ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور:آرزوی سوم [کتاب] / مهدی خدامیانآرانی.
مشخصات نشر:قم: وثوق، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:۱۱۰ ص.
فروست:اندیشه سبز؛ ۳۲.
شابک:۳۰۰۰۰ ریال : 978-600-107-112-6
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:عنوان روی جلد: آرزوی سوم: ماجرای جنگ خندق.
یادداشت:کتابنامه: [۱۰۵]- ۱۱۰.
عنوان روی جلد:آرزوی سوم: ماجرای جنگ خندق.
موضوع:داستانهای مذهبی -- قرن ۱۴
موضوع:غزوه خندق، ۵ق.
رده بندی کنگره:BP۹/خ۳۷آ۴ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۸
شماره کتابشناسی ملی:۲۹۱۹۲۸۷
آرزوی سوم
مهدی خدامیان آرانی
تصویر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
آن روز به من خیره شدی و گفتی: «از مولایم علی(ع) بنویس! من میخواهم بدانم شیعه چه کسی هستم».
سخن تو مدّتها در گوش جانم طنینانداز بود و نمیتوانستم آن را فراموش کنم. مدّتها در فکر بودم که از کجا شروع کنم و چه بنویسم.
من به مشهد رفته بودم و در حرم امام رضا(ع) با یکی از دوستانم روبرو شدم. او از جنگ خندق برایم سخن گفت. به راستی چه نکات زیبایی در آن حادثه تاریخی نهفته است! او از من خواست تا در این زمینه، کتابی بنویسم.
آن روز فقط علی(ع) بود که با شجاعت خود اسلام را نجات داد، روزی که همه کفر در مقابل همه ایمان ایستاده بود و اگر مولا به میدان نمیرفت، برای همیشه ندای توحید خاموش میشد.
وقتی به خانه بازگشتم به 128 کتاب عربی مراجعه کردم و با دقّت به مطالعه و تحقیق پرداختم و اکنون خدا را شکر میکنم که این کتاب در دست توست. امیدوارم که این کتاب بتواند به همه ما کمک کند تا بتوانیم مولای خود را بهتر بشناسیم.
مهدی خُدّامیان آرانی
اریبهشت ماه 1390
-- چه میگویی؟ چرا نمیگذاری بخوابم؟
-- آقای نویسنده! بلند شو! چقدر میخوابی بلند شو! دیر شد.
-- بابا! من خستهام، آیا نمیشود مقداری دیگر بخوابیم؟ چرا اینقدر عجله میکنی؟
-- مگر خودت نگفتی که باید همراه یهودیان برویم و ببینیم چه نقشهای در سر دارند؟ چقدر زود حرف خودت را فراموش میکنی؟ برخیز!
این سخن تو را که میشنوم، همه چیز یادم میآید، زود از جا بلند میشوم.
من از تو معذرت میخواهم دستِ خودم نبود، خیلی خسته بودم. سفر در این بیابانهای خشک و بیآب و علف، توان مرا ربوده بود.
تو به من لبخند میزنی و به سوی اسب خود میروی. واقعاً تو چه همسفر خوبی هستی! اسب سفید مرا هم زین کردهای. دستت درد نکند، بی خود نیست که من تو را اینقدر دوست دارم!
گرد و غباری در افق دیده میشود، ما میتوانیم خیلی زود خود را به آن گروه
یهودی برسانیم. فکر میکنم آنها به سوی مکّه میروند.
سفر ما ادامه پیدا میکند...
یهودیان به سرپرستی آقای حَیّ به پیش میتازند، آنها خبر ندارند که ما به دنبال آنها میرویم. آن طور که آنها میتازند فکر میکنم فردا به شهر مکّه برسند، البته اگر حدس من درست باشد که مقصد آنها مکّه است.
خیلی خسته شدهای. میدانم داری با خود فکر میکنی، آیا واقعاً لازم بود ما این همه راه به دنبال یهودیان بیاییم؟ شاید آنها به قصد زیارت خانه خدا به مکّه میروند.
امّا نه، تا به حال هیچ یهودی برای زیارت کعبه به مکّه نیامده است. یهودیان برای کعبه احترامی قائل نیستند. آنها برای فتنهای بزرگ به مکّه میروند.
چه فتنهای؟
فتنه تحریک کفّار و بتپرستان برای جنگ با پیامبر!
اینان میروند تا سپاهی را آماده کرده و به مدینه حمله کنند و اسلام را نابود کنند. این بزرگترین آرزوی آنهاست.(1)
ما در سال پنجم هجری هستیم...(2)
نزدیک شهر مکّه میرسیم، میدانم که مشتاق هستی تا کعبه، خانه خدا را زیارت کنی و بر جای دستِ ابراهیم(ع) بوسه بزنی!
وارد شهر میشویم، به سوی خانه دوست میرویم، طواف میکنیم...
1) 1. . إنّ نفراً من الیهود منهم سلام بن أبی الحقیق وحیی بن أخطب فی جماعةٍ من بنی النضیر الذین أجلاهم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، خرجوا حتّی قدموا علی قریش بمکّة، فدعوهم إلی حرب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 125، بحار الأنوار ج 20 ص 197، وراجع الدرر لابن عبد البرّ ص 169، جامع البیان ج 21 ص 156، تفسیر الثعلبی ج 8 ص 13، تفسیر البغوی ج 3 ص 509، تفسیر القرطبی ج 14 ص 129، تاریخ الطبری ج 2 ص 233، البدایة والنهایة لابن کثیر ج 4 ص 108، تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 29، السیرة النبویة لابن هشام ج 3 ص 700، السیرة النبویة لابن کثیر ج 3 ص 181.
2) 2. . کانت غزوة الخندق فی شوال سنة خمس: تاریخ الإسلام ج 2 ص 251، وراجع: تلخیص الحبیر ج 10 ص 277، نیل الأوطار ج 5 ص 127، بحار الأنوار ج 20 ص 271، السنن الکبری للبیهقی ج 6 ص 56، فتح الباری ج 7 ص 332، عمدة القاری ج 4 ص 239، مسند ابن راهویه ج 4 ص 37، المعجم الکبیر ج 6 ص 13.
تو رو به من میکنی و میگویی: چرا در اطراف کعبه، این همه بت قرار دادهاند؟ چرا عدّهای در مقابل این بتها به سجده افتادهاند؛ گریه میکنند و از آنها حاجت میخواهند؟ این مردم همه بتپرست هستند، آنها کعبه را بتکده کردهاند و سیصد و شصت بت داخل کعبه قرار دادهاند.(1)
به راستی این چه دینی است که این مردم دارند؟
دینِ دختران زیبای خدا!
تعجّب نکن! این مردم میگویند خدا سه دختر دارد: عُزّی، لات و مَنات!
عُزّی الهه آفرینش است و همه هستی به دست او خلق شده است. این مردم به داشتن عُزّی، افتخار میکنند، زیرا او در سرزمین آنها منزل کرده است و چه چیزی از این بهتر!(2)
لات، الهه آفتاب است. سنگی چهارگوش و بزرگ که مردم برایش قربانی میکنند و به او تقرّب میجویند.(3)
و امّا دختر سوم خدا، نامش «مَنات» است، او بزرگترین دختر خداست و مردم برای او قربانی زیادی میکنند.(4)
-- همسفر! از فکر این بتها بیا بیرون! حواست به یهودیان باشد، یادت هست که اسم بزرگ آنها چه بود؟
-- فکر میکنم آقای «حَیّ» بود.
-- درست گفتی، باید در جستجوی آنها باشیم.
-- آری! باید بفهمیم که آنها چه نقشهای در سر دارند.
1) 3. . دخل رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یوم فتح مکّة والأصنام حول الکعبة، وکانت ثلاثمئة وستّین صنماً، فجعل یطفّها بمخصرةٍ فی یده ویقول: جاء الحقّ وزهق الباطل، إنّ الباطل کان زهوقاً: أمالی الطوسی ص 336، بحار الأنوار ج 21 ص 116، التفسیر الأصفی ج 1 ص 693، التفسیر الصافی ج 3 ص 212، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 213؛ ولمّا دخل رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله المسجد وجد فیه ثلاثمئة وستّین صنماً، بعضها مشدود ببعضٍ بالرصاص...: الإرشاد ج 1 ص 138، الخرائج والجرائح ج 1 ص 97، کشف الغمّة ج 1 ص 219، کشف الیقین للعلاّمة الحلّی ص 143.
2) 4. . ثمّ اتّخذوا العزّی، وسُمّی بها عبد العزّی بن کعب، وکان الذی اتّخذها ظالم بن أسعد، وکانت بوادٍ من نخلة الشامیة، یقال له: حراض، عن یمین المصعد إلی العراق من مکّة فوق ذات عرق، إلی البستان بتسعة أمیال، فبنی علیها بیتاً، وکانوا یسمعون فیه الصوت: خزانة الأدب ج 4 ص 116 و ص 209؛ کانت العزّی أحدث من اللاّت، وکان الذی اتّخذه ظالم بن سعد بوادی نخلة...: فتح الباری ج 8 ص 471، تفسیر القرطبی ج 17 ص 99، وراجع تاج العروس ج 8 ص 101.
3) 5. . ثمّ اتّخذوا اللاّت بالطائف، وکانت صخرة مربّعة، وکان یهودی یلت عندها السویق، وکانت سدنتها من ثقیف بنو عتاب بن مالک، وکانوا بنوا علیها بناءً، وکانت قریش وسائر العرب تعظّمها. وسمّت زید اللاّت، وتیم اللاّت، وکانت فی موضع منارة مسجد الطائف الیسری الیوم، فلم تزل کذلک حتّی أسلمت ثقیف، فبعث رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله المغیرة بن شعبة فهدمها وحرّقها بالنار: خزانة الأدب ج 7 ص 209؛ وکان اللاّت بالطائف لثقیف علی صخرة، وکانوا یسترون ذلک البیت ویضاهون به الکعبة، وکان له حجبة وکسوة، وکانوا یحرّمون وادیه: کتاب المحبر ص 315، وراجع فتح الباری ج 8 ص 471، تفسیر القرطبی ج 17 ص 99.
4) 6. . فکان أقدمها مناة، وسُمّیت العرب عبد مناة وزید مناة. وکان منصوباً علی ساحل البحر، وکانت العرب جمیعاً تعظّمه وتذبح حوله، وکان أشدّ إعظاماً له الأوس والخزرج، وکان أولاد معد علی بقیّةٍ من دین إسماعیل، وکانت ربیعة ومضر علی بقیةٍ من دینه، ومناة هی التی ذکرها اللّه: «وَمَنَوةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَی»، وکانت لهذیل وخزاعة وقریش، وجمیع العرب تعظّمها، إلی أن خرج رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله من المدینة سنة ثمان من الهجرة وهو عام الفتح، فلمّا سار من المدینة أربع لیالٍ أو خمس لیالٍ، بعث علیّاً إلیها فهدمها: خزانة الأدب ج 7 ص 208؛ إنّ عمرو بن لحی نصب مناة علی ساحل البحر ممّا یلی قدید، فکانت الأزد وغسّان یحجّونها ویعظّمونها، إذا طافوا بالبیت وأفاضوا من عرفات وفرغوا من منی، أتوا مناة فأهلّوا لها، فمن أهلّ لها لم یطف بین الصفا والمروة: فتح الباری ج 3 ص 399، عمدة القاری ج 19 ص 203، تحفة الأحوذی ج 8 ص 242، التمهید لابن عبد البرّ ج 2 ص 98، تفسیر ابن کثیر ج 4 ص 272.
به جستجوی حَیّ میپردازیم، سرانجام متوجّه میشویم که آنها در کنار کوه صفا با ابوسفیان در حال گفتگو هستند. باید سریع به آنجا برویم.
آیا ابوسفیان را میشناسی؟ او بزرگ و رئیس شهر مکّه است، همه مردم از دستورات او اطاعت میکنند.
نزدیکتر میرویم تا ببینیم آنها با یکدیگر چه میگویند.
ابوسفیان رو به آنها میکند و میگوید:
-- خیلی خوش آمدید. شما به شهر خودتان آمدهاید.
-- ممنونم. شما میدانید که ما کینه محمّد را به دل داریم و تا او را از میان برنداریم آرام نداریم. ما آمادهایم تا با کمک شما به جنگ او برویم!
-- جانا! سخن از زبان ما میگویی!
-- ای ابوسفیان! چرا دست روی دست گذاشتهاید و به محمّد این همه فرصت میدهید؟ از جنگ احد دو سال گذشته است. در این دو سال، محمّد یاران زیادتری پیدا کرده است. اگر بیش از این صبر کنید، دیگر نخواهید توانست او را نابود کنید.
-- خوب، میگویی چه کنیم؟
-- باید همه قبیلههای عرب را برای جنگ با محمّد شوراند. من حاضر هستم با همه آنها صحبت کنم و همه بزرگان عرب را برای جنگ آماده کنم. ما باید با سپاهی بزرگ به مدینه حمله کنیم و کار محمّد را تمام کنیم!(1)
1) 7. . إنّا سنکون معکم علیهم حتّی نستأصلهم، فقالت لهم قریش: یا معشر الیهود، إنّکم أهل الکتاب الأوّل، فدیننا خیر أم دین محمّد؟ قالوا: بل دینکم خیر من دینه، فأنتم أولی بالحقّ منهم، فهم الذین أنزل اللّه فیهم: «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیبًا مِّنَ الْکِتَ-بِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّ-غُوتِ وَیَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هَ-ؤُلاَءِ أَهْدَی مِنَ الَّذِینَ ءَامَنُوا سَبِیلاً»، إلی قوله: «وَکَفَی بِجَهَنَّمَ سَعِیرًا»، فسرّ قریشاً ما قالوا، ونشطوا لِما دعوهم إلیه، فأجمعوا لذلک واتّعدوا له: تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 125، بحار الأنوار ج 20 ص 197، وراجع الدرر لابن عبد البرّ ص 169، جامع البیان ج 21 ص 156، تفسیر الثعلبی ج 8 ص 13، تفسیر البغوی ج 3 ص 509، تفسیر القرطبی ج 14 ص 129، تاریخ الطبری ج 2 ص 233، البدایة والنهایة لابن کثیر ج 4 ص 108، تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 29، السیرة النبویة لابن هشام ج 3 ص 700، السیرة النبویة لابن کثیر ج 3 ص 181.
ابوسفیان مهمانان خود را به خانه دعوت کرد تا از آنها پذیرایی کند. دیگر وقت ناهار نزدیک است. همه با هم حرکت میکنند.
ابوسفیان یکی را میفرستد تا به همه بزرگان شهر خبر بدهد که برای ناهار به خانه او بیایند و با مهمانان آشنا شوند. او به دوستان خود خبر میدهد که یهودیان برای چه کاری به اینجا آمدهاند.
عجب سفرهای! به به!
بفرمایید! بفرمایید!
همه مشغول خوردن میشوند، گوشت شتر چقدر خوشمزه است! حیف که من و تو باید فقط نگاه کنیم، این بتپرستان، موقعی که شتر یا گوسفندی را میکشند، نام خدا را بر زبان نمیآورند، ما نمیتوانیم از غذای آنها بخوریم، باید تا بعد از ناهار صبر کنیم.
بزرگان مکّه با خود میگویند: به زودی سپاه بزرگی تشکیل میدهیم و به مدینه هجوم میبریم و اسلام را ریشهکن میکنیم. آنها سالیان سال است که در این آرزو هستند.
یکی از بزرگان مکّه آرام با دوستانش سخن میگوید: دوستان من! آیا شما به همکاری یهود ایمان دارید؟ من باور نمیکنم که آنها واقعاً تصمیم جنگ با محمّد را داشته باشند. آخر یهودیان، بتپرست نیستند، یعنی اهل کتابِ آسمانی هستند، محمّد هم مخالف بتپرستی است، هر چه نکنی هدف آنها با محمّد یکی است: «مخالفت با بتپرستی»!
به راستی چه شده است آنان که سالها ما را مشرک میدانستند و بتهای ما را مسخره میکردند حالا میخواهند با ما متّحد شوند؟
باید از ابوسفیان بخواهیم تا از آنها در این مورد سؤل کند.
اکنون ابوسفیان رو به آقای حَیّ میکند و میگوید:
-- شما اهل کتابِ آسمانی هستید و ما شما را به عنوان یک دانشمند آسمانی، قبول داریم.
-- خواهش میکنم. شما بزرگوار هستید.
-- اگر از شما سؤلی بکنم، جواب درست را به من میدهید؟
-- بله! ما وظیفه داریم که جز حقیقت چیزی نگوییم.
-- شما میدانید که محمّد دین تازهای را آورده است و دم از خدای یگانه میزند، ما سالیان سال است که بتپرست هستیم، دختران زیبای خدا را عبادت میکنیم. به نظر شما آیا دین ما بهتر است یا دین محمّد؟
برای لحظهای سکوت همه جا را فرا میگیرد. آقای حَیّ سر خود را پایین میاندازد. او فکر میکند. به راستی چه پاسخی خواهد داد...
ای ابوسفیان! بدان که دین تو بهتر از دین محمّد است، تو رستگار هستی. حق با توست. دینی که محمّد آورده است باطل است.
لبخند رضایت بخشی بر چهره ابوسفیان نقش میبندد. او رو به دوستان خود میکند و میگوید: دیدید که حق با ماست. این دانشمندان بزرگ نیز سخن ما را
قبول دارند.
خدایا! من چه میشنوم؟ مگر در تورات نیامده است که فقط خدای یگانه را بپرستید. از بتپرستی دوری کنید. چه شد که حَیّ، آیین بتپرستی را تأیید کرد؟
همین فردا میبینی که ابوسفیان همین سخن حَیّ را برای همه مردم بیان میکند و اعتقاد به بتپرستی محکمتر میشود، مردم روز به روز در تاریکی و سیاهی فرو میروند.
به چه فکر میکنی؟ میخواهی چه جواب تاریخ را بدهی ای حَیّ؟
چقدر زود گذشته خود را فراموش کردهای! پدران تو که در شام زندگی میکردند، در تورات خوانده بودند که آخرین پیامبر خدا در سرزمین حجاز ظهور خواهد کرد. آنها از شام به این سرزمین آمدند تا اوّلین کسانی باشند که به آن پیامبر ایمان میآورند.
با تو هستم آقای حَیّ! گوش میکنی؟
من به یاد دارم روزگاری را که به بتپرستان میگفتی: «به زودی پیامبری در این سرزمین ظهور میکند و به بتپرستی پایان میدهد».(1)
مگر آرزوی تو این نبود که این مردم دست از بتپرستی بردارند؟
چه شد که امروز بتپرستی را بهتر از یکتاپرستی میدانی؟
اکنون محمّد به پیامبری رسیده است و تو با او دشمنی میکنی و به فکر جنگ با او هستی؟
میخواهی برایت بگویم که چرا پدران تو از فلسطین به این سرزمین آمدند؟
1) 8. . «وَ کَانُوا» یعنی هؤاء الیهود «مِن قَبْلُ» ظهور محمّد صلیاللهعلیهوآله بالرسالة «یَسْتَفْتِحُونَ» یسألون اللّه الفتح والظفر «عَلَی الَّذِینَ کَفَرُواْ» مِن أعدائهم والمناوئین لهم، وکان اللّه ینفتح لهم وینصرهم، «فَلَمَّا جَآءَهُم» أی هؤاء الیهود «مَّا عَرَفُواْ» مِن نعت محمّد صلیاللهعلیهوآله وصفته «کَفَرُواْ بِهِ» جحدوا نبوّته حسداً له وبغیاً: بحار الأنوار ج 9 ص 181 و ج 91 ص 10، التفسیر الأصفی ج 1 ص 53، التفسیر الصافی ج 1 ص 158.
افسوس و صد افسوس که تو فرزند خوبی برای آنها نبودی.
سالیان سال، یهود، پرچمدار یکتاپرستی بود و به خاطر ایمان به خدای یگانه سختیهای زیادی را تحمّل کرد، امّا چه شد که تو امروز به بتپرستان پناه میبری و دین آنها را تأیید میکنی؟
وای بر تو!
تو که از نسل هارون هستی، هارون برادر موسی(ع)، تو که اینگونه باشی حساب بقیه پاک است.(1)
چه کسی باور میکند که تو میخواهی به جنگ با محمّد بروی؟ چرا تو اینقدر عوض شدهای؟ چرا؟
1) 9. . وهم بطنٌ من الیهود من المدینة، وکان رئیسهم حیی بن أخطب، وهم یهود من بنی هارون علی نبیّنا وآله وعلیه السلام: تفسیر القمّی ج 2 ص 177، بحار لأنوار ج 20 ص 217، وراجع عمدة القاری ج 3 ص 216، تحفة الأحوذی ج 4 ص 216، مسند ابن راهویه ج 4 ص 30، الاستیعاب ج 4 ص 1871.
خورشید دارد طلوع میکند، حَیّ نزد ابوسفیان میآید تا با او خداحافظی کند. آنها یکدیگر را گرم در آغوش میگیرند. ابوسفیان برای حَیّ سفر خوشی را آرزو میکند.
دیگر موقع حرکت است، حَیّ و دوستانش سوار اسبهای خود میشوند و به پیش میتازند.
ابوسفیان خیلی خوشحال است. او که تجربه دو جنگ با پیامبر را دارد با خود فکر میکند که در این جنگ حتماً پیروز میدان خواهد بود، او خیال میکند که پیامبر دو راه بیشتر ندارد:
راه اوّل این است که برای مقابله با سپاه مکّه از مدینه خارج شود. در این صورت، سپاه ابوسفیان، همه مسلمانان را قتل عام خواهد کرد.
راه دوم این که پیامبر در خود شهر مدینه سنگر بگیرد، در این صورت، سپاه مکّه با سختی کمتری روبرو خواهد شد و شاید برای ورود به شهر، حدود پانصد کشته بدهد، امّا سرانجام شهر را تصرّف خواهد کرد.
اکنون فقط باید نیروهای زیادی را بسیج کرد، وقتی ما بتوانیم ده هزار جنگجو در سپاه خود داشته باشیم، حتماً پیروز این میدان هستیم.
حَیّ با گروهی از دوستانش به سمت شمال میروند. آنها خیلی سریع میتازند، گویی خیلی عجله دارند. آنها میخواهند قبل از این که خبری به مدینه برسد سپاه بزرگ را آماده کنند.
بعد از مدّتی آنها به سرزمین غَطفان میرسند. قبیلهای بزرگ در آن سرزمین زندگی میکنند که همه آنها بت عُزّی را میپرستند. سنگ صاف و سیاه که معبد بزرگی دارد و شتران زیادی برای او قربانی میشوند. این سنگ، الهه آفرینش است و همه هستی به دست او خلق شده است!!
خیلی جالب است، یهودیان که خود را یکتاپرست میدانند میخواهند از این مردم برای نابودی اسلام کمک بگیرند.
عُیَینه، رئیس این قبیله است، وقتی به او خبر میدهند که گروهی از یهودیان برای دیدن او آمدهاند، خیلی تعجّب میکند، آخر کم اتّفاق افتاده است که یک یهودی یکتاپرست به دیدار بتپرست بیاید.(1)
عُیَینه از خیمه خود بیرون میآید و به مهمانهای خود خوشآمد میگوید و آنها را به داخل خیمه دعوت میکند:
-- مهمانان عزیز! خیلی خوش آمدید.
-- شما میدانید که محمّد، دین تازهای آورده است. او میخواهد آیین بتپرستی را از بین ببرد. ما میخواهیم با کمک شما به جنگ او برویم تا نتواند بتها را نابود کند.
-- شما سالیان سال ما را به خاطر عبادت عُزّی، سرزنش میکردید، حال چگونه
1) 10. . فلم یزل یسیر معهم حیی بن أخطب فی قبائل العرب، حتّی اجتمعوا قدر عشرة آلاف من قریش وکنانة والأقرع بن حابس فی قومه، وعبّاس بن مرداس فی بنی سلیم: تفسیر القمّی ج 2 ص 177، التفسیر الصافی ج 4 ص 171، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 244.
شده است که میخواهید از خدای ما دفاع کنید؟ باور آن سخت است.
-- جناب عُیَینه! حق با شماست. ما قبلاً با بتپرستی نظر مساعدی نداشتیم، امّا وقتی مقداری به مطالعات و تحقیقات خود ادامه دادیم به نتایج تازهای رسیدیم.
-- عجب. خوب بعد از این تحقیقات جدید، چه دستگیرتان شد؟
-- ما فهمیدیم که دین شما بهتر از دین محمّد است. و این سخن را به ابوسفیان گفتهایم و او به ما قول همکاری داده است. آیا شما هم به ما کمک میکنید؟ آیا نیروهای خود را برای حمله به مدینه بسیج میکنید؟
-- من باید قدری فکر کنم. ما مدّتهاست که با مردم مدینه، روابط خوبی داریم. در سالهای قحطی، مردم مدینه به ما کمک زیادی کردهاند، حال ما چگونه به جنگ آنها برویم؟
-- جناب عُیَینه! شما بزرگ این قبیله هستید. شما باید از عُزّی، دختر خدای خود حمایت کنید. اگر دست روی دست بگذارید، محمّد به معبد شما حمله خواهد کرد و دختر زیبای خدا را در آتش خواهد سوزاند!
-- باشد. ما به کمک شما میآییم.(1)
نگاه کن! حَیّ چقدر خوشحال است که توانسته است این قبیله را نیز با خود همراه کند. اکنون باید به سوی قبیلههای دیگر رفت. باید همه آنها را تحریک کرد تا در این جنگ شرکت کنند.
حَیّ میخواهد سپاه بزرگی را تشکیل بدهد، سپاهی که تا به حال، مردم حجاز نمونه آن را ندیدهاند. او لیست بلندی در دست دارد، او میخواهد تا همه قبیلههای بنی سُلَیم، بنی اَسد و... نیروهای خود را برای حمله به مدینه بسیج
1) 11. . خرج حیی بن أخطب بعد بنی النضیر إلی مکّة؛ یحرّض المشرکین علی حربه صلیاللهعلیهوآله، خرج کنانة بن الربیع بن أبی الحقیق فی غطفان، ویحرّضهم علی قتله علی أنّ لهم نصف تمر خیبر، فأجابه عُیَینة بن الحصن الفزاری إلی ذلک، وکتبوا إلی حلفائهم من بنی أسد...: عون المعبود ج 8 ص 165.
کنند.
حَیّ به زودی با سپاه ده هزار نفری به سوی مدینه خواهد آمد. روزهای سختی در انتظار مدینه است. پیامبر چگونه میخواهد در مقابل این سپاه بزرگ مقاومت کند.
خدایا! تو خود، پیامبرت را یاری کن!
همسفر خوبم! بیا به سوی مدینه برویم، حمله نظامی به مدینه حتمی شده است، ما باید هر چه زودتر این خبر را به پیامبر برسانیم.
تا شهر مدینه راه زیادی داریم، فکر میکنم سفر ما چند روز طول بکشد...
همسفر خوبم! آن نخلستانها را میبینی، آنجا مدینه است! شهری که پیامبر مهربانیها به آنجا مهاجرت کرده است. امروز این شهر، محل نزول فرشتگان الهی است.
باید به مرکز شهر برویم، به مسجد پیامبر. باید پیامبر را از هجوم دشمنان آگاه سازیم.
نگاه کن! مسجد پر از جمعیّت است. هنوز که وقت نماز نشده است. تا اذان ظهر ساعتی مانده است. پس برای چه مردم در مسجد جمع شدهاند؟
داخل مسجد میشویم. صدایی آشنا به گوش میرسد، این پیامبر است که برای مردم سخن میگوید: «ای مردم! جبرئیل بر من نازل شده است و به من خبر داده است که احزاب به زودی به جنگ ما خواهند آمد، به نظر شما، چگونه با آنان مقابله کنیم؟».
تو نگاهی به من میکنی و میگویی: منظور پیامبر از «احزاب» چیست؟
«احزاب»، جمع کلمه «حزب» است، «حزب» هم به معنای گروه است. از آن جهت که گروهها و قبیلههای متعددی میخواهند به مدینه حمله کنند، پیامبر از کلمه «احزاب» استفاده میکند.
آری! جنگ احزاب در پیش است.(1)
یکی از بزرگان از جا برمیخیزد و چنین میگوید: «خوب است ما نیروهای خود را از شهر مدینه خارج کنیم و به استقبال دشمن برویم. میدان جنگ باید در بیرون شهر باشد».
عدّهای با این نظر مخالف هستند، وقتی دشمن چندین برابر ما باشد، نمیتوان در خارج از شهر به مقابله با او پرداخت.
همه به فکر فرو میروند، به راستی چگونه میتوان در مقابل این سپاه بزرگ مقاومت کرد؟
در جنگ احد، مسلمانان از شهر خارج شدند و به استقبال سپاه قریش رفتند و تجربه دردناکی را کسب کردند. آن روز قبیله قریش به جنگ آمده بود، امّا امروز سپاه احزاب میآید، قبیلههای عرب همه متّحد شدهاند و فقط به فکر نابودی اسلام هستند.
به راستی چه باید کرد؟
همه مردان جنگجوی مدینه از هفتصد نفر بیشتر نیستند. آنها چگونه میخواهند در مقابل لشکر ده هزار نفری مقاومت کنند؟
سکوت بر همه جا سایه افکنده است. فکر دیگری به ذهن دیگران نمیرسد، به راستی چه باید کرد؟(2)
-- برخیز! برخیز و سخن بگو!
-- با من هستی؟ وقتی بزرگان هستند من چه بگویم؟ من ایرانی هستم و در
1) 12. . أقبلت بحدّها وحدیدها حتّی أناخت علینا بالمدینة واثقة بأنفسها فیما توجّهت له، فهبط جبرئیل علیهالسلام علی النبی صلیاللهعلیهوآله فأنبأه بذلک، فخندق علی نفسه ومَن معه مِن المهاجرین والأنصار: الخصال ص 368، الاختصاص ص 167، بحار الأنوار ج 20 ص 244.
2) 13. . ولمّا فرغ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله من الخندق، أقبلت قریش حتّی نزلت بین الجرف والغابة، فی عشرة آلاف من أحابیشهم ومن تابعهم من بنی کنانة وأهل تهامة، وأقبلت غطفان ومن تابعهم من أهل نجد، حتّی نزلوا إلی جانب أُحد، وخرج رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله والمسلمون حتّی جعلوا ظهورهم إلی سلع... فضرب هناک عسکره، والخندق بینه وبین القوم: تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 129، تفسیر الثعلبی ج 8 ص 13، تفسیر البغوی ج 3 ص 511، معجم البلدان ج 3 ص 141، تاریخ الطبری ج 1 ص 236، تاریخ الإسلام ج 2 ص 287، البدایة والنهایة ج 4 ص 117، إمتاع الأسماع ج 8 ص 372، السیرة النبویة لابن هشام ج 3 ص 704، السیرة النبویة لابن کثیر ج 3 ص 197، بحار الأنوار ج 20 ص 200؛ فبلغ ذلک رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، واستشار أصحابه، وکانوا سبعمئة رجل: تفسیر القمّی ج 2 ص 177، بحار الأنوار ج 20 ص 218.
این شهر غریبم.
-- برخیز! چه کسی گفته تو بزرگ نیستی؟ تو سلمان محمّدی هستی؟ مگر فراموش کردهای که پیامبر چقدر به تو احترام میگذارد؟ برخیز و پیشنهاد خود را بگو.
-- آیا کسی سخن مرا قبول میکند؟
-- وظیفه تو فقط این است که برای دفاع شهر، پیشنهاد خود را بگویی. این پیامبر است که سرانجام باید تصمیم بگیرد.
و اینگونه است که سلمان از جا برمیخیزد و رو به پیامبر میکند و میگوید:
-- من پیشنهاد خوبی برای دفاع از مدینه دارم.
-- پیشنهاد تو چیست؟
-- در ایران، گرداگرد شهرها، خندق و کانال بزرگی حفر میکنند تا دشمن نتواند به شهر حمله کند. من فکر میکنم خوب است هر چه سریعتر خندقی حفر کنیم و مانع هجوم دشمن به شهر شویم.(1)
این پیشنهاد جالبی است. تا به حال هیچ کس به آن فکر نکرده است، اصلاً در سرزمین حجاز هیچ گاه از این روش استفاده نشده است.
پیامبر رو به یارانش میکند، گویا دیگران هم این نظر را پسندیدهاند، این بهترین راه برای دفاع از شهر است. پیامبر این نظر را تأیید میکند. اکنون دیگر باید هر چه سریعتر دست به اقدام زد.
آری! باید دور تا دور شهر را خندق بزرگی بکنیم، خندقی که هیچ اسبسواری نتواند از روی آن عبور بکند.
1) 14. . فلمّا سمع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله اجتماع الأحزاب علیه وقوّة عزیمتهم فی حربه، استشار أصحابه، فأجمع رأیهم علی المقام بالمدینة وحرب القوم إنّ جاؤا إلیهم علی أنقابها، فأشار سلمان الفارسی رحمهالله علی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله بالخندق، فأمر بحفره، وعمل فیه بنفسه، وعمل فیه المسلمون: بحار الأنوار ج 20 ص 251؛ قال سلمان: یا رسول اللّه، إنّ القلیل لا یقاوم الکثیر فی المطاولة، قال: فما نصنع؟ قال: نحفر خندقاً یکون بیننا وبینهم حجاباً، فیمکنک منعهم فی المطاولة، ولا یمکنهم أن یأتونا من کلّ وجه، فإنّا کنّا معاشر العجم فی بلاد فارس إذا دهمنا دهم من عدوّنا نحفر الخنادق، فیکون الحرب من مواضع معروفة. فنزل جبرئیل علی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فقال: أشار بصوابٍ: تفسیر القمّی ج 2 ص 177، التفسیر الصافی ج 4 ص 171 و ج 6 ص 21، بحار الأنوار ج 20 ص 218.
همه مردم به خانههای خود میروند تا بیل و کلنگ بیاورند و هر چه زودتر کار را شروع کنند.
-- همسفر! بلند شو برویم یک بیل و کلنگ پیدا کنیم. بلند شو!
-- ای بابا! این هم طرح شد. به خدا این کار هیچ فایدهای ندارد.
-- چرا چنین میگویی؟ چرا این همه ناامیدی؟ کمی مثبت فکر کن!
-- آقای نویسنده! من میخواهم مثبت فکر کنم، امّا نمیشود، آیا میدانی کندن خندق دور شهر چقدر زمان میبرد؟ مثل این که قرار است با بیل و کلنگ خندق بکنیم، این کار زمان زیادی میخواهد.
-- مثل این که حق با توست. من به این فکر نکرده بودم. پس چرا سلمان این پیشنهاد را داد؟ مگر او خبر نداشت که به زودی سپاه احزاب به مدینه میرسد؟
-- خوب است برویم با او سخن بگوییم.
به سوی هموطن خود، سلمان میرویم. سلام میکنیم، او با گرمی جواب ما را میدهد. او خیلی خوشحال است که هموطن خود را دیده است، برای همین رو به من میکند و میگوید:
-- شما کجا، اینجا کجا؟
-- من نویسنده هستم و همراه با همسفر خوبم به این شهر آمدهام.
-- خیلی خوش آمدید.
-- جناب سلمان! ما سخن شما را شنیدیم. شما پیشنهاد دادی تا مسلمانان برای دفاع، خندقی بکنند. آیا فکر کردهاید که این کار، زمان زیادی میخواهد؟
-- با توکّل به خدا در مدّت کوتاهی آن را آماده کنیم.
-- آخر این چگونه ممکن است؟ آیا قرار است معجزهای روی بدهد.
-- نه، ما با همین دستهای خود، با بیل و کلنگ این خندق را آماده خواهیم کرد.
-- آخر چگونه بر دور شهر مدینه میتوان چنین خندقی را کند؟
-- فهمیدم. شما منظور مرا متوجّه نشدید. قرار نیست که ما تمام دور مدینه را خندق بکنیم. ما فقط در طرف غرب شهر خندق میکنیم.
-- خوب این خندق چگونه میتواند مانع هجوم سپاه دشمن شود؟
-- همراه من بیایید تا برایتان توضیح دهم.
همراه سلمان از مسجد خارج میشویم. کمی دورتر از مسجد، یک تپهای وجود دارد. سلمان ما را به بالای آن تپه میبرد. اکنون ما میتوانیم تمام شهر مدینه را به خوبی ببینیم:
-- خوب. آن طرف را نگاه کن، سمت شمال را میگویم. چه میبینی؟
-- رشته کوه بلندی را میبینم که سر به فلک کشیده است.
-- این رشته کوه اُحد است که مانند دیواری بلند از شهر حفاظت میکند. دشمن هرگز نمیتواند از این سمت به ما حمله کند.
-- تا به حال به این فکر نکرده بودم.
-- سمت مشرق را نگاه کن! چه میبینی؟
-- سیاهی میبینم که تا دور دستها به چشم میآید که قسمتی از شهر را هم پوشانده است.
-- به آن سیاهی، «حَرّه» میگویند. حَرّه، منطقهای سنگلاخی است که عبور سپاه دشمن از آن بسیار مشکل است. این سنگلاخهای تنگ و پراکنده، امکان حمله دسته جمعی به دشمن نمیدهد، از این مسیر فقط دستههای پانصد نفری میتوانند عبور کنند که سربازان اسلام میتوانند آنان را آماج تیرهای خود قرار بدهند. سمت جنوب مدینه هم که نخلستان است و دشمن نمیتواند به صورت گروهی از میان این نخلستانها حمله کند.
-- با این حساب، فقط قسمت غرب باقی میماند که باید خندق آنجا کنده شود.
-- آری! آنجا زمین صاف است و تنها راه نفوذ دشمن به شهر است.(1)
با سلمان به مسجد برمیگردیم. چقدر بیل و کلنگ در کنار مسجد است. پس مردم کجا هستند؟
نزدیک اذان ظهر است. صدای اذان بلال به گوش میرسد. همه برای نماز به داخل مسجد رفتهاند. نماز برپا میشود.
بعد از نماز همه همراه با پیامبر به سمت غرب شهر حرکت میکنند. ما هم همراه آنها میرویم.
تو به من نگاه میکنی و میگویی:
-- مگر این مردم ناهار نمیخورند، من که خیلی گرسنه هستم. بیا برویم بازار یک غذایی تهیّه کنیم.
-- این موقع، هیچ غذایی پیدا نمیکنی. تازه اگر هم غذا پیدا کنی چگونه میخواهی آن را بخوری؟
-- یعنی چه؟
1) 15. . الخندق: حفیر حول المدینة، وهی فی شامی المدینة من طرف الحرّة الشرقیة إلی طرف الحرّة الغربیة: سبل الهدی والرشاد ج 4 ص 399.
-- الآن ماه رمضان است. همه مردم روزه هستند. باید تا غروب آفتاب صبر کنی.
-- بابا! ما مسافر هستیم. بر مسافر روزه واجب نیست. این را همه میدانند.
-- به هر حال، من باید همراه مسلمانان بروم تا ببینم ماجرا چه میشود.
-- صبر کن من هم میآیم. چند ساعت گرسنگی را میتوان تحمّل کرد. شکر خدا که فصل زمستان است و روزها خیلی کوتاه.(1)
کمی که از مرکز شهر دور میشویم، به کوهی میرسیم. نام این کوه، سَلع است. کندن خندق را باید از اینجا شروع کرد. پیامبر مسیری که باید خندق کنده شود را مشخص میکند.(2)
حتماً میدانی که مسلمانان به دو گروه مهاجران و انصار تقسیم میشوند. مهاجران، کسانی هستند که در اصل از شهر مکّه هستند امّا همراه پیامبر به مدینه هجرت کردهاند، امّا انصار به مسلمان مدینه گفته میشود، کسانی که از پیامبر دعوت کردند تا به شهر آنها بیاید. آنها اسلام را یاری نمودند.
پیامبر مسیر کندن خندق را به دو قسمت تقسیم کرده و هر کدام از انصار و مهاجران را مسئول آماده کردن یکی از آنها میکند.
مسیر خندق، تقریباً شش کیلومتر است. خطی که قسمت غرب شهر را در پناه خود میگیرد. دشمن برای هجوم به شهر فقط از این قسمت میتواند اقدام کند. البته عمق و عرض باید حداقل چهار متر باشد تا دشمن نتواند از آن عبور کند.(3)
برنامهریزی حفر خندق چند ساعت طول میکشد، وقتی که مسیر کندن خندق مشخص میشود همه مشغول به کار میشوند. خود پیامبر به قسمت مهاجران
1) 16. . خرج رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فی غداة باردة إلی الخندق، والمهاجرون والأنصار یحفرون الخندق بأیدیهم، ولم یکن لهم عبید، فلمّا رأی ما بهم من الجوع والنصب قال: اللّهمّ إنّ العیش عیش الآخرة، فاغفر للأنصار والمهاجرة، فقالوا مجیبین له: نحن الذین بایعوا محمّداً علی الجهاد ما بقینا أبداً: تاریخ الإسلام ج 2 ص 297.
2) 17. . إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله خطّ مِن أحمر البسختین طرف بنی حارثه عام حزب الأحزاب حتّی بلغ المذاحج: المعجم الکبیر ج 6 ص 213، وراجع المستدرک ج 3 ص 598؛ فإنّا لا نحبّ أن نتجاوز خطّک: تفسیر البغوی ج 3 ص 510، بحار الأنوار ج 20 ص 189.
3) 18. . لا توجد لدینا معلومات دقیقة عن صفات الخندق ودقائقه، فقد ذکر المؤّخون أنّه کان من العرض بحیث لا یستطیع فرسان العدوّ عبوره بالقفز، ومن المحتم أنّ عمقه أیضاً کان بالقدر الذی إذا سقط فیه أحد لم یکن یستطیع أن یخرج من الطرف المقابل بسهولة. إضافة إلی أنّ سیطرة رماة المسلمین علی منطقة الخندق کان یمکنهم من جعل کلّ من یحاول العبور هدفاً وغرضاً لسهامهم فی وسط الخندق وقبل عبوره. وأمّا من ناحیة الطول فإنّ البعض قد قدّره باثنی عشر ألف ذراع ستّة آلاف متر: الأمثل فی تفسیر کتاب اللّه المنزل ج 13 ص 204.
میآید، کلنگ به دست میگیرد و مثل بقیّه مشغول کندن زمین میشود.(1)
-- تو که هنوز قلم و کاغذ در دست داری؟
-- خوب، دارم مینویسم.
-- بس است، حالا دیگر وقت عمل است باید کلنگ در دست بگیری.
-- چشم. هر چه تو بگویی همسفر!
-- این طوری که من حساب کردهام هر نفر باید دو متر از مسیر این خندق را بکند.
ما هم مثل دیگران، شروع به کندن زمین میکنیم، تو کلنگ میزنی و من هم خاک را جا به جا میکنم.
همه مسلمانان مشغول کار هستند. آنها با خاکها، چیزی شبیه خاکریز درست میکنند تا برای آنها حالت سنگر داشته باشد. قرار شده است که تیراندازها پشت این خاکریزها موضع بگیرند و آماده تیراندازی باشند.
ساعتی میگذرد، آسمان سرخ میشود، خورشید در حال غروب است. وقت افطار نزدیک است. خوشا به حال این مسلمانان که روزه بودند و اکنون با چه خوشحالی روزه خود را افطار خواهند کرد. آنها میدانند که چند روز دیگر تا پایان ماه رمضان نمانده است، میدانند که دلشان دوباره برای ماه رمضان، این ماه زیبای خدا تنگ خواهد شد.
همه به سوی شهر باز میگردند، نماز را در مسجد میخوانند و به خانههای خود میروند.
1) 19. . إنّ النبی صلیاللهعلیهوآله خطّ الخندق عام الأحزاب، وقطع لکلّ عشرة أربعین ذراعاً: المستدرک للحاکم ج 3 ص 598، مجمع الزوائد ج 6 ص 130، المعجم الکبیر ج 6 ص 213، الدرر لابن عبد البرّ ص 169، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 269، جامع البیان ج 21 ص 162، تفسیر الثعلبی ج 3 ص 40، تفسیر البغوی ج 3 ص 510، تفسیر القرطبی ج 14 ص 129؛ وقسم [رسول اللّه ]الخندق بین المسلمین...: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 179؛ أخذ معولاً فحفر فی موضع المهاجرین بنفسه، وأمیر المؤنین علیهالسلام ینقل التراب من الحفرة، حتّی عرق رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وعی: تفسیر القمّی ج 2 ص 177، بحار الأنوار ج 20 ص 218.
صبح زود، هنوز آفتاب نزده است که همه، همراه با پیامبر به سوی محل کندن خندق میروند. همه دست به کار میشوند. فرصت زیادی باقی نمانده است، باید تا نیامدن سپاه دشمن، خندق را آماده کنیم.
این روزها دشمن به فکر این است که هر چقدر میتواند نیرو جمعآوری کند. او به خیال خود با سپاه بزرگی میآید تا ریشه اسلام را بکند.
عدّهای کلنگ میزنند، عدّهای هم خاکها را جابجا میکنند، مسلمانان چه شوری دارند.
نگاه کن! پیامبر در کنار علی(ع) مشغول کار است. پیامبر کلنگ میزند، علی(ع) خاکها را به بیرون خندق میبرد.(1)
پیامبر با نشاطی وصفنشدنی، کلنگ میزند، عرق بر پیشانیش نشسته است. او نمیخواهد با مردم فرقی داشته باشد، او مثل بقیّه است، لباسش خاکی شده است، لبخند میزند، او هرگز به فکر ریاست بر مردم نیست، تاریخ تا به حال رهبری اینگونه ندیده است که اینقدر مثل مردم باشد، برای همین است که مردم اینقدر او را دوست دارند.
وقتی مردم با چشم خود میبینند که خود پیامبر بیش از همه کار میکند و عرق
1) 20. . أخذ معولاً فحفر فی موضع المهاجرین بنفسه، وأمیر المؤنین علیهالسلام ینقل التراب من الحفرة، حتّی عرق رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وعی: تفسیر القمّی ج 2 ص 177، بحار الأنوار ج 20 ص 218.
میریزد، آنها هم با شور بیشتری کار میکنند.
صدای دلنوازی به گوش میرسد، خدای من! این کیست؟
اللّهمّ لولا أنتَ ما اهتَدَینا
وَ لا تَصَدَّقنا وَ لا صَلَّینا...
این صدای پیامبر است، کاش میتوانستم زیبایی این سخن را برایت بازگو کنم، تو خود میدانی که هیچ گاه نمیتوان اوج زیبایی یک سخن را با ترجمه بیان کرد: «بار خدایا! اگر رحمت تو نبود ما هرگز هدایت نمیشدیم، اگر مهربانی تو نبود ما به یکتایی تو ایمان نداشتیم و نماز نمیخواندیم. بار خدایا! آرامشی بر قلبهای ما نازل کن و آن روزی که با دشمن روبرو شویم، ما را در راه خودت ثابت قدم بدار!».
همه مسلمانان به این دعای پیامبر، آمین میگویند، اگر روزه هستند و تشنه و گرسنه، امّا شنیدن این صدای زیبا، خستگی را از تن همه بیرون میکند و شور دیگری همه جا را فرا میگیرد.(1)
ساعتی میگذرد، نزدیک اذان ظهر هستیم. دیگر کم کم باید برای خواندن نماز آماده شویم.
آنجا چه خبر است؟ گویا یکی از مسلمانان از شدّت گرسنگی از هوش رفته است.
ماجرا چیست؟ بیا ما هم جلو برویم.
این پیرمرد از صبح تا به الآن با زبانِ روزه مشغول کار کردن بوده است. گرسنگی او را خیلی اذّیت کرده است.
1) 21. . إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ینقل معنا التراب یوم الأحزاب، وقد واری التراب بیاض بطنه وهو یقول: اللّهمّ لولا أنت ما اهتدینا/ ولا تصدّقنا ولا صلّینا/ فأنزلن سکینةً علینا/ وثبّت الأقدام إن لاقینا/ إنّ الأُولی قد بغوا علینا/ وإن أرادوا فتنةً أبینا/ رفع بها صوته: بحار الأنوار ج 20 ص 199، الغدیر ج 2 ص 6، سنن الدارمی ج 2 ص 221، صحیح البخاری ج 4 ص 25، السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 16، عمدة القاری ج 14 ص 132، مسند أبی یعلی ج 3 ص 263، صحیح ابن حبّان ج 10 ص 397.
پسر او رو به من میکند و میگوید: «دیشب پدرم که به خانه آمد بسیار خسته بود، مادرم تا رفت افطاری را آماده کند او به خواب رفت. او دیشب نه افطاری خورد نه سحری! در واقع او دو روز است که هیچ نخورده است، من صبح به او گفتم که امروز در منزل استراحت کند، امّا او قبول نکرد. او به من گفت: هرطور شده است میآیم و مثل بقیّه مردم کار میکنم».(1)
و اینجاست که تو هم مثل من به این ایمان و پشتکار پیرمرد حسرت میخوری!
-- اللّه اکبر اللّه اکبر!
این صدای بلال است که به گوش میرسد، نماز ظهر در همین جا برپا خواهد شد، کنار خندق. بعد از نماز همه سر کار خود میروند.
آنجا را نگاه کن! سلمان را میگویم که چگونه کار میکند، با این که سن و سالی از او گذشته است ولی به اندازه چندین نفر کار میکند.
همه از قدرت بدنی او حیرت زدهاند، او چنان کلنگ میزند و دل سنگ و خاک را میشکافد که جوانان از او عقب میمانند. او بدون هیچ استراحتی، معجزهآسا کار میکند و جلو میرود که چشمها را خیره میکند. در همین مدّت کم، به اندازه پنج نفر جلو رفته است. باور کردنی نیست. چگونه ممکن است پیرمردی با این سن و سال بتواند اینگونه کار کند؟
انصار و مهاجران با خود میگویند: فردا باید از سلمان بخواهیم که به گروه ما بیاید. آنها غصّه میخورند که چرا از همان روز اوّل، سلمان را به گروه خود دعوت نکردند. اگر سلمان به گروه آنها ملحق شود خیلی خوب است.
1) 22. . کان رجلٌ من أصحاب النبی صلیاللهعلیهوآله یقال له: خَوّات بن جُبَیر أخو عبد اللّه بن جُبَیر الذی کان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وکّله بفم الشعب فی یوم أُحد فی خمسین من الرماة، ففارقه أصحابه، وبقی فی اثنی عشر رجلاً، فقُتل علی باب العشب، وکان أخوه هذا خَوّات بن جُبَیر شیخاً ضعیفاً، وکان صائماً، فأبطأت علیه أهله بالطعام، فنام قبل أن یفطر، فلمّا انتبه قال لأهله: قد حرم علیَّ الأکل فی هذه اللیلة، فلمّا أصبح حضر حفر الخندق، فأُغمی علیه، فرآه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فرقّ له...: تفسیر القمّی ج 1 ص 66، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 21، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 173، بحار الأنوار ج 20 ص 241.
این سر و صدا چیست که به گوش میرسد؟
اینها مهاجران هستند که دست سلمان را گرفتهاند و میخواهند او را به گروه خود ببرند. آنها میگویند: سلمان از ماست. او از مردم مدینه نیست. او هم مثل ما هجرت کرده است.
از آن طرف صدای انصار بلند میشود: خیر، سلمان از ماست. او که اهل مکّه نیست. مهاجران کسانی هستند که از مکّه آمدهاند، سلمان از ایران آمده و در مدینه ساکن شده است، او از انصار است.
مثل این که قضیه دارد جدّی میشود. اختلاف این دو گروه بالا گرفته است. انصار و مهاجران دستان سلمان را گرفتهاند و او را به سوی خود میکشند.
خبر به پیامبر میرسد، پیامبر به میان جمع آنها میآید. به سوی سلمان میرود و دست او را میگیرد و با صدای بلند میگوید: «سَلمانُ مِنّا أهلَ البَیْتِ: سلمان از خاندان ماست».
همسفر! شنیدی یا نه؟
همه با شنیدن این سخن به فکر فرو میروند. پیامبر به آنها فهماند که سلمان بالاتر از آن است که در گروه انصار یا مهاجران بگنجد. سلمان وصل به خاندان عصمت و وحی است، او خانه زاد عشق است.(1)
تو از کشوری دور به غربت آمدی، به عشق حقیقت آمدی. تا دیروز بردهای بی کس و تنها بودی، بی خانه و کاشانه بودی، از همه جا و همه کس وامانده بودی.
امّا چگونه شد که امروز اینقدر عزیز شدی و به خاندان پیامبر وصل شدی؟
1) 23. . إنّ النبی صلیاللهعلیهوآله خطّ الخندق عام الأحزاب، وقطع لکلّ عشرة أربعین ذراعاً، فاحتجّ المهاجرون والأنصار فی سلمان، وکان رجلاً قویّاً، فقال المهاجرون: سلمان منّا، وقالت الأنصار: سلمان منّا، فقال النبی صلیاللهعلیهوآله: «سلمان منّا أهل البیت»: المستدرک للحاکم ج 3 ص 598، مجمع الزوائد ج 6 ص 130، المعجم الکبیر ج 6 ص 213، وراجع الدرر لابن عبد البرّ ص 169، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 269، جامع البیان ج 21 ص 162، تفسیر الثعلبی ج 3 ص 40، تفسیر البغوی ج 3 ص 510، تفسیر القرطبی ج 14 ص 129، الطبقات الکبری ج 4 ص 83، تاریخ مدینة دمشق ج 21 ص 408، أُسد الغابة ج 2 ص 331، تهذیب الکمال ج 11 ص 250، سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 539، تاریخ الطبری ج 2 ص 235، ذکر أخبار إصفهان ج 1 ص 54، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 179، البدایة والنهایة ج 4 ص 114، إمتاع الأسماع ج 1 ص 225، أعیان الشیعة ج 1 ص 262، السیرة النبویة لابن هشام ج 3 ص 192، سبل الهدی والرشاد ج 4 ص 365، السیرة الحلبیة ج 2 ص 634، بحار الأنوار ج 17 ص 170.
تو اکنون دریا شدی و بیهمتا! تو همسایه دیوار به دیوار خانه علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) شدی!
بر تو مبارک باد ای سلمان!
امروز پیامبر تاج شرف وعزتی را بر سر تو گذارد که هرگز نمونه نداشته است. تو مایه مباهات ایرانیان شدی و آنان برای همیشه به تو افتخار خواهند کرد.
دیگر کسی تو را سلمان فارسی نباید بخواند، تو سلمان محمّدی هستی.
پنج روز از آغاز کندن خندق گذشته است. ماه رمضان هم تمام شده است و امروز روز عید فطر است و مسلمانان هم چنان مشغول کار هستند.
تقریباً یک متر خندق را گود کردهایم، هنوز باید خیلی زمین را بکنیم، خندق حداقل باید چهار متر گود بشود.
نگاهی به دستهای تو میکنم، از بس کلنگ زدهای، دست هایت پینه بسته است، امّا دلت چقدر روشن شده است. تو میدانی که این روزهای تاریخ هرگز تکرار نخواهد شد. هر وقت خسته میشوی، نگاهی به آن سو میکنی، پیامبر و علی(ع) را میبینی، دلت خوش است که دیدار یار نصیبت شده است.
زنبیل را پر از خاک میکنی، حالا نوبت من است که آن را بردارم و از خندق بیرون ببرم. زنبیل ما هم دیگر دارد پاره میشود، یادت باشد که بعداً آن را تعمیر کنیم تا پاره نشود.
وقتی دارم به سمت خندق برمیگردم، صدایی آشنا به گوشم میرسد. چندین نفر در وسط خندق جمع شدهاند. سلمان هم در میان آنهاست. آنها دارند با هم سخن میگویند:
-- عجب سنگ سختی؟ کلنگ من هم شکست.
-- فکر نمیکنم بتوانیم این سنگ بزرگ را بشکنیم.
-- خوب است با کمک دیگران این سنگ را جابجا کنیم.
-- چه حرفهای عجیبی میزنی! سنگی به این بزرگی را چگونه میخواهی جابجا کنیم؟
-- پس خوب است مسیر خندق را کمی به راست منحرف کنیم.
-- قبل از این کار باید با پیامبر مشورت کنیم.
قرار بر این میشود که سلمان نزد پیامبر برود و ماجرا را به ایشان خبر بدهد.
نمیدانم پیامبر چه دستوری خواهد داد، به هر حال، این یک سنگ نیست، صخرهای است بزرگ که از دل خاک بیرون زده است!
بعد از لحظاتی، پیامبر به این سو میآید، دیگران هم جمع میشوند. همه منتظر هستند ببینند که پیامبر چه نظری خواهد داد.
پیامبر نگاهی به سنگ میکند، بعد کلنگ سلمان را میگیرد و آن را بالا میآورد و نام خدا را بر زبان جاری میکند و ضربهای محکم به سنگ میزند. ناگهان سنگ ترک میخورد و از درون آن نوری میدرخشد که چشمهای همه را خیره میکند. پیامبر فریاد برمیآورد: اللّه اکبر!
بانک اللّه اکبر مسلمانان در فضا طنین میاندازد.
پیامبر بار دیگر، کلنگ را بالا میآورد و ضربه دوم را فرود میآورد. باز نوری میدرخشد، اللّه اکبر!
ضربه سومِ پیامبر که بر سنگ فرود میآید، نور دیگری پدیدار میشود و سنگ
قطعه قطعه میشود.
اکنون پیامبر کلنگ را به دست سلمان میدهد.
ای یاران من!
شما دیدید که چون ضربه اوّل را به این سنگ زدم، جرقهای از نور درخشید، جبرئیل به من خبر داد که اسلام به زودی به مدائن، پایتخت ایران خواهد رفت.
وقتی ضربه دوم را زدم، جبرئیل به من مژده داد که روزی روم را فتح خواهید نمود و در ضربه سوم باخبر شدم که یمن را هم فتح خواهید کرد.
یاران من! شمارا بشارت باد که پیروزی از آن شماست، روزی میآید که ایران، روم و یمن مسلمان شوند و جز خدای یگانه پرستش نکنند.
فریاد شادی همه جا را فرا میگیرد. آری! آینده از آنِ ماست. درست است که این روزها، روزهای سختی است، امّا دریغی نیست که فردا، فردای اسلام است. روزی که ندای «اللّه اکبر» در همه جا طنینانداز شود.(1)
-- ببین پیامبر چه حرفهایی میزند. او چگونه مردم را فریب میدهد.
-- چند روز دیگر سپاه مکّه میآید و همه این مردم را قتل عام میکند، حالا پیامبر به آنها وعده حکومت ایران را میدهد.
-- این همان مردم فریبی است، پیامبر نباید این کارها را بکند.
-- خوب، رهبر یعنی همین دیگر. رهبر باید مردمش را فریب بدهد. اگر به آنها بگوید که خود را برای مرگ آماده کنید، دیگر کسی حرفش را قبول نمیکند. او باید این وعدههای دروغ را به مردم بدهد تا بتواند ریاست کند.
1) 24. . فحفرنا حتّی إذا کنّا بجبّ ذی باب أخرج اللّه من باطن الخندق صخرةً مَروة کسرت حدیدنا وشقّت علینا، فقلنا: یا سلمان، ارقَ إلی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وأخبره خبر هذه الصخرة، فإمّا أن نعدل عنها، فإنّ المعدل قریب، وإمّا أن یأمرنا فیه بأمره، فإنّا لا نحبّ أن نتجاوز خطّه. قال: فرقی سلمان إلی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وهو ضارب علیه قبّة ترکیة، فقال: یا رسول اللّه، خرجت صخرة بیضاء مَروة مِن بطن الخندق، فکسرت حدیدنا وشقّت علینا، حتّی ما یحیک فیها قلیل ولا کثیر، فمرنا فیها بأمرک، فإنّا لا نحبّ أن نتجاوز خطّک. قال: فهبط رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله مع سلمان الخندق، والتسعة علی شفّة الخندق، فأخذ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله المِعوَل من ید سلمان فضربها به ضربةً صدعها، وبرق منها برقٌ أضاء ما بین لابَتَیها حتّی لکأنّ مصباحاً فی جوف بیتٍ مظلم، فکبّر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تکبیرة فتحٍ، وکبّر المسلمون، ثمّ ضربها رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ثانیةً، فبرق منها برقٌ أضاء ما بین لابَتَیها حتّی لکأنّ مصباحاً فی جوف بیتٍ مظلم، فکبّر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تکبیرة فتحٍ وکبّر المسلمون، ثمّ ضرب بها رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ثالثةً فکسرها، وبرق منها برقٌ أضاء ما بین لابَتَیها حتّی لکأنّ مصباحاً فی جوف بیتٍ مظلم، فکبّر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تکبیرة فتحٍ، وکبّر المسلمون، وأخذ بید سلمان ورقی، فقال سلمان: بأبی أنت وأُمّی یا رسول اللّه، لقد رأیتُ منک شیئاً ما رأیته منک قطّ. فالتفت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله إلی القوم وقال: رأیتم ما یقول سلمان؟ فقالوا: نعم، قال: ضربت ضربتی الأُولی فبرق الذی رأیتم أضاءت لی منها قصور الحیرة ومدائن کسری کأنّها أنیاب الکلاب، فأخبرنی جبرئیل أنّ أُمّتی ظاهرة علیها، ثمّ ضربتُ ضربتی الثانیة فبرق الذی رأیتم أضاءت لی منها قصور الحمر من أرض الروم فکأنّها أنیاب الکلاب، فأخبرنی جبرئیل أنّ أُمّتی ظاهرة علیها، ثمّ ضربتُ ضربتی الثالثة فبرق لی ما رأیتم أضاءت لی منها قصور صنعاء کأنّها أنیاب الکلاب، وأخبرنی جبرئیل أنّ أُمّتی ظاهرة علیها، فأبشروا. فاستبشر المسلمون وقالوا: الحمد للّه موعد صدقٍ، وعدنا النصر بعد الحصر: تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 269، جامع البیان ج 21 ص 162، أسباب نزول الآیات ص 64:تفسیر البغوی ج 3 ص 510، تفسیر الآلوسی ج 3 ص 112، تاریخ الطبری ج 2 ص 235، إمتاع الأسماع ج 13 ص 291، نفس الرحمن فی فضائل سلمان ص 147، بحار الأنوار ج 17 ص 170؛ لمّا کان حین أمرنا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله بحفر الخندق، عرض لنا فی بعض الخندق صخرة عظیمة شدیدة لا تأخذ فیها المعاول، فشکوا ذلک إلی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فلمّا رآها أخذ المِعوَل وقال: «بسم اللّه»، وضرب ضربةً فکسر ثلثها، فقال: اللّه أکبر، أُعطیت مفاتیح الشام، واللّه إنّی لأبصر قصورها الحمر إن شاء اللّه، ثمّ ضرب الثانیة وقطع ثلثاً آخر فقال: اللّه أکبر، أُعطیت مفاتیح فارس، واللّه إنّی لأبصر قصر المدائن الأبیض، ثمّ ضرب الثالثة فقطع بقیّة الحجر فقال: اللّه أکبر، أُعطیت مفاتیح الیمن، واللّه إنّی لأبصر أبواب صنعاء من مکانی الساعة: السنن الکبری ج 5 ص 269، نفس الرحمن فی فضائل سلمان ص 149.
-- نگاه کن! از وقتی که پیامبر این سخن را به مردم گفته است، آنها با شدّت بیشتری کار میکنند. بیچارهها!
-- فکر میکنم این یک سیاست تبلیغی بود تا مردم مقداری امید پیدا کنند.
خدای من! این چه سخنانی است که من میشنوم. آخر چگونه باور کنم که اینها مسلمان هستند؟
آیا اینها قرآن را قبول دارند؟ نمیدانم؟
مگر قرآن نمیگوید که در سخن پیامبر هیچ خطایی نیست؟ چرا آنها اینگونه در مورد پیامبر سخن میگویند؟
اینها که هستند؟
تعجّب نکن! همسفر! مگر خبر نداری که در قرآن، خدا بارها و بارها در مورد منافقان سخن گفته است؟
منافقان کسانی هستند که به ظاهر به پیامبر ایمان آوردهاند، امّا قلبشان از ایمان بهرهای نبرده است.
نسیم میوزد، بوی عطر میآید، جبرئیل نازل میشود و آیهای را برای پیامبر میخواند: «وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنَ-فِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُو إِلاَّ غُرُورًا: آن روز را به یاد آور که منافقان گفتند: خدا و پیامبر به ما وعده دروغ دادهاند».
پیامبر این آیه را برای همه میخواند، اکنون همه میفهمند که منافقان، وعده
خدا را دروغ شمردهاند. آری! وعده پیامبر، وعده خداست.
کاش میتوانستم نام شما را بیان کنم!
ای منافقانی که با این سخن خود، پیامبر را رنجاندید، شما فقط امروز را میبینید که پیامبر با یارانش در مدینه پناه گرفته است و دشمن با ده هزار نفر به سوی او میآید، امّا وعده خدا خیلی نزدیک است، روزی میآید که ندای اسلام، ایران، روم و یمن را فرا میگیرد. این وعده خداست و وعده خدا بسیار نزدیک است.(1)
مسلمانان در شرایط سخت اقتصادی هستند، درست است که مدینه تا اندازهای نخلستان و کشاورزی دارد، امّا این برای همه مردم کافی نیست. از آن طرف امکان خرید گندم و غلات به صورت زیاد برای آنها فراهم نیست. در واقع، روزهای سختی بر مسلمانان میگذرد.
خیلی از آنها در یک شبانه روز فقط چند دانه خرما میخورند، درست است که گرسنه هستند امّا با تمام توان تلاش میکنند و برای حفظ اسلام زحمت میکشند.
چه کسی باور میکند که خود پیامبر مدّتی است گرسنه است؟
چه کسی از این ماجرا خبر دارد؟
او غذای خود را به دیگران میبخشد، به آنانی که ضعیفتر هستند، او تنها رهبری است که گرسنه میماند تا بقیّه گرسنگی نکشند.(2)
1) 25. . سوره احزاب، آیه 12.
2) 26. . فقال المنافقون: ألا تعجبون؟! یمنّیکم ویعدکم الباطل ویُعلمکم أنّه یبصر من یثرب قصور الحیرة ومدائن کسری وأنّها تُفتح لکم! وأنتم إنّما تحفرون الخندق من الفرق ولا تستطیعون أن تبرزوا!! فنزل القرآن: «وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنَ-فِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُورًا»، وأنزل اللّه تعالی فی هذه القصّة: «قُلِ اللَّهُمَّ مَ--لِکَ الْمُلْکِ...»: تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 269، جامع البیان ج 21 ص 162، أسباب نزول الآیات ص 64:تفسیر البغوی ج 3 ص 510، تفسیر الآلوسی ج 3 ص 112، تاریخ الطبری ج 2 ص 235، إمتاع الأسماع ج 13 ص 291، نفس الرحمن فی فضائل سلمان ص 147، بحار الأنوار ج 17 ص 170.
آن بانوی بزرگوار کیست که با کمال حجاب و عفاف به سوی پیامبر میرود؟
پیامبر بوی بهشت را احساس میکند، بوی سیب را!
خدای من!
این بوی سیب از کجاست؟
ماجرا چیست؟ این بانو کیست؟
پدر به فدای تو باد دخترم!
این فاطمه(س) است که به دیدار پدر آمده است. من بوی بهشت را از فاطمهام استشمام میکنم.
فاطمه(س) به پدر سلام میکند و به روی او لبخند میزند. پیامبر با محبّت جواب سلام او را میدهد.
نگاه کن! پیامبر چقدر از دیدن دخترش خوشحال شده است، همه خستگیها و گرسنگیهایش فراموش شده، آری! فاطمه(س)، پاره تن پیامبر است.(1)
-- پدر! امروز توانستم مقداری گندم تهیّه کنم، آن را آسیاب کردم و نان تهیّه کردم. این نان را چند قسمت کردم. مقداری به کودکانم، حسن و حسین(ع) دادهام، این قسمت را هم برای شما آوردهام.
-- فاطمه جانم! من خدا را شکر میکنم. سه روز است که هیچ غذایی نخوردهام.
پیامبر تکه نان را از دست فاطمه(س) میگیرد، اشک در چشم فاطمه(س) نشسته است. چشم پیامبر به چشمان دخترش خیره میشود:
1) 27. . کنّا مع رسول اللّه یوم الخندق نحفره، فلبثنا ثلاثة أیّام لا نطعم طعاماً ولا نقدر علیه...: سنن الدارمی ج 1 ص 20؛ خرج رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فی غداة باردة إلی الخندق، والمهاجرون والأنصار یحفرون الخندق بأیدیهم، ولم یکن لهم عبید، فلمّا رأی ما بهم من الجوع والنصب قال: اللّهمّ إنّ العیش عیش الآخرة فاغفر للأنصار والمهاجرة، فقالوا مجیبین له: نحن الذین بایعوا محمّداً علی الجهاد ما بقینا أبداً: تاریخ الإسلام ج 2 ص 297، فقلنا: یا رسول اللّه، إنّ کُدیة قد عرضت، فقال: رشّوا علیها. ثمّ قام فأتاها وبطنه معصوب بحجرٍ من الجوع...: تاریخ الإسلام ج 2 ص 299، بحار الأنوار ج 20 ص 198.
-- دخترم! چرا گریه میکنی؟ چه شده است؟
-- کاش میتوانستم زودتر غذایی تهیّه کنم و برای شما بیاورم. شما سه روز است که هیچ غذایی نخوردهاید. امّا خوب میدانید تا امروز چیزی در خانه نبود تا برای شما بیاورم.(1)
-- گریه مکن! من طاقت گریه تو را ندارم.
-- پدر جان! مبادا به علی در این مورد سخنی بگویی! مبادا او غصّه بخورد.
-- پدر به فدای تو شود. خاطرت جمع باشد من به شوهرت چیزی نمیگویم.
اکنون فاطمه(س) به سوی علی(ع) میرود تا او را ببیند. پیامبر چقدر دوست دارد تا بار دیگر دخترش را در آغوش بگیرد، آخر او هر وقت دلش برای بهشت تنگ میشود فاطمهاش را میبوید و میبوسد، امّا او باید صبر کند تا به خانه فاطمه(س) برود، اینجا که نمیشود دخترش را ببوسد.
تو با تعجّب به سخنان من گوش میکنی. تعجّب میکنی، آیا به راستی پیامبر از فاطمه(س) بوی بهشت را استشمام میکند؟
آری! مگر سخن پیامبر را نشنیدهای؟ مگر قصّه معراج را نخواندهای؟
معراج دیگر چیست؟
شبی که پیامبر به آسمانها سفر کرد. شبی که او مهمان خدا بود و به بهشت رفت.
آن شب، شب بزرگی بود، تمام آسمانها غرق شادی بود، بهترین دوست خدا، مهمان عرش خدا شده بود.
1) 28. . فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210 ، 212 ، 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، أمالی الصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، أمالی الطوسی ص 24 ، نوادر الراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
میبینم دوست داری برایت بگویم که آن شب پیامبر چه دید و چه شنید؟
چشم! من برایت این چنین میگویم:
آنجا بهشت بود، بهشتی که خدا برای بندگان خوبش آفریده است. چقدر زیبا و دلنشین بود.
ناگهان بویی بس خوش به مشام پیامبر رسید. او رو به جبرئیل کرد و گفت: «این بوی خوش از چیست که تمام بهشت را فرا گرفته و بر عطر بهشت، غلبه پیدا کرده است؟».
جبرئیل پاسخ داد: «این بوی سیب است ! سیصد هزار سال پیش، خدای متعال، سیبی با دست خود آفرید. ای محمّد ! سیصد هزار سال است که این سؤل برای ما بدون جواب مانده است که خداوند این سیب را برای چه آفریده است؟».
و بعد از لحظاتی، گروهی از فرشتگان نزد پیامبر آمدند. آنان همراه خود همان سیب را آورده بودند.
آنها خطاب به پیامبر گفتند: «ای محمّد ! خدایت سلام میرساند و این سیب را برای شما فرستاده است».(1)
آری! پیامبر، مهمان خدا بود و خدا میدانست از مهمان خود چگونه پذیرایی کند. خدا، سیصد هزار سال قبل، هدیه پیامبر خود را آماده کرده بود.
به راستی هدف خدا از خلقت آن سیبِ خوشبو چه بود؟ فرشتگان چه موقع به جواب سؤل خود رسیدند؟
میدانم که تو هم میخواهی از رازِ آن سیب باخبر بشوی؟
1) 29. . کنّا مع النبی صلیاللهعلیهوآله فی حفر الخندق إذ جاءته فاطمة ومعها کسیرة من خبز، فدفعتها إلی النبی صلیاللهعلیهوآله، فقال النبی صلیاللهعلیهوآله: ما هذه الکسیرة؟ قالت: قرصاً خبزته للحسن والحسین، جئتک منه بهذه الکسیرة، فقال النبی صلیاللهعلیهوآله: أما إنّه أوّل طعام دخل فم أبیک منذ ثلاث: مسند زید بن علی ص 416، عیون أخبار الرضا ج 1 ص 43، بحار الأنوار ج 20 ص 245.
پیامبر به زمین آمد و به خانه خدیجه(س) رفت. آن سیب را تناول کرد. بعد از مدّتی، فاطمه(س) به دنیا آمد. از آن روز به بعد، پیامبر بوی آن سیب را از فاطمه(س) جستجو میکند.
پیامبر دخترش را میبوسد و میبوید. یک روز هم عایشه (همسر پیامبر) که این منظره را دید و زبان به اعتراض گشود. پیامبر به او فرمود: «فاطمه من از آن میوه بهشتی خلق شده است».(1)
این سخن پیامبر است: «من هرگاه دلم برای بهشت تنگ میشود فاطمهام را میبویم و میبوسم».(2)
1) 30. . رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «لیلة أُسری بی إلی السماء... فبینما أنا أدور فی قصورها وبساتینها ومقاصیرها ، إذ شممت رائحة طیّبة، فأعجبتنی تلک الرائحة، فقلت: یا حبیبی، ما هذه الرائحة التی غلبت علی روائح الجنّة کلّها؟ فقال: یا محمّد ، تفّاحة خلقها اللّه تبارک وتعالی بیده منذ ثلاثمئة ألف عام، ما ندری ما یرید بها. فینما أنا کذلک إذ رأیت ملائکة ومعهم تلک التفّاحة، فقالوا: یا محمّد، ربّنا یقرئ علیک السلام، وقد أتحفک بهذه التفّاحة...»: مدینة المعاجز ج 3 ص 224.
2) 31. . الإمام الصادق علیهالسلام: «کان النبی صلیاللهعلیهوآله یُکثر تقبیل فاطمة علیهاالسلام ، فعاتبته علی ذلک عائشة ، فقالت: یا رسول اللّه، إنّک لتکثر تقبیل فاطمة ! فقال لها: إنّه لمّا عُرج بی إلی السماء ، مرّ بی جبرئیل علی شجرة طوبی ، فناولنی من ثمرها فأکلته ، فحوّل اللّه ذلک ماءً إلی ظهری ، فلمّا أن هبطتُ إلی الأرض واقعت خدیجة فحملت بفاطمة ، فما قبّلتها إلاّ وجدتُ رائحة شجرة طوبی منها»: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 212، بحار الأنوار ج 8 ص 142؛ الإمام الصادق علیهالسلام: «کان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یُکثر تقبیل فاطمة علیهاالسلام ، فأنکرت ذلک عائشة ، فقال رسول اللّه: یا عائشة ! إنّی لمّا أُسری بی إلی السماء ، دخلتُ الجنّة ، فأدنانی جبرئیل من شجرة طوبی ، وناولنی من ثمارها فأکلته ، فحوّل اللّه ذلک ماءً فی ظهری ، فلمّا هبطتُ إلی الأرض واقعتُ خدیجة فحملت بفاطمة ، فما قبّلتها قطّ إلاّ وجدتُ رائحة شجرة طوبی منها»: تفسیر القمّی ج 1 ص 365، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 502؛ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «أُسری بی إلی السماء ، أدخلنی جبرئیل الجنّة، فناولنی تفّاحة فأکلتها فصارت نطفة فی ظهری ، فلمّا نزلتُ من السماء واقعتُ خدیجة ، ففاطمة من تلک النطفة ، فکلّما اشتقتُ إلی تلک التفّاحة قبّلتها»: ینابیع المودّة ج 2 ص 131، ذخائر العقبی ص 36، تفسیر مجمع البیان ج 6 ص 37.
چهار اسبسوار به این سو میآیند، چقدر سریع پیش میتازند، آنها که هستند و چه میخواهند؟ نکند از سواران دشمن باشند؟
آنها نزدیک و نزدیکتر میشوند. از اسب پیاده میشوند، یکی از مسلمانان به سوی آنها میرود:
-- شما که هستید؟
-- برادر! ما مسلمان هستیم.
-- از کدام قبیله هستید؟
-- از قبیله خُزاعه هستیم که در بین راه مکّه زندگی میکنیم. اکنون برای پیامبر خبر مهمّی آوردهایم.(1)
آنها به سوی پیامبر میروند، سلام میکنند و میگویند: ای رسول خدا! سپاهیان مکّه دیروز حرکت کردهاند. فکر میکنیم که آنها تا هفت یا هشت روز دیگر به اینجا برسند.
پیامبر از آنها تشکر میکند که این همه راه آمدهاند تا این خبر را به او برسانند.
هنوز قسمتی از خندق مانده است، مسلمانان باید بیشتر و بیشتر کار کنند. این خبر به همه اعلام میشود. فرصت زیادی باقی نمانده است.
1) 32. . رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «... فأنا إذا اشتقتُ إلی الجنّة سمعتُ ریحها من فاطمة»: الطرائف فی معرفة مذهب الطوائف ص 111، بحار الأنوار ج 37 ص 65؛ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «... فأکلتها لیلة أُسری فعلقت خدیجة بفاطمة ، فکنتُ إذا اشتقتُ إلی رائحة الجنّة شممتُ رقبة فاطمة»: المستدرک ج 3 ص 156، کنز العمّال ج 12 ص 109، الدرّ المنثور ج 4 ص 153.
چند روز میگذرد.
-- جوان! با تو هستم! کجا میروی؟ چرا خندق را رها کردهای؟
-- دیگر نمیتوانم طاقت بیاورم. باید بروم؟
-- کجا بروی؟
-- میخواهم به خانه بروم. با همسرم سخن بگویم. هرطور باشد او را راضی میکنم.
جابر به سوی خانهاش میرود، من هم به دنبال او میروم، ببینم چه خبر است. او مدام با خودش حرف میزند. خیلی ناراحت است. گاهی نگاهش را رو به آسمان میکند و چیزی میگوید.
بعد از لحظاتی، او وارد خانه میشود. سلام میکند و در گوشهای مینشیند.
همسرش برای جابر ظرف آبی میآورد:
-- چه شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟ چرا کار خودت را رها کردی و به خانه آمده ای؟
-- همسرم! آیا خبر داری که پیامبر چند روز است که غذا نخورده است. من چگونه گرسنگی پیامبر را ببینم. من یک فکری به ذهنم رسیده است!
-- چه فکری؟
-- قول بده که مخالفت نکنی.
-- جابر! من کی تا به حال با تو مخالفت کردهام.
-- میدانم که تمام دارایی ما یک برّه کوچک است. امّا من میخواهم...
-- فهمیدم. آفرین بر تو! این فقط شوهر من است که اینگونه ایثار میکند.
-- یعنی تو هم موافق هستی؟
-- بله، همه هستی من، فدای پیامبر خدا باد.
جابر ظرف آبی برمیدارد و برّه را آب میدهد، سپس نام خدا را میبرد و آن برّه را ذبح میکند. وقتی گوشت آن آماده شد، تحویل همسرش میدهد.
اکنون دیگر جابر باید به سوی خندق برود تا پیامبر را برای ناهار دعوت کند. او چقدر خوشحال است که امروز بهترین بنده خدا در خانهاش مهمان خواهد بود.
همسر جابر مشغول تهیّه غذا میشود. او میخواهد آبگوشت درست کند. چقدر این غذا خوشمزه خواهد بود، آبگوشت با گوشت تازه گوسفند!
او مقداری جو هم در منزل دارد، آن را برمیدارد و در پشت آسیاب دستی خود مینشیند و شروع به آسیاب کردن آن میکند. او میخواهد خوشمزهترین نان جو را بپزد. امروز پیامبر مهمان آنهاست.
جابر به خندق میآید و شروع به کار میکند. هنوز تا ظهر خیلی مانده است. او باید صبر کند تا همسرش غذا را آماده کند.
بعد از چند ساعت، صدای اذان ظهر به گوش میرسد، همه برای خواندن نماز آماده میشوند. نماز جماعت بر پا میشود. بعد از نماز جابر میخواهد به پیامبر خبر بدهد، جلو میرود امّا میبیند که دور پیامبر شلوغ است، اگر الان پیامبر را دعوت کند بقیّه هم توقع خواهند داشت، درست است که آنها هم گرسنه هستند، امّا غذایی که جابر تهیّه کرده فقط برای ده نفر کافی است. آخر برّه او خیلی کوچک بوده است.
جابر با خود میگوید: خوب است صبر کنم، هر وقت پیامبر به خندق رفت و مشغول کار شد به او خبر بدهم. آن وقت دور پیامبر خلوت است.
پیامبر مثل همه مردم مشغول کار است. او کلنگ میزند و علی(ع) خاکها را از خندق بیرون میبرد.
جابر از خندق پایین میآید:
-- ای رسول خدا! جانم به فدای شما باد. من از شما درخواستی داشتم.
-- چه درخواستی ای جابر؟
-- امروز در خانه غذایی تهیّه کردهایم. گوسفند کوچکی داشتم آن را ذبح کردهایم. از شما میخواهم که همراه با چند نفر از یارانتان به خانهام بیایید و از آن غذا میل کنید. آیا دعوتم را قبول میکنید؟
-- دست شما درد نکند. ما به خانه تو میآییم.
جابر خیلی خوشحال میشود. پیامبر دست خود را دراز میکند و دست جابر را در دست میگیرد و به سوی یاران خود میرود و با صدای بلند میگوید: «ای یاران من! امروز برای غذا به خانه جابر دعوت شدهایم. همگی با هم به خانه جابر میرویم، به همه خبر بدهید».
همه خوشحال میشوند، خیلی از آنها مدّتی است که غذا نخوردهاند، آنها رو به جابر میکنند و میگویند: چه غذایی برای ما آماده کردهای؟ او در پاسخ نمیداند چه بگوید. آرام میگوید: آب گوشت با گوشت تازه!
به به! همه کلنگها و بیلها را رها میکنند و به بالای خندق میآیند تا همراه پیامبر به خانه جابر بروند.
سر و صدا بلند است، همه به هم خبر میدهند، کسانی که در آن طرف خندق
هستند بیخبر نمانند: ای مردم! همه ما امروز در خانه جابر مهمان هستیم! زود باشید! بشتابید! دعوت عمومی جابر را اجابت کنید.
جابر نگاه میکند، حدود هفتصد نفر همراه پیامبر میآیند، او از پیامبر اجازه میگیرد تا سریعتر به خانه برود.
دیدی که چه شد؟ آبروی من رفت! خدایا! خودت رحم کن!
جابر سراسیمه وارد خانه میشود، همسرش نگاهی به او میکند:
-- چه شده؟ چرا اینقدر پریشان و مضطرب هستی؟
-- میخواستی چه بشود؟ همه مردم شهر به خانه ما میآیند. الان است که آبروی من پیش همه مردم برود. خدایا! من چه کنم؟
-- جابر! با تو هستم. آیا تو همه آنها را دعوت کردی؟
-- نه.
-- پس چه کسی همه مردم را برای ناهار دعوت کرد.
-- پیامبر.
-- آیا تو به پیامبر گفتی که غذا برای همه آماده کردهای؟
-- ای زن! چه حرفهایی میزنی! چگونه ممکن است که من چنین بیعقلی کرده باشم! میدانی هفتصد نفر، چند دیگ بزرگ غذا میخواهند، ما که یک دیگ کوچک غذا، بیشتر نداریم.
-- جابر! درست بگو بدانم به پیامبر چه گفتی؟
-- وقتی پیامبر با علی(ع) کنار هم بودند نزدش رفتم و ماجرا را گفتم. گفتم که شما همراه با چند نفر از یارانتان به خانه ما بیایید. گفتم یک برّهای را
ذبح کردهایم و...
-- جابر! پس چرا نگران هستی. بگذار همه مردم دنیا به خانه ما بیایند. آنها مهمان پیامبر هستند، او خود میداند چگونه از آنها پذیرایی کند. او از من و تو داناتر است.
این سخن همسر جابر، مثل آبی که روی آتش میریزند، قلب جابر را آرام میکند. او دیگر هیچ نمیگوید. به سمت در خانه میرود و منتظر پیامبر میماند. فقط زیر لب آرام میگوید: خدایا! تو را شکر میکنم که به من همسری این چنین با معرفت و فهمیده دادهای!
پیامبر سلام میکند و وارد خانه میشود و کنار تنور میرود. او نگاهی به دیگ کوچک غذا میکند و زیر لب دعا میخواند. او رو به جابر میکند و میگوید: اکنون مهمانان خود را ده نفر، ده نفر به درون خانه دعوت کن. وقتی ده نفر اوّل غذای خود را خوردند، ده نفر دیگر را دعوت کن.
آری! خانه جابر خیلی کوچک است و گنجایش بیش از ده نفر را ندارد. اکنون او به همسر جابر میگوید: برایم کاسهای بزرگ بیاورید. پیامبر کاسه را میگیرد و مقداری نان را با دست خودش خورد میکند و داخل کاسه میریزد بعد مقداری هم آب گوشت و گوشت روی نانها میریزد و کاسه را به دست جابر میدهد تا برای مهمانان ببرد. مهمانان شروع به خوردن میکنند، چه غذای خوشمزهای! تا به حال چنین آبگوشتی نخورده بودیم.
ساعتی میگذرد، جابر گروههای ده نفری را اطعام میکند، همه از این غذا تعریف میکنند. خوشا به حال تو ای جابر! کاش همسر ما هم هنر آشپزی همسر
تو را میداشت!
ساعتی دیگر همه مهمانان غذا خوردهاند و به سوی خندق رفتهاند تا کار خود را ادامه بدهند.
پیامبر برای جابر و همسرش غذا میریزد و به دست جابر میدهد، وقتی جابر غذا را میخورد تازه میفهمد که حق با مردم بود که اینقدر از این غذا تعریف میکردند.
اکنون که همه سیر شدهاند پیامبر برای خودش مقداری غذا در ظرف میریزد و چند لقمه میخورد و سپس دست هایش را به شکر و سپاس رو به آسمان میگیرد.
پیامبر از جا برمیخیزد و با جابر خداحافظی میکند و از منزل بیرون میرود. اکنون جابر به سراغ دیگ غذا میرود، میبیند که اصلاً ذرهای از آن کم نشده است! به راستی چه شده است! او متحیّر میشود، نمیداند چه بگوید که صدای همسرش به گوشش میرسد: جابر! این یک معجزه است!(1)
چند روز میگذرد، دیگر تا پایان کندن خندق چیزی نمانده است. باید هرطور که شده قبل از رسیدن سپاه دشمن، همه چیز آماده باشد. پیامبر دستور دادهاند تا مقدار زیادی سنگ در اطراف خندق جمع آوری بشود. درست است که اگر دشمن بخواهد از خندق عبور کند، تیراندازان به آنها حمله خواهند کرد، امّا مردم عادی هم میتوانند به سوی آنان سنگ پرتاب کنند.
نزدیک غروب آفتاب که میشود، آخرین قسمت خندق هم آماده میشود. همه
1) 33. . ولمّا تهیّأوا للخروج أتی رکب من خزاعة فی أربع لیالٍ، فأخبروا رسول اللّه: السیرة الحلبیة ج 2 ص 631، أعیان الشیعة ج 1 262.
خوشحال هستند. پیامبر دستور میدهد تا بر دامنه کوه سَلع، خیمهای نصب کنند، این خیمه در واقع، خیمه فرماندهی است.(1)
کوه سَلع در کنار خندق قرار گرفته است و از دامنه آن، همه جا دیده میشود و پیامبر میتواند به همه جا اشراف داشته باشد و نیروهای خود را برای دفاع از شهر بسیج کند و در هر کجا که ضعفی مشاهده کند نیروی کمکی ارسال نماید. کوه سَلع از هر جهت، بهترین مکان برای فرماندهی نیروها میباشد.
قرار بر این میشود که مسلمانان در سرتاسر مسیر خندق موضع بگیرند و اگر دشمن قصد عبور از خندق را داشت با او درگیر شوند. حدود سی اسبسوار هم مسئول رساندن دستورات پیامبر به نیروها میشوند، گروهی هم در کنار کوه سَلع موضع میگیرند.
ابوسفیان به نزدیکیهای مدینه رسیده است. او بسیار خوشحال است، او خیال میکند این بار میتواند اسلام را نابود کند، او به قتلعام مسلمانان فکر میکند.
سپاه احزاب به سه سپاه بزرگ تقسیم شده است: سپاه قریش، سپاه قطفان و سپاه قبیلههای دیگر (بنی اسد، بنی فَزاره و...).
قرار است همه چیز طبق دستور ابوسفیان انجام شود. او فرمانده کلّ قوا است.(2)
خبرهایی از مدینه به گوش این مردم رسیده است، این که پیامبر برای دفاع، دستور کندن خندق داده است، امّا آنها این را چیزی شبیه به شوخی میدانند. آخر چه چیز میتواند در مقابل ده هزار جنگجو مقاومت کند. تاریخِ این سرزمین، چنین سپاهی را تا به حال ندیده است.
1) 34. . وکنّا نعمل فی الخندق نهاراً، فإذا أمسینا رجعنا إلی أهالینا، فقلتُ: یا رسول اللّه، إنّی قد صنعتُ کذا وکذا، وأُحبّ أن تنصرف معی، وإنّما أُرید أن ینصرف معی وحده. فلمّا قلتُ له ذلک، قال: نعم. ثمّ أمر صارخاً فصرخ أن انصرفوا...: تاریخ الإسلام ج 2 ص 285.
2) 35. . ففرغ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله من حفر الخندق قبل قدوم قریش بثلاثة أیّام: تفسیر القمّی ج 2 ص 179، تفسیر الصافی ج 4 ث 172، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 246، بحار الأنوار ج 20 ص 220؛ ولمّا فرغ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله من الخندق أقبلت قریش حتّی نزلت بین الجرف والغابة فی عشرة آلاف من أحابیشهم ومن تابعهم من بنی کنانة وأهل تهامة، وأقبلت غطفان ومن تابعهم من أهل نجد حتّی نزلوا إلی جانب أُحد، وخرج رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله والمسلمون حتّی جعلوا ظهورهم إلی سلع فی ثلاثة آلاف من المسلمین، فضرب هناک عسکره، والخندق بینه وبین القوم: تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 129، تفسیر الثعلبی ج 8 ص 13، تفسیر البغوی ج 3 ص 511، معجم البلدان ج 3 ص 141، تاریخ الطبری ج 1 ص 236، تاریخ الإسلام ج 2 ص 287، البدایة والنهایة ج 4 ص 117، إمتاع الأسماع ج 8 ص 372، السیرة النبویة لابن هشام ج 3 ص 704، السیرة النبویة لابن کثیر ج 3 ص 197، بحار الأنوار ج 20 ص 200.
راه زیادی تا مدینه نمانده است، حدود یک ساعت دیگر آنها به مدینه میرسند امّا ابوسفیان دستور توقف میدهد. او میخواهد امشب را در اینجا توقف کند و صبح سحر به سوی مدینه هجوم ببرد. او میداند که همه سپاهیانش خسته هستند و نیاز به استراحت دارند. باید او صبح، حمله را آغاز نماید.
خیمهها بر پا میشود، سپاه در این بیابان اتراق میکند.
هنوز خیلی تا طلوع آفتاب مانده است که سپاه احزاب به سوی مدینه حرکت میکند، بعد از مدّتی، نخلستانهای مدینه نمایان میشود. ابوسفیان دستور میدهد تا طبل جنگ را به صدا درآورند.
هیاهویی برپا میشود، ده هزار نفر به سوی شهر مدینه میآیند، ابوسفیان که سوار بر اسب است با صدای بلند میخندد و میگوید: ای محمّد! گفته بودم که میآیم! آماده باش که این بار پیروزی از آن من است.
سپاه احزاب به جلو میرود، چیزی به شهر مدینه نمانده است. همه مسلمانان در موضع خود مستقر شدهاند، تیراندازها همه کمین گرفتهاند و منتظر آمدن سپاه هستند. پیامبر بر دامنه کوه سَلع همه چیز را کنترل میکند.
ابوسفیان دستور حمله را میدهد، شیپور جنگ نواخته میشود، شمشیرها از غلاف بیرون میآید.
به پیش ای سپاهیان دختران خدا! به پیش!
شما باید از دین پدران خود دفاع کنید، مردم مدینه را بکشید، یاران محمّد را قتل عام کنید، ریشه فتنه را از این سرزمین بکنید!
سواران به پیش میتازند، هیاهویی میشود...
چرا ایستادهاید؟ حمله کنید؟ جلو بروید!
ولی هیچ کس جلوتر نمیرود، بار دیگر ابوسفیان فریاد میزند: از چه ترسیدهاید، جنّ دیدهاید؟ جلو بروید، همه را قتل عام کنید!
هیچ کس قدم از قدم برنمیدارد، یکی به سوی ابوسفیان میآید:
-- جناب فرمانده! جلو ما خندق عمیقی است، ما نمیتوانیم از آن عبور کنیم.
-- یعنی چه؟ همه با هم هجوم ببرید و جنگ را آغاز کنید.
-- خندق خیلی عمیق است، اگر وارد آن خندق بشویم آماج تیرها و سنگها قرار میگیریم.
-- برو کنار ببینم آنجا چه خبر است.
ابوسفیان جلو میآید، از تعجّب دارد شاخ درمیآورد!! باور نمیکند، خندقی عمیق راه را بر سپاه احزاب بسته است. آن طرف خندق هم مسلمانان با تیر و سنگ آمادهاند. هیچ راه عبوری بر روی خندق نیست. چه باید بکنیم؟
-- این نقشه را چه کسی یاد محمّد داد؟ تا به حال، در این سرزمین چنین چیزی سابقه نداشته است.
-- جناب فرمانده! میگویند که یک ایرانی به نام سلمان این کار را کرده است.
-- اگر دستم به این سلمان برسد میدانم با او چه کنم.
-- حالا میگویید چه کنیم؟
-- بروید گم شوید تا من ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم!
چرا اینقدر عصبانی هستی؟ ای ابوسفیان! فرمانده کل قوا که نباید با سربازانش این طوری حرف بزند.
میبینم که تو هم عصبانی هستی آقای حَیّ! ای یهودی! همه این آتشها زیر سر توست. تو بودی که همه را تحریک به جنگ با پیامبر کردی.
تو که میخواستی ریشه اسلام را بکنی. درست است؟ یادت میآید که چقدر این طرف و آن طرف رفتی و نیرو جمع کردی. دلت به ده هزار سربازت خوش بود!
از این ناراحت هستی که همه این جنگجویان در کنار این خندق، هیچ شدهاند! بگو بدانم فایده این سپاه تو چیست؟
گیرم که تو به جای ده هزار جنگجو، خیلی بیشتر نیرو میآوردی، باز هم کاری نمیتوانستی بکنی. وقتی که نتوانی به مسلمانان دسترسی داشته باشی و آنها از هجوم یکباره تو در امان باشند، تعداد سربازها به چه کار میآید؟
تنها راه این است که مسلمانان را هدف تیرهای خود قرار بدهیم. این فکری است که به ذهن ابوسفیان میرسد. او دستور میدهد تا تیراندازان جلو بیایند و با کمانهای خود به سوی مسلمانان تیراندازی کنند.
مسلمانان همه در پناه سنگرهای خود قرار میگیرند، سنگرهایی که با خاکهای خندق آماده کردهاند. باران تیر میبارد. از این طرف هم تیراندازان مسلمان دست به کار میشوند و به آن طرف تیر پرتاب میکنند.
ابوسفیان خیلی زود میفهمد که تیراندازی هم فایدهای ندارد. اگر آنها همه تیرهای خود را هم مصرف کنند، کاری از پیش نخواهند برد.
حَیّ و ابوسفیان از خشم، دندان بر هم میسایند، نمیدانند چه کنند، ساعتها تیراندازی، هیچ چیز را تغییر نداده است.
شب فرا میرسد، همه جا تاریک میشود، دیگر به زحمت میتوان چیزی را دید.
آیا ممکن است دشمن در نیمه شب، از تاریکی استفاده کند و از خندق عبور کند؟ مسلمانان باید خیلی هوشیار باشند.
آن سیاهی چیست که از خندق پایین میرود؟ او به کجا میرود؟ او کیست؟ نگاه کن! به او سمت اردوگاه دشمن میرود.
او در حالی که شمشیر به دست دارد نزدیک اردوگاه دشمن میشود، و همه حرکتهای آنها را زیر نظر میگیرد.
به راستی این خیلی شجاعت میخواهد که تنهای تنها از خندق عبور کنی و در نزدیکی دشمن نگهبانی بدهی.
فصل زمستان است، هوا سرد است، امّا او تا صبح به نگهبانی مشغول است. او گاهی نماز میخواند، گاهی با خدا مناجات میکند، امّا چهار چشمی مواظب اردوگاه دشمن است.
سپیده صبح میزند، هوا کم کم میخواهد روشن بشود که او به سوی مسلمانان برمیگردد. اکنون دیگر هوا روشن شده است، نزدیک میشوم تا او را خوب ببینم و بشناسم.
تو فکر میکنی او که باشد.
او کسی نیست جز علی(ع)!(1)
1) 36. . وکانت الأحزاب عشره آلاف، وهم ثلاثاً، عساکر وملاک، أمرها لأبی سفیان، أی المدبّر لأمرها والقائم بشأنها: السیرة الحلبیة ج 2 ص 613، أعیان الشیعة ج 1 ص 262.
چند روز سپری میشود، سپاه احزاب در پشت خندق پراکنده شدهاند. آنها نمیدانند چه کنند، آنها آذوقه زیادی برای خود نیاوردهاند. علوفه کمی برای اسبها و شترهای خود همراه دارند. آنها میدانند که نمیتوانند مدّت زیادی اینجا بمانند.
امسال کمتر از همه سالها باران باریده است. مسلمانان مدینه تا دیروز، کم باریدن باران را بلا میدانستند، امّا امروز میفهمند که همه کارهای خدا حکمتی دارد. اگر باران مثل هر سال در فصل بهار زیاد میبارید، در بیابانهای اطراف مدینه علوفه برای اسبها و شترهای سپاه احزاب یافت میشد، امّا به برکت نیامدن باران، هیچ علوفهای در بیابان نیست تا کفّار بتوانند از آن بهره ببرند. برای همین است که شرایط بر آنها سخت شده است.
ابوسفیان و دیگر سران قبیلهها در جلسهای گرد هم جمع شدهاند تا فکری برای مشکل خود بکنند، حَیّ و دیگر یهودیانی که همراه او هستند، بیش از همه ناراحت هستند. آنها هرگز باور نمیکردند که این گونه با شکست روبرو شوند. باید کاری کرد، نمیشود دست روی دست گذاشت.
ابوسفیان به یاد خاطرهای میافتد، روزی که حَیّ همراه با دیگر دوستان یهودیش به مکّه آمدند به او سخنی گفته بودند. حَیّ در آن روز به ابوسفیان گفته بود که او میتواند یهودیان بنیقُرَیظه را راضی کند تا با محمّد اعلام جنگ کنند. ابوسفیان با خود میگوید اگر این اتّقاق بیفتد و بنیقُرَیظه وارد جنگ شوند، شرایط به نفع ما تغییر خواهد کرد و حتماً محمّد شکست خواهد خورد.
ابوسفیان رو به حَیّ میکند و از او میخواهد تا هر چه سریعتر به سراغ بنیقُرَیظه برود و آنها را برای جنگ با محمّد راضی کند.
حَیّ به ابوسفیان قول میدهد که هرطور شده آنان را وارد جنگ با محمّد کند.
موج شادی فضای خیمه فرماندهی را پر میکند، همه نگاهها به سوی حَیّ است، گویی که همه گرهها به دست این یهودی باز میشود.
حَیّ به ابوسفیان میگوید وقتی که شب فرا برسد و هوا تاریک شود من به سوی بنیقُرَیظه خواهم رفت.
-- آقای نویسنده! این بنیقُرَیظه چه کسانی هستند که امروز مایه امید ابوسفیان شدهاند؟
-- گروهی از یهودیان هستند که در این سرزمین زندگی میکنند.
-- مگر مدینه، یهودی هم دارد؟
-- اگر یادت باشد برایت گفتم که سالها قبل از تولّد پیامبر ما، یهودیان در فلسطین زندگی میکردند. آنها در کتاب تورات خوانده بودند که آخرین پیامبر خدا در سرزمین حجاز به دنیا میآید. آنها به مدینه آمدند تا اوّلین کسانی باشند که به او ایمان میآورند.
-- عجب! اکنون که محمّد(ص) به پیامبری رسیده است، حاضر نیستند به او
ایمان بیاورند. راستی چرا به آنها بنی قُرَیظه میگویند؟
-- این یهودیان، چندین قبیله هستند، یکی از این قبیلهها، فرزندان «قُرَیظه» هستند و برای همین آنها را به این نام میخوانند.
-- محل سکونت آنها کجاست؟
-- آنها در قلعهای زندگی میکنند که در طرف شرق مدینه قرار دارد.
-- یعنی آنها در داخل شهر مدینه زندگی میکنند؟ این خیلی خطرناک است! چرا پیامبر قبلاً به این نکته فکر نکرده است؟
-- وقتی پیامبر به مدینه آمد با یهودیان پیماننامه امضا کرد، قرار شده است که آنها هرگز با مسلمانان دشمنی نکنند و با دشمنان اسلام هم همکاری نکنند و با این شرط آنها میتوانستند به راحتی و کمال آرامش در مدینه زندگی کنند. الان چند سال است که آنها به این پیماننامه وفادار ماندهاند.
-- اگر حَیّ بتواند آنها را فریب بدهد چه میشود؟
-- در این صورت، کار بر مسلمانان خیلی سخت میشود، آنها از پشت سر مورد حمله قرار میگیرند.
حَیّ به سوی قلعه بنیقُرَیظه حرکت میکند، ساعتی میگذرد، او اکنون کنار درب قلعه است. با شدّت تمام درب قلعه را میکوبد. از بالای قلعه یکی پایین را نگاه میکند و میگوید:
-- کیستی؟ اینجا چه میخواهی؟
-- من حَیّ هستم. با کَعب بن سعد، رئیس شما کار دارم.
-- صبر کن تا او را خبر کنم.
-- زود به او بگویید که برایش مهمان آمده است.
لحظهای میگذرد، هوا سرد شده است، حَیّ از سرما به خود میلرزد، امّا او خیلی امیدوار است بتواند کَعب، رئیس این قلعه را با خود همراه کند.
اکنون کَعب از بالای قلعه صدا میزند:
-- ای حَیّ ! این وقت شب برای چه به اینجا آمدهای؟ ما که تو را به مهمانی دعوت نکرده بودیم!
-- کَعب! من عزّت و آقایی را برایت به ارمغان آوردهام! آمدهام تا تو را آقایِ همه یهودیان این سرزمین کنم.
-- چه حرفهای عجیبی میزنی؟ تو برای من جز نکبت نیاوردهای. راهت را بگیر و برو.
-- کَعب! چرا اینقدر عصبانی هستی؟ گوش کن! این سپاه احزاب که با ده هزار نیرو در بیرون مدینه اردو زده است را من بسیج کردهام. آیا این را میدانستی؟
-- خوب. این چه ربطی به من دارد؟
-- من همکاری تو را میخواهم. اگر تو با ما همکاری کنی کار محمّد تمام است.
-- وای بر تو ای حَیّ! من با محمّد پیمان بستهام و در این مدّت جز راستی و نیکی از او ندیدهام.
-- محمّد هیچ راه گریزی از این سپاه ندارد. به زودی ما به او هجوم خواهیم برد و او را نابود خواهیم کرد. در را باز کن!
-- نه، باز نمیکنم.
-- کَعب! تو چقدر بدبخت هستی که دل به پیمان خود با محمّد داری. اگر با ما همکاری کنی، برای همیشه آقای یهود خواهی بود. روی سکّههای طلای ابوسفیان هم میتوانی حساب باز کنی.
-- حَیّ! برو! من این آقایی و ثروت را نمیخواهم.
کَعب به داخل قلعه رفته و حَیّ بیرون قلعه مانده است. حَیّ باور نمیکرد که کَعب اینگونه با او برخورد کند.
حَیّ در حال قدم زدن است، او فکر میکند شاید راه حلّی به ذهنش برسد، مهم این است که او بتواند وارد قلعه شود.
بعد از لحظاتی، او بار دیگر محکم درب قلعه را میزند:
-- در را باز کن! ای کعب.
-- دوباره که آمدی. گفتم برو و ما را به حال خود بگذار.
-- من میدانم که تو چرا در را به روی من باز نمیکنی. من تو را خوب میشناسم. تو برّه آهویی را کباب کردهای و میترسی که مبادا من بیایم و همسفره تو بشوم.
-- این چه حرفی است که تو میزنی؟
-- پس این بوی کباب چیست که به مشام میرسد؟ آخر تعجّب میکنم چطور این مردم تو را رئیس خود کردهاند در حالی که تو از مهمان میترسی؟ باور کن من از غذای تو نمیخورم، فقط میخواهم با تو حرف بزنم. نترس! در را باز کن!
-- تو خیال میکنی که ما مهماننواز نیستیم. الان به تو ثابت میکنم!
کَعب دستور میدهد تا درب قلعه باز شود، حَیّ در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجد وارد قلعه میشود. به راستی که او دست شیطان را از پشت بسته است!
اوّل باید شکمم را سیر کنم! به به! چه غذای خوشمزهای! واقعاً که این مردم چقدر مهماننواز هستند.
من امشب هرطور شده باید نقشه خود را عملی کنم، باید کَعب را راضی کنم تا با ما همکاری کند. اگر او با محمّد وارد جنگ شود ما حتماً پیروز میشویم.
خوب تا فردا صبح صبر کنم، این طوری بهتر است.
-- ای کَعب! گوش کن! تو از چه میترسی؟ به خدا قسم کار محمّد تمام است.
تو چرا نمیخواهی در این جنگ سهمی داشته باشی و نام خودت را در تاریخ یهود ثبت کنی؟
-- من میترسم او پیامبر خدا باشد. خداوند وعده داده است که پیامبران را یاری کند.
-- اگر محمّد پیامبر است چرا دور خود خندق کنده است؟ چرا فرشتگان به یاری او نمیآیند؟
-- من نمیدانم از دست تو چه کنم. اجازه بده تا با بقیّه مشورت کنم.
بزرگان بنیقُرَیظه دور هم جمع میشوند تا تصمیم مهمّی بگیرند. کَعب و حَیّ در بالای مجلس نشستهاند. کَعب رو به آنها میکند و نظر آنها را میپرسد.
همه در جواب میگویند: شما رئیس ما هستید. حرف، حرف شماست. هر چه شما بگویید ما عمل میکنیم، اگر با محمّد وارد جنگ بشوی ما هم خود را برای جنگ آماده میکنیم.
حَیّ لبخند رضایتبخشی میزند، او خیلی خوشحال است که مردم همه مطیع کَعب هستند، فقط کافی است که کَعب راضی شود.
در این میان، پیرمرد نابینایی از جای خود بلند میشود، همه او را میشناسند، او ابن باطا است.
ابن باطا در حالی که به عصای خود تکیّه داده است، چنین میگوید: «من در تورات خواندهام که آخرین پیامبر خدا در مکّه ظهور میکند وسپس به این شهر هجرت میکند... ای مردم! اگر آن پیامبر موعود، محمّد باشد، هرگز سپاه احزاب نخواهند توانست او را شکست بدهند».
همه با شنیدن این سخن به فکر فرو میروند، پیامبر موعود تورات! آیا ما میخواهیم با پیامبر موعود تورات جنگ کنیم؟ چرا؟
حَیّ با شنیدن این سخن خیلی عصبانی میشود، فریاد میزند: «چه کسی گفته است که محمّد، پیامبر موعود تورات است؟ پیامبر موعود از خاندانِ بنیاسرائیل خواهد بود در حالی که محمّد از خاندان بنیاسماعیل است. خداوند بنیاسرائیل را بر همه مردم برتری داده است. چگونه ممکن است که پیامبر موعود از میان آنها نباشد؟ محمّد ساحر و جادوگر است. آیا شما جادوی او را ندیدهاید؟».
همه سکوت میکنند و به سخنان حَیّ فکر میکنند.
حَیّ راست میگوید ما نژاد برتر هستیم. امکان ندارد که ما پیرو محمّد بشویم. محمّد از نژاد ما نیست. برای همین او هرگز پیامبر نیست، او جادوگر است. اکنون فرصت خوبی پیش آمده است، باید به جنگ او برویم. ده هزار جنگجوی عرب در پشت خندق اردو زدهاند، فقط کافی است ما از پشت جبهه، به محمّد هجوم ببریم. آن وقت، دیگر کار محمّد تمام است. محمّد نمیتواند در دو جبهه بجنگد، او نیروهای زیادی ندارد.
-- کعب! با تو هستم. تو گفتی که با محمّد پیمان نامه نوشتهای؟ درست است؟
-- آری. ما چند سال پیش با او یک پیمان نامه امضا کردیم و قول دادهایم که هرگز با او دشمنی نکنیم.
-- آیا میشود من آن پیماننامه را بخوانم ببینم در آن چه نوشتهاید؟
-- آری!
کَعب از جا بلند میشود و از اتاق بیرون میرود. بعد از لحظاتی او باز میگردد و پیماننامه را به حَیّ میدهد.
حَیّ نگاهی به کَعب میکند و میگوید: اکنون با اجازه شما من این پیماننامه را پاره میکنم!
کَعب با تردید نگاهی به حَیّ و آن پیماننامه میکند، حَیّ فرصت را غنیمت میشمارد و در یک چشم به هم زدن پیماننامه را پاره پاره میکند و میگوید:
«این هم از پیماننامه! تمام شد، اکنون دیگر جنگ با محمّد آغاز میشود».(1)
حَیّ به سوی خیمه ابوسفیان میرود، وقتی نزدیک خیمه میشود فریاد میزند:
-- جناب فرمانده! مژدگانی بدهید! خبر خوبی برای شما دارم.
-- فکر میکنم موفّق شدی تا بنیقُرَیظه را برای جنگ راضی کنی. درست است؟
-- آری. آنان با محمّد وارد جنگ میشوند. به زودی حمله بزرگ آغاز خواهد شد.
-- آفرین بر تو! آفرین! میدانستم که امید مرا ناامید نخواهی کرد. بگو بدانم آنها کی جنگ را شروع میکنند؟
-- باید مدّتی به آنها فرصت بدهیم.
-- فرصت برای چه؟ ما باید هر چه زودتر جنگ را آغاز کنیم.
-- چرا عجله میکنی؟ چند روز به آنها فرصت بده. آنها میخواهند تا گوسفندان و شتران خود را از بیابان جمعآوری کنند و جوانان خود را برای جنگ بسیج کنند.
-- باشد. ما که این همه صبر کردیم، چند روز دیگر هم صبر میکنیم.
با شنیدن این خبر، شوری در میان سپاه احزاب میافتد، آنها اکنون به پیروزی بزرگ خود فکر میکنند. وقتی که یهودیان بنی قُرَیظه از پشت به مسلمانان حمله کنند، آن زمان، فرصت خوبی برای عبور از خندق خواهد بود!
چند نفر از مسلمانان نزد پیامبر میروند و چنین میگویند:
-- ای رسول خدا! یهودیان بنیقُرَیظه پیمان شکستهاند. آنها خود را برای جنگ آماده میکنند.
-- از کجا میدانید؟
-- آنها گوسفندان وشترهای خود را از صحرا جمع میکنند و به درون قلعه
1) 37. . إنّ أمیر المؤنین علیهالسلام یجوز الخندق ویصیر إلی قرب قریش حیث یراهم، فلا یزال اللیل کلّه قائم وحده یصلّی، فإذا أصبح رجع إلی مرکزه، ومسجد أمیر المؤنین علیهالسلام هناک معروف یأتیه من یعرفه فیصلی فیه، وهو من مسجد الفتح إلی العقیق أکثر من غلوة نشاب: تفسیر القمّی ج 2 ص 186، التفسیر الصافی ج 4 ص 178، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 254، مستدرک الوسائل ج 10 ص 200، بحار الأنوار ج 20 ص 230.
میبرند، دیوارهای قلعه را مرمت میکنند و... همه اینها نشان از این است که آنها خود را برای جنگ آماده میکنند.
-- بگویید که سعد بن معاذ، بزرگ قبیله اَوس نزد من بیاید.
چند نفر به سراغ سعد میروند تا به او خبر بدهند که پیامبر با او کار دارد.
حتماً میدانی که در شهر مدینه دو قبیله بزرگ زندگی میکند، قبیله اَوس وقبیله خَزرَج. سالها قبل، قبل از این که پیامبر به مدینه هجرت کند، قبیله اَوس با یهودیان بنیقُرَیظه همپیمان بودهاند. آنها روابط خوبی با هم داشتهاند. اکنون پیامبر میخواهد تا رئیس قبیله اَوس را نزد یهودیان بفرستد تا ماجرا روشن شود.
سعد به حضور پیامبر میآید، پیامبر از او میخواهد تا نزد بنیقُرَیظه برود و با آنان سخن بگوید و ببیند که آیا واقعاً آنها پیمان خود را با مسلمانان شکستهاند یا نه؟
سعد به سوی قلعه بنیقُرَیظه میرود و با کَعب ملاقات میکند و چنین میگوید:
-- اوضاع قلعه شما را آشفته میبینم، آیا اتّفاقی افتاده است؟
-- بله! ما برای جنگ آماده میشویم.
-- ای کَعب! شما میخواهید با چه کسی جنگ کنید؟
-- با پیامبر شما.
-- این چه حرفی است که تو میزنی؟ مگر شما با پیامبر، پیمان نبستهاید؟
-- من آن پیمان نامه را پاره کردم.
-- ای کَعب! مگر از پیامبر چه بدی دیدهای که میخواهی با او جنگ کنی؟
-- این حرفها را رها کن! ما تصمیم خود را گرفتهایم. به زودی جنگ آغاز میشود.
-- بترس از روزی که به خشم ما گرفتار شوی.
-- میان ما و شما فقط شمشیر حکم خواهد کرد.
سعد آنچه را که باید بفهمد فهمیده است، او از قلعه بیرون میآید تا پیامبر را از ماجرا باخبر کند.(1)
وقتی پیامبر از پیمان شکنی یهودیان باخبر میشود دستور میدهد تا هر چه سریعتر زنان و بچهها را به مکانهای امن ببرند تا اگر یهودیان به شهر هجوم بردند به آنها آسیبی نرسد.(2)
شرایط سختی پیش آمده است. سپاه احزاب با ده هزار جنگجو در آن طرف خندق منتظر دستور حمله هستند و یهودیان نیز که در داخل شهر مدینه هستند آمادهاند تا از پشت سر به مسلمانان هجوم بیاورند.
پیامبر گروهی از یاران خود را مأمور میکند تا تمام شب، در شهر مدینه به گشت بپردازند و با شمشیرهای برهنه در کوچههای مدینه گردش کرده و با صدای بلند، «اللّه اکبر» بگویند.
شب که فرا میرسد، صدای «اللّه اکبر» تمام فضای مدینه را در برمیگیرد. این صدا هرگز خاموش نمیشود. این فریاد برای همه، آرامش و ایمنی را به ارمغان میآورد و مایه ترس و وحشت یهودیان میشود.
یهودیان جرأت نمیکنند تا اقدامی بکنند، آنها منتظر میمانند تا سپاه احزاب از خندق عبور کنند و سپس آنان برنامه خود را آغاز کنند.(3)
وقتی آفتاب طلوع میکند همه مسلمانان به سوی خندق میروند تا در مقابل حمله احتمالی دشمن ایستادگی کنند. آنجا را نگاه کن! یکی از یهودیان به زنان مسلمان نزدیک میشود.
خدای من! آیا کسی هست که مانع او بشود؟ چه کسی او را از آنجا دور خواهد کرد؟
1) 38. . خرج عدوّ اللّه حیی بن أخطب النضیری حتّی أتی کعب بن أسد القرظی صاحب بنی قریظة، وکان قد وادع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله علی قومه وعاهده علی ذلک، فلمّا سمع کعب صوت ابن أخطب أغلق دونه حصنه،فاستأذن علیه فأبی أن یفتح له، فناداه: یا کعب، افتح لی، فقال: ویحک یا حیی! إنّک رجل مشؤم إنّی قد عاهدتُ محمّداً ولستُ بناقض ما بینه وبینی، ولم أرَ منه إلاّ وفاءً وصدقاً، وقال: ویحک افتح لیأُکلّمک! قال: ما أنا بفاعلٍ، قال: إن أغلقت دونی إلاّ علی جشیشة تکره أن نأکل منها معک، فأحفظ الرجل ففتح له فقال: ویحک یا کعب! جئتک بعزّ الدهر وببحرٍ طام، جئتک بقریشٍ علی سادتها وقادتها، وبغطفان علی سادتها وقادتها، قد عاهدونی أن لا یبرحوا حتّی یستأصلوا محمّداً ومن معه، فقال کعب: جئتنی واللّه بذلّ الدهر، بجهامٍ قد إهراق ماؤ برعدٍ وببرقٍ ولیس فیه شیء، فدعنی ومحمّداً وما أنا علیه، فلم أرَ من محمّدٍ إلاّ صدقاً ووفاءً. فلم یزل حیی بکعبٍ یفتل منه فی الذروة والغارب حتّی سمح له، علی أن أعطاه عهداً ومیثاقاً لئن رجعت قریش وغطفان ولم یصیبوا محمّداً أن أدخل معک فی حصنکحتّی یصیبنی ما أصابک، فنقض کعب عهده وبرئ ممّا کان علیه فیما بینه وبین رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 129، بحار الأنوار ج 20 ص 200؛ فلمّا سمع کعب بن أسد بحیی بن أخطب أغلق دونه باب حصنه وأبی أن یفتح له، فقال له: افتح لی یا کعب بن أسد! فقال لا أفتح...: السنن الکبری ج 9 ص 232، الدرر لابن عبد البرّ ص 171، جامع البیان ج 21 ص 157، تفسیر البغوی ج 3 ص 511، تفسیر القرطبی ج 14 ص 131، تاریخ الطبری ج 2 ص 237، البدایة والنهایة ج 4 ص 118، السیرة النبویة ج 3 ص 705، عیون الأثر ج 2 ص 37، السیرة النبویة ج 3 ص 198، سبل الهدی والرشاد ج 4 ص 373.
2) 39. . فلمّا انتهی الخبر إلی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، بعث سعد بن معاذ بن النعمان بن امرئ القیس، أحد بنی عبد الأشهل، وهو یومئذٍ سیّد الأوس، وسعد بن عبادة أحد بنی ساعدة بن کعب بن الخزرج، وهو یومئذٍ سیّد الخزرج، ومعهما عبد اللّه بن رواحة وخَوّات بن جُبَیر، فقال: انطلقوا حتّی تنظروا أحقٌّ ما بلغنا عن هؤاء القوم، أم لا؟ فإن کان حقّاً فالحنوا لنا لحناً نعرفه، ولا تفتّوا أعضاد الناس، وإن کانوا علی الوفاء فاجهروا به للناس. فخرجوا حتّی أتوهم فوجدوهم علی أخبث ممّا بلغهم عنهم، قالوا: لا عقد بیننا وبین محمّد ولا عهد، فشاتمهم سعد بن عبادة، وشاتموه، فقال سعد بن معاذ: دع عنک مشاتمتهم فإنّ ما بیننا وبینهم أعظم من المشاتمة. ثمّ أقبلوا إلی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وقالوا: عضل والقارة، لغدر عضل والقارة بأصحاب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله خبیب بن عدی وأصحابه أصحاب الرجیع، فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «اللّه أکبر، أبشروا یا معشر المسلمین»، وعظم عند ذلک البلاء، واشتدّ الخوف، وأتاهم عدوّهم من فوقهم ومن أسفل منهم، حتّی ظنّ المؤنون کلّ ظنّ، وظهر النفاق من بعض المنافقین: تاریخ الطبری ج 2 ص 237، تفسیر الثعلبی ج 87 ص 14، جامع البیان ج 21 ص 158، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 130، بحار الأنوار ج 20 ص 201.
3) 40. . وأمر بالذراری والنساء فُرفعوا فی الآطام: تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 129، بحار الأنوار ج 20 ص 200.
صدایی به گوش میرسد:
-- ای مرد! برخیز! نگاه کن! آن مرد یهودی به این سو میآید. تو باید با او مقابله کنی. شاید او آمده بفهمد زنان مسلمان در کجا منزل گرفتهاند تا بقیه یهودیان را به اینجا بیاورد.
-- نه. من میترسم.
-- ای حسّان! برخیز! غیرت تو کجاست؟ باید از ناموس مسلمانان دفاع کنی! میترسم یهودیان بخواهند به ما و زنان حمله کنند، شاید این یک نقشه باشد. وقتی مسلمانان بفهمند که یهودیان به زنان حمله کردهاند خندق را رها خواهند کرد.
-- آخر چگونه من با این یهودی در بیفتم؟
-- مثل این که باید خودم دست به کار شوم.
صَفیّه، عمّه پیامبر هر چه با حَسّان سخن میگوید، فایدهای ندارد، سرانجام او از جا برمیخیزد و چوبی را دست میگیرد و به سوی آن مرد یهودی میرود.
ای دشمن بی غیرت! آیا میخواهی به ناموس مسلمانان تعرض کنی؟ آمدهای تا به دوستان یهودی خود خبر بدهی که زنان مسلمان، بیپناه هستند.
کور خواندهای! من که هستم! صفیهام. عمّه پیامبر هستم و از شرف و ناموس مسلمانان دفاع میکنم!
بعد از لحظاتی آن مرد یهودی بر خاک میافتد. همه تعجّب میکنند که چگونه صَفیّه توانست او را از پای درآورد.(1)
آفرین بر این شجاعت تو ای شیر زن بیشه ایمان! ای صَفیّه!
مدینه روزهای سختی را پشت سر میگذارد، نمیدانم این شرایط تا به کی ادامه پیدا خواهد کرد، عدّهای از مسلمانان دچار وحشت شدهاند و روحیّه خود را
1) 41. . وکان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله أمر أصحابه أن یحرسوا المدینة باللیل: تفسیر القمّی ج 2 ص 186، التفسیر الصافی ج 4 ص 178، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 254، مستدرک الوسائل ج 10 ص 200، بحار الأنوار ج 20 ص 230.
باختهاند. آنها میخواهند به خانههای خود بازگردند. به راستی چرا آنها میخواهند جبهه جنگ را رها کنند و به خانههای خود بازگردند؟ اگر جبهه دفاعی خندق خلوت شود، هر لحظه ممکن است که سپاه احزاب، از فرصت استفاده کند و از خندق عبور کند. باید همیشه در سرتاسر این خندقِ پنج کیلومتری، نیروهای زیادی باشند و مانع عبور دشمن بشوند.
گویا آنها نگران زن و بچههای خود هستند و میخواهند در کنار آنها باشند، آنها میگویند که هر لحظه ممکن است یهودیان به خانههای آنها حمله کنند.
نگاه کن! آنها به سوی خانههای خود باز میگردند، آنها با دیگران هم سخن میگویند: «ای مردم! به خانههای خود بازگردید که خطر در کمین شماست. یهودیان میخواهند به خانههای ما حمله کنند».43
آیا مؤنان، سخن آنها را باور خواهند کرد؟
هرگز! آنها که میدان جنگ را رها میکنند و به خانههای خود میروند، منافقانی هستند که نور ایمان به قلبشان وارد نشده است. آنها به ظاهر مسلمان هستند ولی دلشان با شیطان و کفّار است.
آنها میروند و با این کار خود کفّار را از خود راضی میکنند، امّا مؤنان واقعی، کنار پیامبر باقی میمانند. آنها تا آخرین قطره خون خود از پیامبر و آرمانهای او دفاع خواهند کرد. به راستی که مؤن چقدر عجیب است، هر چه شرایط بر مؤن سختتر شود ایمان او بیشتر میشود.(1)
مدّتی میگذرد، یهودیان هیچ تحرّکی نداشتهاند. سپاه احزاب هم به همان تیراندازی اکتفا کردهاند، هنوز حمله نهایی خود را شروع نکردهاند. هیچ کس نمیداند که حمله اساسی آنها کی و چه موقع خواهد بود، آیا در روز حمله خواهند کرد یا در دل شب؟ باید هر لحظه مراقب بود. شرایط بسیار سختی است. امید همه به خداوند است. او وعده داده است که از دین خود محافظت کند و مؤنان را
1) 43. . القائل أوس بن قبطی ومن وافقه علی رأیه: «یا أهل یثرب، لا مقام لکم فارجعوا»، أی لا إقامة لکم ها هنا، أو لا مکان لکم تقومون فیه للقتال، إذا فتح المیم، فارجعوا إلی منازلکم بالمدینة، وأرادوا الهرب من عسکر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله...: مجمع البیان ج 8 ص 140، بحار الأنوار ج 20 ص 193، وراجع: المحلّی ج 11 ص 213، شرح الأخبار ج 1 ص 294، السنن الکبری للبیهقی ج 9 ص 32، التبیان ج 8 ص 321، الکشّاف عن حقائق التنزیل ج 3 ص 254، تفسیر جوامع الجوامع ج 3 ص 53، التفسیر الصافی ج 6 ص 17، تفسیر مقاتل بن سلیمان ج 3 ص 38، جامع البیان ج 21 ص 163، معانی القران ج 5 ص 331، تفسیر الثعلبی ج 8 ص 10، تفسیر السمعانی ج 4 ص 264، زاد المسیر ج 6 ص 185، تفسیر الرازی ج 25 ص 199، تفسیر القرطبی ج 14 ص 147، تفسیر البحر المحیط ج 7 ص 201، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 481، الدرّ المنثور ج 5 ص 186، فتح القدیر ج 4 ص 266، تفسیر الآلوسی ج 21 ص 159، البدایة والنهایة ج 4 ص 106، إمتاع الأسماع ج 13 ص 358، أعیان الشیعة ج 1 ص 617.
یاری نماید.(1)
به راستی وعده خدا کی فرا خواهد رسید؟
پس چرا خدا به وعده خود عمل نمیکند؟
صبر داشته باش رفیق! برای خدا کاری نداشت که همان شب اوّل، پیامبر خود را یاری کند، خدا میخواهد تا بندگان خود را امتحان کند. دیدی چقدر خوب، مؤنان از منافقان جدا شدند!
آنهایی که پیامبر را رها کردند و رفتند چه کسانی بودند؟ کسانی که مدّتها در مسجد، پشت سر پیامبر در صف اوّل نماز میایستادند. هیچ کس باور نمیکرد که آنها منافق باشند. فقط خدا میدانست که نور ایمان در قلبهای آنها نیست، هیچ کس، این را نمیدانست. این روزها، روزهای سختی است، امّا به برکت همین روزها است که حقیقت، واضح شده و منافقان از مؤنان جدا میشوند.
1) 44. . إنّ اللّه وعدهم فی سورة البقرة بقوله: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُم مَّثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُم»، إلی قوله: «إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ»، ما سیکون من الشدّة التی تلحقهم من عدوّهم ، فلمّا رأوا الأحزاب یوم الخندق قالوا هذه المقالة، علماً منهم أنّه لا یصیبهم إلاّ ما أصاب الأنبیاء والمؤنین قبلهم، وما زادهم مشاهدة عدوّهم إلاّ إیمانا، أی تصدیقاً باللّه ورسوله...: تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 144، بحار الأنوار ج 20 ص 195.
امشب در خیمه ابوسفیان جلسه مهمّی تشکیل شده است. یهودیان پیغام دادهاند که باید اوّل سپاه احزاب حمله خود را آغاز کند، سپس آنها نیز وارد جنگ خواهند شد.
ابوسفیان از این که در این مدّت، سپاهش فقط به تیراندازی از دور اکتفا کرده است، بسیار ناراحت است. مقدار آذوقه آنها زیاد نیست و علوفه کمی برای شترها و اسبها همراه دارند. باید هر چه زودتر حمله اصلی را آغاز کرد، امّا چگونه؟ همه در حال فکر کردن هستند که ناگهان صدایی سکوت مجلس را میشکند: «من فردا از خندق عبور میکنم و کار جنگ را تمام میکنم، من به تنهایی سرنوشت جنگ را تغییر میدهم».
او کسیت که اینگونه با غرور سخن میگوید. خدای من! او ابن عبدُوُدّ است، شهسوار بزرگ عرب!
نمیدانم او را میشناسی یا نه؟ شجاعترین سرباز عرب!
ابوسفیان رو به او میکند و میگوید:
-- واقعاً تو میخواهی از خندق عبور کنی؟
-- آری!
-- چگونه و با چه؟
-- فردا صبح با اسب خود از خندق میپرم.
-- آخر اسب چگونه میتواند از آن خندق عبور کند؟
-- در این چند روز که سپاه شما مشغول تاخت و تازهای بچهگانه بودید من مشغول کار خودم بودم. همه پنج کیلومترِ خندق را بررسی کردم. جایی را پیدا کردم که عرض کمی دارد.
-- کجا؟
-- وسط خندق، نقطهای که آن را «مداد» میگویند. به دختران زیبای خدا سوگند میخورم که فردا از آنجا با اسب خود به سوی دشمن میپرم و سپس به سوی خیمه محمّد میتازم و یارانش را به خاک و خون میکشانم.(1)
صدای آفرین و تشویق بر فضا سایه میافکند، همه ابن عبدُوُدّ را میشناسند. او هرگز دروغ و یاوه نگفته و از سرِ نادانی سخن نمیراند. حرف او، سند است. او تا به حال هر چه را گفته، عمل کرده است.
یکی از فرماندهان رو به ابن عبدُوُدّ میکند و میگوید:
-- آیا فکر همه جای آن را کردهای؟ عبور از این خندق کار سادهای نیست.
-- من اسبم را میشناسم. اسب من در میان عرب، بینظیر است. او میتواند از روی خندق بپرد.
-- آمد و نتوانست، آن وقت چه؟ وقتی تو در داخل خندق بیفتی، باران تیر و سنگ بر سر تو خواهد بارید. مردی به دلاوری تو شایسته چنین مرگی نیست.
-- چه حرفها میزنی؟ صبر کن خواهی دید که من چگونه از خندق عبور
1) 45. . وأقام علیه المشرکون بضعاً وعشرین لیلة، لم یکن بینهم حرب إلاّ الرمی بالنبل والحصار: تفسیر الثعلبی ج 8 ص 15، تفسیر القرطبی ج 14 ص 133، تاریخ الطبری ج 2 ص 238، عیون الأثر ج 2 ص 39.
میکنم و پیروزی را برایتان به ارمغان میآورم.
این خبر موجی از شادی را در سپاه احزاب به وجود میآورد، همه باور دارند که فردا اتّفاق بزرگی خواهد افتاد و حتماً چندین پهلوان دیگر همراه ابن عبدُوُدّ از خندق عبور خواهند کرد.
آری! اساسیترین عمل، همان اقدام نفر اوّل است، کافی است یک نفر جرأت کند و از خندق عبور کند، آن وقت ترس بقیّه نیز میریزد.
نگاه کن! سه نفر دارند به سوی ابن عبدُوُدّ میآیند:
-- راست میگویند؟ تو میخواهی فردا از خندق عبور کنی؟
-- آری!
-- این چگونه ممکن است؟ اگر اسب نپرید چه؟
-- اسب خواهد پرید، چون من خواستهام. من اسبم را میشناسم.
-- آیا اسب ما هم میتواند از خندق عبور کند؟
-- اگر سوارکار، تصمیم جدّی داشته باشد و اعتماد به نفس، اسب او میتواند از این خندق عبور کند.
لحظاتی سکوت برقرار میشود. این سه نفر دارند فکر میکند. بعد از لحظاتی، آنها چنین میگویند: «ای ابن عبدُوُدّ اگر تو بپری ما نیز به دنبال تو خواهیم پرید».(1)
ساعتی از شب گذشته است، امشب مهتاب بالا آمده است. خواب به چشم من نمیآید. نمیدانم فردا چه خواهد شد. خدا خودش رحم کند.
1) 46. . وکان اسم الموضع الذی حُفر فیه الخندق المداد، وکان أوّل من طفره عمرو وأصحابه، فقیل فی ذلک: عمرو بن عبد، کان أوّل فارس جزع المداد، وکان فارس یلیل: مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 324، بحار الأنوار ج 20 ص 202، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 131، وراجع: تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 250، السیرة النبویة ج 3 ص 740، لسان العرب ج 11 ص 741، تاج العروس ج 15 ص 824.
تو نگاهی به من میکنی و میگویی:
-- چرا اینقدر نگران هستی؟ گیرم که ابن عبدُوُدّ با دوستانش از خندق عبور کردند، آنها چهارنفر بیشتر نیستند، این که اینقدر نگرانی ندارد.
-- این چه حرفی است که تو میزنی؟ اگر ابن عبدُوُدّ از خندق عبور کند، در واقع هزار نفر از خندق عبور کرده است.
-- یعنی چه؟ چطور چنین چیزی ممکن است.
-- ابن عبدُوُدّ شجاعترین جنگجوی عرب است. او را با هزار نفر برابر میدانند.
-- نه، این طوریها هم که تو میگویی نیست.
-- مگر حکایت سرزمین «یَلیَل» را نشنیدهای؟
-- نه، حکایت آن را چیست؟
-- یَلیَل، منطقهای میان مکّه و مدینه است. سالها پیش، وقتی کاروان تجاری قریش از آنجا عبور میکرد، قبیله «بنیبَکْر» به این کاروان حمله کردند. آن روز ابن عبدُوُدّ همراه کاروان بود. او شمشیر از نیام کشید و به همه کاروانیان دستور داد تا کنار بروند و او به تنهایی در مقابل همه غارتگران ایستاد. از آن روز او را جنگجوی «یَلیَل» مینامند.(1)
صبح فرا میرسد، صدای شیپور جنگ به گوش میرسد، طبلها نواخته میشوند، شوری در سپاه احزاب افتاده است. ابن عبدُوُدّ زره بر تن میکند، کلاهخود بر سر میگذارد و سوار بر اسب میشود، دوستان او هم همراه او هستند.
او آرام آرام حرکت میکند، سپاه را یک بار دور میزند تا اسبش خوب گرم شود. بعد از آن اسب را به حالت تاختن درمیآورد.
1) 47. . إنّ فوارس من قریش منهم: عمرو بن عبدودّ أخو بنی عامر ابن لؤ، وعکرمة بن أبی جهل، وضرار بن الخطّاب وهبیرة بن أبی وهب ونوفل بن عبد اللّه، قد تلبّسوا للقتال، وخرجوا علی خیولهم...: تاریخ الطبری ج 2 ص 239، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 181، البدایة والنهایة ج 4 ص 120، السیرة النبویة ج 3 ص 708، عیون الأثر ج 2 ص 39، بحار الأنوار ج 20 ص 202.
همه مسلمانان نگاهشان به اسبسواران است. به راستی آنها چه نقشهای در سر دارند. معلوم نیست که چه میخواهند بکنند. ابن عبدُوُدّ به قسمتی از خندق میرود که روبروی کوه سَلع است، امّا به سرعت از آنجا دور میشود، هیچ کس نمیتواند پیش بینی کند که او میخواهد چه کند.
ابن عبدُوُدّ از خندق دور میشود و در دور دست میایستد، به نقطهای خیره میشود. هدف را مشخص میکند و ناگهان او دهانه اسب را میکشد و ضربهای محکم به اسبش میزند، اسب مثل باد پیش میتازد و چهارنعل پیش میآید و به نقطه «مداد» نزدیک میشود. اکنون فریاد ابن عبدُوُدّ در فضا میپیچد: بپر!
خدای من! اسب مانند مرغی از بالای خندق به پرواز درمیآید و از خندق عبور میکند. بعد از او دوستانش هم از خندق عبور میکنند.(1)
علی(ع) به همراه اسبسواران با سرعت به سوی منطقه «مداد» هجوم میبرد، او عدّهای از بهترین تیراندازان را در آنجا مستقر میکند تا راه عبور دشمن بسته شود. بعد از آن، علی(ع) خود را به مرکز فرماندهی میرساند، او اسب را تحویل یکی از یارانش میدهد تا به منطقه «مداد» بازگردد.(2)
ابن عبدُوُدّ همراه با چهار سوار به سوی کوه سَلع میتازند، آنجا که اردوگاه مسلمانان است. وقتی به آنجا میرسند لگام اسبها را میکشند و منتظر میمانند.
ابن عبدُوُدّ پیش میتازد و درست روبروی اردوگاه میایستد. نفس همه در سینه حبس شده است. خیلیها با تعجّب نگاه میکنند، آخر چگونه ابن عبدُوُدّ توانست از خندق عبور کند؟
دیگر صدای طبلها و شیپورها به گوش نمیرسد، کفّار همه خوشحال هستند
1) 48. . فلمّا کان یوم الخندق خرج معلماً لیری مشهده، وکان یعدّ بألف فارس، وکان یُسمّی فارس یلیل؛ لأنّه أقبل فی رکبٍ من قریش حتّی إذا هو بیلیل، وهو وادٍ قریب من بدر، عرضت لهم بنو بکر فی عدد، فقال لأصحابه: امضوا، فمضوا فقام فی وجوه بنی بکر حتّی منعهم من أن یصلوا إلیه، فعُرف بذلک: مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 324، بحار الأنوار ج 20 ص 202، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 131، وراجع: تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 250، السیرة النبویة ج 3 ص 740، لسان العرب ج 11 ص 741، تاج العروس ج 15 ص 824.
2) 49. . إنّ فوارس من قریش منهم: عمرو بن عبدودّ أخو بنی عامر ابن لؤ، وعکرمة بن أبی جهل، وضرار بن الخطّاب وهبیرة بن أبی وهب ونوفل بن عبد اللّه، قد تلبّسوا للقتال، وخرجوا علی خیولهم حتّی مرّوا بمنازل بنی کنانة، فقالوا: تهیّأوا للحرب یا بنی کنانة، فستعلمون الیوم من الفرسان. ثمّ أقبلوا تعنق بهم خیولهم، حتّی وقفوا علی الخندق، فقالوا: واللّه إنّ هذه لمکیدة ما کانت العرب تکیدها، ثمّ تیمّموا مکاناً ضیّقاً من الخندق، فضربوا خیولهم، فاقتحموا فجالت بهم فی السبخة بین الخندق وسلع: تاریخ الطبری ج 2 ص 239، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 181، البدایة والنهایة ج 4 ص 120، السیرة النبویة ج 3 ص 708، عیون الأثر ج 2 ص 39، بحار الأنوار ج 20 ص 202.
امّا مسلمانان در سکوت کامل هستند. مردی که یک تنه با هزار سوار برابر است در مقابلشان ایستاده است و شمشیر خود را در فضا میچرخاند.(1)
این ابن عبدُوُدّ عجب اعجوبهای است، راست میگویند که او اسطوره عرب است.
همه مبهوت اویند، هیچ کس از جای خود تکان نمیخورد. به راستی این دلاور قهّار چه خواهد کرد؟ آیا یک تنه به لشکر اسلام حمله خواهد کرد؟ او گفته است که برای پیروزی آمده است!
صدای ابن عبدُوُدّ سکوت را میشکند:
هَلْ مِنْ مُبارِز!
آیا کسی هست که به نبرد با من بیاید؟
طنین صدای او تا دور دستها میرود، آیا جوانمردی هست که با من پیکار کند؟
این رسم عرب است که ابتدا جنگ تن به تن میکنند. ابن عبدُوُدّ میخواهد ابتدا همه سرداران اسلام را به خاک و خون بکشاند و بعد از آن یک تنه به لشکر اسلام حمله ور بشود. آن وقت است که همه لشکر اسلام فرار خواهند کرد و از خندق دور خواهند شد و آن وقت فرصت مناسبی است تا سپاه احزاب، از جهاز شترها، پلی بر روی خندق بزنند و از آن عبور کنند و شهر را تصرّف کنند.
ابن عبدُوُدّ فریاد میزند و حریف میطلبد و شمشیرش را بالای سرش میچرخاند.
ای مسلمانان! مگر شما نمیگویید که وقتی کشته میشوید به بهشت میروید؟
1) 50. . وخرج علی بن أبی طالب فی نفرٍ من المسلمین، حتّی أخذ منهم الثغرة التی منها اقتحموا: تفسیر أبی السعود ج 7 ص 93، تفسیر الآلوسی ج 21 ص 155، الثقات ج 1 ص 268، تاریخ مدینة دمشق ج 42 ص 78، بحار الأنوار ج 20 ص 202.
چرا هیچ کس نمیآید تا او را به بهشت بفرستم؟
این رسم عرب است که باید هر جنگجو رجز بخواند. رجز همان شعر حماسی است. تا جنگجو رجز نخوانده است، نبرد تن به تن آغاز نمیشود.
اکنون او با صدای بلند اینگونه رجز میخواند:
وَ لَقَد بَحَحتُ مِن النِّداءِ
بِجَمعِکُم هَل مِن مُبارِزٍ
«ای مسلمانان! از بس که فریاد زدم صدایم گرفت، من از شما خواستم تا یکی به جنگ من بیاید امّا هیچ کس جوابی نداد».
مسلمانان همه سر به زیر انداختهاند، هیچ کس جوابی نمیدهد، خیلیها به فکر فرار هستند. به راستی چه خواهد شد.(1)
تو لحظهای صبر میکنی شاید کس دیگری بخواهد به این نبرد برود. خیلیها از تو سن و سال بیشتری دارند و ادعای ایمانشان همه دنیا را فرا گرفته است. تو احترام آنها را میگیری.
امّا هر چه صبر میکنی، کسی جوابی نمیدهد، سرانجام تصمیم میگیری که برخیزی.
باید جواب این دلاور را بدهی، نمیشود که اینگونه مسلمانان را به مسخره بگیرد.
تو باید دل پیامبر را شاد کنی. مثل همیشه که غمها را از دل پیامبر میزدایی.
برخیز! نمیبینی که پیامبر منتظر است. برخیز! امروز روز توست. فقط روز تو!
بدان اگر تا شب هم صبر کنی هیچ کس دیگر به میدان ابن عبدُوُدّ نخواهد رفت. آیا نمیبینی که همه چقدر ترسیدهاند، رنگشان زرد شده است.
1) 51. . کان المشرکون علی الخمر والغناء والمدد والشوکة، والمسلمون کأنّ علی رؤسهم الطیر لمکان عمرو: مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 171، بحار الأنوار ج 20 ص 272.
برخیز! با صدای بلند بگو: «ای رسول خدا! اجازه میدهید من به نبرد با ابن عبدُوُدّ بروم».
همه نگاه میکنند، این چه کسی است که میخواهد به جنگ برود؟ آنها علی(ع) را میبینند که چون شیر، محکم واستوار ایستاده است و منتظر اجازه پیامبر است.
نه علی جان! بنشین!
مسلمانان تعجّب میکنند، چرا پیامبر به علی(ع) اجازه میدان نداد. این چه رازی است؟
پیامبر میخواهد این فرصت را به دیگران هم بدهد. نکند فردا عدّهای بگویند که علی(ع) زود جواب ابن عبدُوُدّ را داد، ما هم میخواستیم به جنگ او برویم، امّا علی(ع) نگذاشت.
کسانی که تا دیروز ادّعا میکردند عاشق شهادت هستند، چرا اینگونه سکوت کردهاند؟
کجایند مردان پر ادّعا؟ چرا از جا برنمیخیزند؟
شما که میگفتید مشتاق دیدار خدا هستیم و برای شهادت لحظه شماری میکنیم، چرا سکوت کردهاید؟ چرا سرهای خود را به زیر انداختهاید؟
ترس از این دلاور قهّار شما را زمینگیر کرده است، دست خودتان نیست، شما دیگر نمیتوانید به شهادت فکر کنید، برق شمشیر ابن عبدُوُدّ، عقل و هوش شما را ربوده است!
برای بار دیگر صدای ابن عبدُوُدّ در فضا طنینانداز میشود: آیا کسی هست به نبرد با من بیاید؟
همه سرها به زیر میافتد، هیچ کس جوابی نمیدهد. علی(ع) از جا بلند میشود و از پیامبر اجازه میخواهد. پیامبر به او میگوید: «نه، ای علی! بنشین».
چرا پیامبر به علی(ع) اجازه نمیدهد تا به میدان برود؟
ای تاریخ! هرگز فراموش نکن که امروز هیچ کس دیگر، جرأت نکرد تا از جا برخیزد. همه سکوت کردهاند.
برای بار سوم فریاد ابن عبدُوُدّ به گوش میرسد: «از بس که فریاد زدم صدایم گرفت، کیست که با من بجنگد؟».
این بار هم فقط علی(ع) از جا برمیخیزد. پیامبر رو به او میکند و میگوید:
-- یا علی! هیچ میدانی که این ابن عبدُوُدّ است؟
-- من هم علیّ، پسرِ ابوطالب هستم!
پیامبر وقتی این سخن تو را میشنود، اشک در چشمانش حلقه میزند، تو چقدر زیبا جواب دادی.(1)
ولقد بححتُ من النداء بجمعکم هل مِن مبارز/ووقفتُ إذ جبن المشجّع/ موقف البطل المناجز/ إنّ السماحة والشجاعة/ فی الفتی خیر الغرائز/ فقام علی علیهالسلام فقال: یا رسول اللّه أنا، فقال: إنّه عمرو، فقال: وإن کان عمروا!...: السنن الکبری ج 9 ص 132، تفسیر جوامع الجامع ج 3 ص 52، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 131، تاریخ مدینة دمشق 42 ص 79، البدایة والنهایة ج 4 ص 121، أعیان الشیعة ج 1 ص 264، المناقب للخوارزمی ص 169، عیون الأثر ج 2 ص 41، السیرة النبویة ج 3 ص 204، السیرة الحلبیة ج 2 ص 641، بحار الأنوار ج 20 ص 641، وراجع شرح الأخبار ج 1 ص 323، کنز الفوائد ص 137، شرح نهج البلاغة ج 19 ص 73، کشف الغمّة ج 1 ص 197.
چرا پیامبر در این لحظه حسّاس، قدرتمندی ابن عبدُوُدّ را به رخ علی(ع) کشید؟ چرا؟
او میخواست تا همه بدانند که علی(ع) میداند به جنگ چه کسی میرود، مبادا دیگران خیال کنند که علی(ع)، اگر ابن عبدُوُدّ را میشناخت هرگز به جنگ او نمیرفت.
علی(ع)، دشمن را به خوبی میشناخت، شجاعت و زور بازوی او را میدانست،
1) 52. . إنّ عمرو بن عبدودّ کان ینادی: مَن یبارز؟ فقام علی علیهالسلام وهو مقنع فی الحدید، فقال: أنا له یا نبیّ اللّه، فقال: إنّه عمرو، اجلس، ونادی عمرو: ألا رجل؟ ویؤّبهم ویسبّهم، ویقول: أین جنّتکم التی تزعمون أنّ من قُتل منکم دخلها، فقام علی علیهالسلام فقال: أنا له یا رسول اللّه، ثمّ نادی الثالثة فقال:
علی(ع) با آگاهی کامل داوطلب شده است که به جنگ شجاعترین سردار عرب برود.
پیامبر زره خود را به تن او میپوشاند. بعد از آن عمامه از سر خود برمیدارد و آن را بر سر علی(ع) میپیچد و شمشیر ذوالفقار را به دست علی(ع) میدهد.
علی(ع) میخواهد به جنگ کسی برود که تا به حال همه حریفان خود را در میدان کشته است. پیامبر علی(ع) را در آغوش میگیرد و سپس میگوید: «علی(ع) جان! اکنون برو و بجنگ».
علی(ع) با پای پیاده به سوی ابن عبدُوُدّ میرود، پیامبر نگاهی به سوی آسمان میکند و چنین میگوید: «بار خدایا! من علی(ع) را به تو میسپارم».(1)
فقط خدا میداند که تو چقدر علی(ع) را دوست میداری. هیچ کس نمیفهمد که در دل تو چه میگذرد، همه امید تو به سوی میدان میرود.
تو برای علی(ع) دعا میکنی، میدانی که دخترت فاطمه(س) چشم انتظار اوست، کودکانش، حسن و حسین(ع) در انتظار پدر هستند.
خدایا! چه خواهد شد؟ ابن عبدُوُدّ دلاور قهاری است، آیا علی(ع) در مقابل او پیروز خواهد شد؟ جنگ است و شمشیر و خون!
خدایا! خودت او را یاری کن!
اکنون رو به جمعیّت میکنی و فریاد برمیآوری: «ای مردم! بدانید که امروز همه ایمان با همه کفر در مقابل هم قرار گرفتهاند».(2)
و تو چقدر زیبا علی(ع) را به عنوان «همه ایمان» معرّفی کردی. تو میخواستی تاریخ، امروز را فراموش نکند.
1) 53. . فقام علی علیهالسلام فقال: یا رسول اللّه أنا، فقال: إنّه عمرو، فقال: وإن کان عمروا!...: السنن الکبری ج 9 ص 132، تفسیر جوامع الجامع ج 3 ص 52، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 131، تاریخ مدینة دمشق 42 ص 79، بحار الأنوار ج 20 ص 641؛ فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله : مَن لهذا الکلب؟ فلم یجبه أحد، فوثب إلیه أمیر المؤنین علیهالسلام فقال: أنا له یا رسول اللّه، فقال: یا علی، هذا عمرو بن عبدودّ فارس یلیل، قال: أنا علی بن أبی طالب، فقال له رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: ادنُ منّی، فدنا منه، فعمّمه بیده، ودفع إلیه سیفه ذا الفقار، وقال له: اذهب وقاتل بهذا، اللّهمّ احفظه من بین یدیه ومن خلفه، وعن یمینه وعن شماله، ومن فوقه ومن تحته: تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 250، التفسیر الصافی ج 6 ص 26، بحار الأنوار ج 20 ص 226.
2) 54. . فألبسه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله درعه ذات الفضول، وأعطاه سیفه ذا الفقار، وعمّمه عمامة السحاب علی رأسه تسعة أکوار، ثمّ قال له: تقدّم. فقال لمّا ولّی: اللّهمّ احفظه من بین یدیه ومن خلفه، وعن یمینه وعن شماله، ومن فوق رأسه ومن تحت قدمیه: شواهد التنزیل ج 2 ص 11، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 132، جامع أحادیث الشیعة ج 16 ص 747، بحار الأنوار ج 20 ص 203.
به سوی میدان میروی و سینهات را سپر کردهای و با غرور میروی که باید در مقابل دشمن اینگونه بود. باید شکوه کوه را با رفتنت به تماشا بگذاری.
میروی و در مقابل ابن عبدُوُدّ میایستی.
و ابن عبدُوُدّ به تو نگاهی میکند، به جوانی تو میخندد، او تعجّب میکند که چرا تو آمدهای.
او سوار بر اسب جولان میدهد، میخواهد چیزی بگوید، امّا نوبت توست، تو باید رجز بخوانی.
فریاد برمیآوری و چنین رجز میخوانی:
لا تَعجَلَنَّ فَقَد أتاکَ
مُجیبُ صَوتِکَ غَیرُ عاجِزٍ
«چقدر عجله کردی و شتاب نمودی و مبارز طلبیدی، بدان من همان کسی هستم که آمدهام تا با تو نبرد کنم».
افسوس که نمیتوان عمق شهامت و زیبایی این شعر را بیان کنم. تو میگویی من چه کنم؟ هر کار بکنم باز هم ترجمه من ، نمیتواند همه زیبایی کلام تو را بیان کند.(1)
اکنون ابن عبدُوُدّ رو به تو میکند و میپرسد:
-- تو کیستی؟ خودت را معرّفی کن!
-- من علی(ع) هستم. پسر عموی پیامبر و داماد اویم.
-- تو فرزند ابوطالب هستی؟
-- آری!
1) 55. . فلمّا توجّه إلیه قال النبی صلیاللهعلیهوآله: خرج الإیمان سائره إلی الکفر سائره: رسائل المرتضی ج 4 ص 118، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 325، أعلام الوری ج 1 ص 381، بحار الأنوار ج 41 ص 89؛ فتقدّم إلیه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: برز الإیمان کلّه إلی الشرک کلّه: کنز الفوائد ص 137، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف ص 35، شرح نهج البلاغة ج 13 ص 261، ج 19 ص 61، ینابیع المودّة ج 1 ص 281، 284، نهج الحق وکشف الصدق ص 217، غایة المرام ج 4 ص 274، بحار الأنوار ج 20 ص 215، 273.
-- علی! میخواهی با من نبرد کنی؟
-- مگر تو مبارز طلب نکردی؟ خوب من هم آمدم.
-- من با پدر تو، ابوطالب دوست بودم. او مردی بزرگ و کریم بود. من نمیخواهم تو را بکشم. ای علی! این چه پسر عمویی است که تو داری؟ او خود را پیامبر خدا میداند، آنگاه دلش آمد که تو را به جنگ من فرستاد؟
-- مگر چه اشکالی دارد؟
-- علی! تو جوان هستی و سن و سالی نداری. آیا پسر عمویت نترسید که من با نیزهام به تو بزنم و در میان آسمان و زمین، آویزانت کنم؟
-- پسر عمویم پیامبر میداند که اگر تو مرا بکشی من به بهشت میروم و مهمان خدا میشوم. امّا اگر من تو را بکشم آتش دوزخ در انتظارت است.
-- علی! چه تقسیم ناعادلانهای کردی؟ بهشت و دوزخ برای خودت باشد.
-- این سخنان را رها کن، ای ابن عبدُوُدّ! به پیکار بیندیش!(1)
قال له عمرو: من أنت؟ قال: أنا علیّ...: شرح الأخبار ج 1 ص 323، کنز الفوائد ص 137، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 325، بحار الأنوار ج 20 ص 203، 226، ج 39 ص 5، ج 41 ص 89، المستدرک للحاکم ج 3 ص 32، مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا ص 68، شرح نهج البلاغة ج 13 ص 292، ج 19 ص 63، تفسیر القمّی ج 2 ص 183، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 132، التفسیر الصافی ج 4 ص 176، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 251، تاریخ مدینة دمشق ج 42 ص 79، البدایة والنهایة ج 4 ص 121، عیون الأثر ج 2 ص 41، السیرة النبویة ج 3 ص 204.
ابن عبدُوُدّ در تعجّب است، چگونه است که همه عرب از او میترسند امّا این جوان از او هیچ هراسی ندارد. با پای پیاده به پیکار آمده است و محکم و استوار، بدون هیچ ترسی سخن میگوید، رجز میخواند.
او تا به حال به جنگ سرداران زیادی رفته است و ترس را در چشمان همه آنها دیده است. امّا در چشمان علی(ع) جز شجاعت چیزی نیست.
اسب شیهه میکشد، ابن عبدُوُدّ در میدان دوری میزند و شمشیرش را در فضا میچرخاند. هزاران چشم دارند این دو نفر را نگاه میکنند، سپاه احزاب و یاران پیامبر. همه نفسها در سینه حبس شده است.
1) 56. . فمشی إلیه وهو یقول: لا تعجلنّ فقد أتاک مُجیبُ صوتِک غیرُ عاجزذو نیّةٍ وبصیرةٍ والصدق منجی کلَّ فائزإنّی لأرجو أن أُقیمَ عَلیک نائحةَ الجنائزمِن ضَربةٍ نَجلاءٍ یبقی ذکرُها عند الهزاهز
همه جا سکوت است و سکوت!
بار دیگر صدای علی(ع) به گوشش میرسد:
-- شنیدهام که روزی سوگند خوردی که هر کس در میدان جنگ با تو روبرو شود و سه چیز از تو بخواهد، تو یکی از آن را قبول میکنی. آیا این سخن درست است؟
-- آری! من این قسم را خوردهام. اکنون خواستههای خودت را بگو!
-- خواسته اوّل من این است که دست از عبادت بتها برداری و به یگانگی خدا ایمان بیاوری. لا اله الا اللّه بر زبان جاری کنی و به دین حق درآیی.
-- هرگز! هرگز چنین چیزی از من مخواه. خواسته دوم خود را بگو!
-- ای ابن عبدُوُدّ از جنگ با پیامبر چشم پوشی کن و برگرد، شاید نتوانی که سپاه احزاب را از جنگ منصرف کنی، امّا خودت که میتوانی از جنگ صرفنظر کنی. جنگ با پیامبر را به دیگران واگذار.
-- آیا میدانی چه میگویی؟ ای جوان! جنگ با شما را رها کنم و بگذارم و بروم. میخواهی زنان عرب بر من بخندند و شاعران در ترسیدن من شعر بگویند. نگاه کن! تمامی این سپاه امیدشان به من است. آیا امید آنها را ناامید کنم. هرگز.
-- پس میخواهی حتماً جنگ کنی؟
-- آری! آرزو و خواسته سوم تو چیست؟
-- تو سوارهای و من پیاده. پیاده شو تا در برابر هم، پیاده و مردانه بجنگیم.(1)
لحظهای به خود میآیی. حق با علی(ع) است، تو سوار بر اسب هستی و او پیاده. این رسم عرب است که باید دو جنگجو یا هر دو سواره باشند یا هر دو
1) 57. . فقال له عمرو: من أنت؟ قال: أنا علیّ بن أبی طالب ابن عمّ رسول اللّه وختنه، فقال: واللّه إنّ أباک کان لی صدیقاً وندیماً، وإنّی أکره أن أقتلک، ما أمن ابن عمّک حین بعثک إلیَّ أن أختطفک برمحی هذا، فأترکک شائلاً بین السماء والأرض لا حیّ ولا میّت؟ فقال له أمیر المؤنین علیهالسلام: قد علم ابن عمّی أنّک إن قتلتنی دخلتُ الجنّة، وأنت فی النار، وإن قتلتک فأنت فی النار وأنا فی الجنّة، فقال عمرو: کلتاهما لک یا علیّ، تلک إذاً قسمة ضیزی: تفسیر القمّی ج 2 ص 184، التفسیر الصافی ج 4 ص 176، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 251، بحار الأنوار ج 20 ص 226؛ فقال: أنا علیّ بن أبی طالب بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف، فقال: غیرک یا بن أخی مِن أعمامک مَن هو أسنّ منک، فإنّی أکره أن أهریق دمک، فقال: لکنّی واللّه ما أکره أن أهریق دمک...: السنن الکبری ج 9 ص 132، تاریخ مدینة دمشق ج 42 ص 79، عیون الأثر ج 2 ص 41.
پیاده. باید مردانه در مقابل دشمن جنگید.
تعجّب میکنی که چرا زودتر از اسب پایین نیامدهای. آن قدر غرور تو را گرفته بود که همه چیز را فراموش کردی.
با خود میگویی: چرا باید صبر میکردم تا حریفم به من چنین بگوید؟
از دست خودت ناراحت هستی. نمیدانی چه کنی. از اسبت پیاده میشوی. شمشیرت را در هوا میچرخانی و با قدرتی تمام، به دست و پای اسبت میزنی. ضربهای محکم که در یک چشم به هم زدن، چهار دست و پای حیوان را قطع میکند و اسب غرقه به خون روی زمین میافتد.
چرا چنین کاری کردی؟ چگونه دلت آمد با اسب قوی و زیبای خود چنین کنی؟ مگر همین اسب نبود که تو را از خندق عبور داد.
تو با این کار چه میخواهی بگویی؟
شاید اسب را کشتی تا به همه بفهمانی که هرگز نمیخواهی بازگردی! اسب را کشتی تا به علی(ع) بفهمانی که میخواهی کشتار را آغاز کنی. اوّل علی(ع) را بکشی و بعد به سوی لشکر اسلام حمله کنی، تو میخواهی به همه بفهمانی که هرگز راه بازگشتی نیست و تو آمدهای برای کشتاری بزرگ!(1)
اکنون جنگ تن به تن آغاز میشود، هر دو دلاور روبروی هم ایستادهاند، دیگر حرفی برای گفتن نمانده است. اکنون موقع پیکار است.
خدای من! این ابن عبدُوُدّ چه قد بلندی دارد، او چند سر و گردن از علی(ع) بلندتر است، علی(ع) چگونه میخواهد با او مقابله کند!
پیامبر رو به قبله ایستاده است و دستهای خود را رو به آسمان گرفته و با
1) 58. . فقال له علی: یا عمرو، إنّک کنت عاهدت اللّه لا یدعوک رجلٌ من قریش إلی إحدی خلّتین إلاّ أخذتها منه، قال له: أجل، قال له: فإنّی أدعوک إلی اللّه ورسوله وإلی الإسلام، قال: لا حاجة لی بذلک، قال: فإنّی أدعوک إلی النزال، قال له: لم یا بن أخی؟ فواللّه ما أُحبّ أن أقتلک. قال علی رضی اللّه عنه: لکنّی واللّه أُحبّ أن أقتلک. فحمی عمرو، واقتحم عن فرسه، فعقره وضرب وجهه: المستدرک للحاکم ج 3 ص 32، تفسیر الثعلبی ج 8 ص 15، تفسیر البغوی ج 3 ص 513، تفسیر القرطبی ج 14 ص 134، تاریخ مدینة دمشق ج 42 ص 78، تاریخ الطبری ج 2 ص 239، تاریخ الإسلام ج 2 ص 290؛ یا عمرو، إنّی سمعت منک وأنت متعلّق بأستار الکعبة تقول: لا یعرض علیَّ أحدٌ فی الحرب ثلاث خصال إلاّ أجبته إلی واحدةٍ منها، وأنا أعرض علیک ثلاث خصال فأجبنی إلی واحدة، قال: هات یا علیّ، قال: تشهد أن لا إله إلاّ اللّه وأنّ محمّداً رسول اللّه، قال: نحِّ عنّی هذا، قال: فالثانیة أن ترجع وتردّ هذا الجیش عن رسول اللّه، فإن یک صادقاً فأنتم أعلی به عیناً، وإن یک کاذباً کفتکم ذؤان العرب أمره، فقال: إذاً تتحدّث نساء قریش بذلک وینشد الشعراء فی أشعارها أنّی جبنتُ ورجعت علی عقبی من الحرب، وخذلتُ قوماً رأسونی علیهم، فقال له أمیر المؤنین علیهالسلام: فالثالثة أن تنزل إلیَّ فإنّک راکب وأنا راجل حتّی أُنابذک. فوثب عن فرسه وعرقبه وقال: هذه خصلة ما ظننتُ أنّ أحداً من العرب یسومنی علیها: تفسیر القمّی ج 2 ص 184، التفسیر الصافی ج 4 ص 176، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 251، بحار الأنوار ج 20 ص 226.
خدای خویش نجوا میکند: خدایا! علی(ع) برادر من است! تو او را به سلامت به من بازگردان!(1)
سکوت در همه جا حکمفرماست. همه منتظر هستند ببینند نتیجه چه خواهد شد.
ابن عبدُوُدّ منتظر است تا علی(ع) ضربهای بزند، مقداری صبر میکند، امّا علی(ع) حمله نمیکند. علی(ع) در هالهای از آرامش ایستاده است. چرا او حمله نمیکند.
تو در دل خود به علی(ع) میخندی. با خود میگویی که این علی(ع) مرا نمیشناسد و نمیداند که ضربه من ، ضربه تک است، تاکنون نشده است به کسی ضربهای بزنم و او را به خاک و خون ننشانم.
ای ابن عبدُوُدّ بدان که علی(ع) هرگز در زدن ضربه اوّل سبقت نمیگیرد، اگر ساعتی هم صبر کنی علی(ع) اوّلین ضربه را نمیزند. او دلش دریاست. او قلبی مهربان دارد، نگاه نکن که اکنون شمشیر به دست گرفته است، تو خود حریف طلب کردی و او آمد. او به تو گفت که از جنگ، صرفنظر کن، تو قبول نکردی. اکنون تو باید ضربه اوّل را بزنی.
مقداری صبر میکند، میفهمد که علی(ع)، هرگز ضربه اوّل را نخواهد زد. او تصمیم خود را میگیرد. ابن عبدُوُدّ شمشیرش را دور سرش میچرخاند و همچون کوهی از جا برانگیخته میشود و با تمام نیرو به سوی علی(ع) یورش میآورد. او شمشیر خود را به گونهای میزان کرده است که در همان ضربه اوّل، حریف را دو نیمه کند.
1) 59. . فنزل فعقر فرسه ورکّز عنزته، وکان أعرج، ومشی إلیه علیّ رضی اللّه عنه، وهاجت عجاجة: مکارم الأخلاق لابن أبی الدنیا ص 68؛ فحمی عمرو واقتحم عن فرسه فعقره: المستدرک للحاکم ج 3 ص 32، تفسیر الثعلبی ج 8 ص 15، تفسیر البغوی ج 3 ص 513، تفسیر القرطبی ج 14 ص 134، تاریخ مدینة دمشق ج 42 ص 78، تاریخ الطبری ج 2 ص 239، تاریخ الإسلام ج 2 ص 290.
علی(ع) با نهایت هوشیاری مراقب حرکات دست و پای ابن عبدُوُدّ است. سپر آهنین و محکمش را پیش میآورد و سر و گردنش را در پناه آن میگیرد. ضربه ابن عبدُوُدّ پایین میآید و به سپر علی(ع) اصابت میکند، علی(ع) دستش را بالا میبرد تا شدّت ضربه را با بازوی چپش مهار کند.
خدای من! شمشیر سپر را میشکافد، علی(ع) روی دو زانو خم میشود، شمشیر به کلاهخود میرسد، آن را هم میشکافد و به فرق علی(ع) میرسد. خون سرازیر میشود.
یکی از منافقان فریاد میزند: «به خدا قسم علی کشته شد».(1)
همه با شنیدن این سخن ناراحت میشوند، امّا منافقان خوشحال هستند. آنها سالیان سال است که آرزوی کشته شدن علی(ع) را دارند.
ابن عبدُوُدّ هم فکر میکند که کار علی(ع) تمام است و در خیال خام پیروزی است. او خبر ندارد که علی(ع) از چه روشی استفاده کرده است. وقتی شمشیر ابن عبدُوُدّ میخواست فرود آید علی(ع) با تمام توان به سمت بالا پریده است، و ضربه شمشیر حریف را با زره خود گرفته است. او با این کار، فرصتی به شمشیر حریف نداده است تا در فضا گردش کند و شدّت بیشتری بگیرد.
ناگهان و در یک چشم بر هم زدن، همان طور که بر روی زانو نشسته است، تمام توان خود را بر بازوی راستش جمع میکند و ضربهای محکم بر بالای دو زانوی حریف میزند، ذوالفقار، زره حریف را میدرد و هر دو پای او را قطع میکند و او بر روی زمین میافتد. ناگهان نعره ابن عبدُوُدّ در تمام فضا طنین انداز میشود. این صدای علی(ع) است که به گوش میرسد: «اللّه اکبر»!
آری! به کوری چشم همه منافقان، علی(ع) پیروز این میدان است. ندایی آسمانی به گوش میرسد: «ابن عبدُوُدّ کشته شد».
1) 60. . قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یوم الأحزاب: اللّهمّ إنّک أخذتَ منی عُبیدة بن الحارث یوم بدر، وحمزة بن عبد المطّلب یوم أُحد، وهذا أخی علی بن أبی طالب، ربِّ لا تذرنی فرداً وأنت خیر الوارثین: کنز الفوائد ص 137، بحار الأنوار ج 20 ص 215، أعیان الشیعة ج 1 ص 264.
اکنون مسلمانان با خوشحالی تمام فریاد میزنند: «اللّه اکبر!».(1)
سپاه احزاب در حیرت است، چگونه باور کند که دیگر ابن عبدُوُدّ وجود ندارد تا صدایش لرزه بر اندام دشمن بیاندازد. مرد اسطورهای عرب بر خاک و خون افتاده است.
آخر علی(ع) چگونه توانست در این میدان پیروز شود؟ چه شد؟ همه میدانند که از امروز دیگر علی(ع)، مرد اسطورهای عرب است. او پسر ابوطالب است!
تا علی(ع) در کنار پیامبر است، نمیتوان کاری کرد. هیچ سرداری جرأت نخواهد کرد با علی(ع) روبرو شود. این برای ما شکست بزرگی است.
علی(ع) شمشیر خود را به دست میگیرد و به سوی آن چهار سواری میرود که همراه ابن عبدُوُدّ از خندق عبور کرده بودند، آنها وقتی میبینند علی(ع) به سوی آنها میآید فرار میکنند، آنها حتی جرأت نمیکنند به نبرد با او بیایند.
سه نفر از آنها از روی خندق عبور میکنند، امّا اسب یکی از آنها، نمیتواند از خندق عبور کند و درون آن میافتد. بعضی از مسلمانان شروع به انداختن سنگ میکنند، علی(ع) جلو میرود وارد خندق میشود و مردانه با او پیکار میکند و روح این کافر نیز به جهنّم واصل میشود.(2)
أبرم علیٌّ أمرا ووقعت الجفلة بالمشرکین فانهزموا أجمعین، وتفرّقت الأحزاب خائفین مرعوبین: کنز الفوائد ص 138، بحار الأنوار ج 20 ص 216.
علی(ع) از کنار پیکر بیجان ابن عبدُوُدّ عبور میکند و میخواهد به سوی پیامبر بیاید. یک نفر به سوی جنازه ابن عبدُوُدّ میآید. او کسی نیست جز عُمَر بن خطّاب.(3)
او نگاه میکند، زره بسیار قیمتی بر تن ابن عبدُوُدّ میبیند، او تعجّب میکند که چرا علی(ع) زره ابن عبدُوُدّ را برنمیدارد. طبق رسم عرب، این زره قیمتی برای
1) 61. . ثمّ بدأ فضرب أمیر المؤنین علیهالسلام بالسیف علی رأسه، فاتّقاه أمیر المؤنین علیهالسلام بالدرقة فقطّها، وثبت السیف علی رأسه، فقال له علیّ: یا عمرو، أما کفاک أنّی بارزتک وأنت فارس العرب حتّی استعنتَ علی بظهیر؟ فالتفت عمرو إلی خلفه فضربه أمیر المؤنین علیهالسلام مسرعاً علی ساقیه فأطنّهما جمیعاً، وارتفعت بینهما عجاجة، فقال المنافقون: قُتل علی بن أبی طالب، ثمّ انکشفت العجاجة ونظروا فإذا أمیر المؤنین علیهالسلام علی صدره قد أخذ بلحیته یرید أن یذبحه: تفسیر القمّی ج 2 ص 184، التفسیر الصافی ج 4 ص 176، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 251، بحار الأنوار ج 20 ص 226.
2) 62. . فغضب ونزل وسلّ سیفه کأنّه شعلة نار، ثمّ أقبل نحو علی مغضباً، فاستقبله علی بدرقته، فضربه عمرو فی الدرقة فقدّها وأثبت فیها السیف، وأصاب رأسه فشجّه، وضربه علیّ علی حبل العاتق فسقط. وفی روایة حذیفة: وتسیّف علی رجلیه بالسیف من أسفلٍ، فوقع علی قفاه. وثارت بینهما عجاجة، فسُمع علیّ یکبّر، فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: قتله والذی نفسی بیده: السنن الکبری ج 9 ص 132، تاریخ مدینة دمشق ج 42 ص 79، عیون الأثر ج 2 ص 41، بحار لأنوار ج 20 ص 204؛ ولمّا قتل علیّ علیهالسلام عمراً سُمع منادیاً ولا یُری شخصه: قتل علیٌّ عمروا قصم علیٌّ ظهرا
3) 63. . وخرج أصحابه منهزمین حتّی طفرت خیولهم الخندق، وتبادر المسلمون فوجدوا نوفل بن عبد العزّی جوف الخندق، فجعلوا یرمونه بالحجارة، فقال لهم: قتلة أجمل من هذه، ینزل بعضکم أُقاتله... إنّ علیّاً طعنه فی ترقوته حتّی أخرجها من مراقه، فمات فی الخندق: الإرشاد ج 1 ص 102، بحار الأنوار ج 20 ص 205، أعلام الوری ج 1 ص 382.
علی(ع) است.
او رو به علی(ع) میکند و میگوید: چرا زره او را برنمیداری؟
علی(ع) با بیتفاوتی عبور میکند و به سوی پیامبر میرود.
ای عُمَر! تو فکر میکنی علی(ع) ارزشی برای این زره قمیتی قائل است؟ هرگز! اگر همه این زره از طلا هم میبود علی(ع) نگاهی به آن نمیانداخت.
علی(ع) به این نبرد نیامده است که غنمیت برای خود بردارد. او فقط برای حفظ اسلام شمشیر زد و نبرد کرد.(1)
میبینم که هنوز نگاهت به زره ابن عبدُوُدّ است...
تو به استقبال علی(ع) میروی، علیِّ تو زخمی شده است، تو زخم او را نگاه میکنی و بر آن دستی میکشی. به اعجاز دست تو، زخم او بهبود پیدا میکند. حالا خاک از سر و صورت او پاک میکنی و او را در آغوش میگیری. خدا بار دیگر جانِ تو را به تو بازگرداند.(2)
اکنون در چشمان علی(ع) نگاه میکنی و میگویی: من کجا خواهم بود آن روزی که صورت تو، با خون سرت رنگین شود؟(3)
هیچ کس نمیداند تو از چه سخن میگویی؟ از کدام ضربه شمشیر خبر میدهی؟ تو فردایِ دوری را میبینی، مسجد کوفه و نماز و ضربه ابن ملجم!
روزی که علی(ع) در سجده با خدای خویش خلوت میکند و ابن ملجم ضربهای بر سر او میزند، درست همان جایی که شمشیر ابن عبدُوُدّ نشسته است.
نگاهی به آسمان میکنی و شکر خدا را به جا میآوری. تا زمانی که علی(ع) در کنار توست دشمن تو خوار و ذلیل است.
اکنون تو رو به علی(ع) میکنی ومیگویی: علی جان! میخواهی تو را مژدهای
1) 64. . همان کسی که بعدها به عنوان خلیفه دوم انتخاب شد.
2) 65. . فکان أوّل من ابتدر العجاج عمر بن الخطّاب، فإذا علی علیهالسلام یمسح سیفه بدرع عمرو، فکرّ عمر بن الخطّاب وقال: یا رسول اللّه، قتله! فجزّ علی رأسه وأقبل نحو رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ووجهه یتهلّل، فقال عمر بن الخطّاب: هلا استلبته درعه، فإنّه لیس للعرب درع خیرا منها؟: بحار الأنوار ج 20 ص 204.
3) 66. . فتلقّاه ومسح الغبار عن عینیه، وقال: لو وُزِن الیوم عملک بعمل جمیع أُمّة محمّد، لرجح عملک علی عملهم: کنز الفوائد ص 137، بحار الأنوار ج 20 ص 205، شواهد التنزیل ج 2 ص 12.
بدهم؟
همه این سخن را میشنوند. آنها با خود میگویند که پیامبر چه مژدهای میخواهد به علی(ع) بدهد؟
شاید پیامبر میخواهد به او مدالی بدهد و از او تقدیر کند، علی(ع) شایسته بهترین تقدیرهاست.
نسیم خنکی میوزد، بوی باران میآید، پیامبر دستان خود را بر بازوان قدرتمند علی(ع) نهاده است و به صورتش خیره شده است و لبخند میزند.
«ای مردم! ای یاران من بدانید که ضربتِ علی(ع)، نزد خدا بالاتر از عبادت جن وانس است».(1)
همسفر خوبم! تو هم مثل بقیّه این سخن را میشنوی. به فکر فرو میروی، آخر چگونه ممکن است که یک ضربت شمشیر بهتر از عبادت جن و انس باشد.
هزاران پیامبر در روی این زمین نماز خوانده و عبادت خدا را انجام دادهاند. آدم، موسی، عیسی، ابراهیم(ع) و... آیا ضربت علی(ع) از عبادت همه آنها بالاتر است؟
در طول تاریخ چقدر اهل ایمان، در راه خدا مجاهدت نمودهاند و به شهادت رسیدهاند، آنها خون خود را در راه خدا دادهاند، زکریّا(ع)، مظلومانه شهید شد و... آیا یک ضربت علی(ع) بالاتر همه آن رشادتها و شهادتها است؟
تا روز قیامت خدا میداند چقدر مسلمانانی بیایند و عبادت خدا را انجام بدهند، آخر چگونه ممکن است ضربت علی(ع) بهتر از همه آنها باشد؟
این سخن پیامبر است، به حکم قرآن او سخن یاوه نمیگوید، مبالغه نمیکند، سخن او عین حقیقت است.
1) 67. . روی أنّه جرح عمرو بن عبد ودّ رأس علی یوم الخندق، فجاء رسول اللّه فشدّه ثمّ نفث فیه فبرأ، وقال: أین أکون إذا خُضِبت هذه من هذه؟: بحار الأنوار ج 42 ص 195.
آیا میدانی راز تعجّب تو چیست؟ ما عادت کردهایم که به کمیّت فکر کنیم، همیشه برای ما مقدار کار مهم جلوه میکند، امّا پیامبر میخواهد به ما درس بزرگی بدهد، به جای کمیّت به کیفیّت فکر کنید. سعی کنید کیفیت کار شما خوب باشد. ملاک برتری اعمال، به کیفیّت است نه کمیّت.
امروز علی(ع) یک ضربه زد، آری! یک ضربه بیشتر نبود، امّا این ضربه چه ضربهای بود؟ باید روی این فکر کنی؟
روزی که همه کفر در مقابل همه ایمان ایستاده بود. اگر علی(ع) به میدان نمیرفت، برای همیشه ندای توحید که راه پیامبران است، خاموش میشد.
اگر امروز علی(ع) نبود، همه زحمات پیامبران، بینتیجه میماند و پیام توحید به آیندگان نمیرسید. اگر شجاعت او نبود پیامبر کشته میشد و همه مسلمانان قتل عام میشدند.
و اگر علی(ع) نبود اسلامی باقی نمیماند، دیگر کسی خدای یگانه را پرستش نمیکرد، بتپرستی و تاریکی همه دنیا را فرا میگرفت، دیگر روشنایی باقی نمیماند.
علی(ع) یک ضربت بیشتر نزد، امّا با همین ضربت، تاریخ گذشته را زنده کرد و آینده را آبیاری کرد. هر کس که فردا نمازی بخواند و عبادتی انجام بدهد، مدیون علی(ع) خواهد بود.
اکنون پیامبر دستهای خود را رو به آسمان میگیرد و با خدای خویش سخن میگوید:
بار خدایا! از تو میخواهم که امروز به علی(ع)، فضیلتی عنایت کنی که تا به حال آن فضیلت را به دیگری ندادهای و در آینده هم به کسی نخواهی داد!
نگاهش به آسمان دوخته شده است، او منتظر است، به راستی خدا چه هدیهای، چه مژدهای و چه فضیلتی برای علی(ع) خواهد فرستاد؟
جبرئیل نازل میشود و در دست او میوهای از میوههای بهشتی است. آن میوه، میوه تُرنج (بالنگ) است. بوی خوش آن تمام فضا را فرا میگیرد.
جبرئیل رو به پیامبر میکند و میگوید: خدایت سلام میرساند و میگوید: این میوه را به علی بده!
پیامبر آن میوه را میگیرد و علی(ع) را صدا میزند: علی جان! خدا از بهشت برایت هدیه فرستاده است.
پیامبر میوه را در دست علی(ع) مینهد، ترنج شکافته میشود. در وسط آن با خط سبزی، این نوشته دیده میشود: «این هدیه از خدا برای علی است».(1)
هیچ کس، راز این هدیه را نمیداند؟ چرا خدا برای علی(ع) چنین هدیهای فرستاده است؟
این چه فضیلتی است که هیچ کس تا به حال آن را نداشته است ونخواهد داشت؟
همسفرم! فکر میکنم اگر حدود ده ماه دیگر صبر کنی و سال ششم هجری فرا برسد شاید بتوانیم این راز را کشف کنیم.
یک سال دیگر خدا به علی(ع)، دختری به نام زینب(س) بدهد، شاید زینب(س) از این میوه بهشتی باشد...
1) 67. . روی أنّه جرح عمرو بن عبد ودّ رأس علی یوم الخندق، فجاء رسول اللّه فشدّه ثمّ نفث فیه فبرأ، وقال: أین أکون إذا خُضِبت هذه من هذه؟: بحار الأنوار ج 42 ص 195.
هیچ پدری تا به حال دختری همچون زینب(س) نداشته و نخواهد داشت. شاید از این میوه بهشتی، خدا به علی(ع)، زینب(س) بدهد. و تو چه میدانی زینب(س) کیست.
و تاریخ چه میداند زینب(س) کیست...(1)
1) 68. . قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: ضربة علیّ فی یوم الخندق أفضل أعمال أُمّتی إلی یوم القیامة: ینابیع المودّة ج 1 ص 282، وراجع حلیة الأبرار ج 2 ص 158 وفیه: «ضربة علیّ خیر من عبادة الثقلین»، الصحیح من سیرة النبی الأعظم ج 9 ص 16، مشارق أنوار الیقین ص 312، شرح إحقاق الحقّ ج 2 ص 104؛ فقال النبی صلیاللهعلیهوآله: أبشر یا علیّ، فلو وُزِن الیوم عملک بعمل أُمّة محمّد، لرجح عملک بعملهم، وذلک أنّه لم یبق بیتٌ من بیوت المشرکین إلاّ وقد دخله وهنٌ بقتل عمرو، ولم یبق بیتٌ من بیوت المسلمین إلاّ وقد دخله عزٌّ بقتل عمرو: کنز الفوائد ص 137، بحار الأنوار ج 20 ص 205، تفسیر جوامع الجامع ج 3 ص 52، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 132، شواهد التنزیل ج 2 ص 12، ینابیع المودّة ج 1 ص 281، غایة المرام ج 4 ص 275.
ترس از شمشیر علی(ع)، در جان سپاه احزاب رخنه کرده است، دیگر هیچ کس حاضر نیست از خندق عبور کند، وقتی شجاعترین سردار این سپاه، اینگونه کشته شد، چگونه دیگران حاضر میشوند به استقبال مرگ بروند؟
ابوسفیان نمیداند چه کند، تمام روحیه سپاهیان خراب است، او میداند با این وضعیّت هرگز نمیتواند در جنگ به پیروزی برسد. باید فکری کرد. او دستور میدهد تا همه فرماندهان در خیمه او جمع بشوند تا برای ادامه جنگ با هم مشورت کنند.
همه دور هم جمع میشوند، حَیّ یهودی در گوشهای نشسته است و بسیار غمناک است، ابوسفیان به او رو میکند و میگوید:
-- حَیّ! چرا اینقدر غصّه میخوری؟
-- بهترین و شجاعترین سردار ما کشته شده است، آیا نباید غصّه بخورم. دیگر هیچ کس حاضر نیست به آن طرف خندق برود.
-- حَیّ! کاری است که شده. اکنون به جای غصّه خوردن باید کاری بکنیم. تو باید از بنیقُرَیظه بخواهی تا از قلعه خود بیرون بیایند و جنگ با محمّد را آغاز کنند. این تنها شانش ماست.
-- قرار بود که وقتی شما از خندق عبور کردید آنها وارد جنگ بشوند.
-- تو با آنها سخن بگو و آنها را راضی کن تا از پشت سر به مسلمانان حمله کنند، در این صورت، سپاه اسلام برای دفاع از زن و بچّهها به سوی مرکز شهر خواهد رفت و آن وقت ما میتوانیم از خندق عبور کنیم.
-- چشم! من کسی را نزد آنها میفرستم تا با آنها سخن بگوید. امیدوارم که آنها این پیشنهاد را قبول کنند.
باید برخیزی و به سوی پیامبر بروی. باید برای یاری حق و حقیقت بروی. تو باید کاری بکنی. نمیتوانی دست روی دست بگذاری. برخیز و از خانهات بیرون برو!
آفرین بر تو! آفرین!
میبینم که حرکت کردهای، عصای خود را در دست گرفتهای و در این تاریکی شب به سوی خندق میروی. شنیدهای که پیامبر کنار کوه سَلع است. میروی تا او را ببینی و او را یاری کنی.
درست است که یک عمر بتپرست بودی و در مقابل بتها سجده میکردی، امّا چند روزی است که نور ایمان به قلب تو تابیده است. تو مسلمان شدهای و میروی تا اسلام را یاری کنی!
نگو که من پیر شدهام، نگو که نمیتوانم شمشیر بزنم. تو با عقل و هوش و سیاست خود اسلام را یاری خواهی کرد. آفرین بر تو! تندتر قدم زن!
برو ای نُعَیم که پیامبر منتظر توست. برو!
هیچ کس نمیداند که نُعَیم چه نقشهای در سر دارد و چگونه میخواهد پیامبر را یاری کند. او خودش هم باور نمیکند چه شده است که اینگونه، عاشق حقیقت
شده است. هیچ کس نمیداند که چگونه او به یکباره اینگونه عوض شده است. فقط خدا میداند، زیرا او بود که قلب نُعَیم را زیر و رو کرد و به یکباره او را سرباز اسلام نمود.
اکنون نُعَیم نزد پیامبر میآید و به او خبر میدهد که من مسلمان شدهام، پیامبر خیلی خوشحال میشود و در حقِّ او دعا میکند. نُعَیم با پیامبر سخن میگوید و برنامه پیشنهادی خود را به او میگوید. پیامبر لحظهای فکر میکند و به او اجازه میدهد تا آن برنامه را اجرا کند.
بعد از مدّتی، نُعَیم از پیامبر خداحافظی کرده و قبل از این که دشمنان، او را در اینجا ببینند، میرود. او میرود تا مأموریّت خود را انجام بدهد. خدا پشت و پناه او باشد!
-- در را باز کنید! با شما هستم.
-- کیستی و در این وقت شب چه میخواهی؟
-- من نُعَیم هستم.
-- به به! خیلی خوش آمدید. بفرمایید.
نُعَیم وارد قلعه میشود و نزد کَعب، رئیس یهودیان میرود. کَعب هم به استقبال او آمده است. سالهای سال است که نُعَیم با آنها دوست است. هیچ کس خبر ندارد که نُعَیم مسلمان شده است، همه خیال میکنند که هنوز هم او بتپرست است.
کَعب دستور میدهد تا غذای چرب و نرمی برای او میآورند، بعد از شام، نُعَیم رو به کَعب میکند و میگوید:
-- جناب کَعب! پس چه موقع با محمّد وارد جنگ میشوید؟ ما که هر چه صبر
کردیم خبری نشد؟
-- ما منتظر پیغام سپاه احزاب هستیم. قرار است که هر وقت آنها بگویند، ما جنگ را آغاز کنیم و ضربه نهایی را به محمّد بزنیم.
-- امیدوارم که شما در این جنگ پیروز شوید، امّا کاش جانب احتیاط را رعایت میکردید.
-- مثلاً چه میکردیم؟
-- کَعب! ببین، خودت میدانی جنگ، جنگ است و احتمال شکست و پیروزی وجود دارد. حتماً شنیدهای که علی، ابن عبدُوُدّ را به قتل رسانده است. احتمال آن هست که سپاه احزاب در این جنگ شکست بخورد، آنوقت، همه فرار خواهند کرد.
-- خوب هر سپاهی که شکست میخورد باید فرار کند.
-- کَعب! آنها نباید فرار کنند؟
-- برای چه؟
-- آنها باید به یاری شما بیایند چون شما هیچ راهی برای فرار ندارید، خانه و کاشانه شما اینجاست. سپاه احزاب نباید شما را در شرایط خطر تنها بگذارد، آنها حتماً باید به یاری شما بیایند. معلوم است که وقتی سپاه احزاب فرار کند، محمّد به سراغ شما خواهد آمد.
-- به نظر شما، ما چه باید بکنیم؟
-- کعب! شما باید تعدادی از بزرگان سپاه احزاب را به عنوان گرو نزد خود نگه دارید تا اطمینان پیدا کنید که سپاه احزاب شما را تنها نخواهد گذاشت.
-- عجب فکر خوبی! تو واقعاً یک نابغه هستی. ما اصلاً چنین چیزی به ذهنمان نرسیده بود.
صبح زود نُعَیم از قلعه بیرون میآید و به سوی سپاه احزاب میرود. وقتی ابوسفیان او را میبیند خیلی خوشحال میشود. او رو به ابوسفیان میکند و میگوید:
-- جناب فرمانده! خبری مهمّی برای شما آوردهام.
-- چه خبری؟
-- شنیدهام که یهودیان بنیقُرَیظه از این که پیمان خود را با محمّد شکستهاند بسیار ناراحت هستند. آنها با محمّد ملاقات کردهاند و از او خواستهاند تا آنها را ببخشد و اجازه دهد که در مدینه به زندگی خود ادامه بدهند. محمّد به آنها گفته است باید برای او کاری انجام بدهند؟
-- چه کاری؟
-- قرار شده است که آنها به بهانهای، چندین نفر از بزرگان شما را به قلعه خود دعوت کنند و آنها را تحویل محمّد بدهند تا محمّد گردنشان را بزند. ای ابوسفیان! نصیحت مرا بپذیرید، مبادا کسی از شما به قلعه آنها برود.
-- خیلی ممنون که این خبر را برای من آوردی.
-- تو را به بتهایی که میپرستیم قسم میدهم مبادا به آنها بگویی که من این خبر را برای تو آوردهام. آخر من با آنها رفاقت دارم، خوب نیست رفاقت ما به هم بخورد.
-- چشم! این یک راز بین من و تو خواهد ماند.
شب که فرا میرسد، ابوسفیان یک نفر را به سوی قلعه بنیقُرَیظه میفرستد تا از آنها بخواهد فردا جنگ را آغاز کنند. وقتی فرستاده ابوسفیان نزد آنها میرود
آنها به او میگویند: فقط وقتی ما جنگ را آغاز میکنیم که چندین نفر از بزرگان سپاه احزاب نزد ما گرو بمانند. ما میترسیم اگر در جنگ شکست بخوریم، شما فرار کنید و ما را تنها بگذارید.
فرستاده ابوسفیان، هر چه سریعتر نزد او باز میگردد و سخن آنها را بیان میکند.
ابوسفیان میگوید: دیدی که نُعَیم راست میگفت. یهودیان میخواهند بزرگان ما را اسیر کرده و تحویل محمّد بدهند. ما هرگز کسی را نزد یهودیان نخواهیم فرستاد!
ابوسفیان بار دیگر، پیغامی برای یهودیان میفرستد که ما هرگز کسی را به عنوان گرو نزد شما نخواهیم فرستاد. یهودیان وقتی این سخن را میشنوند، بسیار ناراحت میشوند. آنها یقین میکنند که گفته نُعَیم درست بوده است. سپاه احزاب در صورت شکست، فرار خواهد کرد و هیچ کس آنها را یاری نخواهد کرد.
اکنون، یهودیان بسیار ناراحت میشوند و از همکاری با ابوسفیان منصرف میشوند و به ابوسفیان خبر میدهند که ما دیگر شما را یاری نمیکنیم.
و اینگونه است که اتّحاد یهودیان و کفّار به هم میخورد. اکنون دیگر ابوسفیان نمیتواند روی کمک یهودیان حساب کند. او باید به فکر عبور از خندق باشد. آیا کسی هست که بتواند از این خندق عبور کند؟(1)
1) 69. . لمّا قتل علیُّ عمرو بن عبدودّاً العامری وجاء عند النبی صلیاللهعلیهوآله وسیفه یقطر دماً، فلمّا رأی علیّاً قال: اللّهمّ اعطِ علیّاً فضیلةً لم تعطها أحداً قبله ولا بعده. فهبط جبرائیل ومعه أترجة الجنّة فقال: الجنّة، فقال: إنّ اللّه یقرؤ السلام ویقول: حیی هذه علیّاً، فدفعها إلیه، فانفلقت فی یده فلقتین، فإذا فیها حریرة خضراء مکتوب فیها سطران: تحفة من الطالب الغالب إلی علی بن أبی الطالب: ینابیع المودّة ج 1 ص 283.
آنجا را نگاه کن! دامنه کوه سَلع را میگویم. پیامبر را میبینی که دستهای خود را رو به آسمان گرفته است و دعا میخواند.
سه روز است که پیامبر، در فاصله بین نماز ظهر و عصر دست به سوی آسمان میگیرد، امروز هم روز چهارشنبه است، گویا این ساعت از روز چهارشنبه، وقت اجابت دعاست، امروز دعای پیامبر بیشتر طول میکشد.(1)
همسفر! تو هم اگر حاجت مهم داشتی در این وقت و ساعت با خدای خود راز و نیاز کن!
پیامبر با خدای خود راز و نیاز میکند و از او میخواهد تا او را در مقابل دشمن یاری کند.
خدایا! تو را میخوانم و از تو میخواهم که سپاه احزاب را در هم شکنی و ما را از شرّ آنها نجات بدهی.
بار خدایا! رحمت خود را برای ما بفرست...(2)
ثمّ خرج حتّی أتی غطفان فقال: یا معشر غطفان، إنّی رجل منکم فاکتموا عنّی، واعلموا أنّ قریظة بعثوا إلی محمّدٍ - وقال لهم مثل ما قال لقریش - فاحذروا أن تدفعوا إلیهم أحداً من رجالکم. وکان رجلاً منهم فصدّقوه. وأرسلت الیهود غزّال بن سموأل إلی أبی سفیان بن حرب وأشراف قریش: إنّ ثواءکم قد طال ولم تصنعوا شیئاً ولیس الذی تصنعون برأی، إنّکم لو وعدتمونا یوماً تزحفون فیه إلی محمّدٍ، فتأتون من وجه وتأتی غطفان من وجه ونخرج نحن من وجهٍ آخر، لم یفلت من بعضنا، ولکن لا نخرج معکم حتّی ترسلوا إلینا برهان من أشرافکم یکونون عندنا، فإنّا نخاف إن مسّتکم الحرب وأصابکم ما تکرهون شمرتم وترکتمونا فی عقر دارنا وقد نابذنا محمّداً بالعداوة. فانصرف الرسول إلی بنی قریظة، ولم یرجعوا إلیهم شیئاً، وقال أبو سفیان: هذا ما قال نعیم...: الطبقات الکبری ج 4 ص 278، بحار الأنوار ج 20 ص 207، وراجع شرح الأخبار ج 1 ص 297، فتح الباری ج 7 ص 309، المصنّف ج 5 ص 368، الاستیعاب ج 4 ص 1508، الدرر لابن عبد البرّ ص 175، تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 134، تفسیر الثعلبی ج 8 ص 17، تفسیر البغوی ج 3 ص 513، زاد المسیر ج 6 ص 184، تفسیر القرطبی ج 14 ص 135، تفسیر ابن کثیر ج 1 ص 151، الثقات ج 1 ص 270، شرح سیر الکبیر ج 1 ص 121، أُسد الغابة ج 5 ص 33، تهذیب الکمال ج 29 ص 492، الإصابة ج 6 ص 363، تاریخ الطبری ج 2 ص 242، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 182، تاریخ الإسلام ج 2 ص 292، الوافی بالوفیات ج 27 ص 97، البدایة والنهایة ج 4 ص 128، تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 30، السیرة النبویة لابن هشام ج 3 ص 712، عیون الأثر ج 2 ص 43، السیرة النبویة لابن کثیر ج 3 ص 214، سبل الهدی والرشاد ج 4 ص 373، السیرة الحلبیة ج 2 ص 640.
خورشید غروب میکند و پیامبر نماز مغرب را میخواند. تاریکی شب همه جا را فرا میگیرد. صدای پیامبر به گوش میرسد: «ای فریاد رس بیچارگان! تو حال ما را گواه هستی...».
جبرئیل بر پیامبر نازل میشود: «خداوند دعای تو را مستجاب کرد...». پیامبر
1) 70. . وقد ولدت زینب فی شعبان فی السنة السادسة، فعاشت مع جدّها خمس سنوات: مستدرک سفینة البحار ج 4 ص 315، ولا یخفی علیک أنّ غزوة الخندق کانت فی شوّال من السنة الخامسة من الهجرة، وولادت زینب بنت علیّ کانت فی شعبان من السنة السادسة، وتفصل بین هاتین السنتین عشرة أشهر.
2) 71. . قال نعیم بن مسعود: لمّا سارت الأحزاب إلی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله سرتُ مع قومی وأنا علی دینی، وقد کان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله عارفاً، فأقامت الأحزاب ما أقامت حتّی أجدب الجناب وهلک الخفّ والکراع، وقذف اللّه عزّ وجلّ فی قلبی الإسلام. وکتمتُ قومی إسلامی، فأخرجُ حتّی آتی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله بین المغرب والعشاء وأجده یصلّی، فلمّا رآنی جلس ثمّ قال: ما جاء بک یا نعیم؟ قلتُ: إنّی جئتُ أُصدّقک وأُشهد أنّ ما جئتَ به حقٌّ، فمرنی بما شئتَ یا رسول اللّه، فو اللّه لا تأمرنی بأمرٍ إلاَّ مضیت له، قومی لا یعلمون بإسلامی ولا غیرهم. قال: ما استطعتَ أن تخذّل الناس فخذّل! قال، قلت: أفعل، ولکن یا رسول اللّه، أقول فأذن لی، قال: قل ما بدا لک، فأنت فی حلٍّ. قال: فذهبتُ حتّی جئتُ بنی قریظة، فلمّا رأونی رحّبوا وأکرموا وحیّوا، وعرضوا علیَّ الطعام والشراب، فقلت: إنّی لم آتِ لشیءٍ من هذا، إنّما جئتکم نصباً بأمرکم، وتخوّفاً علیکم، لأُشیر علیکم برأیٍ، وقد عرفتم ودّی إیّاکم وخاصّة ما بینی وبینکم، فقالوا: قد عرفنا ذلک وأنت عندنا علی ما تحبّ من الصدق والبرّ، قال: فاکتموا عنّی، قالوا: نفعل، قال: إنّ أمر هذا الرجل بلاءٌ - یعنی النبیّ صلیاللهعلیهوآله - صنع ما قد رأیتم ببنی قینقاع وبنی النضیر، وأجلاهم عن بلادهم بعد قبض الأموال، وکان ابن أبی الحقیق قد سار فینا فاجتمعنا معه لنصرکم، وأری الأمر قد تطاول کما ترون،إنّکم واللّه، ما أنتم وقریش وغطفان من محمّد بمنزلةٍ واحدة، أمّا قریش وغطفان فهم قوم جاؤوا سیّارةً حتّی نزلوا حیث رأیتم، فإن وجدوا فرصةً انتهزوها، وإن کانت الحرب أو أصابهم ما یکرهون انشمروا إلی بلادهم، وأنتم لا تقدرون علی ذلک، البلد بلدکم فیه أموالکم وأبناؤم ونساؤم، وقد غلظ علیهم جانب محمّد، أجلبوا علیه أمس إلی اللیل، فقتل رأسهم عمرو بن عبد، وهربوا منه مجرّحین وهم لا غناء بهم عنکم؛ لما تعرفون عندکم، فلا تقاتلوا مع قریش ولا غطفان حتّی تأخذوا منهم رهناً من أشرافهم تستوثقون به منهم ألاّ یناجزوا محمّداً. قالوا: أشرتَ بالرأی علینا والنصح. ودعوا له وتشکّروا، وقالوا: نحن فاعلون، قال: ولکن اکتموا عنّی، قالوا: نعم، نفعل. ثمّ خرج إلی أبی سفیان بن حرب فی رجالٍ من قریش، فقال: یا أبا سفیان، قد جئتک بنصیحةٍ فاکتم عنّی. قال: أفعل، قال: تعلم أنّ قریظة قد ندموا علی ما صنعوا فیما بینهم وبین محمّد، وأرادوا إصلاحه ومراجعته، أرسلوا إلیه وأنا عندهم: إنّا سنأخذ من قریش وغطفان من أشرافهم سبعین رجلاً نسلّمهم إلیک تضرب أعناقهم وتردّ جناحنا الذی کسرت إلی دیارهم - یعنون بنی النضیر - ونکون معک علی قریش حتّی نردّهم عنک، فإن بعثوا إلیکم یسألونکم رهناً فلا تدفعوا إلیهم أحداً، واحذروهم علی أشرافکم، ولکن اکتموا عنّی ولا تذکروا من هذا حرفاً، قالوا: لا نذکره.
خوشحال میشود دستهای خود را به سوی آسمان میگیرد و میگوید: «بار خدایا! من شکر تو را به جا میآورم که بر من و یارانم مهربانی کردی».(1)
لحظاتی میگذرد. همه منتظر هستند تا ببینند خدا چگونه پیامبر خود را یاری خواهد کرد؟
-- آقای نویسنده! من خیلی سردم است! چه کنم؟ آیا لباس گرم همراه نداری؟
-- رفیق! من خودم هم از سرما میلرزم. لباس گرم کجا پیدا میشود.
-- چرا به من نگفته بودی که زمستان اینجا هم هوا سرد میشود؟
-- هیچ کس تا به حال در این سرزمین، هوای به این سردی ندیده است. همه مردم تعجّب کردهاند. نمیبینی همه چگونه بر خود میلرزند.
طوفان لحظه به لحظه تندتر شده و سوز سرما بیشتر میشود، سرمایی که مغز استخوان را میسوزاند. همه به دامنه کوه سَلع پناه بردهاند، بیا ما هم آنجا برویم. نگاه کن! دندانهای همه از سرما بر هم میخورد.
هیچ کس نمیداند که امشب خدا میخواهد با سرما و طوفان، بهترین پیامبر خود را یاری کند.
از این جا اردوگاه دشمن به خوبی پیدا است. نگاه کن! طوفان با آنها چه میکند. خیمهها را از جا میکند، اسبها شیهه میکشند و شترها نعره سر میدهند، زمین و زمان میخواهد در هم بریزد. گویا قیامت بر پا شده است.(2)
همه جا را تاریکی فرا گرفته است، طوفان همه آتشها را خاموش کرده است، همه سپاهیان وحشت زدهاند، بلای آسمانی نازل شده است! طوفان سنگریزهها را به سر و صورت آنها میزند، هر کس به دنبال پناهگاهی میگردد، آیا میتوان
1) 72. . دعا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله علی الأحزاب فی مسجد الأحزاب یوم الاثنین ویوم الثلاثاء ویوم الأربعاء، فاستُجیب له بین الظهر والعصر یوم الأربعاء. قال: فعرفنا السرور فی وجهه. قال جابر: فما نزل بی أمر غائظ مهمّ إلاّ تحیّنت تلک الساعة من ذلک الیوم، فأدعو اللّه فأعرف الإجابة: إمتاع الأسماع ج 9 ص 275.
2) 73. . النبی صلیاللهعلیهوآله جاث علی رکبتیه، باسط یدیه، باک عینیه، ینادی بأشجی صوت: یا صریخ المکروبین، یا مجیب دعوة المضطرّین، اکشف همّی وکربی، فقد تری حالی. ودعا علیهم فقال: اللّهمّ منزل الکتاب، سریع الحساب، أهزم الأحزاب...: مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 171، بحار الأنوار ج 20 ص 272.
در مقابل لشکر خدا کاری کرد؟ این طوفان لشکر خداست که به جان کفّار افتاده است.(1)
گوش کن! ابوسفیان با جمعی از دوستان خود گفتگو میکند:
-- چقدر اوضاع آشفته شده است! ما دیگر نمیتوانیم اینجا بمانیم.
-- ما نمیتوانیم در چنین جنگی پیروز شویم. ما نمیتوانیم آسمان را در هم بشکنیم.
-- یهودیان هم که به ما خیانت کردند. پس برای چه اینجا بمانیم؟
-- اسبها و شترهای ما دارند از گرسنگی میمیرند. ما هر کاری که میتوانستیم انجام بدهیم، انجام دادیم، امّا افسوس که کاری نتوانستیم از پیش ببریم.
-- باید هر چه زودتر این سرزمین بلا را ترک کنیم. آیا اینجا بمانیم تا این طوفانِ وحشتناک و تندبادِ کُشنده ما را از بین ببرد؟ نه! ما به سوی مکّه باز میگردیم.
هیچ خبری از حَیّ یهودی نیست، او نزد یهودیان بنیقُرَیظه رفته است. او میداند که دیگر سپاه احزاب شکست خورده است.
آنجا را نگاه کن! او کیست به سوی شتر خود میرود تا سوار آن شود و فرار کند.
او ابوسفیان است. او رو به همه میکند و میگوید: «من به سوی مکّه میروم، شما هم پشت سر من به راه بیفتید».
هیچ کس باور نمیکند که ابوسفیان زودتر از همه میخواهد از این سرزمین فرار کند. پس آن وعدههای خامی که به مردم داده بود چه میشود.
1) 74. . قام رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ونادی: «یا صریخ المکروبین، ویا مجیب المضطرّین، اکشف همّی وغمّی وکربی، فقد تری حالی وحال أصحابی»، فنزل علیه جبرئیل علیهالسلام فقال : یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، إنّ اللّه عزّ ذکره قد سمع مقالتک ودعاءک، وقد أجابک وکفاک هول عدوّک، فجثا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله علی رکبتیه وبسط یدیه وأرسل عینیه، ثمّ قال: «شکراً شکراً کما رحمتنی ورحمت أصحابی». ثمّ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: قد بعث اللّه عزّ وجلّ علیهم ریحاً من سماء الدنیا فیها حصیً، وریحاً من السماء الرابعة فیها جندل...: الکافی ج 8 ص 278، بحار الأنوار ج 20 ص 268.
یکی از سپاهیان نزد او میرود و میگوید:
-- ای ابوسفیان! همه موافق هستیم که برگردیم، امّا نه با این همه شتاب!
-- مگر چه شده است؟
-- تو فرمانده این سپاه هستی، اگر زودتر از همه بروی مردم خیال خواهند کرد فرار کردهای. آن وقت وضع سپاه بسیار آشفته خواهد شد.
-- خوب! میگویی چه کنم؟
-- دستور بده تا سپاهیان، همه آماده حرکت شوند. دستور کوچ شبانه بده! تو نباید این مردم را به حال خود رها کنی.(1)
ابوسفیان از شتر پیاده میشود و دستور میدهد تا سپاه آماده رفتن شود. همه سریع آماده میشوند. آری! طوفان دیگر چیزی را باقی نگذاشته است تا آنها بخواهند جمع کنند. سپاه احزاب به سوی مکّه حرکت میکند.
طوفان میوزد و در دل تاریکی شب، سپاه احزاب به سوی مکّه بازمیگردد، سپاهی که با ده هزار جنگجو برای نابودی اسلام آمد و پانزده روز در کنار خندق ماند، امّا چیزی جز شکست به دست نیاورد. ابوسفیان با گروهی نیز در پشت سر آنها میآید.(2)
به راستی خداوند چگونه پیامبر خود را یاری کرد، خبر فرار این سپاه در سرتاسر حجاز خواهد پیچید، دیگر کسی جرأت نخواهد کرد به فکر حمله به مدینه باشد.
فردا که فرا برسد پیامبر لشکر خود را به سوی یهودیان بنیقُرَیظه حرکت خواهد کرد. او پرچم لشکر را به دست علی(ع) خواهد داد و یهودیان فریاد خواهند زد: «علی به سوی ما میآید. همان که ابن عبدُوُدّ را به قتل رسانید، ما هرگز نمیتوانیم در مقابل او مقاومت کنیم».(3)
1) 75. . إنّه کان لیشبه بیوم القیامة: بحار الأنوار ج 20 ص 268.
2) 76. . قد بعث اللّه عزّ وجلّ علیهم ریحاً من سماء الدنیا فیها حصیً، وریحاً من السماء الرابعة فیها جندل، قال حذیفة: فخرجتُ فإذا أنا بنیران القوم، وأقبل جند اللّه الأوّل ریحٌ فیها حصیً، فما ترکت لهم ناراً إلاّ أذرتها، ولا خباءً إلاّ طرحته، ولا رمحاً إلاّ ألقته، وجعلوا یتترّسون من الحصی، فجعلنا نسمع وقع الحصی فی الأترسة: الکافی ج 8 ص 278، بحار الأنوار ج 20 ص 268.
3) 77. . فقام أبو سفیان فقال: یا معشر قریش، إنّکم واللّه ما أصبحتم بدار مقامٍ، لقد هلک الکِراع والخُفّ، وأخلفتنا بنو قریظة، وبلغنا عنهم الذی نکره، ولقینا من شدّة الریح ما ترون، ما تطمئنّ لنا قدر ولا تقوم لنا نار ولا یستمسک لنا بناء، فارتحلوا فإنّی مرتحلٌ: مسند أحمد ج 5 ص 393، جامع البیان ج 21 ص 154، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 479، تاریخ الطبری ج 2 ص 244، تاریخ الإسلام ج 2 ص 295، البدایة والنهایة ج 4 ص 130، إمتاع الأسماع ج 8 ص 375، السیرة النبویة لابن هشام ج 3 ص 715، السیرة النبویة لابن کثیر ج 3 ص 218.
پیروزی بزرگی در انتظار است. مدینه برای همیشه از وجود یهودیان پیمانشکن پاک خواهد شد و حَیّ هم به سزای اعمالش خواهد رسید و روحش به جهنّم واصل خواهد شد. دیگر هیچ دشمنی، فکر حمله به مدینه را نخواهد کرد. آنگاه پیامبر میتواند به فکر شکستن بتها باشد. چقدر نزدیک است روزی که خانه زیبایِ خدا، از همه بتها پاک شود و مردم فقط خدای یگانه را پرستش کنند، روزی که پیامبر همراه با علی(ع) وارد کعبه شوند و علی(ع) بر دوش پیامبر قرار گیرد و همه بتها را واژگون کند. آن روز خیلی نزدیک است...
پایان.
1 . إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل ، القاضی نور اللّه بن السیّد شریف الشوشتری (ت 1019 ه ) ، مع تعلیقات السیّد شهاب الدین المرعشی ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ، 1411 ه .
2 . الاختصاص ، المنسوب إلی أبی عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، 1414 ه .
3 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه )، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
4 . أسباب نزول القرآن ، أبو الحسن علی بن أحمد الواحدی النیسابوری (ت 468 ه ) ، تحقیق: کمال بسیونی زغلول ، بیروت : دار الکتب العلمیّة .
5 . الاستیعاب فی معرفة الأصحاب ، یوسف بن عبد اللّه القُرطُبی المالکی (ت 363 ه ) ، تحقیق : علی محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
6 . اُسد الغابة فی معرفة الصحابة ، علی بن أبی الکرم محمّد الشیبانی (ابن الأثیر الجَزَری) (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
7 . الإصابة فی تمییز الصحابة ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود ، وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
8 . الإصابة فی تمییز الصحابة ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود ، وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
9 . الأصفی فی تفسیر القرآن، محمّد محسن بن شاه مرتضی (الفیض الکاشانی) (ت 1091 ه )، تحقیق: مرکز الأبحاث والدراسات الإسلامیة، قمّ: مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1376 ه.
10 . إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : دارالمعرفة ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
11 . أعیان الشیعة ، محسن بن عبد الکریم الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه ) ، إعداد: السیّد حسن الأمین ، بیروت : دارالتعارف ، الطبعة الخامسة، 1403 ه .
12 . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یُعمل مرّة فی السنة ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی الحسنی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، تحقیق: جواد
ص:113
القیّومی ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
13 . الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
14 . الأمالی ، محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
15 . إمتاع الأسماع فیما للنبی من الحفدة والمتاع، تقی الدین أحمد بن محمّد المقریزی (ت 845 ه )، تحقیق: محمّد عبد الحمید النمیسی، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1420 ه .
16 . أمالی الحافظ، أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه الأصبهانی (ت 43 ه)، تحقیق: ساعد عمر غازی، طنطا: دار الصحابة للنشر، الطبعة الاُولی، 1410ه.
17 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد بن محمّد تقی المجلسی ( ت 1110 ه ) ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1386 ه .
18 . البحر المحیط ، محمّد بن یوسف الغرناطی (ت 745 ه) ، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، 1413 ه .
19 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
20 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
21 . بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علیّ الطبری (ت 525 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الثانیة ، 1383 ه .
22 . بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علی الطبری (ت 525 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الثانیة ، 1383 ه .
23 . تاج العروس من جواهر القاموس ، محمّد بن محمّد مرتضی الحسینی الزبیدی ( ت 1205 ه ) ، تحقیق : علی الشیری ، 1414 ه ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
24 . التبیان ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : أحمد حبیب قصیر العاملی ، النجف الأشرف : مکتبة الأمین .
25 . تحفة الأحوذی، المبارکفوری (ت 1282 ه )، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1410 ه .
26 . تحفة الأحوذی، المبارکفوری (ت 1282 ه )، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1410 ه .
27 . تذکرة الحفّاظ ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
28 . تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم) ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر البصروی الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : عبد العظیم غیم ، ومحمّد أحمد عاشور ، ومحمّد إبراهیم البنّا ، القاهرة : دار الشعب .
29 . التفسیر الأمثل ، ناصر مَکارم الشیرازی وآخرون ، طهران : دار الکتب الإسلامیة .
30 . تفسیر البغوی (معالم التنزیل) ، أبو محمّد الحسین بن مسعود الفرّاء البغوی (ت 516 ه ) ، بیروت : دار المعرفة .
ص:114
31 . تفسیر البغوی (معالم التنزیل) ، أبو محمّد الحسین بن مسعود الفرّاء البغوی (ت 516 ه ) ، بیروت : دار المعرفة .
32 . تفسیر الثعالبی (الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن)، عبد الرحمن بن محمّد الثعالبی المالکی (ت 786 ه)، تحقیق: علی محمّد معوض، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1418 ه .
33 . تفسیر الثعلبی ، الثعلبی، (ت 427 ه)، تحقیق: أبو محمّد بن عاشور، بیروت : دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1422 ه .
34 . تفسیر السمعانی، السمعانی (ت 489 ه)، تحقیق: یاسر بن إبراهیم وغنیم بن عبّاس، الریاض: دار الوطن، الطبعة الاُولی، 1418 ه .
35 . تفسیر الطبریّ (جامع البیان فی تفسیر القرآن) ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبریّ (310 ه )، بیروت : دار الفکر .
36 . تفسیر العیّاشی، أبو النضر محمّدبن مسعود السلمی السمرقندی المعروف بالعیّاشی (ت 320 ه )، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، طهران : المکتبة العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1380 ه .
37 . تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الأنصاری القرطبی (ت 671 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد الرحمن المرعشلی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة، 1405 ه .
38 . تفسیر القمّی، علی بن إبراهیم القمّی، (ت 329 ه )، تحقیق: السیّد طیّب الموسوی الجزائری، قمّ : منشورات مکتبة الهدی، الطبعة الثالثة، 1404 ه .
39 . التفسیر الکبیر ومفاتیح الغیب (تفسیر الفخر الرازی) ، أبو عبد اللّه محمّد بن عمر المعروف بفخر الدین الرازی (ت 604 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
40 . تفسیر أبی السعود (إرشاد العقل السلیم إلی مزایا القرآن الکریم)، أبو السعود محمّد بن محمّد العمادی (ت 951 ه )، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
41 . تفسیر فرات الکوفی ، أبو القاسم فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی (ق 4 ه ) ، تحقیق : محمّد کاظم المحمودی ، طهران : وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
42 . تفسیر مقاتل بن سلیمان، مقاتل بن سلیمان (ت 150 ه )، تحقیق: أحمد فرید، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1424 ه .
43 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علیّ بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
44 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علیّ بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
45 . التلخیص الحبیر، أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه )، تحقیق: محمّد الثانی، الریاض: أضواء السلف، 1428 ه.
46 . التمهید لما فی الموطّأ من المعانی والأسانید ، یوسف بن عبد اللّه القرطبی (ابن عبد البرّ) (ت 463 ه ) ، تحقیق : مصطفی العلوی ومحمّد عبد الکبیر البکری ، جدّة : مکتبة السوادی ، 1387 ه .
ص:115
47 . تهذیب التهذیب ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
48 . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمن المزّی ( ت 742 ه ) ، تحقیق : الدکتور بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الرابعة ، 1406 ه .
49 . الثقات ، محمّد بن حبّان البستی (ت 354 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الکتب الثقافیة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
50 . جامع أحادیث الشیعة ، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
51 . الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی ( ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
52 . جوامع الجامع ، الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، طهران: مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لجامعة طهران ، 1371 ش .
53 . حلیة الأبرار فی أحوال محمّد وآله الأطهار ، هاشم البحرانی ، تحقیق : غلام رضا مولانا البروجردی ، قمّ : مؤسّسة المعارف الإسلامیة ، 1413 ه .
54 . الخرائج والجرائح ، أبو الحسین سعید بن عبد اللّه الراوندی المعروف بقطب الدین الراوندی (ت 573 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
55 . خزانة الأدب، البغدادی (ت 1093 ه)، تحقیق: محمّد نبیل طریفی، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1998 م .
56 . الخصال ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، قمّ : منشورات جماعة المدرّسین فی الحوزة العلمیة .
57 . الدرّ المنثور فی التفسیر المأثور ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
58 . الدرر ، یوسف بن عبد اللّه القرطبی (ابن عبد البرّ) (ت 463 ه ) .
59 . ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی ، أحمد بن عبد اللّه الطبری (ت 693 ه ) ، تحقیق : أکرم البوشی ، جدّة : مکتبة الصحابة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
60 . ذکر أخبار إصبهان، أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه الإصبهانی (ت 430 ه)، لیدن: مطبعة بریل، 1934 م.
61 . رسائل الشریف المرتضی، أبو القاسم علیّ بن الحسین الموسوی المعروف بالشریف المرتضی وعلم الهدی (ت 436 ه )، تحقیق: السیّد أحمد الحسینی، قمّ: مطبعة سیّد الشهداء، 1405 ه .
62 . روح المعانی فی تفسیر القرآن (تفسیر الآلوسی) ، محمود بن عبد اللّه الآلوسی (ت 1270 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
63 . زاد المسیر فی علم التفسیر ، عبد الرحمن بن علی القرشی البغدادی (ابن الجوزی) (ت 597 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی، 1407 ه .
64 . سبل الهدی والرشاد فی سیرة خیر العباد، الإمام محمّد بن یوسف الصالحی الشامی ( ت 942 ه ) ، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
ص:116
65 . سبل الهدی والرشاد فی سیرة خیر العباد، الإمام محمّد بن یوسف الصالحی الشامی ( ت 942 ه ) ، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
66 . سیر أعلام النبلاء ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : شُعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة العاشرة، 1414 ه .
67 . السیرة الحلبیّة ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
68 . السیرة الحلبیّة ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
69 . السیرة النبویّة ، إسماعیل بن عمر البصروی الدمشقی (ابن کثیر) (ت 747 ه ) ، تحقیق : مصطفی عبد الواحد ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
70 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصری (ت 363 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
71 . شرح السیر الکبیر، أبو بکر محمّد بن أبی سهل السرخسی (ت 483 ه )، تحقیق: صلاح الدین المنجد، القاهرة: مطبعة مصر، 1960 م .
72 . شرح نهج البلاغة ، عبد الحمید بن محمّد المعتزلی (ابن أبی الحدید) (ت 656 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الثانیة، 1387 ه .
73 . شواهد التنزیل لقواعد التفضیل ، أبو القاسم عبیداللّه بن عبد اللّه النیسابوری المعروف بالحاکم الحسکانی (ق 5 ه ) ، تحقیق: محمّد باقر المحمودی ، طهران : مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامیّ ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .
74 . الصافی فی تفسیر القرآن (تفسیر الصافی) ، محمّد محسن بن شاه مرتضی (الفیض الکاشانی) (ت 1091 ه ) ، طهران : مکتبة الصدر ، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
75 . الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) ، محمّد بن سعد منیع الزهری (ت 230 ه ) ، الطائف : مکتبة الصدّیق ، الطبعة الاُولی، 1414 ه .
76 . الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف ، أبو القاسم رضی الدین علیّ بن موسی بن طاووس الحسنی (ت 664 ه ) ، قمّ: مطبعة الخیام ، الطبعة الاُولی ، 1400 ه .
77 . علل الشرائع ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تقدیم : السیّد محمّد صادق بحر العلوم ، 1385 ه ، النجف الأشرف : منشورات المکتبة الحیدریة .
78 . عمدة القاری شرح البخاری ، أبو محمّد بدر الدین أحمد العینی الحنفی (ت 855 ه ) ، مصر : دار الطباعة المنیریة .
79 . عون المعبود (شرح سنن أبی داود) ، محمّد شمس الحقّ العظیم الآبادی (ت 1329ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
80 . عیون أخبار الرضا ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : الشیخ حسین الأعلمی ، 1404 ه ، بیروت : مؤّسة الأعلمی للمطبوعات .
81 . عیون الأثر فی فنون المغازی والشمائل والسیر (السیرة النبویّة لابن سیّد الناس) ، محمّد عبد اللّه بن یحیی بن سیّد الناس (ت 734 ه ) ، بیروت : مؤسّسة عزّ الدین ، 1406 ه .
ص:117
82 . غایة المرام وحجّة الخصام فی تعیین الإمام ، هاشم بن إسماعیل البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق : السیّد علی عاشور ، بیروت : مؤسّسة التاریخ العربی ، 1422 ه .
83 . الغدیر فی الکتاب والسنّة والأدب ، عبد الحسین أحمد الأمینی (ت 1390 ه ) ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الثالثة ، 1387 ه .
84 . فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1379 ه .
85 . فتح القدیر الجامع بین فنّی الروایة والدرایة من علم التفسیر، محمّد بن علی بن محمّد الشوکانی (ت 1250 ه).
86 . الفقیه = کتاب من لا یحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی .
87 . فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
88 . قرب الإسناد، عبد اللّه بن جعفر الحِمیَری (ت بعد 304 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
89 . الکافی ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی ( ت 329 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1389 ه .
90 . کتاب من لا یحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی .
91 . الکشّاف عن حقائق التنزیل وعیون الأقاویل ، محمود بن عمر الزمخشری (ت 538 ه ) ، بیروت : دار المعرفة .
92 . کشف الخفاء والإلباس عمّا اشتهر من الأحادیث علی ألسنة الناس ، إسماعیل بن محمّد العجلونی الجرّاحی (ت 1162 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة، 1408 ه .
93 . کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة ، علیّ بن عیسی الإربلیّ (ت 687 ه ) ، تصحیح : السیّد هاشم الرسولیّ المحلاّتیّ ، بیروت : دارالکتاب الإسلامیّ ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
94 . کشف الیقین فی فضائل أمیرالمؤمنین ، جمال الدین أبی منصور الحسن بن یوسف بن علی بن المطهّر الحلّی المعروف بالعلاّمة (ت 726 ه ) ، تحقیق : علی آل کوثر ، قمّ : مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیّة ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .
95 . کفایة الأثر فی النصّ علی الأئمّة الاثنی عشر ، أبو القاسم علی بن محمّد بن علی الخزّاز القمّی (ق 4 ه ) ، تحقیق: السیّد عبد اللطیف الحسینی الکوه کمری ، طهران: نشر بیدار، الطبعة الاُولی، 1401 ه .
96 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علاء الدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی ( ت 975 ه ) ، ضبط وتفسیر : الشیخ بکری حیّانی ، تصحیح وفهرسة : الشیخ صفوة السقا ، بیروت : مؤّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1397 ه .
97 . کنز الفوائد ، أبو الفتح الشیخ محمّد بن علیّ بن عثمان الکراجکی الطرابلسی (ت 449 ه ) ، إعداد : عبد اللّه نعمة ، قمّ : دار الذخائر ، الطبعة
ص:118
الاُولی ، 1410 ه .
98 . لسان العرب ، أبو الفضل جمال الدین محمّد بن مکرم المصری (ت 711 ه ) ، بیروت : دار صادر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
99 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی ( ت 807 ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
100 . المجموع (شرح المهذّب) ، الإمام أبو زکریا محی الدین بن شرف النووی ( ت676 ه ) ، بیروت : دار الفکر .
101 . المحبَّر ، محمّد بن حبیب الهاشمی البغدادی (ت 245 ه ) ، بیروت : دار الآفاق الجدیدة ، 1361 ه .
102 . المحلّی ، أبو محمّد علی بن أحمد بن سعید (ابن حزم) ( ت 456 ه ) ، تحقیق : أحمد محمّد شاکر ، بیروت : دار الفکر .
103 . مدینة معاجز الأئمّة الاثنی عشر ودلائلالحجج علی البشر، هاشم بن سلیمان الحسینی البحرانی (ت1107ه )، تحقیق : لجنة التحقیق فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة ، قمّ : لجنة التحقیق فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
104 . مدینة معاجز الأئمّة الاثنی عشر ودلائلالحجج علی البشر، هاشم بن سلیمان الحسینی البحرانی (ت1107ه )، تحقیق : لجنة التحقیق فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة ، قمّ : لجنة التحقیق فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
105 . مستدرک الوسائل ومستنبط المسائل ، المیرزا حسین النوری ( ت 1320 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
106 . مستدرک سفینة البحار الشیخ علی النمازی الشاهرودی (ت 1405 ه )، تحقیق: الشیخ حسن بن علی النمازی، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین، 1418 ه .
107 . المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه )، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
108 . مسند أبی یعلی الموصلی ، أبو یعلی أحمد بن علیّ بن المثنّی التمیمی الموصلی (ت 307 ه ) ، تحقیق : إرشاد الحقّ الأثری ، جدّة : دار القبلة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
109 . مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
110 . مسند إسحاق بن راهویه، أبو یعقوب إسحاق بن إبراهیم الحنظلی المروزی (ت 238 ه )، تحقیق : عبد الغفور عبد الحقّ حسین البلوشی ، المدینة المنوّرة : مکتبة الإیمان ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
111 . مسند الإمام زید (مسند زید) ، المنسوب إلی زید بن علی بن الحسین (ت 122 ه ) ، بیروت : منشورات دار مکتبة الحیاة ، الطبعة الاُولی ، 1966 م.
112 . مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین ، رجب البرسی (ق 9) ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
113 . المصنّف ، أبو بکر عبد الرزّاق بن همام الصنعانی (ت 211 ه ) ، تحقیق : حبیب الرحمن الأعظمی ، بیروت : المجلس العلمی .
114 . معانی الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ،
ص:119
1379 ه ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی، 1361 ه .
115 . معانی القرآن ، أحمد بن محمّد المرادی (ابن النحّاس) (ت 338 ه ) ، مکّة : جامعة اُمّ القری ، 1408 ه .
116 . معجم البلدان ، أبو عبد اللّه شهاب الدین یاقوت بن عبد اللّه الحموی الرومی ( ت 626 ه ) بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
117 . المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
118 . مکارم الأخلاق ، عبد اللّه بن محمّد القرشی (ابن أبی الدنیا) (ت 281 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، 1409 ه .
119 . مناقب آل أبی طالب (مناقب ابن شهر آشوب ) ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی ( ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
120 . المناقب (المناقب للخوارزمی) ، للحافظ الموفّق بن أحمد البکری المکّی الحنفی الخوارزمی (568 ه )، تحقیق : مالک المحمودی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
121 . نظم درر السمطین ، محمّد بن یوسف الزرندی (ت 750 ه) ، إصفهان : مکتبة الإمام أمیر المؤمنین ، 1377 ش .
122 . نفس الرحمن فی فضائل سلمان ، حسین بن محمّد تقی النوری الطبرسی (ت 1330 ه ) ، قمّ : انتشارات الرسول المصطفی .
123 . نوادر الراوندی ، فضل اللّه بن علی الحسینی الراوندی (ت 573 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة ، الطبعة الاُولی ، 1370 ه .
124 . نهج الحقّ وکشف الصدق ، جمال الدین الحسن بن یوسف بن المطهّر الحلّی (ت 726 ه ) ، تحقیق: عین اللّه الحسنی الأرموی ، قمّ : دار الهجرة ، الطبعة الاُولی، 1407 ه .
125 . نیل الأوطار من أحادیث سیّد الأخیار ، العلاّمة محمّد بن علی بن محمّد الشوکانی (ت 1255 ه ) ، بیروت : دار الجیل .
126 . الوافی بالوفیات ، خلیل بن أیبک الصَّفَدی (ت 749 ه ) ، ویسبادن (آلمان): فرانْزشْتایْنر ، الطبعة الثانیة، 1381 ه .
127 . وسائل الشیعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی ( ت 1104 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
128 . ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1416 ه .
ص:120