ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی، محمد، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور : شهید خراسان و پناه شیعیان/ نویسنده محمد حسینیبهارانچی.
مشخصات نشر : اصفهان: اقیانوس معرفت؛ تهران: اشکذر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۴۷۹ ص.
شابک : ۷۰۰۰۰ ریال978-964-0637-65-4:
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد لاتینی شده: Shahide - Khorasan - va panahe - Shiayan.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن موسی (ع)، امام هشتم، ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق.
رده بندی کنگره : BP۴۷/ح۴۴ش۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۷
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۹۷۳۰۵
خطبة الکتاب··· 11
هدف از تألیف کتاب حاضر··· 12
تاریخ ولادت و ذکر القاب و کنیه و نقش خاتم امام علیه السلام ··· 15
علت ملقب شدن امام علیه السلام به رضا··· 18
احوال مادر امام علیهما السلام ··· 19
امامت حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السلام ··· 25
تصریح موسی بنجعفر به امامت علیّبنموسیالرّضا علیهما السلام ··· 26
متن وصیّتنامه موسی بنجعفر علیهما السلام ··· 29
شهادت موسی بنجعفر علیهما السلام و امامت علیّبنموسی علیه السلام ··· 34
صلوات مخصوصه حضرت کاظم علیه السلام ··· 39
اشعار بعضی از شعرای عرب در شهادت موسی بن جعفر علیهما السلام ··· 40
نامهای ائمه و پدران و مادران آنان در لوح فاطمه علیهمالسلام ··· 42
سؤالات خضر از امیرالمومنین و گواهی او بر امامت ائمه علیهمالسلام ··· 45
پاداش کسی که در دوران غیبت به امامت ائمه علیهمالسلام پایدار باشد··· 51
احوال واقفیه و منکرین امامت علیّبنموسیالرّضا علیه السلام ··· 52
خصایص امام علیه السلام و وجوب اطاعت او بر مردم··· 54
گروه واقفیّه و علت نپذیرفتن امامت حضرت رضا علیه السلام ··· 59
تصریح خداوند به اسماء ائمه علیهمالسلام در خبر لوح··· 63
نسخه دیگری از لوح فاطمه علیهاالسلام ··· 67
معجزات و امور شگفت حضرت رضا علیه السلام ··· 71
[اطلاع امام علیه السلام از نیت مردم]··· 71
[هدایت مخالفین به دست امامرضا علیه السلام ]··· 75
[خبر دادن حضرت رضا علیه السلام از مرگ ابو حمزه بطائنی]··· 80
[مقام حضرت رضا علیه السلام نزد ملائکه]··· 81
[ولایت تکوینی امام علیه السلام و حضور ملائکه در خدمت آن حضرت]··· 87
توصیف حضرت رضا علیه السلام از مقام امام و امامت در اسلام··· 89
مناظرات و مباحث اعتقادی حضرت علی بنموسیالرّضا علیه السلام ··· 103
مناظرات حضرت رضا علیه السلام با صاحبان ادیان و ملل··· 104
سخن امام علیه السلام در معنای هدایت و گمراهی··· 105
مناظره حضرت رضا علیه السلام با یکی از منکرین وجود خدا··· 106
پایینترین درجه معرفت به خداوند··· 111
سخن امیرالمؤمنین علیه السلام در باره قضا و قدر··· 113
سخنان حضرت رضا علیه السلام در باره جبر و تفویض··· 116
معانی اسماء و صفات خداوند و اشتباه اهل غلوّ··· 119
خطبه امام رضا علیه السلام در باره توحید··· 124
عصمت انبیاء و پیامبران علیه السلام ··· 132
سخنان دیگری از حضرت رضا علیه السلام در باره عصمت پیامبران علیه السلام ··· 141
تفسیر حضرت رضا علیه السلام نسبت به آیه «و فدیناه بذبحٍ عظیمٍ»··· 163
خلاصهای از عقاید و معارف شیعه از زبان مبارک حضرت رضا علیه السلام ··· 166
شفاعت در اعتقاد امامیه··· 184
فلسفه و علل احکام در سخنان حضرت رضا علیه السلام ··· 185
فلسفه و علل احکام··· 186
فلسفه و علل احکام به نقل فضل بن شاذان··· 188
مرقومه حضرت رضا علیه السلام در فلسفه احکام برای محمّد بنسنان··· 195
عبادت و اخلاق حضرت علی بنموسیالرّضا علیه السلام ··· 205
عبادت و اخلاق شریفه حضرت رضا علیه السلام ··· 206
عبادت امام علیه السلام از مدینه تا خراسان··· 210
اخلاق شریفه امام علیه السلام نسبت به شیعیان خود··· 219
مصائب و شهادت حضرت علی بنموسیالرّضا علیه السلام ··· 229
علیّبن موسیالرّضا علیه السلام و هارون الرشید··· 230
تبعید حضرت رضا علیه السلام از مدینه به طوس··· 235
ورود حضرت رضا علیه السلام به بصره و کوفه و سخنان او با اهل کتاب··· 240
ورود امام علیه السلام به نیشابور و حدیث سلسلة الذهب··· 263
برکات و معجزات حضرت رضا علیه السلام در نیشابور··· 265
برکات امام علیه السلام در مسیر نیشابور به خراسان··· 271
متن دیگری از حدیث سلسلة الذهب··· 275
علت پذیرفتن ولایت عهدی مأمون از سوی امام علیه السلام ··· 278
حرکت حضرت رضا علیه السلام برای نماز عید به امر مأمون··· 286
اجابت دعای حضرت رضا علیه السلام ··· 290
دعای حضرت رضا علیه السلام برای باران و هلاکت حاجب مأمون··· 298
انگیزه مأمون برای به شهادت رساندن حضرت رضا علیه السلام ··· 312
شهادت حضرت رضا علیه السلام به دست مأمون علیه اللعنه··· 316
شهادت حضرت رضا علیه السلام به نقل اباصلت هروی··· 319
پاداش و برکات زیارت حضرت علی بنموسیالرّضا علیه السلام ··· 329
پاداش و برکات زیارت حضرت رضا علیه السلام ··· 330
خلوص زایر و عنایات حضرت رضا علیه السلام ··· 340
معنای معرفت و شناخت حق امام علیه السلام ··· 342
اجابت دعا در حرم مطهر امام رضا علیه السلام ··· 344
اشعار دعبل خزاعی نزد علیبن موسی الرّضا علیه السلام ··· 346
قصه دعبل در وقت مرگ··· 356
برکات قبر مطهر امام رضا علیه السلام ··· 357
فضیلت بقعه و حرم مطهّر امام رضا علیه السلام ··· 374
معجزات و کرامات بقعه مبارکه رضوی علیه السلام ··· 380
تفاوت معجزه و سحر و امثال آن··· 381
سه اعجاز مشابه از سه امام علیه السلام ··· 385
پیام امام رضا علیه السلام به شیعیان به وسیله حضرت عبدالعظیم··· 390
عنایات حضرت رضا علیه السلام به زوار خود··· 391
1 - پاسخ نامه از سوی حضرت رضا علیه السلام ··· 391
2- مرگ در راه زیارت حضرت رضا علیه السلام ··· 393
3- لطف امام هشتم علیه السلام به زائر خود··· 395
4- معجزه زیبائی از حضرت رضا علیه السلام ··· 397
5- صله حضرت رضا علیه السلام ··· 398
6- شفای پای خشکیده به برکت حضرت رضا علیه السلام ··· 399
7- شفا و هزینه بازگشت!··· 401
سخنان نورانی حضرت علی بنموسیالرّضا علیه السلام در ابعاد مختلف··· 405
سخنان نورانی حضرت علیّبن موسیالرّضا علیه السلام ··· 406
[معیار ارزش]··· 406
[عذاب و رحمت]··· 406
[گناه و فاصله از بهشت]··· 407
[مذمت از غفلت]··· 408
[عاقبت نیک]··· 408
[آمادگی برای مرگ]··· 409
[دوام نعمت]··· 409
[کیفر و عذاب زنان گناهکار]··· 410
[تشکر از مخلوقین]··· 414
[مؤمن و مسلمان]··· 414
[اکرام به ذریّه پیامبر صلی الله علیه وآله ]··· 415
[احسان به مردم]··· 416
[آثار خوراکیها]··· 416
[آثار صلهرحم]··· 418
[حفظ و نشر احادیث]··· 418
[اخلاق خوب و اخلاق بد]··· 419
[دشمن علی علیه السلام زنازاده است]··· 420
[برکات نام محمّد و احمد]··· 421
[مروّت و عدالت]··· 422
[خطر ضایع نمودن نماز]··· 422
[آداب غذا خوردن]··· 423
[روزهای با برکت هفته]··· 424
[خطر فتوای بدون علم]··· 424
[آثار هدیه دادن]··· 424
[امید احسان]··· 425
[خطر تأخیر ازدواج دختران]··· 425
[میهمان به خدمت گرفته نمیشود علیه السلام ]··· 426
[حرمت تضییع نعمت خدا]··· 427
[علاقه امام علیه السلام به خوردن خرما]··· 428
[پاسخ امام علیه السلام و مسلمان شدن مرد بلخی]··· 429
[مال دنیا و خطر نپرداختن حقوق واجب]··· 430
[پاداش نیت خیر]··· 431
[تعیین اجرت کارگر قبل از عمل]··· 432
[چه زشت است اصرار بر نافرمانی خدا]··· 434
[عزت در توکل به خداوند]··· 435
[قیامت و پناهنده شده مردم به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله ]··· 436
[گناهانی که بخشوده نمیشود]··· 436
[بشارت رسول خدا صلی الله علیه وآله به امیرالمومنین علیه السلام ]··· 437
[ارزش اخلاق نیک]··· 437
[راه انجام شدن حوائج دنیا و آخرت]··· 438
[میهمان شدن امیرالمومنین علیه السلام ]··· 438
[برکت قرائت قرآن در خانهها]··· 440
اشعار فارسی در فضایل و مصائب علی بنموسیالرّضا علیه السلام ··· 441
الاشعار العربیّة··· 458
پاداش ذکر فضائل اهل بیت علیهمالسلام در قالب شعر··· 477
حرز حضرت رضا علیه السلام برای نجات از بلا و شر شیاطین··· 478
الحمدللّه الواحد الأحد الفرد الصمد الّذی لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد حمدا کثیرا دائما یرضاه من عباده و یقبله من الراضین بقضاءه و التابعین لمرضاته و السابقین الی جنّته و رضوانه.
و الصلاة و السلام علی افضل انبیاء اللّه و رسله محمّد المبعوث الی کافّة عباده و علی خلفاء اللّه و اوصیاء نبیّه و عترته الذین اوجب مودّتهم فی کتابه و جعلها اجر رسالة نبیّه و النبی صلی الله علیه وآله قرنهم بکتاب اللّه و اوجب التمسّک بهم علی امّته و قال صلّیاللّه علیه و آله من تمسّک بهم نجی و من تخلّف عنهم هوی و من ردّ علیهم غوی و من عاداهم شقی و من نصب لهم فهو فی اسفل درک من الجحیم و لایشمله شفاعة الشافعین و لیس له حمیم یوم الدین و هو محروم من رحمةربّ العالمین.
اللّهمّ وصلّ علی افضل الأوصیاء امیرالمؤمنین و امام المتقین و یعسوب الدین و قائد الغرّ المحجّلین و ابی الأئمّة الطاهرین علیّ بن ابی طالب سیّد ولد آدم بعد رسول ربّ العالمین و صلّ علی السبطین الشهیدین الحسن و الحسین و علی علیّ بن الحسین زین العابدین و علی محمّدبن علیّ باقر علوم الدین و علی جعفربن محمّد الصادق الأمین و علی الکاظم للغیظ الامام المبین و علی علیّ بن موسی الرضا
المرتضی خلیفة ربّ العالمین و علی محمّدبن علیّ الجواد التقیّ و علی علیّ بن محمّد الهادی النقیّ و علی الحسن بن علیّ الزکیّ العسکریّ و علی الحجّة القائم المنتظر المهدیّ نور الارض و عمادها و رجاء هذه الأمّة و سیّدها الذی یملأ اللّه به الأرض قسطا و عدلاً بعد ما ملئت ظلما و جورا عجّل الله فرجه الشریف و جعلنا الله من اعوانه و انصاره و المنتظرین لفرجه و لعنة اللّه علی اعدائهم اعداءاللّه و اعداء
الدین سیّما من ظلم فاطمة الزهراء و امیرالمؤمنین و غصب حقه الثابت من قبل ربّ العالمین و جلس مجلسه و ضیّع حقّه و حقوق اولاده الأئمّة الطاهرین حتیّ انتهی ظلمهم الی قتل اولاد الّنبیّ و اسرهم و تبعیدهم و تشرایدهم من دیارهم صلوات الله علیهم اجمعین فصار ظلمهم سببا لکلّ ظلم و خیانة و بدعة و هتک حرمة و عصیان و طغیان و حکومة ظالم و فساد فی العالمین فعلیهم مظلمة کلّ من ظلم و تعدّی و اسرف و عصی و حکم واطغی و تجاوز و تردّی و قتل وجنی و ابدع و افتری.
اللّهمّ العنهم لعنا و بیلاً و عذّبهم عذابا الیما و لاتغفرلهم ابدا و احشرهم و من تبعهم و اعانهم و رضی بفعالهم الی جحیمک زمرا و ادخلنا و جمیع المؤمنین و الموالین لأولیائک فی جنانک مع محمد و آله صواتک علیهم اجمعین مسرورا مستبشرا.
خدا را شاکرم که این بنده ضعیف و ناچیز را توفیق داد تا در حد توان قطرههایی از دریای فضایل اولیای او را برای دوستان و عاشقان آنان بنویسیم تا شاید وسیله نجات و آمرزش گناهانم شود و از فیض شفاعت آنان در قیامت محروم نباشم و نام این حقیر نیز در دفتر ذاکرین و ناشرین فضایل و مصایب اولیای خدا ثبت گردد. به
امید این که این توفیق همیشه رفیق این ذره ناقابل باشد و تا توان دارم در خدمت به دین خدا و اولیای او کوشا باشم؛ چرا که هیچ هدفی در این دنیا برای اهل ایمان بهتر از این نمیباشد. از این رو هرگز نمیخواستم از این موضوع خارج گردم.
و از سویی چون بسیاری از معارف اسلام و تشیع را به طور مشروح در بیانات و سیره مولای خودم حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا علیهمالسلام مشاهده نمودم بر آن شدم که برای تأمین و تحکیم عقاید شیعیان و ازدیاد علاقه و محبت آنان به آن بزرگواران موضوع کتاب خود را به آن حضرت اختصاص دهم و به لطف خداوند آنچه مربوط به آن امام رؤوف و مهربان بود در ابعاد مختلف از کتب معتبر استخراج و با عباراتی ساده و روان جمعآوری نمودم و در اختیار دوستان قرار دادم.
در این کتاب نیز همانند کتب قبلی برای اهل ادب و علاقهمندان به عبارات
معصومین علیهمالسلام که دارای نورانیت خاصی میباشد متون عربی را به طور مستقل در پاورقی آوردهام. و نام آن را با مشورت و استمداد از خداوند و اولیای او «شهید خراسان و پناه شیعیان» قرار دادم؛ به امید آن که آن امام رؤوف - صلوات الله و سلامه علیه - همچنان که به زوّار خود نوید دادهاند که در وقت مرگ و قیامت و صراط و میران و تطایر کتب به فریاد آنان برسند و آنان را از سختیهای قیامت برهانند این قطره را به دریای بیکران و بحارانوار فضایل خویش متصل نمایند و از این روسیاه نیز دستگیری فرمایند.1(1)
1) (1)1- اَرْسَلَ الَنمْلُ مِنْ خُلوصِ ودادٍ لِسُلَیمانَ نِصْفَ رِجْلِ جَرادٍ قائلاً ذاکَ مُنتَهی جُهدی الهَدایا بِقَدْرِ مَنْ یُهدی حاشاهُ اَنْ یُحرِمَ الّراجی مَکارِمَهُ اَوْ یَرْجِعَ الجارُ مِنْهُ غَیْرَ مُحتَرَمِ
لازم به یادآوری است که سعی نویسنده در این کتاب و کتابهای دیگر استفاده از متون معتبر و مورد قبول علما بوده است و اگر در ترجمه و یا بعضی از توضیحات حقیر ایراد و ابهامی دیده شود امید دارم این حقیر را با تذکر دوستانه خود راهنمایی فرمایند؛ چرا که هیچ انسانی جز معصومین علیهمالسلام خالی از خطا و اشتباه نمیباشد.
ان تَجْدَ عَیبا فَسُدَّ الخَلَلا جَلَّ مَنْ لا عَیْبَ فِیهِ و علا
وَ ما اُبَـّرِءُ نَفْسی اِنَّنی بَشَرٌ اَسْهُوا وَ أخْطَأ مالَمْ یَحْمِنی قَدَرٌ
هر عیب که بینی تو به اصلاح آور بر عیب نظر مکن که بی عیب خداست
از خداوند توفیق خدمت به فرهنگ و معارف اسلامی و نشر معارف اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام را خواستارم به امید آن که این هدیه را مولا و آقایم حضرت بقیة اللّه علیه السلام از این حقیر بپذیرند.
خادم اهلبیت علیهمالسلام
سید محمد حسینی بهارانچی
تاریخ ولادت و ذکر القاب و کنیه و نقش خاتم امام علیه السلام (1)
ولادته و القابه و کناه و نقش خاتمه علیه السلام
1- فی البحار عن الکافی عن علیّ، عن أبیه، عن یونس، عن الرّضا علیه السلام قال: قال: نقش خاتمی ما شاءاللّه لا قوَّة الاّ باللّه. (الکافی ج 6/413 البحار ج 49/2)
1- علاّمه مجلسی رحمهاللّه از کتاب کافی نقل نموده که آن حضرت فرمود: «نقش خاتم و انگشتر من «ماشاءاللّه لا قوّة الاّ باللّه» است.»
(2)2- در همان کتاب نقل شده که امام هشتم علیه السلام در سال 148 هجری قمری به دنیا آمد و در ماه صفر سال 203 در سن 55 سالگی [با زهر مأمونالرشید ملعون] از دنیا رحلت نمود. مرحوم کلینی میگوید: در تاریخ ولادت و شهادت و مدت عمر شریف آن حضرت اختلاف است و آنچه گفته شد به واقع نزدیکتر است. مادر آن بزرگوار «امّ ولد» و او را «امّالبنین» مینامیدهاند.
(3)3- علاّمه مجلسی رحمهاللّه از کشفالغمه نیز نقل نموده که کمالالدّین
1) (1)الإمام ابوالحسن ثامن الائمةّ علیّبن موسیالرّضا علیهمالسلام
2) (2)2- و فیه: ولد علیه السلام سنة ثمان و أربعین و مائة، و قبض علیه السلام فی صفر من سنة ثلاث و مائتین، و هو ابن خمس و خمسین سنة، و قد اختلف فی تاریخه الاّ أن َّ هذا التاریخ هو الأقصد انشاءاللّه، وامّه امُّ ولد یقال لها امُّ البنین (الکافی ج 1/486).
3) (3)3- و فی البحار ج 498/2 عن کشف الغمة: قال کمال الدِّین ابن طلحة: أمّا ولادته علیه السلام ففی حادی عشر من ذیالحجّة سنة ثلاث و خمسین و مائة للهجرة، بعد وفات جدِّه أبی عبداللّه علیه السلام بخمس سنین، و اُمّه اُمُّ ولد تسمّی الخیزران المرسیّة. و قیل: شقراء النوبیّة، و اسمها أروی و شقراء لقب لها، و کنیته علیه السلام : ابوالحسن، و ألقابه: الرّضا، و الصابر، و الرضّی و الوفّی، و أشهرها الرّضا (کشف الغمّة ج 3/70).
بنطلحه گوید: ولادت امام هشتم علیه السلام در 11 ذیحجه سال 153 هجری قمری، پنج سال بعد از وفات جدش امام صادق علیه السلام بوده و مادر آن حضرت «امّولد» و او را «خیزران مرسیه» و یا «شقراء نوبیه» مینامیدند؛ نام او «اروی» و لقب او «شقراء» بوده است.
سپس میگوید: کنیه امام علیه السلام ، «ابوالحسن» و القاب او «رضا» و «صابر» و «رضّی» و «وفّی» بوده و مشهورترین کنیه آن بزرگوار «رضا» میباشد. (1)
و قبض علیه السلام بطوس من خراسان فی قریة یقال لها سناباد فی آخر صفر، و قیل: إنّه توفّی فی شهر رمضان لسبع بقین منه یوم الجمعة من سنة ثلاث و مائتین، و له یومئذ خمس و خمسون سنة،
و کانت مدَّة إمامته و خلافته لأبیه عشرین سنة. و کانت فی أیّام إمامته بقیّة ملک الرشید، و ملک محمّد الامین بعده ثلاث سنین و خمسة و عشرین یوما ثمَّ خُلع الأمین و اجلس عمّه إبراهیم بن المهدی المعروف بابن شکلة أربعة عشر یوما، ثمَّ اخرج محمّد ثانیة و بویع له، و بقی بعد ذلک سنة و سبعة أشهر، و قتله طاهربن الحسین، ثمَّ ملک المأمون: عبداللّه بن هارون بعده عشرین سنة، و استشهد علیه السلام فی أیّام ملکه. (البحار ج 49/4 عن اعلام الوری)
4- علاّمه مجلسی رحمهاللّه سپس از کتاب «اعلام الوری» نقل نموده که آن1) (1)4- و فیه عن اعلام الوری: ولد علیه السلام بالمدینة سنة ثمان و أربعین و مائة من الهجرة، و یقال: إنّه ولد لاحدی عشرة لیلة خلت من ذی القعدة یوم الجمعة سنة ثلاث و خمسین و مائة بعد وفات أبی عبداللّه علیه السلام بخمس سنین، و قیل: یوم الخمیس و امّه امُّ ولد یقال لها امُالبنین و اسمها نجمة، و یقال: سکن النوبیّة و یقال: تکتم.
بزرگوار در سال 148 هجری قمری در مدینه به دنیا آمد و گفته شده آن حضرت در روز جمعه و یا پنجشنبه یازدهم ذیقعده سال 153 قمری، پنج سال بعد از رحلت جدش امام صادق علیه السلام به دنیا آمده است.
مادر آن حضرت «امّولد» و کنیه او«امّالبنین» و نام او «نجمه» یا «سکنالنوبیه» و یا «تکتم» بوده است.
آن گاه میگوید: امام علیه السلام در آخر ماه صفر در طوس خراسان در قریهای بهنام سناباد از دنیا رحلت نمود. و گفته شده که آن بزرگوار در روز جمعه 23 ماه مبارک رمضان سال 203 قمری رحلت نموده و سن مبارک او در آن وقت 55 سال و مدت امامت او 20 سال بوده است.
امامت آن حضرت با آخر خلافت هارون و سه سال و بیست و پنج روز خلافت محمّدامین و بعد از خلع شدن امین 14 روز خلافت عموی او ابراهیم بنمهدی معروف به ابنشکله همزمان بوده است. که پس از ابنشکله محمّدامین به خلافت باز گشت و یک سال و هفت ماه خلافت نمود تا این که طاهربنحسن او را بهقتل رساند. و پس از محمّدامین، مأمون الرشید به مدت بیست سال خلافت نمود
و امامت آن حضرت در ایّام حکومت مأمون نیز ادامه داشت و به دست او به شهادت رسید.
علت ملقب شدن امام علیه السلام به رضا(1)
و فیالعیون: أبی و ابن المتوکّل و ماجیلویه و أحمد بن علیِبن إبراهیم و ابن ناتانة و الهمدانیُّ و المکتّب و الورّاق جمیعا، عن علیّ، عن ابیه، عن البزنطیِّ قال: قلت لابی جعفرمحمدبن علیّ بن موسی علیهمالسلام : انّ قوما من مخالفیکم یزعمون أنَّ أباک إنّما سمّاه المأمون الرِّضا لما رضیه لولایة عهده؟ فقال علیه السلام : کذبوا و اللّه و فجروا بل اللّه تبارک و تعالی سمّاه بالرِّضا علیه السلام لانّه کان رضی للّه عزَّوجلَّ فی سمائه و رضی لرسوله و الائمّة بعده صلواتاللّه علیهم فی أرضه، قال:
فقلت له: ألم یکن کلُّ واحد من آبائک الماضین علیهمالسلام رضیللّه عزَّوجلَّ و لرسوله و الائمّة بعده علیهمالسلام ؟ فقال بلی، فقلت: فلم سمّی أبوک علیه السلام من بینهم الرِّضا؟ قال: لأنّه رضی به المخالفون من اعداءه کما رضی به الموافقون من اولیاءه و لم یکن ذلک لاحد من آبائه علیهمالسلام فلذلک سمّی من بینهم الرضا علیه السلام . (العیون ج 1/13 البحار ج 49/4).
مرحوم صدوق در کتاب عیون از بزنطی نقل نموده که گوید: به حضرت جواد علیه السلام گفتم: عدهای از مخالفین شما [از اهل سنت] گمان کردهاند که مأمون چون پدر شما را برای ولایت عهدی خود پسندید او را به لقب رضا ملقّب نمود. حضرت جواد علیه السلام فرمود: به خدا سوگند، دروغ گفتهاند و فاجر شدهاند، چرا که خداوند پدرم را رضا نامید به این علت که او مرضی و پسندیده خدا در آسمان و مرضی و پسندیده رسول او و ائمه بعد از آن حضرت علیهمالسلام در زمین بود.»بزنطی میگوید: به امام جواد علیه السلام گفتم: مگر این نیست که همه پدران شما
1) (1)لماذا سمّی علیه السلام بالرضا؟
مرضی خدا و رسول و ائمه بعد از آن حضرت علیهمالسلام بودهاند؟ فرمود: «آری» گفتم: پس به چه علت پدر شما به «رضا» ملقّب شده است؟ امام جواد علیه السلام فرمود: «مخالفین از دشمنان ما [یعنی اهل سنت] از پدرم راضی و او را پذیرفته بودند همچنان که دوستان و شیعیان، او را پذیرفته و از او راضی بودند.»(1)در همان کتاب از سلیمان بنحفص نقل شده که گوید: همیشه موسی
بنجعفر( علیهما السلام ) فرزند خود علی علیه السلام را به «رضا» ملقّب مینمود و میفرمود: «فرزندم رضا را نزد من آورید و به فرزندم رضا [چنین] گفتم و یا فرزندم رضا [چنین] گفت.» و چون او را خطاب مینمود میگفت: «یا اباالحسن».
احوال مادر امام علیهما السلام (2)
1- مرحوم صدوق در کتاب عیون، از محمّد بنیحیی صولی نقل نموده که
1) (2)6- و فیه عن العیون: الدّقاق، عن الاسدی، عن سهل، عن عبدالعظیم الحسنی، عن سلیمان بن حفص قال: کان موسیبنجعفر علیه السلام یسمّی ولده علیّا: الرّضا و کان یقول: ادعو لی ولدی الرِّضا، و قلت لولدی الرضا، و قال لی ولدی الرضا و إذا خاطبه قال: یا أباالحسن. (المصدرص 14 و رواه فی البحار ج 49/4)
2) (1)ما جاء فی امّالرّضا علیهما السلام و اسمها1- العیون: حدّثنا الحاکم ابوعلی الحسین بن احمد البیهقی (بیهق کصیقل: ناحیة قریب نیسابور منها احمدبن الحسین و ولده اسماعیل و غیرهما). فی داره بنیشابور فی سنة اثنین (خ ل «اثنتین») و خمسین و ثلثمأة قال: اخبرنا محمّد بن یحیی الصولی قراءة علیه، قال: ابوالحسنالرضا علیه السلام هو علیّبن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّبن الحسین بن علیّ بن أبیطالب علیه السلام و امّهامّ ولد تسمّی تکتم علیه استقرّ اسمها حین ملکها ابوالحسن موسی بن جعفر علیه السلام .
گوید: مادر علی بن موسیالرضا کنیز و «امّولد» بود و از زمانی که موسی بنجعفر علیهما السلام او را خریداری نمود «تکتم» نامیده میشد.
2- در همان کتاب، از عون بنمحمّد کندی نقل شده که گوید: از پدرم علیّبنمیثم که از همه مردم به امور ائمه علیهمالسلام و اخبار و اطلاعات و وصلتهای آنان اعرف و داناتر بود شنیدم که گفت:(1)
یابنیّ انّ تکتم جاریة ما رأیت جاریة قطّ افضل منها ولست اشکّ انّ اللّه تعالی سیظهر نسلها ان کان لها نسل، و قد وهبتها لک فاستوص خیرابها، فلّما ولدت لهالرضا علیه السلام سمّاها الطاهرة قال:
مادر موسی بنجعفر علیهما السلام «حمیدة المصفاه» که از اشراف عجم بود کنیزی را به نام «تکتم» خریداری نمود که از همه زنها از جهت عقل و دیانت و احترام به مولای
1) (2)2- و فیه عن العیون: حدّتنا الحاکم ابوعلی الحسین بن احمد بیهقی، قال: حدّتنا الصولی قال: حدّتنی عون بن محمّدالکندی، قال: سمعت ابیالحسن علیّبن میثم یقول (مقول قول عون بن محمّد). و مارأیت احدا قطّ اعرف بأمور الائمّة: و أخبارهم و مناکحهم (خ ل «و مناقبهم»). منه، قال: اشتریت حمیدة المصفّاة و هی أمّ أبی الحسن موسیبن جعفر و کانت من اشراف العجم جاریة مولدة (المولدة: التّی ولدت بین العرب و نشأت مع اولادهم «ن»). و اسمها تکتم و کانت من افضل النساء فی عقلها و دینها و اعظامها لمولاتها حمیدة المصفّاة حتّی انّها ما جلست یین یدیها منذ ملکتها اجلالالها فقالت لا بنها موسی علیه السلام :
خود «حمیده المصفاة» با فضیلتتر و شایستهتر بود تا جایی که هرگز مقابل مولای خود «حمیدة المصفاه» نمینشست و به او احترام مینمود. روزی «حمیدة المصفاة» مادر موسی بنجعفر، به فرزند خود گفت: فرزند عزیزم! «تکتم» کنیزی است که من تاکنون بهتر از او کنیزی نیافتهام و شکی ندارم که خداوند نسل او را ظاهر خواهد نمود. و من او را به تو بخشیدم، از او نگهداری کن.» و چون حضرت رضا علیه السلام از او متولّد گردید موسی بنجعفر علیه السلام او را «طاهره» نامید.(1)عون بنمحمّد سپس میگوید: چون حضرت رضا علیه السلام از «تکتم» متولّد گردید «تام الخلقه» بود و شیر فراوان میخورد. پس تکتم مادر او گفت: مرا کمک دهید و یک دایهای به کمک من بفرستید. به او گفته شد آیا شیر تو کم شده است؟ او گفت: به خدا سوگند، من دروغ نمیگویم، شیر من کم نشده لکن مرا عادت به دعا و اوراد و نماز و تسبیح است و چون فرزندی آوردم از آنها باز ماندهام.(2)
هل علمت أحدا من اهل المغرب قدم؟ قلت: لا، فقال علیه السلام : بلی قد قدم رجل أحمر فانطلق بنا، فرکب و رکبنا معه حتّی انتهینا الی الرجل، فاذا رجل من أهل المغرب معه رقیق (الرقیق: المملوک واحد و جمع). فقال له: أعرض علینا فعرض علینا تسمع (خ ل «تسعة»). جوار کلّ ذلک یقول أبوالحسن علیه السلام : لاحاجة لی فیها، ثمّ قال له:
أعرض علینا، قال: ما عندی شیئی فقال له: بلی أعرض علینا قال: لا واللّه ما عندی الاّ جاریة مریضة فقال له: ما علیک أن تعرضها؟ (3)فأبی علیه، ثمَّ انصرف علیه السلام ثمَّ انّه أرسلنی من الغدالیه، فقال لی: قل له کم غایتک فیها؟ فاذا قال: کذا و کذا. فقل: قد أخذتها، فأتیته، فقال:
ما أرید ان انقصها من کذا فقلت: قد أخذتها و هولک، فقال: هی لک ولکن من الرجل الذی کان معک بالامس؟ فقلت: رجل من بنیهاشم؛ فقال: من أیّ بنیهاشم؟
3- در همان کتاب از هشام بناحمد نقل شده که گوید: حضرت1) (1)و کان الرضا علیه السلام یرتضع کثیرا و کان تامّ الخلق فقالت: اعینونی بمرضع فقیل لها: أنقص الدّر؟ فقالت: ما اکذب واللّه ما نقص الدّر، ولکن علیَّ ورد من صلواتی و تسبیحی و قد نقص منذولّدت. (العیون ج 1/14)
2) (2)3- العیون: حدّثنا أبی رضیاللّهعنه، قال: حدّثنا سعدبن عبداللّه، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بنمحبوب، عن یعقوب بناسحق عن أبی زکرّیا الواسطی، عن هشامبن احمد قال: قال ابوالحسن الاول علیه السلام :
موسیبنجعفر علیهما السلام به من فرمود: «آیا کسی از اهل مغرب وارد این شهر شدهاست؟» گفتم: خیر. فرمود: «آری، شخصی به نام احمر وارد شده، باید نزد او رویم.» پس آن حضرت سوار بر مرکب شد، ما نیز همراه او حرکت نمودیم تا نزد آن مرد رسیدیم و دیدیم او از اهل مغرب است و عدهای غلام و کنیز همراه خود آورده است.
(3)پس حضرت موسیبنجعفر علیه السلام به او فرمود: «بردههای خود را به ما نشان
ده! پس او نه کنیز را نشان داد و امام علیه السلام هر کدام را میدید میفرمود: «مرا حاجتی در آن نیست، دیگری را بیاور.» آن مرد گفت: دیگر کنیزی ندارم. امام علیه السلام به او فرمود، «آری، کنیز دیگری داری، عرضه کن!» آن مرد گفت: نه به خدا سوگند، کنیزی ندارم جز یک کنیز که مریضه است. امام علیه السلام فرمود: «چه چیزی مانع توست که او را عرضه نمیکنی؟» پس آن مرد نپذیرفت که او را نشان دهد.
امام علیه السلام باز گشت و سپس مرا فرستاد و فرمود: «به او بگو! نهایت نظر تو در قیمت او چیست. و چون قیمتی را گفت تو بگو به آن قیمت خریدم.
پس من نزد آن مرد رفتم و او گفت: از قیمت فلانی کمتر نمیفروشم. من گفتم: به آن قیمت خریدم. او گفت: من نیز فروختم، اما بگو بدانم آن مردی که دیروز با تو بود که بود؟ گفتم: او مردی از بنیهاشم بود. مرد مغربی گفت: کدام یک از بنیهاشم را میگویی؟ گفتم: او از نیکان و نخبههای آنان بود. مرد مغربی گفت: بیش از این تعریف کن. گفتم: بیش از این نمیدانم.(1)
أخبرک عن هذه الوصیفة انّی اشتریتها من أقصی بلاد المغرب، فلقیتنی امرأة من أهل الکتاب، فقالت:ما هذه الوصیفة معک؟ فقلت: اشتریتهالنفسی، فقالت: ماینبغی أن تکون هذه الوصیفة عند مثلک! انّ هذه الجاریة ینبغی أن تکون عند خیر أهل الارض، فلا تلبث عنده الاّ قلیلا حتّی تلد منه غلاما یدین له شرق الارض و غربها، قال فأتیته بها، فلم تلبث عنده الاّ قلیلا.حتّی ولدت له علیّا علیه السلام (العیون ج 1/18).
پس آن مرد برده فروش گفت: من از حال این کنیز تو را خبر میدهم همانا من او را از دورترین نقطه مغرب خریداری نمودم.و زنی از اهل کتاب که این کنیز را با من دید به من گفت: این کنیز با تو چه میکند؟ گفتم: او را برای خود خریدهام. آن زن کتابی گفت: هرگز نباید چنین کنیزی نزد تو باشد، بلکه او باید نزد شایستهترین فرد روی زمین باشد و چیزی نزد او نخواهد ماند تا فرزندی از او به دنیا آید که شرق و غرب زمین به او توجه نمایند و از او پیروی کنند.
هشام بناحمد میگوید: من آن کنیز را خدمت موسی بنجعفر علیه السلام بردم و چیزی نگذشت که حضرت رضا علیه السلام از او متولد گردید.
1) (1)فقلته: من نقبائهم، فقال: أرید أکثر منه، فقلت: ما عندی أکثر من هذا، فقال:
1- مرحوم صدوق در کتاب عیون، با سند خود از احمد بنحسن میثمی واقفی، از محمّد بناسماعیل بنفضل هاشمی نقل نموده که گوید: من خدمت موسی بنجعفر علیهما السلام رسیدم در حالی که آن حضرت سخت بیمار بود، پس گفتم: اگر امر الهی رخ دهد ـ که البته ما از خداوند میخواهیم که چنین چیزی را شاهد نباشیم ـ امر امامت با که خواهد بود؟ موسی بنجعفر علیهما السلام فرمود: «امامت بعد از من به فرزندم علی منتقل خواهد شد، او وصیّ و خلیفه من میباشد و نوشته او نوشته من است.»(1)2- در همان کتاب، با سند خود، از علیّبنیقطین نقل نموده که گوید: من-(2)
کنت عند العبد الصالح موسی بن جعفر علیه السلام جالسا، فدخل علیه ابنه الرّضا علیه السلام فقال: یا علیّ هذا سیّد ولدی و قدنحلته کنیتی، فضرب هشام براحته جبهته! ثمَّ قال: و یحک!کیف قلت؟! فقال علیّبن یقطین: سمعت و اللّه منه کما قلت لک، فقال هشام: أخبرک و اللّه انّالأمر فیه من بعده.(العیون ج 1/21)
1) (1)نصّ أبی الحسن موسی بن جعفر علیه السلام علی ابنه الرّضا علیه السلام بالامامة و الوصیّة1- العیون: حدّثنا أبی رضی اللّه عنه قال:حدّثنی الحسن بن عبداللّه بن محمّمد بن عیسی عن أبیه عنالحسن بن موسی الخشّاب، عنمحمّدبن الاصبغ عن احمد بنالحسن المیثمی و کان واقفیّا قال: حدّثنی محمّدبن اسمعیل بن الفضل الهاشمیّ، قال: دخلت علی أبی الحسن موسیبن جعفر علیه السلام و قد اشتکی شکایة شدیدة فقلت له: إن کان ما اسألاللّه ان لا یریناه فالی من؟ قال: الی علیّ ابنی و کتابه کتابی و هو وصیّی و خلیفتی من بعدی. (العیون ج 1/20)
2) (2)2- و فیه حدّثنا محمّدبن الحسن بن أحمد بن الولید رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا (خ ل «حدّثنی»). محمّد بن الحسن الصفّار، عن عبداللّه بن محمّد بن عیسی، عن الحسن (خ ل «حسین») بن محبوب و عثمان بن عیسی عن الحسین بن نعیم الصحّاف، قال: کنت أنا و هشام بن الحکم و علیّبن بقطین ببغداد فقال علیّبن بقطین:
خدمت حضرت موسی بنجعفر علیه السلام نشسته بودم که فرزند او حضرت رضا علیه السلام بر پدر خود وارد شد، پس موسی بنجعفر علیه السلام روی مبارک خود را به من نمود و فرمود: «ای علی بنیقطین! این آقای فرزندان من است و من کنیه خود را به او بخشیدهام.»
هنگامی هشام بنحکم در بغداد این سخن را از من شنید به صورت خود زد و گفت: وای بر تو، چه گفتی؟! علیّبنیقطین میگوید: به او گفتم: به خدا سوگند،
آنچه شنیده بودم برای تو گفتم: پس هشام بنحکم گفت: به خدا سوگند، امامت بعد از موسی بنجعفر به علیّبنموسی منتقل خواهد شد.
(1)3- در همان کتاب، از منصور بنیونس بن بزرج نقل شده که گوید: روزی
1) (1)3- و فیه: حدّثنا أبی رضی اللّه عنه قال: حدّثنا (خ ل «حدّثنی»). الحسین بن محمّد بن عبداللّه بن عیسی عن أبیه، عن الحسن بن موسی الحشاب، عن محمّدبن الاصبغ، عن أبیه عن غنام (خ ل «عثمان»). بن القاسم قال: قال لی منصور بن یونس بن بزرج: دخلت علی أبی الحسن یعنی موسی بن جعفر علیه السلام یوما فقال لی: یا منصورأما علمت ما أحدثت فی یومی هذا؟ قلت: لا، قال: قد صیّرت علیّا ابنی وصیّی و أشاربیده الی الرضا علیه السلام و قد نحلته کنیتی و الخلف من بعدی، فادخل علیه و هنّئه بذلک و أعلم انّی أمرتک بهذا قال: فدخلت علیه فهنّیته بذلک و أعلمته ان أمرنی بذلک، ثمّ جحد (خ ل «حج»). منصور فاخذ الاموال التّی کانت فی یده و کسرها.(ای تصرف فیها من غیرمبالاة فانّه صار بعد من الواقفة). (العیون ج 1/22)
خدمت حضرت ابوالحسنموسی بنجعفر علیهما السلام رسیدم، پس آن حضرت به من فرمود: «ای منصور! میدانی امروز من چه عملی را انجام دادهام؟ گفتم: خیر. امام علیه السلام فرمود: «امروز من فرزندم علی را وصّی و جانشین خود قرار دادهام» سپس با دست مبارک به فرزند خود علی بنموسی الرضا اشاره نمود و فرمود: «من کنیه خود را به او بخشیدم و او پس از من جانشین من خواهد بود. پس نزد او برو و به او تبریک بگو و بدان که تو از طرف من مأمور هستی که چنین کنی.»
منصور بنیونس میگوید: من خدمت حضرت رضا علیه السلام رفتم و او را به امامت بعد از پدر خود تبریک گفتم و به او خبر دادم که موسی بنجعفر علیه السلام مرا به چنین کاری امر نموده است. غنام بنقاسم میگوید: من این سخنان را از منصور بنیونس شنیدم، اما او بعد از موسی بنجعفر [چون اموالی از آن حضرت نزد او بود] امامت حضرت رضا علیه السلام را انکار نمود و مهر اموال امام را شکست و تصرّف نمود [و از واقفیه گردید].
(1)4- در همان کتاب از مفضّل بنعمر نقل شده که گوید: من خدمت حضرت
1) (2)4- و فیه: حدّثنا ابی رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن احمد بن أبی عبداللّه البرقی، عن أبیه عن عبداللّه بن عبد الرحمن، عن المفضل بن عمر: قال: دخلت علی أبی الحسن موسی بن جعفر علیه السلام و علیّ علیه السلام ابنه فی حجره و هو یقبّله و یمصّ لسانه و یضعه علی عاتقه و یضمّه الیه، و یقول: بأبی انت و أمّی ما أطیب ریحک و أطهر خلقک و أبین فضلک؟! قلت: جعلت فداک لقد وقع فی قلبی لهذا الغلام من الموّدة مالم یقع لاحد الاّ لک؟ فقال لی: یا مفضّل هو منّی بمنزلتی من ابی علیه السلام ذرّیه بعضها من بعض و اللّه سمیع علیم قال: قلت هو صاحب هذا الامر من بعدک؟ قال: نعم، من أطاعه رشد، و من عصاه کفر. (العیون ج 1/32)
کاظم علیه السلام رسیدم و دیدم او فرزند خود علیّبنموسیالرّضا علیه السلام را در دامن گرفته و میبوسد و زبان او را میمکد و او را بر شانه میگذارد و به سینه میچسباند و میفرماید:
«پدر و مادرم فدای تو! چه قدر پاکیزه و خوشبویی و چه قدر فضل و بزرگواری تو آشکار است؟!» گفتم: فدای شما شوم، محبّت این فرزند همانند محبّت شما در قلب من جای گرفت.
امام علیه السلام فرمود: «ای مفضّل! نسبت و منزلت او به من همانند نسبت و منزلت من است به پدرم و ما همه طبق فرموده قرآن ذریّه پیامبر صلی الله علیه وآله هستیم.»
مفضّل میگوید: گفتم: او پس از شما صاحب امر امامت است؟ فرمود: «آری، هر کس از او پیروی کند نجات یابد و هر کس از اطاعت او سرپیچی کند کافر خواهد شد.»
أنّه یشهد ان لاّالهالاّاللّه وحده لاشریکله و أنّ محمّداعبده و رسوله،و انّ الساعة آتیة لاریب فیها،و أنّ الوقوف بین یدی اللّه عزّوجلّ حقّ و أنّ ما جاء به محمّد صلی الله علیه وآله حقّحقّحقّ، و أنّ ما نزل به الروح الامین حقّ، علی ذلک أحیی و علیه أموت وعلیه أبعث انشاءاللّه، أشهدهم أنّ هذه وصیّتی بخطّی، و قد نسخت وصیّة جدّی أمیر المؤمنین علیه السلام و وصایا الحسن و الحسین و علیّ بن الحسین و وصیّة محمّد بن علیّ الباقر و وصیّه جعفربن محمّد علیه السلام قبل ذلک حرفا بحرف،
مرحوم صدوق در کتاب عیون، با سند خود از ابراهیم بنعبداللّه جعفری، و1) (1)نسخه وصیّة موسی بن جعفر علیه السلام العیون: حدّثنا الحسین بن أحمد بن ادریس قال حدّثنا ابی قال: حدّثنا محمّدبن أبی الصهبان عن عبداللّه بن محمّد الحجال، انّابراهیم بنعبداللّه الجعفری حدّثه عن عدّة من أهل بیته انّ أبا ابراهیم موسی بن جعفر علیه السلام اشهد علی وصیّته اسحق بن جعفربن محمّد و ابراهیم بن محمّد الجعفری و جعفر بن صالح و معویة بن الجعفریین و یحیی بن الحسین بن زید و سعدبن عمران الانصاری و محمّد بن الحارث الانصاری و یزید بن سلیط الانصاری و محمّد بن جعفر الاسلمی بعد أن أشهد هم:
او از عدهای از اهلبیت خود نقل نموده که موسی بنجعفر علیهما السلام افرادی مانند، اسحاق بنجعفر بنمحمّد و ابراهیم بنمحمّدجعفری و جعفر بنصالح و معاویة بنجعفریین و یحیی بنحسین بنزید و سعدبنعمران انصاری و محمّدبنحارث انصاری و یزید بنسلیط انصاری و محمّد بنجعفر اسلمی را شاهد قرار داد و بعد از اقرار به یگانگی خداوند و رسالت پیامبراسلام صلی الله علیه وآله و حقانیت قیامت و حشر بعد از مرگ و حساب و قصاص [و مجازات] در قیامت و حقانیت و وقوف [هر انسانی] در قیامت مقابل حکم الهی و این که آنچه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله از طرف خداوند ابلاغ نموده [و به آن مبعوث گردیده] حق است و آنچه جبرئیل امین از طرف خداوند به رسول او صلی الله علیه وآله القاء نموده حق است و این که من بر چنین اعتقادی زنده هستم و بر چنین
اعتقادی میمیرم و در قیامت ان شاءاللّه مبعوث خواهم شد.
سپس آن حضرت آنان را گواه گرفت و فرمود: «این وصیتی است که من به خط خود نوشتهام و این وصیت من میباشد، چنان که وصیت جدّم امیرالمؤمنین علیه السلام و وصیت امام حسن و امام حسین و علیّبنالحسین و محمّد بنعلی باقر و جعفر بنمحمّد صادق قبلاً بدون کم و کاست نیز چنین بوده است و من این وصیت را به فرزندم علی و فرزندان دیگرم که بعد از او ان شاءاللّه خواهند آمد مینمایم.
(1)پس اگر این فرزندم علی [بنموسیالرّضا] از آنان رشد و صلاح دید و دوست داشت که آنان را بر انجام این وصیت اقرار و تنفیذ نماید مجاز خواهد بود و اگر از آنان کراهت داشت و خواست که آنان را از این وصیتنامه خارج نماید اختیار با او خواهد بود و آنان را حق نظر در انجام این وصیت نخواهد بود. من فرزندم علیّبنموسیالرّضا را متولّی صدقات و اموال و فرزندان بزرگ و کوچک خود قرار دادهام و فرزندان خود ابراهیم و عباس و اسماعیل و احمد و امّاحمد را نیز ولایت دادم و امر همسران خود را نیز به عهده فرزندم علی علیه السلام قرار
1) (1)و أوصیت بها الی علیّ ابنی و بنیّ بعده معه انشاءاللّه فان آنس منهم رشدا و أحبّ اقرارهم، فذاک له، و ان کرههم و أحبّ أن یخرجهم فذاک له، و لا امر لهم و أوصیت الیه بصدقاتی و أموالی و صبیانی الذی خلّفت و ولدی و الیابراهیم و العباس و اسمعیل و أحمد و أمّأحمد، والی علیّ امر نسائی دونهم و ثلث صدقة أبی و أهل بیتی یضعه حیث یری و یجعل منه ما یجعل منه ذوالمال فی ماله ان أحبّ أن یجیز ما ذکرت فی عیالی فذاک الیه، و ان کره فذاک الیه و ان أحبّ ان یبیع أو یهب أو ینحل أو یتصدّق علی غیر ما وصیّته فذاک الیه و هو أنافی وصیّتی فی مالی و فی أهلی و ولدی،
دادم و ثلث صدقات پدرم و اهلبیتم نیز در اختیار اوست، او به هر طریق که خواسته باشد مانند صاحب مال میتواند در آنها اعمال نظر نماید.
او مختار است که در اموال من هر گونه تصرفی مانند فروش و بخشش و حتی صدقه به غیر کسانی که من وصیت نمودهام بنماید. بلکه او همانند من خواهد بود نسبت به مال و اهل و فرزندان من، اگر میل او باشد که برادران خود را که در اول وصیتنامه نام بردم بر حال خود واگذارد مختار است و اگر نظر دیگری داشته باشد نیز مجاز است و هر کدام آنان که بخواهد خواهر خود را به ازدواج در آورد بدون اذن و اجازه او مجاز نخواهد بود.
(1)و هر سلطانی که در امور داخلی او دخالت کند و یا از انجام آنچه در این وصیتنامه ذکر نمودم جلوگیری کند از خدا و رسول او بیزار خواهد بود و خدا و رسول او صلی الله علیه وآله نیز از او بیزار میباشند و لعنت خدا و لعنت لعنتکنندگان و ملائکه
1) (1)و ان رأی أن یقرّاخوته الذین سمّیتهم فی صدر کتابی هذا أقرّهم، و ان کره فله أن یخرجهم غیر مردود علیه و ان أراد رجل منهم أن یزوّج أخته فلیس له أن یزوّجها الاّ باذنه و أمره و ایّ سلطان کشفه عن شیء أوحال بینه و بین شیء ممّا ذکرت فی کتابی، بریء من اللّه تعالی و من رسوله و اللّه و رسوله منه بریأن و علیه لعنة اللّه و لعنة اللاعنین و الملائکة المقرّبین و النبیّین و المرسلین أجمعین و جماعة المؤمنین، ولیس لاحد من السلاطین ان یکشفه عن شیءٍ لی عنده من بضاعة و لالا حد من ولدی ولی عنده مال و هو مصدّق فیما ذکر من مبلغه ان اقّل أو أکثر فهو الصادق و انّما أردت بادخال الذین ادخلت معه من ولدی التنویه (خ «التعظیم». نوه الشییء رفع ذکره و عظّمه. و نوّه باسمه: دعاه). باسمائهم.
مقرّبین و همه پیامبران و مرسلین و مؤمنین بر او خواهد بود و هیچ سلطانی حق ندارد نسبت به اموال من که در اختیار اوست دخالت کند. بلکه هیچ کدام از این فرزندان من که مالی از من نزد اوست (بدون اذن او) حق تصرف ندارد و آنچه او میگوید از مقدار آن اموال و کم و زیاد آنها در گفته خود صادق است.
(1)و این که من [برادران و] افراد دیگر را با او نام بردم مقصود من تعظیم و احترام آنها بود و درحقیقت اختیار فرزندان کوچک من و مادران آنان و هر گونه تحویل و تحولی از امور آنان به دست اوست، حتی ازدواج آنان بدون اجازه و مشورت با او صحیح نمیباشد و اگر جز این کنند، با خدا و رسول او صلی الله علیه وآله مخالفت نموده و با او به ستیز برخاستهاند، او به امر نکاح فرزندان من داناتر است پس اگر او مایل بود آنان را تزویج دهد و اگر مایل نبود رها کند و این موضوع را من در اول وصیتنامه خود به آنان سفارش نمودهام و خدا را بر آنان گواه میگیرم و احدی حق ندارد اسرار وصیتنامه مرا افشا نماید و به کسی بازگو کند.
(2)پس هر کس نسبت به این وصیتنامه تخلّف کند گناهکار خواهد بود و هر
1) (2)و اولادی الأصاغر و أمّهات أولادی، و من أقام منهم فی منزله وفی حجابه، فله ما کان یجری علیه فی حیوتی ان أراد ذلک و من خرج منهنّ الی زوج فلیس لها أن ترجع الی جرایتی (خ ل «حضانتی - حزانتی». الحزانة بالضم: عیال الرجل الذین یهتم بهم و یتحزّن لاجلهم. حضن الصبی: کفله وربّاه. الجرایة بکسرا الجیم: الجاری من الوظائف). الاّ أن یری علی ذلک وبناتی مثل ذلک،
2) (1)و لا یزوّج بناتی (خ ل «نسائی»). احد من اخواتهنّ من امّهاتهنّ و لا سلطان و لا عمل لهنّ الاّ برأیه و مشورته فان فعلوا ذلک فقد خالفوا اللّه تعالی و رسوله صلی الله علیه وآله و حادّوه فی ملکه و هو اعرف بمناکح قومه ان اراد أن یزوّج زوّج و ان اراد ان یترک ترک، و قد اوصیتهم بمثل ما ذکرت فی صدر کتابی هذا و اشهداللّه علیهم و لیس لاحد ان یکشف وصیّتی و لا ینشرها و هی علی ما ذکرت و سمیّت فمن أساء فعلیه و من احسن فلنفسه و ما ربّک بظلاّمٍ للعبید و لیس لأحدٍمن سلطان و لا غیره ان ینقض کتابی هذاالذی ختمت علیه اسفل فمن فعل ذلک فعلیه لعنة اللّه و غضبه و الملائکة بعد ذلک ظهیر و جماعة المسلمین و المؤمنین و ختم موسیبنجعفر علیه السلام و الشهود. (العیون ج 1/33)
کس (به آن عمل کند و) به نیکی روی آورد اهل سعادت خواهد بود و البته خداوند به کسی ستم روا نمیدارد و هیچ فردی، چه سلطان و چه غیر سلطان، حق ندارد این وصیتنامه را که ممهور به مهر من شده است باز کند و هر کس چنین کند لعنت و غضب خدا بر او خواهد بود و ملائکه الهی و همه مسلمین و مؤمنین حافظ این وصیتنامه میباشند و آن را موسی بنجعفر علیه السلام و شهود حاضر ممهور نمودند.»
(1)1- علاّمه مجلسی در کتاب بحار از کافی نقل نموده که چون خواستند
1) (2)شهادة موسی بن جعفر و امامة علیّبن موسی علیه السلام1- فی البحار عن الکافی: علیُبن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن مسافر قال: أمر أبو ابراهیم علیه السلام حین اخرج به، أباالحسن أن ینام علی بابه فی کلِّ لیلة أبدا ما کان حیّا إلی أن یأتیه خبره. قال: فکنّا فی کلِّ لیلة نفرش لأبی الحسن فی الدهلیز ثمَّ یأتی بعد العشآء فینام، فاذا أصبح انصرف إلی منزله، قال: فمکث علی هذه الحال أربع سنین، فلمّا کان لیلة من اللیالی أبطأ عنّا و فرش له فلم یأت کما کان یأتی فاستوحش العیال و ذُعروا و دخلنا أمر عظیم من إبطائه.
موسی بن جعفر علیهما السلام را از مدینه خارج کنند آن حضرت به فرزند خود علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام دستور داد که تا زنده است هر شب بستر خود را پشت در خانه قرار دهد و آن جا استراحت کند تا وقتی که از طرف پدر خود به او خبر برسد. مسافر که از خدام آن بزرگوار است میگوید ـ پس از آن ما همیشه بستر حضرت رضا علیه السلام را در دهلیز خانه آماده میکردیم و آن حضرت بعد از عشا میآمد و در بستر خود میخوابید و صبح به منزل خود باز میگشت.
(1)چهار سال به این کیفیت گذشت تا این که شبی بستر او را آماده کردیم و آن بزرگوار نیامد پس عیال آن حضرت وحشت نموده و دل باختند و از نیامدن آن حضرت اضطراب بزرگی بر ما وارد شد و چون صبح شد وارد خانه شدند و فورا نزد امّاحمد رفتند و فرمودند: «بیاور آنچه را که پدرم نزد تو سپرده است.» پس امّاحمد ناله و شیون نمود و بر صورت خود زد و گریبان پاره کرد و گفت: به خدا سوگند، مولایم از دنیا رفته است. حضرت رضا علیه السلام او را آرام نمود و فرمود: «سخنی نگو و چیزی اظهار نکن تا خبر شهادت موسی بنجعفر علیه السلام به والی مدینه برسد.» پس امّاحمد ظرف کوچکی با دو هزار دینار و یا چهار هزار دینار
1) (1)فلمّا کان لیلة من الغدأتی الدار و دخل إلی العیال و قصد إلی اُم ِّ أحمد فقال لها: هاتی الّذی أودعک أبی فصرحت و لطمت وجهها و شقّت جیبها و قالت: مات و اللّه سیّدی فکفّها و قال لها: لا تکّلمی بشیء و لا تُظهریه حتّی یجیء الخبر الی الوالی فأخرجت الیه سفطا و ألفی دینار أو أربعة آلاف دینار فدفعت ذلک أجمع الیه دون غیره.
تحویل حضرت رضا علیه السلام داد و گفت: حضرت موسی بنجعفر علیه السلام دستور داده بود که کسی را از آن مطلع نسازم و این امانتها را حفظ نمایم تا آن حضرت از دنیا برود و هر که از فرزندان او بعدا از آنها مطالبه نمود به او تحویل دهم و به خدا سوگند آلان دانستم که آقایم موسی بنجعفر علیه السلام از دنیا رفته است.
(1)پس حضرت رضا علیه السلام آن امانات را گرفتند و آنان را امر به سکوت نمودند تا خبر شهادت موسی بنجعفر علیه السلام به مدینه رسید و از آن پس حضرت رضا علیه السلام دیگر در دهلیز خانه نخوابیدند و چون خبر شهادت موسی بنجعفر علیه السلام به مدینه رسید ما روزها را شماره کردیم و دانستیم که آن حضرت در همان شبی که حضرت رضا علیه السلام به بستر خود نیامد از دنیا رفته است.
(2)2- در همان کتاب، از کافی، از صفوان جمال نقل شده که گوید: به حضرت
1) (1)و قالت: انّه قال لی فیما بینی و بینه و کانت أثیرةً عنده احتفظی بهذه الودیعة عندک لا تطلعی علیها أحدا حتّی أموت، فاذا مضیتُ فمن أتاک من ولدی فطلبها منک فادفعیها الیه و اعلمی أنّی قدمتُّ و قد جائتنی و اللّه علامة سیّدی. فقبض ذلک منها و أمرهم بالامساک جمیعا الی أن ورد الخبر و انصرف فلم یعد بشیء من المبیت کما یفعل، فما لبثنا الاّ أیّاما یسیرة حتّی جائت الخریطة بنعیه فعددنا الأیّام و تفقّدنا الوقت، فاذا هو قدمات فی الوقت الّذی فعل أبوالحسن علیه السلام ما فعل من تخلّفه عن المبیت و قبضه لما قبض (البحار ج 48/246).
2) (2)2- وفیه عنه: محمّد بن یحیی، عن محمّدبن الحسین، عن صفوان قال: قلت للرِّضا علیه السلام : أخبرنی عن الامام متی یعلم أنّه امام؟ حین یبلغه أنَّ صاحبه قد مضی أوحین یمضی؟ مثل أبی الحسن علیه السلام قبض ببغداد و أنت ههنا؟ قال: یعلم ذلک حین یمضی صاحبه، قلت: بأیِّ شیء؟ قال یلهمه اللّه. (البحار ج 48/247 عن الکافی ج 1/381)
رضا علیه السلام گفتم: امام چه وقتی میفهمد که مقام امامت به او منتقل شده است؟ وقتی که خبر رحلت امام به او میرسد یا وقتی که امام از دنیا میرود؛ چنان که موسی بنجعفر علیه السلام در بغداد از دنیا رفت و شما در اینجا بودید؟
امام علیه السلام فرمود، «در همان ساعتی که امام قبلی از دنیا میرود او میداند که امامت به او منتقل شده است.» صفوان میگوید: گفتم: از کجا به او خبر میرسد؟ فرمود: «خداوند به او الهام میفرماید.»
(1)3- علاّمه مجلسی، در بحار، از کتاب عیون المعجزات نقل نموده که گوید: از راههای صحیح و معتبر به دست آمده که سندی بنشاهک خرمای مسمومی را برای حضرت کاظم علیه السلام آماده نمود و آن حضرت را اجبار نمود تا ده دانه از آن خرمای مسموم را تناول نماید. پس سندی گفت: بیش از این میل کنید. امام علیه السلام به او فرمود: «تو به آن هدفی که داشتی و به آن مأمور بودی رسیدی.»
(2)سپس گوید: چند روز قبل از شهادت امام علیه السلام سندی بنشاهک قضات و
1) (3)3- و فی البحار عن عیون المعجزات: فی کتاب الوصایا لابی الحسن علیّبن محمّد بن زیاد الصّیمری وروی من جهات صحیحة أنَّ السّندی بن شاهک حضر بعد ما کان بین یدیه السمّ فی الرطب و أنّه علیه السلام أکل منها عشر رطبات، فقال له السندی: تزداد؟ فقال علیه السلام له: حسبک قد بلغت ما یحتاج الیه فیما امرت به، ثمَّ انّه أحضر القضاة و العدول قبل وفاته بأیّام و أخرجه الیهم و قال: انَّ النّاس یقولون: انَّ أباالحسن موسی فی ضنک و ضرّ، وها هو ذا لاعلّه به و لا مرض و لا ضرّ.
2) (1)قالتفت علیه السلام فقال لهم: اشهدوا علیّ أنّی مقتول بالسمِّ، منذ ثلاثة أیّام اشهدوا أنّی صحیح الظاهر لکنّی مسموم، و سأحمرُّ فی آخر هذا الیوم حمرة شدیدة منکرة و أصفرُّ غدا صفرة شدیدة، و أبیضُّ بعد غد و أمضی الی رحمة اللّه و رضوانه فمضی علیه السلام کما قال فی آخر الیوم الثالث فی سنة ثلاث و ثمانین و مائة من الهجرة و کان سنّه علیه السلام أربعا و خمسین سنة، أقام منها مع أبی عبداللّه علیه السلام عشرین سنة و منفردا بالامامة أربعا و ثلاثین سنة (البحار ج 48/248 عن عیون المجزاتص95).
عدول را جمع نمود و گفت: مردم میگویند موسی بنجعفر در سختی و شدت به سر میبرد شما ببینید آیا بیماری و یا فشار و ناراحتی بر او هست؟ امام علیه السلام روی مبارک خود را به آنان نمود و فرمود: «شاهد باشید که من سه روز دیگر به وسیله سمّی که به من دادهاند کشته خواهم شد لکن الان در ظاهر سالم هستم و در آخر امروز رنگ من شدیدا قرمز خواهد شد و فردا شدیدا زرد خواهد شد و روز سوم سفید خواهد شد و سپس به رحمت و رضوان الهی خواهم رفت.»
پس آن بزرگوار چنان که فرموده بود در آخر روز سوم سال 183 هجری قمری از دنیا رحلت نمود و سن مبارک آن حضرت 54 سال بود که بیست سال آن را با پدر خود امام صادق علیهما السلام گذرانده بود و سی چهار سال بعد از پدر خود مدت امامت آن حضرت بود.
(1)4- علاّمه مجلسی در کتاب بحار، از کتاب کافی، از بزنطی، ضمن حدیث
1) (2)4- فی البحار عن الکافی: محمّدبن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن البزنطی، عن الرّضا علیه السلام قال فی حدیث طویل فلولا أنَّ اللّه یدافع عن أولیائه و ینتقم لاولیائه من أعدائه أما رأیت ما صنع اللّه بآل برمک و ما انتقم اللّه لابی الحسن علیه السلام و قد کان بنو الاشعت علی خطر عظیم فدفع اللّه عنهم بولایتهم لابی الحسن علیه السلام . (البحار ج 48/249 عن الکافی 2/224)
مفصلی از حضرت رضا علیه السلام نقل نموده که فرمود: «اگر خداوند از اولیای خود دفاع
نمیکرد و انتقام آنان را از دشمنان نمیگرفت [دشمنان آنان را زنده نمیگذاردند]. مگر ندیدی خداوند با آلبرمک چه کرد؟ و برای موسیبنجعفر علیه السلام چگونه از آنان انتقام گرفت؟ و فرزندان اشعث چون ولایت آن حضرت را پذیرفتند خداوند آنان را از خطر بزرگی نجات داد؟»
مرحوم محدّث قمی در کتاب منتهی الامال از سیّد بنطاوس در کتاب مصباح الزائر صلوات مخصوصهای را ضمن زیارت حضرت کاظم علیه السلام نقل نموده که مشتمل بر فضایل و مصایب و کثرت عبادت آن بزرگوار است شایسته است که ما نیز آن را نقل نماییم.
«اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی محمّد وَ اَهْلِ بَیْتِهِ الّطاهِرِینَ وَ صَلِّ عَلی مُوسیَبْنِ جَعْفَرٍ وَصِّیِ الاَْبْرارِ وَ اِمامِالاَخْیارِ وَعَیْبَةِ الاَنْوارِ وَوارِثِ السَّکینَةِ وَ الوِقارِ وَالْحِکَمِ وَالاثارِ.
الَّذی کانَ یُحْیِی اللَّیْلَ بِالْسَّهَرِ اِلَی السَّحَرِ بَمُواصَلَةِ الاِسْتِغْفارِ حَلیفِ السَّجْدَةِ الطَّویلَةِ وَالدٌّمُوعِالغَزیرَةِ وَالمُناجاتِ الْکَثیرَةِ وَالضَّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ وَمَقَّرِ النٌّهی وَالعَدْلِ وَالْخَیْرِ وَالْفَضْلِ وَالنَّدی وَالْبَّذْلِ وَ ماْلَفِ الْبَلْوی وَ الْصَّبْرِ وَ الْمُضْطَهَدِ بَالْظٌّلْمِ وَ الْمَقْبُورِ بَالْجَوْرِ وَالْمُعَذَّبِ فی قَعْرِ الْسٌّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطامیرِ ذِی السّاقِ الْمَرضوضِ بِحَلَقِ الْقُیُودِ وَالْجِنازَةِ الْمُنادی عَلَیْها بِذُلِّ الاِسْتِخْفافِ وَالْوارِدِ عَلی جَدِّهِ الْمُصْطَفی وَاَبیهِ الْمُرْتَضی وَاُمِّهِ
سَیِّدِةِ النِّسآءِ بِاِرْثٍ مَغْصُوبٍ وَ وِلاءٍ مَسْلُوبٍ وَاَمْرٍ مَغْلُوبٍ وَدَمٍ مَطْلُوبٍ وَسَمٍّ مَشْروُبٍ
اَللّهُمَ وَ کَما صَبَرَ عَلی غَلیظِ الِْمحَنِ وَ تَجَرٌّعِ عُصَصِ الْکُرَبِ وَ اسْتَسْلَمَ لِرِضاکَ وَاَخْلَصَ الْطَّاعَةَ لَکَ وَمَحَضَ الْخُشُوعَ وَاسْتَشْعَرَ الْخُضُوعَ وَعادَی الْبِدْعَةَ وَاَهْلَها وَلَمْ یَلْحَقْهُ فی شَیْئٍ مِنْ اَوامِرِکَوَ نَواهیکَ لَوْمَةُ لائمٍ صَلِّ عَلَیْهِ صَلوةً نامِیَةً مُنیفَةً زاکِیَةً تُوجِبُ لَهُ بِها شَفاعَةَ اُمَمٍ مِنْ خَلْقِکَ وَ قُرُونٍ مِنْ بَرایاکَ وَ بَلِّغْهُ عَنّا تَحِیَّةً وَ سلاماً وَ اتِنا مِنْ لَدُنْکَ فی مُوالاتِهِ فَضْلاً وَ اِحْسانا وَ مَغْفِرَةً وَ رِضْوانا اِنِّکَ ذُوالْفَضْلِ الْعَمیمِ وَالْتَّجاوُزِ الْعَظیمِ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الْرّاحِمینَ.»
محدّث قمی سپس میگوید: در احادیث بسیاری وارد شده است: «زیارت آن حضرت مثل زیارت حضرت رسول صلی الله علیه وآله است» و در روایتی آمده است «مثل آن
است که کسی حضرت رسول و امیرالمؤمنین صلواتاللّهعلیهما را زیارت کرده باشد و در روایت دیگری، آمده است: «مثل آن است که امام حسین علیه السلام را زیارت کند» و در حدیث دیگری آمده است: «هر کس آن حضرت را زیارت کند بهشت از برای اوست.»
همچنین میگوید: خطیب در «تاریخ بغداد» از علیّ بنخلال نقل کرده که گوید: هیچ امر دشواری مرا روی نداد که بعد از آن نزد قبر حضرت موسی بنجعفر علیه السلام بروم و به آن جناب متوّسل شوم مگر آن که خدای تعالی آن را برای من آسان کرد. (منتهی الامال، ص 400).
عَجَبا لحلم الواحد القهّار و اناته فی مهلة الاشرار
کیف القرار لأرضه و سماءه و بنو البتول مشردّ الکفّار
لهفی لموسی الکاظم بن الصادق نجل النبّی خلیفة الابرار
أمر الرشید بن اللعین لأخذه غضبا علیه بروضة المختار
جرّوه قسرا عن مدینة جدّه حین الصلاة مناجیا للباری
نادی بقلبٍ مکمدٍ یا جدّنا یا للفضیحة من ید الفجّار
فاقیم بین یدی رشیدٍ کافر متحّرکا شفتاه بالاذکار
شتم الرشید لبغضه و لکفره سبحان ما اجری علی المختار
فی السجن امسی فی القیود مصفّدا و سجوده مستغرق بنهار
و تراه فی قعر السجون معذّبا کاللؤلؤ المکنون قعر بحار
ایّامه مثل اللیالی مظلمة و نجومه دمع کعین الجاری
و بتسع تمرٍ سمّه فی داره احشاءه قد او قدت بالنار
و بدت جنازته و اشرق نوره نور الإله رأی اوُلوا الابصار
کالعرش حُمّل فوق اربع حامل ابنالنبّی و سیّد الابرار
و یقول المؤلف:
و لقد بکت ملائکة السماء لقتله و الانبیاء المرسلون بغیر قرار
یا شیعة المصطفی فابکوا له و لقد بکته خیرة الأخیار
و ارجوا به شفاعة جدّه الم ـصطفی فهو خیر آل نزار
(1)1- مرحوم صدوق در کتاب عیون، با سند خود از، ابینضره نقل نموده که میگوید: حضرت باقر علیه السلام هنگام رحلت خود فرزندش امام صادق علیه السلام را طلب نمود تا عهد امامت را به وی منتقل نماید پس برادر او زیدبن علیّبنالحسین علیه السلام به برادر خود گفت: اگر امامت را در دو برادر همانند حسن و حسین قرار میدادی امید آن بود که خطائی نکرده باشی. (2)
یا سیّدة النساء (خ ل «النسوان - نساءالعالمین»). ما هذه الصحیفة التّی أراها معک؟ قالت: فیها أسماء الأئمّة من ولدی قلت لها: ناولینی لأنظر فیها، قالت: یا جابر لولا النهی لکنت أفعل، لکنّه قد نهی أن یمسّها الاّ نبّی أو وصّی نبّی أو أهل بیت نبّی، ولکّنه مأذون لک أن تنظر الی باطنها من ظاهرها، قال جابر: فاذا:
امام باقر علیه السلام به برادر خود زید فرمود: «هرگز امانتها و پیمانها با مثال و1) (1)النصوص علیالرضا علیه السلام بالإمامة فیجملة الائمة و ذکر آبائهم وامّهاتهم علیهمالسلام1- العیون: حدّثنا محمّدبنابراهیم بناسحق الطالقانی، قال: حدّثنا الحسین بناسمعیل، قال: حدّثنا ابوعمر و سعید بنمحمّد بننصر القطّان، قال: حدّثنا عبیداللّه بنمحمّد السلمی، قال: حدّثنا محمّد بنعبدالرحیم قال: حدّثنا محمّد بنسعید بنمحمّد، قال: حدّثنا العباس بن ابیعمرو، عن صدقة بنأبیموسی عن ابی نضرة قال: لمّا احتضر ابوجعفر محمّد بنعلیالباقر علیهما السلام عندالوفاة دعابابنه الصادق علیه السلام لیعهدالیه عهدا، فقال له اخوه زید بنعلی علیه السلام :
2) (2)لوامتثلت فی تمثال الحسن و الحسین علیهما السلام لرجوت ان لا تکون أتیت منکرا، فقال له: یا اباالحسن (هو کنیة زبد). انّ الامانات لیست بالتمثال (خ ل «بالمثال»). و لا العهود بالرسوم، و انّما هی أمور سابقة عن حججاللّه عزّ و جلّ، ثمّ دعا بجابر بنعبداللّه فقال له: یا جابر حدّثنا بما عاینت من الصحیفة فقال له جابر: نعم یا أباجعفر دخلت علی مولاتی فاطمة بنت رسولاللّه صلی الله علیه وآله ، لاهنّئها بمولود الحسین علیه السلام ، فاذا بیدیها صحیفة بیضاء من درّة، فقلت لها:
مشابهت و رسوم انجام نمیشود، چرا که مسأله امامت] که عهد و امانت الهی است[ از اموری است که قبل از خلقت امامان معهود خداوند بوده [و از طرف او تعیین شده است].»
(1)سپس امام باقر علیه السلام جابربن عبداللّه انصاری را طلب نمود و به او فرمود: «قصه صحیفه [مادرم فاطمه علیهاالسلام ] را طبق آنچه مشاهده کردهای بیان کن.» جابر گفت: آری، من خدمت مولای خودم فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله رفتم تا ولادت امام حسین علیه السلام را به او تبریک بگویم ناگهان در دست او نوشته سفید و نورانی را دیدم و گفتم: ای بانوی عالم! این نوشته چیست؟
فاطمه علیهاالسلام فرمود: «این صحیفهای است که نام امامان از فرزندان من در آن
1) (3)أبوالقاسم محمّد بنعبداللّه المصطفی أمّه آمنة، أبوالحسن علّی بنابیطالب المرتضی أمّه فاطمة بنت أسد بنهاشم بنعبدمناف، ابومحمّد الحسن بنعلّی البّر، ابوعبداللّه الحسین بنالتقّی أمّهما فاطمة بنتمحمّد، ابومحمّدعلّی بنالحسین العدل، أمّه شهربانو بنت یزدجرد أبوجعفر محمّد بنعلّیالباقر أمّه أمّ عبداللّه بنتالحسین بنعلّی بن أبیطالب علیه السلام أبوعبداللّه جعفر بنمحمّدالصادق و أمّه أمّفروة بنتالقاسم بنمحمّد بنأبیبکر، ابوابراهیم موسی بنجعفر أمّه جاریة اسمها حمیدة المصفّاة،
نوشته شده است.» گفتم: آن را به من بدهید تا ببینم. فاطمه علیهاالسلام فرمود: «ای جابر! اگر از دادن آن ممنوع نبودم چنین میکردم لکن نهی شده است که جز پیامبر و وصّی پیامبر و اهلبیت پیامبر آن را لمس کنند و تو مجازی ظاهر آن را بنگری و محتوای آن را بدانی.»
(1)جابر میگوید: ناگهان دیدم در آن صحیفه نوشته شده بود: 1- ابوالقاسم محمّد بن عبد اللّه المصطفی، امّه آمنة.
2- ابوالحسن علیّبن ابی طالب المرتضی امّه فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف.
3- ابو محمّد الحسن بن علیّ البرّ.
4- ابوعبد اللّه الحسین بن التقیّ، امّهما فاطمة بنت محمّد.
5- ابومحمّد علیّ بن الحسینالعدل، امّه شهربانو بنت یزد جرد.
6- ابو جعفر محمّد بن علیّ الباقر، امّه امّ عبداللّه بنت الحسن بن علّی بنابیطالب.
7- ابوعبداللّه جعفر بن محمّد الصادق و امّه امّ فروة بنت القاسم بن محمّدبنابیبکر.
8- ابوابراهیم موسی بن جعفر،امّه جاریة، اسمها حمیدة المصفّاة.
1) (1)ابوالحسن علّی بنموسیالرّضا أمّه جاریة إسمها نجمة، أبوجعفر محمّد بنعلّی الزّکّی امّه جاریة اسمها خیزران ابوالحسن علّی بنمحمّدبنالامین امّه جاریة إسمها سوسن، ابومحمّدالحسن بنعلّی الرفیق امّه جاریة إسمها سمانة و تکنّی امّ الحسن، ابوالقاسم محمّدبن الحسن هو حجّة اللّه القائم امّه جاریة اسمها نرجس صلواتاللّهعلیهماجمعین. قال مصنف هذا الکتاب: جاء هذاالحدیث هکذا بتسمیة القائم علیه السلام والذی أذهب الیه النهی عن تسمیته علیه السلام.
9- ابوالحسن علّی بن موسیالرّضا، امّه جاریة، اسمها نجمة.
10- ابوجعفر محمّدبنعلیّ الزکیّ، امّه جاریة، اسمها خیزران.
11- ابوالحسن علّی بن محمّدالامین، امّه جاریة، اسمها سوسن.
12- ابومحمّد الحسن علیّالرفیق، امّه جاریة، اسمها سمانة و تکنّی امّ الحسن.
13- ابوالقاسم محمّد بنالحسن، هو حجّهاللّهالقائم، امّه جاریة، اسمها نرجس. صلوات اللّه علیهم اجمعین
مرحوم صدوق در پایان حدیث میگوید: در این حدیث نام حضرت مهدی برده شده لکن به نظر من بردن نام او جایز نیست.
مؤلف میگوید: چنانکه در کتاب «دولةالمهدی علیه السلام » گفته شد نهی از ذکر نام حضرت مهدی علیه السلام مربوط به زمانهایی بوده که بردن نام آن حضرت سبب گرفتاری شیعیان و متعلقین آن حضرت میشده است.
(1)شیخ صدوق علیهالرحمة در کتاب عیون، از ابوهاشم داودبنقاسمجعفری، از امام باقر علیه السلام نقل نموده که فرمود: «روزی امیرالمؤمنین با امام حسن و امام
1) (1)فیما سأله الخضر عن امیرالمؤمنین علیه السلام و شهادته بامامة الأئمّة علیهمالسلام العیون: حدّثنا أبی و محمّد بنالحسن بنأحمد بنالولید، رضیاللّه عنهما قالا: حدّثنا سعید بنعبداللّه، و عبداللّه بنجعفر الحمیری و محمّد بنیحی العطار، و أحمد بنادریس جمیعا، قالوا: حدّثنا احمد بنابیعبداللّه البرقی، قال: حدّثنا أبوهاشم داود بنالقاسم الجعفری، عن أبیجعفر محمّد بنعلّی الباقر علیهما السلام ، قال:
حسین علیهمالسلام وارد مسجد الحرام شدند، در حالی که امیرالمؤمنین علیه السلام بر دست سلمان تکیه نموده بود. پس مردی نیک سیما و خوش لباس بر امیرالمؤمنین علیه السلام سلام کرد و چون آن حضرت سلام او را پاسخ داد، آن مرد گفت:
(1)یا امیرالمؤمنین! من از شما سه مسأله را سؤال میکنم، اگر پاسخ آنها را دادی میدانم که این مردم مرتکب خلاف شدهاند و من حکم میکنم که آنان از کیفر دنیا و آخرت ایمن نیستند و اگر پاسخ ندادی میدانم که شما با آنان یکسان هستید] و حقی از شما تضییع نشده است]. امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود: «از هر چه میخواهی سؤال کن.»
(2)آن مرد گفت: به من خبر بده که چون انسان میخوابد روح او کجا میرود؟ و بگو بدانم دلیل فراموشی و به یاد آوردن انسان چیست؟ و سؤال سوم علت این که فرزند شباهت به عموها و داییهای خود پیدا میکند چیست؟
1) (2)أقبل امیرالمؤمنین علیه السلام ذات یوم و معهالحسن بنعلی علیهما السلام و سلمان الفارسیرضیاللّه عنه و امیرالمؤمنین علیه السلام متّکیء علی ید سلمان، فدخل المسجدالحرام اذ أقبل رجل حسن الهیئة و اللباس، فسلّم علی امیرالمؤمنین علیه السلام فردّ علیه السلام فجلس، ثمّ قال: یا امیرالمؤمنین أسألک عن ثلث مسایل ان أخبرتنی بهنّ علمت انّ القوم قدرکبوا من أمرک ما أقضی (خ ل «قضی»). علیهم انّهم لیسوا بمأمونین فی دنیاهم و لا فی آخرتهم و ان تکن الآخری علمت انّک و هم شرع سواء فقال له امیرالمؤمنین علیه السلام : سلنی عمّا بدالک، فقال:
2) (1)أخبرنی عن الرجل اذا نام أین تذهب روحه؟ و عن الرجل کیف یذکر و ینسی؟ و عن الرجل کیف یشبه ولده الاعمام و الاخوال؟ فالتفت امیرالمؤمنین علیه السلام الی أبی محمّدالحسن بنعلّی علیهما السلام ، فقال: یا أبامحمّد أجبه، فقال: علیه السلام امّاما سالت عنه من أمر الانسان اذا نام أین تذهب روحه؟ فانّ روحه متعلّقه بالریح والریح متعلّقة بالهواء الی وقت ما یتحرّک (2)صاحبها للیقظه، فان أذناللّه تعالی بردّتلک الروح علی صاحبها جذبت تلک الریح الروح (هکذا فی اکثر النسخ، ولکن فی بعضها الآخر لفظة «الروح» مقدم علی «الریح»). و جذبت تلک الریح الهواء، فرجعت الروح فاسکنت فی بدن صاحبها، و ان لم یاذن اللّه عزّوجلّ بردّتلک الروح علی صاحبها جذب الهواء الریح و جذبت الریح الروح، فلم تردّ علی صاحبها الی وقت ما یبعث،
امیرالمؤمنین علیه السلام روی مبارک خود را به امام حسن علیه السلام نمود و فرمود: «پاسخ او را بده.»
(2)پس امام حسن علیه السلام به او فرمود: «اما سؤال تو از این که چون انسان میخوابد روح او کجا میرود؟ همانا روح او در وقت خواب متعلّق به باد است و باد متعلّق به هوا میباشد و این چنین است تا وقتی که او را تکان دهند که بیدار شود. پس اگر خداوند اجازه بازگشت روح او را به بدن داده باشد روح به بدن صاحبش باز میگردد و اگر اجازه بازگشت به بدن نباشد هوا باد را جذب میکند و باد روح را جذب مینماید و دیگر روح به بدن باز نمیگردد تا وقتیکه در قیامت مبعوث شود.
و اما مسأله فراموشی و به یادآوردن همانا قلب انسان در ظرفی است و بر آن ظرف سرپوشی است پس اگر انسان در آن حال بر محمّد و آل او صلی الله علیه وآله صلوات کامل بفرستد [کمال صلوات به ذکر آل محمّد صلی الله علیه وآله میباشد] آن سرپوش کنار میرود و قلب روشن میشود و انسان آنچه را فراموش کرده به یاد میآورد و اگر صلوات بر محمّد و آل او نفرستد و یا صلوات ناقص بفرستد [و آلمحمّد را در صلوات شریک نکند] سر پوش برداشته نمیشود و قلب او تاریک خواهد بود و در فراموشی به سر میبرد.
(1)و امّا این که فرزند بسا شبیه عموها و داییهای خود میشود به این علت است که چون مرد با همسر خود با قلبی آرام و عروقی ملایم و بدون اضطراب مجامعت کند نطفه در داخل رحم زن قرار میگیرد و فرزند شبیه پدر و مادر خود میشود و اگر با قلب مضطرب و عروق غیر آرام و بدن لرزان مجامعت کند نطفه مضطرب میگردد و بر بعضی از عروق قرار میگیرد پس اگر بر عروق عموها قرار گیرد فرزند شبیه به عموهای خود میشود و اگر بر عروق داییها واقع شود فرزند شبیه به داییهای خود خواهد شد.» (2)آن مرد چون این سخنان را شنید گفت: من همانگونه که همیشه شهادت
1) (1)و امّاما ذکرت من أمر الذکر و النسیان، فانّ قلب الرجل فی حقّ (یعنی حقّة). و علیالحقّ طبق، فان صلّی الرجل علی ذلک علی محمّد و آل محمّد صلوة تامّة، انکشف ذلک الطبق عن ذلک الحقّ، فاضاء القلب و ذکر الرجل ما کان نسی، فان هو (خ ل «و ان هو»). لم یصّل علی محمّد و آل محمّد أو نقص من الصلوة علیهم، انطبق ذلک الطبق علی ذلک الحقّ، فاظلم القلب و نسی الرجل ما کان ذکره.
2) (2)و امّا ما ذکرت من أمر المولود الذی یشبه أعمامه و أخواله، فانّ الرجل اذا أتی أهله فجامعها بقلب ساکن و عروق هادیة (ای ساکنة). و بدن غیرمضطرب فاستکنت تلک النطفة فی جوف الرحم خرج الولد یشبه أباه و أمّه، و ان هو أتاها بقلب غیرساکن و عروق غیرهادیة و بدن مضطرب اضطربت النطفة فوقعت فی حال اضطرابها علی بعض العروق، فان وقعت علی عرق من عروق الأعمام أشبه الولد أعمامه، و ان وقعت علی عرق من عروق الاخوال أشبه الولد اخواله، فقال الرجل: أشهدأنّلاّالهالاّاللّه ولم أزل أشهد بها و أشهد أنّ محمّدا رسولاللّه و لم أزل أشهد بذلک و أشهد أنّک وصّی رسوله والقائم بحجّته و أشارالی امیرالمؤمنین علیه السلام و لم أزل أشهدبها، و أشهد انّک وصیّه والقائم بحجّته بعدک (بعده) و اشار الی الحسن علیه السلام ، و اشهد أنّ الحسین بن علیّ وصیّ ابیک و القائم بحجتّه بعدک
میدادهام به یگانگی خداوند و رسالت محمّد صلی الله علیه وآله اکنون نیز شهادت و گواهی
مینمایم که تو وصی او و قائم به حجت او میباشی - در این حال به امیرالمؤمنین علیه السلام اشاره نمود - و به امام حسن علیه السلام گفت: و شهادت میدهم که تو نیز وصی پدر خود و قائم به حجت او بعد از او هستی و سپس به امام حسین علیه السلام اشاره نمود و گفت: و شهادت میدهم که تو نیز بعد از برادر خود وصی پدر خود علی علیه السلام هستی، و شهادت میدهم که علیّبنالحسین قائم به امر حسین و محمّدبنعلی قائم به امر علیّبن الحسین و جعفر بن محمّد قائم به امر محمّد بن علی و موسی بن جعفر قائم به امر جعفر محمّد و علیّبن موسی قائم به امر موسی بن جعفر و محمّد بن علی قائم به امر علیّبن موسی و علیّبن محمّد قائم به امر (1)
و أشهد علی رجل من ولدالحسن (خ ل «الحسین» و المراد من الحسن العسکری علیه السلام قوله: لایکنّی یعنی بأبی القاسم و فی هذا الحدیث دلالة علی استمرار تحریم التسمیة الی وقت ظهوره علیه السلام . و قال اکثر علمائنا سیما ارباب الحدیث منهم، لان فی الاخبار لایسمیّه باسمه الاّ کافر حتّی یظهر و ذهب صاحب کشف الغمة و نصیرالدّینالطوسی و بهاءالدّین الی جواره فی هذه الاعصار لعدم التقیة و حملوا اخبار النهی علی اعصار الخوف و التقیة و الاوّل هوالاظهر من الاحادیث و موافق للاولی و الاخوط. ن). بنعلی لا یکنّی و لا یسمّی.
محمّدبن علی و حسن بن علی قائم به امر علی بن محمّد میباشد. و شهادت1) (1)و أشهد علی علیّ بن الحسین أنّه القائم بأمرالحسین بعده، و أشهد علی محمّدبن علیّ أنّه القائم بأمر علیّ بن الحسین بعده، وأشهد علی جعفربن محمّد أنه القائم بأمر محمّدبن علّی، و أشهد علی موسی بنجعفر أنّه القائم بأمر جعفربنمحمّد، و أشهد علی علّی بنموسی أنّه القائم بأمر موسی بنجعفر، و أشهد علی محمّد بنعلّی أنّه القائم بأمر علّی بنموسی، و اشهد علی علّی بنمحمّد انّه القائم بأمر محمّد بنعلّی، و أشهد علیالحسن بنعلّی انّه القائم بأمر علّی بنمحمّد،
میدهم که مردی از فرزندان حسن بن علی ـ که نام و کنیه او برده نمیشود تا امر او در زمین ظاهر گردد و زمین را پر از عدل و داد کند چنان که پر از ظلم و جور شده باشد ـ قائم به امر حسن بن علی خواهد بود. و سلام بر تو ای امیرمؤمنان و رحمت و برکات خدا بر تو باد. سپس برخاست و از بین ما رفت.
(1)امیرالمؤمنین علیه السلام به امام حسن علیه السلام فرمود: «ببین او کجا رفت؟» امام حسن علیه السلام از مسجد خارج شد و به دنبال او رفت و فرمود: «او چون قدم به خارج مسجد گذارد، من ندانستم به کجای زمین رفت.» و چون خدمت پدر خود بازگشت و پدر را از وضع او آگاه نمود امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «او را نشناختی؟» گفتم: خدا و رسول او و امیرالمؤمنین به او داناترند. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود «او خضر علیه السلام بود.»
1) (2)حتّی یظهر فی الارض أمره فیملأها عدلاً کما ملئت جورا، انّه القائم بأمر الحسنبن علیّ و السلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمةاللّهوبرکاته، ثمّ قام و مضی فقال امیرالمؤمنین علیه السلام یا ابا محمّد اتّبعه فانظر این یقصد؟ فخرج الحسن علیه السلام فی إثره قال: فما کان الاّ أن وضع رجله خارجا من المسجد فما دریت أین اخذ من أرض اللّه عزّوجّل؟ فرجعت الی امیرالمؤمنین علیه السلام فأعلمته، فقال: یا ابا محمّد أتعرفه؟ فقلت: اللّهتعالی و رسوله و أمیر المؤمنین أعلم فقال: هو الخضر علیه السلام .
(1)صدوق علیهالرحمه در کتاب عیون، با سند خود، از عبداللّه بن سلیط نقل نموده که گوید: حسین بن علیّبن ابی طالب علیهما السلام فرمود: «ما دوازده امام هدایت یافته هستیم که نخستینمان امیرالمومنین علیّبن ابیطالب علیه السلام است و آخرینمان نهمین فرزند من است و اوست قائم به حق که خداوند زمین را بعد از مردن و فساد به واسطه او احیا خواهد نمود و دین حق را بر همه ادیان حاکم خواهد ساخت؛ گرچه مشرکان را خوش نیاید و برای او غیبتی [طولانی] خواهد بود که در آن دوران عدهای گمراه و مرتد خواهند گردید و عدهای بر دین خود ثابت خواهند ماند و مورد آزار واقع خواهند شد. به آنان گفته میشود: اگر راست میگویید پس وعده فرج [امام زمانتان] چه شد؟»
(2)سپس امام علیه السلام فرمود: «آگاه باشید کسی که در دوران غیبت حضرت
1) (1)الصابر فی غیبة القائم علیه السلام علی قبول امامة الائمّة علیه السلام فی العیون: حدّثنا أحمدبن زیاد بن جعفر الهمدانی، رضیاللّهعنه، قال: حدّثنا علیّبن ابراهیم بن هاشم، عنأبیه عن عبد السلام بن صالحالهروّی، قال: أخبرنا و کیع، عن الربیع بن سعد (خ ل «سعید»). عن عبدالرحمن بن سلیط، قال: قال الحسین بن علیّبن ابیطالب علیه السلام :
2) (2)منّا اثناعشر مهدیّا أوّلهم أمیرالمؤمنین علیّبنأبی طالب علیه السلام و آخرهم التاسع من ولدی و هو القائم بالحقّ یحیی اللّهتعالی به الارض بعد موتها، و یظهر به دین الحقّ منّا اثنا عشر مهدیّا أوّلهم أمیرالمؤمنین علیّبن أبیطالب علیه السلام و آخرهم التاسع من ولدی و هو القائم بالحق یحیی اللّه تعالی به الأرض بعد موتها، و یظهر به دین الحقّ علی الدّین کلّه و لوکره المشرکون (اشارة الی قوله تعالی فی سورة التوبة. الایة 33). له غیبة یرتّد فیها قوم (خ ل «أقوام»). و یثبت علی الدّین فیها آخرون فیؤذون، فیقال لهم: متی هذا الوعدان کنتم صادقین (اشارة الی قوله تعالی فی سورة یونس. الایة 48). أما انّالصابر فی غیبته علی الاذی و التکذیب بمنزله المجاهد بالسیف بین یدی رسولاللّه صلی الله علیه وآله (العیون ج 1/68)
مهدی علیه السلام بر این آزارهای روحی و تکذیب های [توهینآمیز] صابر باشد او همانند مجاهدی است که مقابل رسول خدا صلی الله علیه وآله با دشمنان اسلام بجنگد.»
و یضلّاللّه الظالمین و یفعلاللّه ما یشاء قلت: و ما ذاک جعلت فداک؟ قال: من ظلم ابنی هذا حقّه و جحد امامته من بعدی، کان کمن ظلم علیّبن أبی طالب علیه السلام حقّه، و جحد امامته من بعد محمّد صلی الله علیه وآله ، فعلمت انّه قد نعی الی نفسه، و دلّ علی ابنه فقلت: واللّه لئن مدّاللّه فی عمری لا سلّمنّ الیه حقّه و لأقرّنّ له بالامامة و أشهد انّه من بعدک حجةاللّه تعالی علی خلقه و الداعی الی دینه، فقال لی:
مرحوم صدوق در کتاب عیون الاخبار، با سند خود، از محمّد بن سنان نقل نموده که گوید: یک سال پیش از تبعید موسی بنجعفر علیه السلام به عراق خدمت آن حضرت رسیدم در حالی که فرزند او علیّبن موسیالرّضا علیه السلام مقابل پدر نشسته بود. پس موسی بن جعفر علیه السلام به من فرمود: «ای محمّد!» گفتم: لبیک! فرمود: «زود باشد که در این سال حرکتی رخ دهد، پس تو را از آن هراسی نباشد.» سپس سر مبارک به زیر1) (1)حال من جحد امامة علیّبن موسیالرّضا علیه السلام فی العیون: حدّثنا أحمدبن زیادبن جعفر الهمدانی رضی اللّه عنه قال حدّثنا علیّبن ابراهیمبن هاشم عن أبیه، عن محمّد بن سنان قال: دخلت علی ابی الحسن علیه السلام قبل ان یحمل الی العراق بسنةٍو علیّ ابنه علیه السلام بین یدیه، فقال لی: یا محمّد فقلت: لبیّک قال: انّه سیکون فی هذه السنة حرکة فلا تجزع منها ثمّ أطرق و نکت بیده فی الارض و رفع رأسه الیّ و هو یقول:
انداخت و خطی به زمین کشید و روی مبارک به من نمود و فرمود:
(1)«خداوند ستمکاران را گمراه خواهد نمود و آنچه اراده کند انجام خواهد داد.» گفتم: مقصود شما چیست؟ فرمود: «هرکس به این فرزند من ظلم کند و حق او را ضایع و امامت او را بعد از من انکار نماید مانند کسی است که به علیّبن ابیطالب علیه السلام ظلم نمود و حق او را غضب کرد و امامت او را بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله انکار نمود.» پس من دانستم که آن حضرت از مرگ خود خبر میدهد و به امامت فرزند خود اشاره میفرماید. به آن حضرت گفتم: به خدا سوگند، اگر من زنده بودم تسلیم او خواهم بود و حق او را خواهم شناخت و به امامت او اقرار خواهم کرد. الآن نیز شهادت میدهم که او بعد از شما حجت خدا بر خلق او و دعوتکننده به دین
1) (2)یا محمّد یمدّاللّه فی عمرک و تدعوالی امامته و امامة من یقوم مقامه من بعده فقلت: من ذاک جعلت فداک؟ قال: محمّد ابنه، قال: قلت: فالرضا و التسلیم، قال: نعم، کذلک و جدتک فی کتاب امیرالمؤمنین علیه السلام أما انّک فی شیعتّنا ابین من البرق فی اللیلة الظلماء، ثمّ قال: یا محمّد، انّ المفضّل کان أنسی و مستراحی، و أنت انسهما (إنسهما) و مستراحهما حرام علی الناران تمسّک أبداً.
اوست. امام کاظم علیه السلام فرمود: «ای محمّدبن سنان! خداوند به تو عمر خواهد داد و تو مردم را به امامت او و امامت فرزند او دعوت خواهی نمود.» گفتم: فدای شما شوم، فرزند او کیست؟ فرمود: «امام بعد از او محمّد نام دارد.» گفتم: من به امامت او نیز راضی و تسلیم هستم.
امام کاظم علیه السلام فرمود:«آری، چنین یافتم تو را در کتاب امیرالمؤمنین علیه السلام . همانا تو بین شیعیان ما از برق در شب تاریک روشنتر هستی.» سپس فرمود: ای محمّد بن سنان! مفضل بن عمر نیز مورد انس و آرامش روح من است و تو از او به من نزدیکتری و بر آتش (دوزخ) حرام است که به تو نزدیک شود.»
(1)1- شیخ صدوقعلیهالرحمه، در کتاب عیون، با سند خود از تمیم بنبهلول، از عبداللّه بن ابی هزیل و از ابومعاویه، از جعفربن محمّد علیهما السلام نقل نموده که فرمود: «دلیل و حجت بر مؤمنین و قائم به امور مسلمانان و ناطق به قرآن [و قرآن ناطق] و
1) (1)خصایص الامام و وجوب اطاعته و عدد الائمةّ علیهمالسلام1- فی العیون: حدّثنا أحمدبن الحسن القطّان، قال: حدّثناأحمدبن یحییبن زکریّا القطّان، قال: حدّثنا بکربن عبداللّهبن حبیب، قال: حدّثنا تمیمبن بهلول، قال: حدّثنا عبداللّه بن أبی الهزیل و سألته عن الامامة فیمن تجب و ما علامة من تجب له الامامة؟ فقال: انّ الدلیل علی ذلک و الحجّة علی المؤمنین و القائم بامور المسلمین و الناطق بالقرآن والعالم بالاحکام أخو نبّیاللّه وخلیفته علی أمّته و وصیّه علیهم و ولیّه الذی کان منه بمنزلة هرون من موسی، المفروض الطاعة بقول اللّه عزّوجّل:
عالم به همه احکام الهی، برادر رسول خدا صلی الله علیه وآله و خلیفه و جانشین او بر امت و ولیّ او امیرالمؤمنین علیّبن ابیاطالب علیه السلام است که نسبت به پیامبر خدا به منزله هارون است برای موسی و اطاعت او از طرف خداوند در آیه شریفه (یااَیُّهَاالذین آمنوا اطیعواللّه و اطیعوالرسول و اولی الأمر منکم) واجب شده است و توصیف او نیز در آیه مبارکه (انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الذین آمنو الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون) بیان گردیده.
(1)و در غدیر خم نیز توسط رسول خدا صلی الله علیه وآله ولایت و امامت او از طرف خداوند تثبیت شده و رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز از ناحیه پروردگار خود به مردم فرموده: ألست اولی بکم منکم بانفسکم؟ قالوا: بلی، قال صلی الله علیه وآله : فمن کنت مولاه فعلیّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أعن من اعانه.»
[یعنی: ای مردم! آیا من از خود شما به شما سزاوراتر نیستم؟ گفتند: آری،
1) (1)«یااَیُّهَاالذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (المائدة، الایة 59). الموصوف بقوله عزّوجّل «انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون» (المائدة. الایة 55) و المدعّو الیه بالولایة المثبت له الامامة یوم غدیر خم بقول الرسول صلی الله علیه وآله عن اللّه عزّوجّل: الست أولی بکم منکم بانفسکم قالوا: بلی، قال: فمن کنت مولاه فعلّی مولاه، الّلهمّ و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أعن من أعانه: علیّبنابی طالب علیه السلام امیرالمؤمنین و امامالمتقّین و قائد الغرّ المحجّلین و افضل الوصیّین و خیر الخلق اجمعین بعد رسولاللّه صلی الله علیه وآله و بعده الحسنبن علیّ، ثمّ الحسین سبطا رسولاللّه صلی الله علیه وآله و ابنا خیرة النسوان اجمعین.
چنین است. فرمود: پس هر کس من مولا و صاحب اختیار اویم علی نیز مولا و صاحب اختیار اوست. سپس فرمود: خدایا، دوست بدار هر کس علی را دوست میدارد و دشمن بدار هر کس علی را دشمن میدارد و یاری کن هر کس علی را یاری میکند و خوار و ذلیل کن هر کس علی را خار میکند و کمک ده هر کس علی را کمک میدهد].
(1)سپس فرمود: «علیّبن ابی طالب علیه السلام امیرمؤمنان و امام و پیشوای متقین و پرهیزکاران و رهبر و پیشگام سفید رویان بهشتی و افضل اوصیا و بهترین خلق خدا بعد از رسول او صلی الله علیه وآله میباشد و بعد از او حسنبنعلی و سپس حسینبنعلی دو سبط پیامبر و دو فرزند فاطمه اطهر (بهترین زنان عالم) هستند و بعد از آنان علیّبنالحسین و محمّدبنعلی و جعفربنمحمّد و موسیبنجعفر و علیّبنموسی و محمّدبنعلی و علیّبنمحمّد و حسنبنعلی و سپس حضرت بقیةاللّه امامزمان علیهمالسلام میباشند که هر کدام پس دیگری امام و حجت الهی خواهد بود.
و آنان عترت رسولاللّه صلی الله علیه وآله هستند و وصیت رسول خدا نسبت به امامت آنان
1) (2)ثمّعلیّبن الحسین ثمّمحمّدبن علیّ، ثمّ جعفربن محمّد، ثمّ موسیبن جعفر، ثمّعلیّبن موسی، ثمّمحمّدبن علیّ، ثمّعلیّبن محمّد، ثمّالحسن بن علیّ ثمّمحمّدبن الحسن علیه السلام (کذا فی اکثر النسخ ولکن فی النسخة المعتبرة القدیمة: «ثمَّ ابنالحسن»). الی یومنا هذا و احدا بعد واحد، و هم عترة الرسول صلی الله علیه وآله المعروفون بالوصیّة و الامامة لا تخلو الارض من حجّة منهم فی کلّعصر و زمان و فی کلّ وقت و اوان وهم العروة الوثقی و ائمّة الهدی و الحجّة علی اهل الدّنیا الی ان یرث اللّه الارض و من علیها، و کلّ من خالفهم ضالّ مضلّ تارک للحقّ و الهدی و هم المعبّرون عن القران و الناطقون عن الرسول صلی الله علیه وآله
معروف و مشهور است و در هیچ زمانی زمین خالی از آنان نبوده و نخواهد بود و آنان دستگیره محکم الهی و رهبران هدایت و حجتهای خداوند در روی زمین هستند تا زمانی که خداوند زمین و اهل آن را وارث شود] و همگان به عالم دیگر منتقل گردند].
(1)و هرکس با آنان مخالفت کند ضالّ و مضلّ (گمراه و گمراه کننده) و تارک حق خواهد بود و آنان قرآن ناطق و بیان کنندهگان علوم رسول خدایند، و هر کس از دنیا برود و معرفت آنان را نیافته باشد مانند زمان جاهلیت مرده است، آئین آنان [از جهت عمل و کردار] تقوا و ورع در دین، عفّت، صدق، صلاح، اجتهاد و کوشش در عبادت، ادای امانت به خوب و بد مردم، طول سجود، شب بیداری در عبادت، پرهیز از محرّمات، انتظار فرج با بردباری، مصاحبت و همنشینی نیکو، و رعایت حق همسایگان و همراهان میباشد.» (2)2- در همان کتاب، از ابوحمزه ثمالی، از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
1) (1)من مات و لایعرفهم مات میتة جاهلیّة و دینهم الورع و العفّه و الصدق و الصلاح و الاجتهاد و اداء الامانة الی البرّ و الفاجر و طول السجود و قیام اللیل و اجتناب المحارم و انتظار الفرج بالصبر و حسن الصحبة و حسن الجوار، (العیون ج 1/54)2- و فیه حدّثنا ابی رضی اللّه عنه قال: حدّثنا علیّ بن ابراهیم بنهاشم عن محمّدبن عیسی بن عبید و محمّدبن الحسین بنابیالخطاب الزیّات، عن محمّدبن الفضیل فی الصیرفیّ عن ابی حمزة الثمالی، عن ابیجعفر علیه السلام قال: انّ اللّه عزّوجلّ ارسل محمّدا الی الجنّ و الانس و جعل من بعده اثنا عشر وصیّا منهم من سبق و منهم من بقی، و کلّ وصیّ جرت به سنّة والاوصیاءالذین من بعد محمّد صلی الله علیه وآله علی سنّة اوصیاء عیسی علیه السلام و کانوا اثنا عشر و کان امیرالمؤمنین علیه السلام علی سنّة المسیح علیه السلام . (العیون ج 1/56)
2) (2)(اقول: قدورد فی الاحادیث انّ النّاس افترقوا فی علیّ علیه السلام علی ثلث فرق کافتراقهم فی عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام فالغلاة من الشیعة ادّعواله الربوبیّة و کذلک غلاة النصاری قالوا: المسیح ابن اللّه و الخوارج طعنوا علیه و سبّوه علی المنابر ثمانین سنة و حکموا علیه بالکفر و کذلک الیهود طعنوا علی عیسی علیه السلام و نسبوا امّه الی المناکیر. و امّا الفرقة الثالثة فهم اهل العدل الذین نزّلوهما منزلتهما عنداللّه.)
«خداوند عزّوجلّ حضرت محمّد صلی الله علیه وآله را برای هدایت جن و انس مبعوث نمود و بعد از او دوازده نفر را جانشین و وصیّ او قرارداد که بعضی گذشته و بعضی باقی ماندهاند [و خواهند آمد [و هر وصیّ از اوصیای پیامبر صلی الله علیه وآله روشی [و دستورالعملی[ خواهد داشت و اوصیای بعد از پیامبر اسلام بر روش اوصیای عیسی علیه السلام میباشند و عدد آنان نیز دوازده نفر خواهد بود و امیرالمؤمنین علیه السلام بر روش عیسی علیه السلام میباشد.»
بعضی از شارحین میگویند: در احادیث وارد شده است که مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله در باره امیرالمؤمنین علیه السلام همانند عیسی علیه السلام سه دسته شدند غلات از شیعه برای علی علیه السلام ادعای خدایی کردند، چنان که غلات نصارا نیز مسیح را پسر خدا دانستند، خوارج امیرالمؤمنین علیه السلام را متهم نمودند و نسبت کفر به او دادند و هشتاد سال او را بر سر منابر لعنت کردند، چنان که یهودیها نیز عیسی علیه السلام را متهم نموده و مادر او را به عمل زشت نسبت دادند، و اما فرقه سوم که آنان را عدلیه [و شیعیان علی علیه السلام ] میگویند کسانی هستند که این دو بزرگوار یعنی حضرت امیرالمؤمنین و حضرت عیسی علیهما السلام را امام و پیامبر دانسته و در همان منزلتی که نزد خداوند دارند قرار دادهاند.
از روایات و تاریخ ظاهر میشود که علت نپذیرفتن امامت حضرت علیّبن موسیالرّضا علیه السلام توسط عدهای از شیعیان مسأله حبّ دنیا و اموالی بوده است که نزد عدهای از وکلای امام کاظم علیه السلام بوده و شرایط تقیه ایجاب کرده که امام کاظم علیه السلام نتوانند در زمان حیات خود آن اموال را به مصارف لازم برسانند و چون اموال
سنگینی بوده طمع وکلای آن حضرت به آنها جلب شده و آنان در پاسخ حضرت رضا علیه السلام - که بعد از رحلت پدر آن اموال را استرداد فرموده - گفتهاند:
چیزی از پدر شما نزد ما نیست و یا آن حضرت به ما اجازه پرداخت آنها را به شما ندادهاند و... و به همین علت از پذیرفتن امامت حضرت رضا علیه السلام نیز امتناع نموده و موفق به قبول آن نشدهاند و این است معنای حدیث شریف نبوی صلی الله علیه وآله که میفرماید: «حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة»؛ یعنی محبت و علاقه به دنیا اساس همه خطاها میباشد؛ اعاذنا اللّه منها بفضله و کرمه.
(1)1- مرحوم صدوق علیهالرحمه در کتاب عیون، با سند خود، از ربیع بن
1) (1)السبب الذی قیل من أجله بالوقف علی موسی بن جعفر علیه السلام1- العیون حدّثنا علیّبن عبداللّه الورّاق رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا سعدبن عبداللّه، قال: حدّثنا أحمدبن ابی عبداللّه البرقی، عن أبیه، عن ربیع بن عبدالرحمن، قال: کان واللّه موسیبن جعفر علیه السلام من المتوسّمین یعلم من یقف علیه بعد موته و یجحد الامام بعد امامته فکان یکظم غیظه علیهم و لا یبدی لهم ما یعرفه منهم فسمّی الکاظم لذلک.(البحارج 11/309 عن العیون ج 1/112)
عبدالرحمان نقل نموده که گوید: به خدا سوگند، موسیبنجعفر علیه السلام از متوسمّین و اهل فراست بود و میدانست که عدهای از یاران او اهل وقف خواهند شد و امامت حضرت رضا علیه السلام را نخواهند پذیرفت لکن کظم غیظ میکرد و به آنان اظهار نمینمود و به همین علت به لقب کاظم ملقب گردید.
(1)2- در همان کتاب از یونس بن عبدالرحمان نقل شده که گوید: چون حضرت کاظم علیه السلام از دنیا رحلت نمود احدی از وکلای آن حضرت نبود جز آن که اموال زیادی از آن حضرت نزد او بود و این سبب شد که مرگ امام علیه السلام را انکار کنند و امامت حضرت رضا علیه السلام را نپذیرند. سپس میگوید: نزد زیاد قندی، که یکی از وکلای حضرت کاظم علیه السلام بود، هفتاد هزار دینار طلا موجود بود و نزد علیّبنابیحمزه بطائنی سیهزار دینار بود و
من چون این وضعیت را دیدم و حقیقت برای من روشن گردید و دانستم که امام بعد از موسی بن جعفر حضرت رضا علیهما السلام میباشد مردم را به امامت آن حضرت دعوت نمودم و این دو نفر (یعنی زیاد قندی و ابوحمزه) برای من پیام فرستادند و گفتند: چرا چنین میکنی؟ اگر نیاز به مال داری ما تو را بینیاز خواهیم نمود و در پیام خود برای من ده هزار دینار طلا ضمانت نمودند به شرط این که من در مورد امامت
1) (2)2- و فیه: حدّثنامحمّد بن الحسن بن احمدبن الولید رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا محمّد بن یحیی العطار، عن أحمدبن الحسین بن سعید، عن محمّدبن جمهور، عن أحمدبن الفضل، عن یونس بن عبد الرحمن، قال: لمّا مات أبوالحسن علیه السلام و لیس من قوّامه أحد الاّ و عنده المال الکثیر، فکان ذلک سبب وقوفهم و جحودهم لموته و کان عند زیاد القندی سبعون ألف دینار و عند علیّبن أبی حمزة ثلثون ألف دینار، قال:
حضرت رضا علیه السلام چیزی نگویم.
(1)پس من به سخن آنان گوش نکردم و گفتم: ما از صادقین علیهمالسلام روایت داریم که فرمودهاند: «چون بدعتها ظاهر گردد بر عالم و دانشمند واجب است که علم خود را ظاهر کند [و حقایق را همان گونه که هست افشا نماید] و اگر چنین نکند نور ایمان از او گرفته خواهد شد.» و من هرگز جهاد در راه خدا را رها نخواهم نمود و به همین علت آن دو نفر دشمن من گردیدند و نسبت به من اظهار عداوت کردند. (2)3- در همان کتاب از احمد بن حمّاد نقل شده که گوید:یکی از وکلای موسی
1) (1)فلمّا رأیت ذلک و تبّین لی الحقّ و عرفت من أمر ابی الحسن الرضا علیه السلام ما عرفت تکلّمت و دعوت النّاس الیه، قال فبعثا الّی و قالالی: کفّ، فأبیت، فقلت لهما: إنّا روینا عن الصادقین علیهمالسلام انّهم قالوا: اذا ظهرت البدع فعلی العالم أن یظهر علمه، فان لم یفعل سلب نور الایمان و ما کنت لادع الجهاد فی أمراللّه عزّوجّل علی کلّ حال، فناصبانی و أظهرا لی العداوة (البحار ج 11/308 عن العیون ج 1/112)
2) (2)3- و فیه حدّثنا أبی و محمّدبن الحسن بن أحمد بن الولید رضی اللّه عنه، قالا: حدّثنا محمّدبن یحیی العطار عن أحمدبن الحسین بن سعید، عن محمّد بن جمهور، عن أحمد بن حمّاد، قال: کان أحد القوّام عثمان بن عیسی الرواسی (هذه اللفظة لیست فی البحار). و کان یکون بمصر و کان عنده مال کثیر وستّ جواری، قال: فبعث الیه ابوالحسن الرضا علیه السلام فیهنّ و فی المال، قال: فکتب: انّ اباک لم یمت قال: فکتب الیه: انّ ابی قدمات و قد قسّمنا میراثه (خ ل «و قد اقتسمنا من مبراثه - اقتسمنا میراثه»). و قد صحّت الاخبار بموته، و احتجّ علیه فیه، قال: فکتب الیه: ان لم یکن أبوک مات فلیس لک من ذلک شییء و ان کان قدمات علی ما تحکی، فلم یأمرنی بدفع شییءٍالیک، و قد اعتقت الجواری و تزوّجهنّ. (خ ل «زوّجتهنّ». و لاتخفی دلالة هذاالحدیث علی ذمّ عثمان بن عیسی). (العیون ج 1/113)
بن جعفر علیه السلام عثمان بن عیسای رواسی بود که از طرف آن حضرت در مصر وکالت داشت و مال فراوانی از امام علیه السلام نزد او بود و شش نفر کنیز نیز جزء آن اموال بودند و چون حضرت رضا علیه السلام آن اموال و کنیزان را از او مطالبه نمود او در پاسخ آن حضرت نوشت: پدر شما نمرده و از دنیا نرفته است.
حضرت رضا علیه السلام به او نوشتند: «همانا پدرم از دنیا رفت و ما میراث او را تقسیم نمودیم و مرگ او بین مردم روشن گردید.» و چون امام علیه السلام مرگ پدر خود را اثبات نمود او باز در پاسخ آن حضرت نوشت:اگر پدر شما از دنیا نرفته باشد که البته حقی به اموال او ندارید و اگر چنانکه میگویید از دنیا رفته باشد او قبل از مرگ خود دستوری به من نداده که اموال او را به شما بدهم و من کنیزان را آزاد نمودم و آنان تزویج نمودند.
(1)مرحوم صدوق علیهالرحمه در پایان حدیث فوق میگوید: البته موسی بن
1) (1)قال مصنّف هذا الکتاب اعنی الصدوق: «لم یکن موسی بن جعفر علیه السلام ممّن یجمع المال و لکنه حصل (خ ل «قد حصل»). فی وقت الرشید و کثر أعداؤه و لم یقدر علی تفریق ما کان یجتمع الاّعلی القلیل ممّن یثق بهم فی کتمان السرّ فاجتمعت هذه الاموال لاجل ذلک، و أراد أن لا یحقّق علی نفسه قول من کان یسعی به الی الرشید و یقول: انّه تحمل علیه الاموال، و یعتقد له الامامة و یحمل علی الخروج علیه، و لولا ذلک لفرّق ما اجتمع من هذه الاموال، علی انّها لم تکن أموال الفقراء و انّما کانت اموال یصل بها موالیه لیکون له اکراما منهم له و برّا منهم به علیه السلام .»
جعفر علیه السلام کسی نبوده که اموالی را نزد خود جمع کند لکن این اموال در دوران حکومت هارونالرشید که دشمنان فراوانی گرد آن حضرت بودهاند جمع شده و امام علیه السلام قدرت پخش آنها را نداشته است و جز به افرادی قلیل اطمینان به کسی نیز نداشته که حافظ اسرار آن حضرت باشد.
از سویی چون نزد هارون سعایت شده بوده که برای موسی بن جعفر اموالی از اطراف میرسد و مردم او را امام خود میدانند امام کاظم علیه السلام نمیخواسته که چنین چیزی به اثبات برسد و خطری برای خود آن حضرت و شیعیان او بشود و الاّ اموال را پخش مینمود گرچه این اموال مربوط به فقرا نبوده بلکه هدایای شیعیان آن حضرت بوده است.
(1)شیخ طوسی در امالی بهسند خود از مُحَمَّد بن سنان از امام صادق جعفربن
مُحَمَّدعلیهما السلام نقل نموده که فرمود: «پدرم به جابربن عبداللّه انصاری فرمود:
1) (2)نُصُوص اللّه سبحانه علی الأئمّة علیهمالسلام من خبر اللوح البحار: عَن امالی الشیخ بِسَنَدِه عَن مُحَمَّدبنسنان عَن سیّدنا ابی عبداللّه جعفربنمُحَمَّد علیهما السلام قال: قال ابی لجابربنعبداللّه: «لی الیک حاجة اریدان اخلو بک فیها، فلمّا خلی به فی بعضالایّام قال له: اخبرنی عَن اللوح الّذی رأیته فی ید امّی فاطمة علیهاالسلام » قال جابر: «اشهد بااللّه لقد دخلت علی فاطمة بنت رسولاللّه صلی الله علیه وآله ِلاُهَنِّئَها بولدها الحسین علیه السلام ، فاذا بیدها لوح اخضر من زبرجدة خضراء، فیه کتاب انور من الشّمس، و اطیب رائحةً من المسک الأذفر، فقلت: ما هذا یا بنت رسولاللّه؟».
«من در خلوت با تو سخنی دارم.» و چون در بعضی از روزها با جابر تنها شدند، پدرم به او فرمود: «بگو بدانم لوحی که در دست مادرم فاطمه علیهاالسلام دیدی چگونه بود؟» جابر گفت: «خدا را گواه میگیرم که روزی حضور فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله - برای تبریک ولادت فرزندش حسین علیه السلام - رفتم ناگهان در دست او لوحی از زبرجد سبز دیدم و چیزهایی در آن نوشته شده بود، که از نور خورشید روشنتر و از مشک اذفر خوشبوتر بود، پس گفتم: ای دختر رسول خدا این لوح و نوشته چیست؟!»
(1)فاطمه علیهاالسلام فرمود: «این لوحی است که خداوند عَزَّوَجلّ به پدرم هدیه نموده، و نام او و نام شوهرم علی و نام فرزندان و جانشینان او درآن نوشته شده است، پس
1) (1)فقالت: «هذا لوح اهداهاللّه عَزَّوَجلّ اِلی ابی، فیه اسم ابی، و اسم بعلی، و اسم الأوصیاء بعده من ولدی، فسألتها ان تدفعه الیّ لانسخه، فَفَعَلَتْ؛» فَقال له (ابی): «فهل لک ان تعارضنی بها؟» قال: «نعم» فمضی جابر اِلی منزله و اتی بصحیفة من کاغذ، فَقال له (ابی): «انظر فی صحیفتک حتّی اقرأها علیک» فکان فی صحیفته مکتوب: «بسماللّهالرّحمنالرّحیم هذا کتاب من اللّه العزیز العلیم، انزله الرّوح الأمین علی مُحَمَّد خاتم النّبیّین: یا مُحَمَّد عظّم اسمائی و اشکر نعمائی و لا تجحد آلائی، و لا ترج سوای، و لا تخش غیری، فانّه من یرج سوای و یخش غیری اعذّ به عذابا لا اعذّ به احدا من العالمین، یا مُحَمَّد انّی اصطفیتک علی الأنبیاء، و فضلّت وصیّک علی الأصیاء، و جعلت الحسن عیبة علمی من بعد انقضاء مدّة ابیه، و الحسین خیر اولاد الأوّلین و الأخرین، فیه ثبتت الإمامة، و منه یُعقَّبُ عَلیٌزینالعابدین، و مُحَمَّدٌالباقر لعلمی و الدّاعی اِلی سبیلی علی منهاج الحقّ،
من از آن بانو درخواست نمودم که آن لوح را به من بدهد تا از آن نسخهای بردارم و من از آن نسخهای گرفتم، امام صادق میفرماید: «پدرم به او فرمود: «آیا میشود آن را
به من نشان دهی؟» جابر عرض کرد: «بلی» و فورا رفت و از خانه خود لوحی از کاغذ آورد، پدرم فرمود: «نگاه کن در آن تا آن را برای تو بخوانم.» و در آن نوشته شده بود:
«بسماللّه الرحمن الرحیم این نوشتهای است از خداوند عزیز و علیم، که روحالامین برای مُحَمَّد خاتم پیامبران نازل نموده، ای مُحَمَّد اسماء مرا به بزرگی یاد کن، و شاکر نعمتهای من باش، و آلاء مرا انکار مکن، و بهغیر من امیدوار مباش، و از غیر من هراس مکن، که همانا هر که به غیر من امیدوار شود، و از غیر من بترسد، من بهاو عذابی خواهم نمود که احدی را چنان عذابی نکرده باشم!
(1)ای مُحَمَّد من از بین پیامبران خود تو را برگزیدم، و وصی تو را بر اوصیاء دیگر فضیلت دادم، و حسن را بعد از گذشت ایام پدر مخزن علم خود نمودم، و حسین بهترین فرزند اولین و آخرین است که امامت را در او ثابت نمودم، و از او
1) (1)و جعفر الصّادق فی القول و العمل، تنشب من بعده فتنة صمّاء، فالویل کلّ الویل للمکذّب بعبدی و خیرتی من خلقی موسی، و عَلیٌالرّضا یقتله عفریت کافر بالمدینة الّتی بناها العبد الصّالح اِلی جنب شرّ خلقاللّه، و مُحَمَّدٌ الهادی اِلی سبیلی الذّاب عَن حریمی، و القیّم فی رعیّته حَسَنٌ اَعزّ، یخرج منه ذوالأسمین عَلیّ و الحسن، و الخلف مُحَمَّد یخرج فی آخر الزّمان، علی رأسه غَمامَةٌ بیضاء تظلّه من الشّمس، یُنادی بلسان فصیح یُسْمِعُهُ الثَقَلین، و الخافقین، هو المهدیّ من آل مُحَمَّد، یملأالأرض عدلاً کما مُلِئَت جورا. (العیون ج 1/41 و رواه غیره فی کمال الدین ایضا و رواه المجلسی فی البحار و المفید فی الأختصاص)
علی زینالعابدین بهوجود خواهد آمد، و از نسل او مُحَمَّد، شکافنده علم من و راهنمای طریق من خواهد آمد، و از اوست جعفرصادق در قول و کردار که بعد از او فتنه کور و صمایی خواهد بود! پس ای وای بر کسی که بنده و برگزیده من، موسی را انکار کند،
و از اوست علی ملقب به رضا که او را عفریت کافری خواهد کشت، و در شهری که بنده صالح من (ذوالقرنین) بنا میکند، در کنار بدترین خلق من دفن خواهد شد، و از اوست مُحَمَّد هادی به طریقه دین من، و نگهدارنده حریم من و کسی که قیم رعیت خود و صاحب عزت و نیکویی است، و از او علی و حسن بهوجود خواهند آمد،
و از اوست جانشین او مُحَمَّد که در آخرالزمان خروج و قیام خواهد نمود، و بر سر او ابر سفیدی است که او را از تابش خورشید حفظ مینماید، و با زبان فصیح ندا میدهد که جن و انس و اهل آسمانها و زمین میشنوند که: "او مهدی آلمُحَمَّد است، او زمین را پر از عدل کند چنان که پر از ظلم شده باشد".»
(1)مرحوم صدوق علیه الرحمه در کتاب عیون، با سند خود، از اسحاق بن
1) (1)و فیه ایضا: حدّثنا أبو محمّد الحسن بن حمزة العلویّ رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا أبوجعفر محمّد بن الحسین بن درست السروی، عن جعفربن محمّدبن مالک، قال: حدّثنا محمّدبن عمران الکوفی، عن عبدالرحمن بنابی نجران و صفوانبن یحیی، عن اسحقبن عمّار، عنأبی عبداللّه علیه السلام انّه قال: یا اسحق ألا أبشّرک؟ قلت: بلی جعلنی اللّه فداک یابن رسولاللّه، قال: وجدنا صحیفة باملاء رسول اللّه صلی الله علیه وآله و خطّ أمیرالمؤمنین علیه السلام فیها: «بسماللّهالّرحمنالرّحیم هذا کتاب من اللّهالعزیزالعلیم (خ ل «الحکیم»). و ذکر الحدیث مثله سواء الاّ أنّه قال فی حدیثه فی آخره: ثمّ قال الصادق علیه السلام یا اسحق هذا دین الملئکة و الرسل، فصنه عن غیر أهله یصنک اللّهتعالی و یصلح بالک، ثمّ قال: من دان بهذا أمن من عقاباللّه (خ ل «امن عقاب اللّه - امن عذاب اللّه»). عزّوجلّ. (العیون ج 1/45)
عمار نقل نموده که گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: «ای اسحاق! میخواهی تو را بشارت دهم؟» گفتم: آری، فدای شما شوم! فرمود: «ما صحیفهای را یافتهایم که به املای رسول خدا صلی الله علیه وآله و خط امیرالمؤمنین علیه السلام نوشته شده و در آن چنین نوشته شده است: بسماللّهالرحمنالرحیم.این مکتوبی است از ناحیه خدای عزیز و علیم...
سپس همان صحیفه فاطمه علیه السلام را قرائت فرمود جز آنکه در آخر آن آمده که امامصادق علیه السلام فرمود: «ای اسحاق! این است دین ملائکه و پیامبران خدا. پس آن را از نااهلان حفظ کن تا خدا تو را حفظ نماید و کار تو را اصلاح کند.» سپس فرمود: «هر کس دین خود را با آنچه در صحیفه فاطمه علیه السلام است تأمین کند از عذاب الهی ایمن خواهد بود.»
قال أبی علیه السلام لجابربن عبداللّه الانصاری: انّ لی الیک حاجة فمتی یخفّ علیک ان اخلوبک، فاسئلک عنها؟ قال له جابر: فی أیّ الاوقات شئت، فخلا به أبی علیه السلام فقال له:یا جابر اخبرنی عمّا أخبرتک به أمّی انّ فی ذلک الوح مکتوبا؟ قال: جابر
مؤلف گوید: این نسخه با نسخه قبل تفاوت چندانی ندارد و تنها برای1) (2)نسخة آخر من لوح فاطمة علیهاالسلام البحار: حدّثنا أبی و محمّدبن الحسن بن أحمدبن الولید، قالا: حدّثنا سعدبن عبداللّه و عبداللّه بن جعفر الحمیری جمیعا، عن ابی الخیر صالح بن أبی حماد و الحسن بن ظریف جمیعا، عن بکربن صالح، و حدّثنا أبی و محمّدبن موسی بن المتوکل و محمّدبن علی ما جیلویه. و احمد بن علیّبن ابراهیم بن هاشم و الحسین بن ابراهیم بن تاتانة و أحمدبن زیاد بن جعفرالهمدانی رضی اللّه عنهم، قالوا: حدّثنا علیّبن ابراهیم بن هاشم عن أبیه، عن بکر بن صالح، عن عبدالرحمن بن سالم، عن أبی بصیر، عن أبی عبداللّه علیه السلام قال:
اطمینان و توجه اهل ادب و بعضی از شروح آن را ذکر نمودم از اینرو نیاز به ترجمه آن نبود و علامه مجلسی این نسخه را از امالی شیخ طوسی نقل نموده و نسخه قبلی از کتاب عیون اخبارالرضا مرحوم صدوق نقل شده است چنان که در کتاب اختصاص شیخ مفید و کافی کلینی و کمال الدین صدوق و غیبت نعمانی و اعلام الوری و احتجاج طبرسی نیز نقل شده است.
أشهد باللّه، انّی دخلت علی أمّک فاطمة فی حیوة رسولاللّه صلی الله علیه وآله لا هنّئها بولادة الحسین علیه السلام فرأیت فی یدها لوحا اخضر ظننت انّه زمرّد و رأیت فیه کتابا أبیض شبه نور الشمس، فقلت لها: بأبی أنت و امّی یا بنت رسولاللّه صلی الله علیه وآله ما هذا اللوح؟ فقالت:
هذا اللوح أهداه اللّه عزّوجلّ الی رسوله صلی الله علیه وآله فیه إسم أبی و اسم بعلی و اسم ابنی و اسماء الاوصیاء من ولدی، فأعطانیه أبی علیه السلام : لیسرّنی (خ ل «لیبشّرنی»). بذلک، قال جابر: فأعطتنیه أمّک فاطمة، فقرأته و انتسخته، فقال أبی علیه السلام : فهل لک یا جابر أن تعرضه علیّ؟ قال: نعم، فمشی معه أبی علیه السلام حتّی انتهی الی منزل جابر، فأخرج أبی علیه السلام صحیفة من رقّ (الرقّ بالفتح: مایکتب فیه و هو جلد رقیق و منه قوله تعالی: فی رقّ منشور.) قال جابر:
فأشهد باللّه أنّی هکذا رأیته فی اللوح مکتوبا «بسماللّهالرّحمنالرّحیم هذا کتاب من
اللّه العزیز الحکیم (و فی نسخة قدیمة: العلیم، و امافی اکثرالنسخ «الحکیم» کما فی الاصل). لمحمّد نوره و سفیره و حجابه و دلیله نزل به الروح الامین من عند ربّالعالمین، عظّم یا محمّد أسمائی و اشکر نعمائی، و لا تجحد آلائی، انّی أنااللّهلاالهالاّ أنا، قاصم الجبّارین و مذّل الظالمین، و دیّان الدّین، انّی أنا اللّهلاالهالاّ أنا،فمن رجا غیر فضلی أوخاف غیر عذابی (خ ل «و خاف غیرعدلی» و فی الدعاء: بسماللّه الذی لاارجوالاّفضله و لااخشی الاّعدله). عذّبته عذابا لا اعذّب أحدا من العالمین،
فایّای فاعبد و علیّ فتوکّل، انّی لم أبعث نبیّا فأکملت أیّامه و انقضت مدّته، الاّ جعلت له وصیّا، و انّی فضّلتک علی الانبیاء و فضّلت، وصیّک علی الاوصیاء و کرّمتک بشبلیک بعده و بسبطیک الحسن و الحسین، فجعلت حسنا معدن علمی بعد انقضأ مدّة، أبیه و جعلت حسینا خازن و حیی و أکرمته بالشهادة و ختمت له بالسعادة، فهو أفضل من استشهد، و أرفع الشهداء درجة عندی، و جعلت کلمتی (ای الامامة لانّها المراد من قوله تعالی: و تمّت کلمة ربّک، و هی تامّة فی الکمال علی جمیع الاحوال و هم علیهمالسلام کلمات اللّه کما قال علیّ علیه السلام : انا کلام اللّه الناطق). التامّة معه و الحجّة البالغة عنده.
بعترته (ای بعترة الحسین علیه السلام ). أثیب و أعاقب، أوّلهم: علیّ سیّد (خ ل «زین»). العابدین و زین أولیائی الماضین و ابنه شبیه جدّه المحمود محمّد الباقر لعلمی و المعدن لحکمی، سیهلک المرتابون فی جعفر الرادّعلیه کالّراد علیّ حقّ القول منّی، لأکرمنّ مثوی جعفر و لا سرّنه (خ ل «لانصرنّه»). فی اشیاعه و انصاره و اولیائه انتجبت (خ ل «انتجب»). بعده موسی و انتجبت (أنیحت - أتیحت» انتجب الناقة: دنی نتاجها، الاناحة: التقدیر). بعده فتنة عمیاء
حندس (الحندس بالکسر: الظلمة).
لاّن خیط (خ ل «خطّ»). فرضی لا ینقطع و حجّتی لا تخفی، و انّ اولیائی لا یَشقون، الا و من جحد واحدا منهم فقد جحد نعمتی، و من غیّر آیة من کتابی فقد افتری علیّ و ویل للمفترین الجاحدین عند انقضاء مدّة عبدی موسی و حبیبی و خیرتی، انّ المکذّب بالثامن مکذّب بکلّ اولیائی، و علیّ ولیّی و ناصری، و من أضع علیه اعباء النبوّة و أمنحه (للمتکلم من یمنح ای اعطیته). بالاضطلاع (اضطلع لهذا الامر: قوی علیه).
یقتله عفریت مستکبر (خ ل «متکبّر»). یدفن بالمدینة التّی بناها (خ ل «بنی» و المراد من العبد الصالح هوذوالقرنین «اسکندر»). العبد الصالح الی جنب (خ ل «جانب - جثة» و المراد من شرّ خلقی: هو هرون الرشید استوجب النار لمعارضته و انکار امامته علیه السلام . الّلهمّ العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمّد و آل محمّد و آخر تابع له علی ذلک اللهمّ العنهم جمیعا). شرّ خلقی.
حقّ القول منّی لاقرّنّ عینیه (خ ل «عینه»). بمحمّد ابنه و خلیفته من بعده، فهو وارث علمی و معدن حکمی (خ ل «حکمتی» و لایوجد ذلک فی اکثر النسخ اّلافی بعض النسخ القدیمة). و موضع سرّی و حجّتی علی خلقی (خ «لایؤمن عبد به اّلا»). جعلت الجنّة مثواه و شفّعته فی
سبعین من أهل بیته کلّهم قد استوجبوا النار
و أختم بالسعادة لابنه علیّ ولیّی و ناصری و الشاهد فی خلقی و امینی علی وحیی اخرج منه الداعی الی سبیلی و الخازن لعلمی الحسن، ثمّ أکمل ذلک بابنه رحمة للعالمین علیه کمال (خ ل «جمال»). موسی و بهاء عیسی و صبر ایّوب.
سیذّل فی زمانه اولیائی و تتهادون رؤسهم (خ ل «تتهادون بروسهم» التهادی. ان یهدی
بعضهم الی بعض). کما تتهادی رؤس الترک و الدیلم، فیقتلون و یحرّقون و یکونون خائفین مرعوبین و جلین، تصبغ الارض بدمائهم و یفشو الویل و الرنین (خ ل «الرنة» الرنة: الصوت، یقال: رنت المرئةای صاحت). فی نسائهم،اولئک اولیائی حقّا بهم ادفع کلّ فتنة عمیاء حندس، و بهم اکشف الزلازل و ارفع الآصار (الآصار: الاثقال). والاغلال، اولئک علیهم صلوات من ربّهم و رحمة و اولئک هم المهتدون، قال عبدالرحمن ابن سالم: قال أبو بصیر: لولم تسمع فی دهرک الاّ هذا الحدیث لکفاک فصنه (ای فاحفظه). الاّ عن اهله. (البحار ج 36/203 عن امالی الطوسی و رواه فی العیون ج 1/41)
(1)1- علاّمه مجلسی، از کتاب عیون الاخبار صدوق، از ابن ابی کثیر نقل نموده که گوید: هنگامی که موسی بن جعفر علیه السلام از دنیا رحلت نمود[عدهای از [مردم از پذیرفتن امامت حضرت رضا امتناع ورزیدند و بر امامت موسی بن جعفر توقف
1) (1)معجزات مولانا علیّبن موسی و غرایب شأنه علیه السلام1- البحار عن العیون: محمّدبن أحمد السنانی و غیر واحد من المشایخ، عن الاسدی، عن سعد بن مالک، عن أبی حمزة، عن أبی کثیر قال: لمّا توفّی موسی علیه السلام وقف النّاس فی أمره فحججت فی تلک السنة فاذا أنا بالرِّضا علیه السلام فأضمرت فی قلبی أمرا فقلت:«أبشرا منّا واحدا نتّبعه» (القمر: 24). الآیة فمرِّ علیه السلام کالبرق الخاطف علیَّ فقال: أنا و اللّه البشر الّذی یجب علیک أن تتّبعنی فقلت: معذرة الی اللّه و الیک فقال: مغفور لک. (العیون ج 2/217 البحار ج 49/38)
کردند. پس من در آن سال به حج رفتم و چون حضرت رضا علیه السلام را دیدم در قلب خود گذراندم که آیا ما باید از چنین شخصی پیروی کنیم. ناگهان آن حضرت علیه السلام مانند برق خاطف به من بر خورد نمود و فرمود: «به خدا سوگند، من همان کسی هستم که تو باید از او پیروی کنی.»
پس من گفتم: من از خدا و از شما معذرت میخواهم (که چنین فکری را از خاطر گذراندم) حضرت رضا علیه السلام فرمود: «تو را بخشیدم.»
(1)2- در همان کتاب از ابو محمّد غفاری نقل شده که گوید: دین و بدهکاری
سنگینی ب×ه عهده من آمده بود پیش خود گفتم: راهی برای ادای آن جز رفتن خدمت مولای خودم حضرت علیّبن موسیالرّضا علیه السلام نیست.
پس چون صبح شد به در خانه آن حضرت رفتم و چون اجازه خواستم و
1) (2)2- و فیه عنه: الورَّاق، عن ابن بطّه، عن الصفّار، عن محمّدبن عبدالرَّحمن الهمدانی قال: حدّثنی أبومحمّد الغفاری قال: لزمنی دین ثقیل، فقلت: ماللقضاء غیر سیّدی و مولای أبی الحسن علیِّ بن موسیالرّضا علیه السلام فلمّا أصبحت أتیت منزله فاستأذنت فأذن لی فلمّا دخلت قال لی ابتداءً: یا ابا محمّد، قد عرفنا حاجتک و علینا قضاء دینک، فلمّا أمسینا أتی بطعام للافطار فأکلنا، فقال علیه السلام : یابامحمّد تبیت أو تنصرف؟ فقلت: یا سیّدی ان قضیت حاجتی فالانصراف أحبُّ الیَّ قال: فتناول علیه السلام من تحت البساط قبضة فدفعها الیَّ فخرجت فدنوت من السراج فاذا هی دنانیر حمر و صفر، فأوَّل دینار وقع بیدی و رأیت نقشه کان علیه: «یا ابا محمّد الدَّنانیر خمسون: ستّةٌ و عشرون منها لقضاء دینک و اربعة و عشرون لنفقة عیالک، فلمّا اصبحت فتّشت الدناینر فلم اجد ذلک الدِّینار، و اذا هی لا ینقص شیئا. (العیون ج 2/218 البحار ج 49/38)
وارد شدم حضرت رضا علیه السلام شروع به سخن نمود و فرمود: «ای ابو محمّد! ما حاجت تو را دانستیم و دین تو را به عهده گرفتیم.» و چون شب شد غذایی آوردند و من خدمت آن حضرت افطار نمودم. پس امام علیه السلام فرمود:
شب را میمانی یا به خانه خود میروی؟» گفتم: ای مولای من!اگر حاجت من داده شود بهتر است که از خدمت شما مرخص شوم. پس امام علیه السلام از زیر فرشی که بر آن نشسته بود مشتی از پول برداشت و به من داد و چون خارج شدم و خود را به نور چراغ رساندم دیدم دینارهای زرد و سرخ است و اولین دیناری که به آن برخورد نمودم بر آن نوشته شده بود: «ای ابو محمّد! این دینارها پنجاه عدد میباشد، با بیست و شش عدد آن دین خود را ادا کن و بیست و چهار عدد دیگر آن را خرج نفقه عیال خود نما.» و چون صبح شد و دینارها را زیر و رو نمودم آن دینار را نیافتم و چیزی هم از عدد آنها کم نشده بود.
(1)3- در همان کتاب از عبداللّه مغیره نقل شده که گوید: من از واقفیه بودم
1) (1)3- و فیه: علیُّ بن الحسین بن شاذویه، عن محمّد الحمیری، عن أبیه، عن محمّد ابن عیسی بن عبید، عن الحسن بن علیبن فضّال، قال: قال لنا عبداللّه بن المغیرة کنت واقفیّا و حججت علی ذلک، فلمّا صرت بمکّه اختلج فی صدری شیء فتعلّقت بالملتزم ثمَّ قلت: اللّهمَّ قد علمت طلبتی و ارادتی فأرشدنی الی خیر الادیان، فوقع فی نفسی أن آتی الرّضا علیه السلام فأتیت المدینة. فوقفت ببابه فقلت للغلام: قل لمولاک رجل من أهل العراق بالباب، فسمعت نداءه علیه السلام و هو یقول: ادخل یا عبداللّهبن المغیرة، فدخلت فلمّا نظر الیَّ قال: قد أجاب اللّه دعوتک و هداک لدینه، فقلت: أشهد أنّک حجّةاللّه و أمیناللّه علی خلقه.(العیون ج 2/219 البحار ج 49/39)
[کسانی که به امامت حضرت رضا علیه السلام معتقد نیستند] و با این عقیده بودم که به حج رفتم و چون به مکّه رسیدم چیزی بر قلبم خطور نمود و کنار کعبه به ملتزم پناهنده
شدم و گفتم: خدایا، تو نیّت و خواسته مرا میدانی، مرا به بهترین ادیان راهنمایی کن. پس ملهم شدم که خدمت امام هشتم علیه السلام بروم و چون به مدینه رسیدم به در خانه آن حضرت رفتم و به غلام آقا گفتم: به مولای خود بگو: مردی از اهل عراق بر در خانه است، ناگهان صدای مبارک امام علیه السلام را شنیدم که فرمود:
«وارد شو ای عبداللّه بن مغیره!» و چون وارد شدم امام علیه السلام به من نگاهی نمود و فرمود: «خداوند دعای تو را مستجاب کرد و تو را به دین خود هدایت نمود.» پس من گفتم: شهادت میدهم که شما حجت خدا و امین او بر مردم هستید.
(1)4- در همان کتاب از موسی بن مهران نقل شده که گوید: نامهای به حضرت رضا علیه السلام نوشتم و از آن حضرت در خواست نمودم که در حق فرزندم دعا بفرماید. پس آن حضرت در پاسخ من نوشت: «خداوند فرزند پسر شایستهای به تو خواهد داد.» پس آن فرزند اول از دنیا رفت و خداوند فرزند پسر دیگری به من عطا فرمود. (2)5- در همان کتاب از محمّد بن فضیل نقل شده که گوید: من چون در منطقه
1) (1)4- العیون: العطّار، عن أبیه، عن محمّدبن عیسی، عن موسیبن مهران أنّه کتب الی الرّضا علیه السلام یسأله أن یدعو اللّه لابن له فکتب علیه السلام الیه «و هب اللّه لک ذکرا صالحا» فمات ابنه ذلک و ولد له ابن. (العیون ج 2/221 البحار ج 49/42)
2) (2)5- و فیه: الوارَّاق، عن سعد، عن النهدیّ، عن محمّدبن الفضیل قال: نزلت ببطنمرّ فأصابنی العرق المدینی فی جنبی و فی رجلی، فدخلت علی الرّضا علیه السلام بالمدینة فقال: مالی أراک متوجّعا؟ فقلت انّی لمّا أتیت بطن مرّ أصابنی العرق المدینیُّ فی جنبی و فی رجلی فأشار علیه السلام الی الّذی فی جنبی تحت الابط، فتکلّم بکلام و تفل علیه ثمَّ قال علیه السلام لیس علیک بأس من هذا، و نظر الی الّذی فی رجلی فقال: قال أبوجعفر علیه السلام من بلی من شیعتنا ببلاء فصبر کتب اللّه عزَّوجلَّ له مثل أجر ألف شهید فقلت فی نفسی: لا أبرء و اللّه من رجلی أبدا، قال الهیثم: فمازال یعرج منها حتّی مات. (المصدر و رواها فی البحار ج 49/42)
بطنمرّ وارد شدم در پهلو و پای من بیماری عصبی به نام (عرق مدینی) عارض شد. پس در مدینه خدمت امام رضا رسیدم امام علیه السلام فرمود: «تو را بیمار میبینم؟» گفتم: آری، چون به بطنمّر رفتم این بیماری در پهلو و پای من پیدا شد.» پس امام علیه السلام اشارهای به پهلوی من نمود و چیزی گفت و آب دهان مبارک خود را به آن محل انداخت و فرمود: «تو را از این باکی نیست.» و چون به پای من نگاه نمود، فرمود: «جدّم امام باقر علیه السلام میفرمود: هر کس از شیعیان ما به بلایی مبتلا شود و بر آن صبر
کند خداوند عزّ و جلّ اجر هزار شهید را برای او مینویسد.» پس من پیش خود گفتم: به خدا سوگند، بیماری پای من بر طرف نخواهد شد.
میثم میگوید: محمّد بن فضیل پیاپی از درد آن پای خود میلنگید تا از دنیا رفت.
(1)6- علاّمه مجلسی در کتاب بحار، از خرایج، از صفوان بن یحیی نقل
1) (1)6- البحار عن الخرایج: روی عن صفوان بن یحیی قال: کنت مع الرِّضا علیه السلام بالمدینة فمرَّ مع قوم بقاعد فقال: هذا إمام الرافضة، فقلت له: أما سمعت ما قال هذا القاعد؟ قال علیه السلام : نعم، إنّه مؤمن مستکمل الایمان فلمّا کان باللّیل دعا علیه فاحترق دکّانه و نهب السرَّاق ما بقی من متاعه فرأیت من الغدبین یدی أبی الحسن خاضعا مستکینا فأمرله بشیء ثمَّ قال: یا صفوان أما إنّه مؤمن مستکمل الایمان و ما یصلحه غیر ما رأیت. (البحار ج 49/55)
نموده که گوید: من در مدینه در کنار حضرت رضا علیه السلام بودم که آن حضرت با عدهای که همراه او بودند به شخصی بر خورد نمودند که [در دکّان خود] نشسته بود و چون چشم او به امام رضا علیه السلام افتاد گفت: این امام رافضیهاست صفوان میگوید: من به امام علیه السلام گفتم: شنیدید این شخص چه گفت؟ امام علیه السلام فرمود: «آری، او شخص با ایمانی است و ایمان او کامل است.»
چون شب شد امام علیه السلام به او نفرین نمود و دکّان او سوخت و باقی مانده آن را نیز دزدها به سرقت بردند. صفوان میگوید: فردای آن روز دیدم آن مرد با حال خضوع و بیچارگی مقابل امامهشتم علیه السلام نشسته است. امام علیه السلام دستور دادند که به او چیزی بدهند و سپس به من فرمودند: «او مؤمن مستکمل الایمان است و او را جز آنچه دیدی اصلاح نکرد.»
(1)7- در همان کتاب، از محمّد بن زید رازی نقل شده که میگوید: هنگامی که
1) (2)7- و فیه عنه: روی عن محمّد بن زید الرازی قال: کنت فی خدمة الرضا علیه السلام لمّا جعله المأمون ولیَّ عهده، فأتاه رجل من الخوارج فی کفّه مدیة مسمومة، و قد قال لاصحابه: و اللّه لآتینَّ هذا الّذی یزعم أنّه ابن رسولاللّه، و قد دخل لهذا الطاغیة فیما دخل، فأسأله عن حجّته، فان کان له حجّة و الاّ أرحت النّاس منه. فأتاه و استأذن علیه، فأذن له فقال له أبوالحسن: اجیبک عن مسألتک علی شریطة تفی لی بها، فقال: و ما هذه الشریطة؟ قال ان أجبتک بجواب یقنعک و ترضاه تکسر الّذی فی کمّک و ترمی به، فبقی الخارجیُّ متحیّرا و أخرج المدیة وکسرها.
مأمون حضرت رضا علیه السلام را ولی عهد خود نمود من نیز نزد آن حضرت بودم که مردی از خوارج در حالی که کارد مسمومی را در آستین خود پنهان نموده بود بر امام علیه السلام وارد شد.
آن مرد به رفقای خود گفته بود: «به خدا سوگند، من نزد این آقا که خود را فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله میداند و در حکومت این طاغی یعنی مأمون الرشید داخل شده است خواهم رفت و دلیل این عمل را از او طلب خواهم نمود و اگر دلیلی بر عمل خود بیان نکرد مردم را از دست او راحت خواهم کرد و او را از بین خواهم برد.»
(1)پس آن مرد خدمت امام علیه السلام آمد و اجازه خواست و آن حضرت به او اجازه داد و فرمود: به یک شرط «سؤال تو را پاسخ میدهم.» آن مرد گفت: آن شرط چیست؟ امام علیه السلام فرمود: «این که اگر جواب قانع کنندهای به تو دادم آنچه را در آستین
1) (1)ثمَّ قال: أخبرنی عن دخولک لهذا الطاغیة فیما دخلت له، و هم عندک کفّار؟ و أنت ابن رسولاللّه ما حملک علی هذا؟ فقال أبو الحسن: أرأیتک هؤلاء أکفر عندک أم عزیز مصر و أهل مملکته؟ ألیس هؤلاء علی حال یزعمون أنّهم موحّدون و اولئک لم یوحّدوا اللّه و لم یعرفوه؟ یوسف بن یعقوب نبیّ ابن نبیّ قال للعزیز: و هو کافر«اجعلنی علی خزائن الاَّرض إنّی حفیظ علیم» و کان یجالس الفراعنة و أنا رجل من ولد رسولاللّه صلی الله علیه وآله أجبرنی علی هذا الامر و أکرهنی علیه فما الّذی انکرت و نقمت علیَّ؟ فقال: لا عتب علیک انّی اشهد انّک ابن نبیّاللّه و أنّک صادق. (البحار ج 49/55 الخرایج 245)
گرفتهای بشکنی و دور بیندازی.» آن مرد خارجی متحیر ماند و کارد خود را شکست و دور انداخت و گفت: چرا شما داخل حکومت این طاغی، یعنی مأمون الرشید، شدهای؛ در حالی که آنان را کافر میدانی و فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله هستی؟
حضرت رضا علیه السلام فرمود: اینها نزد تو کافرترند یا عزیز مصر و اهل مملکت او؟ آیا اینها خود را موحّد و خداپرست نمیدانند؟ در حالی که عزیز مصر و مردم او نه موحّد بودند و نه خدایی را میشناختند و یوسف بن یعقوب پیامبر و پیامبرزاده بود
و به عزیز مصر گفت: «مرا خزانه دار زمین قرار ده، همانا من دانا و حافظ [خزانه[ خواهم بود.» [یوسف علیه السلام این گونه] با کفار و فراعنه مجالست مینمود. من نیز مردی از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه وآله هستم که این مرد، یعنی مأمون، مرا بر این کار اکراه و اجبار نموده است.»
سپس فرمود: «با توجه به آنچه شنیدی برای چه به من اعتراض میکنی و مرا دشمن میداری؟» آن مرد گفت: ملامتی بر شما نیست و من شهادت میدهم که شما راستگو و فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله هستید.
(1)8- علاّمه مجلسی در کتاب بحار، از کتاب مشارق الانوار بِرسی نقل نموده که گوید: مردی از واقفیه تعدادی مسأله مشکل را در طوماری جمع آوری نمود و با
1) (1)8- البحار عن الخرایج: وروی البرسیُّ فی مشارق الانوار أنَّ رجلاً من الواقفة جمع مسایل مشکلة فی طومار و قال فی نفسه: إن عرف الرّضا علیه السلام معناه فهو ولیُّ الامر فلمّا أتی الباب، وقف لیخفَّ المجلس، فخرج الیه الخادم و بیده رقعة فیها جواب مسائله بخطّ الامام علیه السلام فقال له الخادم: أین الطومار؟ فأخرجه فقال له: یقول لک ولیُّ اللّه: هذا جواب ما فیه فأخذه و مضی.(البحار ج 49/71)
خود گفت: اگر حضرت رضا علیه السلام پاسخ آنها را بداند امام خواهد بود. او چون به در خانه امام علیه السلام رسید توقف نمود تا اطراف آن حضرت خلوت شود. در این هنگام خادم حضرت رضا علیه السلام بیرون آمد و پاسخ مسایل او را به خط مبارک امام علیه السلام به دست او داد و گفت: طومار چه شد؟ آن مرد طومار را بیرون آورد و به خادم داد. خادم گفت: ولیّ خدا میفرماید اینها پاسخ سوالات تواست. پس او آنها را گرفت و بازگشت.
(1)9- در همان کتاب روایت شده است: روزی حضرت رضا علیه السلام در مجلس خود فرمود: «لااله الاّاللّه» فلانی از دنیا رفت!» سپس کمی صبر نمود و فرمود: «لاالهالاّ اللّه»، او را غسل دادند و کفن کردند و به سوی قبر بردند!» باز اندکی صبر نمود و فرمود: «لا اله الاّ اللّه»، او را داخل قبر نمودند و چون از پروردگار او سوال کردند پاسخ داد، سپس از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله از او سؤال کردند و او پاسخ داد و چون از مسأله امامت سؤال کردند امامان و اوصیای پیامبر علیه السلام را شماره نمود و به من که رسید سکوت کرد. چرا به امامت من اعتراف نکرد؟» راوی حدیث میگوید: آن مرد متوفیّ از واقفیه بود.
1) (2)9- و فیه: قال: وروی أنّه علیه السلام قال یوما فی مجلسه لااله الاّ اللّه، مات فلان، فصبر هنیئة و قال: لاالهالااللّه غسّل و کفّن و حمل الی حفرته، ثمَّ صبر هنیئة و قال: لا اله الاّ اللّه وضع فی قبره و سئل عن ربّه فأجاب ثمَّ سئل عن نبیّه فأقرَّ ثمَّ سئل عن امامه فعدَّهم حتّی وقف عندی فما باله وقف، و کان الرَّجل واقفیّا.(البحار ج 49/71)
(1)10- علاّمه مجلسی در کتاب بحار، از مناقب، از حسن بن علی و شاء نقل نموده که گوید: حضرت رضا علیه السلام هنگامی که در مرو خراسان بود روزی مرا خواست و فرمود: «علیّبن ابی حمزه بطائنی امروز از دنیا رفت و در همین ساعت او را به خاک سپردند و دو ملک مأمور قبر به او گفتند: خدای تو کیست؟ او گفت: اللّه. گفتند: پیامبر تو کیست؟ او گفت: محمّد صلی الله علیه وآله . به او گفتند: امام و ولیّ تو کیست؟ او گفت: علیّبن ابی طالب علیه السلام . به او گفتند: بعد از او امام تو کیست؟ او گفت: امام حسن علیه السلام . گفتند: بعد از او امام تو کیست؟ او گفت: امام حسین علیه السلام . گفتند! بعد از او امام تو کیست؟ او گفت: علیبن الحسین علیه السلام گفتند: بعد از او امام تو کیست؟ او گفت: محمدبن علی علیه السلام گفتند: بعد از او امام تو کیست؟ او گفت:
1) (1)10- فی البحار عن المناقب: الحسن بن علیِّ الوشّاء قال: دعانی سیّدی الرِّضا علیه السلام بمرو، فقال: یا حسن مات علیُبن أبی حمزة البطائنیُّ فی هذا الیوم و ادخل فی قبره السّاعة، و دخلا علیه ملکا القبر فسألاه من ربّک؟ فقال: اللّه، ثمَّ قالا: من نبیّک؟ فقال: محمّد فقالا: من ولیّک؟ فقال: علیّ بنابیطالب قالا: ثمّ من؟ قال: الحسن، قالا: ثمَّ من؟ قال: الحسین، قالا: ثمَّ من؟ قال: علیّ بن الحسین قالا: ثمّ من؟ قال: محمّد بن علیّ قالا: ثمّ من؟ قال: جعفربن محمّد، قالا: ثمّ من؟ قال: موسی بن جعفر قالا: ثمّ من؟ فلجلج فزجراه و قالا: ثمَّ من؟ فسکت، فقالا له: أفموسی بن جعفر أمرک بهذا، ثمَّ ضرباه بمقعمة من نار فألهبا علیه قبره الی یوم القیامة، قال: فخرجت من عند سیّدی فورَّخت ذلک الیوم فما مضت الأیّام حتّی وردت کتب الکوفیّین بموت البطائنیِّ فی ذلک الیوم و أنّه ادخل قبره فی تلک السّاعة. (المناقب ص 338 البحار ج 49/58)
محمد بن علی علیه السلام گفتند: بعد از او امام تو کیست: او گفت: جعفر بن محمد علیه السلام .
آن دو ملک گفتند: بعد از موسی بن جعفر امام تو کیست؟ او به لکنت زبان افتاد و چیزی نگفت. پس او را زجر دادند و گفتند: بعد از موسی بن جعفر امام تو کیست؟ پس او سکوت نمود. به او گفتند: آیا موسی بن جعفر به تو دستور داده که سکوت کنی؟ و سپس گرزی از آتش بر او زدند و قبر او را تا قیامت پر از آتش نمودند.»
حسن بن علیّبن و شاء میگوید: چون این سخنان را از امام خود شنیدم تاریخ آن روز را ثبت نمودم تا این که نامههای اهل کوفه به خراسان رسید و در آنها نوشته شده بود که در همان روزی که امام علیه السلام خبر داده بودند علیّبن ابی حمزه بطائنی مرده بوده و در همان ساعت که فرموده بود او را دفن کردهاند.
(1)11- علاّمه مجلسی در کتاب بحار، از مفید بن جنید شامی نقل نموده که گوید: خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و گفتم: در باره شما و احوال
1) (1)11- و فی البحار عن کتاب النجوم: باسنادنا الی محمّدبن جریر الطبری یرفعه باسناده الی مفید بن جنید الشامیّ قال: دخلت علی علیِبن موسیالرّضا علیه السلام فقلت له: قد کثر الخوض فیک و فی عجائبک فلوشئت أتیت بشیء وحدّثته عنک؟ فقال: و ما تشاء؟ قال تحیی لی أبی و امّی فقال: انصرف الی منزلک فقد أحییتهما فانصرفت و اللّه و هما فی البیت أحیاء فأقاما عندی عشرة أیّام ثمّ قبضهما اللّه تبارک و تعالی.(البحار ج 49/60)
شگفتانگیزتان زیاد سخن گفته میشود [و چون برای بعضی از مردم قابل تحمل نیست [اگر صلاح میدانید اثر و معجزه بالغهای از شما ظاهر گردد که من آن را برای مردم نقل کنم[تا برای کسی ابهامی باقی نماند [حضرت رضا علیه السلام فرمود: «چه [معجزهای [میخواهی؟» مفیدبن جنید میگوید: به آن حضرت گفتم: میخواهم پدر و مادر من را زنده کنید! امام علیه السلام فرمود: «به منزل خود برگرد من آنان را زنده نمودم!»
مفید میگوید: به خدا سوگند، چون من به منزل خود بازگشتم پدر و مادر من در خانه من نشسته بودند و ده روز هم زنده بودند و سپس خداوند آنان را دوباره قبض روح نمود.
(1)12- در همان کتاب، از کشف الغمه، از محمّد بن طلحه نقل شده که گوید: از مناقب [و معجزات] آن حضرت این است که چون مأمون الرشید او را به عنوان ولی عهد و خلیفه بعد از خود معرفی نمود برای عدهای که اطراف مأمون بودند ناگوار شد و ترسیدند با این عمل خلافت از بنیعباس به بنیهاشم منتقل شود، از این رو، نسبت به حضرت رضا علیه السلام کراهت پیدا کردند.
1) (2)12- و فی البحار عن کشف الغمّة: قال محمّد بن طلحة: من مناقبه علیه السلام أنّه لمّا جعل المأمون الرّضا علیه السلام ولیَّ عهده و أقامه خلیفة من بعده کان فی حاشیة المامون اناس کرهوا ذلک و خافوا خروج الخلافة عن بنی العبّاس وردِّها الی بنی فاطمة علی الجمیع السّلام فحصل عندهم من الرِّضا علیه السلام نفور، و کان عادة الرِّضا علیه السلام إذا جاء إلی دار المأمون لیدخل علیه یبادر مَن بالدِّهلیز من الحاشیة إلی السّلامعلیه و رفع الستر بین یدیه لیدخل، فلمّا حصلت لهم النّفرة عنه تواصوا فیما بینهم و قالوا:
(1)هر گاه آن حضرت میخواستند بر مأمون وارد شوند خدّامی که در دهلیز و ورودی کاخ مأمون بودند بر آن حضرت سلام میکردند و پردهها را بالا میگرفتند تا او وارد شود. و چون این خدّام از تعیین امام علیه السلام به ولایت عهدی مأمون کراهت پیدا کرده بودند به یکدیگر سفارش کردند که دیگر به حضرت رضا احترام نگذارند و پردهای را برای او بالا نگیرند. ولی چون حضرت رضا علیه السلام بعد از آن وارد شدند آنان بی اختیار سلام کردند و طبق عادت پردهها را بالا گرفتند تا امام علیه السلام وارد خانه مأمون شدند. و پس از رفتن امام علیه السلام یکدیگر را ملامت نمودند که چرا به آنچه بر آن متفق شده بودند عمل نکردند. به همین منظور تصمیم گرفتند در نوبت بعدی که امام علیه السلام نزد مأمون میآیند. به او احترامی نگذارند و پردهای برای او بالا نگیرند.
روز بعد چون امام علیه السلام وارد شدند آنها ایستادند و سلام کردند ولی پردهها را برای آن حضرت بالا نگرفتند. در این هنگام خداوند باد شدیدی را فرستاد و پردهها بیشتر از قبل بالا رفت [و امام علیه السلام از زیر آنها رد شدند] و پس از عبور امام پردهها به جای خود بازگشت و در بازگشت نیز بادی وزید و پردهها را بالا برد تا امام علیه السلام خارج شدند و سپس به حال خود باز گشتند.
1) (1)إذا جاء لیدخل علی الخلیفة أعرضوا عنه، و لا ترفعوا الستر له فاتّفقوا علی ذلک. فبیناهم قعود إذ جاء الرِّضا علیه السلام علی عادته و لم یملکوا أنفسهم أن سلّموا علیه، و رفعوا الستر علی عادتهم، فلمّا دخل أقبل بعضهم علی بعض یتلاومون کونهم ما وقفوا علی ما اتّفقوا علیه، و قالوا:
(1)آنان [پس از مشاهده این مسأله] به یکدیگر گفتند:با این وضعیت روشن میشود که این مرد نزد خداوند دارای چنان مقام و منزلتی است که باد مسخّر او گردیده، همچنان که مسخّر حضرت سلیمان گردیده بود. بنابراین بهتر است که ما از احترام و خدمت به آن حضرت دریغ نکنیم بلکه بیش از گذشته او را احترام نماییم.
(2)13- در همان کتاب نقل شده است: در خراسان زنی به نام زینب بود که ادعا
1) (1)النوبة الآتیة إذا جاء لا نرفعه له فلمّا کان فی ذلک الیوم جاء فقاموا و سلّموا علیه و وقفوا ولم یتبدروا الی رفع الستر فارسل اللّه ریحا شدیدة دخلت فی الستر فرفعته اکثر ممّا کانوا یرفعونه ثمَّ دخل فسکنت الرّیح فعاد إلی ما کان، فلمّا خرج عادت الریح و دخلت فی السّتر و رفعته حتّی خرج، ثمَّ سکنت فعاد السّتر. فلمّا ذهب أقبل بعضهم علی بعض و قالوا: هل رأیتم؟ قالوا: نعم، فقال بعضهم لبعض: یا قوم هذا رجل له عنداللّه منزلة و للّه به عنایة، ألم تروا أنّکم لمّا لم ترفعوا له الستر أرسل اللّه الریح و سخّرها له لرفع الستر کما سخّرها لسلیمان، فارجعوا إلی خدمته فهو خیر لکم، فعادوا إلی ما کانوا علیه وزادت عقیدتهم فیه.
2) (2)13- و فیه عنه ایضا: و منها أنّه کان بخراسان امرأة تسمّی زینب فادَّعت أنّها علویّة من سلالة فاطمة علیهاالسلام ، و صارت تصول علی أهل خراسان بنسبها، فسمع بها علیُّ الرِّضا علیه السلام فلم یعرف نسبها فاُحضرت إلیه فردَّ نسبها و قال: هذه کذّابة، فسفهت علیه و قالت: کما قدحت فی نسبی فأنا أقدح فی نسبک. فأخذته الغیره العلویّة فقال علیه السلام لسلطان خراسان و کان لذلک السّلطان بخراسان موضع واسع، فیه سباع مسلسلة للانتقام من المفسدین یسمّی ذلک الموضع برکة السّباع، فأخذ الرِّضا علیه السلام بید تلک المرأة و أحضرها عند ذلک السّلطان و قال: هذه کذَّابة علی علیّ و فاطمة علیهما السلام و لیست من نسلهما فانَّ من کان حقّا بضعةً من علیّ و فاطمة فانَّ لحمه حرام علی السّباع فألقوها فی برکة السّباع فان کنت صادقة فانَّ السّباع لا تقربها، و إن کانت کاذبة فتفترسها السّباع. فلمّا سمعت ذلک منه قالت:
مینمود که از فرزندان فاطمه و علی علیهما السلام است و به همین سبب بر اهل خراسان افتخار میکرد. پس او را نزد علیّبن موسیالرّضا علیه السلام آوردند، آن حضرت نسب او را رد نمود و فرمود: «او دروغگوست.» آن زن با شنیدن این سخنان به امام علیه السلام توهین نمود و گفت: همچنان که شما در نسب من خدشه وارد گردید من نیز در نسب شما خدشه وارد خواهم نمود.
پس حضرت رضا علیه السلام را غیرت علویه فرا گرفت و آن زن را نزد سلطان
خراسان که صاحب قدرت بود و در محلی وسیع به نام «برکة السباع» حیوانات درّنده را برای انتقام از مفسدین جمع کرده بود بردند و فرمودند: «این زن بر علی و فاطمه علیهما السلام افترا بسته و به دروغ خود را از فرزندان آنان میداند، در حالی که فرزند آنان نیست؛ هر کس واقعا پاره تن علی و فاطمه علیه السلام باشد گوشت او بردرّندگان حرام است. پس او را بین این درّندگان بیندازید، اگر راست بگوید آنها آسیبی به او نمیرسانند و اگر دروغگو باشد آنان او را پاره پاره خواهند کرد!»
(1)آن زن با شنیدن این سخنان به امام علیه السلام گفت: اگر شما راست میگویید
1) (1)فانزل أنت إلی السّباع فان کنت صادقا فانّها لا تقربک و لا تفترسک، فلم یکلّمها و قام، فقال له ذلک السّلطان: إلی أین؟ قال: إلی برکة السّباع، و اللّه لا نزلنَّ إلیها، فقام السّلطان و النّاس و الحاشیة، و جاؤا و فتحوا باب البرکة فنزل الرّضا علیه السلام و النّاس ینظرون من أعلی البرکة، فلمّا حصل بین السّباع أقعت جمیعها إلی الارض علی أذنابها، و صار یأتی الی واحد واحد، یمسح وجهه و رأسه و ظهره، و السبع یبصبص له هکذا إلی أن أتی علی الجمیع.
خودتان به میان این درندگان بروید! امام علیه السلام پاسخی به او ندادند و بر خواستند تا به میان درّندگان بروند. سلطان گفت: کجا میروید؟ امام علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، به میان این درّندگان خواهم رفت!» پس سلطان و همراهان و عدهای از مردم برخواستند و درِ «برکةالسباع» را باز نمودند و امام علیه السلام داخل آن شدند و مردم مشاهده کردند که همه آن حیوانات درنده مقابل امام علیه السلام روی زمین خوابیدند و امام علیه السلام با دست مبارک خود بر صورت و پشت آنان میکشید و آنان شادی میکردند، سپس از بین آنها بیرون آمدند و به آن سلطان فرمودند:
(1)«باید این زن دروغگو را بین این درّندگان بیندازی تا برای تو روشن شود که دروغ میگوید.» آن زن از رفتن بین آن حیوانات امتناع ورزید ولی به اجبار او را وارد «برکة السباع» کردند و حیوانات درّنده دویدند و او را پاره کردند و خوردند. و آن زن در خراسان به زینب کذّابه مشهور گردید.
1) (2)ثمَّ طلع و النّاس یبصرونه. فقال لذلک السّلطان: أنزل هذه الکذَّابة علی علیّ و فاطمة لیتبیّن لک فامتنعت فألزمها ذلک السلطان و أمرأعوانه بالقائها فمذرآها السّباع، و ثبوا الیها و افترسوها، فاشتهر اسمها بخراسان بزینب الکذَّابة، و حدیثها هناک مشهور. (کشف الغمّة ج 3/71 البحار ج 49/61)
(1)14- علاّمه مجلسی در کتاب شریف بحار، از کتاب مشارق الانوار نقل نموده که حضرت رضا علیه السلام چون وارد خراسان شدند شیعیان آن حضرت از اطراف به او رو آوردند. علیّبن اسباط نیز از کسانی بود که با هدایا و تحفههایی حرکت نمود تا خدمت آن حضرت برسد. پس در بین راه دزدها قافلهای را که او بین آنان بود غارت نمودند و اموال و هدایای او را نیز گرفتند و ضربهای بر صورت او زدند که دندانهای مقابل او ریخت.
علیّبن اسباط به قریهای بازگشت و چون خوابید حضرت رضا علیه السلام را در خواب دید که به او فرمود: «اندوهی به خود راه مده، اموال و هدایای تو به ما رسید و برای دندانهای خود گیاه سعدرا بکوب و در دهان خود بریز [تا دندانهای تو باز گردد]!»
1) (1)14- و فی البحار عن مشارق الانوار: إنِّ الرّضا علیه السلام لمّا قدم من خراسان توجّهت إلیه الشیعة من الأَطراف و کان علیُّ بن أسباط قد توجّه إلیه بهدایا و تحف، فاُخذت القافلة و اُخذ ماله و هدایاه و ضرب علی فیه فانتثرت نواجده، فرجع إلی قریة هناک فنام فرأی الرّضا علیه السلام فی منامه و هو یقول: لاتحزن إنّ هدایاک و مالک وصلت إلینا و أمّا همّک بثنایاک فخذ من السّعد المسحوق و احش به فاک قال: فانتبه مسرورا و أخذ من السعد و حشا به فاه فردَّ اللّه علیه نواجده، قال: فلمّا وصل إلی الرّضا علیه السلام و دخل علیه، قال: قد وجدتَ ما قلناه فی السعد حقّا فادخل هذه الخزانة فانظر، فدخل فاذا ماله و هدایاه کلّها علاحدته.
علیّبن ابساط میگوید: با خوشحالی از خواب برخاستم و گیاه سعدرا در دهان ریختم و خداوند دندانهای مرا به من باز گرداند و چون خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم فرمود: آنچه در مورد[گیاه] سعد به تو گفتیم اثر آن را دیدی؟ اینک وارد خزانه شو تا هدایا و تحفههای خود را نیز بیابی!» علیّبن اسباط میگوید: چون وارد خزانه شدم همه اموال و هدایای خود را مشاهده کردم.
(1)15- در همان کتاب، از دعوات راوندی، از حضرت جواد علیه السلام نقل شده که میفرماید: «مردی از اصحاب حضرت رضا علیه السلام بیمار شد. و آن حضرت او را عیادت نمود و فرمود: حالت چطور است؟ آن مرد گفت: من در این بیماری مرگ را ملاقات کردم. امام علیه السلام فرمود: مرگ چگونه بود؟ او گفت: بسیار سخت و دردناک بود. امام علیه السلام
1) (1)15- و فیه عن دعواتالراوندی: عن محمّدبن علی علیه السلام قال: مرض رجل من أصحاب الرضا علیه السلام فعاده فقال: کیف تجدک؟ قال: لقیتالموت بعدک، یرید ما لقیه من شدّة مرضه فقال: کیف لقیته قال: شدیدا ألیما قال: مالقیته انّما لقیت ما یبدؤک به ویعرّفک بعض حاله انّماالنّاس رجلان: مستریح بالموت و مستراح منه فجدّد الایمان باللّه و بالولایة تکن مستریحا ففعل الرجل ذلک ثمَّ قال: یا ابنرسولاللّه هذه ملائکة ربّی بالتحیّات والتّحف یسلّمون علیک و هم قیام بین یدیک فائذن لهم فیالجلوس فقالالرّضا علیه السلام اجلسوا ملائکة ربّی ثمَّ قال للمریض: سلهم اُمروا بالقیام بحضرتی؟ فقال المریض: سألتهم فذکروا انّه لوحضرک کلّ من خلقهاللّه من ملائکته لقاموا لک ولم یجلسوا حتّی تأذن لهم هکذا أمرهم اللّه عزّوجلّ ثمَّ غمض الرجل عینیه و قال: السلام علیک یابن رسولاللّه هذا شخصک ماثل لی مع أشخاص محمّد علیه السلام و من بعده من الائمّة و قضی الرجل. (البحار ج 49/72)
فرمود: تو مرگ را ندیدهای بلکه بعضی از مقدمات آن را دیدهای. سپس فرمود:
مردم در مسأله مرگ دو دسته هستند:[برای] یک دسته مرگ آغاز راحتی است و دسته [دیگر] با مرگ از گناهان خود پاک میشوند. تو ایمان به خدا و ولایت ما را در خود تجدید کن تا راحت شوی.» پس آن مرد چنین کرد و سپس گفت:ای فرزند رسول خدا! آلان ملائکه پروردگار اینجا حاضرند و مؤدب مقابل شما ایستاده و بر شما تحیت و سلام میفرستند، به آنان اجازه جلوس بدهید.»
حضرت رضا علیه السلام فرمود ای ملائکه پروردگار من! بنشینید!» سپس به آن بیمار فرمود: «از آنان سؤال کن آیا از طرف خداوند مأمورند که مقابل من بایستند؟» پس آن شخص محتضر گفت: آنان میگویند که اگر جمیع مخلوق خدا خدمت شما بیایند باید همگی در مقابل شما بایستند تا وقتی که شما به آنان اجاره جلوس بدهید، خداوند چنین به آنان امر نموده است.
این را گفت و چشم خود را بست و گفت: السلام علیک یابن رسول اللّه الآن شخص شما با حضرت محمد و امامان دیگرعلیهمالسلام نزد من حاضر هستند. و
سپس از دنیا رحلت نمود.
(1)مؤلف گوید: مقام امامت بالاتر از مقام نبوت است. خداوند حضرت
1) (1)وصفه علیه السلام الامامة و الامام و منزلته فی الإسلام فی تحف العقول: قال عبدالعزیز بن مسلم (عدّه علماء الرجال من أصحابالرضا علیه السلام و حسنّوا حاله).: کنّا معالرضا علیه السلام بمرو فاجتمعنا فی المسجد الجامع بها فأدار النّاس بینهم أمر الامامة، فذکروا کثرة الاختلاف فیها، فدخلت علی سیّدی و مولایالرضا علیه السلام فاعلمته بما خاض النّاس فیه، فتبسّم علیه السلام .
ابراهیم علیه السلام را بعد از مقام نبوت و مقام خلیلالرحمان بودن به مقام امامت مفتخر فرمود و چون سئوال نمود که آیا ذریه او نیز به مقام امامت میرسند؟ خطاب آمد: «مقام امامت عهدی الهی است و به ستمکاران نمیرسد.»
چراکه مقام نبوت و امامت، خلافت و جانشینی از خداوند است در روی زمین و تعیین آن انتخابی نیست و امام نیز همانند پیامبر فقط از طرف خداوند تعیین میشود. حتی خداوند به پیامبران خود نیز اجازه نداده که از پیش خود امام و جانشینی برای خود تعیین نمایند، زیرا آنان باطن افراد را نمیدانند تا بتوانند افراد صالح را از غیر صالح تشخیص دهند. جز آن که از طرف خداوند مأمور به تعیین باشند.
حضرت موسی علیه السلام طبق روایتی که از حضرت بقیهالله عجّلاللّه فرجهالشریف نقل شده در انتخاب خود اشتباه نمود؛ همان گونه که خداوند در قرآن فرموده است: «واختار موسی من قومه سبعین رجلاً لمیقاتنا». بر اساس این آیه حضرت موسی علیه السلام با دقت نظر خود و با دارا بودن مقام نبوت و وفور عقل هفتاد نفر از بهترین افراد قوم خود را برای میقات الهی انتخاب نمود ولی آنان شایسته آن مقام نبودند و به پیامبر خود گفتند:
ما تو را نمیپذیریم و به تو ایمان نمیآوریم تا خدای خود را به چشم ببینیم و خداوند نیز آنان را هلاک نمود. سپس «حضرت بقیهاللّه(عج) فرمود: اگر چنین پیامبری در انتخاب خود اشتباه کند دیگران چگونه میتوانند با عدم اطلاع از باطن
افراد و شرایط لازم مقام امامت کسی را به عنوان امام و خلیفه پیامبر صلی الله علیه وآله تعیین نمایند؟»
به همین دلیل است که تاکنون هر کس را مردم به عنوان امام تعیین کردهاند صلاحیت امامت را نداشته است. برای روشن شدن این موضوع باید به بیان مبسوط حضرت رضا علیه السلام توجه نمود.
(1)صاحب کتاب تحفالعقول، از عبدالعزیز بنمسلم - که علمای رجال او را تحسین نمودهاند - نقل نموده که گوید: ما در مسجد جامع مرو خراسان خدمت حضرت رضا علیه السلام بودیم و مردم در مسأله امامت زیاد سخن گفتند و اختلافات زیادی را بازگو کردند تا این که من خدمت آقا و مولای خود حضرت رضا علیه السلام رسیدم و سخنان و اختلافات آنان را در مسأله امامت مطرح نمودم. امام علیه السلام تبسّم نمود و
1) (1)ثمَّ قال علیه السلام یا عبدالعزیز جهلالقوم و خُدعوا عن أدیانهم، انّاللّه جلّ و عزّ لم یقبض نبیّه صلی الله علیه وآله حتّی اکمل له الدّین و انزل علیه القرآن فیه تبیان کلّ شیء و بیّن فیه الحلال و الحرام و الحدود و الأحکام و جمیع ما یحتاج الیه الناس جملاّ، فقال: «ما فرّطنا فیالکتاب من شیء (سورة الانعام آیة 38)». و أنزل علیه فی حجّةالوداع و هو آخر عمره صلی الله علیه وآله «الیوم أکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکمالاسلام دینا» (سورة المائدة آیة 5). و أمر الامامة من کمالالدّین. و لم یمض صلی الله علیه وآله حتّی بیّن لامتّه معالم دینه و أوضح لهم سبلهم و ترکهم علی قصدالحقّ و أقام لهم علیّا علیه السلام علما و إماما، و ما ترک شیئا ممّا تحتاج إلیه الأمّة إلاّ و قد بیّنه. فمن زعم أنّ اللّه لم یکمل دینه فقد ردّ کتاب اللّه، و من ردّ کتاب اللّه فقد کفر. هل یعرفون قدر الامامة و محلّها من الامّة؟ فیجوز فیها اختیارهم؟
سپس فرمود:
«ای عبدالعزیز! این مردمِ نادان در دین خود فریب خوردند. همانا خدای عزّوجلّ پیامبر خود را از میان مردم نبرد جز آن که دین خود را کامل و قرآن را که حاوی جمیع حقایق است بر او نازل و حلال و حرام و حدود و احکام و جمیع آنچه مردم به آن نیازمند هستند را در آن بیان نمود و فرمود: «ما در این قرآن همه حقایق را بیان کردیم و چیزی از آن را فرو گذار نکردیم.»
خداوند در سال آخر عمر شریف پیامبر خود صلی الله علیه وآله در حجةالوداع فرمود: «امروز من دین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام و اسلام را برای شما
پسندیدم.» از این رو امامت کمال دین است و پیامبر از دنیا رحلت ننمود تا آن که معالم و معارف دین را برای امت خود بیان فرمود: راه راست و طریق حق را روشن ساخت و در آن سال (حجّة الوداع) علی علیه السلام را به عنوان امام و نشانه حق معرفی کرد و آنچه مردم به آن نیازمند بودند را نیز بیان نمود.
«وقال الذین اوتوا العلم و الایمان لقد لبثتم فی کتاب اللّه الی یوم البعث فهذا یوم البعث و لکنّکم کنتم لا تعلمون (سورة الروم آیة: 56). علی رسم ماجری و ما فرضه اللّه فی ولده الی یومالقیامة. إذ لا نبیّ بعد محمّد صلی الله علیه وآله فمن أین یختار هذه الجهّال الامامة بآرائهم؟!
پس کسی که گمان کند خداوند دین خود را کامل نکرده [و کار امت را به1) (1)إنّ الامامة خصّ بها إبراهیمالخلیل علیه السلام بعدالنبوّة و الخلّة مرتبة ثالثة و فضیلة شرّفه بها و أشاد بها ذکره، فقال جلّ و عزّ: «و اذا ابتلی ابراهیم رَبّه بکلمات فأتّمهنّ قال انّی جاعلک للنّاس اماما»، قال الخلیل سرورابها: «و من ذرّیتی قال: لا ینالل عهدی الظالمین» (سورةالبقره آیة 124). فابطلت هذه الآیة إمامة کلّ ظالم الی یوم القیامة و صارت فیالصفوة. ثمَّ أکرمها اللّه بأن جعلها فی ذریّة أهلالصفوة والطهارة، فقال: «و وهبنا له اسحاق و یعقوب نافلة و کلاًّ جعلنا صالحین» «و جعلناهم أئمّة یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرات و إقامالصلاة و إیتاء الزکاة و کانوا لنا عابدین» (سورةالبقره آیة 124). فلم تزل ترثها ذرّیته علیه السلام بعض عن بعض قرنا فقرنا حتّی ورثها النّبی صلی الله علیه وآله ، فقال اللّه: «انّ اولیالنّاس بابراهیم للذین اتبّعوه و هذا الّنبیّ و الذین آمنوا» (سورةآل عمران آیة 67). فکانت لهم خاصّة فقلّدها النّبیّ صلی الله علیه وآله علیّا علیه السلام ، فصارت فی ذرّیته الاصفیاء الذین آتاهمالعلم و الایمان و ذلک قوله:
مصلحت اندیشی آنان واگذارده او] سخن خدا را در قرآن رد نموده است و هرکس سخن خدا را رد نماید کافر شده است.» سپس فرمود: «آیا مردم منزلت و مقام امامت و موقعیت آن را بین مردم میدانند تا انتخاب آنان در مسأله امامت صحیح باشد؟ سپس فرمود: امامت مقامی است که خداوند بعد از مقام نبوت و خلیل خدا بودن به عنوان مرتبه سوم مخصوص ابراهیم خلیل علیه السلام نموده است و آن فضیلتی است که خداوند به سبب آن به حضرت ابراهیم علیه السلام شرافت داده و نام او را بلند نموده است.
خدای متعال در قرآن میفرماید: «خداوند ابراهیم را به کلماتی آزمود» [و آن کلمات پذیرفتن ولایت و محبت اهلبیت پیامبراسلام صلی الله علیه وآله بود] و چون ابراهیم مقام و منزلت امامان بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله را تا حضرت مهدی پذیرفت و به نهایت رساند خداوند مقام امامت را به او عطا فرمود. پس حضرت ابراهیم علیه السلام از خوشحالی
و مسرّت فرمود: «آیا از ذرّیه من نیز کسی به این مقام نایل میشود؟ خطاب آمد: «عهد امامت به ستمکاران نمیرسد.» و بنابر این آیه امامت هر ظالمی تا قیامت باطل میباشد و مقام امامت در پاکان و معصومین از ذرّیه و اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله
منحصر شده است.
(1)پس خداوند مقام امامت را گرامی داشت و آن را در ذریه زبدگان و پاکان قرارداد و فرمود: «ما به فضل خود اسحاق و یعقوب را به ابراهیم عطا نمودیم و آنان را شایسته و صالح قرار دادیم و آنان امامان و رهبرانی هستند که به امر ما هادی مردم میباشند و آنان را به انجام اعمال خیر و اقامه نماز و پرداختن زکات ملهم نمودیم؛ آنان پیوسته ما را عبادت میکنند.» سپس در آیه دیگر فرمود: «سزاوارترین مردم به ابراهیم پیروان او و این پیامبر صلی الله علیه وآله و [پیروان او] از مؤمنین هستند] و مؤمنین همان امامان دوازدهگانه بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله میباشند].»
از اینرو رسول خدا صلی الله علیه وآله امامت را بر عهده علی علیه السلام قرار داد و سپس طبق دستور خداوند تا قیامت در ذریه او که پاکان و صاحبان علم و ایمان هستند قرار گرفت و خداوند علم و دانش و ایمان را به علی و فرزندان او عطا نمود. و در باره آنان فرمود: «آنان که علم و دانش و ایمان به آنان داده شد [در روز قیامت به مردمی که وحشتزده از قبرها بیرون میآیند] میگویند: همانا شما طبق نوشته الهی تا قیامت در قبرها به سر بردهاید و این است روز بعثت و قیامت که شما به آن علم نداشتهاید.
و این [یعنی تعیین امامت در ذریّه پیامبر صلی الله علیه وآله ] به این علت است که بعد از پیامبر اسلام پیامبری نخواهد بود.]
1) (1)إنّ الإمامة منزلة الأنبیاء و ارث الأوصیاء، انّ الامامة خلافة اللّه و خلافة رسوله صلی الله علیه وآله و مقام أمیرالمؤمنین علیه السلام و خلاقة الحسن و الحسین علیهما السلام .
سپس فرمود: «با توجه به آنچه گذشت چگونه افراد نادان با فکر خود امام و رهبر تعیین میکنند؟! همانا امامت منزلت انبیاء وارث اوصیا و خلافت خدا و رسول اوست و آن مقام امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهمالسلام است.»
آنگاه فرمود: «امام زمامدار دین و نظام مسلمین و مصلح امور دنیا و عزت مؤمنین است. و اصول و فروع اسلام و تمامیّت نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و تأمین و تکثیر درآمدها و صدقات و امضای حدود و احکام و حفظ مرزها و ثغور مسلمین با امام علیه السلام میباشد.»
(1)و فرمود: «تثبیت حلال و حرام الهی و اقامه حدود و دفاع از دین و دعوت به آن با بیان حکمتآمیز و موعظه نیکو و حجت کامل و مؤثر به وسیله امام انجام میشود.» و فرمود: «امام علیه السلام همانند خورشید است که عالم از او منوّر میگردد و کسی را دسترسی به مقام و مرتبه او نیست.»
الإمام السحاب الماطر و الغیث الهاطل و السماء الظلیلة و الأرضالبسیطة و العین الغزیرة و الغدیر و الروضة.
و فرمود: «امام علیه السلام ماه منیر و چراغ روشن و نور طالع است و همانند ستاره1) (1)إنّ الامام زمامالدّین و نظامالمسلمین و صلاح الدّنیا و عزّالمؤمنین. الإمام اُسّ الاسلام النامی و فرعه السامی. بالامام تمام الصلاة و الزکاة والصیام و الحجّ و الجهاد و توفیر الفییء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحکام و منعالثغور و الأطراف. الامام یحلّل حلالاللّه و یحرّم و حرامه و یقیم حدود اللّه و یذبّ عن دین اللّه و یدعو إلی سبیل اللّه بالحکمة و الموعظة الحسنه و الحجّة البالغة.
2) (2)الامامالبدر المنیر و السراج الزاهر و النور الطالع و النجم الهادی فی غیابات الدجی و الدلیل علی الهدی و المنجی من الردی. الامام النار علیالیفاع (الیفاع، التلّ المشرف. و کلّ ما ارتفع من الارض) ، الحار لمن اصطلی و الدلیل فیالمهالک، من فارقه فهالک.
دلیلی است که در تاریکیها و ظلمتها مردم را از گمراهی نجات میدهد و به راه راست هدایت مینماید.»
و فرمود: «امام علیه السلام همانند آتشی است که بر جای بلندی قرار گرفته باشد که برای گمراهان هادی و برای سرمازدگان حرارت است و هرکس از آن دوری جوید هلاک خواهد شد.»
و فرمود: «امام علیه السلام ، ابر بارانزا و باران با برکت و آسمان سایه افکن و زمین پهناور و چشمه جوشان است و همانند آبشار و باغستان [برکت و رحمت او بر مردم جاری] است.»
و فرمود: «امام علیه السلام ] برای مردم] همانند امین رفیق و پدر و برادر مهربان و همانند مادر مهربان و خیرخواه فرزند صغیرخود میباشد و او پناهگاه بندگان خداست.»
الإمام مطهّر منالذنوب، مبرّء منالعیوب، مخصوص بالعلم، موسوم بالحلم، نظامالدّین و عزّالمسلمین و غیظ المنافقین و بوارالکافرین.
و فرمود: «امام علیه السلام امین خدا بین مردم و حجت بر بندگان او و خلیفه و1) (1)الإمام الأمین الرفیق، و الوالد الشفیق و الأخ الشفیق و کالاّم البرّة بالولد الصغیر و مفزع العباد. الإمام أمیناللّه فیأرضه و خلقه، و حجّته علی عباده و خلیفته فی بلاده و الداعی الی اللّه و الذابّ عن حریم اللّه.
جانشین خداوند بر مردم روی زمین و داعی الی اللّه و حامی حریم الهی میباشد.»
(1)و فرمود:»امام علیه السلام از هر گناهی پاکیزه و از هر عیب و نقصی پاک و مخصوص به علم الهی و متصف به حلم و بردباری است او نظام دین و عزت مسلمین و سبب خشم منافقین و هلاکت کافرین میباشد.» و فرمود: «امام علیه السلام یگانه شخصیت روزگار است و کسی در مقام و منزلت به او نمیرسد و همتایی ندارد، او دانشمندی است که نظیر و مثل و مانند ندارد و دارای همه کمالات و ارزشهاست؛ در حالی که از کسی کسب کمال نکرده بلکه خداوند کریم او را به آن کمالات مخصوص نموده است.»
سپس فرمود: «[با این اوصاف] چه کسی قادر به معرفت امام و درک حقیقت او میباشد؟ هیهات و هیهات که درک امام در محدوده فهم مردم باشد. [آری،[ عقلها در فهم او حیران و خطبا از بیان مقام او عاجز و شعرا و ادبا و بلغا و علما از توصیف شأن و مقام او بلکه از درک فضیلتی از فضایل او ناتوان میباشند و همگی در مقابل او اعتراف به عجز و تقصیر دارند پس چگونه میتوانند به تمام ابعاد شخصیت او برسند، یا او را توصیف نمایند، یا بتوانند جایگزین او شوند و یا از علم و دانش او بی نیاز باشند؟!
هرگز کسی را نشاید که توان دسترسی به مقام او را داشته باشد، چرا که او
1) (2)الإمام واحد دهره، لا یدانیه أحد ولا یعادله عالم و لایوجد له بدل ولاله مثل ولا نظیر. مخصوص بالفضل کلّه من غیر طلب منه ولا اکتساب، بل اختصاص من المفضِّل الوهّاب، فمن ذا یبلغ معرقة الامام أو کنه وصفه؟
مانند ستارهای است که مردم به او دست نمییابند و از توصیف او نیز عاجز میمانند.»
(1)آن گاه فرمود: آیا گمان میکنند چنین امامی در غیر آلمحمّد صلی الله علیه وآله یافت میشود؟ به خدا سوگند، به خود دروغ گفتند و با فکر باطل خود گمان کردند میتوانند به جایگاه بلند امامت دست یابند و چون خواستند خود را به آن مقام و منزلت بلند برسانند به حضیض ذلّت سقوط نمودند و این به این علت بود که خواستند با آرای خود امامی را [که لایق مقام امامت نبود] استوار سازند و او را به امامت بر مردم بگمارند.»
سپس فرمود: چگونه میتوانند حق انتخاب امام را داشته باشند در حالی که امام علیه السلام عالم و دانشمندی است که نادانی در او راه ندارد و حافظ و نگهبانی است که
1) (1)هیهات هیهات، ضلّت العقول و تاهت الحلوم و حارت الأ لباب وحصرت الخطباء و کلّت الشعراء و عجزت الادباء و عییت البلغاء و فحمت العلماء عن وصف شأنه من شأنه أوفضیلة من فضائله، فأقرّت بالعجز و التقصیر فکیف یوصف بکلّیته، أو ینعت بکیفیّته، أو یوجد من یقوم مقامه، أو یغنی غناه. و أنّی و هو بحیث النجم عن أیدی المتناولین و وصف الواصفین، أیظنوّن أنّه یوجد ذلک فی غیر آل رسول اللّهصلّیاللّه علیه وعلیهم، کذبتهم و اللّه أنفسهم و منّتهم الأباطیل اذا ارتقوا مرتقی صعبا و منزلا دحضا ذلّت بهم إلی الحضیض أقدامهم، اذا راموا إقامة امام بآرائهم و کیف لهم باختیار امام؟ والامام عالم لایجهل وراع (راعای حافظ للامة. و فیالکافی والعیون (لاینکل) ای لا یضعف و لایجین). لا یمکر، معدنالنبوّة لا یغمز (أغمز فیه: عابه وصغرّ من شأنه).
فریب نمیخورد؟ او معدن علم نبوت است که نقصی در آن راه ندارد و کسی از جهت نسب و حسب به او نمیرسد، او شخصیتی است از بیت قریش و زاده هاشم و عترت رسول اللّه صلی الله علیه وآله که خود شرف اشراف است او از نسل عبد مناف و دارای مقام بلند دانش و حلم کامل است او قوی و توانای به امر امامت و عالم به سیاست و مستحق ریاست است او کسی است که اطاعت او واجب و قیام او بر امور مسلمین به امر الهی است و در تمام امور ناصح و خیرخواه مردم است.»
(1)و فرمود: «خداوند پیامبران و اوصیای آنان را توفیق و تسدید میفرماید و از
مخزون علم و حکمت خود به جایی میرساند که دیگران به آن نمیرسند خداوند چنین علم و حکمتی را به دیگران نمیدهد. علم و دانش امام همیشه فوق علم و دانش اهل زمان او خواهد بود؛ چنان که خداوند در قرآن میفرماید: «کسی که هادی و راهنمای حق است سزاوارتر به پیروی است یا کسی که راهی از خود پیش نمیبرد جز آن که او را هدایت کنند؟ شما مردم چگونه در این مسأله حکم میکنید؟!»
و فرمود: «خداوند در قصه طالوت علیه السلام میفرماید:» خداوند طالوت را برای [امامت بر [شما برگزید و بر علم و دانش و توان جسمی او افزود و اوست که قدرت [و امامت]را به هر که بخواهد میدهد. و در قصه داوود علیه السلام فرمود: «خداوند به داوود
1) (2)فیه بنسب و لا یدانیه ذو حسب، فالبیت من قریش والذروة من هاشم والعترة منالرسول صلی الله علیه وآله (الذروة - بالضم و الکسر: العلو. و من کل شیء أعلاه). شرف الاشراف والفرع من عبد مناف، نامی العلم، کاملالحلم، مضطلع بالأمر (اضطلع بهذا الأمر: قوی و قدر علیه فکأنه قوی علیه ضلوعه بحمله). عالم بالسیاسة، مستحقّ للرئاسة، مفترض الطاعة. قائم بامراللّه، ناصح لعباداللّه.
سلطنت و حکمت و دانش عطا نمود تا این که داوود [توانست [جالوت را از بین ببرد. و به پیامبر خود صلی الله علیه وآله نیز فرمود: «خداوند قرآن و حکمت را بر تو نازل نمود و آنچه را نمیدانستی به تو تعلیم کرد و همیشه فضل خدا بر تو بزرگ بوده است.» و در باره امامان از عترت و اهلبیت و ذریّه آن حضرت فرمود: «آیا مردم از این که خداوند نسبت به آنان تفضل نموده بر آنان حسد میورزند؟»
(1)سپس فرمود: «البته خداوند اگر بندهای را برای امور بندگان خود انتخاب
1) (1)إنّ الأنبیاء و الاوصیاء صلوات اللّه علیهم یوفّقهم اللّه و یسدّدهم و یؤتیهم من مخزن علمه و حکمته ما لا یؤتیه غیرهم، یکون علمه فوق علم أهل زمانه. و قد قال اللّه جلّو عزّ: «أفمن یهدی الی الحقّ أحقّ أن یتّبع أمّن لا یهدّی الاّ أن یهدی فما لکم کیف تحکمون (سورة یونس آیة 35). و قال تعالی فی قصة طالوت: (انّ اللّه اصطفاه علیکم و زاده بسطة فی العلم و الجسم و اللّه یؤتی ملکه من یشاء» (سورة البقرة آیة 247). و قال فی قصّة داود علیه السلام : «و قتل داود جالوت و آتاه اللّه الملک و الحکمة و علّمه ممّایشاء (سورة البقرة آیة 255). و قال لنبیّه صلّیاللّه علیه وآله: «و انزل علیک الکتاب و الحکمة و علّمک ما لم تکن تعلم و کان فضل اللّه علیک عظیما» (سورة النساء آیة 113). و قال فی الأئمة من أهل بیته و عترته و ذریتّه: «أم یحسدون النّاس علی ما آتاهم اللّه من فضله - الی قوله - سعیرا» (سورة النساء آیة 55،57). و انّ العبد إذا اختاره اللّه لأمور عباده شرح صدره لذلک و اودع قلبه ینابیع الحکمة و أطلق علی لسانه فلم یعی بعده بجواب ولم یجد فیه غیر صواب، فهو موفّق مسدّد مؤیّد، قد أمن من الخطا والزلل. خصّه بذلک لیکون ذلک حجّة علی خلقه شاهدا علی عباده، فهل یقدرون علی مثل هذا فیختارونه فیکون مختارهم بهذهالصفة؟!.(تحف العقول ص 322)
(1)نماید به او شرح صدر میدهد و در قلب او چشمههایی از حکمت را جاری میسازد و زبان او را به آن گویا مینماید که پس از آن از پاسخ هیچ مسألهای عاجز نماند و سخنی جز صواب نگوید و از طرف خداوند مورد تأیید و تسدید و توفیق و از خطا و لغزش در امان خواهد بود و او را به چنین نعمتهایی مخصوص نموده تا این که او حجت بر مردم و شاهد بر آنان باشد. آیا این مردم قادرند که چنین ارزشهایی را در کسی ایجاد کنند تا او را به امامت انتخاب نمایند و منتخب آنان دارای چنین شرایطی باشد؟!»
مؤلف گوید: معجزات دیگری از حضرت رضا علیه السلام در مسیر حرکت از مدینه به خراسان ظاهر گردیده که به علت ترتیب سیر تاریخی در موضوع تبعید امام علیه السلام از مدینه به خراسان خواهد آمد.
العیون: حدّثنا عبد الواحدبن محمّدبن عبدوس العطار رضی اللّه عنه؛ قال: حدّثنا علیّبن محمّدبن قتیبة النیشابوری، عن حمدانبن سلیمانبن النیشابوری، قال: سئلتالرضا علیه السلام عن قول اللّه عزّوجلّ: «فمن یرداللّه ان یهدیه یشرح صدره للاسلام»؟ (الانعام. الایة 125)
قال علیه السلام : و من یردأن یضلّه یجعل صدره ضیّقا حَرَجا، قال: من یرد اللّه أن یهدیه بایمانه فی الدّنیا الی جنّته و دار کرامته فی الاخرة یشرح صدره للتسلیم للّه و الثقة به و السکون الی ما وعده من ثوابه حتّی یطمئنّ الیه «و من یردان یضلّه» عن جنّته و دار کرامته فی الاخرة لکفره به و عصیانه له فی الدّنیا «یجعل صدره ضیّقا حَرَجا» حتّی یشکّ فی کفره و یضطرب من اعتقاد قلبه حتّی یصیر «کأنّما یصعّد فی السماء کذلک یجعلاللّه الرّجس علی الّذین لایؤمنون». (العیون ج 1/131)
مؤلّف گوید: هدف از بیان مناظرات و بحث هایی که حضرت رضا علیه السلام با اهل ادیان و ملل کردهاند با وجود طولانی بودن آنها ـ استفاده از شیوه استدلالهای عقلانی و مجادله به نحو احسن و همچنین اعتقادات و باورهای دینی و مذهبی است.مناظرات حضرت رضا علیه السلام در دوران ولایت عهدی خود مشروح و بی سابقه است. حقیر لازم دانستم که بخشی از این کتاب را به بیان پارهای از این مناظرات
1) (1)مناظرات علی بن موسی الرّضا علیه السلام مع اهل الملل و الادیان معنی هدایة اللّه تعالی و اضلاله لعبده
اختصاص دهم.
مرحوم صدوق علیهالرحمه در کتاب عیون از حمدان بن سلیمان نیشابوری نقل نموده که گوید: از حضرت رضا علیه السلام از معنای آیه شریفه «فمن یرداللّه ان یهدیه یشرح صدره للاسلام» سؤال نمودم، آن حضرت پس از قرائت قسمت دوم آیه، «و من یردان یضلّه یجعل صدره ضیّقا حرجا»، فرمود:
چنانچه خداوند اراده فرماید کسی را در دنیا (به علت قابلیت و خیری که در او میبیند) موفق به ایمان نماید ودر آخرت در بهشت و محل کرامت خود جای
دهد سینه او را برای پذیرش اسلام و تسلیم و اطمینان به وعدههای خود باز مینماید [تا حقایق را بپذیرد] و اگر بخواهد کسی را (به علت کفران و نافرمانیاش) از بهشت و دار کرامت خود در آخرت محروم نماید] او را به حال خود وا میگذارد [و سینه او را برای هدایت به اسلام باز نمیگرداند بلکه سینه او را [نسبت به فهم حقایق اسلام] تنگ مینماید به طوری که در اعتقاد خود گرفتار اضطراب و سردر گمی میگردد] و موفق به ایمان نمیشود].
مؤلّف گوید: این سخن در حقیقت بیانگر معنای آیاتی از قرآن است که خداوند در آنها هدایت و اضلال افراد را به خود نسبت میدهد، و افراد ناآگاه گمان میکنند خداوند بدون علت و حکمت عدهای را هدایت میکند و عدهای را گمراه مینماید و با این تصوّر غلط به خدای متعال نسبت جبر میدهند.
حال آن که مساله اختیار یک امر محسوسی است و دادن چنین نسبت به ذات مقدس الهی سوای این که مخالف آیات فراوانی از قرآن است نسبت ظلم به ذات مقدس او
نیز میباشد. و البته معلوم است که علت این گونه اشتباهات دوری از معارف و تعالیم اهلبیت پیامبر صلی الله علیه وآله میباشد و فرقههایی از مسلمین که از تعالیم و معارف آن بزرگواران بی بهره بودهاند در تمام مسایل خود گرفتار اینگونه اشتباهها و گمراهیها شدهاند.
رحمک اللّه فاوجدنی کیف هو؟ و این هو؟ قال علیه السلام : و یلک انّ الذی ذهبت الیه غلط و هو ایّن الاین (ای خلق الاین و کوّنه) و کان و لا این و کیّف الکیف (ای و هو جعل الکیف موجودا حین لا کیف) و کان (ای و کاناللّه تعالی و لا یکون الکیف موجودا) و لا کیف فلا یعرف بکیفوفیّة، و لا بأینونیّة، و لا یدرک بحاسّة و لا یقاس بشیءٍ قال الرجل: فاذا انّه لا شییء اذا لم یدرک بحاسّة من الحواسّ، فقال ابوالحسن علیه السلام : و یلک لمّا عجزت حواسّک عن ادراکه أنکرت ربوبیّته؟ و نحن اذا عجزت حواسّنا عن ادراکه أیقنّا انّه رَبّنا و أنّه شیء بخلاف الاشیاء، قال: الرجل:
1- مرحوم صدوق علیهالرحمه، در کتاب عیون، از محمّدبن عبداللّه1) (1)1- مناظرة زیدیق مع الرضا علیه السلام العیون:حدّثنا محمّدبن علی ماجیلویه رضیاللّه عنه قال: حدّثنی عمّی محمّدبن أبیالقاسم قال: حدّثنی أبوسمینة محمّدبن علی الکوفی الصیرفی، عن محمّدبن عبداللّه الخراسانی خادمالرضا علیه السلام قال: دخل رجل من الزنادقة علیالرضا علیه السلام و عنده جماعة، فقال له ابوالحسن علیه السلام أرأیت ـ (فرضا کما یفرض المحال) ان کان القول قولکم و لیس (ای و الحال انّه لیس کذلک قطعا منّا و ان شککتم) هو کما تقولون، ألسنا و ایّاکم شرع سواء و لا یضرّنا ما صلّینا و زکّینا و أقررنا؟ فسکت، فقال ابوالحسن علیه السلام : و ان یکن القول قولنا، و هو قولنا، و هو قولنا و کما نقول الستم قدهلکتم و نجونا؟ قال:
خراسانی، خادم حضرت رضا علیه السلام ، نقل نموده که گوید: مردی از زنادقه (کسانی که منکر وجود خدا هستند) خدمت حضرت رضا علیه السلام رسید، در حالی که عدهای نزد آن حضرت جمع بودند. پس امام علیه السلام به او فرمود:
«اگر حق با شما باشد ـ که چنین نیست ـ ما و شما یکسان خواهیم بود و ما از نماز و روزه و زکات و اقرار به ربوبیت خداوند ضرری ندیدهایم و اگر حق با ما باشد ـ که چنین هم خواهد بود [و عالم را آفریدگاری است و ما مخلوق او هستیم] و جز آن نخواهد بود ـ در آن صورت شما هلاک شدهاید و ما نجات یافتهایم.» شخص زندیق (و مادی) گفت: مرا آگاه کن که خداوند چگونه است و در کجاست؟
امام علیه السلام فرمودند: «وای بر تو! آنچه تو فکر کردی خطا و غلط است، چرا که مکان آفریده خداست و او قبل از مکان بوده [و هست] و کیفیت نیز مخلوق اوست و او قبل از کیفیت بوده] و هست]. پس او با زمان و مکان و حواس شناخته نمیشود و با چیزی نیز مقایسه نمیگردد.»
(1)مرد زندیق گفت: چیزی که با حواس درک نشود و [زمان] و مکان و کیفیتی
1) (1)فاخبرنی متی کان؟ قال ابوالحسن علیه السلام : أخبرنی متی لم یکن فاخبرک متی کان!؟ قال الرجل: فما الدلیل علیه؟ قال ابوالحسن: انّی لمّا نظرت الی جسدی فلم یمکنّی زیادة و لا نقصان فی العرض و الطول و دفع المکاره عنه و جرّ المنفعة الیه، علمت أنّ لهذا البنیان بانیا، فاقررت به مع ما أری من دوران الفلک بقدرته، و انشاء السحاب، و تصریف الریاح، و مجری الشمس و القمر و النجوم، و غیر ذلک من الآیات العجیبات المتقنات، علمت انّ لهذا مقدّرا و منشأً قال الرجل:
برای او نباشد وجود نخواهد داشت.
امام علیه السلام فرمود: «وای بر تو! چون حواس تو از درک حقیقت او عاجز ماند ربوبیت او را انکار نمودی؟ در حالی که ما چون حواسمان از درک حقیقت او عاجز شود یقین میکنیم که پروردگار ما اوست و او چیزی است برخلاف همه چیزها.»
(1)مرد زندیق گفت: پس به من بگویید او از چه زمانی بوده است؟» امام علیه السلام فرمود: تو بگو او در چه زمانی نبوده؟ تا من به تو بگویم: او در چه زمانی بوده.
مرد زندیق گفت: دلیل و نشانه وجود او چیست؟ امام علیه السلام فرمود: «من چون به جسم خود مینگرم و میبینم که در طول و عرض و کم و زیاد آن و جلوگیری از آفتها و جلب منافع نسبت به آن از خود دخالتی ندارم یقین میکنم که این [ساختار]را بنیانگذاری است و به وجود او اقرار مینمایم. افزودن بر آن، از آنچه [در این عالم] از قدرت او نسبت به حرکت و سیر روز و شب و ایجاد ابرها و گردش بادها [برای رساندن باران] و سیر خورشید و ماه و ستارگان و غیره از نشانههای عجیب و شگفتانگیز و ظرافتها و دقتهای حکیمانه میبینم یقین میکنم که همه اینها مقدری [حکیم] و آفریدگاری[عالم و دانا] دارد.»
1) (1)فلم احتجب؟ فقال أبوالحسن: انّ الحجاب علی الخلق، لکثرة ذنوبهم، فامّا هو فلا یخفی علیه خافیة فی آناءاللیل و النهار، قال: فلم لا یدرکه حاسّة الابصار؟ قال: للفرق بینه و بین خلقه الّذین تدرکهم حاسّة الابصار منهم و من غیرهم، ثُمَّ هو أجلّ من أن یدرکه بصر اویحیطه وهم أو یضبطه عقل، قال:
مرد زندیق گفت: پس برای چه او پنهان [و از چشم ما دور] است و ما او را نمیبینیم؟
(1)امام علیه السلام فرمود: «مردم به واسطه گناهان زیاد خود از دیدن و رؤیت او محجوب شدهاند اما او] یعنی پروردگار عالم] حجابی ندارد و شب و روز] بربندگان صالح خود [آشکار میشود.» مرد زندیق گفت: پس برای چه چشمها او را نمیبیند؟
امام علیه السلام فرمود: «این [مساله] به دلیل تفاوتی است که بین او و بین مخلوق او وجود دارد. مردم [چون دارای جسم و ابعاد هستند] با چشم دیده میشوند لکن
خداوند بالاتر از آن است که با چشم و سایر حواس دیده و احساس شود بلکه تصور و تعقل ذات مقدس او برای کسی امکانپذیر نیست. [کلمّا اوجدتموه بافهامکم فی ادّق معاینه فهو مخلوق مثلکم مردود الیکم؛ یعنی هر چیز را با هر دقتی تصور نمایید، خدای شما نخواهد بود بلکه آن ساخته فکر شما میباشد]. مرد زندیق گفت: اندازه او را برای من بیان کن.
انّه سمیع لابأذن و قلنا: انّه بصیر لاببصر، لانّه یری أثر الذّرة السحماء فی اللیلة الظلماء علی الصخرة السوداء و یری دبیب النمل فی اللیلة الدجنة و یری مضارّها و منافعها و اثر سفادها وفراخها و نسلها، فقلنا عند ذلک: انّه بصیر لا کبصر خلقه، قال: فما برح حتّی أسلم. (العیون ج 1/131)
امام علیه السلام فرمود: «اندازهای برای او نیست.» مرد زندیق گفت: چرا؟1) (2)فحدّه لی، قال: لا حدّله، قال: و لِمَ ؟ قال: لانّ کلّ محدود متناهٍ الی حدٍّ، و اذا احتمل التحدید احتمل الزیادة، و اذا احتمل الزیادة احتمل النقصان، فهو غیر محدود و لا متزاید و لا متناقص و لا متجزّی و لا متوهّم، قال الرجل: فاخبرنی عن قولکم:انّه لطیف و سمیع و حکیم و بصیر و علیم، أیکون السمیع الاّ باذن، و البصیر الاّ بالعین و اللطیف الاّ بالعمل بالیدین، و الحکیم الاّ بالصنعة؟ فقال ابوالحسن علیه السلام :
2) (1)انّ اللطیف منّا علی حدّ اتّخاذ الصنعة، أو ما رایت الرجل یتّخذ شیئا یلطف فی اتّخاذه؟ فیقال: ما ألطف فلانا فکیف لا یقال للخالق الجلیل: لطیف؟ اذ خلق خلقا لطیفا و جلیلاً و رکّب فی الحیوان منه ارواحها و خلق کلّ جنس متباینا من جنسه فی الصورة، لا یشبه بعضه بعضا، فکلّ له لطف من الخالق اللطیف الخبیر فی ترکیب صورته، ثُمَّ نظرنا الی الاشجار و حملها أطایبها الماکولة فقلنا عند ذلک: انّ خالقنا لطیف لا کلطف خلقه فی صنعتهم، و قلنا: انّه سمیع لا یخفی علیه أصوات خلقه ما بین العرش الی الثری من الذّرة الی أکبر منها فی برّها و بحرها، و لا یشتبه علیه لغاتها، فقلنا عند ذلک:
امام علیه السلام فرمود: چون هر محدودی دارای نهایت است و زیاده و کم در آن تصور میشود و پروردگار عالم محدود نیست و زیاده و کم در او تصور نمیشود. او جسم نیست که قابل زیاده و کم و تجزیه و تصور باشد.»
مرد زندیق گفت: شما او را سمیع و بصیر و حکیم و علیم و لطیف میدانید، مگر این نیست که شنوایی با گوش و بینایی با چشم و لطافت با دست و حکمت و حکیم بودن با کار و صنعت است؟
امام علیه السلام فرمود: «لطیف در مورد انسان از کار و صنعت او ظاهر میشود ولی خداوند به اعتبار خلقت اشیاء، لطیف و جلیل نامیده میشود و از لطافت اوست که در هر حیوانی روح دمیده است و هر کدام را به صورتی خلق فرموده که با دیگری مشتبه نمیشود و از ناحیه خداوند در هر کدام از حیوانات [و مخلوقات] لطافتی به
کار رفته [و آثار صنع لطیف و اتقان و حکمت و قدرت و علم او در آنها مشهود
است].»
سپس فرمود: «و چون ما به اشجار و میوههای نیکوی آنها مینگریم به خوبی پی میبریم که خالق ما [و آنها] لطیف است لکن نه به آن معنایی که در مورد انسان گفته میشود. بلکه میگوییم او شنواست و صداهای مخلوقین خود را از عرش تا فرش و از ذره تا تا کوه در زمین و دریا میشنود و [چیزی] بر او پنهان نمیماند و او را به همین معنا سمیع میدانیم.
پس او سمیع است بدون [نیاز به ] داشتن گوش و بصیر است بدون [نیاز به[ داشتن چشم. بلکه او اثر ذره سیاهی که در شب تاریک بر سنگ سیاهی قرار گرفته باشد را میبیند و او از راه رفتن مورچهها در شب تاریک و از منافع و مضارّ و آمیزش و فرزندان و نسل آنان آگاه است. وما او را به این معنا بصیر و بینا میگوییم نه به معنای بینایی که در مخلوق او وجود دارد.» پس آن مرد کافر و زندیق با شنیدن این سخنان به خداوند ایمان پیدا کرد و مسلمان شد.
(1)پائینترین مرتبه ایمان اعتقاد به یگانگی خداوند و اقرار به نبوت و پیامبری
1) (1)أدنی المعرفة1- العیون حدّثنامحمّدبن علیّ ما جیلویه رضی اللّه عنه، قال:حدّثنا علیّبن ابراهیمبن هاشم، عن مختاربن محمّدبن المختار الهمدانی عن الفتحبن یزید الجرجانی عن أبیالحسن علیه السلام قال: سئلته عن أدنی المعرفة؟ قال: الاقرار بانّه لا اله غیره و لا شبیه له و لا نظیر له، و انّه مثبت قدیم موجود غیر فقید و انّه لیس کمثله شیء. (المصدرص 133)
رسول خدا حضرت محمّد بن عبداللّه صلی الله علیه وآله و امامت امامان دوازده گانه یعنی علیّبن ابی طالب و فرزندان آن حضرت تا حضرت بقیهاللّه علیه السلام و اقرار به حقانیت آنچه از طرف خداوند بر پیامبر او حضرت محمّد بن عبداللّه صلی الله علیه وآله نازل شده و امامان بعد از آن حضرت آنها را بیان نمودهاند و اقرار به حقانیت مرگ و نشور و صراط و میزان و بهشت و دوزخ و رجعت و قیام مهدی عجلّاللّه فرجه الشریف و... میباشد.
مرحوم صدوق در کتاب اعتقادات خود موارد لازم و ضروری اعتقادات را جمع آوری نموده است .
وی در کتاب عیون الاخبار، با سند خود، از فتح بن یزید جرجانی نقل نموده که گوید: من به امام هشتم علیه السلام گفتم: پایینترین درجه معرفت به خداوند چیست؟
العیون ج 1/139: حدّثنا احمدبن الحسن القطان، قال:حدّثنا الحسنبن علی السکّری قال: حدّثنا محمّدبن زکریّا الجوهری،قال: حدّثنا العبّاسبن بکّارالضبی، قال:حدّثنا أبوبکر الهذلی، عن عکرمة عنابن عباس، قال: لمّا انصرف امیرالمؤمنین علیّبن أبیطالب علیه السلام من الصفّین، قام الیه شیخ ممّن شهد معه الواقعة فقال:یا امیرالمؤمنین أخبرنا عن مسیرنا هذا بقضاء من اللّه تعالی و قدره؟...
امام علیه السلام فرمود: «اقرار به این که خدایی جز خدای یگانه نیست و او شبیه و نظیری ندارد و او قدیم و ازلی و ابدی بوده و هست و مثل و مانندی برای او نیست.»در همان کتاب، با سند خود، از عبدالعزیز مهتدی نقل نموده که گوید: به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: توحید چیست؟
امام علیه السلام فرمود: «هر کس قل هوالله احد را بخواند و به آن ایمان داشته باشد به
1) (1)2- حدّثنا علیّبن أحمدبن محمّدبن عمران الدقاق رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا محمّدبن أبی عبداللّه الکوفی، قال: حدثنا محمّدبن اسمعیل البرمکی، قال:سألت الرضا علیه السلام عن التوحید، فقال:کلّ من قرأ «قلهواللّه أحد» و آمن بها، فقد عرف التوحید، قلت: کیف یقرأها؟ قال: کما یقرأها النّاس، و زاد فیه کذلک اللّه ربّی کذلک ربّی ثلثا. (المصدر) معنی القضاء و القدر و کلام علی علیه السلام فی ذلک
توحید معرفت پیدا نموده است. گفتم: چگونه بخواند؟ فرمود: «همان گونه که مردم میخوانند.» سپس فرمود: «و پس از خواندن آن سه مرتبه بگوید: کذلک اللّه ربّی.»
(1)یکی از مسایل مهم و حساس اعتقادی مسأله جبر و تفویض و قضا و قدر است. عده زیادی از مذاهب غیر شیعی در اثر دوری از معارف و تعالیم اهل بیت علیهمالسلام قایل به جبر شده و معنای قضا و قدر را نفهمیدهاند لکن شیعیان اثناعشری به برکت مکتب نورانی خاندان نبوت در این گونه مسایل و در سایر مسایل اعتقادی و فقهی و کلامی و اخلاقی و سیاسی و غیره به چنین اشتباهاتی گرفتار نشدهاند.
1) (2)و قال الرضا علیه السلام (ایضا) فی روایته، عن آبائه، عن علیّبن الحسینبن علیّ علیهمالسلام : دخل رجل من اهل العراق علی امیرالمؤمنین فقال اخبرنی عن خروجنا الی اهل الشام أبقضاء من اللّه تعالی و قدره؟ فقال له امیرالمؤمنین علیه السلام :اجل یا شیخ، فواللّه ما علوتم تلعة (قال ابوعبیدة: التلعة: ما ارتفع من الارض و ما اهتبط منها و هو عنده من الاضداد). و لا هبطتم بطن واد الاّ بقضاء من اللّه و قدره فقال الشیخ: عنداللّه أحتسب عنائی یا امیرالمؤمنین فقال علیه السلام :
مرحوم صدوق علیهالرحمه در کتاب عیون، از کتب اهل تسنن، از ابن عباس، از امیرالمؤمنین علیه السلام و با سند دیگر نیز از حضرت رضا علیه السلام از پدران خود، از حضرت زین العابدین علیه السلام نقل نموده است: که مردی از اهل عراق خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام رسید و گفت:
آیا حرکت ما به شام برای جنگ با معاویه همراه با قضا و قدر الهی بوده است؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «آری، به خدا سوگند، شما از هیچ بلندی بالا نرفتید و به هیچ محلی پایین نیامدید مگر آن که همراه با قضا و قدر الهی بود.» آن مرد گفت: یا امیرالمؤمنین! بنابراین خدا چنین خواسته من زحمت و رنج خود را به حساب خدا میگذارم. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«ای، مرد! آرام باش! آیا گمان کردی قضا و قدر خدا حتمی بوده و برای ما اختیاری در آن نبوده است؟ اگر چنین باشد [یعنی ما در این عمل مجبور بوده باشیم[ هر آینه ثواب و عقاب و امر و نهی باطل و بیهوده خواهد بود و وعده بهشت و وعید دوزخ نیز لغو بوده و بر گنهکار ملامتی نخواهد بود، همانگونه که نیکوکار نیز شایسته تمجید نمیباشد بلکه نیکوکار سزاواتر ملامت و گناهکار سزاواتر تمجید خواهد بود و این اعتقاد بت پرستان و دشمنان خدا و قدریّه مجوس این امت] یعنی جبریه [است.»
(1)سپس فرمود: «ای پیرمرد! خداوند متعال تکلیف و امر و نهی خود را همراه با
1) (1)مهلایا (خل «مه» و فی النهح: «و یحک» و هی کلمة ترحّم). شیخ لعلّک تظنّ قضاء (و فی شرح النهج محمّد عبده «جعص/ 96 مصر» القضاء: علم اللّه السابق بحصول الاشیاء علی أحوالها فی أوضاعها، والقدر: ایجاده لها عند وجود اسبابها، و لا شییء منهما یضطرّ العبد لفعل من افعاله، فالعبد و ما یجد من نفسه من باعث علی الخیر و الشّر و لا یجد شخص الاّ انّ اختیاره دافعهالی ما یعمل، و اللّه یعلمه فاعلاً باختیاره، اما شقّیابه، و امّا سعیدا و الدلیل علیه ماذکره الامام. «انتهی») حتما و قدرا لازما؟ لو کان کذلک لبطل الثواب و العقاب و الامر و النهی و الزجر و اسقط معنی الوعدو الوعید و لم تکن علی المسییء لائمة و لا لمحسن، محمّدة و لکان المحسن اولی باللائمة من المذنب و المذنب أولی بالاحسان من المحسن، تلک مقالة عبدة الأوثان و خصماء الرحمن و قدریّة (روی فی کنز العمال «ج1 ص 121ط حیدر آباد حدیث 677» انّ لکلّ امّة مجوس و مجوس امتّی هذه القدرّیه و روی ایضا فی هذه الصفحة: «القدریّة مجوس امتّی» الی غیر ذلک من الاثار.) هذه الامّة و مجوسها. یا شیخ انّاللّه تعالی کلّف تخییرا و نهی تحذیرا و أعطی علی القلیل کثیرا، و لم یعص مغلوبا و لم یطع مکرها و لم یخلق السموات و الارض و ما بینهما باطلا «ذلک ظنّ کفروا فویل للذین کفروا من النار» قال: فنهض الشیخ و هو یقول:
اختیار بندگان خود قرار داده و بر عمل ناچیزی پاداش فراوان مقرر نموده است و هرگز اطاعت و عصیان آنان از روی اکراه و اجبار نبوده و دست انتقام او برای گرفتن و مؤاخذه گنهکاران نیز بسته نبوده و (خداوند) آسمانها و زمین را به باطل نیافریده است. آری، این گمان کافران است پس وای بر آنان از آتش دوزخ!» چون سخن امیرالمؤمنین علیه السلام به اینجا رسید آن پیر مرد عراقی برخاست و اشعار ذیل را در فضایل (1)
تأسیس الاصل فی مسئلة الجبر و التفویض
امیرالمؤمنین علیه السلام قرائت نمود:1) (1)أنت الامام الذی نرجو بطاعته یوم النجاة من الرحمن غفرانا أوضحت من دیننا ما کان ملتبسا جزاک ربّک عنّا فیه احسانا فلیس معذرة فی فعل فاحشة قد کنت راکبها فسقا و عصیانا لالا و لا قائلاً ناهیه أو قعه فیها عبدت اذا یا قوم شیطانا و لا أحبّ و لا شاء الفسوق و لا قتل الولیّ له ظلما و عدوانا أنّی یحبّ و قد صحّت عزیمته ذوالعرش أعلن ذاک اللّه اعلانا(العیون ج 1/139 الکافی ج 1/155)
«انت الإمام الذی نرجو بطاعته یوم النجاة من الرحمان غفرانا...»
حضرت رضا علیه السلام برای برطرف نمودن شبهه جبر و تفویض قاعده و اصلی را تأسیس نموده و برای هیچ یک از مخالفین و انسانها در این مسأله شبههای باقی نگذارده است. آن حضرت قاعده مذکور را در سخنی به عنوان حدیث قدسی از ناحیه ذات مقدس پروردگار بیان فرموده است که به بیان آن میپردازیم.(1)
انّاللّه تعالی لم یطع باکراه و لم یعص بغلبة، و لم یهمل العباد فی ملکه، هو المالک لما ملّکهم، و القادر علی ما أقدرهم علیه فان ائتمر العباد بطاعته لم یکن اللّه عنها صادّا و لا منها مانعا، و ان أیتمروا بمعصیته فشاء ان یحول بینهم و بین ذلک فعل و ان لم یحل ففعلوا فلیس هو الّذی أدخلهم فیه، ثُمَّ قال علیه السلام :من یضبط حدود هذا الکلام فقد خصم من خالفه. (العیون ج 1/144)
1- مرحوم صدوق در کتاب عیون، با سند خود، از سلیمان بن جعفر1) (2)1- حدّثنا ابی رضیاللّهعنه، قال:حدّثنا سعدبن عبداللّه، قال: حدّثنا احمدبن محمّدبن خالد البرقیّ، عن أبیه، عن سلیمانبن جعفر الحمیری عنابی الحسن الرضا علیه السلام قال: ذکر عنده الجبر و التفویض، فقال: ألا اعطیکم فی هذا اصلا لا یختلفون فیه و لا یخاصمکم علیه احد الاّ کسرتموه؟ قلنا: ان رایت ذلک؟ فقال:
حمیری نقل نموده که گوید: شخصی مساله جبر و تفویض را خدمت حضرت رضا علیه السلام مطرح نمود. امام علیه السلام فرمود: «میخواهید در این مورد، قاعده و اصلی را به شما یاد بدهم که دیگر در آن اختلاف نکنید و با این قاعده با هر کس مخاصمه نمایید بر او غالب شوید؟» گفتیم: آری، آماده شنیدن سخن شما هستیم.
امام علیه السلام فرمود: «همانا خداوند اطاعت خود را همراه با اکراه [و اجبار] قرار نداده و مردم از روی اختیار او را عبادت میکنند همانگونه که مردم را در نافرمانی خود آزاد گذارده؛ گرچه قدرت جلوگیری آنان را از معصیت دارد و میتواند آنان را از نافرمانی و معصیت خود باز دارد. خداوند بندگان خود را بیهوده و بدون هدف نیافریده است و مالک واقعی آنچه به آنان عطا نموده خود اوست و قدرت واقعی بر آنچه آنان را بر آن قدرت و توان داده از خود اوست.
پس اگر مردم او را عبادت و اطاعت کنند از آنان جلوگیری نخواهد نمود و اگر نافرمانی او را نمایند ممکن است بنابر مشیت خود] از راه لطف] از آنان جلوگیری کند و اگر [آنان مستحق لطف نبودند] و از آنان جلوگیری نفرمود و آنان [به اختیار خود] معصیت و نافرمانی او را کردند خداوند آنان را در آن معصیت وارد نکرده است [بلکه آنان به اختیار و اراده خود معصیت او را کردهاند].»
سپس فرمود؛ «هر کس حدود این سخن را حفظ کند و به همین بیان با دشمنان خود بحث کند پیروز خواهد بود.»
2- در همان کتاب از بزنطی نقل شده که گوید: به امام رضا علیه السلام گفتم: عدهای از اصحاب ما قایل به جبر شدهاند و عده دیگری قایل به استطاعت و تفویض (جبر یعنی خداوند مردم را به اطاعت و معصیت اجبار نموده و تفویض یعنی آنان را آزاد گذارده به طوری که قادر بر جلوگیری از آنان نیست).(1)
امام علیه السلام فرمود: «بنویس!» سپس فرمود: «خداوند به بنده خود میگوید: ای فرزند آدم، اراده و خواست تو از ناحیه مشیت من است [و تا من نخواهم تو نمیتوانی اراده کنی [و توانایی و قدرت تو بر اطاعت و یا معصیت من نیز از ناحیه من است و تو با توانی که من به تو دادهام واجبات من را انجام میدهی و با نعمتهای من و قوایی که به تو دادهام بر معصیت من توان پیدا میکنی.
پس من تو را شنوا و بینا [و صاحب عقل و فهم] و قادر بر اعمال خود قرار دادم تو هر گناهی بکنی از پیش خود کردهای و هر بلایی به تو برسد از خطایی است که خود کردهای و من به اعمال نیک تو سزاوارتر هستم و تو نسبت به گناهان خود سزاوارتری چرا که کسی را حق مؤاخذه و سؤال از من نیست، در حالی که شما
1) (1)2- حدّثنا ابی رضیاللّه عنه و محمّدبن الحسنبن احمدبن الولید رضیاللّه عنه، قالا: حدّثنا سعدبن عبداللّه، عن احمدبنمحمّدبن عیسی، عناحمدبن محمّدبن أبی نصر البزنطی عن أبی الحسن الرضا علیه السلام ، قال: قلت له: انّ أصحابنا بعضهم یقول بالجبر و بعضهم یقول بالاستطاعة فقال لی:اکتب، قالاللّه تعالی:یابن آدم بمشیتی کنت أنت الّذی تشاء و بقوّتی أدّیت لی فرائضی، و بنعمتی قویت علی معصیتی، جعلتک سمیعا بصیرا قوّیا ما أصابک من سیّئة فمن نفسک وذلک انّی لاأسأل عمّا أفعل و أنتم تسألون و قد نظمت لک کلّ شیء ترید (العیون ج 1/144)
[بندگان] مسؤول کارهای خود میباشید. [ای بنده من] من کار را بر تو منظم نمودم [و اسباب کار تو را فراهم کردم [تا هر عملی را میخواهی به اراده و میل خود انجامدهی.»
تردیدی نیست که صفات و اسماء الهی و معانی آنها از باب ترکیب و اضافه صفت بر موصوف نیست بلکه صفات او نفس ذات مقدس اوست و ترکیب موصوف از ذات و صفت شأن مخلوق جسمانی است که صفات او عارض بر او میشود و گفته میشود معدوم بوده و سپس به وجود آمده و یا جاهل بوده و سپس عالم گردیده و یا ضعیف بوده و سپس قوی شده است.(1)
اعلم علمّک اللّه الخیر انّاللّه تبارک و تعالی قدیم و القدم صفة دلّت العاقل، علی انّه لا شییء قبله، و لا شییء معه فی دیمومته فقد بان لنا باقرار العامّة معجزة الصفة انّه لا شییء قبل اللّه و لا شییء معاللّه فی بقائه و بطل قول من زعم، انّه کان قبله او کان معه شیء و ذلک انّه لو کان معه شییء فی بقائه لم یجز ان یکون خالقاله، لانّه لم یزل معه فکیف یکون خالقا لمن لم یزل معه؟ و لو کان قبله شییء کان الاوّل ذلک الشییء، لاهذا، و کان الاوّل أولی بان یکون خالقا للثانی.
1) (1)فی معانی اسماءاللّه و صفاته تعالی و ردّ القول بالغلّو فی أولیاءه العیون: حدّثنا علیّبن أحمدبن محمّدبن عمران الدقّاق رضیاللّهعنه، قال: حدّثنا محمّدبن یعقوب الکلینی، قال:حدّثنا علیّبن محمّدالمعروف بعلان، عن محمّدبن عیسی عن الحسینبن خالد، عن أبی الحسن الرضا علیه السلام ، انّه قال:
و اگر در استعمال، صفتی را به طور مشترک به خداوند و خلق او نسبت میدهند و میگویند خداوند عالم است و زید عالم است در هر مورد معنای خاصی دارد، و معلوم است که علم خداوند عین ذات اوست و مسبوق به جهل نیست و ذات مقدس او مرکب از دو چیز نیست و همچنین است قدرت و حکمت و... (1)
لکن در مخلوق به طور کلی این اسماء و صفات حادث است و اگر گفتیم انسان عالم و یا قادر و یا رؤف است یعنی این صفات بر او عارض شده است حتی انبیاء و اولیاء که علوم و اوصاف آنان اکتسابی نیست و از ناحیه خداوند به آنان افاضه شده است نیز مانند دیگران صفات آنان عارض بر آنها و متأخر از آنها است. ولی صفات خداوند عین ذات اوست و تجزیه و حدوث در او راه ندارد.(2)از سخنان معصومین علیهمالسلام آشکار میشود که غلوّ عدهای از مسلمانان در باره
1) (1)ثُمَّ وصف نفسه تبارک و تعالی باسماء دعاالخلق، اذ خلقهم و تعبّدهم و ابتلاهم الی أن یدعوه بها، فسمّی نفسه سمیعا بصیرا قادرا قاهرا، حیّا، قیّوما ظاهرا، باطنا، لطیفا، خبیرا، قوّیا، عزیزا، حکیما، علیما، و ما اشبه هذه الاسماء فلمّا رأی ذلک من اسمآئه الغالون المکذّبون و قد سمعونا نحدّث عن اللّه:انّه لا شییء مثله و لا شیء من الخلق فی حاله، قالوا:أخبرونا اذ زعمتم انّه لا مثل للّه و لا شبه له کیف شارکتموه فی اسمآء الحسنی فتسمّیتم بجمعیها؟ فانّ فی ذلک دلیلا علی أنّکم مثله فی حالاته کلّها، أو فی بعضها دون بعض، اذ قد جمعتکم الاسماء الطیّبة؟ قیل لهم:
2) (2)انّاللّه تبارک و تعالی الزم العباد إسما من أسمآئه علی اختلاف المعانی و ذلک کما یجمع الاسم الواحد معنیین مختلفین و الدلیل علی ذلک قول النّاس:الجائز عندهم السائغ و هو الّذی خاطب اللّه عزّوجلّ به الخلق فکلّمهم بما یعقلون لیکون علیهم حجّه فی تضییع ما ضیّعوا و قدیقال للرجال:کلب و حمار و ثور و سکرة و علقمة و أسد و کلّ ذلک علی خلافه لانّه لم تقع الاسماء علی معاینها التی کانت بنیت علیها، لانّ الانسان لیس بأسد و لا کلب فافهم ذلک یرحمک اللّه.
اولیای خداوند که آنان را «العیاذ باللّه» خدا دانسته و یا نسبت خالق و رازق و... به آنان دادهاند اشتباه بوده است. این عده چون اولیای الهی را مظهر صفات الهی دیدهاند تصور کردهاند که بین آنان و خداوند تفاوتی وجود ندارد، در حالی که صفات آنان گرچه اکتسابی نیست لکن ذاتی آنان هم نیست بلکه افاضه الهی است. آنان از کسی کسب علم و کمال نکردهاند و معلم آنان خداوند بوده است ولی این گونه نیست که صفاتشان عین ذاتشان باشد.(1)
و سمّی رَبّنا سمعیا لاجزء (لاثقب) فیه یسمع به الصوت و لایبصر به کما انّ جزئنا الّذی نسمع به لا نقوی علی النظر به ولکنّه عزّوجلّ أخبر أنّه لا تخفی علیه الاصوات لیس علی حدّما سمّینا نحن، فقد جمعنا الاسم بالسمیع و اختلف المعنی، و هکذا البصیر لا لجزء به أبصر کما انّا نبصر بجزء منّا لا ینتفع به فی غیره، و لکنّ اللّه بصیر لایجهل شخصا منظورا الیه، فقد جمعنا الاسم و اختلف المعنی.
و هو قائم لیس علی معنی انتصاب و قیام علی ساق فی کبد کما قامت الاشیاء و لکن اخبر انّه قائم یخبرانّه حافظ کقول الرجل:القائم بامر فلان، و هو عزّوجلّ القائم علی کلّ نفس بما کسبت، و القائم أیضافی کلام النّاس الباقی، و القائم ایضا یخبر عن الکفایة کقولک للرجل: قم بامر فلان ای اکفه و القائم منّا قائم علی ساق، فقد جمعنا الاسم و لم یجمعنا المعنی.
و امّا اللطیف فلیس علی قلّة و قضافة و صغر و لکن ذلک علی النفاذ فی الاشیاء و الامتناع من أن یدرک:کقولک:لطف عن هذا الامر و لطف فلان فی مذهبه و قوله یخبرک انّه غمض فبهر العقل وفات الطلب و عاد متعمّقا متطلفّا لا یدرکه الوهم، فهکذا لطف اللّهتبارک و تعالی عن أن یدرک بحدّاو یحدّ بوصف، و اللطافة منّا الصغر و القلّة، فقد جمعنا الاسم و اختلف المعنی
و امّا الخبیر فالذی لا یعزب عنه شیء و لا یفوته لیس للتجربة و الاعتبار بالاشیاء فتفیده التجربة و الاعتبار علما لولا هما ما علم، لانّ من کان کذلک کان جاهلاً، و اللّه تعالی لم یزل خبیرا بما یخلق، و الخبیر من النّاس المستخبر عن جهل المتکلّم و قد جمعنا الاسم و اختلف المعنی.
مرحوم صدوق در کتاب عیون، با سند خود، از حسین بن خالد نقل نموده1) (1)و انّما یسمّی اللّه عزّوجلّ بالعالم لغیر علم حادث علم به الاشیاء و استعان به علی حفظ ما یستقبل من أمره و الرویّة فیما یخلق من خلقه و تفنیة ما مضی ممّا أفنی من خلقه ممّا لولم یحضره ذلک العلم و بغیبه کان جاهلا ضعیفا، کما انّا رأینا علماء الخلق انّما سمّوا بالعلم لعلم حادث، اذکانوا قبله جهلة، و ربّما فارقهم العلم بالاشیاء، فصاروا الی الجهل، و انّما سمّی اللّه عالما لانّه لا یجهل شیئا، فقد جمع الخالق و المخلوق اسم العلم و اختلف المعنی علی ما رأیت (الی ان قال علیه السلام:)
که گوید: امام رضا علیه السلام به من فرمود «خداوند تو را خیر بدهد، بدان که خدای تبارک و تعالی موصوف به قدیم است و برای [شخص] عاقل روشن است که این صفت به معنای این است که قبل از او و همراه او چیزی نبوده است و گر نه او قدیم نخواهد بود و کسی که گمان کند قبل از او و یا با او چیزی بوده سخنی باطل گفته است چرا که اگر چیزی قبل از او و یا با او بوده باشد نمیتوان او را خالق آن چیز دانست و معنای «هو الاوّل و لآخر» صحیح نخواهد بود.
(1)و چون خداوند عالم را آفرید و بنی آدم را آزمایش و امر به عبودیت نمود
1) (2)و امّا الظاهر فلیس من أجل أنّه علا للأشیاء برکوب فوقها و قعود علیها و تسنّم لذراها و لکن ذلک لقهره و لغلبة الأشیاء و قدرته علیها کقول الرجل: ظهرت علی أعدائی و أظهرنیاللّه علی خصمی یخبر علی الفلج و الغلبة، فکهذا ظهوراللّه علی الاشیاء، و وجه آخر و هو: انّه و هو الظاهر لمن أراده، لا یخفی علیه شیء، و انّه مدبّر لکلّ ما یری، فایّ ظاهر اظهر و اوضح امرا من اللّه تعالی؟ فانّک لاتعدم صعته حیما توجّهت و فیک من آثاره ما یغنیک و الظاهر منّا البارز بنفسه و المعلوم بحدّه فقد جمعنا الاسم و لم یجمعنا المعنی.
خود را به نامهای مخلوقین توصیف نمود؛ مانند سمیع و بصیر و قادر و قاهر و حیّ و قیّوم و ظاهر و باطن و لطیف و خبیر و قوی و عزیز و حکیم و علیم و امثال اینها و چون اهل تکذیب و غلّو دیدند که خداوند خود را به این نامها متصف نموده و از ما نیز شنیدند که ما از ناحیه خداوند میگوییم: او مثل و مانندی ندارد، گفتند: شما که میگویید خداوند مثل و مانندی ندارد چگونه در اسماء الحسنی با او شریک شدهاید و خود را متصف[و مظهر صفات] او میدانید؟! این دلیل آن است که شما نیز در همه حالات یا بعضی از حالات مانند او هستید.[و از این رو ما را خدا دانسته و یا نسبت خلق و رزق و... به ما دادند] باید به آنان گفته شود:...»
(1)مؤلّف گوید: خلاصه سخن امام علیه السلام در پایان این است که استعمال این
1) (1)و امّا الباطن فلیس علی معنی الاستبطان للاشیاء بان یغور فیها، و لکن ذلک منه علی استبطانه للاشیاء علما و حفظا و تدبیرا کقول القائل: أبطنته یعنی خبرّته و علمت مکتوم سرّه و الباطن منّا بمعنی الغائر فی الشییء المستتر فقد جمعنا الاسم و اختلف المعنی. و امّا القاهر، فانّه لیس علی معنی علاج و نصب و احتیال و مداراة و مکر کما یقهر العباد بعضهم بعضا، فالمقهور منهم یعود قاهرا، و القاهر یعود مقهورا، و لکن ذلک من اللّه تبارک و تعالی علی انّ جمیع ما یخلق ملتبس به الذلّ لفاعله و قلّة الامتناع لما أرادبه، لم یخرج منّا طرفة عین غیر انّه یقول له: کن فیکون و القاهر منّا علی ما ذکرت و وصفت، فقد جمعنا الاسم و اختلف المعنی، و هکذا جمیع الاسماء و ان کنّا لم نسمّها کلّها، فقد یکتفی الاعتبار بما ألقینا الیک و اللّه عزّوجلّ عوننا و عونک فی ارشادنا و توفیقنا. (العیون ج 1/145).
الفاظ در خالق و مخلوق یکسان لکن در معنی متفاوت است. و آن حضرت یکایک اسماء مشترک را بیان و معنای آن را نسبت به خالق و مخلوق چنان که گذشت ذکر میفرماید.
أتولّی رجلاً جاهلاً لیس له بصر بتدبیر الخلافة؟ فابعث الیه رجلا یأتنا، فتری من جهله ما تستدلّ به علیه فبعث الیه، فاتاه، فقال له بنو هاشم: یا اباالحسن اصعد المنبر و انصب لنا علما نعبداللّه علیه، فصعد علیه السلام المنبر، فقعد ملیّا لا یتکلّم مطرقا، ثمّ انتفض انتفاضةً و استوی قائما وحمداللّه تعالی و اثنی علیه وصلّی علی نبیّه و اهل بیته ثُمَّ قال:
مرحوم صدوق علیه الرحمه در کتاب عیون اخبار الرضا علیه السلام ، با سند خود،1) (1)خطبة الرضا علیه السلام فی التوحید العیون: حدّثنا محمّدبن الحسنبن أحمدبن الولید رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا محمّدبن عمر الکاتب، عن محمّدبن زیاد القلزمی عن محمّدبن أبی زیاد الجدّی صاحب الصلوة بجدّة قال: حدّثنی محمّدبن یحییبن عمربن علیّ بن أبیطالب علیه السلام قال: سمعت أباالحسن الرضا علیه السلام یتکلّم بهذا الکلام عند المامون فی التوحید، قال: ابنابی زیاد: و رواه لی و أملی ایضا احمدبن عبداللّه العلوی مولی لهم و خالا لبعضهم، عن القاسمبن أیوب العلوی: انّ المأمون لمّا أراد أن یستعمل الرضا علیه السلام جمع بنیهاشم، فقال لهم: انّی أرید أن أستعملالرضا علی هذا الامر من بعدی، فحسده بنوهاشم، و قالوا:
از محمّد بن یحی بن عمر بن علیّبن ابی طالب علیه السلام نقل نموده که گوید: این خطبه را از حضرت رضا علیه السلام در توحید نزد مأمون الرشید شنیدم واز قاسم بن ایّوب علوی نیز نقل نموده که گوید: مأمون چون اراده نمود که حضرت رضا علیه السلام را ولیعهد خود نماید و عدهای از بنی هاشم را جمع کرد و به آنان گفت :
من میخواهم حضرت رضا علیه السلام را ولیعهد خود نمایم آنها بر آن حضرت حسد بردند و به مأمون گفتند: میخواهی مردی نادان و بدون بصیرت را که به امور و تدبیر خلافت آگاه نیست جایگزین خود نمایی؟! سپس گفتند: او را احضار کن تا ما نادانی او را بر تو ثابت کنیم.
(1)پس مأمون حضرت رضا علیه السلام را احضار نمود و آنان به آن حضرت گفتند:یا
1) (2)أوّل عبادةاللّه تعالی معرفته و أصل معرفةاللّه توحیده، و نظام توحیداللّه تعالی نفی الصفات عنه، لشهادة العقول انّ کلّ صفة و موصوف مخلوق، و شهادة کلّ موصوف انّ له خالقا لیس بصفة و لا موصوف، و شهادة کلّ صفة و موصوف بالاقتران، و شهادة الاقتران بالحدوث و شهادة الحدوث بالامتناع من الازل الممتنع من الحدوث.
اباالحسن! بالای منبر برو و برای ما مبنای عبادت و بندگی خدا را بیان کن] و خدا را چنان که شایسته است معرفی نما تا ما او را عبادت کنیم].
در آن هنگام حضرت رضا علیه السلام بالای منبر رفت و لختی در حال سکوت سر به زیر افکند و سپس برخاست و ایستاد و حمد و ثنای الهی را به جای آورد و بر رسول خدا صلی الله علیه وآله و اهلبیت آن حضرت درود فرستاد و سپس فرمود:
(1)«مرحله اول عبادت معرفت به خداوند است و اصل معرفت توحید اوست و نظام توحید او نفی صفات از اوست [یعنی صفات چیزی اضافه به ذات او نیست بلکه عین ذات مقدس اوست] چرا که عقل می گوید:اضافه صفت به موصوف دلیل تجزیه است و تجزیه دلیل نیاز و نیاز دلیل مخلوق بودن است و مخلوق بودن دلیل حدوث است و حدوث با ازلیت سازگار نیست. کسی که خداوند را به مخلوق تشبیه کند او را معرفی نکرده و کسی که ذات او را تصور کند به یگانگی و توحید او نرسیده و کسی که او را تشبیه کند حقیقت او را نیافته و کسی که او را منتهی به حدی
1) (1)فلیساللّه من عرف بالتشبیه ذاته، و لا ایّاه وحدّه من اکتنهه و لا حقیقته أصاب من مثلّه، و لا به صدّق من نهاه و لا صمد صمده من أشار الیه، و لا ایّاه عنی من شبّهه، و لا له تذلّل من بعّضه و لا ایّاه اراد من توهّمه، کلّ معروف بنفسه مصنوع، و کلّ قائم فی سواه معلول، بصنع اللّه یستدلّ علیه، و بالعقول تعتقد معرفته، و بالفطرة تثبت حجّته، خلق اللّه الخلق حجابا بینه و بینهم، و مباینته ایّاهم و مفارقته اینّیتهم و ابتداءه ایّاهم دلیلهم علی ان لا ابتداء له لعجز کلّ مبتداء عن ابتداء غیره و أدوات ایّاهم دلیلهم علی ان لا ادوات فیه، لشهادة الادوات بفاقة المادیّن فاسمائه تعبیر، و فعاله تفهیم، و ذاته حقیقة، و کنه تفریق بینه و بین خلقه، و غیوره تحدید لما سواه
بداند او را تصدیق نکرده و کسی که به او اشاره کند و او را به چیزی تشبیه نماید او را قصد نکرده و کسی که او را صاحب اجزا بداند در مقابل او خضوع و تذلل نکرده و کسی که بخواهد ذات او را توهم و تصور کند او را اراده نکرده. هر چه به واسطه خود شناخته شود مصنوع است و هر چه بر چیز دیگر قائم باشد معلول دیگریست.»
(1)سپس فرمود «خداوند به وسیله مخلوق مستدلّ میگردد و با عقول به او
1) (1)فقد جهلاللّه من استوصفه، و قد تعداّه من اشتمله، و قد اخطأه من اکتهه و من قال: کیف؟ فقد شبّهه و من قال: لِمَ؟ فقد علّله ومن قال: متی؟ فقد وقّته، و من قال: فیم؟ فقد ضمّنه و من قال: الی مَ؟ فقد نهاه و من قال: حتّی مَ؟ فقد غیّاه و من غیّاه فقد غایاه و من غایاه فقد جزّاه، و من جزّاه فقد وصفه، و من وصفه فقد ألحد فیه، و لا یتغیّر اللّه یانغیار المخلوق کما لا یتحدّد بتحدید المحدود، احد لا بتاویل عدد، ظاهر لا بتاویل المباشرة، متجلّی لا باستقلال رؤیة، باطن لا بمزایلة، مباین لا بمسافة، قریب لا بمداناة، لطیف لا بتجسّم، موجود لا بعد عدم، فاعل لا باضطرار، مقدّر لا بحول فکرة، مدّبر لا بحرکة، مرید لا بهمامة، شاء لا بهمّة، مدرک لا بمحسّة سمیع لا بآلة، بصیر لا باداة لا تصحبه الاوقات و لا تضمنه الاماکن، و لا تأخذه السنات و لا تحدّه الصفات، و لا تقیّده الادوات، سابق الاوقات کونه و العدم وجوده و الابتداء ازله، بتشعیره المشاعر عرف ان لا مشعر له، و بتجهیره الجواهر عرف ان لا جوهر له، و بمضادّته بین الاشیاء عرف ان لا ضدّله و بمقارنته بین الامور عرف ان لا قرین له، ضادّ النور بالظلمة و الجلایة بالبهم و الحسو بالبلل والصرد بالحرور، مؤلّف بین متعادیاتها، مفرّق بین متدانیاتها دّالة بتفریقها علی مفرّقها، و بتألیفها علی مؤلفّها، ذلک قوله تعالی:
اعتقاد حاصل میشود و با فطرت بشری حجت او ثابت میگردد. خداوند مخلوق خود را حجابی بین خود و آنان قرار داده و جدایی و مباینت او با آنان و شروع او در خلقت آنان دلیل بر آن است که ابتدایی برای او نیست چرا که [چیزی که] ابتدا شده و مخلوق دیگری باشد در ابتدا کردن دیگری عاجز است. و این که مردم خود را دارای ادوات و ابزار میبینند دلیل آن است که خداوند را نیاز به ادوات و ابزار نیست و ادوات دلیل نیاز صاحب آن است و خداوند را نیازی نیست و اسماء او تعبیر است و کارهای او تفهیم و ذات او حقیقت و کنه او جدائی او از مخلوق و اوصاف او دلیل بر محدودیت غیر اوست.
(1)بنابراین خدا را نیافته است کسی که او را توصیف نماید [یعنی صفات او را حادث بر ذات او بداند] و از معرفت به او دور است کسی که او را مشتمل بر چیزی بداند[یعنی چیزی را به او اضافه کند] و او را نشناخته کسی که انتهایی برای او قرار دهد و هر کس بگوید چگونه است؟ او را تشبیه کرده و هر کس بگوید از کجا و از چه به وجود آمده؟! او را معلول دیگری دانسته و کسی که بگوید در چه زمانی بوده؟ برای او وقت تعیین نموده
1) (2)«و من کلّ شییء خلقنا زوجین لعّکم تذکّرون» ففّرق بها بین قبل و بعد لیعلم ان لاقبل له و لابعد، شاهدة بغرائزهاان لاغریزة لمغرزها دالّة بتفاوتها، ان لاتفاوت لمفاوتها مخبرة بتوقیتها ان لاوقت لموقّتها، حجب بعضها عن یعض، لیعلم ان لاحجاب بینه و بینها غیرها، له معنی الربوّبیة، اذلا مربوب، و حقیقة الالهیّة اذلامألوه، و معنی العالم و لامعلوم، و معنیالخالق و لامخلوق، و تأویل السمع و لامسموع،
و کسی که بگوید در کجا به وجود آمده؟ مکان برای او تعیین نموده و کسی که بگوید تا کی خواهد بود؟ نهایتی برای او تعیین نموده و هر کس نهایتی برای او تعیین کند او را مرکب دانسته و هر کس او را مرکب بداند او را توصیف نموده و هر کس او را توصیف کند او را نشناخته و کافر شده است. همانا او همانند مخلوق تغییر نمیکند و همانند آنان محدود نمیشود.
او یگانه بالذات [و مطلق] است نه با عدد، و ظاهر است نه با مباشرت و باطن است نه به معنای پنهانی و جدایی، و جدای از جمیع مخلوق است نه به وسیله مسافت و دوری، و نزدیک است نه به معنای نزدیکی جسم به جسم، و لطیف است نه به معنای داشتن جسم، و موجود است نه موجود مسبوق به عدم، و فاعل است نه به اضطرار [بل فاعل لمایشاء]، و مقدّر است نه به وسیله فکر، و مدبّر است نه به وسیله حرکت، و مرید است نه به وسیله کوشش و همت.
او هر چه را بخواهد نیاز به کوشش ندارد. او مدرک و سمیع و بصیر است نه با آلت، بلکه او او نیاز به وقت و زمان و مکان ندارد و خستگی و پینکی پیدا نمیکند و هرگز صفات، او را محدود نمیکند و ادوات و ابزار او را مقید نمینماید، وجود او سابق بر اوقات و بر عدم و وجود است و ازل ابتدای اوست.
(1)با اعطای مشاعر به بندگان خود آشکار میشود که او را مشاعری نیست، و با
1) (1)لیس مذ خلق استحقّ معنی الخالق ولا باحداثه البرایا استفاده معنی البرائیّة، کیف ولاتغیبه مذ، و لاتدنیه قد، ولایحجبه لعلّ و لاتوقّته متی، ولایشتمله حین، ولاتقاربه مع انّما تحدّ الا دوات أنفسها و تشیرالآلة الی نظائرها، وفی الأشیاء یوجد افعالها منعتها مذ القدیمیّة و حمّتها قد الأزلیّة لولاالکلمة افترقت فدلّت علی مفّرقها و تباینت فاعربت عن مباینها لما تجلّی صانعها اللعقول، (و هذا جواب لولا) و بها احتجب عن الرؤیة، و الیها تحاکم الاوهام: و فیها أثبت غیره، و منها انبط الدلیل و بها عرفها الاقرار.
خلقت جواهر و اجسام معلوم میگردد که او را جوهری نیست، و با قرار دادن تضاد
بین مخلوق روشن میشود که او را ضدی نیست، و با مقارنت او بین امور معلوم میگردد که او را قرینی نیست. او خود نور و ظلمت و روشن و مبهم و خشک وتر و سرما و گرما را ضد یکدیگر قرار داده و تألیف بین اضداد و تفریق بین متدانیات و اقران دلیل بر مؤلف و مفرق بودن اوست؛ چنان که در قرآن فرموده: ما از هر موجودی جفت قرار دادیم تا شاید شما متذکر شوید.
آن گاه فرمود: «به وسیله عقل اعتقاد و تصدیق حاصل میشود و به وسیله اقرار، ایمان به خداوند کامل میگردد. دیانت حاصل نمیشود مگر پس از معرفت، و معرفت حاصل نمیگردد مگر با اخلاص، و با تشبیه خدا به مخلوق اخلاص وجود نخواهد داشت و تشبیه با اثبات صفات منتفی نمیشود.»
(1)سپس فرمود: «پس هر چه در مخلوق وجود دارد در خالق وجود نخواهد
1) (1)و بالعقول یعتقد التصدیق باللّه، و بالاقرار (مثل قولک: اشهد ان لااله الاّاللّه وحده و آمنت باللّه و اسلمت للّه و ماضارع هذا) یکمل الایمان به، ولادیانة الاّبعد معرفة، و لا معرفة الاّ بالاخلاص و لااخلاص معالتشبیه، و لا نفی (ای لا نفی منالتشبیه معاثبات الصفات، یعنی لایتحقق نفیالتشبیه الاّمع نفی الصفات التی کانت للمخلوق). معاثبات الصفات للتشبیه فکلّ ما فیالخلق لایوجد فی خالقه، و کلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه، لاتجری علیها (علیه) الحرکة والسکون، و کیف یجری علیه ما هو أجراه أو یعود فیه ما هو ابتداه؟! اذا لتفاوتت ذاته و لتجزّء کنهه و لامتنع من الازل معناه، و لما کان للباری معنی غیر معنی المبروء، ولوحدّله وراء اذالحّد له امام، ولوالتمس له التمام اذا لزمه النقصان،
داشت و آنچه در مخلوق ممکن باشد در خالق ممتنع است؛[چنان که] حرکت و سکون در او راه ندارد؛ چرا که او خود خالق حرکت و سکون است و چگونه امکان دارد چیزی را که خود در مخلوق جاری نموده در او جاری شود، اگر چنین باشد لازم میآید ذات او متفاوت و قابل تجزیه باشد و معنای الوهیت او از ازل ممتنع باشد و فرقی بین او و مخلوق او نباشد.
اگر برای او حدی مانند «وراء» قرار داده شود ناچار باید حدّ «أمام» نیز برای او تعیین گردد و اگر وصف «تمام» بر او اطلاق شود ناچار وصف «نقصان» نیز باید بر او گفته شود و با داشتن صفات ممکن و حادث چگونه صفت ازل بر او اطلاق میشود؟ و با داشتن صفات مخلوق چگونه میتواند خالق باشد؟ بلکه در آن صورت نشانه مصنوع در او قائم خواهد بود و به جای مدلول بودن برای عالم خود
دلیل قرار خواهد گرفت.»
قال بعض الشارحین: هذهالخطبة کافیة لمن طلب المعرفة و قصد علم التوحید اذا فهم مافیها، فلوا جتمع الحکماء منالاشراقیّین والمشّائین علی ان یبیّنواالتوحید مثل ما أتی به لایأتون بمثله و لوکان بعضهم لبعض ظهیرا، کیف؟! و قداشتملت الخطبة علی جمیع طرق اثبات الواجب تعالی من جهة امکان العالم و مصنوعیته و من جهةاشتمال الوجود علیالواجب و من جهةالحدوث و من جهةالحرکة و غیرها فتدبّر فی فقراتها تقف علی مافیها منالدقائق، والرقائق.) (العیون ج1/149)
کلام الرضا علیه السلام فی عصمة الإنبیاء علیهمالسلام
العیون: احمد بن هشام المکتّب و علی بن عبداللّه الورّاق رضیاللّه عنهم، قالوا: حدّثنا علیّبن ابراهیم بن هاشم، قال: حدّثنا القاسم بن محمّدالبرمکی، قال: حدّثنا أبوالصلت الهروی (نهجالحقّ مالفظه: ذهبت الامامیّة کافّة الی انّ الانبیاء معصومون عن الصغائر والکبائر منزّهون عن المعاصی قبل النبوّة و بعدها علی سبیل العمد والنسیان و عن کلّ رذیلة و منقصة و مایدلّ علی الخسّة والضعة و خالفت اهل السنّة فی ذلک و جوزّوا علیهم المعاصی الخ. و قد الّف مولیناو سیدنّا الشریف المرتضی کتابا سماّها «تنزیه الانبیاء» و قد بحث فیه بمالا مزید علیه فراجع. والعصمة هی لطف یفعلها اللّه بهم لایختارون معه فعل المعصیة و ترک الطاعة مع قدرتهم).
سپس فرمود: «جولان سخن در باره او حجت نیست و ذات او با سخن1) (1)کیف یستحقّ الازل من لایمتنع من الحدوث؟ و کیف ینشیء الاشیاء من یمتنع من الانشاء؟ و اذالقامت فیه آیة المصنوع ولتحوّل دلیلا بعد ما کان مدلولاعلیه لیس فیمجال القول حجّة، و لا فیالمسألة عنه جواب، ولافی معناهللّه تعظیم و لافی ابانته عنالخلق ضیم الاّبامتناع الازلی أن یثنیّ، ولما لابدیء له أن یبتدء لااله الاّاللّه العلیّ العظیم، کذب العادلون وضلّواضلالاً (اقتباس من قوله تعالی فی سورةالنساء: الایة 167) بعیدا و خسروا خسرانا مبینا (اشارة الی قوله تعالی فی سورةالنساء الایة 119). و صلیاللّه علی محمّد و أهل بیته الطاهرین (خ ل «و آله الطیّبین الطاهرین» (العیون ج 1/149)
پاسخ داده نمیشود و سخن رسای به عظمت او نیست و جدا نمودن او از مخلوق تعظیم و بیان عظمت او نیست جز این که بگوئیم ازلی را همتایی نیست و ذاتی که شروعی در او تصور نمیشود را ابتدایی نیست. پروردگاری جز خدای بلند مرتبه و بزرگ نیست و کسانی که برای او مثل و مانندی قرار دادند. دروغ گفتند و به گمراهی و خسران و زیانکاری سخت و آشکاری گرفتار شدند و صلیاللّه علی محمد و اهل بیته الطاهرین.
(1)محدث بزرگوار علیّبن ابراهیم قمی معروف به صدوق علیهالرحمه در
1) (2)قال لمّا جمعالمأمون لعلیّ بن موسیالرضا علیه السلام أهل المقالات من أهل الاسلام والدیانات منالیهود والنصاری والمجوس والصابئین و سایر اهل المقالات، فلم یقم احد الاّوقد الزمه حجّته کأنّه ألقم حجرا، قام الیه علیّ بن محمّد بن الجهم، فقال له:
کتاب اعتقادات شیعه امامیه میفرماید: اعتقاد ما درباره پیامبران و ائمه و ملائکه این است که آنان معصوم و از هر آلودگی پاک و منزه و از نافرمانی خداوند نسبت به کبائر و صغائر دور و مطیع امر خدا هستند و هرکه آنان را معصوم نداند آنان را نشناخته و کافر خواهد بود و اعتقاد ما این است که آنان از اوائل زندگی تا آخر عمر در عالیترین مرتبه کمال و دانش زیستهاند و از نواقص روحی و جسمی و جهل ونادانی و نافرمانی خداوند برحذر بودهاند.
(1)و در کتاب عیون الاخبار، با سند خود، از اباصلت هروی نقل نموده که گوید: مأمون علمای اسلامی و علمای یهود و نصارا و مجوس و صابئین و سایر دانشمندان
1) (1)یابن رسولاللّه أتقول بعصمة الانبیاء؟ قال: نعم، قال: فماتعمل (خ ل «فماتقول») فی قواللّه عزّوجّل: «و عصی آدم ربّه فغوی» (طه الایة 121) و فی قوله عزّوجّل: «وذالنّون اذذهب مغاضبا فظنّ ان لن نقدر علیه» (الانبیاء. الایة 87) و فی قوله عزّ و جّل فی یوسف علیه السلام : «و لقد همّت به وهمّ بها» (یوسف. الایة 87) و فی قوله عزّ وجّل فی داود: «و ظنّ داود انّما فتنّاه» (ص، الایة 24) و قوله تعالی فی نبیّه محمّد صلی الله علیه وآله : «و تخفی فی نفسک مااللّه مبدیه» (الاحزاب. الایة 31)؟
زمان خود را نزد حضرت رضا علیه السلام جمع نمود[و فکر میکرد که بعضی از آنان بتوانند امام علیه السلام را در بحثهای دقیق محکوم کنند و شخصیت آن حضرت شکسته شود[ ولی هیچکدام آنان سخنی نگفت جز آن که محکوم گردید و دهانش بسته شد.
پس از آن علیّبنجهم برخاست و گفت: ای فرزند رسول خدا! آیا شما معتقد به عصمت پیامبران هستید؟ امام علیه السلام : «آری.»
علیّبن محمّدبنجهم گفت: پس با این آیات که ظهور در عدم عصمت آنان دارد چه میکنید؟ [سپس این آیات را تلاوت کرد:
(1)1ـ«و عصی آدم ربّه فغوی»؛ 2ـ «و ذاالنّون اذ ذهب مغاضبا فظنّ ان نقدر علیه»؛ 3ـ «و لقد همّت به وهمّ بها)؛ 4ـ «وظنّ داود انمّا فتنّاه»؛ 5 ـ «و تخفی فی نفسک مااللّه مبدیه».
حضرت رضا علیه السلام به او فرمود:«ای علیّبن محمّد بن جهم! وای بر تو! از خدا بترس و پیامبران خدا را به عمل زشت نسبت مده و آیات کتاب خدا را به رأی خود
1) (2)فقال الرّضا علیه السلام : و یحک یا علیّ، اتّقاللّه و لا تنسب الی انبیاءاللّه (خ ل «اولیاءاللّه») الفواحش، و لاتتأوّل کتاب اللّه برأیک. فانّ اللّه عزّوجّل قدقال: «ولا یعلم تأویله الاّاللّه والراسحون» (آل عمران الایة 7) و امّا قوله عزّوجّل فی آدم: «وعصی آدم ربّهفغوی» فانّاللّه عزّوجّل خلق آدم حجّة فی أرضه و خلیفة فی بلاده لم یخلقه للجّنة و کانت المعصیة منآدم فیالجنّةلا فیالارض و عصمته تجب ان یکون فی الارض لیتمّ مقادیر أمراللّه، فَلَمّا أهبط الی الارض و جعل حجّة و خلیفة (خ ل «جعل حجّته و خلیفته) عصم بقوله عزّوجّل: «انّ اللّه اصطفی آدم و نوحأو آل ابراهیم و آل عمران علیالعالمین» (آل عمران الایة 33)
تأویل مکن؛ چرا که خداوند در قرآن فرموده: تأویل قرآن را جز راسخون در علم [یعنی پیامبر و اوصیای او] نمیدانند.» سپس فرمود:
و اما [توضیح [سخن خداوند که در باره آدم علیه السلام فرموده: (و عصی آدم رَبّه فغوی) [یعنی: آدم خدای خود را عصیان نمود] [این است که خداوند چون آدم را خلق نمود،او را حجت و خلیفه خود در بلاد و بین مردم] قرار داد و او را برای ماندن در بهشت خلق نفرمود و معصیت آدم در بهشت بود نه روی زمین در حالی که عصمت او برای تکمیل مقادیر الهی در روی زمین [و بین مردم] واجب بود و چون از بهشت خارج گردید و روی زمین آمد و حجت و خلیفه الهی قرار گرفت طبق آیه مبارکه(انّ اللّه اصطفی آدم و نوحا و آل عمران علی العالمین)] یعنی: خداوند آدم و نوح و آلابراهیم و آلعمران را از همه جهانیان برتر و بر گزیده خود قرار داد) از هر خطایی معصوم بود.]
(1)و اما [توضیح] سخن خداوند که در باره حضرت یونس فرمود: (و ذاالنون اذ
1) (1)و امّا داوود علیه السلام ، فما یقول من قبلکم فیه؟ فقال علیّ بن محمّد بن الجهم: یقولون: انّ داوود علیه السلام کان فی محرابه یصلّی، فتصوّر له ابلیس علی صورة طیرأحسن مایکون منالطیور، فقطع داود صلوته وقام لیأخذ الطیر، فخرج الطیر الیالدار، فخرج الطیر الی السطح، فصعد فی طلبه، فسقط الطیر فیدار لاوریا بن حنّان، فاطّلع داود فی أثر الطیر، فاذا بامرأة أوریا تغتسل، فلّما نظر الیها هویها و کان قد أخرج أوریا فیبعض غزواته، فکتب الی صاحبه أن قدّم اوریا أمام التابوت (و فی نسخة: «الحرب» ای امام التابوت الحرب والمرادهیهنا التابوت السکینة المشهورة و کان اذاوضع بین بنیاسرائیل و بین اعدائهم و رجع عنالتابوت انسان کفر و قتل). فقدّم، فظفر أوریا بالمشرکین، فصعب ذلک علی داود فکتب الیه ثانیة أن قدمّه أمام التابوت، فقدّم، فقتل أوریا، فتزوّج داود بامرأته،
ذهب مغاضبا فظنّ ان لن نقدر علیه)] یعنی :یونس که در شکم ماهی قرار گرفت چون با خشم از قوم خود جدا شد یقین کرد که ما از جهت رزق و روزی او را در تنگنایی قرار نخواهیم داد]آن است که در این آیه مظنه و گمان به معنای یقین است یعنی یقین نمود که خداوند هرگز رزق او را تنگ نخواهد نمود؛ چنان که در آیه دیگر در باره آزمایش انسان فرموده است: چون خداوند او را بیازماید روزی او را تنگ خواهد نمود. بنابراین جمله «فظنّ ان لن نقدر علیه» به این معنا نیست که یونس علیه السلام گمان کرد که خداوند بر او قدرت ندارد چرا که اگر چنین چیزی را اراده کرده بود کافر شده بود.
(1)و امّا توضیح سخن خداوند درباره حضرت یوسف علیه السلام که فرمود:(و لَقَد هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها)] یعنی: آن زن به یوسف همت گمارد و یوسف نیز به او همت گمارد[ [این است که[ ]چون زلیخا یوسف علیه السلام را در اتاق خلوت گرفتار نمود] همّت زلیخا معصیت بود ولی همّت حضرت یوسف علیه السلام این بود که اگر زلیخا بخواهد او را مجبور به گناه کند از شدت ناراحتی او را بکشد. پس خداوند یوسف را از کشتن و عمل زنا نجات داد و فرمود: (کذلک لنصرِفَ عَنْهُ السُوءَ و الفَحشاءَ) و مقصود از سوء
1) (1)و أمّاقوله عزّوجّل: «و ذالنّون اذذهب مغاضبا فظنّ أن لن نقدرعلیه» انّما ظنّ بمعنی استیقن، انّ اللّه لن یضیّق علیه رزقه، ولوظنّ انّ اللّه لایقدر علیه لکان قد کفر، و أمّا قوله عزّوجّل فی یوسف: «ولقد همّت به وهّم بها» فانّها همّت بالمعصیة و همّ یوسف بقتلها ان أجبر ته لعظم ما تداخله، فصرف اللّه عنه قتلها و الفاحشة و هو قوله عزّوجّل: «کذلک لنصرف عنه السوء والفحشاء» یعنی القتل والزنا، قال (ای قال الراوی و هرابوالصلت الهروی: فضرب الرضا علیه السلام بیده علی جبهته لعظم هذه التهمة): فضرب الرضا علیه السلام بیده علی جبهته، وقال: انّاللّه و انّاالیه راجعون! لقد نسبتم نبیّا منأنبیاءاللّه الی التهاون بصلوته، حتّی خرج فیأثر الطیر، ثُمَّ بالفاحشة، ثُمَّ بالقتل! (2)فقال: یابن رسولاللّه فما کان خطیئته؟ فقال: ویحک! انّ داود انمّاظنّ أنّه ما خلق اللّه عزّوجّل خلقا هوأعلم منه،
و فحشاء قتل و زنا بود.
و اما سخن خداوند درباره حضرت داوود علیه السلام که فرمود: (وَ ظَنَّ داووُدُ أَنِّما فَتَنّاهُ)، بگو بدانم که مردم درباره آن چه میگویند؟» علیّبن محمّدبن جهم گفت: آنان میگویند که داوود در محراب خود نماز میخواند و شیطان به صورت پرندهای زیبا نزد او آمد پس داوود نماز خود را قطع نمود و برخاست تا او را بگیرد آن پرنده به داخل خانهای رفت و داوود به سوی او حرکت نمود پرنده به بالای بام رفت و داوود به بالای بام در طلب او بود .
(2)تا این که آن پرنده در خانه اوریا فرزند حنّان افتاد، پس داود در آن خانه نگاه
کرد و همسر اوریا را دید که مشغول غسل کردن است و چون نگاه او به آن زن افتاد عاشق او شد. در همان هنگام داوود اوریا را به جنگی فرستاده بود پس به بعضی از یاران خود فرمود تا اوریا را مقابل لشکر دشمن قرار دهند آنان چنین کردند ولی اوریا بر مشرکین پیروز شد و این امر بر داوود علیه السلام گران آمد پس بار دیگر به آنان نوشت که اوریا را مقابل دشمن قرار دهند و این بار اوریا کشته شد و داوود با همسر او ازدواج نمود.
ابوالصلت میگوید: چون حضرت رضا علیه السلام این سخنان را از علیّبن محمّد
بنجهم شنید با دست خود بر صورت مبارک زد و فرمود: ««انّاللّه و انّاالیه راجعون»! شما پیامبری از پیامبران خدا را به سستی و ضایع کردن نماز نسبت دادید که نماز خود را رها نمود و به دنبال پرنده رفت و سپس به او نسبت زنا و قتل دادید؟» علیّبن محمّدبن جهم گفت: پس گناه او چه بود؟ امام علیه السلام فرمود:
«وای برتو [از این تهمت ها]! داوود تنها فکر کرده بود که خداوند کسی را داناتر از او نیافریده پس خداوند آن دو ملک را فرستاد تا در محراب او حاضر شدند و گفتند: یکی از ما به دیگری ظلم نموده تو بین ما به حق حکم کن و بر ما ستم روا مدار و ما را به راه مستقیم هدایت کن. سپس یکی از آنان گفت: این برادر من نود و نه گوسفند دارد و من یک گوسفند] با این حال] با درشتی میخواهد این یک گوسفند را نیز از من بگیرد. پس داوود در قضاوت شتاب نمود و به صاحب یک گوسفند گفت:
(1)برادر تو به تو ظلم کرده که خواسته گوسفند تو را از تو بگیرد و از مدعی
1) (1)فبعثاللّه عزّوجّل الملکین فتسوّرا المحراب (خ ل «فتسوّر فیالمحراب» قال علیبن براهیم: ای نزلا منالمحراب والایات کلها مذکورة فی سورة ص الایه 20 الی 26) فقالا: «خصمان بغی بعضنا علی بعض فاحکم بیننا بالحقّ و لاتشطط و اهدنا الی سواءالصراط انّ هذااخی له تسع و تسعون نعجة ولی نعجة واحدة فقال اکفلنیهسا و عزّنی فیالخطاب» فعجّل داود علیه السلام علی المدّعی علیه فقال: «لقد ظلمک بسؤال نعجتک الی نعاجه» و لم یسئل المدّعی البیّنة علی ذلک، ولم یقبل علی المدّعیعلیه فیقول له ماتقول؟ فکان هذا خطیئة رسم الحکم، لاماذهبتم الیه، ألاتسمع اللّه عزّوجّل یقول: «یاداودانّا جعلناک خلیفة فیالارض فاحکم بین النّاس بالحقّ و لاتتبّع الهوی» الی آخر الایة، فقال:
شاهد و بینه طلب نکرد و به مدعی علیه] یعنی منکر] رو نکرد و نگفت تو چه میگویی؟ خطای داوود این بود که رعایت قانون قضاوت را نکرد نه آنچه شما به او نسبت دادید. مگر نشنیدی که خداوند در قرآن به داوود خطاب نموده و می فرماید: ای داوود! ما تو را خلیفه خود در روی زمین قرار دادیم پس بین مردم به حق حکم کن و پیروی از هوای نفسانی خود مکن؟»
علیّبن محمّدبن جهم گفت: ای فرزند رسول خدا! پس قصّه داود با اوریا چه بوده است؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «در زمان داوود اگر مردی از دنیا رحلت مینمود یا کشته میشد همسر او دیگر با کسی ازدواج نمیکرد. و نخستین کسی که از طرف خداوند مأمور شد که با همسر شخصی که کشته بود ازدواج کند داوود علیه السلام بود. پس چون اوریا کشته شد داوود با همسر او بعد از گذشتن عدّه ازدواج نمود و این چیزی بود که برای مردم نسبت به اوریا ناگوار و تلخ آمد.
«و تخشی النّاس واللّه أحقّ ان تخشیه» یعنی فی نفسک، و انّاللّه عزّوجّل ماتولّی تزویج أحد من خلقه الاّتزویج حوّا من آدم علیه السلام و زینب من رسولاللّه صلی الله علیه وآله بقوله «فلمّا قضی زیدمنها و طرا زوّجناکها» الایة (الاحزاب. الایة 37. الوطر بالتحریک: الحاجة. قضی منه وطره: نال منه بغیته) و فاطمة من علیّ علیه السلام ، قال: فیکی علیّ بن محمّد بن الجهم، فقال: یابنرسول اللّه أتا تائب الی اللّه عزّوجّل من أن أنطق فی أنبیاءاللّه علیهم السّلام بعد یومی هذا الاّبما ذکرته. (العیون ج1/192).
و اما] بیان] سخن خداوند درباره پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله که فرمود: (وَ تُخفی فی1) (1)یابن رسولاللّه فما قصّته مع أوریا؟ فقال الرّضا علیه السلام انّ المرأة فیأیّام داود علیه السلام کانت اذامات بعلها أوقتل لاتتزوّج بعده أبدا، و أوّل من أباح اللّه له أن یتزوّج بامرأة قتل بعلها کان داود علیه السلام ، فتزوّج بامرأة أوریالمّا قتل و انقضت عدّتها منه، فذلک الّذی شقّ علیالنّاس (ای علی قبیلته خصوصا علیالنساء منالنّاس) من قبل اوریا، و أمّا محمّد صلی الله علیه وآله و قولاللّه عزّوجلّ: «وتخفی فی نفسک مااللّه مبدیه و تخشی النّاس واللّه أحق أن تخشیه» فانّاللّه عزّوجّل عرّف نبیّه صلی الله علیه وآله أسماء أزواجه فی دار الدّنیا و أسماء أزواجه فی دار الاخرة و أنهّن أمّهات المؤمنین واحدیهنّ من سمّی له زینب بنت جحش وهی یومئذ تحت زیدبن حارثة، فاخفی اسمها فینفسه ولم یبده لکیلا یقول (خ ل «لئلاّیقول») أحد منالمنافقین: انّه قال فیامرأة فی بیت رجل انّها احدی أزواجه من أمّهات المؤمنین و خشی قول المنافقین فقال اللّه عزّوجّل:
نَفْسِکَ مَااللّهُ مُبْدِیهِ و تَخشَی الناسَ وَاللّه أَحقُّ اَنْ تَخْشاهُ)] چنین است:] که خداوند پیامبر خود صلی الله علیه وآله را نسبت به همسران آن حضرت در دنیا و آخرت آگاه نمود و آنان را مادران مؤمنین معرفی فرمود.یکی از همسران آن حضرت زینب دختر جحش بود که در آن وقت همسر زید بن حارثه بود پس رسول خدا صلی الله علیه وآله [حیا نمود] و او را از همسران آینده خود معرفی نفرمود و این به این علت بود که منافقین او را شماتت نکنند و نگویند: یکی از همسران او همسر مرد دیگری است و او چنین زنی را همسر خود میپندارد و چون ترسید که منافقین چنین سخنانی را بگویند خداوند به او فرمود: از مردم ترسیدی، در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی.»
سپس فرمود: «خداوند تزویج هیچ کسی را خود انجام نداد جز تزویج حّوا را به آدم علیه السلام و تزویج زینب دختر جحش را به رسول خدا صلی الله علیه وآله و تزویج فاطمه علیهاالسلام را به علی علیه السلام .»
پس علیّبن محمّدبن جهم از سخنان خود پشیمان و گریان شد و گفت:
ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! من به درگاه خداوند تائب هستم و دیگر درباره پیامبران خدا علیهمالسلام چیزی جز آنچه شما فرمودید را نخواهم گفت.
(1)مرحوم صدوق علیهالرحمه در کتاب عیون از علیّبن محمّدبن جحم نقل
نموده که گوید: من در مجلس مأمون حاضر بودم که مأمون به حضرت رضا علیه السلام گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! آیا اعتقاد شما این نیست که پیامبران خدا علیه السلام معصوم از خطا و گناه هستند؟ امام علیه السلام فرمود: «آری».
مأمون گفت: پس معنای آیه شریفه «فَعَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی» چیست؟
1) (1)مجلس آخر للرضا علیه السلام عندالمأمون فی عصمةالانبیاء علیهمالسّلام العیون: حدّثنا تمیم بنعبداللّه بن تمیم القرشی رضیاللّه عنه قال: حدّثنی أبی عن حمد ان بن سلیمان النیشابوری، عن علی بن محمّد بن الجهم، قال: حضرت مجلس المأمون و عنده الرضا علیّ بن موسی علیهماالسّلام، فقال له المأمون: یابن رسولاللّه ألیس من قولک: انّ الانبیاء معصومون؟ قال: بلی: قال: فما معنی قول اللّه عزّوجّل: «فعصی آدم رَبّه فغوی» (الایات التی وردت فی قصه آدم علیه السلام مذکورة فی سور، منها: البقرة الایة 32 الی 38. و منها: الاعراف. الایة 18 الی 24. و غیرهما من السور. فراجع). فقال علیه السلام : انّ اللّه تبارک و تعالی قال لآدم: «اسکن أنت و زوجک الجنّه و کلامنها رغدا حیث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة» و أشار لهما الی شجرة الحنطة، «فتکونا من الظالمین» و لم یقل لهما: لا تأکلا من هذه الشجرة و لا ممّا کان من جنسها، فلم یقربا تلک الشجرة و لم یأکلا منها،. انّما أکلا من غیرها، لمّا أن وسوس الشیطان الیهما (خ ل (لهماالشیطان) و قال: «مانهیکما ربّکما عن
امام علیه السلام فرمود: «خداوند به آدم فرمود: تو و همسرت حواّء در بهشت ساکن شوید و از نعمتهای آن استفاده کنید و نزدیک این درخت [یعنی درخت گندم[ نروید که اگر چنین کنید به خود ستم کردهاید،] لکن] به آنان نگفت از آن و از آنچه از جنس آن است نخورید. آنان نیز نزدیک آن نرفتند و از آن نخورند ولی چون شیطان آنان را وسوسه نمود و گفت: خداوند شما را از خوردن این درخت نهی نکرده و از نزدیک شدن به غیر آن نهی کرده آنان از آن درخت خوردند و او یعنی شیطان برای آنان سوگند یاد نمود که اگر بخواهید از ملائکه باشید و در بهشت جاوید بمانید من از شما خیر خواهی میکنم که از آن بخورید.
(1)از آن سو آدم و حوّا علیهما السلام تا کنون کسی را که به دروغ به نام خداوند سوگند
1) (1)هذه الشجرة» و انّما ینهیکما أن تقربا غیرها، ولم ینهکما عن الأکل منها (الاّ أن تکونو نا ملکین او تکونا من الخالدین و قاسمهما انّی لکما لمن الناصحین» (روی عن ابی عبداللّه علیه السلام ، قال: لمّا اخرج آدم من الجنّة، نزل جبرئیل علیه السلام فقال: یا آدم الیساللّه خلقک بیده، و نفخ فیک من روحه، و اسجدلک ملائکته، و زوّجک حواّء، منک، و اسکنک الجّنة و اباحهالک و نهاک مشافهة ان لا تاکل من هذه الشجرة فاکلت منها و عصیتاللّه؟! فقال آدم علیه السلام ، یا جبرائیل انّ ابلیس حلف لی باللّه انّه ناصح، فماظننت انّ احدا من الخلق «خلق اللّه خ ل» یحلف باللّه کاذبا) و لم یکن آدم و حوا شاهدا قبل ذلک من یحلف باللّه کاذبا «فدلّیهما بغرور» فاکلا منها ثقة بیمینه باللّه، و کان ذلک من آدم قبل النبوّة، ولمیکن ذلک بذنب کبیر استحقّ به دخول النار، و انّما کان من الصغائر الموهوبة التی تجوز علیالانبیاء قبل نزول الوحیعلیهم، فلمّا اجتباهاللّه تعالی و جعله نبیّا کان معصوما، لایذنب صغیرة و لاکبیرة، قال اللّه عزّوجلّ: «و عصیآدم ربّه فغوی ثُمَّ اجتباه ربّه فتاب علیه فهدی (ط.الایة 12و122). و قال عزّوجلّ :«انّاللّه اصطفی آدم و نوحا و آلابراهیم و آلعمران علی العالمین» (آل عمران الایة 34).
بخورد ندیده بودند پس شیطان آنان را فریب داد و آنها به وسیله سوگند او از آن
شجره خوردند و این قبل از پیامبری آدم بود و گناه کبیرهای نبود که مستحق دخول در آتش شود بلکه از صغایری بود که از پیامبران قبل از نزول وحی بخشوده میشود. و هنگامی که خداوند آدم را به پیامبری برگزید او معصوم بود و هرگز گناه صغیره و کبیرهای از او سر نزد چنانکه خداوند بعد از آیه «فَعَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی) فرمود: (ثمَّ اجْتَباهُ رَبُّه فَتابَ عَلَیهِ فَهدی» [یعنی: و سپس او را برگزید و توبه او را پذیرفت و او را هدایت نمود] و در سوره آل عمران فرمود: «انَاللّهَ اصطَفی آدَمَ و نُوحا و آل عمرانَ عَلی العالمینَ» [یعنی: خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را از بین انسانهای عالم برگزید. [مأمون گفت: معنای سخن خداوند که میفرماید: «فَلَّما آتا هُما صالِحا جَعَلا لَهُ شُرکاءَ فیما آتا هُما» چیست؟
(1)امام علیه السلام فرمود: «حوّاء برای آدم پانصد فرزند پسر و دختر آورد و آنان از قبل
1) (1)فقال له المأمون: فما معنی قول اللّه عزّوجلّ: «فلمّا آتا هما صالحا جعلاله شرکاء فیماآتاهما» (الاعراف، الایة 190) فقال له الرضا علیه السلام انّ حوّاء و لدت لآدم خمس مأة بطن ذکرا و أنثی، و انّ آدم علیه السلام و حواّء عاهدااللّه عزّوجلّ و دعواه، و قالا: «لئن آتیتنا صالحا لنکوننّ من الشاکرین فلمّا آتیهما صالحا» من النسل خلقا سوّیا بریأً من الزمانة (ای بریأً طاهرا صحیحا من الآفة. الزمانة: آفة فی الحیوانات.) والعاهه و کان ماآناهما صنفین، صنفا ذکرانا و صنفا أناثا، فجعل الصنفان للّه تعالی ذکره شرکاء فیما آتا هما، و لم یشکراه کشکرأبو یهماله عزّو جلّ قال، اللّه تبارک و تعالی: «فتعالیاللّه عمّایشرکون» (الاعراف. الآیه 190. فی تفسیر علی بنابراهیم: قال جعلا للحارث نصیبا فی خلقاللّه و لم یکن اشرکا ابلیس فی عبادةاللّه «انتهی». کان اسم الابلیس عندالملائکة هوالحارث.)
با خدای خود عهد کرده بودند که اگر خداوند فرزند صالح و سالمی که آفت و نقصی در او نباشد به آنان بدهد شاکر او باشند لکن فرزندان آنان که نیمی پسر و نیمی دختر بودند برای خدا شریک پنداشتند و همانند پدر و مادر خود شاکر او نبودند بنابراین مقصود از «جَعَلا لَهُ شُرکاءَ فیما آتاهُما» آن دو صنف از فرزندان آدم هستند که همانند پدر و مادر خود موحّد و شاکرنبودند و مقصود، آدم و حواء نیستند.»
پس مأمون گفت: من گواهی میدهم که شما به حق فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله هستید.
(1)سپس گفت: معنای این آیه «فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَیْلُ رَأی کوکبا قالَ هذا رَبّی» چیست؟ و برای چه حضرت ابراهیم علیه السلام چون به ستاره نگاه نمود گفت: این پروردگار من است؟[مگر یقین به خدای خود نداشت؟] امام علیه السلام فرمود :«این بدان علت بود که ابراهیم علیه السلام چون از مخفی گاه خود بیرون آمد و بین مردم قرار گرفت و موظف گردید که رسالت خود را انجام دهد ناگزیر با سه گروه از مردم مشرک برخورد نمود. گروهی ستاره زهره را میپرستیدند و گروهی ماه را و گروهی
1) (2)فقال المأمون: أشهد أنّک ابن رسولاللّه صلی الله علیه وآله حقّا، فاخبرنی عن قول اللّه عزّوجلّ فی حقّ ابراهیم علیه السلام : «فلمّا جنّ علیه اللیل رأی کوکبا قال هذاربیّ»(الانعام، الایة 76. والایات المشار الیها فی المتن المربوطة بقصّة ابراهیم مذکورة فی سورة الانعام الایة 76، الی 83 قال فی الصحاح: جنّ و اجنّ بمعنی و یقال: جنّ: ستره بظلامه. و الکوکب کان الزهره او المشتری.) فقال الرّضا علیه السلام :
خورشید را.
و انمّا تحقّ العبادة لخالقها و خالق السموات و الارض، و کان ما احتجّ به علی قومه ممّا ألهمه اللّهتعالی و أتاه کما قالاللّه عزّوجلّ: «وتلک حجتّنا آتیناها ابراهیم علی قومه» فقال المأمون: للّه درّک یابن رسولاللّه، فاخیرنی قول ابراهیم علیه السلام : «ربّ أرنی کیف تحیی الموتی قال أولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئنّ قلبی»(البقره. الایة.) قال الرّضا علیه السلام :
انّ للّه تبارک وتعالی کان أوحی الی ابراهیم علیه السلام : انّی متخّذ من عبادی خلیلاً ان سألنی احیاء الموتی أجبته فوقع فی نفس ابراهیم: انّه ذلک الخلیل، فقال: «ربّ أرنی کیف تحی الموتی قال اولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئنّ قلبی» علی الخلّة، قال: «فخذ أربعة من الطیر فصرهنّ الیک ثُمَّ اجعل علی کلّ جبل منهنّ جزءً ثُمَّ ادعهنّ یأتینک سعیا و اعلم انّاللّه عزیز حکیم»
و چون شب فرا رسید و ابراهیم ستاره زهره را دید گفت: این است پروردگار من و این از روی انکار و تعریض به آنان بود، و چون آن ستاره پنهان شد ابراهیم علیه السلام گفت: من خدایی را که افول و غروب کند دوست ندارم؛ چرا که افول و غروب از صفات مخلوق است نه از صفات خالق.و چون ماه را مشاهده کرد و آن روشنتر از ستاره بود باز از روی انکار و اعتراض گفت: این است پروردگار من، و چون ماه نیز غروب نمود گفت: اگر پروردگار من مرا هدایت نکند من از گمراهان خواهم بود.
1) (1)انّ ابراهیم علیه السلام وقع الی ثلثة اصناف صنف یعبد الزهره، وصنف یعبد القمر، وصنف یعبد الشمس، و ذلک حین خرج من السرب (السرب بالتحریک: الکهف و البیت تحت الارض و حجر الوحشی و القناة.) الّذی أخفی فیه «فلمّا جنّ علیه الیل» فرأی الزهرة، قال: «هذاربیّ» علی الانکار والاستخبار، «فلمّا افل» الکوکب «قال لاأحبّ الآفلین» لاّن الافول من صفات المحدث، لامن صفات القدم «فلمّا رای القمر بازغا قال: هذاربّی» علی الانکار والاستخبار: «فلمّا افل قال: لئن لم یهدنی ربیّ لاکوننّ من القوم الضالّین» یقول: لولم یهدنی ربّی لکنت من القوم الضالّین فلمّا أصبح «ورای الشمس بازغة قال: هذاربّی هذااکبر» من الزهرة و القمر علی الانکار و الاستخبار، لاعلی الاخبار و الاقرار «فلمّا افلت» قال للاصناف الثلثة من عبدة الزهرة و القمر و الشمس: «یاقوم انّی بریء ممّا تشرکون انیّ وجّهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا و ما أنا من المشرکین» و انّما أراد ابراهیم علیه السلام بما قال ان یبیّن لَهم بطلان دینهم و یثبت عندهم انّ العبادة لاتحقّ لما کان(خل «لمن کان») بصفة الزهرة و القمر و الشمس،
(1)و چون صبح شد و ابراهیم علیه السلام خورشید را مشاهده نمود گفت: این است پروردگار من، چرا که این از زهره و ماه بزرگتر است، و چون خورشید نیز غروب نمود ابراهیم علیه السلام به قوم خود که ستاره و ماه و خورشید را میپرستیدند گفت: ای مردم! من از عبادت شرکآمیز شما بیزار هستم و من در عبادت خود به خدایی که خالق آسمانها و زمین است توجه خواهم نمود و من دین مستقیم و حنیف را برگزیدم و از مشرکان نخواهم بود.
هدف ابراهیم علیه السلام از این سخنان تبیین و اظهار بطلان دین قوم خود بود و
1) (2)فاخذ ابراهیم علیه السلام نسرا و طاووسا و بطّا و دیکا، فقطّعهنّ و خلّطهنّ، ثُمَّ جعل علی کلّ جبل من الجبال التی حوله و کانت عشرة منهنّ جزء، و جعل مناقیرهنّ بین أصابعه، ثُمَّ دعاهنّ بأسمائهنّ و وضع عنده حبّا وماءً، فتطابرت تلک الاجزاء بعضها الی بعض حتّی استوت الأ بدان، و جاء کلّ بدن حتّی انضمّ الی رقبته و رأسه،
میخواست اثبات کند که عبادت ستاره و ماه و خورشید صحیح نیست و باید خالق آنها را که خالق آسمانها و زمین است عبادت نمود و این سخنان را خداوند به ابراهیم علیه السلام الهام نمود همانگونه که در انتهای این آیات آمده است (وَ تلکَ حُجَّتُنا آتَیْناها ابراهیمَ عَلی قَومِهِ) [ یعنی: این سخنان حجتی بود که ما به ابراهیم آموختیم تا قوم خود را هدایت کند.]
مأمون گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! حقا که به حق سخن گفتی. و سپس گفت: معنای آیه شریفه «رَبِّ اَرِنی کَیْفَ تُحییِ الموتی قالَ اَوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی و لکن لِیَطْمَئنَّ قَلبی» چیست؟ مگر ابراهیم علیه السلام یقین به احیای اموات نداشته که چنین سؤالی نموده است؟
(1)حضرت رضا علیه السلام فرمود: «خداوند به ابراهیم علیه السلام وحی نمود که من برای خود
1) (1)فخلیّ ابراهیم علیه السلام عن مناقیرهنّ، فطرن، ثُمَّ و قعن فشربن من ذلک الماء و التقطن من ذلک الحبّ و قلن: یا نبیّاللّه أحییتنا، أحیاکاللّه فقال ابراهیم: بل اللّه یحیی و یمیت و هو علی کلّ شیءٍ قدیر قال المأمون: بارک اللّه: فیک یاأبا الحسن، فأخبرنی عن فولاللّه عزّوجلّ: «فوکزه موسی فقضی علیه قال هذا من عمل الشیطان (القصص.الایة 15) قال الرضا علیه السلام : انّ موسی دخل مدینة من مدائن فرعون علی حین غفلة من أهلها و ذلک بین المغرب و العشاء (و هو وقت الغفلة و تسمّی النافلة فیها غفیلة) «فوجد فیها رجلین یقتتلین هذا من شیعته و هذا من عدوّه فاستغاثه الّذی من شیعته علی الّذی من عدوّه» فقضی موسی علی العدوّ و بحکماللّه تعالی ذکره«فوکزه» فمات «قال هذا من عمل الشیطان یعنی الاقتتال الذی کان وقع بین الرجلین لامافعله موسی علیه السلام من قتله «انّه» یعنیالشیطان «عدوّ مضلّ مبین»
خلیلی انتخاب خواهم نمود که اگر از من درخواست زنده نمودن مردگان را بکند او را اجابت خواهم کرد. پس حضرت ابراهیم علیه السلام فکر کرد که خودش خلیل خدا میباشد، از این رو گفت: خدایا، به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده میکنی؟ خداوند به او فرمود: مگر ایمان نیاوردهای؟ ابراهیم علیه السلام گفت:
آری لکن میخواهم قلبم مطمئن گردد که من خلیل تو هستم. پس خطاب شد: ای ابراهیم، چهار پرنده را بگیر و ذبح کن و آنها را مخلوط نما و هر قسمتی از آن را بالای کوهی قرار ده، سپس آنان را صدا کن همگان با سرعت پروار خواهند نمود و نزد تو خواهند آمد و بدان که خداوند، عزیز و غالب و حکیم است.
(1)پس ابراهیم علیه السلام نسر و طاووس و اردک و خروس را گرفت و ذبح نمود و کوبید و همه را مخلوط کرد و سپس ده قسمت نمود و هر قسمتی را بر سر کوهی
1) (1)فقال المأمون: فما معنی قول موسی «ربّ انیّ ظلمت ففسی فاغفرلی» قال: یقول: انّی وضعت نفسی غیرموضعها بدخولی هذه المدینة «فاغفرلی» ای استرنی من أعدائک لئلاّ یظفروا بی فیقتلونی «فغفرله انّه هو الغفور الرحیم» قال موسی علیه السلام «ربّ بماأنعمت علیّ» من القوّة حتّی قتلت رجلاً بوکزةٍ «فلن اکون ظهیرا للمجرمین» بل اجاهد فی سبیلک بهذه القوّة حتّی ترضی «فاصبح» موسی علیه السلام فی المدینة «خائفا یترقّب فاذا الّذی استنصره بالامس یستصرخه» علی آخر «قال له موسی انّک لغوّی مبین» قاتلت رجلاً بالامس و تقاتل هذا الیوم، لاوذینک و أرادأن یبطش به (البطش: الاخدبعنف) «فلمّا أرادان یبطش بالذی هو عدوّلهما» و هو من شیعته، قال: یا موسی اتریدان تقتلنی کما قتلت نفسا بالأمس ان ترید الاّ أن تکون جبّارا فیالارض و ما ترید أن تکون من المصلحین» قال المأمون:
قرار داد و منقارهای آنان را به دست خود گرفت و آب و دانه فراهم نمود و هر کدام
آنها را با نام خود صدا زد پس آن اجزاء از سر کوهها پرواز کردند و به همدیگر پیوستند تا بدنهای آنان کامل گردید و هر کدام نزد ابراهیم آمدند و ابراهیم علیه السلام منقارهای آنان را رها نمود و چون کامل گردیدند نشستند و از آن آب و دانهها خوردند و به ابراهیم علیه السلام گفتند: ما را زنده کردی، خدا تو را زنده کند. ابراهیم علیه السلام فرمود: بلکه خداست که زنده میکند و میمیراند و اوست که بر هر چیزی قادر و تواناست.» مأمون گفت: بارکاللّه فیک یا اباالحسن!
سپس گفت: مقصود از آیه «فَوَکَزَهُ مُوسی فَقَضی عَلَیْهِ قالَ هذا مِن عَمَلِ الشَیْطان» چیست؟
(1)امام علیه السلام فرمود: «حضرت موسی علیه السلام ناشناخته وارد شهری از شهرهای
1) (1)جزاک اللّه عن انبیاءه خیرا یا ابالحسن فمامعنی قول موسی علیه السلام لفرعون «فعلتها اذا و أنا من الضالّین» (الشعراء الایة20) قال الرضا علیه السلام : انّ فرعون قال لموسی لمّا أتاه: «وفعلت فعلتک التی فعلت و انت من الکافرین» بی «قال» موسی: «فعلتها اذا و انا من الضالیّن» عن الطریق بوقوعی الی مدینة من مدائنک، «ففررت منکم لمّاخفتکم فوهب لی ربیّ حکما و جعلنی من المرسلین» و قد قال اللّه عزّ و جلّ لنبیّه محمّد صلی الله علیه وآله : «ألم یجدک یتیما فآوی» (الضحی. الایة6) یقول: ألم یجدک و حیدا فآوی (ای کنت ملاذا و معاذا للنّاس) الیک النّاس «ووجدک ضالاًّ» یعنی عند قومک «فهدی» ای هدیهم الی معرفتک (خل«فهدیهم لمعرفتک») «و وجدک عائلا فاغنی» یقول: أغناک بان جعل دعائک مستجابا، قال الماأمون: بارکاللّه فیک یابن رسولاللّه، فمامعنی قولاللّه عزّوجلّ: «فلمّا جاء موسی لمیقاتنا و کلّمه ربّه قال ربّ أرنی انظر الیک قال لن ترانی» (الاعراف. الایة 142) کیف یجوز أن یکون کلیماللّه موسی بنعمران علیه السلام لا یعلم انّ اللّه تبارک و تعالی ذکره لایجوز علیه الرؤیة حتّی یسأله هذاالسؤال؟
فرعون شد و آن در هنگام مغرب و عشا بود. پس دید که یکی از پیروانش با مردی قبطی در جنگ و ستیز است [در این میان] آن مردی که دوست حضرت موسی علیه السلام بود از موسی استمداد نمود و حضرت موسی به حکم الهی مشتی بر آن قبطی زد و او هلاک شد و فرمود: این عمل، یعنی جنگ این دو، از ناحیه شیطان و به وسوسه او بود نه این که عمل موسی از ناحیه شیطان بود همانا شیطان دشمن گمراه کننده آشکاری است.»
مأمون گفت: پس معنای«ربّ انّی ظَلمْتُ نَفسی فَاغفرلی» چیست؟ امام علیه السلام
فرمود:«مقصود این است که موسی گفت: من نباید وارد این شهر میشدم. خدایا، مرا از دشمنان مستور نما که اگر مرا بیابند مرا خواهند کشت. خداوند نیز دعای او را مستجاب نمود و او را از چشم دشمن مستور کرد و البته او رحیم و غفور است.
(1)پس موسی علیه السلام به خدای خود گفت: پروردگارا، حال که به من قوت و توان
1) (1)فقال الرّضا علیه السلام : انّ کلیماللّه موسیبنعمران علیه السلام علم انّاللّه تعالی أعزّ (خل«منزّه») ان یری بالابصار، ولکنّه لمّاکلّمه اللّه عزّوجلّ و قرّبه نجیّا، رجع الی قومه فأخبرهم انّ اللّه عزّوجلّ کلّمه و قرّبه و ناجاه فقالوا:«لن نؤمن لک «حتّی نستمع کلامه کما سمعت و کان القوم سبعمأة ألف رجل فاختار منهم سبعین ألفا، ثُمَاختار منهم سبعة آلاف، ثُمَّ اختار منهم سبعمأةٍ، ثُمَّ اختار منهم سبعین رجلاً لمیقات ربّهم فخرج بهم الی طور سیناء، فاقامهم فی سفح الجبل و صعد موسی الی الطور و سئلاللّه تعالی: ان یکلّمه، و یسمعهم کلامه. فکلّمه اللّه تعالی ذکره و سمعوا کلامه من فوق وأسفل و یمین و شمال و وراء و أمام، لانّاللّه عزّوجلّ أحدثه فی الشجرة (خ«الزیتونة») (2)وجعله منبعثا منها حتّی سمعوه من جمیع الوجوه فقالوا: «لن نؤمن لک» بأن هذا الذی سمعناه کلاماللّه:«حتّی نریاللّه جهرةً فلمّا قالوا هذا القول العظیم واستکبروا وعتوا بعثاللّه عزّوجلّ علیهم صاعقة، فاخذتهم بظلمهم، فماتوا، فقال موسی: یا ربّ ما أقول لبنی اسرائیل اذا رجعت الیهم و قالوا: انّک ذهبت بهم فقتلتهم؟! لانّک لم تکن صادقا فیما ادّعیت من مناجاتاللّه عزّوجلّ ایّاک؟
دادی و با یک مشت آن مرد قبطی را کشتم با تو عهد میکنم که هرگز یار مجرمین نباشم بلکه با این قوه و توان در راه تو جهاد نمایم تا خشنود شوی.
و چون موسی علیه السلام در صبحگاه با ترس و هراس در آن شهر حرکت میکرد بار دیگر آن شخص شیعی را دید که با شخص دیگری درگیر است و چون از موسی فریادرسی نمود موسی علیه السلام به او فرمود: تو در اشتباه هستی [نه کار دیروز تو صحیح بود و نه کار امروز تو] و چون خواست به او حمله کند آن مرد شیعی گفت: آیا میخواهی هم چنانکه دیروز یک نفر را کشتی امروز نیز مرا بکشی؟! پس تو میخواهی در روی زمین ستمگر باشی و نمیخواهی از مصلحین باشی؟!» مأمون گفت: یا اباالحسن! خدا از ناحیه پیامبران به تو جزای خیر بدهد.
(2)سپس گفت: معنای آیه «فَعَلتُها اذا وَ أَنَا مِنَ الضّالینَ» چیست؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «چون موسی علیه السلام نزد فرعون رفت فرعون به او گفت: تو سابقا یکی از پیروان ما را کشتی و نسبت به مقام ما کافر بودی. موسی علیه السلام فرمود: آن وقت من در
اثر گم کردن راه به یکی از شهرهای تو داخل شدم[و آن حادثه رخ داد] و سپس چون
ترسیدم فرار کردم[و به مدین نزد شعیب رفتم و در بازگشت] خداوند مرا از پیامبران قرار داد و حکمی از طرف او به من ارزانی شد.»
سپس حضرت رضا علیه السلام فرمود: «خداوند به پیامبر اسلام حضرت محمّد صلی الله علیه وآله نیز فرمود: آیا یتیم و تنها نبودی و خدا تو را پناه داد و مردم را گرد تو جمع نمود؟ و آیا تو به عقیده قوم خود[که مشرک و بتپرست بودند] گمراه نبودی و خدا آنان را به وسیله تو هدایت نمود؟ و آیا صاحب عائله نبودی و خداوند تو را بی نیاز نمود و دعای تو را مستجاب کرد؟»
(1)مأمون گفت: خدا شما را برکت دهد، ای فرزند رسول خدا! سپس گفت: مقصود از آیه «فَلمَّا جاءَ مُوسی لِمیقاتِنا وَ کَلَّمهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرنی أنظُر الَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی» چیست؟ و چگونه ممکن است موسی کلیماللّه علیه السلام نداند که خداوند را امکان رؤیت نیست تا اینکه چنین سؤالی را مطرح ننماید؟
حضرت رضا علیه السلام فرمود: در همان آغاز حضرت موسی کلیماللّه دانسته بود که خداوند منزه از این است که با چشم دیده شود لکن چون به میقات رفت و خداوند با او تکلّم نمود و به چنین قربی او را مشرف گرداند موسی علیه السلام در بازگشت، به قوم
1) (1)فاحیا هم اللّه و بعثهم ، معه فقالوا: انّک لوسئلتاللّه أن یریک ننظر الیه لأ جابک، و کنت تخبرنا کیف هو؟ نعرفه حقّ معرفته؟ فقال موسی: یا قوم انّاللّه تعالی لایری بالابصار و لاکیفیّة له، و انّما یعرف بآیاته و یعلم باعلامه، فقالوا:«لن نؤمن لک» حتّی تسئله، فقال موسی: یاربّ انّک قد سمعت مقالة بنیاسرائیل و أنت أعلم بصلاحهم، فاوحی اللّهجلّجلاله (خل «فاوحی اللّه تعالی الیه»): یا موسی سلنی ماسئلوک، فلن أؤ اخذک بجهلهم، فعند ذلک قال موسی علیه السلام :
خود خبر داد که خداوند با او سخن گفته و به قرب خدا و مناجات الهی رسیده است. پس قوم او که هفتصد هزار مرد بودند گفتند: ما به تو ایمان نخواهیم آورد تا همانند تو سخن خدا را بشنویم.
(1)پس موسی علیه السلام از بین آنان هفتاد هزار را انتخاب نمود و از میان آنها هفت هزار و از هفت هزار هفتصد نفر را انتخاب نمود و از بین هفتصد نفر هفتاد نفر را برای میقات پروردگار و مناجات با خداوند انتخاب نمود و آنان را به کوه طور برد و در پایین کوه نگهداشت و خود به کوه طور رفت و از خدا خواست که با او سخن بگوید و آنان بشنوند و چون خداوند با موسی علیه السلام سخن گفت آن هفتاد نفر سخن خدا را از بالا و پایین و طرف راست و چپ و جنوب و شمال شنیدند و خداوند صدا را در آن درخت زیتون ایجاد نمود و از آن به اطراف پخش شد.
(2)پس قوم موسی علیه السلام گفتند: ماباور نخواهیم کرد که آنچه شنیدیم از ناحیه خدا
1) (2)«ربّ أرنی انظر الیک قال لن ترانی و لکن انظر الی الجبل فان استقرّ مکانه» و هو یهوی «فسوف ترانی فلمّا تجلّی ربّه للجبل» بآیة من آیاته «جعلهادکّا و خرّ موسی صعقا فلمّا أفاق قال سبحانک تبت الیک» یقول: رجعت الی معرفتی بک عن جهل قومی «و أنا أوّل المؤمنین» منهم بانّک لاتری، فقال المأمون: للّه درّک یا أباالحسن، فأخبرنی عن قول اللّه عزّوجلّ: «ولقد همّت به و همّ بهالولاان رأی برهان ربّه» (یوسف. الایة 24) فقال الرّضا علیه السلام :
2) (1)لقد همّت به، و لولاأن رأی برهان ربّه لهمّ بها کما همّت به، لکنّه کان معصوما، والمعصوم لایهمّ بذنبٍ و لا یأتیه. و لقد حدّثنی أبی، عن أبیه الصّادق علیه السلام انّه قال، همّت بأن تفعل، وهمّ بأن لایفعل، فقال المأمون: للّه درّک یا أباالحسن فاخبرنی عن قول اللّه عزّوجلّ: «وذالنون اذذهب مغاضبا فظنّ ان لن نقدرعلیه فقال الرضا علیه السلام ذلک یونس بن متی علیه السلام ذهب مغاضیا لقومه، فظنّ بمعنی استیقن «أن لن نقدر علیه» ای لن نضیّق علیه رزقه، و منه قوله عزّوجلّ: «و اما اذا ما ابتلیه فقدر علیه رزقه» (الفجر. الایة16.) او ضیّق و قتّر
باشد تا این که او را به چشم ببینیم و چون چنین سخن بزرگی را گفتند و از تسلیم به کبر و سرکشی بازگشتند خداوند عذابی فرستاد و آنان را هلاک نمود. پس موسی علیه السلام گفت: خدایا، من در بازگشت در پاسخ بنی اسرائیل چه بگویم اگر بگویند تو آنان را بردی و هلاک نمودی و در ادعای مناجات با خدا راستگو نیستی؟ پس خداوند آنان را زنده نمود و همراه او فرستاد بنی اسرائیل گفتند: اگر از خدای خود سؤال میکردی که ما نیز او را ببینیم تو را اجابت مینمود و ما به حق معرفت او میرسیدیم!
حضرت موسی علیه السلام فرمود: خداوند هرگز با چشم دیده نمیشود و برای او کیفیتی نیست که قابل رؤیت باشد و تنها با آیات و نشانهها شناخته میشود.بنی اسرائیل گفتند: ما سخنان تو را نمیپذیریم تا اینکه این درخواست را از او بکنی. حضرت موسی علیه السلام گفت: پروردگارا، تو سخن بنی اسرائیل را شنیدی و به صلاح
آنان داناتری. خطاب شد: خواسته آنان را از من بخواه من تو را به واسطه جهالت آنان مؤاخذه نمیکنم. پس موسی علیه السلام گفت:
(1)خدایا، چنان کن که من تو را ببینم. خطاب شد: تو هرگز نمیتوانی مرا ببینی
1) (1)«فنادی فی الظلمات» ای ظلمة اللیل و ظلمة البحر و ظلمه بطن الحوت: ان لااله الاّ انت سبحانک انّی کنت من الظالمین بترکی مثل هذه العبادة التی قدفرّغتنی (خل«قرّت عینی») لها فی بطن الحوت، فاستجاب اللّه له، و قال عزّوجلّ: «فلولا انّه کان من المسبّحین للبث فی بطنه الی یوم یبعثون» (الصافات. الایة 143 و 144) فقال المأمون: للّه درّک یاأباالحسن فاخبرنی عن قولاللّه عزّوجلّ: «حتّی اذااستیأس الرسل و ظنّواانّهم قد کذبو اجائهم نصرنا» (یوسف. الایة110)
و لکن به این کوه نظر کن، اگر در جای خود ثابت ماند و متلاشی نشد تو مرا خواهی دید و چون خداوند به آیهای از آیات خود در کوه متجلی شد کوه متلاشی گردید و موسی علیه السلام به رو[به زمین] افتاد و غش نمود و چون به خود آمد گفت: خدایا، تو منزه هستی از این که[مانند مخلوق خود] به چشم دیده شوی. من از جهالت قوم خود به درگاه تو توبه میکنم و به همان معرفتی که نسبت به تو داشتهام باز میگردم و من نخستین مؤمن به تو هستم که میدانم ذات مقدس تو به چشم دیده نخواهد شد.»
مأمون گفت: چقدر زیبا و به حق سخن گفتی یااباالحسن! سپس گفت: مقصود خداوند از آیه «و لَقَد هَمَّتْ بِهِ وَ هَّمَ بِها لولا اَنْ رأی برهان رَبِّه»چیست؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود:«همّت زلیخا در آن اتاق خلوت انجام گناه بود و حضرت یوسف علیه السلام نیز اگر مورد عنایت خداوند نبود و معصوم نمیبود که معصوم هرگز همت به گناه نمیورزد او هم همت به گناه مینمود.» سپس فرمود:«پدرم موسیبن جعفر، از پدر خود امام صادق علیه السلام نقل نمود که فرمود:«زلیخا همت میکرد که مرتکب گناه شود و یوسف علیه السلام همت مینمود که مرتکب گناه نشود.» مأمون گفت: چه زیبا و به حق سخن گفتی!
(1)سپس گفت: مرا از معنای آیه «و ذالّنون اذْ ذَهَبَ مُغاضِبا فَظَنِّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ
عَلَیْهِ» آگاه فرمایید.
امام علیه السلام فرمود: «مقصود، یونس بن متی علیه السلام میباشد که با خشم از قوم خود جدا شد[و چون به دریا افتاد و در شکم ماهی رفت] یقین نمود] مظنه در این آیه به معنای یقین است] که خداوند در روزیِ او مضیقه و سختی قرار نخواهد داد- چنانکه خداوند از روی آزمایش برای بعضی سختی معیشت قرار میدهد- پس یونس در تاریکی شب و تاریکی دریا و تاریکی شکم ماهی گفت:
(2)خدایا، پروردگاری جز تو نیست و تو منزه از هر عیبی هستی و همانا من به خود ستم نمودم که در همه حالات همانند الان که مرا فراغت عبادت و تسبیح
1) (2)قال الرضا علیه السلام یقول اللّه عزّوجلّ: «حتّی اذااستیأس الرسل» من قومهم و ظنّ قومهم انّ الرسل قد کذبوا جاء الرسل نصرنا، فقال المأمون: للّه درّک یا اباالحسن، فاخبرنی عن قول اللّه عزّوجلّ: «لیغفرلک اللّه ماتقدّم من ذنبک و ماتأخّر (الفتح. الایة2) قال الرضا علیه السلام : لم یکن أحد عند مشرکی أهل مکّة أعظم ذنبا من رسولاللّه علیه السلام ، لانّهم کانوا یعبدون من دون اللّه ثلمأة و ستّین صنما، فلمّا جآءهم صلی الله علیه وآله بالدعوة الی کلمة الاخلاص، کبر ذلک علیهم و عظم، قالوا:
2) (1)أجعل الآلهة الها واحدا انّ هذا لشییء عجاب وانطلق الملأ منهم ان امشوا و اصبروا علی آلهتکم انّ هذا لشییء یُراد ما سمعنا بهذا فی الملّة الآخرة ان هذا الاّاختلاق» (ص. الایة 5 و 6و 7) فلمّا فتح اللّه عزّوجلّ علی نبیّه صلی الله علیه وآله مکّة، قال له: یا محمّد: «انا فتحنالک» مکّة «فتحا مبینا لیغفر لک اللّه ما تقدّم من ذنبک و ماتاخّر» عند مشرکی أهل مکّة بدعائک الی توحیداللّه فیما تقدّم و ما تأخّر، لأنّ مشرکی مکة اسلم بعضهم و خرج بعضهم عن مکّة و من بقی منهم لم یقدر علی انکار التوحید علیه، اذا دعا النّاس الیه، فصار ذنبه عندهم فی ذلک مغفورا بظهوره علیهم.
دادی- تو را عبادت و تسبیح نکردم. پس خداوند دعای یونس را مستجاب نمود] و او را نجات داد] و فرمود: اگر نبود که یونس اهل عبادت و تسبیح بود ما قبر او را تا قیامت در شکم آن ماهی قرار میدادیم.»
(1)مأمون گفت: حقّا که به حق سخن گفتی، یااباالحسن! آن گاه گفت: یا اباالحسن! معنای این آیه «حَتی اِذا اسْتَیْأَس َ الرُسُلُ و ظَنّوا أَنَّهم قَد کِذُبوا جائَهُم نَصرنُا» را برای من بیان کنید.
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «مقصود این است که پیامبران چون از قوم خود
ناامید شدند و قوم آنان گمان کردند که آنها تکذیب شدند نصرت و یاری خداوند برای آنان فرا رسید.» مأمون گفت: حقا به حق سخن گفتی!
سپس گفت: یااباالحسن! معنای آیه شریفه «لِیَغْفِرَ لَکَ اللّهُ ما تَقَّدمَ مِنْ ذَنْبِکَ و ما تَأَخرَّ» چیست؟
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «گناه هیچ کس نزد مشرکین مکّه بزرگتر از رسول خدا صلی الله علیه وآله نبود چرا که آنها سیصد و شصت بت را عبادت میکردند و چون پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله آنها را دعوت به توحید و عبادت خدای یگانه نمود برای آنان ناگوار گردید و گفتند: آیا این صحیح است که او به جای سیصد و شصت خدایی که ما
1) (2)فقال المأمون: للّه درّک یا أباالحسن، فاخبرنی عن قولاللّه عزّوجلّ: «عفااللّهعنک» (التوبة، الایة43) لم أذنت لهم؟ قال الرضا علیه السلام : هذاممّانزل: «بایّاک اعنی و اسمعی یا جاره» خاطباللّه عزّوجلّ بذلک نبیّه وأرادبه أمتّه، و کذلک قوله: تعالی «لئن اشرکت لیحبطنّ عملک و لنکونن من الخاسرین» (الزمر، الایة 65) و قوله عزّوجلّ: «ولولا ان ثبّتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا» (الاسراء،الایة 74)
داریم یک خدا قرار دهد؟ البته آن شگفتآور است. سپس عدهای از آنان گفتند: بروید و بر عبادت خدایان خود شکیبا باشید همانا این تصوری بیش نیست و چنین چیزی را ما تا کنون نشنیدهایم.
(1)و چون خداوند مکّه را برای پیامبر خود صلی الله علیه وآله فتح نمود به او فرمود: ما فتح و پیروزی آشکاری را نصیب تو کردیم تا این که خطاهای گذشته و آینده تو نزد اهل مکّه که آنها را دعوت به توحید میکردی و میکنی بخشوده شود چراکه مشرکین مکّه بعضی مسلمان شدند و بعضی از مکّه خارج گردیدند و اگر عدهای هم در مکّه بودند قدرت این که در مسأله توحید با رسول خدا صلی الله علیه وآله مبارزه کنند را نداشتند و گناه آن حضرت نزد آنان با فتح مکّه بخشوده گردید] نه این که رسول خدا صلی الله علیه وآله خود گناهی داشت و بخشوده شد].» مأمون گفت: چه زیبا و به حق سخن گفتید!
مأمون سپس گفت: مقصود از آیه «عَفَا اللّهُ عَنْکَ لِمَ أذِنْتَ لَهُم» چیست؟
(2)امام علیه السلام فرمود: «این از قبیل «به در میزنم که دیوار بشنود» میباشد. خداوند
1) (1)قال: صدقت یابن رسولاللّه علیه السلام فاخبرنی عن قول اللّه عزّوجلّ: «واذتقول للذی أنعماللّه علیه و أنعمت علیه امسک علیک زوجک و اتقّ اللّه و تخفی فی نفسک مااللّه مبدیه و تخشی النّاس و اللّه أحقّ أن تخشاه»؟ (الاحزاب، الایة37) قال الرضا علیه السلام : انّ رسول اللّه صلی الله علیه وآله قصد دار زیدبن حارثه بن شراحیل الکلبی فی أمرأراده، فرأی امرأته تغتسل، فقال لها: سبحان الّذی خلقک! و انّما أراد بذلک تنزیه الباری عزّوجلّ عن قول من زعم انّ الملئکة بنات اللّه، فقال اللّه، عزّوجلّ: أافاصفیکم ربّکم بالبنین واتّخذ من الملئکة اناثا انّکم لتقولون قولاً عظیما» (الاسراء، الایة40)
2) (2)فقال النبیّ: لمّارآها تغتسل: سبحان الّذی خلقک أن یتّخذله ولدا، یحتاج الی هذا التطهیر والاغتسال، فَلَمّا عاد زید الی منزله أخبرته امرأته بمجییء رسولاللّه صلی الله علیه وآله ، و قوله لها: سبحان الّذی خلقک! فلم یعلم زید ما أرادبذلک و ظنّ انّه قال ذلک لما أعجبه من حسنها، فجآء الی النّبیّ علیه السلام و قال له: یا رسولاللّه صلی الله علیه وآله انّ امرأتی فی خلقها سوء، و انّی أریدطلاقها، فقال له النّبیّ صلی الله علیه وآله : «أمسک علیک زوجک و اتقّاللّه» و قد کاناللّه عزّوجلّ عرفّه عدد أزواجه، و انّ تلک المرأة منهنّ فاخفی ذلک فی نفسه و لم یبده لزید وخشی الناس ان یقولوا:
رسول خود را خطاب نموده لکن مقصود، امت پیامبر صلی الله علیه وآله است و از همین قبیل است «لَئِنْ أَشرَکتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکونَنَّ مِنَ الخاسِرین» [یعنی: اگر مشرک شوی عمل تو ضایع میگردد و از زیانکاران خواهی شد] و آیه «وَلَولا اَنْ ثبِّتناکَ لَقَد کِدْتَ تَرکَنُ الَیْهِمْ شَیئا قَلیلاً»] یعنی: اگر ما تو را حفظ نمیکردیم نزدیک بود کمی به آنان توجه کنی].»
مأمون گفت: راست گفتی ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! پس مرا از معنای آیه «وَاذْ تَقُولُ لِلذَی أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِ وَاَنْعمْتَ عَلَیْهِ أَمْسَکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتِّقِ اللّهَ وَ تُخفی فی نَفْسِکَ مَااللّهُ مُبْدیهِ وَتَخْشَی الناسَ وَ اللّهُ أحَقُّ أنْ تَخْشاهُ» خبر ده.
حضرت رضا علیه السلام فرمود:«روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله برای کاری به در خانه زیدبن حارثه رفت. و دید که همسر او مشغول غسل کردن است] از بس آن زن زیبا بود[ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: منزّه است خدایی که تو را آفریده و مقصود او تنها تنزیه خداوند بود که بعضی گمان کرده بودند ملائکه دختران خدایند و خداوند در ردّ سخن آنان فرموده: «أَفَأَصْفیکم رَبُّکُمْ بِالبَنینَ وَ اَتّخَذَ مِنَ المَلائکةِ إناثا إنَّکُم لَتَقوُلونَ قولاً عَظیما) [یعنی: آیا خداوند به شما پسر داده و از ملائکه دخترانی برای خود قرار
داده است؟ همانا این سخن شما نسبت به خداوند بسیار بزرگ و (خطرناک) است[ و رسول خدا صلی الله علیه وآله چون همسر زیدبنحارثه را دید که غسل میکند فرمود: منزه است خدایی که تو را آفریده از اینکه برای خود فرزندی قرار دهد و نیاز به تطهیر و غسل داشته باشد.
(1)و چون زیدبن حارثه به منزل خود آمد همسر او آمدن رسول خدا صلی الله علیه وآله و سخن او را به او خبر داد زیدبنحارثه متوجه معنای سخن رسول خدا صلی الله علیه وآله نشد و فکر کرد او از زیبایی همسرش تعجب نموده پس خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد و گفت: یا رسولاللّه! همسر من دارای خویی ناپسند است و من میخواهم او را طلاق بدهم پس رسول خدا صلی الله علیه وآله به او فرمود: «أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتّقِ اللّهَ» از سویی خداوند پیشتر زنهای رسول خدا صلی الله علیه وآله را به آن حضرت معرفی نموده بود و این زن نیز از جمله آنان بود و رسول خدا صلی الله علیه وآله این را پنهان مینمود و برای زیدبن حارثه اظهار نمیکرد و از آن میترسید که [منافقین] بگویند: رسول خدا صلی الله علیه وآله به غلام خود میگوید:
انّ ابن اخیک من أهل بیت النبیّ الّذین قال فیهم النبیّ علیه السلام : «ألا انّ أبرار عترتی و أطایب أرومتی أحلم (احلم النّاس: اعقلهم. الاروم بفتح الهمزة: اصل الشجرة. قال فی الصحاح: الارومة بالضم: الاصل) النّاس صغارا و أعلم النّاس کبارا، فلاتعلّموهم (خل«ولاتعلّموهم») فانّهم أعلم منکم لا یخرجونکم من باب هدی و لا یدخلونکم فی باب ضلالة،
همسر تو در آینده همسر من خواهد بود و او را بر این سخن ملامت کنند. از1) (1)أنّ محمّدا یقول لمولاه: انّ امرأئک ستکون لی زوجه، یعیبونه بذلک، فانزل اللّه عزّوجلّ: «واذتقول للذی أنعماللّه علیه» یعنی بالاسلام، «و أنعمت علیه» یعنی بالعتق «أمسک علیک زوجک و اتّقاللّه و تخفی فی نفسک مااللّه مبدیه و تخشی النّاس واللّه أحقّ ان تخشاه» ثُمَّ انّ زیدبن حارثة طلّقها واعتدّت منه، فزوّجها اللّه عزّوجلّ من نبیّه محمّد، أنزل بذلک قرآنا، فقال عزّوجلّ:
2) (1)«فلمّا قضی زیدمنها و طرا زوّجناکها لکیلایکون علی المؤمنین حرج فی أزواج ادعیائهم اذاقضوا منهنّ و طرا و کان أمراللّه مفعولاً» ثُمَّ علّماللّه عزّوجلّ انّ المنافقین سیعیبونه (خل« ثُمَّ علم اللّهتعالی ان المنافقین یعیبرنه») بتزویجها، فانزل اللّه تعالی: «ما کان علی النبیّ من حرج فیماقرض اللّه له» (الاحزاب، الایة37) فقال المأمون: لقد شفیت صدری یابن رسولاللّه، و أوضحت لی ما کان ملتبسا علیّ، فجزاک اللّه عن أنبیآئه و عن الاسلام خیرا. قال علی بن محمّد بن الجهم: فقام المأمون الی صلوةٍ و أخذ بید محمّد بن جعفر بن محمّدعلیهماالسّلام و کان (اعلم انّ محمّد بن جعفر هوا خو موسی بن جعفر علیهماالسّلام) حاضرا لمجلس و تبعتهما (خ «فتبعتهما) فقال له المأمون: کیف رأیت ابن أخیک؟ فقال له: عالم و (2)لم نره یختلف الی احدٍ من اهل العلم، فقال المأمون:
این رو، خداوند فرمود: «وَ إذْ تَقوُلُ لِلّذی أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِ...» یعنی: به یادآور زمانی را که تو به کسی که خدا او را از نعمت اسلام برخوردار نموده بود و تو نیز او را آزاد نموده بودی گفتی از خدا بترس و همسر خود را نگهدار و چیزی را در باطن خود پنهان کردی که خداوند آشکار نمود و از مردم (منافق) ترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر بود که از او بترسی].»
(2)امام هشتم علیه السلام فرمود: «سپس زیدبن حارثه همسر خود را طلاق داد و بعد از
عده خداوند او را به پیامبر خود تزویج نمود و در این باره آیهای نازل گشت: «فَلَّما
قَضی زَیدٌ مِنها وَطَرا زوّجْنا کَها...» [یعنی: چون زید بهره خود را از آن زن برد ما او را به تو تزویج نمودیم تا مؤمنین را راجع به همسران فرزند خواندههای خود محظوری نباشد [و چون خداوند دانست که منافقین پیامبر او صلی الله علیه وآله را سرزنش خواهند نمود در آیه دیگر فرمود: «ماکانَ عَلَی النَبّیِ مِنْ حَرَجٍ فیما فَرَضَ اللّهُ لَهُ) [یعنی: پیامبر خدا صلی الله علیه وآله را نسبت به آنچه خداوند بر او واجب نموده محظوری نیست].»
[توضیح این که مردم همسر فرزند خوانده را حلال نمیدانستند و فرزند خوانده را همانند فرزند حقیقی میپنداشتند و این آیه برای ردّ دیدگاه آنان نازل شده بود].
(1)پس مأمون گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! دل من را شفا بخشیدید و آنچه برای من مشکل گردیده بود روشن کردید خداوند از ناحیه پیامبران و اسلام به شما جزای خیر بدهد. علیّبن محمّدبن جهم راوی این سخنان میگوید: سپس مأمون برای نماز برخاست و دست محمّدبن جعفربن محمّد را گرفت و حرکت نمود و من نیز همراه آنان بودم. پس مأمون به او گفت: برادرزاده خود را چگونه یافتی؟ محمّدبن جعفر گفت: او عالم و دانشمندی است که من تاکنون ندیدهام نزد عالمی برود و چیزی بیاموزد. مأمون گفت:
1) (1)وانصرف الرضا علیه السلام الی منزله، فلمّا کان من الغد غدوت علیه وأعلمته ماکان من قول المأمون و جواب عمّه محمّد بنجعفر له، فضحک علیه السلام ، ثُمَّ قال: یابن الجهم لایغرّنک ما سمعته منه، فانّه سیغتالنی (خل «سیقتلنی». یقال: قتله غیلة و هوان یخدعه فیذهب به الی موضع فاذا صار الیه قتله) واللّهتعالی ینتقم لی منه.
(1)فرزند برادر تو] یعنی حضرت رضا علیه السلام ] از خاندانی است که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله درباره آنان فرمود: «آگاه باشید که نیکان از عترت و پاکان از نسل من بردبارترین مردم هستند در کوچکی و داناترین آنان هستند در بزرگی پس به آنان چیزی تعلیم ندهید که آنان داناتر از شمایند. آنان شما را از دین و هدایت خارج نخواهند نمود و در گمراهی داخل نخواهند کرد.»
پس حضرت رضا علیه السلام به منزل خود رفتند و چون روز بعد شد من خدمت آن حضرت رسیدم و سخنان مأمون را که به عموی آن حضرت محمّدبن جعفر گفته بود با پاسخ او بیان کردم. حضرت رضا علیه السلام خندیدند و فرمودند: «ای پسر جهم! فریب سخنان مأمون را مخور، او در همین نزدیکی مرا با حیله مسموم خواهد نمود و خداوند از او انتقام مرا خواهد گرفت.»
مرحوم صدوق در پایان این حدیث میگوید: این حدیث از مثل علیّبن محمّدبن جهم که از دشمنان اهل بیت علیهمالسلام است شگفتآور و غریب است.
تفسیر حضرت رضا علیه السلام نسبت به آیه «و فدیناه بذبحٍ عظیمٍ»
(2)مرحوم صدوق علیهالرحمه در کتاب عیون از فضل بن شاذان نقل نموده
1) (2)قال مصنف هذا الکتاب: هذاالحدیث غریب من طریق علی بن محمّد بن الجهم مع نصبه و بغبه. و عداوته لاهل البیت علیهم السّلام.(العیون ج 1/195)
2) (1)ماجاء عنالرضا علیه السلام فی تفسیر قول اللّه عزّوجلّ: و فدیناه بذبحٍ عظیم فی العیون: حدّثنا عبدالواحدبن محمّد بن عبدوس النیسابوری العطار بنیسابور فی شعبان سنة اثنین و خمسین و ثلثمأة، قال: حدّثنا محمّدبن قتیبة النیسابوری، عن الفضل بن شاذان، قال: سمعت الرضا علیه السلام یقول: لمّاأمراللّه تبارک و تعالی ابراهیم علیه السلام أن یذبح مکان ابنه اسمعیل الکبش الّذی أنزله علیه، تمنّی ابراهیم علیه السلام أن یکون یذبح ابنه اسمعیل علیه السلام بیده و انّه لم یؤمر بذبح الکبش مکانه لیرجع الی قلبه مایرجع الی قلب الوالد الّذی یذبح أعزّ ولده بیده، فیستحّق بذلک ارفع درجات اهل الثواب علی المصائب.
که گوید: از حضرت رضا علیه السلام شنیدم که فرمود: «هنگامی که خداوند ابراهیم علیه السلام را امر نمود که به جای فرزند خود اسماعیل گوسفندی را ذبح نماید ابراهیم علیه السلام آرزو نمود کهای کاش به دست خود اسماعیل علیه السلام را قربانی میکرد و مأمور به ذبح گوسفندی به جای آن نمیشد تا قلب او مصیبت عزیزترین فرزند خود را بیابد و مستحق بالاترین درجات ثواب شود.
(1)پس خداوند به او وحی نمود: ای ابراهیم! محبوبترین خلق من نزد تو کیست؟ ابراهیم علیه السلام گفت: خدایا، از مخلوق تو کسی نزد من محبوبتر از حبیب تو محمّد صلی الله علیه وآله نیست. خطاب شد: ای ابراهیم! آیا او را بیشتر دوست میداری یا خود را؟ ابراهیم علیه السلام گفت: او را بیشتر از خود دوست میدارم.
خطاب شد: فرزند او نزد تو محبوبتر است یا اسماعیل؟ ابراهیم علیه السلام گفت: فرزند او نزد من محبوبتر از اسماعیل است خطاب شد: آیا کشته شدن فرزند او از
1) (2)فاوحی اللّه عزّوجلّ الیه: یا ابراهیم من أحبّ خلقی الیک؟ فقال: یاربّ ما خلقت خلقا هو أحبّ الیّ من حبیبک محمّد صلی الله علیه وآله فأرحی اللّه عزّوجلّ الیه: یا ابراهیم أفهو أحبّ الیک أونفسک؟ قال: بل هو أحبّ الیّ من نفسی، قال: فولده أحبّ الیک أوولدک؟ قال: بل ولده، قال: فذبح ولده ظلما من اعدائه اوجع لقلبک اوذبح ولدک بیدک فی طاعتی؟ قال: یاربّ بل ذبحه علی أیدی اعدائه أوجع لقلبی، قال:
روی ستم به دست دشمنان برای تو سختتر است یا کشته شدن اسماعیل با امر من به دست تو؟ ابراهیم علیه السلام گفت: کشته شدن فرزند او به دست دشمنان برای من دردناکتر است.
(1)خطاب شد: ای ابراهیم! عدهای که گمان میکنند از امت محمّد صلی الله علیه وآله هستند بعد از او فرزند او حسین علیه السلام را از روی ظلم و دشمنی همانند گوسفند ذبح خواهند نمود و به این سبب مستحق سخط و خشم من خواهند شد. پس ابراهیم علیه السلام بیتاب شد و قلب او به درد آمد و شروع به گریه کرد و خداوند به او وحی نمود: ای ابراهیم! من جزع و ناله تو را برای حسین علیه السلام به جای جزع و ناله تو برای اسماعیل قرار دادم و برای تو بالاترین درجات ثواب بر مصایب او را مقرر داشتم.»
سپس امام هشتم علیه السلام فرمود: «این است معنای قول خداوند عزّوجّل: «و َ فَدیناهُ بِذبحٍ عَظیمٍ» «ولا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلیّ العظیم.»
1) (1)یا ابراهیم، فانّ طائفة تزعم انّها من أمّة محمّد صلی الله علیه وآله ستقتل الحسین علیه السلام ابنه من بعده ظلما و عدوانا کما یذبح الکبش فیستوجبون بذلک سخطی، فجزع ابراهیم علیه السلام لذلک و توجّع قلبه و أقبل یبکی فاوحی اللّه عزّوجلّ الیه: یا ابراهیم قد فدیت جزعک علی ابنک اسمعیل لوذبحته بیدک بجزعک علی الحسین علیه السلام و قتله، و أوجبت لک أرفع درجات أهل الثواب علی المصائب، فذلک قول اللّه عزّوجلّ: «وفدیناه بذبحٍ عظیمٍ» (الصافات. الایة 107. یعنی قتل الحسین7) و لا حول و لا قوّة الاّباللّه العلیّالعظیم. (العیونج 1/ 209)
(1)در کتاب تحفالعقول به نحو ارسال و در عیونالأخبار با سند متصل، از فضلبن شاذان نقل شده که مأمون الرّشید وزیر خود فضلبن سهل را خدمت حضرت رضا علیه السلام فرستاد و از آن حضرت درخواست نمود که خلاصه و مجموعهای از عقاید و حلال و حرام و واجبات و مستحبات دین مقدس اسلام را بیان فرماید. پس امام علیه السلام دستور دادند تا قلم و کاغذ آماده کردند و به فضلبنسهل فرمودند بنویس:
«بسماللّه الرّحمن الرّحیم»
(2)ما راکفایت میکند شهادت و گواهی به یگانگی خداوند احد و صمد که هرگز همتا و فرزندی برای او نیست خداوندی که سمیع و بصیر و قوّی و قائم و
1) (1)ما کتبه علیه السلام من شرایع الاسلام فی تحف العقول مرسلاً: إنّ المأمون بعث الفضل بن سهل ذا الریاستین إلی الرّضا علیه السلام فقال له: إنّی احبّ أن تجمع لی من الحلال و الحرام و الفرائض و السنن، فإنّک حجة اللّه علی خلقه و معدن العلم. فدعا الرّضا علیه السلام بدواة و قرطاس، و قال علیه السلام للفضل: اکتب:...
2) (2)و راواه مسندا فی العیون: عن الفضل بن شاذان قال: سأل المأمون علیّ موسی الرّضا علیه السلام ان یکتب له محض الإسلام علی سبیل الایجاز والاختصار فکتب علیه السلام له انّ محض الاسلام شهادة ان لااله الااللّه...والیک ما فی تحف العقول: بسماللّهالرحمنالرحیم حسبنا شهادة أن لاإله إلاّ اللّه صمدا، لم یتّخذ صاحبة و لا ولدا، قیّوما سمیعا بصیرا، قویّا، قائما، باقیا نورا، عالما لایجهل، قادرا لا یعجز، غنیّا لا یحتاج عدلا لا یجور، خلق کلّ شیءٍ، لا شبه له ولا ضدّ و لا ندّ و لا کفو.
باقی و نور است، و دانایی است که جهل در او راه ندارد، و توانایی است که ناتوان نمیشود، و بی نیازی است که محتاج نمیگردد، و عادلی است که ستم نمیکند. او همه چیز را آفریده و مثل و مانند و ضد و ندّ و همتایی ندارد.
(1)و این که محمّد صلی الله علیه وآله بنده و رسول و امین و برگزیده خداوند و سیّد پیامبران و خاتم آنان و افضل همه مردم عالم است و بعد از او پیامبری نیست و آیین او تبدیل و تعییری نخواهد نمود و آنچه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله از طرف خداوند آورده حق و مسلّم و روشن است و ما او و همه پیامبران گذشته را تصدیق میکنیم.
و ما کتاب او قرآن را که از طرف خداوند حکیم و حمید نازل شده و هیچ گونه باطلی در آن راه ندارد و شاهد بر حقانیت کتابهای آسمانی است تصدیق میکنیم و بر این باوریم که این کتاب از اول تا آخر آن حق است و ما به آیات محکم و متشابه و خاص و عام و وعد و عید و ناسخ و منسوخ و آنچه به آن خبر داده باور داریم و میدانیم که احدی از مردم نمیتواند مانند آن را بیاورد.
1) (3)و انّ محمّدا عبده و رسوله و أمینه و صفوته من خلقه، سیّد المرسلین و خاتم النبییّن و أفضل العالمین، لا نبّی بعده و لا تبدیل لملّته و لا تغییر. و أنّ جمیع ما جاء به محمّد صلی الله علیه وآله أنّه هو الحقّ المبین، نصدّق به و بجمیع من مضی قبله من رسلاللّه و أنبیائه و حججه. و نصدّق بکتابه الصادق «لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید». و انّه کتابه المهیمن علی الکتب کلّها. و أنّه حقّ من فاتحته إلی خاتمته. نؤمن بمحکمه و متشابهه. و خاصّه و عامّه. و وعده و وعیده. و ناسخه و منسوخه و أخباره لایقدر و احد من المخلوقین أن یأتی بمثله.
(1)و گواهی میدهیم که دلیل و حجت بر مؤمنین و قائم به امور مسلمانان و ناطق به قرآن و عالم به احکام قرآن برادر و خلیفه و وصی رسول خدا صلی الله علیه وآله علی بن ابیطالب علیه السلام است که منزلت او نسبت به پیامبر خدا صلی الله علیه وآله همانند منزلت هارون است نسبت به موسی علیه السلام و او امیرمؤمنان و امام پرهیزکاران و پیشوای سفید رویان و رهبر مؤمنان و افضل همه اوصیای پیامبران میباشد و بعد از او حسن و حسین علیهما السلام ، یکی پس از دیگری، امام هستند و (امامان بعد از آنان علیه السلام نیز) یکی بعد از دیگری تا امروز امام هستند و آنان عترت پیامبر صلی الله علیه وآله و اعلم به کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه وآله و عادلترین مردم در قضاوت و سزاواتر از همه آنان به امامت و رهبری میباشند و آنان دستگیرههای محکم نجات و رهبران هدایت و حجتهای الهی هستند بر اهل دنیا تا قیامت و روزی که خداوند وارث زمین و اهل آن شود - که البته او بهترین وارثان است.
1) (1)و أنّ الدّلیل و الحجّة علی المؤمنین و القائم بامور المسلمین و النّاطق عن القرآن و العالم بأحکامه، أخوه و خلیفته و وصیّه و الّذی کان منه بمنزلة هارون من موسی، علّی بن أبی طالب علیه السلام أمیرالمؤمنین و إمام المتقّین و قائد الغرّ المحجّلین، یعسوب المؤمنین و أفضل الوصییّن بعد النبییّن و بعده الحسن و الحسسین علیه السلام و احدا بعد واحد الی یومنا هذا، عترة الرّسول و أعلمهم بالکتاب و السنّة و أعدلهم بالقضیّة و اولاهم بالامامة فی کل عصر و زمان و انّهم العروة الوثقی و ائمّة الهدی و الحجّة علی أهل الدّنیا حتّی یرث اللّه الارض و من علیها وهو خیر الوارثین. وأنّ کلّ من خالفهم ضالّ مضلّ، تارک للحقّ و الهدی. و انّهم المعبّرون عن القرآن، الناطقون عن الرسول بالبیان، من مات لایعرفهم و لا یتولاّهم بأسماءهم و اسماء آبائهم مات میتة جاهلیّة.
و گواهی میدهیم که هر کس با آنان مخالفت کند [و امامت آنان را نپذیرد[ ضالّ و مضلّ و گمراه و تارک حق و هدایت است و آنان مفسّران قرآن و واسطههای رسول خدا صلی الله علیه وآله و بیان کنندگان احکام الهی هستند و هر کس بدون معرفت و ولایت آنان از دنیا برود مردن او مردن زمان جاهلیت خواهد بود.
(1)و روش آنان تقوا و پرهیزکاری و عفت و راستگویی و صلاح و کوشش در عبادت و ادای امانت به صالح و فاجر و طولانی نمودن سجده و نماز شب و پرهیز از گناهان و انتظار فرج به وسیله صبر ومعاشرت پسندیده با مردم و رعایت حق همسایه و احسان به مردم و خوداری از آزار به آنان و خوشرویی و خیر خواهی و محبت و احسان به مؤمنان میباشد.
و گواهی میدهیم که وضو- چنان که خداوند در قرآن امر نموده- شستن
1) (1)و انّ من دینهم الورع والعفّه و الصدق والصلاح و الاجتهاد و أداء الأمانة ألی البرّ والفاجر و طول السجود و القیام باللیل و اجتناب المحارم و انتظار الفرج بالصبر و حسن الصحبة و حسن الجوار و بذل المعروف و کفّ الأذی و بسط الوجه و النصیحة و الرحمة للمؤمنین. و الوضوء کما أمراللّه فی کتابه: غسل الوجه و الیدین و مسح الرأس و الرجلین واحد فریضة و إثنان إسباغ و من زاد أثم و لم یؤجر و لا ینقض الوضوء إلاّ الریح و البول و الغائط و النّوم و الجنابة. و من مسح علی الخفیّن فقد خالف اللّه و رسوله و کتابه و لم یجز عنه و ضوئه و ذلک أنّ علیّا علیه السلام : خالف القوم فی المسح علی الخفیّن فقال له عمر: رأیت النبیّ صلی الله علیه وآله یمسح فقال علی علیه السلام قبل نزول سورة المائدة أو بعدها؟، قال: لا أدری قال علی علیه السلام : «لکنّنی أدری أنّ رسول اللّه صلی الله علیه وآله لم یمسح علی خفیّه مذ نزلت سورة المائدة.
صورت و دستها و مسح سر و پاها میباشد و شستن مرتبه اول واجب، و مرتبه دوم برای شادابی خواهد بود و بیش از آن گناه است و پاداشی ندارد و وضو را باطل نمیکند جز باد معده و بول و غایط و خواب و جنابت.
و کسی که مسح پاها را بر روی کفش بکشد با خدا و رسول و قرآن مخالفت نموده و وضوی او صحیح نخواهد بود؛ چرا که علی علیه السلام با مسح نمودن بر روی کفش مخالفت نمود و چون عمر به آن حضرت گفت: «من رسول خدا صلی الله علیه وآله را دیدم که بر کفش خود مسح نمود».
امیرالمؤمنین علی علیه السلام به او فرمود: آیا قبل از نازل شدن سوره مائده را میگویی یا بعد از آن را؟ عمر گفت: نمیدانم. پس علی علیه السلام فرمود: لکن من میدانم که رسول خدا صلی الله علیه وآله بعد از نزول سوره مائده بر کفش خود مسح نکرد.
(1)و گواهی میدهیم که غسل برای جنابت و احتلام و حیض و مس میت واجب است و غسل جمعه و عید فطر و قربان و دخول مکّه و مدینه و زیارت و احرام و روز عرفه و شب اول و شب نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم ماه رمضان مستحب است. (2)و گواهی میدهیم که نمازهای واجب در شبانه روز هفده رکعت است: ظهر
1) (1)والإغتسال، من الجنابة والاحتلام و الحیض و غسل من غسّل المیّت فرض. والغسل یوم الجمعة، والعیدین و دخول مکة و المدینة، و غسل الزِّیارة، و عسل الإحرام، و یوم عرفة، و أوّل لیلة من شهر رمضان، و لیلة تسع عشرة منه، و إحدی و عشرین، و ثلاث و عشرین منه سنَّة.
2) (2)و صلاة الفریضة: الظهر أربع رکعات، والعصر أربع رکعات، و المغرب ثلاث رکعات، والعشاء الآخرة أربع رکعات، والفجر رکعتان، فذلک سبع عشرة رکعة والسنَّة أربع و ثلاثون رکعة: منهاثمان قبل الظهر، و ثمان بعدها، و أربع بعد المغرب، و رکعتان من جلوس بعد العشاء الآخرة ـ تعدّ بواحدة ـ و ثمان فی السحر، و الوتر ثلاث رکعات، و رکعتان بعد الوتر.
چهار رکعت و عصر چهار رکعت و مغرب سه رکعت و عشا چهار رکعت و صبح دو رکعت میباشد و نمارهای مستحب [در شبانه روز] سی و چهار رکعت است: هشت رکعت قبل از نماز ظهر و هشت رکعت قبل از نماز عصر و چهار رکعت بعد از نماز مغرب و دو رکعت نشسته بعد از نماز عشا که یک رکعت محسوب میشود و هشت رکعت نماز شب در سحر و نماز وتر [و شفع] سه رکعت [و نافله صبح [بعد از وتر دو رکعت میباشد.
(1)و نمازهای واجب در اول اوقات خوانده میشود و فضیلت یک رکعت نماز
1) (3)والصلاة فی أوّل الأوقات، و فضل الجماعة علی الفرد بکل رکعة ألفی رکعة، و لا تصلِّ خلف فاجر، ولا تقتدی إلاّ بأهل الولایة، ولا تصلِّ فی جلود المیتة، و لا جلود السباع، والتقصیر فی اربع فراسخ، برید ذاهبا و برید جائیا، اثنا عشر میلاً و اذا قصرّت افطرت و القنوت فی أربع صلوات، فی الغداة و المغرب و العتمة، و یوم الجمعة و صلاة الظهر، و کلُّ القنوت قبل الرکوع، و بعد القراءة و الصلاة علی المیّت خمس تکبیرات و لیس فی صلاة الجنائز تسلیم لأن التسلیم فی الرُّکوع و السجود و لیس لصلاة الجنازة رکوع ولا سجود، و یربع قبر المیّت و لا یسنَّم (سنم الشیء: علاه و رفعه. و القبر: رفعه عن الأرض و هو خلاف التسطیح. و قبر مسنّم أی مرتفع) و الجهر ببسماللّه الرّحمن الرّحیم فی الصلاة مع فاتحة الکتاب.
جماعت برابر دو هزار رکعت نماز فرادا است، و اقتدای به فاجر صحیح نیست و باید در جماعت تنها به اهل ولایت اقتدا شود، و نماز در پوست مردار و درندگان صحیح نیست، و در مسافت چهار فرسخ رفت و بازگشت نماز شکسته میشود و روزه را باید افطار نمود.
و قنوت در چهار نماز سنّت است: صبح، مغرب، عشا، جمعه، و ظهر و قبل از رکوع رکعت دوم خوانده میشود، و در نماز بر اموات پنج تکبیر است و سلام در آن وارد نیست چرا که سلام بعد از رکوع و سجود است و در نماز اموات رکوع و سجود نیست، و قبر میت باید مربع باشد و از زمین بالاتر نباشد، و بسماللّه الرّحمن الرّحیم در نماز، قبل از سوره حمد، باید بلند خوانده شود
(1)و زکات واجب، در هر دویست درهم نقره، پنج درهم است 401 و در کمتر از آن زکات نیست و در بیشتر از آن، در هر چهل درهم نقره، یک درهم است و در کمتر از چهل درهم زکات نیست و زکات واجب نیست تا یکسال بر آن بگذرد و زکات
1) (1)و الزکاة المفروضة من کلِّ مائتی در هم خمسة دراهم و لا تجب فی مادون ذلک و فیما زاد فی کلِّ مائتی درهم خمسة دراهم ولا تجب فی ما دون ذلک و فیما زاد فی کلِّ أربعین درهما درهم و لا تجب فیما دون الأربعیّات شیء، و لا تجب حتّی یحول الحول، و لاتعطی إلاّأهل الولایة والمعرفة، و فی کلِّ عشرین دینارا نصف دینار، و الخمس من جمیع المال مرَّة واحدة، والعشر من الحنطة و الشعیر و التمر والزبیب، و کلُّ شیء یخرج من الأرض من الحبوب إذا بلغت خمسة أوسق ففیه العشر إن کان یسقی سیحا (ساح الماء: جری علی وجه الأرض. والدو الی: جمع الدالیة و هی الدلو الکبیرة یدیرها البقر غالبا)، و إن کان یسقی بالدوالی فقیه نصف العشر للمعسر والموسر.
جز به اهل ولایت و معرفت داده نمیشود. و در هر بیست دینار،[یعنی بیست مثقال طلا که هر مثقال آن هیجده نخود میباشد] نصف مثقال زکات واجب است 401
و خمس در جمیع اموال یک مرتبه واجب است [برخلاف زکات که در هر سال واجب خواهد بود] و زکات گندم و جو و خرما و کشمش و هر چه از زمین خارج شود مانند حبوبات اگر به پنج وسق [یعنی 288 من تبریز و یا 144 من رسمی
برسد و با آب جاری و یا باران کشت شده باشد یک دهم است 101 و اگر با آب مکینهها و دوالی سیراب شود یک بیستم 201 است و فرقی بین فقیر و غنی نیست و برای حبوبات یک قبضه و یا دو قبضه زکات پرداخت میشود؛ چرا که خداوند بیش از طاقت، بندگان خود را تکلیف نمیکند.
(1)و زکات فطره برای هر نفر، چه کوچک و چه بزرگ و چه بنده و چه آزاد، از گندم نصف صاع و از خرما و کشمش یک صاع است و جایز نیست که به غیر شیعه داده شود.
1) (1)و تخرج من الحبوب القبضة و القبضتان، لأنّ اللّه لا یکلّف نفسا إلاّ وسعها و لا یکلّف العبد فوق طاقته والوسق ستّون صاعا و الصاع ستّة أرطال و هو أربعة أمداد و المدُّ رطلان و ربع برطل العراقی، و قال الصادق علیه السلام : هو تسعة أرطال بالعراقیّ وستّة أرطال بالمدنیّ، و زکاة الفطر فریضة عل رأس کلِّ صغیر أو کبیر، حرّ أو عبد من الحنطة نصف صاع، و من التمر والزبیب صاع، و لا یجوز أن تعطی غیر أهل الولایة، لأنّها فریضة.
(1)و بیشترین زمان حیض ده روز است و کمترین آن سه روز است، و زن مستحاضه باید غسل کند و نماز خود را بخواند، و زن حایض نباید نماز بخواند و روزه هم نباید بگیرد و نمازهای او قضا ندارد ولی روزههای او قضا دارد و روزه ماه رمضان با دیدن ماه شروع میشود و با دیدن ماه [بعدی] تمام میگردد، و نمازهای مستحبی به جماعت خوانده نمیشود، و در پنج شنبه ثلث اول هر ماه و چهار شنبه ثلث وسط و پنج شنبه ثلث آخر آن، روزه مستحب است، و روزه ماه شعبان نیکو و سنّت است و رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «شعبان ماه من است و رمضان ماه خداست» و اگر روزه ماه مبارک رمضان [به سبب مریضی یا مسافرت] قضا شود کافی است که به
طور متفرق قضای آن را انجام دهی.
(2)و حج خانه خدا برای کسی که استطاعت دارد واجب است و استطاعت،
1) (2)وأاکثر الحیض عشرة أیام و أقلَّه ثلاثة أیّام، والمستحاضة تغتسل و تصلّی، والحائض تترک الصلاة و لا تقضی، و تترک الصیام و تقضیه. و یصام شهر رمضان لرؤیته و یفطر لرؤیته، و لا یجوز التراویح فی جماعة ـ التراویح: جمع ترویحة و هی فی الأصل اسم للجلسة مطلقا ثّم سمیّت بها الجلسة التی بعدا أربع رکعات فی لیالی شهر رمضان لاستراجة النّاس بها و سمیت أیضا نفس رکعاتها لان المصلی یستریح بعد کل أربع رکعات.) و صوم ثلاثة ایّام فی کلّ شهر سنّة من کلِّ عشرة ایّام: یوم الخمیس من العشر الإوّل، و الأربعاء من العشر الأوسط، و الخمیس من العشر الآخر، وصوم شعبان حسن و هو سنّة و قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : «شعبان شهری وشهر رمضان شهراللّه» و إن قضیت فائت شهر رمضان متفرّقا أجزءک.
2) (1)و حجُّ البیت من استطاع إلیه سبیلا و السبیل زاد و راحلة، و لا یجوز الحجّ إلاّ متمتّعا، و لا یجوز الإفراد و القران الّذی تعمله العامَّة، و الإحرام دون المیقات لا یجوز، قال اللّه «وأتمُّوا الحجَّ و العمرةللّه (سورة بقرة آیة 194.» و لا یجوز فی النسک الخصیّ، لانّه ناقص ویجوز الموجوء(الخصی: الّذی سلت خصیتاه ونزعتا ـ والمراد الحیوان الّذی تذبح فی الحج. والموجوء ـ من و جا ـ: الحیوان الّذی رضّ عروق بیضتیه أورضّ خصیته لکسر شهوته.). والجهاد مع إمام عادل، و من قاتل فقتل دون ماله ورحله و نفسه فهو شهید ولا یحلّ قتل أحد من الکفّار فی دار التقیّة إلاّ قاتل أو باغ و ذلک اذا لم تحذر علی نفسک و لا أکل أموال النّاس من المخالفین و غیرهم. و التقیَّیة فی دار التقیَّة واجبة. و لا حنث علی من حلف تقیَّة یدفع بها ظلما عن نفسه.
داشتن توشه و راحله سفر است، و حج [برای ما] صحیح نیست جز حج تمتع. و حج افراد و قرآن که اهل سنّت انجام میدهند صحیح نیست، و احرام قبل از رسیدن به میقات جایز نیست و خداوند در قرآن فرموده است: «حج و عمره را برای خدا تمام کنید» و در قربانی خصّی [یعنی حیوانی که بیضه او را کشیده باشند] صحیح نیست اما حیوانی که بیضه او را کوبیده باشند صحیح است.
و جهاد باید به دستور امام عادل باشد و کسی که برای دفاع از مال و جان و زندگی خود کشته شود شهید است، و در زمان تقیه کشتن هیچ کافری جایز نیست جز آن که او قاتل و یا باغی [و قیام کننده بر علیه امام علیه السلام ] باشد و آن نیز مشروط بر آن است که بر جان خود نترسی، و خوردن اموال مخالفین [یعنی اهل سنت و غیر آنها جایز نیست، و تقیه در زمان تقیه واجب است و کسی که از روی تقیه قسم بخورد کفاره ندارد.
(1)و طلاق سنّت، طبق فرموده خدا و رسول او صلی الله علیه وآله ، [یعنی طلاق رجعی
1) (2)و الطّلاق بالسنَّة علی ما ذکر اللّه جلَّ و عزَّ و سنّة نبیَّه صلی الله علیه وآله و لا یکون طلاق بغیر سنَّة و کلُّ طلاق یخالف الکتاب فلیس بطلاق و کلُّ نکاح یخالف السنَّة فلیس بنکاح، و لا تجمع بین أکثرمن أربع حرائر، و إذا طلّقت المرأة ثلاث مرّات للسنَّة لم تحلَّ له حتّی تنکح زوجا غیره، و قال أمیر المؤمنین علیه السلام : «اتّقوا المطلّقات ثلاثا فإّنهنّ ذوات أزواج»
[ صحیح است و غیر آن صحیح نیست، و هر طلاقی که بر خلاف کتاب خدا باشد طلاق نیست، و هر نکاحی که مخالف کتاب خدا باشد نیز نکاح نیست، و داشتن
بیش از چهار زن آزاد [به صورت دائم [برای مرد جایز نیست.
و چون زنی را مطابق سنّت سه مرتبه طلاق دهند [یعنی طلاق رجعی] بر شوهر خود حرام میشود تا وقتی که با مرد دیگری ازدواج کند [و پس از دخول او را طلاق دهند و پس از گذشتن عده با شوهر اول ازدواج کند] و امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: «از زنهای سه طلاقه (در یک جلسه) پرهیز کنید که آنان دارای همسر هستند.»
(1)و صلوات بر پیامبر [و آل او] صلی الله علیه وآله در همه احوال مطلوب و مستحب است و در وقت وزش باد و عطسه و غیر آن سزاوار میباشد. و محبت و دوستی با اولیای خداوند و دوستان آنان واجب است؛ چنان که
1) (1)والصلاة علی النّبیّ صلی الله علیه وآله فی کلّ المواطن عند الرِّیاح و العطاس و غیر ذلک. وحبّ أولیاء اللّه و أولیائهم و بغض أعدائه و البراءة منهم و من أئمّتهم. وبرُّ الوالدین و إن کانا مشرکین فلا تطعهما و صاحبهما فی الدنیا معروفا لأنَّ اللّه یقول: «اشکر لی ولوالدیک الیَّ المصیر و إن جاهداک علی أن تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما (سورة لقمان آیة 14، 15.) قال أمیر المؤمنین علیه السلام : «ما صاموالهم و لاصلّوا و لکن أمروهم بمعصیة اللّه فأطاعوهم ثمّ قال: سمعت رسولاللّه صلی الله علیه وآله یقول: من أطاع مخلوقا فی غیر طاعة اللّه جلَّ و عزَّ فقد کفر و اتّخذ إلها من دون اللّه.
بیزاری و دشمنی با دشمنان اولیای خدا و رهبران آنان نیز واجب است.
و احسان به پدر و مادر واجب است، و اگر آنان مشرک بودند از آنان پیروی مکن لکن با آنان نیکو معاشرت کن؛ چرا که خداوند در قرآن فرموده است: «باید شکر من و شکر پدر و مادر خویش را انجام دهی که بازگشت تو به سوی من خواهد بود و اگر پدر و مادر تو بکوشند تا تو را بدون دلیل به شرک با من وادارند از آنان پیروی مکن.»
و امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است که مقصود از واداشتن به شرک این نیست که پدر و مادر فرزند خود را وادارند که برای آنان نماز بخواند و یا روزه بگیرد بلکه مقصود این است که فرزندان خود را به معصیت خدا امر کنند و فرزندان از آنان پیروی نمایند.
و امیرالمؤمنین علیه السلام نیز فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: کسی که از
مخلوقی اطاعت و فرمانبرداری کند و در چیزی که بر خلاف دستور خداوند است از او پیروی نماید پس او به خدای خود کافر شده و خدایی جز او را برگزیده است.
(1)و تزکیه جنین با تزکیه مادر او انجام میشود [یعنی اگر حیوانی را ذبح کنند که در شکم خود فرزندی دارد آن فرزند نیز محکوم به ذبح شرعی و حلیت است].
1) (1)و ذکاة الجنین ذکاة اُّمّه. و ذنوب الأنبیاء صغار موهوبة لهم بالنبوّة. والفرائض علی ما أمراللّه لا عول فیها (العول: الجور و المیل عن الحق أی لا یجوز ترکها و المیل عنها) و لا یرث مع الوالدین و الولد أحدٌ إلاّ الزوج والمرأة، و ذو السهم أحقّ ممّن لا سهم له و لیست العصبة من دین اللّه (العصبةـ بالتحریک ـ: اقرباء الرجل لانّهم عصبوا به أی أحاطوا به والمراد اقرباءه من الأب) والعقیقة عن المولود الذَّکر و الانثی یوم السابع، و یحلق رأسه یوم السابع، و یسمَّی یوم السابع. و یتصدَّق بوزن شعره ذهبا أو فضّة یوم السابع.
و گناهان پیامبران [قبل از نبوت آنان ] از قبیل گناهان صغیره است که به وسیله نبوت بر آنان بخشوده شده است.
و فرایض و سهام ارث که خداوند تعیین نموده عول و ظلمی در آن نیست، و با بودن پدر و مادر و فرزندان میّت احدی جز زن یا شوهر ارث نمیبرند، و صاحب سهم سزاواتر از کسی است که صاحب سهم نیست، و «تعصیب» از دین خدا نیست [مقصود از تعصیب چیزی است که اهل سنّت به آن معتقد هستند و آن این است که میگویند: اگر ترکه میّت زاید بر سهام ورثه باشد مثلاً وارث میّت فقط صاحب ثلث و نصف باشند و از ترکه یک ششم 61 باقی بماند آن را باید فقط به خویشان پدری داد در حالی که طبق فقه اهل بیت علیهمالسلام به همه صاحبان سهام باز میگردد]
(1)و عقیقه از فرزند، چه پسر و چه دختر، روز هفتم انجام میشود و در همان روز مستحب است که سر او را بتراشند و به اندازه موی سر بچه طلا و یا نقره در راه خدا بدهند. و خداوند در اعمال بندگان خود، به عنوان خلق تقدیر، دخالت دارد، یعنی او
خواسته است که بندگان او از روی اختیار عمل کنند و در اعمال آنان دخالت تکوینی ن
1) (2)و أنّ أفعال العباد مخلوقة خلق تقدیر، لا خلق تکوین، و لا تقل بالجبر و لا بالتفویض: و لا یأخذ اللّه عزَّوجلّ البریء بحرم السقیم، ولا یعذّب اللّه الأبناء و الأطفال بذنوب الآباء و إنّه قال: «و لا تزر وازرة وزر أُخری (سورة الانعام آیة 164 و سورة الاسری آیة 16 و سورة الفاطر آیة 16)». «و ان لیس للإنسان إلاّماسعی (سورة النجم آیة 40)»
دارد که بالاجبار آنان را به اعمال خیر و شر وادارد. از این رو نسبت جبر به خداوند صحیح نیست، چنان که نسبت تفویض نیز که امور مردم را به دست اولیای خود داده باشد و خود در آنها مشیتی نداشته باشد صحیح نیست و نسبت جبر و تفویض به خداوند ظلم و کذب است و حق آن است که خداوند بندگان خود را مختار قرار داده.
لکن میتواند آنان را تفضّلاً از کار زشت باز دارد و برای کار خیر و عمل شایسته کمک دهد و اگر استحقاق تفضّل و احسان نداشتند آنان را به خود واگذارد که در آن صورت خاسر و زیانکار خواهند شدو این است معنای (و لولا فضلاللّه علیکم و رحمته لکنتم من الخاسرین) یعنی: اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نباشد زیانکار خواهید شد].
و خداوند هرگز بی گناه را به جای گنهکار عذاب نخواهد نمود، و فرزندان و اطفال رابه جرم پدران مؤاخذه نخواهد کرد؛ چنان که در قرآن فرموده است: (و لا تزر وازرة وزر اخری) [یعنی: هیچ کس گناه دیگری را به دوش نخواهد گرفت] و فرموده است: (و ان لیس للانسان الاّ ما سعی) [یعنی: آنچه به انسان میرسد تنها نتیجه سعی و کوشش اوست].
و انّ اللّه لا یدخل النّار مؤمنا و قد وعده الجنّة و الخلود فیها و من و جبت له النّار بنفاق أو فسق أو کبیرة من الکبائر لم یبعث مع المؤمنین و لا منهم. و لا تحیط جهنّم أءلاّ بالکافرین. و کلّ إثم دخل صاحبه بلزومه النّار فهو فاسق. و من اشرک، او کفر أو نافق، أواتی کبیرة من الکبائر، والشفاعة جائزة للمستشفعین، و الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر باللسان واجب. و الایمان اداء الفرائض و اجتناب المحارم. والایمان هو معروفة بالقلب و إقرار باللسان و عملٌ بالأرکان.
و خداوند بندگان خود را مورد آمرزش و مغفرت خود قرار میدهد و هرگز1) (1)واللّه یغفر و لایظلم. و لا یفرض اللّه علی العباد طاعة من یعلم أنّه یظلمهم و یغویهم. و لا یختار لرسالته و یصطفی من عباده من یعلم أنّه یکفر و یعبد الشیطان من دونه. انّ الاسلام غیر الایمان و کلّ مؤمن مسلم و لیس کلّ مسلم مؤمنا. لا یسرق السارق حین یسرق و هو مؤمن و لا یشرب الشارب حین یشرب الخمر و هو مؤمن و لایقتل النفس التی حرّم اللّه بغیرالحق و هو مؤمن و أصحاب الحدود لا مؤمنین ولا کافرین.
به آنان ظلم و ستم روا نمیدارد و هرگز اطاعت از کسی که به مردم ظلم کند و آنان را گمراه نماید واجب نمیکند و چنین افرادی را که میداند کافر میشوند و عبادت شیطان را میکنند برای رسالت خود انتخاب نمیکند.
و همانا اسلام غیر از ایمان است، و هر مؤمنی مسلمان است لکن هر مسلمانی مؤمن نیست. و سارق و شارب خمر(شرابخور) و قاتل در حین این اعمال ایمان ندارند، و کسانی که حدّ خداوند بر آنان جاری میشود نه مؤمن محسوب میشوند و نه کافر [یعنی در بعضی از احکام حکم مؤمن بر آنان جاری نمیشود].
و خداوند هرگز مؤمنی را که وعده بهشت و خلود در آن رابه او داده به دوزخ نخواهد برد، و کسی که به سبب نفاق و یا فسق و یا گناه کبیرهای آتش دوزخ بر او واجب میشود در قیامت بین مؤمنین و از آنها نخواهد بود، و جهنم و دوزخ جز کافران را در بر نخواهد گرفت.
و گنهکاری که به واسطه ملازمت گناه به آتش میرود فاسق محسوب
میشود؛ چنان که مشرک و کافر و منافق و کسی که یکی از گناهان کبیره را انجام دهد نیز فاسق نامیده میشود. و شفاعت برای شفاعت کنندگان حق و ثابت است.
و امر به معروف و نهی از منکر به وسیله زبان [و غیر آن] واجب است.
و ایمان، به انجام واجبات و پرهیز از محرمات است و [به تعبیر دیگر] ایمان معرفت قلبی و اقرار به زبان و عمل به ارکان دین است.
(1)و تکبیر در عید قربان بعد از ده نماز [سنّت] است که از نماز ظهر روز عید شروع میشود، و در عید فطر بعد از پنج نماز [سنّت] است که از نماز مغرب شب عید شروع میشود. و زنی که آلودگی [زایمان] و نفاس دارد بیشتر از بیست روز نمیتواند نماز خود را ترک کند و پس از آن باید غسل کند و به دستور استحاضه عمل نماید و
نمازهای خود را بخواند و اگر قبل از بیست روز پاک شود باید غسل کند و نمازهای خود را بخواند.
(2)و ایمان به عذاب قبر و منکر و نکیر و زنده شدن پس از مرگ و حساب و
1) (1)و التکبیر فی الأضحی خلف عشر صلوات یبتدیء من صلاة الظهر من یوم النحر و فی الفطر فی خمس صلوات یبتدیء بصلاة المغرب من لیلة الفطر. والنفساء تقعد عشرین یوما لا أکثر منها، فإن طهرت قبل ذلک صلَّت و إلاّ فإلی عشرین یوما، ثمّ تغتسل و تصلّی و تعمل عمل المستحاضة.
2) (1)و یؤمن بعذاب القبر و منکرٍ و نکیرٍ، والبعث بعد الموت، و الحساب، و المیزان و الصراط. والبراءة من أئمّة الضلال و أتباعهم، والموالاة لإو لیاء اللّه، و تحریم الخمر قلیلها و کثیرها، و کلُّ مسکرٍ خمرٌ، و کلّما أسکر کثیره فقلیله حرام، والمضطرُّ لا یشرب الخمر فإنّها تقتله. و تحریم کلِّ ذی ناب من السباع و کلِّ ذی مخلب من الطیر. و تحریم الطحال فإنّه دم، والجرّیّ و الطافی والمارماهی والزمیر، وکلّ شیء لا یکون له قشور. و من الطیر ما لا تکون له قانصة، و من البیض کلمّا اختلف طرفاه فحلال أکله و مااستوی طرفاه فحرام أکله.
میزان و صراط و بیزاری از ائمه ضلان [و رهبران گمراه و گمراه کننده، مانند علمای یهود و نصارا و اهل سنّت و فرق مختلف از مذاهب گوناگون اسلام جز مذهب حقه شیعه دوازده امامی [و پیروان آنان واجب است؛ چنان که پذیرفتن ولایت اولیای خدا و دوست داشتن آنان نیز واجب است.
و ایمان به حرمت خمر(شراب)، کم و زیاد آن، لازم است و هر چیز مست کنندهای که زیاد آن مست کننده است کم آن نیز حرام است و کسی که خود را مضطر به خمر بداند، خمر(شراب) بر او حلال نمیشود بلکه کشنده [دین] او خواهد بود.
و گوشت هر حیوان درنده چه از سباع و چه از طیور حرام است و طحال نیز چون خون است حرام است، و ماهی جری و طافی و مار ماهی و زمیر و هرماهی دیگری که پولک ندارد حرام است و از پرندگان آنها که سنگدان ندارند نیز حرام هستند.
و از تخمهای حیوانات [پرنده و اهلی] آنچه دو طرف آن مساوی است حرام است و آنچه دو طرف آن مختلف است حلال میباشد.
(1)و پرهیز از گناهان کبیره لازم است و آنها عبارتند از: قتل نفس محترمه و
1) (2)و اجتناب الکبائر، و هی قتل النفس التی حرِّم اللّه، و شرب الخمر، و عقوق الوالدین و الفرار من الزحف، و أکل مال الیتامی ظلمّا، و اکل المیتة، و الدم، و لحم الخنزیر، و ما اهلّ به لغیراللّه من غیرضرورة به و أکل الرِّبا و السّحت بعد البیّنة، و المیسر، و البخس فی المیزان و المکیال، و قذف المحصنات، والزنا، و اللواط، والشهادات الزور، و الیأس من روحاللّه، و الأمن من مکراللّه، والقنوط من رحمةاللّه، و معاونة الظالمین و الرُّکون إلیهم، و الیمین الغموس (الیمین الغموس ـ بفتح الغین ـ: الیمین الکاذبة التی یتعمّدها صاحبها لاّنها تغمس صاحبها فی الاثم.) و حبس الحقوق من غیر عُسر، و الکبر، والکفر، والإسراف، والتبذیر، والخیانة و کتمان الشهادة، والملاهی التی تصدُّ عن ذکر اللّه مثل الغناء و ضرب الأوتار، والإصرار علی الصغایر من الذنوب، فهذا أُصول الدین، والحمدللّه ربّ العالمین و صلّیاللّه علی نبیّه و آله وسلّم تسلیما. (تحف العقول ص 306 العیون ج2/121)
شرب خمر و عقوق والدین و فرار از جنگ و خوردن مال یتیم از روی ظلم و خوردن مردار و خون و خوردن گوشت خوک و قربانیانی که برای بتها انجام میشود و نام غیر خدا بر آنها برده میشود؛ در صورتی که ضرورتی به خوردن آنها نباشد حرام است.
و رباخواری و حرامخواری و قماربازی و کمفروشی و نسبت زنا به زنهای بی گناه و شوهردار دادن و عمل زنا و لواط و شهادت دروغ و یأس و نا امیدی از رحمت خداوند و ایمن بودن از مکر الهی و کمک به ستمکاران و تکیه نمودن بر قدرت آنان و قسم دروغ خوردن و حبس کردن حقوق واجب [مانند زکات و خمس و اموال مردم و غیره] در صورتی که مضیقه و سختی نباشد حرام است و تکبّر و کفر و اسراف و تبذیر و خیانت و کتمان شهادت و استعمال و استفاده از اسباب لهو که انسان را از یاد خدا جدا میکند، مانند آوازه خوانی و تارزنی و اصرار برگناهان
صغیره نیز حرام است.»
سپس فرمود: «اینها اصول و مسایل عمده ] دین است و الحمدللّه ربّ العالمین و صلّیاللّه علی نبیّه و آله و سلّم تسلیما.»
شفاعت در اعتقاد امامیه
[مرحوم صدوق در کتاب اعتقادات امامیه میگوید: اعتقاد ما در شفاعت این است که شفاعت برای کسانی که دین آنان پذیرفته شده باشد نسبت به کبایر و صغایر ثابت است، و کسانی که از گناهان خود توبه کرده باشند نیازی به شفاعت ندارند و رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «کسی که ایمان به شفاعت من نداشته باشد خدا او را
از شفاعت من مرحوم خواهد نمود.» و فرمود: «هیچ شفیعی بهتر از توبه نیست.»
سپس میگوید: شفاعت برای پیامبران و اوصیای آنان است و از مؤمنین نیز کسانی هستند که میتوانند به اندازه قبیله ربیعه و مضر(دو قبیله بزرگ عرب) شفاعت کنند، و مؤمنین را برای شفاعت مراتبی است و پایینترین آنان میتوانند سی نفر را شفاعت کنند.
و شفاعت برای اهل شک و شرک و کفر و منکر دین و حقایق اسلام ثابت نیست بلکه برای گنهکاران از اهل توحید میباشد] [و مقصود از اهل توحید گنهکاران از اهل ایمان و ولایت اولای خداست].
مؤلف گوید: روشن است که هیچ حکمی از احکام الهی بدون حکمت و علت نیست و ما را حق آن نیست که از پیش خود برای احکام خدا حکمت و علتی بیان کنیم؛ چرا که عقلها نوعا از فهم حکمت و فلسفه احکام عاجزند و معصومین علیهمالسلام فرمودهاند اگر سنّت و احکام الهی با مقایسهها و مناسبتها بررسی شوند دین خدا از بین میرود. به عنوان نمونه، همانگونه که در روایات آمده زن و مرد در دیه یک انگشت و دو انگشت و سه انگشت مساوی هستند اما دیه زن اگر به ثلث دیه مرد برسد منقلب به نصف میشود مثلاً اگر چهار انگشت مرد را قطع کنند دیه آن چهاردهم کل دیه است و اگر چهار انگشت زن را قطع کنند دیه آن نصف دیه مرد خواهد بود، یعنی دو دهم کل دیه مرد است و این را عقل نمیتواند بفهمد.
اسرار این گونه احکام را تنها معصومین علیهمالسّلام که علمشان از ناحیه خداوند افاضه میشود میدانند. از این رو، با یقین به این که هیچ حکمی از احکام خداوند بدون حکمت و مصلحت نیست ما باید علت و فلسفه احکام را تنها از زبان امام معصوم علیه السلام صحیح بدانیم و اگر از آن بزرگواران چیزی به دست ما نرسیده باشد باید سکوت کنیم و از خود چیزی نگوییم و گر نه خود را هلاک کردهایم و روز قیامت نیز مؤاخذه خواهیم شد، چنان که امام صادق علیه السلام به ابوحنیفه که اهل قیاس بود چنین فرمود.
اینک مواردی از اسرار و فلسفه احکام که بر زبان مبارک حضرت رضا علیه السلام جاری شده است را برای تحکیم عقاید و نورانیت دلها بیان میکنیم:
مرحوم صدوق در کتاب عیون از فضل بنشاذان نقل نموده که گوید: اگر کسی سؤال کند: آیا امکان دارد که خدای حکیم بدون علت و حکمت بنده خود را به چیزی تکلیف نماید؟ به او پاسخ میدهیم: خدای حکیم و علیم هرگز کار بیهوده و بدون حکمت انجام نخواهد داد.
اگر بگوید: به چه علت بندگان خود را تکلیف نموده است؟ به او پاسخ
میدهیم: برای علتها و حکمتهای فراوانی.
اگر بگوید: آیا آن حکمتها شناخته شده است و یا مجهول است؟ به او پاسخ میدهیم: آنها نزد اهلش شناخته شده و معروف است. اگر بگوید: آیا شما آنها را میشناسید یا نمیشناسید؟ به او پاسخ میدهیم: بعضی از آنها را میشناسیم و بعضی را نمیشناسیم.
اگر بگوید: اولین فرایض و واجبات کدامند؟ به او گفته میشود: اولین واجب اقرار به [وحدانیت] خدا و رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله و امامت جانشین او و حجت خداوند و حقانیت آنچه از طرف او بر پیامبرش نازل شده است میباشد.
و اگر بگوید: برای چه خداوند از مردم خواسته است که به [وحدانیت] خدا و رسالت پیامبران او و آنچه بر آنان نازل نموده اقرار کنند؟ به او گفته میشود: حکمتهای فراوان دارد.
نخستین آن حکمتها این است که اگر مردم خدای خود را نشناسند و از معاصی و گناهان بزرگ پرهیز نکنند و نسبت به خواستههای نفسانی و لذتهای جسمانی خود از [عقوبت] خداوند هراس نداشته و از فساد و ظلم دوری نکنند اجتماع فاسد خواهد شد و مردم [همانند حیوانات وحشی] به همدیگر حمله خواهند نمود و به نوامیس و اموال و خون مردم تعرّض خواهد شد و همدیگر را
بدون جرم از بین خواهند برد و نتیجه آن فساد دنیا و هلاکت مردم و از بین رفتن نسل بشر و نعمتهای خداوند خواهد بود.
حکمت دوم این است که خداوند حکیم است و حکیم کسی است که قول و فعل او بدون حکمت و صلاح نیست و او باید از فساد و ظلم و اعمال زشت نهی کند و مردم را به صلاح و اصلاح امر نماید و اگر او مردم را به حال خود واگذارد و آنها به پروردگار خود که [عالم و قادر و حکیم و.... میباشد] اقرار نکنند امر و نهیی نسبت به صلاح و فساد جامعه وجود نخواهد داشت [و این خلاف علم و حکمت و لطف و قدرت الهی است] و جامعه فاسد خواهد شد.
حکمت سوم این است که ما میبینیم بعضی از فسادها درونی و در باطن مردم است و اگر اقرار به ذات مقدس الهی و ترس از عقوبت و مجازات او نباشد
هیچ کس از هوسها و خواستههای دنیوی خود دست بر نمیدارد و از معصیتها و گناهان و ظلم به مردم و هتک حرمت آنان و انجام گناهان پوشیده دوری نمیکند و حق احدی را رعایت نخواهد نمود و این خلاف مصلحت جامعه و مردم خواهد بود بنابراین قوام جامعه و صلاح مردم جز با اقرار به خدای علیم و خبیر که آشکار و پنهان آنان را میداند و چیزی از او پوشیده نیست [به چیز دیگری [نخواهد بود.
اینک برای روشن شدن دلها و تحکیم عقاید بخشی از اسرار و حکمتهای احکام الهی را که به زبان مبارک حضرت رضا علیه السلام جاری شده بیان میکنیم و برای اختصار به ترجمه آنها اکتفا مینماییم. (عیون الأخبار ج 2/99)
1- در کتاب عیون در بخش علل فضل بنشاذان از حضرت رضا علیه السلام نقل شده
است که فرمود: اگر کسی بگوید: چرا خداوند به بندگان خود امر و نهی نموده و چیزهایی را بر آنها واجب و چیزهایی را حرام کرده است؟
در پاسخ به او گفته میشود: بقا و صلاح آنان جز با امر به مصالح و نهی از فساد نمیباشد. در غیر این صورت آنها در فساد و تضییع حقوق همدیگر واقع خواهند شد.
و اگر بگوید: برای چه خداوند مردم را امر به پرستش و عبادت خود نموده است؟
در پاسخ او گفته میشود: برای این که مردم از یاد خداوند و ادب در محضر او غافل نشوند و امر و نهی او را که در آن مصلحت دنیا و آخرت و قوام زندگی آنان نهفته است از یاد نبرند و اگر آنها را رها کند و امر و نهی به آنها نشود آنان عمر خود را به غفلت میگذرانند و دلها و قلبهای آنان قساوت پیدا میکند.
و اگر گفته شود: چرا مردم مأمور به خواندن نماز شدهاند؟
گفته میشود: چون نماز اقرار به ربوبیت پروردگار است و همه باید از پرستش غیر خدا دوری کنند و در مقابل خداوند جبّار، با ذلّت و مسکنت و خضوع و خشوع بایستند و به خطا و گناهان گذشته خود اعتراف کنند و در هر شب و روز
[بارها در مقابل ذات مقدس حق [صورت خود را به خاک گذراند تا این که در پیشگاه خداوند ذاکر و خاشع و ترسا و ذلیل باشند و از خداوند قوت دین و اصلاح امور دنیای خود را طلب کنند و از فساد و باطل دور شوند.»
سپس فرمود: «خداوند نماز را در هر شب و روز واجب نموده تا بنده، خالق و مدبر خود را فراموش نکند و طغیان ننماید و همیشه در اطاعت خدا و قیام در مقابل او باشد و از معاصی و انواع فسادها پرهیز کند.» (عیون ج 2/103)
2- مرحوم صدوق علیهالرحمة در کتاب عیون، با سند خود، از فضّال، از پدرش، از حضرت رضا علیه السلام نقل نموده که گوید: به آن حضرت گفتم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! به من بگویید: چرا خداوند مخلوق خود را به شکلهای مختلف آفریده و همه را یکسان نیافریده است؟
امام علیه السلام فرمود: «برای این که کسی گمان نکند خداوند عاجز است، او مخلوق خود را به هر شکلی که در ذهن انسان تصور شود آفریده تا این که صورتی در ذهن هیچ کافری تصور نشود جز آن که خداوند مخلوقی را به آن صورت خلق نموده باشد. و هر کس بگوید: آیا خداوند قادر است که مخلوقی به صورت چنین و چنان بیافریند؟ خواهد یافت که خداوند آن را آفریده است و بر خلقت هر موجودی قادر و تواناست.» (عیون، ج 2/75)
3- در همان کتاب، از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که فرمود: «پدرم، از جدم نقل نمود که فرمود: علت این که خداوند حضرت ابراهیم علیه السلام را خلیل خود قرار داد این بود که او به کسی جز خداوند توجه نکرد و نیاز خود را نیز جز به او نگفت.»(ص76)
4- در همان کتاب، با همان سند، نقل شده است که حضرت سلیمان علیه السلام شنید که مورچهای به مورچگان گفت: به خانههای خود بروید تا سلیمان و لشگر او شما را پایمال نکنند و چون باد صدای او را به سلیمان رساند سلیمان علیه السلام به او فرمود: مگر نمیدانی من پیامبر خدا هستم و به کسی ظلم نمیکنم؟ مورچه گفت: بلی، لکن ترسیدم مورچگان از دیدن زینت تو از ذکر خداوند غافل شوند.
سپس آن مورچه از حضرت سلیمان پرسید: مقام تو بالاتر است یا مقام پدرت
داود؟ سلیمان علیه السلام فرمود: مقام پدرم بالاتر است. مورچه گفت: پس چرا در نام تو یک
حرف بیش از نام پدرت وجود دارد؟
سلیمان گفت: نمیدانم. مورچه گفت: علت آن این است که پدرت جراحتهای بدن خود را با آب محبت خدا معالجه مینمود از این رو داوود نامیده شد سپس گفت: ای سلیمان! آیا میدانی برای چه خداوند باد را مسخّر تو نموده است؟ حضرت سلیمان فرمود: اطلاعی از آن ندارم. مورچه گفت: خداوند میخواهد به تو بگوید که اگر من همه چیز را همانند این باد مسخّر تو کنم زوال آن همانند این باد میباشد. پس حضرت سلیمان از گفته او تعجب نمود تبسم کرد.» [ص 78]
5- در همان کتاب، از علی بنفضّال، از پدرش نقل شده که گوید: به حضرت رضا علیه السلام گفتم: برای چه مردم علی علیه السلام را رها نمودند و دیگری را به خلافت برگزیدند، در حالی که مقام و سابقه او را در اسلام و منزلت او را نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله میدانستند؟!
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «چون امیرالمؤمنین علیه السلام بسیاری از پدران و اجداد و برادران و اعمام و اخوال و خویشان آنها را که از دشمنان خدا و رسول خدا صلی الله علیه وآله بودند در جنگها کشته بودند و آنها کینه او را در دلهای خود داشتند و دوست نمیداشتند آن حضرت بر آنان ولایت پیدا کند. لکن دیگران که چنین سوابقی در جنگها نداشتند چنین کینه و دشمنی نسبت به آنها وجود نداشت و به این علت از امیرالمؤمنین علیه السلام رو گرداندند و به دیگران توجه کردند.» [عیون، ج 3/81]
مؤلف گوید: حضرت سیدالشهدا علیه السلام نیز چون به اهل کوفه فرمود: شما که مرا میشناسید، برای چه جمع شدهاید که خون مرا بریزید؟ آنها گفتند: برای کینه و دشمنی که با پدر تو داریم.
6- در همان کتاب، از سلیمان بنجعفر نقل شده که گوید: از حضرت رضا علیه السلام در باره تلبیه [و لبیّک گفتن حجاج] و حکمت آن سؤال نمودم. امام علیه السلام فرمود: «چون حجاج محرم میشوند خداوند عزّ و جّل میفرماید: ای بندگان من! همچنان که شما محرم شدید و چیزهایی را برای من بر خود حرام نمودید من نیز شما را بر آتش دوزخ حرام نمودم پس مردم ندای خدا را پاسخ میدهند و میگویند: لبیّک اللهّم لبیّک.» [عیون، ج 2/83]
7- در همان کتاب، از حسین بنخاله نقل شده که گوید: به حضرت رضا علیه السلام گفتم: برای چه مهرالسنه پانصد درهم نقره است؟ [مهری که در اسلام سنّت قرار گرفته است مهر فاطمه زهرا علیهاالسّلام است و مقصود از درهم حدود دوازده نخود از نقره است که به مثقال شرعی ـ هیجده نخودی ـ 262 و نیم مثقال میباشد].
امام علیه السلام فرمود: «خداوند تبارک و تعالی بر خود واجب نموده که هر کس او را صد مرتبه تکبیر و صد مرتبه تحمید و صد مرتبه تسبیح و صد مرتبه تهلیل بگوید و صد مرتبه بر محمّد و آل او صلوات بفرستد و سپس بگوید: خدایا، مرا به حورالعین بهشتی تزویج نما، او یکی از حورالعین را به او تزویج مینماید و این پانصد ذکر، مهریه آن حورالعین بهشتی خواهد بود. از این رو به پیامبر خود صلی الله علیه وآله نیز فرموده است که مهریه زنهای مؤمنه پانصد درهم باشد از اینرو پیامبر خدا صلی الله علیه وآله آن را سنّت قرار داده است.» [عیون ج 2/84]
و در همان کتاب در ذیل روایتی آمده است که هر مسلمان مؤمنی از برادر مؤمن خود بخواهد که دختر خود را با این مهریه به او تزویج کند و او امتناع ورزد همانا به او ستم نموده و حق است که خداوند او را به حورالعین بهشتی تزویج ننماید. [عیون، ج 2/86]
8- در همان کتاب، از علی بنفضّال نقل شده که گوید: از حضرت علی بنموسی الرّضا علیه السلام سؤال کردم: برای چه رسول خدا صلی الله علیه وآله مکنّای به ابوالقاسم شدند؟ امام علیه السلام فرمود: «به علت این که او فرزندی داشت به نام قاسم و بدین سبب او ابوالقاسم نامیده شد.»
گفتم: آیا مرا قابل میدانید که توضیح بیشتری برای من بدهید؟ فرمود: «آری، مگر نمیدانی که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: من و علی دو پدر این امت هستیم؟» گفتم: آری. فرمود: «آیا نمیدانی که رسول خدا صلی الله علیه وآله پدر همه این امت است و علی علیه السلام نیز از آنهاست؟» گفتم آری. فرمود: «مگر نمیدانی علی علیه السلام قسمت کننده بهشت و دوزخ است ؟» گفتم: آری. فرمود: «به همین علت او ابوالقاسم یعنی پدر قسمت
کننده بهشت و دوزخ نامیده شده است.»
گفتم: معنای پدر امت بودن چیست؟ فرمود: «شفقت و محبت رسول خدا صلی الله علیه وآله نسبت به امت همانند شفقت و محبت پدران نسبت به فرزندان خود میباشد و بهترین امت او علی علیه السلام میباشد و شفقت و محبت علی علیه السلام نسبت به امت همانند رسول خدا صلی الله علیه وآله است، چرا که او خلیفه و وصی و امام بعد از اوست و از این رو رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: من و علی دو پدر این امت هستیم و روزی بر منبر بالا رفت و به مردم فرمود:
«هر کدام از این امت از دنیا برود و دین و بدهکاری و فرزندان و عیالی از او مانده باشد بدهکاریهای او به عهده من است و هزینه زندگی عیال و فرزندان او نیز به عهده من میباشد و اگر از خود مالی به جای گذارده باشد برای ورثه او خواهد بود.»
از این رو پیامبر خدا صلی الله علیه وآله نسبت به این امت سزاوارتر از آنان به خود و
سزاوارتر از پدران و مادران آنان به آنها میباشد و همچنین امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به آنان از پدران و مادران و خود آنان به آنها سزاوارتر است. (عیون، ج 2/85)
9- در همان کتاب از ابوالصلب هروی نقل شده که گوید: روزی مأمون به حضرت رضا علیه السلام گفت: به من خبر دهید که چرا جدّ شما امیرالمؤمنین علیه السلام قسیمالجنّة والنار» [یعنی قسمت کننده بهشت و دوزخ] نامیده شده است؟ و معنای آن چیست که فکر مرا به خود مشغول نموده است؟
امام علیه السلام فرمود: «مگر تو از پدرانت، از ابنعباس نقل نکردهای که گوید: شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه وآله که میفرمود: دوستی علی، ایمان و دشمنی با او کفر است؟» مأمون گفت: آری. امام علیه السلام فرمود: «چون تقسیم بهشت و دوزخ براساس دوستی و دشمنی اوست پس او در حقیقت قسمت کننده بهشت و دوزخ میباشد.» مأمون گفت: خدا بعد از شما مرا زنده نگه ندارد. من شهادت میدهم که شما وارث علم رسول خدا صلی الله علیه وآله هستید.
ابوالصلت هروی گوید: پس من بعد از آن که امام علیه السلام به منزل خود بازگشت خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: شما چه خوب پاسخ مأمون را دادید! حضرت
رضا علیه السلام فرمود: «من به اندازه باور او سخن گفتم لکن از پدرم، از پدرانم، از علی علیه السلام نقل شده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه وآله به من فرمود:
یا علی! در قیامت تو تقسیم کننده بهشت و دوزخ هستی و به آتش میگویی: این از من [است، نزدیک او مشو] و این از تو [است، او را بگیر].» (عیون، ج 2/86)
10- در همان کتاب، از علی بنفضّال، از پدرش نقل شده که گوید: از حضرت رضا )ع) سؤال کردم: چرا امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان خلافت خود فدک را [که حق فاطمه علیهاالسلام بود] برنگرداند؟
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «ما خانوادهای هستیم که چون خداوند به ما ولایت میدهد حقوق خود را از کسانی که به ما ظلم کردهاند دریافت نمیکنیم جز آن که خداوند برای ما دریافت نماید و ما چون ولایت بر مؤمنین پیدا میکنیم تنها حقوق آنان را از ستمگران دریافت مینماییم و حقوق خود را دریافت نمیکنیم.» (عیون، ج 2/86)
11- در همان کتاب، از ابراهیم بنعباس نقل شده که گوید: امام هشتم، از پدر خود، از جد خود حضرت صادق علیهمالسلام نقل نمود که مردی از آن حضرت سؤال کرد: «چرا قران هر چه بیشتر خوانده و تدریس میشود طراوت و شادابی بیشتری پیدا میکند و لذتبخشتر میگردد؟ امام صادق علیه السلام فرمود:
چون خداوند قرآن را برای زمان خاص و مردم خاصی نفرستاده است. قرآن تا قیامت، در هر زمانی، تازه و برای هر مردمی لذتبخش و با طراوت است [و کهنه نمیشود].» (همان)
مرقومه حضرت رضا علیه السلام در فلسفه احکام برای محمّد بنسنان
مرحوم صدوق در کتاب عیون با سند متصل از محمّد بنسنان، نقل نموده که او گوید: حضرت رضا علیه السلام در پاسخ به سؤالات من که از علت و حکمت تعدادی از احکام الهی سؤال نموده بودم چنین مرقوم نمود:
«1- علت و حکمت غسل جنابت نظافت بدن انسان نسبت به محل آلودگی بلکه سایر قسمتهای بدن میباشد، چرا که جنابت از جمیع بدن خارج میشود و به
همین علت همه بدن باید شسته شود.
2- علت تخفیف در شستن محل بول و غائط زیاد بودن و تکرار آنها و بدون
اراده آمدن و مشقت داشتن شستن کل بدن است، افزون بر آن که در بول و غایط شهوت و لذتی نیست لذا به شستن محل آنها اکتفا شده است.
3- علت غسل عیدین و جمعه و اغسال (مستحبه) دیگر تعظیم بنده و به استقبال خدای کریم و جلیل رفتن و برای طلب مغفرت و آمرزش گناهان و به علت اجتماع مردم در روز عید برای ذکر خداوند و احترام به روز عید و تفضیل آن بر سایر ایام و برای توجه به عبادت و نوافل و پاکیزگی از این جمعه تا جمعه دیگر است.
4- علت غسل میت طهارت و نظافت از چرکیها و امراض و بیماریهای گوناگون و ملاقات با خدا و ملائکه و اهل آخرت و برای درخواست شفاعت و تماس با اولیای خداوند است. علت دیگر آن این است که چون انسان از دنیا میرود آن نطفهای که از او خلق شده از بدن او خارج میگردد و بدن او آلوده میشود و از این رو باید او را غسل بدهند.
5- علت غسل مس میت و کسی که او را غسل میدهد همان آلودگی میت است که به غسل دهنده و کسی که با او تماس میگیرد سرایت میکند.
6- علت و حکمت وضو قیام در مقابل پروردگار و ملاقات با ملائکه کرام الکاتبین است. پس باید اعضای ظاهر بدن را بشوید: صورت را برای سجده و خضوع، و دستها را برای انابه به درگاه خداوند و سر و پاها را باید مسح کند چون در همه احوال نماز ظاهر است و کمتر با آنها به درگاه خداوند تضرع و انابه میشود.
7- علت زکات تأمین نفقه فقرا و پاک شدن اموال اغنیا میباشد؛ چرا که خداوند افراد صحیح و سالم را تکلیف نموده که به افراد فقیر و وامانده و گرفتار رسیدگی کنند و خداوند به وسیله زکات و جهاد مردم را آزمایش نموده تا با مال
خود به فقرا رسیدگی کنند و برای جهاد در راه خدا و صرف مال خود صابر باشند تا بتوانند خداوند را شاکر و به لطف او امید داشته باشند و دین آنان محفوظ بماند.
و زکات موعظه و عبرتی است برای اغنیا و موجب شکر نعمتهای خداوند
و وسیله تضرع به درگاه اوست و با دادن زکات و صدقات وصله ارحام و کارهای خیر دیگر، بلاهای زیادی از انسان دور میگردد.
8- علت و حکمت حج میهمانی خداوند [و داخل شدن در حرم امن الهی و محل رحمت خداوند] و درخواست لطف افزونتر خدا و پاک شدن از گناهان است و در حج بنده مومن از گناهان گذشته خود توبه میکند و اعمال خویش را از سر میگیرد و دیگر گرد گناه و نافرمانی خداوند نمیرود و حکمت دیگر آن مصرف کردن اموال و تحمل رنجها و ممنوعیت از شهوات و لذتهای جسمانی و تقرب به خداوند با عبادات و خضوع و تواضع و ذلت میباشد که در سرما و گرما و امنیت و ترس این عبادات را انجام میدهد.
اضافه بر منافعی که مردم از برگزاری حج به دست میآورند، در امن و هراس به خدای خود توجه میکنند و قساوت قلب و جرأت بر مخالفت خداوند و غفلت از یاد خدا و ناامیدی از رحمت او از آنان برطرف میشود و توفیق رعایت دستورات دین و اداء حقوق مردم برای آنان حاصل میگردد و در نهایت خود را از مفاسد دور میکنند.
9- و از منافع دیگر حج [و آن اجتماع بزرگ آن است که مسلمانان از مناطق مختلف و با زبانها و افکار گوناگون مجتمع میگردند و میتوان بهرههای فراوانی برای آن تصور نمود که مع الأسف دستهای اجانب و وابستگان آنان تاکنون از آن جلوگیری کردهاند [و یکی از آنها منافع اقتصادی میباشد و کسانی که از شرق و
غرب و از دریا و خشکی، حاجی و غیر حاجی و تاجر و غیر تاجر و بایع و مشتری و کاسب و غیر کاسب و فقیر و غنی گرد هم جمع میشوند میتوانند بهرههای اقتصادی زیادی داشته باشند و نیازهای یکدیگر را برطرف نمایند و قرآن نیز به این موضوع اشاره نموده و میفرماید: «کذلک لیشهدوا منافع لهم».
10- علت طواف گرد خانه خدا این است که چون خداوند به ملائکه فرمود: «من روی زمین برای خود خلیفه و جانشین قرار میدهم» ملائکه از روی انکار گفتند: «آیا میخواهی کسی را که فساد و خونریزی میکند خلق کنی؟!» و سپس پشیمان شدند و استغفار کردند و به عرش خداوند پناهنده شدند. از اینرو خداوند
در آسمان چهارم، محاذی عرش، خانهای به نام «ضراح» قرار داد و سپس در آسمان پایین (آسمان اول)، محاذی ضراح، برای طواف ملائکه خانهای به نام بیتالمعمور قرار داد و سپس روی زمین کعبه را [برای گنهکاران از بنیآدم] محاذی بیتالمعمور قرار داد و آدم علیه السلام را امر نمود تا گرد آن طواف کند و به وسیله آن او را بخشید و توبه او را قبول نمود و این سنّت تا قیامت در فرزندان او جاری شد. (عیون، ج 2/91)
12- علت استلام و بوسیدن حجرالاسود این است که خداوند در عالم ذرّ از بنیآدم میثاق و عهد بندگی گرفت و آن را حجرالاسود که ملکی از ملائکه بود بلعید و خداوند او را در کنار کعبه به صورت سنگی قرار داد که شاهد اعمال مردم باشد و مردم را مکلّف نمود که گرد کعبه آن عهد و میثاق خود را تجدید کنند و به حجرالاسود بگویند: امانت خود را ادا نمودم و به عهد و پیمان خود وفا کردم پس تو شاهد آن باش. و از همین رو حضرت سلمان علیه السلام فرمود:
روز قیامت حجرالأسود مانند کوه ابیقیس حاضر میشود و برای او زبانی خواهد بود و او برای هر کس که او را استلام نموده [و حج آورده [شهادت خواهد
داد. (عیون، ج 3/91)
13- علت واجب شدن روزه این است که روزهدار تلخی گرسنگی و تشنگی را بفهمد تا ذلت و فقر خود را بداند و پاداش خلوص و صبر خویش را بیابد و روزه برای او دلیلی بر سختیهای قیامت باشد و او را از شهوات و لذتهای نفسانی جدا سازد و ناصحی باشد برای او نسبت به مسایل دنیا و آخرت تا از سختیها و مشکلات فقرا و مساکین در دنیا و آخرت آگاه شود. (عیون، ج 2/91)
14- علت حرمت قتل و آدمکشی این است که اگر آدمکشی مجاز باشد نسل انسان برانداخته میشود و تدبیر و نظام عالم دگرگون خواهد شد. [عیون، ج 2/91]
15- علت حرمت عقوق و ظلم به پدر و مادر این است که فرزندان عاق پدر و مادر نشوند و احترام به پدر و مادر [که بعد از حق خداوند و حق اولیاء او بالاترین حق میباشد [ضایع نگردد و دستور خداوند نسبت به ادای حق آنان رعایت و از ناسپاسی و کفران نعمت دوری شود تا نسل بنیآدم کم نشود و یا قطع نگردد،
چرا که عقوق و بیاحترامی به پدر و مادر و نادیده گرفتن حق آنها و حق
خویشان دیگر پیامدی جز اعتنا نکردن پدر و مادر [و خویشان دیگر] به تربیت فرزندان را ندارد [و نتیجه آن فساد خانواده و جامعه خواهد بود و حق والدّین دقیقا مقابل خدمات و رنجهایی است که آنها برای فرزندان خود کشیدهاند و در حقیقت از حقوق متقابل میباشد و رعایت نکردن آن ظلم خواهد بود]. (عیون، ج 2/92)
16- علت حرمت زنا، فساد و قتل نفس و از بین رفتن نسبها و تربیت نشدن فرزندان و فاسد شدن قانون ارث و مفاسد فراوان دیگر است. (عیون، ج 2/92)
17- حرمت خوردن مال یتیم از روی ظلم علل فراوانی دارد. نخستین علت آن این است که اگر کسی مال یتیمی را از روی ظلم بخورد در حقیقت به نابودی و
کشتن آن یتیم کمک نموده است، زیرا یتیم تأمین کننده خود نیست و مصلحت امور خویش را نمیداند و کسی برای او جایگزین پدر و مادر نیست که بر اصلاح امور او قیام کند. پس کسی که مال او را بخورد مانند این است که او را کشته و به فقر و بیچارگی گرفتار کرده باشد، در حالی که خداوند مردم را از ظلم به یتیم بر حذر نموده و میفرماید: «مردم باید از خوردن مال یتیم بترسند و آنچه برای فرزندان خود دوست میدارند برای یتیمان مردم نیز دوست بدارند تا مبادا آنچه بر سر فرزندان یتیم مردم آوردهاند بر سر فرزندانشان بیاید.
سپس فرمود: «امام باقر علیه السلام میفرمود: خداوند در خوردن مال یتیم دو عقوبت قرار داده است: عقوبتی در دنیا و عقوبت و عذابی در آخرت» آن گاه فرمود: حکمت حرمت مال یتیم، حفظ و نگهداری اوست تا وقتی که استقلال و توان پیدا کند و حکمت دیگر آن پرهیز از این است که فرزندان آکل مال یتیم مبتلای به همان ظلمی شوند که پدرشان بر یتیمهای مردم وارد کرده است و وعده خداوند بر آن است، و حکمت دیگر آن این است که در نهایت یتیم چون به کمال برسد از حق خود دفاع خواهد نمود و دشمنی و عداوت بین او و کسانی که به او ظلم کردهاند تا آخر عمر ادامه خواهد داشت.» (عیون، ج 2/92)
18- علت و حکمت حرمت فرار از جنگ و جهاد این است که موجب سستی در دین و سبک شمردن پیامبران و امامان عادل و یاری نکردن آنان در مقابل دشمنان است.
و فرار از جنگ هنگامی که پیامبر و امام علیهاالسّلام با کفار میجنگند و برای اقرار به ربوبیت خداوند و اظهار عدل و ترک جور و ستم واز بین بردن فساد آنها را دعوت میکنند، حرام است چنان که اگر کفار تمرد و مخالفت کنند باید به دست
پیامبرو امام علیهما السلام مجازات شوند تا جرأت بر مسلمین پیدا نکنند.
علاوه بر این که فرار از جنگ موجب اسارت و کشته شدن مسلمانان و ابطال دین خدا و مفاسد دیگری نیز خواهد بود. (عیون ج 2/92)
19- علت حرمت ربا، فساد روی زمین و تلف شدن اموال و برچیده شدن عمل خیر[قرض الحسنه [ و روی آوردن مردم به سود [پول ] و بسته شدن راههای خیر و باز شدن راههای فساد و ظلم و نابودی اموال مردم است. (عیون ج 2/93)
20- علت حرمت گوشت خوک این است که خوک حیوان زشت و قبیح الشکلی است و خداوند آن را برای عبرت و موعظه و ترس از مسخ شدن آفریده و گوشت آن آلودهترین گوشتها میباشد و علتهای فراوان دیگری که در آن وجود دارد. (عیون ج 2/94)
21- علت حرمت گوشت مردار، فاسد شدن بدن و بیماریهای دیگر است و خداوند اراده نموده که نام خود را سبب حلال شدن حیوان و فارق بین حلال و حرام قرار دهد. (عیون ج 2/94)
22- علت حرام بودن خوردن خون، همانند خوردن مردار است که در آن فساد بدن هاست و باعث زرد آب و بد بو شدن دهان و بدن و بد خلقی و قساوت قلب و بی رحمی میشود تا جایی که ممکن است خورنده خون پدر و یا فرزند خود را بکشد. (عیون ج 2/94)
23- علت لزوم مهر بر مردها و واجب نبودن آن بر زنها این است که مخارج زن به عهده مرد است و در حقیقت، زن خود را به مرد فروخته و مرد خریدار اوست و هر متاعی را قیمتی است. اضافه بر این که زنها از تجارت و معامله گری ممنوع هستند و...
24- علت این که مرد مجاز است که چهار زن اختیار کند و زن مجاز نیست که بیش از یک شوهر انتخاب نماید این است که زن اگر بیش از یک شوهر داشته باشد
معلوم نمیشود فرزند او مربوط به کیست و این باعث ضایع شدن نسبها و ارثها و شناخته نشدن فرزندان است و نمیتوان دانست که فرزند مربوط به چه کسی است و از چه کسی ارث میبرد. (عیون ج 2/95)
25- علت این که مال فرزند، بدون اذن او، برای پدر حلال است و مال پدر، بدون اذن او، برای فرزند حلال نیست این است که فرزند تولید پدر و ملک اوست به دلیل این که خداوند فرموده: «او به هر کس میخواهد دختر و به هر کس که میخواهد پسر عطا میکند»
[اضافه بر این که پدر مخارج فرزند را در کوچکی یا بزرگی میدهد و فرزند نیز به او نسبت داده میشود؛ چنان که خداوند فرموده است: «فرزندان را به پدرهایشان نسبت دهید» و رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز به فرزندی فرمود: «تو و مال تو مربوط به پدرت میباشید.» لکن برای مادر جایز نیست که مال فرزند خود را بدون اذن او یا اذن پدر او بردارد چرا که پدر موظف است که نفقه و مخارج فرزند خود را بدهد] (عیون ج 2/96)
26- علت حرمت درذی و سرقت، فساد اموال و قتل نفس و نزاع و حسد و ترک تجارت و صنعت و کسب و کار است و اگر دزدی حلال باشد حرمتی برای اموال باقی نمیماند. [ص 97]
27- علت این که دست راست دزد قطع میشود این است که بیشتر کارها را با دست راست خود انجام میدهد و افضل اعضای بدن او و نافعترین آنها دست راست اوست و دست راست را قطع میکنند تا مجازاتی برای او و عبرتی برای
دیگران باشد و مردم از دزدی پرهیز نمایند. (عیون ج 2/96)
28- و علت این که زناکار را [یکصد ضربه] شلاق میزنند و به جز سر به همه بدن او شلاق زده میشود این است که همه بدن او از زنا لذت برده و آن بزرگترین جنایات است. از این رو حد الهی بر همه بدن او جاری میشود تا عقوبت گناه خود را بچشد و دیگران نیز عبرت بگیرند.(عیون ج 2/97)
29- علت حرمت عمل جنسی مرد با مرد و زن با زن [یعنی لواط و مساحقه[ این است که این دو عمل بر خلاف طبیعت زن و مرد است و موجب قطع شدن نسل
انسان و فساد تدبیر و خراب شدن دنیا میشود. (عیون ج 2/97)
30- علت حرمت نگاه به موها [و زینتهای دیگر] زنان محجوبه که صاحب همسر و یا بدون همسر هستند این است که تحریک جنسی برای مردها ایجاد نشود و منجر به فساد و اعمال خلاف نگردد جز زنهایی که خداوند آنها را به علت پیری و عدم میل به ازدواج استثنا نموده که لازم نیست خود را کامل بپوشانند بلکه میتوانند حجاب خود را زمین گذارند به شرط آن که آرایش و خود نمایی نکنند.(عیون ج 2/97)
31- علت این که ارث زن نصف مرد است این است که زن چون ازدواج میکند نفقه او به عهده شوهر اوست و مرد چون همسر اختیار میکند باید نفقه همسر خود را [از لباس و مسکن و خوراک] تأمین نماید. (عیون ج 2/98)
32- علت حرام بودن شراب این است که شراب موجب فساد میشود و عقل را زایل و انسان را به انکار خدا و تهمت بر او و بر پیامبران او وادار میکند و به اعمال دیگری مانند فساد و قتل و قذف و زنا و بی حیایی و جرأت بر حرام وا میدارد.
از این رو ما حکم کردیم که هر مسکری از مایعات حرام میباشد و هر کس به
خدا و قیامت ایمان دارد و ما را دوست میدارد و ولایت ما را پذیرفته است باید از آن پرهیز کند و بداند که هر مسکری شراب و حرام است و هر کس اهل شراب بود با من رابطهای ندارد.» (عیون ج 2/85-98)
(1)1- مرحوم صدوق در کتاب عیون، با سند خود، از علی بن میثم و او از پدر خود میثم نقل نموده که گوید: مادرم گفت: شنیدم از نجمه خاتون، مادر حضرت رضا علیه السلام که فرمود: چون به فرزند خود علی بنموسیالرضا علیه السلام باردار شدم سنگینی حمل او را احساس نمیکردم و چون به خواب میرفتم صدای تسبیح و تهلیل و تمجید الهی را از او میشنیدم. پس میترسیدم و از خواب که بیدار میشدم چیزی نمیشنیدم و چون او بدنیا آمد دو دست خود را روی زمین گذارد و سر مبارک به طرف آسمان نمود و لبهای خود را مثل کسی که سخن میگوید حرکت میداد. پس موسی بنجعفر علیه السلام وارد شد و فرمود: (2)«ای نجمه! گوارا باد بر تو کرامت الهی!» پس من او را در پارچه سفیدی
1) (1)عبادته و مکارم اخلاقه و اقرار اعدائه علیه السلام بفضله1- العیون: حدثّنی تمیم بنعبداللّه بنتمیم القرشی رضی اللّه عنه، قال: حدثّنی ابی عن احمد بنعلّی الانصاری، عن علّی بنمیثم، عن أبیه قال: سمعت امّی تقول: سمعت نجمة امّ الرّضا علیه السلام تقول: لمّا حملت بابنی علیّ لم أشعر بثقل الحمل، و کنت اسمع فی منامی تسبیحا و تهلیلاً و تمجیدا من بطنی.
2) (2)فیفزعنّی ذلک و یهولنی فاذا انتبهت لم اسمع شیئا فلمّا وضعته وقع علی الأرض واضعا یدیه علی الأرض رافعا رأسه الی السماء یحرّک شفتیه کانّه یتکلّم فدخل الّی أبوه موسی بنجعفر علیه السلام فقال لی: هنیئالک یا نجمة کرامة ربّک فناولته ایّاه فی خرفة بیضاء فاذّن فی أذنه الأیمن و اقام فی الأیسر و دعا بماء الفرات فحنّکه به، ثمّ ردّه الّی فقال: خذیه، فانّه بقیّة اللّه تعالی فی أرضه. (العیون ج 1/20)
پیچیدم و به دست او دادم و موسی بن جعفر علیه السلام در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت و با آب شیرین کام او را برداشت و سپس او را به من داد و فرمود: «او را بگیر همانا او بقیةاللّه و یادگار خداوند در روی زمین است.»
(1)2- علامه مجلسی در بحار، از عیون، از ابی ان نقل نموده که گوید: از ابراهیمبن عباس شنیدم که میگفت: هرگز ندیدم از حضرت رضا علیه السلام نسبت به چیزی سؤال شود و او [پاسخ آن را] نداند و کسی را ندیدم که مانند او از علوم گذشته و علوم زمان خود آگاه باشد.
سپس گوید: مأمون همیشه با سؤالات مختلف او را آزمایش مینمود و آن حضرت سؤالات او را پاسخ میداد و سخنها و پاسخها و مثالهای او همه از قرآن انتزاع میشد و آن حضرت در هر سه روز یک مرتبه قرآن را ختم مینمود و میفرمود: «اگر بخواهم در کمتر از سه روز نیز میتوانم آن را ختم کنم لکن من هیچ
1) (3)2- البحار عن العیون: البیهقی، عن الصولی، عن أبی ذکو ان قال: سمعت ابراهیم ابنالعبّاس یقول: ما رأیت الرّضا علیه السلام سئل عن شیء قطّ الاّ علمه، و لا رأیت أعلم منه بما کان فی الزّمان الی وقته و عصره، و کان المأمون یمتحنه بالسؤال عن کلّ شیء فیجیب فیه، و کان کلامه کلّه و جوابه و تمثّله انتزاعات من القرآن و کان یختمه فی کلّ ثلاث، و یقول: لو أردت أن أختمه فی أقرب من ثلاثه لختمت و لکنّی ما مررت بآیة قطُّ الاّ فکّرت فیها و فی أیَّ شیٍء انزلت، و فی أیّ وقت فلذلک صرت أختم فی کلّ ثلاثة أیّام. (العیون ج 2/180 البحار ج 49/90)
آیهای را قرائت نمیکنم جز این که در آن تدّبر مینمایم که درباره چه چیز نازل شده و در چه و قت نازل شده و به همین علت قرائت و ختم قرآن من سه روز طول میکشد.»
(1)3- در همان کتاب، از عیون، از ابراهیمبن عباس نقل شده که گوید: من ندیدم هرگز حضرت رضا علیه السلام سخن کسی را قطع کند و یا حقیقتی را انکار نماید و ندیدم حاجت کسی رادر صورت امکان رد کند و ندیدم هرگز مقابل کسی پای خود را دراز کند و یا بر جایی تکیه بدهد و یا به یکی از غلامان خود دشنام دهد و یا مقابل کسی آب دهان خود را بیرون اندازد و یا خنده با صدا کند بلکه خنده او همیشه تبسّم بود. (2)و چون برای او سفره غذا گسترده میشد غلامان و در بانها و کار پردازهای
1) (1)3- و فیه عنه: جعفر بننعیم بنشاذان، عن احمد بنادریس، عن ابراهیم بنهاشم، عن ابراهیم بنالعباس قال: ما رأیت أباالحسن الرّضا علیه السلام جفا أحدا بکلامه قطُّ، و ما رأیت قطع علی أحد کلامه حتّی یفرغ منه، و ماردَّ أحدا عن حاجة یقدر علیها، ولا مدَّ رجلیه بین یدی جلیس له قطُّ، و لا اتّکاء بین یدی جلیس له قطُّ و لا رأیته شتم أحدا من موالیه و ممالیکه قطُّ، و لا رأیته تفل قطُّ، و لا رأیته یقهقه فی ضحکه قطُّ، بل کان ضحکه التبسّم.
2) (2)و کان اذا خلا و نصبت مائدته أجلس معه علی مائدته ممالیکه حتّی البوَّاب والسائس، و کان علیه السلام قلیل النوم باللّیل، کثیرالسهر، یحیی أکثر لیالیه من اوّلها الی الصبح، و کان کثیر الصیام فلا یفوته صیام ثلاثة أیّام فی الشهر، و یقول: ذلک صوم الدَّهر، و کان علیه السلام کثیر المعروف و الصدقة فی السرّ، و أکثر ذلک یکون منه فی اللّیالی المظلمة، فمن زعم أنّه رأی مثله فی فضله فلا تصدّقوه (المصدر/ج 2/184 البحار ج 49/91).
خود را کنار خود مینشاند و عادت آن بزرگوار این بود که کم میخوابید و بیشتر شب را به عبادت مشغول بود بلکه بیشتر شبها را تا به صبح در عبادت بود و زیاد روزه میگرفت و سه روز روزه او در هر ماه هرگز ترک نمیشد [و اول و وسط و آخر هر ماهی را روزه بود] و میفرمود: «پاداش این سه روز پاداش روزه همه ماه است.» و آن حضرت اهل کار خیر و صدقه پنهانی بود و بیشتر در شبهای تاریک صدقه میداد. سپس گوید: اگر کسی بگوید که بهتر از او را دیده است او را تصدیق نکنید.
(1)4- در همان کتاب، از عیون، از ابوصلت هروی نقل شده که گوید: من به سرخس رفتم که امام خود را در آن خانهای که محبوس بود ببینم. چون از زندانبان اجازه خواستم گفت: نمیتوانی او را ملاقات کنی. گفتم: برای چه؟ زندانبان گفت: بسا او در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند و فقط ساعتی بعد از طلوع خورشید و ساعتی قبل از ظهر و ساعتی قبل از غروب آفتاب در مصلاّی خود مینشیند و با خدای خود مناجات میکند. پس به او گفتم برای من در یکی از این اوقات از آن
1) (1)4- و فیه عن العیون: الهمدانیُّ، عن علیّ، عن ابیه، عن الهرویَّ قال: جئت الی باب الدار الّتی حبس فیها الرّضا علیه السلام بسرخس و قد قیّد فاستأذنت علیه السجّان فقال: لا سبیل لکم الیه، فقلت: ولم؟ قال: لاَنَّه ربّما صلّی فی یومه و لیلته الف رکعة و انَّما ینفتل من صلاته ساعة فی صدر النهار، و قبل الزوال، و عند اصفرار الشمس فهو فی هذه الاوقات قاعد فی مصلاّه یناجی ربّه، قال: فقلت له: فاطلب لی فی هذه الاوقات اذنا علیه، فاستأذن لی علیه فدخلت علیه و هو قاعد فی مصلاّه متفکّر الخبر. (المصدر).
حضرت اجازه ملاقات بگیر پس او برای من اجازه گرفت و من آن حضرت را ملاقات نمودم و دیدم او در مصلای خود نشسته بود و فکر میکرد...
(1)در همان کتاب،از عیون، از رجاءبنابی ضحّاک (مأمور مأمون) نقل شده که
گوید: مأمون مرا فرستاد تا حضرت رضا علیه السلام را از مدینه به خراسان بیاورم و او را از راه بصره و اهواز حرکت دهم و از راه قم حرکت ندهم و دستور داد که از او جدا نشوم تا او را از مدینه به مرو خراسان برسانم.
سپس میگوید: به خدا سوگند، ندیدم کسی با تقواتر و ترساتر از او باشد. او در تمام احوال و اوقات خود به یاد خدا بود و چون نماز صبح را میخواند در مصلاّی خود مینشست و مشغول تسبیح و تحمید و تکبیر و تهلیل و صلوات بر محمّد و آل او صلی الله علیه وآله بود تا هنگامی که آفتاب طلوع میکرد.
سپس به سجده بود تا روز بالا میرفت و پس ازآن با مردم سخن میگفت و آنان را موعظه میفرمود تا نزدیک ظهر میشد و تجدید وضو مینمود و به مصلاّی
1) (2)عبادته علیه السلام من المدینة الی خراسان و فیه عنه: عن احمد بن علیّالانصاری قال: سمعت رجاء بن ابی الضحّاک یقول: بعثنی المأمون فی اشخاص علیَّ بنموسی الرَّضا علیه السلام من المدینة و أمرنی أن آخذ به علی طریق البصرة و الاهواز و فارس، و لا آخذ به علی طریق قم، وأمرنی أن أحفظه بنفسی باللّیل و النهار حتّی أقدم به علیه فکنت معه من المدینة الی مرو، فواللّه ما رأیت رجلاً کان أتقیللّه منه و لا أکثر ذکرا له فی جمیع أوقاته منه، و لا أشدَّ خوفا للّه عزَّوجَّل.
خود باز میگشت و چون ظهر میشد شش رکعت نماز میخواند و در پایان هر دو رکعت سلام میگفت و قبل از رکوع رکعت دوم قنوت میخواند و پس از آن اذان ظهر را میگفت سپس دو رکعت نافله دیگر ظهر را میخواند و اقامه میگفت و نماز ظهر را میخواند
(1)و چون سلام نماز ظهر را میگفت تا میتوانست تسبیح و تحمید و تکبیر و تهلیل میگفت و پس از آن سجده شکر به جا میآورد و صد مرتبه در آن «شکراللّه» میفرمود و چون از سجده شکر فارغ میگشت شش رکعت از نافله عصر را میخواند و در هر رکعت حمد و قل هواللّه احد را میخواند.
(2)سپس اذان نماز عصر را میگفت و بعد از آن دو رکعت باقیمانده نافله عصر
1) (1)کان اذا أصبح صلّی الغداة ،فاذا سلّم جلس فی مصلاّه یسبّح اللّه و یحمده و یکبّره و یهلّله و یصلّی علی النبیِّ و آله صلی الله علیه وآله حتّی تطلع الشمس، ثمّ یسجد سجدة ییقی فیها حتّی یتعالی النهار ثمّ أقبل علی النّاس یحدّثهم و یعظهم الی قرب الزوال ثمّ جدَّد وضوءه و عاد الی مصّلاه، فاذا زالت الشمس قام و صلّی ستّ رکعات یقرأ فی الرکعة الاولی الحمد و قل یا ایّها الکافرون، و فی الثانیة الحمد و قل هو اللّه أحد، و یقرأ فی الاربع فی کلّ رکعة الحمدللّه و قل هو اللّه أحد، و یسلّم فی کلّ رکعتین و یقنت فیهما فی الثانیة قبل الرکوع و بعد القراءة ثمَّ یؤذَّن ثمّ یصلّی رکعتین، ثمّ یقیم و یصلّی الظهر.
2) (1)فاذا سلّم سبّح اللّه و حمده و کبّره و هلّله ماشاء اللّه، ثمّ سجد سجدة الشکر یقول فیها مائة مرَّة: «شکراللّه» فاذا رفع رأسه قام فصلّی ستَّ رکعات یقرأ فی کلَّ رکعة الحمدللّه و قل هواللّه أحد، و یسلّم فی کلَّ رکعتین، و یقنت فی ثانیة کلّ رکعتین قبل الرکوع و بعد القراءة ثمّ یؤذّن، ثمّ یصلّی رکعتین و یقنت فی الثانیة فاذا سلّم أقام و صلّی العصر، فاذا سلّم جلس فی مصلاّه یسبّح اللّه و یحمده و یکبّره و یهلّله ماشاءاللّه، ثمّ سجد سجدة یقول فیها مائة مرَّة «حمداللّه».
را میخواند و بعد از آن اقامه نماز عصر را میگفت و نماز عصر را میخواند و بعد از سلام در مصلاّی خود مینشست و تا میتوانست تسبیح و تحمید و تکبیر و تهلیل میگفت. سپس به سجده میرفت و صد مرتبه «حمداللّه» میگفت.
(1)و چون خورشید غروب مینمود وضو میگرفت و سه رکعت نماز مغرب را با اذان و اقامه میخواند و در رکعت دوم قبل از رکوع قنوت میخواند و چون سلام میداد در مصلاّی خود مینشست و تا میتوانست تسبیح و تحمید و تکبیر و تهلیل میگفت. سپس سجده شکر به جا میآورد و پس از آن سخن نمیگفت تا چهار رکعت [نافله] با دو سلام و دو قنوت قبل از رکوع رکعت دوم بخواند و در رکعت اول حمد و کافرون و در رکعت دوم حمد و توحید میخواند و بعد از سلام تا ممکن بود تعقیب میخواند و سپس افطار مینمود. (2)و پس از آن مسواک مینمود و تجدید وضو میکرد و مشغول نماز شب
1) (2)فاذا غابت الشمس توضّأ و صلّی المغرب ثلاثا بأذان و اقامه، وقنت فی الثانیه قبل الرکوع و بعد القراءة، فاذا سلّم جلس فی مصلاّه یسبّح اللّه و یحمده و یکبّره و یهلّله ماشاءاللّه، ثمّ یسجد سجدة الشکر ثمّ رفع رأسه و لم یتکلّم حتّی یقوم و یصلّی أربع رکعات بتسلیمتین، یقنت فی کلّ رکعتین فی الثانیة قبل الرکوع و بعد القراءة، و کان یقرأ فی الاولی من هذا الاربع الحمد وقل یا أیّها الکافرون، و فی الثانیة الحمد و قل هواللّه احد ثمّ یجلس بعد التسلیم فی التعقیب ماشاءاللّه حتّی یمسی ثمّ یفطر.
2) (3)ثمّ یلبث حتّی یمضی من اللیل قریب من الثلث ثمّ یقوم فیصلّی العشاء الاخرة أربع رکعات، و یقنت فی الثانیة قبل الرکوع و بعد القراءة فاذا سلّم جلس فی مصلاّه یذکراللّه عزّ و جّل و یسبّحه و یحمده و یکبّره و یهلّله ماشاءاللّه، و یسجد بعد التعقیب سجدة الشکر، ثمّ یاوی الی فراشه.
میشد و هشت رکعت نماز با چهار سلام میخواند و در دو رکعت اول یک مرتبه
حمد و سی مرتبه«قل هواللّه احد» میخواند و چهار رکعت آن را به صورت نماز جعفربنابیطالب علیه السلام میخواند و در دو رکعت باقی مانده در رکعت او ل حمد و سوره ملک و در رکعت دوم حمد و سوره هل اتی علی الانسان میخواند. سپس دو رکعت نماز شفع را میخواند و در هر رکعت آن یک مرتبه حمد و سه مرتبه قل هواللّه احد را میخواند و در رکعت دوم قبل از رکوع قنوت میخواند.
(1)و نماز وتر را یک رکعت میخواند و در آن یک مرتبه حمد و سه مرتبه قل هواللّه احد و یک مرتبه قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ بربّ النّاس را میخواند و قبل از رکوع قنوت میگرفت و این دعا را در آن میخواند«اللّهم صلّ علی محمّدٍو آل محمّد اللهم اهدنا فیمن هدیت...
1) (1)فاذا کان الثلث الاخیر من اللّیل قام من فراشه بالتسبیح والتحمید والتکبیر و التهلیل و الاستغفار فاستاک ثمّ توضّأ ثمّ قام الی صلاة اللّیل، فصلّی ثمانی رکعات و یسلّم فی کلَّ رکعتین یقرء فی الأولیین منها فی کلِّ رکعة الحمد مرَّة، و قل هواللّه احد ثلاثین مرَّة و یصلّی صلاة جعفر بنابیطالب علیه السلام أربع رکعات یسلّم فی کلّ رکعتین و یقنت فی کلّ رکعتین فی الثانیة قبل الرکوع و بعدالتسبیح و یحتسب بها من صلاة اللیل، ثمّ یصلّی الرکعتین الباقیتین یقرء فی الاولی الحمد و سورة الملک، و فیالثانیة الحمد و هل أتی علی الانسان.
(1)سپس هفتاد مرتبه میگفت: «استغفراللّه و أساله التوبة» و چون سلام میداد آنچه ممکن بود تعقیب میخواند و نزدیک اذان صبح که میشد دو رکعت نافله صبح را میخواند و در رکعت اول حمد را با قل یا ایّها الکافرون و در رکعت دوم حمد را با قل هواللّه احد میخواند و چون فجر طالع میشد اذان و اقامه میگفت و نماز صبح را دو رکعت میخواند و چون سلام میداد تا طلوع آفتاب تعقیب میخواند و پس از آن سر به سجده میگذارد تا روز بالا رود.
(3)و در تمام نمازهای واجب در رکعت اول حمد را با انّا انزلناه و در رکعت دوم
حمد را با قل هواللّه احد میخواند جز در نماز صبح و ظهر و عصر روز جمعه که در آنها حمد و سوره منافقین میخواند و در نماز عشای شب جمعه در رکعت اول حمد و سوره جمعه و در رکعت دوم حمد و سوره اعلی میخواند و در نماز صبح روز دو شنبه و پنج شنبه در رکعت اول بعد از حمد سوره هل اتی عل الانسان و در رکعت دوم بعد از حمد سوره هل اتیک حدیث العاشیة را میخواند.
1) (2)ثمّ یقوم فیصلّی رکعتی الشفع یقرء فی کلّ رکعة منها الحمد مرّة، و قل هواللّه أحد ثلاث مرّات و یقنت فی الثانیة ثمّ یقوم فیصلّی الوتر رکعة یقرء فیها الحمد و قل هواللّه أحد ثلاث مرّات و قل أعوذ بربّ الفلق مرّة واحدة و قل اعو برب النّاس مرّة واحدة، و یقنت (3)فیها قبل الرکوع و بعد القراءة، و یقول فی قنوته: اللّهم صّل علی محمّد و آل محمّد اللّهمَّ اهدنا فیمن هدیت، و عافنا فیمن عافیت و تولّنا فیمن تولّیت، و بارک لنا فیما أعطیت، وقنا شرّما فضیت، فانّک تقضی و لا یقضی علیک، انّه لا یذلّ من والیت، ولا یعزّ من عادیت، تبارکت ربّنا و تعالیت. ثمّ یقول: أستغفراللّه و أساله التوبة سبعین مرّة، فاذا سلّم جلس فی التعقیب ماشاءالله.
(1)و قرائت نماز مغرب و عشا و نماز شب و شفع و وتر و نماز صبح را بلند میخواند و قرائت نماز ظهر و عصر را آهسته میخواند و در رکعت سوم و چهارم نمازهای چهار رکعتی تسبیحات اربعه، یعنی «سبحان و الحمدللّه و لااله الاّاللّه واللّه اکبر» را میخواند.
(2)و اگر در شهری ده روز اقامت مینمود روزهدار بود و چون شب میشد اول
1) (1)و اذا قرب الفجر قام فصلّی رکعتی الفجر، یقرء فی الاولی الحمد و قل یا أیّها الکافرون، و فی الثانیة الحمد و قل هو اللّه أحد، فاذا طلع الفجر أذَّن و أقام و صلّی الغداة رکعتین، فاذا سلّم جلس فیالتعقیب، حتّی تطلع الشمس ثمّ سجد سجدتی الشکر حتّی یتعالی النهار. و کانت قراءته فی جمیع المفروضات فی الاولی الحمد و انّا انزلناه، و فی الثانیه الحمد و قل هو اللّه احد الاّ فی صلاة الغداة و الظهر و العصر یوم الجمعة فانّه کان یقرء فیها بالحمد و سورة الجمعة، و فی الثانیة الحمد و سبّح، و کان یقرء فی صلاة الغداة یوم الاثنین و الخمیس فی الاولی الحمد و هل أتی علی الانسان و فی الثانیه الحمد و هل أتاک حدیث الغاشیة.
2) (2)و کان یجهر بالقراءة فی المغرب والعشاء و صلاة اللیل و الشفع و الوتر و الغداة و یخفی القراءة فی الظهر و العصر، و کان یسبّح فی الأخراوین یقول: سبحان اللّه و الحمدللّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه أکبر ثلاث مرّات و کان قنوته فی جمیع صلواته «ربِّاغفر وارحم و تجاوز عّما تعلم انّک أنت الأ عزّ الا جّل الاکرم». و کان اذا أقام فی بلدةٍ عشرة أیّام صائما لا یفطر، فاذا جنَّ اللیل بدأ بالصلاء قبل الافطار، و کان فی الطریق یصلّی فرائضه رکعتین رکعتین الاّ المغرب فانّه کان یصلّیها ثلاثا،و لایدع نافلتها، و لایدع صلاةاللیل و الشفع و الوتر و رکعتیالفجر فی سفر ولا حضر.
نماز میخواند و بعد از آن افطار میکرد و در مسیر سفر همه نمازها را دو رکعتی میخواند جز نماز مغرب را که سه رکعت میخواند و نافله مغرب و نماز شب و
نافله صبح را در سفر و حضر ترک نمیکرد. و نافلههای روز را در سفر نمیخواند[لکن] بعد از هر نمازی که شکسته میخواند سی مرتبه میگفت: «سبحاناللّه و الحمداللّه و لا اله الاّاللّه واللّه اکبر» و میفرمود: این برای تکمیل شدن نماز است.
سپس میگوید: ندیدم او در سفر و حضر نماز عید قربان را بخواند.
مؤلف گوید: علت نخواندن نماز عید محدودیت آن حضرت بود ه و گرنه همانند جدّ خود آن را اقامه مینمود.
(1)رجاء سپس میگوید: امام علیه السلام شبها در بستر خود فراوان قرآن میخواند و چون به آیاتی میرسید که نام بهشت و دوزخ در آنها بود گریه میکرد و از خداوند بهشت را طلب مینمود و از آتش دوزخ به او پناه میبرد، و بسماللّه الرحمن الرحیم را در تمام نمازها بلند میخواند و چون سوره مبارکه «قل هواللّه احد» را شروع میکرد آهسته میفرمود: «اللّه احد» و چون فارغ میشد سه مرتبه میفرمود:
1) (1)و کان لا یصلّی من نوافل النهار فی السفر شیئا و کان یقول بعد کلِّ صلاة یقصّرها: «سبحان اللّه و الحمداللّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اکبر» ثلاثین مرّة، و یقول: هذا لتمام الصلاة و ما رأیته صلّی صلاة الضحی فی سفر و لا حضر، و کان لا یصوم فی السفر شیئا و کان علیه السلام یبدء فی دعائه بالصلاة علی محمّد و آله، و یکثر من ذلک فی الصلاة و غیرها.
(1)«کذلکاللّه ربّنا» و چون سوره جحد، یعنی «قل یا ایّها الکافرون» را میخواند آهسته میگفت: «یاایّها الکافرون» و چون فارغ میشد سه مرتبه میفرمود: «ربّیاللّه و دینی الاسلام» و چون از خواندن سوره «و التین و الزّیتون» فارغ میشد میگفت: «بلی و انا علی ذلک من الشاهدین» و چون از خواندن سوره «لا اقسم بیوم القیامة»
فارغ میشد میگفت: «سبحانک الّلهمّ بلی» و آیه آخر سوره جمعه را چنین قرائت مینمود: «قل ما عنداللّه خیر من اللّهو و من التّجارة للّذین اتّقوا واللّه خیر الرازقین»
[مؤلف گوید: شاید آنچه را آن حضرت اضافه مینموده توضیح و تفسیر آیه بوده است]
(2)و چون از خواندن سوره فاتحه فارغ میشد میفرمود: «الحمدللّه ربّ
1) (2)و کان یکثر باللیل فی فراشه من تلاوة القرآن، فاذا مرّ بآیة فیها ذکر جنّة أونار بکی، و سأل اللّه الجنّة و تعوَّذ به من النّار، و کان علیه السلام یجهر ببسماللّهالرحمانالرحیم فی جمیع صلواته باللیل و النهار، و کان إذا قرأ قل هواللّه أحد قال سرّا «اللّه أحد» فاذا فرغ منها قال: کذلک اللّه ربّنا» ثلاثا، و کان اذا قرأ سورة الجحد قال: فی نفسه سرّا «یا ایّها الکافرون» فاذا فرغ منها قال: «ربّیاللّه و دینی الاسلام» ثلاثا و کان اذا قرء و التین و الزیتون ،قال: عند الفراغ منها «بلی و أنا علی ذلک من الشاهدین» و کان اذا قرأ لا اقسم بیوم القیامة قال عند الفراغ منها: «سبحانک اللّهم بلی» و کان یقرء فی سورة الجمعة «قل ما عنداللّه خیر من اللّهو و من التجارة للّذین اتّقوا و اللّه خیر الرازقین».
2) (1)و کان اذا فرغ من الفاتحة قال: «الحمدللّه ربّ العالمین» و اذا قرأ سبّح اسم ربّک الاعلی، قال: سرّا «سبحان ربّی الاعلی» و اذا قرأ یا أیّها الذّین آمنوا قال: [لبّیک اللّهم[ لبّیک سرَّا.
العالمین» و چون سوره«اعلی» را قرائت مینمود آهسته میگفت: «سبحان ربّی الاعلی» و چون آیاتی که اول آنها« یا ایّها الّذین آمنوا» هست را میخواند آهسته میگفت: [لبّیک اللّهم] لبیّک».
و در هر شهری وارد میشد مردم جمع میشدند و از او نسبت به معالم دین خود سؤال میکردند و آن حضرت کاملاً پاسخ آنان را از پدران خود، از رسول خدا صلی الله علیه وآله بیان مینمود.
(1)و چون من او را نزد مأمون بردم مأمون به من گفت: احوال او در مسیر راه چگونه بود؟ من آنچه را مشاهده کرده بودم از شبانه روز او و سفر و اقامت او بیان کردم و مأمون به من گفت: ای پسرابیضحّاک این مرد بهترین انسان روی زمین است و از همه مردم داناتر و عابدترین آنان میباشد. سپس گفت: آنچه را از او دیدهای به کسی خبر مده تا فضل او جز از زبان من ظاهر نشود. سپس گفت: از خداوند کمک میخواهم که بتوانم او را پایین بیاورم و در بین مردم بی ارزش نمایم.
1) (2)و کان لا ینزل بلدا الاّ قصده النّاس یستفتونه فی معالم دینهم فیجیبهم و یحدَّثهم الکثیر عن أبیه، عن آبائه عن علی علیه السلام عن رسولاللّه صلّیاللّهعلیهوآله فلمّا وردت به علی المأمون سألنی عن حاله فی طریقه فأخبرته بما شاهدت منه فی لیله و نهاره و ظعنه و اقامته، فقال، بلی یا ابن أبی الضحّاک هذا خیر أهل الارض، و أعلمهم و أعبدهم، فلا تخبر أحدا بما شهدت منه لئلاّ یظهر فضله الاّ علی لسانی و باللّه أستعین علی ما أقوی من الرفع منه و الاساءة به (علی ما أنوی به من الرفع منه و الاشادة به خ ل، راجع عیون أخبار الرّضا ج 2 ص 180-183).
مؤلف گوید: خداوند در پاسخ سخن مأمون ملعون فرموده است: (یریدون ان
یطفئوا نوراللّه بافواههم واللّه یریدان یتّم نوره و لوکره الکافرون)؛ یعنی مردم میخواهند نور خدا را خاموش نمایند لکن خداوند اراده نموده که نور خود را کامل کند، گر چه کافران را خوش نیاید.
(1)1- علامه مجلسی در کتاب شریف بحار، از عیون الأخبار صدوق، از محمّدبنموسی رازی نقل نموده که گوید: از پدرم شنیدم که میگفت: شخصی به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: به خدا سوگند، کسی در روی زمین از جهت نسب و شرافت به پای شما نمیرسد. حضرترضا علیه السلام فرمود: «تقوا و اطاعت خداوند پدران من را شرافت و منزلت داده است.» شخص دیگری گفت: به خدا سوگند، شما بهترین مردم هستید. امام علیه السلام فرمود: «سوگند مخور ای مرد! همانا بهتر از من کسی است که تقوا و
1) (1)اخلاقه و عنایاته لشیعته علیه السلام1- البحار عن العیون: البیهقیُّ، عن الصولی، عن محمّد بنموسی بننصر الرازیّ قال: سمعت أبی یقول: قال رجل للرضا علیه السلام : و اللّه ما علی وجه الارض أشرف منک أبا فقال: التقوی شرَّفتهم، و طاعة اللّه أحظتهم، فقال له آخر: أنت واللّه خیر النّاس فقال له: لا تحلف یا هذا. خیر منّی من کان أتقی للّه عزَّوجَّل و أطوع له، واللّه ما نسخت هذه الآیه «و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا انَّ أکرمکم عنداللّه أتقیکم» (عیون الاخبار ج 2 ص 226 البحارج 49/95).
اطاعت او نسبت به خداوند بیشتر باشد.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، این آیه نسخ نشده است که خداوند میفرماید: (و جعلنا کم شعوبا و قبائل لتعارفوا انّ اکرمکم عنداللّه اتقیکم) [یعنی: ما شما را قبایل و شعبههای مختلف قرار دادیم تا شناخته شوید[لکن ] گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزکارترین شماست].»
(1)2- در همان کتاب، از محاسن برقی، از معمّربن خلاّد نقل شده که گوید: عادت حضرت رضا علیه السلام این بود که در وقت غذا خوردن ظرفی[برای فقرا] کنار غذای خود میگذارد و از بهترین غذایی که برای آن حضرت میآوردند در آن میریخت و دستور میداد تابرای فقرا ببرند و سپس این آیه را تلاوت مینمود (فلا اقتحم العقبة) و میفرمود: «خداوند میدانسته که همه مردم قدرت آزاد کردن غلام و برده را ندارند و لذا به جای آن اطعام مساکین و فقر ا را قرار داده است.»
(2)3- در همان کتاب، از ارشاد مفید، از قفاری نقل شده که گوید: مردی از آل
1) (2)2- البحار عن المحاسن: أبی، عن معمّر بن خلاّد قال: کان أبوالحسن الرَّضا علیه السلام اذا أکل أتی بصحفة فتوضع قرب مائدته، فیعمد الی أطیب الطعام مّما یؤتی به فیأخذ من کلّ شیءٍ شیئا، فیوضع فی تلک الصحفة، ثمَّ یقول علم اللّه عزّ و جلَّ أن لیس کلُّ انسان یقدر علی عتق رقبة، فجعل لهم السبیل الی الجنَّة [باطعام الطعام] (کتاب المحاسن ص 392 الکافی ج 4/52 البحار، ج 49/97).
2) (1)3- و فیه عن الارشاد: ابن قولویه، عن الکلینیَّ، عن علَّی بنمحمّد، عن ابنجمهور، عن ابراهیم بنعبداللّه، عن احمد بنعبیداللّه، عن الغفاریّ قال: کان لرجل من آل أبی رافع مولی رسولاللّه صلی الله علیه وآله یقال له: فلان علیَّ حقّ فتقاضانی و ألحَّ علیَّ فلمّا رأیت ذلک صلّیت الصبح فی مسجد رسولاللّه صلی الله علیه وآله ثمّ توجّهت نحوالرّضا علیه السلام و هو یؤمئذ بالعریض، فلمّا قربت من ما به فاذا هو قد طلع علی حمار، و علیه قمیص ورداء فلمّا نظرت الیه استحییت منه فلمّا لحقنی وقف فنظر الیَّ فسلّمت علیه و کان شهر رمضان فقلت له: جعلت فداک لمولاک فلان علیَّ حقُّ و قد و اللّه شهرنی- و أنا أظنُّ فی نفسی أنّه یأمره بالکفِّ عنّی، و اللّه ما قلت له: کم له علیَّ و لا سمّیت له شیئا - فأمرنی بالجلوس الی رجوعه، فلم أزل حتّی صلّیت المغرب و أنا صائم فضاق صدری و أردت أن أنصرف فاذا هو قد طلع علیَّ و حوله النّاس، و قد قعد له السؤال، و هو یتصدَّق علیهم فمضی فدخل بیته ثمَّ خرج فدعانی فقمت الیه فدخلت معه فجلس و جلست معه فجعلت احدِّثه عن ابن المسیّب و کان أمیر المدینة، و کان کثیرا مّا احدِّثه عنه فلمّا فرغت قال:
ابو رافع، از موالی و دوستان رسول خدا صلی الله علیه وآله ، دینی به عهده من داشت و از من مطالبه مینمود و اصرار داشت که مال خود را بگیرد[و چون من توان پرداخت آن را نداشتم] نماز صبح را در مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله خواندم و به طرف خانه امام رضا علیه السلام حرکت نمودم و چون نزدیک منزل آن حضرت رسیدم، ناگهان دیدم او بر مرکبی سوار است.پس حیا کردم که چیزی به او بگویم. تا این که آن حضرت به من نزدیک شد و نگاهی به من نمود.من سلام کردم و گفتم:
فدای شما شوم! دوست شما بر من حقی دارد و به خدا سوگند، آبروی مرا ضایع نموده است. و پیش خود فکر کردم که امام علیه السلام به او خواهد گفت که مرا رها کند[و صبر کند تا بتوانم حق او را پرداخت نمایم[ ]لکن] به خدا سوگند، بدون این که من بگویم چه مقدار به او بدهکار هستم به من فرمود: «بنشین تا من برگردم.» پس
ماندم تا مغرب شد و نماز مغرب را خواندم و چون روزه بودم به من سخت گذشت
و خواستم که بازگردم.
(1)ناگهان آن حضرت با اصحاب خود وارد شدند ولی امام علیه السلام در محلی که برای او آماده شده بود - که خواستههای مردم را برآورده کند - نشست و داخل خانه شد و چون بیرون آمد مرا صدا زد. من نزد او رفتم و مانند همیشه درباره امیر مدینه سخن گفتم. و چون فارغ شدم آن حضرت فرمود: «گمان نمیکنم افطار کرده باشی؟» گفتم: آری. پس دستور داد برای من غذا آوردند و به غلام خود فرمود که با من غذا بخورد و چون از خوردن غذا فارغ شدیم به من فرمود:
«بالش و متکا را کنار بزن و دینارها را بردار.» و چون من دینارها را برداشتم و در آستین خود قرار دادم. امام علیه السلام چهار نفر از غلامان خود را فرمود تا مرا به منزل برسانند. گفتم: فدای شما شوم! طائفبن مسیّب (مأمور امیر مدینه) اطراف مدینه
1) (1)ما أظنّک أفطرت بعدُ قلت: لا فدعا لی بطعام فوضع بین یدیَّ، و أمر الغلام أن یأکل معی فأصبت و الغلام من الطعام، فلمّا فرغنا قال: ارفع الوسادة و خذ ما تحتها فرفعتها فاذا دنانیر فأخذتها و وضعتها فی کمّی و أمر أربعة من عبیده أن یکونوا معی حتّی یبلغوا بی منزلی، فقلت: جعلت فداک انَّ طائفابن المسیّب یدور، و أکره أن یلقانی و معی عبیدک، قال: أصبت أصاب اللّه بک الرشاد، و أمرهم أن ینصرفوا اذا رددتهم. فلمّا دنوت من منزلی و آنست رددتهم و صرت الی منزلی، و دعوت السراج و نظرت الی الدَّنانیر فاذا هی ثمانیة و أربعون دینارا، و کان حقُّ الرجل علیَّ ثمانیة و عشرین دینارا و کان فیها دینار یلوح فأعجبنی حسنه فأخذته و قرَّبته من السراج، فاذا علیه نقش و اضح «حقُّ الرجل علیک ثمانیة و عشرون دینارا و ما بقی فهولک» و لا واللّه ما کنت عرفت ماله علیَّ علی التحدید. (کتاب الارشاد ص 288 البحار ج 49/97).
گردش میکند و من نمیخواهم غلامان شما را همراه من ببیند. فرمود: «درست است، خدا تو را هدایت کند.» و به غلامان خود فرمود هر کجا من گفتم آنها باز گردند.
پس من چون به منزل خود نزدیک شدم آنان را باز گرداندم و داخل منزل شدم و چراغ را طلب نمودم و دیدم چهل و هشت دینار است در حالی که بدهکاری من به آن شخص بیست و هشت دینار بیش نبود و در بین آن دینارها دینار زیبایی را دیدم که با خط روشن بر آن نوشته شده بود: حق آن مرد بر تو بیست و هشت دینار
است و بقیه برای تو میباشد. در حالی که، به خدا سوگند، من دقیق نمیدانستم طلب آن مرد بیست و هشت دینار است.
(1)4- در همان کتاب، از مناقب، از موسیبن سیّار نقل شده که گوید: من همراه حضرت رضا علیه السلام بودم و چون آن حضرت برای اولین بار وارد طوس گردید صدای گریه و ناله بلند شد. من نزدیک رفتم دیدم جنازهای را میبرند. پس دیدم حضرت رضا علیه السلام از اسب پایین آمد و نزدیک جنازه رفت و آن را بلند نمود و مانند حیوانی که
1) (1)4- و فیه عن المناقب: موسیبن سیّار قال: کنت مع الرِّضا علیه السلام و قد أشرف علی حیطان طوس و سمعت و اعیة فأتبعتها فاذا نحن بجنازة، فلمّا بصرت بها رأیت سیّدی و قد ثنّی رجله عن فرسه، ثمَّ أقبل نحو الجنازة فرفعها، ثمَّ أقبل یلوذ بها کما تلوذ السخلة بامّها، ثمَّ أقبل علیَّ و قال: یا موسیبن سیّار، من شیّع جنازة ولیّ من أولیائنا خرج من ذنوبه کیوم ولدته امّه لا ذنب علیه، حتّی اذا وضع الرَّجل علی شفیر قبره رأیت سیّدی قد أقبل فأخرج النّاس عن الجنازة حتّی بداله المیّت فوضع یده علی صدره، ثمَّ قال: یا فلان بن فلان بشّر بالجنّة فلا خوف علیک بعد هذه السّاعة.
اطراف ما در خود میگردد اطراف آن میگشت و به آن نزدیک میشد، سپس به من فرمود: «ای موسیبن سیّار! بدان که هر کس جنازهای از دوستان ما را تشییع کند از گناهان خود پاک میشود مانند روزی که از مادر متولد شده است و گناهی بر او باقی نمیماند.»
(1)و چون آن جنازه را نزدیک قبر آوردند دیدم امام علیه السلام مردم را از اطراف جنازه دور نمود و نزدیک آن آمد و دست خود را بر سینه او گذارد و فرمود: «ای فلابن فلان! بشارت باد تو را به بهشت که بعد از این تو را خوف و هراسی نخواهد بود.» گفتم: فدای شما شوم! شما او را میشناسید؟ به خدا سوگند، اولین بار است که شما داخل این شهر میشوید؟! امام علیه السلام فرمود: «ای موسیبن سیّار! مگر نمیدانی اعمال شیعیان ما هر صبح و شام بر ما امامان عرضه میشود؟ و ما برای تقصیرات و گناهان آنان از خداوند درخواست مغفرت میکنیم و نسبت به رشد و پیشرفت آنان
خدا را شکر مینمائیم؟»
(2)5- در همان کتاب، از مناقب آل ابوطالب نقل شده که گوید: حضرت
1) (2)فقلت: جعلت فداک هل تعرف الرَّجل؟ فو اللّه انّها بقعة لم تطأها قبل یومک هذا فقال لی: یا موسیبن سیّار أما علمت أنّا معاشر الائمّة تعرض علینا أعمال شیعتنا صباحا و مساء؟ فما کان من التقصیر فی اعمالهم سألنا اللّه تعالی الصفح لصاحبه، و ما کان من العلوِّ سألنا اللّه الشّکر لصاحبه (مناقب آل أبیطالب ج 4 ص 341 البحار ج 49/99).
2) (1)5- و فیه عنه: دخل الرِّضا علیه السلام الحمّام فقال له بعض النّاس: دَلّکنی فجعل یدلّکه فعرَّفوه، فجعل الرَّجل یستعذر منه و هو یطیّب قلبه و یدلّکه. (البحار ج 49/99 المناقب ج 4/341)
رضا علیه السلام وارد حمام شد و مردی به آن حضرت گفت: مرا کیسه بکش و شستشو کن. وقتی امام علیه السلام مشغول دلاکی و شستشوی او بود بعضی او را شناختند و آن مرد را ملامت کردند و او از آن حضرت عذرخواهی نمود ولی امام علیه السلام او را آرامش داد و او را شستشو کرد.
(1)6- در همان کتاب، از کافی، از عبداللّهبن صلت نقل شده که گوید: مردی از اهل بلخ گفت: من در راه خراسان همراه امام رضا علیه السلام بودم پس روزی آن حضرت فرمود تا سفره غذا گستردند و فرمود همه همراهان و غلامان سیاه در کنار آن حضرت بنشینند و غذا بخورند. من گفتم: فدای شما شوم! خوب بود برای آنها سفره دیگری تعیین میفرمودید؟ امام علیه السلام فرمود: «آرام باش! خدای ما یکی است و پدر و مادرمان نیز یکی است و پاداش آخرت بر اساس اعمال است!»
(2)7- در همان کتاب، از کافی، از یسعبن حمزه نقل شده که گوید: من در
1) (2)6- البحار عن الکافی: عدَّة من أصحابنا، عن أحمدبن محمّد، عن عبداللّهبن الصّلت عن رجل من أهل بلخ قال: کنت مع الرِّضا علیه السلام فی سفره الی خراسان فدعا یوما بمائدة له فجمع علیها موالیه من السودان و غیرهم، فقلت: جعلت فداک لو عزلت لهؤلاء مائدة فقال: مه انَّ الرَّبَّ تبارک و تعالی واحد و الامَّ واحدة و الاب واحد و الجزاء بالاعمال. (البحار ج 49/101 الکافی ج 8/230)
2) (3)7- و فیه عنه ایضا: محمّدبن یحیی، عن محمّدبن صندل، عن یاسر، عن الیسعبن حمزة قال: کنت أنا فی مجلس أبیالحسن الرِّضا علیه السلام احدِّثه و قد اجتمع الیه خلق کثیر یسألونه عن الحلال و الحرام، اذ دخل علیه رجل طوال آدم فقال له: السلامعلیک یاابن رسولاللّه رجل من محبّیک و محبّی آبائک و أجدادک علیهمالسلام مصدری من الحجِّ و قد افتقدت نفقتی و ما معی ما أبلغ به مرحلة، فان رأیت أن تنهضنی الی بلدی و للّه علیَّ نعمة، فاذا بلغت بلدی تصدَّقت بالّذی تولّینی عنک، فلست موضع صدقة، فقال له: اجلس رحمک اللّه، و أقبل علی النّاس یحدّثهم حتّی تفرَّقوا، و بقی هو و سلیمان الجعفریُّ و خیثمة و أنا، فقال: أتأذنون لی فی الدُّخول؟ فقال له: سلیمان قدَّم اللّه أمرک، فقام فدخل الحجرة و بقی ساعة ثمَّ خرج وردّالباب و أخرج یده من أعلی الباب و قال: أین الخراسانیُّ؟ فقال:ها أنا ذا فقال: خذ هذه المأتی دینار و استعن بها فی مؤتتک و نفقتک و تبرَّک بها و لا تصدَّق بها عنّی و اخرج فلا أراک و لا ترانی.
خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم و با آن حضرت سخن میگفتم و عده زیادی بر او وارد شده بودند و سؤالاتی از آن حضرت میکردند. ناگهان مردی بلند قامت و گندمگون وارد شد و گفت: السّلام علیک یابنرسولاللّه! من مردی از دوستان شما و پدران شما هستم و از حج باز میگردم در حالی که نفقه و اموالی که همراه داشتهام مفقود شده است و چیزی ندارم که به وطن خود باز گردم، اگر مرا به وطن بفرستید من در آن جا اموالی دارم که به همان اندازه از طرف شما صدقه میدهم و خود فقیر نیستم که صدقه بگیرم.
امام علیه السلام فرمود: «خدا تو را رحمت کند! بنشین!» و چون سخنان او با مردم تمام شد و کسی جز من و آن مرد و سلیمان جعفری و خیثمه نماند فرمود: «اجازه میدهید من وارد خانه شوم؟» سلیمان جعفری گفت! خدا کار شما را مقدم سازد. پس امام علیه السلام برخاست و وارد خانه شد و پس از ساعتی از پشت در دست مبارک بیرون نمود و صدا زد: «مرد خراسانی چه شد؟» آن مرد گفت: من اینجا هستم.
فرمود: «این دویست دینار را بگیر و به آن تبّرک بجوی و نفقه و زندگی خود را با آن تأمین کن و لازم نیست که از طرف من صدقه بدهی و خارج شو که من تو را نبینم و تو نیز مرا نبینی.» و پس از رفتن آن مرد امام علیه السلام وارد برما شد.
(1)پس سلیمان جعفری به آن حضرت گفت: فدای شما شوم! شما که به این مرد احسان بزرگی نمودید و او را مورد عنایت خود قرار دادید چرا صورت خود را از او پوشاندید؟ امام علیه السلام فرمود: «ترسیدم ذلّت سؤال را در صورت او ببینم. مگر حدیث رسول خدا صلی الله علیه وآله را نشنیدهای که فرمود:حسنه و احسان پنهانی معادل هفتاد حج میباشد و گناه آشکار خواری میآورد و گناه در خلوت[در صورت پشیمانی[
آمرزیده میشود؟» سپس فرمود: «شاعری درباره صدقه پنهان گفته است:
متی آته یوما لاطلب حاجةً رجعت الی اهلی و وجهی بمائه»
یعنی: هرگاه از آن مرد کریم در خواستی نمودم چون به خانه بازگشتم آبروی خود را سالم یافتم.
1) (1)ثمَّ خرج فقال سلیمان: جعلت فداک لقد أجزلت و رحمت، فلما ذا سترت وجهک عنه؟ فقال: مخافة أن أری ذلَّ السؤال فی وجهه لقضائی حاجته أما سمعت حدیث رسولاللّه صلی الله علیه وآله : «المستتر بالحسنة، تعدل سبعین حجّة، و المذیع بالسّیّئة مخذول و المستتر بها مغفور له» أما سمعت قول الاوَّل: متی آته یوما لا طلب حاجة رجعت الی أهلی و وجهی بمائه(الکافی ج 4 ص 23 و 24 البحار ج 49/101)
(1)1- مرحوم صدوق علیهالرحمه در کتاب عیون و علاّمه مجلسی در بحار، از موسی بنمهران نقل کردهاند که گوید: از جعفربن یحیی شنیدم هنگامی که هارون از رقّه متوجه به مکّه شد عیسی بن جعفر به هارون گفت: به یاد آور سوگند خود را نسبت به آل ابیطالب، همانا تو قسم یاد کردی که اگر کسی از آنان بعد از موسی بن جعفر ادعای امامت کند گردن او را بزنی و او را با زجر بکشی و الآن فرزند او علیّبن موسی ادّعای امامت دارد و مردم همان اعتقادی که درباره پدر او داشتهاند درباره او نیز دارند.
پس هارون با خشم به او نگاه کرد و گفت: چه میگویی؟ آیا میخواهی من
1) (1)محنه علیه السلام و ما جری علیه من قبل هارون و مأمونلعنهمااللّه ماکان بینه علیه السلام و بین هارون و ولاته و اتباعه1- البحار عن العیون: ابن عبدوس، عن ابن قتیبة، عن الفضل، عن صفوان بن یحیی، عن محمّد بن أبی یعقوب البلخی، عن موسی بن مهران قال: سمعت جعفر بن یحیی یقول: سمعت عیسی بن جعفر یقول لهارون حیث توجّه من الرقّه إلی مکّة: اذکریمینک الّتی حلفت بها فی آل أبی طالب، فانّک حلفت إن ادَّعی أحد بعد موسی الامامة ضربت عنقه صبرا، و هذا علیُّ ابنه یدَّعی هذا الأمر، و یقال فیه ما یقال فی أبیه فنظر إلیه مغضبا فقال: و ماتری؟ ترید أن أقتلهم کلّهم؟ قال موسی: فلمّا سمعت ذلک صرت إلیه فأخبرته فقال علیه السلام مالی و لهم، و اللّه لا یقدرون [إلیَّ] علی شیء. (العیون ج 2/ 226 الکافی ج1 / 487).
همه آلابیطالب را بکشم؟! موسی بن مهران میگوید: من چون این سخنان را شنیدم خدمت امام علیه السلام رفتم و چون سخنان آنان را به آن حضرت گفتم امام علیه السلام فرمود: «مرا با آنان چه کار است. به خدا سوگند، آنها نمیتوانند آسیبی به من برسانند.»
(1)2- در همان کتاب از صفوان بن یحیی نقل شده که گوید: چون موسیبن
جعفر علیه السلام به شهادت رسید و حضرت رضا علیه السلام امامت خود را اظهار نمود ما برای او از هارون ترسیدیم پس من به آن حضرت گفتم: شما مسأله بزرگی را اظهار نمودید و ما برای شما از این طاغی هراس داریم.امام علیه السلام فرمود: «او هر چه بکند نمیتواند آسیبی به من برساند.»
(2)صفوان میگوید: پس یکی از افراد مورد اطمینان خبر داد که یحییبن خالد
1) (2)2- و فیه عنه: الهمدانیُّ، عن علیَّ بن إبراهیم، عن الیقطینیِّ، عن صفوان بن یحیی قال: لمّا مضی أبوالحسن موسی بن جعفر علیه السلام و تکلّم الرِّضا علیه السلام خفنا علیه من ذلک، فقلت له: إنّک قدأظهرت أمرا عظیما و إنّما نخاف علیک هذا الطاغی فقال: لیجهد جهده فلا سبیل له علیَّ. قال صفوان: فأخبرنا الثقه أنَّ یحیی بن خالد قال للطاغی: هذا علیُّ ابنه قد قعد و ادَّعی الأَمر لنفسه، فقال: مایکفینا ماصنعنا بأبیه؟ ترید أن نقتلهم جمیعا؟ و لقد کانت البرامکة مبغضین لأَهل بین رسولاللّه علیه السلام مظهر ین العداوة لهم. (العیون ج2/ 226 البحارج 49/113)
2) (1)3 - البحار عن العیون: الدَّقاق، عن الأَسدی، عن جریر بن حازم، عن أبی مسروق قال: دخل علیّالرّضا علیه السلام جماعة من الواقفة فیهم علیُّ بن أبی حمزة البطائنیُّ و محمّد بن اسحاق بن عمّار و الحسین بن عمران و الحسین بن أبی سعید المکاری، فقال له علیُّ بن آبی حمزه: جعلت فداک أخبرنا عن أبیک علیه السلام ما حاله؟
برمکی به هارون الرشید گفت: علیّبن موسی علیه السلام رسما ادعای امامت و رهبری میکند و هارون در پاسخ او گفت: آیا بس نیست آنچه ما با پدر او انجام دادیم؟ تو میخواهی ما همه آنان را بکشیم؟ مگر ندیدی برامکه با اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله اظهار عداوت و دشمنی کردند و نابود شدند؟!
در همان کتاب از ابی مسروق نقل شده که گوید: عدهای از واقفیه [کسانی که به امامت علیّبن موسیالرّضا معتقد نبودند] در حالی که در میان آنان علیّبنابی حمزه بطائنی و محمّدبن اسحاقبن عمّار و حسینبن عمران و حسینبنابی سعید مکاری حضور داشتند خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدند. پس علیّبنابی حمزه بطائنی گفت: به ما خبر دهید که پدرتان در چه حالی است؟
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «پدرم از دنیا رحلت نمود.» علیّبنابی حمزه گفت: امامت بعد از او با چه کسی خواهد بود؟ امام علیه السلام فرمود: «با من خواهد بود.» علیّبنابی حمزه گفت: شما چیزی را میگویید که پدرانتان از علیّبن ابیطالب و امامان بعد از او نگفتهاند [مقصود او ادعای امامت و تقیه نکردن از حاکم زمان خود بود.]
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «لکن بهترین پدران من رسول خدا صلی الله علیه وآله چنین چیزی
را فرموده است [و تقیه نیز نکرده است].» علیّبنابی حمزه گفت: آیا از حکومت هارون برخود نمیترسی؟ امام علیه السلام فرمود: «اگر خطری بر خود احساس میکردم چنین نمیگفتم و جان خود را در خطر نمیانداختم.»
سپس فرمود: «ابولهب رسول خدا صلی الله علیه وآله را تهدید نمود[ولی چون رسول خدا صلی الله علیه وآله احساس خطر نمینمود] به او فرمود: اگر از ناحیه تو خدشه و خراشی به من برسد من کذّاب و درغگو خواهم بود. و نخستین نشانه و معجزه آن حضرت که شک و تردید را نسبت به او از دلها برطرف نمود همین بود و من نیز اولین نشانه خود را برای شما همین قرار میدهم که اگر خدشه و خراشی از ناحیه هارون به من برسد من کذّاب و دروغگو خواهم بود.»
(1)حسینبن عمران گفت: ما آنچه باید بگیریم از این سخن شما گرفتیم] و نشانههای حقیقت و امامت شما بر ما ظاهر گردید]. امام علیه السلام فرمود: «آیا فکر میکنید
1) (1)فقال علیه السلام : قد مضی علیه السلام ، فقال له: فالی من عهد؟ فقال: الیَّ فقال له: إنّک لتقول قولاً ما قاله أحد من آبائک علیُّ بن أبی طالب فمن دونه! قال: لکن قد قاله خیر آبائی و أفضلهم: رسولاللّه صلی الله علیه وآله فقال له: أما تخاف هؤلاء علی نفسک؟ فقال: لو خفت علیها ما کنت علیها معینا انَّ رسولاللّه صلی الله علیه وآله أتاه ابولهب فتهدَّده فقال له رسولاللّه صلی الله علیه وآله : أن خُدشت من قبلک خدشة فأنا کذَّاب، فکانت أوَّل آیة نزع بها رسولاللّه صلی الله علیه وآله و هی أوَّل آیة أنزع بها لکم، أن خدشت خدشا من قبل هارون فأنا کذَّاب. فقال له الحسینبنعمران: قدأتا نا ما نطلب أن أظهرت هذا القول، قال، فترید ما ذا؟ أتریدأن أذهب ألی هارون فأقول له إنّی إمام و أنت لست فی شیء؟ لیس هکذا صنع رسولآللّه صلی الله علیه وآله فی أوّل أمره إِنّما قال ذلک لأَ هله و موالیه و من یثق به فقد خصّهم به دون النّاس، و أنتم تعتقدون الا مامة لمن کان قبلی من آبائی و تقولون انّه انّما یمنع علیّ بن موسی ان یخبر انّ اباه حیّ تقیّةً فانّی لا اتّقیکم فی أن أقول إنّی إمام، فکیف أتّقیکم فی أن أدَّعی أنّه حیُّ لو کان حیّا؟! (عیون أخبار الرّضاج 2/213 البحار ج 49/114).
که من چگونه باید امامت خود را اظهار کنم؟
آیا باید نزد هارون بروم و به او بگویم که من امام هستم و تو هیچ حقی نداری؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز در ابتدای امر خود چنین نکرد بلکه فقط با اهل بیت و افراد مورد اعتماد خود[به صراحت] سخن گفت و الان شما معتقد به امامت پدران من هستید و میگویید من از روی تقیه میگویم که پدرم زنده نیست پس شما بدانید که من از شما تقیه نمیکنم و میگویم که امام شما هستم برای چه تقیه کنم و بگویم:
او زنده است؟!»
(1)4ـ علاّمه مجلسی در بحار، از کتاب کافی، با سند خود، از محمّدبن سنان نقل نموده که گوید: در زمان هارون الرشید به حضرت رضا علیه السلام گفتم: شما امامت خود را اعلان نمودهاید و خود را به جای پدر خود قرار دادهاید در حالی که از شمشیر هارون خون میچکد؟! امام علیه السلام فرمود: «مرا سخن رسول خدا صلی الله علیه وآله جرأت داد که فرمود: اگر ابوجهل مویی از سر من کم کند شاهد باشید که من پیامبر نخواهم بود و من به شما میگویم اگر هارون مویی از سر من بگیرد شما شاهد باشید که من امام نخواهم بود.»
1) (1)4 - وفیه عن الکافی: الحسین بن أحمدبن هلال، عن أبیه، عن محمّد بن سنان قال: قلت لأبی الحسن الرَّضا علیه السلام فی أیّام هارون: إنّک قد شهرت نفسک بهذا الأمر، و جلست مجلس أبیک وسیف هارون یقطر الدَّم؟ قال: جرّأنی علی هذا ما قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله إن أخذ أبوجهل من رأسی شعرةً فاشهدوا أنّی لست بنبیّ و أنا أقول لکم: إن أخذ هارون من رأسی شعرة فاشهدوا أنّی لست بامام (البحار ج 49/115 الکافی ج 8/257)
مؤلّف گوید: هدف مأمون لعنةاللّه علیه از احضار حضرت رضا علیه السلام به طوس احترام به فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله نبود بلکه هدف او اولاً زیر نظر داشتن آن بزرگوار بود زیرا میترسید با علاقهای که مردم به آن حضرت دارند و او را از جانب خدا و رسول او صلی الله علیه وآله امام میدانند به واسطه او حرکتی انجام دهند.
و ثانیا مردم از پدر او هارون که موسی بنجعفر علیه السلام را با حیله و نفاق کشته بود و سالها او را در زندان محبوس نگهداشته بود منزجر بودند و او میخواست با این احترام ظاهری و شرکت دادن امام علیه السلام در حکومت برای خود اعاده حیثیت نماید و شخصیت امام علیه السلام را بشکند و به همین منظور بارها علمای ادیان و متکلمین و اهل جدال را جمع نمود تا شاید به خیال خود امام علیه السلام از پاسخ آنان عاجز شود و مقامش شکسته گردد.
مأمون همین که دریافت با این حیلهها کاری از پیش نمیبرد و تنها خود را
رسوا مینماید و روشن میگردد که امامت حق حضرت رضا علیه السلام است و او غاصب محسوب میشود تصمیم به کشتن آن حضرت گرفت و فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله را در شهر غربت مسموم نمود.
هارون به قدری از شخصیت امام و توجه مردم به آن حضرت هراس داشت که چون دید آن حضرت میخواهد نماز عید را با آن شکوه و معنویت برگزار کند او را از اتمام آن منع کرد! او و امثال او از خلفای بنیامیه و بنیعباس فکر میکردند که با محدودیت و تبعید و در انزوا قراردادن امام و حجت خدا و یا با کشتن او حقانیت و محبت و علاقه مردم به او از بین خواهد رفت و عزت و قدرت و ریاست آنها
پایدار خواهد ماند و تاریخ جنایات آنان رافراموش میکند.
در حالی که پس از قرنها پیش همه مردم حقانیت و پاکی و علم و کمال و فضائل اولیای خدا و جنایت و خباثت دشمنان آنان معلوم و روشن است و حقا آیه شریفه قرآن که میفرماید: «یریدون لیطفئوا نوراللّه بافواههم و اللّه متمّ نوره ولوکره الکافرون» گویای این واقعیات است، اینک به گوشههایی از تاریخ پربرکت و پرماجرای شهادت حضرت رضا علیه السلام توجه میکنیم.
(1)1- علاّمه مجلسی در کتاب بحار، از کشف الغمه از دلایل حمیری، از امیّه بنعلی نقل نموده که گوید: من در سالی که حضرت رضا علیه السلام با فرزند خود امام جواد علیه السلام در مکّه حج به جا آورد و آن آخرین حج او بود و پس از آن به خراسان رفت و به شهادت رسید خدمت آن حضرت بودم و دیدم که با کعبه وداع نمود و
1) (1)احضار المأمون الرّضا علیه السلام من المدینة الی طوس1- البحار: من دلائل الحمیری، عن اُمیّة بن علیّ قال کنت مع أبی الحسن علیه السلام بمکّة فی السنّة الّتی حجَّ فیها ثمّ صار إلی خراسان و معه أبوجعفر علیه السلام و أبوالحسن علیه السلام یودَّع البیت، فلمّا قضی طوافه عدل إلی المقام فصلّی عنده، فصار أبو جعفر علی عنق موفّق یطوّف، به، فصار أبو جعفر علیه السلام الی الحجر فجلس فیه فأطال، فقال له موفّق: قم جعلت فداک، فقال: ما اُرید أن أبرح من مکانی هذا إلاّ أن یشاءاللّه، واستبان فی وجهه الغمُّ، فأتی موفّق أباالحسن علیه السلام فقال: جعلت فداک قد جلس أبوجعفر علیه السلام فی الحجر و هو یأبی أن یقوم فقام أبوالحسن فأتی أباجعفر علیه السلام فقال له: قم یا حبیبی، فقال ما اُرید أن أبرح من مکانی هذا قال: بلی یا حبیبی ثمَّ قال کیف أقوم، و قد ودَّعت البیت و داعا لا ترجع إلیه؟ فقال قم یا حبیبی فقام معه (البحار ج 49/215 عن کشف الغمة ج 3/215).
چون طواف او تمام شد نزد مقام ابراهیم علیه السلام آمد و آن جا نماز خواند و در آن طواف امام جواد علیه السلام بر دوش موفق بود و او آن حضرت را طواف میداد. پس امام جواد علیه السلام داخل حجراسماعیل علیه السلام رفت و نشستن او طولانی شد پس موفق گفت:
فدای شما شوم! برخیزید تا برویم. امام جواد علیه السلام فرمود: «از این مکان بر نمیخیزم.» و آثار غم و اندوه در چهره او ظاهر گردیده بود. پس موفق خدمت حضرت رضا علیه السلام آمد و گفت: فدای شما شوم فرزندتان در حجراسماعیل نشسته و برنمیخیزد پس حضرت رضا علیه السلام تشریف آوردند و به او فرمودند: «عزیزم! برخیز برویم.» حضرت جواد به پدر خود گفت: «من از این مکان جدا نمیشوم.» حضرت رضا علیه السلام فرمود: «عزیزم! برخیز تا برویم.» حضرت جواد علیه السلام گفت: «چگونه برخیزم در حالی که دیدم شما با خانه خدا چنان وداع کردید که دیگر باز نخواهید گشت؟» حضرت رضا فرمود: «عزیزم! برخیز!» پس برخاست و همراه پدر حرکت نمود.
(1)2- در همان کتاب، از عیون، از مخول سجستانی نقل شده که گوید: هنگامی که قاصد و صاحبنامه از طرف مأمون خبر آورد که باید حضرت رضا علیه السلام به خراسان برده شود من در مدینه بودم و دیدم که آن حضرت وارد مسجد شد تا با جّد
1) (1)2- البحار عن العُیون: الهمدانّی، عن علیّ عن، أبیه، عن مخول السجستانی قال: لمّا ورد البرید باشخاص الرِّضا علیه السلام إلی خراسان کنت أنا بالمدینة فدخل علیه السلام المسجد لیودِّع رسولاللّه صلی الله علیه وآله فودَّع مرارا کلَّ ذلک یرجع إلی القبر و یعلوصوته بالبکاء و النحیب فتقدِّمت إلیه و سلّمت علیه فردَّ السّلام و هنّأته فقال: زرنی فانّی أخرج من جوار جدِّی صلی الله علیه وآله فأموت فی غربة و اُدفن فی جنب هارون، قال: فخرجت متّبعا لطریقه حتّی مات بطوس و دفن إلی جنب هارون (العیون ج 2/ 217 - البحار ج 49/ 117)
خود رسول خدا صلی الله علیه وآله وداع کند پس دیدم چندین بار وداع نمود و در هر مرتبه که وداع میکردم باز بر میگشت به طرف قبر مطهر رسول اللّه صلی الله علیه وآله و صدای گریه و ناله او بلند میگردید پس من جلو رفتم و سلام کردم و چون سلام مرا پاسخ داد به آن حضرت تبریک و تهنیت گفتم. امام علیه السلام به من فرمود: «[هر چه میخواهی]» مرا زیارت کن که مرا از جوار جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله خارج خواهند نمود و در غربت از دنیا خواهم رفت و در کنار هارون مدفون میشوم.»
سپس گوید: من همراه آن حضرت به طوس رفتم و او [با سم مأمون] از دنیا
رحلت نمود و در کنار هارون دفن شد.
(1)3- در همان کتاب، از عیون، از وشّاء نقل شده که گوید: حضرت رضا علیه السلام به من فرمود: «هنگامی که خواستند مرا از مدینه خارج نمایند من اهلبیت و عیال خود را جمع کردم و آنان را امر کردم که برای من گریه کنند تا من گریه آنان را بشنوم. سپس دوازده هزار دینار بین آنان پخش کردم و گفتم: آگاه باشید که من [دیگر] به سوی خانواده و اهل و عیال خود باز نخواهم گشت.» (2)4- در همان کتاب، از مناقب، از ابیحبیب بناجی نقل شده که گوید: من
1) (1)3- و فیه عنه: جعفر بن نعیم الشاذانی، عنأحمد بن إدریس، عن الیقطینیِّ، عن الوشّاء قال: قال علیّالرِّضا علیه السلام إنّی حیث أرادوا الخروج بی من المدینة جمعت عیالی فأمرتهم أن یبکوا علیَّ حتّی أسمع ثمَّ فرَّقت فیهم اثنی عشر ألف دینار ثمَّ قلت أما إنّی لاأرجع إبدا.(المصدر)
2) (2)4- و فیه عن المناقب: روی الحاکم أبوعبداللّه الحافظ باسناده عن محمّد بن عیسی، عن أبی حبیب النباجی قال: رأیت رسولاللّه صلی الله علیه وآله فی المنام ـ وحدَّثنی محمّد بن منصور السرخسی بالاسناد عن محمّد بن کعب القرظی قال: کنت فی جحفة نائما فرأیت رسولاللّه صلی الله علیه وآله فی المنام فأتیته فقال لی: یا فلان سررت بما تصنع مع أولادی فی الدُّنیا؟ فقلت: لوتر کتهم فبمن أصنع؟ فقال صلی الله علیه وآله : فلاجرم تجزی منّی فی العقبی، فکان بین یدیه طبق فیه تمرصیحانّی(قال الفیروز آبادی: الصیحانی: من تمرالمدینه) فسألته عن ذلک فأعطاتی قبضة فیها ثمانی عشرة تمرة فتأوَّلت ذلک أنّی أعیش ثمانی عشرة سنة، فنسیت ذلک فرأیت یوما ازدحام النّاس فسألتهم عن ذلک فقالوا: أتی علیُّ بن موسی الرِّضا علیه السلام فرأیته جالسا فی ذلک الموضع و بین یدیه طبق فیه تمرصیحانی فسألته عن ذلک فناولنی قبضة فیها ثمانی عشرة تمرة، فقلت له: زدنی منه، فقال: لو زادک جدِّی رسول اللّه صلی الله علیه وآله لزدناک. (المناقب ج 4/342)
رسول خدا صلی الله علیه وآله را در خواب دیدمـ محمّد بنکعب قرظی نیز گوید: من در جحفه رسول خدا صلی الله علیه وآله را در خواب دیدم و چون خدمت آن حضرت رفتم به من فرمود: «آیا از آنچه نسبت به اولاد من در دنیا انجام میدهی خشنودی؟» گفتم: اگر به آنان احسان و تکریم نکنم چه کسی سزاوارتر از آنهاست؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «پس در قیامت پاداش خود را از من خواهی گرفت.»
سپس دیدم طبقی از خرمای صیحانی مدینه مقابل اوست و چون از آن خرما درخواست نمودم مشتی از آن را که هیجده دانه بود به من عطا فرمود و من فکر کردم
که هیجده سال دیگر زنده باشم پس خواب خود را فراموش نمودم تا این که روزی دیدم مردم ازدحام نمودهاند و چون سؤال کردم گفتند: علی بن موسیالرضا علیه السلام تشریف آوردهاند. پس دیدم در همان موضعی که خواب دیده بودم آن حضرت نیز
نشستهاند و مقابل او طبقی از خرمای صیحانی مدینه است و چون از آن حضرت درخواست نمودم مشتی از آن را به من دادند که هیجده دانه بود. پس گفتم: بیشتر مرحمت کنید فرمود: «اگر جدّم رسول خدا صلی الله علیه وآله بیشتر داده بود ما نیز بیشتر میدادیم.»
مؤلّف گوید: ما احتجاجات و مباحثات حضرت رضا علیه السلام را در مباحث گذشته به طور مستقل ذکر شد. در این جا نیز، به ترتیب سیر تاریخ، مباحثات آن حضرت را که از معجزات آن حضرت نیز محسوب میشود و در بصره و کوفه با علمای اهل کتاب و بعضی از فرق اسلامی انجام شده است بیان میکنیم. هدانااللّه بما هدی به اولیائه صلوات اللّه علیهم اجمعین.
و قبل از شروع در این بحث توجه به این نکته لازم است که حضرت رضا علیه السلام قبل از شهادت خود با مناظرات و بحثهایی که باشیعیان و اهل ملل مختلف داشته است حجت را بر کسانی که قائل به امامت آن حضرت نشدند و در امامت آن حضرت تشکیک میکردند تمام نموده و با بیان بسیار متین و روشن در بلاد و اماکن مختلف حقانیت اسلام و امامت بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله و مسائل دیگری که مربوط به اعتقادات حقه شیعه میباشد رابرای همگان روشن نموده و راه عذری برای هیچ کس باقی نگذارده است.
(1)1- علاّمه مجلسی در کتاب بحارالانوار، از خرایج، از محمّد بنفضل
1) (1)وروده البصرة و الکوفة و ما ظهر منه علیه السلام من الاحتجاجات و المعجزات1- البحار عن الخرایج: روی عن محمّد بن الفضل الهاشمیّ قال: لمّا توفّی موسی بنجعفر علیه السلام أتیت المدینة فدخلت علیالرضا علیه السلام فسلّمت علیه بالأمر و أوصلت إلیه ما کان معی، و قلت: إنّی سائر إلی البصرة، و عرفت کثرة خلاف النّاس و قد نعی إلیهم موسی علیه السلام و ماأشکُّ أنّهم سیسألونی عن براهین الامام، و لوأریتنی شیئا من ذلک؟ فقال الرّضا علیه السلام لم یخف علیّ هذا فابلغ اولیاءنا بالبصرة و غیرها أنّی قادم علیهم و لاقوَّة إلاّ باللّه ثمَّ أخرج الیَّ جمیع ما کان للنبیِّ عند الأَئمّة من بردته وقضیبه و سلاحه و غیر ذلک، فقلت:
هاشمی نقل نموده که گوید: هنگامی که موسی بنجعفر علیه السلام از دنیا رحلت نمود من وارد مدینه شدم و خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و بر او به نام امام و ولیامر سلام کردم و اموالی که با خود داشتم تقدیم او نمودم و گفتم:
من به بصره میروم و شما میدانید که خبر رحلت پدر شما به مردم رسیده و آنها اختلافات زیادی [درباره امام بعد از آن حضرت] پیدا کردهاند و شکی ندارم که چون وارد بصره میشوم در باره مسأله امامت و نشانههای امام زمان خود از من سؤال خواهند نمود. خوب است نشانههای لازم را در اختیار من قرار دهید تا پاسخگوی سؤالات آنان باشم.
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «آنچه گفتی بر من پوشیده نیست. به دوستان ما در بصره و سایر جاها سلام برسان و به آنان بگو: من نزد آنان خواهم آمد. ولاقوّةالاّباللّه.»
سپس فرمود: آنچه از ودایع و امانات پیامبر صلی الله علیه وآله مانند برده و قضیبه و سلاح نزد امامان است و پدرم نزد تو سپرده تحویل من بده.»
(1)گفتم: شما چه روزی به بصره میآیید؟ فرمود: «سه روز بعد از رسیدن تو به بصره من به بصره خواهم آمد محمدبن فضل گوید: چون من وارد بصره شدم. مردم از من در باره مسأله امامت سؤال کردند. و من به آنان گفتم: من یک روز قبل از رحلت موسی بنجعفر علیه السلام خدمت آن حضرت رسیدم و او به من فرمود: «من از دنیا خواهم رفت و چون مرا دفن کردی به مدینه باز گرد و این امانتها را به فرزندم علیّبنموسی علیه السلام برسان، همانا او وصی و امام بعد از من خواهد بود. من دستور آن حضرت را انجام دادم و امانتهای او را به علیّبنموسی علیه السلام تحویل دادم و او سه روز دیگر نزد شما خواهد آمد. هر سؤالی دارید از او بپرسید.
فلمّا تکاملو ثُنّی للرَّضا علیه السلام و سادة فجلس علیها ثمَّ قال: السّلام علیکم و رحمةاللّه و برکانة، هل تدرون لم بدأتکم بالسّلام؟ قالوا: (2)لا، قال: لتطمئنّ أنفسکم، قالوا، من أنت یرحمکاللّه قال: أنا علیُّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیَّ بن الحسین ابن علیِّ بن أبیطالب و ابن رسولاللّه صلی الله علیه وآله صلّیت الیوم صلاة الفجر فی مسجد رسولاللّه صلی الله علیه وآله مع و الی المدینة، و قرأنی بعد أن صلّینا کتاب صاحبه إلیه واستشارنی فی کثیر من اُموره فأشرت علیه بما فیه الحظُّ له و وعدته أن یصیر الیَّ بالعشیِّ بعد العصر من هذا الیّوم، لیکتب عندی جواب کتاب صاحبه، و أنا وافٍ له بما وعدته و لاحول و لا قوَّة إلاّ باللّه.
پس عمرو بنهدّاب که مردی ناصبی و اهل زهد و گوشه نشینی بود ـ از1) (1)و متی تقدم علیهم؟ قال: بعد ثلاثة أیّام من و صولک و دخولک البصرة، فلمّا قدمتها سألونی عن الحال فقلت لهم: إنّی أتیت موسی بن جعفر قبل و فاته بیوم واحد فقال إنّی میّت لامحالة فاذا واریتنی فی لحدی فلا تقیمنَّ و توجّه إلی المدینه بودائعی هذه، وأوصلها إلی ابنی علیّ بن موسی فهو وصیّی و صاحب الأَمر بعدی، ففعلت ما أمرنی به و أوصلت الودائع الیه و هو یوافیکم الی ثلاثة أیّام من یومی هذا فاسألوه عمّا شئتم.
2) (1)فابتدر الکلام عمرو بن هدَّاب عن القوم و کان ناصبیّا ینحو نحو التزیّد و الاعتزال، فقال: یا محمّد اِنَّ الحسن بن محمّد رجل من أفاضل اهل هذا البیت فی ورعه و زهده و علمه و سنّه، و لیس هو کشابّ مثل علیِّ بن موسی و لعلّه لوسئل عن شیءٍ من معضلات الأَ حکام لحار فی ذلک، فقال الحسن بن محمّد و کان حاضرا فی المجلس: لاتقل یاعمرو ذلک فانَّ علیّا علی ما وصف من الفضل، و هذا محمّد بن الفضل یقول: إنّه یقدم إلی ثلاثة أیّام فکفاک به دلیلاً، و تفرَّ فوا. فلمّا کان فی الیّوم الثالث من دخولی البصیره إذا الرِّضا علیه السلام قد و افی فقصد منزل الحسن بن محمّد داخلاً له داره،و قام بین یدیه، یتصرِّف بین أمره و نهیه فقال: یا [حسن بن [محمّد أحضر جمیع القوم الّذین حضروا عند محمّد بن الفضل و غیر هم من شیعتنا و أحضر جاثلیق النصاری و رأس الجالوت، و مر القوم یسألوا عمّا بدالهم فجمعهم کلّهم و الزیدیّة و المعتزلة، و هم لا یعلمون لما یدعوهم الحسن بن محمّد
طرف مردم به سخن برخاست و [به محمّد بنفضل هاشمی نماینده امام علیه السلام ] گفت: حسن بنمحمّد [فرزند حضرت جواد علیه السلام ] مردی از افاضل و نیکان اهلبیت علیهمالسلام است و از جهت ورع و زهد و علم و سن بهتر از علیّبنموسی علیه السلام میباشد و شاید علیّبنموسی علیه السلام [در سن جوانی] نتواند پاسخگوی مسایل مشکل باشد و حیران بماند.
در این هنگام خود حسن بنمحمّد که حاضر بود به او گفت: این سخنان را نگو، همانا علیّبنموسیالرّضا علیه السلام همچنان که توصیف شد دارای کمالات عالیه است و چنان که محمّد بنفضل خبر میدهد او سه روز دیگر به اینجا خواهد آمد و تو آنچه باید ببینی خواهی دید. پس همه آنان پراکنده شدند.
(2)محمّدبن فضل هاشمی (نماینده امام علیه السلام ) میگوید: حضرت رضا علیه السلام چنانکه
فرموده بود بعد از سه روز وارد بصره شد و به خانه حسن بنمحمّد [فرزند حضرت جواد علیه السلام [وارد گردید و او اطراف حضرت رضا علیه السلام میگردید و اوامر او را اجرا مینمود تا این که فرمود: «کسانی را که گرد محمّد بنفضل هاشمی جمع شدهاند و ثلیق نصرانی و رأس الجالوت را خبر کن و به مردم بگو از هر چه میخواهند از من سؤال کنند.»
(1)پس حسن بنمحمّد [فرزند حضرت جواد علیه السلام ] همه آنان را جمع نمود و زیدیة و معتزله را نیز خبر کرد و آنان نمیدانستند حسن بنمحمّد آنان را برای چه کاری جمع میکند و چون همگان جمع شدند حضرت رضا علیه السلام بر متکایی تکیه زد و فرمود: «السلام علیکم و رحمةاللّه و برکاته». سپس فرمود: «میدانید چرا به شما سلام کردم؟» گفتند: خیر. فرمود: «برای اطمینان خاطر شما.» گفتند: خدا شما را رحمت کند ما شما را نمیشناسیم شما که هستید؟ فرمود: «من علیّبنموسی بنجعفر بنمحمّد بن علیّبنحسین بنعلیّبنابیالطالب علیه السلام و فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ) هستم. نماز صبح را امروز در مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله در مدینه با والی مدینه خواندهام و او بعد از نماز نامه مأمون
1) (1)فقالت الجماعة یاابن رسول اللّه صلی الله علیه وآله ما نرید مع هذا الدلیل برهانا و أنت عندنا الصّادق القول، و قاموا لینصرفوا فقال لهم الرِّضا علیه السلام لا تتفرَّ قوا فانیَّ إنَّما جمعتکم لتسألوا عمّا شئتم من آثار النبوَّه و علامات الامامة الّتی لا تجدونها الاّ عندنا أهل البیت فهلمّوا مسائلکم.
را برای من قرائت نموده و با من در باره بسیاری از امور خود مشورت کرده و من خیرخواهی لازم را برای او کردهام و به او وعده دادهام که بعد از نماز عصر امروز،نزد من بیاید تا پاسخ نامه مأمون را نزد من بنویسد و من به وعدهای که با او کردهام وفا خواهم نمود. و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه.»
آنان گفتند: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! ما معجزهای بیش از این از شما نمیخواهیم و شما نزد ما راستگو و صادق هستید و چون برخاستند که متفرق شوند حضرت رضا علیه السلام فرمودند: «متفرق نشوید، من شما را جمع نمودم تا از آنچه میخواهید از آثار نبوت و علامات امامت که جز نزد ما وجود ندارد سؤال کنید.
بنابراین پرسشهای خود را آماده کنید [و از هر چه میخواهید سؤال کنید].»
(1)پس عمروبن هدّاب شروع به سخن نمود و گفت: محمّد بن فضل هاشمی چیزهایی از شما نقل نموده که دلها (و عقلها) آن را نمیپذیرد! امام علیه السلام فرمود: «او چه گفته است؟» عمروبن هدّاب گفت: او میگوید: شما آنچه از طرف خداوند نازل شده را میدانید و به همه زبانها و لغات عارف هستید! امام علیه السلام فرمود: «او راست گفته است شما از هر چه میخواهید سئوال کنید تا من پاسخ آن را به شما بگویم.»
1) (1)فابتدأ عمروبن هدَّاب فقال: إنَّ محمّد بن الفضل الهاشمی ذکر عنک اشیاءً لاتقبلها القلوب، فقال الرَّضا علیه السلام : و ما تلک؟ قال: أخبرنا عنک أنّک تعرف کلّ ما أنزله اللّه وأنّک تعرف کلَّ لسان و لغة، فقال الرِّضا علیه السلام : صدق محمّد بنالفضل فأنا أخبر ته بذلک فهلمّوا فاسألوا قال: فانّا نختبرک قبل کلّ شیء بالاَّ لسن و اللغات و هذا رومیٌّ و هذا هندیٌّ و فارسٌّ و ترکیٌّ فأحضرناهم فقال علیه السلام : فلیتکلّموا بما أحبّوا اُجِب کلَّ واحد منهم بلسانه إنشاءاللّه.
(1)آنان گفتند: پیش از هر چیز ما شما را نسبت به زبانها و لغات آزمایش میکنیم. اینک شما با این شخص به زبان رومی و با این شخص به زبان هندی و و با این شخص به زبان فارسی و با این شخص به زبان ترکی سخن بگویید. امام علیه السلام فرمود: «هر چه میخواهند سؤال کنند تا من انشاءاللّه با زبان خود آنان پاسخ دهم.» پس هر یک از آنان مسألهای را به زبان خود سؤال نمود و امام علیه السلام پاسخ آن را به همان زبان دادند. پس همگان از سخنان آن حضرت متحیر شدند و تعجب کردند و همگی اقرار نمودند که امام علیه السلام فصیحتر از آنان به زبانشان سخن میگوید:
(2)سپس امام علیه السلام روی مبارک خو را به سوی ابنهدّاب نمود و فرمود: «اگر من
1) (2)فسأل کلُّ واحد منهم مسألة بلسانه و لغته، فاجابهم عمّا سألوا بألسنتهم و لغاتهم فتحیّر النّاس و تعجبَّوا و أقرُّوا جمعیا بأنَّه أفصح منهم بلغاتهم.
2) (3)ثمَّ نظر الرَّضا علیه السلام إلی ابن هدَّاب فقال: إن أنا أخبرتک أنّک ستبتلی فی هذه الأیام بدم ذی رحم لک کنت مصدِّقا لی؟ قال: لا، فانَّ الغیب لا یعلمه إلاّاللّه تعالی، قال علیه السلام : أولیس اللّه یقول: «عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه أحدا إلاّ من ارتضی من رسول»؟ (الجن: 27) فرسولاللّه عنداللّه مرتضی و نحن ورثة ذلک الرّسول الّذی أطلعه اللّه علی ماشاء من غیبه، فعلمنا ما کان و مایکون إلی یوم القیامة و إنَّ الّذی أخبرتک به یا ابن هدَّاب لکائن إلی خمسة أیّام فان لم یصحَّ ما قلت فی هذه المدَّة فانّی کذَّاب مفتر، و إن صحَّ فتعلم أنّک الرّادُ علیاللّه و رسوله، و ذلک دلالة اُخری، أما إنّک ستصاب ببصرک و تصیر مکفوفا فلا تبصر سهلاً و لا جبلاً، و هذا کائن بعد أیّام، و لک عندی دلالة اُخری إنّک ستحلف یمینا کاذبة فتضرب بالبرص.
به تو خبر دهم که در این روزها گرفتار خون یکی از خویشان خودخواهی شد سخنان مرا تصدیق میکنی؟» ابن هدّاب گفت: خیر، چرا که غیب را جز خدا نمیداند. امام علیه السلام فرمود: «مگر خداوند در قرآن نمیفرماید:
(عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا الاّمن ارتضی من رسول)؟ [یعنی: خداوند عالم به غیب است و غیب را بر احدی] جز پیامبر مرتضی صلی الله علیه وآله آشکار نمیکند و رسولاللّه همان پیامبر مرتضی است و ما وارثان همان پیامبر هستیم که خداوند او را بر آنچه خود میخواسته از غیب مطلع ساخته است و ما به گذشته و آینده عالم هستیم و آنچه را من به تو خبر دادم تا پنج روز دیگر انجام خواهد شد و اگر انجام نشد من کذّاب و مفتری خواهم بود و اگر آنچه را گفتم صحیح بود تو خواهی دانست که خدا و رسول او صلی الله علیه وآله را انکار کردهای.»
سپس فرمود: «آگاه باش که تو در روزهای آینده نابینا خواهی شد و چشمان تو جایی را نخواهد دید و نشانه دیگری نیز نزد من داری و آن این است که تو قسم دروغی میخوری و بعد از آن مبتلا به برص و پیسی میشوی......
فخذ علیَّ السفر الثالث الّذی فیه ذکر محمَّد و بشارة عیسی بمحمَّد، قال الجاثلیق: هات! فأقبل الرَّضا علیه السلام یتلو ذلک السفر من الانجیل حتّی بلغ ذکر محمّد فقال: یا جاثلیق من هذا الموصوف؟ قال الجاثلیق: صفه قال: لا أصفه إلاّ بما وصفه اللّه، هو صاحب الناقة و العصا والکساء «النبیُّ الاُمّیُّ الّذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التّوراة و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینها هم عن المنکر و یحلُّ لهم الطیّبات و یحرِّم علیهم الخبائث و یضع عنهم إصرهم و الأغلال الّتی کانت علیهم» یهدی إلی الطریق الأ قصد، والمنهاج الاعدل، والصراط الأقوم.
محمّد بنفضل میگوید: به خدا قسم، آنچه امام علیه السلام در باره ابن هدّاب1) (1)قال محمّد بن الفضل: تاللّه لقد نزل ذلک کلّه بابن هدَّاب ،فقیل له: صدق الرَّضا أم کذب؟ قال: واللّه لقد علمت فی الوقت الّذی أخبرنی به انّه کائن و لکنّنی کنت أتجلّد. ثمَّ إنَّ الرَّضا علیه السلام التفت إلی الجاثلیق فقال: هل دلَّ الانجیل علی نبوّة محمّد صلی الله علیه وآله ؟ قال: لودلّ الانجیل علی ذلک ما جحدناه، فقال علیه السلام : أخبرنی عنالسکتة الّتی لکم فی السفر الثالث فقال الجاثلیق: اسم من أسماء اللّه تعالی لایجوز لنا أن نظهره قال الرَّضا علیه السلام : فان قرَّرتک أنّه اسم محمَّد و ذکره و أقرّ عیسی به. أنّه بشّر بنیاسرائیل بمحمَّد لتقرّبه و لاتنکره؟ قال الجاثلیق: إن فعلت أقررت فانّی لاأردُّ الانجیل ولاأجحد، قال الرّضا علیه السلام :
فرموده بود انجام گرفت و [پس از آن که مبتلا شد] به او گفته شد: سخن حضرت رضا علیه السلام راست بود یا دروغ؟ ابن هدّاب گفت: به خدا سوگند من در همان وقت دانستم که آنچه میگوید واقع خواهد شد لکن در انکار او اصرار داشتم.
سپس امام علیه السلام روی مبارک [خود را] به سوی جاثلیق نمود و فرمود: «آیا انجیل شما از نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله خبر نداده است .» جاثلیق گفت: اگر خبر داده بود ما او را انکار نمیکردیم. امام علیه السلام فرمود: «بگو بدانم: معنای کلمه «سکته» در سفر سوم انجیل چیست؟ جاثلیق گفت: نامی از نامهای خداوند است که ما حق نداریم راز آن را بگوییم. امام علیه السلام فرمود: «اگر من بر تو ثابت کنم که آن نام محمّد صلی الله علیه وآله است و عیسی علیه السلام به او اقرار نموده و بشارت آمدن او را به بنیاسرائیل داده به او اقرار خواهی نمود؟» جاثلیق گفت:
اگر چنین کنی اقرار خواهم نمود و هرگز بر خلاف انجیل سخن نخواهم گفت امام علیه السلام فرمود: «سفر سوم انجیل که در آن نام محمّد صلی الله علیه وآله و بشارت عیسی علیه السلام راجع به
آن حضرت آمده را بگیر تا برای تو بخوانم.» جاثلیق گفت: بخوان! پس حضرت رضا علیه السلام شروع به خواندن انجیل نمود و آن سفر را خواند تا به نام حضرت محمّد صلی الله علیه وآله رسید. سپس فرمود: «این نام کیست؟ [یعنی کلمه سکته]» جاثلیق گفت: خودتان بگویید. امام علیه السلام فرمود:
«من او را توصیف نمیکنم جز به آنچه در انجیل توصیف شده است. او صاحب ناقه و عصا و کسا و پیامبری امّی [زاده امالقری مکّه و یا درس ناخوانده[ میباشد که اهل کتاب او را در تورات و انجیل یافتهاند. او مردم را امر به معروف و نهی از منکر میکند و طیّبات را برای آنان حلال و خبائث [و پلیدیها [را بر آنام حرام میکند و بار سنگین و غل و زنجیر [شرک و بتپرستی] را از دوش آنان بر میدارد و آنان را به راه حق و عدل و صراط مستقیم هدایت مینماید.»
(1)سپس فرمود: «من از تو سؤال میکنم، و تو را به حق عیسی روح اللّه سوگند میدهم، آیا این صفات را در انجیل برای این پیامبر صلی الله علیه وآله یافتهاید؟»
جاثلیق مدتی سر به زیر انداخت و چون دانست که اگر انکار کند به دین عیسی علیه السلام کافر خواهد شد، گفت: آری، این نشانه [ها]در انجیل موجود است و
1) (1)سألتک یا جاثلیق: بحقّ عیسی روحاللّه و کلمته، هل تجدون هذه الصفة فی الانجیل لهذا النبیّ؟ فأطرق الجاثلیق ملیّا و علم أنّه إن جحد الانجیل کفر فقال: نعم هذه الصفة من الانجیل، و قد ذکر عیسی فی الانجیل هذا النبیَّ و لم یصحّ عند النصاری أنّه صاحبکم فقال الرِّضا علیه السلام : أمّا إذا لم تکفر بجحود الانجیل و أقررت بما فیه من صفة محمّد، فخذ علیّ ما فی السفر الثانی فانّی اُوجدک ذکره و ذکر و صیّه و ذکر ابنته فاطمة، و ذکر الحسن و الحسین.
عیسی علیه السلام او را در انجیل [به نام محمّد صلی الله علیه وآله ] یاد نموده اما نصارا باور ندارند که او پیامبر شما باشد.
(1)امام علیه السلام فرمود: حال که انجیل را انکار نکردی و به صفات حضرت محمّد صلی الله علیه وآله اقرار نمودی سفر دوم انجیل را بگیر تا من نام او و نام وصّی او و نام دختر او فاطمه و فرزندان او حسن و حسین علیهمالسلام را در آن به تو نشان دهم [و بدانی که مقصود از محمّد صلی الله علیه وآله همین پیامبر مسلمانان است].»
جاثلیق و رأس الجالوت چون این سخنان را شنیدند دانستند که حضرت رضا علیه السلام به تورات و انجیل آگاه است. سپس گفتند: به خدا سوگند، او یعنی حضرت رضا علیه السلام سخنانی را گفت که ما را راهی برای انکار آن نبود جز آن که تورات و انجیل و زبور را انکار کنیم. همانا موسی و عیسی در تورات و انجیل به [آمدن] پیامبر آخرالزمان به نام محمّد صلی الله علیه وآله بشارت دادهاند لکن نزد ما ثابت نشده است که مقصود از محمّد پیامبر شما باشد. بنابراین بر ما واجب نیست که برای شما به نبوت او اقرار
1) (1)فلمّا سمع الجاثلیق و رأس الجالوت ذلک علما أنّ الرّضا علیه السلام عالم بالتوراة و الانجیل فقالا: واللّه قدأتی بمالایمکننا ردُّه و لادفعه إلاّ بجحود التوراة و الانجیل والزبور، ولقد بشّر به موسی و عیسی جمعیا ولکن لم یتقرّر عندنا بالصحّة أنّه محمّد هذا، فأمّا اسمه فمحمّد فلا یجوز لنا أن نقرَّ لکم بنبوَّته، و نحن شاکّون أنّه محمّد کم أوغیره، فقال الرِّضا علیه السلام: احتججتم بالشکِّ فهل بعثاللّه قبل أو بعد من ولد آدم الی یومنا هذا نبیّا اسمه محمّد؟ أو تجدونه فی شیء من الکتب الّذی أنزلهااللّه علی جمیع الأ نبیاء غیر محمّد؟ فأحجموا عن جوابه، و قالوا: لایجوزلنا أن نقرّ لک بأنّه محمّد کم لأَنا إن اقررنا لک بمحمدَّد و وصیّه و ابنته و ابنیها علی ما ذکرتم أدخلتمونا فی الاسلام کرها.
کنیم، زیرا شک داریم که او همان پیامبر شماست و یا شخص دیگری است.
(1)حضرت رضا علیه السلام فرمود: «شما با [مطرح کردن] شک، خود را معذور دانستید. حال سؤال این است که آیا قبل از آدم و بعد از او خداوند پیامبری به نام محمّد مبعوث نموده است؟ و یا در یکی از کتابهای آسمانی که بر پیامبران خدا نازل شده از پیامبری به نام محمّد نام برده شده است؟»
پس همگی از پاسخ دادن عاجز ماندند و گفتند: برای ما جایز نیست که اقرار کنیم که مقصود از محمّد صلی الله علیه وآله پیامبر شماست چرا که اگر به پیامبری محمّد شما و وصی او و دختر او فاطمه و فرزندان او حسن و حسین اقرار کنیم شما بالاجبار ما را وارد اسلام خواهید نمود.
پس حضرت رضا علیه السلام به جاثلیق فرمود: «تو ایمان بیاور. من تو را در ذمّه خدا و رسول او صلی الله علیه وآله قرار میدهم که نسبت به آنچه [از آن] میترسی در امان باشی و هیچ آسیبی به تو نرسد.»
جاثلیق گفت: حال که مرا تأمین نمودی که آسیبی به من نخواهد رسید اقرار میکنم که این پیامبری که نام او محمّد صلی الله علیه وآله است و وصی او که نامش علی علیه السلام است و
1) (2)فقال الرّضا علیه السلام أنت یا جاثلیق آمن فی ذمّة اللّه و ذمّة رسوله أنّه لایبدؤک منّا شیء تکره ممّاتخافه و تحذره، قال: أمّا إذ قد آمنتنی فانَّ هذا النبیَّ الّذی اسمه محمّد و هذا الوصیُّ الّذی اسمه علیُّ و هذه البنت الّتی اسمها فاطمة، و هذان السبطان اللّذان اسمهما الحسن و الحسین فی التّوراة و الانجیل و الزبور قال الرّضا علیه السلام : فهذا الّذی ذکرته فی التّوراة و الانجیل والزبور من اسم هذا النبیِّ و هذا الوصیِّ و هذه البنت و هذین السبطین، صدق و عدل أم کذب و زور؟ قال: بل صدق و عدل، ما قال إلاّ الحقّ.
دختر او که نامش فاطمه علیهاالسلام است و دو سبط او که نامشان حسن و حسین علیهما السلام میباشد در تورات و انجیل و زبور ثبت شدهاند [و تردیدی در آن نیست].
(1)پس از آن که حضرت رضا علیه السلام از جاثلیق اقرار گرفت و او به حقانیت اسلام اقرار نمود، به رأس الجالوت فرمود: «اکنون تو به سفر معهود از زبور داوود گوش کن!» رأس الجالوت گفت: خدا شما و پدرانتان را خیر بدهد، بخوانید، (2)پس حضرت رضا علیه السلام سفر اول زبور را خواندند تا به نام محمّد و علی و
فاطمه و حسن و حسین علیهمالسلام رسیدند و سپس فرمودند: «تو را به حق خدا [سوگند میدهم] این نامها در زبور موجود است؟ هراسی نداشته باش، من تو را مانند جاثلیق در ذمّه و امان و عهد الهی قرار دادم که آزاری از ما نبینی.» رأس الجالوت گفت: آری، آنها با همین نامها در زبور ذکر شدهاند.
حضرت رضا علیه السلام فرمود: تو را به آن ده آیهای که خداوند در تورات بر موسی
1) (1)فلمّا أخذ الرَّضا علیه السلام إقرار الجاثلیق بذلک قال لرأس الجالوت: فاسمع الآن یا رأس الجالوت السفر الفلانیَّ من زبور داود، قال: هات بارکاللّه علیک و علی من ولّدک: فتلا الرّضا علیه السلام السفرالأوَّل من الزبور حتّی انتهی إلی ذکر محمّد صلی الله علیه وآله و علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین فقال علیه السلام : سألتک یا رأس الجالوت بحقِاللّه هذا فی زبور داود؟ و لک من الأمان و الذمّه و العهد ما قد أعطیته الجاثلیق، فقال رأس الجالوت: نعم هذا بعینه فی الزبور بأسمائهم قال الرّضا علیه السلام : بحقِّ العشر الآیات الّتی أنزلها اللّه علی موسی بن عمران فی التّوراة هل تجد صفة محمّد و علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین فی التّوراة منسوبین إلی العدل و الفضل؟ قال: نعم، و من جحدها کافر بربّه و أنبیائه.
بنعمران نازل نمود، سوگند میدهم آیا محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهمالسلام را در تورات با صفت عدالت و فضیلت یافتهای؟» رأس الجالوت گفت: آری، یافتهام و هر که توصیف آنان را در تورات انکار کند به خدا و پیامبران او کافر خواهد بود.
(1)پس حضرت رضا علیه السلام به او فرمود: «اکنون بشنو تا من از تورات برای تو بخوانم». سپس شروع به خواندن تورات نمود، در حالی که رأس الجالوت از تلاوت و بیان و فصاحت و شیرینی زبان آن حضرت تعجب میکرد تا این که به نام حضرت محمّد صلی الله علیه وآله رسید. (2)رأس الجالوت گفت: آری، این نامهای «احماد و الیا و بنت احماد و شبّر و شبیر» به عربی همان محمّد و علّی و فاطمه و حسن و حسین علیهمالسلام میباشند. هنگامی که حضرت رضا علیه السلام آن سفر را به اتمام رساند رأس الجالوت گفت: به خدا سوگند، ای فرزند محمّد صلی الله علیه وآله ! اگر ریاستی که من بر جمیع یهود پیدا کردهام
نبود به پیامبر شما ایمان میآوردم و از شما اطاعت مینمودم. سوگند به آن خدایی
1) (1)قال له الرّضا علیه السلام : فخذ الآن فی سفر کذا من التوراة فأقبل الرّضا علیه السلام یتلو التوراة و رأس الجالوت یتعجّب من تلاوته و بیانه، و فصاحته و لسانه حتّی إذا بلغ ذکر صلی الله علیه وآله محمّد قال رأس الجالوت: نعم و هذا أحماد و ألیا و بنت أحماد و شبّر و شبّیر و تفسیره بالعربیّة محمّد و علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین، فتلا الرّضا علیه السلام إلی تمامه.
2) (2)فقال رأس الجالوت لمّا فرغ من تلاوته: و اللّه یا ابن محمّد لو لا الرئاسة الّتی حصلت لی جمیع الیهود لآ منت بأحمد و اتّبعت أمرک فواللّه الّذی أنزل التوراة علی موسی و الزَّبور علی داود ما رأیت أقرأ للتوراة و الانجیل و الزبور منک، ولا رأیت أحسن تفسیرا و فصاحة لهذا الکتب منک.
که تورات را بر موسی و زبور را بر داوود نازل نمود، تاکنون ندیده بودم کسی تورات و انجیل و زبور را به این زیبابی و فصاحت بخواند و تفسیر کند.
(1)پس حضرت رضا علیه السلام آن روز را تا ظهر با آنان بودند و چون وقت نماز رسید به آنان فرمودند: من نماز خود را میخوانم و برای آن وعدهای که با والی مدینه برای نوشتن پاسخ نامه مأمون کردهام به مدینه باز میگردم و صبح فردا ان شاءاللّه نزد شما خواهم آمد.
محمّدبن فضل هاشمی راوی این حدیث میگوید: عبداللّه بن سلیمان اذان و اقامه گفت و حضرت رضا علیه السلام جلو ایستاد و امامت نمود و قرائت خود را سبک خواند و ذکر رکوع را طولانی نمود و چون از نماز فارغ گردید به مدینه رفت و فردای آن روز به همان مجلس بازگشت.
1) (1)فلم یزل الرّضا علیه السلام معهم فی ذلک إلی وقت الزوال فقال لهم حین حضر وقت الزوال: أنا اُصلّی و أسیر إلی المدینه للوعد الّذی وعدت والی المدینه لیکتب جواب کتابه و أعود إلیکم بکرة إنشاء اللّه. قال: فأذَّن عبداللّه بن سلیمان و أقام و تقدَّم الرّضا علیه السلام فصلّی بالناس و خفّف القراؤة ورکع تمام السنة وانصرف فلمّا کان من الغد عاد إلی مجلسه ذلک فأتوه بجاریة رومیّة فکلّمها بالرومیّة و الجاثلیق یسمع، و کان فهما بالرومیّة، فقال الرّضا علیه السلام بالرومیّة: أیمّا أحبُّ إلیک محمّد ام عیسی؟ فقالت: کان فیما مضی عیسی أحبَّ إلیَّ حین لم أکن عرفت محمدا صلی الله علیه وآله فامّا بعدان عرفت محمّدا فمحمّد الآن احبّ الیّ من عیسی و من کلّ نبیّ فقال لها الجاثلیق: فاذا کنتِ دخلتِ فی دین محمّد فتبغضین عیسی؟ قالت: معاذاللّه بل اُحبُّ عیسی و اُؤمن به ولکنَّ محمّدا أحبُّ إلیَّ.
(1)پس کنیزی رومی را نزد آن حضرت آوردند و آن حضرت به زبان رومی با او سخن گفت و جاثلیق که زبان رومی میدانست گوش میداد. حضرت رضا علیه السلام به آن کنیز فرمود: «محمّد صلی الله علیه وآله را بیشتر دوست میداری یا عیسی علیه السلام را؟» کنیز گفت: قبل از آن که محمّد صلی الله علیه وآله را بشناسم عیسی علیه السلام را بیش از همه دوست میداشتم لکن اکنون محمّد صلی الله علیه وآله را از عیسی و از هر پیامبر دیگری بیشتر دوست میدارم. جاثلیق به او گفت: چون داخل دین محمّد صلی الله علیه وآله شدی عیسی علیه السلام را دشمن میداری؟ کنیز رومی گفت: معاذاللّه! من عیسی علیه السلام را دوست میدارم و به او ایمان دارم لکن محمّد صلی الله علیه وآله نزد من محبوبتر است .
پس حضرت رضا علیه السلام به جاثلیق فرمود: «سخنان این کنیز و آنچه ما گفتیم و آنچه به تو پاسخ داد را برای مردم ترجمه کن.» جاثلیق همه را برای مردم ترجمه نمود و سپس گفت: ای فرزند محمّد صلی الله علیه وآله ! در اینجا مردی نصرانی هست که زبان او سندی میباشد و اهل بحث و استدلال است. حضرت رضا علیه السلام فرمود: «او را بیاورید.»
(2)آن گاه حضرت با زبان سندی(زنگی) با او درباره نصرانیت سخن گفت تا
1) (2)فقال الرّضا علیه السلام للجاثلیق: فسّر للجماعة ماتکلّمت به الجاریة و ما قلت أنت لها و ما أجابتک به، ففسّر لهم الجاثلیق ذلک کلّه، ثمَّ قال الجاثلیق: یابن محمّد ههنا رجل سندیُّ و هو نصر انیُّ صاحب احتجاج و کلام بالسندیّه فقال: احضرنیه فاحضره فتکلّم معه بالسندیّة ثمّ اقبل یحاجّه و ینقله من شیءٍ الی شیءٍ بالسندیّه بالنصرانیّة فسمعنا السندیّ یقول: ثبطیّ [ثبطیّ] ثبطلة، فقال الرّضا علیه السلام : قد و حّداللّه بالسندیّه.
2) (1)ثمَّ کلّمه فی عیسی و مریم فلم یزل یدرّجه من حال إلی جال إلی أن قال بالسندیة: أشهد أن لا إله إلاّاللّه وأنَّ محمّدا رسولاللّه، ثمَّ رفع منطقة کانت علیه فظهر من تحتها زنّار (الزُنّار: شیء علی وسط النصاری و الیهود) فی وسطه فقال: اقطعه أنت بیدک یا ابن رسول اللّه، فدعا الرِّضا علیه السلام بسکین فقطعه، ثمَّ قال لمحمد بن الفضل الهاشمیِّ: خذ السندیَّ إلی الحمّام و طهّره، واکسه و عیاله و احملهم جمیعا إلی المدینة. فلمّا فرغ من مخاطبة القوم، قال: قد صحَّ عند کم صدّق ما کان محمّدبن الفضل یلقی علیکم عنّی؟ قالوا: نعم، و اللّه لقد بان لنا منک فوق ذلک أضعافا مضاعة، و قد ذکرلنا محمّدبن الفضل أنّک تحمل الی خراسان؟ فقال: صدق محمّد الاّ أنّی احمل مکرَّما معظّما مبجّلاً.
این که آن شخص گفت: «ثبطّی [ثبطّی ] ثبطلة» حضرت رضا علیه السلام فرمود: «او به زبان سندی به یگانگی خداوند شهادت داد.» سپس امام علیه السلام درباره عیسی و مریم علیه السلام با او سخن گفت و سخنانی بین آنان مبادله شد
تا این که آن مرد سندی به زبان خود گفت: «اشهد ان لا اله الاّ اللّه و انّ محمّدا رسولاللّه» و سپس کمربند خود را باز نمود و زنّار(علامت نصرانیت) خود را به آن حضرت داد و گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله !شما این زنّار را با دست خود بشکنید. حضرت رضا کاردی طلب نمود و آن را شکست و به محمّدبن فضل هاشمی فرمود: «این سندی را به حمام ببر و پاک کن و به او و عیال او لباس[مناسب با اسلام] بپوشان و همه آنان را به مدینه بفرست.»
(1)محمّدبن فضل هاشمی میگوید: چون سخنان امام علیه السلام بامردم به پایان رسید،
1) (2)قال محمّدبن الفضل: فشهد له الجماعة بالامامة، و بات عندنا تلک اللّیلة فلمّا أصبح ودَّع الجماعة و أوصانی بما أراد و مضی، و تبعته حتّی اذا صرنا فی وسط القریة عدل الطریق فصّلی أربع رکعات ثمَّ قال: یا محمّد انصرف فی حفظ اللّه غمّض طرفک فغمضته ثمَّ قال: افتح عینیک ففتحتهما فاذا أنا علی باب منزلی بالبصرة و لم أری الرِّضا علیه السلام قال: و حملت السندیَّ و عیاله الی المدینة فی قت الموسم.
به آنان فرمود: «آیا بر شما ثابت شد که سخنان محمّدبن فضل هاشمی از ناحیه من بوده است؟» مردم گفتند: آری، به خدا سوگند، بالاتر از آن نیز برای ما ثابت گردید،[لکن] محمّدبن فضل گفته است که میخواهند شما را به خراسان ببرند؟ امام علیه السلام فرمود: «او راست گفته است لکن مرا با احترام خواهند برد.»
(1)محمّدبن فضل هاشمی [در پایان] میگوید پس از سخنان حضرت رضا علیه السلام همه اهل مجلس به امامت آن حضرت شهادت دادند و حضرت رضا علیه السلام آن شب را نزد ما ماند و چون صبح شد با شیعیان خود وداع نمود و سفارشات لازم را به من فرمود و به طرف مدینه حرکت کرد. من نیز همراه آن حضرت رفتم تا به وسط قریه رسیدیم پس آن حضرت به کناری رفتند و چهار رکعت نماز خواندند و سپس به من فرمودند:
1) (1)قال محمّدبن الفضل: کان فیما أوصانی به الرضا علیه السلام فی وقت منصرفه من البصرة أن قال لی: صر الی الکوفة فاجمع الشیعة هناک و أعلمهم أنّی قادم علیهم و أمرنی أن أنزل فی دار حفصبن عمیر الیشکریِّ فصرت الی الکوفة فأعلمت الشیعة أنَّ الرضا علیه السلام قادم علیکم فأنا یوما عند نصربن مزاحم اذ مرَّبی سلاّم خادم الرضا فعلمت أنَّ الرضا علیه السلام قد قدم، فبادرت الی دار حفصبن عمیر فاذا هو فی الدار فسلّمت علیه ثمَّ قال لی: احتشد من طعام تصلحه للشیعة، فقلت: قد احتشدت و فرغت ممّا یحتاج الیه، فقال: الحمداللّه علی توفیقک.
«ای محمّدبن فضل! چشمان خود را ببند و در پناه خداوند باز گرد.» و چون من چشمان خود را بستم فرمود: «چشمان خود را باز کن.» و چون باز کردم خود را جلوی خانه خود در بصره دیدم و دیگر آن حضرت راندیدم. پس طبق دستور او آن مرد سندی و عیال او را در موسم حج به مدینه بردم.
محمّدبن فضل هاشمی میگوید: از سفارشاتی که امام علیه السلام در بازگشت خود از
بصره به من فرمود این بود که فرمود: «باید به کوفه بروی و شیعیان ما را جمع کنی و به آنان اطلاع دهی که من بر آنان وارد خواهم شد.» و فرمود: «در کوفه به خانه حفص بن عمیر وارد میشوم.» محمّدبن فضل میگوید: من به کوفه رفتم و به شیعیان خبر دادم که حضرت رضا علیه السلام بر شما وارد خواهد شد. سپس میگوید:
روزی در کوفه نزد نصربن مزاحم بودم که ناگهان سلاّم، خادم حضرت رضا علیه السلام را دیدم و دانستم که آن حضرت وارد کوفه شده است پس به خانه حفصبن عمیر رفتم و آن حضرت را ملاقات نمودم. امام علیه السلام فرمود: غذایی برای شیعیان فراهم کن. گفتم: تمام وسایل رافراهم کردهام. فرمود: «خدا را بر توفیقی که به تو داده است ستایش میکنم.»
(1)سپس گوید: هنگامی که شیعیان جمع شدند و از آن طعام خوردند، امام علیه السلام به
1) (1)فجمعنا الشیعة، فلمّا أکلوا قال: یا محمّد انظر من بالکوفة من المتکلّمین و العلماء فأحضرهم، فأحضرناهم، فقال لهم الرضا علیه السلام : انّی ارید أن أجعل لکم حظّا من نفسی کما جعلت لاهل البصرة، و أنَّ اللّه قد أعلمنی کلَّ کتاب أنزله ثمَّ أقبل علی جاثلبق، و کان معروفا بالجدل و العلم و الانجیل فقال: یا جاثلیق هل تعرف لعیسی صحیفة فیها خمسة أسماء یعلّقها فی عنقه، اذا کان بالمغرب فأراد المشرق فتحها فأقسم علی اللّه باسم واحد من خمسة الاسماء أن تنطوی له الارض فیصیر من المغرب الی المشرق، و من المشرق الی المغرب فی لحظة؟ فقال الجاثلیق: لا علم لی بها و أمّا الاسماء الخمسة فقد کانت معه یسألاللّه بها أو بواحد منها یعطیه اللّه جمیع ما یسأله قال: اللّه أکبر اذا لم تنکر الاسماء فأمّا الصحیفة فلا یضرُّ أقررت بها أم أنکرتها اشهدوا علی قوله.
من فرمود: هر کدام از علما و متکلمین را که در کوفه هستند حاضر کن.» من نیز علما و متکلمین کوفه را جمع نمودم و امام علیه السلام روبه آنان کرد و فرمود: «من میخواهم شما از من بهرهمند شوید، همان گونه که اهل بصره بهرهمند شدند. همانا خداوند علم همه کتابهای آسمانی را به من تعلیم نموده است.» سپس روی مبارک خود را به جاثلیق نصرانی که به جدل و آگاهی به انجیل معروف بود نمود.
و فرمود: «ای جاثلیق! آیا اطلاع داری که عیسی علیه السلام صحیفهای داشت که در آن اسم پنج نفر نوشته شده بود و آن را به گردن خود میآویخت؟ و چون میخواست از مشرق به مغرب ویا از مغرب به مشرق برود آن را باز مینمود و خدا را به یکی از
آنان قسم میداد و زمین برای او درهم میپیچید و در یک لحظه از مشرق به مغرب حرکت مینمود؟!
جاثلیق گفت: اطلاعی از آن صحیفه ندارم اما آن نامهای پنج گانه همراه او بوده و خدا را به واسطه آنها و یا یکی از آنها میخوانده و خداوند تمام خواسته او را عطا میفرموده است. امام علیه السلام فرمود: «اللّه اکبر، که منکر آن اسماء و نامها نیستی؛ خواه به صحیفه اقرار کنی یا نکنی.» سپس فرمود: «آگاه باشید که او به آن اعتراف نمود.»
(1)آن گاه فرمود: «ای مردم! آیا با انصافترین مردم کسانی نیستند که در نزاع و مخاصمه با طرف خود دلیلی از آیین و کتاب و پیامبر و شریعت خود او اقامه میکنند؟» [مردم] گفتند: آری، چنین است. امام علیه السلام فرمود: «پس بدانید امامت هیچ امامی بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله پذیرفته نیست جز کسی که چون کار امت به او واگذار میشود به همان سیره و سنتی که رسول خدا صلی الله علیه وآله بر آن بوده عمل کند، و صلاحیت امامت ندارد جز کسی که بتواند با امتهای دیگر(یعنی اهل کتاب و ملل دیگر) در مسأله امامت با براهین قاطع سخن بگوید.» رأس الجالوت گفت: برهان قاطع امامت و رهبری الهی چیست؟ امام علیه السلام فرمود: [آن برهان این است که امام] باید به کتب آسمانی مانند تورات و انجیل و زبور و قرآن عالم باشد تا بتواند برای اهل تورات به وسیله تورات و برای اهل انجیل به وسیله انجیل و برای اهل قرآن به وسیله قرآن استدلال نماید، و باید عارف به جمیع لغات و زبانها باشد تا با هر قومی به لغت و زبان خودشان سخن بگوید، و
1) (1)ثمَّ قال: یا معاشرالنّاس ألیس أنصف النّاس من حاجَّ خصمه بملّته و بکتابه و بنبیّه و شریعته؟ قالوا: نعم، قال الرضا علیه السلام : فاعلموا أنّه لیس بامام بعد محمّد الاّ من قام بما قام به محمّد حین یفضی الامر الیه، و لا یصلح للامامة الاّ من حاجَّ الامم بالبراهین للامامة، فقال رأس الجالوت: و ما هذا الدلیل علی الامام؟ قال: أن یکون عالما بالتوراة و الانجیل و الزَّبور و القرآن الحکیم، فیحاجُّ اهل التوراة بتوراتهم و أهل الانجیل بانجیلهم، و أهل القرآن بقرآنهم، و أن یکون عالما بجمیع اللغات حتیّ لایخفی علیه لسان واحد فیحاجّ کلّ قومٍ بلغتهم ثمّ یکون مع هذه الخصال تقیّا نقیّا من کلِّ دنس طاهرا من کلِّ عیب، عادلاً منصفا حکیما رؤفا رحیما غفورا عطوفا صادقا مشفقا بارًّا أمینا مأمونا راتقا فاتقا.
بعد از همه اینها باید (معصوم) یعنی با تقوا باشد و از هر آلودگی و عیبی پاک و عادل
و منصف و حکیم و رؤوف و مهربان و اهل محبت و راستگو و خیر خواه و اهل احسان و امین و مأمون و دارای قدرت و توان و اصلاح امور مردم باشد.»
(1)در این هنگام نصربن مزاحم برخاست و گفت: ای فرزند رسول خدا! نظر شما درباره جعفربن محمّد یعنی امام صادق علیه السلام چیست؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «چه بگویم درباره امامی که امت محمّد صلی الله علیه وآله همگی شهادت دادهاند که او اعلم و دانشمندترین اهل زمان خود بوده است؟» نصربن مزاحم گفت: درباره موسی بن جعفر علیه السلام چه میگویید؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «همان که درباره پدر او گفتم.» نصربن مزاحم گفت: مردم درباره] امامت [موسیبن جعفر علیه السلام متحیر ماندهاند؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «موسیبن جعفر علیه السلام در زمان خود با هر قومی با زبان خود آنان سخن میگفت؛ او با اهل خراسان به زبان دری و با اهل روم به زبان رومی و با اهل عجم به زبان عجمی سخن میگفت و چون از اطراف و آفاق علمای یهود و نصاری بر او وارد میشدند با آنان به زبان و کتاب خودشان سخن میفرمود و آنان را محکوم میکرد و چون عمر او تمام شد و وقت وفات او رسید نامهای
1) (1)فقام الیه نصربن مزاحم فقال: یاابن رسولاللّه ما تقول فی جعفربن محمّد؟ قال: ما أقول فی امام شهدت امّة محمّد قاطبةً بأنّه کان أعلم أهل زمانه، قال: فما تقول فی موسی بن جعفر؟ قال: کان مثله، قال: فانّ النّاس قد تحیّروا فی أمره قال: انّ موسیبن جعفر عمّر برهة من الزمان یکلّم الأنباط بلسانهم و یکلّم اهل خراسان بالدّریّة و اهل روم بالرومیّة و یکلّم العجم بألسنتهم، و کان یرد علیه من الآفاق علماء الیهود و النصاری، فیحاجّهم بکتبهم و ألسنتهم.
توسط یکی از غلامان او به من رسید که در آن نوشته بود:
(1)ای فرزند عزیز من![بدان که] مدت من تمام شده و وقت وفات من فرا رسیده و تو جانشین پدر خود خواهی بود] چنان که] رسول خدا صلی الله علیه وآله چون وقت وفات و رحلتش فرا رسید علیّبنابیطالب علیه السلام را خواست و او را وصی خود قرار داد و صحیفهای که نامهای پیامبران و اوصیای آنان در آن بود به او داد و سپس فرمود: یا علی! نزد من بیا! و چون علی علیه السلام نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله رفت پارچهای بر سر او انداخت و فرمود: زبان خود را خارج کن و چون علی علیه السلام زبان خود را خارج نمود پیامبر خدا صلی الله علیه وآله مهر خود را بر زبان او زد.
(2)و سپس فرمود: یا علی! زبان من را در دهان خود گذار و آن را بمک و آنچه از من در دهان خود مییابی ببلع و علی علیه السلام چنین کرد. سپس رسول خدا صلی الله علیه وآله به او فرمود: خداوند آنچه را به من فهمانده بود به تو فهماند و به آنچه مرا بصیرت و
1) (2)فلمّا نفدت مدَّته، و کان وقت وفاته أتانی مولی برسالته یقول: یا بنیَّ انَّ الاجل قد نفد، و المدَّة قد انقضت، و أنت وصیُّ أبیک فانَّ رسول اللّه صلی الله علیه وآله لمّا کان وقت وفاته دعا علیّا و أوصاه و دفع الیه الصحیفة الّتی کان فیها الاسماء الّتی خصَّ اللّه بها الانبیاء و الاوصیاء ثمَّ قال:
2) (1)یا علیُّ ادن منّی فغطّی رسول اللّه صلی الله علیه وآله رأس علی علیه السلام بملاءة ثمَّ قال له: أخرج لسانک فأخرجه فختمه بخاتمه، ثمَّ قال: یا علیُّ اجعل لسانی فی فیک، فمصّه و ابلع عنّی کلَّ ما تجد فی فیک ففعل علیُّ ذلک فقال له: انَّ اللّه قد فهّمک ما فهّمنی و بصّرک ما بصّرنی و أعطاک من العلم ما أعطانی، الاّ النّبوَّة، فانّه لا نبیَّ بعدی ثمَّ کذلک امام بعد امام، فلمّا مضی موسی علمت کلَّ لسان و کلَّ کتابٍ. (البحارج 49/73 الخرائج ص 204)(1)ورده علیه السلام بنیشابور و حدیثه المعروف بسلسلة الذهب
بینایی داده بود به تو نیز عطا نمود و آنچه از علم و دانش به من عطا کرده بود به تو نیز عطا نمود جز نبوت و پیامبری که بعد از من پیامبری نخواهد بود. و هر امامی نیز نسبت به امام بعد از خود چنین کرد و چون پدرم موسیبن جعفر علیه السلام از دنیا رحلت نمود من به هر زبان و به هر کتاب آسمانی دانا شدم.
(2)1- علاّمه مجلسی در بحار، از کتاب امالی، با سند خود، از ابوالصلت هروی نقل نموده که گوید: هنگامی که حضرت رضا علیه السلام وارد نیشابور شد من خدمت ایشان بودم. پس علمای نیشابور به استقبال آن حضرت آمدند در حالی که او بر استر شهبای خود سوار بود و چون به مربعه نیشابور رسید علمای آن دیار افسر مرکب او را گرفتند و گفتند: ای فرزند رسول خدا! به حق پدران پاکت سخنی از آنان
برای ما بگو. پس امام علیه السلام سر مبارک خود را از هودج بیرون نمود و فرمود:
(1)«پدرم موسیبنجعفر، از پدر خود جعفربنمحمّد، و او از پدر خود محمّدبن علی، و او از پدر خود علیّبن الحسین، و او از پدر خود حسینبنعلی، آقای جوانان اهل بهشت، و او از پدر خود امیرالمؤمنین علیه السلام و او از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل نمود که فرمود: روح الامین جبرئیل از طرف پروردگارم به من خبر داد که ذات مقدس حق جلّ وجهه فرمود: همانا من خدایی هستم که خدایی جز من نیست. ای بندگان من! مرا عبادت کنید و هر کس مرا با اعتقاد به لااله الاّاللّه همراه با اخلاص ملاقا نماید داخل در حصن من[یعنی قلعه امن من] خواهد شد و هر کس داخل حصن من شود از عذاب من ایمن خواهد بود.» اهل نیشابور گفتند: ای فرزند رسول خدا! اخلاص در لااله الاّاللّه چیست؟ امام علیه السلام فرمود: «اطاعت از خدا و رسول او صلی الله علیه وآله و پذیرفتن ولایت اهل بیت او علیهمالسلام .»
2- در همان کتاب، از اسحاقبن راهویه نقل شده که گوید: هنگامی که حضرت رضا علیه السلام وارد نیشابور گردید و خواست که از آنجا به نزد مأمون برود اهل حدیث نزد آن حضرت جمع شدند و گفتند: ای فرزند رسول خدا! از میان ما
1) (1)«حدَّثنی أبی موسیبن جعفر، عن أبیه جعفربن محمّد عن أبیه محمّدبن علیّ، عن أبیه علیِبن الحسین، عن أبیه الحسین سیّد شباب أهل الجنّة، عن امیرالمؤمنین علیهمالسلام عن رسولاللّه صلی الله علیه وآله قال: أخبرنی جبرئیل الرُّوح الأمین عن اللّه تقدَّست أسماؤه و جلَّ وجهه: انّی انااللّه لاالهالاّ أنا وحدی، عبادی فاعبدونی و لیعلم من لقینی منکم بشهادة أن لاالهالاّاللّه مخلصا بها أنّه قد دخل حصنی و من دخل حصنی أمن من عذابی، قالوا یابن رسولاللّه و ما اخلاص الشهادة للّه؟ قال علیه السلام : طاعة اللّه و طاعة رسول اللّه و ولایة اهلبیته علیهمالسلام . (البحار ج 49/120)
میروی و حدیثی نمیفرمایی که از شما استفاده کنیم؟
پس امام علیه السلام در حالی که در کجاوه نشسته بود سر مبارک خود را بیرون آورد و فرمود: «شنیدم از پدرم موسیبن جعفر که فرمود: شنیدم از پدرم جعفربن محمّد، و او فرمود: شنیدم از پدرم محمّدبن علی، و او فرمود: شنیدم از پدرم علیّبن الحسین، و او فرمود: شنیدم از پدرم حسینبن علی، و او فرمود: شنیدم از پدرم امیرالمؤمنین علیّبنابی طالب علیه السلام ، و او فرمود: شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه وآله ، و او فرمود: شنیدم از
جبرئیل علیه السلام ، و او فرمود: شنیدم از خدای عزّوجلّ که فرمود: لا اله الاّ اللّه حصن [و قلعه امن] است، هر کس داخل آن شود از عذاب من ایمن خواهد بود.» و چون مرکب آن حضرت حرکت نمود باز ما را صدا زد و فرمود: «آنچه گفتم شروطی دارد و من یکی از آن شروط هستم.» یعنی توحید مشروط به پذیرفتن ولایت و امامت اهلبیت پیامبر صلی الله علیه وآله میباشد.
(1)1- مرحوم صدوق علیه الرحمه در کتاب عیون و علاّمه مجلسی علیه
1) (1)برکاته و معجزاته علیه السلام فی نیشابور1- و فیه عن العیون: أبوواسع محمّدبن أحمدبن محمّدبن اسحاق النیشابوری قال: سمعت جدّتی خدیجة بنت حمدان بن پسنده قالت: لمّا دخل الرضا علیه السلام نیشابور نزل محلّة الغربّی ناحیة تعرف «بلاش آباد» فی دارجدَّتی پسنده و انّما سمّی پسنده لانَّ الرِّضا علیه السلام ارتضاه من بین النّاس، و پسنده هی کلمة فارسیّة معناها مرضیُّ فلمّا نزل علیه السلام دارنا زرع لوزة فی جانب من جوانب الدّار، فنبتت و صارت شجرة و أثمرت فی سنة، فعلم النّاس بذلک فکانوا یستشفون بلوز تلک الشجرة، فمن أصابته علّة تبرَّک بالتناول من ذلک اللّوز، مستشفیا به فعوفی و من أصابه رمد جعل ذلک اللّوز علی عینه فعوفی، و کانت الحامل اذا عسر علیها ولادتها تناولت من ذلک اللّوز فتخفُّ علیها الولادة، و تضع من ساعتها.
الرحمه در بحار از عیون، از محمّدبن اسحاق نیشابوری نقل نموده که گوید: شنیدم از جدّه خود، خدیجه بنت حمدانبن پسنده، که گفت: چون حضرت رضا علیه السلام وارد نیشابور گردید در ناحیه غربی معروف به «بلاش آباد» به خانه جدّه من پسنده نزول نمود و جدّه من را به این سبب پسنده میگفتند که حضرت رضا علیه السلام او را از بین مردم پسند نموده بود و در خانه او فرود آمده بود.
(1)پس آن حضرت به خانه ما وارد شد و در کنار خانه درخت بادامی را غرس نمود و آن بادام در همان سال رویید و درختی شد و بادام آن به ثمر رسید و چون مردم اطلاع یافتند به آن استشفا مینمودند و کسانی که مبتلا به دردی بودند با خوردن آن شفا مییافتند و هر کس درد چشم بر او عارض میشد بادام آن را به چشم خود میمالید و شفا مییافت و زنهای باردار چون زایمان بر آنان سخت میشد از آن بادام تناول میکردند و به راحتی زایمان مینمودند و چون یکی ازچهار پایان قولنج پیدا مینمود شاخهای از آن درخت را بر شکم او میکشیدند و راحت
1) (2)و کان اذا أخذ دابّة من الدَّوابِّ القولنج أخذ من قضبان تلک الشجرة فامرَّ علی بطنها، فتعافی، و یذهب عنها ریح القولنج ببرکة الرِّضا علیه السلام فمضت الایّام علی تلک الشجرة و یبست فجاء جدّی حمدان و قطع أغصانها فعمی و جاء ابن لحمدان یقال له: أبو عمرو، فقطع تلک الشجرة من وجه ألارض فذهب ماله کلّه بباب فارس، و کان مبلغه سبعین ألف درهم الی ثمانین ألف درهم، و لم یبق له شیء.
میشد و به برکت حضرت رضا علیه السلام باد قولنج از او برطرف میگردید.
(1)این درخت مدتها به این وضعیت بود تا این که خشکید و چون جدّ من حمدان آمد و شاخههای آن را برید کور شد و چون فرزند او ابوعمرو اصل آن درخت را قطع نمود مال او در منطقه فارس که به هفتاد تا هشتاد هزار درهم میرسید ازبین رفت و چیزی از آن نماند و فرزندان این ابوعمرو که کاتب محمّدبن ابراهیم سمجور بودند و یکی را ابوالقاسم و دیگری را ابوصادق میگفتند. آنان چون خواستند آن خانه را تجدید بنا کنند بیست هزار درهم خرج کردند و باقی مانده آن درخت را از ریشه در آوردند و نمیدانستند در اثر این کار حادثه تلخی برای آنان رخ میدهد.
پس یکی از آنان مأمور رسیدگی به ضیاع امیر خراسان شد و پس [از مدتی [او را در محملی گذاردند و به نیشابور باز گرداندند در حالی که پای راست او سیاه شده بود و چون آن را قطع کردند پس از یک ماه از دنیا رفت.
(2)و امّا آن دیگری که برادر بزرگتر بود و در نیشابور کاتب سلطان بود. روزی
1) (1)و کان لابی عمرو هذا ابنان کاتبان و کانا یکتبان لابی الحسن محمّدبن ابراهیم سمجور یقال لاحدهما أبوالقاسم و للآخر أبوصادق، فأرادا عمارة تلک الدار و أنفقا علیها عشرین ألف درهم، و قلعا الباقی من أصل تلک الشجرة، و هما لا یعلمان ما یتولّد علیهما من ذلک، فولّی أحدهما ضیاعا لامیر خراسان، فردَّ الی نیشابور فی محمل قد اسودَّت رجله الیمنی فشرحت رجله، فمات من تلک العلّة بعد شهر. و أمّا الاخر و هو الاکبر فانّه کان فی دیوان السلطان بنشابور یکتب کتابا و علی رأسه قوم من الکتّاب وقوف، فقال واحد منهم: دفع اللّه عین السوء عن کاتب هذا الخطِّ فارتعشت یده من ساعته، و سقط القلم من یده، و خرجت بیده بثرة و رجع الی منزله، فدخل الیه أبو العباس الکاتب مع جماعة فقالوا له:
2) (2)هذا الّذی أصابک من الحرارة، فیجب أن تفتصد فافتصد ذلک الیوم، فعادوا الیه من الغد و قالوا له: یجب أن تفتصد الیوم أیضا ففعل فاسودّت یده فشرحت، و مات من ذلک و کان موتهما جمیعا فی أقلَّ من سنة. (عیون الاخبار ج 2/132 البحار ج 49/121) بیان: قال الفیروز آبادیُّ: شرح کمنع کشف وقطع، و الشرحة القطعة من اللّحم.
مشغول کتابت بود و چند نفر از کتّاب بالای سر او ایستاده بودند. یکی از آنان گفت: خدا چشم بد را از نویسنده این خط دور کند.[همین که او این سخن را گفت] دست او لرزش پیدا کرد و قلم از دستش افتاد و دملی در دستش پیدا شد و به منزل خود بازگشت.
سپس ابوالعباس کاتب همراه عدهای نزد او آمدند و گفتند: این مربوط به حرارت است و باید امروز فصد بکنی (رگ بزنی) و او در آن روز فصد نمود. باز فردای آن روز آمدند و گفتند: باز باید فصد بکنی و چون روز بعد فصد نمود دست او سیاه شد و آن را قطع نمودند و از دنیا رفت و مرگ آن دو در کمتر از یکسال رخ داد.
2- و در همان کتاب از امالی صدوق نقل شده که اسحاق بن راهویه گوید: هنگامی که حضرت رضا علیه السلام به نیشابور رسید و از آن جا خواست به طرف مأمون در خراسان برود علمای حدیث نزد او گرد آمدند و گفتند: ای فرزند رسول خدا! میخواهی از دیار ما خارج شوی و سخنی نگویی که ما از شما استفاده کنیم؟
پس حضرت رضا علیه السلام همچنان که در عماری و هودج نشسته بود سر مبارک
خود را بیرون آورد و فرمود: «از پدرم موسی بن جعفر شنیدم، و او از پدر خود جعفربن محمد، و او از پدر خود محمدبن علی، و او از پدر خود علی بن الحسین، و او از پدر خود حسین بن علی، و او از پدر خود علی بن ابی طالب، و او از رسول خدا صلی الله علیه وآله ، و او از جبرئیل، و او از خدای عزّوجلّ شنید که فرمود: «لااله الاّاللّه قلعه حصن و امان من است [از آتش دوزخ] و هرکس داخل آن شود از عذاب من ایمن خواهد بود.»
و چون مرکب آن حضرت حرکت نمود باز ما را صدا زد و فرمود: «آنچه گفتم شرایطی دراد و من یکی از آن شرایط هستم.»
مؤلف گوید: مقصود امام علیه السلام این بوده که توحید بدون پذیرفتن ولایت و امامت امامان و جانشینان رسول خدا صلی الله علیه وآله پذیرفته نخواهد بود و امام علیه السلام با روشن
کردن این مسأله برای مردم، حاکمیت مأمون و سیاست او را نیز محکوم و نفاق او را بر ملا ساختند.
(1)3- در همان کتاب، مرحوم صدوق علیه الرحمة میفرماید: حضرت رضا علیه السلام
1) (1)2- و فیه عن الامالی: ابنالمتوکّل، عن علیّ، عن أبیه، عن یوسفبن عقیل، عن اسحاقبن راهویه قال: لمّا وافی أبوالحسن الرِّضا علیه السلام نیسابور و أراد أن یرحل منها الی المأمون، اجتمع الیه أصحاب الحدیث فقالوا له: یابن رسولاللّه ترحل عنّا و لا تحدّثنا بحدیث فنستفیده منک؟ و قد کان قعد فی العماریة، فأطلع رأسه و قال: سمعت أبی موسیبن جعفر یقول: سمعت أبی جعفربن محمّد یقول: سمعت أبی محمّدبن علی یقول: سمعت أبی علیَبن الحسین یقول: سمعت ابی الحسین بن علیّ یقول: سمعت ابی امیرالمؤمنین علیهمالسلام یقول: سمعت رسولاللّه صلی الله علیه وآله یقول: سمعت جبرئیل علیه السلام یقول: سمعت اللّه جلَّ و عزَّ یقول: لاالهالاّاللّه حصنی، فمن دخل حصنی أمن [من] عذابی، فلمّا مرَّت الراحلة نادانا: بشروطها و أنا من شروطها. (البحار ج 49/123)3- و فیه عن العیون: یقال: انَّ الرِّضا علیه السلام لمّا دخل نیشابور نزل فی محلّة یقال له: الفروینی فیها حمّام و هو الحمّام المعروف الیوم بحمّام الرِّضا علیه السلام ، و کانت هناک عین قد قلَّ ماؤها، فأقام علیها من أخرج ماءها حتّی توفّر و کثر، و اتّخذ خارج الدَّرب حوضا ینزل الیه بالمراقی الی هذه العین فدخله الرضا علیه السلام و اغتسل فیه ثمَّ خرج منه فصّلی علی ظهره و النّاس ینتابون (فی النسخ یتناوبون، هو تصحیف. و الانتیاب: الاتیان مرّة بعد اخری و التناوب: اتیان هذا ثمّ اتیان ذاک» ذلک الحوض، و یغتسلون فیه و یشربون منه التماسا للبرکة، و یصلّون علی ظهره و یدعون اللّه عزَّوجلَّ فی حوائجهم، فتقضی لهم، و هی العین المعروفة بعین کهلان یقصدها النّاس الی یومنا هذا. (البحار ج 49/123 عن العیون ج 135)
هنگامی که وارد نیشابور شد در محلهای به نام «فروینی» نزول نمود و در آن محله حمامی هست که امروز معروف به حمام رضا علیه السلام میباشد و در نزدیکی آن حمام چشمهای بود کم آب پس حضرت رضا علیه السلام دستور دادند عدهای آب آن چشمه را بیرون آوردند تا این که آب فراوانی پیدا نمود. پس در کنار آن حوضی ساختند که با نردبان با آن چشمه ارتباط پیدا میکرد. سپس از آب آن چشمه حوض راپر کردند و حضرت رضا علیه السلام در آن غسل نمودند و چون فارغ شدند بر روی آن نماز خواندند و مردم به نوبت وارد این حوض میشدند و در آن غسل میکردند و از آب آن برای برکت میخوردند و بالای آن نماز میخواندند و دعا میکردند و دعای آنان مستجاب میشد و آن چشمه الآن معروف به چشمه «کهلان» است که تا امروز مردم
از برکات آن استفاده میکنند.
(1)1- علاّمه مجلسی در بحار، از عیون، از ابوالصلت هروی نقل نموده که گوید: چون حضرت رضا علیه السلام از نیشابور به سوی خراسان حرکت کردند و نزدیک قریه حمراء رسیدند به آن حضرت گفته شد: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! وقت ظهر رسیده است، آیا نماز نمیخوانید؟
پس آن حضرت پیاده شدند و فرمودند: «برایم آب بیاورید.» گفته شد: آب همراه ما نیست. امام علیه السلام با دست مبارک زمین را گود نمودند و آب از آن جوشید و آن حضرت و همراهان از آن وضو گرفتند و اثر آن تا کنون باقی است.
1) (1)خروجه علیه السلام من نیسابور الی طوس و منها الی مرو1- البحار عن العیون: تمیم القرشیّ، عن أبیه، عن أحمد الانصاری، عن الهرویِّ قال: لمّا خرج الرِّضا علیُبن موسی علیه السلام من نیسابور الی المأمون فبلغ قرب القریة الحمراء قیل له: یابن رسول اللّه قد زالت الشمس أفلا تصلّی فنزل علیه السلام فقال: ائتونی بماء فقیل: ما معنا ماء فبحث علیه السلام بیده الارض فنبع من الماء ما توضّأ به هوومن معه و أثره باق الی الیوم، فلمّا دخل سناباد أسند الی الجبل الّذی ینحت منه القدور فقال: اللهمَّ انفع به و بارک فیما یجعل و فیما ینحت منه ثمَّ أمر علیه السلام فنحت له قدور من الجبل، و قال: لا یطبخ ما آکله الاّ فیها، و کان علیه السلام خفیف الاکل،قلیل الطعم، فاهتدی النّاس الیه من ذلک الیوم و ظهرت برکة دعائه علیه السلام فیه.
سپس گوید: و چون به سناباد رسیدند پشت مبارک خود را به آن کوهی که الان از سنگ آن ظروف سنگی تهیه میکنند دادند و فرمودند: «خدایا، این کوه را سودمند گردان و در آنچه از آن ساخته میشود برکت قرار ده.» سپس دستور دادند ظرفهایی از آن کوه تراشیدند و فرمودند: «غذای مرا جز در این ظرفها طبخ نکنند.» راوی این حدیث میگوید: آن حضرت غذای کم و سبک میل میکرد و از آن زمان تاکنون به برکت دعای امام علیه السلام مردم از آن کوه ظرفهایی تهیه میکنند و برکت دعای آن حضرت در آنها ظاهر است.
(1)ابوالصلت هروی میگوید: سپس امام علیه السلام داخل خانه حمیدبن قحطبه طائی
شدند و چون به قبّه هارونیه وارد گردیدند با دست مبارک در کنار قبر هارون خطی کشیدند و فرمودند:«این محل قبر من است و من در آن مدفون خواهم شد و زود باشد که خداوند این مکان را محل رفت وآمد شیعیان و دوستان من قرار دهد.»
سپس فرمود: «به خدا سوگند، احدی از شیعیان و دوستان من در اینجا مرا زیارت نمیکند و بر من سلام نمیدهد جز آن که مغفرت و رحمت الهی به وسیله شفاعت ما اهلبیت برای او واجب خواهد شد.»
1) (2)ثمَّ دخل دار حمیدبن قحطبة الطائیِّ و دخل القبّة الّتی فیها قبر هارون الرشید ثمَّ خطَّ بیده الی جانبه ثُمَّ قال: هذه تربتی، و فیها اُدفن، و سیجعل اللّه هذا المکان مختلف شیعتی و أهل محبّتی، و اللّه ما یزورنی منهم زائر و لا یسلّم علیَّ منهم مسلّم، الاّ وجب له غفران اللّه و رحمته بشفاعتنا أهل البیت. ثمَّ استقبل القبلة و صلّی رکعات و دعا بدعوات فلمّا فرغ سجد سجدة طال مکثه فأحصیت له فیها خمسمائة تسبیحة ثمَّ انصرف. (العیون ج 2/136 البحار ج 49/125).
سپس امام علیه السلام در آن محل رو به قبله ایستاد و نماز و دعا خواند و چون فارغ شد به سجده رفت و سجده او طولانی گردید و من از آن حضرت پانصد ذکر تسبیح شنیدم تا از سجده فارغ شد.
(1)2- در همان کتاب، از احمدبن عبید نقل شده که گوید: از جدّه خود شنیدم که میگفت: از پدرم شنیدم که گفت: چون علیّبن موسی علیهما السلام در ایام خلافت مأمون به نیشابور وارد شد من در آن ایام آماده خدمت آن حضرت و انجام امور او شدم و چون به طرف مرو و خراسان حرکت نمود او را تا سرخس مشایعت نمودم و چون از سرخس خارج گردید باز من او را مشایعت نمودم و چون به اندازه مرحلهای از سرخس گذشت سر مبارک خود را از محمل خارج نمود و فرمود: «به سلامت به محل خود باز گرد، همانا من برای امر واجبی حرکت نمودهام و نیاز به مشایعت ندارم.» (2)احمدبن عبید میگوید: عرض کردم: شما را به حق رسول خدا صلی الله علیه وآله و
1) (1)2- و فیه عن العیون: أبونصر أحمدبن الحسینبن أحمدبن عبید الضّبی، عن أبیه قال: سمعت جدَّتی یقول: سمعت أبی یقول: لمّا قدم علیُبن موسی الرّضا بنیشابور أیّام المأمون قمت فی حوائجه و التصرّف فی أمره مادام بها، فلمّا خرج الی مرو شیّعته الی سرخس، فلمّا خرج من سرخس أردت أن اشیّعه الی مرو، فلمّا سار مرحلة أخرج رأسه من العماریة و قال لی: یا اباعبداللّه انصرف راشدا فقد قمت بالواجب و لیس للتشییع غایة.
2) (1)قال قلت: بحقِّ المصطفی و المرتضی و الزهراء لمّا حدَّثتنی بحدیث تشفّینی به حتّی أرجع فقال: تسألنی الحدیث، و قد اخرجت من جوار رسولاللّه صلی الله علیه وآله لا أدری الی ما یصیر أمری، قال قلت: بحقِّ المصطفی و المرتضی و الزهراء لمّا حدَّثتنی بحدیث تشفّینی به حتّی أرجع، فقال: حدَّثنی أبی عن جدِّی أنّه سمع أباه یذکر أنّه سمع أباه یقول: سمعت أبی علیّبن أبیطالب علیه السلام یذکر أنّه سمع النبیَّ صلی الله علیه وآله یقول: قال اللّه عزَّوجلَّ: لا اله الاّ اللّه اسمی، من قاله مخلصا من قلبه دخل حصنی و من دخل حصنی أمن عذابی. قال الصدوق رحمهاللّه: الاخلاص أن یحجزه هذا القول عمّا حرَّم اللّه عزَّوجلَّ. (العیون ج 2/137 البحار ج 49/126)
امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا[سوگند میدهم،] برای من حدیثی بیان کنید تا دل من شفا یابد و باز گردم. حضرت رضا علیه السلام فرمود: «از من حدیث میخواهی در حالی که مرا از جوار رسول خدا صلی الله علیه وآله بیرون بردهاند و نمیدانم امر من به کجا خواهد انجامید؟!» احمدبن عبید میگوید: عرض کردم: شما را به حق رسول خدا صلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا علیه السلام [سوگند میدهم، [حدیثی برای من بخوانید که قلب من شفا یابد و بازگردم. پس امام علیه السلام فرمود: «پدرم، از جدم، از پدرانم، از امیرالمؤمنین علیّبنابی طالب علیه السلام نقل نمود و آن حضرت فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که خداوند عزّوجلّ فرمود: لااله الاّ اللّه نام من است، هرکس] آن را [از روی اخلاص و قلب خود بگوید داخل در حصن من شده است و هر کس در حصن من داخل شود از عذاب من ایمن خواهند بود.» مرحوم صدوق در پایان این حدیث میگوید: اخلاص آن این است که «لا اله الاّ اللّه» او را از محرمات الهی باز دارد.
متن دیگری از حدیث سلسلة الذهب (1)
فی البحار عن کشف الغمّة: نقلت من کتاب لم یحضرنی الآن اسمه ما صورته: حدَّث المولی السعید امام الدّنیا عماد الدِّین محمّدبن أبی سعیدبن عبدالکریم الوزَّان فی محرَّم سنة ستّ و تسعین و خمسمائة قال: أورد صاحب کتاب تاریخ نیشابور فی کتابه أنَّ علیَبن موسی الرِّضا علیه السلام لمّا دخل الی نیشابور فی السفرة الّتی فاض فیها بفضیلة الشهادة کان فی مهدٍ علی بغلة شهباء علیها مرکب من فضّة خالصة، فعرض له فی السوق الامامان الحافظان للاحادیث النبویّة أبو زرعة و محمّدبن أسلم الطوسیُّ رحمهما اللّه فقالا: أیّها السیّدابن السادة، أیّها الامام و ابنالائمة أیّها السلالة الطاهرة الرضیّه، أیّها الخلاصة الزاکیة النّبویّة بحقِّ آبائک الا طهرین و أسلافک الاکرمین الاّ أریتنا وجهک المبارک المیمون، و رویت لنا حدیثا عن آبائک عن جدِّک، نذکرک به.
در کتاب بحار، از کشف الغمّه، از محمّدبنابی سعید نقل شده که گوید:صاحب کتاب تاریخ نیشابور در کتاب خود نقل کرده که علیّبن موسیالرّضا علیه السلام در آن سفری که به خراسان رفت و به فیض شهادت رسید چون داخل نیشابور شد بر استر شهبایی که مزیّن به نقره بود سوار شد و چون در مسیر خود به بازار رسید. ابوذرعه و محمّدبن اسلم که حافظان حدیث بودند خدمت آن حضرت رسیدند و گفتند:
شما سیّد فرزند سیّد و امام فرزند امامان و سلاله پاک و مرضی خدا و فرزند خالص رسول خدا صلی الله علیه وآله هستید. شما را به حق پدران پاک و گرامی خود [سوگند
1) (2)متن حدیث سلسلة الذهب بنقلٍ آخر
میدهیم، [جمال مبارک و میمون خود را به ما نشان دهید و حدیثی از پدران خود برای ما نقل کنید تا ما به یاد شما باشیم و شما را از یاد نبریم.(1)پس حضرت رضا علیه السلام استر خود را نگاه داشت و پرده محمل را کنار زد و چشمان مسلمانان را به جمال نورانی و مبارک خود روشن نمود. در آن حال، مردم، به ترتیب، همگی مقابل آن امام علیه السلام قیام نموده بودند و چون جمال مبارک امام علیه السلام را که مانند جدش رسول خدا صلی الله علیه وآله بود مشاهده کردند بعضی از شوق گریه کردند و بعضی فریاد زدند و بعضی لباس خویش را پاره نمودند و بعضی در خاک غلطیدند و بعضی افسر مرکب آن حضرت را بوسه زدند و بعضی سرهای خود را بالا نموده و به محمل آن نور الهی چشم دوخته بودند و همین گونه بود تا ظهر شد و اشک مردم از شوق آن امام مانند نهر جاری بود و صداها در سینهها حبس شده بود و علما و قضات شهر فریاد برآوردند:(2)ای مردم!گوش فرا دهید و توجه کنید! و رسول خدا صلی الله علیه وآله را نسبت به عترت او
1) (1)فاستوقف البغلة، و رفع المظلّة، و أقرَّ عیون المسلمین بطلعته المبارکة المیمونة، فکانت ذؤابتاه کذوابتی رسولاللّه صلی الله علیه وآله و النّاس علی طبقاتهم قیام کلّهم و کانوا بین صارخ وباک و ممزِّق ثوبه، و متمرِّغ فی التراب، و مقبِّل حزام بغلته و مطوِّل عنقه الی مظلّة المهد، الی أن انتصف النهار، و جرت الدُّموع کالانهار و سکنت الاصوات، و صاحت الائمّة و القضاة:
2) (1)معاشر النّاس اسمعوا وعوا، و لا تؤذوا رسول اللّه فی عترته، و أنصتوا فأملی صلواتاللّه علیه هذا الحدیث وعدّ من المحابر أربع و عشرون ألفا سوی الدُّوی(الدّوّی: الصوت الخفیف کصوت النحل). و المستملی أبوزرعة الرازیُّ و محمّدبن أسلم الطوسیّ رحمهمااللّه فقال علیه السلام :
آزار ندهید!(1)پس حضرت رضا علیه السلام حدیث ذیل را املا و قرائت نمود و شمرده شد؛ در آن جلسه بیست و چهار هزار دوات و قلم آماده گردید. و ابوذرعه رازی و محمّدبن اسلم طوسی رحمهمااللّه گیرنده و نویسنده این حدیث بودند. آن گاه حضرت رضا علیه السلام فرمود: «پدرم موسیبن جعفر، از جعفربنمحمّد، از محمّدبن علی، ازعلیّبن الحسین، از حسینبن علی، شهید کربلا از امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب، شهید سرزمین کوفه علیه السلام و او از پسر عمّ خود رسول خدا صلی الله علیه وآله و آن حضرت از جبرئیل علیه السلام نقل نمود که گفت: شنیدم از پروردگار ربّ العزّه سبحانه و تعالی - که فرمود: کلمه لاالهالاّاللّه قلعه امن من است هر کس آن را [از روی ایمان [بگوید داخل قلعه امن من خواهد شد و هر کس داخل قلعه امن شود از عذاب من ایمن خواهد بود.»(2)سپس فرمود: «خداوند و جبرئیل و رسول اللّه صلی الله علیه وآله و امامان علیهمالسلام راست گفتند.»
1) (2)حدَّثنی أبی موسیبن جعفر الکاظم، قال: حدَّثنی أبی جعفربن محمّد الصّادق قال: حدَّثنی أبی محمّدبن علیِّ الباقر، قال: حدَّثنی أبی علیّبن الحسین زین العابدین، قال: حدَّثنی أبی الحسینبنعلیّ شهید أرض کربلا قال: حدَّثنی أبیامیرالمؤمنین علیُبن أبی طالب شهید أرض الکوفة، قال: سمعت ربَّ العزَّة سبحانه و تعالی یقول: «کلمة لا اله الاّ اللّه حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی أمن من عذابی.» صدقاللّه سبحانه، و صدق جبرئیل علیه السلام و صدق رسولاللّه و الائمة علیهمالسلام.
2) (3)قال الاستاذ أبوالقاسم القشیریُّ انَّ هذا الحدیث بهذا السند بلغ بعض امراء السامانیّة فکتبه بالذَّهب و أوصی أن یدفن معه فلمّامات رئی فی المنام فقیل: ما فعل اللّه بک؟ فقال: غفراللّه لی بتلفّظی بلا اله الاّ اللّه و تصدیقی محمّدا رسول اللّه مخلصا و أنّی کتبت هذا الحدیث بالذَّهب تعظیما و احتراما (کشف الغمة ج 3/144 البحار ج 49/127)
راوی حدیث میگوید: استاد ابوالقاسم قشیری گفت: چون این حدیث، با این اسناد، به دست یکی از امرای سامانی رسید آن را با طلا نوشت و وصیت نمود که آن را درکفن او قرار دهند و چون از دنیا رفت کسی او را در خواب دید و به او گفت: خداوند با تو چه کرد؟ او گفت: خداوند مرابه واسطه گفتن «لا اله الاّ اللّه» و تصدیق رسول خدا صلی الله علیه وآله با اخلاص و احترام و نوشتن این حدیث با آب طلا بخشید.
(1)1- علاّمه مجلسی در کتاب بحار، از کشفالغمّه نقل نموده که بیعت مردم با حضرت رضا علیه السلام به امر مأمون الرشید برای ولایت عهدی در اول ماه رمضان سال دویست و یک هجری قمری بوده است. (2)2- در همان کتاب، از عیون و امالی، از ابوالصلت هروی نقل شده که گوید:
1) (1)ولایة العهد و العلّة فی قبوله علیه السلام لها1- البحار عن کشف الغمّة: فی أوَّل شهر رمضان سنة احدی و مائتین کانت البیعة للرّضا صلوات الله علیه (کشف الغمة ج 3 ص 171 البحار ج 49/128).
2) (2)2- فی البحار عن العیون و الامالی: الحسینبن ابراهیم بن تاتانه، عن علیِبن ابراهیم، عن أبیه، عن أبیالصّلت الهروی قال: انَّ المأمون قال للرِّضا علیِبن موسی علیه السلام : یابن رسولاللّه قد عرفت فضلک و عملک و زهدک و ورعک و عبادتک و أراک أحقَّ بالخلافة منّی فقال الرِّضا علیه السلام : بالعبودیّة عزَّوجلّ أفتخر و بالزهد فی الدّنیا أرجو النجاة من شرِّ الدُّنیا و بالورع عن المحارم أرجو الفوز بالمغانم و بالتواضع فی الدُّنیا أرجو الرفعة عنداللّه عزَّوجلّ.
مأمون به حضرت رضا علیه السلام گفت: ای فرزند رسول خدا! من فضیلت و علم و زهد و تقوا و ورع و عبادت شما را شناختم و شما را به خلافت سزاوارتر از خود دانستم.
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «من به عبادت خداوند افتخار میکنم و با زهد در دنیا به نجات از شر دنیا امید دارم و با ورع و تقوای از محارم به ثواب خدا امید دارم چو با تواضع و فروتنی در دنیا به عزت و رفعت نزد خداوند امید دارم.»
(1)مأمون گفت: من معتقدم که خود را از خلافت عزل کنم و خلافت را برای شما واگذارم و با شما بیعت کنم.
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «اگر این خلافت حق تو است و خداوند آن را برای تو قرار داده است تو حق نداری خود را از آن خلع کنی و لباسی که او به اندام تو پوشانده به دیگری واگذاری و اگر خلافت حق تو نیست و حق دیگری است چگونه میخواهی حق دیگری را به من واگذاری؟» مأمون گفت: ای فرزند رسول
1) (3)فقال له المأمون: فانّی قد رأیت أن أعزل نفسی عن الخلافة، و أجعلها لک و ابایعک فقال له الرِّضا علیه السلام ان کانت هذه الخلافة لک و جعلها اللّه لک فلا یجوز أن تخلع لباسا ألبسکه اللّه و تجعله لغیرک و ان کانت الخلافة لیست لک فلا یجوز لک أن تجعل لی ما لیس لک فقال له المأمون: یابن رسولاللّه لابدَّ لک من قبول هذا الامر فقال: لست أفعل ذلک طائعا أبدا فما زال یجهد به أیّاما حتّی یئس من قبوله، فقال علیه السلام له: فان لم تقبل الخلافة و لم تحبَّ مبایعتی لک فکن ولیَّ عهدی لتکون لک الخلافة بعدی.
خدا! چارهای جز پذیرفتن آن نیست. امام علیه السلام فرمود: «من هرگز با میل خود آن را نخواهم پذیرفت.»
پس مأمون پیاپی اصرار میکرد تا این که از پذیرفتن امام علیه السلام مأیوس گردید و به آن حضرت گفت: اگر خلافت را نمیپذیری و دوست نمیداری که من با تو بیعت کنم باید ولیعهد من باشی تا بعد از من خلافت از آن تو باشد.
(1)حضرت رضا علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، پدرم، از پدرانش، از امیرالمؤمنین، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل نمود که من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مظلومانه و به وسیله سمّ کشته خواهم شد و ملائکه آسمان و زمین برای من گریه خواهند کرد و من را در غربت در کنار هارونالرشید دفن خواهند نمود.» پس مأمون گریه کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا! چه کسی قدرت دارد تا من زنده هستم شما را بکشد و به شما اسائه ادب نماید؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «آگاه باش که اگر بخواهم بگویم چه کسی مرا میکشد میتوانم بگویم.» مأمون گفت: ای فرزند رسول خدا! شما میخواهید با این سخن بار خود را سبک کنید و ولایت عهدی مرا نپذیرید تا مردم بگویند او در دنیا زاهد است؟
1) (1)فقال الرِّضا علیه السلام : و اللّه لقد حدَّثنی أبی عن آبائه عن أمیرالمؤمنین عن رسول اللّه صلی الله علیه وآله أنّی أخرج من الدّنیا قبلک مقتولاً بالسمِّ مظلوما تبکی علیَّ ملائکة السّماء و ملائکة الارض و ادفن فی أرض غربة الی جنب هارون الرَّشید فبکی المأمون ثمَّ قال له: یابن رسولاللّه و من الّذی یقتلک أو یقدر علی الاساءة الیک و أنا حیُّ؟ فقال الرِّضا علیه السلام : أما انّی لو أشاء أن أقول من الّذی یقتلنی لقلت فقال المأمون: یابن رسولاللّه أنّما ترید بقولک هذا التخفیف عن نفسک و دفع هذا الامر عنک، لیقول النّاس انّک زاهدٌّ فی الدُّنیا.
(1)حضرت رضا علیه السلام فرمود: «مقصود تو این است که با داخل کردن من در حکومت، مردم بگویند: علیّبنموسی از دنیا پرهیز ندارد بلکه دنیا از او پرهیز کرده است. نمیبینید که چگونه ولایت عهدی را به طمع خلافت پذیرفت؟»
پس مأمون خشمناک شد و گفت: شما همیشه با سخن خود مرا میآزارید و خود را از قدرت من در امان میدانید. به خدا سوگند، اگر ولایت عهدی مرا نپذیرید شما را مجبور به آن خواهم نمود و اگر انجام ندادید گردن شما را خواهم زد.
(2)حضرت رضا علیه السلام فرمود: «خداوند مرا نهی کرده که به دست خود خود را هلاک نمایم و اگر تو چنین چیزی را اراده کردهای من ولایت عهدی را میپذیرم مشروط به آن که کسی را سرکار نیاورم و کسی را از کار برکنار نکنم و هیچ رسم و
1) (2)فقال الرِّضا علیه السلام : و اللّه ما کذبت منذ خلقنی ربّی عزَّوجلّ و ما زهدت فی الدُّنیا للدُّنیا و انّی لا علم ما ترید، فقال المأمون: و ما أرید؟ قال: الامان علی الصّدق قال: لک الامان قال ترید بذلک أن یقول النّاس: انَّ علیَبن موسی لم یزهد فی الدُّنیا بل زهدت الدُّنیا فیه ألا ترون کیف قبل ولایة العهد طمعا فی الخلافة، فغضب المأمون ثمَّ قال: انّک تتلقّانی أبدا بما أکرهه، و قد آمنت سطوتی فباللّه اقسم لئن قبلت ولایة العهد و الاّ أجبرتک علی ذلک فان فعلت و الاّ ضربت عنقک.
2) (1)فقال الرِّضا علیه السلام : قد نهانی اللّه عزَّوجلّ أن القی بیدی الی التهلکة، فان کان الامر علی هذا، فافعل ما بدالک و أنا أقبل ذلک علی أنّی لا اولّی أحدا و لا أعزل أحدا و لا أنقض رسما و لا سنّة و أکون فی الامر من بعید مشیرا فرضی منه بذلک و جعله ولیَّ عهده علی کراهة منه علیه السلام لذلک (علل الشرایع ج 1 ص 226، عیون أخبارالرّضا ج 2 ص 139، امالی الصدوق ص 68، البحار ج 49/128).
روشی را بر هم نزنم و از دور ناظر باشم و اگر مشورتی از من بشود پاسخ گویم.» پس مأمون به آن راضی شد و بدون رضایت امام آن حضرت را ولیعهد خود قرار داد.
(1)3- در همان کتاب، از عیون و امالی، از ریّان نقل شده که گوید: خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و به آن حضرت گفتم: ای فرزند رسول خدا! مردم میگویند: شما چگونه با اظهار زهدتان ولایت عهدی مأمون را پذیرفتید؟
امام علیه السلام فرمود: خدا میداند که من از پذیرفتن آن کراهت داشتم و چون مرا بین پذیرفتن ولایت عهدی و کشته شدن مخیر کردند آن را بر کشته شدن مقدم داشتم.»
سپس فرمود: «آیا نمیدانند که یوسف علیه السلام پیامبر مرسل بود و ناچار شد برای پادشاه مصر خزانهداری کند و به عزیز مصر گفت: من را نگهبان خزاین زمین
1) (2)3- و فیه عن العیون: الهمدانیُّ، عن علّی، عن أبیه، عن الرَّیّان قال: دخلت علی علیّ بن موسیالرِّضا علیه السلام فقلت له: یاابن رسولاللّه انَّ النّاس یقولون: انّک قبلت ولایة العهد مع اظهارک الزُّهد فی الدُّنیا؟ فقال علیه السلام : قد علم اللّه کراهتی لذلک فلمّا خیّرت بین قبول ذلک و بین القتل اخترت القبول علی القتل، ویحهم أما علموا أنَّ یوسف علیه السلام کان نبیّا رسولاً فلمّا دفعته الضرورة الی تولّی خزائن العزیز قال له: «اجعلنی علی خزائن الارض انّی حفیظٌ علیم» و دفعتنی الضّرورة الی قبول ذلک علی اکراه و اجبار بعد الاشراف علی الهلاک علی أنّی ما دخلت فی هذا الامر الاّ دخول خارج منه، فالی اللّه المشتکی و هو المستعان. (عیون اخبار الرّضا ج 2 ص 139 أمالی الصدوق ص 72 و هکذا اخرجه فی علل الشرائع ج 2 ص 227 و 228 و فی البحار ج 49/130.)
قرارده، همانا من دانا و نگهبان هستم؟ من نیز به ناچار بعد از اکراه و تهدید به قتل ولایت عهدی مأمون را پذیرفتم. لکن پذیرفتن من به معنای دخول در امور حکومت مأمون نیست و عملاً هیچ دخالتی در آن نخواهم نمود، شکوای خود را نزد خدا میبرم و خود را در پناه او قرار میدهم.»
(1)4- در همان کتاب، از امالی، از یاسر خادم نقل شده که گوید: هنگامی که حضرت رضا علیه السلام ولایت عهدی مأمون را پذیرفت، من شاهد بودم که آن حضرت دستهای خود را به طرف آسمان بلند نمود و فرمود: «خدایا» تو میدانی که مرا مجبور به این عمل نمودهاند و من از آن کراهت داشتم. پس مرا مؤاخذه مکن، چنان که پیامبر و بنده خود یوسف را برای پذیرفتن ولایت مصر مؤاخذه نکردی.» (2)5- در همان کتاب، از عیون، از حسن بنجهم و او از پدرش نقل نموده که گوید: مأمون چون بر منبر رفت و خواست با علیّبن موسیالرّضا علیه السلام بیعت کند به مردم گفت: ای مردم! شما باید با علیّ بن موسیبن جعفربن علیّ بنحسین بن علیّ
1) (1)4- و فیه عن الامالی: علیٌّ عن أبیه عن یاسر قال لمّا ولی الرِّضا علیه السلام العهد سمعته و قد رفع یدیه الی السّماء و قال: اللّهمَّ انّک تعلم أنّی مکره مضطرٌّ فلا تؤاخذنی کما لم تؤاخذ عبدک و نبیّک یوسف حین وقع الی ولایة مصر. (البحار ج 49/130)
2) (2)5- و فیه عن العیون: الحسینبن أحمد البیهقیُّ عن محمّدبن یحیی الصولی، عن الحسن ابن الجهم، عن أبیه قال: صعد المأمون المنبر لیبایع علیَبن موسی الرِّضا علیه السلام فقال: أیّها النّاس جاءتکم بیعة علیِبن موسیبن جعفربن محمّدبن علیبن الحسینبن علیِبن أبیطالب علیهمالسلام و اللّه لو قرأت هذه الاسماء علی الصمِّ و البکم لبرؤا باذن اللّه عزَّوجلّ. (عیون اخبار الرّضا ج 2 ص 147. البحار ج 49/130.)
بن ابیطالب علیهمالسلام بیعت کنید. سپس گفت: به خدا سوگند، اگر این نامها برای شفای کرها و گنگها خوانده شود به اذن خداوند شفا خواهند یافت.
فلمّا وافی مرو عرض علیه المأمون ان یتقلّد الإمرة و الخلافة فابی الرضا علیه السلام فی ذلک و جرت فی هذا مخاطبات کثیرة و بقوا فی ذلک نحوا من شهرین کلّ ذلک یأبی علیه ابوالحسن علیّبن موسی علیه السلام ان یقبل ما یعرض علیه.
فلمّا أکثر الکلام و الخطاب فی هذا قال المأمون: فولایة العهد؟ فأجابه الی ذلک و قال له: علی شروط أسألکها، فقال المأمون: سل ما شئت قالوا: فکتب الرِّضا علیه السلام : انّی أدخل فی ولایة العهد علی أن لا آمر و لا أنهی و لا أقضی و لا أغیّر شیئا ممّا هو قائم و تعفینی عن ذلک کلّه. فأجابه المأمون الی ذلک و قبلها علی کلِّ هذه الشروط.
6- در همان کتاب، از عیون، از علیّبنابراهیم، از یاسر خادم و عده دیگری که اخبار سفر حضرت رضا علیه السلام را به خراسان یافتهاند نقل شده که گویند:چون هارون از دنیا رفت و مأمون به خلافت رسید، نامهای به حضرت رضا علیه السلام نوشت و او را با اصرار دعوت نمود که از مدینه به خراسان برود. پس حضرت رضا علیه السلام عذرهایی را مطرح فرمودند و دعوت او را اجابت نکردند تا این که
1) (1)6- و فیه عن العیون: الهمدانیُّ و المکتّب و الورّاق جمیعا عن علیّبن ابراهیم قال: حدَّثنی یاسر الخادم لمّا رجع من خراسان بعد وفاة أبیالحسن الرِّضا علیه السلام بطوس بأخباره کلّها قال علیُبن ابراهیم: و حدَّثنی الریّانبن الصّلت و کان من رجال الحسنبن سهل و حدَّثنی أبی عن محمّدبن عرفة و صالحبن سعید الراشدیّین کلُّ هؤلاء حدَّثوا بأخبار أبی الحسن علیه السلام و قالوا: لمّا انقضی أمر المخلوع، و استوی أمر المأمون، کتب الی الرّضا علیه السلام یستقدمه الی خراسان فاعتلَّ علیهالرّضا علیه السلام بعلل کثیرة فما زال المأمون یکاتبه و یسأله حتّی علم الرّضا علیه السلام أنّه لا یکفُّ عنه فخرج و أبو جعفر علیه السلام له سبع سنین فکتب الیه المأمون: لا تأخذ علی طریق الکوفة و قم، فحمل علی طریق البصرة، و الاهواز، و فارس حتّی وافی مرو.
پیاپی مکاتبه نمود و امام علیه السلام فهمیدند که او دست بر نخواهد داشت. پس حضرت رضا علیه السلام به طرف خراسان حرکت نمود در حالی که حضرت جواد هفت سال بیشتر نداشت.
(1)مأمون به آن حضرت نوشته بود که از راه کوفه و قم حرکت نکند. از آن رو آن حضرت را از راه بصره و اهواز و فارس حرکت دادند تا به مرو رسید. پس مأمون از او خواست که امارت و خلافت را به عهده گیرد لکن حضرت رضا علیه السلام امتناع نمود و سخنان زیادی بین آنان مبادله گردید و این مشاجره تا دو ماه طولانی شد و حضرت رضا علیه السلام از پذیرفتن خلافت خودداری مینمود. و چون سخن در این باب فراوان شد و نتیجهای از آن حاصل نگردید، مأمون گفت: پس باید ولایت عهدی مرا
1) (2)و دعا المأمون القوَّاد و القضاة و الشاکَریّه (الشاکریة جمع الشاکری معرب «چاکر» بالفارسیة و هو الاجیر و المستخدم.) و ولد العبّاس الی ذلک فاضطربوا علیه فأخرج أموالاً کثیرة و أعطی القوَّاد و أرضاهم الاّ ثلاثة نفر من قوَّاده أبوا ذلک: أحدهم الجلودیُّ و علیُبن عمران و ابن مویس (ابو یونس خ، أبو مونس خ.) فانّهم أبوا أن یدخلوا فی بیعة الرّضا علیه السلام فحبسهم و بویع للرضا علیه السلام و کتب بذلک الی البلدان، و ضربت الدنانیر و الدراهم باسمه، و خطب له علی المنابر و انفق المأمون علی ذلک اموالا کثیرا. (البحار ج 49/134)
بپذیری.
امام علیه السلام [چون چارهای ندید] فرمود: «با شرایطی میپذیرم.» مأمون گفت: هر شرطی میخواهی مطرح کن. پس حضرت رضا علیه السلام نوشتند: «من داخل در ولایت عهدی میشوم به شرط آن که امر و نهی و قضاوتی نکنم و چیزی را تغییر ندهم [و کم و زیاد نکنم].
پس مأمون پذیرفت و قواّد (نظامیان) و قضات و شاکریه (گارد سلطنتی) و بنیعباس را دعوت نمود که مراسم ولایت عهدی را رسما برگزار کند و چون عدهای با او به توافق نرسیدند و سخنان گوناگونی را گفتند. مأمون مال زیادی بین آنان پخش نمود و همه را راضی کرد جز سه نفر که راضی به ولایت عهدی حضرت رضا علیه السلام نشدند و آنان: جلودی، و علیّبنعمران، و ابنمویس (ابویونس) بودند و مأمون آنان را حبس نمود و برای حضرت رضا علیه السلام از مردم بیعت گرفت و به تمام شهرها مکاتبه نمود و سکههای دینار و درهم را به نام آن حضرت مزیّن نمود و دستور داد گویندگان در سخنان خود آن را مطرح کنند و اموال فراوانی در این راه صرف نمود.
حرکت حضرت رضا علیه السلام برای نماز عید به امر مأمون (1)
فلمّا ألحَّ علیه قال: یاأمیرالمؤمنین ان أعفیتنی من ذلک فهو أحبُّ الیَّ و ان لم تعفنی خرجت کما کان یخرج رسول اللّه صلی الله علیه وآله و کما خرج أمیرالمؤمنین علیُبن أبیطالب علیه السلام قال المأمون: اخرج کما تحبُّ و أمر المأمون القوَّاد و النّاس أن یبکّروا الی باب أبیالحسن علیه السلام فقعد النّاس لابیالحسن علیه السلام فی الطرقات و السطوح من الرِّجال و النساء و الصّبیان و اجتمع القوَّاد علی باب الرِّضا علیه السلام .
فلمّا طلعت الشمس قام الرِّضا علیه السلام فاغتسل و تعمّم بعمامة بیضاء من قطن و ألقی طرفا منها علی صدره و طرفا بین کتفیه و تشمّر ثمَّ قال لجمیع موالیه: افعلوا مثل ما فعلت ثمَّ أخذ بیده عکازة و خرج و نحن بین یدیه و هو حافٍ قد شمّر سراویله الی نصف الساق و علیه ثیاب مشمّرة.
فلمّا قام و مشینا بین یدیه رفع رأسه الی السماء و کبّر أربع تکبیرات فخیّل الینا أنَّ الهواء و الحیطان تجاوبه و القوَّاد و النّاس علی الباب قد تزیّنوا و لبسوا السلاح و تهیّؤا بأحسن هیئة فلمّا طلعنا علیهم بهذه الصورة حفاة قد تشمّرنا و طلع الرّضا وقف وقفةً علیالباب و قال: «اللّهأکبر اللّهأکبر اللّهأکبر علی ما هدانا اللّهأکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام و الحمدللّه علی ما أبلانا» و رفع بذلک صوته و رفعنا أصواتنا.
فتزعزعت مرو من البکاء و الصیاح فقالها: ثلاث مرّات فسقط القوَّاد عن دوابّهم و رموا بخفافهم، لمّا نظروا الی أبیالحسن علیه السلام و صارت مرو ضجّة واحدة و لم یتما لک النّاس من البکاء و الضجّة.
فکان أبوالحسن علیه السلام یمشی و یقف فی کلّ عشرة خطوات وقفةً یکبّر اللّه أربع مرَّات فیتخیّل الینا أنَّ السماء و الارض و الحیطان تجاوبه، و بلغ المأمون ذلک فقال له الفضلبن سهل ذوالرئاستین: یا أمیرالمؤمنین ان بلغ الرِّضا المصلّی علی هذا السبیل افتتن به النّاس فالرأی أن تسأله أن یرجع، فبعث الیه المأمون فسأله الرُّجوع فدعا أبوالحسن علیه السلام بخفّه فلبسه و رجع (عیون اخبار الرّضا ج 2 ص 149-151 البحار ج 49/135.)
یاسر خادم میگوید: پس از آن که مأمون از مردم برای حضرت رضا علیه السلام
1) خروجه علیه السلام لصلاة العید کما کان یخرج رسول الله صلی الله علیه وآله و فیه بالاسناد المتقدم: فلمّا حضر العید بعث المأمون الی الرضا علیه السلام یسأله أن یرکب و یحضر العید و یخطب لتطمئنَّ قلوب النّاس، و یعرفوا فضله، و تقرَّ قلوبهم علی هذه الدَّولة المبارکة فبعث الیه الرّضا علیه السلام و قال: قد علمت ما کان بینی و بینک من الشروط فی دخولی فی هذا الامر، فقال المأمون: انّما ارید بهذا أن یرسخ فی قلوب العامّة و الجند و الشاکریّة هذا الامر فتطمئنّ قلوبهم و یقرّوا بما فضّلک اللّه تعالی به فلم یزل یرادُّه الکلام فی ذلک.
بیعت گرفت و روز عید [قربان] فرا رسید، از آن حضرت درخواست نمود که برای نماز عید به مصلّی برود و نماز عید را اقامه نماید و مردم خطبه آن بزرگوار را بشنوند و دلها مطمئن گردد و مقام او را بشناسند و دولت او تثبیت شود.
پس حضرت رضا علیه السلام به او پیغام داد: طبق آن شرایطی که بین من و تو برای پذیرفتن ولایت عهدی بود تو باید مرا معذور بداری.»
مأمون گفت: این عمل برای آرامش و ثبات دلهای مردم و سربازان و چاکران است که قلبهای آنان مطمئن گردد و همه به مقام و فضل شما اقرار کنند.
مأمون پیاپی این درخواست را میکرد و امام علیه السلام رد مینمود و چون مأمون بر حرف خود اصرار نمود، امام علیه السلام فرمود: «اگر مرا از این کار معاف بداری بهتر است و اگر معاف نمیداری من همانند جدّم رسول خدا صلی الله علیه وآله و پدرم امیرالمؤمنین علیه السلام برای نماز خارج خواهم شد.»
مأمون گفت: به هر کیفیت که دوست دارید حرکت کنید. سپس مأمون به همه سپاهیان و مردم دستور داد که اول صبح به طرف خانه آن حضرت بروند. پس مردم صبح عید در اطراف خانه امام علیه السلام جمع شدند و راهها و بامها از مرد و زن و بچه و
بزرگ پر شد و سپاهیان مأمون بر در خانه آن حضرت اجتماع کردند و چون خورشید طلوع نمود امام علیه السلام برخاست و غسل نمود و عمامه سفیدی از پنبه بر سر نهاد و یک طرف آن را روی سینه مبارک قرار داد و طرف دیگر را به پشت انداخت و لباس خود را جمع نمود و به دوستان خود فرمود چنین کنند.
سپس عصایی به دست گرفت و لباس خود را تا ساق بالا زد و با پای برهنه خارج گردید و چون همه مردم اطراف او حرکت کردند سر مبارک به طرف آسمان نمود و چهار تکبیر گفت که ما فکر کردیم که هوا و در دیوار با او تکبیر میگویند. سپس بر در خانه خود توقف نمود و در حالی که همه ما مانند آن حضرت پاهای خود را برهنه کرده بودیم، با صدای بلند فرمود:
«أللّه اکبرُ، أللّه اکبرُ، أللّه اکبرُ علی ما هدانا، أللّه اکبر علی ما رزقنا من بهیمة
الأنعام و الحمدللّه علی ما ابلانا» ما نیز همراه او صدای خود را بلند کردیم. پس «مرو» یکباره از گریه و صدای تکبیر لرزان شد و چون سه مرتبه این تکبیرات تکرار شد، لشکریان مأمون نیز از مرکبهای خود پیاده شدند و چکمههای خود را دور انداختند و مرو یکپارچه پر از ضجّه شد و مردم نمیتوانستند از گریه و ضجّه خودداری کنند.
حضرت رضا علیه السلام در هر ده قدم توقف مینمود و چهار مرتبه تکبیر میگفت و به نظر میرسید که آسمان و زمین و در و دیوار با او تکبیر میگویند. هنگامی که این خبر به گوش مأمون رسید، سهل بنذوالریاسین به مأمون گفت: ای امیرالمؤمنین! اگر حضرت رضا با این وضعیت به مصلّی برسد مردم شیفته او میشوند [و جایی برای تو نمیماند] و من صلاح میدانم بگویید او برگردد و نماز عید را اقامه نکند.
مأمون نیز کسی را فرستاد و از امام علیه السلام خواست که باز گردد. پس امام علیه السلام از همان جا کفشهای خود را طلب نمود و پوشید و به خانه خود بازگشت.
(1)1- علاّمه مجلسی در کتاب بحار، از عیون، از بعضی از اصحاب نقل نموده که گویند: ابن ابیسعید مکاری بر حضرت رضا علیه السلام وارد شد و به آن حضرت گفت: آیا مقام شما به جایی رسیده که همانند پدر خود ادعای امامت کنید؟!
حضرت رضا علیه السلام به او فرمود: «چه میگویی؟ خدا نور تو را خاموش کند و فقر و تنگدستی را وارد خانه تو نماید! آیا نمیدانی که خداوند عزّ و جلّ به عمران وحی نمود که من فرزند پسری به تو خواهم داد. پس مریم را به او داد و به مریم عیسی را
1) (1)استجابة دعواته علیه السلام1- البحار عن عیون: أبی و ابن الولید معا، عن محمّد العطّار و أحمدبن ادریس معا عن الاشعریَّ، عن ابن هاشم، عن داودبن محمّد النهدی، عن بعض أصحابنا قال: دخل ابن أبی سعید المکاریّ علی الرّضا علیه السلام فقال له: أبلغ اللّه من قدرک أن تدَّعی ما ادَّعی أبوک؟ فقال له: مالک أطفأاللّه نورک و أدخل الفقر بیتک أما علمت أنَّ اللّه عزَّوجلَّ أوحی الی عمران علیه السلام أنّی واهب لک ذکرا، فوهب له مریم، و وهب لمریم عیسی علیه السلام فعیسی من مریم و مریم من عیسی و عیسی و مریم علیهما السلام شیء واحد و أنا من أبی و أبی منّی و أنا و أبی شیء واحد، فقال له ابن أبی سعید: فأسألک عن مسألة؟ فقال: لا اخالک تقبل منّی و لست من غنمی، و لکن هلمّها.
عطا نمود؟ پس عیسی از مریم و مریم از عیسی است [که به طفیل او به وجود آمده است] و عیسی و مریم در حقیقت یک چیز هستند [که آنان را خدابه عمران عطا نموده] و من نیز از پدر خود هستم و پدرم از من است و من و پدرم شیء واحد میباشیم.» ابن ابیسعید گفت: سؤالی دارم. امام علیه السلام فرمود: «گر چه تو از پیروان ما نیستی و گمان نمیکنم چیزی را از من بپذیری، لکن سؤال خود را بگو.»
(1)ابن ابیسعید گفت: مردی نزدیک مرگ خود گفته است: «غلام و کنیزهای قدیمی خود را آزاد نمودم»، معنای قدیم چیست و چه باید کرد؟ امام علیه السلام فرمود: «آری، خداوند در قرآن فرموده: (حتّی عاد کالعرجون القدیم) [یعنی تا وقتی که ماه باز گردد و همانند شاخه خشکیده قدیمی خرما منحنی شود و شاخه خرما شش ماه خشکیده میشود] بنابراین غلام و کنیزهایی که شش ماه در ملک او بودهاند آزاد میشوند.»
راوی حدیث میگوید: این شخص بعد از آن فقیر شد به طوری که غذای یک شب خود را نداشت و سپس از دنیا رفت.
(2)2- در همان کتاب، از عیون، با سند خود، از ابراهیم بنهاشم از هروی نقل
1) (1)فقال: رجل قال عند موته: کلُّ مملوک لی قدیم فهو حرٌّ لوجه اللّه عزَّوجلَّ فقال: نعم، انَّ اللّه تبارک و تعالی یقول: فی کتابه «حتّی عاد کالعرجون القدیم» (یس، 39) فما کان من ممالیکه أتی له ستّة أشهر فهو قدیم حرٌّ. قال: فخرج الرَّجل فافتقر حتّی مات، و لم یکن عنده مبیت لیلة، لعنه اللّه. (البحار ج 49/81 العیون ج 1/308)
2) (2)2- و فیه عن العیون: الوَّراق و المکتّب و حمزة العلویُّ و الهمدانیُّ جمیعا، عن علیّ عن أبیه، عن الهرویِّ و حدَّثنا جعفربن نعیمبن شاذان، عن أحمدبن ادریس، عن ابراهیمبن هاشم عن الهرویّ قال: رفع الی المأمون أنَّ أباالحسن علیَبن موسی الرِّضا علیه السلام یعقد مجالس الکلام، و النّاس یفتتنون بعلمه، فأمر محمّدبن عمرو الطوسیَّ حاجب المأمون فطّرد النّاس عن مجلسه و أحضره، فلمّا نظر الیه زبره و استخفَّ به فخرج أبوالحسن الرّضا علیه السلام من عنده مغضبا و هو یدمدم بشفتیه و یقول: و حقِّ المصطفی و المرتضی و سیّدة النساء لاستنزلنَّ من حول اللّه عزَّوجلَّ بدعائی علیه ما یکون سببا لطرد کلاب أهل هذه الکورة ایّاه و استخفافهم به، و بخاصّته و عامّته. ثمَّ انّه علیه السلام انصرف الی مرکزه و استحضر المیضأة و توضّأ و صلّی رکعتین وقنت فی الثانیة فقال:
شده که گوید: به مأمون خبر دادند که حضرت رضا علیه السلام مجالس درس معارف تشکیل میدهد و مردم شیفته علم او شدهاند پس مأمون به محمّد بنعمرو طوسی که حاجب او بود دستور داد تا مردم را از گرد آن حضرت متفرق کند و سپس آن بزرگوار را احضار نمود و به آن حضرت توهین و استخفاف نمود. پس حضرت رضا علیه السلام از نزد مأمون خارج گردید در حالی که خشم نموده و لبهای مبارک را حرکت میداد و میفرمود:
«به حق [جدم] محمّد مصطفی و علیمرتضی و [جدّهام [فاطمه زهرا علیهمالسلام با نفرین خود مأمون را به ذلّت و خفّت خواهم کشاند که این سگهایی که در این منطقه گرد او جمع شدهاند او را رها کنند و به او و مخصوصین و غیر مخصوصین او خواری و ذلّت بدهند.»
(1)سپس امام علیه السلام به منزل خود باز گشت و آب طلب نمود و وضو گرفت و دو
1) (1)أللّهُمَّ یا ذا القُدرَةِ الجامِعَةِ، وَ الرَّحْمَةِ الْواسِعَةِ، وَ الْمِنَنِ الْمُتَتابِعَةِ وَ الْآلاء الْمُتَوالِیَةِ، وَ الاَیادی الْجَمیلَةِ، وَ الْمَواهِبِ الْجَزیلَةِ، یا مَنْ لا یُوصَفُ بِتَمْثیلٍ، وَ لا یُمَثَّلُ بِنَظیرٍ، وَ لا یُغْلَبُ بِظَهیرٍ، یا مَنْ خَلَقَ فَرَزَقَ، وَ ألْهَمَ فَأَتْقَنَ، وَ احْتَجَّ فَأَبْلَغَ، وَ عَلا فَارْتَفَعَ، وَ قَدَّرَ فَأَحْسَنَ وَ صَوَّرَ فَأَتْقَنَ، وَ احْتَجَ فَأَبْلَغَ و أنْعَمَ قَأَسْبَغَ، وَ أَعطی فَأَجْزَلَ یا مَنْ سَما فِی الْعِزِّ فَفاتَ؟(ففاق) خَواطِرَ الْأَبْصارِ، وَدَنا فی اللّطْفِ فَجازَ هَو اجِسَ الْأَفکارِ، یا مَن تَفَرَّدَ بَالْمُلْکِ فَلا نِدَّلَهُ فی مَلَکُوتِ سُلْطانِه، وَ تَوَحَّدَ بِالْکِبْریاء فَلا ضِدَّ لَهُ فی جَبَروتِ شَأنِه، وَ حَسَرَتْ دُونَ إِدْراک عَظَمَتِهِ خَطائِفُ أَبْصارِ الْأَنامِ، یا عالِمَ خَطَراتِ قُلُوبِ الْعالَمینَ، وَ یا شاهِدَ لَحَظاتِ أَبصارِ النّاظِرینَ، یامَنْ عَنَتِ اِلْوُجُوهُ لَهِیْبَتِه، وَ خَضَعَتِ الرِّقابُ لِجَلالَتِه، وَ وَجِلَتِ الْقُلُوبُ مِنْ خیفَتِهِ وَ ارْتَعَدَتِ الْفَرائصُ مِنْ فَرَقِه یا بَدیءُ یا بَدیعُ یا قَویُّ یا مَنیعُ یا عَلِیُّ یا رَفیع، صَلِّ عَلی مَنْ شَرَّفَتِ الصَّلوةُ بِالصَّلوةِ عَلَیْهِ، وَ انْتَقِمْ لی مِمَّن ظَلَمَنی، وَ اسْتَخَفَّ بی وَ طَرَّدَ الشِّیعَةَ عنْ بایی، وَ أَذقْهُ مَرارَةَ لذُّلِّ وَ الْهَوانِ کما أَذا قَنیها، وَ اجْعَلْهُ طَریدَ الْأَرْجاسِ، وَ شَریدَ الاَنْجاسِ.
رکعت نماز خواند و در قنوت رکعت دوم آن این دعا را قرائت نمود: اللّهمّ یاذا القدرة الجامعة...
(1)ابوالصلت هروی میگوید: هنوز دعای مولای من تمام نشده بود که زلزلهای
1) (2)قال أبوالصلت عبدالسلام بن صالح الهرویُّ: فما استتّم مولای علیه السلام دعاءه حتّی وقعت الرَّجفة فی المدینة و ارتجَّ البلد، و ارتفعت الزَّعفة و الصیحة و استفحلت النعرة، و ثارت الغبرة، و هاجت القاعة، فلم ازایل مکانی الی أن سلّم مولای علیه السلام فقال لی: یا أباالصلت اصعد السطح فانّک ستری امرأة بغیّة عثّة رَثَّة، مهیّجة الاشرار، متّسخة الاطمار یسمّیها أهل هذه الکورة سمّانة، لغباوتها و تهتّکها قد أسندت مکان الرُّمح الی نحرها قصبا، و قد شدَّت وقایة لها حمراء الی طرفه مکان اللّواء، فهی تقود جیوش القاعة، و تسوق عساکر الطغام الی قصر المأمون و منازل قوَّاده.
در شهر افتاد و اوضاع دگرگون گردید و صدای صیحه و ناله بلند شد و غبار شهر را فرا گرفت و من از جای خود حرکت نکردم تا مولایم حضرت رضا علیه السلام سلام نماز خود را داد و سپس به من فرمود: «ای اباصلت! بر بالای بام برو تا یک زن آلوده و
بدکار و احمق و زشت اندام و چرکین و فریبنده را ببینی که مردم به دلیل حماقت و بیحیاییاش او را سمّانة (سمّامة) مینامند. او به جای نیزه چوب نی حمایل نموده و پرچم قرمزی با خود دارد و با عدهای که همراه او هستند و لشکریان سرکش اویند برای حمله به قصر مأمون و قواّد او آنان را رهبری میکند.»
(1)ابوالصلت میگوید: من بالای بام رفتم و دیدم که با عصا و سنگ بر سر مردم زده میشود و مأمون را دیدم که زره در بر کرده و از قصر شاهجان خارج شد و چون خواست فرار کند شاجرد حجام از بالای بام خشت بزرگی بر سر او زد که کلاهخود او به زمین افتاد و پوست سر او پاره شد پس بعضی که مأمون را شناخته بودند به او گفتند: وای بر تو! این امیرالمؤمنین است که تو با او چنین کردی! پس شنیدم که سمّانة (سمّامة) که رهبری آن گروه به دست او بود گفت: ساکت شو ای بیمادر!
1) (1)فصعدت السطح فلم أر الاّ نفوسا تنتزع بالعصاء و هامات ترضخ بالاحجار و لقد رأیت المأمون متدرّعا قد برزمن قصر الشاهجان متوجّها للهرب، فما شعرت الاّ بشاجرد الحجّام قد رمی من بعض أعالی السطوح بلبنة ثقیلة فضرب بها رأس المأمون، فأسقطت بیضته بعد أن شقّت جلدة هامته.
امروز روز رعایت این چیزها نیست! اگر او امیرالمؤمنین بود نباید مردهای فاسق را بر زنهای باکره مسلّط کند تا با آنان زنا کنند!
(1)پس در آن درگیری مأمون و لشکر او به سختی گرفتار طرد و ذلّت و خواری شدند. (2)3- علاّمه مجلسی این حدیث را از مناقب نیز نقل مینماید و میگوید: صاحب مناقب در ذیل آن افزوده است: آنان اموال مأمون را نیز غارت کردند و مأمون پس از آن چهل غلام را به دار آویخت و وضع دهقانان مرو را اصلاح نمود و دستور داد دیوارهای خود را بالا ببرند و فهمید که [همه این حوادث] به علت توهینی بوده که به حضرت رضا علیه السلام کرده است.
1) (2)فقال لقاذف اللّبنة بعض من عرف المأمون: و یلک أمیرالمؤمنین فسمعتُ سمّانة تقول: اسکت لا امَّ لک لیس هذا یوم التمّیز و المحاباة، و لا یوم انزال النّاس علی طبقاتهم، فلو کان هذا أمیرالمؤمنین لما سلّط ذکور الفجّار علی فروج الأَبکار. و طرّد المأمون و جنوده أسوء طرد بعد اذلال و استخفاف شدید (عیون اخبار الرّضا علیه السلام ج 2 ص 173 و 174، البحار ج49/82.)
2) (3)3- البحار عن المناقب: الهرویُّ مثله، و زاد فی آخره و نهبوا أمواله، فصلب المأمون أربعین غلاما و أسلا دهقان مرو، و أمر أن یطوِّل جدرانهم، و علم أنَّ ذلک من استخفاف الرّضا، فانصرف و دخل علیه و حلفه أن لا یقوم و قبّل رأسه و جلس بین یدیه، و قال: لم تطب نفسی بعد مع هؤلاء فماتری؟ فقال الرّضا علیه السلام : اتّق اللّه فی امّة محمّد صلی الله علیه وآله ، و ما ولاّک من هذا الامر، و خصّک به، فانّک قد ضیّعت امور المسلمین و فوَّضت ذلک الی غیرک... (البحار ج 49/84 (مناقب آل أبیطالب ج 4 ص 345 و 346.)
(1)از اینرو خدمت آن حضرت آمد و او را سوگند داد که برنخیزد و سر مبارک او را بوسید و مقابل او نشست و گفت: هنوز دل من از اینها [یعنی آشوبگران] آرام نگرفته، شما چه دستوری میفرمایید؟ حضرت رضا علیه السلام به او فرمود: «نسبت به امت محمّد و کسی که تو را به این مسند رسانده از خدا بترس. تو امور مسلمانان را ضایع کردی و کار را به (نااهلان) و دیگران واگذاردی، [و این جنایات انجام شد].»
(2)4- در همان کتاب، از عیون الاخبار، از علیّبنمحمّد نوفلی نقل شده که میگوید: زبیر بنبکّار را بین قبر پیامبر صلی الله علیه وآله و منبر آن حضرت یکی از هاشمیین و
1) (1)بیان: الزبر الزَّجر و المنع و الانتهار و یقال: «دمدم علیه» اذا کلّمه مغضبا و الزعق الصّیاح، و استفحل الامرأی تفاقی و عظم، وقاعة الدار ساحتها، و لعلَّ المراد أهل المیدان من الاجامرة، و العثّة العجو و المرأة البذیّه و الحمقاء و الرِّثّه بالکسر المرأة الحمقاء و فلان رثّ الهیئة أی سیّیء الحال، و فی مناسبة لفظ السمّانة للغباوة و التهّتک خفاء الاّ أن یقال سمّی به لتسّنه من الشرِّ و لعلّه کان سمّامة من السمِّ و الطغام کسحاب أوغاد النّاس و أسلا دهقان مرو (و لعل الاظهر کون «اسلا أو «أسلاء» کما فی نسخة المناقب علما لدهقان مرو.) أی أرضاه و کشف همّه.
2) (2)4- البحار عنالعیون: البیهقیُّ عن الصّولی، عن أحمدبن محمّدبن اسحاق الخراسانیِّ قال: سمعت علیِبن محمّد النوفلیَّ یقول: استحلف الزُّبیربن بکّار رجل من الطالبیّین علی شیء بین القبر و المنبر، فحلف فبرص و أنا رأیته و بساقیه و قدمیه برص کثیر و کان أبوه بکّار قد ظلم الرِّضا علیه السلام فی شیءٍ فدعا علیه فسقط فی وقت دعائه علیه السلام علیه حجر من قصر فاندقّت عنقه. (البحار ج 49/84)
سادات قسم داد و چون قسم خورد گرفتار پیسی شد و من آن پیسی را بر روی قدمها و ساق پای او دیدم و پدر او بکّار نیز به حضرت رضا علیه السلام ظلم کرد و آن حضرت به او نفرین نمود و در همان ساعت سنگی از بالای قصر فرود آمد و گردن
او را پاره کرد.
(1)5- در همان کتاب، از عیون، از محمّد بنفضیل نقل شده که گوید: در سالی که هارونالرشید آل برمک را برانداخت و ابتدا جعفر بنیحیی و سپس یحیی بنخالد را گرفت و به زندان انداخت و بر سر برامکّه آمد آنچه آمد حضرت رضا علیه السلام را در عرفه دیدم که ایستاده بود و دعا میکرد، سپس سر مبارک را پایین انداخت. از آن حضرت سؤال شد: چرا سر مبارک را پایین انداختی؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «من قبلاً به برامکه به جهت ظلمهایی که به پدرم کرده بودند نفرین میکردم و امروز دعای من مستجاب گردید.» و چون امام علیه السلام از آن سفر بازگشت چیزی نگذشت که هارون جعفر برمکی و یحیای برمکی را مواخذه نمود و اوضاع آنان دگرگون گردید.
1) (1)5- البحار عن العیون: أبی و ابنالولید معا، عن سعد، عن الیقطینیِّ، عن علیِبن الحکم عن محمّدبن الفضیل قال: لمّا کان فی السنة الّتی بطش هارون بآل برمک بدأ بجعفربن یحیی، و حبس یحیی بن خالد و نزل بالبرامکة ما نزل، کان أبوالحسن علیه السلام واقفا بعرفة یدعو ثمَّ طأطأ رأسه، فسئل عن ذلک فقال: انّی کنت أدعو اللّه عزَّوجلّ علی البراکمة بما فعلوا بأبی علیه السلام فاستجاب اللّه لی الیوم فیهم فلمّا انصرف لم یلبث الاّ یسیرا حتّی بطش بجعفر و یحیی و تغیّرت أحوالهم.(البحار ج 49/85 عن العیون ج 2/224)
(1)از معجزات حیرتانگیز حضرت رضا علیه السلام دعای باران آن حضرت است. خداوند به جهت آزمایش و ابتلای مردم بعد از مسأله ولایت عهدی حضرت
رضا علیه السلام در آن سال نزول رحمت خود را به تأخیر انداخت تا بدینوسیله مقام ولیّ خود را آشکار نماید و باران را بعد از دعای او نازل نماید.
و برای کسانی که به جهت عدم معرفت و یا کینه و عداوتی که نسبت به آن حضرت داشتند و نخواستند نزول رحمت الهی را معلول دعای امام علیه السلام بدانند خداوند معجزه دیگری را برای آنان حجت قرار داد و حاجب مأمون را که میخواست شخصیت امام علیه السلام را در مقابل مردم مخدوش و تضعیف کند، با اشاره امام علیه السلام به تصویر دو شیری که بر متکای مأمون بود، هلاک گردانید.
خداوند آن دو صورت شیر را تبدیل به دو حیوان درنده نمود و به امر امام علیه السلام
1) (2)استسقائه علیه السلام و قصّة هلاک فاجرٍ باعجازه فی مجلس المأمون فی العیون: حدّثنا ابوالحسن محَمّدبن القسم المفسّر رضیاللّه عنه قال: حدّثنا یوسف بن بن محمّدبن زیاد و علیبن محمّدبن سیّار؛ عن ابویهما عن الحسنبن علی العسکری، عن أبیه علیّبن محمّد، عن أبیه محمّد بن علیّ علیهمالسلام انّ الرّضا علیه السلام علیّبن موسی لمّا جعله المأمون ولیّ عهده احتبس المطر، فجعل بعض حاشیة المأمون و المتعصّبین علی الرّضا یقولون: انظروا لمّا جاءنا علیّبن موسی علیه السلام و صار ولیّ عهدنا، فحبس اللّه عنّا المطر و اتّصل ذلک بالمأمون، فاشتدّ علیه فقال للرضا علیه السلام قد احتبس المطر، فلو دعوت اللّه عزّوجلّ ان یمطر النّاس؟
آنها در مقابل چشم مردم حاجب مأمون را دریدند و خوردند و به امر الهی از امام علیه السلام اجازه خواستند تا مأمون را نیز هلاک کنند ولی امام علیه السلام به آنان اجازه نداد و فرمود: «به حال اول خود برگردید و بر متکای مأمون قرار گیرید». و این از معجزاتی بود که همه مردم را متحیر و مأمون را نیز خوار و ذلیل نمود.
(1)مرحوم صدوق در کتاب عیون، با سند خود، از یوسف بن محمّد بنزیاد و علی بنمحمّد بنسیّار، از پدرانشان، از حضرت عسکری، از حضرت هادی، از حضرت جواد علیهمالسلام نقل نموده که فرمود: «چون مأمون (پدرم) علی بنموسی الرّضا علیه السلام را ولیعهد خود نمود [و از مردم برای او بیعت گرفت] باران نیامد و بیآبی برای مردم سخت شد. بعضی از اطرافیان مأمون و دشمنان حضرت رضا علیه السلام شماتت کردند و گفتند: از وقتی علی بنموسی ولیعهد گردید خداوند باران را از ما منع کرد! این سخنان به گوش مأمون رسید و برای او گران آمد و به امام علیه السلام گفت: باران نباریده است، خوب است شما از خدا بخواهید رحمت خود را بر مردم نازل فرماید.امام علیه السلام
فرمود: «چنین خواهم نمود.» مأمون گفت: چه روزی دعا خواهید کرد؟ امام علیه السلام در
1) (1)فقال الرّضا علیه السلام : نعم، قال: فمتی تفعل ذلک؟ و کان ذلک یوم الجمعة، قال: یوم الاثنین، فانّ رسول اللّه صلی الله علیه وآله أتانی البارحة فی منامی و معه أمیرالمؤمنین علیّ علیه السلام و قال: یابنّی انتظر یوم الاثنین فابرز الی الصحراء و استسق، فانّ اللّه تعالی سیسقیهم و أخبرهم بما یریک اللّه ممّا لا یعلمون من حالهم لیزداد علمهم بفضلک و مکانک من ربّک عزّوجلّ فلمّا کان یوم الاثنین غدا الی الصحراء و خرج الخلایق ینظرون، فصعد المنبر، فحمداللّه و أثنی علیه، ثمَّ قال:
آن روز که روز جمعه بود فرمود:
(1)«روز دوشنبه دعا خواهم نمود، چرا که دیشب رسول خدا صلی الله علیه وآله و پدرم امیرالمؤمنین علیه السلام را در خواب دیدم و رسول خدا صلی الله علیه وآله به من فرمود: عزیزم تا روز دوشنبه صبر کن و سپس به صحرا برو و از خداوند طلب باران کن، همانا خداوند آنان را سیراب خواهد نمود و عنایاتی از خداوند به تو خواهد شد که آنان نمیدانند و تو آنها را برای مردم بیان کن تا بیش از این به مقام و منزلت تو نزد خداوند آگاه شوند.
چون روز دوشنبه فرا رسید امام علیه السلام صبحگاه با مردم به صحرا رفت و بر بالای منبر نشست و حمد و ثنای الهی را انجام داد و سپس فرمود: «خدایا» تو حق ما خانواده پیامبر صلی الله علیه وآله را بزرگ نمودی. پس مردم چنان که تو دستور دادهای به ما توسل نمودهاند و امیدوار فضل و رحمت و نعمت تو هستند پس آنان را از باران فراوان و نافع و سراسری سیراب فرما و شروع آن را هنگامی قرار ده که به منازل خود باز گشته باشند و آسیبی از آن نبینند.»
1) (1)الّلهمّ یا ربّ أنت عظّمت حقّنا أهل البیت فتوسّلوا بنا کما أمرت و امّلوا فضلک و رحمتک و توقّعوا احسانک و نعمتک فاسقهم سقیا نافعا عامّا غیر رایث (رایث: غیر بطیء.) و لا ضائر) و لیکن ابتداء مطرهم بعد انصرافهم من مشهدهم هذا الی منازلهم و مقارّهم، قال: فوالّذی بعث محمّدا بالحقّ نبیّا لقد نسجت (هکذا فی اکثر النسخ و نسخة الجار و لکن فی بعض النسخ الخطیة «تسحّب» مکان «نسجت».) الریاح فی الهواء الغیوم و أرعدت و أبرقت و تحرّک النّاس کأنّهم یریدون التنحّی عن المطر؛ فقال الرّضا علیه السلام : علی رسلکم (الرسل بالکسر: التأنی و الرفق) ایّها النّاس؛ فلیس هذا الغیم لکم، انّما هو لا هل بلد کذا.
(1)حضرت جواد علیه السلام میفرماید: «سوگند به خدایی که محمّد صلی الله علیه وآله را به پیامبری مبعوث نمود، پس از سخنان پدرم فورا بادی آمد و ابرها را آماده نمود و رعد و برقی رخ داد. به طوری که مردم برخاستند که از باران آسیبی نبینند. پس پدرم فرمود: به جای خود باشید! این ابرها مربوط به شما نیست بلکه مربوط به فلان شهر است!
پس آن ابرها عبور کردند و ابر دیگری ظاهر گردید که همراه رعد و برق بود و مردم باز حرکت کردند که از باران آسیبی نبینند و پدرم باز فرمود: به جای خود باشید! این ابر نیز مربوط به شما نیست بلکه مربوط به فلان شهر است. تا این که ده مرتبه ابر ظاهر شد و پدرم فرمود: این ابر مربوط به شما نیست و چون ابر یازدهمین ظاهر گردید پدرم فرمود:
قیل:
ای مردم! این همان ابری است که خداوند برای شما فرستاده است. شما باید1) (2)فمضت السحابة و عبرت ثمّ جاءت سحابة أخری تشتمل علی رعد و برق فتحرّکوا، فقال: علی رسلکم، فما هذه لکم، انّما هی لاهل بلد کذا، فما زالت حتّی جاءت عشر سحابة و عبرت، و یقول علیّبن موسی الرّضا علیه السلام فی کلّ واحدة: علی رسلکم؛ لیست هذه لکم، انّما هی لا هل بلد کذا، ثمّ أقبلت سحابة حادیة عشر، فقال:
2) (1)ایّها النّاس هذه سحابة بعثها اللّه عزّوجلّ لکم، فاشکروا اللّه علی تفضّله علیکم و قوموا الی مقارّکم و منازلکم فانّها مسامة لکم و لرؤسکم ممسکة عنکم الی أن تدخلوا الی مقارّکم ثمّ یأتیکم من الخیر ما یلیق بکرم اللّه تعالی و جلاله و نزل علی المنبر و انصرف النّاس، فمازالت السحابة ممسکة الی ان قربوا من منازلهم، ثمّ جاءت بوابل (الوابل: المطر الشدید.) المطر، فملئت الاودیة و الحیاض و الغدران و الفلوات، فجعل النّاس یقولون: هنیئا لولد رسول اللّه صلی الله علیه وآله کرامات اللّه عزّوجلّ، ثمّ برز الیهم الرّضا علیه السلام و حضرت الجماعة (خ ل «الجماعات».) الکثیرة منهم، فقال: یا ایّها النّاس اتّقوا اللّه فی نعم اللّه علیکم فلا تنفروها عنکم بمعاصیه بل استدیموها بطاعته و شکره علی نعمه و أیادیه و اعلموا انّکم لا تشکرون اللّه تعالی بشیء بعد الایمان باللّه و بعد الاعتراف بحقوق أولیاء اللّه من آل محمّد رسولاللّه صلی الله علیه وآله أحبّ الیه من معاونتکم لاخوانکم المؤمنین علی دنیاهم التی هی معبرلهم الی جنان ربّهم، فانّ من فعل ذلک کان من خاصّةاللّه تبارکوتعالی، و قد قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله فی ذلک قولاً ما ینبعی لقائل ان یزهد فی فضل اللّه علیه فیه ان تأمّله و عمل علیه
او را بر این نعمت و تفضل شاکر باشید و به منازل و خانههای خود بروید که بر شما خواهد بارید لکن تا شما به خانههای خود نرسید نمیبارد و چون به خانههای خود رسیدید رحمت الهی مطابق فضل و کرم او بر شما نازل خواهد شد.
سپس پدرم از منبر پایین آمد و مردم متفرق شدند و باران نیامد تا مردم به منازل خود رسیدند و سپس باران شدیدی آمد و همه درّهها و حوضها و ظرفها و آب انبارها پر شد و بیابانها سیراب گردید و مردم میگفتند: کرامتهای الهی بر فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله گوارا باد.
(1)سپس عده زیادی از مردم جمع شدند و امام علیه السلام به آنان فرمود: ای مردم! از
1) (2) یا رسولاللّه هلک فلان یعمل من الذنوب کیت و کیت فقال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : بل قدنجی و لا یختماللّه عمله الاّ بالحسنی، و سیمحواللّه عنه السیّئات و یبدّلها من حسنات انّه کان یمرّ مرّة فی طریق عرض له مؤمن قد انکشفت عورته و هو لا یشعر، فسترها علیه و لم یخبره بها مخافة أن یخجل،
خدا بترسید و نعمتهای خدا را به وسیله گناهان از خود دور نکنید بلکه به وسیله اطاعت خداوند و شکر بر نعمتهای او آنها را پایدار نمایید و بدانید که بعد از ایمان به خداوند و اعتراف به حقوق اولیای او، یعنی آل محمّد صلی الله علیه وآله ، - چیزی برای شکرگذاری بالاتر از توفیق کمک به برادران دینی نسبت به امور [آخرت و] دنیای آنان نیست.
چرا که دنیا معبر و پلی است برای رسیدن به بهشت و رضوان الهی و هر کس در کمک به برادران مؤمن خود کوشا باشد از بندگان خاص خداوند است و رسول خدا صلی الله علیه وآله سخنی در این باره فرموده است که اگر در آن تأمل شود تردیدی برای هیچ کس باقی نمیماند که توفیق خدمت به مردم تفضّل الهی میباشد.
قال الامام محمّدبن علیبن موسی علیه السلام : و عظّماللّه تبارک و تعالی البرکة فی البلاد بدعاء الرّضا علیه السلام و قد کان للمأمون من یرید ان یکون هو ولّی عهده من دون الرّضا علیه السلام و حسّاد کانوا بحضرة المأمون للرضا علیه السلام ، فقال للمامون بعض اولئک:
سپس فرمود: به رسول خدا صلی الله علیه وآله گفته شد: یا رسولاللّه! فلان شخص که اهل1) (1)ثمّ انّ ذلک المؤمن عرفه فی مهواه (ای فی مسیره، المهواة: المطمئنّ من الارض. ما بین الجبلین.) فقال له: اجزل اللّهلک الثواب و أکرم لک المآب و لا ناقشک فی الحساب، فاستجاب اللّه له فیه، فهذا العبد لا یختم اللّه لهالاّ بخیر بدعاء ذلک المؤمن، فاتّصل قول رسولاللّه صلی الله علیه وآله بهذا الرجل فتاب و أناب و أقبل علی طاعة اللّه عزّوجلّ، فلم یأت علیه سبعة أیّام حتّی اغیر علی سرح (السرح: المال السائم قاله الفیروز آبادی.) المدینة فوجّه رسولاللّه صلی الله علیه وآله فی اثرهم جماعة، ذلک الرجل احدهم فاستشهد فیهم.
گناهان آن چنانی بود هلاک شد و گرفتار عذاب گردید. رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: بلکه نجات یافت و عاقبت به خیر گردید و زود است که خداوند [در قیامت] گناهان او را مبّدل به حسنات کند، چرا که او روزی در بین راه مؤمنی را دید که عورت او مکشوف گردیده بود و متوجه نبود پس عورت او را پوشاند بدون آنکه به او خبر دهد و او خجل شود. پس آن مؤمن در جای خلوتی او را دید و گفت:
خدا پاداش تو را زیاد کند و در قیامت تو را گرامی بدارد و حساب تو را آسان
نماید. پس خداوند دعای او را مستجاب کرد و به برکت دعای او آن شخص عاقبت به خیر گردید و چون سخن رسول خدا صلی الله علیه وآله به گوش آن شخص گنهکار رسید توبه و انابه نمود و به اطاعت و بندگی خدا روی آورد و هفت روز بیشتر نگذشت که عدهای از راهزنها و دزدان اموال مردم را در اطراف مدینه غارت کردند و رسول خدا صلی الله علیه وآله جمعیتی را که این شخص نیز بین آنان بود برای جلوگیری از آنان فرستاد و این شخص در آن درگیری به شهادت رسید.»
سپس حضرت جواد علیه السلام فرمود: «خداوند به برکت دعای پدرم حضرت رضا علیه السلام برکات و نعم فراوانی در زمان حکومت مأمون بر مردم ارزانی داشت و مأمون قبلاً اراده نموده بود که شخص دیگری را ولیعهد خود نماید و افراد حسودی نیز اطراف او بودند که مایل به ولایت عهدی حضرت رضا علیه السلام نبودند.
(1)یکی از آنها [که حاجب مخصوص مأمون بود] به مأمون گفت: یا
1) (1)یا امیرالمؤمنین اعیذک باللّه ان تکون تاریخ الخلفاء (قال فیالبحار: قوله ان تکون تاریخ الخلفاء کنایة عن عظم تلک الواقعة و فظاعتها بزعمه؛ فان النّاس یؤّرخون الامور بالوقائع و الدواهی. «انتهی». و یحتمل ان یکون معناه ان تکون اخر الخلفاء و بک ختمت الخلاقة فتأمل.) فی اخراجک هذا الشرف العمیم والفخر العظیم من بیت ولد العباس الی بیت ولدعلیّ لقداعنت علی نفسک و اهلک جئت بهذا الساحر ولد السحرة و قد کان خاملا، فاظهرته و متّضعا فرفعته، و منسیّا فذکرت به، و مستخفا فنوّهت به (نوّهت به و باسمه: اذا رفعت ذکره) قد ملاء الدّنیا مخرقة و تشوّقا بهذا المطر الوارد عند دعائه ما اخوفنی ان یخرج هذا الرجل هذا الامر عن ولد العباس الی ولد علّی؟ بل ما اخوفنی ان یتوصّل بسحره الی ازالة نعمتک والتواثب (هکذا فی اکثر النسخ ولکن فی نسخة البحار «التوئب» مکان «التواثب»). علی مملکتک، هل جنی احد علی نفسه، و ملکه مثل جنایتک؟
امیرالمؤمنین! من از این که شما تاریخ خلافت را تغییر دهید و آن را از خاندان عباسی خارج و به خاندان علی منتقل نمایید به خدا پناه میبرم. سپس گفت: شما به ضرر خود و خاندان خود عمل کردید که این ساحر و ساحرزاده را که نامی از او در میان نبود به عنوان ولیعهد خود معرفی نمودید.
او رتبه اجتماعی نداشت و شما او را بالا بردید و پنهان بود و شما او را آشکار کردید و نام او را عالمگیر نمودید و با این باران که ارتباطی به دعای او نداشت مردم را شیفته او گردانیدید. آیا با این وضعیت نباید ترسید که این مرد خلافت را از
خاندان عباسی جدا کند و به خاندان علی علیه السلام منتقل نماید؟ و یا با سحر خود قدرت و سلطنت تو را از بین ببرد؟ آیا کسی بر خود و سلطنت خود چنین خیانتی کرده است؟
(1)مأمون گفت: این مرد [یعنی حضرت رضا علیه السلام ] در پنهان مردم را به طرف
1) (1)فقال المامون: قد کان هذا الرجل مستتراعنّا یدعو الی نفسه، فاردنا ان نجعله ولّی عهدنا لیکون دعاؤه لنا، ولیعترف بالملک و الخلافة لنا، ولیعتقد فیه المفتونون به انّه لیس ممّا ادعی فی قلیل و لا کثیر، و انّ هذا الامر لنا من دونه و قد خشینا ان ترکناه علی تلک الحالة ان ینفتق علینا منه ما لا نسدّه و یأتی علینا منه مالا نطیقه، و الآن، فاذقد فعلنا به ما فعلناه واخطأنا فی امره بما اخطأنا واشرفنا من الهلاک بالتنویه به علی ما اشرفنا، فلیس یجوز التهاون فی امره و لکنّا نحتاج ان نضع منه قلیلا قلیلا حتّی نصورّه عند الرّعایا بصورة من لا یستحق لهذالامر، ثمّ ندبّر فیه بما یحسم عنّا موادّ بلائه،
خود دعوت میکرد و ما خواستیم او را ولیعهد خود قرار دهیم تا دعوتهای او برای ما باشد و به حکومت و خلافت ما اعتراف کند و شیفتگان او بدانند که ادعای امامت و حاکمیت او امکانپذیر نیست و حکومت مربوط به ما میباشد و مربوط به او نیست. سپس گفت:
ما ترس آن را داشتیم که اگر او را رها کنیم وضعی پیش آید که ما نتوانیم از آن جلوگیری کنیم و اینک که کار به اینجا کشیده شده ما فهمیدیم که اشتباه کردهایم و خود را در معرض خطر قرار دادهایم ولی نمیتوانیم در احترام به او سستی کنیم لکن باید تدریجا از شخصیت او بکاهیم به طوری که همه بیابند که او لایق چنین مقامی نیست و سپس تدبیری برای نابودی او بیندیشیم.
(1)پس آن مرد گفت: یا امیرالمؤمنین! به من اجازه دهید که با او مباحثه کنم تا
1) (2)قال الرجل: یا امیرالمؤمنین فولّنی مجادلته فانّی افحمه و اصحابه واضع من قدره فلولا هیبتک فی نفسی لا نزلته منزلته و بیّنت للناس قصوره عمّا رشحته (خ ل «رسخته».) له، قال المامون: ما شیء احبّ الیّ من هذا، قال: فاجمع جماعة وجوه اهل مملکتک من القواّد والقضاة و خیار الفقهاء لابیّن نقصه بحضرتهم، فیکون اخذاله عن محلّه الّذی احللته فیه علی علم منهم بصواب فعلک،
شخصیت او و اصحاب او را پایین بیاورم و او را محکوم و مغلوب نمایم و اگر هیبت شما نبود من او را به جای خود مینشاندم و برای مردم روشن میکردم که او لایق چنین مقامی نیست. مأمون گفت: هیچ چیزی نزد من بهتر از آنچه تو گفتی
نیست.
(1)آن حاجب حسود گفت: پس باید سران مملکت خود را - اعم از نیروهای لشکری و قضات و فقها - جمع کنی تا من مقابل آنان او را بشکنم و شخصیت او را پایین بیاورم و او را از آن محلی که تو برایش قرار دادهای ساقط نمایم و مردم بدانند که او لایق چنین مقامی نیست. (2)حضرت جواد علیه السلام فرمود: پس مأمون اشراف مردم را جمع نمود و مجلس
1) (1)قال: فجمع الخلق الفاضلین من رعیّته فی مجلس واسع قعد فیه لهم و اقعد الرّضا علیه السلام بین یدیه فی مرتبته التی جعلها له فابتدء هذا الحاجب المتضمّن للوضع من الرّضا علیه السلام ، و قال له انّ النّاس قد اکثرواعنک الحکایات واسرفوا فی وصفک، بما اری انّک ان وقفت علیه برئت الیهم منه قال: و ذلک انّک قد دعوت اللّه فی المطر المعتاد مجیئه فجاء فجعلوه آیة معجزة لک اوجبوا لک بها ان لا نظیر لک فیالدّنیا، و هذا امیرالمؤمنین ادام اللّه ملکه و بقاءه لا یوازی باحد الاّرجح به قد احلّک المحّل الّذی قد عرفت فلیس من حقّه علیک ان تسوّغ الکاذبین لک و علیه ما یتکذّبونه.
2) (2)فقال الرّضا علیه السلام : ما ادفع عباداللّه عن التحدّث بنعم اللّه علّی و ان کنت لا ابغی اشرا و لا بطرا (خ ل «لا ابغی أمرا لا اشرا و لا بطرا».) و امّاما ذکّرک صاحبک الّذی احلّنی ما احلّنی، فما احلّنی الاّ المحل الّذی احلّه ملک مصر یوسف الصدّیق و کانت حالهما ما قد علمت، فغضب الحاجب عند ذلک و قال: یابن موسی لقد عدوت طورک و تجاوزت قدرک ان بعث اللّه بمطر مقدّر وقته لا یتقدّم و لا یتاخّر جعلته آیة تستطیل بها وصولة تصول بها، کأنّک جئت بمثل آیة الخلیل ابراهیم علیه السلام لمّا أخذ رؤس الطیر بیده و دعا اعضائها التی کان فرّقها علی الجبال، فاتینه سعیا و ترکّبن علی الرؤس و خفقن (خفق الطائر: ضربه بجناحیه.) و طرن باذن اللّه تعالی.
بزرگی تشکیل داد و در آن مجلس نشست و امام علیه السلام را نیز در کنار خود به عنوان ولیعهد و شخصیت دوم مملکت نشاند. سپس آن حاجب حسود که تعهد و تضمین کرده بود امام علیه السلام را در آن مجلس محکوم کند و از مقام ولایت عهدی پایین بیاورد شروع به سخن نمود و خطاب به امام علیه السلام گفت:
(1)مردم در باره شما زیادهروی کردهاند، به طوری که اگر خودتان بفهمید از آنان بیزار خواهید شد و این برای این بوده که شما یک دعای باران خواندهاید و باران طبق عادت همه ساله باریده است. و آنها فکر کردهاند بارش باران به علت دعای شما بوده است و آن را معجزهای پنداشتهاند و فکر کردهاند روی زمین برای شما مثل و مانندی وجود ندارد در حالی که شخص امیرالمؤمنین [یعنی مأمون] - که خدا ملک او را باقی نگهدارد ـ با هر کس مقایسه شود بر او ترجیح خواهد داشت و او شما را به این مقام رسانده و سزاوار نیست شما اجازه دهید عدهای که از شما
1) (3)فان کنت صادقا فیما توهّم فأحْیِ هذین و سلّطهما علّی، فانّ ذلک یکون حینئذ آیة معجزة، فامّا المطر المعتاد مجیئه، فلست انت احقّ بان یکون جاء بدعائک من غیرک الّذی دعاکما دعوت، و کان الحاجب اشار الی اسدین مصوّرین علی مسند المأمون الّذی کان مستندالیه، و کانا متقابلین علی المسند.
تملق میگویند به او توهین نمایند و او را فریبکار و دروغگو بدانند.
پس حضرت رضا علیه السلام فرمود: من نمیتوانم مردم را از بیان نعمتهایی که خدا به من داده منع کنم، گر چه در مقام به دست آوردن اعتبار و قدرت نیستم. اما این که گفتی مأمون مرا به ولایت عهدی خود تعیین نموده، او کاری جز کاری که عزیز مصر نسبت به یوسف صدیق نمود در باره من انجام نداده است و تو میدانی حال عزیز مصر و یوسف صدیق را [که او مردی کافر بوده و حضرت یوسف علیه السلام را بالاجبار خزینهدار خود قرار داده است].
فقال الرّضا علیه السلام : قفا، فوقفا قال الرّضا علیه السلام : صبوّا علیه ماؤ وردٍ و طیّبوه، ففعل ذلک به وعاد الاسدان یقولان: أتأذن لنا ان نلحقه بصاحبه الّذی افنیناه؟ قال: لا فانّ الللّه عزّوجّل فیه تدبیرا هو ممضیه، فقالا: ماذا تأمرنا؟ قال عودا الی مقرّ کما کما کنتما؛ فصارا الی المسند و صارا صورتین کما کانتا.
پس حاجب مأمون خشمگین شد و گفت: ای فرزند موسی! از حد خود تجاوز کردی و مغرور شدی که خداوند باران مقدر خود را که هرگز تقدیم و1) (1)فغضب علیّ بنموسی علیه السلام و صاح بالصورتین دونکما الفاجر، فافترساه و لا تبقیاله عینا و لا اثرا فوثبت الصورتان و قد عادتا اسدین فتناولا الحاجب و رضّا [و رضّضاه[ (رضّه، دقّه و جرشه. رضّض الشیء: بالغ فی رضّه.) و هشّماه (هشم الشیء: کسره.) واکلاه ولحسا (لحس القصعة: لعقها و أخذما علق بجوانبها بلسانه أو باصبعه.) دمه والقوم ینظرون متحیّرین ممّا یبصرون فلمّا فرغامنه اقبلا علی الرّضا علیه السلام و قالا: یا ولیّاللّه فی ارضه ماذا تأمرنا نفعل بهذا أنفعل به ما فعلنا بهذا یشیران الی المأمون؟ فغشی علی المأمون ممّا سمع منهما.
تأخیری در آن نیست و با اراده خداوند انجام میشود همراه دعای تو فرستاد و تو میخواهی آن را نشانه و معجزه خود قرار دهی و برای خود عظمتی از ناحیه آن بسازی همانطور که میخواهی خود را مانند ابراهیم خلیل علیه السلام بدانی که آن چهار
پرنده را گرفت و سرهای آنان را در دست خود قرار داد و بدنهای آنان را کوبید و مخلوط کرد و بر سر کوهها قرار داد و چون آنان را صدا زد اجزای هر کدام جدا شد و ترکیب گردید و نزد ابراهیم علیه السلام برگشت و سر خود را نیز باز گرفت و به اذن خداوند پرواز نمود.
(1)سپس گفت: اگر راست میگویی و آنچه در باره تو توهم میشود حقیقت دارد دستور بده این دو صورت شیر که بر متکای مأمون است زنده شوند و بر من مسلّط گردند، اگر بتوانی چنین کاری انجام دهی برای تو معجزه خواهد بود. نه باران که طبق عادت همه ساله نازل میشود و برای درخواست آن فرقی بین تو و دیگران نیست.
1) (1)فقال المأمون: الحمداللّه الّذی کفانی شرّ حمید بنمهران یعنی الرجل المفترس، ثم قال للرّضا علیه السلام : یابن رسولاللّه هذاالامر لجدّکم رسولاللّه ثمّ لکم، فلو شئت لنزلت عنه لک، فقال الرّضا علیه السلام : لوشئت لما ناظرتک، و لم اسألک، فانّ اللّهتعالی قد اعطانی من طاعة سایر خلقه مثل ما رایت من طاعة هاتین الصورتین الاّجهّال بنیآدم، فانّهم و ان خسروا حظوظهم فللّه عزّ و جّل فیهم تدبیر و قد امرنی بترک الاعتراض علیک واظهار ما اظهرته من العمل من تحت یدک کما امر یوسف بالعمل من تحت فرعون مصر، قال: فمازال المامون ضئیلا (الظئیل: النحیف الحقیر) فی نفسه الی ان قضی فی علیّ بن موسیالرّضا علیه السلام ما قضی. (العیون ج 2/167، البحار ج 49/184)
پس حضرت رضا علیه السلام [با شنیدن این سخن] خشمگین شد و صدای مبارک را بلند نمود و به آن دو صورت شیر فرمود: بگیرید این فاجر را و بدرید و بخورید و اثری از او باقی نگذارید!
پس آن دو صورت [به اذن الهی] زنده گردیدند و پریدند و او را پاره پاره کردند و خوردند و باقیمانده خون او را نیز زبان زدند و چیزی از او را باقی نگذاردند و مردم حیرتزده نگاه میکردند و مبهوت شده بودند. سپس آن دو شیر نزد امام علیه السلام آمدند و گفتند: ای ولی خدا! چه دستوری در باره مأمون میدهی؟ آیا او را نیز همانند آن فاسق نابود کنیم؟ و اشاره به مأمون میکردند ـ پس مأمون با شنیدن این سخنان غش کرد. و حضرت رضا علیه السلام به آن دو حیوان فرمود: بایستید، و چون ایستادند فرمود:
گلاب بر صورت مأمون بریزید و او را خوشبو نمایید چون چنین کردند و
مأمون به هوش آمد باز آن دو حیوان نزد امام علیه السلام حاضر شدند و گفتند: آیا اجازه میدهی او را به رفیقش ملحق کنیم و نابود نماییم؟ امام علیه السلام اجازه نداد و فرمود: خداوند را در باره او تدبیری است که انجام خواهد داد. آن دو حیوان گفتند: پس دستور شما برای ما چیست؟ امام علیه السلام فرمود: به حال اول خود باز گردید و همچنانکه قبلاً بودید صورتی باشید در همان محل پس آنها باز گشتند و همانند قبل صورت روی متکای مأمون شدند. و مأمون گفت:
الحمداللّه که خدا مرا از شرّ حمید بنعمران [یعنی آن مردی که شیرها او را دریدند [نجات داد. سپس گفت: ای فرزند رسول خدا! این قدرت از جد شما به شما ارث رسیده است اگر میخواهید من آن را به شما واگذارم و خود را از خلافت برکنار کنم؟ امام علیه السلام فرمود:
«اگر چنین چیزی را میخواستم با تو مناظره نمیکردم و چیزی را نیز از تو سؤال نمیکردم. همانا خداوند همه مخلوقات را همانگونه که دیدی مطیع ما قرار داده. جز جهّال بنیآدم [مثل مأمون و یاران او را [که آنان نیز فاسق و زیانکار هستند [و مهلت خداوند برای آنان سودی ندارد] لکن خداوند برای آنان تدبیر دیگری دارد و مرا امر نموده که معترض تو نشوم و به ظاهر به آنچه تو بر من قرار دادهای عمل کنم چنانکه یوسف علیه السلام را امر نمود که تحت امر فرعون زمان خود باشد.»
حضرت جواد علیه السلام میفرماید: «بعد از این قصه هارون خود را حقیر و ناچیز احساس میکرد تا این که تصمیم به کشتن پدرم حضرت رضا علیه السلام را گرفت و آن حضرت را مسموم نمود.
(1)تردیدی نیست که مأمون الرشید - چنان که گذشت - هیچ علاقه و محبتی به حضرت رضا علیه السلام نداشته بلکه آن حضرت را خطر بزرگی برای حکومت خود میدانسته است و همان گونه که گفتیم علت اصلی احضار آن امام معصوم علیه السلام از
1) (1)الأسباب التی من اجلها قتل المأمون علّی بنموسی الرّضا علیه السلام بالسّم1- العیون: حدّثنا ابوالطیب الحسین بناحمد بنمحَمّد الرازی رضیاللّهعنه، بنیشابور سنة اثنین و خمسین و ثلثمائة؛ قال: حدّثنا محمّد بنعلّی ماجیلویة، قال، حدّثنا احمد بنمحمّد بنخالد البرقی، قال: اخبرنی ابی، قال: اخبرنی الریّان بنشبیب خال المعتصم اخو ماردة انّ المأمون لمّا اراد ان یأخذ البیعة لنفسه بامرة المؤمنین و لابی الحسن علّی بنموسیالرّضا علیه السلام بولایة العهد ولفضل بن سهل بالوزارة.
مدینه به خراسان ترس مأمون از داعیه امامت آن حضرت و اجتماع مردم گرد ایشان بوده است و چون حیلههای او برای شکستن شخصیت امام علیه السلام بین مردم نتیجهبخش نبود، تصمیم بر قتل آن حضرت گرفت و کوشید که خود را از آن بری بداند امّا امام علیه السلام آن را آشکار فرمود. و آن مایه رسوائی مأمون گردید. انگیزههای دیگری هم در تصمیمگیری مأمون مؤثر بوده که به بعضی از آنها اشاره میشود:
(1)مرحوم صدوق در کتاب عیون، با سند خود، از ریّان بنشبیب نقل نموده که گوید: هنگامی که مأمون اراده نمود از مردم برای خود به عنوان امیرالمؤمنین و برای حضرت رضا علیه السلام به عنوان ولیعهد و برای فضل بنسهل به عنوان وزیر خود بیعت بگیرد دستور داد سه کرسی نصب کردند و چون بر آنها نشستند به مردم اجازه ورود و بیعت داد پس مردم وارد میشدند و به عنوان بیعت دست راست خود را به
1) (1)امر بثلاثة کراسیّ، فنصبت (خ ل «فنصب») لهم، فلمّا قعدوا علیها أذن للناس، فدخلوا یبایعون فکانوا یصفقون بایمانهم علی ایمان الثلثة من اعلی الابهام الی الخنصر و یخرجون حتّی بایع فی آخر الناس فتیً من الأنصار فصفق بیمینه من اعلی الخنصر الی اعلی الابهام فتبسّم ابوالحسن الرّضا علیه السلام ، ثمّ قال: کلّ من بایعنا بایع بفسخ البیعة غیر هذا الفتی، فانّه بایعنا بعقدها، فقال المامون: و ما فسخ البیعة من عقدها؟ قال ابوالحسن علیه السلام : عقدالبیعة هو من اعلی الخنصر الی اعلی الابهام؛ و فسخها من اعلی الابهام الی اعلی الخنصر، قال: فماج النّاس فی ذلک وامر المامون باعادة الناس الی البیعة علی ما وصفه ابوالحسن علیه السلام ، و قال النّاس: کیف یستحقّ الامامة من لا یعرف عقد البیعة؟! انّ من علم لأولی بها ممّن لا یعلم، قال فحمله ذلک علی ما فعله من سمّه. (العیون ج 2/238)
دست راست آن سه نفر میکشیدند.
و کیفیت آن این بود که از بالای ابهام (انگشت بزرگ) تا انگشت خنصر (یعنی انگشت کوچک) میکشیدند و خارج میشدند و لکن آخرین نفر جوانی از انصار بود که بر خلاف دیگران چون خواست بیعت کند دست راست خود را از بالای انگشت کوچک تا بالای انگشت بزرگ آنان کشید پس حضرت رضا علیه السلام تبسّم نمود
و فرمود: «هر کس با ما بیعت کرد به عنوان فسخ و به هم زدن بیعت خود بیعت کرد جز این جوان که به عنوان عقد بیعت با ما بیعت نمود.»
مأمون پرسید: فسخ بیعت و عقد بیعت چیست؟
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «عقد بیعت این است که از بالای انگشت کوچک تا بالای انگشت بزرگ انجام گیرد و فسخ بیعت عکس آن است.» ریّان میگوید: بعد از سخن امام علیه السلام مردم دگرگون شدند و مأمون دستور داد مردم مجددا طبق دستور امام علیه السلام بیعت کنند. پس سر و صدای مردم بالا رفت و گفتند:
کسی که معنای بیعت را نمیداند چگونه میتواند امامت و رهبری مسلمانان را به دست بگیرد؟! و جز این نیست که هر کس به معنای بیعت آگاه است نسبت به کسی که معنای بیعت را نمیداند به امامت سزاوارتر است. پس مأمون خشمگین شد و امام علیه السلام را مسموم نمود.
(1)2- در همان کتاب، از احمد بنعلی انصاری نقل شده که گوید: من به
1) (1)2- و فیه: حدثنا تمیم بنعبداللّه بنتمیم القرشی رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا ابی؛ عن احمدبن علیّالانصاری، قال: سالت اباالصلت الهروّی فقلت له: کیف طابت نفس المأمون بقتل الرّضا علیه السلام مع اکرامه و محبّته له و ما جعل له من ولایة العهد بعده؟ فقال: انّ المامون انّما کان یکرمه و یحبّه لمعرفته بفضله و جعل له ولایة العهد من بعده لیری النّاس انّه راغب فی الدّنیا فیسقط محلّه فی نفوسهم، فلمّا لم یظهر منه فی ذلک للناس الاّ ما ازداد به فضلا عندهم و محلاًّ فی نفوسهم جلب علیه المتکلّمین من البلدان طمعا فی ان یقطعه واحد منهم، فیسقط محلّه عند العلماء و [بسببهم] یشتهر نقصه عند العامّة،
ابوالصلت هروی گفتم: چگونه مأمون با احترام و محبّتی که نسبت به امام علیه السلام داشت و او را ولیعهد خود قرار داده بود به خود اجازه داد که آن حضرت را مسموم کند؟!
ابوالصلب گفت: مأمون به جهت مقام و فضیلت امام علیه السلام ناچار به اکرام و اظهار محبت نسبت به آن حضرت بود و واگذار کردن ولایت عهدی به حضرت رضا علیه السلام برای این بود که مردم بگویند: او علاقهمند به دنیا است و موقعیت او از بین برود و چون مأمون خود را در این اهداف موفق ندید بلکه هر روز شخصیت امام علیه السلام نزد مردم بیشتر گردید و فضایل آن حضرت آشکارتر شد مأمون علمای کلام را از بلاد و شهرها جمع نمود تا بلکه یکی از آنان بتواند امام علیه السلام را محکوم کند و شخصیت او
بین علما و مردم سقوط نماید و یا پایین بیاید.
(1)لکن امام علیه السلام با هر کدام از علمای یهود و نصارا و مجوس و صائبین و براهمه
1) (1)فکان لا یکلّمه خصم من الیهود و النصاری و المجوس و الصابئین و البراهمة و الملحدین و الدهریّه و لاخصم من فرق المسلمین المخالفین الاّ قطعه و الزمه الحجّة، و کان النّاس یقولون: و اللّه انّه اولی بالخلافة من المأمون و کان اصحاب الأخبار یرفعون ذلک الیه فیغتاظ من ذلک و یشتدّ حسده له، و کان الرّضا علیه السلام لا یحابی المأمون من حقّ و کان یجیبه بما یکره فی اکثر احواله، فیغیظه ذلک و یحقده علیه و لا یظهره له، فلمّا اعیته الحیلة فی امره اغتاله، فقتله بالسّم. (العیون ج 2/239)
و دهریه و فرق مختلف مسلمین بحث کرد او را محکوم و مغلوب نمود [و با اعتقادات و کتب خودشان آنان را محکوم کرد] و مردم در آن جلسات میگفتند: به خدا سوگند: او از مأمون سزاوارتر به خلافت است و گفتههای مردم را جاسوسها به گوش مأمون میرساندند و او خشمگین میگشت و حسد او نسبت به امام علیه السلام زیادتر میشد.
از سویی حضرت رضا علیه السلام هیچ وقت در مقابل مأمون از گفتن حقایق خوداری نمیفرمود و سخنان او را چنان پاسخ میداد که مأمون به خشم میآمد و کینه امام علیه السلام را در دل خود پنهان میکرد و چون از حیلههای خود عاجز ماند و کاری از پیش نبرد امام علیه السلام را با حیله مسموم نمود.
(1)مرحوم صدوق علیهالرحمه در کتاب عیون، با سند خود، از یاسر خادم نقل نموده که گوید:[در مسافرتی] بین ما و طوس هفت منزل فاصله بود و حضرت رضا علیه السلام بیمار شد و چون وارد طوس شدیم بیماری آن حضرت شدت پیدا کرد و
1) (2)فی وفاة الرضا علیه السلام عن طریق الخاصّة العیون: حدّثنا احمد بنزیاد بنجعر الهمدانی رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا علّی بنابراهیم بنهاشم، قال: حدّثنا یا سرالخادم، قال: لمّا کان بیننا و بین طوس سبعة منازل اعتلّ ابوالحسن علیه السلام ، فدخلنا طوس و قد اشتدّت به العلّة فبقینا بطوس ایّاما، فکان المأمون یأتیه فی کلّ یوم مرّتین، فلمّا کان فی آخر یومه الّذی قبض فیه کان ضعیفا فی ذاک الیّوم، فقال لی بعد ما صلّی الظهر:
چند روز بیشتر در طوس زنده نبود و مأمون در هر روز دو مرتبه به دیدن آن بزرگوار
میآمد و در آخرین روز زندگی حضرت رضا علیه السلام آن حضرت ضعیف و ناتوان شده بود و چون نماز ظهر را ادا نمود به من فرمود: «ای یاسر! آیا خدمه و اطرافیان غذا خوردهاند؟» گفتم:
(1)مولای من! با بیماری شما چه کسی میتواند غذا بخورد؟ امام علیه السلام چون این سخن را از من شنید برخاست و نشست و فرمود: «غذا را حاضر کنید.» و دستور داد همه کسانی که اطراف آن حضرت بودند بر سر سفره غذا بنشینند و از یکایک آنان تفقد نمود و چون همگی غذا خوردند، فرمود: «برای زنها نیز غذا ببرید.» و آنان که از غذا فارغ شدند امام علیه السلام ناتوان و بیهوش گردید. پس صدای ناله و فریاد بلند گردید و کنیزان و زنهای مأمون با سر و پای برهنه بیرون آمدند و ولوله و غوغایی در طوس به وجود آمد.
1) (1)یا یاسر ما اکل النّاس شیئا،؟ قلت یا سیّدی من یأکل هیهنا مع ما أنت فیه؟ فانتصب علیه السلام ثم قال: هاتوا المائدة و لم یدع من حشمه احدا الاّ أقعده معه علی المائدة ینفقّد واحدا واحدا، فلمّا أکلوا، قال: ابعثوا الی النساء بالطعام فحمل الطعام الی النساء فلمّا فرغوا من الاکل أغمی علیه و ضعف فوقعت الصیحة، و جاءت جواری المأمون و نساءه حافیات حاسرات و وقعت الوحیة (خ ل «الویحة» الوحیة. الصوت یکون فی النّاس و غیرهم. الویحة: کلمة رحمة). بطوس و جاء المامون حافیا حاسرا یضرب علی رأسه و یقبض علی لحیته و یتأسّف و یبکی و تسیل دموعه علی خدّیه، فوقف علی الرّضا علیه السلام و قد أفاق، فقال:
(1)سپس گوید: مأمون را دیدم که با سر و پای برهنه بیرون آمد و بر سر و صورت میزد و محاسن خود را میکند و آه حسرت میکشید و گریه میکرد و چون خدمت امام علیه السلام رسید گفت:ای مولای من! به خدا سوگند، نمیدانم کدام مصیبت برای من گرانتر است فراق و جدایی از شما یا تهمت مردم که میگویند من شما را با حیله و نفاق کشتهام؟ پس امام علیه السلام نگاهی به او کردند و فرمودند: «یا امیرالمؤمنین! با فرزندم
ابوجعفر نیکو برخورد کن. همانا عمر تو و او یکسان است.» سپس دو انگشت سبّابه خود را کنار هم قرار دادند.
العیون: حدّثنا محَمّد بنعلیّ ماجیلویه و محمّد بنموسی المتوکّل و احمد بنزیاد بنجعفر الهمدانی و احمد بنعلی بنابراهیم بنهاشم و الحسین بنابراهیم بنتاتانه و الحسین بنابراهیم بناحمد بنهشام المؤّدب و علی بنعبداللّه الوّراق رضی اللّه عنهم، قالوا: حدّثنا علیّ بنابراهیم بنهاشم؛ عن أبیه، عن ابی الصلت الهرویّ، قال:
یاسر خادم میگوید: امام علیه السلام در اوایل همان شب از دنیا رحلت نمود و چون1) (2)یا سیّدی و اللّه ما ادری ایّ المصیبتین أعظم علّی؟ فقدی لک و فراقی ایّاک؟ أوتهمة النّاس لی انّی اغتلتک و قتلتک؟! قال: فرفع طرفه الیه، ثمّ قال: احسن یا امیرالمؤمنین معاشرة ابیجعفر علیه السلام ، فانّ عمرک و عمره هکذا و جمع بین سبابتیه، قال: فلمّا کان من تلک اللیلة قضی علیه بعد ما ذهب من اللیل بعضه، فلمّا أصبح اجتمع الخلق، و قالوا: انّ هذا قتله واغتاله یعنون المأمون و قالوا:
2) (1)قتل ابنرسول اللّه صلی الله علیه وآله و اکثر القول و الجلبة (الجلبة: اختلاط الصوت). و کان محمّد بنجعفر بنمحَمّد استأمن الی المأمون وجاء الی خراسان و کان عمّ ابیالحسن علیه السلام ، فقال المأمون: یا اباجعفر اخرج الی النّاس و اعلمهم انّ اباالحسن لا یخرج الیوم و کره ان یخرجه، فتقع الفتنة فخرج محمّد بنجفعر الی النّاس، فقال: ایّها النّاس تفرّقوا فانّ اباالحسن علیه السلام لا یخرج الیوم فتفرّق النّاس، و غسل ابوالحسن علیه السلام فی اللیل و دفن.(العیون ج 2/242) شهادة الرضا علیه السلام بروایة ابی الصلت الهرویّ
صبح شد مردم جمع شدند و گفتند: مأمون امام علیه السلام را با حیله و نفاق کشت و فریاد آنان بلند شد که فرزند پیامبر را کشتند.
در آن روزها عموی حضرت رضا علیه السلام محمد بنجعفربن محمّد از مأمون اجازه خواسته بود و به طوس آمده بود پس مأمون به او گفت: نزد مردم برگرد و بگو امروز جنازه حضرت رضا علیه السلام تشییع نمیشود. و این برای این بود که میترسید انقلابی رخ دهد. پس محمّدبنجعفر نزد مردم آمد و گفت: متفرق شوید! امروز جنازه امام علیه السلام تشییع نمیشود. و چون متفرق شدند شبانه جنازه آن حضرت را غسل دادند و دفن کردند.
(1)مرحوم صدوق در کتاب عیون، از ابوالصلت هروی نقل نموده که گوید:
1) (2)بینا انا واقف بین یدی ابیالحسن علیّبنموسیالرّضا علیه السلام ، اذ قال لی: یا اباالصلت ادخل هذه القبّة التی فیها قبر هرون وائتنی بتراب من أربعة جوانبها، قال: فمضیت فاتیت به، فلمّا مثلّث بین یدیه؛ فقال لی: ناولنی هذا التراب و هومن عند الباب، فناولته فاخذه و شمّه ثمّ رمی به،
روزی مقابل حضرت رضا علیه السلام ایستاده بودم، ناگهان به من فرمود: «ای اباصلت!
داخل قبّه هارونیه شو و از چهار طرف آن برای من مقداری خاک بیاور.» اباصلت میگوید: من دستور امام علیه السلام را انجام دادم و امام خاکی را که از نزدیک در برداشته بودم گرفت و آن را بویید و انداخت و فرمود: «زود است که مرا در این خاک دفن کنند و سنگی در قبر من ظاهر خواهد شد که اگر همه کلنگهای خراسان را بیاورند آن را بر نخواهد انداخت.»
(1)سپس فرمود: «ای اباصلت! زود است که قبر من در این محل قرار گیرد. پس تو به آنان بگو تا به اندازه هفت پله پائین روند و در میان آن ضریحی برایم قرار دهند و اگر از قرار دادن ضریح امتناع نمودند بگو لحد مرا دو ذراع و یک وجب (یک متر و 25 سانت) قرار دهند. همانا خداوند به اندازه مشیت خود آن را توسعه خواهد داد.
1) (1)ثمّ قال: سیحفر لی هیهنا، فتظهر صخرةً لوجمع علیها کلّ معول بخراسان لم یتهیّأ قلعها ثمّ قال: فی الذی عندالرجل و الذی عند الرأس مثل ذلک ثمّ قال: ناولنی هذا التراب فهو من تربتی ثمّ قال: سیحفرلی فی هذا الموضع فتأمرهم أن یحفروا لی سبع مراقی الی اسفل و ان یشقّ لی ضریحة؛ فان ابوا الاّ ان یلحدوا، فتأمر هم ان یجعلوا اللحد ذراعین و شبرا، فانّ اللّه سیوسّعه ما یشاء؛ فاذا فعلوا ذلک فانّکتری عند رأسی نداوة، فتکلّم بالکلام الّذی اعلمّک، فانّه ینبع الماء حتّی یمتلی اللحد وتری فیه حیتانا صغارا؛ ففّت لها الخبز الّذی اعطیک؛ فانّها تلتقطه، فاذا لم یبق منه شیء خرجت منه حوتة کبیرة، فالتقطت الحیتان الصغار حتّی لا یبقی منها شیء، ثّم تغیب، فاذا غابت فضع یدک علی الماء ثّم تکلّم بالکلام الّذی أعلّمک، فانّه ینضبّ الماء و لا یبقی منه و لا تفعل ذلک الاّ بحضرة المأمون. ثمّ قال علیه السلام :
و چون قبر مرا آماده کنند تو خواهی دید که بالای سر من رطوبتی پیدا میشود.
پس تو آنچه میگویم را بخوان تا لحد پر از آب شود. سپس در آن ماهیان کوچکی ظاهر خواهد شد. پس تو از آن نانی که به تو میدهم برای آنان خورد کن. آنها آن نان را خواهند خورد و سپس ماهی بزرگی پیدا میشود و همه آن ماهیان کوچک را میخورد و پنهان میگردد و چون پنهان میشود تو دست خود را در آن آب کن و آن دعایی که به تو تعلیم میدهم بخوان تا تمام آن آب از بین برود. و آنچه به تو میگویم باید مقابل چشم مأمون انجام دهی.»
(1)سپس فرمود: «ای اباصلت! من فردا نزد این فاجر[یعنی مأمون] خواهم رفت و چون باز میگردم اگر دیدی سر خود را نپوشاندهام با من سخن بگو تا با تو سخن بگویم و اگر سر خود را پوشانده بودم با من سخن مگو.»
اباصلت میگوید: روز بعد، صبح هنگام امام علیه السلام لباس خود را پوشید و در محراب خود منتظر نشست تا این که غلام مأمون وارد شد و گفت: مأمون شما را میطلبد. پس امام علیه السلام کفش خود را پوشید و عبا به دوش گرفت و من نیز خدمت او
1) (2)یا أبا الصلت غدا ادخل علی هذا الفاجر، فان انا خرجت و انا مکشوف الرأس فتکلّم اکلّمک و ان خرجت و انا مغطّی الرأس فلا تکلّمنی، قال ابوالصلت: فلمّا اصبحنا من الغد لبس ثیابه و جلس فجعل فی محرابه ینتظر فبینما هو کذلک اذدخل علیه غلام المأمون، فقال له: اجب امیرالمؤمنین، فلبس علیه السلام نعله ورداءه، وقام یمشی و انا اتّبعه حتّی دخل علی المأمون و بین یدیه طبق علیه عنب واطباق فاکهة و بیده عنقود عنب قد اکل بعضه و بقی بعضه، فلمّا ابصر بالرضا علیه السلام وثب الیه، فعانقه و قبّل ما بین عینیه واجلسه معه ثّم ناوله العنقود:
بودم تا این که بر مأمون وارد شد. و مقابل مأمون طبقی از انگور و طبقهای دیگری از میوه بود و مأمون خوشهای از آن انگور را در دست داشت که بعضی از آن را خورده بود و چون چشم او به امام علیه السلام افتاد از جای خود پرید و با امام علیه السلام معانقه نمود و بین دو چشم او را بوسید و او را در کنار خود نشاند و آن خوشه انگور را به او داد و گفت: ای فرزند رسول خدا! من انگوری بهتر از این ندیده بودم.
(1)امام علیه السلام فرمود: «شاید این انگور از بهشت باشد.» پس مأمون گفت: میل کنید. امام علیه السلام فرمود: «اگر ممکن است مرا از خوردن آن معاف بدار.» مأمون گفت: حتما باید بخورید، آیا به ما بدگمان هستید؟ سپس خود آن خوشه را برداشت و مقداری از آن را خورد و بقیه را به امام علیه السلام داد و امام علیه السلام سه دانه از آن را میل نمود و بقیه را نزد مأمون انداخت و برخاست. مأمون گفت: کجا میروید؟ امام علیه السلام فرمود: «آن جا که تو مرا فرستادی.»
1) (1)و قال: یابن رسول اللّه ما رأیت عنبا احسن من هذا، فقال له الرّضا علیه السلام : ربّما کان عنبا حسنا یکون من الجّنة، فقال له :کل منه، فقال له الرّضا علیه السلام : تعفینی منه؟ فقال: لابدّ من ذلک و ما یمنعک منه لعلّک تتّهمنا بشیء، فتناول العنقود فأکل منه ثمّ ناوله فاکل منه الرّضا علیه السلام ثلث حبّات، ثّم رمی به وقام، فقال المأمون: الی این؟ فقال علیه السلام : الی حیث وجّهتنی، فخرج علیه السلام مغطّی الرأس فلم أکّلمه حتّی دخل الدار فامران یغلق الباب، فغلق ثمّ نام علیه السلام علی فراشه و مکثت واقفا فی صحن الدار مهموما محزونا، فبینما انا کذلک، اذ دخل علیّ شابّ حسن الوجه قطط الشعر اشبه النّاس بالرضا علیه السلام ، فبادرت الیه، فقلت له: من این دخلت والباب مغلق؟ فقال: الّذی جاء بی من المدینة فی هذا الوقت هوالّذی ادخلنی الدار و الباب مغلق، فقلت له: و من انت؟ فقال لی:
سپس امام علیه السلام از نزد مأمون خارج گردید، در حالی که عبا بر سر کشیده بود. و من با او سخن نگفتم تا داخل خانه شد و فرمود: «در خانه را ببند و چون در خانه بسته شد بر بستر خود خوابید و من ساعتی در صحن خانه محزون و پریشان بودم که ناگهان جوان زیبایی را که بسیار به حضرت رضا علیه السلام شباهت داشت دیدم که وارد خانه گردید. من نزد آن جوان رفتم و گفتم: از کجا وارد شدید، من که در را بسته بودم؟! او فرمود:
(1)آن کسی که در این وقت مرا از مدینه به اینجا آورد از در بسته وارد این خانه نمود.» گفتم: شما که هستید؟ فرمود: «من حجت خدا برتو هستم. ای اباصلت! من محمّدبن علی میباشم.» سپس نزد پدر خود رفت و به من نیز فرمود تا داخل شدم و چون امام هشتم علیه السلام فرزند خود را دید از جای خود پرید و با او معانقه نمود و او را در بغل گرفت و بین دو چشم او رابوسید و به طرف بستر خود کشید. پس امام جواد علیه السلام خود را بر روی پدر انداخت و او را بوسید و سخنی با او گفت که من نفهمیدم و دیدم که بر لبهای حضرت رضا علیه السلام چیز سفیدی مانند کف
1) (1)أنا حجّة اللّه علیک یا اباالصلت؛ انا محمّد بنعلّی، ثمّ مضی نحو ابیه علیه السلام ، فدخل وامرنی بالدخول معه فلّما نظر الیه الرضا علیه السلام وثب الیه فعانقه وضّمه الی صدره و قبّل ما بین عینیه ثمّ سحبه سحبا (خ ل «سجّه سجّا». سحبه سحبا: جرّه علی وجه الارض) الی فراشه واکبّ علیه محمّد بنعلّی علیه السلام یقبلّه و یسارّه بشیء لم افهمه، و رأیت علی شفتی الرّضا علیه السلام زبدا اشدّ بیاضا من الثلج، و رأیت اباجعفر علیه السلام یلحسه بلسانه، ثمّادخل یده بین ثوبیه و صدره، فاستخرج منه شیئا شبیها بالعصفور، فابتلعه ابوجعفر علیه السلام و مضی الرّضا علیه السلام ، فقال ابوجعفر علیه السلام :
ظاهر گردید و امام جواد علیه السلام آن را به دهان گرفت و سپس دست خود را بین لباس و سینه پدر نمود و چیزی شبیه به گنجشک بیرون آورد و آن را بلعید و پس از آن حضرت رضا علیه السلام از دنیا رفت.
پس حضرت جواد علیه السلام میفرمود: «برخیز ای اباصلت! برای من از خزانه آب و مغتسل[یعنی چیزی که میت را بر روی آن غسل میدهند] حاضر کن!» گفتم: در خزانه آب و مغتسل وجود ندارد فرمود آنچه من میگویم انجام بده پس من داخل
خزانه شدم و دیدم در خزانه آب و مغتسل آماده است و چون آوردم و خود را آماده کردم که امام علیه السلام را غسل بدهم حضرت جواد علیه السلام فرمود:
(1)«ای اباصلت! کنار برو! کسانی هستند که مرا کمک دهند!» پس پدر خود را غسل داد و فرمود: «از داخل خزانه ظرفی که در آن کفن و حنوط میباشد بیاور.» من
1) (1)قم یا اباالصلت ایتنی بالمغتسل و الماء من الخزانة، فقلت: ما فی الخزانة مغتسل و لا ماء، و قال لی ایته الیّ ما آمرک به، فدخلت الخزانة؛ فاذا فیها مغتسل و ماء فاخرجته و شمّرت ثیابی لا غسّله، فقال لی: تنّح یا اباالصلت؛ فاّن لی من یعیننی غیرک، فغسّله، ثمّ قال لی: ادخل الخزانة، فاخرج الیّ السفط الّذی فیه کفنه و حنوطه، فدخلت، فاذا انا بسفط لم اره فی تلک الخزانة قّط، فحملته الیه، فکفّنه و صلّی علیه، ثمّ قال لی: ایتنی بالتابوت، فقلت: امضی الی النجّار حتّی یصلح التابوت قال: قم فانّ فیالخزانة تابوتا، فدخلت الخزانة فوجدت تابوتا لم أره قطّ فأتیته به فاخذ الرّضا علیه السلام بعد ما صلّی علیه، فوضعه فی التابوت وصف قدمیه و صلّی رکعتین لم یفرغ منهما حتّی علا التابوت و انشقّ السقف؛ فخرج منه التابوت و مضی، فقلت: یابن رسولاللّه الساعة یجیئنا المأمون و یطالبنابالرضا علیه السلام ، فما نصنع؟ فقال لی:
داخل خزانه شدم و دیدم کفن و حنوط آماده است، آنها را نزد او آوردم. پس پدر خود را کفن نمود و بر او نماز خواند و فرمود: «تابوت را بیاور.» گفتم: به نجّار بگویم تا آن را بسازد؟ فرمود: «برخیز! در خزانه آماده است!» پس داخل خزانه شدم و تابوتی که تاکنون در آن جا ندیده بودم آماده بود آن را آوردم. پس آن حضرت بدن پدر را در تابوت گذارد و دو رکعت نماز خواند و هنوز فارغ نشده بود که تابوت بالا رفت و سقف اتاق باز شد و از اتاق خارج گردید.
(1)گفتم: ای فرزند رسول خدا! الان مأمون میآید و حضرت رضا علیه السلام را از ما طلب میکند، ما چه جواب بدهیم؟ امام جواد علیه السلام فرمود: «ساکت باش ای اباصلت! او بر خواهد گشت.» سپس فرمود: «اگر پیامبری در مشرق بمیرد و وصّی او در مغرب باشد خداوند اجساد و ارواح آنان را جمع خواهند نمود.» سخن آن حضرت تمام نشده بود که سقف گشوده شد و تابوت پایین آمد. پس حضرت جواد علیه السلام برخاست و بدن پدر را از تابوت بیرون آورد و در بستر خواباند مانند وقتی که هنوز غسل و کفن نشده بود.
سپس به من فرمود: «ای اباصلت! برخیز و در را باز کن تا مأمون وارد شود.»
1) (2)اسکت فانّه سیعود یا اباالصلت، ما من نبیّ یموت بالمشرق و یموت وصیّه بالمغرب الاّ جمع اللّه بین أرواحهما وأجسادهما، و ما اتمّ الحدیث حتّی انشق السقف و نزل التابوت فقام علیه السلام ، فاستخرج الرّضا علیه السلام من التابوت و وضعه علی فراشه کانّه لم یغسّل و لم یکفّن ثمّ قال لی: یا أباالصلت قم فافتح الباب للمأمون، ففتحت الباب، فاذا المأمون و الغلمان بالباب، فدخل باکیا حزینا قدشقّ جیبه ولطم رأسه و هو یقول: یا سیّداه فجعت بک (خ ل «فیک»). یا سیّدی، ثمّ دخل فجلس عند رأسه، و قال :
پس من در را باز کردم و دیدم مأمون و غلامان او پشت در هستند. پس دیدم مأمون گریان وارد خانه شد و گریبان چاک کرد و بر سر و صورت زد و گفت: ای مولای من! مرگ تو مرا داغدار نمود. سپس بالای سر آن حضرت نشست و گفت: او را تجهیز کنید. و سپس دستور داد قبر آن حضرت را کندند و آنچه حضرت رضا علیه السلام فرموده بود رخ داد. پس یکی از اطرافیان به مأمون گفت: مگر شما او را امام نمیدانی؟ مأمون گفت: آری، او امام است و امام باید مقدم باشد و دستور داد جلوی قبر پدرش هارون قبر او را کندند.
یا أباالصلت علّمنی الکلام الّذی تکلّمت به، قلت: واللّه لقد نسیت الکلام من ساعتی و قد کنت صدقت، فامر بحبسی و دفن الرّضا علیه السلام ، فحبست سنة، فضاق علّی الحبس، و سهرت اللیلة و دعوت اللّه تبارک و تعالی بدعاء ذکرت فیه محمّد و آل محمّد صلواتاللّه علیهم و سألتاللّه بحقّهم أن یفرّج عنیّ، فما استتّم دعائی حتّی دخل علیّ أبوجعفر محمّد بنعلیّ علیهما السلام فقال لی:
پس من گفتم: او دستور داده که قبر او را به اندازه هفت پله پایین ببرند و1) (1)خذوا فی تجهیزه فأمر بحفر القبر، فحفرت الموضع فظهر کلّ شیء علی ما وصفه الرّضا علیه السلام ، فقال له بعض جلسائه: ألست تزعم انّه امام؟ فقال: بلی لا یکون الامام الا مقدّم النّاس؛ فامر أن یحفر له فی القبلة، فقلت له: امرنی أن یحفر له سبع مراقی و أن اشقّ له ضریحة، فقال: انتهوا الی ما یأمر به ابوالصلت سوی الضریح، ولکن یحفر له و یلحد؛ فلمّا رای ما ظهر له من النداوة و الحیتان و غیر ذلک، قال المامون: لم یزل الرّضا علیه السلام یرینا عجائبه فی حیاته حتّی اراناها بعد وفاته ایضا، فقال له وزیر کان معه: أتدری ما أخبرک به الرّضا علیه السلام ؟ قال: لا، قال: انّه قد أخبرک انّ ملککم یا بنیالعباس مع کثرتکم و طول مدّتکممثل هذه الحیتان حتّی اذا فنیت آجالکم وانقطعت آثارکم و ذهبت دولتکم سلّط اللّه تعالی علیکم رجلاً منّا فافناکم عن آخرکم، قال له: صدقت، ثمّ قال لی:
ضریحی برای او باز کنند. مأمون گفت: آنچه او امر کرده انجام دهید لکن به جای ضریح برای او لحدی قرار دهید. و چون مأمون آن آب و ماهیها را دید گفت: حضرت رضا همیشه عجایبی را به ما نشان میداد حتی بعد از مرگ او نیز این امور
عجیب رانشان داده است. پس وزیر او به او گفت: میدانی حضرت رضا علیه السلام میخواسته چه خبری به تو بدهد؟ مأمون گفت: خیر. وزیر گفت:
او خواسته بگوید که سلطنت شما بنی عباس با فراوانی جمعیت و طولانی شدن حکومتتان همانند ماهیان کوچک میماند که یک ماهی بزرگ پیدا میشود و همه آنان را نابود میکند. شما نیز چون مدت حکومتتان تمام شود مردی از ما خانواده میآید و شما را نابود میکند. مأمون گفت: آری، چنین است.
(1)سپس مأمون به من گفت: دعایی را که خواندی به من یاد بده. گفتم: به خدا سوگند، الان آن را فراموش نمودم- و البته راست گفتم- لکن مأمون مرا به زندان انداخت و امام علیه السلام را دفن نمود و من تا یکسال در زندان ماندم و بر من سخت
1) (1)یا اباالصلت ضاق صدرک؟ فقلت: ای واللّه؛ قال: قم فاخرجنی ثمّ ضرب یده الی القیود التی کانت علیّ ففکّها، وأخذ بیدی و أخرجنی من الدار، والحرسة و الغلمان یروننی فلم یستطیعوا أن یکلّمونی و خرجت من باب الدار، ثمّ قال لی: امض فی ودائع اللّه، فانّک لن تصل الیه و لا یصل الیک أبدا، فقال ابوالصلت: فلم التق المأمون الی هذا الوقت. (العیون ج 2/242).
میگذشت تا در نیمه شب خدا را به محمّد و آل او صلی الله علیه وآله قسم دادم که فرجی برایم برساند و دعایم تمام نشد که حضرت جواد علیه السلام وارد زندان گردید و فرمود:
«ای اباصلت! سینه تو تنگ شد و پریشان شدی؟» گفتم: آری، به خدا سوگند. فرمود: «برخیز» و سپس دست خود را به زنجیرهایی که بر من بسته بودند زد و باز شد و دست مرا گرفت و از زندان خارج نمود و نگهبانان مرا میدیدند و نمیتوانستند با من سخن بگویند. سپس به من فرمود: «تو در امانت خدا هستی، هر جا میخواهی برو مأمون هرگز تو را نخواهد دید و تو نیز او را نخواهی دید.» ابوالصلت میگوید: بعد از آن تا کنون من مأمون راندیدهام.
مؤلف گوید: ارزش و ثواب زیارت حضرت رضا علیه السلام و زیارت معصومین دیگر علیهمالسلام به معرفت زایر نسبت به مقام معصوم و شرایط لازم دیگری که زایر باید دارا باشد بستگی دارد زمان و مکان زیارت نیز در پاداش آن مؤثر است. در تعدادی از روایات ثواب و پاداش زایری که با معرفت به مقام امام و اعتقاد به وجوب اطاعت او، وی را زیارت نموده باشد، بهشت و نجات از سختیهای قیامت و شفاعت آنان در قیامت و در بعضی هم نشینی با اولیای خدا در بهشت ذکر شده است.
در بعضی از روایات آمده است که ثواب و پاداش زیارت امام حسین علیه السلام معادل نود حج و عمره رسول خدا صلی الله علیه وآله و اعتکاف و دعای ملائکه و حفظ ایمان و گشایش در امور و... میباشد.
و میتوان گفت: به طور کلی ارزش زیارت هر امام و یا شخص رسول خدا صلی الله علیه وآله و فاطمه زهرا علیهاالسلام به اعتبار شرایط زایر و شخصیت زیارت شونده است بنابراین زیارت یک مؤمن مخلص و شیعه با تقوا نسبت به رسول خدا صلی الله علیه وآله از همه زیارات ارزشمندتر است و پس از آن زیارت امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسین تا امام دوازدهم علیهمالسلام با توجه به مراتب شخصیت زیارت شونده ارزش و مقام ویژه خود را دارد.
البته روایات وارده در زیارت حضرت رضا علیه السلام حساب ویژهای دارد و در بعضی از روایات- چنان که خواهد آمد- پاداش زیارت آن حضرت معادل یک میلیون حج و یا هزار حج و هزار عمره مقبوله و شفاعت همه معصومین علیهمالسلام و
پاداش یکصد هزار شهید و مجاهد و صدّیق و حاج و معتمر ذکر شده است. و زیارت آن حضرت را از حج مستحبی نیز افضل دانستهاند.
در بعضی از روایات آمده است: «کسی که با معرفت آن حضرت را زیارت کند خداوند پاداش هفتاد هزار شهید که در رکاب رسول خدا صلی الله علیه وآله به شهادت رسیده باشند را به او خواهد داد.»
در روایتی امام کاظم علیه السلام - بعد ذکر مقام زوّار ائمه معصومین علیهمالسلام - میفرماید: «الا انّ اعلاهم درجةً و اقربهم عبوةً زوّار قبر ولدی علیّ علیه السلام » یعنی آگاه باشید که مقام و منزلت زوّار پدرم علیبنموسیالرضا علیه السلام نزد خداوند بالاتر از زوّار دیگر است.
مؤلف گوید: شاید علت کثرت ثواب زیارت آن حضرت این باشد که در زمان صدور این روایات زایرین قبر مطهر امام رضا علیه السلام فقط شیعهها بودهاند و آنان نیز در اثر دوری قبر آن حضرت کمتر به زیارت او میرفتهاند و سایر فرق شیعه نیز که بیشتر در ایران ساکن بودهاند، مانند زیدیه و جارودیة و کیسانیه و فطحیه و اسماعیلیه و... به زیارت آن حضرت نمیرفتهاند.
به همین دلیل حضرت جواد علیه السلام در پاسخ علیبن مهزیار که گفت: آیا زیارت حضرت رضا علیه السلام افضل است یا زیارت حضرت سیدالشهدا علیه السلام ؟ فرمود: «زیارت پدرم افضل است؛ چراکه امام حسین علیه السلام را همه مردم زیارت میکنند لکن پدرم را جز خواص از شیعه(دوازده امامی) زیارت نمیکنند.»
اینک به بعضی از روایات که درباره زیارت حضرت رضا علیه السلام وارد شده است اشاره میکنیم.
(1)1- مرحوم علی بن ابراهیم قمی، معروف به صدوق، در کتاب عیون، با سند خود، از یاسر خادم نقل نموده که گوید: علیبن موسی الرّضا علیه السلام فرمود: «برای زیارت هیچ قبری بار سفر بسته نمیشود جز برای زیارت قبور ما.» سپس فرمود: «آگاه باشید که مرا از روی ظلم به وسیله سمّ میکشند و در سرزمین غربت مدفون میشوم پس کسی که برای زیارت من بار سفر ببندد [و مرا زیارت کند] دعای او مستجاب و گناهان او آمرزیده خواهد شد.»
(2)2- در همان کتاب، از حمدان دیوانی، از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که فرمود: «هر کس از راه دور به زیارت من بیاید من در روز قیامت در سه محل او را
1) (1)ما ورد فی ثواب زیارته علیه السلام1- روی الصدوق رحمهاللّه فی العیون عن احمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی رضیاللّه عنه قال: حدّثنا علیّ بن ابراهیم بن هاشم عن ابیه عن یاسر الخادم قال: قال علیّ بن موسیالرّضا علیه السلام : لاتشدّ الرحال الی شیء من القبورالاّ الی قبورنا، الا وانّی مقتول بالسمّ ظلما و مدفون فی موضع غربة، فمن شدّ رحله الی زیارتی استجیب دعاؤه و غفر له ذنوبه.(العیون ص254)
2) (2)2- و فیه: حدّثنا علی بن احمد بن مجمّد بن عمران الدقّاق و محمّدبن احمد السنانی و علی بن عبداللّه الورّاق و الحسین بن ابراهیم بن هشام المکتّب رضیاللّه عنهم، قالوا: حدّثنا محمّدبن ابی عبداللّه الکوفی الاسدی، عن احمد بن محمّد بن صالح الرازی، عن حمدان الدیوانی، قال: قال الرّضا علیه السلام : من زارنی علی بعد داری اتیته یوم القیمة فی ثلث مواطن حتّی أخلّصه من أهوالها، اذا تطایرت الکتب یمینا و شمالاً و عند الصراط و عند المیزان. (المصدر ص 255)
بازدید میکنم و از وحشتها وسختیهای قیامت نجاتش میدهم:
1- هنگامی که نامههای اعمال پرواز کند و به دست راست و یا چپ مردم داده شود.
2- هنگام عبور از صراط.
3- هنگام حضور در مقابل میزان [عدل الهی].»
(1)3- در همان کتاب، از ابن عمارة، از امام صادق، از پدرانش، از امیرالمؤمنین علیه السلام ، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «زود باشد که پارهای از تن من در زمین خراسان دفن شود، هیچ مؤمنی او را زیارت نخواهد نمود جز آن که خداوند بهشت را برای او واجب و بدن او را بر آتش حرام میفرماید.» (2)4- در همان کتاب، از علی بن فضال، از علیبنموسیالرضا علیه السلام نقل شده که
1) (1)3- وفیه: حدّثنا محمّد بن ابراهیم بن اسحق الطالقانی رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا عبدالعزیز بن یحیی، قال: حدّثنا محمّد بن زکریّا، قال: حدّثنا جعفر بن محمّدبن عمّارة، عن ابیه، عن الصادق جعفر بن محمّد عن ابیه، عن آبائه عن امیرالمؤمنین علیّ علیه السلام ، قال: قال رسولالله صلی الله علیه وآله : سید فن بضعة منّی بأرض خراسان لایزورها مؤمن الاّ اوجب اللّه عزّوجلّ له الجّنة و حرّم جسده علی النار. (المصدر)
2) (2)4- و فیه: حدثنا احمد بن الحسن القطانی و محمّد بن احمد بن ابرهیم اللیثی ومحمّد بن ابراهیم بن اسحق المکتب الطالقانی و محمّدبن بکران النقاش، قالوا: حدّثنا احمد بن محمّد بن سعید الهمدانی مولی بنی هاشم، قال: اخبرنا علیّ بن الحسن بن علیّ بن فضّال، عن ابیه، عن ابی الحسن علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام ، انّه قال: انّ بخراسان لبقعة یأتی علیها زمان تصیر مختلف الملئکة ولایزال فوج ینزل من السماء و فوج یصعد الی ان ینفخ فی الصور فقیل له: یابن رسولالله وایّ بقعة هذه؟ قال: هی بأرض طوس و هی واللّه روضة من ریاض الجنّة، من زارنی فی تلک البقعة کان کمن زار رسولالله صلی الله علیه وآله و کتب اللّه تعالی له ثواب الف حجّة مبرورة و الف عمرة مقبولة، و کنت اناو آبائی شفعائه یوم القیمة. (المصدر)
فرمود: «همانا در خراسان بقعه و سرزمینی است که زمانی محل رفت و آمد ملائکه خواهد شد و ملائکه پیاپی در آن نزول و صعود مینمایند تا زمانی که نفخ صور شود و قیامت بر پاگردد.»
به آن حضرت گفته شد: ای فرزند رسول خدا! آن بقعه در کجا خواهد بود؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «آن بقعه در سرزمین توس میباشد.»
سپس فرمود: «به خدا سوگند، آن بقعه باغستانی از باغستانهای بهشت است و هر کس مرا در آن زیارت کند همانند آن است که رسول خدا صلی الله علیه وآله را زیارت نموده است و خداوند برای او ثواب هزار حج و هزار عمره مقبول خواهد نوشت و من و پدرانم در قیامت شفیعان او خواهیم بود.»
(1)5- در همان کتاب، از اباصلت هروی نقل شده که گوید: از حضرت رضا علیه السلام
1) (1)5- و فیه: حدّثنا محمّدبن موسی بن المتوکّل رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا علیّ بن ابراهیم بن هاشم، عن ابیه، عن ابی الصلت عبد السلم ابن صالح الهرویّ، قال: سمعت الرّضا علیه السلام یقول: واللّه مامنّا الاّمقتول شهید، فقیل له: و من یقتلک یابن رسولالله؟ قال: شرّ خلقاللّه فی زمانی یقتلنی بالسّم؛ ثمّ یدفننی فی دار مضیقة و بلاد غربة الا فمن زارنی فی غربتی کتباللّه تعالی له اجرمائة ألف شهید و مائة الف صدّیق ومائة الف حاجّ و معتمر و مائة الف مجاهد، و حشرفی زمرتنا و جعل فی الدرجات العلی فی الجنّة رفیقنا.(المصدر ص 256)
شنیدم که فرمود: «به خدا سوگند، هیچ کدام از ما امامان نیست مگر آن که شهید خواهد شد.» به آن حضرت گفته شد: ای فرزند رسول خدا! شما را چه کسی خواهد کشت؟ امام علیه السلام فرمود:
«بدترین خلق خدا در این زمان مرا به وسیله سم میکشد و در شهر غربت و در خانه کوچکی دفن میکند.»
سپس فرمود: «آگاه باشید، هر کس قبر مرا در آن دیار غربت زیارت کند خداوند پاداش یکصد هزار شهید و صدّیق و حاج و معتمر و مجاهد فی سبیلاللّه را برای او خواهد نوشت و او در قیامت در درجات عالیه بهشتی همنشین ما میباشد.»
من زارنی فی منامه فقد زارنی (خل «من رآنی فی المنام فقدر آنی) لانّ الشیطان لایتمثّل فی صورتی و لا فی صورة احد من اوصیائی ولافی صورة احد من شیعتهم، و انّ الرؤیا الصادقة جزء من سبعین جزء من النبّوة. (العیون ج 2/257)
6- در همان کتاب، از ابن فضال، از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که مردی از1) (1)6- و فیه: حدثنا محمّد بن ابراهیم بن اسحق الطالقانی رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا احمد بن محمّد بن سعید الکوفی مولی بنی هاشم، عن علیّ بن الحسین بن علیّ بن فضّال، عن ابیه عن ابیالحسن علّی بن موسی الرّضا علیه السلام ، انّه قال له رجل من اهل خراسان: یا ابن رسولاللّه رأیت رسولالله صلی الله علیه وآله فی المنام کأنّه یقول لی: «کیف انتم اذا دفن فی ارضکم بضعتی و استحفظتم و دیعتی و غیّب فی ثراکم نجمی؟!» فقال له الرّضا علیه السلام : انا المدفون فی ارضکم و انا بضعة نبیّکم، فاناالودیعة والنجم الاومن زارنی و هو یعرف ما اوجب اللّه تبارک و تعالی من حقّی و طاعتی فانا و آبائی شفعاؤه یوم القیمة، و من کنّا شفعاءه نجی و لو کان علیه مثل وزرالثقلین الجنّ و الانس، و لقد حدّثنی أبی، عن جدّی، عن ابیه عن آبائه علیهمالسلام انّ رسولاللّه صلی الله علیه وآله قال:
اهل خراسان به آن حضرت گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! من رسول خدا را در خواب دیدم و به یاد دارم که به من فرمود: «چگونه خواهید بود زمانی که پارهای از تن من و ستارهای از ستارهگان من دفن شود؟ شما چگونه امانت من را نگهداری خواهید نمود؟»
حضرت رضا علیه السلام به او فرمود: «پاره تن پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و امانت و ستاره آن حضرت من هستم که در سرزمین شما مدفون خواهم گشت. آگاه باشید که هر کس مرا زیارت کند و حق مرا بشناسذ و بداند که خداوند اطاعت مرا بر او واجب و مرا امام و پیشوای او قرار داده است من و پدرانم در قیامت شفیعان او خواهیم بود و هر کس ما شفیع او باشیم البته نجات خواهد یافت گر چه گناه جن و انس بر عهده او باشد.»
(1)سپس فرمود: «پدرم، از جدم امام صادق، و او از پدرانش، از رسول خدا صلی الله علیه وآله
1) (1)7- و فیه: حدّثنا احمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا علی بن ابرهیم بن هاشم، قال: حدّثنا محمّد بن عیسی بن عبیت، قال: حدّثنا محمّد بن سلیمان المصری، عن ابیه، عن ابراهیم بن ابن حجر الاسلمی، قال: حدّثنا قبیصة بن جابربن یزید الجعفی؛ قال: سمعت وصیّ الأوصیاء و وارث علم الانبیاء ابا جعفر محمّدبن علی بن الحسین بن علیّ بن ابی طالب علیه السلام ، یقول: حدّثنی سیّد العابدین علیّ بن الحسین، عن سیّد الشهداء الحسین بن علیّ، عن سیّد الأوصیاء امیرالمؤمنین علّی بن ابی طالب علیهمالسلام ؛ قال: قال رسولالله صلی الله علیه وآله ستد فن بضعة منّی بأرض خراسان مازارها مکروب الاّنفّس اللّه کربته ولا مذنب الاّ غفر اللّه ذنوبه. (المصدر ص258)
نقل نمود که فرمود: هرکس مرا در خواب زیارت کند [خواب او صحیح است و] در حقیقت مرا زیارت نموده و دیده است؛ چرا که شیطان نمیتواند به صورت من و یا فرزندان من و یا شیعیان آنان درآید و همانا رؤیای صادقه جزئی از نبوت و پیامبری است.»
7- در همان کتاب، از جابر جعفی نقل شده که گوید: من از وصی اوصیا و وارث علم انبیا، حضرت ابوجعفر باقر علیه السلام ، شنیدم که فرمود: «پدرم زین العابدین، از پدر خود سیدالشهدا، و او از پدر خود امیرالمؤمنین، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل نمود که آن حضرت فرمود: زود باشد پارهای از تن من در سرزمین خراسان مدفون گردد، هیچ زایر پریشان و مصیبت زدهای او را زیارت نمیکند جز آن که خداوند پریشانی او را برطرف خواهد نمود و هیچ گناهکاری نزد قبر او توبه نمیکند جز آن که خداوند گناهان او را خواهد بخشید.»
(1)8- در همان کتاب، از محمّدبن سلیمان نقل شده که گوید: من به حضرت
1) (1)8- و فیه: حدّثنا جعفربن علیّ بن الحسین بن علیّ بن عبداللّه بن المغیرة الکوفی رضی اللّه عنه، قال: حدّثنی جدّی الحسین بن علیّ، عن الحسین بن یوسف، عن محمّد بن اسلم، عن محمّد بن سلیمان، قال: سألت ابا جعفر محمّد بن علیّ الرّضا علیه السلام عن رجل حجّ حجّة الاسلام، فدخل متمتّعا بالعمرة الی الحجّ فاعانهاللّه تعالی علی حجّه و عمرته، ثمّ اتی المدینة فسلّم علیالنبّی صلی الله علیه وآله ثمّ اتی أباک امیرالمؤمنین (خ «علی بن ابی طالب». علیه السلام ) عارفا بحقّه یعلم انّه حجّةاللّه علی خلقه و بابه الّذی یؤتی منه، فسلّم علیه. ثمّ اتی أبا عبداللّه الحسین بن علیّ علیه السلام فسلّم علیه؛ ثمّ اتی بغداد فسلّم علی أبی الحسن موسی علیه السلام ، ثمّ انصرف الی بلاده، فلمّا کان فی هذاالوقت رزقهاللّه تعالی مایحجّ به فایّهما افضل؟ أهذاالّذی حجّ حجّةالاسلام یرجع ایضا فیحجّ او یخرج الی خراسان الی ابیک علیّ بنموسیالرّضا علیه السلام فیسلّم علیه؟ قال: بلی یأتی الی خراسان فیسلّم علی أبی علیه السلام افضل ولیکن ذلک فی رجب و لاینبغی ان تفعلوا هذا الیوم، فانّ علینا و علیکم من السلطان شنعة. (المصدر)
جواد علیه السلام گفتم: شخصی موفق به انجام حج تمتع واجب میشود و پس از آن در مدینه به زیارت رسول خدا صلی الله علیه وآله میرود و سپس نزد قبر پدرتان امیرالمؤمنین علیه السلام میرود و با معرفت به مقام او که حجت خدا و باب هدایت و رحمت اوست آن حضرت را زیارت میکند و بعد از آن نزد قبر امام حسین علیه السلام میرود و آن حضرت را نیز زیارت میکند و بعد از آن به بغداد میرود و قبر موسیبن جعفر علیه السلام را زیارت میکند و سپس به شهر خود باز میگردد و چون در سال بعد موسم حج میرسد باز خداوند وسیله تشرف به حج را برای او فراهم میفرماید، آیا پس از انجام حج واجب باز در این سال نیز به حج برود و یا به زیارت پدرتان علیبنموسی الرّضا علیه السلام در خراسان مشرف شود؟
امام جواد علیه السلام فرمود: «آری، به خراسان برود و پدرم را زیارت کند که آن افضل خواهد بود و چه خوب است که آن را در ماه رجب قرار دهد.»
سپس فرمود: «لکن در این روزها شما چنین نکنید چرا که از ناحیه سلطان (خلیفه وقت) ما را بر آن ملامت و سرزنش میکنند.
(1)9- در همان کتاب، از محمّدبن ابی نصر بزنطی نقل شده که گوید: از حضرت رضا علیه السلام شنیدم که فرمود: «هیچ یک از دوستان من مرا با معرفت [به امامت[ و حق من زیارت نمیکند جز آن که روز قیامت من برای او شفاعت خواهم نمود.» (2)10- در همان کتاب، از نعمان بن سعد نقل شده که گوید: امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب فرمود: «مردی از فرزندان من که نام او نام من است و نام پدر او موسی است در سرزمین خراسان مظلومانه او را مسموم میکنند [ودر آنجا مدفون میگردد] پس هر کس در [دوران ] غربت [قبر او] او را زیارت کند خداوند گناهان گذشته و آینده او را میبخشد گر چه به اندازه ستارگان آسمان و دانههای باران و برگهای درختان باشد.»
1) (1)9- و فیه: حدّثنا ابی رحمهاللّه و محمّد بن الحسن بن احمد بن الولید رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا سعدبن عبداللّهبن ابی خلف، قال: حدّثنا احمد بن محمّد بن عیسی و محمّد بن الحسین بن ابی الخطّاب، عن أحمد بن محَمّد بن أبی نصر البزنطیّ، قال: سمعت الرّضا علیه السلام یقول: مازارنی أحد من اولیائی عارفا بحقی الاّ تشفّعت له یوم القیمة.(المصدر)
2) (2)10- و فیه: حدّثنا علیّ بن عبداللّه الورّاق رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا سعدبن عبداللّه بن ابی خلف، قال: حدّثنا عمران بن موسی، عن الحسین بن علیّ بن النعمان، عن محمّد بن الفضیل عن غزوان الضبی، قال: اخبرنی عبد الرّحمن بناسحق، عن النعمان بن سعد، قال: قال امیر المؤمنین علیّ ابی طالب علیه السلام : سیقتل رجل من ولدی بارض خراسان بالسمّ ظلما اسمه واسم ابیه اسم ابن عمران موسی علیه السلام ، الافمن زاره فی غربته غفر اللّه تعالی ذنوبه ماتقدّم منها و ما تأخّر و لو کانت مثل عدد النجوم و قطر الامطار و ورق الاشجار. (العیون ج 2/259)
مؤلف گوید: به نظر میرسد که علت تأکید در زیارت حضرت رضا علیه السلام و ثواب فراوان آن همان مسأله دوری قبر و غربت آن حضرت بوده که نوعا شیعیان و دوستان به زیارت آن بزرگوار نمیرفتهاند و مخالفین وفرق دیگر شیعه- غیر از امامیه- هم از روی عناد و تعصب از زیارت آن حضرت خودداری میکردهاند. واللّه العالم.
عالم بزرگوار و معتمد علما، مرحوم حاج ملا محمد هاشم خراسانی، صاحب کتاب منتخب التواریخ، در کتاب خود، بعد از توصیه به زیارت حضرت رضا علیه السلام و زیارت قبور اطراف و علمای مدفون در جوار آن حضرت میگوید:
بدان که اگر کسی با صدق به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف شد مکاشفات و ملاطفاتی از آن بزرگوار مشاهده خواهد نمود.
سپس گوید: مرحوم حاج ملاغلامحسین ازغدی، مشهور به حاجیآخوند، که از موثقین و محبّین احقر بود بلاواسطه نقل کرد که زنی از محارم و منسوبین ما که بسیار فقیر و مؤمنه بود سالی یک مرتبه از ازغد، که چهارفرسخی مشهد مقدس است، پیاده به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف میشد و وقت برگشتن برای هریک از اطفالی که در قبیله بودند سوغاتی از قبیل کفش وکلاه و سینهبند و مانند اینها میآورد.
ما میگفتیم: شما که با دست خالی و پیاده میروی از کجا پول میآوری که اینها را میخری؟
او میگفت: وقتی که به حرم مطهر میروم حضرت را میان ضریح میبینم، و
آن حضرت احوال مرا و احوال اطفال و عدد آنها را میپرسد و به اندازهای به من پول میدهد که بتوانم برای اطفال سوغاتی بخرم. مگر شما که به زیارت میروید حضرت را نمیبینید؟
ما در جواب آن مخدره سکوت میکردیم و خیال میکردیم که این زن به زیارت که میرود در مشهد تکدی میکند. لذا این سفر که روانه مشهد مقدس شد من هم پشت سرش آمدم دیدم آن زن به منزل یک نفر از ازغدیها رفت من هم در بیرون آن منزل منتظر شدم تا وقتی که تجدید وضو نمود و بیرون آمد که به زیارت مشرف شود. من هم پشت سرش رفتم تا داخل حرم مطهر شد و خود را به ضریح مطهر چسبانید. من درب حرم ایستادم تا از حرم خارج شد. نزدیک رفتم و سلام کردم. چشمش که به من افتاد اظهار بشّاشت کرد. گفتم: چقدر مقابل ضریح طول دادی؟
گفت: بلی، حضرت از من احوالپرسی کرد و احوال اطفال قبیله را پرسید و به من پول داد که برای اطفال سوغاتی بخرم. دستش را باز کرد دیدم چند قران میان دستش هست.
فهمیدم این زن به واسطه اخلاص و صدق خود به آن مقامی که باید برسد رسیده است. هرچه کردم پولها را از او بگیرم که برایش سوغات بخرم راضی نشد و گفت: خودم باید سوغات بخرم.
حاج ملامحمد هاشم خراسانی در کتاب خود نیز میگوید: حقیر در این سن- که بیشتر از شصت سال است - معجزاتی از این مرقد مطهر مشاهده کردم که ذکر آنها موجب تطویل است و در اینجا به ذکر قضیهای، از محسوسات خودم قناعت میکنم.
حقیر در صغر سن در مدرسه میرزا جعفر به مکتب میرفتم. یک روز رفتم که برای خودم خورشی تهیه نمایم. درب صحن مقدس که رسیدم صدای صیحه و ضجّه از خیابان سفلی بلند بود. من متحیر بودم ناگاه چیزی به پهلوی من خورد، بر روی سنگ افتادم و مدهوش شدم. یک وقت به هوش آمم دیدم در منزل میان بستر افتادهام! باز دوباره مدهوش شدم. بعد معلوم شد که دو گاو از دو فرسخی شهر از ظلم صاحبشان گریخته و غرش کنان رو به صحن مقدس آمدهاند که متحصن شوند و هر دو مقابل پنجره زانو زدهاند و در بین راه چند نفر را تنه زدهاند که یکی از آنها من بدبخت بودهام و از آن صدمه یکی از ثنایای حقیر شکسته و میان لب سفلی فرو رفته و جوش خورده و فعلاً هم موجود است. (منتخب التواریخ، ص 678)
(1)1- مرحوم صدوق رضواناللّه تعالی علیه، در کتاب عیون، از حمزة بن حمران نقل نموده که گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: «یکی از فرزندان من در سرزمین خراسان در شهری به نام توس کشته میشود؛ هر کس او را با معرفت به حق او [و
1) (1)معنی عرفان حقّه علیه السلام1- العیون: حدّثنا الحسین بنابراهیم بن تاتانة(خل «ناتانه») و الحسینبن ابراهیم بن أحمد بن هشام المکتّب و أحمدبنعلی بنابرهیم بنهاشم و محمّد بن علی ما جیلویه و محمّد بن موسی بن المتوکّل و علیّ بن هبة اللّه الورّاق رضیاللّه عنهم، قالوا: حدّثنا علیّ بن ابراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن محمّد بن أبی عمیر؛ عن حمزة بن حمران، قال: قال: أبو عبداللّه علیه السلام :
اعتقاد به امامت و ولایت او [زیارت کند من او را در روز قیامت با دست خود به بهشت میبرم، گر چه او اهل گناه کبیره باشد.»
(1)ابن حمران میگوید: گفتم: فدای شما شوم! معنای معرفت و شناخت حق او چیست؟ امام صادق علیه السلام فرمود: «این که او را شهید و امام واجب الا طاعة بداند.» سپس فرمود: «هر کس او را با معرفت زیارت کند خداوند پاداش هفتاد هزار شهید از شهدای حقیقی که در خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله شهید شده باشند را به او عطا خواهد نمود.» (2)2- در حدیث دیگری آمده است که امام صادق علیه السلام به فرزند خود موسیبن جعفر علیه السلام اشاره نمود و فرمود: «فرزند او را در توس میکشند و بسیار اندکند از
1) (1)یقتل حفدتی بأرض خراسان فی مدینة یقال لها: طوس، من زاره الیها عارفا بحقّه أخذته بیدی یوم القیمة؛ فادخلته الجنّة وان کان من أهل الکبائر، قال: قلت: جعلت فداک و ما عرفان حقّه؟ قال: یعلم انّه امام مفترض الطاعة شهید، من زاره عارفا بحقّه أعطاهاللّه تعالی له اجر سبعین ألف شهید ممّن استشهد بین یدی رسولاللّه صلی الله علیه وآله علی حقیقة. (العیون ج 2/259)
2) (2)2- و فیه: وفی حدیث آخر قال: الصادق علیه السلام : یقتل لهذا «وأومیء بیده الی موسی علیه السلام » ولد بطوس ولایزوره من شیعتنا الاّ الأندر فالاندر.(العیون ج2/259)3- و فیه: حدثنا محمّد بن الحسن بن احمد بن الولید رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا محمّد بن الحسن الصفّار، عن احمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن علی الوشّا، قال: قال ابوالحسن الرّضا علیه السلام : انّی سأقتل بالسمّ مظلوما، فمن زارنی عارفا بحقیّ غفراللّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر. (العیون ص261)
شیعیان ما کسانی که به زیارت او بروند.»
3- در همان کتاب، از حسنبن علیوشّا نقل شده که گوید: حضرت رضا علیه السلام فرمود: «مرا به وسیله سم از روی ظلم خواهند کشت، پس هر کسی با معرفت به حق من مرا زیارت کند خداوند گناهان گذشته و آینده او را میبخشد.»
مؤلف گوید: اجابت دعا در حرم مطهر امام رضا علیه السلام برای شیعیان و دوستان اهلبیت علیهمالسلام ، به ویژه ایرانیها، از ضروریات محسوب میشود و رأفت و مهربانی آن امام رؤوف و اجابت دعا درحرم مطهر آن حضرت را همه زایرین دیده و از آن بهرهمند شدهاند و اگر کسی موارد اجابت دعا در کنار قبر آن امام علیه السلام را جمعآوری کند به چند جلد کتاب بالغ خواهد شد و حتی میتوان گفت که قابل شماره نخواهد بود.
این حقیر اگر بخواهم فقط موارد استجابت دعا و عنایات آن حضرت را نسبت به خود بنویسیم ممکن است به اندازه یک کتاب بشود.
عنایات آن حضرت در زمان حیات او و پس از رحلت او نسبت به شیعیان و غیرشیعیان و زوار و در برخی موارد نسبت حیوانات نیز زیاد بوده است که ما بخشی از آنها را در پایان کتاب به منظور تبرّک خواهیم آورد. اینک به روایاتی که در همین باب از معصومین علیهمالسلام نقل شده اشاره میکنیم:
(1)1- مرحوم صدوق، در کتاب عیون، از صقربن دلف نقل کرده است که
1) (1)استجابة الدعاء فی حرمه الشریف1- العیون: حدّثنا الحسین بن ابراهیم بن احمد بن هشام المکتب و محمّد بن علی ماجیلویه و احمد بن علیّ بن ابراهیم بنهاشم و الحسین بنابراهیم تاتانة و علیّ بن عبداللّه الورّاق رضیاللّه عنهم، قالوا: حدّثنا علیّ بنابراهیم بنهاشم، عن ابیه عن الصقر بن دلف قال: سمعت سیّدی علیّ بن محمّد بن علیّ الرّضا علیه السلام ، یقول: من کانت له الی اللّه حاجة فلیزر قبر جدّی الرّضا علیه السلام بطوس و هو علی غسل و لیصلّ عند رأسه رکعتین و لیسأل اللّه حاجته فی قنوته، فانّه یستجیب له مالم یسئل فی مآثم او قطیعة رحم؛ وان موضع قبره لبقعة من بقاع الجنّة لایزورها مؤمن الاّ اعتقهاللّه من النار وأحلّه الی دار القرار. (العیون ج2/262)
گوید: از مولای خود علیبن محمّدبن علی بن موسیالرضا علیه السلام شنیدم که میفرمود: «هرکس را به درگاه خدا حاجتی باشد باید غسل کند و قبر جدم علی بن موسی الرّضا علیه السلام را در توس زیارت کند و دو رکعت نماز نزد سر مبارک آن حضرت بخواند و در قنوت آن نماز حاجت خود را از خداوند طلب کند که البته دعای او مستجاب میشود؛ اگر خواسته او گناه و قطع رحم نباشد.»
سپس فرمود: «محل قبر شریف او بقعهای از بقعههای بهشت است و هیچ مؤمنی او را زیارت نمیکند جز آن که خداوند او را از آتش دوزخ آزاد و در بهشت جایگزین مینماید.»
(1)2- در همان کتاب، از حسنبن فضال نقل شده که گوید: از حضرت رضا علیه السلام
1) (1)2- و فیه: حدّثنا محمّد بن ابراهیم بن اسحق الطالقانی رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن سعید الهمدانی مولی بنی هاشم، قال حدّثنا علیّ بن الحسن بن فضّال؛ عن ابیه، قال: سمعت أباالحسن علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام ، یقول: انا مقتول و مسموم و مدفون بأرض غربة أعلم ذلک بعهد عهده الیّ ابی، عن ابیه؛ عن آبائه؛ عن علیّ بن ابیطالب علیهمالسلام ، عن رسولالله صلی الله علیه وآله ألا فمن زارنی فی غربتی کنت أناو آبائی شفعاءه یوم القیمامة؛ و من کنّا شفعاءه نجی و لو کان علیه مثل وزرالثقلین. (المصدر ص 263)
شنیدم که فرمود: «مرا با سمّ میکشند و در سرزمین غربت مدفون میشوم و این عهدی است که از پدرانم از رسول خدا صلی الله علیه وآله به من رسیده است.»
سپس فرمود: «آگاه باشید که هرکس مرا در غربت زیارت کند من و پدرانم در قیامت شفیعان او هستیم و هر کس ما شفیع او باشیم نجات خواهد یافت؛ گر چه گناه جن و انس بر عهده او باشد.»
مدارس آیات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفر العرصات
فلمّا بلغ الی قوله:
اری فیئهم فی غیرهم متقسّما و ایدیهم من فیئهم صفرات
بکی ابولحسن الرّضا علیه السلام ، و قال له: صدقت یا خزاعی، فلمّا بلغ الی قوله:
مرحوم صدوق، در کتاب عیون، از عبدالسّلام هروی نقل نموده که گوید:1) (1)احوال دعبل الخزاعی و اشعاره عند الرّضا علیه السلام العیون حدّثنا الحسین بن ابراهیم بن احمد بن هشام المؤدّب و علی بن عبداللّه الورّاق رضیاللّه عنهما، قالا: حدّثنا علیّ بنابراهیم بنهاشم، عن ابیه ابرهیم بن هاشم، عن عبدالسلم بن صالح الهرویّ، قال: دخل دعبل بن علیّ الخزاعی(ره) علی علیّ بن موسی الرّضا علیهما السلام بمرو، فقال له: یا ابن رسولاللّه صلی الله علیه وآله انّی قد قلت فیک قصیدة و آلیت علی نفسی ان لا انشدها احدا قبلک، فقال علیه السلام : هاتها فانشده:
دعبل خزاعی در شهر مرو خدمت حضرت رضا علیه السلام رسید و عرضه داشت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! من درباره شما قصیدهای گفتهام و سوگند یاد نمودهام که برای احدی قبل از شما نخوانم. حضرت رضا علیه السلام فرمود: «قصیده خود را بخوان!» دعبل گفت:
مدارس آیاتٍ خلت من تلاوة و منزل وحیٍ مقفر العرصات
یعنی: مکتبهای تعلیم قرآن از تلاوت خالی مانده است و منازل وحی [یعنی خانههای علم و دانش] مانند بیابان بیسکنه است. [این شعر اشاره به محدودیت خاندان نبوت است برای تعلیم معارف اسلامی] و هنگامی که دعبل در اشعار خود به این شعر رسید:
اری فیئهم فی غیرهم متقسّما و ایدیهم من فیئهم صفرات
لقد خفت فی الدّنیا و ایّام سعیها وانّی لارجو الامن بعد وفاتی
قال الرّضا علیه السلام : آمنک اللّه یوم الفزع الاکبر؛ فلمّا انتهی الی قوله:
و قبر ببغداد لنفس زکیّة تضمّنها الرّحمن فی الغرفات
قال له الرّضا علیه السلام : افلا ألحق لک بهذا الموضع بیتین بهما تمام قصیدتک؟ فقال: بلی یا ابن رسولاللّه، فقال علیه السلام :
یعنی: من میبینم که اموال خاندان نبوت که همان خمس ذوی القربای1) (1)اذا و تروا مدّوا الی واتریهم اکفّا عن الاوتار منقبضات جعل ابوالحسن علیه السلام یقلّب کفیّه و یقول: اجل واللّه منقبضات؛ فلمّا بلغ الی قوله:
پیامبر صلی الله علیه وآله است بین دیگران تقسیم میشود و دستهای آنان از اموال خود خالی است. حضرت رضا علیه السلام گریان شد و فرمود: «راست گفتی، ای دعبل خزاعی!» و چون دعبل گفت:
اذا وتروا مدّوا الی و اتریهم اکفّا عن الاوتار منقبضات
فقال دعبل: یا ابن رسولاللّه هذا القبر الّذی بطوس قبر من هو؟ فقال الرّضا علیه السلام : قبری ولاتنقضی الأیّام و اللیالی حتّی تصیر طوس مختلف شیعتی و زوّاری، الافمن زارنی فی غربتی بطوس کان معی فی درجتی یوم القیمة مغفورا له، ثمّ نهض الرّضا علیه السلام بعد فراغ دعبل من انشاد القصیدة وامر ان لایبرح من موضعه فدخل الدار، فلمّا کان بعد ساعة خرج الخادم الیه بمائة دینار رضویّة، فقال له:
حضرت رضا علیه السلام دستهای خود را زیر و رو نمود و فرمود: «آری، به خداسوگند، دستهای ما بسته است [و چیزی از دنیا در اختیار ما نیست].» و چون دعبل گفت:لقد خفت فی الدّنیا و ایّام سعیها و انّی لارجوا الأ من بعد وفاتی
یعنی: من در دوران عمر خود در هراس و ترس [از دشمنان اهل بیت علیه السلام ] به سر بردم و امیدوارم که بعد از مردن [به برکت محبت و ولایت اهل بیت علیهمالسلام ] درامن و آرامش باشم حضرت رضا علیه السلام فرمود: «خدا تو را از وحشت قیامت ایمن دارد.» و وقتی گفت:
1) (1)و قبر بطوسٍ یالها من مصیبة توقّد فی الاحشاء بالحرقات الی الحشر حتّی یبعثاللّه قائما یفرّج عنّا الهمّ و الکربات
و قبر ببغداد لنفسٍ زکیّة تضمنّها الرحمان فی الغرفات
أری فیئهم فی غیر هم متقسّما و أیدیهم من فیئهم صفرات
یعنی: ای فاطمه! قبری از قبور فرزندان شما در بغداد است که جایگاه صاحب آن در بهشت میباشد. [و مقصود او قبر موسیبن جعفر علیه السلام بود].حضرت رضا علیه السلام فرمود: «میخواهی من به این قسمت قصیده تو دو بیت اضافه کنم و قصیده تو با این دو بیت تکمیل شود؟» دعبل گفت: آری، ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! پس حضرت رضا علیه السلام فرمود:
«و قبرٌ بطوسٍ یا لها من مصیبةٍ توقّد فی الأ حشاء بالحرقات
الی الحشر حتّی یبعثاللّه قائما یفرّج عنّا الهمّ و الکربات»
یعنی: ای فاطمه! قبری از قبور فرزندان شما نیز در توس میباشد که درون صاحب آن قبر به وسیله سمّ آتش گرفته است صاحب آن قبر تا قیامت [و یا تا ظهور حضرت مهدی علیه السلام [اندوهها و بلاها را از ما برطرف خواهد نمود.
پس دعبل گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! این قبری که از فرزندان فاطمه علیهاالسلام
1) (1)یقول لک مولای: اجعلها فی نفقتک،فقال دعبل: واللّه مالهذا جئت و لا قلت هذه القصیدة طمعا فی شیء یصل الیّ و ردّ الصرّة و سأل ثوبا من ثیاب الرّضا علیه السلام لیتبرّک و یتشرّف به، فانفذ الیه الرّضا علیه السلام جبّة خزٍّ مع الصّرّة، و قال للخادم: قل له: خذ هذه الصرّة فانّک ستحتاج الیها و لا تراجعنی فیها، فاخذ دعبل الصرّة و الجبّة وانصرف و سار من مروفی قافلة، فلمّا بلغ «میان قوهان» وقع علیهم اللصوص فاخذوا القافلة باسرها و کتفوا أهلها و کان دعبل فیمن کتف و ملک اللصوص القافلة و جعلوا یقسّمونها بینهم فقال رجل من القوم متمثلاً بقول دعبل فی قصیدته:
در توس است قبر کیست؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «آن قبر قبر من خواهد بود و چیزی نخواهد گذشت که توس محل رفت و آمد شیعیان و زوّار من خواهد گردید. پس آگاه باشید که هر کس قبر مرا درآن شهر غربت زیارت کند آمرزیده خواهد شد و در قیامت نیز هم نشین من خواهد بود.»
همین که اشعار دعبل به پایان رسید حضرت رضا علیه السلام به او فرمود: بنشین و سپس خود داخل اتاق رفت و پس از لحظاتی خادم آن حضرت یکصد دینار از سکههایی که به نام آن حضرت مسکوک شده بود را آورد و گفت: امام و مولای من میفرماید: «اینها را برای نفقه خود قرار ده»
(1)دعبل میگوید: من گفتم: به خدا سوگند، برای مال دنیا نیامدم و این قصیده را نیز به طمع این که چیزی به من داده شود نگفتم. سپس دعبل کیسه پول را بر گرداند و خواهش کرد که برای تبرک و افتخار تکهای از لباسهای آن حضرت را به او بدهند. حضرت رضا علیه السلام آن کیسه را همراه عبایی از خز برای او باز فرستاد و به خادم خود فرمود: «به دعبل بگو که کیسه پول را باز مگردان، چراکه در آینده به آن نیاز خواهی داشت.» دعبل آن کیسه پول و جبّه خز را گرفت و همراه قافلهای از مرو خارج گردید و چون قافله به «میان قوهان» [شاید مقصود قوچان باشد] رسید
1) (1)فسمعه دعبل فقال له: لمن هذا البیت؟ فقال لرجل من خزاعة یقال له: دعبل بن علیّ، قال: فانا دعبل قائل هذه القصیدة التی منها هذا البیت؛ فوثب الرجل الی رئیسهم و کان یصلّی علی رأس تلّ و کان من الشیعة، فاخبره فجاء بنفسه حتیّ وقف علی دعبل، وقال له:
راهزنان و دزدان قافله را به سرقت بردند و دست و پای اهل قافله و از جمله دعبل را بستند و خواستند اموال قافله را بین خود تقسیم نمایند. در این هنگام یکی از راهزنان به این شعر از قصیده دعبل تمّثل جست:
اری فیئهم فی غیرهم متقسّما و ایدیهم من فیئهم صفرات
(1)چون دعبل شعر خود را شنید از آن شخص پرسید: این شعر از کیست؟ آن مرد گفت: از یکی از قبیله خزاعه به نام دعبل است دعبل گفت: دعبل من هستم و این بیت از قصیدهای است که من سرودهام. پس آن مرد نزد رییس خود که بالای تپهای مشغول نماز بود رفت و او را مطلع ساخت. پس رییس راهزنان نزد دعبل آمد و گفت: تو دعبل هستی؟ دعبل گفت: آری. گفت: قصیده خود را بخوان. و چون دعبل قصیده خود را خواند دستور داد دعبل و همه اهل قافله راآزاد نمودند و اموال آنان را به احترام دعبل باز گرداندند.
(2)دعبل سپس به قم عزیمت کرد. اهل قم از او خواستند که قصیده خود رابرای
1) (1)أنت دعبل؟ فقال: نعم فقال له: أنشدنی القصیدة؛ فانشدها فحلّ کتافه و کتاف جمیع أهل القافلة وردّ الیهم جمیع ما أخذ منهم لکرامة دعبل و سار دعبل حتیّ وصل الی قم، فسأله أهل قم ان ینشدهم القصیدة فأمرهم أن یجتمعوا فی المسجد الجامع، فلمّا اجتمعوا صعد المنبر،فانشدهم القصیدة فوصله النّاس من المال والخلع بشیء کثیر واتّصل بهم خبر الجبّه، فسألوه أن یبیعها منهم بالف دینار، فامتنع من ذلک فقالوا له: فبعنا شیئا منها بالف دینار، فابی علیهم و سار عن قم، فلمّا خرج من رستاق البلد لحق به قوم من أحداث العرب و أخذو الجبّة منه، فرجع دعبل الی قم و سألهم ردّ الجبّة فامتنع الاحداث من ذلک،.
2) (2)وعصوا المشایخ فی أمرها فقالوا لدعبل: لاسبیل لک الی الجبّة فخذ ثمنها ألف دینار، فابی علیهم، فلمّایئس من ردّهم الجّبة سألهم أن یدفعوا الیه شیئا منها، فاجابوه الی ذلک و أعطوه بعضها و دفعوا الیه ثمن باقیها ألف دینار، و انصرف دعبل الی وطنه، فوجد اللصوص قدأخذوا جمیع ما کان فی منزله، فباع المأة الدینار التی کان الرّضا علیه السلام وصله بها، فباع من الشیعة کلّ دینار بمأة درهم، فحصل فی یده عشرة آلاف درهم، فذکر قول الرّضا علیه السلام : انّک ستحتاج الی الدنانیر
آنان بخواند. دعبل از آنان خواست تا درمسجد جامع جمع شوند و سپس بالای منبر رفت و قصیده خود را قرائت نمود و مردم قم مالهای فراوانی به او دادند و چون خبر جبّهای که حضرت رضا علیه السلام به او داده بود به آنان رسید از او خواستند که آن رابه هزار دینار به آنان بفروشد و چون دعبل نپذیرفت گفتند: تکهای از آن را به همان هزاردینار به ما بفروش. دعبل نپذیرفت و از قم خارج گردید. ولی بعضی از جوانان قم بین راه جبّه را از او گرفتند.
قال الصدوق رحمه اللّه: ولدعبل بن علی رحمهاللّه خبر عن الرّضا علیه السلام فی النصّ علی القائم علیه السلام أحببت ایراده علی اثر هذاالحدیث.
پس دعبل به قم بازگشت و چون جبّه خود را طلب نمود آن جوانان از1) (1)و کانت له جاریة لها من قبله محلّ فرمدت عینها رمدا عظیما فادخل اهل الطبّ علیها فنظروا الیها فقالوا: امّا العین الیمنی فلیس لنا فیها حیلة و قد ذهبت، و أمّا الیسری فنحن نعالجها و نجتهد و نرجوا ان تسلم، فاغتمّ لذلک دعبل غمّا شدیدا و جزع علیها جزعا عظیما، ثمّ انّه ذکر ما کان معه من وصلة الجبّة فمسحها علی عینی الجاریة و عصبها بعصابة (العصابة ما عصب به من مندیل و نحوه) منها من اوّل اللیل فاصبحت و عیناها أصحّ ما کانتا من قبل ببرکة أبی الحسن الرّضا علیه السلام . (العیون ج 2/263)
برگرداندن آن امتناع نمودند و به حرف علما و شیوخ خود هم توجه نکردند و گفتند راهی برای برگرداندن آن نیست جز این که پول آن را که هزار دینار است بگیری و چون دعبل از گرفتن جبّه ناامید شد گفت: تکهای از آن را به من بدهید. آنان تکهای از آن را به او دادند و بقیه را به هزار دینار خریدند.
و چون دعبل به وطن خود بازگشت دزدها منزل او را غارت کرده بودند پس آن یکصد دیناری که به نام حضرت رضا علیه السلام مسکوک شده بود و امام علیه السلام به او صله فرموده بود هر دینار آن را به یکصد درهم فروخت و مالک ده هزار درهم گردید و سپس به یاد سخن آن حضرت افتاد که فرموده بود: به این یکصد دینار نیازمند خواهی شد.
مرحوم صدوق سپس میگوید: دعبل کنیزی داشت که بسیار مورد علاقه او بود. چشمان آن کنیز بیماری سختی پیدا کرده بود و چون اطبا را نزد او جمع نمود گفتند: برای چشم راست او کاری نمیتوان کرد و از بین رفته است اما چشم چپ او را ما معالجه میکنیم. دعبل [از این امر [بسیار پریشان و اندوهناک گردید. تا این که به یاد جبّه حضرت رضا علیه السلام افتاد پس آن جبّه را بر چشمان او مالید و دستمالی بر آن بست، چون صبح شد به برکت آن جبّه چشمان آن کنیز بهتر از قبل بهبودی یافت.
مرحوم صدوق علیهالرحمة سپس میافزاید: دعبل خزاعی اشعاری نیز در باره حضرت مهدی علیه السلام در حضور امام رضا علیه السلام خوانده که ما آن اشعار را نیز در پی میآوریم.
تجاو بن بالا رنان و الز فرات نوائح عجم اللفظ و النطقات)
فلّما انتهیت الی قولی:
خروج امام لامحالة خارج یقوم علی اسم اللّه و البرکات
یمیّز فینا کلّ حقّ و باطل ویجزی علی النعماء و النقمات
بکی الرّضا علیه السلام بکاءً شدیدا ثمّ رفع رأسه الیّ، فقال لی: یا خزاعی نطق روح القدس علی لسانک بهذین البیتین، فهل تدری من هذا الامام؟ و متی یقوم؟ فقلت: لا، یا سیّدی الاّ انیّ سمعت بخروج امام منکم یطهّر الأرض من الفساد و یملؤها عدلا، فقال:
یادعبل الامام بعدی محمّد ابنی، و بعد محمّد ابنه علیّ، و بعد علیّابنه الحسن، و بعد الحسن ابنه الحجّة القائم المنتظر فی غیبته المطاع فی ظهوره، لو لم یبق من الدّنیا الاّیوم واحد لطوّل اللّه ذلک الیوم حتّی یخرج فیملاءها عدلا کما ملئت جورا و ظلما،و امّا متی؟ فاخبار عن الوقت، ولقد.
2ـ در همان کتاب، از عبدالسّلام هروی نقل شده که گوید: از دعبل خزاعی شنیدم که میگفت: چون قصیده خود را با مطلعمدارس آیات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفرالعرصات
برای حضرت رضا علیه السلام خواندم و به این ابیات رسیدم:
خروج امام لامحالة خارج یقوم علی اسم اللّه و البرکات
یمیّز فینا کلّ حقّ و باطل و یجزی علیالنعماء والنقمات
یعنی: امامی از شما خانواده با نام خدا و برکات قیام خواهد نمود و حق و باطل را از یکدیگر جدا خواهد کرد و پاداش خوبیها و بدیها را خواهد داد.
(2)حضرت رضا علیه السلام به شدت گریه کرد و سپس سر مبارک خود را بالا نمود و به
1) (1)2- حدّثنا أحمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی رضیاللّه عنه، قال: حدّثنا علی بن ابراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن عبد السلم بن صالح الهرویّ، قال سمعت دعبل بن علیّالخزاعیّ یقول: لما أنشدت مولای الرّضا علیه السلام قصیدتی التی أوّلها: مدارس آیات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفر العرصات(اقول: هذا البیت لیس فی مطلع القصیدة وانّما هو فی اواسطها و مطلها:
2) (2)حدّثنی ابی عن ابیه، عن آبائه عن علیّ علیه السلام انّ النبیّ صلی الله علیه وآله قیل له: یا رسولاللّه متی یخرج القائم من ذرّیتک؟ فقال: مثله مثل الساعة لا یجلّیها لو قتها الاّ هو ثقلت فی السماوات و الارض لایأتیکم الاّ بغتة [الاعراف،187] (العیون ج2/265)
من فرمود:
«ای دعبل خزاعی! این دو بیت را جبرئیل امین بر زبان تو جاری نمود. آیا میدانی آن امام کیست و در چه زمانی قیام خواهد نمود؟» دعبل میگوید: گفتم: ای مولای من! این را نمیدانم اما شنیدهام که امامی از شما خانواده قیام خواهد نمود و زمین را از فساد پاکیزه و از عدل و داد پر خواهد نمود. حضرت رضا علیه السلام فرمود:
«ای دعبل! امام بعد از من، فرزندم محمّد (جوادالائمة) است و پس از محمّد، فرزند او، علی (هادی) و پس از علی، فرزند او، حسن (عسکری) و پس از حسن، فرزند او، حجت قائم است که مردم در انتظار او خواهند بود و چون ظهور نماید کسی از فرمان او تخلف نخواهد کرد و اگر از عمر دنیا یک روز باقی مانده باشد خداوند آن یک روز را به قدری طولانی خواهد نمود تا او قیام نماید و زمین را پر از عدل و داد کند بعد از آن که پر از ظلم و ستم شده باشد و اما تاریخ قیام او راکسی نمیداند و توقیت و تعیین آن حرام است.»
سپس فرمود: «پدرم، از پدران خود، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل نمود که فرمود: به
رسول خدا صلی الله علیه وآله گفته شد:قائم از ذریه شما در چه زمانی قیام خواهد نمود؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: مثل او مثل قیامت است که جز خداوند کسی از آن آگاه نیست.»
یاابت مافعل اللّه بک؟ فقال: یا بنیّ انّ الّذی رأیته من اسوداد وجهی و انعقاد لسانی کان من شربی الخمر فی دار الدّنیا، و لم ازل کذلک حتیّ لقیت رسولاللّه صلی الله علیه وآله و علیه ثیاب بیض و قلنسوة بیضاء فقال لی: انت دعبل؟ قلت: نعم یا رسولاللّه، قال: فانشدنی قولک فی اولادی فانشدته قولی:
مرحوم صدوق، در کتاب عیون، از داوود بکری نقل کرده که گوید: از علی بن دعبل خزاعی شنیدم میگفت: پدرم دعبل را در وقت مرگ دیدم، در حالی که رنگ چهره او سیاه گردید و زبان او گره خورد و بسته شد تا جایی که نزدیک بود من از مذهب او دست بردارم [و از تشیع کنارهگیری کنم]. بعد از سه روز او را در خواب دیدم که لباس سفیدی در تن داشت و کلاه سفیدی بر سر او بود به او گفتم:ای پدر! خدا با تو چه کرد؟ پدرم گفت: ای عزیزم! این که دیدی در وقت مرگ رنگ من سیاه و زبان من بسته شد به علت شرب خمر(شراب خواری) من در دنیا
1) (1)قصّة دعبل عند وفاته العیون: حدّثنا ابوعلی احمد بن محمّد بن احمد بن ابراهیم الهرمزی البیهقی، قال: سمعت أباالحسن داودالبکری، یقول: سمعت علیّ بن دعبل بن علیّ الخزاعی، یقول: لمّا ان حضرت ابی الوفاة تغیّر لونه و انعقد لسانه و اسودّ وجهه، فکدت الرجوع من مذهبه فرأیته بعد ثلثه ایّام فیما یری النائم: علیه ثیاب بیض و قلنسوة بیضاء؛ فقلت له:
بود و این چنین بودم تا رسول خدا صلی الله علیه وآله را ملاقات نمودم در حالی که لباس سفیدی بر تن و کلاه(عمامه) سفیدی بر سر داشت پس به من فرمود: «دعبل تو هستی؟» گفتم: آری، یا رسولاللّه! فرمود: «اشعار خود را درباره فرزندان من بخوان.» و چون گفتم:
لااضحکاللّه سنّ الدهر انضحکت و آل احمد مظلمون قد قهروا
مشّردون نفوا عن عقر دارهم کانّهم قد جنوا ما لیس یغتفر
قال: فقال صلی الله علیه وآله لی: احسنت وشفع فیّ واعطانی ثیابه و هاهی و اشار الی ثیاب بدنه. (العیون ج 2/266)
ما ظهر للناس من المشهد الرضویّ علی ساکنها افضل الصلوات و التحیّات
یعنی: روزه گار را خنده مباد در حالی که آل پیامبر صلی الله علیه وآله مظلوم و از خانه و کاشانه خود آواره گردیدند؛ آن چنان که خطای آنان قابل بخشش نبود!پس رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «احسنت» وسپس ازمن شفاعت نمود و لباس خود را به من عطا فرمود. پدرم سپس به لباس خود اشاره نمود و گفت: این همان لباسی است که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به من عطا نموده است.
(2)1- مرحوم صدوق، در کتاب عیون، با سند خود، از حسین بنعبداللّه طائی
1) (1)لااضحک اللّه سنّ الدهران ضحکت و آل احمد مظلومون قد قهروا مشردّون نفوا عن عقر دارهم کانّهم قد جنوا ما لیس یغتفر
2) (2)1- العیون: حدّثنا ابوطالب الحسین بن عبداللّه بن بنان الطائی، قال: سمعت محمّد بن عمر النوقانی، یقول: بینما انانائم بنوقان فی علیّة (العلیّة: بیت منفصل عن الارض ببیت و نحوه.) لنافی لیلة ظلماء اذا انتبهت، فنظرت الی الناحیة التی فیها مشهد علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام بسناباد، فرأیت نورا قد علا حتّی امتلأ منه المشهد و صار مضیئا کأنّه نهار و کنت شاکّا فی امر الرّضا علیه السلام و لم اکن علمت انّه حقّ فقالت لی امّی و کانت مخالفة: مالک یا بنّی؟ فقلت لها:
نقل نموده که گوید: شنیدم از محمّدبن عمر نو قانی که میگفت: شب تاریکی در نو قان در اتاق فوقانی خوابیده بودم. ناگهان از خواب بیدار شدم و به طرف قبر مطهر امام رضا علیه السلام که در سناباد بود نظر کردم پس دیدم نوری از آن قبر ساطع است به گونهای که آن محل همانند روز روشن است. در آن زمان من در امامت آن حضرت شک داشتم. پس مادرم که از مخالفین اهل بیت علیهمالسلام و از اهل تسنن بود به من گفت: تو را چه میشود؟
گفتم: ای مادر! نور بلندی را از محل شهادت علیبن موسیالرضا علیه السلام میبینم سپس مادر خود را نیز بالا بردم تا این که او نیز آن نور را دید و تعجب نمود و شروع به حمد خداوند کرد اما مانند من ایمان به صاحب آن مشهد پیدا نکرد.
(1)پس من به طرف آن مشهد رفتم و دیدم درِ حرم آن حضرت بسته است
1) (1)رأیت نوراساطعا قد امتلأ منه المشهد فاعلمت أمّی ذلک و جئت بها الی المکان الّذی کنت فیه حتّی رأت مارأیت من النور و امتلاء المشهد منه، فاستعظمت ذلک، فاخذت فی الحمدللّه الاّ انّها لم تؤمن بها کایمانی، فقصدت المشهد، فوجدت الباب مغلقا،فقلت: اللّهمّ ان کان امر الرّضا علیه السلام حقّا؛ فافتح هذاالباب، ثمّ دفعته بیدی فانفتح، فقلت فی نفسی لعلّه لم یکن مغلقا علی ما وجب فغلقته، حتّی علمت انّه لم یمکن فتحه الاّبمفاتح، ثمّ قلت: اللّهمّ ان کان امر الرّضا علیه السلام (حقّا.ظ)، فافتح لی هذا الباب، ثمّ دفعته بیدی، فانفتح، فدخلت وزرت وصلّیت واستبصرت فی امر الرّضا علیه السلام ؛ فکنت اقصده بعد ذلک فی کلّ لیلة جمعة زائرا من نوقان واصلّی عنده الی وقتی هذا.(العیون ج2/278)
[پیشخود [گفتم:خدایا، اگر امامت حضرت رضا علیه السلام حق است در حرم او را بر من بگشا و چون در را فشار دادم باز شد. پس پیش خود گفتم: شاید بسته نبوده است پس به دست خود در را بستم و یقین کردم که دیگر بدون کلید باز نخواهد شد .
باز گفتم: خدایا، اگر امامت حضرت رضا علیه السلام حق است این در را بر من بگشا و چون فشار دادم آن در باز شد و من وارد شدم و آن حضرت را زیارت کردم و نماز خواندم و امامت آن حضرت را باور نمودم و از آن پس همیشه شبهای جمعه از نوقان به زیارت آن حضرت میروم.
قال مصنف هذااکتاب اعنی الصدوق «ره»: لمّا استأذنت الامیر السعید رکن الدولة فی زیارة مشهد الرّضا علیه السلام فأذن لی فی ذلک فی رجب من سنة اثنتین و خمسین و ثلمثأة، فلمّا انقلبت عنه ردّنی، فقال لی: هذا مشهد مبارک قد زرته و سألت اللّه تعالی حوائج کانت فی نفسی فقضاها لی، فلا تقصر فی الدعاء لی هناک و الزیارة عنّی؛ فانّ الدعاء فیه مستجاب، فضمنت ذلک له و وفیت به؛ فلمّا عدت من المشهد علی ساکنه التحیّة والسلام و دخلت الیه، فقال لی: هل دعوت لنا وزرت عنّا؟ فقلت: نعم فقال لی: قد احسنت قد صحّ لی انّ الدعاء فی ذلک المشهد مستجاب.
2- در همان کتاب، از حسینبن عبداللّه طائی نقل شده که گوید:شنیدم که1) (1)2- وفیه: حدّثنا ابوطالب الحسین (ـ خ ل «الحسن») بن عبداللّه بن بنان الطائی، قال: سمعت ابا منصوز بن عبدالرزاق یقول للحا کم بطوس المعروف بالبیوردی: هل لک ولد؟ فقال: لا، فقال له ابومنصور: لم لاتقصد مشهد الرّضا علیه السلام و تدعواللّه عنده حتّی یرزقک ولدا؟ فانّی سالت اللّه تعالی هناک فی حوائج فقضیت لی قال الحاکم: فقصدت المشهد علی ساکنه السلام و دعوت اللّه عزّوجلّ ان یرزقنی ولدا فرزقنی اللّه عزّوجلّ ولدا ذکرا؛ فجئت الی ابی منصور بن عبدالرزاق و اخبرته باستجابة اللّه تعالی فی هذا المشهد، فوهب لی و اعطانی و اکرمنی علی ذلک. (المصدر)
ابومنصور بن عبدالرزاق به حاکم توس میگفت: آیا خداوند به تو فرزندی داده است؟ حاکم گفت: خیر، پس ابومنصور به او گفت: برای چه به زیارت حضرت رضا علیه السلام نمیروی و در آن مشهد از خدا نمیخواهی که فرزندی به تو بدهد؟! سپس گفت: من در آن جا حوایجی را از خداوند طلب نمودهام و خداوند به من عطا فرموده است.
پس من بعد از مدتی آن حاکم را دیدم و به من گفت: من به زیارت آن مشهد رفتم و از خداوند خواستم که فرزندی به من عطا فرماید و خداوند فرزند پسری به من عطا نمود. پس من این خبر را به ابومنصور دادم و او از خشنودی مرا انعام و احسان نمود.
مرحوم صدوق در پایان خبر فوق میگوید: من از امیر رکن الدولة خواستم که اجازه زیارت حضرت امام رضا علیه السلام را به من بدهد. پس او در سال 352 هجری به من اجازه زیارت داد و چون من خواستم برای زیارت حرکت کنم مرا خواست و گفت: آن مشهد محل مبارکی است و من آن را زیارت نمودهام و حوایج خود را در آن جا از خداوند خواستهام و برآورده شده است پس تو از دعا و زیارت برای من
کوتاهی مکن چرا که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود.من نیز ضمانت نمودم که برای او زیارت و دعا کنم و چنین کردم و چون بازگشتم و بر رکن الدوله وارد شدم به من گفت: آیا برای ما دعا و زیارت نمودی؟
گفتم: آری، گفت: احسنت! من یقین دارم که دعا در آن مشهد مستجاب خواهد بود.
دفنت الودیعة فی موضع کذا و کذا: فرجعت الی صاحب الودیعة فارشدته الی ذلک المکان فحفره و استخرج منه الودیعة بختم صاحبها فکان الرجل بعد ذلک یحدّث النّاس بهذا الحدیث و یحثّهم علی زیارة هذا المشهد علی ساکنه التحیّة والسلام (العیون ج 2/280)
3- شیخ صدوق علیهالرحمة، در همان کتاب، از ابو نصر احمدبن حسین ضبی(نصبی) [مطلبی] نقل مینماید و درباره او میگوید: من کسی را دشمنتر از او نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله ندیده بودم، به گونهای که او چون میخواست صلوات1) (1)3- وفیه: حدّثنا ابونصر احمد بن الحسین الضبی (و فی دارالسلام: «النصبی».) و مالقیت انصب منه و بلغ من نصبه انّه کان یقول: الّلهمّ صلّعلی محمّد فردا و یمتنع من الصلوة علی آله، قال: سمعت ابابکر الحمامی الفرّاء فی سکّة حرب نیسابور و کان من اصحاب الحدیث، یقول: اودعنی بعض النّاس ودیعة فدفنتها و نسیت موضعها، فتحیرّت، فلمّا اتی علی ذلک مدّه جاءنی صاحب الودیعة یطالبنی بها، فلم اعرف موضعها و تحیرّت و اتّهمنی صاحب الودیعة، فخرجت من بیتی مغموما متحیّرا و رأیت جماعة من النّاس یتوجّهون الی مشهد الرّضا علیه السلام ، فخرجت معهم الی المشهد، وزرت و دعوتاللّه عزّوجلّ أن یبیّن لی موضع الودیعة، فرأیت هناک فیما یری النائم کأنّ آت اتانی فقال لی:
فرستد میگفت: «الّلهمّ صلّ علی محمّد فردا»؛ یعنی: خدایا، فقط درود و سلام خود را بر محمّد فرست و از صلوات بر آل آن حضرت امتناع مینمود.
ابونصر میگوید: در یکی از خیابانهای نیشابور [بازارهای نیشابور] از فرّاء ابوبکر حمامی که از اصحاب و راویان حدیث بود شنیدم که میگفت: امانتی از مردم نزد من بود و من آن را در جایی دفن نمودم و محل آن را فراموش کردم و متحیر ماندم و چون مدتی گذشت صاحب آن امانت آمد و آن را از من طلب نمود و مرا متهم نمود و من متحیر و پریشان بودم تا این که دیدم عدهای از مردم عازم زیارت حضرت رضا علیه السلام هستند پس من نیز با آنان حرکت نمودم و آن بزرگوار را زیارت کردم و از خدا خواستم که محل دفن آن ودیعه را به یاد من بیاورد.
پس در همان مشهد به خواب رفتم و شخصی نزد من آمد و گفت: تو آن امانت را در فلان محل دفن نمودهای پس من به وطن بازگشتم و به صاحب امانت گفتم که امانت شما در فلان محل مدفون است و خود باور نداشتم که چنین چیزی صحیح باشد پس صاحب امانت به آن محل رفت و آن محل را حفر نمود و امانت خود را با مهری که بر آن زده بود یافت و پس از آن همیشه این قصه را برای مردم نقل میکرد و آنان را به زیارت امام علیه السلام تشویق مینمود.
من سّره ان یری قبرا برؤیته یفرّج اللّه عمّن زاره کربه
فلیأت ذا القبر انّ اللّه اسکنه سلالة من نبّی اللّه منتجبة
4- شیخ صدوق علیهالرحمة، در همان کتاب، از ابوجعفر محمّدبن1) (1)4- وفیه: حدّثنا ابوجعفر محمّدبن ابی القاسم بن محمّد بن الفضل التمیمی الهرویّره، قال: سمعت اباالحسن علیّ بنالحسن القهستانی ؛ قال: کنت بمروالرود؛ فلقیت بها رجلا من اهل مصر مجتازا اسمه حمزة، فذکر انّّه خرج من مصر زائر الی مشهد الرّضا علیه السلام بطوس و انّه لمّا دخل المشهد کان قرب غروب الشمس، فزار و صلّی و لم یکن ذلک الیوم زائرا غیره، فلمّا صلّی العتمة (العتمة: الثلث الاول من اللیل.) اراد خادم القبر ان یخرجه ویغلق الباب، فسأله ان یغلق علیه الباب ویدعه فی المشهد لیصلّی فیه؛ فانّه جاء من بلد شاسع (الشاسع: البعید.) و لا یخرجه وانّه لاحاجة له فی الخروج، فترکه و غلّق علیه الباب و انّه کان یصلّی وحده الی ان اعیی (أعیی الماشی: تعب و کلّ)، فجلس ووضع رأسه علی رکبتیه لیستریح ساعة، فلمّا رفع رأسه رأی فی الجدار مواجهة وجهه رقعة علیها هذان البیتان:
ابیالقاسم هروی نقل نموده که گوید: از ابوالحسن علیبن حسن فهستانی شنیدم که گفت: من در «مرو الرود» بودم و دیدم مردی از راه رسیده بود و زیارت و نماز خود را در آن مشهد خوانده بود و زایری جز او در آن حرم نبود پس او از خادم آن قبر مطهّر که میخواست او را بیرون کند و درها را ببندد خواهش نمود که درها را ببندد و او را که از راه دور به زیارت آمده بود در آن مشهد رها کند تا نماز بخواند.
پس خادم او را رها میکند و درها را میبندد و او مشغول نماز میشود تا این که خسته و ناتوان میگردد پس سر خود را بر زانو میگذارد تا ساعتی استراحت نماید و چون سر خود را بر میدارد میبیند مقابل او بر دیوار حرم نوشته است:
من سرّه ان یری قبرا برؤتیه یفرّجاللّه عمّن زاره کربه
فلیأت ذا القبر انّاللّه اسکنه سلالةً من نبّیاللّه منتجبه
(1)این زایر میگوید: من برخاستم و تا سحر مشغول نماز شدم تا این که باز
1) (1)قال: فقمت واخذت فی الصلوة الی وقت السحر، ثمّ جلست کجلستی الاولی و وضعت رأسی علی رکبتی، فلمّا رفعت رأسی لم اَرَما علی الجدار شیئا و کان الّذی اراه مکتوبا رطبا کانّه کتب فی تلک الساعة، قال: فانفلق الصبح و فتح الباب و خرجت من هناک. (العیون ج 2/280)5- و فیه: حدّثنا ابوعلی محمّدبن احمدبن محمّدبن یحیی المعاذی النیسابوری؛ قال: حدّثنا ابوالحسن علی بن احمد بن علی البصری المعدّل، قال: رای رجل من الصالحین فیمایری النائم رسولاللّه صلی الله علیه وآله ، فقال: یا رسولاللّه صلی الله علیه وآله من ازور من اولادک؟ فقال صلی الله علیه وآله : انّ من اولادی من اتانی مسموما و ان من اولادی من اتانی مقتولاً، قال صلی الله علیه وآله : من هو اقرب منک یعنی بالمجاورة و هو مدفون بارض الغربة، قال: فقلت یا رسولاللّه تعنی الرّضا علیه السلام ؟ فقال صلی الله علیه وآله قل: صلّیاللّه علیه قل صلّیاللّه علیه ثلاثا.
خسته شدم و سر بر زانو نهادم و استراحت نمودم و چون سر از زانو برداشتم آن دو شعر را بر دیوار ندیدم در حالی که وقتی آن دو بیت را مشاهده کردم مثل این بود که تازه آنها را نوشته باشند.پس صبح شد و درها گشوده گردید و من خارج شدم.
5- در همان کتاب، از علیبن احمد بصری معدّل نقل شده که گوید: یکی از صالحین درخواب رسول خدا صلی الله علیه وآله را ملاقات نمود و عرض کرد: یا رسولاللّه من کدام یک از فرزندان شما را زیارت کنم؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «بعضی از فرزندان من چون نزد من آمدند مسموم شده بودند و بعضی از آنان که نزد من آمدند کشته و مقتول شده بودند.» این مرد صالح میگوید: عرض کردم: یا رسولاللّه! با دور بودن قبر آنان از یکدیگر کدام یک از آنان را زیارت کنم؟
(1)رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «آن که به تو نزدیکتر است را زیارت کن و آن را که
1) (1)6- وفیه: حدّثنا ابوعلی محمّد بن احمد بن محمّد بن یحیی المعاذی، قال: حدّثنا ابوعمرو ومحمّد بن عبداللّه الحکمی الحاکم بنوقان، قال خرج علینا رجلان من الریّ برسالة بعض السلاطین بها الی الامیر نصر بن احمد ببخارا و کان احدهما من اهل الریّ و الآخر من اهل قم و کان القمیّ علیّ المذهب الذی کان قدیما بقم فی النصب (هذامما یدل علی ان اهل قم ممّن هداهم اللّه تعالی فاستبصروا بعد ضلالتهم.) و کان الرازی متشیّعا، فلمّا بلغا بنیشابور قال الرازی للقمی: الاتبدأ بزیارة الرّضا علیه السلام ، ثمّ نتوجّه الی بخارا؟ فقال القمی: قد بعثنا سلطاننا برسالة الی الحضرة بیخارا فلایجوز لنا ان نشتغل بغیرها حتّی نفرغ منها، فقصدا البخارا وادّیا الرسالة ورجعا حتّی اذا حاذیا طوس، فقال الرازی للقمی: الاتزور الرّضا علیه السلام ؟ فقال: خرجت من قم مرجئا لا ارجع الیها رافضّیا، قال:
در سرزمین غربت مدفون است زیارت کن.» گفتم: یا رسولاللّه! [حضرت] رضا علیه السلام را میفرمایید؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «بگو: صلیّاللّه علیه، صلیّاللّه علیه، صلیّاللّه علیه.»
6- در همان کتاب، از ابوعمرو و محمّدبن عبداللّه حکمی، حاکم نوقان نقل شده که گویند: دو نفر از ری(تهران) نامهای از سلطان ری برای امیر بخارا میبردند و وارد نوقان شدند. یکی از آنان اهل ری بود و دیگری اهل قم. شخص قمی بر مذهب نصب و دشمنی با اهل بیت علیهمالسلام بود که در گذشته در قم رایج بوده است و شخص رازی بر مذهب تشیع بوده و چون به نیشابور رسیدند مرد رازی به آن مرد قمی گفت:
میخواهی اول حضرت رضا علیه السلام را زیارت کنیم و سپس به بخارا برویم؟ مرد قمی گفت: سلطان ما را به بخارا فرستاده و تا رسالت خود را انجام ندهیم نباید کار
دیگری انجام دهیم. پس آنها به طرف بخارا حرکت نمودند و پس از بازگشت چون به توس رسیدند مرد رازی باز گفت: آیا میخواهی به زیارت حضرت رضا علیه السلام برویم؟ آن مرد قمی ناصبی گفت:
(1)من از قم با عقیده مرجئه (خوارج) خارج گردیدم و نمیخواهم چون به آن شهر باز میگردم رافضی باشم. پس مرد رازی شیعی بار و وسایل خود را به آن مرد قمی داد و خود سوار بر الاغی شد و به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف گردید و چون شب شد به خدّام حرم آن حضرت گفت: امشب مرا در این حرم واگذارید و کلیدها را به من بدهید. (2)مرد رازی میگوید: آنان کلیدها را به من دادند و من درها را بستم و پس از زیارت آنچه میتوانستم در بالای سر مبارک نماز خواندم و سپس قرآن را از اول آن
1) (1)فسلّم الرازی امتعته و دوابّه الیه، و رکب حمارا وقصد مشهد الرّضا علیه السلام ، و قال لخدّام خ ل «لخادم».المشهد: خلّوا لی المشهد هذه اللیلة و ادفعوا الّی مفتاحه، ففعلوا ذلک، قال: فدخلت المشهد و غلقّت الباب و زرت الرّضا علیه السلام ، ثمّ قمت عند رأسه و صلّیت ماشاءاللّه تعالی و ابتدأت فی قراءة القرآن من أولّه،
2) (2)قال: فکنت اسمع صوتا بالقرآن کما اقرأ، فقطعت صوتی خ ل «قرائتی». وزرت المشهد کلّه و طلبت نواحیه، فلم ار احدا فعدت الی مکانی واخذت فی القراءة من اوّل القرآن؛ فکنت اسمع الصوت کما اقرأ لا ینقطع فسکت هنیئة و اصغیت باذنی، فاذا الصوت من القبر، فکنت اسمع مثل ما اقرأ حتّی بلغت آخر سورة مریم علیهاالسلام، «فقرأت: یوم نحشر المتقّین الی الرّحمن وفدا و نسوق المجرمین الی جهنّم وردا» الایة 84 و 85. فسمعت الصوت من القبر:
قرائت نمودم و هر چه از قرآن میخواندم میشنیدم که دیگری نیز با من میخواند. پس قرائت خود را رها کردم و اطراف حرم را جستجو نمودم و کسی را نیافتم. تا این که باز آمدم و شروع به قرائت نمودم و هر چه میخواندم صدای شخص دیگری را نیز میشنیدم که همان آیات را میخواند پس لحظهای سکوت نمودم و گوش کردم ناگهان شنیدم که صدای تلاوت از قبر مطهر امام علیه السلام میآید و چون به آخر سوره مریم رسیدم و آیه «یَوَم نَحشُرُ المتقّینَ الَی الرحمنِ وَفْدا وَ نَسُوقُ الُمجرمینَ الی جَهَنَّم وِرْدا» را قرائت نمودم صدای قرآن را از قبر شنیدم که میخواند: «یَومَ یُحشرُ المُتَقّونَ الَی الرَحمنِ وَفدا و یُساقُ الُمجرِمُونَ الی جَهَنَّمَ وِرْدا» تا این که قرآن را تمام نمودم و آن صدا نیز خاتمه یافت.
(1)و من چون صبح شد به نوقان بازگشتم و آن قرائت را برای قرّاء آن دیار خواندم آنها گفتند: این قرائت از جهت لفظ و معنا صحیح است لکن ما کسی را ندیدهایم که این آیه را این چنین قرائت نماید. سپس به ری (تهران) بازگشتم و به بعضی از قرّاء گفتم: آیا شما شنیدهاید که این آیه را چنین قرائت نموده باشند؟
1) (1)«یوم یُحشر المتقّون الی الرّحمن وفدا و یُساق المجرمون الی جهنّم وردا،» حتّی ختمت القرآن و ختم، فلمّا اصبحت رجعت الی نوقان، فسألت من بها من المقرئین عن هذه القراءة؟ فقالوا: هذا فی اللفظ و المعنی مستقیم، لکنّا لا نعرفه فی قراءة احد؛ قال: فرجعت الی نیسابور فسألت بعض المقرئین عن هذه القراءة؟ فقلت: من قرأ «یوم یحشر المتّقون الی الرّحمن و فداو یُساق المجرمون الی جهنّم وردا»؟ فقال لی: من این جئت بهذا؟ فقلت:
(1)پس یکی از آنان گفت: تو این قرائت را از کجا به دست آوردهای؟ گفتم: برای من چیزی رخ داده است که نیاز به معرفت آن پیدا نمودهام. پس او گفت: این قرائت طبق روایت اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله است و سپس از من خواست که علت سؤال از این آیه را به او بگویم. پس من قصه خود را برای او گفتم و این قرائت برای من به این طریق ثابت شد. (2)
کأنّ القبر قد تفرّج و خرج منه رجل کهل آدم شدید الادمة، فدنا منّی و قال لی: یا ابانصر قل: لاالهالاّاللّه، قال: فأومأت الیه کیف اقول و لسانی مغلق قال: فصاح علّی صیحة فقال: تنکرللّه قدرة؟ قل: لا الهالاّاللّه، قال: فانطلق لسانی، فقلت: لاالهالاّاللّه و رجعت الی منزلی راجلاً، و کنت اقول: لاالهالاّاللّه وانطلق لسانی و لم ینغلق بعد ذلک. (العیون ج 2/283)
7- در همان کتاب، از ابو نصر مؤذّن نیشابوری نقل شده که گوید: برای من1) (1)وقع لی احتیاج الی معرفتها فی امر حدث لی، فقال: هذه قراءة رسولاللّه صلی الله علیه وآله من روایة اهلالبیت علیهمالسلام ، ثمّ استحکانی السبب الّذی من اجله سألت عن هذه القراءة؛ فقصصت علیه القصّة و صحّت لی القراءة. (العیون ج 2/281)
2) (2)7- و فیه حدّثنا ابوعلیّ محمّد بناحمد بنمحمّد بنیحیی العطّار المعاذی؛ قال: حدثّنا ابوالنصر المؤذّن النیشابوری، قال: اصابتنی علّة شدیدة ثقل منها لسانی؛ فلم اقدر علی الکلام، فخطر ببالی ان ازور الرّضا علیه السلام وادعواللّه تعالی عنده واجعله شفیعی الیه حتّی یعافینی من علّتی و یطلق لسانی، فرکبت حمارا و قصدت المشهد وزرت الرّضا علیه السلام و قمت عند رأسه و صلّیت رکعتین و سجدت و کنت فیالدعاء و التضرّع مستشفعا بصاحب هذا القبر عند رأسه و صلّیت رکعتین و سجدت و کنت فی الدعاء والتضرّع مستشفعا بصاحب هذا القبر الیاللّهتعالی ان یعافینی من علّتی و یحلّ عقدة لسانی، فذهبت فی النوم فی سجودی فرأیت فی المنام:
بیماری سختی رخ داد که در اثر آن زبانم سنگین شد و قدرت سخن گفتن نداشتم. پس با خود اندیشیدم که به زیارت حضرت رضا علیه السلام بروم و نزد قبر آن بزرگوار دعا کنم و او را واسطه نمایم تا خداوند مرا شفا دهد و زبانم باز گردد.
بدین منظور بر الاغی سوار شدم و به زیارت آن امام علیه السلام رفتم و پس از زیارت در بالای سر مبارک آن حضرت دو رکعت نماز خواندم و در سجده در حال دعا و تضرّع الیاللّه بودم و از خداوند میخواستم که به حق صاحب آن قبر شریف مرا شفا بخشد و زبانم باز شود پس در همان سجده به خواب رفتم و در خواب دیدم که قبر امام علیه السلام گشوده شد و مرد کامل و گند مگونی از آن خارج گردید و چون نزد من آمد فرمود:
«ای ابانصر! بگو: لاالهالاّاللّه» پس من اشاره کردم که چگونه بگویم در حالی که زبانم بسته است؟ او فریادی بر من زد و فرمود: «مگر قدرت خدا را منکر هستی؟ بگو لاالهالاّاللّه!» پس زبانم باز شد و گفتم: «لاالهالاّاللّه» و به طرف خانه خود باز گشتم و پیاپی میگفتم: «لاالهالاّاللّه» و پس از آن زبانم بسته نشد.
(1)8- در همان کتاب، از حاکم رازی نقل شده که گوید: ابوجعفر عتبی مرا نزد
1) (1)8- وفیه: حدّثنا ابوالفضل محمّد بناحمد بناسمعیل السلیطی رضیاللّه عنه، قال: سمعت الحاکم الرازی صاحب ابی جعفر العتبی یقول: بعثنی ابوجعفر العتبی رسولاً الی ابیمنصور بن عبدالرزاق، فلمّا کان یومالخمیس استأذنته فی زیارة الرّضا علیه السلام ، فقال: اسمع منّی ما احدّثک به فی امر هذاالمشهد، کنت فی ایّام شبابی اتصعّب علی اهل هذا المشهد و اتعرّض لزوّاره فی الطریق و اسلب ثیابهم و نفقاتهم و مرقعاتهم، فخرجت متصیّدا ذات یوم و ارسلت فهدا (الفهد: نوع من السباع بین الکلب و النمر قوائمه أطول من قوائم النمر و هو منقط بنقط سود) علی غزال، فمازال یتّبعه حتّی الجأه الی حائط المشهد، فوقف الغزال و وقف الفهد مقابله لا یدنومنه، فجهدنا کلّ الجهد بالفهدان یدنو منه، فلم ینبعث، و کان متی فارق الغزال موضعة یتّبعه الفهد، فاذا التجأ الی الحائط رجع عنه، فدخل الغزال حجرا فی حائط المشهد، فدخلت الرباط فقلت لابی النصر المقری:
ابو منصوربن عبد الرزاق فرستاد و چون روز پنج شنبه رسید از او اجازه خواستم که به زیارت حضرت رضا علیه السلام بروم پس او به من گفت: بشنو تا قصه خود را نسبت به صاحب این مشهد برای تو بگویم.
سپس گفت: من در ایام جوانی بر اهل این مشهد سختگیری میکردم و زوّار او را در بین راه نگه میداشتم و لباسها و اموال و پوششهای آنان را میگرفتم تا این که روزی برای صید بیرون رفتم و حیوان شکاری خود(فهد) را به دنبال آهویی فرستادم پس آن حیوان شکاری آن آهو را دنبال کرد تااین که آن آهو به کنار این مشهد رسید (و به آن پناهنده شد) و آن حیوان شکاری مقابل او ایستاد و جلو نرفت پس او را تحریص کردیم که نزدیک برود و شکار را بگیرد و او نزدیک شکار نمیرفت و هنگامی که آهو از آن مقام جدا میشد حیوان شکاری به طرف او میرفت و چون به دیوار آن مشهد پناهنده میشد او باز میگشت پس آن آهو وارد یکی از حجرههای آن مشهد شد و من داخل رواق شدم و به ابونصر گفتم: آهو کجا رفت؟ او گفت: من او را ندیدم پس من داخل آن حجره شدم و آثار مانند فضله و بول مشاهده کردم اما او را پیدا نکردم.
(1)پس نذر کردم که دیگر زوّار آن مشهد را اذیت نکنم و آنان را مورد احسان خود قرار دهم و هر وقت مشکلی برای من رخ میدهد به این مشهد پناه میبرم و پس از زیارت آن امام علیه السلام حاجت خود را از خداوند میخواهم و خداوند به من عطا میفرماید.
سپس میگوید: [نزد آن قبر مطهر] از خداوند خواستم که فرزند پسری به من عطا فرماید و او فرزندی به من عطا نمود تا این که بالغ گردید و کشته شد. پس باز در آن مشهد از خداوند فرزند پسر دیگری خواستم و خداوند به من عطا نمود.
آن گاه میگوید: چیزی را در آن مشهد از خداوند نخواستم جز آن که خدا به من عطا نمود. سپس میافزاید این آثاری است که من تاکنون از این مشهد دیدهام. سلام بر ساکن آن باد.
فرحمته واخذته بیده واخرجته لاضیفه ذلک الیوم، فلمّا خرجنا من المسجد لقینا رجل شابّ طوال مخطّط (اخط وجهه واختط: صارفیه خطوط) علیه مرقعة،
فلمّا ابصر بذلک الترکیّ وثب الیه، فعانقه و بکی و عرف کلّ واحد منهما صاحبه؛ فاذا هو ابنه الّذی کان یدعو اللّه تعالی ان یجمع بیننا و بینه او یجعله من خبره علی علم عند قبر الرّضا علیه السلام قال:
9- در همان کتاب، از ابوعلی عامربن عبداللّه، حاکم مرورود که از روات1) (1)این الغزال الّذی دخل هینها الآن؟ فقال: لم اره، فدخلت المکان الّذی دخله، فرأیت بعر الغزال و اثر البول و لم ارالغزال وفقدته، فنذرت اللّه تعالی ان لا اُوذی الزوّار بعد ذلک و لا اتعرّض لهم الاّ بسبیل الخیر، و کنت متی ما دهمنی أمر فزعت الی هذا المشهد، فزرته و سألت اللّه تعالی فیه حاجتی فیقضیها لی، ولقد سألت اللّه تعالی ان یرزقنی ولدا ذکرا، فرزقنی ابنا حتّی اذا بلغ و قتل عدت الی مکانی من المشهد و سألت اللّه تعالی ان یرزقنی ولدا ذکرا فرزقنی ابنا آخر و لم اسأل اللّه تعالی هناک حاجةً الاّ قضاهالی فهذا ما ظهرلی من برکة هذا المشهد علی ساکنه السلام. (العیون ج 2/285)
2) (2)9- وفیه: حدّثنا ابوالعباس احمد بنمحمّد بناحمد بنالحسین خ ل «الحسن». الحاکم رضی اللّه عنه، قال: سمعت ابا علی عامر بنعبداللّه البیوردی الحاکم بمرو الرود و کان من اصحاب الحدیث، یقول: حضرت مشهد الرّضا علیه السلام بطوس، فرأیت رجلا ترکیّا قد دخل القبّة و وقف عند الرأس و جعل یبکی و یدعو بالترکیّة و یقول: یا ربّ انکان ابنی حیّا فاجمع بینی و بینه، وانکان میتّا فاجعلنی من خبره علی علم و معرفة، قال: و کنت اعرف اللغة الترکیّة، فقلت له: ایّها الرجل مالک؟ فقال کان لی ولد و کان معی فی حرب اسحق آباد، ففقدته ولااعرف خبره و له امّ تدیم البکاء علیه، فانا ادعواللّه تعالی هیهنا فی ذلک، لانّی سمعت انّ الدعاء فی هذالمشهد مستجاب قال:
حدیث میباشد نقل شده که گوید: زمانی که من قبر حضرت رضا علیه السلام را در توس زیارت نمودم مردی ترک زبان را دیدم که داخل حرم آن حضرت شده بود و در بالای سر مبارک ایستاده بود و گریه میکرد و به زبان ترکی میگفت:
«خدایا، اگر فرزند من زنده است مرا به او برسان و اگر از دنیا رفته است مرا از احوال او آگاه نما.» ابوعلی میگوید: من چون به زبان ترکی آشنا بودم به او گفتم: تو را چه میشود و مشکل تو چیست؟ مرد ترک گفت: فرزندی داشتم که در جنگ اسحاق آباد ناپدید گردید و اطلاعی از او ندارم و او را مادری است که پیاپی گریه میکند و من در این جا برای او دعا میکنم چون شنیدهام که دعا در این مشهد
مستجاب است.
(1)ابوعلی میگوید: من به حال او رقت نمودم و دست او را گرفتم و از حرم خارج نمودم تا به خانه خود ببرم ومیهمان من باشد و چون از آن محل خارج شدیم ناگهان جوان بلند قامت و باخط و خالی را دیدیم که مرقعه و چپیهای بررویش بود و چون مرد ترکی او را دید پرید و با او معانقه نمود و گریان شد و همدیگر را شناختند و من فهمیدم که آن جوان فرزند اوست که برای او نزد قبر امام علیه السلام دعا میکرد پس من به آن جوان گفتم: تو چگونه اینجا آمدی؟ آن جوان گفت: من بعد از جنگ اسحاق، در طبرستان واقع شدم و مردی از دیلم مرا تربیت نمود و چون بزرگ شدم به جستجوی پدر و مادر خود آمدم و خبری از آنان نداشتم تا این که با عدهای همراه شدم و آنان مرا به این جا آوردند. آن مرد ترک سپس گفت: برای من از این مشهد آثاری ظاهر شده است که به حقانیت [و امامت] صاحب آن یقین پیدا کردهام و سوگند یاد نمودهام که تا زنده هستم از این مشهد جدا نشوم.
1) (1)فسألته کیف وقعت الی هذا الموضع؟ فقال: وقعت الی طبرستان بعد حرب اسحق آباد و ربّانی دیلمیّ هناک، فالآن لمّا کبرت خرجت فی طلب ابی و امّی و قد کان خفی علّی خبر هما، و کنت مع قوم اخذوا الطریق الی هیهنا، فجئت معهم، فقال ذلک الترکیّ: قد ظهرلی من امر هذا المشهد ما صحّ لی به یقینی، و قد آلیت علی نفسی ان لا افارق هذا المشهد ما بقیت. (العیون ج 2/287)
(1)علامه مجلسی رحمهاللّه در کتاب شریف بحار الانوار در فضیلت و شرافت بقعه مبارکه و حرم مطهّر حضرت رضا علیه السلام میگوید:
بدان که اخبار زیادی در فضیلت آن سرزمین و بقعه مبارکه آن حضرت وارد شده است و از جمله آنها روایتی است که شیخ طوسی رحمهاللّه در بخش زیارات کتاب تهذیب خود نقل نموده است که حضرت رضا علیه السلام فرمود: «همانا در سرزمین خراسان بقعهای قرار دارد که در آینده محل نزول ملائکه خواهد شد و تا قیامت ملائکه در آن نزول [و صعود] خواهند داشت.»
به آن حضرت گفته شد: آن بقعه در کجای سرزمین خراسان است؟ امام علیه السلام فرمود: «در توس خواهد بود.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، آن بقعه باغستانی از باغستانهای بهشت میباشد.»
1) (1)البقعة المبارکة الرضویّة قال العلامة المجلسی فی البحار فی فضیلة بقعة الرّضا صلوات اللّه علیه و علی آبائه و ابنائه: اعلم أنَّ من جملة الاخبار الدالّة علی فضیلة تلک الارض المقدّسة، والبقعة المبارکة؛ مارواه الشیخ رحمه اللّه فی باب الزیارات من التهذیب: أنّ الرّضا علیه السلام قال: انَّ فی أرض خراسان بقعة من الارض، یأتی علیها زمان تکون مهبطا للملائکة، ففی کلَّ وقت ینزل الیها فوج الی یوم نفخ الصور، فقیل له علیه السلام : و أیُّ بقعة هذه؟ فقال: هی أرض طوس، و هی واللّه روضة من ریاض الجنّة الخ.
(1)از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «چهار نقطه از زمین در ایام توفان نوح علیه السلام از استیلای آب به درگاه خداوند ناله و ضجّه زدند و خداوند آنها را از غرق شدن نجات داد و آنها عبارتند از: بیت المعمور که خداوند آن را به آسمان برد، و نجف و کربلا و توس.»
(2)در کتاب وافی نقل شده که ضجّه و ناله آنها به درگاه خداوند به جهت این بود که کسی بر روی آنها خدا را عبادت و پرستش نمیکرد پس خداوند آنها را مدفن
1) (1)و روی أیضا عن الصادق علیه السلام : أربعة بقاع من الارض ضجّت الی اللّه تعالی فی أیّام طوفان نوح من استیلاء الماء علیها، فرحمها اللّه تعالی و أنجاها من الغرق و هی البیت المعمور فرفعها اللّه الی السّماء والغریّ و کربلا و طوس. قال فی الوافی: و لمّا ضجّت تلک البقاع، کان ضجیجها الی اللّه من جهة عدم وجود من یعبداللّه علی وجهها، فجعلهااللّه مدفن أولیائه، فأوّل مدفن بنیت فی تلک الارض المقدَّسة سناباد بناها اسکندر ذوالقرنین صاحب السدّ و کانت دائرة الی زمان بناء طوس. (البحار ج 47/321)
2) (2)قال فی معجم البلدان: طوس مدینة بخراسان بینها و بین نیشابور نحو عشرة فراسخ، و تشتمل علی مدینتین: یقال لاحد هما: الطابران، و للآخر نوقان. و لهما أکثر من ألف قریة فتحت فی أیّام عثمان، و بها قبر علیّ بنموسیالرّضا علیه السلام و بها أیضا قبر هارون الرشید. و قال المسعربن المهلهل: و طوس أربع مدن منها ثنتان کبیرتان، واثنتان صغیرتان، و بهما آثار أبنیة اسلامیّة جلیلة، و بها دارحمید بنقحطبة، و مساحتها میل فی مثله، و فی بعض بساتینها قبر علی بنموسی علیه السلام و قبر الرشید انتهی. (المصدر)
اولیای خود قرار داد.
صاحب کتاب وافی سپس میگوید: نخستین بنایی که در توس به دست اسکندر ذوالقرنین صاحب سدّ بنا شد سناباد بود و تا زمان بنای توس باقی ماند.
صاحب کتاب معجمالبلدان میگوید: توس یکی از شهرهای خراسان است که فاصله آن تا نیشابور حدود ده فرسخ است و مشتمل بر دو شهر میباشد که در زمان خلافت عثمان فتح گردیده است و قبر علیبن موسیالرضا علیه السلام و قبر هارون در آن سرزمین است.
مسعر بن مهلهل میگوید: توس دارای چهار شهر؛ دو شهر بزرگ و دو شهر کوچک میباشد و آثار تاریخی و اسلامی زیبایی درآن موجود است؛ چنانکه خانه حمیدبن قحطبه که مساحت آن یک میل در یک میل است (هر سه میل یک فرسخ است) در آن جا میباشد و در بعضی از باغهای این خانه قبر علّیبن موسیالرضا علیه السلام و قبر هارونالرشید [علیه اللعنه] قرار دارد.
(1)سپس میگوید: حمیدبن قحبطه از طرف هارون والی توس بود و در سناباد برای خود ساختمانی بنا کرد که چون به صید رود در آن جا ساکن شود و او همان
1) (1)و کان حمید بنقحطبة والیا علی طوس من قبل هارون، فبنی فی سناباد بنیانا و محلاًّ لنفسه، متی خرج الی الصید نزل فیه، و حمید هذا هوالّذی قتل فی لیلة واحدة ستّین سیّدا من ذریّة الرّسول بأمر هارون الرشید کما هو فی العیون. و أمّا أصل بناء القبّة المنورّة فالظاهر أنّه کان فی حیاته علیه السلام مشهورة بالبقعة الهارونیّة، کما هو مرویّ فی العیون من أنّه دخل دار حمید بنقحطبة الطّائی و دخل القبّة الّتی فیها قبر هارون الرشید. (المصدر)
کسی است که در یک شب به دستور هارون شصت نفر از سادات و ذرّیه رسول خدا صلی الله علیه وآله را کشت؛ چنان که مرحوم صدوق در کتاب عیون ذکر نموده است.
علامه مجلسی رحمهاللّه سپس میگوید: ظاهر این است که اصل بنای قبّه مبارکه و منوّره حضرت رضا علیه السلام در زمان حیات آن حضرت مشهور به بقعه هارونیّه بوده است؛ چنان که صدوق در کتاب عیون نقل نموده و گوید: حضرت رضا علیه السلام چون وارد خراسان گردید به خانه حمیدبن قحطبه داخل شد و سپس به قبّه هارونیه رفت] و فرمود: در آینده نزدیک قبر من در این جا قرار خواهند گرفت].
(1)همچنین حسن بن جهم میگوید: روزی وارد مجلس مأمون شدم و دیدم علیبن موسیالرضا علیه السلام نزد مأمون است و فقها و اهل کلام نزد او اجتماع نمودهاند. حسنبن جهم سپس سؤالات مأمون و سؤالات مردم از آن حضرت و پاسخ امام علیه السلام را ذکر میکند و میگوید:
1) (1)وأیضا عنالحسن بنجهم قال: حضرت مجلس المأمون یوما، عنده علیُّ بنموسی الرّضا علیه السلام و قد اجتمع الفقهاء وأهل الکلام و ذکر اسئلة القوم و سؤال المأمون عنه علیه السلام و جواباته و ساق الکلام الی أن قال: فلمّا قامالرّضا علیه السلام تبعته فانصرفت الی منزله فدخلت علیه، و قلت له: یا ابنرسول اللّه الحمداللّه الّذی وهب لک من جمیل رأی امیرالمؤمنین ما حمله علی ما أری من اکرامه لک، و قبوله لقولک. فقال علیه السلام : یا ابن الجهم لا یغرّنک ما ألفیته علیه من اکرامی، و الاستماع منّی فانّه سیقتلی بالسمَّ و هو ظالم لی، أعرف بعهد معهود الیّ من آبائی عن رسول الله صلی الله علیه وآله فاکتم علیَّ هذا ما دمت حیّا. قال الحسن بنالجهم: فما حدَّثت بهذا الحدیث الی أن مضی الرّضا علیه السلام بطوس مقتولاً بالسمَّ. (البحار ج 48/322)
پس از آن که امام علیه السلام به منزل خود بازگشت من نزد آن حضرت رفتم و گفتم: ای فرزند رسول خدا! الحمدللّه خداوند نظر مأمون را به شما جلب نموده که او به شما این چنین احترام و تجلیل مینماید و سخنان شما را میپذیرد.
پس حضرت رضا علیه السلام فرمود: «ای پسر جهم! فریب مخور که او به من احترام میکند و سخنان مرا گوش میدهد؛ همانا او در آینده مرا مسموم خواهد نمود و نسبت به من جز یک ستمگر نخواهد بود و این چیزی است که پدران من از رسول خدا صلی الله علیه وآله به من خبر دادهاند و تو باید تا من زنده هستم این را کتمان کنی و به کسی نگویی.»
حسنبن جهم میگوید: من طبق دستور امام علیه السلام این خبر را پنهان داشتم تا این که حضرت رضا علیه السلام [توسط مأمون] در توس مسموم گردید و از دنیا رحلت نمود.
(1)علامه مجلسی علیهالرحمه سپس میگوید: در کتاب فردوس الاخبار، از بعضی از تواریخ نقل شده که فرزند سلطان سنجر یا یکی از وزرای او به تب دقِ مبتلا گردیده بود و اطباء گفته بودند که او باید به تفّرج و تفریح و صید برود و چون
1) (1)و فیه عن فردوس التواریخ نقلاً عن بعض التواریخ أنّه کان لسلطان سنجر أو أحد وزرائه ولد اُصیب بالدقَّ فحکم الاطبّاء علیه بالتفرّج و الاشتغال بالصید فکان من أمره أن خرج یوما مع بعض غلمانه و حاشیته فی طلب الصید فبینما هو کذلک فاذا هو بغزال مارق من بین یدیه فأرسل فرسه فی طلبه، و جدَّ فی العدو فالتجأ الغزال الی قبر الامام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام فوصل ابن الملک الی ذلک المقام المنیع، والمأمن الرفیع الّذی من دخله کان آمنا، و حاول صید الغزال فلم تجسر خیله علی الاقدام علیه، فتحیّروا من ذلک،
به صید و تفّرج مشغول شد روزی با غلامان و اطرافیان خود برای صید خارج گردید ناگهان آهویی را دید که از مقابل او فرار کرد. پس با اسب خود در طلب آن آهو رفت و چون با کوشش فراوان خود را به آن رساند. آن آهو به قبر امام رضا علیه السلام پناهنده شد.
(1)پس فرزند پادشاه به آن مقام رفیع و مأمن امن رسید که البته هرکس وارد آن شود [همانند حرم امن الهی] ایمن خواهد بود و چون خواست که اسب خود را به طرف آن صید حرکت دهد اسب او به آن حرم امن نزدیک نشد و فرزند پادشاه و همراهان متحیر و شگفتزده شدند پس فرزند پادشاه دستور داد همه همراهانش از اسبهای خود پایین بیایند و سپس همگی با پای برهنه و کمال ادب به طرف مرقد شریف آن امام علیه السلام رفتند و فرزند پادشاه خود را بر روی آن قبر شریف انداخت و با گریه و تضرّع از خدا خواست که به برکت صاحب آن قبر شریف او را شفا بخشد و سپس شفا پیدا کرد و همگان با شادی و سرور نزد پادشاه آمدند.
لکن فرزند پادشاه از قبر مطهر امام علیه السلام جدا نشد و به پادشاه خبر دادند که او از
کنار آن قبر جدا نمیشود تا بنّاها بیایند و قبّهای مجلل بر آن بنا کنند و شهری اطراف آن بنا شود که برای همیشه باقی باشد و چون این خبر به سلطان رسید سجده شکر نمود و همان وقت دستور داد معمارها و بنّاها بروند و بقعه و قبهای بر آن بنا کنند و شهری ایجاد نمایند و حصاری اطراف آن قرار دهند.
مؤلف گوید: برکات و معجزات صاحب آن بقعه مبارکه بی شمار است و ما به علت اعتماد به فرمودههای علمای گذشته، مانند صدوق و مجلسی و امثال آنان مختصری از آنها را که در آن زمانها واقع شده بود نقل نمودیم و در زمان ما نیز از این آثار و برکات زیاد دیده شده که شمهای از آنها رانیز برای روشن شدن دلهای شیعیان ذکر میکنیم ولی لازم است پیش از آن که درباره برکات و آثار قبّه مبارکه علیبن موسی الرّضا علیه السلام و معجزات و کرامات آن حضرت مطلبی بیان شود تفاوت میان معجزه و کرامت و سحر و خوارق عادات که از بعضی از مرتاضین دیده میشود روشن گردد تا شبههای برای خوانندگان محترم به وجود نیاید.
علامه بزرگوار مرحوم ملا احمد، معروف به مقدّس اردبیلی، در کتاب حدیقة الشیعة میفرماید: از نظر معتزله معجزات و کرامات مخصوص پیامبران است و از نظر متقدمین شیعه مخصوص پیامبران و اوصیای آنان میباشد. بیشتر قدمای شیعه و معتزله میان معجزه و کرامت تفاوتی قایل نیستند ولی به نظر بسیاری از اشاعره و متأخرین شیعه معجزه امر خارق العاده است که همراه با ادعای نبوت و پیامبری و یا امامت میباشد لکن کرامت مقرون به ادعای پیامبری و امامت نیست.
علمای امامیه - چنان که از تألیفات آنان استفاده میشود- کلیه خوارق عاداتی
که از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و اوصیای آن حضرت صادر شده است- چه در مقام تحدی [و اثبات مقام نبوت و امامت] و چه در غیر مقام تحدی- معجزه نامیدهاند.
بعضی گفتهاند معجزه و کرامت اگر از پیامبر و وصی او باشد انجام آن در اختیار اوست؛ اگر او اراده کند به اذن خداوند انجام میشود و اگر اراده نکند انجام نمیشود لکن کراماتی که از اشخاص برجسته در اثر زهد و عبادت و صفای دل و... حاصل میشود غالبا انجام آن در اختیار آنان نیست و اگر درباره کسی دعایی کنند و یا نفرینی نمایند ممکن است مستجاب شود و ممکن است مستجاب نشود.
معجزه ممکن است محدود به زمان باشد و تنها برای اهل همان زمان معجزه باشد و ممکن است امری دائم و باقی باشد و در تمام اعصار و زمانها مردم از آن استفاده کنند، مانند خبرهای غیبیهای که از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و اهل بیت پیامبر علیهمالسلام صادر شده و یا قوانین و احکامی که به زبان آنان جاری گردیده و پس از گذشتن قرنها اسرار آنها بر مردم آشکار شده است و نیز همانند قرآن مجید که معجزه باقیه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است و برای هیچ پیامبری معجزهای باقی نمانده است جز پیامبر اکرم اسلام صلی الله علیه وآله اعجاز قرآن نیز فقط از ناحیه فصاحت و بلاغت آن نیست بلکه از جهات مختلفی است که در جای خود بیان شده است.
1- بعضی از بزرگان گفتهاند: معجزه آن است که همراه تحدی(یعنی اثبات نبوت و امامت) باشد و آن چیزی است که دیگران از انجام آن عاجز هستند و صاحب معجزه میتواند به اذن خداوند هر عملی که به عنوان نشانه پیامبری و امامت از او خواستند انجام دهد چنان که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله خواستند که درخت از جای
خود حرکت کند و نزد آن حضرت بیاید و به پیامبری او گواهی دهد و یا گفتند باید مردهای را زنده کنی و یا از وسط کوه شتر زنده خارج نمایی و یا سنگ ریزه باذن خدا در دست تو به پیامبریات شهادت بدهد و...
و پیامبر اکرم اسلام صلی الله علیه وآله هر چه را خواسته بودند باذن خداوند انجام داد در حالی که خصم (دشمن) از انجام آن عاجز بود. معجزه از این نظر با سحر و امثال آن متفاوت است زیرا ساحر و مرتاض و امثال آنان نمیتوانند هر چه را که مردم از آنان بخواهند انجام دهند بلکه کاری را انجام میدهند که بر انجام آن توانایی داشته باشند.
2- تفاوت دیگر این است که تأثیر سحر و امثال آن در همان مجلس و افراد آن مجلس است که برای آنان انجام شده و برای دیگران که در خارج آن مجلس باشند آن تأثیر را ندارد. گاهی ساحر نامهای حاضرین در مجلس خود را مینویسد و سحر را برای آنان انجام میدهد و اگر شخص دیگری بخواهد به آن مجلس وارد شود او را راه نمیدهد و اگر آن شخص بتواند وارد آن مجلس شود تأثیر سحر را احساس نخواهد کرد.
در حالی که معجزه اینگونه نیست، زیرا اگر پیامبر خدا صلی الله علیه وآله کوری را شفا دهد اثر بینایی او را همه مردم میبینند. سخن خداوند درباره حضرت موسی علیه السلام به همین معنا اشاره دارد «وَ نَزَعَ یَدَهُ فاذا هِیَ بَیضاءُ لِلناضرینَ»؛ یعنی حضرت موسی علیه السلام دست خود را از گریبان خارج نمود و نوری از آن ساطع گردید که همه مردم آن را مشاهده کردند.
3- تفاوت دیگر معجزه و سحر و امثال آن این است که معجزه فقط با اراده و خواست پیامبر یا امام علیه السلام انجام میشود و نیاز به وسیله دیگری که ساحران و کاهنان
و مرتاضان انجام میدهند ندارد و به اذن خداوند و با یک نگاه و اراده و امر ونهی انجام میگیرد، بر خلاف سحر و امثال آن که بدون اسباب معین انجام نمیشود بلکه اگر یکی از دهها اسباب آن انجام نشود سحر و امثال آن تأثیری نخواهد داشت.
4- تفاوت دیگر این است که ممکن است برای ساحر و امثال آن رقیب و معارض قویتری پیدا شود و عمل ساحر را باطل و کار او را بی اثر نماید، در حالی که معجزه چنین نیست و هیچ کس قدرت و توانایی بی اثر کردن آن را ندارد.
5- تفاوت دیگر معجزه و سحر این است که آنچه را صاحب معجزه میگوید مطابق عقل سلیم است و مدعای او را عقلا تأیید میکنند و آیینی که برای مردم معرفی میکند نیز بر خلاف عقل و فطرت مردم نیست، مثلاً اجازه ظلم و ستم و دروغ و خیانت و امثال آن را به مردم نمیدهد، او نمیگوید بیایید گوسالهای را که ساخته دست بشر است بپرستید چرا که گوساله- گر چه بر خلاف عادت سخن بگوید- قابل پرستش نیست. هر چند ممکن است عدهای فریب بخورند و گفته سامری را تصدیق کنند و به جای پرستش خدای ربّالعالمین گوسالهای را بپرستند.
بنابراین همان گونه که بعضی از بزرگان فرمودهاند- هر عمل خلاف عادت دلیل بر صدق مدعی آن نمیشود جز آن که عقل سلیم بر صدق آن حکم کند.پس اگر یک نفر صوفی و امثال آن، عمل خلاف عادت انجام دهد دلیل بر صدق و راستگویی او نیست و نباید کسی فریب او را بخورد.
6- تفاوت دیگر بین معجزه و سحر و امثال آن این است که صاحب معجزه دارای نشانهها و اعمال و اخلاق پسندیده است و چیزی که مورد تنفر و دوری مردم از او باشد در اعمال و اخلاق او دیده نمیشود، او دارای حسب و نسب و اخلاق حمیده و صفات نیک، مانند صدق و درستی و وفا و امانت و زهد و رفق و محبت و
سخاوت و علم و حلم و کمالات دیگر است و از دروغ و پستی و طمع و دلبستگی به دنیا و امثال آن دور است و پیروان او نیز افراد دانا و صاحب کمال و ارزش میباشند؛ بر خلاف اهل سحر و کهانت و شعبده و تسخیر و ریاضتهای باطله که غالبا آثار دنیاطلبی و فریب و دروغ و حب دنیا و خیانت از آنان و پیروانشان دیده میشود و تنها مردمان پست و احمق و نادان آنان را تایید مینمایند.
7- صاحب کتاب کرامات رضویه میگوید: فرق بین معجزه و سحر این است که در سحر و امثال آن واقعیت و حقیقتی نیست بلکه صورتی خالی از حقیقت است، بر خلاف معجزه که همراه با حقیقت است. ساحر با سحر خود قطعه چوب و یا ریسمانی را در مقابل چشمان مردم به صورت اژدها و مار و امثال آن به نظر میآورد و یا قطره آبی را چون دریا جلوه میدهد و حال آن که در واقع اژدها و مار و دریایی وجود ندارد اما معجزه این چنین نیست و صاحب معجزه اگر درخت خشکی را سر سبز و زنده نماید آن درخت واقعا زنده و سر سبز میشود
و اگر میوهدار باشد سالها میوه میدهد از اینرو وقتی خطاب الهی برای سرکوبی فرعون و فرعونیان به حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام رسید و خدا به موسی علیه السلام فرمود: «وَ اَلْقِ ما فی یَمینِکَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا» [یعنی آنچه را در دست راست داری [یعنی عصارا] بینداز تا ببلعد آنچه را که ساحران به جای آوردهاند [حضرت موسی با امر الهی عصای خود را افکند و فورا به قدرت پروردگار تبدیل به اژدهای عظیمی شد و تمام اسباب ساحران را از چوب و ریسمان بلعید و نابود ساخت و برنگردانید. هنگامی که این امر عجیب پیش آمد تمام ساحران فهمیدند این کار کاری خدایی است و دارای حقیقت است و لذا ایمان آوردند ولکن ساحران با علمی که داشتند چوب و ریسمان را مار و اژدها وانمود کردند و در حقیقت مار و
اژدهایی در کار نبود لکن عصای حضرت موسی حقیقتا اژدها شد و تمامی اسباب را بلعید و سپس به صورت اولیه خود درآمد.
امام هشتم شیعیان حضرت ابیالحسنالرضا ارواحنا فداه بزرگتر و بالاتر از این معجزه را در مجلس با عظمت مأمون لعین اظهار فرمود و جمع کثیری دیدند که ید قدرت الهی به خاطر حجت خود عرض را به جوهر تبدیل کرد و دو صورت شیر که بر پرده بودند به دو شیر مهیب درنده تبدیل شدند و حمیدبن مهران گستاخ را چنان که گذشت دریدند و به زندگی کثیف او خاتمه دادند.
صاحب کتاب کرامات رضویه سپس میگوید: مناسب است ما در این مقام سه معجزه و کرامت دیگر از سه امام دیگر از ائمه طاهرین علیهمالسّلام را که شبیه به همین قضیه و معجزه حضرت رضا علیه السلام است ذکر نماییم تا دلهای دوستان و شیعیان فرحناک و دیدههای ایشان روشن گردد.
1- قضیهای که در مجلس پدر مأمون، یعنی هارون، توسط حضرت موسی بن جعفر علیه السلام اتفاق افتاده است .
این مطلب در عیون اخبار الرضا و نیز در جلد یازدهم بحارالانوار (چاپ کمپانی، ص234) آمده است لکن چون این دو کتاب عربی است ما فارسی آن را از جلد دوم منتهی الامال مرحوم حاج شیخ عباس قمی نقل مینماییم ایشان میفرماید: ابن شهر آشوب (آن بزرگوار از شیوخ شیعه و صاحب تألیفات رشید الدّین محمدبن علی بن شهر آشوب سروری مازندرانی است و نقل شده است که چون کتاب مناقب را تالیف مینموده هزار کتاب مناقب نزدش جمع بوده است وفاتش در 22 شعبان
588 قمری و قبرش در بیرون حلب بالای کوهی معروف به جبل جوشن است.) از علی بنیقطین روایت کرده که روزی هارون الرشید مردی را طلبید تا حضرت ابوالحسن موسی بنجعفر علیه السلام را خجالت دهد. آن مرد افسونگر در مجلس حاضر شد.
و چون سفره طعام گسترده شد آن مرد حیلهای کرد که هر چه خادم آن حضرت قصد کرد که نانی بر دارد و نزد آن حضرت گذارد نان از نزد او میپرید. هارون چنان از این کار خوشحال شد که نتوانست خودداری بکند. در این هنگام حضرت موسی بنجعفر علیه السلام سر مبارک خود را بلند کرد و به شیری که به صورت نقاشی بر پردهای کشیده بودند فرمود:
«ای اسداللّه دشمن خدا را بگیر!» پس آن شیر مانند شیری بزرگ بر جست و آن مرد را پارهپاره کرد. و هارون و ندیمانش از دیدن این امر عظیم غش کرده و بررو افتادند و عقلهاشان از هول آنچه مشاهده کردند پرید و چون به هوش آمدند هارون به حضرت موسی بن جعفر علیه السلام عرض کرد: به حق خودم بر تو که از این شیر بهخواهی که این مرد را برگرداند امام علیه السلام فرمود: «اگر عصای موسی علیه السلام آنچه از ریسمانها و عصاهای ساحران را بلعید برگردانیده بود این صورت نیز این مرد را که بلعید بر میگردانید.»
سپس میگوید: مرحوم محدث قمی پس از ذکر این کرامت میفرماید: بعضی از فضلا که شاید سید اجل سید حسین مفتی باشد از شیخ بهایی به این طریق روایت کرده که فرمود: «حدیث کرد مرا در شب جمعه هفتم جمادیالاخره سنه هزار و سه، در مقابل دو ضریح امامین معصومین موسی بنجعفر و ابوجعفر جواد علیهما السلام ، از پدرش شیخ، حسین، از مشایخ خود
[پس آنها را نام برده تا به شیخ صدوق رسیده]، از ابنالولید، از صفار و سعدبن
عبداللّه، از احمدبن محمّد بن عیسی، از حسن بن علی بن یقطین، از برادرش حسین، از پدرش علی بن یقطین» رجال این سند همگی ثقات و شیوخ طایفه هستند. پس حدیث را ذکر کرده همانند آنچه ذکر شد و مخالفتی با این حدیث ندارد جز آن که در آن خادم ذکر نشده بلکه آمده است که خود حضرت میخواست نان بر دارد و دیگر آن که صورت شیر در بعضی از صحنهای منزل بوده نه در پرده.
2- کرامتی است از امام دهم حضرت هادی علیه السلام چنان که در کشف الغمّه در شرح شافیه، و در بحار، از خرائج نقل شده است و حاصل آن این است:
حاجبِ متوکل گفته است: زمانی یک نفر شعبده باز از اهل هند که مانند نداشت به سامرا آمده و متوکل هم چون مردی لعّاب، یعنی مایل به لهو و لعب بود و از این گونه امور دل خوش میشد به آن شعبده باز گفت: اگر بتوانی کاری کنی که علی بن محمّد هادی را خجل سازی هزار دینار به تو عطا خواهم کرد. آن مرد گفت: حاضرم! امر کن تا نانهای بسیار نازکی طبخ کنند و آنها را در سفره طعام بگذارند و جای مرا در پهلوی آن حضرت قرار ده.
متوکل دستور داد چنان کردند و حضرت هادی علیه السلام را به آن مجلس برای طعام احضار نمود و برای آن سرور تکیه گاهی (بالشی) قرار داد که بر آن صورت شیری نقاشی شده بود. متوکل آن مرد هندی را در پهلوی بالش، کنار آن بزرگوار جای داد و چون سفره طعام گسترده شد و حضرت هادی علیه السلام دست مبارک خود را به سوی یک گرده نان دراز کرد آن شعبده باز کاری کرد که آن نان پرید. باز آن حضرت دست به نان دیگری دراز کرد باز آن گرده نان پرید. دفعه سوم به نان دیگری دست دراز نمود آن نیز پرید. در این هنگام تمام اهل مجلس به خنده در آمدند. پس امام علیه السلام دست مبارک خود را بر آن صورت شیری که در بالش و تکیه گاه خود بود زد و فرمود:
«خُذْهُ» یعنی بگیر او را. آن صورت شیر فورا به شیری درنده تبدیل شده و آن مرد جسور را درید و بلعید و به جای خود برگشت. اهل مجلس با دیدن این صحنه متحیر و حیران شدند و آن بزرگوار از جای برخاست.
متوکل عرض کرد: خواهش میکنم که بنشینی و این مرد را برگردانی. حضرت فرمود: «وِاللّهِ تَعالی لا یُری بَعْدَها»؛ یعنی به خدا سوگند، این شخص دیگر دیده نمیشود. سپس آن حضرت از آن مجلس شوم بیرون آمد و به متوکل فرمود: «اَتُسَلِّطُ اَعْداءَاللّهِ تَعالی عَلی اَوْلیِائِه؟» یعنی دشمنان خدا را بر دوستان خدا مسلط میسازی؟!
3- کرامتی است که از امام جعفر صادق علیه السلام نقل شده و در شرح شافیه (ص61) و نیز در مدینةالمعاجز، به نقل از کتاب ثاقب المناقب به نقل از ربیع، حاجب منصور لعین آمده و حاصلش این است:
منصور هفتاد نفر از ساحران زبردست بابل را طلبید و چون به حضور وی حاضر شدند به آنان گفت: علم سحر به عنوان ارث از آن زمانها به شما رسیده به نحوی که میتوانید بین زن و مرد جدائی بیندازید. و اباعبداللّه جعفر بنمحمّد نیز مانند شما است او نیز مردی کاهن و ساحر است اگر شما بتوانید عملی از سحر انجام دهید که او را مبهوت و مغلوب سازید من جایزه و مال فراوانی به شما خواهم داد.
پس آنان حاضر شدند که آن کار را انجام دهند و لذا بر خاستند و در همان قصر و محل جلوس منصور هفتاد صورت از صورتهای درندگان ساختند] یعنی صورت شیر و پلنگ و ببر و گرگ و مانند اینها]. آن گاه هر یک از ایشان پهلوی صورتی که خود ساخته بود نشست و منصور نیز روی تخت خود قرار گرفت و تاج
سلطنت بر سر نهاد و به حاجب خود گفت:
فورا کسی را روانه کن تا الساعه جعفربن محمّد را بیاورد. دیری نگذشت که حضرت صادق علیه السلام را حاضر نمودند. چون آن بزرگوار داخل آن قصر و مجلس شد و به آن اشخاص و به آن صورتها که برای خجل کردن آن سرور ساخته و آماده کرده بودند نظر فرمود متغیر و غضبناک گردید و خطاب به آن جمعیت کرد و فرمود: «یا وَیْلَکُمْ اَتَعُرِفُوْنی اَنَا حُجَّةُ اللّهِ الَّذی اَبطَلَ سِحْرَ ابائِکُم فی اَیّامِ مُوسَی بْنِ عِمران علیه السلام »؛ یعنی وای بر شما! آیا مرا میشناسید؟ منم حجت آن خدائی که سحر پدران شما را در زمان حضرت موسی بن عمران علیه السلام باطل کرد. «ثُمَّ نادی بِرَفْعِ صَوتِه اَیّها الصُوَّرُ المُمثَّلهُ لِیاخُذ کُل واحِدٍ مِنکُمْ صاحِبهُ بِاذناللّه تَعالی»؛ یعنی آن بزرگوار به صدای بلند فرمود: ای صورتهای ساخته شده هر یک از شما صاحب خود را بگیرد ناگاه هر یک از آن صورتهای بر جست و سازنده خود را پاره کرد و بلعید!
منصور چون چنین دید بیهوش شد و از روی تخت به پایین افتاد و پس از این که به هوش آمد با کمال عجز و انفعال به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: اللّهاللّه یا اباعبداللّه! بر من رحم کن و از من بگذر و عفو نما، فَاِنَّی تُبْتُ تَوْبَةً لا اَعُوذُ الِی مَثْلِها اَبَدا؛ من توبه میکنم، توبهای که پس از این چنین عمل و جسارتی نکنم.
آن حضرت فرمود: «از تو گذشتم و عفو کردم.» بعد از آن منصور گفت: آقای من! به این درندگان امر به فرما که آنچه را خوردهاند بر گردانند. امام علیه السلام فرمود: «هیهات! هیهات! اگر عصای حضرت موسی آنچه را که خورده بود برگردانیده بود اینها هم آنچه را که خوردهاند بر میگردانیدند.»
شیخ مفیدرضوانالله علیه در کتاب اختصاص خویش، پیام جامع، آموزنده و جالبی را از حضرت رضا علیه السلام آورده است که آن بزرگوار آن پیام را، به وسیله حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام به شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهمالسلام فرستادهاند.
متن پیام آن بزرگوار این است:
«یا عبدالعظیم! ابلغ عنّی اولیائی السّلام و قل لهم ان لا تجعلوا للشیطان علی انفسهم سبیلاً و مرهم بالصدق فی الحدیث واداء الامانه و مرهم بالسکوت و ترک الجدال فیما لایعنیهم و اقبال بعضهم بعضا و المزاورة فانّ ذلک قربة الیّ و لایشغلوا انفسهم بتمزیق بعضهم بعضا فانّی آلیت علی نفسی انّه من فعل ذلک و اسخط ولیّا من اولیائی دعوتاللّه لیعذِّبه فیالدنیا اشدّ العذاب و کان فی الآخرة من الخاسرین و عرّفهم انّ اللّه قد غفر لمحسنهم و تجاوز عن مسیئهم الاّ من اشرک به او آذی ولیّا من اولیائی او اضمر له بسوء فانّاللّه لایغفر له حتّی یرجع عن ذلک فان رجع و الاّ نزع روح الایمان عن قلبه و خرج عن ولایتی و لم یکن له نصیب فی ولایتنا اعوذ باللّه من ذلک.»
ترجمه: سلام مرا به دوستدارانم برسان و به آنان بگو: در دلهای خویش برای شیطان راهی نگشایند و آنان را به راستگویی در گفتار و ادای امانت و سکوت و ترک درگیری و جدال در کارهای بیهوده و بیفایده فراخوان و به صلهرحم و رفت و آمد و رابطه گرم و دوستانه با یکدیگر دعوت کن، چرا که این کار باعث تقرّب به من (و دیگر اولیای خدا) میباشد.
دوستان ما نباید فرصتهای گرانبهای زندگی و وقت ارزشمند خود را به دشمنی با یکدیگر تلف کنند من با خود عهد کردهام که هر کس مرتکب اینگونه
امور شود و یکی از دوستان و رهروانم را به خشم آورد و به او آسیب رساند از خدا بخواهم که او را به سختترین کیفر دنیوی مجازات کند و در آخرت نیز از زیانکاران خواهند بود.
به دوستان ما توجه ده که خدا نیکوکرداران آنان را مورد بخشایش خویش قرار داده و بدکاران آنان را جز آنهایی که بدو شرک ورزند و یا یکی از دوستان ما را برنجانند و یا در دل نسبت به آنان کینه بپرورند، مورد عفو قرار خواهد داد اما از آن سه گروه نخواهد گذشت و آنان را مورد بخشایش خویش قرار نخواهد داد جز اینکه از نیّت خود باز گردند و اگر از این اندیشه و عمل زشت خویش باز گردند، مورد آمرزش خواهند بود اما اگر همچنان باقی باشند، خداوند روح ایمان را از دل آنان خارج ساخته و از ولایت و دوستی ما اهلبیت نیز بی بهره خواهند بود و من از این لغزشها به خدا پناه میبرم. (اختصاص ص 247 بحار ج 71/230)
مرحوم آیتاللّه حاج ملّا محمّد اشرفی از علمای بزرگ و مراجع تقلید بود که در عصر ناصرالدّین شاه قاجار زندگی میکرد. یکی از نویسندگان در باره عظمت و مقام علمی و معنوی او مینویسد:
«حاج ملا محمّد اشرفی، از مفاخر مذهب جعفری میباشد گروهی از ایران از او تقلید میکنند و او در میان علمای بزرگ عصر خویش به جمع میان طریقت و شریعت اختصاص یافته است همه از دور و نزدیک به او ارادت میورزند و از بزرگان عصر خویش میباشد. بیان او در منبر بی نظیر است و در سال 1315 قمری
در بابل رحلت و همانجا به خاک سپرده شد. بقعه این مرد، مزار خاصّ و عام است و دارای کرامات بسیاری میباشد(1)که از آن جمله کرامتی است که هم نگارنده آن را از عالم ربّانی آیتاللّه بافقی شنیدهام و هم صاحب «دررالاخبار» آیتاللّه حاج آقا حسین فاطمی قمی در کتاب خویش آن را آورده است.
مرحوم «معینالاطبّاء» که فرد مورد اعتماد و راستکویی بود آورده است که به هنگام اقامت مرحوم «حاجی اشرفی» در بابل به محضر او شرفیاب شدم و راستی که او را برتر و بالاتر از آنچه در وصفش شنیده بودم یافتم.
مدّتی از محضرش کسب فیض نمودم و چون سفر زیارتی مشهد پیش آمد به هنگام حرکت به خدمت آن مرد عالم رسیدم تا خداحافظی کنم که او نامهای به حضرت رضا علیه السلام نوشت و به من داد و فرمود: «جواب آن را بیاور!»
اینجانب به مشهد رفتم و به حرم تشرّف حاصل شد و نامه را به ضریح انداختم هنگام تصمیم بازگشت برای زیارت وداع رفتم و مشغول زیارت و نیایش با خدا بودم که دیدم بطور شگفتانگیزی حرم مطهّر خلوت شد و بزرگواری از درون ضریح بیرون آمد و خطاب به من فرمود: به حاج اشرفی سلام برسان و بگو:
آئینه شو جمال پری طلعتان طلب جاروب کن تو خانه سپس میهمان طلب
و آنگاه به سوی ضریح مطهّر بازگشت و از برابر دیدگانم ناپدید شد.
به خود آمدم و دریافتم که این پاسخ نامه بود که باید به بابل ببرم. شعر کاملاً در ذهنم جایگزین شد و وقتی به بابل رسیدم به خدمت عالم ربّانی حاج اشرفی
1) (1)1- مآثر و آثار، ص143.
رفتم در خانه را زدم درب را گشود و پیش از آنکه من کلمهای حرف بزنم دیدم با حالت وصفناپذیر گفت: آری! سالارم عنایت فرمود و به من سلام رسانید و فرمود:آئینه شو جمال پری طلعتان طلب جاروب کن تو خانه سپس میهمان طلب(1)
عالم ربّانی مرحوم حاج میرزا حسن لواسانی در کتاب خویش داستانی از کرامات حضرت رضا علیه السلام به یکی از زائران خویش آورده است که نگارنده نقل آن را به دنبال داستان گذشته مناسب دیدم.
نامبرده آورده است: سه نفر از جوانان ثروتمند نجف به محضر یکی از علمای بزرگ که در همسایگی آنان بود رفتند و گفتند: «حضرت آیتاللّه! پدر ما اینک حدود چهل سال است که به زیارت حضرت رضا علیه السلام میرود و هر بار مسافرت او ماهها به طول میانجامد. اینک که بسیار پیر و ناتوان شده ما با مسافرت زیارتی او موافق نیستیم اما او آماده حرکت است و ما نگرانیم که در راه تلف شود، بدینوسیله تقاضا میکنیم او را نصیحت کنید تا شاید منصرف شود.»
آن عالم بزرگوار میپذیرد و به خانه آنان میرود امّا نصیحت او سودی نمیبخشد و مرد سالخورده بر حرکت خویش اصرار میورزد. مرد عالم میپرسد:«این همه اصرار برای چیست؟»
پاسخ میدهد که:«دوست عزیز! جهتی دارد.» و آنگاه میافزاید: «حدود سی
1) (1) 1- (کرامات صالحین ص 66)
سال پیش دوستی داشتم که به همراه او این سفر را هر ساله انجام میدادم اما در سفری او بیمار شد و در راه از دنیا رفت.
نه آبی برای غسل دادن او داشتم و نه پارچهای برای کفن کردنش و نه امکانی برای تجهیز و خاکسپاری او. به ناچار پیکر او را برای اینکه طعمه درندگان نشود در نقطهای پنهان کردم و به سوی روستایی شتافتم تا کمک بگیرم شب را در آنجا ماندم و روز بعد که به همراه چند نفر برای خاکسپاری او آمدم دیگر اثری از جسد او نیافتم، در اوج تحیّر و سرگردانی بودم که دیدم شخصیّت گرانقدری از راه رسید، نفهمیدم از کجا آمد؟ آسمان یا زمین؟
او فرمود: «من جسد دوستت را شب گذشته تجهیز و به خاک سپردم و این هم قبر اوست.» به نقطهای که اشاره کرد رفتم و صورت قبری را دیدم. آنگاه خطاب به من فرمود: «تو هم اینک به هدف خویش رسیدی بازگرد!»
گفتم: «چگونه به هدف خویش رسیدم با اینکه من عازم زیارت حضرت رضا علیه السلام هستم.»
فرمود: «اگر زیارت صاحب قبر را در مشهد میخواهی که نایل شدی و اگر قبر و حرم را میخواهی برو.»
و فرمود: «به شیعیان ما پیام ده که هر کس در راه زیارت ما از دنیا برود ما خود او را تجهیز میکنیم و به خاک میسپاریم.»
خود را بر روی پای مبارکش افکندم که ببوسم دریغا که کسی را ندیدم... و اینک از آن تاریخ تاکنون هر سال مشرّف میشوم تا به فیض عظیمی که دوستم نایل شد، نایل آیم. آری! این داستان من است با این بیان، اگر باز هم شما مرا از رفتن به زیارت حضرت رضا علیه السلام منع میکنید، میپذیرم.»
آنگاه آن عالم بزرگوار فرمودند: «هرگز! نه تنها شما را باز نمیدارم بلکه خود نیز از این پس همه ساله همسفر تو خواهم بود.» و هر دو آنقدر به زیارت دوست، همه ساله شتافتند تا خداوند این دو را نیز در راه زیارت هشتمین امام نور به بارگاه خود پذیرفت. (کرامات صالحین ص 212)
یکی از علمای بزرگ اصفهان با کاروانی به سوی مشهد و به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام حرکت کرد. او برادری داشت که در خلق و خو و رفتار و کردار با او بیگانه بود چرا که مقرّرات الهی را رعایت نمیکرد و به گناه و غفلت زدگی در غلطیده بود.
این مرد عالم به همین جهت رابطهاش با او به سردی گراییده و به هنگام حرکت از دوستان و آشنایان خداحافظی کرد اما به دیدار او نرفت. برادر گناهکار پس از شنیدن حرکت برادر عالم و دانشمندش از پی کاروان روان شد و در چند فرسخی اصفهان خود را به کاروان رسانید و ضمن پوزش از او خواست که اجازه دهد او نیز به همراه کاروان حرکت نماید.
مرد دانشمند موافقت کرد بدان امید که برادر موفق به توبه و بازگشت به سوی خدا شود و در این راه از هیچگونه تلاش و فداکاری فکری و عملی نیز برای هدایت او دریغ نورزید.
برادر گناهکار نیز لختی اندیشید و جهاد با نفس کرد و سرانجام در مسیر راه دگرگون گشت و توبه کرد و رو به بارگاه خدا آورد.
در نزدیکی مشهد و در شهر سبزوار بیمار شد و جهان را بدرود گفت.
کاروانیان خواستند او را به خاک سپارند اما برادر دانشمندش گفت: «نه!برادرم به قصد زیارت امام رضا علیه السلام حرکت کرده و چون توبه نموده و به بارگاه خدا بازگشته است من به هر تلاشی است باید پیکر او را به مشهد رسانده و پس از طواف دادن به خاک بسپارم.» و چنین کرد و برای او بسیار طلب بخشایش نمود و همواره در اندیشه او بود که سرنوشتش به کجا انجامیده است؟
یک شب در عالم رؤیا برادر را در قصری زیبا و باغی شکوهمند نگریست از او پرسید که: «برادر! شما و این باغ زیبا و قصر با شکوه؟ اینجا چه میکنی؟»
او گفت: «اینجا منزل من است و این از لطف و عنایت حضرت رضا علیه السلام است.» از او خواست تا جریان را به طور مشروح باز گوید.
او گفت: «هنگامی که مرا غسل میدادید آب برای من آتش سوزان بود و همینگونه کفن و تابوت و من همواره در عذاب گرفتار بودم تا جسدم را به مشهد رسانیدید. وقتی مرا به صحن مطهّر وارد کردید عذاب از من برداشته شد و مردم را در حال زیارت دیدم که حضرت رضا علیه السلام بر بالای ضریح ایستاده و پاسخ زائران خویش را میدهد و از آنان تقدیر مینماید.
به راهنمایی و اشاره یکی از دربانان خیرخواه به حضرت روی آوردم و از آن بزرگوار شفاعت خویش را خواستم چرا که دریافتم اگر بدون رسیدن به شفاعت آن حضرت مرا از حرم خارج سازید بار دیگر گرفتار خواهم بود به همین جهت هنگامی که شما پیکر مرا طواف میدادید من به امام رضا علیه السلام التماس میکردم و آن حضرت به من توجهی نمیکرد.
دربان به من گفت: «او را به نام مادرش فاطمه علیه السلام سوگند بده!» و من نیز چنین کردم که دیدم آن حضرت به من عنایت فرمود و روبه آسمان نمود و گفت: «بار
خدایا! اینان گناه و نافرمانی میکنند اما سرانجام توبه میکنند و ما را به کسی سوگند میدهند که نمیتوانیم نجات و پذیرفته شدن توبه آنان را از بارگاهت نخواهیم.»
سخن آن حضرت که به اینجا رسید شما نیز مرا از حرم بیرون آوردید و دیدم دیگر عذاب به سراغم نیامد و گویی حضرت رضا علیه السلام به کرامت مادرش فاطمه علیه السلام مرا شفاعت فرمود و آنگاه بود که مرا در این باغ و این قصر اسکان دادند.»
آری!
آنان که در جوار رضا آرمیدهاند کفران نعمت است بهشت آرزو کنند
محدّث گرانقدر مرحوم شیخ حرّعاملی صاحب کتاب ارزشمند «وسائلالشّیعه»، اعجازی را از ثامن الائمه علیه السلام آورده است که امیدبخش و شنیدنی است و مرحوم آیتاللّه العظمی حاج شیخ مرتضی حائری آن را به نظم در آورده است که در پی این داستان خواهد آمد.
مرحوم عاملی آورده است که در روزگار ما، جوانی آراسته و خوش قامت دچار ناراحتی بود و از زبان گنگ و کاملاً لال بود. تا این که به زیارت حضرت رضا علیه السلام شتافت و با همه وجود شفای خویش و رفع گنگی زبان خود را با توسل به آن حضرت از آفریدگار توانای هستی درخواست نمود.
حضرت رضا علیه السلام او را مورد مهر خویش قرار داد و با اعجاز آن حضرت زبانش پس از سالیان بسیار باز و با زبانی گویا و رسا از حرم مطهّر خارج شد که داستانش برای مردم این زمان معروف است. او پس از مشاهده این اعجاز و شفا یافتن زبانش قصیدهای سرود که اینگونه آغاز میگردد:
یاکلیم الرّضاعلیه السلام و علیک السّلام و الاکرام
آیتاللّه حاج شیخ مرتضی حائری فرزند بنیانگذار حوزه علمیّه قم مرحوم آیةاللّه حائری بزرگ قدس سرّه این قصیده را به فارسی ترجمه و بدین گونه سروده است:
ای آنکه با امام رضا هم سخن شدی گل بودی چه بلبل شیرین دهن شدی
بادا درود بر تو از حیّ مطلقی کز جلوهاش تو بلبل این انجمن شدی
با من سخن بگو که شوم هم کلام تو ای آنکه با علی ولی هم سخن شدی
آیا به کودکی تو رأفت نمود و خواست تا مورد عنایت صاحب منن شدی
یا حسن و دلبری تو جلب نظر نمود تا درّفشان چه طوطی شکرّ شکن شدی
یا آنکه رهنمای حقیقت به اذن حق بنمود جلوه و تو عروس چمن شدی
یا آنکه بهر جلوه حق در ره خدا اینک چراغ روشن عصر و زمن شدی
(همان ص 216)
مرحوم ثقة الاسلام آقای حاج شیخ ابراهیم صاحب الزّمانی معروف به «شیخ ابراهیم ترک» از خوبان بود، او مدّاح اهلبیت علیهمالسلام بود و هم مرثیه خوان آنان، امّا هر دو کار را با اخلاص و به قصد تقرّب انجام میداد.
فردی بود که سالها پیش از شروع درس مرحوم آیتاللّه العظمی حائری بنیانگذار حوزه علمیه قم، دقایقی مرثیه میخواند و آنگاه آیتاللّه درس فقه و یا اصول خود را آغاز میکرد. او داستان شنیدنی دارد که از حضرت رضا علیه السلام برای مداحی خویش صله دریافت داشته است.
داستان او را یکی از علما و از ائمّه جماعت مشهور تهران آقای حاج سیّد علی نقی جلالی تهرانی که به فضل و کمال و تقوا و ولایت اهل بیت شهرت به
سزایی داشت این گونه نقل میکرد:
اینجانب با مرحوم«صاحب الزمانی» مأنوس بودم او میگفت: من مشهد مقدّس مشرّف شدم و مدّتی در آنجا اقامت گزیدم، پولم تمام شد و آشنایی هم برای رفع مشکل نداشتم، به همین جهت قصیدهای در مدح حضرت رضا علیه السلام سرودم و فکر کردم که بروم و آن را برای تولیت بخوانم و صله بگیرم.
با این نیّت حرکت کردم امّا در راه به خود آمدم که چرا نزد خود حضرت رضا علیه السلام نروم و برای دیگری بخوانم؟ به همین جهت کنار ضریح رفتم و پس از استغفار و راز و نیاز با خدا، قصیده خود را خطاب به روح بلند و ملکوتی آن حضرت خواندم و تقاضای صله کردم که به ناگاه دیدم دستی با من مصافحه نمود و یک اسکناس ده تومانی در دست من نهاد، بی درنگ گفتم: «سرورم! این کم است.» پس او ده تومانی دیگری داد باز هم گفتم: «کم است.» تا به هفتاد تومان که رسید دیگر آیتاللّه مروارید مشهدی» با شتاب رسید و فرمود: «شیخ ابراهیم!»
گفتم: «بفرمایید آقا!»
گفت:«خوب با آقا حضرت رضا علیه السلام روی هم ریختهای برایش مدح میگویی و صله میگیری، صله را به من بده تا...»
بی درنگ پولها را به او تقدیم داشتم و او یک پاکت به من داد و رفت. وقتی گشودم دیدم دو برابر پول صله است یعنی یکصد و چهل تومان.
صاحب کتاب کراماترضویه، از سید اسماعیل، معروف به حمیری، مؤلف کتاب آیات الرضویه نقل نموده است:روز هشتم ماه جمادی الاولی سال 1334
قمری، پای خشکیده مردی عافیت داده شد.
سیّد مذکور نقل فرموده است:کربلائی رضا، پسر حاج ملک تبریزی الاصل و کربلائی المسکن گفته است:من از کربلا به عزم زیارت حضرت علیبن موسی صلی الله علیه وآله رو به راه نهادم تا به ایوان کیف (که فعلاً ایوانکی میگویند) رسیدم و آن اسم منزل اول از تهران به جانب مشهد رضوی بود در آن منزل مبتلا به تب لرز گردیدم و چون خوابیدم و بیدار شدم پای چپ خود را خشک یافتم. از این جهت در همان ایوان کیف دو ماه توقف نمودم که شاید بهبودی حاصل شود ولی نشد و هر چه از نقد و غیره داشتم تمام شد و از علاج نیز مأیوس شدم.
پس با همان حالتی که داشتم برخواستم و دو عدد چوبی را که برای زیر بغلهای خود فراهم کرده بودم و بدان وسیله حرکت میکردم زیر بغلهای خود گرفته، رو به راه گذاشتم.
گاهی بعضی از مسافرین که میدیدند من با آن حال به زیارت امام هشتم علیه السلام میروم ترحم نموده مقداری از راه مرا سوار میکردند تا بالاخره پس از شش ماه در روز هفتم جمادی الاولی نزدیک به غروب وارد مشهد مقدس شدم و شب را در بالا خیابان به سر بردم.روز بعد با همان چوبهای زیر بغل رو به آستان قدس رضوی نهادم و نزدیک بست امام به حمام رفتم و عمله جات حمام مهربانی کرده و از حالم مواظبت نمودند تا غسل نموده و بیرون آمده و روانه شدم تا به صحن عتیق رسیدم و در کفشداری چوب زیر بغلم لرزید و بر زمین افتادم.
پس با دل سوزان و چشم گریان نالیدم و عرض کردم:ای امام رضا!مرادم را بده! آن گاه به زحمت برخواسته، چوبها را در کفشداری گذاشتم و خود را بر زمین کشیده تا به حرم مطهر مشرف گردیدم و طرف بالا سر شریف، گردن خود را با شال
خود به ضریح مقدس بسته و نالیدم و گفتم:ای امام رضا! مرادم را بده!
به قدری ناله کردم که بی حال شدم و خوابم برد. در خواب فهمیدم کسی سه مرتبه به پای خشکیده من دست کشید نگاه کردم سید بزرگواری را دیدم که نزد سر من ایستاده و میفرماید: «برخیز، کربلائی رضا! پایت را شفا دادیم!»
من اعتنایی نکردم،گو این که سخن او را نشنیدهام. دیدم آن شخص رفت و برگشت و باز فرمود: «برخیز،کربلائی رضا که پای تو را شفا دادیم!» عرض کردم: چرا مرا اذیت میکنی؟ مرا به حال خود بگذار و پی کار خود برو.
پس تشریف برد و با رسوم آمد و فرمود: «برخیز، کربلائی رضا که پای تو را شفا دادیم!»
این مرتبه عرض کردم:تو را به حق خدا و به حق پیغمبر و به حق موسیبن جعفر، کیستی؟ فرمود: «منم امام رضا علیه السلام !»
تا این سخن را فرمود من دست خود را دراز کردم تا دامن آن حضرت را بگیرم.بیدار شدم در حالتی که قدرت بر تکلم نداشتم.
با خود گفتم صلوات بفرست تا زبانت باز شود.پس شروع کردم به صلوات فرستادن و ملتفت شدم که پای خشکیدهام شفا داده شده و از هنگام ورود به حرم تا آن وقت تقریبا نیم ساعت بیشتر نگذشته بود. [کرامات رضویه،ص 93 و 94]
در همان کتاب، از کتاب آیاتالرضویه نیز نقل شده که گوید:شب جمعه، چهاردهم ماه شوال سال 1343 قمری، زنی خدیجه نام، دختر مشهدی یوسف تبریزی خامنهای، از امراض مهلکه شفایافت. حاصل قضیه این است:
سیّد مذکور و میرزا ابوالقاسم خان نقل کردند که شوهرش حاج احمد تبریزی قالی فروش که در سرای محمّدیه حجره تجارت دارد گفت:چون این زن را تزویج نمودم، بعد از یک سال، دچار مرض شدیدی گردید و هر چه اطباء کوشیدند اثر بهبودی ظاهر نشد بلکه ماه به ماه و سال به سال بیماری شدت میگرفت تا هفت هشت سال قبل که گرفتار بیماری حمله شد.
اطباء دوباره در مقام علاج برآمدند ولی نه تنها بهبودی پیدا نشد بلکه بیماری شدت گرفت. چند روز قبل از شفا به نحوی مرض حمله او را گرفت که در شبانه روزی دو ساعت بیشتر به حال نبود و بقیه ساعات دچار حمله بود و از این جهت به گونهای قوای او تحلیل رفته بود که قدرت برخاستن نداشت و من از صحت او بکلی مأیوس بودم.
لکن چون در این روزها شنیدم حضرت علیبن موسیالرضا علیه السلام باب مرحمت خاصه خود را به روی دردمندان باز فرموده و چند نفر دردمند را شفا داده به طمع افتادم و این زن را به همراهی دو زن از خویشان با در شکه به حرم فرستادم که تا صبح بمانند شاید نظر مرحمتی بشود و خود برای پرستاری اطفال در خانه ماندم و اطفال تا صبح به خاطر نبودن مادر بیتابی میکردند و حتی وقتی که غذا برای آنها آوردم گریه میکردند که ما غذا نمیخوریم بلکه مادرمان را میخواهیم.بالاخره خودم نیز غذا نخوردم.
یک دختر را به هر شکلی بود خوابانیدم ولی پسر بچهام آرام نمیگرفت لذا او را در برگرفته خواستم با او بخوابم که ناگاه شنیدم در خانه را به شدت میکوبند.خیال کردم زوجهام طاقت نیاورده است که در حرم بماند و آمده است.
دل تنگ شدم، آمدم و در را باز کردم دیدم حاج ابراهیم قالی فروش و چند
نفر از خدام حرم پای برهنه آمدهاند و میگویند:خودت بیا زوجهات را از حرم بیاور که حضرت رضا علیه السلام او را شفا داده است.
من باور نکردم، ایشان قسم یاد کردند که شفا یافته است. لذا لباس پوشیده با ایشان مشرف شدم و زوجهام را سلامت یافتم.آن وقت تقریبا چهار ساعت از شب گذشته بود و نیم ساعت یا سه ربع ساعت بیشتر زوجهام در حرم شریف نبود.
من با نهایت شادی برگشتم و اطفال از دیدن مادرشان خوشحال شدند چگونگی شفای او را خودش این گونه بیان کرد:
گفت: وقتی مرا به حرم مطهر بردند و به مسجد زنانه رسانیدند فورا مرض حمله مرا گرفت و بیهوش شدم.هنگامی که به حال آمدم زنهایی که در آنجا بودند گفتند ما از این حال تو میترسیم لذا مرا نزدیک ضریح مطهر پشت سر مقدس آوردند. من چارقد خود را به ضریح بسته و با دل شکسته به زبان ترکی عرض کردم:آقا میدانی برای چه حاجتی آمدهام؟
اگر مرا شفا ندهی به منزل نمیروم بلکه سر به بیابان میگذارم.سپس بی حال شدم.در آن عالم بیحالی سیّد بزرگواری را دیدم که عمامه سبز بر سر داشت، گمان کردم که از خدام است.به ترکی به من فرمود.
«بوردان دورنیه اتورموسان برد ابالا لارون ایوده اغلولار» چرا اینجا نشستهای؟ بچههای تو در خانه گریه میکنند.
به زبان ترکی عرض کردم: آقا! از اینجا نمیروم؛ چرا که آمدهام شفا بگیرم. اگر شفا ندهید سر به بیابان میگذارم.
فرمود: «گِت گِنه بالا لارون اوده اغلولار»؛ یعنی برو به خانه که بچهها گریه میکنند! عرض کردم: ناخوشم.
فرمود: «ناخوش دیرسن» یعنی مریض نیستی.
تا این فرمایش را فرمود فهمیدم که هیچ دردی ندارم. آن وقت خیال کردم که آن شخص امام علیه السلام است.
عرض کردم: میخواهم به شهر خود نزد مادر و برادرم بروم و خرجی راه ندارم خجالت میکشم به شوهر خود بگویم که خرجی به من بدهد یا مرا ببرد.
آن حضرت به زبان ترکی فرمود: «بگیر! نصف این را به متولی بده و هزار تومان بگیر برای دنیای خود و نصف دیگر را ذخیره آخرت خود کن.» این را فرمود و چیزی در دست راست من نهاد و من انگشتهای خود را محکم روی آن نهاده و به هوش آمدم و هیچ دردی در خود ندیدم و شک ندارم که آن چیز میان دست من بود.
سپس از شوق برخاستم، خواهرم و آن زن دیگر که با من بودند تا فهمیدند که امام مرا شفا داده فریاد زدند که مریضه ما شفا داده شد مردم بر سر من هجوم آوردند و لباسهای مرا به عنوان تبرک پاره پاره کردند.
در این بین نفهمیدم که آیا دستم باز شد و آن چیز مفقود شد یا کسی آن را از دستم برد. شوهر این زن گفته است که چند مرتبه در همان شب و روز به حرم رفتم که شاید آن مرحمتی پیدا شود ولی افسوس که پیدا نشد. (کرامات صالحین ص 106)
[معیار ارزش](1)1- مرحوم صدوق در کتاب عیون با سند خود از ابراهیم بنعباس نقل نموده که گوید: از امام علیّبنموسیالرّضا علیه السلام شنیدم که فرمود: «من به عتق و آزادی غلامان و کنیزان خود سوگند یاد میکنم مگر این نیست که شما میگوئید: با این قسم آزاد میشوند؟ بلکه همه آنچه مالک هستم را آزاد میکنم اگر خود را به وسیله خویشی و قرابت با رسول خدا صلی الله علیه وآله از این غلام سیاه بهتر ندانم جز آن که عمل صالحی انجام داده باشم که بدان خاطر بهتر از او باشم.»
[عذاب و رحمت](2)
أما تعرفون انّ نیران جهنّم عذاب علی الکفّار و خزنة جهنّم معهم فیها فهی رحمة اللّه علیهم؟(ج 2/3).
2- در کتاب عیون، از حضرت رضا، از موسی بن جعفر علیهمالسلام نقل شده که1) (1)احد و ستّون حدیثا عن مولانا علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام1- فی العیون : حدثنا الحاکم ابوعلی الحسین بن احمد البیهقی، قال: حدّثنی محمّدبن یحیی الصولی، قال: حدّثنا ابوذکران؛ قال: سمعت ابراهیم بن العباس یقول: سمعت علیّبن موسیالرّضا علیه السلام یقول: حلفت بالعتق ألااحلف بالعتق الاّ اعتقت رقبةً؟ و اعتقت بعدها جمیع ما املک ان کان یری (یعنی) انّه علیه السلام خیر من هذا [و اومأ الی عبد اسود من غلمانه] بقرابتی من رسول اللّه صلی الله علیه وآله الاّ ان یکون لی عمل صالح فاکون افضل به منه (ج 2/237).
2) (2)2- و فیه بسنده عن الرّضا عن ابیه موسی بن جعفر علیهما السلام قال: قیل للصّادق علیه السلام : اخبرنا عن الطاعون قال: عذاب اللّه لقومٍ و رحمة لآخرین قالوا: و کیف تکون الرحمة عذابا؟! قال علیه السلام :
فرمود: «مردم از پدرم جعفر بن محمّد علیه السلام درباره طاعون سؤال کردند، پدرم فرمود: طاعون برای عدهای عذاب و برای عدهای دیگر رحمت خواهد بود. گفتند: چگونه رحمت میتواند عذاب شود؟ پدرم فرمود: مگر شما نمیدانید آتش دوزخ برای کفار عذاب و برای خزنه و نگهبانان آن رحمت است؟».
(1)3- در همان کتاب، از حضرت رضا، از پدر خود، از جد خود، امام صادق علیهمالسلام نقل شده که فرمود: «ممکن است فاصله انسان تا بهشت به دلیل گناهان فراوان او بیش از فاصله عرش تا روی زمین باشد ولی در اثر گریههای او از خوف خدا و پشیمانیاش از گناه فاصلهاش به بهشت به قدری نزدیک شود که به اندازه فاصله سفیدی چشم به پلک آن باشد.»
1) (1)3- و فیه عن الرّضا عن ابیه عن جدّه علیهمالسلام قال: انّ الرّجل لیکون بینه و بین الجنّة اکثر ممّا بین الثری و العرش لکثرة ذنوبه فما هوالاّ ان یبکی من خشیة اللّه عزّوجلّ ندما علیها حتّی یصیر بینه و بینها اقرب من جفنه الی مقلته. (المقلة شحمة العین و الجفن غطاء العین من اعلاه) (المصدر)
(1)4- مرحوم صدوق در عیون، از امام هشتم، از پدرانش، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «چه بسیارند انسانهایی که در دنیا به بازی و خنده مشغولند و در قیامت گریههای آنان فراوان خواهد بود و چه فراوانند افرادی که در دنیا از عدل خداوند بیمناک و بر گناه خود گریانند و در قیامت و بهشت مسرور و خندان خواهند بود.» [عاقبت نیک]
(2)5- در همان کتاب، از امام هشتم علیه السلام نقل شده که فرمود: «پدرم موسی بن جعفر علیه السلام به بعضی از مردم مکتوب فرمود: اگر میخواهی پایان کار تو نیک باشد و هنگامی که از دنیا میروی بهترین اعمال را همراه خود برده باشی حق خدا را بزرگ بدان و نعمتهای او را صرف معصیت او مکن و به حلم خداوند مغرور مشو و هر که را یافتی که فضایل ما را میگوید و یا خود را به ما منتسب میکند او را گرامی بدار؛
1) (1)4- و فیه ج 2/3: عن الرّضا عن ابیه عن جدّه علیهمالسلام قال: کم ممّن کثر ضحکه لاعبا یکثر یوم القیامة بکاؤه، و کم ممّن کثر بکاؤه علی ذنبه خائفا یکثر یوم القیامة فی الجنّة سروره و ضحکه؟!
2) (2)5- و فیه ج 2/4: عن الرّضا عن ابیه موسی بن جعفر علیهمالسلام قال: کتب الصّادق علیه السلام الی بعض النّاس: ان اردت ان یختم بخیر عملک حتّی تقبض و انت فی افضل الأعمال فغظّم للّه حقّه ان لاتبذل نعماءه فی معاصیه، و ان لاتغتّر، بحلمه عنک و اکرم کلّ من وجدته یذکر منّا او ینتحل مودّتنا ثمّ لیس علیک صادقا کان او کاذبا انّما لک نیّتک و علیه کذبه.
تا به واسطه نیّت خود مأجور باشی، چه او راستگو باشد، و چه درغگو.»
(1)6- در همان کتاب،از امام هشتم، از پدر خود موسی بن جعفر و آن حضرت از پدر خود امام صادق علیهمالسلام نقل نموده که آن حضرت شخصی را دید که برای مرگ فرزند خود مینالید. امام صادق علیه السلام به او فرمود:«تو برای مصیبتی کوچک جزع و ناله میکنی و از مصیبتی بزرگ غافل ماندهای! اگر تو برای همان راهی که فرزندت رفته آماده بودی هرگز این چنین جزع نمیکردی، پس مصیبت تو در آماده نبودن برای سفر آخرت بزرگتر از مصیبت از دست دادن فرزند است.»
(2)7- در همان کتاب، از فضل بن شاذان نقل شده که گوید: از امام هشتم علیّبن موسیالرّضا علیه السلام شنیدم میفرمود: «رعایت عدالت و احسان بین مردم موجب دوام نعمت خواهد بود و لاحول ولا قوّة الاّ باللّه.» [اشاره به این که این عمل تنها با
1) (1)6- و فیه ج 2/5: عن الرّضا عن ابیه عن جدّه الصادق علیهمالسلام انّه رأی رجلاً قد اشتدّ جزعه علی ولده فقال: یا هذا جزعت للمصیبة الصغری و غفلت عن المصیبة الکبری؟! و لو کنت لما صارالیه ولدک مستعدّا لما اشتدّ علیه جزعک فمصابک بترکک الإستعداد اعظم من مصابک بولدک.
2) (2)7- و فیه ج 2/23... عن الفضل بن شاذان قال: سمعت الرّضا علیه السلام یقول: استعمال العدل و الاحسان مؤذن بدوام النعمة و لاحول ولا قوّة الاّ باللّه.
توفیق الهی انجام میشود].
(1)8 - در کتاب عیون، از حضرت رضا، از پدرانش، از امیرالمؤمنین
1) (1)8 - العیون ج 2/10: حدّثنا علیّبن عبداللّه الورّاق رضیاللّه عنه قال حدّثنا محمّدبن ابی عبداللّه الکوفی عن سهل بن زیاد الادمی، عن عبدالعظیم بن عبداللّهالحسنی عن محمّدبن علیّالرضا، عن ابیهالرضا، عن ابیه موسی بن جعفر عن ابیه جعفربن محمّد عن ابیه محمّدبن علی عن ابیه علیّبن الحسین عن ابیه الحسین بن علی عن ابیه امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب علیه السلام قال: دخلت انا و فاطمة علی رسولاللّه صلی الله علیه وآله ، فوجدته یبکی بکاءا شدیدا، فقلت: فداک ابی و امّی یا رسولاللّه ماالذی ابکاک؟ فقال: یا علیّ لیلة اسری بی الی السماء رایت نساءً من امّتی فی عذاب شدید، فانکرت شأنهنّ؛ فبکیت لما رأیت من شدّة عذابهنّ، و رأیت امرأة معلّقة بشعرها یغلی دماغ رأسها، و رأیت امرأة معلقّة بلسانها والحمیم یصبّ فی حلقها ورایت امرأة معلّقة بثدییها، و رأیت امرأة تأکل لحم جسدها و النارتوقدمن تحتها، و رأیت امرأة قدشدّ رجلاهاالی یدیها و قد سلّط علیها الحیّات والعقارب، و رأیت امرأة صمّاء عمیاء خرساء فی تابوت من نار یخرج دماغ رأسها من منخرها و بدنها منقطع من الجذام والبرص، ورأیت إمرأة معلقّة بر جلیها فی تنّور من نار، ورایت امرأة تقطع لحم جسدها من مقدّمها و مؤخّرها بمقاریض من نار، ورأیت امرأة یحرق وجهها ویداها و هی تأکل امعائها، ورأیت امرأة رأسها رأس الخنزیر و بدنها بدن الحمار و علیها الف الف لون من العذاب؛ و رأیت امرأة علی صورة الکلب و النار تدخل فی دبرها و تخرج من فیها والملائکة یضربون رأسها و بدنها بمقامع (المقمعة کمکنسة:العمود من الحدید «گرزآهن»). من نار فقالت فاطمه علیهاالسلام : حبیبی و قرّة عینی اخبرنی ما کن عملهنّ و سیرتهنّ حتی وضع اللّه علیهنّ هذا العذاب؟! فقال صلی الله علیه وآله :
علیّبنابیطالب علیه السلام نقل شده است که فرمود: «من و فاطمه علیهاالسلام بر رسول خدا صلی الله علیه وآله وارد شدیم، من دیدم آن حضرت سخت گریان است، گفتم: یا رسولاللّه، پدر و مادرم فدای شما! چه چیز شما را گریان نموده است؟
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: یا علی! شبی که مرا به معراج بردند زنهایی از امت خود را در عذاب سختی دیدم که برای من گران آمد، گریه من از آن عذاب سختی است که بر آنها دیدم، زنی را دیدم که به موهای خود آویخته بود و دماغ و مغز سر او از آتش میجوشید، زن [دیگری [را دیدم که در آتش به زبان خود آویخته بود و آب جوشان بر حلق او فرو میریخت؛ زن [دیگری] را دیدم که در آتش به پستانهای خود آویخته بود؛ زن [دیگری] را دیدم که گوشت بدن خود را میخورد و آتش از زیر او زبانه میکشید؛ زن [دیگری] را دیدم که پاهای او را به دستهایش بسته بودند و مارها و عقربها بر او مسلّط بودند؛
زن [دیگری [را دیدم که کر و کور و گنگ بود و در تابوتی از آتش قرار داشت و مغز سر او از بینیاش خارج میشد و بدن او از جزام و برص پاره پاره شده بود؛ زن [دیگری [را دیدم که به پاهای خود در تنوری از آتش آویخته بود؛ زن [دیگری[ را دیدم که با مقراض آتشین گوشت بدن خود را از جلو و عقب میبرید؛ زن دیگری را دیدم که صورت و دستهای او به آتش میسوخت و مشغول خوردن رودههای خود بود؛ زن [دیگری] را دیدم که سر او سر خوک و بدن او بدن الاغ بود و هزار
هزار نوع از آتش بر او مسلّط بود؛ زنی را دیدم که به صورت سگ بود و آتش از عقب او داخل و از دهان او خارج میگردید و ملائکه آتش با گرزهای آتشین بر سر و بدن او میکوبیدند.
(1)پس فاطمه علیهاالسلام به پدر خود فرمود: ای حبیب من و نور چشم من! به من بگویید عمل و روش آنان چه بوده که خداوند چنین عذابی بر آنان قرار داده است؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: دختر عزیزم! آن که با موی سر خود در آتش آویزان بود زنی بود که موی سر خود را از مردان نمیپوشید، آن که به زبان خود در آتش آویخته بود زنی بود که با زبان خود شوهر خویش را آزار میداد؛ آن که با پستانهای خود در آتش آویخته بود زنی بود که از بستر شوهر خود دوری میجست؛
آن که با پاهای خود در آتش آویخته شده بود زنی بود که بدون اجازه شوهر خود از خانه خارج میشد؛
آن که گوشت بدن خود را در آتش میخورد زنی بود که خود را برای نامحرمان آراسته و آرایش مینمود؛ آن که دستهای او به پاهایش بسته شده بود و
1) (1)یابنیّتی امّاالمعلّقة بشعرها فانّها کانت لاتغطّی شعرها من الرجال، و امّاالمعلقة بلسانهافانّها کانت تؤذی زوجها و امّاالمعلّقة بثدییها فانّها کانت تمتنع من فراش زوجها، و امّا المعلّقة برجلیها فانّها کانت تخرج من بیتهابغیر اذن زوجها، و امّا اَلتّی کانت تأکل لحم جسدها فانّهاکانت تزیّن بدنها للنّاس و امّااَلتّی شدّ (هکذا فی اکثر النسخ، ولکن فی النسخة المطبوعة الجدیدة: «شدّت»). یداها الی رجلیها وسلّط علیها الحیّات و العقارب فانّها کانت قذرةالوضوء قذرةالثیاب و کانت لاتغتسل منالجنابة و الحیض و لاتنتظف و کانت تستهین بالصلوة،
مارها و عقربها بر او مسلّط بودند زن آلودهای بود که لباس خود را نظافت نمیکرد و غسل حیض و جنابت انجام نمیداد و نماز خود را سبک میشمرد؛
(1)زنی که کر و کور و گنگ بود زنی بود که از زنا فرزندی میآورد و به عهده شوهر خود قرار میداد؛ آن که گوشت خود را با مقراض جدا میکرد زنی بود که خود را بر مردان نامحرم عرضه مینمود؛
آن که آتش صورت و بدن او را میسوزاند و خود مشغول خوردن رودههای خویش بود زنی بود که زنهای دیگر را برای زنای با نامحرمان آماده مینمود؛ زنی که سر او مانند خوک و بدن او مانند الاغ بود زنی بود که اهل دروغ و سخنچینی بود، و آن زنی که به شکل سگ بود و آتش از عقب او وارد و از دهان او خارج میگردید زنی آوازهخوان و اهل حسد بود.
سپس رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «وای بر زنی که شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زنی که شوهر او از او خشنود باشد.»
1) (1)و امّا الصمّاء العمیاء الخرساء فانّهاکانت تلد من الزناء فتعلّقه فی عنق زوجها و امّا التّی کانت تقرض لحمهابالمقاریض فانّهاکانت تعرض نفسهاعلی الرجال، و امّا التّی کانت تحرق وجهها و بدنهاوهی تأکل امعائها. فانّهاکانت قواّدة، و امّاالتّی کان رأسها رأس الخنزیر و بدنها بدن الحمار فانّها کانت نمّامة کذّابة و امّاالتّی کانت علی صورة الکلب والنار تدخل فی دبرها و تخرج من فیها فانّهاکانت قینة (القینة: الامةالمغنّیة). نواّحة حاسدة ثمّقال صلی الله علیه وآله : ویل لإمرأة اغضبت زوجها وطوبی لامرأة رضی عنها زوجها.
(1)9- مرحوم صدوق در عیونالاخبار با سند خود از محمود بنابیالبلاد نقل نموده که گوید: از حضرت رضا علیه السلام شنیدم که میفرمود: «کسی که از انعام و احسان مخلوقین سپاسگزاری ننماید در حقیقت خدای عزّوجّل را سپاس نگفته است.»
(2)10- در همان کتاب، از ابراهیم بنابیمحمود نقل شده است: حضرت رضا علیه السلام فرمود: «مؤمن کسی است که چون کار نیکی انجام دهد شادمان شود و چون خلافی مرتکب گردد استغفار نماید و مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.» سپس فرمود: «از ما نیست کسی که همسایگان او از شر و آزارش در امان نباشند.»
1) (1)9- وفیه ج 2/24: حدّثنا علیّبنأحمد بنمحمّد بنعمران الدقّاق و محمّدبن أحمد السنانی و الحسین بنابراهیم بنأحمد المکتّب رحمهماللّه، قالوا: حدّثنا أبوالحسین محمّدبن أبیعبداللّه الکوفی، عن سهل بنزیاد الادمی عن عبدالعظیم بنعبداللّه الحسنی عنمحمود بنأبی البلاد، قال: سمعت الرّضا علیه السلام یقول: من لم یشکر النعم من المخلوقین لم یشکراللّه عزّوجلّ.
2) (2)10- وفیه: بهذا الاسناد عن ابراهیم بنأبی محمود، قال: قال الرّضا علیه السلام المؤمن الذی اذا أحسن استبشر، و اذا أساء استغفر، والمسلم: الذی یسلم المسلمون من لسانه و یده، لیس منّا من لم یأمن جاره بوایقه. (قال الجوهری: البائقة: الداهیة و الشروفی الحدیث: لایدخل الجنة من لم یأمن جاره بوایقه).
(1)11- مرحوم صدوق با سند خود، از داود بنسلیمان، از حضرت رضا علیه السلام ، از پدرانش، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «من در روز قیامت از چهار دسته مردم شفاعت خواهم نمود: [1] کسانی که به ذریّه من اکرام و احترام نموده باشند، [2] کسانی که حوایج و نیازهای آنان را برآورده باشند، [3] کسانی که در وقت گرفتاری و اضطرار برای نجات و اصلاح امور آنان کوشش کرده باشند، [4] کسانی که با قلب و زبان آنان را دوست داشته باشند.»
1) (1)11- وفیه: حدّثنا أبوالحسن محمّد بنعلیّبنالشاه الفقیه المروزی بمرور الرودفی داره، قال: حدثنا أبوبکر بنمحمّد عبداللّه النیسابوری، قال حدثنا أبوالقاسم عبداللّه بنأحمد بنعامر بنسلیمان الطائی بالبصرة قال: حدثنا أبی فی سنة ستیّن و مأتین، قال: حدّثنی علیّبنموسیالرّضا علیه السلام سنة أربع و تسعین و ماة و حدثنا أبو منصور أحمد بنابراهیم بنبکر الخوری بنیسابور، قال: حدثنا ابواسحق ابراهیم بنهرون بنمحمّد الخوری، قال: حدثنا جعفر بنمحمّد زیاد الفقیه الخوری بنیسابور قال حدثنا أحمد بنعبداللّه الهروی الشیبانی، عن الرّضا علیّبنموسی علیهما السلام و حدّثنی أبوعبداللّه الحسین بنسلیمان الفرا، عن علیّبنموسیالرّضا علیه السلام ، قال حدّثنی ابیموسی بنجعفر قال حدّثنی ابیالحسین بنعلی قال علیه السلام : حدّثنی ابیعلیّبنابیطالب علیه السلام عن رسول اللّه صلی الله علیه وآله قال اربعة انالهم شفیع یوم القیمة، المکرم لذرّیتی، و القاضی لهم حوائجهم، و الساعی لهم فی أمور هم عندما اضطرّوا الیه و المحبّ لهم بقلبه و لسانه.
(1)12- در همان کتاب و با همان سند، از حضرت رضا، از پدرانش، از امیرالمؤمنین، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود، [یا علی] خیرخواهی و احسان خود را از مردم، چه خوب و چه بد، دریغ مکن و اگر کسی را اهل خیر هم ندانستی به او نیز احسان کن تا تو [به عنوان] اهل خیر شناخته شوی.» (2)13- در همان کتاب و با همان سند، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمود: بعد ازایمان به خداوند بهترین و بالاترین اندیشه عقلانی اظهار محبت و دوستی به مردم و احسان و خیرخواهی نسبت به آنان است، چه خوب باشند و چه بد.»
(3)14- در کتاب عیونالاخبار صدوق با همان سند، از امیرالمؤمنین علیه السلام ، از
1) (1)12- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : اصطنع الخیر الی من هو أهله و الی من هو غیر اهله، فان لم تصب من هو أهله فانت أهله.
2) (2)13- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : رأس العقل بعد الایمان باللّه التودّد الی النّاس واصطناع الخیر الی کلّ برّ و فاجر.
3) (3)14- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : سیّد طعام الدّنیا و الآخرة اللحم و سیّد شراب الدّنیا و الآخرة الماء، و انا سیّد ولد آدم و لا فخر. (یحتمل ان یکون المراد به ان لاتکبّر لی اذلا اقول ذلک للافتخار اولا فخرلی نظرا الی علوّ مرتبته و رفعة درجته صلی الله علیه وآله لانّه سیّد الملائکة و الجنّ ایضا).
رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «آقای خوراکیهای دنیا و آخرت گوشت است و آقای آشامیدنیهای دنیا و آخرت آب است و آقای فرزندان آدم من هستم؛ هر چند مرا فخری نیست [یعنی من بر کسی فخر نمیکنم].»
(1)15- و فرمود: «آقای غذاهای دنیا و آخرت گوشت و بعد از آن برنج است.» (2)16- و فرمود: «انار بخورید که هر دانهای از آن چون وارد معده میشود قلب را نورانی میکند و تا چهل روز شیطان را از آن دور مینماید.» (3)17- و فرمود: «بر شما باد به روغن زیتون [و یا مویز] که صفرا و بلغم را زایل و عصب را قوی و بیماری را رفع و خلق را نیکو و نفس و روح انسان را پاک و اندوه را برطرف مینماید.» (4)18- و فرمود: «انار را دانه دانه بخورید تا گواراتر و سازگارتر باشد.» (5)19- و فرمود: «اگر در چیزی شفایی باشد در آلت حجامت [کنایه از: برکات
1) (1)15- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : سیّد طعام أهل الدّنیا و الآخرة اللحم ثمَّ الارز.
2) (2)16- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : کلوا الرمّان فلیست منه حبّة تقع فی المعدة الاّ أنارت القلب و أخرجت الشیطان أربعین یوما.
3) (3)17- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : علیکم بالزیت (خ ل «بالزبیب»). فانّه یکشف المرّة و یذهب البلغم و یشدّ العصب و یذهب بالضنا (خ ل «بالعیاء» الضنا :المرض). و یحسّن الخلق و یطیّب النفس و یذهب بالغمّ.
4) (4)18- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : کلوا العنب حبّة حبّة فانّه أهنأ و أمرأ.
5) (5)19- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : ان یکن فی شیء شفاء ففی شرطة حجّام او شربة عسل. (شرطة الحجام: الالة التّی یحجم بها)
حجامت [و نوشیدن عسل خواهد بود.»
(1)20- با همان سند، از امیرالمؤمنین علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «هر کسی برای من یک چیز را ضمانت کند من چهار چیز را برای او ضمانت میکنم، هر کس صلهرحم کند خداوند او را دوست میدارد و رزق او را فراوان میکند و عمر او را طولانی مینماید و او را در بهشت موعود خود داخل میگرداند.»
(2)21- با همان سند، از امیرالمؤمنین علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که سه مرتبه فرمود: «خدایا، به خلفا و جانشینان من ترحم بفرما.» گفته شد: خلفا و جانشینان شما کیانند؟ فرمود: «آنان که بعد از من احادیث و سنّتهای من را روایت میکنند و به مردم یاد میدهند.»
1) (1)20- و بهذاالاسناد، قال: رسولاللّه صلی الله علیه وآله : من ضمن لی واحدة ضمنت له اربعة یصل رحمه فیحبّه اللّه، و یوسّع علیه فی رزقه و یزید فی عمره و یدخله الجنّة التّی وعده.
2) (2)21- و بهذه الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : اللهمّ ارحم خلفائی ثلاث مرّات، قیل له: و من خلفائک؟ قال: الّذین یأتون من بعدی و یروون أحادیثی و سنّتی فیعلّمونها النّاس من بعدی.
(1)22- و فرمود: «هر کس از امت من چهل حدیث [از احادیث مرا] حفظ نماید و مردم از آن بهرهمند شوند خداوند او را در قیامت فقیه و دانشمند محشور خواهد نمود.»
(2)23- و فرمود «اخلاق بد اعمال نیک انسان را تباه میکند؛ آنگونه که سرکه عسل را تباه مینماید.» (3)24- و فرمود: «بسا بندهای به واسطه اخلاق نیک خود پاداش روزهدار و شب زندهدار را پیدا میکند.» (4)25- و فرمود: «هیچ عملی روز قیامت در میزان سنجش از اخلاق خوب سنگینتر نیست.»
1) (1)22- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : من حفظ من امّتی أربعین حدیثا ینتفعون بها؛ بعثه اللّه یوم القیمة فقیها عالما.
2) (2)23- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : الخلق السیّیء یفسد العمل کما یفسد الخلّ العسل.
3) (3)24- و بهذا الاسناد؛ قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : انّ العبد لینال بحسن خلقه درجة الصائم القائم.
4) (4)25- و بهذا الاسناد، قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : ما من شیء أثقل فی المیزان من حسن الخلق.
(1)26- مرحوم صدوق در کتاب عیون با سند خود، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل نموده که فرمود: «کنار کعبه خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله نشسته بودم، ناگهان دیدم پیرمردی قد خمیده، در حالی که ابروهایش از پیری روی چشمانش را گرفته بود و عصایی در دست و کلاهِ قرمزی بر سر و پوستینی از مو بر تن داشت، نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد و به کعبه تکیه نمود و گفت:
یا رسول اللّه! برای من از خدا آمرزش طلب کن! رسول خدا صلی الله علیه وآله به او فرمود: «سعی و کوشش تو [در عبادت] ضایع و عمل تو به گمراهی انجامید.» و چون از رسول خدا صلی الله علیه وآله دور شد رسول خدا صلی الله علیه وآله به من فرمود: «او را میشناسی؟» گفتم: خیر فرمود: «او ابلیس ملعون بود.»
1) (1)26- العیون ج 2/72 باسناد عن علیّبنابیطالب علیه السلام قال: کنت جالسا عند الکعبة و اذا شیخ محدودب قد سقط حاجباه علی عینیه من شدّة الکبر و فی یده عکازة و علی رأسه برنس احمر و علیه مدرعة من الشعر فدنا الی النبّی صلی الله علیه وآله و هو مسند ظهره الی الکعبة فقال: یا رسول اللّه ادع لی بالمغفرة فقال النبّی صلی الله علیه وآله : خاب سعیک یا شیخ و ضلّ عملک فلمَّا توّلی الشیخ قال صلی الله علیه وآله : یا ابا الحسن أتعرفه؟ قلت: اللهمّ لا قال: ذلک اللعین ابلیس قال علی علیه السلام : فعدوت خلفه حتّی لحقته وصَرَعته الی الارض و جلست علی صدره و وضعت یدی فی حلقه لأخنقه فقال لی: لا تفعل یا ابا الحسن فانّی من المنظرین الی یوم الوقت المعلوم و واللّه یا علیّانّی لأحبّک جدّا و ما أبغضک احد الاّ شرکت اباه فی امّه فصار ولد الزنا فضحکت و خلیّت سبیله.
امیرالمؤمنین علیه السلام گوید: من به دنبال او رفتم و چون به او رسیدم او را بر زمین زدم و بر سینه او نشستم و دست خود را بر گلوی او گذاردم تا او را خفه کنم، که در آن حال به من گفت:
یا اباالحسن! چنین مکن، همانا خداوند مرا تا وقت معلوم مهلت داده است. سپس گفت: به خدا سوگند، من سخت تو را دوست میدارم و هیچکس تو را دشمن نمیدارد جز آن که من با پدر او در مجامعت با مادرش شریک بودهام و او ولدالزنا گردیده است. پس من خندیدم و او را رها کردم.»
(1)27- مرحوم صدوق در کتاب عیون با سند خود، از حضرت رضا، از پدرانش، از امیرالمؤمنین، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «چون فرزندی را به نام محمّد نامگذاری نمودید او را گرامی بدارید و چون وارد مجلسی شود او را در جای مناسب قرار دهید و با صورت گشاده به او بنگرید.» (2)28- و فرمود: «هر جلسه مشورتی که شخصی به نام محمّد یا احمد در آن شرکت کرده باشد سرانجامش خیر خواهد بود.»
1) (1)27- العیون ج 2/29 باسناد عن علیّبن موسیالرّضا عن علیابن ابی طالب علیهما السلام قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : اذا سمّیتم الولد محمّدا فاکرموه و اوسعوا له فی المجالس و لا تقبّحوا له وجها.
2) (2)28- و فیه بالاسناد المذکورة؛ قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : ما من قومٍ کانت لهم مشورة فحضر معهم من اسمه محمّد و احمد فادخلوه فی مشورتهم الاّ خیر لهم.
(1)29- و فرمود: «در هیچ منزلی سفرهای گسترده نمیشود که بر آن شخصی به نام احمد یا محمّد نشسته باشد جز آن که در هر روز دو مرتبه آن منزل از طرف خداوند تقدیس میشود.»
(2)30- در همان کتاب، از حضرت رضا، از پدرانش، از امیرالمؤمنین، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «کسی که در معامله و معاشرت با مردم ظلم و ستم روا ندارد و چون با آنان سخن گوید دروغ نگوید و چون با آنان وعده و قرار میگذارد تخلف نکند، چنین کسی، در مروّت و مردانگی کامل و عدالت او ظاهر و اخوت و برادری با او واجب و غیبت او حرام خواهد بود.»
(3)31- در همان کتاب، از امیرالمؤمنین علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که
1) (1)29- و فیه بالاسناد قال؛ قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : ما من مائدةٍ وضعت و حضر علیها من اسمه احمد او محمّد الاّ قدّس ذلک المنزل فی کلّ یومٍ مرّتین.
2) (2)30- و فیه ج 2/30 بالاسناد المتقدم قال الرّضا علیه السلام : قال علّی علیه السلام : قال رسول اللّه: من عامل النّاس فلم یظلمهم وحدّثهم فلم یکذبهم و وعدهم فلم یخلفهم فهو ممّن کلمت مروّته و ظهرت عدالته و وجبت اخوّته و حرمت غیبته.
3) (3)31- و فیه ج 2/31 بالأسناد المتقدم قال؛ قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : لا تضیّعوا صلاتکم فاّن من ضّیع صلاته حشر مع قارون و هامان(و هما من وزراء فرعون) و کان حقّا علی اللّه ان یدخله النار مع المنافقین فالویل لمن لم یحافظ علی صلاته و اداء سنّة نبیّه صلی الله علیه وآله .
فرمود: «نماز خود را ضایع نکنید، همانا هر که نماز خود را ضایع کند با قارون و هامان [که وزیران فرعون بودهاند] محشور میشود و حق است بر خدا که او را همراه منافقان به آتش بفرستد.»
سپس فرمود: «وای بر کسی که بر نماز خود مواظبت نمیکند و سنت پیامبر خود را رعایت نمینماید.»
(1)32- مرحوم صدوق در کتاب عیون، از حضرت رضا، از پدرانش، از امیرالمؤمنین، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: [اگر کسی به احترام نعمت خدا] خوردههای غذا را که در اطراف سفره میریزد [بردارد و بخورد[ ]آنچه خورده است] مهریه حوریان بهشتی خواهد بود.» (2)33- و فرمود: «چون خواستید از ظرف غذا استفاده کنید از اطراف آن شروع کنید چرا که وسط غذا دارای برکت است [و چون از اطراف مصرف کنید برکت تا آخر باقی خواهد ماند].»
(1)34- و فرمود: «خرما را اول روز، قبل از هر غذای دیگری بخورید تا کرمهای شکم را از بین ببرد.»
(2)35- در همان کتاب، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «خدایا، روز شنبه و پنجشنبه را بر امت من مبارک فرما.»
(3)36- در همان کتاب، از حضرت رضا، از پدرانش، از امیرالمؤمنین، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «هر کس بدون علم و دانش کافی فتوا [و نظری در احکام خدا [بدهد ملائکه آسمانها و زمین او را لعنت میکنند.»
(4)37- در همان کتاب، از حضرت رضا، از پدرانش، از امیرالمؤمنین، از رسول ص :434
1) (1)34- و فیه ج 2/48 بالأسناد قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : کلوا التمر علی الریق (ای اوّل الیوم قبل ان تأکل شیئا) فانّه یقتل الدیدان فی البطن.
2) (2)35- و فیه بالاسناد قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : اللّهمّ بارک لأمّتی فی بکورها یوم سبتها و خمیسها.
3) (3)36- و فیه ج 2/42 بالاسناد المتقدّم قال الرّضا علیه السلام : قال علیّبنابیطالب علیه السلام : قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله : من افتی النّاس بغیر علمٍ لعنته ملائکة السماوات و الارض.
4) (4)37- و فیه ج 2/74 بالاسناد عن علیّبنموسیالرّضا عن ابیه عن آبائه عن علی علیه السلام قال: قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله : نعم الشیء الهدّیة و هی مفتاح الحوائج.
خدا صلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «هدیه بهترین احسان و کلید بر آورده شدن حوایج است.»
(1)38- و فرمود: «هدیه کینهها را از سینهها بیرون میکند.»
(2)39- و فرمود: «خیر را از افراد خوشچهره طلب کنید چرا که افعال آنان به نیکی سزاوارتر است.»
(3)40- مرحوم صدوق در کتاب عیون از حضرت رضا علیه السلام نقل نموده که
1) (1)38- و فیه عنه صلی الله علیه وآله قال: الهدّیة تذهب الضغائن من الصدور.
2) (2)39- و فیه عنه صلی الله علیه وآله قال: اطلبوا الخیر عند حسان الوجوه فانّ فعالهم احری ان تکون حسنا.
3) (3)40- و فیه ج 1/289 بسنده عن الرّضا علیه السلام قال: نزل جبرئیل علی النّبیّ صلی الله علیه وآله فقال: یا محمّد انّ ربّک یقرأک السلام و یقول: انّ الابکار من النساء بمنزلة الثمر علی الشجر فاذا اینع (ای حان وقت قطافه) الثمر فلا دواء له الاّ اجتناءه و الاّ افسدته الشمس و غیّرته الریح، و انّ الا بکار اذا ادرکن ما یدرکن النساء فلا دواء لهنّ الاّ البعول و الاّ لم یؤمن علیهنّ الفتنة، فصعد رسولاللّه صلی الله علیه وآله المنبر فخطب النّاس، ثمَّ اعلمهم ما امرهم اللّه به، فقالوا: ممّن یا رسولاللّه؟ فقال: من الأکفاء فقالوا: و مَنِ الأکفاء؟ فقال: المؤمنون بعضهم اکفاء بعضٍ، ثمَّ لم ینزل حتّی زوّج ضباعة بنت زبیربنعبدالمطلب لمقدادبن اسود ثمّ قال: ایّها النّاس انّما زوّجت ابنة عمّی المقداد لیتّضع النکاح.
فرمود: «جبرئیل علیه السلام بر رسول خدا صلی الله علیه وآله نازل شد و گفت: ای محمّد، پروردگارت تو را سلام میرساند و میفرماید: همانا دختران باکره به منزله میوه درخت هستند که چون وقت چیدن آن میرسد اگر چیده نشود خورشید و باد آن را تغییر میدهد و فاسد میکند و دختران باکره نیز چون به رشد ازدواج رسیدند برای [نجات و حفظ] آنان از خطر فساد چارهای جز ازدواج نیست و الاّ از فتنه و انحراف در امان نخواهند بود.
چون این پیام توسط جبرئیل علیه السلام به پیامبر خدا صلی الله علیه وآله رسید رسول خدا صلی الله علیه وآله بر منبر رفتند و خطبهای خواندند و پیام جبرئیل علیه السلام را به مردم خبر دادند. مردم گفتند: یا رسولاللّه! با چه کسانی ازدواج کنند؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: با کسانی که کفو و همتای آنان باشند ازدواج کنند. گفتند: آنان کیانند؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: مؤمنان کفو و همتای یکدیگرند.
حضرت رضا علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه وآله از منبر پایین نیامد تا ضباعه دختر زبیر بنعبدالمطلب را به مقداد بناسود تزویج نمود و فرمود: ای مردم! من دختر عموی خود را به مقداد تزویج نمودم تا امر ازدواج آسان گردد.»
(1)41- علامه مجلسی در کتاب بحار، از کافی نقل نموده که برای حضرت
1) (1)41- البحار عن الکافی: الحسینبن محمّد، عن السیّاری، عن عبیدبن أبی عبداللّه البغدادی عمّن اخبره قال: نزل بابیالحسن الرضا علیه السلام ضیف و کان جالسا عنده یحدّثه فی بعض اللّیل فتغیّر السّراج، فمدَّ الرَّجل یده لیصلحه، فزبره أبوالحسن علیه السلام ثمّ بادره بنفسه فأصلحه ثمَّ قال: انّا قوم لا نستخدم أضیافنا (الکافی ج 6/283 البحار ج 49/102).
رضا علیه السلام میهمانی وارد شد و امام علیه السلام با او مشغول سخن گفتن بودند که چراغ عیبی پیدا نمود و آن میهمان خواست که آن را درست کند. ناگهان حضرت رضا علیه السلام سبقت گرفتند و خود چراغ را درست نمودند و فرمودند: «ما هرگز راضی نمیشویم که میهمانمان برای ما خدمتی انجام دهد.»
(1)42- در همان کتاب، از کافی، از یاسر خادم نقل شده که گوید: روزی غلامان حضرت رضا علیه السلام میوهای خوردند و بدون این که تمام آن را بخورند آن را دور انداختند. پس حضرت رضا علیه السلام به آنها فرمودند: «سبحاناللّه! اگر شما از آن بی نیاز بودید مردمی به آن نیاز دارند باید به آنان میدادید تا از آن استفاده کنند.» (2)43- در همان کتاب، از یاسر خادم و نیز از نادر خادم نقل شده که گویند:
1) (1)42- و فیه عنه: علیُبن محمّدبن بندار، عن أحمدبن أبی عبداللّه، عن نوحبن شعیب عن یاسرالخادم قال: أکل الغلمان یوما فاکهة فلم یستقصوا أکلها و رموابها، فقال لهم أبوالحسن علیه السلام : سبحان اللّه ان کنتم استغنیتم فانَّ اناسا لم یستغنوا أطعموه من یحتاج الیه (الکافی ج 6 ص 297 البحار ج 49/102)
2) (2)43- و فیه عنه: عن نوح بن شعیب، عن یاسرالخادم و نادر جمیعا قالا: قال لنا أبوالحسن علیه السلام : ان قمت علی رؤوسکم و أنتم تأکلون، فلا تقوموا حتّی تفرغوا، و لربّما دعا بعضنا فیقال: هم یأکلون، فیقول: دعوهم حتّی یفرغوا وروی نادر الخادم قال: کان أبوالحسن علیه السلام یضع جوزینجة علی الاخری و یناولنی (الکافی ج 6 ص 297.) (الجوزینجة: معرب جوزینة و هی ما یعمل من السکر و الجوز یقال لها بالفارسیة جوزه قند)
حضرت رضا علیه السلام به ما فرمود: «اگر در وقت غذا خوردن، من بر شما وارد شدم برای من قیام نکنید تا فارغ شوید.» سپس گویند: گاهی امام علیه السلام ما را صدا میزد و چون میگفتند مشغول خوردن غذا هستند میفرمود: «آنان را واگذارید تا از خوردن غذا فارغ شوند.»
نادر خادم گوید: حضرت رضا علیه السلام به دست مبارک خود دو عدد جوزینه (شیرینی مخلوط به گردد) بر میداشتند و به من میدادند.
(1)44- در همان کتاب، از کافی، از سلیمانبن جعفر جعفری نقل شده که گوید:
1) (1)44- و فیه عنه: العدَّة، عن سهل، عن محمّدبن اسماعیل الرازی، عن سلیمانبن جعفر الجعفری قال: دخلت الی أبیالحسن الرِّضا صلواتاللّهعلیه و بین یدیه تمر برنیُّ و هو مجدُّ فی أکله یأکله بشهوة فقال: یا سلیمان ادن فکل، قال: فدنوت فأکلت معه و أنا أقول له: جعلت فداک انّی أراک تأکل هذا التمر بشهوة، فقال: نعم انّی لاحبّه. قال: قلت: و لم ذاک؟ قال: لانَّ رسولاللّه صلی الله علیه وآله کان تمریّا، و کان أمیر المؤمنین علیه السلام تمریّا، و کان الحسن علیه السلام تمریّا، و کان أبو عبداللّهالحسین علیه السلام تمریّا، و کان سیّدالعابدین تمریّا و کان ابوجعفر تمریّا و کان ابوعبداللّه تمریّا و کان أبی تمریّا، و أنا تمریُّ و شیعتنا یحبّون التمر لانّهم خلقوا من طینتنا، و أعداؤنا یا سلیمان یحبّون المسکر، لانّهم خلقوا «من مارج من نار» (الکافی ج 6 ص 345 و 346 البحار ج 49/103).
خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم و دیدم مقابل آن بزرگوار خرمای برنی قرار دارد و آن حضرت با تمام میل از آن میخورند. پس به من فرمودند: «ای سلیمان! بیا خرما بخور.» پس من نزدیک رفتم و از آن خرما خوردم و گفتم: فدای شما شوم! چقدر به خوردن خرما علاقه دارید؟ امام علیه السلام فرمود:
«آری، من خرما را دوست میدارم.» گفتم: برای چه؟ فرمود: «چون رسول خدا صلی الله علیه وآله و امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین و زینالعابدین و امام باقر و امام صادق و پدرم امام کاظم علیهمالسلام خرما را دوست میداشتند و شیعیان ما نیز چون از طینت ما آفریده شدهاند خرما را دوست میدارند و دشمنان ما چون از مارجی از آتش خلق شدهاند شراب را دوست میدارند.»
(1)45- در همان کتاب، از کافی، از بزنطی نقل شده که گوید: مردی از ماوراء
1) (1)45- و فیه عن الکافی: العدَّة، عن البرقیِّ، عن البزنطیِّ قال: جاء رجل الی أبیالحسن الرّضا من وراء نهر بلخ قال: انّی أسألک عن مسألة فان أجبتنی فیها بما عندی قلت بامامتک فقال أبوالحسن علیه السلام : سل عمّا شئت، فقال: أخبرنی عن ربّک متی کان و کیف کان و علی أیِّ شیء کان اعتماده؟ فقال أبوالحسن علیه السلام : انَاللّه تبارکوتعالی أیّن الأین بلا أین، و کیّف الکیف بلا کیف، و کان اعتماده علی قدرته، فقام الیه الرَّجل فقبّل رأسه، و قال: أشهدأن لاالهالاّاللّه و أنَّ محمّدا رسول اللّه، و أنَّ علیّا وصیُّ رسول اللّه و القیّم بعده بما أقام به رسولاللّه صلی الله علیه وآله و أنّکم الائمّة الصّادقون و أنّک الخلف من بعدهم (الکافی ج 1 ص 88 البحار ج 49/104).
نهر بلخ خدمت حضرت رضا علیه السلام رسید و گفت: من از شما سؤالی میکنم اگر پاسخ آن را طبق خواسته من دادید امامت شما را میپذیرم.
امام علیه السلام فرمود: «از هر چه میخواهی سؤال کن.» مرد بلخی گفت: به من بگویید خدای شما از چه زمانی بوده و چگونه بوده و تکیه گاه او بر چه بوده است؟
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «همانا خداوند خود آفریننده زمان است قبل از آن که زمانی وجود داشته باشد، و خود خالق کیفیت است قبل از آن که کیفیتی وجود داشته باشد و تکیه گاه او بر قدرت او میباشد.»
پس آن مرد برخاست و بر سر مبارک امام علیه السلام بوسه زد وگفت: «اشهدان لا اله الاّاللّه و أنّ محمّدا رسولاللّه و انّ علیّا وصیّ رسولاللّه و القیّم بعده بما اقام به رسولاللّه و انّکم الائمّة الصادقون و انّک الخلف من بعدهم.» [یعنی: من به یگانگی خداوند و رسالت محمّد صلی الله علیه وآله شهادت میدهم و علی علیه السلام را وصی رسول خدا و قیّم امور مردم همانند رسول خدا میدانم و شما امامان را صادق و راستگو میدانم و تو را نیز جانشین آنان میدانم]
(1)46- در همان کتاب، از کافی، از بزنطی نقل شده که گوید: من چیزی[از
1) (1)46- و فیه عن الکافی: العدَّة، عنابن عیسی، عن البزنطی قال: ذکرت للرضا علیه السلام شیئا فقال: اصبر فانّی أرجوا أن یصنع اللّه لک انشاء اللّه ثمّ قال: فواللّه ما ادَّخر اللّه عن المؤمنین من هذه الدّنیا خیر له ممّا عجّل له فیها ثمَّ صغّر الدُّنیا و قال: أیُّ شیء هی؟ ثمَّ قال: انَّ صاحب النعمة علی خطر، انّه یجب علیه حقوق اللّه فیها واللّه انّه لیکون علیَّ النعم من اللّه عزَّوجلّ فما أزال منها علی وجل، و حرَّک یده، حتّی أخرج من الحقوق الّتی تجب اللّه علیَّ فیها، قلت: جعلت فداک أنت فی قدرک تخاف هذا؟ قال: نعم فأحمد ربّی علی ما منَّ به علیَّ (المصدر ج 3 ص 502 البحار ج 49/105).
خواستههای دنیا [را از حضرت رضا علیه السلام خواستار شدم. امام علیه السلام فرمود: «صبر کن، من امیدوارم که خداوند- انشاءاللّه- کار تو را به سامان رساند.»
سپس فرمود: «به خدا سوگند، آنچه خداوند از دنیا به مؤمنین نمیدهد و به جای آن در آخرت به آنان میدهد برایشان بهتر خواهد بود.» سپس فرمود: «دنیا و متاع آن چه ارزشی دارد؟ همانا صاحب نعمت و مال در این دنیا در معرض خطر است؛ چرا که بر او واجب است حقوق خدا را از آن بپردازد.»
آن گاه فرمود: «به خدا سوگند، من چون صاحب مال میشوم و نعمت خداوند بر من فرو میریزد پیاپی در هراس هستم» سپس دست خود را تکان داد و فرمود: «تا هنگامی که حق واجب آن را بپردازم.» گفتم: فدای شما شوم! آیا شما نیز با این مقام و منزلت هراس دارید؟ فرمود: «آری، و من خدای خود را بر نعمتهایی که به من عطا فرموده است شکر میکنم.»
(1)47- در همان کتاب، از کافی، از محمّدبن فضل هاشمی، از حضرت رضا علیه السلام
1) (1)47- و فیه عنه: محمّد بن یحیی، عن علیِّ بن إبراهیم الجعفری، عن محمّد بن الفضل عن الرَّضا علیه السلام قال: قال لبعض موالیه یوم الفطر و هو یدعوله: یا فلان تقبّل اللّه منک و منّا ثمَّ أقام حتّی إذا کان یوم الأضحی، فقال له: یا فلان تقبّلاللّه منّا و منک قال: فقلت له: یا ابن رسولاللّه قلت فی الفطر شیئا و تقول فی الأضحی غیره؟ قال: فقال: نعم إنّی قلت له فی الفطر تقبّل اللّه منک و منّا لأنه فعل مثل فعلی و ناسبت انا و هو فی الفعل و قلت له فی الأضحی تقبّل اللّه منّا و منک لأَ نّا یمکننا ان نضحّی و لا یمکنه أن یضحّی فقد فعلنا نحن غیر فعله (الکافی ج 4 ص 181 البحار ج 49/105)
نقل شده که آن حضرت ضمن دعای خود به یکی از دوستان در روز عید فطر فرمود: «ای فلانی! خداوند از تو و از ما بپذیرد.» و سپس نماز را اقامه نمود. و چون روز عید قربان شد فرمود: «ای فلانی! خداوند از ما و از تو قبول فرماید.»
پس من گفتم: ای فرزند رسول خدا! شما در عید فطر چیزی گفتید [تقبّلاللّه منک و منّا [و در عید قربان چیزی دیگر «تقبّلاللّه منّا و منک]؟ فرمود: «آری، من در عید فطر به او گفتم: خداوند از تو و از ما قبول نماید؛ چرا که او همان کاری را که ما انجام دادیم انجام داد و در عید قربان به او گفتم: خدا از ما و از تو قبول فرماید؛ چرا که ما توانستیم قربانی کنیم و او نتوانست.»
(1)48- در همان کتاب، از کتاب کافی، از سلیمانبن جعفر نقل شده که گوید:
1) (1)48- و فیه عن الکافی: محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد عن سلیمان بن جعفر الجعفریِّ قال: کنت مع الرضا علیه السلام فی بعض الحاجة فأردت أن أنصرف إلی منزلی فقال لی: انصرت معی، فبت عندی اللیلة، فانطلقت معه فدخل الی داره مع المغیّب فنظر الی غلمانه یعملون بالطین أورایّ الدَّوابّ و غیر ذلک و إذا معهم أسود لیس منهم، فقال: ماهذا الرَّجل معکم؟ قالوا:
من برای انجام بعضی از امور در خدمت امام رضا علیه السلام بودم و چون خواستم از آن حضرت جدا شوم و به منزل خود بازگردم امام علیه السلام به من فرمود: «امشب را نزد ما باش.» پس من با مغیّب همراه آن حضرت وارد منزل امام علیه السلام شدیم. ناگهان امام دیدند غلامانشان مشغول ساختن آغل برای حیوانات هستند و در کنارشان مرد سیاهی نیز مشغول کار است. امام علیه السلام فرمود:
«این مرد کیست که برای شما کار میکند؟» غلامان گفتند او به ما کمک میدهد و ما چیزی به او میدهیم. امام علیه السلام فرمود: «آیا اجرت او را معین کردهاید؟» گفتند خیر، اجرتی برای او تعیین نشده لکن او را راضی خواهیم نمود.
(1)پس امام علیه السلام سخت خشمناک گردید و خواست با تازیانه آنان را بزند. من گفتم: فدای شما شوم! برای چه خود را به خشم میآورید؟ فرمود: «من بارها آنان را از چنین کاری نهی کردهام و گفتهام تا اجرت اجیر را معین نکردهاید او را به کار نگیرید و من میدانم که هر کس برای شما کاری را بدون مقاطعه و تعیین اجرت
1) (1)یعاوننا و نعطیه شیئا، قال: قاطعتموه علی اُجرته؟ فقالوا: لاهو یرضی منّا بما نعطیه فأقبل علیهم یضربهم بالسوط و غضب لذلک غضباً شدیدا فقلت، جعلت فداک لِمَ تُدخل فی نفسک؟ فقال: إنّی قدنهیتهم عن مثل هذا غیر مرَّة أن یعمل معهم أحد حتّی یقاطعوه اُجرته، و اعلم أنّه مامن أحد یعمل لک شیئا بغیر مقاطعة، ثمَّ زدته لذلک الشیء ثلاثه أضعاف علی اُجرته إلاّ ظنَّ أنّک قدنقصته اُجرته، و إذا قاطعته ثمّ أعطیته اُجرته حمدک علی الوفاء فان زدته حبّةً عرف ذلک لک و رأی أنّک قدزدته. (البحار ج 49/106 الکافی ج 5/288)
انجام دهد اگر شما سه برابر اجرت آن را به او بدهید باز فکر میکند که حق او را ندادهاید لکن اگر اجرت او را تعیین کنید و همان اجرت را در پایان کار به او بدهید شما را میستاید که به وعده خود عمل کردهاید و اگر مختصری به او اضافه بدهید آن را اضافه بر اجرت خود میداند و از شما تشکر خواهد نمود.»
(1)49- در کتاب بحار، از عیون و امالی، از حضرت رضا علیه السلام ، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «خداوند عزّوجلّ به فرزند آدم خطاب میفرماید: ای فرزند آدم! آیا به من انصاف میدهی که من [پیاپی] به تو دوستی میکنم و از نعمتهای من بهرهمند میشوی و تو با من به وسیله نافرمانی خود دشمنی میکنی؟
همیشه خوبی و خیر من به تو نازل میشود و در مقابل آن شر و گناه تو به طرف من صاعد است! همواره فرشته [موکل به اعمال تو] در هر روز و شب عمل
1) (1)49 - فی البحار و الامالی و العیون بالأسناد قال الرضا علیه السلام : قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله : یقول اللّه عزّوجلّ: «یابن آدم أما تنصفنی؟ اتحبّب الیک بالنعم و تتمقّت الیّ بالمعاصی، خیری الیک، مُنْزِلٌ و شرّک إلیّ صاعد، و لایزال ملک کریم یأتینی عنک فی کلّ یوم ولیلةٍ بعملٍ قبیح؟! [یابن آدم تفعل الکبائر و ترتکب المحارم ثمّ تتوب الیّ فأقبل إذا اخلصت بِنیّتک و اصفح عمّا مضی من ذنوبک فأدخلک جنّتی و أجعلک فی جواری، سوءة لإقامتک علی قبیح فعلک] یابن آدم لوسمعت وصفک من غیرک و انت لاتعلم من الموصوف لسارعت الی مقته.»(العیون، ج 2/28 ؛ البحار، 73/352)
زشت تو را به من خبر میدهد [و من نعمت خود را از تو دریغ نمیکنم]؟
ای فرزند آدم! تو مرتکب محارم و گناهان بزرگ میشوی و چون با نیت خالص توبه میکنی من توبه تو را میپذیرم و از گذشتههای تو میگذرم و تو را اهل بهشت و در جوار خود قرار میدهم. چه زشت است اصرار تو بر اعمال ناپسند!
ای فرزند آدم! اگر اوصاف خود را از کسی بشنوی و ندانی که مقصود او تو هستی همانا بر چنین فردی خشم خواهی نمود!»
(1)50- در کتاب بحار، از امالی شیخ طوسی، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که خداوند عزّوجلّ میفرماید: «هیچ مخلوقی به غیر من پناهنده نمیشود جز آن که من درهای آسمان و زمین را بر او میبندم؛ او اگر از من چیزی بخواهد به او نخواهم داد و اگر مرا صدا زند به او پاسخ نمیدهم. و هیچ مخلوقی به من پناهنده نمیشود جز آن که آسمان و زمین را ضامن روزی او قرار میدهم و اگر ازمن درخواستی کند به او عطا خواهم نمود واگر مرا صدا بزند او را اجابت میکنم واگر استغفار نماید او را
1) (1)50 - فی البحار عن امالی الطوسی بالأسناد عن النبیّ صلی الله علیه وآله قال: یقول اللّه عزّوجلّ: «ما من مخلوق یعتصم بمخلوق دونی الاّ قطعت اسباب السماوات والارض من دونه فان سألنی لم اعطه، و ان دعانی لم أجبه، و ما من مخلوق یعتصم بی دون خلقی الاّ ضمنت السماوات و الارض برزقه، فان سألنی اعطیته و ان دعانی اجبته و ان استغفرنی غفرت له.» (البحار، ج 71/43 و 155؛ و رواه فی الأمالی، ج 2/198)
میبخشم.»
(1)51- حضرت رضا علیه السلام میفرماید: «رسول خدا صلی الله علیه وآله به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: یا علی! چون روز قیامت شود من به پروردگار خود پناه میبرم و تو به من پناه خواهی برد و فرزندان تو (امامان بعد ازتو) به تو پناه میبرند و شیعیان آنان به امامان خود پناهنده میشوند. سپس فرمود: تو فکر میکنی به کجا خواهیم رفت؟ [به خدا سوگند جز به طرف بهشت نخواهیم رفت].
(2)52- در کتاب عیون و کافی و بحار، از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند هر گناهی را میبخشد جز گناه کسی که مهریه همسر خود را به تأخیر اندازد و یا حق اجیری را ندهد و یا انسان حرّ و آزادی را بفروشد.»
1) (1)51 - فی البحار و المعانی و العیون بالأسناد عن الرضا علیه السلام قال: قال رسول اللّه: «یا علیّ اذکان یوم القیامة أخذت بحجرة اللّه عزّوجلّ و أخذت انت بحجزتی و أخذ ولدک بحجزتک و اخذت شیعة ولدک بحجزهم أفتری این یؤمربنا؟» (البحار ج 68/104 العیون، ج 1/126)
2) (2)52 - فی البحار و العیون و الکافی عن الرضا علیه السلام قال: قال النبی صلی الله علیه وآله : «انّ اللّه تعالی غافر (کلّ ذنبٍ) الاّ من أخّر مهرا، او اغتصب أجیرا [أجره] اوباع رجلاً حرّا.» (البحار، ج 103/129؛ العیون ج 2/32 ؛ الکافی ج 5/382)
(1)53- در کتاب عیون و امالی طوسی و بحار، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: یا علی! خداوند تو و اهل تو و شیعان و دوستان تو ودوستان شیعیان تو و دوستان دوستان شیعیان تو را بخشید؛ پس بشارت باد تو را که تو از شرک به خداوند جدا بوده وعلم و دانش در وجود تو جمع شده است.»
(2)54- در کتاب بحار و عیون و صحیفة الرضا علیه السلام نقل شده که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «خوی نیک بهترین همنشین انسان است.» (3)55- و فرمود «کاملترین شما از جهت ایمان، نیکوترین شما ازجهت اخلاق میباشد.» (4)56- و فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: عنوان نامه عمل مؤمن در روز قیامت خلق نیک اوست.»
1) (1)53 - فی البحارعن امالی الطوسی و العیون بالأسناد... قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله «یا علی إنّ اللّه تعالی قدغفرلک و لأهلک و لشیعتک و لمحبّی شیعتک و لمحبّی محبّی شیعتک فأبشر فأنّک الأنزع البطین، منزوع من الشرک، مبطون من العلم». (البحار ج 68/101 ؛ الأمالی، ج 1/300؛ الصواعق ص 96؛ ینابیع المودة ص 270)
2) (2)54 - قال امیرالمؤمنین علیه السلام : حسن الخلق خیر قرین.
3) (3)55- و قال علیه السلام : اکملکم ایمانا احسنکم اخلاقا
4) (4)56- و قال علیه السلام : قال النبی صلی الله علیه وآله : عنوان صحیفة المؤمن حسن خلقه.
(1)57- و فرمود: «نزدیکترین شما، به من در روز قیامت نیکوترین شمایند از جهت اخلاق و خیرخواهی ازخانواده خود.»
(2)58- در کتاب بحار و عیون و خصال، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که فرمود: «چون یکی از شما حاجت و خواستهای داشته باشد باید صبحگاه روز پنجشنبه برای انجام آن حرکت کند و چون از منزل خود خارج میشود آیات آخر سوره آل عمران و آیةالکرسی و انّا انزلناه فی لیلة القدر و سورة حمد را بخواند، همانا انجام حوایج دنیا و آخرت او در آن خواهد بود.»
(3)59- در کتاب بحارو عیون وخصال نقل شده که امام حسین علیه السلام میفرماید:
1) (1)57- و قال صلی الله علیه وآله : اقربکم [منّی] مجلسا یوم القیامة احسنکم خلقا و خیرکم [خیرکم]لأهله. (البحار ج 71/387؛ العیون ج 2/38؛ صحیفة الرضا، ض 229-230)
2) (2)58- فی البحار و العیون و الخصال بالأسناد قال امیرالمؤمنین علیه السلام : اذا اراداحدکم الحاجة فلیباکر فی طلبها یوم الخمیس و لیقرأ اذاخرج من منزله آخر سورة آل عمران و آیةالکرسی و انّا انزلناه و امّ الکتاب فانّ فیها قضاء حوائج الدنیا و الآخرة. (البحار،ج 76/169 ؛ العیون ج 2/39؛ الخصال، ص 623)
3) (3)59 - فی البحار و العیون و الخصال بالأسناد عن الحسین بن علی علیه السلام قال: دعا رجل [امیرالمؤمنین] علیّ بنابیطالب علیه السلام فقال له: اجتبک علی ان تضمن لی ثلاث خصال قال: و ما هی یا امیرالمؤمنین؟ قال علیه السلام : «ان لاتدخل علیّ شیئا من خارج، و لا تدّخرعنّی شیئا فی البیت، و لاتحجف بالعیال» قال: ذلک لک فاجابه علیّ علیه السلام . (البحار، ج 75/45؛ العیون ج 1/258؛ الخصال ص 188)
«شخصی پدرم امیرالمؤمنین علیه السلام را دعوت نمود. پدرم به او فرمود: با سه شرط دعوت تو را اجابت میکنم. آن مرد گفت: آن سه شرط چیست؟ پدرم فرمود: چیزی از خارج خانه تهیه نکنی و آنچه در خانه داری از من دریغ ننمایی و به عیال و خانواده خود فشاروارد نکنی او گفت: پذیرفتم. پس پدرم دعوت او را اجابت نمود.»
(1)60- در کتاب بحار و عیون و وسایل، از حضرت زین العابدین علیه السلام نقل شده که فرمود: «پدرم امام حسین علیه السلام چون وارد مستراح [توالت] شد، لقمه نانی را دید که روی زمین افتاده بود پس آن را به غلام خود داد و فرمود: چون خارج شدم به من بده. پس غلام آن لقمه را خورد. و چون امام علیه السلام در بازگشت به او فرمود: لقمه چه
1) (1)60- فی البحار و العیون و الوسائل بالأسناد عن علیّ بن الحسین علیه السلام : «انّ الحسین بن علیّ علیه السلام دخل المستراح فوجد لقمة ملقاةً فدفعها الی غلامٍ له فقال: یا غلام ذکّرنی عن هذه اللقمة اذا خرجت فأکلها الغلام فلّما خرج الحسین علیه السلام قال: یاغلام [هات [اللقمة قال: اکلتها یا مولای قال: انت حرّ لوجه اللّه تعالی فقال له رجلٌ: اعتقته یا سیّدی؟ قال: نعم سمعت جدّی رسول اللّه صلی الله علیه وآله و هو یقول: من وجد لقمةً ملقاةً فمسح منها ما مسح و غسل منها ما غسل ثمّ اکلها لم تستقرّ فی جرفه حتّی یعتقه اللّه تعالی من النار و لم اکن لأستعبد رجلاً اعتقه اللّه تعالی من النار. (البحار، ج 66/434؛ العیون ج 2/43؛الوسائل ج 16/32)
شد؟ او گفت: ای مولای من! من آن را خوردم. امام حسین علیه السلام فرمود: من هم تو را در راه خدا آزاد نمودم.
پس مردی به آن حضرت گفت: آیا او را آزاد نمودید؟ امام علیه السلام فرمود: آری،من ازجدم رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: کسی که لقمهای را از زمین بردارد و تمیز کند و یا بشوید و بخورد، هنوز داخل جوف او نشده که خداوند او رااز آتش دوزخ آزاد میکند.
سپس فرمود: من نمیخواهم کسی که خدا او را از آتش دوزخ آزاد نموده غلام من باشد.»
(1)61- در کتاب بحار و وسائل از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: برای خانههای خود از قرآن (و قرائت آن) بهرهای قرار دهید همانا خانهای که در آن قرائت قرآن بشود آن خانه با اهل خود مأنوس است و خیر آن فراوان و ساکنین آن از جنیان مؤمن خواهند بود و اگر در آن قرائت قرآن نشود آن خانه برای اهلش وحشتناک خواهد بود و خیر وبرکت آن ناچیز و ساکنین آن از جنیان کافر خواهند بود.
1) (1)61- فی البحار و الوسائل بالاسناد عن الرضا علیه السلام قال: قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله : اجعلوا لبیوتکم نصیبا من القرآن فانّ البیت اذا قریء فیه القرآن آنس علی اهله و کثر خیره و کان ساکنیه مؤمنوا الجنّ و البیت اذا لم یقرأ فیه القرآن وَحُش علی اهله و قلّ خیره و کان ساکنیه کفرة الجنّ. (البحار ج 92/200؛ الوسائل ج 4/850)
ولادت ثامن الائمه علی بنموسیالرضا علیه السلام
مه ذیقعده چراغ سحرت باد مبارک جلوه شمس به صبح ظفرت باد مبارک
خنده نجمه به قرص قمرت باد مبارک نجمه دیدار فروغ بصرت باد مبارک
صدف بحر ولایت گهرت باد مبارک عید میلاد یگانه پسرت باد مبارک
پدر و مادر و فرزند و تبارم به فدایت
بـه خـدا آینـه روی خدا داده خـدایت
این پسر بر همه مولاست علی نام نکویش دل صد سلسله افتاده به هر حلقه مویش
فیض دیدار خداوند بود در گل رویش داروی درد مسیحاست غبار سر کویش
سدره یک شاخه ز نخلی است که روید لب جویش نجمه با چشم خدابین بگشا دیده بسویش
تو ز ختم رسل و شیر خدا آینه داری
شـرف بنت اسـد آبـروی آمنـه داری
صدف بحر ولا را گهر است این، گهر است این طوبی جنّت دل را ثمر است این، ثمر است این
قلم صنع خدا را اثر است این، اثر است این افق دانش و دین را قمر است این، قمر است این
پدر پیر خرد را پسر است این، پسر است این بلکه بر آدم و حوّا پدر است این، پدر است این
همه ممنون عنایت، همـه مرهون عطایش
همه دانند امامش، همه خوانند رضایش
(نخل میثم ص 322)
جمال زیبا
عالم آل نبی علم گل باغ کمالش ملک و جن و بشر یکسره مبهوت جلالش
نبوی قدر و جلالش، علوی خلق و خصالش چون خداوند تعالی نه نظیر و نه مثالش
پدرش موسی جعفر شده مبهوت جمالش مه ذیقعده زده دست بدامان وصالش
در ناب سخـن اهـل ولا گشتـه حدیثش
بلکه معروف بزنجیر طلا گشته حدیثش
بی تولاّش دل اهل دل آرام نگیرد مهر کور است گر از مهر رخش وام نگیرد
مرغ جان خانه به جز بر در این بام نگیرد خضر تشنه است اگر از کف او جام نگیرد
هر که از جام تولاّی رضا کام نگیرد شرف از بندگی و بهره ز اسلام نگیرد
اوست آنکس که ولایت بولایش شـده کامـل
به همه خلق خدا لطف و عطایش شده کامل
ز سر انگشت رضا معجز شقالقمر آید شجر خشک ز فیض نگهش بارور آید
گر اشارت کند از شعله دو صد لاله برآید ریگ دُر، سنگ طلا، خاک سیه مشک تر آید
غنچه با خنده برون از دل سخت حجر آید نخل ایمان بحق از فیض وجودش ثمر آید
مرده را زنده کند فیض غبار حرم او
من آلوده دل و دامـن لطف و کرم او
ای دل عیسی مریم به تولاّی تو زنده ای دو صد موسی عمران شده در طور تو بنده
ای که یوسف زده با یاد گل روی تو خنده ای که ابر کرمت بر سرما سایه فکنده
ریشه کفر شد از تیشه توحید تو کنده نقش شیر از نگه نافذ تو شیر درنده
آهویی را که تو ضامن شوی از لطف و کرامت
نه عجب گر که شود، ضـامن خلقی به قیـامت
دل شود لاله و از سنگ قدمگاه تو روید موسی از دامن سینا به خراسان تو پوید
عیسی از چرخ چهارم گل بستان تو بوید خضر از آب بقادل به لب جوی تو شوید
عضو عضوم همه گردیده زبان مدح تو گوید چشم گریان و دل گمشدهام روی تو جوید
تو غریب الغربائی، تو چـراغ دل مـایی
تو معین الضعفایی، تو رضایی تو رضایی
(نخل میثم ص 323)
طوطی وحی به گلزار جنان مدح تو خواند آسمان دست به دامان ولای تو رساند
نَفَس باد صبا در حرمت مشک فشاند هیچکس غیر خدا وصف تو گفتن نتواند
ساعتی را چو گدا هر که سر کوی تو ماند هرگز از دست کسی افسر شاهی نستاند
من که خوارم چه شود با گل گلزار تو باشم
سـگ دربـار تو یا خـادم زوّار تـو باشـم
تو که جان زنده شود با نفس روح فزایت تو که از بال مَلَک پُر شده ایوان طلایت
تو که رشک حرم کعبه شده صحن و سرایت تو که گَشتَند شهان، سائل و محتاج گدایت
تو که آهوی بیابان شده مرهون عطایت تو که هم دشمن و هم دوست کند مدح و ثنایت
چه شود گر قدمی از کرمی رنجه نمایی
آن سه موعود که گفتی بملاقات من آیی
آتش عشق تو در سینه ما مشتعل آید مهر تو روز جزا کفّه خیرالعمل آید
نه عجب گر به تضرّع به حریمت جَمَل آید سنگ تا خاک تو را بوسه زند از جبل آید
گر همان دم که زنم بوسه به قبرت، اجل آید مرگ شیرینتر و محبوبترم از عسل آید
کرمی، تا که یکی بوسه ز قبر تو بگیـرم
آنچنان بوسه بگیرم که همان لحظه بمیرم
(نخل میثم ص 324)
قصیده در مدح امام رضا علیه السلام
ای نجمه، جمال داور آوردی مرآت رخ پیمبر آوردی
از پاکترین سلاله آدم پاکیزه گلی معطّر آوردی
با حسن محمّدی صلی الله علیه وآله علی زادی وز شاخه سرمدی بر آوردی
در ملک وجود شهریار دین بر حسن خدای مظهر آوردی
جانی که بود مجسّم آوردی روحی که بود مصوّر آوردی
در بحر کمال گوهر افکندی وز بحر جمال، جوهر آوردی
چشم همه ستارگان روشن زیرا که مه منوّر آوردی
با علم و کمال جعفر صادق فرزند ز پور جعفر آوردی
طفلی که به شیر پرده میگیرد جان از عدوی ستمگر، آوردی
از پاکترین سلاله کوثر در کثرت خیر کوثر آوردی
بر فلک کمال ناخدا زادی بر چرخ جلال محور آوردی
هشتم ولی است و هفتمین قبله ماهی که تو ماه منظر آوردی
بر قامت وی نگر قیامت بین پیش از محشر، تو محشر آوردی
بر خلق خدا برای هر عصری شاهنشه دادگستر آوردی
بر فرق کمال و دانش تقوی ای پاک ملیکه افسر آوردی
بنیانگر عدل و داد و آزادی بنیانکن فتنه و شر آوردی
ممدوح تمام عالم خلقت محبوب خدای اکبر آوردی
من هر چه بوصف او سخن گویم از آن بهتر، تو مادر آوردی
مصداق دگر بر آیه تطهیر از نسل بتول اطهر آوردی
گر ختم رسل نبود پیغمبر من میگفتم پیمبر آوردی
در کسوت جسم یک جهان جان را کز جان باشد نکوتر، آوردی
ایمان زادی نه بلکه ایمان را بر پیکر نازنین سر آوردی
در سینه جهل آذر افکندی بر کشتی علم لنگر آوردی
یعنی پسر امام موسی را بر ما تو امام و رهبر آوردی
زیبد صله گیری از خدا «میثم»
چون مـدح رضا به دفتر آوردی
(نخل میثم ص 325)
قصیده در مدح ثامنالحجج علیه السلام
ای سند نجات من ولایت تو یا رضا صحن نو و عتیق تو کعبه و کربلا رضا
دلم بود به یاد تو مدینةالرضا رضا زیارتت به دین من زیارت خدا رضا
تو و کرامتت مرا ز خود مکن جدا، رضا
رضـا رضا رضا رضـا رضا رضا رضا رضـا
شهی که خاک طوس از او آمده محترم توئی مهی که نور میدهد بر عرب و عجم توئی
رؤف اهلبیتی و ولّی ذوالکرم توئی به مسجدالحرام دل قبله توئی حرم توئی
صفا و مروه میکند با حرمت صفا، رضا
رضـا رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضـا
منم که بین طوطیان گَرمِ ترانه توام کبوتری شکسته پر در آشیانه توام
نیازمند گندمی در آستانه توام بال زنان دورو بر نقاره خانه توام
اگر پرم ز کوی تو بگو پرم کجا، رضا
رضـا رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضـا
الا الا ثنای تو، ذکر علی الدّوام من رؤف من، عطوف من، امید من، امام من
لحظه به لحظه دمبدم، بر حرمت سلام من به غرفههای مرقدت، خورده گره زمام من
در حرمت گرفتـهام ذکر رضـا رضـا رضـا
رضـا رضا رضا رضـا رضا رضا رضا رضـا
حیات جان پراکند بوی خوش نسیم تو مادر خلقت آمده سائله قدیم تو
صراط اولیای حق صراط مستقیم تو دل ز فرشته میبرد کبوتر حریم تو
ملک بسوی این حرم آورد التجا، رضا
رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضـا
ناز کنم به سلطنت اگر تو را گدا شوم نه لایقم گدا شوم گدات را فدا شوم
چه میشود قبول تو بخاطر خدا شوم نه تو ز من جدا شوی نه من ز تو جدا شوم
نه من تو را رها کنم نه تو مرا رها، رضا
رضـا رضـا رضـا رضـا رضـا رضـا رضـا
توئی که درد روح را ز فیض تن دوا کنی عقده ز کار عالمی به یک کرشمه واکنی
کلیم را عصا دهی مسیح را دعا کنی چه میشود که یک نظر به قلب سنگ ما کنی
ای که بیک اشارهات سنگ شود، طلا، رضا
رضـا رضا رضا رضا رضـا رضا رضا رضـا
ولایت تو دین من نه دین من که دین، هم محبتت فروغ دل چراغ هر دو عین، هم
عنایت تو بیشتر ز ظرف عالمین، هم مقام زائرت فزون ز زائر حسین، هم
رشک بـرد زائرت زائر کربـلا، رضـا
رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضا
خزان شدم که بخشیم ز اشک و خون بهارها به هر دقیقه عمر خود کشیدم انتظارها
که در طواف مرقدت مرا رسد فشارها کنم دراز دست خود به عجز و ناله بارها
که پنجهام گره خورد به غرفه، تو یا، رضا
رضـا رضـا رضا رضـا رضـا رضـا رضـا رضـا
گلی که شد خزانِ تو بهار لاله چید از او دلی که شد از آنِ تو، فروغ حق دمید از او
کسی که زائر تو شد عطا ز تو امید از او ز لطف و مرحمت کنی سه بار بازدید از او
تو را سزد تو را سزد تو را چنین عطا، رضا
رضـا رضـا رضـا رضـا رضـا رضـا رضـا رضـا
مرا به مهر خود ببر که با ولات زیستم به تربتت شتافتم به غربتت گریستم
در آفتاب صحن تو اگر دمی بایستم بسایه بهشت هم نیازمند نیستم
جهنّم است بهر من بهشت بی رضا، رضا
رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضا رضـا
مرا تقرب خدا ولای تو سبب شده مدح تو و ثنای تو دعای روز و شب شده
هر نفسی که میزنم سلسلة الذهب شده کبوتر تو از ازل بذکر تو ادب شده
زبان من که باز شد تو را، زدم صدا، رضا
رضـا رضـا رضا رضا رضـا رضـا رضـا رضـا
توئی توئی که چون خدا نظر به بنده میکنی توئی که جان مرده را دوباره زنده میکنی
تو شام تیره را سحر ز فیض خنده میکنی تو نقش شیر پرده را شیر درنده میکنی
تو مورخسته را دهیبال و پرهما رضا
رضـا رضـا رضا رضا رضـا رضـا رضـا
(نخل میثم ص 327)
به هوای دیدن روی تو
بقضایت از دل و جان رضا که رضابه حُسن قضا شدم بسپاس حسن قضای تو ز ازل رضا برضا شدم
بگرفته نقد روان بکف که بکوی دوست کنم تلف بامید بخشش ما سلف بجوار قبر رضا شدم
ز خزانه کرمت شها طلبم عنایتِ دمبدم ببلای فیض ولای تو ز ازل قرین بلا شدم
دل و دین بکوی تو دادهام که بیک نظر کنیم نظر تو خود آگهی ز دلم شها که گدای فیض لقا شدم
تو چو آفتاب ولایتی تو چو شاه ملک هدایتی بامید نیل عطای تو ز دیار و یار جدا شدم
بهوای دیدن روی تو ز همه بریدم و سوی تو بطواف کعبه کوی تو پی درک سعی صفا شدم
چو خزینهدار خدا توئی بیقین امام هدی توئی نظری به میر جهانیت که بدرگه تو گدا شدم
(دیوان میرجهانی ص 42)
در آستان رضا تا سر نیاز نهادم سر نیاز به درگاه بینیاز نهادم
هزار شکر شدم کامران زپرتو فیضش چو راز خویش به منظور اهل راز نهادم
نهفته راز بگفتم در نیاز ببستم در امید عطای روی خویش باز نهادم
چگونه قدر ندانم برای آنشب قدری که در حریم رضا دل بسوز و ساز نهادم
بگرد مرقد او خواستم چو شمع بسوزم ز آه و ناله دل خویش در گداز نهادم
مرا بکعبه چه حاجت که گرد کعبه کویش طواف کردم و بر ابرویش نماز نهادم
نبود چاره مرا غیر شرح غم ببر او یکان یکان همه را پیش چاره ساز نهادم
اگر چه خاطرم افسرده بود و حال پریشان دل شکسته خود پیش دلنواز نهادم
نشیب مرتبهای داشتم ز فرط جهالت ز جلوهاش قدم خویش بر فراز نهادم
ز نظره کرم او ربوده شد دل حیران چنانکه بر در جودش بنای آز نهادم
(دیوان میرجهانی ص 49)
شاها پناهم ده
الا ای طوس طوبی لک که خاکی دلنشین داری نهان در خاک خود گنج جلال و علم و دین داری
مهین مهر سپهر ارتضا شاه فلک جاهی کنار خویشتن هم چون امام هشتمین داری
فدایت ای شهنشاهی که اندر حشمت و قدرت سماوات و زمین یکسر همه زیر نگین داری
نه تنها دانه من گیرم شها از مزرع جودت که گِرد خرمن خود صد هزاران خوشه چین داری
نظر کردی کشانیدی مرا در آستان خود نمیپرسی چرا اشک غم اندر آستین داری
بدرگاهت پناه آوردهام شاها پناهم ده نزیبد از تو مسکین رو سیاهیرا غمین داری
منم بیمار جرم و غم توئی درد مرا درمان که در دارالشفای خود دوای آن و این داری
مس قلب سیاهم را باکسیر نظر زر کن چو اندر کف میّسر کیمیائی اینچنین داری
بمهمانخانه جود تو من شرمنده مهمانم الا ای میزبان لطفی که مهمانی حزین داری
کریم و کان احسانیّ و جود ای مظهر رحمان نه عیب تست گر لطفی بخاکسترنشین داری
اگر خوبم اگر بد ادّعای دوستی دارم بخوانی یا برانی اختیار مهر و کین داری
ولی بیچارگانرا چاره بخشی هست زیباتر تو خود دانی که حیرانی به درد و غم قرین داری
(دیوان میرجهانی ص 65)
ای خاک طوس
ای خاک طوس چشم مرا توتیا توئی مائیم دردمند و سراسر دوا توئی
داری دم مسیح تو ای خاک مشک بیز یا نکهت بهشت که دارالشفا توئی
ای خاک طوس درد دلم را توئی علاج بر دردها طبیب و بغمها دوا توئی
ای ارض طوس خاک تو گوگرد احمر است قلب وجود ما همه را کیمیا توئی
ای خاک طوس رتبهات این بس که از شرف مهد امان و مشهد پاک رضا توئی
ای خاک طوس چون تو مقام رضا شدی برتر هزار پایه ز عرش علا توئی
فریاد رس بهر غم و کافی بهر اَلَم حِصن حصین عالم و کهف الوری توئی
والشمس آیتی بود از روی انورت توضیحش آنکه ترجمه واالضحی توئی
این میکشد مرا که بدین شوکت و جلال در ارض طوس بیکس و بیآشنا توئی
و این میکشد مرا که بصد رنج و صد بلا در دست خصم کشته زهر جفا توئی
(کرامات رضویه ص 106-109)
مؤلف گوید: لازم دیدم در پایان اشعار، با اشعار ذیل یادی از آقا حضرت بقیةالله علیه السلام بشود.
دیدار یار
یار اگر از در درآید جان کنم قربان او گر دهد فرمان قتلم این من و فرمان او
گر به بینم من رخ زیبا و روی مست او دیده بگذارم به پایش من شوم قربان او
جان و سربازم به راه آن بت شیرین زبان تا مراد خود بگیرم از لب خندان او
کرده مستم چشم مست و نرگس شهلای او پای بندم از دل و جان بر سر پیمان او
خاک زیر مقدم آن دلبر جانانه را بر سرم ریزم که بینم من لب خندان او
دست و پایم بسته شد در زلف پرچین نگار هستم آزاد دو عالم گر شوم دربان او
دردمند و مضطر و بیچاره گشتم از فراق گو پذیرد تا کنم جانم فدای جان او
گرد راهش توتیای چشم و آرام دلم دیده بگذارم به پای کمترین غلمان او
روز و شب بهر امید دیدنش زاری کنم تا بگیرم بر شفای درد خود درمان او
فیض روی او گرم یک لحظهای گردد نصیب زنده گردد جان و تن از داروی درمان او
بر در درگاه او پیوسته من استادهام تا به بینم روی محبوب و شوم قربان او
کاش میآمد شبی میدید حال زار من خون فرو ریزد زچشمم از غم هجران او
چشم بیدارش چو میبیند رخ زرد مرا او میگشاید صد گره از کار من دستان او
خـادما گر یار امشب با تو میگوید سخــن
خود مبین این باشد از والائی و احسان او
«حشمت اللّه علوی»
اشعار عربی
ما أنشد علیه السلام من الشعر فی الحکم و الموعظ
1- فیالبحار عن العیون: البیهقیُّ، عن الصولیَّ، عن محمد بنیحیی بن أبی عباد، عن عمّه قال: سمعت الرَّضا علیه السلام یوما ینشد شعرا و قلیلاً ما کان ینشد شعرا:
کلّنا نأمل مدّا فی الاجل والمنایا هنَّ آفات الامل
لا تغرَّنک اباطیل المنی والزم القصدودع عنک العلل
انّما الدُّنیا کظلٍّ زائل حلَّ فیه راکب ثمَّ رحل
فقلت: لمن هذا أعزَّ الله الامیر؟ فقال: لعراقیّ لکم، قلت: أنشدنیه أبوالعتاهیة لنفسه، فقال: هات اسمه ودع عنک هذا، انَّ الله سبحانه و تعالی یقول: «ولاتنا بزوا بالالقاب»(1)و لعلّ الرَّجل یکره هذا(2)
2- و فیه عنه: ابن المتوکّل و ابنعصام و الحسن بنأحمد المؤدَّب و الورَّاق
1) (1)1- الحجرات: 11، و مراده علیه السلام ان سمّ الرجل و لا تکنه بأبی العتاهیة فانّ العتاهیة، ضلال النّاس من التجنن والدهش، و یقال اُیضا للرجل الاحمق فتکنیته بذلک من تنابز الالقاب، و قد نهی اللّه عنه. قال الفیروز آبادی: وأبوالعتاهیة ککراهیة لقب ابی اسحاق اسماعیل بن [ابی] القاسم بن سوید، لا کنیته.
2) (2)2- عیون الاخبار الرضا ج 2 ص 177 178.
والدّقاق جمیعا، عن الکلینیَّ، عن رجل ذکر اسمه، عن أبی الحسنالرضا علیه السلام أنَّ المأمون قال: هل رویت من الشعر شیئا؟ فقال: قد رویت منه الکثیر، فقال، أنشدنی أحسن ما رویته فی الحلم فقال علیه السلام :
اذا کان دونی من بلیتُ بجهله أبیتُ لنفسی أن تقابل بالجهل
و ان کان مثلی فی محلّی من النُّهی أخذت بحلمی کی اُجلَّ عن المثل
و ان کنت أدنی فی الفضل و الحجی عرفت له حقَّ التقدُّم و الفضل
قال له المأمون: ما أحسن هذا؟ هذا من قاله؟ فقال: بعض فتیاننا قال: فأنشدنی أحسن ما رویته فی السکوت عن الجاهل، و ترک عتاب الصدیق، فقال علیه السلام :
انّی لیهجرنی الصدیق تجنّبا فاریه أنَّ لهجره اسبابا
و أراه ان عاتبته أغریته فأری له ترک العتاب عتابا
و اذا بلیت بجاهل متحکّم یجد المحال من الامور صوابا
أولیته منّی السکوت و ربّما کان السکوت عن الجواب جوابا
فقال له المأمون: ما أحسن هذا؟ هذا من قاله؟ فقال علیه السلام : بعض فتیاننا قال: فأنشدنی أحسن ما رویته فی استجلاب العدوَّ حتّی یکون صدیقا فقال علیه السلام :
و ذی غلّة سالمته فقهرته فأوقرته منّی لعفو التجمّل
و من لا یدافع سیّئات عدوَّه باحسانه لم یأخذ الطَّول من عل
و لم أرفی الاَشیاء أسرع مهلکا لغمر قدیم من ودادٍ معجَّل
فقال له المأمون: ماأحسن هذا؟ هذا من قاله؟ فقال: بعض فتیاننا، فقال: فأنشدنی أحسن مارویته فی کتمان السَّر فقال علیه السلام :
و انّی لانسی السرَّ کیلا اذیعه فیامن رأی سرَّا یصان بأن ینسی
مخافة أن یجری ببالی ذکره فینبذه قلبی الی ملتوی حشا
فیوشک من لم یفش سرّا و جال فی خواطره أن لا یطیق له حبسا
فقال له المأمون: اذا أمرت أن تترَّب الکتاب کیف تقول؟ قال تَرِّب قال: فمن السّحا قال: سحِّ، قال: فمن الطین، قال: طیِّن فقال: یا غلام ترَّب هذا الکتاب و سحِّه و طینّه وامض بهالی الفضل بنسهل، و خذ لابی الحسن ثلاثمائة ألف درهم(1).
بیان: «الغلُّ» بالکسر الحقد و الضغن، و یقال أتیته من عل أی من موضع عال، والغمر بالکسر الحقد و الغلُّ قوله علیه السلام : «فیامن رأی» کلام علی التعجّب أی من رأی سرّا یکون صیانته بنسیانه، و الحال أنَّ النسیان ظاهرا ینافی الصیانة و قوله «مخافة» متعلّق بالمصرع الاولی، قوله «الی ملتوی حشا» أی من یکون لوّی وزخیر فی أحشائه و فی بعض النسخ «حسّا» بکسر الحاء المهملة و تشدید السین المهملة و هو وجع یأخذ النفساء بعد الولادة، و علی التقدیرین کنایة عن عدم الصبر علی ضبط السرَّ و منازعة النفس الی افشائه.
و قال الجوهریُّ: سحاة کلَّ شیء قشره، و سحاء الکتاب مکسور ممدود و سحوت القرطاس و سحیته أسحاه اذا قشّرته، و سحوت الکتاب و سحیته اذا شددته بالسَّحاء.
و قال الصدوق رحمه الله بعد ایراد هذا الخبر: کان سبیل ما یقبله الرضا علیه السلام عن المأمون سبیل ما کان یقبله النبی صلی الله علیه وآله من الملوک، و سبیل ما کان یقبله الحسن بنعلیّ علیه السلام من معاویة، و سبیل ما کان یقبله الائمّة علیه السلام من آبائه منالخلفاء و من کانت الدُّنیا کلّه له، فغلب علیها ثمَّ اعطی بعضها، فجائز له أن یأخذه. (البحار ج 49 ص 109)
3- البحار عن العیون: الدَّقاق، عن الاسدیّ، عن سهل، عن عبدالعظیم
1) (1)1- عیون الاخبار الرضا ج 2 ص 174 و 175.
الحسنیّ، عن معمر بنخلاّد و جماعة قالوا: دخلنا علی الرَّضا علیه السلام فقال له بعضنا: جعلنی اللّه فداک ما لی أراک متغیّر الوجه؟ فقال علیه السلام انّی بقیت لیلتی ساهرا مفکّرا فی قول مروان بن أبیحفصة(1)
أنی یکون و لیس ذاک بکائن لبنی البنات وراثة الاعمام
فقلت: بلی واللّه انّی لأتعجّب منه واکثر اللعن علیه، فهل قلت فی ذالک شیئا؟ فقال: نعم قلت:
لم لایکون وان ذاک لکائن لبنی البنات وراثة الاعمام
للبنت نصف کامل من ماله والعم متروک بغیر سهام
ما للطیق و للتراث و انّما صلّی الطلیق مخافة الصمصام
.أنّی یکون و لیس ذاک بکائن لبنی البنات وراثة الاعمام
ثمَّ نمت فاذا أنا بقائل قد أخذ بعضادتی الباب و هو یقول:
أنّی یکون و لیس ذاک بکائن للمشرکین دعائم الاسلام
لبنی البنات نصیبهم من جدَّهم والعمُّ متروک بغیر سهام
ما للطلیق و للتراث و انّما سجد الطلیق مخافة الصمصام
قد کان أخبرک القرآن بفضله فمضی القضاء به من الحکّام
انَّ ابن فاطمة المنوَّه باسمه حاز الوراثة عن بنی الاَعمام
1) (1)1- روی الاغانی عن محمد بنیحیی بنابی مرة التغلبی قال: مررت بجعفر بنعثمان الطائی یوما و هو علی باب منزله، فسلمت علیه فقال لی: مرحبا یا اخا تغلب اجلس فجلست فقال لی: أما تعجب من ابن أبی حفصة ـ لعنه الله ـ حیث یقول:
و بقی ابن نثلة واقفا متردَّدا یرثی و یسعده ذووا الاَرحام(1)
بیان: المراد بالطلیق العباس حیث اُسریوم بدر، فاطلق بالفداء، و الصمصام السیف الصّارم الّذی لاینثنی و الضمیر فی قوله «بفضله» راجع إلی أمیرالمؤمنین علیه السلام بمعونة المقام و قرینة ما سیذکر بعده إذ هو المراد بابن فاطمة و المراد بابن نثلة العباس فانّ اسم اُمّه کانت نثلة، و قدمرَّ بیان حالها فی باب أحوال العباس، و المراد بقضاء الحکّام ما قضی به أبوبکر بینهما کما هو المشهور، و قد مضی منازعة اُخری أیضا بین الصادق علیه السلام و بین داود بن علی العباسی و أنّه قضی هشام للصادق علیه السلام .
4- و فیه عنه: أبی، عن سعد، عن ابنهاشم، عن ابنالمغیرة قال: سمعت أباالحسن الرَّضا علیه السلام یقول:
انّک فی دار لها مدَّة یقبل فیها عمل العامل
ألاتری الموت محیطا بها یکذب فیها أمل الآمل
تعجِّل الذنب لما تشتهی و تأمل التوبة فی قابل
و الموت یأتی أهله بغتة ما ذاک فعل الحازم العاقل(2)
5- و فیه عنه: الحسن بنعبدالله بن سعید العسکریُّ، عن أحمد بنمحمّد بنالفضل، عن ابراهیم بناحمد الکاتب، عن احمد بنالحسین کاتب أبی الفیّاض عن أبیه قال: حضرنا مجلس علیَّ بنموسی الرضا علیه السلام فشکی رجل أخاه فأنشأه یقول:
اعذر أخاک علی ذنوبه و استر وعظِّ علی عیوبه
واصبر علی بهت السفیه و للزَّمان علی خطوبه
1) (1)1- عیون الاخبار الرضا ج 2 ص 175 و 176. 2- المصدر ج 2 ص 176
ودع الجواب تفضّلاً و کل الظلوم الی حسیبه(1)
7- و فیه عنه: الطالقانیُّ، عن الحسن بنعلیَّ العدویَّ، عن الهیثم بن عبدالزمانی عن الرَّضا، عن آبائه علیه السلام قال: کان أمیرالمؤمنین علیه السلام یقول:
خلقت الخلائق فی قدرة فمنهم سخیُّ و منهم بخیل
فأمّا السخیُّ ففی راحة وأمّا البخیل فشوم طویل(2)
8- و فیه عن العیون: ابن المتوکّل، عن علیّ، عن أبیه، عن الریّان بنالصّلت قال: أنشدنی لرَّضا علیه السلام لعبدالمطّلب:
یعیب النّاس کلّهم زمانا و ما لزماننا عیب سوانا
نعیب زماننا والعیب فینا ولو نطق الزَّمان بنا هجانا
وانَّ الذئب یترک لحم ذئب و یأکل بعضنا بعضا عیانا
لبسنا للخداع مسوک طیب فویل للغریب أذا أتانا(3)
8- و فیه عنه: البیهقیُّ، عن الصّولی، عن ابنذکوان، عن ابراهیم بناللعباس قال: کان الرَّضا علیه السلام ینشد کثیرا:
اذا کنت فی خیر فلا تغترر به ولکن قل اللّهمَّ سلّم و تمّم(4)
9- و فیه عن المناقب: له علیه السلام :
لبست بالعفّة ثوب الغنی و صرت أمشی شامخ الرأس
1) (1)1- عیون الاخبار الرضا ج 2 ص 176. (2)2- عیون الاخبار الرضا ج 2 ص 177. (3)3- عیون الاخبار الرضا ج 2 ص 177. (4) 4- المصدر ج 2 ص 178.
لست الی النسناس مستأنسا لکنّنی آنس بالناس
اذا رأیت التیه من ذی الغنی تهت علی التائه بالیأس
ما ان تفاخرت علی معدم و لا تضعضعت لافلاس(1)
بیان: «التیه» بالکسر الکبر، قوله بالیأس ای عمّا فی أیدی النّاس، و التوکّل علی اللّه(2).
10- و فیه عن الاختصاص: کتب المأمون الی الرضا علیه السلام فقال عظنی: فکتب علیه السلام :
انّک فی دنیالها مدَّة یقبل فیها عمل العامل
أماتری الموت محیطا بها یسلب منها أمل الآمل
تعجّل الذَّنب بما تشتهی و تأمل التوبة من قابل
و الموت یأتی أهله بغتة ما ذاک فعل الحازم العاقل(3)
(البحار ج 49 ص 107 الی 1012).
بعض ما قیل من المراثی فی حقّ ابیالحسنالرضا علیه السلام
1- العیون ج 2/250: حدثنا تمیم بنعبداللّه بنتمیم القرشی رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا ابی، عن احمد بنعلی الانصاری، قال: قال ابنالمشیع المدنی(4)یرثی
1) (1)1- مناقب آل ابیطالب ج 4 ص 361.
2) (2)2- قال امیرالمؤمنین علیه السلام: ما أحسن تواضع الاغنیاء للفقراء و احسن منه تیه الفقراء علی الاغنیاء اتکالا علیاللّه.
3) (3)3- الاختصاص ص 98.
4) (4)4- خ ل العلامة المجلسی فی البحار: و شمّر الموت لعلّ المعنی انّ الموت شمّر ذیله و تهیّا لا ماتة سائر اخلاق الحسنة او الخلائق.
الرضا علیه السلام :
یا بقعة مات بها سیّدی ما مثله فی النّاس من سیّد
مات الهدی من بعده والندی و شمر الموت به یقتدی (1)
لا زال غیث اللّه یا قبره علیک منه رائحا مغتدی
کان لنا غیثا به نرتوی و کان کالنجم به نهتدی
انّ علیا ابنموسی الرضا قدحلّ والسودد فی ملحد
یا عین فابکی بدم بعده علی انقراض المجد و السودد
و لعلی بن ابیعبدالله الخوافی یرثی الرضا علیه السلام :
یا ارض طوس سقاک اللّه رحمته ماذا حویت من الخیرات یا طوس؟!
طابت بقاعک فی الدّنیا و طیّبها شخص ثوی بسناباد مرموس(2)
شخص عزیز علی الاسلام مصرعه فی رحمةالله مغمور و مغموس
یا قبره انت قبر قد تضمّنه حلم و علم و تطهیر و تقدیس
فخرا فانّک مغبوط بجثّته و بالملائکة الابرار محروس.
2- و فیه: حدّثنا الحاکم ابو علیالحسین بناحمد البیهقی، قال: حدثنی محمّد بنیحیی الصولی، قال: حدّثنی هرون بنعبداللّه المهبلی، قال: حدّثنی دعبل بنعلیّ، قال: جاءنی خبر موت الرضا علیه السلام و انا بقم و قلت قصیدتی، الرائیة فی مرثیته علیه السلام :
1) (1)1- قال العلامة المجلسی فی البحار: و شمر الموت لعلّ المعنی انّ الموت شمر ذیله و تهیّا لاماتة سائر الخلاق الحسنة او (2)الخلائق. 2- الثوی: الاقامة و فی حدیث المیت مع اخوانه اشکوا الیکم طول الثواء فی قبری ای الاقامة. المرموس: المدفون.
اری امیّة معذورین ان قتلوا و لا اری لبنی العباس من عذر
اولاد حرب و مروان و اسرتهم بنو معیط ولاة الحقد والوغر
قوم قتلتم علی الاسلام اوّلهم حتّی اذا استمکنوا جازوا علی الکفر
اربع بطوس علی قبر الزکیّ به ان کنت تربع من دین علی فطر
قبر ان فی طوس خیر النّاس کلّهم و قبر شرّهم هذا من العبر
ما ینفع الرجس من قرب الزکّی و ما علی الزکّی بقرب الرجس من ضرر؟!
هیهات کلّ امریءٍ رهن بما کسبت له یداه فخذ ما شئت او فذر
(العیون ج 2 /251)
3- العیون ج 2/252: وجدت فی کتاب لمحمد بنحبیب الضبی:
قبر بطوس به اقام امام حتم الیه زیارة ولمام(1)
قبر اقام به السلام و ان غدا تهدی الیه تحیّة و سلام
قبر سنا انواره تجلو العمی و بتربه قد تدفع الاسقام
قبر یمثّل للعیون محمّدا و وصیّه و المؤمنون قیام
خشع العیون لذا و ذاک مهابة فی کنهها لتحیّر الافهام
قبر اذا حلّ الوفود بربعه(2)رحلوا و حطّت عنهم الآثام
و تزوّدوا أمْن العقاب و اُومنوا من ان یحلّ علیهم الاعدام
اللّه عنه به لهم متقبّل و بذاک عنهم جفّت الاقلام
ان یغن عن سقی الغمام فانّه لولاه لم تسق البلاد غمام
قبر علّی بنموسی حلّه بثراه یزهو الحلّ والاحرام
فرض الیه السعی کالبیت الذی من دونه حقّ له الاعظام
من زراه فی اللّه عارف حقّه فالمّس منه علی الجحیم حرام
و مقامه لا شکّ یحمد فی غدٍ و له بجنّات الخلود مقام
وله بذاک اللّه او فی ضامن قسما الیه تنتهی الاقسام
صلّی الاله علی النبّی محمّد و علت علیّا نصرة و سلام
و کذا علی الزهراء صلّی سرمدا ربّ بواجب حقّها علاّم
و علیه صلّی ثمّ بالحسن ابتدی و علی الحسین لوجهه الاکرام
و عی علّی ذی التُقی و محمّد صلّی و کلّ سیّد و همام
و علی المهذّب و المهطهّر جعفر ازکی الصلوة و ان ابی الاقزام(1)
الصادق المأثور عنه علم ما فیکم به تتمسّک الاقوام
و کذا علی موسی ابیک و بعده صلّی علیک و للصلوة دوام
و علی محمّد الزکی فضوعفت و علی علیّ ما استمّر کلام
و علی الرضاابن الرضا الحسن الذی عمّ البلاد لفقده الاظلام
و علی خلیفته الذی لکم به تمّ النظام فکان فیه تمام
فهو المؤمّل ان یعود به الهدی غضّا و ان تستوثق الاحکام
لولا الائمّة واحد عن واحد درس الهدی و استسلم الاسلام(2)
کلّ یقوم مقام صاحبه الی ان تنتهی بالقائم الایّام
یابن النبیّ و حجّة اللّه التی هی للصلوة و للصیام قیام
ما من امام غاب عنکم لم یقم خلف له تشفی به الارغام
انّ الائمّة تستوی فی فضلها و العلم کهل منکم و غلام
أنتم الیاللّه الوسیلة و الاولی علموا الهدی فهم له اعلام
انتم ولاة الدین و الدّنیا و من للّه فیه حرمة و ذمام(1)
ما النّاس الاّ من اقرّ بفضلکم و الجاحدون بهائم و سوام
بل هم اضلّ عن السبیل بکفرهم و المقتدی منهم بهم ازلام
یدعون فی دنیاکم و کأنّهم فی جحدهم انعامکم انعام
یا نعمة اللّه التی تحبو بها من یصطفی من خلقه المنعام(2)
ان غاب منک الجسم عنّا انّه للروح منک اقامة و نظام
ارواحکم موجودة اعیانها ان عن عیون غیبّت اجسام
الفرق بینک و النبّی نبّوة اذ بعد ذلک تستوی الاقدام
قبران فی طوس الهدی فی واحد و الغی فی لحد یراه ضرام
قبران مقترنان هذا ترعة(3)جنویة فیها یزار امام
و کذاک ذلک من جهنّم حفرة فیها یجدّد للغویّ هیام(4)
قرب الغویّ من الزکیّ مضاعف لعذابه و لأنفه الارغام
ان یدن منه فانّه لمباعد و علیه من خلع العذاب رکام(1)
و کذاک لیس یضرّک الرجس الذی یدنیه منک جنادل و رخام
لابل یریک علیک اعظم حسرة اذ انت تکرم و اللعین یسام
سوء العذاب مضاعف تجری به الس ـاعات و الایّام و الاعوام
یا لیت شعری هل بقائمکم غدا یغدوو یکفی للقراع حسام
تطفی یدای به غلیلا فیکم بین الحشا لم ترومنه اوام
و لقد یهیّجنی قبورکم اذا هاجت سوای معالم و خیام
من کان یغرم بامتداح ذوی الغنی فبمدحکم لی صبوة و غرام(2)
والی ابی الحسن الرضا اهدیتها مرضیّة تلتذّها الافهام
خذها عن الضبی عبدکم الذی هانت علیه فیکم الالوام
ان اقض حق اللّه فیک فانّ لی حقّ القری للضعیف اذ یعتام(3)
فاجعله منک قبول قصدی انّه غنم علیه حدانی استغنام
من کان بالتعلیم ادرک حبّکم فمحبّتی ایّاکم الهام
اشعار العلامة الفقیه محمدحسین الغروی فی فضائل الرضا و مصابه علیه السلام
الکلم الطیب
کلّ کلامه جوامع الکلم عقودها وثیقة لا تنفصم
کلامه هدی لمن به اهتدی و قوله فصل علی من اعتدی
کلامه نور و نور الطور کانّه ظهور ذاک النور
کلامه لطیفة المعارف حیاة کل سالک و عارف
به تجلّت لأولی الابصار حقائق الاسرار و الانوار
به سمت معاهد العلوم حتّی علت علی ذری النجوم
بل جازت السدرة منتهاها تکاد ان تدنو الی ادناها
کیف و ربّانیّها علیّ فلا ینال قدرها العلیّ
علیّ الرضا سلیل المرتضی و من بکفّه مقالید القضا
عقل العقول فی علوّ المرتبة نفس الرسول فی سموّ المنقبه
اصل الاصول فهو اسمی شجرة فرع البتول فهو ازکی ثمره
جل اسمه و عز شأنه
و باسمه استدرات الدوائر و باسمه استقامت السرائر
و باسمه السامی جری فلک الفلک و ذکره عنوان تسبیح الملک
و ذکره تحیی به القلوب و تنجلی بذکره الکروب
هو المثانی بل هو التوحید هو الکتاب المحکم المجید
فمن یضاهی شرفا وجاها روح محمّد و قلب طاها
بیضاء موسی هی فی یمینه و نور یاسین علی جبینه
و آیة النور سناء نوره و النور کل النور فی ظهوره
فی لوح نفسه مقام للرضا عن وصفه تکلّ اقلام القضا
الرضا و الغناء
لقد تفانی فی الرضاء بالقضا حتّی تسامی و تسمّی بالرضا
بل فی رضا الباری رضاه فان بل ذاته بذلک العنوان
بل جاز عن اقصی مراتب الفنا حتّی تجلّی قائلا انّی ابا
هو ابن من دنا الی دناه ما کذب الفؤاد ما راه
و هو لذلک الفؤاد ثمره فاین منه الطور ابن الشجره
یُمثّل الّنبیّ فی اخلاقه فانّه النابت من اعراقه
له کرامات و مکرمات فی صفحات الدهر بیّنات
شهود صدق لسموّ ذاته کأنّه النّبیّ فی صفاته
الحرم المنیع
تری الملوک سجّدا ببابه فالعزّ کلّ العزّ فی اعتابه
تطوف حول قبره الاملاک کانّه المحور و الافلاک
تبکی علی محنته و کربته و بعده عن داره و غربته
ویل بل الویلات للمأمون ویل لذاک الغادر الخؤون
لم یحفظ النبیّ فی سلیله وتاه فی الغیّ وفی سبیله
خان امین اللّه فی امانته فهلتری اعظم من خیانته
اخرجه عن مهبط التنریل الیه بالخداع و التسویل
و لا یحقّ المکر ایّ مکر الاّ باهله کما فی الذکر
الخیانه المضمرة
ولاّه عهده وجلّ جهده فی نقض عقده و نکث عهده
فیا لها ولایة مشومة کانت لها نتیجة مسمومة
وبان من مآثر الامام بانّه احقّ بالمقام
فقد بدت فی مدّة الولایة خوارق لیس لها نهایة
و کان ما یبدو من الخوارق امضی علی الخصم من البوارق
فازداد ذلک الحقود حسدا وانّه نار تذیب الجسدا
فاغتاله بالعنب المسموم ویل لذاک الظالم الغشوم
لولا رضاه بالقضاء الجاری لا سودّ وجه الدهر بالبوار
و مادت الارض بلاءً وبها و ساخت الارض بمن علیها
قضی شهیدا صابرا محتسبا و هو غریب بل غریب الغربا
تقطّعت امعاؤة بالسمّ فداه نفسی و ابی و امّی
الباکون علیه
بکت علیه هاطلات القدس ناحت علیه نفحات الانس
ناح الامین و هو ذو شجون ممّا جنت به ید المأمون
علیه سیّد الوری ینوح حزنا فکیف لا ینوح الروح
ناحت علیه الانبیاء و الرسل بل العقول و النفوس و المثل
ناحت علیه الحور فی الجنان تأسیّا بخیرة النسوان
بکی علیه ما یری و لا یری و البرّ و البحر و اطباق الثری
لقد بکی البیت و مستجاره و کیف لا و منه عزّ جاره
و قد بکاه المشعر الحرام و الحجر الاسود و المقام
لفقد عزّها و من حماها بعزّه عن کلّ ما دهاها
بل هو عزّ الارض و السماء و الملأ الاعلی علی سواء
(الانوار القدسیه ص 85)
اقول: و قد ذکرنا اشعار دعبل الخزاعی و قصیدته التائیة المعروفة فی کتابنا
«اسوة النساء» و هی قصیده طویلة جدّا بلغت 115 بیتا و هی حاویة لمصائب اهل البیت علیهمالسلام و فضائلهم لم نذکرها هنا للاختصار فلیراجع الطالب الی الکتاب المذکور ص 684.
مرثیه حضرت رضا علیه السلام از مرحوم شیخ عبدالحسین نجفی غروی:
اَقِیامَةٌ لِلحَشْرِ قامَتْ ام تُری سَبْعُ الطِّباقِ هَوَتْ عَلَی الاَرَضین
ام غابَ عن آفاقِها بَدرُ الرِّضا شَمسُ الهِدایَةِ مِنْ بَنی یاسین
للّهِ رُزْءٌ هَدَّ اَرکانَ الْهُدی مِنْ بَعْدِه قُل لِلرَّزایا هُونی
لِلّهِ رُزْءٌ لاِبنِ موسی زَلْزَلَ السَّبْعُ الطِّباق فَأعولَتْ بِرَنینٍ
یُومٌ بِه اَشْجَی الَبتوُلَةَ خائنٌ یُدعی بِعَکْسِ الاَمرِ بالْمَأمُونِ
یُومٌ بِه اَضْحَی الرِّضا مُتَجّرِعا سَمّا بِکَأسِ عَداوَةٍ وَضُغوْن
جَعَلُوْهُ فی عِنَبٍ وَ رُمّانٍ لِکَیْ یَخفی عَلی عَلاّمِ کُلِّ مَصونٍ
فَمَنِ الْمُعِزّیِ المُرتَضی اَنَّ الرِّضا نالَ العِدی مِنْهُ قَدیمَ دُیُوْنٍ
(کرامات رضویه ص 89)
اشعار مرحوم حاج میرزا علی آقای مجتهد تبریزی
یا زائرا مِنْ رَسُوْلِ اللّهِ بَضْعَتَهُ وَ قاصِدا لِغَرْیبِ الّطوْسِ تُربَتَهُ
اِنْ جِئتَهُ قُلْ اِذا شاهَدْتَ قَبَّتَهُ یا اَرضَ طُوْسٍ سَقاکِ اللّهُ رَحَمَتَهُ
ماذا ضَمِنْتِ مِنَ الْخَیراتِ یاطُوْسُ
یا بُقْعَةً نُوْرُ رَبِّ العَرشِ غابَ بِها وَ وَفْدُها کُلُّ خیرٍ قَدْ اَصابَ بَها
وَ رَبُّنا دَعْوَةَ الدّاعی اَجابَ بِها طابَتْ بِقاعُکِ فی الدُّنیا وَ طابَ بِها
شَخْصٌ ثَویٌّ بَسِّناباد مرمُوُسٌ
اِمامُ صِدْقٍ لِبَحرِ الفَیْضِ مَنْبَعُهُ وَ کَعبَةُ الدّینِ وَ الْاِسلامِ مرجِعُهُ
وَ طُورُ فَضْلٍ لِنُورِ اللّهِ مطَلعُهُ شَخْصٌ عَزْیزٌ عَلَی الاِسلامِ مَصْرعُهُ
فی رَحْمَةِ اللّهِ مَغْمُوْرٌ وَ مَغْمُوْسٌ
اَللّهُ قَدَّمَهُ قِدْما وَ مَکَّنَهُ وَ اختارَهُ لِلْوَری مولیً فَعَیَّنهُ
وَلِلْهُدی قَبلَ خَلْقِ الخَلْق کَوَّنَهُ یا قبرَهُ اَنتَ قَبْرٌ قَدْ تَضَمَّنهُ
عِلْمٌ وَ حِلْمٌ وَ تَطْهیرٌ وَ تَقْدیسٌ
یا مَشْهَدا اَذِنَ الْمَولی لِرَفْعَتِهِ وَ سارَعَ الْمَلَاءُ الاَعلی لِخِدمَتِه
وَ خاضَعَ الْعالَمُ الْعِلوی لِتُربَتِهِ فَخرا بِاَنَّکَ مَغْبُؤطٌ بِجُثَّتِهِ
وَ بِالمَلائکَةِ الاَطهارِ مَحْرُوْسٌ
(کرامات رضویة ص 327)
و قال فی وصفهم علیهمالسلام بعض الشعراء:
هُمُ السادَةُ الاَطهارُ آلُ مُحمَّدٍ هُمُ الدینُ وَ الدُنیا لِمَنْ یَتَعقَّلُ
هم الطور و الاعراف و النور و الضحی و یس و الاحقاف و المتزمّل
مهابط وحی اللّه فی حجراتهم و تبیان برهان الکتاب المنزّل
فما مثلهم فی الکون ان عُدّ مفخر أعِدْ نظرا یا صاحِ ان کنتَ تعقل
اصابتهم ایدی المصائب فاغتدوا اماثیل فی الدّنیا لمن یَتمثّل
فما منهم الاّ قتیل و هالک بسّمٍ و مدبوحُ و ذاک مکبّل
(کرامات رضویه ص 327)
و یقول المؤلف:
و بآل طه احکمت احکامنا و بهم و بجدّهم یوم المعاد مأوّل
یرجو المحبّ بأنّه و ان عصی انّ النجاة بهم یوم المعاد مؤمّل
اشعار مرحوم صاحببن عبّاد در عشق به حضرت رضا علیه السلام
یا زائرا و افدا الی طوس مشهد طهر و ارض تقدیس
ابلغ سلامی الرضا و حط علی اکرم رمس لخیر مرموس
واللّه واللّه حلفة صدرت من مخلص فی الولاء مغموس
انّی لو کنت مالکا إربی(1)کان بطوس الفناء تعریس
و کنت امضی العزیم مرتحلا منتسفا فیه قوّة العیس
لمشهد بالذکاء ملتحف و بالسناء و الثناء مأنوس
یاسیّدی و ابن سادتی ضحکت وجوه دهری بعقب تعبیس
لما رأیت و النواصب انتسکت رایاتها فی زمان تنکیس
صدعت بالحقّ فی ولائکم والحق مذکان غیر منحوس
یابن النّبّی الذی به قمع اللّه ظهور الجبابر الشوس
وابن الوصیّ الذی تقدّم فیالفضل علی البزل القناعیس
و حائز الفخر غیر منتقص ولا بس المجد غیر تلبیس
إنّ بنی النصب کالیهود و قد یخلط تهویدهم بتمجیس
کم دفنوا فیالقبور من نجس اولی به الطرح فی النواویس
عالمهم عند ما اباحثه فی جلد ثور و مسک جاموس
اذا تأمّلت شوم جبهته عرفت فیها اشتراک ابلیس
لم یعلموا و الاذان یرفعکم صوت اذان ام قرع ناقوس
1) (1)1- الاربی: الحاجة
انتم حبال الیقین اعلقها ماوصل العمر حبل تنفیس
کم فرقة فیکم تکفّرنی ذللت هاماتها بفطیس(1)
قمعتها بالحجاج فانخذلت تجفل عنّی بطیر منحوس
انّ ابن عباد استجاربکم فما یخاف اللیوث فی الخیس
کونوا ایا سادتی و سائله یفسح له اللّه فی الفرادیس
کم مدحة فیکم یحیربها کأنّها حلّة الطواویس
و هذه کم یقول قائلها قد نثر الدرّ فی القراطیس
یملک رقّالقریض قائلها ملک سلیمان عرش بلقیس
بلّغه اللّه مایؤمّله حتّی یزور الامام فی الطوس
وله ایضا فی اهداءالسلام له علیه السلام
یا زائر قد نهضا مبتدرا قد رکضا
و قد مضی کانّه البرق اذا ما اومضا(2)
ابلغ سلامی زاکیا بطوس مولای الرضا
سبطالنبّی المصطفی وابن علیّالمرتضی
من حازعزّا أقعسا و شاد مجدا ابیضا
و قل له عن مخلص یری الولا مفترضا
فیالصدر نفخ حرقة تترک قلبی حرضا
من ناصبین غادروا قلب الموالی ممرضا
صرحتُ عنهم معرضا و لم أکرّه معرضا
نابذتهم و لم ابل ان قیل قد ترفّضا
یا حبّذا رفصی لمن نابذکم و ابغضا
ولو قدرت زرتة ولو علی جمر الغضا
لکنّنی معتقل بقید خطب عرضا
جعلت مدحی بدلاً مِنْ قصدهِ و عِوَضا
امانة موردة علیالرضا لیرتضی
رامبن عبّادبها شفاعة لن تدحضا
1- از امام جعفرصادق(ع) روایت شده است: «هر کس در حق ما اهل بیت شعری انشاء نماید بنا کند حق تعالی برای او خانهای در بهشت»
2- و از آن حضرت نیز روایت شده که فرمود: «هیچ گویندای در حق ما بیتی از شعر نگفته مگر آنکه به سبب روح القدس مؤید و موفق شده است.»
3- از حسینبن جهم روایت شده است که گفت: از حضرت رضا علیه السلام شنیدم که میفرمود: «هرگز نشده است که مؤمنی شعری در مدح ما بگوید مگر آن که خدا در بهشت برای او شهری وسیعتر از هفت برابر دنیا قرار داده که آن مؤمن را در آن شهر هر فرشته مقرب و هر پیغمبر صاحب کتابی زیارت میکند.
مرحوم صدوق پس از نقل این سه حدیث میفرماید: خدای تبارک و تعالی به عالم جلیل، اسماعیلبن عباد به جهت گفتار پسندیده و اعمال حمیده و اخلاق جمیله و شیوه رضیّه و طریقه مرضیّه او جزای نیکو و ثواب وافر دهد و او را به مأمول و آرزوی خود رسانیده و خواسته او را اجابت فرماید و او را از هر شری
مصروف و ایمن و بر هر خیری مظفر و منصور و از هر بلایی در پناه خود مؤتمن و به موالی خود ائمه هدی ببخشاید؛ چه او در بعضی از اشعار خود به ایشان پناه برده است؛ چنان که گوید:
انّ ابن عبّاد استجار بمن یترک عنه الصروف مصروفه و در قصیده دیگر میفرماید
انّ ابن عباد استجار بکم فکّل ماخافه سیکفاه
و حق تعالی ایشان را شفعاء او قرار دهد؛ چه نقش خاتم خود را به اسماء ایشان با عبارت «شفیع اسماعیل فی الاخرة محمد و العترة الطاهرة» مزیّن نموده است». (عیون الأخبار ج 1/ ص 7)
مرحوم صدوق در کتاب عیون از یاسر خادم روایت نموده که گفت: چون حضرت ابوالحسن علیبن موسیالرضا علیه السلام در قصر حمیدبن قحطبه وارد شد، جامههای خود را خارج نمود و به حمید داد. حمید جامهها را برداشت و به کنیز خود داد تا آن جامهها را بشوید. پس طولی نکشید که کنیز آمد و رقعهای در دست داشت و آن رقعه را به حمید داد و گفت:
«این رقعه را در جیب حضرت اباالحسن علیبن موسیالرضا علیه السلام یافتم. حمید گوید ؛ من به آن بزرگوار عرض کردم: فدای وجودت شوم! کنیز در جیب پیراهن مبارک شما رقعهای یافته، این رقعه چیست؟ امام علیه السلام فرمود: ای حمید! این حرزی است که من از خود جدا نمیکنم». عرض کردم: مرا به این حرز مشرف گردان: فرمود: «این حرزی است که هر کس آن را در جیب و گریبان خود نگه دارد بلا از او
دفع شود و او از شر شیطان ایمن باشد.» پس آن حرز را بر حمید املا فرمود و آن حرز این است:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم بسم اللّه انّی اعوذ باالرحمن منک ان کنت تقیّا او غیر تقّی اخذت باللّه السمیع البصیر علی سمعک و بصرک لا سلطان لک علیّ و لا علی سمعی و لا علی بصری و لا علی شعری و لا علی بشری و لا علی لحمی و لا علی دمی و لا علی مخّی و لا علی عصبی و لا علی عظامی و لا علی اهلی و لا علی مالی و لا علی ما رزقنی ربّی سترت بینی و بینک بستر النبوّة الذی استتر به انبیاء اللّه من سلطان الفراعنة جبرائیل عن یمینی و میکائیل عن یساری و اسرافیل من ورائی و محمّد صلّی اللّه علیه و آله امامی و اللّه مطّلع علیّ یمنعک عنّی و یمنع الشیطان منّی الّلهمّ لا یغلب جهله أناتک ان یستفزّنی و یستخفّنی الّلهمّ الیک التجات الّلهمّ الیک التجات الّلهمّ الیک التجأت.» (عیون الاخبار، ج 1، ص 377)
و تمّت کلمة ربّک صدقا و عدلاً
1 - الحجّ و الزیارة، عربی
2 - آداب حج و زیارة حرمین شریفین، فارسی
3 - میزان الحق یا حقیقت مظلوم، فارسی عربی
4 - آیات الفضائل یا فضائل علی علیه السلام در قرآن، عربی فارسی
5 - دولة المهدی علیه السلام یا حکومت امام زمانعجل اللّه فرجه الشریف، فارسی عربی
6 - اسوةالنساء، بانوی نمونه عالم، فارسی عربی
7 - امام الشهدا و سالار شهیدان، فارسی عربی (در دست چاپ)
8- انتظار مهدی علیه السلام و نشانههای ظهور، فارسی عربی
9 - شهید خراسان و پناه شیعیان، فارسی عربی کتاب حاضر
10- عاشقان کربلا، زیارات عتبات عالیات عراق
11- البشارات، نویدها و بشارتها، فارسی عربی
12- آداب زندگی و همسرداری در اسلام فارسی عربی