ghaemiyeh.com
سرشناسه : احمدی بیرجندی احمد، ۱۳۷۷ - ۱۳۰۱، گردآورنده عنوان و نام پدیدآور : اشک خون مناقب و مراثی حضرت سیدالشهداآ علیهالسلام تالیف احمد احمدی بیرجندی مشخصات نشر : تهران سازمان اوقاف و امور خیریه انتشارات اسوه ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهری : ص ۲۴۰
شابک : ۴۵۰۰ریال وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس عنوان دیگر : مناقب و مراثی حضرت سیدالشهداآ علیهالسلام موضوع : حسینبن علی امام سوم ۶۱ - ۴ق -- مراثی موضوع : شعر مذهبی -- مجموعهها
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق -- شعر
شناسه افزوده : سازمان اوقاف و امور خیریه انتشارات اسوه رده بندی کنگره : PIR۴۰۷۲/ح۵ الف۳
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۰۰۸۳۵۱
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۱۶۶۷۸
بسم الله الرحمن الرحیم بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است: که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است حسین مظهر آزادگی و آزادی است خوشا کسی که چنینش مرام و آئین است ز خاک مردم آزاده بوی خون آید نشان شیعه و آثار پیروی این است(خوشدل تهرانی)حماسهی بینظیر کربلا- بحق از حماسههای جاوید جهان است که هر سال با طلوع هلال محرم با سیمایی درخشانتر و وضعی کاملتر از سال و سالهای گذشته در یادها زنده میشود؛ اگر چه هرگز از یادها نرفته و نخواهد رفت.آنان که تاریخ حماسههای بزرگ ملل جهان را از پیش چشم گذراندهاند، اگر از سر انصاف به حماسهی بیمانند کربلا بنگرند، و به عمق مصیبتبار آن، با آن همه ایثار و فداکاری در راه هدف مقدس، توجه نمایند؛ خواهند دریافت که همهی حماسهها و تراژدیهای دیگر در برابر آن رنگ باخته مینماید زیرا عظمت هر حماسه در پهلوانیها و عشقهای مادی و دنیوی، اسیر رنگ و نیرنگ آن خلاصه
نمیشود؛ بلکه عظمت حماسهی واقعی در هدف متعالی و خالص و دور از شائبهی اغراض پست دنیوی و مادی است، و همین قداست هدف است که بدان رنگ جاودانگی میبخشد.حماسهی کربلا هدفی جز خدا نداشت. هدف این حماسهی بزرگ، احیاء دین مقدس اسلام و بر پا داشتن معنای واقعی امر به معروف و نهی از منکر و احقاق حق و عدالت و مفهوم حقیقی انسانیت بود. امام حسین (ع) با جانبازیهای بینظیر خود و یاران وفادارش که بهترین یاران بودند- مکتب بزرگ شهادت و انسانسازی را پایهگذاری کرد. «سیدالشهداء» شایستهی نام بلند آوازهی حسین (ع) است که با ایثار جان در راه محبوب ازلی و ابدی، کتاب سرخگون شهادت را در مذهب تشیع و امامت گشود و طبل رسوائی بنیامیه و یزیدیان و خاندانهای پلید آنان را بر سر بازار جهان به صدا درآورد. حماسهی بزرگ عاشورای حسینی به همهی مکتبهای مادی و مسلکهای فاسد و مستکبران از خدا بیخبر ناز پرورد تنعم که خوشی و لذت زودگذر خود را در محرومیت حقپرستان و مستضعفان جهان میدانند، هشدار میدهد که مکتب حسینی در جانبازی و سربلندی به تمام محرومان دنیا میدهد و به آنان میآموزد که حق پایمالشدهی خود، بویژه حق الهی و دین خدائی را بحق باید با ایثار جان و با قبول شهادت و حتی با اسارت زن و فرزندان خود بگیرند تا حکومت عدل اسلامی تحقق یابد. اما، بیقین، طی این راه بس دشوار و ناهموار است: در برابر اردوگاههای استکبار شیطانی و ستمگستری آنان، چارهای جز مقاومت و ایستادگی از ذات حق (جلت عظمته) نیست. باید در تصمیم خود پای بفشریم و با چنگ زدن به (حبل الله) و توسل به (کلمهی توحید) و (توحید کلمه) در عقاید دینی و اسلامی خود ثابت قدم باشیم و در شمار آنانی درآییم که قرآن کریم در توصیف آنان میفرماید: «ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التی کنتم توعدون» آنان که گفتند: پروردگار ما «الله» است، سپس (در راه عقیده و ایمان خود) ایستادگی کردند، بیقین اینان افرادی هستند که فرشتگان بر آنان فرود میآیند و (به آنان میگویند) نترسید و اندوهگین مباشید، شادمان باشید
به بهشتی که وعده داده میشوید. (سورهی فصلت آیهی 31).حضرت سیدالشهداء (ع) بحق مظهر کامل چنین ایثار و استقامتی است که هرگز در راه عقیده و دین جد خود حضرت رسول اکرم اسلام (ص) تسلیم نشد و دست بیعت بسوی نااهلان دراز نکرد. بدینسان زندهی جاوید شد و مکتبش درسآموز هزاران شهید دیگر و شهداء خونین کفنی که از حسین (ع) آزادگی و ایثار را آموخته و خواهند آموخت، گردید زیرا:مرد خدای تن به مذلت نمیدهد کانسان به کسب عزت و ذلت مخیر استآن کس که در اقامهی حق میشود شهید عمر ابد نصیب وی از موت احمر استسربازی حسین و سرافرازی حسین امروز زینت سر هر تاج و افسر استتا حشر بر قیام حسینی درود باد کاین درس زندگی بشر تا به محشر استتاریخ اسلام و تشیع از آغاز ظهور، شهیدان نامداری مانند: یاسر و فرزندش عمار و حمزهی سیدالشهداء عموی گرامی پیامبر اسلام (ص) و شهیدان بدر و احد و دیگر غزوات و بعدها حجربن عدی و رشید هجری و میثم تمار و ابن السکیت اهوازی و مسلم بن عقیل و هفتاد و دو تن خویشان و یاران باوفای حضرت سیدالشهداء، حسین بن علی (ع)، و حضرت زید بن علی بن الحسین (ع) و یحیی بن زید و دهها و صدها «شهداء الفضیله» خونین کفن داشته است که سر سلسلهی آنان، حضرت علی (ع) و حضرت امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و ائمهی معصومین علیهمالسلام میباشند که همه در راه دین و ایمان و فضیلت جانها نثار دوست کردند و به رضوان و لقاء الهی نائل آمدند.داستان نهضت حسینی آن چنان مصیبتبار و جانگداز است و تاثیر آن عمیق، که هرگز کهنه نمیشود و گرد فراموشی بر آن نمینشیند. این مکتب فضیلتآموز، همیشه به روی عاشقان و پیروانش گشوده است. گویی هر سال با هلال محرم، خون پاک شهیدان کربلا جوششی تازه مییابد و سرهای شوریده را شوریدهتر و پیروان مکتب حسینی را شیفتهتر میسازد.یاللعجب! این عزا را چه خاصیتی و این مصیبت را چه ویژگی است؟
نمیدانم. من آن را تنها در خلوص عمل و هدف متعالی الهی و سیرهی خاص امام حسین (ع) میدانم که جز حق و جز راستی سخنی بر زبان نراند و کاری غیر از رضای خدا نکرد و در همه حال مظهر کامل سجایای انسانی و بزرگواری و اسوهی استقامت و ایمان بود.امام حسین (ع) فرزند دوم حضرت علی (ع) از فاطمه زهرا (س) دختر پیامبر اکرم (ص) در سال چهارم هجری متولد شد و بعد از برادر بزرگش حضرت امام حسن (ع) به امر خدا و برابر با وصیت وی، به امامت رسد. امام حسین (ع) ده سال امامت نمود و در ناگوارترین احوال و در نهایت اختناق در مدینه زندگی کرد و به امور خالق و خلق پیوسته قیام داشت. در ین مدت معاویه، همان مرد پلیدی که مولی علی (ع) حکومت و کیفیت فرمانروائیاش را برای اصحاب چنین توصیف میفرماید: «... آگاه باشید که بزودی بعد از من مردی گشاده گلو و شکم بر آمده بر شما غالب میشود. میخورد آنچه بیابد و میخواهد آنچه نیابد... بزودی آن مرد شما را به ناسزا گفتن و بیزاری جستن از من امر میکند. پس اگر شما را به ناسزا گفتن مجبور نمود مرا دشنام دهید، زیرا ناسزا گفتن برای من سبب علو مقام میشود...». (1)وی در شام حکومت میکرد و سایهی شومش در شهرهای دیگر، از جمله مدینه، مردم را در تنگنا گذاشته بود.معاویه قصد محو دین اسلام و تجدید دوران جاهلیت و قدرتخواهی و سلطنت داشت. همهی احکام اسلامی، جز پوستهای از آن که ظاهرا اجرا میشد، برایش بازیچه و وسیلهی تحمیق خلق بود!وقتی در سال شصت هجری، معاویه درگذشت، پسرش یزید- که برایش از مردم بیعت گرفته بود- جانشین پدر شد. یزید پردهها را یکباره از روی کار برافکند و فسق و فجوز و میگساری و زنبارگی خود را به حد افراط رسانید و بر خلاف وصیت پدرش که گفته بود؛ اگر حسین بن علی (ع) از بیعت با تو سر باز
1) 1. نهجالبلاغه، فیض الاسلام، خطبهی 56 ص 137.
زد، به سکوت و اغماض بگذران، به والی مدینه دستور داد که از امام حسین بیعت بگیرد وگرنه سرش را به شام بفرستد.حضرت سیدالشهداء مهلت خواست و شبانه با خاندان خود به سوی حرم امن الهی، مکه، رهسپار شد. این واقعه در اواخر ماه رجب و اوایل ماه شعبان سال شصت هجری بود. امام حسین (ع) چهار ماه در مکه اقامت جست و کسانی را که به تباهکاریهای خلیفهی پلید واقف بودند، به شومی و بد فرجامی کار، آگاه میفرمود. از سوی دیگر، سیل نامههای مردم عراق، بویژه کوفه، میرسید و آن حضرت را به پیشوائی و رهبری مردم و برانداختن دستگاه بیداد یزیدی، دعوت مینمود. موسم حج فرارسید و اجتماع مردم، موقعیت تازهای برای حضرت سیدالشهداء (ع) فراهم ساخت. آن بزرگوار خطبهها میخواند و پرده از چهرهی باطل برمیداشت.اما چون جاسوسان یزید و تبهکاران حکومت ظلم در صدد نابودی آن حضرت در کنار حرم امن الهی برآمدند؛ حضرت امام حسین (ع) با انجام دادن عمرهی مفرده، مکه را به سوی عراق ترک فرمود. و «از آنجا تا نزدیک کوفه رفت و همه جا مردم را به یاری خود و دفاع از حق و حقیقت دعوت کرد و آن همه خطبهها خواند و این جریان- از مدینه تا کربلا- شش ماه طول کشید.» اما به قول مشهور، بیش از 72 تن همکار صمیمی پیدا نکرد. 72 تنی که 17 نفرشان از اهل بیت و جوانان خود او بودند. دو نفر از فرزندان خودش یعنی علیاکبر و طفل شیرخوار امام (ع) سه نفر از برادرش امام حسن (ع) یعنی قاسم، عبدالله و ابوبکر، پنج نفر برادران امام (ع) یعنی عباس عبدالله، جعفر، و عثمان پسران امالبنین و محمد بن علی، دو نفر از اولاد عبدالله بن جعفر یعنی عون و محمد پنج نفر از اولاد عقیل یعنی جعفر بن عقیل، عبدالرحمن بن عقیل، عبدالله و محمد پسران مسلم بن عقیل و محمد بن ابیسعید بن عقیل. نام این هفده نفر در زیارت ناحیه برده شده و جز اینان در حدود 55 نفر بیشتر با امام همراهی نکردند و اگر هم از اول همراه شده بودند، پس از روشن شدن وضع سیاسی کوفه و عراق، به راه خود رفتند. اما امروز اگر طرفداران و هواخواهان امام را بشماریم به حساب
نمیآیند...». (1).اگر چه فاجعهی قتل حضرت سیدالشهداء (ع) برای همهی انسانهائی که بهرهای از عواطف دارند و بویژه برای مسلمانان و بالاخص شیعیان تا دامنهی قیامت دردآور و جانکاه است؛ اما آثار نهضت حسینی بقدری زود، بر اثر سخنرانیهای تکاندهندهی حضرت زینب سلاماللهعلیها و حضرت سجاد (ع)- ظاهر شد که نه تنها ارکان حکومت یزید را متزلزل کرد، بلکه هر یک از خلفای بعد از وی نیز دچار مشکلاتی شدند. این مشکلات و گرفتاریها تا بدان حد کشانده شد که حکومت بنیامیه با قتل آخرین خلیفهی اموی مروان بن محمد منقرض گردید و دمار از روزگار این قوم ستمگر بر آمد. قیام مختار و توابین و قیامهای پی در پی بعدی و کشتارهائی که ابوالعباس سفاح کرد، انتقامی بود که از ستمکاران گرفته شد و مایهی عبرت همگان گردید.از سوی دیگر، فاجعهی دردآور کربلا و قتل اولاد پاک رسولالله (ص) و یاران و یاوران آن حضرت، موجی از ماتم و رثاء و پیام خون و شهادت در همه جا گسترد. نخستین مرثیههای جانگداز کربلا را خاندان عصمت و طهارت (ع) و امالبنین مادر حضرت ابوالفضل (ع) با چشمانی اشکبار و دلهایی تافته از غم، سرودند. اندک اندک دیگران هم مرثیه گفتن آغاز کردند. چنانکه وقتی اهلبیت رسولالله (ص) و خاندان حضرت امام حسین (ع) از کربلا به کوفه و از کوفه به شام و از شام، پس از طی مراحل و منازل، به مدینه وارد شدند، بشیر بن جذلم که از ملازمان رکاب حضرت سجاد (ع) بود، گفت: وقتی حضرت سجاد (ع) با اهلبیت به محلی نزدیک مدینه رسید، دستور فرمود خیمهها را برافراشتند و زنها را از شتران فرود آوردند، سپس به من فرمود: ای بشیر خدای پدرت را رحمت کند که مردی شاعر بود، آیا تو نیز بهرهای از هنر پدر داری؟ گفتم: آری. سپس فرمود: برو به مدینه و مردم را از قتل پدرم اباعبداللهالحسین (ع) و فرزندان و یارانش با خبر کن و اشعاری در رثای پدرم بسرای. من با چشم اشکبار اشعاری سرودم و سپس
1) 2. ر. ک: بررسی تارخ عاشورا، مرحوم دکتر محمد ابراهیم آیتی، ص 156.
وارد مدینه شدم. به مسجد پیغمبر (ص) درآمدم و با گریهی شدید این دو بیت را سرودم:یا اهل یثرب لا مقام لکم بها قتل الحسین فادمعی مدرارالجسم منه بکربلاء مضرج و الراس منه علی القناه یدارشهر یکسره ضجه و ناله شد و مخدرات از خانهها بیرون ریختند و شور و غوغا شهر مدینه را به لرزه درآورد. بسیاری با زبان اشک و مراثی، در غم از دست دادن جگرگوشهی زهرای اطهر (ع) شرکت کردند. مردم سراسیمه از شهر مدینه بیرون رفتند و به طرف دروازهی شهر مدینه شتابان آمدند تا فرزند حضرت سیدالشهداء (ع) حضرت علی بن الحسین (ع) را تسلیت دهند. حضرت آنان را امر به سکوت فرمود و خطبهای ایراد کرد که سرآغاز آن چنین است: «اباعبدالله الحسین علیهالسلام کشته شد و بستگان و یاورانش به خاک و خون درغلتیدند. زنان و دخترانش اسیر شدند و ستمگران سر مقدس پدرم را شهر به شهر بر نیزه بردند و این مصیبتی است که مانندی برای آن نمیتوان یافت... (1)سخنان حضرت سجاد (ع) به قلبها آتش زد و قیامهای بعدی از همین جا پی افکنده شد.تاریخ نام نخستین کسانی را که دربارهی فاجعهی عاشورا بعد از اهلبیت (ع) مرثیه گفتهاند ثبت کرده است. شعرای دیگر نیز مراثی جانکاهی در این باب گفتند که مشهورتر از همه مراثی سید حمیری معاصر امام باقر (ع) و امام صادق (ع) و کمیت اسدی و دعبل خزاعی میباشد که مراثی خود را بر امام باقر (ع) و بر حضرت رضا (ع) میخواندند. تعداد اشعار مراثی که در عین حال بیان مناقب و فضائل اهلبیت (ع) و لعن و نفرین ستمگران دژخیم است، بحدی زیاد شد که برشمردن آنها ناممکن است. در زبان فارسی نیز از دیرباز به این مصیبت خونبار توجه شده و شاعران ایرانی، چه شیعه و چه سنی، درین زمینه اشعاری سرودهاند یا حداقل اشاراتی در دیوان آنها آمده است از جمله: کسائی، سنائی، عطار، مولوی، ابن یمین فریومدی، محمد بن حسام خوسفی، و با ظهور سلسلهی صفویه و
1) 3. نقل به اختصار از: منتهی الآمال، محدث قمی.
رسمیت یافتن مذهب تشیع، شاعرانی چون محتشم کاشانی پیدا شدند که مراثی و مناقب حضرت سیدالشهداء (ع) را به صورتهای ترکیببند به بهترین وجه سرودند و از آن پس نیز تاکنون این چشمهی جوشان، همچنان در جوشش و پویش است و طبعهای لطیف و رقیق شاعران، این نکته پایانناپذیر و نامکرر را با مضامینی تازه میسرایند و ترجمان غم دل را، زبان شعر میدانند.عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و شهیدان کربلا را نیز ابتدا ائمهی معصومین (ع) و سپس از قرن سوم هجری خلفای فاطمیهی مصر معمول کردند. نخستین سلسلهی ایرانی که نام مقدس حسین (ع) و خاطرات سوزناک کربلا را زنده نگهداشتند آلبویه، مخصوصا معز الدولهی دیلمی بود که مراسم عزاداری را به صورتی کامل معمول میداشت. سلسلههای دیگر نیز به مقتضای زمان و مکان و خواست مردم علاقهمند به مذهب رسم عزاداری را، تا زمان حاضر کمابیش معمول و متداول داشتند.خون پاک حسین (ع) و نهضت مقدس حسینی در طول تاریخ منشا خیرات و برکات فراوانی برای مردم شد. محافل وعظ و پند و برشمردن مناقب و فضایل اهل البیت (ع) و جذب قلوب رمیده و ایجاد اتحاد و برادری و موقوفات و خیرات فراوان و قیامها و انقلابات ثمربخش، همه و همه از برکت نام مقدس حسین (ع) سالار شهیدان بوده و هست.در انقلاب اسلامی ایران که کشور اسلامی ما مورد تهاجم بیرحمانهی دشمن قرار گرفت و دستهای پلید استکبار از آستین بیدادگری درآمد و قصد نابودی میهن اسلامی و ریشهکن کردن انقلاب اسلامی را داشت، به چشم خود دیدیم که هزاران تن پیران و جوانان و حتی نوجوانان عاشق اسلام که از نهضت حسینی الهام گرفته بودند، همچون پروانههای بیقرار، جانهای عزیز خود را فدا کردند و نام خود را در شمار شهیدان اسلامی ثبت نمودند که داستان تک تک آنان خود قصهای است جانسوز و عبرتآموز.حفظ انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن نیز در سایهی فداکاری و ایثار و متحول شدن همهی مردم و متخلق شدن همهی مسئولان و دست اندرکاران امور کشور به اخلاق
اسلامی و پیروی از مکتب انسان ساز حسینی امکان دارد.کتابی که اکنون پیش روی شماست، حاوی اشعاری است که از قدیمترین زمان تا عصر حاضر دربارهی مناقب و مراثی سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) سروده شده و بازگوکنندهی احساس و اندیشهی آن دسته از شاعرانی است که به عظمت حسینی و نهضت بزرگ آن حضرت توجه داشته و در هر زمان و محیطی که زندگی میکردهاند، روح حماسی و فریاد مظلومت و ندای ملکوتی امام (ع) را در آن دوران تیرگی و ستم، فریاد کرده و به گوش حقنیوشان رسانده، و از یزیدیان زمان نهراسیدهاند.ما درین کتاب تنها به نمونههایی اکتفا کرده و در سیر زمان، نحوهی احساس و اندیشهی شاعران را بازنمودهایم؛ اگر براستی میخواستیم آنچه را شاعران زمان دربارهی نهضت حسینی و مناقب آن سرور شهیدان سرودهاند بازگو کنیم، جمع و نشر آن امکان نداشت. امید است عاشقان حسینی از همین مقدار درسها بیاموزند و آنها را به آیندگان بیاموزانند که سربلندی ما درین «درس بزرگ» نهفته است و بهرهای که از آن میگیریم. انشاءالله.والسلام علی من اتبع الهدیمشهد- احمد احمدی بیرجندی
ابوالمجد سنائی غزنوی شاعر بلند مرتبهی شیعی مذهب و عارف مشهور از استادان مسلم شعر فارس است.تولد سنائی در اواسط قرن پنجم هجری در غزنین اتفاق افتاد. در آغاز جوانی، شاعری درباری و مداح بود؛ ولی بعد از سفر خراسان و ملاقات با مشایخ تصوف، تغییر حالی در وی پدید شد و کارش به زهد و انزوا کشید. منظومههای معروف (حدیقة الحقیقه) و (طریق التحقیق) و (سیر العباد) حاصل تاملات عرفانی اوست.قصاید بلند پندآموز و حکمی نیز دربارهی عرفان و اندیشههای عارفانه و زاهدانه سروده است. وفاتش به سال 545 هجری پیش آمد. ابیات بلندی در حدیقة الحقیقه در مدح رسول اکرم (ص) و علی (ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) دارد.ما چند بیتی از ابیات مربوط به حضرت سیدالشهداء را که حاوی مدح و مراثی آن حضرت است در زیر میآوریم:
از حدیقة الحقیقة، چاپ مدرس رضوی، ص 266.پسر مرتضی امیر حسین که چنوئی نبود در کونین
اصل او در زمین علیین فرع او اندر آسمان یقیناصل و فرعش همه وفا و عطا عفو و خشمش همه سکون و رضاخلق او همچو خلق پاک پدر خلق او همچو خلق پیغمبرمصطفی مرورا کشیده به دوش مرتضی پروریده در آغوشبر رخش انس یافته زهرا کرده بر جانش سال و ماه دعابه سر و روی و سینه در دیدار راست مانند احمد مختاردری از بحر مصطفی بوده، صدفش پشت مرتضی بودهعقل در بند عهد و پیمانش بوده جبریل مهد جنبانشدشمنان قصد جان او کردند تا دمار از تنش برآوردندعمرو عاص از فساد رأئی زد شرع را خیره پشت پائی زدبر یزید پلید بیعت کرد تا که از خاندان برآرد گردشرم و آزرم جملگی بگذاشت جمعی از دشمنان بر او بگماشتتا مر او را به نامه و به حیل از مدینه کشند در منهل (1).کربلا چون مقام و منزل ساخت ناگه آلزیاد بر وی تاختراه آب فرات بربستند دل او زان عنا و غم خستندشمر و عبدالله زیاد لعین روحشان جفت باد با نفرینبر کشیدند تیغ، بیآزرم نز خدا ترس و نه ز مردم شرمسرش از تن به تیغ ببریدند و اندر آن فعل، سود میدیدندتنش از تیغ خصم پاره شده آلمروان بر او نظاره شدهبه دمشق اندرون، یزید پلید منتظر بود تا سرش برسیدپیش بنهاد و شادمانی کرد تکیه بر دنیی و امانی (2)کردبیتی از قول خویش املا کرد کین دیرینه جست و انها (3)کرددست شومش بر آن لب و دندان زد قضیب (4)از نشاط و لب خندانکین ابا بتوخته ز حسین خواسته کینههای بدر و حنینشهربانو و زینب گریان مانده در فعل ناکسان حیرانسربرهنه بر اشتر و پالان پیش ایشان ز درد دل نالانعلی الاصغر (5)ایستاده بپای و آن سگان ظلم را بداده رضابر جفا کرده آن سگان اصرار رفته از حقد بر ره انکار
هیچ ناورده در ره بیداد مصطفی را و مرتضی را یادیکسو انداخته مجامله را زشت کرده ره معامله راکرده دوزخ برای خویش معد (1). بوالحکم (2)را گزیده بر احمدراه آزرم و شرم بربسته عهد و پیمان شرع بشکستهحبذا کربلا و آن تعظیم کز بهشت آورد به خلق نسیمو آن تن سر بریده در گل و خاک و آن عزیزان به تیغ دلها چاکو آن تن سر به خاک غلطیده تن بیسر بسی بد افتادهو آن گزین همه جهان کشته در گل و خون تنش بیاغشتهو آن چنان ظالمان بد کردار کرده بر ظلم خویشتن اصرارحرمت دین و خاندان رسول جمله برداشته ز جهل و فضولتیغها لعلگون ز خون حسین چه بود در جهان بتر زین شین (3).آلیاسین بداده یکسر جان عاجز و خوار و بیکس و عطشانمصطفی جامه جمله بدریده علی از دیده خون بباریدهفاطمه روی را خراشیده خون بباریده بیحد از دیدهحسن از زخم کرده سینه کبود زینب از دیدهها برانده دو رودشهربانوی پیر گشته حزین علی الاصغر آن دو رخ پر چینعالمی بر جفا دلیر شده رو به مردم شرزه شیر شدهکافرانی در اول پیکار شده از زخم ذوالفقار فگارهمه را بر دل از علی صد داغ شده یکسر قرین طاغی و باغ (4).کین دل بازخواسته ز حسین شده قانع بدین شماتت و شینهر که بدگوی آن سگان باشد دان که او شاه آن جهان باشدباد بر دوستان او رحمت باد بر دشمنان او لعنت
شرف الشعراء امیر بدرالدین قوامی خباز رازی از شاعران معروف نیمهی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ و حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد.اما لقب (خباز) او از آن جهت رایج بود که در اوایل حال، نانوائی میکرده و دکان خبازی داشته است. خود بارها در دیوانش به شغل «نانبائی» خود اشاره کرده است:منم قوامی نان پر شعار شیرین شعر مراست خاطر خباز شکل گرده شمارقوامی مردی شیعی مذهب و در میان شاعران شیعه معروف بوده است. نه تنها نام او در کتاب (النقض) (1)در شمار شاعران شیعی ذکر شده؛ بلکه در آثار او اشعار زیاد در منقبت خاندان رسالت (علیهمالسلام) و مرثیت آنان نیز دیده میشود. دیوان اشعارش چاپ شده و دارای 3359 بیت است.اینک نمونهای از مراثی قوامی رازی در مصائب اهلبیت (ع) نقل میشود. (2).
روز دهم ز ماه محرم به کربلا ظلمی صریح رفت بر اولاد مصطفی (ص)هرگز مباد روز چو عاشور در جهان کان روز بود قتل شهیدان به کربلاآن تشنگان آلمحمد اسیروار بر دشت کربلا به بلا گشته مبتلااطفال و عورتان پیمبر برهنه تن از پردهی رضا همه افتاده بر قضافرزند مصطفی و جگرگوشهی رسول سر بر سر سنان و بدن بر سر ملا (1).عریان بمانده پردگیان سرای وحی مقتول گشته شاه سراپردهی عباقتل حسین و بردگی اهلبیت او هست اعتبار و موعظهی ما و غیر مادل در جهان مبند کزو جان نبردهاند پروردهی پیمبر و فرزند پادشاهر گه که یادم آید از آن سید شهید عیشم شود منغص و عمرم شود هباای بس بلا و رنج که بر جان او رسید از جور و ظلم امت بیرحم و بیحیادر آرزوی آب چنوئی بداد جان لعنت برین جهان بنفرین بیوفاآن روزها که بود در آن شوم جایگاه مانده چو مرغ در قفس از خوف بیرجابا هر کسی همی به تلطف حدیث کرد آن سید کریم نکو خلق خوش لقاتا آن شبی که روز دگر بود قتل او میدادشان نوید و همی گفتشان ثناگویند کاین قدر شب عاشور گفته بود آمد شب وداع چو تاریک شد هواروز دگر چنانکه شنیدی مصاف کرد حاضر شده ز پیش و پس اعدا و اولیابر تن زره کشیده و بر دل گره زده رویش ز غبن تافته پشتش ز غم دو تااز آسمان دولت او ماه گشته گم وز آفتاب صورت او گم شده ضیادر بوستان چهره و شاخ زبان او از گل برفته رنگ و ز بلبل شده نواخونش چکیده از سر شمشیر بر زمین یاقوت در فشانده زمینا به کهربااز بهر شربتی ببر لشکر یزید بر «من یزید» (2)داشته جان گرانبهالب خشک از آتش دل و رخ ز آب دیده تر دل با خدای برده و تن داده در قضابگرفته روی آب، سپاه یزید شوم بی آب چشم و سینه پر از آتش هوااز نیزهها چو بیشه شده حربکاهشان ایشان درو خروشان چون شیر و اژدهابر آهوان خوب، مسلط سگان زشت بر عدل، ظلم چیره شده بر بقا، فنا
اینان در آب تشنه و ایشان به خونشان از مهر سیر گشته وز کینه ناشتابر قهر خاندان نبوت کشیده تیغ تا چون کنندشان به جفا سر زتن جداآهخته تیغ بر پسر شیر کردگار آن باغیان باقی شمشیر مرتضیایشان قوی زآلت و ساز و سلاح و اسب و اینان ضعیف و تشنه و بیبرگ و بینوامیر و امام شرع حسین علی (ع) که بود خورشید آسمان هدی شاه اوصیااز چپ و راست حمله همی کرد چون پدر تابود در تنش نفسی و رگی بجاخویش و تبار او شده از پیش او شهید فرد و وحید مانده در آن موضع بلاافتاده غلغل ملکوت آندر آسمان برداشته حجاب افق امر کبریابر خلد منقطع شده انفاس حور عین بر عرش مضطرب شده ارواح انبیاخورشید و ماه تیره و تاریک بر فلک آرامش زمین شده چون جنبش سمازهرا و مصطفی و علی سوخته ز درد ماتم سرای ساخته بر سدره منتهیدر پیش مصطفی شده زهرای تنگدل گویان که چیست درد حسین مرا دوا؟تا کی ز امت تو به ما رنجها رسد دانم که ای پدر ندهی تو بدین رضافرزند من که هست ترا آشنای جان در خون همی کند به مصاف اندر آشنا (1).از تشنگی روانش بیصبر و بیشکیب گرمای کربلا شده بیحد و منتهااو در میان آن همه تیغ و سنان و تیر دانی همی که جان و جگر خون شود مرازنده نمانده هیچکس از دوستان او در دست دشمنانش چرا کردهای رها؟یک ره بنال پیش خداوند دادگر تا از شفاعت تو کند حاجتم رواگفتا رسول: باش که جان شریف او زان قتلگاه زود خرامد بر شماایشان درین، که کرد حسین علی سلام جدش جواب داد و پدر گفت مرحبازهرا ز جای جست و برویش دراوفتاد گفت: ای عزیز ما تو کجائی و ما کجا؟چون رستی از مصاف و چه کردند با تو قوم؟ مادر در انتظار تو، دیر آمدی چرا؟کار چو تو بزرگ نه کاری بود حقیر قتل چو تو شهید نه قتلی بود خطافرزند آن کسی که ز ایزد برای اوست در باغ وحی جلوهی طاووس «هل اتی» (2).در خانهی نبوت و عصمت برای تو سادات را جمال شد، اسلام را بهاشاه امام نسل پیمبر نسب توئی کشته به تیغ قهر ترا لشکر جفاآب فرات بر تو ببستند ناکسان آمیختند خون تو با خاک کربلابر جان تو گشاده کمین، دشمنان کین با تو نمانده هیچکس از دوست و آشنا
نه هیچ مهربان که تولا کند به تو نه هیچ سنگدل که محابا کند تراسینه دریده، حلق بریده، فکنده دست غلتان به خون و خاک سر از تن شده جدابر سینهی عزیز تو بر اسب تاخته ای هم چو مصطفی ز همه عالم اصطفااندام تو چگونه بود زیر نعل اسب کز روی لعل تو نزدی گرد گل صبارخت و بنه به غارت و فرزند و زن اسیر در دست آن جماعت پر زرق و کیمیا (1).اولاد و آل تو متحیر شده ز بیم وز آه سردشان متغیر شده هوا(این چند بیت در موعظت و نصیحت و حقانیت مذهب اثناعشری گوید):تا کی از هزل و هوس دنبال شیطان داشتن اعتقاد اهرمن در حق یزدان داشتنتا کی آخر در شکر خواب غرور روزگار این کمینگاه شیاطین را شبستان داشتناز پی آزار خلق اندر ره آز و نیاز چون سباع از خشم و کینه چنگ و دندان داشتنگر بری فرمان یزدان کی بود حاجت ترا هر دم از درگاه سلطان گوش فرمان داشتنچون سلیمان گر نداری خاتم اندر ملک دین خاتم دین بایدت خود را چو سلمان داشتنملت احمد طلب بیشرع او عالم مخواه زآنکه کار هرزه باشد بیگهر کان داشتنبی محمد (ص) شغل امت نیست دین آراستن بیسلیمان کار دیوان نیست دیوان داشتنبعد از احمد دامن مهر علی در پای کش ز آنکه بس ناخوش بود بیسر گریبان داشتنوز پس او یازده سید که ما را واجب است اعتقاد عقبی و دنیا بر ایشان داشتنحب اهلبیت و اصحاب آن چنان دارم به طبع کم به تیغ از دوستیشان باز نتوان داشتنالخ...... (این قصیده 74 بیت است)
1) 19. کیمیا: حیله و مکر و چاره.
فریدالدین عطار شاعر و عارف نامور قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجری است. در ابتدای حال به شغل عطاری پرداخت ولی بعد از تغییر حال، در سلک صوفیان و عارفان درآمد و پس از سفرهایی؛ در زادگاه خود، نیشابور، به کسب مقامات پرداخت و هم در آنجا به سال 627 هجری درگذشت. مقبرهی عطار در نیشابور است.دیوان قصاید و غزلیات دارد مثنویهای متعددی مانند: اسرارنامه، الهینامه، مصیبتنامه و منطقالطیر از آثار مشهور اوست.کتاب «تذکرة الاولیا» نیز در مقامات عرفا و ترجمهی حال آنان از آثار منثور عطار است.این چند بیت که از «مصیبتنامه» نقل میشود، عمق اخلاص و ارادت عطار را به خاندان رسالت (ع) نشان میدهد.
مصیبتنامه، ص 37.کیست حق را و پیمبر را ولی؟ آن حسن سیرت، حسین بن علیآفتاب آسمان را معرفت آن محمد صورت و حیدر صفتنه فلک را تا ابد مخدوم بود زان که او سلطان ده معصوم بودقرة العین امام مجتبی شاهد زهرا، شهید کربلا
تشنه او را دشنه آغشته به خون نیم کشته گشته سر گشته به خونآن چنان سر، خود که برد بیدریغ؟ کافتاب از درد آن شد زیر میغگیسوی او تا به خون آلوده شد خون گردون از شفق پالوده شدکی کنند این کافران با این همه کو محمد؟ کو علی؟ کو فاطمه؟صد هزاران جان پاک انبیا صف زده بینم به خاک کربلادر تموز کربلا تشنه جگر سر بریدندش، چه باشد زین بتر؟با جگرگوشهی پیمبر این کنند وانگهی دعوی داد و دین کنندکفرم آید هر که این را دین شمرد قطع باد از بن زفانی (1)کاین شمردهر که در رویی چنین آورد تیغ لعنتم از حق بدو آید دریغکاشکی، ای من سگ هندوی (2)او، کمترین سگ بودمی در کوی اویا در آن تشویر (3)آبی گشتمی در جگر او را شرابی گشتمی
این شاعر از پیشروان تصوف و عرفان در نیمهی دون قرن هفتم هجری است. بیشتر اشعارش در مسائل حکمی و عرفانی و وعظ و اندرز میباشد. از لحاظ سبک شعر به «عطار» نظر داشت و از معاصران خود به سعدی ارادت میورزید و با او مشاعره و مکاتبه داشت. بیشتر اوقات عمرش در بلاد آسیای صغیر گذشت. وی در خانقاه خود به تربیت سالکان راه حقیقت اشتغال داشت.
دیوان سیف فرغانی. با مقدمهی دکتر ذبیحالله صفا، ص 176.ای قوم در ین عزا بگریید بر کشتهی کربلا بگرییدبا این دل مرده، خنده تا چند؟ امروز در این عزا بگرییدفرزند رسول را بکشتند از بهر خدای را، بگرییداز خون جگر سرشک سازید بهر دل مصطفی بگرییدوز معدن دل به اشک چون در بر گوهر مرتضی بگرییدبا نعمت عافیت به صد چشم بر اهل چنین بلا بگرییددل خستهی ماتم حسینید ای خستهدلان هلا بگرییددر ماتم او خمش مباشید یا نعره زنید و یا بگریید
تا روح که متصل به جسم است از تن نشود جدا، بگرییددر گریه، سخن نکو نیاید من میگویم، شما بگرییدبر دنیی کم بقا بخندید بر عالم پر عنا (1)بگرییدبسیار درو نمیتوان بود بر اندکی بقا بگرییدبر جور و جفای آن جماعت یک دم ز سر صفا بگرییداشک از پی چیست؟ تا بریزید چشم از پی چیست؟ تا بگرییددر گریه به صد زبان بنالید در پرده به صد نوا بگرییدتا شسته شود کدورت از دل یک دم ز سر صفا بگرییدنسیان کنه صواب نبود کردید بسی خطا، بگرییدوز بهر نزول غیث (2)رحمت چونم ابر گه دعا بگریید
کمالالدین محمود بن علی کرمانی متخلص به «خواجو» در سال 679 ه. در کرمان متولد شد. پس از تحصیل مقدمات علوم به سیر و سفر پرداخت و پس از آن به شیراز رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند. گفتهاند در سمنان به خدمت شیخ رکنالدین علاء الدولهی سمنانی رسید و از محضرش کسب فیض کرد. وفات خواجو در شیراز در سال 753 ه. اتفاق افتاد.در غزل پیرو سعدی و سبک عراقب است. غزلیات عرفانی نیز دارد که بیقین حافظ را بدانها نظر بوده است.خواجو را در مدح اهلبیت علیهمالسلام اشعار بسیاری است. ما نمونههایی از اشعار وی را از دیوان در زیر نقل میکنیم.
دیوان خواجو، به تصحیح احمد سهیلی خوانساری. تهران. (با حذف ابیاتی از آغاز ترکیببند).آن دسته بند لالهی بستان هل اتی و آن قلعه گیر عرصهی میدان لافتیکرار بیفرار و خداوند ذوالفقار قتال عمرو و عنتر و داماد مصطفی
شیر خدا و مخزن اسرار لو کشف (1). جفت بتول و نقطهی پرگار اجتباسلطان تختگاه «سلونی» (2)شه نجف سبط خلیل وصف شکن خیل اصفیابیورن نهاده از ره کبر و ریا قدم و آورده رخ به حضرت علیای کبریاپشت هدی و بازوی ایمان بدو قوی مقصود دین و حاجت ایمان ازو روابحر محیط را به دل و دست او قسم عرش مجید را به سر کویش التجاچون او نشد پدید شهی در جهان علم او کان علم بود و حسن آسمان علمشمعی که بود مقتبس از نور بوالحسن نام مبارک و رخ میمون او حسنجانش به لب رسیده و تسبیح بر زبان زهرش به جان رسیده و تریاک در دهنزهراب داده تیغ اجل را از خون دل وانگه به زهر خنده فدا کرده جان و تندر کام او چو زهر هلاهل شود نفس هر کو ز زهر خوردهی زهرا کند سخنشاهی که زیر سایهی عرشش زدند تخت مرغی که شد ورای نهم طارمش چمننور دل بتول و جگرگوشهی رسول خورشید برج دین و در درج بوالحسنبا زخمهای خنجر الماس در جگر آورده رخ به حضرت بیچون ذوالمننهر چند کز حجاز چو او شعبهئی نخست آن دور بینوای حسینی نگشت راستآن گوشوار عرش که گردون جوهری با دامنی پر از گهرش بود مشتریدرویش ملکبخش و جهاندار خرقهپوش خسرو نشان صوفی و سلطان حیدریدر صورتش معین و در سیرتش مبین انوار ایزدی و صفات پیمبریدر بحر شرع لؤلؤی شهوار و همچو بحر در خویش غرقه گشته ز پاکیزه گوهریاقرار کرده حر یزیدش به بندگی خط باز داده روح امینش به چاکریلب خشک و دیده تر شده از تشنگی هلاک وآنگه طفیل خاک درش خشکی و تریاز کربلا بدو همه کرب و بلا رسید آری همین نتیجه دهد ملک پروریگلگون هنوز چنگ پلنگان کوهسار از خون حمزه شاه شهیدان روزگاریک شمه از حدیقهی رضوان بما فرست درد گناه خستهدلان را دوا فرستبیمار معصیت شدهایم ای حکیم حی ما را ز گنج خانهی غفران شفا فرستمن ناشتا و مطبخ لطفت پر از ابا آخر نوالهای به من ناشتا فرست
1) 25. اسرار لو کشف...: اشاره است به کلام علی (ع): لو کشف الغطاء ما ازددت یقینی. «اگر پرده برداشته شود، چیزی بر یقین من افزوده نمیگردد». (ر. ک: مطلوب کل طالب من کلام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) چاپ تهران، 1389 ق. ص 3).
2) 26. سلونی...: اشاره است به گفتار علی (ع) که بارها میفرمود: سلونی قبل ان تفقدونی، «از من بپرسید پیش از آن که مرا از دست بدهید». (منتهی الآمال، باب سوم، ص 7).
یکره نوازشی کن و بر دست باد صبح بوی تفضلی به من بینوا فرستاز چنین زلف شاهد رحمت شمامهای سوی من هوائی راه خطا فرستخواجو که کمترینه گدائی ز کوی توست نزلی بدو زبار گه کبریا فرستما مشتهی و خوان عطای تو بیحساب سر جوش مطبخ کرم آخر به ما فرستبیرون ز رحمت تو نداریم دستگیر از پا فتادهایم به فضلت که دستگیر
بار دیگر بر عروس چرخ زیور بستهاند پردهی زربفت بر ایوان اخضر بستهاندچرخ کحلی پوش را بند قبا بگشودهاند کوه آهن چنگ را زرین کمر در بستهانداطلس گلریز این سیمابگون خرگاه را نقش پردازان چینی نقش ششتر بستهاندمهد خاتون قیامت میبرند از بهر آن، دیده بانان فلک را دیدهها بربستهاندیا ز بهر حجة الحق مهدی آخر زمان نقره خنگ آسمان را زینی از زر بستهانددانه ریزان کبوتر خانهی روحانیان نام اهل البیت بر بال کبوتر بستهانددل در آن تاز غازی بند کاندر غزو روم تازیانش شیهه اندر قصر قیصر بستهاندعصمت احمد ز مطرودان بوجهلی مجوی قصهی حیدر به مردودان مروانی مگویمعشر المستغفرین صلوا علی خیر الوری زمرة المسترحمین حیوا الوفی المرتضیقلعه گیر کشور دین حیدر درنده حی دستهبند لاله عصمت وصی مصطفیکاشف سر خلافت را ز دار لو کشفت قاضی دین نبی مسندنشین هل اتیمالک ملک سلونی باب شهرستان علم سالک اطوار لم اعبد شه تخت رضاسرو بستان امامت در دریای هدی شمع ایوان ولایت نور چشم اولیامعنی درس الهی خاتم دست کرم گوهر جام فتوت روح شخص لافتیمقتدای سروران ملک دین، جفت بتول پیشوای رهروان راه حق، شیر خدادیگر از برج امامت مثل او اختر نتافت بحر در درج کرامت همچو او گوهر نیافتدیشب از آهم حمایل در بر جوزا بسوخت وز نفیر سوزناکم کله خضرا بسوخت
چون نسوزم کز غم سبطین سلطان رسل جان منظوران ان نه منظر مینا بسوختآتش بیداد آن سنگین دلان چون شعله زد ماهی اندر بحر و مه بر غرفهی بالا بسوختچون چراغ دیدهی زهرا بکشتندش به زهر زهره را دل بر چراغ دیدهی زهرا بسوختچون روان کردند خون از قرة العین نبی چشم عیسی خون ببارید و دل ترسا بسوختدیدهی تر دامن آن روزش بیفکندم ز چشم کان نهال باغ پیغمبر ز استسقا بسوختبسکه دریا ناله کرد از حسرت آن تشنگان گوهر سیراب را جان بر دل دریا بسوختدیو طبعان بین که قصد خاتم جم کردهاند بغض اولاد علی را نقش خاتم کردهاند
ابن یمین از قصیدهسرایان و شاعران مداح قرن هفتم و هشتم هجری است. ولادت شاعر در سال 685 هجری در فریومد از قرای جوین اتفاق افتاد. ابن یمین مدتی در خدمات دیوانی بود و ملوک الطوایف ایران را که بعد از سلطان ابوسعید بهادرخان در مشرق ایران حکومت داشتند مدح میگفت تا به سال 769 ه. در زادگاه خود فریومد بدرود حیات گفت.هنر ابن یمین در سرودن قطعات اخلاقی و اجتماعی سودمند است که شهرت بسیار دارد، چنان که بعد از انوری، از دیگر شاعران قطعهسرا استادی بیشتری نشان داد.ابن یمین را شیعه و هوادار اهل البیت (ع) دانستهاند. اینک قصیدهای کوتاه از وی در توسل به ذیل عنایت حضرت رسول (ص) و ائمه طاهرین (ع) نقل میشود.
دیوان اشعار ابن یمین فریومدی به تصحیح و اهتمام حسینعلی باستانی راد ص 8.ای دل ارخواهی گذر بر گلشن دار البقا جهد کن کز پای خود بیرون کنی خار هویور نمیخواهی که پای از راه حق یکسهو نهی دست زن در عروةالوثقای شرع مصطفی
راه شرع مصطفی از مرتضی جو، زان که نیست شهر علم مصطفی را در، بغیر از مرتضیمرتضی را دان ولی اهل ایمان تا ابد چون ز دیوان ابد دارد مثال انما (1).غیر او را کس نزیبد از سلونی (2)دم زدن زان که او داناست ما فوق السموات العلا (3).خلعت با زیب و زین (انت منی) (4)کس نیافت از نبی الا علی کو داشت فر انبیادر سخا بود از دل و دستش خجل دریا و کوه این سخن دارد مصدق هر که خواند «هل اتی» (5).بعد ازو در راه دین گر پیشوا خواهی گرفت بهتر از اولاد معصومش نیابی پیشواکیستند اولاد او، اول حسن و آنگه حسین آنکه ایشان را نبی فرمود امام و مقتدابندهی این هر دو مخدومیم در دیوان شرع میکنم ثابت به حکم مصطفی این مدعاای نبی «من کنت مولاه» چون که تشریف علی است از طریق ارثشان بس بندگان باشیم مابعد از ایشان مقتدا سجاد و آنگه باقر است چو گذشتی جعفر و موسی و سبط او رضاپس تقی آنگه نقی آنگه امام عسگری است بعد از آن مهدی کزو گیرد جهان نور و صفاکردگارا جان پاک هر یکی زین جمع را، از کرم در صدر فردوس برین ده متکابخشش ای دل زین بزرگان جو که هر یک بودهاند در دریای فتوت گوهرکان سخاپیروی کن گر نجات مخلصانت آرزوست هر که را با خاندان عصمت آمد انتما (6).در طریق دین به هر کس اقتدا، فرهنگ نیست گر کنی باری به معصومان کن ای دل اقتداگر چه من کابن یمینم کردهام عصیان بسی لیک میدارم توقع زانکه هستم بیریادوستدار خاندان مصطفی و مرتضی کایزد از لطف و کرم بخشد بدان پاکان مرا
1) 27. مثال انما...: فرمان انما...: اشاره است به آیهی 55 سورهی مائده: انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون. بنا به نقل تفاسیر این آیه در شان علی (ع) که در حال رکوع انگشتری خود را به سائل بخشید، آمده است (ر. ک: الغدیر، ج 3، ص 167 -156).
2) 28. اشاره است به فرمایش علی (ع) که بارها فرمود: «سلونی قبل ان تفقدونی: از من بپرسید پیش از آنکه از میان شما بروم و مرا از دست بدهید» (منتهی الآمال، باب سوم، ص 7).
3) 29. اشاره است به فرمایش مولی علی (ع): «ایها الناس سلونی قبل ان تفقدونی فلانا بطریق السماء اعلم منی بطرق الارض (خطبهی 231، ص 751 نهجالبلاغة چاپ فیض الاسلام).
4) 30. اشاره است به حدیث منزله که رسول اکرم (ص) به علی (ع) فرمود: «انت منی بمنزله هرون من موسی الا انه لا نبی بعدی». (ای علی تو نسبت به من بمنزلهی هارون نسبت به موسی هستی، جز آن که بعد از من پیامبری نیست».
5) 31. هل اتی: سورهی دهر باتفاق اکثر مفسران دربارهی حضرت علی (ع) و خاندانش نازل شده است و آن، اشاره است به وفای نذر و اطعام مسکین و یتیم و اسیر. (ر. ک: زمخشری، کشاف، ذیل سورهی دهر).
6) 32. انتما: نسبت دادن، بازبستن.
سلمان از بزرگترین قصیدهگویان قرن هشتم هجری و از غزل سرایانی است که حفظ او را «پادشاه ملک سخن» نامیده است. بیشتر عمر سلمان در دربار جلایران و در بغداد پایتخت آنان سپری شد. وی قصاید شاعران قرن پنجم و ششم هجری را تتبع میکرده است.سلمان ساوجی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات، دو داستان منظوم بنام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» دارد.اینک قصیدهای در منقبت و مراثی حضرت سیدالشهداء (ع) را در زیر میآوریم:
دیوان سلمان ساوجی باهتمام منصور مشفق چاپ صفیعلیشاه، ص 423.خاک و خون آغشتهی لب تشنگان کربلاست آخر ای چشم بلا بین جوی خونبارت کجاست؟جز به چشم و چهره مسپر خاک این در، کان همه نرگس چشم و گل رخسار آلمصطفاستای دل بیصبر من آرام گیر این جا دمی کاندرین جا منزل آرام جان مرتضاستاین سواد خوابگاه قرةالعین علیست وین حریم بارگان کعبهی عزوعلاستروضهی پاک حسین است آن که مشکین زلف جور خویشتن را بسته بر جاروب این جنت سراست
زآب چشم زائران روضهاش طوبی لهم (1). شاخ طوبی را به جنت قوت نشو و نماستشمع عالمتاب عیسی را درین دیر کهن (2). هر صباح از پرتو قندیل زرینش ضیاستمهبط انوار عزت، مظهر اسرار لطف منزل آیات رحمت، مشهد آلعباستای که زوار ملایک را جنایت مقصد است وی که مجموع خلایق را ضمیرت پیشواستتابی از نور جبینت شمع تابان صباح تاری از زلف سیاهت خط مشکین مساستناسزائی کاتش قهر تو در وی شعله زد تا قیامت هیهمهی دوزخ شد و اینش سزاستبهره جز آتش چه یابد هر که برد سر به تیغ خاصه شمعی را که او چشم و چراغ انبیاستتا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر میغ هر سحر پیراهن شب در بر گیتی قباستدر حق باب شما آمد علی بابها (3). هر کجا فصلی درین باب است، در باب شماستکوری چشم مخالف من حسینی مذهبم راه حق این است و نتوانم نهفتن راه راستای چو دریا خشک لب، لب تشنگان رحمتیم آبروئی ده به ما کاب همه عالم تر استخواهشت آب است و ما میآوریم اینک به چشم خاکسار آن کس، که با دریا به آبش ماجراستبر لب رود (4)علی تا آب دلجوی فرات بسته شد، زان روز بازافتاده آب از چشمهاستجوهر آب فرات از خون پاکان لعل گشت وین زمان آن آب خونین همچنان در چشم ماستسنگها بر سینه کوبان جامهها در نیل غرق میرود نالان فرات آری از ین غم در عزاستیا امام المتقین ما مفلسان طاعتیم یک قبولت صد چوما را تا ابد برگ و نواستیا شفیع المذنبین در خشکسال محنتیم زابر احسان تو ما را تا ابد برگ و نواستیا امیرالمؤمنین عام است خوان رحمتت مستحق بینوا را بر درت بانگ صلاستیا امام المسلمین از ما عنایت وامگیر خود تو میدانی که سلمان بندهی آلعباستنسبت من با شما اکنون بدین ابیات نیست مصطفی فرمود: سلمان هم ز اهلبیت ماست (5).روضهات را من هوادارم به جان قندیلوار آتشین دل در برم دایم معلق بر هواستخدمتی لایق نمیآید ز ما بهر نثار خردهای آوردهام وآن در منظوم ثناستهر کسی را دست بر چیزی و ما را بر دعاست رد مکن چون دست این درویش مسکین در دعاستیا اباعبدالله از لطف تو حاجات همه چون روا شد گر بر آید حاجت من هم رواست
1) 33. طوبی لهم: خوشا به حال ایشان.
2) 34. شمع عالمتاب عیسی را درین دیر کهن: کنایه از خورشید است.
3) 35. اشاره است به گفتار معروف رسول اکرم (ص) که فرمود: انا مدینه العلم و علی بابها. که من شهر علمم علیم در است.
4) 36. رود: فرزند.
5) 37. اشاره است به حدیث: سلمان منا اهل البیت. که شاعر اشارهای به نام خود کرده است.
محمد فرزند حسامالدین معروف به «ابن حسام» از شاعران قصیدهسرا و مدیحهپرداز در اواخر قرن هشتم در دهکدهی خوسف در شش فرسنگی جنوب غربی بیرجند ولادت یافت.از دوران تحصیل شاعر اطلاع دقیقی نداریم. آنچه مسلم است از تعلیم و تربیت پدر برخوردار شده است.بیشتر تذکرهنویسان محمد بن حسام را به صفت وارستگی و زهد و تقوا توصیف کردهاند که از راه حلال و زراعت کسب معاش میکرده. از آثار بر جای ماندهی ابن حسام دیوان اشعار و خاوراننامه را که بالغ بر 22 هزار بیت است؛ میتوان نام برد.وفات محد بن حسام را 875 هجری ثبت کردهاند.مقبرهاش در خوسف زیارتگاه شیفتگاه اهل البیت (ع) است. اینک نمونهای از مراثی وی دربارهی حضرت امام حسین (ع) نقل میشود.
دیوان محمد بن حسام خوسفی، به تصحیح احمد احمدی بیرجندی- محمد تقی سالک، از انتشارات ادارهی کل وقاف خراسان.دلم شکسته و مجروح و مبتلای حسین طواف کرد شبی گرد کربلای حسین
شگفته نرگس و نسرین و سنبل تر، دید ز چشم و جبهه و جعد گره گشای حسینطراز طرهی مشکین عنبر افشانش خضاب کرد به خون، خصم بیوفای حسینز حلق تشنه او رسته لالهی سیراب ز خون که موجد زد از جانبت قفای حسینقدر چو واقعهی کربلا مشاهده کرد ز چشم چشمهخون راند بر قضای حسیننشسته بر سر خاکستر آفتاب مقیم کبودپوش به سوگ از پی عزای حسینجماال روشن خورشید را غبار گرفت که در غبار نهان شد مه لقای حسیندر آن محل که ز بیداد داد، داده شود سزای خود ببرد خصم ناسزای حسینبه روز واقعهای ظالم خدا ناترس بیا ببین که چها کردهای بجای حسینخدای قاضی و پیغمبر از تو ناخشنود چگونه میدهی انصاف ماجرای حسینحسین، جان گرامی فدای امت کرد سزاست امت اگر جان کند فدای حسینبه روز حشر ببینی به دست پیغمبر کلید گنج شفاعت به خونبهای حسینحسین را تو ندانی خدای میداند کمال منزلت و عزت و علای حسیننکاح مادر او زیر سایهی طوبی ببست با پدرش در ازل، خدای حسینغبار گرد مناهی به دامنش نرسید ز عصمت گهر پاک پارسای حسینسحاب، قطرهی باران، حسین سر بخشید عطای ابر کجا و کجا عطای حسیناگر رضای خدا و رسول میطلبی متاب روی ارادت تو از رضای حسینبه باغ منقبت آلمصطفی امروز منم چو بلبل خوشخوان، سخنسرای حسینخموش ابن حسام این سخن نه لایق تست ستایش تو کجا و کجا ثنای حسین؟!مهیمنا، به دعائی که خواند پیغمبر که یاد کرد درو صفوت و صفای حسینکز آفتاب قیامت مرا پناهی ده، به زیر سایهی، دامن کش لوای حسین
بابافغانی از شاعران قرن دهم هجری است. وی علاوه بر شیراز مدتی نیز در تبریز زیست و اواخر عمر خود را در جوار بارگاه ملکوتی حضرت رضا (ع) در خراسان به عزلت گذراند.بابافغانی با ذوق خاص و زبان ساده و نازک خیالی، شیوهای در غزل یافت که در قرن یازدهم و دوازدهم هجری پیروان زیادی پیدا کرد.وفات شاعر به سال 925 ه. اتفاق افتاد.دیوانش چاپ شده است.
دیوان اشعار بابافغانی شیرازی بسعی و اهتمام احمد سهیلی خوانساری از انتشارات اقبال تهران، ص 57.روز قیامت است صباح عشور (1)تو ای تا صباح روز قیامت ظهور توای روشنایی شجر وادی نجف هر ریگ کربلا شده طوری ز نور توای با خدا گذاشته کار از سر حضور گشته چراغ دیدهی تو در حضور توبر فرق نازکت الف قد خارجی از سرنوشت بود و نبود از قصور توای طوطی فصیح ادبخانهی رسول حیف از ادای منطق و لحن زبور تودامن به عزم ملک ابد بر میان زدی آه از هوای این سفر و راه دور تو
1) 38. عشور- عشوراء: برابر با کلمهی عاشورا، روز دهم محرم، روز قتل حضرت سیدالشهداء (ع).
حاشا که جمع خورده شراب جهنمی مستی کنند، بهر کباب تنور توآن را که گل به خمر سرشتند کی رسید فیض از زلال جرعهی جام طهور تودر طشت یافتی سر آن شاه تاج و تخت از چرخ، خاک بر سر تاج سمور (1)تواز تاج زر چو نقل شد آن سر به طشت زر شد طشت زر مرصع از آن دانهی گهرهر گل که بر دمید ز هامون کربلا دارد نشان تازهی مدفون کربلاپروانهی نجات شهیدان محشر است مهر طلا ببین شده گلگون کربلادر جستجوی گوهر یکدانهی نجف کردم روان دو رود به جیحون کربلانیل است هر عشور به بیتالحزن روان از دیدههای مردم محزون کربلادر هر قبیله از قبل خوان اهلبیت ماتم رسیدهیی شده مجنون کربلابس فتنهها که بر سر مروانیان رسید وقت طلوع اختر گردون کربلابردند داغ فتنهی آخر زمان به خاک مرغان زخم خوردهی مفتون کربلاگرگان پیر دامن پیراهن حسین ناحق زدند در عرق خون کربلاخونابهی روان جگرپارهی رسول در هر دیار سر زده بیرون کربلااین خون نه اندکی است که پنهان کند کسی شاید کزین مکابره (2)طوفان کند کسیای رفته در قضای خدا ماجرای تو غیر خدا که میرسد اندر قضای توای رفته با دهان و لب تشنه از میان آب حیات در قدم جانفزای توبیگانه از خدا و رسول است تا ابد بر گشته اختری که نشد آشنای توکردی چو در رضای خدا و رسول کار باشد یقین، رضای خدا در رضای توچندین هزار جامهی اطلس قبا شود فردا که آوردند به محشر، عبای توبر بسته رخت، کعبه و مانده قدم به راه بهر زیارت حرم کربلای توای دست برده از ید بیضا در آستین مفتاح هفت روضهی جنت (3). عصای توبخشی ز نور سرمهی ما زاغ روشنی بیدیده را کجا خبر از توتیای توما را که دیده در سر این شور و شین شد عزم زیارت حرمت فرض عین شدآه این چه میل داشتن ملک و تاج بود این خود چه بر فراشتن جهانش خراج بوددر جان خارجی ز غم گنج کار کرد زهری که خون پاک امامش علاج بود
دردا که از ملامت سنگیندلان شکست دلهای مؤمنان که تنک چون زجاج بودیارب ز اقتران کدام اختر سیه اسلام بیحمایت و دین بیرواج بودشد در هوای گرم نجف همدم سموم عودی که اهلبیت نبی را سراج بودپرورده گشت خون یزیدی به شیر سگ این خصم و نقص و کینه ازین امتزاج بودقارون وقت ساخت، سپهر عدونواز قوم یزید را که به خاک احتیاج بوداهل نفاق تخت و زر و تاج یافتند اصحاب صفه دولت معراج یافتندحاشا که علم عالم جاهل کند قبول ذاتی که برتر است ز اندیشهی عقولحاشا که در غبار حوادث نهان شود آیینهی قبول و چراغ دل رسولفردا نظاره کن که چو خار خزان زده اجزای خار خفته نهد روی در ذبول (1).بهر عروج مهچهی رایات مهدوی عیسی فراز طاق زبرجد کند نزولقاضی القضاة محکمهی آخر الزمان دار القضا کند چمن دهر از عدول (2).بر لوح چهار فصل به قانون شرع و دین اشیا کنند بهر قرار جهان حصولدر چارسوی کون به پروانهی رسول یابد قرار لم یصل (3)خارجی وصولنور دوازده مه تابان یکی شود گیرد فروغ شمع سراپردهی رسولچندان بود محاکمهی فیلبند شاه کآو از مرتبه نشود خارج از اصولسکان هفت خطبه (4)به آیین دور گشت انشا کنند خطبه به نام چهار و هشتای دل ثنای وحدت ذات اله کن بر حال خویش خیل ملک را گواه کناز شرح دانههای در شاهوار عرش کلک از عطارد و ورق از مهر و ماه کنسوی بهشت آدم و آلعبا خرام طوبی قدان روضهنشین را گواه کنای باقر از کنارهی سجادهی ورع نوری فرست و چارهی مشتی تباه کنای صبح صادق از افق غیب کن طلوع وز مهر در سر علم پیشگاه کنخلوتسرای موسی کاظم به دیده روب این بارگاه را علم از شوق آه کنسر گشتهی منازل شوقیم ای صبا بویی ز سبزهزار رضا خضر راه کنگردین درست خواهی و اسلام ای صبا در یوزه از در تقی و بارگاه کنفال تو سعدای نقی پاک اعتقاد از دین علم برآور و آهنگ جاه کنای مهدی، آفتاب تو در چاه تا به کی؟ خود را بسوز و خامه و دفتر سیاه کن
گلزار اهلبیت چو باغ ارم شکفت ای عندلیب دلشده آهنگ راه کن
اهلی شیرازی در دوران شاه اسماعیل صفوی و اوایل سلطنت شاه طهماسب میزیست.اهلی در سرودن اشعار دشوار و معانی بلند مشهور است. سخنش در عین این که همراه با صنایع شعری میباشد، از رقت خیال و دقت در معانی نیز برخوردار است. مثنوی «سحر حلال» خود را در جواب «تجنیسات» و «مجمع البحرین»، «کاتبی» به دو بحر و دو قافیه سروده است.مثنوی دیگرش بنام «شمع و پروانه» تصویری از عشق پروانه و دلبریها و ناز و عتاب شمع است.وی به سال 942 ه. در شیراز درگذشت و در جوار قبر حافظ شیرازی مدفون گردید.دیوان اشعارش به چاپ رسیده است.
کلیات اشعار مولانا اهلی شیرازی به کوشش حامد ربانی، ص 428.آمد عشور و در همه ماتم گرفته است آه این چه ماتم است که عالم گرفته است
ماه محرم آمد و بیگانه را چه غم کاین برق غم به سینهی محرم گرفته استزان مانده است تشنه جگر خاک کربلا کز خون اهلبیت نبی، نم گرفته استزان غم که گشت آب فرات از حسین، دور طوفان غصه در دل زمزم گرفته استسوز دل کباب حسینش چه غم بود مستی که خود شراب دمادم گرفته استحلقی برید شمر لعین کز نسیم او بوئی است این که عیسی مریم گرفته استبر نیزه نیست سرخی خون از سر حسین کآتش به جان نیزه و پرچم گرفته استناوک زدند بر دل طفلی که از عطش پیکان آبدار به مرهم گرفته استکس را مجال نطق درین داوری کجاست روح القدس درین سخنش دم گرفته استحلقی که تشنهی دم آبی است چون خورد تیغی که زهر آب زارقم (1)گرفته استزان هر محرم است جهان تا جهان سیاه کآن آفتاب ماه محرم گرفته استتنها نه در میانهی ما شور این عزاست کاین شور در زمین و زمان هم گرفته استزین دود سینهها که برآمد عجب مدار گر تیرگی در آینهی جم گرفته استپیداست حال گریهی شبهای تا به روز در سبزهزار چرخ که شبنم گرفته استسیمرغوار گم شد از این غصه خرمی کز قاف تا به قاف جهان، غم گرفته استدنیا به دین خرید یزید این خری ببین کو ترک یوسف از پی درهم گرفته استگرزان که رو به قبله یزید آورد چه سود چون در به روی قبلهی اعظم گرفته استجان یزید کی رهد از آتش جحیم؟ کورا خدا گرفته و محکم گرفته استنگرفت چرخ دست کسی را به یک دم آب کودست صد هزار چو حاتم گرفته استچرخ فلک که خاک ره او نمیبرد خود را چنین بلند و معظم گرفته استاز یار منت کرم خاندان اوست پشت فلک که همچو کمان خم گرفته استزال سپهر خون جگرگوشهاش بریخت شیری که صد هزار چو رستم گرفته استپیوسته گر چه کار اجل صید کردن است صیدی چنین به دام فنا، کم گرفته استیا رب به نور مرقد شهزادهیی کزو شمع مراد، شبلی و ادهم گرفته استکز لطف اهلبیت نبی یاوریش ده «اهلی» که گوشه از غم عالم گرفته است
آمد عشور و خاطرم افکار کرده است درد حسین در دل ما کار کرده استآغشته شد به خون، سر و فرقی که موی او خون در درون نافهی تاتار کرده استظلمی که بر حسین در اسلام کردهاند باور مکن که لشکر کفار کرده است
1) 46. ارقم: مار پیسه- مار سپید و سیاه.
خورشید را به ماتم او هر شبی فلک پوشیده در لباس شب تار کرده استای دیده سیل اشک روان کن که درد آب جان حسین، خسته و بیمار کرده استماه محرم است و لب تشنهی حسین آب بقا حرام بر ابرار (1)کرده استهر ناسزا که ظلم بر آلرسول کرد خود را سزای لعنت جبار کرده استیا مرتضی علی به شهیدان روا مدار ظلمی چنین که چرخ ستمکار کرده استبگشای پنجه یا اسدالله که بر حسین روباه چرخ، حملهی بسیار کرده استاینک ظهور مهدی آخر زمان رسید زین رایت یزید نگونسار کرده استکلک قضا ز بهر عزا نامهی حسین اوراق نه فلک همه طومار کرده استهر نعرهیی که دل به عزای حسین زد جان مرا ز درد خبردار کرده است«اهلی» ز گریه بهر شهیدان کربلا آبی که داشت در جگر، ایثار کرده است
1) 47. ابرار: نیکان.
کمالالدین وحشی بافقی شعر معروف قرن دهم هجری در بافق کرمان ولادت یافت و به روزگار جوانی از زادگاه خود به یزد رفت و به خدمت غیاثالدین میر میران حاکم یزد رسید و بیشتر مدایح خود را در مدح او ساخت. وحشی قصایدی نیز در ستایش شاه طهماسب سروده و از یزد به دربار شاه صفوی فرستاده است.وحشی از آغاز کودکی تا پایان زندگی همواره با تنگدستی و سختی معیشت روبرو بوده و هیچگاه روی خوشی و آسایش ندیده است؛ از این رو کنج قناعت در یزد را مغتنم شمرده و با اشعار مؤثر و سوزناک بر زخمهای درون خویش مرهم مینهاده است. درین دو بیت، اشارهای بدین صورت به زندگی خود دارد:مجنون به من بی سر و پا میماند غمخانهی من به کربلا میماندجغدی به سرای من فرود آمد و گفت کاین خانه به ویرانهی ما میمانددیوان وحشی بالغ بر نه هزار بیت از قصیده و غزل و ترجیعبند و رباعی و مثنوی است. وحشی قصایدی نیز دارد که در مدح بزرگان دین سروده و مناقب و مدایح آنها را با زبان شعر بیان کرده است. وفات وحشی در سال 991 ه. اتفاق افتاده و در یزد مدفون است. اینک (ترکیب بندی) که در مصائب حضرت سیدالشهداء (علیهالسلام) سروده
است در زیر نقل میکنیم:
روزی است اینکه حادثه کوس بلا زده است کوس بلا به معرکهی کربلا زده استروزی است اینکه دست ستم، تیشهی جفا بر پای گلبن چمن مصطفی زده استروزی است اینکه بسته تتق آه اهلبیت چتر سیاه بر سر آلعبا زده استروزی است اینکه خشک شد از تاب تشنگی آن چشمهای که خنده بر آب بقا زده استروزی است اینک کشتهی بیداد کربلا زانوی داد در حرم کبریا زده استامروز آن عزاست که چرخ کبودپوش بر نیل جامه خاصه پی این عزا زده استامروز ماتمی است که زهرا گشادهموی بر سر زده ز حسرت و واحسرتا زده استیعنی محرم آمد و روز ندامت است روز ندامت چه؛ که روز قیامت استای کوفیان چه شد سخن بیعت حسین (ع) و آن نامهها و آرزوی خدمت حسین (ع)ای قوم بیحیا چه شد آن شوق و اشتیاق آن جد و جهد در طلب حضرت حسیناز نامههای شوم شما مسلم عقیل با خویش کرد خوش الم فرقت حسینبا خود هزارگونه مشقت قرار داد اول یکی جدا شدن از صحبت حسیناو را بدست اهل مشقت گذاشتید کو حرمت پیمبر و کو حرمت حسین؟ای وای بر شما و به محرومی شما افتد چو کار با نظر رحمت حسیندیوان حشر چون شود و آورد بتول پر خون بپای عرش خدا کسوت حسینحالی شود که پرده ز قهر خدا فتد وز بیم لرزه بر بدن انبیا فتدیا حضرت رسول حسین تو مضطر است وی یک تن است و روی زمین پر ز لشکر استیا حضرت رسول ببین بر حسین خویش کز هر طرف که مینگرد تیغ و خنجر استیا حضرت رسول میان مخالفان بر خاک و خون فتاده ز پشت تکاور استیامرتضی، حسین تو از ضرب دشمنان بنگر که چون حسین تو بییار و یاور استهیهات تو کجائی و کو ذوالفقار تو امروز دست و ضربت تو سخت درخور استیا حضرت حسن ز جفای ستمگران جان بر لب برادر با جان برابر استای فاطمه یتیم تو خفته است و بر سرش نی مادر است و نی پدر و نی برادر است
زینالعباد ماند و کسش همنفس نماند در خیمه غیر پردگیان هیچ کس نماندیاری نماند و کار ازین و از آن گذشت آه مخدرات حرم ز آسمان گذشتواحسرتای تعزیهداران اهلبیت نی از مکان گذشت که از لامکان گذشتدست ستم قوی شد و بازوی کین گشاد تیغ آن چنان براند که از استخوان گذشتیا شاه انس و جان تویی آن کز برای تو از صد هزار جان و جهان میتوان گذشتای من شهید رشک کسی کز وفای تو بنهاد پای بر سر جان و ز جان گذشتجانها فدای حر شهید و عقیدهاش کآزاده وار از سر جان در جهان گذشتآن را که رفت و سر به ره ذوالجناح باخت این پای مزد بس که بسوی جنان گذشت«وحشی» کسی چه دغدغه دارد ز حشر و نشر کش روز حشر با شهدا میکنند حشر
محتشم کاشانی از شاعران اوایل عهد صفوی است. مدایح و مراثی خاندان رسالت (ع) از بهترین اشعارش میباشد، بویژه ترکیب بندی که مشتمل بر 12 بند است و در رثاء حضرت امام حسین (ع) و شهیدان کربلاست، از شهرت خاصی برخوردار میباشد.وفات محتشم به سال 996 هجری اتفاق افتاد.
(بند اول)باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم استباز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بینفخ صور خاسته تا عرش اعظم استاین صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم استگویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامی ذرات عالم استگر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم استدربارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم استجن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند گویا عزای اشرف اولاد آدم استخورشید آسمان و زمین نور مشرقین پروردهی کنار رسول خدا حسین
(بند دوم)کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا در خاک و خون طپیدهی میدان کربلاگر چشم روزگار برو زار میگریست خون میگذشت از سر ایوان کربلانگرفت دست دهر گلابی بغیر اشک زان گل که شد شکفته به بستان کربلااز آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلابودند دیو و دد همه سیراب و میمکید خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلاز آن تشنگان هنوز به عیوق (1)میرسید فریاد «العطش» ز بیابان کربلاآه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمهی سلطان کربلاآن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوف خصم، در حرم افغان بلند شد(بند سوم)کاش آن زمان سرادق (2)گردون نگون شدی وین خرگه بلند ستون بیستون شدیکاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه سیل سیه که روی زمین، قیرگون شدیکاش آن زمان ز آه جهانسوز اهلبیت یک شعله برق، خرمن گردون دون شدیکاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان سیماب وارگوی زمین بیسکون شدیکاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدیکاش آن زمان که کشتی آلنبی شکست عالم تمام غرقه دریای خون شدیآن انتقام گر نفتادی بروز حشر با این عمل معاملهی دهر چون شدیآلنبی چو دست تظلم برآوردند ارکان عرش را به تلاطم درآوردند(بند چهارم)برخوان غم چو عالمیان را صلا (3)زدند اول صلا به سلسلهی انبیا زدندنوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید ز آن ضربتی که بر سر شیر خدا زدندپس آتشی ز اخگر الماس ریزهها افروختند و در حسن مجتبی زدندو آنگه سرادقی که ملک محرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدندوز تیشهی ستیزه در آن دشت، کوفیان بس نخلها ز گلشن آلعبا زدندپس ضربتی کز آن جگر مصطفی درید بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدنداهل حرم دریده گریبان، گشوده مو فریاد بر در حرم کبریا زدند
1) 48. عیوق: ستاره ای است سرخ رنگ و روشن در کنار راست کهکشان که پس از ثریا بر آید و پیش از آن غروب کند (فرهنگ فارسی معین).
2) 49. سرادق: سراپردهی، چادری که بر روی صحن خانه کشند؛ خیمه، چادر بزرگ- منظور از سرادق گردون: آسمانها، افلاک است.
3) 50. صلا زدن، صلا دادن، صلا در دادن: دعوت کردن برای طعام، آواز دادن.
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب تاریک شد ز دیدن آن، چشم آفتاب(بند پنجم)چون خون ز حلق تشنهی او بر زمین رسید جوش از زمین به ذروهی (1)عرش برین رسیدنزدیک شد که خانهی ایمان شود خراب از بس شکستها که به ارکان دین رسیدنخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسیدباد آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسیدیکباره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردون نشین رسیدپر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبیا به حضرت روحالامین رسیدکرد این خیال وهم غلط کارکان غبار تا دامن جلال جهانآفرین رسیدهست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال(بند ششم)ترسم جز ای قاتل او چون رقم زنند یکباره بر جریدهی رحمت قلم زنندترسم کزین گناه شفیعان روز حشر دارند شمر کز گنه خلق دم زننددست عتاب چون بدر آید ز آستین چون اهلبیت دست در اهل ستم زنندآه از دمی که با کفن خون چکان ز خاک آلعلی چو شعلهی آتش علم زنندفریاد از آن زمان که جوانان اهلبیت گلگون کفن به عرصهی محشر قدم زنندجمعی که زد بهم صفشان شور کربلا در حشر صف زنان صف محشر بهم زننداز صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنندپس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل(بند هفتم)روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسارموجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه ابری ببارش آمد و بگریست زار زارگفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرارعرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر افتاد در گمان که قیامت شد آشکارآن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود شد سرنگون ز باد مخالف حبابوار
1) 51. ذروه: بالاترین نقطهی چیزی.
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بیعماری محمل شتر سواربا آنکه سرزد آن عمل از امت نبی روحالامین ز روح نبی گشت شرمساروانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد(بند هشتم)بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد شور و نشور واهمه را در گمان فتادهم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتادهر جا که بود آهوئیی از دشت پا کشید هر جا که بود طایری از آشیان فتادشد وحشتی که شور قیامت بباد رفت چون چشم اهلبیت بر آن کشتگان فتادهر چند بر تن شهدا چشم کار کرد بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتادناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیکر شریف امام زمان فتادبیاختیار نعرهی هذا حسین ازو سر زد چنانکه آتش از و در جهان فتادپس با زبان پر گله آن بضعةالرسول (1). رو در مدینه کرد که یا ایها الرسول(بند نهم)این کشتهی فتاده به هامون حسین تست وین صید دست و پا زده در خون حسین تستاین نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی دود از زمین رسانده به گردون حسین تستاین ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تستاین غرقهی محیط شهادت که روی دشت از موج خون او شده گلگون حسین تستاین خشک لب فتادهی دور از لب فرات کز خون او زمین شده جیحون حسین تستاین شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه خرگاه، زین جهان زده بیرون حسین تستاین قالب طپان که چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون، حسین تستچون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد(بند دهم)کای مونس شکستهدلان حال ما ببین ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببیناولاد خویش را که شفیعان محشرند در ورطهی عقوبت اهل جفا ببیندر خلد بر حجاب دو کون آستین فشان واندر جهان مصیبت ما برملا ببین
1) 52. بضعة الرسول: پارهی تن حضرت رسول (ص).
نی نی ورا چو بر خروشان به کربلا طغیان سیل فتنه و موج بلا ببینتنهای کشتگان هم هدر خاک و خون نگر سرهای سروران همه برنیزهها ببینآن سر که بود بر سر دوش نبی مدام یک نیزهاش ز دوش مخالف، جدا ببینآن تن که بود پرورشش در کنار تو غلطان به خاک معرکهی کربلا ببینیا بضعه الرسول ز ابن زیاد داد کاو خاک اهلبیت رسالت بباد داد(بند یازدهم)خاموش محتشم که دل سنگ آب شد بنیاد صبر و خانهی طاقت خراب شدخاموش محتشم که ازین حرف سوزناک مرغ هوا و ماهی دریا کباب شدخاموش محتشم که ازین شعر خونچکان در دیده اشک مستمعان خون ناب شدخاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز روی زمین به اشک جگرگون کباب شدخاموش محتشم که فلک بسکه خون گریخت دریا هزار مرتبه گلگون حباب شدخاموش محتشم که بسوز تو آفتاب از آه سرد ماتمیان ماهتاب شدخاموش محتشم که ز ذکر غم حسین جبریل را ز روی پیمبر حجاب شدتا چرخ سفله بود، خطائی چنین نکرد بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد(بند دوازدهم)ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای وز کین چها در این ستم آباد کردهایبر طعنت این بس است که با عترت رسول بیداد کرده خصم و تو امداد کردهایای زادهی زیاد نکرده است هیچ گه نمرود این عمل که تو شداد کردهایکام یزید دادهای از کشتن حسین بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای؟بهر خسی که بار درخت شقاوت است در باغ دیدن چه با گل شمشاد کردهایبا دشمنان دین نتوان کرد آنچه تو با مصطفی و حیدر و اولاد کردهایحلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن آزردهاش به خنجر بیداد کردهایترسم تو را دمی که به محشر برآورند از آتش تو دود به محشر درآورند
حاج سلیمان معروف به صباحی از اهالی قریهی بیدگل 12 کیلومتری شمال شرقی کاشان است که تمام عمر در همین محل اقامت داشت، پدرش در زمان کودکی وی درگذشته و صباحی تحت تربیت مادر خود بزرگ شده است. تحصیلات صباحی معلوم نیست در کجا و در نزد که صورت گرفته است. اما بطور یقین در همان ایام جوانی به زبان عرب و علوم ادب و احادیث و اخبار و نجوم و ریاضی احاطه داشته و وسعت اطلاع او درین علوم در اشعاری که مؤلف آتشکده در زمان جوانی وی از او ضبط کرده، بخوبی آشکار است. امرار معاشش از طریق زراعت در همان قریهی بیدگل بوده است. از عواید زراعت ثروت و استطاعتی یافته و به زیارت بیتالله الحرام توفیق یافته است.سبک شعر صباحی سبک شعرای عراقی است که خود نیز اهل آنجاست. قصاید وی دارای طرزی خاص و در غزلیات او لطف و سوز و سادگی مخصوصی دیده میشود. در مرثیه سرائی دستی بسیار قوی دارد و از جمله 14 بندی است که در رثاء حضرت سیدالشهداء (ع)، به اقتفای محتشم کاشانی ساخته. این ترکیب بند بر تمام ترکیب بندهائی که بعد از محتشم و به پیروی از محتشم ساخته شده مزیت دارد. (1).
1) 53. بیضائی کاشانی، دیوان صباحی بیدگلی، از انتشارات کتابفروشی زوار/ ص 5 مقدمه.
تاریخ وفات صباحی 1207 هجری میباشد. مقبرهاش در قبرستان غربی بیدگل است.اینک نمونههائی از مراثی صباحی بیدگلی در رثاء آلمحمد علیهمالسلام.
(بند اول)افتاد شامگه به کنار افق نگون خور چون سر بریده از ین طشت واژگونافکند چرخ مغفر زرین و از شفق در خون کشید دامن خفتان نیلگوناجزای روزگار ز بس دید انقلاب گردید خاک بیحرکت، چرخ بیسکونکند امهات اربعه ز آبای سبعه (1)دل گفتی خلل فتاد به ترکیب کاف و نونآمادهی قیامت موعود هر کسی کایزد وفا به وعده مگر میکند کنون؟گفتم محرم است و نمود از شفق هلال چون ناخنی که غمزده آلایدش به خونیا گوشوارهای که سپهرش ز گوش عرش هر ساله در عزای شه دین کند برونیا ساغری است پیش لب آورده آفتاب بر یاد شاه تشنهلبان کرده سرنگونجان امیر بدر و روان شه حنین (2). سالار سروران سر از تن جدا حسین(بند دوم)افتاد رایت صف پیکار کربلا لب تشنه صید وادی خونخوار کربلاآن روز، روز آلعلی تیره شد که تافت چون مهر از سنان، سر سردار کربلاپژمرد غنچهی لب گلگونش از عطش وز خونش آب خورده خس و خار کربلالخت جگر نوالهی طفلان بیپدر وز آب دیده شربت بیمار کربلاماتم فکند رحل اقامت دمی که خاست بانگ رحیل قافله سالار کربلاشد کار این جهان زوی آشفته تا مگر در کار آن جهان چه کند کار کربلا؟گویم چه سرگذشت شهیدان که دست چرخ از خون نوشته بر در و دیوار کربلاافسانهای که کس نتواند شنیدنش یا رب بر اهلبیت چه آمد ز دیدنش
(بند سوم)چون شد بساط آلنبی در زمانه طی آمد بهار گلشن دین را زمان دییثرب به باد رفت به تعمیر ملک شام بطحا خراب شد به تمنای ملک ری (1).سر گشته بانوان حرم گرد شاه دین چون دختران نعش به پیرامن جدی (2).نه مانده غیر او کسی از یاوران قوم نه زنده غیر او تنی از همرهان حی (3).آمد به سوی مقتل و بر هر که میگذشت میشست ز آب دیده غبار از عذار ویبنهاد رو به روی برادر که یا اخا در برکشید تنگ پسر را که یا بنی (4).غمگین مباش آمدمت اینک از قفا دل شاد دار میر سمت این زمان ز پیآمد بسوی معرکه آنگه زبان گشود گفت این حدیث و خون دل از آسمان گشود(بند چهارم)منسوخ شد مگر به جهان ملت نبی؟ یا در جهان نماند کس از امت نبی؟ما را کشند و یاد کنند از نبی مگر از امت نبی نبود ملت نبیحق نبی چگونه فراموش شد چنین؟ نگذشته است آنقدر از رحلت نبیاینک به خون آلنبی رنگ کردهاند دستی که بود در گرو بیعت نبییا رب تو آگهی که رعایت کسی نکرد در حق اهلبیت نبی حرمت نبیاین ظلم را جواب چه گویند روز حشر؟ بر کوفیان تمام بود حجت نبیما را چو نیست دست مکافات، داد ما گیرد ز خصم، حکم حق و غیرت نبیبس گفت این حدیث و جوابش کسی نداد لب تشنه کرد کوشش و آبش کسی نداد(بند پنجم)چون تشنگی عنان ز کف شاه دین گرفت از پشت زین قرار به روی زمین گرفتپس بیحیائی، آه که دستش بریده باد، از دست داد دین و سر از شاه دین گرفتداغ شهادت علی، ایام تازه کرد از نوجهان عزای رسول امین گرفتبر طشت مجتبی جگر پاره پاره ریخت پهلوی حمزه چاک ز مضراب کین گرفتهم پای پیل خاک حرم را بباد داد هم اهرمن ز دست سلیمان نگین گرفتاز خاک، خون ناحق یحیی گرفت جوش عیسی زدار راه سپهر برین گرفتگشتند انبیا همه گریان و بوالبشر بر چشم تر ز شرم نبی، آستین گرفت
1) 56. اشاره است به وعدهای و حکمی که یزید به عمر بن سعد در باب حکومت ری داده بود و بعد جریان حضرت سیدالشهداء (ع) پیش آمد. آن وعده را موکول به گرفتن بیعت از آن حضرت کرد و عمر سعد شقاوت را بدان حد رساند که به قتل امام حسین (ع) و یاران باوفای آن حضرت و اسارت خانواده و اهلبیت (ع) راضی شد و شقاوت ابدی را بدست آورد و آرزوی ری را به گور برد. (برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به: ترجمهی اخبار الطوال به قلم استاد دکتر محمود مهدوی دامغانی ص 299).
2) 57. جدی: ستارهی قطبی منظور بنات النعش است که به دور ستارهی قطبی سیر میکند.
3) 58. حی: قوم و قبیله.
4) 59. یا بنی ای پسرک من، ای فرزند من.
کردند پس به نیزه سری را که آفتاب از شرم او نهفت رخ زرد در نقاب(بند ششم)شد بر سر سنان چو سر شاه تاجدار افگند آسمان به زمین تاج زرنگارافلاک را ز سیلی غم شد کبود روی، آفاق را ز اشک شفق سرخ شد کناراز خیمهها ز آتش بیداد خصم رفت چون از درون خیمگیان بر فلک شرارعریان تن حسین و به تاراج داد چرخ پیراهنی که فاطمهاش رشته پود و تارنگرفت غیر بند گران دست او کسی آن ناتوان کز آلعبا ماند یادگاررخها به خون خضاب و عروسان اهلبیت گشتند بیحجاب به جمازهها سوارآن یک شکسته خار اسیریش بر جگر این یک نشسته گرد یتیمیش بر عذارکردند رو به کوفه پس آنگه ز خیمهگاه وین خیمهی کبود شد از آهشان سیاه(بند هفتم)چون راهشان به معرکهی کربلا فتاد گردون به فکر سوزش روز جزا فتاداجزای چرخ منتظم از یکدگر گسیخت اعضای خاک متصل از هم جدا فتادتابان به نیزه رفت سر سروران ز پیش جمازههای پردگیان از قفا فتاداز تندباد حادثه دیدند هر طرف سروی بسر درآمد و نخلی ز پا فتادمانده بهر طرف نگران چشم حسرتی در جستجوی کشتهی خود تا کجا فتادناگه نگاه پردگی حجلهی بتول بر پارهی تن علی مرتضی فتادبیخود کشید نالهی «هذا اخی» چنان کز نالهاش به گنبد گردون صدا فتادپس کرد رو به یثرب و از دل کشید آه نالان به گریه گفت ببین یا محمد آه(بند هشتم)این رفته سر به نیزهی اعدا حسین تست این مانده بر زمین تن تنها حسین تستاین آهوی حرم که تن پاره پارهاش در خون کشیده دامن صحرا حسین تستاین پر کشیده مرغ همایون به سوی خلد کش پر ز تیر رسته بر اعضا حسین تستاین سر بریده از ستم زال روزگار کزیاد برده ماتم یحیی حسین تستاین مهر منکسف که غبار مصیبتش تاریک کرده چشم مسیحا، حسین تست
این ماه منخسف که بر او ز اشک اهلبیت گوئی گسست عقد ثریا حسین تستاین لالهگون عمامه که در خلد بهر او معجر کبود ساخته زهرا، حسین تستاندک چو کرد دل تهی از شکوه با رسول (ص) گیسو گشود و دید سوی مرقد بتول(بند نهم)کای بانوی بهشت بیا حال ما ببین ما را به صد هزار بلا، مبتلا ببیندر انتظار وعدهی محشر چه ماندهای؟ بگذر به ما و شور قیامت بپا ببینبنگر به حال زار جوانان هاشمی مردانشان شهید و زنان در عزا ببینآن گلبنی که از دم روحالامین شکفت خشک از سموم بادیهی کربلا ببینآن سینهای که مخزن علم رسول بود از شست کین نشانهی تیر بلا ببینآن گردنی که داشت حمایل ز دست تو چون بسملش بریدهی تیغ از قفا ببینبا این جفا نیند پشیمان، وفا نگر با این خطا زنند دم از دین، حیا ببینلختی چو داد شرح غم دل به مادرش آورد رو به پیکر پاک برادرش(بند دهم)کای جان پاک بی تو مرا جان به تن دریغ از تیغ ظلم کشته تو و زنده من، دریغعریان چراست این تن بی سر مگر بود بر کشتگان آلپیمبر کفن دریغشیر خدا به خواب خوش و کرده گرگ چرخ رنگین به خون یوسف من پیرهن دریغخشک از سموم حادثه گلزار اهلبیت خرم ز سبزه دامن ربع و دمن (1)دریغآلنبی غریب و به دست ستم اسیر آلزیاد کامروا در وطن دریغکرد آفتاب یثرب و بطحا غروب و تافت شعری ز شام باز و سهیل از یمن (2)دریغغلطان ز تیغ ظلم، سلیمان به خاک و خون در خون او حنا به کف اهرمن دریغگفتم ز صد یکی به تو حال دل خراب تا حشر ماند بر دل من حسرت جواب(بند یازدهم)چون بیکسان آلنبی در بدر شدند در شهر کوفه نالهکنان نوحهگر شدندسرهای سروران همه بر نیزه و سنان در پیش روی اهل حرم جلوهگر شدنداز نالههای پردگیان ساکنان شهر جمع از پی نظاره بهر رهگذر شدند
بیشرم امتی که نترسیده از خدا بر عترت پیمبر خود پرده درشدندز اندیشهی نظارهی بیگانه؛ پردهپوش از پاره معجری بسر یکدیگر شدنددست از جفا نداشته بر زخم اهلبیت هر دم نمکفشان به جفای دگر شدندخود بانی مخالفت و آلمصطفی در پیش تیر طعنهی ایشان سپر شدندچندی به کوفه داشت فلک تلخ کامشان آنگه ز کوفه برد به خواری به شامشان(بند دوازدهم)چون تازه شد مصیبتشان از ورود شام از شهر شام خاست عیان رستخیز عامناکرده فرق آلعلی را ز مشرکان افتاده اهل شهر در اندیشههای خامداد آن نشان به پردگیئی کاین مرا کنیز کرد این طمع به تاجوری کان مرا غلامگفت این به طعنه کاین اسرا را وطن چه شهر گفت آن بخنده سید این قوم را چه نام؟کردند بریزید چو عرض سر سران پرسید از ین میانه حسین علی کدامبردند پیش او سر سالار دهر را میزد به چوب بر لبش و میکشید جامگفتا یکی ز مجلسیان شرمیای یزید میزد همیشه بوسه بر این لب شه انامکفری چنین و لاف مسلمانی ای یزید ننگش ز تو یهودی و نصرانی ای یزید(بند سیزدهم)ترسم دمی که پرسش این ماجرا شود دامان رحمت از کف مردم رها شودترسم که در شفاعت امت به روز حشر خاموش ازین گناه، لب انبیا شودترسم کزین جفا نتواند جفا کشی در معرض شکایت اهل جفا شودآه از دمی که سرور لب تشنگان حسین سرگرم شکوه با سر از تن جدا شودفریاد از آن زمان که ز بیداد کوفیان هنگام دادخواهی خیرالنسا شودباشد کرا ز داور محشر امید عفو چون دادخواه شافع روز جزا شودمشکل که تر شود لبی از بحر مغفرت گرنه شفیع، تشنه لب کربلا شودکی باشد اینکه گرم شود گیرودار حشر تا داد اهلبیت دهد کردگار حشر(بند چهاردهم)یا رب بنای عالم ازین پس خراب باد افلاک را درنگ و زمین را شتاب باد
تا روز دادخواهی آلنبی شود از پیش چشم مرتفع این نه حجاب بادآلوده شد جهان همه از لوث این گناه دامان خاک شسته ز طوفان آب بادبر کام اهلبیت نگشتند یک زمان در مهد چرخ چشم کواکب بخواب بادلب تشنه شد شهید جگرگوشهی رسول هر جا که چشمهایست بعالم، سراب باداز نوک نیزه تافت سر آفتاب دین در پردهی کسوف نهان آفتاب بادآنکو دلش به حسرت آلنبی نسوخت مرغ دلش بر آتش حسرت کباب باددر موقف حساب «صباحی» چو پا نهاد جایش به سایهی علم بوتراب بادکامیدوار نیست به نیروی طاعتی دارد ز اهلبیت، امید شفاعتی
امروز عزای شاه دین است در ناله، سپهر چون زمین استگلرنگ ز خون سرور دین سر پنجهی کافر لعین استخالی شده تخت از سلیمان در خنصر (1)اهرمن نگین استپژمرد ز صرصر خزانی شاخ گل و برگ یاسمین استشاه شهدا بهر که بیند گوید که نگاه واپسین استامروز سرشک مصطفی را در پیش دو دیده آستین استبر چهره زنان طپانچه زهرا ماتم گر بزم حور عین استبر هفت فلک فکنده افغان عیسی که بچرخ چارمین استاولاد نبی به کوفه و شام چون بردهی روم اسیر چین استمغلوب سپاه کوفه و شام فرزند پیمبر امین استاز گریه کجا شود تسلی آن را که مصیبتی چنین استگفتند به شمع گریه تا چند؟ گفتا تا هجر انگبین (2)استامید گشایش از فلک نیست در خانه و قفلش آهنین استاین گرد ز پا کجا نشیند تا خنگ سپهر زیر زین استبودم برخ تو شاد و غافل چشمی چو ستاره در کمین استای خاک سیاه سینهی تست درجی که پر از در ثمین استبنیاد جهان چرا بجا ماند گلشن خشک ابر آتشین است
بنمود رخ از جیب افق ماه محرم یا شعله زد از دل به فلک آه محرمایام خوشی در همهی سال مجوئید چون اول هر سال بود ماه محرمبر قامت دهر است دراز این سلبی (1)کش ببریده قدر بر قد کوتاه محرماز پرده برون نقش عزائی عجب آمد بر زد چون فلک دامن خرگاه محرمره ماه محرم به افق جست دگربار آمد غم آفاق به همراه محرمنبود عجب اردیر خرامد که ز گردون ماهی ندمیده است به اکراه محرمجان کاست جهانرا و «صباحی» به جهان نیست جانی که بکاهد غم جانکاه محرم
1) 64. سلب: لباس و جامه.
میرزا حبیب قاآنی شیرازی پسر میرزا محمدعلی گلشن از شاعران سخن سنج ایران در قرن سیزدهم هجری (1270 -1222 ه.) است. اختصاص او به ساختن قصاید طولانی متضمن اوصاف خوشایند و آوردن الفاظ خوشآهنگ و تسلط بر ایراد کلمات و لغات مترادف بسیار است و بهمین سبب در گفتارش لفظ بر معنی به شدت میچربد. جوانی وی به تحصیل ادبی در شیراز و سفر به خراسان و ادامهی تحصیلات در آن سامان گذشت. قاآنی از مداحان شاهان و شاهزادگان قاجاری بود و قسمت بزرگی از عمر خود را در تهران به مدح محمدشاه و ناصرالدین شاه قاجار گذرانید. وی علاوه بر دیوان اشعار خود که چند بار چاپ شده، کتابی بنام (پریشان) دارد که به اسلوب گلستان سعدی نوشته است. اینک نمونهای از شعرش در رثاء اباعبدالله الحسین (ع) در واقعهی کربلا و جانبازی شهیدان از دیوانش نقل میشود.
باردچه؟ خون زدیده، چسان؟ روز و شب، چرا؟ از غم، کدام غم؟ غم سلطان اولیانامش که بد؟ حسین، ز نژاد که؟ از علی (ع) مامش که بود؟ فاطمه، جدش که؟ مصطفیچون شد شهید؟ شد بکجا؟ دشت ماریه کی؟ عاشر محرم. پنهان؟ نه بر ملا
شب کشته شد؟ نه، روز. چه هنگام؟ وقت ظهر شد از گلو بریده سرش؟ نی نی از قفاسیراب کشته شد؟ نه. کس آبش نداد؟ داد، که؟ شمر. از چه چشمه؟ ز سر چشمهی فنامظلوم شد شهید؟ بلی. جرم داشت؟ نه کارش چه بد؟ هدایت. یارش که بد؟ خدااین ظلم را که کرد؟ یزید. این یزید کیست؟ ز اولاد هند. از چه کس؟ از نطفهی زناخود کرد این عمل؟ نه. فرستاد نامهای نزد که؟ نزد زادهی مرجانهی دغاابن زیاد زادهی مرجانه بد؟ نعم از گفتهی یزید تخلف نکرد؟ لااین نابکار کشت حسین را بدست خویش؟ نه! او روانه کرد سپه سوی کربلامیر سپه که بد؟ عمر سعد. او برید حلق عزیز فاطمه؟ نه، شمر بیحیاخنجر برید حنجر او را نکرد شرم کرد از چه؟ پس برید؟ نپذرفت ازو قضابهر چه؟ بهر آنکه شود خلق را شفیع سر شفاعتش چه بود؟ نوحه و بکاکس کشته شدهم از پسرانش؟ بلی دو تن دیگر که؟ نه برادر دیگر؟ که؟ اقربادیگر پسر نداشت؟ چرا داشت آن که بود؟ سجاد، چون بد او به غم و رنج مبتلاماند او به کربلای پدر؟ نی، به شام رفت با عز و احتشام؟ نه با ذلت و عناتنها؟ نه با زنان حرم. نامشان چه بود؟ زینب، سکینه، فاطمه، کلثوم بینوابر تن لباس داشت؟ بلی گرد رهگذار بر سر عمامه داشت؟ بلی، چوب اشقیابیمار بد؟ بلی، چه دوا داشت؟ اشک چشم بعد از دوا غذاش چه بد؟ خون دل غذاکس بود همرهش؟ بلی، اطفال بیپدر دیگر که بود؟ تب که نمیگشت ازو جدااز زینت زنان چه بجا مانده بد؟ دو چیز طوق ستم بگردن و خلخال غم به پاگبر این ستم کند؟ نه، یهود و مجوس؟ نه هندو؟ نه. بتپرست؟ نه، فریاد از این جفاقاآنی است قائل این شعرها؟ بلی خواهد چه؟ رحمت. از که؟ ز حق. کی؟ صف جزا
میرزا محمد شفیع شیرازی معروف به «میرزا کوچک» متخلص به وصال از غزلسرایان مشهور دورهی قاجاریه است. وصال در ساختن مثنوی مهارت داشت و داستان «فرهاد و شیرین» را که وحشی بافقی (متوفی بسال 991 ه.) آغاز کرده بود، بپایان رسانید.وصال علاوه بر فضل و کمال، از خوشنویسان عصر خود بود و در بین عام و خاص، احترام بسیار داشت. وصال فرزندان جانشینان خلفی چون «وقار» و میرزا محمود طبیب متخلص به «حکیم» و میرزا ابوالقاسم فرهنگ و داوری و یزدانی که همه اهل علم و هنر بودهاند، تربیت کرد که نام وی و خاندان وصال را پر آوازه ساختند. دیوان وصال مشتمل بر قصاید و غزلیات نغز و لطیف است. وفات وصال شیرازی بسال 1262 ه. در شیراز اتفاق افتاد. مرحوم (وصال شیرازی) را به خاطر ارادت خاص و اعتقاد راستین به پیغمبر اسلام (ص) و خاندان و اولاد علی (علیهمالسلام) اشعار سوزناک و ترکیب بندهای استادانهای است در مصائب حضرت سیدالشهداء (علیهالسلام) و اهلبیت عصمت و طهارت که برخی از آنها را در زیر نقل میکنیم.
گلشن وصال. تألیف روحانی وصال بهمن ماه 1319. (قسمتی از 14 بند).این جامهی سیاه فلک در عزای کیست؟ وین جیب چاک گشتهی صبح از برای کیست؟این جوی خون که از مژهی خلق جاری است تا در مصیبت که و در ماجرای کیست؟این آه شعلهور که ز دلها رود به چرخ ز اندوه دلگداز و غم جانگزای کیست؟خونی اگر نه دامن دلها گرفته است این لخت دل به دامن ما خونبهای کیست؟ذرات از طریق صدا ناله میکنند تا این صد ز نالهی اندوه فزای کیست؟صاحب عزا کسی است که دلهاست جای او دلها جز آنکه مونس دلهاست جای کیست؟آری خداست در دل و صاحب عزا خداست ز آن هر دلی به تعزیهی شاه کربلاستشاهنشهی که کشور دل تختگاه اوست محنت سپاهدار و مصیبت سپاه اوستگفتی گناه او چه که شمرش گلو برید انصاف وجود و رحم و مروت گناه اوستگوئی که سقف چرخ چرا شد سیاهپوش از دود آتشی است که در خیمگاه اوستبر کربلای او نرسد فخر، کعبه را کان یوسف عزیز امامت به چاه اوستسبط نبیفروغ ده جرم نیرین رخشنده آفتاب سپهر وفا حسینای چرخ از کمان تو تیری رها نشد کآزادهای نشان خدنگ بلا نشددور تو برخلاف مراد است ای دریغ بس کام ناروا شد و کامت روا نشداز بوالبشر گرفته بگو تا به مصطفی آن کیست کز تو خستهی تیغ جفا نشد؟دندان مصطفی نشکست از عناد تو؟ یا حمزه از تو خستهی زخم عنا نشد؟نشکافت از تو تارک حیدر به تیغ کین؟ یا درد دل حوالهی خیرالنسا نشد؟ای طشت واژگون مگر از حیلههای تو در طشت، پارهی جگر مجتبی نشد؟با این همه تطاول و با این همه خلاف ظلمی بسان واقعهی کربلا نشدکاری نکردهای که توان بازگفتنش و بازگویمت نتوانی شنفتنش
یارب چرا زمانه به مردم سیاه شد جوش و خروش خلق ز ماهی به ماه شدهر دیدهای ز گریه چو انجم سپید گشت هر قامتی ز غصه چو گردون دو تاه شداین طرفه حالتی است که بر هر که بنگرم اشکش به دعوی دل خونین گواه شدطوفان گرفت خاک و هوا گشت قیرگون از بس روان ز دیده و دل اشک و آه شدسرهای آل فاطمه شد بر سر سنان تا آل هند صاحب تخت و کلاه شداز خیمهی فلک ز چه آتش نشد بلند ز آن شعلهها که بر فلک از خیمهگاه شداز مرد و زن کرا طمع رستگاری است؟ چون کشتی نجات دو عالم تباه شدطوفان اشکمان ز گنه میدهد نجات زین پیش گر چه باعث طوفان گناه شدتا از کدام نا خلف این فعل ناصواب سر زد که روی دودهی عالم سیاه شددر حیرتم که بوالبشر از شرم این گناه از کردگار با چه زبان عذر خواه شدیوسف اگر ز چاه بر اورنگ (1)جاه رفت از اوج جاه، یوسف زهرا به چاه رفت
قسمتی از ترکیب بند در مراثی. دیوان ص 117.ای دل مگو که موسم اندوه شد بسر ماه محرم از بسر آمد مه صفرفارغ نشد هنوز دل از بار اندهی کاید بروی ماتم او، ماتمی دگرکم نیست آل فاطمه گرچه به چشم خلق بس اندکند و خوار و حقیرند و مختصراین قوم برگزیدهی خلاق عالمند بر چشم کم به جانب این قوم کم نگرگرچه شکافته سر و پهلو شکستهاند ورچه گداخته جگرند و بریده سرطوس و مدینه، کوفه و بغداد و کربلا شاهی به هر ولایت و ماهی بهر کجاشرط محبت است بجز غم نداشتن آرام جان و خاطر خرم نداشتناز غیر دوست روی نمودن بسوی دوست الا خدای در همه عالم نداشتنجانی برای خدمت جانان بتن بس است اما چو جان طلب کند، آنهم نداشتن
1) 65. اورنگ: تخت.
معشوق اگر دو دیده پر از خون پسنددش عاشق بجز سرشک دمادم نداشتنگر کام تلخ لخت جگر خواهد از کسی در کاسه جای شهد، بجز سم نداشتندر راه او اگر همه بارد خدنگ کین شرط رهست، دیدهی بر هم نداشتنز انسان که خورده سودهی الماس مجتبی در هم نکرده روی خود اهلا و مرحبااز خواب جست تشنه لب آن سبط مستطاب بر کوزه برد لب که بر آتش فشاند آبآبی که داشت سودهی الماس درکشید چون جعد جعده رفت هماندم به پیچ و تاببر بستر اوفتاد و کشید آه دردناک بیدار کرد زینب و کلثومم را ز خوابزینب شنید و شاه جگر تشنه را بخواند آمد حسین و دید و بیکباره شد ز تابگفت: ای برادر این چه عطش وین چه آب بود کز آتشش تو سوخته جانی و ما کباب؟میخواست تا بنوشد از آن آب آتشین سازد بنای عالم ایجاد را خراببگرفت آب را ز برادر به خاک ریخت خشکید خاک از اثر آب، چون سحابوانگه چو جان پاک برادر ببر کشید گفت این حدیث و نالهی زار از جگر کشیددر تاب رفت و طشت ببر خواند و ناله کرد آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کردخونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت خود را تهی ز خون دل چند ساله کردنبود عجب که خود جگر ریخت در قدح عمریش روزگار همین در پیاله کردخون خوردن و عداوت خلق و جفای دهر یعنی امامتش به برادر حواله کردنتوان نوشت قصه درد دلش تمام ورنه توان ز غصه هزاران رساله کردزینب کشید معجز و آه از جگر کشید کلثوم زد به سینه و از درد ناله کردهر خواهری که بود روان کرد سیل خون هر دختری که بود، پریشان کلاله (1)کردآه دل از مدینه به هفت آسمان گذشت آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت
گیرم حسین سبط رسول خدا نبود گیرم که نور دیدهی خیرالنسا نبودگیرم یکی ز زمرهی اسلام بود و بس از مسلم این ستم به مسلمان سزا نبودگیرم به زعم نسل زنا، بود کافری بر هیچ کافر این همه عدوان روا نبود
1) 66. کلاله: موی مجعد، کاکل، موی جلوی سر.
گیرم نبود سینهی او مخزن علوم آخر ز مهر بوسه گه مصطفی نبود؟ای ظالمان امت و بیگانگان دین یکتن از آن میان به خدا آشنا نبودگیرم که خون حلق شریفش مباح بود شرط بریدن سر کس از قفا نبودای پور سعد شوم که از بهر نان ری (1). دین را فروختی و بچشمت حیا نبودگیرم نبود عترت او عترت رسول گیرم حریم او حرم کبریا نبودبا دشمنان دین به خدا گر رسول بود هرگز به این ستم که تو کردی رضا نبودآتش به آشیانهی مرغی نمیزنند گیرم که خیمه، خیمهی آلعبا نبودترسم ز طعن و سرزنش دشمنان دین گر گویم از جفای تو با سروران دین
1) 67. ری؛ نان ری: اشاره است به وعدهای که یزید به عمر سعد برای حکومت ری داده بود و بعد، وصول به فرمانداری ری را مشروط به نقل حضرت حسین (ع) قرار داد. (ر ک: ص 3 /57).
میرزا احمد فرزند میرزا کوچک وصال شیرازی در سال 1232 هجری چشم بجهان گشود. در ابتدا به تحصیل مقدمات علوم ادبی در نزد پدر و دانشمندان زمان پرداخت و در خط نسخ نیز بعد از پدر نامور و پیشوای ارباب این فن گردید و مصاحف مجید را با خط خوش مینوشت. میرزا احمد وقار بعد از فوت پدر که در سال 1262 ه. روی داد، سه چهار سال در وطن مألوف مرجع احباب و اصحاب بود؛ سپس با برادر کوچکترش میرزا محمود طبیب متخلص به حکیم، راهی سفر هندوستان گردید و یکسال در بندر بمبئی اقامت کرد. در آن اوقات به نگارش مثنوی مولوی پرداخت که در همان دیار طبع شد و در دسترس دوستداران مثنوی قرار گرفت. دیگر بار بر حسب دعوت حکمران فارس به وطن برگشت و در سال 1274 ه. به دربار ناصرالدین شاه قاجار در تهران راه یافت و مورد تشویق قرار گرفت و پس از آن به دیار فارس، مراجعت نمود. وقار در سال 1298 ه. دیده از جهان بربست. رضا قلی خان هدایت صاحب کتاب «مجمع الفصحاء» مینویسد: «در خط و ربط و نظم و نثر و در زبان پارسی و عربی صاحب پایهای بلند بود» (1)اینک
1) 68. مجمع الفصحاء، رضا قلی خان هدایت، به کوشش مظاهر مصفا، جلد 6، ص 1132.
نمونههائی از مراثی مرحوم وقار:
ای دل بنال زار که هنگام ماتم است وز دیده اشکبار که ماه محرم استهر جا که بنگری همه اوضاع اندهست هر سو که بگذری همه اسباب ماتم استاز سینه بر سپهر خروش پیاپی است وز دیده بر کنار، سرشک دمادم استاین خود چه ماجراست که از گفتگوی آن یک شهر در مصیبت و یک ملک در غم استاین خود چه اندهست که اجر جزیل او در کیش گبر و مسلم و ترسا مسلم استگویند جای غم نبود خلد و زین عزا یک دل گمان مدار که در خلد خرم استدر این عزا تو اشک پیاپی مکن دریغ کز دیده جای اشک اگر خون رود کم استآدم در اندهست در این ماه ناگزیر در اندهست هر که ز اولاد آدم استعالم اگر بود متزلزل بعید نیست کاین خود عزای مایهی ایجاد عالم استشد کشته آنکه حجت حق بد به روزگار کاوضاع روزگار پریشان و درهم استسالار نشاتین و ضیابخش نیرین سبط رسول و مظهر اسرار حق حسینآن خصر رهنمای بیابان کربلا وآن نوح غرق گشتهی طوفان کربلامالک رقاب امت و سالار اهل بیت فرمانروای یثرب و سلطان کربلاشاهی که غیر لخت دل و پارهی جگر نامد نصیب او به سر خوان کربلاحقا که کس به دشمن ناحق نکرده است ظلمی که رفت بر سر مهمان کربلادردا که دیو شد به سر خوان زرنگار عریان به خاک، چشم سلیمان کربلااز زخمهای پیکر زارش ز تیر و تیغ بس گل که شد شکفته ز بستان کربلاآن جسم نازپرور دامان فاطمه افتاده خوار و زار به دامان کربلاموج فرات سر زده تا اوج آسمان لب تشنه کاروان بیابان کربلااین ظلم در زمین شد و طالع شود هنوز خورشید شرمناک بر ایوان کربلاآن دم خزان بباغ نبیدست برد یافت کز پا فتاد سرو خرامان کربلابر خاک چون طپان تن او چون سپند شد دود فغان ز مجمر دلها بلند شدای چرخ سالهاست که بیداد کردهای امروز این طریقه نه بنیاد کردهای
نشنیدهام دلی که زانده نخستهای یا خاطری که یکنفسش شاد کردهایلیک از هزار دل که ببستی به بند غم یکبار هم دلی ز غم آزاد کردهایسالی شکسته بالی اگر بردهای زیاد باری همش ز مهر و وفا یاد کردهایاما به دشت ماریه با عترت رسول ظلمی که شرح آن نتوان داد کردهایویران نموده خانهی ایمان و هر کجا کز کفر بوده خانهای، آباد کردهایسیراب کام خشک حسین را به کربلا گر کردهای، ز چشمهی فولاد کردهایور غازه (1)کردهای برخ نو عروس او از خون حلق قاسم داماد کردهایبرداشتی ز خاک سر نازپرورش اما ز نوک نیزهی بیداد کردهایآل رسول رخ چو به محشر درآورند بس داوری که از تو به داور برآورند
نقل از کتاب (گلشن وصال) تألیف روحانی وصال، ص 195.باز برآمد هلال ماه محرم دورهی انده رسید و نوبت ماتمزلزله افتاد در قوائم گردون ولوله افتاد در سلالهی آدمشد ز زمین بر فلک خروش پیاپی شد ز ملک بر زمین سرشک دمادمرشتهی هستی ز هم گسیخت که آمد محور گردون جدا ز مرکز عالمنیل چو خون شد به چشم موسی عمران روز چو شب شد به چشم عیسی مریمچار فرشتهاند (2)هولناک و عجب نیست گر متزلزل شده است عرش معظمغم نبود در بهشت و بهر پیمبر در غم و درداند انبیاء مکرمعقل در اندیشه شد به کار طبیعت دهر عزاخانه شد ز ماه محرمسبط پیمبر در انده است همانا قصه مسلم محقق است و مسلمنو سفران حجاز رو به عراقاند فال بد است این و مستعد فراقاندشد به ره کوفه کاروان حجازی تا که حقیقت شود رسوم مجازیهم ز وطن رخت بسته هم ز جهان چشم یکه سواران یثربی و حجازییکسره بازیچه دیده کار جهان را با دل و با جان نموده یکسره بازی
همره حق یک بیک ملازم و چاکر در ره دین سر بسر مجاهد و غازیبر سرشان تیغ و محو جلوهی معشوق در رهشان مرگ و گرم معرکهسازیسر به دم تیغ و جانشان به کف دست پیشرو جمله سبط خسرو تازیاهل عراق از نفاق در حق ایشان کرده به غربت بسی غریبنوازیتا که گمان داشت رو بهان به جسارت بر سر شیران کنند دستدرازی؟!یا که گمان کرد معجزات رسل را سامرئی رد کند به شعبدهبازی؟ذلت دنیا به عز مرد دلیل است هر که عزیز خدای گشت ذلیل استشاه عرب چو ز مکه بار فروبست دیدهی انصاف روزگار فروبستهر که سفر کرده یار نو سفری داشت چشم امید از وصال یار فروبستهرکه بره دید داد وعدهی قتلش شاه کمر سختتر به کار فروبستجامهی احرام را ز تن بدر آورد اسلحه از بهر کارزار فروبستدست به کین عالمی بر او بگشودند چون نظر از غیر کردگار فروبستقوت باطلنگر که حق مبین را راه گذشتن زهر دیار فروبستتاخت سوی کربلا و ساخت در آن جای خصم بر آن شه ره گذار فروبستنی ره تنها بر آن جناب ببستند بلکه بر آن تشنه، راه آب ببستندظلم و جفائی که شد ز کوفی و شامی سوخت دل عالمی ز عارف و عامیآنچه ز صدر سف نرفت ز بیداد جمله بدور یزید یافت تمامیبسکه بشد بسته بابهای کرامت بسکه بشد خسته روحهای گرامیآنکه بد آموزگار صوفی و زاهد گشت گرفتار جهل کوفی و شامیآنکه حلال و حرام ازو شده پیدا خون وی آمد حلال جمع حرامیگشت ز اشرار شام کشته به یک روز آن همه اشراف ابطحی و تهامینام کنیزی به دختری بنهادند کز پدرش جبرئیل کرد غلامیشمر بر آن سینه جای کرد که آمد مخزن اسرار وحی حق بتمامیپستی گردون نگر که خصم لعین یافت با همه پستی چنان بلند مقامیخاک ره او طراز طره حوران سینهی او خاک زیر سم ستوران
شاه بدشت بلا براند چو باره دید سپاهی برون ز حد شمارههر که به پیمان سست بود و دل سخت عهد ارادت گسست و جست کنارهوآنکه بد از خویش و از صحابه و یاران صف زده گردش چو گرد ماه ستارهفرقهی اصحاب را چو دید وفا کیش داد به خلد و به وصل حور بشارهپس زیر ناقه شد چو مهر به گردن کرد به حیرت به فوج خصم نظارهداد به سر کردگان قوم بسی پند دعوت حق را دوباره کرد و سه بارهاز پدر و جد خویش خواند مناقب بر شرف و قدر خویش کرد اشارهپند مگر دامنی بر آتششان بود تند شدند از پیاده وز سوارهوعظ نشد کارگر اگر چه اثر کرد آن سخن دل شکاف در دل خارهکی سخن حق به گوش دیو کند راه؟ ختم بر او گشته قهر حق ختم الله (1).روی چو شه سوی کارزار برآورد موعظه بنهاد و ذوالفقار برآوردبر سر گندآوران (2)حسام فروکوفت از دل سنگین دلان دمار برآوردحمله ز هر سو نمود بر صف اعدا دود دل از اسب و از سوار برآوردبسکه بد از دست روزگار دلش خون کیفر از ابناء روزگار برآوردهمچو عقابی ز تیز چار پر از شوق بال و پر از بهر عرش یار برآوردبر دل پاکش نشست ناوک تیری ور عقب آن تیر آبدار برآوردپا چو کشید از رکاب گفتی از انده عرش حق از گوش گوشوار برآوردگاه ز تاب عطش فغان شررناک از دل مجروح داغدار برآوردگاه به پاس عیال بی سر و سامان دیده ز هر سوی و هر کنار برآوردجای چو شد بر زمین ز گوشهی زینش برد خدای از زمین به عرش برینشای شه دین ای که دین شد از تو قوی پشت تشنه دهد جان کسی که تشنه ترا کشتجور و جفائی که با تو رفت در اسلام کافرم ار کس کند به مل زردشتجز پسر سعد کاو بروی تو زد تیغ کس نشنیدم که بر درفش زند مشتزخم تو یکسر به سینه بود و عجب نیست ز آنکه نکردی به کارزار به کس پشتشد اگر انگشتری ز دست سلیمان از تو هم انگشتری برفت و هم انگشتآمده طاووس عرش حضرت جبرئیل چون که به خون تو پر و بال بیاغشت
قصهی هر کس رود زیاد و حدیثت مینشود تا به روز حشر فرامشتهمسر کفر است هر که نیست ترا یار دشمن حق است هر که اوست ترا دشت (1).ای شه برتر ز انبیا همه نامت باد ز یزدان بسی درود و سلامتیک تن و چندین هزار زخم که دیده است یک دل و چندین هزار غم که شنیده استخصم گرفتم که سر ز خصم ببرد لیک سر کس که از قفا ببریده استآنچه رسید از جفا به شاه شهیدان خود به شهیدی چنین جفا نرسیده استو آنچه کشیده است خواهرش به اسیری هیچ اسیری چنین جفا نکشیده استحجلهی عیشی ز آه تیر که کرده است؟ دست عروسی به خون خضاب که دیده استاز تن تبدار، طیلسان که ربوده است بر سر بیمار از غضب که دویده استناوک پیکان آبدار به صد شوق چو سر پستان کدام طفل مکیده است؟از پی یک گوشوار از سر سختی گوش پریزاده دختری که دریده است؟بستری از خستگی ز خاک که کرده است؟ خاتمی از تشنگی به لب که مزیده است؟مرکب بی راکب که در بدر آمد؟ خیمهی بیصاحب که شعلهور آمد؟آه که کرد آسمان چه حیلهگریها ساخت به آلنبی چه کینهوریهاآه که در قتل شیرزادهی یزدان کرد به کین روبهی چه حیلهگریهااز حرم آنان که پا برون ننهادند بس که کشیدند رنج دربدریهاخیمهگه شاه سوختند و نمودند بیادبیها عیان و پردهدریهاامت ناکس به راه شام بدادند آلنبی را سزای راه بریهازمرهی اطفال نازپرور نورس کرده به غولان دهر همسفریهابس گهر تابناک بحر رسالت ضایع و پامال شد ز بدگهریهاداده به قتل حسین فتوی و از مکر ساخته اظهار جهل و بیخبریهاتاج سنان سنان و نیزهی خولی گشته سری کو نموده تا جوریهااز پی انعام و تحفه برده به میران از سر اخیار و از گروه اسیرانچرخ بیفسرد گلشن نبوی را ظلم، خزان ساخت باغ مصطفوی رابر علوی نسبتان سپهر جفا کار فتح و ظفر داده دودهی اموی را
1) 73. دشت: ظ: بدخواه، دشمن.
خفته سلیمان به خاک ماریه بیسر آمده خاتم به دست، دیو غوی (1)رابسته به زنجیز و غل ولی موحد منبر و محراب مشرک ثنوی راسخت تلافی نمود امت گمراه در ره دین سعیهای مرتضوی رابازی گردون نگر که سغبهی (2)خود کرد رو به فرتوت، شیرهای قوی راگبر دغا تکیه زن به بالش عزت داشته برپای سید علوی راسبط نبی ز تیغ خفته و خوانند بر سر منبر مناقب نبوی رامزد رسالت اگر مودت قرباست در حرم احمد این عزا ز چه برپاستآنکه بد از ضرب ذوالفقار فراری وز دم شیر خدای بد متواریاز چه سبب شد که زادگان لئیمش پادشهی یافتند و شرع مداریاز چه جهت بد که یافتند در اسلام این همه عزت ز بعد آن همه خواریگشته به خواری ز ضرب تیغ مسلمان پس شه اسلام را بکشته به خواریفوج یهودان خلیفه گشته ز عیسی پس شده شمشیر زن بر وی حواری (3).جوق سگان طوقها نموده مرصع پس زده ناخن به روی شیرشکاریجرگهی خفاش گشته حاجب خورشید دعوی پرتو نموده در شب تاریملت باری ز ضرب تیغ گرفته پس زده، شمشیر بر خلیفهی باری (4).بالله اگر ضرب ذوالفقار نبودی هیچ بجز کفرشان شعار نبودی
محمد داوری سومین فرزند سخنور دانشمند وصال شیرازی میباشد. اولین فرزند مرحوم وصال، احمد وقار و دومین فرزندش محمود حکیم و سومین آنها، داوری است که در سال 1238 ه. در شیراز بدنیا آمد. داوری در همان کودکی، دارای فراست و هوش سرشاری بود بطوریکه به اندک توجه، دقایق علوم و فنون را فرامیگرفت؛ اما روزگارش چندان امان نداد و در جوانی بدرود حیات گفت.داوری در زبان عربی مهارتی تام داشته بطوریکه از فحوای بعضی قصاید او بر میآید دواوین شعرای عرب را بسیار مطالعه کرده و حتی بعضی از قصاید آنها را استقبال نموده است. داوری از کودکی در نزد وصال به فراگرفتن هنر خطاطی پرداخت و در این هنر مقامی ارجمند یافت. از هنرهای شایان توجه داوری نقاشی اوست که درین فن نیز استادی زبر دست بوده است. از آثار داوری: 1- رساله در معانی و بدیع به زبان عربی؛ 2- رساله در علم عروض و آئین سخنوری؛ 3- فرهنگ بزرگ ترکی به فارسی است. دیوانش به طبع رسیده است. داوری بعد از 44 سال زندگی در سال 1283 هجری قمری بدرود زندگانی گفت.دیوان وی مشتمل بر قصاید و غزلیات و قطعات و مراثی است. اینک نمونهای از مراثی وی: (1).
1) 78. مقدمهی دیوان داوری به تصحیح و اهتمام روحانی وصال، کتابخانهی معرفت شیراز.
پیغمبر خدای که بد رهنمای خلق بس رنجها که برد ز خلق از برای خلقبا آنکه او ز خلق بغیر از بدی ندید جز نیکوئی نخواست به خلق از خدای خلقای بسکه برد رنج و تعب در ره خدای تا شد میان خلق خدا، رهنمای خلقیکتن نبد ز خلق که با او وفا کند زین رنجها که برد به مهر و وفای خلقدندان او که گوهر بحر وجود بود دیدی که چون شکست ز سنگ جفای خلقخاکستر از جفا بسرش ریختند و او روی از حیا نتافت که اف بر حیای خلقجز خون دل غذاش ندادند و ای دریغ آن را که هیچ بهره نبد از غذای خلقای بس زبان طعن که بر وی گشاده شد با اینهمه، زبان نکشید از دعای خلقاو از پی هدایت و خلق از برای ظلم خلق از قفای او شده او از قفای خلقغیر از بدی ندید ز خلق خدا جزای تا خود خدا به حشر چه بدهد جزای خلقظلمی که بر رسول خدا رفت و عترتش هم خود مگر خدای ببخشد به امتشداماد مصطفی که ازو دین قوام یافت بنگر چها ز امت بیاحترام یافتآن مهتر ستوده که از احترام اوست این حرمتی که ساحت بیتالحرام یافتمعراجش از رسول خدا برتر است از آنک او بر فراز دوشت پیمبر مقام یافتدیدی چها ز بعد رسول از لئام خلق آن سید امام و بزرگ کرام یافتدستی که در ز قلعه خیبر گرفته بود رنج رسن ز دست یهودان عام یافتلعنت بر آن خسان که گرفتند ازو به ظلم حقی که از رسول علیهالسلام یافتیک شام را به خواب نیاسود تا به صبح تا صبح عمر او ز اجل ره بشام یافتیک عمر در صیام بسر برد وای دریغ ز آن ضربتی که در شب ماه صیام یافتدردا و حسرتا که مرادی مراد جست تا تیغش از سر شه مردان مرام یافتتنها همین نه تارک شیر خدا شکست دین خدای نیز شکستی تمام یافتاز عترت رسول بجز دختری نبود کاندر سپهر مجد چو او اختری نبودچون دورهی تعب به حسین و حسن رسید بس غم که در زمانه به اهل زمن رسید
تنها همین نه پیکر این شد نشان تیر آن را به دل نشست گر این را به تن رسیدآه از شبی که تشنه برآورد سر ز خواب آسیمه سر به کوزهی آبش دهن رسیدآن آب آتشین چو فروریخت در گلو از آب زودتر اثرش بر بدن رسیدزهری جگر شکاف که چندان نفوذ کرد در آن تن لطیف که بر پیرهن رسیدچون پارهی جگر ز گلویش به طشت دیخت ز آن طشت طعنهها که به دشت یمن رسیدرو کرد بر برادر و گفت: ای عزیز جان ایام محنت تو و آرام من رسیداین گفت و شد خموش و به بام فلک خروش از اهلبیت خسته دل و ممتحن رسیدبردند تا به خاک سپارند یاورانش کان پیره زن به کینهی او تیر زن رسیداز جور امتان بر پیغمبر ای دریغ او نیز پاره پیکر و خونین جگر رسیدچون دور غم به خامس آلعبا فتاد دور سپهر کینهای از نو بنا نهادچون دور روزگار، ستم را ز سر گرفت رسم و ره جفا به طریقی دگر گرفتدر دودمان احمد مرسل (ص) شرارهای از آتش یزید درافتاد و درگرفتبر شاه دین زمانه چنان تنگ شد که او هم مهر از برادر و هم از پسر گرفترو در حرم نهاد و ز دشمن امان نیافت ناچار راه مشهد پاک پدر گرفتدردا که راه بادیه گم کرد خسروی کش عقل رهنمای بره راهبر گرفتبس نامهها ز کوفه نوشتند و هر کسی روز و شبان ز مقدم پاکش خبر گرفتخواندند سوی خویش و به یاریش کس نرفت جز تیر چار پر که شتابید و پرگرفتچون دید خلق را سر نامهربانی است بر مرگ دل نهاد و دل از خلق برگرفتآمد به دشت ماریه گفت: این زمین کجاست؟ آسوده گشت چون که بگفتند نینواستچون دید برخلاف مراد است کارها فرمود کز شتر بفکندند بارهاافراشتند خیمه و بر رفع کینه خصم بر گرد خیمهگاه نشاندند خارهاچون اهل کوفه ز آمدن شه خبر شدند دشمن دو اسبه سوی شه آمد هزارهاگرد ملک دو رویه گرفتند فوج فوج از پا برهنگان عرب وز سوارهابگذشت لشکر و عمر سعد شوم بخت سردار لشکر و سر خنجر گذارهابر گرد شیر بچهی حق بیشه ساختند از نیزههای شیر فکن نیزهدارهاشه در میان بادیه محصور دشمنان وز تیغهای تیز به گردش حصارها
بر روی شاه آب ببستند وای دریغ از هر کنار موج زنان جویبارهاافراشتند آتش کین وز سنان و تیغ بر روزن سپهر بر آمد شرارهابر گرد چو لشکر دشمن هجوم کرد یکباره زو کناره گرفتند یارهاروز نهم ز ماه محرم چو شد تمام خورشید بخت آلعلی کرد رو به شامروز دگر که خیمهی مشرق زد آفتاب آمد ز خیمه شاه برون پای در رکابیاران گرفته گرد ملک چون ستارگان خود در میان ستاده به مانند آفتابعباس از یمین سپاه و علم به دوش چتر علم فراشته بر فرق ماهتابیک سو علیاکبر و در دست تیغ تیز چون خشمگین پلنگ و بزیر اندرش عقاببر پشت ذوالجناح شهنشاه تشنه لب از کام واگرفته به شمشیر داده آبرو کرد سوی خصم که ای قوم شوم بخت چندین به جان خود نخرید از خدا عذابخواندیدم از حجاز و کنون میزنید تیغ شهدی فروختید مزور به زهر ناببگذشتم از شما زمن خسته بگذرید چندین گنه چرا؟ چو گذشتید از ثواببس گفت و غیر تیر جوابی نیامدش تا خود چه میدهند بروز جزا جوابجا دارد از تراب گر افغان شود بلند ظلمی چنین که رفت به فرزند بوترابچون پند سودمند نیافتاد خیل شاه افروختند آتش هیجا (1)به رزمگاه
1) 79. هیجا: جنگ، ستیز.
میرزا محمدعلی متخلص به «سروش» در قریهی «سده» اصفهان در حدود سال 1228 ه. متولد شد و در سن 57 سالگی در سال 1285 ه. در تهران چشم از جهان فروبست و در شهر قم مدفون گردید. وی از دوران کودکی آثار نبوغ شاعری از خود بروز میداد و توجه ارباب ذوق را بخود جلب میکرد.این شاعر توانا در سن 15 سالگی قصیدهای در مدح آیةالله سید محمدباقر شفتی سرود و مورد عنایت خاص وی قرار گرفت. سروش عاقبت از اصفهان مسافرت کرد و به تهران آمد. قصایدی در مدح بزرگان آن روزگار سروده است. آثار سروش عبارتند از: مثنوی روضة الاسرار در مراثی اهلبیت عصمت (ع)- شمس المناقب در مدایح رسول اکرم (ص)؛ دیوان قصاید؛ غزلیات و مسمطات که با مقدمهی استاد فقید جلال همایی در دو جلد چاپ شده است.اینک نمونهای از مراثی وی نقل میشود:
ای دیده خون ببار که ماه محرم است نزد خدای، دیدهی گریان مکرم استبیدیدهی پر آب و نفسهای آتشین گر لاف مهر شاه زنی، نامسلم است
بر یاد نور چشم پیمبر ز آب چشم بالله اگر جهان همه دریا کنی کم استبشناس در مصیبت سلطان کربلا قدر سرشک خویش که اکسیر اعظم استبیشرم دیدهای که نگرید در این عزا خالی جهان از آنکه دلش خالی از غم استجایی که سرو قامت اکبر فتد ز پای شرمنده باد سرو که سرسبز و خرم استبر صورت هلال درین ماه پر ملال کاهیده جسم حیدر و پشت نبی خم استموسی شکستهخاطر و عیسی فسرده دم یوسف ز تخت سیر و سلیمان ز خاتم استآمیخته به اشک خلیل و سرشک خضر امروز آب چشمهی حیوان و زمزم استپیش از شهادت شه لب تشنگان، رسل بگریستند بروی و مظلومیش به کلچون رایت ستم به یزید لعین رسید از کوفه نامهها به امام مبین رسیدکای گشته انس و جان به سلیمانیت مقر در دست دیو سفله به ناحق نگین رسیدآدم صفت بیا و زمین را خلیفه باش کابلیس را خلافت روی زمین رسیدهستی تو مستحق خلافت پس از حسن ما را اتفاق، روایت چنین رسیدباز آی سوی کوفه و بر کش لوای دین ورنه لوای کفر به چرخ برین رسیدبهر هدایت ار نخرامی بدین دیار خواهد خلل ز خصم به بنیان دین رسیدگر دستگیر ما نشوی روز باز خواست گوییم دست ما نه به حبلالمتین رسیدچون نامه را بخواند، بدانست شاه دین کاورا گه شدن به دم تیغ کین رسیدنزدیک شد که دختر زهرا شود اسیر وقت شهادت پسر نازنین رسیدبا خویش گفت: «وقتی ادای امانت است بیع بهشت را سر ما در ضمانت است»آمد دو بهره رفته ز شب شاه تشنه کام بهر وداع در حرم سید انامبنهاد روی پاک بر آن تربت لطیف زان پس که داد خواجه کونین را سلامکای فخر انبیا چو برفتی تو، اشقیا کردند در خرابی دین تو اهتمامبیآفتاب روی تو بر ما نهاد روی ظلم از قفای ظلم و ظلام ای پی ظلامرفتی و در میانهی امت گذاشتی فرقان و عترتت که بدارند احترامامروز در زدند به پهلوی فاطمه فردا بسوختند خداوند را کلامکردند آنچه بعد تو با خاندان تو در حیرتم که شرح دهم بهر تو کدامبر من هر آنچه رفت و رود از مخالفان در خدمت تو چون برسم بشمرم تمام
بهر شهادتم به سوی کوفه خواندهاند با پای خویش میروم اینک به سوی دامخوابش ربود و ختم رسل را به خواب دید کای نور دیده، خیز و سوی کربلا خرامبهر شهادت تو مقامی است در بهشت رو کشته شو، که منتظر توست آن مقامدادش اجازت سفر کربلا رسول رفت از پی وداع سوی تربت بتولمرکب خدای را به سوی کوفه زین مکن خلق مدینه را ز فراقت حزین مکنبر عهد کوفیان نتوان داشت اعتماد دوری ز بارگاه رسول امین مکندر شهر دین بجز تو کنون شهریار نیست بیشهریار، بهر خدا شهر دین مکنبالله که اهل کوفه به خون تو تشنهاند آهنگ، زینهار بدان سرزمین مکندر بر مخواه فاطمه را کسوت عزا ماتمسرای خویش، بهشت برین مکنناچار اگر روی بسوی اهل کین، سفر با زینب و سکینه سوی اهل کین مکنفرمود: سوی مرگ همی خواندم قضا رو پنجه با قضای جهانآفرین مکناهل مرا اسیر و مرا کشته خواسته است ما را به ما گذار و جزع بیش ازین مکنرفت از پی وداع سوی خانهی خدا برخاست از مدینه خروشی زهر سرایبگرفت راه بادیه سالار کربلا مشتاق کشته گشتن و آمادهی بلادرهای آسمان همه شد باز و آمدند در خدمتش ملائکه از عالم علاآمد نخست حر به سر راه شاه دین هر سنگ میزدش سوی خلد برین صلااول امیر لشکر کین بود وای عجب شد اولین شهید به شمشیر ابتلاشه در زمین بادیه آمد فرود و گفت: زین خاک یافت دیدهی امید من جلابنمود مقتل شهدا را یکان یکان فرمود آمدیم به سوی وطن، هلاما والی ولایت رنج و مصیبتیم با ما نیاید آنکه ندارد سر و لادر تیره شب روانه به سوی وطن شوید کز انفعال رفت نیارید برملاافراشتند خیمه در آن عرصهی الم کامد برون ز کوفه علم از پی علمچون شب فروگرفت جهان را، شه شهید اصحاب را بخواند پی بیعت جدیدفرمود: یافتم همه اصحاب خویش را اندر وفا یگانه و اندر صفا فریدبرداشتم ز گردنتان عهد خویش را جنت دهد جزای شما خالق مجید
لیکن برون روید از این ورطهی خطر شب تیره و به خواب گران لشکر عنیدفردا قتیل تیغ مخواهید خویش را مقتول خواسته است بتنها مرا یزیدگفتند کز تو باز نخواهیم داشت دست گیریم ما چگونه سر خویش و تو وحید؟چون دید شاه دین که نخواهند بازگشت هستند پایدار در آن محنت شدیدفرمود بنگرید به فردوس جایتان دیدند و شد شب شهدا همچو روز عیدآمدند اسحر بر آن قوم نیکبخت کای جیش حق به کوی شهادت کشید رختآمد یکی غلام سیهروی دل سپید دل در برش ز شوق شهادت همی تپیدآزاد کرده بودش اندر ره خدا چرخ سپید چشم، سیاهی چو او ندیدبا روی او چو داشت شب قدر نسبتی حق بر هزار ماهش از آنروی برگزیدبا شاه گفت: ای که ولای تو کرده فرض ایزد به هر سیاه و سپیدی که آفریدفرمای تا به راه تو جان را کنم فدا ای در کف تو جنت فردوس را کلیدصد چشمه از محبت تو در دلم گشود چون آب زندگی که ز ظلمات شد پدیدفرمود شاه دین که سر خویش پاس دار بر شب ستاره ریخت چو از شاه این شنیدگفتا چه میشود که من تیره روی را با خود بری به خلد و گشایی در امیدمنگر سیاهیم که به سوی خلیل حق ذبح فدا سیاه ز سوی خدا رسیدپذرفت شاه و گفت که رویت سپید باد جان را کنون به نعمت فردوس ده نویدآمد بسوی معرکه با تیغ هندوی در دشت زنگیانه یکی نعره برکشیدتیغ برهنه در کف زندگی غلام تافت ز ابر سیاه، برق تو گفتی همی جهیدخونش به راه شاه شهیدان بریختند جنت، درم خریده به یکمشت خون خریدهمرنگ زاغ بود و به یمن قبول شاه طاووس خلد گشت و به خلد برین چمیدآمد به سوی شاه حمید (1)خمیده پشت گفت ای کلید دوزخ و جنت ترا به مشتپیرانه سر به معرکه جولانم آرزوست دشت مصاف و عرصهی میدانم آرزوستسرباختن چو گوی به میدان عشق شاه با قامتی چو خم شده چوگانم آرزوستیکدشت پر ز دیو و سلیمان ستاده فرد جان باختن به راه سلیمانم آرزوستباز سپیدم آمده از آشیان قدس منعم مکن که ساعد سلطانم آرزوستشد سیر از مصاحبت جسم، جان من دیدار حور و صحبت رضوانم آرزوست
1) 80. حمید: ظاهرا منظور حمید بن مسلم باهلی است.
پشتم خمیده گشت ز پیری بنفشهوار از دست حور، دستهی ریحانم آرزوستدادش اجازه شاه سوی خصم رفت و گفت: در راه شاه، باختن جانم آرزوستموی سپید کرده به خون سرخ کاین چنین رفتن سوی پیمبر یزدانم آرزوستشاه آمد و نهاد سرش در کنار خویش فرمود: باد مزد تو با کردگار خویش
از مثنوی روضة الاسرار.دارم اندر دست خونین خامهیی تا که بنویسم مصیبت نامهایلیک میترسم که سوزد خامهام همچنان ننوشته ماند نامهامبشنو از معصوم این معنی نغز پوست را بدورد کن، برگیر مغزبود روزی در مقام خود خلیل غرق تسبیح خداوند جلیلگفت حق برگو بدو جبریل را که ببر حلقوم اسمعیل رادر یکی دل نیست گنجای دو دست زین دو یک، یا حب ما یا حب اوستکش نماید ذبح اسمعیل سهل چون ببیند حال شاه و حال اهلگفت بنگر عاشق خاص مرا خوش به خون خویش غواص مراآن برادر دادنش در راه ما وآن سپردن جان به فربانگاه ماوآن برادر زادگان مقبلش خاصه اکبر، میوهی باغ دلشچونکه ابراهیم او را بنگریست بر شه لب تشنه بسیاری گریستگفت حق بر گریهات احسنت و زه! که بود از ذبح اسمعیل بهچون گرستی بر خدیو کربلا کردم از فرزند تو دور این بلاگریهی تو بهر آن شاه کریم گشت اندر راه ما ذبح عظیمگریهی تو بهر قربانی تست شو ببر، فرزند خود را تندرستای خوش آن چشمی که گریان بهر اوست و آن دلی کاو گشته بریان بهر اوست
یغمای جندقی از شاعران غزلسرای دورهی قاجار است. ابتدا به تحصیل مقدمات ادب پرداخت، سپس به عراق و چند شهر در ایران سفر کرد و عاقبت به دربار محمدشاه قاجار (1264 -1250 ه.) راه یافت. از یغما قصاید و غزلیات و مثنویهائی بجا مانده است. در شعر و نثر زبانش ساده و روان و توانا بود. یغما رد هجو افراد، زیادهروی کرده است؛ بهمین جهت هجویات نیز در دیوانش آمه است. مرگ یغما به سال 1276 ه. اتفاق افتاد.مراثی و نوحههائی هم دارد که ما مقداری از آنها را در زیر نقل میکنیم.
شهنشاهی که بودی گوی گردون گوی چوگانش سر از چوگان کین گردید گویآسا به میدانشخلیلی کش فدا زیبد چو اسمعیل صد قربان دمید از مطلع خنجر هلال عید قربانشسکندر حشمتی کاب خضر از خاک ره بردی به ظلمات عطش در، تیرهگون شد آب حیوانشلب لعلی که در درج احمد لب بر آن سودی شد از الماس پیکان عقد لؤلؤ کان مرجانشسواری را که دوش راکب معراج، میدان بود سپهر انگیخت از دشت شهادت گرد جولانشبه مهد خاک خفت از بیکسی آمد کامد از رفعت به استحقاق جبریل امین گهواره جنبانش
به رتبت ناخدائی کز ازل فلکالنجاة آمد فلک بسپرد در دریای خون کشتی به طوفانشعزیزی کش ز ساعد بست زهرا طوق پیراهن گشود از ناخن تیغ ستم گوی گریبانشوجود کآفرینش را از او شد خلعت هستی سپهر خصم، پیراهن به خاک افکند عریانشمکید از قحط آب انگشتری شاهی کز استغنا نمودی در نظر پای ملخ، ملک سلیمانشچه حاجت قصهی آن خشک لب پرسیدن از «یغما» به لفظی تر حکایت میکند سیلاب مژگانشدر عزایت چکنم گر نکنم خاک به سر زین مصیبت چه خورم، گر نخورم خون جگرتوبه فردوس برین تاخته گلگون به نشاط من سوی شام الم بسته به غم بار سفرماند اکنون که دل از دولت وصلت محروم ماند اکنون که ز چهر تو جدا دیدهی ترچه برم گر نبرم مژدهی وصلت به روان چه دهم گر ندهم وعدهی رویت به نظرخیل انصار ترا تن بزمین سر به سنان آل اطهار ترا دل به تعب جان به خطرچکنم گر نکنم شکوه ز پیکار قضا چه زنم گر نزنم ناله ز بیداد قدرپور بیمار تو را پای به زنجیر درون دخت افگار تو را روی برون از معجرزین تحکم چه زنم گر نزنم دست بروی زین تهتک چه درم گر ندرم جامه ببرپیکر چاک تو در آب همی ز آن لب خشک آتش جان تو بر باد از آن دیدهی ترچه فروزم نفروزم همه کانون ز روان چه تراوم نتراوم همه در یاز بصرآل اطهار تو را بر سر معموره عبور حرم عز تو را در بن ویرانه مقرچه زنم گر نزنم بر به ثری سقف سپهر چه برم گر به ثریا نبرم خاک گذرچکنم گر نکنم جان و جهان شیب و فراز چکنم گر نکنم کون و مکان زیر و زبرزین تغافل چه کشم گر نکشم دشنه بدل زین تغابن چکنم گر نکنم خاک بسر
درین ماتم خلیل از دیده خون بارید آزر هم بداغ این ذبیحالله، مسلمان سوخت کافر همشگفتی نایدت بینی چو در خون دامن گیتی کزین سوگ آسمان افشاند خون از دیده اختر همبه سوگ فخر عالم از بنی جان و ز بنی آدم ز افغان شش جهت ماتمسرا شد هفت کشور هممکید آن تاجدار ملک دین تا از عطش خاتم ز دست و فرق جم انگشتری افتاد و افسر همبه خونش تا قبا شد لعلگون دستار گلناری بباغ خلد زهرا جامه نیلی کرد، معجر همز تاب تشنگی تا شد شبهگون لعل سیرابش علی زد جامه اندر اشک یاقوتی، پیمبر هم
چو فرق کوکب برج اسد از کین دو پیکر شد ز سر بشکافت فرق صاحب تیغ دو پیکر همچو نقد ساقی کوثر زبان از تشنگی خائید بکام انبیا تسنیم خون گردید و کوثر هممکافات این عمل را برنتابد وسعت گیتی چه جای وسعت گیتی که بس تنگست محشر همفلک آلنبی را جا کجا زیبد به ویرانه نه آخر غیر این ویرانه بودت جای دیگر همز ابر دیده یغما برق آه ار باز ننشانی زنی تا چشم بر هم خامه خواهد سوخت، دفتر هم
کمر بستی به خون ای پیر گردون نوجوانی را به خواری بر زمین افگندی آخر آسمانی رابه دام فتنه از منقار تیر و مخلب (1)خنجر شکستی پر، همایون طایر عرش آشیانی رابهار آید همی تا خار بومی را خزان کردی ز صرصر خیزی باد مخالف گلستانی راز منع آب جانسوز آتشی افروختی وز وی، زدی سر بر فلک دود مصیبت دودمانی راز کین دندان گزای ناب پیکان سگان کردی بشیر مهر زهرا مغز پرورد استخوانی راغذا ز الوان خون آوردی آب از چشمهی پیکان جزاک الله نکو کردی رعایت میهمانی راندانم تا چه کردی با جهان جان، همی دانم که از غم تا قیامت سوختی جان جهانی رادل از قتل شهیدی بر کنارم دجله بگشاید بطرف جان سپاری بسته بینم چون میانی راکنم یاد از اسیری چند و خاک شام چون بینم غریب خستهی آوارهی بیخانمانی راتبم گیرد ز رنج طفل بیماری به ویرانی چو سر بر خشت حسرت خفته بینم ناتوانی راز اشک دیدهی یغما بیاد آور درین ماتم روان سیلاب خون بینی چو بر در آستانی را
میرسد خشک لب از شط فرات، اکبر من سیلانی بکن ای چشمهی چشم تر مننوجوان اکبر من نوجوان اکبر منکسوت عمر تو تا این خم فیروزه نمون، لعلی آورد به خون گیتی از نیل عزا ساخت سیه معجر من، نوجوان اکبر منتا ز شست ستم خصم خدنگ افکن تو، شد مشبک تن تو بیخت پرویزن (2)غم خاک عزا بر سر من، نوجوان اکبر منکرد تا لطمهی باد اجل ای نخل جوان، باغ عمر تو خزان ریخت از شاخ طراوت همه برگ و بر من، نوجوان اکبر
دولت سوگ توام ای شه اقلیم بها، خسروی کرد عطا سینه طبل است و علم آه و الم لشکر من، نوجوان اکبر منچرخ کز داغ غمت سوخت بر آتش چو خسم، تا بدامانت رسم کاش بر باد دهد تودهی خاکستر من، نوجوان اکبر منتا تهی جام بقایت ز مدار مه و مهر، دور مینای سپهر ساخت لبریز ز خوناب جگر ساغر من، نوجوان اکبر منتا مه روی تو ای بدر عرب شمس عراق، خورد آسیب محاق تیره شد روز پدر گشت سیه اختر من، نوجوان اکبر منبر به شاخ ارم ای باز همایون فر و فال، تا گشودی پر و بال ریخت در دام حوادث همه بال و پر من، نوجوان اکبر منگر برین باطله یغما کرم شبه رسول، نکشد خط قبول خاک بر فرق من و کلک من و دفتر من، نوجوان اکبر
محمودخان ملکالشعراء فرزند محمدحسین خان عندلیب و نوادهی فتحعلیخان صبای کاشانی در سال 1228 هجری در تهران تولد یافت. نیاکان او که از طایفهی دنبلی آذربایجان بودند در دوران سلطنت زندیان از آن دیار مهاجرت کرده در عراق متوطن گردیدند. فتحعلیخان جد محمودخان که یکی از گویندگان بنام زمان فتحعلی شاه و سمت ملکالشعرائی داشت، در کاشان متولد شد و در جوانی از مجلس درس صباحی بیدگلی شاعر مشهور بهره یافت و راه و روش سخنوری را فراگرفت. پس از درگذشت صبا پسر بزرگش متخلص به «عندلیب» که شاعری شیرین سخن بود با همان سمت ملکالشعرائی جای پدر را گرفت و تا اوایل سلطنت ناصرالدین شاه مورد اکرام و احترام بود. پس از مرگ عندلیب، محمودخان بجای پدر مستقر گردید.محمودخان در دستگاه ناصرالدین شاه صاحب عنوان گردید و چون دارای طبعی لطیف و ذوقی سرشار بود در شعر و شاعری شهرتی بسزا یافت و در فتون دیگر از قبیل حسن خط و نقاشی و منبت کاری و مجسمهسازی، هنرنمائی بسیار کرد. در قصیده پیرو سبک فرخی و منوچهری و عنصری بود. دیوان محمود خان نزدیک به 2600 بیت میباشد که گویا شاعر خود آن ابیات را برگزیده و بقیه را نابود کرده
است. محمودخان در سال 1311 ه. دو سال قبل از قتل ناصرالدین شاه بدرود حیات گفت. ترکیب بندی دارد شامل 14 بند که ما بخشی از آن را در زیر میآوریم:
نقل از دیوان محمودخان ملکالشعراء صبا، ضمیمهی سال بیست و سوم مجله ارمغان، چاپخانهی چهر.باز از افق هلال محرم شد آشکار وز غم نشست بر دل پیر و جوان غبارباز آتشی ز روی زمین گشته شعلهور کافتاد از آن به خرمن هفت آسمان شراربرخاست از زمین و زمان شور رستخیز وز هر طرف علامت محشر شد آشکارگفتی رسیده وقت که زیر و زبر شود یکسر بنای محکم این نیلگون حصارچون کشتی شکسته به دریای موج زن روی زمین ز غلغله شد باز بیقرارکردند خاکیان همه از آه آتشین تیری که کرد از جگر نه فلک گذاراز حربگاه اسب شهنشهاه دین مگر برگشت سوی خیمه دگرباره بیسوارپیرایه بخش چهرهی صبر و رضا حسین سرمایهی شفاعت روز جزا حسیندر کربلا چو وقت جهاد و غزا رسید دور طرب سر آمد و روز عزا رسیداز کوفه خیل فتنه، گروه از پس گروه بر قصد کینهی خلف مرتضی رسیدلبریز کرد ساقی دوران پیاله را چون دور غم به خامس آلعبا رسیددر خیمهی حرم ز جفا آتشی زدند کز صحن ارض دود به سقف سما رسیدفریاد الغیاث حریمش ز خیمهگاه تا پیش پردهی حرم کبریا رسیداز غم رسید نالهی یثرب به کربلا چون سوی یثرب این خبر از کربلا رسیدآه از دمی که با غم دل شهریار دین گفتا به خواهر از ره مهر و وفا حسینای خواهر از برت چو به فردا جدا شوم در خون خویش غرقه به دشت بلا شومچون گل مکن زدوری من چاک پیرهن چون از برت روانه چو باد صبا شوممخراش روی خویش و مکن موی خود که من شرمنده پیش بارگه کبریا شوم
روشن شود دو چشم پیمبر به روز حشر گر زیر سم اسب عدو توتیا شومترسم ز سوی عرش رسد آیت بدا (1). بگذار تا به کام دل خود فدا شومگردآرکود کان مرا نزد خود که من فردا ز زین اسب به میدان جدا شومرفتند مادر و پدر و جد من ز پیش من هم پی زیارتشان از قفا شومزینب چو این شنید به سر برفشاند خاک زد دست و کرد بر تن خود جامه چاک چاکچون شاه دین به عزم شهادت سوار شد چشم ملک به عرش برین اشکبار شدخورشید همچو طشت پر از خون طلوع کرد هول قیامت از همه سو آشکار شدابر بلا برآمد و بر خاک خون گریست باد فنا وزید و هو پر غبار شدحورا چو گل به خلد برین جامه بردرید رضوان دلش چو لاله ز غم داغدار شداز دود آه پردگیان چرخ شد سیاه وز خوان زمین ماریه چون لالهزار شدگویا ز پرده دختر زهرا برون دوید زهرا به خلد از غم دل بیقرار شداسبی که بود سبط پیمبر بر او سوار ناگاه سوی خیمه روان بیسوار شدآمد بسوی خیمه چو با زین واژگون از دیدهی سپهر زانده چکید خونچون شاه دین به خاک درآمد ز پشت زین بنهاد روی خویش به شکرانه بر زمینابری ندید بر سر آن دشت غیر تیغ قصدی نیافت در دل آن قوم، غیر کینهر جا فکنده دید گلی یاسمین عذار هر سو فتاده یافت مهی مشتری جبینبر صبر او ز جملهی کروبیان قدس برخاست در صوامع افلاک آفرینخاکی که غرقه گشت به خون گلوی او بردند بهر غالیهی موی حور عیناز داس کوفیان جفا پیشه شد تهی باغ نبی ز لاله و شمشاد و یاسمینبگریست وحش و طیر بر آن جم کزو ربود دیو پلید شوم هم انگشت و هم نگینگفتی رسیده وقت، که عالم شود خراب وز باد قهر کشته شود شمع آفتابچون اهل کوفه دامن کین بر میان زدند دامن بر آتش غم خلق جهان زدندچون هاله گرد ماه بیکباره اهلبیت صف حلقهوار گرد امام زمان زدندکردند خلق کودک او را نشان تیر تیر جفا چگونه ببین بر نشان زدندخستند بوسهگاه نبی را به تیغ تیز وز کین سر مبارک او بر سنان زدند
1) 83. بدا (بداء): ظاهر شدن، پیدا شدن رای دیگر در امری- ایجاد رایی برای خالق بجز آنچه که قبلا ارادهی وی بر آن تعلق گرفته بود. (آیت بدا) اشاره است به آیهی 39 سورهی رعد: «یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده امالکتاب» «خداوند هرچه را بخواهد محو و هرچه را بخواهد اثبات میکند و «امالکتاب» نزد اوست.»
در خیمهاش به کینه زدند آتشی چنان کز او شرر به خرمن هفت آسمان زدندآوازالفراق بر آمد از کشتگان چون بانگ الرحیل بر آن کاروان زدندبود از نفاق چونکه سرشت و نهادشان گفتی که نیست نام پیمبر به یادشانبگذشت سوی معرکه چون خواهر حسین دربر کشید غرقه به خون پیکر حسینزد نعرهای کزو جگر آسمان شکافت از مهر، لب نهاد چو بر حنجر حسینپس گفت: کای گروه چه گوئید در جواب خواهد چو داد ما ز شما داور حسینجنبان شود زمین قیامت ز اضطراب گیرد چو ساق عرش علی مادر حسینعهد نبی مودت قربی مگر نبود؟ گردید پس جدا از چه از تن سر حسینداغی نباشد اینکه رود سوز او برون تا روز حشر از جگر خواهر حسینبگذشت آنچه بر دل زینب ز درد و غم بگذشتی اربه کوه، فروریختی ز همدر دشت کین سکینه چو بر شاه دین گریست برخاست شورشی که زمان و زمین گریستگریان شدند یکسره کروبیان قدس کرسی به لرزه آمد و عرش برین گریستابلیس شد ز کرده پشیمان و شرمناک جبریل ناله کرد و رسول امین گریستبر آسمان فرشه ز غم جامه چاک کرد وز سوز دل به خلد برین حور عین گریستاز تاب خشم آتش دوزخ زبانه زد بر خود جهان ز بیم جهانآفرین گریستشد لاله رنگ روی زمین چون گه وداع از سوز دل بر آن تن چون یاسمین گریستپس گفت: ای پدر ز چه در خواب خفتهای بیسر به خاک با تن صد چاک خفتهایآن تن که بود دامن زهراش جای خواب عریان فتاده بود سه روز اندر آفتابزان لعل لب که آب حیات رسول بود کردند کوفیان جفاپیشه منع آبچون آب بهر کودک بیشیر خویش خواست از کینه جز به تیر ندادش کسی جوابروزی که خلق جمله برآرند سر ز خاک بر دستها گرفته ز اعمال خود کتابسیماب وار لرزه به عرش برین فتد چون از پس سرادق عزت رسد خطابافکنده انبیا همه از بیم سر به زیر در کوه و دشت زلزله از هیبت عتاببا نامهی سیه چو بود عذر آن گروه آیند سر فکنده چو در موقف حساب
ترسم که دست خویش چو زهرا به سر زند دوزخ به خشم آید و بر خشک و تر زندچون سوی شام قافلهی کربلا شدند گفتی ز شهر غم به دیار بلا شدندفریاد الوداع برآمد ز اهلبیت در قتلگاه از شهدا چون جدا شدندسرها ز تن شدند به فرسنگها جدا بر عزم ره روانه چو قوم دغا شدندسرها ز پیش و پردهنشینان احمدی بر ناقهی برهنه روان از قفا شدندطفلان که نازشان پدر از مهر میکشید لرزان ز تازیانهی اهل جفا شدنددر کوچههای شام اسیران بسته دست خونین جگر ز طعنهی هر ناسزا شدنداز جور شام خرمن ایمان به باد رفت یکباره دین احمد مرسل زیاد رفتچون زد سموم کین به گلستان مصطفی بر خاک ریخت لاله و ریحان مصطفیتاریک مانند محفل ایمان چو کشته شد از باد کینه شمع شبستان مصطفیدادند اجر و مزد نبی را به تیغ تیز کردند خوش تلافی احسان مصطفیداس عناد و تیشهی بیداد ناکسان نگذاشت سرو و گل به گلستان مصطفیکردند این معامله با عترت از چه روی با امت این نبود چو پیمان مصطفیترسم که دست خلق بیکباره زین گناه گردد جدا ز گوشهی دامان مصطفیتا بود این جهان به جان این بلا نبود درد و غمی چو درد و غم کربلا نبوددر موقف حساب چو وقت جزا شود در پیشگاه عدل ندانم چها شودآه از دمی که پیشترازوی عدل و داد روز نشور و عرض صواب و خطا شوددوزخ شود ز آتش غیرت چو حملهور ترسم عنانش از کف مالک رها شودزهرا چو داد خواه شود تا به پای عرش روی زمین چو لجهی (1)خون از بکا (2)شودخیزد ز خاک با تن بی سر چو شاه دین بر پا دوباره واقعهی کربلا شودترسم که روز حشر بیکباره زین گناه دست جهان ز دامن رحمت جدا شودمحشر بهم برآید از هیبت عتاب جبریل بهر چاره سوی مصطفی شودآیا جواب چیست در آن روز پر بلا پرسند چون ز خون شهیدان کربلاگر در زمانه واقعهی کربلا نبود معلوم، قدر صبر و عیار رضا نبودسبطی چنین برای فدا گر نبی نداشت آسان بدو شفاعت روز جزا نبود
بر صابران چو عرض بلا شد بغیر او کس را قبول واقعهی کربلا نبودغیر از درون قبهی او جائی از شرف مخصوص از برای قبول دعا نبودزینت نمیکشید اگر ناله از جگر در گنبد سپهر برین این صدا نبودحقا که این معامله با عترت رسول از این و آن ز بعد پیمبر روا نبودکی بر فلک درخت شقاوت کشید سر گر زیر خاک تخم جفا ز ابتدا نبودآید کجا ز عهده این درد و غم برون؟ چشم زمانه بارد اگر تا به حشر خون
آقا فتحالله قدسی متخلص به «فؤاد» در سال 1270 ه. در کرمان ولادت یافت و از هفت سالگی به سرودن اشعار پرداخت. وی به جلالالدین مولوی و شاه نعمتالله ولی ارادت خاص داشت و از معنویت آنان بهرهها برد.زندگی فؤاد در کرمان در تحصیل معاش و کسب علم از طریق کسب میگذشت.وفاتش پس از سال 1340 ه. رخ داده است. هفتاد سال عمر کرد. آثار فؤاد در مجموعهای بنام «شمع جمع» چاپ شد و مکرر به چاپهای بعدی رسیده است. فؤاد به خاندان عصمت و طهارت (ع) اعتقاد خاصی داشت.اینک نمونههایی از مراثی وی در زیر نقل میشود:
به نقل از کتاب «شمع جمع».بینش اهل حقیقت چو حقیقت بین است در تو بینند حقیقت که حقیقت این استمن اگر جاهل گمراهم اگر شیخ طریق قبلهام روی حسین است و همینم دین است
او چو بینای حقیقت بود از دیدهی من بحقیقت که مرا چشم حقیقتبین استنه همین روی تو رد خواب چراغ دل ماست هر شبم نور تو شمعی است که بر بالین استفرقت روی تو از خلق جهان شادی برد هر که را دیدهی بیناست دل غمگین استپیکرت مظهر آیات شد از ناوک تیر بدنت مصحف و سیمات مگر یاسین استیادم از پیکر مجروح تو آید همه شب تا دم صبح که چشمم به رخ پروین استباغ عشق است مگر معرکهی کرب و بلا که ز خونین کفنان غرق گل و نسرین استبوسه زد خسرو دین بر دهن اصغر و گفت: دهنت باز ببوسم که لبت شیرین استاز قفا دشمن و اطفال تو هر سو به فرار چون کبوتر که به قهر از پی او شاهین استدر خم طرهی اکبر دل لیلا میگفت: سفرم جانب شام و وطنم در چین استدختری را به که گویم که سر نعش پدر تسلیت سیلی شمر و سر نی تسکین استمیکشد غیرت دینم که بگویم به امم این جفا بر نبی از امت بیتمکین استگر فؤاد از غم عشق تو غنی شد چه عجب عشق سلطانی غنی، گنج دل مسکین است
ای کشته که جان عالمی کشتهی تست پیوسته بهر دل از خفا رشتهی توستدر دیدهی اهل دل ملاقات خدا رخسار به خون و فرق آغشته توستسر منشا معرفت حسین است پاینده به منزلت حسین است حسینسوزندهی خویشتن فروزندهی نوع دارای چنین صفت حسین است حسین
دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت آری آن جلوه که فانی نشود نور خداستپرچم سلطنت افتاد، کیان را ز کیان سلطنت، سلطنت توست که پاینده لواستنه بقا کرد ستمگر، نه بجا ماند ستم ظالم از دست شد و پایهی مظلوم بجاستزنده را زنده نخوانند که مرگ از پی اوست بلکه زنده است شهیدی که حیاتش ز قفاستدولت آن یافت که در پای تو سر داد ولی این قبار نه بر قامت هر بی سر و پاستتو در اول سر و جان باختی اندر ره عشق تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست
صفائی دومین فرزند یغما در سال 1235 ه. متولد شد. پدرش یغما، وی را به نام و تخلص حاج ملا احمد نراقی که تخلص «صفائی» داشت، نامید. وی جندق را بدور از جنجال مأمن و مسکن خود اختیار کرد. اغلب اشعار صفائی، که روحی مذهبی داشت، در مراثی اهل البیت (ع) است. مجموعهای از مراثی وی، در حدود 128 بند- که به اقتفای محتشم کاشانی سروده در سال 1315 هجری در تهران چاپ شده است. شاعر در ساختن «ماده تاریخ» نیز مهارت داشت. صفائی در سال 1314 ه. ق. در قریهی جندق وفات یافت.
ای از ازل به ماتم تو در بسیط خاک گیسوی شام باز و گریبان صبح چاکذات قدیم بهر عزاداری تو بس هستی، پس از حیات تو یکسر سزد هلاکتا جسم چاک چاک تو عریان به روی دشت جان جهانیان همه زیبد به زیر خاکارواح شاید ار همه قالب تهی کنند تا رفت جان پاک تو از جسم تابناکخون تو آمده است امانبخش خون خلق خون را به خون که گفت نشاید نمود پاک؟تنها مقیم بارگهت، قلبنا لدیک سرها نثار خاک رهت، روحنا فداک
باز از افق هلال محرم شد آشکار بر چهر چرخ ناخن ماتم شد آشکارنی نی به قتل تشنهلبان از نیام چرخ خونریز خنجری است که کم کم شد آشکاریا برفراشت رایت ماتم دگر سپهر وینک طراز طرهی پرچم شد آشکاراین ماه نیست نعل مصیبت در آتش است کز بهر داغ دودهی آدم شد آشکاراز آه سینه ابر پیاپی پدید گشت ز امواج دیده سیل دمادم شد آشکاربست آسمان کمر چو به آزار اهلبیت بگشود در زمین بلا بار اهلبیتبر یثرب و حرم دو جهان سوخت تا فتاد با کربلا و کوفه سر و کار اهلبیتروز لوای آلعلی شد نگون که زد خرگه به صحن ماریه سردار اهلبیتدشمن ندانم آتش کین در خیام زد یا در گرفت ز آه شرر بار اهلبیتزان کاروان جز آتش حسرت بجا نماند چون بار بست قافلهسالار اهلبیتتشویش و خوف و واهمه، غمخوار بیکسان اندوه و رنج و حسرت و غم، یار اهلبیتخاشاک دشت مرهم اعضای کشتگان خوناب چشم شربت بیمار اهلبیتخفتی به خاک و خون تو و در ماتمت ندید جز خواب مرگ دیدهی بیدار اهلبیتنگذاشت خصم سفله حجابی به هیچ وجه جز گرد ماتم تو به رخسار اهلبیتتا کربلا ز کوفه به خونریز یک بدن پرتابه پر، پیاده و سر تا به سر سواربا دعوی خدای پرستی خدای سوز وز التزام ظلم به رحمت امیدوارذکر رسول بر لب و بغض ولی به دل در چشمها کتاب عزیز، اهلبیت، خوارزین غم مگر شکسته سراپای آب نهر بس تن برهنه سر زده بر سنگ آبشاراو را به یاد وصل چو عشاق، دل قوی و آنان به تاب هجر چو معشوق، تن نزاراهل حرم چو جمع عزا سر به جیب غم او در میان چو شمع، به رخساره اشکباردر دیده موج اشک و به دل کوههای درد بر سینه خیل داغ و به لب نالههای زاراین غم کجا برم که غمت را کسی نخورد جز خواهران بیکس و اطفال ناامیددهر از ازل گرفته عزایت که روز و شب گیسو برید شام و سحر پیرهن دریداکرام بین که بعد شهادت چه کرد خصم؟ از نی جنازه بستش و از خون کفن بریدقاتل برین قتیل نه تنها گریست زار تیغی که سر بریدش از آن نیز خون چکید
قطع نظر کنید ز منهم که بعد ازین با نیزه است نوبت سرداری شماکمتر کنید سینه و کمتر به سر زنید کاین لحظه نیست وقت عزاداری شماکم نیست گر به ذل اسیری کنید صبر از عزت شهادت ما خواری شماهم خشم او کند طلب خون ما ز خصم هم نصر او رسد به مددکاری شماچون نوبت قتال ز یاران به شه فتاد پاسی پس از مقاتله در قتلگه فتادچون زخمهای خویش به گرداب خون بشست چون مرغ پر به خون زده در خاک ره فتادیا از عناد اهل حسد یوسفی عزیز با پاره پاره پیکر عریان به چه فتاددر داغ مرگ او دل اسلام و کفر سوخت و آتش به جان بتکده و خانقه فتادپس فوجی از سپاه چو سیلاب فتنهخیز از حربگاه آمد و در خیمگه فتادبر روی بانوان حرم برقعی نماند از فرق آفتاب سزد گر کله فتادخونابهی گلوی وی از چوب نی چکید یا خون گریست با همه آهندلی سنان؟تنها قتیل تیغگذاران لشکری سرها دلیل ناقهسواران کاروانتنها به پاس شه همه بر آستان مقیم سرها به سرپرستی اهل حرم روانتنها گواه حسرت سرهای تشنه لب سرها نشان پیکر مجروح کشتگانتنها کنایتی ز معادات دهر دون سرها علامتی ز ستمهای آسمانبیمار کربلا به تن از تب توان نداشت تاب تن از کجا که توان بر فغان نداشتگر تشنگی ز پا نفکندش غریب نیست آب آن قدر که دست بشوید ز جان نداشتز آمد شد غم اسرا در سرای دل جائی برای حسرت آن کشتگان نداشتاین صید هم که ماند نه از باب رحم بود دیگر سپهر تیر جفا در کمان نداشتیا کور شد جهان که نشانی ازو ندید یا کاست آن چنانکه ز هستی نشان نداشتاز دوستانش آن همه یاری یقین نبود وز دشمنانش آنهمه خواری گمان نداستاز بهر دوستان وطن غیر داغ و درد میرفت سوی یثرب و هیچ ارمغان نداشتتا شام هم ز کوفه در آن آفتاب گرم جز سایهی سر شهدا سایبان نداشت
ای نخل نینوا چه نهالی تو کز نخست جان بود و سر، بپای تو هر برگ و بر فتاد؟در باغ دین ز تیشهی بیداد دمبدم نخلی ز پا درآمد و سروی به سر فتادتا پایمال پهنه شد آن چهر خاکسود در بحر خون ز بام فلک طشت زر فتاداز کربلا به دیدهی خونبار میرویم وارسته آمدیم و گرفتار میرویمجان در بهای آب روان نافروش ماند زین جا به جستجوی خریدار میرویمبا وصف تشنه کامیت اندر کنار شط جاری به دجله خون دل از چشمهسار بادرفع عطش چو از تو نشد جاودان چه سود کز مشک دیده دامن ما جویبار بادآن کز قبول داغ تو پهلو تهی کند جاوید با شکنجهی کیهان دچار بادز اندیشهی حدیث تو هر دل که وارهید محصور حکم حادثهی روزگار بادجز داغ و درد و تاب تن از خوان کربلا قوتی نبود قسمت مهمان کربلااز شرم تشنگان عجب آرم که چون نسوخت دامان دشت و کوه و بیابان کربلابر داغ زخمهای تو گلگون کفن دمند همرنگ لاله، سنبل و ریحان کربلاز اهریمنان دولت باطل به باد رفت تاج و نگین و تخت سلیمان کربلاگفتی که خود نکرد کس آن کشته را کفن با آنکه بود پیکر او را دو پیرهنبادش ز خاک بادیه پرداخت خلعتی زان پس که گشت کسوت خونش طراز تنآن کودکان نورس ناکام خردسال بر جای زنده مانده ز دوران پر فتنآن رنجه جان به جامعه، چو شمس در کسوف و آنان به تاب نایبه (1). چون موی درشکنسر گشتگان چو صید حوادث به صد هراس پر بستگان چو عقد جواهر به یک رسندردا که بعد واقعهی کربلا هنوز از کین پر است سینهی اهل جفا هنوزخون دو عامل از همه ریزند در قصاص این قتل را وفا نکند خونبها هنوزخود گر نبود جان جهان آن جهان جان، بهر چه از میان نرود این عزا هنوزبر قصههای کهنه و نو قرنها گذشت هر روز تازهتر بود این ماجرا هنوزگرم اسیر حرمش خصم و او زدی چون مرغ سر بریده به خون دست و پا هنوز
1) 86. نایبه: مصیبت، حادثهی ناگوار
در شرح این ستم که نگفتم یک از هزار چون نامه روسیاهم و چون خامه اشکباردر سوگ این ستمزده فرزند، مام دهر هر شام گیسوان کند از مویه تارتاریک نم به چشم دجله و شط آب شرم نیست خشکیدی ارنه ز آتش خجلت سرابوارآمد خزان بهار جوانان هاشمی یا رب دگر مباد خزان را ز پی بهار
منتخبی از ترجیحبند مفصلی است که در 12 بند تشکیل و در رثاء حسین بن علی (ع) و اعوان و انصار دلیر و از جان گذشتهی آن بزرگوار در سال 1287 خورشیدی سروده شده است.ای فلک آلعلی را از وطن آواره کردی زآن سپس در کربلاشان بردی و بیچاره کردیتاختی از وادی ایمن غزالان حرم را پس اسیر پنجهی گرگان آدمخواره کردیچشم پاک شیر مردان را نمودی پاره پاره هم دل شیر خدا را زین مصیبت پاره کردیگوشوار عرش رحمن را بریدی سر، پس آنگه دخترانش را ز کین بیگوشوار و یاره کردیجبههی فرزند زهرا را از سنگ کین شکستی تو مگر ای آسمان! دل را ز سنگ خاره کردیتا کنی خورشید عصمت را به ابر کینه پنهان دشت را از اعدای دین پر ثابت و سیاره کردیجورها کردی از اول در حق پاکان ولیکن در حق آلپیمبر جور را یکباره کردیکودکی دیدی صغیر اندر میان گاهواره چون نکردی شرم و از کین قصد آن گهواره کردیچاره میجستند در خاموشی آن طفل گریان خود تو در یک لحظه از پیکان تیرش چاره کردیسوختی از آتش کین خانهی آلعلی را وایستادی بر سر آن آتش و نظاره کردیخانمان آلزهرا رفت بر باد از جفایت آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایتآسمانا جز به کین آلپیغمبر نگشتی تا نکشتی آلزهرا را از این ره برنگشتیچون فکندی آتش کین در حریم آلیاسین زآه آتش بارشان چون شد که خاکستر نگشتیچون بدیدی مسلم اندر کوفه بییار است و یاور از چه رو او را در آن بییاوری یاور نگشتیچون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند ره را از چه آن گمگشتگان را جانبی رهبر نگشتیچون به زندان عبیدالله فتادند آن دو کودک ار چه رو غمخوار آن دو کودک مضطر نگشتی
چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی سر از چه رو بی تن نگشتی از چه رو بی سر نگشتیچون شدند آن کودکان از فرقت مادر گدازان از چه رو برگرد آن طفلان بیمادر نگشتیچون حسین بن علی با لشکر کین شد مقابل از چه پشتیبان آن سلطان بیلشکر نگشتیچون دچار موج غم شد کشتی آلمحمد (ص) از چه رو ای زورق بیداد بیلنگر نگشتیخانمان آلزهرا رفت بر باد از جفایت آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت
میرزا محمد کاظم صبوری در سال 1259 هجری قمری در خانوادهای که به صنعت حریربافی اشتغال داشتند و تازه از شهر کاشان به مشهد مقدس هجرت کرده بودند؛ دیده به جهان گشود. پدرش حاج محمد باقر از مردان مجرب کاشان بود. فرزندانش جز (محمد کاظم) همه به شغل پدر اشتغال یافتند؛ اما میرزا محمد کاظم، تحصیل علم را ترجیح داد و پس از تحصیل مقدماتی به تکمیل ادبیات فارسی و عربی و حکمت و فلسفه در نزد اساتید زمان پرداخت و از ابتدای جوانی به سرودن شعر اشتغال ورزید تا سرانجام به مقام شامخ ملکالشعرائی آستانقدس رضوی نایل گشت و سرآمد اقران شد. فرزندش ملکالشعراء بهار، در مقدمهی گلشن صبا مینویسد که تخلص پدرم (صبوری) از (میرزا احمد صبور کاشانی) برادرزادهی فتحعلیخان صبا گرفته شده است. صبوری به اصول عقاید اسلامی و مذهب اثنا عشری بیاندازه پایبند بوده و به ائمهی اطهار علیهمالسلام اخلاص میورزید؛ چنانکه اغلب قصاید او در مدح ائمه و پیشوایان دین اسلام سروده شده است و خود در قطعهای میگوید:بجز از مدح آلپیغمبر آنچه گفتم تمام هذیان بودمحمد کاظم صبوری در سال 1322 قمری وفات یافت.
اینک دوازده بند مصائب حضرت اباعبدالله الحسین (ع) که از شاهکارهای مراثی است در زیر میآوریم:
بند اولدرای کاروانی سخت با سوز و گداز آید چو آه آتشینی کز دل پر غصه بازآیدگمانم کاروانی از وطن آواره گردیده که آواز جرس با نالههای جانگداز آیداگر این کاروان است از حسین فرزند پیغمبر (ص) چرا او را اجل منزل به منزل پیشواز آیدالا یا خیمگی خرگاه عزت بر سر پا کن که ناموس خدا، زینب، ز راهی بس دراز آیدبه وقت بازگشت شام یا رب چون بود حالش بهین دخت علی کامروز اندر مهد ناز آیدفلک گسترده خوانی آب و نانش خون و لخت دل عراقی میهمان داراست و مهمان از حجاز آیدبه روی میهمانان حجازی آب و نان بستند که دیده میزبان هرگز چنین مهماننواز آید؟!شهنشاهی که دین از وی سرافراز است، واویلا شگفتی بین که رمح کفرش از سر سرفراز آیدبنازم مقتدائی را که در محراب شمشیرش ز خون سر وضو باشد چو هنگام نماز آیدیزید از زادهی خیرالبشر بیعت طمع دارد چگونه طاعت جبریل با ابلیس، ساز آید؟سلیمان هیچکس دیده مطیع اهرمن گردد؟! حقیقت کس شنیده زیر فرمان مجاز آید؟معاذالله مطیع کفر، هرگز دین نخواهد شد وگر باید شدن مقتول، گوشو، این نخواهد شدبند دومازین بیعت که دشمن خواست اولاد پیمبر را همان خوشتر که بنهادند گردن تیغ و خنجر رااسیر بیعت دونان شدن، آن مشکلی باشد که آسان میکند بر دل، اسیریهای خواهر راچه تلخیهاست در تمکین نااهلان که چون شکر گوارا میکند در کان جان، مرگ برادر راحسین گر غیرت الله است حاشا کی روا دارد که گردد فاسقی فرمانروا شرع پیمبر راکنار آب جان دادن، لب خشکیده آسانتر که دیدن تر دماغ از می یزید شوم کافر رابه روی خاک و خفتن به صد برهان شرف دارد که دیدن تکیهگاه بدنهادی، بالش زر را
سر غیرت فرونارند مردان پیش نامردان اگر چه از قفا از تن جدا سازند آن سر رازهی مردان که اندر بیعت فرزند پیغمبر (ص) گر افتد دستشان از تن، دهند آن دست دیگر رازهی اصحاب با همت که پیش نیزه و خنجر براندازند از تن جوشن و از فرق مغفر رانهنگانی که بهر تشنه کامان تا برند آبی شکافند از دم شمشیر صد دریای لشکر راشهادت بود صهبائی درون ساغر خنجر زهی مستان که بوسیدند و نوشیدند ساغر رانخوردند آب و جان دادند پهلوی فرات آخر بنوشیدند از جام فنا آب حیات آخربند سومفلک با عترت خیرالبشر لختی مدارا کن مدارا کن به آل الله و شرم از روی زهرا کنره شام است در پیش و هزاران محنت اندر پی به اهل البیت رحمی ای فلک در کوه و صحرا کنشب تاریک و مرکب ناقهی عریان، به آرامی بران اشتر، نگویم مهد زرینشان مهیا کنشب ار طفلی ز پشت ناقه بر روی زمین افتد به آرامی بگیرش دست و بیرون خارش از پا کنفلک آن شب که خرگاه ولایت را زدی آتش دو کودک از میان گم شد، بگردای چرخ پیدا کنشب تاری، کجا گشتند متواری، بکن روشن چراغ ماه و تفتیشی از آن دو ماه سیما کنشود مهر و مهت گم ای فلک از مشرق و مغرب بجوی این ماهرویان و دل زینب تسلی کنبه صحرا امکلثوم است و زینب هر دو در گردش تو هم با این دو خاتون جستجو در خار و خارا کناگر پیدا نگردند این دو طفل بیپدر امشب مهیای عقوبت خویشتن را بهر فردا کنگمانم زیر خاری هر دو جان دادند با خواری بزیر خار، گلهای نبوت را تماشا کناگر چه هر نفس دور تو ظلم تازهای دارد بس است ای آسمان، ظلم و ستم اندازهای داردبند چهارمفلک را کین به آلاحمد مختار یعنی چه؟ خصومت این همه با عترت اطهار یعنی چه؟برای کشتن یک تن که جان عالمش قربان مهیا صد هزاران لشکر جرار یعنی چهگشاده چنگ و دندان بر هلاک یوسف زهرا به هامون گله گله گرگ آدمخوار یعنی چهنخست اقرار بیعت از چه با سلطان دین کردی پس از اقرار بیعت، این همه انکار یعنی چهگرفتم نامه ننوشتند و خود آمد به مهمانی به مهمانی چنین، یا رب چنان رفتار یعنی چه
نوامیس خدا پروردگان پردهی عصمت سر بیچادر اندر کوچه و بازار یعنی چهگهرهای یتیم درج عفت را بهم بستن همه بر یک رسن چون گوهر شهوار یعنی چهاسیری خود گرفتم سهل، لکن با گرفتاری غل و زنجیر و آهن با تن تبدار یعنی چهبزیر اشکم اشتر چرا بایست پا بستن چنین رفتار ناهنجار، با بیمار یعنی چهچرا چون چوب نامد خشک دست پور بوسفیان به چوب خیزران خستن لب دربار یعنی چهبه استغفار، اعدا خواستند این ظلم را جبران خدا را، ریختن خون وآنگه استغفار یعنی چهالا ای خاتم پیغمبران فریاد از این امت بر اولادت جفا بگذشت از حد داد از این امتبند پنجمحسین از کینهی عدوان چو آمد تنگ میدانش نماند از یاوران یک تن که سازد جان به قربانشنه عون و جعفر و عباس باقی ماند و نه قاسم نه فرزندش علیاکبر که طلعت ماه تابانشنه مسلم نه حبیب بن مظاهر ماند و نه عباس ز شیران دغا (1)یکباره خالی شد نیستانشنماند از بهر او یاور کسی غیر از علیاصغر که بود از تشنگی خشکیده مادر شیر پستانشگرفت آن طفل را در بر بیامد نزد آن لشکر تمنا کرد آبی تا کند تر، کام عطشانشندانم آب، او را یا جوابی داد کس آری جوابش از کمان دادند و آب از نوک پیکانشگلو بشکافتند از نوک پیکان گوش تا گوشش چو مرغ نیم بسمل تن بخون کردند غلطانشهمانا خون یزدان بود، خون آن شهید آری از آن افشاند بر گردون به سوی پاک یزدانشنثار راه جانان، لعل و مرجان باید ار کردن ز خون او به کف نامد گرانتر لعل و مرجانشفغان زان ساعتی کان طفل با قنداقهی خونین ز آغوش پدر بگرفت مادر روی دامانشبه گردون شیون و افغان ز خرگاه امامت شد تو گفتی آشکارا در حرم شور قیامت شدبند ششمدر آن صحرا چو بیکس ماند شبل (2)بوتراب آخر ز دست بیکسی آورد پا اندر رکاب آخرکه ناگه شصت و شش زن آمدند از خیمهگه بیرون که ما را میسپاری با که، ای مالک رقاب آخرتو ای صبح سعادت گر ز ما غایب شوی اکنون برند این کوفیان ما را سوی شام خراب آخرپسندی ای در درج ولایت، کودکانت را فرو بندند چون گوهر همه بر یک طناب آخر
عیالت را روا داری برند اعدا به صد خواری به بزم زادهی مرجانه روی بی نقاب آخرتسلی داد اهل البیت را با چشم تر و آنگه به میدان شهادت راند مرکب با شتاب آخرچو کرد اتمام حجت را و نشنیدند بیدینان طلب فرمود بهر تشنگان یک جرعه آب آخرطلب فرمود آب بیبها زان بیحیا مردم ندادند آب و از شمشیر دادندش جواب آخربرآورد از میان شمشیر آتشبار چون حیدر بزد خود را به قلب آن شیاطین چون شهاب آخرزدند از هر طرف تیغ و سنانش آن قدر بر تن که از زین بر زمین آمد ز زخم بیحساب آخرسر چون آفتابش بر سنان کردند و جسمش را بروی خاک افکندند اندر آفتاب آخرسرش چون شمس دائر (1)لیک اندر شهر شام آمد تنش چون قطب ساکن لیک با خاکش مقام آمدبند هفتمنمیگویم که از سم ستورانش بدن چون شد همی گویم که صحرا پاک از آن تن غرقه در خون شدنمیگویم به خرگاهش چه کردند از پس کشتن همی گویم که دود از خیمهگاهش تابه گردون شدنمیگویم چه شد وقتی که او را خاک شد مسکن همی گویم که یکسر بیسکون این ربع مسکون شدنمیگویم شب اول چه آمد بر سرش، اما همی گویم که مهمان، خانهی خولی ملعون شدنمیگویم که چون شد خاتم از دست سلیمانی همی گویم که ز دستش همره انگشت، بیرون شدنمیگویم چه شد لیلی پس از مرگ علیاکبر همی گویم که در کوه و بیابان، همچو مجنون شدنمیگویم چه شد در راه و بیره پای طفلانش همی گویم همه پر آبله در کوه و هامون شدنمیگویم دل اهل و عیالش چون شد از این غم همی گویم که خون گشت و ز راه دیده بیرون شدنمیگویم که جسم بهتر از جانش چه شد لیکن همی گویم سه روز افتاده بود آنگاه مدفون شدنمیگویم چه شد چشم «صبوری» اندرین ماتم همی گویم ز سیل اشک، رشک رود جیحون شدنبی گر عهد فرمودی بر اولادش جفا کردن فزونتر زین نمیکردند بر عهدش وفا کردنبند هشتمفلک آخر خرابه جای آلمصطفی دادی عیال مصطفی را خانهی بیسقف جا دادیحسین اندر عراق آمد چو از ملک حجاز آخر به آهنگ مخالف کشتن او را صلا دادیبه کام پور بوسفیان ولیالله را کشتی به قتل سبط احمد کام اولاد زنا داری
1) 89. شمس دائر: خورشید گردان.
زیودی گوشوار از گوش عرش کبریا وآنگه به پیش چشم زینب جلوه در طشت طلا دادیتسلی خواستی از این جفاها خواهرانش را حسینی را گرفتی، بدرهی زر خونبها دادیگرفتی از سلیمان خاتم و دادی به اهریمن ز حق، حق از چه بگرفتی و باطل را چرا دادی؟نمودی خشک گلزار نبوت را ز بیآبی به باغ کفر نخل شرک و نشو و نما دادیبه روز بدر دادی فتح و نصرت بر رسولالله سزای نصرت بدر از شکست کربلا دادیدعی بن دعی (1)را بر سریر شام بنشاندی حسین بن علی را جا به خاک نینوا دادیهمیشه بر ستمکاریست ای گردون مدار تو بدی کردن به نیکانست ای بیرحم کار توبند نهمفلک در کربلا آلعلی را میهمان کردی مهیا آب و نان بایست، شمشیر و سنان کردیحریم مصطفی را از حرم در کربلا خواندی هلاک از تشنهکامی بر لب آب روان کردیغزالان حرم را تاختی از یثرب و بطحا گرفتار درنده گرگهای کوفیان کردیفلک بیخانمان گردی که اولاد پیمبر را نمودی از وطن آواره و بیخانمان کردیگهرهای یتیم درج عصمت را بهم بستی ببزم زادهی مرجانه بردی ارمغان کردیعیال مصطفی وآنگه اسیری، خاک بر فرقم مگر زا زنگبار و روم ایشان را گمان کردیسر فرزند زهرا را برید از قفا وانگه ببردی در تنور خولی کافر، نهان کردیتن نوباوهی زهرا که از گل بود نازکتر بهم بشکسته از سم ستورش استخوان کردیز قتل قرةالعین رسول ای چرخ بد اختر جهان را قیرگون از قیروان تا قیروان کردیسر ببریده را از لب شنیدی آیت قرآن عجب دارم که تفسیرش به چوب خیزران کردیبرای نزهت و گلگشت اولاد ابیسفیان ز خون آلپیغمبر زمین را گلستان کردیخود این خون را ندانم صاحب اسلام چون شوید مگر خونها بریزد شاید این خون را به خون شویدبند دهمچو بربستند آلالله سوی شام محملها به محملها مکان کردند همچون غصه در دلهاز بس سیل سرشک از چشمههای چشم شد جاری فرورفتند آن جمازهها تا سینه در گلهااگر اشک یتیمان آب بر آتش نزد هر دم ز سوز آه هر یک ز آن اسیران سوخت محملها
1) 90. دعی: حرامزادهی فرزند حرامزاده، والدالزنا.
جفای کربلاشان سهل و آسان بود در خاطر اگر در شام دانستند میباشد چه مشکلهاحمایلهای زرین را به غارت برده دشمنها ولی بسته غل و زنجیر جای آن حمایلهابرادرها شهید و پیش روی خواهران یکسر سران کشتگان بر نیزه اندر دست قاتلهابه روز آن راهها در آفتاب گرم پیمودن بزیر سایهی سرها مکان کردن به منزلهابه شام، آلعلی در کنج ویرانها مکان کردن به ناز و نوش اهل شام هر شب کرده محفلهابه طشت زر سر سبط پیمبر در بر خواهر سرودن پور بوسفیان ادر کاسا و ناولهافلک زین ظلم حیرانم چرا ویران نگردیدی چو اولاد پیمبر بی سر و سامان نگردیدیبند یازدهمالا ای نور حق پنهان ز چشم مرد و زن تا کی؟ نهان در پردهی غیب ای ولی ذوالمنن تا کی؟تو سیف انتقامی از نیام غیب بیرون شو حسینت غرقه خون افتاده بیغسل و کفن تا کیتو شبل شیر حقی، گرگهای کوفه دندانها به خون آلوده از این یوسف گل پیرهن تا کیبیا و مرهمی بهر حسین از انتقام آور هزار و نهصد و پنجاه و یک زخمش به تن تا کیبه زنجیز ستم بین عمهها و خواهرانت را بناتالنعش بر هم بسته چون عقد پرن (1)تا کیبه بزم زادهی مرجانه اولاد نبی بسته بسان لؤلؤ و مرجان همه بر یک رسن تا کیبه ماتم داری جد تو ای فرزند پیغمبر چو انجم مرد و زن هر روز و هر شب انجمن تا کیجهان بر سینه و بر سر زنان پیوسته سال و مه به فریاد و فغان یا حسین و یا حسن تا کیزمین شد پر گل و پر لاله از خون بنیهاشم بگل چیدن نخواهی آمدن در این چمن تا کیتو پهلوی فرات این بوستان را بوستان باغی ز بیآبی فروخشکیده سرو یاسمن تا کیچه بستانی که از خون شهیدان لالهها دارد ز ابر ظلم از پیکان و خنجر ژالهها داردبند دوازدهمبیا از اشک چشم این بوستان را آبیاری کن ز خون دشمنان، ای تیغ حق صد نهر جاری کنخزان ظلم، گلهای رسالت را فکند از پا بیا بر این گلستان گریه چون ابر بهاری کنسراسر شیعیانت سوگوارند اندرین ماتم تو ای صاحب عزا بازآ و بنشین سوگواری کن
1) 91. عقد پرن: گردنبند ستارههای پروین.
عیال مصطفی آنگه سوار اشتر عریان برای عمهها و خوهران فکر عماری کنندارند این اسیران محرمی وقت سفر کردن بیا و دستگیریشان بهنگام سواری کنبزاری و فغان بنگر همه اولاد پیغمبر تو هم بر حال زار بیکسان افغان و زاری کنبیا ای پاسدار و رهنمای عالم امکان به راه شام این درماندگان را پاسداری کنهمه چون کبک، صید چنگل بازند این طفلان رها این کبکها از چنگل باز شکاری کننباشد دستگیر این کودکان را، دست گیر ای شه نباشد غمگسار این خواهران را غمگساری کنچو تابی نا صبور این مستمندان را صبوری ده چو بینی بیقرار این بیکسان را بیقراری کنبه هر دردی که باشد جز صبوری نیست درمانش «صبوری» دردمند ارشد ندانم چیست درمانش؟
میرزا محمدرضا قلیخان متخلص و معروف به همای شیرازی از شاعران قرن سیزدهم هجری است. وی نزد علمای فارس تحصیل کرد. سپس در تهران ساکن شد و مدتی بعد به اصفهان رفت. همای شیرازی از معاصران و معاشران رضا قلیخان هدایت صاحب کتاب «مجمع الفصحاء» بود. وفاتش در سال 1290 ه. اتفاق افتاد. دیوانش در دو مجلد چاپ شده است.
دیوان همای شیرازی به کوشش احمد کرمی، ج 2 ص 1018.چشمی که در عزای حسین اشکبار نیست ایمن ز هول محشر و روز شمار نیستدور از لقای رحمت پروردگار هست هر دیدهای که در غم او اشکبار نیستکار من است گریهی جانسوز هر سحر بهتر ز گریهی سحری هیچ کار نیستوقتی به دست آرم اگر آب خوشگوار چون یاد او کنم دگرم خوشگوار نیستدر حیرتم که از چه ز مقراض آه من از هم گسسته رشتهی لیل و نهار نیستدر لاله زار کرب و بلا هرچه بنگری بیداغ، هیچ لاله در آن لالهزار نیستگر سنبلی دمیده و بشکفته لالهای جز جان سوگوار و دل داغدار نیست
سروی به غیر قد جوانان سرو قد ابری به غیر دیدهی طفلان زار نیستاین سرخی افق که شود هر شب آشکار جز خون حلق تشنهی آن شیرخوار نیستجز جسم پارهی پارهی آن طفل شیرخوار یک نو گل شکفته در آن مرغزار نیستلب عندلیب نغمهسرا بسته در چمن کس جز دل سکینهی نالان هزار نیستکی آگه است از دل لیلای داغدار آن کس که همچو لاله دلش داغدار نیستای دل به گریه کوش که در روز واپسین بیگریه هیچکس، به خدا، رستگار نیستامروز هر که دم زند از مهر اهلبیت فردا به رستخیر «هما» شرمسار نیستای دیده همچو ابر بهار اشکبار باش ای دل تو نیز لاله صفت داغدار باشاز کربلا به کوفه چو شد کاروان روان از کوه ناله خاست ز افغان رواناز گریه پرز و لوله گردید روزگار از نالخ پر ز غلغله گردید آسمانار کوه خاست ناله که ای قوم الحذر از سنگ خاست گریه که ای فرقه الامانرخهای همچو ماه خراشیده شد چو گشت سرها چو آفتاب به نوک سنان عیانآن سر که در کنار بپرورده فاطمه بنگر چهها گذشت به آن سر ز امتانگاهی به دیر راهب و گاهی به بزم می گه در تنور خولی و گه بر سر سنانگاهی فراز نیزه چو خورشید آشکار گه همچو گوی در خم چوگان کودکاناز جان و سر چه غم خورد ار گشت پایمال آن کس که در رضای خدا سر بداد و جاناز بس که ریخت خون جوانان فلک به خاک تا حشر لاله میدمد از خاک بوستانای چرخ دشمنی تو با دوستان حق امروز نیست کز ازل این داشتی نهانامروز دشمنی تو با اهل بیت نیست دیری است دشمنی تو بدین پاک خانمانفرق علی شکافتی از تیغ آبدار پهلوی حمزه از دم زوبین خونفشانگوهر صفت شکستی از آسیب سنگ ظلم دندان مصطفی که فدایش جهان و جاناز تازیانهی تو به پهلوی فاطمه آن طفل سقط شد که طفیلش بود جهانهر گه که نام او به زبان آورد قلم صد شعله از قلم به فلک میزند علمگردون چو تیغ ظلم برون از نیام کرد رنگین ز خون عترت خیرالانام کردخاصان بزم قرب و عزیزان دهر را خوار و حقیر در نظر خاص و عام کرددر شام تیره منزل آلعلی چو گنج پنهان در آن خرابهی بیسقف و بام کرد
آن سنگدل که آئینهی شرم تیره ساخت آیین مگر نداشت که آیین شام کردگیرم که خون تازه جوانام حلال بود آب فرات ار که به طفلان حرام کرد؟خنگ فلک گرفت ز دست قضا عنان آن دم که شمر، رخش شقاوت لجام کردافتاد لرزه از ملکوت آن زمان که سر از کین جدا ز پیکر آن تشنه کام کرداز شش جهت ز بس که جهان انقلاب یافت گویی مگر که روز قیامت قیام کردشد سنگ خاره آب ز صبری که در عطش اصحاب آن شهنشه والا مقام کردمعجر به خواری از سر دخت نبی ربود گردون نکو به آلعلی احترام کردزینب چو دید آتش بیداد کوفیان بر پا زدود آه به گردون خیام کردآن طفل شیرخوار که در کام از عطش نوک خدنگ را سر پستان مام کردانصاف کس نداد بجز تیر آبدار کآبی به حلق تشنهی آن تشنه کام کردظلمی که شد ز کوفی و شامی بر اهلبیت نه کافر فرنگ و نه ترسای شام کردفریاد از آن گروه که با عترت رسول کردند آنچه دل شود از گفتنش ملول
محمد صادق فراهانی متخلص به «امیری» و ملقب به «ادیب الممالک» در سال 1277 هجری ولادت یافت. وی از دوران کودکی در محیط علم و دانش پرورش یافت و به تحصیل علوم و فنون ادبی پرداخت. امیری به سائقهی طبع شاعرانه به سرودن اشعار آغاز کرد و در انواع شعر مخصوصا قصیده و قطعه و پیروی از سبک خراسانی به حد استادی رسید و در لغت فارسی و عربی و حتی زبان فرانسوی تسلط خاصی یافت. دیوان اشعارش چاپ شده است. ترکیب بندی در مراثی اهلبیت (ع) دارد که به تقلید محتشم سروده است.
دیوان ادیب الممالک (امیری) تصحیح وحید دستگردی، ص 565.باد خزان وزید به بستان مصطفی (ص) پژمرد غنچههای گلستان مصطفی (ص)درهم شکست قائمهی عرش ایزدی خاموش شد چراغ شبستان مصطفیدور از بدن به دامن خاک سیه فتاد آن سر که بود زینت دامان مصطفیانگشت بهر بردن انگشتری برید دیو دغل ز دست سلیمان مصطفی
بیجاده گون شد از تف گرما و تشنگی یاقوت و لعل و لؤلؤ و مرجان مصطفیتا چوب کینه خورد به دندان شاه دین از یاد شد شکستن دندان مصطفیبوی قمیص (1)یوسف گل پیرهن وزید زد چاک دست غم به گریبان مصطفیدارالسلام خلد که دارالسرور بود شد زین قضیه کلبهی احزان مصطفییکباره آب کوثر و تسنیم و سلسبیل خون شد ز اشک دیدهی گریان مصطفیطوبی خمید و حور پریشان نمود موی از آه سرد و حال پریشان مصطفیدر موقع دنی فتدلی (2)که شد دراز دست خدا به بستن پیمان مصطفیپیمانهای ز خون جگر بر نهاد حق بعد از قبول پیمان بر خوان مصطفییعنی بنوش خون که شب و روزت این غذاست خون خور همی که خون ترا خونبها خداستبند دومچون مصطفی قدح ز کف دوست نوش کرد اندر ز پیر عشق به جان پند گوش کردزآن باده ساغری به کف مرتضی نهاد او را هم از شراب محبت خموش کردساقی کوثر از می خمخانهی بلا جامی کشید و جا به در میفروش کردبوسید دست پیر دبستان عشق، تا شاگردیش به مکتب دانش سروش کردبرداشت پرده از رخ معشوق لم یزل آن کش خدای بر دو جهان پردهپوش کردبا تارک شکافته در مسجد اوفتاد آن کش پیمبر عربی زیب دوش کردفوارهسان ز جبهت پاکش ز جای تیغ جوشید خون و قلب جهان پر ز جوش کردزد چاک پیرهن حسن و شد حسین به تاب کلثوم در فغان شد و زینب خروش کردآن یک به گریه گفت که: هوشم ز سر پرید کز جوهر نخست که تاراج هوش کردگفت آن دگر که ساقی تسنیم و سلسبیل این باده را ز دست که امروز نوش کرد؟شه در میانه پرتو رخسار یار دید جان را فدای جلوهی روی نکوش کردخرگه برون ز خلوت آن جمع برنهاد پروانه بود و جان به سر شمع برنهادبند سومآمد به یادم از غم زهرا (ع) و ماتمش آن محنت پیاپی و رنج دمادمش
1) 92. قمیص: پیراهن.
2) 93. دنی فتدلی...: اشاره است به سوره ی نجم آیات 9 و 10 و 11 که مربوط است به معراج پیامبر اکرم (ص): ثم دنا فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی فاوحی الی عبده ما اوحی پس پیامبر اکرم (ص) به (رحمت) خدای تعالی نزدیک شد، بسیار نزدیک، پس نزدیکی میان ایشان به مقدار دو کمان بود یا نزدیکتر، پس خدای تعالی بسوی بنده ی خود وحی کرد آنچه را وحی نمود.
آن دیدهی پر آبش و آن آه آتشین آن قلب پر ز حسرت و آن حال درهمشآن دست پر ز آبله و آن شانهی کبود آن پهلوی شکسته و آن قامت خمشدردی که بود داغ پدر آخرالدواش زخمی که تازیانه همی بود مرهمشاز دیدهی سرشک فشان در غم پدر وز دیدهی نظاره به حال پسر عمشیکسو سریر و تخت سلیمان دین تهی یک سو به دست اهرمن افتاده خاتمشتوحید را بدید خراب است کشورش اسلام را بدید نگون است پرچمشمصحف ذلیل و تالی مصحف اسیر غم بسته به ریسمان گلوی اسم اعظمشامالکتاب محو امام مبین غریب منسوخ نص واضح و آیات محکمشگه یاد کردی از حسن و هفتم صفر (1). گه از حسین و عاشر ماه محرمشآتش زدی به جان سماعیل و هاجرش خون ریختی ز دیدهی عیسی و مریمشاز گریهاش ملایک گردون گریستند کروبیان به ماتم او خون گریستندبند چهارمآه از مصیبت حسن و حال مضطرش احشای پاره پاره و قلب مکدرشآن دردها که در دل غمگینم نهفته داشت و آن زهرها که در جگر افروخت آذرشآن طعنهها که خورد ز دشمن به زندگی و آن تیرها که زد پس مردن به پیکرشیک لحظه ساغرش نشد از خون دل تهی بعد از شهادت پدر و فوت مادرشنگشود چهره شاهد دولت به خلوتش ننهاد پا عقیلهی صحت (2)به بسترشاللهاکبر از لب آبی که نیم شب نوشید و سر زد از جگر الله اکبرشز الماس سوده رنگ زمرد گرفت سیم یاقوت کرد جزع (3)و چو بیجاده گوهرشآهی کشید و طشت طلب کرد و خون دل در طشت ریخت نزد ستمدیده خواهرشزینب چو دید طشت پر از خون فغان کشید گوئی به خاطر آمد از آن طشت دیگرشچندان کشید آه که آتش گرفت چرخ چندان گریست خون که گذشت آب از سرشطشت زر و حضور یزید آمدش به یاد از دست شد شکیبش و از پا دراوفتاد
بند پنجمگر سر کنم مصیبتی از شاه کربلا ترسم شرر به عرش زند آه کربلالرزد زمین ز کثرت اندوه اهلبیت سوزد فلک ز نالهی جانکاه کربلاای بس شبان تیره که بالید بر فلک خاک از فروغ مشتری و ماه کربلاگر یوسفی فتاد به کنعان درون چاه صد یوسف است گم شده در چاه کربلاای ساربان به کعبهی مقصود محملم گرمی بری بران شتر از راه کربلاو ای رهنمای قافله این کاروان بکش تا پایهی سریر شهنشاه کربلاشاید که من به کام دل خود مشام جان تر سازم از شمیم سحرگاه کربلاای کعبهی معظمه فرق است از زمین تا آسمان ز جاه تو تا جاه کربلاآه از دمی که آتش بیداد شعله زد بر آسمان ز خیمه و خرگاه کربلاگوش کلیم طور و لا از درخت عشق بشنید بانگ (انی انا الله) کربلاپرتو فکند مهر تجلی ز شرق عشق موسای عقل خیره شد از نور برق عشقبند ششمآه از دمی که در حرم عترت خلیل برخاست از درای شتر بانگ الرحیلکردند از حجاز بسیج ره عراق گفتند: «حسبی الله ربی هو الوکیل» (1).با صد هزار آرزو و میل و اشتیاق میتاختند سوی بلا از هزار میلغم توشه، رنج راحلهشان، مرگ بدرقه بخت سیاه همره و پیک اجل دلیلتیر سه شعبه منتظر حلق شیرخوار زنجیر کین در آرزوی گردن علیلمیزد فرات موج پیاپی ز اشتیاق میگفت و داشت دیده پر از خون چو رود نیلکای قوم مهر فاطمه را کی سزد دریغ از جانشین ساقی تسنیم و سلسبیلمیگفت خاک بادیهی کربلا زدور مشتاق حضرت توام ای سید جلیلبازآ که مهد پیکر صد پارهات منم ای خسروی که مهد تو جنبانده جبرئیلروز ازل مقدمة الجیش (2)این سپاه شد نایب امام زمان مسلم عقیلآن سالک سلیل (3)محبت که مردوار در کف گرفت جان و نمود از وفا سبیلروزی که از مدینه روان سوی کوفه شد آن روز نخل عشرت او بیشکوفه شد
بند هفتمالقصه چون به کوفه رسید از صف حجاز جادوی چرخ، شعبدهی تازه کرد سازهر چند کار بدرقه در کوفه نیک نیست اما نخست خوب شدندش به پیشبازکرد آن یکی غبار رهش توتیای چشم برد آن دگر به بوسهی پایش دهان فرازگفت آن یکی مرا به در خویش بنده گیر گفت آن دگر مرا به عطایای خودنوازگفت آن مرا به خدمت خود ساز مفتخر گفت آن مرا ز مقدم خود دار سرفرازاما چو آن غریب به مسجد روانه شد بهر ادای طاعت دادار بینیازاز صد هزار تن که ستادند در پیاش یکتن نمانده بود چو فارغ شد از نمازدید آن کسان که لاف هواداریش زدند دارند این زمان ز ملاقاتش احترازو آنان که دامنش بگرفتند با دو دست سازند دست کین به گریبان او درازبدخواه در کمین و اجل تیر در کمان نه چارهای بدید و نه باب نجات بازخود را غریب دید و فغان از جگر کشید چون نی به ناله در شد و چون شمع در گدازگفت از صبا ز جانب مسلم ببر پیام هر جا رسی به کوی حسین از ره حجازکای شه میا به کوفه و سوی حجاز گرد من آمدم فدای تو گشتم تو باز گردبند هشتمدر کوفه از وفا و محبت نشانه نیست وز مهر و آشتی سخنی در میانه نیستکردار جز نفاق و عمل جز خلاف نه گفتار جز دروغ و سخن جز فسانه نیستیا کوفیان نیافتهاند از وفا نشان یا هیچ از وفا اثری در زمانه نیستای شه میا به کوفه که این ورطهی هلاک گرداب هایلی است که هیچش کرانه نیستاین مردم منافق زشت دو رویه را خوف از خدای واحد فرد یگانه نیستدارند تیرها به کمان بر نهاده لیک جز پیکر تو ناوکشان را نشانه نیستبهر گلوی اصغر تو تیر کینه هست وز بهر کودکان تو جز تازیانه نیستهشدار ای کبوتر بام حرم که بس دام است در طریق و اثر ز آب و دانه نیستبس عذرها به کشتنت آراستند لیک جز کینهی تو در دل ایشان بهانه نیستجانم فدای خاک قدوم تو شد ولی مسکین سرم که بر در آن آستانه نیست
این گفت و مست جرعهی صهبای وصل شد عکس فروغ دوست بد و سوی اصل شدبند نهمچون کاروان غصه به گیتی نزول کرد اول سراغ خانهی آلرسول کردمهمان مصطفی شد و هر دم حکایتی با مرتضی و با حسنین و بتول کرداز عترت رسول خدا هر کرا شناخت افسانهای سرود که او را ملول کردتا نوبت ملال شه تشنه لب رسید آن شاه را به باختن جان عجول کرددرصد دفتر شهدا آمد از نخست امضای خود نوشت و شهادت قبول کردبار امانتی که فلک ز آن ابا نمود برداشت تا شفاعت مشتی جهول کردآن تن که داشت بر کتف مصطفی صعود بر خاک قتلگاه ز بالا نزول کردوآنگه به خط و خاتم مستوفی قضا سرمایهی برات شفاعت وصول کردآه از دمی که تاخت ز میدان به خیمهگاه وز خیمه باز جانب میدان عدول کرددر شان خویش و مرتبت خود به نزد حق گفت آنچه هیچکس نتواند نکول کرداتمام حجت ازلی را به صد زبان با آن گروه بیخرد بوالفضول کردچندی میان معرکه (هل من مغیث) (1). گفت چندی به فضل خود ز پیمبر حدیث گفتبند دهمچندان کزین مقوله بر آن قوم بیادب برخواند آن ستوده شه ابطحی نسبیک تن نداد پاسخ وی را وز این قبل آزرده گشت خاطر شاهنشه عربآمد به قتلگاه به بالین کشتگان فریاد کرد با جگری خسته از تعبکای دوستان محرم و یاران محترم ای همرهان نیک و رفیقان منتخبای اکبر جوانم و عباس صف شکن ای مسلم بن عوسجه، ای حر و ای وهبرفتید جمله در کنف رحمت خدا خوردید نوشداروی غفران ز فیض ربمن ماندهام غریب در این دشت پر بلا محزون و داغدیده جگرخون و تشنهلبخیزید و بر غریبی من رحمتی کنید کامروز گشته صبح امیدم چو تیره شبکشتند یاوران مرا جمله بیگناه خستند کودکان مرا جمله بیسبب
1) 100. هل من مغیث: آیا فریاد رسی هست؟
پژمرد از عطش، گل رخسار شیرخوار بیمار را ز تشنگی افزوده تاب و تبچون دید پاسخی نرسیدش به گوش جان ز آن دوستان صادق و یاران با ادبآهی کشید و گفت خدا باد یارتان خوش رفتهاید، آیمتان من هم از عقبباد این خبر بسوی حرم برد در نهفت اصغر به گاهواره فغان برکشید و گفتبند یازدهملبیک ای پدر که منت یار و یاورم در یاری تو منایب عباس و اکبرممدهوش بادهی خم میخانهی غمم مشتاق دیدن رخ عم و برادرمآب ار نمیرسد به لب لعل نازکم شیر ار نمانده در رگ پستان مادرمدر آرزوی ناوک تیر سه شعبهام در حسرت زلال روانبخش کوثرمدر شوق آن دقیقه که صیاد روزگار با ناوک کمان قضا بشکند پرمخواهم به شاخ سدره نهم آشیان فراز تا بنگری که عرش خدا را کبوترمهر چند جثه کوچک و تن لاغر است، لیک از دولتت هوای بزرگیست در سرمآن قطرهام که سالک دریای قلزمم آن ذرهام که عاشق خورشید انورمبا دستهای کوچک خود جان خسته را در کف گرفتهام که بپای تو بسپرمآغوش بر گشای و مرا گیر در بغل تا گوی استباق (1)ز میدان بدر برمشاه شهید در طرب از این ترانه شد او را ببر گرفت و به میدان روانه شدبند دوازدهمآمد میان معرکه گفت: ای گروه دون کز راه حق شدید بیک بارگی بروناز جورتان تپید به خون اکبر جوان وز ظلمتان لوای ابیالفضل شد نگوندیگر بس است ظلم که شد از حساب بیش دیگر بس است جور که گشت از شمر فزوناین طفل شیرخواره سه روزه است کز عطش نوشد به جای شیر ز پستان غصه، خونرنگ بنفشه یافته رخسار چون گلش بیجاده فام کرده لب لعل لالهگونگیرم که من به زعم شما باشدم گناه این بیگنه خلاف نکرده است تا کنونآبی دهید بر لب خشکش خدای را کاندر دلش شکیب نه و اندر تنش سکون
1) 101. استباق: پیشی گرفتن، سبقت جستن.
گفتار شه هنوز به پایان نرفته بود کان طفل نالهای ز جگر زد چو ارغنونآنگاه خندهای به رخ شه نمود و خفت دیگر زمن مپرس که شد این قضیه چوناین قاصد اجل ز کجا بود ناگهان و آن را به حلق تشنه که بوده است رهنمونشد پاره حلق اصغر بیشیر و تازه گشت زخم دل حسین جگر خسته از دروننظاره کرد اشه به رخسار آن صغیر با ناله گفت: نحن الی الله راجعون (1).ای آهوی حرم به خدا میسپارمت در حیرتم که چون به سوی خیمه آرمتبند سیزدهمآه از حسین و داغ فزون از شمارهاش وآن دردها که کس نتوانست چارهاشفریادهای العطش آل و عترتش تبخالهای لعل لب شیرخوارهاشآن اکبری که گشت به خون غرقه عارضش آن اصغری که ماند تهی گاهوارهاشآن جبههی شکسته و حلق بریدهاش آن ریش خون چکان و تن پاره پارهاشآن ماه چارده که ز خون بست هالهاش آن آسمان که زخم بدن بد ستارهاشآن سر که بر فراز نی از کوفه تا به شام بردند با تبیره (2)و کوس و نقارهاشآن نو عروس حجلهی حسرت که دست کین تاراج کرد زیور و خلخال و یارهاشآن کودکی که درگه یغمای خیمهگاه از گوش برد دست ستم گوشوارهاشآن بانوی حریم جلالت که چشم خصم میکرد با نگاه حقارت نظارهاشآن خستهی علیل که با بند آهنین بردند گه پیاده و گاهی سوارهاشآن دست بسته طفل یتیمی که خسته گشت پای برهنه از اثر خار و خارهاشداغی که کهنه شد بیقین بیاثر شود وین داغ هر زمان اثرش بیشتر شود (3).
صابر در سال 1282 ه. ش. در همدان چشم به جهان گشود. وی در سنین کودکی به مکتب رفت و پس از آموختن قرآن مجید و خواندن و نوشتن، با دیوان حافظ آشنا شد.صابر در سال 1303 ه. ش. به تهران آمد و با اهل عرفان و شاعران زمان مأنوس شد و بر اثر اصرار دوستان، تهران را برای اقامت اختیار کرد.صابر در شاعری دارای دو جنبه است: یکی جنبهی ذوقی و عرفانی و دیگری جنبهی مذهبی و مرثیهسرائی.صابر همدانی در هر دو رشته استادی و مهارت داشته است. وی در سال 1375 ه. به عالم باقی شتافت. مراثی صابر در مجموعهی «بیتالاحزان» چاپ شده است.
چرا از دیده اشک غم نبارم چون سحاب امشب چگونه ز استراحت ره دهم بر دیده خواب امشبشنیدستم به دشت کربلا از ظلم اهل کین بود اندر حریم شاه خوبان قحط آب امشبفراتی را که کابین بتول آمد، نمیدانم چرا کردند سد بر روی آل بوتراب امشبدرون خیمه از فرط عطش اطفال شاه دین دو گونه هشتهاند از هر طرف روی تراب امشب
تمام اهلبیت مصطفی در خیمهگه عطشان ولی ز آب روان قوم مخالف کامیاب امشبرقیه یک طرف غش کرده و افتاده بیطاقت سکینه از عطش یکسو دلی دارد کباب امشبز بیشیری و سوز تشنه کامی کرده غش اصغر مگر خشکیده شیر از تف به پستان رباب امشبیکی در کربلا بگذرد لا عباس را بنگر که هست از شمر اطفال حسین در پیچ و تاب امشبازین غم، خون دل (صابر) فشاند از بن مژگان که گردد سر خط آزادیش یومالحساب امشب
هر که در ماتمسرای شاه خوبان مینشیند گرچه با اندوه دل با چشم گریان مینشیندلیک اگر امروز او سر در گریبان مینشیند روز محشر شاد در نزد محبان مینشینددر مقام قرب حق با روی خندان مینشیند هر کجا گردد لوای ماتمش بر پا به دوران جمع آیند اهل معنی با دلی از غم پریشانآن یکی بر سر زند این یک نماید آه و افغان در قیامت آنکه چشمش از غم وی بود گریانز اشک چشم او شرار نار نیران مینشیند یادم آمد این زمان از اهلبیت شاه بیسر کز کنار قتلگه بردنشان آن قوم کافرریختند از بهر تودیع شهیدان مام و خواهر بر سر هر نوگل بشکفته ای از تیر و خنجردید زینب هر زنی چون عندلیبان مینشیند زینب آمد بر سر بالین شاه تشنه کامان دید بیسر جسم شه افتاده از بیداد عدوان
هرچه زاری کرد از دل عقدهاش نگشود آسان خم شد و زد بوسه بر حلقوم سلطان شهیدانگفت زین مشکل مرا سوز دل آسان مینشیند گفت: ای جان عزیز این سان به خون غلتان چرائی؟ ای گل باغ نبی، خار کف عدوان چرائی؟داشتی پیراهنی بر تن، چنین عریان چرائی؟ غافل از حال دل زینب در این دوران چرائی؟کز پس قتل تو جغد آسا به ویران مینشیند خیز و بنگر از سو کوی تو چون گشتم روانه بازوی طفلان چو مویت شد سیه از تازیانهکرد آخر مرغ دل را تیر هجرانت نشانه کی گمانم بود بینم از جفاهای زمانهبر تن پاک تو پیکان روی پیکان مینشیند گرچه رفتیم و غم هجرت به دل گردید مدغم (1). لیک امشب ای سلیمان اندرین وادی پر غمدیو خصلت بجدل (2)انگشت برد از بهر خاتم گرچه من رفتم ز کویت ای شهنشاه معظمدر عزایت (صابر) غمدیده گریان مینشیند
پدر دگر دلم از دوری تو تاب ندارد ز جای خیز و ببین دخترت نقاب نداردگل ریاض تو بودم پدر تو خواری من بین بلی حقیر بود کودکی که باب نداردپدر به دختر زارت نظاره کن که به گردن بجای زیور و زر جز غل و طناب نداردچرا تو خفته به خون ای پدر، بروی ترابی مگر خبر ز چنین وقعه بوتراب نداردنه چادری که کنم سایبان به جسم شریفت چرا که پیکر تو تاب آفتاب نداردپدر کجا روم امشب پناه بر که بیارم؟ که این زمین بجز آشوب و انقلاب ندارددمی به عمهی زارم نگر که وقت سواری معین میانهی این قوم ناصواب نداردپدر عروسی قاسم چرا بدل به عزا شد مگر عروس وی از خون به کف خضاب نداردچرا تار موی تو شد تیره روز مادر اکبر رباب از غم اصغر به دیده خواب ندارد
بکن به نعش عمویم چنین خطاب پدرجان ز جای خیز که کس انتظار آب نداردنظر به عابد دلخسته کن که تاب سواری ز کربلای تو تا کوفهی خراب نداردمتاب ظل حمایت به حشر از سر (صابر) که جز تو یاوری اندر صف حساب ندارد
رقیه گفت به چشمان پر ز آب، پدر جان دلم ز آتش هجر تو شد کباب پدر جانز دوری تو ندارم به دیده خواب پدر جان دلم ز هجر تو باشد پر انقلاب پدر جانچرا نمیدهی امشب به من جواب پدر جان عجب عجب که تو یاد از من غریب نمودی ز مقدمت در الطاف بر رخم بگشودیاگر چه ز آمدنت بر غم دلم بفزودی هزار حیف پدر جان که در برم تو نبودیکه بنگری به من از شامیان عذاب پدر جان ز بعد روی تو روزم سیاه گشت چو مویت گل تو بودم و خارم کنون به چشم عدویتهزار شکر که دیم پدر جمال نکویت برید تیغ کدامین لعین ز کینه گلویتکه شد محاسن پاکت به خون خضاب پدر جان پدر ز بسکه بدم شایق رخ تو مکرر سؤال حال تو میکردی ز عمهی مضطربگفت: سوی سفر رفته بابت ای مه انور کنون که مینگرم اندرین خرابه تو را سرتپد به سینه دل من ز اضطراب پدر جان
چو مهر روی تو بابا در ابر مرگ نهان شد بهار عمر من از صرصر فراق خزان شدهمیشه کار من از دوری تو آه و فغان شد به غیر روی تو کامشب در این خرابه عیان شدندیده است کسی در شب آفتاب، پدر جان پدر کدام جفا جوز کینه کرد یتیمم چو جغد جانب ویرانهها نمود مقیمماسیر و بیکس و مضطر بدست قوم لئیمم نمانده است امیدی به زندگی و ز بیممنمیکنم گله از جور شیخ و شاب، پدر جان ببین به رسم تصدق بر اهلبیت پیمبر دهند نان و رطب ای پدر، گروه ستمگرچگویمت که توئی واقف از مصائب دیگر ببین به پیکر طفلان بجای جامه و زیوربود ز جور مخالف غل و طناب پدر جان
صبح عاشورا که خورشید فلک پرتوافشان از سما شد بر سمک (1).زنگی شب رخت بربست از میان خیل انجم از نظرها شد نهانشب نهان گشت و مه گیتیفروز محو شد در جلوهی خورشید روزسر ز بستر پر دلان برداشتند قامت گرد افکنی افراشتندزیب تن کردند شمشیر و زره هر کمانداری کمان را کرد زهنیزهداران از یمین و از یسار جملگی بر اسب بیرحمی سوارسنگ اندازان گروهی یک طرف فرقهی دیگر همه خنجر به کفتا به دشت کربلا شد از دو سو جیش کفر و لشکر دین، روبروبسکه بر دین عرصه شد از کفر تنگ کار کفر و دین کشید آخر به جنگشاه دین یعنی حسین بن علی مظهر حق آن ولی ابن ولیلشکری آراست ز اصحاب شجاع تا که سازند از حریم دین دفاع
1) 107. سمک: ماهی، به اعتقاد قدما ماهی زیر زمین که گاو بر آن سوار است و بر سر شاخهای گاو زمین قرار دارد، کنایه از زمین است.
گرچه از حیث عدد بودند کم لیک بودند از وفا ثابت قدمدر شرافت هر یکی اندر جهان تا قیامت افتخار انس و جاندر شجاعت هر یک از برنا و پیر بیشبیه و بیقرین و بینظیردر شریعت پیروان مصطفی در طریقت شیعیان مرتضیپیش هر یک زآن رجال ارجمند بیم را گفتی که سر ببریدهاندآری آری نزد مردان بیم چیست در درون حقپرستان، بیم نیستبیم از شرک است و در اقلیم عشق نیست شرک آن را که شد تسلیم عشق
منقلب شد قلب شاهنشاه عشق گفت جنگ من بود دلخواه عشقچارهی این قوم غیر از جنگ چیست؟ آنکه داند چاره را، بیچاره نیستتا دم آخر که داری دست و تیغ تن مده هرگز به افسوس و دریغچون ندارد تیغ جانفرسا قمر هر کس و ناکس بر او دارد نظرورنه گر تیغش بود خورشید سان کس ندارد قدرت دیدار آننقطهی ضعف تو ار آرد به دست میدهد ز آن نقطهات دشمن شکستبلکه تا این قوم را این است حال وصل اکبر بهر من باشد محالباید اینک دفع این مانع کنم تا که دل را زین عمل قانع کنمهرچه مانع شد تو را اندر طریق دفع آن کن کاین سخن باشد دقیقورنه در راه طلب نابرده رنج کی بود ممکن که ره یابی به گنجاین بگفت و حملهور شد بیدریغ داد فرمان بریدن را به تیغحمله اول از جناح راست کرد آنچه با دشمن خدا میخواست کرد
نورالله متخلص به عمان سامانی اهل اصفهان از دودمانی بود که اغلب اهل شعر و ادب بودند. پدر عمان سامانی میرزا عبدالله جیحون و فرزندش میرزا عبدالله محیط همه از شاعران سخندان بودهاند. عمان از گویندگان عهد خویش بشمار میآمد و مشرب عارفانه داشت. وی با آنکه در انواع اشعار توانا بود ولی عمدهی شهرتش مرهون منظومهی «گنجینهی الاسرار» اوست که در ذکر واقعهی جانگداز کربلا سروده است. این مثنوی از حیث اشتمال بر معانی بلند و عارفانه و دقایق شاعرانه کمنظیر است.وفات عمان به سال 1322 قمری در حدود 58 سالگی روی داد.جسدش را بنابر وصیت خودش در «وادیالسلام» نجف اشرف دفن کردند.
کیست این پنهان مرا در جان و تن کز زبان من همی گوید سخناین که گوید از لب من راز، کیست؟ بنگرید این صاحب آواز کیست؟متصلتر با همه دوری به من از نگه با چشم و از لب با سخنگوید او چون شاهدی صاحب جمال حسن خود بیند به سرحد کمال
از برای خودنمائی صبح و شام سر برد آرد گه ز برزن گه ز بامبا خدنگ غمزه صید دل کند دید هر جا طایری، بسمل کندلاجرم آن شاهد بالا و پست با کمال دلربائی در الستغمزهاش را قابل تیری نبود لایق پیکانش، نخجیری نبودماسوا آئینهی آن رو شدند مظهر آن طلعت دلجو شدندپس جمال خویش در آئینه دید روی زیبا دید و عشق آمد پدیدمدتی آن عشق بینام و نشان بد معلق در فضای لامکاندلنشین خویش ماوائی نداشت تا در او منزل کند، جائی نداشتبهر منزل بیقراری ساز کرد طالبان خویش را آواز کردچون که یکسر طالبان را جمع ساخت جمله را پروانه، خود را شمع ساختجلوهای کرد از یمین و از یسار دوزخی و جنتی کرد آشکارجنتی خاطرنواز و دلفروز دوزخی دشمن گداز و غیر سوزساقئی با ساغری چون آفتاب آمد و عشق اندر آن ساغر، شرابهمچو این می خوشگوار و صاف نیست ترک این می گفتن از انصاف نیستحبذا زین می که هر کس مست اوست خلقت اشیا، مقام پست اوستهر که این می خورد جهل از کف بهشت گام اول پای کوبد در بهشتجملهی ذرات از جا خاستند ساغر می را ز ساقی خواستندبار دیگر آمد از ساقی صدا طالب آن جام را برزد نداای که از جان طالب این بادهای بهر آشامیدنش آمادهایگرچه این می را دو صد مستی بود «نیست» را سرمایهی «هستی» بوددرد و رنج و غصه را آماده شو بعد از آن، آمادهی این باده شواین نه جام عشرت این جام ولاست درد او درد است و صاف او بلاستذرهای شد زان سعادت کامیاب زان بتابید از ضمیرش آفتابجرعهای هم ریخت ز آن ساغر به خاک ز آن سبب شد مدفن تنهای پاکتر شد آن یک رالب این یک را گلو وز گلوی کس نرفت آن می فروبود آن می از تغیر در خروش در دل ساغر چو می در خم به جوشچون موافق با لب همدم نشد آن همه خوردند و اصلا کم نشدباز ساقی برکشید از دل خروش گفت: ای صافی دلان درد نوش
مرد خواهم همتی عالی کند ساغر ما را ز می خالی کندانبیا و اولیا را با نیاز شد به ساغر، گردن خواهش درازجمله را دل در طلب چون خم به جوش لیکن آن سرخیل مخموران خموشسر به بالا یک سر از برنا و پیر لیکن آن منظور ساقی سر بزیرهر یک از جان همتی بگماشتند جرعهای از آن قدح برداشتندباز بود آن جام عشق ذوالجلال همچنان در دست ساقی مال مالجام بر کف منتظر ساقی هنوز الله الله غیرت آمد غیر سوزساقیا لبریز کن ساغر ز می انتظار بادهخواران تا به کی؟تازه مست جورکش را دور کن می به ساغر تا به خط جور کنمی به شط بصره و بغداد ده نی به خط بصره و بغداد دهشط می را جز شناور بط نیم از حریفان فرودین خط نیمباز ساقی گفت: تا چند انتظار؟ ای حریفت لا ابالی سر برآرای قدح پیما، درآ، هوئی بزن گوی چوگانت سرم، گویی بزنچون بموقع ساقیش درخواست کرد پیر میخواران ز جا قد راست کردزینت افزای بساط نشاتین سرور سر خیل مخموران حسین (ع)گفت: آن کس را که میجوئی منم بادهخواری را که میگوئی منمشرطهایش را یکایک گوش کرد ساغر می را تمامی نوش کردباز گفت: از این شراب خوشگوار دیگرت گر هست یک ساغر بیاردیگر از ساقی نشان باقی نبود زآنکه آن میخواره جز ساقی نبودخود به معنی باده بود و جام بود گر به صورت رند درد آشام بودشد تهی بزم از منی و از توئی اتحاد آمد، بیکسو شد دوئیوه که این مطلب ندارد انتها قصه را سررشته از کف شد رهاوای وای این دل گرانجانی گرفت این فرشته، خوی حیوانی گرفتآنکه پنهان بد مرا در تن چه شد؟ آن سخنگوی از زبان من چه شد؟من کیم گردی ز خاک انگیخته قالبی از آب و از گل ریختهکوزهای بنهاده در راه صبا ای عجب آبی هدر، خاکی هبا
من کیم موجی ز دریا خاسته قالبی افزوده، روحی کاستهعاجزی محوی عجولی، جاهلی مضطری، ماتی، فضولی، کاهلینک حقیقت آمد و طی شد مجاز شو خمش، گوینده گفتن کرد سازای به حیرت مانده اندر شام داج (1). آفتاب آمد برون اطفی السراج (2).باز گوید رسم عاشق این بود بلکه این معشوق را آئین بودچون دل عشاق را در قید کرد خودنمائی کرد و دلها صید کردامتحانشان را ز روی سر خوشی پیش گیرد شیوهی عاشق کشیدر بیابان جنونشان سر دهد ره به کوی عقلشان کمتر دهددوست میدارد دل پر دردشان اشکهای سرخ و روی زردشاندل پریشانشان کند چون زلف خویش زآنکه عاشق را دلی باید پریشخم کند شان قامت مانند تیر روی چون گلشان کند همچون زریرتا گریزد هر که او نالایق است درد را منکر طرب را شایق استوآنکه را ثابت قدم بیند به راه از محبت میکند بر وی نگاهاندک اندک میکشاند سوی خویش میدهد راهش به سوی کوی خویشبدهدش ره در شبستان وصال بخشد او را هر صفات و هر خصالمتحد گردند با هم این و آن هر دو را موئی نگنجد در میانمینیارد کس به وحدتشان شکی عاشق و معشوق میگردد یکی
بازم اندر هر قدم در ذکر شاه از تعلق گردی آید سد راهپیش مطلب سد بابی میشود چهر مقصد را حجابی میشودساقی ای منظور جانافروز من ای تو آن پیر تعلق سوز مندرده آن صهبای جان پرورد را خوش به آبی بر نشان این گرد راتا که ذکر شاه جانبازان کنم روی دل با خانه پردازان کنمآن به رتبت موجد لوح و قلم وآن به جانبازی ز جانبازان علمبر هدف تیر مراد خود نشاند گرد هستی را بکلی برفشاندکرد ایثار آنچه گرد آورده بود سوخت هرچه آن آرزو را پرده بودچشم پوشید از همه آزادگان از برادر وز برادرزادگان
از تعلق پردهی دیگر نماند سد راهی جز علیاکبر نمانداجتهادی داشت از اندازه بیش کان یکی را نیز بردارد ز پیشآمد اکبر با رخ افروخته خرمن آزادگان را سوختهماه رویش کرده از غیرت عرق همچو شبنم صبحدم بر گل ورقبر رخ افشان کرده زلف پر گرده لاله را پوشیده از سنبل زرهنرگسش سرمست در غارتگری سوده مشک تر به گلبرگ طریآمد و افتاد از ره با شتاب همچو طفل اشک بر دامان بابکای پدرجان، همرهان بستند بار ماند بار افتاده اندر رهگذارهر یک از احباب سر خوش در قصور وز طرب پیچان سر زلفین حورگامزن در سایهی طوبی همه جا مزن با یار کروبی همهقاسم و عبدالله و عباس و عون آستین افشان ز رفعت بر دو کوندیر شد هنگام رفتن ای پدر رخصتی گر هست باری، زودتردر جواب از تنگ شکر قند ریخت شکر از لبهای شکر خند ریختگفت: کای فرزند، مقبل آمدی آفت جان رهزن دل آمدیکردهای از حق تجلی ای پسر زین تجلی فتنهها داری بسرراست بهر فتنه قامت کردهای وه کزین قامت، قیامت کردهاینرگست با لاله در طنازی است سنبلت با ارغوان در بازی استاز رخت مست غرورم میکنی از مزار خویش، دورم میکنیگه دلم پیش تو گاهی پیش اوست رو که با یک دل نمیگنجد دو دوستبیش از این باب دلم را خون مکن زادهی لیلی، مرا مجنون مکنپشت پا بر ساغر حالم مزن نیش بر دل، سنگ بر بالم مزنخاک غم، بر قرق بخت دل مریز بس نمک بر لخت لخت دل مریزهمچو چشم خود به قلب دل متاز همچو زلف خود پریشانم مسازحایل ره مانع مقصد مشو بر سر راه محبت سد مشولن تنال البر حتی تنفقوا بعد از آن مما تحبون گوید او (1).نیست اندر بزرم آن والا نگار از تو بهتر گوهری بهر نثارهر چه از اوست سد راه من آن بت است و غیرت من بتشکن
1) 110. اشاره است به آیهی شریفه «لن تنال البر حتی تنفقوا مما تحبون» (هرگز به نیکی دست نمییابید مگر آن گاه که از آنچه دوست دارید انفاق کنید) (آیهی 92 سورهی آل عمران).
جان رهین و دل اسیر چهر تست مانع راه محبت مهر تستآن حجاب از پیش چون دور افکنی من تو هستم، در حقیقت تو منیچون ترا او خواهد از من رو نما رو نما شو جانب او رو نما
از مثنوی: معراج المحبه، ص 70.چو زد بهرام خون آشام خونریز بر این سرکش سمند دهر مهمیزسواری شد عیان زرینه جوشن جهان از پرتوش گردیده روشننوازد نای جیش کفر مطلق وز آن سو عشق زد کوس انا الحقبپا شد خسرو بیمثل و مانند بفرمودی که ای خیل خداوندنشینید این زمان بر پشت باره شوید این دم سوی جنت سوارهمر آن دلدادگان از عبد و مولا شدند آمادهی پیکار اعداشه عشق آفرین آن شیر یزدان نمود آرایش دیدار جانانسلاح جنگ از اهل حرم خواست به میراث نبوت تن بیاراستسپر از حمزه و تیغ از پدر داشت کله خود از رسول تاجور داشتعلم پیچید بر هم آن شه داد به دست دست شاه لافتی دادنشست از پشت رهوار پیمبر عنان عشق شد در دست صرصربه میدان اندر آمد عشق منصوص (1). صفی آراست چون بنیان مرصوص (2).به قلب صف ستاد آن مخزن نور چون حق اندر میان قلب مکسورچو عشق از آن لوا بگشود پرچم رجزخوان گشت قرآن مترجمبفرمود: ای پرستاران سفیان که حاکم بر شما گردیده شیطانبزیر چرخ اندر هر دیاری نه بگزینید جز من شهریاریبهر دوری ز دوران زمانه نشانی باشد از حق یگانهمنم آن مظهر خلاق یکتا که از من سر وحدت شد هویداامیرم بر همه عالم تمامی نباشد در جهان جز من امامیمنم شیرازهی اوراق هستی منم فرماندهی بالا و پستیقضا بی امر من قدرت ندارد که بر لوح قدر نقشی نگارد
نبی را قلب و چشم روشنستم که شرعش را به تن چون جوشنستمعلی را روح و زهرا را جگر بند ز ما شد هر که با مرا کرد پیوندهمهای کوفیان دانید یکسر که جز من نیست فرزند پیمرخدیو عشق و شاه مشرقینم سرور سینهی زهرا، حسینمچه بود آن دعوت اندر اول کار که خونم شد مباح این دم بناچارهمه آن وعظ و آن گفتار و تهدید ابوسفیانیان سودی نبخشیدبکار افتاد تیغ و نیزه و تیر دبیر چرخ را گم گشت تدبیرگرازان عرب در ترکتازی به جانبازی دلیران حجازی
ندانم چون بدی حالش در آن حال نداند کس بجز دانای احوالچو دید آن شاه را افتاده بر خاک تنش از تیغ کین گردیده صد چاکشدش هوش از سر و پیچیده درهم ز خون دل ز بهرش ساخت مرهمبگفتش کای مرا با جان برابر تکلم کن به این غمدیده خواهرجوابی نامد از شاه معظم فزونتر آمد آن محزونه را غمحلیف (1)عشق حق ناموس داور قسم دادش به روح باب و مادرجوابم گوی ز آن لعل شکر خند که تا گردد دل غمدیده خرسنددر وحدت ز لعل جانفرا سفت بدان دارای نفس مطمئن گفتکه: با اخت ارجعی نحو الخیامی فحامی عن عیالی ثم حامی (2).
آیتالله شیخ محمد حسین غروی در دوم محرم سال 1269 هجری در خانوادهای کریم و شریف در اصفهان پا بدنیا نهاد. خانوادهاش متنعم و متمکن و پارسا و اهل دانش بودند. در سنین نزدیک بیست برای ادامه تحصیل به نجف اشرف رفت و از محضر درس استادانی بزرگ مانند آیتالله محمد کاظم خراسانی معروف به «آخوند» بهرهی فراوان برد. آیتالله شیخ محمد حسین «کمپانی» از سال 1329 هجری به تدریس و افاده پرداخت و شاگردان زیادی تربیت کرد.شیخ علاوه بر استادی در اصول و فقه و حکمت در ادبیات عربی و فارسی نیز کم نظیر بود و «مفتقر» تخلص میکرد. دیوان فارسی او که مشتمل بر مدایح اهلبیت علیهمالسلام و غزلهای عرفانی است چاپ شده است. از آثار این عالم جلیلالقدر میتوان حاشیه بر کفایة الاصول و حاشیه بر مکاسب و رسالهای در معاد و منظومهی (تحفة الحکیم) در فلسفه را نام کرد. آیتالله غروی (کمپانی) در سال 1361 هجری در سن 66 سالگی جهان را بدرود گفت و در نجف اشرف در کنار صاحب ولایت مولی علی (ع) بخاک سپرده شد.اینک نمونهای از مراثی اهلبیت علیهمالسلام از دیوان «کمپانی» در زیر آورده میشود.
نقل از دیوان کامل کمپانی بسعی و اهتمام مطبوعاتی حق بین قم.نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغ با دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغطلعت بیت الشرف را زهرهی تابنده بود آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغآفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب با تنی بیتاب و پر تب رفت در خاک ای دریغپیکری آزرده از آزار افعی سیرتان چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغکعبهی کروبیان و قبلهی روحانیان مستجار (1)دین و مذهب رفت درخاک ای دریغلیلی حسن قدم با عقل اقدم همقدم اولین محبوبهی رب رفت در خاک ای دریغحامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغآنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیاب هر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغشد ظهور غیب مکنون باز غیب مستتر تربتش از خلق پنهان همچو سر مستسر (2).بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کرد آنچه را با خانه صد چندان به صاحبخانه کردشمع روی روشن زهرا چو آن شب شد خموش زهره ساز و نغمهی ماتم در آن کاشانه کردآن جانسوز یتیمان اندر آن ماتمسرا کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کردداغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کردشاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفت خانه را کانشب تهی زآن گوهر یکدانه کردبا رها کردی تمنای فراق جسم و جان چونکه یاد از روزگار وصل آن جانانه کردسر به زانوی غم و با غصهی بانو قرین عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کردشاهد هستی چو از پیمانهی غم نیست شد باده نوشان را خراب از جلوهی مستانه کردساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غم هرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کردمفتقر را شوری از اندیشه بیرون در سر است هر دم او را از غم بانو نوائی دیگر استگوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریختتا ز گلزار حقایق نوگلی بر باد رفت یک چمن گل صرصر (3)بیداد از آن گلزار ریختشاخهی طوبی مثالی را ز آسیب خسان آفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
غنچهی نشکفته ای از لالهزار معرفت از فراز شاخساری از جفای خار ریختاختر فرخ فری افتاد از برج شرف کآسمان خوناب غم از دیدهی خونبار ریختطوطئی زین خاکدان پرواز کرد و خاک غم بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریختبسملی در خون تپید از جور جبار عنید یا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریختزهرهی زهرا چو از آسیب پهلو درگذشت چشمههای خون ز چشم ثابت و سیار ریختمهبط روحالامین تا پایمال دیو شد شورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریختاز هجوم عام بر ناموس خاص لا یزال عقل حیران، طبع سرگردان، زبان لال است لالطعمهی زاغ و زغن شد میوهی باغ فدک نالهی طاووس فردوس برین شد بر فلکزهرهی چرخ ولایت نغمهی جانسوز داشت تا سماک (1). آن نالهی جانسوز میرفت از سمک (2).چشم گریان و دل بریان بانو ای عجب! نقش هستی را نکرد از صفحهی ایجاد، حکشاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقین اشک ریزان رفت در ظلمتسرای ریب و شککی روا بودی رود سر گرد کوی این و آن آن که بودی خاک راهش سرمهی چشم ملکمستجار هر دو گیتی، قبلهی حاجات برد دست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیکبیوفا قومی دل آنان ز آهن سختتر وعدههای سست آنها چون هوائی در شبک (3).پاس حق هرگز مجو از مردم حق ناشناس هر که حق را ننگرد کورش کند حق نمک«مفتقر» گر جان سپاری در ره بانو رواست راه حق است «ان تکن لله کان الله لک» (4).
هر که آشفته دل و سوخته جان همچو من است نکند میل چمن ور همه عالم چمن استمرغم از دل به تماشای گلستان نرود عالم اندر نظر غمزده بیتالحزن استنه هر آشفته بود شیفتهی روی نگار به پریشانیش از زلف شکن در شکن استگوش جان نالهی قمری صفتی میطلبد نه پی زمزمهی بلبل شیرین سخن استجز حسن قطب زمن مرکز پرگار محن کس ندیدم که به انواع محن ممتحن استنقطهی دایره و خطهی تسلیم و رضا نوح طوفان بلا یوسف مصر محن استراستی فلک و فلک همچو حبابی است بر آب کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن استبا که نالم که سلیمان جهان خانهنشین خاتم مملکت دین به کف اهرمن استشده از سودهی الماس زمرد لعلش سبز پوش از اثر زهر، گل یاسمن است
آنکه چون روح بسیط است درین جسم محیط زهر کین در بدنش همچو روان در بدن استشاهد لم یزلی شمع شبستان وجود پارههای جگر و خون دلش در لگن استناوک خصم بر او از اثر دست و زبان بر دل و بر جگر و بر بدن و بر کفن استکعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم جای سلطان هما، مسکن زاغ و زغن است
باز این چه آتش است که بر جان عالم است باز این چه شعلهی غم و اندوه و ماتم استباز این حدیث حادثهی جانگداز چیست؟ باز این چه قصهای است که با غصه توام استاین آه جانگزاست که در ملک دل بپاست یا لشگر عزاست که در کشور غم استآفاق پر ز شعلهی برق و خروش رعد یا نالهی پیاپی و آه دمادم استچون چشمه چشم مادر گیتی ز طفل اشک روی جهان چو موی پدر مرده، درهم استگلزار دهر گشته خزان از سموم قهر گویا ربیع ماتم و ماه محرم استماه تجلی مه خوبان بود به عشق روز بروز جذبهی جانباز عالم استمشکوة نور و کوکب دری نشاتین مصباح سالکان طریق وفا حسین (ع)گلگون قبای عرصهی میدان کربلا زینت فزای مسند ایوان کربلاسرمست جام ذوق و جگر سوز نار شوق غواص بحر وحدت و عطشان کربلاسر باز کوی دوست که در عشق روی دوست افکنده سر چو گوی به چوگان کربلاچون نقطه در محیط بلا ثابت القدم گردون نهاد بر خط فرمان کربلابر ما سوای دوست سر آستین نشاند آسوده سر نهاد به دامان کربلاسر بر زمین گذاشت که تا سر بلند شد وز خود گذشت تا ز خدا بهرهمند شدترسم که بر صحیفهی امکان قلم زنند گر ماجرای کرب و بلا را رقم زنندگوش فلک شود گر و هوش ملک ز سر گر نغمهای ز حال امام امم زنندزان نقطهی وجود حدیثی اگر کنند خط عدم به ربط حدوث و قدم زنندماء معین چو زهر شود در مذاق دهر گر از لبان تشنهی او لب بهم زنندسیل سرشک و اشک دمادم روان کنند گر ز اشک چشم سید سجاد دم زنند
تا حشر دل شود به کمند غمش اسیر گر ز اهلبیت او سخن از بیش و کم زنندکلک قضاست از رقم این عزا کلیل (1). لوح قدر فروزده رخسار را به نیلاین لؤلؤ تر و دل گلگون حسین تست وین خشک لعل غرقهی در خون حسین تستاین مرکز محیط شهادت که موج خون افشانده تا به دامن گردون حسین تستاین نیری که کرده به دریای خون غروب وز شرق نیزه سر زده بیرون حسین تستاین مصحف حروف مقطع که ریخته اجزای او به صفحهی هامون حسین تستاین مظهر تجلی بی چند و چون که هست از چند و چون جراحتش افزون حسین تستاین گوهر ثمین که به خاک است و خون دفعین مانند اسم اعظم مخزون (2)حسین تستاین هادی عقول که در وادی غمش عقل جهانیان شده مجنون حسین تستاین کشتی نجات که طوفان ماتمش اوضاع دهر کرده دگرگون، حسین تستآنگاه رو به خلوت امالمصاب (3)کرد وز سوز دل به مادر دلخون خطاب کردای بانوی حجاز مرا بینوا ببین چون نینواکنان ز غم نینوا ببینای کعبهی حیا به منای وفا بیا قربانیان خویش به کوی صفا ببیننو رستگان خویش سراسر بریده سر وز خون نو خطان به سراپا حنا ببیندر خاک و خون تیان مه رخسار شه نگر رنگ جفا بر آینهی حقنما ببینبر نخل طور سر انا الله را نگر وز روی نی تجلی رب اللی ببینای خفتهی نهفته اندر حجاب قدس برخیز و بیحجابی ما برملا ببینزنجیر جور سلسلهی عدل را قرین توحید را به حلقهی شرک آشنا ببینپرگار کفر نقطهی اسلام را محیط دین را مدار دائرهی اشقیا ببینای مادر از یزید و ز ابن زیاد داد از آنکه انی اساس ستم را نهاد دادکاش آن زمان سرای طبیعت نگون شدی وز هم گسسته رابطهی کاف و نون شدیکاش آن زمان که کشتی ایمان به خون نشست فلک و فلک ز موج غمش غرق خون شدیکاش آن زمان که رایت دین بر زمین فتاد زرین لوای چرخ برین واژگون شدیکاش آن زمان که عین عیان شد به خون تپان سیلاب خون روان ز عیون عیون (4)شدیکاش آن زمان که گشت روان کاروان غم ملک وجود را به عدم رهنمون شدی
کاش آن زمان ز سلسلهی خیل بیکسان یک حلقهبند گردن گردون دون شدیکاش آن زمان که زد مه یثرب به شام سر چون شام، صبح روی جهان تیرهگون شدیکاش از حدیث بزم یزید و شه شهید دل خون شدی ز دیدهی حسرت برون شدیگر شور شام را به حکایت درآورند آشوب بامداد قیامت درآورندای چرخ تا درین ستم آباد کردهای پیوسته خانهی ستم، آباد کردهایبنیاد عدل و داد بسی دادهای به باد زین پایهی ستم که تو بنیاد کردهایتا دادهای به دشمن دین کام دادهای یا خاطری ز نسل خطا شاد کردهایاز دودهی معاویه و زادهی زیاد تا کردهای به عیش و طرب یاد کردهایآبی نصیب حنجر سر چشمهی حیات از چشمهسار خنجر فولاد کردهایسر حلقهی ملوک جهان را به عدل و داد در بند ظلم و حلقهی بیداد کردهایاز کج روش به پرورش هر خسی بسی جور و جفا به شاخهی شمشاد کردهایتا برق کین به گلشن ایمان و دین زدی، آفاق را چو رعد پر از داد کردهایچون شکوهی تو را به در داور آورند دود از نهاد عالم امکان برآورندخاموش «مفتقر» که دل دهر آب شد وز سیل اشک عالم امکان خراب شدخاموش «مفتقر» که ازین شعر شعله بار آتش به جان مرد و زن و شیخ و شاب شدخاموش «مفتقر» که ازین راز دلگداز صاحبدلی نماند مگر دل کباب شدخاموش «مفتقر» که ز برق نفیر خلق دود فلک برآمد و خرق حجاب (1)شدخاموش «مفتقر» که بسیط زمین ز غم غرق محیط خون شد و در اضطراب شدخاموش «مفتقر» که درین ماتم عظیم آدم به تاب آمد و خاتم ز تاب شدکس جز شهید عشق وفائی چنین نکرد وز دل قبول بار وفائی چنین نکرد
1) 126. خرق حجاب: دریدن پرده، پردهدری.
میرزا یحیی مدرس در سال 1254 قمری دیده به جهان گشود و در هفتم ذیقعده الحرام 1349 هجری قمری در سن 95 سالگی از سرای فانی به عالم باقی شتافت.میرزا یحیی از نوابغ علم و ادب در قرن اخیر و فیلسوفی بزرگ و دانشمندی سترگ بود. مرحوم مدرس در کلیهی علوم ادبیه و فقه و اصول، استاد و در انواع حکمت از اشراقی و مشائی و ریاضی یگانهی دوران و مخصوصا در علوم غریبه و فلکیات متبحر و متخصص بود و اطلاعات نجومی خود را گاهگاهی بطور کنایه و استعاره در ضمن اشعار بیان میکرد. مرحوم میرزا دارای اخلاق حمیده و کمالات کمنظیری بود. با آنکه در علوم مختلف استاد بود هیچگاه در صدد کسب شهرت نبود، همیشه با کمال زهد و ورع در گوشهی انزوا به عبادت و ریاضت بسر میبرد و با خلوص نیت و عقیدهی کامل بیشتر هم خود را مصروف سرودن اشعار در مدح و مصیبت پیغمبر مختار صلی الله علیه و آله و سلم و ائمهی اطهار علیهمالسلام مینمود.دیوان اشعار مرحوم میرزا یحیی مدرس شامل قصائد در مدایح و مراثی است که در سال 1365 ه. در اصفهان به زیور طبع آراسته شده است.اینک نمونههائی از اشعار مرحوم میرزا یحیی نقل میشود:
ز فیض ابر آزری به جام لاله باده شد ستبرق زمردی (1)زبهر گل وساده (2)شدوزیر و شاه مات را رخ از طرب گشاده شد مگر ز اسب پیلتن سوار غم پیاده شدزمان عیش آنچه زو قضا شده اعاده شد قضای عیش گمشده به موسم بهار کو؟مسیحوار چهر گل ز مهد شاخ تافته که شاخ مردهاش کنون حیات تازه یافتهمگر که خاک مریمی شد آستین شکافته نهفته روی تافته به زیر موی بافتهکه باد، جبرئیل سان به سوی او شتافته که غیب را تجلیئی که باید آشکار کوبجای زاغ در چمن نوای عندلیب شد ز عشق گل ورا چو من برون ز دل شکیب شدبه منبر گل و سمن به نعره چون خطیب شد مگو که چون شمن و ثن بر او رخ حبیب شدبر او دو شاخ نسترن عتید شد رقیب (3)شد از این تطاولش ببین شکیب کو قرار کو؟کنون که باغ در صفا نمونه شد بهشت را خجل نمود از بها چه کعبه چه کنشت رابه خویش گشت رهنما چه خوب را چه زشت را به چرخ اخضر اعتلا ز سبزه داد کشت رافروخت چهر و زد صلا به نار زرد هشت را که بر دلش دهد جلا که فرق نور و نار کودو هفته ماه نخشب ای مه دو هفت سالهام که با رخ تو بیخبر ز ارغوان و لالهامبه چشم بین که پر شده ز خون دل پیالهام چه کم شود ز لعل می اگر دهی حوالهامترحم آوری دمی به گریهام به نالهام بپرسی از دلم تو را عنان اختیار کوخوش آن که با شهید خود به غمزه راز داشتی به روی ماه عارضت کمند ناز داشتیگشوده بهر عاشقان در نیاز داشتی گهی سپاه عشق را ز قتل باز داشتیگهی حسود غمزه را به ترک و تاز داشتی ز بهر عاشقان چه آن خجسته روزگار کوز مرحمت ترحمی نما به حال زار من به پیکر ضعیف من به قامت نزار منبه آه شعلهخیز من به چشم اشکبار من به جان مستمند من به قلب داغدار من
1) 127. ستبرق زمردی: ستبرق یا استبرق معرب ستبره یا استبره دیبای سفت مانند اطلس. منظور چمن سبز و سبزهزارهاست.
2) 128. وساده: بالش و بالین.
3) 129. عتید و رقیب: مأخوذ از آیهی شریفه: ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید: هیچ سخنی را آدمی از دهان بیرون نمیافکند جز آنکه نزد او (دو فراگیرنده) و نگهبان آمادهاند (سوره ق آیهی 16).
به حال ناتوان من به چشم بیقرار من تفقدی به عاشقی که گشته بیقرار کوز مرحمت ترحمی نما به حال زار من به پیکر ضعیف من به قامت نزار منبه آه شعلهخیز من به چشم اشکبار من به جان مستمند من به قلب داغدار منبه حال ناتوان من به چشم بیقرار من تفقدی به عاشقی که گشته بیقرار کوجنایت سپهر را چو قوت قصاص نی بلیه را علاج نه جروح را (1)قصاص نیچو از عقوبت گنه مرارت خلاص نی سدید سد ز بهر ره ز آهن و رصاص (2)نیبجز جوار مرتضی مقرنه و مناص (3)نی رهی که از گنه کنم به درگهش فرار کوعلی ولی کبریا، علی امام انس و جان علی پناه ماسوا علی قوام جسم و جانعلی که جسته ز اعتلا فراز لامکان مکان علی به جسم انبیا بنان، بیان، روان توانعلی که هست، چون خدا خفی، جلی، عیان، نهان بجز رذات او بپا اساس کردگار کو؟له العلی شد از علو علی ذوالعلا علی زحا و میم و یا و سین غرض زطا و ها علیولی امر و امر کن به کشور خدا علی ملا ذمن سبق (4)علی پناه ماسوا علیجهان علی، زمان علی، زمین علی، سما علی به عرش و فرش غیر او مشیر کو مشار کو؟همه صفات ایزدی ز ذاتش آشکار شد شریعت محمدی (ص) ز تیغش استوار شدرسوم دین احمدی از او چو برقرار شد به رفعت مؤبدی مدیر شد مدار شدفزون ز حد به بیحدی چو ذات کردگار شد بجز خصال سرمدی شعار کودثار کو؟تبارک ای ولی حق به حق حق که حق توئی مغیث (5)ماسوا توئی ملاذمن سبق توئیخدای را به مملکت پناه ما خلق توئی فزون ز سابقان بشان در اولین سبق توئیکتاب منزل خدا همه ورق ورق توئی به هر ورق بجز تو را مدیح بیشمار کوبگو خبر ز پیکری که دیدی ای شه نجف ز حنجری و خنجری که داشت شمر دون به کفرسیده با سنان سنان به یک جهت بیک طرف به سنگ کوفیان نشان به تیر حرمله هدف
1) 130. اشاره است به بخشی از آیهی 46 سورهی مائده: ان النفس بالنفس و العین بالعین و الانفی بالانف و الاذن بالاذن و السن بالسن و الجروح قصاص... یک تن بجای یک تن (باید کشته شود) و چشم عوض چشم و بینی را بجای بینی و گوش را بجای گوش و دندان را به جای دندان و جراحتها و زخمها را قصاص و مجازات مانند آنها است.
2) 131. رصاص: ارزیر، قلعی.
3) 132. مناص: گریزگاه، پناهگاه.
4) 133. ملاد من سبق: پناهگاه گذشتگان و سابقین.
5) 134. مغیث: فریادرس.
ستاده خواهرش ببر به الثبور و الاسف (1). کزین بلیه یاوری چو باب تاجدار کوخطاب کرد با فغان امیرزادهی عرب به جسم پاک غرق خون به نعش شاه تشنهلبکه عاقبت شدم جدا ز حضرتت به صد تعب ذلیل خواری و جفا اسیر محنت و کرببرادر را ببین مرا درین سفر به روز و شب انیس و مونسی بجز دو چشم اشکبار توچو ای سلیل (2)مصطفی شدی به کوفه میهمان تنت چراست توتیا ز سم اسب کوفیاندو دستت از بدن جدا چرا نموده ساربان به سینهات ز چکمهای چرا شکسته استخوانفزون چراست زخم تن ز اختران آسمان مجال آنکه جویمش شماره تا شمار کوبرین چکامه عارفا اگر خطاست یا غلط مکن جفا مگو سخط مکش قلم مزن نقطکزین حدیث مؤتلف وزین بیان مغتبط (3). که هست نام ناظمش دو یا که حاش در وسطدرین جهان به این بیان درین زمان به این نمط کسی که غیر او کند مدیح هشت و چار کو؟
هلال ماه عزا از افق دمیده خمیده کدام بار غمش بوده تا خمیده دمیدهبه یاد فرق علیاکبر و خمیده قدشه جبین ماه گرفته قد هلال خمیدهبه سرخی شفق از چشم اعتبار نظر کن که خون شده جگر چرخ و آید از ره دیدهچه نوبتی زده بر بام چرخ، نوبتی از غم که نوبت غم و اندوه اهلبیت رسیدهز دست فتنه گریبان صبح چاک نظر کن مگر که پیرهن صبر زینب است دریدهچو لاله داغ به دل گشته مریم از غم و محنت که دست چرخ گلی از ریاض فاطمه چیدهفرات را شده دل خون و رنگ گشته دگرگون که خضر بر لب او آب زندگی نچشیدهبجز به کوفه و مهمانی سلیل پیمبر شهید گشتن مهمان تشنه کس نشنیدهکدام تیر نبود از قضا به ترکش طغیان که نور دیدهی خیرالنساء به جان نخریدهنشسته خار به قلب نبی که جسم حسینش چو شاخ گل شد و پیکان بجای غنچه دمیدهسری و سینهای آورده ارمغان شفاعت ز سم اسب شکسته، ز تیغ شمر بریدهدر آن هوای چو آتش تمام راز عطش غش نه تاب در دل و نه آب در گلوی تفیده
به لوح سینه یکی نیل القتیل کشیده به گوش هوش یکی بانگ الرحیل شنیدهیکی چو جان مجسم به روی خاک فتاده یکی چو روح مصور به خون خویش تپیدهبه دامن پدر، اکبر سرور قلب پیمبر سپرده جان وز دنیا به سوی خلد چمیدهبرادری سوی نعش برادر آید و بیند قفس شکسته، قفس دار خسته، مرغ پریدهگلوی اصغر بیشیر چاک گشته ز پیکان کمان حرمله تا از کمین کمانه کشیدهز پا برهنه سوی شام ره سپرده زینب کدام خار مغیلان بپای دل نخلیدهفلک پر آبله رخساره کرده تا که سکینه شدش پر آبله پایش بروی خار دویدهچو لایق است که بهر طراز چامهی یحیی که لیقه آورد از زلف حور، دوده ز دیده
بجز حسین نداریم چون طریق نجاتی به ذات عین صفات از صفات مظهر ذاتیکه تشنه جان بدهد در کنار شط فراتی دموع عینک لو لم تکن علی الوجنات (1).من المبدل للسیئات بالحسنات (2). شهید راه خدا و شفیع روز قیامت خدیو کشور ایجاد و شاه ملک امامتز بهر رزم مخالف نمود راست چو قامت به خیمهگاه حریمش قیام کرد قیامتلقد نظرن الیه العیال بالحسرات (3). سکینه گفت: پدر جان مرو به جانب میدان بشرط آنکه نخواهند آب و نان ز تو طفلانرهیدم از تن و از سر گذشتم از دل و از جان لقد فقدتک یا من الیه ینتهی الاحسان (4).بعینی اظلم عشیتی و غداتی (5). دلی که عرش خدا بود سوخت نالهی زینب به یا حسین گهی لب گشود و گاه به یا ربکه ای ز خلقت کون و مکان تو مقصد و مطلب مرو مرو منما روز اهلبیت نبی شبفلا تغیب شمس الضحاء فی الظلمات (6). مرو که ترسم سنگ سم خورد به جبینت شود ز خون جبین لعل رنگ در ثمینتز حور حرمله سازد به تیر قطع و تینت شود ز قطع وتین (7)جاز زین به روی زمینتو قد ینحن علیک الطیور فی الوکرات (8). سپرد علم امامت نهاد روی به لشکر نمود جلوه چو احمد کشید نعره چو حیدرکه ای گروه منم وارث علوم پیمبر ز احمد این زرهم بر تن و عمامه که بر سرانا ابن خیر شفیع بعرصة العرصات (9).
1) 138. اشکهای چشمت اگر به گونههایت نبود.
2) 139. چه چیز میتوانست بدکاریها را به نیکیها تبدیل نماید؟.
3) 140. زنها و فرزندان با حسرت به سویش مینگریستند.
4) 141. براستی که تو را از دست دادم ای کسی که احسان و نیکوکاری به تو پایان میپذیرد.
5) 142. به چشمانم بامدادان و شامگاهان تاریک مینماید.
6) 143. ای خورشید تابان در تاریکیها پنهان مشو.
7) 144. وتین: رگی که دل بدان آویخته است.
8) 145. پرندگان در آشیانههای خود بر تو نوحهگری و ندبه میکنند.
9) 146. من بهترین پایمرد در عرصهی عرصههای محشر و قیامتم.
بس است داغ علیاکبر از برای هلاکم به تیر حرمله محتاج نیست سینهی چاکمز طعن نیزه چه بیم و ز زخم تیر چه باکم چو شعله سوخته از تشنگی اگر دل پاکملتاتین علی الاولیاء ماهوآت (1). ز تیر حرمله ناگاه قطع گشت کلامش هلالوار شد از سنگ جور بدر تمامشرساند فیض شهادت به مقصدش به مرامش به جان شیعه چو یحیی شرر فکند پیامشفذکرونی یا قوم عند شرب فرات (2).
ای مبتلای غم که جهان مبتلای توست پیر و جوان شکسته دل اندر عزای توستهم قبلهگاه اهل سمک خاک درگهت هم سجدهگاه خیل ملک کربلای توستای بر لقای دوست تو مشتاق و عالمی مشتاق خاک کوی تو بهر لقای توستای بر هوای یار تو مفتون و کشوری مفتون اشتیاق تو اندر هوای توستگلگون قبا زعکس شفق آسمان هنوز از هجر روی اکبر گلگون قبای توستدر خون تپید مرغ دل مجتبی چو دید در خون تپیده قاسم نوکدخدای (3)توستگردید اسیر سلسلهی غم علی چو دید زنجیر کین به گردن زین العبای (4). توستروحی فداک ای تن اطهر که از شرف خون خدا توئی و خدا خونبهای توستجسمی وقاک (5)ای سر انور که بر سنان آیات حق عیان ز لب حقنمای توستگاهی به دیر راهب و گه بر سر درخت گه بر فراز نیزه و گه خاک، جای توستگویم حکایت از بدنت یا که از سرت یا از عیال بیکس و غمدیده خواهرتدر کربلا چو قافلهی غم گشود بار از غم هزار قافله آمد در آن دیارنیلی شد از عزا رخ گلگون اهلبیت رویش سپید باد سپهر سیاهکارلشکر همی رسید گروه از پی گروه دشمن همی ستاد قطار از پی قطارشاه حجاز راز وفا کس نشد معین میر عراق را ز جفا کس نگشت یاراستاد بهر خواری یک شه هزار خیل آماده بهر کشتن یک تن دو صد هزاراز مویه رفت از دل اهل حرم شکیب از گریه رفت از تن آل نبی قرارآن دم که راه آب بر آن فرقه بست خصم آفاق پر شرر شد و افلاک پر شرارلب تشنه مانده آل نبی وز برای شان آبی نبود جز دم شمشیر آبدار
خوردند آب از دم شمشیر و تیر خصم پیران سالخورده و طفلان شیرخوارآن دم بر اهلبیت نبی کار، زار شد کاماده گشت سبط نبی بهر کارزاراصحاب باوفاش زهر سو به هر طرف بگرفته بهر یاری او نقد جان به کفچون اذن جنگ اکبر زیبا جوان گرفت آتش به خرمن همه پیر و جوان گرفتاز حلقههای چشم و ز گیسو عقاب (1)را لیلی رکاب و زینب مضطر عنان گرفتچون عاکفان عرش به سیر جنان شتافت چون طایران خلد ره آشیان گرفتدشمن گرازوار گریزان شد از هراس بر کف چو شیر، اژدر آتش نشان گرفتدردا که در دهان عوض آب از عطش خاتم شبیه خاتم پیغمبران گرفتلب تشنه جان سپرد لب آب آنکه خضر ز آب دهانش زندگی جاودان گرفتشهزاده چون سوار بر اسب عقاب شد بابش پیاده دست سوی آسمانگفت ای خدا تو شاهدی اینک که راه رزم بر ناکسان پیمبر آخر زمان گرفتآن پیکری که زینب آلرسول بود از هر کنار تیر بلا در میان گرفتآن قامتی که سرو ریاض بتول بود بر سر هوای سیر ریاض جنان گرفتاینک علیاکبرم از ظلم و کین کشند قوم رسول بین که رسول امین کشندآه از دمی که غرقه به خون در برابرش افتاده دید قامت زیبای اکبرشیکجا به خاک خفته جوانان مهوشش یکسو به خون تپیده علمدار لشکرشپامال یک طرف شدهاند امقاسمش بر تیر کین هدف شده حلقوم اصغرشعالم به آب غرقه شود، تشنه جان سپرد شاهی که بود آب روان مهر مادرشچون دید کشته اکبر و عباس و قاسمش چون دید تشنه اصغر و عثمان و جعفرشآمد بسوی نعش علیاکبر جوان بنهاد سر به سینه و بنشست در برشگفت: ای ندیده کام که خوش خفتهای به خاک بعد از تو خاک بر سر دنیا و افسرشای سرو سرفرازتر از طوبی ای که کند باد سموم حادثه از ریشه تا برشچون تشنهلب شهید شدی از ره جفا بعد از تو خاک بر سر دنیای بیوفاچون بهر شاه تشنه جگر یاوری نماند عباس و قاسمی و علیاکبری نمانداز کید و کین اختر و بیمهری سپهر از بهر یاوریش نکو اختری نماند
1) 152. عقاب: اسب حضرت علیاکبر (ع).
الا نشان ناوک اعدا تنی نگشت الا برای زیب سنانها سری نماندسیراب تشنهای بجز از ناوکی نگشت آبی به حنجری بجز از خنجری نماندسلطان دین برابر دشمن به روز رزم بهرش رکابگیر بجز خواهری نمانداز بهر حفظ پیکر خود کهنه جامه خواست و آخر ز سم اسب خسان پیکری نماندمیخواست ناصری و جز اصغر کسی نداشت آخر ز ضرب تیر جفا اصغری نمانداین داغ سوز دم که پس از قتل شاه دین از خیمهگاه جز تل خاکستری نمانداز جور چرخ و کینهی اختر جفای دهر بر اختران برج حیا زیوری نمانددردا که از شرارت آن فرقهی شریر گشتند بانوان حریم خدا اسیرگفت: ای به خون تپیده مکرم برادرم کافتادهای به روی زمین در برابرمآیا تو آن حسین منی کز شرف نمود بر دوش خود سوار تو را جد اطهرمگر من کفن نکردم و نسپردمت به خاک معذور دار از آنکه به سر نیست معجرمبر خاک مینشینی و ننشینیم به چشم ای خاک بر سرم که من از خاک کمترمگفتی میا ز خیمه برون، رخ مکن کبود تا نزد دشمنان ننمایی محقرمدر خیمهگه نشستم و بیرون نیامدم تا شد دو تا ز تیغ جفا فرق اکبرمصابر شدم به هر ستم و هر بلا ولی هرگز نمیرود دو مصیبت ز خاطرماین داغ سوزدم که میان دو نهر آب لب تشنه جان سپردهای اندر برابرماین درد کاهدم که یکی کهنه پیرهن گفتی بده که تا نبرد کس ز پیکرمآن پیرهن به جسم شریفت نماند و گشت عریان در آفتاب تنت، خاک بر سرمبرخیز کز وداع تو بر جان زنم شرار کاینک ز خدمتت به تحسر مسافرمپس قصه ختم کرد و به محمل سوار شد از پرده بیحجاب برون پردهدار شد
میرزا محمد جیحون، شاعری مدیحهسرا است. وی در شهر یزد به دنیا آمد و بخشی از دوران حیات خویش را در آن شهر بسر برد. جیحون سالهای آخر عمر خود را در کرمان گذراند و سرانجام به سال 1301 ه. ق. در همان جا زندگانی را وداع گفت. جیحون کتاب دارد به سبک گلستان سعدی که آن را «نمکدان» نامیده است. دیوان اشعارش چاپ شده است.
باز ای مه محرم پر شور سر زدی واندر دلم شراره ز عاشور بر زدیسختا که روی تو مگر از سنگ کردهاند کاینک دوباره حلقهی ماتم به در زدیباز آمدی و بر دل مجروح من چو پار از غصهی نیشتر زدی و بیشتر زدیتو آن نه ای مگر که به سر تاختی زخیر وآنگاه ره به زادهی خیرالبشر زدیتو آن نه ای مگر که به جای کفی ز آب پیکان به حلق اصغر خونین جگر زدیآن سر که چرخ روی به پایش همی نهاد بر نوک نی نموده به هر رهگذر زدیدستی که آستین ورا بوسه داد چرخ در قطع آن تو دامن کین بر کمر زدیبا «منقذ بن مره» (1). شدی یار پس ز مکر نزد پدر عمود به فرق پسر زدیتو خود همان مهی که به پیشانی حسین با سنگ جور نقشهی شق القمر زدیتو خود همان مهی که به میل تنی شریر در خیمهگاه آل پیمبر شرر زدیبر پیکر امام امم با زبان تیغ زخمی دهان نبسته که زخمی دگر زدی
1) 153. منقذ بن مره: یا مره بن منقذ قاتل حضرت علیاکبر علیهالسلام است.
شاهی که خاک مقدم او روح کیمیاست بر نیزهی مسنان، سرش از بهر زر زدیاز کام خشک و چشم تر عترت رسول تا حشر شعله در دل هر خشک و تر زدیاز روبهان چند برانگیختی سپه وانگه به حیله پنجه با شیر نر زدیاز دادگر نگشته به شرم و سکینه را سیلی به رخ ز مردم بیدادگر زدیزینب که در سیر ز علی بود یادگار او را به تازیانهی هر بد سیر زدیهر دم ز توست دیدهی «جیحون» گهر نثار تا با چه زهره بر شه والا گهر زدی
شاه لاهوت گذر خسرو ناسوت گذار گشت چون بیکس و شد بر زبر اسب سواردخت و اخت و زن و فرزند و کنیزان نزار از حرم زد به دو چارش صف هشتاد و چهارهمه بر دورهی او اشک فشان جمع شدند بال و پر ریخته پروانهی آن شمع شدنددر یمینش به گلو بوسهزنان خواهر او در یسارش به سم اسب رخ دختر اودر جنوبش به فغان عصمت جانپرور او در شمالش به جزع عترت بییاور اوآن یکی گفت: مرا بر که سپاری آخر وآن دگر گفت که: خود رای چه داری آخرشه به صد جهد برون زد علم از عالم جسم لیکن افتاد دل عالم روحش به طلسمدید ز ارواح رسل تا به ملایک همه قسم هر دمش از پی نصرت همه خوانند به اسمگفت: لا حول و لا قوة الا بالله که چو از جسم جهم روح مرا بندد راهشد به میدان و محاسن به کف دست نهاد گفت ای قوم اگرم باز ندانید نژادمنم آن کس که نبی بوسه به لبهایم داد این سخن را همه بشنیده و دارید به یادهست آیا ز شما کس که کند یاری من یا نخواهد ز پس عزت من خواری منعوض یاری او سنگ زدندش به جبین خون پیشانی او رفت به گردون زمینهر کماندار زدش تیر به پیکر ز کمین هر ستمکار زدش نیزه به پهلو از کین
ناگهان خصم زدش تیغ بدان سان بر فرق که شد از ضربهی وی برنس (1)او در خون غرقآمد از زخم فزون از زبر اسب بزیر جسمش از نیزه چو در بیشه نهان گردد شیربیمناکان پی خون ریختنش گشته دلیر برق شمشیر همی تافت به برق شمشیرسرش از تن ببریدند و بلرزید فلک جان جیحون ز غمش عیش ربا شد ز ملک
شاها تو بدین قدرت بر صبر که گفتت پاس چون نزد برادر رفت بر رخصت کین عباسگفت: ای ز کفت سیراب، صد چون خضر و الیاس از تشنگی اطفال اندر جگرم الماسوقت است که خواهم آب زین فرقهی حقنشناس من زنده و تو عطشان، وین شط ز دو سو مواجده گوش براین فریاد کاندر حرم افتاده است گوئی شرر نیران اندر ارم افتاده استیک طفل ز سوز دل بر خاک غم افتاده است یک زن ز غم فرزند ز اشکش به یم افتاده استنه دست من از پیکر، نزکف علم افتاده است پس از چه نرانم اسب، اندر پی استعلاجسنگ محنم امروز، پیمانهی صبرا شکست آب ارنه بدست آرم، بارست به دوشم دستخود پای شکیبم نیست تا دست به جسمم هست این گفت و سپند آسا از مجمر طاقت جستراه شط و دست خصم، با نیزه گشود و بست وز هیبت او بگریخت افواج پس افواجزد نعره که ای مردم ما نیز مسلمانیم گر منکر اسلامید، ما بندهی یزدانیمور دشمن یزدانید ما وارد و مهمانیم گر رنجه ز مهمانید، پس از چه گروگانیم؟ور ز آنکه گروگانیم آخر ز چه عطشانیم؟ ای میر شما بیتخت و ای شاه شما بیتاج
1) 154. برنس: کلاه، کلاه دراز.
آنگه به فرات افکند چون توسن قهاری میخواست که نوشد آب، تا بیش کند یاریگفتا به خود ای عباس، کو رسم وفاداری تو آب خوری و اطفال در «العطش» و زاریپس مشک گران بردن، دید اصل سبکباری انگیخت سوی شه اسب از خصم گرفته باج
ای حرم کعبهات ز حلقه به گوشان وای دل دانای تو زبان خموشانبا تو که گفت از حسین چشم بپوشان خاصه در آن دم که اهلبیت خروشاننزدش با اصغر آمدند معجل گفتند کاین طفل کاو چو بحر بجوشد نیست چو ما کز عطش به صبر بکوشداشک بپاشد چنانکه خاک بپوشد رخ بخراشد چنانکه بخان بخروشدجز به کفی آب عقدهاش نشود حل گه به فغان خود ز گاهواره براند مادر او هم زبان طفل نداندنی بودش شیر تا به لب برساند نی بودش آب تا به رخ بفشاندمانده به تسکین قلب اوست معطل
گاهی ناخن زند به سینهی مادر گاهی پیچان شود به دامن خواهرباری از ما گذشته چارهی اصغر یا بنشانش شرار آه چو آذریا ببرش همرهت به جانب مقتل شه ز حرم خانهاش ربود و روان شد پیر خرد همعنان بخت جوان شدز آن پدر و آن پسر بلرزه جهان شد آمد و آورد و هر طرف نگران شدتا که بسازد حقوق خویش مدلل گفت که ای قوم روح پیکرم است این ثانی اکبر علیاصغرم است اینآن همه اصغر بدند اکبرم است این حجت کبرای روز محشرم است اینرحمی کش حال بر فناست محول ناگه از آن قوم از سعادت محروم حرملهاش راند تیر کینه به حلقومحلق و را خست و جست بر شه مظلوم از شه مظلوم، آن سه شعبهی مسمومرد شد و آمد به قلب احمد مرسل
بود از مظهر حق دخترکی در اسرا موکنان مویه کنان، جامه دران، نوحه سراقامت از بار یتیمی شده یکباره دو تا وز غم دربدری خاک به سر، خار به پابر دل افسردگی و خونجگری یار همه صبح رویش ز صفا شمع شب تار همههر دم از هجر پدر روی به دیوان گریست در و دیوار هم از آن مه خونبار گریست
امکلثوم پی تسلیتش زار گریست زینب از دیدن آن هر دو بیکبار گریستدائم از گریهاش اندر اسرا ولوله بود بدتر از آن همه در گردن او سلسله بود
حاج شیخ عبدالسلام در تربتی در 1298 ه. در شهر تربت حیدریه ولادت یافت. نامش را عبدالسلام و لقبش را شهابالدین گذاشتند. حاج شیخ عبدالسلام پس از فراغ از تحصیلات مقدماتی به مشهد مشرف شد و بر اثر استعداد ذاتی و هوش سرشار در چند سال توقف درین شهر و استفاده از اساتید بزرگ در ادب و اصول و فقه و حکمت به مراتب عالیه تحصیل نائل گردید و برحسب معمول زمان میبایست به نجف اشرف عزیمت نماید. از این رو در خدمت پدر بزرگوارش که قصد تشرف به مکه معظمه داشته به آن دیار رهسپار میشود. تصادف را پس از مراجعت از مکه، پدرش در کربلا وفات یافته و در حائر حسینی بخاک سپرده میشود. بناچار مرحوم حاج عبدالسلام- بر اثر توصیهی آخوند خراسانی برای سرپرستی عائلهی خود به خراسان مراجعت مینماید و در شهر تربت به کار تنظیم شئون زندگانی میپردازد.پس از مدتی دیگر بار به مشهد مشرف شده و چند سال دیگر به اشتغالات علمی مشغول میشود. این سفر گر چه از لحاظ نیل به مقام شامخ اجتهاد و تحصیل کمالات و فضائل بسیار پر بار بود ولی در اثر کثرت مطالعه و زیادی بیخوابی، عارضهای در چشمهای آن مرحوم پیدا شد و بناچار دست از تدریس کشید و به زادگاه خود (تربت حیدریه)
بازگشت. در تربت امور شرعی و قضائی خلق را عهدهدار شد. در آخر عمر به عزلت و توجه به عوالم باطنی روزگار میگذرانید و روزی حلال را از راه زراعت در مزرعهای که نزدیک به شهر بود، تحصیل مینمود و از طریق سرودن اشعار، خاطر افسرده را تسلی میبخشید. از شاعران گذشته بیشتر به حافظ و صائب عقیده داشت. در شعر ابتدا تخلص (خاموش) و سپس (شهاب) را برگزید.
از کتاب «گنج نهفته» برگزیده شده است.بزم آرای قضا در کربلا چو صلا زد عاشقان را بر بلاتشنگان بادهی جام الست آن بلا جویان مست میپرستقد مردی از میان افراختند دست از پا، پا ز سر نشناختندرایت قالوا بلی (1)افراشتند پس به بزم دوست ره برداشتندتا که در دشت بلا زآن انجمن مجمعی تشکیل شد از مرد و زنوه چه مجمع رشک فردوس برین مجمعی مستخدمینش حور عیننرگس بیمار تبدارش ایاغ (2). شمع روی اکبرش رخشان چراغمویهی ششماهه موسیقار او نالهی شصت و سه زن مزمار اوساقیش عباس و طفلان از عطش بر لب آب روان بنموده غشچنگزن در آن سکینه با رباب لیک بهر آب بر دامان بابجملگی ممنوع از آب زلال تشنه لیکن تشنهی جام وصالتشنگی چبود بر مجذوب مست کو شده سیراب از جام الست؟آری آری عافیت در تشنگی است پادشاهی خواهی، اندر بندگی استوه چه خوش فرمود شیخ مولوی این سخن در مثنوی معنوی:«آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست»پس ندا برداشت پیر میفروش هان شتاب آرید کامد می بجوشبر ندای کوس «الله اشتری» (3). گرم شد هنگامهی بیع و شری
1) 155. ناظر است به بخشی از آیهی شریفهی: «و اذا اخذ ربک من بنیآدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی...» (سورهی اعراف، آیهی 173). «ای محمد (ص) یادآور هنگامیکه پروردگارت از پشتهای فرزندان آدم فرزندانشان را برگرفت و آنان را بر خودشان گواه گردانید که آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند آری، تو پروردگار ما هستی...» و این پیمان همان است که از آن تعبیر به «عهد الست» میشود.
2) 156. ایاغ: پیالهی شراب خوری.
3) 157. الله اشتری: اشاره است به آیهی شریفهی: ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة...»، «خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده...» (سورهی توبه، آیهی 110).
از نشاطانگیزی صهبای عشق جمله مست و واله و شیدای عشقدر فروش جان به بازار یقین هر یکی بر دیگری سبقت گزینپای بر جای، جمله از خود بیخبر در هوای وصل بر کف نقد سرمقتدای دین امام خافقین خسرو اقلیم عشق اعنی (1)حسینبیکسان را در جهان غمخوار و کس در دو عالم دوستان را دادرسچون که دید آن تشنگان ار محو و مات در فنا جویندهی آب حیاتگفت: کاینک وقت آن شد کز وفا بخشمی بر تشنگان آب صفابانگ برزد کای گروه عاشقان وای به دعوی محبت صادقانهمین وصال دوست در رزم اندرست بزم عاشق اندکی آنسوتر استآب حیوان در دم شمشیرهاست حور و غلمان در پی این تیرهاستبنگرید از عرش تا این خاکدان ساغری بر کف یکایک حوریانپر ز تسنیم و رحیق (2)از لطف حق هر یکی بر دیگری گیرد سبقمقدم ما را تمامی منتظر لیک از بیگانه آنان مستترآن شهادت پیشگان کز لطف شاه حجلهگه پنداشتندی قتلگاهچونکه ره از رهنماشان یافتند سوی قربانگاه حق بشتافتنداز سر خوان جهان برخاستند بزمی اندر رزمگه آراستندتا که جذبهی عشق شورانگیز شد سر بسر پیمانهها لبریز شدنور فیض حق چو رخشیدن گرفت همت شه جرم بخشیدن گرفتحر که بسته بر میان شمشیر رزم جذبهای زآن نور آوردش به بزمهست مروی آنکه آن نیکو ختام وآن بظاهر حر و در باطن غلامروز عاشورا در آن دشت بلا چون ز حق بر گشتگی شد بر ملاروز بخت کوفیان را تیره دید اهرمن را بر سلیمان چیره دیدبر کمیت نفس سرکش ران فشرد گفت راه عشق بایستی سپردتازیانهی عقل برآهیخت زود توسن اقبال را تندی فزودتاخت تا پشت خیام محترم شرمگین از جرم و لرزان از ندمدیدهاش خونبار، سرافکنده پیش منفعل زا کردههای زشت خویشگفت: شاها رو سیاهم رو سیاه رحم فرما ده پناهم ده پناهحرم اما بندهات را بندهام تا ابد ز آن بندگان شرمندهام
بندهی عاصی کجا آرد پناه جز که آید نزد مولا عذرخواهبعد تقدیم خلوص و بندگی گفت با آن معدن بخشندگیعفو کن شاها که من بد کردهام وه چه بد کاین بد به احمد کردهامشاه چون مجذوب خود را خسته دید از قضایش تاکنون پا بسته دیدبا تلطف گفت: کای آزادهمرد حری از آن سان که مامت نام کردحری و آزاد اندر نشاتین مژده بادت کز تو راضی شد حسینچون شنید این مژده از شاه عباد گشت پویان بر رکابش بوسه دادگفت: شاها نک کرم را کن تمام اذن میدان ده به این مجرم غلامچون شدم من در ضلالت پیشتاز خواهم آیم از بهشت پیش بازبعد ازینم زندگی شرمندگی است نک فنا جویم کزان پایندگی استشاه فرمودش تو چون جان منی رو بر آسا زآنکه مهمان منیمیهمان از جان گرامیتر بود میهمان را رنجه کردن کی سزدگفت: شاها تو مگر مهمان نیی؟ جان عالم را مگر جانان نیی؟ده اجازت ای شه عالی تبار تا بر آرم من از این دونان دمارالغرض آن عاشق مجذوب مست اذن حاصل کرد و بر توسن نشستخویش را بر آن گروه نابکار زد چو شیری کو درافتد در شکاربرق تیغش اندر آن آوردگاه سوخت کوه کفر را مانند کاه
محرم آمد و بر عالمی شادی محرم شد به فردوس برین زهرا به آه و ناله همدم شدبه یاد آمد ز «شور» (1)«نینوا» شاه «حجازی» را ز «آهنگ حسینی» «چارگاه» سوز، ماتم شد«عراقی» راه «منصوری» نمود و از مخالف زد «مخالف» «راست» بنمود و سپس از راستی خم شدجفا گویا ز کوفی بر مراد آلبوسفیان از اول بر علی و ال او فرض و مسلم شدز نامردی کوفی از زنی پیشانی حیدر به محراب عبادت شق ز تیغ ابن ملجم شدز بد عهدی کوفی قلب زار مجتبی خون شد سپس بر آن جراحت سودهی الماس مرهم شدپس از قتل امام ممتحن کوفی به مهمانی حسین را خواند و آنگه قتل مهمان را مصمم شدز پا در کربلا افکند نخل قامت اکبر کمانی، سرو قد مصطفی در جنت از غم شدنشد قانع به حلق نازک ششماههی اصغر نشان تیر سه پهلوش قلب قلب عالم شد
1) 160. شور: شور و حجاز و چارگاه: اشارت است به دستگاهها و نواهای موسیقی.
چو شبل بوتراب افتاد بر روی تراب آن دم نواخوان (لیتنی کنت ترابا) (1)عرش اعظم شدفلک واحسرتا گو کز چه خورشید جهانتابش بزیر سم مرکبها به خاک تیره مدغم شدشهی کز کان احسانش نگین بخشد سلیمان را جدا انگشتش از دیو لعین از بهر خاتم شدملبک در نه فلک بر سر زنان زین ماتم عظمی فلک رخ نیلگون اندر عزای فخر آدم شدبه چرخ چارمین از بهر نور دیدهی زهرا سرشک خون روان از دیدهی عیسی بن مریم شد«شهابا» ار که خون باری بجای اشک چون انجم کم است از آنکه زخمش را به عالم گریه مرهم شد
ای وجه ذوالجلال چرا خفتهای به رو ببریده شمر دون مگرت از قفا گلو؟ای شاه بیسپاه سر و افسرت چه شد انگشت و دست و جامه و انگشتریت کو؟دنیا فروختی به یکی کهنه پیرهن ای خاک بر سرم، چه شد آن مندرس رکو (2).پس هشت سر به پاش چو زلفی که سر بگوش تا سر کند حدیث شب هجر، مو بمویعنی ببین که خصم جفا جو به ما چه کرد ازدی که گشتهای تو ز طفلان کناره جوبنگر به عارضم که چسان گشته نیلگون از بسکه شمر دون زده سیلی مرا به روحاشا دوباره دست بدارم ز دامنت کلا که بر نخیزم ازین آستان و کوتا قصه های هجر دهم شرح یک بیک دشمن چون رفت و ما و تو ماندیم دو به دوبدهم به زخم پیکر افزون ز اخترت از ریزش ستاره برخساره، شست و شوگر چاک گشته دامن گل از جفای خار بلبل صفت به سوزن مژگان کنم رفوبر دوش طفل دیده کشم بهر اصغرت هر لحظه آب از دل خونین سبو سبوواحسرتا که خصم دغا فرصتش نداد یکدم برای عرض دعا مهلتش ندادیک درد دل نگفته هنوز از هزار را کز گل جدا نموده به سیلی هزار راپرویز شب چو از بر شبدیز شد فرو زد صولجان عاج بر این سیمگونه گوگردید صبح شام اسیران در بدر شد تیره روز پردهنشینان کو به کوافتاده در سرادق عصمت نوا و شور چون شد بلند بانگ مخالف به «ارکبوا» (3).مرکوب بانوان شه یثرب و حجاز شد بیجهاز ناقهی وحشی تندخوکاش آن زمان ز جامعه شیرازه میگسیخت کافکند غل به گردن زینالعباد عدو
1) 161. لیتنی کنت ترابا: یا لیتنی کنت ترابا: کاش خاک بودم. اشاره است به آیه ی شریفه ی: و یقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا: آن جا که در قیامت عذاب الهی بر کافر فرود میآید آرزو میکند کاش خاک بودم و این عذاب سخت را نمیدیدم (ر ک: آیه ی 40 سوره ی نبا).
2) 162. رکو، رکوی: لباس و جامه ژنده.
3) 163. ارکبو: سوار شوید.
زان کاروان که رفته به یغما اثاثشان بیپرده بیش ازین نتوان کرد گفت و گوافتاد شور و غلغله در جان بلبلان آن دم که آمد از گلشان بر مشام بوگلهای باغ فاطمه کافکنده بود خوار بی آبشان تطاول خس در کنار جوبیمار شد ز نرگس اکبر ترانهسنج زینب بیاد شور حسینی «اخی» (1)گوناگاه عندلیب گلستان بوتراب چشمش فتاد بر گل افتادهای به رواوراق گشته مصحف بر رو فتادهای کاز خون نوشته نوک سنان آیهها بروشد مضطرب چنانکه وقار از سکینه رفت آشفته شد چنانکه برخسار ماه، مواز نرگسش به لاله ز خون ژاله پاش شد سر چون نماند بود در افشان بپاش شدعنقای قاف، قافیه از نور ز سر گرفت یعنی سکینه مهر ز درج گهر گرفتپرداخت چرخ سفله چو از کار کربلا بر ناقه بست بار دگر بار کربلابر ناقهی برهنه دگرباره برنشاند دست فلک کواکب سیار کربلاخورشید با نجوم ثوابت بجای ماند در بحر خون به روی خس و خار کربلاشد کاروان روانه و خود خفته در عقب بر خاک تیره قافله سالار کربلانی نی نخفته بل همه جا بر سر سنان میرفت پا بپا سر سردار کربلابس گوهر یتیم که رد ریسمان کشید برد ارمغان به کوفه ز بازار کربلابهر عبید دون به اسیری گرفت و برد یک کاروان ز دودهی احرار کربلاآوخ که بلبلان گرفتار در قفس افتادشان گذار به گلزار کربلاگر گویمی که خون گذر از ساق عرش کرد نبود بعید از در و دیوار کربلاچون اوفتاد چشم پرستار بیکسان محنت کشیده زینب غمخوار کربلابر پشت ناقه دید که در کار رفتن است آن لحظه روح از تن بیمار کربلاخواندش حدیث مادر ایمن (2)به گوش جان امالمصیبه محرم اسرار کربلاگفتی که ز آن حدیث در آن دم دمید روح مریم به جسم عیسی تبدار کربلافارغ نگشته بود ز تیمار آن علیل کآمد بلند بانگ مخالف به (الرحیل)پس با دموع جاریه (3)آن بانوی اسیر گفتا به خاک ماری (4)با ناله و نفیرکای خاک پاک خوش تو هم آغوش ماه باش شاه حجاز را پس ازین بارگاه باششاهی که با حنوط گرفتیش در بغل کافور پاش بر تنش از خاک راه باش
دیدی تو ناروا به شه ار کهنه پیرهن حالی بیا و پیرهنش را گیاه باشپنهان چو شد پناه خلائق به خاک تو ز امروز ای زمین تو خلائق پناه باشتو تا پناه و قبلهی اهل صفا شدی «گو کوه تا به کوه منافق سپاه باش»زین گونه بیکسان که تو در بر گرفتهای «پیوسته در حمایت لطف اله باش»آن را که در لحد نبود تربتت چه سود؟ «گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش»وآن کو که در تو گشت دفین از بدش چه باک «گو صفحهی جریدهاش از بد سیاه باش»زین مایه اختران که به دامن نهادهای زامروز تاج اختر زرین کلاه باشامروز آنچه کوفی ناپاک میکند «فردا به روح پاک شهیدان گواه باش»زینب که عیش اکبر و قاسم ندید و رفت تو بهر عیش و عشرتشان حجلهگاه باشدور اوفتاده شاه ز سردار لشکرش عباس را دلیل تو اینک به شاه باشاصغر که نوک تیر مکید و بخواب رفت مرهم به حلق نازک آن بیگناه باشچون کرد زین مقوله پس از تسلیت دهی لختی ز راه دیده دل از خون دل تهیآنگاه با بلاغت مخصوص زینبی رو در مدینه کرد که ایها النبی:این خود حسین توست که در خون شناور است ببریده از قفا سر و صد پاره پیکر استاین خود حسین توست که عریان به روی خاک افتاده با لباس سر و دست و افسر استاین خود حسین توست که بر جای پرنیان از خاک و خار و خس تن پاکش مستر (1)استخود این حسین توست که در موسم شباب سر و قدش خمیده ز مرگ برادر استاین لالهها که رسته ز گلزار سینهاش خود او حسین توست که از داغ اکبر استاین تشنهلب که در لب دریا سپرده جان خود او حسین توست که بر خضر رهبر استاین کشتی شکسته که دل گل نشسته است خود او حسین توست که بر عرش لنگر استاین شاهباز سدره نشین خود حسین توست کز ناوک خدنگ بلا بر تنش پر استاین خود حسین توست که بر روبروی خاک سرگرم عرض راز به درگاه داور استخود این حسین توست که از نای نی سرش گویا به ذکر و نغمهی اللهاکبر استدوشش بجای دوش تو جا در تنور بود فردا به شام بین که چه سودا در این سر استاین خود حسین توست که زینگونه تا به حشر گر بشمرم مصائب او، نامکرر استبا خاطری چو موی پریزادگان پریش ز آن پس نمود عرض شکایت به مام خویشمانند ابر آذر آغاز ناله کرد وز اشک خاک ماریه را رشک لاله کرد
1) 168. مستر: پنهان.
کای در بهشت دور ز غم غمگسار من پنهان ز دیده مونس شبهای تار منخوش بر سریر گلشن فردوس خفتهای یک لحظه سر بر آر و ببین لالهزار منیکدم بیا برسم تفرج به کربلا بنگر خزان ز باد مخالف بهار مناز قحط آب گشت خزان گلستان تو رفت از خسان به باد فنا اعتبار مناز پا فتاده سر و حسین تو روی خاک در خون طپیده اکبر نسرین عذار منشد بهر قطرهای گل عبا سیم ز دست وز آب دیده دجله روان در کنار منآهستهتر قدم به زمین نه که خفته است پژمان به مهد خاک گل شیرخوار منبیش از شبی نبرده به هجران بسر هنوز بنگر سفید موی و سیه روزگار مندست فلک نگر که چه زود از سریر ناز بر ناقهی برهنه نهاده است بار منامروز تا به کوفه زنندم به کعب نی فردا ببین چگونه بود شام تار منمادر بیا تو نیز به من همرهی نما وز این مسافرت بپذیر اعتذار منباید که رفت و رفت بمژگانش این رهی آن ره که پویدی بسرش شهریار منباید به کوفه رفت همان کوفهای که بود دارالامارهی پدر تاجدار منآن کوفهای که آتش و خاکستر و کلوخ از بام و در به تحفه نماید نثار مننی نی به کوفه میبردم خصم با جلال شمر از یمین روانه، سنان از یسار منگریان از این مکالمه چون جد و مام کرد برگشت و روی شکوه به نعش امام کردآن بانوی حجاز ز راه نوا و شور گفتا چو بلبلی که ز گل اوفتاده دورای کت به خاک تیره نگون سرو قامت است برخیز و کن قیام که اینک قیامت استای میر کاروان عجب آسوده خفتهای؟! شد کاروان روانه چه وقت اقامت است؟از جای خیز و بیکفنان را کفن نما ای کشتهای که خون خدایت غرامت استبر کشتگان بیکفنت خیز و کن نماز ای آنکه در حیات و مماتت امامت استاز ما مجو کناره که با این فراق و داغ ما را دگر نه طاقت تیر ملامت استبا کاروان روان همه جا بر سنان سرت بر خاک تیره از چه تنت را مقامت (1)استخاکم بسر ز سم ستوران کین کجا باقی بجا برای تو جسمی سلامت است؟نی سر به تن، نه جامه نه انگشتری نه دست بس داغ اکبرت به هویت علامت استاینک به سرپرستی ما آیدی سرت ای سر فدای آنکه سراپا کرامت استآسان شمرد و کرد به ما آنچه خواست چرخ غافل از آنکه عاقبتش را وخامت است
1) 169. مقامت: قرار داشتن.
آوخ که دیر گشت پشیمان ز فعل خویش حالی چه سود حاصلش از این ندامت است؟
هادی پیشرفت متخلص به «رنجی» به سال 1286 ه. ش. در تهران بدنیا آمد. هنوز خواندن و نوشتن فارسی را درست فرانگرفته بود؛ گفتن مرثیه را، از 12 -10 سالگی آغاز کرد و در سرودن غزل و قصیده مهارت یافت. با این که سبک شعرش «هندی» و خود پیرو «صائب» بود، مع هذا گفته است:رنجی ار صائب تبریز دل از دستم برد داد جان دگری حافظ شیراز به منهادی رنجی در سال 1339 ه. ش. زندگی را بدرود گفت. دیوانش چاپ شده است.
گشتهام از غم هجران گلی، خار امشب که به دل مانده از او حسرت دیدار امشببود امید که چشمم به رخ دوست فتد ولی از هجر رخش گشته گهربار امشبخاک پای شه کونین نشد چون که سرم گه به زانونهمش گاه به دیوار امشببود سرگشته دلم همچو صبا گر امروز کشدش عشق سوی کوچه و بازار امشبسر یارم به سلامت که به دل نیست غمی گر گرفتار شدم در کف اغیار امشبغرب و بی کسو کینهی خصم و غم دوست زده بر خرمن جان آتشم این چار امشبمیزنم دم ز حسین کاوست بهین مظهر حق گر چو منصور کشندم به سر دار امشب
ای صبا گو به حسینم که شد ای گنج وفا خوندل مسلمت از خصم جفاکار امشببیم جان باختنم نیست ولی هست به دل غم یاران عزیز توام ای یار امشبمیکنم گرچه سر و جان به فدایت فردا لیک دارم به رهت دیدهی بیدار امشبدل من پیش تو و خود ز جفا سر گردان چون سپهر است مرا ثابت و سیار امشبغم اطفال تو از خاطرم ای مونس جان برده یاد غم اطفال من زار امشبمحنت قاسم و عباس و علیاکبر تو به غم و غصه مرا کرده گرفتار امشبچه کنم گر نکنم از ستم ابن زیاد گریه بر بیکسی عترت اطهار (ع) امشبز غم این عم شاه شهیدان «رنجی» چه کنم با که کنم درد دل اظهار امشب
زینبا روز جدائی نرسیده است هنوز جای اشک از مژهات خون نچکیده است هنوزآن قدر مویه مکن، آه مکش، اشک مریز روز فریاد و فغانت نرسیده است هنوزگرچه از پیر و جوان یاور و یار است تو را کس ز یاران تو در خون نتپیده است هنوزمویت از محنت بسیار نگردید سپید قدت از بار مصیبت نخمیده است هنوزقد عباس رشید تو نیفتاده ز پا تیغ اشرار دو دستش نبریده است هنوزقاسمت زیر سم اسب نگشته پامال اکبرت شهد شهادت نچشیده است هنوزنجمه از داغ پسر موی نکرده است پریش ام لیلی غم فرزند ندیده است هنوزالعطش العطش از تشنه لبی در این دشت از عزیزان حسین کس نشنیده است هنوزاصغر آن غنچهی نشکفته پر گلشن جان حنجرش با سر پیکان ندریده است هنوزنشده قطع امید از منت، آن قدر منال تیغ بر روی حسین کس نکشیده است هنوزخیمهگاهت نشده طعمهی آتش ز جفا بهر غارت به حرم کس ندویده است هنوزروز اطفال نگردیده ز سیلی نیلی کودکی در بن خاری نخزیده است هنوزتنی از کعب نی خصم نگردیده کبود خاری اندر کف پائی نخلیده است هنوزمیرسد دست به دامان حسینت «رنجی» از بدن طایر جانت نپریده است هنوز
از پی قتلم به کف چون تیغ ابرو برگرفتی ملک دل ای پادشاه حسن بیلشکر گرفتی
از شمیم زلف پیچان رونق عنبر شکستی وز عقیق لعل خندان قیمت گوهر گرفتیعاشقان خسته جانت را نوید صلح دادی پس چرا ای جان ره جنگ و جدال از سر گرفتیسوختی با آتش هجران خویش ای دوست جانم مرغ دل را دیگر از بهر چه در آذر گرفتیتا نیابد هیچ مأجوج نگه بر چهرهات ره از شکنج زلف بر رخ سد اسکندر گرفتیدل ز کف بربودی و جانم ز تن، با نیمهنازی طاقت و تاب و قرار و صبر من یکسر گرفتیعاشقی را از حسین بن علی آموخت باید آنکه از داغش علی را شعله پا تا سر گرفتیآنکه در هنگام جان دادن به زیر تیغ گفتی کاشکی صد جان مرا بود و تو از پیکر گرفتیمیکنم جان در رهت ایثار با صد شوق کزمن درد الم اعهد الیکم (1)وعده اندر ذر گرفتیخواستی در راه عشقت دست زا هستی بشویم شاکرم هم اکبرم بردی و هم اصغر گرفتیتا شود اثبات سربازی من در عشقبازی در بر دشمن مرا بییار و بییاور گرفتیای ستمگر شمر دون، من بعد اکبر خود بمیرم دیگر از بهر چه در قتلم به کف خنجر گرفتیخنجر بران به کف بگرفتهای از بهر مهمان چشم خویش از اکرم الضیف (2)پیمبر برگرفتینی ز پیغمبر حیا کرد آن ستمگر نی ز داور خود ندانم ز آن تن اطهر چگونه سر گرفتی؟آه از آن ساعت که زینب خواهرش با حال مضطر همچو جان آن پیکر صد پاره را در بر گرفتیگفت: ای صد پاره تن آیا حسین من تو هستی؟ خود تو آن هستی که جا بر دوش پیغمبر گرفتیگر حسین من توئی عریان چرا مانده تن تو؟ پس چه شد آن جامه کاندر خیمه از خواهر گرفتیای عزیز فاطمه تو زینت دوش رسولی از چه این سان خاک و خون را بهر خود بستر گرفتیآب مهر مادرت زهرا و تو لبتشنه بودی تا که آب از خنجر شمر ستمگستر گرفتیای برادر از کدامین ماتمت خواهر بنالد تا قیامت از غمت بر جان مرا آذر گرفتیای پرستار یتیمان خیز و بنگر بر سکینه بین که از آهش شرر بر گنبد اخضر گرفتیآرزوی شادی اکبر به دل میبود ما را وای از این جشنی که از بهر علیاکبر گرفتیتا هلالآسا نشان گردیده انگشت خلایق سر به نی ای مهر زینب چون مه انور گرفتیخواست دست شه ببوسد حضرت امالمصائب دید بجدل هم زشه انگشت و انگشتر گرفتی«رنجی» از این داستان بر بند نطق آتشین را زین مصیبت خون ز چشم احمد و حیدر گرفتی
یا علی ای ابن عم خوش خصال فاطمه را ساز به شفقت حلال
1) 170. اشاره است به آیهی 60 از سورهی یس: الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین. آیا از شما پیمان نگرفتم- ای فرزندان آدم- که شیطان را نپرستید؟ براستی که او شما را دشمنی است آشکار. در همین مصراع اشاره دارد به «عالم ذر»که خداوند از «ذریهی آدم» پیمان گرفت.
2) 171. اشاره است به حدیث: اکرم الضیف و لو کان کافرا- میهمان را گرامی دارید اگر چه کافر باشد.
سیر شدم دیگر از این زندگی مرگ بود بهتر از این زندگیقامتم از بار الم شد کمان گلشن عمر دل من شد خزانمرغ دل افتاده به دام فراق روز جدائی شد و شام فراقشکوه ز امت به پدر میبرم سوی پدر دیدهی تر میبرمتا نگرد حال دل خستهام چشم تر و پهلوی بشکستهامگویمش ای یاور هر ناامید محسن ششماهه من شد شهیدفاطمهات را رخ نیلی نگر نیلیش از ضربت سیلی نگرحالی ای گشته ز محنت ملول چند وصیت به تو دارد بتولچون که مرا طایر جان شد ز تن شب بگشا دست پی غسل منای به دل غمزدگان غمگسار شب کفنم ساز و به خاکم سپارتا نشود با خبر از رحلتم آنکه به سیلی زده بر طلعتمتا نشود رهسپر کوی من آنکه سیه ساخته بازوی منتا نشود حاضرم اندر نماز آنکه در کین به رخ کرد بازره به خود از فعل بد خویش بست آنکه به در پهلوی زهرا شکستای تو انیس دل بیصبر من کن تو ز انظار نهان قبر منتا نبرد راه مرا بر مزار آنکه فکندم به چنین حال زاریا علی ای ابن عم تاجور ای به یتیمان جگر خون، پدرجان و تو و جان حسین و حسن (ع) جان تو و زینب و کلثوم منبا حسنینم ز وفا یار باش غمزدگانم را غمخوار باشبعد من ای نور دو چشمان من جان تو و جان یتیمان منگر محنی روی کند بر حسن از غمش آزرده شود جان منگر المی روی کند بر حسین خون جگر میرودم از دو عینگر ستمی روی به زینب کند روزی اگر هست مرا شب کندای ز ازل فخر نبی کرام وی به تو دین تا به ابد مستدامجان حسین و حسن و زینبت کن نظری سوی غلام ابت (1).رنجیم و ماندهام از هر کجا جز به توام نیست به کس التجا (2).
حاج شیخ محمد حسین آیتی در سال 1310 ه. در بیرجند ولادت یافت. تحصیلات مقدماتی را در مکتب و مدرسه در زادگاه خود آغاز کرد؛ سپس برای ادامهی تحصیل به مشهد مشرف شد و از محضر ادیب نیشابوری کسب دانش کرد. پس از بازگشت از مشهد نزد پدرش حاج شیخ محمد باقر گازاری که از مجتهدین بنام بود، به کسب علوم اسلامی پرداخت. سپس برای تکمیل و تحصیل و نیل به مراتب عالیهی علمی به اصفهان و نجف اشرف رفت و به درجهی اجتهاد نائل آمد.از جمله آثار آیتی: بهارستان در تاریخ ولایت قهستان. مثنوی مقامات الابرار و در غلطان است. این مراثی از کتاب اخیر برگزیده شده است.
باز آیدم نسیم ز بستان کربلا دارد حکایت از گل و ریحان کربلابگشوده است خازن جنت مگر دری از باغ خلد و روضهی رضوان کربلایا بر زمین چکیده از آن خون که ریختند اهل عناد، در صف میدان کربلاآید به گوش، نالهی طفلان که میدوند از خوف دشمنان ز بیابان کربلامانند شمع سوزم و ریزم ز چشم اشک یاد آورم ز شمع شبستان کربلا
روزی که جان دهیم بیاد تو جان دهیم ما راست قبله، خاک درخشان کربلاروزی که سر ز خاک بر آریم، آرزوست نور جمال صاحب ایوان کربلافطرس (1)سلام ما برسان چون که بگذری بر تربت مطهر سلطان کربلااین چند بیت تحفه مور است و آیتی کآورده است نزد سلیمان کربلاگو به بلبل بکشد ناله که ایام غم است گلشن فاطمه را فصل خزان از ستم استنوبت ماتم سلطان شهیدان برسید چشمهی اشک زهر چشم، روان دم بدم استزین عزا گرد مصیبت برسیده است به عرش لوح خونین و چونی شور و نوا در قلم استاین مه آورده خبر باز ز کنعان بلا یوسف آلنبی کشتهی تیغ ستم استخبر دیگرش اینست که در جنب فرات آتش اندر ارم و بانگ عطش در حرم استحجت عصر درین ماتم عظمی، شب و روز عوض اشک روان از مژه سیلاب دم استمحتشم گرچه لب از مرثیه بنمود خموش در عزای تو در این عصر ضیا (2). محتشم است
آتش دشمن چو خیمهگاه بگیرد دامن هر طفل بیگناه بگیردآه یتیمان ز قلب زار برآید آینهی چرخ، دود آه بگیردرو به حرم چون نهند لشکر دشمن نیست کسی راه بر سپاه بگیردسیلی دشمن کبود کرد رخی را کز اثرش میسزد که ماه بگیردگوی به مهدی بیا عزای پدر گیر شاه بباید عزای شاه بگیردروز قیامت امید آیتی آنست سایهی لطف تو را پناه بگیرد
جان رابطهای با لب مرجان تو دارد دل زندگی از چشمهی حیوان تو دارد
1) 174. فطرس: ملکی بود از حاملان عرش الهی ولی چون در انجام دادن امری از اوامر الهی کندی کرده بود به جزیرهای در افتاد. هنگامیکه جبرئیل با ملائکه دیگر به تهنیت حضرت رسول (ص) به مناسبت تولد حضرت سیدالشهداء (ع) میرفت، همراه وی شد و بال شکسته خود را به بدن مقدس حضرت حسین (ع) مالید و شفا یافت و به آسمان برگشت. فطرس در برابر این موهبت متعهد شد که سلام زائران را به حضرت امام حسین (ع) برساند.
2) 175. مرحوم آیتی گاهی در اشعارش «ضیا» تخلص میکرد.
هر لحظه پیامی رسدم از تو که با دل ایمای خوش نرگس فتان تو داردز آشفتگی خاطر هر کس که بپرسم سودای سر زلف پریشان تو دارداز باغ مران بلبل افسردهی خود را عمری است که خو، با گل و ریحان تو داردصد قافلهی دل میرسدت هر دم و ساعت سری است نهان در گه و ایوان تو داردای یوسف مصری چه حدیثی است در آن شهر هر دلشده دل در شکرستان تو داردای خسرو خوبان جهان شاه شهیدان دل آرزوی روضهی رضوان تو داردسرو تو علیاکبر و اصغر گل و فردوس کی چون گل و چون سرو و گلستان تو دارد؟شمع تو رخ ماه بنیهاشم و قاسم کی طاق فلک شمع شبستان تو داردگر اکبر ناکام کند آب تمنا در دل، هوس لعل بدخشان تو داردعبدالله اگر آمده از خیمه به مقتل در سر هوس طلعت رخشان تو دارد
از مثنوی مقامات الابرار، حاج شیخ محمد حسین آیتی، ص 391.از پی اعوان و اخوان سعید نوبت ماه بنیهاشم رسیدقهرمان ماء و طین، عباس راد صاحب مجد و علا باب المرادذوالمناقب صاحب سیف و قلم بلکه در لوح و قلم صاحب علممیرمیران وغی (1)یک بیشه شیر شیر شیران بر همه میران امیرالغرض بر بست با همت میان خواست رخصت در نبرد کوفیانسینهام شاها دگر آمد به تنگ در جهان دیگر نمیخواهم درنگرخصتم ده برکشم تیغ و سنان تا بگیرم انتقام از دشمنانیا تنم افتد به میدان خونفشان یا براندازم ازین دونان نشانشاه گفتش: ای تو پور مرتضی ساقی کوثر خداوند قضاجنگ را بگذار و آبی کن بدست کاین زنانرا از عطش بس زحمت استوین سقایت (2)اندرین صحرا تو راست ناید این تشریف بر کس جز تو راستاین سقایت منصب عباس بود زآن فخارش در حرم برناس بودداد از این رو مرتضی میر عرب نام عباس و ابوالفضلت لقبنام عم و کنیتش را میبری منصبش را هم تو اکنون درخوری
در قیامت هم سقایت مر تراست باشد این تشریف بر قد تو راستتا چنین فرمان رسید از شهریار وی بر اسب کوه پیکر شد سوارسوی میدان تاخت با مشکی به دوش تیغ در دست و چو رعد اندر خروشچشم دشمن تا بدان تن اوفتاد لرزه بر اعضای دشمن اوفتادبانگ زد بر لشکر طغیان عمر الحذر ثم الحذر ثم الحذرای گروه این شیر، فرزند علی است شیر حق را وارث اندر پر دلی استمقصدش آب است، دارد بس شتاب تا رساند در حرم مشکی ز آبهان نه بگذارید کاو آبی برد ورنه صفهای شما بر هم دردگر برد آبی به سوی خیمهگاه زندگی بر ما حرام است ای سپاهدست زد بر قبضهی تیغ حدید در حدیدش انما باس شدید (1).صف شکافی کرد داخل شد به شط راند در شط اسب را مانند بطدست برد و غرفهای (2)ز آب روان تا که نوشد، برد نزدیک دهانآمدش ناگه ز کام شاه یاد هیچ دل از یاد او خالی مبادریخت آب و آمد از مشرع برون غرق آب و غرق آهن، غرق خونپر برآورده تنش چون شاهباز بس رسیدش تیرهای جانگدازبا همه همت که صرف آب داشت با شهامت تیغ در لشکر گذاشتکشت از آن بیهمتان هشتاد تن جمله از فرسان و شجعان (3)کهنبانگ بر زد ابن سعد روسیاه حمله آریدش ز هر سو ای سپاهلشکر از هر سو به سویش تاختند تا که دست راستش انداختندمشک را افکند اندر دوش چپ تیغ میزد ابن قتال العرب (4).گر جدا گردید دست راستم بر ندارم دست تا بر جا ستمتا حمایتها کنم از دین خویش و از امام صادق فرخنده کیشسبط احمد در همه روی زمین الحسین الطاهر الطهر الامیندور او بگرفته لشکر همچو سیل دست چپ انداختش ابن طفیلباز بند مشک در گردن فکند با زبان حال گفتی با سمندکای سمند اشهب (5). فرخنده گام راه چندی نیست دیگر تا خیام (6).کودکان را وعده دادم از صواب چشم بر راهند اکنون بهر آبآرزوئی نیستم جز این به دل نزد آن طفلان نگردم من خجل
1) 178. اشاره است به بخشی از آیهی 26 سورهی حدید:... و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس. و آهن را فرود آوردیم (آفریدیم) که در آن قوت و توانائی سخت و سودهایی برای مردم است.
2) 179. غرفه: یک کف آب.
3) 180. فرسان و شجعان (جمع فارس و شجاع): پهلوانان.
4) 181. ابن قتال العرب: فرزند بسیار کشندهی عرب، حضرت علی (ع).
5) 182. سمند اشهب: اسب سپید و سیاه، خاکستری مایل به سفید.
6) 183. خیام: خیمهها.
ناگهان تیری شد از شست قضا ریخت آب و آبرویش بر ثری (1).لاجرم حیران شد و بازایستاد لب به استهزاش ملعونی گشادکای جوان شهسوار ارجمند در کجا افتادت آن دست بلنددست برد و زد عمودی آهنین بر سرش کافتاد از زین بر زمینبا تذلل کرد رو سوی خیام بر تو باد ای شاه خوبان السلامای برادر مرغ روحم پر فشاند رفتم و دستم به دامان تو ماندپس بیامد خسرو ایزدپرست با دلی غمگین به بالینش نشستچشم بگشا سوی من ای جان من بهر تسکین دل سوزان منتا تو غلتیدی به خاک ای روسفید پشت من بشکست و قطعم شد امیددشمنان را بود دیشب صد هراس چون حرم را بود با تیغ تو پاسلیک امشب از هراس دشمنان خواب ناید خود به چشم این زنان
1) 184. ثری: زمین، روی زمین.
سید محمد علی ریاضی یزدی فرزند سید ابراهیم یزدی در یزد متولد شد. تحصیلات ابتدائی و مقدمات ادبیات را در یزد و علوم دینی را در اصفهان و تحصیلات عالی را در دانشگاه تهران بپایان رسانید. وی در انواع شعر طبع آزمائی کرده است. منظومهی «سلام بر آستان یزد» از سرودههای شادروان ریاضی یزدی است.ریاضی یزدی در نوروز سال 1362 بر اثر مرض یرقان بدرود حیات گفت.در مراثی و مناقب اهل البیت علیهمالسلام اشعاری سروده است. اینک نمونهای از اشعارش در زیر نقل میشود:
بوی بهشت میوزد از کربلای تو ای کشته باد جان دو عالم فدای توبرخیز و باز بر سر نی آیهای بخوان ای من فدای آن سر از تن جدای تواندر منی ذبیح یکی بود و زنده رفت ای صد ذبیح کشته شده در منای تورفتی به پاس حرمت کعبه به کربلا شد کعبهی حقیقی دل، کربلای تواجر هزار عمره و حج در طواف توست ای مروه و صفا به فدای صفای توتا با نماز خوف تو گردد قبول حق شد سجدهگاه اهل یقین خاک پای تو
با گفتن «رضا بقضائک» به قتلگاه شد متحد رضای خدا با رضای توتو هرچه داشتی به خدا دادی ای حسین فردا خداست جل جلاله جزای توخون خداست خون تو و جز خدای نیست ای کشتهی خدا، به خدا خونبهای توسائل چو دید کف کریم تو گریه کرد ای کائنات، بندهی خوان عطای توما را هم ای حسین گدائی حساب کن آخر کجا رود بجز این در، گدای تو؟آنجا که حد ممکن و واجب بود توئی ای منتهای اوج بشر ابتدای تودست دعا بر آر «ریاضی» که شد قبول در بارگاه قدس حسینی دعای تو
دکتر رسا در سال 1290 ه. ش. در تهران ولادت یافت. در کودکی به اتفاق پدر و مادرش به خراسان آمد و در جوار تربت حضرت رضا (ع) مجاورت اختیار کرد. «رسا» پس از اتمام تحصیلات مقدماتی وارد دانشکدهی پزشکی تهران شد و به درجهی دکتری در طب نائل آمد. سپس در وزارت بهداری استخدام گردید. «رسا» با آنکه ظاهرا کارش طبابت بود ولی از آغاز نوجوانی به حکم علاقهی باطنی به مطالعهی آثار گویندگان اشتغال داشت و هیچوقت رابطهی خود را با عالم شعر و ادب قطع نکرد. از سال 1325 ه. ش. دکتر قاسم رسا به افتخار ثناگستری و ملکالشعرائی آستان قدس رضوی مفتخر شد.بیشتر اشعار دکتر رسا دربارهی مدایح و مراثی اهل البیت (علیهمالسلام) و اشعار حکمی، اخلاقی و پند و اندرز است.رسا در سال 1356 ه. ش. چشم از جهان فروبست.نصایح منظوم و دیوان اشعارش در سالها 1340 -41 چاپ و منتشر گردید.
روز جانبازی یاران حسین است امروز کربلا عرصهی میدان حسین است امروز
آسمان محو تماشای فداکاری اوست ماسوا واله و حیران حسین است امروزصولت حیدری و آیت تسلیم و رضا روشن از چهرهی تابان حسین است امروزروی هفتاد و دو ملت ز پی عرض نیاز سوی هفتاد و دو قربان حسین است امروزتا به عشاق دهد درس فداکاری یاد عشق شاگرد دبستان حسین است امروزنه پریشان شده تنها دل ما، در همه جا صحبت از جمع پریشان حسین است امروزنام پاک شهدای ره آزادی و حق زنده از نام درخشان حسین است امروزکعبهی پاکدلان، قبلهی صاحبنظران تربت پاک شهیدان حسین است امروزآن که از داغ برادر به گریبان زده چاک خواهر سر به گریبان حسین است امروز«حر» آزاده سر بندگی افکند به خاک زآنکه شرمندهی احسان حسین است امروزپاسدار حرم آلعلی، عباس است که ز جان بندهی فرمان حسین است امروزبانک تکبیر حسین است ز هر گوشه بلند شوق حق، سلسله جنبان حسین است امروزبه تماشای گلستان حسینی بشتاب که پر از لاله، گلستان حسین است امروزصبر زینب ز شکیبائی ایوب گذشت حیرت نوح ز طوفان حسین است امروزداد لب تشنه اگر جان به لب آب فرات وصل جانان هدف جان حسین است امروزمحور دین مبین اوست که آیین خدا محکم از پایهی ایمان حسین است امروزای «رسا» دامن شه گیر که از شاه و گدا همه را دست به دامان حسین است امروز
جهان را از چه رو ماتم گرفته زمین و آسمان را غم گرفتهچنان ماتم به گیتی سایه افکند که گویی نیر اعظم گرفتهمگر ماه محرم شد هویدا که مه را هالهی ماتم گرفتهجبین قدسیان را از ملالت خطوط درهم و برهم گرفتهبرون کن خاتم شادی ز انگشت کزین ماتم دل خاتم گرفتهچه باک از زخم پیکان عاشقی را که از معشوق خود مرهم گرفتهحسین بن علی فرزند زهرا که نور چهرهاش عالم گرفتهچو شیر شرزه پرچمدار اسلام پی نهضت به کف پرچم گرفتهبه اشک دیده گلهای نبوت غبار غم ز روی هم گرفته
نه تنها دامن خرگاه عصمت که آتش دامن عالم گرفتهحجاب از پر بر آن خرگاه؛ جبریل به پیش چشم نامحرم گرفتهفغان کز خیمهها برخاست دودی که اشک از دودهی آدم گرفتهزهی خاک صفا بخشی که فردوس صفا زآن وادی خرم گرفتهزهی آب گوارائی که رونق ز آب چشمهی زمزم گرفتهدلم در کنج تنهائی شب و روز غمش را مونس و همدم گرفته«رسا» دست از تو شاها بر ندارد که دامان ترا محکم گرفته
ای برده گل رویت رونق ز گلستانها وی قامت دلجویت پیرایهی بستانهابستان حسینی را غرق گل و ریحان بین آنجا که کند مستت بوی گل و ریحانهاپیمانهی دلها شد لبریز ز مهر تو کز روز ازل بستیم با عشق تو پیمانهادر محفل مشتاقان گر چهره برافروزی بر شمع رخت سوزند پروانه صفت جانهاعشقت ز دل عاشق هرگز نرود بیرون ثبت است حدیث تو در صفحهی دورانهاآن دل که تو را جوید دست از همه جا شوید دل از تو چهسان گیرند این بی سر و سامانهااصحاب وفادارت در عرصهی جانبازی افکنده همه چون گوی سر در خم چوگانهاگلگون کفنان یک سو غلتیده به خاک و خون خونین جگران یکسر افتاده به میدانهادر محفل مشتاقان، ای ماه تجلی کن کز دوری رخسارت شد پاره گریبانهاتا دوست نهد مرهم بر زخم تنت هر دم سر دیده چه محنتها تن خورده چه پیکانهالیلی ز پی اکبر در بادیه بی معجر بنهاده چو مجنون سر در کوه و بیابانهاناموس خدا زینب در ظلمت شب گوئی شمعی است که گرد او جمعند پریشانهااز چهرهی تابانش افروخته محفلها و از خطبهی سوزانش انگیخته طوفانهاما را ز در احسان ای شاه مران هرگز ای خاک صفا بخشت سر چشمهی احسانها
ای فلک با سبط پیغمبر وفا کردی نکردی با سرور قلب زهرا جز جفا کردی نکردی
لحظهای جز بر مراد اشقیا گشتی نگشتی ذرهای جز غم نصیب اولیا کردی نکردیای فلک جز سیل اشک و خیل آه و بار محنت همره محنت کشان کربلا کردی نکردیسوختی در آتش کین خیمهی آلعبا را احترام از خیمهی آلعبا کردی نکردیقامت اکبر کشیدی ای فلک در خاک و در خون نالهی لیلی شنیدی اعتنا کردی، نکردیشیرخوار تشنه کامش را بجای آب دادن جز نشان تیر و پیکان بلا کردی نکردیحجلهی دامادی قاسم مبدل بر عزا شد رحم بر حال یتیم مجتبی کردی نکردیدست سقا علمدار حسین بن علی را از بدن انداختی شرم از خدا کردی نکردیآب بر شاه شهیدان قطرهای دادی ندادی زینب افسرده را از خود رضا کردی نکردیای فلک آن دم که بستی محمل آلعلی را جز ستم با اهلبیت مصطفی کردی نکردیپیکر آزردهی بیمار زار کربلا را جز به درد و رنج و محنت مبتلا کردی نکردیطایران قدس خونین بال دور از آشیان را لحظهای از رنج و ناکامی رها کردی نکردیتیر زهر آگین کجا و قلب فرزند پیمبر ای فلک از مادرش زهرا حیا کردی نکردیزینب کبری کجا و کوفه و شام و اسارت پاس ناموس الهی را ادا کردی نکردیتا کشیدم خاک راهت را به چشم ای شاه خوبان کوته از دامان خود دست «رسا» کردی نکردی
آمد آن ماه که خوانند مه انجمنش جلوهگر نور خدا از رخ پرتوفکنشآیت صولت و مردانگی و شرم و وقار روشن از چهرهی تابنده و وجه حسنشز جوانمردی و سقائی و پرچمداری جامهای دوخته خیاط ازل بر بدنشآنکه آثار حیا جلوهگر از هر نگهش وآنکه الفاظ ادب تعبیه در هر سخنشمیوهی باغ ولایت به سخن لب چو گشود خم، فلک گشت که تا بوسه زند بر دهنشکوکب صبح جوانیش نتابیده هنوز که شد از خار اجل چاک چو گل پیرهنشآن چنان تاخت به میدان شهادت که فلک آفرین گفت بر آن بازوی لشکر شکنشهمچو پروانهی دلباخته از شوق وصال آن چنان سوخت که شد بیخبر از خویشتنشخواست دستش که رسد زود به دامان وصال شد جدا زودتر از سایر اعضا ز تنشکوته از دامنت- ای شاه- مکن دست «رسا» از کرم پاک کن از چهره غبار محنش
من رقیه دختر ناکام شاه کربلایم بلبل شیرین زبان گلشن آلعبایممیوهی باغ رسولم پارهی قلب بتولم دست پرورد حسینم نور چشم مصطفایمکعبهی صاحبدلانم قبلهی اهل نیازم مستمندان را پناهم دردمندان را دوایممن یتیمم من اسیرم کودکی شوریده حالم طایری بشکسته بالم رهروی آزرده پایمزهرهی ایوان عصمت میوهی بستان رحمت منبع فیض و عنایت مطلع نور خدایمگلبنی از شاخسار قدس و تقوی و فضیلت کوکبی از آسمان عفت و شرم و حیایمشعله بر دامان خاک افکنده آه آتشینم لرزه بر ارکان عرش افتاده از شور و نوایمگرچه در این شام ویران گشتهام چون گنج پنهان دستگیر مردم افتاده پا و بینوایممن گلابم بوی گل جوئید از من زآنکه آید بوی دلجوی حسین از خاک پاک باصفایمای «رسا» از آستانش هرچه خواهی آرزو کن عاجز از اوصاف این گل مانده طبع نارسایم
فلک همچون زمین ریزد به سر خاک عزا امشب جهان را جمله میبینم به ماتم مبتلا امشبچرا گریان و نالانند ای دل اولیا امشب چرا سر در گریباناند یکسر انبیا امشب؟شب شام غریبان است بگذر کربلا امشب نظر کن در خیام اهلبیت مصطفی امشبیقین شد در جهان برپا قیام محشر کبری که سرگردان و حیراناند ذرات فضا امشبزمین چون آسمان گریان، فلک مبهوت و سرگردان فتاده لرزه در ارکان عرش کبریا امشبز یکسو گریهی طفلان سرگردان در آن وادی ز یکسو نالهی زینب میان خیمهها امشبببار ای آسمان از دیده سیلابی که میترسم بسوزد ز آتش کین خیمهی آلعبا امشبدریغ آن سر که زینت بخش دوش مصطفی بودی ز تیغ کینه بینم بر سنان اشقیا امشبسرور سینهی زهرا فروغ دیدهی حیدر میان خاک و خون افتاده در دشت بلا امشبببار ای آسمان در ماتم شاه شهیدان خون که خون در ماتمش از دیده میبارد «رسا» امشب
زینب در بدر آرام ندارد امشب طاقت محنت ایام ندارد امشب
خانمان سوخته و خونجگر و زار و پریش سر و سامان و سرانجام ندارد امشبخیز ای کشته که جز دیدن تو خواهر تو حسرتی در دل ناکام ندارد امشبمیرود سوی سفر خواهر و برخیز ز جای که کسی همسفر شام ندارد امشب
کیست زینب؟ آنکه عالم واله و حیران اوست نور عصمت جلوهگر از چهرهی تابان اوستگوهر پاکی که از پستان عصمت خورده شیر جان به قربانش که جان عالمی قربان اوستزهرهای کاندر سپهر عزت و جاه و جلال روشنی بخش کواکب شمسهی ایوان اوستبانوئی کاندر حریم عفت و شرم و وقار مریم پاکیزه دامن حاجب و دربان اوسترونق رضوان ز انفاس نسیم گلشنش نکهت جنت ز گیسوی عبیرافشان اوستسیل نطق آتشینش کند کاخ کفر را کاخ ایمان متکی بر پایهی ایمان اوستکیست این آشفته؟ کز او عالمی آشفته است کیست این سرگشته کاینسان چرخ سرگردان اوستمیوهی بستان زهرا پارهی قلب علی (ع) آنکه عالم خوشه چین خرمن احسان اوستآفتاب برج عصمت آنکه اهل فضل را دیده، روشن از فروغ دانش و عرفان اوستجلوهی حق کرد روشن کوفهی تاریک را گرمی بازار شام از خطبهی سوزان اوستداستانی کاتش اندر دامن هستی فکند داستان محنت و اندوه بیپایان اوستهمت مردانهی او نگسلد زنجیر عهد خوشتر از پیوند هستی رشتهی پیمان اوستای «رسا» بر ماتم او تا قیام رستخیز آسمان را گریهها بر دیدهی گریان اوست
ساربان تندمران محمل زینب زین بیش تا نهد مرهمی آن مونس جان بر دل ریشکز غمش سخت پریشانم و دل در تشویش (هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش) (1).(من بیچاره گرفتار هوای دل خویش) آمدی تا که مرا بلبل گلشن باشی زینت بزم من سوخته خرمن باشیشب تاریک مرا، دیدهی روشن باشی (هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی)(چون بدست آمدی ای لقمهی از حوصله بیش)
1) 185. تضمینی از غزل سعدی.
من نه تنها ز تجلی تو حیرانم و بس مانده از پرتو رخسار تو حیران همه کسنه به دل طاقت و آرام و نه در سینه نفس (این توئی با من و غوغای رقیبان از پس)(وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش) امشب از سوز درون بال و پرم میسوزد سینه از شعلهی آه سحرم میسوزدگوئی آفاق به پیش نظرم میسوزد (همچنان داغ جدائی جگرم میسوزد)(مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش) امشب ای همسفر آرام دل و جان منی مونس خاطر رنجور و پریشان منیروشنی بخش سرای دل ویران منی (باور از بخت ندارم که تو مهمان منی)(خیمهی سلطنت آنگاه سرای درویش)
«سرمد» در خانوادهای روحانی در تهران متولد شد و از دانشکدهی حقوق فارغالتحصیل گردید. از سن 33 سالگی به وکالت پرداخت و در دورهی 18 مجلس شورای ملی به نمایندگی انتخاب شد.سرمد تا به سال 1320 ه. ش. آثار منثور و منظوم خود را در جراید و مجلات ادبی ایران و هند منتشر کرد. وی امتیاز روزنامهی «صدای ایران» را بدست آورد و مدت 6 سال آنرا منتشر کرد. در انواع شعر طبع آزمائی نمود اما بیشتر توجهش به قصیدهسرائی بود. سرمد در سال 1339 ه. ش. وفات کرد. به علت گرایش مذهبی گاهگاهی اشعاری نغز در مدیحه و مرثیهی اهلالبیت (علیهمالسلام) میسرود. این قصیده از آن جمله است:
ز ایام نامور که همه ثبت دفتر است امروز دیگر و دگر ایام دیگر استامروز دیگر است ز ایام نامدار کامروز را فضیلت بسیار در بر استامروز اگر چه روزی از جمله روزهاست از صد هزار روز و مه و سال برتر استتاریخ چیست؟ صفحهای از عالم بزرگ امروز با بزرگی عالم برابر استتاریخ چیست؟ اکبر ایام روزگار وامروز را نگر که ز تاریخ اکبر استیک روز روز کورش و داراست در جهان یک روز روز دولت کسری و قیصر است
چون روزگار قیصر و دارا بسر رسید یک چند روزگار به کام سکندر استپیمانهی حیات سکندر چو گشت پر معلوم شد که آب حیات مکدر استروز سران سرآمد و شد روز سروری کش روزگار بر سر ایام سرور استامروز را به خون شهیدان نوشتهاند روز حسین (ع) کشتهی تیغ ستمگر استروز علی سر آمد و روز حسین گشت روز پسر چو روز پدر حیرتآور استروز حسین روز رسول است و اهلبیت روز حسین روز حق و روز داور استامروز کربلا را بیحد بود قتیل امروز دشت مارهی را کشته بیمر استهر جا قدم نهی سر بی تن به پای توست هر سو نظر کنی تن بی دست و بی سر استیک جا فتاده بر سر نعش پسر پدر یک جا به روز نعش پسر خفته مادر استیک سوی خواهر است به سوی برادران سوی دگر برادرگریان خواهر استاین نیست کربلا که بلا خیز شد چنین این صحنهی قیامت و صحرای محشر استاین ماهی شناور در موج بحر نیست این نعش اکبر است که در خون شناور استاین بال و پر به خون زده صید پریده نیست این تیر خورده کودک نوزاد اصغر استاین بر فراز نی سر سبط رسول نیست این بر فراز چرخ برین مهر انور استخاتون کربلاست که امالمصائب است این زینب است و خواهر عباس و جعفر استدردا و حسرتا که ز بیمهری سپهر افتاده در خیام حرم هرچه آذر استامروز تشنگان را در جام، جای آب اشک است و خون که چشمهی آن دیدهی تر استامروز هر چه بود بر آلعلی گذشت تا خود بر آید آنچه به فردا مقدر استیک روز روز حاصل ایام آدمی است جز آن هر آن چه روز گذارد مکرر استآن روز روز خدمت خلق است بهر حق خرم کسی که خدمت خلقش میسر استپایان زندگانی هر کس به مرگ اوست جز مرد حق که مرگ وی آغاز دفتر استآغاز شد حیات حسینی به مرگ او وین قصه رمز آب حیات است و کوثر استمرد خدای تن به مذلت نمیدهد کانسان به کسب عزت و ذلت مخیر استآن کس که در اقامهی حق میشود شهید عمر را بد نصیب وی از موت احمر استروزی که مرد حق به حقیقت کند قیام آن روز روز رجعت آل پیمبر استسربازی حسین و سرافرازی حسین امروز زینت سر هر تاج و افسر استامروز روز عزت و اقبال سرمدی است و آن را که فیض دولت «سرمد» مقرر استتا حشر بر قیام حسینی درود باد کاین درس زندگی بشر تا به محشر است
استاد فقید همائی در اصفهان ولادت یافت. همائی در سال 1307 ه. ش. به خدمت رسمی در وزارت معارف در آمد و کم کم به استادی دانشگاه تهران رسید. آثار استاد همائی بسیار است از آن جمله: غزالینامه، تصحیح نصیحة الملوک، تصحیح التفهیم بیرونی و مصباح الهدایه، و صناعات ادبی و... دیوان اشعار تحت عنوان «دیوان سنا» به طبع رسیده است. مرحوم همائی در تیرماه 1359 ه. ش. دیده از جهان فروبست.
از آسمان هلال محرم چو شد برون رفت از دل زمین و زمان طاقت و سکونماه نو آمد از شفق سرخ آشکار چون خنجر برهنه که افتد به طشت خونبا پیکر خمیده عیان گشت در سپهر شکل هلال چون رقم حرف حا و نونبر لوح چرخ با قلم نور این دو حرف ما را به نام پاک حسین است رهنمونیعنی که تا قیامت از آن ماجرا که رفت رمزی بود نوشته بر این چرخ نیلگوندر کربلا چو شد علم شاه دین بلند گردید رایت ستم و کفر سرنگونفریاد از آن ستم که به آلعبا رسید از شامیان ناکس و از کوفیان دونای کوفیان چه فتنه ز نو کردهاید ساز با آل مصطفی چه جفا کردهاید باز
زآن ماجرا که رفت به میدان کربلا عقل است مات و واله و حیران کربلادریای عشق حق به تلاطم چو اوفتاد جوشید موج خون ز بیابان کربلایا رب چه شد که کشتی نوح نجی (1)فتاد در لجهی (2)هلاک به طوفان کربلااز بازی سپهر سر سروران دین افتاد همچو گوی به میدان کربلاز آن عشق و آن شهادت و آن صبر و آن یقین عقل است مات و سر به گریبان کربلادر منزلت فزونتر و در رتبه برتر است از بام عرش، پایهی ایوان کربلافخر حسین و ننگ یزید است تا ابد سرلوحهی جریدهی دیوان کربلاکاری که حق به درگه عدلش ظلامه (3)ساخت یاللعجب یزید از او فخرنامه ساختآهنگ کوفه کرد ز یثرب امام دین نور خدا و شمع هدی ماه راستینتا دستگاه کفر و ستم سرنگون کند دست خدا در آمد گوئی ز آستینخم کرد آسمان سر تعظیم سوی خاک چون خون پاک شاه زمان ریخت بر زمینز آن خون فزود قدر چنان خاک پست را کاندر برش حقیر بود چرخ هفتمینخورشید کس ندیده بدانگونه پر فروغ یاقوت کس ندیده بدان منزلت ثمین (4).از آن شرف که خون شهیدان به خاک داد سایند مهر و ماه بر او جبهه و جبینشیطان نکرد سجده برین خاک از آن سبب او را لقب ز غیب رجیم آمد و لعینشیطان که بود روح پلید یزید شوم بر بام ملک برشده همچون سیاه بومباز این چه نغمه است که دستانسرای عشق آهنگ ساز کرده به شور و نوای عشقآن کاروان کجاست که بانگ درای او افکنده است غلغله در نینوای عشقشور حسینی است مگر کز ره حجاز ساز عراق کرده به برگ و نوای عشقمانا عزیز فاطمه فرزند مصطفی است کوچ از مدینه کرده سوی کربلای عشقسودا گر خداست که نقد روان به کف بگرفته در معاملهی خونبهای عشقاز سر به راه دوست دویده است یار صدق در نینوای وصف دمیده است نای عشقبا بانگ هو هوالحق و آواز دوست دوست خوانده به گوش عالمیان ماجرای عشقاز جان و دل نهاده قدم در ره بلا یعنی منم شهید بیابان کربلاهر تیر کز کمان کمین بلا بجست گوئی نشانهاش دل اولاد فاطمه است
باد جفا به گلشن آلعبا وزید واندام سرو و قامت شمشاد را شکسترویی که در برابر او جنت است خوار قدی که پیش جلوهی او سدره است پستبرخاست ناله از دل کروبیان قدس چون گرد غم به چهرهی آلنبی نشستگیتی کمان به قصد دلخستگان گشاد گردون کمر به کشتن آزادگان ببستآنرا به طعن نیزهی شامی ربود سر این را به ضرب خنجر کوفی برید دستاز منجنیق حادثه سنگی بیوفتاد کافکند در زجاجهی انوار حق شکستبرخاست چون ز آلنبی ناله و فغان بر شد ز خاک ناله و زد صیحه آسمانای شهسوار معرکهی کربلا حسین ای پاکباز عرصهی عشق و بلا حسینای نجل (1)مصطفی و جگر گوشهی بتول ای زادهی نژادهی شیر خدا حسینای نودمیده گلبن بستان فاطمه ای نونهال گلشن آل عبا حسیندر دانهی پیمبر و ناباوهی بتول نور دو چشم پادشه اولیا، حسینسر حلقهی شهیدان در دشت کربلا سالار کشتگان سر از تن جدا حسیندر جلوهگاه عشق روانتاب کام سوز آئینهی زدوده دل حقنما حسینکهف امان و باب حوایج توئی به خلق درمانده چون شوند بگویند یا حسینحق را مجاهدی چو تو در روزگار نیست در شهر بند عشق چو تو شهریار نیستدر کاروان آلنبی قحط آب شد از سوز تشنگی دل طفلان کباب شدمیدان جنگ و سوز عطش تاب آفتاب یا رب که از شنیدن آن، زهره آب شددر راه حق که شاه شهیدان به پیش داشت آن منع آب و سوز عطش فتح باب شدگر نیک بنگریم همان موج آب بود کزوی بنای دولت مروان خراب شداز ملت نبی به نبی زادگان رسید ظلمی که روح کافر از او در عذاب شدسر پنجهی عجوز جفاکار روزگار از خون پاک آلپیمبر خضاب شداز شرم روز حادثهی قتل شاه دین خورشید شامگاه نهان در حجاب شدیک ذره گر ز شرم و ادب داشت آفتاب میکرد تا به حشر نهان روی در حجابگر ماجرای حادثهی کربلا نبود رسمی ز دین پاک پیمبر بجا نبودگر نهضت حسین نمیبود از حجاز در شام و کوفه شرع محمد (ص) بپا نبود
1) 190. نجل: فرزند، ذریه.
خونی به خاک ریخته شد در ره خدا کانراز قدر غیر خدا خونبها نبوددین خدای زنده شد از خون پاک او این شد که خونبهاش بغیر از خدا نبودنقشی که بر زمین ز شهیدان کتابه بست در منزلت کم از صحف انبیا نبودجانسوز نوحهای که شنیدی ز کربلا سازش مگر ز سوز درون «سنا» نبودچشم کرم ز درگه الطاف حق نداشت گر دست او به دامن آل عبا نبودباب نجات جز در آل رسول نیست طاعت مگر بشرط ولایت قبول نیست
سید کریم امیری متخلص به «امیر» به سال 1288 ه. ش. در فیروزکوه دیده به جهان گشود. وی پس از آموختن قرآن کریم و آشنائی با خواندن و نوشتن در سن 7 سالگی به تهران آمد و نزد اساتید نامدار از جمله شیخ عبدالنبی کجوری به کسب دانش پرداخت. چون استاد فقید از آغاز طبع شاعری داشت بیشتر اوقات خود را به مصاحبت شاعران میگذرانید و خود نیز اشعار استوار و نغزی میسرود. دیوانش در دو مجلد چاپ شده است. امیری فیروزکوهی در مهرماه 1363 ه. ش. دیده از جهان فروبست.
جانها فدای آنکه به جان شد فدای غیر بیگانه شد ز خود که شود آشنای غیراز بذل جان خویش برغبت برای حق بگذشت تا گذاشت جهان را برای غیرگویندهی خلاف رضا در هوای نفس جویندهی رضای خدا در رضای غیردر راه دین ز پیکر خود ساخت شمع راه تا رهزن دغل نشود رهنمای غیرافراشت بیرق از سر خود در طریق عدل تا کس طریق ظلم نپوید به پای غیربرخوان سرگشادهی آزادی از خدای داد از سر بریده به هر رگ صلای غیر
مال و منال و اهل و عیال از سرای خویش کرد آزمون اهل و عیال از سرای غیراز جسم پاک خود کف خاکی بجا گذاشت آنهم برای اینکه شود توتیای غیرهر گوشه از دهانهی زخمش بخنده گفت: کز خون پاک خویش دهم خون بهای غیرچندان به درد و داغ عزیزان گداخت دل تا چون زر گداخته آمد دوای غیرنفرین هر شریر به بانگ علن شنید تا با دعای خیر دهد مدعای غیرنور هدی فروغ خدا شمس مشرقین برهان حق و حجت قول خدا حسینای دل به مهر داده به حق، دل سرای تو وی جان به عدل کرده فدا، جان فدای توای کشتهی فضیلت، جان کشتهی غمت وی مردهی مروت، میرم به پای تومحبوب ما، گزیدهی حق، صفوهی (1)نبی مفتون تو، فدائی تو، مبتلای تواز بسکه در غم دل مظلوم سوختی یک دل ندیدم که نسوزد برای توچرخ کهن که کهنه شود هر نوی از او هر سال نو کند ره و رسم عزای توهر بینوا، نوای عدالت بجان شنید برخاست تا نوای تو از نینوای توبرهان هستی ابدی شوق تو به مرگ میزان ادعای نبی (ص)، مدعای توروی تو از بشارت جنت بروشنی است آیینهیی تمام نمای از خدای تونگریختی ز مرگ چو بیگانه تا گریخت مرگ از صلابت دل مرگ آشنای توآزاده را به مهر تو در گردش است خون زین خوبتر نداشت جهان خونبهای توما را بیان حال تو بیرون ز طاقت است در حیرتم ز طاقت حیرتفزای توهر جا پر از وجود تو در گفتگوی توست هر چند از وجود تو خالیست جای توآن کشتهی نمرده توی کز نبرد خویش مغلوب تست دشمن غالب نمای توهر کس به خاکپای تو اشکی نثار کرد زین به چه گوهری است که باشد سزای توپیدا ز آزمایش اصحاب پاک تست تعویذ حق به بازوی مردآزمای توهرگز فنا نیافت بقای تو، زانکه یافت آزادگی بقای دگر از فنای توشایان اقتفای (2)جهانی به همتند یاران پاکباز تو در اقتفای توغم نیست گر به چشم شقاوت نمای خصم کوتاه بود عمر سعادت فزای تو«چون صبح زندگانی روشندلان دمیست اما دمی که باعث احیای عالمیست» (3).
ای کفر و دین فریفتهی حق گزاریت وی عقل و عشق شیفتهی جان سپاریتآموخت دستگیری افتادگان راه دست بریده از کرم دستیاریتدشمن بخواری تو کمر بسته بود لیک با دست خود به عزت حق کرد یاریتخورشید خون گریست به دامان صبح و شام خون شد دل سپهر هم از داغداریتچون قلب بیقرار که جان برقرار ازوست حق را قرار، تازه شد از بیقراریتنشنید گوش هیچکسی زاری ترا مازان سبب بجای تو داریم زاریتزانرو زحد گذشت غم بیشمار تو تا هر دلی کند به غمی غمگساریتغافل که ساخت کار خود از زخم جان خویش آن سنگدل که زد به جگر زخم کاریتهم پای مرگ رفت ز جای از صلابتت هم چشم صبر خیره شد از بردباریتز آن در کنار نعش جگر گوشه ماندنت و آن از میان خون جگر بر کناریتز آن در کمال حلم و سکون کارسازیت و آن بالهیب (1)سوز درون سازگاریتهم اختیار زندگیت دور از اضطرار هم اضطرار مرگ و حیات اختیاریتوجه امید ما به تو این بس که حق فزود با ناامیدی از همه، امیدواریتای دل فدای مهر تو از مهربانیت وی جان نثار جان تو از جان نثاریتپر کاری از کسالت ما، عیش و طیش (2)تو غمخواری از مصیبت ما، نوشخواریتمظلوم حق شهید فتوت، قتیل عدل میزان دین، صراط هدایت، دلیل عدلکو غم رسیده یی که شریک غم تو نیست یا داغدیدهیی که به دل محرم تو نیستالا تو خود که سوگ و سرورت برابرست یک اهل درد نیست که در ماتم تو نیستهر دردمند زخم درون را علاج درد با یاد محنت تو، به از مرهم تو نیستجان داروی تسلی از اندوه عالمی الا که در تصوری از عالم تو نیستبا جان نثاریت گل باغ بهشت نیز شایستهی نثار تو و مقدم تو نیستملک تو را به ملک سلیمان چه حاجت است دیو جهان حریف تو و خاتم تو نیستهفت آسمان مسخر هفتاد مردتست خیل زیاد، مرد سپاه کم تو نیستاز بس به روی باز پذیرای غم شدی گفتی که غم حریف دل خرم تو نیستبا شادیی که از تو عیان دید وقت مرگ پنداشت پیر حادثه کاین غم، غم تو نیستچون خون پاک کامد و رفت نفس از اوست ما را دمی که هست بجز از دم تو نیستعصیان نداشت جنت هفتاد آدمت (3). در جنت خدا هم، چون آدم تو نیست
آزاده راز مؤمن و کافر هوای تست یک سرفراز نیست که سر در خم تو نیستپرچم ز کاکل پسر افراشتی به رزم یک مو بهیچ بیرقی از پرچم تو نیستدر راه حق چنین قدمی نیست غیر را ور هیچ هست چون قدم محکم تو نیستحاجات ما رسیده اشک عزای توست برگی ز کشتهی دل ما بینم تو نیستدائم نشسته بر گل داغ تو اشک ما از آفتاب حشر غم شبنم تو نیسترمزی ز پردهداری باطل بجا نماند کز نور حق عیان بدل ملهم تو نیستای دل بحق سپرده که محبوب هر دلی منظور حق همین نه، که محسود باطلیای جسته نور پاک خدا از روان تو وای بسته جان عزت و همت به جان تودنیا به خصمیش اثر از خان و مان نهشت آنرا که بود خصم تو و خان و مان توچون باطل از مقابلهی حق بجای ماند نام و نشان خصم ز نام و نشان توگوش تو گر فغان جگرگوشگان شنید نشنید گوش پیر فلک هم فغان توبا خصم هم مقابله با مهر کردهای ای جان فدای جان و دل مهربان توسرمشق ما، مربی ما، رهنمای ماست احوال تو، حکایت تو، داستان تودرسی ز جلب عزت و سلب مذلت است هر نکتهیی که میشنویم از زبان تومظلوم هر زمان ز تو آموخت دفع ظلم آئینه درا دور زمان شد زمان توز آن داغها که بر دل و جان تو نقش بست مهر قبول یافت ز حق امتحان توخوانها ز جود خویش فکندی به هر کنار کز هر کنار بهره برد میهمان تووان «روضهها» که آبش دادی ز خون خویش تا روضهی بهشت شود طرف خوان تونان تو میخورند جگرپارگان غیر از سوز دست پخت جگرپارگان توکس را بجز تو زینهمه میرندگان نبود مرگی که بود زندگی جاودان تواز مهد خاک جا به دل پاک کردهای چون عرش حق جهان دگر شد جهان تومظلوم و تشنه کام گذشتی که حق گذاشت سرچشمهی حیات ابد در دهان تودر سایهی جهان تو بود اینکه در نبرد فرقی نبود پیر تو را به جوان تودر حیرتم که چون دل دشمن چو سنگ ماند جایی که آب شد دل سنگ از بیان توصد عندلیب در چمنت آشیان گرفت هر چند سوخت خار و خس آشیان توچون آستان قرب خدا آشیان تست ما راست آسمان دعا، آستان توهرچند خود امان ز بد ما نیافتی ما را بس است از بدعالم امان تو
روی دل امیر مگردان ز سوی خویش ای کعبهی دل همه کس در ضمان توشاید که سرکشد به فلک همچو بیت من بیتی که یابم از تو به قرب جنان تولا، بل که بس به هر دو جهانم از آنچه هست اشک روان به ماتم خون روان تواز تو قبول از من و از اشک چشم من وز من سلام بر تو و بر دودمان تو
از دیوان حالت، ابوالقاسم. چاپ ابن سینا، صفحه 180 (با حذف چند بیت از آغاز قصیده).سلطان دین، سرآمد مردان حق، حسین (ع) کاو مظهر حقیقت و مرآت حقنماستکان جلال، کوه شکوه، آسمان جاه چهر کمال، چشم هنر، چشمهی صفاستمرد نبرد، رایت جهد، آیت جهاد خصم نفاق، دشمن جور، آیت جفاستمفتاح فیض، مهد سخا، معدن کرم مصباح شرع، شمع هدی، مشعل خداستدستور عقل، دست خرد، درس راستی پایان خوف، پای امان، پایهی رجاستمفهوم سرفرازی و مقصود افتخار منظور سربلندی و معنای اعتلاستهر زخم را معالج و هر درد را طبیب هر کور را عصا کش و هر لنگ را عصاستبیلطف او نهال عمل، شاخ بیثمر بی مهر او، چراغ هدی، شمع بیضیاستخلد از برای بندهی او اولین مقام داغ از برای دشمن او آخرین دواستهر ذرهای ز خاک سر کوی او بود خاکی که همچو آب بقا مایهی بقاستآن دل که جای او شد و جای خیال او آیینهی سکندر و جام جهاننماستاز خون اوست گر که خورد بیخ شرع آب وز جهد اوست گر که چنین کاخ دین بپاستتا حشر، رادمردی و جانبازی حسین اندر خور ستاش و تحسین و مرحباستاز یمن استقامت و ایمان و صدق او، نیروی دین فزود و هیاهوی کفرکاسترفتار او، دو دست هوس را چو دستبند گفتار او دو چشم خرد را چو توتیاست
باغ رضا و گلشن دین را چو باغبان یار خدا و کشتی حق را چو ناخداستبرخاست تا کند قد مردانگی بلند آنجا که غیر مردم نامرد، برنخاستبهر خدا ز هستی خود دست شست و گفت: در راه دوست میدهم آن را که دوست خواستفرمودههای او همه فرمودهی نبی است فرمودهی نبی همهی فرمودهی خداستفرمود: بهر آنکه به مردی علم بود خواری مصیبت است و سرافکندگی بلاستفرمود: ما چگونه فرود آوریم سر در پای آن کس که روان در خط خطاستفرمود: هر کسی که بدان یار بسته عهد گر رو کند به درگه اغیار بیوفاستهمت رفیق ما و بزرگی ندیم ما مردی مرام ما و شهامت شعار ماستکی کار ظالمان کند آن کس که عادل است کی یار اشقیا شود آنکوز اتقیاستما حق خود ز دست بناحق نمیدهیم زیرا که حق ماست مقامی که حق ماستتسلیم امر پستتر از خود کجا شود؟! آن را که همچو ما به رضای خدا رضاستمردن به نام خوبتر از زندگی به ننگ کان عزت و غنا بود، این ذلت و عناست
بیا در کربلا بیداد بین کین گستری بنگر نظر کن در حریم کبریا غارتگری بنگرفروشنده حسین و جنس هستی، مشتری، یزدان بیا کالا ببین بایع نگه کن مشتری بنگربه فکر خیر امت بود وقت مرگ، فرزندش ز امت کشته شد، امت ببین، پیغمبری بنگرز بی بی به وقت مرگ هم عباس نامآور خجل بود از سکینه، یادگار حیدری بنگربجای آب، خون پاشیده شد در راه این غیرت به دشت عشق فرمانده ببین، فرمانبری بنگربجای شاه دین فرماندهی خیل اسیران شد مقام زینبی را بین، وفای خواهری بنگربرای گریه هم رخصت ندادند اهلبیتش را مسلمانی نگه کن، رسم مهمانپروری بنگرخدا را کشته بود و خونبها میداد مشتی زر ببین کار یزید بیحیا، زشت اختری بنگرخدا محبوب خود را غرقه در خون دید «لاهوتی» نکرد این دهر را نابود، صبر داوری بنگر
به خولی بگفت آن زن پارسا که را باز از پا درآوردهای؟که در این دل شب چو غارتگران برایم زر و زیور آوردهای!به همراهت امشب چه بوی خوش است مگر باز مشک تر آوردهای؟چنان کوفتی در که پنداشتم ز میدان جنگی سر آوردهای!چو دانست آورده سر، گفت: آه! که مهمان بیپیکر آوردهایچو بشناخت سر را بگفت: ای عجب! سری باشکوه و فر آوردهایدرین کلبهی تنگ بینور من ز گردون، مه انور آوردهایبمیرم، درین نیمه شب از کجا سر سبط پیغمبر آوردهای؟چه حقی شده در جهان پایمال که تو رفتهای داور آوردهای؟ولی زان چه من آرزو داشتم به یزدان قسم، بهتر آوردهایبه گلزار جانان زدی دستبرد به کوفه گلی نو برآوردهایگل آتش است این که از کوه طور تو با خاک و خاکستر آوردهای«نگارنده» با گفتن این رثا خروش از ملایک برآوردهای
بزرگ فلسفهی قتل شاه دین این است که مرگ سرخ به از زندگی ننگین استحسین مظهر آزادگی و آزادی است خوشا کسی که چنینش مرام و آئین استنه ظلم کن به کسی نی به زیر ظلم برو که این مرام حسین است و منطق دین استهمین نه گریه بر آن شاه تشنهلب کافی است اگر چه گریه بر آلام قلب، تسکین استببین که مقصد عالی وی چه بد ای دوست که درک آن سبب عز و جاه و تمکین استز خاک مردم آزاده بوی خون آید نشان شیعه و آثار پیروی این استز خون سرخ شهیدان کربلا «خوشدل» دهان غنچه و دامان لاله رنگین است
درس آزادی به دنیا داد رفتار حسین بذر همت در جهان افشاند افکار حسینجان خود را در ره صدق و صفا از دست داد زین سبب تا حشر باشد گرم بازار حسینبا قیام خویش بر اهل جهان معلوم کرد تابع اهل ستم گشتن بود عار حسینحق و باطل را به خون خویش کرد از هم جدا آری، آری تا ابد برجاست آثار حسینزندگی پیکار باشد در ره اندیشهها باشد این گفتار شیرین و گهربار حسینگر نداری دین به عالم لااقل آزاده باش این کلام نغز میباشد ز گفتار حسینمرگ با عزت ز عیش در مذلت بهتر است نغمهای میباشد از لعل درربار حسیننی ریاست، نی دورنگی، نی دغل، در کار بود بهر ترویج حقیقت بود، پیکار حسیننی هواخواهش مسلمانان به دوراناند و بس بلکه هر آزاده میباشد هوادار حسینجان و مال و یاورانش شد فدای حق، ولی رادمردان را بود سرمشق، رفتار حسینداد درس یاری و جانبازی و مردانگی بر همه اهل جهان عباس سردار حسین
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین روی دل با کاروان کربلا دارد حسیناز حریم کعبهی جدش به اشکی شست دست مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسینمیبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسینپیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسینبسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب کس نمیداند عروسی یا عزا دارد حسینرخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند تا بجائی که کفن از بوریا دارد حسینبردن اهل حرم دستور بود و سر غیب ورنه این بیحرمتیها کی روا دارد حسینسروران، پروانگان شمع رخسارش ولی چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسینسر به قاچ زین نهاده، راهپیمای عراق مینماید خود که عهدی با خدا دارد حسیناو وفای عهد را با سر کند سودا ولی خون بدل از کوفیان بیوفا دارد حسیندشمنانش بیامان و دوستانش بیوفا با کدامین سر کند، مشکل دو تا دارد حسینسیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلا هر زمان از ما، یکی صورت نما دارد حسینآب خود با دشمنان تشنه قسمت میکند عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسیندشمنش هم آب میبندد بروی اهلبیت داوری بین با چه قومی بیحیا دارد حسینساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمهای گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسیندست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسینشمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسیناشک خونین گوبیا بنشین به چشم «شهریار» کاندرین گوشه عزائی بیریا دارد حسین
باز در خاطرهها، یاد تو ای رهرو عشق شعلهی سرکش آزادگی افروخته استیک جهان پرتو و بر همت و مردانگیت از سر شوق و طلب، دیدهی جان دوخته استنقش پیکار تو در صفحهی تاریخ جهان میدرخشد، چو فروغ سحر از ساحل شبپرتوش بر همه کس تابد و میآموزد پایداری و وفاداری در راه طلبچهر رنگین شفق، میدهد از خون تو یاد که ز جان بر سر پیمان ازل ریخته شدراست چون منظرهی (تابلو) آزادی است که فروزنده به تالار شب آویخته شدرسم آزادی و پیکرا و حقیقتجوئی همه جا، صفحهی تابندهی آئین تو بودآنچه بر ملت اسلام، حیاتی بخشید جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بودتا ز خون تو جهانی شود از بند آزاد بر سرایدهی انسانی خون جان دادیدر ره کعبهی حقجوئی و مردی و شرف آفرین بر تو که هفتاد و دو قربان دادیآنکه از مکتب آزادگیت درس آموخت پیش آمال ستمگر ز چه تسلیم شود؟زور و سرمایهی دشمن نفریبند او را که اسیر ستم مردم دژخیم شود
رهرو کعبهی عشقی و در آفاق وجود با پر شوق، سوی دوست برآری پروازیکهتاز ملکوتی، که به صحرای ازل روی از خواستهی عشق نتابیدی بازجان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق که روانت سر تسلیم نیاورد فرودزآن فداکاری مردانه و جانبازی پاک جاودان بر تو بر عشق و وفای تو درود
بس که دل داشت آرزوی حسین عشق، ما را کشید سوی حسینهر کجا بود لالهای خونین یاد آوردم از گلوی حسینداشت در کربلا به وجه حسن جلوهها آفتاب روی حسینجبهه سودم به تربت عباس رو نهادم به خاک کوی حسینسر نهادم بر آستان حبیب کاوست مرآت خلق و خوی حسینمن نه تنها دلم به اوست اسیر بسته دلها به تار موی حسینصبح محشر دل از دریچهی خاک سر برآرد به جستجوی حسین
سرود درد (دفتر اول) دیوان اشعار حمید سبزواری، ص 364.لاله خونین سر زد از دامان خاک شرمگین شد، چهر مهر تابناکصبح، بر روی شقایق خنده زد نقش خون بررفته و آینده زدآفتابی سرخ از یثرب دمید نینوا را دامن اندر خون کشیدشد زمین گلرنگ و شد آفاق سرخ شهر سرخ و کوچه سرخ و طاق سرخفرش را امواج خون در بر گرفت عرش از معراج خون زیور گرفتمصطفی گلبوسه بر آن لاله زد ز آتش شوقش به لب تبخاله زدمرتضی خندان به چهرش بنگریست کاین گل محراب خونین علی استشادمان زهرا شد از دیدار او بوسه زد بر حنجر و رخسار اودر ملک افتاد شور و همهمه بوسه زد بر حنجرش چون فاطمهلرزه در نه طاق افلاک اوفتاد نقش (ثارالله) چو بر خاک اوفتادبثرب آن شب کربلا زاییده بود تک سوار دشت (لا) زاییده بودزاده شد در دامن یثرب حسین پاسدار خندق و بدر و حنین
تا گردش زمانه و لیل و نهار هست نام حسین هست و حسینی شعار هستاین نام پرشکوه بر اوراق روزگار جاوید هست تا ورق روزگار هستتا در دلی ز شوق حقیقت زبانهای است زین حقپرست در همه جا، حقگزار هستتا موج میخروشد و تا بحر میتپد یاد از خروش او به صف کارزار هستتا سر زند سپیده و تا بشکفد سحر خورشید روی او به جهان آشکار هستتا عدل هست، رایت او هر طرف بپاست تا ظلم هست، نهضت او استوار هستتا در زمانه رسم یزید است برقرار سودای دادخواهی او بر قرار هستتا لاله سر زند ز گریبان کوهسار دلها ز داغ اصغر او، داغدار هستای برترین شهید که هر کس خدای را با چشم دل شناخت، تو را دوستدار هستهرگز مباد خاطر ما خالی از غمت تا گردش زمانه و لیل و نهار هست
آذرخش، گزیدهی اشعار مشفق کاشانی، ص 256 -166 -224.این دل شوریده همچون نی، نوا دارد هنوز نالهها از جان به شور نینوا دارد هنوزای حسین، ای تشنه کام کربلا در ماتمت جویبار خون، نشان از چشم ما دارد هنوزتا برآرد سر به گردون، در هوای کوی تو این سر شوریده سودای تو را دارد هنوزآبروی چشمهی عشق است خاک کربلا زمزم و کوثر نشان از کربلا دارد هنوزغنچه خونین دل، پریشان دفتر گل را گشود قصهی درد تو، با یاد صبا دارد هنوزدر درون سوزی چو آتش شعلهور دارد علی بر جگر داغی ازین غم، مصطفی دارد هنوزدر جنان سرگشته از این ماتم گردون گداز چهر نیلی، روز و شب خیرالنسا دارد هنوزموج خیز رحمت یزدان به چشم اهل راز راه بر سر چشمهی خون خدا دارد هنوزنخل دین احمدی بارآور از خون تو گشت گلشن توحید، از او اوج و بها دارد هنوزتیرماه 1364
به جولانگاه دشت بینیازی، تاختن باید بیابانی است مالامال دل، جان باختن بایدمشو غافل دمی تا منزل جانان، به رهپویی نسیم آسا به سر افتان و خیزان، تاختن بایدگرت زین برق عالمسوز بال سوختن باشد درین پرواز طاقتگیر، شور ساختن باید
اگر همچون شهید نینوا، افروختن خواهی سری، در سروری، بالای نی، افراختن بایدمگر روزی به دامانش توانی دست دل یازی غریب از خویشتن، بر آشنا پرداختن بایدبت ما و منی آزرده دارد خاطر ما را به روی این حریف فتنهگر، تیغ آختن بایدتیرماه 1362
چند بند اول (1).از موج فتنه، چشم جهان غیرت یم است وز تندباد حادثه، پشت فلک خم استصبح امید، چون شب تاریک مظلم است «باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟» از سینهی زمانه، یکی آه آتشین برخاست تا به بارگه هستی آفرینیارب، دمیده است مگر روز واپسین؟ «باز این چه رستخیز عظیم است کز زمینبی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است؟» سیلاب اشک شست ز دل، نقش آرزو فریادها شکفت ز اندوه در گلوخورشید برده سر به گریبان غم فرو «این صبح تیره باز دمید از کجا کزوکار جهان و خلق جهان، جمله درهم است؟» هر جا به گوش میرسد آوای انقلاب خلقی به ماتمند و جهانی در اضطرابجان در تلاطم آمده، دل را نمانده تاب «گویا طلوع میکند از مغرب آفتابکاشوب در تمامی ذرات عالم است»
1) 197. بندهای دیگر در گزیده دیوان آمده است.
در رهگذار عشق، چراغ امید نیست در سر هوای شادی و گفت و شنید نیستزین ابر تیره، مهر درخشان پدید نیست «گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیستاین رستخیز عام، که نامش محرم است» خرم دلی، به روز و شب و ماه و سال نیست جز غم نصیب مردم شوریده حال نیستباغ حیات را پس از این اعتدال نیست «در بارگاه قدس که جای ملال نیستسرهای قدسیان همه بر زانوی غم است» خلق جهان ز سوز نهان، نوحه میکنند از دست داده تاب و توان، نوحه میکنندهر جا ز دیده اشک فشان، نوحه میکنند «جن و ملک بر آدمیان، نوحه میکنندگویا عزای اشرف اولاد آدم است» شاهی که افتخار بدو کرده عالمین بابش علی و فاطمه را، هست نور عیناز شرم روی او به حجاباند نیرین «خورشید آسمان و زمین، نور مشرقینپروردهی کنار رسول خدا، حسین»
فروغ ایمان، مجموعه اشعار محمد علی مردانی، ص 490.باز دمید از افق مهر دلارای دین بار دگر شد برون، دست حق از آستینگردش دور قمر شد به محرم قرین شور قیامت بپا گشته به روی زمینبه هر طرف بنگری چو دولت فرودین بود بپارایت زادهی حبل المتینزمانه بار دگر فکنده طرح بلا شد از افق آشکار هلال ماه خدانشسته گرد الم به جان اهل ولا ز قتل آلعلی به عرصهی کربلاشده سراسر جهان به محنت و غم قرین ز چرخ خیزد خروش بود مکدر زمینبه آسمان و زمین، فغان و غوغا بپاست به هر کجا بنگری بپا لوای عزاستبه ربع مسکون نوا ز نغمهی نینواست به ناله ختم رسل به شکوه خیرالنساستبرای دفع ستم برابر مشرکین فکنده فریاد حق به عرش اعلا طنینکنون به ایران زمین شور حسینی بپاست به هر طرف بنگری سخن ز خون خداستخود این کلام متین ز گفتهی مصطفی است همه بسیط زمین، زمین کرب بلاستبه هر طرف بنگری ز خون پاکان دین سیل خروشان بود روان در این سرزمین
میرسد از کعبهی عشق حسینی به گوش ز بادهنوشان عشق، زمزمهی نوش نوشزهر طرف میرسد به گوش، بانگ خروش کز پی اثبات حق خون حق آمد به جوشبار دگر شد علم پرچم حق در زمین به عرش افراشت سر کعبهی اهل یقیننغمهی آزادگی روح خدا میزند به لوح دل رنگی از خون خدا میزندبه یاریش خلق را چه خوش صلا میزند به سینهی عاشقان مهر ولا میزندخوش آن که بر پای او ز مهر ساید جبین به سنگر حق شود فدایی راه دینالا که داری به دل هوای کرب بلا زند حسین زمان تو را هماکنون صلاندای «هل من معین» شنو از آن مقتدا وقت جهاد است هان، بپای خیز ای فتیببین که بر قصد ما عدو گرفته کمین بیا که تا برکنیم بنای کفر از زمینعالمیان الصلا نوبت ایثار شد کشور ما سر به سر صحنهی پیکار شدنقش شهیدان طف دوباره تکرار شد خمینی بتشکن، رهبر احرار شدبه کف گرفته لوا هادی اهل یقین یوسف مهر وفا حامی مستضعفینببال مردانیا بر آستان حسین به سینه از مدحتت بود نشان حسینچو ریزهخواری کنی به گرد خوان حسین به عصمت فاطمه، قسم به جان حسینکه چون به خاک درش ز فقر سائی جبین بود همه ماسوا ترا به زیر نگین
جان فدای آن که جان عالمی قربان اوست ماسوی الله جلوهای از چهرهی تابان اوستنام او باشد حسین و نوربخش ماسوی خلق عالم در دو عالم واله و حیران اوستجان پیغمبر، عزیز فاطمه، شبل علی حجةالله است و جان عالمی قربان اوستمظهر پروردگار و مظهر اسماء ذات سر یزدان است و قرآن بهترین برهان اوستدر مدیحش نص قرآن، آیهی ذبح عظیم هم «حسین منی» (1). از قول نبی در شان اوستسینهاش دریای مواج علوم کردگار گفتههای ارجدارش لؤلؤ و مرجان اوستنقشی از دربار پر اجلال او عرش عظیم کز شرافت حضرت روحالامین دربان اوستدرهی البیضا (2). به چرخ چارمین تا روز حشر ذرهآسا در فضا پیوسته سرگردان اوستماه گردون گشته از مهر جمالش مستنیر خسرو خاور مطیع و بندهی فرمان اوستدر کتاب آفرینش چون بود دیباچهای نام دلجوی حسین از لطف حق عنوان اوستشرح جانبازی او یکسر کتاب زندگی است جان فدا کردن نخستین مطلع دیوان استهر که در عالم دم از قانون آزادی زند در حقیقت خوشهچین خرمن احسان اوستکشته شد اما نشد تسلیم نامردی و زور چون سرافرازی و مردی ایده و ایمان اوستجان خود را کرد اگر ایثار در احیای دین جان فدا کردن پی احیای دین پیمان اوستدرس رادی و جوانمردی به عالم داد و رفت کاخ حریت بپا از درس جاویدان اوستتشنه لب جان داد چون در راه یزدان زین سبب جان عالم تشنهی لعل لب عطشان اوستبهر این امت سفینهی نوح و مصباحالهدی است قلزم الطاف یزدان، بحر بیپایان اوست
راحت و آسوده است از وحشت روز قیام آن که چون «سروی» به عالم دست بر دامان اوست
آن حسینی که به جسم همه عالم جان است کشته شد گرچه، ولی زندهی جاویدان استجان عالم به فدایش که به صحرای بلا کردکاری که بدان عقل بشر حیران استجد او احمد و بابش علی و فاطمه مام چون حسن منبع جود و کرم و احسان استمن کجا راه بدان ساحت قدسی ببرم آنکه بر درگه او روحالامین دربان استصدف سینهی ما را بشکافند اگر گوهر مهر تو در سینهی ما پنهان استتا جهان بوده و باقیست چنین بوده و هست قسمت مرد خدا رنج و غم و حرمان استپای آن کس که نرفت از پی باطل؛ در بند جای آن کس که سخن گفت ز حق؛ زندان استنور آن سر که نشد در بر ظالم تسلیم گر رود بر سر نی تا به ابد تابان استتا تو در بحر گنه فلک نجاتی ما را کی مرا خوف به دل از خطر طوفان استمن گدای توام و فخر کنم بر همه کس هر که در کوی تو گردید گدا، سلطان استهیچ کس از در جود تو نگردد محروم آنکه از لطف تو مأیوس بود، شیطان استحسرت کرب بلای تو بود در دل ما که بیاد حرمت دیدهی ما گریان استحب و بغض تو بود جنت و دوزخ زیرا در یکی کفر بود در دگری ایمان استمیدهد آب فرات آتش دل را تسکین خاک کوی تو شفای دل مشتاقان استنکشد دست ز دامان ولایت «خسرو» که ولای تو صراطی است که بیپایان است
فصل بهار گریه و فصل محرم است فصل حسین، فصل عزا، فصل ماتم استاینک دل شکسته و اندوهبار من دل نیست، آشیانهی اندوه عالم استای آبروی مکتب اسلام، ای حسین بعد از تو آسمان و زمین هالهی غم استدر سوز سوزناک تو ای پاکتر ز آب دریا اگر که گریه کنم، باز هم کم استآن ماجرای سرخ که تو آفریدهای زیباترین حماسهی تاریخ آدم استزخمی که لب گشود چو گل روی سینهات زیباتر از تمامی گلهای عالم استبر زخمهای تازهی ما در نبرد عشق آن دستهای مرحمتآمیز مرهم استچشم انتظار لحظهی سرخ شهادتم بی تو بهشت نیز برایم جهنم استباید قدم گذاشت به بام بلند عرش اکنون که نردبان شهادت فراهم استجانا دم سپردن جان بر سرم بیا جانم به پیشواز تو قربان مقدم است
خلقت ایجاد از برای حسین است جنت عشاق کربلای حسین استجای خدا باشد آن دلی که در آن دل از سر صدق و صفا ولای حسین استکعبهی مقصود عارفان حقیقت روضهی جانبخش دلگشای حسین استآب حیاتی که خضر در طلبش بود گر طلبی خاک جانفزای حسین استآنچه که خوشبو نموده باغ جنان را نکهت جانپرور و صفای حسین استفخر به شاهان روزگار نماید از دل و جان هر که خود گدای حسین استبیم ندارد ز آفتاب قیامت شیعه چو در سایهی لوای حسین استاز همه بیگانه است و محرم اسرار در دو جهان هر که آشنای حسین استگر ز تو راضی بود، خدا ز تو راضی است چون که رضای خدا، رضای حسین استکرد به عهدش چنان وفا که هماره شاه خرد مات از وفای حسین استخون خدا گر نبود خون وی از چه ایزد دادار خونبهای حسین استاز همه شد بینیاز (قدسی طوسی) چشم امیدش چو بر عطای حسین است
ای شه که جبرئیل امین شد غلام تو شد پایدار دین خدا از قیام توچون ابر نوبهار بریزد ز دیده اشک آید چو بر زبان محب تو نام تواز هرچه داشتی چو گذشتی به راه دوست باشد ز هر مقام فزونتر مقام توبا آنکه بود آب برای همه حلال ای چشمهی حیات چرا شد حرام تو
در حیرتم که بر لب آب از عطش چرا شاها کبود شد لب یاقوت فام توما را هوای کوی تو پیوسته در سر است چون اوفتاده مرغ دل ما به دام تواز دوده آه، چشمهی خورشید تار شد آتش زدند چون که ز کین بر خیام تودر کام ما هماره بود تلخ زندگی ز آن رو که تشنه، ای شه دین بود کام تو(قدسی) از آن به یاد شراب طهور نیست نوشیده چون شراب محبت ز جام تو