ghaemiyeh.com
سرشناسه : ارفع، سيدكاظم، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پديدآور : حضرت امام موسي كاظم عليه السلام/ تاليف كاظم ارفع.
مشخصات نشر : تهران: فيض كاشاني، ۱۳۷۰.
مشخصات ظاهري : ۶۷ص.
فروست : سيره عملي اهل بيت (ع)؛ ۹.
شابك : ۳۰۰ريال ؛ ۴۵۰ ريال (چاپ سوم) ؛ ۶۵۰ ريال (چاپ چهارم) ؛ ۹۰۰ ريال (چاپ پنجم)
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري.
يادداشت : بالاي عنوان: سيره عملي اهل بيت(ع).
يادداشت : چاپ سوم: ۱۳۷۷.
يادداشت : چاپ چهارم: ۱۳۷۴.
يادداشت : چاپ پنجم: ۱۳۷۵.
يادداشت : عنوان روي جلد: امام موسي كاظم(ع).
يادداشت : كتابنامه بصورت زيرنويس.
عنوان روي جلد : امام موسي كاظم(ع).
عنوان ديگر : امام موسي كاظم(ع)
موضوع : موسيبن جعفر (ع)، امام هفتم، ۱۲۸ - ۱۸۳ق.
رده بندي كنگره : BP۴۶/الف۴ح۶۱۳۷۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵۶
شماره كتابشناسي ملي : م۷۰-۱۱۴۸
بسم الله الرحمن الرحيم
ولادت امام موسي الكاظم عليهالسلام روز هفتم صفر سال 128 هجري در روستاي أبواء بين مكه و مدينه واقع شد. ابوبصير ميگويد: در آن سالي كه حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام متولد شد من با امام صادق عليهالسلام همسفر بودم همينكه به محل أبواء رسيديم حضرت صادق عليهالسلام براي ما صبحانه طلب كرد و براي ما هم صبحانهي خوبي آوردند، در هنگام خوردن غذا پيكي از جانب حميده همسر آن حضرت آمد كه حميده ميگويد: اثر وضع حمل در من ظاهر شده است و فرموده بودي كه همينكه آثار حمل پيدا شد شما را خبر كنم. امام عليهالسلام در حالي كه بسيار شاد و خوشحال بود از جا برخاست و متوجهي خيمهي زنان شد و بعد از اندك زماني برگشت در حاليكه شكفته و خندان و آستينهاي خود را بالا زده بود. عرض كردم خدا هميشه شما را خندان و دل ترا شادان بدارد حال حميده چگونه است؟ فرمود: خداوند تبارك و تعالي پسري به من عنايت فرمود كه بهترين خلق خداست. حميده به من خبري را گفت كه من از او آگاهتر بودم. ابوبصير گفت: فدايت شوم خبر چه بود؟ فرمود: وقتي فرزندم به دنيا آمد دستهاي خود را بر زمين گذاشت و سر خود را به سوي آسمان بلند
كرد. «فأخبرتها أن تلك أمارة رسول الله و أمارة الأمام من بعده». گفتم آري اين علامت ولادت رسول خدا و هر امامي است كه بعد از او به دنيا ميآيند(1). منهال قصاب ميگويد: از مكه خارج شدم و تصميم گرفتم كه به مدينه مشرف شوم همينكه به روستاي أبواء رسيدم، متوجه شدم كه خداوند تبارك و تعالي فرزندي به حضرت صادق عليهالسلام عنايت كرده است. من زودتر از امام عليهالسلام وارد مدينه شدم و آن حضرت يك روز بعد از من وارد شد. امام عليهالسلام سه روز جهت ولادت اين مولود گرانقدر به مردم غذا داد و من يكي از آن مردم بودم و آنقدر خوردم كه تا فرداي آن روز محتاج به غذا نبودم(2). چند نام براي مادر گرامي امام كاظم عليهالسلام نقل شده، امولد، حميدة البربريه و حميدة المصفاه. امام صادق عليهالسلام دربارهي او فرمود: حميده تصفيه شده از هر پليدي و چركي بود، پيوسته ملائكه او را حراست و پاسباني مينمودند تا به همسري من درآمد و اين به خاطر لطف و كرامتي بود كه پروردگار شامل من و حجت بعد از من نموده است. در آن هنگام كه حضرت باقر عليهالسلام اين بانوي بزرگوار را براي فرزندش امام صادق عليهالسلام برگزيد، از نامش پرسش نمود. گفت: حميده نام دارم. فرمود: «حميدة في الدنيا، محمودة في الآخرة» پسنديدهاي در دنيا و ستايش كرده خواهي بود در آخرت. او آنقدر عالمه و دانشمند و آشناي به احكام و مسائل بود كه امام صادق عليهالسلام به زنها امر ميكرد كه براي آگاهي به مسائل و احكام شرع مقدس به او مراجعه كنند.
مشهورترين نامهاي امام هفتم، موسي و كاظم است. القاب شريف آن حضرت ابوالحسن ابوابراهيم، عبدالصالح، نفس الزكيه، الصابر و الامين ميباشد(1).
عبدالله بن سنان گفت: براي هارون الرشيد لباسهاي ارزشمند و زيبايي آورده بودند. هارون آنها را به علي بن يقطين وزير خود بخشيد و از جمله آن لباسها لباسي بود كه از خز و طلا بافته شده بود كه به لباس پادشاهان شباهت داشت. علي بن يقطين لباسها را به اضافهي اموال ديگر براي مولايش موسي بن جعفر عليهالسلام فرستاد. امام عليهالسلام همه را پذيرفت ولي آن لباس مخصوص را توسط شخص ديگري براي علي بن يقطين فرستاد، سپس برايش نامهاي نوشت كه اين لباس را از منزل خارج مكن يك وقت مورد احتياج تو واقع ميشود. پس از چند روز علي بن يقطين بر يكي از غلامان خود خشم كرد و او را از خدمت عزل كرد. همان غلام پيش هارون الرشيد سخن چيني نمود كه علي بن يقطين قائل به امامت موسي بن جعفر عليهالسلام است و خمس اموال خود را همه ساله براي او ميفرستد و همان لباسي را كه شما به او بخشيديد براي موسي بن جعفر عليهالسلام در فلان روز فرستاده است. هارون بسيار خشمگين شد و گفت بايد اين كار را كشف كنم. فورا شخصي را فرستاد تا علي بن يقطين به نزد او آيد به محض ورود پرسيد لباس مخصوص كه به تو دادم چه كردهاي؟ گفت: در خانه است و آن را در پارچهاي پيچيدهام و هر صبح و شام باز
1) مناقب، ج 4، ص 323.
ميكنم و نگاه مينمايم و از لحاظ تبرك آن را ميبوسم. هارون گفت هم اكنون آن را بياور. علي بن يقطين يكي از خدام را فرستاد و گفت در فلان اتاق داخل فلان صندوق در پارچهاي پيچيده است فورا بياور. غلام رفت و آورد. هارون ديد لباس در ميان پارچهاي گذاشته شده و معطر است خشمش فرونشست و گفت: آن را به منزل خود برگردان ديگر سخن كسي را دربارهي تو قبول نميكنم و جايزهي زيادي به او بخشيد. دستور داد غلامي را كه سخن چيني كرده بود هزار تازيانه بزنند هنوز بيش از پانصد تازيانه نزده بودند كه مرد(1). يك روز علي بن يقطين نامهاي به موسي بن جعفر عليهالسلام نوشت كه اي پسر رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم بين مسلمين در مسح پا اختلاف وجود دارد اگر به خط شريف خود چيزي بنويسيد تا بر آن عمل كنيم بسيار خوب است. جواب رسيد كه اي علي بن يقطين بايد اينطور وضو بگيري. سه مرتبه مضمضه ميكني و سه مرتبه استنشاق و سه مرتبه صورت را شستشو ميدهي و آب را به داخل محاص خود ميرساني بعد تمام سر و روي و گوش و داخل آن را مسح ميكني و سه مرتبه دو پايت را تا ساق ميشويي مبادا با دستوري كه دادم مخالفت بنمايي. همينكه نامه به علي بن يقطين رسيد از فرمايش امام عليهالسلام در شگفت شد زيرا مخالف طريقه مشهور در ميان شيعه بود، ولي گفت امام پيشواي من است هر چه بفرمايد وظيفه من خواهد بود و به همان طريق عمل ميكرد تا اينكه از او پيش هارون الرشيد سخن چيني كردند. هارون به يكي از خواص خود گفت دربارهي علي بن يقطين خيلي حرف ميزنند و من چندين مرتبه او را آزمايش كردهام و خلاف آن ظاهر شده
1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 289.
است آن شخص گفت: چون رافضيان در وضو با ما اختلاف دارند و پاها را نميشويند خوب است جناب خليفه به طوري كه او مطلع نشود از محلي ببينيد چگونه وضو ميگيرد با اين آزمايش كشف واقع خواهد شد. هارون مدتي صبر كرد تا اينكه روزي علي بن يقطين را به كاري در منزل واداشت و وقت نماز رسيد. علي بن يقطين در اتاق مخصوصي وضو ميگرفت و نماز ميخواند. همينكه موقع نماز شد هارون در محلي كه علي بن يقطين او را نميديد ايستاده و مشاهده ميكرد. علي آب خواست و به طوري كه امام عليهالسلام دستور داده بود وضو گرفت. هارون ديگر نتوانست صبر كند از محل خود بيرون آمد و گفت بعد از اين سخن هيچكس را دربارهي تو قبول نميكنم از اين رو علي بن يقطين در نزد هارون به مقام ارجمندي رسيد. پس از اين جريان نامهي موسي بن جعفر عليهالسلام به او رسيد و در آن نامه نوشته بود يا علي بعد از اين به طوري كه خداوند واجب كرده وضو بگير. صورتت را يك مرتبه از جهت وجوب بشوي و مرتبهي دوم از جهت آنكه شاداب شود و دستهايت را از مرفق همان طور شستشو ده و با بقيه رطوبت دستها سر و پاهايت را از سر انگشتان تا ساق مسح كن آنچه بر تو ميترسيدم برطرف شد(1). روزي امام كاظم عليهالسلام بيمار شد، طبيب يهودي را آوردند تا معالجه كند امام عليهالسلام فرمود كمي صبر كن من دوستي دارم با او مشورت كنم آنگاه روي از طبيب برگردانيد و به جانب قبله توجه نمود اين دو شعر را خواند. انت امرضتني و أنت طبيبي فتفضل بنظرة يا حبيبي و اسقني من شراب و دك كأسا ثم زدني حلاوة التقريب خدايا تو مرا بيمار كردهاي و تو نيز طبيب مني به فضل خويش نظري
1) اعلام الوري، ص 293.
به اين بنده بيفكن. از شراب دوستي و عشق خود مرا جامي بده و شيريني مقام قربت را بر آن اضافه نما. هنوز حضرت اين ابيات را تمام نكرده بود كه اثر بهبودي در بشرهي مباركش ظاهر شد و همان لحظه تمام مرض از او زائل شد. طبيب با تحيري عجيب مينگريست! پس از مشاهده اين پيشامد گفت: اي سرور من اول گمان كردم تو بيماري و من طبيب اكنون آشكار شد كه من بيمارم و تو طبيب از تو خواهش ميكنم مرا معالجه كن. امام عليهالسلام اسلام را بر او عرضه داشت طبيب مسلمان شد(1). شعيب عقرقوقي گفت در محضر امام موسي الكاظم عليهالسلام بودم ايشان بدون مقدمه فرمود: اي شعيب فردا مردي از ساكنين غرب ترا ملاقات ميكند و از حال من ميپرسد تو در جواب او بگو به خدا سوگند موسي بن جعفر امامي است كه حضرت صادق عليهالسلام او را سفارش فرموده و تصريح به امامتش كرده هر چه از حلال و حرام سؤال كرد از طرف من جواب ده گفتم فدايت شوم آن مرد مغربي چه نشاني دارد؟ فرمود: مردي قد بلند و درشت هيكل است به نام يعقوب وقتي او را ملاقات كردي ترس نداشته باش هر چه پرسيد جواب بده و اگر ميل داشت پيش من بيايد او را بياور. شعيب سوگند ياد كرد كه روز ديگر من در طواف بودم مردي قوي هيكل روي به من كرد و گفت: ميخواهم از تو سؤالي كنم راجع به احوال آقا و مولايت. گفتم: كيست آقاي من؟ گفت: موسي بن جعفر عليهالسلام گفت: نام تو چيست جواب داد: يعقوب. از مكانش سؤال كردم گفت: از اهالي مغربم. پرسيدم از كجا مرا شناختي گفت: در خواب ديدم كسي به من دستور داد شعيب را ملاقات كن و هر چه ميخواهي از او بپرس وقتي كه بيدار
1) لطائف الطوائف، ص 50.
شدم از نام تو جستجو كردم ترا به من راهنمايي كردند. گفتم: بنشين در اينجا تا از طواف فارغ شوم. بعد از طواف پيش او رفتم و صحبت كردم او را مردي دانا و عاقل يافتم از من خواهش كرد او را خدمت موسي بن جعفر عليهالسلام برسانم، دست او را گرفتم و خدمت حضرت بردم. اجازهي ورود خواستم بعد از رخصت داخل شديم همينكه امام عليهالسلام چشمش به او افتاد فرمود: اي يعقوب تو ديروز وارد اينجا شدي. بين تو و برادرت در فلان مكان نزاعي واقع شد و كار به جايي رسيد كه يكديگر را دشنام داديد. اين چنين كرداري روش ما نيست. دين ما و پدران ما مخالف اين كارهاست و هرگز كسي را به چنين كاري دستور نميدهيم، از خداوند بترس و پرهيز كن. به همين زودي مرگ ما بين تو و برادرت جدايي ميافكند و برادرت در همين سفر خواهد مرد، قبل از آنكه به وطن برسد، تو هم از كردهي خود پشيمان ميشوي، اين پيشامد به واسطهي آن است كه قطع رحم كرديد خداوند هم عمر شما را قطع نمود. آن مرد پرسيد: فدايت گردم اجل من كي خواهد رسيد؟ فرمود: اجل تو هم رسيده بود ولي چون در فلان منزل نسبت به عمهي خود مهرباني كردي و صلهي رحم نمودي بيست سال بر عمرت افزوده شد. شعيب گفت: بعد از اين جريان يك سال همين يعقوب را در راه مكه ديدم و احوال او را پرسيدم گفت: در همان سفر برادرم به وطن نرسيده از دنيا رفت و او را در بين راه دفن كردم(1). مردي از اهل ري گفت: يكي از نويسندگان يحيي بن خالد فرماندار ما شد، مقداري ماليات بر من بود كه اگر ميگرفتند فقير و بينوا ميشدم هنگامي كه او قدرت را به دست گرفت ترسيدم مرا بخواهد و اجبار به
1) رجال كشي ص 276.
پرداخت ماليات نمايد، بعضي از دوستان گفتند فرماندار شيعه است باز هم هراس داشتم كه ممكن است شيعه نباشد، اگر پيش او بروم مرا زنداني كند بالاخره گفت به خدا پناه ميبرم و خدمت امام زمانم ميرسم تا او چارهي كار مرا بكند. به قصد انجام حج خارج شدم، خدمت مولاي خود حضرت صابر موسي بن جعفر عليهالسلام رسيدم، از حال خويش شكايت نمودم و درخواست چاره كردم. آن حضرت نامهاي نوشت و فرمود به دست حاكم برسان در نامه همين چند جمله نوشته بود. «بسم الله الرحمن الرحيم اعلم ان لله تحت عرشه ظلا. لا يسكنه الا من اسدي الي اخيه معروفا او نفس عنه كربة او ادخل علي قلبه سرورا و هذا اخوك و السلام». بدان كه پروردگار را در زير عرش سايهي رحمتي است كه سكني نميگيرد در آن مگر كسي كه نيكي و احسان به برادر خويش كند و او را از اندوه و غم برهاند يا وسايل شادمانياش را فراهم كند، اينك آورندهي نامه از برادران توست، والسلام. از مسافرت حج برگشتم، شبي به منزل حاكم رفتم اجازه ملاقات خواستم و گفتم به اطلاع برسانيد كه از جانب حضرت صابر عليهالسلام پيامي برايش دارم. همينكه به او خبر دادند با پاي برهنه از خوشحالي تا در خانه آمد، مرا در آغوش گرفته شروع به بوسيدن نمود مكرر پيشانيام را ميبوسيد و از حال امام عليهالسلام ميپرسيد. هر چه من خبر سلامتي آن حضرت را ميدادم خوشحالتر ميشد و شكر ميكرد. مرا وارد منزل نمود، در بالاي مجلس نشانيد. خودش روبروي من نشست آنگاه نامهي موسي بن جعفر عليهالسلام را به او دادم وقتي نامه را گرفت پيوسته ميبوسيد و ميخواند. هنگامي كه از مضمون آن اطلاع يافت، اموال و لباسهاي خود را طلبيد هر چه درهم و دينار و پوشاك
داشت با من مساوي تقسيم كرد: هر مالي كه قسمتپذير نبود معادل نصف آن پول ميداد بعد از هر تقسيم ميگفت آيا مسرورت كردم، ميگفتم به خدا سوگند زياد مسرور شدم. در اين هنگام دفتر مطالبات را طلبيد، آنچه به نام من بود محو كرد، نوشتهاي داد كه در آن گواهي كرده بود بر ماليات نداشتن من، با او توديع كردم و از خدمتش مرخص شدم. با خود گفتم اين مرد بسيار به من نيكي كرد هرگز قدرت جبران آن را ندارم بهتر آن است كه حجي بگذارم و در مراسم حج او را دعا كنم و به مولاي خود موسي بن جعفر عليهالسلام نيكي او را عرض كنم. رهسپار مكه شدم، به محضر امام عليهالسلام شرفياب شدم جريان را به عرض ايشان رساندم در آن بين كه شرح داستان را ميدادم، پيوسته صورت مبارك آن جناب از شادماني برافروخته ميشد، عرض كردم مگر كارهاي او شما را مسرور كرد و فرمود آري به خدا قسم كارهايش مرا شاد نمود. جدم اميرالمؤمنين عليهالسلام را خوشحال كرد، سوگند به پروردگار كه پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم را شاد نمود، همانا خداوند را نيز مسرور كرد(1). مردي از فرزندان خليفه دوم در مدينه بود كه پيوسته حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام را آزار ميداد و ناسزا ميگفت، روزي بعضي از بستگان حضرت عرض كردند اجازه دهيد تا اين فاجر را به سزايش برسانيم و از شرش راحت بشويم. امام عليهالسلام آنها را از اين كار نهي كرد. محل كار آن مرد را پرسيد. معلوم شد در جايي از اطراف مدينه به زراعت اشتغال دارد امام عليهالسلام براي ملاقات با او از مدينه خارج گرديد. هنگامي كه به آنجا رسيد آن شخص در مزرعهي خود كار ميكرد. موسي بن جعفر عليهالسلام با گشادهرويي و خنده با او صحبت كرد و مقداري به او كمك مالي نمود. مرد كشاورز شرمنده شد از جاي برخاست، سر آن
1) بحار، ج 48، ص 174.
حضرت را بوسه زد و از ايشان خواست كه از تقصيرش بگذرد و او را عفو كند. امام عليهالسلام خوشحال بازگشت. روزي ديگر همان شخص در مسجد نشسته بود كه چشمش به موسي بن جعفر عليهالسلام افتاد و گفت: «الله اعلم حيث يجعل رسالته» (خدا ميداند رسالتش را در كجا قرار دهد.) همراهان او گفتند: ترا چه شده پيش از اين رفتارت اينطور نبود. گفت: شنيديد آنچه گفتم باز بشنويد، شروع كرد به دعا كردن نسبت به آن بزرگوار، همراهانش با او از در ستيز وارد شدند. او نيز با آنها نزاع نمود موسي بن جعفر عليهالسلام به بستگان خود فرمود كداميك بهتر بود آنچه شما ميل داشتيد يا آنچه من انجام دادم. من امر او را به مقدار پولي اصلاح كردم و شرش را به همان كفايت نمودم(1). منصور دوانيقي از موسي بن جعفر تقاضا كرد، روز عيد نوروز در مجلس رسمي دربار براي سلام و شادباش بنشيند و هر چه پيشكش ميشود قبول فرمايد. امام عليهالسلام نپذيرفته فرمود: «اني فتشت الاخبار عن جدي رسول الله صلي عليه و اله و سلم فلم اجد لهذا العيد خبرا» من اخباري كه از جدم رسيده جستجو كردم خبري راجع به اين عيد پيدا ننمودم. اين مراسم اختصاص به فارسيان دارد، اسلام آن را محو نموده ممكن نيست آنچه را اسلام محو كرده ما زنده كنيم. منصور عرض كرد ما از نظر سياست لشگري اين كار را ميكنيم شما را به خدا سوگند ميدهم موافقت فرماييد. موسي بن جعفر عليهالسلام در محل تهنيت نشست. امراء و اعيان لشگر و كشور خدمتش رسيدند، تهنيت گفته و هداياي خود را تقديم ميكردند منصور خادمي را معين كرده بود
1) ارشاد مفيد، ص 317.
هر چه ميآوردند صورتش را برميداشت و ثبت ميكرد. بعد از آنكه همه آمدند پيرمردي در آخر آمده عرض كرد اي پسر رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم من مردي فقيرم مالي نداشتم كه به رسم هديه تقديم كنم. ولي هديه من سه شعر است كه جدم در مرثيه جد شما حسين بن علي عليهالسلام سروده و آنها اين است: عجبت لمصقول ملاك فرنده يوم الهياج و قد علاك غبار و لا سهم نفذتك دون حرائر يدعون جدك و الدماع غزاز الا تغضغضت السهام و عاقها عن جسمك الاجلال و الاكبار در شگفتم از شمشير صيقل زدهاي كه با جوهر خود پيكرت را فراگرفت با اينكه غبار مظلوميت اطرافت را احاطه كرده بود و نيز تعجب ميكنم از تيرهايي كه به بدنت نفوذ كرد در مقابل زناني كه با اشك جاري فرياد كرده جدت را ميخواندند چگونه تيرها در هم شكسته نشد و آنها را بزرگواري و جلالت جلوگيري نكرد كه بر بدنت وارد نشوند. امام عليهالسلام فرمود: هديه ترا قبول كردم بنشين «بارك الله فيك» آنگاه رو به خادم منصور كرد و فرمود: برو نزد منصور بگو كه با اين مقدار مال جمع شده چه بايد كرد. خادم برگشت، گفت منصور ميگويد تمام را به شما بخشيدم در هر چه ميل داري صرف كن، امام عليهالسلام به آن پيرمرد فرمود كه تمام اين اموال را بردار و تصرف كن من همه را به تو بخشيدم(1). شخص با ايماني محضر امام عليهالسلام مشرف شد و تقاضاي كمك مالي نمود. امام عليهالسلام در صورتش خنديد و فرمود از تو سؤالي ميكنم اگر درست جواب دادي ده برابر خواستهات ميدهم اگر اشتباه نمودي آنچه درخواست كردي خواهم داد (آن مرد صد درهم خواسته بود كه سرمايهي كسب قرار داده به زندگي ادامه دهد) عرض كرد سؤال كنيد.
1) مناقب شهر آشوب، ج 4، ص 319.
موسي بن جعفر عليهالسلام فرمود: اگر بگويند هر چه بخواهي در دنيا به تو ميدهيم در اين صورت چه خواهي خواست. گفت اگر چنين شود ميخواهم كه تقيه در دين و توفيق اداي حقوق برادران ديني را به من بدهند؟ عرض كرد اين قسمت را دارا هستم آنچه ميخواهم ندارم، بر آنچه دارم سپاسگزارم و چيزي كه روزيم نشده، درخواست مينمايم. فرمود: «احسنت» دستور داد دو هزار درهم به او بدهند(1). صفوان ابن مهران كوفي از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام بود، او مردي شايسته و پرهيزكار بود، زندگي خود را از راه كرايه دادن شترهايش تأمين ميكرد و شترهاي زيادي داشت. صفوان گفت: روزي خدمت حضرت موسي ابن جعفر عليهالسلام شرفياب شدم. آن حضرت به من فرمود: صفوان تمام كارهاي تو پسنديده و نيكو است مگر يكي. گفتم: فدايت شوم آن كدام است. فرمود: شترهاي خود را به اين مرد (هارون الرشيد) كرايه ميدهي. عرض كردم اين كرايه را نه از باب حرص و ازدياد ثروت يا براي صيد و شكار و لهو و لعب ميدهم، چون براي سفر حج ميخواست دادم، خودم نيز متصدي و مباشر خدمت او نميشوم غلامهايم همراه آنها هستند. موسي بن جعفر عليهالسلام فرمود: آيا پول كرايهي تو در عهدهي او و خانوادهاش ميماند. عرض كردم: آري مديون ميشوند تا پس از برگشتن پرداخت كنند فرمود: دوست ميداري كه هارون و خانوادهاش زنده باشند تا ساعتي كه كرايه ترا پرداخت نكردهاند. جواب دادم: بله همين طور است. امام عليهالسلام فرمود: كسي كه بقاي ايشان را دوست داشته باشد از جمله آنهاست، هر كه از ايشان محسوب شود جاي او در جهنم خواهد بود.
1) سفينة البحار، ج 1، ص 610.
صفوان گفت: پس از فرمايش موسي بن جعفر عليهالسلام همه شترهاي خود را فروختم، اين خبر به گوش هارون الرشيد رسيد، مرا طلب كرد. وقتي پيش او رفتم، گفت به طوري كه شنيدهام شترهاي خود را فروختهاي؟ گفتم: بلي، پير و ضعيف شدهام خودم نميتوانم متصدي امور آنها باشم غلامان نيز آن طور كه بايد مراقبت نميكنند و از عهدهي اين كار بخوبي برنميآيند. هارون گفت هرگز، هرگز، به اشارهي موسي بن جعفر عليهالسلام اين كار را كردهاي. گفتم مرا با موسي بن جعفر عليهالسلام چه كار است. گفت دروغ ميگويي اگر حق همنشيني تو نبود هم اكنون ترا ميكشتم(1). يك روز امام عليهالسلام در شهر بغداد از كنار منزل بشر حافي عبور ميكرد صداي ساز و نواز از داخل منزل به گوش ميرسيد. در اين موقع كنيز بشر براي ريختن خاكروبه از خانه خارج شد. آن حضرت فرمود: اي كنيز صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟ جواب داد البته كه بنده و بردهي كسي نيست و آزاد است. موسي بن جعفر فرمود راست ميگويي اگر بنده ميبود از مولاي خود ترس داشت. كنيز وارد منزل شد، بشر بر سر سفرهي شراب نشسته بود علت تأخير او را پرسيد. جواب داد شخصي رد ميشد از من سؤال كرد صاحب اين خانه عبد است يا آزاد. پاسخ دادم البته بردهي كسي نيست گفت آري اگر بنده بود از آقاي خود ميترسيد. اين سخن چنان در قلب بشر تأثير كرد كه سر از پا نشناخت با پاي برهنه از منزل خارج شده خود را به موسي بن جعفر عليهالسلام رسانيد، به دست آن حضرت توبه كرد و از گذشتهي خود پوزش خواسته با چشم گريان بازگشت (2). نقل شده از آن روز اعمال زشت خود را ترك كرد و از جملهي زهاد زمان خويش شد و چون با پاي برهنه به دنبال موسي بن جعفر عليهالسلام دويد و با اين
حال توبه كرد او را حافي (پابرهنه) لقب دادند. «كان عليهالسلام احسن الناس صوتا بالقرآن فكان اذا قرأ يحزن، و بكي السامعون لتلاوته، و كان يبكي من خشية الله حتي تخضل لحيته بالدموع» امام عليهالسلام بهترين صوت را در تلاوت قرآن داشت. قرآن را محزون ميخواند و هر شنوندهاي را به گريه ميانداخت، گاهي آنچنان از خوف و خشيت الهي ميگريست كه اشك از محاسن شريفش سرازير ميشد. همواره شبها را تا صبح به مناجات و عبادت مشغول بود، اين دعا را زياد از حضرت شنيديد. «اللهم انك تعلم أنني كنت أسألك أن تفرغني لعبادتك اللهم و قد فعلت فلك الحمد» بار پروردگارا تو خوب ميداني كه من همواره مكان خلوتي را براي عبادت تو طلب ميكردم و تو نيز به من عنايت فرمودي پس حمد ترا سزاست. «و كان عليهالسلام يقول في سجوده قبح الذنب من عبدك فليحسن العفو و التجاوز من عندك». در سجدهها ميگفت: پروردگارا گناه بندهات بس قبيح و زشت است و عفو و گذشت هم از جانب تو بس نيكوست. و گاهي ميگفت: «اللهم اني أسألك الراحة عند الموت و العفو عند الحساب» پروردگارا از تو راحتي جان كندن و گذشت در هنگام حساب را مسئلت مينمايم (1). شيخ صدوق از قول عبدالله قزويني گفت روزي بر فضل بن ربيع داخل شدم بر بام خانهي خود نشسته بود چون نظرش بر من افتاد مرا طلبيد،
1) بحار، ج 48، ص 107.
وقتي نزديك رفتم، گفت: از اين روزنه نظر كن در آن خانه چه ميبيني گفتم: جامهاي ميبينم كه بر زمين افتاده است، گفت: نيك نظر كن، تأمل كردم گفت: مردي ميبينم كه به سجده رفته باشد، گفت: ميشناسي او را گفتم نه، گفت: اين مولاي توست، گفتم: مولاي من كيست، گفت: تجاهل ميكني! گفتم: نه، من مولايي براي خود گمان ندارم، گفت: اين موسي بن جعفر عليهالسلام است، من در شب و روز مواظب احوال او هستم او را نمييابم مگر بر اين حالتي كه ميبيني، چون نماز بامداد را ميخواند تا طلوع آفتاب مشغول تعقيب است، آنگاه به سجده ميرود و پيوسته در سجده ميباشد تا زوال شمس و كسي را معين كرده تا ظهر را به او اطلاع دهد. چون زوال شمس ميشود برميخيزد و بيآنكه وضويي تجديد كند مشغول نماز ميشود، نتيجه ميگيرم كه خواب نبوده و در سجده بوده است. و چون نماز ظهر و عصر را با نوافل بجا ميآورد باز به سجده ميرود و تا غروب در سجده است و سپس به نماز مغرب و عشاء مشغول ميشود. آنگاه افطار ميكند و سپس تجديد وضو نموده و اندك زماني استراحت ميكند و بعد برميخيزد و وضو ميگيرد و پيوسته مشغول عبادت و نماز و دعا و تضرع ميباشد تا صبح طالع شود. از آن زمان كه او را نزد من آوردهاند عادت او چنين است و به غير اين حالت چيزي از او نديدهام. عبدالله ميگويد: همينكه اين سخنان را از او شنيدم، گفت: از خدا بترس و ارادهي بدي نسبت به او مكن كه باعث زوال نعمت تو گردد زيرا كه هيچكس نسبت به ايشان بد نكرده است مگر آنكه بزودي در دنيا به سزاي عمل خويش رسيده است. فضل گفت: مكرر به نزد من فرستادهاند كه او را شهيد كنم و من قبول نكردم و اعلام كردهام كه اين كار از من نميآيد و اگر مرا بكشند آنچه از من
توقع دارند انجام نخواهم داد (1).
عدهاي از شيعيان نيشابور محمد بن علي نيشابوري را به نمايندگي خود انتخاب كردند تا مبلغ سي هزار دينار و پنجاه هزار درهم و دو هزار متر پارچه را براي امام موسي بن جعفر عليهالسلام ببرد. شطيطه كه زن مؤمنه و با فضيلتي بود يك درهم و مقداري نخ كه به دست خود آن را رشته بود كه چهار درهم ارزش داشت با خود آورد و گفت: «ان الله لا يستحيي من الحق» يعني من ميفرستم اگر چه كم است، لكن از فرستادن حق امام اگر كم باشد نبايد حيا كرد. در اين هنگام مردم سؤالات خود را در اوراق نوشته به دست محمد بن علي دادند و از او خواستند كه پاسخ را از امام عليهالسلام بگيرد. نماينده شيعيان نيشابور وارد مدينه شد و با راهنمايي يكي از مؤمنين به محضر حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام شرفياب شد پاسخ سؤالات را از آن بزرگوار گرفت. امام عليهالسلام فرمود: بياور درهم شطيطه را و بعد فرمود: «ان الله لا يستحيي من الحق» سلام مرا به شطيطه برسان و اين چهل درهم را به او هديه بده و بگو قسمتي از كفنهاي خودم را كه پنبهاش از روستاي صيدا روستاي فاطمهي زهرا عليهاالسلام است و خواهرم حليمه دختر حضرت صادق عليهالسلام آن را رشته است براي تو فرستادم و من براي خواندن نماز بر تو خود را خواهم رساند(2). محمد بن عبدالله بكري ميگويد: از جهت مالي سخت درمانده شده بودم و براي آنكه پولي قرض كنم وارد مدينه شدم، اما هر چه اين در و آن در زدم نتيجه نگرفتم و بسيار خسته شدم. با خود گفتم خدمت حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر عليهالسلام بروم و از روزگار خويش نزد آن بزرگ شكايت كنم.
پرسان پرسان ايشان را در مزرعهاي در يكي از روستاهاي اطراف مدينه سرگرم كار يافتم. امام عليهالسلام براي پذيرايي از من نزدم آمدند و با من غذا ميل فرمودند، پس از صرف غذا پرسيدند: با من كاري داشتي؟ ماجرا را برايشان عرض كردم، امام عليهالسلام برخاستند و به اتاقي در كنار مزرعه رفتند و بازگشتند و با خود سيصد دينار طلا (سكه) آوردند و به من دادند و من بر مركب خود و بر مركب مراد سوار شدم و بازگشتم(1). عيسي بن محمد كه سنش به نود رسيده بود ميگويد: يك سال خربزه و خيار و كدو كاشته بودم، هنگام چيدن نزديك ميشد كه ملخ تمام محصول را از بين برد و من يكصد و بيست دينار خسارت ديدم. در همين ايام، حضرت امام كاظم عليهالسلام، (كه گويي مراقب احوال يكايك ما شيعيان ميبودند) يك روز نزد من آمدند و سلام كردند و حالم را پرسيدند، عرض كردم: ملخ همهي كشت ما را از بين برد. پرسيدند: چقدر خسارت ديدهاي؟ گفتم: با پول شترها صد و بيست دينار. امام عليهالسلام يكصد و پنجاه دينار به من دادند. عرض كردم: شما كه وجود با بركتي هستيد به مزرعهي من تشريف بياوريد و دعا كنيد. امام عليهالسلام آمدند و دعا كردند و فرمودند: از پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم روايت شده است كه: به باقيماندههاي ملك و مالي كه به آن لطمه وارد آمده است، بچسبيد. من همان زمين را آب دادم و خدا به آن بركت داد و چندان محصول آورد كه به ده هزار فروختم (2). يك بار هارون الرشيد عليه اللعنه كنيزي زيبا روي را به عنوان خدمتكار آن گرامي به زندان فرستاد و در باطن بدين قصد كه اگر امام عليهالسلام به او تمايلي نشان دادند، از اين طريق دست به تبليغاتي عليه آن گرامي
بزند. امام عليهالسلام به آورندهي دخترك گفت: شما به اين هديهها دل بستهايد و بدانها مينازيد، من به اين هديه و امثال آن نيازي ندارم. هارون خشمگين شد و دستور داد كه كنيز را به زندان ببر و به امام بگو، ما تو را با رضايت خود تو به زندان نيفكندهايم. (يعني ماندن اين كنيز هم بستگي به رضايت تو ندارد.) چيزي نگذشت كه جاسوسان هارون كه مأمور گزارش ارتباطات كنيز با امام بودند به هارون خبر بردند كه كنيزك، بيشتر اوقات در حال سجده است. هارون گفت به خدا سوگند، موسي بن جعفر او را افسون كرده است. كنيز را خواست و از او بازخواست كرد اما كنيزك جز نكويي از امام نگفت. هارون به مأمور خود دستور داد كه كنيز را نزد خويش نگه دارد و با كسي چيزي از اين ماجرا نگويد. كنيزك پيوسته در عبادت بود تا چند روز پيش از وفات امام عليهالسلام از دنيا رفت(1). يك بار امام كاظم عليهالسلام به طوري كه شناخته نشود به بعضي از روستاهاي شام سر زد، در بين راه وارد غاري شد كه راهبي در آن سكونت داشت. اين شخص در تمام سال يك روز را جهت موعظه مردم از غار بيرون ميآمد. ولي همينكه امام عليهالسلام به او وارد شد در برابر هيبت و عظمت آن بزرگوار متحير شد و گفت: اي آقا آيا شما غريب هستيد؟ فرمود: آري. گفت: از ما هستي يا عليه ما؟ فرمود:از شما نيستم. گفت:آيا از امت مرحومه هستيد؟ فرمود: آري، گفت: آيا از علما و دانشمندان ايشانيد يا از مردم عوام و بيسواد؟ فرمود: از عوام و جهال نيستم. گفت: اين چگونه است كه درخت طوبي ريشهاي در خانه عيسي البته به عقيدهي ما ميباشد و به عقيدهي شما در خانه حضرت محمد و شاخههاي آن در همهي خانه
هاست؟!
1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 297.
فرمود: خورشيد نورش به همه جا و هر مكاني ميرسد در حالي كه او در آسمان است. گفت: در بهشت هر چه از خوردنيها ميخوريم كم نميشود؟ فرمود: در دنيا هم چراغهايي وجود دارد كه از آنها استفاده ميشود در حالي كه از آنها كم نميگردد. گفت: در بهشت ظل ممدود يعني سايه ممتد هست؟ فرمود: آن زماني كه قبل از طلوع خورشيد است همهاش سايهي ممتد است. چنانكه خداوند مي فرمايد: «الم تر الي ربك كيف مد الظل»(1). گفت: در بهشت هر چه انسان ميخورد بول و غايط ندارد؟ فرمود: بچه هم در شكم مادر اينچنين است. گفت: اهل بهشت بدون آنكه فرمان دهند خدمهها با اراده كردن آنها حوائج ايشان را بر ميآورند؟ فرمود: انسان در دنيا هر گاه چيزي را اراده كند اعضاء و جوارحش بدون فرمان اجرا ميكنند. گفت: كليدهاي بهشت از طلاست يا نقره؟ فرمود: كليدهاي بهشت زبان بندهاي است كه ميگويد: لا اله الا الله «قال صدقت و اسلم و الجماعة معه» گفت: درست فرموديد او و همه همراهانش به دين مبين اسلام گرويدند (2). ابوحنيفه ميگويد: يك روز موسي بن جعفر را در سنين كودكي در آستانه در خانه ديدم. گفتم اگر غريبي بخواهد قضاء حاجت كند كجا برود؟ نگاهي به من كرد و فرمود: بدود پشت ديوار در حالي كه همسايگان او را نبينند، كنار درخت نباشد، در جاده و راههايي كه نفوذپذير است
نباشد، در مسجد، روي به قبله، پشت به قبله نباشد. ابوحنيفه ميگويد: شگفتزده در حالي كه در برابرم عظمتي پيدا كرده بود گفتم عامل گناه كيست؟ باز نگاهي به من كرد و فرمود: بنشين تا به تو بگويم، من نشستم. فرمود: گناه ناچار يا از بنده است يا از خدا و يا از هر دو. اگر از خداوند باشد او عادلتر و با انصافتر از آن است كه بندهاي كه كاري را انجام نداده مجازات كند و اگر مشترك باشد يعني هم خدا و هم از بنده، سزاوارتر است به رعايت انصاف نسبت به بندهي ضعيف، و اگر منحصرا مربوط به بنده باشد پس امر و نهي متوجه اوست و ثواب و عقاب و بهشت و جهنم هم به عمل و رفتار او مربوط ميگردد. ابوحنيفه ميگويد: كه اين آيه را تلاوت كردم «ذرية بعضها من بعض»(1). هشام بن سالم ميگويد: من و مؤمن الطاق بعد از شهادت امام جعفر صادق عليهالسلام در مدينه بوديم. درست وقتي كه مردم اجتماع كرده بودند كه عبدالله پسر آن حضرت امام ميباشد، من و مؤمن الطاق وارد بر عبدالله شديم كه مردم دور او را گرفتهاند و روايت ميكنند كه امامت در پسر بزرگ است. طبق روشي كه با امام صادق عليهالسلام داشتيم و همواره سؤالات خود را از ايشان جواب ميگرفتيم، پرسيديم كه زكات در چه مقدار است؟ گفت: در دويست درهم و پنج درهم، گفتم در صد درهم چه بايد كرد؟ گفت: دو درهم و نيم زكات بدهد، گفتم سوگند به خدا كه مرجئه (منحرفين از دين) چنين چيزي نميگويد كه تو ميگويي! عبدالله دستها به آسمان بلند كرد و گفت: قسم به خدا كه من نميدانم مرجئه چه ميگويند. از نزد او خارج شديم در حالي كه سخت نگران بوديم و در كوچههاي
1) امالي سيدمرتضي، ج 1، ص 151.
مدينه گريان و حيران ميگشتيم و نميدانستيم كجا برويم. ميگفتيم به سوي مرجئه رويم، يا به سوي قدريه يا زيديه يا معتزله يا خوارج، در اين حال بوديم كه من پيرمردي را ديدم كه تا به حال او را نديده بودم. او با دست به سوي ما اشاره كرد كه بيا و من ترسيدم كه او جاسوس منصور باشد، چون در مدينه جاسوسان فراواني قرار داده بود كه هر گاه شيعيان امام جعفر صادق عليهالسلام بر هر كس اتفاق كردند او را به قتل برسانند. من ترسيدم كه اين پيرمرد از آنها باشد. به مؤمن الطاق گفتم تو دور شو همانا من نگرانم كه مبادا به تو آسيبي برسد، مؤمن دور شد، من همراه پيرمرد رفتم و پيش خود ميگفتم كه از دست او نجات خواهم يافت ولي او مرا تا درب منزل امام كاظم عليهالسلام برد و خداحافظي كرد. در همين لحظات خادمي از منزل امام عليه السلام بيرون آمد و گفت: داخل شو خدا تو را رحمت كند، داخل شدم ناگاه چشمم به جمال نوراني امام كاظم عليهالسلام افتاد و آن بزرگوار بيمقدمه فرمود: نه به سوي مرجئه و نه قدريه و نه زنديه و نه معتزله و نه به سوي خوارج، به سوي من، به سوي من، به سوي من. گفتم: فدايت شوم پدرت از دنيا رفت؟ فرمود آري. گفتم: بعد از او چه كسي امام ماست؟ فرمود: اگر خداوند بخواهد ترا هدايت ميكند. گفتم: عبدالله گمان ميكند او بعد از پدرت ميباشد. فرمود: «يريد عبدالله ان لا يعبدالله»، عبدالله ميخواهد كه خداوند عبادت نشود. پرسيدم: چه كسي بعد از پدر شما امام است؟ حضرت همان جواب سابق را داد. گفتم: تويي امام من؟ فرمود: اين را نميگويم، با خود گفتم شايد خوب سؤال نكردم. گفتم: فدايت شوم بر شما امامي هست؟ فرمود: نه. در اين لحظه هيبت و عظمت عجيبي از آن حضرت بر من وارد شد كه جز خدا نميداند. آنگاه عرض كردم بپرسم از شما همچنانكه از پدرت ميپرسيدم؟ فرمود: بپرس و جواب بشنو ولي فاش مكن كه جانت در
خطر است. هشام بن سالم ميگويد سؤالهاي زيادي كردم و يافتم كه آن بزرگوار درياي بيكراني است. گفتم فدايت شوم شيعه تو و شيعه پدرت در حيرتند آيا اجازه ميدهيد امامت شما را به آنها بازگو نمايم؟ فرمودند: هر كدام را كه آثار رشد و صلاح از او مشاهده كردي اطلاع ده و با آنها پيمان ببند كه اين راز را مخفي بدارند كه اگر فاش كنند ذبح شوند و اشاره فرمود به حلق خويش! هشام از محضر حضرت مرخص شد، به مؤمن الطاق و مفضل بن عمرو ابوبصير و ساير شيعيان اطلاع داد. شيعيان خدمت آن حضرت ميرسيدند و به امامت حضرت يقين ميكردند (1). هشام بن أحمر ميگويد يك بار همراه امام كاظم عليهالسلام در اطراف مدينه سير ميكرديم كه ناگاه امام عليهالسلام از مركب خويش پياده شد و به خاك افتاد و سجدهاي طولاني كرد. وقتي سر از سجده برداشت و سوار مركب شد، عرض كردم فدايت شوم چقدر سجده طول كشيد؟! فرمود: به ياد نعمتي از نعمات پروردگار كه به من تفضل فرموده بود افتادم بر خود واجب دانستم كه از خداي خويش تشكر كنم (2). عيسي شلقان ميگويد: من در كناري نشسته بودم كه امام كاظم عليهالسلام در حالي كه نوجواني بود از برابرم ميگذشت. بانگ زدم كه اي جوان دربارهي روش پدرت امام صادق عليهالسلام چه ميگويي؟ او ما را به چيزي امر ميكند و بعد ما را از آن نهي مينمايد. يك روز دستور تولي نسبت به (بعضي از خلفاء) ميدهد و بعد ما را أمر ميكند كه آنها را لعنت كنيم و از آنها برائت بجوئيم. امام كاظم عليهالسلام فرمود: خداوند بندگاني دارد كه داراي ايمان پايدار و استوار هستند و نيز بندگاني دارد كه كافر و بيايمان ميباشند و گروه سوم
آنهايي هستند كه ايمانشان عاريه است و از آنها گرفته ميشود بعضي از خلفاء از آنهايي بودند كه ايمانشان عاريه بود. عيسي ميگويد بعد از اين گفتگو به محضر امام صادق عليهالسلام رسيدم و جريان را به عرض آن حضرت رسانيدم. آن بزرگوار فرمود: آنچه فرزندم گفت: چشمهاي از (آثار) انبياء و نبوت است (1). ابوخالد زبالهاي ميگويد: در آن هنگام كه مهدي عباسي بر مردم حكومت ميكرد، جاسوساني را گمارده بود كه رفتار امام كاظم عليهالسلام و دوستانش را زير نظر داشته باشند. يك بار كه امام عليهالسلام را از مدينه به بغداد ميبردند تا او را زنداني كنند به منزل من وارد شدند. امام عليهالسلام در يك فرصت مناسب دور از چشم مأمورين به من دستور دادند چيزهايي براي ايشان خريداري كنم. من سخت غمگين بودم، و به ايشان عرض كردم، از اينكه سوي سفاك ميرويد، بر جان شما بيم دارم. فرمودند: مرا از او باكي نيست تو در فلان روز، فلان محل منتظر من باش. آن بزرگوار به بغداد رفتند، و من با اضطراب بسيار روزشماري ميكردم تا روز معهود فرا رسيد، به همان مكان كه فرموده بودند شتافتم، و دلم چون سير و سركه ميجوشيد، به كمترين صدايي، از جا ميجستم و انتظار مرا ميكشت كه ناگهان ديدم از دور شبحي هويدا شد، دلم ميخواست پرواز كنم و به سويشان بشتابم، اما بيم داشتم كه ايشان نباشند و راز من بر ملا شود. در جاي ماندم. امام نزديك شدند، بر قاطري سوار بودند، تا چشم روشن بين و عزيزشان به من افتاد، فرمودند: اباخالد، شك مكن ولي بدان بعدها مرا دوباره به بغداد خواهند برد، و
1) بحار، ج 48، ص 116.
آن بار ديگر باز نخواهم گشت. و دريغا كه همان گونه شد كه آن حضرت فرموده بود(1). حسين بن علي از علويان مدينه، چون از حكومت عباسيان و ستم بسيار ايشان به ستوه آمد به رضايت امام كاظم عليهالسلام عليه خليفهي زمان به نام هادي عباسي با گروهي حدود سيصد نفر از مدينه به سوي مكه به راه افتاد. سپاهيان خليفه در محلي به نام فخ او را محاصره همگي را به شهادت رسانيدند و فاجعهاي همانند حادثه كربلا رخ داد. سر همهي شهدا را بريدند و به مدينه آوردند و در مجلسي كه گروهي از فرزندان امام علي عليهالسلام و از جمله امام كاظم عليهالسلام حضور داشتند، سرها را به تماشا گذاردند. هيچكس هيچ نگفت جز امام كاظم عليهالسلام كه چون سر حسين بن علي رهبر قيام فخ را ديدند فرمودند: «انا لله و انا اليه راجعون، مضي و الله مسلما صالحا صواما قواما آمرا بالمعروف و ناهيا عن المنكر ما كان في» از خداونديم و به سوي او باز ميگرديم، سوگند به خدا كه به شهادت رسيد در حالي كه مسلمان و درستكار بود و بسياري روزه ميگرفت و بسياري شب زندهدار بود و امر به معروف و نهي از منكر ميكرد، در خاندان وي، چون او وجود نداشت(2).
صفوان از مردان پاك و موثقي بود كه بزرگان علما به روايات او اهميت
ميدهند، در اخلاق و رفتار به مقامي رسيده بود كه مورد تأييد امام عليهالسلام واقع شد. چنانكه پيشتر اشاره كرديم، همينكه از امام شنيد به ستمكاران نبايد كمك كرد، از هر گونه كمك به آنان خودداري ورزيد و شتراني را كه به كرايه به هارون ميسپرد فروخت تا مجبور نباشد از اين راه به ستمگر كمك كرده باشد(1).
حماد بن عيسي كوفي از اصحاب اجماع است و زمان چهار امام را درك كرده و در ايام زندگاني حضرت جواد عليهالسلام سال 209 وفات يافت. او در نقل حديث بسيار احتياط ميكرد و ميگفت من هفتاد حديث از حضرت صادق عليهالسلام شنيدم و پيوسته در زياده و نقصان عبارات بعضي از آن احاديث شك ميكردم تا اكتفا بر بيست حديث نمودم. يك روز از امام كاظم عليهالسلام درخواست دعا كرد كه خداوند تبارك و تعالي به خانه او و همسر و اولاد و خادم و حج در هر سال عنايت فرمايد. امام عليهالسلام گفت: «اللهم صل علي محمد و آل محمد و ارزقه دارا و زوجة و ولدا و خادما و الحج خمسين سنة» خداوند بر محمد و آلش درود بفرست و خانه و همسر و اولاد و خادم و پنجاه حج به او عطا فرما. دعاي امام عليهالسلام در حقش در حد كمال مستجاب شد در سفر پنجاه و يكمي همين كه به وادي قناة رسيد خواست غسل احرام كند به آب سيل غرق شد(2).
وي از بزرگان اصحاب امام كاظم عليهالسلام بود. شيخ طوسي مينويسد: صفوان نزد اهل حديث موثقترين مردم زمان و پارساترين آنان به شمار ميرفت. صفوان، امام هشتم عليهالسلام را نيز درك كرد و نزد آن حضرت مقام و منزلتي عالي داشت. امام جواد عليهالسلام نيز صفوان را به نيكي ياد كرد و ميفرمود: خدا از او به رضايتي كه من از او دارم راضي باشد. امام كاظم عليهالسلام ميفرمود: ضرر دو گرگ درنده كه با هم به جان گله گوسفند بيچوپان بيفتند بيش از زيان حب رياست نسبت به دين شخص مسلمان نيست، و فرمود اما اين صفوان رياست طلب نيست(1).
عبدالله بجلي و كوفي است. او ثقه، داراي منزلتي بلند و عابد بود. از اصحاب امام كاظم و رضا عليهماالسلام و وكيل آن بزرگواران بود. امام هشتم دربارهي او قسم خورده كه مورد رضايت خدا و رسول ماست و از مخبتين ميباشد يعني از كساني كه خداوند تبارك و تعالي درباره ايشان فرموده: «و بشر المخبتين الذين اذا ذكر الله و جلت قلوبهم.»(2). بشارت بده فروتنان و خاشعين را كه در درگاه ما آرميده و مطمئناند آنان كه چون ذكر خداي شود نزد ايشان بترسد دلهاي ايشان از هيبت جلال رباني و طلوع انوار عظمت پروردگار. ابراهيم بن هاشم ميگويد: عبدالله بن جندب را در صحراي عرفات ديدم در حالي كه دستها را به سوي آسمان بلند كرده بود و آب ديدهاش بر روي صورتش جاري بود و بر زمين ميريخت. وقتي وقوف در عرفات به
پايان رسيد به او گفتم هيچكس را مثل تو در عرفات نيافتم. گفت به خدا قسم دعا نكردم مگر براي برادران ايماني خودم، زيرا كه از حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام شنيدم كه هر كس دعا به برادران مؤمن خويش كند از عرش ندا رسد كه از براي تو صد هزار برابر او باد. يك بار براي امام رضا عليهالسلام نامه نوشت كه من پير شدهام و از آنچه در عبادات و دعاها قوت داشتم عاجز و ناتوان شدهام. فدايت شوم دوست دارم به من ذكري را بياموزيد كه مرا به خدا نزديك كند و فهم و علم مرا زياد نمايد. امام عليهالسلام امر فرمود كه اين ذكر را بسيار بخوان: «بسم الله الرحمن الرحيم لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم»(1). «در كتاب شريف تحف العقول وصيتي طولاني از حضرت صادق عليهالسلام نقل شده كه به عبدالله بن جندب فرموده كه داراي سفارشات جالب و مواعظ ارزشمندي است(2).
وي در سال 124 هجري قمري در كوفه به دنيا آمد، پدرش شيعه بود و براي امام صادق عليهالسلام از اموال خود ميفرستاد، مروان او را تعقيب كرد، وي فراري شد و همسر و دو پسرش علي و عبدالله به مدينه رفتند. هنگامي كه دولت اموي از هم پاشيد و حكومت عباسي تشكيل شد، يقطين ظاهر شد و با همسر و دو فرزندش به كوفه برگشت. علي بن يقطين با عباسيها كاملا ارتباط برقرار كرد، و برخي از پستهاي مهم دولتي نصيبش شد، و در آن موقع پناهگاه شيعيان و كمك كار آنان بود، و ناراحتيهاي آنان را برطرف ميكرد. هارون الرشيد، علي بن يقطين را به وزارت خويش برگزيد، علي بن
يقطين به امام كاظم عليهالسلام عرض كرد نظر شما دربارهي شركت در كارهاي اينان چيست؟ فرمود: اگر ناگزيري، از اموال شيعه پرهيز كن. راوي اين حديث ميگويد: علي بن يقطين به من گفت كه اموال را از شيعه در ظاهر جمع آوري ميكنم، ولي در پنهان به آنان باز ميگردانم. يك بار به امام كاظم عليهالسلام نوشت: حوصلهام از كارهاي سلطان تنگ شده است، خدا مرا فدايت گرداند، اگر اجازه دهي از اين كار كناره ميگيرم. امام عليهالسلام در پاسخ او نوشت: اجازه نميدهم از كارت كنارهگيري كني، از خدا بپرهيز! او نيز يك بار به او فرمود: به يك كار متعهد شو، من سه چيز را براي تو تعهد ميكنم: اينكه قتل با شمشير و فقر و زندان به تو نرسد. علي بن يقطين گفت: كاري كه من بايد متعهد شوم چيست؟ فرمود: اينكه هر گاه يكي از دوستان ما نزد تو بيايد او را اكرام كني. عبدالله بن يحيي كاهلي ميگويد: خدمت امام كاظم عليهالسلام بودم كه علي بن يقطين به سوي آن حضرت ميآمد، امام رو به يارانش كرد و فرمود: هر كس دوست دارد شخصي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم را ببيند به اينكه به سوي ما ميآيند نگاه كند. يكي از حاضران گفت: پس او اهل بهشت است؟ امام عليهالسلام فرمود: گواهي ميدهم كه او از اهل بهشت است(1). يك روز ابراهيم جمال كه يكي از شيعيان بود خواست كه با علي بن يقطين در هنگام وزارتش ملاقات كند.علي بن يقطين به خاطر آنكه او ساربان و خود وزير بود او را راه نداد. اتفاقا در همان سال علي به حج مشرف شد، وقتي در مدينه خواست خدمت امام كاظم عليهالسلام شرفياب شود.
1) رجالكشي، ص 431 و بحار، ج 48، ص 136.
امام عليهالسلام او را راه نداد، روز دوم در بيرون خانه علي آن حضرت را ملاقات كرد و گفت: آقاي من چه تقصيري از من سر زده كه مرا راه نداديد فرمود: به جهت آنكه برادرت ابراهيم جمال را به خود راه ندادي و خداوند سعي و حج ترا قبول نكرد مگر آنكه ابراهيم ترا عفو نمايد. علي بن يقطين به هر زحمتي بود خود را به ابراهيم جمال رساند درب خانه را كوبيد. ابراهيم گفت كيست؟ گفت علي بن يقطين. ابراهيم گفت علي بن يقطين در خانهي من چه ميكند، فرمود: بيا كه كار من مهم است و او را قسم داد كه اجازه ورود به خانهاش را بدهد. همينكه داخل شد گفت: اي ابراهيم. آقا و مولاي من عمل مرا قبول نفرمود مگر آنكه تو از من بگذري، ابراهيم گفت: «غفرالله لك» (خدا ترا ببخشد). آنگاه علي بن يقطين صورت خود را بر خاك گذاشت و ابراهيم را قسم داد كه پا روي صورت من بگذار و صورت مرا زير پاي خود قرار بده. ابراهيم اين كار را نكرد. علي او را قسم داد و ابراهيم چنين كرد. سپس به محضر امام كاظم عليهالسلام مشرف شد. از آن بزرگوار اجازه ورود خواست امام او را راه داد(1). موسي بن جعفر عليهالسلام درباره علي بن يقطين فرمود: «ضمنت لعلي بن يقطين ان لا تسمه النار ابدا» من براي علي بن يقطين ضمانت كردم كه هيچگاه به آتش دوزخ نسوزد. داود رقي ميگويد: در روز عيد قربان خدمت امام كاظم عليهالسلام شرفياب شدم. آن حضرت فرمود، نگذشت در دل من احدي در وقتي كه در موقف عرفات بودم مگر علي بن يقطين و پيوسته او با من بود. يك سال در موقف عرفات صد و پنجاه نفر را شمردند كه از براي
1) بحار، ج 48، ص 85.
علي بن يقطين تلبيه ميگفتند و اينها كساني بودند كه علي به ايشان پول داده بود و به مكه روانه كرده بود. و بالاخره علي بن يقطين به سال 182 هجري قمري، زماني كه حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام در زندان بود درگذشت(1).
او برادر اسحق بن يحيي كاهلي كوفي است، هر دو برادر از روات حضرت صادق و كاظم عليهماالسلام ميباشند. اما عبدالله وجاهت و منزلت خاصي نزد حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام داشت و آن حضرت سفارش او را به علي بن يقطين كرده بود و به او فرمود كه ضمانت كن براي من كفالت عبدالله و عيال او را تا براي تو بهشت را ضامن شوم. علي بن يقطين قبول كرد و پيوسته طعام و پول و ساير نفقات براي ايشان ميفرستاد تا حدي كه آنها بينياز شدند و اين كار علي تا پايان عمر عبدالله ادامه داشت(2).
از بندهي صالح خدا و از اصحاب اجماع است، امام باقر عليهالسلام را در مابين صفا و مروه ملاقات كرده ولي از آن حضرت روايتي نقل ننموده و گفته است كه امام صادق عليهالسلام را در روضهي پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم كه مابين قبر و منبر نماز ميخواند زيارت كردم ولي ممكن نشد كه از آن حضرت سؤال كنم. ولي رواياتي از حضرت كاظم و حضرت رضا عليهالسلام نقل نموده است. امام رضا عليهالسلام سه بار بهشت را براي او ضامن شد. از فضل بن شاذان روايت شده كه عبدالعزيز بن مهتدي كه خود از بهترين فقهاء بود و از خواص و وكيل امام هشتم عليهالسلام نيز بود به امام رضا عليهالسلام عرض كرد كه من
نميتوانم در هر وقتي شما را ملاقات كنم به خاطر آنكه راهم دور است؟ امام عليهالسلام فرمود: معالم دينت را از يونس بن عبدالرحمن فرابگير. و همان بزرگوار فرمود: يونس در زمان خود مثل سلمان فارسي است. يونس ميگفت: امام باقر و امام صادق عليهماالسلام فرمودند: هر گاه بين مردم بدعتي ظاهر شود و در رفع آن كوتاهي گردد نور ايمان از آنها ربوده خواهد شد. روايت شده كه يونس گفت: «صمت عشرين سنة و سئلت عشرين سنة ثم اجبت». من بيست سال سكوت كردم (يعني هر چه از من ميپرسيدند جواب نميدادم) و بيست سال سؤال كردم و جواب دادم. وقتي به او گفتند كه عدهاي پشت سر تو غيبت كردهاند گفت: هر كسي را كه از براي او از اميرالمؤمنين علي عليهالسلام نصيبي هست، او را حلال كردم. فضل بن شاذان گفت: در اسلام كسي را أفقه از سلمان فارسي نيافتم و بعد از او كسي را أفقه از يونس بن عبدالرحمن نيافتم(1).
او پسر خواهر معاوية بن عمار است، شيخ طوسي او را ثقه و عادل ميداند، شيخ مفيد او را از فقهاء اعلام و صاحب فتوا ميشمرد. نجاشي در رجال خود او را از خواص اصحاب حضرت صادق و حضرت كاظم عليهماالسلام معرفي ميكند و ميگويد كه يونس بن يعقوب از جانب امام كاظم عليهالسلام وكالت داشته است. كشي در رجال خود ميگويد: يونس بن يعقوب فطي كوفي در مدينه وفات يافت و امام رضا عليهالسلام او را كفن نمود و حنوط كرد و دستور فرمود،
1) معجم رجال الحديث، ج 20، ص 198.
تمام دوستان پدر و جدش در مراسم او شركت كنند و فرمود او را در بقيع به خاك سپارند. يونس ميگويد: امام رضا عليهالسلام اسراري را به من گفت و بعد فرمود: به خدا سوگند ما ترا متهم نميكنيم زيرا كه تو از ما اهلبيت هستي، پس خداوند ترا با رسولش و اهلبيت او قرار دهد. و خداوند انشاءالله چنين خواهد كرد(1).
يك بار هارون الرشيد خطاب به امام كاظم عليهالسلام كرد و گفت: مي خواهم از شما چيزهايي بپرسم كه مدتي است در ذهنم خلجان ميكند و تاكنون از كس ديگري نپرسيدهام، به من گفتهاند كه شما هرگز دروغ نميگوئيد، جواب مرا درست و راست بفرمائيد! فرمود: اگر من آزادي بيان داشته باشم، تو را از آنچه ميدانم در زمينهي پرسشت آگاه خواهم كرد. گفت: در بيان آزاد هستيد، هر چه ميخواهيد بفرماييد. اما اولين سؤال من اين است كه چرا شما و مردم معتقد هستيد كه شما فرزندان ابوطالب از ما فرزندان عباس برتريد، در حاليكه ما و شما از تنهي يك درختيم. ابوطالب و عباس هر دو عموهاي پيامبر بودند و از جهت خويشاوندي با پيامبر، با هم فرقي ندارند. امام عليهالسلام فرمود: ما از شما به پيامبر نزديكتريم. گفت: چگونه. فرمود: چون پدر ما ابوطالب با پدر رسول اكرم برادر تني (پدر و مادر يكي) بودند ولي عباس برادر ناتني (تنها از سوي مادر) بود. گفت: سؤال ديگر: چرا شما مدعي هستيد كه از پيامبر ارث ميبريد،
1) معجم رجال الحديث، ج 20، ص 328.
در حاليكه ميدانيم هنگامي كه پيامبر رحلت كرد عمويش عباس (پدر ما) زنده بود اما عموي ديگرش ابوطالب (پدر شما) زنده نبود و معلوم است كه تا عمو زنده است، ارث به پسر عمو نميرسد. فرمود: آيا آزادي بيان دارم. گفت: در آغاز سخن گفتم داريد. فرمود: امام علي بن ابيطالب عليهالسلام ميفرمايند: با بودن اولاد، جز پدر و مادر و زن و شوهر، ديگران ارث نميبرند، و با بودن اولاد براي عمو نه در قرآن و نه در روايات، ارثي ثابت نشده است. پس آنانكه عمو را در حكم پدر ميدانند از پيش خود ميگويند و حرفشان مبنايي ندارد (پس با بودن فاطمهي زهرا فرزند رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم به عموي او عباس ارث نميرسد.) از آن گذشته پيامبر در مورد علي عليهالسلام فرمود كه «أقضاكم علي»، علي بهترين قاضي شماست و نيز از عمر بن خطاب نقل شده است كه «علي اقضانا» علي بهترين قضاوت كنندهي ماست. هارون پرسش ديگر كرد: چرا شما اجازه ميدهيد مردم شما را به پيامبر نسبت بدهند و بگويند: فرزندان رسول خدا، در صورتي كه شما فرزندان علي هستيد، زيرا هر كس به پدر خود نسبت داده ميشود (نه به مادر) و پيامبر جد مادري شماست. فرمود: اگر پيامبر زنده شد و از دختر تو خواستگاري كند به او ميدهي؟ گفت: سبحان الله چرا ندهم، بلكه در آن صورت بر عرب و عجم و قريش افتخار هم خواهم كرد. فرمود: اما اگر پيامبر زنده شود از دختر من خواستگاري نخواهد كرد و من هم نخواهم داد. گفت: چرا، فرمود: چون او پدر من است (ولو از طرف مادر) ولي پدر تو
نيست. (پس ميتوانم خود را فرزند رسول خدا بدانم). گفت: پس چرا شما خود را ذريهي رسول خدا ميدانيد و حال آنكه ذريه از سوي پسر است نه از سوي دختر. فرمود: مرا از پاسخ اين پرسش معاف دار. گفت: نه بايد پاسخ بفرماييد و از قرآن دليل بياوريد. فرمود: «و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون و كذلك نجزي المحسنين و ذكريا و يحيي و عيسي» (1). اكنون ميپرسم: عيسي كه در اين آيه ذريهي ابراهيم به شمار آمده، آيا از سوي پدر منصوب است يا از سوي مادر؟ گفت: به نص قرآن، عيسي پدر نداشته است. فرمود: پس از سوي مادر ذريه ناميده شده است، ما نيز از سوي مادرمان فاطمه عليهاالسلام ذريهي پيامبر محسوب ميشويم. آيا آيهي ديگر بخوانم؟ گفت: بخوانيد. فرمود: آيهي مباهله را ميخوانم. «فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الكاذبين»(2). هيچكس ادعا نكرده است كه پيامبر در مباهله با نصاراي نجران جز علي و فاطمه و حسن و حسين، كس ديگري را براي مباهله با خود برده باشد پس مصداق ابنائنا (پسرانمان را) در آيهي مزبور، حسن و حسين عليهماالسلام هستند، با اينكه آنها از سوي مادر به پيامبر منسوبند و فرزندان دختر آن گرامياند. در اينجا هارون گفت: از ما چيزي نميخواهيد؟ فرمود: نه ميخواهيم به خانهي خويش بازگرديم.
آن ملعون گفت: در اين مورد بايد فكر كنيم (كه البته فكرش آن بود كه آن حضرت را زنداني كند.)(1). فضل بن ربيع ميگويد يك روز در سفر حج، مسجدالحرام را براي طواف كردن هارون الرشيد خلوت كردند و هيچكس را اجازه ندادند جز هارون اطراف خانه كعبه حضور داشته باشد اما مرد عربي در نهايت شهامت و شجاعت بياعتنا به هارون مشغول طواف شد. محافظ هارون با تندي به او گفت از جلوي خليفه كنار برو، مرد عرب فريادي كشيد كه خداوند در اين مكان همه بندگانش را مساوي و برابر قرار داده سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «سواءا العاكف فيه و الباد»(2). هر كجا هارون طواف ميكرد او مقدم بر او طواف مينمود، همينكه به حجرالاسود رسيدند آن مرد از هارون سبقت گرفت و حجر را لمس كرد و بوسيد. هارون رهسپار مقام ابراهيم شد تا به نماز ايستد. آن مرد مقدم او به نماز ايستاد. هنگامي كه هارون از نماز فارغ شد گفت: آن مرد را به نزد من آوريد. محافظين هارون به سراغ او آمدند كه امير خود را اجابت كن و نزد او بيا. گفت كه من به او احتياجي ندارم كه به سوي او آيم او اگر از من حاجتي دارد به نزد من آيد. هارون گفت راست ميگويد از جا برخاست و نزد او آمد و سلام كرد و پاسخ شنيد. سپس رو به مرد عرب كرد و گفت: واي بر تو مثل تويي مزاحم سلطان ميشود؟ فرمود: آري. گفت: از تو ميپرسم اگر عاجز از پاسخ باشي آزارت ميدهم؟ فرمود: سؤال كن.
گفت: به من بگو كه واجب و فريضه تو چيست؟ فرمود: يكي و پنج و هفده و سي و چهار و نود و چهار و صد و پنجاه و سه بر هفده، و از دوازده يكي، و از چهل، يكي و از دويست، پنج و از يك عمر يكي، و يكي به يكي! در اينجا هارون از روي تمسخر خنديد و گفت: واي بر تو من از تو واجب را ميپرسم تو براي من اعداد را ميشمري و حساب ميكني؟! فرمود: آيا نميداني دين همهاش حساب است و اگر در دين حساب نبود خداوند تبارك و تعالي از بندگانش حساب نميخواست سپس اين آيه را تلاوت نمود. «و ان كان مثقال حبة من خردل أتينا بها و كفي بنا حاسبين»(1). گفت: منظورت را براي من بيان كن و اگر نتواني بگويي دستور ميدهم بين صفا و مروه ترا به قتل برسانند. يكي از محافظين به اصطلاح وساطت نمود كه جناب خليفه به خاطر ارج و منزلت اين مكان به او منت بگذاريد و او را نكشيد. از سخنان او مرد عرب به خنده افتاد. هارون گفت چرا ميخندي؟ گفت: خنده تعجب است زيرا من نميدانم از شما دو نفر كدامتان نادانتريد آيا آنكه مرگ رسيده را محبت ميكند كه مانع شود و يا آنكه مرگ نرسيده را عجله ميكند كه فرا رسد! فرمود: اما اينكه گفتم واجب يكي است آن عبارت از تمامي دين مبين اسلام است و پنج يعني نمازهاي پنجگانه، هفده، ركعات نماز، سي و چهار سجدههاي نماز، نود و چهار تكبيرها، صد و پنجاه و سه، تسبيحات. و منظورم از يكي دوازده، روزهي ماه مبارك رمضان از دوازده ماه، يكي از چهل، چهل ديناري كه خداوند بر مالك واجب فرموده كه يكي را بدهد و
1) انبياء - 47.
از دويست، پنج و از دويست درهم، پنج درهم بپردازد. و قصدم از يك عمر يكي، حجةالاسلام و حج واجب است و يكي به يكي اشاره به كسي است كه خون كسي را ريخته كه بايد خونش را ريخت، همانطور كه پروردگار ميفرمايد: «النفس بالنفس»(1). هارون او را تشويق كرد و گفت يك بدره كه ده هزار درهم است به او بدهند. فرمود: به چه انگيزه اين بدره را به من ميدهي به خاطر كلام يا به خاطر مسأله؟ گفت براي كلام. فرمود: پس حالا من از تو سؤالي ميكنم اگر درست جواب دادي اين پول مال تو آن را در اين مكان شريف بين اهلش تقسيم كن و اگر جواب ندادي يك بدره ديگري روي آن بگذار تا من آنرا بين فقراء قوم خويش تقسيم كنم. هارون گفت: سؤال كن. فرمود: سوسك سياه دانه به دهان بچهاش ميگذارد يا آن را شير ميدهد! هارون عصباني شد و گفت اي أعرابي از مثل من چنين سؤالي را ميكني؟! فرمود: از كسي كه از رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم شنيده بود شنيدم كه ميفرمود: هر كس خود را رهبر مردم قرار ميدهد عقلي همانند عقل و درك مردم زمان خويش دارد. تو به اصطلاح امام و پيشواي اين مردم هستي بايد همه چيز را بداني آيا جواب سؤال مرا ميداني؟ هارون گفت: نه نميدانم برايم شرح بده و دو بدره را بگير. فرمود: خداوند تبارك و تعالي وقتي زمين را خلق نمود جنبندههايي در زمين خلق كرد كه خون در بدن ندارند و از خاك خلق شدهاند روزي و عيش آنها را نيز در خاك قرار داد بنابراين همينكه مادر بچه خود را بر
1) مائده 45.
زمين ميگذارد نه دانه به دهانش ميگذارد و نه شيرش ميدهد و عيش و روزي او در خاك است. هارون گفت: به خدا قسم هيچكس مثل من به چنين مسألهاي مبتلا نشده بود. مرد عرب دو بدره يعني بيست هزار درهم را گرفت و از مسجد خارج شد، عدهاي به دنبال او بيرون رفتند و از نام شريفش پرسيدند: معلوم شد كه آن بزرگوار موسي بن جعفر بن محمد عليهالسلام ميباشد. هارون وقتي با خبر شد گفت: «و الله لقد كان ينبغي ان تكون هذه الورقة من تلك الشجرة». آري به خدا قسم چنين چيزي سزاوار اين شجره است(1). يك بار هارون به امام كاظم عليهالسلام عرض كرد شما فدك را در اختيار بگيريد. امام عليهالسلام امتناع نمود. هارون اصرار كرد. امام فرمود: نميگيرم مگر با حدود و اندازهي واقعي آن، گفت: حد آن چقدر است؟ فرمود: اگر حد واقعي آن را بيان كنم نخواهي داد. گفت: به حق جدت كه اين كار را خواهم كرد. فرمود: يك حد آن عدن (يمن) است. رنگ هارون تغيير كرد و گفت: ديگر. فرمود: حد دوم آن سمرقند. رنگش قرمز شد. فرمود حد سوم آن آفريقا است چهرهي هارون سياه شد و گفت: ديگر. فرمود: حد چهارم آن سيف البحر و ارمينيه ميباشد. هارون گفت: پس با اين حساب چيزي براي ما باقي نميماند. امام عليهالسلام فرمود: من ميدانستم كه اگر حد واقعي فدك را بگويم تو به ما نخواهي داد. و بالاخره در همين موقع بود كه هارون تصميم به قتل امام هفتم موسي بن جعفر عليهالسلام گرفت(2).
بار ديگر هارون الرشيد امام عليهالسلام را احضار كرد و گفت: اي بنيفاطمه مردم علم نجوم را به شما نسبت ميدهند و اينطور كه معلوم است شما هم اطلاعات كافي داريد. ولي فقهاء اهل سنت ميگويند كه رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم فرموده هر گاه اصحابم از من يادي كردند به گفته آنها توجه كنيد و حرفشان را قبول كنيد و اگر مسأله قدر به ميان آمد سكوت كنيد و همچنين اگر صحبت از نجوم شد سكوت اختيار كنيد و اعتباري به آن قائل نشويد. در حالي كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از همه خلايق آشناتر بود و نيز فرزندان او يعني همانهايي كه شيعيان به امامت آنها معرفت دارند. امام كاظم عليهالسلام در پاسخ هارون فرمود: حديث ضعيف است و أسناد آن مورد طعن ميباشد چرا كه خداوند تبارك و تعالي نجوم را مدح كرده است. و اگر نجوم صحيح نبود خداوند آنها را مدح نميكرد. از آن گذشته تمامي پيامبران عالم به نجوم بودند. خداوند تبارك و تعالي دربارهي ابراهيم خليل الرحمن صلواتاللهعليه ميفرمايد: «و كذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الأرض و ليكون من الموقنين»(1). و در جاي ديگر ميفرمايد: «فنظر نظرة في النجوم فقال اني سقيم»(2). و اگر عالم به علم نجوم نباشند بيجهت به آن نظر و دقت نميكند. در جاي ديگر پروردگار به مواقع نجوم سوگند ياد ميكند. «و انه لقسم لو تعلمون عظيم»(3). و نيز ميفرمايد: «و النازعات غرقا» تا آنجا كه «فالمدبرات امرا» (4)يعني توسط نجوم دوازده برج و ماه و هفت سياره و شب و روز به امر پروردگار محقق ميشود.
بعد از علم قرآن هيچ علمي به شرافت علم نجوم نميباشد. و آن علم پيامبران و أوصياء و وارثين پيامبران است يعني همانهايي كه پروردگار در شأنشان فرمود: «و علامات و بالنجم هم يهتدون»(1). و ما هستيم آگاه به اين علم ولي آن را براي كسي نميگوييم! در اينجا هارون گفت: سوگند به خدا كه تو اين علم را داري اما آنرا نزد مردم عوام مطرح مكن و به آنها آموزش مده اين علم را براي خود نگهدار و به حرم جدت مراجعت كن. بعد گفت: يك سؤال ديگر باقي ماند تو را به خدا قسم مرا از آن با خبر ساز. امام عليهالسلام فرمود: سؤال كن. گفت: به حق قبر و منبر و به حق قرابتت با رسول خدا به من بگو كه مرگ كدام يك از ما جلوتر است؟ زيرا كه تو اين را از علم نجوم بدست آوردهاي. امام عليهالسلام فرمود: در أمان هستم. عرض كرد آري. فرمود: من قبل از تو از دنيا ميروم و خلاف نميگويم. آري فوت من نزديك است.؟(2). علي بن يقطين ميگويد: مهدي عباسي از امام كاظم عليهالسلام سؤال كرد كه آيا در كتاب خدا دليلي بر حرمت شرابخواري آمده است. زيرا مردم نهي آن را ديدهاند اما حرمت آن را نميدانند. امام عليهالسلام فرمود: بله آن در كتاب خدا حرام است. گفت: كجاي قرآن است؟
فرمود: آنجا كه ميفرمايد: «انما حرم ربي الفواحش ما ظهر منها و ما باطن و الاثم و البغي بغير الحق»(1). منظور ما از «ما ظهر» زناي علني است و «ما باطن» ازدواج با محارم و «الاثم» شرابخواري است همچنانكه در جاي ديگر ميفرمايد: «و يسألونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس»(2). اثم در كتاب خدا شرابخواري و قماربازي است كه ضرر و گناهش بس بزرگ است همانطور كه پروردگار بدان اشاره فرموده است. مهدي عباسي روي به علي بن يقطين كرد و گفت: به خدا قسم كه اين فتواي هاشمين است. علي ميگويد: به او پاسخ دادم راست گفتي خدا را شكر كه اين علم را از خانواده شما قرار نداد. سپس ادامه ميدهد كه مهدي عباسي بيدرنگ به من گفت: راست گفتي اي رافضي! (3).
«من طلب هذا الرزق عن حله ليعود به علي نفسه و عياله كان كالمجاهد في سبيل الله» كسي كه از پي روزي حلال برود تا خود و خانواده خود را سود دهد اجر او در پيشگاه پروردگار مانند اجر سربازي است كه در راه خدا جهاد ميكند. «يستحب غرامة الغلام في صغره لتكون حليما في كبره». بهتر است كه طفل در كودكي با سختي و مشكلات روبرو شود تا در جواني و بزرگسالي بردبار و صبور باشد. «ليس منا من لم يحاسب نفسه كل يوم»
از ما نيست آنكس كه همه روزه به حساب نفس خود رسيدگي ننمايد. «ان لله علي الناس حجتين حجة ظاهرة و حجة باطنة فاما الظاهرة فالرسل و الانبياء و الائمة و اما الباطنة فالعقول» خداوند را بين مردم دو حجت است، يكي ظاهري و آن ديگر باطني. حجت ظاهري خداوند، رسولان و انبياء و ائمه هستند، و حجت باطني عقلهاي مردم است. «من سلط ثلاثا علي ثلاث فكأنما أعان هواه علي هدم عقله: من اظلم نور تفكره بطول أمله. و محاطرائف حكمته بفضول كلامه. و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه فكأنما أعان هواه علي هدم عقله. و من هدم عقله افسد عليه دينه و دنياه». كسي كه سه چيز را بر سه چيز ديگر مسلط كند مثل آن است كه هواي نفس خويش را جهت نابود كردن عقل خويش ياري داده است. نور تفكر را با تاريكي آرزوي طولاني زايل سازد. طرائف حكمتش را با حرفهاي بيفايده محو سازد و نور عبرت را با شهوات نفساني خاموش كند. چنين شخصي مثل آن است كه هواي خويش را جهت از بين بردن عقل ياري كرده و كسي كه عقل را نابود كند دين و دنيايش را فاسد نموده است. «افضل ما يتقرب به العبد الي الله بعد المعرفة به الصلوة و بر الوالدين و ترك الحسد و العجب و الفخر» بالاترين چيزي كه بعد از معرفت بنده را به خداوند تبارك و تعالي نزديك ميكند نماز و نيكي به پدر و مادر و ترك حسد و عجب و فخرفروشي است. «المتكلمون ثلاثة: فرابح و سالم و شاجب، فأما الرابح فالذاكر لله و اما السالم فالساكت و أما الساجب فالذي يخوض في الباطل، ان الله حرم الجنة علي كل فاحش بذي قليل الحياء لايبالي ما قال و لا قيل فيه» سخنگويان سه گروه هستند: سودرسان، سالم و پرحرف و هذيانگو.
اما سودرسان آن است كه با گفتار خود ياد پروردگار را در دل قرار دهد و سالم كسي است كه سكوت كند و پر حرف و هذيانگو كسي است كه در باطل فرو رود. خداوند تبارك و تعالي بهشت را بر هر بدكار و بيحيا كه باكي ندارد كه چه ميگويد و چه به او ميگويند حرام فرموده است. در تبيين كلام خدا «هل جزاء الأحسان الا الأحسان» (1)فرمود: «جرت في المؤمن و الكافر و البروا و الفاجر. من صنع اليه معروف فعليه أن يكا فئ به» اينكه قرآن ميفرمايد: آيا جزاي احسان جز احسان است؟ دربارهي مؤمن و كافر و نيكوكار و بدكار فرقي نميكند بنابراين هر كس كار خوبي به شما كرد لازم است با كار نيك خويش آن را جبران كني. امام عليهالسلام سپاه عقل و جهل را براي هشام بن الحكم بدين ترتيب بيان فرمودند: سپاه عقل: ايمان، سپاه جهل: كفر سپاه عقل: عدل، سپاه جهل: جور و ستم سپاه عقل: توكل، سپاه جهل: حرص سپاه عقل: زهد، سپاه جهل: ميل به دنيا سپاه عقل: تأني و متانت، سپاه جهل: عجله و شتاب سپاه عقل: تسليم، سپاه جهل: سركشي سپاه عقل: صبر، سپاه جهل: بيتابي سپاه عقل: حفظ، سپاه جهل: فراموشي سپاه عقل: تصديق، سپاه جهل: تكذيب سپاه عقل: رضامندي، سپاه جهل: نارضايتي
1) الرحمن - 60.
سپاه عقل: عاطفه، سپاه جهل: خشك و سخت سپاه عقل: مدارا، سپاه جهل: ناسازگاري سپاه عقل: بردباري، سپاه جهل: ناپايداري سپاه عقل: گذشت، سپاه جهل: حقد و كينه سپاه عقل: چشم پوشي، سپاه جهل: انتقام سپاه عقل: صله رحم، سپاه جهل: قطع رحم سپاه عقل: اخلاص، سپاه جهل: نفاق سپاه عقل: شكر، سپاه جهل: كفران سپاه عقل: علم، سپاه جهل: جهل سپاه عقل: شهامت، سپاه جهل: بيباكي سپاه عقل: سكوت، سپاه جهل: هذيان سپاه عقل: رحمت، سپاه جهل: قساوت سپاه عقل: بينيازي، سپاه جهل: فقر سپاه عقل: قناعت، سپاه جهل: حرص سپاه عقل: اميد، سپاه جهل: نوميدي سپاه عقل: قطع اميد از دنيا، سپاه جهل: طمع دنيا سپاه عقل: عفاف، سپاه جهل: بيبند و باري سپاه عقل: تواضع، سپاه جهل: كبر سپاه عقل: پندپذيري، سپاه جهل: طغيان و عناد سپاه عقل: يقين، سپاه جهل: شك سپاه عقل: تفكر، سپاه جهل: سهو سپاه عقل: كمك به ديگران، سپاه جهل: ممانعت از كار خير سپاه عقل: دوستي، سپاه جهل: دشمني سپاه عقل: سلامتي، سپاه جهل: بلاء
سپاه عقل: حفظ سلامتي ديگران در غياب، سپاه جهل: خدعه و نيرنگ به آنها سپاه عقل: معروف، سپاه جهل: منكر سپاه عقل: پاكيزگي، سپاه جهل: كثافت سپاه عقل: سهلگرفتن، سپاه جهل: سختگرفتن سپاه عقل: وقار، سپاه جهل: سبكي سپاه عقل: دعا و طلب، سپاه جهل: نخواستن سپاه عقل: سخاوت، سپاه جهل: بخل سپاه عقل: زيركي، سپاه جهل: حماقت سپاه عقل: وفا، سپاه جهل: نيرنگ سپاه عقل: فهم، سپاه جهل: كم شعوري سپاه عقل: كتمان سر، سپاه جهل: افشاء سر سپاه عقل: تقيه، سپاه جهل: اعلان و افشاء سپاه عقل: حيا، سپاه جهل: وقاحت سپاه عقل: عافيت، سپاه جهل: بلوي سپاه عقل: سعادت، سپاه جهل: شقاوت سپاه عقل: نشاط، سپاه جهل: تنبلي و كسالت سپاه عقل: خشوع، سپاه جهل: عجب سپاه عقل: اطاعت، سپاه جهل: معصيت سپاه عقل: شناخت، سپاه جهل: انكار سپاه عقل: نيكي به ديگران، سپاه جهل: عاق و عافيت سپاه عقل: انصاف، سپاه جهل: ظلم سپاه عقل: اقتصاد، سپاه جهل: اسراف سپاه عقل: ميانه روي در جمع مال، سپاه جهل: زياده روي در جمع مال
سپاه عقل: توبه، سپاه جهل: اصرار به گناه سپاه عقل: شادي، سپاه جهل: حزن سپاه عقل: راستگويي و صدق گفتار، سپاه جهل: سخن چيني سپاه عقل: خضوع، سپاه جهل: تكبر و بلند پروازي سپاه عقل: مدارا كردن، سپاه جهل: سماجت سپاه عقل: حقيقت را سريع ابلاغ كردن، سپاه جهل: تأخير در ابلاغ حقيقت سپاه عقل: تقوي، سپاه جهل: حسادت سپاه عقل: آسايش، سپاه جهل: خود را به تعب انداختن سپاه عقل: حكمت، سپاه جهل: هواپرستي سپاه عقل: محافظت، سپاه جهل: مخالفت سپاه عقل: الفت، سپاه جهل: جدايي و فراق سپاه عقل: استغفار و توبه، سپاه جهل: غرور و سر كشي آنگاه امام كاظم عليهالسلام فرمود: «يا هشام لا تجتمع هذه الخصال الا لنبي او وصي مؤمن امتحن الله قلبه للأيمان و أما ساير ذلك من المؤمنين فان أحدهم لا يخلو من أن يكون فيه بعض هذه الجنود من أجناد العقل حتي يستكمل العقل و يتخلص من جنود الجهل. فعند ذلك يكون في الدرجة العليا مع الأنبياء و الأوصياء عليهمالسلام و فقنا الله و اياكم لطاعته» اي هشام اين صفات جمع نميگردد مگر در پيامبر يا وصي او يا مؤمني كه خداوند تبارك و تعالي قلبش را به ايمان امتحان كرده باشد. و اما ساير مؤمنين نيز ميتوانند تدريجا بعضي از سپاه عقل را در خود ايجاد كنند و از سپاه جهل پاكيزه شوند در نتيجه عقل را به سر حد كمال برسانند و به مقامي نائل شوند كه مقامي است بلند يعني در كنار انبياء و اوصياء عليهمالسلام خداوند ما و شما را به طاعات پروردگار موفق بدارد. (تحف العقول، 383 - 402)
يك بار امام عليهالسلام از مردي شنيد كه تقاضاي مرگ ميكند، فرمود: «هل بينك و بين الله قرابة يحابيك لها؟ قال: لا فقال: فهل لك حسنات قدمتها تزيد علي سيئات؟ قال: لا قال: فانت اذن تتمني هلاك الأبد» آيا بين تو و پروردگار فاميلي هست؟ گفت: نه. فرمود: آيا كارهاي نيكي كه از پيش فرستادهاي از زشتكاريهايت بيشتر است؟ گفت: نه. فرمود: پس چگونه به خود اجازه ميدهي كه تقاضاي مرگ كني تا به هلاكت هميشگي مبتلا شوي؟! يكوقت هارون ملعون براي امام نامهاي نوشت كه: «عظني و أو جز فكتب اليه: ما من شيئ تراه عينك الا و فيه موعظة». مرا موعظه كن ولي خيلي كوتاه و مختصر. امام عليهالسلام مرقوم فرمودند: در هر چه در اين عالم بنگري موعظهاي نهفته است. (احقاق الحق، ج 12، ص 339) «بئس العبد عبد يكون ذاوجهين و ذالسانين يطري اخاه شاهدا و يأكله اذا غاب عنه اعطي حسده و اذا ابتلي خذله» بنده بسيار بد خداوند كسي است كه دو روي و دو زبان باشد. پيش روي برادر ديني ثناي او گويد و چون از او دور شد، بدگويي كند يا اگر به برادر مسلمانش نعمتي عطا شد بدو رشك ورزد و چون گرفتاري برايش پيش آمد از ياري وي دست بردارد. «ملعون من غش مسلما او غره او ما كره». آنكه خيانت ورزد و عيب چيزي را بر مسلماني بپوشاند يا از راهي ديگر او را گول بزند مستوجب لعنت پروردگار است. (مستدرك الوسائل، ج 2، ص 12 و 455)
بيگناهي كم گناهي نيست در ديوان عشق يوسف از دامان پاك خود به زندان رفته است امام عليهالسلام مدتي در زندان مهدي عباسي در بغداد بود ولي او جرأت اذيت بيشتر بر آن بزرگوار پيدا نكرد و ايشان را به مدينه بازگردانيد. بار ديگر تصميم به زنداني كردن امام را گرفت ولي مرگ او را مهلت نداد و به هلاكت رسيد. بعد مهدي عباسي، هارون الرشيد عليهالسلام را مدتي طولاني در زندانهاي مختلف بغداد محبوس كرد. هارون جنايتكار و منافق جهت دستگيري امام كاظم عليهالسلام نخست به كنار قبر مطهر رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم آمد و گفت: پدر و مادرم به فداي تو اي رسول خدا من عذر ميخواهم در كاري كه اراده كردهام. تصميم دارم موسي بن جعفر را زنداني كنم براي آنكه ميترسم فتنه بر پا كند و خونهاي امت تو ريخته شود! روز بعد به فضل بن ربيع دستور داد امام عليهالسلام را دستگير كند امام در كنار قبر جدش رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم مشغول نماز بود در همان حال نماز آن بزرگوار را گرفتند و كشيدند تا از مسجد بيرون برند. آن حضرت توجهي به قبر جد بزرگوار خويش كرده و گفت اي رسول خدا به تو شكايت ميكنم از اين حركات و رفتاري كه بر اهل بيت تو روا ميدارند. مردم از هر طرف صدا به ناله و گريه بلند كردند. امام مظلوم را نزد هارون ملعون بردند، ناسزاي فراوان به حضرتش گفت و بعد دستور داد دو كاروان ترتيب دهند تا مردم ندانند آن حضرت را به كجا ميبرند، يكي را به بصره فرستاد و ديگري را به بغداد. امام عليهالسلام را به بصره فرستاد و كاروان يك روز پيش از ترويه روز هفتم ذيالحجه وارد بصره شد و مدت يك سال در آن شهر محبوس بود.
زندان دوم حضرت در عصر هارون زندان فضل بن ربيع در شهر بغداد بود. شيخ صدوق رحمة الله عليه روايت ميكند كه امام كاظم عليهالسلام بيش از ده سال در زندان فضل بن ربيع بود و تمام اين مدت را به عبادت و سجدههاي طولاني مشغول بود. آخرين زندان حضرت زنداني بس نمور و تاريك بود كه لحن مناجات امام عليهالسلام را تغيير داد. از خداوند تمناي استخلاص از زندان را نمود و بالاخره در همين زندان پس از شكنجههاي فراوان با خرماهاي زهرآگين آن امام همام را به شهادت رسانيدند. مشهور آن است كه روز شهادت آن بزرگوار بيست و پنجم ماه رجب سال 183 هجري قمري در زندان سندي ابن شاهك ملعون در سن پنجاه و پنج سالگي بوده است(1).
1) بحار، ج 38، ص 206.