ghaemiyeh.com
سرشناسه : خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور : حقیقت دوازدهم/مهدی خدامیانآرانی؛ برای موسسه اندیشه سبز شیعه.
مشخصات نشر : قم: وثوق، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۷۸ ص.
فروست : اندیشه سبز؛ ۲۶.
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال:978-600-107-027-3
یادداشت : چاپ قبلی: دعوت، ۱۳۸۸.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۷۳-۷۸.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق -
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- نظر اهل سنت
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- میلاد
موضوع : مهدویت-- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : موسسه اندیشه سبز شیعه
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/خ۳۴ح۷ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۵۶۵۹۸۸
تصویر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
همه ما به آن یار آسمانی، علاقه زیادی داریم و عشق به او را در تمام وجود خود احساس میکنیم . اعتقاد به آن امامِ مهربانیها است که امید به فردای زیبا را در قلب ما زنده نگاه میدارد .
چند وقتی است که عدّهای تلاش میکنند تا این عشق و علاقه را از جامعه ما بگیرند ، برای همین ، اقدام به چاپ کتاب « عجیبترین دروغ تاریخ » نمودهاند و در آن ، ولادت حضرت مهدی(ع) را دروغ عجیب تاریخ خواندهاند .
به ما یاد دادهاند که همیشه با انصاف باشیم و به همین دلیل ، به هوش نویسنده آن کتاب ، آفرین میگویم .
زیرا او جوانان شیعه را به خوبی شناخت و دانست که باید چه چیزی را از آنها بگیرد تا همه چیز را از آنها گرفته باشد !
و این چنین بود که من هم ، قلم به دست گرفتم تا با خون قلم خود به دفاع از امام روشنیها بپردازم .
و این چنین بود که کتاب « حقیقت دوازدهم » نوشته شد و اکنون ، مهمان روحیّه حقیقت جوی شماست و میخواهد ولادت امام زمان(ع) را از کتابهای اهل سنت برای شما روایت کند .
بسیار خوشحال میشوم که از نظرات شما در مورد این کتاب بهره ببرم ، منتظر شما هستم .
مهدی خُدّامیان آرانی
قم ، 1388
از جای خود بلند میشوم به سوی پنجره اتاقم میروم ، نگاهم به گلدستههای حرم پیامبر خیره میماند .
ساعت، یازده شب را نشان میدهد . اینجا مدینه است ، شهر پیامبر و من به مهمانی پدر مهربانیها آمدهام .
وقتی در مدینه هستی بهترین لحظههای زندگی را تجربه میکنی ، زیرا که تو در آغوش نور هستی .
و صدای تو را میشنوم که به من میگویی : اینجا چه میکنی ؟ برخیز و به سوی دریای نور برو !
حق با تو است ، من باید از هتل بیرون بروم و خود را به حرم پیامبر برسانم .
خوب است بروم غسل زیارت بکنم .
سریع غسل میکنم و لیوان چای را مینوشم و از اتاق خارج میشوم .
هیچ کس در راهرو هتل نیست، به سمت آسانسور میروم .
به طبقه همکف میرسم و کلید اتاق را به پذیرش هتل تحویل میدهم .
به سوی در خروجی میروم ، میبینم یک گروه بیست نفره از دوستانم وارد هتل میشوند ، دستهای آنها از انواع و اقسام جنسهای مختلف پر است .
آنها از بازار میآیند ، به آنها که میرسم سلام میکنم و آنها جواب میدهند و رد میشوند .
از هتل بیرون میروم ، اینجا پر از مغازه است و من برای رسیدن به حرم ، باید از کنار این مغازهها عبور کنم .
قدمهای خود را آرام و آهسته برمیدارم و به سوی حرم نور میروم .
گنبد سبزِ حرم پیامبر نمایان میشود :
السّلام علیک یا رسول اللّه !
خدایا ! چگونه شکر نعمتهای تو را بنمایم که به من توفیق دادی زائر مدینه باشم .
آرام آرام میآیم و به حرم پیامبر وارد میشوم ، به سوی ضریح میروم ، سلام میدهم و راز دل خویش را میگویم .
بعد برای خواندن نماز زیارت به گوشهای از مسجد میروم . . .
اکنون دلم هوای دیدار با چهار امام بقیع کرده است ، من میخواهم به سوی قبرستان بقیع بروم .
آیا تو هم همراه من میآیی ؟
آیا میدانی قبرستان بقیع ، کدام طرف است ؟
نگاه کن !
مدینه در این وقتِ شب، غرق نور است ، امّا تو باید به دنبال یک جای تاریک بگردی !
حتما سول میکنی چرا به دنبال تاریکی باشم ؟
آخر قبرستان بقیع ، هیچ شمع و چراغی ندارد .
الآن ، ایوانِ بالای قبرستان بسته است ، و ما باید مقداری راه برویم تا به پنجرههای پشت بقیع برسیم .
اینجا بقیع است ، قبر مطهّر چهار امام در اینجاست !
نگاه تو به تاریکی و غربت بقیع خیره میماند و اشکت جاری میشود ، غربت و مظلومیّت عزیزان خدا ، دل تو را به درد آورده است . . .
بیا به سوی حرم پیامبر باز گردیم ، لحظاتی در صحن حرم بنشینیم ، آنجایی که روزگاری ، کوچه بنی هاشم بوده است .
ساعت، یک نیمه شب را نشان میدهد . در گوشه و کنار ، برادران و خواهران ایرانی نشستهاند و هر کسی برای خود خلوتی دارد .
در این میان ، یک جوان عرب در حالی که چند کتاب در دست دارد نزدیک میشود .
او در حالی که لبخندی به لب دارد و به نزد جوانان ایرانی میرود به آنها یک کتاب هدیه میدهد .
برای من جالب است که در این وقت شب ، یک نفر به فکر فرهنگِ مطالعه میباشد .
من و تو منتظر هستیم تا یک کتاب هم به ما بدهد .
امّا او وقتی ما را میبیند از کنار ما رد میشود و به ما کتاب نمیدهد .
حس کنجکاوی مرا از جای خود بلند میکند و به سوی اوّلین ایرانی میروم که در نزدیک من نشسته است و کتاب در دست او میباشد ، او یک برادر
دانشجو است :
-- سلام ، برادر ! زیارت شما قبول باشد .
-- سلام ، ممنونم ، زیارت شما هم قبول باشد .
-- دیدم کتابی به شما داده شد ، مگر شما میتوانید کتابهای عربی را مطالعه کنید ؟
-- نه .
-- پس کتاب عربی برای شما چه فائدهای دارد ؟!
-- او به ما یک کتاب فارسی داد .
-- آیا میشود آن کتاب را ببینم ؟
او کتاب را به من میدهد.
اسم کتاب « عجیبترین دروغ تاریخ » است که آقای «عثمان خمیس» آن را نوشته و به زبان فارسی ترجمه شده است.
به مقدمه کتاب ، نگاهی میکنم و متوجه میشوم که این کتاب ، تولّد امام زمان(ع) را دروغ میداند .
من دیگر صلاح نمیبینم که این برادر را معطّل کنم ، کتاب را میبندم و به او تحویل میدهم .
خیلی دلم میخواست من هم یک نسخه از این کتاب را داشته باشم .
شاید تو بگویی خوب از این برادر تقاضا کن تا این کتاب را به تو بدهد .
امّا من هرگز این کار را نمیکنم .
حتما میگویی : چرا ؟
آخر ببین این دانشجو نمیداند که من نویسنده هستم و میخواهم این کتاب
را بخوانم و آن را جواب بدهم .
او خیال خواهد کرد من میخواهم این کتاب را از او بگیرم تا او این کتاب را مطالعه نکند .
به ما یاد دادهاند که همواره سخنهای دیگران را بشنویم و بهترین آنها را انتخاب کنیم .
اگر من در اینجا، این کتاب را از این جوان بگیرم او خیال خواهد کرد که ما در مقابل سنیها کم آوردهایم .
شنیدهام که وقتی سنیها ، کتابی را به جوانان ما میدهند به آنها میگویند که این کتاب را به روحانی خود ندهید .
دوست من !
دیگر دیر وقت شده است ، فردا آخرین روزی است که ما در مدینه هستم ، ما باید فردا عصر به سوی مکّه حرکت کنیم .
صبح زود به مسجد پیامبر میآیم و نماز جماعت را خوانده و برای آخرین بار به داخل قبرستان بقیع میروم .
در آنجا به هر کدام از دوستان خود که مرا میشناسند میرسم از آنها در مورد کتابی که دیشب دیده بودم، سول میکنم ، امّا آنها در جواب میگویند که ما چنین کتابی را ندیدهایم .
بعد از این که به مکّه سفر کرده و اعمال عمره را انجام دادم به ایران برمیگردم.
یک ماه بعد، غروب روز پنج شنبه است و من برای خواندن نماز مغرب به مسجد جمکران آمدهام .
جمعیّت زیادی به عشق امام زمان(ع) در این مسجد جمع شدهاند .
من نماز خود را میخوانم و از مسجد بیرون میآیم تا به خانه برگردم . گویا کسی مرا صدا میزند: « حاج آقای خدامیان ! » .
یکی از دوستان همشهریم را میبینم ، او معلّم است و همراه با شاگردانش به اینجا آمده است .
مدّت زیادی است که او را ندیدهام ، از دیدار او بسیار خوشحال میشوم . او به من میگوید :
-- امسال خدا توفیق داد که من به مکّه سفر کنم .
-- خدا از شما قبول کند .
-- من در این سفر به مدرسههای مدینه و مکّه سر زدم و مقداری از کتابهای درسی همراه با چند کتاب دیگر را با خود آوردهام ، میخواستم شما این کتابها را ببینید .
-- اگر این کتابها را برایم بفرستید خیلی ممنون میشوم .
من آدرس منزل را به او میدهم و با او خداحافظی میکنم .
یک هفته بعد، زنگ در خانه زده میشود ، به درِ خانه میروم ، مأمور اداره پست ، یک بسته برایم آورده است ، آن را تحویل گرفته ، به داخل منزل بر میگردم .
بسته را باز میکنم ، اینها کتابهایی است که دوستم برایم فرستاده است .
چشمم به کتاب « عجیبترین دروغ تاریخ » میافتد ، همان کتابی که آن شب در مدینه دیده بودم .
من چقدر زود به آرزوی خود رسیدهام !
اسم عثمان خمیس را بر روی جلد کتاب میبینم . او نویسنده این کتاب و او از علمای وهابیّت است.
کتاب را باز میکنم و مشغول خواندن آن میشوم ، میخواهم بدانم جریان عجیبترین دروغ تاریخ چیست ؟
در ابتدای کتاب این چنین میخوانم : «ای شیعیان ! من مطمئن هستم که شما چیزهای بسیاری از علمای شیعه در مورد مهدی شنیدهاید . آیا از خودتان پرسیدهاید که ممکن است این شخصیت ، غیر حقیقی باشد ؟».1
به راستی، نویسنده چه هدفی دارد؟
به ما یاد دادهاند که سخنان دیگران را بشنویم و در مورد آن تحقیق کنیم و بعد قضاوت کنیم .
ما نباید بدون تحقیق، سخنی را رد یا قبول کنیم.
برای همین ، من به مطالعه کتاب ادامه دادم ، اگر من از مطالعه این حرفها ، ناراحت بشوم و کتاب را به کناری بیاندازم، مشکلی حل نمیشود .
چند صفحه بعد ، این چنین میخوانم : «علمای شیعه میگویند : «این حدیث که مهدی، فرزند رسول اللّه است ، حدیث مشهوری میباشد » ».
بعد از آن به نقد کلام علمای شیعه میپردازد و این چنین مینویسد : «امّا این حدیث ، تنها توسط یک فرقه نقل شده است و بقیّه فرقهها آن را قبول نکردهاند . سایر فرقهها میگویند که این حدیث دروغ است و با این عقیده مخالف هستند».2
آن نویسنده میخواهد بگوید که این حدیث فقط توسط شیعه نقل شده است و همه امّت اسلامی با این حدیث مخالف هستند .
آیا به راستی این چنین است ؟
آیا فقط شیعیان ، حضرت مهدی(ع) را از فرزندان پیامبر میدانند و هیچ مذهب دیگری ، این اعتقاد را ندارد ؟
آیا مسلمانان دیگر ، آن حضرت را از فرزندان پیامبر نمیدانند ؟
من چند بار ، این سخن را میخوانم ، میبینم که منظور او دقیقا همین معنا میباشد .
با خواندن این سخن ، خیلی تعجّب میکنم ، باور نمیکنم که نویسندهای این گونه واقعیت را مخفی کند .
خواننده محترم !
آیا اجازه میدهید من چند کلام با این نویسنده سخن بگویم :
آقای عثمان خمیس !
شما کتاب خود را « عجیبترین دروغ تاریخ » نام نهادی و میخواستی با دروغگویی مبارزه کنی !
این که یک نویسنده بخواهد با دروغ مبارزه کند ، چیز خوبی است ، امّا سول من این است که چرا خودت دروغ میگویی ؟
دوستانتان، شما را به عنوان دانشمند بزرگ اهل سنت معرّفی کردهاند ، پس چرا این گونه دروغگو شدهای و آبروی برادارن اهل سنت را میبری !
آیا فراموش کردهای که شما ، شش کتاب معتبر و مهم دارید که به آنها ، صِحاح سِتّه میگویید .3
منظور شما از این عنوان، این است که شش کتاب از کتابهای شما، از همه کتابها، معتبرتر میباشد .
اکنون سول میکنم چرا شما این کتابها را نخواندهای ؟
آیا آقای ابو داود سِجِستانی را میشناسی ؟
او که از دانشمندان بزرگ اهل سنت است ، او در میان همه شما مورد اعتماد است .4
او همان کسی است که کتاب مهم «سنن ابی داود» را نوشته و در آن،حدیثهای پیامبر را جمع کرده است .
از تو میخواهم که جلد چهارم کتاب او را برداری و در صفحه 104 ، حدیث شماره 4284 را مطالعه کنی :
چه میبینی ؟
آیا این حدیث پیامبر نیست ؟
خودت حدیث پیامبر را برای ما بخوان :
اَلمَهدیُّ مِن عِترتی ، مِن وُلْدِ فاطمة.
مهدی از خاندان من و او از فرزندان فاطمه استَ .
امّا این حدیث که فقط در همین یک کتاب نیامده است !
این فهرست را بردار و به همه آنها مراجعه کن .
حتما این حدیث را مییابی :
1 . الجامع الصغیر : السیوطی ج 7 ص 672 .
2 . کنز العُمّال : المتّقی الهندی ، ج 14 ص 264 .
3 . فیض القدیر : المناوی ، ج 6 ص 360 .
4 . الدُرّ المنثور : السیوطی ، ج 6 ص 58 .
5 . الکامل : عبد اللّه بن عَدِیّ ، ج 3 ص 196 .
6 . میزان الاعتدال : الذهبی ، ج 2 ص 87 .
7 . ینابیع المودّة : القندوزی ، ج 2 ص 103 .
8 . تحفة الأحوذی : المبارکفوری ج 6 ص 403 .
خودت میدانی که اینها همه کتابهای اهل سنت است .
حالا میخواهم سول دیگری از تو بکنم : آیا آقای ابن ماجِه را میشناسی ؟
او که از دانشمندان بزرگ اهل سنت است ، همه شما به صداقت و راستگویی او ایمان دارید .5
او همان کسی است که کتاب «سنن ابن ماجه» نوشته و در آن احادیث پیامبر را جمع آوری کرده است.
اکنون از تو میخواهم که جلد دوم این کتاب را برداری و در صفحه 1368 ، حدیث شماره 4086 را نگاه کنی .
سخن پیامبر را با صدای بلند بخوان : «اَلمَهْدیُّ مِن وُلْدِ فاطمة: مهدی از فرزندان فاطمه است ».
این حدیث فقط در همین کتاب نیامده است ، من دوباره به تو یک فهرست میدهم تا به همه آنها مراجعه کنی :
1 . کشف الخفاء : العجلونی ، ج 2 ص 288 .
2 . التاریخ الکبیر : البخاری ، ج 8 ص 406 .
3 . الکامل : عبد اللّه بن عَدِیّ ، ج 3 ص 428 .
4 . إکمال الکمال : ابن ماکولا ، ج 7 ص 360 .
5 . تهذیب الکمال : یوسف المزّی ، ج 9 ص 437 .
6 . تذکرة الحفّاظ : الذهبی ج 2 ص 464 .
7 . سیر أعلام النبلاء : الذهبی ، ج 10 ص 663 .
8 . میزان الاعتدال : الذهبی ، ج 2 ص 249 ، و ج 3 ص 160 .
9 . تاریخ الإسلام : الذهبی ج 17 ص 193 .
10 . البدایة والنهایة : ابن کثیر ج 10 ص 162 .
11 . تاریخ ابن خلدون : ج 1 ص 314 .
12 . ینابیع المودّة : القندوزی ، ج 2 ص 83 .
آیا حرف خودت را به یاد داری ؟
تو گفتی که این حدیث را فقط علمای شیعه نقل کردهاند .
تو گفتی که تمام امّت اسلامی با این حدیث ، مخالف میباشند ؟
پس چرا علمای بزرگ شما در 22 کتاب این حدیث را نقل کردهاند ؟
آیا نویسندگان این 22 کتاب از امت اسلامی نبودهاند ؟
نکند میخواهی بگویی که فقط خودت مسلمان هستی و همه این بزرگان از امت اسلامی نیستند !!
تو اسم زیبا و جوان پسندی برای کتاب خود انتخاب کردی ، فکر کردم که آرمان بزرگی داشتی .
من وقتی کتاب تو را در دست گرفتم ، انتظار داشتم دروغهای تاریخ را برایم بگویی ، پس چرا خودت بزرگترین دروغگوی تاریخ شدی .6
چرا این گونه دروغ میگویی ؟ !
تو فکر میکنی که میتوانی این گونه ، جوانان شیعه را فریب بدهی ؟ !
چگونه میخواهی که ما به سخنان تو اعتماد کنیم ؟
تو ادعا میکنی که در مورد کتابهای شیعه تحقیق کردهای ، امّا وقتی میبینم اطلاع تو از کتابهای خودتان این قدر ضعیف است چگونه به سخنانت ، اعتماد کنم ؟
آیا منظور تو از آفتاب حقیقتی که از افق سر زدهاست این بود ؟
تو کتاب خود را به عنوان آفتاب حقیقت معرّفی کردی و این چنین گفتی : « خواننده گرامی ! این آفتاب حقیقت است که از افق ، سر زده است تا حقیقتی را برای تو روشن کند » .7
تو فکر میکنی با دروغی به این بزرگی، میتوانی حقیقت را برای جوانان روشن کنی ؟
با این که اعتمادم به سخنان آقای عثمان خمیس از بین رفته و دروغگویی او را به چشم دیدهام ، امّا باز به مطالعه کتاب او ادامه میدهم .
راستش را بخواهید من باور نمیکردم که او بخواهد این گونه با فرهنگ مهدویّت ، مبارزه کند .
اکنون که دروغ او را فهمیدهام از این همه هیاهوی او واهمهای ندارم .
وقتی کسی برای ضربه زدن به شیعه به این دروغهای بزرگ پناه میبرد ، معلوم میشود او در مقابل حقیقت ، کم آورده است .
امّا من باید کتاب او را بخوانم و به جوانان شیعه کمک کنم تا آنها بتوانند از اعتقاد خود دفاع کنند .
اکنون ، نویسنده یک حرف تازهای میزند .
به نظر من مهمّترین قسمت این کتاب ، این جمله است که اساسا کتاب برای این جمله نوشته شده است :
«همه فرقهها . . . میگویند که بعد از حسن عسکری ، فرزندی باقی نمانده است».8
آری ، او میخواهد ولادت امام زمان(ع) را زیر سول ببرد .
آیا فقط شیعه به ولادت فرزندِ امام عسکری(ع) اعتقاد دارد ؟
این سخنی است که باید برای آن دلیل بیاورد .
امّا افسوس که وقتی کتاب را بررسی میکنم میبینم او دلیلی برای سخن خود ندارد .
آری ، او با این سخن خود به مهمّترین اعتقاد شیعه حمله میکند .
و به راستی که او چقدر حیلهگر است ، او میخواهد چیزی را از جوانان ما بگیرد که همه چیز آنهاست .
او نمیآید امامت امام زمان(ع) را زیر سول ببرد ، او میگوید که اصلاً امام عسکری(ع) ، فرزندی نداشته است .
او کتاب خود را در شمارگان هفتاد هزار به صورت رایگان در میان جوانان ما توزیع میکند .
وقتی یک جوان ، این مطالب را میخواند چه نتیجهای میگیرد ؟
ممکن است کسی که این سخن را بخواند آن را باور کند و این چنین نتیجهگیری کند که همه سخنانی که در مورد امام زمان(ع) شنیده است دروغ بوده است .
ما باید کاری بکنیم ! ما باید از مولای خود دفاع کنیم .
به نظر شما ما باید چه کنیم ؟
ما اهل دلیل هستیم ، ما باید بررسی کنیم و ببینیم آیا او در این سخنان ، حقیقت را گفته است ؟
آیا به راستی تولّد امام زمان(ع) ، دروغ عجیب تاریخ است ؟
خدایا ! خودت به من کمک کن !
فکری به ذهنم میرسد ، من باید کتابی بنویسم و این سخن را نقد کنم .
امّا سول مهم این است که من چگونه کتاب خود را بنویسم ؟
من اگر بیایم و ولادت امام زمان(ع) را از کتابهای شیعه ثابت کنم ، او به من خواهد گفت که من این کتابها را قبول ندارم .
ای مولای مهربان ! خودت مرا یاری کن !
و بعد از لحظاتی به جواب خود میرسم ؛
من باید از کتابهایی که خود سنیها قبول دارند ، جوابی پیدا کنم .
آری ، بهترین راه این است که کتابهای اهل سنت را مورد بررسی و تحقیق قرار دهم .
و این گونه تحقیق من آغاز شد .
دشمن ، تولّد فرزندِ امام عسکری(ع) را یک دروغ بزرگ شمرده است .
این کاری بود که آقای عثمان خمیس در کتاب خود انجام داد .
امّا کاری که من میخواهم انجام بدهم : «من میخواهم با استفاده از کتابهای اهل سنت ، ثابت کنم که امام عسکری(ع) ، فرزندِ پسری به نام محمّد داشته است» .
این هدفی است که من در پیش گرفتهام و میخواهم به سالها قبل برگردم
و در تاریخ گذشته سفر کنم .
من میخواهم به چهار شهر در چهار کشور بروم .
و از تو که دوست خوب من هستی ، میخواهم تا مرا همراهی کنی ، زیرا عشقِ به این همراهی ، بهترین سرمایه من است .
من میخواهم به شهر موصل بروم . حتما میپرسی که چرا هوس سفر به آن شهر را کردهام ؟
من شنیدهام دانشمند بزرگی در آن شهر زندگی میکند، او میتواند به ما کمک بزرگی بنماید تا بتوانیم حقیقت را کشف کنیم .
من تصمیم گرفتهام که به این سفر دور بروم تا از او در مورد ولادت امام زمان(ع) سول کنم .
شاید بگویی مگر در ایران خودمان ، استاد و دانشمند قحطی بود که میخواهی به عراق بروی ؟
امّا من برایت گفتم که باید دانشمندی پیدا کنیم که شیعه نباشد ، دانشمندی که از اهل تسنن باشد و ولادت فرزند امام عسکری(ع) را قبول داشته باشد .
من میخواهم به دیدار یک تاریخدان بروم .
آفرین برتو ، میبینم که آماده حرکت شدهای .
نمیدانم نام پر آوازه این مورّخ بزرگ را شنیدهای یا نه ؟
اصلاً میدانی این مرد کیست ؟
او ابن اثیر است که در سال 555 هجری قمری ، متولّد شده و در شهر موصل زندگی میکند .9
میدانستم که تو برای یافتن حقیقت ، حاضر هستی هر سختی را تحمّل کنی .
خوشبختانه ما نیاز به گذرنامه و ویزا نداریم ، زیرا من و تو ، اکنون در قرن ششم هجری هستیم و میتوانیم به راحتی به عراق برویم . ما سوار بر اسب خود میشویم و به سوی عراق به پیش میتازیم .
روزها میگذرد و من و تو در راه هستیم . . .
نگاه کن !
این دروازههای شهر موصل است ، وارد شهر میشویم ، خدا را شکر که به سلامت رسیدیم .
دوست خوبم ! میدانی که مردم این شهر همه سنی هستند و تو باید به مقدّسات آنها احترام بگذاری ، مبادا چیزی بر زبان بیاوری که برادران اهل سنت ما ناراحت بشوند .
ما وارد شهر میشویم ، چه شهر بزرگ و آبادی !
به راستی درست گفتهاند که موصل ، دروازه کشور عراق است .10
راستی ، من شنیدهام که قبر جرجیس(ع) در این شهر است ، همان پیامبری که دشمنان خدا ، او را شهید کرده و بدنش را در آتش سوزاندند .
امّا خدا بار دیگر او را زنده خواهد کرد تا فریاد بلندِ خداپرستی خاموش نشود .
آری ، ما باید همواره از کسانی که در راه خداپرستی فداکاری کردند با بزرگی و احترام یاد کنیم .
من از مردم این شهر میپرسم که قبر جرجیس(ع) کجاست ؟
آنها ما را به وسط شهر راهنمایی میکنند ، آنجا قبر پیامبر خداست .11
ما به آن سو میرویم و آن دوست خوب خدا را زیارت میکنیم .
اکنون ما باید به دار الحدیث برویم و با ابن اثیر ملاقات کنیم .12
لازم است توضیح دهم که دار الحدیث جایی شبیه دانشگاه است که جوانان در آنجا به تحصیل علوم دینی مشغول هستند .
معمولاً در شهرهای مهم ، چنین مراکزی ساخته میشود و استادان بزرگ در آنجا به تدریس میپردازند .
اینجا دار الحدیث موصل است ، ما سراغ ابن اثیر را میگیریم .
مکانی را که او مشغول درس است به ما نشان میدهند و ما به آنجا میرویم .
همسفر خوبم !
باید صبر کنیم تا درس او تمام شود .
بعد از درس من پیش او میروم و سلام کرده و خود را معرّفی میکنم .
او با نهایت تواضع جواب سلام مرا میدهد و خیلی مرا احترام میکند .13
وقتی میفهمد ما از ایران آمدهایم خیلی تعجّب میکند ، آخر چگونه شده است که ما این همه راه را برای دیدن او آمدهایم .
او از ما میخواهد تا به خانه او برویم .
و ما هم که در این شهر آشنایی نداریم قبول میکنیم ، البته برای ما مهم
این است که از فرصت استفاده بیشتری کنیم و از این استاد بهره بیشتری ببریم .
به سوی خانه استاد میرویم و وارد اتاقش میشویم .
اتاق پر از کتابهای خطی و قدیمی است ، در گوشهای از اتاق هم کتابهایی است که خود استاد نوشته است .
یکی از این کتابها ، کتاب « الکامل » میباشد که در دوازده جلد است ، استاد در این کتاب ، حوادث تاریخی را شرح میدهد ، استاد زحمت زیادی در نوشتن این کتاب کشیده است .
آیا شما میدانید چگونه میتوان یک نویسنده را خوشحال کرد ؟
وقتی شما از یک نویسنده میخواهید تا در مورد کتابش برای شما سخن بگوید او را بسیار خوشحال میکنید .
من رو به استاد میکنم و میپرسم :
-- چه شد که شما کتاب تاریخی نوشتید ؟
-- من از جوانی به تاریخ علاقه زیادی داشتم و به مطالعه در زمینه تاریخ پرداختم و به سفرهای متعددی رفتم .
-- آیا میشود به سفرهای علمی خود اشاره کنید ؟
-- بله ، من چند بار به بغداد سفر کردم ، همچنین به حلب ، دمشق و فلسطین رفتم و خدمت دانشمندان بزرگ ، شاگردی کردم .14
-- هدف شما از نوشتن کتاب « الکامل » چه بوده است ؟
-- من همه کتابهایی را که در زمینه حوادث تاریخی نوشته شده است مطالعه کردم و متوجّه شدم که در این کتابها دو اشکال اساسی وجود دارد و
به همین دلیل ، تصمیم گرفتم تا خودم یک دوره تاریخ بنویسم و این اشکالها را بر طرف کنم .
-- آیا میشود در مورد این اشکالها توضیح بدهید ؟
-- اشکال اوّل اینکه من متوجه شدم نویسندگان ، وقتی به حادثهای میرسیدند که در زمان خودشان مشهور بوده است آن را در کتاب خود ذکر نمیکردند ، یعنی آنها خیال میکردند که این مسأله آن قدر مشهور است که لازم نیست در کتاب آنها بیاید ، در حالی که یک نویسنده باید صدها سال بعد از خود را هم در نظر داشته باشد و همه حوادث مهم را ذکر کند .15
-- این نکته بسیار دقیقی است که شما به آن توجه پیدا کردهاید .
-- امّا اشکال دوّم اینکه نویسندگان هر مطلبی را شنیدهاند در کتاب خود آوردهاند و در مورد آن فکر نکردهاند ، خدا به ما عقل داده است تا در مورد آنچه میشنویم فکر کنیم ، ما نباید خرافات و دروغها را در کتاب خود بنویسیم .16
همسفرم خوبم! من از شنیدن این دیدگاه بسیار خوشحال میشوم و این روحیّه عقل گرایی را تحسین میکنم .
به راستی چقدر خوب بود که همه نویسندگان از چنین روحیّهای برخوردار بودند .
در اینجا ، استاد رو به من میکند و میپرسد :
-- آیا میخواهی یک نمونه از خرافاتی را که در کتابها آمده است برایتان ذکر کنم ؟
-- آری ، خیلی خوشحال میشوم .
-- در یکی از کتابهای تاریخی از قول پیامبر نقل شده است : « ماه و
خورشید بر روی دو گاو قرار گرفتهاند و هر گاه که ماه و خورشید از روی این گاوها سقوط کنند ، خورشید گرفتگی و یا ماه گرفتگی روی میدهد » ، این مطلب با عقل منافات دارد و هرگز پیامبر چنین سخنی نگفته است ، بلکه افرادی این حدیث را جعل کردهاند .17
-- خود پیامبر هم فرمودهاند که عدّهای به دروغ ، سخنانی را به او نسبت خواهند داد .
-- به هر حال ، من هرگاه مطلبی را در جایی خواندم و یا شنیدم ، در مورد آن فکر کردم و اگر آن را موافق عقل یافتم ، در کتاب خود آن را بیان نمودم .
-- خیلی خوشحال هستم که با شما که نویسندهای عقل گرا هستید آشنا شدم .
-- من در کار خود به منابع و کتابهایی مراجعه کردم که به راستگویی نویسندگان آن ایمان داشتم ، برای همین ، من از هر کتابی که به دستم میرسید استفاده نکردم بلکه فقط به کتابهای معتبر ، اکتفا کردم .18
اکنون میفهمم که چرا دانشمندان جهان اسلام این قدر برای دیدگاههای استاد ، احترام قائل هستند ، او تاریخ نویسی است که با نگاهی نقّادانه به حوادث تاریخی نگاه میکند .19
اکنون ، من رو به استاد میکنم و میگویم :
-- جناب استاد ! شما میدانید که ما از راه دوری آمدهایم و هدف ما در این سفر این بوده است تا به یک حقیقت پی ببریم ، آیا میتوانم از شما سولی بکنم ؟
-- شما از ایران ، این همه راه را آمدهاید تا یک سول از من بپرسید ؟ مگر در
کشور ایران کسی پیدا نمیشد که جواب شما را بدهد ؟
-- شما در تاریخ تحقیق کردهاید و عمر خود را در این راه صرف کردهاید و همه به دیدگاه شما احترام میگذارند ، ضمن اینکه شما از علمای بزرگ اهل سنت هستید و جواب شما برای من مهم است .
-- بفرمایید ، سولتان را بپرسید ؟
-- آیا شما حسن عسکری را میشناسید ؟ همان کسی که شیعیان او را به عنوان امام یازدهم قبول دارند .
-- آری .
-- سول مهم من این است ، آیا حسن عسکری ، فرزند پسری هم داشتهاند ؟
-- چرا این همه راه آمدهای ؟ تو مگر سوادِ عربی نداشتی ؟ اگر کتاب مرا میخواندی به جواب میرسیدی.
استاد از جای خود بلند میشود و جلد هفتم کتاب « الکامل » را باز میکند و برای من میخواند : «در این سال 260 هجری ، حسن عسکری از دنیا رفت همان کسی که شیعیان او را امام خود میشمارند ، لازم به ذکر است که او پدر همان کسی که نامش محمّد است و شیعیان معتقد هستند که باید در انتظار او بود» .20
من کتاب را از دست او میگیرم و بار دیگر آن را با دقت میخوانم ، بعد رو به استاد میکنم و میپرسم :
-- استاد ! از این سخن شما معلوم میشود که به امامت حسن عسکری
اعتقاد ندارید ؟
-- آری ، من سنی هستم و به امامت دوازده امام اعتقاد ندارم .
-- پس چرا نام او را در کتاب خود آوردهاید ؟
-- درست است که من شیعه نیستم ، ولی حسن عسکری را به عنوان یکی از نوادگان پیامبر قبول دارم ، او از نسل پیامبر است و چطور من ادعای مسلمانی بکنم ، امّا فرزندان پیامبر خود را دوست نداشته باشم !
-- استاد ! آیا شما قبول دارید که حسن عسکری ، فرزندی داشته است ؟
-- آری ، حسن عسکری ، فرزند پسری داشته که نام آن پسر ، محمّد بوده است ، این همان کسی است که شما شیعیان میگویید او امام زمان است .
سخن به اینجا که میرسد من به فکر فرو میروم ، ما در حضور یکی از بزرگترین مورخان جهان اسلام هستیم ، او بر این اعتقاد است که حسن عسکری(ع)، فرزند پسری داشته است .
درست است که ما در بعضی از مسائل با هم اختلاف داریم ، امّا همین که او در کتاب خود از فرزندِ حسن عسکری اسم میبرد برای من بسیار جالب است .
من بار دیگر به فکر فرو میروم ، ابن اثیر ، تاریخنویس بزرگی است که مطالب کتاب خود را فقط از کتابهای معتبر مینویسد .
او کسی است که با خرافات مبارزه میکند و به خواننده کتاب خود قول داده است که فقط مطالب صحیح و معتبر را در کتاب خود بیاورد .
اکنون میبینم که او در کتاب خود تصریح میکند که حسن عسکری، فرزند پسری به نام محمّد داشته است .
من میدانم که او به امامت فرزند حسن عسکری معتقد نیست ولی ما برای
این ویژگی او ، این همه راه را آمدهایم.
اگر ما میخواستیم تاریخ نویسی پیدا کنیم که شیعه باشد به شهر موصل نمیآمدیم ، در همان ایران خودمان به نزد علمای شیعه میرفتیم .
ما باید رنج این سفر را تحمل میکردیم تا با ابن اثیر که از اهل سنت است آشنا میشدیم و از زبان او میشنیدیم که حسن عسکری ، فرزند پسری داشته است .
اینجاست که به یاد سخن عثمان خمیس میافتم ، یادت هست او در کتاب خود ، گفته بود : « همه فرقهها . . .میگویند که بعد از حسن عسکری ، فرزندی باقی نمانده است » .21
مگر ابن اثیر از علمای بزرگ اهل سنت نیست ؟
مگر همه اهل سنت به کلام و سخن ابن اثیر به دیده احترام نگاه نمیکنند ؟
پس چرا عثمان خمیس ، این حقیقتها را مخفی میکند ؟
همسفر برخیز که دشمن بیدار است ! ما باید سفری طولانی برویم .
-- آقای نویسنده ! دیگر میخواهی مرا به کجا ببری ؟
-- ما باید به قاهره برویم .
سوار بر اسب خود میشویم و به پیش میتازیم ، روزها وشبها میگذرد .. .
همسفرم ! رنگ آبی رود نیل را میبینی !
اینجا قاهره است ، ما وارد شهر میشویم .
ما این همه راه را آمدهایم تا با ابن خَلِّکان دیدار کنیم ، دانشمند بزرگی که کتابی مهم در تاریخ و حوادث آن نوشته است .
شنیدهام که او قاضی این شهر است ، ما باید به دادگستری برویم .
اینجا دادگستری است و من به مأموران میگویم :
-- من میخواهم با ابن خَلِّکان دیدار داشته باشم .
-- شما اهل کجا هستید ؟
-- ما از ایران آمدهایم .
-- حتما برای تجارت به این شهر آمدهاید !
-- نه ، ما برای کشف یک حقیقت آمدهایم .
مأمور با تعجّب به ما نگاهی میکند و به داخل میرود تا هماهنگی لازم را انجام بدهد .
بعد از لحظاتی ما را به نزد ابن خَلِّکان میبرند .
ما به ایشان سلام کرده و مینشینیم . او به ما نگاهی میکند و میگوید :
-- شنیدهام شما از ایران آمدهاید و گفتهاید برای طلب آگاهی و کشف حقیقت آمدهاید .
-- آری ، من یک نویسنده هستم .
-- شما دوست خودتان را معرّفی نکردید ؟
-- ببخشید ، یادم رفت ، ایشان دوست خوبم و خواننده کتاب من است که در این سفر ، همراه من میباشد .
-- خیلی خوش آمدید ، من چه کمکی میتوانم به شما بکنم ؟
-- جناب استاد ، محبّت کنید مقداری در مورد خودتان برای ما سخن بگویید .
-- من ابن خَلِّکان هستم ، در سال 608 در عراق چشم به جهان گشودم و چون عاشق علم و دانش بودم به قاهره آمدم تا از اساتید بزرگ بهره ببرم و در همین جا بود که دلم اسیر دختری از دختران مصر شد و با او ازدواج کردم و بعد از آن دیگر اهل مصر شدم .22
-- پس راست میگویند که تا مرد ازدواج نکرده است معلوم نیست اهل کجاست .
-- آری ، من بعد از این ازدواج ، اهل مصر شدم و به درس و تحقیق پرداختم تا اینکه آوازه من در همه جا پیچید و مرا به عنوان قاضی شهر انتخاب کردند .23
-- استاد ! آیا میشود به مهمترین کتابی که نوشتهاید اشاره کنید ؟
-- من کتابهای متعددی نوشتهام ، امّا مهمترین آنها ، کتاب « وفیات الأعیان » است ، این کتاب در مورد زندگی نامه افراد مهم و بزرگ تاریخ میباشد .24
-- هدف شما از تألیف این کتاب چه بود ؟
-- من از همان ایام جوانی به مطالعه زندگی مردان بزرگ علاقه داشتم و به همین دلیل ، همه کتابهایی که در این زمینه نوشته شده بود را مطالعه میکردم ، البته من عادت داشتم از مطالبی که میخواندم فیش تهیه میکردم ، بعد از مدّتی تعداد این فیشها بسیار زیاد شد و من به فکر افتادم که این فیشهای خود را تنظیم کنم و به صورت کتاب در آورم .
-- شما فکر میکنید ویژگی مهم کتاب شما چیست ؟
-- من تلاش کردهام تا در کتاب خود به صورت مختصر و مفید به ذکر همه اشخاص مشهور بپردازم .25
-- استاد ! شما میدانید که ما از راه دوری آمدهایم و هدف ما این بوده است تا به یک حقیقت پی ببریم ، آیا میتوانم از شما سول مهمّی بپرسم ؟
-- من با کمال میل در خدمت شما هستم ؟
-- اکنون که شما در زمینه زندگی بزرگان ، تحقیق کردهاید و جوانی خود را در این راه صرف کردهاید ؛ برای من بگویید که به نظر شما آیا حسن عسکری،
فرزند پسری داشته است یا نه ؟
-- منظور شما از حسن عسکری همان کسی است که شیعیان او را امام یازدهم میدانند ؟
-- آری ، ما میخواهیم بدانیم که به نظر شما آیا ایشان فرزند پسری داشته است یا نه ؟
-- مگر شما کتاب مرا نخواندهاید ؟
-- خیر .
-- من در کتاب خود در این مورد سخن گفتهام .
استاد از جای خود بلند میشود و جلد چهارم کتاب « وفیات الاعیان » را برای ما میآورد .
او صفحه 176 را باز میکند و آن را میخواند : «محمّد، پسر حسن عسکری کسی که شیعیان او را به عنوان امام دوازدهم میشناسند ، او در روزجمعه ، نیمه شعبان سال 255 هجری قمری به دنیا آمد» .26
ما با شنیدن سخنان استاد بسیار متعجّب میشویم ، ابن خَلِّکان که یکی از دانشمندان بزرگ اهل سنت است در کتاب خود ولادت فرزندِ امام عسکری(ع) را ذکر میکند .
درست است که او به امامت ، اعتقاد ندارد ، ولی مهم این است که او تولّد فرزندِ حسن عسکری را قبول دارد .
پس چطور شد که آقای عثمان خمیس در کتاب خود ادعا کرد که همه امّت اسلامی ، ولادت فرزند حسن عسکری را قبول ندارند .
مگر ابن خَلِّکان از علمای بزرگ اهل سنت نیست ؟
مگر همه اهل سنت به کلام و سخن ابن خَلِّکان به دیده احترام نگاه نمیکنند ؟
چرا آقای عثمان خمیس میخواهد واقعیّت را پنهان کند ؟
همسفر خوبم ! آماده باش !
ما اکنون باید به سوی شهر دمشق برویم، سفر طولانی است ، امّا این همه راه را برای یاری حقیقت میرویم .
روزها میگذرد . . .
آن درختان زیتون را میبینی ؟ ما در نزدیکیهای دمشق هستیم .
وارد شهر میشویم و ابتدا به کنار مسجد امویّ میرویم تا قبر دختر کوچک امام حسین(ع) را زیارت کنیم .
آری ، این شهر خاطرههای زیادی از اسارت خاندان پیامبر دارد .
زیارت شما قبول باشد !
اکنون موقع آن است که به سراغ هدف خود برویم . ما میخواهیم در این شهر با آقای ذَهَبی دیدار کنیم .
ما باید به مدرسه اشرفیّه برویم ، مدرسهای که شهرت آن ، تمام دنیا را گرفته است ، از این مدرسه، بزرگان زیادی به اوج موفقیّت رسیدهاند .27
وارد مدرسه میشویم ، نگاه کن، این مدرسه چقدر شلوغ است !
ما از افرادی که در این مدرسه هستند سراغ استاد ذَهَبی را میگیریم ، آنها ما را به سالنی راهنمایی میکنند .
پیرمردی بر روی صندلی کوچکی نشسته است و شاگردان زیادی دور او حلقه زدهاند ، هر کدام این شاگردان از شهر و دیاری هستند ، آنها برای بهره بردن از دانش استاد به اینجا آمدهاند .28
هر کس از او سولی میکند و او جواب میدهد .
ما باید صبر کنیم تا دور او خلوت شود .
نگاه کن ! استاد ذَهَبی چه حافظهای دارد ! در این مدّت اصلاً به کتاب یا نوشتهای نگاه نمیکند .
مگر نمیدانی که همه آروز میکنند که ای کاش حافظه آنها مثل حافظه استاد ذَهَبی باشد !
شنیدهام که یکی از دانشمندان بزرگ به مکّه میرود ، وقتی او آب زمزم را مینوشد ، این دعا را میکند : « خدایا ! حافظه مرا همچون حافظه استاد ذهبی قرار بده » .29
نگاه کن ! درس استاد تمام شد و شاگردانش یکی بعد از دیگری میروند .
خوب است ما نزدیک برویم .
ما درست در مقابل استاد هستیم ، چرا او به ما توجّهی نمیکند ؟
یکی از شاگردان استاد که متوجّه تعجّب ما میشود ، رو به من میکند و میگوید که چشمان استاد بر اثر زیادی مطالعه و نوشتن بیش از صد کتاب ، نابینا شده است و او نمیتواند هیچ جا را ببیند !30
ما جلو میرویم و سلام میکنیم ، استاد ذهبی به گرمی جواب ما را میدهد و میگوید :
-- شما کیستید و از کجا آمدهاید ؟
-- من نویسنده هستم و با دوستم از ایران آمدهایم .
-- خیلی خوش آمدید .
بعد استاد از ما میخواهد تا به حجره او برویم .
اینجا حجره استاد است ، دور تا دور حجره پر از کتابهایی است که استاد در روزگار جوانی نوشته است .
-- جناب استاد ! من برای جوانان کتابی مینویسم ، از شما میخواهم خودتان را برای خوانندگان کتابم ، معرّفی کنید .
-- من ذهبی هستم و شافعی مذهب میباشم ، در سال 673 در شهر دمشق به دنیا آمدم و از همان کودکی عاشق علم و دانش بودم .31
-- چگونه شد که عاشق علم و دانش شدید ؟
-- شما ایرانیها ، یک ضرب المثل دارید که میگوید : « حلال زاده به دایی خودش شباهت دارد » ، من یک دایی داشتم که به علم خیلی علاقه داشت ، او باعث شد من عاشق علم بشوم ، من روزها در کنار پدر خود در مغازه طلاسازی کار میکردم و شبها به تحصیل علم میپرداختم .
-- یعنی پدر شما مغازه طلاسازی داشت ؟
-- بله ، به همین جهت ، ما به خاندان ذهبی مشهور شدیم ، شما میدانید که در زبان عربی به طلا ، ذَهَب میگویند .
-- شما تا چه زمانی در مغازه پدر خود ماندید ؟
-- وقتی پدرم ، عشق مرا به دانش دید ، به من اجازه داد تا نزد استادان بزرگ بروم و درس بخوانم ، وقتی به هجده سالگی رسیدم تصمیم به مسافرت به شهرهای دیگر گرفتم .32
-- شما به چه شهرهایی سفر کردید ؟
-- من به شهرهای حَلَب ، قدس ، قاهره و مکّه سفر کردم و در هر کجای جهان اسلام ، استاد بزرگی وجود داشت به نزد او رفتم و شاگردی او را کردم .
-- آیا شمار استادهای خود را به یاد دارید ؟
-- آری ، من بیش از هزار و دویست استاد داشتهام .33
-- واقعا اشتیاق شما برای علم ودانش مثال زدنی است !
-- من عاشق علم بودم و در راه رسیدن به معشوق خودم همه سختیها را به جان و دل میخریدم و لذّت میبردم .
-- شما چه زمانی به دمشق باز گشتید ؟
-- وقتی احساس کردم که از همه استادان روزگار خود بهره کافی بردهام به دمشق بازگشتم و شروع به تدریس کردم ، کم کم آوازه و شهرت من در جهان اسلام پیچید و از همه شهرها ، شاگردان زیادی در درس من حاضر شدند و من در زمینه علوم مختلف بیش از صد کتاب نوشتم ، من در علم رجال کتاب مهمی نوشتم و افراد راستگو را از افراد دروغگو جدا کردم و شما میتوانید با این کتاب به راحتی به بررسی صحیح بودن یا ضعیف بودن احادیث پی ببرید .34
-- شنیدهام که شما در زمینه تاریخ و حوادث تاریخی ، کتابی دارید و به همین دلیل ، شما به عنوان یکی از تاریخ نویسان بزرگ جهان ، مطرح
میباشید ، آیا میشود در مورد این موضوع توضیح بدهید ؟
-- من کتابی نوشتهام که مجموعه تاریخ ظهور اسلام تا حوادث امروز در آن آمده است .
-- هدف شما از نوشتن این کتاب چه بوده است ؟
-- من وقتی کتابهای تاریخی را میخواندم متوجّه شدم که در آن کتابها ، مطالبی ذکر شده است که دانستن آن برای خواننده فایدهای ندارد ، برای همین ، تصمیم گرفتم کتابی در تاریخ بنویسم که فقط مطالب مفید را داشته باشد .35
-- نام کتاب تاریخی شما چیست ؟
-- نام کتاب من ، « تاریخ اسلام » است که در 52 جلد نوشتهام ، من میتوانستم این کتاب را به صورت بسیار مفصّل بنویسم ، امّا من فقط به ذکر مطالب مهم پرداختم ، من تاریکیهای تاریخ را روشن نمودم و همه کتابهای تاریخی را که قبلاً نوشته شده بود مطالعه کرده و هر جا دیدم که تاریخ دچار انحراف شده است آن را اصلاح نمودم .36
-- استاد ! اکنون من میخواهم از شما سولی بکنم ، نظر شما در مورد فرزندِ حسن عسکری چیست ؟ آیا او متولّد شده است یا نه ؟
-- آیا منظور شما همان کسی که شیعیان او را به عنوان امام زمان خود میشناسند ؟
-- آری .
-- چطور شده است که این سول برای شما اینقدر مهم شده است ؟
-- عدّهای میگویند که حسن عسکری ، اصلاً فرزند پسری نداشته است .
در این هنگام استاد ، یکی از شاگردان خود را صدا میزند و از او میخواهد تا جلد نوزدهم کتاب « تاریخ اسلام » را بیاورد .
شاگرد او ، این کتاب را میآورد ، استاد به او میگوید که در این کتاب ، حوادث سال 258 را ذکر کردهام ، آنجا را بیاور و آنرا بخوان .
شاگرد ، شروع به ورق زدن میکند ، بعد از مدّتی جستجو آن را پیدا میکند .
من به او میگویم که شماره صفحه را بگوید تا من یادداشت کنم . او میگوید این مطلب در صفحه 113 میباشد و بعد شروع به خواندن میکند .
در این صفحه چنین نوشته شده است: «محمّد پسر حسن که شیعیان او را قائم و نماینده خدا میدانند در سال 258 هجری قمری37 متولّد شد »38
قبلاً گفته بودم که استاد ذهبی ، مطالب تاریخی را به صورت بسیار مختصر بیان میکند ، او در اینجا نیز به صورت مختصر ، ولادت فرزندِ امام عسکری(ع) را بیان میکند .
مگر استاد ذهبی از علمای بزرگ اهل سنت نیست ؟ آیا عثمان خمیس ، این سخن را ندیده است ؟ پس چگونه است که او را محقق بزرگ اهل سنت نامیدهاند ، این طوری که آبروی برادران اهل سنت میرود ؟ آیا همه تحقیقهای او این گونه است ؟
نه !! آقای عثمان خمیس ، محقق بزرگی است ، مگر میشود او این مطلب را نخوانده باشد ، فقط اشکال در این است که او دروغ میگوید !
آماده باش ! این بار میخواهم تو را به مکّه ببرم .
میدانم که خیلی خوشحال شدی ، تو در این سفر میتوانی خانه خدا را زیارت کنی و مهمانِ دوست باشی .
ما با هم حرکت میکنیم ، روزها و شبها سپری میشود . . .
حتما میدانی که ما برای ورود به شهر مکّه باید لباس احرام بر تن کنیم و لبّیک بگوییم و اعمال عمره به جا آوریم .
اینجا میقات است ، جایی که باید لباس سفید بر تن کنیم و کبوتر حرم شویم .
لبّیک اللهمّ لبّیک !
ما به سوی شهر خدا ، مکّه ، حرکت میکنیم ، این کوهها را نگاه کن ، شهر مکّه در پشت همین کوهها میباشد .
ما وارد شهر میشویم و به مسجد الحرام میرویم و دور کعبه طواف میکنیم .
اعمال عمره را انجام میدهیم ، اکنون میتوانیم لباس احرام را از بدن بیرون آورده و لباس معمولی به تن کنیم .
امّا من از تو میخواهم ساعتی دیگر صبر کنی و لباس احرام به تن داشته باشی .
حتما میگویی چرا ؟
اگر ما لباسهای معمولی بپوشیم همه میفهمند ایرانی هستیم و شیعه ، آن وقت کار خراب میشود .
یعنی چه ؟ مگر ما چه کردهایم ؟
ببین ، در این شهر دانشمندی زندگی میکند که نام او ، ابن حجر هیثمی است و او عقیده دارد که شیعیان مشرک هستند .
شاید از این حرف من تعجّب کنی ! همیشه گفتهاند که شیعه و سنی با هم برادر هستند .
مگر او نمیداند که ما خدا و رسول خدا و قرآن را قبول داریم ؟ !
مگر ما با او برادر نیستیم ؟ آیا او این گونه میخواهد حقّ برادری را به جا آورد ؟ !
به هر حال ، من گفته باشم که این آقای ابن حجر ، چه عقیدهای دارد ، حال تو خود میدانی .
چند سال پیش ، در شهر مکّه شیعیان زیاد شده بودند و وقتی ابن حجر برای حج به مکّه آمد نتوانست شاهد رواج مکتب شیعه در این شهر باشد .
برای همین ، او در مکّه ماند و کتابی به نام « صَواعق مُحْرِقه » نوشت ، هدف او در این کتاب دفاع از خلافت ابوبکر و عمر بود .
آیا میدانی که معنای « صَواعق مُحْرِقه » چیست ؟
آیا در هنگام رعد و برق ، صاعقهها را دیدهای که همه جا را آتش میزنند ؟ به آن صاعقههای آتشین در زبان عربی ، « صَواعق مُحْرِقه » میگویند .
منظور ابن حجر این است که کتاب من ، مانند صاعقههای آسمانی ، مکتب شیعه را نابود میکند .
ابن حجر تا آنجا که میتوانست در کتاب خود به مکتب شیعه حمله کرد و شیعیان را به عنوان کسانی که در دین خدا بدعت آوردهاند معرّفی کرد .39
آیا شنیدهای که پیامبر خبر داده که بعد از من گروهی میآیند و به من ، حدیث دروغ ، نسبت میدهند ؟
آیا میخواهی یکی از آن حدیثهای دروغی را که آقای ابن حجر در کتاب خود از پیامبر نقل کرده برایت بخوانم : « بعد از من گروهی میآیند که آنها را رافضی میگویند ، اگر آن گروه را دیدید آنها را بکشید که آنها مشرک هستند » .40
همسفر خوبم !
آیا میدانی که منظور از رافضی ، شیعیان میباشند ؟
در زبان عربی ، به کسی که چیزی را قبول نکند ، رافضی میگویند .
آنها میگویند : « شیعیان ، حق را که خلافت ابوبکر است ، قبول نکردهاند ، پس آنها رافضی هستند » .
به هر حال ، ابن حجر با نوشتن این کتاب و ترویج افکار ضد شیعه ، توانست به خواسته خود برسد و از رشد مکتب شیعه در شهر مکّه جلوگیری کند .
اکنون ، من و تو باید با همین لباسهای احرام به نزد ابن حجر برویم .
-- آقای نویسنده ! دستت درد نکند ، ما را میخواهی پیش کسی ببری که کشتن ما را واجب میداند !
-- تو که این قدر ترسو نبودی ، به خدا توکل کن و همراه من بیا .
من از مردم ، سراغ خانه ابن حجر را میگیرم و به سوی خانه او به راه میافتیم .
من نگاهی به تو میکنم و میگویم:
-- هنوز هم در فکر هستی که همراهم بیایی یا نه ؟
-- حتما میآیم، من رفیق نیمه راه نیستم، شیعه همیشه در جستجوی حقیقت است، من با تو میآیم!
سرانجام ما با هم درِ خانه ابن حجر را میزنیم .
خدمتکار در را باز میکند و ما به او میگوییم که میخواهیم ابن حجر را ببینیم .
بعد از مدّتی ، ما وارد خانه میشویم و ما را به اتاق ابن حجر راهنمایی میکند ، وارد اتاق میشویم و سلام میکنیم و مینشینیم .
من رو به ابن حجر کرده و میگویم :
-- ما شنیدهایم که شما دانشمند بزرگی هستید ، برای همین ، ما به دیدن شما آمدیم .
-- شما خیلی محبت دارید .
-- ما شنیدهایم که شما بر ضدّ عقاید شیعه ، کتابی نوشتهاید و با این کار خود توانستهاید از رشد تفکر شیعی در این شهر جلوگیری کنید .
-- آری ، اگر من نبودم امروز تمام مردم این شهر فریب شیعیان را خورده
بودند ، من بودم که با نوشتن کتاب خود که در سال 950 هجری قمری تمام شد ، خدمت بزرگی به بزرگان مذهب خود ، ابوبکر و عمر کردم .
-- امیدوارم که خداوند شما را با آن دو نفر محشور کند !
-- ما قابل نیستیم که با آن بزرگواران محشور شویم .
-- چه کسی از شما بهتر که با آنان محشور شود ، ما هنوز در لباس احرام هستیم ، از صمیمِ دل میخواهیم که خدا این دعا را در حقّ شما مستجاب کند !
-- جناب ابن حجر ! شیعیان اعتقاد دارند که حسن عسکری ، فرزند پسری به نام محمّد دارد ، آیا شما در کتاب خود در این مورد هم سخنی نوشتهاید .
-- آری ، من در کتاب خود به زندگی حسن عسکری اشاره کردهام و از فرزند او هم نام بردهام ، امّا مبادا فریب شیعیان را بخورید ، شیعیان میگویند که او امام زمان است ، این یک دروغ است !
-- جناب ابن حجر ! ما فعلاً کار به این حرفها نداریم ، ما فقط میخواهیم بدانیم که حسن عسکری ، فرزندی داشته است یا نه ؟
-- اگر این طور است ، صبر کنید تا کتاب خود را به شما نشان بدهم .
او از جای خود بلند میشود و جلد دوم کتاب « صواعِق مُحرِقه » را میآورد و صفحه 481 آن را باز میکند و برای ما میخواند : «آن محمّدی که شیعیان میگویند حجت و نماینده خداست در شهر سامرا در سال 255 هجری به دنیا آمد» .41
من با احترام ، کتاب را از او میگیرم و خودم مطالعه میکنم .
آری ، ابن حجر قبول ندارد که محمّد ، پسر حسن عسکری (ع)، همان مهدی موعود باشد و به این اعتقاد حمله میکند ، امّا به ولادت محمّد پسر حسن
عسکری(ع) تصریح میکند .
اکنون دیگر ما باید با ابن حجر خداحافظی کنیم و برای طواف وداع به مسجد الحرام برویم .
همسفر خوبم ! ما شیعیان اعتقاد داریم که این محمّد که فرزند امام عسکری(ع) است ، مهدی موعود است و برای این مطلب دلایل بسیار زیادی داریم .
اگر خدا کمک کند من در آینده ، برای اثبات این موضوع کتابی خواهم نوشت ، امّا هدف من در کتاب این است که اثبات کنم که امام عسکری (ع)، فرزند پسری داشته است و برای همین ، این سخن ابن حجر را آوردم .
من در این کتاب میخواستم دروغ کسانی را ثابت کنم که میگویند امام عسکری(ع) ، فرزند پسری نداشته است .
من از همان اوّل این سفر ، هدف خود را برای تو بیان کردم و تو را به چهار شهر مهم جهان اسلام (موصل ، مصر ، دمشق ، مکّه) بردم تا سخنان بزرگان اهل سنت را بشنوی که به ولادت فرزند امام عسکری(ع) اعتقاد داشتند .
در انتظار باش تا در آینده نزدیک به سفری تحقیقی برویم و ثابت کنیم که این فرزند ، همان مهدی موعود است .
امّا فعلاً برای تو مطلبی را از یک کتاب اهل سنت نقل میکنم : «اسم مهدی ، محمّد است و کنیه او ابو القاسم میباشد ، در آخر الزمان ظهور میکند ، اسم مادر او ، نرجس است ».42
آری ، خود پیامبر وعده داده است که مردی از خاندان او قیام خواهد کرد و در زمین عدالت برقرار خواهد نمود .43
همه چشم انتظار آمدن او هستیم .
اکنون که سفر ما رو به پایان است میخواهم بار دیگر با نویسنده کتاب « عجیبترین دروغ تاریخ » سخن بگویم :
آقای عثمان خمیس ! ضمن احترام به شما و ایده زیبایِ شما در مبارزه با دروغگویی، چند سول از شما دارم:
یادت هست که تو در کتاب خود چه گفتی ؟
این سخن تو است : « همه فرقهها . . . میگویند که بعد از حسن عسکری ، فرزندی باقی نمانده است » .44
پس چرا چهار نفر از بزرگان اهل تسنن با تو هم عقیده نیستند ؟
بیشتر آنها از تاریخ نویسان بزرگ جهان اسلام هستند و ولادت فرزندِ حسن عسکری را در کتابهای خود ذکر کردهاند .
آیا میتوانی سخن آنها را انکار بکنی ؟ در این صورت ، همه مطالبی را که آنان در تاریخ خود نوشتهاند ، باید انکار کنی .
یادت هست که در پایان کتاب خود چه نوشتی ؟
این سخن دیگر توست : « خواننده گرامی ! این آفتاب حقیقت است که از افق سر زده است تا حقیقتی را برای تو روشن کند » .45
آیا این آفتاب حقیقت است که میخواستی ذهن جوانان ما را با آن روشن کنی ؟
خودت بگو آیا این مخفیکاریها و دروغهای تو ، آفتاب حقیقت است؟
تو در کتاب خود بزرگترین دروغ را میگویی و اسناد مهم تاریخ را مخفی میکنی .
تو به عنوان نماینده اهل سنت سخن میگویی ، گویا که همه دانشمندان بزرگ اهل سنت با تو هم عقیده هستند و با این کار خود ، آبروی برادران اهل سنت را میبری .
و من میدانم که هرگز همه اهل سنت ، به راهی که تو رفتی نمیروند ، زیرا هیچ وجدان بیداری نمیتواند از دروغ حمایت کند .
تو در کتاب خود مینویسی که تمام امّت اسلامی ، ولادت فرزندِ حسن عسکری را قبول ندارند .
پس چرا دانشمندان بزرگ شما ، ولادت آن بزرگوار را در کتابهای خود ذکر کردهاند .
چگونه باور کنم که تو میخواستی حقیقت را مخفی کنی!
خداوند نمیگذارد نور خودش خاموش شود. باور کن که ما برای همیشه به حقیقت دوازدهم ، اعتقادی راسخ خواهیم داشت .
و در پایان،
سلامی به مولای خود میکنیم و این چنین میگوییم:
سلام بر تو ای همنام گلهای بهاری!
سلام بر تو ای جان جهان و ای گنج نهان!
ای که شکوه آمدنت همچون بهار زیباست!
ای که فقط با یاد تو، زندگی ما معنا میگیرد!
و ما همچنان، چشم به راه آمدنت میمانیم،
تا جان خویش را فدای مقدمت کنیم . . .
(1) . عجیبترین دروغ تاریخ ، ص 15 .
(2) . همان ص 65 ، لازم به ذکر است که در ادامه ، این چنین آمده است : « اگر منظور این است که این حدیث فقط در نزد شیعه دوازده امامی ، متواتر است ، این تواتری است که تمام امت اسلامی با آن مخالف است ».
(3) . عنوان « الصحاح الستّة » را در موارد زیر ببینید : وفیات الأعیان ج 4 ص 278 ، تقریب التهذیب ج 1 ص 5 ، کشف الظنون ج 1 ص 345 ، ج 2 ص 1019 ، کشف الحجب والأستار ص 141 ، إیضاح المکنون ج 1 ص 407 ، هدایة العارفین ج 1 ص 367 ، معجم المطبوعات العربیة ج 1 ص 232 ، و ج 2 ص 1203 ، معجم الموّفین ج 1 ص 233 ، و ج 4 ص 155 ، و ج 7 ص 66 ، و ج 11 ص 160، الوافی بالوفیات ج 1 ص 29.
(4) . سلیمان بن الأشعث بن إسحاق بن بشیر بن شدّاد الأزدی السِّجِستانی ، أبو داود ، ثقة حافظ مصنّف السنن وغیرها : تقریب التهذیب ج 1 ص 382 ، وراجع الثقات لابن حبّان ج 8 ص 282 ، تاریخ بغداد ج 9 ص 56 ، تاریخ مدینة دمشق ج 32 ص 191 ، تهذیب الکمال ج 11 ص 356 ، تذکرة الحفّاظ ج 3 ص 591.
(5) . قد کان ابن ماجة حافظاً ناقداً صادقاً واسع العلم... ثقة کبیر ، متّفق علیه ، محتجّ به ، له معرفة بالحدیث وحفظ : سیر أعلام النبلاء ج 13 ص 279 ، تقریب التهذیب ج 2 ص 148 وراجع تهذیب الکمال ج 25 ص 156.
(6) . به این نکته اشاره کنم که من این مطالب را از چاپ اوّل کتاب « عجیبترین دروغ تاریخ » که در سال 1387 توسط انتشارات حقیقت چاپ شده است نقل میکنم ، چه بسا ممکن است در چاپهای بعدی این مطالب تغییر کند.
(7) . همان ص 148.
(8) . همان ص 65 .
(9) . ابن الأثیر : مولده فی سنة خمس وخمسین، ونشأ بها... : سیر أعلام النبلاء ج 23 ص 352.
(10) . الموصل : المدینة المشهورة العظیمة، إحدی قواعد بلاد الإسلام، قلیلة النظیر کبراً وعظماً... فهی باب العراق : معجم البلدان ج 5 ص 223.
(11) . وفی وسط مدینة الموصل قبر جرجیس النبی... : معجم البلدان ج 5 ص 223.
(12) . ذهبی در ترجمه عبد الرزاق الرسعنی ذکر میکند : « ولی مشیخه دار الحدیث بالموصل » وچون وفات نامبرده در سال 661 بوده است استفاده میشود که در آن زمان در موصل ، دار الحدیث وجود داشته است : تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1435.
(13) . فوجدته رجلاً مکملاً فی الفضائل وکرم الأخلاق وکثرة التواضع... : وفیات الأعیان ج 3 ص 349.
(14) . قدم بغداد مراراً حاجّاً ورسولاً من صاحب الموصل وسمع بها... ثمّ رحل إلی الشام والقدس، وسمع هناک جماعة... : مقدّمة التحقیق للکامل فی التاریخ ج 1 ص 10.
(15) . فقد ترک کلّهم العظیم والمشهور من الکائنات، وسوّد کثیر منهم من الأوراق بصغائر الأُمور التی الإعراض عنها أولی... : الکامل فی التاریخ ج 1 ص 2.
(16) . وذکر یأجوج ومأجوج ومنسک وثاریس إلی أشیاءٍ أُخر لا حاجة إلی ذکرها، فأعرضت عنها لمنافاتها العقول... : الکامل فی التاریخ ج 1 ص 22.
(17) . روی أبو جعفر ها هنا حدیثاً طویلاً عن ابن عبّاس، عن النبی صلیاللهعلیهوآله فی خلق الشمس وسیرهما: فإنّهما علی عجلتین، لکلّ عجلتین... وإنّهما یسقطان عن العجلتین فیغوصان فی بحرٍ بین السماء والأرض، فذلک کسوفهما : الکامل فی التاریخ ج 1 ص 21.
(18) . علی أنّی لم أنقل إلاّ من التواریخ المذکورة والکتب المشهورة ممّن یعلم بصدقهم فیما نقلوه وصحّة ما دوّنوه، ولم أکن کالخابط فی ظلماء اللیالی، ولا کمن یجمع الحصباء... : الکامل فی التاریخ ج 1 ص 3.
(19) . ابن الأثیر ، الإمام العلاّمة الحافظ، فخر العلماء، عزّ الدین ، أبو الحسن علی بن الأثیر ، أبی الکرم ، محمّد بن محمّد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی الجزری ، المحدّث
اللغوی، صاحب التاریخ ومعرفة الصحابة والأنساب، وغیر ذلک... : تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1399 ؛ ابن الأثیر، القاضی الرئیس العلاّمة، البارع الأوحد، مجد الدین، أبو السعادات المبارک بن محمّد بن محمّد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی... : سیر أعلام النبلاء ج 22 ص 353 ، وراجع المختصر من تاریخ ابن الدبیثی ص 307 ، الأعلام ج 4 ص 331 ، معجم الموّفین ج 7 ص 228.
(20) . وفیها توفّی أبو محمّد العلوی العسکری، وهو أحد الأئمّة الاثنی عشر علی مذهب الإمامیة، وهو والد محمّد الذی یعتقدونه المنتظر بسرداب سامراء، وکان مولده سنة اثنتین وثلاثین ومئتین : الکامل فی التاریخ ج 7 ص 274.
(21) . عجیبترین دروغ تاریخ ص 65 .
(22) . أحمد بن محمّد بن إبراهیم بن أبی بکر بن خلکان البرمکی ، أبو العبّاس ، الموّخ الحجّة، والأدیب الماهر : الأعلام ج 1 ص 220 ؛ کان إماماً فاضلاً بارعاً متقناً عارفاً بالمذهب، حسن الفتاوی، جیّد القریحة... دخل الدیار المصریة وسکنها مدّة، وتأهّل بها... : تاریخ الإسلام للذهبی ج 51 ص 65.
(23) . وناب فی القضاء عن القاضی بدر الدین السِّنجاری... : تاریخ الإسلام للذهبی ج 51 ص 65 ؛ ذکر أنّ ترتیب کتابه کان فی شهور سنة 654 ه بالقاهرة، مع استغراق وقته فی فصل القضایا الشرعیة... : کشف الظنون ج 2 ص 2017.
(24) . صاحب « وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان »، وهو أشهر کتب التراجم، ومن أحسنها ضبطاً وإحکاماً : الأعلام ج 1 ص 220.
(25) . ذکر إنّه کان مولعاً بالاطّلاع علی أخبار المتقدّمین وتواریخهم... فحصل عنده مسودات عدیدة، فاضطرّ إلی ترتیبه علی حروف المعجم... : کشف الظنون ج 2 ص 2017.
(26) . أبوالقاسم محمّد بن الحسن العسکری بن علی الهادی بن محمّد الجواد، المذکور قبله ، ثانی عشر الأئمّة الاثنی عشر علی اعتقاد الإمامیة، المعروف بالحجّة... کانت ولادته یوم الجمعة منتصف شعبان : وفیات الأعیان ج 4 ص 176.
(27) . ولمّا عاد الذهبی إلی دمشق عُیّن أُستاذاً للحدیث فی مسجد أُمّ صالح، ثمّ فی المدرسة الأشرفیة... : معجم المطبوعات العربیة ج 1 ص 910.
(28) . وقام بدمشق یرحل إلیه من سائر البلاد وتناویه السولات من کلّ ناد : معجم المطبوعات العربیة ج 1 ص 910.
(29) . حُکی عن شیخ الإسلام أبی الفضل بن حجر أنّه قال : شربت ماء زمزم لأصل إلی مرتبة الذهبی فی الحفظ : ذیل طبقات الحفّاظ ص 348.
(30) . تصانیفه کبیرة کثیرة تقارب المئة، منها دول الإسلام : الأعلام ج 5 ص 326 ؛ أضرّ الذهبی فی أُخریات سنی حیاته قبل موته بأربع سنین أو أکثر بماءٍ نزل فی عینیه، فکان یتأذّی ... : مقدّمة التحقیق لسیر أعلام النبلاء ج 1 ص 73 .
(31) . الشیخ الإمام العلاّمة شیخ المحدّثین، قدوة الحفّاظ والقرّاء، محدّث الشام وموّخه، ومفیده، شمس الدین أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد بن عثمان بن قایماز الدمشقی الشافعی، المعروف بالذهبی، مصنّف الأصل ، ولد سنة 673 ه بدمشق... : ذیل تذکرة الحفّاظ ص 43.
(32) . وطلب الحدیث وله ثمانی عشرة سنة، فسمع الکثیر ورحل، وعنی بهذا الشأن وتعب فیه... : ذیل طبقات الحفّاظ ص 348.
(33) . سمع من خلائق یزیدون علی ألف ومئتین : معجم المطبوعات العربیة ج 1 ص 909.
(34) . تصانیفه کبیرة کثیرة تقارب المئة : الأعلام ج 5 ص 326، وراجع معجم الموّفین ج 8 ص 289.
(35) . فهذا کتاب نافع إن شاء اللّه، ونعوذ باللّه من علمٍ لا ینفع، ومن دعاءٍ لا یُسمع، وتعبت علیه واستخرجته من عدّة تصانیف، یُعرف به الإنسان مهمّ ما مضی... من غیر تطویل ولا استیعاب، ولکن أذکر المشهورین ومن یشبههم، وأترک المجهولین ومن یشبههم، وأشیر إلی الوقائع الکبار ، إذ لو استوعبت التراجم والوقائع لبلغ الکتاب مئة مجلّدة أو أکثر... : تاریخ الإسلام للذهبی ج 1 ص 12.
(36) . عرف تراجم الناس وأزال الإبهام فی تواریخههم والإلباس... : معجم المطبوعات العربیة ج 1 ص 910 ؛ وقد طالعت علی هذا التألیف من الکتب مصنّفات کثیرة... : تاریخ الإسلام للذهبی ج 1 ص 12.
(37) . مشهور این است که تولّد امام زمان در سال 255 بوده است.
(38) . أمّا ابنه محمّد بن الحسن الذی یدعوه الرافضة القائم الخلف الحجّة، فولد سنة ثمان وخمسین : تاریخ الإسلام ج 19 ص 113.
(39) . الصواعق المحرقة علی أهل الرفض والزندقة للشیخ شهاب الدین أحمد بن الحجر الهیثمی ، مفتی الحجاز ، المتوفّی سنة 973 ه ، أوّله الحمد للّه الذی اختصّ نبیّه محمّد... إنّی سُئلت قدیماً فی تألیف کتاب یبیّن حقیقة خلافة الصدّیق وإمارة ابن الخطّاب، فأجبت مشارعه إلی خدمة هذا الجناب، ثمّ سُئلت فی إقرائه فی رمضان سنة 950 ه بالمسجد الحرام؛ لکثرة الشیعة والرافضة، فأجبت... : کشف الظنون ج 2 ص 1083.
(40) . سیأتی من بعدی قوم نبز یقال لهم الرافضة، فإن أدرکتهم فاقتلوهم، فإنّهم مشرکون : الصواعق المحرقة ص 3.
(41) . محمّد الحجّة هذا إنّما ولد بسرّ من رأی سنة خمس وخمسین ومئتین : الصواعق المحرقة ج 2 ص 481.
(42) . عن ابن خشّاب قال : حدّثنی أبو القاسم الطاهر بن هارون بن موسی الکاظم، عن أبیه ، عن جدّه، قال : قال سیّدی جعفر بن محمّد : الخلف الصالح من ولدی وهو المهدی ، اسمه محمّد وکنیته أبو القاسم ، یخرج فی آخر الزمان ، یقال لأُمّه نرجس... : ینابیع المودّة ج 3 ص 392.
(43) . ثمّ یخرج رجل من عترتی یملوا قسطاً وعدلاً کما مُلئت ظلماً وجوراً : مسند أحمد ج 3 ص 36 ، مسند أبی یعلی ج 2 ص 275 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 236 ، موارد الظمآن ج 6 ص 130 ، سبل الهدی والرشاد ج 10 ص 172 وراجع المستدرک للحاکم ج 4 ص 464 ، مجمع الزوائد ج ص 313 ، المصنّف ج 11 ص 373 ، المعجم الأوسط ج 2 ص 15 ، المعجم الکبیر ج 10 ص 134 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 402 ، ذکر أخبار إصفهان ج 2 ص 165 ، تاریخ ابن خلدون ج 1 ص 315.
(44) . ص 65 .
(45) . ص 148.
1 . الأعلام ، خیر الدین محمود بن محمّد الزرکلی ( ت 1396 ه ) ، بیروت : دار العلم للملایین ، الطبعة السادسة ، 1984 م .
2 . الإکمال فی رفع الارتیاب عن المؤتلف والمختلف فی الأسماء والکنی والأنساب ، الأمیر الحافظ ابن ماکولا ، القاهرة : دار الکتاب الإسلامی .
3 . إیضاح المکنون فی الذیل علی کشف الظنون ، إسماعیل باشا بن محمّد البغدادی (ت 1339 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعهب الاُولی ، 1402 ه .
4 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
5 . تاریخ ابن خلدون ، عبد الرحمان بن محمّد الحضرمی (ابن خلدون) (ت 808 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1408 ه .
6 . تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : عمر عبد السلام تدمری ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
7 . التاریخ الکبیر ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، بیروت :
دار الفکر .
8 . تاریخ بغداد أو مدینة السلام ، أبو بکر أحمد بن علی الخطیب البغدادی (ت 463 ه ) ، المدینة المنوّرة / بغداد :المکتبة السلفیّة .
9 . تاریخ مدینة دمشق ، علی بن الحسن بن عساکر الدمشقی ( ت 571 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، 1415 ، بیروت : دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
10 . تحفة الأحوذی ، المبارکفوری (ت 1282 ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
11 . تذکرة الحفّاظ ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
12 . تقریب التهذیب ، الإمام أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق : محمّد عوّامة ، دمشق : دار الرشید ، الطبعة الرابعة ، 1412 ه .
13 . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمن المزّی (ت 742 ه ) ، تحقیق : الدکتور بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
14 . الثقات ، محمّد بن حبّان البُستی ( ت 354 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الکتب الثقافیة ، 1408 ه .
15 . الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر .
16 . الدُرّ المنثور فی التفسیر المأثور ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
17 . ذکر أخبار إصفهان ، الإمام الحافظ أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه الإصفهانی ، مدینة لیدن : مطبعة بریل ، 1934 م .
18 . ذیل طبقات الحفّاظ ، الحافظ جلال الدین أبو الفضل عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی ( ت 911 ه ) ، دمشق ، 1347 ه .
19 . سبل الهدی والرشاد ، محمّد بن یوسف الصالحی الشامی (ت 942 ه ) ، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، 1414ه .
20 . سنن ابن ماجة ، أبو عبد اللّه محمّد بن یزید بن ماجة القزوینی (ت 275 ه ) ، تحقیق : محمّد فؤاد عبد الباقی ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الاُولی ، 1395 ه .
21 . سنن أبی داود ، أبو داود سلیمان بن أشعث السِّجِستانی الأزدی (ت 275 ه ) ، تحقیق : محمّد محیی الدین عبد الحمید ، دار إحیاء السنّة النبویّة .
22 . سیر أعلام النبلاء ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : شُعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة العاشرة ، 1414 ه .
23 . صحیح ابن حبّان ، علی بن بلبان الفارسی المعروف بابن بلبان (ت 739 ه ) ، تحقیق : شعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
24 . الصواعق المحرقة فی الردّ علی أهل البدع والزندقة ، أحمد بن حجر الهیثمی (ت 974 ه ) ، إعداد : عبد الرحمن بن عبد اللّه الترکی و کامل محمد ، بیروت : موّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1997 م .
25 . فیض القدیر ، شرح الجامع الصغیر ، محمّد عبد الرؤوف المناوی ، تحقیق : أحمد عبد السلام ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
26 . الکامل ، عبد اللّه بن عَدِی، (ت 365 ه )، تحقیق: یحیی مختار غزّاوی، بیروت :
دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، الطبعة الثالثة ، 1409 ه .
27 . الکامل فی التاریخ ، أبو الحسن علی بن محمّد الشیبانی الموصلی المعروف بابن الأثیر (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الاُولی 1408 ه .
28 . کشف الحجب والأستار عن أسماء الکتب والأسفار ، السیّد إعجاز حسین النیسابوری الکنتوری ( ت 1286 ه ) ، تحقیق : محمّد هدایت حسین ، قمّ : مکتبة المرعشی النجفی ، الطبعة الثانیة ، 1409 ه .
29 . کشف الخفاء ومزیل الإلباس ، أبو الفداء إسماعیل بن محمّد العجلونی (ت 1162 ه ) ، بیروت : مکتبة دار التراث .
30 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علی المتّقی بن حسام الدین الهندی (ت 975 ه ) ، تصحیح : صفوة السقّا ، بیروت : مکتبة التراث الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1397 ه .
31 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی (ت 807 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد درویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
32 . المختصر المختار من تاریخ ابن الدبیثی ، الإمام شمس الدین محمّد بن أحمد بن عثمان بن قایماز الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
33 . المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه ) ، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
34 . مسند أبی یعلی الموصلی ، أبو یعلی أحمد بن علی بن المثنّی التمیمی الموصلی
(ت 307 ه ) ، تحقیق : إرشاد الحقّ الأثری ، جدّة : دار القبلة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
35 . مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
36 . المصنّف ، أبو بکر عبد الرزّاق بن همام الصنعانی (ت 211 ه ) ، تحقیق : حبیب الرحمان الأعظمی ، بیروت : المجلس العلمی .
37 . المعجم الأوسط ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : طارق بن عوض اللّه وعبد الحسن بن إبراهیم الحسینی ، القاهرة : دار الحرمین ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
38 . معجم البلدان ، أبو عبد اللّه شهاب الدین یاقوت بن عبد اللّه الحموی الرومی (ت 626 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
39 . المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ،بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
40 . معجم المطبوعات العربیة والمعربة ، جمع وترتیب یوسف الیان سرکیس ، قم : مکتبة المرعشی النجفی .
41 . معجم الموّفین ( تراجم مصنّفی الکتب العربیة ) ، عمر کحالة ( معاصر ) ، بیروت : مکتبة المثنّی .
42 . موارد الظمآن إلی زوائد أبی حبّان ، الحافظ نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی ( ت 807 ه ) ، تحقیق : حسین سالم أسد الدارانی ، دمشق : دار الثقافة العربیة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
43 . میزان الاعتدال فی نقد الرجال ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : علی محمّد البجاوی ، بیروت : دار الفکر .
44 . وفیات الأعیان ، أحمد بن محمّد البرمکی (ابن خَلِّکان) (ت 681 ه ) ، تحقیق : إحسان عبّاس ، بیروت : دار صادر .
45 . هدایة العارفین ( أسماء المؤلّفین وآثار المصنفین ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
46 . ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دار الأُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1416 ه .