ghaemiyeh.com
سرشناسه : ارفع، كاظم، - ۱۳۲۳
عنوان و نام پديدآور : حضرت امام عليابن موسيالرضا عليه السلام/ تاليف كاظم ارفع
مشخصات نشر : [تهران]: فيض كاشاني، ۱۳۷۰.
مشخصات ظاهري : ص ۶۸
فروست : (سيره عملي اهل بيت(ع)، ۱۰)
شابك : ۳۰۰ريال ؛ ۳۰۰ريال
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : بالاي عنوان: سيره عملي اهل بيت(ع).
يادداشت : فهرستنويسي براساس اطلاعات فيپا.
يادداشت : چاپ چهارم: ۱۳۷۴؛ بها: ۶۵۰۰ ريال
يادداشت : چاپ پنجم: ۱۳۷۵؛ بها: ۸۵۰ ريال :ISBN 964-403-021-4چاپ ششم: ۱۳۷۶؛ بها: ۱۰۰۰ ريال :ISBN 964-403-021-4
يادداشت : عنوان روي جلد: امام رضا(ع).
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس
عنوان روي جلد : امام رضا(ع).
عنوان ديگر : امام رضا(ع)
عنوان ديگر : سيره عملي اهل بيت(ع)
موضوع : عليبن موسي(ع)، امام هشتم، ق۲۰۳ - ۱۵۳
رده بندي كنگره : BP۴۷/الف۴ح۶
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۶۰
كليني و مفيد عليهما الرحمه معتقدند كه روز ولادت امام رضا عليهالسلام يازده ذيقعده سال 148 هجري در مدينه بوده است. (1).
ولادت امام عليهالسلام بعد از شهادت امام صادق عليهالسلام واقع شد و يكي از آرزوهاي حضرت صادق عليهالسلام اين بود كه زنده باشد و نوهاش را زيارت كند. به همين جهت امام كاظم عليهالسلام ميفرمايد كه مكرر پدرم به من ميفرمود عالم آل محمد عليهمالسلام در صلب توست و اي كاش او را درك ميكردم و حتما او همنام اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
نجمه مادر گرامي امام عليهالسلام بود كه در تقوي و عفاف بهترين زن عصر خويش بود. همو نقل ميكند كه در دوران حمل هيچگونه احساس ثقل در خود نكردم و همينكه به خواب ميرفتم صداي تسبيح و تهليل و تمجيد خداوند تبارك و تعالي را از شكم خود ميشنيدم.
وقتي فرزندم به دنيا آمد همسرم موسي بن جعفر عليهالسلام فرمود: گوارا باد ترا اي نجمه، آنگاه پسرم را در پارچهاي سفيد پيچيدم و به دست امام كاظم عليهالسلام دادم. آن بزرگوار در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و آب فرات طلبيد و كامش را با آب فرات برداشت و به دست من داد و
1) اصول كافي، ج 1، ص 486 - ارشاد، ص 285.
فرمود: بگير اين نوزاد را كه باقيمانده خدا و حجت او بعد از من در روي زمين است. (1).
مشهورترين اسامي امام هشتم عليهالسلام، رضا است. القاب و كنيه حضرت ابوالحسن، الصابر، الرضي و الوفي ميباشد.
بزنطي ميگويد به امام جواد عليهالسلام عرض كردم عدهاي از مخالفان شما گمان ميكنند كه پدر بزرگوار شما را مأمون لقب رضا داده است زيرا كه آن حضرت به ولايتعهدي رضا داده بود. امام جواد عليهالسلام فرمود:
«كذبوا و الله و فجروا بل الله تبارك و تعالي سماه بالرضا عليهالسلام لأنه كان رضي الله عز و جل في سمائه و رضي لرسوله والأئمة بعده صلوات الله عليهم في أرضه»
به خدا سوگند كه دروغ ميگويند زيرا كه خداوند تبارك و تعالي او را رضا نام گذارد براي آنكه پسنديده و مورد رضاي خدا در آسمان بود و رسول الله و امامان عليهمالسلام از او راضي بودند و او را براي امامت پسنديدند. (2).
حسن بن موسي بغدادي گفت در محضر امام رضا عليهالسلام بودم.
امام با جمعي مشغول صحبت بود. زيد بن موسي برادر آن حضرت در گوشهاي ديگر با جمعي صحبت ميكرد و پيوسته ميگفت ما كرديم، ما چنين هستيم و فخرفروشي ميكرد. امام عليهالسلام سخنان او را شنيد. (ناگفته نماند كه زيد چندي پيش از آن در مدينه خروج كرده بود، عدهاي را كشته و خانههاي بنيعباس را آتش زده بود از اين جهت او را «زيد النار» ميگفتند. مأمون سپاهي براي جلوگيري او فرستاد و دستگيرش كرد وقتي كه او را پيش مأمون آوردند، گفت ببريد پيش برادرش علي بن موسي الرضا عليهالسلام) امام به او فرمود: اي زيد حرفهاي بعضي از نادانان كوفه
ترا گول زده كه ميگويند: «ان فاطمة احصنت فرجها فحرم الله ذريتها علي النار» مولد فرزندان حضرت فاطمه عليهاالسلام پاكيزه است خداوند ذريهي او را بر آتش جهنم حرام نموده است.
اين مقام مخصوص امام حسن و امام حسين عليهماالسلام است اگر تو معصيت خدا را انجام دهي و داخل بهشت شوي، پدرت موسي بن جعفر عليهالسلام بندگي خدا كند روزها روزه بگيرد و شبها را به عبادت بپردازد او هم داخل بهشت شود، بنابراين مقام تو از موسي بن جعفر عليهالسلام ارجمندتر است!
قسم به خدا «ما ينال احد ما عند الله الا بطاعته» هيچكس به مقام قرب خدا و بهشت نميرسد مگر به اطاعت از دستورات پروردگار، اگر تو فكر ميكني با معصيت و مخالفت خدا به آن مقام ميرسي سخت در اشتباه ميباشي!
امام زينالعابدين عليهالسلام فرمود: از براي نيكوكار ما دو پاداش و اجر است و براي گنهكاران ما نيز دو كيفر و عذاب است.
زيد گفت آيا برادر و پسر پدر شما نيستم؟ امام عليهالسلام فرمود: آري تو برادر من هستي البته تا مادامي كه اطاعت از پروردگار كني. نوح عليهالسلام گفت: پروردگارا فرزندم از خانوادهي من است تو وعده دادهاي آنها را نجات دهي. خطاب رسيد «انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح» به واسطهي معصيت، خداوند او را از خانوادگي نوح خارج كرد. (1).
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزي چند
پي مردم گرفت و مردم شد
دعبل بن علي خزاعي يكي از بزرگترين شعرا و مادحين ائمهي اطهار عليهمالسلام سرودهي خود را در محضر امام رضا عليهالسلام خواند. امام دربارهي يك قسمت از شعرش فرمودند روحالقدس ترا به اين معني كمك نموده است. آنگاه
1) بحار، ج 49، ص 218 و 237.
جبهي خويش را با دينارهايي كه به نام مباركشان سكه زده بودند به او دادند.
يك بار امام عليهالسلام به او خطاب فرمودند كه:
«مرحبا بك يا دعبل مرحبا بمادحنا و محبنا و ناصرنا بيده و لسانه».
آفرين بر تو دعبل، آفرين بر مدح كننده دوستدار و يار ما با دست و زبانش. (1).
ابوهاشم جعفري ميگويد: يك روز امام عليهالسلام به من فرمود: چرا با عبدالرحمن بن يعقوب مجالست ميكني؟ گفتم او از بستگان من است، برادر مادرم محسوب ميشود.
امام فرمود: دربارهي خداوند تبارك و تعالي قائل به عقيدهي (باطلي) است خدا را قائل به جسم است يا با او بنشين ما را ترك كن و يا با ما باش و او را ترك كن.
عرض كردم من كه به حرفهاي او ايمان ندارم آيا مرا هم در اين مورد گناهي هست؟فرمود: فكر نميكني او مورد خشم پروردگار قرار گيرد تو نيز به آتش او بسوزي و شريك بلاي او گردي؟ مگر نميداني يكي از اصحاب حضرت موسي عليهالسلام پدرش در جمع قوم فرعون بود همينكه لشگر موسي از آب خارج شدند آن شخص از آنها جدا شد تا پدر خود را نصيحت كند و او را تشويق و ترغيب به ايمان نمايد. در همان حال ناگاه عذاب خداوند قوم فرعون را فراگرفت، همه غرق شدند او هم همراه آنها غرق شد.
حضرت موسي عليهالسلام از جبرئيل حال او را پرسيد پاسخ داد او بر دين و عقيده پدرش نبود و در رحمت خداست ولي هنگامي كه غضب و بلاي پروردگار بر ملتي وارد شود كسي كه نزديك گناهكار باشد مدافعي ندارد
1) بحار، ج 49، ص 218 و 237.
او هم مبتلا ميگردد! (1).
يسع بن حمزه گفت در محضر امام رضا عليهالسلام بودم و از ايشان مسائلي را ميپرسيدم، غير از من جمع زيادي حضور داشتند كه آنها نيز مسائل ديني و حلال و حرام ميپرسيدند.
در اين هنگام مردي بلندقد و گندمگون وارد مجلس شد، پس از سلام عرض كرد اي پسر رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم مردي از دوستداران شما و پدران و اجداد تان هستم. از سفر حج بر ميگردم، مقداري پول براي بازگشت به وطن همراه داشتم ولي متأسفانه همه را گم كردهام. اينك تقاضا دارم مرا كمكي بفرمائيد تا به شهر خود برگردم. البته اين را هم بگويم كه من ثروتمند و خداوند نعمت را به من ارزاني داشته و صدقه به من نميرسد. شما هر چه مرحمت فرمائيد در شهر خودم از طرف شما صدقه ميدهم.
امام عليهالسلام فرمود: بنشين خدا ترا بيامرزد، آنگاه با مردم شروع به صحبت شد تا كمكم متفرق شدند من و سليمان جعفري با آن مرد و خثيمه باقي مانديم.
امام عليهالسلام فرمودند اجازه ميدهيد وارد (اندرون) شوم. سليمان عرض كرد بفرمائيد. امام داخل خانه شد پس از ساعتي تشريف آورد و درب اتاق را بست از بالاي درب دست مبارك خود را بيرون آورده فرمود: خراساني كجاست؟ عرض كرد در خدمتم، فرمود: اين دويست دينار را بگير براي خرج راهت از اين پول تبرك جو و از طرف من هم لازم نيست صدقه بدهي هم اكنون خارج شو كه نه من تو را ببينم و نه تو مرا ببيني.
خراساني رفت، حضرت رضا عليهالسلام درب را باز كرد. سليمان عرض كرد فدايت شوم به او لطف كردي خرج راهش را دادي اما چرا پشت درب پنهان شديد؟
1) بحار، ج 49، ص 99.
فرمود نخواستم شكستگي و خواري سؤال و درخواست را در صورتش مشاهده كنم چون خواستهي او را بر آوردم. نشنيدهاي سخن رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم را كه فرمود:
«المستتر بالحسنة يعدل سبعين حجة و المذيع بالسيئة مخذول و المستتر بها معفور له»
كسي كه كار نيك را پنهاني انجام دهد پاداشش برابري با هفتاد حج دارد و كسي كه آشكارا گناه بكند در پيشگاه پروردگار خوار و مطرود است اما آنكه در پنهان گناهي از او سر زند آمرزيده ميشود.
نشنيدهاي كه پيشينيان گفتهاند:
متي آته يوما لا طلب حاجة
رجعت الي اهلي و وجهي بمائه
هرگاه پيش از او براي حاجتي ميروم به سوي خانوادهي خود بر ميگردم در حاليكه آبرويم حفظ شده است. (1).
مأمون روزهاي دوشنبه و پنجشنبه را اختصاص به رسيدگي به كارهاي مردم داده بود، در اين روزها امام رضا عليهالسلام را در طرف راست خود مينشاند.
محمد بن سنان گويد در يكي از همان روزها من در خدمت علي بن موسي الرضا عليهالسلام بودم. به مأمون گفتند مردي از صوفيه دزدي كرده دستور داد او را حاضر كردند همينكه چشمش به او افتاد آثار زهد و پارسايي از لباس و جامهاش آشكار بود و اثر سجده در پيشاني او مشاهده ميشد. گفت چه زشت است با اين ظاهر شايسته و آثار زهد چنين عمل زشت و دزدي از تو سر زند!
آن مرد جواب داد اين كار را من از روي اضطرار انجام دادهام چون حق مرا از خمس و غنيمت ندادي مجبور به دزدي شدم.
مأمون گفت: تو در خمس و غنيمت چه حقي داري؟ جواب داد
1) فروع كافي، ج 4، ص 24.
خداوند خمس را در اين آيه به شش قسمت تقسيم كرده است:
«واعلموا انما غنمتم من شيء فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل» (1).
در اين آيه غنيمت نيز همين شش قسمت موجود است:
«ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل كي لا يكون دولة بين الاغنياء منكم» (2).
در هر دو آيه سهمي براي كسي كه از وطن دور افتاده (ابن السبيل) و سهمي براي فقرا قرار داده من هم ابنسبيلم و هم فقير تو حق مرا ندادي. مأمون گفت ميخواهي با اين ياوه سراييهايت حدي از حدود خدا را دربارهي دزد ترك كنم.
پاسخ داد اول خودت را پاك كن و حد بر خود جاري نما آنگاه به ديگري بپرداز و او را پاك كن و اقامهي حد نما.
مأمون رو به علي بن موسي الرضا عليهالسلام نموده و پرسيد شما چه ميفرماييد. آن جناب فرمود اين مرد ميگويد تو دزدي كردهاي من هم دزدي نمودهام. از پاسخ امام رضا عليهالسلام مأمون بي اندازه خشمگين شد رو به آن مرد كرده گفت به خدا قسم دستت را جدا خواهم كرد، مجرم در جواب او گفت چگونه دست مرا قطع ميكني با اينكه بندهي من هستي. مأمون پرسيد: من از كجا بندهي تو شدهام جواب داد: زيرا مادرت را از بيتالمال مسلمين خريداري كردهاند تو بندهي هر مسلماني هستي كه در شرق و غرب جهان زندگي ميكند مگر آنكه آزادت كنند و من ترا آزاد نكردهام. از طرفي متصدي خمس شدهاي و حق آل پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم را نميدهي و هم حق من و امثال من را مانع شدهاي. ديگر اينكه كسي كه ناپاك است مانند خود را نميتواند پاك كند بايد شخص پاك ديگري او را تطهير نمايد.
آنكس كه بر گردنش حدي است نميتواند حد خدا بر ديگري جاري نمايد مگر اينكه اول بر خود جاري سازد مگر نشنيدهاي خداوند ميفرمايد:
«اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسكم و انتم تتلون الكتاب افلا تعقلون» (1).
مردم را به نيكي وادار ميكنيد ولي خود را فراموش كردهايد، با اينكه كتاب خدا را ميخوانيد آيا انديشه و تعقل نميكنيد.
مأمون به حضرت رضا عليهالسلام عرض كرد دربارهي مرد چه ميفرماييد.
امام عليهالسلام فرمود: خداوند در قرآن به پيغمبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم ميفرمايد: «فلله الحجة البالغة» (2).
از براي خداست استدلال رسا و محكم. اين حجت و استدلال همان است كه اگر به جاهلي هم برسد آن را با جهلش در مييابد. چنانكه عالم نيز به علم و دانش خويش متوجه آن ميشود به هر حال دنيا و آخرت با استدلال و برهان استوار است. اين مرد براي تو خوب استدلال كرد.
مأمون دستور داد او را آزاد كردند و چندي از مردم كنار گرفت و در فكر از بين بردن حضرت رضا عليهالسلام بود و بالاخره هم جنايت بزرگ يعني كشتن امام عليهالسلام را انجام داد. (3).
محتسب مستي بره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست
گفت مستي زان سبب افتان و خيزان ميروي
گفت جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست
گفت ميبايد تو را تا خانهي قاضي برم
گفت رو صبح آي قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت: نزديك است والي را سراي آنجا رويم
گفت والي از كجا در خانه خمار نيست
گفت تا داروغه را گوئيم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست
گفت ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت كار شرع كار درهم و دينار نيست
گفت از بهر غرامت جامهات بيرون كنم
گفت پوسيده است جز نقشي ز پود و تار نيست
گفت آگه نيستي كز سر در افتادت كلاه
گفت در سر عقل بايد بي كلاهي عار نيست
گفت مي بسيار خوردي اينچنين افتان و خيزان ميروي
گفت اي بيهوده گو حرف كم و بسيار نيست
گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را
گفت هشياري بيار، اينجا كسي هشيار نيست
يكي بار مردي به نام جلودي با سپاه خود به خانه امام رضا عليهالسلام حمله كرد. امام متوجهي حمله او شد. تمام زنان را داخل خانهاي جاي داد و خودش بر در خانه ايستاد. جلودي گفت: من مأمورم داخل خانه شوم، و تمام اشياء زنان را غارت كنم. امام عليهالسلام فرمود: من آنچه دارند از آنها ميگيرم و براي تو ميآورم امام چند بار سوگند خورد و درخواست كرد تا راضي شد. امام عليهالسلام داخل اتاق شد و آنچه زنان از زيورآلات حتي چادر و پوشش داشتند از آنها گرفت و در اختيار جلودي گذاشت.
روزي ديگر همين شخص را به خاطر جناياتش پيش مأمون آوردند همينكه چشم امام رضا عليهالسلام به او افتاد به مأمون فرمود: اين پيرمرد را بر من ببخش!
مأمون گفت: اين همان كسي است كه نسبت به دختران پيامبر عليهالسلام آن جنايات را انجام داده و آنها را غارت نموده است.
جلودي متوجه شد كه حضرت رضا عليهالسلام با مأمون صحبت ميكند خيال كرد آن بزرگوار بر ضرر او سخن ميگويد و منظورش كشته شدن اوست رو به مأمون كرده گفت: يا اميرالمؤمنين ترا به خدا سوگند سخنان اين مرد را دربارهي من قبول مكن.
مأمون به حضرت رضا عليهالسلام گفت: آقا ببينيد خودش راضي نيست ما هم به سوگند او احترام ميگذاريم و گفتهاش را ميپذيريم. به جلودي گفت: قسم به خدا كه سخن امام رضا عليهالسلام را دربارهات نميپذيرم دستور داد او را به قتل رساندند. (1).
عدهاي جلوي درب خانه امام عليهالسلام جمع شدند و از آن بزرگوار اجازهي ورود خواستند. گفتند به حضرت رضا عليهالسلام عرض كنيد يك گروه از شيعيان علي عليهالسلام ميخواهند به محضر شما شرفياب شوند. امام عليهالسلام در پاسخ آنها فرمود: بگوييد من مشغولم آنها را برگردانيد. فردا آمدند مانند روز قبل خود را معرفي كردند باز فرمود آنها را برگردانيد. تا دو ماه به همين طريق ميآمدند و بر ميگشتند بالاخره از شرفيابي مأيوس شدند.
روزي به دربان گفتند: به آقاي ما علي بن موسي عليهالسلام بگو ما شيعه پدرت علي عليهالسلام هستيم دشمنان به واسطهي اجازه ندادن شما ما را سرزنش كردند اين بار بر ميگرديم و از خجالت به وطن خود نخواهيم رفت زيرا تاب شماتت دشمنان را نداريم. اين مرتبه اجازه فرمود. داخل شدند و سلام كردند. امام عليهالسلام نه جواب سلام و نه اجازهي نشستن داد، همانطور ايستاده عرض كردند: پسر رسول خدا اين چه ستمي است كه بر ما روا ميداري ما را خوار ميگرداني بعد از اينهمه سرگرداني كه اجازهي شرفياب شدن
1) الكني و الاءلقاب، ج 2، ص 136.
نميدادي ديگر چه براي ما باقي ماند.
فرمود اين آيه را بخوانيد:
«ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايدكم و يعفو عن كثير» (1).
هر مصيبتي كه بر شما وارد ميشود به واسطهي كارهايي است كه كردهايد با اينكه بسياري از آنها را ميبخشيد.
در اين عمل من از خدا و پيغمبر و علي و آباء طاهرينم عليهماالسلام پيروي كردم آنها شما را مورد سرزنش قرار دادند من نيز چنين كردم. عرض كردند علت چه بود كه باعث سرزنش واقع شديم؟ فرمود: شما ادعا ميكنيد ما شيعيان علي عليهالسلام هستيم. واي بر شما، شيعيان امام علي عليهالسلام، امام حسن و امام حسين و اباذر و سلمان، مقداد و عمار و محمد بن ابيبكر هستند. آن كساني كه كوچكترين مخالف را نسبت به دستورات علي عليهالسلام نكردند و مرتكب يك كار كه او نهي كرده بود نشدند، اما شما ميگوييد شيعه علي هستيم در بيشتر كارها مخالف او هستيد و نسبت به بسياري از واجبات كوتاهي ميكنيد. حقوق برادران را سبك ميشماريد.
آنجا كه بايد تقيه كنيد، رعايت نميكنيد، آنجا كه نبايد تقيه كنيد تقيه ميكنيد. اگر بگوئيد دوستان و محبين آن آقا هستيم با دوستانش دوست و با دشمنانش دشمن هستيم اين سخن را رد نميكنيم اما مقامي بسيار ارجمند را ادعا كرديد اگر گفته خود را به وسيلهي اعمال و رفتار ثابت نكنيد هلاك خواهيد شد مگر رحمت پروردگار نجاتتان دهد.
عرض كردند اي پسر رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم اينك از گفته خود استغفار ميكنيم و توبه مينمائيم همانطوري كه شما تعليم دادي ميگوئيم، شما را دوست داريم دوست دوستان شما و دشمن دشمنانتان هستيم، در اين هنگام امام رضا عليهالسلام فرمود:
1) شوري - 30.
«مرحبا بكم يا اخواني و اهل ودي».
درود بر شما اي برادران و دوستان من، بياييد بالاتر بياييد بالاتر.
پيوسته آنها را بالاتر ميبرد تا پهلوي خود نشانيد آنگاه از دربان سؤال كرد چند مرتبه اينها آمدند و اجازه نيافتند؟ عرض كرد شصت مرتبه. امام فرمود: تو هم شصت مرتبه به آنها سلام كن و سلام مرا نيز برسان. زيرا كه اينها استغفار و توبه كردند. به همين خاطر گناهانشان محو شد و به سبب محبتي كه با ما دارند سزاوار احترامند. به احتياجات خود و خانوادهشان رسيدگي كن از نظر مالي به آنها كمك فراواني كن. (1).
ابراهيم بن عباس ميگويد در محضر امام رضا عليهالسلام بوديم كه يكي از فقهاء حاضر در مجلس اين آيه «لتسألن يومئذ عن النعيم» را اينگونه تفسير كرد. آن روز از نعمت يعني آب سرد سؤال خواهيد شد. امام عليهالسلام با صداي بلند فرمود: اينطور تفسير ميكنيد!
هر كسي به يك طريق آيه را معني ميكند. يكي ميگويد منظور از نعمت آب سرد است. ديگري ميگويد مراد خواب است. عدهاي هم ميگويند غذاي خوش طعم است.
همانا پدرم از پدرش امام صادق عليهالسلام نقل كرد كه وقتي شبيه اين گفتار در محضر ايشان مطرح شد آن حضرت خشمگين شده فرمود خداوند تبارك و تعالي هيچگاه بندگانش را به خاطر چيزهايي كه به آنها تفضل فرموده بازخواست و سؤال نخواهد كرد و براي چنين چيزي منت نميگذارد. اين كار از مخلوق هم سزاوار نيست كه مثلا به خاطر آنكه به كسي غذايي داده و يا آب سردي نوشانيده منت گذارد.
«و لكن النعيم جبنا اهل البيت و موالاتنا يسأل الله عنه بعد التوحيد و نبوة رسوله صلي الله عليه و اله و سلم».
1) بحار، ج 15، چاپ قديم، ص 224.
ولي نعيم عبارت است از دوستي و ولايت ما خاندان كه خداوند بعد از توحيد و نبوت از آن سؤال خواهد كرد زيرا بنده اگر به لوازم ولايت و محبت وفا كرد به نعيم بهشت كه زوال ندارد ميرسد.
حضرت رضا عليهالسلام فرمود: پدرم از حضرت صادق و ايشان از امام باقر به همين طريق از علي عليهالسلام نقل كردند كه پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم فرمود:
«يا علي ان اول ما يسئل عنه العبد بعد موته شهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و انك ولي المؤمنين بما جعله الله و جعلته فمن اقر بذلك و كان معتقده صار الي النعيم الذي لا زوال له».
يا علي اولين چيزي كه بعد از مرگ از انسان سؤال ميكنند شهادت به توحيد و نبوت و اقرار به ولايت توست به آن طريقي كه خدا قرار داده و من نيز ابلاغ كردم. بنابراين هر كه اعتراف به اينها نمود و اعتقادش نيز چنين بود به سوي نعمتي كه هرگز نابودي و زوال ندارد رهسپار خواهد شد. (1).
يكبار مأمون به امام عليهالسلام پيغام فرستاد كه امامت نماز عيد را بپذيرد و نماز را برگزار كند. امام عليهالسلام پاسخ داد، تو شرايطي كه ميان من و توست ميداني، مرا از اقامهي نماز عيد معذور دار. مأمون گفت: منظورم از اين كار آن است كه مردم مطمئن شوند و نيز فضيلت تو را بشناسند!
فرستاده مأمون چند بار آمد و رفت و اسرار مأمون را به عرض امام رساند. امام عليهالسلام فرمود: بيشتر دوست دارم مرا از اين كار معاف كني ولي اگر نميپذيري و ناچار بايد اين كار را انجام دهم، من براي اقامهي نماز عيد مانند رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم و اميرالمؤمنين عليهالسلام بيرون خواهم آمد.
مأمون پذيرفت و گفت: هر طور مايل هستيد بيرون بياييد و دستور داد فرماندهان و درباريان و عموم مردم بامداد عيد جلوي خانهي امام حاضر شوند.
1) ينابيع المودة، ج 1، ص 111.
بامداد عيد پيش از طلوع آفتاب كوچه و راهها از مردم مشتاق پر شد و حتي زنان و كودكان هم آمده بودند و انتظار بيرون آمدن امام را ميكشيدند فرماندهان به همراه سپاهيان، سوار بر مركبهاي خود جلوي منزل امام ايستاده بودند، آفتاب سرزده، امام عليهالسلام غسل كرد و لباس پوشيد و عمامهي سپيدي از پنبه بافته شده بود بر سر نهاد، يك سر عمامه را بر سينه و سر ديگر را از پس پشت بر كتف افكند، خود را معطر ساخت و عصا در دست گرفت و به همراهان خويش فرمود: آنچه انجام ميدهم انجام دهيد.
آنگاه پاي برهنه در حاليكه شلوار و نيز دامن لباس را تا نيمه ساق پا بالا آورده بود. براه افتاد، پس از چند گام سر به سوي آسمان بلند كرد و تكبير گفت، همراهانش به تكبير او تكبير گفتند. فرماندهان و سپاهيان چون امام را چنان ديدند از مركب ها بر زمين جستند و پاپوش ها از پاي درآوردند و پابرهنه بر خاك ايستادند. امام بر در سراي تكبير گفت و انبوه مردم با او تكبير گفتند، صحنه چنان شور و عظمتي داشت كه گويي آسمان و زمين با او تكبير ميگويند، شهر مرو را سراسر گريه و فرياد فراگرفت.
فضل بن سهد چون اوضاع را چنين ديد به مأمون خبر داد و گفت: اي امير اگر حضرت رضا بدينگونه به مصلاي نماز برسد فتنه و آشوب ميشود و ما همه بر جان خويش بيمناكيم، به او پيام بفرست كه بازگردد.
مأمون به امام پيام داد: ما شما را به زحمت انداختيم و دوست نداريم به شما زحمت و رنجي برسد، شما بازگرديد و با مردم همان كسي كه قبلا نماز ميخواند نماز را برگزار نمايد.
امام عليهالسلام دستور داد كفش او را بياورند و پوشيد و سوار شد و به خانه
بازگشت. (1).
شخصي كه امام عليهالسلام را نميشناخت در حمام از امام خواست تا او را كيسه بكشد، امام عليهالسلام پذيرفت و مشغول شد، ديگران امام را به آن شخص معرفي كردند و او با شرمندگي به عذرخواهي پرداخت ولي امام بيتوجه به عذرخواهي او همچنان او را كيسه ميكشيد و او را دلداري ميداد كه طوري نشده است. (2).
مردي از اهالي بلخ گفت: در سفر خراسان با امام رضا عليهالسلام همراه بودم، روزي سفره گسترده بودند و امام عليهالسلام همهي خدمتگذاران و غلامان حتي سياهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند. من به امام عرض كردم: فدايتان شوم، بهتر است اينان بر سفرهاي جداگانه بنشينند. فرمود: ساكت باش، پروردگار همه يكي است، پدر و مادر همه يكي است و پاداش به اعمال است. (3).
سليمان جعفري از ياران امام رضا عليهالسلام ميگويد: براي برخي كارها خدمت امام بودم، چون كارم انجام شد خواستم مرخص شوم، امام فرمود: امشب نزد ما بمان. همراه امام به خانهي او رفتم، هنگام غروب بود، غلامان حضرت مشغول بنايي بودند امام در ميان آنها غريبهاي ديد، پرسيد: اين كيست؟
عرض كردند: به ما كمك ميكند و به او چيزي خواهيم داد. فرمود: مزدش را تعيين كردهايد؟
گفتند: نه! هر چه بدهيم ميپذيرد. امام برآشفت و خشمگين شد. من به حضرت عرض كردم: فدايتان شوم خود را ناراحت نكنيد.
فرمود: من بارها به اينها گفتهام كه هيچكس را براي كاري نياوريد مگر
آنكه قبلا مزدش را تعيين كنيد و قرارداد ببنديد.
كسي كه بدون قرارداد و تعيين مزد كاري انجام دهد اگر سه برابر مزدش را بدهي باز گمان ميكند مزدش را كم دادهاي، ولي اگر قرارداد ببندي و به مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود خواهد بود كه طبق قرار عمل كردهاي، و در اين صورت اگر بيش از مقدار تعيين شده چيزي به او بدهي هر چند كم و ناچيز باشد ميفهمد كه بيشتر پرداختهاي و سپاسگزار خواهد بود. (1).
احمد بن محمد بن ابي نصر بزنطي ميگويد من با سه تن از ياران امام عليهالسلام در محضرش بوديم پس از ساعتي همين كه خواستيم از محضرش مرخص شويم امام عليهالسلام به من فرمود:
اي احمد تو بنشين، همراهان من رفتند و من خدمت امام ماندم و سؤالاتي داشتم به عرض رساندم و امام پاسخ فرمودند، تا مقداري از شب گذشت، خواستم خداحافظي كنم. فرمود: نزد ما ميماني؟ عرض كردم: هر چه شما بفرماييد، اگر بفرماييد بمان ميمانم و اگر بفرماييد برو ميروم.
فرمود: بمان و اين هم رختخواب (و به لحافي اشاره فرمود). آنگاه امام برخاست و به اتاق خود رفت. من از شوق به سجده افتادم و گفتم: سپاس خداي را كه حجت خدا وارث علوم پيامبران در ميان ما چند نفر كه خدمتش شرفياب شديم تا اين حد به من محبت فرمود.
هنوز در سجده بودم كه متوجه شدم امام به اتاق من بازگشته است. برخاستم. حضرت دست مرا گرفت و فشرد و فرمود:
اي احمد، اميرمؤمنان علي عليهالسلام به عيادت صعصعة بن صوحان رفت و چون خواست برخيزد فرمود: اي صعصعه از اينكه به عيادت تو آمدهام به
1) فروع كافي، ج 5، ص 228.
برادران خود افتخار مكن، عيادت من باعث نشود كه خود را از آنان برتر بداني، از خدا بترس و پرهيزگار باش، براي خدا تواضع و فروتني كن خدا ترا رفعت ميبخشد! (1).
نوجواناني مشغول خوردن ميوه بودند و اغلب ميوهها را ناتمام ميخوردند و به كناري پرتاب ميكردند امام عليهالسلام فرمود:
«سبحان الله ان كنتم استغنيت فان الناس لم يستغنوا أطعموه من يحتاج اليه».
(پناه بر خدا) منزه است پروردگار! اگر شما سير هستيد و بينيازيد مردم محتاجند اين ميوهها را به آنها كه محتاج هستند. بخورانيد. (2).
معمر بن خلاد ميگويد: امام رضا عليهالسلام هر وقت غذا ميل ميفرمود ظرف بزرگي نزديك سفره خود ميگذاشت و از هر طعامي كه در سفره بود از بهترين مواضع آن مقداري بر ميداشت و در آن ظرف ميگذاشت سپس امر ميكرد كه بين مساكين تقسيم كنند و اين آيه را تلاوت مينمود:
«فلا اقتحم العقبة» (3)و تو چه ميداني كه كار مشكل چيست.
(اين آيه و آيات بعد آن بيان امام عليهالسلام را توجيه ميكند، بندهاي را رها كردن، يا بروز قحطي، يتيم خويشاوند، يا مسكين خاك نشيني را غذا دادن، تا از آن كسان شود كه ايمان آورده و همديگر را به صبر و ترحم سفارش كردهاند، اينان سمت راستي ها هستند و كساني كه آيههاي ما را منكر شدهاند دست چپي هستند. كه آتشي سرپوشيده قرين ايشان است!).
آنگاه امام عليهالسلام در ادامهي فرمايشاتشان اشاره به علم پروردگار نمودند كه خداوند عزوجل ميدانست كه بر همه كس مقدور نيست كه بنده آزاد كنند بنابراين راهي به بهشت به اطعام مستمندان پيش پاي او قرار داد. (4).
يك بار امام عليهالسلام در روز عرفه تمام اموال خود را بين مستمندان تقسيم كرد، فضل بن سهل گفت اين غرامت است؟ امام عليهالسلام فرمود: بلكه غنيمت است و بعد ادامه دادند چيزي را كه به توسط آن اجر و كرامت طلب ميكني غرامت نيست. (1).
موسي بن سيار ميگويد: من با حضرت رضا عليهالسلام همسفر بودم همين كه به ديوارهاي شهر طوس نزديك شديم صداي شيون و نالهاي را شنيدم دنبال صدا رفتيم كه به جنازهاي برخورديم در همين حال ديدم مولايم علي بن موسي الرضا عليهالسلام از مركب خويش پياده شد چنانكه بره نوزاد خود را به مادر ميچسباند خود را به آن جنازه چسبانيد و به من فرمود: اي موسي بن سيار هر كه مشايعت كند جنازهي دوستي از دوستان ما را از گناهان خود پاكيزه ميشود همانند روزي كه از مادر متولد شده است.
همينكه جنازه را نزديك قبر بر زمين نهادند مشاهده كردم كه امام عليهالسلام به طرف مرده راه افتاد و مردم را كنار زد تا خود را به جنازه رسانيد دست مبارك را بر سينهي او نهاد و فرمود: فلان فرزند فلان ترا به بهشت مژده باد. بعد از اين ديگر وحشت و ترسي براي تو نيست! عرض كردم فدايت شوم آيا شما اين مرده را ميشناسي و حال آنكه تا كنون از اين سرزمين گذر نكردهايد؟
امام عليهالسلام فرمود: اي موسي: «أما علمت انا معاشر الأئمة تعرض علينا اعمال شعتنا صباحا و مساء فما كان من التقصير في أعمالهم سألنا الله تعالي الصفح لصاحبه و ما كان من العلو سألنا الله الشكر لصاحبه».
آيا نميداني كه اعمال و رفتار شيعيان ما در هر صبح و شام بر ما گروه امامان عرضه ميشود. اگر تقصيري در رفتار آنها ديديم از خداوند ميخواهيم كه از سر تقصير ايشان درگذرد و اگر كار خوب از آنها مشاهده
1) مناقب، ج 4، ص 361.
كرديم از خداوند ميخواهيم كه به آنها جزاي خير دهد و خدا را سپاس ميگذاريم. (1).
ياسر خادم امام عليهالسلام ميگويد: آن بزرگوار به ما فرموده بود اگر بالاي سرتان ايستادم و شما به غذا خوردن مشغول بوديد بر نخيزيد تا غذايتان تمام شود. به همين جهت بسيار اتفاق ميافتاد كه امام ما را صدا ميكرد، و در پاسخ او ميگفتند به غذا خوردن مشغولند و آن حضرت ميفرمود: بگذاريد غذايشان تمام شود. (2).
احمد بن عمر حلال ميگويد: مردي به نام أخرس در مكه بود كه پيدرپي نام شريف امام رضا عليهالسلام را به زبان جاري ميكرد و به دنبالش فحش و ناسزا ميگفت. من وارد شهر مكه شدم و يك كارد برنده خريدم و او را نشان گرفتم تا در اولين فرصت او را به قتل برسانم. همينكه سر راهش ايستاده بودم تا به محض مشاهده او را بكشم ناگاه نامهاي از حضرت رضا عليهالسلام به من رسيد كه در آن نوشته شده بود كه:
بسم الله الرحمن الرحيم ترا به حق من بر تو متعرض أخرس مشو پس بدرستي كه خداوند تعالي ثقه و معتمد من است و او را كافي است! (3).
آنچه از روايات استفاده ميشود پس از استقرار مأمون بر حكومت سرزمين عراق را به حسن بن سهل واگذار نمود و خود در شهر مرو از شهرهاي خراسان اقامت نمود. در اين بين براي بهره برداريهاي سياسي و راضي نگهداشتن سادات و علويان كه در ميانشان مرداني شجاع و دانشمند و با تقوي بسيار ديده ميشد و مردم بخصوص ايرانيان دل به
سوي آنان داشتند. با فضل بن سهل ذوالرياستين كه وزير و مشاور او بود مشورت نمود بعد از تدبير و انديشهي زياد رأي بر آن نمود كه امام رضا عليهالسلام را به مرو بياورد و چنان وانمود كند كه دوستدار علويان و امام عليهالسلام است، مأمون در تظاهر خود چنان ماهرانه عمل ميكرد كه گاهي برخي از شيعيان ساده دل نيز فريب ميخوردند.
ولي امام عليهالسلام به آنها ميفرمود:
«به حرفهاي مأمون مغرور نشويد و فريب او را نخوريد، سوگند به خدا كسي جز مأمون قاتل من نخواهد بود، اما من ناگزيرم شكيبايي ورزم تا وقت موعود فرا رسد!» (1).
بار ديگر مأمون رجاء ابن ابي الضحاك و بعضي ديگر از خالصان خود را به محضر امام عليهالسلام فرستاد تا آن بزرگوار را براي سفر به خراسان تشويق كنند. پس از ورود به خدمت حضرت، ايشان ابتدا امتناع ورزيدند ولي با اصرار و فشار آنها امام عليهالسلام آن سفر مصيبت بار را به اكراه و اجبار پذيرفت.
شيخ صدوق ره از محول سجستاني نقل ميكند: همينكه امام رضا عليهالسلام تصميم به عزيمت از مدينه به خراسان گرفت، براي وداع با قبر جدش رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم وارد مسجد شد و چندين بار از كنار قبر بلند ميشد و بيرون ميرفت و دوباره بر ميگشت و خود را روي قبر پيامبر ميانداخت و هر بار صداي مباركش به گريه بلند بود. من نزديك آن حضرت رفتم و سلام كردم. آن بزرگوار جواب سلام مرا داد و فرمود: مرا زيارت كن زيرا من از كنار قبر جدم ميروم و در غربت خواهم مرد و در كنار هارون الرشيد دفن خواهم شد. (2).
«و لما أراد الرضا عليهالسلام للخروج و تهيأ للسفر جمع عياله و اهل بيته و أمرهم ان يبكوا عليه حتي يسمع ثم فرق فيهم اثني عشرا الف دينار و قال لهم اني لا ارجع اليكم
ثم ودع جده رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم و بكي عند قبره و خرج من المدينة الي خراسان»
زماني كه حضرت رضا عليهالسلام اراده كرد كه از وطن خارج شود و در آن هنگام كه آماده سفر گرديد خانواده خود را گرد آورد و فرمان داد كه بر او اشك بريزند تا حدي كه صداي ناله آنها را بشنود و آنگاه مقدار دوازده هزار دينار بين آنها تقسيم فرمود و به آنها گفت: من هرگز به سوي شما بر نميگردم.
سپس با قبر جدش رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم وداع كرد و اشك ريخت و از مدينه به سوي خراسان حركت كرد. (1).
مكه اولين شهري بود كه امام عليهالسلام به آن وارد شد. امية بن علي روايت ميكند كه امام عليهالسلام حضرت جواد فرزند دلبند خويش را به مكه برد. امام رضا عليهالسلام مشغول طواف بود و امام جواد عليهالسلام بر دوش موفق غلام آن حضرت بود و او را طواف ميداد. همينكه به حجر اسماعيل رسيد از دوش موفق پايين آمد و نشست و غم تمام وجودش را گرفته بود. موفق گفت فدايت شوم. برخيز. فرمود بر نميخيزم تا وقتي كه خدا خواهد. موفق به محضر امام رضا عليهالسلام آمد و حال فرزند آن بزرگوار را به عرض رساند امام عليهالسلام نزديك حضرت جواد عليهالسلام آمد و فرمود:
«قم يا حبيبي» برخيز اي حبيب من. عرض كرد بله اي پدر بزرگوار چگونه برخيزم كه خانه كعبه را وداعي كردي كه ديگر به سوي آن بر نخواهي گشت. سپس به خاطر اطاعت از پدر از جا برخاست و به مدينه مراجعت نمود. (2).
قادسيه شهري كه با كوفه پانزده ميل فاصله داشت شهر دومي است كه امام رضا عليهالسلام به آن وارد شدند.
بزنطي ميگويد: در اين شهر به استقبال امام عليهالسلام رفتم و بر آن حضرت
سلام كردم و سؤالاتي نمودم و پاسخ گرفتم. آنگاه امام عليهالسلام از طريق خشكي عازم بصره شدند.
ابن علوان ميگويد: يك شب خواب ديدم كه كسي ميگويد رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم وارد بصره شدند. پرسيدم كجا وارد شدهاند. پاسخ دادند. در فلان محله وقتي به آن محل رسيدم مشاهده كردم كه پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم نشستهاند و اصحاب اطرافشان گرد آمده و در برابرشان طبقي از خرما است. رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم دست بردند و مشتي خرما به من دادند. وقتي آنها را شمردم دوازده عدد بود.
وقتي از خواب بيدار شدم اطلاع يافتم كه امام رضا عليهالسلام به بصره تشريف آوردهاند. پرسيدم در كدام محل؟ پاسخ دادند فلان محل يعني درست همان جا كه در خواب ديده بودم. برخاستم و خود را به آن محل رساندم چشمم به جمال نوراني امام رضا عليهالسلام افتاد كه در مقابل طبقي از خرما داشتند. آن بزرگوار دوازده عدد خرما به من خورانيدند عرض كردم: بيشتر عنايت بفرماييد؟فرمود: اگر جدم رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم بيشتر ميدادند من نيز ميدادم. (1).
امام عليهالسلام پس از اقامت كوتاهي در بصره به شهر اهواز يعني مركز و معروفترين شهرها خوزستان وارد شدند. ابوهاشم جعفري ميگويد: رجاء بن ابي ضحاك امام رضا عليهالسلام را از طريق اهواز ميبرد، همينكه خبر تشريف فرمايي آن حضرت به من رسيد به اهواز آمدم و خدمت امام شرفياب شدم و خود را معرفي كردم، و اين اولين باري بود كه آن بزرگوار را ميديدم. اين زمان اوج گرماي تابستان بود و امام عليهالسلام نيز بيمار بودند، به من فرمودند: طبيبي براي ما بياور. طبيبي به خدمتش آوردم، امام، گياهي را براي طبيب توصيف كرد، طبيب عرض كرد: هيچكس را جز شما
1) مسند امام رضا عليهالسلام، ج 1، ص 55.
سراغ ندارم كه اين گياه را بشناسد، چگونه بر اين گياه اطلاع پيدا كردهايد؟اين گياه در اين زمان و در اين سرزمين موجود نيست.
امام عليهالسلام فرمود: پس نيشكر تهيه كن.
عرض كرد: يافتن نيشكر از آنچه نخست نام برديد دشوارتر است، براي آنكه اين وقت سال نيشكر موجود نيست.
فرمود: اين هر دو در سرزمين شما و در همين زمان موجود است، با اين همراه شو، اشاره به ابوهاشم فرمود، و به سوي سد آب برويد و از آن بگذريد، خرمني انباشته مييابيد، به سوي آن برويد، مردي سياه را خواهيد ديد از او محل روييدن نيشكر و آن گياه را بپرسيد.
ابوهاشم ميگويد: به همان نشاني كه امام عليهالسلام فرموده بود رفتم، و نيشكر تهيه كرديم و به خدمت امام آورديم و آن حضرت خداي را سپاس گفت. طبيب از من پرسيد: اين مرد كيست؟ گفتم: فرزند سرور پيامبران است. گفت: از علوم و اسرار پيامبران چيزي نزد اوست. گفتم: آري از اينگونه امور از او ديدهام اما پيامبر نيست. گفت: وصي پيامبر است. گفتم: آري از اوصياء پيامبر است.
خبر اين واقعه به رجاء بن ضحاك رسيد ياران خود را باخبر ساخت و گفت اگر اين شخص در اين مكان بماند مردم به او روي ميآورند به همين جهت فورا حضرت را از اهواز حركت داد و كوچ كرد. (1).
پس از خروج از اهواز به روستاي قنطرهي أربق كه يكي از روستاهاي رامهرمز است وارد شدند.
جعفر بن محمد نوفلي ميگويد: خدمت امام رضا عليهالسلام شرفياب شدم در حالي كه آن حضرت در قنطرهي أربق حضور داشتند. به آن بزرگوار عرض سلام كردم و نشستم و گفتم: فدايت شوم عدهاي از مردم گمان ميكنند
1) بحار، ج 49، ص 118.
كه پدر شما هنوز زنده است؟
امام عليهالسلام فرمود: دروغ ميگويند خدا آنها را لعنت كند. اگر پدرم زنده بود ميراثش تقسيم نميشد همسرانش ازدواج نميكردند سوگند به خدا كه طعم مرگ را چشيد همانطور كه علي بن ابيطالب عليهالسلام چشيد. (1).
منزل بعد شهر قم بود به محض ورود امام عليهالسلام به اين شهر مردم قم به استقبال آن حضرت آمدند و با هم نزاع داشتند از اين جهت كه هر كدام پيشقدم در ضيافت و پذيرايي از حضرت شوند.
امام رضا عليهالسلام سنت جدش رسول الله را در هنگام ورود به مدينه اجرا فرمود: شتر من هر كجا فرود آمد من آنجا وارد ميشوم. آنگاه شتر آمد و در يك خانه خوابيد و صاحب آن خانه در شب همان روز خواب ديده بود كه حضرت رضا عليهالسلام فردا ميهمان او خواهد بود. (2).
نيشابور شهر ديگري است كه امام عليهالسلام در آن نزول اجلال فرمودند بانويي كه حضرت رضا عليهالسلام در خانه جدش وارد شده بود ميگويد: امام عليهالسلام در محلهي غربي در ناحيهاي به نام «لاشاباد» در منزل جدم به نام پسنده وارد شد و از اين نظر او را چنين ناميدند كه امام او را پسنديد و به خانهاش رفت.
حضرت رضا عليهالسلام در گوشهاي از خانهي ما به دست مبارك خويش بادامي كاشت و از بركت امام در ظرف يك سال درختي شد و بار آورد، مردم به بادام اين درخت شفا جستند و هر بيماري از بادام اين درخت به قصد شفا ميخورد بهبود مييافت. (3).
هنگامي كه امام از ميان شهر عبور ميكرد در حالي كه بر استري خاكستري رنگ سوار بود به بازار و محل تجمع شهر رسيد. دو نفر كه
حافظ احاديث پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم بودند به نامهاي ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسي پس از عرض ادب به ساحت مقدس رضوي گفتند: ترا به حق پدران پاكيزه و گذشتگان گرامي خود چهرهي زيبايت را به ما نشان ده و براي ما روايتي را كه از پدران خود و از جدت بياد داري به رسم يادگار بيان فرما. پس از خواهش اين دو نفر و گروهي ديگر از علما حضرت رضا عليهالسلام مركب خود را نگاه داشت و سايبان بر محمل را كنار زد و چشم همه عشاق و تماشاگران را به جمال و طلعت زيباي خويش منور ساخت.
اين كه تو داري قيامت است نه قامت
وين نه تبسم كه معجزه است و كرامت
آسمان گر ز گريبان قمر آورده برون
از گريبان تو خورشيد سر آورده برون
با صدهزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم ترا
گرش ببيني و دست از ترنج نشناسي
روا بود كه ملامت كني زليخا را
مردم به محض ديدار آن حضرت دست از ترنج نشناختند، گروهي فرياد ميزدند گروهي ميگريستند و بعضي جامه بر تن ميدريدند و برخي خود را به خاك افكنده بودند و آنها كه نزديك بودند بوسه بر مركب و قدمهاي حضرتش ميزدند. مردم به همان حال انقلاب بودند تا روز به نيمه رسيد، صداي همهمه آنقدر زياد بود كه پيشوايان و قاضيان مردم فرياد كشيدند كه اي مردم گوش كنيد و ياد گيريد و پارهي تن رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم را اذيت نكنيد. يعني گريستن و صيحه زدن مانع از آن شده كه امام عليهالسلام حديث را بيان نمايد.
پس از سكوت جمعيت امام عليهالسلام لب به سخن باز كرد بيست و چهار هزار
قلمدان آمادهي نوشتن كلمات امام و حديث پرارزش گرانقدر سلسلة الذهب گرديدند.
«حدثنا ابي، العبد الصالح موسي بن جعفر قال حدثني ابي الصادق جعفر بن محمد، قال حدثني ابي محمد بن علي قال حدثني ابي علي بن الحسين سيد العابدين، قال حدثني أبي سيد شباب اهل الجنة الحسين، قال حدثني ابي علي بن ابيطالب عليهالسلام، قال سمعت النبي صلي الله عليه و اله و سلم يقول سمعت جبرئيل يقول قال الله جل جلاله: اني انا الله لا اله الا انا فاعبدني، من جاء منكم بشهادة ان لا اله الا الله بالاخلاص دخل في حصني و من دخل في حصني امن من عذابي».
پدرم، بندهي شايستهي خدا موسي بن جعفر برايم گفت كه پدرش جعفر بن محمد صادق از پدرش محمد بن علي باقرالعلوم از پدرش علي بن الحسين سيد العابدين از پدرش سرور جوانان بهشت حضرت حسين، از پدرش علي بن ابيطالب عليهالسلام نقل كرد كه فرمود از پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم شنيدم كه ميفرمود فرشتهي خدا جبرئيل گفت: خداي متعال فرموده است: منم خداي يكتا كه خدايي جز من نيست، مرا بپرستيد، كسي كه با اخلاص گواهي ميدهد كه خدايي جز «الله» نيست در قلعهي من درآمده و كسي كه به قلعهي من درآيد از عذاب من در امان خواهد بود.
اسحق بن راهويه كه در جمع نويسندگان حديث بوده ميگويد: امام عليهالسلام پس از بيانات فوق اندكي با خود راه پيمود و آنگاه فرمود: «بشروطها و انا من شروطها» يعني ايمان به يگانگي پروردگار كه موجب ايمني از عذاب الهي ميشود شرايطي دارد و پذيرش ولايت و امامت ائمه عليهمالسلام از جملهي شرايط آن است. (1).
صدوق رحمة الله عليه ميگويد: هنگامي كه علي بن موسي الرضا عليهالسلام وارد نيشابور شد به محلهاي به نام فرويني نيز اقامت نمود. در آنجا
1) عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 133 و بحار، ج 49، ص 127.
حمامي بود كه از چشمهاي جهت شستشو استفاده ميشد و آب چشمه بسيار كم شده بود. امام عليهالسلام با دست مبارك خاك را كنار زد آب بالا زد تا حدي كه حوض كنار چشمه را پر كرد. امام داخل حوض شد و غسل كرد و بعد به نماز ظهر ايستاد و مردم همگي از آب حوض استفاده كردند. (1).
امام عليهالسلام پس از نيشابور به سناباد رسيدند در آنجا كوهي بود كه از سنگ آن ظروفي ميساختند بر آن تكيه كرد و فرمود:
«اللهم انفع به و بارك فيما يجعل فيه و فيما ينحت عنه»
خداوندا مردم را از اين كوه سودمند فرما و در آنچه در ظروفي كه از اين كوه ميتراشند قرار گيرد بركت ده.
آنگاه فرمان داد ديگهايي براي او از سنگ آن كوه تهيه كنند و فرمود: طعام او را جز در اين ديگها نپزند و آن بزرگوار در غذا بيتكلف و كمخوراك بود.
(ناگفته نماند ظروفي كه از سنگ اين كوه ميتراشند هنوز هم مورد استفاده واقع ميشود و جزء سوغات هاي مشهد مقدس محسوب ميشود).
آنگاه در طوس به خانهي حميد بن قحطبهي طائي وارد شدند و در بقعهاي كه هارون الرشيد در آن مدفون بود (يعني همين مكاني كه اكنون مرقد مطهر امام رضا عليهالسلام است).
امام عليهالسلام به كناري از گور هارون با دست خطي كشيد و فرمود:
«هذه تربتي و فيها ادفن و سيجعل الله هذا المكان مختلف شيعتي و اهل محبتي»
اين خاك من است و در آن مدفون خواهم شد، و بزودي خداوند متعال اين مكان را زيارتگاه و محل رفت و آمد شيعيان و دوستدارانم قرار خواهد داد. (2).
امام عليهالسلام به مرو رسيد يعني مركز خلافت و تقريبا پايتخت كشورهاي
اسلامي. مأمون به استقبال آن حضرت آمد و از ايشان تجليل فراوان نمود و دوستان و ياران خاص خود را جمع كرد و گفت: اي ياران من در آل عباس و آل علي عليهالسلام جستجو كردم و هيچيك را افضل و بالاتر در مسئله خلافت از علي بن موسي الرضا عليهالسلام نديدم سپس به حضرت رضا عليهالسلام رو كرد و گفت: خود را از خلافت خلع نمودم و به تو تفويض كردم، امام فرمود: اگر خلافت را خداوند به تو داده جايز نيست به ديگري تفويض نمايي. گفت: البته لازم است اين را قبول كني. امام عليهالسلام فرمود: من به رضاي خود هرگز قبول نخواهم نمود. و تا مدت دو ماه اين كشمكش وجود داشت.
مأمون پس از مأيوس شدن از پيشنهاد اول از امام عليهالسلام خواست كه ولايتعهدي را بپذيرد. امام به شدت از پذيرفتن اين پيشنهاد نيز خودداري كرد.
مأمون امام را نزد خود طلبيد با او خلوت كرد و گفت: عمر بن خطاب براي خلافت بعد از خود شورايي با عضويت شش نفر تعيين كرد و يكي از آنان جد شما علي بن ابيطالب عليهالسلام بود، و عمر دستور داد هر يك از آنان مخالفت كند گردنش را بزنند، اينك چارهاي جز قبول آنچه اراده كردهام نداري، چون من راه چارهي ديگري نمييابم. مأمون با بيان اين مطلب تلويحاً امام را تهديد به مرگ كرد، و امام ناچار با اكراه و اجبار وليعهدي را پذيرفت و فرمود:
ولايتعهدي را ميپذيرم به شرط آنكه آمر و ناهي و مفتي و قاضي نباشم و كسي را عزل و نسب نكنم و چيزي را تبديل و تغيير ندهم. مأمون همهي اين شرايط را پذيرفت. (1).
ياسر خادم ميگويد: پس از اين حادثه امام عليهالسلام را ديدم دستهايش را به سوي آسمان بلند كرده و ميگفت:
1) ارشاد مفيد، ص 290.
خدايا تو ميداني كه من به ناچار و با اكراه پذيرفتم، پس مرا مؤاخذه مكن همچنانكه بنده و پيامبرت يوسف را مؤاخذه نكردي هنگامي كه ولايت مصر را پذيرفت. (1).
شيخ صدوق رضوان الله تعالي عليه ميفرمايد: مأمون از متكلمان گروههاي مختلف و گمراه، افرادي را دعوت ميكرد، و حريص بر آن بود كه آنان بر امام غلبه كنند، و اين به جهت رشك و حسدي بود كه نسبت به امام در دل داشت، اما آن حضرت با كسي به بحث ننشست مگر آنكه در پايان به فضيلت امام اعتراف كرد و به استدلال امام عليهالسلام سر فرود آورد.
نوفلي ميگويد: يكبار مأمون فضل بن سهل را مأمور كرد تا سران مذاهب مانند جاثليق و رأس الجالوت و بزرگان صائبين و هربذ اكبر و پيروان زرتشت و نسطاس رومي و متكلمان را جمع كند. بعد به وسيلهي ياسر متصدي كارهاي امام عليهالسلام براي امام پيغام فرستاد تا در مجمع آنها حاضر شده و با آنها بحث كند. امام رضا عليهالسلام پاسخ داد فردا خواهم آمد، چون ياسر بازگشت امام به من فرمود:
اي نوفلي: تو عراقي هستي و عراقي هوشيار است، از اينكه مأمون مشركان و صاحبان مذاهب را گرد آورده است چه ميفهمي؟
گفتم: فدايت شوم ميخواهد شما را آزمايش كند و ميزان دانش تان را بشناسد.
فرمود آيا ميترسي آنان دليل من را باطل سازند؟
گفتم: نه به خدا سوگند، هرگز چنين بيمي ندارم، و اميد ميدارم خدا ترا بر آنان پيروز گرداند.
1) امالي صدوق، ص 72.
فرمود: اي نوفلي دوست داري بداني مأمون چه وقت پشيمان ميشود؟ گفتم آري. فرمود: آنگاه كه من بر اهل تورات با تورات شان و بر اهل انجيل با انجيل شان، و بر اهل زبور با زبور شان، و بر صائبين با زبان عبري خودشان، بر هربذان با زبان پارسي شان و بر روميان با زبان خودشان، و بر اصحاب مقالات با لغت شان استدلال كنم و آنگاه كه هر گروهي را محكوم كردم و دليل شان را باطل ساختم دست از عقيده و گفتار خود كشيدند و به گفتار من گراييدند، مأمون در مييابد مسندي كه بر آن تكيه كرده حق او نيست و در اين هنگام مأمون پشيمان ميگردد و بعد امام فرمود: «و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم».
روز بعد امام عليهالسلام به مجلس آنان حاضر شد. رأس الجالوت عالم يهودي گفت: ما از تو بجز از تورات و انجيل و زبور داود و صحف ابراهيم و موسي نميپذيريم، آن بزرگوار قبول كرد.
مأمون رو كرد به جاثليق عالم مسيحي و گفت: اي جاثليق اين پسر عم من علي بن موسي بن جعفر است و از اولاد فاطمه دختر پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم ميباشد و فرزند علي بن ابيطالب عليهالسلام ميباشد و من دوست دارم كه تو با او بحث كني و با انصاف رفتار نمايي.
جاثليق گفت: دربارهي نبوت حضرت عيسي چه نظري داري؟
فرمود: اقرار ميكنم به نبوت عيسي و كتاب او و آنچه بشارت داد به امت خود و حواريون به آن اقرار كردند. و پيغمبري و نبوت هر عيسي را كه اقرار به پيغمبري و نبوت حضرت محمد صلي الله عليه و اله و سلم نكرد قبول ندارم جاثليق گفت: احكام به شهادت دو نفر عادل جاري ميشود، شما دو شاهد غير از امت محمد صلي الله عليه و اله و سلم بياور كه ادعايت را اعتراف كند.
فرمود: نام كسي را ميبرم همگي او را عادل ميدانيد و آن يوحناي ديلمي است. گفت: به به يوحنا محبوبترين اشخاص نزد حضرت مسيح
است. فرمود: ترا قسم ميدهم آيا در انجيل هست كه يوحنا گفت مرا مسيح خبر داده است به دين محمد عربي صلي الله عليه و اله و سلم و من به اين خبر حواريون را مژده دادم و آنها ايمان آوردند. سپس به نسطاس رومي فرمود: در حفظ داري سفر سيم انجيل را؟ عرض كرد بلي! امام عليهالسلام سفر سيم را قرائت فرمود تا رسيد به جايي كه ذكر حضرت محمد صلي الله عليه و اله و سلم شده بود. جاثليق اعتراف كرد و سؤال ديگر را نمود و گفت: حواريون عيسي بن مريم چند نفر بودند و تعداد علماء انجيل را مشخص كنيد؟
امام عليهالسلام فرمود: حواريون دوازده نفر بودند و افضل و اعلم آنها «الوقا» بود و علماء انجيل سه نفر بودند يوحنا اكبر كه ساكن «اج» و يوحنا در قرقيسا و يوحنا ديلمي كه او بشارت دهنده امت عيسي به نبوت رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم و اهل بيت او بود.
آري امام عليهالسلام با آنان به تورات و انجيل و زبور براي اثبات پيامبر اسلام صلي الله عليه و اله و سلم به تفصيل استدلال فرمود، آن گرامي را تصديق كردند و نيز با ديگران بحث كرد و چون خاموش ماندند فرمود:
«يا قوم ان كان فيكم احد يخالف الاسلام و أراد ان يسأل فليسأل غير محتشم، فقام اليه عمران الصائبي».
اي گروه اگر در ميان شما كسي مخالف است و پرسشي دارد بيشرم و بيم بگويد.
عمران صائبي كه در بحث و علم كلام بينظير بود گفت: اي عالم اگر نه اين بود كه خود به پرسيدن دعوت كردي پرسشي نميكردم، زيرا من به كوفه و بصره و شام و جزيره رفتم و با متكلمان آن سرزمينها سخن گفتم، كسي را نيافتم كه وحدانيت خداي را بر من ثابت كند.
امام عليهالسلام به تفضيل برهان اثبات خداي واحد را براي او بيان فرمود تا وقت نماز شد. امام رو به مأمون كرد و فرمود: وقت نماز رسيد عمران
عرض كرد مولاي من مسئلهي مرا قطع مكن همانا دل من رقيق و نازك شده و نزديك است مطلب بر من معلوم شود و اسلام را بپذيرم.
امام عليهالسلام فرمود: نماز ميگزاريم و بر ميگرديم. پس از اقامهي نماز عمران سؤالات فراواني كرد و جواب شنيد تا آنجا كه آن حضرت به او فرمود:
«افهمت يا عمران؟ قال: نعم يا سيدي قد فهمت و اشهد أن الله علي ما وصفته و وحدته و ان محمدا عبده المبعوث بالهدي و دين الحق، ثم خر ساجدا نحو القبلة و أسلم».
آيا اي عمران فهميدي؟ گفت: آري آقاي من فهميدم و شهادت ميدهم كه خدا همانگونه است كه شما توصيف فرمودي و نيز شهادت ميدهم كه محمد بندهي اوست كه براي هدايت و با ديني درست برانگيخته شده آنگاه رو به قبله كرد و به سجده افتاد و اسلام آورد. (1).
نجاشي ميگويد: اين شخص نوهي الياس صيرفي از شيوخ اصحاب حضرت صادق عليهالسلام بوده و از بهترين اصحاب امام رضا عليهالسلام محسوب ميشده است.
حسن بن علي از جد خود الياس صيرفي روايتي را نقل ميكند كه در وقت احتضار ش گفت: شاهد باشيد اين ساعت وقت دروغ گفتن نيست از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمود:
«والله لا يموت عبد يحب الله و رسوله صلي الله عليه و اله و سلم و يتولي الأئمة فتمسه النار، ثم أعاد الثانية و الثالثة من غير ان اسأله».
1) توحيد صدوق، ص 429.
سوگند به پروردگار در هنگام مرگ و بعد از آن كسي كه خدا و رسول و ائمه عليهمالسلام را دوست بدارد آتش را لمس نخواهد كرد. و اين كلام را دوبار و سه بار بدون آنكه از او سؤال كنند تكرار كرد.
احمد بن محمد قمي ميگويد: براي طلب و دريافت عازم كوفه شدم و در آنجا با حسن بن علي وشاء ملاقات كردم و از او تقاضا نمودم كه كتاب علاء بن رزين و أبان بن عثمان را برايم بياورد. كتابها را به من داد و گفت عجله مكن هر چه ميخواهي از روي آنها بنويس و بعد گفت اگر ميدانستم مثل تو اينچنين طالب حديث وجود دارد احاديث بيشتري حفظ ميكردم زيرا كه من در اين مسجد نهصد هزار را درك كردم كه همگي از بزرگان بودند و ميگفتند: «حدثني جعفر بن محمد». يك بار طوماري از مسائل مختلف تهيه كرد تا از امام رضا عليهالسلام سؤال كند. ميگويد هنگام صلح به طرف منزل امام عليهالسلام حركت كردم. جمعيت زيادي را به درب خانه آن حضرت مشاهده كردم در اين حال خادمي را ديدم كه ميپرسيد حسن بن علي وشاء پسر دختر الياس بغدادي كيست؟
گفتم: اي غلام آنكس را كه جستجو ميكني منم، آنگاه نوشتهاي به من داد و گفت اين است جواب مسائلي كه با خود همراه داري!
او از كساني است كه امام كاظم عليهالسلام را درك كرده بود و از راويان امام رضا عليهالسلام بود و اختصاص تمام به آن حضرت داشت. دربارهاش گفتند: كه بسيار جليلالقدر، زاهد و صاحب ورع و ثقه بوده است. وقتي به صحرا ميرفت چنان به عبادت و سجدههاي طولاني ميپرداخت كه مرغان صحرا اطراف او جمع ميشدند و او آنچنان از خود بيخود ميشد بر زمين ميافتاد كه از دور گمان ميبردند جامهاي است روي زمين افتاده!
از جملهي تأليفات و مصنفات او را اينگونه بر شمردهاند، كتاب زيارات، بشارات، نوادر، رد بر غلات، كتاب الشواهد و كتاب در متعه و در ناسخ و منسوخ و كتاب ملاحم و كتاب صلاة و رجال و كتابي هم كه قميون از پدرش علي نقل كردهاند. (1).
او از اركان اربعه زمان خويش محسوب ميشده و از اصحاب اجماع است، او غير از آنكه احاديثي از امام رضا عليهالسلام نقل كرده، از حدود شصت نفر از اصحاب حضرت صادق عليهالسلام نيز احاديثي نقل نموده است.
پدرش جهت تشويق و ترغيب او براي جمعآوري احاديث ميگفت پسرم براي هر حديثي كه از علي بن رئاب گوش دهي و بنويسي يك درهم به تو خواهم داد و علي بن رئاب از ثقات و بزرگان علماء شيعه در كوفه بود. ناگفته نماند كه جد حسن بن محبوب به كمك اميرالمؤمنين علي عليهالسلام آزاد شد و پس از آزادي خدمتگزار حضرت مولا علي عليهالسلام بود. تأليفاتي از او نقل شده دربارهي حدود و ديات و واجبات و نكاح و طلاق و كتاب نوادر كه در هزار ورق بوده و كتابي در تفسير قرآن كه همگي را از امام رضا عليهالسلام نقل نموده است.
او در سال دويست و بيست و چهار هجري در سن شصت و پنج سالگي بدرود حيات گفت. (2).
او اهل قم، ثقه و جليلالقدر و نزد امام رضا عليهالسلام صاحب منزلت و مقام خاص بود.
كشي در رجال خود مينويسد كه ذكريا بن آدم به حضرت رضا عليهالسلام عرض كرد كه من تصميم دارم كه از ميان اهل بيت و فاميل خويش بيرون آمده و جدا شوم زيرا كه سفيهان در ميانشان زياد شدهاند.
امام عليهالسلام فرمود:
«لا تفعل فان اهل بيتك يدفع عنهم بك يدفع عن اهل بغداد بأبي الحسن الكاظم صلي الله عليه و اله و سلم».
اين كار را مكن زيرا خداوند تبارك و تعالي به خاطر تو اهل بيت ترا از بلايا حفظ خواهد كرد همانطور كه مردم بغداد را از بركت امام كاظم عليهالسلام از بلايا حفظ ميفرمايد.
علي بن مسيب همداني كه از ثقات اصحاب امام رضا عليهالسلام است ميگويد به امام عليهالسلام عرض كردم كه راه من دور است و همه وقت نميتوانم به محضر شما شرفياب شوم. ميفرماييد احكام دينم را از چه كسي بپرسم؟ امام عليهالسلام فرمود:
«من ذكريا ابن ادم القمي المأمون علي الدين و الدنيا، قال علي بن المسيب: فلما انصرفت قدمت علي زكريا ابن آدم فسألته عما احتجت اليه»
از زكريا بن آدم قمي بپرس كه امين در دين و دنياست. علي بن مسيب ميگويد: پس از مرخص شدن از محضر امام عليهالسلام نزد زكريا بن آدم رفتم و از هر چه نياز داشتم سؤال نمودم.
يكي از توفيقات زكريا اين بود كه يك سال از مدينه تا مكه و در اعمال حج همسفر و مصاحب امام رضا عليهالسلام بود.
شيخ كشي به سند معتبر روايت ميكند كه زكريا بن آدم گفت يك شب تا طلوع فجر كه امام برخاست و نماز فجر خواند با امام عليهالسلام مذاكره علوم و اسرار داشتم. (1).
1) معجم رجال الحديث، ج 5، ص 270.
او از صلحاي جامعه شيعه و از ثقات و از اصحاب امام رضا عليهالسلام است و مقداري از عمر خود را در محضر حضرت جواد عليهالسلام نيز بوده است. دو كتاب تأليف نموده به نامهاي كتاب ثواب الحج و كتاب الحج.
يك بار محمد بن اسماعيل از حضرت جواد جهت كفن خويش پيراهني را درخواست كرد امام عليهالسلام پيراهن خويش را برايش فرستاد و فرمود تكمههاي آن را بردار و او در محلي بين راه مكه وفات يافت.
يكي از دوستانش بر سر مزار او آمد و گفت: از صاحب اين قبر شنيدم كه امام رضا عليهالسلام فرمود:
«من زار قبر اخيه المؤمن فجلس عند قبره و استقبل القبلة و وضع يده علي القبر و قرأ انا انزلناه في ليلة القدر سبع مرات امن من الفزع الاكبر».
هر كه قبر برادر مؤمن خود را زيارت كند و در كنار قبر بنشيند در حالي كه روي به قبله باشد و دست را بر قبر بگذارد و هفت بار سورهي مباركه «انا انزلناه» را بخواند از ترس بزرگ روز قيامت در امان خواهد بود.
حسين بن خالد الصيرفي ميگويد با عدهاي در محضر امام رضا عليهالسلام نشسته بوديم ناگهان صحبت محمد بن اسماعيل بن بزيع به ميان آمد.
«فقال عليهالسلام وددت ان فيكم مثله».
امام عليهالسلام فرمود: دوست داشتم كه مثل او نيز در ميان شما وجود داشته باشد. (1).
نجاشي در رجال خويش مينويسد كه او راوي رواياتي از امام رضا عليهالسلام است، او ثقه و صدوق بوده و كتابي را كه مجموعهي كلمات امام عليهالسلام دربارهي
1) معجم رجال الحديث، ج 15، ص 95.
فرق بين آل و امت است تأليف نموده است.
معمر بن خلا ميگويد فضل بن سهل به من براي خراسان مأموريتي داد. در اين بين ريان بن صلت به من گفت: دوست دارم وقتي به خراسان رسيدي سلام مرا به امام رضا عليهالسلام برساني و از حضرت بخواهي كه يكي از پيراهنهاي خويش را با درهم هايي كه به نام ايشان ضرب شده به من تفضل نمايند.
معمر ميگويد: همينكه به محضر امام عليهالسلام شرفياب شدم بيمقدمه فرمود:
«اين ريان ايحب ان يدخل علينا فأكسوه من ثيابي و اعطيه من دراهمي»
ريان كجاست آيا دوست دارد كه با ما ملاقات كند و ما از پيراهن خود او را بپوشانيم و از دراهم خويش به او بدهيم؟!
معمر ميگويد: گفتم سبحان الله قسم به خدا كه من هنوز سؤالم را مطرح نكرده بودم. امام عليهالسلام فرمود: اي معمر مؤمن صاحب توفيق است برو به ريان بگو نزد ما بيايد.
ريان به محضر امام عليهالسلام شرفياب شد پيراهني از پيراهن هاي حضرت را گرفت وقتي از خانه خارج شد از او پرسيدم چه در دست داري گفت: سي درهم. (1).
ريان بن صلت ميگويد: به امام عليهالسلام عرض كردم كه هشام بن ابراهيم عباسي ادعا ميكند كه شما شنيدن غناء را اجازه فرموديد؟ حضرت رضا عليهالسلام فرمود: آن زنديق دروغ ميگويد، از من دربارهي شنيدن غناء پرسيد به او پاسخ دادم كه مردي از امام باقر عليهالسلام همين سؤال را كرد آن حضرت فرمود: اگر خداوند تبارك و تعالي جمع بين حق و باطل را بنمايد غناء با كدام يك از آنهاست؟ آن مرد گفت: با باطل؟ امام باقر عليهالسلام فرمود: همين
1) معجم رجال الحديث، ج 7، ص 209.
پاسخ توست خود بر عليه خويش حكم كردي. سپس امام رضا عليهالسلام فرمود: حكم من نيز همين است. (1).
شيخ مفيد او را از اصحاب خاص حضرت رضا عليهالسلام و از ثقات شمرده و او را از اهل علم و ورع و فقيه شيعه ميداند.
نصر بن قابوس ميگويد: در منزل امام كاظم عليهالسلام بودم. آن بزرگوار دست مرا گرفت و بر در اتاقي از خانه خود برد سپس در را گشود ناگاه پسرش علي عليهالسلام را مشاهده كردم كه در دستش كتابي بود و مطالعه ميكرد امام كاظم عليهالسلام به من فرمود: او را ميشناسي؟ عرض كردم آري اين پسر شماست. فرمود: اي نصر ميداني اين چه كتابي است كه در آن نظر ميكند؟ گفتم: نه، فرمود: اين جعفري است كه نظر نميكند در آن مگر پيغمبر يا وصي پيغمبر! (2).
«يا اباالصلت: ان الله تبارك و تعالي لا يوصف بمكان و لا يدركه الأبصار و الأوهام»
اي اباصلت خداوند تبارك و تعالي توصيف به مكان و درك با چشم سر و خيال نميگردد. (بلكه او را با چشم دل توان ديدن).
«الامام المطهر من الذنوب، المبرأ عن العيوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم، نظام الدين، و عز المسلمين و غيظ المنافقين و بوار الكافرين».
امام، پاكيزه از گناه، مبراي از عيوب، ويژه علم و دانش، مشهور به بردباري، نظام دين و شريعت، عزت مسلمين، مورد غيظ و خشم منافقين
و هلاكت كفار است.
«الايمان افضل من الاسلام بدرجة والتقوي افضل من الايمان بدرجة و اليقين افضل من التقوي بدرجة و لم يقسم شييء بين بنيآدم افضل من اليقين»
ايمان رتبهاي بالاتر از اسلام و تقوي رتبهاي بالاتر از ايمان و يقين از تقوي بالاتر و چيزي بين بندگان پروردگار شريف تر از يقين تقسيم نشده است.
«أحسن الظن بالله فان الله عزوجل يقول: أنا عند ظن عبدي المؤمن بي، ان خيرا فخيرا و ان شرا فشرا».
به خداوند تبارك و تعالي حسن ظن داشته باشيد زيرا كه پروردگار ميفرمايد: من نزد ظن بندهي مؤمن خويش هستم و با همان ظن او عمل ميكنم اگر حسن ظن داشته باشد به نيكويي برخورد ميكنم و اگر بدگمان و نظر شر داشته باشد گرفتار شرش مينمايم.
«مجالسة الاشرار تورت سوء الظن بالاخيار»
همنشيني با اشرار و بدكاران موجب بدبيني نسبت به نيكان و درستكاران ميشود.
«اقربكم مني مجلسا يوم القيامه احسنكم خلقا و خيركم لاهل».
در قيامت آن كس به من نزديكتر است كه در دنيا خوش اخلاق تر و نسبت به خانوادهي خود نيكوكارتر باشد.
«كلما احدث العباد من الذنوب مالم يكونوا يعملون، أحدث الله لهم من البلاء ما لم يكونوا يعرفون».
در هر زمان كه مردم گناه جديدي را رايج كنند خداوند تبارك و تعالي بلاي جديدي كه تا آن زمان سابقه نداشته بر آنها وارد ميسازد.
«لا يجتمع المال الا بخصال خمس: ببخل شديد، و امل طويل، و حرص غالب، و قطيعة الرحم و إيثار الدنيا علي الآخرة».
ثروت جمع نميشود مگر به پنج علت: بخل شديد، آرزوي طولاني، حرص غالب، قطع رحم و ندادن حقوق ارحام و انتخاب دنيا بر آخرت.
«من لم يشكر المنعم من المخلوقين لم يشكر الله عزوجل»
كسي كه روح تشكر نسبت به خلق خدا نداشته باشد از نعمات پروردگار نيز شكرگزار نخواهد بود.
«من لقي فقيرا مسلما عليه خلاف سلامه علي الأغنياء لقي الله عزوجل يوم القيامة و هو عليه غضبان»
كسي كه با فقيري ملاقات كند و طريق سلام كردنش مانند اغنياء نباشد خداوند را فرداي قيامت ملاقات ميكند در حالي كه بر او غضبناك است.
«بئس الزاد الي العباد العدوان علي العباد»
دشمني با بندگان خدا بد توشهاي است بر آخرت.
«الهدية تذهب الصغائن من الصدور»
هديه كينهها را از دلها ميزدايد.
«ليس منا من خان مسلما»
كسي كه به مسلماني خيانت كند از ما نيست.
(مسند الأمام الرضا عليهالسلام 257-301)
يك بار مأمون شخصي به نام فضل بن سهل ذالرياستين را نزد امام رضا عليهالسلام فرستاد و گفت من دوست دارم شما كه حجت خدا بر خلق او هستيد و معدن علم الهي ميباشيد رسالهاي دربارهي حلال و حرام و واجب و مستحب براي من تهيه فرماييد.
(فضل بن سهل وزير مأمون و مدير كارهايش بود و از اين نظر به او
ذالرياستين ميگفتند زيرا كه ضمن پست وزارت رئيس ستاد ارتش نيز بود، او مجوسي بود و بدست مأمون مسلمان شد، مردي فاضل و آشناي به علم نجوم بود نقل ميكنند بالاخره مذهب تشيع را پذيرفت و او كسي بود كه ولايتعهدي امام رضا عليهالسلام را پيشنهاد داد و بعد كه مأمون از ولايتعهدي امام عليهالسلام پشيمان شد بر فضل بن سهل سخت گرفت. او مجبور به فرار از چنگ مأمون به سمت عراق شد ولي مأمون او را داخل حمامي بقتل رساند.
امام رضا عليهالسلام فرمود كاغذ و قلم بياورند و بعد به فضل فرمود: بنويس: ما را شهادت به وحدانيت پروردگار و گفتن كلمهي لا اله الا الله كافي است، او يكتاي بينياز ميباشد نه مصاحب دارد و نه فرزند، قدرت بخش موجودات، شنوا، بينا، قوي، قائم، باقي، نور آفرين و عالمي است كه جهل به او راه ندارد، قادري است كه عجز ندارد، بينيازي است كه محتاج نميشود، عادلي است كه ستم نميكند.
او آفرينندهي همه چيز است و هيچ چيز همانندش نيست، شبيه و ضد و همكفو ندارد. به درستي كه حضرت محمد صلي الله عليه و اله و سلم بنده و رسول و امين و برگزيده پروردگار است، آقاي پيامبران و خاتم آنها و بهترين ايشان است. بعد از او پيامبري نيست و هيچ نوع تغيير و تبديل براي ملت و دينش وجود ندارد.
آنچه را كه از جانب پروردگار به حضرت محمد صلي الله عليه و اله و سلم نازل شده حق و روشن است، ما به وجود نازنين او و همه پيامبران قبل از او ايمان داريم و كتاب او را نيز تصديق ميكنيم همان كتابي كه:
«لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد» (1)باطل نه قبل و نه بعد از آن به او راه ندارد زيرا كه از جانب حكيم حميد
1) فصلت -42.
نازل شده است.
و آن كتاب از اول تا آخرش حق است، ما به محكم و متشابهاش ايمان داريم و همچنين به خاص و عام، به وعده و وعيدهايش و به ناسخ و منسوخش. براي هيچ مخلوقي آوردن مثل قرآن ممكن نيست.
دليل و حجت بعد از قرآن اميرالمؤمنين و قائم به امور مسلمين و ناطق به قرآن و عالم به احكام، برادر و جانشين و وصي رسول الله يعني همان كسي است كه به منزلهي هارون برادر موسي، علي بن ابيطالب اميرالمؤمنين عليهالسلام امام متقين و رهبر مؤمنين و افضل وصيين بعد از پيامبران است.
و بعد از او حسن و حسين عليهماالسلام يكي پس از ديگري تا زمان ما همگي عترت رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم ميباشند. آشناترين مردم به كتاب خدا و سنت پيامبر، عادل ترين در قضاوت، سزاوارترين در انتصاب به مقام امامت هستند. ايشان عروة الوثقي و ائمه هدي و حجت بر اهل دنيا تا آخر و پايان دنيا ميباشند و به تحقيق هر كه با آنها مخالفت كند گمراه و گمراه كننده است، و نيز تارك حق و هدايت است.
امامان عليهمالسلام تعبير كنندگان قرآنند، شرح دهندگان بيانات پيامبرند. هر كس بميرد و آنها را نشناسد و هر كدام را به اسم دوست نداشته باشد مرگش مرگ جاهليت است.
دين آنها عبارت است از ورع، عفت، صداقت، اصلاح امور، تلاش و جهاد، اداء امانت به انسان نيكوكار و يا بد و فاجر، طول سجود، شب زندهداري و اجتناب از محارم، انتظار فرج، صبر و حسن مصاحبت، حسن مجاورت و رعايت حقوق همسايه، نيكوكاري و نرساندن آزار به ديگران، گشادهرويي و نصيحت و رحمت بر مؤمنين.
امام وضوء: همانطور كه خداوند در كتاب خويش فرمان داده عبارت
است از شستن صورت و دو دست و مسح سر و دو پا، شستن بار اول واجب و دوم مستحب و اضافهي آن گناه است.
مبطلات وضو باد معده و بول و غائط و خواب و جنابت ميباشد.
غسل واجب است از براي جنابت و احتلام و حيض و مس ميت و مستحب است از براي جمعه، عيد فطر و قربان و ورود در مكه و مدينه و زيارت و احرام و روز عرفه و شب اول ماه رمضان و شب نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوم همان ماه.
نماز واجب هفده ركعت و نمازهاي مستحب سي و چهار ركعت، نماز در اول وقت ارزش دارد و فضيلت نماز جماعت بر تنها خواندن به هر ركعت هزار ركعت برابر است و هيچگاه پشت سر فاجر نماز نخوانيد و بر كسي اقتدا نكنيد مگر آنكه داراي ولايت ما اهل بيت باشد.
بسم الله الرحمن الرحيم را هميشه بلند بخوانيد و همراه سورهي حمد قرائت كنيد. زكات واجب است و زكات فطر بر هر كوچك و بزرگ تعلق ميگيرد و جايز نيست به غير شيعه پرداخت شود.
اكثر ايام حيض ده روز و اقل آن سه روز است، مستحاضه غسل ميكند و نماز ميخواند ولي حائض نماز نميخواند و قضا هم ندارد و روزه نميگيرد ولي قضا دارد.
روزهي ماه مبارك رمضان با رؤيت ماه رمضان واجب و با رؤيت ماه شوال به اتمام ميرسد.
حج بيت الله براي كسي كه استطاعت دارد واجب است و حج بايد حتما تمتع باشد.
و جهاد با امام عادل كه هر كس در اين راه كشته شود شهيد است و جايز نيست كشتن كفاري كه در تحت نفوذ مسلمين هستند مگر آنكه متجاوز و قاتل باشند.
در جايي كه بايد تقيه كرد تقيه واجب است.
و طلاق براساس كتاب و سنت و هر ازدواجي كه بر خلاف سنت باشد ازدواج نيست.
صلوات بر محمد صلي الله عليه و اله و سلم در هر حال و دوست داشتن اولياء الله و دوستان اهل بيت عليهمالسلام و بغض و تبري از دشمنان خدا و اهل بيت عليهمالسلام.
نيكي بر پدر و مادر اگر چه كافر باشند و در معصيت خدا نبايد از آنها اطاعت كرد بايد با آنها رفق و مدارا نمود زيرا كه خداوند ميفرمايد از من و پدر و مادرتان سپاسگزاري كنيد.
عقيقه براي نوزاد در روز هفتم، تراشيدن سر نوزاد در روز هفتم، نامگذاري نيز در روز هفتم و دادن صدقه به وزن موي سر نوزاد از طلا و نقره در روز هفتم.
خداوند تبارك و تعالي فرزندان را به گناه پدرانشان عذاب نميكند چنانكه ميفرمايد: هيچكس بار ديگري را بر دوش ندارد و نيست براي انسان مگر آنچه را كه براي آن سعي و تلاش ميكند. و بتحقيق اسلام غير از ايمان است، هر مؤمني مسلمان است ولي هر مسلمان مؤمن نيست.
مؤمن سارق نميشود، مؤمن مشروب نميخورد، مؤمن انساني را به ناحق نميكشد و كساني كه استحقاق حد دارند نه مؤمنند و نه كافر و خداوند تبارك و تعالي مؤمن را به آتش نميسوزاند بلكه وعده جاودانگي در بهشت را به او داده است و كسي كه آتش بر او واجب شود به خاطر فسق و گناهان كبيره هيچگاه با مؤمنين محشور نخواهد شد زيرا از گروه آنها نيست. جهنم جايگاه كفار و هر گناهي كه لازمهاش جهنم باشد فسق است.
شفاعت بر شفاعت كنندگان جايز است و امر به معروف و نهي از منكر بر زبان واجب.
ايمان يعني انجام واجبات و پرهيز از محرمات، ايمان يعني معرفت به قلب و اقرار به زبان و عمل به اعضاء و جوارح.
گفتن الله اكبر بعد از نمازها در عيد قربان از نماز ظهر روز عيد تا ده نماز و در عيد فطر از نماز مغرب شب عيد تا پنج نماز.
ايمان به عذاب قبر و منكر و نكير و زنده شدن مردگان و حساب و ميزان و صراط و برائت از رهبران ضلالت و پيروانشان و موالات و دوستي با اولياء خدا.
تحريم شراب چه كم و چه زياد آن و هر مست كننده، شراب است و هر چه زيادش مست كند كم آن حرام است.
پرهيز از گناهان كبيره از قبيل كشتن انسان بيگناه، شرابخواري، عاق والدين، فرار از جبهه و جهاد، خوردن مال يتيم، خوردن ميته و مردار و همچنين خوردن خون و گوشت خوك و آنچه را كه خوردنش حرام است. رباخواري، قماربازي، كمفروشي، فحاشي و نسبت بد به خوبان دادن، زنا، لواط، شهادت به دروغ، يأس از رحمت پروردگار، خود را در امان دانستن از مكر خدا، كمك به ستمگران و همانند آنها شدن، قسم دروغ، ندادن حقوق، كبر، كفر، اسراف، تبذير، خيانت، كتمان شهادت، ملاهي يعني چيزي كه مثل غناء و ضرب تار و تنبور انسان را از ياد خدا غافل سازد، اصرار بر گناهان كوچك.
امام رضا عليهالسلام در پايان نوشتند كه:
«هذا اصول الدين و الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي نبيه و آله و سلم تسليما»
اين بود اصول دين و حمد خداي جهانيان را سزاست و درود و سلام بر محمد و آل او باد.
(تحف العقول، 415-423)
با اينكه حضرت رضا عليهالسلام در پذيرفتن ولايتعهدي شرط كرده بود كه هيچگونه مسئوليتي را قبول نكند ولي مأمون ميكوشيد برخي كارها را به امام عليهالسلام تحميل كند تا به حساب خويش آن بزرگوار را مورد خشم مردم قرار دهد.
معمر بن خلاد ميگويد: امام عليهالسلام براي من نقل كرد كه مأمون به من گفت بعضي از اشخاص مورد تأييد خويش را به من معرفي كن تا حكومت شهرهايي كه بر من شورش كردهاند به آنان واگذار كنم. به او گفتم: اگر به شرايطي كه پذيرفتي وفا كني من هم به عهدم وفا خواهم كرد، من در اين كار به اين شرط وارد شدم كه امر و نهي و عزل و نصب نكنم و حتي مشاور هم نباشم.
آنوقت كه در مدينه بودم بر مركبم سوار ميشدم و رفت و آمد مينمودم و مردم شهر و ديگران گرفتاريهاي خود را به من ميگفتند و من برآورده ميساختم و آنان و من مثل فاميل با هم انس و صميميت داشتيم.
نامههايم در شهرها مورد احترام و قبول واقع ميشد. تو نعمتي بيش از آنچه خداوند به من عطا كرده است برايم اضافه نكردهاي و هر نعمتي هم بخواهي بيفزايي باز از خداست كه به من عطا ميشود. مأمون گفت: من به عهدم وفا دارم. (1).
البته عهد همان بود كه تصميم به قتل امام عليهالسلام گرفت و با حركات منافقانه خويش نتوانست كينه و عداوت خود را پنهان كند و بالاخره درصدد كشتن امام عليهالسلام برآمد و او را مسموم ساخت. احمد بن علي انصاري ميگويد: از اباصلت هروي از ياران نزديك امام رضا عليهالسلام پرسيدم: چگونه
1) عيون اخبار الرضا عليهالسلام، ج 2، ص 164.
مأمون با آنكه به احترام و دوستداري امام تظاهر ميكرد و او را وليعهد خود ساخت، ممكن است به كشتن او اقدام كرده باشد؟ اباصلت گفت: مأمون چون عظمت و بزرگواري امام را ديده بود اظهار احترام و دوستي ميكرد، و او را وليعهد خود نمود تا به مردم وانمود كند كه امام دنيادوست است و در چشم مردم سقوط كند، اما چون ديد بر زهد و تقواي امام لطمهاي وارد نيامد و مردم از امام چيزي بر خلاف قدس و تقوي نديدند، و به همين جهت مقام و فضيلت امام عليهالسلام نزد مردم بيشتر شد، مأمون از متكلمان شهرهاي مختلف افرادي را جمع كرد به اميد آنكه يكي از آنان در بحث علمي بر امام غلبه كند و مقام علمي امام نزد دانشمندان شكست بخورد، و آنگاه به وسيلهي آنان نقص امام نزد عامهي مردم مشهور شود، اما هيچكس از يهوديان و مسيحيان و آتشپرستان و صائبين و برهمنان و ملحدان و دهري مذهبان و نيز هيچ جدل كنندهاي از فرقههاي مسلمانان با امام سخن نگفت مگر آنكه امام بر او پيروز شد و او را به استدلال خويش معترف ساخت، و چون چنين شد مردم ميگفتند:
«به خدا سوگند امام براي خلافت اولي و شايستهتر از مأمون است و مأموران مأمون اين خبرها را براي او بازگو ميكردند و او سخت خشمگين ميشد و آتش حسدش زبانه ميكشيد. و نيز امام عليهالسلام از گفتن حق در برابر مأمون پروا نداشت و در بسياري مواقع چيزهايي كه ناخوشايند مأمون بود ميفرمود، و اين نيز باعث شدت خشم مأمون و كينهي او نسبت به امام بيشتر ميشد، و سرانجام چون از حيلههاي گوناگون خود عليه امام نتيجه نگرفت پنهاني امام را مسموم ساخت. (1).
امام عليهالسلام خود ميفرمود: بزودي به زهر ظلم كشته شوم و در كنار
1) عيون اخبار الرضا عليهالسلام، ج 2، ص 241.
هارون الرشيد به خاك سپرده خواهم شد و خداوند تربت مرا محل رفت و آمد شيعيان و دوستان من قرار خواهد داد.
همو فرمود:
«والله ما منا الا مقتول، فقيل له: فمن يقتلك يابن رسول الله؟ قال: شر خلق الله في زماني»
سوگند به خدا كه ما همگي به شهادت خواهيم رسيد، به آن حضرت عرض شد اي پسر رسول خدا چه كسي شما را به قتل ميرساند؟ فرمود: بدترين خلق خدا در اين زمان!
آري مأمون منافق پس از كشتن امام عليهالسلام دنبال جنازه حضرت براه افتاده بود و ميگفت: بعد از تو چه كسي را ملجأ و پناه خويش قرار دهم و سه روز مراسم سوگواري در كنار مزار امام عليهالسلام برپا كرد. (1).
پيكر پاك امام رضا عليهالسلام در همان بقعهاي كه هارون قبلا مدفون شده بود در جلوي قبر هارون به خاك سپرده شد. شهادت آن بزرگوار در روز آخر ماه صفر سال 203 هجري در سن 55 سالگي واقع شد.
أحمد بن محمد بن أبينصر ميگويد: در نوشتهاي كه امام رضا عليهالسلام به خط مبارك خويش نوشته بود خواندم:
«ابلغ شيعتي أن زيارتي تعدل عندالله ألف حجة و ألف عمرة متقبلة كلها، قال: قلت لأبي جعفر: ألف حجة؟ قال: اي والله و ألف حجة لمن يزوره عارفا بحقه»
به شيعيان من ابلاغ كن كه زيارت من معادل با هزار حج و هزار عمره مقبوله است، راوي ميگويد: با تعجب به امام جواد عليهالسلام عرض كردم هزار حج؟ فرمود: آري والله هزار حج البته براي كسي كه او را زيارت كند در حالي كه معرفت به مقام و حق او داشته باشد. (2).