ghaemiyeh.com
سرشناسه: فاضل لنکرانی، محمد، ۱۳۱۰ - ۱۳۸۶.
عنوان و نام پدیدآور: آیین کشورداری از دیدگاه امام علی علیهالسلام / تالیف محمد فاضللنکرانی؛ تقریر و تنظیم حسین کریمی.
وضعیت ویراست: [ویراست ۲].
مشخصات نشر: تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۶.
مشخصات ظاهری: ۲۰۶ ص.
شابک: ۴۰۰ ریال؛ ۷۵۰ ریال (چاپ سوم)؛ ۶۵۰۰ ریال (چاپ هفتم)؛ ۶۵۰۰ ریال (چاپ هشتم)؛ ۱۲۵۰۰ریال: چاپ دهم : 964-430-378-4؛ ۲۵۰۰۰ ریال: چاپ دوازدهم 978-964-430-378-4:
یادداشت: چاپ سوم: ۱۳۷۰.
یادداشت: چاپ هفتم و هشتم: ۱۳۷۹.
یادداشت: چاپ نهم: ۱۳۸۵.
یادداشت: چاپ دهم: ۱۳۸۶.
یادداشت: چاپ دوازدهم: ۱۳۸۷.
یادداشت: کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع: علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- سیاست و حکومت
موضوع: علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق.. نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
موضوع: اسلام و دولت
شناسه افزوده: کریمی، حسین، ۱۳۱۰ -، ویراستار.
شناسه افزوده: دفتر نشر فرهنگ اسلامی
رده بندی کنگره: BP۳۸/۰۹ /س۹ف۱۷ ۱۳۶۶
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی: م۶۶-۱۲۳۹
بسم الله الرحمن الرحیم
آیین کشور داری از دیدگاه امام علی علیه السلام
فاضل موحدی لنکرانی ، محمد
گردآورنده: کریمی زنجانی ، حسین
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
جهت ورود به مبحث اصلی کتاب ناچار از بیان مقدماتی هستیم:
نهجالبلاغه مجموعهای است که یک هزار سال پیش، توسط یکی از شیفتگان علی علیه السلام و مکتب الهی و انسانساز او، به نام سید رضی رحمة اللّه علیه از روی گفتهها و نوشتههای آن حضرت جمعآوری و تدوین گردیده است. پیش از مرحوم سید رضی، تمام این گفتهها و نوشتهها در کتابها و رسالههای گوناگون، به طور پراکنده وجود داشت؛ ولی در حدود سال 400 هجری بود که سید رضی این گوهرهای پراکنده را به رشتۀ تحریر درآورد و در کتابی مدون، کنار هم قرار داد.
در این کتاب پرارج و بیمانند، بیش از صدها اثر شگرف، از آثار اندیشههای والا و سترگ علی علیه السلام اعم از خطبه، حدیث، نامه، وصیتنامه، موعظه، کلمات قصار، فرمانهای حکومتی، تفسیر آیات قرآن و صدها دستور انسانساز و قوانین زندگیبخش در کنار هم قرار گرفته است؛ و
چون گردآورنده، بیشتر از دیدگاه بلاغت و شیوایی بینظیر سخنان آن حضرت به این آثار نگریسته؛ لذا از این زاویه به تدوین سخنان آن پرداخته و آن را نیز نهجالبلاغه (راه بلاغت) نام نهاده است.
یکی از فصول درخشان نهجالبلاغه که همچون سایر مباحث آن رنگ جاودانگی خورده و به ابدیت پیوسته است، عهدنامۀ مالک اشتر، یا فرمان تاریخی علی علیه السلام به یار وفادار و صحابی بزرگوارش مالک اشتر نخعی است. این فرمان، از چهارده قرن پیش تاکنون، به صورت یک منشور جاودانه و انسانی و انسانساز در تاریخ و فرهنگ اسلامی باقی مانده است. امام علی علیه السلام آن را هنگامی برای سردار رشید اسلام و یار پاکبازش، مالک اشتر نوشت که آن شهید پاکباخته میرفت تا در سرزمین مصر، احکام و اوامر مولایش علی علیه السلام را پیاده و اجرا کند.
امام علی علیه السلام در این نامه، گرچه مالک اشتر را مخاطب قرار داده و قوانین حکومت عدل اسلامی و خط مشی و چارچوب آن را خطاب به او بیان فرموده است، اما واقعیت آن است که تمام انسانها، در تمام مکانها و تمام زمانها، مخاطب این پیماننامه هستند.
در عهدنامۀ مالک اشتر، فشردهای از نظریات و افکار و اندیشههای جهانتاب علی علیه السلام آنچنان دقیق و عمیق بیان شده است که میتوان گفت در آن، تکلیف تمامی افراد بشر، چه به عنوان یک بنده و مخلوق در برابر پروردگار، چه به عنوان یک انسان در جامعه، چه به عنوان حاکمی که مسؤول اجرای احکام اسلامی است و چه به عنوان فردی که تحت
حمایت قوانین نجاتبخش اسلام زندگی میکند، به وضوح و دقت بیان شده است. سفارشهایی که آن حضرت در این نامه خطاب به مالک اشتر و در واقع خطاب به انسان و تاریخ بشریت بیان فرموده است، هرگاه به درستی و به طور کامل اجرا شود، نه تنها ضامن ایجاد و حفظ عدالت اجتماعی و امنیت زندگی و آرامش خاطر و آسایش مردم جامعه است، بلکه بالاتر از آن، عامل مهمی است که در جامعۀ انسانی، زمینههای مساعدی را ایجاد میکند تا تمام افراد اجتماع، با علم و آگاهی و درک و ایمان، به خودسازی اسلامی بپردازند و چنان خود را از رذایل و مفاسد پیراسته گردانند که همگی به صورت بندگانی مؤمن و صالح برای خدا درآیند و راه نجات و رستگاری را طی کنند.
وقتی خبر شهادت آن صحابی بزرگ را برای امیرالمؤمنین علیه السلام آوردند، حضرت با تأثر و اندوه فراوان فرمودند:
لَقَدْ کانَ لِی مِثْلُ ما کُنْتُ لِرَسُولِ اللّهِ.
در حقیقت مالک برای من همانطور بود که من برای رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم.
توجه به همین عبارت عمیق و پرمعنای امام علیه السلام نشان میدهد به همان صورت که امیرالمؤمنین علی علیه السلام بزرگترین و شایستهترین و کاملترین شاگرد مکتب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده، و همانطور که هیچکس به اندازۀ امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نزدیک نبوده است؛ به همین
نسبت مالک اشتر بزرگترین، شایستهترین و کاملترین شاگرد مکتب آن حضرت و نزدیکترین شخص به آن وجود مبارک بوده است. این تعبیر امام، ارزندهترین توصیف را دربارۀ مالک اشتر بیان کرده و بالاترین مقام را برای او قائل شده است؛ به حدی که دیگر هیچکس را در ردیف او نمیتوان قرار داد. زیرا علی علیه السلام هم دربارۀ هیچ فرد دیگری چنین تعبیری را به کار نبرده است.
در متن دیگری حضرت، خطاب به اهالی مصر، مالک اشتر را این چنین معرفی میفرمایند:
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ، لا یَنَامُ أَیَّامَالْخَوْفِ، وَ لا یَنْکُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ، أَشَدَّ عَلَیالْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ، وَ هُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ، فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِیعُوا أَمْرَهُ فِیمَا طَابَقَ الْحَقَّ، فَإِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللَّهِ، لا کَلِیلُ الظُّبَةِ، وَ لا نَابِی الضَّرِیبَةِ، فَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا، وَ إِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تُقِیمُوا فَأَقِیمُوا، فَإِنَّهُ لا یُقْدِمُ وَلا یُحْجِمُ، وَ لا یُؤَخِّرُ وَ لا یُقَدِّمُ الاّ عَنْ أَمْرِی، وَ قَدْ آثَرْتُکُمْ بِهِ عَلَی نَفْسِی لِنَصِیحَتِهِ لَکُمْ، وَ شِدَّةِ شَکِیمَتِهِ عَلَی عَدُوِّکُمْ.(1)
پس از ستایش پوردگار، من بندهای از بندگان خدا را به سوی شما فرستادم که در روزهای وحشت، نمیخوابد، و در لحظههای ترس از دشمن روی نمیگرداند، بر بدکاران از شعلههای آتش تندتر است، او مالک پسر حارث مَذحَجی است.
1) (1) . نهجالبلاغه، نامۀ 38.
آنجا که با حق است، سخن ان را بشنوید، و از او اطاعت کنید. او شمشیری از شمشیرهای خداست که نه تیزی آن کُند میشود، و نه ضربت آن بیاثر است. اگر شما را فرمان کوچ کردن داد، کوج کنید، و اگر گفت بایستید، بایستید که او در پیشروی و عقبنشینی و حمله، بدون فرمان من اقدام نمیکند.
مردم مصر! من شما را بر خود برگزیدم که او را برای شما فرستادم؛ زیرا او را خیرخواه شما دیدم، و سرسختی او را در برابر دشمنانتان پسندیدم.
وقتی خبر شهادت مالک به معاویه رسید، بیدرنگ بالای منبر رفت، تا این خبر را به عنوان خبری خوش برای مردمانی همچون خود اعلام کند! در آن خطبه چنین گفت:
«ای مردم، بدانید علی بن ابیطالب [علیهالسلام] دارای دو دست بود و امروز هر دو دستش قطع شده و بیدست مانده است؛ یک دستش عمار یاسر بود که در جنگ صفین کشته شد و دست دیگرش، مالک اشتر بود که خبر مرگ او هم امروز به من رسید. پس شادمان باشید که علی [علیهالسّلام] بیدست مانده است.»
ملاحظه میشود که معاویه از روی نادانی، توصیفی از مالک اشتر بر زبان جاری کرده که به نوبۀ خود، نشاندهندۀ مقام و شخصیّت مالک است؛ زیرا وقتی که معاویه از مالک به عنوان دست دوّم علی علیه السلام نام میبرد، معلوم میشود که حتی دشمنان پلید هم میدانسته و اعتراف داشتهاند کهمالکاشتر از نزدیکترین ولایق ترین یاران آن حضرت است.
اوضاع سیاسی سرزمین مصر و ارزش و اهمیت آن هم از متن فرمان مبارک امام علیه السلام مشهود است و هم از مخاطب آن، اگر مصر در آن زمان برای جهان اسلام اهمیتی نداشت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، یار باعظمت خود را که به تعبیر معاویه دست دوم آن حضرت محسوب میشده به فرمانروایی آن جا انتخاب نمیکرد و چنانچه مصر از ارزش والایی برخوردار نمیبود، حضرت امیر علیه السلام چنین عهدنامه ای را برای فرمانرواییِ آن سرزمین نمینگاشتند، همۀ اوضاع و احوال نشان میدهد که مصر برای حکومت اسلامی آن روز، اهمیت شایانی داشته و از ویژگی خاصی برخوردار بوده است.
بر همین اساس، وقتی علی علیه السلام پس از بیستوپنج سال سکوت و خانهنشینی و تحمل خار در چشم و استخوان در گلو و دم نزدن، برای حفظ کیان اسلام، بر مسند خلافت پیامبر صلی الله علیه و آله که حقّ دیرینهاش بود، نشست به عنوان اولین قدم، قیس بن سعد بن عباده را که از افراد طرف اعتمادش بود، به عنوان والی مصر انتخاب کرد. قیس به زودی وارد مصر شد و ولایت و حکومت آن جا را به عهده گرفت. اما معاویه که از مدتی پیش، چشم طمع به مصر دوخته بود و آرزو داشت آن جا را تحت نفوذ خود درآورد و از سویی با علی علیه السلام دشمنی دیرینه داشت، زمان را برای فتنهانگیزی مناسب دید و بلافاصله برای قیس، نامهای نوشت و به او پیشنهاد کرد که علی علیه السلام را رها کرده و در عوض با وی بیعت کند. معاویه در این نامه، تمام حقّهها و نیرنگهای رذیلانه را به کار برده بود. از یک طرف، قیس را کاملاً تطمیع کرده وبه او وعدههای بزرگ و فریبنده داده
بود، و از طرف دیگر، علی علیه السلام را متهم به شرکت و دخالت در قتل عثمان نموده و از آن حضرت به عنوان قاتل نام برده بود.
اما هیچکدام از این نیرنگها مؤثر واقع نشد و قیس را منحرف نکرد؛ منتهی قیس که از یک طرف خود، تازه وارد مصر شده و هنوز بر اوضاع کاملاً مسلّط نشده بود و از طرفی در آغاز حکومت مولایش علی علیه السلام هنوز نمیدانست با چنین نیرنگهایی چگونه باید مقابله کرد تا به ارکان حکومت آن حضرت لطمه وارد نیاید، جواب صریحی به معاویه نداد، بلکه کار را به اهمال برگزار کرد و در جواب او نامهای دوپهلو نوشت تا مستمسکی به دست معاویه نداده باشد.
معاویه مجدداً نامۀ دیگری نوشت و این بار به جای تطمیع و وعده، قیس را به شدّت تهدید کرد که باید بیعت او را بپذیرد. قیس دیگر تاب نیاورد و این بار، نامهای تند نوشت و با کمال صراحت، مخالفت خود با معاویه و وفاداریاش با علی علیه السلام را مطرح کرد. قیس نوشته بود: «تو و اطرافیانت همگی بر باطلاید و حقّ تنها با علی علیه السلام و اطرافیان اوست.»
وقتی این نامه به دست معاویه رسید و از جانب قیس ناامید شد، باز دست از حیلهگری برنداشت؛ بلکه این بار نامهای سراپا دروغ از طرف قیس جعل نمود و همان جواب دوپهلوی قبلی را هم بدان ضمیمه کرد و آن گاه در شام اعلام داشت که قیس، فرستادۀ علی [علیهالسّلام] به مصر، از مولایش رویگردان شده و با من بیعت کرده است.
این خبر به گوش علی علیه السلام و یاران و اصحاب آن حضرت رسید و باعث ناراحتی و ایجاد بگومگو در میان اطرافیان شد. یاران حضرت، مخصوصاً عبداللّه بن جعفر اصرار داشتند که امیرالمؤمنین این فتنه را از میان بردارد و
بلافاصله قیس را از ولایت مصر عزل کند؛ اما حضرت با این پیشنهاد مخالفت میکرد و میفرمود: در این میان، پای نیرنگ و فریبی در کار است. من قیس را خوب میشناسم و میدانم که این سخن و رفتار از او نیست، بلکه تهمتی به اوست.
با این حال، جوّی که در آن زمان، در اطراف علی علیه السلام ایجاد شده بود، باعث شد که آن حضرت علیرغم اطمینانی که به درستی و وفاداری قیس داشت، او را از ولایت مصر عزل کند و محمد بن ابیبکر را به جای وی به ولایت آن سرزمین بگمارد.
اما ولایت محمد بن ابیبکر نیز زیاد طول نکشید. معاویه، دوست و مشاور سیاستباز و حیلهساز خود عمروعاص را برای ایجاد فتنه و آشوب به مصر فرستاد و عملاً اوضاع از کنترل محمد بن ابیبکر خارج و جنگی ناخواسته پیش آمد.
علی علیه السلام در چنین اوضاع پرآشوبی برای فائق آمدن بر مشکلات موجود یار وفادارش مالک اشتر را به ولایت مصر برگزید و او را روانۀ آن سرزمین کرد و دستورالعمل عظیم و پرارزش عهدنامه را در اختیار وی گذاشت تا با تأمل در محتوای آن، امور مصر را سامان بخشد. مالک اشتر در راهِ رفتن به سوی مصر بود که خبر شهادت محمد بن ابیبکر به علی علیه السلام رسید. مالک هم، در میانۀ راه با توطئۀ معاویه در شهر عرش با زهر مسموم و به فیض شهادت نائل آمد و عملاً به اجرای مفاد عهدنامه توفیق پیدا نکرد.
در فرهنگ تشیّع، قرآن و نهجالبلاغه و دیگر آثار ائمۀ معصومین علیهم السلام، تنها الگوی خط فکری انسانها و تنها راه تشخیص صحیح از باطل است.
با این دید، در عرصۀ میدان تفکر، اگر اندیشمندان برای تأیید گفتار و نوشتارشان در زمینۀ معارف اسلامی از قرآن و نهجالبلاغۀ مولا و کلمات دیگر معصومین علیهم السلام تأییدی داشته باشند، برداشتشان صحیح، وگرنه باطل و بیاساس خواهد بود. این است که حضرات معصومین علیهم السلام، برای روشن شدن صحت و سقم احادیث منقول، فرمودهاند: احادیث منقول را با قرآن مقابله کنید؛ اگر مطابق قرآن باشد صحیح وگرنه جعلی و دستساز است.
این مقابله و این برداشت از قرآن و نهجالبلاغه و... به دو گونه صورت خواهد گرفت: نخست آن که انسان، خالی الذهن و بدون پیشداوری قبلی با این کلمات مقدّس برخورد میکند؛ دوم آن که با پیشداوری و الگوگیری قبلی و با اعتقادی از پیش ساخته به سراغ قرآن، نهجالبلاغه و دیگر آثار ائمۀ معصومین علیهم السلام میرود. بدیهی است در صورت دوم، برداشت ما از قرآن و نهجالبلاغه، بینش قرآن و نهجالبلاغه نخواهد بود؛ بلکه تحمیل عقیده و ایده به قرآن و سوء استفاده از قرآن و نهجالبلاغه خواهد بود.
اینگونه مراجعه به قرآن و نهجالبلاغه، نه تنها بهرهای ندارد و چیزی از مفاهیم عالیۀ قرآن و نهجالبلاغه به انسان نمیآموزد؛ بلکه انسان را به انحراف و تباهی نیز خواهد کشاند. مگر نه این است که ما معتقدیم قرآن کلام وحی است و نهجالبلاغه و کلمات ائمۀ معصومین علیهم السلام از منبع وحی گرفته شده است؟ پس این ما هستیم که باید خود را در مسیر کلام وحی و
کلمات منبعث از وحی قرار دهیم، نه آن که اینها را در مسیر افکار خودمان بگذاریم و بعد بخواهیم برای تأیید قضاوتهای قبلی و افکار و عقاید خودساختهمان، دنبال دستاویزهایی در این کلمات مقدس بگردیم و محملهایی بتراشیم.
پس روش استفاده از قرآن و کلمات معصومین علیهم السلام این است که انسان خودش را در برابر آنها نسبت به مسائل مطرح شده، صاحبنظر فرض نکند، بلکه باید تمام چیزهایی را که در آن باره میداند - یا خیال میکند که میداند - کنار بگذارد و با ذهنی کاملاً خالی، بدون هیچ قضاوت قبلی و عقیدۀ ازپیشساختهای به سراغ این خورشیدهای جهانافروز برود.
اکنون در صفحات آتی متن عهدنامه را با هم میخوانیم.
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ حِینَ وَلّاهُ مِصْرَ.
این فرمانی است که ضمن پیمانی بندۀ خدا، علی امیر مؤمنان به مالک اشتر فرزند حارث به هنگامی که او را به فرمانداری مصر بر میگزیند، میدهد.
به نظر میرسد علی علیه السلام با بیان جملۀ «مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ» در صدد نشان دادن دو مطلب مهم و اساسی در فرهنگ اسلام است:
اوّل، غفلتزدایی
بزرگترین آفت قدرتمندان (که بیشتر آنها گرفتار فساد، تباهی، ظلم، ستم، استثمار، آدمکشی و... میباشند) غفلت از خودشان و چگونه
بودنشان است. اگر حاکم و قدرتمند در هر موقعیت و منصبی که باشد، بداند تمام قدرت و توان و استعدادهای جسمی و روانی او، از جای دیگر برایش افاضه شده و میشود و فیّاض، هر آن که بخواهد میتواند این قدرت و تواناییاش را از او بگیرد، دیگر به کسی ظلم نمیکند و به هیچ انسانی ستم روا نمیدارد و به فکر جنگ، طغیان و سرکشی نمیافتد. در مقابل، اگر به این آفت توجه نکرد و به عظمت خالق و ناچیزی خود وقعی نگذاشت، تفرعن و سرکشی او، هر آن، بیشتر و هر لحظه افزونتر خواهد شد. علی علیه السلام نیز که در مقام و مسند ظاهری نشسته است، [شاید] خطاب به خود و به نفس خودش میگوید: آگاه باش که آنچه داری از او و به سوی اوست.
دوّم، آقایی و سروری در سایۀ بندگی خدا
در دیدگاه علی علیه السلام - که فرهنگ راستین اسلام است - قدرت مقام و ریاست، نفوذ معنوی، و بالاخره آقایی و سیادت (به معنای راستین کلمه، نه چپاول، غارت، زورگویی و...) در سایۀ عبودیت و بندگی «اللّه» تحقّق میپذیرد.
علی علیه السلام برای بیان این هدف [که سیادت بدون بندگی خدا صورت نمیگیرد] به دنبال «أمَرَ» که حاکی از علوّ و برتری است «عَبْدُ اللّه» را مطرح میکند و میخواهد با این بیان، منشأ و علّت آقایی و سیادت را که وجود خالق یکتاست مشخص نماید.
جِبَایَةَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اسْتِصْلاحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلادِهَا.
در حوزه استانداری مصر وظایف مالک عبارت است از:
جمعآوری خراج آن، جهاد با دشمنان آن، ایجاد صلح و سامان در اهل آن و عمران شهرهای آن.
علی علیه السلام با این بیان، قلمرو حاکمیت مالک اشتر را در چهار مسألۀ اساسی ذیل مشخص نموده است.
اوّل، جمعآوری خراج
خراج به معنای مالیات است، آن هم مالیات خاصی که بیان خواهد شد. میدانیم که مردمان مصر با اختیار و آزادی اسلام را نپذیرفتهاند؛ بلکه با قهر و غلبۀ مسلمین، تسلیم مسلمانها شده و اسلام آوردهاند.
در اصطلاح فقهی، زمینهایی را که لشکر اسلام به طور قهر و غلبه و بدون صلح و سازش به تصرف درآورده باشند، اراضی مفتوحة العنوه میگویند. اینگونه زمینها ملک همۀ مسلمانهاست و تمام مسلمانان در آن شریک و سهیم هستند. بر این اساس، دولت اسلام و حاکم اسلامی زمینهای مفتوحة العنوه را با رعایت مصالح اسلامی بین مسلمانان تقسیم میکند و در اختیار آنان قرار میدهد و در مقابل، سالانه اجاره دریافت میکند. این گونه مالالاجاره را در اصطلاح فقهی، خراج گویند.
دوّم، دفاع در مقابل دشمنان
از اضافه شده جِهاد به عَدُوْها در عبارت «جِهادَ عَدُوّها» میفهمیم که منظور حضرت از جهاد، دفاع است نه جهاد به معنای مصطلح فقهی، چون بر اساس روایات اهل بیت علیهم السلام [و به اجماع فقهای شیعه]، جهاد ابتدایی و لشکرکشی قبلی برای تسلیم دیگر قدرتها و نظامها و... تنها با حضور امام معصوم علیه السلام و با اذن و نظارت او صورت میگیرد و در زمان غیبت، لشکرکشی و تهاجم ابتدایی جایز نیست. بدیهی است مالک نیز که در منطقهای به دور از نظارت مستقیم امام معصوم میخواهد جهات نظامی آن سامان را اداره کند، بایستی همانند زمان غیبت، تنها به دفاع از یورشهای نظامی اجانب و دشمنان منطقهای بپردازد، نه به جهاد ابتدایی و لشکرکشیهای تهاجمی و...
سوّم، اصلاح مردم
از این بیان روشن میشود که وظیفۀ استاندار، تنها رعایت جهات مادی و مسائل رفاهی و دنیوی مردم نیست؛ بلکه اصلاح و ارشاد مردم نیز جزء وظایف استاندار و از جملۀ کارهای اساسی اوست.
بنابراین، مسؤولان باید توجه داشته باشند که با آسفالت خیابانها و کوچهها و تأمین یخچال و لباسشویی و امثال آن، مسؤولیتشان پایان نمیپذیرد. در جامعۀ اسلامی، یک مسؤول بایستی نسبت به جنبههای معنوی مردم توجه داشته و در پیشبرد مسائل معنوی نقش اساسی داشته باشد و با این دید که اینگونه مسائل مربوط به ما نیست و وظیفۀ روحانیت است، شانه از زیر بار تکلیف انسانی و اسلامی خالی نکند.
چهارم، عمران شهرها
دیگر وظیفۀ مهم و اساسی مالک، عمران و آبادانی شهرها و روستاها و خلاصه قلمرو استانداری است.
این سخن علیرغم همۀ تهمتها و افتراهایی که در طول تاریخ به اسلام زده شده و میشود، حاکی از این است که اسلام بر خلاف رهبانیت مسیحی به مسائل مادّی و رفاهی جامعۀ اسلامی نیز توجه شایان داشته و دارد، و برخورداری از نعمتهای دنیوی و لذایذ مادّی را در حدّی که انسان را از یاد خدا غافل نکند و باعث ظلم و ستم و استثمار دیگران نباشد، مشروع و جایز [بلکه لازم] میداند.
أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللَّهِ.
[علی علیه السلام] مالک را به تقوای الهی فرمان میدهد.
اگر این کلام (امر به تقوا) در ارتباط با جملات قبل مورد توجه قرار بگیرد مفهومی روشن و معنایی پربار خواهد داشت. در جملات قبل، علی علیه السلام یکی از وظایف مالک را به عنوان استاندار اصلاح مردم و ارشاد آنان معرفی فرمود. روشن است اگر استاندار خود تقوا نداشته باشد و گرفتار هواهای نفسانی و امیال و غرایز حیوانی باشد، نمیتواند مردم زیر سلطهاش را هدایت و ارشاد نماید؛ زیرا انسان هدایتگر، اوّلین برخورد و اوّلین ارتباطش در رابطه با تبلیغ، ارتباط با خویشتنِ خویش است. این انسان اگر توانست غرایز نفسانیاش را زیر کنترل جهات عقلانی و معنوی خود قرار دهد و از هواهای نفسانی اجتناب کند و بر خود تسلط کامل
داشته باشد، در نتیجه توانسته است خود را (خویشتن خویش را) هدایت کند و با این حرکت است که میتواند در خارج از وجود خودش (یعنی در جامعه) اثر داشته باشد و جامعه را به سوی خیر و صلاح رهنمون سازد؛ لکن اگر در ارتباط با خود و با خویشتن خویش، تابع هواهای نفسانی و امیال و غرایز شیطانی گردید و در ارشاد خود موفقیتی به دست نیاورد، چطور میتواند در ارشاد دیگران موفّق باشد؟ طبیعی است کسی که در مبارزه با نفس خود که همیشه همراه و ملازم یکدیگر و در کنار یکدیگرند موفّقیتی به دست نیاورد، چطور در ارتباط با دیگران که نوعاً گاه به گاه و هرچند مدت یک بار بیشتر صورت نخواهد گرفت، آن هم در سطح جامعه پیروز خواهد شد؟ (و اگر این نفس را به عنوان فرد حساب کنیم، تازه یک فرد هم بیشتر نیست.)
از بیانات امامان معصوم علیه السلام در زمینۀ تقوا فهمیده میشود تقوا به معنای خودنگهداری، مراقبت و کنترل نفس و حاکمیت و تسلّط بر نفس است، نه به معنای پرهیزگاری که عدّهای از راحتطلبان منزویطلب، شعار خود قرار داده و تقوای اسلامی را که با ستیز و نبرد همراه است، به کنارهگیری و پرهیز از جامعه و امّت اسلامی توجیه و تأویل میکنند.
در بینش اسلامی، راه سعادت، در اطاعت از فرامین الهی و راه شقاوت در عدم پیروی و سرپیچی از دستورات الهی خلاصه میشود. قبل از بیان تفصیلی این معیار اسلامی جملاتی از دنبالۀ فرمان مولا را میخوانیم:
أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ إِیْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِی لا یَسْعَدُ أَحَدٌ الاّ بِاتِّبَاعِهَا وَ لا یَشْقَی الاّ مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا.
[علی علیه السلام قبل از هر چیز، مالک را] به این امور فرمان میدهد:
تقوای الهی.
گزینش اطاعت خداوند.
عمل و پیروی از آنچه که خداوند در کتاب خود از سنّتها و واجبات دستور داده است.
زیرا هیچکس جز با تبعیّت از آنها به سعادت نخواهد رسید و هیچکس جز با ترک آن، بدبخت نخواهد شد.
منظور از کتاب تنها قرآن نیست؛ هدف اعمّ از قرآن و روایات اهلبیت علیهم السلام است. در اسلام همۀ سنن و آداب اسلامی را کتاب اللّه میگویند، و این از این جهت است که همۀ واجبات، محرّمات، مکروهات و مستحبّات، مکتوب الهی است؛ یعنی خداوند به قلم تقدیر، همۀ آنها را نوشته است تا بدان عمل کنند؛ آن هم به گونهای که در شرع بیان گردیده است.
در عالم وجود هیچکس، در هیچ شأن و مقامی نمیتواند به سعادت و نیکبختی برسد، مگر با اطاعت از فرامین الهی، آن هم به وسیلۀ انجام فرائض و سنن و ترک محرّمات. در مقابل، راه منحصر به فرد شقاوت نیز در سرپیچی از مقرّرات الهی و نافرمانی از فرامین خداوند از طریق عمل نکردن به واجبات و یا بیاعتنایی به آنها خلاصه میشود.
با این بیان، به خوبی روشن میشود که صِرف داشتن مراتب علمی و
درجات تخصصی [هر چند بیشتر و بهتر] انسان را به سعادت نمیرساند؛ مگر آن که بتواند در سایۀ علم و دانش به اطاعت الهی نیز گردن نهد که در اینصورت هر آن، حرکتشسریعتر ومدارجش بالاتر و بیشتر خواهد شد.
تقوا دارای دو بعد است: یک بُعد تقوا، عمل به واجبات و فرائض دینی است، و بُعد دیگرش ترک محرمات و ناشایستهاست.
در کلام مولا «إِیْثَارِ طَاعَتِهِ» بیانگر بُعد اوّل تقوا، و «أنْ یَکْسِرْ نَفْسَهُ عِنْدَ الشَّهَواتِ» (که بعداً خواهد آمد) نشانگر بُعد دوّم آن است.
در برخی از روایات، از مبارزۀ با نفس به عنوان جهاد سخن به میان آمده است. در همین زمینه، صاحب وسائل الشیعه به نقل از امام صادق علیه السلام مینویسد:
«در یکی از سریّهها که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله گروهی را برای جنگ و نبرد با دشمن اعزام کرده بود و آنها با فتح و پیروزی برگشتند، پس از مراجعت همگی به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله شرفیاب شدند و آن حضرت خطاب به آنان فرمود:
مَرْحَبا بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجَهادَ الْاَصْغَرَ وَبَقِیَ عَلَیْهِمُ الْجِهادُ الْاَکْبَرُ قِیلَ یا رَسُولَ اللّهِ وَمَا الْجِهادُ الْاَکْبَرُ؟ قالَ: جِهادُ النَّفْسِ.(1)
1) (1) . امالی شیخ صدوق، ص 377.
آفرین بر گروهی که جهاد اصغر (کوچکتر) را به پایان رساندند، ولی [هنوز] جهاد اکبر برای ایشان باقی مانده است.
شخصی [که تصور میکرد جنگ مهمتری در پیش است] سؤال کرد: یا رسول اللّه، جهاد اکبر کدام است؟ حضرت در پاسخ فرمود: مبارزه با نفس.»
در عظمت این مبارزه همین بس که در قرآن مجید، وصول به بهشت و رسیدن به جنّت مشروط به جلوگیری نفس از هواها و امیال و غرایز حیوانی است. قرآن در همین زمینه میفرماید:
وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی.(1)
و اما هر که از موقعیت پروردگارش ترسید و درون خود را از هواهای نفسانی باز داشته بهشت جایگاه اوست.
میبینیم که در این آیه، برای رسیدن به بهشت و وصول به جنّت، دو شرط اساسی بیان گردیده است. اوّل، خوف و ترس از عظمت خالق، و دوّم، جلوگیری از هواهای نفسانی.
امروزه در جامعۀ اسلامیمان بیش از زمانهای دیگر، نصرت الهی و امدادهای غیبی مطرح و بر سر زبانهاست. بالاخص در جبهههای نبرد حق علیه باطل، عزیزان رزمندهمان بیش از دیگران، امدادهای غیبی را
1) (1) . النازعات: 40.
لمس و احساس کردهاند.
در قرآن و نهجالبلاغه، تحقق نصرت الهی و امدادهای غیبی، مشروط به تحقق شروطی است که ذیلاً مطرح شده است:
وَ أَنْ یَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ.
وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ یَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ الاّ مَا رَحِمَ اللَّهُ.
و این که خدای سبحان را با دست و زبان یاری کند؛ زیرا او - که نامش باشکوه باد - محقّقاً متکفّل یاری و گرامیداشتِ کسی استکه او را یاری دهد و عزیز دارد.
به او نیز فرمان میدهد که نفس خویش را با ترک خواهشها بشکند، و به هنگام سرکشی، افسارش را برگرداند که نفس، پیوسته به بدیها فرمان میدهد، مگر نفسی که خداوند بر آن رحمت آورده باشد.
از این جملات به خوبی روشن میشود اگر انسان در جهت خویشتنیابی و رسیدن به خویشتن خویش و در مسیر دگریابی و اصلاح جامعه، قدمی هر چند کوتاه بردارد، در حقیقت به یاری اللّه رفته و به نصرت الهی شتافته است.
اکنون ببینیم چگونه و از چه راههایی میتوانیم خداوند را یاری نماییم؟ با توجه به سخنان علی علیه السلام خطاب به مالک اشتر، از سه راه میتوانیم به این هدف نائل گردیم.
اوّل، یاری با قلب
برای این که انسان بتواند به وسیلۀ قلب خود، خداوند متعال را یاری کند، پیش از هر کاری میبایست به خودسازی و تزکیۀ نفس بپردازد و در جهت درونسازی تلاش کند؛ زیرا یاری کردن خداوند به وسیلۀ قلب، اساساً چیزی جز صفا و صیقل جان و درون، و تعالی بخشیدن به خویشتن خویش، و رسیدن به مرحلۀ اصالتهای انسانی - که همانا بازگشت به فطرت و تسلیم خاضعانه و خاشعانه در برابر خالق جهان هستی است - نمیتواند باشد.
از این رو نخستین گام در جهت خودسازی و تربیت درون، آماده ساختن قلب و روح برای اعتقاد راسخ و ایمان محکم و استوار به احکام و قوانین الهی است. به دیگر سخن، انسانی که میخواهد با قلب خود به یاری اللّه بشتابد و در مسیر نصرت حق قدم بردارد، باید تلاش کند تا زمینۀ اعتقاد کامل و ایمان خالصانه را در قلب و درون خویش فراهم سازد و آن گاه این مسیر را با چنان شور و ایمان و اخلاصی طیّ کند که هر روز، اعتقادش کامل و کاملتر گردد، تا جایی که هیچ روزی را به شام نرساند، مگر آن که نسبت به روز پیش در این راه گامی دیگر برداشته و دامنۀ اعتقاد و ایمان خود را گستردهتر و پرتوانتر ساخته باشد. بدین گونه انسان به نقطهای میرسد که قدرت برداشتن قدمهای دیگر را در مسیر این تعالی به دست میآورد و مرحله به مرحله گامهای تازهتر و مؤثرتری بر میدارد.
دوّم، یاری با دست
در کلام پرارج علی علیه السلام هنگامی که سخن از یاری رساندن به خداوند
توسط دست به میان میآید، دست، کنایه از قدرت است. با این دیدگاه در قرآن کریم نیز میخوانیم «یَدُ اللّهِ فَوْقَ أیْدِیهِمْ»، یعنی قدرت خداوند، بالاترین قدرتهاست و هیچ قدرتی یارای برابری با قدرت لایزال الهی را ندارد. در محاورات عرفی نیز، وقتی واژۀ «دست» در تعبیری غیر از معنای عضوی از اعضای پیکر انسانی به کار میرود، اغلب، همان معنای «قدرت» منظور نظر است؛ مثل آن که بگوییم: «کاری از دست فلانی برنیامد»، یا بگوییم: «دست روزگار انتقام مظلوم را از ظالم گرفت» که در هر دو عبارت - و عبارتهای مشابه این دو - واژۀ دست به عنوان کنایه از قدرت و توانایی به کار میرود.
با توجه به آنچه گفته شد، مفهوم سخن مولا که مالک اشتر را برای یاری اللّه به وسیلۀ دست فرامیخواند، برای ما روشن میشود. منظور این است که مالک [و ما که مورد خطاب حضرت نیز هستیم] بایستی با تمام توان و نیرو در جهت نصرت و یاری اللّه قدم بردارد و در جهت پیشرفت احکام و قوانین الهی از آنچه در توان دارد استفاده کند و همه را در مسیر پیشبرد اهداف مقدس اسلام، رهنمون سازد.
سوّم، یاری با زبان
امروزه نقش تبلیغ بر کسی پوشیده نیست. سلاح تبلیغ از هر سلاحی برّندهتر و نیرومندتر است. مهمترین وسیلۀ تبلیغ [یا بهتر بگوییم مؤثّرترین وسیلۀ تبلیغ] زبان انسان است. در نتیجه، این وسیلۀ مؤثر و پرقدرت، بسته به این که چگونه و در چه جهتی به کار گرفته شود، نقش و تأثیر خود را آشکار میکند. اگر زبان انسان - به خصوص انسانی که از قدرت بیان و
ناطقۀ مؤثری برخوردار است - در جهت تخریب افکار و فریب و گمراهی مردم به کار رود، در واقع باید گفت به عنوان یک وسیلۀ تبلیغی منحرف و انحطاطآمیز به کار رفته است، و اگر در جهت خدمت به خدا و در مسیر تبلیغ احکام و فرامین الهی به کار گرفته شود، شایسته است بگوییم که چنین شخصی با زبان خود به یاری خداوند رفته و در جهت نصرت اللّه گام برداشته است.
هرگاه انسان، با قلب، دست، زبان و سرانجام با تمام قدرت و نیروی خود به یاری خداوند برخیزد و با قرار گرفتن در مسیر نصرت الهی، تمام هدفش برقراری قوانین الهی و اجرای احکام آیین آسمانی باشد، قطعاً خود نیز از نصرت و یاری خداوند برخوردار خواهد شد؛ زیرا خداوند، خود در کتاب آسمانی اش به چنین فردی وعدۀ نصرت و یاری داده و فرموده است: إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ(1)
علی علیه السلام نیز بر همین مبنا فرمودهاند:
«فَاِنَّهُ - جَلَّ اسْمُهُ - قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَاِعْزازَ مَنْ اعَزَّهُ».
در این وعدۀ الهی، از دو جهت، بیش از جهات دیگر تعمق و ژرفنگری لازم است:
نخست این که وعدهدهنده خداست و وعدۀ الهی همانند وعدۀ اکثر ما انسانها توخالی و پوچ و بیاساس نیست، بلکه وعدهای است حتمی و
1) (1) . محمد صلی الله علیه و آله: 7
تخلفناپذیر و زمانی که خداوند لازم بداند، جامۀ عمل خواهد پوشید.
دوّم این که یاریکننده خداست و قدرت خدا بیپایان و نامحدود است، و طبیعی است که اگر خدا با قدرت نامحدودش، انسان محدود را یاری کند، دیگر هیچ قدرتی یارای مقابله با این انسانها را نخواهد داشت؛ «فَلا غالِبَ لَکُمْ»(1).
برخی با اینکه مؤمن، متعهد، دلسوز و مسؤولیتپذیرند و به خاطر دلسوزی و ایمان و تعهدشان از مسؤولان و متصدیان کشوری انتقاد میکنند (به استثنای کسانی که فقط برای ابراز منیّت و نشان دادن روشنفکری انتقاد میکنند خودشان هیچگونه حاضر به پذیرفتن مسؤولیت نیستند) و اعمال و رفتار آنان را با دقت بررسی و موشکافی میکنند، همین که به مسند قدرت تکیه میزنند و خود، زمام امور را به دست میگیرند، اعمال و کردار خویش را فراموش میکنند و به خودفراموشی مبتلا میشوند، گو این که با مسؤولیّتپذیریشان، همه چیز به سامان رسیده و تمام نابسامانیها مرتفع خواهد گردید.
علی علیه السلام برای جلوگیری از خودفراموشی که باعث عُجب، خودبزرگبینی، و خودبهتربینی نیز میگردد، مالک را به گذشتههای نه چندان دورش (که از دیگران انتقاد و خردهگیری میکرد) متوجه میسازد، و گوشزد میکند که تا دیروز تو و امثال تو، اعمال و
1) (1) . آل عمران: 60
رفتار مسؤولان را زیر نظر داشتید و از آنان انتقاد میکردید؛ امروز، آنان اعمال و رفتار تو را زیر سؤال قرار خواهند داد. این است که میفرماید:
ثُمَّ اعْلَمْ یَا مَالِکُ أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَی بِلادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ وَ أَنَّ النَّاسَ یَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلاةِ قَبْلَکَ وَ یَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ.
سپس بدان ای مالک، من تو را به شهرهایی فرستادم که پیش از تو فرمانروایانی داشته که به عدل و انصاف و جور و ستم رفتار میکردهاند. مسلّماً مردم به کارهای تو آن طور مینگرند که تو قبلاً در امور زمامداران پیشین مینگریستی، و دربارۀ تو همان چیزهایی را که تو نسبت به دیگران میگفتی، خواهند گفت.
بدیهی است اگر مسؤولان، تنها همین سفارش مولا را در نظر بگیرند و قبل از آن که مردم به حسابشان رسیدگی نمایند و اعمالشان را زیر سؤال قرار دهند، خودشان به محاسبه بنشینند و در این محاسبه تنها خدا را در نظر بگیرند (و نه هواها و خواستهای نفسانیشان را) آیا این نابسامانیها و نارساییها برطرف نخواهد شد؟
از آنجا که در مکتب الهی اسلام، هیچ عملی بیپاداش نمیماند، علاوه بر این که به نیکوکاران و صالحان، در قیامت ثواب و پاداش داده میشود، در همین دنیا نیز، پاداش الهی نصیبشان خواهد شد. پاداش
صالحان در دنیا، درود و سلام و صلوات و به قول مشهور نام نیک است.
این پاداش تنها در مدت چندین روزۀ حکومت و زندگی شان نیست؛ بلکه در طول تاریخ و در جریان همیشگی جهان هستی است. به همین جهت است که میبینیم در آیینۀ تاریخ و در بستر زمان، ستمگران و طاغوتیان با خدمتگزاران و خداپرستان کاملاً متمایز و در مقابل یکدیگرند. اینان (صالحان) در طول تاریخ نامشان با صلوات و سلام و... برده میشود. و گروه مقابل، دائماً گرفتار لعن و نفرین و... هستند. علی علیه السلام برای بیان این پاداش الهی چنین میفرماید:
وَ إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللَّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ فَلْیَکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیْکَ ذَخِیرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ.
از آنچه خداوند در بدی و خوبی اشخاص به دهان مردم میاندازد، میتوان صالحان را از بزهکاران شناخت. پس باید محبوبترین اندوخته در نزد تو، اندوختۀ عمل صالح باشد.
در قیامت که تکتک اعمال انسان مورد بررسی قرار میگیرد و به تعبیر قرآن(1)، هر انسانی به پاداش و یا کیفر کوچکترین عمل خود خواهد رسید، صالحان از ویژگی و امتیاز خاصی برخوردار خواهند شد؛ به این معنا که خداوند سبحان ذکر خیر و نام نیک آنان را به منزلۀ شهادت، به خوبی آنها قرار میدهد و وارد جزئیات زندگیشان نخواهد شد و با این
1) (1) . الزلزله: 7
وسیله آزادی صالحان را فراهم میکند و آنان را از نعمتهای بهشتی بهرهمند خواهد ساخت.
از آنجا که حکومت اسلام میخواهد والیانی وارسته و آزاد از هر گونه تعلّقات نفسانی و... داشته باشد، علی علیه السلام که نمونۀ کامل حکومت اسلام را تشکیل داده و مالک اشتر را به عنوان استاندار، به مصر فرستاده است، خطاب به وی میفرماید:
فَامْلِکْ هَوَاکَ.
پس تو [ای مالک] مالک خواستههای دلت باش.
حاکمیت بر نفس، یکی از اعمال صالحه و از مهمترین آنهاست. این اهمیت تا آن جایی است که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
لَوْلا تَکْثیرٌ فی کلامِکُمْ وَتَمْریجٌ فی قُلُوبِکُمْ لَرَأَیْتُمْ ما أری وَلَسَمَعْتُمْ ما اسْمَعُ.
اگر زیادهروی در سخن گفتن و هرزهچرانی در دل شما نبود، هر چه من میبینم، شما میدیدید و هر چه میشنوم، میشنیدید.
[المیزان، ج 5، ص 292]
اسلام برخلاف نظر فروید که آزادی جنسی را عامل سازندۀ تاریخ میداند و برخلاف مدّعیان دروغین رهبانیت که وصول به حقیقت را در
سرکوبی کامل غرایز میدانند، معتقد است که تمام غرایز انسانی که در وجود انسان از طرف خدای حکیم به ودیعه گذارده شده است، مایۀ شرّ و فساد و مانع از وصول به حقیقت نمیباشد و نیز انسان میتواند از تمام غرایز به طریق مشروع استفاده کند و از همۀ لذایذ مادی با رعایت ضوابط اسلامی بهرهمند گردد. طبیعی است که رعایت اصول و ضوابط شرعی، لازمهاش تعدیل غرایز و جلوگیری از بهرهمندیهای نامشروع و مخالف با اصول اسلامی است.
پس در یک کلام، میتوان گفت که اسلام به تعدیل غرایز و نه سرکوبی کامل آنها معتقد است. این است که میبینیم اسلام سرسختانه، هم با آزادی مطلق جنسی و بهرهمندیهای مادی مبارزه کرده و هم رهبانیت را مردود دانسته است.
علی علیه السلام برای بیان حقیقت میفرماید:
شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لا یَحِلُّ لَکَ فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ.
و خویشتن را از آنچه برایت حلال نیست، بازدار؛ زیرا خویشتنداری در رابطه با چیزهایی که دوست داشته و یا ناخوش داشته، عین انصاف است.
مدعیان دروغین حقوق بشر که داعیۀ رعایت حقوق تمام افراد انسانی را به طور یکسان دارند، در عمل، نهتنها مساوات و برابری تمام افراد انسانی را رعایت نمیکنند، بلکه برای اقلیتهای کشورشان ذرّهای ارزش
و اهمیت قائل نمیباشند؛ اگر صفحات تاریخ را ورق بزنیم خواهیم دید در همین قرن حاضر، اشغالگران فلسطین نهتنها خانه و کاشانه و حریم و سرزمین مسلمانان را غصب کردهاند، بلکه برای صاحبان اصلی آن سرزمین، حق زندگی ساده و رنجآمیز در کشور خودشان را نیز قائل نیستند و هر چند روز یک بار، عدّهای از آنها را قتلعام میکنند و جمعی را اخراج و آوارۀ کوه و بیابان میسازند.
ولی اسلام اینچنین نیست. گواه صدق این مدعا، برخورد عملی حکومت جمهوری اسلامی ایران با اقلیتهای مذهبی [که از مساوات و آزادیراستینی برخوردارند] وکلام مولا علی علیه السلام است که ذیلاً میخوانیم:
وَأَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِیَّةِ وَالْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَاللُّطْفَ بِهِمْ وَلاتَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ أَوْ نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ یَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَتَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ یُؤْتَی عَلَی أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَ صَفْحِکَ مِثْلَ الَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَی أَنْیُعْطِیَکَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِی الْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلّاکَ وَ قَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ وَابْتَلاکَ بِهِمْ.
شعار قلبت را مهر به مردم، دوستی آنان و ملاطفت در حقشان قرار ده. برای رعیت چون حیوان درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شماری؛ زیرا رعیت بر دو گروهاند: یا برادرانت در دین و یا همنوعانت در آفرینشاند که لغزشهایی از ایشان پیش میآید و علتهایی بر آنها عارض میگردد و کارهایی [ناپسند] به سهو
یا عمد از آنها سر میزند. پس همان طور که تو [نسبت به گناهان خود] از خدا انتظار عفو و گذشت داری، آنها را هم مورد عفو و گذشت قرار ده؛ زیرا تو از آنها بالاتری و بالاتر از تو کسی است که به تو ولایت داده و از او بالاتر خداست و هم اوست که از تو کفایت امر مردم را خواسته و بدین وسیله تو را مورد آزمایش قرار داده است.
میبینیم که چگونه حضرت با تقسیمبندی مردمان تحت حکومت، مالک را توصیه میکند که همۀ افراد جامعه را با یک نگاه و به طور مساوی مدّ نظر بگیرد و حقوق آحاد ملت را به طور یکسان و بدون کوچکترین تبعیض در اختیار آنان قرار دهد.
از جملۀ «وَتَعْرِضُ لَهُمُ العِلَلُ» که در جملات حضرت بیان گردیده است، به انگیزهها و گرایشهای آلودگی و گناه و خطا نیز پی میبریم؛ چرا که فساد و آلودگی در افراد انسانی، گرچه بعضاً به طور عمد و بر اساس شقاوت و... به منصۀ ظهور میرسد، ولی در مواردی [که کم هم نیستند] انگیزهها باعث بروز و ظهور فساد و تباهیها میگردند. اگر فیالمثل رواج فحشا و آلودگی افراد را به زنا در نظر بگیریم، خواهیم دید که گرچه ضعفایمان، خود باعثپیدایش زنا وزناکاریاست، ولینقش کمبودهای عاطفی در خانوادهها و در میان زن و شوهر و نیز بیتوجهی به تفاوتهای خصلتی و روحی و ازدواجهای تحمیلی و... را [که هر یک انگیزهای است برای گرایش به زنا] نبایستی فراموش کرد و آنها را نادیده گرفت.
در دیدگاه علی علیه السلام خشونت با مردم و ستم بر بندگان خدا، جنگ با خدا تلقی میگردد و ما در آینده خواهیم گفت که عاقبت ستمکاران و ظالمان، شکست حتمی و سقوط دائمی آنان است؛ چرا که هیچ قدرتمندی را یارای مقابله با خالق جهان هستی [که خود نیرودهندۀ همۀ قدرتمندان است] و هیچ حاکمی بینیاز از عفو و رحمت الهی نیست:
وَ لا تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لا یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ وَ لا غِنَی بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ لا تَنْدَمَنَّ عَلَی عَفْوٍ وَ لا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ وَ لا تُسْرِعَنَّ إِلَی بَادِرَةٍ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً.
با خشونت نسبت به مردم، خود را در موضع جنگ با خدا قرار مده که تو را نیروی مقاومت در برابر نقمت [و قهر] او نیست و از بخشایش و مهربانی او (خالق یکتا) بینیاز نیستی. هرگز از گذشت و بخشایش [نسبت به رعیت] پشیمان مباش و از کیفر دادن، احساس شادی به خود راه مده و به هیچ وجه در هنگام غضب که [باعث اقدامات تند و بیمورد میگردد و] ممکن است چاره و گریزگاهی بیابی، شتاب مکن.
خصلت استکباری و دیکتاتوری که از خودباوری، خویشتنگرایی، تشخصطلبی، تفاخر و تفرعن نشأت میگیرد، انسان را به خودکامگی و استبداد در رأی و تحمیل عقیده میرساند.
حاکمی که دارای این خصلت است و با این روحیه، زمام حکومت
مسلمانان را در دست دارد، نه تنها در نهایت به زورمداری، دروغ، حقکشی و ارعاب متوسل میگردد؛ بلکه باعث ویرانی دین [و آیین مقدس اسلام] و بازگشت عزّت مسلمانان به ذلت، و سعادت آنان به شقاوت و بدبختی خواهد شد:
وَ لا تَقُولَنَّ إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَکَةٌ لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیَرِ.
مگو من اکنون بر آنان مسلطم، از من فرمان دادن است و از آنها اطاعت کردن؛ زیرا این کار، عین راه یافتن فساد در دل، و ضعف در دین، و نزدیک شدن به سلب نعمت [الهی] است.
گفتیم که دیکتاتوری از خویشتنگرایی، تشخّصطلبی، خودمحوری، تفاخر و تفرعن نشأت میگیرد، و اکنون اضافه میکنیم که سرچشمۀ همۀ اینها جهل و نادانی انسان است؛ زیرا اگر انسان، ساخت جسمی و روحی خود را بشناسد و نسبت به عجز و ناتوانی خود در مقابل ذات مقدّس ربوبی آگاهی یابد و بداند آنچه داشته و دارد همه از او و به سوی اوست و «بِحَوْلِ اللّه اقُومُ وَاَقْعُدُ»، از تفرعن و طغیان خود دست بر میدارد و از سرکشیهای خویش احساس شرم میکند. علی علیه السلام برای این که مالک را به خویشتناندیشی وادارد و موقعیت و مقامش را در برابر عظمت و جبروت کبریایی خداوند سبحان گوشزد نماید، میفرماید:
وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَةً أَوْ مَخِیلَةً فَانْظُرْ إِلَی عِظَمِ مُلْکِ اللَّهِ فَوْقَکَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَی مَا لا تَقْدِرُ
عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ وَ یَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ وَ یَفِیءُ إِلَیْکَ بِمَا عَزَبَ عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ.
و هرگاه موقعیت و اقتدارت، در دلت سرکشی و خیالبافی پدید آورد، به عظمت قدرت خدا بنگر که برتر از تو است، و قدرت مافوق او را با خود و با آنچه که بر آن مسلط نیستی، مقایسه کن، که این سنجش بدون شک تو را پایین میآورد و تندیات را مهار میکند و عقلت را به تو باز میگرداند.
مستیهای قدرتپرستی، چنان انسان را به کوری و بیخبری میکشاند که با وجود این که انسان خود مخلوق و آفریدهشدۀ خداوند است، قدرت خود را همسنگ و همسان قدرت لایزال الهی میپندارد. امیرالمؤمنین علی علیه السلام برای سرکوبی اینگونه منیّتها که انسان را به تباهی و سقوط میکشاند، میفرماید:
إِیَّاکَ وَ مُسَامَاةَ اللَّهِ فِی عَظَمَتِهِ وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ.
بپرهیز از این که خود را در بزرگی و اقتدار با خدا شریک و به او شبیه سازی؛ [زیرا] خداوند هر متکبر و گردنکشی را پست و زبون میسازد.
در این که منظور از انصاف با خدا چیست و چگونه است و انصاف با مردم چه مفهومی دارد، ابتدا دنبالۀ فرمان حضرت را میخوانیم، سپس به
بیان مفهوم انصاف با خدا و مردم میپردازیم:
أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ وَ مَنْ لَکَ فِیهِ هَوًی مِنْ رَعِیَّتِکَ فَإِنَّکَ الاّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ.
با خداوند به انصاف رفتار کن و نسبت به مردم نیز چه از جانب خداوند و چه از جانب افراد خاص خاندان و خویشاوندان نزدیکت و چه از جانب رعایایی که بدانها علاقه و گرایش مخصوص داری، انصاف را رعایت کن. اگر چنین نکنی، ستم خواهی کرد.
در زندگی عادی و روزمرّه کسانی هستند که با وجود برخورداری از سلامت جسم و روح، و نداشتن هر گونه ناراحتی، به ارزش این نعمت بزرگ فکر نمیکنند و قدر این موهبت الهی را نمیدانند. این که میگویند:
انسان تا وقتی سالم است، قدر سلامت را نمیداند، از همین جا مایه میگیرد؛ چون به راستی وقتی انسان دندانهای سالمی دارد و غذای روزانهاش را به راحتی و بدون کمترین مشکلی میخورد، این دندانها چنان کار خود را طبیعی و ساده انجام میدهند که انسان هنگام جویدن لقمهها اصلاً شاید لحظهای هم به وجود نعمتی همچون دندانهایی که در دهان دارد، فکر نکند، یا وقتی پاهای سالمی دارد و به راحتی از این سو به آن سو میرود و فعالیت و جنبوجوش دارد، شاید در طول ساعتها راهپیمایی حتی یک لحظه هم از ذهنش نگذرد که داشتن پای سالم چه نعمت عظیمی است. اما همین که سلامت یکی از دندانهایش به هم
خورد و در عصب آن درد و ناراحتی راه یافت، آن گاه گویی دنیا در نظرش سیاه میشود. دیگر مسأله فقط این نیست که نمیتواند به آسودگی غذا بخورد، بلکه شدت درد، او را زمینگیر میکند و در یک گوشه مینشاند و از انجام هر کاری بازش میدارد، تا جایی که بر اثر دندان درد، انسان احساس میکند گوشهایش هم خوب نمیشنود، چشمهایش هم خوب نمیبیند و اصلاً مغزش هم خوب کار نمیکند. فقط از درد به خود میپیچد و تازه به یاد میآورد که چه نعمت شگفتی به نام دندان در دهانش وجود داشته که قبلاً متوجه آنها بوده و کمتر به ارزش وجودیشان فکر میکرده است. یا وقتی پاهایش صدمه میبیند و دیگر قدرت حرکت و راه رفتن را از دست میدهد و ناچار میشود از جنبوجوش و فعالیت دست بردارد و در یک گوشه بنشیند، آن وقت تازه میفهمد که وجود دو پای سالم چه نعمت ارزندهای بوده است!
همین مختصر اشاره را بگیرید و بقیه را پیش خودتان حساب کنید.
هریک از نعمتهایی را که امروز دارید، در نظر بگیرید و آنگاه روزی را مجسم کنید که خدای نکرده این نعمت به کلی از بین برود، یا حتی مختصر اختلال و لطمهای پیدا کند. آن وقت حساب کنید که در اثر همین امر کوچک، چه مشکلات بزرگ و ویرانکنندهای در زندگی شما - چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی و معنوی - پیدا خواهد شد و چطور شما را از ادامۀ مسیر طبیعی زندگی باز خواهد داشت.
این جاست که مسألۀ انصاف کردن با خدا مطرح میشود. یک قسمت از انصاف کردن با خدا، به جا آوردن شکر نعمتهای اوست، و برای این کار نیز راه اصلی همانا اجرای دستورات و مقرّرات خداوندی است. آیا
انصاف است که انسان با وجود این همه نعمتها و مواهب بیشمار که خداوند به او ارزانی داشته است، باز هم ناسپاسی کند و در برابر مقررات خدا، به تمرّد و سرپیچی دست بزند؟ آن هم مقرراتی که به صورتی بسیار مختصر و ساده وضع شده و تازه در این مقررات هم سعادت و رستگاری خود همین انسانها مورد نظر بوده است؛ وگرنه خداوند چه احتیاجی به ما دارد و برایش چه فرقی میکند که ما موجودات ضعیف و ناچیز، مقرّرات او را انجام بدهیم یا خیر؟
نکتۀ قابل توجّه این که گاهی ما انسانها آن مقدار که در مقابل سایر افراد انسانی احساس شرم و حیا و حقشناسی و شکرگزاری داریم، در برابر خداوند همان مقدار را هم به جا نمیآوریم؛ مثلاً اگر کسی احسان مختصری دربارۀ ما روا دارد و در لحظۀ کوتاهی از زندگیمان کار کوچکی برایمان انجام دهد، در مقابل او احساس قدردانی و حقشناسی میکنیم تا جایی که گاه میگوییم وظیفۀ اخلاقی ایجاب میکند که این احسان را تا پایان عمر فراموش نکنیم و هر جا توانستیم، برای جبران و قدردانی آن تلاش کنیم. امّا چطور است که در مقابل این همه احسانهایی که از ناحیۀ خداوند نسبت به ما ارزانی شده و این همه مواهب و عنایات و الطاف الهی که سراسر زندگی مان را از هر طرف پوشانده است، وظیفۀ اخلاقی احساس نمیکنیم؟
چرا خود را موظف به حقشناسی و شکرگزاری از خدا - که همانا اجرای دستورات او برای خوشبختی و رستگاری خودمان است - نمیدانیم؟ آن هم دستوراتی که از یک سو بسیار ساده بوده و به آسانی انجامپذیر است، و از سوی دیگر هیچ نفعی برای خداوند ندارد و انجام و
عدم انجامش در پیشگاه کبریایی او یکسان است و تازه نفع آنها تمام و کمال به خود ما بر میگردد و فقط در راه تکامل و تعامل انسانی خودمان نقش دارد.
از این بیان نتیجه میگیریم که هرگونه کفران نعمت در مقابل عنایات و الطاف الهی و هر نوع مخالفت و نافرمانی از دستورات خداوند، نوعی بیانصافی نسبت به ساحت قدس الهی است.
انصاف در رابطه با مردم، یعنی این که حقّ هر کسی همان گونه که هست ادا شود و حقوق هر انسانی به طور کامل و به گونهای مساوی رعایت گردد. حاکم در مقام حکومت، از دو جهت بایستی با مردم با انصاف رفتار کند؛ نخست در رابطه با خود (چه در مسائل حکومتی و چه در مسائل شخصی) و دیگری در رابطه با خویشان، دوستان و کسانی که به وی نزدیکترند.
در حکومت اسلامی مثلاً به هنگام تقسیم اموال عمومی، انصاف حاکم به این صورت است که همۀ افراد را به طور یکسان نگریسته و اموال و امکانات را به گونهای مساوی بین مسلمانان تقسیم نماید. در حالات شخصی نیز اگر حاکم، به طور مثال، همسایۀ یکی از رعایا بود، حق ندارد به مقتضای همسایگی چیزی را به او تحمیل کند. اگر میخواهد جنسی را به او بفروشد یا از او خریداری کند، حقّ تحمیل ندارد و نباید جنس خود را به گرانترین قیمت بدهد و جنس او را با ارزانترین قیمت بگیرد. در هر دومورد بایدآنچه راکه عدل وحقّ وانصاف حکم میکند به اجرا درآورد.
تا این جا دو مورد از موارد انصاف با مردم را مطرح کردیم. مورد سوم در رابطه با بستگان و نزدیکان حاکم است. حاکم نبایستی اجازه بدهد که نزدیکان وی به اتکای این که از طرف حاکم حمایت میشوند، نسبت به مردم بیانصافی کنند؛ زیرا طبعاً هر کسی نسبت به بستگان و نزدیکان خود، به خصوص نسبت به اهل خانه و فرزندانش علاقۀ خاصی دارد که گاهی ممکن است به طرفداری از آنها یا جهتگیری به سود آنها کشیده شود.
حاکم نبایستی چنین باشد و اگر چنین وضعی پیش آمد و او شاهد بیانصافی نزدیکانش نسبت به دیگران بود، عدل و انصاف اقتضا میکند که از پایمال شدن حقوق مردم جلوگیری نماید.
وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ کَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّی یَنْزِعَ أَوْ یَتُوبَ.
هر کس نسبت به بندگان خدا ستم کند، خداوند از طرف بندگانش خصم (دشمن) او میشود و هر که خدا با او مخاصمه کند، خدا منطقش را میکوبد و چنین شخصی همواره در موضع جنگ با خدا خواهد بود تا آن که بمیرد و دستش از ظلم کوتاه شود، یا توبه کند و به فرمان خداوند بازگردد.
از این بیان حضرت [که میفرماید:«مَنْ ظَلَمَ عِبادَ اللّه کانَ اللّه خَصْمَهُ»] میفهمیم که اگر کسی به بندگان خدا [و مظلومان] ظلم کند، طرف
مخاصمۀ او، خداوند خواهد بود؛ یعنی خداوند، از جانب بندگان مظلوم، شخص ظالم را مورد قهر و خشم قرار میدهد و رگبار کیفر و انتقامش را از هر طرف بر سر او فرود میآورد؛ زیرا میدانیم که اگر کسی به فرزند خردسال و ناتوان و بیدفاع شما ظلم کند، با این که به شخص شما ظلم نکرده است، طرف مخاصمهاش شما خواهید بود؛ چون از نظر عقلا، وقتی فرزندی مظلوم واقع شد، پدر لبۀ تیز آن ظلم را متوجه خود و حیثیت و غیرتش میبیند و در مقام مخاصمه و مقابله با ظالم بر میآید و در اصل، مقتضای رابطۀ پدری و فرزندی چنین حکمی را میکند.
مگر نه این است که به تعبیر «اَلْخَلْقُ عِیالُ اللّه»(1)، بندگان خدا جزء خانوادۀ خدا محسوب میشوند و همۀ انسانها تحت تکفّل و حمایت الهی قرار دارند؟ روشن است که وقتی انسانهایی مورد ستم قرار بگیرند و نتوانند در مقابل ظالم به دفاع و مقابله برخیزند و حقّ خود را بگیرند، خداوند خود با ظالمان و ستمگران مقابله خواهد کرد.
آیا نسبت فرزند به پدر قویتر است و رشتههای مستحکمتری آن دو را به یکدیگر پیوند میدهد، یا نسبت بندگان خدا به خداوند و خالق خود؟
ظالم از آن جا که با خدا طرف است و تنها بر اساس زور و قلدری و با چهرهای دروغین با مردم برخورد میکند، خداوند که بالاترین
1) (1) . الفقه، المنسوب للامام الرضا علیه السلام، ص 369.
قدرتهاست «یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ»(1)با افشای چهرۀ ظالم برای مردم، ثابت میکند که ظلم و ستم ظالم بر اساس قلدری و ستمگری است، نه بر اساس منطق و دلیل عقلایی. پیداست وقتی که خداوند نقاب از چهرۀ دروغین و حق به جانبِ ظالم برداشت و مردم چهرۀ حقیقی او را که همان ظلم و ستمگری بر اساس هواهای نفسانی است شناختند، با اتکال به خداوند، با ظالم درگیر میشوند و با او به مقابله بر میخیزند و در این درگیری چون خداوند طرف حساب است و دست الهی همراه و همگام مستضعفین میباشد، مردم، پیروز میشوند و ظالم شکست خواهد خورد و مصداق عینی کلام حضرت «أَدْحَضَ حُجَّتَهُ» محقق خواهد شد.
اسلام علاوه بر این که روی ظلم و کراهت و نادرستی و محکومیت آن بسیار تکیه میکند و آن را از اعمال زشت و گناهانی میشمارد که خداوند با سرعت و شدت در مقابل مقابله با آن بر میآید، اما باز هم راه را به طور کلی برای ظالم مسدود نمیداند؛ زیرا خداوندِ بخشایندۀ مهربان که با توبۀ هر گناهکاری، او را مورد عفو و بخشش قرار میدهد، در این جا نیز پیشگاه کبریایی و مقدّسش آمادگی گذشت و بخشایش را برای توبهکنندگان دارد.
این است که حضرت میفرماید همین شخص ظالم، با این که تجسّم
1) (1) . الفتح: 10
جنگ با خداست و خودش مصداق عینی جنگ است، باز هم راهِ بازگشت برای او به کلی بسته نیست؛ زیرا خدا تا جایی طرف مخاصمۀ اوست که همچنان به اعمال ظالمانهاش ادامه میدهد و در مسیر توبه و بازگشت قدم نمیگذارد. پس خدا نیز با او مخاصمه میکند «حَتّی یَنْزِعَ وَیَتُوبَ»؛ تا دست از ستمگری بردارد و از ظلم، توبه کند. در این حالت [و در صورتی که صادقانه و از صمیم قلب باشد] خداوند نیز از گناهش میگذرد، توبه و رجوعش را میپذیرد و از مقابله و مخاصمۀ با او چشمپوشی میکند.
البته توبه هم در هر موردی مراتب و مدارج خاص خودش را دارد که باید کاملاً رعایت شود. اگر کسی حقّالنّاس را پایمال کرده باشد، برای پذیرش توبهاش کافی نیست که تصمیم بگیرد از آن به بعد، حقّ النّاس را پایمال نکند، بلکه باید تمام توان خود را به کار ببرد و تا آن جایی که از عهدهاش بر میآید، حقّ النّاس را به صاحبش برگرداند و رضایت عباداللّه و عیال اللّه را که مورد ظلم او واقع شدهاند، کسب کند؛ در چنین صورتی، خداوند هم توبۀ واقعی و توأم با صداقت و صمیمیّت آن شخص را میپذیرد.
در بینش اسلامی، برخی از گناهان باعث تبدیل نعمت و عزّت به ذلّت وبدبختی است وبعضی دیگر مسبّب تعجیل عذاب ونزول بلاهای آسمانی.
در دیدگاه علی علیه السلام ظلم و ستم به بندگان خدا، نیرومندترین عاملی است که از یک طرف، نعمت الهی را به نقمت، و عزت را به ذلت و تباهی تبدیل میکند، و از سوی دیگر، باعث تعجیل عذاب و نزول بلاهای
آسمانی میباشد. حال ممکن است این عذاب، یا اخروی باشد، یا دنیوی؛ و در همین جهان هستی تحقق پیدا کند؛ و ممکن است ظلم باعث تبدیل چندین نعمت متعدد باشد و ممکن است منجر به متلاشی شدن هستی ظالم گردد و همۀ اینها از نالۀ مظلوم سرچشمه میگیرد:
وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْیِیرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ.
هیچ عاملی در دگرگونی نعمتهای خدا [و تغییر دادن نعمت به ذلت و نکبت] و در تعجیل و شتاب خدا برای پیاده کردن قهر و خشم و انتقامش، مؤثرتر و وسیعتر از پافشاری و اصرار و مقاومت [ستمگران] بر ستم نیست (یعنی اصرار ستمگران بر ستم کردن نسبت به مردم، سریعتر از هر عامل دیگری باعث میشود که خداوند نعمتهایش را از انسان پس بگیرد و آن را دگرگون کند و خشم و قهر و کید خود را نشان دهد)؛ چنان که خداوند دعاها و خواهشهای مظلومان را به خوبی میشنود و خودش همواره در کمین ستمپیشگان است.
در اسلام تصمیمگیری حاکم بایستی بر اساس ضوابط و معیارهای اسلامی باشد. بر این اساس، معیار حاکم در پذیرش و جذب نیروها و هرگونه تصمیمگیری حکومتی، برقراری حق و عدالت و رعایت رفاه و آسایش و رضایت عامّۀ مردم خواهد بود:
وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَی الرَّعِیَّةِ فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ یُجْحِفُ بِرِضَی الْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَی الْعَامَّةِ.
و محبوبترین کارها نزد تو باید آن امری قرار گیرند که معتدلترین و میانهترین در حق، همگانیترین و فراگیرترین در عدل و جامعترین و هماهنگترین در راه رضایت مردم باشند؛ چرا که بیتردید، خشم تودۀ مردم، رضایت و خشنودی خواص و برگزیدگان جامعه را بیاثر میسازد؛ در حالی که خشم خواص، با رضایت تودۀ مردم بخشوده و جبران خواهد شد.
منظور از رعایت حقّ و عدالت، ایجاد مدینۀ فاضلۀ خیالی در عالم ذهن نیست که خود باعث رکود هر گونه تصمیمگیری عملی است و حاکم را به مطلقگویی و ایدهآلیسم میکشاند. به همین دلیل است که حضرت با بیان «اَوْسَطَها فِی الْحَقّ»، حاکم را به واقعبینی و رعایت امکانات موجود در جامعه فرا میخواند و میفرماید در جانبداری از حق، آنچه را که حتیالامکان به حق، نزدیکتر و عملیتر است مراعات کن و با این بهانه که حق را به معنای واقعی کلمه نمیتوان پیاده کرد، شانه از زیر بار مسؤولیت خالی نکن.
افراد تحت حکومت به دو دسته تقسیم میشوند:
اکثریت
اقلیت
اکثریت جامعه را مردم عادی اجتماع و به اصطلاح، همان تودۀ مردم تشکیل میدهند که نوعاً از امکانات رفاهی کمتری برخوردار میباشند.
در مقابل، گروه کوچک دیگری هستند که از امکانات مادّی فراوانی برخوردارند و به همین جهت خود را برگزیدگان و خواص جامعه میپندارند و برای خود، شخصیت و امتیازی بیش از عامۀ مردم قائلاند!! هیچ حاکمی نمیتواند در مقام زمامداری، به طور صددرصد رضایت اکثریت و اقلیت جامعه را کسب نماید؛ زیرا اگر به سود مردم مستضعف جهتگیری کند، اقلیت ناراضی خواهند شد، و اگر در جهت منافع اقلیت قدم بردارد، تودۀ مردم ناخشنود خواهند بود. بدیهی است که در مقام مقایسه، تلاش در جهت تقویت پایگاه مردمی و جلب رضایت اکثریت عظیم مردم به سود حکومت و به نفع حاکم خواهد بود و نارضایی عدهای قلیل، کاری از پیش نخواهد برد.
گفتیم که اگر فریب و نیرنگ در کار نباشد، هیچ نظام حاکمی نمیتواند رضایت تمام مردم را - اعم از عامّه و خاصّه - جلب کند، و طبعاً جلب رضایت هر یک به عدم رضایت دیگری منجر میشود.
اکنون ببینیم ویژگیها و مشخصات هریک از این دو گروه، از دیدگاه علی علیه السلام چیست و هریک در نظام حکومتی چه نقشی و جایگاهی دارد:
وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّةِ أَثْقَلَ عَلَی الْوَالِی مَئُونَةً فِی الرَّخَاءِ وَأَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِی الْبَلاءِ وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ
وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ.
احدی از رعایا در حالت صلح و شرایط عادی، از لحاظ هزینۀ زندگی، بارشان بر والی [و حکومت] سنگینتر و در شرایط سختی و بروز مشکلات، کمکشان کمتر و از اجرای عدل و انصاف، ناراحتتر و در خواستهای خود، پافشارتر و مصرّتر و در مقابل عطا و بخشش، کمسپاستر و ناشکورتر و با دیدن ممانعتها و دریغها [از سوی حکومت]، دیرعذرپذیرتر و به هنگام بروز حوادث و مشکلات، کماستقامتتر و ناپدیدارتر [از گروه خواص نیست].
از عبارت فوق ویژگیهای عامه و مستضعفین جامعه مشخص میگردد:
1 - بار سبکتر، کمک بیشتر
نخستین ویژگی مردمان عادی و مستضعفان جامعه این است که همیشه به مقدار متوسط و معتدلی از خوراک و پوشاک و سایر احتیاجات زندگی اکتفا میورزند و با قناعت و مصرف کم، زندگی خود را اداره میکنند و از این جهت، هیچگاه بار سنگینی بر دوش حکومت و والی نخواهند گذاشت. در حالی که مترفین جامعه، با ریختوپاشهایی که دارند، هر روزه بار سنگینی از گرانی و کمبود و... بر حاکم تحمیل خواهند کرد و در مقابل این همه تحمیل و فشار که از جهت تأمین اسرافکاریهایشان بر
حکومت و والی خواهند داشت، هنگام بلا و بروز جنگ [و هرگونه پیشآمدهای ناگوار] بیش از مردمان مستضعف و قبل از آنان از معرکه و درگیری کنار خواهند کشید؛ در صورتی که مستضعفان با بروز جنگ و درگیری، هر آن صبورتر، مقاومتر و قانعتر شده و تا آنجا که بتوانند از کمک و مساعدت نیز دریغ نخواهند کرد.
2 - پذیرش عدل و انصاف
وجود عدل بین مردم یکی از ارزشهای متعالی انسانی - اسلامی است که هر حاکم اسلامی به حکم قرآن که میفرماید:«أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمْ»(1)موظف به اجرای دقیق عدل و رعایت انصاف بین اقشار جامعه است.
مستضعفان و محرومان به حکم فطرت اصیل و اسلامیشان از اجرای عدالت خوشحالتر و پذیراترند. در مقابل، مترفین و مشتپُرکنهای جامعه از اجرای عدالت ناراضیتر و دلگیرترند؛ چون میدانند که با اجرای عدالت و پیاده شدن مساوات و برابری در میان افراد جامعه، جایی برای اسرافکاری و تحصیل مال از هر طریق ممکن [که مترفین خواستار آن هستند] باقی نخواهد ماند.
3 - سپاس و تشکر در مقابل نعمتها
انسان به حکم فطرت، خود را موظف میداند در مقابل کسی که به او احسان کرده و یا نعمتی به او ارزانی داشته است، شاکر و سپاسگزار باشد.
1) (1) . الشوری: 15
محرومان به حکم فطرت اصیل و انسانیشان زبانی شاکر دارند و در مقابل احسان حاکم، سپاسگزارند و هیچگاه خوبی و انعام حاکم را فراموش نمیکنند؛ در حالی که مترفین و خواصّ جامعه در مقابل انتظارات پوچی که دارند، انعام و احسان حاکم را نادیده میگیرند [و بلکه آن را نوعی انجام وظیفه قلمداد میکنند] و سپاس و تشکر را لایق شأن خودشان نمیدانند!
4 - پذیرش عذر و عدم اصرار
تأمین معاش، و تهیۀ وسایل و مایحتاج مردم تحت حکومت، وظیفۀ حاکم و دولت اسلامی است. طبیعی است که انجام این وظیفه در هر شرایطی به گونهای تغییر خواهد کرد؛ گاه به خاطر امکانات بیشتر و شرایط آسانتر، دولت بیشتر و سریعتر و بهتر میتواند وظیفهاش را انجام دهد و مردم را راضی نگه دارد، و زمانی دیگر به دلیل شرایط و بحرانهای [خاصّی که بعضاً دولت نیز نمیتوانسته آن را پیشبینی کند]، حکومت نمیتواند آن چنان که شایسته است وظیفهاش را انجام دهد. در این گونه موارد، دولتی که از مردم است و خود را پیکری از مردم میداند، با در جریان گذاشتن مردم، از آنان عذرخواهی میکند.
در این گونه مواقع، محرومان عذرپذیرند و نسبت به خواستهای خود اصرار و الحاح بیشتری ندارند؛ در حالی که مترفین این گونه عذرها را نخواهند پذیرفت و همچنان نسبت به خواستهای خود اصرار بیشتری میورزند.
5 - صبر و استقامت در مقابل مصائب
هر ملتی در حیات اجتماعیاش، زمانی با رفاه و آسایش و سلامت و امنیت زندگی میکند و دورانی دیگر در گرفتاری و شداید به سر میبرد.
هیچ ملت و هیچ حاکمی نمیتواند مدعی شود که هرگز گرفتار شداید و مصائب نخواهد شد و همیشه و به طور دائم با رفاه، سلامت و امنیت زندگی خواهد کرد.
از آنجا که محرومان جامعه، همیشه با محرومیت و تنگدستی و گرفتاری و... به سر بردهاند، هنگام شداید صبورتر و مقاومترند؛ در حالی که مترفین و قشر خاصی از جامعه که همیشه با رفاه و آسایش و اسراف زندگی کردهاند، صبر و تحملی از خود نشان نخواهند داد. اینها (و دیگر انگیزههایی که بعداً خواهیم گفت) ویژگیهایی هستند که حاکم را به سوی مستضعفان میکشاند و او را وادار میسازد تا به سود محرومان و در جهت رضایت و آسایش آنان قدم بردارد.
وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ.
تکیهگاه دین، اجتماع مسلمانان و نیروی ذخیره برای دشمنان، تنها تودۀ مردم هستند [نه مترفین و زراندوزان جامعه]، پس، گوشت به سوی تودۀ مردم و گرایشت به جانب آنان باشد.
در فرهنگ اسلام، رذیلۀ سخنچینی از بدترین رذیلهها و چهرۀ سعایتگر از زشتترین چهرههاست.
ما میدانیم که هیچ انسانی جز معصومین علیهم السلام خالی از عیب و مصون از خطا و لغزش نیست و از هر انسانی کم و بیش میتوان نقاط ضعفی به دست آورد و مستمسک آلودگیاش قرار داد. در چنین موقعیتی، انسانی که آلودۀ خصلت سخنچینی است به خوبی میتواند، هم روابط فردی افراد را به هم بریزد و هم روابط مردم با حکومت را تیره سازد. ناگفته پیداست سخنچینِ دروغپردازی که از دروغسازی و دروغگویی ابایی ندارد، هرگاه از شخصی که دوست دیگری است نقطه ضعف کوچکی مشاهده کند، بدون تأخیر و با بوق و کرنا، ضعف وی را با دوستش مطرح کرده و باعث جدایی دوستان و موجب کینهتوزی و دشمنی دوستان دیرینه خواهد شد. حال اگر چنین شخصی با چنین صفت رذیلهای، وارد دستگاه حاکمه شود و با کارگزاران حکومت، رفتوآمد داشته باشد، به سادگی میتواند با دستآویز قرار دادن نقاط ضعف دیگران، حاکم را از مردم جدا و مردم را از حاکم متنفر کرده و در نتیجه، حاکم را به خاطر نداشتن نیروهای کارآمد، درمانده و مستأصل نماید. این است که علی علیه السلام برای ایجاد جوّ اعتماد و امنیت، مالک را به طرد سعایتگران و سخنچینان سفارش میکند:
وَ لْیَکُنْ أَبْعَدَ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَکَ أَطْلَبُهُمْ لِمَعَائِبِ النَّاسِ فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیُوباً الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا فَلا تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ وَ اللَّهُ یَحْکُمُ عَلَی مَا غَابَ عَنْکَ فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اللَّهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ.
أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْدٍ وَ اقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ وَ تَغَابَ عَنْ کُلِّ مَا لا یَضِحُ لَکَ وَ لا تَعْجَلَنَّ إِلَی تَصْدِیقِ سَاعٍ فَإِنَّ السَّاعِیَ غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ.
و باید دورترین رعیت نزد تو کسی باشد که بیشتر از دیگران در پی عیبجویی مردم است؛ زیرا به طور مسلّم، در تمام مردم [جز معصومین علیهم السلام] عیبهایی است و زمامدار در خطاپوشی سزاوارتر از دیگران است. پس نسبت به عیبهایی که بر تو پوشیده است، کنجکاوی مکن. وظیفۀ تو فقط تطهیر چیزهایی است که آشکار میگردند: خدا بر آنچه از تو پنهان است حکم خواهد کرد [و در روز جزا نسبت به گناهان پوشیدۀ مردم رسیدگی خواهد شد]. پس تا آن جا که میتوانی عیبهای مردم را بپوشان؛ خدا نیز خطاهای تو را که نمیخواهی دیگران بدانند، میپوشانند.
از دلهای مردم، گره هر کینهای را بگشای و از درون خودت، عامل هر تنهایی را قطع کن و از آنچه بر تو روشن نیست، تغافل کن. در تصدیق گفتۀ هر سخنچینی شتاب مکن که سخنچین، خائن است؛ اگرچه در لباس نصیحتگر و خیرخواه درآید.
رازداری و سرپوشگذاری بر اسرار مردم و عیوب انسانها یکی از وظایف حاکم و از اصول حیاتی و انسانساز اسلام است.
علی علیه السلام برای بیان این اصل اسلامی، در جملات فوق که میفرماید:
«أَلْوالی أحَقُّ مَنْ سَتَرَها...»، مالک را به رازداری و سرپوش گذاشتن بر
خطاها و عیوب مردمانِ تحت حکومت فرمان میدهد و از تحقیق و تجسس از اسرار پنهانی مردم بر حذر میدارد و میفرماید: همچنان که خود نمیخواهی و حاضر نیستی که اسرارت را کسی بداند، تو نیز حاضر به افشای اسرار پنهانی مردم نباش.
در همین زمینه، از قول امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
لا تَطْلُبُوا عَثَراتِ الْمُؤْمِنِینَ فَانَّ مَنْ تَتَبَّعَ عَثَراتِ أَخِیهِ تَتَبَّعَ اللّهُ عَثَراتِهِ وَمَنْ تَتَبَّعَ اللّهُ عَثَراتِهِ یَفْضَحَهُ وَلَوْ فِی جَوْفِ بَیْتِهِ.(1)
لغزشهای مؤمنان را جستوجو نکنید؛ زیرا هر کس که لغزشهای برادرش را جستوجو کند، خداوند لغزشهایش را دنبال میکند، و هر کس را که خداوند لغزشهایش را دنبال کند، رسوایش میسازد، گرچه در درون خانهاش باشد.
رواج فساد و فحشا در جوامع مختلف از بارزترین ترفندهای امپریالیسم و استعمار است. همانطور که ماتریالیسم و کمونیسم میکوشد تا دین و مذهب را از میان مردم ریشهکن کند و الحاد و بیخدایی را گسترش دهد و در نهایت، همۀ ارزشها را بیارزش و بیمقدار نماید.
امپریالیسم و استعمار نیز میخواهد با از بین بردن عفت و پاکدامنی و اشاعۀ فحشا و فساد، ملتهای مستضعف را از روح پاکی و معنویت جدا
1) (1) . الکافی، ج 2، ص 355.
سازد و شخصیت و اصالت انسانی آنها را آلوده کند. آنگاه ایشان را چنان به ازخودبیگانگی بکشاند که دیگر هیچ تکیهگاهی نداشته باشند و ناچار خود را به طوفانهای مهیب و سیلابهای زهرآگین فساد و فحشا بسپارند تا سرانجام در عمق منجلابی که دستهای آلودۀ استعمار آماده کرده است، فرو روند.
امپریالیسم و استعمار برای دوام و بقای خود، به ترفندهای گوناگونی متوسّل میشود، اما همواره رواج فحشا و فساد را به عنوان مخربترین و مطمئنترین ترفند خود به کار میبرد؛ زیرا در طول دو - سه قرن اخیر به تجربه دریافته است که محکمترین دژ نفوذناپذیر هر ملتی در مقابل بیگانگان، عفت و پاکدامنی اوست. لذا هرگاه عفت نابود شود و فساد و فحشا جای آن را بگیرد، اصالت انسانی از هم میپاشد و هوی و هوس و شهوت بر خوی و خصلت آدمی چیره میشود، تا جایی که ارکان دین و اعتقادات مذهبی نیز متزلزل شده و آن گاه یک باره آن دژ مستحکم فرو میریزد و راه نفوذ استعمار هموار میگردد.
اسلام برای جلوگیری از این گونه مفاسد، شدیداً با مظاهر فساد و آلودگی مبارزه میکند و کسانی را که به طور آشکار و در ملأ عام به فساد و آلودگی دست بزنند و یا در مکانی هرچند خلوت درصدد توسعۀ فساد و فحشا باشند، با شدیدترین مجازات کیفر میدهد. این است که میبینیم علی علیه السلام در جملۀ «فَإنَّما عَلَیْکَ تَطْهیرُ ما ظَهَرَ لَکَ»، مالک را به مبارزه با مظاهر فساد و آلودگی و جلوگیری از فحشا و منکرات ظاهری فرا میخواند و در نتیجه، از سقوط و انحطاط جامعۀ اسلامی جلوگیری به عمل میآورد.
وظیفۀ دیگری که از جملات علی علیه السلام آن جا که میفرماید:«أطْلِقْ عَنِ النّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْدٍ» برای فرماندار [و مسؤولان کادر بالای حکومت] مشخص میشود، وظیفۀ گرهگشایی و برآوردن حوائج مادّی و معنوی مردم تحت حکومت است.
پر واضح است که مردم به مقتضای طبع بشری و به مقتضای آمال و آرزوهایی که دارند، هرگاه به آنچه که میخواهند، نائل نشوند (و اغلب هم نائل نمیشوند و نخواهند شد)، مجریان حکومت را مسؤول محرومیّتها و سرخوردگیهای خود قلمداد میکنند. آنان چنین میپندارند که حکومت با امکاناتی که دارد، میتواند تمام آرزوها و خواستهای آنان را جامۀ عمل بپوشاند و طبیعی است که چنانچه حکومت نتوانست خواستهای آنان را برآورده سازد، نسبت به مجریان امر، در دل، کینه و عداوت میپرورانند و این موجب سستیِ اساس و پایههای حکومت میشود.
پس در نتیجه، از آن جا که حاکم نمیتواند تمام خواستههای مردم تحت حکومت خود را برآورده سازد، میبایست در چنین مواردی با گشاده رویی و رعایت ادب و با پیروی از اخلاق اسلامی، مردم را با کمبودها آشنا سازد و از خود آنان چارهجویی نماید و در یک کلام، از هر طریق ممکن، رضایت مردم را جلب کند.
در فرهنگ اسلام مشاوره و مشورت برای جلوگیری از استبداد و خودمحوری و نیز دست یازیدن به افکار و اندیشههای دیگران و در
نهایت، کسب اندیشههای بهتر و بالاتر و بهکارگیری عملی آنهاست. بر همین اساس، هر اندازه مسألۀ مورد مشورت دارای اهمیّت و ویژگی خاصی باشد، مشاوره در پیرامون آن، حسّاستر و ظریفتر خواهد بود.
مشورتخواهی و بهکارگیری عملی (استشاره) از دو جهت ضروری به نظر میرسد:
گستردگی و انشعاب روزافزون مسائل سیاسی، فرهنگی، اخلاقی، هنری، اقتصادی، صنعتی و... در ابعاد مختلف زندگی، فهم و درک اصولی مسائل را مشکل و مشکلتر میسازد؛ به طوری که در بسیاری موارد راهی جز مشاوره و استشاره با متخصّصان باقی نخواهد ماند.
هریک از افراد انسانی، هر قدر از جسمی نیرومند و اندیشهای قویتر و هوشی سرشار برخوردار باشد، بالاخره یک انسان است و بیش از یک اندیشه ندارد، در حالی که اگر با دیگران مشورت نماید و از اندیشههای آنان نیز بهرهمند شود، در جمعبندی و نتیجهگیری از مسائل، راهی اصولیتر و نتیجهای مطلوبتر به دست خواهد آورد.
اکنون که با ضرورت و لزوم رعایت اصل اسلامی مشاوره آشنا شدیم، ببینیم چه کسانی بایستی مورد مشاوره قرار بگیرند و آیا با هر شخصی میتوان مشاوره و استشاره کرد؟
امروزه در سطح جهان، در هر امری برای بهرهمندی از تجربیات دیگران به مشاوره با آنان میپردازند؛ ولی آنچه فراموش شده و مطمح نظر قرار نگرفته است، معیارهای اخلاقی مشاوران میباشد.
به عبارت روشنتر، در حکومتهای غیر اسلامی، بهترین مشاوران را باتجربهترین و کارآمدترین مدیران میشناسند و هیچگونه شرط دیگری را قائل نیستند؛ در حالی که مکتب اسلام، علاوه بر عقل و درایت و تجربه، معیارهای اخلاقی را نیز، ملاک استشاره شناخته است.
برای این که بتوانیم ابعاد گوناگون شرایط استشاره را بشناسیم، بهتر است شرایط سلبی و اثباتی مشاوران را از دیدگاه اسلام مطرح و بررسی کنیم:
شرایط اثباتی و سلبی
شرایطی را که بایستی مشاوران دارا باشند، به طور اجمال به شرح ذیل است: 1. اسلام 2. عقل 3. حلم 4. نصح 5. تقوا 6. تجربه
با توجه به این شرایط میفهمیم که اسلام مشورت مسلمان، عاقل، نرمخو، ناصح، باتقوا و باتجربه را میپذیرد و از افراد غیرمسلمان، فاسق، نادان، بخیل، طمعکار، تندخو، بیتقوا، منافق، سست خرد، ترسو، لجوج و بیتجربه استشاره نمیکند.
وَ لا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ وَ یَعِدُکَ الْفَقْرَ وَ لا جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ الْأُمُورِ وَ لا حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّی یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ.
بخیل را در مشورت خود راه مده! چون تو را از احسان بازدارد و از فقر میترساندف و نیز با فرد بُزدل و ترسو مشورت مکن! چون در کارها روحیهات را تضعیف مینماید. همچنین با
حریص به مشورت مپرداز که طمع را با ستمگری در نظرت زینت میدهد. زیرا بخل، ترس و طمع نهادهایی گوناگون هستند که سرچشمه همۀ آنها سوءظنّ به خدای بزرگ است.
وزرا، بالاترین مقام تنظیمکنندۀ برنامههای دولتاند. آنان میتوانند جامعه را هم به سوی صلاح و رستگاری رهنمون سازند و هم در جهت فساد و تبهکاری سوق دهند. از این رو صلاح، اعتدال و عظمت حکومت با درستکاری و صلاح آنان ارتباط مستقیم دارد. طبیعی است کسانی که در گذشته وزارت ستمگران و طاغوت را به عهده داشتهاند، لیاقت مقام وزارت و صدرنشینی را نخواهند داشت؛ چرا که آنان با فرهنگ نظام فاسد خو گرفتهاند و از ستمگری چشم نمیپوشند و سنخیّتی با حکومت عدل ندارند. از طرف دیگر، ملتی که از ستم آنان آگاه بوده و زهر تلخ ظلمشان را چشیده است، وقتی دوباره آنان را بر اریکۀ قدرت ببینند، چگونه قضاوت خواهند کرد، جز این که بگویند: حکومت همان است و اینان نیز در جهت منافع طبقۀ خاصی عمل میکنند!
روشن است که با این برداشت، بار دیگر تودۀ مردم، احساس ظلم و ستم خواهند کرد و اعتمادشان نسبت به دولت سلب خواهد شد؛ در نتیجه، بین دستگاه حکومت و مردم شکافی عمیق پدید میآید و چه بسا که دولت را به سرنوشت شوم و ناخوشایندی دچار سازد.
إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً وَ مَنْ شَرِکَهُمْ فِی اْلآثَامِ فَلا یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ وَ إِخْوَانُ
الظَّلَمَةِ وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ وَ لَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَی ظُلْمِهِ وَ لا آثِماً عَلَی إِثْمِهِ.
بدترین وزیران تو کسانی هستند که قبل از تو، برای اشرار وزیر بودهاند و در گناهشان شریک و یار، پس نباید که اینان (وزرای رژیم طاغوت) رازداران تو باشند؛ زیرا اینان همکاران گناهکاران و برادران ستمکاراناند. در حالی که تو بهترین جانشین را در اختیار داری و کسانی که از نظر فکر و نفوذ اجتماعی کمتر از آنها نیستند و در مقابل، بار گناهان آنها را بر دوش ندارند و از کسانی هستند که با ستمگران در ستمشان همکاری نداشته و در گناه، شریک آنان نبودهاند.
ببینید چگونه علی علیه السلام با ژرفنگری داهیانهای، طرد و نفی همکاران رژیم سابق را به فرماندار خود، مالک توصیه میکند و از این که ممکن است با این پاکسازی با کمبود نیروهای متخصص روبهرو شود، او را به وجود نیروهای اصیل و انقلاب و کارآمد در جامعه رهنمون میشود و گوشزد میکند که با این تفکر و خیالبافی، از پاکسازی و سالمسازی جامعۀ اسلامی نهراسد؛ زیرا با طرد نیروهای فاسد، نیروهای سالم به سهولت جایگزین آنان خواهند شد.
گفتیم که علی علیه السلام مالک را مطمئن میسازد که با طرد نیروهای فاسد رژیم سابق، کارها مختل نشده و فضای اداری کشور از همکاران صالح
متخصّص و مؤمن خالی نخواهد شد و نیروهای متخصّص و متعهّد به سهولت و آسانی جایگزین عناصر فاسد خواهند شد. مولا در دنبالۀ کلام، امتیاز و برتری نیروهای حزباللّه را در مقایسه با نیروهای طاغوتی چنین بیان میفرماید:
أُولَئِکَأَخَفُّ عَلَیْکَ مَئُونَةًوَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً وَأَحْنَیعَلَیْکَ عَطْفاً وَأَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَ حَفَلاتِکَ.
هزینۀ اینان (نیروهای حزباللّه) بر تو سبکتر، همکاریشان با تو بهتر، محبّتشان نسبت به تو بیشتر و انس و الفتشان با بیگانگان کمتر است. بنابراین، آنها (حزباللّه) را از نزدیکان و رازداران خویش قرار ده.
گفته شد که طرد نیروهای رژیم سابق و جذب عناصر حزباللّه از وظایف حاکم اسلامی است. میدانیم که عناصر حزباللّه، هرچند از نیروهای رژیم فاسد برتر و بهترند؛ ولی همه یکسان و از تعهد و تعبد کافی و به طور یکسان برخوردار نیستند. این است که در دیدگاه علی علیه السلام نیروهای حزباللّه نیز بایستی با ضوابط و معیارهای مشخصی - که در جملات حضرتش خواهیم خواند - تصفیه و هریک به اندازۀ ظرفیت و تعهد و تعبدشان جذب و دفع شوند تا زمینۀ رشد نابجای نالایقان و منزوی شدن لایقها فراهم نگردد:
ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِیَائِهِ وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ
حَیْثُ وَقَعَ.
وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلاّ یُطْرُوکَ وَ لا یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِی مِنَ الْعِزَّةِ.
پس [از میان نیروهای حزباللّه] افرادی را که در گفتن حق از همه صریحتر و در مساعدت و همراهی نسبت به آنچه خداوند برای اولائش دوست نمیدارد، کمتر به تو کمک میکنند، مقدّم دار؛ خواه موافق میل تو باشند، یا نه.
خود را به اهل وَرَع و صدق و راستی بچسبان و آنان را طوری تربیت کن که ستایش بیحدّ از تو نکنند و تو را نسبت به اعمال نادرستی که انجام ندادهای، تمجید ننمایند؛ زیرا ستایش بیش از حد، خودپسندی میآورد و [انسان را] به غرور نزدیک میسازد.
به راستی اگر این سخنان مولا به کار گرفته شود، آیا در جذب و دفع نیروها، روابط بر ضوابط حاکم خواهد شد و آیا پدیدههای زشت تملّق و تظاهر و خوشخدمتیهای ریاکارانه، زمینۀ رشد پیدا میکنند؟ و آیا منافقان، دروغگویان، چاپلوسان، ریاکاران و بلهقربانگویان به کارهای کلیدی دست مییابند و نیروهای متعهِّد پاک منزوی میشوند؟ قطعاً نه.
در این حکومت، چون محور قضاوتها و ارزیابیها رضایت اللّه است، نه خشنودی حاکم و والی، کارمندی مورد اعتماد واقع میشود که با صراحت کامل، سخن حقّ را بگوید، هرچند تلخ و ناگوار باشد. کارمندی پیشرفت میکند که از صداقت و پاکی بیشتری برخوردار باشد، نه آن که متملّق، چاپلوس، ریاکار، متظاهر و بلهقربانگوست؛ زیرا وظیفۀ حاکم،
جستوجوی پاکان و نزدیک شدن به راستگویان و صراحتپیشگان است.
آیین اسلام بر اساس عدل پایهگذاری شده است. عدل، یعنی این که هر چیزی در جای خود قرار بگیرد؛«اَلْعَدْلُ وَضْعُ الشَّیْءِ فِی مَحَلِّهِ». بر این اساس، مدیریت صحیح و منطبق با اسلام، مدیریتی خواهد بود که در آن، اولاً کارمند خادم و خائن هر دو به یک چشم دیده نشوند؛ بلکه خائن تنبیه و خادم تشویق گردد. ثانیاً، معیار تشویق افراد، تنها کار آنها و نتایج حاصله از آن باشد.
اگر در مدیریّت یک نظام، تشویق نباشد و افراد خادم همانند افراد خائن، در کنار یکدیگر و به طور مساوی از حقوق و مزایا و سایر تسهیلات بهرهمند شوند، پس از مدتزمانی، در افراد این احساس به وجود میآید که کارهای خوب، بیپاداش مانده و کوششهای ارجمند بر باد میرود، و با این احساس، انگیزۀ کار بهتر و بهکارگیری استعدادهای نهفته فلج شده و نظام به سستی و نابودی میگراید. به طریق اولی، اگر تشویقها غیرعادلانه و بر اساس حبّ و بغض صورت گرفته باشد، کارمندان [و افراد زیردست]، بیتفاوت و نسبت به مدیر بیاعتماد خواهند بود و هرگونه صداقت و صمیمیت را از دست خواهند داد:
وَ لا یَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِیباً لِأَهْلِ
الْإِسَاءَةِ عَلَی الْإِسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ کُلّاً مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ.
نبایستی نیکوکار و بدکار در پیشگاه تو برابر و یکسان باشند؛ زیرا این نگرش، نیرومندترین عامل در بیتفاوتی نیکوکاران نسبت به نیکوکاری و تشویق بدکاران نسبت به بدکاری است؛ و هرکدام را مطابق کارش پاداش ده!
اساس حکومتهای فاسد را بدبینی، بیاعتمادی و سوءظن نسبت به مردم تحت حکومت تشکیل میدهد. حاکم، خود را تافتۀ جدابافته از مردم میشناسد و مردم را در جهت ضدیت و دشمنی با دولتش میداند و با همین دید، همیشه به خاطر اضطراب و نگرانیهایی که از مردم دارد، در پی کسب اطلاعات [توسط سازمانهای مختلف] از مخالفان و سرکوبی آنان و در جستوجوی بهانهای است که بتواند عقدهها و کمبودهای خود را بر سر عدهای مظلوم خالی نموده و چند روزی بیشتر حکومتش را در سایۀ ارعاب و وحشت و... بر مردم تحمیل نماید.
در مقابل، حکومت اسلامی بر اساس اعتماد و حسن ظنّ به مردم پیریزی شده است. حاکم در حکومت اسلامی، مردم را در جهت دوستی، همیاری و همکاری با خود میشناسد و دولت خود را از مردم و مردم را از خود میداند. او حرکتهای مردمی را در جهت استقرار حاکمیت هر چه بیشتر دولت قلمداد میکند و در این زمینه، نیازی به تحقیق و تجسّس نمیبیند و همیشه در پیِ کسب رضایت مردم تحت حکومت است:
وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ بِأَدْعَی إِلَی حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ وَ تَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ وَ تَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْعَلَیمَا لَیْسَلَهُ قِبَلَهُمْ فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِحُسْنُ الظَّنِّبِرَعِیَّتِکَ فَإِنَّحُسْنَالظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً طَوِیلاً.
وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاؤُکَ عِنْدَهُ.
بدان که هیچ عاملی برای جلب والی به وفاداری رعیت، بهتر از احسان به آنها و تخفیف هزینههای آنان و عدم اجبارشان به کاری که وظیفه ندارند، نیست. پس لازم است از جانب تو برنامهای باشد که به سبب آن، به رعیتت خوشبین شوی؛ زیرا این خوشبینی، رنج فراوانی را از دوش تو بر میدارد.
سزاوارترین فردی که شایستگی خوشبینیات را دارد، کسی است که سیاستت را نیکو بداند و سزاوارترین فرد به بدبینی، کسی است که سیاستت را بد بشناسد.
برای این که اعتماد به مردم و حسن ظنّ به آنان، ذهنی و بیپایه نباشد، علی علیه السلام ضمن این که مالک را به حسن ظنّ و اطمینان به مردم دعوت میکند، راههایی را نیز جهت تثبیت این ادعا و نشان دادن اعتماد به مردم ارائه میدهد:
احسان
تخفیف هزینهها
جلوگیری از کارهای تحمیلی
در فصلهای آتی، در هریک از موارد سهگانه سخن خواهیم گفت.
لذا از بازگویی آنچه خواهد آمد خودداری میکنیم.
در اسلام، سنّتها و روشهای مرسوم در میان مردم به دو دسته تقسیم میشوند:
سنّتهای مشروع
سنّتهای نامشروع
سنّتهایی که برخلاف اصول و ضوابط و معیارهای اسلامی باشند، سنّتهای نامشروع نامیده میشوند و وظیفۀ حاکم در برابر سنّتهای نامشروع، سنّتشکنی و مبارزه با آنهاست. در ابتدای رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله، بتپرستی نوعی سنّت رایج و مشروع جلوهگر شده بود و چون مخالف صریح اصول اسلام بود و برای بسط توحید و گسترش اندیشۀ توحیدی آمده بود، لذا آن حضرت با شعار قرآنی،«قُولُوا لا إلهَ إِلَّا اللّه تُفْلِحُوا»، بتشکنی را آغاز نموده و در راه مخالفت با بتپرستی تا پای شهادت پیش رفت.
در مقابل، سنّتهایی را که با اصول اسلامی مخالفت نداشته باشند سنّتهای مشروع میگویند و وظیفۀ حکومت اسلامی در مقابل اینگونه سنتها، سنّتشکنی نیست، بلکه وظیفهاش حفظ و نگهداری این سنّتها و جهت دادن به آداب و رسوم مثبت و سودمند در جامعه است.
وَ لا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَیْهَا الرَّعِیَّةُ وَ لا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَیْءٍ مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ فَیَکُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ الْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا.
هیچ سنّت شایستهای را که بزرگان این امت بدان عمل کردهاند و به سبب آن، الفت و همبستگی [بین مردم] پیدا شده است و کارهای ملت به وسیلۀ آن اصلاح میگردد، نقض مکن! روش جدیدی را ایجاد مکن که به سنّتهای گذشته آسیب میرساند.
[اگر این نوع سنّتشکنی را عملی سازی] برای بنیانگذار این سنّتها پاداش و به خاطر سنّتشکنی برای تو گناه خواهد بود.
از آنجا که دولتمردان با مسائل اجرایی سر و کار دارند و بیشتر اوقاتشان در جهت رتق و فتق امور مملکتی به کار گرفته میشود، دچار عمل زدگی خواهند شد و از اندیشۀ درست مسائل و از فهم صحیح رخدادها باز خواهند ماند و در نهایت، گرفتار سردرگمی و بیگانگی از مسائل مملکتی و... خواهند شد.
این حالت که بزرگترین آفت دولتمردان است، زمانی بیشتر جلوهگر میشود و به صورت یک تهدید جدیتر در میآید که دولتمردان در کنار کارهای اجراییشان به شهرت و اعتبار اجتماعی نیز دست یابند. در این زمان، علاوه بر این که فریب وضع موجود را خواهند خورد، دلبستگی شدیدی به اعتبار اجتماعی خواهند داشت و با این حالتها، هم از فهم صحیح مسائل اجتماعی رخدادهای مملکتی باز میمانند و هم نسبت به مسائل عبادی و فردی بیاعتنا خواهند شد.
راه پیشگیری این آفت، همنشینی با علما و بهرهگیری از تجربۀ تجربهاندوزان است:
وَ أَکْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُکَمَاءِ فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلادِکَ وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ.
با دانشمندان [مذهبی] زیاد به گفتوگو بنشین و با حکما و متخصصان نیز بسیار به بحث بپرداز! که مایۀ سامان کشورت و آنچه موجب قوام کار مردم پیش از تو بوده است میگردد.
تعمق در کلام مولا، صاحبنظران را با مسألۀ دیگری نیز آشنا میسازد. امروزه در جامعۀ اسلامی مان عدهای از تخصص دم میزنند و متخصص بودن را ملاک گزینش میدانند، و برخی دیگر برای مکتبی بودن اصالت قائلاند.
علی علیه السلام با بیان جملۀ «أَکْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ» مالک را به همنشینی با علمای اسلام و اندیشمندان مکتبی دعوت میکند و با ذکر جملۀ «مُنَاقَشَةَ الْحُکَمَاءِ»، زمامدار خود را به استفاده از متخصصان و افراد با تجربه فرا میخواند و با این بیان، «مکتب توأم با تخصص» را ملاک انتخاب و گزینش افراد در گماردن به کارهای حساس مملکتی معرفی میکند.
از دیدگاه نهجالبلاغه، اصناف مختلف جامعه، از یک پیکر تشکیل شده و سرنوشتی مشترک دارند.
خواه و ناخواه از اعمال یکدیگر متأثر میشوند. اگر اکثریت جامعه بد باشند، اقلیت صالح هم از سرنوشت بد آنها بینصیب نمیمانند، و اگر
اکثریت صالح باشند، اقلیت بد هم از پرتو آنها استفاده میکنند، و همین طور است سرنوشت هریک از اصناف در اصناف دیگر.
بر همین اساس، علی علیه السلام شناخت طبقات جامعه و توجه به سلامت هریک از اصناف را وظیفۀ حاکم میشناسد و مالک را به شناخت دقیق اصناف ملت و توجه به سلامت هر یک از آنان دعوت میفرماید:
وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیَّةَ طَبَقَاتٌ لا یَصْلُحُ بَعْضُهَا الاّ بِبَعْضٍ وَ لا غِنَی بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ وَ مِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ وَ مِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْیَةِ وَ الْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النَّاسِ وَ مِنْهَا التُّجَّارُ وَ أَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ ذَوِی الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ وَ کُلٌّ قَدْ سَمَّی اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ وَ وَضَعَ عَلَی حَدِّهِ فَرِیضَةً فِی کِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.
[ای مالک!] بدان که مردم به گروهها تقسیم شدهاند. کار هیچ دستهای جز به وسیلۀ دیگری اصلاح نمیشود و هیچ دستهای از دستۀ دیگر بینیاز نیست. [این گروهها عبارتاند از:] لشکریان خدا، نویسندگان عمومی و خصوصی، قاضیان عادل، کارگزاران انصاف و خدمات، اهل جزیه و مالیات - اعم از کسانی که در پناه اسلاماند و یا مسلماناند - تجار و صنعتگران و قشر پایین [یعنی نیازمندان و مستمندان]. برای هریک از این اصناف، خداوند سهمی را مقرّر داشته و آن را در قرآن یا سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله مشخّص نموده و آنها را در جایگاه مناسب قرار داده که به صورت عهد در نزد ما محفوظ است.
میبینیم که چگونه علی علیه السلام از پیوستگی و ارتباط طبقات جامعه سخن میگوید و برای هریک، جایگاهی مشخص و معین در کتاباللّه و سنت رسولاللّه صلی الله علیه و آله میشناسد و نقش هریک را در روند تکاملی جامعه معرفی میکند.
در گذشته از سرنوشت مشترک افراد جامعه و پیوستگی طبقات اجتماع سخن گفتیم؛ اکنون اضافه میکنیم که در دیدگاه علی علیه السلام قوام هریک از طبقات اجتماع بسته به قوام طبقۀ دیگر است. به دیگر سخن، هیچ طبقهای از وجود طبقۀ دیگر بینیاز نیست و اگر بخواهد [طبقهای در هر شأن و منزلتی که باشد] موجودیت خود را حفظ کند، بایستی در نگهداری موجودیت دیگر طبقه نیز تلاش نماید و تصوّر نکند که موجودیّت آن، بسته به نابودی دیگری است:
دردا که دوای درد پنهانی ما افسوس که چارۀ پریشانی ما
بر عهدۀ جمعی است که پنداشتهاند آبادی خویش را ز ویرانی ما
چرا که در جامعه بدون قوای مسلّح، امنیّت نیست و هرگاه امنیّت نباشد، تجارت و کشاورزی مختل است و با رکود تجارت و انحطاط کشاورزی، هرگز مالیاتی نیست که بودجۀ نیروهای مسلّح و تسلیحات نظامی تأمین گردد. کار والیان و قضات نظارت دائم بر تنظیم فعالیتهای مختلف اجتماعی است. اگر نظارت دقیق آنان صورت نگیرد، جامعه دچار فتنه و آشوب خواهد شد.
طبقات پایینتر نیز تشکیلدهندۀ افراد جامعه هستند، و گفتیم اگر افراد نباشند، جامعهای وجود ندارد. این است که علی علیه السلام قوام هریک از طبقات اجتماع را (بدون امتیاز و برتری بر یکدیگر) بسته به قوام دیگر طبقه میداند و معتقد است که اگر طبقهای موجودیّت خود را از دست بدهد و قادر به ادامۀ تلاش نباشد، طبقۀ دیگر نیز، از آن متأثّر خواهد شد:
فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللَّهِ حُصُونُ الرَّعِیَّةِ وَ زَیْنُ الْوُلاةِ وَ عِزُّ الدِّینِ وَ سُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَیْسَ تَقُومُ الرَّعِیَّةُ الاّ بِهِمْ.
ثُمَّ لا قِوَامَ لِلْجُنُودِ الاّ بِمَا یُخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِمْ وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ.
ثُمَّ لا قِوَامَ لِهَذَیْنِ الصِّنْفَیْنِ الاّ بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْکُتَّابِ لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ وَ یَجْمَعُونَ مِنَ الْمَعاقِدِ وَ یَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ وَ یُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا.
وَ لا قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً الاّ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ وَ یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ یَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَیْدِیهِمْ مَا لا یَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ.
ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ الَّذِینَ یَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ.
سپاهیان با اذن پروردگار دژهای رعیّتاند و زینت زمامداران و عزّت دین و وسیلۀ امتیّت. آسایش مردم جز به وسیلۀ «جند اللّه» ممکن نیست.
از طرفی قوام سپاه ممکن نیست، مگر به وسیلۀ خراجی که خدا از مال تودههای مردم بیرون میکشد؛ زیرا [سپاه] با خراج برای جهاد با دشمن تقویت میشوند و برای اصلاح کار خود به آن تکیه میزنند و با آن نیازمندیهای خویش را مرتفع میسازند.
این دو گروه نظام نمیگیرند، جز با گروه سوّم که «قضات» و «کارگزاران دولت» و «منشیان» هستند؛ زیرا این گروه، قراردادها و معاملات را استحکام میبخشند و مالیاتها را جمعآوری میکنند و در ضبط امور خصوصی و عمومی، مورد اعتمادند.
تمام این گروهها بدون «تجّار» و «پیشهوران» و «صنعتگران» پایداری ندارند؛ چون آنها به امید سود گرد هم میآیند و نیازهای دیگر اصناف را با دست و بازوی خویش تأمین میکنند که در امکان دیگران نیست.
سپس قشر پایین نیازمندان و از کار افتادگان هستند و حق این است که از کمک و همکاری دیگران بهرهمند شوند.
گفتیم که پیوستگی طبقات جامعه و قوام هریک از طبقات، به واسطۀ طبقۀ دیگر است. حال میگوییم که هرگاه جامعه و فعّالیّتهای اجتماعی بدین گونه به یکدیگر وابسته و مرتبط باشد (که هست) تقسیم کار، امری ضروری، و تفکیک قوا از مهمترین و اساسیترین کارهای حاکم اسلامی خواهد بود.
بدیهی است اگر مجاری امور مشخص و معین نباشد، کارها در
مواردی مختل میشود و در جاهایی اصطکاک و برخورد پیش میآید.
در چنین وضعی اولاً حاکم اسلامی بایستی جایگاه قوا را تعیین کند، و ثانیاً کارها را بر اساس شایستگیها و لیاقت افراد تقسیم نماید و در نتیجه از جایگزینی روابط بر ضوابط جلوگیری به عمل آورد. این مسؤولیّت از مهمترین و دشوارترین و خطیرترین مسؤولیتهای حاکم اسلامی است و او جز با تلاش پیگیر و با استعانت از خدای متعال قادر به انجام این وظیفۀ سنگین الهی نخواهد بود:
وَ فِی اللَّهِ لِکُلٍّ سَعَةٌ وَ لِکُلٍّ عَلَی الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ وَ لَیْسَ یَخْرُجُ الْوَالِی مِنْ حَقِیقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللَّهُ مِنْ ذَلِکَ الّا بِالاِهْتِمَامِ وَ الْإِسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ وَ تَوْطِینِ نَفْسِهِ عَلَی لُزُومِ الْحَقِّ وَ الصَّبْرِ عَلَیْهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیْهِ أَوْ ثَقُلَ.
برای تمام این گروهها در پیشگاه خداوند گشایشی است و هریک به مقدار اصلاح کارشان بر حاکم حقّ دارند. والی نسبت به انجام وظایفی که خداوند بر عهدۀ او گذاشته است توفیق پیدا نمیکند، مگر به تلاش و کمک خواستن از خداوند و مهیّا ساختن خود بر ملازمت حق و شکیبایی و استقامت در برابر آن، خواه بر او سبک باشد یا سنگین.
سپاهیان اسلام که ایثارگرانه و جان بر کف در راه خدا و استقرار حاکمیت قرآن و قوانین حیاتبخش اسلام گام بر میدارند، همگی میبایست از چشمهسار فرهنگ و اخلاق اسلامی سیراب بوده و به صفات
و خصلتهای مورد نظر اسلام مجهّز باشند.
به دیگر سخن، انسان زمانی شایستۀ نام «سپاهی اسلام» خواهد بود که از صفاتی چون ایمان، پاکدامنی، تقوای الهی، ایثار و جانبازی در راه خدا و سایر صفات مؤمنان راستین برخوردار باشد. اما برای فرماندهان سپاه اسلام، یعنی کسانی که رهبری و اختیار گروههایی از لشکریان مسلّح و نیرومند اسلام به آنها سپرده میشود و در واقع فرمان آتش و دستور حمله و پیکار و قتال به اجازه و ارادۀ آنها بستگی دارد، شرایط دقیقتر و باریکتر، و ویژگیهای حسابشدهتر و پیچیدهتری در نظر گرفته شده است؛ به طوری که رسیدن به مقام فرماندهی سپاه در حکومت اسلامی، چیزی نیست که به آسانی برای هر کسی قابل دسترسی باشد.
کسی که به فرماندهی سپاه اسلام میرسد، علاوه بر ایمان و تقوا و شجاعت و ایثارگری و درک قوی و تیزهوشی و قدرت رهبری، میبایست روح والا، وقار و متانت، شکیبایی و ظرفیّت روحی، تعادل اخلاقی، حدّت و سختگیری بجا و نرمش و مدارای به موقع و بسیاری تواناییهای روحی و اخلاقی دیگر هم داشته باشد، تا آن که هم لشکریان اسلام را بیخردی به هلاکت نیفکند و هم با عناد و لجاج و انعطافپذیری، از قدرتی که در اختیار دارد علیه دیگران سوءاستفاده نکند و به قتل و کشتارهای بیجا و جاهطلبانه دست نزند.
بنابر آنچه از عهدنامه استفاده میکنیم، از دیدگاه علی علیه السلام یک فرماندۀ شایسته در سپاه اسلام میبایست دارای ویژگیها و خصوصیّت زیر باشد:
رهبری و همیاری از صمیم قلب نسبت به او؛
سعۀ صدر و آرامش روحی؛
پاکدامنی و پارسایی و تقوای الهی؛
سابقۀ درخشان؛
استقامت و پایداری در برابر مشکلات و مصائب؛
حلم و خویشتنداری، تسلّط بر نَفْس و قدرت جلوگیری از بروز خشم و عصبانیّت سریع و ناگهانی؛
روحیۀ عفو، گذشت و عذرپذیری از خطاکاران پشیمان و پوزشخواه؛
شجاعت و پیشتازی در میدان جنگ و عرصۀ زندگی؛
سخاوت و بخشندگی؛
بلندنظری و کوچک شمردن هر آنچه غیر الهی است؛
خردمندی و بردباری و برخورداری از عقل و اندیشۀ نیرومند؛
رحم و عطوفت نسبت به محرومان و ضعفای جامعه، و در مقابل، سختگیری و مقاومت نسبت به زورمندان و توانگران.
کلام والای علی علیه السلام که ویژگیهای مزبور را برای فرماندهان ارتش اسلام بر میشمارد، بدین گونه است:
فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِکَ وَ أَنْقَاهُمْ جَیْباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ یُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ وَ یَسْتَرِیحُ إِلَی الْعُذْرِ وَ یَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ یَنْبُو عَلَی الْأَقْوِیَاءِ وَ مِمَّنْ لا یُثِیرُهُ الْعُنْفُ وَ لا یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ.
ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْکَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ.
از لشکریان خود کسی را به فرماندهی قرار ده که در نزدت نسبت به خدا و پیامبر و امامت از همه خیرخواهتر و پاکدلتر و عاقلتر باشد؛ کسانی که دیر خشم میگیرند و عذرپذیرترند و نسبت به ضعفا، مهربان و در برابر زورمندان، گردنفراز؛ کسانی که مشکلات، آنها را به زانو در نمیآورد.
سپس با ارباب مروّت و صاحبات مکرمت بجوش و با افراد باشخصیّت و اصیل و خاندانهای صالح و خوشسابقه الفت بگیر و آنگاه با مردمان شجاع و سخاوتمند و افراد بزرگوار؛ چرا که آنها کانونهای کرم و مراکز نیکی هستند.
علی علیه السلام هرگز مسألهای را تنها از یک جهت و به صورت یک بُعدی نگاه نمیکند، بلکه همواره ابعاد گوناگون مسائل را در نظر میگیرد. اگر از دیدگاه وی وظایف و شرایط و خصلتهایی برای سپاه اسلام و بهویژه فرماندهان تعیینشده، وظایفی هم که والی و رهبر یک جامعۀ اسلامی نسبت به ارتش و فرماندهان دارد، از نظر دور نمانده است.
بر اساس آنچه که در منشور جاودانۀ علی علیه السلام مطرح شده است، رهبر نیز در مقابل فرماندهان سپاه وظایفی دارد که اهمّ آنها به طور خلاصه از این قرار است:
خانواده نسبت به فرزندشان.
نیرو بخشیدن به فرماندهان؛ به طوری که رهبر از هیچ چیزی که باعث قدرت یافتن آنها میشود، دریغ نکند و آنچه را که موجب تقویت و نیرومندیشان میگردد، مشکل و بزرگ و غیرعملی به حساب نیاورد.
توجه دائمی نسبت به فرماندهان؛ بدین معنا که رهبر میبایست همواره از حال فرماندهان و مسائل زندگی آنان آگاه باشد، به آنها لطف و محبت داشته باشد و این مسأله را ناچیز و بیاهمیّت نداند؛ زیرا ارتشیان و فرماندهان سپاه، وقتی به مناسبتهای گوناگون از رهبر خود، لطفهای کوچک و بزرگ ببینند نسبت به وی حُسن ظنّ پیدا میکنند و همین باعث میشود که با او کمال همکاری و خیرخواهی را داشته باشند و در خدمتش به جان بکوشند.
رهبر نباید به خاطر آن که کارهای بزرگی برای فرماندهان انجام داده و الطاف چشمگیری نسبت به آنها کرده است، وظیفۀ خود را تمامشده بداند و دیگر از انجام کارهای کوچک برای آنها خودداری ورزد. بسا کارهای ظاهراً ناچیز و لطفهای کوچک هستند که بسیار ظریف و مؤثّرند و در جلب محبّت و جذب قلوب افراد نقش مهمیدارند.
پس فرماندهان نیز همانطور که از رهبر خود انتظار کارهای بزرگ دارند و به آن نیازمندند، از کارهای کوچک و ظریف او نیز شادمان میشوند و بر رهبر است که هر کدام از این گونه کارها را در موقع خود انجام دهد. حضرت در این باره میفرماید:
ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا وَ لا یَتَفَاقَمَنَّ فِی نَفْسِکَ شَیْءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ وَ لا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ
وَإِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِیَةٌ لَهُمْ إِلَی بَذْلِ النَّصِیحَةِ لَکَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِکَ. وَ لا تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَی جَسِیمِهَا فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لا یَسْتَغْنُونَ عَنْهُ.
ارتشیان را آن گونه تفقّد کن که والدین نسبت به فرزندانشان دلجویی میکنند و هیچ چیز را که در جهت تقویتشان صرف میکنی، بزرگ مشمار و هیچ لطفی را که بهانۀ احوالپرسی آنان قرار میدهی - هرچند کم باشد - ناچیز مپندار؛ زیرا همین محبّتهای کم، آنان را وادار به خیرخواهی و حُسن ظنّ نسبت به تو میکند.
هرگز رسیدگی به مسائل و نیازهای ناچیز سپاه را به خاطر انجام کارهای بزرگشان وامگذار؛ زیرا همین الطاف جزیی جایگاه خاصّ خود دارد که از آن سود میبرند، و کارهای بزرگ نیز موقعیّتی دارد که خود را از آن بینیاز نمیدانند.
همان طوری که در میان افراد سپاه، کسانی که دارای ویژگیها و صفات برجستهتری هستند به فرماندهی انتخاب میشوند، در میان فرماندهان نیز کسانی هستند که از خصائل و امتیازات بسیار برجستهتر و مشخصتری برخوردارند. این امتیازات مهم و چشمگیر باعث میشود که معدودی از فرماندهان تقرّب خاصّی به والی یا رهبر پیدا کنند و نزدیکترین افراد نسبت به او گردند و همواره با وی تماسهای خصوصی و صمیمیّت و نزدیکی بیشتری داشته باشند.
فرماندهانی که دارای چنین خصائل و امتیازاتی هستند، در واقع برگزیدهترین و عالیترین فرماندهان سپاه اسلام به شمار میروند. به عبارت دیگر، اینان کسانی هستند که والی یا رهبر، مهمترین مشورتهای جنگی را با آنها انجام میدهد؛ پنهانیترین اسرار نظامی را با آنها در میان میگذارد؛ دقیقترین و سرنوشتسازترین نقشههای جنگی را با حضور و همفکری و همگامی آنها طرح میکند و سرانجام با خیال آسوده و اطمینان خاطر، کلید جنگ و جهاد و اختیار ارتش اسلام را به دست آنها میسپارد.
مهمترین امتیازات و خصائلی که از دیدگاه علی علیه السلام برای این گونه فرماندهان برگزیده و ممتاز مطرح میباشد، عبارت است از:
از نظر شکل و شیوۀ زندگی، و از لحاظ امکانات مادّی و رفاهی و لوازم خانه، با سایر سپاهیان در یک سطح باشد، تا هم ارتشیان پایینتر، او را همدرد خود بدانند و هم فرمانده با همدلی و همدردی واقعی، مسائل و مشکلات زندگی آنها را درک و لمس کند.
با دقّت و دلسوزی و طبق برنامههای حسابشده در مورد زندگی و احتیاجات و کمبودهای افراد ارتش مراقبت کامل داشته باشد و در رفع نیازهای آنها بکوشد، به طوری که وقتی سپاهی اسلام به جنگ و جهاد میرود و با دشمن رودررو میگردد، مطمئن باشد که همسر و فرزندانش در رفاه و بینیازی مادّی و معنوی هستند، و در این صورت است که میتواند بدون هیچگونه نگرانی فقط و فقط به جنگ با دشمن و هدف الهی که از این جنگ دارد، بیندیشد.
با لشکریان در حدّ مواسات رفتار کند و تا آن جا که میتواند از
بودجهای که در اختیار دارد، بیدریغ به لشکریان اسلام ببخشد و طبیعی است که رزمنده وقتی از جهت تأمین معاش و احتیاجات خود و خانوادهاش نگران نباشد، با تمرکز فکر و قوّت قلب قدم به میدان میگذارد و یک دل و یک جهت با دیگران و تنها در اندیشۀ هدف والای الهیاش به جهاد و پیکار با دشمنان میپردازد.
علی علیه السلام مطالب فوق را در جملات ذیل خلاصه کرده است:
وَلْیَکُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ وَ أَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا یَسَعُهُمْ وَ یَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ حَتَّی یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ.
باید برگزیدهترین سران سپاهت نزد تو کسی باشد که به لشکریان در حدّ مواسات کمک کند و از امکانات خود بیشتر به آنان احسان نماید به گونهای که ایشان و خانوادههایشان اداره شوند تا همۀ آنها تنها هدفشان جنگ با دشمن باشد؛ زیرا محبّت تو نسبت به آنان قلبهایشان را به تو متوجه و مهربان میسازد.
هدف انبیا [بالاخصّ رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله] استقرار عدالت و برقرار قسط در جامعۀ بشری بوده است.
علی علیه السلام نیز استمرار دولت و پایداری یک نظام را در اجرای عدالت و استقرار قسط میشناسد؛ و مالک را تشویق میکند ضمن برقراری عدالت با مردم نیز دوستانه عمل نماید و دوستیاش را اظهار نماید. بنابراین اگر
دولت و نظامی، استقرار عدالت و حاکمیت قسط را شعار خود قرار دهد و در پیاده کردنش موفق باشد آن دولت، لایق ماندن و قابل دوام و استمرار است، وگرنه دولتی که هدفش ظلم و مقصدش استثمار و بهرهکشی است، دولتی زودگذر و قابل زوال خواهد بود. طبیعی است مردمی که تحت لوای دولتِ حق زندگی میکنند، همیشه آرزوی بقا و حاکمیّت هر چه بیشتر آن را دارند. برعکس، انسانهایی که در زیر چکمههای دولت ظالم به سر میبرند، هر آن، خواستار زوال آن و منتظر برچیده شدن بساط ظلم و ستم هستند:
وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَیْنِ الْوُلاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِی الْبِلادِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِیَّةِ وإِنَّهُ لاتَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْاِلاّ بِسَلامَةِصُدُورِهِمْ وَلاتَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ الاّ بِحِیطَتِهِمْ عَلَی وُلاةِ الْأُمُورِ وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ وَ تَرْکِ اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ.
بالاترین نورچشمیِ حاکمان، برقرار عدالت در همۀ بلاد و آشکار شدنِ علاقۀ رعایا نسبت به آنهاست. بیگمان دوستی مردم جز با پاکی دلهایشان نسبت به والیان آشکار نمیگردد و خیرخواهیشان در صورتی صحیح [و مفید] خواهد بود که با میل خودشان گرداگرد زمامداران حلقه بزنند و حکومت آنها برایشان سنگینی نکند و طولانی شدن مدّت زمامداریشان برای رعایا ناگوار نباشد؛ پس به آرمانهایشان میدان بده.
یکی از مهمترین نیازهای روحی و معنوی رزمندگان نیاز به تشویق و
تقدیر از سوی والی و حکمران است زمامداران و مسؤولانی که به این نیاز روحی ظریف، توجّه دارند، با تشویق و تقدیر از رزمندگان از یک سو روحیۀ سلحشوری آنها را تقویت میکنند و با دلگرمی دادن به آنان، بیش از پیش برای ایثار و فداکاری آماده و مجهّزشان میسازند، و از سوی دیگر، این قبیل تشویقها باعث میشود که افراد کاهل و کمتلاش و مسامحهکار هم به خود آیند و مانند رزمندگان جانباز، با شور و شوق بیشتری قدم به میدان مبارزه بگذارند و در راه اهداف والای خود ترغیب به فداکاری شوند:
وَ وَاصِلْ فِی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَی ذَوُو الْبَلاءِ مِنْهُمْ فَإِنَّ کَثْرَةَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاکِلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
همیشه [سپاهیان را] تشویق کن و کارهای مهمی را که انجام دادهاند بر شمار! زیرا یادآوری کارهای نیک شجاعان، سپاه را به حرکت بیشتر وادار میکند و آنان که تنبلی میکنند، به کار تشویق میشوند. ان شاء اللّه.
از دیدگاه علی علیه السلام همانطور که تشویق و قدردانیهای به موقع، برای تقویت روحیۀ رزمندگان و استحکام اساس مدیریّت اجتماعی امری لازم و سازنده به شمار میرود، رعایت عدالت اداری در امر تشویق نیز اهمیّتی فراوان و سرنوشتساز دارد.
یک زمامدار شایسته باید بداند که هیچ آفتی مانند بیعدالتی و تبعیض
قائل شدن در میان افراد، به یأس و دلسردی مردم و از هم پاشیدن اساس اجتماع منجر نمیشود. به عبارت دیگر، در یک جامعۀ اسلامی هرگز نباید دیده شود عدهای که زحمات فوقالعاده میکشند و با ایثار و جانبازی تلاش میکنند، کمتر از استحقاق خود تشویق و قدردانی ببینند، ولی در عوض، کسانی که عمل چشمگیری انجام ندادهاند مورد لطف و محبّت زمامدار باشند و بیش از استحقاق و لیاقت خود تشویق شوند. چنین امری علاوه بر آن که یک بیعدالتی آشکار و غیراسلامی است، ضربۀ مهلکی نیز بر پیکر جامعه وارد میآورد و افراد تلاشگر را دلسرد و منزوی میسازد و آنان را از ادامۀ شور و حرارت و ایثار و فداکاری باز میدارد.
بنابراین، یک زمامدار لایق، همانگونه که نباید از تشویق افراد شایسته غفلت ورزد، میبایست از تشویقهای بیش از حدود و حقوق اشخاص نیز که نشانۀ تبعیض و عدم رعایت عدالت است، خودداری نماید.
بر این اساس، حاکم موظّف است که تشویق و قدردانی از افراد را (بالأخص در نیروهای مسلّح) با محاسبهای دقیق و بر اساس کار و تلاش و لیاقت اشخاص به عمل آورد و از دخالت دادن مقام و موقعیت، بزرگی وکوچکی، شهرت و گمنامی، ثروت و فقر و... خودداری نماید. با این دید، علی علیه السلام نیز میفرماید:
ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَی وَ لا تَضُمَّنَّ بَلاءَ امْرِئٍ إِلَی غَیْرِهِ وَ لا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَةِ بَلائِهِ وَ لا یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلائِهِ مَا کَانَ صَغِیراً وَ لا ضَعَةُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلائِهِ مَا کَانَ عَظِیماً.
هر کس که در هر کاری آزموده شده است، آن را به حساب
خودش بگذار؛ و زحمت و تلاش کسی را به دیگری نسبت مده و ارزش خدمت او را کمتر از آنچه هست به حساب نیاور؛ و بزرگی شخص موجب نشود که کار کوچکش را بزرگ بشماری، و نیز پستی کسی باعث نگردد که خدمت پرارجش را کوچک به حساب آوری.
در جامعۀ اسلامی قرآن و سنّت، جایگاهی رفیع و مقامی ارجمند دارند. این رفعت مقام تنها جنبۀ شعاری و تقدّس ظاهری قرآن و سنّت نیست، بلکه تقدّس عملی و بهکارگیری مفاهیم عالیۀ این دو، و مرجعیت و حاکمیت قرآن و سنّت در مسائل اسلامی است.
به عبارت دیگر، اوّلاً قرآن و سنّت منبع تمام مسائل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... محسوب میشوند؛ ثانیاً در هنگام اختلاف و تشتت آراء و مشخص نبودن حق از باطل، قرآن و سنّت معیار حق و سنجش صحیح از غلط است:
وَ ارْدُدْ إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا یُضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ وَ یَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ الْأُمُورِ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ»
فَالرَّدُّ إِلَی اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ وَ الرَّدُّ إِلَی الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَةِ.
مصیبتهایی که برایت پیش میآید و اموری که بر تو مشتبه
میشود به خدا و پیامبرش ارجاع ده! زیرا خداوند به قومی که راهنماییشان را دوست میدارد، فرموده است:
«ای مؤمنان، اطاعت خداوند کنید و اطاعت پیامبرش و اطاعت اولیالامری که از خود شما هستند، و اگر در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و رسولش بازگردانید.»
بازگردانیدن کار به خدا، یعنی عمل به محکمات کتاب او، و بازگردانیدن کار به رسول، یعنی عمل به سنّت قطعی و مورد اتفاق آن حضرت.
اساس حکومت زمانی محکم و بیتزلزل خواهد بود که در جامعه ظلم و تعدّی و فساد وجود نداشته باشد و ظلم و فساد زمانی برچیده خواهد شد که عدالت و امنیّت قضایی، با قدرت و قاطعیت تمام در جامعه مستقر شود و هرگونه زور و تجاوز و حقکشی را از بین ببرد و اینها همه زمانی میسّر خواهد بود که حکومت بتواند قضات صالح و واجد شرایط را به تصدّی دستگاههای قضایی بگمارد.
آری، حکومتی که قاضیان شایسته و صالح نداشته باشد، دستگاه قضاییاش به فساد و تزلزل کشیده میشود؛ امنیّت قضایی از جامعه رخت بر میبندد؛ زور و تجاوز و تخلف بر همه جا حاکم میشود؛ حاکمیت قانون و نظام از بین میرود و هرجومرج، بنیان جامعه را در هم میریزد و فساد بر میانگیزد.
پس برای استقرار قانون و ایجاد دستگاه قضایی سالم و با قدرت، بیش و پیش از هر چیز به وجود قضات صالحی نیاز داریم که دارای شرایط
لازم برای تصدّی امر قضاوت باشند.
اما این شرایط چیست؟ و قاضی واجد شرایط کیست؟
از دیدگاه علی علیه السلام کسی شایستۀ منصب دشوار و حسّاس قضاوت است که این شرایط در او جمع باشد:
بهترین و برترین افراد باشد.
پرحوصله و دارای شرح صدر باشد و تمام اطلاعات لازم برای یک قضاوت عادلانه را از زوایای مختلف به دست آورد.
با شهامت اخلاقی، اشتباهات خود را بپذیرد و زود از اشتباهش برگردد و آن را جبران کند.
زود به خشم نیاید و به ویژه در مقابل پافشاری طرفین دعوا به احقاق حقّشان، کنترل خود را از دست ندهد.
روح نیرومند داشته باشد و از قدرتمندان نترسد.
عزت نفس و همت عالی داشته باشد و اسیر طمع و آز دنیا نگذرد و توسط ثروتمندان و رشوهدهندگان تطمیع نشود.
اهل تحقیق باشد و با سهلانگاری و آسانگیری، از مسائل نگذرد و بدون کسب اطلاعات کافی به قضاوت نپردازد و با برخورد سطحی و بر اساس اولین شنیدههایش حکم صادر نکند.
در مواجهۀ با امور مشتبه و مسائل گنگ و پیچیده احتیاط و تأمل را از دست ندهد و در کشف واقعیات بر اساس دلایل و براهین قطعی، کنجکاو و مصرّ باشد.
با طرفین دعوا گشادهرو باشد و بدون ابراز خستگی و ناراحتی به هر
کدام از طرفین فرصت سخن گفتن بدهد.
گرفتار حیله و مکر فریبکاران نشود و در مقابل تملّق و چاپلوسی، ارادۀ خود را از دست ندهد.
سرانجام پس از تمام این شرایط و خصوصیّات، از قاطعیّت تمام برخوردار باشد و هنگامی که حقیقت را کشف کرد، اجازه ندهد که هیچ عاملی مانع از صدور حکم قطعی و عادلانهاش گردد؛ یعنی حکم خود را با قاطعیت تمام، بدون طرفداری از یکی و کملطفی به دیگری صادر کند و از هیچ چیز و هیچکس، هیچگونه ملاحظه و رعایتی نکند.
آن گاه علی علیه السلام به مالک و تمامی زمامداران هشدار میدهد که افرادی با چنین مشخّصات بسیار کمیاباند و داشتن قاضی شایسته و صالح برای یک زمامدار توفیق بزرگی است که باید ارزش آن را بداند:
ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ مِمَّنْ لاتَضِیقُ بِهِ الْأُمُورُ وَ لا تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ وَ لا یَتَمَادَی فِی الزَّلَّةِ وَ لا یَحْصَرُ مِنَ الْفَیْءِ إِلَی الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَی طَمَعٍ وَ لا یَکْتَفِی بِأَدْنَی فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ وَ أَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَی تَکَشُّفِ الْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ مِمَّنْ لا یَزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ وَ لا یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ.
برای داوری بین مردمان، برترین فرد خود را برگزین! کسی که دارای سعۀ صدر باشد و مخاصمۀ طرفین دعوی او را به خشم و کجخلقی واندارد و در اشتباهاتش پافشاری نکند و چون متوجه اشتباه خود شود، بازگشت به حق و اعتراف به آن برایش سخت
نباشد و طمع را به دل خود راه ندهد و در فهم مطالب به اندک تحقیق اکتفا نکند؛ کسی که در شبهات از همه محتاطتر و در یافتن و تمسّک به دلیل از همه مصرّتر باشد و از کثرت مراجعه کمتر خسته شود و در کشف امور از همه شکیباتر باشد و به هنگام روشن شدن حق با قاطعیت حکم دهد؛ ستایش فراوان، او را فریب ندهد و تمجیدهای بسیار، او را متمایل به جانب مدحکننده نسازد. این گونه افراد بسیار اندکاند.
گفتیم از دیدگاه علی علیه السلام افرادی که دارای تمام شرایط لازم برای قاضی شایسته و عادل باشند، بسیار کمیاباند و زمامداران و مسؤولان حکومتی برای یافتن و به کار گماردن این گونه افراد باید تلاش و جدیّت فراوان به کار برند. اما مسأله در این است که مسؤولیت زمامدار فقط به یافتن یا تربیت کردن و به کار گماردن قضات صالح محدود نمیشود؛ چرا که پس از یافتن قضات صالح، دو مسألۀ بسیار مهم دربارۀ وظایف رهبر و چگونگی رفتار و برخوردش با قضات و حفظ و نگهداریِ آنها در مسند قضاوت، مطرح میشود که اهمیّت آن حتی از یافتن این افراد نیز بیشتر است:
اول این که زمامدار باید مراقب باشد که قاضی از لحاظ مادی در تنگنا قرار نگیرد؛ زیرا در آن صورت محتمل است یا از کار خود کنارهگیری کند؛ یا دلسرد شود و به خوبی انجام وظیفه نکند و یا در خطر لغزش قرار گیرد و با تطمیع و افتادن به منجلاب رشوه خواری، ناحقّ را حقّ و حقّ را ناحقّ کند.
دوّم آن که رهبر باید موقعیت قاضی را مستحکم کند و نزد خود مقامی والا و جایگاهی ارزنده به قاضی بدهد تا اولاً کسی قادر به اعمال نفوذ و تحمیل خواستههای خود به او نباشد؛ ثانیاً هیچکس در او طمع نبندد؛ ثالثاً کسی جز رهبر و زمامدار قادر به عزل وی نباشد و هیچکس در صدد ایذا و آزارش برنیاید؛ رابعاً احدی به خود جرأت سخنچینی و دسیسهگری علیه او را ندهد و همه بدانند که قاضی صالح و عادل، از سعایت دیگران در نزد رهبر و زمامدار در امان است.
علی علیه السلام پس از برشمردن وظایفی که یک رهبر در مقابل قاضی صالح و عادل به عهده دارد، در زمینۀ اهمیّت وجودی قاضی برای حکومت حقّ و عدالت و استقرار قانون عدل، هشدار بیشتری میدهد و برای جلب توجه زمامداران به نقش و ارزشی که قضات صالح در اجرای عدالت و جلوگیری از هرجومرج و فساد و پیاده کردن احکام خدا دارند، خواستار دقت بیشتری میشود و در این رابطه، از دورانی یاد میکند که در فاصلۀ رحلت رسولاللّه صلی الله علیه و آله و حکومت او، دین اسلام ملعبۀ هوی و هوسهای اشرار شده بود و تحت نام دین، رذیلانهترین اعمال را مرتکب میشدند و بهویژه دستگاه قضایی اسلام را پایمال هدفهای پلید خود کرده بودند:
ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ وَ افْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی النَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَیْکَ مَا لا یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ.
فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا.
پس از آن که قاضی را انتخاب کردی، کار او را مراقب کن و احکامش را بررسی نما و در بخشش به او سفرۀ سخاوتت را بگستر، آن چنان که احتیاجش از بین برود و نیازی به مردم پیدا نکند و چندان بر مقام و منزلتش بیفزای که خواص تو در آن طمع نکنند، تا از تهمت سخن چینان و بداندیشان در امان باشد.
در این کارها که گفتم با دقت بنگر! چرا که این دین در گذشته اسیر دست اشرار بوده و به هوای نفس عمل میکردند و آن را وسیلۀ کسب دنیا قرار داده بودند.
در جامعۀ برین اسلامی، اجرای عدالت و تساوی و عدم تبعیض و به اصطلاح روز، عدم پارتیبازی و باندبازی و پیروی از تمایلات شخصی، یکی از اساسیترین و مهمترین مسائل جامعه و حکومت است. به دیگر سخن، هر چه در جوامع غیراسلامی، باندبازیها و روابط خصوصی عامل تقسیم پستها و مقامها در میان عدهای به خصوص به شمار میرود، بر عکس آن، در جوامع اسلامی مصداق دارد؛ چرا که در فرهنگ اسلامی، ضابطه و قانون جای رابطه و تمایل شخصی را میگیرد و رعایت عدالت اسلامی ایجاب میکند که در تقسیم پست و منصب تنها به فضایل و اصالتهای انسانی و امتیازات اسلامی توجه شود و هر کس بر حسب لیاقت و کاردانی و تقوایش به مقام مناسب دست یابد. از این رو، از دیدگاه علی علیه السلام یک زمامدار لایق کسی است که در تقسیم مسؤولیتها و پستها میان افراد، جز اجرای عدالت و دادن حق به حقّدار، به چیزی فکر نکند، و جز با دقت و تأمّل در خصوصیات و امتیازات افراد و امتحان و آزمایش
آنها، کسی را به کارگزاری دولت نگمارد. به همین دلیل است که آن حضرت از مالک و تمام زمامداران اسلامی میخواهد که در تعیین کارگزاران و صاحبمنصبان دولت، تنها ملاکهای اسلامی را در نظر داشته باشند و هرگز تمایلات شخصی، یا احساسات و عواطف و یا روابط خصوصی و باندبازی را در این امر دخالت ندهد.
ملاکهایی که علی علیه السلام برای تشخیص و تعیین یک کارگزار دولت بر میشمارد به طور فشرده عبارت است از:
باتجربه و کارآزموده باشد و در جریان مسائل و مشکلات و درگیریها، مجرّب و آبدیده شده باشد.
نجابت و پاکدامنی داشته و اهل شرم و عفت و صیانت نفس باشد و رذیلت و وقاحت را به خود راه ندهد.
از خانوادههای اصیل و صالح و متّقی و پاکدامن بوده و در محیط جور و خیانت و فساد بزرگ نشده باشد.
دارای حُسن سابقه بوده و در اسلام سابقهاش بیش از دیگران باشد؛ یعنی از کسانی باشد که پیش از نفوذ و گسترش و قدرت اسلام، به آیین خدا گرویده باشد، نه از آنهایی که وقتی عظمت روزافزون اسلام را دیدند، بعضاً به خاطر ترس یا بهرهگیری از قدرت اسلام یا دستیافتن به مقام و ثروت و رفاه تن به اسلام دادند.
صاحب شخصیت و دائماً درصدد صیانت نفس و پاکی روح خود باشد و از هرگونه لغزشی دوری گزیند.
دارای خصیصۀ مدیریت و دوراندیشی و در کارها و مسائل گوناگون اهل تدبّر و تعمّق و تفحّص باشد.
به مطامع مادی نظر نداشته و دارای حیثیت و سلامت نفس باشد.
علی علیه السلام ضمن برشمردن خصوصیات و شرایط کارگزاران دولت، وظایفی را هم که زمامدار در انتخاب این گونه افراد بر عهده دارد، بیان میفرماید؛ از آن جمله:
زمامدار باید در امور و اعمال کارمندان دقت کند و هرکدام را پس از آزمونهای دقیق به کار گمارد.
در انتخاب این افراد بر اساس نظر شخصی و با استبداد رأی رفتار نکند؛ بلکه به نظرات دیگران هم احترام گذاشته و با آنها مشورت کند.
به کارگزاران خود، فرصت مناسبی بدهد تا استعداد و لیاقت خود را بروز دهند و کارآیی خود را در معرض آزمایش و بررسی و اظهارنظر بگذارند.
بر اساس تمایلات و روابط شخصی و یا به خاطر خصوصیتی که در یک فرد وجود دارد؛ ولی به مقام و مسؤولیت مورد نظر ارتباطی ندارد، کسی را به کار منصوب نکند.
آن گاه علی علیه السلام میفرماید: که اگر زمامداری بدون توجه به ملاکها و معیارهای اسلامی مذکور، کسی را به پست و مقامی منصوب کند، این کار در واقع ریشۀ واحد و مشترکی است که شاخههای گوناگون ظلم و جور و خیانت از آن سر بر میکشند:
ثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً وَ لا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً
وَ أَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِیَانَةِ وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَیَاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ الْقَدَمِ فِی الْإِسْلامِ الْمُتَقَدِّمَةِ فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِی الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً وَ أَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً.
سپس در کارهای کارمندانت بنگر و چون آنان را آزمایش نمودی، به کار بگمار، نه از راه بخشش و خودکامگی و به طور دلخواه؛ زیرا این گونه روش، نوعی ستم و خیانت است؛ و ایشان را از میان اهل تجربه و شرم و حیا و از خانوادههای خوشنام و پیشقدمان در اسلام تعیین نما! زیرا اخلاق آنها بهتر و خانوادۀ آنها پاکتر و نیز طمعشان کمتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند.
پیش از این نیز در قسمتهای پیشین به مناسبت طرح مسائل مختلف، در اطراف این مسأله بحث کردیم که اسلام به عنوان یک مکتب بزرگ انسانی و یک آیین الهی واقع بینانه، همواره به مسألۀ رفاه و بینیازی افراد و تأمین احتیاجات مادّی آنها توجهی عمیق و اساسی ابراز کرده و اصول و ضوابطی مشخص برای آن قائل شده است.
در زمینۀ وظایفی که یک زمامدار اسلامی در مقابل همکاران خود و کارگزاران دولت بر عهده دارد، باز میبینیم که علی علیه السلام این مسأله را با دقت و باریکبینی شگرفی مطرح میکند و رسیدگی به امور مادّی و رفع نیازهای کارمندان را یکی از ارکان مهم مدیریت و عامل اساسی برای جلوگیری ای خیانت کارمندان و دستبرد زدن به بیت المال و رشوهخواری
و پایمال کردن حق و از هم پاشیدهشدن نظام جامعه میداند، و هشدار میدهد که اگر نیازهای مادی کارمندان تأمین شده باشد، حتی افراد نادرستنیز بهانهای برای دزدی و خیانت و رشوهخواری نخواهند داشت.
در صورتی که آنان دست به چنین کاری بزنند، در مقابل حاکم، لال و سرافکنده خواهند ماند و هیچ توجیهی برای دفاع از خود نخواهند داشت.
اما اگر نیازهای مادی آنان تأمین نشده باشد، فشار احتیاج، آنها را از راه راست منحرف میسازد و روحیۀ امانت داری را در آنان متزلزل میکند و زمامدار نیز حجتی بر آنان نخواهد داشت؛ زیرا سرقت و خیانت خود را توجیه میکنند و گناه آن را به گردن زمامداری که آنها را در محرومیت و نیازمندی نگاه داشته و در عین حال اموال مردم را زیر دستشان قرار داده است، خواهند انداخت:
ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیْهِمُ الْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِصْلاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًی لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ وَ حُجَّةٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ.
سپس به ایشان حقوق کافی برسان! زیرا این کار موجب تقویت نفسشان میشود و آنان را از دستدرازی به اموال زیردستان باز میدارد؛ به علاوه این حجّتی است بر ایشان اگر از دستور سرپیچی کنند یا در امانتت خیانت ورزند.
در مورد کارگزاران و مأموران دولتی، نقش و وظیفۀ رهبر تنها به انتخاب و منصوب نمودن آنها و رسیدگی به زندگی و امور مادی و
احتیاجاتشان، محدود نمیشود، بلکه رهبر، پس از به کار گماردن مأموران و عمّال حکومتی، وظیفه دارد که دائماً مراقب اعمال و رفتار آنان باشد.
مراقبت نسبت به طرز انجام وظیفۀ مأموران، نحوۀ برخوردشان با افراد ملت، صحت یا سقم گزارشهایی که آنان دربارۀ پیشرفت امور و انجام وظایف خود به رهبر میدهند، میزان درستی و نادرستی شکایاتی که مردم از عمّال حکومتی دارند و برای زمامدار میفرستند و دهها مسألۀ دیگر، همه و همه از جمله مواردی است که یک زمامدار شایسته نه تنها حق رسیدگی به آنها را دارد، بلکه این از وظایف بسیار مهم و سازندۀ اوست؛ زیرا هرگاه زمامدار مراقب اعمال و رفتار کارگزاران و مأموران دولتی نباشد، دور نیست که افرادی از آنها به سوءاستفاده از منصب و مسؤولیت خود بپردازند و با ظلم و تعدّی به مردم و دستیازی به خیانت و بیعدالتی و فساد، مردم را نسبت به حکومت مأیوس و بدبین سازند و نظام جامعه را از هم بپاشند. لذا برای جلوگیری از این وضع، مراقبت و نظارت دائمی بر کارهای مأموران ضرورت دارد و برای نیل بدین منظور، برقراری یک نظام بازرسی دقیق و مطمئن که گزارشهای صحیح و قابل اعتمادی دربارۀ کارمندان به زمامدار ارائه دهند، از جمله وظایف حاکم است.
طبیعی است که این بازرسان باید از نزدیکترین و مورداطمینانترین افراد نسبت به رهبر و اشخاصی متّقی، مؤمن، خداترس و اهل امانت و صداقت باشند و رهبر در مورد وفاداری و راستی و درستی آنها نسبت به خود کاملاً مطمئن باشد و یقین بداند که اخبار و گزارشهای آنان به دور از هر گونه دروغ و خدعه و خدشهای خواهد بود، و جز خدمت به خدا و اسلام و حکومت اسلامی چیز دیگری را در بازرسی امور و تهیۀ
گزارشهای خود در نظر نخواهد گرفت.
از جمله مسائل مهم مطرح شده در ارتباط با نظام بازرسی این است که اسلام، بازرسان حکومت را به عیون یعنی چشمهای حکومت تعبیر میکند؛ زیرا به راستی بازرس، چشم حکومت و حاکم است و حکومتی که نظام بازرسی صحیح و مطمئن نداشته باشد، همانند کوری است که معایب را نمیبیند و در منجلاب عیوب و مفاسد، غوطهور میشود. از این رو علی علیه السلام به زمامدار اسلامی رهنمود میدهد که این چشمها (بازرسان) را مخفیانه به نقاط مختلف کشور بفرستد؛ زیرا مراقبت پنهانی باعث میشود که عمّار و مأموران دولتی از یک سو امانتداری و پرهیز از سوءاستفاده و خیانت را پیشه کنند، و از سوی دیگر با ملت، رفتاری نرم و عطوفتآمیز داشته باشند و در انجام امور محوّله تأخیر و تعلّل نورزند و کار مردم را با سرعت و دقت انجام دهند.
همچنین علی علیه السلام هشدار میدهد که بازرسان میبایست از اعتماد حاکم برخوردار باشند و گزارشاتی که میدهند برای زمامدار حجّت باشد و مورد رسیدگی قرار گیرد؛ زیرا اگر بازرسان دربارۀ معایب و مفاسد کارمندان گزارش دهند، اما این گزارشها زیر علامت سؤال برود و مورد توجه و رسیدگی قرار نگیرد و یا با سوءظن و تردید تلقی شود، دیگر کسی به نظام بازرسی اعتنایی نخواهد کرد و افراد نادرست بدون بیم و هراس، به فساد و خیانت ادامه خواهند داد و جامعه را به منجلاب خواهند افکند.
علی علیه السلام دربارۀ مجازات خائنان چنین رهنمود میدهد که اگر یکی از عمّال حکومت و حتی یکی از یاران و همکاران نزدیک زمامدار، دست به فساد و خیانتی زد و گزارشات بازرسان مخفی هم حاکی از تأیید این موضوع بود، همین گزارشان برای اثبات خیانت آن شخص، کافی است و باید بدون درنگ مورد رسیدگی قرار گیرد.
آن گاه علی علیه السلام طرز برخورد رهبر در مقابل افراد خائن را بدین گونه مشخص میسازد که: خائن را به کیفر عملش برسان! حدّ شرعی مناسب با خیانتش را - نه کمتر و نه بیشتر - بر او جاری کن! خائن را رسوا و بیآبرو کن و او را به خاک ذلت و خواری بنشان! داغ خیانت را آشکارا بر پیشانی اش بزن و قلادۀ ننگ و بدنامی را بر گردنش بیفکن، چندان که در میان مردم انگشتنما گردد، تا هم سرنوشت او باعث عبرت دیگران شود و هم دیگر فرصت و امکانی برای خیانت و فساد در میان مردم پیدا نکند.
علی علیه السلام ضمن سفارش به انتخاب دقیق بازرسان و اطمینان از سلامت روحی و اخلاقی آنان، باز هم زمامدار را دعوت میکند تا هر کاری را از مجاری مختلف دنبال کند؛ زیرا هر گاه یک گزارش از چند مجرا و از طریق بازرسان مختلف مورد تأیید و اتفاقنظر قرار گرفت، برای زمامدار شکّی در صحت و پذیرش آن وجود نداشته باشد. معنای این سخن آن است که با تمام شرایطی که برای انتخاب بازرسان
وجود دارد، اولاً گزارش هیچیک به تنهایی حجت نیست. ثانیاً هرگاه در یک گزارش، اتفاق نظر نباشد، دربارۀ آن، تحقیق و بررسی بیشتری انجام خواهد گرفت. گذشته از اینها گزارش دروغ یک بازرس نیز در حکم خیانت و سوءاستفادۀ مأموران دولتی است که به نوبۀ خود، مجازات شدید و ننگ و رسوایی در جامعه را به دنبال خواهد داشت:
ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِیَّةِ.
وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَی خِیَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ.
سپس با فرستادن مأموران مخفی راستگو و باوفا، کارهای آنان را زیر نظر بگیر! زیرا بازرسی نهانی در کارشان، آنان را به رعایت امانت و نرمی با تودۀ مردم وادار میسازد.
با دقت بسیار، مراقب اعوان و انصار خود باش! اگر یکی از آنان دست به خیانت زد و مأموران مخفی تو به طور دستهجمعی آن را تأیید کردند، باید که به آن اکتفا کنی و بدون تأخیر خیانتکار را کیفر دهی، و به مقدار خیانتی که انجام داده است، او را کیفر نما! سپس وی را در مقام خواری و مذلّت بنشان و داغ خیانت بر جبینش بنه و طوق رسوایی بر گردنش بیفکن!
در صدر اسلام، صنعت به خاطر ضعف و محدودیتش و تجارت به واسطۀ نابسامانی بازرگانی جهانی و ضعف ارتباطات و نبودن راههای تجاری کافی و امنیت لازم، تأمینکنندۀ بنای اقتصادی جامعه نبوده و اقتصاد جامعه بستگی به زمینهای کشاورزی و محصولات حاصله داشت و از این رو، مالیات تنها از زمین و محصولات کشاورزی گرفته میشد.
این گونه مالیات را خراج مینامیدند. اهمیت کشاورزی از آنجا ظاهر میشود که بدانیم اکثر کسانی که در شهر زندگی میکنند و ناگزیر از قبول شیوه و الگوی زندگی شهرنشینی هستند، مصرفکنندهاند (و هر چه مرفهتر، پرمصرفتر) و زندگی شان از طریق تولید روستاییان و کشاورزان [که بر روی زمین و منابع طبیعی کار و تلاش میکنند] تأمین میشود و از خود تولیدی ندارند. اگر کشاورزان همّت کنند و با کار و تلاش، محصولات کشاورزی را رونق بیشتری دهند، احتیاجات شهرنشینان تأمین شده است، وگرنه هیچ شهرنشینی قادر به تهیۀ مایحتاج اولیۀ خود نیز نخواهد بود. در این صورت در هیچ مقطعی از زمان، کشاورزی اهمیت و ارزش خود را از دست نخواهد داد و همیشه به عنوان تأمینکنندۀ مایحتاج اولیۀ انسانها باقی خواهد ماند.
از سوی دیگر، شهرنشینان به طور مستقیم و بدون واسطه، مایحتاجشان را تأمین نمیکنند، بلکه آن را از طریق بازرگانان، واسطهها و سایر عوامل دستاندرکار که ایشان هم به نوبۀ خود، خریدار مازاد فرآوردههای حیوانی و نباتی کشاورزان هستند، به دست میآورند. البته کشاورزان نیز طبیعتاً لوازم زندگی نظیر پوشاک، ابزار کار و سایر مایحتاج
خود را با پولی که از طریق فروش مازاد بر مصرف محصولاتشان به دست میآورند، تهیه میکنند. این داد و ستدها به طور طبیعی باعث شکوفایی و پیشرفت اقتصادی جامعه خواهد شد و همۀ اینها به کار کشاورزان بستگی دارد. از این رو نابسامانی کار کشاورزان، هرگز در محدودۀ زندگی خود آنان باقی نمیماند؛ بلکه آثار خود را به همه جا گسترش داده و فعالیّتها را فلج میسازد و جامعه را به فاجعۀ اقتصادی و سرانجام به از هم پاشیدگی و نابودی میکشاند.
وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ فَإِنَّ فِی صَلاحِهِ وَ صَلاحِهِمْ صَلاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ وَ لا صَلاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ الاّ بِهِمْ لِأَنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَی الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ.
جریان خراج را به گونهای رسیدگی کن که وضع خراجدهندگان سامان یابد؛ زیرا اگر امر خراج و خراجگزار سامان داشته باشد، دیگر اصناف جامعه در آسایش و راحتی زندگی میکنند. طبقات دیگر جامعه جز با تکیه بر اینان آسایش و راحتی ندارند؛ زیرا مردم همگی جیرهخوار مالیات و مالیات دهندگاناند.
اگر قرار است دولت بر مالیات و خراج تکیه داشته باشد، میبایست زمینۀ آن را نیز فراهم کند. دولت باید در نگهداری زمین، تأمین آب، تنظیم شبکههای آبیاری، ایجاد نهرها، پلها، سدها، حفر چاههای عمیق و احداث راههای مختلف ارتباطی مابین مناطق کشاورزی، دهقانان زحمتکش را یاری و مساعدت نماید و با این تلاش، کشاورزی را رونق
بیشتری بخشد.
تنها در این صورت است که حکومت میتواند از مردم، انتظار پرداخت مالیات داشته باشد، وگرنه در کشوری که کشاورزی رونق ندارد و دهقانان به وسیلۀ کشت تأمین معاش نمیکنند و درآمد کافی ندارند، وضع هرگونه مالیاتی بر ملت، تحمیل طاقتفرسایی است که مردم را به سوی نارضایی و کشور را به سوی ناامنی و ویرانی و حکومت را به سراشیب سقوط میکشاند. از همین رو است که علی علیه السلام پرداخت مالیات را فرعی بر درآمدهای مردم دانسته و فرموده است: زمامدار پیش از آن که به فکر مالیات باشد، میبایست به عمران و آبادی کشور فکر کند.
وَ لْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلابِ الْخَرَاجِ لِأَنَّ ذَلِکَ لا یُدْرَکُ الاّ بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ الْبِلادَ وَ أَهْلَکَ الْعِبَادَ وَ لَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ الاّ قَلِیلاً.
باید توجه تو در آبادانی زمین از دقتی که در گرفتن مالیات به عمل میآوری، بیشتر باشد که دریافت خراج جز به آبادانی زمین ممکن نمیشود. کسی که بدون کوشش در آبادانی زمین از مردم خراج بخواهد، شهرها را ویران کرده و بندگان خدا را به هلاکت رسانده است. چنین حکومتی جز اندک زمانی باقی نخواهد ماند.
از همۀ طبقات زحمتکشتر و پرتلاشتر دهقانان هستند. زندگیشان اسیر عوامل طبیعی و پدیدههای جهان طبیعت است. کوچکترین اهمال و
بیتوجهی نسبت به رخدادهای جهان طبیعت و ناهمگونی با مساعدتهای آن برای او، زیان سنگینی را به بار خواهد آورد. به همین دلیل کشاورز، مجبور است همه روزه و در طول سال و در همۀ حالات، افکار و اوقات خود را متوجه مزرعه و کشتزار خود نموده و لحظهای غفلت ننماید؛ برخلاف دیگر طبقات که هر آن، میتوانند در کارشان به طور دلخواه رفتار کنند و زندگیشان را آن چنان که میخواهند تنظیم نمایند.
وقتی کار چنین طاقتفرسا و جانکاه است، بایستی سطح زندگی و مقدار درآمد نیز با آن متناسب گردد، تا کشاورز احساس کند که کارش به نفع اوست و ثمرۀ زحماتش به جیب دیگران نمیرود؛ هیچگاه احساس ستم و استثمار شدن نکند؛ زمین را از آن خود بداند و مطمئن باشد که هیچکس نمیتواند روزیاش را از او بگیرد.
در کنار همۀ این مسائل، باید نظرها و پیشنهادات کشاورز دربارۀ زمین و قدرت بهرهدهی آن نیز مورد توجه قرار بگیرد.
اگر مقدار مالیات را با درآمد خود متناسب نمیداند و یا از آفات نباتی و اثرات حاصله مینالد و در نتیجه خود را از پرداخت مالیات مقرر ناتوان میبیند، مسؤولان حکومتی بایستی مشکلاتش را درک کنند و برای اصلاح کارش از مالیات بکاهند یا مطلقاً از آن صرف نظر نمایند؛ زیرا کاستن مالیاتها [در هنگام نیاز کشاورزان] کاری است که منافع آن به خود دولت باز میگردد، و کشاورز با دستی بازتر و چهرهای شادابتر در آبادانی و اصلاح زمین و رفع نیازمندیهای ضروری میکوشد و باعث عمران مناطق کشاورزی و در نهایت جامعه میگردد.
نتیجۀ دیگر کار، احساس اطمینان و رضایتی است که کشاورزان را وادار میکند که حکومت موجود را از دل و جان دوست بدارند و در هنگام ناتوانی و گرفتاری یاریاش نمایند و در وقت شکست و بحران، به حمایت و پشتیبانیاش برخیزند. این است که علی علیه السلام میفرماید:
فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ أَوْ إِحَالَةَ أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ.
وَ لا یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَئُونَةَ عَنْهُمْ فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَةِ بِلادِکَ وَ تَزْیِینِ وِلایَتِکَ مَعَ اسْتِجْلابِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ وَ تَبَجُّحِکَ بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِیهِمْ مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ لَهُمْ وَ الثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ وَ رِفْقِکَ بِهِمْ.
فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَیِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ.
اگر مردم از سنگینی خراج، یا از آفت کشت، یا از قطع آب، یا از نیامدن باران و شبنم، یا از فاسد شدن دانه در اثر طغیان سیل و خشکسالی شکایت کنند، تو در گرفتن مالیات از آنان به قدری تخفیف ده که بتوانند کارشان را سامان دهند.
نباید این تخفیف برایت گران آید؛ زیرا این تخفیف، اندوختهای است که به دنبال آبادی شهرها و آرایش قلمرو تو، بعدها به تو باز میگردد؛ به علاوه، ستایش آنان را نیز نسبت به خویش بر میانگیزی و خود نیز ای این که عدالت را دربارۀ آنها به کار
بستهای، خوشحال خواهی شد. [همۀ اینها موجب میشود که] تو اعتماد خواهی کرد که در صورت نیرومندی به تو کمک خواهند کرد؛ چون تو باعث رفاه آنان گردیدی و آنها را به عدالت خویش عادت دادی و با آنان با نرمی رفتار کردی.
چهبسا حوادثی ضمن جریانات گوناگون رخ دهد که اگر حل آنها را به عهده آنان واگذاری، با طیب خاطر میپذیرند؛ زیرا عمران کشور، به هر اندازه بخواهی قابل توسعه است.
از بیان گذشتۀ علی علیه السلام میفهمیم که وقتی به کشاورزان، مالیات سنگین تحمیل شود و از طرفی در آبادانی و حفظ زمین و در جهت پیشبرد زراعت از جانب دولت اقدامی صورت نگیرد، آنها احساس خواهند کرد که برای خودشان کار نمیکنند و در مقابل زحمات طاقتفرسا و جانکاه، به درآمد مطلوبی نمیرسند و حاصل کارشان نصیب دیگران است.
حاصل این احساسها الزاماً دهقانان را به دروغ، فریبکاری، قاچاقفروشی، دزدی و سایر انحرافات وادار خواهد ساخت. به جای آن که با کار کردن بر روی زمین خوشان زندگیشان را تأمین کنند، روزگارشان را با جرم و جنایت خواهند گذراند و یا در لباس قطّاعالطّریق، در کمین هستیِ انسانها خواهد نشست.
رهآورد دیگر چنین وضعی این است که نیروهای جوان و فعّال روستاها برای دستیابی به زندگی مطلوب، راهیِ شهرها خواهند شد و در آن جا سر از دستفروشی [و اقدام به مشاغل کاذب که امروزه در شهرها مرسوم و رایج است] در خواهند آورد و نتیجۀ طبیعی این وضع بیکاری
جوانان پاک روستایی و آلوده شدن آنان به گناه و فساد و در نتیجه، ذلّت دولت و حکومت خواهد شد.
در دیدگاه علی علیه السلام سه عامل موجب انحطاط و سقوط حکومت است:
روحیۀ تکاثر و مالاندوزی در دولتمردان
سوءظن و بدبینی برای بقا و استمرار دولت
پندناپذیری از رخدادها و پیشامدها.
اگر دولتمردان از بقا و استمرار حکومت مطمئن نباشند و حکومت را متزلزل و در حال رفتن تصور کنند و به دنبال تکاثر و مالاندوزی باشند و از رخدادها و پیشامدها عبرت نگیرند، زمینۀ سقوط و انحطاط دولت و حکومت را فراهم کردهاند و چنین دولتی قابل ماندن و حکومت کردن نیست و خواه و ناخواه روزی، بساط آن برچیده خواهد شد.
وَ إِنَّمَا یُؤْتَی خَرَابُ الْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا وَ إِنَّمَا یُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاةِ عَلَی الْجَمْعِ وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.
خرابی زمین ناشی از تنگدستی کسانی است که بر روی آن کار میکنند. اهل زمین هنگامی وضعشان بد میشود که دولتمردان روحیۀ تکاثر داشته باشند و و از رخدادها عبرت نیاموزند.
یکی از اهداف اساسی و عالیۀ اسلام برقرار کردن عدل و قسط در
جامعه و به وجود آوردن اعتدال کامل در امت و جامعۀ اسلامی است.
اگر فرمانداری بخواهد (که بایستی بر این اساس رفتار نماید) عدالت را در انتخاب معاون رعایت کند، لازم است بهترین معاون را شایستهترین فرد از لحاظ اخلاق حسنه قرار دهد و کسی را که خُلق و خویش خداگونه است، انتخاب نماید.
روشن است شخصی که «تخلّقوا باخلاق اللّه»(1)را آویزۀ گوش قرار داده باشد، صفات زیر را نیز دارا خواهد بود:
دانا و اندیشمند است.
امین است.
تواناست.
کاردان است.
کارش روی حساب است.
از دقت و ابتکار برخوردار است.
از ادب و ظرفیت کامل بهرهمند است.
نیکان را دوست دارد و از بدان و ستمگران بیزار است.
متواضع است.
و در یک کلام، دارای تمام فضایل و کمالات انسانی است که برخی از آنها در کلمات امام علیه السلام تبلور یافته است:
ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَی أُمُورِکَ خَیْرَهُمْ وَ اخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَائِدَکَ وَ أَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ
1) (1) . بحارالانوار، ج 58، ص 129.
صَالِحِ الْأَخْلاقِ مِمَّنْ لا تُبْطِرُهُ الْکَرَامَةُ فَیَجْتَرِئَ بِهَا عَلَیْکَ فِی خِلافٍ لَکَ بِحَضْرَةِ مَلَإٍ وَ لا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیْکَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَی الصَّوَابِ عَنْکَ فِیمَا یَأْخُذُ لَکَ وَ یُعْطِی مِنْکَ وَ لا یُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ وَلایَعْجِزُ عَنْ إِطْلاقِ مَا عُقِدَ عَلَیْکَ وَ لا یَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الْأُمُورِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یَکُونُ بِقَدْرِ غَیْرِهِ أَجْهَلَ.
سپس در وضع معاونانت دقت کن و شایستهترین ایشان را بر امور خود بگمار. نامههای محرمانه ات را که متضمّن سیاستها و اسرار تو است به صالحترین آنان از نظر اخلاق اختصاص ده! و او کسی باشد که بعدها موقعیتش او را به خودپسندی نکشاند و هرگز در حضور مردم به مخالفت با تو نپردازد؛ در ارائۀ نامههای فرمانداران به تو و صدور پاسخ آنها بر اساس مصلحت تو غفلت نکند؛ چگونگی تنظیم پیمانها را بداند [و سستی به خرج ندهد] و اگر پیمانی به زیان تو بسته شده باشد، در بر هم زدن آن عاجز نباشد و نیز ارزش و موقعیت خویشتن را خوب بشناسد؛ زیرا هر کس ارزش خود را نشناسد، نمیتواند به ارزش دیگران پی ببرد، و به ناچار از برخورد با آنان میهراسد.
گفتیم از دیدگاه علی علیه السلام خداگونه بودن بهترین معیار انتخاب معاون محسوب میشود. حضرت، پس از بیان معیار گزینش معاون [و هر نوع انتخاب برای اعطای مسؤولیت]، مسألۀ دیگری را نیز مطمح نظر قرار داده و با ژرفنگری داهیانهای که خاصّ حضرتش میباشد، از راز نهفتهای که
از ویژگی و پیچیدگی وجود انسان سرچشمه میگیرد، پرده بر میدارد.
همه میدانیم کسانی که در مصدر امور قرار میگیرند، دوستان زیادی پیدا میکنند!! و عجیب است که این نوع دوستان اکثراً از اخلاق به ظاهر نیکو نیز برخوردار خواهند بود.
آری، اینان گاهی به لباس زُهّاد در میآیند و ثناگوی عُبّاد میشوند؛ زمانی از شهامت و شجاعت دم میزنند و رزم اسفندیار و رستم را به باد مسخره میگیرند؛ روزی خود را از حاتم سخیتر میپندارند و ساعتی خود را اندیشمند قرن تصور میفرمایند. در حالی که این گونه سخنان [و حرکتهای تصنّعی] ترفندها و نقشههایی است که فرصتطلبان میکوشند از طریق آن، ذهن مصادر امور را به خود جلب نمایند و زمام کارها را به دست گیرند.
به همین دلیل علی علیه السلام به مالک توصیه میکند که شناختهای شخصی خود را ملاک انتخاب قرار ندهد، بلکه علاوه از معیار گذشته، موارد زیر را نیز در نظر داشته باشد:
ثُمَّ لا یَکُنِ اخْتِیَارُکَ إِیَّاهُمْ عَلَی فِرَاسَتِکَ وَ اسْتِنَامَتِکَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ فَإِنَّ الرِّجَالَ یَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ وَ لَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِیحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَیْءٌ وَ لَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ کَانَ فِی الْعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَی نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ.
دیگر آن که نباید انتخاب معاونانت صرفاً روی خوشبینی و
اطمینان تو به آنان باشد؛ زیرا برخی از مردان با چاپلوسی و خوشخدمتی میکوشند خود را نزد فرمانداران، با تدبیر و وارسته و کاردان جا بزنند، حال آن که در ورای این چهرهها از درستی، امانت و دلسوزی خبری نیست. پس آنان را با کیفیت همکاریشان با نیکان پیش از تو بیازمای و بهترینشان را که در میان مردم به راستی و پاکدامنی معروفاند و در مردم اثر بهتری داشتهاند، برگزین؛ زیرا این امر، دلیل بر پیروی تو از فرمان خدا و امام تو خواهد بود.
پیش از این گفتیم که تقسیم کار، امری ضروری و تفکیک قوا از مهمترین و اساسیترین کارهای حاکم اسلامی است.
امام علیه السلام در این بخش، ضمن یادآوری تقسیم کار، مالک را به تعیین مسؤول مشخص برای هر کار و ویژگی آن مسؤول سفارش میدهد و میفرماید: مسؤولی که در رأس یک جریان قرار میگیرد، باید چنان قدرتی داشته باشد که بزرگی و عظمت کار بر وی چیره نشود و پیچیدگی امور، دچار پراکندگی و حیرت او نسازد؛ چرا که در نهایت، همۀ این عیوب به حساب والی و فرماندار گذاشته خواهد شد:
وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ لا یَقْهَرُهُ کَبِیرُهَا وَ لا یَتَشَتَّتُ عَلَیْهِ کَثِیرُهَا وَ مَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیْبٍ فَتَغَابَیْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ.
برای هر یک از کارهایت، مسؤولی انتخاب کن؛ مسؤولی که
اهمیت کار درماندهاش نکند و زیادی و تنوع آن به پراکندگی و حیرت دچارش نسازد. و هرگاه در معاونانت عیبی باشد و تو تغافل کنی، مردم آن را به حساب تو خواهند گذاشت.
هرگاه تجارت وسیلهای برای بهروزی و بهبودی زندگی و تأمین نیازمندیهای انسان باشد و در جهت سامان دادن وضع عمومی مردم و گشودن راه خدا به روی آنان، به کار گرفته شود، خوب و پسندیده و مورد تشویق اسلام است؛ ولی اگر تجارت و پیشه [و به عبارت دیگر مالاندوزی] به صورت هدف زندگی درآید و پلی برای تجمّلی و فخرفروشی به دیگران باشد، از نظر اسلام، مذموم و ناپسند و مایۀ بدبختی و شقاوت انسان خواهد بود.
در این بخش از بیانات مولا (که متن آن را بعداً خواهیم خواند)، مقصود از تجّار و صنعتگران قشرهایی هستند که تجارت و صنعت را هدف زندگی نمیدانند، بلکه این نوع تلاش را وسیلۀ تأمین معاش و سر و سامان دادن به وضع جامعه و تعالی بخشیدن به حرکت عالیه انسان میشناسند. در فرهنگ اسلام، تجارت با این دید، مورد تشویق قرار گرفته است.
بر همین اساس علی علیه السلام نیز خطاب به مالک اشتر میفرماید:
ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَیْراً الْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَ الْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وَ جُلَّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَ الْمَطَارِحِ فِی
بَرِّکَ وَ بَحْرِکَ وَ سَهْلِکَ وَ جَبَلِکَ وَ حَیْثُ لا یَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَ لا یَجْتَرِءُونَ عَلَیْهَا فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لا تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلْحٌ لا تُخْشَی غَائِلَتُهُ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَ فِی حَوَاشِی بِلادِکَ.
دیگر آن که دربارۀ [تجّار] و صاحبان صنایع، وصیت مرا بپذیر و تو نیز دربارۀ آنان به نیکی سفارش کن! چه آنها که در شهرها مقیماند و چه آنها که با کالاهایشان در گردشاند و چه کسانی که نیروی جسمی خود را به کار گرفتهاند [و دارای هنر میباشند]، زیرا اینها منشأ سود و اساس رونق زندگی هستند و نیازمندیهای مردم را از شهرهای دور و دراز، از طریق دریا و صحرا و راههای هموار و کوهستانی و نقاطی که مردم نمیروند و جرأت رفتن ندارند، فراهم میکنند. پس آنان مایۀ آشتی و محبت و صفایاند و ترس ضرر و خطر دربارۀ آنها نمیرود. و جویای احوال ایشان باش و به کارهای آنها رسیدگی کن؛ چه آنان که در حضور تو هستند و چه آنهایی که در شهرهای دیگر اقامت دارند.
اسلام در عین حال که تجارت را آزاد میداند و تجّار را مورد تشویق قرار میدهد، برای به دست آوردن سود، محدودیتهایی قائل شده و احکام و آداب به خصوص برای تجارت وضع کرده است و با شعار «اَلْفِقْهُ ثُمَّ المَتْجَر»(1)اعتقاد دارد که تجّار بایستی قبل از تجارت، آداب داد و ستد
1) (1) . الکافی، ج 5، ص 150.
را فراگیرند، تا کارشان موجب فساد جامعه نشود و خودشان هم گرفتار حرام نگردند.
از این رو فقهای عظام رضوان اللّه تعالی علیهم اجمعین در باب متاجر به استناد آثار ائمۀ معصومین علیهم السلام، برای کسانی که در امر خرید و فروش دست دارند [و به اصطلاح تاجر هستند]، توصیههایی را بدین شرح اعلام داشتهاند:
در جریان معامله، فروشنده با خریدار سختگیری و بدخلقی نکند.
در قیمت جنس، بین مشتریها تفاوت گذاشته نشود.
از هر گونه سوگند، حتی سوگند راست پرهیز شود.
در صورت نقص در کالا به مشتری یادآوری شود.
در صورت پشیمانی، خریدار حتیالامکان از پس گرفتن کالا امتناع نکند.
فروشنده از تعریف بیش از حدّ دربارۀ کالای خود پرهیز نماید.
کمفروشی نشود.
احتکار نگردد.
زورگویی نشود.
و...
بر همین مبنا علی علیه السلام خطاب به مالک اشتر میفرماید:
وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِکَ أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِیحاً وَ احْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَکُّماً فِی الْبِیَاعَاتِ وَ ذَلِکَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ وَ عَیْبٌ عَلَی الْوُلاةِ.
فَامْنَعْ مِنَ الْإِحْتِکَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنَعَ مِنْهُ وَ لْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لا تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ فَمَنْ قَارَفَ حُکْرَةً بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ وَ عَاقِبْهُ فِی غَیْرِ إِسْرَافٍ.
با همۀ اینها بدان که بسیاری از آنان در خرید و فروش، بیاندازه سختگیری میکنند و از خود بخلزننده نشان میدهند و برای به دست آوردن سود بیشتر، به احتکار میپردازند و در داد و ستد، زورگویی میکنند [و به هر قیمتی که خواستند میفروشند]. این کارها برای تودۀ مردم زیانبار و لکّۀ ننگی بر دامن زمامداران است.
بنابراین از احتکار جلوگیری کن! زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن جلوگیری فرمود. بایستی خرید و فروش به سادگی و با موازین عدل انجام گیرد و نرخها به هیچیک از طرفین (فروشنده و خریدار) فشار نیاورد. محتکرانی را که پس از گوشزد تو، دوباره به احتکار میپردازند، مجازات کن، امّا در مجازاتشان تندروی [و اسراف] نکن!
از این بیان میفهمیم که در تجارت اسلامی، هم احتکار، حرام است و هم زورگویی و انحصارطلبی.
همه میدانیم امروزه سرمایهداران مردم را از دو طریق در فشار قرار میدهند:
زمانی سعی میکنند مایحتاج مردم را با امکاناتی که دارند انبار کرده و
آن را در دسترس مردم قرار ندهند تا بعداً پس از گران شدن جنس و نایابی کامل، آن متاع را در بازار سیاه به فروش رسانند. این عمل را احتکار میگویند که در بینش اسلامی حرام بوده و محتکر قابل تعقیب و مجازات است.
گاهی هم عدهای از ثروتمندان دور هم جمع میشوند و با زدوبند، تلاش میکنند تا جنسی را در انحصار کامل خود قرار دهند، به طوری که خرید آن برای مردم آزاد نباشد و اگر کسی خواست جنس مورد نظر را تهیه نماید، بایستی از کانال آن خریداری کند. این عمل انحصارطلبی است و با بینش اسلامی سازگار نمیباشد.
علی علیه السلام قباحت و زشتی هر دو عمل را در جملۀ «وَاحْتِکاراً لِلْمَنافِعِ» و «تَحَکُّماً فِی الْبِیاعاتِ» بیان میفرماید و بر همین اساس، به مالک فرمان میدهد برای اجناس، نرخگذاری کند و تجار را در آزادی مطلق قرار ندهد و با این روش و با مجازات محتکران و انحصارطلبان، از سوءاستفادههای آنان جلوگیری نماید.
به طور مسلّم در هر جامعهای افرادی پیدا میشوند که به علل گوناگون نمیتوانند کاری انجام دهند، و یا به کاری مشغولاند؛ ولی این کار، کفاف زندگی آنها را نمیکند، از این رو درماندهاند و مستأصل. این گروه از افراد جامعه، اگر به وضعشان رسیدگی نشود، جوانانشان به فساد و آلودگی کشانده میشوند و ناتوانانشان از گرسنگی خواهند مرد.
ادامۀ این وضع برای جامعه [بالاخص جامعۀ اسلامی] خطرآفرین و
خواری زاست و الزاماً بایستی چارهای اندیشید که فقر و مصیبت مستمندان را درمان نمود و جوانانشان را به اعضای فعالی تبدیل کرد و آنها را به سطح آبرومندانهای ارتقا داد.
جهان مترقی امروز، مدعی همچون رسالتی است و شعار میدهد که با وضع قوانینی توانسته است تا حدودی کارگران را به حقوق واقعیشان رهنمون سازد و مستمندان را از وضع فلاکتبارشان نجات دهد.
به نظر ما در جهان امروز گرچه کارگران و مستمندان به وسیلۀ فشارهای روزافزونشان به نوایی ناچیز نائل آمدهاند، ولی به نظر ما این ادعا از حدّ شعار فراتر نرفته است؛ زیرا هماکنون نیز کارگران و مستمندان در دنیای پیشرفتۀ صنعتی [همانند امریکا، شوروی، انگلستان، آلمان، فرانسه و...] با وضع جانکاهی که دارند هنوز ندای مبارزه با استثمار و فقر و فلاکت سر میدهند و برای نجات از وضع موجودشان یاری میطلبند.
بر عکس، در فرمان امام علیه السلام قانون کارگری و نحوۀ رسیدگی به وضع مستمندان، در عین جامعیت و مترقی بودنش و با وصف این که بیش از هزار و سیصد سال پیش از قوانین جهان مترقی کنونی وضع شده است، از مرحلۀ شعار به عمل رسیده و مالک موظّف بوده است فرمان مولایش را بدین شرح اجرا کند:
ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِی الطَّبَقَةِ السُّفْلَی مِنَ الَّذِینَ لا حِیلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاکِینِ وَ الْمُحْتَاجِینَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَی وَ الزَّمْنَی فَإِنَّ فِی هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً وَ احْفَظْ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیْتِ مَالِکِ وَ قِسْماً مِنْ غَلّاتِ صَوَافِی
الْإِسْلامِ فِی کُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلْأَقْصَی مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلْأَدْنَی.
وَ کُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ فَلا یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ فَإِنَّکَ لا تُعْذَرُ بِتَضْیِیعِکَ التَّافِهَ لِإِحْکَامِکَ الْکَثِیرَ الْمُهِمَّ فَلا تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ.
وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لا یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیُونُ وَ تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ فَفَرِّغْ لِأُولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْیَةِ وَ التَّوَاضُعِ فَلْیَرْفَعْ إِلَیْکَ أُمُورَهُمْ ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَی اللَّهِ یَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلاءِ مِنْ بَیْنِ الرَّعِیَّةِ أَحْوَجُ إِلَی الْإِنْصَافِ مِنْ غَیْرِهِمْ وَ کُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَی اللَّهِ فِی تَأْدِیَةِ حَقِّهِ إِلَیْهِ.
وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ الْیُتْمِ وَ ذَوِی الرِّقَّةِ فِی السِّنِّ مِمَّنْ لا حِیلَةَ لَهُ وَلایَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ وَ ذَلِکَ عَلَی الْوُلاةِ ثَقِیلٌ وَ الْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ وَ قَدْ یُخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَی أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ.
در خصوص طبقۀ پایین رعیت، بالاخص بیچارگان و درماندگان و مستمندان و نیازمندان و افتادگان و معلولان که در میانشان افراد عفیف و آبرومند وجود دارند، همواره خدا را در نظر داشته باش و آنچه را که خدا از حقّ خود برای آنان نزد تو سپرده است، در اختیارشان قرار ده و از بیتالمال مسلمانان و از زمینهای غنیمتی اسلام، در هر شهری برای آنان سهمی در نظر بگیر؛ زیرا برای دورترین مسلمان همچون نزدیکترین آنها سهمی وجود دارد.
هر مسلمانی در هر کجا باشد، نصیبی دارد و تو مسؤول رعایت حقّ همه هستی. زنهار خوشی فراوان، تو را از رسیدگی به وضع
آنان منصرف نسازد؛ چرا که تو از نرسیدن به امور جزئی به خاطر سرگرمی، به کارهای بسیار مهم معذور نیستی. پس فکرت را از امور ایشان باز مدار و چهره از آنان برمگردان!
به کارهای کسانی رسیدگی کن که امکان حضور یافتن نزد تو را ندارند و مردم، آن را به چشم حقارت مینگرند و خوار میشمارند. برای تصدّی امور این گروه از نیازمندان از نیروهایی که اهل خشیت و تواضعاند انتخاب کن تا کارهایشان را نزد تو بیاورند. سپس دربارۀ آنان به گونهای رفتار کن که روز قیامت معذور باشی؛ زیرا این دسته از میان سایر مردم به عدل و انصاف نیازمندترند؛ و در ادای حقّ تمامی افراد جامعه تو باید نزد خدا عذر داشته باشی.
یتیمان را بنواز و سالخوردگان درمانده را [که خود را در موضع گدایی قرار نمیدهند] فراموش مکن! این وظیفه [و اجرای تمامی حق] بر زمامداران، سنگین و طاقتفرساست؛ ولی خداوند آن را برای بندگانی که طالب آخرتاند و در این راه صبورند و به وعدههای خدا اعتماد دارند، آسان میگرداند.
گفتیم که در جهان امروز، کارگران با تحمل فشارها و ناراحتیهایی توانستهاند امتیازاتی [همچون کاهش ساعات کار، افزایش دستمزد، دریافت غرامت در زمان اخراج و تشکیل صندوق بیمههای اجتماعی] به دست آورند. بهتر است بدانیم که اوّلاً این نتایج، به واسطۀ تلاش پیگیر و مداوم کارگران در طول سالیان متمادی به دست آمده است و مجالس قانونگذاری به خودی خود، توجهی به آنها نکرده و لحظهای در بهبود وضع آنان نکوشیدهاند؛ بلکه در برابر خواستههای کارگران مقاومتها
کردهاند. ثانیاً این قوانین، جامع افراد نیست و بسیاری از موارد ضروری را در بر نمیگیرد. ثالثاً سالخوردگان، یتیمان، بیسرپرستان و کودکانی که نمیتوانند کاری انجام دهند، در این قوانین، جایی ندارند و برایشان فکری نشده است؛ در حالی که در عهدنامۀ علی علیه السلام نخست این که وضع قانون بدون درخواست کارگران از طرف قانونگذار مطرح شده است.
دوّم این که همۀ افراد مستمند به طور کامل مورد توجه قرار گرفتهاند. سوّم این که دولت خود را موظف و مسؤول اجرای قانون میشناسد و گروهی را برای پیدا کردن افراد مستمند مأمور میکند.
از ویژگیهای حاکم مردمی این است که مردم را از خود میداند و خودرا ازمردم. براین اساس، حاضر نیست بین خود و مردم، مانع و حاجب ایجاد کند، بلکه در صدد است با مردم و در کنار مردم زندگی نماید.
این روش، علاوه بر این که مردم را نسبت به حاکم خوشبین و دلگرم خواهد کرد [و مردم را پشتیبان حکومت] باعث میشود نیروها و عوامل فرصتطلب [که در صدد فساد و خیانت هستند] نتوانند ذهن مصادر امور را نسبت به مردم بدبین نمایند و از این طریق، حاکم را در جهت ضدّیت با مردم قرار دهند. از این رو علی علیه السلام به مالک تأکید میکند که همیشه در ارتباط مستقیم با مردم باشد و شرایطی را ایجاد کند که همۀ اقشار بتوانند به دور از هر گونه تکلّف و تشریفات، در محیطی خالی از رعب و وحشت، مسائل و مشکلاتشان را با ولی مطرح کنند و اگر ظلمی بر ایشان رفته است، ظالم را رسوا و خیانت را افشا نمایند و خائن را به سزای عملش برسانند:
وَ اجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَ أَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَ شُرَطِکَ حَتَّی یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لا یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ.
ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِیَّ وَ نَحِّ عَنْهُمُ الضِّیقَ وَ الْأَنَفَ یَبْسُطِ اللَّهُ عَلَیْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ وَ یُوجِبُ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ وَ أَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً وَ امْنَعْ فِی إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ.
بخشی از برنامۀ روزانه ات را به نیازمندان اختصاص بده! شخصاً آنان را ملاقات کن و در مجلس عمومی با آنان شرکت نما، و برای [خشنودی] خداوندی که تو را آفریده است، [با آنان] فروتن باش! در این مجلس، به لشکریان و یارانت بگو کنار بروند و مزاحم اشخاص نشوند تا کسی که میخواهد با تو حرف بزند، بدون لکنت با تو گفتوگو کند؛ زیرا من بارها از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدهام که میفرمود: «امتی که در میانشان حقّ ضعیف، به آسانی و بدون ترس و لکنت از قوی ستانده نشود، هرگز پاک و آراسته نخواهند شد.
سپس سعی کن که با آگاهی، برخوردهای تندشان را تحمل کنی، و تنگ حوصلگی و خودخواهی را از خود دور کن تا خدا درهای رحمتش را به رویت بگشاید و صواب طاعتش را به تو ارزانی فرماید. آنچه میبخشی، با گشادهرویی ببخش و اگر به علتی میخواهی منع کنی، با مهربانی و عذرخواهی منع کن!
به دقت بنگرید اگر در حکومتی تنها این اصل از اصول عدالتگستر، اجرا و عملی شود آیا فرصتطلبان و خائنان و فسادپیشگان خواهند توانست به فساد و خیانت دست یازند و مردم و حکومت را از راه خیر و صلاح، به فساد و آلودگی سوق دهند و مسؤولان را به خاطر بیخبری از مردم به تصمیمگیریهای غیرمردمی وادارند و مردم را به دلیل دوری از مسؤولان در سوز و گداز بیدرمانی، به این سو و آن سو کشانند؟
در مباحث پیشین، از تقسیم کار و تفکیک قوا سخن گفتیم. اکنون اضافه میکنیم که رمز موفقیّت مسؤولان در کارهای اجرایی در دو نکتۀ اساسی نهفته است:
پر واضح است که مسؤولان ردۀ بالا هیچ گاه قادر به انجام همۀ وظایف مربوط نخواهند بود و الزاماً بیشترین کارهای خود را به معاونان محوّل خواهند کرد. البته کارهایی هم وجود دارد که دخالت مستقیم آنان را ایجاب میکند. برای این که مسؤول بتواند هم نسبت به کارهای معاونان اشراف داشته باشد و هم کارهای مستقیم خود را به شایستگی انجام دهد، لازم است کارهای اولویّتدار را از کارهای جزئی و غیرضروری [و مسائلی که معاونان میتوانند از عهدۀ انجام آنها برآیند] تفکیک نماید؛ مسائل اولویّتدار را با سرعت و دقت و شایستگی مستقیماً انجام دهد و انجام مسائل غیر ضروری را از معاونان طلب نماید.
پس از مشخص شدن وظایف و معین شدن اولویّتها، ضروری است که برای هر کار، زمان مناسبی منظور شود و کار به طور روزانه انجام
پذیرد؛ یعنی کار امروز به فردا و کار فردا به پسفردا موکول نگردد.
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لا بُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعْیَا عَنْهُ کُتَّابُکَ وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ یَوْمَ وُرُودِهَا عَلَیْکَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ وَ أَمْضِ لِکُلِّ یَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْمٍ مَا فِیهِ.
در میان کارهای تو، کارهایی است که ناگزیر خود باید انجام دهی. یکی از این کارها، رسیدگی به کار معاونان است، در مورادی که دبیرخانه از عهدۀ آن بر نمیآید، دیگر انجام دادن نیازمندیهای مردم است که معاونانت از تسریع در آنها احساس ناتوانی میکنند. برای هر روز، کار همان روز را اختصاص ده؛ زیرا کار هر روز، به همان روز بستگی دارد.
تزکیه و خودسازی، یکی از اصول تربیتی اسلام است. هدف از تزکیه این است که انسان خود را از هر خصلت ناروا که مانع کمال و کرامت نفس است پیراسته سازد و از این طریق، آمادۀ پذیرش خصلتهای سازنده و پاک انسانی شود و در نتیجه، تعادل و رشد لازم را برای انسانتر شدن و به خدا نزدیک شدن به دست آورد.
در اسلام، هر کار خیر و مفیدی اگر با انگیزۀ پاک خدایی توأم باشد، عبادت است. بر این اساس، همۀ کارهای مسؤولان و دستاندرکاران اجرایی اگر خالصانه و برای خدا باشد، عبادت خواهد بود. علی علیه السلام برای این که مسؤولان با این دید که همۀ کارهایشان عبادت است، به عمل زدگی
گرفتار نشود و از انجام فرائض غفلت نکنند، به مالک فرمان میدهد که بهترین اوقاتش را به عبادت اختصاص دهد و نماز را که تجلیگاه عروج انسان به مبدأ هستی است، به طور کامل و بدون کم و کاست، با تمام توان و نیرو، سرلوحۀ همۀ کارهایش قرار دهد:
وَ اجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِیتِ وَ أَجْزَلَ تِلْکَ الْأَقْسَامِ وَ إِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیَّةُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیَّةُ وَ لْیَکُنْ فِی خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَکَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِی هِیَ لَهُ خَاصَّةً فَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِکَ فِی لَیْلِکَ وَ نَهَارِکَ وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَی اللَّهِ مِنْ ذَلِکَ کَامِلاً غَیْرَ مَثْلُومٍ وَ لا مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ.
بهترین اوقات و شایستهترین بخشهای آن را برای عبادت [و تزکیۀ نفس خود] قرار ده؛ گرچه تمام کارهایی که میکنی، اگر با نیّت پاک و خالصانه و به خیر مردم باشد، برای خداست.
انجام واجبات الهی که فقط برای خداوند است، باید در وقت مخصوصی باشد. پس در شبانهروز، تن و جان خویش را به او واگذار کن و وظایفی را که وسیلۀ تقرّب به خداست، به طور وافی و کافی به جای آر هرچند که تنت را آزرده و فرسوده سازد.
در اسلام، با همۀ دقت و سختگیری که در عبادت فردی [و به هنگام خلوت] ملحوظ شده، در نماز جماعت، رعایت اضعف مأمومین، اصل قرار گرفته است. این اصل از این جهت است که اسلام برای اجتماع و
حضور مردم در صف واحد، ارزش و اعتبار خاصی قائل است؛ لذا بر همین مبنا شارع مقدس اسلام برای شرکت در نمازهای جمعه و جماعت، ثواب مضاعف در نظر گرفته است و همۀ اینها برای این است که مسلمانان حضور دائمیشان را در صحنه حفظ کنند و از تفرّق و تشتّت و رهبانیّت و مانند آن در امان باشند، روی همین اصل علی علیه السلام بر مالک فرمان میدهد:
وَ إِذَا قُمْتَ فِی صَلاتِکَ لِلنَّاسِ فَلا تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لا مُضَیِّعاً فَإِنَّ فِی النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله حِینَ وَجَّهَنِی إِلَی الْیَمَنِ کَیْفَ أُصَلِّی بِهِمْ فَقَالَ صَلِّ بِهِمْ کَصَلاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ کُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً.
چنانچه با مردم به نماز جماعت برخاستی، نهچندان نماز را طولانی کن که مردم از آن به ستوه آیند و نه با عجله نماز را ضایع گردان؛ زیرا در میان نمازگزاران کسانی یافت میشوند که ممکن است بیمار بوده و یا کار داشته باشند. و من از رسولخدا صلی الله علیه و آله به هنگامی که مرا به یمن اعزام میفرمود، پرسیدم نماز را با آنها به چه کیفیتی بخوانم؟ آن حضرت فرمود: «مانند نمازی که با ضعیفترینشان میگزاری با آنان نماز بخوان و نسبت به مؤمنان مهربان باش!»
در مورد ویژگیهای حاکم مردمی گفته شد که این نوع حاکم همیشه با مردم است و حاضر نیست بین خود و مردم حاجب و مانع ایجاد کند.
امام علی علیه السلام در این بخش از فرمان، ضمن بیان مفاسد جدایی حاکم از مردم، ثمره و نتایج حیاتی مردمی بودن را نیز چنین مطرح میفرماید:
وَ أَمَّا بَعْدُ فَلا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِیَّتِکَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلاةِ عَنِ الرَّعِیَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَ الْإِحْتِجَابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِیرُ وَ یَعْظُمُ الصَّغِیرُ وَ یَقْبُحُ الْحَسَنُ وَ یَحْسُنُ الْقَبِیحُ وَ یُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ إِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لا یَعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَیْسَتْ عَلَی الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ.
وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ فَفِیمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ أَوْ فِعْلٍ کَرِیمٍ تُسْدِیهِ أَوْ مُبْتَلیً بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا مِنْ بَذْلِکَ مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیْکَ مِمَّا لا مَئُونَةَ فِیهِ عَلَیْکَ مِنْ شَکَاةِ مَظْلِمَةٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ.
اما بعد، مبادا پردهنشینی و رو نشانندادنت به رعیّت، طولانی شود؛ چرا که غیبت زمامداران از مردم، نوعی تنگنا [برای خود یا برای مردم] و آگاه نبودن به امور است. از اینها گذشته در حجاب بودن، رعیّت را از آنچه دور از آنان میگذرد بیخبر میدارد و این سبب میشود که در نظرشان بزرگ، کوچک و کوچک، بزرگ و نیکو، زشت و زشت، نیکو آید و حق با باطل مخلوط گردد. والی هم بشر است و به کارهایی که مردم از او پنهان میدارند، نمیتواند پی ببرد و حق هم نشانههای خاصی
ندارد که بشود با آنها راست را از دروغ بازشناخت.
تو به هر حال یکی از دو نفر هستی: یا فردی هستی بخشنده در راه حق؛ در این صورت چرا از حقّ واجبی که میبخشی و کار نیکویی که انجام میدهی، خود را پنهان میداری؟ و یا فردی هستی بخیل [که از تو خیری به مردم نمیرسد] و به زودی مردم از تو ناامید شوند و دیگر از پیشگاهت درخواستی نکنند.
وانگهی، بیشتر نیازهای مردم به تو، از چیزهایی است که برآوردنش هزینهای ندارد. نیازشان یا شکایت از ستمی است که به ایشان رسیده است و یا خواهان عدالت و انصاف تو در معامله یا کاری هستند.
در این قسمت از سخنان مولا، نکات زیر مورد توجه اساسی قرار گرفته است:
برای به دست آوردن «اطلاعات» دو راه متصوّر است: اولین راه این است که حاکم با بسیج نیروهای مخفی و آشکار و از طریق کانالهای مختلف، در جریان رخدادها و مسائل مملکتی قرار میگیرد؛ دومین راه این است که حاکم گهگاه به طور مستقیم، با مردم رابطه داشته باشد و از طریق خود مردم [که طبعاً نیروهای موافق و مخالف را تشکیل میدهند]، نسبت به رخدادها و جریانها آگاهی پیدا کند. از دیدگاه امام علی علیه السلام بهترین راه، راه ارتباط مستقیم با مردم است؛ زیرا مردم با دیدن والی [البته با رعایت شرایط و خصوصیاتی که قبلاً در مورد ویژگیهای حاکم مردمی
گفته شد]، حقایق را گفته و از واقعیات پرده بر میدارند و این خود وسیلهای خواهد بود که حاکم بتواند نسبت به اطلاعات جمعآوری شده [از طریق نیروهای مخفی و آشکار] ارزیابی، صحیح و نتیجهگیری، منطبق با واقعیات داشته باشد.
شناخت جریانهای حق از باطل (به ویژه در مسائل اجتماعی) بدون رویارویی با افکار و اندیشههای مردم و تنها از راه تفکر، یا از طریق اطلاعات جمع آوری شده و یا از مسیر تلفیق این دو ممکن نیست؛ زیرا انسانها به دلیل پیچیدگیهایی که دارند، حاضر نخواهند شد مسائل را به گونهای که در درونشان میگذرد بازگو کرده و در اختیار مخبران قرار دهند، اما به هنگام رویارویی با حاکم به خاطر اعتمادی که به او دارند، مسائل را خواهند گفت و واقعیات را آن چنان که هست، معرفی خواهند کرد.
در بینش اسلامی هدف از حکومت، پیاده شدن احکام الهی است و حکمران، امانتدار و نگهبان حقوق مردم محسوب میشود.
این اصل اسلامی، هم تکلیف حکمران را مشخص میکند و هم تکلیف خویشاوندان و نزدیکان حاکم را. تکلیف حاکم این است که حکومت را شکار تصوّر نکند و در پی کسب مال و ثروت و جیفۀ دنیوی نباشد، بلکه تنها هدفش پیاده کردن احکام الهی باشد. خویشان حاکم نیز
وظیفه دارند حاکم را وسیلۀ سوءاستفاده قرار ندهند و با نام و عنوان حاکم، زورگویی و چپاولگری را پیشۀ خود نسازند؛ ولی اگر چنین حرکتی را شروع کردند، حاکم به حکم اسلام مکلّف است برای پاسداری از عدالت اجتماعی و طرفداری از حقوق مستضعفان، با گرایشهای نادرست آنان برخورد قاطع و جدّی داشته باشد و با قطع کردن ریشهها و عوامل سوءاستفاده، از بیعدالتی، خودکامگی، چپاولگری و بیانصافی این قبیل حاشیهنشینان جلوگیری نماید:
ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الْأَحْوَالِ.
وَ لا تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِیَتِکَ وَ حَامَّتِکَ قَطِیعَةً وَ لا یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ یَلِیهَا مِنَ النَّاسِ فِی شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ یَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَی غَیْرِهِمْ فَیَکُونَ مَهْنَأُ ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ وَ عَیْبُهُ عَلَیْکَ فِی الدُّنْیَا وَ اْلآخِرَةِ.
همچنین فرماندار را نزدیکان و خویشانی است که به خودسری و گردنکشی و دستدرازی [به مال مردم] و بیانصافی در خرید و فروش با آنان خو گرفتهاند. تار و پود ایشان را با از بین بردن موجبات آن روشهای نکوهیده، برانداز!
و به کسی از اطرافیان و خویشاوندانت، زمینی واگذار مکن و به هیچوجه اجازه مده [آنان] مزرعهای بستانند که با تسلط بر آن مزرعه، موجبات زیان همسایگان را (از قبیل تجاوز به آب و یا تحمیل کارهایی که بایستی به طور شرکت انجام دهند)، فراهم
آورند و هزینۀ کشتزار اینان بر روستاییان تحمیل شود. در این صورت، سودش برای آنان و بدنامی و سرزنش آن در دنیا و آخرت از آنِ تو خواهد بود.
در این جملات، حضرت روی برخی از اسباب و عوامل سوءاستفاده انگشت گذارده است و به خوبی نشان داده که چگونه خویشاوندان و حاشیهنشیان حاکم با توسل به عناوین مختلف، به چپاول و غارت اموال دیگران دست میزنند و از این که مِلک آنان در نزدیکی مِلک مستضعفی قرار گرفته است، ملک دیگران را تصاحب میکنند و از انجام کارهایی که مشترکاً بایستی انجام شود، طفره میروند.
یکی از اصول مهم و حیاتی در قوانین اسلام، اصل مساوات و برابری تمام افراد، در مقابل قانون است. بر اساس این اصل، شارع مقدس مجازات هر جرمی را برای همۀ افراد به طور مساوی مقرّر داشته است و تمام انسانها بدون در نظر بودن مقام و شخصیت و موقعیت اجتماعیشان و بدون ملاحظۀ دوستی و فامیلی و... برای جرم یکسان، به کیفر یکسان خواهند رسید و هیچ مسألهای مانع از اجرای مساوات نخواهد شد.
علی علیه السلام با همین دید خطاب به مالک اشتر میفرماید:
وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَ الْبَعِیدِ وَ کُنْ فِی ذَلِکَ صَابِراً مُحْتَسِباً وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَ خَاصَّتِکَ حَیْثُ وَقَعَ وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ.
و همیشه حق و عدالت را گرچه بر نزدیک و دور باشد اجرا کن و در این راه بردبار و شکیبا باش و عملت را به حساب خدا بگذار، اگرچه از به کار بردن حق به خویشان و نزدیکانت زیان برسد. و همیشه به عاقبت حق بیندیش، زیرا که پایان حق، ستایشانگیز است.
اسلام اعتماد متقابل مسؤولین و مردم به یکدیگر را یکی از ارکان حیاتی حکومت میشناسد و معتقد است که حاکم و مردم، بدون چنین اعتمادی قادر به ادامۀ حیات اجتماعی نخواهند بود. همان طور که حاکم باید نسبت به مردم، اعتماد و حسن ظنّ داشته باشد، ضروری است که مردم نیز نسبت به حاکم اعتماد و حسن ظنّ داشته باشند. از این رو هرگاه مسائلی بر مردم مشتبه شد [و احتمال دادند جریان سوئی انجام گرفته است] و در اطراف عزلها، نصبها، قراردادها و... سؤالی برایشان مطرح گردید، حاکم وظیفه دارد تا مردم را در جریان قرار دهد و با توجیه اصولی و منطقی، اذهان امت اسلام را روشن، اعتمادشان را جلب و ابهامشان را مرتفع سازد:
وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیَّةُ بِکَ حَیْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ وَ اعْدِلْ عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ رِیَاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ وَ رِفْقاً بِرَعِیَّتِکَ وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ عَلَی الْحَقِّ.
اگر مردم دربارۀ تو گمان بد بردند، عذر و دلیلت را آشکارا برایشان مطرح کن و سوءظنّ مردم را از اذهانشان دور نما؛ زیرا
این شیوه، دربارۀ خود تو ریاضت و برای رعیت، لطف است و مرحمت؛ و این عذرخواهی وسیلهای خواهد بود که حقّ و عدالت را به آنان بیاموزی و به پیروی از حق وادارشان سازی.
از این جملات، نتایج حیاتی توجیه منطقی و اصولی مسائل نیز به شرح زیر روشن میشود:
این بینش [و به عبارت دیگر این نوع برخورد با مردم] باعث خواهد شد که والی بر نفس خودش تسلّط پیدا کند و با این تسلّط - که خود نوعی ریاضت است - بتواند با بدیها و هواهای خود و دیگران مبارزه نماید.
آیین الهی اسلام بیش از هر چیز انسانها را به صلح و سازش و زندگی مسالمتآمیز دعوت میکند و با شعار «اَلصُّلْحُ خَیْرٌ»(1)صلح را به عنوان یکی از مهمترین اهداف عالیۀ خود مطرح میسازد.
در ضمن سیاست خارجی و داخلی اسلام را بر اساس زندگی
1) (1) . آشتی، نیکوست.
مسالمتآمیز استوار تنظیم میکند، و همیشه و در همه جا در پی آن است که در جهان صلح و آرامش برقرار باشد.
مطابق این اصل، هر گاه از جانب دشمن، صلح و آرامش پیشنهاد شود، حاکم اسلامی (با شرایطی که بیان خواهد شد) موظّف است از صلح استقبال کند و جنگ را متارکه نماید.
اکنون که با این سیاست کلّی اسلام آشنا شدیم، ببینیم آیا صلح در همه جا و در همه حال و بدون قید و شرط، مورد پذیرش اسلام قرار گرفته یا این که پذیرش صلح از شرایط خاصی برخوردار است؟ به اجماع همۀ فقهای شیعه - رضوان اللّه تعالی علیهم اجمعین - شرط اساسی، تن دادن به صلح این است که سازش به نفع اسلام و به سود مسلمانان باشد. اگر صلح به ضرر اسلام و موجب ضعف مسلمانان باشد، تن دادن به چنین صلحی روا و جایز نیست. بر همین اساس علی علیه السلام میفرماید:
وَ لا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ و لِلَّهِ فِیهِ رِضًا فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِکَ وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِکَ وَ أَمْناً لِبِلادِکَ وَ لَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ اتَّهِمْ فِی ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ.
صلحی را که دشمن بر تو عرضه کند و مطابق رضای خدا باشد، ردّ مکن؛ زیرا صلح موجب آسایش لشکریان و آسودگی خاطر تو و ایمنی کشور خواهد بود. اما بعد از آشتی و سازش، سخت بر حذر و بیدارباش؛ چهبسا پیشنهادهای صلح برای اغفال طرف است. بنابراین بهتر است احتیاط را از دست ندهی و خوشبینی را در این سازش مورد اتّهام قرار ده.
با دقت در بیانات مولا، فوائد اساسی صلح نیز روشن میشود:
با استقرار و حاکمیّت زندگی مسالمتآمیز، ارتش و قوای مسلّح از رفاه و آسایش برخوردار میشوند.
حاکم اسلامی نیز از آرامش و امنیت روحی لازم بهره میبرد و در سایۀ این آرامش میتواند نابسامانیهای مملکت را سامان بخشد.
و از همۀ اینها مهمتر افراد جامعه که بهترین آمالشان امنیت است، به آن میرسند.
مولا، بعد از بیان این فوائد متذکّر میشود که پس از اعلام صلح نبایستی از دشمن غافل شد؛ زیرا دشمن، دشمن است و هر آن در صدد بیرون راندن حریف خود از میدان میباشد. چهبسا پیشنهاد صلح برای تجهیز قواست. از این رو، لازم است حاکم با احتیاط حرکت کند و خوشبینی خود را به سوءظنّ و بدگمانی نسبت به دشمن مبدّل سازد.
وفای به عهد و پایبندی به تعهّدات از نظر اسلام از عالیترین فضائل انسانی است. قرآن کریم و آثار ائمّۀ معصومین علیهم السلام حاکی از این است که وفای به عهد، یکی از شرایط اساسی ایمان محسوب میشود و تخطّی از آن، در حکم بیدینی و بیایمانی است.
این اصل در محدودۀ روابط داخلی مسلمان با یکدیگر خلاصه نمیشود، بلکه مسلمانان موظفاند در برابر بیگانگان و کفّار نیز این اصل را رعایت نمایند.
وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَةِ وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ.
فَلا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ وَ لا تَخِیسَنَّ بِعَهْدِکَ وَ لا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ فَإِنَّهُ لا یَجْتَرِئُ عَلَی اللَّهِ الاّ جَاهِلٌ شَقِیٌّ
وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَی مَنَعَتِهِ وَ یَسْتَفِیضُونَ إِلَی جِوَارِهِ فَلا إِدْغَالَ وَ لا مُدَالَسَةَ وَ لا خِدَاعَ فِیهِ.
وَ لا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ وَ لا تُعَوِّلَنَّ عَلَی لَحْنِ قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْکِیدِ وَ التَّوْثِقَةِ.
وَ لا یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْرٍ لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللَّهِ إِلَی طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ الْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَی ضِیقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَیْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اللَّهِ فِیهِ طِلْبَةٌ لا تَسْتَقْبِلُ فِیهَا دُنْیَاکَ وَ لا آخِرَتَکَ.
اگر بین خود و دشمنت پیمان بستی یا به او امان دادی، به عهدت وفا کن و شرط امانت را روی تعهدی که کردهای به جای آر و خود را در مقابل چیزی که به دشمن دادهای، سپر قرار ده؛ زیرا هیچیک از واجبات الهی که همۀ مردم با اندیشههای گوناگون و عقیدههای پراکندهای که دارند دربارۀ آن شدیداً اجتماع داشته
باشند، بهتر از وفای به عهد نیست. مشرکان نیز پیش از اسلام، وفای به عهد را بین خود لازم میدانستند؛ زیرا وبال پیمانشکنی و خیانت را دریافته بودند.
پس مبادا به عهدی که بستهای وفا نکنی؛ و هیچ وقت عهدت را نقض نکن و دشمنت را فریب مده؛ زیرا غیر از آدم بدبخت و نادان، کسی را یارای زیر پا گذاردن پیمانی که به نام خدا با این و آن میبندد، نیست.
خداوند عهد و پیمانش را باعث ایمنی و حریم آسایش قرار داده است که در سایۀ آن، انسانها به زندگی ادامه دهند؛ پس در این راه، دغلکاری و فریب و نیرنگ و فساد نیست.
نباید قراردادی را امضا کنی که در آن، راه فرار و بهانهتراشی باز باشد. پس از تحکیم و تنظیم قرارداد، گفتار دوپهلو (توریه، تفسیر و تأویل) به کار مبر و سختی کار که باید در آن عهد خدا را مراعات کنی، تو را بدون حق وادار به شکستن پیمان نسازد.
زیرا شکیبایی در برابر مشکلی که امید گشایش آن را داری و عاقبت پسندیدهای که برایت به بار میآورد، بهتر از نیرنگی است که وبالش گردنت را بگیرد و از ناحیۀ خدا چنان مورد تعقیب قرارگیری که در دنیا و آخرت عذری برایت نباشد.
اسلام علیرغم حکومتهای شرق و غرب، استقرار حکومت را با سفّاکی و خونریزی ممکن نمیداند و معتقد است خونریزی پایههای حکومت را متزلزل میکند و باعث انتقال حکومت به دیگری میگردد.
این بینش حاکی از اعتقاد راسخ اسلام به کرامت انسان است. اسلام
برای هر فرد انسان آنچنان کرامتی قائل است که کشتن یک فرد را در حکم کشتن همۀ انسانها و احیای یک فرد را در حکم احیای همۀ انسانها میداند:
إِیَّاکَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا بِغَیْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَی لِنِقْمَةٍ وَ لا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لا أَحْرَی بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَلا تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ.
از خونریزی ناحق دوری کن؛ زیرا هیچ چیز بدتر از خونریزی ناحق خشم و غضب خداوند را بر نمیانگیزد و نعمت [الهی] را از کف بیرون نمیبرد و عمر را کوتاه نمیکند؛ و خداوند در روز قیامت به اول چیزی که رسیدگی میکند، قتل نفس است. پس برقراری حکومتت را با ریختن خون حرام استوار مکن؛ زیرا ریختن خون حرام از اموری است که حکومت را ضعیف و سست میگرداند، بلکه آن را از بین میبرد و به دیگری منتقل میکند.
وَ لا عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللَّهِ وَ لا عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ الْبَدَنِ وَ إِنِ ابْتُلِیتَ بِخَطَإٍ وَ أَفْرَطَ عَلَیْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَیْفُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَةِ فَإِنَّ فِی الْوَکْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً فَلا تَطْمَحَنَّ بِکَ نَخْوَةُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی أَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ.
تو دربارۀ قتل عمد در درگاه خداوند و نزد من عذر و بهانهای نداری؛ زیرا کیفر آن قتل است؛ اما اگر مرتکب خطایی شدی و تازیانه ات، یا شمشیرت و یا دستت برخلاف نیّت و ارادهات در شکنجه دادن زیادهروی کرد، چون مشت زدن و بالاتر از آن هم کشتنی است، در این صورت غرور بر تو غلبه نکند و از ادای خونبهای مقتول به ورثۀ او سرباز نزنی.
از این بیان مولا، دو نکتۀ اساسی روشن میشود:
از دیدگاه علی علیه السلام بزرگترین اثر وضعی خونریزی ناحق، زوال قدرت و از بین رفتن دولت و حکومت است. تاریخ ستمشاهی منحوس دودمان پهلوی، بهترین گواه این بینش علوی است و همۀ امت اسلامی ایران مشاهده کردند که چگونه دودمان کثیف پهلوی به واسطۀ خونریزیها و خونخواریها به زبالهدانی تاریخ انداخته شد و نامی جز ننگ و نفرت برایشان باقی نماند.
حیات و زندگی مسالمتآمیز انسانها در سایه اجرای قصاص تحقق پیدا میکند.
از این رو، علی علیه السلام به مالک گوشزد میکند که در صورت ارتکاب قتل عمد، قصاص خواهد شد و هیچگونه گذشتی (حتی از مالک) در کار نخواهد بود.
در قتلهای غیر عمد نیز، حاکم وظیفه دارد با پرداخت دیه، رضایت اولیای دم را تحصیل نماید.
یکی از مسائل [اخلاقی که در رابطه با مسؤولان و زمامداران جنبۀ اجتماعی پیدا میکند] مسألۀ خودپسندی، خودبینی و خودمحوری است.
بهترین روش درمان استکبار این است که انسان رابطۀ خود را با خدای خود، مطمح نظر قرار دهد و ناچیزی خود را در برابر غنّیِ بالذّات به دقت ارزیابی کند و ببیند آیا با این همه فقر و ناچیزی و ناداری، دم از خودمحوری و خودپسندی زدن ابلهانه و احمقانه نیست؟ و مگر نه این است که خداوند میفرماید:«اَلْکبرِیاءُ رِدایی»(1)(کبر و بزرگی جامۀ مخصوص من است) و مگر نه این است که انسان متکبّر میخواهد در این حد، خود را بسان خداوند تصوّر کند؟ و آیا این شرک خفی نیست؟!
آری، همین است که علی علیه السلام را وادار میکند تا مالک را از عاقبت شوم استکبار برحذر دارد:
وَ إِیَّاکَ وَ الْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ وَ الثِّقَةَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا وَ حُبَّ الْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ.
وَ إِیَّاکَ وَ الْمَنَّ عَلَی رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ أَوِ التَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَ التَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ وَ الْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ.
1) (1) . مستدرک الوسائل، ج 12، ص 31.
از خودپسندی و اطمینان داشتن به چیزی که از آن خوشت میآید و نیز از ستایش و تعریف مردم برحذر باش؛ زیرا در این حالتها شیطان فرصتی مییابد و نیکیهای نیکوکاران را محو و نابود میکند.
برحذر باش از این که با احسانی که به رعیت میکنی، منّتی بر سر آنان بگذاری و یا کاری که برایشان انجام میدهی، زیادتر از اندازه، آن را به رخشان بکشی و بزرگ جلوه دهی و یا اگر وعدهای به آنان میدهی، از آن سرپیچی و تخلّف نمایی؛ زیرا منّت، احسان را باطل و بیپاداش میگرداند و زیادتر از اندازه جلوه دادن، نور حقیقت را از بین میبرد و خلف وعده، خشم و غضب خدا و مردم را افزایش میدهد. خداوند متعال میفرماید:
«خداوند از قولی (منظور هر گونه قول دادن است) که میدهید و بدان عمل نمیکنید سخت غضبناک خواهد شد.»
در این کلمات، حضرت پس از بیان زشتی استبکار، سه مطلب اساسی دیگر را نیز مورد عنایت قرار داده است:
اصولاً در تعالیم اسلامی منّت در همه جا محکوم است - چه منّت مردم به مردم و چه منّت دولت به مردم -؛ زیرا که اوّلاً، انفاق و صدقه [و به عبارت دیگر کمک به دیگران] برای این است که فقرا از وضع دلخراش زندگی فقیرانه نجات پیدا کنند و با تأمین احتیاجات مادّی، ناراحتی روحیشان برطرف گردد؛ در صورتی که اگر به دنبال انفاق و بخشش، منّت بوده باشد، نه تنها این هدف عملی نشده بلکه لطمۀ سنگینتری بر
روح مستمندان وارد آمده است. ثانیاً، آنچه که دولت به عنوان خدمت ارائه میدهد، انجام وظیفه است و نمیتوان بر کسی منّت گذاشت. ثالثاً، انفاق و بخشش بایستی وجهۀ خدایی داشته باشد و منّت، حاکی از این است که عمل انجام شده برای خدا نبوده است. رابعاً، خداوند متعال که حاکم علیالاطلاق و صاحب همۀ قدرتها و نیروهاست، در بخشش این همه نعمتهای هستی (جز نعمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و نعمت اسلام) بر انسانها منّت نگذاشته است و اگر انسانی در مقابل احسان به دیگری منّت بگذارد، حاکی از این خواهد بود که برای خود استقلال قائل شده و نعمت را از آن خود میداند؛ در صورتی که به حکم «لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلّابِاللّه» مالک همۀ هستی، اوست و از اوست.(إنّا للّهوَإنّا إلَیْهِ راجِعُونَ).
در اسلام تخلّف از وعده در حکم بیدینی و بیایمانی است. قرآن در همین زمینه میفرماید:«کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّه و...» در مقابل، وفای به عهد از نشانههای ایمان و پایبندی به مسائل اسلامی است. اگر مسؤولی به مردم وعدهای بدهد و از آن تخلّف کند، علاوه بر این که مورد غضب خدا قرار خواهد گرفت، زیان این تخلّف متوجه دولت خواهد شد ولذا شایسته استمسؤولان وعدههایی رامطرح کنندکه صد درصد میتوانند بهآن عمل نمایند و از دادن وعدههایی که احتمال تخلّف از آن هست، پرهیز کنند.
حقیقت و آنچه که از حقیقت برخوردار است، از نورانیّت و روشنایی
مخصوص به خود بهرهمند میباشد و لذا انسانی که فیالمثل دروغ میگوید، در باطن خود گرفتار عذاب وجدان است و در تاریکی و سیهدلی به سر میبرد؛ در حالی که انسان راستگو از نورانیّت و روشنایی برخوردار است. روی این اصل، گفتن آنچه که تحقّق یافته است، مردم را متنفّر نمیکند؛ بلکه انسانها با مشاهدۀ نورانیّت مجذوب حقیقت خواهند شد. از این رو، شایسته نیست دولت اسلامی کارهای انجام شده را به صورتی اغراقآمیز و با مبالغه و بیش از آنچه انجام گرفته با مردم مطرح کند؛ زیرا مردم با دیدن عملکرد واقعی، فریفتۀ حقیقت میشوند و با احساس مبالغه و گزافهگویی، مسؤولان را خائن و بیاعتقاد به مبانی اسلامی تلقّی خواهند کرد.
رمز پیروزی مسؤولان در تصمیمگیریها خلاصه میشود. اگر تصمیمگیری بجا و به موقع صورت بگیرد، مسؤول موفق و پیروز و چنانچه نابجا و به دور از حقیقت عملی شود، ناموفق و بیحاصل است.
روی این حساب، یک مسؤول اولاً بایستی حرکتهایش بر اساس هدفی روشن و مشخص انجام بگیرد، ثانیاً به محض فراهم شدن شرایط بدون کمترین مسامحه و تعلّلی، تصمیم شایسته را عملی سازد. البته تصمیم شایسته در صورتی موفق خواهد شد که علاوه بر شرایط یادشده هر عمل یبجا و در موقعیت مناسب خود انجام شود.
وَ إِیَّاکَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ التَّسَقُّطَ فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا أَوِ اللَّجَاجَةَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا
اسْتَوْضَحَتْ وَضَعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ کُلَّ عَمَلٍ مَوْقِعَهُ.
قبل از رسیدن زمان کار [و تحقّق شرایط لازم] از عجله پرهیز کن! اگر انجام کار ممکن شد آن را کوچک مشمار! در صورت مشخّص نبودن رشتۀ کار، یکدندگی به خرج مده! و نیز از مسامحه و سستی در زمان روشنی امور (طرحها و برنامهها و...) دوری کن! بنابراین هر امری را در جای مناسب خود قرار ده و برای هر عملی در موقعیّت مناسب اقدام کن.
میدانیم که جهان آخرت، جهان بهرهبرداری از تلاشهای دنیا، و روزگار تجلّی خصلتها و رفتارهای آدمی است.
اگر حاکمی در مسند حکومت [و هر نوع انسانی در تلاشهای فردی اجتماعیاش] بداند [و در این اندیشه باشد] که هرگونه انحراف در اشباع غرایز و تمایلات و هر گونه زیادهروی و طغیان، باعث اسارتها و سقوطها و فسادها میشود و این اعمال در آخرت جز رنج و تباهی و دوزخ در پی نخواهد داشت، کوشش خواهد نمود تا هواهای نفسانیاش را به اعتدال کشاند و در مسیر قرآن و اسلام حرکت نماید:
وَ إِیَّاکَ وَ الْإِسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَةٌ وَ التَّغَابِیَ عَمَّا تُعْنَی بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ وَ عَمَّا قَلِیلٍ تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَةُ الْأُمُورِ وَ یُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ.
امْلِکْ حَمِیَّةَ أَنْفِکَ وَ سَوْرَةَ حَدِّکَ وَ سَطْوَةَ یَدِکَ وَ غَرْبَ لِسَانِکَ وَ احْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَةِ وَ تَأْخِیرِ السَّطْوَةِ
حَتَّی یَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الْإِخْتِیَارَ وَ لَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّی تُکْثِرَ هُمُومَکَ بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَی رَبِّکَ.
مبادا چیزی را که همۀ مردم به طور مساوی در آن سهم دارند، بیشتر از دیگران به خودت اختصاص دهی. در آنچه برای مردم آشکار است، خود را به غفلت و نادانی نزن؛ برای این که آن چیز از تو گرفته و به دیگری داده میشود و به زودی پرده بالا میرود و تو به نفع مظلومان محکوم خواهی شد.
جلوی خشم و تندی و دستیازی و زباندرازی خود را بگیر و از دشنام دادن و هرزه گفتن پرهیز کن و خاموش باش تا این که غضبت فرونشیند و اختیارت به دست آید و بینشات حقیقت را ببیند هنگامی به خود میآیی که به یاد بازگشت به سوی پروردگارت افتاده و بر اندوه و نگرانیات بیفزایی.
در جمعبندی جملات بالا، به مطالبی از این دست پی خواهیم برد:
خودکامگی بیش از افراد معمولی به سراغ حاکم میآید و با توجه به امکاناتی که او در اختیار دارد، هیچ نیرویی جز نیروی تقوا مانع خودکامگیاش نخواهد شد. پس حاکم بیش از دیگران به نیرومندی و تقویت بنیۀ تقوایی نیازمند است.
آنچه از آنِ همۀ مردم است بایستی بالسّویه بین مردم تقسیم گردد و حاکم نمیتواند اموال عمومی را به خود و یا به عدهای خاص اختصاص
دهد؛ در صورتی که از حاکم چنین حرکتی سر بزند، این عمل ظلم است و روزی در دادگاهی که به حاکمیت مظلومان بر پا خواهد گردید، ظالم محکوم شده و به سزای ظلمش خواهد رسید.
احترام به افکار عمومی از وظایف خاص حاکم مردم است. اگر خلافکاریها، کجرویها، فسادهای اخلاقی و فسادهای اداری که در انظار مردم قرار دارد با بیاعتنایی همچنان ادامه داشته باشد و حاکم بدون توجه به افکار عمومی، خود را به غفلت و تجاهل بزند و با این بهانه به اصلاح جامعهاقدام نکند، عاقبتی شوم و پیآمدی دردناک خواهد داشت.
از آن جا که مردم نسبت به حام احساس نیاز کرده و چارۀ دردشان را در وجود حاکم جستوجو میکنند، تحمّل ناهنجاریهایی از قبیل خشم و غضب و بیاعتنایی و... را از حاکم ندارند و از بروز کوچکترین حرکت ناهنجار به دردی سوزناک دچار خواهند شد. از این رو لازم است مسؤولان با برخورد انسانی و اسلامی احساسات مردم را جریحهدار نکنند و باعث رمیدن و رنجش آنان نشوند.
در فصل «جایگاه قرآن و سنّت در جامعۀ اسلامی» گفته شد که قرآن و سنّت منبع تمام مسائل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... محسوب میشوند
و حرکت حاکم اسلامی بایستی بر اساس آن دو انجام شود و تخلّف از حکم قرآن و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله از او پذیرفته نیست و با ظهور یافتن و عملی شدن چنین حرکتی حاکم، خودبهخود معزول خواهد شد.
علی علیه السلام در کلمات آتی ضمن این که قرآن و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمۀ معصومین علیهم السلام را ملاک حرکت برای مالک معرفی میکند، عبرتگیری از تاریخ و حوادث گذشته را برای حاکم ضرور و لازم میشناسد. روی این حساب میفرماید:
وَ الْوَاجِبُ عَلَیْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَی لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَةٍ عَادِلَةٍ أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِیِّنَا صلی الله علیه و آله أَوْ فَرِیضَةٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ فَتَقْتَدِیَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا.
وظیفهداری کهحکومتهای عدالتگسترویا سنتهای فضیلتمند و یا فریضههایی که در قرآن مجید آمده و یا روشهایی که از پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در کتابها نوشته شده را به یاد داشته باشی و آنچه که ما عمل کردهایم و تو آنها را دیدهای، پیروی کن.
شرح وظایف و به تعبیر روز، دستورالعمل اجرایی برای مسؤولین حکومتی از وظایف خاص رهبر اسلامی است. رهبر تکلیف دارد وظایف مسؤولین رده بالای حکومتی - از جمله استانداران - را مشخّصاً تعیین و ابلاغ نماید. اگر به این وظیفه عمل نکند حجت کار نکردن را بر مسؤولین تمام نکرده است و چنانچه به این وظیفۀ خطیر عمل نماید، حجت را تمام کرده و به تمام عذرها خطّ بطلان کشیده است. در راستای همین اصل، علی علیه السلام به مالک میفرماید:
وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیْکَ فِی عَهْدِی هَذَا وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِی عَلَیْکَ، لِکَیْلا تَکُونَ لَکَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَی هَوَاهَا، [فَلَنْ یَعْصِمَ مِنَ السُّوءِ وَلا یُوفِّقُ لِلْخَیْرِ إلّااللّهُ تَعالی](1).
کوشش کن از آنچه که در این فرمان برایت تنظیم کردهام متابعت کنی و دستوراتم را عمل نمایی. [ای مالک،] من با تو پیمانم را به وسیلۀ این فرمان محکم نمودم و حجت را بر تو تمام کردم تا اگر نفست سرکشی کند و پی هوی و هوس رود، بهانهای نداشته باشی؛ هرچند که انسان را از بدی محفوظ نخواهد داشت و او را توفیق به نیکی نخواهد داد جز خدای متعال.
[وَقَدْ کانَ فِیما عَهِدَ إِلَیَّ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی وَصایاهُ تَحْضیضٌ عَلَی الصَّلاةِ والزَّکاةِ وَما مَلَکَتْهُ أیْمانَکُمْ، فَبِذالِکَ أَخْتِمُ لَکَ بِما عَهِدْتُ، وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ الّا بِاللّهِ الْعَلِیّ الْعَظِیمِ](2).
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله همواره به من امر فرمود که در نماز و زکات شما و نیکرفتاری با غلامانتان، سخت مراقب و مواظب باشم.
یکی از نعمتهای خاص الهی برای انسان مؤمن، شهادت در راه خدا
1) (1) بعضی از شرحهای نهج البلاغة این عبارتها افزوده شده است به عنوان نمونه مراجعه کنید به منهاج البراعة مرحوم خویی، 308/20 و منهاج البراعة قطبالدین راوندی 199/3 و شرح ابن ابی الحدید 114/17.
2) (2) بعضی از شرحهای نهج البلاغة این عبارتها افزوده شده است به عنوان نمونه مراجعه کنید به منهاج البراعة مرحوم خویی، 308/20 و منهاج البراعة قطبالدین راوندی 199/3 و شرح ابن ابی الحدید 114/17.
و در جهت استقرار و حاکمیت احکام اللّه است. رسیدن به شهادت پایان راه و اوج اعتلای انسان محسوب میشود. از این رو علی علیه السلام ضمن آرزوی شهادت برای خود و مالک، فرماندارش را با نتیجه و آثار توانمند دعا نیز آشنا میسازد. اکنون که در پایان این نوشتار قرار گرفتهایم، دعای آن حضرت را با هم میخوانیم:
وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَ عَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَی إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَةٍ، أَنْ یُوَفِّقَنِی وَ إِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَی الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیْهِ وَ إِلَی خَلْقِهِ، مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ، وَ جَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلادِ، وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ، وَ تَضْعِیفِ الْکَرَامَةِ، وَ أَنْ یَخْتِمَ لِی وَ لَکَ بِالسَّعَادَةِ، وَ الشَّهَادَةِ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.
وَ السَّلامُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ - صَلَّی اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ - الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ، وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً، وَ السَّلامُ.
من از خداوند بزرگ میخواهم که با رحمت بیپایان و قدرت عظیمش [که در عطا و احسان آنچه پسندد به انجامش قادر و تواناست] من و تو را به آنچه رضا و خشنودیاش در آن است، وادارد. عذر بجا و آشکار ما را در برابر خود و خلقش بپذیرد و با نیکنامی در میان بندگان و خوشنامی و اثر نیک در شهرها و دیارها، و تمامی نعمت و فزونی عزّت و بیپایانی سعادتآفرین و شهادتآمیز، عمرمان را به پایان رساند که ما از اوییم و به سوی او باز خواهیم گشت.
درود بر رسول خدا و بر آل او باد که همگی پاک و منزّهاند. آمین یا ربّ العالمین