ghaemiyeh.com
سرشناسه : تقوی دهکلانی، علی
عنوان و نام پدیدآور : غدیر در گذر تاریخ: گفتوگوی ادبی تاریخ با امیرالمومنین علیهالسلام / مولف علی تقویدهکلانی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران 1387.
مشخصات ظاهری : 88 ص.
شابک : 6500 ریال: چاپ اول 978-964-973-101-8 ؛ 7000 ریال : 978-964-973-101-8
یادداشت : چاپ اول: 1386.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : عنوان روی جلد: غدیر در گذر تاریخ: گفتگوی ادبی تاریخ با علی علیهالسلام.
یادداشت : کتابنامه : ص. 86 - 88؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد : غدیر در گذر تاریخ: گفتگوی ادبی تاریخ با علی علیهالسلام.
موضوع : علیبن ابیطالب ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- اثبات خلافت
موضوع : غدیر خم
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP223/54/ت74غ4 1387
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 1164760
غدیر در گذر تاریخ
گفتوگوی ادبی تاریخ با امیرالمومنین علیهالسلام
مولف
علی تقوی دهکلانی
تصویر
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
پیامبر گرامی اسلام میفرماید:
«إنّ اللَّهَ جَعَلَ ِلأخِی عَلیَ فَضََائِلَ لا تُحصَی کِثرَةً فَمَن ذَکَرَ فَضِیلَةَ مِنْ فَضََآئِلهِ مُقِرّاً بِها غَفَراللَّهُ ما تَقَدّمَ مِن ذَنبِهِ وَ ما تَأَخّرَ وَ مَن کَتَبَ فَضِیلَةَ مِن فَضَائِلِه لَم تَزَلِ المَلائِکَةُ تَستَغفِرُ لَه ما بَقِی لِتلِکَ الکِتَابَة رَسمٌ وَ مَن اِستَمَعََ إِلی فَضِیلَةٍ مِن فَضَائِلِه غَفَرَ اللهُ ذّنُوبَهُ الَتیاِکتَسَبَها بِاِلاستِماعِ وَمَن نَظَرَ إِلی کِتابٍ مِن فَضَائِلِهِ غَفَرَ اللَّهُ ذُنُوَبهُ التَّی إِکتَسَبَهَا بِالنَّظَرِ» (1)
«خداوند برای برادرم علیعلیه السلام فضایلی قرار داده است که از شمارش بیرون است؛ هر کس یکی از فضایل او را بیان نماید و بدان مُعترف باشد خداوند گناهان گذشته و آیندهاش را خواهد بخشید، و هر کس فضیلتی از فضایل او را بنویسد تا وقتی که از آن نوشته اثری هست، فرشتهها برای او طلب آمرزش میکنند، و هر کس به فضایل علیعلیه السلام گوش بسپارد
1) 1. نهج الحق، ص 231؛ ینابیع الموده، ص 121؛ کفایة الطالب، باب 62.
خداوند متعال گناهانی را که با گوش مرتکب شده است عفو میکند و هر کس به نوشتهای که در فضیلت علیعلیه السلام است نظری اندازد، گناهانی که به وسیله چشم انجام داده است، مورد آمرزش قرار خواهد گرفت».
نوشته حاضر به صورت نثر ساده و روان، ده گفتار از فرازهای پر حماسه زندگی بنده برگزیده خدا، مردی آسمانی، عارفی خستگی ناپذیر، مجاهدی شب زندهدار، فرمانروایی یتیم نواز «بنده رها شده از تمام قُیُود» (1)امام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالبعلیه السلام را جمع نموده.
از آن جایی که این گفتار برای نوجوانان تهیه شده، سعی در اختصار میباشد و سوق قلم به سوی حماسی نوشتن است، به مقتضای حال. نقص و کاستی از جانب ماست، در زندگی این شخصیت بینظیر هیچ چیز کم نیست.
ثواب این گفتار را هدیه مینمایم به پیشگاه مقدّس آقا امام زمانعلیه السلام و اجداد پاک آن حضرت.
نثر حاضر؛ سخنان تاریخ، این گواه عالم هستی و معلّم بشریّت است که با امام متقیّان به گفت و گو و درد دل مینشیند.
نام من تاریخ است، حکایت گر و روایتگر تمام حوادث جهان آفرینش، پیوند دهنده نسلها و ارتباط دهنده قرنها،
1) 2. صحیفه نور، ج 22، ص 200.
هیچکس بینیاز از من نیست. با زنده بودنم، بشر گذشته را در اختیار دارد، و در نبودِ من، انسان هست و یک زندگی مُبهَم.
در وصف من امام عارفان و مجاهدان به فرزندش میفرماید: «فرزندم: من اگر چه در تمام طول تاریخ، همراه گذشتگان زندگی نداشتم، ولی اخبار زندگی آنها را به دقّت مطالعه کردم و آثاری که از آنها به یادگار مانده بررسی نمودم و با این کار، گویا من در تمام این مدّت زنده بودهام و حوادث تلخ و شیرین زندگی همه را، از نزدیک دیدهام گویا عمر جاویدان داشتهام.» (1)
منِ تاریخ، تمامی حوادث واقع شده را بدون کم و کاست در سینه خود ضبط دارم، عدّهای زیاد بهره میگیرند، دستهای دیگر اندک و گروهی اصلاً.
سر گذشتِ شگفتی راز هستی مرا شگفت زده کرده. از «ولادت» گرفته تا «شهادت»، «اسلام آوردن و ایمان آوردن» او به رسول خاتم صلی الله علیه وآله سینه زرّین مرا پر کرده، همو که «ازدواجی» آسمانی داشت و «فضیلتهای» او جهانیان را مبهوت میکند، «جنگاوری» که همانند او در تاریخ یافت نخواهد شد.
1) 3. نهج البلاغه، نامه 31.
با این حال نگرش خاصّی به دنیا داشت، او اصلاً «دنیا نگر» نبود، در «جانشینی» او رسول رحمت و رأفت از طرف خدا مورد خطاب گردید که اگر ولایتِ به معنای حکومتِ او را ابلاغ نکنی انگار 23 سال رسالت مان را انجام ندادی.
بعد طولی نکشید که در «مرگ همسرش» جان داد، مرگ انیس جانش، او را کُشت. امّا در عین حال «سکوت و مظلومیت» او، سکوت آفرینش را شکست و عرشیان را وادار به اعتراض نمود …
این است که میگویم بی علیعلیه السلام تاریخ و مطالعه در آن معنایی ندارد؛ زیرا او راز آفرینش است.
حال که ملّتها به اصطلاح متمدّن شدند و هنوز آه و ناله گرسنه گان در جهان، علیعلیه السلام را رنج میدهد و اوّلین قبله گاه مسلمین و «محل عروج خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله و قبور انبیای الهی این سرزمین مقدّس و مبارک» (1)در زیر چکمههای صهیونیزم بینالملل قرار دارد، صهیونیزمی که دلِ علیعلیه السلام و اولاد او را خون کرده، منِ تاریخ میخواهم گفت و گویی عاشقانه با شگفتی راز هستی داشته باشم؛ تا علّت این همه ظلم در جهان را بیشتر سُروده باشم.
1) 4. سوره اسراء، آیه 1: «سُبْحانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصا الَّذِی برَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ».
نام: علی
لقب: امیرالمؤمنین
کنیه: ابوالحسن
نام پدر: ابوطالب
نام مادر: فاطمه بنت اسد
ولادت: 13 رجب، 23 سال قبل از هجرت
مکان ولادت: بیت اللَّه الحرام
مدت امامت: سی سال
مدّت خلافت ظاهری: چهار سال و شش ماه
مدت عمر: 63 سال
شهادت: 21 رمضان سال 40 هجری
محل شهادت: محراب عبادت
قاتل: عبدالرّحمان بن ملجم مرادی
مرقد مطهر: نجف اشرف.
نحوه خاصّی از ارتباط بین لفظ و معنا وجود دارد؛ یعنی معنا از لفظ حاصل میشود و لفظ حکایت گر و آینه تمام نمای معناست، اگر لفظی استعمال شود ناخودآگاه معنای آن به ذهن تبادُر و تراوش میکند، انگار گوینده اصلاً لفظی نگفته فقط معنا را بیان نموده. چنین ارتباط تنگاتنگ بین لفظ و معنا بر هیچ کس پوشیده نیست.
از درون کعبه پا به زمین گذاشتی یا به عبارتی از درون کعبه ظاهر شدی؛ همانند ظاهر شدن معنا از لفظ، نمیدانم کدام یک معنا میباشد که اگر علی گویم کعبه معنا میشود و اگر کعبه گویم علی میفهمم. نمیدانم تو لفظی یا کعبه، تو معنایی یا کعبه، همین قدر میگویم اگر معنا و روح عبادات نبودی از درون کعبه تولد نمییافتی.
مادرت فاطمه بنت اسد بن هاشم ابن عبد مناف، چون مادری بود برای رسول خداصلی الله علیه وآله و آن رسول هدایت و رستگاری، در دامن پر مِهر او پرورش یافت. و سرانجام آن زن نمونه به پیامبر خداصلی الله علیه وآله ایمان آورد و همراه او با جمله مهاجرین دیگر از مکّه به سوی مدینه هجرت کرد.
آن زمان که جان به جان آفرین تسلیم نمود، پیامبرصلی الله علیه وآله «او را با پیراهن مخصوص خود کفن نمود و در قبرش آرام گرفت تا
خاک را آرامش آموزد.» (1)تا به خاک بگوید این گوهر گرانمایه رابه امانت نگهدار، مادرم را محافظت کن که او حفاظت جان نبیصلی الله علیه وآله بنمود. در آن زمان به حرکت در آمدن لبهای مقدّس وحی را دیدم که مادر را، تلقین به ولایت پسر میفرماید: فاطمه جان! شهادت بده که فرزندت علیعلیه السلام ولی خداست انکار امامت او، ابطال عبادت، و انکار قبر و قیامت، و باقی ماندن همیشگی در آتش جهنّم است.
آن گاه که مادرت حامل فلسفه خلقت بود و به مسجد الحرام وارد شد، نگاههای پر امیدِ او در مقابل خانه کعبه و دعاهای پر مضامین او در تاریخ فراموش ناشدنی است. «خدایا به تو و هر فرستاده تو و هر کتاب نازل شده از جانب تو ایمان دارم.» (2)بعد خدا را به حق طفل درون رحم قسم داد که این ولادت را بر من آسان گردان.
در آن هنگام چه زیبا بود سخن گفتن تو با مادر! انیس دل مادر بودی. مادر عیسای مسیح، مریمعلیها السلام در زمان وضع حمل خود، مأمور به بیرون رفتن از خانه خدا گشت؛ امّا تو، هنگام وضع حمل مادر، آرامش جانش بودی در بیت اللَّه الحرام.
بعد از دعا، شکاف دیوار بنای ابراهیمی را شاهد بودم و گامهای لرزان و استوار مادرت را به نظاره نشسته بودم تا
پین که از دیده پنهان گردید. شکاف خدایی به هم پیوست، شب را به صبح رساندن مادر، در اندرون کعبه مرا نگران نمود، که چرا انتظار مخلوقات دیر به سر میرسد؟ چرا چشم جهانیان به جمال دل آرای دوست منّور نمیشود؟ در خود میپیچیدم که دیگر بار به امر کردگار همان موضع از دیوار گشوده گشت و «خزانه دار علوم اوّلین و آخرین» (1)پا به عرصه زمین گذاشت، احمد ثانی آمد به کعبه میهمانی!
1) 7. الارشاد، ص 23 / بحارالانوار، ج 1، ص 186.
داستان زندگی تو و پیامبر خداصلی الله علیه وآله از داستانهای بیپایان عمر تاریخ است، جدّاً عجیب بود این کنار هم بودن تان، سخن از دوستی، همراهی و یا قوم و خویشی به دور است، به یقین مرید و مرادی و یا عاشق و معشوقی بود …
هرگاه تو را میدیدم، پیامبر را چون معشوقی مینگریستی و آن گاه که چشمان تاریخ پیامبرصلی الله علیه وآله را نظارهگر بود، او را مشغول دیدن عاشقانه وصی میدیدم.
با هم نبودن تان، برابر بود با نبودَن تان. اگر با هم نبودید کار نبوّت به کجا و مسیر دیانت به چه جایی ختم میشد؟ قطعاً تاریخ عوض میشد و فلسفه خلقت دگرگون میگشت.
بارها گفتم و حق غیر ازاین نیست، که این رابطه مخفی مانده، اگر این رابطه، همان طوری که بود به آیندگان بازگو و به آن عمل میشد، کدام حقّی دراین عالم پایمال میشد و کدام گرسنهای چشم انتظار غذا، سر به بالین بستر مینهاد؟
اختلاف سِنّی تو با نبی گرامی اسلام صلی الله علیه وآله حدود 30 سال
است لحظه به لحظه در کنار آن وجود مقدّس زیستی، این باهم بودن واین رابطه با نبی را به خاطر فهم مردمان آن زمان «همانند رفتار بچّه شتر نسبت به مادر تشبیه میفرمودی.» (1)
اسلام آوردن و ایمان آوردن تو به رسول خاتم از مسلّمات و از واضحات عمر تاریخ است؛ اوّلین مردی که به رسول نور ایمان آورد تو بودی و این را به عنوان افتخاری برای خود بیان میکردی که «اسلام در خانهای نیامده بود؛ مگر خانه پیامبر و خدیجه، که من سوّم ایشان بودم» (2)«وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ».(3)
در مجالسی که این کلمات، از زبان آسمانی تو بیان میگشت، احدی را ندیدم که منکر این حقایق باشد، هیچ اعتراض نمیشنیدم که یا علی! چرا این ادّعاها را بیان میکنی؟ چون غیر از این نبود.
در آن زمان که آیه «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ» (4)بر رسول مُکرّم اسلامصلی الله علیه وآله نازل شد، خاتم رسولان از دعوت پنهانی دست برداشت و آن را، آشکار نمود. در آن هنگام که صورت نورانی و سیرت آسمانی تو در خاطر هر بینندهای نقش میبست، چالاکی و بیباکی تو از یک سو، تیز هوشی و زیرکی ات از سوی دیگر، نشان امتیاز از دیگران بود.
کودکی تو در دامان پیامبرصلی الله علیه وآله و پاکدامنی تو در کودکی، داستان بیپایان عمر من است، خاطرات زیادی را از آن دوره در سینه دارم …
نبی خاتم صلی الله علیه وآله نگاه عاشقانه خود را به جانش دوخته بود و فرمود: علی جان! غذایی ترتیب بده و بنی هاشم و بنی عبد المطلب را دعوت کن، غذایی از گوشت تهیه نمودی، میهمانان را میزبانی کردی، مطیع امر مولا گشتی و اطاعت ولی امر نمودی. بعد از آن پذیرایی بیسابقه، پیامبر رأفت لب به سخن گشود و فرمود: «من پیامبر خدا هستم و از جانب او مبعوثم. من مأمورم که ابتدا شما را دعوت کنم، اگر سخن مرا بپذیرید سعادت دنیا و آخرت نصیب شما خواهد شد.» (1)ابوجهل که عموی پیامبر بود، چنان جسارتی به گل سرسبد عالم خلقت نمود. که هرگز از یاد تاریخ محو نخواهد شد و آن جلسه نخستین را به هم زد.
بار دیگر اسوه عالمیان خطاب فرمود: علی جان! جلسهای تشکیل بده، دوباره، تکرار خطاب آسمانی نمود که هر کس از شما، دعوت مرا بپذیرد، وصی و جانشین من خواهد بود.
سکوت مجلس را درهم شکستی و تعصّبات آبا و اجدادی را
1) 12. الارشاد، ص 11.
برهم زدی چون خورشید در میان آسمان درخشیدی و ظلمتها را کنار زدی ناباوری ها را باوراندی و جهالت ها را محو نمودی، با آنکه سن و سالی نداشتی و از همه اهل مجلس کوچکتر بودی آمادگی خود را به پیامبرصلی الله علیه وآله اعلام داشتی. چشمان عزیز خدا محمّد مصطفیصلی الله علیه وآله را دیدم که چگونه در دریای وجود تو خیره شده بود و با زبان وحی میفرمود: «اِجلِس فَاَنتَ اَخی وَ وَصِی وَ وَزِیری وَ وَارِثِی وَ خَلِیفَتِی مِن بَعدِی» (1)علی جان! تو برادر، وصی، وزیر، وارث و خلیفه بعد از من میباشی.
دائماً تو را نبی میدیدیم و نبی را علی، به خدا رابطه علی و نبی از همه رابطهها جدا بود.
1) 13. الارشاد، ص 11 و 12.
یکی دیگر از داستانهای شگفت انگیز آفرینش که در طول تاریخ میدرخشد، مسئله ازدواج یگانه دختر ختم المرسلین صلی الله علیه وآله است، چه مقام و منزلّتی خداوند به این زن داده! آنان که پیامبر را «ابتر» مینامیدند(1)به خواستگاری کوثر آمده بودند. هر کس بافته های ذهنی خود را در ازدواج نور دیده رسول خدا پرستش میکرد؛ امّا چه غافل بودند که فرمان ازدواج یگانه کوثر خلقت، از سوی خالق هستی صورت میگیرد.
دسته گل محمّدی شاخه گلی در دامن پروریده، نوبت ازدواج این هدیه آسمانی و شادی دلِ پدر و لطف بزرگ خداوند عالم به بشریّت فرا رسید و فاطمهعلیها السلام باید سنّت زیبای محمّدی را عمل مینمود.
بحث در ازدواج ریحانه بهشتی نبود سخنی بود قطعی، بلکه هم کُفو زهراعلیها السلام باید شناخته میشد. آیا جگر گوشه
1) 14. إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ * إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ».
رسولصلی الله علیه وآله میتوانست با هر کسی ازدواج نماید؟ یا باید شوهر فاطمهعلیها السلام شخصّیتی «عاقل، دوراندیش، خوش اخلاق، با ادب، دارای عملی صالح، پرهیز کننده از شبهات، بیاعتنا به مالِ دنیا، متفکّر، با حیا و صبور، فروتن، دانشمند، بردبار، مشاوری امین» (1)و همراه پیامبر باشد.
تاریخ مدیون قدمهای امیرالمؤمنینعلیه السلام است.
مولا جان! با قدمهای نازنین و با وقار خود، خدمت رسول خدا مشرّف گشتی، چیزی که در تو دیدم حجب و حیا بود، سر به زیر داشتی، پروریده دامن رسالت بودی و با این که مقام باب شهر علم نبوی داشتی، حرفی نمیزدی، پیامبرصلی الله علیه وآله را دیدم که لب به سخن گشود تا تو را وادار به گشودن لب نماید. اشارتی کردی تا مقصود خود را به پیامبر رساندی، چه ظلمی شده بر بشریّت که نگذاشتند سنّت زیبای محمّدی و علوی پای بگیرد تا بشر گرفتار این همه تجمّلات گمراه کننده نشود و انسانها،انسانیّت خویش را فدای خواسته شیاطین نکنند. چرا مکتب خانههای ما، در درس علی آموزی به تمام جوانب مکتب علوی توجّه ندارند؟
جواب پیامبرصلی الله علیه وآله را شنیدم به خاطر مشورت با بتول بابا، از شما طلب صبر کرد، زهرای آفرینش و زهره آسمان نبوّت
1) 15. نهج البلاغه، حکمت 257.
و امامت جز سکوت حرفی نزد، لبهای «خُلق عظیم» (1)انسانیّت تکان خورد و فرمود: «اللَّهُ اَکبَر! سُکُوتُها إقرارُها»؛ سکوت زهرا علامت رضایت اوست(2)
به خدا عجیب بود آن وصلت آسمانی، از مال دنیا یک زره داشتی و یک شمشیر، به امر رسول خداصلی الله علیه وآله شمشیر را نگه داشتی و زره را فروختی و مقدّمات آن زندگی بیبدیل خلقت را فراهم نمودی، مصطفای آدمیان و برگزیده عالمیان فرمود: «اگر خداوند علی ابن ابیطالبعلیه السلام را خلق نمیکرد، برای فاطمهعلیهما السلام همتایی بر روی زمین از آدم تا خاتم وجود نداشت».(3)
سؤال من از ملتّها این است: چرا در وصلت ها به شما نگاه نمیکنند؟ و چرا معیار شان در تشکیل زندگی، مکتب علیعلیه السلام نیست؟ تا برکات آسمانی نصیب آنان گردد و از این همه گرفتاریهای تجمّل پرستی، به در آیند؟ مکتب او راه نجات است، هر کس به این مکتب تمسّک جوید نجات خواهد یافت. «وَ مَنِ اعْتَصَم بِکُمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ» هر کسی به شما خاندان نبوّت تمسک جست به خدا تمسک جُسته است.(4)پیامبر رحمت سر به سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت: «خدایا! این دختر من است، محبوبترین خلق در نزد من میباشد
و این برادر من است و محبوبترین خلق نزد من است. خدایا! او را ولیّ و یاور خود گردان و اهلش را بر او مبارک کن.» (1)آن ازدواج بیبدیل تاریخ صورت گرفت تا آیه شریفه «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُوْلیِ الْأَمْرِ مِنْکُمْ» (2)تفسیر گردد.
سراسر زندگی 63 ساله امیرالمؤمنین زیباست، زیباترین ولادت، زیباترین نام، زیباترین تربیت در دامان نبوّت، زیباترین جنگاوری، زیباترین حکومت، زیباترین کلام، زیباترین ازدواج، زیباترین تربیت اولاد، حتّی زیباترین مرگ در زیباترین مکان و در زیباترین شب، آن هم نه یک شب، بلکه یک شبِ بهتر از هزار شب، شب نزول قرآن!
زیباترین تربیت اولاد تو، نقطه پرگار تاریخ است و گردش چرخ گردون بر محور تربیت این مکتب است، حاصل آن ازدواج آسمانی هدیه نیمه رمضان سال سوّم هجرت، نخستین سبط محمّد مصطفیصلی الله علیه وآله دوّمین گوهر تابناک آسمانِ ولایت، امام حسن مجتبیعلیه السلام؛ هم بازی جدّ اطهر خویش رسول خداصلی الله علیه وآله نبی رحمت صلی الله علیه وآله او را بر بالای دوش خود مینهاد، تا خود آرام گیرد و عرضه میداشت: «خداوندا! من دوست دارم حسن را و دوست میدارم هرکه او را دوست بدارد.» (3)
حسنعلیه السلام فرزند شیر خداست، پروریده دامن زهراست و دست آموز علی مرتضی علیه السلام، صاحبِ ذوالفقار، شجاعترین مرد تاریخ، یکه تاز میادین نبرد. آن زمان که امام مجتبیعلیه السلام در میدان شمشیر به دست میگرفت من گمانم حیدر میجنگد وپیامبر نفس میکشد. ضربات او تکرار خاطرات غزوات شیر خدا و شمشیر او روایتگر حرکات ذوالفقار در میدان نبرد بود.
عبادت امام دوّم با پای پیاده در سفرهای حجّ، از بدیهیات است و جایی برای انکار آن وجود ندارد، چون انکار آن، انکار حقیقت است و حقیقت انکار شدنی نیست. تنها ترین سردار در طول تاریخ کاری حسینی کرد و قیامی علوی، خدا را خشنود ساخت و دل نازنین پیامبرصلی الله علیه وآله را شاد نمود.
هدیه دوّم خدای حکیم به این وصلت بینظیر، مولود سوم شعبان سال چهارم هجرت، سوّمین ستاره درخشان آسمان امامت و ولایت، سیّد جوانان اهل بهشت، سفینه نجات، حسینعلیه السلام سیّد الشهدا است.
موجود زنده در حیات خود دارای قلبی است که عضو مرکزی دستگاه گردش خون است و دارای ضربانی است که ضربانش رکن رکین حیات است. «قلب را در بدن اهمیّتی بسزا است؛ یعنی تا نیرویش باقی است و باز و بسته میشود
شخص زنده است؛ همین که از کار افتاد مرگ فرا میرسد».(1)تپش قلب، جهش زندگی است، راه و روش را، قلب رقم میزند.
منِ تاریخ، معلّمِ بشریّت و چراغ هدایتم، زندگیام را قلبی است که ضربانش رکن حیات من است، بدون او تاریخ میمیرد و زندگی را وداع میگوید.
اگر من زندهام و معلّم بشریّتم، عاشورا قلب تاریخ است و حسینعلیه السلام حماسه ساز عاشورا، و به یقین باید گفت که حسینعلیه السلام مبدأ و معاد تاریخ است.
هدیهای دیگر، زینت پدر، عقیله بنی هاشم، عالمه غیر معلّمه، عجیب است زینبعلیهما السلام! چه کرد این زینبعلیهما السلام؟! از چه ظلمی دریغ کردند؟! هرچه توانستند ظلم نمودند؛ امّا زینبعلیها السلام چون کوهی استوار و سروی مقاوم سران ظلم را به وحشت انداخت، با صبرش، با شجاعتش، با عبادتش، با وفاداری اش، به خدا عجیب بود این زن، زن مگو مرد آفرین روزگار … سرّ نی در نینوا میماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنج
پشت ابری از ریا میماند اگر زینب نبود
1) 23. فرهنگ فارسی معین، ج2، ص 2706.
چشمه فریادِ مظلومیّت لب تشنگان
در کویر تشنه، جا میماند اگر زینب نبود
زخمی زخمیترین فریاد، در چنگ سکوت
از تراز نغمه، وا میماند اگر زینب نبود
در طلوع داغ اصغر، استخوانِ اشک سرخ
در گلوی چشمها، میماند اگر زینب نبود
ذوالجناح داد خواهی، بیسوار و بیلجام
در بیابانها رها، میماند اگر زینب نبود
در عبور از بستر تاریخ، سیر انقلاب
پشت کوه فتنهها، میماند اگر زینب نبود
و هدیه دیگر ربُ العالمین به شما، حضر ت ام کلثوم علیها السلام است. محبّتهای پدر به این دختر و دختر به پدر از حکایتهای فراموش نشدنی عمر من است و تاریخ عاشق این مکتب است.
با انیس جانت زهراعلیها السلام در خانهای محقّر چه مکتبی ساختید؟ تمام داشته هایم از این مکتب است. اینکه خدا عمرم را تا به حال چنین مقدّر فرموده، همه به خاطر برکت مکتب حیات بخش پنج تن آل عباست، بارها گفتم، تا حدّی که شهرتم به این مطلب است، که جوهر قلم تاریخ از مکتب اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله است.
قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: «لو أنّ الرِّیاض أقلامٌ وَ البَحرُ مِدِادً و الجِنُّ حُسّابٌ وَالإِنسُ کُتّابٌ ما أحصَوا فضائِل علی بنَ أبی طالب»
به خدا فضایل تو شمردنی نیست، من جان برای نقل این خاطراتم دارم، اگر این احادیث از من گرفته شود دیگر تاریخ حرکتی ندارد. حیاتم در گرو این سخنان است، مگر آفرینش چند نبی و چند وصی دارد؟ و مگر غیر از این است که خلقت افلاک برای شماست. من این سخن را با گوش خود از وجود نازنین پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود:
«اگر همه درختان قلم و همه دریاها مرکّب و همه پریان حسابگر و همه انسانها نویسنده شوند، نمیتوانند فضایل علی بن ابیطالب را بشمارند.» (1)بیتو عبادت عابدان و شب زندهداران، جهاد جهادگران، علمِ عالمان و فرزانگان، نیایش عارفان و احسان نیکوکاران اثری ندارد. «اگر دشمنی تو نبود
1) 24. نهج الحق، ص231 / بحارالانوار،ج28، ص197.
جهنّمی خلق نمیشد».(1)سبیل اللَّه، حُجَتُ اللَّه، نور الانوار، قَسِیمُ الجَنّهِ والنار، واژههای هستند که بیتو معنا نمیدهند. در طول عمرم از هیچ تلاشی برای محو نام مقدّس علیعلیه السلام فرو گذار نکردند، امّا نام تو عزیزترین نام حیات تاریخ است، هر روز عزیزتر از دیروز.
در فضیلت تو کلام نورانی خاتم پیغمبران صلی الله علیه وآله را نقل نمودم. که دیگر جای هیچ گونه تردیدی باقی نماند، فضایل شما را از قرآن هم بگویم. که مگر هل أتی، آیه شریفه خدا را، غیر تو، تفسیری هست که از دید من پنهان باشد؟ «وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلیَ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَ أَسِیراً * إِنَمّا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُوراً» (2)همه عشق تاریخ به جمله «لِوَجهِ اللَّه» است، مگر چند نفر این لیاقت را پیدا نمودند؟
در سیزده سال اول بعثت تمام خون دلها و سختیها، و مصیبتهای وارده را گل سرسبد عالم خلقت تحمّل نمود، شعب ابیطالب (آه، امان از آن دوره) داغ ابوطالب، آن انسان وارسته (امان از این داغ بزرگ) رحلت جانکاه اوّل زن مسلمان، مادر فاطمهعلیها السلام آفرینش حضرت خدیجهعلیها السلام.
تاریخ گواه است که پیامبرصلی الله علیه وآله چه کشید، همه را وجود نازنین شمع جمع آفرینش تحمّل نمود، تمام غمها و غصّهها
را برای هدایت مردم به جان خرید تا جایی که خدای «علی اَعلَی» او را تَسَلّی میداد. «إِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتیَ وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْاْ مُدْبِرِینَ» (1)«لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ أَلَّا یَکُونُواْ مُؤْمِنِینَ» (2)ای نبی رحمت تو غم اینان را مخور که هر دم، بر یک مزاجند، اینان مردگانند، که وقتی رو بر میگردانند تو نمیتوانی به آنها بشنوانی * گویا میخواهی خویشتن را تلف نمایی برای این که اینان ایمان نمیآورند. پروانه دور شمع نبوی در دوران سخت و خطر تو بودی یا امیرالمؤمنین!
ماه ربیع الاوّل سال سیزدهم بعثت را به یاد میآورم، سران کفر تصمیمی بس خطرناک گرفتند؛ من ترسیدم، دیگر لحظات آخر زندگی خود را سپری میکردم؛ جلسه مشورتی آنان در «دارُالندوه» (3)بود. ترس آن روز دوباره مرا از حال میبرد، عجب روزی بود! محمّدصلی الله علیه وآله را عامل تفرقه و باعث از دادن عزّت خویش میپنداشتند. خواستند او را از جلوی راه خود، بردارند. سخن از خون بهایش به میان آمد. که عدّهای ترسیدند؛ نظراتی دادند، نگون بختی را دیدم که پیشنهاد انتخاب جنگجویانی از تمامی قبایل عرب را داد، تا خونبهای وارثِ همه پیامبران در میانشان تقسیم گردد.
میخواستند شبانه به خانه مَحرمِ اسرار الهی حملهور شوند تا او را تکّه تکّه نمایند؛ من زنده بودم ولی انگار مرده بودم، در آن هنگام نزول امینِ وحی، جبرئیل را شاهد بودم که به پیامبر خداصلی الله علیه وآله خبر داد: «هنگامیکه کافران بر ضد تو فکر میکنند تا تو را زندانی کنند یا بکشند و یا تبعید نمایند، آنان با خدا از در حیله وارد میشوند و خداوند حیله آنان رابه خودشان بر میگرداند» (1)امّا علی جان میشنیدی آنچه را پیامبرصلی الله علیه وآله میشنید، سخن، حفظ جان نبوّت است دل مشغولی تو هم فقط حفظ جان حامل رسالت بود.
پیامبرصلی الله علیه وآله تصمیم به هجرت شبانه گرفتند، قرار براین شد در بستر او، کسی بخوابد تا نقشههای کوردلان، کور گردد. با خود گفتم؛ چه کسی در جایگاه رسالت میخوابد؟ راستی چه کسی لیاقت خواهد داشت؟ چه کسی این مدال افتخار را بر گردن مینهد، و بر سکوی بزرگترین معامله با خدا قرار میگیرد؟ حدس زده بودم، همان کس که اوّل بار به رسول نور ایمان آورد، پروانه شمع نبوی، یعنی پسر عمّ او علیعلیه السلام. من یقین دارم هیچ کس، نه لیاقت اینکار را داشت ونه شجاعت آن را؛ هرگونه احتمالی غیر از علیعلیه السلام را نمیپذیرم، آخه من همه را دیده بودم، بهتر بگویم همه را میشناختم.
1) 30. سوره انفال، آیه 30.
در آن حال پیامبرصلی الله علیه وآله را دیدم رو به جان خود کرد و فرمود: علی جان! امشب در فراش من بخواب، به دریای بیکران نبوّت نظر انداختی و این جمله را شنیدم، که آیا تو در امانی؟! با گفتن آری جانی دوباره گرفتی، خارقالعاده بود، واللَّه بینظیر بود آن ایثار و از جان گذشتگی.
آن زمان که در بستر پیامبر قرار گرفتی، آن بستر بوی پیامبرصلی الله علیه وآله را دوباره استشمام کرد. همان احمد صلی الله علیه وآله ولی علیعلیه السلام است یعنی احمد صلی الله علیه وآله را ولی است.یک جان، یک نفس، یک خون، عجیب است این راز هستی واین رابطه یک جان در دو بدن.
دشمن اطراف منزلِ وحی را به محاصره درآورد، شمشیر عداوت و بغض و کینه در دست داشت، فقط و فقط منتظر دیدن روی پیامبر بودند تا کار را تمام کنند. وارد حجره رسول خداصلی الله علیه وآله شدند، در حالی که ثانیههای آخر عمر شریف آخرین فرستاده خدا را در سر میپروراندند؛ سر را از بالشت برداشتی و بُرد سبز رنگ ختم نبوّت را از سر کنار زدی و با شجاعت بینظیر خود فرمودی: چه میگویید؟ محمّدصلی الله علیه وآله سرسلسله رسولان را خواستند، سراغ او را گرفتند؛ امیر فصاحت و بلاغت لب به سخنِ دوباره گشود. عجب استدلالی دیدم، به خدا از ضربه چهل شمشیر برای آنان دردناکتر بود، فرمودی: مگر پیامبرصلی الله علیه وآله را به من سپرده بودید؟ شاهد بودم قهر خداوندی را به مشرکان آشکار نمودی، دست و قدرتِ انتقام الهی را بر آنان نمایان ساختی.
جانبازی تو، در شب به نمایش گذاشتن عشق به حقیقت و بقاء اسلام را خداوند در قرآنش ستود و مدال بزرگترین معامله تاریخ را به گردنت آویخت. «وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَءُوفُ بِالْعِبَادِ» (1)
«مردانی که از جان خود در راه رضای خدا در گذرند؛ و خداوند دوستدار چنین بندگانی است» در آن معامله بزرگ «فروشنده» مولود خانه خدا «مَبیع» (2)رضای پروردگار «ثَمَن» (3)جان خانه زاد خدا، این هجرت برای اسلام برکاتی داشت که قابل شمارش نیست. «اگر این هجرت رخ نمیداد اسلام در همان محیط مکه دفن میگردید و جهانِ بشریّت از این فیض بزرگ محروم میماند.» (4)چه کرد قهرمان میادین نبرد و محافظ جان پیامبر در این هجرت تاریخی؟ من گواهم که هیچکس توان گفتن و یا جرأت کتمان این حقیقت را ندارد که بگوید آیه کریمه «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» (5)در شأن شما نازل نشده «این است و جز این نیست که خداوند اراده کرده رجس و پلیدی را، از شما خانواده نبوّت ببرد و شما را از هر عیب پاک و منزَه گرداند». قطعاً چ
نین جایگاهی لیاقت میخواهد. فقط دوستی، آشنایی و یا همراهی پیامبر که چنین مقامی را در قرآن ثابت نمیکند.
چون هستیام مدیون توست و خود شاهدِ داستان بیشک و شبهه سرگذشت مباهله بودم، تا فرصتی به دست میآورم، گویا جان برای نقل این واقعه مهم تاریخی دارم. قرآن گواه من است که ختم المرسلین صلی الله علیه وآله در رو به رو شدن با هیئت نمایندگی نجران اینگونه خطاب گردید: «فَمَنْ حَاجّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَأَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکمُْ وَ نِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتهَِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلیَ الْکَذِبِینَ» (1)ای رسول ما هر کس با تو، درباره بندگی و رسالت عیسیعلیه السلام مجادله کرد، بعد از علمی که از مطلب یافتی به ایشان بگو بیایید، ما فرزندان خود و شما فرزندان خود را، ما زنان خود، و شما زنان خود را، ما نَفسِ خود را، و شما نَفسِ خود را، بخوانیم و سپس مباهله کنیم و دوری از رحمت خدا را برای دروغگویان (که یا ماییم و یا شما) در خواست نماییم.
«آنجا که پیامبر «أَنفُسَنَا» میفرماید، قطعاً مراد نفس مقدّس نبوی نبود، زیرا دعوت اقتضای مغایرت دارد؛ یعنی آدمی خود را نمیخواند، خود را دعوت نمیکند پس باید مراد
1) 36. سوره آل عمران، آیه 61.
دیگری باشد.» (1)چه کسی میتواند بگوید مراد از نفس مقدّس پیامبر شما نبودید، مگر چند نفر در آن جمع حاضر بودید؟ پیامبر هم که خود را صدا نمیزند. روز مباهله نقطهای در خارج شهر مدینه، من با چشمان خود دیدم، تاریخ ورقهای زرّین خود را با عُصاره جانش نوشته، نه انکار کردنی است و نه فراموش شدنی، انکار آن، انکار تمام حقایق عالم هستی است.
خودم دیدم. نبی اسلامصلی الله علیه وآله، عزیز خود حسینعلیه السلام را در آغوش نهاد و دست سبط اکبرش حسنعلیه السلام در دستانش، تو و فاطمهعلیهما السلام دو زوج بیهمتای آفرینش، پشت سر نبیصلی الله علیه وآله. قسم به لفظ جلاله اگر دعا میکرد و آمین از جمع تان به آسمان بالا میرفت، هیچ کوهی را توان ایستادن بر جای خود نبود.
فضایلی را هم، از زبان علیعلیه السلام بیان نمایم در وصف خود، و سخنانی شیرین در وصف علیعلیه السلام بگویم از زبان نبیصلی الله علیه وآله، شنیدم که میفرمودی: «من در کوچکی سینههای عرب را به زمین رساندم، شما قدر و منزلت مرا از رسول خداصلی الله علیه وآله به سبب خویشی نزدیک و مقام بلند و احترام مخصوص میدانید. در زمان کودکی، پیامبر مرا در کنار خود پرورش داد، به سینهاش میچسبانید، و در بسترش، در آغوش میداشت. تنش را به من میمالید، و بوی خوش خویش را به من میبویانید
1) 37. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج3،ص 65و66.
میفرمود: «تو میشنوی آنچه را که من میشنوم و میبینی آنچه را که من میبینم مگر اینکه پیامبر نیستی و وزیری».(1)
بارها شاهد بودم که میفرمودی: «از من بپرسید از طرق آسمان، زیرا من آن را بهتر از راههای زمین میشناسم».(2)
«از من سؤال کنید قبل از اینکه مرا از دست بدهید نزد من علوم اوّلین و آخرین است».(3)تا قیامت در گوش من این صدا طنینانداز است که «اگر با اهل تورات بنشینم، حکم به تورات میکنم؛ اگر با اهل اِنجیل بنشینم، حکم به اِنجیل میکنم؛ و اگر با اهل فرقان بنشینم؛ با فرقان حکم میکنم» (4)راستی چه رابطهای بود بین تو و خدا که چنین تو را جامع علوم ساخت؟ فقط در امر نبوّت با رسول خدا شریک نبودی از رسول گرامی اسلام هم شنیدم که میفرمود: «علیٌ مَعَ الحَقّ وَالحَقُّ مَعَ عَلِی، عَلِیٌ مَعَ القُرآنِ وَالقُرآنُ مَعَ عَلیّ».(5)حق با علیعلیه السلام است و علیعلیه السلام با حقّه، قرآن با علیعلیه السلام است و علیعلیه السلام با قرآنه. یعنی بی علی قرآن معنا نمیشود.
در فضل و شرفت همین نکته بس باشد که نبی خاتم صلی الله علیه وآله میفرمود: «یا علیُ ما عَرَفَ اللَّهُ حَقَّ مَعرَفَتَهُ غِیرِی وَ غِیرُک وَ مَا
عَرَفکَ حَقَّ مَعرَفَتِک غِیرُ اللَّه وَ غِیرِی»؛(1)علی جان حق معرفت پروردگار را غیر از من و تو هیچکس نمیداند، و جز من و رب العالمین هیچ کس نسبت به تو شناخت ندارد.
1) 43. ارشاد القلوب، ج 2، ص 209 / مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص267
«فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَی وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِینَةُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَةُ فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمِلَتْهُ الْبَلَاءُ وَ دُیِّثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءِ وَ ضُرِبَ عَلَی قَلْبِهِ بِالْأَسْدَادِ وَ أُدِیلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْیِیعِ الْجِهَادِ» (1)
جهاد دری از درهای بهشت است؛ دری که خداوند آن را به روی هر کس نگشوده است، جهاد لباس تقوی، زره استوار الهی و سپر محکم پروردگار است، هر کس که از جهاد گریزان باشد. خداوند لباس ذلّت و زبونی بر تن او میپوشاند و او را مشمول بلا و گرفتاری مینماید و در اثر ضایع کردن جهاد در فرومایگی بماند، دلش در پردههای گمراهی قرار گرفته، و حق از او رویگردان گردیده، و در نهایت خوار شده، از عدالت محروم خواهد شد.
این جملات را از زبان قرآن ناطق، امیر فصاحت و بلاغت
1) 44. نهج البلاغه، خطبه 27
میشنیدم. خاطرات جنگ تو، انیس دل تنگیهای من است، با آن خاطرات است که تاریخ ادامه حیات میدهد. چه کرد علیعلیه السلام در دفاع از دین؟ در جهاد فی سبیل اللَّه تو را میدیدم که از احدی ترس نداری، جسور و با غیرت، گویا از بچگی فقط فنون نظامی یاد گرفتی، بارها گفتم در هر جایی علیعلیه السلام را میدیدم او یکّه تاز بود، تا علیعلیه السلام زنده بود چشمان تاریخ به دورِ شمع هدایت او طواف میکرد، تو را در تمام زمینههای زندگی دارای یک منطق میدید که در هیچ حالی تغییر نمیکردی؛ منطق جهاد و شهادت تو، همان منطق عدالت و عبادت تو بود.
همان جهادی که به وسیله آن، پایههای اسلام بر پا شد و به سبب آن شریعت و احکام آن پا برجا، چنان امتیازی داری که شهرتت زبانزد تمام مخلوقات است، آوازه ات معروف عام و خاص، و خردمندان در آن اختلافی ندارند، هوشمندان عالم در درستی اش ستیزه ندارند، جز بی خبرانی که دقّت در تاریخ ندارند و با تاریخ بیگانه اند، امّا دشمنان عناد ورز تو که انکار حقیقت نمودند و از تو جدا شدند و به جمع اصحاب دوزخ پیوستند، غافل از آنند که زندگی تاریخ از آن علیعلیه السلام است و علیعلیه السلام نقطه پرگار آفرینش است. رشادت های علیعلیه السلام در جنگ، همه عمر من است، تَدَبُّرَت را نمیگویم، تَرَحُّمَت را
نمیسُرایم که در جنگ به دشمنی که قصد جانت را کرده بود، آنقدر محبّت مینمودی که گویا از خویشتن است و در همان حال به خاطر منافع اسلام، چنان غیرت و عزّت از خود به نمایش میگذاشتی که تمام زورمندان عالم، اسیر آهنگ شمشیر تو بودند؛ و در عین حال مورچهای را ستم روا نمیداشتی.
خاطرات سال سوم هجرت، قطرات اشک را از ناودان گوشه چشمانِ پرحادثه ام سرازیر میکند و این اشک، معلول همان حماسههای زیبای توست که تاریخ را خجل کرده.
بیست و شش بهار از عمر گرانمایه خود را پشت سر نهاده بودی، لحظه به لحظه عُمرت، صفحهای را در تاریخ رقم میزد. حق است که هر جایی از تاریخ مرور شود بی علیعلیه السلام به نتیجه نمیرسد.
آن روز صدای فرشته امین وحی زمین و زمان را به لرزه درآورد که «لافَتی إِلاّ علی لاسِیفَ إِلاّ ذُوالفَقَار» (1)فرشته خدا، محرم اسرار آفرینش شگفتزده شده بود، دفاع با اخلاص امیرالمؤمنینعلیه السلام او را به وجد آورد، پرسید؛ یا محمّدصلی الله علیه وآله! کیست این؟ چگونه از تو دفاع میکند؟ صدای شمشیرت هنگامه ای به پا کرده بود. شنیدم پیامبرصلی الله علیه وآله جان شیرینش را
1) 45. الارشاد، ص47.{شمشیری نیست،مگر ذوالفقار جوانی نیست، مگر علی علیه السلام}
خطاب میکند و میفرماید: «هُوَ مِنِّی وَاَنأ مِنهُ» (1)جان ما یکی است، او مرتضی علی است. در آن روز در تمام آسمانها صدای مدح و ثنای تو بلند بود.
سال پنجم هجرت، سال غزوه خندق یا جنگ احزاب، یادگار جوان پاک باخته عَجَمی «سلمان فارسی» (2)مفتخر به دریافت مدال لیاقت «سَلمَانّ مِنّا أَهلَ البَیت» (3)شاهکار این جوان ایرانی از حکایتهای فراموش ناشدنی عمر تاریخ است، سپاه فراوان از قبایل زیاد، به قصد براندازی نظام نو پای اسلام گردهم آمده بودند، همه قهرمانان نامی عرب جمع بودند، روز عجیبی بود، روز رویارویی احزاب مختلف با اسلام، مشرکان و یهودیان هر چه داشتند رو کردند. مقابله آغاز شد، قهرمان نامی عرب در آن روز «عمر بن عَبدَوَد» را دیدم، سوار بر اسب دائماً «هَل مِن مُبارِزٍ» میگفت و مبارز میطلبید. آمادگی همه کفر بود، گستاخ و جَسور، طالبان بهشت را، از روی مسخره صدا میزد، در رَجَز خواندن همهاش تحقیر حریف میکرد.
از پیامبرصلی الله علیه وآله اذن میدان طلبیدی تا بار دیگر آسمان
1) 46. الارشاد،ص 47.
2) 47. سلمان فارسی از بزرگان اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله و از شیعیان امام علیعلیه السلاماست. در نام و محل تولد او پیش از اسلام اختلاف است آنچه مشهور است، اهل شیراز و نامش روزبه است به سلمان فارسی ملقّب شده طرح خندق دور مدینه را به فرماندهی کل قوا پیشنهاد داده با مشورت افسران عالی رتبه به تصویب رسید.
3) 48. بحارالانوار،ج10،ص 123- ج11، ص 148.
و زمین را شگفتزده سازی، پیامبر اجازه میدان داد، با خود گفتم: کار، کار علیعلیه السلام میباشد، شیر اسلام باید برخیزد تا این مشکل را حل نماید. بار دیگر پیامبرصلی الله علیه وآله شمشیر را به دست با لیاقت تو داد. عمّامه ای بر سرت بست و در حقّت دعا فرمود و آیه شریفه «رَبِّ لَا تَذَرْنیِ فَرداً وَ أَنتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ» (1)خدایا مرا تنها نگذار و تو بهترین وارثی را، خواند. به سرعت به سوی تمام کفر حرکت کردی، قدمهای محکم و استوار تو در آن روز، باعث مباهات همه آزادی خواهان دنیاست.
توجّه به لبهای مقدّس پیامبرصلی الله علیه وآله نمودم، سخن گفتن حبیب خدا را شنیدم و از ابراز علاقه او به وجد آمدم. همان جمله تاریخی که هیچ خردمندی، در آن شک ندارد: «بَرَزَ الْإِیمَانُ کُلُّهُ إِلَی الشِّرْکِ کُلِّه» (2)ایمان و کفر به تمامی رو به روی هم آشکار گشتند.
ذوالفقار دستانت، مُهری بر لبها شد، سکوت همراه با ترس در خیمه کفر حکم فرما گشت، با رَجَزِ خود که در فصاحت و بلاغت بینظیر بود، وارد میدان شدی. حریف خواست به خیال خود حریفش را بشناسد، حریف نمای تو، حریفش را خوب میشناخت؛ تمام عرب تو را میشناختند،
لا اُبالی ترین جنگ جویان، هنر تو را در جنگ دیده یا شنیده بودند. او به اصطلاح خود، قصدِ تحقیر داشت، تو را در بَدر و اُحُد دیده بود، فقط میخواست از چنگ شیر اسلام فرار نماید، خواست حریفش تو نباشی، نمیخواست گرانترین قیمت را، که جانش بود در رویارویی با این حریف از دست بدهد. مبارزه شروع گشت و بالاخره قویترین مبارز عرب، راه جهنّم را در پیش گرفت و رفت. چگونه ممکن است جنگیدن و شجاعت تو را در آن دوره، تاریخ از یاد ببرد و بر آن افتخار نکند، ضربه زدن تو آسمانیان و زمینیان را به تواضع وا داشت و همه شرک را فراری داد، رسول خاتم صلی الله علیه وآله شروع به سُرائیدن آن حماسه کرد: «ضَربَةُ علیٌ یَومَ الخَنَدَق أفضَل مِن عِبَادِةِ الثِقلَین».(1)«أَبْشِرْ یَا عَلِیُّ فَلَوْ وُزِنَ الْیَوْمَ عَمَلُکَ بِعَمَلِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ لَرَجَحَ عَمَلُکَ بِعَمَلِهِمْ» (2)ضربه علیعلیه السلام در روز خندق از عبادت جنّ و انس بالاتر بود* بشارت باد بر تو یا علیعلیه السلام این فداکاری بالاتر از تمام اعمال امّت من است.
نام خیبر نامی آشناست، آوازه این نام مدیون فاتح آن است. «ناجوانمردی یهودیان خیبر، پیامبرصلی الله علیه وآله را بر آن داشت که این کانون خطر را بر چیند و همه آنها را خلع سلاح سازد؛
زیرا بیم آن میرفت که این ملّت لجوج و ماجراجو، بار دیگر با صرف هزینههای سنگین، بت پرستان عرب را بر ضد مسلمانان برانگیزد و به خصوص آنکه، تعصّب یهود نسبت به آئین خود بیشتر از علاقه مردم قریش به بتپرستی بود و برای همین تعَصُّب کور بود که هزار مشرک اسلام میآورد، ولی یک یهودی حاضر نبود از کیش خود دست بردارد و لذا پیامبر گرامی اسلام فرمان تسخیر آخرین مراکز یهود را، در سرزمین عربستان صادر نمود.» (1)
علیعلیه السلام جان! و اِی همه هستی تاریخ، در آن روز پرچم سفیدی چشمانم را خیره نمود، پرچمی که هنگام حرکت، نبی مکرّم اسلام به دست شیر خدا داده بود. استحکام دژهای خیبر عجیب بود، سنگرهای نفوذناپذیر، شکستن چنین موانع عظیمی، نیاز به هنرمندانی ورزیده و جنگجویانی کارآزموده داشت. فرماندهان و پرچمداران سپاه اسلام که برای فتح دژ خیبر رفته بودند، هر روز در حالی بر میگشتند که قدرت و هیبت صاحبان دژ را، میسُرائیدن. در آن لحظات حسّاس جمله مبارک پیامبر خاتم صلی الله علیه وآله در جای جای زندگی تاریخ میدرخشد، چون آن کلام، تنها یک تقدیر نظامی ساده نبود، بلکه ترسیم راه و رسم زندگی ولایت مدارانه بود، زندگی که جا
1) 53. فروغ ابدیّت، ج2، ص 240
دارد، دنیا برای آن تمام عمر فکر نماید. جملهای عجیب بود «لَأُعْطِیَنَّ الرَّایَةَ غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیُحِبُّهُ اللَّه وَرَسُولُهُ کَرَّاراً غَیْرَ فَرَّارٍ لَا یَرْجِعُ حَتَّی یَفْتَحَ اللَّهُ عَلَی یَدَیْه» (1)این پرچم را فردا بدست کسی خواهم داد، که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول خدا هم او را دوست دارند و خداوند این دژ را، به دست او میگشاید. او مردی است که هرگز پشت به دشمن نکرده و از صحنه نبرد فرار نکرده.
تمام سربازان، آرزوی دست یافتن به این مدال را پرستش میکردند، عالَم خیال برای اون رزمندگان، شیرین ترین لحظات را نشان میداد، چه آرزوهای را در سر میپروراندند؟ کم نبود این مقام، شب عجیبی بود، آن شب، شبِ حکومت احساسات، بر تک تک جنگ جویان، هر یک زیر لب زمزمهای داشت، خدا کند فردا، من باشم و مدال رضایت نبوی نصیب من گردد.
با خود نمایی خورشید عالم افروز در روز موعود، پیامبرصلی الله علیه وآله را دیدم که فرمود: علیعلیه السلام کجاست، چه فرقی میکند کی، کجا باشد؟ باید دید شمشیری که حتّی لحظهای برای غیر رضای پروردگار از غلاف بیرون نیامده کجاست. در پاسخ پیامبر رحمت صلی الله علیه وآله گفته شد چشمان نازنینِ عزیز خدا، ناراحت است، نبی رحمت، امیر فتوّت را طلبید از درد چشم مینالیدی، آن
1) 54. مجمع البیان، ج 9، ص 120 - اصول کافی، ج8، ص 351.
زمان که آب حیات از دهان عصاره خلقت، به چشمانِ نازنین شما تماس گرفت، سلامت حاصل گشت، ذوالفقار با وقار سر به جانب آسمان بلند کرد، گویا سجده شکر به جای آورد. که خدایا! مگر قطعه فلزی در این عالم، چقدر لیاقت پیدا میکند؟ چگونه به من این همه محبّت فرمودی؟! که در چنین افتخارات برای دینت در دستان ابر مرد تاریخ بدرخشم. آن زمان که این شمشیر خدایی را در دستان شیر خدا گرفتی، به سوی دژ مستحکم یهود، پیش رفتی، پرچم زیبای اسلام را در نزدیکی دژ، بر زمین نهادی، خود را جانانه معرفی نمودی قهرمان یهود را از پای در آوردی و درب خیبر را کَندی و به جای سپر از آن استفاده نمودی و خود فرمودی: «مَا قَلَعْتُهَا بِقُوَّةٍ بَشَرِیَّةٍ وَلَکِنْ قَلَعْتُهَا بِقُوَّةٍ إِلَهِیَّةٍ وَنَفْسٍ بِلِقَاءِ رَبِّهَا مُطْمَئِنَّةٍ رَضِیَّةٍ وَفِی ذَلِکَ الْیَوْم» (1)من این در را به قوّت بشریّه از جای نکندم، بلکه باقدرت الهی در حالی که ایمان راسخ به روز قیامت داشتم آن را از جای درآوردم، قدرت بشری قادر به کندن این در نبود».
فتح مکّه؛ یک شگفتی دیگر، بینظیر در تمام ادیان، دانشگاهی برای تمام جنگها و برای تمام لشکر کشیها، یک شاهکار خلقت، تمام کرسیهای نظامی باید بر صندلیهای این مکتب بزرگ بنشینند تا درس جنگ را، دیکته کنند
1) 55. بحارالانوار، ج21، ص40.
، فلسفه جنگ را مرور نمایند و شرافت انسانیّت را از مکتب اسلام یاد گیرند، معنی جنگ را از اوّل بیاموزند، و صلههای ناجور را به دامن این دین مقدّس نچسبانند.
حرکت رسول نور برای فتح خانه خدا را در سال هشتم هجرت دیدم. هیچکس این لذّت مرا حس نمیکند، در چگونگی بیانش ماندم، آن صحنه بینظیر، عزیمت مولود کعبه برای نائل شدن به زیارت زادگاه خود. مکّه بدون خونریزی آزاد شد، و ابوسفیان و فرزندانش اسیر و ذلیل در ذمّه اسلام، زیر پرچم رحمت نبی رحمت صلی الله علیه وآله قرار گرفتند، نوبت به شکستن بتهای مکّه، «خدایان آبا و اجدای» (1)قریش فرا رسید. هنوز برایم هضم نشده و در عمرم مبهم مانده، که چرا اوّل نبیصلی الله علیه وآله بر دوش وصی علیه السلام قرار گرفت، بعد وصی را امر فرمود بر دوش نبی قرار گیرد تا بتهای مکّه به دست فرزند کعبه شکسته شود؟با خود گفتم باز علیعلیه السلام.
بار دیگر شیر اسلام، این بار پای بردوش گل سرسبد عالم خلقت نهاد، خدایا چقدر به او عشق میورزی؟ چقدر به او فضیلت دادی؟ محمّد پدر همسر او، حمزه سیدالشهداعلیه السلام عموی او، جعفر طیار علیه السلام هم پرواز فرشتگان، برادر اوست. کوثر هستی، همسر اوست. دو سیّد جوانان اهل بهشت پسر اویند،
1) 56. سوره زخرف، آیه 22.
اوّلین اسلام آورندگان بود آن زمان که رنگ بلوغ را ندیده بود، طهارت و پاک دامنی او را در نوجوانی خدایش ستود. و اینک فتح مکّه پای بردوش نبیصلی الله علیه وآله بگذاشت بتان بشکست، این است که میگویم هرجای تاریخ، گذر شود باید علیعلیه السلام را در آنجا یافت؛ از آدم تا خاتم و از خاتم تا روز محشر، روز حساب که فرا رَسد، علیعلیه السلام شفیع محشر است پای حساب که به میان آید علیعلیه السلام «قَسِیمُ الجَنَّهِ وَالنَّار» (1)است.
آهنگ رفتن غزوه تبوک حالم را دگرگون میسازد، شوقی به من دست میدهد؛ فکر میکنم اگر عمرم را، صرف این ماجرا نمایم ضرر نکنم گفتنی های زیادی از آن روز دارم. امان از منافقین بدتر از کفّار، پستترین و شقی ترین انسانهای روی زمین، دو چهرههای مغضوب پروردگار، نه به خود اعتقاد دارند، نه به خدای خود، و نه برای ملّتها جایگاه و ارزشی قائلند، از هیچ خیانتی برای رسیدن به هدف خود فروگذار نمیکنند. عَلَمِ اسلام را در خیلی از جنگها به دوش کشیدی، هرگاه که اسب را رکاب میگرفتی، صفحهای در تاریخ ورق میخورد و حماسهای به یادگار میماند، خدمتی برای بشریّت انجام میدادی.
از افتخارات تواین است که در تمام نبردها در کنار پیامبر ب
1) 57. بحار الانوار، ج31، ص 455 - امالی صدوق، ص 89 – جامع الاخبار،ص 14.
ودی، امّا تبوک این آخرین غزوه نبیصلی الله علیه وآله بدون علیعلیه السلام و اوّلین غزوه بدون وصی پیامبرصلی الله علیه وآله را دیدم که دقیقاً برخلاف جنگهای دیگر، گویا میل رفتن تو را به میدان نداشت، سیاست مداری او را خوب میشناختم، مؤسس حکومتی نو بنیاد، حکومتی بینظیر در عمر تاریخ که تازه چند بهار از عمر خویش را پشت سر نهاد. باید تدبیری انجام میداد تا با آن چاشنی تمام حیلههای منافقان، از جا در میآمد و ترفندهای دو رویی آنان، عقیم میماند. در قلبهایشان مرض بود «فیِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمُ بِمَا کاَنُواْ یَکْذِبُون» (1)نمیفهمیدن رسول نور از روی هوای نفس سخن نمیگوید. «وَمَا یَنطِقُ عَنِ الهَْوَی * اِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی» (2)این بدترین انسانهای روی زمین شروع به شایع سازی کردند که علیعلیه السلام امتناع از جنگ میکند، کور بودند، که علیعلیه السلام اوّل مجاهد اسلام بود، ضربه علیعلیه السلام در جهاد، روزی افضل از عبادت جنّ و انس، و روزی دیگر جبرئیل را در آسمان به وجد میآورد و تمام عالم انگشت حیرت به دندان میگزیدند. برای ابطال این تهمت، خدمت پیامبرصلی الله علیه وآله شرفیاب گشتی، لبهای
آیات الهی تکان خورد و کلمه تاریخی خود را که از دلایل واضح و روشن امامت و جانشینی بلافصل پیامبرصلی الله علیه وآله است و در تاریخ چون خورشید میدرخشد را فرمود: «أَفَلا تَرضَی یَا عَلِی اَن تَکُونَ مِنِّی بِمَنزِلَهِ هَارُونَ مِن مُوسی، اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِیَ بَعدِی» (1)به خود پیچیدم، عجیب کلامی بود! تمام مقام و منصب هارون را برای تو ثابت نمود، اگر تمام مقام، مرادش نبود، دلیلی برای استثنا باقی نمیماند.
1) 60. الارشاد،ص 11 - انساب الاشراف، ج2، ص 95 - تاریخ طبری، ج3، ص 104 - دلائل النبوّه
در آن روزها، که در کنار پیامبرصلی الله علیه وآله انیس جانش بودی و من دو انسان میدیدم به یک هدف، دو جان در یک بدن، رسولِ مهربانی، میفرمود: «یا علی! خداوند تو را زینت داده به زینتی که مزیّن نگشته بندگان به زینتی محبوبتر از آن و آن زینت ابرار است در پیشگاه خداوند (زهد در دنیا) قرار داده تو را چنانکه «لا ترزء من الدّنیا شیئا» چیزی از دنیا بر نمیداری «ولا ترزء الدّنیا منِکَ شیئاً» و بر نمیدارد دنیا از تو چیزی.» (1)بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله عابد تریِن مردم بودی، وصی و وزیر و جانشینی شایسته، هیچ زاهدی به مرتبه زهد تو نرسید، عابدان و شب زندهداران، خاک کُویت را، مُهر نمازشان قرار دادند و دست گدایی به سوی آستانت دراز نمودند. و رحل اقامت شان را به در خانه تو افکندند، نشد که از طعامی سیر شوی، نان جوین خوردی، خدمت خلق نمودی، خانه نشین وامام برحق، قولت، قول خدا بود و برای قوام این دین عزیز، ساکت بودی و «در سکوتت چاره ساز مسلمین بودی»؛(2)آن زمان هم
که حکومت را با مصلحت پذیرفتی، در آن حکومت بینظیر خشتی بر روی خشتی سوار نکردی، و پیوسته به جانب بهشت و دوزخ چشم دوخته بودی. آیه انفاق را معنا میفرمودی و مال خود را از کد یمین و عرق جبین به دست میآوردی و در راه رضای دوست، بخشش میداشتی. چگونه این کلمات زرّین را در عمر خود پنهان سازم و این مدال های افتخار را که هر انسان آزادهای طالب آن است آشکار نسازم؟!
دائماً میشنیدم؛ ازآن لبهای آسمانی که میفرمودی: «آگاه باشید نه دنیا برای شما باقی میماند و نه شما برای آن باقی خواهید ماند، آگاه باشید تباه شدن و از دست رفتن متاع دنیا به شما زیانی وارد نخواهد آورد.» (1)
«داستان دنیا مانند ماری است که دست برآن بکشی نرم و در اندرونش، زهر کُشنده است، فریب خورده نادان به طرف آن میرود و خردمند پایان نگر از آن دوری میگزیند.» (2)
همواره دنیا را میسرودی که «من چگونه وصف نمایم سرایی راکه اوّل آن رنج است و آخر آن نیستی، در حلال آن حساب و در حرام آن عقاب است. کسی که در آن غنی شد فتنه به پا میکند و نیازمند در آن غمگین است، و هرکه در تحصیل آن بکوشد، به آن نمیرسد».(3)«اینجا سرای
گذشتن است نه سرای ماندن» (1)«خوشی دنیا باقی نمیماند و به سرعت از اهلش رو بر میگرداند و ساکنین خود رابه فنا و نیستی میکشاند و همسایگان خود را، به سوی مرگ میراند» (2)
«چه بسیار است کسی که به دنیا اطمینان داشته باشد و دنیا،او را به خاک میاندازد وچه بسیار است کسی که دارای مرتبه بزرگ بوده، دنیا او را کوچک و پست میگرداند. چه بسیار است کسیکه دارای افتخار و خودخواهی میباشد که دنیا او را ذلیل و خوار مینماید.(3)
در دنیا بودی امّا اهل دنیا نبودی، چند روزی در این سرای نیستی، زیستی، طاقت نیاوردی در زندانی بودی تنَگ و تاریک، خدایت فرستاد برای اهل دنیا، تا نور را از آن خورشید هدایت دریافت دارند؛ ولی اهل دنیا جز عدّهای در زمان حضورت لیاقت پیدا نکردند، نشناختند، اهل دنیا بودند.(4)و آنان که جرعهای از آن «چشمه سار سیل آسای» (5)زُلال حقیقت نوشیدند جاودانه شدند. فرهنگ، علیعلیه السلام فرهنگ خدا محوری، و زیر پرچم علیعلیه السلام استقلال و سربلندی است، چون هرجا فرهنگ غدیر باشد ذلّت معنا ندارد …
«امامت؛ مقامی است، که خداوند ابراهیم خلیلعلیه السلام را پس از رتبه پیغمبری و دوستی به آن ممتاز ساخت، این سوّمین رتبه و فضیلتی بود که خدا، خلیلش را بدان شرافت داد و نامش را برافراشت. چنانکه فرمود: آنگاه که ابراهیم را پروردگارش به کلماتی آزمود، و چون همه را به پایان رساند، فرمود: من تو را، امامِ مردم خواهم ساخت «وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ اِماماً» حضرت خلیل (سلام اللَّه علیه) از خرسندی گفت:، از نژادم نیز امام قرار بده؛ «قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» (1)خطاب رسید، عهد من به ستمکاران نمیرسد. این آیه امامتِ هر ظالمی را تا قیامت ردّ کرده و این مقام اختصاص به برگزیده گان امّت یافت.
سپس خداوند امامت را، ارجمند داشت و در نسل برگزیدگان پاک نهاد، فرمود: به ابراهیم و اسحق و فرزند
1) 71. سوره بقره،آیه 124.
زاده اش یعقوب بخشیدم، و همه را شایسته قرار دادیم، و آنان را امامانی ساختیم که به فرمان ما، مردم را هدایت کنند، و انجام کارهای نیک و به پا داشتن نماز و پرداختن زکات، به آنها وحی کردیم، و آنها به عبادت ما پرداختند. نسل ابراهیم، این مقام را پیوسته، قَرن به قَرن از یک دیگر ارث بردند، تا نوبت به پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله رسید که خداوند فرمود: سزاوارترین مردم به ابراهیم همانها هستند که پیرویاش کردند. و این پیغمبر و آنها که ایمان آوردند، امامت به آنان اختصاص یافت. «إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ» (1)و پیامبرصلی الله علیه وآله آن را به عهده علیعلیه السلام نهاد، همچنین در نسل برگزیده او که خداوند علم و ایمانشان داده، قرار گرفت … امامت مقام انبیا و میراث اوصیا است، امام، زمام و عنان دین و نظام مسلمین، صلاح دنیا و عزّت مؤمنین است، ریشه بالنده اسلام و شاخه سربلند آن، تمام کننده و کامل کننده نماز، حج و جهاد است، مایه زیادی غنیمت و صدقات میباشد. امام است که حلال خدا را حلال و حرامش را حرام میکند و حدود را اقامه مینماید و از دین خدا دفاع میکند. او ابر بارنده باران پیاپی، آسمان سایه افکن، زمین گسترده، چشمه جوشان، امینی رفیق، پدری شفیق، برادری همزاد،
1) 72. سوره آل عمران آیه،67.
پناهگاه بندگان و همانندِ مادری نکو کار نسبت به فرزند خردسال است. امین خدا در زمین، پاک کننده گناهان، زُداینده عیبها، نظم دین، عزّت مسلمین، خشم منافقین، و نابودی کافرین است، یگانه دورانی که هیچکس به پایه او نرسد، عالمی همطراز او نباشد» (1)
یا علی اگر خدا به کسی توفیق شناختِ شما اهل بیتعلیهم السلام را داد خوشا به حالشان، و گرنه آنان که شما را نشناختند «انگار در زمان جاهلیت مردهاند» (2)
این مطالب حقیقتی است روشن و آشکار که از نصّ شریف قرآن و پیامبر خاتم و مفسرانِ حقیقی قرآن، امامان بعد نبیصلی الله علیه وآله بدست میآید و در تاریخ سندی است محکم؛ مگر اینکه دقّت در تاریخ نشود و حقیقت را از تاریخ نخواهند.
اینکه تا الآن گفتم و خاطرات تلخ و شیرین گذشته را بیان نمودم همه برای غدیر بود، خواستم خیز را محکمتر بردارم تا قدری بیشتر به عُمقِ دریای بیکران فرهنگ غدیر غوص نمایم. وگرنه هستی همه فضایل علیعلیه السلام است. علیعلیه السلام را با غدیر باید شناخت و غدیر را برای نجات بشریّت باید دریافت، فرهنگ غدیر را باید جهانی ساخت، غدیر فرهنگی جهان
شمولی دارد، امّا جهان فهمی غدیر، روی دیگر سکّه است که مغفول مانده، من تاریخ برای نقل آن زنده ام، اگر خون در رگهای من میجوشد فقط به خاطر برپایی فرهنگ غدیر است، فرهنگی که در فطرت پاک موحدان عالم خوابیده است و بیدار شدنی است. آن فرهنگ، حق حکومت دارد و گستره هستی، برای برپایی همان فرهنگ پهن گردیده، زمین در انتظار شنیدن آهنگ زیباترین صدای شمشیرِ عالم است، همان شمشیری که عدالت را جهانی میکند و در حق احدی ظلم روا نمیدارد. جهانی شدن عدالت در فرهنگ غدیر نهفته است. ملّتها هرچه از غدیر دورتر گردند به فرهنگ سردرگمی و پوچی گری نزدیکتر میشوند. فرهنگ غدیر است که در آخرالزمان حکومت خواهد کرد. غدیر یک حادثه طبیعی نیست؛ سخنی که در مکان غدیر گفته شد، برای همه مکانها و زمانهاست. تفکّر غدیر آهنگ آزادی تمامی صداهای خفته در تارهای صوتی ملل مستضعف عالم است؛ فرهنگ غدیر هیچ سخن از قومیّت ندارد، لوح منشور اتحاد و همدلی بشریّت است.
مکان غدیر در آن زمان، محل نزول قوافل نبود، چون قوافل در جایی اقامت میگزینند که از آب و چراگاه بهرهمند باشد، ولی غدیر از این ویژگی بیبهره بود. سبب وقوف نبی اللَّه
الاعظم صلی الله علیه وآله در 18 ذی الحجه سال دهم هجرت در مکان غدیر خُم همان ابلاغِ تأکیدی حق تعالی بود. این خبر را، قبل از این چندین مرتبه پیامبرصلی الله علیه وآله به شما داده بود، امّا در غدیر از همه دفعات جدا بود؛ لحن کلام خدا، لحن دیگری بود، حرکت کاروانیان در آن شرایط سخت و دستورِ توقف و ابلاغ، همه گویای این حقیقت است.
امین وحی خبر آورد. «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه» (1)
«ای رسول ما بیان کن آنچه که از طرف پروردگارت نازل شد که اگر بیان نکنی گویا اصلاً رسالت مان را انجام ندادی»
این سؤال برای هر آزاد اندیشی رُخ خواهد داد، چه موضوعی بوده که تا پایان دوره رسالت خاتم پیامبران و در انتهای وحی آسمانی، ابلاغ نشده بود؟ چه حکمی از احکام آسمانی بود. که پیامبری همانند خاتم الانبیا از گفتنِ آن اِبا داشت؟ و چندین مرتبه از جبرئیل در خواست میکند که خدا عذرم را بپذیرد که ابلاغ نکنم. امّا خدای حکیم مصلحت بشریّت را در این میدانست و فرمود: ای رسول ما بگو به هر قیمتی که شده، و اگر میترسی «وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ» (2)خداوند تو را حفظ میکند، این فرمان باید اجرا شود، اگر این
رسالت اجرا نشود فلسفه خلقت عبث خواهد شد. «اَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ» (1)و حکیم کار عبث ننماید. این فرمان لطف از جانب پروردگار عالمیان بود و لطف بر خدا واجب است او «لَطیف خَبیر» (2)است، میداند بشر، بدون امام به بیراهه میرود.
من شاهد یک صد و بیست و چهار هزار عطیه آسمانی و مُبَلِّغِ ربّانی بودم که در وجودِ تک تک سفیران الهی تو را جست و جو میکردم تا روزی که جهان شاهد خلقت گلِ سرسبد عالم خلقت بود، تا روزی که تمام مخلوقات را دیدم که چگونه تسبیح و تقدیس میگویند، به خاطر عظمت خلقت خاتم انبیا صلی الله علیه وآله.
محمّدصلی الله علیه وآله که به دنیا آمد رنگ دیگری به خود گرفتم جانی دیگری خدا به من مرحمت فرمود، هیچ کس از این رسول آگاهی نداشت، من او را خوب میشناختم، از وصف آن وجود ملکوتی با خبر بودم، عظمت او را از پیامبران پیشین، به یادگار داشتم؛ میدانستم «احمَدِی» (3)در راه است «که خلقت افلاک به خاطر برکت وجود اوست».(4)
تا چهل سالگی که ابلاغ حقیقت نمود، تازه مردم جایگاه او
را شناختند، دارندهگان زَر و زُور دشمنی خود را آغاز کردند. آنقدر رسول نور در اذیّت قرار گرفت که من طاقت خود را از دست دادم. امّا او مردم عامّی را چون نگینی در برگرفته بود، و تو هم گام به گام؛ سایه به سایه نبی رحمت صلی الله علیه وآله حرکت میکردی، همدم و هم کلامش بودی، پیامبر برای آن قوم دعا میفرمود.آنقدر عطوفت و رحمت نشان میداد، که خدایش چنین فرمود: «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلاَّ یَکُونُوا مُؤْمِنینَ» (1)«ای رسول نزدیک است که جان عزیزت را از شدّت حزن و تأسّف به ایمان نیاوردن قوم هلاک سازی» امّا او مظهر بُرد باری و استقامت بود، هرگز کاسه صبر او، لبریز نمیشد، تمامی نبایدها را تحمّل نمود به خاطر اتمام رسالت، تا این بار سنگین را به سر منزل برساند. سر سلسله رسولان بود و حامل رسالتی عظیمتر از همه رسالتهای قبل. غدیر که فرا رسید، این رسالت انتهای سیر خود را میپیمود و عمر پاک و گران مایه پیامبر در این جهان به پایان میرسید خطاب آمد؛ ای رسول ما! ابلاغ رسالت کن. آن روز که همه هستی، غدیر را نظارهگر بودند، تو گویی همه هستی رقم میخورد. لبهای مقدّس آخرین رسول حقّ، حرکت کرد و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ
1) 81. سوره کهف، آیه 6؛ شعراء، آیه 3.
اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ» (1)هر کس من مولای اویم، زین پس علی مولای اوست. خداوندا! کسانی که علیعلیه السلام را دوست دارند، دوست بدار، و آنان که علی را دشمن دارند، دشمن بدار. خدایا! علی را یاری کن و دشمنان او را خوار و ذلیل نما.
رسولِ عالمیان آن زمان که تو را بر بلندترین نقطه زمین، بالا برد و بر گلدستههای محمّدی نشاند و شجاعترین دست تاریخ را بلند کرد، فریادی بر بلندای آسمانها برآورد: که ای مردم! شما به علیعلیه السلام تمسّک جویید؛ او ثقل اصغر است و تنها مفسّر ثقل اکبر، بعد من؛ تمسّک به این ثقلین (قرآن و عترت) است که سعادت هر دو جهان را به دنبال دارد و دوری جستن از آن دو، هلاکت ابدی را، دوستی تو را دوستی خدا دانست و دشمنی تو را دشمنی خدا.(2)
اینجا بود که خدا مُهر پذیرش رسالت نبیصلی الله علیه وآله را مشروط به ابلاغ جانشینی تو قرار داد. این است که میگویم فرهنگ غدیر مغفول مانده، باید فرهنگ غدیر را دریافت، نه غدیر را، چون غدیر از مسلّمات است عاقلان شکّی ندارند، شک جاهلان هم که به جایی بند نمیشود.
رسالت پیامبر امضاء شد 23 سال زحمت او را خدایش مُهر تأیید زد فرشته وحی خبر آورد: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً» (1)امروز دینِ شما را، به حد کمال رساندم. و بر شما نعمت را تمام کردم، و بهترین آئین را، که اسلام است برایتان برگزیدم.
صدای تکبیر پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله هنوز هم در گوش تاریخ، طنینانداز است. سر تعظیم به درگاه خالق متعال فرود آورد که: خدایا تو را شاکرم که آئین تو کامل گشت و نعمت را تمام نمودی، خدایا تو را شکر میگویم که علیعلیه السلام را معرّفی کردم و رسالت خود را به پایان رساندم. اینجا بود که من به خود لرزیدم، موعد انتظار من به سر رسیده بود، چیز دیگری را خواهان نبودم، با خود میگفتم دیگر آرزویی ندارم! آنچه بود، ولایت بود که من مشاهده کردم، غدیر را دیدم، فرهنگی آسمانی را نظاره نمودم. حال دیگر بعد اتمام نعمت، چیزی باقی نمیماند. در همین افکار بودم که چشمانم را به جمال نورانی ات خیره نمودم، آن چرا فراموش کرده بودم، بازیافتم؛ که من مبدأ وجودم تویی، من برای تو و ولایت تو زندهام، اگر نبود ولای علیعلیه السلام نامی از من به عنوان تاریخ وجود نداشت. اینجا نه تنها پایان کار و آخر عمر من نیست، بلکه از این پس، زندگی در سایه ولایت ادامه خواهد داشت و من برای آن زندهام.
1) 84. سوره مائده آیه 3.
پیامبرصلی الله علیه وآله جان شیرینش را، به وصلتی شیرینتر و ملاقاتی گرانبهاتر بخشید و آن امانت را به صاحب جانها تسلیم نمود.
رسالت را به اتمام رساند و چشم از جهان فرو بست و تسلیم پروردگارش شد. «اِنّا للَّهِ واِنّا اِلَیهِ راجِعُون» (1)
امّا روزهای واپسین عمر گران مایه، دلهره ای سخت، او را اذیّت میکرد، و آن روی آوردن فتنهها، یکی پس از دیگری بود. فتنههای شوم، سخت نگرانش میکرد. مدیر عالمیان، زیرکانه تمام فعّالیّتهای زیرزمینی را، زیر نظر داشت. فتنهها را منِ تاریخ، شاهد بودم و گواهی میدهم که چه خونِ دلی به پیامبرصلی الله علیه وآله دادند! و با دلی پر خون از این فتنهها و فتنهگران به سرایی باقی شتافت.
آخرین کلماتی که از او به یادگار دارم، این بود که میفرمود: «با عترت من به نیکی رفتار کنید و از آنها جدا نشوید».
1) 85. سوره بقره آیه 156.
« … وَ أَهْلُ بَیْتِی أُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ فِی أَهْلِ بَیْتِی» (1)سفارش میکنم شما را به اهل بیتعلیهم السلام آنها را تنها نگذارید. و دیدم؛ که آخرین پیامبر الهی صلی الله علیه وآله در حال «جان دادن سر مبارک خود را روی سینه عزیزش گذاشت» (2)و جان داد. من از این راز مُهم آگاهی نداشتم؛ ذهنم را به خود مشغول کرد، خدایا چه سِرِّی است که در آخرین لحظات حیات نبیصلی الله علیه وآله سر مبارک او باید بر سینه وصی باشد؟ این فکر امانم را ربود و افکارم را به خود اختصاص داد، تا اینکه با خود گفتم: حتماً این آغازِ تپش قلبِ نورانی خاتم پیامبران صلی الله علیه وآله در سینه امیرمؤمنانعلیه السلام است؛ علیعلیه السلام یعنی امام بعدِ نبیصلی الله علیه وآله. او را غسل دادی و چون نزدیکترین فرد به ایشان بودی، طبق وصیتش عمل نمودی، و در فراقش نوحهگر شدی.
«یا رسول اللَّه پدر و مادرم به فدایت باد، با مرگ تو، رشتهای بریده شد، که در مرگ غیر تو، چنین نشد. دعوت پیامبران و اخبار آسمان، دیگر پایان یافت. اشک دیده را اگر با گریستن بر تو به پایان میرساندیم، همچنان بیدرمان میماند.این زاری و بیقراری، در فقدان تو اندک است. ولی چه کنیم که مرگ را نمیتوان باز گرداند؟! هیچ کس را از مرگ نمیتوان رهانید. پدر و مادرم فدایت، ما را در پیشگاه
پروردگارت به یاد آر، و در خاطر خود نگهدار» (1)
مشغول غسل و کفن و دفن بدن مطهّر خاتم النبیینصلی الله علیه وآله بودی بنی هاشم داغدار این غم بزرگ، «اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ … وَکَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَقِلَّةَ عَدَدِنَا وَشِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا»
فاطمه را میدیدم داغدارِ بابا «اُمَّ اَبِیها» بابایش را از دست داده، نور چشم رسول خدا در غم بزرگی به سر میبُرد، عالم و آدم باید گرد هم میآمدند، کوثر خلقت، داغدار پدر بود، او را تَسَلَّی میدادند، سنّت نبیصلی الله علیه وآله را اجرا میکردند و همراه اهل بیت، لباس عزا به تن میکردند. ولی اجتماع کردند، اجتماعِ سقیفه؛ پس مردم سنّت کجا بود؟! سنّت چگونه معنا میشد؟ مگر قول نبیصلی الله علیه وآله سنّت نیست؟ مگر فعل نبیصلی الله علیه وآله در غدیر سنّت نیست؟ مگر «امر به اطاعت رسول را قرآن کراراً» (2)نمیفرماید؟ مگر قرآن و سنّت پیامبر همدیگر را کامل نمیکنند؟ همان سنّتی که سرپیچی از آن، سرپیچی از فرمان خداست.» «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً».(3)
«و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستادهاش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان
اختیاری باشد؛ و هر کس خدا و فرستادهاش را نافرمانی کند، قطعاً دچار گمراهی آشکاری گردیده است» «نافرمانی از فرمان خدا و رسول، جاودانه بودن در آتش جهنّم را به دنبال دارد» (1)یا ندارد؟ مگر غدیر خدا فرمان نداده بود؟ مگر غدیر پیامبرصلی الله علیه وآله به بلندای همه آسمانها، فریاد بر نیاورده بود که ای مردم! من رسول خدا هستم، سعادت و بدبختی شما در اطاعت کردن و یا نکردن علیعلیه السلام است؟ اهل بیت مرا تنها نگذارید. نمیگویم پسر عمِّ نبی را ندیدند، داماد او را نیافتند، وصی را گم کردند، ولی علم را خانه نشین کردند. سقیفه بنا نهادن و بیعت کردند، از تو بیعت خواستند «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» (2)
«آیا مردم گمان کردن که به حال خود رها میشوند، این که بگویند ایمان آوردیم، و آنها آزمایش نمیشوند؟!»
چه ظلمی بر خویشتن نمودند؟ چگونه با این کار نامه عمل خویش به سوی خالق شان میروند؛ در حالی که از آن امتحان الهی نمره قبولی کسب نکردند؟
بنی هاشم را، با زُور شمشیر برای گرفتنِ بیعت، به مسجد بردند. حتّی به خانه وحی آمدند. فاطمهعلیها السلام به نور دیدگانش نگاه میکرد و در غم فراغ بابا اشک میریخت. بچهها بهانه
پیامبر داشتند، آرام و قرار نداشتند، فقط بهانه، پشت بهانه، بوی پیامبر، دیگر به مشام شان نمیرسید. چه کسی میتوانست آنها را ساکت کند؟ زینب کوچولو، مگر آرام میگرفت؟ اشک چشم مادر، اشک را در چشمان کودک خردسال جاری میساخت.
قرآن ناطق، مشغول جمع کردن آیات قرآن بود. همان قرآنی را که به ظاهر مسلمانان از آن روی گرداندند. بر خانه اهل بیتعلیهم السلام هجوم آوردند، همراه خود هیزم آوردند، بر در خانه وحی آتش افروختند، در را سوختند، نه در را، که خانه حیدر را، نه حیدر، حجره پیامبرصلی الله علیه وآله را، من یقین دارم که کعبه را سوزاندند، قرآن را آتش زدند، آتش دیدم، ناله و فریاد شنیدم، ولی از آن خانه بیعت ندیدم.
در را شکسته دیدم، فریاد «یا اَبَتا» شنیدم، کبودی بازوان نظاره کردم؛ و تو را ای علیعلیه السلام! کشان کشان سوی مسجد، با پای برهنه دیدم. امّا چیزی که از زهراعلیها السلام دیدم، دفاع از ولایت بود و بس؛ فاطمه دیگر برای او زنده ماندن مطرح نبود، ادامه حیات دادن مطرح نبود، برایش تکلیف مطرح بود، ادای تکلیف را میخواست. او که غدیر را، از یاد نمیبُرد، جانش را هم برای غدیر میداد. فریاد بر میآورد: آی بَدرِیون وآی اُحُدِیون! و ای هم رکابان علیعلیه السلام! «وَ هَلْ تَرَکَ أَبِی یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ
لِأَحَدٍ عُذْراً» (1)آیا بابایم پیغمبرصلی الله علیه وآله، در روز غدیر برای شما عذری باقی گذاشت؟ پس چرا به ما پشت کردید؟ چرا غدیر را فراموش کردید؟ خودم دیدم ظلم کردند و فاطمهعلیها السلام دفاع کرد، هرچه فرمود؛ احدی نگفت شما دروغ میگویید، چون میدانستند عصمت پیغمبر شان دروغ نمیگوید. معصومه نبوّت بیراه نمیرود. چیزی که بود آنان غدیر را برای دنیا فراموش کردند. جهنّم را برگزیدند.
فدک(2)را که من از یاد نمیبرم، چگونه ندانم و نگویم فدک چیست؟! و چگونه برای آن ظلم بزرگ نوحه سرایی نکنم؟!
در دین مقدّس اسلام، سرزمینی که بدون هجوم نظامی و اعزام نیرو، به دست مسلمانان میاُفتد، مخصوص پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله و یا امام بعد او میباشد. هرگونه تصرّفی با اذن آنهاست. مگر فدک غیر از این است؟ مگر فدک را پیامبر به زهراعلیها السلام نبخشید؟ مگر میشود چشم تاریخ را بست و زبان او را بند آورد که تاریخ حرف نزد؟ گیریم که حرف نزند، انکار سند زنده فدک در تاریخ، نوید جهالت میدهد ویا عداوت
1) 93. خصال، ج1، ص 173.
2) 94. فدک روستای آباد و حاصل خیزی است در 140 کیلو متری مدینه دارای آب فراوان و نخلستان بسیار در سال هفتم هجری هنگام فتح خیبر یهودیان در اثر ترس و وحشت بدون جنگ و خون ریزی در اختیار پیامبرصلی الله علیه وآله قرار دادند و ازآن پس فدک به عنوان ملک شخصی پیامبرصلی الله علیه وآله به شمار میرفت.
همراه با قساوت. انکار فدک انکار رسول خدا، و انکارِ قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت است.
سند فدک را، از دست زهراعلیها السلام ربوده شده و تکّه تکّه یافتم، از خودش دفاع نمود، که او را هم سیلی خورده دیدم. محسنش را سقط شده یافتم. فدک هر چه باشد، ارزش سیلی کوثر را نداشت. من شاهد بودم و گواهی میدهم، که آنچه زهراعلیها السلام برای آن سیلی خورد، ولایت بود، همان ولایت علی بن ابیطالبعلیه السلام، همان شجره طیّبه که رسول خاتم صلی الله علیه وآله از طرف پروردگارش به قصد تکمیل دین در روز غدیر خم در دلِ هستی کاشت؛ این نهال باید آبیاری میشد.این فاطمهعلیها السلام بود که فهمید، ولایت یعنی چه. او میدانست ولایت ادامه، نبوّت است و اگر نباشد، رسالت ناتمام، دین ناقص، خلقت نابجا است، یعنی دین در کنار ولایت، نور میدهد و گر نه شمع خاموش است.
«از غضب فاطمهعلیها السلام خدا غضبناک میشد و از خشنودی او خدا هم خشنود، اوّلین فردی است که داخل بهشت میشود، او میوه دل رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و حوری انسان صفت است» (1)ظلم کردند آنچه نباید میکردند.
زهراعلیها السلام را خانه نشین کردند، کشتی پهلو شکسته، پهلو گرفته، دیگر در بستر افتاده، آخرین روزهای حیات را
1) 95. بحارالانوار، ج43، ص19.
بانوی 18 ساله سپری میکرد. وصیّت میگفت، مگر میشد به آن کلمات گوش داد؟ مگر جان در بدن آرام میگرفت؟ و طاقت ماندن در قفس تن را میآورد تا وصیت زهراعلیها السلام بشنود؟ داغ پیامبرصلی الله علیه وآله او را، احاطه کرده بود. خدا باید بگوید، زهراعلیها السلام چه کشید. سوز ناله اش سوزناک تر میشد، گریهاش بلندتر میگشت، قُوَّتش را از دست داد، صبرش تمام شد؛ داغ پدر او را کُشت. علی جان! خاندان وحی باید عُذرَم بپذیرد، داغ پدر او را میکشت، اگر نمیکشتند. پدر مُرده را که تازیانه نمیزنند، اگر بزنند، در میان خانه نمیزنند، اگر بزنند، با درِ آتش گرفته نمیزنند، گیریم که در میان ملّتی، چنین کنند؛ دیگر زن حامله نمیزنند.
زهراعلیها السلام وصیّت های آخر را، میفرمود. همهاش از مواظبت حسن و حسینعلیهما السلام، از بیکسی بچّهها سخن میگفت، این بچّهها سیلی مادر دیدند، علی جان! مرا شب غسل کن، شب دفن نما. دیگر به جنازه من هم، رحم نمیکنند.
فاطمهعلیها السلام چشم از دنیا فرو بست، میهمان پدر گردید، از خانه حیدر، وداع نمود و بچّهها را تنها نهاد. طفلان در تاریکی شب، بهانه گرفتند؛ ای کاش منِ تاریخ وجود نداشتم تا شاهدِ این همه ظلم بر آل محمّدعلیهم السلام نبودم.
دیدم که چندین بار، از حال رفتی و دست از خویشتن،
شُستی، داشتی شب، غسلش میدادی و جان خود را، درون پیراهن میشُستی، خود جانِ خویش را در کفن پیچیدی. بچّهها آرام! دیگر به جنازه مادر هم، رحم نمیکنند. او را درون قبر، تحویل دستان رسول اللَّهصلی الله علیه وآله دادی و فرمودی: «یا رسول اللَّه! دخترت به شما خبر خواهد داد، اجتماع امّت تو را، بر ستم آن مظلومه، پس همه سر گذشت را از او سئوال کن و چگونگی رفتارشان را با ما، بپرس این همه ستمگری از امّت تو، بر ما وارد شده در حالی که از رفتن تو، مدّتی نگذشته و یاد تو از بین نرفته بود» (1)
1) 96. ترجمه بیت الاحزان، ص 203.
«أَمَا وَاللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِی قُحَافَةَ وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَی یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَلَا یَرْقَی إِلَیَّ الطَّیْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَیْتُ عَنْهَا کَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَی طَخْیَةٍ عَمْیَاءَ یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ وَیَشِیبُ فِیهَا الصَّغِیرُ وَیَکْدَحُ فِیهَا مُؤْمِنٌ حَتَّی یَلْقَی رَبَّهُ، فَرَأَیْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَی هَاتَا أَحْجَی فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَذًی وَفِی الْحَلْقِ شَجاً أَرَی تُرَاثِی نَهْباً» (1)
«آگاه باشید! به خدا سوگند پسر ابی قحافه خلافت را، مانند پیراهنی پوشیده و حال آن که میدانست من برای خلافت، مانند قطب وسط آسیاب هستم، علوم و معارف از سرچشمه فیض من، مانند سیل سرازیر میشود، هیچ پرواز، در علم و دانش به اوج رفعت من نمیرسد، پس جامه خلافت را رها، و پهلو از آن تهی نمودم و درکار خود اندیشه میکردم، که آیا بدون یار و یاور
1) 97. نهج البلاغه، خطبه3.
حمله کرده، یا آن که بر تاریکی و کوری صبر کنم، تاریکی که در آن، پیران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پیر میساخت، مؤمن رنج میکشید تا بمیرد. دیدم صبر کردن خردمندی است، پس صبر کردم، در حالتی که چشمانم را غبار و خاشاک و گلویم را استخوان، گرفته بود، میراث خود را تاراج رفته دیدم».
من شهادت میدهم به عنوانِ شاهدی که تا به حال زنده هستم و تمام وقایع را با چشم خود دیدم؛ که حتّی لحظهای غیر خدا را نپرستیدی.پناه به یگانه هستی میبرم از اینکه بگویم خانه زاد خدا، پرستش غیر او نمود. نام تو «علی» مشتق از «علی اَعلَی» عبد خدا در جاهلیت کهن، اوّل مأموم پیامبر، در علم و شرافت داماد ختم المرسلین صلی الله علیه وآله و دروازه علمِ نبوّت بودی. اگر زمین طعم علم را چشید از سر چشمه فیضِ علیعلیه السلام است، شمشیر برّنده اسلام، چشمان نازنین پیامبرصلی الله علیه وآله هر کجا علیعلیه السلام بود، به آنجا نظاره داشت. گم شده چشم نبیصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام بود. امّا لباس خلافت را از تنت درآوردند و غاصبانه به تن کردند.
همرزمان اُحد را، فرا خواندی، جنگ جویان بدر را، صدا زدی. امّا کجرویهای قوم به سان شب میماند، که همه جا را فرا گرفته بود. تو را تنها، بی سپاه و بییاور میدیدم. نه تنها گنجینه علوم خانه نشین بود، بلکه فلسفه خلقت، بر گوشهای
تنها نشسته بود. اتهامات از هر سو روان شد. تا جایی که سلام میکردی، جوابش نمیشنیدی. بارها دیدم بعد مرگِ جانِ رسول خداصلی الله علیه وآله، انیس جانت زهراعلیها السلام جایی برای دردِ دل نمییافتی، مردمان ستمکار شدند، نیک را بد شمردند، روز را کنار زدند، شب را برگزیدند؛ چاهی پیدا میکردی غمِ دل را، درون چاه میگفتی. کُلنگ بردوش، نخل خرما پرورش میدادی. صبرم به سر رسیده بوده امّا چون نبی تو را آرام میدیدم. اون چند صباحی هم که جانِ مصطفیصلی الله علیه وآله زنده بود، عزیزت لب به اعتراض گشود: «یا اباالحسن! چرا به گوشهای آرام گرفتی؟ مگر شجاعان عرب نبودند، که از ترس علیعلیه السلام خواب نداشتند؟ پس چرا در مقابل این ضعیفان سُستی نشان میدهی؟ ای کاش منِ زهرا، میمُردَم تا این روز را نمیدیدم» (1)تاریخ گواه است که سخت بود حالتِ عزیزت برایت، سخت بود که این چنین لب به اعتراض بگشاید. ولی صبر کردی؛ صبر و سکوتت را، تمام وجدان های بیدار عالَم میسرایند. چگونه شرح ندهم؟
آرامش تو، در آن لحظات، مجال سخن گفتن را از من میرباید.فرمودی: «فرقی نکردم من همان علی هستم» (2)همان شیر همان جنگاور «نه ذوالفقار کُند شده و نه بازوان شُل» (3)
زهرای من شما که غدیر از یادتان نرفته، سفارش پیغمبرصلی الله علیه وآله در غدیر راجع به ولایت، که فراموش شدنی نیست. زهرا جان! مصلحت چیز دیگری است، شمشیرم را برای آن مصلحت از غلاف بیرون نمیآورم، شمشیر در غلاف مصلحت اسلام و نظام نوپای محمّدیصلی الله علیه وآله بسر میبرد.
من تاریخ، شاهد بودم سکوتت را، به خدا عجیب بود! همهاش برای اسلام عزیز بود. روزی ایمان آوردن تو را دیدم، روزی عشق ورزیدن تو و نبیصلی الله علیه وآله به همدیگر را دیدم، روزی هم سکوت تو را دیدم، خدماتی که به اسلام نمودی همه را دیدم، همه دیدن داشت. این حقیقت عمر تاریخ است. که امام به بیان صریح نبوّت انتخاب میشود، و یا به بیان امام، قبل امام آنقدر این مسئله روشن است، که جای هیچگونه تردیدی نیست.
امّا من، از صبر تو سکوت میکنم حرفی نمیزنم، فقط همین قدر میگویم: سکوت تو در تاریخ شنیدن دارد.
آخرین رمضانِ عمر مبارک، در سال چهلم هجرت. یک ماه رمضان دیگری داشتی، روش ات روش دیگری بود؛ این رمضان، از همه رمضان ها جدا بود. حالی دیگر داشتی. میفرمودی: چند روز دیگر باقی است؟ به نظرم گم کردهای داشتی، دنبال او میگشتی. امّا در آن روزها نفاق و دورویی قومی لجوج، مرا سخت نگران میکرد. به یاد میآورم، جمله مبارک خاتم النبیینصلی الله علیه وآله را، که میفرمود: «لَا یُحِبُّکَ إِلَّا مُؤْمِنٌ تَقِیٌّ وَلَا یُبْغِضُکَ إِلَّا مُنَافِقٌ شَقِیٌّ» (1)مؤمن با تو دشمن نمیشود، منافق باتو دوست نمیشود.
و خود هم میفرمودی: «که شما را از مردم دو رو برحذر میدارم؛ زیرا آنها گمراه کننده میباشند، خود را به رنگهای گوناگون و حالتهای مختلف در میآورند، دلهایشان بیمار است، ظاهرشان آراسته، در پنهانی راه میروند، نزد هر دلی
1) 101. عوالی الآلی، ج 4، ص 85 - اعلام الدین، ص 278.
وسیلهای دارند، در هر غم و اندوهی اشکها میریزند. برای هر در، کلیدی و برای هر شبی، چراغی آماده ساختهاند. راه باطل را آسان نشان میدهند، آنها پیرو شیطان و شعله آتشند.» (1)علیعلیه السلام با قرآن است و قرآن با علیعلیه السلام نمیشود کلمات مولایم را با قرآن نسنجم قرآن هم چنین میفرماید: «إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصیراً» (2)منافقین را در جهنّم پستترین درجه و برای آنان هرگز یاوری نخواهی یافت.
عجیبند انسانهای بدتر از کفّار. مشکل ترین مبارزه ها، مبارزه با نفاق است. خود را طرفدار حق معرّفی میکنند و خدا خدا میگویند؛ امّا افکار پلیدی دارند. خوارج نهروان را میگویم، خون دلهای این قوم را به تو، هرگز از یاد نمیبرم. خشکه مقدّس مآب های نفهم که از اسلام هیچ چیز نفهمیدند، ولی خود را مسلمان میدانستند. از زیادی عبادت بر پیشانی پینه داشتند، امّا خدا را نشناخته بودند، در مدّت کوتاه خلافت ظاهری که چهار سال و شش ماه طول کشید، ناکثین، مارقین، قاسطین، چه ها که نکردند؟! دنیا تازه عدل، برایش مفهوم پیدا نمود، تازه هدایت موعودِ غدیر، به سر رسیده بود، که گرفتار جنگ با دشمنان خدا شدی فرمودی:
«خدا مرا به جنگِ با ستمگران و پیمان شکنان و تباهکاران در روی زمین امر فرمود؛ پس با پیمان شکنان جنگیدم، و با آنان که دست از حق برداشتند جهاد کردم و با آنان که از دین بیرون رفتند، خشم نموده و زبون و خوارشان کردم.» (1)
سینه تاریخ از حماسههای علیعلیه السلام پُر میباشد، و گواهی میدهد که هیچ کس را، توان بلند کردن شمشیر، در مقابلِ این به ظاهر مسلمانان نبود، نافله خوانهای مُتِعَبِّد، الهی اَلعَفوگویانِ حُقّه باز. این افتخار منِ راوی میباشد که حکایت گر زندگی علیعلیه السلام میباشم، بازگو کننده داستانِ تو و جهانِ آفرینش هستم. رابطه تو با خدا را میسرایم، در دریای ولایت تو زندگی میکنم، عاشق مکتب غدیر توام، ولایتی که پیامبرصلی الله علیه وآله در غدیر ابلاغ نمود، هم چنان مایه حیات من است. میشنیدم آن زمان که با این قوم ریا کار رو به رو بودی، میفرمودی: «غیر من احدی قادر نبود که چشم فتنه را بکند، غیر من احدی جرأت نمیکرد، شمشیر به گردن اینها بگذارد» (2)در آن مدّت عمرم که باتو بودم و احساس میکردم ابدی هستم، چون در کنار علی هستم؛ لذّت میبردم که دو طایفه را سر جایشان نشاندی، منافقان زیرک و زاهدان احمق را. عاشقانه با آنان میجنگیدی، هر لحظه آرزوی شهادت
داشتی. میفرمودی: «اگر هزار ضربه شمشیر بر فرقم فرود آید و با این وضع کشته شوم، بهتر است که در بستر بیماری، با یک مریضی بمیرم. اگر این بدنهای ما ساخته شده که در آخر کار بمیرد، پس چرا در راه خدا با شمشیر قطعه قطعه نشود؟» (1)
به خدا عشق تو به شهادت، قابل سرودن نیست. چون عشقِ عاشق را معشوق میسراید، خدا باید بگوید علیعلیه السلام چقدر عاشق بود. اگر بالاتر از درجه معنوی شهادت، مقامی بود، قطعاً خدای متعال آن را به تو میداد، شهادت آرزوی همه انبیا و اولیاء الهی و محبوبترین کلمه در طول تاریخ برای آنان بود.
خباثت و لجاجت منافقین را کاملاً احاطه داشتی. لحظه به لحظه حیات تاریخ، صرف این افکارت میشد که چگونه شمشیر اسلام در دست علی بن ابیطالبعلیه السلام برگردن این نابکاران فرود خواهدآمد؟!
پسر ملجم مرادی که از همین طایفه بود، دشمنی او برایت روشن بود. اون منافقی که درباره اش میفرمودی: «اُرِیدُ حَیاتَهُ وَیرِیدُ قَتلِی» (2)من میخواهم او زنده بماند و سعادتش را میخواهم، ولی او اراده کشتنم را دارد.
ابلهی گروه خشکه مقدس خوارج، در تاریخ از فصلهای تکان دهنده است. نقشه قتلت را کشیدند، عبدالرحمان پسر ملجم مرادی مأمور قتل تو گردید؛ شب نوزده رمضان، به خاطر ثواب بیشتر، نفهمی و لجاجت تا به کجا؟! حتی مَهر وصال شان را، ریختن خون بهترین بنده خدا قرار دادند، قُطام(1)در پیشنهاد آن وصلت شوم، درخواست ریختن خون محبوب هستی را داد.
تاریخ عاشق علیعلیه السلام بود، با افکار و اعمال او، روز و شب میگذراند. به معشوقم خیره بودم و او هم دائماً به آسمان نظارهگر بود. کسی نمیفهمید علی راههای آسمان را بهتر از زمین میشناسد، یعنی چه؟ هیچ کس نمیخواست که بفهمد، بلکه شعورش چنین اجازهای نمیداد درک این حقیقت کند، که اگر علیعلیه السلام نبود زمین اهلش را میبلعید و آسمان ثانیه ای، سایه نمیافکند. همه به برکت ولایت است که چرخ گردون میگردد. همان ولایتی که تمام ملائک در غدیرخم، برای آن شاد بودند و جان عالمیان رسولِ هدایت، از ابلاغ آن شادمان تر بود. غدیری که جا دارد من، برای آن تمام هستیام را صرف نمایم و برای آن داستانها بنویسم، چون من بدون
1) 108. قطام یکی از زنهای خوارج بود که سخت مورد علاقه ابن ملجم مرادی قرار داشت.
غدیر معنا نمیدهم، قلمی که جوهر نداشته باشه چگونه برای هستی مشق بنویسد؟ اینها کلماتی اند که تاریخ برای تسکین دردِ خود، نوحهسرایی میکند وگرنه، شما امیرالمؤمنین اید، همه هستی غدیر، هستی، و غدیر جانِ تاریخه. تمامی ارسالِ رُسُل و اِنزَالِ کتب برای غدیر بود و بس.
شب نوزدهم سال چهلم هجری، افطار به خانه اُم کلثوم میهمان شدی، دختر طبقی از همه علاقه و محبّت خود را به عنوان غذا برای پدر هدیه آورد، دو نان جوین و مقداری نمک، نگاهی پُر معنا به غذای سرسفره؛ آهی از سوز دل، که دخترم! یادگار زهرای من، همان مدافِع تنهای من، مگر یادت رفته بابات متابعت از پسر عمّ خود رسول خداصلی الله علیه وآله میکند؟ کِی شده برسر سفرهای دو نوع غذا باشد که علی بر آن سفره حاضر باشد؟ افلاکیان را، بر سر سفره نظارهگر بودم. عرشیان، عاشقانه تو را میسرودند، من از این راز بی خبر بودم، اُمِّ کلثوم را دیدم کاسه شیر را برداشت و جان پیغمبرصلی الله علیه وآله با نان و نمک افطار نمود. بعداً فهمیدم که این آخرین افطار علیعلیه السلام بود؛ همه علیعلیه السلام را میدیدند، حتّی برای خدا هم دیدن داشت، آخه خدا هم عاشقت بود. بازهم میگویم هم عاشق و هم معشوق؛ همه عُمر تاریخی.
علیعلیه السلام که خاک را به یک نظر کیمیا میکرد، توان
دسترسی به طعام دنیوی، آنی او را رنج نمیداد، چگونه ممکن است علیعلیه السلام برای غذا اینگونه در سختی بسر بَرَد؟ قویترین مردان عرب، لاابالی ترین جنگجویان که دشمن اسلام بودند، از ترس او خواب نداشتند؛ اونی که هست ترس خدا، اشک یتیم، ناله پیرزنی، تو را میلرزاند، تاریخ میشنید صدای عدالت را، به پهنای همه هستی: «دخترم! چگونه ممکن است علیعلیه السلام سیر باشد؛ امّا همسایگان گرسنه داشته باشد؟» (1)گاهی از «حجاز مینالیدی و گاهی هم از یمَامِه».(2)
همواره از اشک مینالیدی و دلت برای یتیمان و گرسنه گان روی زمین آرام نبود. مسکین نوازی ات را، رسولِ آفرینش، نوازش کرد: «یا علی! خداوند به تو بخشید دوستی مساکین را، آنان به امامت تو خشنودند و تو نیز به پیروی آنان از تو.» (3)
شب نوزدهم را در راز و نیاز با خدایت به صبح رساندی، دائم به آسمان نگاه میکردی. خدایت شاهد بود که چگونه با جان آسمانیان، بازی میکردی؟! من در نگاه تو این مطلب را میخواندم، که برای رسیدن به پیامبرصلی الله علیه وآله و یار با وفایت زهرای اطهرعلیها السلام لحظه شماری میکنی. بارها گفتم و تا زندهام میگویم، که شما برای اینجا نبودید. این که چند صباحی را با مردم
عامی به سر بردی، خدا بر آنان منّت نهاد و این کرم خداست، ذات پاک را شایسته چنین لطفی هست. و گرنه علی کجا؟ دنیا کجا؟ کیست که او را بشناسد؟
آرام، آرام به سوی مسجد حرکت کردی. «یَأَیَّتهَُا النَّفْسُ الْمُطْمَئنَّةُ * ارْجِعِی إِلیَ رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً» (1)ای نفسِ مطمئن، وای معشوق خدا، ملاقات پروردگار گوارایت باد. وارد مسجد شدی، قاتل را از خواب غفلت بیدار نمودی، بالای مأذنه رفتی، ندای اللَّه اکبر بلند شد. اذان گفتی و با سپیده دم خداحافظی نمودی، ای فجرِ صادق، آیا تا به حال، چشمان علی را خفته دیدهای؟
فجر تا سینه آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت
از مأذنه به سوی محراب رفتی تا نماز شهادت را قامت بندی، تکبیرة الاحرام گفتی و با هرچه غیر خدا بود نامحرم گشتی؛ اللَّه اکبر! شقی ترین انسان روی زمین ضربه بر فرق مبارک وارد کرد، منادی ندا داد: «تَهَدَّمَتْ وَاللَّهِ أَرْکَانُ الْهُدَی وَانْطَمَسَتْ وَاللَّهِ أَعْلَامُ التُّقَی قُتِلَ ابْنُ عَمِّ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَی قُتِلَ عَلِیٌّ الْمُرْتَضَی قَتَلَهُ أَشْقَی الأَشْقِیَاءِ» (2)(3)
به خدا ارکان هدایت منهدم شده برطرف شد نشانههای
پرهیزگاری، و گسیخته شد عُروَةُ الوُثقای الهی، کشته شد پسر عموی رسول خدا، کشته شد وصی برگزیده، کشته شد علی مرتضی، کُشت او را شقی ترین شقی ها.
شگفت انگیزترین دوره زندگیات که مرا سخت داغدار ساخت و کمرم را شکست، همان دوره بود، یعنی فاصله بین ضربت تا شهادت، آنگاه که ضربت آن منافق، فرقت را شکافت، جملهای گفتهای که از جملات عجیب عالم خلقت بود. «فُزتُ وَرَبِّ الکَعبَة» (1)به خدای کعبه رستگار شدم. حسنین علیهما السلام زیر بغل دلاور مرد تاریخ را گرفتند و شمشیرِ اسلام را به سوی منزل حرکت دادند. مردی که در اخلاص برای خدا، تاریخ جنگاوری همانند او ندیده. به خدا سخت بود برایم، سخت بود برایم.
وارد بستر شدی، سفارش قاتل نمودی: «مدارا کنید به او غذا بدهید.» (2)لبانی متبسم، به آرزویت رسیده بودی، زهر به لبهای قرآن ناطق اصابت کرد. عشق به شهادت، جان و تن نمیشناخت، آرزوی شهادت داشتی، خودم به یاد دارم که فرمودی: «به خدا قسم اگر هنگام رو به رو شدن با دشمن آرزوی شهادت نداشتم و دل به مرگ نمینهادم، دوست
نداشتم حتّی یک روز با این مردم به سر برم و یا با آنها ملاقاتی داشته باشم.» (1)«گُم گشتهای داشتی آن را باز یافتی، تشنه ای که به آب رسیده بودی.» (2)
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند
و اندر آن نیمه شب آب حیاتم دادند
چه مُبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
اصحاب ناراحت، اهل بیت محزون، زینب پریشان، باز زینب، بار دگر سوزی دیگر، نیمه های شب را به یاد میآورد. آن پهلو، آن صورت، آن زخم، آن سینه، آن تشییع، اینک دوتا گشته؛ پدر و مادر، دختر بزرگ خانه نگو، اُمُّ المصائب آلِ رسول. امام مجتبیعلیه السلام رسالت بابا را بردوش گرفته، عالم علم امامت، پروریده دامن نبوّت، به بابا نگاه میکرد، حسرت میخورد، زمین از چه کسی خالی میشود؟ حسینعلیه السلام بغض کرده بود، بابا تنها میشویم. نگاه عبّاس به برادر، در لحظات مرگ پدر. دیدن داشت. گویا خیمهای دیده، فریاد تشنگی اولاد علیعلیه السلام را شنیده، او هم طاقت نیاورد، امّا عبّاسه فقط به ولی امر نظر دارد، او جایگاه امامت را میشناخت و فقیه اهل بیت
علیعلیهم السلام گرچه غدیر را ندیده بود، امّا برای احیای فرهنگ امامت غدیر رکاب پوشیده بود، که تا قیام قیامت آماده رزم میباشد.
من خود را باختم، عمرم را پایان یافتم، دست خودم نبود، همه چیز را از دست داده دیدم، ناامید گشتم، چیزی برای از دست دادن نداشتم، همه زندگی تاریخ رفته بود. گفتم من برای ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام زنده بودم، دیگه تمام شد.
ناگهان به خود آمدم، تفسیر «أَطیعُوا اللَّهَ وَأَطیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» (1)پیامبر خدا را به یاد آوردم، به امام حسنعلیه السلام نظارهگر شدم، امیدی دوباره یافتم روحیه از دست رفته خود را، باز پس گرفتم؛ گفتم تاریخ به ولایت زنده است، تا ولایت هست، تاریخ خواهد بود؛ با خود گفتم: در غدیر تجدید حیات کردی، بعد در مرگ خاتم رسولان خود را باختی، به علیعلیه السلام نظر انداختی، امیدی دوباره گرفتی، اینک گرچه علیعلیه السلام هم رفته، ولایت که نرفته، غدیر و فرهنگش و دستاورد آن، تا روز محشر ادامه خواهد داشت. این فرهنگ اختصاص به مکانی خاص و یا زمانی خاص ندارد، غدیر برای همه بشریّت است در عمرِ تاریخ. ادامه حیات دادم و یازده نور درخشان آسمان امامت و ولایت، از فرزندان تو علیهم السلام را دیدم؛ خاطرات تلخ و شیرین زندگی همه را در سینه دارم، و اینک
1) 119. نساء، آیه 59.
که در زمان غیبتِ آخرین حُجت بر حقِّ خدا به سر میبرم، به امید فرجش زندهام، «وعده خدا حق است و خدا از وعده خویش تخلّف نمیکند».(1)هیچ شکی در آن ندارم. «وَنُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ» (2)زمین از حجّت خدا خالی نیست، و حال که حکمت خدا چنین اقتضا دارد که آخرین ولی خدا، در پشت پرده غیبت باشد؛ این ولایت فقیه است که ولایت رسول اللَّه و امان بعدِ او را؛ یعنی ولایت به معنای حکومت را امانتداری میکند «مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یُقَلِّدُوه»؛(3)آن فقیهی که تمامی وجود خود را وقف اسلام نماید، آنچه تلاش میکند برای اجرای احکام اسلام میباشد. فقیه جامع الشرایط، ولایت فقه آل محمّد را به اهلش، یعنی حُجت ابن الحسن العسکری علیهما السلام باز میگرداند، آن زمان که مُنتَقِم آلِ مُحمّد علیهم السلام ظهور نماید، و من تا ظهور دولت یار در سایه غیبتِ او ادامه حیات میدهم.
سخن را کوتاه نمایم به این جمله که من مبدأ و معادم غدیر بود در سایه ولایت علی بن ابیطالب و اولاد او
علیهم السلام. این بود که عرض کردم بی علیعلیه السلام تاریخ بیمعنا خواهد بود، چون جامعه بدون فرهنگ غدیر جامعهای سر در گم میباشد.
والسلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته للَّه الحمد.
قم: خدمتگزار ناچیز آل محمّد
نیمه شعبان سال 1379 ه.ش سال امام علیعلیه السلام
علی تقوی دهکلانی
1 - قرآن
2 - نهجالبلاغه، فیض الاسلام
3 - احتجاج، ابو منصور احمد بن علی طبرسی، چاپ مشهد، نشر مرتضی 1361 ه.ش.
4 - الارشاد شیخ مفید، ابی عبداللَّه محمّد بن محمّد بن نعمان، چاپ بیروت.
5 - الروضه البهّیه، فی شرح اللمعه الدمشقیه، شهید ثانی، زین الدین الجبعی العاملی، چاپ بیروت.
6 - ارشاد القلوب، حسن بن ابی الحسن دیلمی، انتشارات شریف رضی 1374 ه.ش.
7 - اسدالغابه، عزّالدین بن اثیر، چاپ دارالفکر 1377 ه.ش.
8 - اصول کافی، ابی جعفر محمّد بن یعقوب کلینی، چاپ بیروت.
9 - الطرائف، سیّد بن طاووس، چاپ خیام، 1340 ه.ش.
10 - اعلام الدین، حسن بن ابی الحسن دیلمی، مؤسسه آل البیت.
11 - اعلام الوری، امین الاسلام، فضل بن حسن طبرسی.
12 - الغدیر، علامه عبدالحسین، امینی چاپ مرکز الغدیر ایران.
13 - اقبال الاعمال، سیّد بن طاووس، دارالکتب الاسلامیه.
14 - امالی، شیخ صدوق، انتشارات اسلامیه، 1362 ه.ش.
15 - انساب الاشراف، احمد بن یحیی بن جابر البلا ذری، دارالفکر بیروت 1367 ه.ش.
16 - بحارالانوار، علّامه مجلسی محمّد باقر بن تقی، چاپ بیروت.
17 - تأویل الآیات الظاهره، سیّد شریف الدین حسینی استر آبادی، انتشارات جامعه مدرسین، 1367ه.ش.
18 - تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، چاپ مرکز انتشارات علمی فرهنگی.
19 - تاریخ ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمّد بن خلدون، چاپ دارالفکر، 1367 ه.ش.
20 - تاریخ طبری، ابو جعفر محمّد بن جریر طبری، بیروت دار التراث، 1346 ه.ش.
21 - تحف العقول، مرحوم حرّانی حسن بن علی بن شعبه انتشارات اسلامیه.
22- تحریرالوسیله، سیّد روح اللَّه موسوی خمینی، چاپ بیروت.
23- تفسیر المیزان، علامه طباطبایی محمّد حسین، چاپ بیروت.
24- تفسیر نمونه، آیت اللَّه مکارم شیرازی ناصر، چاپ مطبوعاتی هدف.
25 - تفسیر شبّر، سیّد عبداللَّه شبّر چاپ بیروت.
26 - تفسیر قرآن، ابوالفتوح رازی.
27 - ترجمه بیت الاحزان، شیخ عباس قمی
28 - جامع الاخبار، تاج الدین شعیری، انتشارات رضی.
29 - خصال شیخ صدوق، انتشارت جامعه مدرسین 1361 ه.ش
30 - دلائل النبوه، ابوبکر احمد بن الحسین البیهقی دارالکتب العلمیه بیروت 1364 ه.ش.
31 - دیوان حافظ، خواجه شمس الدین محمّد حافظ شیرازی
32 - شرح ابن ابی الحدید، عزّالدین ابو حامد معتزلی.
33 - شرح نهج البلاغه علاّمه محمّد تقی جعفری.
34 - شرح نهج البلاغه (مدرس وحید).
35 - شواهد التنزیل، قمی علی بن ابراهیم.
36 - عیون الاخبار الرضا، شیخ صدوق انتشارات جهان، 1378 ه.ش.
37 - فرهنگ فارسی معین، محمّد معین.
38 - فروغ ابدیّت، علّامه سبحانی جعفر، چاپ بوستان کتاب قم.
39 - قاموس القرآن، قرشی سیّد علی اکبر، چاپ دارالکتب اسلامیه.
40 - لسان العرب، علّامه ابن منظور، چاپ بیروت.
41 - کنزالفوائد، ابوالفتوح کراجکی، چاپ دار ذخائر، 1368 ه.ش.
42 - کشف المُراد فی شرح تجرید الاعتقاد، جمال الدین علّامه حلّی.
43 - منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، چاپ مطبوعاتی حسینی ناصر خسرو.
44 - مناقب، محمّد بن شهر آشوب انتشارات علامه، 1379 ه.ش.
45 - نَهج الحق، علامه حِلّی دارُ الهِجره، 1365 ه.ش
46 - وسائل الشیعه، شیخ حُرِّ عاملی مؤسسه آل البیت، 1367 ه.ش.