ghaemiyeh.com
سرشناسه : نقيزاده، محمد، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پديدآور : تاملي در معناي مناسك حج/تاليف محمد نقيزاده.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهري : ۲۳۲ ص.: مصور، نمودار.
شابك : ۱۵۰۰۰ ريال 978-964-540-047-5:
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه: ص. ۲۲۳ - ۲۲۸؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : حج.
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸ /ن۷۴ت۲ ۱۳۸۶
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۱۰۵۴۶۶۸
بر خويش فرض مىدانم كه سپاس و امتنان خود را به همه كسانى كه براى شكلگيرى و انتشار كتاب حاضر در زمينههاى مختلف همّت كردند و با لطف، از راهنمايى و مساعدت دريغ نورزيدند، يا امكان سفر حقير به سرزمين وحى را مهيّا كردند و حضور در مجلشان راهنما بود، تقديم نموده، برايشان اجر الهى و مزيد توفيقات مسئلت نمايم. همچنين لازم مىدانم، ضمن تشكّر از راهنماييها و مساعدت حضرت حجّتالاسلام والمسلمين جناب آقاى سيّدعلى قاضىعسكر، براى ايشان كه در جهت معرّفى همه آنچه به حجّ مربوط است و آگاهى از آنها نياز ضرورى همه حجّكنندگان و عمرهگزاران است همّت گماشتهاند، مزيد توفيقات را از «صاحبِ» «خانه» مسألت نمايد.
علىرغم آن كه سعى بر اين بوده است كه ابهامى در متن كتاب نباشد و منابع و مآخذ دقيقاً ذكر و معرّفى شوند، امّا به جهاتى از جمله عدم انتشار قبلى برخى تصاوير و در نتيجه عدم امكان مراجعه خواننده محترم به آنها، و همچنين به منظور رفع برخى ابهامات ظاهرى تذكّرات زير ضرورى به نظر مىرسد:
بيشتر عكسهاى مجموعه تصاوير توسّط نگارنده تهيّه شدهاند. برخى نيز توسّط حاج آقا مجيد شهيدى در اختيار نگارنده قرار گرفتند.
بسيارى از آيات مورد اشاره در متن كتاب، به طور كامل درج نشدهاند، كه مطالعه آنها توصيه مىشود.
متن عربى برخى احاديث و سخنان معصومين در متن كتاب نيامدهاند.
علايم (حروف) اختصارى عبارتند از:
بىتا: زمان (سال) انتشار نامشخّص
ج: جلد
ر. ك: رجوع كنيد به
ره (پس از نامها): رحمه اللهعليه
س (پس از نامها): سلامالله عليها
ص (پس از نام پيامبر): صلّىاللهعليه و آله و سلّم
ص (پيش از اعداد): صفحه
صص (پيش از اعداد): از صفحه تا صفحه
ع (پس از نام معصومين): عليهالسّلام، عليهاسلام، عليهماالسّلام و عليهمالسّلام
ه- ش: هجرى شمسى
ه- ق: هجرى قمرى
الف، ب ج، د، ه-، ...: (پس از سال انتشار مراجع): ترتيبِ مراجعِ منتشرشده در يك سال توسّط يك مؤلّف
از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست كان- در غ- مت چو ب- رق ب- شد روزگار عم- ر
كتاب حاضر خلاصهاى است از آنچه طىّ سفر حجّ به ذهن رسيد و زبان و قلمِ ناتوان را ياراى بيان آن بود، كه پوشاندن لباس كلام بر بسيارى از مكنونات و ادراكات و دريافتها، ممكن و مقدور نيست. غرض اصلى از نگارش صفحاتى كه در پى مىآيند، سخن گفتن از معشوقى زيباست كه حضرت حقّ، جاودانگى و عزّت و شرافت آن را معرّفى فرموده است. بهانهاى است در پاسخ به عشقِ سخن گفتن از معشوق و گفتن ذرّهاى از حسنات و زيباييهاى او كه اين جان ناقابل توان ادراك و دريافت آن را داشته است. معشوقى كه در عين حالى كه دوستش داريم، دوستىاش را به همه تبليغ و توصيه مىكنيم كه به وصول رستگارى از طريق اين عشق باور داريم.
اين موضوع نيز مورد قبول است كه ذكر هر موضع و هر موضوع و
هر عمل و هر لحظهاى از اين مناسك و اين سفر، كتابها و تحقيقات متعدّدى را طلب مىكند، امّا براى همه آنچه دل مىخواهد، اجمالى از همه اينها در سطورى محدود، ذكر شدند و نيز در پنج قسمت قرار گرفتند: (1)
1- ذكر كلّياتى در باب مكان و زمان و سابقه موضوع.
2- معرّفى اجمالىِ مواضع و مكانهايى كه حاجى در آنها حاضر خواهد شد.
3- معرّفى اجمالى مناسك.
4- مختصرى در مورد مدينه كه به تأكيد معصوم، زيارت مشاهد متبرّكه آن تكميلكننده حجّ است.
5- و بالاخره، ذكر بسيار مختصرِ يكى از ويژگيهاى پيامبر خدا و زيبايى آن حضرت.
اين يكدو دم، كه مهلت ديدار ممكن است
دري- اب ك- ار ما، كه ن- ه پي- داس- ت كار ع- مر
ارديبهشت 1386 ربيعالثّانى 1428
1) 1. با وجودى كه گاهى به تناسب، از برخى موضوعات فقهى ذكرى به ميان آمده است كه به دليل ماهيّت حجّ گريزى و گزيرى از آن نيست، امّا اين كتاب ابداً مرجعى فقهى نيست، كه حجّاج و عمرهگزاران بايد به رساله مناسك مرجع خويش رجوع كنند.
وَ أذّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجّ يَأتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلّ ضامِرٍ يَأتينَ مِنْ كُلّ فَجّ عَميقٍ: «و مردم را به اداء مناسك حجّ اعلام كن تا مردم پياده و سواره و از هر راه دور به سوى تو جمع آيند.» (1)
سخن گفتن از حجّ، گفتگو از كعبه و ذكر خانه خدا، همچون گفتن و شنيدن از صاحبخانه، از خداوند، هم دشوار است، و هم لازم و ضرورى و مورد علاقه براى همه كس، كه نه تنها، نمىتوان كسى را مجبور و موظّف كرد كه از معشوق خود نگويد، كه حتّى توصيه آن هم امرى عبث خواهد بود.
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد مشكل حكايتى است كه تقرير مىكنند
طبيعى است كه هر كس به فراخور حال و فهم و درك و نياز خود،
1) 1. حجّ: 7.
از معشوق مىگويد، كه بدون عشق، بدون معشوق و بدون ذكر او، امكان زيستن و به ويژه امكان انسانى زيستن، ميسّر نخواهد بود. و تمايز اين «عشق» با عشقهاى زمينى، در اين استكه در عشقهاى زمينى، عاشق سعى در حفاظت معشوق براىخود دارد واز او براى هيچكسنمىگويد، امّا در اين «عشق»، عاشق، ذاكر خوبيها و زيباييهاى معشوق براى عالميان است.
اگر در آنجا و در مورد معشوق دنيايى، سخن اين بود كه:
با دشمن و با دوست، بَ- دَت مىگويم تا هيچكست دوست ندارد جز من
در اين وادى سخن اين است:
دلت به وصل گل اى بلبل صبا خوش باد كه در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
يا
بازآى كه بى روى تو اى شمع دلافروز در بزم حريفان، اثر نور و صفا نيست
و اين سطور، بيان نكتهها و طرفههايى است كه اين كوچكترين بنده خداى بزرگ، كه به اين بندگى مباهات مىكند، و اگر اين اظهار و ادّعا مورد قبول حضرتش قرار گيرد، سر به عرش مىسايد؛ از حضور در مهبط وحى و شركت در مناسك حجّ، و از لحظاتى كه در كنار قبر نبىّ مكرّم اسلام در مدينه منوّره، و به تعبير مرحوم آلاحمد، همچون «خسى در ميقات»، بلكه از آن كِهتر بود، دريافته است.
من خسى بى سر و پايم، كه به سيل افتادم او كه مىرفت، مرا هم به دل دريا برد
(علامه طباطبايى؛)
كلّيات
«خداوند از هر چيز، بخشى را برگزيد، و از زمين جايگاه كعبه را اختيار كرد.»
(امام صادق 7) (1)
درآمد
براى ورود به مباحث مرتبط با حجّ، مناسك حجّ، جايگاه كعبه در اين مناسك، و براى سخن گفتن از تكميلكننده حجّ كه زيارت پيامبر در مدينه است؛ و همچنين براى بحث پيرامون ساير موضوعات مرتبط با اين مناسكِ زيبا و انسانساز، همانند همه موضوعات اصلى و اساسى، ذكر مقدّماتى به عنوان آگاهيهاى پايه و ايجاد زمينه آماده ساختن ذهن و معرّفى زمينه و بستر انجام مناسك براى ورود به بحث اصلى ضرورت دارد. در اينجا موضوعات اصلىِ مربوط به اين مقدّمه، يا مقدّمه مربوط به مناسك حجّ و كعبه معظّمه، به اختصار بيان خواهد شد.
1) 1. وسائلالشّيعه، به نقل از آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ، ص 224.
اوّلين نكته، تبيين ويژگيهاى فيزيكىِ نقطه و منطقهاى است كه مناسك در آن برگزار مىشود.
فرقى نمىكند كه، بنا به استناد و نظريّات مختلف زمينشناسى، در ابتداى خلقت، كره زمين را يك «گوىِ» آتشين بپنداريم كه به مرور سرد شده است، يا اين كه آن را كُرهاى بدانيم پوشيده از آب، كه به تدريج و به دنبال چينخوردن زمين و پديد آمدن پستى و بلندى بر روى آن، آبها به سوى نقاط پستتر رانده شده و خشكيها پديد آمدهباشند، و يا اين كه تركيبى از اين دو روند را فرض كنيم. در هر حال، شكّى در اين نيست كه در هر حالت، بنا به منطق رياضى، ظهور خشكى از يك «نقطه» آغاز شده و به مرور توسعه يافته است. به بيان ساده، پديدار شدن سطح يك كُره (پوشيده از هر چه كه باشد) يا دگرگونى در اين سطح، از حالتى به حالت ديگر، بىگمان از يك نقطه آغاز مىشود و سپس با سرعتى (كه ممكن است سريع يا كُند باشد) در سطح كُره گسترش خواهد يافت. به اين ترتيب، براى ظهور خشكيهاى زمين نيز، وجود و ظهور چنين نقطهاى، از نظر علمى و بر طبق منطق رياضى، به عنوان اوّلين نقطه، محرز است. اين «نقطه» را «مركز» زمين مىناميم، تا تفحّص كنيم و دريابيم كه جهانيان، و از همه بالاتر خالق عالميان، آن را چه ناميدهاند. تعاليم اسلام، زمان ظهور خشكى در روى كره زمين را «دحوالارض» مىنامد. «دحوالارض» كه عبارت از ظهور و گسترش زمين كعبه و حرم خداست، مطابق برخى روايات، در بيست و پنجم ذىالقعده (از ماههاى حجّ) رخ
داده است. (1)
زودتر يا پس از «دحوالارض» (كه اين سبقت يا تبعيّت اهمّيتى ندارد و در اصل موضوع تغييرى نخواهد داد)، در مكانى از «هستى،» (كه اديان الهى آن را «جنّت» يا «بهشت» مىنامند) دو موجود خلق شدهاند. مطابق تعاليم اسلام، اين دو موجود را كه خلقشده از روحى واحد، (2)و منتسب بهخداوندتبارك وتعالى هستند، (3)«آدم» و «حوّا» مىنامند. اين دو موجود، به دلايل عديدهاى كه مهمترين آنها (شايد) وحدت مبدأ و فطرت واحدشان باشد، بسيار به يكديگر علاقهمند و به هم وابسته و دلبستهاند. دليل ديگرى كه مىتواند اين دلبستگى و وابستگى و علاقه را توجيه كند، نقص هر كدام از آنها، و كامل شدنشان توسّط ديگرى است، كه خدايشان فرموده است: هر چيزى را زوج خلق كرديم «وَ مِنْ كُلّ شَىْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»؛ «و از هر چيز دو نوع بيافريديم تا مگر متذكّر حكمت خدا شويد». (4)در واقع، به عكس دنياى مادّى كه (علىالظّاهر) به تساوى زن و مرد قائل است، اين دو موجود مكمّل يكديگر بوده و به همراه يكديگر، وحدتى را متجلّى مىسازند، كه اصولًا دو موجود مساوى و همسان را نيازى به يكديگر نيست و هيچگاه دو موجود مساوى نمىتوانند مكمّل يكديگر باشند. نكته مهم اين است كه
1) 1. آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ.
2) 2. يا ايُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبكُمُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ؛ «اى مردم بترسيد از پروردگار خود آن خدايى كه همه شما را از يك تن بيافريد» نساء: 1.
3) 3. فَاذا سَوَّيتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِن روُحي فَقَعوُا لهُ ساجِدين؛ «پس چون آن عنصر را معتدل بيارايم و در آن از روح خويش بدمم بر او سجده كنيد.» حجر: 29 و ص: 72.
4) 4. ذاريات: 49.
همين نوع نگرش، يعنى آنها را مساوى و مستقلّ از يكديگر فرض كردن، به تحديد ارتباط اين دو موجود به تنها روابط جنسى منجر مىشود.
به عكس تفكّرات مادّىگرايانه حاكم بر جهان كه علىرغم همه تبليغاتشان كه از تساوى و حتّى از استقلال زن و مرد از يكديگر مىگويند، و در واقع، و بدون هيچ ترديدى، رابطه زن و مرد را تنها از بُعد جنسى مىنگرند، تفكّر الهى قبل از اين موضوع كه البتّه آن را نيز براى دوام و بقاى نسل آدم مقرّر مىدارد، به موضوعات والاى ديگرى اشاره مىكند كه نشان دهنده رابطه تكاملى اين دو موجود است. به عبارت ديگر، در تفكّر الهيّون زن و مرد در مقابل يكديگر و مستقلّ از يكديگر مطرح نيستند. بلكه اين دو، دو موجودند كه مكمّل و كاملكننده يكديگر هستند. در عين حال، هر دو از «نفس» ى واحد خلق شدهاند. (1)مايه آرامش يكديگر هستند (2)و اهميّت آرامش و سكينه مورد نظر عمدتاً در وجه معنوى آن نهفته است. «كلمه سكينه از مادّه سكون است، كه خلاف حركت است، و اين كلمه در مورد سكون و آرامش قلب استعمال مىشود، و معنايش قرار گرفتنِ دل و نداشتن اضطراب باطنى در تصميم و اراده است.» (3)
؛؛
1) 1. نساء: 1.
2) 2. وَ مِنْ آياتِهِ انْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ ازْواجاً لِتَسْكُنُوا إلَيْها وَ جَعَلَ بِيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً انَّ في ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ؛ «و باز يكى از آيات لطف الهى آن است كه براى شما از جنس خودتان جفتى بيافريد كه در بر او آرامش يافته و با هم انس گيريد و ميان شما رأفت و مهربانى برقرار فرمود و در اين امر نيز براى مردمِ بافكرت ادلّه علم و حكمت حقّ آشكار است.» روم: 21.
3) 3. علامه طباطبايى؛، تفسير الميزان، ج 4، ص 138. همچنين، ر. ك به: علامه طباطبايى؛، تفسير الميزان، ج 18 و همو، تفسير الميزان، ج 36.
اين دو موجود، لباس يكديگر نيز هستند. (1)يعنى هر كدام براى ديگرى پوشاننده معايب و عريانى نيز هستند هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ انْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ: «آنها جامه ستر و عفاف شما و شما نيز لباس عفّت آنها هستيد». و علاوه بر آن، با دارا بودن اين ويژگى، بازدارنده يكديگر از گرفتار شدن در دام گناه و معصيت نيز مىباشند. و ستّاريّت صفتى الهى است، و يكى از ويژگيها و عملكردهاى اصلىِ لباس، پوشاندن عيبهاست. بحث در باره حقوق بشر تنها در حوزه اين مفاهيم امكانپذير است و در باورهاى مادّىگرايانه كه بر ساحت مادّى حيات و بر جسم و ارضاى بىكنترل و افسارگسيخته غرايز مادّى مبتنى است، و در قلمرو روابط انسانها چيزى جز موضوعات جنسى،- آن هم نازلترين وجه آن- را مدّ نظر قرار نمىدهد، (2)نمىتوان از حقوق انسانىِ انسانها (از زن و مرد) سخن گفت.
زمانى دراز پس از ظهور نقطهاى كه آن را «مركز عالَم» ناميديم، به ناگاه در دو نقطه بلند، در نزديكى اين «مركز» كه به صورت قلّههايى ظاهر شدهاند، دو موجود هبوط مىكنند. اين دو موجود همان زوج مذكور (آدم و حوّا) هستند كه به جهت نافرمانىِاز دستور الهى و پيروى از ابليس، از بهشت (جنّت) رانده شده و بر زمين هبوط كردهاند. بَعدها، از سوى كسانى (و به احتمال قوى، براى نخستين بار
از سوى خداوند متعال) آن دو نقطه، «صفا» و «مروه» ناميده شد. «صفا» و «مروه» اى كه آيات الهى هستند. (1)و علّت اين تسميه را آن مىدانند كه: آدم كه «انتخابشده» (صفىّالله) (2)بود، بر «صفا» هبوط كرد و حوّا كه زن (مرأه) بود، بر «مروه» فرود آمد. علىرغم فاصله نزديك اين دو كوه در حال حاضر (كه مطمئنّاً، پس از هزاران سال، ارتفاع خود را نسبت به زمان هبوط آدم و حوّا، از دست داده و بين آن دو نيز هموار شده است)، به دلايلى نامعلوم كه چهبسا: اضطراب، ترس و وحشت، احساس گناه، احساس ندامت شديد، احساس غربت، ناآشنايى، نگريستن و حركت در جهت مخالف و يا هر علّت ديگرى بود، اين دو دلداده علاقهمند و وابسته به هم، از يكديگر دور شدند.
اين دو دلداده، سالها همچنان سرگردان و گريان به دنبال يكديگر، و فراتر از به دنبال يكديگر بودن، به دنبال كسب غفران و عفو الهى بودند. مىگريستند و توبهكنان، بخشش خالق خويش را طلب مىكردند. سالها (و به تعبيرى چهل سال) گذشت. بالاخره، اين دو موجود مشمول غفران و رحمت و عفو الهى قرار گرفتند، توبهشان پذيرفته شد و در صحرايى در نزديكى همان «مركز» كه بعدها آن (بيابان) را «عرفات» ناميدند، دوباره يكديگر را يافتند. گويا، پذيرش توبه آنان ابتدا به آدم 7
1) 1. إنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اوِعْتَمَرَ فَلاجُناحَ عَلَيْهِ انْ يَطَّوَّفَ بِهِما؛ «سعى صفا و مروه از شعائر دين خداست، پس هركس حجّ خانه كعبه يا اعمال مخصوص عمره به جاى آورد باكى نيست بر او كه سعى صفا و مروه نيز به جاى آورد.» بقره: 159، چون قبل از اسلام مشركين بتها را روى «صفا» و «مروه» مىگذاشتند، مسلمانان گمان كردند «سعى» در آنجا گناه است تا اين آيه نازل شد.
2) 2. آيه كريمه 33 سوره آلعمران به برگزيده بودن آدم از سوى خداوند اشاره مىكند.
ابلاغ شده بود، و حضرت جبرئيل با ابلاغ پذيرش توبه آنها، در حال آموختن مناسك «حجّ» به آدم و آماده كردن او براى ورود به حرم بود. در همان حالِ احرام، آدم 7، حوّا را ديد، و به سمت او رفت، كه با تذكّر حضرت جبرئيل مواجه شد كه: او مُحْرِم است و بايد حرمت احرام خود نگاه دارد. روايت ديگرى محلّ پذيرش توبه آدم و همسرش را در نقطهاى كنار «مركز» عالم (مكانى كه اكنون بين «درِ» كعبه و حجرالاسود واقع است و آن را ملتزم مىنامند) (1)مىداند كه البتّه اينها منافاتى با يكديگر ندارند. مىتوان گفت كه همچون اولاد آدم كه در نقاطى به نام «ميقات»، آمادگى مىيابند تا به مركز عالم برسند، پدر و مادرشان نيز مُحْرِم شدند، امّا در نقطهاى ديگر، پس از احراز آمادگى و اهليّت و صلاحيت يافتن، توبهشان پذيرفته شد. و اين (عرفات) همان مكانى است كه مقدّمات پذيرش توبه آنان فراهم شد و در واقع اجازه حضور در مركز عالم را يافتند.
با وجودى كه توبه آدم پذيرفته شد و علىرغم آن كه همسر عزيزش را يافت و اجازه يافت كه در كنار او آرام بگيرد، امّا او همچنان دلتنگ جنّتى بود كه به جهت پيروى از وسوسه شيطان از آن رانده شده بود. هنوز زمين را به عنوان وطن نپذيرفته بود. همچون مسافرى بود كه همواره به فكر وطن مورد علاقهاش دلتنگ بود و غصّه مىخورد. به ياد معبدى بود كه گِرد آن طواف مىكرد. و جان او هنوز در كالبد
1) 1. اين مكان به تعبيرى، حطيم نيز ناميده مىشود ر. ك به: فصل دوّم.
زمينىاش آرام و قرار نيافته بود. تا سرانجام فرمان بناى خانهاى براى عبادت، معبدى براى آدم و براى همسر و فرزندانش، براى تعيين جهت عبادت، براى هدايت، براى تقدّس بخشيدن به زمين، براى آرامش، براى امنيّت، براى ظهور آيات و شعائر الهى، براى برقرارى ارتباط بين زمين و آسمان، براى قطبى كردن و جهتدار كردنِ عالم، براى تعيين جهت توجّه و حركت، براى نشان دادن نقطه عروج و حتّى براى تعريف حالت دفن مردگان، صادر شد. امّا اين خانه، كه خانه مشترك خداوند و انسان بود، و از سويى به خداوند منسوب بود (1)و از سوى ديگر براى خليفه و جانشين او در زمين قرار داده شده بود، (2)در كدام نقطه بايد بنا مىشد. مكان تعيين شد: مركز زمين، مركز عالم، همان نقطهاى كه خشكى از آن آغاز شده و گسترش يافته بود. از نقطهاى كه مقابل مطاف كرّوبيان (ضراح و بيتالمعمور و عرش الهى) بود.
شيخ مفيد در معرّفى آن نقل مىكند كه: «آمده است حديثى كه خداوند سبحان خلق نموده است خانهاى را در زير عرش كه نام گذارده است آن را بيتالمعمور كه حجّ مىكنند ملائكه آن را در هر سال، و خلق نموده است در آسمان چهارم خانهاى را كه نام گذارده است آن را ضراح و امر فرموده است ملائكه را به حجّ و تعظيم آن و طواف دور آن، و خلق نموده
1) 1. انتساب كعبه خانه به خداوند، در آيات متعدّدى مورد تأكيد قرار گرفته است، از جمله: بقره: 125؛ حجّ: 26؛ ابراهيم: 37 و قريش: 3 همچنين ر. ك: مائده: 2 و 97.
2) 2. إنَّ اوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمينَ؛ «اوّل خانهاى كه براى مكان عبادت مردم بنا شده همان خانه مكّه است كه در آن بركت و هدايت خلائق است.» آلعمران: 96.
است بيتالحرام را در زمين، پس قرار داده است آن را زير ضراح.» (1)
و امّا نام خانه: «كعبه». چرا كعبه؟ «وجه تسميه كعبه به جهت آن است كه اين خانه مربّع، مقابل بيتالمعمور (در آسمان) واقع شده كه مربّع است، و بيتالمعمور نيز مقابل عرش واقع است كه آن نيز «مربّعشكل» مىباشد.» (2)عدد «4» (تعداد اضلاع مربّع)، در عين حال، بيانگر چهار شعار بنيادين اعتقادات توحيدى است كه بر اركانِ چهارگانه عرش الهى نوشته شدهاند. اين كلمات را كه اسلام بر پايه آنها قرار دارد (3)در چهار كلمه مىتوان خلاصه نمود كه به تسبيحات اربعه معروفاند، و جلوه انواع مراتب توحيد يعنى توحيد صفاتى (تهليل: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ)، توحيد افعالى (تحميد: الْحَمْدُ لِلّه)، توحيد ذاتى (تكبير: اللهُ اكْبَر) و نيز تنزيه او (تسبيح: سُبْحانَ الله) مىباشند. (4)
كسى نمىداند كه در زمان آدم و حتّى تا زمان نوح كه اين معبد نيز به زير آب فرورفت، وضعيّت محيطى و اقليمى پيرامون خانه و رابطهاش با بقيّه عالم چگونه بوده، امّا بىگمان اين خانه مورد توجّه انبياء و رسولان الهى و وارثان آدم بوده است.
سالها و قرنها گذشت، گسترش شرك و تباهكارىِ آدميان، فضاى حيات را تيره و تار كرد، و زمين نيازمند تطهير شد. طوفان نوح آغاز شد،
و آب (باران) بنا به توان و ماهيّت پاككنندگىاش، (1)زمين و هر چه در زمين بود، و به ويژه نسل آدميان را تطهير كرد و همه آلودگيها و زشتيها و از جمله بتپرستى را از روى زمين محو نمود. آب سراسر زمين را فراگرفت، همچون روز اوّل، و خانه خدا، كعبه نيز به زير آب فرو رفت، و ظاهر آن، (بنايش، و نه بنياد و اركانش)، ويران شد. با آغاز فروكش كردنِ آب نيز همچون روز اوّلِ ظهور خشكى در زمين، باز، همان مكان كعبه، «مركزِ عالَم» بود كه به عنوان اوّلين نقطه و اوّلين خشكى سر از آب به در آورد، و خشكى از آنجا گسترش يافت. كشتى نوح نيز در مكانى ديگر، بر جودى، (2)بر خشكى نشست و آنچه در آن بود و از جمله فرزندان نوح در زمين پراكنده شدند و نفوسشان فزونى گرفت.
قرنهاى ديگرى نيز سپرى شد، بنا به مشيّت الهى، خانه، كعبه، در مركز زمين بايد تجديدبنا مىشد. امّا نه به دست هر كسى، كه بناكننده و عمرانكننده مسجد، و به ويژه مسجدالحرام نبايد از مشركين باشد: ما كانَ لِلْمُشْرِكينَ انْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللهِ شاهِدينَ عَلى انْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ اولئِكَ حَبِطَتْ اعْمالُهُمْ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ إنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللهِ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ اقامَ الصَّلوهَ وَ آتَى الزَّكوه وَ لَمْ يَخْشَ الا اللهَ فَعَسى اولئِكَ انْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدينَ؛ «مشركان را نرسد كه مساجد
1) 1. وَ هُوَ الَّذي ارْسَلَ الرّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَي رَحْمَتِهِ وَ انْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً؛ «و او خدايىست كه بادها را براى بشارت پيشاپيش رحمت خود فرستاد و از آسمان آبى پاك و پاككننده نازل كرديم.» فرقان: 48.
2) 2. وَ قُضِىَ الأمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيّ؛ «و حكم الهى انجام يافت و كشتى بر كوه جودى قرار گرفت.» هود: 44.
خدا را تعمير كنند در صورتى كه به كفر خود شهادت مىدهند خدا اعمالشان را نابود خواهد گردانيد و در آتش دوزخ آنها جاويد معذّب خواهند بود. منحصراً تعمير مساجد خدا به دست كسانى است كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و نماز به پا دارند و زكات مال خود بدهند و از غير خدا نترسند آنان را اميد باشد كه از هدايتيافتگان باشند.» (1)
تجديدكننده بناى كعبه بايد علاوه بر دارا بودن ويژگيهاى خاصّ موصوف در مورد تعميركنندگان مساجدالله (برپاداشتن نماز و پرداخت 2 زكات و خداترسى)، بايد به مقام رفيع خُلَّت، به دوستى خداوند و به مقام خليفهالّلهى، به جانشينى خداوند، و به مقام رفيع امامت عالميان رسيده باشد، او بايد امام باشد. او بايد موحّدى آزموده و سرافراز برونآمده از آزمونهاى سخت باشد. او بايد ملكوت آسمانها و زمين را ديده باشد و از خداباوران باشد. (2)او ابراهيم بود، و فرزند خلفش اسماعيل كه ذبح عظيم بود، و البتّه او نيز از آزمونى بسيار دشوار سرافراز به در آمده بود، كه به هنگام آگاهى از دستور الهى مبنى بر قربانى شدنش، به پدر عرضه داشت: قالَ يا أبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنى إنْ شاءَ اللهُ مِنَ الصّابِرينَ؛ «جواب داد اى پدر هر چه به آن مأمورى انجام ده كه انشاءالله مرا از بندگان با صبر و شكيبا خواهى يافت.» (3)
همين اصل كه سازنده مسجد به عنوان مركز و نماد و پرچم و
هويّت شهر اسلامى، بايد از مسلمين و متّقين و خداترسان و نمازگزاران و زكاتدهندگان باشد، و تأكيد بر اين كه مساجد نبايد از سوى مشركين و كفّار بنا شوند، بايد براى مسلمانان در همه امور الگو و اسوه اعلى باشد كه حتّىالامكان همه آنچه را كه نياز دارند و ضرورت زندگىشان است، خود توليد كنند و از وابستگى به بيگانگان بِرَهَند. از قول پيامبر اكرم نيز آمده است: تسْلِكُوا مَسالِك أَعْدائى فَتَكُونُوا أَعْدائى كَما هُم أعدائى»؛
«خداوند به يكى از پيامبران وحى نمود، كه به مؤمنان بگو: پوشاك دشمنان مرا نپوشيد، و خوراك آنان را نخوريد، و راه و رسم آنان را در پيش نگيريد، كه اگر چنين كنيد همچون دشمنان من دشمن من خواهيد شد.» (1)و امروزه، مسلمانان، چنان به توليدات بيگانه (حتّى از نظر روانى) وابستهاند كه به نظر مىرسد در سختترين شرايط و حتّى براى كسب حقوق خود، از اتّكا به خويش و از تحريم كالاها و توليدات بيگانگان وحشت دارند، يا چه بسا، قادر به تحريم آنها نيستند. بسيار عجيب است كه هيچيك از كشورهاى مسلمان حتّى قادر به تحريم كالاهاى «نيمچهكشورى» چون دانمارك، كه به پيامبر عظيمالشّأن اسلام اهانت كرده است، نيستند. و اين، وجهى از پذيرش دوستى و ولايت كفّار و مشركين است كه تعاليم قرآنى به شدّت آن را نهى نموده است. (2)
يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوّي وَ عَدُوَّكُمْ اوْلِياء تُلْقُونَ الَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ؛ «اى كسانى كه به خدا ايمان آوردهايد هرگز نبايد كافران را كه دشمن من و شمايند ياران خود برگرفته و طرح دوستى با آنها افكنيد.» ممتحنه: 1 و
يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى اوْلِياءَ؛ «اى اهل ايمان يهود و نصارى را كه دشمن اسلاماند به دوستى مگيريد.» مائده: 51.
ابراهيم در سرزمين «اور»، در بينالنّهرين مىزيست. او با نمرود و نمروديان، و البتّه، با بتها و با باورهاى مشركانه آنان به مبارزه برخاست. در اين مبارزه، نمونههايى بسيار زيبا و منحصر به فرد از توحيدگرايى و خلوص و ايمان و باور و عبوديّت و دلدادگى به حضرت احديّت و دلسوزى براى انسان و انسانيّت را به نمايش گذاشت، تا جايى كه از سوى خدايش به عنوان اسوه عالميان معرّفى شد: قَدْ كانَتْ لَكُمْ اسْوَهٌ حَسَنهٌ فى ابْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ؛ «براى شما مؤمنان بسيار پسنديده و نيكو است كه به ابراهيم و اصحابش اقتدا كنيد.» (1)او گام به گام و مرحله به مرحله، به اثبات وجود پروردگار يگانه عالميان و باور خويش به وحدانيّت او و فانى بودن همه قدرتها و دعوت مردم به توحيد پرداخت. اين روند در آيات 76 تا 79 سوره انعام شرح شده است، كه اجمال آن چنين است: «چون شبِ تاريك نمودار شد، ستاره رخشانى ديد، گفت: اين پروردگار من است! پس چون آن ستاره غروب كرد و نابود شد، گفت: من چيزى را كه نابود گردد به خدايى نخواهم گرفت. پس چون ماه تابان را ديد، باز (براى هدايت قوم) گفت: اين خداى من است! وقتى كه آن هم نابود شد، ماهپرستان را متذكّر ساخت كه آن نيز خدا نباشد، و گفت: اگر خداى من مرا هدايت نكند همانا كه من از گروه گمراهان عالم خواهم بود. (2)پس چون
1) 1. ممتحنه: 4.
2) 2. و اين شيوه انبيا و اولياى الهى است كه توضيح آن در مباحث بعد تحت عنوان وقوف در عرفات خواهد آمد اعراف: 23 و انبياء: 87. يوسفع نيز با تذكّر اين كه: نفس امّاره انسان را به كارهاى زشت و ناروا وامىدارد، براى نجات خويش، لطف خداوند را طلب مىكند. يوسف: 53. قطب مقابل اين تفكّر و اين شيوه، شيوه شيطانى است، كه تنها خويش را مىبيند و نه تنها در توجيه استكبار خويش و عدم تبعيتاش از فرمان الهى به جنس خود اشاره مىكند و از خالق غفلت مىورزد و مىگويد: انَا خَيْرٌ مِنْه خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ؛ «من از او [آدم] برترم مرا از آتش و او را از خاك آفريدهاى» اعراف: 12، كه حتّى گمراهى خود را به خدا نسبت مىدهد: قالَ رَبّ بِما اغْوَيْتَني لُازَيِنَنَّ لَهُمْ فِى الارضِ وَلُاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ؛ «شيطان گفت خدايا چنان كه مرا گمراه كردى من نيز در زمين همه چيز را در نظر فرزندان آدم جلوه زينت مىدهم و همه آنها را گمراه خواهم كرد.» حجر: 39.
خورشيد درخشان را ديد، باز براى ارشاد قوم خود گفت: اين است خداى من! اين از آن ستاره و ماه باعظمتتر است. چون آن نيز نابود گرديد، گفت: اى گروه مشركان، از آنچه شما شريك خدا قرار مىدهيد از همه بيزارم. من با ايمان خاص، روى به سوى خدايى آوردم كه آفريننده آسمانها و زمين است و من هرگز با مشركان موافق نخواهم بود.»
ابراهيم پس از سرافراز برون آمدن از بسيارى آزمونهاى دشوار و بعد از هجرت به فلسطين، مأمور شد تا همسرش و فرزند نوزادش را در سرزمينى خشك و لميزرع رها كند و بازگردد، و او بدون ذرّهاى ترديد به اين دستور عمل كرد. (1)و اين، زمينه نمايش قدرت الهى و وفاى به وعدههايش و اجابت دعاهاى ابراهيم شد. (2)
كلام الهى، ابراهيم را به عنوان پدر موحّدين معرّفى نموده و به مسلمانان خطاب مىكند كه: ابراهيم پدر شماست
(هُوَ اجْتَبيكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّهَ ابيكُمْ ابْراهيمَ:)
1) 1. رَبنا إنّي اسْكَنْتُ مِنْ ذُرِيَّتي بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رّبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلوةَ؛ «پروردگار من ذريّه و فرزندان خود را به وادىِ بى كشت و زرعى نزد بيتالحرام تو براى به پا داشتن نماز مسكن دادم.» ابراهيم: 37.
2) 2. وَاذْ قالَ ابْراهيمُ رَبّ اجْعَلْ هذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْني وَ بَنِىَّ انْ نَعْبُدَ الاصْنامَ؛ «ياد آر وقتى كه ابراهيم عرض كرد پروردگارا اين شهر مكّه را مكان امن و امان قرار ده و من و فرزندانم را از پرستش بتان دور دار.» ابراهيم: 35
(او شما را به دين خود سرافراز كرده و در مقام تكليف بر شما مشقّت و رنج ننهاده- و اين آيين اسلام- مانند آيين پدر شما ابراهيم خليل است). (1)همين كلام زيبا و متين، القاى شادى و سرور بهجتى وصفناشدنى را به قلب انسان در پى دارد، كه خود را فرزند معنوى ابراهيم مىبيند. و خود را مشمول همه دعاهاى ابراهيم مىيابد كه براى او امنيّت و رزق و از همه بالاتر مصون بودن خود و فرزندانش از بتپرستى را از حضرت احديّت مسئلت نموده است. (2)اين شادى در عين حال كه وظيفهاى سنگين را به عهده انسان مىنهد، كه بايد خلف صالح پدر معنوى خويش، و فرمانبردار خداوند و موحّد و دشمن بتها باشد، و چون او همه چيزش براى خدا باشد: قُلْ ان- نى هَدانى رَب- ى الى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ ديناً قِي- ماً مِلَّهَ ابْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ قُلْ انَّ صَلاتى وَ نُسُكى وَ مَحْياىَ وَ مَماتى للهِ رَبّ الْعالَمينَ؛ «بگو محقّقاً مرا خدا به راه راست هدايت كرده است به دين استوار و آيين پاك ابراهيم كه وجودش از لوث شرك و عقايد باطل مشركين منزّه بود. بگو همانا نماز و طاعت و كلّيه اعمال من و حيات و ممات من همه براى خداست كه پروردگار جهانهاست.» (3)
پيشتر گفتيم كه، در طوفان نوح 7، اگر چه ظاهراً خانه كعبه ويران شد، امّا بنيان آن همچنان استوار و پابرجا و از چشم آدميان مخفى بود. با
صدور فرمان الهى براى تجديدبناى خانه، ابراهيم و اسماعيل به راهنمايى حضرت جبرئيل، زمين را حفر كردند و پايههاى خانه را يافتند و آنگاه كعبه را بر همان پايهها، و مطابق طرح الهى و راهنمايى جبرئيل تجديد بنا كردند. (1)به مرور زمان، كعبه به عنوان معبدى شناختهشده و معروف و مكانى مقدّس و مورد احترام براى همه اديان و جوامع درآمد. مرحوم علامه طباطبايى؛ در زمينه جايگاه كعبه در ميان اقوام و اديان پيشين آورده است:
«خانه كعبه نزد تمام مردم و طوايف مختلف، بزرگ و مقدّس بوده است: هنديها آن را با ديده عظمت نگريسته، معتقد بودند كه روح «سيوا» (كه پيش آنان سوّمين «اقنوم» شمرده مىشود) هنگامى كه با زنش بلاد حجاز را مىگشت در حجرالاسود حلول كرد. ستارهپرستان فرس و كلدانيها خانه كعبه را يكى از بيوت هفتگانه معظّم مىدانستند (بيوت هفتگانه عبارتند از: كعبه، مارس در كوههاى اصفهان، مندوسان در هند، نوبهار در بلخ، بيت غمدان در صنعا، كاوسان در فرغانه، و خانهاى در بالاترين قسمتهاى چين). بعضى به واسطه قدمت و طول بقاى آن مىگفتند: خانه كعبه «زحل» مىباشد. فارسيان نيز كعبه را احترام مىنمودند، زيرا عقيده داشتند كه روح هرمز در آن حلول كرده، بسا مىشد كه به عزم زيارت به آنجا مسافرت مىكردند. يهوديان هم خانه كعبه را بزرگ مىشمردند، و در آنجا خدا را مطابق دين ابراهيم
1) 1. وَ إذْ يَرْفَعُ إبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إسْماعيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إنَّكَ أنْتَ السَّميعُ الْعَليمُ؛ «و وقتى كه ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى خانه را برافراشتند عرض كردند: پروردگارا! اين خدمت را از ما قبول فرما، تويى كه شنوا و دانايى.» بقره: 127.
پرستش مىكردند. همچنين دو صورت از «مريم» و «مسيح» در آنجا بود كه از آن استفاده مىشود: نصارى نيز آنجا را مقدّس مىدانستند.» (1)
آنچه از كعبه معظّمه ذكر شد، مقدّمهو كلّياتى بود براى آشنايى مقدّماتى با اين يگانه عنصر مقدّس مسلمانان، كه تكملهاى بر آن در فصل بعد خواهد آمد، و البتّه هر چه گفته شود، در برابر آنچه هست و بايد گفته شود، بسيار ناچيز خواهد بود.
چو اندكى سر خُم را ز گِل كنى خالى برآيد از سر خم، بو و صدهزار آثار
اگر درآيم، كاثار او فروشِمُرم شمار آن نتوان كرد، تا به روز شمار
(ديوان شمس)
بررسى و معرّفى حجّ، بدون توجّه به فضا و زمينه فكرى و جهانبينىاى كه آن را معرّفى و واجب نموده است، راه به جايى نخواهد برد. به اين ترتيب، براى تبيين حجّ و ويژگيها و پىآمدهاى آن براى انسان، آشنايى اجمالى با جهانبينى توحيدى و تعاليم عاليه اسلام و آورنده وحى و رسول الهى ضرورتِ تامّ دارد. علىرغم اين ضرورت، ضمن توصيه مطالعه جزئيّات موضوعات در منابع مرتبط، در اين مجال، تنها به آن ويژگيهايى از اسلام كه اوّلًا حجّ جلوهاى از آنهاست، و ثانياً
1) 1. علامه طباطبايى؛، تفسير الميزان، ج 6، ص 269.
ساير مكاتب فكرى (و حتّى مكاتب انسانساخت) داعيه آنها را دارند، اشاره مىشود. اين ويژگيها در سه صفت «جهانىبودن،» «جاودانگى» و «جامعيّت» خلاصه مىشوند. به عبارت ديگر، سه ويژگى اصلى كه غالب مكاتب فكرى براى خود مطرح مىكنند، جهانىبودن، جاودانگى و جامعيّتشان مىباشد، كه در واقع به قابل اجرا بودن آراء مكتب خويش در همه مكانها، براى همه زمانها و در همه زمينههاى زندگى انسان اشاره دارند. اسلام نيز، به انحاء مختلف به اين سه ويژگى براى خويش اشاره مىكند، كه ذكر اجمالى آنها عبارتند از:
جهانى بودنِ حجّ: در ابتدا تذكّر اين نكته ضرورى است كه تعابيرى چون «جهانشمولى»، «جهانى شدن» و «جهانىسازى» نيز وجود دارند كه ممكن است با «جهانىبودن» به معناى نظريّه يا موضوعى كه براى همه آدميان در همه نقاط جهان موضوعيّت دارد، خلط شوند، و لذا در استفاده از آنها بايد به معنا و تمايزات آنها توجّه كرد. (1)تفكّر و تعاليم اسلامى، جهانىبودن خويش را اعلام و نمونهها و دلايلى را براى اثبات آن ذكر مىكند. اوّلين دليل تكيهاش بر فطرت واحد انسانهاست و آن توحيد است. قرآن براى عالميان نازل شده است. (2)پيامبرشص نيز جهانى است. (3)و كعبه، مركز توجّه مسلمانان، براى هدايت جهانيان مقرّر شده است. كعبه و حجّ، يكى از اصلىترين دلايل جهانىبودن اسلام هستند. به بيان ديگر، از ادلّه جهانىبودن (4)اسلام، حجّ است. كعبه اوّلين خانه براى
عبادت است، خانهاى براى هدايت عالميان است، جلوه و نمايش توحيد است، و بالاخره ويژگى خاصّى را دارا است كه در هيچ يك از آداب و عبادات مسلمين نيست، و آن گِردآمدن مسلمانان از اقطار عالم براى انجام مناسك (در زمانى خاص) است.
جاودانگىِ حجّ: جاودانگى اسلام ويژگىِ ديگر اسلام است كه با ختم نبوّت به حضرت ختمى مرتبت، با نزول قرآن مجيد كه ذكر و عامل هدايت عالميان تا قيامت است و با حجّ به عنوان فريضهاى براى هميشه تاريخ، بر آن تأكيد شده است. امّا آنچه در مورد جاودانگى حجّ قابل ذكر است، همان نكاتى است در مورد جاودانگى اسلام وپيامبر اسلام و قرآن كريم مىتوان از آنها سخن گفت. به بيان ديگر، جايگاه حجّ در تعاليم اسلام و در ميان مسلمانان و نتايج مترتّب بر آن، آن را جاودانه نمودهاند.
جامعيّت حجّ: امّا در مورد جامعيّت حجّ، توجّه به نكاتى ضرورت دارد. تعاليم اسلام با توجّه و عنايت به همه موضوعاتِ مطرح در همه قلمروهاى حيات انسان، جامعيّتى را براى خويش معرّفى و ايجاد مىكند، كه آن را به صورت نمونهاى بىبديل ظاهر مىسازد. اين جامعيّت در حجّ نيز نمودهايى دارد، كه اصلىترين آنها در برداشتن ساير اركان اسلام است. حجّ، خود يكى از اركان اسلام است، چنانچه امام محمّدباقر مىفرمايد: «بناى اسلام روى پنج چيز است: نماز، زكات، حجّ، روزه و ولايت.» (1)چهار ركن ديگر: نماز، زكات (انفاق)، روزه (به صورت كفّاره
1) 1. كلينىالرّازى، اصول كافى، ج 3، ص 30.
يا جايگزين) و ولايت (نيز كه جاى خود دارد) در حجّ وجود دارند. (1)امام سجاد به هنگام معرّفى خويش، در مجلس ملعون دوعالَم، يزيد، مىفرمايد: «من فرزند «مكّه» و «منى» هستم و من فرزند «زمزم» و «صفا» هستم»، (2)كه همه اينها حكايت از معنا داشتن و معنوى بودن اين مكانها و اين عناصر است. و به ارتباط ناگسستنى آداب و مناسك حجّ با امر ولايت اشاره دارد، و بر اين موضوع تأكيد دارد كه براى دوام و بقاى اين مناسك، فرزندى راستين بايد تا اقامه حجّ ابراهيمى كند، و اين فرزند،
1) 1. براى مطالعه در زمينه ارتباط حجّ و ولايت، ر. ك: آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ. ضمن آن كه حجّ جلوه بارز گرايش به توحيد است كه «حصن» الهى است و امام رضاع در حديث شريف سلسلةالذّهب به موضوع ولايت به عنوان شرط تكميل توحيد اشاره فرموده است: «وَقالَ: سَمِعتُ ابي مُوسَى بنَ جَعفَرٍ يَقُولُ سَمِعتُ ابى جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدَ يَقُولُ سَمِعتُ ابي مُحَمَّدَ بنَ عَلِىَّ يَقُولُ سَمِعتُ ابي عَلِىَّ بنَ الحُسَينِ يَقُولُ سَمِعتُ ابي الحُسَينَ بنَ عَلِىّ يَقُولُ سَمِعتُ ابي امِيرِالمُؤمِنينَ عَلِىَّ بنَ ابي طالِبٍ يَقُولُ سَمِعتُ النَّبِىَّ يَقُولُ سَمِعتُ جَبرَئيلَ يَقُولُ سَمِعتُ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: كَلِمَة لا الهَ الّا اللهُ حِصني فَمَن دَخَلَ حِصني امِنَ مِن عَذابي. قالَ فَلَمّا مَرَّتِ الرَاحِلَهُ نادانا: بِشُرُوطِها وَ انَا مِن شُرُوطِها»؛ «اسحاق بن راهويه گفت: در زمانى كه امام علىبنموسىالرّضا وارد نيشابور شدند، روزى كه از آنجا به سوى مأمون خارج مىشدند، محدّثينى كه در آن ديار بودند جمله فرا راه آن حضرت آمده، گفتند: يابنرسولالله از ميان ما مىروى و ما را به حديثى آگاه نمىسازى تا از آن بهرهمند شويم؟ اين در حالى بود كه آن حضرت در هودجى نشسته بودند، سر خويش بيرون آورده و فرمودند: از پدرم موسىبنجعفر شنيدم كه فرمود از پدرم جعفربنمحمّد شنيدم كه فرمود از پدرم محمّدبنعلى شنيدم كه فرمود از پدرم علىّبنالحسين شنيدم كه فرمود از پدرم حسينبنعلى شنيدم كه فرمود از پدرم امير مؤمنان شنيدم كه فرمود از رسولخدا شنيدم كه فرمود از جبرئيل شنيدم كه فرمود از خداوند عزّوجلّ شنيدم كه فرمود: كلمه «لا اله الا الله» حصار و دژ من است، پس هر كس به دژ من وارد گردد از عذابم در امان خواهد بود.» ابنراهويه گويد: هنگامى كه شتر حضرت به راه افتاد، آن حضرت با صداى بلند فرمودند: «اين شرطهايى دارد و من خود از جمله آن شرطها هستم» عيون اخبارالرّضا، به نقل از منتخب ادعيه و زيارات، صص 50- 49.
2) 2. آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ، ص 99.
كسى جز پيامبران و به ويژه پيامبر اسلام و فرزندان معصوم ايشان نيستند. سخن در اين است كه همه اين شعائر و نشانههاى الهى و اين پرچمهاى اسلام، داراى معانى روحانى و الهى هستند كه اشاره اصلى اين معانى به آزادگانى است كه به عنوان انسان كامل و اسوه حسنه و اسلام مجسّم و پيرو حقيقى توحيد ابراهيمى شناخته مىشوند.
حجّ، نشانه اسلام: «و از ميان بندگان خود كسانى را برگزيد تا صلاى دعوت او شنيدند و اجابت كردند و سخن حقّ تصديق نمودند و در آنجا پاى نهادند كه پيامبرانشع گام نهاده بودند و به آن فرشتگان همانند شدند كه گِرد عرشش طواف مىكنند و در اين سودا كه سرمايهشان عبادت اوست، سود فراوان حاصل كردند تا به ميعاد آمرزش او دست يابند بر يكديگر پيشى جستند. خداوند، سبحانه و تعالى، حجّ را نشانه و علامت اسلام قرار داد و كعبه را پناهگاهِ پناهندگان و حجّ را فريضتى واجب ساخت و حقّش را واجب گردانيد كه حجّ را بر شما مقرّر فرمود.» (1)
و مطابق فرموده امام سجّاد حجّ را بر مسلمانان حقّى است:
«حقّ حجّ بر تو اين است: دانستن اين كه راهى است به سمت پروردگارت و فرار كردن از گناهانت به سوى او، و قبول نمودن توبهات و ادا نمودن واجبى كه خداوند عزّوجلّ واجب نموده بر تو.» (2)
به اين ترتيب، حجّ يكى از اصلىترين نشانههاى آشكار يا آشكارترين نشانه اسلام است. بسيارى از عبادات و باورها و اعمال اسلامى ممكن است در درون و در خفا و خلوت انجام شوند. بسيارى از
آنها در مكانى محدود و يا در هر جايى امكان ظهور دارند. براى بسيارى زمانى خاص تعيين نشده است. بسيارى عبادات و اعمال را مىتوان در گروههاى محدود و متفرّق انجام داد. امّا حجّ عبادتى است كه در زمانى مشخّص، در مكانى معيّن و با حضور همه مسلمانانى كه استطاعت دارند برگزار مىگردد و به اين ترتيب به صورت نشانهاى جامع و كامل و بارز براى اسلام ظهور مىكند. علاوه برآن، حجّ علاوه بر همه ابعاد ظاهرى، داراى معنا و باطنى است. همه اجزاى حجّ، جلوه و نمادى از حقايق معنوى در عالم خاك هستند و خلاصه، حجّ كه مرور خلاصه تاريخ اولاد آدم است، نشانهاى براى شناخت خداى عالميان و اظهار بندگى در مقابل او نيز هست.
حجّ، جلوه معاد: حجّ يكى از نمادها و جلوههاى بارز معاد است. اهمّ عناوين موضوعاتى كه حجّ را به مثابه نمادى از معاد جلوهگر مىنمايند عبارتند از: حضور يافتن انسانها در محلهايى كه بر اثر خوف وفزع به بىخوابى و اضطراب و نگرانى مبتلا مىشوند، ترك پوشاك ومظاهر زندگى مادّى و عدم امكان تفاخر و مشغول شدن به دنيا، عارى شدن از زينتها و زيورهاى دنيايى، فرار از غيرخدا و حركت به سوىخدا، تفرّد مردم از جمع در عين حضور در ميان امّت اسلام، پوشيدن لباسى شبيه كفن، خشوع و فروتنى و تذلّل در مقابل خداوند تبارك و تعالى، اعتراف به گناهان، احساس امنيّت در برابر مردم در عين ترس از خدا، و در امان بودن از تجاوز و جدال و تحقير و هر گونه آزار از سوى ديگران. (1)
1) 1. ر. ك: آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ، صص 90- 89.
به اين ترتيب، حجّ به عنوان اصلىترين عبادت و مناسك جمعىِ مسلمانان كه ويژگيهاى ثابت و لايتغيّرى براى آن ذكر شده است همراه و همزاد اسلام بوده و تفكيك آن از اسلام ناممكن است. علاوه بر آن، اين آيين الهى و توحيدى واجد و در بردارنده ساير اركان اسلام نيز مىباشد. و در كنار همه اينها «اين حكمت بارىتعالى و گواه صدق ابراهيم خليلالرّحمان (1)است كه شوق ديدار آن ديار در هر نقطه دوردست دامنگير مردم است و هر سختى و مشقّتى كه در آن راه نصيب شود، سهل و آسان مىنمايد.» (2)
در بيابان، گر به شوق كعبه خواهى زد قدم سرزنش- ها گر كند خار مغيلان، غم مخور
براى مسافر همواره «مبدأ»، «مقصد» و «مسيرِ» سفر مطرح است. مقصد مىتواند مكان باشد، و مىتواند مرحلهاى از زندگى باشد، مىتواند مقطعى از زمان باشد، مىتواند زيارت باشد، مىتواند آموختن باشد و مىتواند تجارت و كار و تفريح و هر فعّاليت ديگرى باشد. امّا براى سفر حجّ، عمدهترين و اصلىترين مقصد «امتثال امر الهى»، پاسخ به «دعوت ابراهيم 7» يا «عبادت» است. در عين حال، ممكن است برخى مقاصد ديگر نيز براى اين سفر فرض شود، كه برخى در قالب همان مقصد اصلى
قابل تعريف هستند، و برخى ديگر، بستگى به نيّت انسان دارند كه از حوزه بحث حاضر خارجاند. چنان كه پيامبر خداص فرمودهاند: «زمانى خواهد آمد كه حجّ پادشاهان تفريح، حجّ توانگران سوداگرى و حجّ تهيدستان گدايى است.» (1)
در سفر حجّ (از نظر ظاهرى) سفر به مكانى خاصّ در زمانى مشخّص (و لزوم حضور در مكانهايى معلوم در زمانهايى تعيينشده) ضرورت اوّليّه است. مضاف بر آن، استحاله روحى انسان نيز مقصد است. مطابق عرف همه سفرها، آرزوى سلامتى مسافر مطرح است، امّا پيش و بيش از آن، وصول به ساير مقاصد، به ويژه قبولى اعمال، مدّنظر است، از اين رو براى اين سفر، جداى از زمينهسازيهاى ساير سفرها، آدابى خاصّ نيز توصيه شده است كه برخى از آنه عبارتند از:
هزينه سفر بايد حلال باشد، زيرا مال حرام بليّهاى است كه سوزنده و نابودكننده همه صفات انسانى مىباشد. در خبر است كه در روز عاشورا، هنگامى كه حضرت اباعبدالله در مقابل لشگريان يزيد قرار مىگيرد، در علّت بىتوجّهى آنها به سخنان حقّ فرزند پيامبر و در تبيين ريشه و علّت ارتكاب جنايتى كه به آن دست يازيدهاند، مىفرمايد: «مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرامِ فَطَبَعَ اللهُ عَلى قُلُوبِكُمْ»؛ «شكمهاى شما از حرام پر شده كه خدا اين چنين بر دلهاى شما مُهر زده است.» (2)ملاحظه مىشود كه مال حرام، علاوه بر همه معايب و تبعات منفى كه دارد، سبب كورى چشم دل و ناشنوا شدنِ گوش جان براى شنيدن و پذيرش حقّ
مىگردد، و اينها همان ادراكاتى هستند كه در مناسك حجّ مورد نياز حجگزار هستند. بهعبارتى، در سفر حج، علاوهبرنياز به همه تجهيزاتى كه براىهر عبادت وهر سفر وهر وظيفهاى ضرورتدارند، چشم دل و قابليّت و صلاحيّت و اهليّت داشتن براى درك معانى نيز ضرورت دارد كه يكى از مهمترين زمينههاى آن، حلال بودن مال و احتراز از حرام است.
طلب حلاليّت از ديگران، كه اين تأكيدى است به اهميّت خلقالله به عنوان عيالالله كه بدون رضايت آنان، و در حالى كه حقّى بر ذمّه انسان داشته باشند، حجّ با اشكال مواجه است.
انجام وصيّت، يعنى آماده بودن براى مرگ، و اين يعنى دل كندن از دنيا، به اميدِ ماندن در جوار خانه او، يا، نه، اعلام بىترسى از مردن. و از آن بالاتر، آگاهى به اين موضوع و اعلام آن كه: «مرگ» آغاز «بيدارى» است.
نقل است كه قبل از سفر حج، بايد همه كارها را به خداوند واگذار كرد و بيش از هميشه، تسليم قضا و فرمان و تقدير او شد، و با رفاه وآسايش وداع كرد و بر خود و بر نيروى خويش و بر مال و ياران خود تكيه نكرد. بايد آداب سفر الهى حج را آموخت و به كار بست و همه صفات پسنديده مناسب سفر و مراوده با ديگران از جمله ادب و تحمّل وصبر و شكر و شفقت و سخاوت و ايثار را مدّ نظر قرار داد. بايدازمعاصى و گناهان صادقانه توبه كرد و آماده حضور در سرزمين وحى شد. (1)
1) 1. ر. ك: آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ، صص 323- 321.
رعايت آداب سفر: در حين سفر نيز، رعايت آدابى ضرورت دارد كه اهمّ آنهاست احترام به حاجيان و عمرهگزاران كه امام باقر فرموده: «حاجيان و عمرهگزاران را محترم بداريد كه اين كار بر شما لازم است.» (1)و اين را بايد از قبل تمرين كرد، كه امام صادق فرموده است: «خويشتن را آماده ساز تا با هر كس همراه مىشوى، همنشينى خوب و خوشاخلاق باشى، زبانت را نگهدار و خشمت را فرونشان، كار بيهوده و بىفايده كم كن، عفو و بخششت را براى ديگران بگستران و سخى و گشادهدست باش.» (2).....
«حقّ حجّ بر تو اين است: دانستن اين كه راهى است به سمت پروردگارت و فرار كردن از گناهانت به سوى او، و قبول نمودن توبهات و ادا نمودن واجبى كه خداوند عزّوجلّ واجب نموده بر تو.»
(امام سجّاد 7) (3)
اجزاء: مكانها و عينيّات
ان- ما امِرْتُ انْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلَدَهِ الَّذى حَرَّمَها وَ لَهُ كُلُّ شّىْءٍ؛ «من مأمورم كه منحصراً خداى اين شهر (مكّه معظّمه) را كه بيتالحرامش قرار داده پرستش كنم كه آن خدا مالك همه چيز عالم است.»
(نمل: 91)
درآمد
مراد از «اجزاء» در اينجا، اجزاء كالبدى و مادّىِ مكانهايى است كه حاجيان يا اعمالشان به نحوى با آنها مرتبط هستند. ذكرِ اين اجزاء و آشنايى با ويژگيها و مختصّات برخى معانىِ آنها، از آن جهت اهميّت دارد كه اوّلًا روند و توالى و سلسلهمراتب مناسك روشنتر مىشود. ثانياً آشنايى با اين مكانها كه «ظرف» يك سرى اعمال و مناسك روحانى و معنوى و عبادى و جمعى هستند، ضرورتى است كه مىتواند برخى حكمتهاى اعمال و مناسك را روشن نمايد. طبيعى است كه ذكر همه
موضوعات مربوط به هر يك از اجزاء و عناصر، هر كدام پژوهشهاى مستقلّى را طلب مىكند، كه از حوصله اين وجيزه خارج است، و در اينجا تنها از باب آشنايى و زمينهسازى مباحث بعد به ذكر مختصر نكاتى بسنده مىگردد.
زمان حجّ، ماه «حرام»: «ذىالحجّه»، بين دو ماه حرام ديگر، «ذىالقعده» و «محرّمالحرام.» ماههاى حرام يا ماههاى امن، ماههايى كه امنيّت و حرمتشان مورد تأييد اسلام نيز هست. ماههايى كه طىّ آنها، حتّى عرب جاهلى شمشيرها را به زمين مىنهاد، و «صلح» و «آرامش»، به انسانها فرصت تفكّر مىداد، تا براى زيستن و براى تعريف روابط خويش، به چيزى جز شمشير نيز بينديشند. و دنياى امروز، در كنار همه روزها و هفتههايى كه براى همه چيز دارد، نه تنها سه ماه متوالى (و چهار ماه در سال)، كه حتّى يك روزِ «صلح» و يك روزِ بدون جنگ ندارد. (1)امّا ماههاى حرام (يعنى چهار ماه ذىالقعده، ذىالحجّه، محرمالحرام و رجبالمرجّب) يكى از زيباترين افتخارات مسلمانان است كه طىّ آنها جملگى موجودات بايد در صلح و امنيّت و آرامش باشند، (2)و نهتنها سخن از صلح است، كه جنگ نيز (مگر دفاع و مقابله با تجاوز) تعطيل و حرام است.
روز اصلىِ حجّ: عيد اضحى، دهم ماه، و 10: عدد كامل و كاملكننده است. طبق نصّ قرآن كريم، عدد «10» عددِ كامل است، (1)و نه تنها عدد كامل است كه كاملكننده نيز هست. (2)علاوه بر آن، هم خداوند تبارك و تعالى به مصداقى از آن قسم ياد فرموده، (3)و هم اين كه اعداد مباركى چون «40» (4)و «700» (5)و «1000»، (6)مضارب عدد «10» هستند. (7)
عيد اضحى، روز پيروزى انسان بر شيطان، روز جبران مافات. روزى است كه فرزند آدم، ابراهيم، انتقام پدر خويش را از شيطان گرفت و با اجراى فرمان الهى (و اقدام در قربانى كردن فرزند) و با سيطره بر اغوا و وسوسه شيطان و راندن او، شادى هزارانساله شيطان را كه در نتيجه موفّقيت در اغواى آدم و همسرش، به دست آورده بود، به درد و غم و اندوه و شكست تبديل كرد.
يكى از مصاديق بارزِ نشاندهنده ارزشِ زمان و به ويژه زمان حجّ، تقارن آن با ميقات چهلشبه موسى است (8)كه از ابتداى ذىالقعده تا دهم ذىالحجّه بوده است. طىّ همين مدّت است كه موسى تجلّى حقّ
ميقاتها نقاط (يا مكانهايى) هستند كه حجّكنندگان و عمرهگزاران، كه به قصد حجّ يا عمره مىخواهند وارد حرم شوند، با حضور در اين نقاط، اوّلين عمل واجب خود، يعنى احرام، را انجام مىدهند، و در آنها با اداى اعمالى خاص، فرمان الهى را گردن مىنهند و لبّيك مىگويند. امّا ميقاتِ كسانى كه از جهات و سرزمينهاى مختلف به سمت مكّه مكرّمه و حرم مىآيند، متفاوت است. اين ميقاتها عبارتند از:
مسجد جُحفه (در نزديكى بندر جدّه) براى اهل مغرب و شام و مصر و آنان كه از اين جهت به مكّه مىآيند.
ميقات كوه يَلَمْلَمْ، براى اهل يمن، و كسانى كه از آن مناطق عبور مىكنند.
ميقات «ق- رْنُالْمَنازِل» ميقات اهل طائف است و كسانى كه از آنجا عبور مىكنند.
علاوه بر اينها، قابل ذكر است كه ميقات كسى كه منزلش بين ميقاتها يا نزديكتر از ميقات به حرم باشد، خانه او است. ميقات حجّ تمتّع مكّه مكرّمه است. ميقات عمره كسانى كه در مكّهاند، ادْنَىالحلّ (نقطه خروج از حرم) است كه مواضع برتر آن حُدَيْبيّه، جِعرانَه و تَنْعيم هستند. (1)
در لغت آمده است: ميقات يعنى: «وقت و هنگام كار، هنگام، وقت محدودِ وعده دادهشده، در اصل لغت به معنى وقت محدود است. و بر سبيل استعاره به معنى مكان استعمال شده.» (2)ميقات در عين حالى كه به زمان اطلاق مىشود، به دليل لزوم ايجاد ارتباط بين زمان و مكان، يا وقوع زمان در مكانى خاصّ، به معناى مكان نيز به كار مىرود. موسى چهل شب به ميقات فراخوانده مىشود و حاجى در لحظه ميقات كه مصادف با لحظه نيّت و محرم شدن است، وارد مناسك حجّ مىشود. امّا اين «لحظه» در هر مكانى اتّفاق نمىافتد، «مكانى» خاصّ بايد، تا قابليّت درك و تجلّى بخشيدن به اين زمان را داشته باشد، و آن «ميقات» است. و
به اين ترتيب، ميقات يعنى وحدت مكان و زمان.
امّا ميقات در حجّ چيست؟ ميقات زمان خاصّى است كه در مكانهايى تعيينشده و مشخّص با نيّت حاجى و مُحرم شدن او متجلّى مىشود و ظهور مىيابد. ميقات «مكانى «است كه در «زمانِ» اراده ورود به «حرم» بايد در آن احرام بست، تا حرمت «حرم» كه حريم كعبه و مسجدالحرام است، و حرمت مناسك كه به زمانى خاص ختم مىشود، محفوظ بماند. در ميقات بايد احرام بست تا صلاحيّت و اهليّتِ جسم انسان براى ورود به حريم حرم، و صلاحيّت و اهليّت «روح» او براى ورود به جرگه بندگان حضرت حقّ، احراز و تحصيل شود.
و چرا، «زمان» نام «مكان» گرفته، و يا چرا «مكان» به «زمان» اطلاق شده است؟ شايد اين نكته تأكيدى باشد بر وحدت همه موجودات، وحدت هستى و وحدت همه اعمالِ حجّ. يا شايد به معناى برداشته شدن قيود زمان و مكان از لحظه اتّصال، يا آغاز «زمان» (يا طول) حجّ، از «مكانِ» مُحرم شدن است از «ميقات». لحظه پيوستن انسان (فرد) به انسانيّت (امّت) و حركت جمعى به سمت نقطه عروج، به سمت كعبه. حجّ مرور تاريخ بشريّت، و يادآورى و تذكّر همه انبياء: از آدم تا نوح، ابراهيم، عيسى، موسى و تا خاتمالنّبييّن است.
در ميقات، حاجى، در ظاهر و در باطن خود تحوّلاتى را پديد مىآورد، و يا به عبارتى اين تحوّلات به وجود مىآيند. اوّلين تحوّل، به كنار نهادن هويّت فردى خويش و مستحيل كردن آن در هويّت جمعى و الهىِ امّت اسلامى است. او همه نشانههاى دنيوى و تشخّص فردى را به كنارى مىنهد و از خود دور مىكند و خويش را به مثابه عضوى از يك
مجموعه و جزيى از يك كلّ عظيم در خلق خدا ظاهر مىسازد. ديگر آن كه با ترك لباسهاى معمول- كه علاوه بر تشخّص و احراز هويّتش، او را از برهنگى مصون مىدارند- دو تكّه پارچه سفيد را در بر مىكند. او با اين لباس، در عين حالى كه از نظر ديگران پوشيده است، به جهت وضعيّت غيرعادى خود، احساس عريانى مىكند، و به همين جهت، شرم برهنهبودن را با خود دارد. لباس احرام، علاوه بر همه معانى و حسناتش، به خصوص در دنياى معاصر عامل تمايز مسلمانان از جهانيان و نشانه وحدت امّت اسلامى است. اين لباس جلوه بارزى از هويّت اسلامى و اعتقادى و دينى مسلمانان است. اهميّت اين لباس وقتى بيشتر خود را مىنماياند، كه حاجيان از لباس احرام خارج مىشوند. اوّلًا، كثرتى در ميانشان ظاهر مىشود، و ثانياً، در عين حالى كه بسيارى از آنان لباس بومى و محلّى خود را (كه به هر حال لباسى ملّى است) در بر مىكنند برخى ديگر، متأسّفانه، لباسهاى ملّى و محلّى خويش را از دست داده و به هيئت غربيان درآمدهاند، كه لباس غربى عموماً در عين حالى كه بدن را مىپوشاند، عريانى (حجم بدن) را مستور نمىدارد. و به همين شيوه است كه در بسيارى موارد، در عين پوشيدگىِ ظاهرى و استتار بدن با پارچه، وقيحانهترين و زشتترين نمونههاى عريانى به نمايش گذاشته مىشود. اين خاصيّت لباس غربى است كه در عين حالى كه وجود لباسِ چسبيده به تن، كاملًا احساس مىشود، اينلباس تنها پوست و سطح را مىپوشاند، امّا انسان را از عريانى نمىرهاند، كه حتّى فراتر از آن، عريانى او را تشديد مىكند (كه البتّه تمركز بر غرائز و زندگى مادّى چنين اقتضايى نيز دارد) و اين به عكس لباس مسلمانان (در گذشته) است كه موقّرانه،
متين، مؤدّبانه و پوشاننده عريانىِ (سطحى و حجمىِ) انسان بوده است.
در ميقات بايد هر چيزى كه نشانه تشخّص و منيّت است به دور ريخته شود. تنها يك چيز باقى مىماند: وَ يَبْقى وَجْهُ رَبّكَ ذُوالْجَلالِ وَالإِكْرام؛ «و زنده ابدى ذات خداى منعم با جلال و عظمت است.» (1)همچون «قيامت»، و مگر نه اين كه در حديث قدسى آمده است: «خَلَقَ اللهُ آدَمَ عَلى صُورَتِهِ»؛ «خداوند آدم را بر صورت خويش آفريد»، (2)
خلق ما بر صورت خود كرد حق وصف ما از وصف او گيرد سبق
مثنوى، دفتر چهارم، ص 235 بيت 13
جمع مؤمنان به عنوان «وجه» او و خليفه او كه به سوى خانه او مىروند، يگانه جلوهاى هستند كه اجازه نمايش خود را دارند. و معاذالله، كه مراد از «وجه» او صورت جسمانى باشد، بلكه مراد مرتبهاى از صفاتى از اوست كه با نفخهاى الهى به او دميده شده است: حيات، علم، قدرت، اراده، بينايى، شنوايى و كلام. اينها اسماء و صفات هفتگانه الهىيعنى «حىّ، عليم، قادر، مريد، بصير، سميع و متكلّم» اند. و به اين ترتيب است كه هويّت انسان كامل، مأخوذ از هويّت حقّ است، و هر صفت و اسمى از اسماء حقّ با صفتى از انسان (كامل) متناظر است. و آدميان نيز جملگى بايد «انسان كامل» را الگوى خود قرار داده و در جهت تشبّه به او كوشا باشند.مقصود از حرم، محدودهاى است پيرامون كعبه شريف و مكّه
مكرّمه، كه از نظر هندسى شكلى نامنظّم دارد. (1)حدّ حرم عبارت از حدود و مرزى كه بدون احرام نمىتوان به آن داخل شد، و نقاط اصلى آن عبارتاند از: مسجد «تنعيم» از سمت شمال كه به سمت مدينه منوّره است و فاصله آن تا مسجدالحرام حدود شش كيلومتر است. «جعرانه» از جهت شرق كه به سمت طائف قرار دارد. حدّ حرم از سمت جنوب محلّ «اضاءهلبن» است كه به سمت يمن و در فاصله دوازده كيلومترى از مسجدالحرام قرار دارد. منطقه «حديبيّه» نيز حدّ حرم از سوى غرب مىباشد. ورود در حرم و زيستن و كار و فعّاليت در آن، ويژگيها و آداب و شرايطى خاصّ دارد، كه اهمّ و جوهره آنها امنيّت همه موجودات و مخلوقات الهى، صلح و دوستى، توحيد و خداپرستى و برائت از شرك است، كه برخى از آنان در شرايط احرام نيز به دقّت شرح شده و لازمالرّعايهاند.
مكّه مكرّمه شهرى است واقع در محدوده حرم الهى كه در بر دارنده مسجدالحرام و كعبه معظّمه است. شهرى است كه مطابق حسابگريهاى ظاهرى و مادّى و كمّى، نه احتمال شهر شدنش بوده و نه اين كه تأسيس شهرى در آن مكان توجيه داشته است. امّا اراده الهى كه به صورت دعاى ابراهيم ظاهر مىشود، (2)آن محيط تفتيده خشك و بىآب و لميزرع را شهرى مىكند كه مادرِ همه شهرهاى جهان
مىگردد. در آيه 126 سوره بقره، ابراهيم به اين ترتيب دعا مىكند كه: خدايا اينجا را شهر قرار بده (رَبّ اجْعَلْ هذا بَلَداً) و آن را امن (1)(نيز) قرار ده (آمِناً) و اهل آن را با انواع روزيها بهرهمند ساز (وَ ارْزُقْ اهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ) كسانى كه به خداوند و روز قيامت ايمان آوردهاند (مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الاخر). در جايى ديگر، گويا ابراهيم شهر شدنِ آن مكان را به چشم دل مىبيند، و ادعيهاشدر مورد مكّه به ترتيبى ديگر، بيان مىشود: خدايا اين شهر را امنيّت ببخش (رَبّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً) و من و فرزندانم را از پرستش بتها، دور بدار (وَ اجْنُبْنى وَ بَنِىَّ انْ نَعْبُدَ الأصْنامَ).
(2)همچنين دعا مىكند كه: «دلهاى مردمان را به سوى آنان متمايل گرداند (فَاجْعَلْ افْئِدَهً مِنَ النّاسِ تَهْوى الَيْهِمْ) و به انواع ثمرات آنها را روزى ده (وَ ارْزُقْهِمْ مِنَ الثَّمَراتِ). (3)با عنايت به اين كه آياتى از كلام الهى (4)مكّه را «امُالْقُرى» مىنامد، مىتوان اين نتيجه را گرفت كه شهرهاى مسلمانان بايد به گونهاى، با شهر مكّه و با ويژگيهاى آن (توحيد و امنيّت و روزى الهى و فقدان بتپرستى) رابطه برقرار كنند، و از آن الهام بگيرند. علاوه بر آن، اين ويژگىِ عامّى براى همه عالم خواهد بود كه چون زمينِ كعبه اوّلين نقطهاى است كه ظاهر شده است، ساير سرزمينها و شهرها بعد از آن ظاهر شده و در واقع به عنوان نسل زمينِ كعبه، در خود عمل مىكنند.
همچنان كه امام صادق مىفرمايد: «خداوند از هر چيز، چيزى را برگزيد، و از زمين، جايگاه كعبه را اختيار كرد»، (1)قرآن كريم نيز، همچنان كه روح انسان و كعبه را به خويش منتسب مىداند، سرزمين حرم (مكّه) را نيز به خويش منسوب مىفرمايد: إِن- ما أُمِرْتُ انْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَهِ الَّذى حَرَّمَها وَ لَهُ كُلُّ شّىْءٍ؛ «من مأمورم كه منحصراً خداى اين شهر (مكّه معظّمه) را كه بيتالحرامش قرار داده پرستش كنم كه آن خدا مالك همه چيز عالم است»، (2)و به اين ترتيب ارزش و بزرگى و حرمت آن را متذكّر مىشود.
يادآورى اين نكته خالى از لطف نيست كه مكّه، عظمت و شايستگى مورد قسم الهى واقع شدن را به دليل حضور پيامبر در خويش يافته است. چنانچه كلام الهى به اين موضوع اشاره مىكند: لا اقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ انْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ؛ «سوگند به اين شهر (مكّه مكرّمه) ياد نكنم و حال آن كه تو در اين شهر منزل دارى.» (3)
مسجدالحرام، مسجدى است كه مركز آن كعبه شريف است و مسجد در پيرامون كعبه قرار گرفته و شكلگيرى و توسعهها و ساختمانش كه به ويژه پس از ظهور اسلام با جدّيت و علاقه مسلمانان پىگيرى شده است، در كتب تاريخ و اسناد و مدارك ديگر مسطور
است. در اينجا بدون ورود به در آن مباحث كه از حوصله اين مختصر خارج است، تنها به ذكر اين نكته بسنده مىگردد كه امروزه مجموعه كعبه شريف، مسجدالحرام، صفا، مروه و مسعى (فاصله صفا و مروه و مسير سعى)، به صورت ساختمانى واحد (در دو طبقه) درآمده است كه به همراه محوطه باز پيرامونى خويش پذيراى حجّاج و عمرهگزاران هستند. (1)مطابق گزارشها و اخبار موجود، طول مسجدالحرام در سده چهارم هجرى قمرى، 400 ذراع و عرض آن 300 ذراع بوده است. (2)ابنبطوطه نيز كه در نيمه اوّل قرن هشتم هجرى قمرى به مكّه مشرّف شده، طول مسجدالحرام را 400 ذراع، و عرض آن را تقريباً به همين مقدار مىداند. (3)
كعبه شريف، اصلىترين جزء، و در واقع جزو اصلىِ حجّ و حرم و مسجدالحرام و مكّه مكرّمه است كه جملگى مناسك حجّ و حتّى اعمال و عبادات مسلمين به نحوى با آن مربوط است. كعبه، قبله است و مطاف و مركز توجّه و جهت عبادت و مركز عالَم و حرم امن و خانهاى كه به «خانه خدا: بيتالله» معروف است. انسان، در كنار كعبه، خانه خدا، خانه مردم، خانه خود، وطن خويش، احساس آرامش و تعلّق و توطّن مىكند. اينجا موطن اوست و به همين جهت است كه علىرغم اين كه ظاهراً مسافر است، مىتواند (و نه «بايد») نماز را شكسته بخواند.
مرورى بر تاريخِ كعبه، يادآور زندگىِ با بركت آدم، ابراهيم، هاجر، اسماعيل، محّمد و على وجملگى بندگان مخلصِ صاحبخانه و عزيزان حقيقى است، و يادآور حسين 7، كسى كه در ظاهر حجّ را نيمهتمام گذاشت. براى چه؟ تا حرمت خانه خدا را حفظ كند. همه آن بندگان مخلص، براى خداوند و به فرمان خدا كار كردند. و هر كه براى خدا كار و زندگى كند عزيز خواهد شد. تمايل به توضيح اجمالى چگونگىِ عبوديّت اين بندگان برگزيده الهى، چنان بود كه ابتدا در صدد ارائه فهرستگونهاى از زندگى آنان بودم، امّا معلوم شد، كه ذكر آن در اين مختصر ممكن نيست، از اين رو ضمن ارجاع خوانندگان به كتب تاريخ، به ذكر برخى ويژگيهاى ظاهرى و باطنى كعبه بسنده مىشود.
براى ساختمان و ظاهر كعبه، ويژگيهايى قابل شمارش هستند كه بعضى از اصلىترين آنها به اختصار عبارتند از:
شكل و ابعاد كعبه: شكل كعبه، چنانچه از نام شريفش پيداست، در نگاه اوّل مكعب با سطحى مربّع شكل به نظر مىرسد. امّا مراجعه به اسناد، ابعاد آن را 25* 22* 27 ذراع (هر ذراع معادل حدود 3/ 49 سانتىمتر) بيان مىكند. بنابراين، كعبه شريف از نظر هندسى، به شكل مكعب مستطيل، با قاعده مستطيل به ابعاد 25* 22 ذراع و ارتفاع 27 ذراع مىباشد. (1)گوشهها يا اركان كعبه به سمت جهات اربعه (ركن
1) 1. كعبه تجديدبنا شده توسّط حضرات ابراهيم و اسماعيل، 30 ذراع طول، 22 ذراع عرض و 9 ذراع ارتفاع داشته و مسقّف نيز نبوده است مطالعات جناب آقاى مهندس محمّدكاظم سيفيان در مورد تاريخ مكّه مكرّمه و مدينه منوّره.
حجرالاسود به سمت شرق، ركن شامى به سمت شمال، ركن مغربى به سمت غرب و ركن يمانى به سمت جنوب) هستند. و در نتيجه چهار وجه آن به سمت جهات فرعى (شمال شرق، شمال غرب، جنوب غرب و جنوب شرق) قرار دارد.
اجزاء و عناصر اصلى كعبه: كعبه شريف، عليرغم كوچكى و ساده بودنش، داراى جزئيّات و عناصر فراوانى است. به عبارت بهتر، هر جزء و هر قسمت اين ساختمانِ بسيار ساده، نام و ويژگيها و معانى خاصّى را در خود نهفته و نزد مسلمانان جايگاه و ارزش والا و پرمعنايى دارند.
حجرالاسود: حجرالاسود (كه به معناى سنگ سياه است) سنگى سياهرنگ، در قابى از نقره است، كه در ركنى به همين نام (و در ارتفاع 1/ 1 مترى از سطح مسجدالحرام) قرار دارد و استلام و بوسيدن آن ثواب دارد و توصيه شده است. براى اين سنگ ويژگيهايى را برمىشمارند، از جمله اين كه سنگى آسمانى يا سنگى بهشتى است كه در كوه ابوقبيس نگهدارى مىشده تا موقع تجديد بناى كعبه، كه كوه اين امانت را به ابراهيم مسترد مىدارد تا در مكان خودنصبشود. اين سنگ را پيامبر خدا «دست راست خداوند» در زمين براى ميثاق و مصافحه ناميده است، (1)كه حاجيان با استلام آن، در واقع، با خداوند بيعت مىكنند. (2)به اين ترتيب، حجرالاسود وسيله مصافحه انسان و بيعت او با حضرت حقّ مىباشد. فراتر از آن، اين كه، مطابق سخن مولىالموحّدين، اين
سنگ به مثابه انسانى با حواس بشرى تلقّى مىگردد. (1)در مورد بيعت و مفهوم آن قابل ذكر است كه:
نكته بسيار مهم، در توضيح بيعت و مفهوم رايج آن در گذشته، آن است كه «چون دستت به بيعت، در دست كسى قرار مىگرفت، از بيعتهاى پيشين آزاد مىشد»، (2)و آغاز طواف كه با بيعت با خداوند آغاز مىشود، اگر آگاهانه باشد مقدّمه چه تحوّلى در زندگى انسان خواهد شد؟ موجى از انسانها، امّت اسلامى، همگى، از ساير پيمانها و به خصوص از پيمانهايى كه با شيطان بستهاند، از پيمانهايى با دنيا كه به آنها تحميل شده است، و از پيمانهايى كه با سران زور و زر و شركتهاى چندملّيتى بسته و پيرو مد و مصرفكننده و دلال آن بودهاند، آزاد مىشوند. با حقّ پيمان مىبندند و آزاد و رها مىگردند. به عبوديّت حقّ مىرسند، كه هم پاسخگويى به هدف خلقت است و هم اوج آزادى.
روزگارى، آدميان براى بقا و براى آسوده زيستن و براى آسودگى از تجاوز ديگران و در امان بودن از گزند آنان، خود را در حمايت قبيلهاى و بزرگى قرار مىدادند. امروزه گمان عدّهاى بر اين است كه اين رسوم منسوخ شده است، امّا اندكى دقّت در اوضاع جوامع و جهان، نشان مىدهد كه اين رسم و ساير رسوم، نه تنها منسوخ نشده كه به اشكال ديگر ظاهر شده و گسترش و شدّت نيز يافتهاند. اينك، آدمها نيستند كه با حمايت ديگران مىزيند، كه فراتر از آن، كشورها و جوامع
خود را تحتالحمايه قدرتها قرار مىدهند. آن هم با ميل، و نه با حفظ عزّت و كرامت انسان، كه (عموماً) به زور و با تحقير و استثمار. امّا در اينجا، انسانها با بيعت با حضرت حقّ، خود را در كنف حمايت او قرار مىدهند كه: «حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ»؛ «تنها خدا ما را كفايت است و نيكو ياورى خواهد بود.» (1)
نكته قابل ذكر اين كه، كلام اميرالمؤمنين در خطبه قاصعه نهجالبلاغه كه مىفرمايد «كعبه از سنگهايى ساخته شده كه سود و زيانى ندارد، ناظر به سنگهاى معمولى است و نه حجرالاسود.» (2)و حجرالاسود از شاهدان قيامت است.
در خبر است از رسول خدا كه فرمود: «پس آنگاه كه هفت مرتبه گرداگرد خانه خدا طواف كردى، تعهّد و يادى نزد خداوند خواهى داشت، كه حضرت حقّ پس از آن شرم مىكند تو را عذاب كند.» (3)پس اينك كه او شرم مىكند، تو را عذاب كند، تو نيز كه با او بيعت كردهاى، از او شرم كن كه خداىناكرده به گناه بازنگردى.
اركان كعبه: چنانچه ذيل عنوان «شكل و ابعاد» كعبه بيان شد، كعبه را چهار ركن است كه همان كُنجها و زواياى آن هستند. اين اركان چنان اهميّت دارند كه گويا وجوه و ديوارهاى خانه، تنها براى اتّصال اين اركان ايجاد شدهاند. مهمترين ركن، ركن حجرالاسود است كه به فاصله 90/ 1 متر از درِ خانه، رو به شرق، قرار دارد و حجرالاسود در آن جاى
گرفته است. ركن يمانى، ركن جنوبى كعبه است، كه اين ركن نيز مورد احترام بوده و پيامبرص آن را استلام مىفرمودهاند. (1)محلّ شكافتن ديوار خانه و ورود حضرت فاطمه بنتاسدس براى تولّد امامالموحّدين در كنار اين ركن قرار دارد. دو ركن ديگر، ركن شامى (رو به شمال) و ركن مغربى (رو به غرب) هستند. اين دو ركن حدّى بر «حجر اسماعيل» هستند كه از كنار خانه آغاز مىشود، و ديوار قوسىشكلى آن را احاطه كرده است. از ميان ركنهاى كعبه شريف ركن حجرالاسود و ركن يمانى از ارزش ويژهاى برخوردار هستند، كه اوّلى به دليل حضور حجرالاسود است و دوّمى به استناد سخنان و عمل رسول خداص. «به رسول خداص گفته شد: فراوان مىبينيم كه شما ركن يمانى را استلام مىكنيد! فرمود: هرگز نزد ركن يمانى نيامدم مگر اين كه ديدم جبرئيل آنجا ايستاده و براى كسانى كه آن را استلام مىنمودند طلب مغفرت مىكرد.» (2)
«در» كعبه: كعبه را درى است كه ارتباط خارج و داخل آن را برقرار مىكند و آستانه اين «در» در ارتفاع 25/ 2 مترى از سطح مسجدالحرام قرار دارد. بر روى «درِ» خانه كه زراندود است آياتى از كلام الهى نقش بسته است. «در» خانه كه بيرون را به درون متّصل مىكند، در حقيقت، عالَمِ قطبىشده و جهتيافته به سمت كعبه و مركز عالم را، به عالَمِ واقعاً بىجهت و مركزشده، كه همان درون خانه باشد، ربط مىدهد. درون كعبه، تنها نقطه واقعاً بىجهتِ عالَم است. اين مكان،
مصداق عينى و كامل آيه مباركه فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله (1)است كه به هر جهت كه رو كنى مىتوانى نماز بگزارى.
كسوه: كسوه يا پرده يا لباس كعبه، پارچه ويژه حرير سياه رنگى است كه اسماء و آيات الهى بر آن نقش بستهاند و ساليانه تعويض مىشود. اصولًا اين كه براى كعبه لباس دوخته مىشود، علاوه بر احترام به خانه، به تبعيّت از سنّت ابراهيم است كه با خاتمه ساختمان كعبه، پيراهن خود را همچون لباسى بر در كعبه آويخت و او را به لباس خود پوشاند. و همه اينها شايد كنايه از زشتىِ عريانى و برهنگى باشد كه آدميزاده از آن شرم دارد، و برهنگى يكى از بارزههاى منتج از تمرّد از فرمان الهى است كه والدين اولاد آدم با خوردن ميوه درخت ممنوع برهنه شدند و شرمزده. فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَهَ بَدَتْ لَهُما سَوْآت- هُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ؛ «چون از آن درخت تناول كردند (برهنه گرديدند و) زشتيهايشان آشكار گرديد و بر آن شدند كه از برگ درختان بهشت خود را بپوشانند.» (2)جالب است كه دنياى مدرن، «زشتىها» ى انسان (يا عريانى او) را «زيبايى» پنداشته (يا اين گونه تبليغ نموده) و از طريق تكثير و ترويج و نمايش و عرضه و فروش آن براى خود اعتبارى كاذب و درآمدى سرشار كسب مىكند. دليل ديگرى كه براى پوشاندن كعبه به لباس مىتوان مطرح كرد، ارج و قرب كعبه نزد موحّدين، و نگرش به آن به عنوان موجودى با روح معنوى است.
ناودان: كه به ناودان رحمت و همچنين (به دليل جنس آن) به
ناودان طلا معروف است، آب بام خانه را به داخل حجر اسماعيل مىريزد، و مشهور است كه زير آن از مكانهاى استجابت دعاست.
شاذروان: شاذروان سكّوى شيبدار دور خانه است كه در ابتدا و قبل از تجديد بناهاى اوايل اسلام جزء خانه بوده است، و امروز براى آن كه به هنگام طواف روى آن حركت نكنند،- كه اگر چنين كنند- طواف باطل است، آن را به صورت شيبدار ساختهاند كه كسى نتواند روى آن حركت كند.
ملتزم: ملتزم مكان شريفى است بين حجرالاسود و مقام ابراهيمع، كه به روايتى مكان پذيرش توبه آدم و به همين دليل به عنوان مكان استجابت دعا شناخته شده است. با عنايت به اين ويژگى است كه اين محدوده، يكى از شلوغترين نقاط پيرامون كعبه شريف است كه همه سعى بر آن دارندكه حتّى لحظهاى در آن قرار گرفته و غفران الهى را طلب كنند. رسول خداص فرمود: «ميان ركن حجرالاسود و مقام ابراهيم ملتزم است، هيچ صاحبدردى آنجا دعا نمىكند مگر آن كه بهبودى مىيابد.» (1)
مستجار: نام قسمت مقابل «درِ خانه» در ديوار بين ركن يمانى و ركن مغربى «مستجار» است، كه در كنار ركن يمانى قرار دارد.
حطيم: حطيم محدوده واقع ميان حجرالأسود و «درِ» كعبه شريف است. براى اين نامگذارى عللى ذكر مىشود، از جمله اين كه امام صادق فرمود: «زيرا مردم بر اثر ازدحام يكديگر را در فشار قرار مىدهند.» (2)
علاوه بر ويژگيهاى ظاهرى، بسيارى صفات، ويژگيها و نقشهاى معنوى ومعانى وكاركردهاى متنوّع را نيز مىتوانبراى كعبه فهرست كرد كه برخى از مهمترين آنها به شرح زير تنها مورد اشاره قرار مىگيرند:
مظهر و نماد «اصل» ى معنوى: بارزترين ويژگى كعبه جايگاه نمادين آن است: كعبه را مىتوان به استناد آيه شريفه 21 سوره حجر نماد و وجه تنزّليافته عرش در زمين ناميد. چنان كه علامه مطهّرى نيز با استناد به آيات قرآن كريم، بر اين نكته تأكيد مىكند كه: «اين جهان به منزله انعكاسى از آن جهان است. از قرآن چنين استنباط مىشود كه هر چه در اين جهان است «وجود تنزّليافته» موجودات جهان ديگر است. آنچه در آيه سابقالذّكر [انعام: 59] «مفاتح» ناميده شد در آيه ديگر [حجر: 21] «خزائن» ناميده شده است.» (1)علامه طباطبايى نيز در اين مورد مىگويد: «امورى كه در اين عالم و در چهارديوارىِ زمان قرار دارند قبل از اين كه موجود شوند، نزد خدا ثابت بود و در خزينههاى غيب او داراى نوعى ثبوت مبهم و غيرمقدّر بودهاند، اگر چه ما نمىتوانيم به كيفيّت ثبوت آنها احاطه پيدا كنيم.» (2)كه: «آنچه در اين جهان است، «حقيقت» و «اصل» و «كُنه» آن در جهانى ديگر است كه جهان غيب است و آنچه در آن جهان است «رقيقه» اش، «ظلّ» و «سايه» اش، «مرتبه تنزّليافتهاش در اين جهان است.» (3)
چرخ با اين اختران، نغز و خوش و زيباستى صورت- ى در زي- ر دارد، آن- چه در بالاستى
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت بر رود بالا، همى با اصل خود يكتاستى
صورت عقلى كه بى پايان و ج- اويدان ب- ود با همه و بى همه، م- جموعه و يكتاستى
اي- ن سخن را در نيابد ه- يچ فهم ظاهرى گر ابونصرستى و گ- ر بوعلى سيناستى (1)
علاوه بر آن با عنايت به روايتى كه نماز را معراج مؤمن مىخواند، و با توجّه به اين كه معراج پيامبر، به عرش الهى و نماز در كنار آن مىرسد، مىتوان گفت كه نمازگزارى كه كعبه را قبله قرار مىدهد، با نماد عرش در زمين رابطه برقرار نموده است. چنان كه اصولًا، انسان اگر به ايمانى دست يابد كه بتوان او را مؤمن خواند، به مقامى رسيده است كه «قلب» او، خود «عرش» الهى است: «قَلْب الْمُؤْمِن عَرْش الرَّحْمن.» (2)امام سجّاد مىفرمايد: «أنَّ فِى الْعَرْش تِمْثالَ جَمِيع مَا خَلَقَ اللهُ مِنَ البرّ و البحر و هذا تأويل قوله: وإن مِنْ شىءٍ ...». صورت مثالى هر آنچه مخلوق خدا در خشكى و درياست، در عرش وجود دارد (3)و اين تعبير كلام الهى (4)است.
(5)علاوه بر آن، در زمينه تجلّى زمينىِ «اصل» ى
1) 1. ميرفندرسكى.
2) 2. بحار الأنوار، ج 55، ص 39.
3) 3. آيتالله جوادىآملى، تسنيم تفسير قرآن كرم، ج 3، ص 214.
4) 4. وَإِنْ مِنْ شَيءٍ إِلّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزّلُهُ الّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ؛ «و هيچ چيز در عالم نيست جز آن كه منبع و خزينه آن نزد ما است ولى از آن بر عالم خلق الا به قدر معيّن، كه مصلحت است، نمىفرستيم.» حجر: 21.
5) 5. براى مطالعه بيشتر در باره اين كه هر چيزى در اين دنيا داراى اصلى ماورائى و معنوى است، ر. ك: شهيد مطهّرى، جهانبينى توحيدى و آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ، صص 201 و 268.
ماورايى و معنوى، و در مورد معناى نمادين كعبه، مىتوان به رابطه آن با برخى بزرگان و همچنين آيينها و وقايع بزرگ و سرنوشتساز نيز اشاره كرد كه اهمّ آنها عبارتند از: محمّد 9، ابراهيم 7، بيتالمعمور، معراج و نماز. ابراهيم تجديدكننده ساختمان كعبه است. محمّد به معراج مىرود. نماز (آن چنان كه واجب است) در معراج به محمّد تعليم شده، و او مقابل بيتالمعمور نماز مىگزارد. حديث معروفى مىگويد: «نماز معراج مؤمن» است. به اين ترتيب، اين معناى نمادينِ بسيار زيبا به سادگى قابل استنتاج است كه: نمازى كه مؤمن، رو به كعبه به جا مىآورد، جلوهاى و يا نمادى از معراج محمّد است كه در مقابل بيتالمعمور نماز مىگزارد.
عامل هدايت: اصولًا هدايت انسانها و به ويژه هدايت الهى آنان، كه در حقيقت مبيّن و در بر دارنده سه عامل بسيار مهمّ هدف (مقصد يا غايت حيات)، راه (زندگى) و چگونه پيمودن اين راه (آداب زندگى) است، از موضوعات بنيادينى به شمار مىرود كه در قرآن مجيد بارها به آن اشاره شده است.
نخستين هدايتگر بشر، حضرت احديّت است كه همه هدايتها در يد قدرت و بنا به مشيّت اوست: رَب- نَا الَّذى اعْطى كُلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى؛ «خداى ما آن كسى است كه او همه موجودات عالم را نعمت وجود بخشيده و سپس به راه كمالش هدايت كرده است.» (1)
قرآن كريم، خود، عامل هدايت ناميده شده است: ذلِكَ الْكِتابُ لارَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ؛ اين كتاب بى هيچ شك راهنماى
1) 1. طه: 50. همچنين ر. ك: اعلى: 3، شعراء: 78 و دهر: 3.
پرهيزكاران است. (1)
پيامبران الهى و به ويژه پيامبر عظيمالشّأن اسلام براى هدايت انسانها مبعوث شدهاند:
قُلْ يا اي- هَا النّاسُ انّى رَسُولُ اللهِ الَيْكُم جَميعاً الَّذى لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الارْضِ لا الهَ الا هُوَ يُحْيى ويُميتُ فَآمَنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِىّ الامّىّ الَّذى يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ كَلِماتِهِ وَالتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ.
«به خلق بگو كه من بدون استثنا بر همه شما جنس بشر رسول خدايم، آن خدايى كه آسمان و زمين همه مُلك اوست، هيچ خدايى جز او نيست كه او زنده مىكند و مىميراند، پس اى مردم به خدا بايد ايمان آوريد و به رسول او، پيغمبر امّى، آن پيغمبرى كه پس به خدا و سخنان خدا گرود و شما بايد پيرو او شويد، باشد كه هدايت يابيد.» (2)
در كنار همه اينها، مطابق كلام الهى، كعبه نيز عامل و وسيله هدايت انسانها است. (3)اين عامل هدايت، به ويژه پس از پيامبر خاتم، در كنار حجج الهى (كه ممكن است چون اكثر ادوارِ معصومين يازدهگانه 7، تحت محاصره و يا چون زمان غيبت، از نظر ظاهرى و فيزيكى غيرقابل دسترس همگان باشند)، به همراه قرآن كريم، و مضاف بر الهامات الهى كه هميشه هادى انسانها بودهاند، (4)
انّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً؛ «ما به حقيقت راه را به انسان نموديم، حالى خواهد هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت را كفران كند.» انسان: 3.
وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللهِ يَهْدِ قَلْبَهُ؛ «و هر كه به خدا ايمان آرد دلش را هدايت كند.» تغابن: 11. و
وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِينهُمْ سُبُلَنا وَ انَّ اللهَ لَمَعَ الْمُحْسِنين؛ «و آنان كه در راه ما به جان و مال كوشش كردند محقّقاً آنها را به راه معرفت و لطف خويش هدايت مىكنيم و هميشه خدا همراه نيكوكاران است.» عنكبوت: 69.
به عنوان يكى از شاخصترين عواملهدايت انسانها ايفاى نقش مىكند.
به اين ترتيب، كعبه شريف، يكى از نقاط اتّكاى بشريّت براى هدايت و راهيابى است. هدايتى كه كلام الهى به آن صراحت دارد. براى شكلگيرى اين نقش و تأثير آن بر حيات انسانها، چند دوره اصلى قابل شناسايى است. دوران اوّل كه از زمان حضرت ابراهيم و با تجديد بناى كعبه، آغاز و به بعثت پيامبر اكرم ختم مىشود. در اين دوران كه پيامبرانى مبعوث مىشوند، زمان مناسب براى معرّفى و جهانگير شدن نام كعبه و شناساندن آن به جهانيان است. در اين دوران، البتّه، مناسك حجّ نيز كه از زمان ابراهيم باقى مانده است، در عين حالى كه دچار تحريفات و خرافههايى شده، كماكان ادامه مىيابد. در اين دوران، آدميان با دو موضوع اساسى آشنا مىشوند: اوّل با كعبه و اهمّيت وجايگاه و مقام آن و ديگرى با مناسك مربوط به آن به صورت اصولى. در اين دوران با وقايعى همچون هلاكت ابرهه و لشگريانش كه به قصد تخريب كعبه به مكّه هجوم آورده بودند، با تولّد حضرت مولىالموحّدين در خانه، با احياى زمزم توسّط حضرت عبدالمطّلب،
و با بركاتى كه به دليل حضور كعبه بر آن سرزمين نازل مىشود، جايگاه و اهميت آن تثبيت مىشود. اين دوران، دوران تمرين و آماده شدن بشريّت براى شنيدن پيام الهى، از خاتم پيامبران است. دوران احساس نياز انسان به مكانى براى روى آوردن و تثبيت اين نياز است. پس از آن، دوران كوتاهِ نبوّت نبىّ مكرّم اسلام 9، دوره تثبيت كعبه به عنوان قبله و مركز توحيد و يگانهپرستى و دوران معرّفى مناسك حجّ ابراهيمى و پيرايش آن از همه آلودگيها و پيرايهها و خرافهها و بتها است. در اين دوران، كعبه و محدوده آن، از جمله صفا و مروه، از لوث وجود بتها تطهير مىشوند.
البتّه حفاظت حرم از نفوذ تفكّر و مظاهر و جلوههاى بتپرستى، وظيفه و تكليفى سنگين براى مسلمين و حقّ مسلّم كعبه و پيامبر خدا بر آنان است. توجّه كنيم كه اين مورد، علاوه بر پيشگيرى از وجود اصنام، مقابله با نفوذ بتها و نشانههاى بتپرستىِ هر دوران و نشانههاى آنها را نيز شامل مىشود. از اين رو هشيارى مسلمانان در اين قلمرو نيز ضرورى است. يكى از نشانههاى بت و بتپرستىِ دوران معاصر، خودخواهى و انانيّتى است كه صاحبان «زر» و «زور» در دنياى معاصر براى خود قايل هستند، و انسانها را به دين خود (پرستش زر و زور خود) مىخوانند. كه نمونه بارز آن نظام سرمايهدارى جهانى است، كه متأسّفانه، نشانههاى آن با حيلههاى گوناگون، خود را تا كنار محوّطه مسجدالحرام نيز رساندهاند. (1)
1) 1. ر. ك: مجموعه تصاوير و نقشهها.
مكان آزمايش: يكى از مهمترين عواملى كه مىتواند به عنوان زمينه و مقوّم هدايتگرى كعبه شريف ايفاى نقش نمايد، موضوع نقش آن به عنوان زمينه آزمايش و امتحان انسانهاست. وجود اين زمينه، هم در كعبه معظّمه مشهود است و هم اين كه از مناسك و اعمال حجّ قابل استنباط است. كعبه، نسبت به همه معابد عالم، و حتّى نسبت به سادهترين مساجد مسلمين، بسيار سادهتر و عارى از هر گونه تزيين، به دور از هر گونه فنّاورىِ پيشرفته چشمپركن و اعجاببرانگيز، و تهى از هر گونه آثارى كه اصطلاحاً هنر ناميده مىشوند، مىباشد. حتّى در دورانهاى مختلف نيز (علىرغم آن كه در برخى ادوار اصنام در آن نگهدارى مىشدند) از ايجاد هر گونه تغييرى در آن احتراز شده است. حدّاكثر تغييراتى كه مسلمين در آن دادهاند عبارتاند از: نصب ناودان طلا براى خانه، زراندود كردن در خانه كه البتّه با آيات الهى مزيّن گشته است، تنظيم بندكشيهاى آن به منظور استحكام بخشيدن به خانه، صيقلى نمودن سنگهاى تحتانى آن به منظور پيشگيرى از آسيب رساندن به بدن مشتاقانى كه عاشقانه و مؤمنانه او را در آغوش مىكشند، و طرّاحى و دوخت هر ساله لباس آن. لباس خانه (كسوه كعبه) نيز همچون خود او بسيار ساده و باوقار است و تنها با آيات الهى مزيّن شده است، همچون قلوب مؤمنان كه به نور ايمان زينت مىشوند؛ وَلكِنَّ اللهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإيمانَ وَ زَيَّنَهُ فى قُلُوبِكُمْ؛ «و ليكن خدا مقام ايمان را محبوب شما گردانيد و در دلهاتان نيكو بياراست.» (1)
1) 1. حجرات: 7.
و اين سادگيها، كه به عكس سيما و وضعيّت همه معابد عالم و حتّى مساجد خودِ مسلمين است، همگى آزمايشى براى اولاد آدماند كه تا چه حدّ، سخن و امر خداى خود را مىپذيرند و اين خانه سنگىِ ساده بىپيرايه را قبله قرار مىدهند، و همه امورات و به ويژه عبادات خود را به سوى آن بر پا مىدارند. شايد از نظر چشمان دنيابين و ظاهربين، معبدى عظيمالجثّه و مرتفع كه با انواع نقشها و آذينها و تنديسها، پيچيدگى و ابهّت مادّى خُردكنندهاى يافته باشد، بهتر بتواند نقش معبد و خانه خدا را ايفا كند، تا اين خانهاى كه به تعبير حضرت ابراهيم در وادى «غيرذىزرع» و در سرزمينى خشك و سخت و با سادگى هر چه تمامتر بنا شده و به بيتالله مسمّا گشته است. خانهاى ساده كه سراسر بيانگر تنزيه و تسبيح است و هيچ چيزى در آن نيست كه نقش بُت را ايفا نموده و از «خود» دم زند. امّا انسان بايد بداند و باور داشته باشد كه: خدا را خانهاى (به عنوان مكان) نيست و اگر خانهاى به او منتسب است، به اين دليل است كه او خود، خانه را، از خود و متعلّق به خود دانسته است، نه آن كه آن را مكان خود بداند كه خداوند از مكان مبرّاست.
(1)و امامالموحّدين نيز مىفرمايد: «وَلا كانَ فى مَكانٍ فَيَجوُزَ عَلَيهِ الان- تِقالُ»؛ « [خداوند] در جايى مكان نگرفته است كه از آنجا به جاى ديگر رود. (2)و در موضعى ديگر مىفرمايد: مَعَ كُلّ شَىءٍ لا بِمُقارَنَهٍ وَ غَيْرُ كُلُّ شَئ لا بِمُزايَلَهٍ؛ «با هر چيزى هست، ولى نه به گونهاى كه همنشين و نزديك او باشد، غير از هر چيزى است، ولى نه بدانسان كه از او دور باشد.» (3)
پس اين خانه (علاوه بر همه زيباييها و بركات و هدايتهايى كه براى اولاد آدم دارد) يك آزمايش است، و سادگى خانه نيز در عين حال علاوه بر آزمايش بودن، تضمينى است كه مسلمانان را از شرك و بتپرستى، و پرستشِ تزيينات و آثار خود باز دارد. از موارد ديگرى كه صراحتاً به توضيح مكان آزمايش بودن كعبه معظّمه اشاره نموده و علل اين ويژگى را برشمرده است، كلام اميرالمؤمنين در خطبه قاصعه مىباشد. (1)
نشانه بارز تنزيه الهى: تفكّر توحيدى كه حضرت احديّت را از هر گونه تجسّد و تجسّم مبرّى و منزّه مىداند، در آثار و باورهاى مسلمانان و جلوههاى مسلمانى، تأثيرى غيرقابلانكار و يگانه داشته است. اين باور در انتخاب رشته و ظرف نمايش آثار مسلمانان، نقش شايان توجّهى ايفا كرده است، كه سبب تمايز جدّى آثار و عرصههاى فعّاليت مسلمانان، و از جمله هنرهاى مورد اقبال آنان بوده است. براى نمونه، هنرهايى مثل مجسّمهسازى و نقّاشى در ميان مسلمانان رشد چندانى نداشته، و در عوض خوشنويسى و استفاده از فرمهاى هندسى و انتزاعى در هنرهايى چون كاشيكارى، گچبرى، معرّق، منبّت و امثالهم رواج داشته و به اوج رسيده است. بارزترين جلوه تنزيه را در فضاى تهىِ كعبه معظّمه مىتوان ديد، كه به عكس همه معابد عالم است كه غالباً مملوّ از نقش و نگار و تنديس و جهتگيرى مىباشند. اين فضاى مقدّس، از هر اثر مادّى و فيزيكى و جسمانى، كاملًا تهى و بهترين شيوه نمايش تنزيه الهى است.
مبارك بودن خانه: به دليل وجود كعبه، سراسر سرزمين مكّه،
1) 1. امام على، نهجالبلاغه، خ 192.
تبرّك يافته، و سرزمين مبارك ناميده شده است. (1)مبارك بودن خانه و سرزمين آن، زمينهساز نزول بركت الهى به آنجا و از آنجا به سراسر زمين است.
مانع نزول عذاب الهى: امام علىبنابىطالب خانه خدا و زيارت آن را به عنوان عامل بقاى عالَم و انسانها معرّفى مىنمايد: «خدا را، خدا را، در باره خانه پروردگارتان، مباد تا هستيد آن را خالى بگذاريد كه اگر زيارت خانه خدا ترك شود، شما را در عذاب مهلت ندهند.» (2)
نشانه بودن خانه: همه چيزهاى معنوى، براى قريب به ذهن شدن، بالاجبار نيازمند نشانهاى كالبدىاند. در ميان مسلمانان، يكى از بارزترين اين نشانه ها حجّ است كه به تبع آن، همه اجزاء و عناصر و اعمال و زمانهاى مرتبط با آن، كه اصلىترين آنها كعبه شريف است، همگى نشانهاند، و (چنان كه گفتيم) به موضوع و مفهوم و اصلى الهى و معنوى دلالت مىكنند. براى حاجى، كعبه چيست؟ هدف؟ نه، نمادى براى بسيارى از معارفى كه حواسّ ظاهرى و كمّى انسان آنها را به سهولت در نمىيابند: تسبيح، تنزيه، وحدت، تجرّد، ذكر و هدايت. اصولًا رسيدن به كعبه، يا خود كعبه و زيارتش هدف نيست، كعبه مكان و ابتداى عروج و تعالى است. تعالى انسان به سمت كمال و عالم بالا. همچون مسجدالاقصى كه مكان عروج پيامبر بود در شب معراج. (3)
1) 1. آلعمران: 96.
2) 2. امام على، نهجالبلاغه، ن 47، ص 709.
3) 3. سُبْحانَ الَّذي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ؛ «پاك و منزّه است خدايى كه در مبارك شبىبندهخود محمّد را از مسجدحرام مكّه معظّمه به مسجد اقصايى كه پيرامونش را مبارك و پرنعمت ساخت سير داد.» اسراء: 1.
زيبايى خانه: نگريستن به كعبه را ثوابى عظيم است. يكى از نتايج مترتّب بر ثواب و همچنين يكى از ادلّه گرايش انسان به پديدهها، زيبايى آنهاست. و اين اتّفاق نظر همه كسانى است كه كعبه را ملاقات كردهاند. «كعبه را ديديم كه چون عروسى زيبا و دلربا بر تخت حشمت و جلال تكيه زده و مهمانان خدا از هر سوى، آن را در ميان گرفته بودند.» (1)و اين زيبايى ظاهرى و صورى و بصرى و حسّى است كه از تماس كعبه ادراك مىشود. امّا در عين حال، از هر منظر و ديدگاه و در هر قلمرو و ساحتى از وجود كه كعبه معظّمه مورد توجّه و مطالعه قرار گيرد و با هر معيارى كه ارزيابى شود، اين خانه در اوج زيبايى خواهد بود، كه با عنايت به توضيح نسبتاً مشروح اين موضوع در موضِعى ديگر، در اين مجال به ارايه خلاصه مباحث مطرحشده در قالب نمودارى بسنده مىگردد. (2)
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن هر كه ديد آن سرو سيم اندام را
مقام ابراهيم سنگى است كه ابراهيم بر آن مىايستاده تا قسمتهاى فوقانى خانه را بنا كند. همچنين، روايتى ديگر، آن را سنگى مىداند كه ابراهيم براى موعظه آدميان بر بلنداى آن ايستاده و به فرمان الهى آنان را به انجام حجّ فراخوانده است. (3)اكنون، اين سنگ كه
1) 1. ابنبطوطه، سفرنامه ابنبطوطه، ص 134.
2) 2. ر. ك: نقىزاده، مبانى هنر دينى در فرهنگ اسلامى: تجلّيات عينى و كالبدى.
3) 3. وَأذّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجّ يَأتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلّ ضامِرٍ يَأتينَ مِنْ كُلّ فَجّ عَميقٍ؛ «و مردم را به اداى مناسك حجّ اعلام كن تا مردم پياده و سواره و از هر راه دور به سوى تو جمع آيند.» حجّ: 27.
نقش يك جفت پا بر آن نقش بسته است در ظرفى بلورين و در مقابل كعبه (ضلع شمال شرقى آن و مقابل «در» خانه) به فاصله حدود سيزده مترى از كعبه قرار دارد، كه بزرگترين عملكرد عينى آن، خواندن نماز طواف در پشت آن است. آياتى از كلام الهى، به اين سنگ و ارزش آن به عنوان آيه الهى و جايگاه پرستش خدا بودن، اشاره دارند. (1)همچنين، آيه 97 سوره آلعمران، مقام ابراهيم را به عنوان يكى از آيات بَيّن و روشن الهى معرّفى مىفرمايد.
1) 1. بقره: 125.
فرايند شناسايى بارزه هاى زيبايى كعبه (مأخذ: نقىزاده، 1385 ب)
حجر اسماعيل، فضاى روبروى ديوار شمالغربى خانه (بين ركنهاى شامى و مغربى و) زير ناودان رحمت است، كه توسّط ديوار قوسى شكلى (با عرض 52/ 1 متر در بالا و 44/ 1 متر در پايين و ارتفاع 3/ 1 متر) محصور شده است. قريب متر از حجر اسماعيل در زمان ابراهيم جزء كعبه بوده است.
گاهى اين سخن مطرح مىشود كه نبايد به زيارت قبور رفت، يا نبايد در كنار قبور (به عنوان مكانهاى مقدّس) نماز گزارد. مگر نه آن كه قبور اسماعيل و هاجر در حجر اسماعيل است، و مسلمين متّفقالقول، آن را به همراه كعبه داخل طواف قرار مىدهند. (1)و مگر نه اين كه، مطابق نصّ قرآن كريم، در مقابل پيشنهاد عدّهاى كه مىخواستند بر مزار اصحاب كهف نشانهاى چون نشانههاى امروزى مثل «قبر سرباز گمنام» بسازند، عدّهاى (كه قرآن كريم نيز سخن آنان را نفى نمىكند) گفتند مسجدى بسازيم: «فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَب- هُمْ اعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى امْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً»؛ «بعضى مىگفتند: روى جايگاه آنان ساختمانى كنيد، كه معرّف آنها [اصحاب كهف باشد، پس از آن، آنان كه در امر و عقيده غالب شدند گفتند: ما بر روى جايگاه آنان مسجدى
1) 1. و مطابق كلام الهى كه مىفرمايد: مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلّا بِإذْنِهِ؛ «كه را اين جرأت است كه در پيشگاه او به شفاعت برخيزد مگر به فرمان [و اجازه] او.» بقره: 255، اين كلام بيانگر آن است كه عدّهاى را «اذن شفاعت» است، و سرسلسله آنانى كه «اذن شفاعت» خواهند داشت، پيامبر و ائمّه معصومين هستند.
(سجدهگاهى) مىسازيم.» (1)و در اينجا، قبر اسماعيل و هاجر و قبور كثيرى از پيامبران داخل مسجد و داخل طواف و محلّ عبادت ميليونها انسان موحّدى، كه به زيارت كعبه و انجام مناسك حجّ مىشتابند، قرار دارند.
به راستى اسماعيل اين مقام را كه در كنار خانه خدا داخل طواف ميلياردها انسان در طول تاريخ قرار گيرد، از كجا به دست آورد؟ يكى از اصلىترين علل كسب اين مقام، قبول و پذيرش فرمان الهى به جان و دل است. اسماعيل، نه تنها در برابر دستور الهى ترديد و شكّ و اعتراض نكرد، كه حتّى پدرى چون ابراهيم را نيز به اجراى دستور الهى ترغيب كرد. (2)
صفا و مروه دو كوهاند، به فاصله تقريبى چهارصد متر (3)كه هر دو از شعائر الهىاند. (4)در معناى شعائر نيز آمده است: «شعائر جمع «شعيره» به معناى نشانه است [و] از اين رو احكام الهى و آنچه عظمت او را نشان دهد شعائر الهى گويند.» (5)آياتى از كلام الهى به «شعائر الهى» اشاره مىكنند كه هر سه مورد آن صراحتاً موضوعات مرتبط با حجّ را، به عنوان نشانههاى
الهى متذكّر مىشوند. آيه 159 سوره بقره از «صفا» و «مروه» به عنوان شعائرالله ياد مىكند. در آيه دوّم سوره مائده نيز شعائر (كلّيّه مناسك و موضعات مربوط به حجّ، حتّى «هَدى» و «قَلائِد»: قربانيهاى حاجيان اعم از آن كه علامت قربانى به گردن آنها باشد يا نباشد) به خداوند نسبت داده شده است. در آيه 32 سوره حجّ نيز، پس از آن كه در آيات قبل به موضوعات مربوط به حجّ اشاره مىشود، به طور عام آنها را شعائرالله ناميده و مىفرمايد: ذلِكَ وَمَنْ يُعَظّمْ شَعائِرَ اللهِ فَانَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ؛ «اين است سخن حقّ و هر كس شعائر دين خدا را بزرگ و محترم دارد، خوشا بر او كه، اين صفت دلهاى با تقواست.» (1)
بدين ترتيب همه اجزاء، اعمال، مكانها و زمانهاى مرتبط با حجّ، جملگى «نشانه» هاى الهى هستند كه تعظيم و تكريم و احترام آنها واجب بوده و بىاحترامى و هتك حرمت آنها و تجاوز به حدودشان مجاز نمىباشد.
گفتيم كه بنا بر اخبار و روايات، صفا و مروه، نماد آدم و حوّا هستند كه به هنگام هبوط، آدم بر صفا فرود آمد و حوّا بر مروه. و زندگى بين اين دو و با حضور اين دو در جريان است، و بدون حضور و وجود هر كدام از اين دو، حيات ابتر مىماند و نسل بشريّت منقرض مىشود. تمركز بر يكى و غفلت از ديگرى، زندگى را از جريان طبيعى خود خارج مىكند. و انطباق اين دو بر يكديگر، و همسان و يكى پنداشتن آنها نيز ممكن نيست.
1) 1. حجّ: 32.
عرفات، بيابان وسيعى است در شمال مكّه مكرّمه و به فاصله 21 كيلومترى آن و خارج از محدوده حرم، كه حاجيان بايد از ظهر روز نهم ذىالحجّه تا غروب آفتاب همان روز در آن وقوف كنند، يعنى در آن حضور داشته باشند. وجه تسميه آن به «عرفات» را، به دليل ملاقات آدم و حوّا در آن، به جهت اعتراف آنان به گناهان خويش، به دليل امر جبرئيل به آدم براى اعتراف به گناهان خود (به هنگام آموزش مناسك حجّ) و به دليل حصول اطمينان ابراهيم و معرفت يافتن او براى قربانى كردن فرزندش در اين مكان، مىدانند. (1)
عُرف كه «اعراف» جمع آن است، به معناى سرزمين بلند است، كه با عنايت به اشرافى كه از، «در بلندى قرار گرفتن» تحصيل مىشود، آگاهى و عرفان و معرفت نيز معنا مىشود و جالب است كه «عرفات» كوه و سرزمينى مرتفع نيست، بلكه دشتى يا درّهاى است كه نسبت به اطراف خود بلندتر نيست. حتّى رفتن بر فراز «جبلالرّحمه» (كه بلندترين نقطه اين صحراست)، كراهت دارد. پس مىتوان گفت كه «عرفات»، اشرافى معنوى بر ساير سرزمينها دارد، كه همين معنويّت سبب جايگاه و مقام و تبعات معنوىآن مىشود.
مسجدى وسيع در مرز مشترك بين اين سرزمين و مشعرالحرام قرار دارد به نام مسجد نَمِرَه. نيمى از اين مسجد در صحراى عرفات و نيم ديگر آن در حرم (و خارج از عرفات) قرار دارد، و به اين ترتيب، تنها نيمى از آن، كه خارج از حرم است، براى وقوف در عرفات مورد
1) 1. ر. ك: آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ.
استفاده قرار مىگيرد، و نيمه ديگر به هنگام وقوف در مشعر، محلّ عبادت حاجيان است. عرفات، چنانچه در مباحث فصل بعد خواهد آمد، فضاى تصفيه براى آماده شدن و اهليّت و صلاحيّت يافتن جهت ورود به حرم و به مثابه دروازه حرم است.
مشعرالحرام منطقهاى است بين «عرفات» و «منى» كه مقصد حاجيانِ حاضر در «عرفات» پس از غروب روز «عرفه» است. اين منطقه، محلّ وقوف حاجيان در شب عيد قربان تا طلوع آفتاب روز دهم است. «مشعر» را «مزدلفه» و همچنين «جمع» نيز مىگويند. (1)مشعرالحرام، ورودى حرم است، كه پس از ورود به آن، ذكر خدا در آن توصيه شده است: فَاذا افَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وِ اذْكُرُوهُ كَما هَديكُمْ وَ انْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالّينَ؛ «پس آنگاه كه از عرفات كوچ كرديد در مشعرالحرام ذكر خدا كنيد و به ياد خدا باشيد كه خدا شما را پس از آن كه به ضلالت كفر بوديد، به راه هدايت آورد.» (2)
صحراى منى، بيابانى است در محدوده حرم (به طول تقريبى 3600 متر) كه بين مشعر و مكّه مكرّمه قرار گرفته است، و حدّ آن از وادى محسّر (حدّ مشعرالحرام) تا جمره عقبه است. علّت نامگذارى آن به «منى» موضوع «تمنّا» از حضرت احديّت بوده است. براى نمونه، گفتهاند كه
مطابق فرمايش معصوم در اين سرزمين جبرئيل به ابراهيم گفت كه از خداوند چيزى بخواه. روايت ديگرى، مىگويد كه جبرئيل به آدم گفت: تمنّى كن و از خدا چيزى بخواه و او تمنّاى بهشت كرد (ر. ك: آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ). در سرزمين منى، جايگاههاى مهمى چون قربانگاه، جمرات سهگانه و مسجد خيف قرار دارند.
مِنى نه تنها خود وصول به تمنيّات و آرزوهاست كه بايد چنين نيز احساس شود، كه اين وادى محلّ خواستن و تمنّاى از حضرت احديّت و استجابت اوست. پس از معرفت يافتن در عرفات، و رسيدن به مرتبه شعور در مشعرالحرام، اينك مكان تمنّا، كه قاعدتاً حاجى بايد فهميده باشد كه از «او» چه چيزى را تمنّا كند. پس از «دو» وقوف، كه زمينه انديشيدن و آگاه شدن است، اينك منى، مكانِ عمل است: رمى جمرات، قربانى و حلق.
جمرات، سه نقطهاند در صحراى منى، كه به «جمره اولى»، «جمره وسطى» و «جمره عقبه» معروفاند. اين نقاط در گذشته هر كدام به صورت ستونى بودند كه حاجيان به هر كدام هفت سنگريزه پرتاب مىكردند. اخيراًستونها تطويل و به صورت ديوارهايى درآمدهاند، تا حاجيان در اثر ازدحام مشكل نداشته باشند. كاش روزى بيايد كه جملگى بندگان خدا در عدم تبعيّت از شيطان و راندن او از حريم انسانى خويش چنين بر يكديگر پيشى گيرند. اينها نقاطى هستند كه شيطان بر ابراهيم ظاهر شده و سعى در منصرف كردن او از قربانى كردن
اسماعيل داشت، و ابراهيم با سنگريزههايى او را مىراند و به وسوسههاى او بىتوجّه بود.
اگر چه مكانها و مواضعى كه به عنوان جايگاههاى انجام مناسك حجّ معروفاند، به اجمال معرّفى شدند، امّا در كنار آنها مكانها و مواضعى نيز وجود دارند كه هر يك، يادآور دورهاى از تاريخ، يادآور بزرگوارانى از تاريخ اسلام، و يادآور اتّفاقاتى خوش يا ناخوش هستند. ضمن ارجاع مطالعه فهرست و ويژگيهاى جامع اين مكانها در منابع مربوطه، در اين اجمال به معرّفى اجمالى آنها بسنده مىگردد.
زمزم: چاهى است مبارك در مجاورت كعبه (1)كه تا سال 1383 با پلّههايى كه در صحن مسجدالحرام بود، زايران به كنار تأسيسات كنار چاه مىرفتند و از آب آن استفاده مىكردند. امروزه آن قسمت مسدود شده و استفاده از آب زمزم از آبخوريهاى منصوب در جاىجاى مسجدالحرام ممكن است. اين چاه كه زير پاهاى كوچك اسماعيل از زمين جوشيد، نه تنها اسماعيل و هاجر را از تشنگى رهانيد، كه باعث پيدايش شهر مكّه شد همواره منبع تأمين آب زايران بوده است. اين چاه پيش از ظهور اسلام خشكيده بود و توسّط حضرت عبدالمطلّب، احيا شد و از آن زمان، همچنان از زمين مىجوشد.
غار حرا: غار حراء واقع در كوه حرا و در يك فرسخى شمال مكّه و در محلّى مشرف به منى)، محلّ نيايش پيامبر اكرم در سالهاى پيش
1) 1. روبروى حجرالاسود و به فاصله بيست و چهار گام از آن سفرنامه ابن بطوطه.
از بعثت است. اينك، وقتى كه با ماشينهاى كولردار براى زيارت دوره به پاى كوه مىروى، هنگامى كه بر زمين تفزده گام مىنهى و آفتاب سوزان پوستت را (حتّى از روى لباس) مىآزارد، وقتى كه با چشم دل، ساختمانها و محلات بين مسجدالحرام تا پاى كوه را حذف مىكنى و به بيش از هزار و چهارصد سال قبل مىروى و زنى بزرگوار و كودكى خردسال را مىبينى كه براى عزيز خلقت، براى محمّد امينص، غذا مىآورند، درمىيابى كه اينان چه حقّ بزرگى به گردن بشريّت دارند. چه بزرگوارانى، در چه شرايط طاقتفرسايى، به خدمت بنده خاصّ خداص همّت گماشتند، تا تو به اسلام، به هدايت، به نور، به رستگارى برسى، با يادآورى اين حقيقت خجل مىشوى و خويش را وامدار مىيابى.
قبرستان ابوطالب 7: در مكّه مكرّمه و در پناه كوهى سترگ قبرستان غريبى با نام ابوطالب وجود دارد كه مدفن حضرت خديجه، حضرت عبدالمطّلب، حضرت ابوطالب، حضرت قاسم پسر رسول خداص و بسيارى از مسلمانان است كه اهل مكّه آن را بيشتر به نام «قبرستان معلاه» مىشناسند.
غار ثور: غار ثور نيز همان آيتى است كه پيامبر اكرم را، به هنگام هجرت به مدينه با آياتى ديگر (تار عنكبوت و كبوترى خوابيده بر تخمهايش) از شرّ تعقيبكنندگان مشركش نجات داد.
مَوْلِد پيامبر: مَوْلِد پيامبر مكانى در مكّه مكرّمه و نزديك صفا و مروه است كه اكنون كتابخانهاى بر آن بنا كردهاند.
مسجد خيف: مسجد خيف، مسجدى در منى است كه گويند هفتصد پيامبر در آن نماز گزاردهاند، و تنها در ايّام حجّ به روى حجّاج باز است و عبادت در آن توصيه شده است.
مسجد نَمِرَه: مسجدى است كه نيمى از آن در عرفات (خارج حرم) و نيم ديگر آن خارج عرفات و در داخل حرم قرار دارد و به اين ترتيب به هنگام وقوف حاجيان در عرفات، تنها نيمه خارج از حرم آن براى وقوف مورد استفاده قرار مىگيرد.
كوه ابوقبيس: كه بر كوه صفا مشرف است و اينك مهمانسراهاى پادشاه بر آن ساخته شدهاند، و مدفن چند پيامبر است. معجزه شقّالقمر در كنار اين كوه رخ داده است.
شعب ابوطالب: پس از آن كه مشركين با امضاى عهدنامهاى هرگونه رابطه و معامله با مسلمانان را ممنوع كرده و آنان را در محاصره شديد اقتصادى قرار دادند، اين درّه، مكان زندگى و محاصره مسلمانان براى مدّت سه سال بود. تا اين كه حضرت جبرئيل به پيامبر خدا خبر داد كه موريانه آن عهدنامه را (كه آن را در كعبه آويخته بودند) خورده و نابود كرده است. و وقتى مشركين از طريق حضرت ابوطالب از اين امر آگاه شدند و صدق گفتار او را ديدند، محاصره منتفى شد.
مساجد: يكىاز ويژگيهاى قابل توجّه در عمل مسلمانان، احداث مسجد در مكانهايى است كه به اتّفاقى مهم يا شخصِ بزرگى منسوب بودهاند. برخى از اين مساجد در مكّه مكرّمه عبارتند از: مسجد جنّ (محلّ نزول سوره جنّ)، مسجد الرّايه (محل برافراشتن پرچم پيروزى بعد از فتح مكّه) و .....
«سزاوار نيست كسى بنايى بلندتر از كعبه بسازد»
(امام محمّد باقر ) (1)
1) 1. آيتالله جوادىآملى، صهباى حج، ص 224، به نقل از وسائلالشّيعه.
مناس- ك و اع-- مال ح-- ج
خداوند حجّ خانه خود را بر شما واجب گردانيد و خانه خود را قبلهگاه مردم ساخت. مردم با شوق تمام، آنسان كه ستوران به آبشخور روى نهند و كبوتران به آشيانه پناه برند، بدان درآيند. خداى سبحان حجّ را مقرّر فرمود تا مردم برابرِ عظمتِ او فروتنى نشان دهند و به عزّت و جبروت او اعتراف كنند. (1)
درآمد
يكى از اصلىترين نمودها و عوامل هويّتىِ تمامى اديان (و حتّى مكاتب غيردينى) آيينهايى است كه اديان و مكاتب، به دلايل و اهداف گوناگون براى پيروان خود معرّفى مىكنند. در اين مبحث بدون توجّه به آيينهاى مكاتب غيردينى و همچنين بدون بررسى اهدافى كه برپايى آيينها را ايجاد و توصيه مىكنند، تنها به نقش و برخى ويژگيهاى آيينها اشاره مىشود. آيينها يا مناسك، يكى از اصلىترين عوامل
1) 1. امام على، نهجالبلاغه، خ 1، ص 41.
هويّتبخش اديان و پيروان اديان هستند كه عموماً جنبه جمعى و گروهى دارند و به مناسبتهاى گوناگون و در زمانها و مكانهاى خاص اجرا مىشوند. اين موضوع مورد عنايت قرآن كريم قرار گرفته و در آن، به اين كه «هر قومى مناسكى دارد» اشاره شده است. (1)به اين ترتيب مىتوان حج را به عنوان مهمترين مراسم آيينى اسلام و به مثابه يكى از اصلىترين نمادهاى اسلام معرّفى كرد. ويژگيهاى اصلى آيينهاى دينى و مناسك مذهبى، در زمينههاى زير قابل طرح هستند.
براى مناسك و به ويژه براى مناسك دينى، و نيز در مورد معبد اديان، ويژگيهايى را مىتوان برشمرد كه عموماً از نظر لفظ با يكديگر مشترك و همسان هستند، ولى در معنا و ظهور تفاوتهايى بنيادين با يكديگر دارند. (2)
وجه عبادى: آيه شريفه وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الان- سَ الّا لِيَعْبُدُونِ (3)
در حقيقت (علاوه بر بيان وظيفه انس و جنّ) ريشه كلام امامالموحّدين است كه با تقسيم كردن انسانها به سه گروه، عبادتى را عبادت مىداند كه نه به اميد بهشت و نه از ترس دوزخ، بلكه از روى اخلاص و باور به شايستگى خداوند براى عبادت و براى سپاس از همه نعمتهايش باشد. بنابراين، نمىتوان عبادتِ موصوف در آيه كريمه
مذكور را به عبادات اصطلاحى و شكل ظاهرىِ يك سرى اعمال فيزيكى منحصر و محدود كرد. بلكه عبادت به معناى شناخت حضرت احديّت و شناخت رابطه صحيح انسان با خداوند تبارك و تعالى و عمل و رفتار و سخن در جهت قرب و نزديكى به اوست، و عبادت او به آن دليل كه: تنها «او» شايسته عبادت است: الْحَمْدُ للهِ رَبّ الْعالَمين. (1)بدين ترتيب عبادت از محدوده يك سرى اعمال و حركات فيزيكى خشك و صرف خارج مىشود، و به عنوان عامل ارتباط انسان با خالق خود ايفاى نقش مىكند.
يكى از بارزترين نتايج مترتّب بر عبوديّت خداوند تبارك و تعالى در فرهنگ اسلامى آن است كه اين عبوديّت سبب مىشود تا انسان به مقام بندگى برسد و در جايگاهى رفيع قرار گيرد. اين جايگاه، مقامى است كه با وصول و رسيدن به آن، شيطان امكان سلطه و سيطره بر انسان را از دست مىدهد، و اين وعده حقّ خداوند است كه آياتى از كلام الهى به آن تصريح دارند. از جمله: إ نَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَكَفى بِرَبّكَ وَكيلًا؛ «همانا تو را بر بندگان (خاصّ) من تسلّط نيست و تنها محافظت و نگهبانى خدا (آنها را) كافى است». (2)وانَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلا مَنِ اتَّبَعَكَ مِن الْغاوينَ؛ «و هرگز تو را بر بندگان (با خلوص) من تسلّط و غلبه نخواهد بود، ليكن اقتدار و سلطه تو بر مردمِ نادانِ گمراهى است كه پيرو تو شوند.» (3)اين آيات كريمه از كلام الهى، به عدم
توان شيطان به سيطره و سلطه بر برخى انسانها تأكيد دارند كه بارزترين ويژگى اين انسانها، رسيدن به مقام بندگى و عبوديّت خداوند است. در حقيقت، مقام بندگى خداوند، جايگاه و مقامى است كه ساكن خويش را از سلطه شيطان مصون مىدارد و به اين ترتيب، شيطان را بر بندگان مخلص خداوند سلطهاى نيست، كه حتّى خود شيطان نيز به اين عجز خويش اعتراف مىكند: قالَ رَبّ بِما اغْوَيْتَنى لُازَيّنَنَّ لَهُمْ فِى الارضِ وَلُاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ إِلا عِبادِكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصين؛ «شيطان گفت خدايا چنان كه مرا گمراه كردى من نيز در زمين (همه چيز را) در نظر فرزندان آدم جلوه (زينت) مىدهم و همه آنها را گمراه خواهم كرد به جز بندگان پاك و خالص تو.» (1)
و به اين ترتيب، مناسك حجّ يكى از مهمترين اعمالى است كه در وصول انسان به مقام عبوديّت حضرت احديّت نقشى شايان توجّه ايفا مىكند. علاوه بر جامعيّت حجّ (كه ذكر اجمالى آن گذشت) تمامى مراحل و اعمال اين آيين الهى مقوّم و مؤيّد عبوديّت انسان هستند.
هويّتبخشى: موضوع «هويّت» و «طلب هويّت» و «احراز هويّت» يكى از اصلىترين موضوعات و ويژگيهايى است كه فرزندان آدمع، به انحاء مختلف به مراتب و درجات آن (اعم از هويّت فردى، جمعى، ملّى، شخصى، طبيعى، اكتسابى، علمى و ساير مراتب هويّت) توجّه و تمايل نشان داده و در جستجوى آن هستند. (2)مناسك حج، با همه اجزا، عناصر، ويژگيها و معانى خويش، هويّت منحصر به فردى را به مسلمانان و به امّت
اسلامى مىبخشند كه نمىتوان براى آن همانندى يافت. علاوه بر هويّتبخشى به امّت اسلام، مناسك حجّ و اجزاى آن نيز، خود واجد هويّت يگانه و منحصر به فردى هستند كه نمونهاى براى آنها متصوّر نيست. اين مناسك هويّت واحدى را براى امّت اسلام و هويّت يگانهاى را براى تكتك مسلمانان در مقابل جهانيان و حتّى در مقايسه با يكديگر و در تبيين رابطهشان با خالق هستى تعريف مىكند. علاوه بر آن، حجّگزاردن، هويّت حاجى را نسبت به تاريخ نيز تعريف كرده و موقعيّت او را در هستى (زمان و مكان) تعيين مىكند.
آزمايش انسانها: آزمايش انسانها يكى از اصلىترين عواملى است كه خداوند تبارك و تعالى براى ارتقاى كيفيّت و معنويّت حيات، براى تذكّردهى، براى تنبيه، براى اتمام حجّت، براى ارتقاى مقام و جايگاه انسان، براى ارتقاى رابطه بنده با خداوند و براى وصول به بسيارى آرمانهاى عالى و والاى انسانها مقرّر داشته است، (1)و البته آزمايشها نيز به تناسب ظرفيّت انسانهاست.
هر كه در اين بزم، مقرّبتر است جام بلا بيشترش مىدهند
مناسك حجّ نيز هر كدام نوعى آزمايشاند، و معانى نمادين و معنوى و روحانى متعالى و والايى دارند. مناسك حجّ يك دوره مرور تاريخ بشريّت است. مناسك، تذكّر و يادآورى حدّ اعلاى راههاى زندگى الهىاند. مناسك حجّ، اگر چه به عنوان عبادت، «تعبّدى» هستند و
1) 1. أحَسِبَ النّاسُ انْ يُتْرَكُوا انْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ؛ «آيا مردم چنين پنداشتند كه به صِرف اين كه گفتند ما به خدا ايمان آوردهايم رهاشان كنند و بر اين دعوى هيچ امتحانشان نكنند.» عنكبوت: 2.
بايد اجرا شوند، امّا در عين حال، جملگى داراى معانى نمادين و آشكارى هستند كه در احاديث و گفتار اوليا و صلحا به آنها اشاره شده است و در عمل نيز قابل دريافت هستند. در واقع، حجّ نيز همچون همه موضوعات مرتبط با اسلام ابعاد و زواياى گوناگون دارد كه در اين مجال به برخى از آنها، كه بسيار واضح و روشن و توسّط همگان قابل درك هستند، اشاره مىشود. نكته ديگر، مكان برپايى مناسك حجّ است كه از نظر اقليمى و محيطى، در يكى از سختترين نقاط عالم قرار دارد، و همين شرايط نيز خود وسيله آزمايشاند. همچنان كه اين سرزمين، يكى از عرصههاى آزمايش ابراهيم و خانوادهاش نيز بود، هر چند مقايسه اين دو آزمايش، قياس معالفارق است.
همراهىِ معنا و عمل: احرام، طواف، سعى، تقصير، وقوف، رمى جمرات، بيتوته، حلق و قربانى (جز نماز طوافها) جملگى عبادتهايى عملى و پويا هستند، و حتّى برخى از آنها همچون وقوف و بيتوته، فقط بودن و ماندن و در خود فرورفتن و انديشيدن هستند. جز ذكر واجب «لبّيك» كه براى كلّيت حجّ و در ابتداى مناسك ذكر مىشود، براى هيچكدام ذكرى واجب (الا نيّت كه آن هم به قلب است) وجود ندارد. در عين حال، ادعيه و مناجاتهايى با مضامين بسيار والا از معصومين: رسيده است كه همه آنها درس خداشناسى و تبيين رابطه خداوند با هستى و از جمله با انسان هستند. اين ادعيه، در حقيقت انديشيدن و تفكّر در طول مناسك است. در عين حال، همه اين اعمال، معانى معنوىاى دارند كه بىتوجّهى به آنها، حجّ را به صورت «رفع تكليف» ظاهر مىكند كه ممكن است ثمرى معنوى براى انسان نداشته باشد. اوج اين معانى را در
حديث معروف امام سجّاد به شبلى مىتوان مشاهده كرد. (1)
ويژگى بارز حجّ آن است كه به مانند ديگر احكام و عبادات اسلامى، همه مناسك و مراسم و اجزاء آن به توحيد اشاره دارند و درس يكتاپرستى مىدهند. در متن جامعه و در ميان مردم، توحيد فقط اثبات و تذكّر به وجود خداوند و يگانگى او نيست، كه او از رگ گردن به انسان نزديكتر است. (2)بلكه توحيد يك جهانبينى است، در مقابل همه جهانبينىهاى شركآلود. توحيد فضايى است براى انديشيدن، شناختن، عمل كردن و زندگى كردن. توحيد تبيينكننده رابطه انسان با اجزاء هستى و بيانگر موقعيّت انسان در عالم، و در يك كلام مبنا و معيار هويّت الهى و انسانى انسان است.
رمزگرايى: بديهى است كه همه انسانها در بسيارى از مقولات زندگى خويش به نوعى از نشانهها و نمادها استفاده مىكنند. اين گرايش به حدّى است كه گروهى، انسان را حيوان «نمادگرا» يا «سمبلساز» ناميدهاند. نمادها، نشانهها و رمزها، معمولًا براى ايجاز، ابداع، هويّتبخشى، و از همه بالاتر و مهمتر براى بيان و توضيح موضوعات و مفاهيم معنوى و روحانى مورد استفاده و استناد قرار مىگيرند. نشانهها و بهرهگيرى از آنها براى موضوعات و به ويژه شناختهاى حاصل از تماس با نشانهها، در تفكّر اسلامى، آيهشناسى ناميده مىشود، كه به جهت معنويّت حاكم بر تعاليم اسلامى از جايگاه ويژهاى برخوردار است.
مناسك حجّ، عناصر حجّ و در رأس آنها كعبه معظّمه، مقام ابراهيم، حجرالاسود، صفا، مروه و ساير عناصر و حتّى «زمان» آن، آيات الهى هستند. علاوه بر آن، هر يك از اعمال نيز داراى مفاهيم معنوى مىباشند. در كنار همه اينها، انجام مناسك و تماس با عناصر و به ويژه تماس با كعبه معظّمه، موضوعات و مفاهيمى را به انسان القا مىكنند كه جملگى داراى ابعادى معنوى و روحانى هستند، كه بدون استفاده از نشانهها، نمادها و آيات، امكان درك و فهم آنها وجود ندارد. اصولًا براى بيان روحانيّات و مجرّدات، راهى جز استفاده از مادّه و عالم حسّ، به عنوان نشانه و نماد وجود ندارد.
محرم شدن، يعنى در مكانى خاصّ و لحظهاى ويژه، به لباس و هيئت و وضعيّت و حالتى درآمدن كه تا اتمام مناسك حجّ (يا لااقل تا اتمام مناسكِ مرحلهاى خاص)، برگشتناپذير است، و با ورود در آن، همچنان كه اعمالى بر انسان واجب مىشود، انجام اعمالى نيز بر شخص محرم حرام مىشود، و تنها در پايان مناسك است، كه محرّمات از انسان برداشته مىشوند، و او به زندگى عادى برمىگردد. امّا بايد مراقب بود، تا اين زندگى عادّى (پس از حجّ) همانند زندگى عادّىِ قبل از آن نباشد. مُحرم شدن را اجزاء و مراحلى است كه عبارتند از:
پوشيدن لباس احرام: دستور است كه براى محرم شدن، لباس از تن به در كن. يعنى: برهنه شوم؟! نه، لباس تشخّص و فرديّت، تفاخر و هويّت مادّيگرايانه فردى، نشانه ثروت و ملّيّت و قوميّت و قبيله را از تن به در
كن. امّا، برهنه نه. عريانى زشت است، كه پدر و مادرت (آدم و حوّا) نيز از آن شرم داشتند. لباس به تن كن؛ لباسى چون همه مسلمانان، لباس مرگ؟ نه، لباس حيات جاودان، سپيد، كه كوچكترين كدورت بر آن معلوم باشد و رسواگر. بينديش كه روح تو نيز، نزد فرشتگان الهى همچون لباسِ سپيد است و هر گناه لكّهاى سياه بر آن، اگر آدميان روح تو را و لكّههاى احتمالى آن را نمىبينند، فرشتگان خدا مىبينند. و حتّى اگر فرشتگان نبينند، خداى تو مىبيند. «الْكِرامَ الْكاتِبينَ الَّذينَ وَكَّلْتَهُمْ بِحِفْظِ مايَكُونُ مِنّى وَ جَعَلْتَهُمْ شُهُوداً عَلَىَّ مَعَ جَوارِحى وَ كُنْتَ انْتَ الرَّقيبَ عَلَىَّ مِنْ وَرائِهِمْ وَ الشّاهِدَ لِما خَفِىَ عَنْهُمْ»؛ «نويسندگان گرامى كه گماشتى به ثبت آنچه از من به وجود آيد و آنان را گواه نمودى بر من با اعضاى تنم و تو خودت هم ديدهبان منى فراتر از آن و گواه آنچه نهان است از ايشان.» (1)
اين لباس جسم كه در نظر آدميان پيداست، نمادى از روح توست كه نزد كرّوبيان آشكار است. پس متذكّر باش. لباس احرام، نه تنها لباس ملاقات و ميعاد و مرگ، كه بسيار شبيه لباس آدم است، برگهايى كه به سرعت انتخاب شدند، براى پوشاندن برهنگى انسان. دو تكّه پارچه ندوخته، بى هيچ علامت و نشانهاى. در اينجا، و با پوشيدن لباس احرام و محرم شدن، تو كسى نيستى، كه اگر بخواهى كسى باشى و از «من» دم زنى، فرعون خواهى بود. بايد يكى از هزاران، نه، خودِ هزاران باشى. عبد باشى، بندهاى باشى در جمع بندگان، نمودى از وحدت بندگان خاصّ خدا، جمعاولاد آدم: آدم.
1) 1. مفاتيحالجنان، دعاى كميل.
نيّت: نيّت كه در همه اعمالِ دينداران و مؤمنين و به ويژه در همه اعمال عبادى ضرورت دارد و شرط اصلى و ابتدايى است، يعنى چه؟ بارزترين مفهوم آن، از حالى و از مكانى و از زمانى به حال و مكان و زمان ديگر رفتن است، به صورت ارادى و آگاهانه و عالمانه و هشيارانه. امّا براى چه كسى و به چه منظورى؟ تنها براى خدا؟ نه! تنها براى نزديكى به خدا. در ميقات، در ابتداى مناسك، «نيّت»، جامع همه نيّتهايى است كه در طول سفر بارها و بارها و براى هر عملى و در هر مرحلهاى، تكرار مىشود. نيّت در ميقات يك انقلاب و تحوّل و دگرگونى است، انقلابى درونى و روحى و معنوى كه البتّه جلوههاى ظاهرى نيز دارد: بركندن لباس فخر و تشخّص و در بر كردنِ لباس احرام و تلبيه گفتن ظاهر آناند. يعنى انسان هم ظاهر خود را تغيير مىدهد و هم با فرياد، به عالميان اعلام مىكند كه به فرمان او، به اين هيئت درآمدهاست. با نيّت، همه اعمال معنا پيدا مىكنند. همه امور مادّى و فيزيكى معنا مىيابند، «شستشو» تبديل به «غسل» مىشود، «پارچه ندوخته» مىشود، «لباس احرام»، «حركت» مىشود «طواف و سعى»، «ماندن» مىشود «وقوف». «نيّت» يعنى همه اعمال آگاهانهاند. «نيّت» يعنى اعلام اين كه: انسان آگاهانه عمل مىكند، مىداند چه مىكند، ناآگاه و بىاراده نيست، از روى عادت عمل نمىكند، عاشقانه عمل مىكند، يعنى هشيار است و هشيارانه عمل مىكند، همچون همه ذرّات هستى؛ تُسَبّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ وَ انْ مِنْ شَىْءٍ إِلا يُسَبّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَليماً غَفُوراً؛ «هفت آسمان و هر چه در آنهاست همه به ستايش و تنزيه خداوند مشغولاند و موجودى نيست جز آن
كه ذكرش تسبيح و ستايش حضرت اوست، امّا شما تسبيح گفتن آنها را فهم نمىكنيد. خداوند بردبار و بخشاينده است.» (1)
تلبيه: ذكر لبّيك كه با بيان آن، دخول در احرام تكميل مىشود، مشتمل بر چند كلمه است كه در حقيقت جملگى اشاره به توحيد هستند، كه «توحيد» بنياد اسلام است. (2)از ميان همه صفات الهى كه به توحيد اشاره مىكنند، چند تا انتخاب شدهاند، تا در اين ذكر بيان شوند. البتّه در ابتدا، بايد اعلام فرمانبردارى از خداوند اعلام شود: «لَبَّيْك». و پس از آن: «حمد»، كه اگر اين را فهميدى و به آن باور داشتى، از بند عبوديت ديگران رستهاى كه بعد از «حمد،» (به عنوان اوّلين آيه قرآن كريم) ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعينُ (3)خواهد آمد. ديگر اين كه بدانى «نعمت»، تنها از اوست و همچنين «مُلك» نيز به او تعلّق دارد. و باور به اينها، چنان آزادگى و رهايى از بند شيطان و چنان عزّتى به انسان مىدهد كه هيچ چيز ديگر چنين قابليّتى ندارد. براى تكميل اين سه بايد متذكّر شوى كه او بىشريك است، نه براى حمد او، نه در نعمترسانىِ او، و نه در مالكيّت او، شريك و همتايى وجود ندارد. اگر انسان بداند و آگاه باشد و از آن بالاتر، معرفت داشته باشد كه در ذكر تلبيه چه مىگويد، تلبيه يكى از عجيبترين، زيباترين و متعالىترين پيمانهايى است كه انسان با
1) 1. اسراء: 44.
2) 2. لَبَّيْكَ، اللّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ، انَّ الْحَمْدَ وَ النّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكْ، لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْك؛ «به فرمانم خداوندا! به فرمانم خداى بىهمتا! حمد و درود، نعمت و مُلك از آن توست و شريكى براى تو نيست امام خمينى، عبادت و خود سازى، ص 141.
3) 3. «فقط تو را مىپرستيم و فقط از تو يارى و استعانت مىجوييم.» حمد: 4.
خداى خود مىبندد، و به دنبال اين پيمان، همه پيمانهاى پيشين را (به فرمان او) مىگسلد، و اگر پيمانهايى باقى مىمانند، يا بعد از حجّ به آنها رجوع مىشود، همگى در قالب و قلمرو اين پيمان الهى هستند، كه به «فقدان شريك براى او» اعتراف شده است. «لبّيك»: دنيايى از عزّت، شرف، فخر و مباهات، حرّيت و هويّت انسانى و پيوند با ابديّت و احديّت را در خود مستتر دارد، كه اگر با پذيرش الهى همراه گردد، نهايت سعادت انسان است. لبّيك گفتن، همصدا شدن با ذرّات هستى است. (1)
دوش، مرغى به صبح مىناليد عقل و صبرم بِبُرد و طاقت و هوش
يك- ى از دوستان مخلص را مگر آواز من رسيد به گوش
گفت: باور نداشتم كه ت- و را بانگ مرغى چنين كند مدهوش
گفتم: اين ش- رط آدميّت نيست مرغ، تسبيحگوى و من خاموش (2)
اين لطف خداست كه تلبيه را و محرّمات آن را تنها در ايام حجّ از انسان خواسته، كه مىداند، غلبه بر نفس براى اولاد آدم مشكل است. كه حتّى پيامبرش (يوسف 7) مىگويد: وَما ابَرّئُ نَفْسى إنَّ النَّفْسَ لأَمّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلا ما رَحِمَ رَبّى؛ «و من خودستايى نكرده و نفس خويش را از عيب و تقصير مبرّا نمىدانم؛ زيرا نفس امّاره انسان را به كارهاى زشت و ناروا سخت وامىدارد جز آن كه خداوند به لطف خاصّ خود آدمى را نگه دارد.» (3)يعنى كه اراده تو اصلًا مهم نيست و نمىتواند تو را حفظ كند،
مگر آن كه پروردگارت به تو رحم كند و تو را يارى كند تا نَفْس خويش را مهار كنى. اولاد آدم مىپندارد، هنر كرده كه لبّيك گفته است، در حالى كه ذرّات عالم، ستارگان و پرنده، كوه، زمين و درخت، همگى تسبيح او مىگويند و بر فرمانبردارى آگاهانه و هشيارانه و با ميل و رغبت لبّيك گفته و مىگويند. ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَلِلأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَ- يْنا طائِعينَ؛ «و آنگاه به خلقت آسمانها توجّه كامل فرمود در حالى كه آسمانها دودى بود او (به امر نافذ تكوينى) فرمود كه اى آسمان و زمين، به شوق و رغبت يا به جبر و كراهت همه به سوى خدا (و طاعت فرمان حق)، بشتابيد آنها عرضه داشتند ما با كمال شوق و ميل به سوى تو مىشتابيم.» (1)
پس از اوّلين لبّيك، كه ورود در احرام و مُحرم شدن را در پى دارد، به عنوان تأكيد و اعلام و يادآورىِ فخر و شادىِ معنوىِ عبوديّت خويش به همه موجوداتِ عالم هستى، مستحب است كه در آغاز و پايان هر كارى، اين ذكر زيبا و انسانساز را تكرار كنى. تا كجا و تا كى؟ تا وقتى به مكّه برسى، كه ادب حكم مىكند، در پيشگاه و جوار خانه او ساكت شوى. در اينجا بايد سكوت كنى تا همه چشم و همه گوش شوى، فكر كنى و بينديشى كه به كجا وارد شدهاى، به مركز توحيد، به شهر كعبه: به مكّه مكرّمه.
بارزترين ويژگى محرّمات، توجّه داشتن و متذكّر بودن به حضور در محضر الهى و ترك «غفلت» و احتراز از غرقه شدن در دنيا
1) 1. فصّلت: 11.
است. چرا كه مُحرم شدن، تعهّد است و پيمان بستن. و چه لذّت و افتخار و عزّتى بالاتر از پيمان بستن و وفادار ماندن به آن (آن هم پيمان با خدا)، و در عين حال چه حقارتى پستتر از پيمانشكنى و بىوفايى. محرّمات در طول زندگى فقط معصيتها هستند. امّا در اينجا، ارتكاب محرّمات، نه تنها معصيت كه «قطع ارتباط» و «پيمانشكنى» است. و پيمانشكنىِ آگاهانه و عمدى، موجب قطع اتّصال و ارتباط است. ارتكابِ محرّمات، نه تنها به بطلان حجّ، كه گويى، به بطلان زندگى مىانجامد. دوره احرام و ترك محرّمات، به انسان ثابت مىكند كه مىتواند، خطا نكند، مىتواند متّقى باشد و مىتواند نگويد كه بشر «جايزالخطا» است. تعبير عجيبى است. «جايزالخطا» يعنى اجازه دارد كه خطا كند، (1)يعنى «مجاز» به «خطا» كردن. معلوم نيست كه اين اجازه را چه كسى به او داده است. شايد بهتر باشد انسان را «مختارالخطا» ناميد تا «جايزالخطا».
ترك محرّمات، جواز ورود انسان به درياى بىكران امّت اسلامى و پيوستن به بندگان خالص خدا و رهايى از اغواى ابليس است. جلوهاى است از ترك دنيا، و اثبات اين كه انسان به انجام آن قادر است. ترك محرّمات ايجاد فضاى مناسبى براى زندگى با ويژگيهايى خاصّ است. محرّمات عبارتاند از:
بر مردان؛ پوشاندن سر،
بر زنان؛ پوشاندن صورت،
1) 1. «جايز» يعنى: «روا، مشروع، حلال، مباح، مأذون، ممكن و شايسته» لغتنامه دهخدا. البتّه تعبير «جايزالخطا» در مورد انسان، به عنوان فرد غيرمعصوم كه احتمال خطا و گناه از او مىرود، نيز در واقع، به عنوان غلطى مصطلح كاربرد دارد.
بر مردان؛ رفتن به زير سايه متحرّك،
گرفتن مشام از بوى نامطبوع،
شكار صحرايى و خوردن گوشت شكار،
نزديكى با همسر و هر گونه تمتّع و لذّتجويى از او،
عقد كردن براى خود يا شاهد عقد بودن،
بر مردان؛ پوشيدن لباس دوخته،
استمنا،
استعمال بوى خوش،
سرمه كشيدن،
نگاه كردن در آيينه،
بر مردان؛ پوشيدن كفش يا پوششى كه روى پا را بپوشاند،
مجادله و مشاجره،
دروغ و فحّاشى، تفاخر و مباهات،
كشتن حيوانات و حشرات،
استفاده از انگشتر زينتى،
بر زنان؛ زينت كردن، اگر چه براى شوهر باشد،
روغن ماليدن به بدن،
كندن مو از بدن،
گرفتن ناخن و كشيدن دندان،
حمل سلاح،
كندن درخت يا بوته يا علفى كه در حرم روييده است،
خارج كردن خون از بدن اگرچه به وسيله خاراندن باشد (امام خمينى+، 1359 ب، ص 143).
همه محرّمات (عموماً) در چهار گروه اصلى قابل جمع و
طبقهبندىهستند:
1- دورى و پرهيز از منيّت و خودنمايى: اين طبقه از محرّمات در بر گيرنده محرّماتى است، كه انجام آنها مىتواند شائبه تفاخر و خودنمايى و فردگرايى را به ذهن متبادر كند. براى مثال، پوشيدن جامه دوخته ممنوع است. وجود حتّى نخى و «كوك» ى بر تكّههاى لباس احرام ممنوع است و غيرمجاز. هر نشانه شخصى و تشخّص و جداكننده انسان از امّت اسلامى بايد ترك شود. امّا چرا زنان مستثنى شدهاند؟ شايد به آن جهت كه با پارچهاى ندوخته امكان حفظ حجاب، مشكل يا غيرممكن باشد. زن معمولًا خود را براى همسر مىآرايد و همسرش نيز يا مُحرم است يا در حضر. و اين، شايد، امتحان ديگرى براى مردان آنهاست؛ و امتحانى دشوار براى زنان، كه به هر حال بيش از مردان مايل به زينت و آرايش هستند.
عدم نگريستن در آينه، فراموش كردن خود، نه تنها فراموش كردن خود، كه ظاهر شدن به صورت طبيعى و فارغ از هر آرايش و به دور از تفاخر و فارغ از توجّه به خود (و به ويژه به جسم و به ظاهر خويش).
دستور ندادن: برابرىِ انسانها، اخوّت مؤمنين
احتراز از فخرفروشى: ترك هر عمل و هر سخنى كه شائبه افتخار و فخرفروشى و تفاخر و منيّت در آن باشد.
ترك زيور: زيور و آرايش، ناشى از توجّه به خويش و طلب توجّه ديگران به خويش است، كه در اينجا ترك آن ضرورت دارد.
2- ترك لذّات دنيوى: يكى از اصلىترين جاذبههاى زندگى طبيعى كه انسان را از حيات معقول و معنويات الهى باز مىدارد و زمينهساز غفلت مىگردد، لذّات مادّى و جسمانى و دنيايى و به ويژه تمركز بيش از حدّ نياز و غيرمتعادل بر آنها مىباشد. گروهى از محرّمات احرام، انسان را به ترك لذّات (حلال) دنيوى و مادّى تكليف مىكنند. مهمترين آنها كه عموماّ مربوط به جاذبههايى براى جنس مخالف هستند عبارتند از:
احتراز از بوى خوش، و نهتنها احتراز از بوى خوش، كه گرفتن مشام از بوى نامطبوع نيز مجاز نيست و بايد از آن احتراز كرد.
آرايش نكردن
ترك همسرگيرى و عدم مشاركت در همسرگيرىِ ديگران
3- ايجاد امنيّت: ايجاد امنيّت براى ديگران، در حقيقت همراهى و هماهنگى با تشريعى است كه مكّه و پيرامون آن را در اجابت دعاى ابراهيمع، مكان امن قرار داده است و اين امنيّت، نه تنها براى انسان كه براى ساير موجودات نيز بايد تأمين شود. به اين ترتيب، امنيّت در سه مرتبه و براى انسان و حيوان و طبيعت قابل شناسايى است.
ترك بدزبانى و جدال و فخرفروشى
ترك سلاح
تأمين امنيّت براى ديگران
تأمين امنيّت براى حيوانات
تأمين امنيّت براى طبيعت
علامه طباطبايى؛ در شرح قواى سهگانه انسان (قواى غضبيّه،
شهويّه و فكريّه) سه حدّ تعادلِ آنها را، شجاعت و عفّت و حكمت مىنامد كه جامع آنها ظهور «عدالت» است، كه خود به عنوان مظهر تعادل و خروج از ظلم و تباهى مطرح است. «در صورتى كه قوّه عفّت و شجاعت و حكمت، هر سه در كسى جمع شود، ملكه چهارمى در او پيدا مىشود، كه خاصيّت و مزاجى دارد، غير خاصيّت آن سه قوّه، و آن مزاجى كه از تركيب سه قوّه عفّت و شجاعت و حكمت به دست مىآيد، عبارتست از عدالت. و عدالت آن است كه حقّ هر قوّهاى را به او بدهى، و هر قوّهاى را در جاى خودش مصرف كنى، كه دو طرف افراط و تفريط عدالت عبارت مىشود از ظلم و انظلام، ستمگرى و ستمكشى.» (1)و كنترل اين سهقوّه، جزئى از آداب حجّ و احرام است. (2)سه واژه «رَفَثْ»، «فُسُوق» و «جِدال» كه به لزوم ترك آنها اشاره شده به ترتيب مربوط به سه قوّه شهويّه، غضبيّه و فكريّه هستند.
4- همراهى با طبيعت: به دلايل عديدهاى از جمله آيه بودنِ طبيعت و ويژگىِ تذكّردهىِ آن، (3)همراهى و همگامى با طبيعت و احساس آن به همراه حفاظت از آن (كه در بحث امنيّت ذكر شد) موضوعى است كه مىتوان از برخى محرّمات حجّ استنتاج نمود. اهمّ اين محرّمات عبارتند از:
در سايه نبودن به هنگام حركت در روز
نپوشاندن سر
عدم پوشش روى پا
تأمين امنيّت طبيعت كه ذكر آن گذشت
اگر چه طىّ مسير جزء مناسك نيست، امّا ضرورتى است كه براى رسيدن به محلّ انجام مناسك بايد انجام شود. از ميقات حركت مىكنى، به سمت حرم، و پس از آن، به مكّه مىرسى، و بعد به كعبه و از آنجا عروج، و دل در دلت نيست. ضربانت تند مىشود. به احرام الهى وارد شدهاى، خدا كند تو را پذيرفته باشند. لبّيكها را تكرار مىكنى، كه انسان فراموشكار است و نيازمند تذكّر و يادآورى. با دور شدن از ميقات و در طىّ مسير، به نشانههاى حرم مىرسى، در اينجا، در حجّ، در مسير حجّ، تنها نشانهها هستند كه تعيينكنندهاند. هيچ مرز فيزيكى و ظاهرى بين قلمروها نيست. امّا همه مىدانند كه از قلمروى به قلمرو ديگر مىروند. يك علامت، يك نشانه، معناى فضا را تغيير مىدهد. به نشانهاى مىرسى، اوّلين نشانه در مسير حجّ، نشانههاى حرم. حرم يعنى چه؟ يعنى اجابت دعاى ابراهيم 7، يعنى امنيّت، امنيّت براى چه كسى؟ امنيّت براى چه چيزى؟ امنيّت براى همه، براى انسانها (حتّى دشمن)، براى حيوانات و براى گياهان. «حرم» يعنى انتخاب شدنِ سرزمين از سوى خداوند، به عنوان محدوده امنى كه ورود در آن و زيستن در آن تابع شرايط و حدودى خاصّ است.
مشتاقانه و لبّيكگويان فاصله ميقات تا حريم حرم و تا حرم را طى مىكنى، مىگذرى و به سواد مكّه، به شهر امن، به شهر خدا، به شهر ابراهيم 7، به شهر محمّد 9، به شهر توحيد و به شهر موحّدان مىرسى،
ادب ورود به شهر حكم مىكند كه ساكت شوى. از اين به بعد نبايد لبّيك را تكرار كنى. بايد بينديشى، انديشه، فكر، كه ساعتى فكر، از روزى (و سالى و به روايتى از هفتاد سال) عبادت ارزشمندتر است. «اميرالمؤمنين مىفرمود: با تفكّر دل خود را بيدار ساز و در شب پهلو از بستر خواب به دور دار، و از خداى پروا كن.» (1)از امام صادق نقل است كه: «يك ساعت انديشيدن بهتر از يك شب عبادت است» و «بهترين عبادت همواره انديشيدن در باره خدا و قدرت اوست.» (2)همين سكوت اجبارى، دلهره و اضطرابت را دو چندان مىكند. فكر و سنّت انسان بودن و مادّى بودن به ذهنت متبادر مىكند كه به خانه بزرگى مىروى، مرتب و مطابق ميل او باش. آيينهاى نيست كه خود را مرتّب كنى، نمىتوانى خود را خوشبو كنى، اجازه ندارى گلى بچينى و دستهگلى براى ميزبان ببرى، نمىتوانى خود را زينت كنى و خلاصه امكان يا اجازه «عمل» مطابق رسم دنيا و دنياگرايان را ندارى. امّا در عين حال، بايد فكر و روح و ذهن خود را مرتّب كنى، بايد ياوهها را دور بريزى، بايد خالص براى او باشى و خالص براى او عمل كنى. بايد كينهها و تفاخرها و منيّتها را دفن كنى. كاش در «حدّ حرم» حاجيان را از اتوبوسها پياده مىكردند، و آنان پياده به سمت خانه محبوب، به سمت مسجدالحرام و كعبه شريف راه مىسپردند.
وقت زيادى، فاصله زيادى ندارى تا مسجدالحرام، تا كعبه، شايد
پشت همين كوه، آخر اين خيابان، انتهاى اين تونل، پشت اين پيچ، بالاى اين شيب، به «خانه» برسى. آخرين دقايق را بايد غنيمت بشمارى و خود را آماده ديدار كنى. بسيارى از مناسك و واجبات حجّ فرصتى است براى فكر كردن. حتّى اذكار وارده از معصومين نيز جملگى محرّك و برانگيزاننده انديشهاند. وقوف، بيتوته، طواف، سعى، و حتّى مشاهده كعبه به خصوص در لحظه اوّل كه همه تصوّرات و خيالات و اوهام و حالات و عادات و رؤياهاى انسان را به هم مىريزد. گويا انسان همه وجودش چشم مىشود و انديشه. زبان ياراى گفتن ندارد و پاها توان حركت را از دست مىدهند و حتّى نمىتوانند، جسم را سرِ پا نگهدارند. بىاختيار بر زمين مىافتى و به سجده مىروى و در اينجاست كه باز ناخودآگاه، زبان باز مىشود: «سُبْحانَ رَب- ىَ الأعْلى وَبِحَمْدِه»؛ تسبيح و تحميد.
در كنار كعبه مىفهمى كه تنها اين خانه ساده تهىِ سنگىِ كوچك، با مقياسى انسانى و باعظمت و شريف و زيبا و با ارزشى خدايى، مىتواند همه اعضاء و حواسّ تو را آزاد بگذارد تا بتوانى روح خود را براى ادراك و احساس وارد ميدان كنى كه خداوند را با چشم سر نمىتوان ديد، ولى با چشم دل چرا. و اگر كعبه، معبد مسلمانان، با شكوه ظاهرى و با رنگ و لعاب و در بردارنده آثار هنرىِ با نقش و نگار بود، حواسّ طبيعى مشغول مىشدند و روح «بىكار و معطّل» مىماند. عالم مادّه چگونه حجابى است كه حتّى حجاب روح مىشود.
ح-- جاب چه- ره جان مىشود غ- بار تنم
خوشا دمى كه از آن چهره، پرده برفكنم
(حافظ)
روح كه از مجرّدات است، ياراى عبور از مادّه و طبيعت ندارد، مگر آنكه فيض روحالقدس مدد فرمايد، و البتّه با ارادهاى كه به تو دادهاند، بايد بخواهى كه به روح خود اجازه پرواز و ادراك بدهى و او را از قفس تن آزاد كنى.
ميان عاش-- ق و معشوق، هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودى، حافظ از ميان برخيز
با حضور در كنار كعبه، هنگامه مناسك آغاز مىشود. هنگامِ اتّصال قطره به دريا. زمانِ پيوستن يك مسلمان به درياى امّت اسلام. و اوّلين گامِ مناسكِ حجّ، طواف است. طواف يعنى هفت دور به دور كعبه از راست به چپ و در جهت خلاف عقربههاى ساعت چرخيدن. قلب و دل خود را به كعبه سپردن. طواف نمادى است از آنچه حول عرش الهى و بيتالمعمور مىگذرد، جلوهاى است از كائنات در مقياسى قابلرؤيت، از كهكشانها، منظومهها، زمين، از حركت، از آرامش، از قانونمندى، عبوديّت و هماهنگى، از قُرب، از پيروى، از نظم، از قدر و اندازه، از وحدت هدف و آرمانگرايى، از غايتانگارى، از همراهى، از دعا و نيايش، از تمنّا و خواستن، از عزّت، از بيعت با خدا، از «انّا لِلّه» و از «انّا إِلَيه»، از هر چه حُسن و جمال و خير و خوبى است، و خلاصهاى است از تاريخ بشريّت. «طواف» زيباترين جلوه قانون «وحدت در كثرت» و «كثرت در وحدت» (يكى برابرِ همه و همه برابرِ يكى) است.
حديث «كُنْت كَنْزاً» را ف- رو خوان
كه تا پيدا ببينى گنج پنهان عدم آيينه، عالم عكس و، انسان
چو چشم عكس در وى، شخص پنهان تو چشم عكسى و، او نور ديدهست
به ديده، ديده را هرگز كه ديدهست جهان انسان شد و انسان جهانى
از اين، پاكيزهتر نَبْود بيانى چو نيكو بنگرى در اصل هر كار
هم او بيننده، هم ديدهست و ديدار حديث قدسى اين معنى بيان كرد
و بىيسمع و بىيبصر عيان كرد جهان را سر به سر آيينهاى دان
به هر يك ذرّه در، صد مهر تابان (1)
و آغاز طواف از مقابل حجرالاسود، كه دست راست خداست در زمين براى بيعت اولاد آدم. و اگر ازدحام، اجازه مصافحه نمىدهد، اشارهاى و تكبيرى همان كار را مىكند. امّا چه چيزى را طواف مىكنى؟ كعبه را؟ حجرالاسود را كه دست راست خدا در زمين است براى بيعت آدميان؟ قبر هاجر را و اسماعيل را؟ مولدِ على را؟ خانه خدا را؟ نماد و جلوه عرش الهى در زمين را؟ كدامين را؟ همه را و هيچكدام را. همه را، چون همگى درون مطافاند، و هيچكدام
1) 1. شيخ محمود شبسترى، گلشن راز، ص 47.
را، چون جملگى نشانهاند، اشارهكننده به وحدانيّت كبرى. جسمت به گِرد نشانهها مىگردد و جانت عروج كرده و به همراه كرّوبيان به طواف عرش مشغول است. مراقب باش، حتّى طواف عرش و عظمت آن، تو را از او غافل نكند. مراقب باش، تا خانه و زيبايىاش تو را از صاحبخانه غافل نكند. صاحبخانه مهربان است و مهماننواز، هر آنچه را كه زيبا و خوشايند و شايسته است براى پذيرايىات مهيّا كرده است. مواظبت كن تا اينها تو را خود مشغول نكنند و سبب نشوند تا جا بمانى.
لانه تو عشق بودست، اى هُماى لايزال عشق را محكم بگير و ساكن اين لانه باش
(مولوى، ديوان شمس تبريزى، ص 509)
هر كه با يار آشنا شد، گو ز خود بيگانه باش تكيه بر هستى مكن، بر نيستى مردانه باش
كِى بُوَد جاى مَلَك در خانه صورتپرست رو، چو صورت محو كردى، با ملك همخانه باش
پاكچشمان را، ز روى خوب ديدن منع نيست سجده كايزد را بود، گو سجدهگه بتخانه باش
گر مُريد صورتى، در صومعه زنّار بند ور مُرائى نيستى، در ميكده فرزانه باش
خانه آبادانْدرون بايد، نه بيرونْ زرنگار مرد عارف اندرون را، در برون ديوانه باش
عاشقى بر خويشتن چون پيله بر گِرد خويش تن ور نه بر خود عاشقى، جانباز چون پروانه باش
سعديا قدرى ندارد طمطراق خواجگى چون گهر در سنگ زى، چون گنج در ويرانه باش
(كلّيات سعدى، غزليّات، ص 471)
روزى كه برفتند حريفان پىِ هر كار زاهد سوى مسجد شد و من جانب خمّار
من يار طلب ك- ردم و او جلوهگه يار حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار
او خانه همى جويد و من صاحبِ خانه
(شيخبهايى، كلّيات اشعار و آثار فارسى، ص 348)
در اينجا بايد از كمّيات رهيد. در اينجا، البته، هر چه بخواهى، همانت مىدهند. همچون بهشت، اگر شير و عسل و گوشت و ميوه و سايه و تخت براى تكيه زدن و از اين قبيل نعمات بخواهى مىدهندت. (1)و اگر «سلام» و «رفاقت» و «امنيّت» بخواهى نيز، عطايت مىكنند. (2)
اگر تفرقه مسلمانان نبود، چه احساس وحدت و به تبع آن چه احساس امنيّتى در جوار كعبه به انسان دست مىداد. امّا دريغ كه (به تعبير عامّه) با هر نعمتى دردى است.
اينك به كنار كعبه رسيدهاى. به انحاء مختلف، تفرقه امّت اسلام را حسّ مىكنى، كه اگر احساس وحدت مسلمانان (لااقل) در اين مناسك
نبود، آن احساس تفرقه، جان انسان را مىگرفت.
اگر چه به دلايل گوناگون، برخى تفرقههاى (عمدتاً) مذهبى در ميان مسلمانان رايج بوده و آسيبهاى غيرقابلانكارى را بر وحدت امّت اسلامى وارد نموده است، امّا تا قرنها و تا نفوذ آراء غربيان (و از جمله منتسكيو) به ممالك اسلامى، دو قلمرو اصلى براى مسلمانان مطرح بود: «دارالايمان و دارالكفر» يا «دارالتوحيد و دارالحرب» و از اين قبيل تعابير. آرا و انديشههاى اروپائيان كه توانست امّت اسلام يا اهل «دارالايمان» را نيز گروه گروه كند و وحدت آنها را از بين ببرد، بر تقسيم آدميان و جوامع بر اساس نژاد و محيط (اقليم) و ملّيّت و به عبارتى بر ملّيّتگرايى و قوميّتگرايى و نژادگرايى افراطى استوار بود. ظهور و رشد اين نظريه به مقابله تفكّر برخاسته از انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَاللهِ اتْقيكُمْ (1)آمد و با كمال تأسّف توانست آن را از ميان مسلمانان به در كند و خود جانشين آن شود. و به اين ترتيب وحدت امّت اسلام به شدّت خدشهدار شد و دشمنى در ميان آنان رشد كرد و تشديد شد. علاوه بر اينها، تبليغات سوء بيگانگان و آتشافروزى آنان، به همراه جهالت و نادانى برخى مسلمانان، به ويژه بعضى سركردگان امّت اسلامى، اين تفرقه به شكلى خطرآفرين قوّت گرفت. عوامل بسيارى نيز به اين تفرقه دامن زده و مانع ايجاد وحدت بين مسلمانان عمل شدهاند كه از جمله مهمترين آنها زبان مىباشد. تفاوتهاى زبانى سبب مىشود كه مسلمانان معمولًا، آراء خود را از طريق «ديگران» به برادر ايمانى خود منتقل كنند و از طريق «ديگران»
1) 1. بزرگوارترين شما نزد خدا باتقواترين شماست حجرات: 13.
از آرا وانديشههاى برادران خود واز نظر آنان نسبت بهخويشآگاه مىشوند ودر اينمسير معمولًا القائات وسوء تعبيرهاى فراوانى رخ مىدهد.
اكنون كه با «جمع» همراه شدى، و خود را با ورود در «جمع» تطهير كردى، اكنون كه خود را و منيّت خود را نفى كردى، اكنون كه همراه با كرّوبيان طواف نماد زمينىِ «ضراح» و «بيتالمعمور» و «عرش الهى» گزاردى، اكنون كه گامى بزرگ در راه اعلام عبوديّت برداشتى، شايستگى آن را يافتهاى كه به «تنهايى» با او سخن بگويى. آن هم در كجا، در كنار جاى پاى ابراهيم 7. در كنار سنگى كه ابراهيم با ايستادن بر آن، خانه را بالا برد، حجرالاسود را نصب كرد، و عالميان را به توحيد فراخواند. شايستگى آن را يافتهاى كه پا جاى پاى ابراهيم بگذارى، كه: وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَهً لِلنّاسِ وَامْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهيمَ مُصَلّىً؛ «و به ياد آر هنگامى كه قرار داديم خانه كعبه را محل امن و مرجع دين خلق [دستور داده شد كه مقام ابراهيم را جايگاه پرستش خدا قرار دهيد.» (1)
پشت مقام ابراهيم 7، رو به كعبه و رو به چه اجزايى از كعبه: حجرالاسود، ملتزم، در خانه، مقام ابراهيم، حجر اسماعيل، ناودان رحمت و كسوه، همه را مىبينى و كعبه را، كه الگو است و نماد. الگوى هر چيزى كه بايد به خدا تعلّق داشته باشد؛ قلب مؤمن: منزّه، ساده، بىغش، ذكر، هادى، مبارك و بامعنا. دو ركعت نماز، نمازى كه آرزو مىكنى
1) 1. بقره: 125.
هرگز به پايان نرسد. مقام ابراهيم را مصلّى ساختن، در عين حالى كه از نظر مادّى و فيزيكى واجب است، ضرورتى است كه بايد از بُعد معنوى نيز مدّ نظر قرار گيرد، و حاجى خود را در جايگاه ابراهيم ببيند و بيابد و آرزو كند كه چون او نماز بخواند. و در طىّ مناسك حجّ، به خصوص لحظه ديدار كعبه، طول طواف، نمازِ پشت مقام، وقوفها و بيتوته در منى، زمان بسيار سريعتر از هميشه مىگذرد. اى كاش مىشد زمان را متوقّف كرد. سجدهها را طولانىتر، ركوعها را طولانىتر و نگاه عاشقانه به كعبه شريف و عزيز را پرامتدادتر كرد.
در طول تمامى مناسك و در جاىجاى مكّه مكرّمه و مدينه منوّره، احساس قرابت و همراهى و گام نهادن در جاى پاى رسول خدا و ائمّه معصومين 7، رهايت نمىكند. امّا برخى ظاهربينان، به هر حال، از تغييرات كالبدى و فيزيكى مىگويند، و از اين كه اين فضاها و وا و كالبد، فضاها و حال و كالبد و مصالح آن دوران نيستند. دلتنگ مىشوى كه چرا برخى چنيناند! امّا وقتى در نماز طواف، پشت مقام ابراهيم، سر به سجده مىگذارى، آرامش سراسر وجودت را فرامىگيرد. كه حتّى اگر حرف آنان راست باشد، اينجا،
همانجايى است كه حجّت زنده و برحقّ خداوند در آن گام برمىدارد و پس از طوافهايش، بىگمان در آن نماز مىگذارد و بر زمينش سجده مىكند. اينجا، در نماز طواف، بىشكّ با حجّت حقّ و امام زمانت همراه شدهاى.
پس از طواف و نماز طواف، و نوشيدن جرعهاى از آب زمزم،
نوبت «سعى» مىرسد. سعى بين صفا و مروه، هفت بار، آغاز از صفا و ختم به مروه (يك بار)، و بازگشت به صفا (دو بار)، و تكرار تا هفت بار، و نهايتاً، حضور در مروه و اتمام «سعى» و اجازه يافتن براى «تقصير». «سعى»، عملى كه به تأكيد (همچون ساير اعمال، و به جز طواف) فقط جزء مناسك است و فقط در روند اعمال حجّ و عمره جايگاهى ويژه دارد، و خارج از اين روند، به تنهايى، جايگاهى ندارد و نمىتواند به صورت يك عبادت منفرد انجام شود. اصولًا همه اجزاء حجّ و عمره چنيناند (و جز طواف و نماز) در غيرِ جاىِ خود، واجد ارزشى نيستند و نمىتوان آنها را به عنوان عبادت و به تنهايى انجام داد. نمىتوان گفت كه: من «سعى» مىكنم به نيابت از سوى خود يا ديگرى، به عنوان يك عبادتِ تنها و مستقلّ، و خارج از مناسك و بدون محرم شدن و جداى از بقيّه اعمال.
اتّفاقى كه در اين درّه و بين اين دو كوه رخ داده و به عنوان ريشه سعى مطرح است، سعى و هروله حضرت هاجر براى يافتن آب براى بقاى فرزند دلبندش اسماعيل است. نمىدانيم كه در پى سراب به اينسو و آنسو (به سمت مروه و صفا) هروله مىكرده، يا اين كه تنها در پى آب و اميدوار به يافتن چاه يا چشمه يا بركهاى بوده است، كه او را به سعى و هروله وامىداشت. به هر حال، او در طلب آب به اينسو و آنسو مىدود، و هنگامى كه خسته و نوميد به كنار كودكش مىآيد، چشمهاى، زمزم، را مىبيند كه از زير پاهاى كودكش مىجوشد. جالب است و عجيب و در عين حال آموزنده: او به آب مىرسد، ولى نه با هروله و دويدن و سعى، و نه از «صفا» به «مروه» دويدن و از «مروه» به «صفا»
دويدن. او به آب مىرسد، امّا از جايى كه گمان نمىكرد، كه: وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. (1)
از جايى و به طريقى كه اصلًا گمان نمىكرد كه چنين شود. از حركت ضعيف پاهاى كودكانه. نه از گامهاى بلند و طىّ فواصل طولانى، كه از بر جاى ماندن و حركتى اشارهوار با پاشنههاى پا. شايد با الهام از اين واقعه است كه حافظ نيز سروده است:
حافظ وظيفه تو دعا كردن است و بس در بند آن م-- باش، كه نشنيد يا شنيد
هاجرِ متوكّل 3، به فرمان او، دست روى دست نمىگذارد. به دنبال آب، به پيروى از عقلى كه هديه اوست، در عين توكّل مطلق، به جستجوى آب برمىآيد. اگر توكّل و عشق و ايمانش نبود، اگر تنها عقل حسابگر بود، در اين بيابان تنها نمىماند. امّا ماند، كه بىشكّ، باور و عشق و ايمان و توكّل داشت. و به پيامبرى شويش مؤمن بود. و اينك، عقل نيز به او دستور جستوجوى آب مىدهد، و باور دارد كه آب را خواهد يافت. شگفتى بزرگ تاريخ رخ مىدهد. هاجر بين «صفا» و «مروه»، به دنبال آب مىرود، هروله مىكند و به اينسو و آنسو مىدود، بر قلّههاى «صفا» و «مروه» درنگ مىكند و اطراف را مىنگرد، و دوباره به دنبال آب. امّا آب، از زير پاى كودكش مىجوشد. توكّلش ثمر مىدهد و او به آب مىرسد، امّا نه از جايى كه مىپنداشت. شايد (و
1) 1. و از جايى كه گمان نبرد به او روزى عطا كند و هر كه بر خدا توكّل كند خدا او را كفايت خواهد كرد. طلاق: 3.
حتماً) اگر دعا مىكرد، همچون مريم، مائدهاى و آبى از بهشت برايش مىرسيد. امّا چنين نكرد، كه به مقامى و دركى بالا رسيده بود، به اوج، به جايى كه در عين احساس فقر مطلق در برابر حضرت احديّت، حتّى، از او نيز نخواهد. با اين باور، كه او، خود بهتر مصلحت بندهاش را مىداند. اصلًا او به خود و فرزندش نمىانديشد، به بشريّت مىانديشد كه بايد از آبى كه براى او و فرزندش مىرسد سيراب شوند. او به زمزم مىانديشد، كه «دارو» است و «نان» و «آب» (براى بيمار و گرسنه و تشنه) و نشانه لطف الهى به او و به فرزندش. هديهاى از هاجر براى بشريّت. درس اين است: تو سعى خود را بكن، امّا نتيجه را به عهده او بگذار، كه اگر چنين كنى، به جاى جرعهاى آب براى رفع تشنگىِ تو و فرزندت، زمزم را به جهانيان عطا خواهد كرد.
بىگمان حضرت هاجر در طول همه دويدنها و هرولههايش، خداى خود و خداى ابراهيم كه او و فرزندش را به او سپرده بود فراموش نكرده بود، و از او طلب مىكرد و به اميد فضل و كرم و رحمت او مىدويد. بنابراين، او به وظيفهاش عمل كرد، و خداى او نيز كه روزىِ جمله موجودات و از جمله بندگانش را ضمانت كرده (1)و همينطور اجابت دعايشان را (2)و ارادهاش بر اجابت دعاى خليلش قرار گرفته بود، او را اجابت كرد، و آب را، زمزم را، به او هديه كرد. امّا، نه آبى براى رفع
عطش او و فرزندش، آبى براى همه آدميان در طول تاريخ، و براى بركت و حيات بخشيدن به منطقهاى لميزرع كه خانهاش در آن تجديدبنا خواهد شد، كه آب مايه حيات است (1)و زندهكننده زمينِ مرده (2)و احياگر شهر مرده.
(3)معناى زيبايى كه از اين رفت و برگشت به ذهن متبادر مىشود، علاوه بر إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (4)كه از خدا بودن و بازگشت به او را در ذهن تداعى مىكند، جلوهاى از توبه است. بازگشت به سوى او، و توبه را نيز مراحلى است تا به توبه نصوح برسد. آگاهى به گناه، طلب مغفرت الهى، طرد شيطان و توحيد كه «حصن» حصين الهى است. اين بار هم، سعى، هفت بار از صفا به مروه، از مروه به صفا، از صفا به مروه، از مروه به صفا و از صفا به مروه، تمام شد، هفت بار. و «هفت» چه عددى؟ هفت عددى متبرّك است. عدد «7» در فرهنگ و تعاليم اسلامى معانى نمادين ارزشمندى را به ذهن متبادر مىنمايد: طبقات آسمانها و زمين. (5)عدد «7» كه نشانه روز هفتم و روزِ پس از
1) 1. وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيءٍ حَىّ؛ «و از آب هر چيزى را زنده گردانيديم.» انبياء: 30.
2) 2. وَما انْزَلَ اللهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَاحْيا بِهِ الارْضَ بَعْدَ مَوْتِها؛ «و آنچه خدا از آسمان براى روزى خلق [از برف و باران] مىفرستد و زمين را پس از مرگ، ديگربار زنده مىسازد.» جاثيه: 5، همچنين ر. ك: قرآن كريم، بقره: 164، نحل: 65، عنكبوت: 63 و روم: 24.
3) 3. وَ انزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً لِيُحْيِىَ بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً؛ «و از آسمان آبى طاهر و مطهّر براى شما نازل كرديم تا با آن باران، شهر مرده را زنده سازيم.» فرقان: 49- 48. همچنين، ر. ك: قرآن كريم، فاطر: 9، زخرف: 11 و ق: 11.
4) 4. بقره: 156.
5) 5. بنىاسرائيل: 44 و حجر: 87.
خلقت عالم (به مدت 6 روز) است، يادآور استواى خداوند تبارك و تعالى بر عرش است. (1)عدد هفت، عدد بركت است. (2)علاوه بر آن رمى شيطان با سنگ و همچنين طوافهاى هفتگانه حاكى از ارزش اين عدد است. هفت، عدد سعى نيز هست. حكماى اسلام عقيده دارند كه اين عدد، به هفت عضو باطنى و همچنين به هفت اندام و همين طور به مجموعه حواسّ پنجگانه به اضافه روح حيوانى و خيال اشاره دارد. در مكتوبات سهروردى عدد هفت، يادآور هفت فلك و هفت رونده (سيّارات) و نيز تحت عنوان هفت پير گوشهنشين هفت رونده مىباشد (فىحقيقهالعشق). بارزترين مصداق عدد «7» در مورد كعبه را در هفت طواف بر گرد آن و همچنين در مراكز هفتگانه آن مىتوان مشاهده كرد. به اين ترتيب كه هركدام از وجوه ششگانه كعبه را مركزى است كه به اضافه مركز كعبه، جمعاً هفت مركز را داراست. (3)
سعى كه تمام مىشود، تنها تقصير باقى مىماند، كه پس از تقصير (كوتاه كردن مو و گرفتن ناخن) عمره تمتّع هم به پايان مىرسد. (4)يك مورد مهم در مورد تقصير، وجه تعبّدى آن است. يعنى عملى (كندن مو) كه تا لحظهاى قبل و طىّ آخرين گامهاى «سعى» حرام بود اينك (با اتمام
سعى) واجب شده است. اجازه تقصير و بازگشت به زندگى عادى را مىيابى، امّا با كولهبارى از معرفت. به ميان خلق برمىگردى، امّا با حقّ، نكند به غفلت و فراموشى گرفتار شوى و اين زندگى را در ادامه زندگىِ قبل از «مُحرم شدن» بدانى. نكند اين آزادى را چون آزادىاى بپندارى كه امام هفتم آن را به بُشر حافى نسبت داد. گويند: كنيز بُشر، در پاسخ امام كه با شنيدن صداى بزم بُشر، از او پرسيده بود: اينجا خانه «آزاد» است يا «بنده»؟ عرض كرد: «آزاد» است. و امام فرمود: معلوم است! بُشر با شنيدن اين مكالمه از زبان كنيز، سراسيمه گفت: چه كسى گفته من «بنده» نيستم؟ من «بنده» ام، و سراسيمه و پابرهنه به دنبال امام دويد و به دست مبارك وى توبه كرد و شد «بُشر حافى.» و تا زنده بود به احترام روزى كه با پاهاى برهنه، «آشتى» و «توبه» كرده بود، كفش به پا نكرد و لذا به «حافى» (يعنى پابرهنه) معروف شد. توضيح اين كه: مقصود امام از «بنده»، «بنده خدا» بود، كه كنيز اين كنايه لطيف را درنيافته بود، ولى بُشر به فراست آن را درك كرد و رستگار شد.
اينك، آزاد هستى، براى برخوردارى صحيح از نعمات الهى. آزادى، امّا آزادى از شيطان و وساوس شيطانى. تو آزادى، چون (انشاءالله) از امتحان سرافراز بيرون آمدهاى، و به بلوغ عقلى و فكرى و معرفتى رسيدهاى كه مىتوانى راه را از چاه تميز دهى. تو «آزاد» ى، و به بالاترين مرتبه «آزادى» رسيدهاى؛ زيرا به مقام بندگى و عبوديّت او نائل شدهاى.
من از آن روز كه در بند توام، آزادم شادكامم كه به دام تو اسير افتادم
روزهايى از عمره تمتّع مىگذرد. روز هشتم ذىالحجّه (روز ترويه) فرامىرسد. بايد دوباره مُحرم شوى. احرام مىبندى. به همان وضع احرام قبلى، امّا در ميقاتى ديگر و با مقصدى متفاوت. آن بار، ميقات، يكى از ميقاتهاى بيرون از حرم، و مقصد حرم بود، مقصد كعبه بود. امّا اين بار در حرم، در مكّه، در كنار كعبه محرم مىشوى، و برخلافِ بارِ قبل كه مقصد حرم بود، اينك خارج از حرم مقصد است، دور شدن از كعبه. گويا تاريخ بشريّت تكرار مىشود. بايد بروى، و شايستگى و اهليّت و صلاحيّت بيابى و آنگاه به سوى كعبه بازگردى. در اين مرحله نيز، حاجى به جايى رسيده است كه بىنشانه، بىكعبه، مىتواند او را بفهمد و درك كند. آرامآرام مىفهمد، «توحيد» يعنى چه. اكنون، خدا را احساس مىكند، و تنزيه و تسبيح او را مىفهمد. اينك، از شنيدن واژه توحيد و سعى در ادراك آن گيج و سردرگم نيست. درمىيابد كه هر آنچه فكر مىكرده توحيد است، توحيد نبوده است. توحيد چيز ديگرى است. توحيد احديّت است. «يك» ى كه او را دو نيست. «يك» ى كه سرسلسله اعداد نيست. «يك» ى كه، چه مىگويم؟ چو منى را ياراى معرّفى او و توحيدش نيست. بهتر است به كلام خودش و به كلام «ولىّ» اش مراجعه كنيم تا به بيراهه نيفتيم.
او در معرّفى توحيد خويش، از جمله، مىفرمايد: قُلْ هُوَ اللهُ احَدٌ، اللهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَد؛ «بگو او خداى يكتاست، آن خدايى كه از همه بىنياز و همه عالم به او نيازمند است. نه
كسى فرزند او و نه او فرزند كسى است، و نه هيچكس مثل و همتاى اوست.» (1)و ولىّاش 7، در وصف توحيد او مىگويد: «هر كس خداوند سبحان را به صفتى زائد بر ذات وصف كند، او را به چيزى مقرون ساخته و هر كه او را به چيزى مقرون دارد، دو چيزش پنداشته و هر كه دو چيزش پندارد، چنان است كه به اجزايش تقسيم كرده، و هر كه به اجزايش تقسيم كند، او را ندانسته و نشناخته است. و آن كه به سوى او اشارت كند، محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد، او را برشمرده است. و هر كه گويد خدا در چيست، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد خدا بر روى چيزى جاى دارد، ديگر جاها را از وجود او تهى كرده است. خداوند همواره بوده است و از عيبِ حدوث، منزّه است. موجود است، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد. با هر چيزى هست، ولى نه به گونهاى كه همنشين و نزديك او باشد. غير از هر چيزى است، ولى نه بدانسان كه از او دور باشد. كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها. به آفريدگان خود بينا بُوَد، حتّى آن زمان كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند. تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد.» (2)
باقىّ اين غزل را، اى مطرب ظريف زينسان همى شمار، كه زينسانم آرزوست (3)
بايد با احرام از كعبه دور شد، از مكّه خارج شد، حتّى به بيرون از حرم رفت. رفت تا دانست و متذكّر شد و به ياد آورد و با جان دريافت كه: خدا در همه جا هست، و خداىِ همهجا هم «يك» ى است. حاجى بايد به خارج از حرم برود. به صحراى عرفات. برود تا بداند كه كعبه نشانه است. اصلًا كعبه از آن جهت كعبه است، از آن رو قبله است، كه او چنين خواسته، تا تو راه را گم نكنى، تا مقصد مادّى و طبيعى همه عالميان باشد، تا وعدهگاه همه اولاد آدم باشد، تا عامل و زمينهساز وحدتشان شود.
پس از محرم شدن و احرام پوشيدن، بايد ظهر روز عرفه در عرفات بود، امّا معمولًا براى آن كه حاجيان زحمت كمترى تحمّل كنند، آنان را در پايان روز هشتم، شب هنگام، پس از نماز مغرب، به سمت عرفات حركت مىدهند. همه حاجيان، پياده و سواره به سمت عرفات در حركتاند. از خانه دور مىشوند و به صاحبخانه نزديكتر. و مراد از اين نزديكى، قرب مكانى نيست، كه او از رگ گردن به انسان نزديكتر است. نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ؛ «و از رگ گردن به او نزديكتريم.» (1)چون به دستورش عمل مىشود، ذكر او و نام او در ذهن مىآيد و تثبيت مىشود و تو از غفلت رها مىشوى، و بالاترين سعادت «رَستن» از «غفلت» است و «آگاهى» به «حضور».
پس از اذان (نماز) مغربِ روز هشتم ذىالحجّه حركت حاجيان به
1) 1. ق: 16.
سمت صحراى عرفات آغاز مىشود. براى «وقوف» در عرفات كه در خارج «حرم» قرار دارد و از ظهر روز نهم ذىالحجّه، روز عرفه، آغاز و به غروب همان روز ختم مىشود، بايد احرام بست. در كجا؟ در مكّه و ترجيحاً در كنار كعبه و در «حرم.» در عمره و عمره تمتّع، حاجى در خارج از حرم، مُحْرِم مىشود و به حرم وارد مىشود، امّا اين بار، در حرم محرم مىشود، و به خارج از حرم مىرود، و مناسك را از آنجا آغاز مىكند. گويا، قصد تكرار نمادين يك دوره تاريخ را دارد.
براى اين وقوف، وقوف در عرفات، معانى بلند و قابل تأمّلى قابل ذكر است. وقوف از سويى با «واقف» شدن و آگاه شدن، ارتباط دارد. آگاه شدن از طريق وقوف (ماندن) در بيابان عرفات، و انديشيدن. آگاه شدن از اصول بنيادين اسلام كه سرسلسله آنها توحيد است. آگاه شدن از جايگاه خويش در هستى و ارتباط انسان با خالق هستى، با غايت حيات، و با راههاى وصول به اين غايت. آگاه شدن از گناه خويش و اعتراف به آنها و طلب غفران الهى.
از سوى ديگر، از وقوف، درنگ و تامّل و ماندن مستفاد مىشود. بدون هيچ عملى! وقوف يعنى ماندن در يك محدوده جغرافيايى خاصّ براى زمانى معيّن، با نيّت نزديكى و قرب به خداوند تبارك و تعالى. و چه چيزى اين نزديكى را رقم مىزند؟ خودِ «نيّت» و فرصتى كه طىّ اين وقوف و ماندن براى تفكّر و انديشه به دست مىآيد. چرا كه هر گاه انسان در مكان و فضايى بماند، بدون لزوم انجام عملى، به طور طبيعى به انديشه فرو مىرود.
وقوف (آگاهى) خود با عرفان و معرفت (كه مأخوذ و همريشه با
عرفات هستند) ارتباط ناگسستنى دارد. در عرفات بمان تا عارف شوى، به چه چيز؟ به خدايت، به راهت، به باورهايت و به اين كه براى تحصيل غفران الهى بايد توبه كنى و از او بخواهى، همچون پدرت، آدم 7، كه پس از توبه و اعتراف به خطاى خويش، مشمول رحمت و غفران الهى گرديد. كه براى شايستگى كسب غفران و رحمت الهى، معرفت به گناه و اعتراف به آن يك اصل اساسى است. و اين روش بندگان خاصّ و برگزيده خداست كه از زمان آدم آغاز مىشود. او و همسرش پس از آن كه فريب شيطان را خوردند و از ميوه درخت ممنوع تناول كردند و به زمين هبوط يافتند، خويش را مقصّر مىدانند و از ظلم و اسراف در مورد خود سخن مىگويند و توبه مىكنند: قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ؛ «گفتند: خدايا! ما بر خويش ستم كرديم و اگر تو ما را نبخشى و به ما رحمت و رأفت ننمايى بىگمان از زيانكاران شدهايم.» (1)نمونه بارز ديگر آن داستان حضرت يونس است كه صراحتاً به تنزيه و تسبيح الهى اعتراف نموده و در بليّهاى كه به آن گرفتار شده است، خويش را مقصّر مىنامد: لا إِلهَ إِلا أَنْت سُبْحانَكَ إِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ؛ «الهى، خدايى به جز ذات يكتاى تو نيست، تو از شرك و شريك و هر عيب و آلايش پاك و منزّهى و من از ستمكارانم.» (2)
به هنگام وقوف در عرفات، سعادت عظمايى نيز نصيبت مىشود. بىگمان همراه امام زمان خود هستى كه او نيز بىشك، در اين ساعات خود را به عرفات مىرساند. چرا كه «وقوف» محدوديّت زمانى و
مكانى دارد.
توجّه كن كه اين «وقوف» با «سكونت» و با «آرامشى» كه در خانه و شهر و ديارت داشتى تفاوتى از زمين تا آسمان، از دنيا تا آخرت دارد. ظاهراً هر دو معناى ماندن دارند، امّا يكى ماندن جسم است و (شايد) به همراه آرامش روح، و اين يكى، ماندن جسم است و پرواز روح. ماندن جسم است و وقوف (آگاهى) براى عروج روح و وصول به قرب الهى. قرار جسم است از مشغوليّات دنياى مادّى، تا روح فرصت و امكان انديشه بيابد و طلب عفو كند و شايستگى و اهليّت و صلاحيّت بندگى بيابد.
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست روزى رُخَش ببينم و تسليم وى كنم
روز نهم ذىالحجّه (روز عرفه) از ظهر تا غروب، وقوف در عرفات. وقوف، تأمّلى كه سكون نيست، بىخيالى نيست، نگرانى است، آغاز حركت و پرواز است، دلهره و اضطراب كه چه اتّفاقى خواهد افتاد و مرحله بعد چيست؟ كِى بايد حركت كرد و طى مدّت وقوف، به زير باران رحمت الهى تا چه ميزان و چگونه مشمول غفران و رحمت مىشوى. و البتّه شرمزده و آزرمگين، از اين همه مهربانى و لطف. اصلًا دعوت تو به بيابان، صفايى و لذّتى دارد وصف نا شدنى. همه عالم، سعى در مراجعه به طبيعت دارند. و اينك طبيعت، نه براى بازى و تفريح و سرگرمى و وقتگذرانى و گذران اوقات فراغت! اينك طبيعت، به فرمان خدا، به ميهمانى خدا، با ذكر او، در كنف حمايت او، و به همراه بندگان او، در كنار امام زمان. در طول زمان و در همه مكانها و در همه
مناسك، ياد پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين و ساير ائمّه و اصحاب پيامبر رهايت نمىكند، و با چشم دل، به سفر در زمان، و به گذشته مىروى. امّا در عرفات و در مشعر كه مدّت وقوف كوتاه است و مكان محدود، مطمئنّى كه در كنار امام زمانت هستى، چهبسا شايد سعادت زيارت او را با چشم سر نيز داشته باشى. در عرفات، و پس از آن در مشعرالحرام و در منى، نيز همان احساسى كه به هنگام نماز طواف، پشت مقام ابراهيم، تمام وجودت را سرشار از بهجت و سرور و لذّتى معنوى كرده و اندامت را به لرزه در آورده بود، به سراغت مىآيد. احساس حضور در كنار امام زمانت. چشمانت را به چپ و راست مىگردانى، شايد او را ببينى و چشمت به جمالش روشن شود.
در سلسلهمراتب مناسك حجّ، وقوف در عرفات نقشى اساسى ايفا مىكند. در عرفات بايد شرايط، اهليّت، صلاحيّت و معرفت ورود به حرم الهى را كسب كرد. قرار است حاجى با طىّ مراحلى به «خانه» برسد، به خانه پاك. (1)بنابراين بايد پاك شود تا شايستگى ورود بيابد و تحصيل اين پاكى با توبه و انابه و كسب غفران الهى در عرفات ممكن مىگردد. در عرفات، معرفت مىيابى، و يكى از راههاى معرفت يافتن، تكرار سخن معرفتيافتگان و تعمّق در آنها و درك آنهاست. و چه عارفى بالاتر و عارفتر از حسينبن على 7. دعاى عرفهاش را زمزمه مىكنى، تا به هويّت خود و به رابطه خود با خدايت آگاه و عارف شوى، تا خداوند و خالق و محبوب خود و صفاتش را بشناسى، تا دنيا و آخرت را بشناسى،
1) 1. بقره: 125.
تا پيامبران الهى را بشناسى، و با شناخت صفات و كمالات الهى به پرورش و اصلاح خويش بياغازى و به سوى او توبه و بازگشت كنى. (1)
اذان مغرب روز عرفه، همچون جرس رحيل است. گويا در صور دميدهاند. همه اولاد آدم (پس از اداى فريضه مغرب) مضطرب و نگران به سمت مشعرالحرام در حركتاند. اينجا، جلوه بسيار كوچكى است از محشر، صدهاهزار انسان در هم و بر هم، علىرغم وجود حملهدار و پرچم و نام و نشانه و شماره كاروان و اتوبوسهاى مشخّص، همگى نگران، نگران گم شدن، دلهره جاماندن، مضطرب از دير رسيدن به مشعر و گاهى ترس، ترس از تاريكى، و سرعت زمان كه در اين ايّام دوچندان شده است.
آنجا، در مشعرالحرام، هم بايد وقوف كنند. اين يكى، در شب است، تا طلوع آفتاب. كجا؟ در مشعرالحرام، مزدلفه، وادى محسّر. چرا محسّر؟ يادآورى ابابيل، آن مجريان امر الهى و محلّ هلاكت سپاه ابرهه. و در اينجاست كه به عكس شب قبل (در عرفات) و شبهاى بعد (در منى) چادرى و فرشى و زيراندازى نيست. اگر خواستى استراحت كنى و نماز بخوانى، روى زمين، خاك بيابان، يا حدّاكثر آسفالت جادّه. و جالب است كه كسى (به ويژه از گروههاى پزشكى) به ياد ندارد كه در مشعر گَزِشى گزارش شده باشد. مىگويند همه حشرات در اين چند روز به
1) 1. ر. ك: امام خمينى، مناسك حجّ.
فرمان او، به لانههاى خود مىخزند، تا ميهمانان او را نيازارند، و فيض و كرامت او سارى و جارى و دايم است، و تنها به ذرّهاى توجّه و تفكّر نياز است.
وقوف در مشعرالحرام كه زمان آن از نيمهشب دهم ذىالحجّه تا طلوع آفتاب روز دهم است، علاوه بر ويژگيهايى كه براى وقوف به طور عام مطرحاند، و ذكر آنها گذشت، ويژگى ديگرى نيز دارد. در اين وقوف بايد (اگر قبلًا سلاح برنگرفتهاى) به دنبال جمعآورى سلاح، سنگريزه، براى مبارزه با شيطان بود. در عين حال، نبايد از اين مهم غافل بود كه شيطان نيز براى مبارزه با اولاد آدم به جمعآورى سلاح مىپردازد. نبايد سادهلوحانه گرفتار عُجب شد، خود را هشيار و شيطان را غافل و در خواب پنداشت. بايد دانست كه حتّى اگر آدميزاده از شيطان غافل شود (كه در بسيارى موارد نيز چنين است)، شيطان از انسان غافل نمىشود. اگر آدميزاده غافل شود و تنها در سه روز به مبارزه با شيطان بپردازد و سپس مبارزه را فراموش كند، با دچار شدن به غفلت، در دام شيطان گرفتار خواهد شد، و به دنبال حملات او، مقهور و مغلوب او مىگردد. فرزندان آدم نپندارند كه فقط آنان خود را مسلّح مىكنند، كه شيطان نيز به طور مداوم در حال جمعآورى انواع سلاحها براى هجوم و حمله به انسان است. سلاحهاى او، به عكسِ سلاح انسان كه سنگريزه است و دردناك، بسيار شيرين براى جسم، امّا براى روح انسان بسيار كشنده و مهلكاند. سلاح او اميال نفسانى است و شهوات و مال و مقام و جاه و غرور و نخوت و خودستايى و در يك كلام، دنياست، و بزرگترين آسيب همه آن سلاحها «غافل» كردن انسان از ياد خداست.
تمايزى كه بين دو «وقوف» ( «وقوف در عرفات» و «وقوف در مشعرالحرام») وجود دارد، آن است كه اوّلى در روز و در روشنايى اتّفاق مىافتد و ديگرى در شب و در تاريكى و با اضطراب و نگرانى. تاريكى، و تازه بايد در تاريكى سلاح فراهم كرد، براى مبارزه با شيطان. وقوف در عرفات، از ظهر روز عرفه است تا اذان مغرب (همه در روشنايى)، و وقوف در مشعرالحرام، از ميانهشب است تا طلوع آفتاب (همه در تاريكى). تفاوت در چيست؟ بايد ديد كه اوّلًا تفاوت روشنايى و تاريكى يا تفاوت روز و شب در چيست؟ و از آن مهمتر، تأثير هر كدام بر انسان چگونه است؟
در مورد اوّل، به آن جهت كه هر دو، روز و شب، از آيات الهىاند، (1)شايد موضوع و تفاوت مهمّى نباشد، امّا مورد دوّم بسيار مهم است. در روشنايى، مىبينى و فكر مىكنى، و به هدايت خداوند، به شناخت و معرفت نايل مىشوى. امّا در تاريكى، نمىبينى (نه طبيعت را و نه حتّى چند قدمى خود را) جز آسمان و ستارگان و ماه شب دهم را، امّا فكر كردن رهايت نمىكند، و به نور ايمان، به شعور مىرسى، كه اينجا مشعر است. به چه مىانديشى؟ به آنچه قبلًا ديدهاى، به آنهايى كه به تو گفتهاند، به آن چه چشمان درونت مىبيند، كه: «ما مِنْ عَبْدٍ الّا وَ لِقَلْبِهِ
1) 1. وسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِامْرِهِ انَّ في ذالِكَ لآياتِ لِقَوَمٍ يَعْقِلُونَ؛ «و هم شب و روز و خورشيد و ماه را براى زندگانى شما در گردون مسخّر ساخت و ستارگان آسمان را به فرمان خويش مسخّر كرد در اين كار آيت و نشانههاى قدرت خدا براى اهل خرد پديدار است.» نحل: 12 همچنين ر. ك: قرآن كريم، آلعمران: 27؛ يونس: 6؛ رعد: 3 و جاثيه: 5.
عَيْنان، وَ هما غَيْبٌ يُدْرِكُ بِهِما الْغَيْبَ فَاذا ارادَ اللهُ بِعَبْدٍ خَيْراً، فَتَحَ عَيْنَى قَلْبِهِ فَيَرى ما هُوَ غائِبٌ عَن بَصَرِهِ»؛ «هيچ بندهاى نيست مگر آن كه دل او را دو ديده غيبى هست كه با آن دو، امور پنهانى را درك مىكند، پس چون خداوند براى بندهاى نيكى خواست آن دو چشم دل را باز مىكند تا آنچه را كه از ديده سر نهان است با ديده دل ببيند.» (1)در عرفات به معرفت و آگاهى رسيدى و قلبت روشن شد. و اينك، حتّى در تاريكى، آن نور معرفت تو را به شعور مىرساند. معرفت و آگاهى و عرفانِ كسبشده در عرفات، چراغى است براى هدايتت در شب تا به مرز شعور.
رهرو منزل عشقيم و ز سرحدّ عدم تا به اقليم وجود اينهمه راه آمدهايم
موضوع اساسىِ ديگر، تفاوت شب و روز است. شب از عناصر طبيعى (زمان) است كه تعاريف و محسنات و ويژگيها و مصاديق زيبايى از آن در تعاليم وحيانى آمده است. شب در كلام الهى مايه آرامش، (2)زمان آغاز معراج نبىّ مكرّم اسلام، (3)زمان حضور موسى در كوه
1) 1. پيامبر اكرم، به نقل از امام خمينى، اسرارالصّلوه پرواز در ملكوت، ج 1، ص 52.
2) 2. وَجَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً؛ «و شب را براى آسايش خلق مقرّر داشته.» انعام: 96، هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمْ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فيهِ؛ «او خدايى است كه شب را براى آسايش مقرّر فرمود.» يونس: 67. همچنين، ر. ك: قرآن كريم، مؤمن: 61.
3) 3. سُبْحانَ الَّذي اسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَى الْمَسْجِدِ الاقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ؛ «پاك و منزّه است خدايى كه در مبارك شبى بنده خود محمّد را از مسجد حرام مكّه معظّمه به مسجد اقصايى كه پيرامونش را مبارك و پر نعمت ساخت سير داد.» اسراء: 1.
طور (1)و زمان مناسبى براى نماز و دعا و نيايش و استغفار (2)معرّفى شده است. شب يكى از عناصر و پديدههاى مهم است، كه اگر كسى با ديده حقيقتبين و قلب بصير در آن وارد شود (چنان كه ذكر شد) زمينه و بسترى براى تعالى و رستگارىاش خواهد بود. امّا شب (بدون آگاهى) نمادى از ظلمت و تاريكى و گمراهى است كه بدون وجودِ چراغِ معنا و معنويّت و بصيرت، چيزى جز وحشت و گمراهى براى انسان در پى ندارد. به تعبيرى ديگر، غوطهور شدن در حيات مادّى و غفلت از معنويّت را مىتوان به شب تاريك تشبيه كرد كه عامل گمراهى است. از اين رو تنها با هدايت استاد و پير و راهنما كه به مثابه چراغى در شب ايفاى نقش مىنمايد، رهايى انسان از مادّيت زندگى و طبيعت ممكن خواهد بود.
شب بهسحر ختممىشود، و «سحر» نيزدر تفكّرقرآنىمتضمّن معارف و ويژگيهايى خاصّ، و از جمله زمان مناسب استغفار و عبادت است: (3)
الذينَ يَقُولُونَ رَبنا اننا آمَنّا فَاغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا وَ قِنا عَذابَ النّارِ الصّابِرينَ وَ الصّادِقينَ وَ الْقانِتينَ وَ الْمُنْفِقينَ وَ الْمُسْتَغْفِرينَ بِالأسْحار؛ «آنان كه به درگاه عزّ الهى عرضه دارند پروردگارا به كرم خود گناهان ما را ببخش و ما را از عذاب آتش جهنّم نگاه دار آنان صابران و راستگويان و فرمانبرداران و انفاقكنندگان و استغفاركنندگان در سحرگاهاناند.» آلعمران: 17- 16،
بِالأسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ؛ «و سحرگاهان از درگاه خدا طلب آمرزش و مغفرت مىكنند.» ذاريات: 18، و
وَسّبّحْ بِحَمْدِ رَبّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها وِ مِنْ آناءِ اللَّيْلِ وَ فَسَبِّحْ اطْرافَ النَّهارِ؛ «وخداى را پيش از طلوع خورشيد و بعد از غروب آن و ساعاتى از شب تار و اطراف روز روشن ستايش و تسبيحگو باش.» طه: 130.
1) 1. وَواعَدنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَهً وَ اتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ ميقاتَ رَبهِ ارْبَعينَ لَيْلَةً؛ «و با موسى سى شب وعده و قرار نهاديم، چون پايان يافت ده شب ديگر بر آن افزوديم تا آن كه زمان وعده به چهل شب تكميل شد اعراف: 142. قابل تأمّل است كه علىرغم حضور شبانهروزىِ حضرت موسى در كوه طور، قرآن كريم فقط به شبهاى آن اشاره كرده است.»
2) 2. از جمله ر. ك: قرآن كريم، آلعمران: 17- 16؛ ذاريات: 18؛ طه: 130 و دهر: 26.
3) 3. از جمله:
قرآن كريم، «سحر» را و «شب» را يكى از بارزترينِ مواقعِ مطلوب و مناسب براى عبادت و دعا و ارتباط با خدا و استغفار معرّفى مىكند. در اين آيات كريمه، قرآن كريم به اهميّت عبادت و استغفار در ليل (شب) و سحرگاهان و به مقام بندگانى كه به اين امور مىپردازند اشاره نموده است. (1)
با طلوع آفتاب روز دهم ذىالحجّه، كه روز عيد اضحى است، جمعيّت منتظر در لبه منى، صفكشيده در پشت وادى محسّر (در حسرت حضور در منى، براى تمنّا) پس از وقوف شبانه در مشعرالحرام و رسيدن به شعور، همچون دريايى خروشان، از مرز اين دو موقف، از وادى محسّر مىگذرند، و وارد منى مىشوند. مرحلهاى به پايان رسيد و مراحلى ديگر آغاز مىشوند. خدا كند اهليّت و صلاحيّت و شايستگى ورود به اين مرحله را يافته باشم، كه اگر چنين نباشد واى بر من. با ورود در منى در طلوع آفتابِ روز دهم ذىالحجّه، در عيد اضحى، مرحلهاى ديگر آغاز مىشود، كه خود تعدادى از مناسك را در خويش دارد. حضور در منى، خود آدابى مثل بيتوته در شبهاى يازدهم و دوازدهم دارد، و علاوه بر
1) 1. ر. ك: نقىزاده، مبانى هنر دينى در فرهنگ اسلامى: تجلّيات عينى و كالبدى.
آن، سه عمل مهمّ حجّ نيز در منى انجام مىشود كه عبارتند از: رمى جمرات، قربانى و حلق.
اوّلين عمل در منى، رمى جمره اولى است در صبح روز دهم ذىالحجّه. پس از ورود به منى، و احتمالًا يافتن چادرِ محلّ اسكان، به جنگ شيطان مىروى. فراموش نكنيم كه بيش از (و پيش و پس از) جمعآورى سلاح از سوى آدميان براى رمى شيطان، او نيز به جمعآورى سلاح و استفاده از آن عليه انسان مىپردازد. به جز آنچه ذكر شد و مىشود، به جز شيرينيهاى دنيايى و جسمانى، شيطان حتّى در همان لحظات رمى، مُضاف بر حمله به روح انسان، به جسم او نيز حملهور مىشود، و متقابلًا او را سنگباران مىكند. با سنگ جهل و ناپاكى و آلودگى، به جمع كثيرى از حاجيان حمله مىكند، براى بيمار كردنشان. آنان كه مناسك حجّ به جاى آوردهاند، مىدانند كه پس از بازگشت از منى (و حتّى طىّ دو شب بيتوته در منى)، بسيارى از حجّاج بيمار مىشوند. اين بيمارى از كجا مىآيد؟ از طريق خود حجّاج، و از طريق ناپاكيها و آلودگيها و زبالههايى كه خود در صحراى منى مىپراكنند. در حقيقت، ناپاكى و آلودگى محيط و پراكندن زباله پيرامون محلهاى زيستِ دوروزه در صحراى منى، به نحوى، در دام شيطان افتادن و آسيب ديدن در اثر حمله او با وساوسى است كه انسان را به ناپاكى مىخوانند. بىگمان، ناپاكى و پلشتى و آلودگى كه مخرّب طهارت و پاكى و محيط و آسيبرسان به جسم و جان انسان هستند، سلاحهايى شيطانىاند كه
آدميان، خود به دست او مىدهند. مىتوان با پاكى و طهارت و نظافت كه به فرموده نبىّ مكرّم اسلام نشانه ايمان است، (1)شيطان را خلع سلاح كرد. البتّه آموزش اين موضوع و آموزش بسيارى موضوعات ديگر و از جمله شناخت راههاى تحصيل وحدت امّت اسلامى، امر بنيادينى است كه متأسّفانه مورد غفلت واقع مىشوند.
رمى جمراتِ سهگانه در روزهاى يازدهم و دوازدهم نيز تكرار مىشوند، تا يادآورى و تذكّرى باشد بر اين كه رمى شيطان و هشيار بودن و در دام او نيفتادن، به روز عيد اضحى منحصر نيست و پس از حاجى شدن و برون آمدن از احرام نيز همچنان بايد ادامه داشته باشد، كه شيطان لحظهاى از اقدام در اغفال فرزندان آدم از طريق اغوا و زينت زشتيها و كشاندن او به ورطه كفر و شرك درنگ و ترديد نمىكند. و البتّه بايد هشيار بود و «خودْ» شيطان نبود (2)تا بتوان شيطان را با موفّقيت رمى كرد، كه در غير اين صورت، رمى تنها نمايشى ظاهرى و عملى فيزيكى خواهد بود. بايد شيطان را شناخته باشى كه بتوانى او را رمى كنى، و الا چه چيز را رمى مىكنى؟ ستونى سنگى را؟ بايد از شيطان گسسته باشى و خود شيطان نباشى، تا بتوانى شيطان را رمى كنى. تنها كسانى كه از شيطانيّت و از شيطانرستهاند، مىتوانند او را رمى كنند، كه اگر چنين نباشد، شيطان به خنده خواهد افتاد و رمىكننده اسير در دام شيطان، خود مضحكه مىشود.
در عرفات و در مشعرالحرام وقوف كردى و در مِنى نيز (اندكى بيشتر از آن دو)، مىمانى، در حقيقت نمىمانى، اندكى درنگ مىكنى، اندكى تأمّل، تا مىآيى جا خوش كنى، و حتّى اگر زياده اهل راز و نياز و دعا و عبادت باشى، تا مىآيى سجّادهاى پهن كنى و با پيرامون خود خو بگيرى تا به هنگام عبادت نظرت را جلب نكنند و حضور قلبت را بر هم نزنند، كاروانسالار بانگ رحيل سر مىدهد.
مرا در منزل جانان، چه امن عيش، چون هر دم جرس فرياد مىدارد، كه: بربنديد محملها
(حافظ)
همچون دنيا، اجازه ماندنت نمىدهند، بايد مدام در حركت باشى، به قصد منزل بعدى. امّا بايد هشيار باشى تا اوّلًا منزل بعدى را بشناسى و ثانياً اهليّت و صلاحيّت ورود به منزل بعد را بيابى. در كنار اينها، بايد قدر لحظات حضور در هر مكان و هر موقفى را بشناسى. امّا نبايد تقلّب كنى! هر چند حتّى اگر تقلّب كنى، و اهليّتنايافته و كسبِصلاحيّت ناكرده و معرفتنايافته، به مرحله و به منزل بعد بروى نيز، (همچون همه زندگىات) كسى آبرويت را نمىريزد و در ميان خلق رسوايت نمىكند، كه او ستّارالعيوب است. امّا خود بايد بدانى كه به حقّ و با اهليّت و صلاحيّت به منزل بعد رفتهاى، يا اين كه به ناحقّ و بىصلاحيّت، بدون معرفت و با فريب.
گفتهاند كه «منى» مشتقّ از تمنّاست و مكان خواستن و تمنّا از حضرت دوست. هر چند بايد همه چيز حتّى نمك غذاى خود را از او
خواست، و اين خواستن و احساس فقر در برابر غنىّ مطلق بايد ملكه ذهن انسان باشد، در عين حال بايد از درگاه آن كريم، تمنّاهاى بزرگ داشت. گويند عارفى، هنگامى كه در منى قرار گرفت با خداى خود به راز و نياز پرداخت كه: «خدايا خودت به من الهام كن كه از تو چه بخواهم.» و به قلبش خطور كرد كه «اى بنده من، اينك در محضر منى، چه چيزى از اين بالاتر مىخواهى كه به تو بدهم؟» با اين دريافت، شرمگين شد و انديشيد و عرضه داشت كه «بلى، بىگمان، همين بهترين است.»
روز عيد، پس از رمى جمره، حاجى اجازه قربانى كردن مىيابد. قربانى گوسفند، گاو يا نحر شتر. يا كشتن نفس بهيمى و ديو طمع و حرص و آز. پس از رمى شيطان و راندن او و اعلام انزجار از او و از روش او، نوبت به خويش مىرسد تا ديو آز و حرص و طمع را در درونت بكشى، با نمادى از كُشتن، با قربانى (يا نحر)، نفس حيوانى و منيّت و دنياگرايى را در خويش بكشى. و خداى ابراهيم 7، بهترين خدا، خداى يكتاست، اگر لفظِ «ترين» به كار مىرود، در مقايسه با آن چيزهايى است كه ديگران خدايشان مىپنداشتهاند. همه آن خدايان تنها (علىالظّاهر) و به تفسير پيروانشان و كاهنان دروغگويى كه از راه استعمار و استحمار و تحميق آدميان ارتزاق مىكردهاند، خواستار بهترينها و زيباترينها براى قربانى بودهاند. امّا خداى ابراهيم 7، در عين غنا و بىنيازى مطلق و در عين زيبايى مطلق، زشتيها را نيز از بندگانش مىپذيرد. و نه تنها زشتيها را مىپذيرد كه آنها را به زيبايى تبديل
مىكند. (1)چه چيزى از نفس امّاره و شيطان بخل و حسد و كين بدتر، كه خداوند قربانى شدن آن را مىپذيرد، و ذبح گوسفندى را نماد آن مىداند. او عباداتى را مىپذيرد كه بها و قيمت و ارزشى ندارند. امّا همينها را جزا مىدهد و تبديل به حُسن مىكند. اصولًا او همه چيز را براى بندهاش و براى ارتقاء او مىخواهد، كه خود، بىنياز مطلق است. اگر قربانى كردنِ بهترين و گرانترين حيوان نيز توصيه مىشود، براى آن است كه جلوه دل كندن از مال و دنيا ظهور كند.
با انجام عمل قربانى و با كشتن ديو طمع در خويش، اجازه حلق صادر مىشود، كه حلق، تراشيدن موى سر است با تيغ. مويى را كه نشانه جمال ظاهرى است مىتراشى، تا به جميل مطلق برسى. چرا كه تا به زيورهاى دنيايى و مادّى و منيّتها ملبّس و پيوسته و دلبسته باشى، صلاحيّتنايافتهاى، و شايستگى مواهب او را ندارى. و پس از اين اعمال است كه حتّى جمال ظاهرى را نيز در پاى جميل حقيقى فدا مىكنى و سر مىتراشى تا بگويى كه در لبّيكى كه گفتهاى صادقى و امر او را بر همه خواستههاى خويش ترجيح مىدهى. آدمى تا به پاى عمل نرسد بسيار از ساده بودن آن مىگويد، امّا در عرصه عمل، علىرغم همه آگاهيها و باورهاى قبلى، «عمل» بسيار دشوار جلوه مىكند.
گف- ت كه: با بال و پرى، من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش، بىپر و پركنده شدم
1) 1. فَاولئِكَ يُبَدّلُ اللهُ سَيّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللهُ غَفُوراً رَحيماً؛ «پس خدا گناهان آنها را بدل به ثواب گرداند كه خداوند در حقّ بندگان بسيار آمرزنده و مهربان است.» فرقان: 70.
علىالظّاهر تراشيدن سر بر اولاد آدم بسيار دشوار بوده كه به عنوان آزمونى ديگر بر حاجيان مقرّر گشته است. ارزش مو در زيبايى و شخصيّت انسان تا جايى است كه اگر كسى سر ديگرى را به اجبار بتراشد و اين زيبايى را از او بگيرد بايد به او ديه بپردازد. (1)
خلاصه اين كه: براى تحصيل قرب او، هر جاذبه و هر دلمشغولى و هر آنچه انسان را از او و از ياد او غافل و بر خاك و بر دنيا متمركز مىكند، بايد كنار گذاشته شود. گويند شاگردان ارسطو برايش كاسهاى هديه آوردند، تا براى نوشيدن آب از آن استفاده كند. او تشكّر كرد و از آن كاسه استفاده كرد، و البتّه اندكى به آن دل بست. روزى كاسه شكست و ارسطو غمگين شد. ناگهان به خود آمد و دريافت كه دل بستن به اشياء و به موجودات، زمينهساز دلبستگى به دنيا و غفلت از خداوند هستند. در سرگذشت ديوژن حكيم نيز نقل است كه او را از مال دنيا، خمرهاى بود كه در آن مىخوابيد و كاسهاى كه با آن آب مىخورد. روزى كودكى ديد كه دست در چشمه آبى كرد و با كف دستان آب نوشيد، با خود گفت: چنين هم مىتوان آب نوشيد، پس كاسه را به دور انداخت. او همان كسى است كه وقتى در آفتاب نشسته بود و اسكندر، مايل و مشتاق، به ديدنش آمد و از او خواست كه از او چيزى بخواهد، گفت: «از آفتاب استفاده مىكردم، اينك كه تو آمدى، جلوى آفتاب را گرفتهاى. به كنارى برو تا من بتوانم از آفتاب استفاده كنم». كه اسكندر گفت: «اگر اسكندر نبودم دلم مىخواست ديوژن باشم.» گويند كه او با چراغ در روز روشن در بازار آتن در پىِ انسان مىگشت، و مولوى در
1) 1. ر. ك: آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ، ص 465.
اين باره سروده است:
دى، شيخ با چراغ همى گشت گِرْدِ شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند: يافت مىنشود، جُستهايم ما گفت: آنكه يافت مىنشود، آنم آرزوست
معناى طواف و (چه بسا) حكمت آن معلوم و مشهور باشد، امّا اضافه شدنش به نساء (زن) و لزوم انجام «طواف نساء» چه حكمتى دارد؟ مىتوان دلايل يا گمانهاى متعدّدى را براى آن تبيين كرد. اوّل آن كه، يكى از محرّمات براى شخص مُحْرِم، هر گونه ارتباط با جنس مخالف (مرد با زن يا زن با مرد) بود، كه بر عكس همه محرّمات كه با تقصير (در عمره) يا حلق (در حجّ) حلال شدند، اين يكى به همراه بوى خوش (كه اين يكى نيز اساساً ارتباط عميقى با آن دارد) تنها پس از نماز طواف نساء حلال مىگردد. امّا چرا اين يكى استثنا شده است. شايد به همان دليل كه اصولًا اين نوع ارتباط در بسيارى موارد از استثنائات است. حتّى براى آن غسل مقرّر گرديده است. شايد به آن دليل كه اين ارتباط، اوج و منتهاى «غفلت» از خداوند و فراموش كردنِ ذكر او، و نهايتِ همه «دنيا» ست. در توصيفِ توجيه غسل براى آن آمده است: «غسل كردن براى آن است كه شخص جنب به واسطه لذّت نفسانى كه در تمام پيكر او سريان دارد در آن لذّت فانى مىشود و چون نفسانيّت و لذائذ آن هنوز در وجود باقى است آدمى غسل مىكند و لباس وجود را از پروردگار خود به وسيله آب كه اصل حيات
و وجود و علم است به خود مىپوشد و نيز به واسطه جنابت (1)از وطن قرب و ولايت از جهت انانيّتاش به دور مىافتد، پس جنابت عبارت است از دورى از وطن عبوديّت و دخول در حدود ربوبيّت به وصف سيادت، و بنابراين با شستن تمام بدنش اين آلودگى را تطهير مىكند تا به تقصير خود اقرار و اعتراف نمايد.» (2)
وجه ديگر اين تسميه و اين طواف، در حقيقت، تطهير نسل بشريّت و نسل مسلمين است. پاك بودن نسل انسان اصولًا با عهد و ميثاقى و كلامى خاص امكانپذير مىگردد كه هر آيينى شيوه خاصّ خود را دارد. بر اين طهارت، آن چنان تأكيدى است كه پس از حرمت روابط زوجين در احرام، چيزى جز ايجاد رابطهاى با خداوند از طريق طواف و نماز آن نمىتواند آن را تأمين و تضمين كند. همان گونه كه خداوند شاهد عقدهاست، در اين مقام و پس از حرمت آن به دليل محرم شدن، باز شهادت خداست كه آن حرمت را بر مىدارد. و امّا نام «نساء» نيز، شايد، از آن جهت بر اين طواف مقرّر شده است كه تذكّر و تأكيدى باشد بر اين كه اين «زن» است كه آغاز به سخن مىكند و آمادگى خويش را براى ازدواج اعلام مىدارد. و اين زن است كه تعيين كننده اصلى و محرز نسب است.
1) 1. «جُنُب» بيگانه و غريب را گويند، و نيز جنابت به معناى دورى است. «اجنبه ايّاه» يعنى دور داشت آن را از آن، ...، با تتبّع موارد استعمال اين لغت چنين به دست مىآيد كه معناى جامع آن همان «دورى» است امام خمينى، اسرارالصّلاة پرواز در ملكوت، ج 1، صص 165- 164.
2) 2. امام خمينى، اسرارالصّلاة پرواز در ملكوت، ج 1، ص 165.
در زندگى انسان، لحظاتى هستند كه قابل تكرار نيستند، همچون لحظه تولّد يا لحظه مرگ. البتّه همه لحظات از نظر ظاهرى و كمّى و فيزيكى غيرقابل بازگشت هستند. امّا در عين حال تقريباً همگى آنها را با فراهم آوردن شرايطى، لااقل از نظر ظاهرى، مىتوان تجديد كرد. و اصلًا ظاهر قضايا و لحظات كه اهميّت ندارند، آنچه مهم است، جان آنهاست. مىگويند هر انسانى در طول عمر خود، تنها يك بار مىتواند، با نام و به نيّت حَجَّهُالإسلام، حجّ به جا آورد، و پس از آن هر چند بار هم كه احرام بندد و لبّيك گويد و حجّ به جا آورد همگى يا مستحباند و يا بايد به نيابت از سوى كسى ديگر باشد. به اين ترتيب، اگر چه مىتوان از نظر ظاهرى دهها بار مُحرم شد و تلبيه گفت و طواف كرد و از احرام خارج شد و دوباره آغاز كرد، امّا، ديگر هرگز نمىتوان احرام حجّ واجب اوّل را تجديد كرد. با عنايت به اهميّت و جايگاه و مقام احرام كه در حقيقت، اگر صحيح باشد و پذيرفته شود، ورود در حرم حريم الهى است كه انشاءالله در پاسخ لبّيك، لبّيك و سعديك فرموده است، لحظات آخر طواف نساءِ حجّ واجب لحظاتى است كه به هيچ قيمتى تكرار نخواهد شد. بايد آن را قدر دانست و در تداومش كوشيد. خدايا چه لحظاتى در حال پايان يافتن است؟ اگر حواس جمع باشد و زياد درگير شمارش شوطهاى طواف و به دنبال اتمام هر چه سريعترش نباشى، دردى جانكاه سراسر وجودت را فرامىگيرد. همچون پدرت، در لحظهاى كه دستور هبوطش رسيد، البتّه مهربانانهتر كه به هر حال مىخواهى مجوّز برگشت به دنياى آدميان را بگيرى. اگر دريافته باشى كه چه بايد بكنى،
زهى سعادت، كه ورود به دنيا هم مىتواند زمينه ورود به معنويت باشد. امّا اگر همچون من، نگران باشى كه شيطان در كمينت و منتظرت نشسته است و تو، به ضعف خود در مقابله با شيطان و به دنبالهروى از او آگاه باشى، خارج شدن از اين حرم امن، آن هم به دست خودت و با اتمام طواف (و نمازِ پس از آن) برايت سخت دشوار است. بر سر مىزنى و ضجّهكنان التماس مىكنى: خدايا تمام شد؟ چه زود؟!
شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت روى مهپيكر او سير نديديم و برفت
گويى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
شد چمان در چمن حُسن و لطافت ليكن در گلستان وصالش نچميديم و برفت
همچو حافظ همهشب ناله و زارى كرديم كاى دريغا به وداعش نرسيديم و برفت
اصلًا معلوم نيست چرا همه (يا بسيارى از حجكنندگان و عمرهگزاران) بر تسريع در اتمام اعمال و مناسك و برون آمدن از احرام حريصاند؟ حتّى وقتى كه به برخى از «بيماران» و «ناتوانان» و «از پاافتادگانشان» توصيه مىشود كه اندكى تأمّل كنند و مثلًا فردا (و در هواى خنكتر و در شرايط بهتر) به انجام مناسك بپردازند، ناخشنود مىشوند. خلاصه اين كه براى حدّ اكثر بهرهگيرى از زمانِ محدودى كه در اختيار انسان است، اوّلًا بايد دعا كرد و از حضرت احديّت مسألت
كرد تا به اين زمان اندك بركت عطا فرمايد، كه اگر بركتى از سوى او نباشد، هزاران سال نيز لحظهاى بيش نخواهد بود. ثانيا بايد براى هر لحظه اين زمان محدود برنامه داشت. بايد از پرداختن به امورى كه در جاهاى ديگر نيز امكان انجام آنها وجود دارد (جز به حدّ نياز) احتراز كرد. بايد سخن خدا را شنيد (قرآن خواند) و با او سخن گفت (دعا كرد و نماز گزارد). بايد هر كارى، حتّى خريد سوغات را براى قرب به خدا انجام داد. و در رأس همه بايد قدر لحظات مُحرم بودن را دانست و همه مناسك را با طمأنينه و بدون تعجيل انجام داد و از هر لحظه آن، با حضور قلب كامل حدّ اكثر استفاده و لذّت را برد. به هر حال، اگر افزايش كمّىاين دوران ممكن نيست، بايد كيفيّت و غناى معنوى آن را تعالى بخشيد.
علاوه بر همه واجباتى كه در طول حجّ مشخّص است و مسلمانان ملزم به انجام آنها هستند، همچون ديگر عبادات، مستحبّاتى نيز براى طول مناسك، در كنار و همراه اعمال واجب ذكر شدهاند. اين مستحبّات در دو گروه اصلى قابل طبقهبندى هستند:
1- مستحبّاتى كه در واقع به تكميل واجبات و ارتقاء كيفيّت و معنويّت آن اشاره داشته و عمدتاً به حضور قلب و توجّه به معناى مناسك مربوط است. مثل سخنان و ذكر معانى والايى كه امام سجّاد در حديث معروف به شبلى بيان مىفرمايد. (1)
2- اعمالى كه علاوه بر اعمال واجب حجّ ذكر شدهاند.
1) 1. ر. ك: آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ، صص 347- 343.
در مورد مستحبّات نوع اوّل، در طول ذكر مناسك، ذكرى اجمالى به عمل آمد، و در اين مجال به ذكر برخى اعمال گروه دوّم اشاره مىشود:
حضور در مسجدالحرام: حاضر شدن در مسجدالحرام بارزترين و جامعترين عملى است كه طىّ آن مىتوان به بسيارى مستحبّات از جمله نماز و طواف و قرائت قرآن و دعا كردن و انديشيدن و حتّى نگريستن به كعبه نيز پرداخت. در خبر است كه: «خداوند يكصد و بيست رحمت خود را به سوى كعبه گسيل مىدارد كه شصت رحمت آن مربوط به طوافكنندگان، چهل رحمت ويژه نمازگزاران و بيست رحمت از آن مربوط به نگاهكنندگان به كعبه است.» (1)
استلام حجرالاسود: استلام حجرالاسود، يكى از اعمال توصيه شدهاى (براى مردان) است كه در صورت امكان و انجام آن، ثواب و زيبايى و لذّتى روحانى بر آن مترتّب است. به تعبير ابنبطوطه، «بوسيدن حجر لذّت خاصّى دارد كه انسان نمىخواهد لب از آن بردارد و اين از خواصّى است كه خدا در آن سنگ به وديعت نهاده است.» (2)
طواف مستحبّ: طواف مستحبّ، يكى از اصلىترين اعمال مستحبّى است كه با حضور در مسجدالحرام و كنار كعبه امكان تجلّى و كسب ثواب عظيم آن ميسّر مىگردد. اين عمل تنها عمل از مناسك حجّ است كه به تنهايى نيز به عنوان عبادت قابل انجام است. البتّه بايد اين دقّت و مراقبه را داشت تا طوافهاى مستحبّ، براى كسانى كه طواف
واجب به جا مىآورند، اشكال و مزاحمت و زحمتى ايجاد نكند، پس بايد زمانهاى خلوت را براى طوافهاى مستحب برگزيد.
نماز خواندن: با عنايت به ثواب عظيم نماز در مسجدالحرام كه هر ركعت آن معادل يكصد هزار ركعت ثواب دارد، يكى از بهترين مستحبّات، نماز خواندن در مسجدالحرام مقابل كعبه است (كه ثواب آن با ثواب نگريستن به كعبه جمع گردد).
قرائت قرآن: قرائت قرآن در مكّه مكرّمه و در مجاورت كعبه را ثوابى عظيم است. «امام سجّاد فرمود: ثواب سبحانالله گفتن در مكّه بالاتر از انفاق ماليات عراقين در راه خداست، و نيز فرمود: هر كس در مكّه قرآن را ختم كند، نمىميرد مگر آن كه رسول خداص را مىبيند، و جايگاه خويش را در بهشت مشاهده نمايد.» (1)
دعاها: ادعيه بسيارى از زبان معصومينوارد شده است كه از احصاء خارجاند، و بسيارى از آنها در كتابهاى ادعيه و كتب مناسك نيز آورده شدهاند. به هر حال نبايد از دعا غفلت كرد كه خود فرموده است: وَقالَ رَب- كُمُ ادْعُونى اسْتَجِبْ لَكُمْ؛ «و پروردگار شما فرمود: مرا (با خلوص دل) بخوانيد تا دعاى شما را مستجاب كنم» (2)و در اهميت دعا آمده است: قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبّى لَوْلا دُعاؤُكُمْ؛ «اى رسول ما به امّت بگو كه اگر به واسطه دعاى شما نبود خدا به شما توجّه و اعتنايى نداشت؟» (3)
نگريستن به كعبه: نقل است كه اگر ثوابهاى موجود در كنار كعبه
براى اعمال مستحبّ را 120 فرض كنيم 20 واحد آن براى نگريستن به كعبه زيبا مقرّر شده است. «امام صادق فرمود: هر كس به كعبه نگاه كند پيوسته براى او حسنه نوشته و گناهى از او پاك مىشود تا آن كه چشم خود را از كعبه بگرداند.» (1)
خوابيدن در مسجدالحرام: مسجدالحرام تنها مسجدى است كه نه تنها خوابيدن در آن كراهت ندارد، كه حتّى ثواب نيز براى آن قرار داده شده است. و شايد حكمت اين باشد كه انسان بتواند به طور شبانهروزى در مسجدالحرام و در كنار كعبه محبوبش حاضر و مقيم باشد.
در بين مردم ضربالمثلى رايج است كه شاديهاى زياد ممكن است غمى در پى داشته باشند. در اينجا نيز به فكر فرومىروى، خدايا پس از اين همه شادى و بهجت و سرور، چه غمى به سراغ انسان خواهد آمد؟ در آن موقع نمىفهمى. بعد كه از آنجا خارج شدى، چند روز كه گذشت، دلت براى عرفات تنگ مىشود و غم غريبى سراسر وجودت را مىگيرد. چشمانت، همه جا به دنبال كعبه مىگردد و به هنگام نماز او را در نظر مىآورى و غمى كه لايههاى آن هجر عرفات، فراق كعبه، هجر منى، هجر صفا و مروه، فراق رمى جمرات، فراق حجر اسماعيل و فراق و دورى از نمازهاى مقابل كعبهاند، وجودت را لبريز مىكند. و در عين حال سپاس او مىگويى كه تو را توفيق زيارت خانهاش داده، بسيار
1) 1. قاضىعسكر، منتخب احاديث عمره، ص 43.
مشتاقتر از گذشته آرزوى زيارت مجدّد خانهاش را مىكنى: «الّلهُمَّ ارْزُقْنا حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرام، فى عامِنا هذا وَ فى كُلّ عام.»
ما به اين در نه پى حشمت و جاه آمدهايم
از ب- د ح- ادث- ه، اين- جا، ب- ه پ-- ناه آمدهايم
مَ- دينَهُالنَّبى
«إِبْدَءْ بِمَكَّه وَ اخْتِمْ بِالْمَدينَه فَإِنَّهُ أَفْضَل»؛ « (با مكّه (حجّ) آغاز كنيد و به مدينه (زيارت پيامبر و ائمّه) ختم كنيد كه اين روش برتر است).»
(امام محمّد باقر 7) (1)
درآمد
سخن گفتن از حجّ و كعبه، بدون يادكردن از كسى كه سنّت الهى حجّ را زنده كرد، حجّ ابراهيمى را به عالميان آموخت، پرچم توحيد ابراهيمى را در عالم برافراشت، كعبه را از لوث وجود بتها تطهير كرد، مكّه را از شرك و بتپرستى رهايى بخشيد، صراط مستقيم الهى و رهروى در آن را به عالميان آموخت، راه بندگى خدا و سعادت و فلاح را به انسانها نشان داد، معناى آيات الهى را براى اولاد آدم بيان كرد و
1) 1. كافى، ج 4، ص 549، به نقل از: آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ، ص 486.
در يك كلام خاتم پيامبران الهى و آخرين سفير و رابط مستقيم خداوند و بندگانش بود، ابتر و ناقص خواهد بود، كه خود فرموده است: پس از انجام مناسك حجّ به زيارت ما بياييد، و حجّ خود را با زيارت ما تمام كنيد؛ زيارت حضرت محمّدبنعبدالله، خاتمالنّبيّين در مدينه منوّره.
شتافتن به مدينه و زيارت پيامبر و فرزندانش در آن شهر، ريشه در سخنان پيامبر اكرم و ائمّه دارد. در خبر است كه پيامبر خدا فرموده است: «هر كه به حجّ آيد و مرا در مدينه زيارت نكند، بر من ستم كرده است.» (1)از امام محمّدباقر نيز منقول است كه «همانا مردم دستور دارند كه گرد كعبه طواف كنند و سپس سوى ما كوچ كنند و ولايت و دوستى خود را به ما اعلام دارند و يارى خود را نسبت به ما عرضه كنند.» (2)همچنين امام باقر «در پاسخ كسى كه عرض كرد: آيا ابتداى سفر حجّ را مدينه قرار دهم يا مكّه، فرمود: «إِبْدَءْ بِمَكَّه وَ اخْتِمْ بِالْمَدينَه فَإِنَّهُ أَفْضَل.» (3)و به اين ترتيب، يادى اجمالى از مدينه و صاحبِ مدينه، پيامبر اكرم، حُسن ختام اين وجيزه (در اين فصل و فصل بعد) خواهد بود. با اين اعتراف كه همچون فصول پيشين، اداى حقّ موضوع آن گونه كه بايد، خارج از توان و بضاعت اندك است، امّا:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد
شايد بتوان گفت كه بسيارى از ابعاد شخصيّت عظيم پيامبر
1) 1. به نقل از شريعتى، تحليلى از مناسك حجّ، ص 26. براى مطالعه اصل مطلب ر. ك: كنزالعمال، ج 5، ص 135؛ وفاءالوفاء، ج 4، ص 1342 و شفاءالسقام، ص 23.
2) 2. كلينىالرّازى، اصول كافى، ج 2، ص 239.
3) 3. با مكّه حجّ آغاز كنيد و به مدينه زيارت پيامبر و ائمّه ختم كنيد كه اين روش برتر است آيتالله جوادىآملى، صهباى حجّ، ص 486.
اسلام در ميان مسلمانان مهجور مانده و آنان بسيار كمتر از آنچه حقيقت و واقعيّت ابعاد وجودى پيامبر اكرم بوده است، در مورد اين انسان كامل و اين خليفه به حقّ خدا و پيامبر خاتم و عصاره خلقت مىدانند. اين سخن ابداً گزافه نيست، كه مرورى اجمالى بر هر يك از موضوعات و زمينههاى زندگى و اسناد و مدارك موجود در مورد زندگى و حيات رسول خدا و مقايسه آن با دانستههاى اندك مسلمانان آن را اثبات مىكند.
در توجيه لزوم مؤكّد زيارت پيامبر در مدينه منوّره نيز مىتوان گفت كه سفر حجّ و انجام مناسك آن، اگر چه در جاىجاى خود ياد و نام پيامبر خدا را در خود مستتر دارد، و موجب شناخت تاريخ بشريّت و غوطهور شدن در توحيد و تاريخ توحيد است. امّا سفر به مدينه منوّره، جلوه كامل پيامبرشناسى و آشنايى با تاريخ اسلام و يادآورى تمامى لحظات حسّاس آن است. به عبارت ديگر: «در حجّ توحيد را مىآموزى و ابراهيم را مىشناسى، در مدينه [بايد] اسلام را بياموزى و پيامبر اسلامص را بشناسى كه ادامه تاريخ ابراهيم و تكميلكننده رسالت توحيد است.» (1)مضافاً اين كه: سفر به مدينه و مشاهده همه ويژگيهاى آن، امامشناسى و ولايت را نيز در وجود انسان تثبيت مىنمايد.
مدينهالنّبى در شمال مكّه و به فاصله تقريبى 500 كيلومتر از آن قرار دارد. علاوه بر آن كه برخى روايات به نامهايى از اين شهر اشاره
1) 1. شريعتى، تحليلى از مناسك حجّ، ص 26.
مىكنند كه در تورات براى آن ذكر شدهاند، كه از جمله آنها يازده نام «مدينه، طيّبه، طابه، مسكينه، جابره، مجبوره، مرحومه، عذراء، محبّه، محبوبه و عاصمه» هستند. (1)به نقل از پيامبر اكرم نيز نُه نام براى اين شهر ذكر شده است «مدينه، طيّبه، طابه، مسكينه، جابره، مجبوره، يثرب، يثبور و دارالايمان.» (2)حضور يهوديان در حوالى آن شهر مؤيّد شناخته شدن و معروف بودن اين شهر نزد پيشينيان بوده است. چنانچه علّت اصلى حضور يهوديان در اين شهر اين بوده كه آنان مطابق تعاليم و اسناد دينى خويش از ظهور پيامبر آخرالزّمان در حجاز و حضور او در اين شهر خبر داشتند، و براى گرويدن به وى و ياورى او به اين مكان كوچ كرده بودند، كه البتّه با بعثت پيامبر، با استناد به اين كه چرا پيامبر از ميان ايشان نبوده و ايراداتى از اين قبيل كه به وسيله رهبرانشان تقويت مىشد، نه تنها از گرويدن به او امتناع كردند، كه حتّى از هيچ كارشكنى نيز خوددارى ننمودند. (3)«مدينه بر روى زمين شهرى شريف و تربتى باشكوه است.» (4)
شهرى كه قبل از هجرت پيامبراسلام و حضور او در آن، يثرب ناميده مىشد، همچون درّ مكنونى در عالم جلوهگر بود. اين شهر پس از هجرت رسول خدا به آن، مدينهالنّبى (شهر پيامبر 9) نام گرفت، و طىّ مدّت ده سال حضور پيامبر محل نزول وحى و بركات الهى بود و
پس از آن نيز با در آغوش گرفتن پيكر مطهّر پيامبر اكرم، و دخت گرامىاش، و همچنين به جهت آن كه محلّ زندگى بسيارى امامان معصوم و مرقد شريف چهار تن از آنان (امام حسن مجتبى، امام سجّاد، امام محمّدباقر و امام جعفر صادق) در آن واقع است، جايگاه ارزشمندى در ميان مسلمانان داشته و دارد. اين مكان شريف را از آن جهت مىتوان دُرّ مكنون هستى ناميد، كه (نزد حضرت حقّ و ملائكه الهى) مكانى مقدّس و شناختهشده داشته است كه با حضور پيامبر در اين شهر (علىالظّاهر) با آزاد گذاشتن شتر آن حضرت (و تأكيد ايشان بر اين كه او فرمان دارد)، اين مكان مقدّس كه محلّ مسجد و خانه و مضجع شريف پيامبر گرديد بر عالميان آشكار شد. مضافاً اين كه وجود باغى از باغهاى بهشت (حدّ فاصل خانه پيامبر و منبر او) به آن ارزشى معنوى و روحانى و تقدّسى الهى مىبخشد.
علاوه بر آن وجود مزار و مرقد بزرگان صحابه، همسران و دختران و پسر و عمّههاى پيامبر اكرم مادر اميرالمؤمنين عموى پيامبر (عبّاس)، برخى شهداى احد، شهداى حرّه و وجود جايگاههاى جاودانهاى همچون مكان مباهله با نصاراى نجران، مكان ردّالشّمس و امثالهم، دربردارنده مكانها و فضاهاى ارزشمند و بىبديلى است كه آن را به مثابه تاريخ متجسّد اسلام جلوهگر مىسازد. در واقع، اگر مكّه و كعبه و مناسك حجّ، تاريخ بشريّت را در خود مستتر دارند، اين شهر منوّر، تاريخ اسلام را به ذهن متبادر مىكند.
در مسير مدينه، و به ويژه پس از ورود به مدينه، و حركت در مكانها و مواضع مختلف آن، به خصوص هنگامى كه در گرماى شديد
در محدوده «احد» و «خندق» قرار مىگيرى، اندكى تفكّر، عرق شرم و خجالت و دِيْن بر پيشانى انسان مىنشاند. شرمندگى در مقابل انسانهايى از صدر اسلام و احساس دِيْن نسبت به همه ياران رسول خدا 9. كسانى كه غم غربت و رنج هجرت و فشار محاصره و مزه شهادت و درد جراحت شمشير را تحمّل كردند و از يارى دين خدا و پيامبر عزيزش دست برنداشتند. آنان كه با جان و مال از دين خدا و پيامبرش حمايت كردند و خود را سپر بلاى او قرار دادند. آنان كه دست از جان شستند و براى سلامت پيامبر و شهادت خويش صادقانه دعا كردند. آنان كه چنان براى شهادت تعجيل كردند، كه به ناچار ملائكه غسلشان دادند و غسيلالملائكه لقب گرفتند. به ياد آوردن روز خندق، روز احزاب، روزى كه همه كفر در مقابل همه اسلام قرار گرفت، روزى كه حمزه سيدالشهدا و جمعى از ياران پيامبر به شهادت رسيدند و مثله شدند، روزى كه مسلمانان با شكم گرسنه در زمين سنگى خندق حفر مىكردند، روزى كه دندان مبارك پيامبر را شكستند، روزى كه پيامبر دعوت حق را لبيّك گفت، روز ثقيفه، روز شهادت صديقه كبرى 3، روز شهادت ابامحمد 7، روز هجرت حسين 7، روزهاى شهادت سجّاد و باقر و صادق، روز هجرت كاظم و رضا و جواد، روزهاى حرّه و همه روزهاى ديگر كه با يادآورى آن، انسان نعمت هدايت را نتيجه مجاهدتهاى آنان مىداند.
امّا، با همه اين غمها، وقتى به ياد مىآورى كه هيچكس نتوانست در سلام كردن بر محمد پيشى بگيرد، آنگاه كه وارد مدينه مىشوى، به گوش دل و با شرمندگى «خوشامد» او را به ميهمان و زاير خويش
مىشنوى، غرق شادى و سُرورى غيرقابلتصوّر مىشوى. شايد (و حتماً) همچون من اين شايستگى را در خود نمىبينى. ولى گزيرى و گريزى نيست، او رحمهٌللعالمين است. و تو هر كه هستى و هر چه هستى، مسلمان موحّدى هستى كه او را دوست مىدارى و به او عشق مىورزى. و به هر حال اين نعمتى است و لذّتى و سعادتى كه در عين شرمسارى، با هيچ چيز قابل قياس نيست. خلاصه اين كه، در مدينه همه چيز سبب شرمندگى انسان است. يادآورى زندگى و مجاهدت و فعّاليت پيامبر و اصحاب و ياران او، موقعيّت خود انسان در مقايسه با آنان، و مقايسه آنچه انجام مىشود با آنچه بايد بشود.
اگر قدمت جايگاه كعبه (در مكّه مكرّمه) كه تعيين مكان آن براى مكان بيتالله الحرام و مركز توجّه بندگان خداوند تبارك و تعالى از سوى حضرت احديّت به زمان آدم مىرسد، مكان مقدّس ديگرى نيز در عالم وجود دارد، كه آن جايگاه نيز با الهام الهى تعيين و مشخّص شده است. اين زمين كه مسجد و خانه پيامبر در مدينه منوّره در آن بنا گرديد، به عنوان دوّمين مكان مقدّس جهان از صدر اسلام تا كنون توجّه مسلمين را به خود جلب نموده است. در بازشناختن و كشف اين مكان مقدّس، آمده است كه پيامبر 9، در ورود به مدينه «به هيچ طايفهاى نمىگذشت، جز آن كه مىگفتند: اى رسول خداص بر ما فرود آى تا در ميان مردمى نيرومند و پرشمار فرود آمده باشى. پس مىفرمود: «خلّوا زمامَ الرّاحِلَه فَإِنَّها مَأمُورَه»؛ «مهار شتر را رها كنيد كه خودش دستور دارد.» تا
آن كه بر در خانه ابوايّوب انصارى ايستاد و در آنجا زانو به زمين زد. چون چوبى به پهلوى او فرو كردند و از جاى برنخاست و رسول خداص به خانه ابوايّوب فرود آمد و چند روزى نزد او ماند و سپس به حجرههاى خويش منتقل گشت.» (1)
ساختن مسجد اوّلين اقدام پيامبر خداص و نخستين تغييرى بود كه حضرتش در كالبد شهر مدينه اعمال كرد. مسجد را به همراه صحابهاش بنا نهاد و چيزى نگذشت كه اين مسجدِ بنا نهاده شده بر اساس تقوى، (2)مركز هدايت و رهبرى عالميان گرديد. مسجدى كاملًا ساده، همچون الگوى ازلى و اصلىاش، كعبه. بدون هيچ زيور و زينتى. البتّه نه بدون زينت و زيور، كه تقوى و ايمان و اخلاص مؤمنان زينت اصلى آن بود. (3)
مسجد پيامبر كه در ابتدا 1050 مترمربّع وسعت داشت، به مرور توسعه يافت تا به اندازه و شكل كنونى رسيد. گزارشها حاكى است كه در قرن چهارم هجرى، درازاى مسجد پيامبر سيصد ذراع و پهناى آن
1) 1. يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ص 400.
2) 2. در باره اهمّيت بنا نهادن مسجد بر پايه تقوا كه نمونه بارز آن همين مسجد است ر. ك: آيات 109- 108 سوره توبه لَمَسْجِدٌ اسّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ اوَّلِ يَوْمٍ احَقُّ انْ تَقُومَ فيهِ... افَمَنْ اسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ الله وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ امْ مَنْ اسّسَ بُنْيانَهْ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ ...؛ «و همان مسجد كه بنيانش از اوّل بر تقواى محكم بنا گرديد بر اينكه در آن اقامه نماز كنى سزاوارتر است ... آيا كسى كه مسجدى به غرض تقوى و خداپرستى تأسيس كرد و رضاى حقّ را طالب است مانند كسى است كه بنايى سازد و بر پايه سستى در كنار سيل كه زود به ويرانى كشد».
3) 3. وَلكِنَّ اللهَ حَبَّبَ الَيْكُمُ الايمانَوَ زَيَّنَةُ في قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ الَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ؛ «ولكن خدا مقام ايمان را محبوب شما گردانيد و در دلهايتان آن را نيكو بياراست و كفر و فسق و معصيت را زشت و منفور در نظرتان ساخت.» حجرات: 7.
دويست ذراع بوده است. (1)ابنبطوطه، جهانگرد مسلمان كه حدود سالهاى 725 هجرى قمرى به حجّ مشرّف شده است، گزارش مىكند كه طول مسجد در زمان مهدى عبّاسى به سيصد ذراع رسيد. «توسعه مسجد (به جز سطح اندكى كه در زمان عمر و عثمان به آن اضافه شده) همواره به سمت مخالف قبله و به عبارتى در پشت مكان مسجد اوّليّه و مكان دفن پيامبر اكرمص بوده است. گويا مدام اين موضوع به مؤمنين گوشزد مىشود كه مقتداى توسعهها، همان سطح اوّليه مسجد در زمان پيامبرص است. و به اين ترتيب نمازگزاران (به طور نمادين) همواره به اقتداى پيامبر خويش نماز را بر پا مىدارند. اين ويژگى بسيار مهمّى است كه از ميزان احترام به جهت قبله و مرقد و مسجد پيامبر در نظر مسلمانان حكايت مىنمايد. اين روش به اقتداى نمادينِ توسعههاى مسجد در ادوار مختلف به الگو و جايگاه اوّليه خويش، به اقتداى نمادين مسلمانان به پيامبرشانص در همه اعصار، و به حفاظت و احترام مسجد اصلى و فراهم آوردن امكان شناخت و تمايز آن با توسعههاى بعدى گواهى مىدهد.» (2)(3)توسعه اوّل دوران معاصر مساحت آن را به 18624 متر مربّع رساند، (4)و اكنون پس از توسعههاى اخير مساحت ساختمان آن به 98326 متر مربّع رسيده است. توضيح اين كه در حال حاضر با احتساب سطح قسمتهايى از سقف مسجدالنّبى كه مىتوانند براى نماز جماعت مورد استفاده قرار گيرند، 156576 متر مربّع در اختيار
نمازگزاران است. علاوه بر آن، فضاى باز پيرامون مسجد بالغ بر 235000 متر مربّع است كه از اين مقدار، 135000 متر مربّع آن براى اقامه نماز جماعت قابل استفاده است. و به اين ترتيب، در حال حاضر، اقامه نماز جماعتهايى با حضور بالغ بر 698000 نمازگزار ممكن است. (1)
جايگاه مسجدالنّبى: مسجدالنّبى، علاوه بر همه ويژگيهاى كالبدى و ظاهرىاش، داراى ارزشى معنوى و تقدّسى الهى نيز مىباشد، و اين ارزش چنان است كه براى هميشه، آن را به عنوان دوّمين مكان مقدّس مسلمانان (پس از كعبه) ظاهر نموده است. پيامبر خداص در مورد جايگاه و ارزش اين مسجد شريف مىفرمايد:
«صَلاهٌ فِى مَسْجِدى هذا تَعْدِلُ عِنْدَ اللهِ عَشَرَهَ آلافِ صَلاهٍ فِى غَيْرهِ مِنَ الْمَساجِدِ إِلّا الْمَسْجِد الْحَرامَ فَإِنَّ الصَّلاهَ فِيهِ تَعْدِلُ مِأهَ الْفِ صَلاهٍ»؛ نماز در مسجد من برابر دههزار نماز در مساجد ديگر جز مسجدالحرام [است ، كه نماز در آن يكصد هزار ركعت ثواب دارد.» (2)و اين علاوه بر ساير ارزشهاى آن؛ از قبيل وجود باغى از باغهاى بهشت در آن است.
مضجع شريف رسول خدا: خانه پيامبر كه در زمان حيات آن حضرت در كنار مسجد و در قلب مدينه قرار داشت، امروزه در منتهىاليه ضلع جنوب شرقى مسجد، مجاور روضه و چسبيده به خانه حضرت زهرا، زيارتگاه آرزومندان و مشتاقانى است كه از راهرو جنوبى آن عبور نموده، لحظاتى روبروى ضريح مطهّرش مىايستند و در مقابل دريچهاى كه بر بالاى آن نوشته شده «هُنارَسُولُالله» مىايستند، چشم در تاريكى
مىدوزند و زمزمه مىكنند: «السّلامعليك يا رسولالله، السّلامعليك يا نبىّالله، السّلامعليك يا امامالرّحمه، السّلامعليك يا سيّدالمرسلين، السّلامعليك يا امينالله، السّلامعليك يا خاتمالنّبييّن، السّلامعليك يا حبيبالله و السّلامعليك يا رحمه للعالمين»، و از او مىخواهند كه برايشان استغفار كند. بالاى مرقد شريفش نوشته است: «يا اي- هَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا اصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبىّ»؛ «اى اهل ايمان فوق صوت پيغمبر صدا بلند نكنيد،» (1)گويا اكنون سالهاى دهه اوّل هجرت است و تو به طلب حاجتى به پشت ديوار خانه پيامبر خدا آمدهاى، محتاج و گناهكار و نالان و دادخواه و مستمند، و مىخواهى او را بخوانى تا برايت استغفار كند و بر تو ببخشد و مشكلت را حل كند و نزد خدا از تو شفاعت كند. و اين از نوادر مواردى است كه خانه دنيا و آخرت پيامبرى ، يك مكان مقدّس و گوشهاى از يك معبد (مسجد) باشد.
«رسول خدا فرمود: كسى كه حج گزارد و پس از مرگ من به زيارت قبر من بيايد، مانند آن است كه مرا در زنده بودن زيارت كرده است.» (2)و امام باقر فرمود: «همانا زيارت رسول خدا برابر با يك حجّ مقبول همراه با آن حضرت است.» (3)و اكنون همه حاجيان و عمرهگزاران به زيارت او مىشتابند، كه او بنده خاصّ خداوند است و اوّل مؤمنى كه بىگمان قلب او عرشالرّحمن است.
ستون حنّانه: ستونى در مسجدالنّبى بود از تنه نخل، كه پيامبر
اكرم به هنگام ايراد خطبه و سخن گفتن با اصحاب خويش به آن تكيه مىزد. پس از آن كه به پيشنهاد اصحاب منبرى براى پيامبر ساختند، تا بر فراز آن با مسلمانان سخن گويد، آن ستون كه موهبت عظماى «تكيهگاه» پيامبر خدا بودن را از دست داده بود، ناله سر داد و درد فراق خويش را فرياد كرد، كه پيامبر با قول به او كه: درختى از درختان بهشت باشد، او را آرام كرد. و همين واقعه دستمايه شاعران براى سرودن ابياتى زيبا و جانگداز و روحنواز شده است:
بنواخت نور مصطفى، آن استن حنّانه را كمتر ز چوبى نيستى، حنّانه شو، حنّانه شو
يا
سرمست چنان خوبى، كِىْ كم بُوَد از چوبى؟ برخاست فغان آخر، از استُن حنّانه
در توصيف آن گفتهاند: «پيغمبر خطبههاى خود را [با تكيه بر] تنه درخت خرمايى ايراد مىفرمود و چون منبر ساخته شد آن درخت در فراق پيغمبر ناله سر كرد و چنان زارى نمود كه شتر مادّه در فراق بچه خود كند. روايت است كه حضرت خود به سوى اين تنه درخت آمد و آن را در بر كشيد تا خاموش گشت. سپس فرمود اگر من آرامش نمىكردم تا قيامت ناله و افغان مىكرد.» (1)
روضه: وجود باغى از باغهاى بهشت در مسجدالنّبى، در قلب مدينه منوّره، تأكيد و تأييدى بر جايگاه مبارك و مقدّس مدينه در عالم وجود
1) 1. سفرنامه ابنبطوطه، ص 123.
است. در مورد محدوده آن پيامبر خدا فرموده است: «ميان قبر من و منبر من باغى از باغهاى بهشت است و منبر من بر دريچهاى از دريچههاى بهشت است.» (1)و همين روايت كه مورد قبول كلّيه فِرَق اسلامى است، جملگان را به خواندن نماز و عبادت در اين محدوده جلب و جذب مىكند.
ستون توبه: جايگاه ديگرى در مسجدالنّبى كه مقصد بندگان خداست، مجاور ستون توبه يا ستون ابولبابه مىباشد. پذيرفته شدن توبه ابولبابه (2)در اين مكان و مجاور اين ستون صورت گرفت. او خود را به ستون بسته و عهد كرده بود تا پذيرفته شدن توبهاش از آن جدا نشود، با عنايت به پذيرش توبه او كه پيامبر اسلام نويدش را به او داد، اين ستون جايگاهى ويژه يافته است.
مقام جبرئيل: مقام جبرئيل در كنار مسجدالنّبى و نزديك خانه پيامبر و خانه حضرت زهرا قرار دارد. اين مكان، محلّى بوده كه جبرئيل در كنار آن براى ملاقات پيامبر و ابلاغ كلام خداوند به او كسب اجازه مىكرده است.
صُفّه: پيامبر خدا عدّهاى از مهاجرين را كه اموالشان را در مكّه به جاى گذاشته بودند و مشركين آن را غارت و مصادره كرده بودند، بر صفّهاى در حياط مسجدالنّبى اسكان داده بود. اين مكان كه يادآور فداكاريها و از خود گذشتگىهاى مهاجرين و همچنين مهماننوازى انصار و تعاون مسلمين است اينك در داخل مسجد قرار دارد.
ستون حرس: ستونى بوده كه اميرالمؤمنين در كنار آن به نگهبانى و حراست از پيامبر خداص مىايستاده است. سراسر تاريخ اسلام از كنار غار حِرا و شعب ابوطالب و ليلهالمبيت و بدر و احد و خندق و خيبر و مسجد پيامبر، آكندهاند از نشانههاى فداكارى و از جان گذشتگى و ايثار و از همه بالاتر از عشق و محبّت يگانه و غيرقابلتكرار على به محبوبش رسول خدا.
مكان (محراب) تهجّد پيامبر: محرابى كه امروزه با قفسههاى كتاب مستور شده است، محرابى است در پشت خانه حضرت زهرا كه مكان تهجّد و نمازهاى شبانه پيامبر خدا بوده است.
محراب رسولالله: محراب اصلى مسجد است كه بين منبر و خانه پيامبر (و در داخل روضه) قرار دارد.
مكان مشخّص ديگر در مسجدالنّبى ، محل اذان بلال است كه اينك نيز مؤذّن بر بالاى آن اذان مىگويد. ستونهايى نيز به نام «ستون وفود» (محلّ ملاقات پيامبر با سران قبائل) و «ستون سرير» (محلّ استراحت رسول خدا ) وجود دارند.
جايگاههايى در مدينه منوّره
مدينه منوّره، به عنوان شهر پيامبر و شهرى كه يادآور اسلام و تاريخ اسلام است، شاهد روزها و حوادث تلخ و شيرينى بوده است كه اگر چه بسيارى از آن آثار از بين رفته يا تخريب و محو شدهاند، امّا هنوز هم آثار فراوانى را كه يادگار آن ايّام و آن حوادث هستند، مىتوان يافت. ضمن آن كه بسيارى مكانها هستند كه علىرغم تخريب ساختمان
و آثارشان كماكان در ذهن مسلمانان نقش بستهاند، و همچون دوران كهن آن را سينه به سينه براى ديگران نقل مىكنند. برخى از اين يادگارها عبارتند از:
بقيع: پس از مسجدالنّبى، بقيع مقدّسترين مكان در مدينه منوّره است كه در صدر همه آثار و مكانهاى مدينه منوّره، قرار دارد، و مدفن چهار تن از ائمّه معصومين (حضرت امام حسن، امام سجّاد، امام محمّدباقر و امام جعفرصادق) است. به روايتى مضجع شريف حضرت صدّيقه كبرى نيز در اين قبرستان قرار دارد. علاوه بر آن، بسيارى از صحابه و ياران پيامبر اكرم و بستگان آن حضرت در آن مدفوناند كه از جمله آنها: عباس عموى پيامبر، حليمه سعديه (مادر رضاعى پيامبر)، حضرت فاطمه امّالبنين (مادر حضرت ابوالفضل)، همسران پيامبر، دختران پيامبر، عمّههاى رسول خدا، عدّهاى از شهداى غزوه احد و شهداى حرّه را مىتوان نام برد. تا چندى قبل اين مقابر شريف در مقبرهها و عماراتى قرار داشتند كه پذيراى زايرين بودند. امّا با بر سر كار آمدن وهّابيها آن عمارات تخريب شدند و قبرستان به صورت فعلى درآمد، كه البتّه كماكان مورد توجّه و محل زيارت همه فِرَق مسلمانان است. در وضعيّت فعلى، بقيع در ضلع شرقى مسجدالنّبى قرار دارد كه بين اين دو حرم را كه روزگارى محلّه بنىهاشم بوده است، فضاى بازى است كه آن را بينالحرمين مىنامند. در مورد اهميّت و ارزش و جايگاه زيارت پيامبر و دختر گرامىاش از حضرت فاطمه نقل است كه فرمود: «پدرم به من خبر داد كه هر كس بر او و بر من سه روز سلام دهد، خداوند بهشت را بر او واجب گرداند. [از آن حضرت
سؤال شد: در حيات ايشان و شما؟] فرمود: آرى، و پس از مرگ ما.» (1)در مورد جايگاه و ارزش زيارت ائمّه معصومين نيز، همين بس كه امام رضا فرموده است: «براى هر امامى به گردن دوستان و پيروانش تعهّدى است، كه وفاى كامل به آن عهد زيارت قبور آنها است. پس هر كس از روى عشق و علاقه، و با پذيرش آنچه آنان در پى آن بودند، قبور آنان را زيارت كند، پيشوايانشان نيز روز قيامت آنها را شفاعت مىكنند.» (2)
منطقه احد: اين منطقه كه يادآور رشادتهاى ياران راستين اسلام و پيامبر و در عين حال تداعىكننده غمبارترين روزها و خاطره مسلمانان است، در شمال مدينه منوّره واقع است. بارزترين ويژگى آن وجود مزار شهداى احد و سيّد آنان حضرت حمزه سيدالشّهدا است. جالب اينجاست كه هيچ تابلو و علامت و نقشهاى كه روز واقعه را تبيين كند، ويژگيهاى آن را بيان كند و مسلمانان را از ويژگيهاى يكى از ايّامالله آگاه كند وجود ندارد. تنها تعدادى تابلو به زبانهاى مختلف آنان را از تمسّك به قبور منع مىكند. به هر حال، بايد هشيار و آگاه بود كه به زيارت آمدهايم، و نه بازديد از آثار تاريخى، كه در مورد ارزش و جايگاه زيارت شهدا آمده است: «حضرت فاطمه هر صبح شنبه به زيارت قبر حمزه مىآمد و براى او طلب آمرزش و رحمت مىكرد.» (3)بايد هشيار بود كه ارزش و مقام و جايگاه مكانها بسته به صاحب و اتّفاق و كسى است كه آن مكان به او منسوب است و نه به ساختمان و چراغ و
فرش، كه اينها همه نشانه احترامى است كه انسان براى آن مكان قائل است و فقدان آنها كوچكترين خللى در ارزش مكان و صاحب آن ايجاد نمىكند.
مساجد سبعه: اين محل كه در واقع محل وقوع غزوه احزاب يا خندق است متشكّل از چندين مسجد بوده كه تعدادى تخريب شده و تعدادى در حال تخريباند، تا در كنار همه آنها مسجدى وسيع احداث شود. نكته مهم در وجود اين مساجد آن بوده كه يكى به نام مسجد فتح و سايرين به نام صحابه پيامبر 9: على و سلمان و ابوبكر و عمر و همچنين حضرت فاطمه بوده است كه در محلى احداث شده بودند كه آنان به هنگام محاصره شهر، در آن محلها به عبادت مىپرداختند.
مسجد قُبا: در جنوب مدينه منوّره مسجدى قرار دارد به نام مسجد قبا. «قُبا» كه اينك جزيى از شهر مدينه است، در صدر اسلام روستايى در نزديكى مدينه بوده كه ورود پيامبر خداص به مدينه به هنگام هجرت از آن طريق بوده است. پيامبر خدا با ورود به اين محل، منتظر ماند تا على، فاطمه و ديگران به او بپيوندند و تا آمدن آنان در اين مكان آغاز به ساختن مسجدى كرد كه اوّلين مسجد اسلام است. از پيامبر خدا منقول است كه: «الصَّلاهُ فى مَسْجِدِ قُباءَ كَعُمْرَهٍ»؛ «نماز در مسجد قباء مانند انجام عمره است [پاداش عمره دارد].» (1)
مسجد ذوقبلتين: «ذوقبلتين» به معناى «داراى دو قبله» است و علّت اين نامگذارى نيز آن است كه دستور تغيير قبله در اين مسجد به پيامبرص
1) 1. قاضى عسكر، منتخب احاديث عمره، ص 80.
خدا رسيد. و در اين مسجد بود كه پيامبر نمازى (نماز ظهر) را به سمت بيتالمقدّس (شمالغربى) و نماز ديگر (نماز عصر) را به دستور خداوند تبارك و تعالى كه توسّط امين وحى الهى دريافت كرده بود به سمت مكّه و كعبه معظّمه (در جهت جنوب) اقامه كرد، و به همين جهت اين مسجد را «دو قبله» ناميدند.
محلّه بنىهاشم: محلّه بنىهاشم محدوده يا محلّهاى بوده كه خاندان پيامبر و ائمّه معصومين در آن محلّه زندگى مىكردهاند. اين محلّه در شرق خانه پيامبر و مسجدالنّبى به سمت بقيع قرار داشت. اگر چه اين محلّه براى طرحهاى توسعه اخير تخريب شده است، امّا به جهت آن كه اوّلًا به صحن مسجد رسول خدا تبديل شده است، ثانياً ساختمان ديگرى به جاى آن بنا نشده و ثالثاً ارتباط بصرى و وحدت مسجد و مضجع شريف رسول خدا با قبرستان بقيع و مرقد شريف ائمّه را برقرار نموده است، خود را كاملًا در ذهن و روان و خاطره مسلمانان تثبيت نموده است.
مسجد الاجابه: از مساجد تاريخى و كهن در مدينه منوّره است، كه در زمان رسول خدا بنا شد و آن حضرت در آن نماز گزارد. در مورد وجه تسميه مسجد گفتهاند كه رسول خدا پس از حضور در مسجد و نماز گزاردن در آن، سه مطلب را از حضرت احديّت مسألت نمود كه دو مورد آن مورد اجابت قرار گرفت و يك مورد آن نيز رد شد. (1)اين مسجد گاهى مسجد مباهله ناميده مىشود كه علىالظّاهر نامگذارى درستى نيست زيرا در منابع مدينهشناسى و منابع شيعى، به مسجدى به نام
1) 1. ر. ك: نجمى، مسجد الإجابه يا مسجد مباهله.
«مسجد مباهله» اشارهاى نشده است. (1)
ساير مساجد: مساجد بسيار ديگرى نيز در مدينه منوّره وجود دارند كه هر يك زيارتگاه و يادآور واقعهاى از تاريخ اسلام يا يكى از صحابه هستند، و از جمله آنهاست: مسجد علىبنابىطالب 7، مسجد غمامه، مسجد ردّالشّمس، مسجد بلال و ....
مزار پدر گرامى رسول خدا: مزار عبدالله بنعبدالمطلب پدر ارجمند رسولالله كه در داخل صحن فعلى مسجدالنّبى، ضلع جنوب غربى ساختمان مسجد قرار دارد.
ايّامالله در مدينه: مرورى اجمال بر تاريخ مدينه منوّره حكايت از اتّفاقات و روزهايى دارد كه در سرنوشت اسلام و مسلمانان و آگاهىدهندگى به مسلمانان و هدايت آنان جايگاهى بس رفيع دارند كه به مصداق كلام الهى مىتوان آنها را ايّامالله ناميد و در زندهنگهداشتنشان كوشيد: «وَ ذَكّ- رْ هُمْ بِايّامِ الله»؛ «و روزهاى خدا را به ياد آنها آور.» (2)زائر در در بسيارى مكانها كه قرار مىگيرد، «زمان» و «اتّفاقى» نيز برايش تداعى مىشود، كهنمونه بارز آن مساجد مدينهاند. علاوه بر آن، زائر بايد تاريخاسلام را مرور كند و اگر مكان رويدادهايى همچون خانهاى كه در آن اهلبيت سهروز متوالى روزه دار بوده، و به هنگام افطار غذاى خويش را در راه خدا به اسير و يتيم و فقير مىبخشند و خود گرسنه مىمانند، (3)كوچهاى كه در آن بانويى در شب ازدواج خويش و به هنگام عبور از
آن در پاسخ سئوال زنى فقير، همانجا لباس خويش را انفاق مىكند، صحنهاى كه در آن جوانمردى كه از كشتن حريفش كه آب دهان به رخسار مباركش انداخته، احتراز مىنمايد، تا شبهه انتقامجويى شخصى، اصالت و زيبايى و خلوص عمل در راه خدايش را آلوده ننمايد، شهرى كه فرمانرواى آن در عين توانايى (و حتّى رضايت بىچون وچراى پيروانش) مانند فقيرترين آحاد امّت خويش زندگى مىكند و ديگر اماكن را نمىيابد، آنها را ياد كند. به هر حال، از آن جهت كه در مورد برخى از اتّفاقات به هنگام معرّفى مكانها ذكرى به ميان آمد و از طرفى ذكر همه آنها خود مكتوبات عديدهاى را طلب مىكند و با توجّه به اين كه بسيارى از حجّاج در روز 24 ذىالحجّه (روز مباهله) در مدينه منوّره حضور دارند كه طبيعتاً آداب و ادعيه خاصّ آن را نيز برپامىدارند، تنها به يادآورى اين روز بزرگ بسنده مىشود. روز مباهله (1)يكى از زيباترين و معنوىترين روزهاى تاريخ اسلام است. روزى كه همگان دريافتند كه علىبن ابىطالب مصداق بارز «نَفْس» مبارك و شريف پيامبر است و ديدند كه حضرت فاطمه دختر پيامبر ، مصداق يگانه و منحصر به فرد همه زنان اسلام و بانوان وابسته به پيامبر نزد خداوند تبارك و تعالى است. و يقين كردند كه تنها و تنها حسنين مصداق «پسرانِ» پيامبر و اسلاماند، و علاوه بر آن، اينان راستگوترين بندگان خدا هستند؛ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ ابْنائَنا و ابْنائَكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائَكُمْ وَ انْفُسَنا وَ انْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَى الْكاذِبينَ؛
1) 1. براى مطالعه در مورد روز مباهله، معناى آن و همچنين اتّفاقات آن روز، ر. ك: غالب كتابهاى تاريخ اسلام، و از جمله: سبحانى، بىتا.
«بگو بياييد ما و شما با فرزندان و زنان خود به مباهله برخيزيم و در دعا و التجا به درگاه خدا اصرار كنيم تا دروغگويان را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.» (1)با مشاهده اين صحنه و افرادى كه همراه پيامبر اكرم بودند، نصاراى نجران گفتند: «اين مرد به دعوت و دعاى خود اعتقاد راسخ دارد وگرنه يك فرد مردّد، عزيزان خود را در معرض بلاى آسمانى قرار نمىدهد. اسقف نجران گفت: من چهرههايى را مىبينم كه هر گاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهى بخواهند كه بزرگترين كوهها را از جاى بركَنَد، فوراً كنده مىشود. هرگز صحيح نيست ما با اين قيافههاى نورانى و با اين افراد با فضيلت، مباهله نماييم» (2)و بدين ترتيب بزرگان نصاراى نجران، از مباهله امتناع ورزيدند.
اكنون كه سفر رو به پايان است، بى مناسبت نيست تا به برخى حالاتى كه در اين مدّت به تناسب بر انسان مستولى مىشد اشارهاى اجمالى به عمل آيد. در طول سفر حجّ (و حتّى قبل و بعد از آن) در همه لحظات و همه مكانهايى كه قرار مىگيرى، «حالتى» با شدّت و ضعف متفاوت به سراغت مىآيد: لحظه نامنويسى براى حجّ، وقتى مطّلع مىشوى كه امسال به حجّ مشرّف خواهى شد، وقت حركت، هنگام حضور در حجاز، موقع احرام و در ميقات، لحظه ديدار كعبه، هنگام حضور در عرفات و مشعر و منى، در طواف و نمازِ پشت مقام، وقت
خداحافظى از مكّه مكرّمه، لحظه ورود به مدينه و رؤيت گنبد خضرا، زمان زيارت پيامبر و فاطمه، وقت تشرّف به بقيع و همه لحظات و مكانهاى ديگر. اين حالتى كه رهايت نمىكند، حالت «بغض» و «گريه» است، حدّ اقل بغضى است كه در برخى لحظات، مثل زمان رؤيت كعبه و حضور در عرفات (كه مىمكان توبه و بخشش است) و در منى (كه مىفهمى اينجا مكان تمنّا است) و در زيارت پيامبرص و بقيع، ديگر توان و تحمّل از دست مىرود و اين بغض سر باز مىكند و زار مىزنى، همچون مادر بچّهمرده، همچون طفل يتيم، همچون بنده خاشع و هراسان خدا. راستى براى چه مىگرييم؟ ما كه در بهترين نقطه و زمان عالميم، اينجا و حالا ديگر چرا مىگرييم؟ چرا قهقهه نمىزنيم؟ چرا نمىخنديم؟ بياييم اندكى در باب ريشه و معناى گريه و خنده بينديشيم. بياييم، اندكى از تبليغات دوران مدرن كه خنده و لودگى و مسخرگى را در طول عمر (1)مؤثّر مىداند، خود را رها كنيم، و ببينيم چرا به عكس همه اين دانستهها و تبليغات نمىتوانيم خويشتندارى كنيم، و مىگرييم؟
دلايل بسيارى براى گرايش انسان به گريستن در اين سفر قابل شمارش هستند، امّا به نظر مىرسد كه جدّىترين دليلى كه براى شناخت ماهيّت و معنا و عملكرد گريه مىتوان بيان كرد، نقشى است كه گريه به عنوان عامل و نشانه «آگاهى» انسان ايفا مىنمايد. دليلى روحى و معنوى را نيز مىتوان براى آن ذكر كرد كه ما در واقع بر خود مىگرييم كه در
1) 1. اندكى مداقّه در مورد زندگى و مرگ و طول عمر و موضوعات مرتبط با آنها خالى از لطف نيست. امام حسين مىفرمايد: «مرگ را جز خوشبختى و زندگانى در كنار ستمكاران را جز ملالت نمىبينم» شهيدى، قيام حسين، ص 161.
آرزوى بازگشت به اصل خويش هستيم. به عبارت ديگر، انسانِ هبوطيافته از جنّت نعيم الهى به دنياى خاكى، با روحى كه در عالم مادّه (و بدن مادّى) محبوس شده است، همواره در حسرت و آرزوى بازگشت به اصل خويش است. اكنون مجاورت با خانه خدا و رسول خدا و در مسير امتثال امر الهى، بهترين، والاترين، نزديكترين، عاشقانهترين و پاكترين راه براى وصول به اصل است. و به اين ترتيب، انسانِ معرفتيافته به اين غربت و خواهان آن اصل، مىگريد تا به آن وصل شود.
اگر چه در متون اسلامى، مباحث متنوّعى را در باب گريه و خنده و موضوعات موجد آنها و حالات بهجت و شادى و سرور و حزن و اندوه وغم و ساير موضوعات مرتبط با گريه و خنده مىتوان يافت، در اين مختصر تنها به نمونههايى از آنها اشاره مىشود. نبىّ مكرّم اسلام در موارد مختلفى از گريه و خنده سخن گفتهاند، از جمله:
چهار چيز نشانه بدبختى است: خشكى چشم و .... (1)
گريه از رحمت است و فرياد از شيطان است. (2)
سه چيز مايه نجات است: ..... بر گناه خويش گريه كنى. (3)
دو چشم بر آتش حرام است؛ چشمى كه از ترس خدا گريسته. (4)
خدا رحمت كند ديدهاى را كه از ترس خدا بگريد. (5)
هفت كس را خداوند در روزى كه سايهاى جز سايه او نيست به سايه
خويش مىبرد: ...... و مردى كه به خلوت، خدا را ياد كند و چشمانش اشكريز شود. (1)
خوشا آن كه اختيار زبان خويش دارد و بر گناه خويش بگريد. (2)
انديشه و گريه بسيار كنيد. (3)
علامه طباطبايى؛ در تفسير آيه 58 سوره مريم مىنويسد:» سجده مجسّمكننده كمال خضوع و گريه مجسّمكننده كمال خشوع است.» (4)
و اما در مورد خنده نيز فرمودهاند:
«خنده دو قسم است؛ خندهاى كه خدا آن را دوست دارد و خندهاى كه با آن دشمن است. اما خندهاى كه خدا آن را دوست دارد آن است كه مرد به برادر خويش از شوق ديدار وى لبخند زند؛ اما خندهاى كه خداى والا آن را دشمن دارد آن است كه مرد سخن خشن و ناروا گويد كه بخندد يا بخندند.» (5)
و عجب دارم از آن كه از دل بخندد و نداند كه آيا خدا از او خشنود است يا خشمگين. (6)و همين موضوع دليلى است بر آنچه كه خواهد آمد و گريه را نشانه آگاهى و خنده را علامت غفلت معرّفى خواهد كرد.
خنده بسيار دل را بميراند. (7)
در سيره ائمّه معصوم نيز مواردى قابل ذكر هستند كه در آنها گريه به عنوان عامل آگاهىدهنده و زايلكننده غفلت مورد استفاده و استناد قرار گرفته است. از جمله: حسن وشا نقل كردهكه امام [رضا] جريان خروجش از مدينه را برايم اين گونه تعريف كرد:
«زمانى كه مىخواستم از مدينه به خراسان بيايم، عيال و خويشانم؛ از زن و فرزند و خواهر و برادر و كنيز و غلام، همگى را جمع كردم، از آنان خواستم بر من گريه كنند، تا گريه ايشان را بشنوم و در زيارت امام خوانده مىشود:
السّلامُ عَلى مَن أَمَرَ أَوْلادَهُ وَ عِيالِهُ بِالنّياحَهِ عَلَيْهِ قَبْلَ وُصُولِ القَتْلِ إلَيْهِ.» (1)
از نشانههاى متّقين آن است كه همواره در پى رفع غفلت خويش هستند، چنان كه اميرالمؤمنين در وصف متّقين مىفرمايد: «هراس [متّقى از غفلتى است كه مبادا گريبانگيرش شود و شادمانىاش از فضل و رحمتى است كه نصيبش گشته». (2)همچنين در وصف انسان متّقى آمده است كه: «صدا به خنده بلند نمىكند.» (3)و اين اصولًا روش اسلام است كه در جهت احياى فطرت الهى انسان، جهت خروج او از رؤياى نسيان و فراموشى و غفلت اهتمام دارد. در حقيقت آگاهى (تذكّر) به وحدانيّت الهى يا فطرتى كه انسان بر آن خلق شده، ضرورت هر عمل اسلامى است.
از موارد ديگرى كه مطابق كلام معصوم مىتوان به اهميّت گريه پى برد و از آن بهره گرفت، تلقّى از گريه به عنوان سلاح مؤمن است. طبق فرمايش اميرالمؤمنين در دعاى شريف كميل، گريه سلاح مؤمن است (وَ سِلاحُهُ الْبُكاءُ). سلاح بودن گريه، همانند مسلّح شدن حاجيان به سنگريزه، براى مقابله با شيطان و وساوس اوست. گريه براى كسب و جلب غفران و رحمت الهى است. اين مقابله با شيطان و كسب رحمت الهى، تنها از طريق و در نتيجه «آگاهى» و علم و توانمند شدن است، و اصلىترين عامل آگاهى و دانش نيز مسلّح شدن و مسلّح بودن و احراز آمادگى است. و طبق فرمايش معصوم اين «گريه» است كه اصلىترين نقش را در مسلّح كردن مؤمن و در آگاه كردن او ايفا مىكند، و او را از «غفلت» و در نتيجه از درافتادن در دام شيطان مىرهاند. طبيعى است كه همچون همه موارد ديگر، اين «سلاح» نيز بدون عنايت الهى كارساز و كارآمد نخواهد بود. و به همين دليل است كه امامالموحّدين آن را در سايه «رحمت» الهى و «اميد» به او كارآمد مىداند و آن را از خداوند طلب مىكند: «ارْحَمْ مَنْ رَأسُ مالِهِ الرَّجاءُ وَسِلاحُهُ الْبُكاءُ»؛ «خدايا! ترحّم كن به كسى كه سرمايهاش اميد به تو و سلاحش گريه است.» (1)
نكته مهمّى كه، علىرغم اهميّت ساير موضوعات، مدّ نظر اين نوشتار است آن است كه گريه اساساً عامل آگاهى و نشانه به خود آمدن است، نه آن «خودآگاهى» كه حاصل يا زمينه خودبينى و خودنمايى باشد، بلكه «به خود آمدنى» كه زمينه آگاهى و شعور است، «به خود
1) 1. دعاى كميل، مفاتيحالجنان.
آمدنى» كه اصل و مقصد را متذكّر مىشود. در حالى كه «خنده» علىرغم ظاهر خوب و مفيد و خوشايندى كه دارد، در وجه مادّى خود نشانه غفلت و بىخبرى است. نشانه تمركز بر وجهى خاص از زندگى است. به قول مرحوم علامه جعفرى (نقل به مضمون) آيا اگر انسان همه ظلمها و ستمها و فجايعى را كه در جهان اتّفاق مىافتد، در نظر آورد؛ اگر چهره گرسنگان آفريقا و مظلومان افغانستان و قربانيان و آوارگان فلسطين و استثمارشدگان رنگينپوست در ممالك پيشرفته و چهره مغموم و اسير ماشين و مصرف و مد و از خود بيگانه انسان در دوران معاصر را به ذهن بياورد، آيا باز هم مىتواند شادمانه بخندد؟ مطمئنّاً سنگدلترين افراد نيز به آسانى نمىخندند، و اصولًا انسانيّت اجازه خنديدن به آنها نمىدهد. پس تمامى اين خندهها و لودگيها و مسخرگيهاى رايج و پرطرفدار در جهان، نشان از غفلت و ناآگاهى است. اين انسانها اگر به خود آيند حتماً (لااقل بر وضع خود) خواهند گريست. چنان كه آدم و حوّا وقتى كه به خود آمدند، گريستند. «آدم و حوّا دويست سال بر نعيم بهشت گريستند و چهل روز نخوردند و ننوشيدند.» (1)در حقيقت وقتى به گناه و نافرمانى خويش آگاه شدند گريستند. و گفتند: «ما به خويش ستم كرديم، [خدايا!] اگر ما را نبخشى و رحم نكنى زيانكار خواهيم بود.» (2)
براى وصول به معشوق، براى رسيدن به اصل، براى تحصيل آرمانها و كرامتهاى انسانى شرايطى لازم است كه يكى از بارزترين جلوههاى آن خواستن با تمام وجود است. و وقتى انسان با تمام وجود خواست و البتّه
دانست كه علىرغم آگاهى و خواست او وصال مشكل است، غمى بر دل مىنشيند كه بازتاب و نتيجه فراق و هجران است و همين فراق و هجران است كه سينه را شرحهشرحه نموده و آن را آماده شنيدن درد اشتياق مىنمايد، كه:
سينه خواهمشرحهشرحه از فراق تا بگويم، شرح درد اشتياق
در پايان
بدين ترتيب حضور در مدينه منوّره، فرصت مرور تاريخ اسلام است. زمان زيارت پيامبر خدا و درخواست از او براى طلب مغفرت و بخشش الهى است كه خود فرموده است:
وَلَوْ أَن- هُمْ إِذْ ظَلَمُوا انْفُسَهُمْ جاؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً
«اگر آنان كه با گناه به خود ستم كردند، از كردار خود به خدا توبه نموده و به تو رجوع مىكردند كه براى آنها استغفار كنى و از خدا آمرزش خواهى، البتّه در اين حال خدا را پذيرنده توبه و مهربان مىيافتند.» (1)
حاضر شدن در مدينه منوّره نيز همچون زمان حضور در مكّه مكرّمه، بهترين زمان ارتباط با حضرت احديّت است. قرائت قرآن، نماز در مسجدالنّبى كه هر ركعت آن معادل ده هزار ركعت است، زيارت پيامبر و دختر و فرزندانش، نماز و عبادت در روضه مباركه، نماز در مقام جبرئيل، نماز در كنار خانه حضرت زهرا و مكان تهجّد پيامبر خدا، و تفكّر در همه اصول اسلام و در مورد تاريخ آن. نجوا با
1) 1. نساء: 64.
پيامبر و فرزندانش و سخن گفتن با شهدا. ياد آنان و پيروى از راه آنان است كه زندگى را معنا مىبخشد، و براى رستگارى راهى جز پيمودن راه اينان نيست.
وگر به خشم روى صدهزار سال ز م- ن به عاقبت به من آيى، كه منتهات منم (1)
1) 1. ديوان شمس، ج 2، ص 142.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله
[خدايا! مدد كن
من در كاروانى نباشم كه اسفهسالار آن محمّد نباشد
(شيخ ابوالحسن خرقانى)
درآمد
پيامبر جامع جميع صفات عالى انسانى است. علاوه بر آن، او اسوه حسنه بشريّت است. بنابراين، پرداختن به آن حضرت و شناخت ويژگيها و صفاتش، وظيفه جويندگان راه فلاح است. در عين حال، از آنجا كه پرداختن به هر يك از اين موضوعات، خود تأليفات مفصّل متعدّد و البتّه دانش و آگاهى و علم جامعى طلب مىكند، كه از توان تحمّل اين وجيزه و نگارنده بىبضاعت آن خارج است، در اين مجال فقط به دريافتهاى كوتاهى از زيبايى وجود او، كه واضح و روشن هستند، اشاره مىشود.
از ميان همه صفات او، به ذكر اجمالى از زيبايىاش بسنده مىشود؛
چرا كه «زيبايى» از موضوعات و مفاهيم بنيادينى است كه به رغم انكار، تشكيك يا تحديد آن در موضوعات خاصّ صورى و مادّى توسّط برخى افراد يا گروهها، براى همه مكتبها و افراد و در همه مقولات حيات انسانى، از جايگاه رفيع و غيرقابلانكارى برخوردار بوده و از اسباب و زمينههاى معنا بخشيدن به زندگى و تداوم حيات مطلوب و تلطيف قلمرو مادّى حيات و ارتباط دهنده انسان و زندگانى دنيايى او با خداوند و ساحت معنوى حيات مىباشد. دين مبين اسلام نيز، نه تنها از اين قاعده مستثنى نيست، كه فراتر از آن، در همه زمينهها، مصاديق و جلوههاى منحصر به فردى از زيبايى را به جهانيان عرضه داشته است. يكى از مصاديق بارز زيبايى در اسلام، شخص پيامبر خدا است كه جامع جميع مراتب و درجات زيبايى مىباشد. اين امر از آن جهت اهمّيت دارد كه ايشان بنا به نصّ كلام الهى، اسوه و الگو و ميزان و شاهد امّت خويش هستند و بر پيروان اوست كه سيره آن بزرگوار را بشناسند و لحظهلحظه و مورد به مورد آن را در همه روابط پنجگانه خويش با هستى (با خداوند، با خلق، با طبيعت، با آثار خود و با خويشتنِ خويش) چراغ راه و الگو و سرمشق خود قرار دهند. در جهت شناخت و معرّفى مقدّماتىِ ويژگيها و صفات زيبايى حضرت خاتمالانبياء به عنوان منشأ همه زيبايىهايى كه در زندگى مسلمانان مطرح است، در اين مجال برخى ويژگىهاى زيبايىِ ايشان، فهرستوار مورد اشاره قرار خواهند گرفت.
به عنوان مقدّمه بايد گفت كه: با هر نوع نگرشى به آثار و اجزاء و پديدههاى موجود در هستى، يكى از بارزترين ويژگيهايى كه به ذهن متبادر مىشود و به عنوان صفت موجود موردِ نظر از آن سخن به ميان
مىآيد، «زيبايى»، يا به عبارت بهتر، ميزان و مرتبهاى از «زيبايى» است، كه آن موجود از آن بهرهمند است. براى تبيين نظر اسلام در مورد زيبايى و به دنبال آن، براى بررسى رابطه «زيبايى» با «پيامبر عظيمالشّأن اسلام » بايد با مصاديق زيبايى در وجود و شخصيّت او آشنا شد. به اين ترتيب، سخن گفتن از جمال الهى، از زيبايى كلام (يا كتابِ) خداوند تبارك و تعالى، از زيبايى مخلوقات و آيات الهى، از زيبايى آثار بندگان خدا (و از جمله مسلمانان) و سخن گفتن از بسيارى زيباييهاى قابل ذكر در هستى (غيب و شهادت) در دين مبين اسلام، بدون سخن گفتن از زيبايى پيامبر اسلام ، سخنى ابتر و نارسا و در واقع ظلمى بر آن وجود نازنين خواهد بود. در حقيقت سخن گفتن از زيبايى پيامبر از آن جهت ضرورت دارد كه زيبايىِ هر آنچه به اسلام مربوط است با زيبايى او گره خورده و از زيبايى او تفكيكناپذير است. اگر ويژگيهاى زيبايى او شناخته نشوند، به ناچار (و همانند اين دوران) معيارهاى زيبايى از ديگران اخذ مىشود و در نتيجه همه زيباهايى كه ايجاد مىشوند رنگ و صبغه بيگانه دارند و نمىتوان آنها را از منظر اسلام «زيبا» ناميد.
همه انسانها براى مشى زندگى خود، به طرق گوناگون، الگويى را براى خويش برمىگزينند كه يكى از بارزترين ويژگيهاى همه آن الگوها «زيبايى» است، كه اين زيبايى، زيبايى ظاهرى يا صورى، زيبايى عقلى يا فكرى، زيبايى الهى يا معنوى، زيبايى عمل يا زيبايى آرمان آنها را شامل مىشود. طبيعى است كه الگوهاى انسانها، بنا به غايتهاى متصوّر براى
حيات و با توجّه به فكر و فرهنگ و جهانبينى آنها انتخاب خواهند شد. در جهان امروز، به دلايل گوناگون، بيش از هر زمان ديگر، براى معرّفى الگوهايى به انسانها و جوامع دقّت و برنامهريزى مىشود، كه يكى از ويژگيهاى بارز اين الگوهاىِ عموماً تحميلى، زيبا جلوه دادن آنهاست. امروزه نظامهاى سلطه فرهنگى و مصرفى و مادّيتزده حاكم بر عالَم به طُرُق مختلف و از جمله از طريق «سيطره رسانهاى» الگوهايى را به جوامع معرّفى مىكنند كه يكى از مهمترين آنها گروههايى هستند كه به طور عام واجد معروفيتهاى ظاهرى مىباشند. از ميان آنها، گروهى كه هنرمند (هنرپيشه، خواننده، نوازنده و بازيگر) يا ورزشكار ناميده مىشوند به همراه سياستمداران و صاحبان قدرت مالى، بيشترين تبليغات را به خود اختصاص دادهاند.
امّا الگوى مسلمانان و موحّدان، به تصريح قرآن كريم، پيامبر عظيمالشّأن اسلام است. (1)او كه رسول و حبيب خداوند تبارك و تعالى است، جلوه بارزى از زيبايى و عصاره زيبايى هستى است، و بىگمان انسانهاى خداپرست او را زيبا مىيابند و به او عشق مىورزند. در باب علّت عشق مؤمنين به پيامبر اعظم نيز گفتهاند: «چنين كسى در تمامى حركات و سكناتش از فرستاده خدا پيروى مىكند، چون وقتى انسان خدا را دوستبدارد، آثار او را همدوستمىدارد، ورسولخدا از آثار خدا، و آيات و نشانههاى اوست، همچنان كه همه عالم نيز آثار و آيات او است.» (2)
به منظور شناخت و معرّفىِ مرتبه، نوع، ميزان و كيفيّت زيبايىِ هر موجودى، آشنايى به موضوعاتى؛ مانند تعريف زيبايى، معيارهاى زيبايىشناسانه، صفات موجودِ مورد مطالعه (به عنوان موضوعات اصلى و برخى موضوعات فرعى ديگر؛ چون) زمان، مكان، جهانبينى و فرهنگِ ارزيابىكننده و ارزيابىشونده ضرورت دارد. در عين حال، گفتنى است به جهت پرداختن به اين موضوعات در مواضعى ديگر، (1)از توضيح آنها احتراز و تنها به اشاره مواردى كه براى ادامه بحث مورد نياز هستند، بسنده مىشود.
با هر تعريفى از زيبايى و با هر معيارى كه براى شناخت و ارزيابى آن برگزيده شود، پيامبر زيباست؛ به عبارت ديگر، وجيزه حاضر در پى آن نيست تا زيبايى را از نظر جوامع يا جهانبينىها تعريف كند، يا به دنبال اين نيست توضيح دهد كه آدميان با ادراكِ چه خصوصيّاتى در پديدهها، آنها را زيبا مىيابند، يا نمىخواهد به شرح شرايطى بپردازد كه تحت آن شرايط زيبايى ادراك مىشود. بلكه بر اين باور، و در پى توضيح اين مطلب است، هر تعريفى از زيبايى مدّ نظر قرار گيرد، هر معيارى براى توضيح و ادراك آن معرفى شود، هر تعداد مراتب و درجات براى آن تبيين شود و هر مقوله و قلمروى براى ظهور و تجلّى زيبايى تعريف شود، به سهولت مىتوان جلوه بارز زيبايى را در نبىّ مكرّم اسلام مشاهده و ادراك كرد. به سخن ديگر، با عنايت به جاودانگى،
1) 1. ر. ك: نقىزاده، «مبانى هنردينى در فرهنگ اسلامى: مبانى و نظام فكرى»، همو، «مبانى هنر دينى در فرهنگ اسلامى: تجلّيات عينى و كالبدى» و همو، «ادراك زيبايى و هويّت شهر در پرتو تفكّر اسلامى.»
جامعيّت و جهانىِ بودن نام و شريعت حضرت ختمى مرتبت 9، قاعدتاً بايد به هر نحو و با هر معيارى كه مورد ارزيابى قرار گيرد، زيبايى وى قابل درك و اثبات باشد (كه چنين نيز هست). در اينجا بىمناسبت نيست كه به برخى مصاديق و محدودههاى زيبايى از نظر شخص نبىّ مكرّم اسلام اشاره شود. آن حضرت زيبايى اصيل و مايه نجات را عقل مىدانند و براى زيبايى ظاهر (به تنهايى) اصالتى قائل نيستند و مىفرمايند: «بسا عاقل كه پيش مردم حقير است و منظرى زشت دارد [و فاقد زيبايى صورى است و فردا نجات يابد، و بسا خوشزبانِ زيبامنظرِ بزرگشأن [و داراى زيبايى ظاهرى كه فردا در قيامت هلاكشدنى است.» (1)در عين حال، در موارد فراوانى به برخى زينتهاى معنوى (2)به عنوان عامل و زمينهساز خلق و نمايش زيبايى توجّه دادهاند؛ از جمله: «تعدّى و تجاوز در چيزى وجود پيدا نكرد مگر اين كه آن را زشت و بدنما نمود، و شرم و حيا در چيزى نهاده نشد، جز اين كه آن را زينت بخشيد.» (3)
نكته قابل ذكر در مورد زيبايى آن است كه همه فطرتاً طالب زيبايى هستند، امّا غفلت از حقايق سبب مىشود تا زشتيها را زيبايى بپندارند و به آنها رغبت نشان دهند. به تعبير مرحوم علامه طباطبايى: «انسان مفطور به حبّ جميل است، سادهتر بگويم: عشق به جمال و زيباپسندى فطرى بشر است، همچنان كه خود حقتعالى فرموده:
وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَّدُ حُبَّاً لله؛ «آنان كه ايمان دارند، خدا را بيشتر دوست مىدارند.» (بقره: 165). (1)
امّا، چرا پيامبر زيباست؟ پاسخ اين سئوال در ابعاد گوناگون بسيار ساده و روشن است، از جمله آن كه:
به دليل زيبايىها (يا ويژگىها يا صفات زيبايى) كه قرآن مجيد و به عبارت بهتر خداوند براى او برمىشمارد.
به دليل اعمال و رفتار زيبايى كه از او صادر شده است،
به دليل وجود صفات انسانى و زيبايى (كه علاوه بر صفات الهى) در او وجود دارد و مورد تأييد همه افراد و حتّى دشمنان او بودهاند،
به جهت سخنان زيبايى كه از او به يادگار مانده است،
به دليل فقدان هر گونه زشتى و كاستى در طول حيات و رفتار و گفتار او،
و در رأس همه به اين دليل كه: او مرتبطترين انسان با زيبايى مطلق (خداوند تبارك و تعالى) است. به نقل از نبىّ گرامى «در حديث مشهور است: مرا با خدا حالتى است كه هيچ فرشته مقرّب و [هيچ پيغمبر مرسل گنجايش آن را ندارند.» (2)
براى تبيينِ جامعِ زيبايىِ رسول خدا كه از منابع متنوّعِ مرتبط با موضوعات مذكور به دست مىآيند، مراتب و مصاديق گوناگونى قابل
شناسايى هستند كه طبيعتاً مىتوان روشها و عناوين متفاوتى را براى تقسيمبندى آنها برگزيد؛ از قبيل: زيبايى پيامبر در كلام الهى، زيبايىهاى عينى پيامبر 9، زيبايىهاى عملى رسول خدا 9، زيبايىهاى ظاهرى، زيبايىهاى كلامى، زيبايىهاى آثارى، زيبايىهاى يادگارها، زيبايىهاى مورد توجّه او و .... در اينجا سعى بر آن خواهد بود تا همه اين مراتب و عناوين، تحت سه عنوان اصلىِ «زيبايى محسوس»، «زيبايى معقول» و «زيبايى الهى» كه جامع همه انواع زيبايىها بوده، و در عينِ دربرداشتنِ مراتب رايج زيبايى در ميان متفكّرين، شامل اصلىترين مرتبه مشهور زيبايى نزد متألّهين؛ يعنى زيبايى معنوى به معناى وجه الهىِ زيبايى نيز مىباشد، طبقهبندى شوند. فراموش نكنيم كه در تفكّر دينى (و به ويژه مطابق تعاليم الهى اسلام) تفكيك كامل موضوعات، به خصوص از نظر مادّى و معنوى و بالاخصّ در مورد شخص پيامبر گرامى غيرممكن است. امّا در عين حال اين تقسيمبندى به منظور تسهيل ادامه بحث انجام شده است.
در توضيح صفاتى از حضرت ختمى مرتبت كه به نحوى تحت يكى از عناوين فوق قرار مىگيرند، بدون پرداختن به جزئيّات و توضيح مطالب- كه هر كدام تأليفاتى مستقل را طلب مىكنند- به ذكر شواهدى از كتاب الهى، سخن معصوم يا مستندات تاريخى بسنده مىشود. بىمناسبت نيست كه در ابتدا به اين موضوع بنيادين اشاره شود كه: پيامبر عظيمالشّأن اسلام از آنچنان زيبايى و جمال برخوردار است كه خداوندى كه خود «جمال مطلق» است، به همراه فرشتگانش بر او درود و سلام مىفرستند، و از مؤمنين نيز مىخواهند كه بر او [و خاندانش درود
و سلام بفرستند، (1)و در حقيقت، آنان را به عنوان اسوه و الگو و آرمان خويش و مصداق بارز زيبايىِ هستى برگزينند.
زيبايى صورى و به ويژه وجه بصرى آن، از اصلىترين مراتب زيبايى در قلمرو حس و در بسيارى موارد، مظهر زيبايى معقول و معنوى است كه بسيارى مكاتب فكرى و پيروان آنها بر اين مرتبه از زيبايى متمركز هستند. گاهى، فقط آن را «زيبايى» مىدانند و براى آن ويژگىهايى را برمىشمارند. طبيعى است كه بعضى از معيارهاى اين مرتبه از زيبايى (به دليل عام بودن و مصداق داشتنشان در مورد همه افراد) در مورد كالبد انسانها، به عنوان ملاك و معيار زيبايى كاربرد ندارند، امّا در عين حال، بسيارى موضوعات را مىتوان به عنوان زيبايى ظاهرى انسان ذكر كرد، كه به برخى از آنها اشاره مىشود. با اين توضيحِ واضح كه زيبايىهاى ظاهرى، اگر با مفاهيم معنوى و صبغهاى روحانى همراه بشوند، ارزشى دوچندان خواهند يافت.
صورت زيباى ظاهر، هيچ نيست اى برادر، سيرتِ زيبا بيار
نام؛ به عنوان سادهترين و اوّلين عامل هويّتى براى همه انسانها ايفاى نقش مىكند، كه طبيعتاً زيبايى آن نيز براى انسان اهميت دارد. زيبايى نام به ويژه از نظر معنا و تلفّظ و سابقه (و كسانى كه قبلًا يا همزمان به آن نام، ناميده شدهاند) و تعيين گروه و مذهب و ملّيّت خاص، داراى ارزش
1) 1. احزاب: 56.
و اهميت است. اين وجه از زيبايى در مورد حضرت رسول به نحو بارزى صادق است. نه تنها نام او، كه حتّى نامهاى پدران وى و از جمله نام پدر ارجمندش (عبدالله) اسامى وزين و زيبا و داراى معانىِ عالى، مطلوب و مورد پسند همگان بودهاند. معروفترين نام او محمّد است (1)كه در لغت به معناى «ستوده، به غايت ستوده و آن كه خصال پسنديده وى بسيار است» آمده است. (2)اين نام از اسامى نادر در دوران قبل از پيامبر بوده است؛ به گونهاى كه قبل از ايشان، در ظاهر، تنها 16 محمّد در تاريخ حجاز ثبت شده بود، (3)در حالى كه امروزه به بيشترين نام در عالَم تبديل گرديده است. (4)نام ديگر او كه همريشه با محمّد است، احمد مىباشد (5)كه به معناى «احسن، به غايت ستوده و ستودهتر» است. (6)محمود نيز نام ديگرى براى پيامبر است كه «لغت مفعولى از حمد و به معناى ستوده و ستايش شده» است. (7)
زمان تولّد: پيامبر در سال عامالفيل متولد شد كه يكى از زيباترين زمانها در تاريخ مكّه مكرّمه و كعبه شريف و براى همه موحّدان بوده است. فراموش نكنيم كه «زمان» يكى از مهمترين موضوعات در هستى است، كه بسيارى ويژگيها و صفات، مثل زيبايى و
معنويت و ارزش و معانى نمادين در مورد آن صدق مىكنند. نمونه بارز آن تعبير «ايّامالله» است كه در قرآن كريم به آن اشاره شده است. (1)
مَوْلِد؛ مكان تولّد پيامبر (مكّه مكرّمه) بوده كه به دليل وجود خانه كعبه، تقدّس و شرافت و بركت يافته و از زيبايى و معنويت برخوردار است. اين شهر و اين خانه، نه تنها براى مسلمانان و پيروان اديان ابراهيمى، كه براى تمامى جوامع، از قديمالأيّام داراى جايگاهى رفيع بوده و به عنوان مكانى مقدّس شناخته مىشده است. (2)در اينجا شايد اين اشكال مطرح شود كه كسان ديگرى (از جمله كفّار و مشركين) نيز در مكّه مكرّمه متولّد شدند. در پاسخ مىتوان گفت كه اين وجه، تنها وجه زيبايى مربوط به پيامبر نبوده و در كنار دهها و و صدها و همه زيبايىهاى او، براى آن حضرت ذكر مىشود. ديگر اين كه، ارتباط پيامبر و خانواده او با مكّه و كعبه، ارتباطى اصيل و معنوى و الهى بوده است، كه از زمان تجديد بناى كعبه و تأسيس مكّه از سوى اجداد بزرگوار پيامبر (حضرات ابراهيم و اسماعيل) اين ارتباط وجود داشته است. علاوه بر آن، در عين حال كه ديگران از بركت حضور در مكّه و مجاورت با كعبه بهرهاى نبردند، رسول خدا رابطهاى الهى و انسانى با آن اماكن شريف برقرار نمود و آنان را به همراه اهل شهر از كفر و شرك نجات داد. او منزلكننده در سرزمين مقدّس است. (3)و امّا در اين كه چرا قرآن كريم از ديگران كه در آن سرزمين زندگى
مىكردند ياد نمىكند و فقط او را نام مىبرد، نكته ظريفى نهفته است. (و شايد) آن نكته اين باشد كه اين رابطه، رابطهاى متقابل است، كه حضور حضرتش در مكّه و مجاورت كعبه بر ارزش و مقام و تقدّس و شرافت آنها نيز مىافزايد.
رخدادهاى زمان تولّد؛ همزمان با تولّد پيامبر اسلام 9، وقايع مهمّى در جهان به وقوع پيوست؛ «ديوها رانده شدند و ستارگان فرو ريختند. ايوان كسرى بلرزيد و سيزده كنگره آن فروريخت و آتشكده فارس خاموش گشت. با آن كه از هزار سال قبل خاموش نگشته بود.» (1)و بسيارى وقايع ديگر كه در كتب تاريخ مسطور است و جملگى از زيبايىِ آن لحظه روحانى و الهى خبر دادهاند.
سيما؛ كتب تاريخى و روايى از توصيفاتى در مورد زيبايى و ظاهر پيامبر اسلام ، آكنده است و در آنها، در باره ويژگيهاى صورت و چشم و مو و دندان و پوست و رنگ و بينى و دهان مبارك آن حضرت توضيح داده و او را از نظر ظاهرى نيز يكى از زيباترين و جذّابترين انسانها شمردهاند. علاوه بر همه اينها، حضرت محمّد نه تنها در دوران نبوّت كه حتّى قبل از بعثت نيز مكارم اخلاق بسيارى را رعايت مىكرد كه از جمله آنها ويژگيهاى ظاهرى بود. به طور نمونه: به هنگام تعمير كعبه، مردمان «جامههاى خود را نهادند و برهنه كار مىكردند، مگر رسول خدا كه از كندن جامهاش امتناع كرد و از فريادكنندهاى شنيد كه فرياد مىزد: جامهات را مكن.» (2)اين جزو فطرت وسرشت آدمى است كهعريانى
و برهنگى را زشت مىشمارد و به عكس، پوشيدگى را نشانه وقار و جلوه زيبايى مىداند. نمونه بارز آن داستان آدم و حوّا است كه با خوردن ميوه ممنوع برهنه شدند و البتّه خود، از اين واقعه شرمنده گرديدند.
(1)خوشبويى؛ پيامبر خدا «خود را چنان خوشبو مىكرد، پيش از آن كه خودش ديده شود، به بوى خوشى كه داشت، آمدنش از دور آشكار مىشد.» (2) بركات مادّى و ظاهرى؛ در مورد بركات ناشى از حضور پيامبر در موقعيّتهاى مكانى يا زمانى مختلف، موارد بسيارى در كتب تاريخ مسطور است كه در اين مجال، تنها به ذكر يكى از آنها بسنده مىگردد:
از حليمه سعديّه، مادر رضاعى آن حضرت نقل است: «به محض اين كه او را در آغوش گرفتم، پستانهايم چنان پرشير شد كه او آشاميد و سير گرديد و برادر رضاعى او هم خورد و سير شد. شوهرم برخاست، شير بز را بدوشد، پستانهاى او را پرشير يافت و آن را دوشيد و چندان شير داده بود كه او و مرا سير كرد و شبى را در كمال آسايش گذرانيدم. شوهرم گفت: حليمه! مىبينم كه نوزاد فرخندهاى را برگزيدهاى، مگر متوجّه نشدى كه آثار خير و بركت او چگونه ظاهر شده است.» (3)
اين موارد، غير از معجزات او هستند كه از جانب حضرت احديّت و به جهت تأييد و اثبات الهى و حقيقى بودن رسالتش بر مردم ظاهر مىشد، كه پرداختن به آنها كه خود جلوههاى زيبايى از ارتباط زيباى او
با زيبايى مطلق هستند، بحث مستقل و مفصّلى را طلب مىكند.
توجّه به عالَم و اجزاى آن؛ پيامبر عظيمالشّأن اسلام نه تنها براى انسانها و طبيعت و آيات الهى ارزش و حقوقى قائل بود كه حتّى به مصنوعات انسانى به ديده ديگرى مىنگريست كه با نگرش انسانهاى عادى متفاوت بود؛ از جمله آن كه براى هر چه داشت، نامى مىنهاد كه ذكر بسيارى از آنها در تاريخ يعقوبى و ساير تواريخ آمده است. (1)علاوه بر آن، برخورد آن حضرت با «ستون حنّانه» كه ذكر آن در فصل قبل گذشت، نمونه ديگرى است از رابطه آن حضرت با اجزاى عالَم.
پاكى؛ طهارت و پاكى پيامبر از منظرها و در قلمروهاى متفاوت و متنوّعى قابل ذكر هستند كه يكى از بارزترين آنها پاكى ظاهرى است كه رفتار و شيوه زيست پيامبر مشحون از آنها بوده است. اين تأكيد و توجّه تا جايى است كه مىفرمايد: «النّظافَهُ مِنَ الايمان»؛ «پاكيزگى از ايمان است.» (2)و در جايى ديگر پاكى را «حقّ خدا» بر بندهاش مىشناساند. (3)و باز: در يكى از سخنان پرمغز خويش پاكى و بخشش را به همراه زيبايى، صفت خداوند مىداند كه خداوند آنها را دوست دارد: «إنَّ اللهَ تَعالى جَميلٌ يُحِبُّ الْجَمالَ سَخىٌّ يُحِبُّ السَّخاءَ نَظيفٌ يُحِبُّ النَّظافَه»؛ «خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد. بخشنده است و بخشش
1) 1. ر. ك: تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 457. براى مطالعه در برخى نظرات و رفتارها و توصيههاى آن بزرگوار، كه بيش از هزار سال قبل، در توجّه به طبيعت و محيط زيست و احترام به آنها ارائه شده و بسيار پيشرفتهتر، متعالىتر و فراتر از حفاظتى است كه امروزه در عالَم مطرح است، ر. ك: مجموعه مقالات اولين همايش اسلام و محيط زيست، و نقىزاده، جايگاه طبيعت و محيط زيست در فرهنگ و شهرهاى ايرانى.
2) 2. نهجالفصاحه، ص 790، ح 3161.
3) 3. همان، ص 448، ح 1398.
را دوست دارد. پاكيزه است و پاكيزگى را دوست دارد.» (1)مورد ديگر، كلام الهى است كه صراحتاً اراده الهى را براى پاك ماندن پيامبر و اهل بيتش بيان مىدارد، (2)كه اين مورد دوّم مشتمل بر همه مصاديق پاكى و به ويژه طهارت روح است.
ميانهروى و سادگى؛ براى زيبايى، از سوى متفكّرين مختلف بارزههاى متنوّعى از قبيل تعادل و تناسب و سادگى ذكر مىشود كه جلوههاى بارز همه اين صفات در سراسر زندگى حضرت رسول وجود داشته و مصاديق فراوانى از آنها در بسيارى مراجع تاريخى نقل شده است. قابل ذكر است كه در مورد هيچ شخصيّتى همانند رسولالله، جزئيّات دقيق زندگىاش وجود ندارد. (3)سادگى پيامبر در همه زمينههاى زندگى؛ اعم از رابطه با خويشان و صحابه و مردم عادى، انتخاب وسايل زندگى، مشى و رفتار، سخن گفتن و همه اعمال و آثار زبانزد خاصّ و عام بود و جلوه زيبايى از حيات انسانى و اسلامى را به نمايش مىگذاشت. پيامبر خدا ، در عين حال و در حالى كه بزرگترين و زيباترين هديه را، كه همان «راه هدايت» باشد، براى بشريّت و پيروان خويش به ارمغان آورده، به دستور خداوند متعال به مردم اعلام مىدارد كه از آنان هيچ اجر و مزدى نمىخواهد. (4)
يكى از مراتب و درجات زيبايى، كه در مرتبهاى بالاتر از زيبايى ظاهرى قرار دارد، زيبايى معقول است كه عمدتاً صفات و ارزشهاى انسانى را شامل مىشود. اين وجه از زيبايى؛ مشتمل بر صفاتى است كه همه انسانها با هر مشرب فكرى (اگر چه ممكن است تفاسير متفاوتى از آنها داشته باشند) آنها را زيبا مىدانند. مرجع تشخيص و ادراك اين زيبايى، فراتر از حواسّ ظاهرى است و آنچه اين مرتبه از زيبايى را ادراك مىكند تعقّل است؛ به عبارتى، ادراك عقلى وسيله دريافت زيبايى معقول است. برخى از جنبههاى زيبايى معقولِ پيامبر خدا عبارتاند از:
منبع شناخت: پيامبر خدا در ميان مسلمانان، از چنان جايگاه والا و ارزشمندى برخوردار است كه از سوى متفكّران مسلمان، به عنوان يكى از مهمترين منابع شناخت (اصول اساسى حيات و زندگى انسان و جهانبينى توحيدى و هدايت و زيبايى) مطرح و معرّفى شده است. (1)اين جايگاه و موقعيّت، در واقع، به اين نكته اشاره دارد كه او ميزان و الگو و معيار تشخيص نيك از بد و صحيح از ناصحيح است و اين چيزى جز تبعيّت از كلام الهى نيست كه او را اسوه و شاهد و گواه امّت معرّفى مىنمايد. (2)از نظر امام علىابنابىطالب 7، پيامبر اسلام 9: «گشاينده درهاى فروبسته و آشكاركننده حق به نيروى حقّ و برهان» است. (3)همين
ويژگى، خود بنياد همه زيبايىهاى معقولى است كه بر انسانها آشكار مىشود و به طور طبيعى، از بارزترين جلوههاى زيبايى در وجود پيامبر اعظم است. براى نمونه و توضيح اين كه: آن جناب به عنوان منبع شناخت در همه ادوار ايفاى نقش مىكند. مىتوان گفت: سخنان پيامبر و همچنين رفتار و سيره ايشان، داراى بطون، اسرار، رموز و مراتبى از عمق و معنا هستند كه هر چه زمان مىگذرد، معنا و عمق آنها براى متفكّران و مخاطبانِ سخنان و رفتار آن حضرت روشنتر مىشود. (1)و اين ويژگىِ همه آثار معنوى و زيبا و هنرهاى اصيل و حقيقى است كه داراى مراتبى هستند كه هر كس به فراخور و به تناسب ظرفيّت خويش از آنها بهرهمند مىشود.
اخلاق نيكو: خُلق نيكو و مهربانى پيامبر اسلام 9، كه مورد تأكيد قرآن كريم قرار گرفته، (2)به همراه دورى او از تندخويى و سنگدلى، از بركت لطف و مرحمت الهى است. (3)خداوند تبارك و تعالى، با صراحت، پيامبر عزيزش را داراى خُلق عظيم (و اخلاق نيكو) معرّفى مىكند. (4)اين ويژگى به عنوان يكى از اصلىترين جاذبههاى نبىّ مكرّم اسلام ايفاى نقش مىكند و همه آنهايى كه طالب زيبايى بودهاند و هستند، از طريق اين صفت جذب او شده، و اگر غير از اين بود به تعبير قرآن كريم از گِرد او پراكنده مىشدند. (5)علاوه بر آن، آيهشريفه 128
سوره توبه، به مهربانى و رأفت پيامبر نسبت به مؤمنان اشاره مىكند. در همين آيه شريفه، به حريص بودن او بر (نجات) مسلمانان تأكيد مىنمايد. اين رحمت نه تنها شامل حال مسلمانان بوده، كه در مورد كفّار نيز مصداق دارد و آن حضرت نگران و غمگينِ گمراهى و هدايت نيافتن آنان بودهاند تا جايى كه خداوند به پيامبر تذكّر مىدهد كه خويش را غمناك نسازد. (1)
پيامبر در كنار همه ويژگيهاى زيباى اخلاقىاش، به عنوان رسول الله، بر كفّار و دشمنان خدا سختگير و بر ياران و مسلمانان رحيم و مهربان و به تعبير قرآن كريم مصداق بارز أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ (2)
بودند.
هدايتگرى و ميانهروى: امامالموحّدين در كلامى، اين دو ويژگى را همراه دانسته و آنها را زمينهساز رستگارى مردم مىشمرد كه رستگارى نيز به نوبه خود (به ويژه در تفكّر اسلامى، كه به معنى قرب الهى و در جوار رحمت الهى بودن است) جلوهاى از زيبايى است؛ «او را به هنگامى فرستاد كه نشانههاى رستگارى از ميان رفته و راههاى دين پوشيده بود. پس حقّ را هويدا ساخت و مردم را اندرز داد و به راه راست راه نمود و به ميانهروى فرمان داد.» (3)
ايشان در جاى ديگر نيز مىفرمايد: «او را به رسالت برانگيخت، با نورِ روشنايىبخش و برهان آشكار و راه هويدا و كتاب راهنماينده.» (4)علاوه بر
آن، اين امام همام در جاى ديگرى، در توصيف حضرت رسول مىفرمايد: «اوست پيشواى پرهيزكاران و چشم بيناى هدايتيافتگان. اوست چراغ پرفروغ و شهاب درخشان و آتشزنه فروزان. سيرتش ميانهروى است، آيينش راهنماينده، كلامش جداكننده حق از باطل و داورىاش قرين عدالت.» (1)
راستگويى و امانتدارى: راستگويى، صداقت و راستى نيز از مراتب بالا و والاى زيبايى معقول است كه پيامبر اسلام به تصديق دوست و دشمن، به آن متّصف بوده است. اين ويژگىِ زيبا كه از سوى خدايش نيز در مورد او ذكر شده است، (2)از اوان حيات مباركش در زندگى ايشان جلوهگر بود و به حدّى بارز و واضح بود كه مردم حجاز او را «محمّد امين» مىناميدند. توجّه و عنايت به همان معناى لغوى و ظاهرى براى صفت «امين»، خود به تنهايى از جايگاه رفيعى در زيبايى حكايت دارد، امّا در عين حال، مىتوان گفت كه محمّد امانتدار امانت خداوند و امين وحى الهى و امينِ همان امانتى است كه آسمانها و زمين آن را نپذيرفتند و آدم آن را پذيرفت و آنگاه فرزند گرامىاش محمّد آن را به نحوى بديع و زيبا و جامع، به درستى به دوش كشيد و به سرمنزل مقصود رسانيد.
شجاعت: همه مىدانند كه شجاعت به عنوان فضيلت و حدّ تعادل قوّه غضبيّه (بين تهوّر و جُبن) است. (3)امامالموحّدين مىفرمايد: «هرگاه جنگ شدّت مىيافت، ما به پيامبر پناه مىبرديم. هيچكس از ما به دشمن
نزديكتر از او نبود.» (1)
زمينهسازى زيبايى: بسيارى از مواعد يا اتّفاقات در زندگى پيامبر و از جمله ولادت و سپس بعثت وى، زمينهساز ظهور زيبايى و نابودى زشتى در عالم بودند؛ از جمله: «چون آن حضرت مبعوث شد، ديوها به تيرهاى شهاب آسمانى رانده شدند و از آن كه پنهانى گوش فرادارند، ممنوع گشتند. پس ابليس گفت: اين نيست مگر از آن رو كه پيشامدى شده و پيمبرى مبعوث گشته است.» (2)
شرح صدر: گشادگى سينه يا فزونى توان و تحمّل، صفتى است كه به همراه سكينه قلب و آرامش، از صفات زيباى انسانى و الهى به شمار مىرود. حضرت موسى آن را به همراه شيوايى و بيان رسا از حضرت احديّت مسألت مىكند، (3)اما پيامبر ما نزد خدايش از چنان قربى برخوردار است كه قبل از دعا و پيش از خواستن، خدايش او را شرح صدر مىبخشد و به زينت شرح صدر آراسته مىگرداند. أَلَ- مْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؛ «آيا ما تو را شرح صدر عطا نكرديم؟» (4)
اگر چه مطابق تعاليم وحيانى اسلام، همه زيبايىها به زيبايى الهى متّصل بوده و يادآور زيبايى مطلقاند، زيبايىهاى الهى (در بحث حاضر)
مجموعهاى از ويژگيهاى معنوى و روحانى و زيبايىهايى است كه از سوى خداوند تبارك و تعالى به عنوان صفتى براى پيامبرش معرّفى شدهاند. به اين ترتيب، هر نعمت، صفت و نامى كه از جانب حضرت احديّت- كه زيبايى مطلق است- به بندهاش عطا شود، بىگمان جلوه بارز و يگانهاى از زيبايى است. اين نكته بنيادين كه در اينجا مورد اشاره قرار گرفته، در بخشهاى ديگر (و ذكر ساير مراتب مختلف زيبايى نبىّ گرامى 9) نيز صادق است كه از تكرار آن احتراز مىشود. خلاصه اين كه: با عنايت به اين باور، خداوند متعال «زيباى مطلق» است. هر چه از او به بنده و مخلوقش برسد، عين زيبايى خواهد بود (1)و در نتيجه، دريافتكننده آن هديه الهى نيز به زيبايى ملبّس خواهد شد.
شدست نور محمّد هزار شاخ، ه- زار گرفته هر دو جهان را، كنار تا به كنار
اگر حجاب بِدَرَدْ محمّد از يك شاخ هزار راهب و قسّيس، بردَرَدْ زنّار
(ديوان شمس)
اوّلين مسلمان: قرآن كريم در آيه 163 سوره انعام پيامبر را «أَوَّلُ الْمُسْلِمين» مىنامد و به اين ترتيب، به مردم يادآورى مىنمايد كه او در اطاعت از خداوند و اوامر او «اوّلين» مىباشد، و به همين دليل واجد بارزترين و بالاترين مرتبه زيبايى الهى است.
رسالت: رسول (يا به عبارتى رسولالله و حامل پيام الهى) بودن،
1) 1. سجده: 7.
يكى از زيباترين صفاتى است كه يك انسان مىتواند به آن آراسته شود. بالاتر از آن، احراز مقام رسول اللّهى است كه قرآن كريم به آن اشاره مىكند. (1)موضوع رسول الهى بودن پيامبر 9، به انحاء مختلف مورد تأكيد و تذكّر قرآن مجيد قرار گرفته است. (2)ايفاى نقش پيامآورى و رسالت از جانب خداوند، اوّلًا تأكيدى است بر مقام شامخ پيامبر ، ثانياً گواهى است بر اين كه او سخنى از جانب خود نمىگويد؛ و ثالثاً شاهدى بر اين است كه او مصداق بارز «خليفه الله» و «انسان كامل» است كه صلاحيّت و توان دريافت وحى را دارد. در همين مقوله «رسالت»، موضوعِ «خاتم النّبييّن» بودن او (3)نيز جلوهاى از زيبايى است كه او را همچون نگينى بر صدر فهرست پيامبران الهى مىنشاند.
امّى بودن: امّى بودن پيامبر خدا كه مورد تأكيد قرآن كريم نيز قرار گرفته، (4)يكى از صفاتى است كه اگر چه در ظاهر، به حقيقتِ به مدرسه نرفتن و نداشتن سواد و كتابت دلالت دارد، امّا در عين حال به موضوعات مهمترى؛ از جمله دانش و علم و حكمت و معرفت لدنّىِ پيامبر اسلام اشاره مىكند، كه حاكى از الهى بودن علم اوست، كه اين علم الهى زيبايى و ارزشى بسيار بالاتر از علم اكتسابى دارد. به بيان
1) 1. اعراف: 158.
2) 2. براى نمونه به برخى آيات كريمه اشاره مىشود: «رسول» در آلعمران: 144، فتح: 8 و مزمّل: 15، «رسولالله» در احزاب: 40، فتح: 29 و بيّنه: 2، «رسول مبين» در زخرف: 29، «رسول كريم» در حاقّه: 40 و «رسول در افق اعلى به كمال» در نجم: 7. علاوه بر اينها، قرآن كريم پيامبر را به عنوان «نبى» نيز معرّفى مىكند انفال: 65 كه اين صفت نيز مبيّن نوعى از ارتباط او با خداوند تبارك و تعالى است.
3) 3. احزاب: 40.
4) 4. اعراف: 158 و جمعه: 2.
ديگر، علم الهىِ پيامبر خدا به همراه نزول كتاب و حكمت بر او از جانب خداوند (1)نشانه بارزى از رحمت الهى به او و دليلى محكم بر عالِم و حكيم بودن اوست كه جملگى نشانه زيبايىاند.
علم پيامبر كه از جانب خداوند به او الهام و تعليم شده است، در حقيقت، منبع و سرمنشأ علومى است كه از طريق جانشينان او در ميان مسلمانان و از آنجا به عالم انتقال مىيابد، چنان كه خود آن حضرت مىفرمايد: «أنَا مَدينَهُ الْعِلْم وَ عَلِىٌ بابُها»؛ «من شهر علمم و على دروازه آن است.» به بيان امروزى، علم پيامبر ، به دليل ارتباط با علم الهى، پايدارترين مرتبه از علم است و اگر انسانها و جوامع خواستار رسيدن به پايدارى (و توسعه پايدار) هستند، بايد به «علم پايدار» كه همان علم مأخوذ از وحى الهى و كلام پيامبر است تمسّك جويند.
واسطه فيض الهى بر عالَم: پيامبر گرامى اسلام واسطه فيض الهى است و بدون وجود و حضور مقدّس او در زمين، امكان نزول وحى و بركات الهى مقدور نبود؛ به عبارتى، عالَم و انسانها تاب تحمّل تجلّى وجه او را نداشتند. به بيان ديگر، بدون حضور او در عالَم، امكان بهرهمندى انسانها از هيچ يك از زيبايىهاى قرآن كريم ميسّر و ممكن نمىشد؛ چرا كه تنها روح مطهّر، والا و الهى او (به عنوان انسان كامل) است كه (علاوه بر صلاحيّت و اهليّت) توان تحمّل اخذ وحى از امين الهى (حضرت جبرئيل)، را دارد كه اگر قرآن به كوهها با آن همه
1) 1. نساء: 113.
بزرگى و عظمتشان ارائه مىشد، جملگى متلاشى مىشدند. (1)«از سيّدبن طاوس (قدّساللهسّره) منقول است كه فرموده: امام صادق در نماز قرآن مىخواند، حالت غش به آن حضرت دست داد، چون از آن حال باز آمد، سؤال شد: چه چيز حال شما را بدينگونه كرد؟ آن حضرت (قريب به اين معنى) فرمود: آن قدر آيههاى قرآن را تكرار كردم تا آنكه به حالتى رسيدم كه گويى آيات را از كسى كه نازلشان فرموده با مكاشفه و عيان مىشنوم از اين رو توان بشرى تاب مقاومت مكاشفه جلال الهى را نياورد.» (2)
نه تنها صلاحيّت و شايستگىِ وجود نازنين پيامبر به عنوان مهبط وحى، يكى از بارزترين و والاترين مصاديق زيبايى آن گُل سرسبد خلقت است كه اصولًا خاتميّت پيامبرى او حدّ اعلاى زيبايى دنيايى و آخرين حلقه اتّصال آدميان با وحى الهى است. على خطاب به پيامبر مكرّم اسلام مىگويد: «با مرگ تو رشتهاى گسسته شد كه با مرگ ديگران گسسته نشده بود. رشته نبوّت و اخبار غيبى و آسمانى.» (3)
خدايى بودن: نقش اراده الهى در تكوين و محافظت از پيامبران
1) 1. لَوْ أَنزَلْنا هذَا الْقُرآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللهِ؛ «اگر ما اين قرآن را بر كوه نازل مىكرديم مشاهده مىكردى كه كوه از ترس و عظمت خدا خاشع و ذليل و متلاشى مىگشت.» حشر: 21. اصولًا يكى از بزرگترين نقشهاى انبياى الهى به عنوان انسان كامل و در صدر آنها پيامبر عظيمالشّأن اسلام آن است كه با توجّه به توان الهى خود، صلاحيّت و امكان تحمّل درك و اخذ وحى الهى را داشتهاند، كه اگر آنان نبودند، كوچكترين تجلّى مستقيم و بلاواسطه الهى، جمله آدميان را هلاك مىكرد اعراف: 143 و 155.
2) 2. به نقل از امام خمينى، 1359 الف، ج 1، ص 100.
3) 3. نهجالبلاغه، خ 226، ص 535.
و از جمله پيامبر اسلام 9، موضوعى است كه براى همه انسانها جلوهو مصداقى از زيبايى است؛ چرا كه «خداوند پيامبران را در بهترين وديعتگاهها جاى داد. آنان را از صُلبهاى كريم به رَحِمهاى پاكيزه منتقل فرمود» (1)اين ويژگى، در حقيقت، عامل پاكى و طهارت پيامبر است كه در بخشهاى پيشين نيز به آن اشاره شد.
بندگى خدا (عبدالله بودن): اين صفت كه بارزترين ويژگى پيامبران الهى است. (2)در مورد پيامبر اسلام به نحو خاصّى مورد تأكيد و تكرار قرار مىگيرد. مقام عبوديّت علاوه بر همه ويژگىهاى زيبايى كه براى انسان به ارمغان مىآورد و آزادى حقيقى كه يكى از زيباترين وجوه زيبايى معقول است را به انسان مىبخشد، شايستگى و صلاحيّت پذيرش قرآن و كلام الهى را نيز در انسان به وجود مىآورد. موضوع عبوديّت و بندگى پيامبر عظيمالشّأن اسلام از اهميّت و جايگاه و تأكيد غيرقابلتصوّرى برخوردار است. علّت اصلى، جايگاه رفيع بندگى خداوند است كه بالاترين جايگاه و مقامى است كه امكان وصول به آن براى انسان وجود دارد. يكى ديگر از علل اين تأكيد، شايد اين باشد كه او، نزد پيروان خود از چنان ارزش و جايگاه رفيع و والا و معنوىِ ارزشمندى برخوردار بود و چندان جامعِ زيباييها و نيكيها و حقايق و
1) 1. نهجالبلاغه، خ 93، ص 209. اين زيبايى در ادعيه مختلف در باره ائمّه معصوم نيز مورد تذكّر قرار گرفته است. از جمله در زيارت حضرت رسول از بعيد كه به «الأصْلاب الطّاهرة» و «الأرْحام المُطَهَّرَة» براى آن وجود نازنين ياد مىكند. در همين زيارت آمده است: «يا رَسوُلَ اللهِ إِنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِى الأصْلابِ الشّامِخَة وَ الأرْحامِ الْمُطَهَّرّة لَمْ تُنَجّسْكَ الْجاهِلِيَّةُ بِأَنْجاسِها.» همينطور، ر. ك: زيارت جامعه كبيره ر. ك: مفاتيحالجنان.
2) 2. فرقان: 1 و اسراء: 1.
خصال انسانى بود، كه ممكن بود امّتش او را به مقام الوهيّت نيز متّصف گردانند. از اين رو، يكى از شرايط اصلى نماز، تأكيد و ذكر عبوديّت اوست كه اين ذكر حتّى بر خود او نيز واجب است.
به غلامىّ تو (1)مشهور جهان شد حافظ حلقه بندگى زلف تو، در گوش- ش باد
نور و نعمت الهى: پيامبر نورى است از جانب خداوند براى هدايت انسانها (2)آيه شريفه 46 سوره احزاب نيز پيامبر را سراج منير وچراغ فروزان عالم هستى مىنامد. وجود نازنين پيامبر اعظم نورى الهى است كه به عنوان نعمتى از جانب خداوند تبارك و تعالى، عامل هدايت عالميان است. در اين كه نعمات الهى (و براى هر كسى آنچه از محبوبش به او مىرسد) زيباترين و مطلوبترين هستند، شكّى وجود ندارد. اميرالمؤمنين نيز به صراحت وجود نازنين رسولالله را نعمتى الهى مىداند كه به تبع اين ويژگى، بسيارى صفات زيبا را نيز در خود دارد و آن را به جهانيان عرضه مىكند: «شعلهاى برافروخت تا ديگران از آن پاره آتشى برگيرند و مشعلى نهاد تا سرگشتگان وادى حيرت را راه نمايد. او امين، مورد اعتماد و گواه توست در روز جزا. نعمتى است از سوى تو كه به جهانيان ارزانى شده و پيامبر و فرستاده برحق توست كه رحمت و بخشايش است.» (3)پيامبر برهانى است از جانب خداوند براى جامعه بشرى كه به
مثابه نورى براى هدايت انسانهاى همه دورانها ايفاى نقش كند. (1)
رحمهٌ للعالمين: پيامبر اسلام 9، نه تنها براى مؤمنان و مسلمانان كه براى همه عالميان رحمت است. (2)در حقيقت او واسطه رحمت و فيض الهى به جهانيان است كه اگر او نبود، جهانيان حتّى اگر خلق مىشدند (كه خدايش فرموده: «لَوْلاك لَما خَلَقْت الافلاك» امكان كسب فيض الهى را نداشتند. او نه تنها رحمت الهى براى عالميان است، كه با وجود او، عذاب الهى بر اين قوم نازل نخواهد شد. (3)
دعوتكننده به خدا: يكى از جلوههاى زيبايى پيامبر خدا دعوت مردم به سوى زيبايى مطلق و خداوند تبارك و تعالى است. (4)اين دعوت كه به سوى معشوقى زيبا و اجابت دعوتش وصول به رستگارى و فلاح و لقاى الهى است، حكايت از عشق الهى او دارد، كه بهعكسِ عشقهاى زمينى و مجازى كه عاشق معشوق را تنها براى خود مىخواهد. او همگان را به سوى معشوق زيباى خويش دعوت مىكند. در اين دعوتِ به خير و صلاح و رستگارى و زيبايى نيز، بنا به فرموده خدايش براى دعوت مردم به راه خدايى و هدايت آنان، از زيباترين ابزار يعنى «حكمت»، «موعظه حسنه» و «جدال احسن» بهره مىگيرد. (5)
ولىّ مسلمانان: مطابق كلام الهى، پيامبر ياور و سرپرست
مسلمين است. (1)و چه زيبايى از اين بالاتر كه انسان تحت سرپرستى و زعامت و زير سايه دوستى و ولايت پيامبر خدا و رحمهٌ للعالمين باشد، كه اين نيز از سوى حضرت احديّت مقرّر گشته است.
بر صراط مستقيم بودن: (2)
اين ويژگى اساساً ناشى از هدايت الهى است كه جملگى مسلمانان روزانه حدّاقل 10 بار آن را از خداى خود مسألت مىكنند. (3)و چه چيزى زيباتر از هديهاى الهى و در مسير محبوب است. آيات ديگرى از قرآن كريم نيز به هدايت شدن پيامبر به نور الهى تأكيد مىكند. (4)
ارتباط با خداى متعال: مجموعهاى از آيات كلام الهى، به ارتباط معنوى پيامبر اعظم با خداوند تبارك و تعالى تأكيد مىكند، كه اين ارتباط بيانگر مظاهر و جلوههايى است كه همگى آنها مصاديق بارز ارتباط پيامبر با زيبايى مطلق و به تبع آن گوياى زيبايى الهى پيامبر نيز هستند. از جمله آنها تأكيد خداوند بر اين اصل است كه همه چيز پيامبر براى خداست. (5)او مشاهدهكننده جبرئيل امين است (6)و در حقيقت به جايگاه و مقامى رسيده است كه امكان مشاهده مجرّدات و ملائكه الهى را دارد. او نه تنها پيروىكننده و تابع وحى الهى است (7)
كه خود نيز مخاطب وحى خداوند و گيرنده مستقيم وحى است (1)و فراتر اين كه: سخنى جز وحى نمىگويد. (2)و بالتّبع هيچيك از سخنان او نيز بر هوى و اميال نفسانى قرار ندارد. (3)و همه اينها زمينه و بستر مناسبى است براى اين كه او به جايگاه زيبا و رفيعى برسد كه هيچكس نرسيده است: نزديك شدن به او به اندازه دو سرِ كمان و حتّى نزديكتر. (4)و اين اشاره زيبايى است به واقعه فوقزيبايىِ معراج پيامبر 9، كه همين رويداد به تنهايى براى تبيين زيبايى پيامبر كفايت مىكند.
شهيد و شاهد: پيامبر عظيمالشّأن از جانب خداوند بر امّتش شهيد و گواه است (5)و به عبارتى نه تنها اسوه و الگو و آرمان مسلمانان است كه به عنوان ميزان و ملاك سنجش اعمال آنان نيز معرّفى مىشود. با توجّه به اين كه همواره در زندگى انسانها بهترين، دقيقترين و زيباترين نمونهها به عنوان شاهد و گواه و ميزان مورد استفاده و استناد قرار مىگيرند، آنگاه ميزان زيبايى پيامبر و همه ابعاد وجودى آن حضرت، كه «ميزان» بهترين امّت هستى است، آشكار مىگردد. اين ويژگى سبب مىشود تا او به عنوان بهترين الگو و زيباترين و والاترين آرمان، وبه تعبير قرآن كريم به عنوان اسوه حسنه معرّفى شود. (6)امام على (ع)
در خطبه 105 نهجالبلاغه به «شهيد» و گواه بودن پيامبر در روز قيامت اشاره كرده و مىفرمايد: «فَهُوَ أَمينُكَ الْمَأمُونُ وَ شَهيدُكَ يَوْمَالدّينِ وَ بَعيثُكَ نِعْمَهً وَ رَسُولُكَ بِالْحَقّ رَحْمَهً»؛ «او امين، مورد اعتماد و گواه توست در روز جزا. نعمتى است كه از سوى تو به جهانيان ارزانى شده و پيامبر و فرستاده برحقّ توست كه رحمت و بخشايش است.» (1)
مذكّر: يكى ديگر از زيباترين صفات و ويژگىهاى پيامبر مذكّر بودن آن حضرت است. (2)در معناى تذكّر آمده است: «تذكّر؛ يادآورى مسائلى است كه در فطرت انسان وجود دارد و انسان از آنها غافل است.» (3)دقّت در اين معنا بيانگر از بين بردنِ «غفلت» به عنوان يكى از زشتترين صفاتى است كه ممكن است انسانى به آن مبتلا شود و به همين دليل تذكّر و به تبع آن شخص «تذكّردهنده» داراى زيبايى بارزى هستند. كسى كه بتواند غفلتزدا و يادآور موضوعات و مفاهيم زيبايى باشد كه «زيبايى و خير مطلق» (يعنى خداوند تبارك و تعالى) آنها را در فطرت انسانها به وديعت نهاده و انسان با ماندن در عالم خاك از آنها غافل شده است، از بالاترين و والاترين مراتب زيبايى و اتّصال به زيبايى الهى بهرهمند است. و امّا اساس فطرت، دين حنيف الهى است كه بر توحيد
1) 1. امام على، 1378، خ 105، صص 235- 234. امام على در بسيارى از خطبههاى نهجالبلاغه، به تناسب موضوع، از ويژگيها و صفات زيباى پيامبر سخن مىگويد، كه برخى از آنها عبارتاند از: خطبههاى 18، 67، 72، 86، 104، 106، 108، 156، 160، 172، 191، 192، 231، نامههاى 9، 31 و بسيارى خطبهها و نامههاى ديگر نهجالبلاغه.
2) 2. غاشيه: 21. همچنين ر. ك: ق: 45 و طور: 29.
3) 3. مطهّرى: سيره نبوى، ص 128. براى مطالعه در جايگاه تذكّر در تعاليم آن و اثرات آن در آثار انسانى و از جمله شهر و معمارى ر. ك: نقىزاده، 1384 الف، همو، 1384 ب و همو، 1385 الف.
استوار است (1)و هيچ زيبايىاى از توحيد زيباتر نيست و به اين ترتيب: يادآور زيبايىِ برتر، خود عين زيبايى است.
بشارت و بيمدهنده: آگاه كردن انسانها از نتايج و آثار هر رفتار و كردار و گفتار و حتّى انديشهها را مىتوان يكى از بارزترين و زيباترين جلوههاى رسالت و امامت جامعه انسانى و نشانه محبّت و لطفِ بشير و نذير به بشريّت و آحاد جامعه انسانى دانست كه پيامبر اكرم در حدّ اعلى از آنها برخوردار بوده و به صراحت كلام الهى هم بشير (2)است و هم نذير. (3)نكته قابل ذكر اين كه، نذير به معناى ترسناك بودن يا ترساندن مردم از خداوند نيست، بلكه مراد يادآورى تبعات دهشتناك اعمال زشت و گناهانى است كه ممكن است كسى مرتكب شود، و در واقع ترساندن انسان از خودش و از نتايج نامبارك اعمال زشت خودش مىباشد.
ديگر نامهاى پيامبر در قرآن: نامهاى ديگرى نيز در قرآن كريم براى پيامبر خدا ذكر شده، يا با صفاتى مورد خطاب يا اشاره قرار گرفته است كه همه آنها، اوّلًا: به دليل آن كه خطاب يا توصيف خداوند از پيامبرش مىباشد، زيبا هستند، ثانياً: به دليل معانى و نعمت بودنشان زيبا هستند و ثالثاً: روايات و تفاسير از زيبايى اين مفاهيم حكايت دارند.
1) 1. فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَةَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيّمُ؛ «چهره خود را در برابر دين حنيف استوار دار، اين سرشت خداست كه مردم را بدان سرشته، آفرينش خدا هيچ تغيير نپذيرد.» روم: 30
2) 2. مائده: 19؛ هود: 2؛ اسراء: 105؛ فرقان: 56؛ احزاب: 45 و فتح: 8.
3) 3. مائده: 19، اعراف: 184، هود: 2، اسراء 105، حجر: 89، فرقان: 1 و 56، احزاب: 45، سباء: 46، ص: 65، احقاف: 9، فتح: 8 و نجم: 56.
برخى از اين مفاهيم و موضوعات عبارتاند از: صاحب كوثر (كوثر: 1)، مدّثر (مدّثر: 1)، طه (طه: 1)، مزمّل (مزمّل: 1)، ياسين (1)(ياسين: 1) و صاحب (نجم: 2)، كه مراجعه به قرآن كريم و تفاسير، معانى و جلوههاى زيباى آنها را نشان مىدهند.
با عنايت به اهميّت دورى از صفات زشت در ظهور زيبايى، بىمناسبت نيست به برخى صفات زشتى كه نبىّ مكرّم اسلام كاملًا از آنها برى بود (فقط به عنوان نمونه، كه او بىگمان و به فرموده حضرت حقّ و به گواه تاريخ از همه زشتىها و آلودگىها پاك و منزّه بود) اشاره شود.
پيامبر عظيمالشّأن اسلام نه تنها به زيباترين صفات و ويژگيهاى الهى و انسانى آراسته بود، كه دورى او از پليدىها و زشتىها، زيبايى و كمال او را دوچندان جلوه مىداد. عُجب از صفات زشتى است كه پيامبر از آن برى بود و مرورى بر زندگى آن حضرت نشان مىدهد كه حتّى ذرّهاى از آن، هيچگاه به قلب مباركش خطور نكرد. مطالعه تاريخ سرگذشت پيامبران الهى حاكى از آن است كه خداوند تبارك و تعالى، از كوچكترين ذرّه اين صفت نمىگذشت و به محض خطور ذرّهاى از آن در دل افراد، شخص را (هر كه بوده، به ويژه مقرّبين) مبتلا مىنموده است. طبق نظر علما، اتّفاقاتى كه براى انبياى الهى، مانند آدم، ايّوب، يونس و داوود رخ داد همگى به دليل خطور لحظهاى و
1) 1. سيّد رسولان و انسان كامل.
ذرّهاى عُجب در قلب آنان بود.
صفت ناپسند ديگرى كه كم و بيش در همه جوامع رايج بوده و او به تصريح قرآن كريم از آنها مبرّا بود، صفت ناپسند بخل است كه قرآن كريم آن حضرت را از آن مبرّا مىداند. (1)علاوه بر آن، او هيچگاه تطميع نشد. زنده به گور كردن دختران و شرب خمر و قمار و ربا و دروغ را دشمن داشت و در ريشهكن كردن آنها در جامعه اسلامى، از هيچ كوششى فروگذار نكرد و هيچگاه نه شفقت و ترحّم كسى را برانگيخت و نه به ظلم و ستمپذيرى تن در داد.
به پايان آمد اين دفتر، حكايت همچنان باقىّ به ص- د دف- تر نشايد گفت وص- فال- حال مشتاقى
نه سخن گفتن از پيامبر خدا را پايانى است و نه ميلى به پايان دادن آن است و امّا گريزى و گزيرى از آن نيست.
كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست كه تر كنند سرانگشت و صفحه بشمارند
آنچه ذكر شد (و قطرهاى بود در برابر دريايى كه ناگفته ماند و البتّه ياراى شناخت و ذكر آن نيز نبود) شمّهاى از صفات نبىّ مكرّم اسلام بود كه متّصف و ملبّس بودن هر فرد به يكى (يا حتّى مرتبهاى از يكى) از اين صفات، مىتواند او را به عنوان موجودى زيبا ظاهر نمايد. پيامبر
1) 1. تكوير: 24.
رحمت به عنوان جامع جميع صفات نيكوىِ ظاهرى و باطنى كه نه تنها در اسلام، در ساير مكاتب و جوامع نيز به مثابه صفات زيبايى مشهور هستند، جلوه بارز و بلامنازع و يگانه زيبايى در «هستى» است. اين زيبايىِ جامع و يگانه، همواره به عنوان الگو و اسوه همه موحّدين و همه انسانهاى مؤمن و آزاده ايفاى نقش نموده است. نمونههاى اين الگو بودن را در مطالعه حيات و سرگذشت زيباى اوليا، عرفا، حكما، علما، صلحا، زهّاد و مجاهدين اسلام مىتوان مشاهده و پىجويى كرد. همچنين همه هنرهاى مسلمانان؛ اعم از خوشنويسى (به عنوان يكى از نادرههاى هنر قدسى در عالَم اسلام)، قرائت قرآن كريم، معمارى (1)و همه هنرها و صناعات وابسته به آن و همه آنچه كه از سوى مسلمانان پديد آمدهاند، به نحوى از آن سرچشمه و منبع و مظهر زيبايى فيض بردهاند. علاوه بر همه اينها، پيامبر زيباى اسلام 9، يادگارهايى از خود به جا نهاد، آداب و آيينهايى را به پيروان خويش معرّفى كرد، سنّتى را براى زندگى و اداره امور بنا نهاد و سخنان شيوا و بليغ و زيبايى را بيان كرد كه جملگى آنها داراى مراتب مختلف زيبايىاند، و هر چه زمان مىگذرد جهانيان و متفكّرين و مؤمنين بيشتر به معناى آن پى برده و نكات زيبا و بديعى را از آنها دريافت مىكنند، (2)و آنها را الگو و بستر آثار خود قرار مىدهند.
براى نمونه مىتوان به دو يادگار گرانبها و جداناشدنىاش (كتاب خدا و عترت آن حضرت)، كعبه (كه آن را از بتها تطهير كرد)، آيين
حجّ (كه شيوه ابراهيمى آن را زنده كرد)، مسجدى كه در مدينه بنا نهاد (و پس از رحلتش مضجع شريفش گرديد)، آدابى كه براى تماس با طبيعت معرّفى كرد، آدابى كه براى معاشرت مسلمانان با يكديگر و با اهل عالَم تبيين نمود، صفاتى كه براى همه موجودات (اعم از انسانها و طبيعت و مصنوع انسان) معرّفى كرد تا به عنوان معيار و ميزان مورد استفاده قرار گيرند و توسّط آنها سره از ناسره و راه از بيراهه تميز داده شود، تاريخ و سيره زندگى انسانىاش، و به امامانِ بعد از او اشاره كرد، كه همه آنها نيز با وحدت، همبستگى، هماهنگى و تناسب خود زيباترين راه و شيوه زندگى را پيش روى عالميان نهادهاند.
به عنوان آخرين سخن و اين كه چگونه مىتوان از اين مخزن بيكرانِ زيبايى بهره برد، قابل ذكر است كه: پيامبر داراى ويژگيها و صفات ظاهرىاى بود، در طول حيات مبارك خويش اعمالى را انجاد داد، سخنانى را به زبان آورد، رفتارى از خود بروز داد و خلاصه به شيوهاى زندگى كرد كه هر لحظه، هر واژه، هر واقعه و هر مورد از اين زندگى، همه ويژگيهايى را كه براى يك اثر هنر حقيقى و اصيل و زيبا متصوّر است با خود به همراه داشت و آن را در معرض قضاوت جهانيان قرار داد. همه آنها، پديدهها و وقايع منحصر به فردى بوده و بداعتى شايان توجّه را به نمايش نهادند، همه آنها در حدّ اعلاى زيبايى بودند. همه آنها (و حتّى آنهايى كه مادّىترين ظاهر را داشتند) نوعى ارتباط با عالم غيب را به نمايش گذاشته و از معانى معنوى و الهى برخوردار بودند، و تقريباً هيچكس حتّى به صورت ارادى قادر به تكرار آنها نبود. همه اين ويژگىها سبب مىشود كه پيامبر اسلام را الگو و اسوهاى به معناى
حقيقى و اصيل كلمه بناميم كه مىتواند (و نكته اصلى نيز اين است) به عنوان الگوى همه كسانى كه خواهان زندگى اصيل و حقيقى هستند، ايفاى نقش نمايد و در طول تاريخ و در ميان مسلمانان چنين بوده است. به اين ترتيب، او الگوى همه بشريّت و پيروان خويش و در واقع اسوهاى يگانه است كه آثارى را خلق نمود كه بديع، يگانه، منحصر به فرد و زيبا هستند و نه تنها ديگران را ياراى تكرار آنها نيست كه فراتر از آن اگر بتوانند اين آثار را به عنوان الگوى آثار خويش برگزينند و توفيق نمايش آنها را بيابند، خود انسانهايى موفّق خواهند بود. (1)
در اين ره، انبيا چون سارباناند دليل و رهنماى كارواناند
وزيشان، سيّد ما، گش- ته س- الار ه- مو اوّل، همو آخر در اين كار
روان از پيش و دلها جمله از پى گرف- ته دست ج- انها، از پِىِ وى
1) 1. ر. ك. به: نقىزاده، ريشهيابىِ انگيزه و الگوى هنرمندان در انسانهاى يگانه و آثار آنها.
نمودار ويژگيهاى زيبايىِ رسول خدا
كعبه را ديديم كه چون عروسى زيبا و دلربا بر تخت حشمت و جلال تكيه زده و مهمانان خدا از هر سوى، آن را در ميان گرفته بودند.
(ابنبطوطه)
اكنون زمان بازگشت فرارسيده، لحظه اندوهناك ترك شهر پيامبر است. اگر هنگام دور شدن از مكّه مكرّمه، اميد حضور در مدينه و زيارت رسول خدا و دختر گرامىاش و امامانى از نسل او، غم هجران و دورى مكّه و كعبه را تسكين مىداد، حال چه چيزى تسكيندهنده است؟ حضور در محضر خداى محمّد 9، باور به شنيدن صدايت از راههاى دور توسّط پيامبر خدا 9، و اميد به بازگشت و زيارت دوباره اين سرزمين مقدّس است كه غم اين هجران را قابل تحمّل مىكند. مناسك و موسم حجّ و زيارت مدينه به پايان مىرسد و به ميان جامعه برمىگردى، اكنون به تو ثابت شده كه مىتوانى گناه نكنى، مىتوانى به فرمان او باشى، بِسْمِ الله.
حجّ عبادتى است كه ابعاد و ژرفاهاى بسيار متنوّع دارد. همگان مىدانند كه حجّ با رمز همراه است. حجّ سفرِ الىالحقّ (به سوى حقّ) است كه، خاتمه آن و بازگشت به وضعيّت عادّى و آمدن به ميان مردم، هم مىتواند به تنهايى باشد و هم مىتواند معالحقّ (با حقّ) باشد.
من به سرچشمه خورشيد، نه خود بُردم راه ذرّهاى بودم و م- هر تو مرا بالا برد
يكى از نتايج حجّ، كه البتّه بايد حفظ شود و در زندگى استمرار يابد، گشوده شدن ديده دل است. با حضور در آيين الهى حجّ، بسيارى از شنيدهها به باور و ايمان تبديل مىشوند. با حجّ، تاريخ بشريّت در مقابل ديدگان انسان قرار مىگيرد. با حجّ غم غربت و تنهايى از دل انسان رخت برمىبندد. با حجّ انسان جزئى از امّت اسلام مىشود، و همچون قطرهاى كه با پيوستن به دريا، دريا مىشود، او نيز با امّت اسلام يكى مىشود و از تنهايى مىرهد. حجّ الگوى عالى زندگى است. الگويى كه اگر بتواند در زندگى و پس از خاتمه مناسك همچنان بركت و سايه خويش را بر زندگى بگستراند و انسان را بيش و پيش از دنيا، به آخرت متوجّه و متمركز كند، زمينهساز فلاح و رستگارى او خواهد بود. حقيقتگرايى، توجّه به معنا، احتراز از خطا، مراقبت، خوددارى از هر گونه آزار ديگران، همزيستى با طبيعت، احتراز از خودستايى و عُجب، تركِ غفلت و سرگرمى و انجام هر عمل براى خدا، مواردى هستند كه طىّ آيين حجّ مورد توجّهاند و اگر پس از آن نيز در زندگى تداوم داشته باشند، مىتوان از ثمربخش بودن حجّ سخن گفت. خلاصه اين كه: حجّ، الگويى براى همه زندگى است. چنانچه در ابتداى «بخش 3» اشاره شد،
مناسك، دستورات و محرّمات حجّ به نوعى، اوجِ هر يك از مفاهيم عبادى را به نمايش مىگذارند و هر كدام تذكّرى هستند كه راه را به انسان نشان مىدهند. حج الگويى براى زندگى است.
حج آگاهى است، حج كندن از خانه و كاشانه و خانواده و ديار و شهر است. حجّ حركتى آگاهانه به سمت آگاهى، به سمت او، غرقه شدن و پيوستن به درياى خروشان موحّدين است. حجّ بازيافتن و احراز هويّت خويش است. بازيافتن و درك هويّت انسانى انسان، هويّت اسلامى مسلمانِ مؤمن و هويّت الهى فرزند آدم.
يكى از اصلىترين نكات مشهود در بسيارى از ادعيهاى كه طىّ مناسك حجّ خوانده مىشوند، اعتراف به گناه و طلب غفران و عفو الهى است.
آبرو مىرود اى ابر خطاپوش، ببار كه به ديوان عمل، نامهسياه آمدهايم
گويى، انسانها به دوران آدم بازگشتهاند، كه از گناهان خود، كه در حقيقت ستم آنان بر نفس و روح خودشان است، به خداى خود، پناه مىبرند و از او طلب بخشش مىكنند. از او مىخواهند تا آنان را از گناه و از ظلمى كه بر نفس خود روا داشتهاند، تطهير كند. اين اعتراف، جلوه بارزى از بازگشت به خويش است؛ چرا كه تا كسى نداند چه بوده، امكان بازگشتش به خويش يا امكان ظهور ميل بازگشت به خويش در وى به وجود نخواهد آمد. اين اعتراف، تجلّى شناخت «راه» از «بىراه» است و خود مرحله مهمّى در زندگى انسان است كه خود را بشناسد و بداند آنچه را كه تا كنون «خود» مىپنداشته، او نبوده است. «خود» و «من» ى بوده كه شيطان به وى القا نموده بود. بنده خدا نبوده، اسير و
دربند شيطان بوده راه نمىپيموده، به بىراههاى مىرفته كه او را از مقصد دور مىكرده است. و اين (آگاهى و اعتراف و توبه) گام مهمّى است در طريقِ يافتنِ راهِ رسيدن به دوست. رهروى كه بداند به بىراهه مىرفته، اين آگاهى مقدّمه نجات و رهايىاش از گمگشتگى، ضلالت و تباهى خواهد بود. آگاهى به اين كه تنها خداوند است كه قادر است «امان» از عذاب خود را به انسان گناهكار و عصيانگر و خاطى عطا كند، اوّلين گام و شايد مهمترين مرحله براى توبه و بازگشت به سوى خداوند و كسب غفران و رحمت الهى است. آگاهى از اين حقيقت كه هيچكس جز او قادر به در «امان» نگهداشتن انسان از «قهر» الهى نيست. مقدّمه بريدن از همه و پيوستن به اوست.
در حجّ بايد مراقب بود تا صداقت و متذكّر بودن و احساس حضور، لحظهاى از انسان دور نشود. اينجا، محلّى نيست كه بتوان در معامله «غش» كرد. نمىتوان با تعارفات معمول ميزبان و ميهمان را فريب داد. بايد مراقب بود تا لحظهاى دچار غفلت نشد. بايد هشيار بود و دچار اغواى شيطان نشد. در اينجا (همچون هميشه و همه جا) او مىداند كه راست كدام است و دروغ كدام، أحَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ؛ «آيا مردم پنداشتند به صِرف اين كه گفتند ما به خدا ايمان آوردهايم رهاشان كنند و بر اين دعوى هيچ امتحانشان نشوند؟)، (1)و بايد مدام به اين مهم متوجّه و متذكّر بود. اهميت اين توجّه از آن رو است كه روند مناسك غيرقابلتكرار است و به راحتى نمىتوان آن را «قضا» كرد. بايد انسان توجّه داشته باشد، همچنان كه حواس انسان جمع
1) 1. عنكبوت: 2.
است تا در آيينه ننگرد، صابون خوشبو مصرف نكند، دروغ نگويد، جدال نكند و خلاصه مرتكب محرّمات احرام نشود، مراقب باشد كه ذرّهاى از خلوص او كاسته نشود (كه افزايش يابد) و نيّت «قُرْبَهً إِلَىاللهَ» اش خدشهدار نگردد، كه او عالم است و بايد به اين «علم» باور داشت و عالم محضر اوست و در حجّ بايد به اين باور رسيد.
از مكّه، از كنار كعبه تا عرفات إِنّا لِلّه است. از عرفات تا مشعر، تا منا و تا كعبه، علىرغم آن كه مدام از وقوف و ماندن و بيتوته سخن مىگويد، امّا اين حركت است كه مراحل و مناسك حجّ را پيوند و وحدت مىدهد، و آنها را يكپارچه مىكند. همچون خلقت: كعبه: آغاز است، عرفات: آگاهى و معرفت است، مشعرالحرام، شعور است، و منا جايگاه ميل و تمنّى است. رمى و مبارزه با شيطان و قربانى و اعلام آمادگى و حلق، همگى «سر به فرمان» نهادن است و طواف، بازگشت به اوست كه: انّا إِلَيْهِ راجِعُون.
و حاجى نبايد فراموش كند كه هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَالْباطِنُ؛ «اوست آغاز و انجام و پيدا و پنهان.» (1)و اگر چه حجّ و مناسك آن به آخر رسيد و هنگامه بازگشت به ميان خلق است، ارتباط با او با جلوه و معنايى ديگر، تازه آغاز شده است. به اين ترتيب بايد ذاكر او بود به «عشق»، و نه به «ميل» و «اراده» و نه حتّى به «محبّت.» و عرفا ذاكران و يادكنندگان خداوند را در چهار مرتبه «ميل»، «ارادت»، «محبّت»، «عشق» طبقهبندى كردهاند، كه تا ذاكر به مرحله عشق نرسد، روحش امكان عروج نيابد. (2)در توضيح اين تعامل قابل ذكر است كه، در مرتبه «ميل»
گوينده ذكر (ذاكر)، تمايل به ذكر الهى دارد و حتّى به ذكر نيز (با زبان) اقدام مىكند، امّا دل و حواس باطنى او متوجّه امور ديگر و از جمله امور دنيايى است، و در عين حال، ذاكر اهتمامى در تحصيل حضور قلب نمىكند. در مرتبه بالاتر كه مرتبه «اراده» است، ذاكر علاقمند به ذكر است، اقدام به ذكر مىكند، دل متوجّه امور ديگرى مىشود، و او با تكلّف و سختى و رياضت، «دل» را حاضر مىكند و آن را از تمركز بر دنيا و غفلت باز مىدارد. در مرتبه «محبّت»، ذكر علاوه بر ظاهر، دل و قلب ذاكر را نيز فرامىگيرد؛ به گونهاى كه نمىتواند ذكر نگويد. در اين مرتبه به عكسِ مرتبه «اراده»، ذاكر به تكلّف و دشوارى به امورى جز «ذكر» و به امور دنيايى مىپردازد. عزيزالدّين نسفى در باره اين جايگاه مىگويد:
«اين مقام قرب است و از ذاكران كم به اين مقام رسند. و اين سخن را كسى فهم كند كه وقتى محبوبى داشته باشد. از جهت آن كه محبّ هميشه ذكر محبوب خود كند و بى ذكر محبوبِ خود نتواند بود. همه روز خواهد كه با ديگران مدح محبوب خود گويد، يا ديگران، پيش وى مدح محبوب كنند و اگر خواهد كه به سخنى ديگر يا به كارى ديگر مشغول شود، به تكلّف مشغول تواند شدن.» (1)
امّا در مرتبه عشق، كه مرتبه عالى است (فراتر از ذكر)، مذكور (كسى كه ذكر او گفته مىشود يا همان معشوق) چنان بر دل مستولى شود، كه غير از او همه چيز ديگر را فراموش كند. اين مرحله، مرحله و مرتبه حضور است. فراموش نكنيم كه خلقت با عشق آغاز شد؛
1) 1. نسفى، كتاب الانسان الكامل، ص 160.
«كُنْت كَنْزاً مَخْفيّاً وَأحْبَبْت أنْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لَكَى أعْرف»؛ «من گنجى مخفى بودم و دوست داشتم شناخته شوم پس عالم وجود را خلق كردم تا شناخته شوم.»
در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
و حاجى در سير خود بايد به اين باور برسد و بداند كه نه تنها بانى آفرينش و ايجاد، عشق است، كه چيزى جز عشق نمىماند، و در واقع، چيزى جز عشق درمان مشكلات و راهنماى او نخواهد بود. در حقيقت تنها عشق است كه سبب و وسيله دوام و بقاى هستى است، و از اين سفر نيز چيزى جز عشق نمىماند؛ يعنى اگر چيزى جز عشق به عنوان نتيجه و رهآورد حجّ در ذهن باشد، جز وهم نيست. توجّه كنيم كه حتّى اجر رسالت، عشق و علاقه به اهل بيت مقرر گرديده است؛ قُلْ لا اسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً الا الْمَوَدَّهَ فِى الْقُرْبى؛ «بگو من از شما اجر رسالت جز اين نخواهم كه مودّت و محبّت مرا در حقّ خويشاوندان من منظور داريد (و دوستدار آل محمّد باشيد كه اين اجر هم به نفع امّت و براى هدايت يافتن آنهاست.» (1)
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند
و مقابل ذكر و متذكّر بودن، غفلت است كه نه تنها زمينهاى براى رشد نيست كه عامل هر گونه تباهى و مشكل معنوى و حتّى مادّى است كه مىفرمايد: وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَإِنَّ لَهُ مَعيشَهً ضَنْكاً وَنَحْشُرُهُ
1) 1. شورى: 23.
يَوْمَ الْقِيامَهِ أَعْمى قالَ رَبّ لِمَ حَشَرْتَنى اعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصيراً قالَ كَذلِكَ ات- تْكَ آياتُنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ الْي- وْمَ تُنْسى؛ «و هر كس از ياد من اعراض كند همانا معيشتش تنگ شود و روز قيامتش نابينا محشور كنيم. در آن حال گويد: الها! چرا مرا نابينا محشور كردى؟ و حال آن كه من بينا بودم. خدا به او فرمايد: آرى چون آيات ما براى هدايت تو آمد همه را به طاق فراموشى و غفلت نهادى امروز هم تو را فراموش [و بىبهره خواهند كرد.» (1)
آرى، بايد دانست كه ابزار مادّى، راه جامع و كاملى براى وصول به معشوق نيست. در اين راه بايد از خود (و از عُجب و خودبينى و خودستايى و خود را ديدن) گذشت تا توان ديدن او تحصيل شود.
حيلت رها كن عاشقا، ديوانه شو، ديوانه شو وندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
هم خويش را بيگانه كن، هم خانه را ويرانه كن وانگه بيا، با عاشقان همخانه شو، همخانه شو
بايد كه جمله جان شوى، تا لايق جانان شوى گر سوى مستان مىروى، مستانه شو، مستانه شو
آن گوشوار شاهدان، همصحبت عارض شده آن گوش و عارض بايدت، دردانه شو، دردانه شو
چون جان تو شد در هوا، زافسانه شيرين ما فانى شو و چون عاشقان، افسانه شو، افسانه شو
تو ليلهالقبرى، برو تا ليلهالقدرى شوى چون قدر، مر ارواح را، كاشانه شو، كاشانه شو
1) 1. طه: 124126.
انديشهات جايى رود، وانگه تو را آنجا كشد زانديشه بگذر، چون قضا، پيشانه شو، پيشانه شو
قفلى بُوَد ميل و هوى، بنهاده بر دل بر دلهاى ما مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو، دندانه شو
بنواخت نور مصطفى، آن اسْتُن حنّانه را كمتر ز چوبى نيستى، حنّانه شو، حنّانه شو
گويد سليمان مر تو را، بشنو لسانالطّير را دامىّ و مرغ از تو رمد، رو لانه شو، رو لانه شو
گر چهره بنمايد صنم، پر شو ازو چون آينه ور زلف بگشايد صنم، رو شانه شو، رو شانه شو
تا كى دوشاخه چون رخى؟ تا كى چو بيدق كمتكى؟ تا كى چو فرزين كژ روى؟ فرزانه شو فرزانه شو
شكرانه دادى عشق را، از مالها و تحفهها هِل مال را، خود را بده، شكرانه شو، شكرانه شو
يك مدّتى ار كان بُدى، يك مدّتى حيوان بُدى يك مدّتى چون جان شدى، جانانه شو، جانانه شو
اى ناطقه، بر بام و در تا كىْ روى؟ در خانه پر نطق زبان را ترك كن، بىچانه شو، بىچانه شو
رِبَّنا وَفّقْنا لِما تُحِبُّ وَ تَرْضى
محرّمالحرام (عاشوراى) 1428 ه ق بهمن 1385 ه ش
قرآن كريم
نهجالفصاحه (مجموعه كلمات قصار پيامبر اعظم)، ترجمه ابوالقاسم پاينده، جاويدان، تهران، 1377
نهجالبلاغه (مجموعه خطبهها، نامهها و كلمات قصار امام علىبنابىطالب)، ترجمه عبدالمحمّد آيتى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1378
رساله حقوق امام سجّاد (به همراه صحيفه سجّاديّه)، ترجمه لطيف راشدى، چاپ و نشر بينالملل، تهران، 1383
كلّيات مفاتيحالجنان (مجموعه ادعيهو زيارات)، شيخعباس قمى، انتشارات رشيدى، تهران، بىتا
منتخب ادعيه و زيارات، بهنشر، مشهد، 1381
آيينهوند، صادق، اطلس تاريخ اسلام، انتشارات مدرسه، تهران، 1382
ابنبطوطه، سفرنامه ابنبطوطه، ترجمه محمّدعلى موحّد، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1361
احمدبن حسين بيهقى، احمد، دلائلالنّبوّه، ترجمه محمود مهدوى دامغانى،
انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1361
اراكى، محسن، نظام اسلامى عمران شهرى، روزنامه اطّلاعات، شماره 21721، 21 شهريور 1378
[شيخ بهايى (بهاءالدّين محمّد)، كلّيات اشعار و آثار شيخ بهايى، نشر چكامه، تهران، بىتا
جوادىآملى، عبدالله، صهباى حجّ، نشر اسراء، قم، 1381
همو، تسنيم (تفسير قرآن كرم، ج 3)، مركز نشر اسراء، قم 1383
حسينى كشكوئيه، سيّدمحمّد، نگرشى اجتماعى به كعبه و حجّ از ديدگاه قرآن، اميركبير، تهران، 1372
خمينى+، [امام روحالله، اسرارالصّلاه (پرواز در ملكوت)، ج 1، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1359
همو، عبادت و خود سازى، ترجمه و توضيح عبدالكريم بىآزار شيرازى، مؤسّسه انجام كتاب، تهران، 1359
همو، مناسك حجّ، ترجمه و توضيح عبدالكريم بىآزارشيرازى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1377
دهخدا، على اكبر، لغتنامه دهخدا، دانشگاه تهران، تهران، 1378
رحيميان، سعيد، تجلّى و ظهور در عرفان نظرى، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1376
سازمان حفاظت محيط زيست، مجموعه مقالات اولين همايش اسلام و محيط زيست، سازمان حفاظت محيط زيست، تهران، 1378
سبحانى، جعفر، فروغ ابديّت، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، قم، بىتا
سعدى شيرازى، شيخ مصلحالدّين، كلّيات سعدى شيرازى، كتابفروشى اسلاميّه، تهران، بىتا
سهروردى، [شيخ شهابالدّين، مجموعه مصنّفات شيخ اشراق، انجمن فلسفه، تهران، 1355
شبسترى، شيخمحمود، گلشن راز، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1377
شريعتى، على، تحليلى از مناسك حجّ، انتشارات الهام، تهران، 1378
شهيدى، سيّدجعفر، قيام حسين، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1366
شيخ بهايى (بهاءالدّين محمّد عاملى)، كلّيات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى، نشر چكامه، تهران، بىتا
[شيخ صدوق؛، اعتقادات ابن بابويه، ترجمه سيّد محمّد على بن سيّد محمّد الحسنى، تهران، 1371 ه. ق.
همو، (ترجمه آيتالله كمرهاى)، امالى صدوق، كتابخانه اسلاميّه، تهران، 1362
طباطبايى؛، [علامه سيّدمحمّدحسين، تفسير الميزان (ج 2، و 6)، ترجمه سيّدمحمّدباقر موسوى همدانى، مهر، قم، 1346
همو، تفسير الميزان (ج 27)، محمّدى، تهران، 1355
همو، تفسيرالميزان (ج 11، 13 و 18) محمّدى، تهران، 1362
همو، تفسير الميزان (ج 17)، محمّدى، تهران، 1363
همو، تفسير الميزان (ج 1، 4، 5 و 36)، محمّدى، تهران، بىتا
طبرى، محمّدبنجرير، تاريخ طبرى (ج 1)، ترجمه ابوالقاسم پاينده، اساطير، تهران، 1362
عطايى خراسانى، ع، پرتوى از زندگانى هشتمين امام على بن موسى الرضا 7، طوس، مشهد، 1349
غزالى، امام محمّد، كيمياى سعادت، انتشارات طلوع و زرّين، تهران، 1361
فروغى، محمّدعلى، سير حكمت در اروپا، بنگاه مطبوعاتى صفىعليشاه، تهران، 1317
قاضىعسكر، سيّدعلى، منتخب احاديث عمره، نشر مشعر، تهران، 1382
همو، حجّ در انديشه اسلامى، نشر مشعر، تهران، 1383
قرهچانلو، حسين، حرمين شريفين، اميركبير، تهران، 1362
قمى، قاضى سعيد (ترجمه سيّدعلى عمادىاسترآبادى)، رموز صورت كعبه، رواق، شماره 3، تابستان 1378
كلينىالرّازى، ابىجعفر محمّدبن يعقوببن اسحاق، اصول كافى، ج 3، دفتر نشر اهل بيت، تهران، بىتا
مطهّرى؛، [شهيد] مرتضى، جهانبينى توحيدى، صدرا، قم، 1357
همو، تماشاگه راز، صدرا، تهران، 1359
همو، حجّ، صدرا، تهران، 1384
همو، حماسه حسينى، ج 1، صدرا، تهران، 1368
همو، سيره نبوى، دفتر تبليغات اسلامى، قم، بىتا
مفيد؛، محمّدبن نعمان عكبرى بغدادى، امالى شيخ مفيد، ترجمه حسين استادولى، بنياد پژوهشهاى اسلامى، مشهد، 1364
منجّم، اسحاقبنحسين، آكام المرجان فى ذكر المدائن المشهوره فى كلّ مكان، ترجمه محمّد آصف فكرت، آستان قدس رضوى، مشهد، 1370
موسوى گرمارودى، على، داستان پيامبران (ج 2: حضرت محمّد)، انتشارات قديانى، تهران، 1377
مولوى، جلالالدّين محمّد، مثنوى معنوى، كلاله خاور، تهران، بىتا
همو، كلّيات شمس تبريزى، انتشارات جاويدان، تهران، بىتا
نجمى، محمّدصادق، سخنان حسينبنعلى (از مدينه تا كربلا)، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1360
همو، مسجد الإجابه يا مسجد مباهله، فصلنامه ميقات حجّ، شماره 41 پاييز 1381
نديمى، هادى، آيين جوانمردان و طريقت معماران، مجلّه صفّه، شماره 21 و 22، بهار و تابستان 1375
نسفى، عزيز الدّين بن محمّد، كتاب الانسان الكامل، انتشارات طهورى، تهران، 1377
نقىزاده، محمّد، ريشهيابىِ انگيزه و الگوى هنرمندان در انسانهاى يگانه و آثار
آنها، مجلّه هنر دينى، شماره 11 و 12، بهار و تابستان 1381
همو، جايگاه طبيعت و محيط زيست در فرهنگ و شهرهاى ايرانى، واحد علوم و تحقيقات، تهران، 1384
همو، مبانى هنردينى در فرهنگ اسلامى: مبانى و نظام فكرى، دفترنشرفرهنگ اسلامى، تهران، 1384
همو، معمارى و شهرسازى اسلامى (مبانى نظرى)، انتشارات راهيان، اصفهان، 1385
همو، مبانى هنر دينى در فرهنگ اسلامى: تجلّيات عينى و كالبدى، انتشارات راهيان، اصفهان، 1385
همو، ادراك زيبايى و هويّت شهر در پرتو تفكّر اسلامى، 1386 (در دست چاپ)
يعقوبى، ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ترجمه محمّدابراهيم آيتى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1362
.2003 .harawwanuM hanidaM .sretnirP deehsaRlA .harawwanuM hanidaM fo yrotsiH .saylI dammahuM ,inahG ludbA
مسجد شجره
مسجد جُحفه
(ميقات آنان كه از سمت غرب و مصر به حجّ مشرّف مىشوند)
تصاوير كعبه و ميهمانان خداوند
جايگاه مقام ابراهيم
صحراى منا
مسجد النبى
جايگاه منبر