ghaemiyeh.com
سرشناسه : سبحاني تبريزي جعفر، ۱۳۰۸ -
عنوان قراردادي : راهنماي حقيقت: پرسش و پاسخ پيرامون عقايد شيعه. برگزيده.
عنوان و نام پديدآور : گزيده راهنماي حقيقت: پرسش و پاسخ پيرامون عقايد شيعه/ جعفر سبحاني.
مشخصات نشر : تهران مشعر ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهري : ۲۷۱ ص.
شابك : ۱۸۰۰۰ ريال 978-964-540-029-5
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري (فاپا/ چاپ سوم)
يادداشت : چاپ سوم.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : شيعه -- عقايد -- پرسشها و پاسخها
رده بندي كنگره : BP۲۱۱/۵ ۱۳۸۶ /س۱۸ر۲۰۱۵
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۷۲
شماره كتابشناسي ملي : ۱۰۲۷۴۰۶
رسول خدا (ص) در طول 23 سال، رسالت خود را به خوبى انجام داد و با هدايت مرحله به مرحله، اسلام را تبيين و به مردم معرفى نمود و در هيجدهم ذيحجه سال دهم هجرت نيز، در غدير خم با معرفى على ابنابىطالب (ع) به عنوان امام و پيشواى امت اسلامى، رسالت خويش را به پايان برد و چشم از جهان فرو بست.
پيامبر (ص) پيش از وفات خويش دو گوهر گرانبها؛ يعنى قرآن و عترت را در ميان مردم به وديعت نهاد و از آنان خواست با تبعيت و پيروى از آنها به هدايت و كمال دست يافته و از ضلالت و گمراهى نجات يابند.
«إنى تارك فيكم الثقلين؛ كتاب الله وعترتى ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدى أبداً».
ليكن متأسفانه پس از رحلت رسول خدا (ص) به دلايلى كه هم اكنون فرصت بيان آن نيست، به وصيت آن حضرت عمل نشد و ميان قرآن و پيروى از عترت جدايى افتاد و رفته رفته با گذشت زمان، مشكلات فراوانى براى جامعه اسلامى پديد آمد، اختلافات مذهى توسعه
يافت و دشمنان دين و رسالت با بهرهگيرى از جهل و نادانى مردم، با فتهانگيزى و ايجاد شبهههاى عقيدتى، مسلمانان را به جان يكديگر انداختند و از اين رهگذر توانستند ذخاير و منابع كشورهاى اسلامى را غارت كنند و ساكنان آنها را در فقر و نادانى و عقبماندگى نگه دارند. امروز نيز با گذشت بيش از هزار و چهارصد و اندى سال، بار ديگر استثمارگران و غارتگران بين المللى با استفاده از همان حربه به ميدان آمده و در تعدادى از كشورها همچون عراق و افغانستان با قساوت و بىرحمى هرچه تمامتر و با بهرهگيرى از بمب و سلاحهاى مخرب، مردان، زنان و كودكان بىگناه را به خاك و خون مىكشند و آنان را قطعه قطعه مىكنند و از اين طريق بهشت را مىجويند! و يك بار ديگر ماجراى خوارج و جنايات آنان در صدر اسلام را در خاطرهها زنده مىكنند.
طبيعى است در چنين وضعيتى علما و دانشمندان نقشى بس مهم و ويژه دارند؛ از يك سو بايد حقايق را بيان كرده، شبهات را پاسخ دهند تا با ايجاد معرفت دينى، ريشه اينگونه افكار را در جهان اسلام بخشكانند و از سوى ديگر از تفرقه و شكاف ميان جامعه اسلامى جلوگيرى كنند.
كتابى كه در پيش روى شما است چنين رسالتى را دنبال مىكند و به قلم استاد و فقيه متفكر و فرزانه حضرت آيةالله آقاى حاج شيخ جعفرسبحانى- دامت بركاته- به رشته تحرير در آمده است. شخصيت زمان شناس و بزرگوارى كه عمر خويش را در راه تحقيق و تبيين علوم و
معارف اسلامى سپرى كرده و آثار گرانسنگى در معرفى و دفاع از مكتب اهل بيت (ع) به طالبان و جويندگان حقيقت ارائه كردهاند. از خداوند متعال براى ايشان سلامتى و طول عمر و موفقيت روزافزون مسألت داريم. اين كتاب پيش از اين در 659 صفحه به چاپ رسيد كه با توجه به درخواستهاى مكرر علاقمندان، گزيده آن، به شكل كنونى تقديم مىگردد.
معاون آموزش و پژوهش
بعثه مقام معظم رهبرى
20/ 1/ 1386
سؤال: درباره پيدايش شيعه فرضيهها و نظريات مختلفى مطرح شده است، بفرماييد تشيع از چه زمانى پديد آمده است؟
پاسخ: معمولًا اين نوع پرسشها درباره نحلههاى كلامى و فرقههاى مذهبى مطرح مىشود كه پس از رحلت پيامبر اسلام پديد آمدهاند؛ مثلًا مىگويند: مذهب اشعرى چگونه و از چه زمانى پديد آمده؟ در پاسخ گفته مىشود: مذهب اشعرى مكتبى كلامى است كه ابوالحسن اشعرى (260- 324 ه-) در آغاز قرن چهارم آن را پىريزى كرد. در مقابل آن، مذهب معتزله قرار دارد كه آن هم يك مذهب كلامى است و واصل بن عطا (80- 130 ه-) شاگرد حسن بصرى (م 110 ه-) آن را بنيان نهاد. در اين موارد، مىتوان براى پيدايش مذهب، تاريخ مشخصى تعيين كرد.
اين گفته در خصوص مذاهب فقهى نيز صادق است. مذهب حنفى به وسيله ابوحنيفه (80- 150 ه-) و مذهب شافعى به وسيله محمد بن ادريس شافعى (150- 204 ه-) پديد آمد و همچنين ديگر مذاهب فقهى نيز تاريخ پيدايش مشخصى دارند. امّا تشيع يك مذهب كلامى و فقهى نيست كه پس از پيدايش اسلام و درگذشت رسول خدا (ص) پديد آمده باشد.
تشيع، با اسلام تاريخ يكسان دارد. در واقع تشيع همان اسلامى است كه پيامبر خدا (ص) آورده و يكى از تعاليم آن، استمرار رهبرى و امامت به وسيله فردى است كه از جانب خدا تعيين و به وسيله پيامبر (ص) معرفى مىشود. اين اصل اساسى كه ضامن بقاى اسلام است و هويت تشيع را تشكيل مىدهد، در زمان خود رسول خدا (ص) به وسيله آن حضرت اعلام شد و گروهى از صحابه پيامبر، آن را پذيرفتند و پس از درگذشت رسول خدا (ص) بر همان پيمان باقى ماندند. اينان پيشگامان تشيع در عصر رسول خدا (ص) و پس از او بودند. امّا گروهى ديگر، اين اصل را ناديده گرفته و رهبرى را از آن ديگرى دانستند.
تشيّع به اين معنى، تاريخى جز اسلام و واقعيتى جز اين آيين ندارد و اين اصل؛ يعنى تعيين رهبر و امام از جانب خداوند، جزئى از تعاليم اسلام بوده و در زمان حيات پيامبر (ص) اعلام شده است.
پيش از آن كه صفحات احاديث و تاريخ را ورق بزنيم، نخست درباره شيوه حكومت اسلامى پس از رسول خدا (ص) سخن مىگوييم. حاصل سخن اين كه آيا پيامبر اسلام (ص) براى زعامت و اداره امور كشور پس از رحلت، فردى را معين كرد، يا اين كه آن را به مهاجرين و انصار واگذار نمود، و به لقاء اللّه پيوست؟
محاسبات اجتماعى به روشنى ثابت مىكند كه پيامبر (ص) فردى را براى زعامت معين كرد و در اين مورد، به امر الهى، «حكم خداوند» را بر «انتخاب امت» ترجيح داد، زيرا به هنگام رحلت پيامبر (ص) سه دشمن قوى و نيرومند، جامعه اسلامى را تهديد مىكرد. از جانب شرق مجوس آتش پرست، از جانب غرب روميان مسيحى و در داخل، ستون پنجم نفاق كه براى خود، قدرت و ريشههاى اجتماعى داشت، به گواه اين كه
آيات فراوانى درباره منافقان در سورههاى مختلف نازل شده است. در چنين وضعيتى، مصلحت جامعه اسلامى ايجاب مىكرد كه پيامبر فردى نيرومند، عالم، آگاه، زاهد و پارسا را براى زعامت معين كند، تا پس از درگذشت او، اين مسأله خاتمه يافته تلقى شود و همه نيروها تحت فرمان او براى حفظ اسلام و مقابله با مثلث پيشگفته بكوشند. در حالى كه اگر در اين مورد سكوت مىكرد، علاوه بر سه مشكل ياد شده، مشكل ديگرى به نام اختلاف در درون مسلمانان پديد مىآمد و چه بسا به جنگ داخلى كشيده مىشد. با توجه به اين حقايق تاريخى، احتمال انتصاب بر انتخاب اولويت مىيابد.
و به ديگر سخن، در شيوه حكومت، دو نظر بيش نيست، نظريه «تنصيص» و نظريه «گزينش»، آن هم به وسيله مهاجرين و انصار. در اين مورد، موضع پيامبر را از نزديك بررسى مىكنيم؛ زيرا مسأله از سه فرض بيرون نيست:
اصولًا پيامبر درباره شيوه حكومت پس از خويش سخنى نگفته باشد.
پيامبر (ص) درباره شيوه حكومت، موضع گرفته و آن را به شورا واگذارد.
فرد لايقى را از ميان تربيت يافتگان خود براى رهبرى برگزيند.
فرضيه نخست، با كامل بودن دين و استمرار آن تا روز رستاخيز سازگارى ندارد؛ زيرا اسلام يك آيين فردى نيست و تعاليم آن منحصر به عبادات شخصى و نيايشهاى فردى نمىباشد، بلكه يك دكترين جامع است كه بشر را از هرگونه تقنين و تشريع بىنياز مىكند و به صورت خودكفا تا پايان جهان پيش خواهد رفت. آورنده چنين آيينى نمىتواند نسبت به مسائل حكومت، كه ضامن بقاى دين است، سكوت اختيار كند و بى تفاوت باشد. و موضع انفعالى به خود بگيرد.
نظريه دوم تا حدى نظريه مقبولى است و آن اين كه پيامبر، موضع مثبت داشته و نسبت به مسائل حكومتى بىتفاوت نبوده، ولى اگر شيوه حكومت بر اساس شورا بود، بايد پيامبر (ص) در كلمات خود به اين امر اشاره فرموده، شرايط و ضوابط شورا را به نحو دقيق تبيين نمايد و براى آموزش دادن مسلمانان، آن را در طول زندگى خود به صورتهاى عملى پياده كند تا مسلمانان پس از درگذشت او دچار حيرت و سرگردانى نشوند، در حالى كه در كلمات پيامبر (ص) و احاديث و تاريخ زندگانى او، نص صريحى بر اين كه نظام حكومت، نظام شورايى است، ديده نمىشود، حتى بعد از خليفه اوّل شيوه تعيين خليفه، غالباً بر اساس شورا نبوده، بلكه با تعيين خليفة قبلى، فردى زمام امور را به دست مىگرفته است.
حكومت در اسلام، فصلى كوتاه و گذرا نيست كه با يك جمله «وَأَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ» (1)
پايان پذيرد، بلكه بخشهاى گستردهاى از احكام و امور را دربر مىگيرد، كه عنايت پيامبر را براى تبيين جزئيات و شرايط، مىطلبد.
طبعاً نظريه سوم، بيش از دو نظريه ديگر قابل پذيرش است و اتفاقاً احاديث رسول خدا (ص) و تاريخ حيات آن حضرت به روشنى آن را ثابت مىكند.
پس از يك تحليل اجتماعى، اكنون به پاسخ پرسش از نظر حديث و تاريخ مىپردازيم.
نامگذارى پيروان على (ع) به شيعه، از زمان خود پيامبر (ص) آغاز شده و روايات فراوانى حاكى از آن است كه آن حضرت اين نام را بر
1) شورى/ 38.
پيروان على (ع) نهاده است. محدثان و مفسران نقل مىكنند آنگاه كه آيه «إِنَّ الّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيّه» (1)
فرود آمد، پيامبر (ص) رو به على (ع) كرد و فرمود:
«مقصود از اين عبارت، تو و شيعيانت مىباشيد كه روز قيامت خشنود و پسنديده هستيد».
در حديث ديگر فرمود:
«تو و پيروانت مقصود هستيد، وعده من و شما در روز قيامت نزد حوض كوثر است. آنگاه كه امتها براى حسابرسى به آنجا مىآيند، شما را فرا مىخوانند در حالى كه نور از چهره و پيشانى شما تابان است».
روايات مربوط به نزول اين آيه در حق شيعيان على (ع) و اين كه پيامبر (ص) پيروان على (ع) را شيعه ناميد، در كتابهاى مختلف وارد شده است، براى نمونه به مدارك زير مراجعه شود. (2)بنابراين، نامگذارى پيروان على (ع) به شيعه، از جانب رسول خدا (ص) انجام شده و اين خود مبنايى در تعيين شيوه حكومت پس از پيامبر (ص) به شمار مىرود.
شكى نيست كه مقام امامت با مقام نبوت تفاوت دارد. پيامبر گيرنده وحى و پايهگذار دين است، در حالى كه امام نه دريافت كننده وحى است و نه پايهگذار دين، بلكه وظايفى كه رسول خدا (ص) در قلمرو بيان
احكام و اجراى آنها برعهده داشت، پس از وى برعهده امام مىباشد. امام مرجع بيان احكام و عقايد اسلامى و مدير امور كشور است. با توجه به اين اصل و بنابر روايات، روزى كه پيامبر (ص) نبوت خود را براى بنىهاشم بيان كرد، جانشينى و رهبرى على (ع) را نيز اعلام نمود و اين حاكى از آن است كه نبوت و امامت همزاد بوده و دارنده هر دو منصب از جانب خدا به وسيله وحى الهى معين مىشوند. اين مسأله در منابع تاريخى چنين آمده است:
پيامبر گرامى (ص) سه سال دعوت پنهانى داشت. آنگاه كه خدا او را با آيه «وَأَنْذِرْ عَشيرتَكَ الأَقْرَبين» (1)
مخاطب ساخت، او بيش از چهل تن از بستگان خود را كه همگى از شخصيتهاى بنىهاشم بودند، براى ضيافت ناهار دعوت كرد و پس از صرف غذا، سخنان خود را اينگونه آغاز كرد:
«هيچ كس از مردم براى كسان خود چيزى بهتر از آنچه من براى شما آوردهام، نياورده است. من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام، خدايم به من فرمان داده كه شما را به توحيد و يگانگى وى و رسالت خويش دعوت كنم. چه كسى از شما مرا در اين راه كمك مىكند تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟»
آن حضرت اين جمله را گفت و اندكى درنگ كرد تا ببيند كدام يك از آنان به نداى او پاسخ مثبت مىدهند. در آن لحظات، سكوتى مطلق و آميخته با بهت و تحير بر مجلس سايه گسترده بود و همگى سر به زير افكنده و در فكر فرو رفته بودند.
ناگهان على (ع) كه سن او در آن روز از 15 سال تجاوز نمىكرد، سكوت را درهم شكست و برخاست و رو به پيامبر كرد و گفت:
1) بستگان نزديك خود را از عذاب الهى بيم ده! شعراء، 224.
«اى پيامبر خدا، من تو را در اين راه يارى مىكنم». آنگاه دست خود را به سوى پيامبر (ص) دراز كرد تا دست او را به عنوان پيمان فداكارى بفشارد. در اين هنگام پيامبر (ص) دستور داد كه على (ع) بنشيند. بار ديگر پيامبر (ص) گفتار خود را تكرار كرد. باز على برخاست و آمادگى خود را اعلام كرد. اين بار نيز پيامبر (ص) به وى دستور داد بنشيند. در مرتبه سوم نيز مانند دفعات پيشين، كسى جز على (ع) برنخاست و تنها او بود كه پشتيبانى خود را از اهداف مقدس پيامبر (ص) اعلام كرد. پيامبر (ص) در اين حال دست خود را بر دست على (ع) زد و جمله تاريخى خود را در مجلس بزرگان بنىهاشم درباره او بيان كرد و گفت:
«هان! اى خويشان و بستگان من! على برادر و وصى و خليفه من در ميان شماست». (1)اين حديث به روشنى تاريخ تشيع و همزاد بودن نبوت وامامت را به معنايى كه يادآور شديم بيان مىكند. البته اين تنها موردى نيست كه پيامبر (ص) رهبر مسلمانان پس از خود را تعيين مىكند، بلكه در موارد ديگرى نيز بر اين مطلب تصريح فرمودند كه به صورت گذرا به آنها اشاره مىكنيم.
حديث منزلت از احاديث معروفى است كه محدّثان و تاريخ نگاران نقل كردهاند و اجمال آن چنين است:
1) «إنّ هذا أخى ووصيىّ وخليفتى فيكم فاسمعوا له وأطيعوا» تاريخ طبرى، ج 2، ص 319- 321، چاپ دارالمعارف مصر؛ تاريخ كامل ابن اثير، ج 2، ص 62- 36 چاپ دارصادر بيروت؛ سيره حلبى، ج 71 ص 311، چاپ البهيه در مصر؛ تاريخ ابن عساكر، ج 1، ص 65، حديث 139- 140- 141، چاپ بيروت، تفسير خازن، علاء الدين شافعى، ج 3، ص 371، چاپ مصر و غيره.
آنگاه كه پيامبر (ص) راهى نبرد با روميان در سرزمين تبوك گرديد، على (ع) را همراه خود نبرد؛ زيرا وجود او در مدينه براى جلوگيرى از فتنهگرى منافقان، لازم و ضرورى بود، ولى دشمنان به شايعهپردازى دست زدند و گفتند: روابط پيامبر (ص) با على (ع) به تيرگى گراييده، لذا او را به همراه خود نبرده است. على (ع) خود را به لشگرگاه اسلام رساند و اين شايعه را بازگو نمود. پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:
«آنان دروغ گفتهاند. من تو را براى حفظ خانه و خانوادهام جانشين خويش ساختهام. پس بازگرد و جانشين من در خانواده من و خانواده خودت باش. آيا خوش ندارى براى من آن گونه باشى كه هارون براى موسى بود، با يك تفاوت كه پيامبرى پس از من نيست؟» (1)اين حديث به روشنى بيانگر آن است كه على (ع) تمام صلاحيتها و اختيارات هارون (ع) را جز نبوت دارا بوده است. يكى از مناصب هارون، وزارت او براى موسى (ع) بوده است، چنان كه مىفرمايد:
«وَاجْعَلْ لِى وَزيراً من أَهْلِى* هارُونَ أَخى». (2)
«هارون را كه از خاندان من است، وزير من قرار ده».
استثناى نبوت در كلام رسول خدا (ص) حاكى از آن است كه كليه مسئوليتهاى هارون را على نيز دارا بود واين جانشينى تنها به جنگ تبوك اختصاص نداشت، بلكه يك ضابطه كلى بود كه جانشينى در غزوه تبوك يكى از مصاديق آن به شمار مىآمد و اگر مقصود
جانشينى در خصوص اين سفر بود، نيازى به اين ضابطه كلى و استثناى نبوت نبود.
از ميان دلايل فراوان كه بيانگر زعامت على (ع) پس از پيامبر (ص) است، در اين بحث به سه دليل بسنده مىكنيم: حديث «يوم الدار» در آغاز رسالت، حديث «منزلت» در اثناى رسالت و حديث غدير در اواخر عمر رسول خدا. اكنون اجمالى از تعيين جانشين در آخرين روزهاى رسالت:
پيامبر اسلام (ص) در سال دهم هجرت براى انجام فريضه حج و تعليم مناسك آن به مسلمانان، در قالب يك جمعيت ده هزار نفرى حركت كرد و در روزهاى عرفه و منا سخنرانىهاى جامع و ارزندهاى ايراد فرمود.
مراسم حج به پايان رسيد، همگان به قصد وطن، مكه را ترك كردند، چون كاروانها به نزديك بركه آبى به نام غدير خم رسيدند، پيك وحى فرود آمد و پيامبر (ص) را فرمان توقف داد، خدا به رسول گرامى (ص) چنين فرمان داده بود:
«يا أَيُّها الرّسول بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالتهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ». (1)
«اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده، به مردم برسان و اگر چنين نكنى، رسالت خداى را به جا نياوردهاى و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مىكند».
1) مائده/ 67.
در اين لحظات حساس طنين اذان سراسر بيابان را فرا گرفت، سپس پيامبر (ص) خطبهاى به شرح زير ايراد كرد:
«ستايش از آن خداست و به او ايمان داريم. از او يارى مىخواهيم و بر او توكل مىكنيم، و از شر خويشتن و بدى كردارهايمان به خدايى پناه مىبريم كه گمراهان جز او راهنمايى ندارند. خدا هر كس را راهنمايى كند، او ديگر گمراه نمىشود و گواهى مىدهيم كه خدايى جز او نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست.
هان! اى مردم، نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم. من مسئولم و شما نيز مسئول هستيد ... هان! اى مردم، هر كس من مولا و رهبر او هستم، على نيز مولا و رهبر اوست». (1)پيامبر (ص) جمله آخر را سه بار تكرار كرد و فرمود:
«پروردگارا! هر كس على را دوست دارد، تو او را دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند تو با او دشمن باش. هر كس او را يارى كند، تو ياور او باش، و هر كس او را تنها گذارد، تو نيز او را تنها گذار. لازم است حاضران به غايبان خبر دهند و آنها را از اين امر آگاه سازند».
هنوز اين اجتماع با شكوه پايان نيافته بود كه فرشته وحى فرود آمد و پيامبر گرامى (ص) را بشارت داد كه خداوند امروز دين خود را تكميل كرد و نعمت خويش را بر مؤمنان به كمال رسانيد. (2)
در اين لحظه صداى تكبير پيامبر ص بلند شد و فرمود: خدا را سپاسگزارم كه دين خود را كامل كرد و نعمت خود را به پايان رسانيد از رسالت من و ولايت على ع پس از من خشنود شد. پيامبر از جايگاه خود فرود آمد و ياران او گروه گروه به حضرت على ع تبريك گفتند و او را سرور خود و سرور هر مرد و زن مؤمنى خواندند.
حديث غدير از احاديث متواتر است. كافى است كه بدانيم 120 صحابى، آن را از پيامبر (ص) نقل كردهاند و از تابعان 89 نفر به نقل آن پرداختهاند و در مجموع 14 قرن، 360 تن عالم و دانشمند سنّى آن را روايت كردهاند، و اگر راويان و عالمان شيعى را به آنان ضميمه كنيم خواهيم ديد كه حديث در بالاترين حدّ تواتر قرار مىگيرد. (1)
الف. عبقات الأنوار، تأليف ميرحامد حسين هندى متوفاى 1306 ه-.
ب. الغدير، تأليف محقق عاليقدر عبدالحسين امينى 1320- 1390 ه-.
ما به همين سه حديث قطعى بسنده مىكنيم. اين سفارشها سبب شد كه در عصر رسول خدا (ص) گروهى گرد على را بگيرند و به پيروى از او مشهور شوند. محقق معروف آقاى محمد كردعلى در كتاب «خطط الشام» مىنويسد:
«در زمان خود پيامبر (ص) گروهى از بزرگان صحابه به دوستى و موالات على (ع) معروف بودند؛ مانند سلمان فارسى كه مىگفت: ما با پيامبر (ص) بيعت كرديم بر دو اصل: خيرخواهى براى مسلمانان و اقتدا به على بن ابى طالب (ع) و ولايت وى. ابوسعيد خدرى مىگويد: مردم به پنج چيز دعوت شدند ولى چهارتا را گرفتند و يكى را رها كردند. سؤال شد: آن چهار تا را كه گرفتند چيست؟ گفت: نماز، زكات، روزه ماه رمضان و زيارت خانه خدا.
1) ترمذى، صحيح، ج 5، ص 297؛ ابن ماجه، سنن، ج 1، ص 45، حديث 121؛ الحاكم النيسابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 110؛ احمد بن حنبل، مسند، ... حديث 961، ج 1، ص 88، ج 2، ص 672؛ و غيره، نسائى، خصائص، ص 94، 95، 50؛ ابن ابى شيبه، المصنف، ج 12، ص 78، حديث 12167، مشكاة المصابيح، ج 3، ص 246؛ محب الدين طبرى، الرياض النضرة، ج 2، ص 169، چاپ خانجى، ما به همين مقدار بسنده مىكنيم، كسانى كه علاقمند به آگاهى از حالات راويان از صحابه و تابعان و دانشمندان باشند، مىتوانند به كتابهايى كه پيرامون حديث غدير نوشته شده مراجعه كنند. از ميان آنها مطالعه دو كتاب را پيشنهاد مىكنيم:
پرسيدند: آن يكى كه رها كردند كدام است؟ گفت: ولايت على بن ابىطالب (ع). از وى سؤال شد: آيا ولايت على همانند آن چهار مورد، لازم و واجب است؟ گفت: آرى، به سان آنها لازم و واجب است. و از همين افرادند: ابوذر غفارى، عمار ياسر، حذيفة ابن يمان، ذوالشهادتين خزيمة ابن ثابت، ابوايوب انصارى، خالد بن سعيد و قيس بن سعد بن عباده». (1)
سفارشهاى مؤكد پيامبر (ص)- كه نمونههاى آن را يادآور شديم و قسمت مهم آن در كتابهاى حديث و تفسير وارد شده است- سبب شد كه بذر تشيع در سرزمين اسلام پاشيده شود و به تدريج رشد كند. گروهى در عصر رسالت، ولايت على را به دل بگيرند و به عنوان شيعه على (ع) مشهور شوند و با پايمردى تمام پيمان خود را با امام پس از عصر رسالت نيز حفظ كنند. اين گروه هسته تشيع را در صدر اسلام تشكيل مىدادند. سپس تشيع در طول زمان با توجه به شناختهاى صحيح از مسأله امامت و جانشينى على (ع) راه خود را باز كرد و پيوسته در حال گسترش بود.
تشيع از حجاز آغاز گرديد. سرزمين حجاز زادگاه تشيع است و آنگاه كه امام (ع) مقرّ خلافت را به عراق منتقل كرد، تشيع رشد بيشترى يافت و پيوسته در نقاط مختلف جهان گسترده شد.
1) محمد كردعلى، خطط الشام، ج 5، ص 251.
سؤال: اگر شيعه حق است، چرا در اقليّت مىباشد و اكثريت، مذهب تسنّن را پذيرفتهاند؟
پاسخ: هيچگاه اكثريت نشانه حقانيت و اقليت نشانه خلاف آن نيست، در طول تبليغ پيامبران، از زمان حضرت نوح (ع) تا عصر حضرت خاتم (ص) مؤمنان در اقليّت بودند. قرآن آنگاه كه مبارزات پىگير انبيا را ياد مىكند، پيوسته تذكر مىدهد: گروندگان و مؤمنان به آنان بسيار اندك بودند. درباره نوح كه نهصد و پنجاه سال (1)به تبليغ پرداخت، مىفرمايد:
«وَما آمَنَ مَعَهُ إِلّا قليل». (2)
«جز اندكى به همراه او ايمان نياوردند».
در آيه ديگر مىفرمايد:
«وَقَليلٌ مِنْ عِبادى الشَّكُور». (3)
«اندكى از بندگان من سپاسگزارند».
قرآن درباره پيروى از اكثريت، به پيامبر هشدار مىدهد ومىفرمايد:
«إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِى الأَرْض يُضِلّوك عَنْ سَبيلِ اللّه». (1)
«اگر از اكثريت مردم روى زمين پيروى كنى، تو را از راه خدا گمراه مىكنند».
و باز به پيامبر يادآور مىشود:
«وَما أَكْثَرُ النّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤمِنين». (2)
«هر چند بكوشى، اكثريت مردم ايمان نمىآورند».
بزرگترين جمعيتها در جهان از آنِ كشورهايى چون چين با حدود يك ميليارد و سيصد ميليون نفر و هند با بيش از يك ميليارد نفر جمعيت است كه اكثريت مردم آنها را مادىگرايان و بتپرستها تشكيل مىدهند. اگر مجموع جمعيت مسلمانان را كه يك ميليارد و سيصد ميليون تخمين زده مىشود نسبت به جمعيت 6 ميلياردى كره زمين، بسنجيم، از اكثريت برخوردار نيستند.
اميرمؤمنان على بن ابى طالب (ع) در يكى از سخنان حكيمانه خود، درباره شناخت حق و باطل، بيانى دارد كه يادآور مىشويم:
در جنگ جمل مردى از اميرمؤمنان سؤال كرد: آيا با طلحه و زبير نبرد مىكنى، در حالى كه آنان از برجستهترين اصحاب پيامبرند؟
امام در پاسخ فرمود: تو در اشتباهى. عظمت و بزرگى اشخاص، نشانه حق و باطل نيست، حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى؛ و باطل را بشناس، آنگاه اهل آن را خواهى شناخت». (3)
گذشته از اين، شيعه هر چند نسبت به جمعيت كل مسلمانان، در اقليّت است، ولى براى خود، جمعيت عظيمى را در جهان تشكيل مىدهند و لذا در غالب نقاط جهان حضور مؤثر دارند. علاوه بر كشورهاى ايران و عراق و آذربايجان و بحرين و لبنان كه اكثريت آنها را شيعيان تشكيل مىدهند، در تمام كشورهاى اسلامى، اقليت قابل ملاحظهاى از شيعيان وجود دارد كه براى خود مساجد، مؤسسات، مدارس و برنامههاى فرهنگى دارند.
اصولًا بايد توجه كرد كه شيعه به عنوان اپوزيسيون و مخالف نظام حاكم شناخته مىشد و نظامهاى سياسى براى سركوب بلكه ريشهكن كردن آنها، به آنان لقب «روافض» داده بودند. به عنوان نمونه، سلطان محمود غزنوى پس از تسلط بر شرق خراسان، به ريشه كن كردن دو گروه، يكى شيعه و ديگرى معتزله همت گمارد، چندان كه آثار علمى و كتابخانههاى آنان را از بين برد تا اثرى از تشيع و معتزله باقى نماند. او پيوسته اهل حديث و كراميه را تقويت مىكرد، و شيعه و معتزله را دشمن اصلى خود مىدانست. (1)صلاح الدين ايوبى، پس از خيانت به فاطميان، تصميم بر قتل عام شيعه گرفت و گروه بىشمارى از آنان را كشت. (2)در دوران حكومت عثمانى، در زمان سلطان سليم به خاطر فتواى يك فقيه حنفى به نام نوح، 40000 شيعه در تركيه فعلى سر بريده شدند. (3)(4)
1) يكى از مردم خراسان موسوم به عبداللّه بن كرام به زهد ريايى و حيله و تزوير، جمعى كثير را تابع مذهب خود گردانيد كه از جمله اتباع او يكى سلطان محمود بود كه بلاى عظيمى براى شيعه و اهل كلام شد يادداشتهاى قزوينى، حواشى، ج 7، ص 60 به نقل از لغتنامه دهخدا.
2) اعيان الشيعه، ج 3، ص 30، مظفر، تاريخ الشيعه، ص 192.
3) البلاد العربيه والدولة العثمانيه، حصرى، ص 40، چاپ: 36 م؛ اعيان الشيعة، ج 1، ص 30- 13 او به جاى 40000، عدد 70000 را آورده است؛ شرف الدين عاملى، الفصول المهمه، ص 140، چاپ نجف.
4) البلاد العربيه والدولة العثمانيه، حصرى، ص 40، چاپ: 36 م؛ اعيان الشيعة، ج 1، ص 30- 13 او به جاى 40000، عدد 70000 را آورده است؛ شرف الدين عاملى، الفصول المهمه، ص 140، چاپ نجف.
در دوران حكومت جزّار در لبنان، در جبل عامل حمام خون به راه افتاد و نسلكشى شيعه صورت گرفت، به گونهاى كه كتابهاى آنان مدتها به جاى هيزم در تنور نانوايان مىسوخت. (1)با توجه به اين كشتارهاى دستهجمعى، بقاى شيعه در جهان، آن هم با يك فرهنگ قوى و جامع و داشتن علما و دانشمندان مبرز در تمام رشتههاى اسلامى و علمى، يكى از معجزات الهى است كه در پرتو عنايتش، مظهر اسلام راستين بدون تحريف تا قرن پانزدهم به جاى مانده و خوشبختانه روز به روز نور آن، راه گروه بيشترى از انسانها را روشن نموده و پردههاى جهل و تعصب را از چهره تاريخ كنار مىزند.
1) دائرة المعارف اللبنانيه، فؤاد البستانى، در شرح حال ابراهيم يحيى.
سؤال: آيا انبيا و اوليا، علاوه بر قدرتهاى عادى، توان انجام امور خارق العاده را نيز دارند؟
پاسخ: جهان آفرينش، جهان اسباب و مسبّبات و علّتها و معلولها است. هر فردى در كار خود از قدرت الهى بهره مىگيرد و اگر پيوند او از آن قدرت لايزال گسسته گردد، عاجز و ناتوان مىشود. بنابراين، اگر اولياى الهى كارهاى خارق العادهاى را انجام مىدهند، همگى از قدرت الهى سرچشمه گرفته و به اذن او مىباشد. اگر اين پيوند قطع شود، هيچ فردى توان كارى را؛ اعم از عادى و غير عادى، نخواهد داشت.
كارهاى برون از توان عادى معلول تكامل روحى و روانى «ولىّ» خداست كه در اثر طى طريق عبوديت و عمل به تعاليم اسلام و پيمودن صراط مستقيم به اين مقام مىرسد. (1)
وگاهى مصالح غيبى ايجاب مىكند كه فردى در دوران كودكى، به كمالى برسد كه ديگران فاقد آن هستند، و اين جنبه استثنايى دارد.
انسان در سايه عبوديت و بندگى خدا و اخلاص در عبادت، براى خود سيرى در تكامل باطنى دارد كه ربطى به زندگى فردى واجتماعى او ندارد و اين سير از حدود جسم وماده بيرون است و هر فردى در اين سير1) آرى براى رسيدن به انجام امور خارق العاده، راه ديگرى به نام رياضت هست ولى پيمودن آن راه حرام و ممنوع مىباشد.
معنوى خود، به فراخور حال خويش مقاماتى را به دست مىآورد كه چه بسا آنها را در اين جهان و يا پس از مرگ مشاهده نمايد.
وقتى مىگوييم خداوند كمال مطلق و نامتناهى است، مقصود از آن، همان «صفات جمال» خدا؛ از قبيل «علم» و «قدرت» و «حيات» و «اراده» است. هرگاه بندهاى در پرتو پيمودن راه اطاعت، گام در درجات كمال مىگذارد و از نردبان كمال بالا مىرود، مقصود اين است كه كمال وجودى بيشترى به دست آورده و علم بيشتر، قدرت زيادتر، ارادهاى نافذتر وحياتى جاودانهتر پيدا مىكند. در اين صورت مىتواند از فرشته بالاتر قرار گيرد و از كمالات بيشترى بهرهمند گردد.
بشر، پيوسته خواهان آن است كه بر جهان تسلط پيدا كند و كارى را كه انسانهاى عادى از انجام آن عاجزند، انجام دهد. به عنوان مثال، گروهى از مرتاضان از طريق رياضتهاى حرام و آزار دهنده به تقويت نفس و روح پرداخته و قدرتهايى را به دست مىآورند.
امّا راه صحيح كه موجب سعادت هر دو جهان مىگردد، آن است كه راه «بندگى» و خضوع در برابر خداى جهان را در پيش گيرد و با پيمودن راه بندگى، مقاماتى به دست آورده و سرانجام قدرت بر تصرف در تكوين پيدا كند.
پيامبر گرامى (ص) در ضمن حديثى به مقامات بلند سالكان راه حق و پويندگان راه عبوديت وبندگى اشاره نموده، سخن پروردگار را چنين نقل مىفرمايد:
«هيچ بندهاى به وسيله كارى، نسبت به من تقرب نجسته كه محبوبتر از انجام فرايض بوده باشد. (آنگاه فرمود:) بنده من با گزاردن نمازهاى نافله آنچنان به من نزديك مىشود كه اورا
دوست مىدارم. وقتى او محبوب من شد، من گوش او مىشوم كه با آن مىشنود، وچشم او مىشوم كه با آن مىبيند و زبان او مىگردم كه با آن سخن مىگويد، و دست او مىشوم كه با آن حمله مىكند. هرگاه مرا بخواند اجابت مىكنم و اگر چيزى از من بخواهد مىبخشم». (1)دقت در اين حديث، ما را به عظمت كمالى كه انسان در سايه انجام فرايض و نوافل پيدا مىكند، به خوبى رهبرى مىكند. در اين حالت قدرت درونى انسان به حدّى مىرسد كه با قدرت الهى صداهايى را كه با نيروى عادى نمىشنيد، مىشنود و صور و اشباحى را كه ديدگان عادى را ياراى ديدن آنها نيست، مىبيند. سرانجام خواستههاى اوجامه عمل پوشيده، حاجتهايش برآورده مىشود، در نتيجه دوست خدا مىشود و عمل او، عمل خدايى مىگردد.
جاى شك نيست مقصود از اينكه خدا چشم وگوش او مىگردد، اين است كه ديده او در پرتو قدرت الهى، نافذتر و گوش او شنواتر و قدرت او گستردهتر مىگردد.
يكى از آثار كمال نفس، تصرف در جهان طبيعت به اذن خداست. توضيح اين كه در پرتو عبادت و بندگى، نه تنها حوزه بدن تحت فرمان و محل نفوذ اراده انسان قرار مىگيرد، بلكه جهان طبيعت نيز مطيع انسان مىگردد و آدمى به اذن پروردگار جهان، در پرتو نيرو و قدرتى كه از تقرب به خدا كسب نموده است، در طبيعت تصرف مىكند و مبدأ يك سلسله معجزات و كرامات مىشود و در حقيقت قدرت تصرف و تسلط بر تكوين پيدا مىكند.
1) اصول كافى، ج 2، ص 352 چاپ دارالكتب الاسلاميه.
قرآن و كرامات اوليا
قرآن كراماتى را از انبياى الهى نقل مىكند كه بر اثر كمال نفسانى، به اذن خداوند مىتوانستند در تكوين تصرف كنند. اكنون به صورتى گذرا به آنها اشاره مىكنيم:
يعقوب بر اثر مفارقت يوسف، ساليان دراز گريه كرد و در آخر عمر بينايى خود را از دست داد. پس از سالها، يوسف به فردى مأموريت داد كه به كنعان برود و پيراهن او را بر چهره يعقوب بيفكند تا بينايى خود را باز يابد. مژده رسان آمد و دستور او را عمل كرد و در همان لحظه او بينايى خود را باز يافت.
«فَلَمّا أَنْ جاءَ الْبَشير أَلقاهُ على وَجْههِ فارتدَّ بَصيراً». (1)
«هنگامى كه مژده رسان آمد، پيراهن يوسف را به صورت او افكند او بينايى خود را بازيافت».
شكى نيست كه مؤثر واقعى خداست، ولى خدا به «سبب» كه همان خواست يوسف است، اين توان را بخشيده است كه اگر اراده چيزى كند، خواستهاش عملى شود. اين كه او اين كار عظيم را با يك سبب ساده (افكندن پيراهن بر چهره پدر) به انجام رسانيد، نشان از آن دارد كه معجزات و كرامات پيامبران به وسيله امور ساده صورت مىپذيرد تا مردم تصور نكنند كه او از طريق علمى و صنعتى به اين كار دست زده است.
همگى مىدانيم كه سليمان ملكه سبأ را احضار كرد، ولى پيش از
1) يوسف/ 96.
آن كه وى به حضور سليمان برسد، سليمان به حاضران در مجلس خود چنين گفت:
«... يا أَيُّهَا المَلَؤُ أَيُّكُمْ يَأْتينى بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونى مُسْلِمينَ». (1)
«اى جماعت كداميك از شما مىتواند تخت بلقيس را براى من بياورد، پيش از آن كه (بلقيس و همراهان) او مطيعانه وارد شوند؟»
يك نفر از جنّيان گفت:
«... أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَإِنى عَلَيْهِ لَقَوىٌّ أَمينٌ». (2)
«پيش از آنكه تو از جاى خود برخيزى (مجلس به پايان رسد) من آن را مىآورم و من بر اين كار توانا و امينم».
فرد ديگرى كه مفسران نام او را «آصف بن برخيا» وزير سليمان وخواهر زاده او مىدانند، اعلام كرد كه در يك چشم به هم زدن مىتواند آن را بياورد، چنانكه خداوند مىفرمايد:
«قالَالّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِأَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَأَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبى ...». (3)
«كسى كه نزد او دانشى از كتاب بود (كه درباره حقيقت اين كتاب بايد در جايى ديگر گفتگو كرد)، چنين گفت: پيش از آنكه تو چشم
بر هم بزنى، آن را در اين مجلس حاضر مىكنم. وقتى تخت را در برابر خود حاضر ديد، گفت: اين نعمتى است از جانب خدا بر من».
بايد در مفاد اين آيات دقت كنيم تا ببينيم عامل اين كارهاى خارقالعاده (احضار «تخت بلقيس» از فرسنگها فاصله به مجلس سليمان) چيست؟ آيا عامل اين كار خارقالعاده مستقيماً خدا است؟ و او است كه اين جهش را در طبيعت انجام مىدهد و «آصف برخيا» و ديگران، نمايشگرانى هستند كه كوچكترين تأثيرى در آن كارها ندارند؟ يا اينكه عامل اين كار- به سان هزاران كار ديگر كه افراد عادى با قدرت الهى انجام مىدهند- خود آنها مىباشند؛ چيزى كه هست آنان اين قدرت را از قرب الهى به دست آورده و با اراده نافذ خود عامل اين نوع كارهاى خارقالعاده مىباشند. ظاهر آيات سهگانه نظر دوم را تأييد مىكند، زيرا:
اوّلًا، سليمان از آنان مىخواهد كه اين كار را انجام دهند و آنان را بر اين كار قادر و توانا مىداند.
ثانياً، شخصى كه گفت: من تخت بلقيس را، پيش از آنكه سليمان از جاى خود برخيزد حاضر مىكنم، خود را با جمله زير توصيف كرد: «وَإنّى عَلَيهِ لَقَوِى أَمِين»: «من بر اين كار، قادر و توانايم و به خود اطمينان دارم».
هرگاه وجود اين شخص و اراده او در اين كار مؤثر نباشد، ديگر دليلى ندارد كه بگويد: «من بر اين كار قادر و امين هستم».
ثالثاً، دومى گفت: من آن را در اندك زمانى (يك چشم به هم زدن) مىآورم و اين كار خارقالعاده را به خود نسبت داد و گفت: «آتيك: مىآورم».
اگر بنا بود كه قرآن به اين حقيقت تصريح كند كه نفوس اوليا و اراده و خواست آنان و ديگر شخصيتهاى بزرگ، در ايجاد معجزهها
وكرامات و تمام خارقالعادهها مؤثر است، روشنتر از اين، چگونه بگويد تا شكاكان زمان آن را بپذيرند و تأويل نكنند.
رابعاً: خداوند علت توانايى دومى را بر اين كار شگفتآور، آشنايى او به علم كتاب مىداند، دانشى كه از اختيار افراد عادى خارج است و از علومى است كه مخصوص بندگان خدا مىباشد، و ارتباط با چنين دانشهايى محصول قربى است كه اين نوع افراد با خدا دارند، چنانكه فرمود: «قالَالّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتابِ ...»: «كسى كه در نزد او دانشى از كتاب بود، گفت ...».
قرآن مجيد درباره سليمان نبى با صراحت مىفرمايد: باد به فرمان او به هر طرف كه مىخواست جريان پيدا مىكرد. مسير باد كه جزو نظام آفرينش است، به اراده نافذ سليمان تعيين مىگرديد، چنانكه مىفرمايد:
«وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرى بِأَمْرِهِ إِلَى الأَرْضِ الّتى بارَكْنا فِيها وَكُنّا بِكُلِّ شَىءٍ عالِمينَ». (1)
«باد توفنده و تند را براى سليمان رام كرديم؛ به طورى كه به فرمان وى به سوى سرزمينى كه بركت داديم، جريان پيدا مىكرد وما به همه چيز عالم هستيم».
نكته قابل توجه اين است كه اين آيهبا صراحت هر چه كاملتر، جريان باد و تعيين مسير وسمت آن را معلول امر سليمان (اراده نافذ او) مىداند چنانكه مىفرمايد: «تَجرى بأمره»: «به فرمان او جريان داشت».
1) انبياء/ 81.
در آيه ديگر (1)مىخوانيم: بادى كه سليمان از آن به عنوان مركب استفاده مىكرد، از صبح تا ظهر مسافت يك ماه و از ظهر تا شب مسافت يك ماه ديگر را طى مىكرد و اين مرد الهى مىتوانست مسافتى را كه مركبهاى آن روز تقريباً در ظرف دوماه طى مىكردند، در ظرف يك روز طى كند.
درست است كه خداوند باد را براى او رام و مسخّر كرده بود، امّا جمله «تَجْرِى بِأَمْرِهِ» «به فرمان سليمان حركت مىكرد و از حركت باز نمىايستاد» صراحت دارد كه امر و اراده سليمان در بهرهبردارى از اين پديده طبيعى، كاملًا مؤثر بوده است؛ مثلًا تعيين وقت حركت ومسير آن و باز ايستادن آن از حركت بستگى به اراده نافذ سليمان داشت.
از آيات مربوط به سليمان، نكته ديگرى نيز استفاده مىشود و آن اينكه خداوند بسيارى از پديدههاى سركش طبيعى را براى او رام كرده بود و او هرگونه كه مىخواست از آنها با كمال سهولت و آسانى استفاده مىكرد؛ مثلًا معدن مس با تمام صلابتى كه دارد، براى او- به فرمان خدا- به صورت چشمه روانى در مىآيد و هر چه مىخواهد از آنها استفاده مىكند؛ چنانكه مىفرمايد:
1) سبأ/ 12.
«... وَاسَلْنا لَهُ عَيْنَ القِطْرِ ...». (1)
«و چشمه مس (مُذاب) را براى او روان كرديم».
موجوداتى مانند جن كه با ديدگان عادى ديده نمىشوند، در تسخير وى بودند و آنچه او از آنها مىخواست، انجام مىدادند، چنانكه مىفرمايد:
«وَمِنَ الجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ ... يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ ...». (2)
«گروهى از جن در برابر او به فرمان خداوند كار مىكردند ... براى او آنچه مىخواست انجام مىدادند».
ظاهر مجموع آيات اين است كه چگونگى بهرهبردارى او از باد و غيره يكسان بوده است. درست است كه خداوند بزرگ اين پديدهها را براى او تسخير كرده بود، امّا در عين حال اراده او بىاثر نبود. تا اراده سليمان تعلق نمىگرفت، معدن مس به صورت چشمه آب روان نمىگشت و جن كارى را انجام نمىداد.
همه اينها نوعى ولايت بر تكوين است و معنى آن اين است: پيامبرى بر اثر قربى كه به خدا دارد، منزلتى مىيابد كه طبيعت و حتّى موجودات نامرئى به نام جن، به اذن خدا به فرمان او باشند و از حوزه نفوذ او خارج نشوند.
قرآن مجيد بعضى از كارهاى فوقالعاده را به حضرت «مسيح» نسبت مىدهد و بيان مىكند كه همه اين كارها از نيروى باطنى و اراده خلاق او سرچشمه مىگرفت، چنانكه مىفرمايد:
«... أَنّى أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ وَأُحْى الْمَوتى بِإِذْنِ اللّهِ ...». (3)
«من براى شما از گِل، شكل مرغى مىسازم و در آن مىدمم كه به
اذن خدا پرنده مىشود، كور مادرزاد و پيس را شفا مىدهم ومردگان را به اذن خدا زنده مىكنم».
در اين آيات حضرت مسيح، امور زير را به خود نسبت مىدهد:
ساختن پرندهاى از گِل.
دميدن در پرنده و زنده كردن آن.
شفاى كور مادر زاد.
درمانِ بيمارى پيسى.
زنده كردن مردگان.
حضرت مسيح خود را فاعل اين امور مىداند، نه اينكه او درخواست كند و خدا انجام دهد، بلكه مىگويد: «اين كارها را من به اذن خدا انجام مىدهم». اذن خدا در اين موارد چيست؟ آيا اذن در اين موارد يك اجازه لفظى است؟ به طور مسلم چنين نيست، بلكه مقصود از آن اذن باطنى است. به اين معنى كه خدا به بنده خود آنچنان كمال و قدرت و نيرو مىبخشد كه وى به انجام چنين امورى توانا مىگردد.
گواه اين مدّعا آن است كه بشر نه تنها در امور غير عادى به اذن خدا نيازمند است، بلكه در تمام امور به اذن خدا نياز دارد و هيچكارى بدون اذن او صورت نمىپذيرد. اذن الهى در تمام موارد، همان برخوردار كردن فاعل از قدرت و رحمت خويش مىباشد. در آيه مورد بحث، حضرت مسيح تحقق امور ياد شده را به خود نسبت مىدهد و در آيه ديگر، خود خدا نيز صريحاً امور مزبور را به خود او نسبت مىدهد و مىگويد:
«... وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِى فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُطَيْراً بِإِذْنِى وَتُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِى وَإِذْ تُخْرِجُ
الْمَوتى بِإِذْنِى ...». (1)
«هنگامى از گل صورت پرندهاى را به اذن من مىسازى و در آن مىدمى، و به اذن من پرنده مىشود و كور مادرزاد و پيس را به اذن من شفا مىدهى، و مردگان را زنده مىكنى ...»
در جملههاى اين آيه دقت بيشترى كنيم تا روشن شود كه از نظر قرآن، فاعل و انجام دهنده اين امور كيست؟ هرگز خدا نمىگويد «من مرغ آفريدم»، «من شفا دادم»، «من زنده كردم» بلكه مىگويد:
«إِذْتَخْلُقُ»: تو آفريدهاى، «وَتُبْرِئُ»: بهبودى بخشيدى، «إِذْ تُخْرِجُ الْمَوتى»: تو زنده كردى. چه صراحتى بالاتر از اين؟
ولى قرآن كريم در بيان اين كه هيچ بشرى در كار ايجاد، استقلال ندارد، و براى ردّ افكار غير صحيح «معتزله» و دوگانه پرستان كه تصور مىكنند بشر در آفرينش خود به خدا نياز دارد، ولى در افعال و كارهاى خود كاملًا مستقل و از خدا بىنياز است؛ در همه اين موارد كارهاى حضرت مسيح را مقيّد به اذن الهى كرده و موضوع توحيد در افعال را، كه از مراتب توحيد به شمار مىرود، رعايت نموده است.
از انديشههاى باطل در مورد ولايت بر تصرف اين است كه تصور مىشود چنين اعتقادى مايه «غلو» در حقّ پيشوايان است، در صورتى كه چنين اعتقادى ارتباطى به غلو ندارد.
«غالى» كسى است كه بندگان خدا را از مقام عبوديت بالا برده و صفات خدا و افعال او را براى آنان ثابت كند؛ مثلًا بگويد: «تدبير نظام آفرينش از آن پيشوايان معصوم است. آنان «خالق»، «رازق»، «محيى» و
1) مائده/ 110.
«مميت» على الاطلاق مىباشند».
حقيقت غلو اين است كه يا آنها را خدا بدانيم و يا مبدأ افعال خدايى (1)بشناسيم، در حالى كه هيچكدام از اين دو ملاك، در ولايت تكوينى موجود نيست؛ زيرا نه كسى آنها را خدا مىداند و نه افعال و كارهاى الهى را براى آنها اثبات مىكند، بلكه مىگوييم آنان در پرتو قرب الهى، داراى قدرتى مىشوند كه به اذن خداوند مىتوانند در مواردى كه انگيزه ارشاد واصلاح باشد، در جهان آفرينش تصرف كنند. اين دو نوع تفكر، آنچنان با هم فاصله دارند كه به زحمت مىتوان شباهتى بين آن دو تصور نمود؛ زيرا هرگاه خداوند بنده خود را به انجام كارى به منظور ارشاد مردم قادر ساخت، چيزى از قدرت او كم نمىشود وبنده صاحب ولايت، گام از مقام عبوديت فراتر نمىگذارد.
موقعيت انسان كامل نسبت به خدا، موقعيت فرزندى است كه با سرمايه پدر در تجارتخانه او مشغول بازرگانى است و يا به سان وكيلى است كه با سرمايه موكل خويش، كسب و كار مىكند.
تسلط و قدرت فرزند و وكيل، شاخهاى از اراده و خواست پدر و موكل است. از اين جهت، اين نوع قدرت و تسلط هرگز مايه شرك نبوده، بلكه بوى شرك را هم نمىدهد.
چه بسا خداوند به فرشته و يا فرشتگانى قدرت بدهد كه سرزمين قوم لوط را سنگباران و همه را زير و رو كنند، امّا اعتقاد به وجود چنين قدرتى در آنها، هرگز مستلزم شرك و همتايى فرشتگان با خدا نمىگردد.
بنابراين، اگر خداوند چنين قدرتى را به بنده و يا بندگانى عنايت كند، اين نيز سبب نمىشود كه گردى بر دامن كبريايى او بنشيند.
1) مقصود از «افعال خدايى» اين است كه فاعل در فعل خود مستقل بوده و در انجام آن به مقامى متكى نباشد، خواه آن فعل به صورت فعل طبيعى انجام گيرد، يا به شيوه خارق عادت.
سؤال: آيا توسل به اولياى الهى صحيح و مشروع است و ريشه در كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) دارد؟
پاسخ: توسل به اولياى الهى نوعى تمسك به «وسيله» است كه در قرآن به آن دعوت شده است و قرآن پيوسته به جامعه با ايمان و با تقوا دستور مىدهد كه به دنبال وسيله بروند، چنان كه مىفرمايد:
«يا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا اتَّقوا اللّه وابتَغُوا إِليهِ الوَسيلَة وجاهِدُوا فى سَبيلهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون». (1)
«اى افراد با ايمان، تقواى الهى را پيشه كنيد و براى رسيدن به او، وسيلهاى فراهم آوريد (توسل جوييد) و در راهش جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد».
اكنون بايد ديد مقصود از تحصيل وسيله چيست؟ تدبّر در آيه مىرساند كه مقصود از آن، سبب تقرّب و وسيله نزديكى به خداست. براى تقرّب به خدا وسايل و اسباب گوناگونى هست كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
1) مائده/ 35.
انجام واجبات يكى از اسباب تقرب به درگاه الهى است. اميرمؤمنان (ع) در يكى از سخنان خود چنين مىگويد:
«بهترين چيزى كه متوسّلان به خدا بدان توسل مىجويند، ايمان به خدا و به رسول و جهاد در راه خدا و به پاداشتن نماز- كه اساس طريقت و شريعت است- و دادن زكات مىباشد». (1)
يكى از اقسام توسل، خواندن خداوند به اسما و صفات اوست. اين نوع توسل در روايات، به خصوص در ادعيه اهل بيت (ع)، فوق العاده بارز و چشمگير است.
در اين مورد به دو حديث بسنده مىكنيم:
الف. ترمذى در سنن خود از «بريده» نقل مىكند، پيامبر (ص) شنيد مردى چنين مىگويد:
«خدايا! من از تو درخواست مىكنم به گواهىام بر اين كه تو آن خدايى هستى كه جز تو خدايى نيست، تو احد و صمد هستى كه نه مىزايد و نه زاييده شده است و نه براى او مانندى يافت مىشود ...
پيامبر (ص) فرمود: تو خدا را به وسيله اسم اعظم او خواندى، كه اگر او به آن اسم خوانده شود، اجابت مىكند و اگر از او چيزى خواسته شود، عطا مىنمايد.» (2)ب. در دعايى از امام باقر و صادق (معروف به دعاى سمات) چنين وارد شده است:
«خدايا! من از تو سؤال مىكنم به نام بزرگ و بزرگتر، گرامىتر و برترت، نامى كه اگر به آن نام براى باز شدن درهاى بسته آسمان
خوانده شوى باز مىشود، واگر به آن نام، بر گشايش درهاى زمين خوانده شوى گشوده مىگردد، و اگر به آن نام براى آسانى خوانده شوى آسان گردد». (1)دعاى جوشن كبير نمونهاى بارز از اين نوع توسل است كه در شبهاى قدر مىخوانيم.
يكى از راههاى توسل اين است كه انسان قرآن را بخواند و به وسيله آن، از خدا حاجت بطلبد. در حقيقت، اين نوع توسل، توسل به فعل خدا است؛ زيرا قرآن كلام خداست كه بر قلب رسول الله (ص) نازل شده است.
احمد بن حنبل از عمران بن حصين نقل مىكند كه از پيامبر (ص) شنيدم كه مىفرمود:
«قرآن را بخوانيد و از خدا به وسيله آن سؤال كنيد، پيش از آنكه گروهى بيايند و به وسيله آن از مردم سؤال كنند». (2)دقت و امعان نظر در حديث فوق، نكتهاى را روشن مىسازد و آن اينكه: توسل به هر موجودى كه نزد خدا منزلت و كرامت داشته باشد جايز است، لذا در شبهاى قدر مستحب است انسان قرآن را باز كند واين دعا را بخواند:
«پروردگارا! من از تو به وسيله اين كتابى كه فرو فرستادهاى و آنچه در آن است سؤال مىكنم. پروردگارا! نام بزرگت و اسماى زيبايت در اين كتاب هست ...». (3)
يكى از اسباب توسل و جلب مغفرت خدا، اين است كه انسان از برادر مؤمن خود بخواهد در حق او دعا كند و اين نوع توسل مورد اتفاق همه موحدان جهان است و در اين مورد كافى است كه بدانيم حاملان عرش الهى درباره افراد با ايمان، طلب مغفرت مىكنند «يَسْتَغْفِرونَ لِلّذينَ آمَنُوا». (1)
اين تنها فرشتگان نيستند كه درباره آنان طلب آمرزش مىنمايند، بلكه مؤمنان نيز درباره گذشتگان چنين كارى انجام مىدهند «رَبّنا اغْفِرْ لَنا وَ لإِخوانِنا الَّذين سَبَقُونا بِالإِيمان» (2)، «پروردگارا! بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتهاند ببخشاى».
پيامبر گرامى از امت اسلامى مىخواهد كه در حق او دعا كنند و مىفرمايد:
«براى من از خدا وسيله بطلبيد و آن مقامى است در بهشت كه جز بر يكى از بندگان خدا شايسته نيست و اميدوارم كه من همو باشم. هر كس براى من چنين مقامى بطلبد، شفاعت من بر او حلال مىگردد». (3)
رسول گرامى (ص) شريفترين و گرامىترين انسانى است كه خدا آفريده است. آيات قرآنى به مقام و منزلت پيامبر (ص) اشارات فراوانى دارند كه نقل آنها در اين مختصر نمىگنجد.
در منزلت پيامبر (ص) كافى است كه بدانيم خدا او را مايه مصونيت
مردم از عذاب مىشمارد و تصريح مىكند كه تا او در ميان مردم است خدا آنان را با نزول عذاب مجازات نمىكند:
«وَما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ وَمَا كانَ اللّهُ مُعذّبَهم وهُمْ يَسْتَغْفرون». (1)
«تا تو در ميان آنان هستى، خداوند هرگز آنان را مجازات نمىكند، هم چنان كه ايشان را تا زمانى كه طلب آمرزش مىكنند، عذاب نمىكند».
در عظمت پيامبر (ص) كافى است كه خدا نام او را در كنار نام خود و اطاعت او را در كنار اطاعت خويش قرار داده است:
«وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوزاً عَظيماً». (2)
اين آيات وآيات ديگر، همگى از كرامت و منزلت آن حضرت حكايت مىكند؛ منزلتى كه براى آن نظيرى در عرصه آفرينش نيست. براى همين مقام قدسى پيامبر در پيشگاه خدا، دعاى او رد نمىشود، لذا به گنهكاران دستور داده شده كه به محضر پيامبر بروند و از او درخواست كنند كه در حقّ آنان استغفار كند:
فراتر از اين، حتى خوددارى از طلب استغفار از پيامبر را نشانه نفاق مىداند. (3)«وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاستَغْفَرُوا اللّه وَاستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً». (4)
«هرگاه آنان زمانى كه بر خويش ستم كردهاند نزد تو بيايند و از خدا طلب مغفرت كنند و پيامبر نيز براى آنان طلب مغفرت كند، خدا را توبه پذير و رحيم خواهند يافت».
از برخى آيات استفاده مىشود كه امتهاى پيامبران پيشين نيز از آنان درخواست استغفار مىكردند. به عنوان نمونه فرزندان يعقوب آنگاه كه خطاى آنان آشكار گشت به پدر گفتند:
«يَا أَبانَا استَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئين* قالَ سَوفَ أسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى إنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيم». (1)
«پدرجان! براى مغفرت گناهان ما از خداوند طلب آمرزش كن؛ ما خطاكار بوديم. [يعقوب] گفت: (سوف) از پروردگارم طلب مغفرت خواهم كرد، همانا او آمرزنده و رحيم است».
در جواز اين نوع توسل، جاى هيچ بحث و گفتگو نيست و مخالفتى با آن به چشم نمىخورد. چيزى كه مهم است آگاهى از سبب استجابت دعاى پيامبران است و آن، منزلت و جايگاه قدسى آنهاست.
با توجه به اصول چهارگانه، كه در سؤال مربوط به امكان ارتباط مطرح گرديد، ثابت شد كه انسانهاى والا در جهان برزخ، حى و زنده هستند، و ارتباط ما با آنان برقرار است، در اين صورت درخواست دعا از آنان در هر دو حالت؛ حيات دنيوى و برزخى، كاملًا منطقى خواهد بود و آيه مربوط به درخواست استغفار، هر دو حالت را دربرمىگيرد، آنجا كه مىفرمايد:
1) يوسف/ 97 و 98.
«وَلَو أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤوكَ فَاسْتَغفَرُوا اللّه وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً». (1)
«و اگر آنان هنگامى كه بر خود ستم كردهاند به نزد تو بيايند، و خود از خدا آمرزش بخواهند و پيامبر نيز براى آنان طلب آمرزش كند، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت».
مسلّماً ريشه استجابت دعاى پيامبر را بايد در روح پاك و نفس كريم و قرب ايشان نسبت به خداوند جستجو كرد. به پاس اين كرامت معنوى است كه خداوند دعاى او را مىپذيرد؛ زيرا دعاى برخاسته از روح پاك و قلب مملوّ از مهر الهى، بدون چون و چرا به هدف اجابت مىرسد و در اين مورد، فرقى بين حيات مادّى و حيات برزخى نيست.
گواه بر اين كه آيه ياد شده اختصاص به زمان حيات رسول خدا (ص) ندارد، اين است كه مسلمانان جهان از عصر صحابه و تابعان تا به امروز، عملًا اين باب رحمت را باز مىدانند و زائران روضه مطهّر نيز اكنون پس از تقديم سلام و درود به پيشگاه ارجمند پيامبر، آيه ياد شده را تلاوت مىكنند و ضمن استغفار به درگاه الهى، از پيامبر مىخواهند كه براى آنان طلب آمرزش كند و هر فردى در هر زمانى كه به حرم آن حضرت مشرف شود، زائران را در اين حالت مىيابد.
اكنون نمونههايى از گفتار بزرگان اهل سنّت، درباره اين آيه و درخواست دعا و توسّل به آن حضرت، پس از رحلت ايشان را ذكر مىكنيم:
1) نساء/ 64.
زيباترين چيزها همان است كه ماوردى، قاضى ابوالطيب و ديگر اساتيد ما از عتبى نقل كردهاند.
عتبى مىگويد: روزى كنار قبر رسول خدا (ص) بودم، مردى از بيابان آمد و گفت:
«السلام عليك يا رسول اللّه سمعت اللّه يقول: «وَلَو أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤكَ فَاسْتَغفروا اللّه وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً» و قد جئتك مستغفراً من ذنبى مستشفعاً بِكَ إلى ربّى». (1)«سلام بر تو اى فرستاده خدا. شنيدم كه خداوند مىفرمايد: «هرگاه آنان بر خويش ستم كنند و نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش كنند و رسول خدا نيز براى آنان درخواست مغفرت كند، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت. اى رسول خدا، اكنون به نزد تو آمدم، از گناهم استغفار مىكنم و تو را شفيع به نزد پروردگارم قرار مىدهم».
ابن قدامه حنبلى صاحب كتاب «مغنى» در آداب زيارت پيامبر خدا (ص) ضمن طرح اين مطلب كه زيارت آن حضرت مستحب است، از پيامبر (ص) نقل مىكند كه فرمود: هر كس به من سلام كند، من پاسخ سلام او را مىگويم. سپس از «عتبى» سرگذشت عرب ياد شده را كه از «نووى» آورديم، نقل مىكند و هدف وى از نقل اين داستان آن است كه زيارت آن حضرت، به اين شيوه مستحبّ است.
غزالى (متوفاى 505) در بخش مربوط به فضيلت زيارت مدينه، چگونگى زيارت آن حضرت را به تفصيل آورده و مىگويد:
«پس از به پايان رساندن درودها، رو به قبر پيامبر ايستاده، خدا را
1) نووى، مجموع، شرح مهذب شيرازى و شرح بر صحيح مسلم، ج 8، ص 256، چاپ مكتبة الارشاد.
حمد و ثنا بگويد و درود فراوانى به پيامبر بفرستد. سپس آيه «ولو أنَّهم ...» را تلاوت كند وبگويد: اللّهم انّا سَمِعْنا قولك وأطَعْنا أمْرَك وقَصَدْنا نبيّك، متشفعين به إليك فى ذنوبنا، وما أثقل ظهورنا من أوزارنا ...»؛ (1)
«پروردگارا، سخن تو را شنيديم و امر تو را اطاعت كرديم و نزد پيامبر تو آمديم، در حالى كه او را شفيع خود نزد تو براى آمرزش گناهانمان قرار دادهايم و پشت ما از بار گناهان سنگين است».
علاوه بر عالمان بزرگ اهل سنت كه شيوه زيارت آن حضرت را به نحو ياد شده مورد تأكيد قرار مىدهند، گروهى ديگر نيز در اين مورد، با آنان همصدا مىباشند كه براى رعايت اختصار، از نقل آنها خوددارى شد.
پرسشهايى درباره توسّل
در ميان اعمالى كه مسلمانان در حرم پيامبر (ص) و يا نقاط ديگر انجام مىدهند، توسل بيش از همه مورد انتقاد وهابيان قرار مىگيرد. آنان در اين مورد اعتراضهايى دارند كه در اين بخش به تحليل آنها مىپردازيم:
آنها بر اين عقيدهاند كه: درخواست دعا از انسان زنده كه قادر بر انجام خواسته اوست، جايز است و پرستش نيست، ولى درخواست دعا و يا هر عمل ديگر از فرد درگذشته كه قادر بر انجام آن نيست، نوعى پرستش ميّت به شمار مىرود و طبعاً انجام دهنده آن در شمار مشركان قرار مىگيرد.
1) احياء العلوم: 1/ 259، چاپ دارالمعرفه.
پاسخ: أوّلًا، هيچگاه حيات و موت و يا زنده و مرده بودن درخواست شونده، ملاك عبادت و پرستش و شرك و توحيد نيست. چگونه ممكن است درخواست دعا از فرد زنده عين توحيد باشد، ولى درخواست همان دعا از فرد درگذشته عين شرك به شمار رود، در حالى كه ماهيت عمل يكى است، جز اين كه طرف (درخواست شونده) در يكى در قيد حيات است، و در ديگرى رخت از جهان بربسته است و هرگز هيچ موحّدى، حيات و موت را ميزان توحيد و شرك معرفى نكرده است. آرى، حيات و موت مىتواند در مفيد بودن و نبودن اين درخواست مؤثر باشد، امّا در توحيد و شرك تأثيرى ندارد.
ثانياً: اساس استدلال كسانى كه درخواست دعا از ميت را شرك مىدانند، اين است كه مرگ انبيا و اوليا را پايان زندگانى آنان مىدانند و براى آنان، حيات برزخى قائل نيستند، در حالى كه در سؤال نخست اين فصل به روشنى ثابت شد كه شهيدان، انبيا، اوليا و حتّى مجرمان، پس از مرگ در حال حياتاند.
ثالثاً: هر نوع دعوت و درخواست هنگامى رنگ شرك به خود مىگيرد كهانسان درباره درخواستشونده، نوعىالوهيت و خداوندگارى و تفويض امور به وى قائل شود، در چنين حالتى است كه درخواست از آن فرد؛ زنده باشد يا مرده، پرستش وى به شمار مىرود، ولى درخواست دعا از يك شخص، با اين عقيده كه او يك انسان وارسته است و خدا پذيراى دعا و درخواست اوست، ارتباطى به شرك ندارد و تمام مسلمانان جهان، در محضر پيامبر (ص) او را به اين وصف مىستايند.
برخى معتقدند كسى كه از دنيا رفته و قادر به اجابت درخواست متوسل نيست، هر نوع توسل و درخواست دعا از او عمل لغو
و بيهودهاى مىباشد.
پاسخ: منشأ اين سؤال يك نوع جهان بينى مادّى است كه مرگ اوليا را پايان زندگى دانسته و براى آنان حيات و زندگى برزخى قائل نيست، ولى با توجه به اصولى كه در گذشته يادآور شديم، ثابت شد كه آنان از حيات بالايى برخوردارند، سخن ما را مىشنوند و ارتباط ما با آنان قطع نشده است، بنابراين درخواست دعا امرى عقلايى بوده و لغو و بيهوده نيست، امّا اين كه آنان به درخواست ما پاسخ مثبت مىگويند يا نه، به وجود وضعيت درخواستكننده وموضوع درخواست بستگى دارد.
عدهاى بر اين باورند كه ميان ما و افرادى كه از جهان رخت بربستهاند، حائلى وجود دارد كه مانع از ارتباط ما با آنان مىشود، به گواه اين كه قرآن مىفرمايد:
«وَمِنْ وَرائهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوم يُبْعَثُون». (1)
«در پيش روى آنان، تا روز قيامت مانعى وجود دارد».
پاسخ: برزخ در لغت عرب به معنى حائل و مانع است، ولى اين مانع مربوط به بازگشت مجدد رفتگان، به حيات دنيوى است، نه مانع از ارتباط با آنان، شاهد اين مطلب ما اين آيه است:
«حَتّى إِذا جاءَ أَحدهُمُ المَوتُ قَالَ رَبّ ارجعُون* لعلّى أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكتُ كَلّا إِنّها كَلمَةٌ هُوَ قائِلُها». (2)
«تا آنگاه كه مرگ يكى از ايشان فرا رسد مىگويد: پروردگارا! مرا به دنيا بازگردان، باشد كه من در آنچه كه وانهادهام، كار نيكى
انجام دهم. [خطاب مىرسد:] هرگز چنين نيست، اين سخنى است كه او گوينده آن است».
با توجه به اين كه گنهكار، خواهان بازگشت به اين دنياست، قرآن در رد درخواست او مىفرمايد:
«وَمِنْ وَرائهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوم يُبْعَثُون».
«پيش روى آنان حائل و مانعى وجود دارد كه از بازگشت به اين دنيا و تحقق آرزوى آنان جلوگيرى مىكند».
بنابراين، حائل، مانع از بازگشت به دنيا است، نه مانع از آگاهى و ارتباط ميان زندگان و رفتگان.
سؤال: آيا درخواست شفاعت از اوليا مايه شرك نيست و نوعى پرستش آنان به شمار نمىرود؟
پاسخ: اعتقاد به شفاعت اولياى الهى در روز رستاخيز، از اصولى است كه كسى در آن شك و ترديد ندارد و همه فرق اسلامى به شفاعت پيامبران و به ويژه پيامبر خاتم (ص) اعتقاد راسخ دارند. تنها اختلافى كه پس از ظهور ابن تيميه در قرن هشتم و محمد بن عبدالوهاب در نيمههاى قرن دوازدهم پيش آمد، اين بود كه آيا مىتوان در اين جهان نيز از شفيعان واقعى كه شفيع بودن آنها از نظر كتاب و سنت قطعى است، درخواست شفاعت كرد و مثلًا گفت: «اى محبوب درگاه خدا در روز رستاخيز درباره من شفاعت كن»؟ (1)همه عالمان دين، بر صحت درخواست شفاعت از صاحبان آن، اتفاق نظر دارند، جز دو فرد ياد شده و پيروان آن دو كه مىگويند: «نمىتوان از صاحبان شفاعت در اين جهان درخواست شفاعت نمود، بلكه بايد گفت: خدايا! پيامبر را شفيع من قرار ده».
اكنون اين مسأله را بر كتاب خدا و سنت پيامبر عرضه مىكنيم تا پرده از چهره حقيقت برداشته شود.
1) يا وجيهاً عند اللّه اشفع لنا عند اللّه.
شفاعت پيامبر گرامى (ص) و ديگر شافعان راستين در روز جزا، جز طلب مغفرت از خدا درباره گنهكاران امت چيز ديگرى نيست، در اين صورت، طلب شفاعت، در واقع طلب دعا از آنان خواهد بود و دعاى آنان، در سايه قرب و مقامى كه نزد خدا دارند، به هدف اجابت مىرسد و طبعاً گنهكار مشمول مغفرت خدا مىگردد. از طرفى، درخواست دعا از برادر مؤمن و فراتر از آن، از نبى گرامى كوچكترين اشكالى ندارد، اگر ما مىگوييم: «يا وجيهاً عنداللّه، اشفع لنا عند اللّه»، يعنى «اى كسى كه در پيشگاه خدا جاه و مقامى دارى، در نزد خدا درباره ما شفاعت كن (دعا كن خدا گناه ما را ببخشد يا حاجت ما را برآورده كند)».
اصولًا «استشفاع» يعنى طلب شفاعت، در كتابهاى حديثى و تفسيرى به معنى درخواست دعا وارد شده است؛ مثلًا بخارى، محدث معروف اهل سنت در صحيح خود، بابى را با اين عنوان آورده است: «هرگاه مردم در هنگام قحطى از پيشواى خود بخواهند كه براى آنان از خدا باران بطلبد، نبايد درخواست آنان را ردّ كند».
با توجه به اين اصل، نبايد درباره درخواست شفاعت كه حقيقت آن درخواست دعاست، شك و ترديد كرد؛ زيرا درخواست دعا از مؤمن از امور پسنديده است، چه رسد به انبيا و اوليا. از اين گذشته، برخى از ياران پيامبر از خود آن حضرت در زمان حيات و يا پس از درگذشت ايشان، درخواست شفاعت مىكردند، اكنون نمونههايى را يادآور مىشويم:
ترمذى يكى از نويسندگان سنن چهارگانه، از انس بن مالك چنين نقل مىكند:
«از پيامبر درخواست كردم كه در روز قيامت درباره من شفاعت كند. وى پذيرفت و گفت: من اين كار را انجام مىدهم. به پيامبر گفتم: شما را كجا جستجو كنم؟ فرمود: در كنار صراط». (1)انس با الهام از فطرت خود كه درخواست شفاعت جز درخواست دعا چيز ديگرى نيست، از پيامبر گرامى (ص) درخواست شفاعت مىكند، وپيامبر نيز بهاو قول مساعد مىدهد و هرگز تصور نمىكند كه درخواست شفاعت، نوعى شرك است، و نيز او را از اين درخواست باز نمىدارد.
سواد بن قارب از ياران رسول خداست. درباره پيامبر (ص) اشعارى سروده و از او درخواست شفاعت مىكند و مىگويد:
وَكُن لى شَفيعاً يومَ لا ذُو شفاعة بمُغن فَتيلًا عن سوادِ بن قارب (2)اى پيامبر گرامى، در روز قيامت شفيع من باش؛ روزى كه شفاعت ديگران به حال سواد بن قارب به مقدار رشته وسط هسته خرما، سودى نمىبخشد.
وقتى پيامبر گرامى (ص) درگذشت، بدن مبارك او را با پارچهاى پوشانيده، منتظر بودند كه مسلمانان در كنار مسجد گرد آيند تا مراسم «تجهيز» وتغسيل و نماز و تدفين انجام گيرد. در اين هنگام، وقتى ابوبكر وارد خانه پيامبر (ص) شد، پارچه را از چهره پيامبر برگرفت، خود را روى پيكرش افكند. او را بوسيد و چنين گفت: پدر و مادرم فداى تو باد! تو در
زندگى و پس از مرگ پاك و پاكيزه هستى. ما را اى محمد نزد خدايت ياد كن و ما را به خاطر داشته باش. (1)جملههاى «اذكرنا عند ربّك» جز درخواست شفاعت چيزى نيست.
محدثان نقل مىكنند آنگاه كه پيامبر (ص) درگذشت، على (ع) مشغول تغسيل پيامبر گشت، به هنگام غسل دادن چنين گفت: «پدر و مادرم فداى تو باد! ما را نزد خدايت ياد كن و ما را به خاطر داشته باش!». (2)
مصعب بن اسلمى نقل مىكند: نوجوانى از خاندان ما به سوى پيامبر (ص) آمد و به او گفت: من از تو چيزى مىخواهم.
پيامبر (ص): آن چيست؟
نوجوان: «از تو مىخواهم مرا از كسانى قرار دهى كه در روز قيامت درباره آنان شفاعت مىكنى».
پيامبر (ص): چه كسى تو را به اين كار راهنمايى كرده است؟
نوجوان: هيچ كس. خودم به اين فكر افتادم.
پيامبر (ص): من در روز قيامت در حق تو شفاعت مىكنم. (3)نمونههاى اين نوع قضايا فراوان است كه نقل بيشترين آنها موجب اطاله سخن مىگردد.
سؤال: برخى در مقام توسل، مقامات انبيا و اوليا را در نظر گرفته و خدا را به شايستگىهاى آنان، سوگند مىدهند؛ مثلًا مىگويند: خدايا! به حق رسول اعظم (ص) بيمار مرا شفا بده، در صورتى كه هيچ كس بر گردن خدا حق ندارد، تا خدا را به حق آنان سوگند دهيم.
پاسخ: مقصود از حق در اين تعبيرها، همان منزلت و مقام والايى است كه آنها نزد خدا دارند، و اگر هم اين منزلت، حق شمرده شود، حقى است كه خدا به آنان داده است و اين مطلب، عين توحيد است؛ زيرا خدا در برخى از موارد، بنده خود را ذىحق و خود را بدهكار معرفى مىكند، مثلًا مىفرمايد:
«كانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْرُ المُؤْمِنينَ». (1)
«يارى كردن افراد مؤمن حقى است بر ما».
در حديث نبوى وارد شده است كه فرمود:
«بر خداست به كسى كه به خاطر حفظ عفت، ازدواج كرده، كمك كند». (2)
مراجعه به آيات و روايات روشن مىكند كه اين نوع حقوق بندگان بر خدا، امرى رايج در كتاب و سنت است. مقصود از اين كه مىگويند كسى بر خدا حقى ندارد، اين است كه هيچ كس بالذات بر خدا حقى ندارد، ولى اين مانع از آن نيست كه خدا از روى تفضل و بزرگوارى، افرادى را ذى حق معرفى كند و حتى از آنان وام بخواهد و بگويد:
«مَنْ ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسناً». (1)
«كيست كه به خدا وام نيكو بدهد؟».
در حديث آموزش پيامبر (ص) به فرد نابينا در بخش توسل خوانديم كه پيامبر (ص) به او آموخت كه بگويد: اللّهمّ انّى أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمد (ص) نبىّ الرحمة. (كلمه بنبيّك متعلق به دو فعل پيشين است: «أسألك» و «أتوجه إليك)» و معنى جمله اين است كه خدايا من از تو به خاطر پيامبرت محمد (ص) پيامبر رحمت، درخواست مىكنم و به سوى تو روى مىآورم.
پيامبر گرامى (ص) هنگام دفن فاطمه بنت اسد در حقّ او چنين دعا كرد:
«خدايا! مادرم فاطمه بنت اسد را ببخش و جايگاه او را گسترده و فراخ گردان، به حق پيامبرت و پيامبرانى كه پيش از من بودند». (2)در صحيفه سجاديه و دعاهايى كه از ائمه اهل بيت به ما رسيده است، اين نوع سوگند دادن به فراوانى از آنان نقل شده است، علاقهمندان مىتوانند به آنها مراجعه فرمايند.
سؤال: شيعيان، بلكه گروهى از مسلمانان، براى اولياى الهى نذر مىكنند و مىگويند: اين گوسفند نذر پيامبر (ص) و يا حسين بن على (ع) است، در حالى كه نذر براى غير خدا جايز نيست.
پاسخ: نذر براى غير خدا دو صورت دارد:
روشن است چنين رفتارى، نوعى شرك و به منزله بت پرستى است.
بىشك، نذر كردن با چنين قصد و نيت پاك، كارى پسنديده و درخور ستايش است.
آنچه موجب سؤال مىشود، و احياناً افراد را به اشتباه مىاندازد، تشابه و يكسان بودن دو تعبير در مقام نذر است.
به حكم اين كه «نذر» يك امر عبادى است، بايد براى تقرب به خدا صورت پذيرد و «ناذر» بگويد:
يعنى براى كسب رضا و تقرب به خدا تعهد مىكنم: اگر حاجت من برآورده شد، اين گوسفند را براى پيامبر ذبح كنم.
صيغه صحيح نذر اين است كه گفته شد، ولى غالباً مردم به خاطر ناآگاهى، يا خلاصه گويى مىگويند: هذا للنبىّ، يا نذرتُ هذا للنبىّ.
در هر حال مورد سؤال اين است كه چگونه براى پيامبر نذر مىكنند و مىگويند: للنبى، در حالى كه نذر بايد براى خدا باشد.
پاسخ سؤال اين است كه «لام» در جمله «للّه علىّ» براى تقرب است چنان كه قرآن مىفرمايد:
«أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَفُرادى». (1)
«دو نفر دو نفر يا به تنهايى براى خدا قيام كنيد».
در حالى كه «لام» در «للنبى» لام «انتفاع» است چنان كه در برخى آيات مىخوانيم:
«إِنّما الصَدقات لِلْفُقراء والمَساكين». (2)
«زكات براى تهىدستان و مستمندان است».
از اينجا روشن مىشود عمل موحدان با عمل مشركان، تفاوت جوهرى دارد؛ آنان قربانىهاى خود را به نام بتها و براى تقرب به آنان ذبح مىكردند و قرآن در اين مورد مىفرمايد:
«وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ ذلِكَ فِسْقٌ». (3)
«و آنچه براى بتها ذبح مىشود ... اين كار خروج از دين است».
در حالى كه موحدان براى خدا نذر مىكنند و نام او را به زبان مىآورند، اما ثواب كار نيك خود را به اوليا هديه مىكنند و از اين طريق به درگاه الهى تقرب مىجويند.
مردى به حضور پيامبر (ص) رسيد و عرض كرد: اى پيامبر خدا، مادرم از دنيا رفته است و مىدانم اگر او زنده بود، صدقه مىداد، اگر از طرف او صدقه بدهم او سودى مىبرد؟
رسول گرامى (ص) فرمود: آرى.
آنگاه گفت: كدام يك از صدقهها سود بيشترى دارد؟
فرمود: آب.
در اين هنگام، سؤال كننده چاهى كند و پس از آماده شدن گفت: «هذه لأُمّ سعد»، «ثواب كندن اين چاه براى مادر سعد باشد».
لام در «لأُمّ سعد» همان لام «للنبى (ص)» است. (1)كه به اصطلاح «لام» انتفاع است نه لام تقرّب. ولى روح نذر اين است كه براى تقرّب به درگاه الهى متعهد شدم حيوانى را ذبح كنم و ثواب آن را به پيامبر اهدا كنم تا از اين طريق، به درگاه خداوندى تقرب بجويم شايد خدا بيمارم را شفا دهد.
1) فرقان القرآن، ص 133.
سؤال: بزرگداشت اولياى الهى در سالروز تولد و درگذشت آنها، امر نوظهورى است كه در عصر صحابه نبوده و بعدها پيدا شده است. اكنون چگونه ما آن را انجام دهيم؟
پاسخ: تاريخ گواهى مىدهد كه از زمانهاى دور، مسلمانان جهان، روز ولادت پيامبر گرامى را در هر سال جشن مىگرفتند و خطيبان به ذكر مدايح آن حضرت مىپرداختند. مبدأ اين نوع جشنها دقيقاً روشن نيست ولى صدها سال است كه اينگونه جشنها در بلاد اسلامى رواج داشته و دارد.
احمد بن محمد، معروف به قسطلانى (متوفاى 92 ه-)، از علماى مشهور قرن نهم، درباره جشنهايى كه در ماه ولادت پيامبر انجام مىگيرد، چنين مىگويد:
مسلمانان، پيوسته در ماه ميلاد پيامبر جشن مىگيرند. اطعام مىكنند. شبها به پخش انواع صدقات مىپردازند. اظهار شادمانى كرده و نيكىها را دو چندان مىكنند. و به قرائت اشعارى در تهنيت ولادت آن حضرت مىپردازند. بركات آن حضرت در هر سال نمايان مىشود. رحمت خدا بر كسانى باد كه شبهاى ماه، ميلاد او را عيد
گرفته و دردى بر دردهاى كسى كه در قلب او مرض هست، مىافزايند. (1)حسين بن محمد بن حسن، معروف به «دياربكرى» (متوفاى 960 ه-) نيز، كه از قضات مكه به شمار مىرفت، در تاريخ خود مىنويسد: مسلمانان پيوسته ماه ميلاد پيامبر (ص) را جشن مىگيرند. اطعام مىكنند. شبها صدقه مىدهند. اظهار سرور و شادمانى مىكنند. در نيكى به فقيران اصرار مىورزند. به خواندن مولوديه مىپردازند و كرامات آن حضرت در هر زمانى نمايان مىگردد. (2)اين دو نصّ تاريخى كه مربوط به قرن دهم است، نشان مىدهد كه بزرگداشت روز ولادت اولياى الهى در تاريخ اسلام، ريشه ديرينه داشته و علما و دانشمندان مسلمان بر اين عمل صحه مىنهادهاند و اين عمل مفهومى جز اظهار مودت به ساحت پيامبر ندارد.
با توجه به اين اصل، دليل شرعى اين بزرگداشت را متذكر مىشويم:
مودّت و مهر به پيامبر (ص) دستور قرآنى است و هيچ فردى نمىتواند آن را انكار كند و بزرگداشت ميلاد او تجسّم بخشيدن به اين اصل است و ما در اين مورد به ذكر دو آيه بسنده مىكنيم:
الْقَومَالْفاسِقين». (1)
«بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى كه گردآوردهايد و تجارتى كه از كسادى آن بيمناكيد و سراهايى كه مىپسنديد نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى دوست داشتنىتر است، پس منتظر باشيد كه خدا خواسته خود را محقق مىسازد و خدا فاسقان را راهنمايى نمىكند».
اين آيه به روشنى بيان مىكند كه دوستى پيامبر در كنار دوستى خدا از واجبات الهى است، هر چند اين دوستى مقدمهاى است براى عمل به شريعت و احكام او، ولى در عين حال، عمل به شريعت از گذرگاه مهر پيامبر (ص) مىگذرد.
«فَالّذِينَ آمَنُوا به وَعَزَّروهُ ونَصَرُوهُ واتَّبَعُوا النُّورَ الّذى أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ المُفْلِحون». (2)
«آنان كه به پيامبر (ص) ايمان آورده و به تكريم او پرداخته و او را يارى مىرسانند و از نورى كه همراه وى فرود آمده پيروى مىكنند، آنان همان رستگارانند».
اين آيه به مسلمانان، چهار دستور مىدهد:
«آمنوا به»: به پيامبر ايمان بياورند.
«عزّروه»: به تكريم و تعظيم او بپردازند.
«ونصروه»: در سختىها او را يارى كنند.
«واتبعوا النور الّذى أنزل معه»: از قرآنى كه با او فرستاده شده، پيروى كنند.
با توجه به اين دو آيه كه مهر پيامبر و تكريم او را از فرائض مىداند، اكنون سؤال مىشود، آيا گردهمايى مسلمانان در روز تولد پيامبر تحقق بخشيدن به اين دو آيه هست يا خير؟ به طور مسلم، آرى. و هر فردى كه از اين مجالس ديدن كند، آن را نوعى اظهار مهر و مودّت و تكريم و تعزيز مىداند. بنابراين، عمل مسلمانان ريشه قرآنى و اصل آسمانى دارد. در اين صورت طبعاً بدعت نخواهد بود. بدعت آن كار نوظهورى است كه در قرآن و سنت براى آن اصل و اساسى نباشد.
*** خدا در سوره «انشراح» يادآور مىشود كه ما پيامبر (ص) را بلند آوازه كرديم، چنان كه مىفرمايد:
«وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ». (1)
«آيا ما نامت را بلندآوازه نساختيم؟».
اين آيه حاكى است كه ترفيع پيامبر (ص) و بلندآوازه كردن او، يكى از نعمتهاى الهى بر پيامبر خدا (ص) است. يكى از ابزار «ترفيع پيامبر»، نكوداشت ميلاد او است و شادمانى به دور از هر نوع لهو و گناه در روز ولادت، همگى نوعى ترفيع نبى (ص) و بلند آوازه كردن اوست.
حضرت مسيح (ع) روز نزول مائده سماوى را براى يارانش عيد معرفى مىكند و مىفرمايد:
«رَبّنا أَنزْل عَلَيْنا مائدةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً لأوّلنا وَآخرنا وآيةً مِنْكَ وَارزُقْنا وَأَنْتَ خَيرُ الرّازِقين». (2)
«پروردگارا! از آسمان خوانى براى ما فرود آر تا عيدى براى اول
و آخر ما و نشانهاى از جانب تو باشد و به ما روزى ده كه تو بهترين روزى دهندگانى».
به راستى اگر روز نزول مائده (كه نعمتى محدود و زودگذر است) استحقاق جشن گرفتن آن روز در تمام سالها را دارد، چرا و چگونه ولادت پيامبر (ص) يا روز مبعث او (كه نعمت بزرگ و جاويدان الهى براى بشريت است) استحقاق چنين جشن و سرورى را نداشته باشد؟!
بنابراين، هرگاه مسلمانان در هر روز و شبى و هر ماه و سالى مجلسى تشكيل دهند و در آن، فضائل و مناقب پيامبر (ص) را يادآور شوند و آياتى كه در حق او وارد شده تلاوت كنند و اشعارى را در مدح او بسرايند، در حقيقت فرمان خدا را در زمينه مهرورزى و تكريم و ترفيع وى به اجرا درآوردهاند و علّت اين كه تنها روز ولادت را براى اين كار اختصاص مىدهند، اين است كه وجود او و تولّد او نعمت بزرگى بود. به همين مناسبت در اين روز به آن كار مىپردازند، بدون اين كه جشن در خصوص آن روز را به شرع مقدس نسبت بدهند، بلكه انتخاب آن روز نوعى گزينش است و ارتباطى به شرع ندارد.
سؤال: آيا زيارت قبور پاكان مستحب است؟
پاسخ: زيارت قبور پاكان، بلكه زيارت وادى خاموشان در هر شهر و روستا، آثار سازندهاى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
ديدار از اين وادى، كه نشانگر «عجز ذاتى» انسان و زوال قدرتها و مكنتهاى مادّى است، آثار سازنده و حياتبخش دارد. انسان هوشمند، با مشاهده اين وضع رقت بار، ناپايدارى جهان را از نزديك لمس كرده و در مقام چارهجويى برمىآيد و با درك «هدفدارى جهان آفرينش» خود را از گرداب غفلت و خودخواهى بيرون مىكشد و به انديشه تحصيل سعادت اخروى و «حيات جاويد» مىافتد.
پيامبر خدا (ص) بر اين نكته تربيتى انگشت نهاده، مىفرمايد:
«به زيارت قبور برويد كه مايه ياد سراى آخرت است». (1)و در ديگر سخن خود مىفرمايد:
«به زيارت قبور برويد زيرا در آن براى شما درس عبرت است». (2)آنچه گفته شد درباره زيارت قبور افراد عادى است، ولى بالاتر از آن، زيارت تربت شهيدان است. زيارت تربت مجاهدانى كه با خون
خويش از شرف و عزّت ملّتى دفاع كرده و در راه پاسدارى از آرمانهاى بزرگ انسانى و الهى جان باختهاند، مفهومى فراتر از زيارت قبور عادى دارد.
حضور بر تربت شهيدان راه حق، علاوه بر آثار سازنده روحى و تربيتى، نوعى پيمان بستن با آنان است. شخص زائر، با اين حضور اعلام مىدارد كه به راه شهيدان وفادار است و آرمان مقدس و ارزشمندشان را پاس مىدارد.
براى روشن شدن بيشتر مطلب، به يك مثال زنده توجه مىدهيم:
زائر خانه خدا پيش از طواف، «حجر اسود» را استلام مىكند و با گذاردن دست بر آن، با ابراهيم خليل (ع) بيعت مىكند كه در «توحيد» ثابت قدم باشد و در نشر آن سعى و تلاش نمايد، ولى چون دست زائر به قهرمان توحيد نمىرسد، به اثر بازمانده از او، دست نهاده و مراسم بيعت را انجام مىدهد.
در احاديث اسلامى وارد شده است كه زائر خانه خدا به هنگام استلام حجر چنين بگويد:
«امانتى كه بر ذمهام بود ادا كردم و بيعت خود را تجديد نمودم تا به اداى آن گواهى دهى». (1)زيارت قبور شهيدان سرزمين بدر و احد و كربلا و ديگر عزيزان خفته به خون، نيز ترسيمگر اين حقيقت است و زائران اين مَشاهد با حضور در برابر ضريح و قبر آنان و فرستادن درود بر روان پاكشان، تعهد مىكنند كه تداوم بخش راه ايشان باشند.
و به ديگر سخن، زيارت قبر شهيد نوعى تكريم واحترام به اوست و از آنجا كه شهيد، كشته آرمانها و ايدههاى خويش است، هر كس نيز به
1) وسائل الشيعه: 10/ 400، باب 12 از ابواب طواف، حديث 1.
شهيد احترام گذارد در حقيقت آرمان او را مقدس شمرده و خود را پيرو راه و مرام وى دانسته است.
حضور در حرم رسول اكرم (ص) يا جانشينان پاك او (ع) نيز، علاوه بر تقدير و سپاس از فداكارىها و جانفشانىهاى آنان در هدايت خلق، حكم نوعى بيعت با ايشان را دارد. امام هشتم (ع) در يكى از سخنان خود درباره زيارت بارگاه معصومين (ع) چنين فرمود:
«هر امامى عهد و ميثاقى بر ذمه دوستان و شيعيان خويش دارد و زيارت قبور امامان، بخشى از عمل به اين تعهّد است». (1)در واقع، شخص زائر هنگام زيارت قبر پيامبر و امامان (ع) با آنها پيمان مىبندد كه در زندگى، جز راه و رسم آنان، روشى را تعقيب نكند.
زائر حرم رسول خدا (ص) با زبان حال چنين مىگويد:
اى رسول خدا، اگر مهاجر و انصار در حُدَيبيه با تو بيعت كردند كه از حريم رسالت دفاع كنند (2)و اگر زنان با ايمان مكه با تو بيعت كردند كه از شرك و گناه بپرهيزند (3)و اگر مؤمنان گنهكار دستور يافتهاند كه به حضور تو رسيده و از تو درخواست كنند كه در حقّ آنان طلب آمرزش كنى، (4)من نيز اى رسول گرامى، و اى شفيع امت، با حضور در حرمت واستلامِ تربتت، با تو بيعت مىكنم كه پاسدار آرمانهايت باشم و از شرك و ديگر گناهان دورى جويم و در ازاى اين عمل، از تو مىخواهم
1) وسائل الشيعه: 10/ 346، باب 44 از ابواب مزار، حديث 2.
2) «لَقَدْ رَضى اللّه عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرة ...» فتح/ 18.
3) «إِذا جاءَكَ الْمُؤْمنات يُبايِعنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكنَ بِاللّه» ممتحنه/ 12.
4) «ولو أَنّهم إِذ ظَلَمُوا أَنفُسهُمْ جاؤُكَ فاسْتَغْفَروا اللّه واستغفر لهم الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً» نساء/ 64.
كه برايم از درگاه الهى طلب آمرزش كنى.
از آنجا كه استحباب زيارت قبور در تمام مذاهب فقهى، امرى مستحب است، ديگر به نقل روايات آن نمىپردازيم حتّى خود پيامبر (ص) گاهى قصد بقيع مىكرد و هرگاه وارد اين سرزمين مىشد، آنان را چنين خطاب مىنمود:
«درود بر شما اى ساكنان خانه افراد با ايمان، خداوند آنچه را به شما وعده داده فردا به شما عطا فرمايد. شما ميان مرگ و رستاخيز به سر مىبريد و ما نيز به شما خواهيم پيوست. پروردگارا! اهل بقيع غرقد را بيامرز!». (1)
1) صحيح مسلم: 3/ 63، كتاب جنائز.
سؤال: آيا زيارت قبور براى زنان، ممنوع نيست؟
پاسخ: زنان و مردان، در زيارت قبور عزيزان خود و يا اولياى الهى، حكمى يكسان دارند؛ زيرا احكام اسلام درباره زن ومرد يكى است، مگر آنجا كه دليلى بر اختصاص باشد و در مورد زيارت زنان نه تنها دليلى بر اختصاص نيست، بلكه دليل بر يكسان بودن هر دو جنس وجود دارد.
پيامبر گرامى (ص) در خطاب خود به جامعه اسلامى مىفرمايد:
«به زيارت قبور بشتابيد، زيرا مايه ياد آخرت است». (1)و در حديث ديگر مىفرمايد:
«به زيارت قبور برويد؛ زيرا در اين عمل براى شما درس عبرت است». (2)درست است كه اين خطاب، به گواهى مذكر بودن صيغه، خطاب متوجه مردان است ولى همانطور كه همگى مىدانند كليه خطابهاى قرآن و حديث كه به ظاهر متوجه طبقه مرد است، زنان را نيز شامل مىشود، مگر اينكه دليل بر عدم اشتراك باشد و لذا آياتى كه مردم را به نماز و زكات دعوت مىكند، هر چند كه خطاب به مردان است، ولى
زنان را نيز شامل مىشود، چنان كه مىفرمايد:
«وَأَقِيمُوا الصَّلاة وَآتُوا الزَّكاة وَماتُقَدِّمُوا لأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْر تَجِدُوهُ عِنْدَاللّه». (1)
«نماز بپا داريد، زكات بدهيد، آنچه كه قبلًا به عنوان خير براى خويش مىخواستيد، نزد خدا آن را مىيابيد».
خطاب در آن آيات از نظر قواعد عربى متوجه مردان است ولى نتيجه حكم از آنِ هر دو گروه است.
نتيجه اين كه: خطاب در هر دو حديث به عنوان «زوروا القبور» هر چند متوجه مردان است ولى نتيجه آن همگانى است.
گذشته از اين حديث، روايات ديگرى بر جايز بودن زيارت براى زنان گواهى مىدهد. اكنون به نقل اين روايات مىپردازيم:
پيامبر از رختخواب خود برخاست و به سوى بقيع رفت. عايشه نيز به تعقيب پيامبر (ص) پرداخت. در اين هنگام به پيامبر گفت: من چگونه اهل بقيع را زيارت كنم؟
پيامبر فرمود: بگو درود بر اهالى اين سرزمين؛ از مؤمنان و مسلمانان. خدا گذشتگان و آيندگان را رحمت كند. (2)محور استدلال، آموزش كيفيت زيارت بر عايشه است. اگر زيارت قبور براى زنان حرام بود، چگونه پيامبر چگونگى زيارت را بر همسر خود آموخت.
گذشته از اين، آنگاه كه عايشه اين سرگذشت را براى زنان ديگر نقل مىكند، تلقى همگان اين است كه زيارت بقيع بر همه آنان جايز است و همسر او و ديگر زنان مؤمن در برابر حكم الهى يكسان مىباشند.
حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت مىگويد: راويان اين حديث همگى ثقه و عادلاند و از اين نظر با راويان صحيح بخارى و مسلم فرقى ندارند. (1)3. ترمذى از عبداللّه بن ابى مليكه نقل مىكند: وقتى عبدالرحمان فرزند ابوبكر در نقطهاى به نام «حُبشى» درگذشت، جنازه او را به مكه حمل كرده و در آنجا به خاك سپردند. بعدها كه خواهر او، عايشه، به مكه آمد به زيارت قبر «عبدالرحمان» رفت و دو شعر، كه حاكى از شدت تأثر او بود، بر سر مزار برادر خواند. (2)4. بخارى مىنويسد: پيامبر (ص) زنى را در كنار قبرى ديد كه گريه مىكند، به وى فرمود: خوددار باش و در فراق عزيزان صبر كن. (3)بخارى دنباله حديث را نقل نكرده، ولى ابوداود در سنن خود حديث را اينگونه ادامه داده است: آن زن پيامبر را نشناخت و به او اعتراض كرد و گفت: تو با مصيبت من چه كار دارى. در اين هنگام زنى كه در كنار او بود، به او گفت: اين مرد را شناختى؟ او پيامبر (ص) بود!
آن زن براى جبران كار خود، به خانه پيامبر (ص) رفت و به ايشان عرض كرد: اى رسول گرامى، مرا ببخش، شما را نشناختم.
پيامبر به او فرمود: بردبارى در مصيبت، شايسته است. (1)اگر زيارت قبر عزيزان حرام بود پيامبر به جاى دستور صبر، آشكارا به او مىگفت: كار تو حرام است در حالى كه دستور به صبر در مصيبت داد، نه دورى از قبر.
گروهى زيارت را بر زنان تحريم كرده و به دو حديث ياد شده در زير استدلال مىكنند:
اين حديث فاقد شرط لازم بر استدلال است؛ زيرا به دلايل پيشين بايد آن را منسوخ دانست واتفاقاً برخى از محدثان از اهل سنت آن را منسوخ دانستهاند؛ مثلًا ترمذى ناقل حديث مىگويد: اين حديث مربوط به دوران پيش از تجويز زيارت قبور است و وقتى پيامبر زيارت قبور را بر همگان تجويز كرد، زن و مرد در برابر آن يكسان گشتهاند. (3)قرطبى مىگويد: اين حديث مربوط به زنانى است كه بيشتر وقت خود را در قبرستانها گذرانده و از اين طريق حقوق شوهر خود را پايمال مىسازند؛ زيرا پيامبر (ص) واژه «زوّارات» به كار برده و همه ما مىدانيم كه اين واژه صيغه مبالغه است.
بيرون آمد و زنانى را در حال نشسته مشاهده كرد و فرمود: براى چه نشستهايد؟ گفتند: منتظر جنازه هستيم.
فرمود: غسل خواهيد داد؟
گفتند: نه.
فرمود: حمل خواهيد كرد؟
گفتند: نه.
فرمود: آن را وارد قبر خواهيد كرد؟
گفتند: نه.
فرمود: برگرديد، از گناهكارانيد، نه دارندگان پاداش. (1)
اين حديث از نظر سند و دلالت قابل استدلال نيست؛ زيرا در سند آن، «دينار بن عمرو» وارد شده كه از نظر راوى شناسان، مجهول، كذاب، متروك و خطاكار معرفى شده است.
آيا حديثى كه راوى آن تا اين حدّ ضعيف باشد، مىتوان به آن استدلال نمود؟
همچنين مضمون آن- بر فرض صحت سند- ارتباطى به زيارت قبور ندارد؛ زيرا نكوهش پيامبر متوجه زنانى بود كه براى انجام فريضه يا مستحبى به قبرستان نمىآمدند واين ارتباطى به زيارت قبور ندارد.
نكتهاى كه تذكر آن ضرورى مىنمايد آن است كه اسلام دين فطرت و دين سهل و سمح است و پيامبر اسلام (ص) فرمود: آيين اسلام آيين استوارى است و با آن به رفق و مدارا وارد شويد. (2)
مادر مؤمنى كه فرزند رشيد خود را از دست داده و جسد او را زير خروارها خاك دفن كردهاند و قلب او سوزان است، تنها چيزى كه مىتواند او را تسلى دهد زيارت قبر فرزند است. در اين صورت بازداشتن مادر از چنين عمل عقلايى كه در همه جهان رواج دارد، مايه فشار روحى وى خواهد بود. آيا ممكن است شريعت اسلام از چنين عملى نهى كند، آنگاه دين را سهل و آسان بنامد؟!
اصولًا زيارت قبور جنبه عبرت آموزى و يادآورى آخرت دارد و با قرائت قرآن و فاتحه بر عزيزان همراه است، چگونه مىتوان زنان را از اين فيض محروم كرد؟
و به ديگر سخن، فلسفه زيارت قبور، كه يادآورى آخرت و مايه عبرت است، قابل تخصيص نيست.
البته زيارت قبور بايد از هر نوع گناه و خلاف پيراسته باشد و اگر به فرض، نهى هم در كار بوده، شايد براى اين بوده كه در آن زمان، زنان اين شرايط را رعايت نمىكردند.
9- ساخت بنا بر روى قبور
سؤال: آيا بنا، بر روى قبور جايز است؟
پاسخ: مشروعيت بنا بر قبور پاكان را از راههاى گوناگون مىتوان ثابت كرد. اكنون به مواردى از آنها اشاره مىكنيم:
تاريخ گواهى مىدهد كه ساخت و حفظ بنا بر روى قبور اوليا و انبيا سنت ديرينه انسانى بوده و قبل از طلوع ستاره اسلام، قبور انبياى بنىاسرائيل و غيره، همگى داراى بنا بوده است و روزى كه مسلمانان اين مناطق را در فلسطين و اردن و شام فتح كردند، در حفظ و صيانت آنها كوشيدند و تا به امروز به همان حالت باقى مانده است. مسلمانان نه تنها خدشهاى بر اين بناها وارد نكردند، بلكه در تعمير و نوسازى آنها و گماردن افرادى براى خدمت و حفاظت، اهتمام ورزيدند.
اصولًا در حفظ آثار، به خصوص آثار پيامبر گرامى (ص)، مانند مدفن وى و قبر همسران و فرزندان و صحابه و ياران او و خانههايى كه در آنجا زندگى كرده و مساجدى كه در آنها نماز گزارده، فايده عظيمى است كه طى مقدمهاى به آن اشاره مىكنيم.
امروز پس از گذشت بيست قرن از ميلاد مسيح، وجود مسيح (ع) و مادر او مريم و كتاب او انجيل و ياران و حواريون او، در غرب به صورت افسانه تاريخى درآمده است كه گروهى از شرق شناسان در وجود چنين مرد آسمانى، به نام مسيح كه مادرش مريم و كتاب او انجيل است، تشكيك كرده و آن را افسانهاى به سان «مجنون عامرى» و معشوق وى «ليلى»، تلقى مىكنند كه زاييده پندارها و انديشههاست، چرا؟ به خاطر اين كه يك اثر واقعى ملموس از مسيح در دست نيست؛ مثلًا به طور مشخص، نقطهاى كه او در آن متولد گرديد و خانهاى كه زندگى كرد و جايى كه در آن به عقيده نصارى به خاك سپرده شد، معلوم و روشن نيست. كتاب آسمانى او نيز دستخوش تحريف گرديده و اين اناجيل چهارگانه، كه در آخر هر كدام جريان قتل و دفن عيسى آمده است، به طور مسلم مربوط به او نيست و بىترديد پس از وى تدوين شدهاند. از اين جهت بسيارى از محققان آنها را از آثار ادبى قرن دوم ميلادى دانستهاند. ولى اگر تمام خصوصيات مربوط به او محفوظ مىماند، به روشنى بر اصالت او گواهى مىداد و براى اين خيالبافان و شكاكان، جاى تشكيك باقى نمىگذارد.
ولى مسلمانان آشكارا خطاب به مردم جهان مىگويند: هزار و چهارصد سال قبل در سرزمين حجاز مردى براى رهبرى جامعه بشرى برانگيخته شد و در اين راه موفقيت بزرگى به دست آورد؛ و تمام خصوصيات زندگى او محفوظ است، بى آن كه كوچكترين ابهامى در زندگى آن بزرگمرد مشاهده گردد. حتى خانهاى كه او در آن متولد شده مشخص است و اين كوه حرا است كه وحى در آنجا بر او نازل مىگرديد و اين مسجد او است كه در آن نماز مىگزارد و اين خانهاى است كه در آنجا به خاك سپرده شد و اينها خانههاى فرزندان و همسران و بستگان او است و اين قبور فرزندان و اوصيا و خلفا
و همسران او مىباشد و ....
اكنون اگر همه اين آثار را از ميان ببريم، طبعاً علايم وجود و نشانههاى اصالت او را از بين بردهايم و زمينه را براى دشمنان اسلام آماده ساختهايم.
بنابراين ويران كردن آثار رسالت و خاندان عصمت، علاوه بر اين كه نوعى هتك و بىاحترامى است، مبارزه با مظاهر اصالت اسلام و اصالت رسالت پيامبر نيز مىباشد.
آيين اسلام، آيين ابدى و جاودانى است و تا روز قيامت آيين هدايت براى انسانها مىباشد. نسلهايى كه پس از هزاران سال مىآيند، بايد به اصالت آن، اذعان كنند. لذا براى تأمين اين هدف، بايد پيوسته تمام آثار و نشانههاى صاحب رسالت را حفظ كنيم و از اين طريق گامى در راه بقاى دين در اعصار آينده برداريم و كارى نكنيم كه نبوت پيامبر اسلام (ص) به سرنوشت آيين حضرت عيسى (ع) دچار گردد.
قرآن مجيد، در آيه معروف به آيه «نور»، نور خدا را به چراغى پرفروع تشبيه مىكند كه بهسان ستاره فروزان مىدرخشد. آنگاه در آيه بعدى جايگاه اين مشعل فروزان را بيوتى مىداند كه در آنها مردانى وارسته، صبح و شام خدا را تسبيح مىگويند، آنجا كه مىفرمايد:
«فى بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيها اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالغُدُوّ وَالآصال ...». (1)
« [اين چراغ فروزان] در خانههايى روشن است كه خدا رخصت
1) نور/ 37.
داده كه قدر و منزلت آنها والا گردد و نام او در آنها ياد شود، در آن خانهها بامدادان و شامگاهان تسبيح خدا مىگويند».
اكنون بايد ديد مقصود از آن بيوت چيست؟ مسلّماً بيت غير از مسجد است؛ زيرا بيت از بيتوته، به معنى شب را به پايان رساندن» است و اگر به مسكن انسان بيت مىگويند، از آن روست كه انسان در آنجا شب را به صبح مىرساند.
قرآن، هر جا كه درباره معبد و پرستشگاهِ جمعى مسلمانان سخن مىگويد، لفظ «مسجد» يا «مساجد» را به كار مىبرد و لذا اين واژه در قرآن 28 بار به صورت جمع و مفرد به كار رفته است، در حالى كه هرگاه قرآن از «مسكن» و «مأوى» سخن به ميان آورد، از واژه «بيت» به صورت جمع يا مفرد بهره مىگيرد. لذا اين واژه 66 بار در قرآن در همين مورد به كار رفته است. نتيجه اين كه در زبان قرآن «بيت» و «مسجد»، مصداقاً يكى نبوده، و يكى شمردن آن دو، مدعايى بى دليل است.
به طور مسلّم، مقصود از اين بيوت، بيوت انبيا و اوليا و انسانهاى وارسته است كه در آنها، صبح و شام، خدا را تسبيح مىگويند. جلالالدين سيوطى، از انس بن مالك نقل مىكند: زمانى كه رسول خدا (ص) آيه «فى بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ تُرفَعَ» را در مسجد تلاوت كرد، فردى از ياران رسول خدا (ص) به پا خاست و پرسيد: مقصود از اين خانهها چيست؟ پيامبر (ص) فرمود: خانههاى پيامبران. در اين هنگام ابوبكر برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، اين خانه (اشاره به خانه على و فاطمه) از همين خانههاست كه خدا رخصت بر رفعت و بالا بردن منزلت آنها داده است؟ پيامبر (ص) فرمود: آرى از برترين آنهاست». (1)تا اين جا روشن شد كه مقصود از بيوت خانههاى پيامبران است
1) الدر المنثور: 6/ 203.
نهمساجد، اكنون بايد ديد مقصود از رفع چيست؟ در اينجا دو احتمالاست:
مقصود از رفع، رفع حسى است.
مقصود از رفع، رفع معنوى است.
بنابر احتمال اوّل، مقصود، بالا بردن ديوارها و زدن سقف است، چنان كه در آيه مىفرمايد: «رَفَعَ سَمْكَها فَسوّاها». (1)(2)
ولى چون قرآن درباره بيوتى سخن مىگويند كه ديوار و سقف دارند طبعاً مقصود از «ترفيع»، رفع معنوى است؛ يعنى رفعت و منزلت و بزرگداشت آنها و يكى از مظاهر ترفيع اين بيوت آن است كه از هر نوع آلودگى حفظ و به هنگام فرسودگى تعمير شوند.
اين ويژگىها به پاس حضور مردان بزرگى است كه در آن خانهها به راز و نياز پرداخته و خدا را ياد مىكنند و داد و ستد، آنان را از برپاداشتن نماز و پرداخت زكات باز نمىدارد. به پاس وجود اين شخصيتها، خدا اذن داده است كه به اين آثار، از ديده تعظيم و تكريم نگريسته شود و از ويرانى و آلودگى صيانت گردد.
همگى مىدانيم كه پيامبر گرامى (ص) در خانه خود به خاك سپرده شد؛ يعنى در آن نقطهاى كه خدا را ياد مىكرد و ستايش مىنمود. خانه وى، به حكم اين آيه، داراى ارج و احترام بوده و هر نوع ايجاد ويرانى و تخريب و ايجاد آلودگى در آن، دور از شأن آن و بر خلاف دستور قرآن است.
بلكه بخشى از بيوت مدينه مدفن و آرامگاه شخصيتهاى بزرگى است:
وبنابر روايت صحيح (1)، حضرت زهرا در خانه خود كه تاكنون نيز موجود است به خاك سپرده شد.
حضرت هادى و حضرت عسكرى نيز در خانههايى كه خدا را پرستش مىكردند به خاك سپرده شدند. در اين صورت اين خانهها به تصريح آيه، داراى منزلت و رفعت هستند و تخريب آنها با مفاد اين آيه ناسازگار است.
در محله بنىهاشم مدينه، تا چندى قبل خانههاى حسنين و مدرسه امام صادق (ع) برپا بود و نگارنده خود در سال 51 ه-. ش به زيارت اين بيوت تشرف يافتم، ولى متأسفانه به عنوان توسعه مسجد نبوى همه اين آثار نابود گرديد، در حالى كه توسعه مسجد النبى (ص) با حفظ اين آثار منافاتى نداشت.
دوستى پيامبر (ص) و خاندان او از اصول مؤكد اسلام است و آيات و رواياتى بر اين مورد گواهى مىدهد. پيامبر اكرم (ص) فرمود:
«سه چيز است كه هر كس آن را دارا باشد، مزه شيرين ايمان را مىچشد. يكى از آنها اين است كه خدا و پيامبر او، نزد انسان از همه چيز محبوبتر باشند ...». (2)مهر ورزيدن به پيامبر (ص) روشهاى گوناگونى دارد كه به برخى اشاره مىكنيم:
نشر سخنان و برنامههاى آنها.
حفظ و صيانت آثار و يادگارهاى آنان.
بناى يادبود بر قبور آنان.
همه اين امور، نوعى مهرورزى به آنان شمرده مىشود.
ترمذى در سنن خود نقل مىكند كه:
«پيامبر (ص) دست حسن و حسين را گرفت و فرمود: هر كس مرا و اين دو كودك و پدر و مادر آنها را دوست بدارد، روز رستاخيز با من هم رتبه خواهد بود». (1)همگى مىدانيم سبط اكبر پيامبر (ص) در سرزمين بقيع و سبط اصغر وى در كربلا به خاك سپرده شدهاند و مرقدشان پيوسته زيارتگاه مسلمانان بوده و خواهد بود. ساختن هر نوع سايبان براى حفاظت از تربت پاك آنان نوعى ابراز محبت به دو سبط بزرگوار پيامبر (ص) است و اين عمل همان پاداش را خواهد داشت كه پيامبر (ص) در روايت فوق متذكر شده است.
امروز ملل زنده جهان سعى مىكنند كه ياد شخصيتهاى ملى و مذهبى خويش (سران نظامى، سياسى و اصلاحگران عرصه فرهنگ) را به اشكال گوناگون زنده نگه دارند و بدين خاطر پيكر آنان را با عظمت تشييع مىكنند و در محلى با صفا تحت بناى مجلّلى به خاك مىسپارند تا آيندگان نيز همچون نسل حاضر، شخصيتهاى مزبور را همواره مدنظر داشته و گرامى بدارند، ما مسلمانان نيز بايستى با شيوههاى گوناگون (ساختن آرامگاه، بناى يادبود و غيره) شخصيتهاى برتر و بىنظير خويش را پاس بداريم.
با توجه به اين ادله:
الف. سيره سلف صالح در حفظ قبور انبياى پيشين.
ب. صيانت آثار، حفظ اصالتها است.
1) جامع الاصول: 9/ 157، حديث شماره 6706.
ج. حفظ ابنيه مربوط به اوليا نوعى ترفيع بيوت آنها است.
د. حفظ آثار اوليا مظهر مهر و مودّت آنها است.
براى احدى جاى شك و ترديد باقى نمىماند كه بناى بر قبور، نه تنها مشكل شرعى ندارد، بلكه امرى مطلوب و مرغوب است.
امام صادق (ع) فرمود: پدرم از پدرش و او از حسين بن على و او از على بن أبى طالب (ع) نقل كرد كه پيامبر (ص) فرمود: اى على! تو را در سرزمين عراق مىكشند و در آنجا به خاك سپرده مىشوى. على (ع) مىگويد: به پيامبر (ص) عرض كردم: كسانى كه قبرهاى ما را زيارت كنند و در آبادى آن بكوشند و پيوسته به آنجا رفت و آمد نمايند، چه پاداشى دارند؟
پيامبر (ص) فرمود: اى اباالحسن! خدا مرقد تو و مرقد فرزندان تو را بخشى از سرزمين بهشت و قسمتى از خاك آن قرار داده است و خدا دلهاى انسانهاى بزرگوار و برگزيده از بندگان خود را به شما علاقهمند ساخته است. آنان اذيت و آزار را در راه شما پذيرا مىشوند. قبور شما را آباد مىكنند و آن هم براى تقرب به خدا و اظهار دوستى به پيامبر (ص). (1)
1) شيخ طوسى- تهذيب الاحكام 6/ 22، حديث 5؛ وسايل الشيعه: 10 از ابواب مزار، باب 26، حديث 1- لطفاً دنباله حديث را مطالعه فرماييد.
سؤال: آيا نماز و دعا در كنار قبر انبيا و اوليا مشروع است؟
پاسخ: از جمله مسائلى كه وهابيان به آن حساسيت خاصى دارند، دعا نزد قبور اوليا و نماز خواندن در آن مكانها است. مدتى اين مسأله به عنوان عمل مكروه در ميان آنان تلقى مىشد.
اين مسأله به مرور زمان از مرحله مكروه به مرحله ممنوع سپس به مرحله شرك رسيده است. اكنون اين مسأله را بر قرآن وسيره مسلمين عرضه مىكنيم تا حكم آن روشن شود.
«وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وأمْنَاً واتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إبْراهيِمَ مُصَلًّى ...». (1)
«آنگاه كه كعبه را زيارتگاه مردم و جايگاهى امن قرار داديم، واز مقام ابراهيم، نمازگاهى براى خود برگزينيد».
اكنون سئوال مىشود: چرا خدا فرمان مىدهد كه از مقام ابراهيم نمازگاهى براى خود انتخاب كنند. آيا مطلب جز اين است كه مىخواهد
1) بقره/ 125.
از جاى آن معلّم توحيد، تبرك جوييم؟
در اين صورت آيا ميان مقام ابراهيم و مقام پيامبر اسلام، تفاوتى هست؟ ويا ميان مقام پيامبران و آرامگاه آنان كه اجساد آنان را در برگرفته، فرقى هست؟
گاهى تلاشهاى يك انسان صبور و يك زن باايمان، سبب مىشود كه جاى پاى او، عبادتگاه شود و انسانها در آن نقطه خدا را پرستش كنند، مانند هاجر مادر اسماعيل كه چون در راه خدا صبر كرد و رنجها را تحمل نمود، خدا جاى پاى او را محل عبادت قرار داد و فرمان داد كه زائران خانه خدا، بين صفا و مروه سعى كنند، همچنانكه هاجر سعى كرده بود. اگر صبر وبردبارى اين بانوى بزرگ سبب شده است كه جايگاه قدمهاى او متبرك و محل عبادت زائران خدا گردد، چرا
1) جلال الدين سيوطى، خصائص كبرى، 1/ 154.
جايگاهى كه پيكر مطهر نبى اعظم (ص) را در برگرفته، مبارك و مقدس نباشد، در حالى كه او بيش از «هاجر» در راه خدا متحمّل مصائب و مشكلات شده است!
شگفت اينجاست كه ابن قيم، شاگرد ابن تيميه، ناخود آگاه به اين حقيقت اعتراف كرده است. وى مىگويد: سرانجام، بردبارى هاجر و فرزند او بر دورى و تنهايى و آمادگى مادر براى ذبح فرزند، به اينجا منتهى شد كه اثر پاى مادر و فرزند، مركز عبادت مردان و زنان مؤمن قرار گرفت. اين سنت خداست كه به هركس از مخلوقات كه بخواهد رفعت مىبخشد. (1)3. مسلمانان جهان، چهارده قرن است كه در كنار قبر پيامبر به پرستش خدا مىپردازند. اگر نماز در كنار قبور پيامبران، مكروه و يا حرام و باطل است، پس چرا احدى از صحابه و تابعان و علما بر اين مطلب اعتراض نكردهاند؟ و اگر كسى در مسجد پيامبر در قسمت صفه نماز بگزارد، قبر پيامبر (ص) پيش روى او قرار خواهد گرفت. آيا مىتوان گفت: چنين نمازى باطل و يا مكروه است؟
«فاطمه پاره تن من است، پس كسى كه او را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است». (2)همين دخت پيامبر گرامى (ص) روزهاى جمعه به زيارت قبر عموى خود حمزه مىرفت، نماز مىگزارد و در كنار قبر او اشك مىريخت. (3)5. همسر پيامبر (ص) عايشه، ساليانى دراز پس از آن حضرت
زندگى كرد و در حجره اى كه بدن پيامبر را در آن به خاك سپرده بودند، نماز مىگزارد وخدا را عبادت مىكرد واحدى به او چنين اعتراضى نكرد.
سمهودى در وفاء الوفا ياد آور مىشود كه عايشه گفت: تا روزى كه عمر را در حجره من به خاك سپردند، فاصلهاى ميان من و قبور سه گانه نبود، ولى از آن به بعد، ديوارى ميان من و قبور ساخته شد. (1)اين مسأله نشان مىدهد كه همسر پيامبر قريب پانزده سال در كنار قبر رسولخدا (ص) نماز گزارده و هرگز در هيچ تاريخى ذكر نشده كه وى براى اقامه نماز از حجره خارج مىشده است.
اما اين گروه، نه تنها نماز در كنار قبور شهدا را تحريم مىكنند، بلكه معتقدند به هنگام دعا نبايد به حجره پيامبر نگريست، بلكه بايد رو به قبله ايستاد و دعا كرد، درحالى كه ابو جعفر منصور در حرم پيامبر از فقيه مدينه، مالك بن انس پرسيد: آيا من روبه قبله بايستم و دعا كنم، يا به قبر پيامبر (ص) رو كنم و خدا را بخوانم؟ مالك در پاسخ گفت: چرا از پيامبر (ص) روى مىگردانى، در حالى كه او وسيله نجات تو وپدرت آدم است. به سوى پيامبر رو كن و از او شفاعت بخواه. خدا او را شفيع تو قرار مىدهد. (2)با توجه به اين دلايل ششگانه، ديگر دليلى ندارد كه مشاهد انبيا و اوليا را حتى از زمينهاى موات هم بىارزشتر بدانيم، در حالى كه نماز در آن اماكن صحيح ومقبول است.
سؤال: عزادارى براى شهيدان راه حق چه فلسفهاى دارد؟
پاسخ: فلسفه عزادارى براى شهيدان راه حق، همان بزرگداشت ياد آنان و حفظ مكتب آنها است؛ مكتبى كه اساس آن را فداكارى در راه دين و تن ندادن به ذلّت و خوارى تشكيل مىدهد. منطق آنان چنين بوده است كه «مرگ سرخ به از زندگى ننگين است». آنان براى سربلندى دين خدا و عزّت مؤمنان به شهادت رسيدهاند. گرامىداشت آنان سبب مىشود كه منطق آنها پا برجا بماند و ملتها از آنها درس آموخته و راه آنها را ادامه دهند.
شهيد بهسان شمعى است كه مىسوزد و پيرامون خود را روشن مىسازد؛ زيرا با ريختن خون و پايان بخشيدن به حيات مادّى، جامعه را از بند بندگى و حكومت ستمگران آزاد مىسازد. آيا بزرگداشت چنين افرادى از نظر منطق و عقل، كارى نكو و پسنديده نيست؟ جايى كه پيامبر براى از دست رفتگان عادى مىگريد و ديگران نيز ناله سر مىدهند، آيا جا ندارد كه براى احياى مكتب شهادت و تكريم از شهيدان، به مناسبتهاى گوناگون، بزرگداشتى انجام گيرد و مجالس تشكيل شود؟
در ميان شهداى راه حق بيشترين مجالس به نام حسين بن على (ع)
ابوالشهدا، رهبر آزادگان، منعقد مىگردد؛ زيرا او بيش از ديگر شهيدان راه حق، راه و رسم آزاد زيستن و زير بار ظلم و ستم نرفتن را به جهانيان آموخت. او مرگ شرافتمندانه و جان سپردن زير ضربات شمشير دشمن را بر زندگى ذلّت بار برگزيد و سرانجام در «بستر شهادت» به لقاء اللّه پيوست.
او دلباخته ايثار و فداكارى در راه اعلاى كلمه حق بود، از اين جهت با چهره باز و لبى خندان به استقبال شهادت شتافت.
نشان مرد مؤمن با تو گويم اگر مرگش رسد خندان بميرد
دشمن دست خود را براى امان دادن به سوى او دراز كرد، ولى او دست رد بر سينه نامحرم زد و امان دشمن را نپذيرفت؛ زيرا مىدانست كه در پذيرش امان، ذلت و خوارى و مرگ واقعى است.
آنچه نگارش يافت، ترجمه مطلبى است كه محقق تاريخ ابن ابىالحديد درباره سرور آزادگان حسين بن على (ع) دارد. شايسته است با تعبير او آشنا شويم:
«سيّد أهل الإباء، الذى علّم الناس الحميّة والموت تحت ظلال السيوف اختياراً له على الدنيّة، أبو عبد اللّه الحسين ابن على بن أبىطالب (ع).
عرض عليه الأمان فأنف من الذل، وخاف من ابن زياد أن يناله بنوع من الهوان، إن لم يقتله فاختار الموت على ذلك». (1)
از اين بيان پاسخ دو پرسش ديگر روشن گشت:
آيا مذهب شيعه، مذهب اندوه و گريه است؟
چرا براى امام حسين (ع) عزادارى مىكنيد، با اين كه او در
1) شرح نهج البلاغه: 3/ 249.
بهشت است؟ گريه براى اهل بهشت چه ثمرى دارد؟
در پاسخ سؤال نخست يادآور مىشويم: مذهب شيعه مذهب حق طلبى و عدالت جويى و جهاد و مبارزه در اين راه است و هرگز مذهب گريه و ناله نيست، ولى در عين حال بهسان پيامبر گرامى و يارانش براى عزيزان از دست رفته متأثر مىشوند و قلوب آنان از عاطفه به اهل بيت (ع) موج مىزند و آثار خود را در زندگى مىگذارد.
به تعبيرى ديگر، سرودن اشعار مذهبى همراه با اظهار عواطف و تأثر، نوعى همدردى و همراهى با شهيدان راه حق است و از اين طريق، خواهان حفظ مكتب آنهاست؛ مكتبى كه اساس آن را فداكارى در راه دين و تن ندادن به ذلت و خوارى تشكيل مىدهد. اگر اين مجالس تعطيل شود و ياد شهدا در هر سال تجديد نگردد، مكتب ايثار و شهادت به فراموشى سپرده مىشود. شيعيان با برپا كردن مجالس سوگوارى در ماههاى محرم و صفر، منطق حسين بن على (ع) را كه منطق همه شهداست، احيا مىكنند.
درباره پرسش دوم خاطر نشان مىسازيم: گريه بر امام حسين (ع) نه به خاطر اين است كه اكنون در بهشت به سر مىبرد، مسلّماً از اين جهت بايد خوشحال و شادمان باشيم، گريه ما به خاطر آن ظلمها و ستمهايى است كه بر وى روا داشته شد و دردانه پيامبر (ص) با لب تشنه با 72 تن از ياران و خاندانش در كنار نهر آب جان سپرده است. گريه پيامبر بر عموى خويش حمزه، نه به خاطر اين بود كه او با فرشتگان همنشين است، بلكه به خاطر ستم ددمنشانهاى است كه بر او روا داشته بودند و هند جگرخوار، همسر ابوسفيان دستور داده بود شكم او را پاره كنند و جگرش را بيرون آورند تا به دندان خويش آن را بسايد.
اكنون دامن سخن را كوتاه مىكنيم. سخن درباره فلسفه شهادت امام حسين (ع) كه با آن اسلام را نجات داد، مجال ديگرى مىطلبد.
سؤال: مىگويند شيعه معتقد است كه قرآن تحريف شده، آيا اين درست است؟
پاسخ: از نظر شيعه، قرآن يگانه كتاب آسمانى تحريف نشده است كه هم اكنون به همان صورت اوليه در اختيار همه مسلمانان جهان قرار دارد.
قرآن تنها كتابى است كه سراسر آن صحيح است. هيچ كتاب صحيحى جز قرآن در اختيار مسلمانان نيست و غير از آن، همه كتابها، بدون استثنا، قابل نقد و بررسى هستند.
قرآن سند عقيده و شريعت است كه بايد مسلمانان هر دو را از آن كتاب دريافت كنند. اگر اختلافى در مسألهاى رخ داد، حَكَم و داور در مورد آن مسأله، قرآن است.
در سرتاسر تاريخ، در ميان شيعيان، غير از قرآن كنونى و موجود در تمام اعصار، قرآن ديگرى نبوده است و هم اكنون صدها هزار قرآن مخطوط و مطبوع در كتابخانههاى عمومى و خصوصى و خانههاى شيعيان موجود است و جز همين قرآنِ موجود در نزد همه مسلمانان، قرآنى حتى با اندكى اختلاف در ميان آنان وجود ندارد.
نسبت تحريف به شيعه، افترايى ناجوانمردانه است كه از ناآگاهى يا دشمنى با شيعه سرچشمه مىگيرد. تنها وجود چند روايت در كتب
حديث كه به ظاهر حاكى از تحريف است، دستاويز مخالفان قرار گرفته و شيعه را متّهم كردهاند كه اعتقاد به تحريف دارد، در حالى كه اين روايات به خاطر تضاد با قرآن، فاقد ارزش است و اگر بنا باشد وجود روايات تحريف در كتب حديثى، دليل بر چنين عقيدهاى باشد، مذاهب ديگر را نيز بايد به تحريف متهم كرد؛ زيرا در كتابهاى حديثى آنان روايات تحريف فراوان است و چنان كه بارها گفتهايم، كتابهاى حديثى، كتابهاى اعتقادى نيستند و اصول عقيدتى را بايد از منابع قطعى مانند قرآن مجيد، عقل روشن و قاطع و روايات متواتر و متضافر اخذ كرد.
در اين بخش كلمات برخى از بزرگان شيعه را درباره عدم تحريف نقل مىكنيم، امّا پيش از آن، به اثبات اصل عدم تحريف مىپردازيم:
زمزمه تحريف قرآن مجيد بيشتر از طرف مسيحىها و يهودىها ساز شده است. از آنجا كه به شهادت مسلّم تاريخ، كتب آسمانى اين دو قوم با گذشت زمان، دستخوش تحريف و تغيير گشته و اعتبار و ارزش اصلى خود را از دست داده است، آنان كوشش مىكنند كه قرآن كريم را نيز به شائبه تحريف آلوده سازند!
تاريخ با قاطعيت گواهى مىدهد كه نسخههاى «تورات» بارها در جريان حوادث مختلف تاريخى- خصوصاً در حمله بخت نصر به بيتالمقدس- از ميان رفته و عدّهاى از رجال مذهبىِ يهود، آن را بعداً به رشته تحرير درآوردهاند. (1)به گواهى تاريخ، انجيلهاى چهارگانه نيز سالها پس از حضرت مسيح (ع) به وسيله عدّهاى به رشته تحرير درآمده و بدين ترتيب از انجيلى كه به صورت يك كتاب آسمانى بر حضرت عيسى (ع) نازل
1) به كتابهاى «قاموس كتاب مقدس» و «الهدى الى دين المصطفى» مراجعه شود.
شده، نشانى در دست نيست. (1)كسانى كه تمام معارف و اصول مذهبى خود را بر اساس چنين كتابهايى بنيان گذاشتهاند؛ مايلند قرآن را نيز به همان سرنوشت متهم سازند. از اين رو مدعى شدهاند كه قرآن هم با گذشت زمان دستخوش تحريف شده است. در حالى كه نحوه جمعآورى و نگهدارى قرآن كريم در تمام ادوار تاريخ اسلامى، اساساً با تاريخ تورات و انجيل در ادوار يهوديّت و مسيحيّت قابل مقايسه نيست.
تاريخ نشان مىدهد كه وضع قرآن كريم در هيچ كدام از ادوار اسلامى دچار ابهام و پيچيدگى نبوده است. در اين باب بايد به دو نكته كه پاسخ بسيارى از سؤالات را در خود نهفته دارد، توجّه كنيم:
در اين صورت، كتابى كه تا اين اندازه با زندگى مردم آميخته و تا اين حد مورد مراجعه و استفاده آنها بوده، چگونه ممكن است مورد تحريف واقع شود و افكار عوام يا خواص متوجّه آن نگردد؟
احتمال اين، كه در قرآن تحريف واقع شده و كسى متوجّه آن
1) به كتابهاى «قاموس كتاب مقدس» و «الهدى الى دين المصطفى» مراجعه شود.
نگرديده، به مانند اين است كه احتمال دهيم در قانون اساسى ملّت بزرگى، تغييرى ايجاد شود، ولى كسى متوجّه آن نگردد. آيا ممكن است موادّ قانون اساسى يك ملّت دستخوش تحريف شود، ولى مردم نفهمند و سر و صداى آن بلند نشود؟ نقش قرآن در زندگى اجتماعى مسلمانان، به مراتب بيش از نقش يك قانون اساسى در زندگى ملّتهاى امروز بوده، و بدين ترتيب آن چنان افكار متوجّه آن بود كه اگر كمترين تحريف در آن رخ مىداد، با عكس العمل شديدى مواجه مىگرديد و اعتراضها از هر ناحيه شروع مىشد.
به شهادت تاريخ، در زمان پيامبر خدا (ص) عدّه زيادى از مسلمانان دانشمند كه تعداد آنان را تا چهل و سه نفر نوشتهاند (1)به دستور آن حضرت هر آيه و يا سورهاى را به محض نزول، مىنوشتند و اين نوشتهها با اهتمام و كوشش هرچه تمامتر در ميان مسلمانان نگهدارى مىشد. معروفترين آنها كه اهتمامشان به نوشتن قرآن به مراتب بيش از ديگران بود، حضرت على بن ابى طالب (ع) و زيد بن ثابت بودند و بدين ترتيب از قرآنهايى كه به وسيله اين افراد نوشته مىشد، نسخههاى متعدّدى در ميان مسلمانان وجود داشت كه در قرائت و استفاده از قرآن، مرجع شبانهروزى همه مسلمانان بود.
علاوه بر اين، عدّه زيادى از مسلمانان، آيات و سورههاى قرآن را از بر كرده بودند. اينها در كار حفظ قرآن بسيار دقيق بودند و سعى
1) تاريخ القرآن زنجانى، فصل ششم، ص 20.
داشتند حتّى كلمهاى از اين كتاب آسمانى را فروگذار نكنند. اين عدّه كه به آنها «قاريان» گفته مىشد، پيوسته مورد مراجعه و استفاده مردم در قرائت قرآن بودند.
توجّه مسلمانان و قاريان به حفظ و نگهدارى قرآن به حدّى بود كه روزى ميان «ابىّ بن كعب» و «عثمان» خليفه وقت درباره آيه «وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَها فِى سَبيلِ اللّه» اختلافى رخ داد، عثمان مدّعى بود كه وحى الهى «الّذين» است- بدون واو- و بايد اين كلمه (و) از نسخههاى قرآن حذف گردد، ولى «ابى» مىگفت ما از رسول خدا اين آيه را همان طور كه در قرآنها موجود است شنيدهايم. بگو مگو ميان دو نفر درگرفت. ناگهان «ابى» با شدّت هر چه تمامتر گفت: «هر كس بخواهد اين حرف را از قرآن بردارد، شمشير بر مىگيرم و خون او را مىريزم!» پافشارى «ابى» سبب شد كه خليفه حرف خود را پس بگيرد. (1)وقتى بحث بر سر تغيير يك حرف از قرآن به چنين ماجرايى منجر شود، آيا مىتوان گفت كه قرآن دستخوش تحريف شده و آياتى از آن حذف گرديده است؟
علاوه بر دو مطلب اساسى فوق، بايد توجّه داشت كه در آيات متعدّدى از قرآن كريم، به مسأله عدم تحريف قرآن و اين كه اين كتاب آسمانى از تغيير و تبديل مصون خواهد بود، تصريح شده است؛ آنجا كه مىفرمايد:
«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكرَ وَإِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ». (2)
«ما قرآن را نازل كرديم و به طور قطع نگهدار آنيم!».
علما و دانشمندان اسلامى نيز در كتابهاى تفسير و كلام تصريح كردهاند كه دانشمندان مسلمان اجماع دارند كه در قرآن تحريفى رخ نداده و اگر احياناً در ميان دانشمندان كسى پيدا شده كه معتقد به موضوع تحريف بوده، بر اثر پارهاى از اخبار مجعول است كه بعضى از مغرضين در كتب احاديث وارد كردهاند. بديهى است اين گونه اخبار از درجه اعتبار ساقط است و يا اخبارى بوده كه معنى و مفهوم واقعى آن را كشف نكردهاند.
سؤال: گفته مىشود شيعيان قرآنى به نام «مصحف فاطمه» دارند، اين مطلب تاچه اندازه صحت دارد؟
پاسخ: واژه «صحف» در قرآن به معناى مطلق كتاب آمده است، چنان كه مىفرمايد:
«آنگاه كه نامههاى اعمال منتشر گردد».
«اين، در صحيفههاى نخستين، در كتاب ابراهيم و موسى است».
و همچنين «مصحف» نيز از همين ماده اخذ شده و به معناى دفتر يا كتاب جلد شده به كار مىرفت و در صدر اسلام حتى پس از درگذشت پيامبر، مصحف» نام قرآن نبود بلكه هر كتاب مجلّدى را مصحف مىناميدند.
ابن ابى داوود سجستانى در باب گردآورى قرآن، در مصحفى از
محمد بن سيرين نقل مىكند: وقتى پيامبر (ص) درگذشت، على (ع) چنين گفت:
«سوگند ياد كرد على كه ردا بر دوش نيندازد مگر براى نماز جمعه، تا اين كه قرآن را در مجلدى جمع كنم».
ونيز ابوالعاليه نقل مىكند:
«آنان قرآن را در خلافت ابوبكر در مصحفى جمع كردند».
و نيز نقل مىكند:
«عمر بن خطاب فرمان به گردآورى قرآن داد و او اول كسى است كه قرآن را در مصحف جمع كرد». (1)اين جملهها حاكى است كه در آن روزگار، مصحف به معناى دفتر بزرگ و يا كتابى مجلد بوده كه اوراق را از پراكنده شدن حفظ مىكرده، سپس به مرور زمان اختصاص به قرآن يافته است.
اتفاقاً روايات پيشوايان ما حاكى است كه حتى در زمان آنان، لفظِ مصحف به معناى كتاب و يا دفتر مكتوب بوده است.
امام صادق (ع) فرمود:
«هر كس قرآن را از روى برگهاى مجلد بخواند، از چشم خود بهره مىگيرد». (2)و نيز در حديثى ديگر آمده است:
«خواندن قرآن از روى برگهاى مجلد، عذاب را از پدر و مادر كم مىكند». (3)مورّخان درباره ترجمه خالد بن معدان مىنويسند:
«خالد بن معدان دانش خود را در دفترى ضبط كرده بود كه آن دكمهها و دستگيره داشت». (1)خالد بن معدان از تابعين بوده و هفتاد صحابى را درك كرده است. و ابن اثير ترجمه او را در ماده كلاعى آورده است. (2)پس تا اينجا روشن شد كه تا پايان قرن اول، لفظ «مصحف» به معناى كتاب مجلد و يا دفترچه جلد شده بود كه افراد دانش و آگاهى خود را در آن ضبط مىكردند. اگر بعدها قرآن را مصحف گفتهاند، چون از ذهنها بيرون آمد و بر برگها نوشته شد و به صورت مجلّد درآمد.
با توجه به اين مسأله، نبايد در شگفت باشيم كه دخت گرامى پيامبر داراى مصحفى باشد و دانش و آگاهىهاى خود را، كه از پدر بزرگوارش برگرفته بود، در آن بنويسد و براى فرزندان خود، به صورت بهترين ميراث، به يادگار بگذارد.
خوشبختانه فرزندان فاطمه حقيقت و واقع اين مصحف را شناسانده وگفتهاند: اين مصحف، جز يك رشته آگاهىهايى كه از پدر بزرگوارش شنيده و يا از طريق ديگر به دست آورده، چيز ديگرى نيست. اكنون برخى از روايات را مىآوريم:
حسن بن على فرمود: «نزد ما جامعهاى است كه در آن حلال وحرام وارد شده و مصحف فاطمه هست در حالى كه در آن كلمهاى از قرآن نيست بلكه املاى رسول خدا (ص) و خطّ على (ع) است و همگى در اختيار ماست». (3)امام (ع) با عنايت كامل يادآور مىشود كه در آن حلال و حرامى
نيست تا مبادا تصور شود وحى تشريعى بر دخت پيامبر نازل مىشده است.
امام صادق (ع) در روايت ديگر در توصيف مصحف فاطمه مىگويد:
«به خدا سوگند، كلمهاى از قرآن شما در آن نيست. راوى مىگويد: پرسيدم: آيا در آن دانش است؟ امام در پاسخ مىگويد: بله، ولى نه از دانشهاى معمولى». (1)با توجه به آنچه گفته شد، روشن مىگردد كه مصحف فاطمه ارتباطى به قرآن ندارد و كسانى كه آن را دستاويزى براى تحريف قرآن قرار دادهاند، اگر مغرض نباشند، ناآگاهانه و بدون تحقيق درباره واقعيت آن سخن مىگويند.
اكنون واقعيت را براى خوانندگان بيان مىكنيم:
يكى از معارف مسلم در ميان علماى اسلام، وجود افراد «محدَّث» در ميان مسلمانان است. فرد «محدَث» پيامبر نيست و بر او وحى نازل نمىشود، ولى در عين حال، فرشتگان، با وى سخن مىگويند و سخن آنان را مىشنود، و لذا او «محدَّث» بر وزن اسم مفعول نام گرفته است؛ زيرا كه فرشته با او «حديث» مىگويد. بخارى نقل مىكند كه پيامبر (ص) فرمود:
«در ميان پيشينيان از بنىاسرائيل، مردانى بودند كه با آنها- از عالم غيب- سخن گفته مىشد، بدون اين كه پيامبر باشند. و اگر در ميان امت من چنين فردى باشد، آن عمر بن خطاب است». (2)
روايت درباره «محدّث» در ميان امت اسلامى از طريق اهل سنت و سخنان آنان در تفسير اين واژه بيش از آن است كه در اين جا نقل شود، و شارحان صحيح بخارى در اين مورد، توضيحات كافى دادهاند. (1)كلينى در كتاب كافى بابى تحت عنوان «إنّ الأَئِمَّةَ مُحَدَّثُونَ، مُفَهّمُونَ» آورده و رواياتى در اين مورد نقل كرده است. تمام اين روايات حاكى از آن است محدّث به كسى مىگويند كه صوت فرشته را مىشنود، ولى او را نمىبيند. آنگاه اضافه مىكند: ائمه اهل بيت (ع) همگى «محدّث» هستند. (2)
دخت گرامى پيامبر (ص) به خاطر كمال وجودى، از افراد «محدّث» به شمار مىرود؛ يعنى صداى فرشته را مىشنيد، ولى او را نمىديد و اين جريان، زمانى رخ داد كه پدر والامقامش درگذشت. غم و اندوه او را فرا گرفت. در اين هنگام جبرئيل امين به فرمان الهى فرود آمد. اخبارى را از آينده، براى او بازگو مىنمود و از اين طريق، مايه تسليت و تسلّى خاطر او را فراهم مىآورد. اكنون ويژگىهاى مصحف فاطمه را از زبان فرزندان او بيان مىكنيم:
امام صادق (ع) مىفرمايد: آنگاه كه خدا پيامبرش را قبض روح كرد، اندوه فراوانى فاطمه را در برگرفت. خداوند فرشتهاى را فرستاد تا او را تسليت بگويد. فاطمه امير مؤمنان را از آنچه مىشنيد، آگاه ساخت. على (ع) فرمود: هرگاه صداى فرشته را شنيدى، مرا آگاه كن تا آنچه مىگويد، بنويسم. اين گزارشها كه از طريق فرشته به فاطمه
مىرسيد و او در اختيار على (ع) مىنهاد، در دفترى جمع شد و نام مصحف به خود گرفت، ولى در آن چيزى از حلال و حرام نيست، بلكه تنها گزارشهايى از آينده است. (1)
1) كافى، ج 1، باب فيه ذكر الصحيفه، حديث 2.
سؤال: آيا على بن ابى طالب (ع) مصحفى جداگانه داشته است؟
پاسخ: اين سؤال به دو شيوه مطرح مىشود:
گاهى مىگويند مقصود از مصحف على (ع) چيست؟
گاهى هم گفته مىشود مقصود از كتاب على (ع) چيست؟
مقصود از مصحف على (ع) جمعآورى قرآن به ترتيب نزول است. ابن نديم در «فهرست» مىنويسد: اميرمؤمنان احساس كرد كه مردم درگذشت پيامبر را به فال بد گرفتهاند، سوگند ياد كرد كه ردا بر زمين نگذارد، مگر اين كه قرآن را گردآورى كند. او قرآن را در سه روز جمعآورى كرد و به مسجد آورد. (1)يعقوبى مىنويسد: على بن ابى طالب (ع) پس از درگذشت پيامبر خدا، قرآن را جمع كرد و آن را بر هفت جزء تقسيم نمود. آنگاه همه اجزاى هفتگانه و سورههاى وارد در آن را يادآور مىشود. (2)دقت در فهرستى كه يعقوبى از قرآن على (ع) ارائه كرده، نشان مىدهد كه كوچكترين اختلافى در عدد سورهها با قرآن فعلى ندارد،
واگر اختلافى هست در كيفيت جمع سورههاى قرآن است.
اگر چنين مصحفى داراى واقعيت باشد، كوچكترين منافاتى با صيانت قرآن از تحريف ندارد، اين تنها على (ع) نيست كه قرآن را به شكلى كه مورد نظرش بود، جمع كرد، بلكه مصحف عبداللّه بن عباس نيز چنين تفاوتى داشت.
اكنون وقت آنرسيده است كه به صورت دوم سؤال پاسخ بگوييم:
كتاب على (ع) چيزى است كه اميرمؤمنان على (ع) در حال حيات رسول خدا (ص) آن را نوشته است وى آنچه از پيامبر گرامى (ص) از حلال و حرام و ديگر مطالب مىشنيد، همه را مىنوشت، مجموع احادث مسموع از رسول خدا (ص) كه به املاى او و نگارش على (ع) بود، «كتاب على» نام گرفته است و اين كتاب دست به دست، در خاندان رسالت مىگشت و احياناً امام باقر و امام صادق با مراجعه به آنها احكامى را بيان مىكردند.
نجاشى، دانشمند رجالى شيعه، در ترجمه محمد بن عذافر صيرفى از پدرش نقل مىكند: با حكم بن عتيبه نزد امام باقر (ع) بودم، حَكَم پيوسته از امام باقر (ع) سؤال مىكرد. او نيز پاسخ مىداد، ولى در موردى، ميانشان اختلاف به وجود آمد، امام باقر (ع) به فرزندش امام صادق (ع) گفت: فرزندم! برخيز و كتاب على (ع) را بياور. او رفت و از درون خانه كتاب بزرگى كه به صورت طومار پيچيده شده بود، آورد، امام (ع) نقطه مورد نظر خود را پيدا كرد و به حكم بن عتيبه گفت: اين خط على (ع) و املاى رسول خدا (ص) است. آنگاه رو به او كرد و گفت: تو و دوستت سلمة بن كهيل و دوست ديگرت ابوالمقدام، به هر جا رويد، دانشى استوارتر از دانش كسانى كه جبرئيل بر آنها نازل مىشد پيدا نمىكنيد. (1)
1) رجال نجاشى، شماره ترجمه 967.
از روايات ديگر چنين برمىآيد كه طول اين كتاب هفتاد ذراع و ضخامت آن به اندازه ران شتر و كتاب به صورت طومارى پيچيده شده بود.
اميرمؤمنان (ع) علاوه بر اين كتاب، كتاب ديگرى به نام صحيفه دارد كه احكام ديات در آن جمع شده است و روايات فراوانى از اين صحيفه در كتب حديثى آمده است.
محقق فرزانه، مرحوم جناب ميرزا على ميانجى، به گردآورى رواياتى كه از صحيفه در كتابهاى حديثى وارد شده، همّت گمارده و همه را جمع كرده است. (1)و ما نيز درباره كتاب على (ع) و صحيفه وى، در كتاب «تاريخ الفقه الاسلامى وادواره» به تفصيل سخن گفتهايم. (2)در پايان يادآور مىشويم: امام على بن ابى طالب (ع) و فرزندان و شيعيان او، از نخستين روز درگذشت پيامبر (ص) كه كتابت حديث تحريم شد، اقدام به كتابت و يا صيانت حديث رسول خدا (ص) كردند و به ممنوعيتهاى سياسى، كه بعد از 100 سال با شكست مواجه شد، اعتنايى نكردند و اين موضوع مستقلى است كه در جاى خود بايد درباره آن گفتگو كنيم.
سؤال: چرا شيعه به كتابهاى دعا بيش از قرآن اهتمام مىورزد؟
پاسخ: در آموزههاى دينى، كه از ائمه اهل بيت (ع) به ما رسيده است، چنين مطلبى كه به دعا بيش از تلاوت قرآن بايد بها داد، وجود ندارد. قرآن، معجزه جاودان و آخرين حلقه از كتب آسمانى است كه پيوسته بر تارك اعصار مىدرخشد و روايات زيادى در تأكيد بر قرائت و حفظ و تلاوت آن با صداى خوش رسيده و در اين مورد كتابهاى ويژهاى به نگارش درآمده است.
كافى است در اين مورد به كتاب «قرآن در روايات اهل بيت (ع)» كه در ايران و مصر منتشر شده است، مراجعه كنيد. مراجعه به اين كتاب، عظمت و اهميت اين كتاب آسمانى را نزد پيشوايان به روشنى ثابت مىكند.
هم اكنون در جمهورى اسلامى ايران، اهتمام فراوانى به حفظ قرآن در ميان برادران و خواهران و حتى نونهالان پديد آمده است. تا آنجا كه كودكانى در سن 5 سالگى يا كمى بيشتر، حافظ كل قرآن شده و در مسابقات بينالمللى برنده جوايز گشتهاند و در داخل كشور نيز همه ساله مسابقات بين المللى برگزار مىشود و با دعوت از داوران بينالمللى، برگزيدگان رشتههاى حفظ، ترجمه و تفسير با اعطاى جايزه
تشويق مىشوند.
و نيز رسانهاى ويژه قرآن تأسيس شده كه 24 ساعته، برنامههاى قرآنى اجرا و پخش مىكند.
توجه ويژه به ادعيه در ميان مردم، بيشتر در مورد دعاى كميل و ندبه است كه به صورت دسته جمعى در شبهاى جمعه و صبح جمعه خوانده مىشود و همين سبب شده است اين توهم پيش آيد كه عنايت به دعا بيش از عنايت به قرآن است.
از آنجا كه در ميان اهل سنّت چنين ادعيه بليغ و رسا و سازندهاى كمتر وجود دارد، لذا عنايت آنان به دعا بسيار كم است و همين سبب شده است كه عنايت شيعه به دعا چشمگيرتر به نظر آيد.
خواندن «دعا» و راز و نياز با خدا، از والاترين مراتب عبادت و پرستش خدا است كه در حق آن گفته شده است: «الدعاء مخّ العبادة» (1): «راز و نياز با خدا، مغز عبادت است».
1) سفينة البحار: 1، ماده دعا.
1- امامت در قرآن
سؤال: اگر امامت از اصول است، چرا قرآن در اين مورد سخن نگفته است؟
پاسخ: در اين كه مديريت جامعه پس از پيامبر گرامى (ص) به شخصيت والايى نيازمند است، جاى گفتگو نيست و خرد هر انسان منصفى بر اين اصل داورى مىكند و اتفاقاً قرآن- بر خلاف نظر پرسشگر- رهبرى امّت (امامت) را به صورت كلى مطرح مىكند.
آياتى كه امامت را مطرح مىكنند:
آيه ولايت
«إِنّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَرَسُولهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاة وَهُمْ راكِعُون». (1)
«ولىّ شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند؛ همان كسانى كه نماز برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند».
شأن نزول آيه را بسيارى از مفسران و اهل حديث چنين نقل كردهاند: «سائلى وارد مسجد شد و درخواست كمك كرد. كسى به او
1) مائده/ 55.
چيزى نداد، امام على (ع) در حالى كه در ركوع بود، با انگشت خود كه انگشترى در آن بود به فقير اشاره كرد كه انگشترى را از دست او درآورد و رفع احتياج نمايد. او نيز جلو آمد و انگشتر را از دست امام درآورد و دنبال كار خود رفت».
در اين هنگام خبر به پيامبر (ص) رسيد. وى از خدا چنين درخواست نمود: «پروردگارا! همان طور كه براى موسى از خاندانش وزيرى معين نمودى، براى من نيز از اهل بيتم وزيرى معين فرما». در اين لحظه فرشته وحى فرود آمد و آيه ياد شده را براى پيامبر خواند.
اين شأن نزول را علاوه بر علماى شيعه، 66 تن از محدثان و متكلمان بزرگ اهل سنت با مختصر تفاوتى، در كتابهاى خود آوردهاند. محقق فرزانه علّامه امينى مصادر آن را در كتاب شريف «الغدير» آورده است. (1)اكنون بايد ديد چگونه اين آيه مسأله امامت را مطرح مىكند:
توضيح اين كه: «ولى» در آيه ياد شده به معنى سرپرست و كسى است كه زمام امور را به دست گيرد، لذا پدر و حاكم را ولى مىخوانند و مىگويند: «الأب ولىّ الطفل»، و «الحاكم ولىّ القاصر». از آنجا كه محور سخن «ولى مؤمنان» است، طبعاً، مقصود از «وليكم اللّه» امام و حاكم آنها خواهد بود، حتى قرائن موجود در آيه و شأن نزول آن، روشنترين گواه است كه مراد از «ولى»، امامت و سرپرستى است.
اينك قرائن:
1) الغدير، ج 3، صص 156 تا 162.
بود، زيرا همه افراد با ايمان، محب و دوست و ناصر و يار يكديگرند و اختصاص به اين سه نفر ندارد.
ظاهر آيه اين است كه تنها اين سه تن بر جامعه مسلمانان ولايت دارند، در اين صورت بايد گروهى كه ولايت دارند، غير از گروهى باشند كه تحت ولايت هستند. اگر ولى را به معنى رهبر و سرپرست امور مسلمانان بگيريم، طبعاً اين دو گروه از هم جدا و متمايز مىشوند، امّا اگر آن را به معنى دوست و ياور بگيريم، اين دو گروه، يكى مىشوند؛ زيرا همه افراد، محب و دوست يكديگر و ناصر و ياور هم هستند.
هرگاه مقصود دوستى و نصرت باشد، مىبايست تنها به «الّذينَ آمَنُوا» اكتفا شود و ديگر به آوردن اين جمله كه «در حال ركوع زكات مىدهند»، نيازى نباشد، زيرا در جامعه با ايمان، همه افراد با يكديگر دوست و ياور هستند؛ خواه در حالت ركوع زكات بدهند يا نه.
از اين رو مفاد آيه، همان است كه پيامبر گرامى (ص)، در يكى از سخنانش فرموده است:
«اى على! تو پس از من ولىّ هر فرد با ايمان هستى». (1)لفظ «بعدى» گواه بر اين است كه مقصود از «ولى» همان مقام رهبرى و حكومت و سرپرستى در امور دينى و دنيوى است، نه محبت و دوستى؛ زيرا اگر دوستى بود، به زمان درگذشت پيامبر (ص) اختصاص نداشت.
آيه پيشين تنها آيهاى نيست كه امامت و ولايت را به صورت يك اصل مطرح مىكند، بلكه آيه اطاعت «اولو الامر» نيز نمونهاى ديگر
1) مستدرك حاكم، ج 3، ص 111؛ مسند احمد، ج 4، ص 437.
است، چنان كه مىفرمايد:
«يا أَيُّها الّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول وَأُولى الأمْرِ مِنْكُمْ ...». (1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر و اولياى امر خود فرمان بريد ...».
«اولو الامر» در آيه كه به معناى «فرمانروايان» است، حاكى از فرمانروايى گروهى است كه اطاعت آنان در كنار اطاعت خدا و رسول، قرار گرفته است. فخررازى در تفسير خود، بيان شيوايى دارد و مىگويد: از اين كه اولوالامر در كنار خدا و رسول، قرار گرفته، بايد گفت كه صاحبان اين منصب، معصوم از گناه و پيراسته از خطا بودند؛ زيرا (گذشته از اين كه در كنار دو فرد معصوم (خدا و پيامبر) واقع شدهاند و بايد با آن دو همگون باشند)، از اين كه اطاعت «اولو الأمر» بدون قيد و شرط لازم شمرده شده، بايد گفت اين فرمانروايان، انسانهاى معصومى هستند كه پيراسته از گناه و خطا مىباشند و اگر غير آن بود، حتماً بايد حدود اطاعت آنها محدود گردد، در حالى كه قرآن، بدون حدّ و مرز اطاعت آنها را لازم شمرده است. (2)اين دو آيه (آيههاى ولايت و اولو الامر) مسأله امامت را به طور مستقل مطرح مىكند، در حالى كه برخى از آيات هر چند مسأله امامت را مطرح نمىكند ولى شأن نزول آن حاكى است كه در اين مورد نازل شده است، مانند آيه «اكمال».
«الْيَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَرَضيتُ
لَكُمُ الإسْلامَ دِيناً ...». (1)
«امروز دين شما را براى شما كامل ساختم و نعمت خويش را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم ...».
مفسران و گروهى از محدّثان، نزول اين آيه را در حجة الوداع در- روز غدير خم- روزى كه على (ع) به مقام امامت منصوب گشت، يادآور شدهاند. (2)(3)با توجه به اين سه آيه، پاسخ سؤال روشن مىشود كه مسأله امامت و ولايت در قرآن مطرح است، و هرگز قرآن آن را ناگفته نگذاشته است.
1) مائده/ 3.
2) الدرالمنثور، ج 2، ص 298؛ فتح القدير، ج 2، ص 57؛ ينابيع الموده، ص 120؛ تفسير المنار، ج 6، ص 463؛ مرحوم علامه امينى در كتاب الغدير، نزول اين آيه را در روز غدير از مدارك بسيارى نقل كرده است الغدر، ج 1، ص 447- 458 از 16 منبع نقل كرده است.
3) الدرالمنثور، ج 2، ص 298؛ فتح القدير، ج 2، ص 57؛ ينابيع الموده، ص 120؛ تفسير المنار، ج 6، ص 463؛ مرحوم علامه امينى در كتاب الغدير، نزول اين آيه را در روز غدير از مدارك بسيارى نقل كرده است الغدر، ج 1، ص 447- 458 از 16 منبع نقل كرده است.
2- نام امامان در قرآن
سؤال: چرا نام امامان دوازدهگانه در قرآن مجيد نيامده است؟
پاسخ: روش آموزشى قرآن بيان كليات و اصول عمومى است. تشريح مصاديق و جزئيات غالباً برعهده پيامبر گرامى مىباشد. رسول خدا (ص) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلكه در تبيين آن نيز مأموريت داشت، چنان كه مىفرمايد:
«وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْر لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون». (1)
«قرآن را بر تو فرستاديم تا آنچه براى مردم نازل شده است، براى آنها بيان كنى و آشكارسازى، شايد آنان بينديشند».
در آيه ياد شده دقت كنيد، مىفرمايد: «لتُبَيّن» و نمىگويد: «لتقرأ» يا «ليتلو» و اين نشانه آن است كه پيامبر (ص) علاوه بر تلاوت، بايد حقايق قرآنى را روشن كند. بنابراين، انتظار اين كه مصاديق و جزئيات در قرآن بيايد، همانند اين است كه انتظار داشته باشم همه جزئيات در قانون اساسى كشور ذكر شود. اكنون برخى از روشهاى قرآنى را در مقام معرفى افراد بيان مىكنيم:
1) نحل/ 44.
گاهى وضعيت ايجاب مىكند كه فردى را به نام معرفى كند، چنانكه مىفرمايد:
«وَمُبَشّراً برَسُول يَأْتِى مِنْ بَعْدى اسْمُهُ أَحْمَد». (1)
« (عيسى مىگويد:) به شما مژده پيامبرى را مىدهم كه پس از من مىآيد و نامش احمد است».
در اين آيه، حضرت مسيح، پيامبر پس از خويش را به نام معرفى مىكند و قرآن نيز آن را از حضرتش نقل مىنمايد.
و گاهى موقعيت ايجاب مىكند كه افرادى را با عدد معرفى كند، چنان كه مىفرمايد:
«وَلَقَدْ أَخَذَ اللّه مِيثاقَ بَنى إِسرائيلَ وَبَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَى عَشَرَ نَقِيباً ...». (2)«و خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگيختيم».
بعضى اوقات وضعيت بهگونهاى است كه فرد مورد نظر را با اوصاف معرفى كند؛ چنان كه پيامبر خاتم را در تورات و انجيل، با صفاتى معرفى كرده است.
«الّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُول النّبىَّ الأُمّى الّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدهُمْ فِى التَّوراةِ وَالإِنْجِيل يَامُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ ويُحِلُّ لَهُمُ الطَّيّبات وَيُحَرّمُ عَلَيْهِمُ الخَبائِث وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلالَ الّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ ...». (1)
«كسانى كه از رسول و نبى درس ناخواندهاى پيروى مىكنند كه نام و خصوصيات او را در تورات و انجيل نوشته مىيابند، كه آنان را به نيكى دعوت كرده و از بدىها بازشان مىدارد، پاكىها را براى آنان حلال كرده و ناپاكىها را تحريم مىنمايد و آنان را امر به معروف و نهى از منكر مىكند و بارهاى گران و زنجيرهايى كه بر آنان بود، از ايشان برمىدارد ...».
با توجه به اين روش، انتظار اين كه اسامى دوازده امام با ذكر نام و اسامى پدر و مادر در قرآن بيايد، انتظارى بى جا است؛ زيرا گاهى مصلحت در معرفى به نام است و گاهى معرفى به عدد و احياناً معرفى با وصف.
اگر اين اصل را بپذيريم و بگوييم خداوند بايد كليه مسائل اختلاف آفرين را در قرآن ذكر كند، تا مسلمانان دچار تفرقه نشود؛ در اين صورت بايد صدها مسأله كلامى و عقيدتى و فقهى و تشريعى در قرآن ذكر شده باشد، مسائلى كه قرنها مايه جنگ و جدل و خونريزى در ميان مسلمانان شده است، ولى قرآن درباره آنها به طور صريح و قاطع- كه ريشهكن كننده نزاع باشد- سخن نگفته است، مانند:
صفات خدا عين ذات اوست يا زايد بر ذات؟
حقيقت صفات خبرى مانند استواى بر عرش چيست؟
قديم يا حادث بودن كلام خدا.
جبر و اختيار.
1) اعراف/ 157.
اين مسايل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است، ولى آنچنان شفاف و قاطع كه نزاع را يك سره از ميان بردارد، در قرآن وارد نشده است و حكمت آن در اين است كه قرآن مردم را به تفكر و دقت در مفاد آيات دعوت مىكند، بيان قاطع همه مسائل، به گونهاى كه همه مردم را راضى سازد، بر خلاف اين اصل است.
پرسشگر تصور مىكند كه اگر نام امام و يا امامان در قرآن مىآمد، اختلاف از بين مىرفت، در حالى كه اين اصل كليت ندارد؛ زيرا در موردى تصريح به نام شده ولى اختلاف نيز حاكم گشته است.
بنى اسرائيل، از پيامبر خود خواستند فرمانروايى براى آنان از جانب خدا تعيين كند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمينهاى غصب شده خود را بازستانند و اسيران خود را آزاد سازند. آنجا كه گفتند:
«إِذْ قالُوا لِنَبِىّ لَهُمُ ابْعَث لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِى سَبيلِ اللّه». (1)
«آنان به يكى از پيامبران خود گفتند: براى ما فرمانرواى معين كن تا به جنگ در راه خدا بپردازيم ...».
پيامبر آنان، به امر الهى فرمانروا را به نام معرفى كرد و گفت:
«إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلكاً ...».(2)
«به راستى كه خدا طالوت را به فرمانروايى شما برگزيده است».
با اينكه نام فرمانروا با صراحت گفته شد، آنان زير بار نرفتند و به اشكال تراشى پرداختند و گفتند:
«أَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ ...». (1)
«از كجا مىتواند فرمانرواى ما باشد، حال آن كه ما به فرمانروايى از او شايستهتريم، و او توانمندى مالى ندارد؟ ...».
اين امر، دلالت بر آن دارد كه ذكر نام براى رفع اختلاف كافى نيست، بلكه بايد موقعيت جامعه، آماده پذيرايى باشد.
چه بسا ذكر اسامى پيشوايان دوازدهگانه، سبب مىشد كه آزمندان حكومت و رياست به نسل كشى بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگيرى كنند، چنان كه اين مسأله درباره حضرت موسى رخ داد و به قول معروف:
صد هزاران طفل سر ببريده شد تا كليم اللّه موسى زنده شد
درباره حضرت مهدى (ع) كه اشارهاى به نسب و خاندان ايشان شد، حساسيتهاى فراوانى پديد آمد و خانه حضرت عسكرى (ع) مدتها تحت نظر و مراقبت بود تا فرزندى از او به دنيا نيايد و در صورت تولد، هر چه زودتر به حيات او خاتمه دهند.
در پايان يادآور مىشويم: همانطور كه گفته شد، قرآن به سان قانون اساسى است. انتظار اين كه همه چيز در آن آورده شود، كاملًا بىمورد است. نماز و روزه و زكات كه از عالىترين فرايض اسلام است به طور كلى در قرآن وارد شده و تمام جزئيات آنها از سنت پيامبر (ص) گرفته شده است.
1) بقره/ 247.
سؤال: آيا اعتقاد به امامت دوازده تن در عهد رسالت وجود داشته يا پس از وفات امام عسكرى (ع) پيدا شده است؟
پاسخ: اعتقاد به خلافت دوازده تن از قريش- يا از بنىهاشم- در عصر پيامبر مطرح بوده، ولى آشنايى به اسامى و هويت آنان به تدريج انجام گرفته است؛ زيرا هر امامى، وصى و امام بعدى را معين و معرفى مىنمود. توضيح اين كه: دلايل قاطع نشان مىدهد كه پيامبر اسلام (ص) امامت و رهبرى على (ع) را در مواقع مختلف و به ويژه در روز غدير اعلام كرد و تشيع به معنى رهبرى على (ع) به صورت يك اصل اعتقادى درآمد، همچنان كه امامت و پيشوايى دو نور ديده خود، حسن و حسين را نيز در عصر خود مطرح كرده و فرموده است:
«حسن و حسين هر دو پيشواى امتند، خواه زمام امور را رسماً به دست بگيرند، و خواه خانهنشين باشند». (1)پس از شهادت حسين بن على و رسوايى خلافت امويان، ديدگان امّت متوجه فرزند وى امام سجاد (ع) شد، و پس از وى، امام باقر
1) الرساله فى نصيحة العامه، نگارش ابواسعد، المحسن بن كرامة بيهقى، ص 18 و 68؛ احقاق الحق: 26/ 48.
و امام صادق احياگر سنّت پيامبر (ص) و پيشواى محدّثان و فقيهان گشتند و به همين ترتب، هر امامى در عصر خود، با وجود تمامى خفقانها و تنگناها، وظيفه خود را در حد امكان انجام داد و شيعيان نيز به امامت آنان اعتقاد راسخ داشتند.
تصور اين كه اعتقاد به امامت امامان در دوران حضرت عسكرى (ع) شكل گرفته باشد، ناشى از ناآگاهى از تاريخ تشيع است و در فصل نخست در اين باره به صورت گسترده سخن گفتيم. علاقهمندان براى آگاهى بيشتر به فصل نخست از اين كتاب مراجعه كنند.
سؤال: چرا على (ع) را وصى پيامبر مىدانيد؟
پاسخ: امام على در دو مرحله، وصى پيامبر گرامى (ص) بوده است.
وصايت به اين معنى را كسى انكار نكرده و همگان بر آن اتفاق نظريه دارند. (1)2. جانشينى از جانب پيامبر: پيامبر (ص) در مسائل مربوط به زعامت و سرپرستى مسلمين، على (ع) را خليفه و جانشين خود قرار داد و اگر با ديده انصاف و بىطرفى و بدون تعصب بر مسأله بنگريم، خواهيم ديد كه خلافت و جانشينى امام على (ع) از جانب پيامبر، در همان دوره نيز مسألهاى واضح و آشكار بود، تا آنجا كه واژه «وصى» يكى از القاب امام به شمار مىرفت و اين لقب در نظم و نثر آن زمان فراوان به چشم مىخورد.
1) تاريخ ابن عساكر شافعى: 2/ 487، حديث 1006، مستدرك حاكم: 1/ 362، مسند احمد: 1/ 260، ط مصر.
مفسران در تفسير آيه «وَأَنْذِرْ عَشيرَتكَ الأَقْرَبين» (1)و محدثان در بيان شأن نزول آن، چنين نقل مىكنند: وقتى آيه ياد شده- كه به پيامبر (ص) فرمان مىدهد تا نزديكان خود را به آيين اسلام دعوت كند- نازل گرديد، پيامبر از بزرگان بنىهاشم دعوت به عمل آورد و آيين خود را بر آنها عرضه كرد. آنگاه فرمود: اى فرزندان عبدالمطّلب، من براى شما خوبىهاى دنيا و آخرت را آوردهام. خدايم مرا مأمور كرده كه شماها را به آن دعوت كنم:
«كدام از شما مرا در اين امر يارى مىكند تا او وصى و جانشين من در ميان شما باشد».
كسى دعوت پيامبر را پاسخ نگفت، جز على كه كوچكترين آنها بود. در اين هنگام پيامبر (ص) فرمود:
«او برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست، سخن او را بشنويد و اطاعتش كنيد».
اين حديث، به «حديث يوم الدار» معروف است و بسيارى از محدثان و سيره نگاران آن را نقل كردهاند. (2)دلايل مسأله وصايت امام به آنچه گفته شد منحصر نمىشود، بلكه حديث «ثقلين»، «سفينه» و «غدير» همگى گواه بر وصايت او است كه براى اختصار از ذكر آنها خوددارى مىكنيم:
امير مؤمنان در يكى از سخنان خود درباره «اهل بيت پيامبر» مىفرمايد:
«وَ فِيهِمُ الوَصيّةُ وَالوِراثَة» (3)
پيامبر درباره آن وصيت نموده و آنان وارثان پيامبر هستند.
وصايت بودن امام در شعر شعراى عصر رسالت
وصى بودن امام در عصر رسالت و پس از آن، از شهرت بسيار بالايى برخوردار بود، تا آنجا كه شاعران عصر نخست، «وصى» را يكى از القاب امام دانسته و در اشعار خود او را به اين لقب خواندهاند، اكنون چند نمونه از سرودههاى آنان را در اين مورد ذكر مىكنيم:
وَصِىُّ النّبِىّ المُصْطَفى وَ ابْنُ عَمّهِ فَمَنْ ذا يُدانِيهِ وَمَنْ ذا يُقارِبُهُ
او وصى پيامبر برگزيده و پسر عموى او است
كيست كسى كه در رديف او قرار گيرد؟!
عَلِيّاً وَصِىُّ الْمُصْطَفى وَابنُ عَمّهِ
وَ أوّلُ مَنْ صَلّى أَخا الدِّين وَالتُّقى
على وصى (نبى) مصطفى و پسر عموى او است
نخستين كسى كه نمازگزارد، ديندار و پرهيزگار است
إِنَّ الوَصىَّ إِمامُنا وَوَلِيُّنا بَرِحَ الخَفاءُ وَباحَتِ الأَسْرارُ
وصى، امام و سرپرست ما است
آنچه مخفى بود آشكار، و رازها بازگو شد
ابن ابى الحديد در اين فصل، اشعار زيادى نقل كرده كه در آنها، شعراى عصر رسالت و پس از وى، امام على (ع) را به عنوان وصى
معرفى كردهاند. (1)تنها سخنى كه ممكن است مطرح شود، اين است كه اشخاصى به عايشه مراجعه كرده و درباره وصايت امام از وى مىپرسيدند، او در پاسخ مىگفت كه پيامبر در خانه من جان سپرد و به كسى وصيت نكرد. (2)مراجعات مكرر به عايشه خود حاكى از اشتهار اين مطلب در آن دوران بود، ولى استدلال كاملًا بىپايه است؛ زيرا به فرض اين كه پيامبر در خانه عايشه و در كنار او جان سپرده و در آن حالت به كسى وصيت نكرده باشد، ولى گفته او دليل بر نفى وصايت نمىشود، چه بسا ممكن است پيامبر در زمان صحت و عافيت و يا اوايل بيمارى، كه در خانه ديگران بود، على را وصى خود قرار داده باشد.
آيا ممكن است پيامبر به مردم بگويد: «
ما حَقُّ امرئ مُسْلِم لَهُ شَىْءٌ يُوصى فِيهِ يَبيتُ لَيْلَتَين إِلّا وَ وَصِيّتُهُ مَكْتُوبَةٌ عِنْدَهُ» (3)
، ولى خود اصلًا وصيت نكند؟!
سؤال: چرا «اولى الأمر» در آيه مباركه «يا أَيُّها الّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول وأُولى الأَمْرِ مِنْكُمْ» (1)به افراد خاص تفسير مىشود؟!
پاسخ: در اين كه مقصود از «اولى الامر» چيست، دو نظريه وجود دارد:
مقصود، فرماندهان سپاه اسلاماند.
منظور، علما و دانشمندان هستند.
گروهى به خاطر ظاهر لفظ «الامر» كه به «فرمان» تفسير مىشود، به معنى اوّل گرويده و مىگويند: مقصود فرماندهان نظامىاند؛ در حالى كه اين تفسير به دو جهت صحيح نيست:
اوّلًا: احتمال دارد لفظ «الأمر» به معناى «شأن و منزلت» باشد كه در اين صورت با تفسير دوم كاملًا سازگار خواهد بود.
آيه مورد بحث، زمينهساز آيه بعدى است كه متن و ترجمه آن را بعداً مىآوريم و شأن نزول آن، با تفسير نخست سازگار نيست، بلكه قول دوم را تأييد مىكند.
مفسران درباره شأن نزول آن مىگويند: فردى به ظاهر مسلمان با
1) نساء/ 59.
يك مرد يهودى بر سر موضوعى اختلاف پيدا كردند، فرد يهودى گفت: موضوع را نزد «محمد» ببريم، گفتنى است مرد يهودى مىدانست كه حضرت محمد رشوه نمىپذيرد، امّا مرد به ظاهر مسلمان (منافق) گفت: حَكَم ميان من و شما كعب بن اشرف يهودى باشد؛ زيرا مىدانست كه او رشوه مىگيرد و به نفع رشوه دهنده داورى مىكند. (1)در اين ماجرا آيه اولى الامر و آيه پس از آن نازل گرديد. متن اين دو آيه چنين است:
«يَا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولى الأمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِى شَىء فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولَ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْويلًا».
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد اطاعت كنيد خدا را، اطاعت كنيد پيامبر خدا را و اولى الامر را هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد [از او داورى بطلبيد] اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين كار براى شما بهتر و عاقبت و پايان آن نيكوتر است».
«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُريدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَيُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعيداً».
«آيا نديدى كسانى را كه گمان مىكنند به آنچه [از كتابهاى آسمانى] بر تو و به آنچه پيش از تو نازل شده ايمان آوردهاند ولى مىخواهند براى داورى به نزد طاغوت و حاكمان باطلگرا بروند با اين كه فرمان داده شدهاند كه به طاغوت كفر ورزند، اما شيطان مىخواهد آنها را گمراه كند و به بيراهههاى دوردستى بيفكند».
1) مجمع البيان: 2/ 264.
با توجه به آنچه گفته شد، نظريه دوم متعين است؛ زيرا مسائل قضايى مربوط به عالمان دينى است، نه فرماندهان. ولى سخن اين جا است كهآيامقصود، همه علما ودانشمندان هستند ياگروهى خاصكه خطا بر آنها راه ندارد؟ پاسخ اين سؤال را مىتوان از خود آيه استنباط كرد.
لفظ «أولى الامر» بر لفظ «الرسول» عطف شده، و عامل نصب در هر دو يك فعل است، چنان كه فرمود: «أَطيعُوا الرسول وأولى الأمر منكم» واين حاكى است كه معطوف (اولى الامر)، در مرحله قضاوت و داورى، قرين «رسول» است؛ يعنى همان طور كه رسول اعظم (ص) در قضا و داورى دچار گناه و خطا نمىگردد، «اولى الامر» نيز از اين جهت همانند او هستند. در اين صورت مقصود، عالمانى خواهند بود كه از گناه و خطا معصوم باشند.
آيه مورد بحث، اطاعت «اولى الامر» را مطلقا و بدون قيد و شرط الزامى مىداند، بدون اين كه آن را محدود سازد و مثلًا بگويد: «اطاعت كنيد، به شرط اين كه امر به گناه و خلاف شرع نكنند يا دچار اشتباه و خطا نشوند». از اين الزام بى قيد و شرط، استنباط مىشود كه قضاوت و داورى آنان هيچگاه بر خلاف شرع نبوده و آنان هرگز دچار اشتباه نمىشوند و لازمه آن، عصمت اين گروه از هر گناه و خطا است.
خداوند اطاعت والدين را محدود ساخته و مىفرمايد:
«وَوَصّينا الإِنْسانَ بِوالدَيهِ حُسْناً وإن جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما». (1)
«به انسان سفارش كرديم كه به پدر و مادر نيكى كند و اگر [آن دو مشرك باشند و] تلاش كنند كه براى من همتايى قائل شوى، در حالى كه به آن علم ندارى، از آنها پيروى مكن».
1) عنكبوت/ 8.
اطاعت پدر و مادر در اين آيه مطلق و بى قيد و شرط نيست، در حالى كه اطاعت «اولى الامر» در آيه مورد بحث كاملًا مطلق و فاقد هرگونه قيدى است.
از سوى ديگر، مىدانيم كه اطاعت مخلوق در موردى كه فرمان به خلاف شرع دهد، حرام است.
رسول گرامى (ص) مىفرمايد:
«لا طاعَةَ لِمَخْلُوق فِى مَعْصِيَةِ الْخالِق» (1)
خوشبختانه مفاد اين حديث در قرآن نيز آمده است؛ چنان كه مىفرمايد: «إِنّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ». (2)
با توجه به اين دو مطلب:
الف: اطاعت اولى الامر در آيه بدون قيد و شرط لازم و واجب شمرده شده است.
ب: اطاعت از هركس آنگاه كه بر خلاف شرع دستور دهد حرام است.
نتيجه مىگيريم افرادى كه قرآن از آنها با تعبير «اولى الامر» ياد مىكند، معصوم بوده و هيچگاه بر خلاف شرع دعوت ننموده و در كار خود مرتكب خطا نمىشوند و جز ائمه اثناعشر، كسى مصداق اولى الامر نيست؛ زيرا به اتفاق همه مسلمانان، جز اين افراد، كسى معصوم نبوده و پيراسته از خطا نمىباشند.
علاوه بر مضمون آيه، متجاوز از سى حديث به صورت مسند و مرسل در تفسير «اولى الامر» وارد شده و آن را به امامان معصوم تفسير مىكنند. (3)
سؤال: آيا شيعيان پس از نماز سه بار مىگويند: «خان الأمين»؟
پاسخ: آنچه در سؤال آمده است، حاكى از نوعى افترا و دروغ بر پيروان اهل بيت (ع) است. فردى كه اين نسبت را به شيعه داده- و ذهن پرسشگر را آلوده ساخته است- از ريشه آن آگاه نيست. توضيح اين كه يهوديان معتقد بودند كه رشته نبوت بايد در خاندان يعقوب پيوسته بماند و از اين خاندان بيرون نرود، ولى آنگاه كه پيامبر گرامى (ص) با دلايل قطعى ظاهر شد، به اين فكر افتادند كه جبرئيل را به خيانت متهم كنند و اين شعار را سر دادند: «خان الأمين! خان الأمين! خان الأمين!» يعنى او در وحى الهى خيانت ورزيد و به جاى آن كه نبوت را در فرزندان اسحاق ابقا كند، به فرزندان اسماعيل منتقل كرد و از همين جهت، يهود از دشمنان سر سخت جبرئيل امين هست.
فخر رازى در تفسير خود مىنويسد: جامعه يهود، جبرئيل را فرشته عذاب مىنامند، و درباره او مىگفتند: خدا به او دستور داده بود كه نبوت را در سلسله فرزندان اسرائيل قرار دهد ولى وى آن را به فرزندان اسماعيل داد! اتهام جبرئيل به خيانت مربوط به اين گروه است كه او را به خيانت در عوض كردن محل نبوت متهم كرده و به عللى او را دشمن
مىشمردند (1)و به دوستى ميكائيل تظاهر مىكردند. قرآن در مقام انتقاد از عقيده آنان مىفرمايد:
«قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّاً لِجِبْريل فانّهُ نَزّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بإذْنِ اللّهِ مُصَدّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدى وَبُشْرى لِلْمُؤْمِنين». (2)
«بگو هر كس با جبرئيل دشمن باشد [دشمن خداست]، و او مأمورى بيش نيست كه به اذن خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرده، كتابهاى پيشين را تصديق مىكند، و مؤمنان را هدايت نموده و مايه بشارت است».
اكنون ببينيد مطلبى را كه يهود با آن بر ضدّ مسلمانان شعار مىدادند، چگونه برخى از افراد بىتقوا و دشمنان وحدت اسلامى، آن را به شيعه نسبت مىدهند و مىگويند: شيعه معتقد است كه جبرئيل خيانت كرده و به جاى اين كه على را به مقام نبوت منصوب كند، آن را به پيامبر اسلام (ص) عطا كرده است!
ميليونها نفر از شيعيان در جهان نماز مىگزارند، و از ميان آنان حتى يك نفر چنين عبارتى را بر زبان نمىآورد، بلكه همه آنها با بلند كردن دستها، سه بار «اللّه اكبر» مىگويند و بسيارى از آنان، حتى از اين كه چنين اتهامى بر آنان وارد مىشود، بىخبرند.
سؤال: دليل عصمت امامان شيعه چيست؟
پاسخ: عصمت را به هر معنايى تفسير كنيم، بالذات از آن خداست، او كه در سايه علم گسترده خود، از خطا و اشتباه پيراسته بوده و به خاطر حكمت خويش، از كارهاى ناشايست مبرّاست.
اين نكته اختصاص به عصمت ندارد، بلكه ديگر صفات نيز از اين قبيل است. او عالم و قادر و حىّ بالذات است و علم و قدرت و حيات ديگران از آن اوست.
به يك تعبير، او غنى مطلق و غير او فقير بالذات است، چنان كه مىفرمايد:
«يا أَيُّها النّاس أَنْتُمُ الفُقَراءُ إِلى اللّهِ وَاللّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الحَميد». (1)
«اى مردم! شما همگى به خدا نيازمند هستيد و خدا بى نياز و شايسته هر ستايشى است».
و به تعبير شيخ محمود شبسترى:
سيه رويى ز ممكن در دو عالم جدا هرگز نشد واللّه اعلم (2)همين غناى بالذات خدا سبب مىشود كه ديگر ممكنات از غناى او
بهره گرفته، زنده و دانا و توانا باشند.
مسأله عصمت نيز از اين مقوله است كه خدا بنا بر مصلحت، گروهى از بندگان خود را، كه معلمان بشر و هدايتگران انسانها هستند، به نيرويى مجهّز مىكند كه در عين قدرت بر گناه، از آن بپرهيزند و از خطا و اشتباه مصون بمانند.
چه بسا ممكن است اين نيرو كه از آن به «روح القدس» تعبير مىكنند، در درون وجود آنها، يا خارج از آن باشد؛ مثلًا فرشتهاى آنان را از لغزش باز بدارد. بنابراين، عصمت در عين اختصاص به خدا- به معناى عصمت ذاتى- مانع از آن نيست كه پيامبران نيز پيراسته از گناه و اشتباه باشند، چنان كه همه مسلمانان جهان، پيامبر اسلام (ص) را در هر دو مرحله (خلاف و اشتباه) معصوم مىدانند، و ادلّه عصمت پيامبر (ص) در كتابهاى كلامى متكلمان اسلامى؛ اعم از اماميه و اشاعره و معتزله بيان شده است.
وامّا عصمت امامان دوازدهگانه، از طريق نقل، قطعى است.
به ديگر سخن، از آنجا كه پيامبر (ص) قرآن و اهل بيت (ع) را تا روز رستاخيز وسيله هدايت معرفى مىكند، تا زمانى كه هر دو در كنار حوض كوثر به وى برسند، بايد هر دو از خلاف و اشتباه مصون باشند، زيرا امكان ندارد افرادى كه وسيله هدايت بشر تا روز رستاخيز هستند، خطا و اشتباهى مرتكب شوند.
از هر نوع پليدى پاك گرداند.
در بخشهاى گذشته به اين مسأله اشاره شد كه اراده تطهير و پاك گردانيدن اهل بيت (ع) به دو معنا مىتواند تفسير شود:
اراده تشريعى و قانونى، به اين معنا كه خدا قانوناً مىخواهد آنان از پليدىها دور شوند.
اراده تكوينى، به اين معنا كه تطهير و پاكى با وجود آنان درآميخته و با جان و روان آنان عجين شده است.
اراده به معناى نخست، اختصاص به اهل بيت (ع) ندارد بلكه متعلق به همه انسانهاست؛ زيرا در مقام تشريع، خدا مىخواهد همه انسانها به راه راست بروند و از آن منحرف نشوند، در حالى كه در اين آيه، خطاب خاصّى در مورد اهل بيت پيامبر (ص) وارد شده و فرموده است: «إِنّما يُريدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجسَ أَهل البَيْتِ وَيُطَهِّركُمْ تَطهيراً».
طبعاً اين اراده، اراده ويژهاى است؛ زيرا در غير اين صورت، اراده گسترده خواهد بود كه برهمگان تعلق گرفته است. از اين جهت بايد بگوييم كه مقصود، اراده تكوينى و آفرينشى است كه عوامل پاكى در وجود آنان تعبيه شده، ولى در عين حال قدرت انجام گناه را از آنان سلب نكرده است.
مرحوم مفيد، براى تشريح معناى عصمت و اين كه عصمت قدرت انجام گناه را از انسان سلب مىكند، با ذكر يك مثال چنين آورده است: انسانى در حال غرق شدن است، طنابى را به سوى او پرتاب مىكنند تا به آن چنگ بزند و ديگران او را از آب بيرون كشند. او در اين حال بين نجات و غرق مخير است، ولى فرد عاقل به آن چنگ مىزند و خود را از غرق شدن نجات مىدهد.
دلائل بر عصمت امامان دوازدهگانه فراوان است كه براى اختصار از ذكر آنها خوددارى مىگردد.
سؤال: علم غيب از آن خداست، چگونه پيامبران و حتى امامان شيعه از غيب آگاهند؟
پاسخ اين پرسش، از جواب پيش نيز روشن مىشود؛ زيرا علم غيب به دو معنى اطلاق مىگردد:
هرگاه اراده الهى- بنا بر مصلحت- بر اين تعلق بگيرد كه انسان والايى را در موارد خاصى از پس پرده غيب آگاه سازد، اين امر ممكن و شدنى است و براى آن كوچكترين مانعى نيست. افراد عادى دريچههاى گوناگونى به جهان غيب دارند، تا چه رسد به انسانهاى والايى مانند انبيا و اوليا.
از آنجا كه روى سخن در اين بحثها با گروهى است كه در برابر آيات قرآن خضوع بيشترى دارند، آياتى را مورد بحث قرار مىدهيم كه
آشكارا به آگاهى پيامبران از امور غيبى تصريح مىكند و هيچ فرد مسلمانى كه قرآن را وحى آسمانى مىداند، پس از شنيدن اين آيات و دقت در مفاد آن، نمىتواند منكر چنين فضيلتى باشد، و بدون علت و دليل آنها را تأويل كند.
آياتى كه در اين زمينه وارد شده، دو دستهاند:
نخست، آياتى كه به طور كلى آگاهى پيامبران را از غيب تصديق مىكند و مىفرمايد خداوند پيامبران خويش را از امور پنهان آگاه مىسازد.
دوم، آياتى كه به روشنى گواهى مىدهند كه پيامبران در موارد مخصوصى از غيب خبر دادهاند و به مضمون گروه نخست (خداوند پيامبران خود را از غيب آگاه مىسازد) در اين آيات جامه عمل مىپوشاند.
«خداوند مؤمنان را بر اين حال كه شما هستيد نمىگذارد، تا پليد را از پاك جدا كند، خدا شما را از غيب مطلع نمىسازد، ولى از فرستادگان خويش هر كه را بخواهد برمىگزيند، و اگر ايمان بياوريد و پرهيزگارى كنيد پاداش بزرگ براى شما است».
منظور آيه، اين است كه هرگز خداوند اجازه نخواهد داد كه
1) سوره آل عمران، آيه 179.
خبيث از طيب؛ و منافق از مؤمن بازشناسى نشوند و براى انجام اين هدف دو كار صورت مىدهد:
الف. از طريق امتحان و آزمايش، مؤمنان واقعى را از منافقان مشخص مىسازد و به اين راه با اين جمله اشاره مىكند:
«ما كانَ اللّه لِيَذر المُؤمنين على ما أَنْتُمْ عَلَيه حتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» و بهترين راه براى جداسازى اين گروه، امتحانهاى الهى در ميدان جهاد است.
ب. گروهى از رسولان را از پس پرده غيب آگاه مىسازد، تا آنان از اين طريق اين افراد را باز شناسند و به اين مطلب با اين جمله اشاره مىكند: «وَما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلى الْغَيْبِ وَلكِنَّ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاء».
اين جمله حاكى از آن است كه خدا برخى از رسولان را براى آگاه ساختن از غيب برمىگزيند و اين خود دليل بر آگاهى آنان از غيب است.
اگر در مفاد آيه دقت كنيم، خواهيم ديد كه اين فضيلت از آن همه پيامبران نيز نيست، بلكه از آن گروه برگزيدهاى از آنان مىباشد و لفظ «مِنْ رُسُلهِ» بر اين مطلب گواهى مىدهد؛ زيرا لفظ «مِنْ» در آن به معنى تبعيض و انتخاب است. معنى جمله «يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ» اين است كه از رسولان خود انتخاب مىكند.
*** 2. «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً* إِلّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً». (1)
1) سوره جن، آيه 26- 27.
«داناى غيب او است، هيچ كس را از غيب خويش مطلع نمىسازد مگر آن كس كه برگزيند از پيامبر ...».
مفاد آيه روشن است و در حقيقت علم غيب را از آن خدا مىداند و مىرساند كه هرگز كسى را بر غيب مسلط و مطلع نمىسازد، جز رسول خويش كه با تعليم او از غيب مطلع مىگردد».
اكنون وقت آن رسيده است به برخى از مواردى كه پيامبران از غيب خبر دادهاند، اشارهاى گذرا داشته باشيم:
مواردى كه پيامبران از غيب خبر دادهاند
با بررسى آياتى كه در مورد آگاهى پيامبران از غيب وارد شده است، مىتوان گفت كه پيامبران الهى در مواردى كه مصلحت ايجاب مىكرد، از پس پرده غيب گزارش دادهاند كه برخى از آنها را به اختصار بيان مىكنيم:
نوح فرمود:
«ربّ لا تَذَرْ عَلى الأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً* إِنّك إِنْ تَذَرْهُمْ يُضلُّوا عِبادَك ولا يَلِدُوا إلّا فاجراً كَفّاراً». (1)
«پروردگارا! از كافران كسى را روى زمين باقى مگذار؛ زيرا اگر آنان را مجال دهى، بندگان با ايمان تو را گمراه مىسازند و جز بدكار و ناسپاس به بار نمىآورند».
اين پيامبر عالىقدر در اين آيه از دو مطلب كاملًا مخفى و پنهان خبر داده است:
1) سوره نوح، آيه 26 و 27.
از اين به بعد، هيچكس از كافران به وى ايمان نمىآورند.
از نسل اين گروه، جز بدكار و ناسپاس، كسى متولّد نخواهد شد.
سوره يوسف مالامال از خبرهاى غيبى يعقوب و فرزند عزيز او (يوسف) است و با نگاهى گذرا، آگاهى آنان از اخبار غيبى آشكار مىگردد. كه در اينجا به دو مورد اشاره مىكنيم:
يوسف در آخرين ملاقات خويش با برادران، خود را به آنان معرفى كرد وپيراهن خود را به مژده رسانى داد تا آن را به يعقوب برسانند. وقتى برادران يوسف و مژده رسان، مصر را ترك كردند، يعقوب بىدرنگ گفت:
«إِنّى لأجدُ ريحَ يُوسفَ لَولا أَنْ تُفنّدون». (1)
«من بوى يوسف را مىشنوم، اگر مرا تخطئه نكنيد».
يعقوب (ع) از فرسنگها فاصله، بوى يوسف را مىشنود و از وصال نزديك خبر مىدهد.
همچنين يوسف (ع) در زندان عزيز، با دو همبند رو به رو شد كه هر دو مشرك بودند و خواب خود را براى وى نقل كردند. يوسف پس از دعوت آنان به توحيد، خواب آنان را به درستى تعبير كرد و پرده از روى غيب برداشت و فرمود:
«أَمّا أَحَدُكُما فَيَسْقى ربَّهُ خَمراً وأَمّا الآخَرُ فَيُصلَبُ فَتأكُلُ الطَّيرُ مِنْ رَأسهِ». (2)
«يكى از شما ساقى پادشاه مىشود، ولى ديگرى را به دار مىزنند و پرندگان مغز سر او را مىخورند».
اين تنها پيامبران الهى نيستند كه به اذن خداوند از غيب خبر مىدهند، مصاحب موسى كه معلم او نيز بود، در سه رويداد از غيب خبر داد:
شكستن كشتى.
كشتن نوجوان.
تعمير ديوار. (1)
حضرت مسيح كه آخرين حلقه اتصال ميان پيامبران پيشين و پيامبر اسلام (ص) است، از آگاهان به غيب به شمار مىرود. او خويش را با جمله زير توصيف كرده، مىفرمايد:
«من به شما خبر مىدهم كه چه مىخوريد و چه چيزهايى را در خانه ذخيره مىكنيد».
واين امر را از معجزات خود برمىشمارد و مىفرمايد:
«وَأُبْرىءُ الأكْمَهَ وَالأَبْرَصَ وأُحْى الْمَوتى بِإِذْنِ اللّه وَأُنبئكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِى بُيُوتِكُمْ». (3)
«من نابينايان و متبلايان به بيمارى پيسى را شفا مىبخشم و مردگان را به اذن خداوند زنده مىكنم و شما را از آنچه مىخوريد و در خانههاتان ذخيره مىكنيد، خبر مىدهم».
شايد همين مقدار از آيات، راه را براى اثبات آگاهى برخى از اوليا از غيب، گشوده باشد.
اكنون وقت آن رسيده است كه به برخى از خبرهاى غيبى پيامبر اعظم (ص) و امامان دوازهگانه (ع) اشاره كنيم:
ارتش اسلام در نقطهاى به دستور پيامبر (ص) منزل كرده و به استراحت پرداخته بودند، ناگهان سياهى شخصى كه با بار گران پياده مىآمد، از دور نمايان شد. يكى از ياران رسول خدا (ص) از دور او را شناخت و به پيامبر گفت: اين مرد كه تنها مىآيد، ابوذر است، در اين لحظه پيامبر (ص) گفت:
«خدا ابوذر را رحمت كند كه تنها راه مىرود، تنها مىميرد و تنها برانگيخته مىشود». (2)
آينده نشان داد كه خبر پيامبر (ص) عين واقع بود؛ زيرا وى در بيابان «ربذه» در تبعيد، دور از اجتماع در كنار دختر خويش با وضعى رقّتبار جان سپرد.
اين دو، نمونهاى از خبرهاى غيبى پيامبر گرامى است كه مطرح گرديد و گرنه ذكر خبرهاى غيبى پيامبر (ص) خود به كتابى مستقل نياز دارد.
بر اين اساس، اولياى الهى بر اثر صفاى باطن، به اذن الهى از آينده خبر مىدهند و چه بسا به خاطر محدَّث بودن، پرده از چهره غيب بردارند.
خبرهاى غيبى اميرمؤمنان (ع)
اميرمؤمنان و امامان يازدهگانه (ع) به خاطر محدّث بودن، گزارشهايى از غيب دادهاند كه به ذكر چند نمونه از آنها اكتفا مىكنيم:
در جنگ جمل بصره فتح شد و سپاه دشمن تار و مار گرديد و طلحه و زبير كشته شدند، امام (ع) وارد مسجد شد و روى منبر قرار گرفت، پس از مقدمهاى، رو به مردم كرده، گفت:
«به خدا سوگند شهر شما غرق خواهد شد و مسجد شما به سان سينه كشتى (كه بدنه آن در آب فرو مىرود، و تنها سينه آن روى آب ظاهر مىگردد) ديده مىشود. خداوند عذاب خود را از بالا و پايين به اين شهر خواهد فرستاد». (1)ابن ابى الحديد مىگويد:
1) نهج البلاغه، خطبه 12.
«بصره تاكنون دوبار در آب غرق شده است، يك بار در زمان «القادر باللّه» و بار ديگر در زمان «القائم باللّه» طغيان آبهاى خليج فارس و بارانهاى سيل آسا اين شهر را در آب فرو برد و از ميان آن همه ساختمان تنها كنگرههاى مسجد جامع كه در بلندى قرار داشت، به سان سينه كشتى يا سينه مرغ در دريا ديده مىشد». (1)
اميرمؤمنان (ع) از مرگ خود، قبل از مرگ معاويه، خبر داد و اعلام كرد كه معاويه پس از آن حضرت بر اهل عراق مسلط مىگردد. البته ايشان از معاويه نام نمىبرد، ولى صفات او را متذكر مىگردد كه جز معاويه كسى نيست، سپس مىفرمايد:
«از شما مىخواهد كه به من ناسزا بگوييد و از من بيزارى بجوييد اگر از شما بخواهند از من بدگويى كنيد، بدگويى بنماييد؛ زيرا آن مايه پاكى من و نجات شما است، ولى هرگز در باطن از من بيزارى نجوييد؛ زيرا من بر فطرت اسلام چشم به جهان گشودهام و قبل از همه اسلام آوردهام و به رسول خدا در مدينه پيوستهام». (2)
در نبردى كه ميان امام و خوارج در سرزمين نهروان رخ داد، امام پس از اتمام حجت و بازگشت گروهى از خوارج به صفوف امام، رو به ياران خود كرد و چنين فرمود:
«قتلگاه آنان كنار آب نهروان است سوگند به خدا از گروه خوارج ده نفر جان به سلامت نمىبرند و از شما هم ده تن كشته نمىشود». (1)ابن ابى الحديد مىگويد: «اين خبر غيبى، يكى از كرامات امام است و صحت آن به طور تواتر نقل شده است و در نبردى كه ميان سربازان امام و خوارج نهروان رخ داد، نه نفر جان به سلامت بردند و از ميان ياران على تنها هشت تن به شهادت رسيدند».
1) نهج البلاغه، خطبه 58.
سؤال: قرآن از تعلق اراده خدا بر تطهير اهل بيت از رذائل و پليدىها سخن مىگويد. در اين جا اين سؤال مطرح مىشود كه مصاديق اهل بيت (ع) از نظر شيعه چه كسانى هستند؟
پاسخ: نظر سائل به آيه مباركه است كه مىفرمايد:
«إِنّما يُريدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجسَ أَهلَ البَيْتِ وَيُطهّركُمْ تَطْهيراً». (1)
«خداوند مىخواهد پليدىها را تنها از شما خانواده دور كند و شما را كاملًا پاك گرداند».
براىبررسىآيه «تطهير» لازم است دو مطلب مورد بحث قرار گيرد:
مفهوم «اهل بيت» چيست و عرب اين واژه را در چه موردى به كار مىبرد؟
اين آيه در مورد چه كسانى نازل شده است؟
واژه «اهل بيت» مركب از دو كلمه است:
1) احزاب/ 33.
اهل.
بيت.
مفهوم هر دو كلمه واضح و آشكار است و براى تشريح آن، به نقل سخنان فرهنگ نويسان عرب نيازى نيست؛ زيرا واژه «اهل» هر چند عربى است، ولى به خاطر ورود آن به زبان پارسى و انس ما با اين لفظ در طول چند قرن، آن را در رديف كلمات فارسى درآورده است و از مجموع استعمالات آن به صورت مضاف مىتوان مفهوم آن را چنين توضيح داد:
اهل امر: زمامداران.
اهل انجيل: پيروان انجيل.
اهل كتاب: پيروان كتابهاى آسمانى.
اهل اسلام: پيروان اسلام.
اهل الرجل: كسانى كه با مردى پيوند خويشاوندى دارند.
اهل بيت: كسانى كه در سايه پيوند خويشاوندى، در خانهاى به صورت مشترك زندگى مىكنند.
اهل الماء: موجوداتى كه در آب دريا يا كنار آن زندگى مىكنند.
با توجه به موارد استعمال اين كلمه مىتوان مفهوم اين لفظ را به شرح زير تحديد كرد: هر انسانى كه نسبت به موضوعى (مضاف اليه) يك نوع انتساب يا اختصاص و الفت و انسى دارد، به آن «اهل آن شىء» مىگويند، از اينرو «ابن منظور» در «لسان العرب» مىگويد: «أهلُ الرجل أخصّ الناس به»؛ «وخِصّيصان هر مردى، اهل اوست».
به ديگر سخن، هرگاه گفته شود «اهل الرجل» مقصود كسانى هستند كه به او وابسته بوده، و از اتباع و متعلقان او به شمار مىروند و بر اساس اين بيان، بايد گفت: اهل بيت مفهوم وسيعى دارد كه فرزندان و همسران انسان را نيز دربرمىگيرد، لذا قرآن به روشنى آن را در مورد
همسر ابراهيم به كار برده و آورده است كه فرشتگان خطاب به او گفتند:
«رَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَكاتهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ البَيْت». (1)
«رحمت و بركات الهى بر شما خاندان باد».
مقصود از «اهل بيت» چه كسانى هستند؟
اكنون وقت آن رسيده است كه مقصود از اهل بيت در آيه تطهير روشن شود. هرگاه دليلى بر انحصار اين مفهوم بر همسر و همسران يا خصوص فرزندان اقامه نشود، بايد آن را بر همان معنى وسيع حمل كرد، ولى قرائن قاطع نشان مىدهد كه مقصود، پيامبر (ص)، على، فاطمه، حسن و حسين (ع) هستند و ديگر افراد را شامل نيست.
شواهد و قرائن اين گفته عبارتاند از:
«ال» در واژه «البيت»، ال جنس يا استغراق نيست بلكه اشاره به يك بيت معهود است كه مورد عنايت آيه است؛ زيرا اگر مقصود آيه خانههاى همسران پيامبر (ص) بود، بايد مىگفت: «أهل البيوت»، و لذا آنجا كه درباره آنان سخن مىگويد، صيغه جمع به كار مىبرد، نه صيغه مفرد و مىفرمايد:
«وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجنَ تَبَرُّجَ الجاهِليّةِ الأُولى». (2)
«در خانههاى خود قرار گيريد و مانند دوران جاهليت نخست، زيبايىهاى خود را آشكار نكنيد».
در اين آيه هر اتاقى از اتاقهاى زنان رسول خدا بيتى محسوب شده كه متعلق به يكى از همسران او بود، در حالى كه در آيه، يك بيت
مشخص مطرح است و طبعاً بايد اين يك بيت را معين كنيم، نمىتوان گفت اين «بيت» يكى از بيتهاى متعلق به همسران رسول خدا (ص) است؛ زيرا در اين صورت مفهوم آيه كاملًا در ابهام فرو رفته و مجمل خواهد بود، گذشته از اين دليلى ندارد كه يكى از بيتها را بر هشت بيت ديگر ترجيح دهيم.
از اين جهت بايد اين بيت، جدا از بيوت ازواج رسول خدا باشد و آن بيت چيزى جز بيت فاطمه نيست كه در عين تعلق به وى، به پيامبر نيز تعلق داشت و در آن چهار نفر مشتركاً زندگى مىكردند.
مؤيد اين مطلب حديثى است كه سيوطى در تفسير آيه «فى بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ تُرفَعَ» (1)
آورده است. او مىنويسد: وقتى اين آيه نازل شد و پيامبر (ص) آن را در مسجد تلاوت كرد، فردى برخاست و از رسول خدا پرسيد: اين بيوت با عظمت از آن كيست؟ پيامبر فرمود: «بيوت انبيا و پيامبران است». در اين هنگام ابوبكر برخاست و در حالى كه به خانه فاطمه و على اشاره كرد، گفت: آيا اين خانه نيز از آن خانههاست؟ پيامبر (ص) فرمود: «نعم من أفاضلها» (2)
؛ «آرى! از برترين آنهاست».
قرآن در سوره احزاب از آيه بيست و نهم تا آيه سى و چهارم درباره همسران پيامبر بحث و گفتگو مىكند و در تمام آيات، ضماير مربوط به همسران پيامبر را مطابق قواعد ادبى مؤنث مىآورد، در اين مورد متجاوز از بيست ضمير مؤنث به كار مىبرد و مىفرمايد:
«كُنْتُنَّ* فَتَعالَينَ* أُمَتِّعْكُنَّ* أُسَرِّحْكُنَّ* تُرِدْنَ* لَسْتُنَّ*
اتَّقَيْتُنَّ* فَلا تَخْضَعْنَ* قلنَ* قَرْنَ فى بُيُوتِكُنَّ* تَبَرَّجْنَ* آتِيْنَ* أَطِعْنَ* وَاذْكُرْنَ* و ...».
ولى هنگامى كه به آيه مورد بحث- كه در ذيل آيه سى و سه قرار دارد- مىرسد، لحن سخن دگرگون مىشود و مخاطب عوض مىگردد، ضماير را مذكر مىآورد و مىگويد: «عَنْكُمُ الرِّجْسَ» و «يُطَهِّرَكُمْ». در اين صورت بايد دقت كرد كه هدف از اين دگرگونى چيست؟
اين دگرگونى جز اين نيست كه آيه درباره غير اين گروه (زنان) نازل شده، هر چند در سياق آيات مربوط به آنها آمده است. اين كه علت «تداخل» چيست و چرا در اثناى گفتگوى با همسران، ناگهان طرف خطاب دگرگون مىشود ومطلب مربوط به غير آنان به ميان مىآيد و آنگاه، بار ديگر به بحث پيرامون همسران باز مىگردد و ... را در جاى ديگرى مورد بحث قرار خواهيم داد.
روايات متضافر بلكه متواتر از پيامبر (ص) نشان مىدهد كه در اين آيه، جز خود پيامبر (ص) و ساكنان خانه فاطمه، احدى مقصود نيست و اين روايات را گروهى از صحابه از پيامبر (ص) نقل كردهاند كه برخى از آنها عبارتاند از: 1. ابوسعيد خدرى 2. انس بن مالك 3. ابواسحاق 4. واثلة بن الاسقع 5. ابوهريره 6. ابوالحمراء 7. سعد بن أبى وقاص 8. عايشه 9. امّ سلمه 10. ابن عباس.
مضمون احاديث حاكى است كه پيامبر گرامى (ص) براى روشن كردن مقصود از اهل بيت، دو كار معين انجام داده است كه هركدام در نوع خود قابل توجه است:
جمله را گفت: «خدايا! اينان اهل بيت من هستند، پروردگارا! پليدى را از آنان دور ساز!».
بنابر اين، پيامبر (ص) با اين دو عمل، كاملًا مصاديق آيه را تعيين فرموده است. اكنون به صورت فشرده به ترجمه و نقل برخى از احاديث مىپردازيم:
«رسول اللّه (ص) فرمود: اين آيه درباره من و على و فاطمه و حسن وحسين فرود آمده است».
امّ سلمه مىگويد: اين آيه در خانه من نازل گرديد. همان روز زهرا غذايى به حضور پيامبر آورد. پيامبرفرمود: برو پسر عمويت على و دو فرزند خود را بياور. زهرا در حالى كه دست فرزندان خود را گرفته بود و على نيز پشت سر اوحركت مىكرد، وارد محضر رسول خدا شدند.
پيامبر (ص) حسنين را در آغوش گرفت و على (ع) در سمت راست پيامبر و دخت او در سمت چپ او نشستند و هر پنج نفر مشغول خوردن غذايى شدند كه دخت گرامى پيامبر آماده كرده و به حضور پيامبر آورده بود. ناگهان فرشته وحى نازل شد و آيه تطهير را فرود آورد. در اين هنگام پيامبر كسايى را كه شبها آن را به روى خود مىكشيد، برداشت و همه را زير آن كسا قرار داد و دست خود را از زير كسا بيرون آورد و به آسمان اشاره كرد و سه بار فرمود:
من با شنيدن اين جمله خواستم زير كِسا درآيم و مشمول چنين فضيلتى گردم. از اين جهت گوشه كسا را بالا زدم تا به آنان ملحق شوم. پيامبر آن را از دست من كشيد. گفتم: اى رسول خدا، آيا من از اهلبيت
تو نيستم؟! پيامبر بدون اين كه يكى از دو طرف قضيه را تصديق كند فرمود:
«تو زن نيكى هستى و از همسران پيامبر مىباشى».
مضمون حديث كه در كتابهاى حديث و تفسير نقل شده، همگى بيانگر آن است كه مفاد آيه از خصايص اين پنج نفر است و غير آن پنج تن، حتى بهترين و پاكترين همسران او در اين فضيلت شركت ندارند.
رسول گرامى (ص) به روايتى چهل روز و به روايت ديگر هشت ماه و به روايت سوم، نُه ماه، هنگامى كه براى گزاردن نماز صبح به مسجد مىرفت، به در خانه على (ع) مىآمد و مىگفت:
الصَّلاةُ، الصَّلاةُ، «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُم تَطْهيراً». (1)
آيا با توجه به اين روايات باز مىتوان براى آيه، تفسير ديگرى جست؟ شگفت از سر دبير مجله «ترجمان الحديث» لاهور پاكستان «احسان الهى ظهير» است كه خود را مترجم و سخنگوى احاديث نبوى مىداند؛ امّا با بىپروايى خاصى اين همه احاديث را كه نشانگر اختصاص تطهير به اين گروه است ناديده گرفته و در كتاب «الشيعه واهل البيت» به روايت (عكرمه) خارجى اعتماد كرده و مىگويد: مقصود همسران پيامبر است و مىافزايد كه فرزندان او نيز مجازاً در آن داخلاند.
تنها سؤالى كه باقى مىماند اين است كه چرا آيه تطهير در لابلاى آيات مربوط به همسران پيامبر آمده است؟
پاسخ آن اين است كه گاهى قرآن در حالى كه درباره موضوعى سخن مىگويد، آن را رها كرده و به موضوعى ديگر مىپردازد و اندكى
1) درباره آگاهى از منابع احاديث ياد شده در متن به تفسير طبرى: 22/ 5- 7 و تفسير الدر المنثور: 5/ 198- 199 مراجعه فرماييد.
بعد، ديگر بار به همان موضوع نخست برمىگردد كه يك نمونه از آن رامىآوريم:
در داستان يوسف، آنگاه كه پرده از خيانت همسر عزيز برافتاد و شوهرش از جريان آگاه شد، عزيز رو به همسر خود كرد و گفت:
«قَالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدَكُنَّ إِنَّ كَيدَكُنَّ عَظيم». (1)
«گفت: اين كار مكر شما زنان است و حيلههاى شما بزرگ است».
در حالى كه با همسر خود سخن مىگويد ناگهان خطاب را به يوسف متوجه مىكند و مىگويد:
«يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الخاطِئين». (2)
«يوسف از او درگذر، و تو- اى زليخا!- نيز از گناهى كه انجام دادهاى استغفار كن، تو از خطاكاران بودهاى».
وامّا در اين مورد كه چرا در لابلاى گفتگو درباره زنان پيامبر (ص) مسأله اهل بيت (ع) آمده است، از دو علت مىتوان ياد كرد:
«يا نِساءَ النَّبى مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيّنَة يُضاعَف لَها العَذاب ضِعْفَين وَكانَ ذلِكَ عَلى اللّهِ يَسيراً». (3)
«اى زنان پيامبر، هر يك از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود، عذاب او دو چندان خواهد شد، واين براى خدا سهل و آسان است».
در اين وضعيت، با مطرح كردن اهل بيت و كمالات آنان، مىخواهد برساند كه اين خاندان براى شما بهترين الگو هستند، چه بهتر زندگى آنان، سرخط زندگى شما باشد.
به خاطر چنين حساسيتى پيامبر (ص) به فرمان خدا آيه مربوط به طهارت و عصمت اين خاندان را در لابلاى آيات مربوط به همسران پيامبر قرار داد تا تجلى زيادى نداشته باشد. آنگاه براى اين كه ايجاد اشتباه نكند، از طريق سنّت و حديث به توضيح مفاد اين آيه پرداخت و پرده از مقصد حقيقى آيه برداشت.
اين جريان درست مانند اين است كه افراد خردمند و با تجربه اشياى بسيار قيمتى و گرانبها را در درون خانه در ميان اشيايى قرار مىدهند كه براى بيگانه چندان جلب توجه نكند، هر چند خود اهل خانه از درون آن آگاه هستند.
اين بحث را با نقل روايتى از سعد بن ابى وقاص به پايان مىرسانيم:
ترمذى در صحيح خود از سعد وقاص نقل مىكند كه در ماجراى مباهله، پيامبر، على و فاطمه، حسن و حسين را خواست و گفت: «اللّهُمَ
هؤلاءِ أَهْلِى». وى در بخش ديگرى از صحيح خود آورده است كه پيامبر (ص) حسن وحسين و على و فاطمه (ع) را با پارچه پوشانيد و فرمود:
«خدايا! آنان اهل بيت من هستند. خدايا! پليدى را از آنان دور ساز و آنان را به نحو خوبى، پاكيزه گردان! امّ سلمه عرضه داشت: اى پيامبر خدا، من هم از آنان هستم؟ فرمود: تو بر جاى خود باش (وارد كسا مشو) تو زن خوبى هستى». (1)
1) جامع الأُصول، ج 10، ص 101- 102.
سؤال: سخن گفتن فرشته با دخت گرامى پيامبر، فاطمه زهرا چگونه قابل توجيه است؟
ترديدى نيست كه فرشته وحى و يا ديگر فرشتگان با انبيا و اوليا سخن مىگويند و وحى الهى را در اختيار آنان مىگذارند، ولى سخن گفتن آنان به پيامبران اختصاص ندارد، بلكه با انسانهاى والا- هر چند نبى نباشند- نيز سخن مىگويند و گروهى را كه فرشتگان در برابر آنها متمثل مىشوند و با آنان سخن مىگويند، «محدَّث» مىنامند.
در احاديث فريقين گروهى به نام محدّث معرفى مىشوند و آنها كسانى هستند كه فرشته با ايشان به گفتگو مىپردازد. فرد محدَّث از نظر كمال بايد به پايهاى برسد كه بتواند اصوات برزخى را با گوش دنيوى بشنود. جهان، پر از صور و اصوات برزخى است كه اغلب انسانها را به خاطر نداشتن توانمندى، ياراى ديدن و شنيدن آنها نيست، امّا گروهى كه از نردبان كمال و فضيلت بالا رفتهاند، مىتوانند اين اصوات و صور برزخى را بشنوند و درك كنند، تا آنجا كه فرشته والامقامى چون «روح الأمين» با آنها سخن مىگويد و آنها سخن او را مىشنوند.
از اين جهت، در روايات، دخت گرامى پيامبر (ص) محدّثه (1)معرفى
1) بحارالانوار: ج 43، ص 79، حديث 66- 67.
شده كه خود حاكى از كمال برتر است.
كوتهنظران، سخن گفتن فرشته با غير پيامبران را دور از واقعيت مىشمارند، در حالى كه قرآن كريم يادآور سخن گفتن فرشته با مادر مسيح، حضرت مريم است، آنجا كه مىفرمايد:
«وَإِذْ قَالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاكِ وَطَهَرَّكِ وَاصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمين». (1)
«آن گاه كه ملائكه به مريم گفتند: خدا تو را برگزيده و از آلودگى پاك كرده و تو را بر زنان جهان برترى بخشيده است».
سخن گفتن فرشتگان با فرد، نشانه نبوت و رسالت او نيست، بلكه نشانه ارتقاى مخاطب به قلّه كمال است كه به او توان شنيدن صداى فرشتگان را مىدهد.
از اين گذشته، قرآن كريم، سخن گفتن فرشتگان را با همسر حضرت ابراهيم، هاجر يادآور مىشود و مىفرمايد:
«قالُوا أَتَعْجَبينَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمتُ اللّه وبَركاته عَلَيْكُمْ أَهل البَيْت إنّه حَميدٌ مَجيد». (2)
«آيا از فرمان و اراده خدا در شگفت هستى، رحمت و بركات او بر شما خاندان [نبوت] باد ...»
مسأله الهام و فتوحات غيبى در مورد اولياى الهى مسأله گسترده كلامى و فلسفى است كه در اين مختصر، مجال بازگويى آن نيست، ولى به طور فشرده مىتوان گفت كه عصر نبوت و رسالت- به معنى رهبرى
انسانها از طريق وحى تشريعى- سپرى شده است و پس از رسول خاتم (ص) نبى و رسولى نخواهد آمد، ولى هرگز باب فتوحات و شكوفايى معرفتى انسان به روى او بسته نشده است. چه بسا انسانهايى با ديد برزخى و هوش برتر، آنچه را كه ديگران نمىبينند و نمىشنوند، ببينند و بشنوند. قرآن مجيد مىفرمايد:
«يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنوا إِن تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً». (1)
«اى افراد با ايمان اگر از گناه پرهيز كنيد، خدا قوه و نورى به شما مىدهد كه از درون حق را از باطل جدا مىسازيد».
امير مؤمنان درباره انسانهاى وارسته، كه از طريق تقوا و پرهيزكارى كسب كمال نمودهاند، چنين مىفرمايد:
«عقل خود را زنده ساخته و شهوتش را ميرانده است تا آن جا كه تنش به لاغرى گراييده و تندخويى او به نرمى تبديل شده است. برقى پرنور در وجودش درخشيده و راه هدايت را براى او روشن ساخته و در راه خدا او را به پيش برده است. پيوسته در مسير تكامل از درى به درى ديگر راه يافته و در جايگاه امنيت و آسايش پاى نهاده و آرام گرفته است». (2)گفتنى است، در پاسخ برخى از اين پرسشها به تفصيل درباره افراد «محدَّث» در اسلام سخن گفتهايم.
سؤال: چگونه بر پيامبر (ص) صلوات مىفرستيد؟
پاسخ: فرستادن درود بر والاترين انسانها، عملى خدا پسندانه است كه خداوند، خود بر اين كار سبقت گرفته و فرشتگان و مؤمنان را فرمان داده است كه بر او درود بفرستند؛ چنان كه مىفرمايد:
«إِنَّ اللّهَ وَملائِكتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَبِىّ يا أَيُّها الّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَليهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً». (1)
«خدا و فرشتگان بر پيامبر درود مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آورديد بر او صلوات و سلام بفرستيد».
ذكر صلوات در هر زمان و در تمام حالات، امرى مستحب است و آيه مباركه بدون آن كه زمان و مكان خاصى براى آن تعيين كند، به آن فرمان مىدهد، به خصوص هنگامى كه انسان به هنگام اذان و يا خواندن قرآن نام او را بشنود يا بر زبانش جارى گردد.
كيفيت صلوات بر پيامبر (ص)، در حديث عبدالرحمان بن ابى ليلى، از كعب بن عجزه، از نبى مكرَّم اسلام وارد و در اصح كتب حديثى از نظر اهل سنت نقل شده است كه به ترجمه بخشى از آن مىپردازيم:
كعب بن عجزه خطاب به عبدالرحمان: آمادهاى حديثى را كه از
1) احزاب/ 56.
پيامبر (ص) شنيدهام به عنوان هديهاى به تو اهدا كنم؟
عبدالرحمان: حاضر و آمادهام.
كعب بن عجزه: به پيامبر (ص) عرض كرديم، بر شما اهل بيت چگونه درود بفرستيم، در حالى كه از كيفيت دادن سلام آگاهيم.
پيامبر اسلام (ص): بگوييد:
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَعَلى آلِمُحَمَّد، كَما صَلَّيْتَ عَلى إِبْراهيمَ وَعَلى آلِ إِبْراهيمَ إِنَّكَ حَميدٌ مَجِيدٌ، اللّهُمَّ بارِكْ عَلى مُحَمَّد وَعَلى آلِ مُحَمَّد كَما بارَكْتَ عَلى إِبْراهيمَ وَآلِإِبْراهيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ». (1)
از اين بيان روشن مىشود كه در موقع فرستادن صلوات، بايد آل محمد را نيز ذكر كنيم تا صلوات كامل شود و اين كه عدهاى امروزه در سخنرانىها و نوشتهها، تنها بر پيامبر درود مىفرستند و مىگويند: «صلّى اللّه عليه وسلم»، كاملًا بر خلاف دستور رسول خدا است.
ابن حجر هيثمى (899- 974) از پيامبر (ص) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود:
پيامبر (ص) فرمود: «براى من درود مقطوع و بريده نفرستيد، عرض شد مقصود چيست؟ فرمود: نگوييد: اللهمّ صلّ على محمّد، وسكوت كنيد، بلكه لازم است بگوييد: اللّهمّ صلّ على محمّد وعلى آل محمّد.» (2)از اين رو صلوات شيعه، صلوات كامل و مطابق است با روايت صحيح بخارى كه اصح كتب حديثى اهل سنت است.
البته شايسته است كه پس از ذكر صلوات، جمله «كَما صَلَّيْتَ عَلى إِبْراهيمَ وَآلِ إِبْراهيم» گفته شود، ولى گاهى به جهت اختصار اين جمله
ترك مىشود، چنان كه خود پيامبر (ص) در روايت دوم به آن بسنده كرد.
گذشته از اين، مىتوان گفت جمله «كَما صَلَّيْتَ عَلى إِبْراهيمَ وَآلِإِبْراهيم» جزء صلوات نيست، بلكه تعبيرى است براى تعليم آن؛ يعنى همان طور كه بر ابراهيم و آل او صلوات مىفرستيد بر محمّد و آل او نيز صلوات بفرستيد، و اين دو را از هم جدا نسازيد و شگفت آن كه در صحيحين و ديگر كتابها، نامى از صحابه به ميان نيامده، در صورتى كه اهل سنت به هنگام فرستادن درود كامل، صحابه را بر آل عطف مىكنند و مىگويند: «وعلى آله وصحبه».
سؤال: آيا عقيده شيعه درباره «اهل بيت»، غلو آميز نيست؟
پاسخ: «غلو» در فرهنگ عربى به معناى «تجاوز از حد و مرز» است؛ مثلًا پزشك عمومى، به عنوان متخصص قلب و عروق معرفى شود، يا در ستايش زيبايىهاى ظاهرى و معنوى فردى، بيش از حدّ سخن گفته شود. و از آنجا كه غلو يك امر نكوهيده است، خداوند اهل كتاب را پند مىدهد كه در دين خود زياده روى نكنند؛ چنان كه مىفرمايد:
«يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغلُوْا فِى دِينِكُم». (1)
«اى اهل كتاب، در دين خود غلو و زياده روى نكنيد»، (چه غلوى بالاتر از اين كه بشر را خدا و فرزند خدا بدانند).
اميرمؤمنان، رفتار و گفتار اهل بيت پيامبر را حد و مرز شريعت و عقيده معرفى مىكند و مىفرمايد:
«ما جايگاه ميانه و حد وسط هستيم. عقب ماندگان بايد به ما ملحق شوند و تندروانِ غلو كننده، بايد به سوى ما بازگردند». (2)متهم كردن پيروان اهل بيت به غلو، انديشه باطلى است كه بر اثر ناآگاهى از عقايد آنان و يا مبانى و دلايل آنها پديد مىآيد.
در قلمرو توحيد، غالى كسى است كه امامان را از مقام عبوديت وبندگى فراتر ببرد و آنها را خدا و يا مصدر افعال خدا بپندارد؛ مثلًا بگويد: آنان خالق زمين و آسمانند (شرك در خالقيت) يا معتقد باشد كه تدبير نظام آفرينش- پس از ايجاد- به دست آنها است و آنها «رازق»، «محيى» و «مميت» مىباشند. (شرك در تدبير).
يا بگويد: امر تشريع به آنان واگذار شده و تحريم و تحليل در دست آنها است (شرك در تقنين).
پيروان اهل بيت در تمام مراتب توحيد كه برخى را يادآور شديم، ذرّهاى از مرز توحيد حقيقى تجاوز نكرده، تنها خدا را خالق، مدبر و مشرّع مىدانند و امامان را انسانهاى برتر و والا مىشمارند.
به عقيده شيعيان، اگر در يك مورد خاص و در پرتو دعاى آنان، تحوّلى در جهان آفرينش رخ دهد و يا بيمارى شفا پيدا كند، همگى به اذن خدا بوده و شبيه كارهاى معجزه آساى حضرت مسيح (ع) مىباشد.
شفاعت آنان در روز رستاخيز هم به اذن خدا است و توسل به آنان، به خاطر موقعيتى است كه آنان نزد خدا دارند. ذكر فضايل و مناقب آنان نيز نوعى اظهار مهر و مودت به خاندان رسالت است كه مورد تأكيد قرآن و سنت پيامبر مىباشد. حب عترت و مودت ذوى القربى از اصولى است كه قرآن و سنت بر آن تأكيد دارند. (1)اعتقاد به آگاهى آنان از غيب نيز به معناى آن است كه آنان به اذن الهى و تعليم وى از غيب خبر مىدهند.
اميرمؤمنان پس از فتح بصره برفراز منبر رفت و از رويدادهاى بزرگى كه در آينده در شهر بصره رخ خواهد داد، خبر داد.
فردى از ياران گفت: «قد اعطِيَت عِلمَ الغيب؟»: آيا به شما علم
1) سنن ترمذى، كتاب مناقب، شمارههاى 3772 و 37751؛ مستدرك حاكم: 3/ 177.
غيب داده شده؟ امام خنديد و فرمود: آنچه گزارش مىدهم علم غيب نيست، بلكه آموزشى از صاحب علم (پيامبر) است. (1)بنابراين «علم غيب» ذاتى، (نه اكتسابى و آموزشى) از آنِ خدا است و آگاهى ديگران از غيب به صورت اكتسابى و آموزشى مىباشد.
اگر قرآن، علم غيب را از آن خدا دانسته و مىفرمايد:
«قُلْ لا يَعْلَمُ الْغَيب فِى السَّماواتِ وَالأَرْض إِلّا اللّه». (2)
«بگو كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، غيب را نمىدانند، جز خدا».
مقصود، علم غيب ذاتى و نامحدود است كه از آنِ آفريدگار هستى است و غير او، در همه چيز نيازمند او مىباشند.
بنابراين، به هيچ عنوان نمىتوان اين عقايد را نشانه غلو و زياده روى درباره آنان دانست.
امامان ما پيوسته از غاليان تبرّى جسته و آنان را از ساحت خود طرد مىكردند.
امام هشتم (ع)، در يكى از دعاهاى خويش، از غاليان زمان خود تبرّى و دورى مىگزيند. آن حضرت در اين دعا از عقيده غاليان، كه خلقت جهان و روزى دادن بندگان را به دست امامان مىدانستند، تبرّى مىجويد. اين دعا حاكى است كه برخى از كوتهنظران با مشاهده امور خارقالعاده از آنان، انديشههاى ناروا و غير صحيحى را به خود راه مىدادند- لذا- امام براى تبرّى از انديشههاى باطل، دعايى به شرح زير دارد:
«پروردگارا! من ازگفتار كسانى كه در حق ما مطالبى را مىگويند
كه ما نگفتهايم، تبرّى مىجويم. پروردگارا! خلقت جهان و روزى بندگان از آن تو است. تو را مىپرستيم و از تو كمك مىطلبيم ...».
«بارالها! تو آفريدگار ما و آفريدگار پدران و فرزندان ما هستى. پروردگارا! ربوبيت و الوهيت شايسته تو است، از كسانى كه تصور مىكنند كه ما پروردگار آنها هستيم و يا مىانديشند كه خالق و رازق آنها هستيم، برائت و بيزارى مىجوييم. بارالها! ما اين سخنان را به آنان نگفتهايم، ما را به گفتار آنان مؤاخذه نكن!». (1)امام با اين راز و نياز، به انتقاد از آن انديشههاى باطل برخاسته و از كسانى كه معتقدند سرپرستى و قيمومت جهان هستى به پيامبر و امامان تفويض شده و آنان از جانب خداوند، آفريننده زمين و آسمان، روزى دهنده بندگان و زنده كننده و ميراننده آنان در جهان و روز رستاخيز مىباشند، بيزارى جسته است.
هيچ يك از افراد بشر، هر چند كه در مقام بالا قرار داشته باشد، جانشين هيچيك از واسطههاى فيض نمىگردد، بلكه خود او فيض را از همان واسطهها مىگيرد، اشعه خورشيد، ريزش برف و باران و شكفته شدن غنچهها، همگى تأمين كننده زندگى پيامبران و پيشوايان معصوم واولياى الهى است، همچنانكه وحى را فرشته به پيامبر مىرساند و جان او را ملك الموت مىگيرد (2)و از روز نخست حافظان و نگهبانان براى
حفاظت جان او و تكميل ملكات و فضايل اخلاقى او گمارده مىشوند. (1)بنابراين، تمام افراد بشر، حتى انسانهاى كامل، از نظام علّى و معلولى گيتى بهرهمند بوده و هرگز جانشين هيچ يك از وسايط فيض مادى و معنوى نمىگردند، ولى اين حقيقت، مانع از آن نيست كه آنان گاهى بنا بر مصلحت و به دور از هوى و هوس، مبدأ كرامات و تصرفاتى در جهان گردند و به اشاره غيبى، در جهان خلقت، تصرفاتى انجام دهند.
1) اميرمؤمنان عليه السَّلام در نهج البلاغه خطبه 234 قاصعه مىفرمايد «وَلَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ ص مِنْ لَدُنْ أَنْ كانَ فَطيماً أَعْظَمَ مَلَك مِنْ مَلائِكَته يَسْلُكُ به طَريقَ الْمَكارِمِ وَمَحاسِنَ أَخلاقِ العالَمِ»: «از روزى كه پيامبر از شير گرفته شد، فرشتهاى از جانب خدا مأمور گرديد كه او را به راههاى بزرگوارى و اخلاق نيكو رهبرى كند».
سؤال: آيا امام مهدى (ع) متولد شده است؟ و اصولًا آيا امام حسن عسكرى (ع) فرزندى داشته است؟
پاسخ: تمامى علماى شيعه اتفاق دارند كه آن حضرت در شب نيمه شعبان سال 255 ق. و به قولى 256 از مادرى به نام نرجس خاتون در سامرّا و در خانه امام حسن عسكرى (ع) ديده به جهان گشود و در اين مورد، روايات زيادى از پدر ارجمندش حضرت عسكرى (ع) وارد شده كه با نقل آنها سخن به درازا مىكشد.
از آنجا كه تولد حضرت مهدى (ع) زنگ خطرى براى تمام نظامهاى فاسد آن روز بود، پيوسته عباسيان در صدد بودند كه از تولد او جلوگيرى كرده و در صورت تولد، به حياتش خاتمه دهند. يكى از علل اين كه حضرت عسكرى (ع) را در سامرّا تحت نظر گرفته بودند، اين بود كه از تولد فرزند او آگاه شوند.
تولد او مانند تولد موسى (ع) اعجاز آميز بود. با مراقبتهاى پياپى مأموران حكومت عباسى، خدا آخرين وصى خود را از نسل امام عسكرى (ع) پيش از تولد و پس از آن، از گزند دشمنان محفوظ نگاه داشت. اسامى برخى از كسانى كه در زمان تولد آن حضرت حضور داشته و يا آن حضرت را پس از تولد مشاهده نمودهاند، از اين قرار است:
حكيمه خاتون دختر امام محمد تقى و عمه امام حسن عسكرى
است. او مىگويد: روزى به خانه امام حسن (ع) مشرف شدم. مىخواستم شبانگاه نيمه شعبان سال 255 به منزل بازگردم كه امام حسن عسكرى (ع) فرمود: عمه جان! امشب در خانه ما باش؛ زيرا ولى خدا و جانشين من در اين شب متولد خواهد شد، پرسيدم از كدام يك از كنيزانت؟ فرمود: از سوسن.
من هر چه جستجو كردم اثرى از باردارى در وى نديدم، بعد از افطار با سوسن در يك اتاق خوابيدم، طولى نكشيد كه بيدار شدم، به فرمايش امام حسن (ع) مىانديشيدم. مشغول نماز شب شدم. سوسن هم از خواب برخاست و به نماز شب پرداخت. حتى نزديك سپيده دم، باز هم اثرى از وضع حمل نبود. نزديك بود درباره سخن امام (ع) به شك و ترديد دچار شوم كه صداى امام (ع) از اتاق ديگر آمد كه فرمود: عمه جان! ترديد نداشته باش، تولد فرزندم نزديك شده است.
لحظاتى بعد ولىّ خدا پاك و پاكيزه به دنيا آمد، ... كودك را نزد امام بردم .... (1)به خاطر مراقبتهاى عباسيان، كمتر كسى موفق شد در حيات حضرت عسكرى (ع) امام را از نزديك ببيند، ولى در عين حال گروهى از افراد بسيار نزديك و مورد اعتماد به زيارت آن حضرت در حيات والدش موفق شدند. اكنون به ذكر اسامى شمار اندكى از آنان مىپردازيم:
زندگى پدرش در خانه وى ملاقات كردند. (1)در پايان يادآور مىشويم كه گروهى از بزرگان اهل سنت به ولادت او تصريح كردهاند. در اين مورد به كتاب منتخب الاثر، چاپ جديد، ص 71 تا 92 مراجعه شود. مؤلف اين كتاب 68 نفر از اهل سنت را نام برده است كه در كتابهاى خود، به ولادت آن حضرت از حضرت عسكرى (ع) تصريح نمودهاند، علاقمندان مىتوانند به آن مراجعه فرمايند.
1) بحارالأنوار، ج 52، ص 25 و 78 و 86؛ اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، ج 6، ص 311 و 425 و ج 7، ص 16؛ ينابيع الموده، باب 82.
سؤال: علّت غيبت حضرت مهدى چيست و چرا مانند ديگر ائمه در ميان مردم حضور ندارد؟
پاسخ: غيبت حضرت ولى عصر- عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف- يكى از رازهاى الهى بوده و ممكن است ما نتوانيم به كُنْهِ آن پى ببريم. غيبت موقت رهبران الهى از ميان مردم، در امتهاى پيشين نيز سابقه داشته است؛ چنان كه موسى بن عمران (ع) چهل روز از امت خود غايب شد و در ميقات به سر برد. (1)حضرت مسيح (ع) به مشيت الهى از ديدگاه امت خويش پنهان گرديد و دشمنان قادر به كشتن او نگشتند. (2)حضرت يونس (ع) نيز مدتى از قوم خود غايب گشت. (3)اصولًا هرگاه مطلبى از طريق نقل متواتر ثابت شود ولى انسان نتواند به راز آن كاملًا پى ببرد، نبايد آن را مورد ترديد يا انكار قرار دهد؛ زيرا در اين صورت بخش عظيمى از احكام الهى، كه از مسلّمات و ضروريات دين اسلام به شمار مىرود، مورد ترديد قرار مىگيرد. غيبت حضرت ولى عصر- عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف- نيز از اين قاعده مستثنى نيست وعدم اطلاع از سرّ يا اسرار حقيقى آن، مجوّز ترديد يا انكار آن نمىتواند باشد. با اين همه،
مىتوان راز غيبت را در حد انديشه بشر دريافت.
حضرت مهدى- عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف- آخرين حجت معصوم الهى است كه براى تحقق آرمانى بزرگ (گسترش عدل فراگير و به اهتزاز درآوردن پرچم توحيد در جهان) در نظر گرفته شده است و اين آرمان نياز به گذشت زمان و شكوفايى عقل و دانش بشر و آمادگى روحى بشريت دارد، تا جهان به استقبال موكب آن امام عدل وآزادى رود. ظهور زود هنگام آن حضرت، قيام كلى و گستردهاى را به دنبال نخواهد داشت؛ زيرا اگر ايشان پيش از فراهم شدن مقدمات در ميان مردم ظاهر شود، سرنوشتى چونان ديگر حجتهاى الهى (شهادت) يافته و قبل از تحقق آن آرمان بزرگ، ديده از جهان برخواهد بست.
پيشوايان معصوم در روايات نيز به اين حكمت اشاره كردهاند. امام باقر (ع) فرمود: براى حضرت قائم- عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف- غيبتى است قبل از ظهور. راوى از علت آن پرسيد. امام فرمود: «براى جلوگيرى از كشته شدن». (1)گذشته از اين، در برخى روايات مسأله امتحان و آزمودن خلق مطرح شده است؛ بدين معنى كه مردم در عصر غيبت در بوته آزمايش الهى قرار مىگيرند و مراتب استوارى آنان در ايمان واعتقاد سنجيده مىشود. (2)اجمال سخن اين كه حضرت مهدى آخرين وصى از اوصياى الهى است كه براى تكامل همه جانبه بشر و ايجاد حكومت واحد الهى آفريده شده است. اين ايده و آرزو هنگامى تحقق مىپذيرد كه در جامعه بشرى، آمادگى براى پذيرش چنين حجتى وجود داشته باشد و در غير اين صورت، ظهور جز كشته شدن و نابودى نتيجهاى نخواهد داشت و آن هدف عالى تحقق نخواهد يافت. از اين جهت وجود حضرت، در پس
پرده غيبت به سر مىبرد و در حالى كه در ميان مردم زندگى مىكند و مردم او را مىبينند، ولى نمىشناسند و از اين طريق از گزند دشمنان حق و عدالت مصون مىماند.
از اين گذشته، از آنجا كه حكومت وى حكومت جهانى خواهد بود و تحقق اين امر در گرو ايجاد شرايطى است كه در هنگام تولد، وجود نداشته است. اين شرايط به مرور زمان تحقق پيدا كرده و يا در حال پيدايش است و ما اين شرايط را در پاسخ به پرسش ششم توضيح خواهيم داد.
سؤال: مردم از حضرت مهدى (ع) در زمان غيبت چه بهرهاى مىبرند؟
پاسخ: از نظر قرآن كريم، اولياى الهى دو دستهاند: ولىّ ظاهر، كه مردم وى را مىشناسند و ولىّ غايب از انظار، كه مردم او را نمىشناسند، گرچه او در ميان آنها بوده و از حال آنان باخبر است.
در سوره كهف، وجود هر دو ولىّ، به طور همزمان بيان شده است: يكى موسى بن عمران و ديگرى مصاحب موقّت او در سفر دريايى و زمينى كه به نام خضر معروف است. اين ولى الهى به گونهاى بود كه حتى موسى با او آشنا نبود و تنها به راهنمايى خدا او را شناخت و از علمش بهره گرفت؛ چنانكه مىفرمايد:
«فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلماً* قالَلَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلّمَنِ مِمّا عُلّمْتَ رُشْداً». (1)
«موسى و همراهش بندهاى از بندگان ما را (در لب دريا) يافتند كه وى را مشمول رحمت خود قرار داده و از جانب خويش به او علمى آموخته بوديم. موسى به وى گفت: آيا اجازه مىدهى همراه تو باشم تا از علوم رشدآفرين خويش به من بياموزى؟»
1) كهف/ 65- 66.
قرآن سپس شرحى از كارهاى مفيد و سودمند آن ولى الهى بيان مىكند و نشان مىدهد كه مردم او را نمىشناخته، ولى از آثار و بركاتش بهرهمند بودهاند. (1)حضرت ولى عصر- عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف- نيز به سان مصاحب موسى، ولىّ ناشناختهاى است و در عين حال مبدأ كارهاى سودمندى براى امت مىباشد. بدين ترتيب، غيبت امام به معنى انفصال و جدايى او از جامعه نيست، بلكه او- همان گونه كه در روايات معصومين (ع) نيز وارد شده- بهسان خورشيد در پشت ابر است كه ديدگان آن را نمىبينند، امّا به اهل زمين نور و گرمى مىبخشد. (2)پيامبر گرامى (ص) فرمود:
«آرى سوگند به خدايى كه مرا به نبوت برگزيد، مردم از او سود مىبرند و از نور ولايتش در دوران غيبت، بهره مىگيرند؛ چنان كه از خورشيد به هنگام قرار گرفتن پشت ابرها بهره مىبرند». (3)اشعه معنوى وجود امام (ع) در حالى كه در پشت ابرهاى غيبت نهان است، داراى آثار قابل ملاحظهاى است كه علىرغم تعطيل مسأله تعليم و تربيت و رهبرى مستقيم، حكمت وجودش را آشكار مىسازد. در اين جا به بيان برخى از اين آثار مىپردازيم:
با گذشت زمان و آميختن سليقهها و افكار شخصى به مسائل مذهبى و گرايشهاى مختلف به مكتبهاى انحرافى و دراز شدن دست مَفسده جويان به سوى مفاهيم آسمانى، اصالت پارهاى از اين قوانين از
دست مىرود و دستخوش تغييرات زيانبخشى مىگردد.
اين آب زلال كه از آسمان وحى نازل شده، با عبور از مغزهاى اين و آن، به تدريج تيره و تار گشته، صفاى نخستين خود را از دست مىدهد. اين نور پرفروغ، با عبور از شيشههاى ظلمانى افكار تاريك، كمرنگتر مىگردد. خلاصه با آرايشها و پيرايشهاى كوته بينانه افراد و افزودن شاخ و برگهاى تازه به آن، چنان مىشود كه گاهى انسان در بازشناسى مسائل اصلى، دچار اشكال مىگردد. آن شاعر، خطاب به پيامبر (ص) مىگويد:
شرع تو را در پى آرايشند دين تو را از پى پيرايشند
بسْ كه فزودند بر آن برگ و بر گر تو ببينى نشناسى دگر
با اين حال، آيا ضرورى نيست كه در ميان جمع مسلمانان كسى باشد كه مفاهيم فناناپذير تعاليم اسلامى را به شكل اصلىاش حفظ و براى آيندگان نگهدارى كند؟
مىدانيم در هر مؤسسه مهمى، صندوق نسوزى وجود دارد كه اسناد مهم را در آن نگهدارى مىكنند تا از دستبرد دزدان محفوظ بماند و در صورت آتش سوزى، از خطر حريق مصون باشد؛ چرا كه اعتبار و حيثيت آن مؤسسه در گرو حفظ آن اسناد و مدارك دارد.
سينه امام و روح بلند او، صندوقچه حفظ اسناد آيين الهى است كه همه اصالتهاى نخستين و ويژگىهاى آسمانى اين تعليمات را در خود نگاهدارى مىكند، «تا دلايل الهى و نشانههاى روشن پروردگار باطل نگردد و به خاموشى نگرايد»؛ و اين يكى ديگر از آثار وجود او است.
بر خلاف آنچه بعضى مىپندارند، رابطه امام در زمان غيبت به كلى از مردم بريده نيست، بلكه آن گونه كه از روايات اسلامى برمىآيد،
شمار اندكى از آمادهترين افراد- كه سرى پر شور از عشق خدا و دلى پر ايمان و اخلاص فوق العاده براى تحقّق بخشيدن به آرمان اصلاح جهان دارند- با حضرتش در ارتباطاند.
معناى غيبت امام (ع)، اين نيست كه آن حضرت به شكل روح نامرئى و يا شعاعى ناپيدا در مىآيد، بلكه او از يك زندگى طبيعى و آرام برخوردار است؛ به طور ناشناخته در ميان همين انسانها رفت و آمد دارد. دلهاى بسيار آماده را برمىگزيند و در اختيار مىگيرد و آنها را بيش از پيش آماده مىكند و مىسازد. افراد مستعد، به تفاوت ميزان استعداد و شايستگى خود، توفيق درك اين سعادت را پيدا مىكنند. بعضى از آنان چند لحظه و برخى چند ساعت يا چند روز و جمعى سالها با حضرت بقية الله (ع) در تماس بودهاند.
آنان كسانى هستند كه آن چنان بر بال و پرِ دانش و تقوا قرار گرفته و بالا رفتهاند كه همچون مسافران هواپيماهاى دور پرواز، بر فراز ابرها قرار مىگيرند، آن جا كه هيچگاه حجاب و مانعى بر سر راه تابش جهانبخش آفتاب نيست، در حالى كه ديگران در زير ابرها و در تاريكى و نور ضعيف به سر مىبرند.
به درستى حساب صحيح نيز همين است. كسى انتظار داشته باشد كه آفتاب را به پايين ابرها فرود آورد تا چهره آن را ببيند. چنين انتظارى، اشتباهى بزرگ و پندارى باطل بيش نيست. اين ما هستيم كه بايد بالاتر از ابرها پرواز كنيم، تا شعاع جاودانه آفتاب را جرعه جرعه بنوشيم و سيراب گرديم.
به هر حال، تربيت اين گروه منتظر، يكى ديگر از حكمتهاى نهفته در غيبت آن حضرت است.
چنان كه مىدانيم، خورشيد يك پرتو مرئى دارد كه از تجزيه آنها، هفت رنگ معروف پيدا مىشود؛ و يك سلسله اشعه نامرئى نيز دارد كه «اشعه ماوراء بنفش» و «اشعه مادون قرمز» ناميده شده است. همچنين يك رهبر بزرگ آسمانى، خواه پيامبر باشد يا امام، علاوه بر تربيت تشريعى- كه از طريق گفتار و رفتار و تعليم و تربيت عادى صورت مىگيرد- تربيت روحانى دارد كه از راه نفوذ معنوى در دلها و فكرها اعمال مىشود و مىتوان آن را تربيت تكوينى نام گذاشت. در آن جا الفاظ و كلمات و گفتار و كردار به كار نمىآيد، بلكه تنها جاذبه و كشش درونى مؤثر است.
وجود مبارك امام (ع) در پشت ابرهاى غيبت نيز، اين اثر را دارد كه از طريق شعاع نيرومند و پردامنه «نفوذ شخصيت» خود، دلهاى آماده را در نزديك و دور، تحت تأثير جذبه مخصوص قرار داده، به تربيت و تكامل آنها مىپردازد و از آنان انسانهايى كاملتر مىسازد. ما قطبهاى مغناطيسى زمين را با چشم خود نمىبينيم، ولى اثر آنها روى عقربههاى قطبنما، در درياها، راهنماى كشتىهاست و در صحراها و آسمانها، راهنماى هواپيماها ووسائل ديگر است. در سرتاسر كره زمين، از بركت اين امواج، ميليونها مسافر راه خود را به سوى مقصد پيدا مىكنند. وسائل نقيله بزرگ و كوچك به فرمان همين عقربه ظاهراً كوچك از سرگردانى رهايى مىيابند.
آيا تعجب دارد اگر وجود مبارك امام (ع) در زمان غيبت، با امواج جاذبه معنوى خود، افكار و جانهاى زيادى را كه در دور يا نزديك قرار دارند، هدايت كند و از سرگردانى رهايى بخشد؟ البته نبايد فراموش كرد كه امواج مغناطيسى زمين، روى هر آهن پاره بىارزش اثر نمىگذارد،
بلكه تنها بر عقربههاى ظريف و حساسى كه خاصيت آهنربايى يافتهاند و يك نوع سنخيت و شباهت با قطب فرستنده امواج مغناطيسى پيدا كردهاند، اثر مىگذارد. بدين ترتيب دلهايى كه ارتباطى با امام (ع) دارند و شباهتى را در خود ايجاد نمودهاند، تحت تأثير آن جذبه روحانى قرار مىگيرند.
آثار وجودى و بركات آن حضرت در زمان غيبت بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد، از اين رو به همين مختصر بسنده مىكنيم. خوشبختانه محققان اسلامى در اين باره به نگارش و شرح و بسط پرداختهاند كه مطالعه آنها را به علاقمندان توصيه مىكنيم.
4- امام زمان و عمر طولانى
سؤال: حضرت مهدى (ع) در سال 255 ق. ديده به جهان گشوده است و اكنون از تولد او بيش از 1000 سال مىگذرد. چگونه بشر مىتواند چنين عمر طولانى داشته باشد؟
پاسخ: اين سؤال را از دو راه مىتوان پاسخ گفت:
با توجه به آنچه كه قرآن مجيد و روايات از طولانى بودن عمر گروهى گزارش مىدهد كه هرگز با مقياسهاى ما تطبيق نمىكند. مىتوان به اين سؤال پاسخ داد. قرآن درباره نوح (ع) مىفرمايد:
«فَلَبِثَ فِيِهِ أَلْفَ سَنَة إِلّا خَمْسينَ عاماً». (1)
«او در ميان قوم خود 950 سال زيست».
اين آيه تنها به دوران تبليغ آن حضرت اشاره دارد. امّا اين كه پس از طوفان چه مقدار عمر كرد و يا قبل از تبليغ چه مقدار عمر كرده بود، آيه متذكر آن نيست.
همچنين قرآن درباره يونس (ع) يادآور مىشود كه اگر او در شكم
1) عنكبوت/ 14.
ماهى خدا را تسبيح نمىگفت، تا روز رستاخيز در شكم آن ماهى مىماند:
«وَلَوْلا انّهُ كانَ مِنَ المُسَبِّحينَ* لَلَبِثَ فى بَطْنِهِ إِلى يَومِ يُبْعَثُون». (1)
«اگر از تسبيح گويان نبود، تا روز رستاخيز در شكم آن مىماند».
بنابراين، همان خدايى كه اين دو ولى را تا اين حد زنده نگاه داشته يا مىتوانست زنده نگاه دارد، چرا آخرين وصى و ذخيره خود را تحت عنايات خود، زنده نگاه ندارد؟ در اين مورد به آيه شريفه توجه كنيد:
«وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ». (2)
«آنها خدا را چنان كه شايسته اوست نشناختند».
مسأله طول عمر حضرت ولى عصر، مسأله عنايات الهى است و اگر عنايات او نبود، رويدادهاى بىشمار و مصائب روزگار و پيامدهاى بد در كمين آن حضرت بود. خداست كه او را از اين حوادث حفظ كرده و عمر طولانى بخشيده است و به قول شاعر:
خدايى كه جهان پاينده دارد تواند حجتى را زنده دارد
از آنجا كه در علم طب و زيست شناسى، براى عمر انسان حدى معين نشده كه تجاوز از آن امكان نداشته باشد، مىتوان با يافتن علل پيرى و مرگ زودرس و مقابله با آنها، طول عمر بشر را افزايش داد، چنان كه هم اكنون بر اثر پيشرفتهاى علم طب و بهداشت عمومى در
كشورهاى پيشرفته، متوسط طول عمر انسانها افزايش يافته است، مثلًا در آمريكا در سال 1901، عمر متوسط مردان 23/ 48 سال و زنان 80/ 51 سال بوده، ولى در سال 1944 عمر متوسط مردان به 50/ 63 و زنان به 95/ 68 سال رسيده است. اين افزايش بيشتر شامل وضع تغذيه و بهداشت در دوران كودكى و بهبود وضع درمان و پيشگيرى مخصوصاً در بيمارىهاى واگيردار است ولى در بيمارىهاى استحالهاى مانند تصلب شرايين هنوز پيشرفت چندانى حاصل نشده است. (1)اين آمار مربوط به اعصار پيشين است، ولى اكنون وسايل بهداشت و درمان و تغذيه بهبود يافته و حتى در ايران، ميانگين عمر بالا رفته است.
طول عمر بيشتر به وراثت، محيط زيست، نوع كار و شغل از نظر فشار روحى و عصبى و نيز تغذيه صحيح بستگى دارد.
افزايش طول عمر به خودى خود علت مرگ نيست، بلكه بر اثر بيمارىها و عادات مضر، اعضاى اصلى بدن فرسوده شده و از كار مىافتند. هم اكنون عمر بالاى صد سال فراوان ديده مىشود و در كشورهايى نظير تركيه و قفقاز و كشورهاى بالكان، به علت شرايط زيست محيطى و تغذيه طبيعى و سالم، افراد بالاى صد سال فراوان ديده مىشوند.
در تاريخ زندگى انسان، افراد معمّر فراوان ديده شدهاند، حتى كتابهايى تحت عنوان «المعمّرون» نوشته شده است.
1) دادگستر جهان، ص 177 تا 182.
5- تأخير در ظهور
سؤال: چرا حضرت مهدى (ع) ظهور نمىكند؟
پاسخ: برنامه حضرت مهدى (ع) با برنامه پيامبران و ساير پيشوايان يك تفاوت كلى دارد و آن اين كه برنامه وى قانونگذارى نيست، بلكه يك برنامه به تمام معنى اجرايى در تمام جهان است. به اين معنى كه او مأموريت دارد تمام اصول تعاليم اسلام را در جهان پياده كند و اصول عدالت و دادگرى و حق و حقيقت را در ميان جامعه بشرى بگستراند.
روشن است كه پياده شدن چنين برنامه انقلابى جهانى، كه به وسيله آن اصول عدالت و دادگرى و حقّ و حقيقت در ميان همه مردم جهان گسترش يابد، به شرايط و مقدّماتى نياز دارد كه تحقق آنها جز با مرور و تكامل همه جانبه اجتماع ممكن نيست؛ برخى از آن مقدمات عبارتند از:
در درجه نخست بايد مردم جهان براى اجراى اين اصول، تشنه و آماده گردند و تا زمانى كه در مردم جهان تقاضايى نباشد، «عرضه» هر نوع برنامه مادّى و معنوى مؤثر نخواهد بود. قانون عرضه و تقاضا نه تنها در نظام زندگى اقتصادى حكمفرماست، بلكه مشابه اين نظام در عرضه برنامههاى معنوى و اصول اخلاقى و مكتبهاى سياسى و انقلابى نيز حاكم مىباشد و تا در اعماق دل مردم- براى اين نوع امور- تقاضا و
درخواستى نباشد، عرضه آن با شكست رو به رو شده و كارى از پيش نخواهد رفت.
امام باقر (ع) مىفرمايد:
«روزى كه قائم آل محمّد (ص) قيام كند، خدا دست خود را بر سر بندگان مىگذارد، در پرتو آن خردها را جمع مىگرداند و شعور آنان به حد كمال مىرسد». (1)البتّه گذشت زمان و شكست قوانين مادّى و پديد آمدن بنبستهاى جهانى و كشيده شدن بشريّت بر لب پرتگاه جنگ، مردم جهان را به تنگ آورده و آنان را به اين حقيقت واقف خواهد ساخت كه اصول و قوانين مادّى و سازمانهاى به اصطلاح بين المللى، نه تنها نمىتوانند مشكلات زندگى را حل كنند و عدالت را در جهان حكمفرما سازند، بلكه همين خستگى و يأس، مردم دنيا را براى پذيرش يك انقلاب بنيادى مهيّا و آماده مىسازد و مىدانيم كه اين موضوع نياز به گذشت زمان دارد تا تجربههاى تلخ زندگى ثابت كند كه تمام نظامات مادّى و سازمانهاى بشرى در اجراى اصول عدالت و احقاق حق و برقرارى امنيّت و آرامش، عاجز و ناتوان مىباشند و سرانجام بايد بر اثر يأس و نوميدى، اين تقاضا در مردم گيتى براى تحقّق چنان آرمان الهى پديد آيد و زمينه براى عرضه يك انقلاب جهانى به وسيله يك مرد الهى و آسمانى، از هر نظر مساعد گردد. (2)
1) كافى: 1/ 25، كتاب العقل، ح 21.
2) يكى از نشانههاى روشن قيام امام زمان كه احاديث اسلامى همگى بر آن اتّفاق دارند اين است كه سراسر اجتماع بشرى را جور و ستم و تعدّى و بيدادگرى فرا مىگيرد و ابرهاى يأس و نوميدى زندگى جامعه انسانى را تيره مىسازد و در حقيقت فشار ظلم و تعدّى آن چنان بر دوش آنان سنگينى مىكند كه انسان را براى پذيرش انقلاب ديگر، انقلابى عميق و بنيادى به دست توانا و نيرومند يك مرد الهى آماده مىسازد.
از سوى ديگر براى برقرار ساختن يك حكومت جهانى بر اساس عدل و داد، نياز فراوان به پيشرفت علوم و دانشها و فرهنگهاى اجتماعى و مردمى است كه آن نيز بدون پيشرفت فكرى و گذشت زمان، ممكن و ميسّر نمىگردد.
برقرارى حكومت جهانى كه در پرتو آن، در سراسر جهان عدل و داد و قانون حكومت كند و همه مردم جهان از كليه مزاياى فردى و اجتماعى اسلامى بهرهمند گردند بدون وجود يك فرهنگ پيشرفته در كليّه شؤون بشرى امكان پذير نيست و هرگز بدون يك فرهنگ كامل، جامه عمل به خود نمىپوشد. اين نيز احتياج به گذشت زمان دارد.
از سوى ديگر، چنين حكومتى به وجود وسايل كامل ارتباط جمعى نياز دارد تا در پرتو آن بتواند مقرّرات و احكام و اصول انسانى را از طرق مختلف در مدّت كوتاهى به مردم جهان اعلام كند. اين امر نيز بدون تكامل صنايع انسانى و گذشت زمان محقق نمىشود.
از همه اينها گذشته، پيشبرد چنين هدفى و پىريزى چنان انقلابى، به يك نيروى فعّال و سازنده انسانى نياز دارد كه در واقع ارتش انقلاب جهانى را تشكيل مىدهد. تشكيل چنين ارتشى و به وجود آمدن چنين افراد پاكباخته و فداكارى، كه در راه هدف و حقيقت از همه چيز بگذرند، به گذشت زمان نياز دارد.
اگر در برخى از روايات مىخوانيم كه فلسفه طولانى شدن غيبت امام زمان، همان امتحان و آزمايش مردم است، ممكن است ناظر به همين
نكته باشد؛ زيرا امتحان و آزمايش در منطق اسلام به معنى آزمونهاى معمولى و كشف امور پنهانى نيست؛ بلكه مقصود از آن پرورش روحيّات پاك و پديد آوردن حداكثر ورزيدگى در افراد مىباشد. (1)مجموع اين جهات چهارگانه (2)نياز به اين دارد كه زمان قابل ملاحظهاى بگذرد و جهان از بسيارى جهات پيش برود؛ و آمادگى روحى و فكرى براى پذيرش حكومت جهانى بر اساس حقّ و عدالت در مردم پديد آيد؛ آنگاه اين برنامه با وسايل و امكانات خاصّى در سطح جهانى وسيله حضرت مهدى- عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف- پياده گردد و اين است گوشهاى از فلسفه غيبت طولانى امام (ع).
1) تمام آزمونهاى الهى كه درباره پيامبران و اولياى وى انجام مىگيرد براى همين منظور است. اگر خدا ابراهيم را با تكاليف و وظايف سنگينى آزمود، چنان كه مىفرمايد: «وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ» سوره بقره، آيه 124 براى همين هدف بوده است تا اين رادمرد الهى به قدرى در كوران حوادث قرار گيرد كه در صلابت و استقامت به صورت فولاد آب ديده درآيد.
2) مجموع اين جهات چهارگانه را مىتوان در امور زير خلاصه نمود: 1. تكامل روحى، 2. تكامل فرهنگى، 3. تكامل وسايل ارتباط جمعى، 4. تشكيل يك ارتش انقلاب جهانى از يك جمعيت پاكباخته و فداكار.
سؤال: چرا شيعيان دستها را از بالا به پايين مىشويند در حالى كه ديگران از پايين به بالا مىشويند؟!
پاسخ: همگى مىدانيم كه وضو يكى از مقدمات نماز است. در سوره مباركه مائده مىخوانيم:
«يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيديَكُمْ إِلَى المَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الكَعْبَيْنِ». (1)
«اى افراد با ايمان هرگاه براى نماز به پا خاستيد، صورت و دستهاى خود را تا آرنج بشوييد و سر و پاها را تا كعبين (دو برآمدگى) مسح كنيد».
در جمله نخست «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيديَكُمْ إِلَى المَرافِق» لفظ «أيدى» به كار رفته كه جمع «يد» به معنى دست است و با در نظر گرفتن دو مطلب روشن مىشود كه چرا بايد دستها را از بالا به پايين شست.
1) مائده/ 6.
گاه به كلّدست از سر انگشتان تا كتف، اطلاق مىشود.
نتيجه مىگيريم: چون لفظ «يد» كاربردهاى گوناگونى دارد، كلمه «إلى» در «إِلَى المَرافِق» بيانگر مقدارى از اجزاء عضو است كه بايد شسته شود يعنى بايد دستها تا آرنج شسته شود نه كمتر و نه بيشتر و هرگز ناظر به «كيفيت» غَسل و شستوى دست (كه مثلًا از بالا به پايين صورت گيرد يا از پايين به بالا) نيست، اما كيفيت شستشو چگونه است؟ آن مربوط به عرف وعادت است و معمولًا از بالا به پايين مىشويند.
فىالمثل اگر پزشك دستور دهد پاى بيمار را تا زانو بشوييد، پاى وى را از بالا به پايين مىشويند، نه بالعكس يا اگر انسانى به رنگكارى بگويد اين اتاق را تا سقف رنگ كن، هيچگاه از پايين ديوار آغاز نمىكند، بلكه از بالا شروع كرده تا به پايين برسد. از اين رو، شيعه اماميه معتقد است كه در هنگام وضو، صورت و دستها را بايستى از بالا به پايين شست و خلاف آن را صحيح نمىداند. زيرا كلمه «تا» در زبان فارسى، و يا «إلى» در زبان عربى، در اين موارد، ناظر به بيان مقدار محل عمل است نه كيفيت انجام آن.
گذشته از اين، سيره ائمه اهل بيت، كه عِدل قرآنند، بيانگر كيفيت شستن است و آنان دستها را از بالا به پايين مىشستند.
سؤال: چرا شيعيان به جاى شستن، پاها را مسح مىكنند؟
پاسخ: مسح پاها در وضو پشتوانه قرآنى و حديثى دارد، اكنون هر دو را به صورت موجز بيان مىكنيم:
ظاهر آيه ششم سوره مائده حاكى از آن است كه انسان نمازگزار به هنگام وضو دو وظيفه دارد: يكى شستن (در مورد صورت و دست) و ديگرى مسح (در مورد سر و پاها). اين مطلب از تقارن و مقايسه دو جمله زير روشن مىشود:
«فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيديَكُمْ إِلَى المَرافِق»؛
«وَ امْسَحُوا بِرُؤسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الكَعْبَيْنِ».
چنانچه ما اين دو جمله را به فرد عرب زبانى كه ذهن او مسبوق به اختلافات فقهى نباشد ارائه كنيم، بىترديد خواهد گفت كه طبق اين آيه وظيفه ما نسبت به صورت و دست، شستن؛ و نسبت به سر و پاها، مسح است.
از نظر قواعد ادبى، لفظ «أرجلكم» بايد عطف بر كلمه «رؤسكم» باشد كه نتيجه آن همان مسح پاهاست، و نمىتوان آن را بر لفظ پيشين «وأيديكم» عطف كرد كه نتيجه آن شستن پاها مىباشد؛ زيرا لازمه آن
اين است كه ميان معطوف «وَأرجلكم» و معطوفٌ عليه «وأيديكم» جمله معترضهاى «فامسحوا برؤسكم» قرار گيرد، كه از نظر قواعد عربى صحيح نيست و گذشته از اين مايه اشتباه در مقصود مىباشد.
ضمناً در اين قسمت (مسح كردن پاها) فرقى ميان قرائت جرّ و قرائت نصب وجود ندارد و برمبناى هر دو قرائت، كلمه «أرجلكم» عطف بر كلمه «رؤسكم» است؛ با اين تفاوت كه اگر بر ظاهر رؤسكم عطف شود مجرور، و اگر بر محلّ آن عطف شود منصوب خواهد بود.
علماى اماميه در تحقيق مفاد آيه وضو بحثهاى گستردهاى دارند كه طبرسى در مجمع البيان به برخى از آنها اشاره كرده است. (1)
ريشه اختلاف
بى ترديد ظاهر آيه، حاكى از آن است كه وظيفه نمازگزار به هنگام وضو، مسح پاهاست، و مفاد آيه، دو كلمه بيش نيست:
غسلتان: شستن دستها و صورت.
مسحتان: مسح بر سر و پاها.
هرگاه از ابن عباس در مورد كيفيت وضو مىپرسيدند، او در پاسخ مىگفت:
نزلَ القرآنُ بالمسح: وحى الهى بر مسح بر پا وارد شده است.
و نيز مىگفت:
«مردم اصرار بر شستن كردند، در حالى كه مسح فرمان داده است». (2)ولى بايد ديد چگونه اين اختلاف با ظهور آيه در مسح پديد آمد،
از بررسى روايات و تاريخ تشريع وضو به دست مىآيد كه دو عامل سبب پيدايش انحراف از ظاهر آيه شده است:
سلطهها و حكومتها بيشترين تأثير را در تغيير حكم مسح پاها داشتند، بالاخص حجاج بن يوسف كه اصرار مىورزيد بايد پاها شسته شود، زيرا آلودگى پاهاى نمازگزاران كه غالباً پا برهنه بودند، بسيار ناراحت كننده بود.
انس بن مالك، از اصحاب پيامبر كه عمرى طولانى داشت، مدتى در كوفه زندگى مىكرد. به وى خبر دادند كه حجاج مىگويد: فاغسِلوا بطونَهما وظهورَهما: ظاهر و باطن، پاها را بشويند، وقتى وى اين جمله را شنيد، سخت شوريد و گفت: صَدَق اللّهُ وكَذِبَ الحجّاجُ قال اللّه تعالى: «وَامْسَحُوا بِرُؤسِكُمْ وَأَرْجُلَكُم». (1)
دعوت مردم بر شستن پا از طرف اموىها بسيار جدى و سرسختانه بود به گونهاى كه فقيهان معاصر، جرأت مخالفت نداشتند.
احمد بن حنبل از اصحاب رسول خدا از ابومالك اشعرى نقل مىكند كه وى به بستگان خود گفت: همديگر را خبر كنيد تا من نماز رسول خدا را براى شما بخوانم، وقتى همگان گرد آمدند، وى گفت: در ميان شما بيگانهاى نيست؟ گفتند: خير، وى ظرف آبى طلبيد، پس از شستن دهان و بينى، سه بار صورت و دستها را شست، آنگاه بر سر و روى پا مسح كشيد و نماز گزارد. (2)
تقديم مصلحت بر نص قرآنى وحديث پيامبر، اساس بسيارى از بدعتها است و ما به قسمتى از آنها در كتاب خاصى به نام «بدعت» اشاره كردهايم، اتفاقاً همين نظريه، انگيزه عدول از مسح و روى آوردن به غسل شده است.
ابوبكر رازى، معروف به جصاص (-) در كتاب «احكام القرآن» مىنويسد: آيه وضو از نظر وجوب مسح يا غسل، مجمل است، لازمه احتياط اين است كه پاها شسته شود؛ زيرا در اين صورت، هر دو احتمال انجام مىگيرد. (1)ادعاى اجمال در آيه با هدف آن كه در مقام بيان وظيفه است، سازگار نيست؛ به علاوه اگر بنا بر احتياط باشد، بايد دوباره وضو گرفته شود، زيرا ماهيت مسح با غسل متفاوت است.
مؤلف «المنار» از جمله كسانى است كه ظهور آيه در لزوم مسح بر پا را انكار نمىكند، ولى از طرف ديگر مىگويد: تر كردن پاهاى كثيف و آلوده چه سودى دارد؟! (2)او از يك نكته غفلت كرده كه آيه وضو تنها از آنِ بدوىها و انسانهاى غير نظيف نيست، بلكه وحى الهى شهرى و بدوى را همزمان شامل مىشود و اين نور الهى تا روز رستاخيز تابنده است.
جا دارد از مؤلف المنار بپرسيم: مسح بر سر، با يك انگشت (كه شافعى آن را كافى مىداند)، چه سودى دارد؟ به چه دليل يكى از آن دو، جايز و عقلانى و ديگرى نامشروع معرفى مىشود؟ گذشته از اين، وضو تنها نظافت نيست بلكه آميخته با عبادت است، نظيفترين افراد بايد
براى نماز وضو بگيرند، و انسان غير نظيف هم بايد ابتدا پاها را بشويد و سپس وضو بگيرد. تا اين جا گفتگوى ما مربوط به آيهاى از قرآن بود، اكنون دلايل مسح را در روايات مطرح مىكنيم:
شايد برخى تصور كنند كه در كتب اهل سنت، روايتى از پيامبر درباره لزوم مسح بر پا وارد نشده است، در حالى كه با يك بررسى، بيش از سى روايت يافتيم كه بسيارى از آنها بيانگر وضوى رسول خدا و اصحاب او است.
دلالت روشن آيه وضو بر لزوم مسح و روايات چشم گير در اين مورد، ايجاب مىكند كه فقيهان اهل سنت در اين مسأله تجديد نظر كنند و از اين طريق گامى به سوى وحدت در رفتار بردارند و در اين مورد از گروه كثيرى از بزرگان صحابه و تابعان كه وضوى آنان بر اساس مسح برپا بود، پيروى كنند، اكنون اسامى برخى از آنان را در اين جا مىآوريم:
رَأيتُ رَسُولَ اللّهَ يمسَحَ ظاهَرهما». (1)
«امسَح عَلى رَأْسِكَ وَقَدَمَيكَ»، «بر سر و پاهايت مسح بكش». (3)
مسح كشيد و گفت: رسول خدا اين چنين وضو مىگرفت. (1)4. حمران بن أبان- غلام عثمان- از او نقل مىكند: پيامبر خدا پس از شستن صورت و دست، بر سر و پاها مسح مىكشيد. (2)5. عبداللّه بن زيد مازنى، معروف به ابن عماره مىگويد: پيامبر وضو گرفت و «مسح رأسه ورجليه»؛ سر و پاهايش را مسح كشيد. (3)6. عبداللّه بن عباس، پيوسته مىگفت: إنّ الوضوء غسلتان ومسحتان. (4)7. عامر الشعبى، مىگفت: اساس وضو را دو شستن و دو مسح كشيدن تشكيل مىدهد و لذا در تيمم بدل از وضو، مواضع شستن براى تيمم محفوظ مانده و جايگاه مسح الغاء شده است. (5)8. رفاعة بن رافع از اصحاب رسول خدا، از آن حضرت چنين نقل مىكند: پيامبر بر سر و پاها، تا دو برآمادگى مسح مىكشيد. (6)9. ابو مالك اشعرى، صحابى رسول خدا، به عشيرة خود وضوى رسول خدا را آموزش داد و در پايان بر روى پاها مسح كشيد. (7)10. رفاعة بن رافع، صحابى رسول خدا، از آن حضرت نقل مىكند كه فرمود:
«نماز هيچيك از شما پذيرفته نمىشود تا وضوى كامل بگيرد، صورت و دستها را بشويد و سر و پاها را تا دو برآمادگى مسح كند». (8)
ما از ميان اعلام صحابه و تابعان به ذكر ده نفر اكتفا كرديم، اسامى شخصيتهايى كه مسح بر سر را از پيامبر و بزرگان صحابه و تابعان نقل كردهاند، در كتاب «الانصاف فى مسائل دام فيها الخلاف»، ج 1، ص 56- 95 وارد شده است.
سؤال: چرا شيعيان در اذان و اقامه، ذكر «حَىَّ عَلى خير العمل» را اضافه مىكنند؟!
پاسخ: در اذان شيعه، پس از «حىّ عَلى الفلاح»، دوبار «حَىّ عَلى خير العمل» گفته مىشود. در روايات ائمه اهل بيت (ع) اين جمله جزو اذان معرفى شده است، در حالى كه در اذان كنونى اهل سنت چنين جملهاى نيست. اكنون بايد ديد ريشه اين اختلاف كجا است و چگونه اين جمله از اذان حذف شده است.
يادآور مىشويم كه در عصر خليفه دوم، «مصلحت انديشى» رواج بيشترى داشت، چه بسا مصلحتانديشى، بر حكم خدا در قرآن و سنت مقدم شمرده مىشد.
از باب نمونه، در عصر پيامبر و عصر خليفه نخست و حتى بخشى از خلافت خليفه دوم، سه طلاق در يك مجلس، تنها يك طلاق محسوب مىشد، امّا در نيمه دوم خلافت خليفه دوم اين حكم دگرگون گشت و سه طلاقه كردن زن در يك مجلس، سه طلاق واقعى تلقى گرديد و هر نوع حق رجوع از شوهر سلب شد. (1)
1) تفسير اين بخش را در كتاب «الاعتصام بالكتاب والسنه» قرائت بفرماييد، ص 175 تا 210 و در اين مطلب ميان مورخان و محدثان اتفاق نظر هست؛ به صحيح مسلم: 4، باب الطلاق الثلاث، حديث 1، 3؛ سنن بيهقى: 7/ 339؛ الدر المنثور: 1/ 279 مراجعه شود.
در ادامه ثابت خواهيم كرد كه حذف «حَىَّ عَلى خير العمل» از فصول اذان، در عصر خليفه دوم رخ داده است.
بررسى تاريخ اذان و اقامه به روشنى ثابت مىكند كه جمله «حَىَّ عَلى خير العمل» از فصول قطعى اذان بوده است و مؤذنان در عصر پيامبر و مدتى پس از آن حضرت، اين جمله را ضمن فصول ديگر مىگفتند. سپس به علت و يا عللى از اذان حذف گرديد.
الف. سيد مرتضى مىگويد: علماى اهل سنت نقل كردهاند كه در برخى سالهاى رسالت، جمله «حَىّ عَلى خير العمل»، گفته مىشد ولى بعداً نسخ شده است. (1)ب. ابن عربى در فتوحات مىگويد: در جنگ خندق، آنگاه كه صحابه پيامبر خندق مىكندند، چون وقت نماز فرا رسيد، يك نفر از آنان ندا سر داد: «حَىَّ على خير العمل» و از آن زمان سنت حسنه شد. (2)ج. شرف الدين معروف به سياغى (متوفاى 1221) در كتاب «الروض النضير» مىگويد: صحيح آن است كه اذان با «حَىَّ عَلى خير العمل» تشريع شده است، گذشته بر اين همگان اتفاق نظر دارند بر اين كه در روز خندق، اين جمله جزو اذان بوده است. (3)د. سه طايفه بزرگ اماميه، زيديه و اسماعيليه كه پيرو مكتب اهل بيت هستند، آن را جزو اذان مىدانند. (4)اكنون به برخى از روايات در اين مورد اشاره مىكنيم:
«حىّ عَلى خير العمل» مىگفت.
اين دو نمونه از رواياتى است كه بيانگر وجود اين فصل از اذان در عصر رسول خدا بوده است.
در دو رساله بسيار محققانه كه به قلم فاضلانه دو عالم زيدى نگارش يافته است به نامهاى الأذان بحى على خير العمل، نگارش حافظ علوى زيد (72- 445). الاعتصام بحبل اللّه، تأليف امام قاسم بن محمد الزيدى (م 1029)؛ از شخصيتهاى بزرگى از صحابه و تابعان نقل شده كه همگى در اذان و اقامه خود ملتزم به گفتن اين فصل از اذان بودند. ذكر اسامى و گفتههاى آنان، در اين مختصر نمىگنجد و محققان مىتوانند به اين دو كتاب مراجعه فرمايند.
بنابراين، نبايد در اصل مشروعيت اين فصل از اذان شك كرد. در واقع كسانى كه آن را از فصول اذان حذف كردهاند، بايد علت آن را بيان كنند. متأسفانه اين كار جز «مصلحت انديشى شخصى» دليل ديگرى نداشته است.
حافظ علوى در كتاب «الأذان بحىّ عَلى خير العمل» به سندى از «حسن بن يحيى بن الحسين بن زيد بن على» نقل مىكند كه آل رسول خدا بر وجود آن در اذان اتفاق نظر دارند و مؤذنان در عصر ابوبكر نيز به همين شيوه اذان مىگفتند، امّا وقتى عمر زمام خلافت را به دست گرفت، گفت: «دعوا حىّ عَلى خير العمل لئلا يشتغل الناس عن الجهاد فكان أوّل من تركها». (1)«گفتن حىّ على خير العمل را ترك كنيد تا مردم به بهانه اين كه نماز بهترين عمل است، جهاد را ترك نكنند». او (عمر) نخستين فردى بود كه اين فصل از اذان را ترك كرد».
محقق شهير، سعدالدين تفتازانى (712- 79) در شرح مقاصد؛ و متكلم معروف اشعرى به نام علاء الدين قوشجى (متوفاى 879) مىگويند: عمر بن خطاب نسبت به سه چيز هشدار داد و گفت:
«سه چيز در عهد رسول خدا رسميت داشت و من از آنها باز مىدارم، و انجام دهنده آن را مؤاخذه مىنمايم: 1. متعه زنان، 2. متعه حج، 3. گفتن حَىّ عَلى خَير العمل». (2)مصحلت انديشى خليفه، علاوه بر اين كه نوعى اجتهاد در مقابل نص به شمار مىآيد، تنها مىتواند براى خود او حجت باشد نه براى ديگران و آيندگان. اگر آيندگان از حقيقت امر آگاه شدند، بايد سنت را بر بدعت مقدم بدارند، به ويژه آن كه ملاك دگرگون گرديده است و ديگر جهادى بر ضد كفر و شرك نيست.
از آنجا كه تثبيت چنين بدعتى كار آسانى نبود، تنى چند از بزرگان بر اين نهى ارزش قائل نشده و همچنان به هنگام اذان اين جمله را مىگفتند.
برهان الدين حلبى (975- 1044) در سيره خود مىنويسد: عبداللّه
ابن عمر و على بن الحسين در اذان پس از «حَىّ على الفلاح» جمله «حىّ على خير العمل» مىگفتند (1)و از آنجا كه گفتن اين جمله نوعى شعار مخالفت بود، پيوسته در طول تاريخ، موافق و مخالف از آن بهره مىگرفتند.
در انتفاضه حسنىها، آنگاه كه حسين بن على بن حسن (صاحب فخ) بر مدينه مسلط شد، عبد اللّه بن حسن أفطس بر بالاى منارهاى كه روى مرقد پيامبر گرامى است، قرار گرفت و به مؤذن گفت: بگو: «حى على خير العمل» مؤذن نيز اين جمله را به زبان راند. (2)و نيز در دولت آل بويه كه تمايلات شيعى داشتند، شعار شيعيان بغداد در اذانها جمله «حَىّ عَلى خير العمل» بود، آنگاه كه سلجوقىها روى كار آمدند اين شعار ممنوع گرديد، و شگفت اين است كه فرمان دادند در اذان صبح، جمله «الصلاة خير من النوم» را بگويند، و اين جريان در سال 448 رخ داد. (3)
سؤال: چرا شيعيان در اذان بر ولايت على (ع) شهادت مىدهند؟
پاسخ: شيعيان در اذان پس از شهادت بر رسالت پيامبر گرامى، بر ولايت اميرمؤمنان على بن ابى طالب (ع) گواهى مىدهند، و اين مسأله در تمام بلاد شيعى مشاهده مىشود، در اين باره توضيح چند نكته ضرورى است:
4 تكبير، 2 بار شهادت بر وحدانيت خدا، 2 بار شهادت بر رسالت پيامبر، 2 بار «حىّ على الصلاة»، 2 بار «حى على الفلاح»، 2 بار «حىّ على خير العمل»، 2 تكبير و 2 بار تهليل و اين سخنى است كه فقهاى شيعه جملگى بر آنند.
اگر فردى شهادت سوم را به عنوان جزئى از اذان بگويد، كار حرامى مرتكب شده و گناه كرده است.
شهادت سوم در اذان، بدون قصد جزئيت جايز و يا مستحب است و اين استحباب، دو مبنا دارد:
الف: على (ع) به حكم قرآن و حديث رسول گرامى، ولىّ
خداست.
ب: امام صادق (ع) فرمود: هر گاه به رسالت پيامبر شهادت داديد، بر ولايت على (ع) نيز گواهى دهيد.
در اثبات اصل نخست و اين كه على (ع) ولى خداست، گذشته از حديث متواتر غدير و روايات متواتر كه پيامبر گرامى كراراً فرموده است: يا علىّ أنت ولىّ كلّ مؤمن بعدى، (1)قرآن مجيد نيز بر ولايت على (ع) تصريح كرده است، آنجا كه مىفرمايد:
«إِنّما وليُّكُم اللّهُ ورسولُه وَالّذينَ آمَنُوا الّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاة وَهُمْ راكِعُون* وَمَنْ يَتَوَّلَ اللّه وَرَسُولهُ وَالّذينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزبَ اللّه هُمُ الْغالِبُون». (2)
«تنها ولى و سرپرست شما خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند و كسانى كه ولايت خدا و پيامبر او و افراد با ايمان را بپذيرند، حزب و جمعيت خدا پيروز است».
مفسران اتفاق نظر دارند كه اين آيه در حقّ اميرمؤمنان على (ع) وارد شده است، آنگاه كه فقيرى وارد مسجد شد و از مردم درخواست كمك كرد و حضرت كه در حال ركوع بود، با انگشت خود به فقير اشاره كرد كه انگشتر را از دست او برگيرد و در آن هنگام دو آيه ياد شده فرود آمد.
مدارك نزول اين حديث فزونتر از آن است كه در اينجا ذكر شود،
امّا به عنوان نمونه به چند مورد در پاورقى اشاره مىكنيم. (1)
فأنت الذى أعطيت إذ أنت راكع فدتك نفوس القوم يا خير راكع
تو كسى هستى كه در حال ركوع بخشيدى.
ارواح ديگران فداى تو گردد، اى بهترين ركوع كننده.
بدين ترتيب، با توجه به آيه مذكور و آيات و روايات متعدد ديگر، آشكار مىگردد كه اميرمؤمنان (ع) ولى و سرپرست مؤمنان از جانب خدا است.در خصوص نكته دوم نيز قاسم بن معاويه، از اصحاب امام صادق و كاظم، از آن حضرت چنين نقل كرده است:
«هر گاه كسى از شما به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر گواهى داد، براى تكميل شهادت به ولايت على (ع) نيز گواهى دهد». (2)بنابر آنچه گفته شد، احدى از شيعيان آن را به عنوان جزئى از اذان نمىگويد وحتى برخى در اقامه براى اينكه از ديگر اجزا تميز داده شود، فقط يك بار آن را مىگويند و در اين صورت مشكلى در اين مورد نخواهد بود.
1) تفسير طبرى: 6/ 86؛ ابو بكر جصاص: أحكام القرآن: 2/ 542؛ ابوالحسن واحدى نيشابورى در اسباب النزول: 148؛ زمخشرى در كشاف: 1/ 422 و مرحوم علّامه امينى نزول آيه را در حقّ علىابن ابىطالب عليه السَّلام از 66 منبع سنى نقل كرده است، حتّى حسان بن ثابت كه در واقعه حاضر بود، چند بيتى درباره اين رويداد گفت كه يكى را يادآور مىشويم:
2) احتجاج طبرسى: 83.
سؤال: چرا شيعيان با دست باز نماز مىخوانند؟
پاسخ: قرار دادن دست راست بر روى دست چپ در نماز (دست بسته نماز خواندن) از امورى است كه استحباب آن بين فقهاى سه مذهب از مذاهب چهارگانه اهل سنّت مشهور است:
حنفىها مىگويند: روى هم گذاشتن دستها در نماز، سنّت است وواجب نيست، و براى مرد بهتر است كه كف دست راستش را بر پشت دست چپ، زير ناف قرار دهد، و زن دستها را بر سينهاش بگذارد.
شافعىها مىگويند: گذاشتن دست روى يكديگر، در نماز، براى مرد و زن سنّت است و بهتر است كه كف دست راست را بر پشت دست چپ زير سينه و بالاى ناف به سمت چپ قرار دهد.
حنبلىها مىگويند: گذاشتن دستها روى هم، سنّت است و بهتر است كه كف دست راست را بر پشت دست چپ نهاده، زير ناف قرار دهند.
فرقه مالكيّه بر خلاف سه مذهب فوق مىگويند: آويختنِ دستها در نمازهاى واجب، مستحب است، قبل از مالكىها نيز جماعتى همين قول را گفتهاند كه از آن جملهاند: عبداللّه بن زبير، سعيد بن مسيّب، سعيد بن جبير، عطاء، ابن جريح، نخعى، حسن بصرى، ابن سيرين و جماعتى از فقها.
از امام اوزاعى منقول است كه نمازگزار، بين آويختن دستها يا
روى هم قرار دادن آنها مخير است. (1)امّا مشهور بين شيعه اماميّه آن است كه قرار دادن دستها روى يكديگر در نماز، حرام، و موجب بطلان نماز است و به ندرت از فقهاى شيعه كسى قائل به كراهت شده، مانند ابو الصلاح حلبى در كافى. (2)
با اين كه به جز مالكىها، مذاهب ديگر اهل سنّت، قرار دادن دست چپ بر دست راست در نماز را جايز شمردهاند و درباره اين مسأله سخن بسيار گفتهاند، با اين حال دليل قانع كنندهاى حتّى بر جواز آن ندارند، چه رسد بر استحباب. بلكه مىتوان ادّعا كرد كه دلايلى بر خلاف ادعاى آنان وجود دارد و رواياتى كه از فريقين (شيعه و سنّى) بيانگر طريقه نماز گزاردن رسول اكرم است، از گذاشتن دستها بر يكديگر سخنى به ميان نياورده است و امكان ندارد كه پيامبر امر مستحبّى را در طول حيات خود (يا بخشى از آن) ترك نمايد. اكنون سه نمونه از اين روايات، دو مورد از طريق اهل سنّت و ديگرى از طريق شيعه اماميّه را ذكر مىكنيم كه هر دو روايت، چگونگى نماز پيامبر را بيان مىكند و در هيچيك كوچكترين اشارهاى به روى هم قرار دادن دست نشده، چه رسد به چگونگى آن:
حديث ابى حُميد ساعدى را برخى از محدّثان (سنّى) روايت كردهاند و ما از كتاب سنن بيهقى نقل مىكنيم كه گفت: او رو به
اصحاب پيامبر كرد و گفت: من داناترين شما به نماز رسول خدا هستم. گفتند: به چه سبب؟ زيرا تو نه بيش از ما پيرو آن حضرت بودهاى و نه افزونتر از ما مصاحبتش كردهاى. گفت: چرا، گفتند: پس (كيفيّت نماز آن حضرت را) بر ما عرضه كن. ابوحُميد گفت:
رسول خدا هرگاه مىخواست به نماز بايستد، دستها را تا برابر شانههايش بالا مىبُرد، سپس تكبير مىگفت و هنگامى كه همه اعضايش به حال اعتدال در جاى خود قرار مىگرفت به قرائت مىپرداخت، آنگاه تكبير مىگفت و دستها را تا برابر شانه بالا مىبُرد، پس از آن به ركوع مىرفت و دو كف دست را بر زانوها مىگذاشت و در حال اعتدال كه نه سرش را بالا مىگرفت و نه پايين مىانداخت، ركوع را انجام مىداد. سپس از ركوع سر بلند مىكرد (مىايستاد) و مىگفت: سمع اللّه لمن حمده. آنگاه دستها را تا برابر شانهها بالا مىبُرد و تكبير مىگفت، سپس (براى سجده) متوجّه زمين شده و دستهايش را (در سجده) از پهلوهايش جدا مىگرفت، آنگاه سر از سجده برمىداشت و پاى چپش را خم مىكرد و بر آن مىنشست. انگشتان پاهايش را در سجده باز مىنمود و سجده دوم را نيز همينگونه انجام مىداد و پس از سجده، تكبير مىگفت، سپس پايش را خم كرده بر آن مىنشست در حالى كه هر عضوى به حال اعتدال قرار مىگرفت. ركعت بعدى را هم به همين كيفيّت انجام مىداد و پس از دو ركعت در حال قيام تكبير مىگفت و دستهايش را تا برابر شانهها بالا مىبرد همانگونه كه تكبير افتتاحيّه را انجام مىداد و در بقيّه نمازش نيز همينطور عمل مىكرد تا به سجده آخر. پس از آن سلام مىگفت، پاى چپ را عقب قرار مىداد و بر سمت چپ بر وَرِك (1)مىنشست.
1) تورك عبارت است از اين كه انسان در حال نشستن بر روى پاى چپ بنشيند، وروى پاى راست را بر كف پاى چپ قرار دهد.
همه گفتند: ابوحميد راست گفت، رسول خدا بدين گونه نماز مىگزارد. (1)اين بود حديثى در مقام بيان كيفيّت نماز رسول خدا كه از طريق اهل سنّت روايت شده كه وجه دلالت آن را دانستيم. اكنون به حديثى كه شيعه اماميه روايت كرده توجه كنيد:
حمّاد بن عيسى از امام جعفر صادق* روايت كرده كه آن حضرت فرمود: چه قدر ناپسند است براى مردى كه 60 يا 70 سال از عمرش بگذرد و يك نماز با شرايط كامل انجام نداده باشد. حمّاد گفت: (از اين سخن امام*) در دلم احساس حقارت كردم و عرض كردم: فدايت شوم، نماز را (با شرايط كامل) به من تعليم فرما.
پس ابوعبداللّه* (جعفر بن محمّد) راست قامت رو به قبله ايستاد و دستهايش را با انگشتان بسته بر روى رانهايش انداخت و پاهايش را نزديك به هم به فاصله سه انگشت باز قرار داد و انگشتان پاهايش همه رو به قبله بود و آنها را از قبله منحرف نمىكرد و با خشوع و فروتنى تمام بود، پس تكبير گفت و سوره حمد و قل هو اللّه احد را با ترتيل قرائت كرد، سپس به اندازه نفس كشيدنى در حال قيام صبر كرد و پس از آن تكبير گفت در حالى كه هنوز ايستاده بود، آنگاه به ركوع رفت و دو كف دستش را با انگشتان باز روى كاسه زانوهايش قرار داد و زانوها را به عقب داد تا پشتش صاف شد به طورى كه اگر قطرهاى آب يا روغن بر پشتش ريخته مىشد به واسطه راست بودن پشتش به هيچ طرف مايل نمىگشت، امام گردنش را (در ركوع) راست گرفت و
1) سنن بيهقى: 2/ 72، 73، 101، 102؛ سنن أبى داود: 1/ 194، باب افتتاح الصّلاة، حديث 730- 736؛ سنن ترمذى: 2/ 98، باب صفة الصّلاة.
چشمانش را بست و سه مرتبه با ترتيل تسبيح (سبحان رَبّى العظيم وبحمده) گفت، سپس راست قامت ايستاد و چون كاملًا به حال قيام درآمد، گفت: «سمع اللّه لمن حمده» و بعد از آن در همان حال قيام، تكبير گفت و دستها را تا مقابل صورت بالا آورد، و آنگاه به سجده رفت و دستهايش را قبل از زانوها بر زمين گذاشت و سه مرتبه گفت: سبحان ربّى الأعلى وبحمده، و (در سجده) عضوى از بدنش را بر عضو ديگر نگذاشت و بر هشت موضع سجده كرد: پيشانى، دو كف دست، دو كاسه زانو، دو انگشت ابهام پا، و بينى، (گذاشتن هفت موضع در سجده بر زمين واجب و گذاشتن بينى بر خاك سنّت است كه ارغام ناميده مىشود). سپس سر از سجده برداشت و هنگامى كه راست نشست، تكبير گفت و ساق پاى چپ را خم كرده، روى آن نشست و پشت پاى راستش را بر كف پاى چپش گذاشت و گفت: «أستغفر اللّه ربّى و أتوب إليه»، و در همان حال نشسته تكبير گفت و بعد سجده دوم را مانند سجده اوّل بجا آورد و همان ذكر تسبيح را در سجده دوم نيز گفت و از عضوى از بدنش براى عضو ديگر در ركوع و سجود كمك نگرفت و در حال سجده دستهايش را به صورت بال از بدنش جدا گرفت و ذراعِ دستها را بر زمين نگذاشت و بدين ترتيب دو ركعت نماز بجا آورد.
سپس فرمود: اى حمّاد، اين گونه نماز بخوان، و در نماز به هيچ سويى التفات مكن و با دستها و انگشتانت بازى مكن و آب دهان به راست و چپ يا پيش رويت مينداز. (1)چنان كه ملاحظه مىشود هر دو روايت در صدد بيان كيفيّت نماز واجب است و در هيچكدام كوچكترين اشارهاى به روى هم گذاشتن دستها نشده است، زيرا اگر گرفتن دست سنّت بود، امام صادق* در
1) شيخ حرّ عاملى: وسائل الشيعه، 4، باب 1 از ابواب افعال نماز، حديث 1، و باب 17، حديث 1 و 2.
بيان خود آن را ترك نمىكرد و حال اين كه آن حضرت با عمل خود، نماز رسول خدا را براى ما مجسّم مىكرد، چون او از پدرش امام باقر* و امام باقر* از پدرانش و آنها از اميرمؤمنان* و او از رسول اعظم صلوات اللّه عليهم اجمعين گرفتهاند. بنابراين، دست روى دست گذاشتن در نماز بدعت است؛ زيرا گرفتن دست در واقع داخل كردن چيزى است در شريعت كه از شريعت نيست.
در ميان محدثان اهل سنت حديثى است به نام «حديث المسىء صلاتُه» يعنى حديث كسى كه نماز خود را صحيح نمىخواند، در اين حديث چنين آمده است:
ابوهريره مىگويد: پيامبر وارد مسجد شد، مردى نيز وارد مسجد شد و نماز گزارد، سپس به حضور پيامبر آمد و سلام كرد. پيامبر سلام او را پاسخ گفت و فرمود: برگرد و دو مرتبه نماز بخوان، رفت و نماز گزارد و به سوى پيامبر بازگشت، پيامبر نيز فرمود: برگرد باز نماز بگزار، اين كار سه بار تكرار شد، سرانجام آن مرد عرض كرد: سوگند به خدايى كه تو را به حق مبعوث كرده است، من جز آنچه انجام مىدهم، چيزى نمىدانم، چه بهتر كه نماز را به من بياموزى.
در اين هنگام پيامبر فرمود: هرگاه به نماز ايستادى تكبير بگو، سپس آنچه از آيات قرآن مىدانى، بخوان، سپس ركوع كن به گونهاى كه بدنت آرام گردد، آنگاه پيامبر ديگر اجزا و شروط نماز را به او مىآموخت (1)و هيچ اشارهاى به گذاردن دست راست بر دست چپ نمىكند، در حالى كه اگر اين كار واجب و يا مستحب مؤكد بود، از گفتن آن خوددارى نمىكرد.
1) صحيح بخارى، ج 1، ص 189، شماره 793؛ صحيح مسلم: 2/ 11.
با توجه به آنچه تاكنون گفته شد، روشن گرديد كه سنت بودن دست روى دست گذاشتن در نماز ثابت نشده است، بدين جهت مىبينيم كه ائمّه اهل بيت از اين عمل (گرفتن دست در نماز)، احتراز مىكردند و آن را از افعال مجوس در مقابل پادشاه مىدانستند.
محمّد بن مسلم از امام جعفر صادق يا امام محمّد باقر روايت كرده، مىگويد: به آن حضرت عرض كردم: حكم كسى كه دستش را در نماز بر دست ديگر مىگذارد، چيست؟ فرمود: اين عمل، تكفير است و نبايد انجام شود. (تكفير به معنى تعظيم در مقابل پادشاهان است).
زراره از حضرت امام محمّد باقر* روايت كرده كه فرمود: بر تو باد توجه به نماز، و در نماز تكفير مكن (دستهايت را بر هم مگذار)، زيرا مجوس اين عمل را انجام مىدهند.
صدوق به سندى از امير مؤمنان على* روايت كرده كه آن حضرت فرمود: مسلمان دستهايش را در نماز جمع نمىكند و در حالى كه در مقابل خداى عزّ وجلّ ايستاده است، تشبّه به اهل كفر (يعنى مجوس) نمىورزد. (1)در خاتمه يادآورى مىكنيم كه آقاى دكتر على سالوس بعد از نقل نظريات و فتاواى فقهاى شيعه و سنّى، (در مورد نهادن دستها بر يكديگر در حال نماز) به كسانى كه دست روى دست گذاشتن را حرام مىدانند حمله كرده و مىگويد: «كسانى كه قائل به حرمت و مبطل بودن اين عمل هستند يا تنها آن را حرام مىدانند، به واسطه تعصب مذهبى، بين
1) شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه: 4، باب 15 از ابواب قواطع الصّلاة، حديث 1، 2 و 7.
مسلمين اختلاف و تفرقه ايجاد مىكنند». (1)جا دارد از ايشان پرسيده شود: اگر تلاش و بررسى وتحقيق در كتاب و سنّت، شيعه را به اين نتيجه رسانده كه گرفتن دست در نماز، امرى است كه بعد از نبى اكرم پيدا شده و مردم در زمان خلفا به آن امر مىشدند، گناه شيعه چيست؟ و در اين صورت هر كس گمان كند كه آن عمل جزئى از نماز است چه واجب باشد يا مستحب، تحقيقاً در دين امرى را بدعت نهاده كه از دين نيست. آيا جزاى كسى كه در كتاب و سنّت اجتهاد و تحقيق نمايد اين است كه با تير اتّهام به تعصّب مذهبى و ايجاد اختلاف، مورد هدف قرار گيرد؟
اگر اين اتّهام بجا باشد، آيا امام مالك را نيز مىتوان اين گونه متّهم كرد؟ زيرا او گرفتن دست را مطلقاً، يا در نمازِ واجب، مكروه مىداند. آيا مىتوان امام دارالهجره را به تعصّب مذهبى و ايجاد خلاف متّهم كرد؟
به چه دليل دست بسته نماز خواندن را نشانه تعصّب مذهبى و ميل به اختلاف بين مسلمين نمىدانيد؟ قضاوت با شماست.
1) فقه الشيعة الإماميه ومواضع الخلاف بينه و بين المذاهب الأربعه: 183.
سؤال: چرا شيعه اماميه، در نماز، بر تربت سجده مىكند؟
پاسخ: از نظر شريعت مقدس اسلام، سجده فقط براى خدا شايسته و جايز است، و بر غير او نمىتوان پيشانى بر زمين ساييد، و اين سخنى است كه همه فقهاى اسلام بر آن اتفاق نظريه دارند.
اگر اختلافى وجود دارد، به مورد ديگرمربوط مىشود و آن اين كه از نظر فقه شيعى فقط مىتوان بر دو چيز سجده كرد:
زمين، مانند خاك و سنگ و مانند آن دو.
چيزى كه از زمين مىرويد، مشروط بر اين كه پوشيدنى و خوردنى نباشد.
از نظر فقه سنى، دايره حكم وسيعتر است، آنها سجده بر منسوجاتى از پشم و پنبه و مو را جايز مىدانند، تنها شافعى است كه مىگويد: بر گوشه دستار و اطراف جامه و آستين پيراهن سجده جايز نيست. (1)اكنون بايد ديد رواياتى كه از پيامبر گرامى در قلمرو گفتار و رفتار وى وارد شده است، كدام يك از دو نظريه را تأييد مىكند. مسلماً
1) خلاف شيخ طوسى 1/ 357- 358، مسأله 112، 113 و مدارك ديگر.
پيامبر گرامى به حكم قرآن، «اسوه و الگو» است و هيچ فردى نمىتواند رأى خود را بر گفتار و رفتار او مقدم بدارد.
بررسى احاديث اسلامى كه در صحاح و سنن وارد شده، اين مطلب را ثابت مىكند كه حكم نهايى سجدگاه و به تعبير فقيهان «ما يصحّ عليه السجود»، در سه مرحله بيان گرديده است.
در مرحله نخست فقط سجده بر زمين تشريع گرديد و سجده بر غير آن جايز نبود، و هر چه هم ياران پيامبر از گرمى سنگريزههاى مسجد نبوى شكايت مىكردند رسول گرامى به شكايت آنان ترتيب اثر نمىداد، وحتى اگر شخصى بر گوشه دستار خود سجده مىكرد، رسول گرامى آن را از زير پيشانى او مىكشيد و كراراً مىفرمود: «ترّب!» يعنى صورت خود را خاك آلود كن.
به خاطر الزامى بودن سجده بر زمين، ياران رسول خدا براى پرهيز از گرما، سنگريزهها را در دست خود نگاه مىداشتند تا مقدارى خنك شود آنگاه به هنگام فرود براى سجده، بر آنها سجده مىكردند.
در اين مرحله فقط و فقط سجده بر زمين، آن هم به صورت طبيعى جايز بود.
در مرحله دوم، وحى الهى بنابر مصلحت، موضوع را توسعه داد و سجده بر حصير و بوريا نيز تشريع شد، و همگى مىدانيم كه حصير و بوريا از روييدنىها است و از اين جهت گشايشى در امر سجده پديد آمد.
در مرحله سوم اجازه داده شد كه به هنگام ضرورت و ناچارى، مانند گرماى شديد و غيره، بر گوشه دستار و مانند آن سجده كنند، و در غير ضرورت از سجده كردن بر غير زمين و روييدنىها بپرهيزند.
اين مراحل سهگانه تشريع در موضوع سجده است
نكته لازم به ذكر آن است كه شخص رسول گرامى فلسفه سجده بر خاك را در حديثى بيان كرده است و به روشنى مىرساند كه اصرار تشريع اسلامى بر سجده بر زمين، جنبه تربيتى داشته است.
حضرتش فرمود:
«هرگاه كسى از شما نماز گزارد، پيشانى و بينى خود را بر زمين قرار دهد تا ذلت وخضوع خود را آشكار سازد». (1)هشام بن حكم از امام صادق* فلسفه سجده بر زمين را پرسيد. امام در پاسخ او چنين فرمود:
زيرا سجده، خضوع و فروتنى در برابر خدا است و هرگز شايسته نيست انسان پرستشگر، بر خوردنىها و پوشيدنىها سجده كند؛ زيرا معبود دنياپرستان خوراك و پوشاك است. بنابراين نبايد بر آنچه معبود دنيا پرستان است سجده كرد، در حالى كه سجده بر خاك و زمين، بالاترين و برترين مظهر فروتنى و خضوع در برابر خداست. (2)از آنجا كه سجده بر خاك مظهر كامل عبوديت و اظهار بندگى است، عمر بن عبدالعزيز بر حصير تنها اكتفا نمىكرد، بلكه مقدارى خاك بر حصير مىريخت و بر آن سجده مىنمود.
ابن حجر در شرح صحيح بخارى مىگويد:
كانَ عُمَرُ بْنُ عَبد العَزيز الخَليفَةَ الأَموَى لا يكتَفى بالخَمرَة، بَلْ كانَ يَضَعُ عَلَيْها التُّرابَ وَيسجُد عَلَيه. (3)
حتّى عروة بن زبير نيز جز بر زمين بر چيز ديگر سجده نمىكرد. (1)مسروق كه يكى از تابعان است، به هنگام سفر، خشتى را با خود برمىداشت تا در كشتى بر آن سجده كند. (2)ابن ابى شيبه، شيخ بخارى مىگويد: نماز بر «طنفسه» (كه نوعى فرش كركدار است) امرى است جديد؛ و از رسول خدا به سند صحيح روايت شده است كه بدترين امور، امر بىسابقه است و هر امر بى سابقه بدعت است. (3)
در اينجا سؤالى مطرح است كه چرا شيعيان از ميان سرزمينهاى جهان، خاك كربلا را برگزيدهاند و ترجيح مىدهند به هنگام نماز بر آن سجده نمايند و چرا قطعههايى از تربت ياد شده را در مساجد و خانههاى خود يا به هنگام مسافرت با خويش به همراه دارند؟
پاسخ اين پرسش روشن است و آن اين كه سجدگاه بايد از هر آلودگى پاك باشد، و چون در همه شرايط سجده بر زمين پاك امكان پذير نيست، به پيروى از تابعى بزرگ «مسروق بن أجدع» بخشى از خاك پاك را به صورت قطعه درآورده و همراه دارند تا در همه جا سجده بر خاك پاك امكان پذير باشد، درست مانند كسانى كه در حال سفر، مقدارى خاك همراه خود مىبرند كه اگر نيازى به تيمم پيدا كردند، بر آن تيمم كنند.
وامّا اينكه چرا از ميان خاكها، تربت كربلا را انتخاب كردهاند، علت آن است كه وقتى نمازگزار پيشانى خود را بر آن خاك مقدس مىگذارد، فداكارىهاى بىنظير بزرگمرد تاريخ از خاندان رسالت را به ياد مىآورد كه جان و مال و فرزندان خود را در راه اعتلاى اسلام فدا نمود و زير بار ظلم و ستم نرفت و درس آزادگى و حميت و غيرت دينى به جهانيان آموخت.
سجده بر تربت حسين* نه تنها انسان را از مسير توحيد خارج نمىسازد، بلكه به سجود او اخلاص مىبخشد و او را براى فداكارى در راه دين كه نماز جزئى از آن است آماده مىسازد.
على بن عبداللّه بن عباس كه از تابعان است به «رزين» نوشت: أَن ابْعَثْ إِلَىّ بِلَوح مِنْ أَحجارِ المَروَة أَسْجُدُ عَلَيْهِ (1): «قطعه سنگى از سنگهاى كوه مروه را براى من بفرست تا بر آن سجده كنم.»
چراكه كوه مروه شاهد فداكارىهاى زن باايمانى است كه براى تهيه آب، هفتبار ميان دوكوه دويد، ودر راه خدا، سختىها تحمل نمود.
شيخ طوسى با سند خود از معاوية بن عمار نقل مىكند امام صادق (ع) كيسهزرد رنگى از جنس «ديبا» داشت كه مقدارى از تربت امام حسين (ع) در آن كيسه بود، به هنگام نماز آن را بر روى سجاده خود مىريخت و بر آن سجده مىكرد. (2)كسانى كه سجده بر تربت كربلا را نوعى پرستش انسان تلقى مىكنند، «مسجود له» را از «مسجود عليه» باز نشناختهاند، در تمام احوال سجده براى خدا است و او «مسجود له» است، و چيزى كه پيشانى بر آن مىنهيم «مسجود عليه» است؛ خاك باشد يا فرش، خاك كربلا باشد، يا خاك مدينه و يا سنگ مروه.
سؤال: چرا شيعيان نمازهاى پنجگانه را در سه وقت مىخوانند؟
پاسخ: مسأله «جمع بين الصلاتين» از مسائل مهم فقهى و حساس است كه اخيراً از طرف دانشمندان محقق شيعه مورد بحث و بررسى قرار گرفته است؛ زيرا برخى تصور مىكنند كه جمع بين دو نماز نوعى خواندن نماز در غير وقت شرعى است، براى روشن شدن موضوع ابتدا نكاتى را يادآور مىشويم: (1)
آنچه در اينجا مىخوانيد عصارهاى از تحقيقات گذشتگان، به قلم آقاى سيد رضا حسينىنسب در كتاب «شيعه پاسخ مىدهد»، است.
1. همه گروههاى اسلامى در اين مسأله اتفاق نظر دارند كه در «عرفات» مىتوان هر دو نماز ظهر و عصر را در وقت ظهر، با هم و بدون فاصله ادا كرد، و در «مزدلفه» نيز جايز است نماز مغرب و عشا را در وقت عشا بجا آورد.1) درباره جمع بين صلاتين رسالههاى ارزندهاى نوشته شده است، مانند: رسائل فقهيه نگارش علامه شرف الدين عاملى، و الجمع بين الصلاتين، نگارش نجم الدين عسكرى، و الانصاف فى مسائِلَ دامَ فيها الخلاف، از اين قلم.
جايز است و در ساير موارد، جايز نيست.
الف. وقت خاص نماز ظهر، از آغاز ظهر شرعى (وقت زوال) است تا مقدار زمانى كه چهار ركعت نماز خوانده مىشود، در اين مدّت محدود، تنها نماز ظهر را مىتوان بجا آورد.
ب. وقت خاصّ نماز عصر، زمانى است كه از آن لحظه تا وقت غروب، تنها به اندازه مدّت خواندن نماز عصر، فرصت باشد.
ج. وقت مشترك بين دو نماز ظهر و عصر، از انتهاى وقت خاص نماز ظهر، تا ابتداى وقت خاص نماز عصر است.
سخن شيعه آن است كه در تمام اين وقت مشترك، مىتوان نماز ظهر و عصر را با هم و بدون فاصله خواند.
اهل سنت به خاطر ديدگاه خاصى كه در تقسيم وقت (از زوال تا غروب) دارند، هيچگاه به وقت مشترك ميان ظهر و عصر مثلًا قائل نيستند، زيرا معتقدند كه از اوّل زوال تا سايه شاخص به اندازه آن گردد، وقت مختص نماز ظهر است و نمىتوان نماز عصر را در اين وقت به جا آورد، از آن به بعد وقت نماز عصر آغاز مىگردد تا غروب، و مختص به آن مىباشد با چنين ديدگاهى هرگز نمىتوان بين دو نماز جمع كرد،
1) با اقتباس از: «الفقه على المذاهب الأربعه»، كتاب الصلاة، الجمع بين الصلاتين تقديماً وتأخيراً.
زيرا لازمه آن اين است كه انجام يكى از آن در غير وقت خود باشد.
شيعيان معتقدند كه اين تقسيمبندى، مربوط به وقت فضيلت هر دو نماز است، نه وقت اجزاء، يعنى بهتر است نماز عصر را موقعى خواند كه سايه شاخص به اندازه آن باشد، ولى اگر كسى قبل از آن هم بخواند مجزى است، دقت فرماييد.
از طرف ديگر روايات زيادى حاكى است كه رسول خدا، در سفر و احياناً در حضر بدون كوچكترين عذر، ميان دو نماز جمع نموده است و آنان براى حفظ ديدگاه خود در تقسيم وقت ناچار شدند كه اين روايات را به نحو بسيار بعيد از واقع توجيه كنند، به تفسير اين روايات از ديدگاه شيعيان و اهل سنت توجه كنيد:
الف. شيعه بر آن است كه بر مبناى اين روايات، پس از اتمام نماز ظهر، مىتوان نماز عصر را بجا آورد و همچنين پس از خواندن نماز مغرب، مىتوان نماز عشا را ادا نمود و اين مسأله به زمان يا مكان يا شرايط خاصّى بستگى ندارد، بلكه در همه جا و همه وقت، جايز است.
ب. ديگران به خاطر نفى وقت مشترك و منحصر كردن وقت به وقت اجزاء مىگويند: مقصود روايت اين است كه نماز ظهر، در آخر وقت آن، و نماز عصر در اوّل وقت آن بجا آورده شود.
دقت در فلسفه جمع بين دو نماز، بىپايگى اين تفسير را روشن مىسازد، زيرا علت تجويز جمع بين الصلاتين، ايجاد سهولت بر امت اسلامى است كه بتوانند در تمام حالات هر دو نماز ظهر و عصر را- مثلًا- در يك زمان بخوانند و اين در صورتى تحقق پيدا مىكند كه جز به مقدار چهار ركعت از اوّل و چهار ركعت از آخر، بقيه زمانها «وقت مشترك» هر دو نماز باشد.
امّا اگر جمع بين دو نماز را مطابق با نظر اهل سنت تفسير كنيم و بگوييم پيامبر (ص) ظهر را در وقتى بجا آورد كه با پايان آن، سايه
شاخص به اندازه خود آن شود و سپس بلافاصله نماز عصر را بخواند، در اين صورت به جاى تسهيل، كار را مشكل و پيچيدهتر كردهايم، زيرا شناخت اول وقت و آخر آن در تمام اعصار، خصوصاً در مناطقى كه ابزار و ادوات دقيق موجود نباشد، بسيار كار مشكلى است.
سؤال: فقيهان سنى خمس را فقط در غنائم جنگى واجب مىدانند، چرا فقيهان شيعه آن را توسعه دادهاند؟
پاسخ: خمس، همان گونه كه در غنائم جنگى واجب است، در ديگر درآمدهاى مشروع نيز، با شرايطى كه فقها در كتاب خمس گفتهاند، واجب و لازم است. اكنون مسأله را بر قرآن و سنت پيامبر (ص) عرضه مىكنيم.
قرآن كريم مىفرمايد:
«وَاعْلَمُوا أَنّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىء فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُربى وَالْيَتامى وَالْمَساكِينِ و ابنِ السَّبيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ وَما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرقانِ يَوْمَ التَقَى الْجَمْعانِ وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَدِيرٌ». (1)
«بدانيد هرگونه غنيمتى كه به دست آورديد، يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و نزديكان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه است، اگر به خدا و آنچه كه بر بنده خود در روز جدايى حق از باطل و روز درگيرى دو گروه نازل كرده، ايمان داريد، خداوند بر هر كارى تواناست».
1) انفال/ 41.
آيا آيه مباركه تنها ناظر به غنائم جنگى است، يا مدلول وسيع و گسترده دارد؟ براى پاسخ به اين پرسش، بايد مادّه «غنم» از نظر لغت مورد بررسى قرار گيرد.
در كتابهاى فقهى هرگاه كه لفظ غنيمت به كار رود،، معمولًا مورد آن، غنائم جنگى است، ولى اين سبب نمىشود كه ما دلالت آيه را محدود به درآمدهاى جنگى كنيم، بلكه اطلاق آيه كه هر درآمدى را شامل است، براى ما حجت مىباشد.
لغت نويسان عرب براى لفظ غنيمت معنى وسيعى ذكر مىكنند كه اختصاص به غنائم جنگى ندارد. برخى را يادآور مىشويم:
«هر چه را كه انسان بدون رنج به دست آورد، غنيمت است». (1)2. ازهرى مىگويد:
«غنم به دست آوردن چيزى است و اغتنام، بهرهبردارى از غنيمت است». (2)3. ابن فارس مىنويسد:
«غنم يك ريشه بيش نيست كه حاكى از به دست آوردن چيزى است كه پيشتر داراى آن نبوده است و بعد، در مورد غنائم جنگى به كار مىرود». (3)در اين جا به همين مقدار از گفتار بزرگان ادب اكتفا مىكنيم، با ذكر اين نكته كه تفسير غنيمت به مطلق «درآمد»، در اغلب لغتنامههاى عربى وارد شده است. (4)
اتفاقاً قرآن اين واژه را در مطلق «سود بردن» به كار مىبرد، آنجا كه مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِى سَبِيلِ اللّهِ فَتَبَيَّنُوا وَلا تَقُولُوا لِمَنِ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلام لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ». (1)
«اى افراد با ايمان، هنگامى كه در راه خدا گام مىزنيد- براى جهاد سفر مىكنيد- تحقيق كنيد. و به كسى كه بر شما سلام مىكند نگوييد مؤمن نيستى، تا بخواهيد از اين راه به كالاهاى دنيوى دست يابيد، زيرا نزد خداوند بهرههاى فراوانى است».
جمله «فعند اللّه مغانم» در اين آيه، پاداشهاى دنيوى و اخروى را شامل مىشود، هر چند مربوط به درآمدهاى جنگى نباشد، بلكه مىتوان گفت مراد از آن، پاداش اخروى است، در مقابل «عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنيا»، «كالاهاى زندگى دنيوى».
ابنماجه در سنن خود، از رسول خدا (ص) نقل مىكند كه پيامبر (ص) به هنگام دريافت زكات مىفرمود:
«خداوندا! اين زكات را براى پردازنده آن سود و پاداش قرار ده و آن را ضرر و زيان قرار مده». (2)احمد بن حنبل از رسول خدا (ص) نقل مىكند:
«سود مجالسِ ياد خدا، بهشت است». (3)حضرتش ماه رمضان را چنين توصيف مىكند: «غنم للجنّة» (4)
«سودى براى بهشت است».
روشنترين گواه بر اين كه آيه هر چند در مورد غنائم جنگى نازل شده است، ولى حكم آن اختصاص به مورد نزول ندارد، اين است كه فقهاى چهار مذهب اهل سنّت، در مواردى كه مال به دست آمده از غنائم جنگى نبوده است، پرداخت خمس را لازم دانسته و با آيه شريفه استدلال نمودهاند.
خمس در معادن يكى از مالياتهاى اسلامى است كه اسلام آن را واجب كرده است و فقيهان حنفى به هنگام استدلال بر وجوب خمس در معادن با دو چيز استدلال كردهاند:
آيه غنيمت (كه پيشتر آن را ذكر كرديم.)
حديث پيامبر (ص): «وفى الرِّكازِ الْخُمُسُ» (1)«در چيزهاى زير خاكى- معدن و گنج- خمس واجب است».
بررسى كتب حديث بيانگر آن است كه در روايات متعددى جمله ياد شده از پيامبر (ص) وارد شده است.
از نظر شيعه به كليه درآمدهاى كسبى يك فرد، پس از كسر هزينه سال، خمس تعلق مىگيرد. البته در اين مسأله شرايط ديگرى لازم است كه اينجا مجال بيان آن نيست، بلكه هدف اين است كه نشان دهيم قول اماميه در اين جا با رواياتى كه اهل سنّت از پيامبر اكرم (ص) نقل مىكنند، كاملًا موافق است. از آنجا كه در اين مختصر نمىتوانيم همه
1) الفقه الإسلامى وأدلّته، ج 2، ص 776؛ مسند احمد، ج 1، ص 314؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 839، چاپ 1373.
آنچه را كه در اين مسأله آمده است، نقل كنيم، به نقل برخى از آنها بسنده مىكنيم:
قبيله عبدالقيس در منطقه شرق عربستان زندگى مىكردند، و امروز نيز مردم قطيف و احساء و حتى بحرين منتسب به همين قبيله مىباشند. رئيس قبيله به نام عبدالقيس به حضور پيامبر (ص) رسيد و گفت: ميان ما و شما، قبايلى زندگى مىكنند كه مشرك هستند و اجازه نمىدهند ما، جز در ماههاى حرام، به حضور شما برسيم. از شما مىخواهيم آموزشهاى لازم را به ما بدهيد و ما نيز آنها را به ديگران منتقل كنيم، پيامبر (ص) فرمود:
«من شما را به چهار كار فرمان مىدهم و از چهار كار باز مىدارم: 1. فرمان مىدهم به ايمان به خدا- و مىدانيد ايمان به خدا چيست؟- شهادت به يگانگى او، 2. به برپايى نماز، 3. پرداخت زكات، 4. پرداخت خمس از غنيمت». (1)بايد دقت شود كه مقصود از مغنم چيست؟ در اينجا دو احتمال وجود دارد:
أ. غنائم جنگى.
ب. درآمدهاى حلال.
مسلّماً احتمال نخست منفى است، زيرا هيئت عبدالقيسى آشكارا مىگفتند كه ما توان ملاقات با شما را جز در ماههاى حرام نداريم؛ زيرا خروج ما از منطقه و عبور از ميان قبايل، ماية خطر و خونريزى است. چنين مردمى چگونه مىتوانستند به جنگ با دشمن بپردازند و از آنها
1) صحيح بخارى، ج 4، ص 250، باب «واللّه خلقكم وما تعملون» از كتاب توحيد؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 35- 36، باب الأمر بالايمان.
غنيمت بگيرند؟! از اين گذشته جهاد با دشمن بدون اذن پيامبر و جانشين او جايز نيست.
ممكن است تصوّر شود كه مقصود، شبيخون زدن و غارت كردن است. اين احتمال نيز صحيح نيست، زيرا پيامبر اكرم (ص) از هر نوع غارت نهى كرده و سخن ايشان در كتب حديث وارد شده است كه: «نهى النبىّ عن النهب ...»؛ (1)«پيامبر از غارتگرى نهى كرد.»
در اين صورت جز درآمدهاى حلال انسان، پس از كسر هزينهها، چيز ديگرى مورد نظر نخواهد بود.
«أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللّه فى أَمْرِهِ كُلّهِ، وَأَنْ يَأْخُذَ مِنَ الْمَغانِمِ خُمسَ اللّهِ وَما كَتَبَ عَلى الْمُؤْمِنينَ مِنَ الصَّدَقَةِ مِنَ الْعِقار عُشرُ ما سَقى البَعلَ، وَسَقَتِ السَّماءُ، وَنصفُ العُشر مِمّا سَقَى الغرب». (2)
نخست برخى از واژگان به كار رفته در فرمان را توضيح مىدهيم:
الف. «العقار» به معنى زمين است و در اين جا مقصود، زمينهاى كشاورزى است.
ب. «البعل» درختانى است كه نياز به آبيارى ندارند؛ زيرا ريشههاى آنان از آبهاى سطحى مجاور رودخانهها استفاده مىكند.
ج. «الغرب» به معنى دلو بزرگ است و منظور درختانى است كه با كشيدن آب با دلو، آبيارى مىشوند.
پيامبر گرامى (ص) در اين حديث، پس از امر به تقوا، دو نوع
ماليات اسلامى را يادآور مىشود:
خمس غنائم.
زكات زمين، گاهى يك دهم و گاه يك بيستم زمينى كه به وسيله باران يا آبهاى مجاور سيراب مىشود. به خاطر كمتر بودن هزينه يك دهم و زمينى كه با دلو و كشيدن آب از چاه آبيارى مىشود، يك بيستم.
پيامبر (ص)، عمرو بن حزم را به عنوان فرماندار يمن اعزام كرد، نه به عنوان يك فرد نظامى كه در آنجا با مشركان جهاد كند، زيرا اهل يمن اسلام را پذيرفته بودند، طبعاً مقصود از جمله «وأنْ يَأخُذ مِنَ المَغانِم خُمُسَ اللّه» درآمدهاى حلال كسب است.
در اين مورد، عهدنامههاى فراوانى از جانب پيامبر (ص) به شخصيتهايى كه در اطراف شبه جزيره زندگى مىكردند، نوشته شده و در همه آنها پرداخت خمس از غنائم وارد شده است، در حالى كه اين افراد، فرماندهان نظامى و رجال جنگى نبودند، بلكه در منطقه خود رهبرى و رياست داشتند و پيامبر (ص) به آنها دستور مىدهد كه خمس درآمدها را جمع كنند و براى او بفرستند.
«زير زمين و روى آن و كف درهها و روى آنها از آن شما باشد، از چراگاههاى آن استفاده كنيد و از آب آنها مصرف كنيد، به شرط آن كه يك پنجم درآمد خود را بپردازيد». (1)گذشته از اين، ائمه اهل بيت (ع) كه همتاى قرآن و هم سنگ آن هستند، در روايات فراوانى پرداخت يك پنجم درآمدها را ضرورى و واجب دانستهاند. كسانى كه بر حديث ثقلين مهر صحّت نهادهاند، بايد پيروى از سخن آنان را لازم و واجب بدانند.
1) الوثائق السياسية، ص 265، شماره 157.
ص: 146
سؤال: آيا صلح امام حسن (ع) با معاويه نشان دهنده حسن روابط اهل بيت با معاويه نبود؟
پاسخ: صلح امام حسن از رويدادهاى تاريخى صدر اسلام است كه محققان درباره آن زياد سخن گفته و كتابها و رسالهها نوشتهاند و حقايقى را روشن ساختهاند. همه آنها به اين نتيجه رسيدهاند كه امام (ع) از روز نخست آماده قيام و دفاع از حريم خلافت بود و هرگز صلح و سازش در برنامه او نبود، لذا وقتى خبر حركت معاويه از شام به كوفه رسيد، دستور داد كه در مسجد جمع شوند، آنگاه خطبهاى آغاز كرد و پس از اشاره به بسيج نيروهاى معاويه، مردم را به جهاد در راه خدا و ايستادگى در مبارزه با پيروان باطل دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمل دشواريها ر ا گوشزد كرد. امام (ع) با اطلاعى كه از روحيه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را اجابت نكنند. اتفاقاً همين طور شد و پس از پايان خطبه مهيّج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تأييد نكرد!
اين صحنه به قدرى اسفانگيز و تكان دهنده بود كه يكى از ياران دلير و شجاع اميرمؤمنان (ع) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر اين سستى و افسردگى به شدت توبيخ كرد و آنها را قهرمانان دروغين و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند و از آنها دعوت كرد كه
در ركاب امام براى جنگ با اهل شام آماده گردند. (1)اين سند تاريخى نشان مىدهد كه مردم عراق تا چه حد به سستى و بىحالى گراييده بودند و آتش شور و سلحشورى و مجاهدت، در آنها خاموش شده بود و حاضر نبودند در جنگ شركت كنند.
سرانجام پس از فعاليتها و سخنرانىهاى عدهاى از ياران بزرگ حضرت مجتبى به منظور بسيج نيروها و تحريك مردم براى جنگ، امام (ع) با عده كمى كوفه را ترك كرد و محلى در نزديكى كوفه به نام «نُخيْلَه» را اردوگاه قرار داد و پس از ده روز اقامت در «نخيله» به انتظار رسيدن قواى تازه، جمعا «چهارهزارنفر» در اردوگاه حضرت گرد آمدند! به همين جهت امام ناگزير شد دوباره به كوفه برگردد و اقدامات تازه و جدّىترى جهت گردآورى سپاه به عمل آورد. (2)خستگى مردم عراق پس از سه جنگ جمل، صفين و نهروان از يك طرف و وجود عناصر متضاد در سپاه امام از طرف ديگر و خيانت فرماندهان او از طرف سوم سبب شد كه صلح بر امام تحميل شود.
اين حقيقت را امام در يكى از سخنان خود بيان كرده و مىفرمايد:
من به اين علت حكومت و زمامدارى را به معاويه واگذار كردم كه اعوان و يارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر يارانى داشتم، شبانه روز با او مىجنگيدم تا كار يكسره شود. من كوفيان را خوب مىشناسم و بارها آنها را امتحان كردهام. آنها مردمان فاسدى هستند كه اصلاح نخواهند شد، نه وفادارند، نه به تعهدات و پيمانهاى خود پايبندند و نه دو
1) ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ط 2، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، 1385 ه-. ق، ص 39- احمد بن يحيى البلاذرى، انساب الأشراف، ط 1، ص 60، تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، 1397 ه- ق، ص 32.
2) آل ياسين، شيخ راضى، صلح الحسن، ط 2، منشورات دارالكتب العراقيه فى الكاظميه، ص 102.
نفر از آنان با هم موافقند. برحسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه مىكنند، ولى در عمل با دشمنان ما همراهند. (1)پيشواى دوم كه از سستى و عدم همكارى ياران خود به شدت ناراحت و متأثّر بود، روزى خطبهاى ايراد فرمود و در آن چنين گفت:
«درشگفتم از مردمى كه نه دين دارند و نه شرم و حيا. واى برشما! معاويه به هيچ يك از وعده هايى كه دربرابر كشتن من به شما داده، وفا نخواهد كرد. اگر من بامعاويه بيعت كنم، وظايف شخصى خود را بهتر از امروز مىتوانم انجام بدهم، ولى اگر كار به دست معاويه بيفتد، نخواهد گذاشت آيين جدم پيامبر را در جامعه اجرا كنم.
به خدا سوگند (به علت سستى و بىوفايى شما) ناگزير شدم زمامدارى مسلمانان را به معاويه واگذار كنم، يقين بدانيد زير پرچم حكومت بنى اميه هرگز روى خوش و شادمانى نخواهيد ديد و گرفتار انواع اذيتها و آزارها خواهيد شد.
اكنون گويى به چشم خود مىبينم كه فردا فرزندان شما بر در خانه فرزندان آنها ايستاده و درخواست آب و نان خواهند كرد؛ آب و نانى كه از آنِ فرزندان شما بوده و خداوند آن را براى آنها قرار داده است، ولى بنى اميه آنها را از در خانه خود رانده و از حق خود محروم خواهند ساخت».
آنگاه امام افزود:
«اگر يارانى داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكارى مىكردند، هرگز خلافت را به معاويه واگذار نمىكردم، زيرا خلافت بر بنى اميه حرام است ...». (2)
اين بيان، پرده از چهره اين رويداد تاريخى برمىدارد و نشان مىدهد كه:
اوّلًا، امام خواهان صلح نبود، بلكه به خاطر فقدان ياور و سستى مردم كوفه و ديگر عواملى كه به آنها اشاره شد، صلح را پذيرا شد.
ثانياً، صلح حضرت نشانه حسن روابط با معاويه و پيروان او نبوده است.
سؤال: آيا ازدواج عمر با ام كلثوم- دختر على (ع)- گواه بر حسن روابط نيست؟
پاسخ: پرسش ياد شده، يك سؤال تاريخى محض نيست بلكه پيوند ناگسستنى با عقايد و انديشههاى شيعى درباره خلفا دارد. ما در گذشته در پاسخ برخى از پرسشها به روشنى ثابت كردهايم كه پس از درگذشت پيامبر (ص)، خانه حضرت زهرا، مورد تجاوز قرار گرفت؛ به گونهاى كه خليفه نخست، در آخرين روزهاى زندگى، آرزو مىكرد كه اى كاش، به خانه وحى تجاوز نمىكرد. خليفه دوم نيز با آتش در برابر خانه دخت گرامى پيامبر (ص) حاضر شد ....
با اين شرايط چگونه مىتوان، به آسانى پذيرفت كه فرد متجاوز، از دختر زهرا خواستگارى كرده و پدر و كسان دختر با دست و دل باز، دسته گل زهرا را به وى اهدا كرده باشند؟!
از اين جهت چنين مسائلى به خاطر تعدد ابعاد، بيش از هزار سال مورد بحث و بررسى قرار گرفته است و چون صفحات كتاب محدود است، تنها نظريات گوناگون پى افكنان كلام و حديث شيعى را در اينجا مىآوريم:
شيخ مفيد (336- 413)، در رساله ويژهاى كه در اين موضوع نوشته، در صحت آن تشكيك كرده و مىگويد: خبر تزويج از طريق زبير بن بكار (1)نقل شده و او مورد اعتماد نيست، به خصوص كه او از دشمنان على (ع) بود، طبعاً نقل وى، به ويژه آنچه مربوط به بنىهاشم است، قابل پذيرش نخواهد بود.
آنچه مايه انتشار اين خبر گرديد، اين است كه ابومحمد، حسن بن يحيى علوى آن را در كتاب «النسب» خود نقل كرده و از آنجا كه فردى علوى آن را نقل كرده است، گروهى آن را پذيرفتند.
آنگاه شيخ مفيد، استاد عقايد شيعه، به وجود تناقضها و اختلافهاى عجيب و غريب در نقل اين قطعه از تاريخ اشاره مىكند و مىگويد: نقلهاى مختلفى در اين باره وجود دارد، از جمله اين كه:
على (ع) او را به عقد عمر درآورد.
اين كار به وسيله عباس عموى على (ع) صورت پذيرفت.
اين كار از روى تهديد انجام گرفت.
عروسى صورت پذيرفت و عمر از او داراى فرزندى به نام «زيد» شد.
خليفه پيش از مراسم عروسى كشته شد.
زيد نيز داراى فرزندى بود.
او كشته شد و وارثى نداشت.
او و مادرش در يك روز كشته شدند.
مادرش پس از وى زنده بود.
1) زبير بن بكار از اولاد زبير صحابى، قاضى عصر معتصم عباسى است كه در مكه به سال 256 درگذشت.
مهريه او چهل هزار درهم بود.
مهريه او چهار هزار درهم بود.
مهريه او پانصد درهم بود.
اين اختلافها شك و ترديد را در ذهن انسان زنده كرده و اصل تزويج را زير سؤال مىبرد. (1)
برخى از نويسندگان معتقدند امّ كلثومى كه به تزويج خليفه درآمد، ربيبه امام على (ع) بود، نه دختر صلبى او؛ زيرا اسماء بنت عميس پس از درگذشت جعفر بن ابى طالب، با ابوبكر ازدواج كرد و از اين ازدواج دخترى به نام امّ كلثوم متولد شد. پس از درگذشت خليفه نخست، اسماء با على (ع) ازدواج كرد و دختر خود را به عنوان ربيبه به خانه امام آورد، سپس همين ربيبه به عقد عمر بن خطاب درآمد.
اين نظريه چندان استوار نيست؛ زيرا درست است كه ابوبكر دخترى به نام امّ كلثوم داشت، ولى مادر او «حبيبه» دختر يكى از انصار، به نام زيد بن خارجه بود. امّ كلثوم دختر ابىبكر را طلحة بن عبيداللّه تزويج كرد و از او فرزندانى به نامهاى محمد و زكريا و عايشه به دنيا آمدند. پس از كشته شدن طلحه، عبدالرحمن بن عبداللّه وى را تزويج كرد.
خلاصه اين كه اسماء بنت عميس با ازدواج با ابىبكر، جز يك فرزند به نام «محمد» به دنيا نياورد. بنابراين، نمىتوان گفت امّ كلثوم مورد گفتگو، دختر اسماء بنت عميس است؛ زيرا اصلًا اسماء دخترى از ابوبكر نداشت و امّ كلثوم كه دختر ابوبكر بود، از مادرى به نام «قتيله»
1) مصنفات الشيخ المفيد: 7، 86، 90، اختلافات بحث انگيز كه شيخ به آن اشاره كرده، در كتاب «الذرية الطاهرة» نگارش ابىبشر دولابى 224- 310، صفحات: 157، 162 آمده است.
متولد شده و او هم با طلحة بن عبيداللّه (نه عمر ابن خطاب) ازدواج كرد. (1)
انگيزه ظاهرى خليفه براى ازدواج، حديثى بود كه از پيامبر نقل مىكرد:
«هر نوع پيوند نسبى و سببى روز قيامت از هم گسسته مىشود، جز پيوند با من از طريق نسب يا سبب». (2)آنگاه خليفه افزود: من با پيامبر مدّتها زندگى كردهام، مىخواهم اين كار انجام بگيرد.
ولى در باطن انگيزه ديگرى در كار بود و آن اين كه از اين طريق مىخواست بر اعمال گذشته خود سرپوش بگذارد و با آن پيوند خويشاوندى، گذشته به فراموشى سپرده شود.
آنگاه كه خواستگارى انجام گرفت، اميرمؤمنان به صورتهاى مختلف عذر خواست كه اين كار انجام نگيرد:
الف. فرمود: دخترم كوچك است (فعلًا هنگام ازدواج او نيست).
خليفه پاسخ داد: به خدا سوگند منظور تو آن نيست، ما مىدانيم منظور تو چيست، تو خواستى از اين كار جلوگيرى كنى». (3)ب. بار ديگر عمر بر خواستگارى اصرار كرد، حضرت اين بار عذر ديگرى آورد.
با توجه به آنچه در كتابهاى فريقين وارد شده، ازدواج رخ داده و متصدى آن عموى امام، عباس بن عبدالمطلب بوده است، ولى سخن
اينجا است كه آيا اين پيوند، با طيب خاطر انجام گرفته و يا فشارهايى از خارج و داخل در آن مؤثر بوده است.
شما با يك محاسبه كوتاه و داورى وجدان مىتوانيد پايه اين ازدواج را از منظر طيب نفس و طوع و رغبت به دست بياوريد.
شكى نيست كه روابط خاندان رسالت با خليفه وقت كاملًا تيره و تار بود ويورش به خانه وحى و هتك حرمت دخت گرامى پيامبر (ص) چيزى نيست كه بتوان آن را انكار نمود و ما مدارك آن را در پاسخ به يكى از پرسشها ارائه كرديم.
عمر فردى خشن و تندخو بود، هنگامى كه خليفه او را بر خلافت برگزيد، گروهى از صحابه بر اين امر اعتراض كردند و گفتند: يك فرد خشن و تندخو را بر ما مسلط كردى؟
طبرى مىنويسد: خليفه، نخست از دختر ابوبكر به نام «ام كلثوم» خواستگارى كرد ولى دختر ابوبكر به خاطر تندى اخلاق خليفه، دست رد بر اين خواستگارى زد. (1)بنابراين نمىتوان اين ازدواج را نشانه حسن روابط دانست.
آنچه از مدارك شيعى استفاده مىشود، تنها عقدى بوده و بس. و امّا اين كه مراسم ديگرى انجام گرفته يا نه، چندان روشن نيست. حتى امام صادق (ع) مىفرمايد: روزى كه عمر بن خطاب درگذشت، اميرمؤمنان، دخترش امكلثوم را به خانه خود آورد. (2)مسعودى مىنويسد: عمر از اين ازدواج طرفى نبست و ثمرهاى به نام فرزند نداشت. (3)
در كنار اين حادثه، بسيارى از مورخان و رجال نويسان مطالبى را متذكر شدهاند كه هيچگاه قابل پذيرش نيست و با كرامت و عفت خاندان رسالت سازگار نمىباشد. از اين گذشته اسانيد آنها نيز مخدوش و مردود است، و لذا از آوردن آنها خوددارى مىكنيم.
سؤال: چرا شيعه روايات صحابه را نمىپذيرد؟
پاسخ: رواياتى كه از پيامبر گرامى (ص) به وسيله راويان نقل مىشود، بر سه دستهاند:
خبر متواتر.
خبر مقرون به قرائن مفيد علم.
خبر واحد.
همه عقلاى جهان به دو قسم نخست عمل مىكنند و هرگز به وضع راوى و شرايط او نمىنگرند؛ زيرا خبر از نظر قوت و قدرت، به حدى است كه علم آفرين بوده و هر نوع شك و ترديد را از بين مىبرد.
امّا خبر متواتر چيست و چه شرايطى دارد و يا خبر مقرون به قرائن كه علم آفرين است، كدام است؟
در كتابهاى علم اصول و به ويژه علم درايه درباره آنها سخن گفته شده و شيعه هم به عنوان گروهى از عقلاى جهان بر اين دو دسته از روايات عمل مىكند.
سخن درباره دسته سوم از روايات است:
از آنجا كه در مسائل اعتقادى، هدف ايمان و اعتقاد است و خبر واحد در اين عرصه فاقد ارزش است؛ زيرا نتيجه مطلوب از آن حاصل نمىشود، ولى اگر خبر مربوط به احكام و مسائل عملى باشد، هرگاه
سلسله سند، همگى عادل و پاكدامن و پرهيزگار باشند، شيعه به اين حديث عمل مىكند و در اين مورد، فرقى ميان تابعى و صحابى قائل نيست. ولى اگر يكى از راويان، مخدوش و ضعيف باشد، چنين خبرى حجت نبوده و قابل احتجاج نيست، همين ضابطه در رواياتى كه به وسيله راويان از ائمه اهل بيت (ع) نقل مىشود نيز حاكم و صادق است.
خوشبختانه قسمتى از روايات پيامبر اكرم (ص) از طرق صحيح در اختيار ماست، بخشى از آنها از طريق امامان اهل بيت (ع) از پيامبر (ص) نقل شده و برخى ديگر از طريق راويان معتبر و با تقوا، و شيعه به همه اينها عمل مىكند.
آنچه در سؤال آمده، خيالى بيش نيست. برخى از رواياتى كه مورد عمل فقيهان شيعه است، در صحيح بخارى و مسلم و ديگر سنن نيز آمده است، ولى مهم اين است كه سند پيراسته از نقد و جرح باشد.
در پايان يادآورى مىكنيم كه از نظر فقه ما، كسانى كه ناصبى هستند و بغض اهلبيت (ع) را در دل دارند، كافر و غير قابل اعتمادند، ولى متأسفانه اين ميزان در برخى از كتابهاى حديثى ناديده گرفته شده، مثلًا عمران بن حطّان، كه در رأس خوارج قرار دارد، در سلسله سندهاى صحيح بخارى و غيره وجود دارد كه از نظر ما قابل اعتماد نمىباشد.
سؤال: با انتقاد از صحابه، دين متزلزل مىشود، چون دين به وسيله آنها به ما رسيده است؟!
پاسخ: چنين سخنى بر پايه و اساس پذيرفته نشدهاى استوار است و آن اين كه روايات همه صحابه پيامبر، مردود و غير مقبول است؛ در حالى كه اين اصل، صحت ندارد.
در گذشته يادآور شديم كه ياران پيامبر نيز همانند تابعان، به صالح و ناصالح؛ و مقبول و غير مقبول تقسيم مىشوند و نپذيرفتن روايات صنف دوم، دليل بر اين نيست كه همه روايات صحابه پيامبر از درجه اعتبار ساقط است.
از اين گذشته، روايات پيامبر (ص) از طريق پيشوايان معصوم (ع) يعنى على بن أبىطالب (ع) و خاندان رسالت، كه خود از برترين صحابه بودهاند، در اختيار ما قرار گرفته است و نپذيرفتن روايات انسانهاى ضعيف يا مجهول و مبهم دليل بر نفى كلى نيست و سبب تزلزل دين نمىگردد، زيرا پيامبر گرامى (ص) دو حجّت گرانبها از خود به يادگار نهاده و امّت اسلامى با تمسك به اين دو، از هر مرجعى بىنياز خواهند بود.
اصولًا اين پرسش شگفتآور است، سؤال كننده به جاى اين كه پايههاى دين را محكم و استوار سازد، مىگويد: اگر صحابه نقدپذير
باشند، دين متزلزل مىشود، در حالى كه دينى كه اساس آن به وسيله خداوند متعال و پيامبر گرامى (ص) گذاشته شده و با وعده الهى تا روز قيامت باقى است، «با نقد چند نفر» هرگز متزلزل نخواهد شد.
سؤال: امام على (ع) خلفا را تأييد مىكرد، به چه دليل شما شيعيان خلافت آنان را نمىپذيريد؟
پاسخ: رفتار امام على (ع) با خلفا را بايد در دو زمينه مورد بررسى قرار داد:
به رسميت شناختن خلافت آنان.
همكارى امام با دستگاه خلفا در حل معضلات دينى و مشكلات سياسى.
و اين دو مطلب بايد از يكديگر تفكيك شود.
با قطع و يقين مىگوييم كه موضع امام در مورد اوّل كاملًا منفى بود و در مورد دوم مثبت.
در مورد دلايل منفى بودن موضع امام در مورد نخست بايد گفت:
اوّلًا: على (ع) چگونه مىتواند خلافت ديگران را به رسميت بشناسد، در حالى كه وى از جانب خدا در مواضع مختلف و به ويژه روز غدير، به عنوان ولى مسلمانان و سرپرست آنان معرفى شده است؟ ولايت امام، يك حكم آسمانى بود كه جز خدا، هيچ فردى نمىتواند آن را دگرگون سازد، چنان كه مىفرمايد:
«وَما كانَ لِمُؤْمِن وَلا مُؤْمِنَة إِذا قَضَى اللّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ
يَكُونَ لَهُمُ الخيرة مِنْ أَمرِهِم». (1)
«هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبر او درباره امرى حكمى كنند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد».
امامت امام حق شخصى وى نبود كه از آن چشم پوشى كند، بلكه حكم الهى بود كه كسى قادر بر تغيير آن نيست، امّا اگر شرايط براى اجراى اين حكم فراهم نباشد، مصلحت ايجاب مىكند كه درباره آن سكوت كند، نه اين كه ديگرى را جاى خود بنشاند.
ثانياً: تاريخ سقيفه و بررسى زندگى امام (ع) حاكى است كه آن حضرت با وجود شديدترين فشارها، دست بيعت به سوى خلفا دراز نكرد.
معاويه در يكى از نامههاى خود به على (ع) مىنويسد: «تو همان كسى هستى كه به سان شتر افسار زده به سوى بيعت كشيدند»؛ و اين جمله بيانگر آن است كه فشار براى بيعت به حدى بود كه امام را به زور از خانه خود بيرون كردند و به مسجد بردند.
امام (ع) در پاسخ نامه معاويه، اين بىحرمتى را انكار نمىكند، ولى تصريح مىكند كه اين نشانه مظلوميت اوست، آنجا كه مىفرمايد:
«گفتى كه همچون شتر، افسار زدند و كشيدند كه بيعت كنم، عجبا! به خدا سوگند خواستى مذمت كنى ولى ناخود آگاه ستودى. خواستى رسوا كنى ولى رسوا شدى. براى يك مسلمان نقص نيست كه مظلوم واقع شود، مادام كه در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شك نكند». (2)ثالثاً: بخارى، كه كتاب حديثى خود را بر وفق سياست حاكم بر
عصر خويش نوشته، در كتاب «مغازى» به سندى از عايشه چنين نقل مىكند:
فاطمه دخت پيامبر كسى را به نزد ابوبكر فرستاد تا سه چيز را برگرداند:
الف. ميراث او از رسول خدا (ص).
ب. فدك.
ج. آنچه از خمس غنايم خيبر مانده است.
ابوبكر در پاسخ گفت: از پيامبر شنيده است: «لا نُوَرث، ما تركناه صدقة»: «ما ارث نمىگذاريم، آنچه از ما باقى مىماند، صدقه است» و زندگى آل محمد (ص) از همين مال تأمين مىشود. تا اين كه مىگويد: فاطمه از موضعگيرى منفى ابوبكر خشمگين شد. او را ترك كرد و ديگر با او سخن نگفت و پس از پيامبر شش ماه زنده بود. (1)
همچنين بخارى در «باب مناقب قرابة رسول اللّه صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم: 3714، نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «فاطمة بضعة منّى، فمن أغضبها، أغضبنى».
وقتى فاطمه درگذشت، شوهرش على (ع) او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را از درگذشت او آگاه نساخت و تا فاطمه زنده بود، على با ابوبكر بيعت نكرد. (2)حديث ياد شده حاكى است كه امام و همسرش، مدت شش ماه از بيعت با او سرباز زدند. اگر خلافت ابوبكر، شرعى و به اصطلاح جامع الشرايط بود، چرا دختر گرامى پيامبر، فاطمه در حالى كه بر او خشمگين بود، جهان را وداع كرد و همسر او نيز تا شش ماه با او دست بيعت نداد؟در اين جا نوعى تناقض از نظر اصول اهل سنت وجود دارد؛ زيرا مورخان بر اين نظريهاند كه دخت گرامى پيامبر، با خليفه بيعت نكرد و
تا آخرين لحظه زندگى، با او سخن نگفت. حتى مىگويند مادام كه دخت گرامى پيامبر در قيد حيات بود، على (ع) با ابوبكر بيعت نكرد، بلكه پس از گذشتن شش ماه از حادثه سقيفه با او بيعت نمود. (1)از طرفى در صحاح و مسانيد نقل مىكنند كه هر كس با امام زمان خود بيعت نكند، مرگ او مرگ جاهليت است.
مسلم در صحيح خود چنين نقل مىكند:
«هر كس بميرد و در گردن او بيعت [امامى] نباشد، با مرگ جاهليت از جهان رفته است». (2)و نيز احمد بن حنبل در مسند خود نقل مىكند:
«هركس بدون شناخت امام خود بميرد، مرگ او به سان مرگ افراد در جاهليت است». (3)اكنون اين دو گزاره را چگونه تصديق كنيم؟
از يك طرف، رضايت وخشنودى زهرا ملاك خشنودى خدا و خشم او نشانه خشم خداست، و نيز وى از سروران زنان جهان است. (4)طبعاً يك چنين فردى، پاك و معصوم خواهد بود.
از طرف ديگر او با خليفه بيعت نكرد و به همان حالت به لقاء اللّه پيوست.
اكنون بايد اين تعارض را به يكى از دو طريق حل كرد:
الف. مرگ زهراى اطهركه محور رضا و خشم الهى و سرور
زنان بهشت بود، بر اثر عدم بيعت با امام عصر خود- نعوذ باللّه- مرگ جاهليت بوده است.
ب. خليفه وقت، امام زمان خود نبوده و بدون جهت منصب خلافت را اشغال كرده است و امام همان فردى بود كه در سرزمين غدير، بر خلافت او تنصيص شد و زهرا از روز نخست با او بيعت كرده و تا جان بر لب و توان در بدن داشت، از يارى او باز نايستاد.
رابعاً: كلمات امام در موارد مختلف حاكى از آن است كه او تا آخرين لحظات زندگى، خود را شايسته خلافت مىدانست و اين كه خلافت حق مسلم او بود و از وى گرفته شد. در اين مورد، علاوه بر خطبه «شقشقيه» كه همه با او آشنا هستيم، سخنان ديگر او حاكى از غصب خلافت و عقب زدن او است كه ما در اين جا به برخى از سخنان آن حضرت اشاره مىكنيم:
الف. «به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبر خويش را تحويل گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است». (1)ب: «شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت حريصى؛ به او گفتم:
«بلكه شما حريصتر و از پيغمبر دورتريد و من از نظر روحى و جسمى نزديكترم. من حق خود را طلب كردم و شما مىخواهيد ميان من و حق خاص من حائل و مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد. آيا آن كه حق خويش را مىخواهد حريصتر است يا آن كه به حق ديگران چشم دوخته است؟ همين كه او را در برابر حاضران با نيروى استدلال كوبيدم به خود آمد و نمىدانست در جواب من چه بگويد». (2)
معلوم نيست اعتراض كننده چه كسى بوده و اين اعتراض در چه وقت مطرح شده است. ابن ابى الحديد مىگويد: اعتراض كننده سعد وقاص بوده، آن هم در روز شورا. سپس مىگويد: ولى اماميه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبيده جراح بوده و در روز سقيفه چنين اعتراض كرده است.
حضرت در ادامه مىفرمايد:
«خدايا! از ظلم قريش و همدستان آنها به تو شكايت مىكنم. اينها با من قطع رحم كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا تحقير نمودند. اتفاق كردند در مورد امرى كه حق خاص من بود، بر ضدّ من قيام كنند». (1)تا اين جا روشن گرديد كه امام هرگز در مسأله خلافت و امامت با خلفا مصالحه نكرد و پيوسته از مظلوميت خود سخن مىگفت و نسلها را از حقايق آگاه مىساخت.
نكته دوم، همكارى امام با خلافت در مسائل دينى و سياسى و حل مشكلات خلفا است كه موضع امام در اين مورد كاملًا مثبت بود. ايشان در يكى از نامههاى خود، علت همكارى با دستگاه خلافت را به روشنى بيان مىكند. اكنون ترجمه نامه امام را در اين جا مىآوريم:
«به خدا سوگند هرگز فكر نمىكردم و به خاطرم خطور نمىكرد كه عرب بعد از پيامبر؛ امر امامت و رهبرى را از اهل بيت او بگردانند (و در جاى ديگر قرار دهند و باور نمىكردم) آنها آن را از من دور سازند! تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلان ... بود كه با او بيعت كنند. دست بر روى دست گذاردم تا اين كه با چشم خود ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مىخواهند دين محمد (ص) را نابود سازند. (در اين جا بود) كه
1) بحارالأنوار، ج 29، ص 605.
ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم، شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگتر بود؛ چرا كه اين بهره دوران كوتاه زندگى دنيا است كه زايل و تمام مىشود. همان طور كه «سراب» تمام مىشود و يا همچون ابرهايى كه از هم مىپاشند. پس براى دفع اين حوادث به پا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پا برجا و محكم گرديد». (1)اين نامه به روشنى بيان مىكند كه امام در عين انتقاد از خلافت، براى صيانت اسلام تا آنجا كه امكان داشت با آنان همكارى كرد و معضلات علمى و سياسى آنان را به نحو احسن، حل و فصل نمود.
1) نهج البلاغه نامه 62.