و مخالفان را سركوب كنند. هر گاه عياشيها و هرزگيهاى نظام ، موجب تهى شدن خزانه مىگرديد، واليان براى جمع اموال از مردم و تحميل ماليات گزاف دست بكار مىشدند.
اموال دولتى را به خود اختصاص مىدادند. و شمار اموال نور چشميها به ميليونها مىرسيد. خليفه اموال گزافى را كه شمار آن را هزاران هزار گفتهاند بر سران سپاه، نزديكان و بستگان و شعراى چاپلوس خود بذل و بخشش مىكرد.
عطاياى متوكّل به يكى از كنيزانش پنجاه هزار بود. در زمان خلافت مقتدر مجسمهاى از يك روستا ساختند. در اين مجسمه هر آنچه كه در يك روستا يافت مىشد، به چشم مىخورد، درختان و حيوانات و خانههايى كه همه از نقره ساخته شده بودند. براى ساخت چنين مجسمهاى پول هنگفتى به مصرف رسيد و سرانجام مقتدر آن را به يكى از كنيزان مادرش هديه داد.
متوكّل قصرى با شكوه كه يك ميليون و هفتصد هزار دينار براى آن هزينه كرده بود، ساخت. يكى از اطرافيانش به نام يحيى نزد وى آمد وگفت :
امير المؤمنين ! اميدوارم خداوند تو را به خاطر ساختن اين قصر سپاس بگذارد و به پاس آن بهشت را نصيب تو گرداند.
متوكّل از سخن اين چاپلوس فرومايه در شگفت شد چرا كه او خود خوب مىدانست كه متوكّل از راه سرقت اموال مردم چنين قصرى بنا كرده و پروردگار1.
1) - حياة الامام العسكرى ، ص231.
بدين امر راضى نبوده است، لذا از وى پرسيد: چطور ؟ يحيى پاسخ داد: چون تو با اين قصر مردم را مشتاق بهشت مىگردانى. و همين مسأله باعث خواهد شد كه آنان دست به انجام كردارهاى شايسته اى بزنند كه بدانها اميد دخول در بهشت را دارند. متوكّل از شنيدن اين سخنان شاد شد. (1)
متوكّل دستور داد هيچ كس در اين قصر پاى ننهد مگر آنكه جامهاى ابريشمين ونگارين در بر كرده باشد. وى همچنين بازيگران و نوازندگان را در اين قصر حاضر و آماده كرده بود...
شانه به شانۀ اين عياشى و هرزگى، عموم مردم در تنگدستى و بينوايى به سر مىبردند كه امام على عليه السلام فرموده بود :
« نعمتى سرشار نديدم مگر آنكه در كنار آن حقّى تباه شده بود ».
شاعران تنگدست از اين زندگى دشوارى كه مردم با آن دست و پنجه نرم مىكردند، بهترين تعبيرها را كردهاند. يكى از آنها در توصيف حال خود كه البته مىتواند توصيف جامعهاش نيز باشد، شعرى سروده و بيان كرده است كه چگونه بر دخترانش گرسنگى فشار آورده بود..
وصبية مثل صغار الذر ***
اذا بكو عللتهم بالفجرخ.
1) - حياة الامام العسكرى ، ص192 ؛ به نقل از عيون التواريخ.
كانهم خنافس في حجر
ترجمه: « وبچههايى دارم مثل مورچههاى كوچك، سيه چهره همچون سياهى ديگ. زمستان آمد و آنان با آنكه جزو بشرند، بى پيراهن و لباساند.
ايشان را مىبينى پس از نماز عصر (هنگام غروب) كه برخى از آنها به سينهام چسبيدهاند و برخى ديگر به پشتم و برخى به آغوشم چسبيدهاند.
چون گريه كنند، آنان را تا صبح وعده دهم و تا ستون سپيده آشكار گردد و خورشيد سر زند خود را از دست آنان مىرهانم و همه در پايۀ ديوار مىافتند.
گويى سوسكهايى هستند در ديوار، اين تمام ماجرا و كار من است. پس بر خانوادهام رحم آر و كار مرا بر عهده گير كه تو، خودت تكيه گاه و بر آورده حاجت منى. كنيهاى در شعر بر خود گذارم (اينچنين) من ابو الفقر (پدر فقر ) وام الفقر (مادر فقر) هستم ». (1)
مخالفان حكومت با محاصرۀ اقتصادى سختى رو به رو مىشدند. در عصر متوكّل محاصرۀ سلالۀ علوى تا بدانجا پيش رفت كه بانوان علوى تنها يك پيراهن داشتند، كه به نوبت با پوشيدن آن، نماز خود را به جاى مىآوردند. (2)
به خاطر همين وضع اجتماعى فلاكت بار، آتش انقلابهاى اجتماعى شعله ور گرديد. يكى از بارزترين اين انقلابها - در دوران امام عسكرى عليه السلام - انقلاب يحيى بن عمر طالبى بود كه در كوفه به وقوع پيوست. يحيى كوفه را متصرف شد و زندانيان را از بند رها كرد. امّا در نهايت اين انقلاب توسط سپاه عبّاسىن.
سركوب شد و رهبر آن نيز به قتل رسيد. روز قتل يحيى در تاريخ جنبش مكتبى ، روزى بزرگ است زيرا اين حادثه يكى ديگر از حلقههاى زنجير مصيبتهايى است كه بر خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله وارد آمد. شاعرى در سوگ يحيى اشعارى سروده كه برخى از ابيات آن چنين است :
بكت الخيل شجوها ***
« سپاه در غم او گريست و شمشيرهاى هندى و صيقل داده شد بر او گريستند. وعراق، از خاور تا باختر، بر او گريست، و قرآن نيز بر او گريه كرد.
ومصلى وكعبه وحجر الاسود همه (بر مرگ او) شيون وفغان سردادند. چسان آسمان بر ما فرو نيفتاد روزى كه گفتند ابو الحسين (يحيى بن عمر) كشته شد ». (1)
يكى ديگر از اين انقلابها، شورش زنج به رهبرى على بن عبد الرحيم از بنى عبد القيس بود كه خود ادعا مىكرد، علوى است. امّا مورخان در صحّت ادعاى او ترديد مىكنند و از امام عسكرى عليه السلام نقل است كه نسبت او را با اهل بيت عليهم السلام مردود دانسته است.
بى گمان اين حركت، يكى از بزرگترين انقلابهاى آن دوره بوده است. زيرا محرومان و تنگدستان از حركت او پيروى كردند و اين انقلاب توانست تا برههاى از زمان مقدارى از تاب و توان خلافت عبّاسى را مصروف خود سازد.6.
1) - حياة الامام العسكرى ، ص216 به نقل از كامل بن اثير ، ج5 ، ص314 - 316.
اين شيوۀ قساوت بارى كه زمامداران به نام خلافت اسلامى، در اداره كردن كشور از آن بهرهبردارى مىكردند تأثيرى منفى بر فرهنگ دينى مردم از خود بر جاى نهاد در اين ميان كسانى كه از فلسفۀ يونان تأثير پذيرفته بودند، فرصت را غنيمت شمرده در صدد بر آمدند تا مردم را نسبت به حقايق دينى گمراه كنند.
يكى از كسانى كه كمر به اين كار بسته بود فيلسوف معروف « اسحاق كندى » بود. وى دست به تأليف كتابى در رد قرآن (بهشيوۀ فلاسفه كه آشفتگى و سبكى افكار يكديگر را به نقد مىكشيدند ورد مىكردند) كرد. چون اين خبر به گوش امام عسكرى عليه السلام رسيد، يكى از شاگردان كندى را خواست و به او فرمود :
آيا در ميان شما خردمندى نيست كه استادتان كندى را از كارى كه در بارۀ قرآن پيش گرفته، باز دارد ؟
چون شاگرد كندى از امام در بارۀ چگونگى اين امر پرسش كرد، آن حضرت به او فرمود: آيا آنچه را كه به تو القا كنم بدو مىرسانى ؟ شاگرد گفت: آرى. پس امام فرمود :
نزد او روانه شو و با وى انس بگير و ملاطفت كن و در كارى كه پيش گرفته يارىاش نما. پس چون ميان شما دوستى واقع شد به او بگو: مسالهاى به نظرم رسيده كه مىخواهم در بارۀ آن از شما پرسش كنم. تو از او استدعاى پاسخ مىكنى. به او بگو: اگر متكلّمى با اين قرآن پيش شما آيد و بپرسد آيا جايز است كه خداوند از آن سخنى كه در قرآن فرموده، معنايى جز آنكه تو انديشيدهاى و بدان رفتهاى اراده كرده باشد ؟ ! تو را خواهد گفت كه جايز است. چون او (كندى) مردى است كه چون چيزى بشنود مىفهمد. پس چون به تو اين جواب را داد به او بگو: از كجا مىدانى شايد آنچه خداوند اراده فرموده غير از آن معنايى باشد كه تو بدان رفتهاى و آن را مراد خداوند گرفتهاى كه خدا آن لفظ را در غير معانى آن وضع فرموده است.
شاگرد نزد كندى رفت و بنا به دستورى كه امام به او داده بود، رفتار كرد و سخنى را كه امام به او آموخته بود، با كندى در ميان نهاد و در دل كندى مؤثر افتاد. زيرا او همچنانكه امام فرموده بود: مردى با هوش و فهيم بوده و پى برد كه به مجرّد احتمال، چنانكه فلاسفه مىگويند، استدلال باطل مىشود و اگر اين سخن در ميان شاگردانش بپيچد كسى انديشههاى او را نمىپذيرد. و او با تأليف چنين كتابى به كوتاه انديشى خود حكم داده است. از اين رو دست از تأليف كتاب كشيد. امّا از همان شاگرد پرسيد: تو را سوگند به من بگو كه اين سؤال از كجا برايت پيدا شد ؟ شاگرد گفت: بر قلبم عارض شد و آن را با شما در ميان نهادم. كندى گفت: هرگز چنين نباشد. كسى مثل تو نمىتواند چنين سخنى بگويد. مرد گفت: امام عسكرى عليه السلام مرا بدين كار دستور داده بود. كندى گفت :
چنين سخنانى تنها از ناحيۀ اين خاندان مطرح مىشود. آنگاه كتاب خود را گرفت و از بين برد. (1)
اينگونه امام دين جدّ خويش را از نوشتههاى شبهه آميز و گمراهانه رهانيد.
شايد اين شاگرد هم از شيعيان امام بوده كه در دستگاه كندى نفوذ كرده است.
زيرا به كار گيرى اين روشها از سوى رهبران مكتبى در مقابله با جريانهاى منحرف، امرى مطلوب به شمار مىرود. چه بسيار اقدامات شجاعانۀ ديگرى بوده كه رهبرى مكتبى براى جلوگيرى از هجومهاى فكرى دشمنان، آنها را پياده كردهاند امّا به خاطر سرّى بودن آنها - مثل همين اقدام - و يا به خاطر از بين رفتن منابع و مآخذ تاريخى در بوتۀ كتمان باقى ماندهاند.4.
1) - حياة الامام العسكرى ، ص220 - 221 به نقل از مناقب ، ج4 ، ص424.
روز هشتم ربيع الاوّل سال 260 هجرى، روز درد آلودى در شهر سامراء بود خبر شهادت امام عسكرى عليه السلام در عنفوان شباب همه جا را فرا گرفت.
بازارها تعطيل شدند و مردم شتابان و گريان به سوى خانۀ امام رفتند.
مورخان اين روز غمبار را به روز قيامت تشبيه كردهاند، چرا ؟ چون تودههاى محرومى كه مهر و محبت خود را نسبت به امام، از ترس سركوب نظام هميشه در خود نهان مىداشتند، آنروز عنان عواطف خروشان خويش را از كف دادند.
آه كه اهل بيت نبوّت در راه تحكيم شالودههاى دين و نشر ارزشهاى توحيد چه رنجها كه متحمّل نشدند...
چه خونها كه از آنان نريختند و چه حرمتها كه ندريدند و حقوق و قرابت آنان را به رسول خدا رعايت نكردند...
براستى محنت اولياى خدا در طول اعصار چه بى شمار بوده و پايگاه و پاداش آنان در پيشگاه پروردگار چه بزرگ است !
اين امام بزرگوارى كه اينك از دنياى آنان رخت بر مىبندد در حالى كه هنوز از عمر مباركش 28 سال نگذشته، با انواع محنتها دست و پنجه نرم كرد، از عهد
متوكّل ستمكار و فرو مايه كه دشمنى عليه اهل بيت رسالت را سر لوحۀ كار خويش قرار داد و مزار ابى عبد اللّٰه الحسين عليه السلام را ويران كرد تا دوران مستعين كه به خاطر كينه ورزيدن به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله آن حضرت را نزد يكى از سر سخت ترين مردانش زندانى كرد. (اين مرد اوتاش نام داشت كه بعداً پس از ديدن پارهاى از كرامتهاى امام، به امامت آن حضرت ايمان آورد ). همين خليفه، در دوران خويش نزديك بود امام را بكشد امّا خداوند او را فرصت نداد و وى از خلافت بر كنار شد.
همچنين معتز در روزگار خويش مىكوشيد امام را دربند كند ليكن آن حضرت به درگاه خداوند تضرّع كرد تا انكه معتز نيز از دنيا رفت.
حتّى در روزگار مهتدى امام از آزار وى در امان نبود، او مىكوشيد امام را در تنگنا قرار دهد تا آنجا كه زندانىاش كرد و قصد كشتنش را نمود. ليكن امام به يكى از اصحابش به نام ابو هاشم اطلاع داد كه :
« ابو هاشم ! اين ستمگر، قصد كرده مرا امشب بكشد، امّا خداوند عمر او را كوتاه گرداند. مرا فرزندى نيست و خداوند بزودى مرا فرزندى عطا خواهد فرمود ». (1)
بالاخره آنكه آن حضرت در دورۀ معتمد همواره تحت آزار و اذيت قرار داشت تا آنكه به دست وى به زندان افتاد.
آرى امام عسكرى عليه السلام بيشتر مدّت رهبرى خويش را در دشوارى و سختى گذارند و اكنون زمان وفات آن حضرت رسيده است: آيا امام به مرگ طبيعى وفات يافت ؟ يا آنكه توسط زهر به شهادت رسيد ؟
زهر يكى از مشهورترين ابزارهاى ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده و ترس4.
1) - حياة الامام العسكرى ، ص254 ، به نقل از مهج الدعوات ، ص274.
آنان نسبت به وجود رهبران دينى محبوبي مثل امام آنها را وا مىداشته كه با اتخاذ اين روش ايشان را تصفيه كنند.
دليل ديگر ما بر اتخاذ اين شيوه از سوى خليفه، طرز بر خورد آنان با امام به هنگام بيمارىاش مىباشد. خليفه به پنج تن از افراد مورد و ثوق خويش گفته بود كه در طول مدّت بيمارى حضرت، همواره با او باشند. وى همچنين عدّهاى پزشك به خاطر آن حضرت طلبيده بود تا وى را شبانه روز همراه باشند... (1)
علّت اين امر چه بود ؟ دو علّت مىتوان براى چنين رفتار شگفت آورى پيدا كرد :
نخست : برائت جستن از مسئوليّت ترور امام در برابر تودهها بر حسب ضرب المثلى كه در ميان سياستمداران معروف است: او را بكش و زير جنازهاش گريه كن..
دوم : همه مردم و بويژه زمامداران مىدانستند كه ائمۀ اهل بيت عليهم السلام همواره از احترام بسيار تودههاى مردم بر خوردارند و شيعه بر اين باور است كه امامت در ميان آنان يكى پس از ديگرى منتقل مىشود. و اينك اين امام يازدهم است كه مىخواهد از دنيا رخت بربندد. بنابر اين بايد حتماً او را جانشينى باشد، امّا اين جانشين چه كسى است ؟
خلفاى عبّاسى پيوسته مىكوشيدند به هنگام شهادت يكى از ائمه پى ببرند كه جانشين او كيست ؟ به همين علّت ائمه عليهم السلام نيز به هنگام احساس خطر بر جانشين خود او را پنهان مىكردند تا وقتى كه خطر از بين برود.
از ديگر سو احاديثى كه در باره حضرت مهدى (عج) وارد شده، از خاور3.
1) - حياة الامام العسكرى ، ص267 به نقل از ارشاد ، شيخ مفيد ، ص383.
تا باختر را فرا گرفته است و دانشمندان مىدانند كه مهدى دوازدهمين جانشين است و اگر بگوييم كه زمامداران عبّاسى چيزى از اين احاديث نمىدانستند، نا معقول مىنمايد. از همين روست كه مىبينيم آنان پيوسته و با هر وسيلهاى مىكوشند تا نور الهى را فرو نشانند امّا هيهات...
به اين دليل است كه معتمد عبّاسى، به هنگام شدت گرفتن بيمارى امام تدابيرى استثنايى مىانديشد.
پس از آنكه امام چشم از جهان فرو مىبندد، معتمد دستور مىدهد خانۀ او را بازرسى كنند و كنيزانش را زير نظر بگيرند. او نمىدانست خداوند خود رسانندۀ فرمان و كار خويش است و امام منتظر بيشتر از پنج سال است كه به دنيا آمده و از ديد جاسوسان مخفى شده است و برگزيدگان شيعه با وى بيعت كردهاند..
بدين گونه امام بواسطۀ زهر معتمد شهيد شد. (1)
پس از وفات و غسل و تكفين آن حضرت، ابو عيسى بن متوكّل از جانب حكومت و به نيابت از خليفه بر آن حضرت نماز گزارد و پس از فراغت از نماز ، صورت امام را نمايان ساخت و آن را بويژه به هاشميها و علويها و مسئولان بلند مرتبه و قاضيان و پزشكان نشان داد و گفت: اين حسن پسر على پسر محمّد پسر رضاست كه به مرگ طبيعى، در بستر خويش مرده است و به هنگام رحلتش فلانى و فلانى از خادمان و محرمان امير المؤمنين و فلانى و فلانى از قاضيان و فلانى از پزشكان بر بالين او حضور داشتهاند آنگاه چهرۀ مبارك آن حضرت را پوشاند. (2)ه.
اين اقدامات براى اين بود كه مبادا پاى حكومت در قتل امام به ميان آيد، و همين امر نشانگر آن است كه حكومت از جانب مردم متّهم به كشتن امام بوده است.
بدينسان امام عسكرى عليه السلام رحلت كرد و از پس خويش راهى درخشان بر جاى نهاد تا نسلها از روشنى آن هدايت گردند...
آن حضرت را در همان اقامتگاه شريفش در شهر سامراء، در كنار مزار پدر بزرگوارش، به خاك سپردند كه تا امروز نيز زيارتگاه مسلمانان است. درود خدا بر او باد روزى كه زاده شد و روزى كه به شهادت رسيد و روزى كه زنده بر انگيخته خواهد شد... و درود خدا بر هواخواهان و پيروان او تا روز رستاخيز...
آفتاب امامت غروب مىكرد زيرا خداوند اين گونه مقدّر كرده بود كه اين آفتاب از پس پردۀ غيبت صغرا و سپس غيبت كبرا پرتو افشانى كند. از اين رو امام حسن عسكرى عليه السلام بر دو بينش بسيار مهم تأكيد كرد :
نخست : تأكيد بر شناخت غيبت و گرفتن بيعت براى ولى اللّٰه اعظم امام منتظر (عج ).
دوم : تحكيم شالودههاى مرجعيّت دينى.
الف - گرفتن بيعت براى امام منتظر :
احاديث فراوانى در بارۀ امام حجّت منتظر عليه السلام وجود دارد كه از پيامبر وتمام ائمه عليهم السلام صادر شده امّا تأكيد امام عسكرى بر اين امر تأثير رساترى داشت.
چون آن حضرت، شخصاً امام را براى خواص از ياران خويش مشخص كرد.
همچنين روايتهاى فراوانى در اين باره وارد شده كه به ذكر يكى از آنها اكتفا مىورزيم.
احمد بن اسحاق بن سعيد اشعرى روايت كرده است كه: بر امام حسن عسكرى وارد شدم و خواستم در بارۀ جانشينش از وى بپرسم. امّا آن حضرت خود بدون مقدّمه فرمود :
« احمد بن اسحاق ! خداوند تبارك و تعالى از زمانى كه آدم را آفريد زمين را از حجّت خدا بر خلقش خالى نگذاشته و تا روز قيامت هم خالى نخواهد گذارد به بركت وجود او است كه بلا از مردم زمين دور مىشود و باران فرو مىبارد و بركات زمين برون مىآيند ».
گفتم: فرزند رسول خدا ! پس از تو امام و خليفه كيست ؟
پس شتابان وارد اتاق شد. سپس بيرون آمد و بچّهاى روى دوش گرفته بود صورتش گويى ماه شب چهارده بود و سه سال از عمرش مىگذشت. سپس امام فرمود :
« احمد ! اگر كرامت تو بر خداى عزّ و جل و بر حجّتهايش نمىبود، اين كودكم را به تو نشان نمىدادم. او همنام و هم كنيۀ رسول خدا و كسى است كه زمين را از عدل و داد پر مىكند پس از آنكه ستم و بيداد پر شده باشد.
احمد ! حكايت او در اين امّت همچون حكايت خضر و همانند داستان ذو القرنين است. به خدا سوگند چنان غيبت درازى كند كه هيچ كس از هلاكت در آن رهايى نيابد مگر آنكه خداوند او را بر اعتقاد به امامتش استوار كرده و در طول اين مدّت با دعا براى تعجيل فرجش همراهى نموده باشد ». (1)
ب - مرجعيّت خرمندانۀ دينى :
براى اين امامت كه امتداد رسالت الهى است بايد كيان و موجوديت اجتماعى در جهان وجود داشته باشد. اين كيان شيعيان مخلص وفداكارند.3.
1) - حياة الامام العسكرى ، ص263.
از طرفى اينان نيز بايد از نظامى اجتماعى و استوارى بر خوردار شوند تا بتوانند در برابر رخدادها و مبارزهجوئيها توانا باشند. اين نظام در رهبرى مرجعيّت تبلور مىيابد. بدين معنى كه شيعيان به گرد محور عالمان الهى و امَناى وى بر حلال و حرام، جمع شوند. از اين رو در دوران امام عسكرى عليه السلام شالودۀ نظام مرجعيّت تحكيم يافت و نقش دانشمندان شيعه، بدين اعتبار كه آنان وكلا و نوّاب و سفيران امام معصوم عليه السلام هستند، برجستگى ويژهاى پيدا كرد و روايتهاى فراوانى از امام عسكرى عليه السلام در بارۀ نقش علماى دينى در بين مردم منتشر شد كه يكى از آنها همان روايت معروفى است كه امام عسكرى عليه السلام از جدّ خويش امام صادق عليه السلام روايت كرده است و در آن آمده :
« آن كه از فقيهان خويشتندار است و دين خويش را پاسدار و با هوا و هوس خود ستيزه كار و امر مولاى خويش را فرمانبردار ، پس بر عوام است كه از او تقليد كنند ».
از همين رو دانشمندان هدايت يافته، به نور اهل بيت عليهم السلام امور امّت را در دوران امام عهده دار شدند و با امام در بارۀ مسائل مشكلّى كه با آنها بر خورد مىكردند، نامه مىنگاشتند و امام هم پاسخهاى به آنها مىنوشت و نامهها را به امضاى (توقيع) خويش مهر مىكرد. اين نامهها پيش علما به تواقيع معروف شد و برخى از آنها از سوى امام عسكرى عليه السلام شهرت خاصّى كسب كردند.
آنچه در زير مىآيد نام گروهى از ياران امام و كسانى است كه از وى روايت مىكردند. چنانكه از تاريخ پيداست برخى از اين افراد در مركز رهبرى شيعه جاى داشتهاند :
1 - ابراهيم بن ابي حفص: نجاشى در باره وى مىگويد، او يكى از سالخوردگان ياران امام عسكرى عليه السلام است. و در تعريف او افزوده: وى ثقه و « وجيه » است و كتابى دارد به نام الردّ على الغالية و ابو الخطاب... (1)1.
1) - حياة الامام الحسن العسكري - باقر شريف القرشى ، ص131.
از كلمه « وجيه » كه در عبارت ابراهيم آمده است چنين مىتوان فهميد كه وى شخصيّت معروفى در نزد شيعيان و يا تمام مردم داشته است.
2 - احمد بن ادريس قمى. نجاشى در بارۀ وى گويد: اوثقه وفقيه بود و در ميان اصحاب كثير الحديث و صحيح الروايه است. (1)
3 - احمد بن اسحاق اشعرى. وى نماينده و فرستادۀ مردم قم و از ياران خاصّ امام عسكرى بوده است.
او همچنين كتابهايى از ائمه عليهم السلام روايت كرده است. شيخ طوسى در بارۀ او گويد: او از جمله كسانى است كه صاحب الزمان را ديده است. (2)
4 - حسن بن شكيب مروزى. او دانشمند، متكلّم ونويسندۀ چند كتاب بوده و در سمرقند سكنى داشته است. شيخ طوسى اين مرد را در شمار ياران امام عسكرى عليه السلام بر شمرده است. (3)
5 - حسن بن موسى خشاب. نجاشى در بارۀ او گويد: او از نامداران اصحاب ماست، مشهور و پر دانش و پر حديث است. چندين تأليف دارد كه برخى از آنها عبارتند از: « الردّ على الواقفه » و « النوادر ». (4)
6 - حفص بن عمرو العمرى شيخ طوسى او را از ياران امام عسكرى محسوب داشته و از جانب امام در بارۀ او توقيعى صادر شده كه در آن آمده است :
« از شهر بيرون مرو تا عمرى را ديدار كنى خداوند به پاس رضاى من از او، از2.
وى راضى و خشنود باد. پس بر او سلام مىكنى و او را مىشناسى و او هم تو را مىشناسد. او پاك و امين و پاكدامن است و به ما نزديك. تمام چيزهايى كه از نواحى (مختلف شهرها) به سوى ما آورده مىشود، آخر كار بدو مىرسد تا آن را به سوى ما بفرستد ». (1)
اين توقيع بيانگر شيوۀ امام در تحكيم رهبرى صالح در طايفۀ شيعه است تا مرجعيّت را براى رسيدگى به امور شيعيان سر و سامان بخشد و اين امر براى قرون بعدى، به مثابۀ سنّتى حسنه در آيد.
7 - حمدان بن سليمان (ابو سعيد نيشابورى). شيخ طوسى او را جزو ياران امام عسكرى جاى داده است. او فردى ثقه و از نامداران شيعه بود. (2)
8 - سعد بن عبد اللّٰه قمى. سعد معاصر امام حسن عسكرى عليه السلام بوده اگر چه شيخ طوسى در بارۀ او گويد: نمىدانم آيا از او روايت كرده است. نجاشى در بارۀ او گويد: سعد، شيخ اين طايفه (شيعه) وفقيه و حجّت آن است و كتابهاى فراوانى تأليف و براى شنيدن حديث مسافرت كرده و از پيشوايانش در حديث كه از امامان مذاهب مختلف بودند، حديث شنيده است. (3)
9 - سيد عبد العظيم حسنى. نژاد او به امام مجتبى عليه السلام منتهى مىشود. او عالم، فقيه، پارسا و پرهيز گار و دشمن حكومتهاى ستمگر بود. ائمه عليهم السلام شيعيان خود را مىگفتند كه بدو مراجعه كنند. ابو حماد رازى روايتى نقل كرده است :
در سامراء بر امام هادى عليه السلام وارد شدم و از آن حضرت از برخى از چيزهاى حلال و حرام پرسيدم. امام پاسخ سئوالهاى مرا داد و همين كه با او خدا حافظى كردم، فرمود :8.
« حماد ! اگر در ناحيۀ خويش در بارۀ مسألهاى دينى اشكالى برايت پيش آمد، آن را از عبد العظيم بن عبد اللّٰه حسنى بپرس و سلام مرا به او برسان. » (1)
وى در منطقۀ رى در ميان شيعيان از آوازۀ بلندى برخور دار بود، اگر چه همواره مىكوشيد مخفى باشد و كارهاى خود را علنى نكند.
آن بزرگوار را وقتى از دنيا رفت، در باغى كه هما نجا بود به خاك سپردند و تا امروز آرامگاهش زيارتگاه شيعيان است.
10 - عبد اللّٰه بن جعفر حميرى. وى شيخ اهل قم و از افراد معروف آنان بود.
كتابهاى زيادى در عرصههاى مختلف نگاشت. حدود سال 290 ه به كوفه آمد و مردم آنجا از وى احاديث بسيارى شنيدند. (2)
11 - على بن جعفر همانى. وى بنابه تعبير برخى، مردى فاضل و پسنديده و از وكلاى امام هادى و امام عسكرى بود. كسى در بارۀ او حديث جالبى نقل كرده كه در آن آمده است :
او در زمان خلافت متوكّل به جرم ارتباط با امام هادى محبوس شد. چون مدّت حبس او دراز گرديد يكى از اميران عبّاسى (عبد اللّٰه بن خاقان) را به سه هزار دينار وعده داد تا با متوكّل در بارۀ او سخن بگويد. چون عبد اللّٰه با متوكّل در بارۀ شخصى به نام همانى صحبت كرد متوكّل گفت: عبد اللّٰه ! اگر به تو مشكوك شوم خواهم گفت كه رافضى هستى. و نيز افزود: اين وكيل فلانى (امام هادى) است و من در نظر دارم او را بكشم. چون اين خبر به همانى رسيد، نامهاى به امام هادى نگاشت و گفت: سرورم ! خدا را در بارۀ من در نظرگير. به خدا مىترسم كه به ترديد دچار شوم. امام در كاغذى كوچك پاسخ1.
او را چنين نوشت :
اگر كار تو تا آنجا رسيد كه من مىدانم پس بزودى خداى را در بارهات قصد مىكنم، از خدا نجات تو را خواهم خواست.
اين ماجرا در شب جمعه روى داد. فردا صبح متوكّل دچار تب شد و در روز دوشنبه تا آنجا حالش خراب شد كه بر او ضجه و شيون مىكشيدند. متوكّل دستور داد، هر زندانى كه نامش را نزد او مىبرند، آزاد كنند تا آنكه على بن جعفر همانى را نيز ياد كردند. متوكّل به عبد اللّٰه بن خاقان گفت: چرا كار او را بر من عرضه نداشتى ؟ عبد اللّٰه گفت: هرگز نام او را تكرار نمىكنم. متوكّل گفت :
همين حالا او را آزاد كن و از وى بخواه كه مرا حلال كند.
همانى را آزاد كردند و او به فرمان امام هادى به مكّه رفت و در آنجا مجاور شد. (1)
اختلافى ميان على بن جعفر و شخصى به نام فارس كه در زعامت شيعه با وى به رقابت برخاسته بود، در گرفت. يكى از شيعيان به امام عسكرى در اين باب نامهاى نوشت. امام هم در پاسخ، على بن جعفر را تأييد فرمود. در ضمن اين نامه آمده بود :
خداوند منزلت على بن جعفر را بزرگ گرداند و ما را بدو بهرهمند سازد.
و افزود :
در حوايج خويش نزد على بن جعفر برو و از فارس بترسيد و او را در چيزى از امورتان داخل مگردانيد. (2)
از اين توقيع پيداست كه ائمه عليهم السلام چگونه امور شيعه را از طريق وكلايشان7.
سر و سامان مىدادند و مرجعيّت دينى را در محافل خود تحكيم مىبخشيدند.
12 - محمّد بن حسن صفار. او از سران شيعه در قم و مردى ثقه، بزرگوار بود كه دهها كتاب تأليف كرد و در آنها احاديث اهل بيت عليهم السلام را در مسائل مختلف حفظ نمود. بين او و امام عسكرى نيز نامههايى رد و بدل شده است. (1)
13 - فضل بن شاذان. او يكى از پركارترين شيعيان است. گفتهاند برخى از مؤلفات وى از رضايت و خشنودى امام عسكرى بهرهمند گشته و آن حضرت در بارۀ احاديث او نوشته: اين حديث صحيح و سزاوار است بدان عمل شود.
همچنين گفتهاند امام در يكى از مؤلفات فضل نگريست و فرمود :
« اهل خراسان به جايگاه فضل بن شاذان وبودن او در ميانشان بايد غبطه بخورند ». (2)
14 - عثمان بن سعيد عمرى. وى يكى از ستونهاى نظام مرجعيّت در دوران امام حسن عسكرى است و ائمه به جايگاه او اشاره كردهاند. او در نزد شيعيان مقامى والا داشت و امام هادى پيروان خود را بدو ارجاع مىداد چنانكه اين نكته در روايت احمد بن اسحاق قمى ذكر شده است. وى گويد: يكى از روزها بر امام هادى عليه السلام وارد شدم و پرسيدم: سرورم ! هميشه اين امكان براى من نيست كه خدمت شما مشرّف شوم. پس سخن چه كسى را بپذيرم و فرمان چه كسى را اطاعت كنم ؟ آن حضرت به من فرمود :
« اين ابو عمرو مردى است مورد اعتماد و امين. آنچه به شما گفت از جانب من مىگويد و آنچه به شما رساند از جانب من رسانده است. »
چون ابوالحسن عليه السلام وفات يافت خدمت فرزندش حسن عسكرى عليه السلام رسيدم3.
و همان سؤالى كه از پدرش كردم از او نيز پرسيدم. آن حضرت به من گفت :
« اين ابو عمرو مردى است ثقه و امين و در زندگى و مرگ مورد اعتماد من است. آنچه به شما گفت از جانب من مىگويد و آنچه به شما رساند از جانب من رسانده است. » (1)
پس از امام عسكرى، عثمان بن سعيد نيابت مولا و سرور ما امام مهدى (عج) را عهده دار شد و ميان شيعيان و امام غايب به منزلۀ پلى ارتباطى بود.
15 - على بن بلال. وى نيز از سران شيعه در واسط (چنانكه معلوم مىشود ) بود. وامامان عليهم السلام در نامههاى خود بدو اعتماد مىكردند در يكى از نامههايى كه از سوى امام عسكرى بدو نوشته شده، آمده است :
« من مىدانم كه تو بزرگ منطقه خويش هستى. پس دوست داشتم نامهاى جداگانه به تو بنويسم و تو را به اين وسيله مورد اكرام قرار دهم. »
همچنين آن حضرت در نامهاى ديگر خطاب به اسحاق (يكى از يارانش) دربارۀ على بن بلال چنين نوشته است :
« اسحاق ! نامۀ ما را بر على بلالى كه خدا از او راضى باد، بخوان كه او ثقه و مورد اعتماد است و بدانچه بر او واجب است آگاه و داناست ». (2)
16 - عمرى، فرزند عثمان بن سعيد. او نيز همچون پدرش يكى از اركان نظام مرجعيّت است كه ائمه عليهم السلام در ميان شيعيان پايۀ آن را گذاردند. او از سوى ائمه در امور مربوط به شيعه، مورد اعتماد بود.
احمد بن اسحاق از امام عسكرى پرسيد: با چه كسى ارتباط داشته باشم ؟ و جواب مسائل خود را از چه كسى بگيرم و سخن چه كسى را بپذيرم ؟ امام بدو5.
فرمود: « عمرى، عثمان بن سعيد و فرزندش (يعنى محمّد) ! آن دو ثقه هستند و هر چه به تو رساندند از جانب من رساندهاند ». (1)
به هنگام وفات پدر محمّد بن عثمان، توقيعى از سوى امام منتظر عليه السلام در اين باره خطاب به وى صادر شد كه در آن آمده بود :
« خداوند تو را پاداش فراوان دهد و صبر نيكو در مصيبت او به تو عطا فرمايد. تو مصيبت زده شدى و ما نيز مصيبت زده شديم. پس از فراق او تو و نيز ما تنها مانديم. پس خداوند او را در آرامگاهش شاد دارد. از كمال سعادت پدرت آن است كه خداوند فرزندى چون تو بدو عطا فرموده كه پس از وى جانشين او باشى و به كارى كه او مىكرد، بپردازى و از براى او ترحم كنى و طلب آمرزش نمايى. » (2)
اينان كه نامشان گفته شد برخى از وكلا و نوّاب امام و كسانى بودند كه اركان نظام مرجعيّت در ميان امّت، بدانها استحكام يافت. نظام مرجعيّت به مثابۀ شيوهاى در حركت سياسى و راهى استوار براى دعوت به خدا و سازماندهى مكتبى براى جامعه، قلمداد مىشود. همچنين اين نظام مىتواند، به وقت بازگشت حكومت به دست اهل آن، نظامى سياسى براى امّت باشد. نظام مرجعيّت همچون نظام امامت از ژرفاى دين سرچشمه مىگيرد. چون اين نظام به دور از غوغاى طايفه گرايى و عشيرت زدگى است همچنانكه با روح حزب گرايى و گروهگرايى، فاصله دارد. طايفۀ شيعه همواره در زير سايۀ اين تشكّل مكتبى، از دوران ائمه اطهار عليهم السلام ، زندگى كرده و از تواناييهاى شگرف آن برخوردار بوده است. اگر چه عقب ماندگى مردم گاه موجب توقف آن مىشده و اجازه نمىداده است كه اين نظام در برخى ابعاد به سوى تكامل مورد نظر خود8.
شتاب گيرد.
از آنجا كه عصر امام حسن عسكرى عليه السلام به تحكيم اين رهبرى (مرجعيّت ) ويژگى مىيابد و نيز به خاطر آنكه اين رهبرى تا كنون عهده دار امور دنيوى و اخروى شيعيان بوده است، مناسبت دارد در همين جا اندكى از واقعيت مرجعيّت و ابعاد آن سخن بگوييم :
اوّلاً : از آنجا كه مرجعيّت، نظامى الهى است و نيروى اجرائى اوامر آن از فطرت انسان و وجدان و روح تقوا در درون او سرچشمه مىگيرد، اين نظام مىتواند با ساير احكام شرعى كه آنها هم با روح تقوا به اجرا در مىآيند ، منسجم و هماهنگ باشد.
سياست در اسلام، همچون جامعه وامور شخصى، محراب عبادت و معراج مؤمن است. به خاطر خداست كه مؤمن از ولّى امر خويش فرمان مىبرد و در راه خدا به نبرد با دشمنان خدا مىشتابد و براى كسب خوشنودى خداست كه زير درفش جنبش دينى گرد مىآيد و او امر دين را به اجرا مىگذارد و براى تبعيّت از فرمان خداست كه با طاغوت به مخالفت مىپردازد و بر ضدّ قدرت ستمگر مىشورد و موجوديّتى سياسى به جاى آن بنا مىنهد.
از اين رو كلمۀ تقوا و نه غيرت جاهلى و عصبيّت تنگ و محدود آن، محور جامعۀ اسلامى مىگردد و به صورت نقطۀ عطف آن و زنجيرى كه اركان جامعه را به هم مىپيوندد، در مىآيد... از همين روست كه در قرآن مىخوانيم :
إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَىٰ وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً (1).6.
1) - سورۀ فتح ، آيۀ 26.
« هنگامى كه كفر ورزان در دل خويش حميّت نهادند ، حميّت جاهليّت پس خداوند آرامش خود را بر پيامبرش و مؤمنان فرو فرستاد و كلمۀ تقوا را همراه ايشان كرد كه آنان بدان سزاوارتر و شايستهترند و خدا به همه چيز داناست. »
فرق بسيارى است ميان غيرت جاهلى و كلمۀ تقوا. چون حميّت كه ابن خلدون آن را عصبيّت مىنامد و آن را سبب فرمانروايى و محور مدنيّت مىداند ، از ارزشهاى مادى نشأت مىگيرد و به ستيز و خونريزى وا مىدارد و به هيچ وجه با احكام الهى كه داراى ارزشهاى انسانى پاك از شايبههاى شرك و حقد و تحزب است، مناسبت ندارد.
از همين روست كه خداوند سبحان مىفرمايد :
وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (1).
« از پيامبر و صاحبان امر از ميان خودتان پيروى كنيد. »
بدين سان طاعت اولى الأمر، در راستاى طاعت خدا و رسول جاى دارد و حتّى تبلورى از آن دو، و وسيلهاى براى رسيدن به آن دو است. بنابر اين اطاعت خدا و پيامبرش بدون اطاعت از اين رهبرى كه خداوند بدان فرمان داده، چگونه امكان پذير خواهد بود ؟ !
ثانياً : از آنجا كه اساس مرجعيّت، تقواست نه قومگرايى بنابر اين، اين كيان از مرزهاى اقليم و نژاد و زبان و ديگر تمايزات مادّى كه ميان مردم جدايى مىاندازد، پا فراتر مىنهد و جامعۀ اسلامى پاكيزهاى پديد مىآيد كه بر اساس طاعت از امام بر حقّ (ولّى امر مسلمانان) بنيان گرفته و پلى است ميان امتهاى9.
1) - سورۀ نساء ، آيۀ 59.
ديگر و وسيلهاى است براى نزديك شدن آنها با يكديگر و محورى است براى آنكه به گرد آن فراهم آيند و در نتيجه مؤمنان به شريعت، موانع نژادى ومنطقهاى ومصالح شخصى را پشت سر گذارند. و بر مردم به حق، گواه باشند و در ميان آنها به اجراى قسط و عدل همّت گمارند. چنانكه پروردگار سبحان نيز مىفرمايد :
وَكَذٰلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً (1).
« اينگونه شما را امتى ميانه قرار داديم تا گواهانى بر مردم باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد. »
جامعۀ مقدّسى كه مكاتب آسمانى ما را بدان مىخوانند، سياه و سپيد ، تهيدست و توانگر، عرب و عجم و دور و نزديك را زير پرتو توحيد و در خانۀ صدق و بر خوان خداى رحمان گرد مىآورد و مرجعيّت چيزى جز چهار چوبۀ اين جمع مبارك و خجسته نيست !
اگر رسالتهاى الهى در طول اعصار و قرون، انسانها را به حكومت خدا در زمين مژده دادهاند و از سيطرۀ عشق و عدالت و احسان در اين حكومت سخن راندهاند بايد گفت كه تجمّع مرجعيّت حق مىتواند تصويرى از اين مملكت موعود باشد كه عنايت پروردگار سبحان آن را مىپروراند.
ثالثاً : از آنجا كه محور تجمّع در سايه مرجعيّت خردمندانه همان تقواست كه خداوند سبحان در بارۀ آن مى فرمايد :
يَاأَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن ذَكَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللّٰهِ أَتْقَاكُمْ (2).
« اى مردم ما شما را از مرد وزنى بيافريديم و شما را شاخهها و تيرههايى گردانيديم3.
تا با هم آشنا شويد همانا گرامىترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.»
پس لياقت و امانتدارى يگانه ابزار براى ارتقاى افراد مىباشد و در اين ميان ثروت و نسب و نژاد و ديگر امتيازات جاهلى سودى ندارد.
بنابر اين كفايت و امانت همچون گوى است كه افراد جامعه براى دست يافتن بدان با يكديگر به رقابت بر مىخيزند و همّتها و آرمانهاى آنها بواسطۀ همين امر برترى مىگيرد و جامعه در آسمان مجد و عظمت بالا مىآيد. چون كفايت و امانت، براى هر جامعۀ پيشرفتهاى همچون دو بال هستند كه او را به سعادت و رستگارى سوق مىدهند.
آخرين سخن آنكه خداوند سبحان حجّت بالغۀ خويش را با اين مرجعيّت خردمندانه، بر بندگانش تمام ساخت. امّا آنها را به پذيرش آن مجبور نكرد همچنانكه به پذيرش ساير اصول و احكام وادار نكرده است. و مردم به اندازۀ نزديكى خود به اين نمونۀ والا به نيك بختى مىرسند و اگر از آن فاصله بگيرند و دور شوند، حجّت بر آنها تمام شده است !
سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان او پرتوهايى هستند كه از جانهاى پاك آنان، پس از تابيدن آفتاب قرآن كريم بر آنها، در خشيدن مىگيرد. اين نور، نور خداست و هدايتى از هدايتهاى خدا. روانهاى نا آرام بدين نور به آرامش مىرسند و كشتيهاى بيچارگان پس از گردشى سخت در ميان امواج شك و ترديد، در ساحل امن آنها به راحتى و آسايش دست مىيابند. آنچه در سطور زيرين، با يكديگر مىخوانيم كلمات نورانى است كه تاريخ از گفتارهاى امام در خود جاودان نگاه داشته است.
امام حسن عسكرى عليه السلام در رهنمودى خردمندانه به يكى از پيروانش شيوۀ شايستهاى را كه تبعيّت از آن در شرايط بحرانى و دشوار سزاوار است، توصيّه مىفرمايد. آن حضرت چنين مىگويد :
« شما را به ترس از خدا و پارسايى در دين خود و كوشش در راه خدا و راستگويى توصيه مىكنم و به امانتدارى از هر كس كه بوده باشد خوب و يا بد وفادار باشيد ، و به طول دادن سجدهها و خوش همسايگى سفارش مىكنم كه محمّد صلى الله عليه و آله بدين روش آمده. در عشاير آنان نماز بخوانيد و بر سر جنازۀ آنها حضور يابيد ، و بيمارهاشان را عيادت
و حقوقشان را ادا كنيد. زيرا هر كس از شما كه در ديانت خود پارسايى پيشه كرد و راست گفت و امانتدار بود و با مردم خوشرفتارى كرد و گفتند اين (فرد) يك شيعه است ، من از اين امر شادمان مىشوم.
از خدا بپرهيزيد و زينتى باشيد براى ما و نه مايه زشتى و ننگ. هرگونه دوستى را براى ما جلب كنيد و هر زشتى را از ما بگردانيد. چون هر خوبى كه در بارۀ ما گفته شود ما شايستۀ آنيم و هر بدى كه در بارۀ ما گفته شود ما چنان نيستيم.
ما را در كتاب خدا حقّى است ، ثابت و قرابتى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله داريم ، و خداوند ما را پاك شمرده و احدى مدّعى اين (كرامت) نيست مگر دروغگو ، خدا و مرگ را بسيار ياد آريد ، و قرآن بخوانيد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار درود فرستيد كه درود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله ده حسنه دارد. آنچه را به شما توصيه كردم خوب به خاطر سپاريد ، شما را به خدا مىسپارم و بر شما درود مىفرستم ». (1)
ايمان مردم به رهبرى شاهد و حاضر در ميان آنها، بسى مشكلتر و گرانتر است از ايمان آوردن آنان به كسى كه از بين آنها رفته و رخت بر بسته است. زيرا آنها اگر به رهبر شاهد حاضر ايمان بياورند، از آنها مىخواهد كه از او پيروى كنند و تابع و مطيع دستوراتش باشند و فرمانبرى بسيار گران است بويژه وقتى كه ديدگاهها و منافع با يكديگر تناقض پيدا كنند. از اين رو شرايط توقف معروف به (وقف) نزد بسيارى از شيعيان، به هنگام وفات يك امام و جانشينى امامى ديگر پيدا مىشود. بسيارى از اين توقفها از جانب وكلايى بوده كه اموال و حقوق مردم در نزد آنها بوده است و طوفان رياست و شهوت قدرت آنان را به بازى گرفته است.
امام حسن عسكرى عليه السلام از ناحيۀ چنين افرادى، آزارهاى بسيارى متحمّل شد به طورى كه حتّى مىتوان گفت آن حضرت بيش از امامان پيشين آزار ديد و رنج2.
1) - حياة الامام العسكرى ، ص372.
كشيد چنانكه خود در حديثى كه از وى روايت كردهاند، فرموده است :
« هيچ كدام از پدرانم آزموده نشدند چنانكه من به خاطر ترديد اين گروه در بارهام، آزموده شدم ».
چه بسا عامل اين ترديد، شك در استمرار امامت بوده باشد. از اين رو آن حضرت در رد اين شك مىفرمايد :
« اگر اين امر (امامت) امرى است كه بدان باور آوردهايد و براى آن سر تسليم فرود آوردهايد مؤقت مىبود و سپس از هم گسسته مىشد، پس جاى شك بود ، امّا اگر اين امر تا زمانى كه امور خدا ادامه دارد، متصل و نا گسسته است، پس اين شك چه معنايى دارد ؟ ! ». (1)
آن حضرت به يكى از ياران مورد اعتماد خود به نام اسحاق بن اسماعيل نيشابورى كه نامههاى فراوانى ميان او و امام رد و بدل گشته، نامهاى مىنگارد.
در اين نامه به احتجاج امام بر امامت و ميزان اهمّيّت آن بر مىخوريم. بياييد در اين نامه دقت به خرج دهيم.
« خداوند ما و شما را در پردۀ خود نگاه دارد و در همۀ كارهايت به نيروى صنع خويش تو را يار باد، خدايت رحمت كند، نامهات را (خواندم و) فهيمدم ما به شكر خدا و نعمت او اهل بيتى هستيم كه بر دوستان خود دلسوزيم، و به احسان پياپى خدا و بخشش وى بديشان خوشحاليم، و هر نعمتى كه خداى تبارك و تعالى بر آنها ارزانى دارد به حساب آوريم. اى اسحاق ! خداوند بر تو و هَمتايانت نعمت خود را تمام كند، تمام آن كسانى كه خداوند به آنها مهر ورزيده و به نعمت خود آنان را همچون تو بينا كرده و كمال نعمت خود را به بهشت رفتن آنان، مقدّر داشته است. هر نعمتى هر چه هم والا و با ارزش باشد2.
1) - بحارالانوار ، ج75 ، ص372.
چيزى نيست جز آنكه - به خاطر سپاس و ستايش خداوند و منزّه دانستن نامهاى مقدس او - بايد شكر آن ادا شود. و من مىگويم « الحمد للّٰه» برترين چيزى است كه ستايندۀ خدا او را تا ابد سپاس گزارده در برابر منّتى كه خداوند بر تو نهاده است از رحمت خويش و تو را از هلاكت رهايى بخشيده، و راه تو را در گذر از آن گردنه هموار فرموده. به خدا سوگند كه آن گردنهاى است بس دشوار و گذر از آن سخت و بلايش بزرگ و در كتابهاى پيشينيان از آن ياد شده. شما در دوران امام گذشته تا زمانى كه از دنيا رفت و در دوران امامت من كارهايى داشتيد كه پسنديده و موفّق نبود.
اى اسحاق ! يقيناً بدان كه هر كس از اين دنيا كور و نابينا بيرون رفت در آخرت هم كور باشد و گمراهتر.
اى اسحاق ! ديدگان كور نيستند بلكه دلهايى كه درون سينههايند كوراند و اين سخن خداست در كتاب استوارش از قول ستمگرى، آنجا كه مىفرمايد :
قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَىٰ وَقَدْ كُنتُ بَصِيراً * قَالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَىٰ (1).
« پروردگارا ! چرا مرا كور محشور كردى من بينا بودم. خدا فرمايد: اينچنين آيات ما به تو رسيد پس آنها را فراموش كردى و (در برابر) تو هم امروز فراموش شدى ».
وكدامين آيت بزرگتر از حجّت خدا بر حقش و امين او در بلادش و گواه او بر بندگانش مىباشد ؟ !
كسى كه گذشتگان از پدران نخست او از پيامبرانند و پدران بعدىاش اوصيا كه درود و بركات خدا بر تمام آنها باد.
شما را كجا سرگردان كردند و همچون چهار پايان به كجا رو مىآوريد ؟ !6.
1) - سورۀ طه ، آيات 125 و 126.
از حق رخ بر مىتابيد و به باطل مىگراييد، ونعمت خدا را نا سپاسى مىكنيد يا از كسانى هستيد كه به پارهاى از كتاب ايمان مىآورند و به پارهاى ديگر كفر مىورزند. پس پاداش آن كس كه چنين مىكند، از شما يا غير شما، چيزى نيست مگر خوارى در زندگى دنيا و عذاب طولانى در زندگى پايندۀ اخروى، و به خدا كه اين رسوايى بزرگ است.
خداوند كه از روى منّت و رحمتش بر شما فرايضى مقرّر فرمود، نه براى آن بود كه بدانها نياز داشته، بلكه (قرار دادن اين فرايض) رحمتى بود از جانب او كه معبودى جز او نيست، بر شما، تا پليد را، از پاك جدا سازد و آنچه را كه در دلهاى شماست بيازمايد و آنچه در دلهايتان است پاك و صاف كند تا به سوى رحمت خدا سبقت گيريد و جايگاههاى شما در بهشتش تفاوت يابند. پس بر شما حجّ و عمره و گزاردن نماز و پرداختن زكات و روزه و ولايت را واجب فرمود و درى هم به روى شما گشود كه درهاى فرايض را بدان باز گشاييد تا كليدى (براى رسيدن) به راه او باشد. اگر محمّد و جانشينانش از فرزندانش نبودند شما چون چهار پايان سر گشته مىشديد، هيچ كدام از فرايض را در نمىيافتيد.
و آيا مىتوان به شهرى در آمد جز از راه دروازهاش ؟ !
و چون بر شما منّت نهاد به قرار دادن اوليا (امامان) پس از پيامبرتان، در كتاب خويش فرمود :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً (1).
« امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را دين3.
1) - سورۀ مائده ، آيۀ 3.
شما پسنديدم ».
پس براى اولياى خود بر شما حقوقى قرار داد و شما را به اداى آن دستور فرمود تا آنچه از زن و مال و خوردنى و نوشيدنى بر دوش داريد، براى شما حلال باشند، خداوند فرمود :
قُل لَاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ (1).
« بگو از شما مزدى بر آن نخواستم جز دوستى با خويشانم ».
و بدانيد كه هر كس بخل ورزد، بر خود بخل ورزيده و خداوند بى نياز است و شما نيازمندانيد كه خدائى جز او نيست، و سخن در بارۀ آنچه به سود و زيان شما بود به درازا كشيده شد.. » (2)
ائمه عليهم السلام به مقام دنيوى يا ثروت و يا شهرت، مباهات نمىكردند بلكه فخر آنان به حب خدا و انتساب به رسول خدا و... علم و تقوا بود. آنچه در زير نقل مىشود سخن شكوهمندى است منسوب به امام عسكرى عليه السلام كه آن را به خط مبارك ايشان يافتهاند. در اين مكتوب آمده است :
« ما به گامهاى نبوّت و ولايت به قلّههاى حقايق رسيدهايم و راههاى هفتگانه را با نشانهاى فتوّت روشن ساختهايم. ما شيران ميدانهاى كارزاريم و ابرهاى پر باران. شمشير و قلم در دنيا و درفش سپاس و دانش در آخرت در كف ماست. فرزندان ما خلفاى دينند و هم پيمانان يقين ، و چراغهاى امّتهايند و كليدهاى بزرگوارى وبخشش. كليم (موسى عليه السلام) را وقتى حلّۀ نبوّت پوشاندند كه ما از او پيمان و فادارى گرفتيم ، و روح القدس در بهشت آسمان سوّم از باغهاى تازه رسِ ما مىچشيد ، و پيروان ما گروه
رستگارانند و دستۀ پاكان. براى ما يار و نگاهبانند و بر تيرگى باور و مددكار ، و بزودى چشمه سارهاى زندگى (واقعى) پس از شرارههاى آتش براى آنان شكافته مىشود ». (1)
بهترين درسها همان است كه انسان از آنها در زندگانى خويش بهره بر مىدارد. ائمۀ هدى عليهم السلام آموزشهاى زندگى بخش فراوانى ارائه دادهاند كه اگر ما به فهم آنها نايل شويم نيكبخت ترين مردم در دنيا و نزديك ترين آنها به خشنودى خداوند در آخرت خواهيم بود. در آنچه كه ذيلاً نقل مىشود به تأمل در بارۀ پارهاى از سخنان امام در اين عرصۀ مهم خواهيم پرداخت :
« تا آنجا كه تحمّل دارى ، در خواست و سؤال مكن ، زيرا براى هر روزى ، رزق جديد است و بدان كه پا فشارى و اصرار در سؤال و كمكخواستن هيبت انسان را از بين مىبرد و باعث رنج و سختى مىگردد. صبر پيشه كن تا خداوند درى بروى تو بازكند كه گذشتن از آن براى تو سهل و آسان باشد. چه نزديك است خداوند كارساز به انسان درمانده ، و امنيّت و آسايش به شخص فرارى ترسان ، پس شايد غيرتها نوعى از تأديب الهى باشد. و بهرهها و نصيبها مراتبى است ، پس بر چيدن ميوهاى كه نرسيده است عجله مكن ، چرا كه در وقت مناسب آنرا بدست خواهى آورد. وبدان ، تدبير كننده كارت بوقتى كه كارت را اصلاح كند آگاهتر است ، به اختيار او در همه امور خود كه بنفع توست اطمينان كن ، و در بر آوردن حاجات خود قبل از رسيدن وقت آن ، عجله منما كه قلب و سينهات ، تنگ مىشود ، و يأس بر تو چيره مىشود. و بدان كه از براى بخشش ، اندازه و مقدارى است كه اگر از آن فزونى يابد ، اسراف خواهد بود و از براى مدارا و احتياط اندازهاى است كه هر گاه از آن بيشتر شود ، جبن و ترس است و از براى اقتصاد و ميانه روى مقدار است كه زيادتر از آن بخل است و شجاعت را مقدارى است كه افزون آن تهوّر و بىباكى است و از تيزهوش آرام بر
1) - بحارالانوار ، ج75 ، ص378.
حذر باش ». (1)
« بهترين برادران تو كسىاست كه گناهت را فراموش كرد و نيكىترا بهخويش يادآورد.
سست حيلهترين دشمنان كسى است كه دشمنى خويش را آشكار ساخت ».
« زيبائى چهره ، جمال برون است و زيبايى عقل جمال درون است »
« سزاوارترين مردم به محبّت كردن ، كسى است كه از او اميد محبّت كردن دارند. »
« پليديها در خانهاى قرار داده شدند و دروغ كليد آن خانه است ».
« نادانى دشمن است ، و حلم حكومت ، و راحتى دلها را نشناخت آن كه حلم ، پارههاى اندوه صبر و دشمنى را به وى جرعه جرعه نچشاند. »
« هر كه بر پشت باطل سوار شد ، در سراى پشيمانى فرود آمد. »
« تقديرهاى غالب با كشمكش دفع نگردند ، و ارزاق نوشته شده را به آز نتوانند بدست آرند ، و با امساك نتوان آنها را دفع گرداند ».
« عطاياى (شخص) كريم تو را پيش او خوب جلوه مىدهد و بدو نزديكت مىسازد ، و عطاياى (شخص) فرو مايه تو را از او دور مىكند و به نزدش منفورت مىسازد ».
« هر كه پارسايى خوى او باشد و كرم سرشت او و بردبارى عادت او دوستانش زياد گردد و تمجيد بر او فراوان ، و با ستايشهايى نيكويى كه از او مىكنند بر دشمنانش پيروز مىشود. »
در تشويق به روزه گرفتن و نماز شب خواندن فرمود :
« شب زندهدارى گواراتر از خواب است و گرسنگى در خوبى خوراك فزايندهتر. » (2)
« مؤمن براى مؤمن بركت است و بر كافر حجّت. »
« دل احمق در دهان اوست و دهان حكيم در دل او. »
« توجّه به رزقى كه برايت تضمين شده ، تو را از كار واجبت باز ندارد ».8.
« هيچ عزيزى از حق جدا نشد جز آنكه خوار شد ، و خوارى حق را نگرفت مگر آنكه سر فراز شد. »
« دوست نادان ، مايۀ رنج است. »
« دو خصلت است كه والاتر از آنها چيزى نيست: ايمان به خداوند و سود رساندن به برادران ».
« گستاخى فرزند بر پدر ، در كوچكى ، منجر به عاق شدن در بزرگىاش شود. »
« اظهار شادمانى در برابر شخص غمزده ، بى ادبى است. »
« بهتر از زندگى چيزى است كه اگر از دستش بدهى ، زندگى را منفور دارى و بدتر از مرگ چيزى است كه چون بر تو فرود آيد مرگ را محبوب شمارى ».
« رياضت دادن نادان و ترك دادن معتاد از چيزى كه بدان عادت كرده ، خود معجزه است. »
« تواضع نعمتى است كه بر آن حسد نبرند. »
« آدمى را طورى گرامى ندار كه بر او سخت بگذرد. »
« هر كه برادرش را نهانى اندرز داد او را آراسته و آن كه در برابر ديگرانش پند گفت ، زشتش ساخته ».
« هيچ بلايى نيست مگر اينكه براى خدا در پيرامون آن نعمتى است. »
« چه زشت است براى مؤمن گرايشى كه او را خوار مىكند. » (1)
آن حضرت فرمود :
« پارساترين مردم كسى است كه به هنگام بر خورد با امور شبهه ناك بازايستد ، عابدترين مردم كسى است كه فرايض را بر پاى دارد ، زاهدترين مردم كسى است كه از حرام دست شويد ، سخت كوش ترين مردم كسى است كه گناهان را ترك گويد. »
« شما در عمرهاى كاسته شده و روزهاى شمرده شده (اندك) هستيد ، و مرگ ناگهان سر مىرسد. هر كه تخم نيكى بكارد خوشى بدرود ، و آن كه تخم بدى بكارد پشيمانى8.
1) - بحارالانوار ، ج75 ، ص377 - 378.
بدرود. هر زارعى را همان چيزى است كه مىكارد ، كند كار را بهره از دست نرود ، و آزمند آنچه را كه برايش مقدّر نيست به دست نياورد.هر كه به خيرى رسد خدايش داده و هر كه از شرّى در امان نگاه داشته شود ، خدايش نگاه داشته. »
در نامه مباركش به ابن بابويه فقيه مشهور، فرموده است :
« امّا بعد، تو را اى پير و معتمد و فقيهم، ابو الحسن على بن حسين قمى، كه خدايت براى كسب خشنوديهايش تو را موفّق بدارد و به رحمت خويش از صلب تو فرزندانى صالح عطايت فرمايد، سفارش مىكنم به تقواى خدا و بر پاى داشتن نماز و پرداخت زكات كه نماز از مانعان زكات پذيرفته نشود.
و تو را سفارش مىكنم به آمرزش گناه، و فرو خوردن خشم، و صله رحم و همدلى با برادران، و كوشش در (جهت رفع) نيازهاى ايشان در سختى و آسانى، و بردبارى در برابر نادانان، و نفقه در دين، و تربيت در كارها و رعايت قرآن، و خوشخويى، و امر به معروف و نهى از منكر كه خداوند عزّ و جلّ فرمود :
لَا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِن نَجْوَاهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَيْنَ النَّاسِ وَمَن يَفْعَلْ ذٰلِكَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّٰهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (1).
« در بسيارى از راز گويى اينان هيچ چيزى نهفته نيست مگر آنكه به صدقه امر كند يا نيكى يا اصلاح ميان مردم ، و آن كسى كه از پى خشنودى خدا اين كار را بكند بزودى پاداشى بزرگ عطايش فرماييم. »
و دورى از تمام زشتيها. و بر تو باد گزاردن نماز شب (سه بار اين دستور را تكرار فرموده) و هر كه نماز شب را كوچك انگارد از ما نيست.
پس به وصيّت من عمل كن و شيعيانم را بگو تا بدان وادار شوند. و بر تو باد4.
1) - سورۀ نساء ، آيۀ 114.
انتظار فرج كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: « برترين اعمال امّت من، انتظار فرج است » ، شيعيان ما همواره در اندوه خواهند بود تا آنكه فرزندم ظهور كند همان كه پيامبر صلى الله عليه و آله بدو مژده داد كه زمين را از عدل و داد پر مىكند پس از آنكه از ستم و بيداد پر شده باشد.
پس اى پيرو و شيعۀ من شكيبا باش و همۀ شيعيانم را به شكيبايى فرمان ده كه: إِنَّ الْأَرْضَ للّٰهِِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (1). « زمين از آن خداست ، آن را به هر كه از بندگانش خواهد به ميراث دهد ، و فرجام از آنِ پرهيزكاران است. »
و درود بر تو و بر تمام شيعيانم و رحمت و بركات خدا بر ايشان باد.
خدا ما را بس است چه خوب وكيل و چه خوب سر پرست و چه خوب ياورى است. » (2)
دعاهاى مأثور از خاندان وحى عليهم السلام همواره به عنوان استراتژى مبارزه بر ضدّ تمام انواع فسادهاى فرهنگى، اجتماعى، سياسى و... بوده است. مگر نه اينكه دعا قلب را به پروردگار نزديك مىكند. ؟ و روح مؤمن را به آفاق معرفت خدا به تعالى مىبرد ؟ هر گاه معرفت انسان به خدا فزونى مىگيرد. ايمان او به خدا بيشتر مىشود و - در نتيجه - تعهد او به تعاليم اسلامى بيشتر مىشود، يكى از برجستهترين مصاديق اين تعاليم، انقلاب بر ضد طاغوتيان و صبر و پايدارى در رويارويى با آنان و تسليم نشدن در برابر ابزارهاى بيم دهنده و اميدوار كننده
و گمراهكنندۀ ايشان است...
كلمات دعا در نزد اهل بيت، كه آن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله به ميراث بردهاند ، چونان پر مايهترين گنج و قيمتى ترين غنيمت است. دعا در نزد آنان دايرة المعارفى است الهى. در آنها آيات حكمت و شيوههاى تربيت و آگاهيهاى سياسى و ديدگاههاى فرهنگى را مىتوان پيدا كرد.
دعايى كه امام حسن عسكرى عليه السلام به اهل قم آموخت و همچون يك منشور سياسى و سندى جهادى و استراتژى براى حركت و شيوهاى مكتبى در آن برهه حساس منتشر شد، امروز از گنجينههاى اهل بيت قلمداد مىشود، سزاوار است كه ما شبانه روز به خواندن و تأمّل در اين دعا بپردازيم، تا شناخت و يقين و ثبات قدم و هدايت بيشترى فراچنگ خويش بياوريم. اينك بگذاريد با هم عبارات اين دعا را زمزمه كنيم و در آنها ژرف بينديشيم :
« سپاس خداى را به خاطر شكر نعمتهايش، و طلب افزونى آنها، و جلب روزىاش، و طلب خالص شدن براى او و در او نه ديگرى، و پناه از ناسپاسى و كفر پيشگى در عظمت و بزرگى او، سپاس كسى كه مىداند هر نعمتى كه به او مىرسد از جانب پروردگارش است و هر كيفرى كه به او مىرسد به خاطر بدكردارى اوست و خدا درود فرستد بر محمّد، بنده و پيامبرش و برگزيدۀ خلقش و وسيلۀ (پيوند) مؤمنان به رحمتش، و (نيز) درود بر تبار پاك او و واليان كار او ».
« خدايا ! تو خود (مردم را) به فضل خويش دعوت كردى، و به خواندنت فرمودى، واجابت دعا را براى بندگانت ضامن شدى، و نااميد نكردى كسى را كه خواسته خود را بر تو عرضه كرد. و با حاجت خود قصد (در گاه) تو را كرد ، و دستى خواهشگر را از عطاى خويش تهى باز نگرداندى، و از عطاى بى عوض خويش نااميد پس نزدى، و هر كه به سوى تو كوچيد تو را نزديك بيافت، و هر
كه بر تو وارد شد موانع سر راه او را برداشتى... ».
« معبودا ! و اينك من با خواسته خود (در گاه) تو را قصد كردم، و در فضل تو را دست خواهشم كوبيد، و قلبم با خشوع و خوارى با تو راز و نياز مىگويد ، و هم خود تو را بهترين شفيع خويش به درگاهت يافتم، تو خواهش مرا مىدانى پيش از آنكه به انديشهام خطور كند يا در خاطرم راه يابد، پس خدايا خواستهام را به اجابت وصل كن، و خواهش مرا با رسيدن به حاجتم قرين گردان ».
« خدايا ! كژى فتنهها ما را در بر گرفت، و سرپوش حيرت بر ما چيره گشت ، و فرو مايگان و حقيران ما را درهم كوفتند، و آنان كه در دين توبه ايشان اطمينان نبود بر ما حاكم شدند، و آن كه حكم تو را معطل گذارد كارهاى ما را به ستم ربود، و در نابودى بندگانت و در تباه ساختن ديارت كوشيد... ».
« خداوندا ! فيىء ما پس از تقسيم دست به دست گشت، و امارت ما پس از مشورت ياوه شد، و پس از انتخاب امّت به منزلۀ ميراث در آمديم، آنگاه باسهم يتيم و بيوه زنان (اسباب) موسيقى و نوازندگى خريدارى شد، و در گزينش مؤمنان اهل ذمه اختيار دار شدند. و فاسق هر قبيله كارهاى آنان را بر عهده گرفت، پس مدافعى ايشان را از هلاكت باز ندارد، و پاسبانى به ديدۀ رحمت به آنها نَنِگرد، آن كه داراست جگرى سوخته از تشنگى را سير نكند، ايشان صاحبان متاعىاندكند در سرايى تباه شده، و طلايهداران مسكنت و بيچارگىاند ، و خلفاى اندوه و ذلّت... ». (1)
« معبودا ! كشتِ باطل درو شد، و نهايت آن در رسيد، و ستونهاى آن استوارى يافت، و پارههايش فراهم آمد، و جوانهاش زود سر برزد، و شاخهاشت.
1) - اين قسمت از دعا نشانگر وضع آسفبار مردم در آن برهه و علت شيوع فساد در ميان آنهاست.
باليدن گرفت... »
« خداوندا ! دروگرى از حق براى او بيار تا تنهاش را درهمكوبد، و ساقهاش را درهمشكند، و كوهانش را ازهمبدرد، و بينىاش را بر خاك مالد تا باطل با آن سيماى پليدش نهان گردد، و حق با آن زيور زيبايش پديدار شود ».
« خدايا ! براى ستم پشتوانه برجاى مگذار مگر كه ويرانش سازى، و سپرى بر جاى منه مگر كه آن را بدرى، و وحدت كلمهاى قرار مده مگر كه پراكندهاش كنى، و لشكرى مجهز براى آن مگذار مگر كه خوارش كنى، و ستونى بر قرار مدار مگر كه آن را فروريزى، و بالابرندۀ درفشى براى آن باقى مگذار مگر كه سر نگونش سازى، و سر سبزى قرار مده مگر كه خشكش گردانى ».
« خدايا ! پس خورشيدش را درهم بپيچ و نورش را ببر، و نامش را محو كن ، و به حق شَرِّ آن را بِكَن، و سپاهيانش را پراكنده ساز، و دلهاى ياورانش را آكنده از هراس كن ».
خداوندا ! دنبالهاى از آن (باطل) باقى مگذار مگر نابودش كنى، و نه بنيهاى جز آنكه با خاك يكسانش نمايى، و نه حلقهاى جز آنكه آنها را در هم بكوبيش ، و نه سلاحى جز آنكه كندش گردانى، و نه مركوبى مگر آنكه هلاكش كنى، و نه بر دوش دارندۀ پرچمى جز آنكه سرنگونش داراى ».
« بار خدايا ! يارانش را پس از پيوستگى از هم گسسته دار، و پس از همسخنى پراكنده شان فرماى، وپس از چيرگى امّت سر افكنده و خوارشان بدار، و از (سيماى) روز (گرم و درخشان) عدل و داد براى ما، نقاب برگير، و آن را جاودانه به ما بنمايان بى آنكه ظلمتى در آن باشد، نورى بى آنكه تيرگى با آن باشد، و ابر (پر بارانِ) آن را بر ما پياپى بباران، و بركتش را بر ما فرود آر، و او را بر دشمنانش چيرگى بخش و بر آنان كه با او سر ستيز دارند يارىاش فرماى ».
« خداوندا ! حق را آشكارى ده، و تاريكى فراگيرستم و سپاهى حيرت را به او
روشن و نورانى كن. خداوندا ! دلهاى مرده را بدو جان بخش، و خواستهاى گوناگون و آراى پراكنده را به او جمع كن، و حدود ضايع شده و احكام وانهادۀ (دينت) را بدو بر پاى دار، و شكمهاى از گرسنگى بر آمده را بدو سير كن ، و بدنهاى نا توان و خسته را بدو، راحتى بخش، همچنانكه ما را به خواندن او توفيق عنايت كردى، و غافلان را از اطراف او دور فرمودى، و در دلهاى، مهر او و اميد و خوش گمانى به او را براى اقامۀ احكامش جاى دادى ».
« پروردگارا بهترين يقينها را در بارۀ او براى ما (به ارمغان) آور، اى آن كه تحقّق بخشندۀ گمانهاى نيكى، و تصديقكنندۀ آرزوهاى به تأخير افتادهاى.
خدايا ! دروغ كسانى را كه در بارۀ او با تو به ستيز برخاستند ظاهر كن، و به واسطۀ او گمانهاى كسانى را كه از رحمت تو مأيوس و نا اميد گشتهاند، باطل فرماى ».
« بارالها ! ما را يكى از اسباب او و يكى از پرچمهاى او و يكى از دژهاى او قرار ده، چهرههاى ما را به زينت يافتن او شاداب و زيبا گردان، و ما را به نصرت او ارجمند بدار، و نيّت ما را نيكو كن تا ما را براى او، بدو پيروز گردانى ، و حسودان و آنان را كه چشم انتظار رسيدن به پشيمانيها و عقوبتها بر ما هستند به غمِ ما شاد مكن، تو خود بى گناهى ما را مىبينى، و دل ما را كه هيچ كينهاى از آنان در خود نگرفته و آرزوى وقوع بلا بر آنان را ندارد، نظارهگر هستى، حال آنكه اينان در بارۀ ما پى فرصت مىگردند، تا چون غافل شديم بر ما يورش آورند ».
« خداوندا ! تو ما را از خودمان آگهى دادى، و به عيبهاى نهانمان بينا فرمودى، ما مىترسيم همين آشكارى اجابت تو ما را از تو غافل بدارد، حال آنكه تو بر آنان كه سزاوار نيستند مىبخشى، و بر خواهشگران آغازگر نيكى و احسانى ، پس بر حسب كرم و بخشش وفضل وامتنان خويشكار مارا راستآور كه تو هر چه خواهى كنى و آنچه خواهى حكم دهى، ما به تو روى كردهايم و از
گناهان خود (به درگاه تو) توبه آوردهايم ».
« پروردگارا ! آن كه به تو مىخواند، و بندۀ تو كه به قسط قيام مىكند، محتاج رحمت توست، و نيازمند يارى تو بر طاعت، چون آغاز نعمت خويش بودى بر او، و جامههاى كرامت خويش را تو خود بر قامت او پوشاندى، و محبّت طاعت خويش را بر او افكندى، و از محبّت خود گامهايش را در دلها استوارى دادى، و او را بر كارهايى كه اهل زمانش از آنها چشم پوشيدند توفيق عمل ارزانى كردى، و او را فريادرَس بندگان ستمديده قرار دادى، و ياور كسانى كه جز تو يارى نيافتند، وزندهكنندۀ احكام وانهاده از كتابت، و بر افرازندۀ پرچمهاى دينت و سنّتهاى پيامبرت كه سلام و صلوات و رحمت و بركات تو بر او و خاندانش باد، قرارش دادى ».
« پس خداوندا او را از عذاب و بلاى تجاوز گران در دژى استوار محافظت فرماى، و دلهاى پراكندۀ دين جويان را به نورش روشنايى بخش، و بهترين چيزى را كه به قيام كنندگان به عدل و دادت از پيروان پيامبران، رساندى به او نيز برسان ».
« بار الهى ! خوار كن به واسطۀ او كسى را كه در رجوع به محبّت تو با او همكارى نمىكند، و آن را كه به دشمنى با او برخاسته است، و با سنگ كوبندۀ خويش بر آن كه در صدد قيام عليه آئينت بكوب و آنرا ذليل و خوار گردان و خشمگير بر آن كه به خونخواهى او بر نمىخيزد و يارى نمىرساند، در حالى كه او به خاطر تو با خويشان و بيگانان در ستيز و دشمنى مىافتد كه البته اين منّتى است از جانب تو بر او نه از او بر تو ».
« كردگارا ! پس همچنانكه او جان خويش را در راه تو آماج بيگانگان قرار داد ، و در حمايت از مؤمنان براى تو خون خويش را تقديم كرد، و شرّ نافرمانان مرتد را دفع كرد تا آنجا كه گناهانى كه آشكارا مىكردند پنهان (و نابود) كرد و آنچه را
كه عالمان ترك كرده بودند، در حاليكه خداوند از آنها پيمان گرفته بود بر مردم آشكارش سازند و نهانش ندارند، ظاهر گرداند و مردم را خواند كه تنها تو را به طاعت اختصاص دهند و از آفريدههايت براى تو نيازى نگيرند كه فرمانش برتر از فرمان تو باشد، با آن تلخيهاى سخت و خونبار كه با حواس دلش جرعه جرعه نوشيد، و اندوه و غمهايى كه بر او دست داد، و رويدادهاى مهم بر او هراس انداختند وغصههاى گلوگير او شد كه گلوها از فرو دادنش ناتوان گشتند، و هيچ كسى بر او مهربانى نكرد، از بينندگانى كه به كارى از كارهاى تو مىنگريستند ، و دستى به دگرگون كردن آنها و باز گرداندن آن به حريم محبّت تو بلند نشد ».
« پس خدايا ! او را به يارى خودت پشتگرم فرما، و توانايى او را در آنچه از انجام آن باز مانده، مثل طرد آنان كه در حريم تو خيمه زدهاند، بيفزاى و از تأييد خويش در نيرو و قدرت او توانايى قرار ده، و ما را از أنس به او رميده مكن، و او را پيش از رسيدن به آرمانش كه همان فراگير كردن صلاح و راستى در همكيشان خويش و ظاهر كردن عدل و داد در امّتش مىباشد، نميران ».
« پروردگارا ! به خاطر استقبالى كه از قيام به فرمان تو نشان داد، جايگاهش را در روز رستاخيز و الا گردان، و پيامبرت، محمّد صلى الله عليه و آله، را كه درود تو بر او و دودمانش باد، به ديدارش و نيز ديدار كسانى كه از دعوت او پيروى كردند شاد بدار، و به خاطر آنچه از او ديدى، مثل قيام به فرمانت پاداش او را كامل عطا كن، و او را در زندگىاش به خود مقرب فرما، و به خوارى ما به واسطۀ دورى او رحمت آر، و اگر او را از دست داديم به ضعيفى ما در برابر كسانى كه به همراهى او (قائم) آنها را سركوب كرديم و دست كسانى كه ما بر آنها چيره گشتيم تا از نافرمانى او دورشان سازيم، بر ما دراز گشت، رحم كن و به تفرقۀ ما پس از الفت و وحدت در زير سايۀ حمايت او رحم آر، و به حسرت ما هنگام فرياد خواهى از او در جايى كه ما را از يارى او باز نشاندى، ترحّم فرما ».
« بار خدايا !او را از آنچه بر او بيم مىرود ايمن و آسوده قرار ده، و تيرهاى نيرنگ را كه از سوى بد كرداران به سوى او و همكارانش و ياورانش بر طاعت پروردگارش، آنان كه سلاح و دژ و پناهگاه و انس او گردانيدهاى، دور گردان.
كسانى كه از زن و فرزند خويش دست شستند، و از وطن خود رخت بربستند ، و بستر نرم را رها كردند، و از تجارت خود چشم پوشيدند، و زندگيشان را دستخوش زيان ساختند، و بى آنكه از سرنوشت خود بگريزند جمع و انجمن خود را رها كردند، و با بيگانگان كه مددكارشان بودند در آميختند، و بستگان نزديك خود را كه روياروى آنها ايستادند، ترك گفتند، و پس از پشت كردن و گسستن در طول عمرشان، دو باره گردهم آمدند، و اسباب متصل به متاع اندك دنياى گذران را از هم بريدند ».
« پس خداوندا ! آنها را در امن حرز و سايۀ حمايت خويش بگير، و خشم بندگانى كه به دشمنى آهنگ آنها را كردهاند از ايشان باز بدار، و به خاطر دعوت ايشان كفايت و يارى خود را بر آنها تمام فرما، و به پشتيبانى و نصرتت آنان را تأييد فرما و با (حق) آنان (باطل) كسانى كه مىخواهند نور تو را خاموش كنند، نابود فرما ».
« پروردگارا ! به واسطۀ آنها سراسر آفاق و اقطار جهان را از عدل و داد و رحمت و فضيلت آكنده فرما، و مطابق كرم و بخشش خود تلاش آنها را پاس بدار، از همان سپاسى كه به بندگانت كه به عدل و داد قيام كردند ارزانى داشتى ، و از پاداش خويش آن را بر ايشان ذخيره فرما تا به واسطۀ آن مراتبشان والا گردد ، كه تو هر كار كه خواهى كنى و هر چه خواهى حكم دهى... ». (1)3.
1) - مهج الدعوات - سيّد ابن طاووس ، ص67 - 63.
زندگينامه
نام: همنام پيامبر صلى الله عليه و آله (م - ح - م - د) عليه السلام.
پدر و مادر: امام حسن عسكرى و نرجس
شهرت: مهدى موعود، امام عصر، صاحب الزّمان، بقيّة اللّٰه، قائم و...
زمان و محلّ تولّد: روز 15 شعبان سال 255 يا 256 هجرى قمرى، در سامراء متولّد شد، و حدود پنج سال تحت كفالت پدر، به طور مخفى بهسربرد.
دوران زندگى: در چهار بخش :
1 - دوران كودكى حدود پنج سال تحت سرپرستى پدر و در پشت پردۀ خفاء، تا از گزند دشمنان محفوظ بماند ؛ و هنگامى كه در سال 260 پدرش شهيد شد، مقام امامت به او محوّل گرديد.
2 - غيبت صغرى: از سال 260 ه. ق شروع شد و در سال 329 كه حدود 70 سال مىشود پايان يافت. (اقوال ديگرى نيز گفته شده است ).
3 - غيبت كبرى: كه از سال 329 شروع شد، و تا وقتى كه خدا بخواهد و ظهور كند، ادامه خواهد يافت.
4 - دوران درخشان ظهور آنحضرت و حكومت جهانى او.
پدرش امام حسن فرزند على، فرزند محمّد، فرزند موسى، فرزند جعفر ، فرزند محمّد، فرزند على، فرزند حسين، فرزند على بن ابى طالب (درود خداوند بر تمامى آنان باد) بود و مادرش كنيزى ترك و از سلالۀ پاكى بود كه با اوصياى عيسى بن مريم عليهما السلام پيوند مىيافت. نام اين كنيز، نرجس يا صيقل بود. او پيش از ازدواج با امام حسن عليه السلام در كشور خود، به خاطر خوابى كه ديده بود، اسلام آورد و هنگامى كه طلايهداران سپاه اسلام به ديارش هجوم بردند خود را تسليم آنان كرد تا تقدير، او را به خانه امام عسكرى بياورد و مادر حجّت خدا گردد.
در شب نيمۀ شعبان سال 255 - و يا 256 - هجرى و در شهر سامراء پايتخت خلافت در روزگار معتصم عباسى، امام مهدى چشم به جهان گشود.
ولادت او را شواهدى بود كه نشان مىداد خداوند براى اين نوزاد باسعادت
چه اثرى بر زندگى بشر مقدّر نموده است.
اجازه دهيد با هم به سخنان حكيمه دختر امام جواد و عمّۀ امام حسن گوش فرا دهيم و ماجراى ولادت آنحضرت را از زبان او بشنويم :
امام حسن عسكرى مرا خواست و گفت: حكيمه ! امشب نزد ما افطار كن.
امشب نيمه شعبان است و خداوند تبارك و تعالى حجّت را در اين شب آشكار فرمايد. او حجّت خدا بر زمين است.
حكيمه گويد: پرسيدم مادر اين نوزاد كيست ؟ فرمود: نرجس .
گفتم: فدايت گردم ! نشانى از حمل، در نرجس نمىبينم. فرمود: همين است كه با تو گفتم.
حكيمه گويد: به خانۀ آنحضرت آمده، سلام دادم و نشستم. نرجس آمد ، كفش از پاى من در آورد و گفت: اى بانوى من و بانوى خانوادهام امشب چگونهاى ؟ به او گفتم: تو بانوى من و بانوى خانوادۀ منى. گفت: چنين نيست.
سپس گفت: عمّه چه شده است ؟ به او گفتم: خداوند متعال امشب تو را فرزندى عطا خواهد كرد كه در دنيا و آخرت سرور است... حكيمه گويد :
نرجس، از شنيدن اين سخن خجل شد و شرم كرد. چون نماز شام را گزاردم ، افطار كردم به بستر رفته، خوابيدم. نيمه شب براى خواندن نماز شب از جا برخاستم. نرجس خفته بود و نشانى از وضع حمل نداشت. نماز گزاردم و به تعقيبات نماز پرداختم و آنگاه دو باره خوابيدم. پس از لحظهاى مضطرب برخاستم و او را ديدم كه خوابيده. سپس برخاست و نماز گزارد و خوابيد.
حكيمه گويد ؛ براى اينكه ببينم سپيده دميده يانه، بيرون آمدم. ديدم كه هنوز فجر اوّل است. نرجس خفته بود. در بارۀ سخن امام حسن عليه السلام دچار ترديد شدم كه ناگاه حضرت از جايى كه نشسته بود با صداى بلند به من بانك زد :
« عمّه شتاب مكن ! هنگام وعده نزديك است ». حكيمه گويد: نشستم
و سورههاى « سجده » و « ياسين » را قرائت كردم. در اين حال بودم كه ناگهان نرجس مضطرب از خواب بيدار شد. به طرف او جستم و نام خدا را بر او بردم و آنگاه پرسيدم: آيا چيزى احساس مىكنى ؟ گفت: آرى عمّه. گفتم: روح و قلب خود را قوى نگهدار. اين همان چيزى است كه با تو گفته بودم. مرا سُستى فراگرفت و او را زايمان. ناگهان متوجّه صداى سرورم امام زمان شدم.
پرده از نرجس برداشتم. ديدم نوزاد به دنيا آمده و سجدهگاهههاى خويش را بر زمين نهاده و در حال سجده است. او را در آغوش گرفتم. ديدم (بر خلاف ساير نوزادان) تميز و پاكيزه است.
در اين هنگام امام عسكرى مرا بانگ زد: عمّه ! پسرم را نزد من بياور. او را خدمت امام عليه السلام بردم. امام دست، زير رانها و پشت بچّه گرفت و پاهاى او را روى سينۀ خود گذارد و سپس زبان در دهانش گردانيد و دست بر چشمان و مفصلهاى بدن نوزاد كشيد. (1)
پس از ولادت اين كودك، امام حسن عسكرى آداب و رسوم تولّد را به تفصيلى كه در زير مىآيد به اجرا گذارد.
ده هزار رِطل (2)نان و ده هزار رطل گوشت براى او صدقه داد و سيصد گوسفند نيز به خاطر او عقيقه كرد و از روز تولّد نوزاد آنها را براى بنىهاشم و شيعيان فرستاد. سپس ياران خاص خويش را از ولادت فرزندش و اينكه او پس از ايشان امامت را عهدهدار است، آگهى داد و آنان را فرمود تا اين خبر را در ميان خود مخفى نگه دارند. از محمّد بن حسن بن اسحاق قمى نقل است كه گفت: چون امام زمان به دنيا آمد، مولاى ما امام عسكرى نامهاى به جدّم احمدت.
بن اسحاق نوشت كه در آن به خط خويش كه بدان نامههاى خود را صادر مىفرمود، نگاشته بود :
« نوزاد به دنيا آمد. بايد اين خبر پيش تو پنهان بماند و ديگر مردمان از آن اطلاعى نداشته باشند. ما كسى را از خبر ولادت او آگاه نمىكنيم مگر خويشاوند نزديك را به خاطر خويشاوندى، و دوست را به خاطر ولايتش.
دوست داشتيم اين خبر را نيز به تو اعلام كنيم تا خداوند همچنانكه ما را بدان مسرور ساخت، تو را نيز از شنيدن آن شاد و خوشحال سازد. و السلام ». (1)
از ابراهيم، صحابى امام حسن عسكرى نقل است كه گفت :
« مولايم امام عسكرى عليه السلام چهار قوچ برايم فرستاد و نامهاى نيز به من نوشت (بدين مضمون ).
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم. اين قوچها به خاطر (ولادت) فرزندم محمّد المهدى است. از آنها بالذّت بخور و هر كه از شيعيان ما را ديدى بدو نيز بخوران » (2)
ولادت امام زمان عليه السلام بدين گونه انجام پذيرفت و به خاطر شرايط سياسى آن دوران در زير پردۀ كتمان پوشيده ماند. امام حسن عسكرى عليه السلام تولّد فرزند خودش را جز به اصحاب خاص خود در ميان ننهاد. در روايتى از كتاب غيبت ، از عدّهاى از اصحاب امام عسكرى نقل شده است كه گفتند :
« نزد امام عسكرى عليه السلام گرد آمده بوديم و از وى در بارۀ حجّت و پيشواى پس
از او پرسش مىكرديم. در مجلس او چهل مرد حضور داشتند. عثمان بن سعيد بن عمر عمرى در برابر آنحضرت بر پا خاست و گفت: فرزند رسول خدا ! مىخواهم در بارۀ مطلبى از شما سؤال كنم كه خود بدان داناتر از منى. امام به او فرمود: بنشين عثمان ! عثمان ناراحت و خشمگين برخاست تا خارج شود. امّا آنحضرت فرمود: كسى بيرون نرود. هيچ كدام از ما بيرون نرفتيم. تا پس از ساعتى كه امام، عثمان را با صداى رسا ندا داد. عثمان روى پاهايش برخاست.
امام فرمود: آيا شما را به خاطر مطلبى كه آمدهايد، آگهى دهم ؟ همه گفتند :
آرى اى فرزند رسول خدا ! فرمود: شما آمدهايد تا در بارۀ حجّت پس از من سؤال كنيد: همه گفتند: آرى. ناگهان پسرى را ديديم مثل پارۀ ماه، شبيهتر از هر كسى به امام عسكرى ! فرمود: اين پس از من پيشواى شماست و جانشين من بر شما. او را فرمان بريد و پس از من به تفرقه دچار نشويد كه در دين خويش به هلاكت افتيد. بدانيد كه شما پس از اين روز او را نخواهيد ديد تا عمرش كامل گردد. از عثمان بن سعيد آنچه را مىگويد بپذيريد و فرمان او را اطاعت كنيد. كه او جانشين امام شماست و كار به دست اوست ». (1)
خلفاى عبّاسى بنابر عادت معمول خويش، هر گاه فرصتى براى كشتن اولياء اللّٰه مىيافتند، فوراً آنها را به زهر از پاى در مىآوردند.
معتصم نيز، امام حسن عسكرى عليه السلام را به زهر شهيد كرد و سپس در صدد يافتن فرزندِ آنحضرت بر آمد تا او را نيز از ميان بردارد و به خيال خويش دنبالۀ امامت را نيست و نابود گرداند.
1) - اثبات الهداة - حرّ عاملى ، ج7 ، ص52.
معتصم عدهاى را به خانۀ امام فرستاد تا هر كه و هر چه در آنجاست توقيف كنند. بهتر است خبر اين ماجرا را از زبان احمد بن عبد اللّٰه بن يحيى بن خاقان پسر وزير معتصم بشنويم. او در اين باره مىگويد :
چون امام حسن عسكرى بيمار شد. پدرم به من پيغام داد كه امام بيمار شده. آنگاه خود همان لحظه سوار شد و به دار الخلافه رفت و سپس با پنج نفر از خادمان اميرالمؤمنين معتصم شتابان بازگشت. همۀ آناناز افراد مورد وثوق و خواص خليفه بودند. يكى از آنها هم « نحرير » بود. پدرم به آنها دستور داده بود در خانۀ حسن بن على باشند و اوضاع و احوال او را زير نظر بگيرند. همچنين در پى عدهاى از پزشكان فرستاده بود و به آنان دستور داده بود كه در خانۀ امام حسن عسكرى رفت و آمد كنند وهر بام و شام از او پرستارى و مراقبت كنند.
چون دو روز از اين ماجرا گذشت، كسى نزد پدرم آمد و به وى خبر داد كه آنحضرت (بيمارىاش شدت يافته و) ضعيف شده است. پدرم سوار شد و به خانۀ آنحضرت رفت و به پزشكان دستور داد بخوبى حال آنحضرت را تحت نظر بگيرند. همچنين در پى قاضى القضات فرستاد و به او دستور داد كه پيش او بيايد و ده تن از كسانى را كه به دين و امانتدارى و پرهيز گارى آنان مطمئن است ، انتخاب كند و با خود بياورد. آنگاه تمام آنها را به خانۀ امام حسن فرستاد و بديشان تكليف كرد كه شبانه روز همانجا بمانند. آنها در آنجا بودند تا آنكه امام حسن عسكرى عليه السلام درگذشت. رحلت او چند روز گذشته از ماه ربيع الاوّل سال 260 واقع شد. با رحلت او سامراء يكصدا ناله بر مىآورد كه ابن الرضا از دنيا رفت.
خليفه عدّهاى را به خانه آنحضرت فرستاد تا خانه و اتاقها را بازرسى كنند و هر آنچه در خانه است مهر و موم نمايند و نشان فرزند آنحضرت را بجويند.
همچنين زنانى آوردند كه از حمل و آثار آن آگاه بودند. زنان پيش كنيزهاى امام
رفته، يكايك آنها را معاينه كردند. يكى از اين زنان ادعا كرد كه در ميان اين كنيزها، كنيزى است كه نشانۀ حمل با خود دارد. از اين رو دستور دادند آن كنيز را در اتاقى نگه دارند. نحرير و يارانش و نيز زنانى كه با او بودند، مأمور مراقبت از اين اتاق شدند.
سپس احمد بن عبداللّٰه در ادامۀ گفتار خويش مىگويد :
مأمورينى كه گمان مىكردند آن كنيز باردار است و از او مراقبت مىكردند، دو سال و اندى وى را زير نظر داشتند تا آنكه به اشتباه خود پىبردند. سپس ميراث امام حسن ميان مادر و برادرش، جعفر، تقسيم شد و مادرش ادعا كرد وصى او است و اين امر نزد قاضى ثابت شد.
سپس وى ماجراى مخالفت جعفر با وصايا را نقل كرده تا آنجا كه مىگويد :
بيرون آمديم، وضع بر همين منوال بود، و خليفه امروز در پى جستن نشانى از فرزند امام حسن عليه السلام است. (1)
بدين گونه قدرت جاهلى و استكبارى مىكوشيد، ريشههاى امامت را از بيخ بركند و حركت اصيل مكتبى را دستخوش نابودى سازد. امّا به مقصود خود نايل نيامدند كه دست خداوند بر فراز دستان آنها بود.
يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّٰهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (2).
« خواهند پرتو خدا را با دهانهاى خويش فرونشانند امّا خداوند چنين نخواهد مگر آنكه پرتو خويش را به انجام رساند ، هر چند كه كافران نا خوش دارند. »
امام حجّت عليه السلام عمويى داشت، كه نامش جعفر بود. او ادعا مىكرد كه2.
امامت پس از برادرش امام حسن عسكرى عليه السلام حقّ اوست. بنابر همين ادعاى باطل او مردم را به خود مىخواند و حتّى در راه رسيدن به مقصود خويش به قدرتهاى ستمگر متوسّل مىشد، تا از آنها كمك بگيرد. بدون آنكه بداند آنچه موجب استمرار خط امامت است، مقاومت در برابر همين قدرتها و رهبرى تودههاى مؤمن بر ضّد فساد و انحراف آنهاست.
جعفر كه خود مىدانست از شايستگيهاى كافى براى امامت بهرهاى ندارد.
و بهخوبى آگاهى داشت كه امّت، پيشوايى او را به رسميّت نمىشناسد. نزد عبداللّٰه بن يحيى بن خاقان، وزير خليفۀ وقت عباسى رفت، و كوشيد از كمكهاى او بر خوردار شود. پسر اين وزير ماجراى اين برخورد را چنين بازگو مىكند :
پس از تقسيم ميراث، جعفر نزد پدرم آمد و بدو گفت: حقوق پدرم را براى من نيز مقرّر دار و هر سال 20 هزار دينار به من انعام بده.
پدرم او را از اين خواسته نهى كرد و بدو گفت: احمق ! خليفه، در مورد كسانى كه ادعا مىكنند پدر و برادرت امامند، شمشير خويش را آخته و تازيانهاش را بالا برده تا آنان را از اين باور باز گرداند. امّا اين امكان براى خليفه فراهم نشد. تا آنان را از اين اعتقاد در بارۀ پدر و برادر تو منصرف سازد. پس اگر تو پيش پيروان پدر و برادرت امام بودى چه نيازى به خليفه داشتى كه حقوق آنها را براى تو قرار دهد ؟ و اگر پيش اينان چنين جايگاهى ندارى، در نزد ما هم بدان حقوق دست نخواهى يافت.
ديرى نپاييد كه جعفر از اين ادعاى دروغ خود دست برداشت و به راه صواب بازگشت و امامتِ حضرت حجت عليه السلام را پذيرفت. از اين رو پيش شيعيان كه او را جعفر كذّاب ناميده بودند، ملقّب به « جعفر توّاب » شد.
پس از آنكه پيشوايان هدايتگر، طى گذشت دو قرن و نيم از عمر رسالت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله احكام و شرايع دين را تبيين كرده بودند، و پس از آنكه برگزيدگان امّت از طريق جانشينان معصوم پيامبران، پرچم آنها را بر دوش گرفتند و ريشههاى شناخت و معرفت الهى در جان هزاران هزار نفر استحكام پذيرفت، و از پسِ آنكه جريانِ مكتبى وظيفۀ انقلاب بر ضدّ ستم و طغيان را عهدهدار گرديد و در برابر انحرافات اساسى در دين قد علم كرد، خداوند براى ولى اللّٰه اعظم حضرت حجّت بن الحسن عليهما السلام غيبت صغرى را مقدّر فرمود. اين غيبت از سال 260 ه تا سال 329 ه به طول انجاميد. در طى اين مدّت عدّهاى به نام وكيل، پُل ارتباطى ميان امام و شيعيان بودند. اينان عبارتند از :
1 - ابو عمرو عثمان بن سعيد. وى وكيل امام حسن عسكرى عليه السلام بود و پس از در گذشت آن بزرگوار نايب امام حجّت گرديد.
2 - پس از وفات عثمان در سال 266 ه، امام حجّت فرزند وى ابو جعفر محمّد بن عثمان را نايب خويش قرار داد. مدّت نيابت محمّد 38 سال بود.
3 - پس از محمّد بن عثمان، حسين بن روح به نيابت رسيد. او كه از سال 304 ه، بدين سمت منصوب شد براى مدّت 22 سال از جانب امام به عنوان مرجع شيعيان عمل مىكرد.
4 - پس از آنكه حسين بن روح ، نداى پروردگارش را اجابت گفت. امام عليه السلام ، على بن سمرى را به عنوان جانشين او تعيين كرد. على بن محمّد سه سال در اين منصب باقى ماند و چون وفاتش نزديك شد، از آنحضرت در بارۀ كسى كه
پس از وى بايد جانشين شود پرسش كرد. امّا آنحضرت به وى آگهى داد كه پس از وفات او دورۀ غيبت صغرى نيز به پايان مىرسد.
در طول سالهاى غيبت صغرى چهار فقيه بزرگ ياد شده، به نيابت از امام نقش رهبرى را ايفا مىكردند و چه بسا اين مدّت براى تربيت امّت براى گزينش رهبران خود در دورۀ غيبت كبرى از ميان فقها، كسانى را كه از نظر خصوصيتها به نوّاب اربعه بيشتر نزديك باشند، كافى بوده است. چرا كه ضرورى بود امّت از ميان فقهاى عادل و راسخ در دانش اهل بيت، و زاهد در دنيا و كسانى كه تبلور تعاليم مكتب هستند، بتواند كسى را برگزيند.
شايد حكمت اين امر در اين نهفته باشد كه ارتباط الهى از وحى به وصايت (امامت) واز آن به نيابت خاصّه و پس از آن به نيابت عامه، درجه بندى مىشود.
روزگار پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله، روزگار وحى است كه شاهد ماجراهاى عظيمى است. پس از آنكه كار تبليغ رسالت كامل شد، ائمه عليهم السلام مأمور اين وظيفه شدند كه آيات متشابه قرآنى را تفسير كنند. چرا كه مردم خود مىبايست مستقيماً به آيات محكم رجوع مىكردند.اين نكته خود گامى پيش برنده در راه برخورد با وحى تلقّى مىشود.
در روزگار امامت، بسيارى از دانشمندان مسلمان در پى فرا گرفتن فقه ، همّت گماردند تا آنجا كه برخى از آنان از سوى ائمه مأمورِ دادن فتوا شده بودند.
بعد از اين دوره، مرحلۀ نيابت خاصّه آغاز مىشود. مردم در اين مرحله وظيفه داشتند از طريق مراجعه به نوّاب امام عليه السلام و نه به صورت مستقيم، آن چنانكه در روزگار امامت معمول بود، با آنحضرت تماس بگيرند.
امّا اكنون كه عصر نيابت عامّه است، مسلمانان بايد به فقيهان عادلى كه بنابر مقياسهاى عمومى، به شايستگيهاى آنها شناخت پيدا كردهاند، مراجعه كنند.
اين شايستگيها از زبان ائمه عليهم السلام براى مردم بازگو و تبيين شده است.
اگر چه ارتباط حجّت اللّٰه با اولياى خدا به اشكال گوناگونى ادامه دارد، ليكن اين امر در چهار چوب احكام ظاهرى داخل نمىگردد. چون هيچ كس نمىتواند ادعا كند كه نايب خاصّ امام است. حتّى نمىتواند ادعا داشته باشد كه با امام ارتباط مستقيم دارد و چنانكه كسى زبان به چنين ادعاهايى بگشايد مسلمانان خود بايد او را تكذيب كنند.
اگر چنين درجهبندى وجود نمىداشت، امّت با فاجعهاى واقعى روبهرو مىشد.
اوصاف آنحضرت با دقت تمام از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام بيان شده است. شايد فلسفۀ اين امر بدان جهت بوده كه با ذكر اين اوصاف جلوى هر كسى را كه قصد داشته ادعاى مهدويت بكند، بگيرند. چرا كه مسأله ظهور امام مهدى در آخر الزمان يكى از ضرورتهاى دينى هم شده بود. واز آنجا كه فراهم آمدن تمام اين صفات و ويژگيها، كه در روايات اسلامى ذكر آنها رفته، در شخص مدّعى مهدويّت امكانناپذير است بنابراين باعث مىشود تا دروغ او پيش مردم فاش شود.
دربارۀ اوصاف آنحضرت چنين آمده است :
1 - رسول خدا صلى الله عليه و آله اوصاف حضرت مهدى را چنين بيان مىفرمايد :
« مهدى از من است، او بلند پيشانى است و داراى بينى باريكى است كه ميانش اندك بر آمدگى دارد. مهدى از فرزندان من است. چهرهاش چون ماه تابان است. چشمان گردى دارد. رنگش، رنگ عربى و بدنش، بدن اسرائيلى است. صورتش مثل دينار (گرد و سرخ) است. دندانهايش چون ارۀ (تيز
و براّن) و شمشيرش چون سوزش آتش است ».
2 - امام على عليه السلام نيز در توصيف حضرت قائم چنين مىفرمايد :
« مهدى ديدگانى مشكى دارد و موهايى پر پشت. او داراى چهرۀ سرخ و پيشانى نورانى است. صاحب خال و علامت است. عالمى است غيور دانائى است كه اخبار گذشتگان را داراست. ساحت و درگاهش از همۀ شما گشادهتر و دانش او از تمام شما افزونتر و بيشتر از همۀ شما به جاىآرندۀ صلۀ رحم است. به مرغ (كه در آسمان پرواز مىكند) اشاره مىكند و در دستش فرومىافتد، و شاخى (خشك) در زمين مىكارد، سبز مىشود و برگ مىآورد ».
3 - امام حسين عليه السلام در بارۀ اوصاف آنحضرت نيز چنين مىفرمايد :
« مهدى را از روى سكينت و وقارى كه دارد و همچنين دانش او به حلال و حرام و نيازمندى مردم به او و بى نيازى او از مردم مىشناسيد ».
4 - امام باقر عليه السلام اوصاف امام مهدى را چنين بيان كرده است :
« سياهى چشمانش تابنده و پنجههايش قوى و زورمند است و زانوانش بزرگ و شكمش فربه است. پشت او دو خال است، خالى به رنگ پوستش و خالى همانند خال پيامبر، ابروانش به هم پيوسته است، ديدگانش از كثرت شب بيدارى و عبادت آشكار است، سياهى چشمانش تابنده است. در صورتش اثرى (خالى) است، سينهاش فراخ است، شانههايش را (به دو طرف بدنش) رها مىكند و سر استخوانهاى كتفش بزرگ و درشت است ».
5 - امام صادق عليه السلام نيز در بارۀ اوصاف آنحضرت فرموده است :
« مهدى خوش سيما و گند مگون است كه به سرخى مىزند، ابرو كمان و نورانى است و سياهى چشمانش بغايت سياه است، چشمان فراخ دارد، بالاى
بينىاش بر آمده است، بينى عقابى دارد و پيشانى بلند. او خاشع است و نازك مثل شيشه، هيبتش مردم را مىترساند، به مردم و دلها نزديك است، شيرين گفتار و خوش سيماست، ساقهايش باريك است و بدنى نيرومند دارد، چون بر كوه بانگ زند صخرهها از هم بپاشند و فروريزند، دست بربندهاى نمىنهد جز آنكه دلش همچون پارههاى آهن (سخت و نيرومند) مىگردد، نه بسيار بلند بالاست و نه بسيار كوتاه بلكه ميانه قامت است، سَرِ گرد دارد و سينۀ فراخ، بلند پيشانى است و ابروهايش پيوسته است، بر گونۀ راستش خالى است گويا دانۀ مشك است كه بر قطعۀ عنبر ساييده باشند ».
6 - امام رضا عليه السلام نيز اوصاف امام را چنين بيان كرده است :
« او شبيه من و شبيه موسى بن عمران است. هالههايى از نور او را احاطه كرده كه به پرتو قدس درخشيدن گيرد. داراى اعتدال اخلاق است و رنگى شاداب دارد. در هيأت بدنى به رسول خدا صلى الله عليه و آله شبيه است. نشانۀاش آن است كه (از نظر سن) سالخورده است امّا سيماى جوان دارد تا آنجا كه بيننده او را چهل ساله يا كمتر مىانگارد. ديگر از علايم او آن است كه تا گاه مرگ و با وجود گذشت روزها و شبها، اصلاً پير نمىشود ». (1)د.
1) - رواياتى كه در اين باره ذكر شد برگرفته از كتاب « يوم الخلاص » نوشته كامل سليمان از صفحات 51 تا 55 بود.
بعضى از سنتهاى الهى هستند كه حيات جوامع بر اساس آنها جريان مىيابد، و زندگى افراد را در جامعه دستخوش دگرگونى مىسازند.
يكى از برجستهترين اين سنتها پيروزى حق و راندن باطل است :
وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً (1).
« بگو حق بيامد و باطل نابود شد كه باطل نابود شونده است. »
كشتى زندگى سرانجام بركرانههاى درياى رحمت خدا لنگر خواهد انداخت كه رحمت خدا بر غضب او پيشى گرفته، و از سويى خداوند مردم را آفريد تا بدانها رحمت آرد.
پروردگار سبحان ما را بدين سنّت متوجّه مىسازد، سنّتى كه اگر در تاريخ بشر و در ظواهر هستى در آن نيك تأمل كنيم آثار آن را به روشنى تمام خواهيم ديد :
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ
1) - سورۀ اسراء ، آيۀ 81.
الْمُشْرِكُونَ (1).
« اوست آن كه رسولش را به هدايت و دين حق فرستاد تا بر ساير كيشها چيرهاش گرداند هر چند مشركان را ناخوش آيد. »
تا زمانى كه آسمانها و زمين به حق و بر پايۀ حق آفريده شدهاند، قدرت و حاكميت و سيادت حق نيز بايد با سير هستى در پيوند باشد و به رخصت خداوندى نتيجۀ تكامل حوادث و رويدادهاى هستى باشد :
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ (2).
« و در زبور بنوشتيم پس از ذكر كه بندگان شايسته من زمين را ارث برند. »
اين حقيقت كه مكاتب الهى بر آن تأكيد كردهاند تنها محدود به يك قوم و يا منحصر به وراثت صالحان در قسمتى محدود از زمين نيست. بلكه بيانى است براى سنتى الهى و عمومى كه در شورشها و انقلابهاى صالحان بر ضدّ ستمگران و طاغوتيان متحقق مىشود و بطور كامل در وراثت صالحان از تمام جهان تجلّى مىيابد. دليل ما بر اين سخن آن است كه :
اوّلاً : كلمۀ ارض (زمين) در آيۀ مذكور با الف و لام آمده كه خود نشان دهندۀ آن است كه مراد از « الارض » تمام زمين است.
ثانياً : تأكيد قرآن بر اين حقيقت در چندين كتاب آسمانى ديگر آمده است و مجالى براى شك در اين نكته باقى نمىگذارد كه اين امر سنتى است الهى كه خداوند روند رويدادهاى هستى را مطابق با آن به جريان مىاندازد تا بالاخره بطور كلى متحقّق گردد.
وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ5.
الْوَارِثِينَ * وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يَحْذَرُونَ (1).
« وخواهيم بر مستضعفان در زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان قرار دهيم. و فرمانرواييشان دهيم در زمين و به فرعون و هامان و سپاهيان ايشان نشان دهيم آنچه را كه از آن مىترسيدند. »
تجربههاى بشرى حاكى از آن هستند كه روند طبيعى نظامهاى حاكم بر زمين به گونهاى است كه با اتكا به آنها نمىتوان بدين آرمان والا ونهفته در روح افراد بشر كه عبارت از همان تحقّق يافتن مدينه فاضله است دست يازيد. جايى كه عدل و داد در آن برترى دارد و حق بى هيچ شريكى در چهار گوشۀ آن حكم مىراند.
بنابر اين چطور و چه هنگام مىتوان بدين آرمان فطرى و مشروع جامه تحقّق پوشاند ؟ آيا ممكن است بشر به گونهاى معمولى تكامل يابد تا به اين درجۀ والا برسد ؟
زراّد خانههاى سلاحهاى اتمى و شيميايى، و توطئههاى مستكبران بر ضدّ مستضعفان، وعقب نشينى آشكار بشريّت از ميدانهاى فضيلت و هدايت ، و فرو افتادن خوفناك آن در پرتگاه فساد و تجاوز و ستمگرى دليلى آشكار بر اينكه تنها راه تحقق اهداف و آرمانهاى انسان، همان رحمت خداست كه انسان را از تاريكيها به سوى روشنايى بيرون آورد.
اين رحمت تنها در ظهور امام حجت (عج )، دوازدهمين امام از خاندان رسول خدا خاتم پيامبران، و مقتداى راستكاران، متجلّى است. و ايمان بدين حقيقت راست، در دلهاى مؤمنان شعلهاى جاويد از آرزو و اميد بر مىافروزد ،6.
1) - سورۀ قصص ، آيات 5 - 6.
اميد و آرزويى كه در حركت تكاملى انسان به مثابۀ نيروى محركۀ او محسوب مىشود.
اين اميد الهى است كه با شاخصۀ « سعى و تلاش » با آرزو و اميد تفاوت مىيابد. زيرا سعى براى متحقّق ساختن اين اميد الهى شرطى ضرورى به شمار مىرود حال آنكه آرزو و اميد توجيهى است براى ماندن و حركت نكردن.
اين آرزو و اميدى است كه مجاهدان را از تيرگيهاى نا اميدى و يأسى كه شيطان با بهرهگيرى از شرايط خفقان و اضطراب و ناتوانيهايى مادى در دل آنان راه داده، رهايى مىبخشد.
اين اميد و آرزويى است كه بر نگاهها و مواضع فرد منعكس مىشود، و بدان رنگى از خوش بينى مثبت مىزند و روح بدبينى و گمان و منفى بافى و شكست كه دستگاههاى طاغوت و وسوسههاى طاغوتيان مىكوشند آن را در جسم و جان عاملان و كوشندگان راه خدا تزريق كنند، از آنها مىراند و مىزدايد. شايد به خاطر همين حكمت باشد كه در حديث نبوى آمده است :
« برترين كارهاى امّت من، انتظار فرج است ».
ظهور عزير عليه السلام وبازگشت عيسى عليه السلام ورجعت بهرام در اديانيهودى ومسيحى و زردشتى با ظهور خاتم اوصيا، حضرت حجّت عليه السلام تحقّق خواهد پذيرفت.
تفسير پنجاه آيۀ قرآن و دهها حديث از پيامبر اكرم و صدها روايت نقل شده از اهل بيت همه با ظهور آنحضرت صورت تمام به خود مىگيرد.
بيش از 657 حديث در بارۀ مهدى موعود به تواتر نقل شده است. (1)
1) - تفصيل اين احاديث را در بحار الانوار ، جلد 51 تا 53 و نيز در منتخب الاثر ، ص31 تا 60 مىتوانيد يافت.
اين روايتها را بزرگان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند. در بارۀ ظهور آنحضرت، دانشمندان اهل سنّت بيش از 144 كتاب نوشتهاند. (1)
بسيارى از دانشمندان مسلمان، از مذاهب مختلف، مدّعى تواتر حديث در اين باره هستند و ما نيازى به بحث با اديان آسمانى در بارۀ شخص امام مهدى نداريم چون داراى زمينۀ مشترك حديث با آنها نيستيم بلكه به جاى پرداختن به اين كار بايد به بحث پيرامون نظريهاى بپردازيم كه مىگويد: حضرت مهدى در آخر الزمان متولّد مىشود و سپس ظهور مىكند. ما گمان مىكنيم زندگى طولانى امام، به عنوان يك مشكل روانى كه در برابر ايمان به زنده بودن امام نمود پيدا مىكند. بنابر اين به ما اجازه دهيد نخست به بحث پيرامون قضيۀ طول عمر بپردازيم و آنگاه در بارۀ آن نظريه به بحث بنشينيم.
پروردگار سبحان با نعمت دير پا و رحمت گستردۀ خويش خواست حجّت را بر بندگانش تمام فرمايد. بدين ترتيب كه رسولان خويش را به سوى مردم فرستاد تا مبادا زمين از وجود حجّت خالى بماند.
خداوند عمر خاتم اوصيا را طولانى فرمود. چون پس از درگذشت محمّد صلى الله عليه و آله پيامبرى نبود تا رشتۀ پيوند ميان زمين و آسمان باشد. بنابر اين با انقطاع وحى، ارتباط غيبى از طريق يكى از اولياى خدا همچنان استوار ماند.
قدرت خدا كه در هر چيز نفوذ دارد و بدان آسمان و زمين را بيافريد، خداى سبحان را از دراز گردانيدن عمر انسان عاجز نمىسازد.
ما به عنوان يك مسلمان بر اين باوريم كه خداوند، نوح را 950 سال و حتّى
1) - نام اين مؤلفان در كتاب « الامام المهدى » ص299 تا 318 آمده است.
بيشتر عمر داد و عيسى و ادريس و عبد صالح (خضر) را تا همين حالا نيز زنده نگاه داشته است، پس چگونه ايمان نياوريم به اينكه امام زمان عليه السلام نيز از عمر دراز بر خوردار است ؟
اينك از بعد دينى محض در بارۀ اين موضوع گفتگو مىكنيم. هر يك از معتقدان به اديان يهودى، مسيحى و اسلامى بر اين باورند كه قدرت خداوند شامل تمام امور و از جمله دراز گردانيدن عمر يكى از افراد بشر مىشود. بنابر اين كسى كه بايد در هفتاد سالگى بميرد، خداوند مىتواند او را بطور مثال تا هزار سالگى هم زنده بدارد.
آنها عملاً چنين اعتقادى دارند. زيرا هنوز هم بطور اصولى، حيات بسيارى از كسانى كه جلوتر از امام مهدى عليه السلام به دنيا آمدهاند، مثل خضر، ادريس و عيسى عليهم السلام، را پذيرفتهاند و عقيده دارند كه آنها در آينده نيز زنده خواهند ماند.
بعلاوه كتابهاى دينى آنان نشانگر آن است كه برخى از افراد بشر در گذشتههاى دور مدّت درازى در بين مردم زيستهاند. به عنوان مثال آدم بنابر اعتقاد يهود كه در تورات هم بدان اشاره شده، 930 سال عمر كرد. در اين باره در تورات آمده است :
« تمام مدّت عمر آدم 940 سال بود و آنگاه مرد ».
(سفر تكوين ، اصحاح پنجم ، آيه 5 )
شيت نيز بنابه تصريح تورات 912 سال زيست :
« تمام مدت عمر شيت 912 سال بود و آنگاه مرد ».
(سفر تكوين ، اصحاح پنجم ، آيه8 )
نوح نيز به اعتقاد آنها 950 سال عمر كرد :
« تمام مدت عمر نوح 950 سال بود و آنگاه مرد ».
(سفر تكوين ، اصحاح نهم ، آيه29 )
مسلمانان نيز بر اين باورند كه عيسى و خضر و الياس زندهاند. ياد آورى اين حقايق ما را از ذكر اسامى معمرّين بى نياز مىگرداند.
در صفحات گذشته گفتيم كه مذاهب اسلامى تقريباً بر قضيۀ وجود مصلحى كه به امر خدا در آخر الزمان قيام مىكند و از نسل رسول خدا صلى الله عليه و آله و فرزند فاطمه عليه السلام است، اتفاق نظر دارند. كتابهاى آنان آكنده از احاديثى است كه به تواتر براى اثبات اين نكته وارد شده است. بعلاوه بسيارى از دانشمندان مسلمان كتابهايى در بارۀ اين موضوع بطور مشروح و مفصل نگاشتهاند. البته ما منكر وجود عدۀ ديگرى از دانشمندان كه با اين عقيده مخالفند، نيستيم. اين عدّه در بارۀ اين احاديث مىگويند: حديثهايى كه داراى غرايب است پذيرفتنى نيستند. ولى احاديث ورواياتى كه در رابطه با امام مهدى (عج) عجيب و غريبتر از احاديثى كه دربارۀ امتهاى گذشته و آنچه در زمان آنان رخ داده نيست.
در اينجا بايد نكتهاى را متذكّر شد و بدان پرداخت كه مذاهب اسلامى در بارۀ آن به اختلاف پرداختهاند.
آيا امام مهدى عليه السلام فعلاً زنده است يا اينكه در آينده به دنيا خواهد آمد ؟
پيش از آنكه وارد اين بحث شويم بايد اين نكته را ياد آورى كنيم كه هيچ كدام از مذاهب اسلامى وجود امام مهدى (عج) را انكار نكردهاند. امّا تأويل رواياتى كه در اين باره وارد شده تنها يك علّت داشته است و آن بعيد شمردن زنده بودن آنحضرت از سال 255 هجرى تا كنون است.
در بارۀ زنده بودن امام مهدى (عج) دلايل و شواهد فراوانى وجود دارد كه
ذيلاً به پارهاى از آنها اشاره مىشود :
الف احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد ائمه اثنى عشر، به تواتر نزديك است و دانشمندان مسلمان بر صحت آنها و نيز ثقه بودن راويان آنها اجماع كردهاند.
در زير به برخى از اين احاديث اشاره مىكنيم :
1 - از جابر بن سمره نقل است كه گفت: شنيدم پيامبر اكرم مىفرمايد: « پس از من دوازده امير باشند... ».
آنگاه كلمهاى گفت كه من نشنيدم. پدرم گفت: آنحضرت فرمود: «... همۀ آنها از قريش هستند ». (1)
2 - رسول خدا فرمود: « پس از من دوازده امير باشند... ».
سپس چيزى فرمود كه من نفهميدم. از كسى كه پشت سرم بود سؤال كردم.
گفت: آنحضرت فرمود: « .. . همه آنها از قريش هستند ».
ترمذى گويد: اين حديث حسن و صحيح است. (2)
3 - (جابر) گويد: با پدرم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتيم. شنيدم كه آنحضرت مىفرمود: « اين امر پايان نيابد مگر اينكه دوازده خليفه در بين آنها (مردم ) بيايند... » جابر بن سمره گويد: سپس سخنى فرمود كه بر من معلوم نشد. از پدرم پرسيدم: چه فرمود ؟ گفت: او فرمود :
« .. .همه از قريش هستند ». (3)
4 - جابر بن سمره گويد: شنيدم از رسول خدا كه مىفرمود :
« اين دين تا (روى كار آمدن) دوازده خليفه همچنان ارجمند باقى مىماند.1.
مردم تكبير گفتند و فرياد كشيدند... ».
آنگاه سخنى آهسته بر زبان آورد. از پدرم پرسيدم: پدر ايشان چه فرمود ؟ گفت او فرمود: « .. .همه آنها از قريش هستند ». (1)
5 - جابر گويد: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: « اين امّت را دوازده خليفه باشد ». (2)
اگر احاديثى را كه در نزد فريقين صحيح است و بر اين نكته تصريح كردهاند كه خلفا از قريش هستند، به آن اخبار رواياتى كه مكارم و فضايل اهل بيت را بيان مىكنند و خاطر نشان مىسازند كه آنها مثل ستارگان، زمينيان را حفظ و هدايت مىكنند، بيفزاييم، و تمام آنها را به احاديثى اضافه كنيم كه بيان مىكنند كار دين و خلافت به آنان منتهى خواهد شد و اگر حتّى دو نفر در زمين باقى باشند آنها خواهند بود، و نيز يافتيم كه امام مهدى مىبايست از آنها باشد و مهدىِ آنها، آخرين ايشان است و اگر بدين احاديث روايتهايى را كه از پيامبر اكرم نقل شده كه فرموده است: « آخرين اين دوازده نفر قائم امّت و مهدى آن است » اضافه كنيم، با شناخت تمام اين احاديث، مىتوان گفت: امام فعلاً وجود دارد چون دوازدهمين امام از ائمه عليهم السلام است. يازدهمين امام حضرت حسن عسكرى بوده كه به اجماع مورخان جز يك پسر از خود بر جاى نگذاشته ، چنانكه در اخبار آمده است، و اين پسر همان مهدى است. بنابر اين او بايد زنده باشد.
ب پيش از اين گفتيم بايد حجّتى دائم براى مردم باشد تا به مثابه يك حلقه مردم را با پروردگار مرتبط سازد. اگر اين سخن ثابت شود، حيات امام و وجودت.
فعلى او به عنوان راهبرى براى خلق نيز ثابت خواهد شد. غيبت آنحضرت مستلزم آن نيست كه از او سودى نباشد. چون او به طبيعت ارتباط غيبى خويش با خداوند توانا و دانا مىتواند، غير مستقيم آنچه را كه مصلحت مىبيند محقق سازد. چنانچه خداوند قادر باشد تواناييهاى شگرفى به فرشتگان مقرّب خود عطا كند و آنها را از شايستگيهاى بزرگ بهرهمند سازد، بر اين نيز توانا خواهد بود كه به پيامبر يا جانشين او همچون امام مهدى (عج) همين تواناييها و شايستگيها را عنايت فرمايد.
اگر سنّت جارى خداوند در ميان بندگان اين گونه باشد كه براى هر كار سببى قرار دهد و كارها را با اسباب آنها به جريان اندازد چه مانعى است از پذيرش تئورى سبب قرار دادن يكى از بندگان صالح و مطيع خدا و لو به صورت غيبى براى برخى از امور ؟ چنان كه ما در بارۀ امام حجّت عليه السلام همين عقيده را داريم.
از اينجا مىتوان دريافت كه ايمان به امام غايب، بخشى اساسى از ايمان به غيب به عنوان يك كلّ است و كسى نمىتواند ايمان خود را بخش بخش كند يعنى تسليم غيب شود. امّا تأييد امام حجّت به غيب را انكار كند، يا به پشتيبانى و تأييد فرشتگان از رسول خدا ايمان بياورد امّا به ممكن بودن تأييد و پشتيبانى امام غايب از ميان صالحان كفر بورزد.
امام زمان عليه السلام با اجازه خداوند شاهد بر مردم است. شناخت مؤمنان از اين حقيقت موجب مىشود كه آنها در نيكيها از يكديگر سبقت گيرند و به سرور خويش اقتدا كنند و حيات خويش را نسخهاى از حيات سرور و ولى امر خود قرار دهند.
از آنجا كه امام حجّت عليه السلام پيشواى زنده است و رهبرى حقيقى از آن اوست ،
بنابر اين كسى جانشين اوست كه بدو نزديك تر باشد و بهتر به هدايت او اقتدا كند. از اين رو آنحضرت به منزلۀ ميزان در انتخاب رهبرى است و حتّى مىتواند خط الهى را كه صالحان بدان گرايش دارند از خطوط پراكندهاى كه راست و استوار نيستند، جدا سازد.
با اينكه كتابهاى فعلى آسمانى از تحريف در امان نماندهاند، در آنها به پارهاى از حقايق بر مىخوريم كه اگر چه به تنهايى براى اثبات اين واقعيت مفيد واقع نمىشوند، امّا مىتوانند براى احتجاج با كسانى كه به همان آيين مؤمن هستند مؤثر باشند آنچه در سطور بعد مىآيد قسمتهايى از كتابهاى آسمانى در بارۀ امام مهدى عليه السلام است :
1 - « صديقان زمين را تا ابد وارث گردند »
(كتاب مزامير ، مزمور سى و هفتم )
بعلاوه اين كتابها جزئيات بسيارى را در بارۀ اوضاع آخر الزمان در بردارند كه مؤيد مطالبى هستند كه در احاديث مسلمانان ياد شده است. سپس مىگويد :
« امّا اشرار همگى نابود مىشوند ».
2 - « واى بر امّت خطا كار، مردم گرانبار گنهكار، تبار بد كنندگان، فرزندان مفسدان، پروردگار را وانهادند... ».
تا آنجا كه مىگويد: « .. . سر زمين شما را غريبان پيشاروى شما مىخوردند و آن همچون واژگونى بيگانگان ويران گرديده است. پس از اين به ديار عدل و شهر امن مسمّى خواهى شد ».(كتاب اشعياء ، اصحاح اوّل )
3 - پس پرچمى براى امّتهاى بعيد بر افرازد. براى آنها از نقطۀ دور دست زمين بانگ مىزند. آنها ناگهان با عجله مىآيند در حالى كه ميانشان نه
واماندهاى است و نه افتادهاى ».(اصحاح پنجم )
« تا آنكه شهرها ويران و بى سكنه و خانهها بى مردم شوند. زمين ويران و خراب گردد و خداوند انسانها را دور گرداند و خرابى در زمين فزونى گيرد و اگر در آن زندگى باقى مىماند، پس آن نيز ويران ميشود و مثل چنار و بلوط كه چون بريده شوند، كندۀ آنها باقى مىماند، كندۀ آن ذريّت مقدس خواهد بود ».
(كتاب اشعياء ، اصحاح ششم )
4 - خداى آسمان مملكتى را بر پاى مىدارد كه هرگز منقرض نمىشود و پادشاهى آن به مردم ديگر واگذار نمىشود. تمام اين ممالك نيست و نابود مىشوند امّا اين مملكت تا ابد پا بر جا مىماند ».
« .. .خوشا آنكه منتظر ماند ».(كتاب حجار - اصحاح دوّم )
5 - « پروردگار سپاهيان گفت. اين بار پس از اندكى آسمانها و زمين و دريا و خشكى را مىگردانم و تمام امّتها را به لرزه در مىآورم. و پس از آن تمام امّتها مىآيند و اين خانه را پر مىكنند ».(كتاب حجّى ، اصحاح دوّم )
6 - « در تمام زمين پروردگار مىفرمايد: دو سوّم نابود مىشوند و مىميرند و يك سوّم در زمين مىمانند. يك سوّم را وارد آتش كنم و چون گداختن و پاك شدن نقره، پاكشان كنم و آنها را مثل زر مصفّايشان سازم. او اسم مرا مىخواند و من پاسخش مىگويم. گويم او قوم من است و او گويد: پروردگار معبود من است ». (1)(كتاب زكريا ، اصحاح سيزدهم )
7 - « يسوع، همينكه از پيش شما به سوى آسمان صعود كرد، به سوى شماد.
1) - در بسيارى از احاديث اهل بيت آمده است كه دو سوّم زمينيان مىميرند و يك سوّم ديگر باقى مىمانند و سخت پاك و خالص مىشوند.
باز خواهد گشت، همان گونه كه ديديد به آسمان روانه شد ». (1)
(كتاب اعمال رسولان ، انجيل ، اصحاح اوّل )
8 - « وچنانچه رفتم و براى شما جايگاهى مهيا ساختم دو باره باز مىگردم ».
(انجيل يوحنا ، اصحاح چهاردهم )
9 - « چون او پس از اندك زمانى بر مىگردد و تأخير نخواهد كرد ».
(اصحاح دهم از نامهاى كه خطاب به عبرانيان بوده است )
10 - « خداوند نشسته است تا ابد الآباد و تخت خويش را براى داورى بر پاداشته است و او ربع مسكون را به عدالت داورى خواهد كرد و امّتها را به راستى داد خواهد داد » سپس مىگويد :
« و آن كه نزد شماست به چنگ آويزيد تا بيايد آن كه غلبه مىكند و اعمال مرا تا پايان محافظت مىنمايد. پس بدو قدرتى بر امّتها عطا خواهم كرد و او آن را به ميلهاى آهنين پاس خواهد داشت، همچنان كاسهاى از سفال را خواهد شكست و بدو ستارۀ صبح را عطا خواهم كرد، هر كه را گوش است بايد آنچه را كه روح به كينهها مىگويد، بشنود ».
11 - « امّا كسى به آن روز و آن ساعت علم ندارد ».
(انجيل متّى ، اصحاح بيست وچهارم )
1) - روايات دينى ما از رجوع عيسى عليه السلام با مهدى سخن مىگويند كاملاً شبيه آنچه در اين كتاب آمده است.
امّا زرتشتيان آنان نيز معتقد به رجوع انسانى به نام « بهرام » هستند. معنى بهرام نيز با مهدى تفاوت چندانى ندارد.
برهماييها هم بنابر ادعاى خود معتقد به ظهور « كريشنا » هستند. شواهد و دلايل بسيارى در دست است، مبنى بر آنكه عدّهاى از پيامبران و صالحان با امام مهدى عليه السلام همراهند تا حق را بر تمام زمين آشكار كنند و چه بسا بهرام و كريشناهم در زمرۀ همين صالحان باشند كه ما نام آنها را نمىدانيم.
ظهور امام زمان در نزد ائمه عليهم السلام « قيامت صغرى » قلمداد مىگردد چون از هر امّت، شاهدى بر انگيخته مىشود.
در اين بخش از برخى نشانهها كه پيش از ظهور حضرت قائم عليه السلام تحقق مىيابد، سخن مىگوييم. نشانههائى همچون فراگير شدن فساد و ستم در تمام زمين و گسترش فحشا و گردنكشى و دگرگونيهاى آسمانى و قحط شديد و جنگهاى خونين كه دو سوّم از ساكنان روى زمين را در كام خود فرو مىبرد ، و ظهور كسى كه دجال خوانده مىشود و مردم را به باطل دعوت مىكند و آنها نيز به گرد وى جمع مىشوند و بالاخره ادعاى بعضى كه مىگويند او مصلح اكبر است و سپس نا كامى او در متحقّق ساختن مدعايش. مادر ذكر اين نشانهها به استناد رواياتى كه از پيامبر گرامى و ائمه اطهار عليهم السلام تكيه مىكنيم.
1 - رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود :
« مهدى اين امّت از ماست، هنگامى كه هرج و مرج دنيا را فراگير و فتنهها آشكار گردند و راهها نا امن شود و برخى از مردم بر برخى ديگر هجوم برند. پس بزرگ به كوچك رحم نكند و كوچك بزرگ را احترام نكند در اين هنگام خداوند مهدى ما را مبعوث فرمايد. او نهمين كس از فرزندان حسين عليه السلام است. دژهاى ضلالت و دلهاى بى خبر را بگشايد، در آخر الزمان به كار دين پردازد چنانكه من
در اوّل الزمان بدان پرداختم، زمين را از عدل و داد پر كند، چنانكه از ظلم و بيداد پر شده باشد ».
2 - همچنين پيامبر گرامى در حديثى طولانى كه آن را امام على عليه السلام نقل كرده است. فرمود: « سپس ندايى بر خيزد كه از دور شنيده شود چنانكه از نزديك شنيده مىشود اين ندا رحمت است بر مؤمنان و عذاب است بر كافران. (امام گويد ): پرسيدم: اين ندا چيست ؟ فرمود: سه نداست در ماه رجب نخستين آنها اين است: لعنت خدا بر ستمگران. و دوّمى اين است: نزديك شونده نزديك شد و سوّمى اين است: پيكرِ آشكارى را با طليعه خورشيد مىبينند (كه مىگويد ): هان كه فلانى مبعوث شد و نسب او را تا على ذكر مىكند. هلاك ستمگران در اين روز است و در اين هنگام گشايش حاصل مىشود. عرض كردم: اى رسول خدا ! پس از من چند امام خواهد بود ؟ فرمود صلى الله عليه و آله: پس از حسين 9 امام كه نهمين آنان قائم ايشان است ». (1)
3 - در حديث ديگرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل است كه فرمود: عرض كردم اى خداى من و سرورم ! چه وقت مهدى ظهور خواهد كرد ؟
خداوند وحى فرمود :
« اين امر هنگامى روى دهد كه علم كنار رود و جهل آشكار گردد، قاريان (قرآن) فزون شوند و عمل به آن اندك شود. كشتار زياد شود و فقيهان هدايتگر كم شوند، و فقيهان گمراه و خائنان زياد شوند، شاعران فراوان گردند، امّت تو قبرهايشان را مسجد گيرند. (2)، مصحفها و مسجدها زيور و زينت داده شوند ،ا.
1) - منظور امام منتظر « عجل اللّٰه تعالى فرجه الشريف » است.
2) - مقصود عبادت اشخاص است كه شرك به خداست و ربطى به تقرّب به خدا از طريقتوسّل به قبور صالحان كه سنّت اسلام و مسلمين از آغاز بر آن است ، ندارد ، همچنين مقصود از زيور و زينت دادن مصحفها و مساجد اين است كه مسلمان به هنگام ظهور تنها به مظاهر توجّه دارند نه به حقايق و محتواها.
ستم و تباهى فزونى گيرد، نيرنگ آشكار شود و كار امّت بدان وابسته باشد، نهى از معروف شود، و مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا ورزند، اميران كافر باشند و دوستانشان فاجر و يارانشان ستمگر، و صاحبنظرانشان فاسقان. در اين هنگام سه نشانه پديد خواهد آمد. خسوفى در مشرق و خسوفى در مغرب و خسوفى در جزيرة العرب. و نيز در بصره به دست يكى از افراد نسل تو كه زنگيان او را پيروى مىكنند، خرابى پديد آيد. و مردى از تبار حسين بن على خروج مىكند، و دجال ظاهر مىشود، از مشرق از سجستان، خروج مىكند و سفيانى ظاهر مىشود ».
4 - آنحضرت در حديثى در اين باره نيز مىفرمايد :
« به خاطر داشته باش... علامت ظهور حجّت اين است كه چون مردم نماز را ميراندند و امانت را ضايع كردند و دروغ را روا شمردند و ربا خوردند و رشوه ستاندند و ساختمانها را محكم ساختند و دين را به دنيا فروختند، سفيهان و نابخردان را به كار گرفتند و با زنان رايزنى كردند، پيوندهاى خويش را قطع كردند، پيرو هواها شدند، و خونها را كوچك شمردند...
...حلم، ضعف باشد و ستمگرى فخر، اميران فاجر باشند و وزيران ستمگر، كار گزاران قوم خائنان باشند و قاريان فاسقان، گواهى بنا حق آشكار گردد و گناه و تباهى و بهتان و گناه و طغيان فزونى پذيرد، و مصحفها و مسجدها زينت و زيور داده شوند و منارهها بلند ساخته شوند، و اشرار قدردانى شوند ، وصف بنديهاى بسيارى مىشود، تمايلات مختلف شوند، و پيمانها زير پا نهاده شوند، و آنچه وعده داده شده نزديك شود، زنان به خاطر حرص به دنيا با شوهرانشان در تجارت مشاركت كنند، و بانگ فاسقان بلندى گيرد، و سخن آنان اطاعت شود، و رهبر قوم پست ترين آنها باشد، و از ترس شرّگنهكار از او بترسند و پرهيز كنند، و دروغگو را تصديق نمايند و خائن را امين شمارند ،
و اسباب وآلات موسيقى فراهم كنند، و آخر اين امّت اوّل آن را نفرين فرستد ، زنان خود را همانند مردان سازند و مردان به زنان همانند شوند، و شاهد، بى آنكه از او شهادتى خواسته باشند گواهى دهد، و براى غير دين به تفقه بپردازد ، و كار دنيا بر آخرت ترجيح داده شود، و پوست ميش بر گرگها بپوشانند حال آنكه دلهايشان بويناك تر از مردار باشد، در اين هنگام است الوحى الوحى ، العجل العجل. در آن روز بهترين خانهها بيت المقدس خواهد بود و بر مردم زمانى خواهد آمد كه هر كس آرزو مىكند، اى كاش او هم يكى از ساكنان بيت المقدّس بود ».
5 - آنحضرت همچنين در اين باره فرمود :
« خروج قائم را ده علامت باشد، نخستين آنها شكافتن پرچمها در كوچههاى كوفه، و تعطيل مسجدها، و نرفتن حاجيان به حجّ، و خسف و قذف در خراسان، و طلوع ستارۀ دنباله دار، و نزديك شدن ستارگان، و هرج و مرج ، وقتل و غارت. اينها ده نشانهاند. از يك نشانهتا نشانۀ ديگر شگفتى است. پس چون نشانهها تمام و كامل گردند قائم ما قيام خواهد كرد ».
6 - امام حسين عليه السلام فرمود :
« چون ديديد منادى از مشرق سه يا هفت روز ندا در داد، منتظر فرج آل محمّد صلى الله عليه و آله باشيد ان شاء اللّٰه منادى از آسمان به نام مهدى بانگ مىزند. نداى او از مشرق و مغرب شنيده مىشود و هيچ كس خواب نمىماند جز اينكه بيدار مىشود و هيچ كس ايستاده نيست مگر اينكه مىنشيند و كسى ننشسته جز آنكه هراسان به پا بر مىخيزد. پس خدا بيامرزد كسى را كه اين صدا را بشنود و آن را پاسخ گويد. زيرا صداى اوّل، صداى جبرئيل روح الامين است ».
7 - در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود :
« سلمان ! سوگند به آن كه جانم به دست اوست هنگام ظهور چيزى از
مشرق و چيزى از مغرب آورده شود. پس واى بر ناتوانانِ امّتم از شرّ آنها و واى بر ايشان از عذاب خدا. به كوچك رحم نمىكنند و بزرگ را پاس نمىدارند و از گنهكار جلوگيرى نمىكنند، كالبدشان كالبد آدميان است و دلهايشان دلهاى شياطين... ».
سپس فرمود :
«... اندكى نمىپايد تا آنكه زمين از بسيارى باريدن باران بر آن (گل) و سُست مىشود همه خيال مىكنند اين امر حادثهاى است مربوط به همان ناحيۀ خودشان. پس در ميان مردم خويش درنگ مىكنند و زمين پارههاى جگر خويش را به سوى آنان پرتاب مىكند. فرمود: يعنى طلا و نقره را. سپس با دست خويش به ستونها اشاره فرمود و گفت: مثل اين. در اين روزنه طلا سود مىبخشد و نه سيم و اين معنى قول خداوند كه فرمود: « همانا نشانههاى آن فرا رسيد ». (1)
8 - از امام عسكرى عليه السلام نقل است كه فرمود :
« مهدى ظاهر نشود مگر بر ترس شديد و زمين لرزه و فتنهاى كه به مردم مىرسد و پيش از اين طاعون است و شمشيرى كه جدا كنندۀ ميان عرب است ، و (در گرفتن) اختلاف شديد بين مردم، و پراكندگى در دينشان و دگرگونى در حالشان، (تا آنجا كه) فرد هر بام و شام به خاطر ستيزه گيريهاي مردم و خوردن آنها (حق) يكديگر را تمناى مردن مىكند. خروج او (مهدى « عج ») موقعى است كه (مردم) از گشايش، نا اميد و مأيوس باشند. پس خوشا به حال آن كه مهدى را درك كرد و از يارانش شد و واى و بس واى بر آن كه با او و فرمانش راه مخالفت پيشه كرد ». (2)4.
9 - از امام صادق عليه السلام نقل است كه فرمود :
« پيش از قيام قائم پنج نشانه باشد: يمانى، سفيانى، منادى كه از آسمان ندا مىدهد، خسف در بيداء، و كشته شدن نفس زكيه. فرمود: بين (قيام) قائم آل محمّد و كشته شدن نفس زكيه جز پانزده روز فاصله نباشد ». (1)
همان امام عليه السلام در حديث ديگرى فرمايد :
« پنج روز اوّل از ماه رمضان، پيش از قيام قائم، خورشيد مىگيرد ». (2)
علاوه بر آنچه گفته شد نشانههاى بسيار ديگرى نيز ذكر شده كه به خاطر وجود تشابه ميان آنها و رواياتى كه بيان گرديد، به همين مقدار بسنده كرديم. از امام صادق عليه السلام نقل كردهاند كه فرمود :
« كوفه از وجود مؤمنان خالى خواهد شد، علم و دانش از آن رخت بربسته و نهان شود چنانكه مار در سوراخش پنهان مىگردد، سپس علم و دانش در ديارى كه قم ناميده مىشود آشكار مىشود و اين شهر، معدن علم و فضل مىگردد تا زمانى كه در زمين مستضعفى در دين باقى نماند حتّى دو شيزگان پشت پرده. اين امر صورت نمىگيرد مگر هنگام نزديك شدن ظهور قائم ما.
پس خداوند (قم) و مردم آن را قائم مقام حجّت قرار مىدهد و اگر چنين نمىبود زمين، اهلش را در كام خود فرو مىبرد. و در زمين حجّتى نمىماند تا علم از او به ديگر سرزمينها در مشرق و مغرب سرازير شود و بدين وسيله حجّت خدا بر خلق تمام گردد تا آنكه كسى بر زمين نمىماند كه دين و علم بدو نرسيده باشد. سپس قائم ظاهر مىشود و سبب كيفر خداوند و خشم وى بر بندگان9.
مىشود. زيرا خداوند از بندگان انتقام نمىگيرد مگر پس از وقتى كه حجّت او را منكر شوند ». (1)
...لاٰ إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ حَقّاً حَقّاً ، لاٰ إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ صِدْقاً صِدْقاً ، لاٰ إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ تَعَبُّداً وَرِقّاً.
اللّٰهُمَّ مُعِزَّ كُلَّ مُؤْمِنٍ وَحٖيدٍ ، وَمُذِلَّ كُلَّ جَبّٰارٍ عَنٖيدٍ ، أَنْتَ كَنَفٖى حٖينَ تَعْيٖينٖى الْمَذ ٰاهِبُ، وَتَضٖيقُ عَلَىَّ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ.
« به حقيقت، به حقيقت كه هيچ معبودى جز خداى يگانه نيست ، و براستى، براستى هيچ معبودى جز خداى يگانه نيست، از روى تعبّد و بندگى جز خداى يكتا هيچ معبودى نيست ».
« خدايا ! اى عزّت بخش هر مؤمن تنها، و اى خوار كنندۀ هر ستمگر ستيزه جو، تو پناه منى هنگامى كه راههاى گوناگون مرا فرسودند و زمين با همۀ فراخىاش بر من تنگ آمد ».
1) - همان مأخذ ، ص443. به نقل از بحار الانوار.
اللّٰهُمَّ خَلَقْتَنٖى وَقَدْ كُنْتُ غَنِيّاً عَنْ خَلْقٖ ، وَلَوْلاٰ نَصْرُكَ إِيّٰاى لَكُنْتُ مِنَ الْمَغْلُوبٖينَ ، يٰا مُنْشِرَ الرَّحْمَةِ مِنْ مَو ٰاضِعَها ، وَمُخْرِجَ الْبَرَكَةِ مِنْ مَعٰادِنَهٰا ، وَيٰا مَنْ خَصَّ مِنْ نَفْسِهِ بِشُّمُوخِ الرِّفْعَةِ ، فَاَوْلِيٰآؤُهُ بِعِزِّهِ يَتَعَزَّزُونَ ، وَيٰا مَنْ وَضَعَتْ لَهُ الْمُلُوكُ نٖيرَ الْمَذَلَّةِ عَلىٰ اعْنٰاقِهِمْ فَهُمْ مِنْ سَطَوٰاتِهِ خٰآئِفُونَ ، اسْأَلُكَ بِإِسْمِكَ الَّذٖى فَطَرْتَ بِهِ خَلْقَكَ فَكُلٌّ لَكَ مُذْعِنُونَ أَسْأَلَكَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَعَلىٰ آلِ مُحَمَّدٍ.
« خدايا ! مرا بيافريدى حال آنكه از خلقت من بى نياز بودى، و اگر يارى دادنت به من نمىبود من از شكست خوردگان مىبودم. اى كسى كه رحمت را از جايگاهش مىگسترانى، و بركتها را از معدنهايش برون مىكنى. اى كسى كه از نفس خويش رفعت و بلندى را ويژه مىگرداند، پس اوليايش به عزّت او سرفرازى مىجويند، اى كسى كه پادشاهان برايش يوغ خوارى برگردنهايشان مىنهند و از خشم و قدرت او هراسانند، از تو مىخواهم به نامت كه مخلوقاتت را بدان بيامرزيدى، پس همه براى تو فروتن و خوارند، از تو مىخواهم بر محمّد و خاندان محمّد درود فرستى ».
وَأَنْ تَنْجِزَ لٖى أَمْرٖى ، وَتُعَجِّلَ لِىَ الْفَرَجَ ، وَتَكْفِنٖى وَتُعٰافينٖى ، وَتَقْضٖى حَو ٰائِجٖى ، السّٰاعَةَ السّٰاعَةَ ، اللَّيْلَةَ اللَّيْلَةَ، إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدٖيرٍ.
« و كار مرا محقّق فرمايى و در گشايش براى من تعجيل بورزى و مرا يارى دهى و عافيتم ارزانى فرمايى. نيازهايم را بر آورده سازى همين ساعت همين ساعت و همين شب همين شب كه تو بر هر چيز توانايى ». (1)ج.
1) - الامام المهدى ، ص236. از دعاى آنحضرت براى رفع حوايج.
اَللّٰهُمَّ إِنْ أَطَعْتُكَ فَالْمَحْمَدَةَ لَكَ ، وَإِنْ عَصَيْتُكَ فَالْحُجَّةُ لَكَ. مِنْكَ الرَّوحُ ، وَمِنْكَ الْفَرَجُ، سُبْحٰانَ مَنْ أَنْعَمَ وَشَكَرَ، سُبْحٰانَ مَنْ قَدِرَ وَغَفَرَ. اللّٰهُمَّ إِنْ كُنْتُ قَدْ عَصَيْتُكَ فَإِنّب قَدْ أَطَعْتُكَ فٖى أَحَبِّ الْأَشْيٰاءِ إِلَيْكَ وَهُوَ الْاٖيمٰانُ بِكَ، لَمْ أَتَّخِذَ لَكَ وَلَداً ، وَلَمْ أَدْعُ لِكَ شَرٖيكاً ، مِنّاً بِهِ عَلَىَّ ، لاٰ مَنّاً مِنّٖى بِهِ عَلَيْكَ ، وَقَدْ عَصَيْتُكَ يٰا إِلٰهٖى عَلىٰ غَيْرِ وَجْهِ الْمُكٰابَرَةِ ، وَلاٰ الْخُرُوجُ عَنْ عُبُودِيَّتِكَ ، وَلاٰ الْجُحُودُ لِرُبُوبِيَّتِكَ ، وَلٰكِنْ أَطَعْتُ هَو ٰاىَ وَاَزَلَّنِى الشَّيْطٰانُ فَلَكَ الْحُجَّةِ عَلَىَّ وَالْبَيٰانِ.
( خدايا ! اگر تو را فرمان بردم پس ستايش از آنِ توست و اگر تو را نا فرمانى كردم، حجّت ازآن تو است، از توست روح و از توست گشايش و فرج، منزّه است آن كه نعمت داد و سپاس گزارد، پيراسته است آن كه قدرت يافت و آمرزيد. خدايا ! اگر تو را نافرمانى كرده بودم پس تو را در محبوبترين چيزها به درگاهت كه همان ايمان به توست، اطاعت كردم، براى تو فرزندى نگرفتم و شريكى براى تو ادعا نكردم و اين منتّى است به واسطۀ ايمان، از تو بر من، نه منتّى بدان از سوى من بر تو. خداوندا تو را معصيّت كردم امّا نه از روى گردنكشى و نه از روى خروج از بند بندگى، و نه از روى انكار به ربوبيت تو ، ليكن هواى خويش را فرمان بردم و شيطان مرا گمراه ساخت، پس حجّت و بيان از آنِ توست بر من ). (1)
اَللّٰهُمَّ عَظُمَ الْبَلاٰءُ ، وَبَرِحَ الْخَفٰآءُ ، وَانْكَشَفَ الْغِطٰآءُ ، وَانْقَطَعَ الرَّجٰاءُ ،
1) - الامام المهدى ، ص240 - 245.
وَضٰاقَتِ الْأَرْضُ وَمُنِعَتِ السَّمٰآءُ، وأَنْتَ الْمُسْتَعٰانُ وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخٰآءِ.
« خدايا سختى گران شد، وكار روشن گشت، و پرده فرو افتاد، و اميد قطع شد، و زمين تنگ گرديد، و آسمان باز داشته شد، و تويى يارى گرفته شده ، و به درگاه توست شكايت، و در شدّت و راحت تكيّه بر توست ». (1)
اَللّٰهُمَّ ارْزُقْنٰا تَوْفٖيقَ الطّٰاعَةِ وَبُعْدَ الْمَعْصِيَةِ ، وَصِدْقَ النِّيَّةِ ، وَعِرْفٰانَ الْحُرْمَةِ ، وَاَكْرِمْنٰا بِالْهُدىٰ وَالاسْتِقٰامَةِ ، وَسَدِّدْ الْسِنَتَنٰا بِالصَّوٰابِ وَالْحِكْمَةِ ، وَامْلَاْ قُلُوبَنٰا بِالْعِلْمِ وَالْمَعْرَفَةِ ، وَطَهِّرْ بُطُونَنٰا مِنَ الْحَرٰامِ وَالشُّبْهَةِ ، وَاكْفُفْ ايْدِيَنٰا عَنِ الظُّلْمِ وَالسَّرِقَةِ ، وَاغْضُضْ ابْصٰارَنٰا عَنِ الْفُجُورِ وَالْخَيٰانَةِ ، وَاسْدُدْ اسْمٰاعَنٰا عَنِ اللَّغْوِ وَالْغٖيبَةِ ، وَتَفَضَّلْ عَلىٰ عُلَمٰائِنٰا بِالزُّهْدِ وَالنَّصٖيحَةِ ، وَعَلَى الْمُتَعَلِّمٖينَ بِالْجُهْدِ وَالرَّغْبَةِ ، وَعَلَى الْمُسْتَمِعٖينَ بِالْإِتِّبٰاعِ وَالْمَوْعِظَةِ ، وَعَلىٰ مَرْضَى الْمُسْلِمٖينَ بِالشَّفٰآءِ وَالرّٰاحَةِ ، وَعَلىٰ مَوْتٰاهُمْ بِالرَّاْفَةِ وَالرَّحْمَةِ ، وَعَلىٰ مَشٰايِخِنٰا بِالْوَقٰارِ وَالسَّكٖينَةِ ، وَعَلَى الشَّبٰابِ بِالْإِنٰابَةِ وَالتَّوْبَةِ ، وَعَلَى النِّسٰآءِ بِالْحَيٰآءِ وَالْعِفَّةِ ، وَعَلَى الْأَغْنِيٰآءِ بِالتَّوٰاضُعِ وَالسَّعَةِ ، وَعَلَى الْفُقَرٰآءِ بِالصَّبْرِ وَالْقَنٰاعَةِ ، وعَلَى الْغُزٰاةِ بِالنَّصْرِ وَالْغَلَبَةِ ، وَعَلَى الْأُسَرٰآءِ بِالْخَلاٰصِ وَالرّٰاحَةِ ، وَعَلَى الْأُمَرٰآءِ بِالْعَدْلِ وَالشَّفَقَةِ ، وَعَلَى الرَّعِيَّةِ بِالْإِنْصٰافِ وَحُسْنِ السّٖيرَةِ ، وَبٰارِكْ لِلْحُجّٰاجِ وَالزُّوّٰارِ فِى الزّٰادِ وَالنَّفَقَةِ ، وَاقْضِ مٰا اوْجَبْتَ عَلَيْهِمْ مِنَ الْحَجِّ وَالْعُمْرَةِ بِفَضْلِكَ وَرَحْمَتِكَ يٰا ارْحَمَ الرّٰاحِمٖينَ.
1) - الامام المهدى ، ص240 - 245.
« خداوندا ! به ما توفيق طاعت و دورى از گناه و صدق نيّت و شناخت حرمت روزى فرما و به هدايت و استقامت مكرّم بدار، و زبانهاى ما را به گفتن صواب و حكمت استوار گردان، و دلهاى ما را به علم و معرفت سرشار كن، و شكمهاى ما را از حرام و شبهه پاك فرما، و دستان ما را از ستم و دزدى باز دار، و چشمان ما را از گناهان و خيانت فرو بند، و گوشهاى ما را از شنيدن گفتار بيهوده و غيبت ببند، و زهد و خير خواهى بر علماى ما، وتلاش و رغبت بر دانش اندوزان، و پيروى و موعظت بر شنوندگان، وشفا و راحت بر بيماران مسلمين ، و رأفت و رحمت بر مردگانشان، و وقار و آرامش بر پيرانشان، وبازگشت و توبه بر جوانان، و حيا و عفت بر زنان، وتواضع و گشاده دستى بر توانگران، و صبر و قناعت بر تهيدستان، و يارى و پيروزى بر جنگجويان، رهايى و راحت بر اسيران، و عدل و مهربانى بر فرمانروايان، و انصاف و خوشرفتارى بر مردم ارزانى فرما، و براى حاجّيان وزايران در توشه و نفقه بركت قرار ده، و آنچه كه از حج و عمره بر ايشان واجب كردى به جاى آر به فضل و رحمتت اى مهربان ترين مهربان ». (1)
اَللّٰهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلىٰ مٰا جَرىٰ بِهِ قَضٰآئُكَ فٖى اوْلِيٰآئِكَ الَّذٖينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَدٖينِكَ ؛ اذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزٖيلَ مٰا عِنْدَكَ مِنَ النَّعٖيمِ الْمُقٖيمِ الَّذٖى لاٰ زَو ٰالَ لَهُ وَلَا اضْمِحْلاٰلَ بَعْدَ انْ شَرَطَتْ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فٖى دَرَجٰاتِ هٰذِهِ الدُّنْيٰا الدَّنِيَّةِ وَزُخْرُفِهٰا وَزِبْرِجِهٰا فَشَرَطُوا لَكَ ذٰلِكَ وَعَلِمْتَ مِنْهُمُ الْوَفٰآءَ بِهِ فَقَبِلْتَهُمْ وَقَرَّبْتَهُمْ وَقَدَّمْتَ لَهُمُ الذِّكْرَ الْعَلِىَّ وَالثَّنٰآءَ الْجَلِىَّ، وَاَهْبَطْتَ عَلَيْهِمْ مَلاٰئِكَتَكَ،
1) - الامام المهدى ، ص246 ، در بلد الامين ، ص521.
وَكَرَّمْتَهُمْ بِوَحْيِكَ، وَرَفَدْتَهُمْ بِعِلْمِكَ، وَجَعَلْتَهُمُ الذَّرٖيعَةَ الَيْكَ وَالْوَسٖيلَةَ الىٰ رِضْوٰانِكَ، فَبَعْضٌ اسْكَنْتَهُ جَنَّتَكَ الىٰ انْ اخْرَجْتَهُ مِنْهٰا، وَبَعْضٌ حَمَلْتَهُ فٖى فُلْكِكَ، وَنَجَّيْتَهُ وَمَنْ اٰمَنَ مَعَهُ مِنَ الْهَلَكَةِ بِرَحْمَتِكَ، وَبَعْضٌ اتَّخَذْتَهُ لِنَفْسِكَ خَلٖيلاً، وَسَأَلَكَ لِسٰانَ صِدْقٍ فِى الْاٰخِرٖينَ فَأَجَبْتَهُ، وَجَعَلْتَ ذٰلِكَ عَلِيّاً، وَبَعْضٌ كَلَّمْتَهُ مِنْ شَجَرَةٍ تَكْلٖيماً، وَجَعَلْتَ لَهُ مِنْ اخٖيهِ رِدْءاً وَوَزٖيراً، وَبَعْضٌ اوْلَدْتَهُ مِنْ غَيْرِ ابٍ، وَٰتَيْتَهُ الْبَيِّنٰاتِ، وَاَيَّدْتَهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ، وَكُلٌّ شَرَعْتَ لَهُ شَرٖيعَةً، وَنَهَجْتَ لَهُ مِنْهٰاجاً، وَتَخَيَّرْتَ لَهُ اوْصِيٰآءَ مُسْتَحْفِظاً بَعْدَ مُسْتَحْفِظٍ، مِنْ مُدَّةٍ الىٰ مُدَّةٍ، اقٰامَةً لِدٖينِكَ، وَحُجَّةً عَلىٰ عِبٰادِكَ، وَلِئَلاّٰ يَزُولَ الْحَقُّ عَنْ مَقَرِّهِ، وَيَغْلِبَ الْبٰاطِلُ عَلىٰ اهْلِهِ وَلاٰ يَقُولَ احَدٌ لَوْلاٰ ارْسَلْتَ الَيْنٰا رَسُولاً مُنْذِراً، وَاَقَمْتَ لَنا عَلَماً هٰادِياً فَنَتَّبِعَ اٰيٰاتِكَ مِنْ قَبْلِ انْ نَذِلَّ وَنَخْزىٰ
خدايا ! سپاس و ستايش از آن توست بر آنچه كه در بارۀ اولياى خويش تقدير فرمودى. كسانىكه براى خود ودينت مخصوص كردى، چوننعيمباقى وبىزوال ابدى را كه نزد توست براى ايشان اختيار كردى، پس از آنكه زهد در دنياى دون و زيور و زينت آن را با آنان شرط نمودى و آنها هم به اين شرط متعهد شدند و تو دانستى كه اينان به عهد خود پاى بندند، پس ايشان را پذيرفتى و نزديكشان ساختى و علوّ ذكر و ثناى آشكار عنايت فرمودى و فرشتگانت را بر ايشان فرود آوردى و به وحى خود بزرگيشان دادى و از دانش خويش سيرابشان ساختى و آنها را واسطه و وسيلۀ ورود به بهشت گردانيدى، يكى را در بهشت مسكن دادى تا اينكه از آنجا برونش آوردى، و ديگرى را در كشتىات سوار كردى و به رحمت خويش با كساني كه بدو ايمان آوردهاند از مرگ نجاتش بخشيدي ، ويكي را براى خويش دوست گرفتى و او زبان راستى را در امم آخر از تو خواست و تو تقاضايش را اجابت كردى و او را به جايگاه والا رسانيدى ،
و با يكى از (بوسيله) درخت سخن گفتى و براى او برادرش را مدافع و وزير قرار دادى، و يكى را بى آنكه پدرى داشته باشد به دنيا آوردى و بدو بَيّنات دادى و با روح القدس مؤيدش داشتى و براى هر يك شريعت و آئينى قرار دادى و جانشينانى برگزيدى تا هر يك پس از ديگرى حافظ و نگاهبان دين تو، و بر بندگان تو حجّت باشند از مدّتى تا مدّت ديگر و براى آنكه حق از قرارگاهش خارج نشود و باطل بر اهل حق چيرگى نياورد و كسى نگويد چرا بيم دهندهاى به سوى ما نفرستادى و براى ما درفشى هدايتگر بر نيفراختى تا پيش از آنكه ذليل و خوار شويم از نشانههاى تو پيروى كنيم ». (1)
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ سَيِّدِ الْمُرْسَلٖينَ ، وَخٰاتَمِ النَّبِيّٖينَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعٰالَمٖينَ ، الْمُنْتَجَبِ فِى الْمٖيثٰاقِ الْمُصْطَفىٰ فِى الضِّلاٰلِ ، الْمُطَهَّرِ مِنْ كُلِّ اٰفَةٍ ، الْبَرىَ مِنْ كُلِّ عَيْبِ ، الْمُؤَمَّلِ لِلنَّجٰاةِ ، الْمُرْتَجىٰ لِلشَّفٰاعَةِ ، الْمُفَوَّضِ الَيْهِ دٖينُ اللّٰهِ. اللّٰهُمَّ شَرِّفْ بُنْيٰانَهُ ، وَعَظِّمْ بُرْهٰانَهُ ، وَأَفْلِجْ حُجَّتَهُ ، وَارْفَعْ دَرجَتَهُ ، وَاَضِئْ نُورَهُ ، وَبَيِّضْ وَجْهَهُ ، وَاَعْطِهِ الْفَضْلَ وَالْفَضٖيلَةَ ، وَالْمَنْزِلَةَ وَالْوَسٖيلَةَ ، وَالدَّرَجَةَ الرَّفٖيعَةَ ، وَابْعَثْهُ مَقٰاماً مُحْمُوداً يَغْبِطُهُ بِهِ الْأَوَّلُونَ وَالْأٰخِرُونَ
« بار خدايا ! بر محمّد سرور فرستادگان و خاتم پيامبران و حجّت پروردگار جهانيان درود فرست، او كه در پيمان برگزيده است و در سايهها منتخب، پاك از هر آفت، و به دور از هر عيب است، براى رهايى بدو آرزو برند و براى شفاعت بدو اميد بندند، كسى كه دين خدا بدو تفويض شده است. خدايا ! بنيان او را شرافت بخش و برهانش را والايى ده و حجّتش را پيروزى عطا كن
1) - تحقة الزائر ، فى ادب زيارته عليه السلام.
و مرتبهاش را بلندى ده و نورش را درخشان ساز و سيمايش را سپيد و نورانى گردان و بدو فضل و فضيلت و منزلت و وسيلت و درجۀ والا عطا كن و او را به جايگاه پسنديده بر انگيز تا مورد غبطۀ اوّلين و آخرين واقع شود ». (1)
اللّهُمَّ إِنِّي أَفْتَتِحُ الثَّناءَ بِحَمْدِكَ وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ بِمَنِّكَ ، وَأَيْقَنْتُ أَنَّكَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ فِي مَوْضِعِ العَفْوِ وَالرَّحْمَةِ ، وَأَشَدُّ المُعاقِبِينَ فِي مَوْضِعِ النَّكالِ وَالنَّقِمَةِ ، وَأَعْظَمُ المُتَجَبِّرِينَ فِي مَوْضِعِ الكِبْرِياءِ وَالعَظَمَةِ. اللّهُمَّ أَذِنْتَ لِي فِي دُعائِكَ وَمَسْأَلَتِكَ ، فَاسْمَعْ يا سَمِيعُ مِدْحَتِي ، وَأَجِبْ يا رَحِيمُ دَعْوَتِي ، وَأَقِلْ يا غَفُورُ عَثْرَتِي...
الحَمْدُ للّٰهِ مالِكِ المُلْكِ ، مُجْرِي الفُلْكِ ، مُسَخِّرِ الرِّياحِ ، فالِقِ الإِصْباحِ ، دَيَّانِ الدِّينِ ، رَبِّ العالَمِينَ. الحَمْدُ للّٰهِ عَلَى حِلْمِهِ بَعْدَ عِلْمِهِ ، وَالحَمْدُ للّٰهِ عَلَى عَفْوِهِ بَعْدَ قُدْرَتِهِ ، وَالحَمْدُ للّٰهِ عَلَى طُولِ أَناتِهِ فِي غَضَبِهِ وَهُوَ قادِرٌ عَلَى ما يُرِيدُ.
الحَمْدُ للّٰهِ خالِقِ الخَلْقِ ، باسِطِ الرِّزْقِ ، فالِقِ الإِصْباحِ ، ذِي الجَلالِ وَالإِكْرامِ وَالفَضْلِ وَالإِنْعامِ الَّذِي بَعُدَ فَلا يُرَى ، وَقَرُبَ فَشَهِدَ النَّجْوَى ،
الحَمْدُ للّٰهِ الَّذِي يُؤْمِنُ الخائِفِينَ ، وَيُنَجِّي الصَّالِحِينَ ، وَيَرْفَعُ المُسْتَضْعَفِينَ ، وَيَضَعُ المُسْتَكْبِرِينَ ، وَيُهْلِكُ مُلُوكاً وَيَسْتَخْلِفُ آخَرِينَ؛ وَالحَمْدُ للّٰهِ قاصِمِ الجَبَّارِينَ ، مُبِيرُ الظَّالِمِينَ ، مُدْرِكِ الهارِبِينَ ، نَكالِ الظَّالِمِينَ ، صَرِيخَ المُسْتَصْرِخِينَ ، مَوْضِعِ حاجاتِ الطَّالِبِينَ ، مُعْتَمَدِ المُؤْمِنِينَ....
اللَّهُمَّ إِنَّا نَرْغَبُ إِلَيْكَ فِي دَوْلَةٍ كَرِيمةٍ تُعِزُّ بِها الإِسْلامَ وَأَهْلَهُ ، وَتُذِلُّ بِها
1) - تحفة الزائر ، فى ادب زيارته عليه السلام.
النِّفاقَ وَأَهْلَهُ ، وَتَجْعَلُنا فِيها مِنَ الدُّعاةِ إِلَى طاعَتِكَ ، وَالقادَةِ إِلَى سَبِيلِكَ ، وَتَرْزُقُنَا بِها كَرامَةَ الدُّنْيا وَالآخِرَةِ.
اللَّهُمَّ ما عَرَّفْتَنا مِنَ الحَقِّ فَحَمِّلْناهُ ، وَما قَصُرْنا عَنْهُ فَبَلِّغْناهُ.
اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنا صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ ، وَغَيْبَةَ وَلِيِّنا ، وَكَثْرَةَ عَدُوِّنا ، وَقِلَّةَ عَدَدِنا ، وَشِدَّةَ الفِتَنِ بِنا ، وَتَظاهُرَ الزَّمانِ عَلَيْنا فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ ، وَأَعِنَّا عَلَى ذلِكَ بِفَتْحٍ مِنْكَ تُعَجِّلُهُ ، وَبِضُرٍ تَكْشِفُهُ ، وَنَصْرٍ تُعِزُّهُ ، وَسُلْطانِ حَقٍّ تُظْهِرُهُ ، وَرَحْمَةٍ مِنْكَ تُجَلِّلُناها ، وَعافِيَةٍ مِنْكَ تُلْبِسُناها ، بِرَحْمَتِكَ يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
« خدايا ! من به ستايش تو آغاز ثنا مىكنم كه تو به نعمت و احسان خويش راه صواب را استوار مىدارى و يقين آورم كه در موضع عفو و رحمت ، مهربانترين مهربانى و سخت ترين كين كشندهاى در جايگاه عقاب و انتقام ، وبزرگترين جبارانى در موضع كبريا و بزرگى.
خدايا ! به من رخصت دادى تا تو را بخوانم و بخواهم پس بشنواى شنواى مدح وستايشم وپاسخ گوى اى آنكه به مهربانى دعايم را مىشنوى و اى آمرزنده لغزشم را بيامرز...
سپاس خدا را مالك هستى، گردانندۀ كشتيها، رام كنندۀ بادها، شكافندۀ صبحگاهان، حكمفرماى روز جزا، پروردگار جهانيان، و سپاس خدا را بر عفو او پس از قدرتش، و سپاس خدا را بر حلم و بردبارى دير پاى او در خشم و غضبش حال آنكه او بر آنچه خواهد تواناست. سپاس خدا را آفريننده موجودات، گستردۀ روزى، شكافندۀ صبحگاهان، صاحب شكوه و بزرگوارى و فضل و بخشايش، آن كه دور شود و ديده نشود و نزديك شد و شاهد رازهاى
نهان است، بزرگوار و بلند مرتبه...
سپاس خدا را آن كه ترسيدگان را ايمنى مىبخشد و صالحان را رهايى مىدهد و مستضعفان را بالا مىبرد و مستكبران را فرو مىنهد و پادشاهانى را هلاك مىكند و ديگران را به جانشينى مىگمارد، و سپاس خدا را كوبندۀ ستمگران، هلاك كنندۀ ظالمان، دريابندۀ گريزندگان، به كيفر رسانندۀ ستمگران، فريادرس فريادخواهان، مرجع حاجات نيازمندان، تكيهگاهاهل ايمان.
خدايا ! ما به تو اميد داريم تا دولت با كرامت (امام زمان) را به ظهور آورى و بدان اسلام و مسلمانان را سرافرازى دهى و نفاق و منافقان را خوار گردانى و ما را در آن از دعوتگران به طاعت خويش و راهبران به راه خويش قرار دهى و بدان كرامت دنيا و آخرت را به ما ارزانى فرمايى.
خدايا ! آنچه كه از حق به ما باز شناساندى ما را به عمل بدان نيز وادار ، و آنچه از (شناخت) آن كوتاهى ورزيديم بدان برسان.
خدايا ! ما از فقدان پيامبرمان و غيبت پيشوايمان و فراوانى دشمنان و اندكى شمارمان و سختى فتنهها و غلبۀ روزگار برخود به تو شكايت مىكنيم.
پس بر محمّد و خاندانش درود فرست و ما را در همۀ اين امور با فتح عاجل از جانب خود، و بر طرف كردن رنج و سختى از ما نصرت خويش و عزّت و سلطنت حقّه كه توآن را آشكار مىگردانى، پيروزى عطا كن و به رحمتى از توجّه خويش كه همۀ ما را فراگيرد و جامۀ سلامت، كه ما را بپوشاند ياورى فرما، به حق رحمت نامنتهايت، اى مهربان ترين مهربان ». (1)م.
1) - تحفة الزائر ، فى ادب زيارته عليه السلام.
از هزار و صد و شصت و يك سال پيش، يعنى از زمان ولادت آنحضرت عليه السلام در سال 255 هجرى تا اين سال يعنى 1416 هجرى، سرور ما امام مهدى « عج » در ميان سجدهكنندگان است و شبها را با تهجّد براى خدا زنده نگاه مىدارد و روزها را به عبادت و تسليم در برابر پروردگار جهانيان سپرى مىكنند.
او منتظر فرا رسيدن لحظه يارى است، تا زمانى كه خداوند به او اجازۀ فرج دهد. آنحضرت نيز همانند ديگر مؤمنان از خداوند فرج نزديك را خواستار است و در نتيجه به برترين اعمال امّت محمّد صلى الله عليه و آله يعنى انتظار فرج مشغول است.
آه كه چه آبرويى در پيشگاه خداوند دارد ! پس حاجتهاى خود را فراروى خويش قرار دهيم و با توسّل به او از پروردگارمان بخواهيم كه اين اندوه را از امّت رنجديدۀ ما بزدايد.
بياييد او را به هنگام شدّت يافتن دشوارى بخوانيم و پروردگارمان را به بندۀ صالحش كه براى نصرت بندگان مستضعف خود او را ذخيره داشته، سوگند دهيم تا عذاب را از ما بردارد.
بياييد خدا را بخوانيم و با جديّت از او بخواهيم كه سيماى تابانش را به ما بنماياند و ما را در جرگۀ ياران و ياورانش قرار دهد.
ان شاء اللّٰه