ghaemiyeh.com
سرشناسه : عاملی جعفرمرتضی - 1944
عنوان و نام پديدآور : رنجهای زهرا علیهاالسلام / مولف جعفرمرتضی العاملی/مترجم محمد سپهری
مشخصات نشر : قم نشر ایام دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی 1378.
مشخصات ظاهری : ص 575
شابک : 964-91063-0-813000ریال ؛ 964-91063-0-813000ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
يادداشت : عنوان اصلی ماساه الزهراآ(ع .
یادداشت : کتابنامه ص [633] - 656
موضوع : فاطمه زهرا(س ، 13؟ قبل از هجرت - ق11
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : سپهری محمد، 1344 - ، مترجم
شناسه افزوده : دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی
رده بندی کنگره : BP27/2/ع2م2041 1378
رده بندی دیویی : 297/973
شماره کتابشناسی ملی : م78-5391
بسم الله الرحمن الرحیم
رنجهای زهرا علیهاالسلام
جعفرمرتضی العاملی
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
حمد و ثناي بيمنتها خداي يگانه را و درود و سلام بر محمد فرستاده خدا، و خاندان پاكيزهاش.
حوادثي كه پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بر دخترش فاطمه عليهاالسلام گذشت و بلايا و مصائبي كه زهرا عليهاالسلام با آن مواجه شد، شخص يا شخصيت دختر پيغمبر عليهاالسلام را به عنوان يك فرد به آن اندازه هدف قرار نداد كه تفوقطلبي بر اصول ثابت اسلامي را به منظور دستيابي به مناصب و امتيازاتي كه اگر اين حوادث و وقايع را بوجود نميآوردند، هرگز قادر به دستيابي بدان نبودند، و يا كسب مقامهايي كه ابداً استحقاق آن را نداشتند.
علت آن بود كه در واقع زهرا عليهاالسلام سد منيع و قوياي بود كه راه تحقق بلندپروازيهاي نامشروع و غير قابل توجيه آنان قرار داشت؛ و نيروي تأثيرگذار و كوبنده و برنده در اظهار بطلان بلندپروازيهاي آنان، و تأكيد و تحكيم بطلان و عدم مشروعيت آن در شعور امّت، و در وجدان و ضمير اسلامي انساني آن.
گاهي اوقات انسان در سياق فهم تاريخ ميبيند كه برخي ميخواهند وانمود كنند كه در اين خصوص، در حالتي از تردد يا ترديد بسر ميبرند و ميپرسند: آيا توجيهات معقول يا فرصتهاي واقعي در جامعه وجود داشته كه به آن حوادث و وقايع امكان دهد در عمل و واقعيت تحقق پيدا كند. اينان براي اظهار اين حالت، دربارهي دقت و حتي درستي نقل حديثي و تاريخي اينگونه حوادث پرسشهاي
عديدهاي مطرح ميكنند. به همين منظور اگر نتوانند آن را به صورت علني و صريح رد و باطل كنند، هيچ اشكالي در ايجاد شك و ترديد در وقوع همهي اين حوادث نميبينند، به علاوه موضع اين قبيل انسانها در داخل خود نيز يك اصل مسلّم غير قابل ترديد دارد كه ميگويد: پاسخ به اين پرسشها و سپس يقين پيدا كردن از صحت اين وقايع و حوادث به حد و حتم، ضرورتاً به معناي محكوميت قاطع، و ردّ صريح مشروعيت همهي جامعه و فضايي كه پديدار گشت و نيز تخطئهي صريح و تلخ عاملان اصلي اين حوادث، و مرتكبان مصائب و بلايايي است كه زهرا عليهاالسلام را از همه طرف در بر گرفت. آري، اين همان چيزي است كه اينان در صدد دوري از افتادن در آن هستند.
هدف اين مطالعهي موجز عرضهي همان پرسشهايي است كه نتيجهي آن نوعي شك و تشكيك نزد وي بوده است. علاوه بر آن ارائه توضيحات يا پاسخهاي ديگري به پرسشها و يا شبهات مطرح شده پيرامون قضاياي ديگر مربوط به زندگاني حضرت زهرا عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله.
اين مطالعه را تقديم خوانندگان ارجمند ميكنيم با تأكيد بر احترام و تقدير از خصوصيات شخصيتي همگان، و تأكيد بر اين نكته كه نبايد اختلاف ديدگاه، و اتخاذ موضع در مسائلي در اين سطح از اهميت و حساسيت در روابط مودّتآميز خللي پديد آورد.
از خداوند متعال توانايي و ياري ميخواهيم و از درگاه او مسئلت داريم كه راه راست، و گفتار درست، و صحت قصد، و خلوص نيت، و طهارت و صفاي عمل به ما عنايت فرمايد. او ولي ماست و هدايتگر به راه راست.
بيروت، شعبان 1417 ه.ق
جعفر مرتضي العاملي
اين كتاب به بررسي مسائلي ميپردازد كه در سالهاي اخير پيرامون مظلوميت زهرا عليهاالسلام و آنچه پس از رحلت رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله بر او گذشت، و نيز مسائلي كه گونهاي ارتباط با آن حضرت دارد، مطرح شده است. چگونگي طرح و بيان اين مسائل ما را بر آن داشت تا به توضيح و تنقيح آن بپردازيم. امّا شايسته ديديم پيش از ورود به بررسي مسائل مهم، خوانندهي ارجمند را به چند مطلب و نكته دربارهي پژوهشهاي علمي تذكر دهيم كه آگاهي از آن لازم و ضروري است. پيش از اين بخشي از مسائل را در مقالهاي با نام «لست بفوق أن أخطي» در لبنان منتشر كردهايم. نظر به اهميت اين مسائل و از آنجا كه ممكن است خوانندهي گرانقدر به آن مقاله دسترسي نداشته باشد، آن را با نكات جديدي در اينجا ميآوريم.
1- مسائلي كه در اين كتاب مورد نقد و بررسي ما قرار گرفته، در نوشتهها، مقالات، سخنرانيها و مصاحبههاي مطبوعاتي يا راديويي و تلويزيوني آمده است. ما به منظور رعايت عواطف و احساسات از تصريح به نام گوينده آن خودداري كردهايم. زيرا نميخواهيم كوچكترين تشويش خاطري ايجاد كنيم. در گذشته و اكنون نيز به دوستي و محبت با همه علاقمند بوده و هستيم و براي همه آرزوي خير و خوشي داريم. اگر نبود كه توضيح برخي از مسائل را بر خود واجب ديديم، اساساً به نشر اين بررسي نميپرداختيم. اگر فردي، آنچه در اين كتاب آمده را بر وفق
قاعدهي: «كاد المريب ان يقول: خذوني» دربارهي خود تفسير كند، اين به خودش مربوط است ولي ما به او توصيه ميكنيم كه چنين نينديشد. زيرا مقصود ما گفته است نه گوينده.
2- در زندگاني علمي خود گاهي اوقات با افرادي برخورد ميكنيد كه بناحق ادعاي فرهنگ و معرفت دارند و القاب و عناويني هم در پي نام خويش دارند. اينان براي بياعتبار كردن مخالفان و منتقدان خود، آنها را مورد هجوم قرار ميدهند. چنانكه يكي از همين افراد به ياري يزيد بن معاويه برخاسته و لعن او را مايهي بيارزشي لعنكننده ميپندارد. او ميگويد: «اما اين محافل در برخي جوانب به سب و لعن دچار شدند و لذا به لعن شمر لعين بسنده نكردند بلكه معاويه، يزيد و بنياميه را هم در جرگهي كساني قرار دادند كه لعن آنان را لازم ميدانند». (1).
اگر ما هم با اين قبيل افراد روبهرو شويم نه تنها از رويارويي با آنان هراس نداريم بلكه اگر ضرورت ايجاب كرد و يا احساس تكليف شرعي نموديم كه در قبال افكار و انديشههاي آنان موضعگيري كنيم، همانند اين كتاب خواهيم نوشت و به شيوهي علمي، واقعگرايانه و بدور از هياهو به نقد و بررسي موضوعات گوناگون طرح شده توسط آنان خواهيم پرداخت. زيرا آشكار و واضح است كه در دين و عقيده و مسائل اهلبيت عليهمالسلام جاي هيچگونه نرمش و مصلحتانديشي نيست. ما در اين راه به ناسزاگوييهاي نارواي اين و آن توجه نميكنيم و آن را چيزي جز سراب فريبنده نميدانيم. (و ليحق اللَّه الحق بكلماته و يبطل كيد الخائنين).
3- برخي معتقدند كه بررسي و نقد افكار و انديشهها موجب رسوايي صاحب فكر و انديشه ميشود در حالي كه لازم است اشتباهات او را پوشيده داريم و از اعلان آن خودداري نماييم.
1) 1. جريدة السفير، 27/ 6/ 1996 م.
در پاسخ اينان ميگوييم:
اولاً: اگر نقد و بررسي افكار موجب رسوايي است ميبايست از اساس درهاي علم و معرفت بسته و نقد سازنده ممنوع باشد. در حالي كه در طول تاريخ نقد انديشهها حتي افكار بزرگان انديشمندان، صفت بارز متفكران و عالمان خصوصاً پيروان مكتب اهلبيت عليهمالسلام بوده است.
ثانياً: افشاي ممنوع، افشاي مسائل شخصي افراد است نه نقد سازنده و واقعگرا و تصحيح اشتباه افراد در عقيده، ايمان و انديشه. اين از مسائلي نيست كه ميبايست حريم اشخاص حفظ شود تا نقد آن ممنوع باشد. خصوصاً هنگامي كه اين اشتباه موجب اشتباه در عقايد، امور ديني و مفاهيم ايماني مردم شود. حفظ دين مردم از حفظ حريم افرادي كه موجب سستي آن شده يا بدان دستاندازي ميكنند، سزاوارتر و واجبتر است.
انسان بايد حد خود را بشناسد و پا از آن فراتر ننهد و به نكوهش قضايا و اصول ثابت دين، عقيده و ايمان مردم نپردازد.
ثالثاً: نقد انديشه نه جنايت است و نه افشاگري بلكه اصرار در طرح بدون دقت علمي مسائل مربوط به اصول ثابت ديني، مذهبي، تاريخي،... و تجاوز از حدود طبيعي است كه به رسوايي صاحب خود ميانجامد.
4- برخي گمان ميبرند كه خدشه وارد كردن به بعضي از اصول، گونهاي نوآوري در انديشه يا فرهنگ اسلامي يا تاريخي و مانند آن است. اما حقيقت اين است كه چنين كارهايي عموماً بيانگر بازگشت به طرح اموري است كه ديگران در روزگاران گذشته آن را مطرح نمودهاند و بسياري از آنان هماكنون نيز در مناقشات خود با شيعه اماميه گوشههايي از آن را بيان ميكنند و در لابلاي احتجاجات كلامي و مذهبي آنان پراكنده است و بر پژوهشگران آگاه پوشيده نيست. و بحمداللَّه شيعه
با وضوح و دقّت و احساس مسئوليت، و آگاهي تمام به آن پاسخ داده و ميدهد.
5- گفتهاي هست كه بارها شنيده و يا خواندهايم. اين گفته ميرساند كه نبايد از طرح مسائل براي مردم بترسيم. قرآن انديشه شكاكان را دربارهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله براي ما نقل كرده است. اگر قرآن مواضع خصمانه آنان را بيان نميكرد، چگونه ميدانستيم كه آنان ميگفتند: پيغمبر، ديوانه، جادوگر و دروغگو است؟!
ميگوييم:
اولاً: اينكه ميگفتند: پيغمبر ديوانه، جادوگر و دروغگو است، انديشه شكاكان نيست بلكه صرف ناسزاها و اهانتهايي است در چارچوب جنگ تبليغاتي بر ضد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بر زبان آوردهاند. آنان خود بيش از ديگران به دروغ بودن و بطلان اين گفتهها آگاه هستند.
ثانياً: برانگيختن سؤالات و القاي تشكيكات و ناسزاها و سرازير كردن اتهامات به سوي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و هر كس ديگر، فكر و انديشه به شمار نميرود تا چه رسد به نوآوري و يا احياي فكر.
ثالثاً: هنگامي كه قرآن از گفتههاي اينان سخن ميگويد، در سياق رد و زشت شمردن آن، سخن ميگويد: بنابراين نه به صرف طرح آن بسنده نموده و نه آن را بلاتكليف رها كرده تا در نفوس مردمي كه آن اندازه علم و معرفت ندارند كه آن را به دقت و با آگاهي و ژرفانديشي به محاكمه كشند، غليان يابد و حاكم شود.
6- برخي ميگويند: دانشمندان مسئولند كه هرگاه بدعتها در داخل و خارج جامعه اسلامي آشكار شود، و با آن مبارزه كنند و علم خويش را آشكار نمايند وگرنه چنانكه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و سلم فرمود: «لعنت خداوند بر او باد». خداوند متعال فرموده: (ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيّناه للنّاس اولئك يلعنهم
اللَّه و يلعنهم اللاعنون). (1).
ميگوييم: دقيقاً در عمل به همين مقوله است كه در زندگاني علمي، خويش را ملزم كردهايم كه هرگاه در داخل و خارج جامعه اسلامي مسألهاي برانگيخته شود كه بيانگر ايراد جديدي در ميراث فكري ما و دين اسلام و مذهب حق كه حقايق آن بوسيلهي اسوههاي اسلام و پرچمداران تشيع اصيل و استوانههاي علمي محقق گشته است را با دلايل آشكار و براهين روشن نقد و بررسي علمي نماييم.
7- برخي از مردم ادعاي خود را دليل قاطع براي اثبات آن قرار ميدهند. جا دارد كه انديشمند در آن تأمل نمايد و بدان دقّت كند.
8- هرگاه كسي تلاش كند كه دلايلي را كه علما در خصوص يك مسأله بيان كردهاند، از بين ببرد، با قطع نظر از پيروزي يا شكست وي در اين باره، اگر دليل جايگزيني ارائه ندهد فيالواقع خواسته از عقيدهاي كه به گمان خودش دليل آن را از بين برده، دست بردارد. زيرا نميتواند به عقيدهاي كه دليلي در اثبات آن ندارد، ملتزم باشد مگر اينكه در مسائل عقيدتي مقلد باشد و اين را احدي از مردم نميپذيرد.
9- برخي ميگويند: احدي حق ندارد او را نصيحت كند كه بعضي از آراء و نظرات خويش را درباره مسائل عقيدتي، ايماني و تاريخي كه برخلاف اجماع علما و بزرگان مذهب است، براي مردم عوام بيان نكند. اگر چه هدف، آن باشد كه وي را از افتادن در محذورات بزرگ حفظ كند. اين هنگامي است كه آنچه مطرح خواهد كرد خروج خطرناك از اصول و مباني بشمار رود و عالماني را كه كتمان علم و بيّنات بر آنان حرام است.، بر آن دارد كه با دليل قاطع و حجت بالغه و شيوه مقابله به مثل و بلكه با هر شيوه مشروعي كه در توضيح و تصحيح انديشه وي مفيد خواهد بود،
1) 2. بقره/ 159.
به رويارويي با او برخيزند.
از اين گذشته تبعات خطير ديگري هم در پي خواهد داشت. از جمله: آثار و تبعات اين مخالفتها نيز شيوه برخورد ديگران با او و روش نقد و بررسي آراء، ديدگاهها و نظرات وي، را ميتوان نام برد.
10- او ميگويد: «برخي ميترسند كه ممكن است طرح مسائل فكري و عقيدتي با افكار گذشتگان كه ممكن است صحيح باشد يا نه، برخورد داشته باشد». وي سپس به مردم ميگويد: «عقل خود را به كسي نفروشيد و آنگونه كه قرآن ميفرمايد: (انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون) (1)، جمود نورزيد. زيرا هر نسلي بايد بر پايه خرد و انديشه خود به سوي حقيقت گام بردارد». سپس در لزوم طرح افكار و ديدگاههاي خود به اين حديث استدلال ميكند: «اذا ظهرت البدع فعلي العالم ان يظهر علمه و الّا فعليه لعنة اللَّه». وي اين آيهي كريمه را نيز دليل طرح افكار خود بيان ميكند: (ان الذين يكتمون ما انزلنا من البيّنات والهدي...).
ميگوييم: ما نميدانيم اين تصريح خطرناك چه توجيهي دارد كه ميگويد: برخي از عقايد مذهب بر حق ما (شيعه) ممكن است صحيح نباشد؟! گمان نميكرديم كه پيروان اين مذهب افكار و عقايدشان را بدون دليل و حجّت و به صرف تقليد كوركورانه مردود و نامعقول، از گذشتگان به ارث ميبرند! گمان نميكرديم كه شيعيان مصداق اين آيهي كريمه شدهاند: انا وجدنا آبائنا علي امة...
شگفتتر اينكه عقايدمان را كه به تعبير وي از گذشتگان به ارث بردهايم، از بدعتها شمرده است و لذا لازم شده كه بر پايهي حديث: «اذا ظهرت البدع فعلي العالم ان يظهر علمه»، علم خود را آشكار نمايد؟!
1) 3. زخرف، 12.
11- شايد وي براي درمان علمي گفتههاي خود اظهار دارد كه انگيزههاي شخصي است و سپس به بيان تحليلها و غيبگوييها و تهمتهاي ناروا روي آورد تا مردم بدان مشغول شوند و حقيقت مطلب را فراموش نمايند.
ما نميخواهيم احدي را وادار كنيم كه به همگان حسن ظن داشته باشد هر چند معتقديم كه حسن ظن- خصوصاً- در سطوح علمي چيزي است كه برادران اسلامي و ايماني ما بدان فراميخوانند. ليكن كساني را كه سرگرم مباحث علمي هستند به يك نكته كه خداوند سبحان واجب كرده توجه ميدهيم و آن اينكه از تهمت، افترا و غيبگويي كه تجاوز به كرامت مردم بدون اثبات طرق شرعي است، بپرهيزند و بدانند كه اين تعدي و تجاوز مردود است و مخالفت با احكام شرع و وجدان. در اينجا دو نكتهي ديگر را نيز يادآوري ميكنيم:
الف- چنين فهمي از مسائل از ارزش طرح علمي و فكري ارائه شده بوسيلهي اين درمان نميكاهد؛ در حالي كه چه بسا ميخواهد با چنين شيوههايي مانع تأثير آن شود، بلكه روح علمي و متانت دليل، معيار و ميزان پذيرش يا ردّ مسائلي است كه وجههي همت ماست و در نردبان اولويتهاي ما قرار دارد.
ب- ممكن است توجيهي براي اين سوءظن پيدا نكنيم. زيرا اين معيارهاي شرعي است كه بايد بر موضع رفتار ما حاكم باشد خصوصاً هنگامي بين دو طرف محاوره، رابطهي دوستي طولاني برقرار باشد. اين در صورتي است كه يك طرف نخواهد به ترويج اين افكار و تقويت و تحكيم آن با جوش و خروش بپردازد و احساس مسئوليت علمي و شرعي طرف مقابل را براي بيان آنچه حق و راستي ميداند، برانگيزد. در چنين حالتي جاي هيچگونه حرج و چشمپوشي نيست بلكه اگر به معارضه برنخيزد جاي هرگونه ترديد مقبول و معقول و قابل توجيه در راستي و درستي او هست.
12- او ميگويد: آنچه گفته، اجتهاد او است و اين حق همه است كه اجتهاد كنند و با ديدگاه ديگران مخالفت نمايند.
ميگوييم: اشكال ندارد كه هركس اجتهاد كند و با ديدگاه ديگران مخالفت نمايد. البته در صورتي كه فقط و فقط به خود او مربوط باشد و صرفاً بيانگر عقيدهي شخصياش و ديگران را در بر نگيرد. اما اگر اين فرد بخواهد اجتهاد خود را كه با اصول و مباني ثابت مذهب كه با براهين قاطع اثبات شده و متون صحيح، صريح و متواتر بر آن دلالت دارد، مخالف است، در ميان مردم منتشر سازد و آنان را به گفتههاي خويش دعوت نمايد، در چنين حالتي بايد موضع ما در قبال او با موضعي كه در قبال آن يكي اتخاذ ميكنيم، فرق داشته باشد. بايد افكار و ديدگاههاي وي را نقد و بررسي كرد و مردم را از گرايش به اين افكار مخالف با حقايق و اصول مذهب بازداشت و به روشنگري پرداخت و تفاوت و اختلاف ديدگاه وي با آرا و عقايد آنان را توضيح داد.
هنگامي لزوم مقابله و رويارويي با گفتهها و ديدگاههاي وي مورد تأكيد قرار ميگيرد كه ببينيم انديشههايش را به عنوان انديشه هماهنگ با افكار علماي ما و تحت شعار تجدد و نوگرايي براي مردم بيان ميكند و حاضر نيست اقرار كند كه اين افكارش با بسياري از حقايق ثابت عقيدتي و ايماني مخالف است. اين امر با امانت انديشه وظيفه اخلاقي انسان ناقل و ناقد هيچگونه سازگاري ندارد.
13- ملاحظه ميشود كه برخي بيش از اندازه به عقل خود اعتماد ميكنند و به آن نقش اساسي و تصميمگيري قاطع ميدهند. اين امر گاهي اوقات در مسائلي ديده ميشود كه عقل جايي ندارد. اينان با اين ادعا كه عقل، علل احكام را درك ميكند، آن را معيار و مقياس همه چيز قرار ميدهند. لذا متون را به آن عرضه ميكنند، اگر محتواي آن را درك كرد و با آن هماهنگ و سازگار بود، ميپذيرند و الّا
در رد و حكم به وضعي و جعلي بودن آن هيچگونه اشكالي نميبيند. ما اين مطلب را ضمن دو فرضيه توضيح ميدهيم. از اين دو فرضيه موضع اشكال روشن ميشود:
اولاً: ممكن است ظاهر نص در يكي از اموري كه از شئون عقل است و عقل در آن مجال عمل و بر آن اشراف دارد، با عقل تناقض آشكار و صريح داشته باشد. در اين حالت بايد نص را به گونهاي تأويل كرد كه با عقل موافق باشد و با اصول و قواعد تعبير هماهنگ. اگر تأويل نص ممكن نباشد بايد آن را رد كرد. اين فرضيه از ديدگاه عالمان صحيح و پذيرفته شده است.
ثانياً: عقل فرد از درك حكمت يا علت مسألهاي كه نص بيان ميكند، عاجز باشد. چنان كه اگر نص بگويد: زن حائض بايد قضاي روزههايش را بگيرد امّا قضاي نمازهايش را نه. يا اينكه روايت بگويد: خداوند سبحان در آخرالزمان گروهي از اوليا و گروهي از اشقيا را به دنيا بازخواهد گردانيد تا اوليا كرامت و منزلت يابند و اشقيا در قبال گوشهاي از گناهان خود، كيفر ببينند و دلهاي مؤمنان از آن خنك شود.
در چنين حالتي كه عقل فرد از تفسير آن حكم يا فهم اين حادثه (رجعت) كه روايت از آن خبر ميدهد، عاجز است، ميبينيم كه نص را رد ميكند يا در صدد تأويل آن برآيد و ميگويد: منظور رجعت دولت و نفوذ است. در حالي كه نه جاي آن رد است و نه جاي اين تأويل. زيرا قرار نيست كه عقل اين شخص علت و حكمت همه احكام الهي را درك نمايد. همچنان كه عقلي كه امروز بعضي از امور و اسرار را درك نميكند، ممكن است فردا درك نمايد. چه بسا عقل كسي الان نتواند بسياري از مسائل را درك نمايد اما نسلهاي آينده در صدها سال بعد بتوانند آن را درك كنند. چنانكه در مورد بسياري از اسرار زندگي و جهان هستي كه قرآن از آن سخن گفته و ما امروز بعضي از آنها را شناختهايم، چنين است. حتي اگر ما نتوانيم
برخي از علل اسرار را درك نماييم و همچنان در دايره مسائلي بماند كه خداوند معرفت آن را براي خود برگزيده و شايد آن را به پيامبران و اولياي خود آموخته باشد، چه اشكالي پيش ميآيد؟!
به نظر ميرسد كه زيادهروي در تقديس عقل به اعتبار يگانه منبع شناخت و مقياس رد و قبول متون و روايات قرار دادن آن، حتي در فرضيهي دوم، از معتزله گرفته شده است. همين، مشكل عمده و يكي از علل شكست انديشه معتزلي در دورانهاي گذشته بود. تاريخ تكرار ميشود. چه ميبينيم كه برخي به همان مقولات معتزلي كه بطلان آن با دليل ثابت شده بازگشت نمودهاند. مقولات ديگري نيز بازگشت كرده كه در گذشتههاي تاريخ رواج داشته و به دست فراموشي سپرده شده و در گوشه و زواياي تاريخ خفته است. اين مقولات باطل گاهي اوقات با نام نوگرايي و تجدد و گاهي اوقات با عنوان مدرنيسم و انديشههاي نو مطرح ميشوند.
14- برخي ادعا ميكنند كه علت نقد افكارشان جوسازي عليه آنان است. زيرا از موقعيت ممتازي برخوردارند و ديگران تاب تحمل اين جايگاه را ندارند. لذا براي سرنگون كردن آنان گروهها را تحريك ميكنند تا به اهداف خود نايل شوند. ميگوييم:
اوّلاً: بسياري از كساني كه اين گفتهها را رد كردهاند و آن را به مناقشه و نقد كشاندهاند، در انديشه كسب «عنوان و مقام» نيستند. حتي اگر اين عنوان يا انديشه مرجعيت باشد، اصلاً در دايرهي تلاشهاي آنان قرار نميگيرد.
ثانياً: ميبينيم صاحبان همين مقولات اتهامآميز هستند كه به طرح مسائل تحريككننده مبادرت ميورزند و در اين انديشه بسر ميبرند كه با استفاده از همه ابزارها افكارشان را پراكنده سازند و هم اينان هستند كه براي رسيدن به اين تصورات و انديشههاي خود، گاهي اوقات سطح بحران و تنش را بالا برده و گاهي
اوقات پايين ميآورند. اين مسأله را وقايع گذشته ثابت كرده است.
ثالثاً: گذشته از اين، معيار و ميزان هر انديشهاي، عناصر اقناعكنندهي آن و سنجش در ترازوي خطا و صواب و مقدار نزديكي و دوري آن از حقايق دين و مذهب است.
هيچكس نميتواند مدعي علمغيب شود و ادعا كند كه از درون مردم آگاه است و حقيقت انگيزههاي آنان را ميداند. اين ادعا تأثيري در تصحيح يا تخطئهي يك انديشه ندارد و خطر آن را كاهش و يا افزايش نميدهد.
15- هنوز ميشنويم كه كساني به طرح مسائلي در زمينههاي مختلف ميپردازند كه نه با تأييدات دانشمندان همخواني دارد و نه با بسياري از پذيرفتههاي آنان كه به دلايل قطعي عقلي و نقلي مستند است، هماهنگي.
تلاشهايي انجام شده تا با كساني كه چنين مباحثي را مطرح كردهاند، مناظراتي صورت گيرد. ما در نامههاي فراوان و از طريق چندين فرستاده از آنان خواستهايم تا در يك مناظره علمي مكتوب و صريح به منظور روشن شدن مسائل و تشخيص حق از باطل با دليل قاطع شركت كنند.
هدف ما اين بود كه اگر اين مناظره انجام شود به پاكسازي جامعه از پيامدهاي منفي تبليغات مداوم آنان منجر شود و مسائلي را كه پسنديده نيست، پيش از اطمينان و يقين به صحت و سلامت آن مطرح شود همچنين بستن تمام رخنهها و رفع همهي اشكالات، متأسفانه به ما پاسخ رد دادند و حاضر نشدند در اين مناظره علمي شركت مگر اينكه در پشت درهاي بسته و در چهار ديواري خانهها انجام شود. ملاحظه ميكنيد كه اسم اين را مناظره هم ميگذارند؟!.
از نوشتن حتي يك كلمه كه بتواند برخي مسائل را روشن كند، در پاسخ ما خودداري كردهاند و عذر آوردهاند كه وقت نوشتن ندارند. در حالي كه همانند
گذشته هنوز هم همين مسائل را مينويسند و در اطراف و اكناف، گاهي براي اشخاص معين، گاهي براي اطلاع همگان و گاهي از طريق مقالهها، خطابهها و سخنرانيها در رسانههاي همگاني.
هنگامي كه ديدند ما بر مواضع خود پافشاري ميكنيم بر پايهي قاموس خويش با هر چه به مذاقشان خوش ميآمد از ما پذيرايي كردند و ما را به باد ناسزا و دشنام گرفتند و هدف تيرهاي اتهام قرار دادند. گويي درخواست ما براي شركت در مناظرهي علمي، كفر به خداي عظيم است يا چيزي زشتتر از آن، اگر وجود داشته باشد.
شايد سادهترين و كمترين سخني كه از آنان شنيديم اين باشد كه بر پايهي غريزه حركت ميكنيم و يا از عقبماندگي و عقدهها رنج ميبريم يا تحت تأثير اين يا آن شخص قرار گرفتهايم. علاوه بر اين ما را داراي ذهنيت ايراني و متعصب توصيف كردند. اين اتهام، اتهام مورد پسند ماست. زيرا ما در برابر حقّ تعصب داريم و از آن دفاع ميكنيم. اين تعصب را خداوند سبحان و پيغمبران الهي و اوليا و برگزيدگان خداوند ستودهاند و قطعاً مورد رضا و خشنودي آنان است.
با علم به اينكه ما پيش از چند ماه و قبل از نوشتن اين كلمات از بهترين، دوستان و ياران آنان بودهايم و اكنون نيز هستيم و چيزي صفاي اين محبّت و مودّت را بر هم نزده جز اينكه در ايام اخير دريافتيم كه تكليف شرعي حكم ميكند كه از آنان بخواهيم براي حل مشكل در يك مناظره علمي آرام و متين شركت كنند.
16- اين كتاب كه هماكنون در مقابل خواننده گرامي است بخش بزرگي از متون را از دهها و بلكه صدها منبع تقديم ميكند در حالي كه در مدتي كمتر از پنج ماه نوشته شده است. اين زمان، مدت بسيار اندكي است و به نويسنده اجازه پژوهش و كاوش چنداني نداد. خصوصاً كه در خلال اين مدت كارهاي فراوان ديگري هم بود كه ما را از انجام كوچكترين تلاشي در اين باره بازميداشت.
خود را نيازمند يادآوري و تذكّر اين نكته به خواننده گرامي ميدانيم كه بسياري از منابع مذكور در پاورقيهاي كتاب به اندازهاي فراوان بود كه ترسيديم مبادا در شمارهي جلد و صفحات دچار اشتباه شده باشيم. در بسياري از موارد براي يك كتاب، از چندين چاپ استفاده كرديم. خواننده ارجمند اين نكته را درخواهد يافت.
تلاش ما در ذكر منابع- چنانكه عادت ماست- بر اين مبنا صورت ميگيرد كه خواننده را در مقابل دقيقترين جزئيات و تفصيلات حادثه قرار دهيم تا با بهرهگيري از ابزارهاي شناخت و نظارت مستقيم بر مباحث مطرح شده و با اطّلاع از فضاها، شرايط و احوال حوادث، آن را بسنجد، بينديشد و سپس نتيجهگيري كند و اتخاذ موضع نمايد تا نگرش وي بر مباحث با دقت و ژرفنگري و بر پايهي آگاهي و احاطه و برخوردار از اصالت و ثبات باشد.
اين شيوه را برخي از مردم كه صدها و بلكه هزاران صفحه از نوشتههاي آنان را ميخوانيد، نميپسندند. ميبينيد كه در نوشتههاي خود در قلمفرساييهاي منشيانه سرشار از واژهها و ادعاهاي عريض و طويل غرق شدهاند بدون اينكه آن را با نص صريح تأكيد و تقويت نمايند يا درهاي شناخت مستقيم و فراگير را به روي خواننده باز كنند مگر بخش بسيار اندكي كه در دسترس عامه مردم است يا فقط آنچه كه انديشه او را تأكيد ميكند و بس. اين نويسنده بسياري از مسائلي را كه مصلحت ميبيند كه بدان راه نيابي يا از آن آگاه نشوي، از تو پوشيده ميدارد. اگر بخواهي بدان راه يابي يا از آن اطلاع پيدا كني، چيزي از دادههاي انديشه نزد خود نميبيني. زيرا هيچيك از ابزارهاي آن را در اختيار نداري و نويسنده هم- اگر ميتوانست- كاري نكرده كه به چيزي دسترسي داشته باشي تا بتواني بدان تمسك جويي و بدان دست يازي.
او از تو ميخواهد كه فقط فرهنگ و تجربهي او را به عنوان يك فرد بخواني و در افقهاي او سير كني و دردها و آرزوها و احلام و حتي تخيلات و پندارهاي او را لمس كني و در وراي آن چيزي نيست مگر سراب، فقط و فقط سراب.
17- بسيار متأسفيم كه بگويم: اين كتاب نوشته نشده كه يك موضوع محدود و داراي ابتدا و انتها را مورد بررسي قرار دهد و عناصر پراكنده آن را جمع نمايد و بين عناصر مختلف آن ارتباط برقرار سازد بلكه موضوعات مختلفي را بررسي ميكند كه برخي بكار گرفتهاند تا در حوادثي كه بر زهرا عليهاالسلام گذشته تشكيك كنند يا بنا به دليل يا دلايلي در گفتگوي از آن حضرت، برانگيختهاند.
ما در مقالهاي كه پيش از اين منتشر كردهايم نكاتي بيان نمودهايم. در اينجا گزيدهاي از آن را ميآوريم:
1- طرح احاديث متشابه يا مشكل فهم براي تودهي مردم، سپس پافشاري در تداوم اين كار بدون تقديم داشتن هرگونه تفسير مقبول و معقول، نه كار پسنديدهاي است و نه پيامدهاي مفيدي به همراه دارد. خصوصاً هنگامي كه اين كار توسط افرادي صورت گيرد كه مردم از آنان توقع دارند به مشكلات و توضيح مبهمات بپردازد. خصوصاً زماني كه اين احاديث يا قضاياي مشكل نهه براي متخصصان و انديشمندان بلكه براي توده مردم اعم از بزرگ و كوچك، زن و مرد، و عالم و جاهل و از طريق رسانههاي همگاني و در فضاي آزاد مطرح شود.
2- برانگيختن مسائل حساس و طرح پرسش براي كساني كه آنقدر ابزار شناخت ندارند كه بتوانند گرهها و مشكلات را به گونه صحيح و سليم حل كنند، آن هم بدون ارائه پاسخهاي كافي و بلكه بدون هرگونه پاسخي، عالمان مخلص را بر آن ميدارد كه با تمام امكانات به رفع نقايص و بستن رخنهها و ارائه پاسخهاي صحيح بپردازند تا مردم بيگناه غافل دچار اشتباهات بزرگ و خطرناك نشوند. آنان بايد فقط
و فقط به نقد انديشه بپردازند و از هرگونه بدرفتاري و برخورد شخصي يا انتقام از ديگران خودداري ورزند. عالمان بايد اين كار را با حفظ كرامت و منزلت افراد و با شيوه علمي پيراسته و متين انجام دهند. اين نكته را نيز يادآور ميشويم كه پيامدهاي برانگيختن و طرح اين مباحث بر عهدهي كسي است كه براي نخستين بار به طرح آن پرداخته است نه بر عهدهي كساني كه به تصحيح و توضيح آن همت گماشتهاند.
دور از انصاف است كه اين مباحث در فضاي آزاد طرح شود و سپس از ديگران خواسته شود كه سكوت نمايند و متعرّض آن نشوند مگر در خفا و در چهار ديواري و پشت درهاي بسته يا باز. از چنين درخواستي بايد كه امر به سكوت فهميده شود. اين نوعي انحصارطلبي است كه حق سخن گفتن را در انحصار اين آقا و آن حضرت والا قرار ميدهد.
3- در مسائل ديني و عقيدتي جاي هيچگونه نرمشي وجود ندارد. بنابراين هيچكس نبايد چنين توقعي داشته باشد هرچند كه از نزديكان و آشنايان باشد يا از مقام و موقعيتي برخوردار. چرا كه حق و دين بالاتر از همه اعتبارات است.
4- مسائل عقيدتي و ديني مخصوص گروه معيني نيست بلكه به همهي مردم با تمام اختلافات و در همه سطوح مربوط ميشود. لذا هركس حق دارد كه در مقابل هر مقولهاي كه اين مسائل را زير سؤال ميبرد، حساسيت نشان دهد و آن را با اهتمام تمام و احساس مسئوليت پيگيري كند تا موضع خود را در قبال آن روشن سازد. اما اين مسئوليت را بايد با رعايت حدود توازن و به شيوه علمي واقعگرا و متين و مسئولانه انجام دهد. اين مسأله هنگامي مورد تأكيد قرار ميگيرد كه بدانيم:
الف: تقليد در مسائل عقيدتي جايز نيست بلكه هركس بايد در پي دليل قانعكننده و قابل پذيرش باشد... بنابراين مسائل عقيدتي همچون مسائل فقهي
نيست كه جاهل با استناد به ادلهي عامه در لزوم تقليد از مجتهد واجد شرايط به عالم مراجعه ميكند و از او فتوا ميگيرد.
نه ميتوان مردم را از بررسي چنين مسائلي بازداشت و نه درست است كه از آنان خواسته شود كه همچون نابينايان بپذيرند و از پدران و اجداد خود يا از اين عالم يا از آن ديگري تقليد كنند. همينطور صحيح و بلكه جايز نيست كه از غفلت و پاكنهادي آنان سوءاستفاده شود و اين مسائل به صورت ناقص و نامتوازن به آنان عرضه شود. زيرا چنين كاري با امانت علمي و شرعي كه مراعات آن بر عالمان واجب است، سازگاري ندارد.
ب: حساسيّت نشان دادن مردم در قبال مسائل ديني و عقيدتي و پيگيري آن با شور و نشاط از نشانههاي عافيت و دلايل سلامت است و بايد كه تشويق و توسعه داده شود تا چه رسد به لزوم حفظ آن. اين درست نيست كه با هدف نابودي و محو اين احساس مسئوليت مردمي با اتهامات بزرگ و خطرناك، آن را مورد تهاجم قرار دهند و به مقابله و رويارويي با آن بروند. بلكه بايد به تأكيد، تقويت و توجيه درست و سليم آن همت گماشت تا اين عقيده در رفتار و مواضع مردم خصوصاً در رويارويي با تهديدات بيگانه، هر چه بيشتر در دل آنان ريشه دواند و تأثير ژرفتري بر جاي گذارد.
5- علوم اسلامي فراوان است و از شمول و گستردگي آشكار برخوردار. علاوه بر اين در بسياري از تفصيلات و جزئيات مسائل دقّت فوقالعادهاي دارد. بنابراين هيچ اشكالي ندارد كه عالم ديني در پاسخ دادن به بسياري از پرسشهايي كه در همه علوم از او ميشود، درنگ نمايد. زيرا پاسخ دادن به همهي پرسشها در توان او نيست مگر اينكه در سطح پيامبران و امامان باشد. گفتهاند: خداوند رحمت كند مردي را كه حد خود را بشناسد و از آن درنگذرد. لذا اگر دربارهي اين مسائل به گونهي دقيق و
كافي مطالعه، تحقيق و بررسي نكرده تا بتواند آن را با دقت و شمول به مردم عرضه نمايد، در اين صورت حق ندارد كه حكم قطعي صادر كند و به پرسشهاي مردم در اين باره پاسخ دهد. اگر انجام اين كار ضرورت پيدا كرد بايد به حدود كار ملزم باشد و مسئوليت آن را برعهده نگيرد و عذر خود را مبني بر عدم مطالعه و تحقيق در اين باره بيان نمايد. هيچ اشكالي بر او وارد نيست اگر به بيان موارد اجماعي بزرگان علماء و استوانههاي مذهب بسنده كند و به ديدگاههاي فردي اين يا آن توجه ننمايد. زيرا نميتوان به ديدگاههاي شاذ ملتزم بود و نظرات مشهور را كه از سوي ديگران نيز تقويت شده، رها كرد.
اما اگر بخواهد هر چه به ذهنش خطور ميكند بيان نمايد يا به هر پرسشي پاسخ مشكوك بدهد مثل اينكه هرگاه از او دربارهي چيزي بپرسند، پاسخ دهد: اين ثابت نشده، يا صحت روايت معلوم نيست يا احاديثي در اين باره هست ولي صحت آن ثابت نشده، مردم تا از مسئوليت جواب دادن بگريزند و مردم گمان خواهند كرد كه از جزئيات همه چيز آگاه است و اشكالات وي دربارهي مسائل از موضع كارشناسي و مسئوليت و اطلاع و انديشه عميق است. در حالي كه ممكن است حتي يك روايت هم نديده باشد تا چه رسد به اينكه دربارهي آن تحقيق و مطالعه كرده باشد. اين شيوه، مردود، غيرمنطقي و نامعقول است.
6- هيچكس حق ندارد كه از مردم بخواهد در مسائل اهتمام خويش به مواردي بسنده كنند كه با اسانيد صحيح و مطابق معيارهاي رجالي در توثيق سند، از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و ائمه عليهمالسلام به ما رسيده است. زيرا اين بدان معني است كه همه مردم از سخن گفتن در همهي مسائل و قضاياي ديني، تاريخي و غيره سكوت كنند. حتي همين آقايي كه از مردم چنين درخواستي دارد، اگر بخواهد در گفتارش به همان مسائلي بسنده نمايد كه با اسانيد صحيح از معصومين عليهمالسلام رسيده، خود را ناچار
خواهد ديد كه سكوت كند و در كنج خانهاش بنشيند. زيرا از اين دست مسائل جز اندكي نخواهد يافت كه آن هم طي چند روز به پايان خواهد رسيد.
علاوه بر اين ما و او ميگوييم: ثبوت قضايا متوقف بر اين نيست كه دربارهي آن روايتي از معصومين به سند صحيح وجود داشته باشد. بلكه قرائن ديگري هم هست كه گاهي اوقات از درجهي اعتماد بالايي برخوردار است. مثل روايت ضعيفي كه مشهور بدان عمل كردهاند و يا اينكه روايتي با سند صحيح در مقابلشان بوده، بدان استناد نكردهاند و اين را به رغم صحّت سند آن ترك نمودهاند. همينگونه است اگر نص بيانگر اقرار فاسق به عقيده يا نقض گرايشات او باشد. در اين صورت درست نيست كه بگويند: اين فرد فاسق است. بنابراين گفتهاش پذيرفته نميشود. بر اين اساس بايد قرائن مختلف در قضاياي فقهي و اصول دين و عقيده و تاريخ... مورد ملاحظه قرار گيرد. چه متخصصان بر حسب موارد وجود شواهد، در تقويت روايت ضعيف يا در تضعيف روايت قوي از اين قرائن استفاده ميكنند.
7- از اين آسانتر چيزي نيست كه انسان موضع ايجاد شك و ترديد و نفي اصول ثابت اتخاذ نمايد و از التزام به مسائل و مسئوليتپذيري فرار كند. اين نه دليل علمي است و نه نشانگر دانشمند بودن كسي. دانشمند ماهر و ناقد و محقق كسي است كه تلاش خود را صرف پايهگذاري اصول و تأكيد و تقويت حقايق و اثبات مباني صحيح و ردّ مطالب باطل نمايد.
8- نسبت دادن يك عقيده به يك گروه يا طايفه هنگامي درست است كه همه يا اكثر بزرگان و علماي آن گروه، يا طايفه در طول تاريخ بدان تصريح كرده باشند و آراء و ديدگاههاي آنان دربارهي آن عقيده استقرار يافته و دلهاي آنان بدان گره خورده باشد. اين مطلب با مراجعه به مصادر روايي، تأليفات و كتب عقيدتي و منابع تاريخي آنان معلوم ميشود. اما اگر يك يا چند نفر از يك طايفه، بعضي نظرات
خاص خود دارند، در اين صورت نميتوان اين عقيدهشان را به همه پيروان مذهب يا فقها و علماء آن طايفه نسبت داد. حال چگونه خواهد بود كه اگر اين عده قليل با آن آراي شاذ خود، از طلايهداران و عالمان مورد قبول مردم در تحقيق مسائل مذهبي نباشند.
همينگونه است اگر برخي از مردم يك قضيه را به صورت اشتباه و غير واقعي و نادرست بفهمند. و در اين صورت نيز درست نيست كه اين فهم را تعميم و به ديگران نسبت دهند تا با كلمات درخشان و پر زرق و برق و جواهرنشان از يك سو به تكريم، تعظيم و قدرداني گوينده پردازد و از سوي ديگر به تحقير علماي مذهب و سخيف خواندن عقل و انديشه آنان بدون دليل و علت. سپس جايگزيني را كه از پيش مهيا كرده با كلمات شيرين و گوارا معرفي نمايد، هر چند اين جايگزين ضعيف و سست باشد.
9- طرح مسائلي كه نياز به توضيح دارد با شيوههاي مبهم براي مردم، هر چند ممكن است گوينده را تا حدودي از پيامدهاي گفتههايش رهايي بخشد اما مسئوليت برخورد مردم عوام با اين انديشه به عنوان اينكه همهي حقيقت و تنها نظريهي درست برخاسته از تحقيق و پژوهش است و ساير ديدگاهها همه و همه اشتباه است، همچنان بر عهده او است. آري، اين مسئوليت از دوش او برداشته نخواهد شد. زيرا همگان ميدانند كه مردم، مسائل را در قالبهاي ساده ميفهمند و به كلماتي نظير: چه بسا، شايد، ميتوانيم تصور كنيم، ميتوانيم بفهميم، درمييابيم، بايد پژوهش كنيم و... توجه ندارند.
در پايان، تلاش همه عاملان مخلص را ارج مينهيم و براي آنان توفيق و رستگاري مسئلت داريم و از همه آنان كه در به ثمر رسيدن اين نوشته تلاش كردهاند خصوصاً عالم جليلالقدر شيخ رضوان شراره قدرداني ميكنيم.
خداوند به همه پاداش دهد و آنان را در پناه خود حفظ كند و به ما و آنان بينش درست و خلوص در عمل عنايت فرمايد كه او ولي ماست و هدايتگر به سوي راستي و درستي.
فصل اول- مقام و عصمت زهرا عليهاالسلام
فصل دوم- زهرا عليهاالسلام و غيب
فصل سوم تلاشهاي مذبوحانه و نقد كتاب سليم بن قيس
فصل چهارم- ديدگاه شيخ مفيد
فصل پنجم- ديدگاه كاشفالغطاء و شرفالدين
فصل ششم- محبت و احترام زهرا عليهاالسلام
فصل هفتم- چرا فاطمه عليهاالسلام در را باز كرد؟
فصل هشتم- از اينجا و آنجا
فصل نهم- داستان ميخ در
سرآغاز
ميلاد زهرا عليهاالسلام
مريم افضل است يا زهرا عليهاالسلام
منزلت زهرا عليهاالسلام
سرور زنان جهان
فعاليتهاي اجتماعي فاطمه عليهاالسلام
زهرا عليهاالسلام مادر پدرش
عصمت جبري؟!
تأثير محيط در عصمت
امكان سركشي
الف: زن نوح و زن لوط
ب: زن فرعون
ج: مريم دختر عمران
سخن خود را در اين فصل از تاريخ تولد عليهاالسلام آغاز خواهيم كرد. زيرا برخي تلاش ميكنند تا روايت منقول از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و ائمهي طاهرين عليهمالسلام را كه ميگويد:
زهرا عليهاالسلام پس از اسراء و معراج از ميوه بهشتي بدنيا آمد، ناديده بگيرند يا از التزام به اين امر كه زهرا عليهاالسلام در سنين پايين با علي عليهالسلام ازدواج كرد، سرپيچي كنند. زيرا تا حدودي در توجيه و اقناع مخاطبان خود دچار زحمت ميشوند و لذا ترجيح ميدهند كه اصلاً متعرض آن نشوند. ممكن است نه اين باشد و نه آن. بلكه مسأله ديگري آنان را به اتخاذ چنين موضعي فراخواند. چه فقط خداوند عالم به حقايق و آگاه از درون سينههاست.
پس از آن مسائلي دربارهي عصمت پيامبران، اوصياء، اولياء عليهمالسلام خصوصاً عصمت صديقه طاهره عليهاالسلام سخن خواهيم گفت. اين گفتار ما دربارهي عصمت، درآمدي قابل قبول و مقدمهاي بر سخن از مراتب كرامت و درجات قرب و منزلت سرور زنان جهان، فاطمه زهرا عليهاالسلام در پرتو عنايت رباني و تربيت الهي، خواهد بود بدون آنكه اشاره به موضوع ارتباط آن حضرت با غيب را ناديده بگيريم. اين ارتباط زهرا عليهاالسلام با عالم غيب، در صفات و خصوصيات و كرامات خدادادي او كه باعث برجستگي شخصيت آن گرامي از همهي زنان جهان است، نمايان شده است.
فاطمه عليهاالسلام زني است كه ساكنان آسمان پيش از مردم روي زمين، ازدواج او با
علي عليهالسلام را جشن گرفتهاند. او زن پاك و پاكيزه از هرگونه پليدي، زشتي و نقص است. خداوند او را از حالتهاي خاص زنان هم منزه كرده و بدون آنكه كوچكترين تأثير منفي در خصوص بارداري و زايمان او داشته باشد.
پيش از خروج از دايره كرامات آشكار و ويژگيها و صفات برتر او، اشارهاي گذرا به علم متصل به غيب او خواهيم داشت كه خداوند توسط يك فرشته گرامي كه پس از رحلت پدرش با او سخن ميگفت و او را تسليت ميداد، به وي ارزاني داشته است. همين سخن گفتن فرشته مقرب درگاه پروردگار با فاطمه زهرا عليهاالسلام كتاب بسيار مهمي شد كه ائمه عليهمالسلام بدان اهتمام ميورزيدند و بلكه بدان افتخار ميكردند و آن را ميخواندند و از آن نقل ميكردند. اين كتاب، مصحف فاطمه عليهاالسلام است. علاوه بر اين، كتابهاي ديگري نيز هست كه مخصوص آن بانو است.
ما در اين فصل گوشههايي از همه اين مباحث را به طور اختصار بررسي ميكنيم، به اين اميد كه به انتخاب سالم دست يابيم. توفيق، هدايت از آن خداوند است.
اولين چيزي كه در زندگاني صديقه طاهره عليهاالسلام مطرح است، تاريخ تولد آن حضرت است. چه برخي مدعياند كه پنج سال پيش از بعثت به دنيا آمده است؟!
اين تاريخ از نظر ما درست نيست. تاريخ تولد زهرا عليهاالسلام همان است كه شيعيان به پيروي از امامان اهلبيت عليهمالسلام ميگويند (1)و گروه ديگري نيز از آنان پيروي كردهاند. براساس اين عقيده، زهرا عليهاالسلام پنج سال پس از بعثت رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله يعني در سال هجرت به حبشه به دنيا آمد و در سن هجده سالگي رحلت كرد. اين مطلب
1) 10. بحارالانوار، ج 43، ص 2.
به سند صحيح از امامان ما روايت شده است. (1).
علاوه بر اين ميتوان به روايات زير استدلال كرد يا اين عقيده را به كمك آن تأييد نمود:
1- مورخان گفتهاند كه همه فرزندان خديجه عليهاالسلام پس از بعثت به دنيا آمدند (2)و فاطمه، كوچكترين آنها بود.
2- روايات فراواني كه از شماري از صحابه مثل: عايشه، عمر و سعد بن مالك، ابنعباس و ديگران نقل شده كه ميگويد: نطفهي فاطمه عليهاالسلام از ميوهي بهشتي بسته شد كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در اسراء و معراج تناول فرمود. (3)ما اثبات كردهايم كه اسراء و معراج در اوايل بعثت انجام شده است. (4).
اگر كسي بر اساس شيوهي خاص خود به اسانيد برخي از اين روايات اشكال كند، بايد دانست كه حتي بر اساس همين روش، سند روايات ديگر جاي هيچگونه مناقشهاي ندارد.
1) 11. ر. ك: ينابيع المودّة، كنزالعمال، ج 6، ص 219؛ مناقب الامام علي بن ابيطالب، صص 221، 229؛ ضياءالعالمين، ج 4، صص 6- 9؛ بحارالانوار، ج 43، ص 13، به نقل از عللالشرايع، ج 1 ص 178؛ ر. ك: ذخائرالعقبي، ص 26؛ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 400؛ ج 3، ص 439؛ لسانالميزان، ج 3، ص 267؛ طوالع الانوار، صص 112- 113؛ معرفة ما يجب لال البيت، ص 51؛ البتول الطاهره، صص 11- 15.
2) 9. ر. ك: خصائص اميرالمؤمنين علي، ص 228؛ مناقب آل ابيطالب؛ ج 3، ص 393؛ تذكرة الخواص، ص 306- 307؛ ضياءالعالمين، ج 2، ص 46.
3) 10. بحارالانوار، ج 43، ص 2.
4) 11. ر. ك: ينابيع المودّة، كنزالعمال، ج 6، ص 219؛ مناقب الامام علي بن ابيطالب، صص 221، 229؛ ضياءالعالمين، ج 4، صص 6- 9؛ بحارالانوار، ج 43، ص 13، به نقل از عللالشرايع، ج 1 ص 178؛ ر. ك: ذخائرالعقبي، ص 26؛ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 400؛ ج 3، ص 439؛ لسانالميزان، ج 3، ص 267؛ طوالع الانوار، صص 112- 113؛ معرفة ما يجب لال البيت، ص 51؛ البتول الطاهره، صص 11- 15.
اما اينكه گمان رود اين روايت صحيح نيست. زيرا زهرا عليهاالسلام پنج سال پيش از بعثت به دنيا آمده، مصادره به مطلوب است. زيرا همين رواياتي كه ما در صدد بحث از آن هستيم و به طريق مختلف نقل شده، قويترين شاهد بر كذب اين پندار است.
3- نسايي روايت كرده كه وقتي ابوبكر و عمر از فاطمه عليهاالسلام خواستگاري كردند، پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آنان را با اين عذر كه فاطمه كوچك است، رد كرد. (1).
اگر گفته آنان درست باشد كه فاطمه عليهاالسلام پنج سال پيش از بعثت به دنيا آمده در اين صورت بايد عمر او به هنگام خواستگاري كه به اتفاق همه مورخان پس از هجرت، بوده، حدود هجده يا نوزده سال باشد. در حالي كه به كسي كه در اين سن است، كوچك گفته نميشود.
4- روايت شده كه زنان قريش، خديجه عليهاالسلام را طرد كردند. چون به فاطمه آبستن شد، در شكم مادر با سخن ميگفت و او را به صبر دعوت ميكرد. (2).
برخي آبستني خديجه به فاطمه عليهاالسلام را پنج سال پس از بعثت بعيد ميشمارند. زيرا عمر خديجه عليهاالسلام در اين زمان، اجازه آبستني به او نميداد.
اين استبعاد بيجاست. زيرا در كتاب: الصحيح من سيرة النبي الاعظم صلي اللَّه عليه و آله تحقيق كردهايم كه بنا به دلايل قوي خديجه در آن زمان پنجاه سال و بلكه كمتر سن داشت. البته مشهور خلاف اين است.
احتمال اينكه ولادت فاطمه پس از يائسگي از كرامات خديجه و رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بوده چنانكه خداوند ميفرمايد: (أَأَلِدُ وَ أَنَا عَجُوز)، مردود است. زيرا
اگر چنين بود، ميبايست در ميان مردم شايع و پراكنده ميشد. در حالي كه كوچكترين اشارهاي به اين مطلب نديدهايم.
5- روايات فراواني كه علت نامگذاري او را به فاطمه و ديگر نامها بيان ميكند. اين روايات اشاره و دلالت دارد كه اين نامگذاري از آسمان و به فرمان خداوند متعال است. (1).
برخي در پاسخ اين پرسش كه مريم دختر عمران افضل است يا فاطمه دختر محمد صلي اللَّه عليه و آله ميگويند: اين علمي است كه هر كه بداند سود نميكند و هر كه نداند، زيان نميبيند. بلكه گاهي اوقات صرفاً يك سرگرمي فكري است و گاهي اوقات كمعقلي، عقبماندگي و ارتجاعي... اگر بين مريم و فاطمه در اين باره اختلافي نيست، پس چرا ما در اين مورد با هم اختلاف داشته باشيم؟ فاطمه، فضيلت خود را دارد و مريم فضيلت خود را و در اين باره مشكلي نيست. ليكن ما ميگوييم:
1- بدون ترديد فاطمه عليهاالسلام از همه زنان جهان، از اولين تا آخرين، برتر است در حالي كه مريم فقط بانوي زنان عصر خود بود. اين از شخص پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و ائمه معصومين عليهمالسلام روايت شده است. (2).
1) 11. ر. ك: ينابيع المودّة، كنزالعمال، ج 6، ص 219؛ مناقب الامام علي بن ابيطالب، صص 221، 229؛ ضياءالعالمين، ج 4، صص 6- 9؛ بحارالانوار، ج 43، ص 13، به نقل از عللالشرايع، ج 1 ص 178؛ ر. ك: ذخائرالعقبي، ص 26؛ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 400؛ ج 3، ص 439؛ لسانالميزان، ج 3، ص 267؛ طوالع الانوار، صص 112- 113؛ معرفة ما يجب لال البيت، ص 51؛ البتول الطاهره، صص 11- 15.
2) 12. ر. ك: ذخائرالعقبي، ص 43؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 126 الجوهره، ص 17؛ الاستيعاب، ج 4، ص 376؛ تاريخ دمشق، ج 1، صص 247- 248؛ المجالس السنيه، ج 5، ص 63 به نقل از امالي صدوق، والاستيعاب؛ شرح الاخبار، ج 3، ص 56؛ مقتل الحسن، ج 1، ص 79؛ نظم دررالسمطين، صص 178- 179؛ معاني الاخبار، ص 107؛ عللالشرايع، ج 1، ص 182، بحارالانوار، ج 43، ص 37؛ ج 37؛ ص 268؛ ج 39، ص 278؛ مناقب آلابيطالب.
آنچه دلالت دارد كه، فاطمه عليهاالسلام از مريم افضل است اينكه او سرور زنان بهشت است و مريم يكي از آنان. (1)علاوه بر اين، روايت منقول از امام صادق عليهالسلام كه ميگويد: اگر خداوند تبارك و تعالي علي را براي فاطمه نميآفريد، احدي در روي زمين شايسته همسري او از آدم گرفته تا پايينتر از آن نبود. (2)اين روايت بر افضل بودن علي عليهالسلام نيز دلالت دارد.
2- پرسش ما از افضل بودن فاطمه عليهاالسلام و مريم عليهاالسلام بدان معني نيست كه در اين باره با هم اختلاف داريم بلكه ميخواهيم دربارهي مقام اولياي خداوند شناخت بيشتري بدست آوريم. زيرا شناخت هر چه بيشتر مقام اوليا موجب شناخت هر چه بيشتر خداوند متعال ميشود.
اگر در اين باره با هم اختلاف پيدا كنيم، بايد دانست كه خصومت و دشمني نيست بلكه اختلاف در نظر است كه ما را به جستجوي حقيقت و شناخت بيشتر رهنمون ميسازد و اشتباه اين يا آن گروه را تصحيح ميكند.
3- بايد به اندازهي توان خويش درك كنيم كه بايد هر چه در قرآن آمده و هر چه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و جانشينان بر حق او گفتهاند و به ما ابلاغ كردهاند، همه و همه را با جزئيات و تفاصيل دقيق آن بشناسيم و اين، عملي است كه اهميت خود را دارد و هر كه آن را نداند، زيان ميبيند و هر كه بداند، سود ميبرد. اين سود فقط در خصوص امور سياسي و يا مالي يا اجتماعي و يا انجام عبادات يوميه و مانند آن نيست بلكه در همه و همه است.
زيرا انسان در حال حركت در راه تكامل است و به اختيار و تلاش و كوشش، و
عمل مدام خويش در اين مسير گام برميدارد. انسان در اين راه بر پايه ايمان و ميزان يقين خود حركت ميكند و اين يقين و آن ايمان پرچمداري به نام معرفت دارند، معرفت به اسرار و دقايق زندگي، معرفت به ملكوت خداوند سبحان و اسرار آفرينش، معرفت به خداوند متعال و صفاتش و پيامبران و اولياي برگزيده او و مقامات و كرامات و نيز مدارج قرب و رضا و منازل كرامتي كه خداوند بر ايشان آماده كرده است، همچون معرفت ما به اينكه خداوند سبحان او را فاطمه ناميده است (1)و او را در آسمانها به همسري علي درآورد، پيش از آنكه در زمين ازدواج كند (2)و در شكم مادر با او سخن ميگفت (3)و مانند اين. اين شناخت به صفاي روح و رسوخ ايمان ميافزايد و خودشناسي را كه به خداشناسي ميانجامد، تقويت مينمايد.
روشن است كه مقام و منزلت انبياء اوصياء و اولياي الهي و درجات فضل آنان به تفاوت درجات شناخت آنان با هم تفاوت و اختلاف دارد.
اما برخي از معارف نياز به مقدماتي دارد كه فراگيري آن را براي ما آسان نموده ما را براي استفاده و بهرهبرداري از آن به نحو شايسته، آماده سازد. بنابراين بايد مراحل اين راه را به تدريج پيمود. دقيقاً مانند شاگرد كلاس اول كه معمولاً نميتواند دروسي را كه به شاگرد مراحل بالاتر همچون دانشجوي دانشگاه عرضه ميشود، فراگيرد. بلكه بايد مراحلي را طي نمايد تا او را براي فهم و فراگيري اين دروس مهيّا سازد.
1) 15. بحارالانوار، ج 43، ص 13 به نقل از: عللالشرايع، ج 1، ص 178.
2) 16. ذخائرالعقبي، ص 31؛ ر. ك: كشفالغمه، ج 2، ص 98؛ كنوز الحقائق در پاورقي الجامع الصغير، ج 2، ص 75؛ بحارالانوار، ج 43، صص 141، 145.
3) 17. فاطمة الزهراء من المهد الي اللحد، ص 39؛ بحارالانوار، ج 43، ص 2؛ نزهة المجالس، ج 2، ص 227؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، صص 27- 28.
هر چه انسان به خدا نزديكتر شود نيازمندي او به معارف جديد متناسب با موقعيت قرب جديدش بيشتر ميشود و به صفا، پاكي، تبلور احساسات، عواطف و واكنشها و بلكه تمام وجودش مطابق وضعيت جديد نياز دو چندان دارد.
اين وضعي است كه اصالت و واقعيت خود را دارد و با اين مقوله كه اين عملي است كه هر كه بداند سودي نميبرد و هر كه نداند، زياني نميبيند، هيچگونه تناسبي ندارد. اگر امام صادق عليهالسلام از فرورفتن در چنين مسألهاي سر باززند و آنگاه كه دربارهي اين موضوع از او پرسيدند، پاسخ دهد، آيا صحيح است كه ما از مسألهاي كه امام صادق عليهالسلام بدون اضطرار بدان پاسخ داد، شانه خالي كنيم. در حالي كه امام صادق عليهالسلام الگو مقتداي ماست؟!
بنابراين محتاج شناخت منزلت و كرامت فاطمه نزد خداوند و ميزان فضيلت او بر ساير خلايق هستيم و بايد بدانيم كه از سرور زنان جهان از اولين تا آخرين است و از مريم عليهاالسلام و از همه زنان ديگر افضل است، اگر چه مريم عليهاالسلام سرور زنان عصر خويش بود. ما به اين شناخت نيازمنديم. زيرا ارتباط ما را با فاطمه عليهاالسلام عمق و ژرفاي بيشتري ميدهد او را وارد دلهاي ما ميكند و او را با روح، عواطف و احساسات ما درهم ميآميزد تا سنخيت ما با آنچه ميگويد و انجام ميدهد افزون شود، و تا آنچه او حس ميكند، حس كنيم و هركس و هر چه را او دوست دارد، دوست بداريم، و هركس و هر چه را او دشمن ميدارد، دشمن بداريم و آنچه او را اندوهگين ميكند، ما را اندوهگين نمايد، و هر آنچه او را شادمان ميسازد، ما را مسرور نمايد. اين به خلوص، پاكي و صفاي روح و روان ما ميافزايد و از آنجا شناخت ما را از ستمگران و متجاوزان به حريم او فزوني ميدهد و به ما مينماياند كه چه اندازه ظلم و ستم در حق او روا داشتند و چه اندازه اين كارشان زشت و قبيح بود.
برخي ميگويند: شركت دادن زهرا عليهاالسلام در قضيه مباهله، هيچ دلالتي بر منزلت عظيم و فضيلت رفيع او ندارد. زيرا پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از اين جهت خانوادهاش را آورد كه آنان گراميترين و محبوبترين مردم نزد او بودند تا ثابت كند كه آمادگي دارد در راه دين حتي عزيزترين افراد خود را قرباني كند. اين مسأله، دلالت بر چيز ديگري ندارد.
در پاسخ او ميگوييم: خداوند سبحان زهرا عليهاالسلام را در قضيهاي شركت داده كه به بقاي دين و حقانيت آن مربوط است و تا قيامت جوهرهي ايمان بدان بسته است زيرا آنچه بناست با مباهله اثبات شود، بشر بودن عيسي عليهالسلام و نفي الوهيت او است.
قرآن كريم اين مشاركت را براي زهرا عليهاالسلام جاودانه كرده تا بيان دارد كه او در كمال، سروري و فضيلت به مرحلهاي رسيده كه خداوند سبحان او را همراه پيغمبر، علي، حسن، حسين عليهمالسلام و سند صدق پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله قرار داد. چه خداوند سبحان، پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را فرمان داد كه اينان را براي مباهله با خود ببرد نه اينكه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله اينان را از پيش خود برده باشد.
بنابراين، آنان را براي اين با خود نبرد كه خانواده و اهلبيت او بودند بلكه، فاطمه، پيغمبر، علي، حسن و حسين عليهمالسلام عزيزترين موجودات و گراميترين مخلوقات نزد خداوند سبحان بودند. به گونهاي كه خداوند اراده كرد كه به همهي مردم بفهماند كه بدرفتاري با اين برگزيدگان پاكيزه، نابودي همه چيز است و بدون آنان، همه چيز در اين دنيا بيارزش است. در حديث شريف نيز به همين نكته اشاره شده است.! (1).
1) 18. ر. ك: كافي، ج 1، ص 179 و 189؛ الغيبة نعماني، ص 138- 139؛ بصائر الدرجات، ص 488- 489؛ الصحيح من سيرة النبي الاعظم، ج 8، ص 359.
شركت دادن چند مرد و حصر عنصر زن در حضرت زهرا عليهاالسلام در مباهله اشاره به اين دارد كه هيچيك از زنان به مقام سروري و كرامت و منزلت زهرا عليهاالسلام نزد خداوند متعال نميرسند. بنابراين هيچكس نميتواند براي ديگران صفتي ادعا نمايد كه امتياز و فضيلتي براي آنان بر ساير زنان داشته باشد.
بنابراين مقام و فضيلتي كه براي بعضي از زنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مثل عايشه بر زنان امّت ادعا ميشود، نميتواند درست باشد، خصوصاً با ملاحظهي كارهايي كه پس از رحلت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله انجام داد. مثل خروج بر اميرالمؤمنين عليهالسلام و جنگ با وصي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كه باعث كشتار شمار زيادي از مسلمانان و مؤمنان بيگناه شد و دست شيطان از همه جا كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله اشاره فرموده بود، بيرون آمد. لذا نميتوان چنانكه برخي ادعا ميكنند معاصي او را مجوّزي براي فعاليتهاي سياسي زنان دانست. از سوي ديگر اين اعمال ناشايست وي نميتواند قرينه رضايت و عدم رضايت اسلام در اين امور باشد.
اما كارهاي زهرا عليهاالسلام معيار و ميزان است. زيرا در راه اطاعت خداوند متعال انجام شد و فاطمه عليهاالسلام زن پاكيزهي معصومي است كه ميتوان به گفتار و كردار او بر احكام شرعي اعم از سياسي و غيره استدلال كرد.
روشن است كه شبيهسازي و دادن ضابطه فكري يا صدور احكام نميتواند به اندازهي تجسّم و به عينيت درآوردن آن به صورت يك واقعيت زنده و متحرك به حكم، انديشه و ضابطه، ثبات، قوت و ريشه دواندن در نفوس اعطا كند. زيرا دليل عقلي يا فطري فقط ميتواند انسان را قانع كند و بر او حاكم شود امّا تجسم انديشه به انسان رضايت، اطمينان و آرامش ميبخشد. دقيقاً بر اساس اين قاعده كه
ابراهيم عليهالسلام بدان عمل كرد: (قال: اولم تؤمن؟ قال: بلي ولكن ليطمئن قلبي). (1).
پذيرش فكري، عقلي و عملي مستند به برهان و حجّت قاطع وجود دارد و هيچگونه خلل و نقصي در آن نيست. امّا آرامش و سكون نفس محتاج تجسم انديشه در عينيت خارجي است تا آرامش رواني با آن پذيرش فكري و عقلي رسوخ يافته، هماهنگ و همراه شود و هر دو با هم دست احساسات و عواطف را گرفته هدايت كنند.
زهرا اولين زني بود كه الگو، نمونه و اسوه اعلاي همه زنان در او عينيت يافت كه پس از طي مسير طولاني انسانيت كه شماري از زنان در آن به كمال رسيدند و فاطمه قله اين كمال بود. همانگونه كه انسان كامل نخست در آدم عينيت پيدا كرد تا يك واقعيت زنده باشد كه به دور از هرگونه اعوجاج و تزلزل و با تمام ويژگيها و خصوصيتهاي زندگي انسان و با همهي خلوص، صفا و پاكيزگي و با همهي نيروهاي فكري، عقلي و ادبي و با حكمت و تدبير متوازن زندگي ميكند تا آنجا كه الگو و اسوه همه انسانها بود از آن جهت كه آدم پيغمبر و انسان بود نه آدم خاكي از آن جهت كه از خاك آفريده شد بلكه خاكي كه به تمام معني انسان كامل شد.
اين مسير انساني به سوي كمال تداوم يافت، مردان پيامبر فراواني كامل شدند. از زنان نيز كساني كامل شدند. مثل آسيه، مريم عليهمالسلام و خديجه عليهمالسلام. سپس كمال در رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به عنوان مرد، و در زهرا عليهاالسلام به عنوان زن به اوج خود رسيد و هواهاي نفساني، آرزوها، غرايز و ساير عناصر گمراهكننده و محدودكننده، و فشارهاي مكاني و اجتماعي و غيره و سركشي و جبروت طاغوتها، هيچكدام نتوانست انسان را از مجسّم كردن انسانيت و زندگاني ايماني در پرتو كمال و سرشار از سلامت و شمول بازدارد.
1) 19. بقره 26.
الگوي انسانها همين نمونههاي عالي بودند كه توانستند انسان را قانع سازند كه بايد مبارزه كند و به مقابله برود و در سختيها فرورود و ميتواند پيروز شود و در اين راه الگوي برتر او پيامبران و اولياي الهي از آدم عليهالسلام تا خاتم صلي اللَّه عليه و آله و اهلبيت او هستند. بنابراين انديشه را دريافت نميكند بلكه چگونگي حركت و موضع را در رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و وصي و ولي عليهالسلام ميبيند.
به همين منظور فقط به امر و نهي بسنده نكرده چنانكه خداوند ميفرمايد: (ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا) (1)بلكه فرموده: (و لكم في رسولاللَّه اسوة حسنة). (2)بنابراين خداوند حركت، موضع، صفا و پاكيزگي را به عيان در پيغمبر و وصي او عليهالسلام، و در زناني كه بزرگترين محنتها و بلايا را ديدهاند همچون زن فرعون و در فاطمه زهرا عليهاالسلام كه فضاي انحراف و خشونت و ستم در مقابلش موضع گرفت و در مريم دختر عمران كه به رويارويي با فشارهاي مكاني در حساسترين مسائل مربوط به جنس زن رفت، به انسان مينماياند.
برخي ملاحظه پرمعنايي دارند كه ميگويد: «ما در تاريخ چيزي نميبينيم كه به فعاليت اجتماعي فاطمه زهرا عليهاالسلام در داخل جامعه اسلامي اشاره داشته باشد مگر يك يا دو روايت».
در حاشيه بر اين گفته، ميگوييم:
هر زماني خواستهها، قوانين و مقتضيات و شيوههاي فعاليت خود را دارد كه از هر مرد و زني بر پايهي آن انتظار فعاليت ميرود و مطابق همين شرايط محاسبه
ميشود. همچنان كه فعاليتهايش نيز بر همين اساس سنجيده ميشود كه تا چه اندازه در جامعه اسلامي تأثير داشته است.
در خصوص عصر رسالت بايد دانست كه آموزش قرآن توسط زهرا عليهاالسلام به زنان و آشنا كردن آنان با احكام شرعي و معارف ضروري دين و سپس مشاركت فعّال و مؤثر در دعوت مردم به خداوند سبحان در مواضع مختلف از جمله در مباهلهي با نصاراي نجران، سپس نقش فعّال و نمونه در دفاع از قضاياي سرنوشتساز از جمله امامت، آنگاه خطبه رساي آن حضرت در مسجد پيغمبر، الحق كه خود مدرسهاي براي كسب معرفت براي تمام نسلهاست... شركت او در جنگهاي سرنوشتساز اسلام كه متناسب با شخصيت و قدرت او و شرايط زمان صورت ميگرفت و چگونگي برخورد آن حضرت با گروههاي نيازمند به سرپرستي همچون يتيم، اسير و مسكين كه خداوند سبحان آن را در قرآن كريم كه تا قيامت خوانده ميشود، جاودانه كرده است.
از همه بالاتر، موضع قوي و مؤثر آن حضرت و حتي رحلت و دفن او كه همه و همه را به نفع حفظ دستاوردهاي جهاد در راه مسأله بزرگ اسلام (امامت) انجام داد، دقيقاً همانند دخترش زينب عليهاالسلام كه توانست دستاوردهاي جهاد و قربانيهاي بزرگ امام حسين عليهالسلام و ياران پاكباختهاش در كربلا را با قدرت حفظ كند.
آري، همه و همه و نظاير آن، دلالت دارد كه زهرا عليهاالسلام در كارهاي انساني، سياسي، فرهنگي و ايماني، متناسب با عينيت جامعه و نيازمنديها و شرايط روز و در چارچوب شيوههاي فعاليت عصر خود و مطابق ارزشهاي زمان، شركت فعّال داشته است.
فاطمه عليهاالسلام فعاليتهاي اساسي در زمينه نشر و حفظ دعوت و تقويت و تعميق مفاهيم آن و سد رخنهها در زمينههاي مختلفي كه شرايط زمان به او اجازه فعاليت
ميداد، داشت. فعاليتهاي هيچ زني در طول تاريخ هر چند كه فعاليتش عظيم باشد و در زمينههاي گوناگون و متنوع با اين فعاليتهاي زهرا عليهاالسلام برابر نميشود. زيرا فعاليتهاي زهرا عليهاالسلام به منظور تثبيت ريشهها انجام ميشد و لذا بهترين تأثير را در حفظ اسلام و صلابت و تقويت و گسترش و تحكيم پايههاي آن داشت.
از آنچه گذشت روشن ميشود كه اختلاف در زمينهها و گونههاي فعاليت اجتماعي عصر زهرا عليهاالسلام و عصر حاضر، آن حضرت را در دايره عقبماندگي، نقص و قصور قرار نميدهد. همچنان كه فعاليت زن امروز را مؤثرتر و مهمتر نميسازد. حتي اگر خواستهها و مقتضيات زندگي مختلف باشد و اقتضاي فعاليت حركت متنوع و گسترده. زيرا طبيعي است كه عصر پايهگذاري قواعد دين و بنيانگذاري درست حقايق ايمان و قضاياي سرنوشتساز انسان مهمتر و خطيرتر است و بايد كه فعاليت در چنين عصري عظيمتر و بزرگتر باشد.
بدين ترتيب روشن ميشود كه اين حكم كه زهرا عليهاالسلام در مقايسه با زمينههاي فعاليت زن در عصر حاضر، فعاليتهاي اجتماعي اندكي در عصر خود داشته است، بيمعني است.
اينك خوانندهي گرامي را به چند نكته توجه ميدهيم:
1- اي كاش اين گوينده همان يك يا دو روايت را ذكر ميكرد تا ميدانستيم منظور وي از فعاليت اجتماعي چيست؟ اگر منظورش اين است كه فاطمه عليهاالسلام به عنوان يك زن معصوم، دختر پيغمبر و همسر امام وظيفهاش را انجام نداده و به مسئوليتش عمل نكرده، ميبايست دشمنانش بر او ايراد ميگرفتند و پدر و همسرش او را در اين باره هدايت ميكردند و اگر منظورش از فعاليت اجتماعي در جامعه اسلامي، تأسيس مدارس و مؤسسات خيريه يا تشكيل مجامع فرهنگي و خيريه يا برپايي سمينارها و گردهماييها يا ايراد سخنرانيها و تأليف كتب اهدايي يا
فروشي است، در اين حالت ممكن است كه زهرا عليهاالسلام بسياري از اين فعاليتها را آنگونه كه زنان امروز بدان قيام ميكنند، انجام نداده باشد. اين كار اختصاص به زهرا عليهاالسلام ندارد بلكه زنان آن دوره و دورههاي بعدي را در بر ميگيرد. زيرا طبيعت زندگاني و امكانات جامعه و نيز طبيعت زندگاني زن در آن عصر فعاليتهايي را كه زن ميتوانست در آن مشاركت داشته باشد، محدود ميكرد مگر در زمينههاي خاصي كه با زمينههاي فعاليت امروزي زن تفاوت دارد. اين گذشته از توجيهات شرعي است كه ممكن است برخي به گونهاي از آن در خصوص فعاليت اجتماعي سخن گويند.
اما اگر منظور اين است كه تاريخ نميگويد كه زهرا عليهاالسلام براي كساني كه خواهان شناخت حق بودند، حق را با فرياد بلند معرفي كرد يا وظيفه خود را در آموزش و هدايت زنان، و حفظ و صيانت دين در سطح قضاياي بزرگ اسلام خصوصاً نشر معارف دين حتي در ضمن فعاليتهاي عبادي روزانهاش انجام نداده است، بايد دانست كه آنچه فاطمه عليهاالسلام در اين زمينهها انجام داده همانند خورشيد در وسط آسمان، عيان و نمايان است كه شنيدهاند.
خطبهي فاطمه عليهاالسلام در مسجد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و در ميان زنان انصار، اگر خوب فهميده شود و درست از ان بهرهبرداري نمايند، به تنهايي يك مكتب انسانساز براي همهي نسلها و يك منبع غني از معرفت در طول تاريخ است.
با اين وجود پدرش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و پسر عمويش علي عليهالسلام كه محور حركتهاي اجتماعي، انساني و اسلامي بودند و فعاليت فاطمه عليهاالسلام بخشي از فعاليتهاي عمومي آن روزگار بود.
به علاوه گفتهي: «يك يا دو روايت» همچنان مبهم باقي ميماند. چه روايات فراواني هست كه مشاركت فاطمه عليهاالسلام در فعاليتهاي مختلف اجتماعي، سياسي،
فرهنگي و تربيتي را بازگو ميكند. ما پيش از اين برخي از اين روايات را آورديم. برخي از اين روايات ميگويد: فاطمه عليهاالسلام در مناسبتهاي غير مسلمانان هم شركت ميكرد. از آن جمله هنگامي است كه برخي از يهوديان از او براي شركت در عروسي خود دعوت كردند.
يك روايت نيز هست كه از آن اعرابي سخن ميگويد كه فاطمه عليهاالسلام گردنبند خود و بستري را كه حسن و حسين عليهمالسلام روي آن ميخوابيدند، به او بخشيد و عمار بن ياسر از او خريد. اين داستان معروف و مشهور است. خداوند سبحان فرموده كه طبع فاطمه عليهاالسلام و اهلبيت او طعام دادن به مسكين، يتيم و اسير در راه محبت و دوستي خداوند است.
هنگامي كه فاطمه عليهاالسلام براي ايراد خطبهاش به مسجد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آمد، گروهي از زنان هوادارش، او را همراهي ميكردند. حتي برخي گفتهاند: فاطمه عليهاالسلام در مقابل جمعيتهاي رقيب يك جمعيت زنان داشت.
علاوه بر اين اهتمام زهرا عليهاالسلام به «همسايه پيش از خانه» سيمايي از طبيعت اهتمامات دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ترسيم ميكند كه ميرساند هرگاه فاطمه عليهاالسلام كوچكترين فرصتي براي انجام هر نوع فعاليت اجتماعي يا انساني يا فرهنگي به دست ميآورد، با شوق فراوان و آگاهي تمام و احساس مسئوليت بدان اقدام ميكرد.
2- تأكيدهاي مكرر و مستمر گفتاري و كرداري پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به مسلمانان در خصوص مقام والا و نقش حساس و موقعيت ممتاز زهرا عليهاالسلام در اسلام و ايمان، و معرفت، او را به درجهاي از مرجعيت براي مردم رساند و خانهاش را پناهگاه زناني قرار داد كه به آن رفت و آمد ميكردند. (1)«... زنان مدينه و همسايگان فاطمه عليهاالسلام با
1) 22. شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 198.
او رفت و آمد ميكردند» (1)مردم به نزد او ميآمدند تا از درياي علم و معرفتش، چيزهاي تازه بياموزند.
شخص پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نيازمندان را به خانه فاطمه عليهاالسلام راهنمايي ميكرد. چنان كه اعرابي را به خانه دخترش فرستاد و همانگونه كه آورديم، زهرا عليهاالسلام گردنبند خود و بستر حسن و حسين عليهمالسلام را به او بخشيد.
مردم نيز براي كسب معرفت نزد فاطمه عليهاالسلام رفت و آمد ميكردند. هر يك از اينها ميتوانست زندگاني فاطمه عليهاالسلام را سرشار از حركت و فعاليت فوق برنامه سازد. چه زهرا عليهاالسلام در خانه نيز فعاليتهايي از قبيل آرد كردن گندم و... داشت. آنقدر گندم دستاس كرد كه دستانش تاول زد.
3- ارزش هيچ انساني را نميتوان بر اساس فعاليتهاي اجتماعي و يا هوش سياسي او تعيين كرد. چه هوشمندان سياسي فراواني كه از ارزش حقيقي انسان بهرهاي نداشته و ندارند. زيرا فعاليت اجتماعي و هوش سياسي به موضع سياسي ارزش نميبخشد بلكه سياست بر پايهي مباني و اصولي ارزيابي ميشود كه فقط و فقط از معصوم مثل پيغمبر و علي و زهرا عليهالسلام گرفته شده است. پس اين زهرا عليهاالسلام است كه به ما ميگويد ارزش سياست به چيست و يا كدام عمل اجتماعي است كه به سياست ارج ميبخشد. نه اينكه زهرا عليهاالسلام ارزش خود را از سياست يا فعاليتهاي اجتماعي خود ميگيرد و الّا بسياري از مجرمان و منحرفان حتي از پيامبران و اوليا و اصفياء هم ارزش بيشتري خواهند داشت. چه آنان به سبب داشتن مال و جاه و قدرت، فعاليتهاي اجتماعي يا سياسي بزرگي داشتهاند اما پيامبر و امام چنين موقعيتي برخوردار نبوده است.
در حقيقت ارزش انسان از درونش ميجوشد و از ارزشهايي كه مجسم ميكند
1) 23. شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 193.
و از الگوها و انسانيت وي و از علم سودمندش كه تقوا و خداترسي، دستاورد آن است. جز اين هر چه هست از انواع اسباب و نتايج است و چه بسا كه در طرف ديگر نيز معادلهاي باشد.
4- بر ما لازم است كه به تحقيق دربارهي حقيقت موضع زهرا عليهاالسلام در ارتباط با ايمان انسان مسلمان و سپس تحقيق در خصوص حقيقت مأموريتهايي كه ميبايست در تأييد و تقويت دين از آن آگاهي داشت، بپردازيم، لذا ميگوييم:
درستي پيغمبر و امامان و زهرا عليهاالسلام نقش اساسي و كليدي در تبلور ايمان و تحقق هويت و شخصيت مكتبي و انساني مسلمان دارد. بنابراين وجود مقدس زهرا عليهاالسلام كه نه امام است و نه پيغمبر، به عنوان يك زن كامل به لحاظ انسانيت همان چيزي الست كه به عنوان يك ضرورت حياتي، عقيدتي و رفتاري و حتي شيوه زندگي بدان محتاج هستيم اما فعاليت اجتماعي يا سياسي او با بودن پدر و همسرش تا اين اندازه اهميت و حساسيت ندارد. ما به اين وجود محتاج هستيم تا با او ارتباط برقرار كنيم و دلهايمان به سوي او جلب شود و او ارزشها و الگوها و كمال انساني را برايمان مجسم و نمايان سازد. و اين چيز ديگري است كه بدان محتاجيم تا از طريق در بر گرفتن زهرا عليهاالسلام، دلهايمان آن كمالات انساني را در خود بپرورد و در آغوش گيرد و از اين طريق در شكلگيري عقيده و تأكيد مفاهيم اسلامي و ارزشها و الگوهاي ديني در دلها و انديشههاي ما سهيم باشد تا احساسات، عواطف و همهي وجود آنچنان كه بايد ساخته شود و به بار نشيند. اين نقش فاطمه عليهاالسلام است نه تأسيس مؤسسات و جمعيتهاي خيريه يا انساني و كارهايي از اين قبيل.
5- بدون ترديد زهرا عليهاالسلام نقش بزرگ و حساسي در صيانت و بقاي دين دارد و اگر او نبود معالم دين از بين ميرفت و آثارش نابود ميشد. بنابراين زهرا عليهاالسلام روزنهي نور و برهان حق و همانند شوهرش علي، آينه تمامنماي اسلام است كه تعاليم،
احكام، مفاهيم و جهانبيني آن را مينماياند. زهرا عليهاالسلام با حق است و حق با او ميچرخد، هرگونه كه زهرا عليهاالسلام بچرخد و زهرا عليهاالسلام با حق ميچرخد هرگونه كه حق بچرخد.
زهرا عليهاالسلام معيار و ترازويي است كه ايمان مردم و ميزان استقامت آنان در راه هدايت، نيكي، خلوص و اخلاص با آن سنجيده ميشود. به وسيلهي همين معيار زهرا عليهاالسلام خشنودي خدا و رسول و خشم خدا و رسول را ميشناسيم. روايت منقول از رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله بدين مطلب اشاره دارد. آنجا كه فرمود: «فاطمه پارهي تن من است. او قلب من است كه در ميان سينهام قرار دارد. هر كه او را اذيت كند همانا مرا اذيت كرده و هر كه مرا اذيت كند، قطعاً خداوند را اذيت كرده است. آنچه فاطمه را خشنود كند، مرا خشنود ميكند و آنچه او را به خشم آورد، مرا به خشم ميآورد». و از اينگونه روايات.
قابل توجه اينكه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله تكيهگاه و نقطهي ثقل سخنان خود را اين جمله قرار داده كه «فاطمه پارهي تن من است». (1)
فرائد السمطين؛ ج 2، ص 46؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 203؛ مقتل خوارزمي، ج 1، صص 52- 53؛ اسدالغابه، ج 5، ص 522؛ صحيح بخاري؛ صحيح مسلم؛ ينابيع الموده، صص 153- 154، 176، 198؛ نظم دررالسمطين، صص 176- 177؛ مستدرك حاكم، ج 3، صص 154، 158- 159؛ تلخيص المستدرك ذهبي در همانجا؛ كنزالعمال، ج 13، ص 13، 96 و ج 6، ص 219، و ج 7، ص 11؛ الغدير، ج 7، صص 231- 236؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 132؛ الصواعق المحرقه، صص 186، 188؛ شرح المواهب زرقاني، ج 4، ص 335 و ساير منابع.
.روشن است كه علت اينكه آنچه فاطمه را خشنود ميكند، پيغمبر را نيز خشنود ميكند، اين نيست كه فاطمه پارهاي از وجود جسماني و مادي پيغمبر و
1) 24. اين حديث بدون ترديد متواتر و صحيح است. كاشفالغطا در كتاب خود، كشفالغطاء، ص 12 به تواتر آن در ميان شيعه و سني تصريح كرده است. از آنجا كه اين حديث در منابع مختلفي كه از حضرت زهرا عليهاالسلام سخن گفته، آمده است استقصاي همه منابع در اينجا براي ما مشكل است و از سوي ديگر نيازي بدان نميبينيم. لذا به ذكر بخشي از اين منابع بسنده خواهيم كرد:
دختر او است. زيرا:
1- پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در مواضع خود بر اساس عصبيت خويشاوندي و نژادي و... حركت نميكند بلكه او ميخواهد كه همهي خصوصيات، امتيازات و توانمنديهاي مادي و معنوي او در خدمت دين، براي دين و در راه دين بكار رود.
2- روابط نسبي يا پدرخواندگي طبيعتاً براي كسب امتيازي به اين اهميت كافي نيست، اگر چه در جاي خود مهم است و به پاكي نژاد و طهارت آن اشاره دارد. چه زهرا عليهاالسلام نوري در صلبهاي بزرگوار و رحمهاي پاك بود. با اين حال روشن است كه حفظ اين طهارت نياز به تلاش و كوشش دارد و چون پسر نوح- كه برخي روايات ميگويد او پسر خوانده نوح بود نه پسر نسبي او (1)- اين كوشش را انجام نداد، هلاك گشت. تا آنجا كه خداوند به پدرش نوح گفت: (انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح). به همين علت، نه خشنودي پسر نوح، خشنودي خدا و رسول بود و نه خشم او، خشم خدا و رسول.
بنابراين منظور از اينكه «فاطمه پارهي تن پيغمبر است» بايد معنايي باشد كه صلاحيت آن را داشته باشد كه محور و تكيهگاه اين باشد كه خشنودي او، خشنودي پيغمبر و خشم او، خشم پيغمبر است. خصوصاً كه ميدانيم پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله اين را هنگامي فرمود كه فاطمه عليهاالسلام در پاسخ اين پرسش كه چه چيزي براي زن بهتر است، فرمود: اينكه نه او مردان را ببيند و نه مردان او را.
در جايي ديگر آمده كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله اين مطلب را به علي عليهالسلام و در حضور كساني فرمود كه با دادن اين خبر به فاطمه عليهاالسلام كه علي عليهالسلام از دختر ابوجهل خواستگاري كرده موجب آزار و اذيت او شدند. علي عليهالسلام به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله عرض كرد: سوگند به خدايي كه تو را به حق به رسالت مبعوث كرده، از آنچه به فاطمه رسيده من هيچ
1) 25. البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص 220.
خبر ندارم و در دلم نيز نگذشته است.
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: من راست گفتم. تو هم راست گفتي. فاطمه عليهاالسلام از اين سخن شاد شد و تبسّمي كرد كه دندانهايش ديده شد.
بنابراين پيامبر صلي اللَّه عليه و آله خواسته به كسي كه اين خبر دروغ را به فاطمه عليهاالسلام داد. بگويد كه فاطمه و پيغمبر را آزار داده است.
به هر حال بايد منظور از اين سخن، معنايي هماهنگ با اين باشد كه اذيت فاطمه، اذيت پيغمبر است و آن اينكه: مزاياي فاطمه، مزاياي رسول خداست و كمالات او، كمالات پيغمبر. بنابراين، سخن گفتن از فاطمه عليهاالسلام به عنوان پارهاي از هستي پيامبر و وجود انساني و مكتبي او با تمام ويژگيها، دقايق و خصوصيات تفصيلياش به عنوان يك انسان الهي كامل بيانگر انسانيت و فطرت، كمال و صفا، و حق و صدق، در پاكترين و دقيقترين و بلندترين معاني اين كلمات و واژههاست.
روشن است كه فاطمه عليهاالسلام هنگامي خشم ميگيرد كه انسانيت و ارزشها مورد تجاوز دشمني قرار ميگيرد و هنگامي خشنود ميشود كه انسانيت و ارزشها گرامي داشته شود، تكامل يابد و ريشه دواند. پس دشمني با او از اين جهت كه يك شخص است او را خشم نميآورد بلكه از اين جهت كه دشمني با انسانيت و فضيلت است و اين است كه او در نتيجه خدا و رسول را به خشم ميآورد. در مقابل هر كاري كه مطابق فطرت انجام شود و اين وجود را مصونيت بخشد، فاطمه و پيغمبر و خداوند را خشنود ميكند. بدين صورت شايستگي آن را دارد كه معيار و ترازويي براي سنجش باشد، آنگاه كه خشنود ميشود و آنگاه كه خشم ميگيرد.
ميتوانيم اين معنا را با اشاره به يك شاهد قرآني به فهم بهتر نزديك كنيم. خداوند ميفرمايد: (من قتل نفساً بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس
جميعاً و من احياها فكانّما احيا الناس جميعاً). (1).
جسم كه گوشت و استخوان است، همواره وجود دارد ولي آنچه كه از دست داده اراده، اختيار، عقل و خصوصيتهاي انساني مثل شرافت، كرامت، عواطف و احساسات و... است و در نتيجه جسم بواسطهي بيرون رفتن روح از كالبد، محتواي خود را از دست داده است.
از شگفتترين سخناني كه شنيدهايم گفته برخي از مردم است كه مفاد آن چنين است: زهرا عليهاالسلام جاي خالي مادر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را برايش پر كرد. چه زماني كه محمد، كودك خردسالي بود، مادرش مرد. به همين لحاظ پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به فاطمه عليهاالسلام لقب امابيها (مادر پدرش) داد.
وي در يك سخن ميگويد: «پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله زندگاني خود را در فراق مادرش آغاز كرد. چه محبّت مادر چيزي نيست كه دايه يا مربي بتواند از عهدهي آن برآيد... لذا فاطمه عليهاالسلام با حضانت پدرش، مهر مادري به او بخشيد. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نيز اين سخن را فرموده در حالي كه ميدانست كه جاي خالي مادرش را ميتواند از طريق دخترش پر كند». (2).
اين سخن را نميتوان پذيرفت. زيرا نميتوانيم بپذيريم كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از عقده فقدان مادر رنج ميبرد. لذا نيازمند كسي بود كه جاي مادرش را پر كند.
اين گفته بدين معني است كه زهرا عليهاالسلام چنان به پدرش رسيدگي ميكرد كه يك مادر به فرزندش ميرسد. نه بدان معني كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله با آن، مهر و عاطفهاي را كه از
دست داده، جبران خواهد كرد يا نقصي را كه از آن رنج ميبرد، بدان كامل خواهد كرد.
آيا اين گوينده ميپذيرد كه اگر زن ديگري به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله عنايت ميكرد و بخشي از نياز عاطفي او را برآورده مينمود، ميتوانست اين جاي خالي مادر را پر كند؟!
لقب «امابيها» ميخواهد حقيقت و ابعاد رفتار فاطمه عليهاالسلام با پدرش را براي ما بيان كند نه اينكه از پر كردن جاي خالي مادر يا باز كردن عقده نقص در شخصيت مقدس رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله سخن بگويد.
1- برخي ميگويد: عصمت زهرا عليهاالسلام نتيجه و دستاورد مكان و محيط ايماني بود كه در آن زندگي و بزرگ شد. زيرا اين محيط، محيط ايماني، طهارت، فضيلت و صلاح بود. روشن است كه اين سخن يك پرسش حساس و جسورانه در خود پنهان دارد و آن اينكه:
چگونه بود اگر زهرا عليهاالسلام در جاي ديگر و در محيطي سرشار از رذيلت و گناهان زندگي ميكرد؟!
و چگونه بود اگر كسي غير از زهرا عليهاالسلام دقيقاً در همين محيط زندگي ميكرد؟ آيا در آن صورت هم نتيجه همين بود؟! در حالي كه دقيقاً در همين محيط افرادي زندگي كردند اما هيچكدام زهرا عليهاالسلام نشدند.
2- معذلك همين گوينده از تكويني بودن عصمت سخن ميراند. اين نيز مقوله جبر الهي را در خود پنهان دارد كه بطلان آن ثابت شده، و اهلبيت عليهمالسلام آن را نفي كرده و فرمودهاند: «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين».
ميگوييم: اين گفته چند پرسش حسّاس و جسورانه برميانگيزد: اگر عامل مؤثر محيط زندگي است پس عصمت تكويني يعني چه؟ و عصمتي كه فيض الهي بطور مستقيم و بدون هرگونه واسطهاي اعم از محيط و غيره عنايت فرموده به چه معناست؟ چرا از ميان مردم فقط اينان به اين عصمت اجباري تكويني اختصاص يافتهاند؟ چرا ديگران با اينان به عصمت نائل نيامدهاند؟! چرا ما سختي و رنج ببريم ولي اندكي به دست آوريم اما آنان بدون زحمت و مجاهده نفس به اين درجات عالي برسند؟ آيا كسي كه در زندگي، از پيش خود از انجام يك گناه واحد خودداري ميكند يا يك عمل نيك انجام ميدهد و با نفس و غرايز خويش مجاهده ميكند، با اين حساب از همهي پيامبران و اوصياي معصوم كه عصمت آنان تكويني و اجباري است، افضل نيست؟! آيا اين بدان معني نيست كه معصوم بواسطهي عبادات و طاعاتي كه در امتثال اوامر و نواهي خداوند انجام ميدهد، مستحق هيچگونه مدح و پاداشي نيست؟ (1).
3- شايد به منظور برطرف كردن غائله سؤال آخر، گفته: عصمت تكويني فقط در اجتناب از معاصي در جايي است كه معصوم نميتواند مرتكب آن شود اما در طاعات اختيار به حال خود باقي است و هيچگونه جبر الهي در انجام آن وجود ندارد... اين همان گفتار اشاعره است كه عصمت را اينگونه تفسير كردهاند: «عصمت قدرت بر انجام طاعت است و عدم قدرت بر ارتكاب معصيت». (2).
ميگوييم: ما نميخواهيم اين تفصيل بين طاعات و معاصي را بطور گسترده نقد كنيم بلكه به اشاره چند نكته بسنده ميكنيم:
1- ترك طاعات نيز معصيت است. پس بطور تكويني بر انجام اين تحرك نيز قادر نيست. حال چگونه در انجام آن مختار است؟ و مختار بودن در خصوص طاعات يعني چه؟!
2- اين تفصيل، بيدليل و بدون توجيه است و بلكه تحكم محض. چرا مسأله برعكس نيست تا معصوم در ترك معاصي مختار باشد و بر انجام طاعات مجبور؟!
جالب توجه است كه وقتي اين پرسشها از او شد، گاهي اوقات به گفتار بلخي پناه ميبرد كه ثواب بر طاعت از باب تفضّل خداوند است نه استحقاق بنده، و گاهي اوقات به اين پندار كه استحقاق به تفضّل است. اين گفته نيز همانند گفته بلخي است كه در استدلال بر اين مطلب كه طاعت به استحقاق است نه به تفضّل، بدان توجّه نميشود. دليل اين است كه طاعت مشقتي است كه خداوند بنده را بدان ملزم كرده است. اگر بدون غرض باشد، ظلم و عبث است. اين قبيح است و از خداي حكيم سر نميزند. اما اگر داراي غرض باشد، در صورتي كه اين غرض به خدا بازگشت كند، باطل است. چه خداوند بينياز است و اگر به مكلف برگردد، در صورتي كه اين غرض، ضرر رساندن به مكلف باشد، ظلم و قبيح است و اگر سود رساندن به او باشد، حال اگر درست بود كه خداوند از همان اول به او سود عنايت كند، در اين حالت تكليف عبث خواهد بود و در صورتي كه ابتداي بدان صحيح نباشد، نيازمند تكليف خواهد بود تا با انجام آن استحقاق رسيدن به نفع را بدست آورد، و اين، همان مطلوب است. بدين ترتيب بدست آمد كه ثواب به استحقاق است نه به تفضّل.
گفتار بلخي از اساس باطل است. زيرا بر اساس مذهب وي، وجوب تكاليف براي شكر نعمت است. بنابراين هيچكس در اثر انجام تكليف مستحق ثواب نميشود. بنابراين ثواب، تفضّل خداست. ترديدي در نادرستي اين گفته نيست. چه
بحث در مرحلهي حُسن و قبح است. از نظر عقلا قبيح است كه شخصي به ديگري نعمتي بدهد و سپس او را مكلف كند كه شكر آن نعمت را به جاي آورد بدون اينكه در انجام اين تكليف به او پاداشي بدهد. عقلا اين را نقص ميدانند و ناشي از حب جاه و رياست و ديگر معاني قبيحي كه از خداي حكيم صادر نميشود. بنابراين بايد پذيرفت كه ثواب به استحقاق است
هر چند اين سخن نيز با گفتار بلخي سازگاري ندارد. بلكه آن را نقض و رد ميكند ليكن نهايت چيزي كه ممكن است گفته شود، اين است كه اگر چه مالكيت خداوند بر همه چيز، او را در تقدير اصل «پاداشدهي بندگانش در قبال كارهايشان» بر آن ميدارد كه تفضل نمايد اما اين پس از آن است كه ثواب افعال را پاداش آنان مقرر فرموده و در مقدار ثواب بر آنان تفضل نموده است. چنانكه براي هر كار نيك ده حسنه، يا هفتصد برابر پاداش مقرر نموده و براي هر كه بخواهد بيشتر ميكند. اين امر پس از آنكه مقرر شد به عنوان يك قانون الهي اعلان شد، در دايرهي استحقاق قرار ميگيرد. در حالي كه پيش از آن نبود.
به همين دليل بر اساس حكم عقل جايز نيست كه خداوند معصيتكار را پاداش دهد اما به مطيع پاداش ندهد. اما اگر پاداش دادن از باب تفضل بود، اين كار جايز بود. اين مانند آن است كه پدري تصميم بگيرد براي موفقيت فرزندش در امتحانات مدرسه جايزهاي قرار دهد. اگر فرزند در امتحانات موفق شود، از پدرش، جايزه را مطالبه خواهد كرد و اگر پدرش جايزهاش را ندهد، خود را مظلوم و اين كار را توهين به خود خواهد دانست تا چه رسد كه پدر اين جايزه را به برادر مردود او بدهد.
دربارهي تأثير خانواده و محيط ايماني در شخصيت زهرا عليهاالسلام ميگوييم: زهرا عليهاالسلام نوري است كه از ميوهي بهشت آفريده شد و در شكم مادر با او سخن ميگفت: او بهترين بندهي خداست كه او را پيش از ورود به اين محيط، كه برخي آن را عامل اصلي مقامات و كرامات زهرا عليهاالسلام ميپندارند، برگزيد تا معصومه (1)
عصمت زهرا عليهاالسلام به نص قرآن كريم، و نقل صحيح ثابت از رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله ثابت شده و يكي از ضروريات و اصول ثابت مذهب است. بديهي است كه عصمت جز از راه نقل شناخته نشود. زيرا اوامر و نواهي الهي به اعمال ظهاري جوارح منحصر نيست بلكه به قلب، و نفس، و روح، و نيز به ساخت خصلتهاي انسان، و احساسات و عواطف او همچون شجاعت، كرامت، حسادت، حب و بغض، ايمان و نفاق، و اهداف و آرزوها و ديگر مسائلي كشيده ميشد كه براي آگاهي يافتن از آن راهي جز نقل از معصوم نداريم.
، طاهره و زكيه باشد.اين سخن كه عامل اصلي عصمت عليهاالسلام را محيط زندگي او ميداند، يك نكته را در خود پنهان دارد: اگر زهرا عليهاالسلام در محيطي زندگي ميكرد كه محيط خير و صلاح و ايمان نبود، زهرا عليهاالسلام رنگ خاص همان محيط را ميگرفت و زني شرور و منحرف- پناه بر خدا- ميشد. آيا اين سخن معقول و مقبول است؟!
ما اصرار داريم كه محيط زندگي زهرا عليهاالسلام تنها عامل رسيدن او به مقام كرامت و منزلت نبود و نه موجب تبلور و ساخت شخصيت ايماني و تحقق عصمت و كمال انساني او؛ بلكه فطرت سليم، و روح پاك، و عقل برتر و توازن زهرا عليهاالسلام در كمالات و خصوصيتهاي انساني، و آنگاه رعايت و مزيد لطف پروردگار سبحان و توفيق الهي، و تلاش و كوشش آزادانه خود او در رسيدن به خلوص، صفا و پاكي هر چه بيشتر و نيل به درجات قرب و رضا، همه با هم شخصيت معصوم و مطهر زهرا عليهاالسلام را
1) 30. عصمت پيامبران و اوصياء به دليل عقل ثابت شده است. چه عصمت اقتضاي مقام نبوّت و امامت است. نقل نيز آن را تأييد كرده و به بيان حدود و افقها، و ديگر خصوصيات آن پرداخته است...
بوجود آورد.
بنابراين عصمت به معني ناتواني از انجام چيزي نيست بلكه عصمت يعني: قدرت و معرفت، و انتخاب شايسته، و ارادهي قوي و فعّال با عقل بزرگ و رعايت و حمايت الهي. اما بزرگي و كوچكي سن، يا ميزان رشد جسماني اصلاً معيار صفاي روح و كمال ملكات و خصال انساني و ميزان فعليت تعقل، يا قوت عقل و ادراك، يا وسعت معرفت و استحقاق منازل كرامت نميباشد. خداوند به يحيي عليهالسلام در كودكي، حكمت عنايت فرمود. چنانكه عيسي عليهالسلام در گهواره زبان گشود و سخن گفت: (قال اني عبداللَّه آتاني الكتاب و جعلني نبياً و جعلني مباركاً اينما كنت و اوصاني بالصلاة والزكاة ما دمت حيّاً و برّاً بوالدتي و لم نجعلني جباراً شقياً). (1).
زهرا عليهاالسلام هيچگاه نه كودكانه ميانديشيد و نه در سطح ملكات، ادراكات و بلندپروازيهاي بچهگانه قرار داشت. علي و زهرا عليهماالسلام، هر دو به هنگام تولد سخن گفتهاند. زهرا عليهاالسلام پيش از تولد، در شكم مادر با او سخن ميگفت. كتابهاي تاريخ و مصادر روايي شيعه و سني روايات فراواني از اين قبيل دربارهي اهلبيت عليهمالسلام نقل كرده كه بر اين حقيقت دلالت دارد.
ما انكار نميكنيم كه محيط اجتماعي در روح و روان انسان و رفتار و اخلاق او تأثير دارد اما معتقديم كه اين تأثير نه در همه مردم هست و نه حتميالوصول به حدي كه با وجود آن انسان اراده خود را از دست بدهد و محيط او را اسير خود نمايد و مانع انتخاب او شود و از حركت به سوي خير و صلاح، و رستگاري بازدارد. قرآن كريم به گونهاي اين مطلب را براي ما بيان فرموده كه جاي هيچگونه ترديدي
1) 31. مريم، 20- 22.
باقي نميگذارد. آنگاه كه از زناني سخن ميگويد كه خداوند آنان را الگوهايي براي مردم قرار داده مثل مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم، و آنگاه كه از زناني ديگر سخن ميگويد كه مردم بايد از كردارشان عبرت و پند گيرند. همچون زن نوح و زن لوط.
رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله سخن بسيار مهمي به عنوان راز به يكي از همسران خويش گفت. او راز پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را فاش كرد و چيزي از خود به آن افزود. خداوند سبحان آنجا كه از اين زن سخن ميگويد، ميفرمايد:
(ضرب اللَّه مثلاً للذين كفروا امرأة نوح، و امرأة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتا هما فلم يغنيا عنهما من اللَّه شيئاً و قيل ادخلا النار مع الداخلين و ضرب اللَّه مثلاً للذين آمنوا امرأة فرعون اذ قالت: رب ابن لي عندك بيتاً في الجنّة و نجّني من فرعون عمله و نجّني من القوم الظالمين و مريم ابنة عمران التي احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدقت بكلمات ربّها و كتبه و كانت من القانتين). (1).
ميبينيم كه خداوند براي مؤمنان و نه فقط زنان مؤمن، آسيه دختر مزاحم و مريم دختر عمران، و براي كافران و نه فقط زنان كافر، زن نوح و زن لوط را مثال زده است. در توضيح اين مطلب ميگوييم:
ملاحظهي چند نكته ما را در توضيح معني آيات كمك ميكند:
1- در آيهي مباركه اشاره شده كه يك زن در مقابل مردي ايستاد. شايد كساني
1) 32. تحريم، 10- 12.
گمان برند كه در برخي جوانب خاص مردان بر زنان امتياز دارند و همين در بسياري از امور افضليت و اولويت ميدهد.
2- اين دو مرد همسر هستند و شوهر حداقل در خانه از موقعيت قوي و قدرتمندي برخوردار است.
3- معمولاً شوهر از هركس ديگر حتي پدر و مادر به احوال و گرايشات و نقاط ضعف و قوّت همسرش آگاهتر است. زيرا بطور مستمر با او در تماس است و او نيز معمولاً با شوهرش در نهايت صفا و صميميت زندگي ميكند و چيزي از او پنهان نميكند.
4- اين مرد از صفات كمال انساني و همه عوامل قدرت خصوصاً آگاهي و شعور، تدبير و انديشه، عقل و حكمت و سطح فكري برتر و سلامت فكر و قدرت اقناع ديگران برخوردار است و بلكه در همهي اين كمالات در اوج است تا آنجا كه شايسته نبوت و بلكه رسالت شده است و بالاتر اينكه يكي از آن دو، يعني: نوح از پيامبران اولواالعزم است كه از بالاترين درجات ثبات و نفوذناپذيري و قدرت برخوردارند.
آيا كسي از پيامبران مرسل به شيوههاي اقناع، ابزارها و ادوات آن آشناتر هست؟ آيا كسي هست كه بيشتر از او، افكار و انديشههاي لازم براي اين كار را در خود جمع كرده باشد؟
5- اين زن در محيطي آرام و در فضايي پاك و باصفا و سرشار از راستي و ايمان و خير و صلاح زندگي ميكند، آنجا كه همهي اين كمالات در آن عينيت و تجسّم يافته و او ميتواند آن را بيواسطه لمس كند و فقط نظريهپردازي نيست.
اما در اين محيط اثري از شرك، انحراف و زشتي نيست بلكه اين رذايل در آنجا غريب، مردود و مطرود است و ابداً مورد قبول و رضايت نميباشد.
6- اين دو پيامبر كه يكي از آن دو از پيامبران اولواالعزم است، مسئوليت هدايت و دفاع از امت و دور ساختن آن از لغزشگاههاي انحراف و آفات آن را بر عهده دارند. اين هدايت، اولين و اساسيترين مسئوليت آنان و همه چيز زندگي دوران پيامبري و هدايتي اين دو است و نه يك امر عارض همچون مال كه ميتوان آن را عوض كرد يا همانند جاه كه ميتوان بدون آن زندگي كرد. همچنان كه از قبيل سلطه، نفوذ و ادارهي خانه و يا از نوع مصلحت مادي و يا شأني از شئونات زندگاني نيست كه بتوان از آن چشم پوشيد، بلكه برخورد با آن يعني برخورد با سرنوشت، وجود، آينده و آخرت دنيا. پيامبر از موقعيت تقديس، تعبد و تدين به اين مأموريت مينگرد و با آن تعامل دارد.
همسر پيامبر كه به هيچيك از آنچه بيان شد ايمان ندارد به مقابله او ميآيد و از درون پايگاه مسئوليتش و در عزيزين، گرانبهاترين و مقدسترين امر عليه او ميشورد.
7- اين مقابله با محيط است. زيرا از درون خانه صلاح، ايمان، خير، و هدايت ميجوشد.
8- دردناكتر و تلختر اين است كه ميبينيم اين زن در چيزي به مقابله با شوهرش ميرود كه فطرتش بدان ميخواند و با قلب، وجدان، احساسات، عواطف، روحيات و با تمام وجودش بدان ارتباط دارد.
تلختر اينكه او ميخواهد مخالفي باشد كه فقط به انحراف خويش بسنده نميكند بلكه با استفاده از محيط منحرف كه احتمالاً او را در جهت تحقّق اهدافش ياري ميرساند و به او عزم و قوت ميبخشد، آنچه را شوهرش ميسازد، نابود كند و از بين ببرد.
از سوي ديگر اين مسأله به يك مورد خاص ختم نميشود تا بتوان آن را يك
استثنا يا يك حالت شاذ و نادر به حساب آورد بلكه همين قضيه تكرار شده و نوح و لوط عليهماالسلام را در بر گرفته است. همان دو پيغمبري كه خداوند ماجراي آنان را براي عبرت ديگران مثال زده است.
در مقابل آنچه گذشت، ميبينيم كه زن مجاهد صابر شهيد، آسيه دختر مزاحم ايستاده است. در توضيح اين مطلب چند نكته را بيان ميكنيم:
1- آسيه در مقابل مردي به نام فرعون قرار دارد.
2- فرعون شوهر قوي و حاكم آسيه است و از موقعيت همسري با اين زن صالح برخورد ميكند.
3- فرعون مرد و شوهر، چيزي از ارزشهاي انساني و مكتبي را خود ندارد و هيچ رادع و مانعي او را از ارتكاب هر كاري در هيچيك از مراحل زندگياش بازنميدارد. او با شهوات، خواستهها و مصالح و منافعش، بدون قيد و بند و بدون رادع و مانع حركت ميكند.
اما آسيه برعكس فرعون، خويشتن را تابع ضوابط دين و اصول و ارزشهاي آن ميداند و همين ارزشها و ضوابط است كه بر سراسر وجودش حكمفرماست. لذا نميتواند خودسرانه حركت كند و به هر چه ميخواهد، توسل جويد.
4- فرعون نماينده شديدترين حالات استكبار در عمق وجود و ذات خويش است. او حتي مدعي مقام ربوبيت است و به مردم ميگويد: (انا ربكم الاعلي). بنابراين عقيده ندارد كه احدي قادر است او را به تسليم وادار يا ديدگاه و اراده خود را به او تحميل كند بلكه خود را قادر ميبيند كه در داخل خويش انگيزههاي قوي براي سركوبي افراد مزاحم در راه رسيدن به هواها و آرزوهايش، نهفته دارد. اين
فرعون همسرش را در اندرون پايگاه كبريايي و آرمان استكباري و اوج استبداد خويش، و در ژرفناي آرزوها و خواستههايش، در ادعاي ربوبيت و در ميان همه زشتيها و انحرافات به مبارزه ميخواند.
5- فرعون پادشاه است و برخوردار از جاه و مقام و غرور و تكبر سلطنت و جاذبيت و عنفوان آن. چقدر اين مظاهر فريبنده نزد زن دوستداشتني است. وقتي كه زن به زرق و برق زندگي گرايش دارد، قطعاً به زرق و برق عريض و طويل پادشاهي گرايش بيشتري خواهد داشت و اگر جاه و مقام او را تحريك ميكند، پس چگونه خواهد بود اگر اين مقام و جاه، مقام پادشاهي باشد كه مدّعي ربوبيت هم هست؟!
6- همه مظاهر فريبنده در بالاترين درجات فريب نزد فرعون موجود است: كاخها و قصرها، باغها و بوستانهاي دلاويز، خوشيها و اموال، خدم و حشم، طلاهاي ناب، زيورآلات گرانبها و ديگر زينتهاي زندگي همه و همه پيش او است. آيا براي زن چيزي دوست داشتنيتر از كاخ بلند، و اثاثيه فاخر و گرانبها و ديگر چيزهاي بهجتآور و شاديآفرين، هست؟!
7- فرعون سپاهيان و سلاحهاي جنگي، و همه قواي قهريه و سلطه و جبروت و حاكميت را در اختيار دارد. ميدانيم كه در ايجاد رعب و وحشت در دل مخالفان و سركشان چه تأثيري دارد.
8- چاپلوسان متملّق، طمعورزان دنياخواه و منفعتطلبان بلندپرواز، دور فرعون جمع شدهاند. اينها ابزارها و ادوات فرعون براي تحقق خواستهها و تمايلات اويند، در هر جا كه باشد و در هر جهت كه حركت كند.
9- جامعه منحرف هم هست كه مفاهيم جاهلي و جهل عميق و دلباختگي به زندگي دنيا بر او حاكم است. از اين جامعه بوهاي بد شهوات حيواني برميخيزد و
هواها و خواستههاي شيطاني سرچشمه ميگيرد و جنايتها در آن انجام ميشود.
10- در اين محيط فرعوني، زن فرعون ميخواهد از لذّات محسوس و حاضر و آماده براي لذّات پنهان چشمپوشي كند در حالي كه انسان غالباً با آنچه حس ميكند، ارتباط برقرار مينمايد تا با آنچه كه در خيال ميآورد يا از ديگران ميشنود و بلكه انتقال از لذّات محسوس به لذّت ديگري همانند آن مشكل است. پس چگونه است انتقال از لذّت محسوس به لذّت پنهان كه با آن فقط در تصور و آرزوي رسيدن به آن در آينده، زندگي ميكند. چه به وعدهي الهي اطمينان دارد و ميداند كه وعده خدا تخلّفناپذير است. آسيه ميخواهد لذّت، سعادت و نعمت حاضر را به درد و رنج و بلا و بلكه به مرگ حتمي براي رسيدن به لذّت موعود تبديل كند.
11- اين زن به رويارويي با مردي همچون ساير مردان نميرود. بلكه به مواجهه مردي ميرود كه به سياست، زيركي و زكاوت مشهور است. بنابراين همانگونه كه ميبايست با استكبار، سلطنت، سركشي و تروريسم و خشونت فرعون مقابله كند، ميبايست با مكر، حيله، تزوير و شيوههاي نيرنگبازي هوشمندانه فرعون رويارويي كند. فرعون بر اساس همين شيوهها قوم خود را خوار شمرد و آنان از او پيروي كردند. برخي از فصول اين نيرنگ و فريب فرعون در محاورهاي كه خداوند سبحان بين او و موسي و ساحران در قرآن ثبت كرده، نمايان است.
خلاصه:
گوشههايي بود از وضع جامعهاي كه زن فرعون، كسي از جنس بشر، و از گوشت و خون، با همه تمايلات و گرايشها، و غرايز و احساسات و عواطف و خواستههاي انساني به رويارويي آن رفت. آسيه (ره) با صبر و ثبات با اين جامعه خشن مقابله كرد. او هيچ چيز نداشت، خودش بود با ارادهاي قوي و شعوري
آگاهانه، همين شعور آگاهانه به او فهماند كه آنچه در اطرافش انجام ميشود، اشتباه، جنايت، انحراف، و ذلت و خواري است. لذا آن را با بصيرت و ايمان رد كرد و به مقابلهي با تمامي ابزارهاي قهر و غلبه، و نيرنگ و فريب رفت و به سپاهيان، و دار و دسته فرعون، و اموال و جاه و مقام عريش و طويل او، و زيور و زينتهاي فريبندهاش، و به مكر و حيله و هوشيارياش، هيچ اهميتي نداد. او از خداوند سبحان مسئلت كرد كه راه نجات از فرعون، و اعمال فرعوني، و محيط قوم ظالم را برايش مهيا كند.
هيچ چيز نتوانست اعتماد آسيه به دين و پروردگارش را سست نمايد يا ارادهاش را سلب كند يا سلامت و صحت انتخاب و اختيارش را برهم زند، نه محيط، نه سرزمين و نه هيچ چيز ديگر.
دعاي او اين بود: (رب ابن لي عندك بيتاً في الجنّة و نجّني من فرعون و عمله و نجّني من القوم الظالمين).
آسيه دوري از فرعون و كارهاي فرعوني و نيز دوري از پليدي انحراف و خروج از محيط ستمگر را نجات و رستگاري ميداند.
او از خداوند نه قصر و زيور ميخواهد و نه جاه و مقام بلكه خواهان آن است كه به نعمت قرب الهي (عندك) و مقام خشنودي بر پايهي همان قاعده كه اهلبيت ميگفتند: «خشنودي خدا، خشنودي ما اهلبيت است»، نايل آيد.
قضيهي رويارويي مريم عليهاالسلام يك رويارويي تلخ و خشن ديگر است. چه شخصيت و كيان او را مورد هجوم قرار گرفته است و براي مريم به عنوان يك زن كه خود را در مقابل قومش سمبل طهارت و فضيلت ميداند و آنان را به واسطهي پليدي
و انحرافشان سرزنش ميكند، از حساسترين مسائل بشمار ميرود. او كه هماكنون در خصوص عفت و پاكدامنياش مورد سؤال قرار گرفته است، به گونهاي در مقابلشان ظاهر شده كه هرگونه وسيلهي دفاع از خويشتن را از دست داده است. چگونه يك زن ميتواند نوزادي به دنيا آورد و سپس مدعي شود كه نه مرتكب كار زشت شده و نه رابطهاي با مردي داشته است؟!
او ميپندارد كه نوزادي از او متولد شده بدون اينكه مردي به او دست زده باشد و اصرار دارد كه عفت و پاكدامني خود را به معناي دقيق كلمه حفظ كرده است. بالاتر اينكه هيچگونه تأويلي را در اين باره نميپذيرد. از قبيل تجاوز به عنف كه زن در چنين مواردي معذور است.
زن شوهردار نيز هرگاه زايمان ميكند در روزهاي نخست خصوصاً در برابر آشنايان و اقوام تا حد زيادي احساس شرمندگي و خجالت ميكند. حال چگونه است كه دختري بدون ازدواج، بچهاي به دنيا آورد و آنگاه او را در بغل گرفته به ميان قومش بيايد و اصرار داشته باشد كه مردي به او دست نزده است؟! آيا از آنان نميپذيرد كه اعتقاد يا توهّم ديگري داشته باشند؟
ايمان مريم لرزان و سست نشد، او عقبنشيني نكرد و نه نوزاد را مخفي نمود و نه او را از خود دور كرد و نه از او دوري جست بلكه در راه رضاي خداوند سبحان او را پذيرفت و صبر و تحمل پيش گرفت. او به حق و با شايستگي تمام سرور زنان زمان خود بود. زيرا كلمات خداوند را تصديق كرد و از پرهيزگاران بود.
اما رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله خبر داده كه فاطمه زهرا عليهاالسلام از همه زنان جهان از اولين و آخرين از جمله مريم و آسيه و ديگران به رغم سختيها و مشكلاتي كه تحمل كردند، برتر است. همين نشان ميدهد كه زهرا عليهاالسلام از جايگاه و منزلت عظيمي برخوردار است و مصائب و مشكلاتي كه از دشمنان ديده تا چه اندازه سخت و سنگين بوده
است. چه معصوم عليهاالسلام ميفرمايد:
«ان اشدّ الناس بلاءً هم الانبيا ثم الذين يلونهم ثم الامثل فالامثل». (1).
از آنچه كه گذشت نتايج فراوان ميگيريم. در اينجا به چند مورد اشاره ميكنيم:
1- اين محيط نيست كه شخصيت انسان را ميسازد. اگر چه ممكن است گاهي اوقات كه انسان نظارت آگاهانه را از دست ميدهد و تسليم شرايط ميشود، محيط در شخصيت او تأثير ميگذارد.
بنابراين جايي براي اين سخن نيست كه شخصيت زهرا عليهاالسلام دستاورد محيط و خانوادهاي است كه در آن زندگي كرد. ما نميپذيريم كه گفته شود: اگر زهرا عليهاالسلام در يك محيط ديگر مثلاً محيط فاسدي، زندگي ميكرد تابع عينيت همان محيط ميشد.
2- رويارويي مريم با فشارهاي محيط منحرف و فاسد در حساسترين و مهمترين مسائل او به عنوان يك زن، در حالي كه هيچگونه وسيله پذيرفته شدهاي براي دفاع از خود ندارد مگر ايمان بيآلايش و اطمينان فوقالعاده به خداوند متعال، سپس جنبش آسيه بنت مزاحم در عمق لانه شرك و انحراف و در قلب محيط فاسد براي رويارويي با سركشترين قدرتها كه برخوردار از بيشترين ابزارهاي قهر، گمراهي و خشونت و طغيان و ظلم و استكبار هستند دلالت دارد كه جايي براي توجيه انحرافات بواسطهي فشارهاي محيط و مكان يا سلطه يا پيروي از خواست شوهر و... نيست.
3- زن همانند مرد از يك قدرت حقيقي برخوردار است و ميتواند در هر مسألهاي كه به او مربوط ميشود، تصميم نهائي را بگيرد. او در حدي است كه ميتواند مخاطب خداوند قرار گيرد و به بالاترين درجات و مراتب براي رسيدن به
1) 33. ر. ك: بحارالانوار، ج 64، ص 200.
رفيعترين مقام در زمينه كرامت و عنايت الهي نايل آيد.
4- بدون ترديد، حركت به سوي احقاق حق و اقامهي شرايع خدا و عمل به احكام الهي و گام برداشتن در مسير هدايت و خير مطابق فطرت و عقل است و انحراف از آن سرپيچي از مقتضيات فطرت و سبك شمردن احكام عقل و نابودي معاني انسانيت و حكمت.
غيب در زندگاني زهرا عليهاالسلام
ارتباط فكري كافي نيست
پاكي زهرا عليهاالسلام از حيض و نفاس
تأويل روايات
زهرا عليهاالسلام اولين مؤلف در اسلام
احكام شرعي در مصحف زهرا عليهاالسلام
تعارض در احاديث مصحف زهرا عليهاالسلام
تصوير تعارض به گونهي ديگر
كساني ميگويند: لازم نيست بدانيم كه ازدواج زهرا عليهاالسلام يك امر غيبي بود و اين ازدواج را فرشتگان الهي در آسمان جشن گرفتند. اينان در برخورد با اين حديث نيز احتياط ميكنند كه ميگويد: عناصر غيبي و خصوصيات غير عادي در شخصيت زهرا عليهاالسلام وجود داشت. به تعبير اينان، چه سود يا زياني دارد كه بدانيم يا ندانيم. زهرا عليهاالسلام نور است يا نه؟
ميگويد: ما در اينجا هيچ خصوصيتي نميبينيم مگر شرايطي كه عهدهدار رشد و نمو روحي و عقلي و التزام زهرا عليهاالسلام بود؛ آن هم در سطحي كه عناصر غيبي متمايزي وجود داشت كه او را از سطح زنان عادي خارج ميكرد، زيرا هيچيك از معيارهاي اثبات قطعي را ندارد.
ميگوييم:
در خصوص ضرورت فرهنگ غيب، چند نكته را بيان ميكنيم:
1- برانگيختن امور به اين شيوه كه بيم آن ميرود كه موجب درگيري داخلي شود، از آن جهت كه هدف آن تشكيك در ضرورت فرهنگ ديني غيبي است، مردود و نامعقول است، زيرا اين مسأله از بديهيات دين و عقيده است. بيترديد دور ساختن بخش بسيار مهمي از قضاياي دين و ايمان، به شيوهي به تأخير انداختن يا سبك شمردن يا كاستن از اهميّت آن، نابودي يكي از اركان مهم دين است. اين كار،
در حقيقت برهم زدن انديشه بلند اسلامي است و علامتهاي سؤال زيادي در مقابل بسياري از معارف ديني ديگر را بوجود ميآورد. اين امر به تضعيف ايمان مردم، و شناخت آنان از خدا، پيامبران و برگزيدگان، و سست شدن عقيده آنان به حقايق اسلام و ايمان منجر شده پرسشهاي فراواني را دربارهي مسائلي برخواهد انگيخت كه شايسته آن است كه دربارهي آنها مجادلات نادرست و غير علمي صورت نگيرد. زيرا هيچ نتيجهاي ندارد مگر برهم زدن اوضاع عمومي و كشاندن اهتمام مردم به گرايشهاي دور از واقعيت و انديشه مفيد در مسائل سرنوشتساز كه كيان و آيندهشان را تهديد ميكند و آنان را از برنامهريزي و تلاش براي رويارويي با خطرهاي بزرگي كه در جبهه درگيري و مبارزه با قدرتهاي استكبار و كينهتوز در كمينشان است، دور ميكند.
2- بدون ترديد متوني كه عنايت الهي و بلكه كرامات و معجزات (1)و شايستگيهايي را براي زهرا عليهاالسلام ثابت ميكند، آنقدر فراوان است كه انكار آن به دو لحاظ علمي و وجداني بدون توجيه است. اگر اين حجم روايات نتواند ويژگي، كرامت و عنايت غيبي زهرا عليهاالسلام را اثبات كند، ديگر جايي براي هيچيك از حقايق اسلامي نخواهد بود.
پيش از وي، معتزله با اين دليل كرامات اوليا را انكار كردهاند كه ممكن است با معجزات پيامبران اشتباه شود و پيامبر از غير پيامبر شناخته نشود. (2).
آنان توجه نكردهاند كه ظهور كرامت فقط و فقط از اوليايي است كه چنان ملتزم
1) 34. كافي، ابوالصلاح حلبي، صص 102- 103 كه معجزات غير پيامبران را آورده است. حلبي بيان كرده كه معجزات به مبارزهطلبي پيامبران محدود نميشود، چنان كه برخي ميخواهند چنين ادعا كنند. او در اين باره داستان آصف بن برخيا و آوردن تخت بلقيس پيش از يك چشم برهم زدن، معجزات مريم شاگردان عيسي و غيره را مثال زده است.
2) 35. شرح عقايد نسفي، ص 177.
به ايمان هستند كه با وجود آن ادعاي پيامبري از سوي آنان ممتنع است و الّا چنين كسي نه ولي خداست و نه مستحق كرامت خدا، و نه خداوند روزي اين كرامت را برايش ظاهر خواهد كرد.
3- خداوند سبحان ميفرمايد: (ألم، ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلاة و مما رزقناهم ينفقون). (1).
بدون ترديد امور غيبي تأثير شگرفي بر ايمان انسان مسلمان دارد. غيب يكي از امور اساسي در موضوع ايمان است كه خداوند متعال آن را از بندگانش ميخواهد. بيشك صرف احساس مبهم و غامض به وجود مسائلي مبهم و پيچيده در برخي از بخشهاي زندگي، و احساس ناتواني در رسيدن به اين مسائل غامض و در نهايت احساس ترس و وحشت از آن، در ايمان به غيب كافي نيست. همچنان كه در تحقق ايمان، به تنهايي، و با تمام حالات و مفردات، غيبي يا غير آن، صرف رسيدن به پذيرشهاي فكر خشك و معادلات رياضي كه در عقل و شعور انسان استقرار مييابد تا بر اساس آن نقشه سلوك و رفتار، يا طرح زندگي بريده از غيب و يا ناهماهنگ و مخالف با آن را ترسيم كند، كافي نيست. آري نه اين كافي نيست و نه آن. چه ايمان، يك كار اختياري است كه همواره تجديد ميشود و مدام استمرار دارد. چه خداوند فرمود: يؤمنون و نه آمنوا تا با فعل مضارع تجدّد و استمرار را افاده كند. يعني آنان، ايمان را انتخاب ميكنند و آن را با استمرار بوجود ميآورند و عينيت ميبخشند.
روشن است كه ترس از مجهول و احساس مبهم از امور پنهان از حواس انسان، ايمان نيست بلكه با ايمان درست منافات دارد. ايمان پيوند قلب با يك چيز و در بر گرفتن آن و خشنودي قلب بدان است: (الا بذكر اللَّه تطمئن القلوب؛ يا ايتها
1) 36. بقره، 1- 3.
النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية).
حال كه اينگونه است و از آنجا كه نميتوان فضاي تهي را در بر گرفت و بدان آرامش پيدا كرد و از آن خشنود شد، پس ميبايست دلالت نزديكي بر اين امر غامض، و عينيت بخشيدن و تجسم آن در شعور انسان موجود باشد تا آن را از حالت غيبي به واقعيت ايماني و احساسي بدرآورد و به صورت شهود ايماني درآيد. اگر چه در واقعيت و هستي خود نه با حس مادي تلاقي پيدا ميكند و نه بر او آشكار ميشود بلكه جدا و پنهان از او باقي ميماند.
از اينجا ضرورت ارتباط اين غيب با عينيت واقعي آشكار ميشود تا بدين ترتيب تأثير بيشتري در آگاهي و شعور، و رسوخ افزونتري در ايمان پيدا كند و واژههاي بيانگر غيب و الفاظي كه بدان اشاره دارد، آن را از يك حالت غامض و مبهم صرف بيرون آورد تا آنچنان متمركز و محدود شود كه تجسم حقيقي معناي غيب باشد كه انسان را براي پيوند دادن قلبش با آن آماده ميسازد و به اين ترتيب مسلمان مطابق ارادهي خداوند و براساس نقشهي الهي براي تحقق اين مطلب، به غيب ايمان داشته باشد. اينك ميتوانيم سخن علي عليهالسلام را با همهي ژرفاي آن بفهميم كه فرمود: «لو كشف لي الغطاء ما ازددت يقيناً». (1).
هنگامي كه از علي عليهالسلام پرسيدند چگونه خدايي را كه نديده ميپرستد، پاسخ داد: «خدايي را كه نديدهام نميپرستم، خدا را چشمان سر به مشاهده نميبيند بلكه دلها او را با حقايق ايمان ديده است». (2).
به همين سبب، دلها به ياد خداوند آرام ميگيرد: (الا بذكر اللَّه تطمئن القلوب).
قلب به حقيقت ذات پروردگار دست نمييابد بلكه به آثار و افعال او نايل ميشود و با ياد او آرام ميگيرد. خداوند ميفرمايد:
(و للَّه الاسماء الحسني فادعوه بها). (1)(اقرأ بسم ربك الذي خلق). (2)(بسم اللَّه الرحمن الرحيم).
از آنچه گذشت روشن ميشود كه اسلام كه ايمان به غيب را واجب كرده، غيب مبهم، تهي و غامض را اراده نفرموده است بلكه غيب هدفدار و آگاهانه كه از طريق ابزارهايي كه خداوند بواسطهي آن عنصر غيب را به شعور ما منتقل ميكند تا در آن استقرار يابد و شعور يابد و شعور و آگاهي ما با آن قرين شود و بدان تكيه و استناد نمايد، در صفحهي قلب و جان نقش بندد و هر چه بيشتر روشني بخشد، ريشه دواند و رسوخ يابد.
بنابراين فرهنگ غيب ميتواند ايمان به غيب را از حالت ترس از ناشناخته دور سازد تا غيب، شهودي قلبي حقيقي باشد و قلب با آن پيوند خود و ايمان بدان استوار شود، و عواطف و احساسات در برابرش تسليم، و بر پايهي آن حركت كند تا زندگي وجدان، و بيداري ضمير، و موضع، حركت، رفتار، سجيه و اقدامي با رغبت، صريح و خالصانه باشد. در عين حال حواس نميتواند اين غيب را درك نمايد و از احساس آن ناتوان ميماند. چه غيب به چيزي بالاتر و برتر از حس مربوط است همان غيب را از حواس بينياز ميكند و به ابزارهاي آن دست مييازد و در سايهسار آن حركت ميكند.
با نگاهي اجمالي به وسايل و دلايلي كه اين غيب را در قلب انسان مجسم ميكند و آن را به عنصري ايماني مؤثر و كارآمد تبديل ميسازد، درمييابيم كه
اسلام در برخورد تربيتي خود با اين جنبهي حساس ميخواهد كه غيب بر پايهي انديشه و آگاهي حركت كند تا در قلب جا گيرد و قلب، آن را با عطوفت و مهرباني در بر گيرد و با آن آرامش و خشنودي يابد و از آنجا در سايهي روح و در برخوردي احساسي و عاطفي، گرم و جوشان به حركت درآيد.
آنگاه سراسر وجود انسان را در بر ميگيرد تا به احساسات و عواطفش شكل دهد و در نتيجه گوش و چشم، فكر و ذكر، زبان و كلماتي كه ناخودآگاه بر زبان ميآورد و رفتار و موضع و بلكه همه چيز زندگياش بشود.
به همين منظور بايد فكر و عاطفه درهم آميزد تا مظلوميت زهرا عليهاالسلام و عزاي حسين عليهالسلام در عاشورا، و مظلوميت طفل شيرخوارهاش و... جزيي از حقيقت ايماني گردد. بدين ترتيب سخنان رسول اكرم و ائمهي طاهرين عليهمالسلام بيانگر ضرورتي فرهنگي براي تكميل ايمان به حقايق اسلام و از جمله ايمان به غيب است.
جاي هيچ شگفتي نيست كه اين معناي غيبي به صورت يك معجزه و كرامت الهي و واقعيت زنده و مؤثر در شعور انسان در حجرالاسود عينيت و تجسم يابد كه خداوند آن را به عنوان ميثاق خلايق به وديعه نهاده و در اسراء و معراج، قرار گرفتن يونس در شكم ماهي و در سخن گفتن مورچه به گونهاي كه سليمان پيغمبر از گفتهاش تبسم كرده و آوردن تخت بلقيس از يمن پيش از يك چشم بهم زدن و در سخن گفتن فاطمه عليهاالسلام در شكم مادر با او، و جشن عروسي در آسمان به مناسبت ازدواج فاطمه عليهاالسلام با علي عليهالسلام و سخن گفتن فرشته الهي با او كه علي عليهالسلام سخنان او را در «مصحف فاطمه» نوشت و خطاب ملائكه به فاطمه عليهاالسلام چنانكه مريم دختر عمران را نيز مخاطب قرار دادند. فرشتگان به فاطمه عليهاالسلام ندا دادند: فاطمه! خداوند تو را برگزيده و پاكيزهات گردانيده است... به همين جهت، محدَّثه ناميده شد (1).
1) 41. كشفالغمه: ج 2، ص 94؛ دلائل الامامه، ص 56؛ عللالشرايع: ج 1، صص 182، 183؛ روضةالمتقين، ج 5، ص 345.
جاي هيچ شگفتي نيست كه اين غيب اينگونه بر ايمان عينيت يابد كه: فاطمه نور است، حوريهاي به شكل انسان است و از ميوه بهشتي آفريده شده كه در پاكي، صفا، خلوص و طهارت بر ميوه دنيايي امتياز دارد و فاطمه با بذل جهد موفق از طريق معرفت به خداي يگانه و از راه اشراف بر اسرار آفرينش و ناموس زندگي، بر صفا، و طهارت آن افزود و به تأييد و راهنمايي و لطف الهي نايل آمد.
فاطمه، همان زن معصوم است كه خداوند با خشنودي او خشنود ميشود با خشم او، خشم ميگيرد. او سرور زنان جهان از اولين و آخرين است.
همين امور است كه دلالت دارد فاطمه عليهاالسلام را ارتباطي محكم با غيب، مقام و موقعيتي والا و كرامتي الهي است كه هرگز عقل و فهم ما انسانها بدان نخواهد رسيد.
بنابراين روشن شد كه اين غيب در الگوهاي معين مثل پيامبران، برگزيدگان، اوليا و صاحبان كرامات و در آثار جاويدان و كرامات آنان و در الگوهاي فراوان ديگر عينيّت مييابد و قلوب ما ميتواند اين الگوها و سمبلها و همراه آن غيب به وديعه نهاده شده در آن را در ميان گيرد تا محور ايمان و پيوند قلب باشد، تا روح ما در آرامش و خشنودي زندگي كند و عواطف و احساسات ما با عطوفت و مهرباني بدان روي آورد. بنابراين هر كه اين را بداند، عملش او را مفيد باشد و هر كه نداند بيش از اندازه زيان بيند.
ضرورت ندارد كه اختلاف موارد تجسم در اشخاص مثل پيامبران، اوصياء و اوليا موجب برتري يكي بر ديگري شود. چه ممكن است طبيعت مرحله يا شرايط معين باعث اين خصوصيات غيبي در هر يك از موارد شده باشد.
تفاضل و برتري افراد بر يكديگر معيارهاي خاص خود را دارد كه قرآن كريم و رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله بيان كردهاند و نيز ديگران جزيي از دين است و از اهميت زيادي در
ساخت شخصيّت ايماني، انساني و مكتبي با تمام خصوصيتهايش دارد. خصوصياتي كه وجود، تخصص و تمايز انسان را محقق ميسازد و او را در مرتبهاي عالي از صفا، پاكيزگي و طهارت قرار ميدهد. همچنان كه مرتبهاي از ارتباط وجداني با همه گفتار و كردار آنان را تحقق ميبخشد.
ائمه عليهمالسلام برخي از امور غيبي را به شماري از اصحاب مخلص خود مثل ميثم تمار، زراره، محمد بن مسلم و ديگران، گفتهاند. چقدر غيب براي كساني كه آن را ميدانند و ميآموزند سودمند است. چه شگفتانگيز و زيباست اين كرامات! و چه تأثير ژرفي در زندگاني انسان دارد! و چقدر انسان بدان نيازمند است! و چه شگفتانگيز است قرآن كه بسياري از موارد غيب را مورد تأكيد قرار ميدهد و بدين ترتيب اهميت زياد آن را در ساخت شخصيت انساني، ايماني و مكتبي آشكار ميكند.
بنابراين، گفته برخي افراد درست نيست كه ميگويند: آنچه مطلوب است صرف ارتباط فكري با معصومين عليهمالسلام از طريق شناخت سياستها، و گونههاي رفتاري شخصي، و فعاليتهاي اجتماعي آنان است تا اسوه و الگوي ما در شيوهي تقليد و تكرار كارهاي آنان باشند و همين در ما حالتي از شگفتي و اعجاب را درباره آنان به وجود ميآورد؛ دقيقاً به گونهاي كه از ديگر شخصيتها و انديشمندان مثل اديسون و ابنسينا شگفتزده ميشويم.
زيرا آنچه مطلوب است، برقراري ارتباط فكري، دروني و وجداني است كه عواطف در آن شركت كند و احساسات به گونه خودكار از آن فرمانبرداري و انقياد داشته باشد و تمام وجود انسان آزادانه تسليم آن باشد و به جنبش آيد.
مطلوب اين است كه اين برگزيدگان وارد دلهايمان شوند تا موجب سرزندگي آن باشند و در ارواح ما جاي گيرند تا به آن گرمي و جوشش بيشتري بدهند و در جانهايمان پا گذارند تا باصفاتر، پاكتر و خالصتر شود.
مطلوب اين است كه در ساخت شخصيت ايماني ما سهم بيشتري داشته باشند و در بناي عواطف و تكوين احساسات ما سهيم باشند.
در نهايت اين گفته را بعيد ميدانيم كه: اين علمي است كه هر كه بداند سود نميبرد و هر كه نداند زيان نميبيند. اين سخني زيانآور است كه جز خسارت، حسرت و نوميدي سودي برايمان ندارد.
صرف نظر از اين، ميزان نفع و زياني كه از آن صحبت ميكنند چندان روشن نيست بلكه در حالتها و موارد مختلف، تفاوت دارد. سخن گفتن از طب براي نجار، و سخن گفتن از نجوم براي آهنگر، ريسنده و كارمند در حرفهشان هيچ سودي ندارد. اما قضاياي ايمان و رفتار ضرورتاً از اين قبيل نيست. اگر چه مراتب و مقتضيات شناخت براساس اصل: مأمور شدهايم كه با مردم به اندازه عقلشان سخن گوييم، در افراد فرق ميكند.
برخي ميگويند: اينكه خانم زهرا عليهاالسلام عادت ماهانه نميديد حالتي از بيماري است كه نياز به درمان دارد! يا لااقل نوعي نقص در زنانگي يا شخصيت وي به عنوان يك زن است. بنابراين نميتوان آن را از كرامات و فضائل او شمرد. در خصوص نفاس نيز همينگونه است. اين گوينده، عقيده به پاكي زهرا عليهاالسلام از حيض و نفاس را از عقايد بيارزش و سخيف ميداند.
ميگوييم:
1- گاهي اتفاق ميافتد كه برخي از زنان به هنگام زايمان خون نميبينند و يا كم ميبينند اما اين نقص در زنانگي يا شخصيت آنان به عنوان زن به شمار نميرود. البته چنين مواردي بسيار اندك است.
در خصوص پاكي زهرا عليهاالسلام از حيض و نفاس ميگوييم: خروج از تنگناهاي طبيعي نه تنها شمرده نميشود بلكه كرامت و فضيلت است. همچون كرامت مريم عليهاالسلام كه بدون اينكه مردي به او دست بزند، به عيسي عليهالسلام باردار شد و چون كرامت ساره، همسر ابراهيم عليهالسلام كه در پيري به اسحاق باردار شد و همانند همسر زكريا عليهالسلام كه نازا بود ولي به يحيي باردار شد. از اينگونه كرامات و كارهاي خارقالعاده فراوان است.
پاكي زهرا عليهالسلام از حيض و نفاس حاكي از مقام بلند و شخصيت ممتاز او در ميان زنان جهان است. چه به فرمودهي خداوند سبحان، حيض نوعي اذيت و رنج است: (يسألونك عن المحيض قل هو اذي فاعتزلوا النساء في المحيض). (1).
از تو دربارهي عادت ماهانهي زنان ميپرسند، بگو: آن رنجي است. پس هنگام عادت ماهانه، از آميزش با زنان كنارهگيري كنيد.
حيض، زن را در تنگنا و در حالت رواني و جسماني غير طبيعي قرار ميدهد. حيض، آنگونه كه در روايات آمده، بيماري است و چنان كه پزشكان در اين باره ميگويند: يك حالت عرضي زنانه است كه او را از روزه و نماز، و از ورود به مساجد بازميدارد. اين ميرساند كه زن در ايام حيض در وضعي نيست كه بتواند با روحيهاي سرشار از سرزندگي، صفا، پاكي و قوّت زندگي كند.
اين حدث مداوم را نه وضو برطرف ميكند و نه غسل و نه تيمم تا اينكه خودش از بين برود و برطرف شود. خداوند، سرور زنان را كه از هرگونه پليدي
1) 42. بقره، 222.
پاك گردانده، از اين حدث نيز پاك نموده است. اين گراميداشت زهرا عليهاالسلام و تأكيد الهي بر تمايز او از ديگران و مخصوص گرداندن وي به فضيلت و كرامتي از جانب خداوند سبحان است بدون اينكه هيچگونه تغييري در طبيعت زنانه او داشته باشد. خداوند مسببالاسباب، و قادر است كه از قانون عليّت درگذرد نه اينكه از آن خارج شود و يا آن را نقض كند بلكه براساس همين قانون عليت. زيرا خداوند، حتي معجزات پيامبران را به واسطهي اسباب و علل آن بوجود ميآورد و اين آفرينش را با علم خود به علل و اسباب انجام ميدهد در حالي كه انسانها از آن بيخبرند و سابقهي قبلي هم ندارند. اين معناي خرق عادت است كه در موضوع معجزات و امور خارقالعاده از آن سخن ميگويند. اين مسأله روشنتر از آن است كه به توضيح بيشتر يا اقامه دليل و برهان محتاج باشد.
2- سخيف خواندن اعتقاد به پاكي زهرا عليهاالسلام از حيض و نفاس از كسي كه به سخنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و بلكه ائمه عليهمالسلام تعبد دارد و عمل ميكند، پذيرفتني نيست. زيرا هرچه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و ائمه عليهمالسلام ميگويند، مطلقاً نميتواند سخيف باشد. از سوي ديگر هركس آن را بداند، برايش سودمند و مفيد خواهد بود.
پاكي زهرا عليهاالسلام از حيض و نفاس را شيعه و سني از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و ائمهي اطهار عليهمالسلام روايت كردهاند و روايات در اين باره آنقدر زياد است كه از استفاضه گذشته و به حدّ تواتر رسيده است. اين روايات دلالت دارد كه خداوند سبحان، زهرا عليهاالسلام را از ديدن خون حيض و نفاس پاك نموده است. ما از اين روايات فراوان، نمونههاي زير را نقل ميكنيم:
1- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله: «فاطمه، بتول ناميده شده زيرا از حيض و نفاس پاك شده است». (1).
1) 43. ينابيعالموده، ص 260؛ احقاقالحق (بخش ملحقات) ج 10، ص 25، بنقل از آن و از: مودّةالقربي، ص 103.
2- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله: «دخترم فاطمه، حوريهاي است كه حيض نميبيند». (1).
3- شيخ صدوق به سند خود از عمر بن علي عليهالسلام از پدرش علي عليهالسلام روايت كرده كه از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله پرسيدند: بتول يعني چه؟ ما شنيدهايم كه شما گفتهايد: مريم بتول است. فاطمه بتول است. فرمود: «بتول كسي است كه هرگز خون حيض نديده است. حيض بر دختران پيامبران مكروه است». (2).
4- قطان از سكري، از جوهري، از عباس بن بكار، از عبداللَّه بن مثني از عمويش ثمامة بن عبداللَّه از انس بن مالك، از مادرش روايت كرده كه گفت: «فاطمه خون حيض و نفاس نديد». (3).
5- از امام باقر عليهالسلام از پدرانش: «فاطمه به چند جهت طاهره ناميده شده است. از جمله اينكه هرگز خون حيض و نفاس نديد». (4).
6- امام صادق عليهالسلام: «آيا ميداني تفسير فاطمه چيست؟ گفت: از شر مبرا شده را گويند و گفته ميشود: فاطمه. زيرا از حيض بازگرفته شده است». (5).
7- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به عايشه فرمود: «حميراء! فاطمه مانند زنان آدميان نيست:
1) 44. ذخائرالعقبي، ص 26؛ شرح بهجةالمحافل، ج 2، ص 138؛ ر.ك: عوالم العلوم، ج 11، ص 54، به نقل از تاريخ بغداد، ج 12، ص 331، و كنزالعمال، ج 12، ص 109، ح 3426؛ اسعاف الراغبين در پاورقي نورالابصار، ص 173.
2) 45. معاني الاخبار، ص 64، مناقب آلابيطالب، ج 3، ص 330، به نقل از ابوصالح مؤذن در الاربعين، و تاج المواليد، ص 20؛ كشفالغمه، ج 2، ص 90؛ بحارالانوار، ج 43، صص 15- 16؛ ر. ك: ج 78، ص 112 به نقل از آن دو؛ ينابيعالموده، ص 26؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 37؛ عللالشرايع، ج 1، ص 181؛ و به نقل از: مصباحالانوار، ص 223؛ مصباح كفعمي، ص 659؛ روضة الواعظين، ص 149؛ دلائل الامامه، ص 55؛ الروضة الفيحاء في تواريخ النسا، ص 252؛ حبيب السير، ج 1، ص 433؛ ضياء العالمين، ج 2، ق 3، ص 7؛ احقاقالحق، ج 10، صص 25، 310؛ ج 19، ص 11 به نقل از منابع ديگري، عوالمالعلوم، ج 1، ص 641؛ اعلام الوري، ص 148.
3) 46. امالي صدوق، ص 154؛ بحارالانوار، ج 43، ص 21؛ ر. ك: عوالم العلوم، ج 11، ص 153 به نقل از چندين منبع.
4) 47. بحارالانوار، ج 43، ص 19؛ به نقل از مصباحالانوار، و عوالمالعلوم، ج 11، ص 66.
5) 48. مناقب آلابيطالب، ج 3، ص 330؛ بحارالانوار، ج 43، ص 16.
آنچنان كه آنان مريض ميشوند، مريض نميشود». (1).
8- امام صادق عليهالسلام: «خداوند تا زماني كه فاطمه زنده بود، زنان را بر علي عليهالسلام حرام كرد. زيرا او زن پاكيزهاي بود كه حيض نميديد». (2).
علّامه مجلسي در اين باره سخن زيبايي دارد. به آنجا مراجعه كنيد.
9- عايشه گفت: «هرگاه فاطمه ميآمد، همانند پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله راه ميرفت. او هرگز حيض نديد. زيرا از سيب بهشتي آفريده شده بود». (3).
10- اسماء بنت عميس گفت: «در يكي از زايمانهاي فاطمه حضور داشتم هنگامي كه وضع حمل كرد، خوني نديدم. به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله عرض كردم: يا رسولاللَّه! فاطمه زايمان كرد ولي از او خوني نديديم؟ فرمود: اسماء! فاطمه حوريهاي است كه به شكل انسان آفريده شده است». (4).
11- علي عليهالسلام: «رسول خدا فرمود: فاطمه، حوريهاي است كه در صورت انسان آفريده شده است. دختران پيامبران حيض نميشوند». (5).
12- امام باقر عليهالسلام: «او را فاطمه ناميد. پس گفت... تو را از خون حيض گرفتم (پاك كردم).» پس امام باقر عليهالسلام فرمود: «به خدا سوگند كه فاطمه را خداوند با ميثاق از حيض گرفته است». (6).
1) 49. مناقب آلابيطالب، ج 3، ص 330؛ بحارالانوار، ج 43، ص 16. مجمع الزوائد، ج 9، ص 202؛ اعلام الوري، ص 148؛ مرأة العقول، ج 5، ص 345؛ الطرائف، ص 111؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 64؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 7.
2) 50. ر. ك: مقتل خوارزمي، ج 1، ص 64؛ مناقب آلابيطالب، ج 3، ص 330؛ بحارالانوار، ج 43، ص 16، به نقل از: امالي طوسي، ج 1، ص 42؛ مستدرك الوسائل.
3) 51. اخبارالرسول، ص 87، به نقل احقاقالحق، ج 10، ص 244؛ ر. ك: عوالم العلوم، ج 11، ص 60.
4) 52. دلائل الامامه، صص 53، 55؛ بحارالانوار، ج 78، ص 112؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 37.
5) 53. دلائل الامامه، ص 52؛ بحارالانوار، ج 78، ص 112؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 37.
6) 54. بحارالانوار، ج 42، ص 13، به نقل از مصباحالانوار و كشفالغمه، ج 2، ص 89؛ عللالشرايع، ص 179؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 55؛ به نقل از اين منابع: كافي، ج 1، ص 46، المحتضر، ص 132، 138؛ المختصر، ص 172، 218.
مجلسي اول اين روايت را قوي خوانده است. (1).
13- شيخ صدوق از پدرش از سعد، از ابن عيسي، از علي بن الحكم، از ابيجميله، از امام باقر عليهالسلام: «دختران پيامبران خون حيض نميبينند. حيض عقوبت است...» (2).
14- امام صادق عليهالسلام: «دختران پيامبران حيض نميشوند». (3).
15- سيوطي: «از ويژگيهاي فاطمه عليهاالسلام اين بود كه حيض نميشد». (4).
16- صبان: «او زهرا يعني طاهره ناميده شد. زيرا هرگز خون حيض و نفاس نديد». (5).
17- در روايتي از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله «فاطمه بتول ناميده شد. زيرا از عادت ماهانه زنان بريده شده است...». (6).
18- اسماء بنت عميس: «قابلهي فاطمه عليهاالسلام بودم. در زايمان از او خوني نديدم. به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله عرض كردم: يا رسولاللَّه! من از فاطمه خون حيض و نفاس نديدم؟! رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: مگر نميداني كه دخترم طاهره مطهره است نه خون حيض در او ديده ميشود و نه خون نفاس». (7).
19- در عمدةالاخبار آمده: حسن بن علي عليهالسلام در نيمه ماه رمضان به دنيا آمد و
1) 55. روضةالمتقين، ج 5، ص 349.
2) 56. عللالشرايع، ج 1، ص 290، بحارالانوار، ج 12، ص 107؛ ج 81، ص 81؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 153؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 38.
3) 57. الخرائج الجرائح، ج 2، ص 527.
4) 58. احقاقالحق، ج 10، ص 309. ر. ك: عوالمالعلوم، ج 11، ص 63.
5) 59. ر. ك: اسعاف الراغبين، پاورقي نورالابصار، ص 172؛ اين را به محب طبري، و صاحب الفتاوي الظهيرية نيز نسبت داده است.
6) 60. احقاقالحق، ج 10، ص 25؛ المناقب المرتضويه، ص 78؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 64.
7) 61. ر. ك: عوالمالعلوم، ج 11، صص 66، 153؛ به نقل از: صحيفةالرضا 7 و ذخائرالعقبي، ص 44؛ اتحاف السائل، ص 90، تاريخ الخميس، ج 1، ص 417؛ نزهة المجالس، ج 2، ص 183؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 7.
مادرش پس از تولد او به حسين عليهالسلام آبستن شد. زيرا فاطمه عليهاالسلام خون حيض و نفاس نميديد. (1).
20- ابنعباس گفت: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «دخترم فاطمه، حوريه است زيرا هرگز حيض نشد». (2).
21- در روايت صحيح از علي بن جعفر از برادرش كاظم عليهالسلام آمده: «فاطمه، صديقه شهيده است. دختران پيامبران، خون حيض نميبينند». (3).
22- از انس بن مالك از امسليم زن ابوطلحهي انصاري كه گفت: فاطمه عليهاالسلام هرگز خون حيض و نفاس نديد. او از آب بهشت بود. چه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در اسراء وارد بهشت شد و از ميوه بهشت خورد و از آب بهشت نوشيد. اين را پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نيز روايت كرده است. (4).
23- از ائمهي عليهمالسلام روايت شده كه مادران امامان همانند فاطمه عليهاالسلام خون حيض از آنان برداشته شده است... (5).
24- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله: «فاطمه مانند هيچيك از شما زنان نيست. او همچون حوريه خون حيض و نفاس نميبيند». (6).
هنگامي كه بعضي با اين همه روايات زياد دربارهي مسألهاي اين چنين روبهرو
1) 62. عوالمالعلوم، ص 66، به نقل از عمدةالاخبار، ص 349.
2) 63. ذخائرالعقبي، ص 26 به نقل از نسايي؛ فرائد السمطين، ج 2، ص 408؛ ر. ك: تاريخ بغداد، ج 12، ص 331.
3) 64. روضةالمتقين، ج 5، ص 342؛ كافي، ج 1، ص 458.
4) 65. اعلامالوري، ص 148.
5) 66. تاج المواليد، ص 20.
6) 67. من لايحضره الفقيه، كتاب الطهارة، باب غسل الحيض.
ميشوند، حيران ميگردند. زيرا نميتوانند آن را رد كنند. چون متواتر و يا قريب به متواتر است. در نتيجه ميگويند: بايد اين روايات را همچون روايات دال بر رجعت تأويل كرد.
ميگوييم: جاي هيچگونه تأويلي نيست، نه در اين روايات و نه در آن روايات و اگر نتوانستيم آن را بفهميم بايد علم آن را به خداوند برگردانيم. چنانكه خواجويي مازندراني در موضوع رجعت ميگويد:
شايسته نيست كه از آن تعجب كنيم. چه از امور مجهولالعلل تعجّب نميشود. مگر نميبينيد كه سرور ما اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اين علمي است كه جهل آن مردم را فراگرفته است و بايد علم آن را به خدا برگرداند؟!
به علاوه بعضي از اين امور همچون نايل شدن اوليا به ثواب نصرت و ياري امام زمان عليهالسلام، و شادماني آنان از ظهور دولت و سلطنت او، انتقام از دشمنان و نيل به گوشهاي از ثواب و عقاب در دنيا و از اين قبيل مسائل، در اخبار مذكور است... (1).
آري، مجالي براي تأويل اين احاديث وجود ندارد. زيرا:
1- هرگاه نص بيانگر يك امر توقيفي باشد، نه ميدان جولان عقل است و نه با اصول ثاب عقلي و ديني مخالف بلكه بايد آن را پذيرفت.
2- هرگاه نص را نفهميم و نتوانيم حكمت آن را درك كنيم، حق نداريم آن را رد كنيم يا تأويل نماييم. زيرا زماني فراميرسد كه قواي فكري و عقلي ما رشد كند و دانش ما زياد شود. آنگاه حكمت آن را بشناسيم. گاهي اوقات دهها و بلكه صدها سال ميگذرد تا بشر يك گام بزرگ در جهت پيشرفت علمي و فكري بردارد تا در پرتو آن بتوانيم راز يا حكمت يا معناي دقيق برخي از نصوص را دريابيم.
ما در قرن بيستم خصوصاً در دو دههي اخير معاني بسياري از آيات قرآن
1) 68. الرسائل الاعتقاديه، ص 115.
همچون آيات مربوط به آفرينش را فهميدهايم و آنچه نفهميدهايم بيش از آن است.
3- تأويل نص هنگامي درست است كه ظاهر آن در بدو امر مخالف حكم عقل يا اصول ثابت و مسلّمات شرعي و غيره باشد. البته به شرط آنكه تأويل قابل قبول، معقول و ممكن باشد.
4- اگر نص وارده به گونه قابل قبول نزد اهل لغت قابل تأويل نباشد و از سوي ديگر مخالف مسلّمات عقلي، و شرعي، و مخالف صريح قرآن باشد، بايد آن را رد كرد و به ديوار كوبيد. زيرا ميدانيم كه چنين روايتي از معصوم نيست و امام بدان لب نگشوده است.
بدين ترتيب روشن ميشود كه استناد به استبعادات و استحسانات در امور غيبي و مسائلي كه راهي براي آگاهي از آن نداريم و نيز ناتواني در تعقل يا فهم بعضي امور كه در روايات آمده، موجب نميشود كه نص را رد و يا تأويل كنيم. علّت اين امر واضح و آشكار است.
گفته ميشود: زهرا عليهاالسلام اولين در اسلام است. چه روايات دلالت دارد كه آن حضرت مصحفي به نام مصحف فاطمه داشته است. چه وقتي گفته ميشود: مصحف زهرا يعني اينكه آن حضرت در تأليف و نوشتن اين مصحف نقش داشته است. خلاصه اينكه: ميتوان گفت: زهرا عليهاالسلام اولين مؤلف در اسلام است.
در پاسخ وي ميگوييم: نسبت دادن مصحف به زهرا عليهاالسلام و اينكه ميگويند: مصحف فاطمه، ضرورتاً بدان معني نيست كه آن حضرت آن را نوشته و تأليف كرده است. چه هنگامي ميگوييم: كتاب فلاني كه نوعي ارتباط بين او و كتاب ولو از حيث مالكيت وجود داشته باشد. يا وقتي ميگوييم: ساعت فلاني، خانه فلاني و يا
لباس فلاني؛ اين بدان معني نيست كه او ساعت را ساخته، خانه را بنا كرده يا مالك شده و يا لباس را دوخته تا چه رسد به اينكه پارچهاش را هم بافته باشد...
در روايت آمده: مسجد زن، خانه اوست. يا گفته ميشود: زن حق ندارد بدون اجازهي شوهر از خانهاش بيرون رود. در حالي كه فقط حق دارد در خانه سكونت كند.
به همين دليل گفته ميشود: زبور آلداوود، تورات موسي، انجيل عيسي، مصحف عثمان، صحف ابراهيم و موسي، دعاي كميل و عهدنامهي مالك اشتر.
خداوند ميفرمايد: (ان هذا لفي الصحف الاولي صحف ابراهيم و موسي). آيا اين بدان معني است كه اين صحف تأليف آنان بود يا آن را با دست خود نوشتند؟!
همين گوينده رواياتي را ذكر ميكند كه دلالت دارد مصحف فاطمه در زمان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله، و پس از وفات آن حضرت به خط علي، و املاي يك فرشته يا پيغمبر نوشته شده است. حال با ذكر اين روايات، اين گفتهاش به چه معني است كه گفت: خلاصه اينكه ميتوان گفت: زهرا عليهاالسلام اولين مؤلف در اسلام است؟!
بنابراين مصحف مذكور براي فاطمه و به سبب او نوشته شده است و آن حضرت است كه از آن استفاده خواهد كرد و مال آن نيز هست.
وصيت زهرا عليهاالسلام نيز در همين مصحف است. همين اندازه در صحت نسبت مصحف به فاطمه عليهاالسلام كافي است و نيازي نيست در تأليف و نگارش آن شركت داشته باشد.
علاوه بر اين چيزي در دست نيست كه مشاركت آن حضرت در نگارش اين مصحف را از جهت تاريخي يا روايي ثابت كند. از سوي ديگر هيچ ضرورت ندارد كه ثابت كنيم حتماً زهرا عليهاالسلام در تأليف آن مشاركت داشته است. همچنين دليلي بر اصرار وي در نسبت دادن اين مصحف به زهرا عليهاالسلام نميبينيم.
اين عذر كه منظور نشان دادن سيمايي از زني مسلمان است كه شگفتي و تعجب ديگران را برانگيخته است؛ عذر غير موجه و مردودي است. زيرا متضمن اشاره به چيزي است كه واقعيت ندارد. علاوه بر اين سيره زهرا عليهاالسلام، طهارت و دانش وي كه روايات متواتر و متضافر آن را اثبات ميكند، خصوصاً خطبهي غراي آن بانو در مسجد پيغمبر و غير ذلك، از تشبّث به امر موهوم غير واقعي بينياز است. بنابراين نيازي نيست كه مردم را دچار توهم كنيم كه فاطمه عليهاالسلام مؤلف بود يا نبود.
برخي ميپندارند كه مصحف فاطمه عليهاالسلام حاوي احكام شرعي است. او در اين باره به روايتي از امام صادق عليهالسلام استناد ميكند كه ميگويد:
«و عندي الجفر الابيض، قال: قلت: فأي شيء فيه؟ قال: زبور داوود، و توراة موسي، و انجيل عيسي، و صحف ابراهيم عليهمالسلام، والحلال والحرام، و مصحف فاطمه، ما ازعم ان فيه قرآناً، و فيه مايحتاج الناس الينا، و لا نحتاج الي احد، حتي فيه الجلدة و نصف الجلدة، و ربع الجلدة، و أرش الخدش». (1).
«جفر سفيد نزد من است. گفتم چه چيز در آن آمده؟ فرمود: زبور داوود، تورات موسي، انجيل عيسي و صحف ابراهيم عليهمالسلام و حلال و حرام، و مصحف فاطمه، كه ادعا نميكنم در آن آياتي از قرآن آمده، و هرچه مورد نياز مردم است در جفر آمده است. مردم به ما محتاج هستند ولي ما به احدي نيازمند نيستيم، حتي يك تازيانه، نصف تازيانه، ربع تازيانه و ديه خراش هم در آن آمده است». ميگوييم:
1- جملهي «و فيه ما يحتاج الناس الينا». عطف به جملهي قبلي «ما ازعم ان فيه
1) 69. كافي، ج 1 ص 240؛ بحارالانوار، ج 26، ص 37؛ بصائر الدرجات، ص 150.
قرآناً» نيست تا محتواي مصحف فاطمه را بيان كند بلكه عطف به «زبور داوود، تورات موسي و...» است. يعني زبور داوود، تورات موسي، مصحف فاطمه، حلال و حرام آنچه مورد نياز مردم است، در جفر سفيد هست.
در روايت ديگري از عنبسة بن مصعب آمده: در جفر، اسلحهي رسول خدا، كتابها و مصحف فاطمه گرد آمده است. (1).
2- كليني از شماري از دانشمندان شيعه از احمد بن محمد، از عمر بن عبدالعزيز، از حماد بن عثمان، از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه پس از وفات پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرشتهاي با فاطمه عليهاالسلام سخن ميگفت و او را تسليت ميداد. فاطمه عليهاالسلام شكايت به نزد علي عليهالسلام برد. علي عليهالسلام به او گفت: هرگاه وجودش را احساس كردي و صدايش را شنيدي، به من خبر ده. زهرا عليهاالسلام به موقع علي عليهالسلام را از آمدنش باخبر كرد. علي عليهالسلام هرچه را شنيد، نوشت تا اينكه اين نوشتهها يك مصحف شد. سپس گفت:
«اما در آن چيزي از حلال و حرام نيست وليكن علم به پيشامدها هست». (2).
برخي اين حديث را مورد مناقشه قرار داده ميگويد: «فرض اين است كه اين فرشته ميآمده تا با فاطمه عليهاالسلام سخن گويد و او را در عزاي پدرش تسليت دهد، باشد كه مسرور شود. حال چگونه از او به علي عليهاالسلام شكايت ميكند؟ اين ميرساند كه فاطمه عليهاالسلام از اين مسأله در رنج و فشار بوده است. از سوي ديگر همانگونه كه آشكار است امام عليهالسلام از اين جريان آگاه نبود و مسأله، شنيدن صداي فرشته بود نه رؤيت آن».
ميگوييم: از اين جهت كه آيا رؤيت فرشته بود يا شنيدن صدايش، و آيا علي عليهالسلام آن را ميدانست يا نه، مشكلي وجود ندارد. اين مورد نظر نيست و هر چند اثبات آن بسيار ساده است اما نه در اثبات يا نفي مصحف فاطمه عليهاالسلام نقش دارد و نه در اولين مؤلف در اسلام بودن يا نبودن آن حضرت. بنابراين انگيزهاي براي طرح بحث به اين شيوه وجود ندارد.
فاطمه عليهاالسلام از سخن گفتن فرشته با او در رنج و فشار نبود بلكه از اين رنج ميبرد كه اين فرشته وقايعي را كه در آينده بر فرزندان او خواهد گذشت، برايش بيان ميكرد. در كتاب المحتضر آمده: وقتي پدر فاطمه عليهاالسلام وفات كرد، به علي عليهالسلام گفت: صداي كسي را ميشنوم كه از وقايعي كه بر فرزندانم خواهد گذشت، برايم سخن ميگويد. علي عليهالسلام گفت: هرگاه صدايش را شنيدي برايم، املا كن. پس فاطمه عليهاالسلام براي علي عليهالسلام املا ميكرد و او مينوشت. روايت شده كه به اندازهي سه برابر قرآن است اما چيزي از قرآن در آن نيست.
هنگامي كه تكميل شد، علي عليهالسلام آن را «مصحف فاطمه» ناميد. زيرا فاطمه، محدَّثهاي بود كه فرشتگان با او سخن ميگفتند. (1).
خود اين اشكالكننده بلافاصله پس از سخن پيشين خود روايت ابوعبيده را ذكر كرده كه در آن آمده: «جبرئيل نزد فاطمه عليهاالسلام ميآمد و او را در عزاي پدرش تسليت و سرسلامتي ميداد و دربارهي پدرش و جايگاه او سخن ميگفت و از آنچه پس از او بر فرزندش خواهد گذشت و علي عليهالسلام آن را مينوشت. اين مصحف فاطمه است». (2).
مجلسي اوّل اين حديث را صحيح خوانده است. (1)بنابراين حكم برخي به ضعف اين روايت جاي تأويل دارد. زيرا ظاهراً منظور از ابوعبيده، ابوعبيدهي حذّاء يعني زياد بن ابيرجاء است كه ثقه و مورد اعتماد است. ما سبب اينكه برخي او را مدائني دانستهاند، نميدانيم. در حالي كه نديدهايم كه ابنرئاب روايتي از اين مدائني نقل كرده باشد. از مدائني جز يك روايت نقل نشده است. شايد از اشتباه راويان باشد كه به غلط به او نسبت دادهاند.
هرگاه ابوعبيده گفته شود، منظور ابوعبيدهي حذّاء است خصوصاً كه ابنرئاب چندين روايت از او نقل كرده درحالي كه چيز قابل اعتنايي از مدائني ندارد. (2).
جالب توجه اينكه همين گوينده در حاشيه بر اين حديث ميگويد: «اين روايت ظاهر در اين است كه علم فقط به پيشامدهاي مربوط به ذريهي زهرا عليهاالسلام اختصاص دارد، در حالي كه بر مبناي روايت ديگر، اعم از آن است. حتي از ظهور زنادقه در سال 128 ه.ق سخن ميگويد و اين چيزي است كه امام باقر عليهالسلام در مصحف فاطمه خوانده است».
ميگوييم: در نهايت اينكه روايت مذكور اثبات ميكند كه جبرئيل دربارهي وقايعي كه بر فرزندان زهرا عليهاالسلام خواهد گذشت، با او سخن گفته است و چيزي در اين روايت نيامده كه بر نفي وجود اخبار غيبي ديگر در مصحف زهرا عليهاالسلام دلالت كند. روشن است كه اثبات، نفي ماعدا نميكند.
همچنين در اين روايت چيزي نيست كه دلالت كند اين روايت در صدد نفي علوم و امور ديگري در مصحف زهرا عليهاالسلام است. اما به يك نكته مورد اهتمام فاطمه عليهاالسلام كه آن را به علي عليهالسلام ميگويد، توجه ميدهد. چه دربارهي وقايعي است كه
براي فرزندانش پيش خواهد آمد.
3- حديث حبيب خثعمي هم هست كه ميگويد: منصور به محمد بن خالد نوشت: دربارهي زكات از مردم مدينه و از جمله امام صادق عليهالسلام سؤال كند. امام عليهالسلام به سؤال او پاسخ داد. عبداللَّه بن حسن گفت: اين را از كجا گرفتني؟ فرمود: در كتاب مادرت فاطمه خواندم. (1).
برخي در تعليق بر اين حديث گفتهاند: «ظاهر حديث اين است كه كتاب فاطمه- يعني مصحف فاطمه- مشتمل بر حلال و حرام است».
ميگوييم:
1- سند اين حديث ضعيف است.
2- تعبير «كتاب فاطمه» در روايت فضيل بن سكره از امام صادق عليهاالسلام نيز آمده است. (2)هيچ ضرورتي ندارد كه مقصود «مصحف فاطمه» باشد كه فعلاً مورد بحث ماست تا چه رسد كه بدان جزم داشته و آن را از مسلّمات بدانيم. زيرا فاطمه عليهاالسلام كتابهاي ديگري غير از اين مصحف نيز داشته است:
1- كليني از علي، از پدرش، از ابن ابيعمير، از اسحاق بن عبدالعزيز، از زراره از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: فاطمه عليهاالسلام نزد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله اظهار دلتنگي كرد. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله برگ خرمايي به او داد و فرمود: آنچه در آن است، بياموز. در آن آمده بود:
«هر كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، همسايهاش را اذيت نميكند.
هر كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، مهمانش را گرامي ميدارد.
هر كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، بايد سخن نيك بگويد يا سكوت
كند». (1).
2- ابنمسعود گفت: مردي نزد فاطمه عليهاالسلام آمد و عرض كرد: اي دختر رسول خدا! آيا رسول خدا چيزي نزدت گذاشته كه به من بدهي.
فرمود: اي كنيز! حرير را بياور. كنيز در پي حرير گشت اما آن را نيافت. فرمود: واي بر تو، پيدايش كن كه به اندازهي حسن و حسين برايم ارزش دارد. كنيز آن را كه در پارچهاي پيچيده بود، پيدا كرد. در آن آمده بود:
«محمد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله گفت: كسي كه همسايهاش از شرّش در امان نباشد، مؤمن نيست».
هر كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، همسايهاش را اذيت نميكند. هر كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، بايد سخن نيك بگويد يا سكوت كند.
همانا خداوند انسان نيكوكار، بردبار بخشاينده را دوست دارد و انسان ناسزاگوي حريص بسيار درخواستكننده را دشمن.
همانا حيا از ايمان است و ايمان در بهشت، ناسزاگويي از بدزباني است و بدزباني در جهنم». (2).
اين دو روايت نيز دلالت ندارد كه زهرا عليهاالسلام آن را نوشته و تأليف كرده است بلكه روايت اول برعكس اين گفته دلالت دارد. زيرا ميگويد: «پيامبر صلي اللَّه عليه و آله برگ خرمايي به او داد و فرمود: آنچه در اين است، بياموز».
3- شيخ صدوق به سند خود از ابونضره، از جابر، روايتي آورده كه مفاد آن
1) 78. كافي، ج 2، ص 667؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 187؛ بحارالانوار، ج 43، ص 51؛ وسائلالشيعه، ج 8، ص 487؛ الجنة الواقيه، ص 508.
2) 79. دلائل الامامه، ص 1؛ عوالمالعلوم، ج 11، صص 188، 620، 621؛ در پاورقي از: مسند فاطمه، ص 113؛ ر. ك: مستدرك الوسائل، ج 18، سفينةالبحار، ج 1، صص 229- 231؛ المعجمالكبير، ج 22، ص 413 با اندكي تفاوت.
چنين است: جابر، بر فاطمه عليهاالسلام وارد شد تا تولد فرزندش حسين را به او تبريك بگويد. فاطمه عليهاالسلام صحيفهاي (در برخي منابع: لوحي) سفيد در دست داشت. از فاطمه عليهاالسلام پرسيد آن چيست؟ فرمود: در اين صحيفه نام امامان از فرزندانش نوشته شده و نهي فرمود از اينكه كسي اجازه يابد به آن دست بزند مگر پيامبر يا وصي پيامبر، يا اهلبيت پيامبر اما هركس اجازه دارد كه از ظاهرش به باطنش بنگرد. پس به آن نگاه كرد و خواند... سپس آنچه را در آن صحيفه خواند، بيان كرد. (1).
اين گوينده ادعا كرده: احاديث مصحف فاطمه عليهاالسلام با هم متعارض است. زيرا بعضي از روايات ميگويد: اين مصحف را رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله املا كرد و علي عليهالسلام نوشت. (2)بعضي ديگر ميگويد: پس از وفات پيغمبر، فرشتهاي به نزد فاطمه عليهاالسلام ميآمد و با او سخن ميگفت و علي عليهالسلام آن را نوشت. همين مصحف فاطمه شد. (3).
در پاسخ ميگوييم: تعارض در روايات يعني اينكه ظاهر روايات همديگر را تكذيب كند، يك روايت چيزي را اثبات كند و ديگري همان را نفي. در صورتي كه نتوان به گونهاي بين دو روايت متعارض جمع كرد، بايد هر دو يا يكي را رد كرد. البته در صورتي كه روايت دوم مرجحي داشته باشد. اما احاديثي كه از مصحف
1) 80. عيون اخبارالرضا عليهالسلام ج 1، صص 40، 44، 46؛ الاختصاص، ص 210؛ امالي طوسي، ج 1، ص 297؛ خصال، ج 2، صص 477- 478؛ كمالالدين، صص 305- 313.
2) 81. ر. ك: بصائر الدرجات، صص 153، 157، 161؛ بحارالانوار، ج 46؛ صص 41- 42، 47- 49، 271.
3) 82. كافي، ج 1، صص 41، 240، 457- 458؛ بصائر الدرجات، ص 157- 159؛ الخرائج والجرائج، ج 2، ص 526؛ بحارالانوار، ج 26، ص 41، 240؛ ج 43، ص 79- 80، ج 22، صص 545- 546؛ ج 47، ص 65؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 583، به نقل از المحتضر، ص 132، ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 38- 39.
فاطمه عليهاالسلام سخن ميگويد، چنين نيست. چه ميتوان بين آنها جمع كرد. چه ممكن است بخشي از مصحف به املاي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و كتابت علي عليهالسلام باشد و بخشي ديگر به املاي فرشته براي فاطمه و كتابت علي عليهالسلام. اين بخش پس از رحلت رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله نوشته شده كه فرشته نزد فاطمه عليهاالسلام ميآمد و او را در اندوه رحلت پدرش تسليت ميداد. وصيت فاطمه عليهاالسلام نيز در اين مصحف آمده است. (1).
خلاصه اينكه: شايد هدف از بيان اين مطلب كه پيامبر عليهاالسلام بخشي از اين كتاب را املا فرموده اثبات اين نكته بوده كه مصحف فاطمه عليهاالسلام مورد قبول رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله بوده و به امضاي آن حضرت رسيده است تا هم بيانگر صحت مطالب وارده در مصحف باشد و هم نشانگر اهميّت عظيم و شرافت والاي مصحف زهرا عليهاالسلام.
حديثي كه ميگويد: «جبرئيل فاطمه عليهاالسلام را تسليت ميداد» با حديثي كه ميگويد: «فرشتهاي با او سخن ميگفت و او را تسليت ميداد» تعارض ندارد. زيرا ممكن است اين فرشته، جبرئيل باشد. (2)علاوه بر اين، مجلسي اين حديث را صحيح خوانده است. (3).
اين گوينده از گونه ديگري از تعارض، بين روايات مصحف فاطمه عليهاالسلام ياد كرده ميگويد: «دو روايت ميگويد: اين مصحف به خط علي عليهالسلام است كه از آنچه فرشته به فاطمه عليهاالسلام ميگفت، نوشت اما روايات ديگر كه ميگويد: اين مصحف مشتمل بر حلال و حرام و وصيت فاطمه عليهاالسلام است، بر اين مطلب دلالت ندارد. بنابراين
چارهاي جز ترجيح نداريم».
ميگوييم:
پيش از اين دربارهي اين سخن وي مطالبي گفتيم حال افزون بر آن ميگوييم: اينكه گفت: «چارهاي جز ترجيح نداريم». بدان معني است كه اين اخبار با هم تعارض دارد و نميتوان همهي آنها را پذيرفت بلكه بايد براساس مرجحات، بخشي از اين روايات را رد كرد و بخشي ديگر را پذيرفت.
اين سخن نادرست است. زيرا:
1- وجود دو روايت كه تصريح دارد مصحف فاطمه عليهاالسلام به خط علي عليهالسلام است، بدان معني نيست كه روايت ديگر كه در اين باره چيزي نميگويد، آن را نفي ميكند بلكه متعرّض اين مطلب نشده است. زيرا در صدد بيان جهات ديگري است كه با وجود آن، انگيزه يا اجباري در ذكر املاكننده و كاتب نبوده است.
اگر دو روايت وجود دارد كه تصريح ميكند علي عليهالسلام كاتب مصحف است آيا حداقل يك روايت هست كه تصريح كند فاطمه عليهاالسلام مؤلف و نويسندهي اين مصحف است؟!
پس چرا جزم و يقين به اينكه مصحف فاطمه عليهاالسلام به خط او نوشته شده است در حالي كه اين جزم و يقين، مخالف رواياتي است كه دلالت دارد مصحف فاطمه عليهاالسلام به خط علي عليهالسلام است.
2- ما ندانستيم چگونه بين رواياتي كه بعضي از آنها ميگويد: علي عليهالسلام كاتب مصحف است، بعضي ديگر ميگويد: در مصحفي كه علي عليهالسلام نوشت، حلال و حرام آمده، و بعضي ديگر ميگويد: وصيت فاطمه عليهاالسلام در اين مصحف آمده است تعارض وجود دارد!
آيا اينكه دو دسته آخر نگفته كه علي عليهالسلام كاتب مصحف فاطمه عليهاالسلام است،
موجب ميشود كه اين روايات با روايات دسته اول متعارض باشد؟! پس تعارض و تنافي روايات كجاست؟
3- هنگامي كه به اين روايات مراجعه كرديم، ديديم كه: روايت حماد بن عثمان بيان كرده كه در مصحف فاطمه عليهاالسلام چيزي از حلال و حرام وجود ندارد. در روايت حسين بن ابيالعلاء ملاحظه كرديم كه ضمير در: «و فيه مايحتاج الناس الينا» به مصحف فاطمه عليهاالسلام برنميگردد بلكه مرجع ضمير، جفر است. بنابراين حلال و حرام در جفر است نه در مصحف فاطمه عليهاالسلام. روايت خثعمي از كتاب فاطمه سخن ميگويد نه از مصحف فاطمه عليهاالسلام.
گفتيم كه فاطمه عليهاالسلام نوشتههاي ديگري غير از مصحف نيز داشته است. آنچه دربارهي اختلاف اغراض در ذكر خصوصيات بيان كرديم در برخي وجوه خود با نقل وقايعي كه بر زهرا عليهاالسلام گذشته، شباهت دارد. چه برخي، تهديد آتش زدن، برخي جمع هيزم، برخي آوردن آتش، ديگري آتش زدن و شعلهور شدن آتش، ديگري شكستن در و وارد شدن به خانه، ديگري فشار زهرا عليهاالسلام بين در و ديوار و سقط جنين او، ديگري سيلي يا زدن به دست يا پهلو يا به پشت يا به بازوهايش، ديگري شكستن پهلوهايش، ديگري زدن عمر، ديگري زدن مغيره، ديگري زدن قنفذ به دستور عمر و ديگري زدن خالد بن وليد او را نقل كردهاند. در حالي كه بين اين روايات هيچگونه تكاذبي نيست بلكه هر كدام گوشهاي از ماجراي زهرا عليهاالسلام را نقل كردهاند: يكي به واسطهي تعلق هدفش به يك جنبهي خاص، ديگري به اين جهت كه همان گوشه برايش ثابت شده است يا شرايط سياسي چنين اقتضا كرده است و...
علاوه بر اين، اختلاف در جزئيات نقل به اصل ثبوت حادثه زيان نميزند. بلكه آن را تأكيد ميكند. خصوصاً كه بسياري از افراد در پي ثبوت جزئيات حوادث نيستند. زدن فاطمه عليهاالسلام ثابت است اما راويان در اينكه چه كسي او را زد با هم
اختلاف دارند. اين احتمال هم هست كه همگي دراين كار هولناك و زشت شركت داشتهاند ولي در اثر ازدحام و شلوغي معركه مسائل درهم آميخته است.
در خصوص مصحف فاطمه عليهاالسلام نيز وضع چنين است. با اين تفاوت كه علت تنوع نقل ماجراي زهرا عليهاالسلام غالباً گرايشات سياسي، مذهبي و غيره است اما در مورد مصحف، سبب اختلاف نقل اين است كه برخي خواستهاند مقام زهرا عليهاالسلام را بيان كنند، و برخي اهميت مصحف منسوب به آن حضرت، و صحت مطالب آن را. ممكن است چيز ديگري باشد قريب به اين يا آن.
ما نتوانستيم بدانيم كه چه انگيزههايي او را بر آن داشته كه اين همه اصرار ورزد كه در مصحف فاطمه عليهاالسلام احكام شرعي آمده است. همچنان كه موفق نشديم علل و اسباب بسياري از مسائلي را كه در اين زمينه و در زمينههاي متنوع و فراوان ديگر مطرح كرده را بفهميم.
سرآغاز
از اعتبار انداختن قضاياي خود
با همهي دانشمندان مناقشه كردم...
انكار زدن زهرا عليهاالسلام، تبرئه ستمگران
زدن زهرا عليهاالسلام برايم مهم نيست و ربطي به عقيده ندارد
گردنهي صعبالعبور
اجتهاد و خطا
كتاب سليم بن قيس
كتاب سليم قابل اعتماد است
منشأ ايراد به كتاب سليم
در اين فصل شماري از پرسشها و علامتهايي سؤالي را خواهيم خواند كه در مقابل تهاجم دار و دسته هيئت حاكمه به فاطمه عليهاالسلام گذاشته شده است.
اينان در انجام مراحل كودتاي خود عليه برنامه الهي و ابلاغ نبوي، و غصب خلافت از صاحب بر حق آن كه نصّ و نصب بر حقانيت او تأكيد داشت و خود نيز در روز غدير خم با او بيعت كردند و با خداي خود عهد نمودند كه بدان وفا كنند و بيعت نشكنند؛ به خانهي دختر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله حمله بردند.
برخي اين تهاجم را انكار كرده يا در حدوث چيزي جز تهديد به آتش زدن خانهي فاطمه عليهاالسلام شك نمودهاند. وي مدعي شده كه اين قضيه ربطي به عقايد ندارد و در توجيه اين موضع خود مطالبي بيان كرده و از جمله تأكيد نموده كه بايد پيش از آنكه ديگران قضاياي ما را مورد مناقشه قرار دهند و از اعتبار بيندازند، ما خود آن را نقد كنيم.
از اينگونه سخن گفتن برداشت ميشود كه اين قضايا واقعاً از درجهي اعتبار ساقط است. معناي سخنش اين است كه پيش از ديگران آن را از وجه اعتبار ساقط كنند، ما خود آن را از اعتبار بيندازيم.
ما در اين فصل دربارهي نادرستي اين سخن مطالبي بيان خواهيم كرد گوشههايي از اين پرسشها و ايرادهاي مبتني بر استحسانات و اعتبارات و ترجيحات غير قابل
قبول و اعتماد را بيان خواهيم كرد كه اگر بياساس و بر پايهي گرايشهاي دروني نباشد، برخي جوانب مسأله را مورد ملاحظه قرار داده و برخي ديگر را كه شايسته ملاحظه و دقت بوده، ناديده گرفته است. چه اصول بررسي و تحليل موضوعات حساسي مثل مسأله مورد بحث ما اقتضا ميكند كه همهي جوانب امر مورد ملاحظه و دقت قرار گيرد.
آنچه از سخنان اين اشكالكننده در اين فصل خواهيم آورد بطور خلاصه چنين است:
1- بايد پيش از آنكه ديگران قضاياي ما را مورد مناقشه قرار دهند و از اعتبار بيندازند، خود آن را نقد كنيم.
2- ميزان درستي اين سخن او كه با همهي دانشمندان مناقشه كرده ولي نتوانستهاند او را قانع كنند.
3- آيا انكار زدن زهرا عليهاالسلام يعني تبرئه ظالمين؟
4- زدن زهرا عليهاالسلام ربطي به عقيده ندارد. پس چرا اين همه اهميت داده ميشود؟
5- عمده در اين موضوع خطير كتاب سليم بن قيس است كه نه در اين موضوع قابل اعتماد است نه در موضوعات ديگر.
گويا اين شخص خيال كرده كه اگر در كتاب سليم شك نمايد و آن را از ميدان مباحث علمي دور سازد از بخش مهمي از نصوصي كه او را به زحمت انداخته، راحت خواهد شد. چه اين روايات دار و دستهي هيئت حاكمه را به جناياتي متهم كرده كه نه قابل دفاع است و نه قابل توجيه.
خواهيم ديد كه تشكيكات مطرح شده دربارهي اين كتاب ارزشمند كه ابنغضائري معروف به كثرت شك و ايراد، آغازگر آن بود نه قابل اعتماد است و نه
قابل استناد.
در كنار اين، توضيحات مختلفي خواهيد ديد كه به اقتضاي مباحث متنوع و ضرورت بيان صريح، كافي و وافي آن، بيان كردهايم.
هنوز ميشنويم كه كسي ميگويد: «بايد قضاياي خود را به شيوهي خاص خود مورد نقد و بررسي قرار دهيم و الّا ديگران آن را مورد مناقشه قرار خواهند داد و از درجهي اعتبار خواهند انداخت».
اين بدان معني است كه اگر برخي از مسائل را مورد مناقشه قرار دهيم، ديگران توجيهي براي دشمني با ما نخواهند داشت خصوصاً كه اين قضيه از اصول دين نيست و ما غصب خلافت را بزرگترين جنايت ميدانيم. زيرا به همه جامعه اسلامي مربوط است. بايد دانست كه آنچه دربارهي مسأله زهرا عليهاالسلام گفتهايم بر پايهي اين احساس نبوده كه بايد وحدت اسلامي را حفظ كرد. ما هنوز آمادگي داريم كه در خانهمان با هركس تمايل دارد، در اين خصوص مناقشه كنيم. بفرمايند و در هر چيزي با ما مناقشه كنند.
پاسخ:
1- آنچه بر زهرا عليهاالسلام گذشت دور از غصب خلافت نيست. زيرا وقايعي كه بر او گذشت در جهت كمك به غصب خلافت صورت گرفت. بنابراين ماجراي زهرا عليهاالسلام بيگانه از غصب خلافت نيست. اگر به تعبير اين گوينده غصب خلافت بزرگترين جنايت است، بايد دانست كه شيوهاي كه براي انجام آن در پيش گرفتند بر زشتي و هولناكي آن افزوده است.
بنابراين بايد شناخت جناياتي كه براي رسيدن به خلافت، در حق زهرا عليهاالسلام
مرتكب شدند دليلي قاطع باشد بر واقعيت اقدامات آنان و طبيعت شرايطي كه غصب اين امر بسيار مهم را كه به همه جامعه اسلامي مربوط است، در بر گرفته بود.
2- ما نميدانيم چه ملازمهاي است بين عدم نقد و بررسي قضايا توسط ما و از درجهي اعتبار انداخت آن توسط ديگران. آيا تا اين اندازه سست و ضعيف است؟!
آيا معقول است كه وي ميخواسته بگويد: بايد پيش از آنكه ديگران قضاياي ما را از درجهي اعتبار ساقط كنند، ما خود، آن را از اعتبار بيندازيم؟!
3- او در سخنان ديگري ميگويد: فقط پرسشهايي را مطرح ميكند و نه قصد مناقشه آن را دارد و نه در پي يافتن پاسخ آن است بلكه از ديگران ميخواهد كه بدان پاسخ دهند و خودش نه نفي ميكند و نه اثبات. آيا كسي كه نه نفي ميكند و نه اثبات، از كساني شمرده ميشود كه قضايا را به شيوهي خاص مورد مناقشه قرار ميدهند؟!
او تصريح دارد كه بحث دربارهي شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام برايش مهم نيست. پس چرا اصرار ميورزد كه دربارهي همين مسأله پرسشهايي برانگيزد؟!
روشن است كسي كه به طرح پرسشهاي استفهامي بسنده ميكند نبايد رسوا شود، و لذا كسي تاكنون چنين فردي را رسوا نكرده است. بلي، گاهي اوقات رسوا كردن كسي كه موضوعي را به شيوهي غير علمي مطرح ميكند، درست و بلكه لازم است. او موضوع را براي عموم مطرح ميكند تا در نفوس مردم ساده كه توان لازم براي تحليل مسائل و كسب علم و معرفت ندارند، ايجاد شبه كند، بدون آنكه پاسخ قانعكنندهاي ارائه نمايد، بلكه ميبينيد به شيوهي «طرح سؤالات» دهها دليل در نفي آن ميآورد. حال كسي آمده كه تلاش دارد يك پاسخ علمي به مردم ارائه دهد، اين را افشاگري و رسوايي مينامند!!
4- انصاف نيست كه وي از مردم دعوت كند كه براي مناقشه قضايا به خانهاش
بروند و در پشت چهارديواري با او مناقشه كنند اما حق خود بداند كه از همه ابزارهاي تبليغاتي موجود اعم از راديو، تلويزيون و مطبوعات براي اعلان هرچه به ذهنش خطور ميكند حتي اگر فقط چند پرسش باشد يا آرايي دربارهي قضاياي اساسي و غير اساسي اسلامي، استفاده كند در حالي كه افتخار ميكند اين كار عادت او است.
حال اگر كسي بخواهد نظر خود را كه با ديدگاه اين شخص مخالف است، اعلان كند حتي اگر كوچكترين كلمهاي كه اشاره به وي باشد، بر زبان بياورد، اقدام او را مبارزهجويي، خروج از مسلّمات و بياعتبار ساختن خود ميداند. آنگاه اتهامات مختلفي بر او وارد ميكند و با راه انداختن جنگ رواني و بكار بردن كلمات نيشدار و گزنده به رويارويي با او ميرود. به اين اعتبار كه جرمي سنگين مرتكب شده و خود را در معرض خطري بزرگ قرار داده است.
5- شيوهي برخورد اين شخص با برخي از قضايا نشان ميدهند كه گرايشي وجود دارد كه بنا به هر دليل، برخي از جناحهاي اسلامي را از خود خشنود ميسازد و الّا چه اصراري بر اين ادّعا دارد كه مهاجميني كه عمر آنان را با خود آورد، زهرا عليهاالسلام را دوست داشتند و به او احترام ميگذاشتند. سپس با به زبان آوردن اينكه علي عليهالسلام معارض خلافت و متمرد بود. به همين دليل ميخواستند او را بازداشت كنند. زيرا طبيعت امور اقتضا ميكند كه متمردان رام و وادار به تسليم شوند، و مسلمانان نص غدير را به گونهي ديگري فهميده بودند... در اين باره در مباحث آتي سخن خواهيم گفت.
6- درست است كه هجوم به زهرا عليهاالسلام از اصول دين نيست اما بدان معني نيست كه هيچگونه ارتباطي با عقيده ندارد بلكه يكي از مهمترين مسائل اسلام و ايمان است. چه به امام و امامت پس از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ربط دارد و دربارهي مسألهاي
كه محور اساسي اختلافات بزرگ امت اسلامي در قضاياي دين و ايمان است، ديدگاهي واضح به مردم ميدهد. بنابراين تهاجم غاصبان خلافت به زهرا عليهاالسلام يك حادثهي تاريخي سياسي، و مرتبط با امام و امامت است كه خود يك مسأله عقيدتي خطير و بسيار مهم است.
او ميگويد: با تمام دانشمندان ايران و ديگر كشورها دربارهي مسأله زدن زهرا عليهاالسلام و مسائل ديگر مناقشه كردم اما آنان مرا قانع نكردند! ميگوييم: ما از ميزان درستي اين سخن چيزي نميدانيم. زيرا:
1- ما در انجام چنين مناقشهاي شك و بلكه جزم داريم كه چنين مناقشهاي انجام نشده است. زيرا علماي ايران اسلامي به تنهايي دهها هزار نفرند. حال كي توانسته با آنان گرد هم آيد تا چه رسد كه با همهي آنان مناقشه كرده باشد؟!
2- چرا ما و ديگران كه به اينگونه قضايا اهتمام ميورزيم و آن را با دقت پيگيري ميكنيم از اين مناقشات آگاه نشديم و خبرش به ما نرسيد. در حالي كه ساليان دراز، نزديك به سي سال در ايران زندگي كرديم؟! بلكه برعكس، بسياري از مراجع شيعه مخالفت خود را با گفتههاي وي گاهي شفاهي و گاهي كتبي اعلام كردهاند. اين دلالت دارد كه وي با اين علماء و و مراجع مناقشه نكرده و گفتههايش را پيش از اين نشنيدهاند.
3- ما از نتيجهي اين مناقشه خبر نداريم. آيا توانسته همه علما را در ايران و ديگر كشورها قانع كند يا آنان او را قانع كردهاند؟ يا هر كدام بر موضع و ديدگاه خود باقي ماندهاند؟ يا برخي قانع شدهاند و برخي نه؟
اگر وي همهي آنان را قانع ميكرد حتماً آشكار ميشد و دنيا از اين امر مهم و
خطير كه علماي شيعه در طول اعصار متمادي در آن اجماع داشتهاند، به فرياد و جنبش ميآمد.
و اگر همه بر مواضع خود پافشاري كردهاند، اين نابودي وي است. زيرا حتي يك دانشمند پيدا نكرده كه در اين مسأله كه براي اثبات آن به جمع شواهد و دلايل پرداخته و به همهي علماء عرضه ميكند تا آن را برايشان اثبات نمايد، با وي موافق باشد اگر برخي قانع شده و رأي وي را پذيرفتهاند. البته اگر بود تاكنون آشكار ميشد. يكي از اين علماء را كه توانسته قانع كند، اگر واقعاً عالم است، به ما نشان دهد.
يك احتمال كه شايد احتمال نزديكتر باشد، باقي مانده و آن اينكه: وي قانع شده باشد. همچنان كه خود وي اين نكته را در يكي از نامههاي خود كه خواستار توزيع و نشر آن شد، اعلام كرد. حال از او ميپرسيم: چرا حال برگشته و رأي مخالف را مطرح و با حرارت و اصرار تمام از آن دفاع ميكند؟!
ميگويد: نفي زدن زهرا عليهاالسلام و سقط جنين، و شكستن پهلوي وي، و غير ذلك به معناي تبرئه احدي از ستمگران به ساحت او نيست. مگر اين چه اشكالي دارد؟
ميگوييم: ما منظورش را درست متوجه نشديم. معناي صريح نفي زدن زهرا عليهاالسلام تبرئه ديگران از اقدام براي زدن او است. همينگونه است نفي سقط جنين، نفي شكستن پهلو، نفي آتش زدن و هجوم آوردن به خانه زهرا عليهاالسلام.
اگر كسي كه متهم به ده اتهام است، از نُه اتهام تبرئه شود، آيا اين بدان معني است كه همچنان در همان نُه اتهام كه از آن تبرئه شده، مجرم است؟!
اگر همهي آنان بيگناه باشند و هيچيك از اين جنايات را در حق زهرا عليهاالسلام
مرتكب نشده باشند مگر تهديد صرف، كه دربارهي اين نيز گفته ميشود: صوري بود تا ساكنان خانه را بترسانند، و شايسته نيست كه جدّي گرفته شود خصوصاً كه ميگويند: جايگاه و منزلت زهرا عليهاالسلام مانع از اقدام به ارتكاب هر چيزي در حقّ او ميشد. ديگر چيزي باقي نميماند كه مردم بواسطهي آن، مهاجمان را مورد سؤال و مؤاخذه قرار دهند و بلكه ممكن است در آينده گفته شود: آنان به وظيفهي ديني خود عمل كردند و خداوند بواسطهي همين تهديد هم آنان را ثواب خواهد داد.
زيرا هدفشان حفظ اصل اسلام و جمع پراكندگي مسلمانان و برحذر داشتن امت از مشكلات و اختلافات خطرناك بود. دقيقاً چنان كه سخن برخي را تفسير كردهاند كه در بستر بيماري رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله گفت: پيغمبر هذيان ميگويد؛ ميگويند: موضع صحيح و مترقي همين بود. زيرا اگر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آن را مينوشت، اختلافات برانگيخته ميشد و مسلمانان دسته دسته ميشدند. (1)اينان توجه نكردهاند كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به مردم فرمود: هرگز پس از من گمراه نشويد. آيا فراموش كردهاند كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نيز امور را درست ميسنجيد و از قبل نتايج كارهاي خود را ميدانست؟!
او ميگويد: زدن زهرا عليهاالسلام، و سقط جنين او، و شكستن پهلوي او يك مسأله تاريخي است و ربطي به عقيده ندارد. لذا نميخواهد به اين مسأله شخصي اهميت دهد. خواه پهلوي زهرا عليهاالسلام شكسته باشد يا نه. اين در دايرهي اهتمامات او قرار نميگيرد. اين تعبير خود او است.
ميگوييم:
1- اگر اين مسأله در دايره توجهات اين شخص يا آن ديگري قرار نميگيرد،
1) 86. تاريخ الاسلام ذهبي، ج 2، صص 284- 286.
پس چرا از هر طرف به جمع شواهد و ادله ميپردازد تا آن را نفي نمايد يا حداقل در آن تشكيك كند؟ و چرا آنگاه كه طوفاني بر ضد او به پا شد، عقبنشيني كرد و چنانكه خودش ميگويد تقيه پيش گرفت؟! و سخناني سازگار با ديدگاه منتقدان خود بر زبان آورد و سپس بازگشته و از نو با شدت و اصرار فراوان اين مسأله را برميانگيزد و با مبارزهجوييها مقابله ميكند و مشكلاتي بوجود ميآورد و ديگران را به گونههاي مختلف متهم ميكند فقط به اين جرم كه نظر وي را در اين باره پرسيدهاند و به علت اينكه نظرش را علناً و با اين شكل و در اين شرايط زماني و در اين برهه خاص اعلام كرده است، تا چه رسد كه به او اعتراض كنند. ميگويد: آنان نميفهمند، غوغا سالارند، دچار عقدهي رواني هستند و بر پايه غرايز حركت ميكنند و...
علاوه بر اين به گونهاي آنان را متهم ميكند كه مجازاتش مرگ است تا مردم را در تجاوز به آنان گمراه سازد. آنگاه كه آنان را از مزدوران سازمان جاسوسي اسرائيل ميخواند. وي همواره آنان را متهم ميكند و ميكوشد تا شخصيت معنويشان را خدشهدار سازد.
2- چرا به آنچه بر زهرا عليهاالسلام گذشته اهميت نميدهد؟ چرا شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام يا سقط جنين وي برايش يكسان است؟
آيا هر قضيهاي كه در تاريخ اتفاق افتاده، درست نيست كه بدان اهميت دهيم؟ يا لازم است كه در دايرهي توجّهات ما قرار نگيرد؟
پس چرا امامان عليهمالسلام و پيش از آنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به ماجراي زهرا عليهاالسلام و ماجراي امام حسين عليهالسلام و يارانش در كربلا اهميت دادند؟
و چرا خودش حادثهاي را كه سالها پيش اتفاق افتاده و احتمال دارد نوعي ارتباط با وي داشته باشد، همواره يادآوري ميكند و آن را از مسائل و قضاياي بزرگ
اسلامي برميشمارد امّا به قضاياي مشابه آن مثل كشتار مكه، و سقوط هواپيماي ايراني با سيصد سرنشين بيگناه توسط آمريكاييها اهميت نميدهد؟ همانگونه به مسألهاي كه شايد از مهمترين قضايا در تاريخ اسلام باشد و ارتباط مستقيم يا غير مستقيم در همهي زمينهها و در عرصههاي مختلف آن دارد، يعني: زدن زهرا عليهاالسلام و شكستن پهلوي او، اهميت نميدهد!
3- كساني كه اين جنايات را در حق زهرا عليهاالسلام مرتكب شدند، مهمترين مقام پس از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله يعني امامت و خلافت را در اختيار گرفتند. شهرستاني ميگويد:
«بزرگترين اختلاف بين امّت، اختلاف امامت است. زيرا در اسلام، در هيچ زمان، هيچ شمشيري چون شمشيري كه به خاطر امامت كشيده شد، به خاطر يك قاعدهي ديني كشيده نشد». (1).
خضري ميگويد: اين مسأله (ترك خلافت بدون راهحل مشخص) «سبب بسياري از حوادثي است كه بر مسلمانان وارد شد و باعث انواع دو دستگيها و جنگهاي پيدرپي كه تقريباً هيچ زماني از آن خالي نيست، خواه بين او خانواده و خواه بين دو شخص، گرديد». (2).
روشن است كه: شناسايي كساني كه اهلبيت عليهالسلام را از مقامشان دور كردند و آنان را از مراتبي كه خداوند برايشان قرار داده، پايين آوردند، و نيز آشكار كردن كارشان، و واضح نمودند ميزان جسارتشان بر خداوند و پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله امري ضروري و مطلوب هر مسلمان است. زيرا به مهمترين قضيهي تاريخ اسلام مربوط است.
به عبارت روشنتر، لوازم اين حادثه به عقيده ارتباط دارد اگر چه بگويم اصل
حادثه به آن ربطي نداشته باشد. مثلاً وقتي در قرآن ميخوانيم كه زن لوط صلي اللَّه عليه و آله و سلم مهمانان شوهرش را به قوم خود كه در ارتكاب كار زشت با مردان حريص بودند، لو داد؛ تعجب ميكنيم و ميگوييم: آيا سزاوار است كه قرآن تاريخ قوم لوط را در خصوص اين خصلت زشت و پست ثبت كند؟!
آيا احدي ميتواند بگويد: من شخصاً به اين مسأله بيارزش كه در قرآن آمده، اهميت نميدهم؟!
يا قضيه را به گونهي ديگر ميفهميم و ميگوييم: اگر خداوند سبحان ميخواست براي قوم لوط تاريخنگاري كند، براي ساير ملّتها مثل فينيقيها، كلدانيها، آشوريها، روميها، ساسانيان و ديگران تاريخنگاري ميكرد و ميديديم كه از بسياري از سياستها، شئونات و حوادث بزرگ و خطرناكي كه بر آنها گذشته، سخن ميگويد. اما اينگونه نيست. لذا اينكه خداوند به ذكر اين مسأله در خصوص قوم لوط بسنده كرده، ميرساند كه خداوند اراده فرموده كه از لوازم حادثه نتايجي بگيريم كه در بسياري از زمينهها به عقيده، شريعت يا مفاهيم اخلاقي و حياتي مربوط است.
بدون ترديد ما گرايش دوم را در پيش خواهيم گرفت و از همه اين لوازم، جوانب و معنانياي كه قرآن اراده كرده با آن زندگي كنيم و در حكايت زن لوط و قومش بدان توجه نماييم؛ بحث خواهيم كرد تا هرچه بيشتر و بيشتر از آن معرفت و شعور، و ايمان و طهارت و صفا كسب كنيم.
در اين قضيه معاني حياتي بسيار مهم ميبينيم كه بايد از آن آگاه شويم. اين قصه پس از توجه دادن به زشتي عملشان، بيانگر مبارزهطلبي قوي از سوي زن لوط عليهالسلام است. زني كه از توانمنديهاي علمي و فكري مطلوبي برخوردار نيست به مبارزهطلبي مردي پيامبر ميرود كه از همه قدرتها برخوردار است خصوصاً قدرت مبارزهطلبي در زمينه اقناع. زن لوط عليهالسلام در مسألهاي به مبارزه شوهرش ميرود كه
شوهر از انگيزهي لازم براي مقاومت در برابر آن و از طريق دين، عقيده، قداست، اخلاق و شرف انساني برخوردار است. زيرا مبارزهطلبي با او در مورد مهمانانش بود و در مسألهاي كه به شرف، كرامت، دين، اخلاق و رسالت او مربوط ميشد.
قضيهي زهرا عليهاالسلام و آنچه پس از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بر او گذشت، نيز يك حادثه تاريخي است كه به لحاظ دلالتهاي التزامياش بسيار مفيد است. زيرا فرق است بين اينكه گفته شود كه غاصبان خلافت بلافاصله پس از رحلت رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله، چنان زهرا عليهاالسلام را زدند كه جنينش سقط شد و پهلوي مباركش شكست، و بين اينكه بعضي ميگويند: غاصبان خلافت فقط تهديد كردند كه خانه فاطمه عليهاالسلام را آتش خواهند زد.
سپس گفته ميشود: آنان به فاطمه عليهاالسلام احترام ميگذاشتند يا لااقل به واسطهي موقعيت و احترامي كه نزد مردم داشت، از بدرفتاري با او ميترسيدند. اين بدان معني است كه تهديد آنان صوري بود نه جدي. سپس ديگران مجالي مييابند كه بگويند: آنان در مسأله خلافت اجتهاد كردند ولي دچار اشتباه شدند و به خطا رفتند.
سپس به منظور آمادهسازي مخاطب براي پذيرش اينكه آنان در غصب خلافت مأجورند، ميگويد: «پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بر امامت علي عليهالسلام تأكيد كرد اما صحابه نص او را به گونهاي ديگر فهميدند».
يعني مسأله غصب خلافت نه اقدامي عدواني بود و نه غصب يك حق معلوم، بلكه فقط و فقط فهم بد سخن رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله بود كه آن هم منحصر به متجاوزان و غاصبان نبود بلكه همهي صحابه آن را به همين نحو فهميدند. چه در جاي ديگر ميگويد: «پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در غدير بر (امامت) علي عليهالسلام تأكيد كرد اما طبيعت سخن او مردم را به شك مياندازد».
بنابراين از شما ميخواهند كه بگوييد: الف، سپس بگوييد: ب، و همينگونه تا آخر.
بزرگترين مشكل اينان، زدن زهرا عليهاالسلام و سقط جنين، و به آتش كشيدن، و وارد شدن به خانهي او با عنف و خشونت هرچه تمامتر، بدون توجيه قابل قبول و معقول است. اگر علي عليهالسلام در مقابلشان ايستاده بود، اين گره ميتوانست با متهم كردن او به متجاوز بودن در مقابل مهاجمان باز شود.
آنچه كار اينان را مشكلتر ميكند، سخنان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در حق فاطمه عليهاالسلام است و اينكه اين حوادث بلافاصله پس از رحلت آن حضرت دقيقاً در خانه زهرا عليهاالسلام به شيوهاي غير قابل دفاع يا توجيه صورت گرفت.
آنچه مرتكب شدند از يك جهت مخالف شرع و دين است و از سوي ديگر مخالف اخلاق انساني و وفاي به عهد با پيامبري كه آنان را از ظلمتهاي جاهلي به نور آورد و در حالي كه در لبهي پرتگاه جهنم بودند، آنان را از افتادن در آن نجات داد.
از سوي ديگر مخالف عواطف پاك و احساسات انساني، و وجدان و ضمير آگاه، و تمام تعبير عرفيات، سجايا و حتي عادات بشري.
و از كسي كه مرتكب اين جنايات بزرگ شده خواسته ميشود كه امام امت باشد، در جاي رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله بنشيند و امين دين، انسان، اخلاق، ارزشها، و اموال، و عرض مردم باشد و امنيت، كرامت و عزّت آنان را تأمين كند و انسان را بر پايه فضيلت، دين و اخلاق پرورش دهد.
اگر خود اين شخص مرتكب اعمالي شود كه نشانه عدم صلاحيت وي براي تصدّي اين مقام باشد، چه كارهايي كه از او سرزده در اين باره پيامدهاي منفي آشكاري داشته است؛ اين بدان معني است كه شناخت اين حوادث و جنايات عظيم براي همهي مردمي كه براي آن شخص اثري در همهي واقعيت فكري، سياسي و
مذهبي خويش معتقدند، و او نقش حساسي در همهي مفاهيم، امور ديني و ايماني، و حتي در سطح احساسات و عواطف آنان دارد، به صورت يك ضرورت اجتناب ناپذير جلوه ميكند.
بنابراين، آنچه از اين شخص سرزده اموري شخصي كه فقط مربوط به خود او باشد، نيست. چه آنچه مرتكب شده يك حالت عارضي يا شهوت سركش نبوده بلكه نشانگر روحيات و نيز ديدگاه وي دربارهي تعاليم دين و ارزش رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله نزد او، و خشونت و حقيقت مشاعر و احساسات انساني و اخلاقيات و ارزشهاي او است. مسأله اين نيست كه او اجتهاد كرده، پس اگر خطا كرد يك اجر ميبرد و اگر درست، دو پاداش. چنانكه پيروان مكتب خلفا براي ما روايت كردهاند و ما از آنان گرفتهايم و بدون تحقيق آن را تكرار ميكنيم. سپس بر پايهي همين قاعده (!!) جنگ عايشه و معاويه با علي عليهالسلام را برايمان توجيه ميكنند كه هر كدام به واسطه جنگ با علي و قتل دهها هزار مؤمن و مسلمان بيگناه، يك پاداش ميبرند.
بالاتر اينكه ادعا كردهاند كه عبدالرحمن بن ملجم در قتل علي عليهالسلام اجتهاد كرد امّا اشتباه كرد. پس به واسطهي اين جنايت يك پاداش ميبرد. (1)ابوالغاديه قاتل عمار بن ياسر نيز اجتهاد كرد ولي به خطا رفت. پس بواسطهي قتل عمار يك پاداش دارد. (2).
بنابراين قضيهي زهرا عليهاالسلام در زندگاني فكري و ايماني ما يك قضيهي اساسي است و با يك امر اساسي اسلام ارتباط تنگاتنگ دارد. پس سزاوار نيست كه آن را سبك شماريم يا از اهميّت آن بكاهيم.
اولين كسي كه مقوله اجتهاد، و خطاي در اجتهاد را براي توجيه گناهان ديگران مطرح كرد، تا آنجا كه ما ميدانيم، خليفهي اوّل بود. آنگاه خليفهي دوم به اصرار از او خواهان كيفر خالد بن وليد شد. خالد، مالك بن نويره يكي از صحابه معروف را كشت. چون مالك از به رسميت شناختن حكومت جديد امتناع ورزيد و در همراهي و وفاداري با علي عليهالسلام اصرار داشت. او در همان شب قتل مالك با زن وي آميزش كرد. دقيقاً در همين مناسبت بود كه ابوبكر سخن معروف خود را گفت: «تأوّل فأخطأ» يا «اجتهد فأخطا». (1).
سپس روايت كردند كه هركس درست اجتهاد كند دو اجر ميبرد و هر كه اشتباه كند يك اجر. اين را عمرو بن عاص، ابوهريره و عمر بن خطاب روايت كردهاند. (2).
اين مقوله به مثابه اكسير و بلكه بالاتر از اكسيري است كه خاك را طلا ميكند. چه زشتترين و هولناكترين جنايات را بر اساس همين قاعده (!!) توجيه كردند. از جمله: قتل بيگناهان در جنگ جمل و صفين، قتل علي عليهالسلام، قتل عمار بن ياسر، لعن علي عليهالسلام بر بالاي هزاران منبر در هزار ماه، قتل حسين عليهالسلام و ذبح فرزندانش، و اسارت دختران پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و بردن آنان از شهري به شهري و...
به منظور تعميم فايده، به يك نسل كامل از مردم نشان اجتهاد اعطا شد (3)تا
1) 91. وفيات الاعيان، ج 16؛ ص 15؛ المختصر في اخبار البشر، ج 1 ص 158، روضة المناظر در پاورقي الكامل في التاريخ، ج 7، ص 167؛ الكامل في التاريخ، ج 3، ص 49؛ تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 1410.
2) 92. ر. ك: مسند احمد، ج 4، صص 198، 204؛ ج 2، ص 187؛ صحيح بخاري، ج 4، ص 171؛ صحيح مسلم، دار احياء التراث العربي، ج 3، ص 1342، سنن ابيداوود، ج 3، ص 299؛ الجامع الصحيح، ج 3، ص 615، المحلي، ج 1، ص 69- 70.
3) 93. ر. ك: التراتيب الاداريه، ج 2، صص 364- 366.
همهي خطاهايش را توجيه كند. در حالي كه ميان آنان زناكار، شرابخوار، قاتل، سارق و... بودند تا چه رسد به خروج بر امام زمان، و نيز عالم و جاهل در حدّي كه بلد نبود وضو بگيرد يا زنش را طلاق دهد.
حتي گفتهاند: آنچه انجام دادند به اجتهاد بود و عمل به اجتهاد واجب است و در عمل به واجب نميتوان كسي را فاسق خواند. (1).
برخي گفتهاند براي صحابه عمل به رأي در مقابل نص جايز است. اين از اختصاصات آنان است و ديگران چنين حقي ندارند. (2).
مقولات فراوان ديگري نيز هست كه در كتاب الصحيح من سيرةالنبي الاعظم صلي اللَّه عليه و آله، ج 1 آوردهايم.
كساني هستند كه از استشهاد به احاديث كتاب سليم بن قيس در ماجراي زهرا عليهاالسلام دل خوشي ندارند. ميگويند: روايتي غير از آنچه در اين كتاب آمده، بياوريد.
به نظر شما چه سري در اتخاذ اين موضع در قبال سليم بن قيس و كتاب او نهفته است؟!
او ميگويد: «كتاب سليم بن قيس- كه منبع عمده در اين موضوع است- به شهادت شيخ مفيد و ديگران قابل اعتماد نيست. علاوه بر اين، مطالب چنان در اين كتاب به هم خلط شده كه بر احدي پوشيده نيست».
ميگوييم:
1- كتاب سليم بن قيس منبع عمده در نقل ماجراي زهرا عليهاالسلام نيست. چه علاوه بر آنچه در اين كتاب آمده، روايات فراوان و بلكه متواتري از معصومين عليهمالسلام، و نيز متون تاريخي بسياري هست كه تاريخنگاران از هر مذهب و عقيدهاي، در كتابهاي خود آوردهاند. ما بخش بزرگي از آن را در همين كتاب خواهيم آورد.
2- كتاب سليم يكي از نخستين كتابهايي است كه قدماي اصحاب نوشتهاند و بيانگر اصول و مسلمات مذهب به طور عام است. دانشمندان شيعه آن را پذيرفته و اظهار رضايت كردهاند. ما در اين كتاب ارزشمند اثري از اين درهم آميختگي ادعايي نميبينيم و مدّعي نيز حتي يك مورد كه بتواند شاهدي بر مدّعاي او باشد، ارائه نداده است مگر همين ادّعاي موهوم.
شايد ناخشنودي مدّعي از آنچه در اين كتاب آمده، ناشي از اين باشد كه مذاق وي با بسياري از مطالب اين كتاب سازگاري ندارد بلكه اين كتاب، بعضي از ايدههاي مدعي را نقض ميكند. ما هيچ توجيهي براي كنار گذاشتن كتاب سليم از فرهنگ تاريخ و اعتقادي خود نميبينيم بلكه قدمت تأليف و ارتباط با اميرالمؤمنين علي عليهالسلام و شماري از امامان پس از او، باعث شده كه بر بسياري از كتابهاي ديگر كه دهها سال بعد نوشته شده، برتري داشته باشد.
در تلاش براي تقريب مطلب به گونهاي كه با دقّت و وضوح بيشتري حقيقت كتاب و ميزان اعتبار آن و دلايل شك در صحت آن بيان شود، ميگوييم:
آنچه وي دربارهي كتاب سليم گفته قابل قبول نيست. زيرا:
1- صرف تشكيك در يك كتاب براي ردّ مطالب آن كافي نيست. مگر اينكه به
دلايل تشكيك تصريح شود و شواهد و دلائل كافي براي تشكيك در نسبت كتاب يا وجود خلط و اشتباه در آن يا ساختگي بودن مطالب كتاب ارائه گردد. بدون اين نميتوان به تشكيك مدّعي توجه كرد. اين يك امر بديهي و آشكار است.
2- اگر به كتاب سليم مراجعه كنيم چيزي در آن نميبينيم جز اينكه نويسنده سليم است و موافق مذهب و الّا چيزي در آن نيامده كه احتمالاً غلوّ در شأن امامان باشد حتي به پندار كساني كه ذكر بعضي از معجزات را غلو ميدانند. معذلك در كافي و ديگر كتابهاي شيعه چند برابر روايات كتاب سليم، آمده و ما راهي براي ردّ آن نداريم.
از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه دربارهي ياران خود فرمود:
«بدترين و منفورترين آنان نزد من كسي است كه هرگاه حديثي شنيد كه به ما نسبت داده و از ما روايت ميشود، عقلش آنرا درك نكند و قلبش آن را نپذيرد بلكه از آن متنفر باشد و انكار كند و بدانچه ميگويد، كفر ورزد. او نميداند كه شايد اين حديث از ناحيهي ما خارج شده باشد و سندش به ما برسد. پس بدين ترتيب از ولايت ما خارج ميشود». (1).
فرمود: «حديثي را كه كسي براي شما ميآورد، تكذيب نكنيد. شما نميدانيد شايد از حق باشد و بدين ترتيب خداوند را در بالاي عرش تكذيب كنيد. (2).
3- سخنان علماء دربارهي كتاب سليم دلالت دارد كه اين كتاب از اصول متقن و كاملاً معتبر است. در اينجا گوشهاي از ديدگاههاي آنان را ميآوريم.
نعماني در كتاب الغيبه (1)پس از آوردن اخبار فراوان از كتاب سليم ميگويد: «كمتاب سليم يكي از اصولي است كه اهل علم و حاملان حديث اهلبيت عليهمالسلام آن را روايت كردهاند. اين كتاب قديمترين اصل است. زيرا همهي آنچه در اين كتاب آمده از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و اميرالمؤمنين عليهالسلام است و از مقداد و سلمان فارسي و ابوذر و كساني كه به راه آنان رفتهاند، از آنها كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و اميرالمؤمنين عليهالسلام را ديدهاند و از آن دو شنيدهاند. اين كتاب يكي از اصولي است كه شيعه بدان مراجعه ميكند و مورد اعتماد علماي شيعه است». (2).
علّامه متبحر، شيخ آغابزرگ تهراني ميگويد: «از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود: هر يك از شيعيان و دوستداران ما كه كتاب سليم بن قيس هلالي نزد او نباشد، نه چيزي از امر ما نزد او است و نه چيزي از اسباب ما ميداند. اين كتاب ابجد شيعه است، و سري از اسرار آلمحمد صلي اللَّه عليه و آله». (3).
«در مختصر البصائر آمده: ابان بن ابيعياش، كتاب سليم را در حضور جمعي از بزرگان اصحاب امام سجاد عليهالسلام از حمله ابوالطفيل، براي آن حضرت خواند. زينالعابدين عليهالسلام آن را تأييد كرد و فرمود: اين احاديث ماست كه همه صحيح است». (4).
شيخ ابوعمرو كشّي بيان كرده كه همين حديث پس از امام سجاد عليهالسلام به عرض امام باقر عليهالسلام رسيد. اشك از چشمانش جاري شد و فرمود: «سليم راست گفته است. پس از شهادت جدم حسين، نزد پدرم آمد. من نزد او نشسته بودم. دقيقاً همين حديث را براي پدرم خواند. پدرم فرمود: راست گفت. پدرم و عمويم حسن
همين حديث را از اميرالمؤمنين عليهالسلام برايم روايت كردند». (1).
احمد بن حنبل نيز در مسند به اين كتاب اشاره كرده است. (2).
ابنالنديم دربارهي آن ميگويد: «اين اولين كتابي است كه از شيعه آشكار شده است». (3)منظورش اين است كه كتاب سليم، اولين كتابي است كه امر شيعه در آن آشكار شده است. (4).
بدرالدين سبكي ميگويد: «اولين كتاب شيعه، كتاب سليم است». (5).
جمع زيادي از قدماي اصحاب از كتاب سليم نقل كردهاند. از جمله: ثقةالاسلام كليني در كافي، رئيس المحدثين شيعه، شيخ صدوق در خصال و من لايحضره الفقيه، فرات در تفسير خود، در كتابهاي زير نيز از كتاب سليم نقل شده است: عيونالمعجزات، الاحتجاج، اثبات الرجعه، الاختصاص، بصائرالدرجات، تفسير ابن ماهيار، والدر النظيم في مناقب الائمة اللهاميم.
اينان با اسانيد گوناگون كه اكثرشان به ابان بن عياش منتهي ميشود، از سليم روايت ميكنند. سليم كتاب خود را به گونهي مناوله به ابان داد. به گونههاي ديگر غير از مناوله نيز از سليم روايت ميكند. (6).
نجاشي، سليم را در شمار اندك متقدمان سلف صالح شيعه در تصنيف آورده است. (7)شيخ طوسي (8)و ابن شهر آشوب مازندراني (9)هم به او اشاره كردهاند.
1) 102. الذريعه، ج 2، ص 153؛ ر. ك: اختيار معرفةالرجال، صص 104- 105.
2) 103. مسند احمد، ج 2، ص 332.
3) 104. الفهرست، ص 275؛ الذريعه، ج 2، ص 153.
4) 105. الذريعه، ج 2، ص 153.
5) 106. الذريعه، ج 2، ص 153 به نقل از: محاسن الوسائل في معرفة الاوائل.
6) 107. ر. ك: الذريعه، ج 2، صص 154- 155.
7) 108. رجال نجاشي، ص 6.
8) 109. الفهرست، ص 162.
9) 110. معالم العلما، ص 58.
مسعودي ميگويد: «قطعيان به امامت، دوازده نفرند كه سليم بن قيس هلالي حصر آنان در عدد دوازده را در كتابش آورده است». (1).
علّامه سيد بن طاووس ميگويد: «در اين كتاب رواياتي آمده كه به لزوم قدرداني از مؤلف و صحت كتاب گواهي ميدهد». (2).
ملا محمدتقي مجلسي ميگويد: «دو شيخ اعظم به صحت كتاب سليم حكم كردهاند. معذلك متن كتاب دالّ بر صحت آن است». (3).
و نيز گفته است: در صحت اين كتاب همين بس كه مورد اعتماد كليني و صدوق بوده است. و دليل صحت اين كتاب نزد من، همين است.
محدث متبحر، شيخ حرّ عاملي، كتاب سليم را از كتب قابل اعتماد خوانده كه مؤلفان و ديگران به صحت آن گواهي دادهاند و قرائن به ثبوت آن حكم ميكند و به تواتر از مؤلفان نقل شده و يا صحت انتساب كتب به آنان دانسته شده است. (4).
براي ملاحظه ديدگاههاي علامه سيد مصطفي تفرشي، علامه سيد هاشم بحراني، علامه مدقق شيرواني و فاضل متبحر ميرحامد حسين صاحب كتاب عبقاتالانوار و ديگران به مقدمهي كتاب سليم بن قيس، ج 1، صص 109- 113 نوشتهي فاضل معاصر شيخ محمدباقر انصاري زنجاني خوئيني مراجعه كنيد.
علامه سيد محسن امين رحمهاللَّه نيز بدان اعتماد كرده و در كتاب المجالس السنيه از آن نقل نموده است. در پايان ميگويد كه آن را از مصادر موثق و مصنفات مشهور (5)گرفته است. علامه امين اين كتاب را به عنوان تحريري نو از سيره معصومين عليهمالسلام
نوشته تا مواردي را كه به نظرش مغشوش يا دروغ است از سيرهي آنان بپيرايد. (1).
منشأ ايراد به كتاب سليم دو چيز است:
اول: گفتهي محمد بن ابيبكر به پدرش هنگام مرگ او:
در كتاب سليم آمده: سليم با عبدالرحمان بن غنم ملاقات كرد. او گفته معاذ بن جبل و سالم غلام ابوحذيفه و ابوعبيده به هنگام مرگشان را به او گفت. آنان گفته بودند كه به هنگام مرگ، رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و علي عليهالسلام را ديدهاند كه هر دو، آنان را به جهنم بشارت دادهاند. سپس سليم با محمد بن ابيبكر ملاقات كرد. گفته ابوبكر به هنگام مرگ پدرش همين سخن را از او شنيده است و گفتگوي خود با پدرش را با تمام جزئيات براي سليم شرح داد. اين گفتهها مطالب بسيار ارزشمندي است كه از يك كودك دو يا سه ساله انتظار نميرود بلكه نياز به آگاهي كامل و معرفت و تدبير دارد.
سپس به سليم گفت كه نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام رفته و آنچه از پدرش شنيده و آنچه عبداللَّه بن عمر از پدر خودش شنيده، همه را به آنان حضرت گفته و حضرت به او فرموده: آنچه اين پنج نفر- معاذ بن جبل، سالم، ابوعبيده، و ابوبكر- گفتهاند را كسي برايم نقل كرده كه از تو و پسرعمو راستگوتر است. منظور حضرت، رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله است كه قبل از رحلت يا بعد از آن در خواب، اين سخنان را به او گفته است. يا شايد منظور امام، فرشتهاي باشد كه با ائمه عليهمالسلام سخن ميگويد.
پس شهادت محمد بن ابيبكر در مصر، سليم با اميرالمؤمنين ملاقات كرد و از آن حضرت دربارهي گفتههاي محمد بن ابيبكر پرسيد. حضرت فرمود: «محمد رحمهاللَّه راست گفته است. او شهيد و زنده است و روزي ميخورد». سپس امام عليهالسلام در
1) 116. اعيانالشيعه، ج 1، ص 173.
تقرير كلام محمّد بيان فرمود كه اوصياي او همه محدّث هستند. (1).
تفصيل گفتگوي محمد و پدرش در كتاب سليم آمده است. (2).
ميگوييم: علّامه متبحر و يگانه دوران، شيخالاسلام مجلسي رحمهاللَّه ميگويد: «اين خبر يكي از مسائلي است كه سبب قدح كتاب سليم شد. زيرا محمد- چنانكه در اخبار شيعه و سني آمده- در حجةالوداع به دنيا آمد. لذا به هنگام مرگ پدرش دو سال و چند ماه سن داشت. پس چگونه ميتوانست اين سخنان را بر زبان آورد و آن حكايات را به ياد؟!
و شايد از مواردي كه نسخهنويسان يا راويان در آن تصحيف كردهاند و گفتهاند: اين يكي از معجزات اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه در محمد ظاهر شده است. يكي از فضلا ميگويد: در يكي از نسخههاي كتاب كه به دست من رسيده، ديدم كه عبداللَّه بن عمر، پدرش را به هنگام مرگ موعظه كرد. الحق كه نميتوان به واسطهي چنين چيزي در كتاب معروف بين محدثان كه امثال كليني، و صدوق، و ديگر قدما بدان اعتماد كردهاند، و بيشتر اخبار آن مطابق رواياتي است كه با اسانيد صحيح و در اصول معتبر آمده، قدح و اشكال كرد. كمتر كتابي از اصول و مصادر از چنين مطالبي خالي است». (3).
افزون بر بيان علامه مجلسي نكات زير را بيان ميكنيم:
1- شيخ محمد باقر زنجاني ميگويد: «صفار، و صدوق، و شيخ مفيد، و ابراهيم بن محمد ثقفي پيش از آنان همين حديث را عيناً با استناد به سليم از طريق ديگري غير از كتابش روايت كردهاند». (4).
2- بخشي از اين حديث در كتابهاي ديگر آمده مثل: تقريب المعارف از فقيه جليلالقدر شيخ ابوالصلاح حلبي و كتاب امالي و كافيه شيخ مفيد مدينةالمعاجز از علامه مقدس سيدهاشم بحراني به نقل از ابنعباس و كعبالاحبار. (1).
داستان سخن گفتن محمد بن ابيبكر با پدرش به هنگام مرگ را عماد طبري در كامل بهايي (2)، غزالي در سرّالعالمين، و ابنجوزي در تذكرةالخواص (3)آوردهاند.
3- آنچه دربارهي سن محمد به هنگام مرگ پدرش گفتهاند، كلام نهايي نيست. برخي گفتهاند كه محمد در اين زمان پنج سال- اگر در سال هشتم هجري متولد شده باشد- و يا چهار سال- اگر در حجةالوداع در سال نهم هجري به دنيا آمده باشد- سن داشته است. علاوه بر اين، شايد اين كودك از نوابغ باشد.
علّامهي مجلسي احتمال داده كه اين جريان يكي از معجزاتي است كه خداوند سبحان براي اميرالمؤمنين علي عليهالسلام آشكار كرده است. (4).
به هر حال وجود يك حديث معضل در يك كتاب باعث وارد كردن خدشه در همه كتاب نميشود. ضمن اينكه احتمال وجود تصحيف يا سهو نويسنده در آن ميرود، يعني اينكه عبدالرحمان ابيبكر باشد نه محمد بن ابيبكر. احتمالات ديگري، نيز در اين باره هست. در كتابهاي معتبر موارد فراواني از اين قبيل آمده اما از اعتبار آن نكاسته است.
دوم: امامان سيزده نفرند:
در كتاب سليم روايتي از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آمده: «خداوند يك نظر به ساكنان
زمين كرد: از ميان آنان دو مرد برگزيد: يكي من كه مرا به رسالت مبعوث كرد و ديگري علي بن ابيطالب... خداوند بار ديگر نظري كرد و پس از ما دوازده وصي از اهلبيت من برگزيد و آنان را يكي پس از ديگري برگزيدگان امتم قرار داد». (1).
ميگوييم: اين نميتواند سبب ايراد در كتاب سليم شود. زيرا:
1- احتمال زياد ميرود كه واژهي «فاختار بعدنا اثني عشر» تصحيف واژهي «بعدي» باشد خصوصاً كه «نا» و «ي» در نوشتن تا حدودي به هم نزديك است. علامه مجلسي و ديگران گفتهاند كه در برخي نسخهها اين واژه را «بعدي»، يعني بدون تصحيف ديدهاند. (2)مجلسي احتمال داده كه احد عشر (يازده) باشد و نسخهنويسان تصحيف كرده باشند. (3).
آنچه بر اين مطلب دلالت دارد اينكه: اين حديث عيناً در جاي ديگري از همين كتاب آمده و به جاي «بعدنا»، «بعدي» آمده است. (4).
2- طبق بررسي آماري شيخ محمد باقر انصاري در كتاب سليم غير از حديث مورد بحث، در بيست و چهار مورد ديگر به گونهاي صريح و آشكار آمده كه امامان دوازده نفرند. (5).
بنابراين تمسك به اين مورد براي اشكال كردن در كل كتاب به اين دليل كه امامان را سيزده نفر قرار داده، بيمعناست.
اگر همين يك مورد دليل جعلي بودن كتاب است بايد كه بيست و چهار مورد ديگر دليل اصالت و صحت آن باشد. خصوصاً با وجود احتمال قوي در تصحيف
«بعدي» به «بعدنا» چنانكه بدان اشاره كرديم.
3- آيةاللَّه خويي رحمهاللَّه ميگويد: «شمول كتاب بر امر باطل در يك يا دو مورد، دليل بر ساختگي بودن آن نيست. چگونه بايد چنين باشد و حال آنكه در بيشتر كتابها حتي كافي كه دقيقترين و متقنترين كتابهاي حديثي است، بيش از اين آمده است». (1).
علامه مجلسي ميگويد: «... اين نميتواند سبب قدح باشد. زيرا كمتر كتابي از چند برابر اين تصحيف و تحريف خالي است. مثل اين مورد در كافي و ديگر كتابهاي معتبر موجود است و از ديدگاه پژوهشگران پنهان نميماند». (2).
4- مسعودي (و: 345 ق) ميگويد: «قطعيان به امامت، دوازده نفرند كه سليم بن قيس هلالي حصر آنان در عدد دوازده را در كتاب خود آورده است». (3).
شماري از علماء كتاب سليم را از جملهي مصادر قديمي ميدانند كه بر ائمهي دوازدهگانه تأكيد كرده است. (4).
اين و آن ميرساند كه در حديث مورد بحث تصحيف صورت گرفته است.
5- علامه محقق شيخ محمدتقي شوشتري شماري از موارد مشابه را از كافي بيان كرده است. (5)او ميگويد: «اين از سوء تعبير راويان است وگرنه مثل آن در كافي نيز هست در باب: ما جاء في النص علي الائمة الاثني عشر، در خبري از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آمده: من و دوازده نفر از فرزندانم و تو اي علي! ستونهاي زمين هستيم... پس هنگامي كه دوازده نفر از فرزندانم از دنيا بروند، زمين ساكنان خود
را فروبرد». (1).
در خبر ديگري از آن حضرت صلي اللَّه عليه و آله آمده: «از فرزندانم دوازده نقيب نجيب... آخرشان قائم است». (2).
اين هر دو روايت را ابوسعيد عصفري در اصل خود با لفظ احد عشر (به جاي اثنا عشر) آورده است. (3).
در خبر سوم از جابر انصاري آمده كه گفت: «بر فاطمه عليهاالسلام وارد شدم. لوحي نزد او بود كه نام اوصياي از فرزندانش در آن بود. آن را شمارش كردم، دوازده نام بود». (4).
صدوق اين روايت را بدون «من ولدها: از فرزندانش» در اكمالالدين، عيون اخبارالرضا، و خصال، آورده است. (5).
در خبر چهارم از امام باقر عليهالسلام منقول است: «دوازده امام از آلمحمد كه همهي آنان محدَّث هستند و همه از فرزندان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و علي بن ابيطالب عليهالسلام». (6).
صدوق در عيون اخبارالرضا و خصال، اين حديث را چنين آورده: «همهي آنان محدَّث هستند و از فرزندان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و علي بن ابيطالب عليهالسلام از آنان است». (7).
در خبر پنجم از ابوسعيد خدري در پرسشهاي يهودي از امامان پس از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده: حضرت به او فرمود: «اين امّت را دوازده امام
هدايت از ذريّهي پيغمبر او است. آنان از (نسل) من هستند.... اينان دوازده نفر از ذريهي اويند كه با پيامبر در منزل او همراهند». (1).
مضمون اين حديث را نعماني، بدون قيد «من ذرية نبيّها: از ذريّهي پيغمبر او» آورده است. (2)اين نص كلام علّامه شوشتري است كه در قاموسالرجال آمده است. (3).
سرآغاز
استشهاد به اقوال دانشمندان
اجماع در مظلوميت زهرا عليهاالسلام
گفتار شيخ مفيد در الارشاد
آنچه شيخ طوسي گفته، شيخ مفيد نميگويد
كتاب الاختصاص، نوشتهي شيخ مفيد
نسخههاي كتاب الاختصاص
كساني هستند كه تلاش دارند در هر آنچه بر زهرا عليهاالسلام گذشته جز تهديد به آتش زدن خانه او و غصب فدك، ايجاد شك نمايند. حتي از شدّت همين تهديد كاسته، آن را يك تهديد صوري ميدانند يا اين ادعا كه: «كساني كه خليفهي دوم براي تهاجم به خانهي زهرا عليهاالسلام آورد، دلهايشان مالامال از محبت زهرا عليهاالسلام بود، حال چگونه ميتوانيم تصور كنيم كه به او هجوم آورند». او ميگويد: «مردم به زهرا عليهاالسلام احترام ميگذاشتند و او را گرامي ميداشتند. لذا اقدام به كاري بر ضدّ او، كار سهل و آساني نبود». يعني: تهديد به آتش كشيدن خانهاش صوري بود نه جدّي. وي ميافزايد: «سركردهي مهاجمان، زهرا عليهاالسلام را استثنا كرد و از دايرهي تهديد بيرون برد». چه كلمهي «و إنْ» را كه او در پاسخ كسي كه گفت: «فاطمه در خانه است» بر زبان راند، چنين تفسير كرده:
«منظور از «وَ إنْ» اين است كه ما به فاطمه كاري نداريم بلكه براي دستگيري و بازداشت علي آمدهايم». سپس به آنچه در فصل پيش آورديم و در فصلهاي ديگر خواهيم آورد، استشهاد كرده است.
آنچه در اين فصل ميخواهيم بدان اشاره كنيم، اين است كه گفتههاي برخي از بزرگان مذهب و پرچمداران علم و دانش را مؤيد گفتههاي خود ميداند. وي در اين باره به ديدگاه چند تن از بزرگان شيعه استشهاد كرده است:
1- شيخ مفيد رحمهاللَّه.
2- آيةاللَّه شيخ محمد حسين كاشفالغطاء رحمهاللَّه.
3- آيةاللَّه سيد عبدالحسين شرفالدين رحمهاللَّه.
در اين فصل، ابتدا سخنان شيخ مفيد رحمهاللَّه را ميآوريم و سپس توضيح ميدهيم كه اين سخنان در اثبات گفتههاي وي مفيد نيست. اين مهم را طي چند مطلب بيان ميكنيم.
گفتيم كه وي در تأييد تشكيكات خود در ماجراي زهرا عليهاالسلام و بلايا و مصائبي كه بر آن حضرت گذشت، به گفتههاي برخي از بزرگان علماي مذهب مثل مفيد، كاشفالغطاء و شرفالدين استشهاد ميكند. پيش از ورود به مناقشهي صحت آنچه به نان نسبت داده، ميل داريم يك مسأله مهم را در مورد استشهاد به اقوال علماء به طور كلي تذكر دهيم. پس ميگوييم:
وي در مخالفتهاي فراوان خود در امور دين كه مورد پذيرش و اجماع بزرگان و دانشمندان است، عذر ميآورد كه فلان عالم اينگونه گفته و فلان عالم آنگونه. وي در اينگونه عذرآوري خويش به مسائل فقه بسنده نميكند بلكه آن را به عقايد، تاريخ، تفسير، و ديگر زمينهها نيز ميكشاند. گاهي اوقات نياز پيدا ميكند كه پيش از اعلان عقايد خود با مقدمات گوناگون چنان زمينهسازي كند كه از زشتي و شگفتي آن بكاهد. سپس در مناسبتهاي پيدرپي اظهار ميدارد كه هنوز سرگرم بررسي موضوع است و در همين زمان به گونهاي اشاره ميكند كه منتظر نتايج مطلوب است. آنگاه كه هيچيك از فقها را موافق گفتههاي خود نديد به اعتبار احتياط وجوبي به نقيض گفتهاش پناه ميبرد و با اين اقدام، به موافقت خود با فتوا در آينده
اشاره بلكه در مسير رسيدن به آن جهتگيري ميكند. مثلاً قول به اينكه احوط حرمت ريش تراشيدن است، را گامي در راه رسيدن به فتواي حليت و قابل استشهاد براي آن ميداند. پس ملاحظه ميكنيد كه ميگويد: فلان عالم و فقيه معروف نزد تودهي مردم، اولين كسي است كه چنين گفته است. هنگامي كه به كتابها و دانشنامههاي فقهي مراجعه ميكنيد، ميبينيد كه چنين نيست بلكه پيش از فقيه معروف، شمار زيدي از فقها چنان ديدگاهي داشتهاند. مثلاً در مناسبتهاي زياد بارها و بارها گفته ميشود كه مرجع بزرگ تقليد، آيةاللَّه سيد محسن حكيم رحمهاللَّه اولين كسي است كه در خلاف با اجماع به طهارت اهل كتاب فتوا داده است.
هدف اين است كه خلاف اجماعهاي خود را توجيه كنند. در حالي كه ابن ابيعقيل، ابيجنيد، شيخ مفيد در يكي از گفتههايش، و شايد شيخ طوسي كه همه از بزرگان فقهاي قديم اماميهاند، پيش از آيةاللَّه حكيم رحمهاللَّه به طهارت اهل كتاب فتوا دادهاند.
مثال ديگر: وقتي از همين شخص سؤال ميشود كه به چه دليل بازي با آلات قمار را حلال اعلام كرده است، ميبينيم كه به آراي امام خميني رحمهاللَّه استشهاد ميكند كه با حلال كردن شطرنج كه از آلات قمار است، با اجماع مخالفت كرده است. در حالي كه امام خميني رحمهاللَّه شطرنج قمار را حلال نكرده بلكه فرمودهاند: «بازي با شطرنج، اگر از قمار بودن خارج شده باشد، جايز است». اين يك قضيهي تعليقيه شرطيه است كه صدق آن مستلزم صدق طرفين آن نيست.
به علاوه واضح است كه تعليق فتواي جواز به يك شرط، به معناي مخالفت با فتواي به حرمت بدون همان شرط، نيست.
هنگامي كه فتاواي شاذ وي به گونهاي قابل توجه زياد ميشود، ميبينيم كه آن را چنين توجيه ميكند كه فلان عالم به اين فتوا داده و فلان عالم به آن، و همينطور.
ما نميدانيم كه چرا همواره در خصوص مسائلي كه ديدگاه شاذ دارند ولي اين شخص با آن موافق است، حق با آنان است امّا در فتاواي ديگر كه با افكار اين شخص مخالف است، هم آنان اشتباه ميكنند و هم مشهور تا چه رسد به اينكه آنان فتوايي داشته باشند كه با فتواي مشهور مخالف باشد و اين آقا هم با آنان موافق نباشد.
علاوه بر اين جمع شدن فتاواي شاذ فراوان نزد يك شخص واحد موجب ميشود كه وي از دايرهي مذهب فقهي آنان خارج شود. البته هيچ فقيهي پيدا نميشود كه برخي از فتاواي او موافق شاذ بسيار اندكي باشد كه نه زياني ميزند و نه او را از دايرهي مذهب فقهياش خارج ميكند.
اينك پس از اين مقدمه به موضوع اصلي كه در اين فصل مورد بحث ماست، ميپردازيم:
برخي ميگويند: بين عالمان مذهب اجماع وجود دارد كه زهرا عليهاالسلام مظلوم واقع شد و كتك خورد و بلكه جنينش سقط شد. در مقابل كسي هست كه در اين اجماع ايجاد شك ميكند و گفتار شيخ الطائفه طوسي در تلخيص الشافي او را قانع نميكند كه تأكيد كرده بين شيعه اختلافي وجود ندارد كه فاطمه عليهاالسلام را زدند و جنينش را سقط كردند. روايت ماجراي زهرا عليهاالسلام به صورت بسيار گسترده در كتابهاي شيعه و به صورت مستفيض از طريق ديگران، نيز او را قانع نميسازد.
روايات شيعه از ائمه معصومين عليهالسلام دربارهي مظلوميت زهرا عليهاالسلام آنقدر زياد و متنوع است كه ميتوان متواتر دانست. در اينجا ابتدا سخن شيخ طوسي و علامهي كاشفالغطاء و به دنبال آن، مناقشه وي را در اين باره ميآوريم.
1- شيخ الطائفه محمد بن حسن طوسي (و: 460 ه) شاگرد شيخ مفيد و سيد مرتضي ميگويد: «و آنچه انكار كردهاند، زدن فاطمه عليهاالسلام است. در حالي كه روايت شده كه فاطمه عليهاالسلام را، تازيانه زدند.»
مشهور است و در ميان شيعه در اين باره اختلافي وجود ندارد كه: عمر به شكم او زد چنان كه بچهاش را سقط كرد. جنين سقط شده، محسن ناميده شد. روايت اين جريان نزد آنان مشهور است. همينگونه مشهور است كه وقتي عدهاي به فاطمه عليهاالسلام پناه آوردند و از بيعت با خليفه سرپيچي كردند، دار و دسته حكومت خواستند كه خانه را به روي زهرا عليهاالسلام آتش زنند.
هيچكس نميتواند روايت اين ماجرا را انكار كند. زيرا روايت وارده از طريق اهل سنت، بوسيله بلاذري و ديگران را بيان كرديم روايت شيعه مستفيض است و در آن اختلافي ندارند». (1).
2- علامه شيخ محمّد حسين كاشفالغطاء ميگويد: «كتابهاي شيعه از صدر اسلام، و قرن اوّل، مثل كتاب سليم بن قيس، پس از آن تا قرن يازدهم و بعد از آن، بلكه تا امروز همهي كتابهاي شيعه كه به احوال امامان، و پدرشان: آيت كبري، و مادرشان: صديقهي زهرا عليهاالسلام پرداخته و همهي كساني كه در شرح زندگاني و احوال آنان كتاب نوشتهاند، تقريباً يا تحقيقاً در ذكر مصائب بضعهي طاهره، اجماع دارند كه پس از رحلت پدرش: مصطفي، ستمگران به صورتش زدند و بر گونهاش سيلي چنان كه چشمانش سرخ شد و گوشوارهاش شكست و به در فشرده شد، پهلويش شكست و فرزندش را سقط كرد و هنگامي كه از دنيا رفت، نشانههاي تازيانه همچون بازوبند بر روي بازويش باقي بود.
سپس شاعران اهلبيت عليهالسلام اين قضايا و مصائب را دستمايهي خود قرار دادند و
1) 145. تلخيص الشافي، ج 3، ص 156.
در اشعار، و مرثيههاي خود به نظم كشيدند و آن را از مسلّمات گرفتند. از جمله: كميت و سيد حميري و دعبل خزاعي و نميري و سلامي و ديكالجن و پيش و پس از آنان، تا عصر حاضر...» (1).
3- مقدسي ميگويد: «و محسن و او همان است كه به زعم شيعه، فاطمه عليهاالسلام آن را در اثر ضربت عمر سقط كرد.» (2).
4- ابن ابيالحديد معتزلي شافعي روايت زدن زهرا عليهاالسلام و سقط محسن را به شيعه نسبت داده و گفته فقط شيعه آن را نقل كردهاند. (3).
5- علامه مظفر ميگويد: «در ثبوت قصد به آتش كشيدن خانه فاطمه عليهاالسلام روايت جمعي و حتي از علماي آنان كافي است خصوصاً كه نزد شيعه متواتر است.» (4)بنابراين مقدسي و ابن ابيالحديد معتزلي شافعي روايت مظلوميت زهرا عليهاالسلام و اعتقاد بدان را به طايفهي شيعه نسبت ميدهند نه به جمهور شيعه يا به مشهور در ميان طايفهي شيعه، و اين اشاره به اجماع مورد نظر شيخ طوسي رحمهاللَّه و كاشفالغطاء رحمهاللَّه است.
برخي ميكوشند با استناد به سه چيز در اين اجماع ايجاد شك نمايند:
1- شيخ مفيد بدين اجماع ملتزم نيست بلكه در كتاب ارشاد سخني دارد كه اين اجماع را نقض ميكند.
2- شيخ محمد حسين كاشفالغطاء به مفاد اجماع ملتزم نيست.
3- سيد عبدالحسين شرفالدين نيز به مفاد اجماع ملتزم نيست.
ما در اين فصل و فصل بعدي سخن اينان را ميآوريم و با ذكر موارد مهم به
اختصار به نقد و بررسي آن ميپردازيم.
برخي ميگويند: شيخ مفيد گفته: «در ميان شيعه كساني ميگويند فاطمه عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله يك فرزند پسر سقط كرد كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله او را- در شكم مادر- محسن ناميده بود. بنا به عقيدهي اين طايفه، فرزندان اميرالمؤمنين عليهالسلام، بيست و هشت نفرند. خدا به حقيقت امر آگاهتر است.» (1).
سيد محسن امين در اعيان الشيعه، و مجلسي در بحارالانوار، و ديگران اين سخن شيخ مفيد را نقل كردهاند.
اگر شيخ طوسي نقل ميكند كه شيعه اتّفاق دارد كه عمر به شكم فاطمه زد و فاطمه در اثر آن ضربه فرزندش محسن را سقط كرد، و روايت اين جريان نزد شيعه مشهور است (2)؛ در مقابل شيخ مفيد كه معاصر شيخ طوسي استاد او است، با او مخالفت ميكند و سخنش «ميرساند كه از اساس سقط محسن را قبول ندارد».
پاسخ:
1- عبارت مذكور بر مخالفت شيخ مفيد با شيخ طوسي در اين موضوع، دلالت ندارد. زيرا واژهي «شيعه» در زمان شيخ مفيد بر شماري از فرقهها اطلاق ميشد مثل: زيديه، اسماعيليه، اماميه و ديگران و حتي معتزله كه در بغداد حاكم بودند و اجازه دادند كه مراسم عاشورا به شيوه معروف و متداول كه تا روزگار ما ادامه دارد، انجام شود. در حالي كه دشمنان، اماميه را رافضيه ميخواندند.
نوبختي در كتاب فرقالشيعه، اشعري در المقالات والفرق، شيخ مفيد در
الفصول المختاره، و ديگران از فرقههاي مختلف شيعه سخن گفتهاند. طالبان تفصيل در اين باره به اين كتابها و ديگر منابع فرق و مذاهب مراجعه كنند. علّامه خواجويي مازندراني ادّعاي اطلاق لفظ شيعه بر معتقدان به امامت علي عليهالسلام، هر چند به امامت ديگر امامان معتقد نباشد، را رد كرده ميگويد: «اين گفته وي غريب است و بر قلّت تتبع و عدم تأمّل و مطالعهي او دلالت دارد. بسياري از اخبار دلالت دارد كه بر زيديه و واقفيه و همراهان آنان شيعه اطلاق شده است.» (1).
از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود: «عمر بن يزيد فضائل شيعه را لكهدار كرد... پس از ما، شيعياني ميآيند كه از ناصبيان بدترند عرض كردم: فدايت شوم، مگر شما را دوست ندارند و از دشمنانتان بيزاري نميجويند؟ فرمود: چرا...» (2).
بنابراين مفيد نميخواهد حديث سقط محسن را به شيعه به معناي عام نسبت دهد بلكه فقط به شيعه اماميه نسبت ميدهد. شايد به كار بردن لفظ «طايفه»، اشاره داشته باشد كه طايفهاي از شيعه آن را روايت ميكنند نه همهي طوايفي كه شيعه ناميده ميشوند.
جالب توجه است كه شيخ مفيد رحمهاللَّه نگفت: «بعضي از شيعيان حديثي روايت ميكنند...» بلكه گفت: «در ميان شيعه كساني ميگويند: فاطمه عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله يك فرزند پسر سقط كرد...». او به يك يا چند حديث اشاره نكرده يا به جمع قائلان شيعه از حيث قلّت و كثرت اشاره ننموده است بلكه اشاره دارد كه آنقدر هستند كه وصف «طايفه» در مورد آنان صحيح باشد. آنجا كه گفت: «بنابراين عقيدهي اين طايفه...»
شيخ طوسي رحمهاللَّه ملقب به «شيخ الطائفه» است. يعني: طايفه اماميه نه مطلق شيعه.
2- عصر شيخ مفيد فوقالعاده حساس و از سختترين عصرها در تاريخ تشيع است. زيرا همه ساله در روز غديرخم، و عاشورا كه شيعيان به گراميداشت اين ايام و برپايي مجالس جشن، و سوگواري ميپرداختند، حنبليهاي متعصب بغداد كه نميتوانستند شاهد برپايي چنين محافلي باشند، به مجالس و دستهجات شيعيان حمله ميكردند، و در نتيجه مصائب، بلايا و كشتارهاي فجيع روي ميداد. ما اين عصر را در فصل اوّل كتاب خود: صراعالحريه في عصر المفيد (1)، توضيح دادهايم.
يك سال خانههاي شيعه در محلهي كرخ بغداد را به آتش كشيدند كه در اثر آن هجده هزار نفر، و به اعتقاد ابنخلدون، بيست هزار نفر و از جمله زنان و كودكان، كشته شدند.
شيخ مفيد رحمهاللَّه ميخواست با مسائل در نهايت حكمت و دقت برخورد كند. لذا در ارشاد كه از نوشتههاي اواخر زندگي او است، كوشيد يك كتاب تاريخي برخوردار از دقّت و امانت علمي ارائه دهد كه همه آن را قبول داشته باشند و بتوانند از آن استفاده كنند. او ميخواست در اين كتاب حوادث را بدون تفصيل و به دور از اختلافات و تعصبات مذهبي بيان ميكند تا يك كتاب همگاني باشد.
به همين منظور مسائل حسّاس و تفرقه برانگيز را به صورت نمايان، ذكر نكرد تا آنجا كه از جزئيات سقيفه مربوط به بيعت با ابوبكر هيچ نميگويد. (2)به نظر ميرسد كه اين كار شيخ مفيد در چارچوب سياستهاي متوازن و متعادل وي انجام شده كه شرايط را در اتخاذ آن مورد ملاحظه قرار ميداد و با آن واقعگرايانه، هدفدار، و با مسئوليت و آگاهي برخورد ميكرد.
امّا كتاب شيخ طوسي رحمهاللَّه دفاع از شيعه اماميه است و شيخ طوسي آن را با نام
تلخيص الشافي، خلاصه كرده است بنابراين شيخ طوسي همانند سيد مرتضي كتابش را به عنوان يك امامي در دفاع از مذهب و اثبات صحّت و درستي آن نوشته است. او ميخواهد در اين كتاب به جايي برسد كه حدفاصل بين مذهب اماميه و ديگران را روشن سازد. در حالي كه شيخ مفيد رحمهاللَّه در كتاب الارشاد تلاش ميكند از اين حدود درگذرد تا يك كتاب تاريخي براي همگان باشد كه بتوانند بدان مراجعه و بدون اشكال و اتهام از آن استفاده كنند.
اگر از ميان فرقههاي شيعه، فقط اماميه در اين مسأله اجماع دارند نه ساير فرقهها مثل اسماعيليه و زيديه و...، در اين صورت از شيخ مفيد رحمهاللَّه پذيرفته نخواهد بود كه اين اجماع اماميه را به ساير طوايف و فرقهها نيز نسبت دهد.
شيخ مفيد از يك جهت از دامن زدن به مسائلي كه تعصبات مذهبي را برميانگيزد، دوري ميكند و از سوي ديگر در اينجا به صورت پنهان و زيركانه به يك امر حسّاس اشاره ميكند. چه وجود جنيني را كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله محسن ناميده بود، اثبات كرده و خواننده را آزاد گذاشته تا خود دربارهي نقش و سرنوشت اين جنين تحقيق كند.
3- اما اينكه شيخ مفيد رحمهاللَّه در اين مسأله با شيخ طوسي رحمهاللَّه مخالف است، در پاسخ به پرسش بعدي خواهيم ديد كه نه تنها با او مخالف نيست بلكه كاملاً با او موافق است. لذا در اينجا بدان نميپردازيم.
4- شيخ طوسي شاگرد شيخ مفيد بود. در آن زمان شيخ مفيد مرد اوّل شيعه بود. بنابراين معقول نيست كه شيخ طوسي با اين جزم، قاطعيت و وضوح مدعي اجماع شيعه شود در حالي كه شيخ مفيد، استاد وي و بزرگترين شخصيت شيعه در اين مسأله مخالف باشد؟!
حداقل بر او لازم بود كه بيان كند، استادش با اين اجماع مخالف است بلكه آن
را ردّ ميكند و اصلاً چنين اجماعي را از اساس نميپذيرد. آيا شيخ طوسي ميتواند مثبت اجماعي باشد كه استادش آن را با صراحت ردّ و تكذيب ميكند و ميگويد: فقط گروهي از شيعه چنين عقيدهاي دارند و بدون تحقيق ادعاي اجماع كرده است؟!
پاسخ اين پرسشها منفي است و هيچيك را نميتوان پذيرفت. اين ميرساند كه منظور شيخ مفيد را ارشاد همان است كه بيان كرديم و نه چيزي كه معارض و ناقض اجماعي باشد كه شيخ طوسي از آن سخن ميگويد.
برخي ميگويند: «اگر شيخ طوسي اتّفاق شيعه در زدن و سقط جنين زهرا عليهاالسلام را نقل كرده، در مقابل شيخ مفيد، آن مردم شيعي كه در احتجاج با مخالفان مذهبي محكم بود و معاصر شيخ طوسي، هرگز چيزي درباره شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام و آنچه در اين باره گفته ميشود، در كتابهايش نياورده مگر در اختصاص كه در انتساب آن به وي شك داريم».
او ميگويد: «مواردي كه در كتابهاي مفيد از زهرا عليهاالسلام ذكري به ميان آمده، تتبع كردم، يك حديث دربارهي شكستن پهلو و سقط جنين او و... نديدم. من نميدانم كه تتبعام دقيق بوده يا نه؟»
پاسخ:
پيش از هر چيز ميل داريم كه يك نكته را مورد ملاحظه قرار دهيم و آن اينكه: اين شخص در اينجا در تصريح به شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام اصرار دارد، در حالي كه نقض كلام شيخ طوسي با كلام شيخ مفيد در عبارت اوّل وي دلالت دارد كه وي در صدد انكار سخنان شيخ طوسي دربارهي زدن زهرا عليهاالسلام و سقط محسن است. در
حالي كه شيخ طوسي در تقرير اجماع و بيان تضافر روايات در اين باره، سخني از شكستن پهلو نگفت. پس چرا شكستن پهلو را در اين مورد وارد بحث كرده است؟!
حال پس از اين ملاحظه ميگوييم: شيخ مفيد، مظلوميت زهرا عليهاالسلام و بسياري از وقايعي كه بر او گذشت را در كتابهاي خود آورده است. در خصوص مناقشه گفتههاي اين شخص در اين باره ميگوييم:
1- ما مقصود وي را از اين عبارت نفهميديم كه در عطف به شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام آورده: «و آنچه در اين باره گفته ميشود». آيا منظور زدن زهرا عليهاالسلام است؟ يا سقط جنين او است؟ يا آتش زدن خانهي او است. تا آنجا كه آتش به چوب در افتاده؟! نميدانيم منظورش كدام است.
2- عدم ذكر ماجراي زهرا عليهاالسلام توسط مفيد- به فرض كه آن را بپذيريم- دليل بر انكار آن نيست. زيرا سكوت و عدم ذكر چيزي دليل بر انكار آن از اساس، نميباشد.
بلكه برعكس، بيان كرديم اينكه شيخ طوسي شاگرد مفيد، اجماع را تقرير ميكند و آن را از مسلّمات ميگيرد، دلالت دارد كه استادش در رأس قائلان و مدافعان از اين اجماع بوده است. در غير اين صورت بيان اين مسأله با اين جزم، و قاطعيت و وضوح تمام توسط شيخ طوسي درست نبود. چه يكي از استادانش كه احدي از موافقان و مخالفان در تبحّر وي در اين قضايا ترديد ندارد، مخالف اجماع است و آن را از اساس انكار ميكند.
اما اگر اين استاد- شيخ مفيد- بيان كند كه افراد اندكي چنين اعتقادي دارند، در اين صورت ادعاي اجماع مشكلتر ميشود. زيرا در اين حالت ادعاي اجماع توسط شيخ طوسي، يكي از مصاديق بارز دروغ و افتراي بر مشايخ و بزرگان مذهب خواهد بود و شيخ طوسي اجلّ از آن است كه چنين توهمّي در حقّ او روا باشد.
3- هنگامي كه مفيد ميخواهد شيعه را مخاطب خود سازد و برايشان كتابي
بنويسد، نميتواند از آشكارگويي و تصريح به تفاصيل ماجراي صديقه زهرا عليهاالسلام كوتاهي و سستي كند.
در كتاب اختصاص از عبداللَّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام روايت ميكند كه آن حضرت فرمود: ابوبكر نوشتهاي در ردّ فدك براي زهرا عليهاالسلام نوشت. زهرا در حالي كه نوشته را در دست داشت، از نزد ابوبكر بيرون آمد. عمر در راه به او رسيد. گفت: دختر محمّد! اين نوشته چيست كه در دست توست؟ فرمود: نوشتهاي است كه ابوبكر در ردّ فدك برايم نوشته است. گفت: بده به من. زهرا عليهاالسلام حاضر نشد نوشته را به او بدهد. عمر لگدي به زهرا عليهاالسلام كه فرزند پسري به نام محسن در شكم داشت، كوبيد. در اثر اين ضربه، زهرا عليهاالسلام محسن را سقط كرد. سپس عمر، او را سيلي زد. گويي هماكنون به گوشوارههاي گوشش مينگرم كه در اثر آن سيلي شكست. سپس نوشته را برداشت و پاره كرد. زهرا عليهاالسلام به خانه رفت و هفتاد و پنج روز در اثر ضربتي كه عمر به او زد، مريض بود تا اينكه از دنيا رفت». (1).
در همين كتاب، روايت ديگري آورده كه ميگويد: خليفهي دوم، لگدي به در خانه كوبيد و آن را شكست. او لگدي به زهرا عليهاالسلام زد. فاطمه عليهاالسلام در اثر اين ضربه، فرزندش محسن را سقط كرد. (2).
در حديث ديگري در همين كتاب آمده: امام صادق عليهالسلام فرمود: «و قاتل اميرالمؤمنين و قاتل فاطمة و قاتل المحسَّن و قاتل الحسن والحسين». (3).
دربارهي صحت انتساب كتاب الاختصاص به شيخ مفيد، در مباحث بعدي در پاسخ به سؤالي سخن خواهيم گفت. كه تشكيك در صحت انتساب اين كتاب به
شيخ مفيد بيمورد، مردود و نامعقول است. چنين بدست ميآيد كه مفيد اين كتاب را از كتاب الاختصاص ابنعمران گزينش كرده است. بنابراين، انتخاب اين حديث از ميان ساير روايات، نشانگر آن است كه شيخ مفيد مزيّتي در آن ديده كه باعث شده آن را بر اخبار ديگر ترجيح دهد.
4- شيخ مفيد رحمهاللَّه از ماجراي زهرا عليهاالسلام در چندين مورد از كتابهاي ديگرش سخن گفته است. ملاحظه كنيد:
الف: گنجي شافعي به نقل از شيخ مفيد رحمهاللَّه: «او بر گفتههاي جمهور افزوده كه فاطمه عليهاالسلام پس از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله پسري سقط كرد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود. اين مطلب نزد هيچيك از ناقلان جز ابنقتيبه وجود ندارد». (1).
بنابراين گنجي، اعتقاد به سقط محسن را دقيقاً به شيخ مفيد رحمهاللَّه نسبت ميدهد مگر اينكه منظورش اشاره به بيان مفيد در ارشاد باشد. معذلك احتمال قوي ميدهيم كه به مطلب اختصاص اشاره كرده است. ما به گنجي ميگوييم: يك مراجعه ساده به متون منقول از اهل نقل آشكار ميسازد كه بسياري از ناقلان غير از ابنقتيبه هم اين مطلب را نقل كردهاند. انشاءاللَّه در برخي از فصول اين كتاب بخش بزرگي از اين متون را ذكر خواهيم كرد.
ب: شيخ مفيد در مقنعه- يك كتاب در فقه شيعه- و در كتاب مزار، زيارت صديقه طاهره عليهاالسلام را آورده است. اين زيارت تصريح دارد كه آن حضرت شهيده است: «السلام عليك ايتها البتول الشهيدة الطاهرة» (2).
آيا شهادت او جز تازيانههايي كه از اينان خورد، علّت ديگري دارد؟ آيا در اثر يك بيماري به شهادت رسيد يا به سبب يك حادثه مثل سقوط از بام خانه يا اينكه
به وسيله يك ناشناس ترور شد؟!!
در بخش متون، رواياتي را كه شيخ مفيد رحمهاللَّه آورده در جاي خود خواهيم آورد.
ج: مفيد، تلاش دار و دسته حكومت براي به آتش كشيدن خانه زهرا عليهاالسلام را در كتاب امالي، از جعابي، از عباس بن مغيره، از احمد بن منصور رمادي، از سعيد بن عفير، از ابنلهيعه، از خالد بن يزيد، از ابوهلال، از مروان بن عثمان روايت كرده كه گفت: «هنگامي كه مردم با ابوبكر بيعت كردند، علي عليهالسلام و زبير و مقداد وارد خانه فاطمه عليهاالسلام شدند و از بيرون آمدن خودداري كردند. عمر بن خطاب گفت: خانه را بر رويشان به آتش زنيد. زبير شمشير به دست بيرون آمد...
علي عليهالسلام به سوي عاليه بيرون رفت. ثابت قيس بن شماس در راه به او رسيد، گفت: تو را چه شده يا اباالحسن؟! فرمود: ميخواستند خانهام را به رويم آتش زنند و ابوبكر بالاي منبر بود و مردم با او بيعت ميكردند ولي از اين اقدام جلوگيري و به آن اعتراض نكرد...»
ثابت گفت: دست از تو برنميدارم تا در راه تو كشته شوم. با هم به راه افتادند و به مدينه برگشتند. فاطمه عليهاالسلام را ديدند كه در كنار در خانهاش ايستاده هيچيك از آنان در خانهاش نبود و ميگفت: «هرگز مردمي بدتر از شما نديدم، جنازهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را در برابرمان رها كرديد و كارتان را تمام نموديد و ما را اميرتان نكرديد، با ما كرديد آنچه كرديد و برايمان حقي قائل نشديد...» (1).
اين حديث به تلاش آنان براي وارد شدن به خانه زهرا عليهاالسلام و تعدّي به اهل آن، تصريح دارد. چه حضرت عليهالسلام فرمود: «ابوبكر بالاي منبر بود، و مردم با او بيعت ميكردند ولي از اين اقدام جلوگيري و به آن اعتراض نكرد...» بايد هجومي در كار باشد تا نياز به جلوگيري داشته باشد و تعدّياي كه نياز به اعتراض.
1) 161. امالي، صص 59- 60.
اين عبارت «ميخواستند... آتش زنند» نيز ميرساند كه آنان از اين جهت تلاش كردند و مثلاً هيزم آوردند. خصوصاً جملهاي كه حضرت دربارهي ابوبكر فرمود كه «از اقدام جلوگيري و به آن اعتراض نكرد». يعني: آنان را از اقدام براي آتش زدن خانه بازنداشت. بنابراين مسأله فقط تهديد زباني نبوده است. مؤيد اين مطلب واژهي «ارادوا: ميخواستند» است و الّا ميفرمود: «هددوا: تهديد كردند».
اين روايت همچنين تصريح دارد خانهاي كه مورد هجوم قرار دادند، در داخل مسجد و در مقابل منبر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله قرار داشت. جايي كه ابوبكر پس از بازگشت از سقيفه بالاي آن نشسته بود و يارانش مردم را براي بيعت با او مجبور ميكردند. پس در مقابل چشمان او ماجراي خانهي فاطمه عليهاالسلام اتّفاق افتاد و او نه آنان را از اين اقدام وقيحانه بازداشت و نه به كارشان اعتراض كرد.
واضح است كه قبر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در خانهي فاطمه عليهاالسلام بود نه در خانهي عايشه- چنانكه در جاي خود تحقيق كردهايم (1)- آنان نه حرمت قبر آن حضرت را مراعات كردند، نه حرمت مسجد، نه حرمت خانه زهرا، و نه حرمت شخص زهرا عليهاالسلام را.
د: مفيد رحمهاللَّه در كتاب الجمل ميگويد:
«هنگامي كه عدهاي از بنيهاشم و ديگران در گريز از ابوبكر و اظهار مخالفت با او در خانهي فاطمه عليهاالسلام جمع شدند، عمر بن خطاب، قنفذ را فرستاد و گفت: آنان را از خانه بيرون كن. اگر بيرون نرفتند، هيزمها را در كنار در جمع كن و به آنان اعلام نما كه اگر براي بيعت بيرون نيايند، خانه را بر رويشان آتش خواهم زد.
سپس خودش با گروهي از جمله مغيرة بن شعبه ثقفي، و سالم غلام ابوحذيفه، به راه افتادند تا به در خانهي علي عليهالسلام رسيدند. عمر ندا داد: فاطمه دختر رسول خدا! كساني را كه به خانهات پناهنده شدهاند بيرون كن تا بيعت كنند و در
1) 162. ر. ك: دراسات و بحوث في التاريخ والاسلام، ج 1، ص 169.
آنچه مسلمانان وارد شدهاند، داخل شوند و الّا به خدا سوگند آنان را به آتش ميكشم. اين حديث مشهور است.» (1).
سخن شيخ مفيد رحمهاللَّه در ارشاد را پيش از اين آورديم. در اينجا دليلي بر تكرار آن نميبينيم.
آورديم كه برخي در اينكه كتاب الاختصاص از شيخ مفيد رحمهاللَّه است، ايجاد شك كردهاند تا اين را دستاويزي براي رد اعتماد به روايات آن درباره مظالم زهرا عليهاالسلام قرار دهند و انتساب اين كتاب را به شيخ مفيد رحمهاللَّه رد نمايند.
ميگوييم: ما در آنچه درباره كتاب اختصاص شيخ مفيد بيان شده، به دقّت انديشيديم اما هيچ كدام را براي ايراد شك و شبهه در صحت انتساب كتاب به اين عالم جليلالقدر صالح نيافتيم. در اينجا به اختصار به برخي از آنچه در اين باره مطرح شده پاسخ ميدهيم:
1- در اين كتاب روايات فراواني آمده كه اينگونه آغاز ميشود: حدّثني جعفر بن الحسين المؤمن. لذا برخي گمان كردهاند كه اين كتاب از جعفر است.
پاسخ: در اين كتاب روايات بسياري آمده كه با نام اين مرد شروع نميشود با اسم افراد ديگري آغاز ميشود يا اسامي ديگر با واو عطف افزوده ميگردد. لذا اين مسأله موجب نميشود كه كتاب را به اين مرد نسبت دهيم.
2- صاحبان كتابهاي فهرست مثل نجاشي در رجال، طوسي در فهرست و ابن شهر آشوب در معالم العلما، اين كتاب را در شمار تأليفات شيخ مفيد نياوردهاند.
پاسخ: همهي اينها، همهي تأليفات شيخ مفيد را يكي نياوردهاند بلكه هر كدام
1) 163. الجمل، چ جديد، صص 117- 118.
بخشي از كتابهاي او را نام بردهاند و كتاب اختصاص از جمله كتابهايي است كه از آن نام نبردهاند. خواهيم گفت كه چرا اين كتاب را در شمار تأليفات او ذكر نكردهاند.
3- نسخههاي خطي اين كتاب مشوّش است. مثلاً خطبه كتاب در يك نسخه را در نسخه ديگري پس از چند صفحه ميبينيد.
پاسخ: ممكن است صحافي برخي نسخهها به هم خورده باشد و آنگونه كه برايشان ممكن بوده، آن را منظّم كرده باشند.
4- ميگويد: «قال محمّد بن النعمان» به نظر شما چه كسي اين را گفته است؟!
پاسخ: اين گفتهي شخص مؤلف است. چنانكه عادت مؤلفان قديم است كه در ابتداي عبارت از خود اينگونه ياد ميكنند. بنابراين گفته ديگران نيست كه از مفيد نقل كرده باشند.
احتمال اينكه اين عبارت را برخي براي توضيح نوشته باشند، سپس نسخهنويسان اشتباهاً در اصل كتاب وارد كرده باشند، احتمال ضعيفي است و نياز به اثبات دارد.
اگر علت اينكه فقط شيخ مفيد را انتخاب كرده اين بوده كه در اين كتاب نام بعضي از مشايخ مفيد آمده، بايد دانست كه همانگونه كه اينان مشايخ مفيد بودهاند، مشايخ ديگران هم بودهاند ولي آنان را انتخاب نكرده است.
با اين حال در كتاب نام كساني آمده كه سه برابر اينان ميشوند و معلوم نشده كه از مشايخ مفيد بودهاند. پس چرا از اين شمار اندك مشايخ، استفاده كرده كه كتاب از مفيد است ولي به آن دسته از مشايخ كه باقي مانده و به لحاظ عدد از اينان بيشترند، توجه نكرده است؟!
5- اين كتاب به يك كشكول روايي كه بيشتر احاديث آن دربارهي فضائل اهلبيت عليهالسلام است، شبيهتر است. ترتيب كتاب بر اساس يك شيوهي منطقي منسجم
نيست در حالي كه شيخ مفيد به دقّت و نوآوري ممتاز است.
پاسخ: اين عيب كتاب نيست. چه هدف برخي مؤلفان نوشتن كتابهاي كشكول، روايي و غير آن، است و شيخ مفيد رحمهاللَّه كتاب امالي را نوشته كه يك كتاب كشكول حديث است. از سوي ديگر، همانگونه كه واضح است، لازم نيست دقّت و نوآوري شيخ مفيد در كتابهاي حديثي او نمايان شود.
با صرف نظر از اين حقيقت كه كتاب الاختصاص گزينش و انتخاب شيخ مفيد از كتاب الاختصاص ابنعمران است.
6- در اين كتاب مباحثي آمده كه با آراي شيخ مفيد در كتابهاي ديگرش سازگاري ندارد. از سوي ديگر چارچوب كلي كتاب دلالت ندارد كه تأليف يك متكلم عقلگرا همچون شيخ مفيد باشد. بلكه به تأليف يك محدث همچون شيخ صدوق نزديكتر است.
پاسخ اين گفته از پاسخ قبلي دانسته ميشود. چه ممكن است هدف نويسنده حفظ برخي از احاديث در ضمن يك مجموعه كشكول مانند باشد. چنانكه در مورد كتابهاي امالي كه يكي از آنها تأليف شيخ مفيد است، چنين ميباشد. به علاوه ممكن است مفيد پيش از آنكه در عقايد و فقه و غيره امام و سرآمد دوران شود، اين احاديث را جمع كرده باشد.
چه بسا هدف وي از جمعآوري اين احاديث، تأليف يك كتاب مستقل و منظم به صورت فني كه در دسترس مردم و مورد اعتماد آنان باشد، نبوده است.
گذشته از اين، ديدگاه كلامي و عقيدتي فرد مانع نميشود كه معارض آن را همچون آراي موافق، بياورد. اين يكي از ويژگيهاي ممتاز عالم است كه در مباحث كلامي به قواعد بحث كلامي، ملتزم باشد و در مباحث حديثي و به عنوان يك محدث به ضوابط و اصول مربوط به نقل، پژوهش و گزينش حديث... به همين
علّت ميبينيم كه برخي از محدثان به رغم قبول و پذيرش بخش خاصي از اخبار، خصوصاً در زمينههاي فقهي، اخبار متعارض را در كتابهاي خود ميآورند. اين مطلب با مراجعه به كتب كليني، صدوق و ديگران روشن ميشود.
از سوي ديگر ديدهايم كه برخي از مؤلفان، كتابهاي خود را برخوردار از چند صفت مينويسند. مثلاً فقيه به عنوان يك محدث چنان كه شيخ طوسي كتاب نهايه را كه متون اخبار است، نوشت. ممكن است فيلسوف به زبان عرفا كتاب بنويسد مثل خواجه نصيرالدين طوسي در بعضي از رسائلش، ممكن است متكلم به زبان فيلسوف بنويسد مثل فخر رازي و يا صوفي به زبان فيلسوف مثل غزالي. غير اينان، فراوانند.
از سوي ديگر، برخي از آراء در گذر زمان عوض ميشود خصوصاً اگر صاحب رأي از عالماني باشد كه از جوشش فكري برخوردارند و در راه تكامل شعور، انديشه و معرفت خود گام برميدارند. ميزان توجه مؤلف نيز به جهاتي كه در تأليف خود مورد ملاحظه قرار ميدهد، در زمانهاي مختلف، فرق ميكند.
از اين گذشته، خواهيم گفت كه اين كتاب گزينش مفيد از كتابي ديگر است.
7- وجود خلل يا احياناً عدم وضوح در ارجاع برخي از ضماير يا وجود فاصلهي زياد بين ضمير و مرجع آن.
به اين ايراد پاسخ داده شد كه اين فقط منحصر به اختصاص مفيد نيست بلكه در بسياري از كتابها از جمله كافي، تهذيب الاحكام، و وسائل الشيعه نيز اين ايراد به چشم ميخورد.
اين مسأله علل مختلفي دارد. از جملهي مؤلف روايتي پيدا ميكند. آن را در جايي از كتابش قرار ميدهد. سپس به ضرورت تجديد نظر در انسجام و هماهنگي مفروض، توجه نميكند كه مبادا بين ضمير و مرجع آن در دو روايت، حديث سوم
يا سخن ديگري فاصله انداخته باشد.
8- مؤلف گاهي اوقات از كتابها نقل كرده مثل كتابهاي شيخ صدوق و بصائر الدرجات و گاهي اوقات از مشايخ. حال اگر به مشايخ مذكور كه مؤلف از آنان نقل كرده، دقت كنيم، ميبينيم كه پنج نفر از مشايخ مفيدند و شانزده نفر ديگر هستند كه مفيد در غير اين كتاب اصلاً از آنان روايت نكرده است.
از سوي ديگر شيخ مفيد، مشايخ ديگري دارد كه از جايگاه ويژهاي برخوردارند مثل: جعابي، احمد بن محمّد بن وليد و صيرفي و ديگران ولي در اين كتاب حتي يك روايت از آنان نقل نكرده است.
پاسخ:
1- ظاهراً مؤلف كتاب، ابنعمران است و مفيد، مطالبي را كه پسنديده، از آن انتخاب و گزينش كرده است. بنابراين مشايخ كتاب، مشايخ ابنعمران هستند نه مشايخ مفيد. در تأييد اين نكته، مطالبي خواهد آمد.
2- ممكن است مؤلف پيش از اينكه مشايخ زيادي پيدا كند، كتاب را نوشته باشد. شايد همه يا برخي از روايات را از كتابهايي كه در دسترس او بوده، انتخاب كرده و در اين باره هيچ اشكالي بر او وارد نيست.
3- اينكه ميگويد: برخي از كساني كه مؤلف از آنان در اين كتاب روايت نقل كرده، نديدهايم كه مفيد از آنان در ساير كتابهايش روايت كرده باشد؛ نميتواند دليلي بر نفي كتاب از او باشد. زيرا ممكن است از يك نفر از مشايخش در اينجا چيزي نقل كند كه مشايخ ديگرش چيزي از آن برايش نقل نكردهاند و يا از شيوخ جديدي استفاده كند و از آنان روايت نقل نمايد. سپس آنان را رها كرده ملتزم مشايخ ديگري شود. اين كار علل و اسبابي دارد كه برحسب شرايط و اوضاع و احوال و اغراض افراد در گذر زمان فرق ميكند...
آيا در ميان عالمان حديث كسي هست كه شرط كند بايد راوي در همهي كتابهايش از فرد فرد مشايخ خود كه در طول تاريخ زندگاني علمي دراز خود از آنان استفاده كرده، روايت نقل كند؟!
از كتاب الاختصاص چند نسخه وجود دارد:
1- نسخه نوشته شده از روي نسخه شيخ حر عاملي (1)كه آن را بدون هيچگونه ابهامي به شيخ مفيد نسبت داده است. چه بر روي آن نوشته شده:
«كتاب الاختصاص للشيخ المفيد محمد بن النعمان، منتخب من الاختصاص لاحمد بن الحسين بن عمران.»
در آخر اين نسخه نوشته شده:
«تمَّ كتاب الاختصاص للشيخ المفيد قدس سره.».
بر روي نسخه شيخ حر عاملي، مالكيت شيخ حر در سال 1087 ه نوشته شده است امّا تاريخ كتابت آن معلوم نيست. اين نسخه در كتابخانه آيةاللَّه حكيم رحمهاللَّه در نجف اشرف نگهداري ميشود.
2- نسخه كتابخانه سپهسالار كه تاريخ آن 1118 ه است. ناسخ يادآوري كرده كه اين كتاب، مختصر كتاب الاختصاص احمد بن حسين بن عمران است.
اين عبارت با عبارت روي نسخه شيخ حر عاملي تفاوت ندارد. زيرا مقصود اين است كه اصل كتاب الاختصاص از احمد بن حسين بن عمران است. و اين منافات ندارد كه مختصرش از شيخ مفيد باشد.
3- نسخه قديم موجود در كتابخانه آسان قدس رضوي مشهد كه تاريخ كتابت
1) 164. اين نسخه در كتابخانهي آستان قدس رضوي موجود است. سال كتابت: 1085 ه يا 1087 ه.
آن سال 1055 ه است. در اين نسخه پس از چند صفحه آمده:
«كتاب مستخرج من كتاب الاختصاص تصنيف ابيعلي احمد بن الحسين بن احمد بن عمران رحمهاللَّه».
اين عبارت نيز با نوشته روي نسخهي شيخ حر عاملي فرق ندارد. زيرا همانگونه كه گفتيم كتاب الاختصاص از ابنعمران است و تلخيص آن از شيخ مفيد.
به نظر ميرسد كه اوراق اين نسخه جابهجاست. اين جابهجايي اسباب مختلفي دارد.
بنابراين مانعي ندارد كه الاختصاص چاپ شده بر اساس دو نسخه اول را به شيخ مفيد نسبت دهيم به اين اعتبار كه وي آن را از كتاب ابنعمران گزينش كرده است.
ممكن است همين اختصار موجب شده كه آن را در شمار تأليفات شيخ مفيد ذكر نكنند. زيرا خودش آنرا ننوشته. بلكه از كتاب شخص ديگري گزينش و تلخيص كرده است... اين بر ميزان اهتمام شيخ مفيد به اين كتاب دلالت دارد تا آنجا كه به گزينش آثار نفيس و استخراج اخبار ثمين آن ميپردازد.
گواه مطلب اينكه كتاب الفصول المختاره كه گزينش سيد مرتضي از كتاب «العيون والمحاسن» شيخ مفيد است، در شمار تأليفات سيد مرتضي نيامده است بلكه همچنان به شيخ مفيد نسبت داده ميشود و يكي از تأليفات او به حساب ميآيد.
گفتار كاشفالغطاء
استدلال كاشفالغطاء
ديدگاه سيد عبدالحسين شرفالدين
شاهد و دليل
برخي به پاسخ عالم سرشناس آيةاللَّه شيخ محمد حسين آلكاشفالغطاء- كه وي او را از انديشمندان توصيف ميكند- به پرسشي دربارهي اين موضوع استدلال كرده ميگويد: كلام كاشفالغطاء عدم صحت آنچه را دربارهي شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام در اثر ضربت مهاجمان گفته ميشود، ثابت ميكند. همچنان كه آنچه دربارهي ورود آنان به خانهي زهرا عليهاالسلام و زدن او، و حوادث پيش و پس از آن گفته ميشود، را نفي مينمايد.
1- من اين قوم را تبرئه نميكنم اما زدن زن در آن زمان عيب بود چنان كه اگر كسي زني را ميزد، اين كار براي خود او و نسلش يك ننگ به شمار ميرفت. در نهجالبلاغه از امام علي عليهالسلام آمده:
«... زنان را با زدن برميانگيزانيد هرچند آبروي شما را بريزند يا اميرانتان را دشنام گويند كه توان زنان اندك است و جانشان ناتوان و خردشان دستخوش نقصان. آنگاه كه زنان در شرك به سر ميبرند مأمور بوديم دست از آنها بازداريم و در جاهليت اگر مردي با سنگ يا چوبدستي بر زني حمله ميكرد او و فرزنداني را
كه از پس او ميآيند، بدين كار سرزنش ميكردند». (1).
2- «اما قضيهي زهرا عليهاالسلام و سيلي زدن بر صورت مباركش چيزي است كه بعيد ميدانم كه عقل و وجدان و احساسات من آنرا بپذيرد. نه از اين جهت كه اين قوم از ارتكاب چنين جسارت عظيمي ابا و پروايي داشتند بلكه از اين لحاظ كه سجاياي عربي و آداب و رسوم جاهلي كه...». (2).
3- اگر آنان مرتكب چنين اقدام ناشايست و ناروايي ميشدند، كساني از صحابه مانع ميشدند و آنان را از اين كار بازميداشتند.
4- زهرا عليهاالسلام در هيچيك از خطبهها و سخنرانيهاي خود مثل خطبهاي كه در مسجد پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و در حضور مهاجران و انصار ايراد فرمود و در تظلم از قوم بدرفتاري آنان، نه بيان نمود كه او را زدهاند يا فرزندش را سقط كردهاند و نه بدان اشاره كرده است در حالي كه: «فاطمه عليهاالسلام خشمگين و به شدت متأثر بود».
زهرا عليهاالسلام به علي عليهالسلام گفت: كه فلاني «نحلهي پدرم و دستمايهي معيشتي فرزندانم را به زور و ستم ربود»، اما نفرمود: او يا دوستش مرا زد. همينگونه هنگامي كه براي زنان مهاجرين و انصار صحبت كرد، كلامش را اينگونه آغاز كرد: «به خدا سوگند در حالي صبح كردم كه دنيايتان را رها كردم و از مردانتان دلي مالامال از نفرت دارم...». و از چيزي جز غصب فدك و غصب خلافت شكايت نكرد. در حالي كه زدن و سيلي و شكستن پهلويش و فروريختن ميخ در سينهاش- اگر صحيح باشد- از غصب فدك عظيمتر است.
همچنين هنگامي كه ابوبكر و عمر از علي عليهالسلام اجازه گرفتند و بر فاطمه عليهاالسلام وارد شدند، تا رضايت او را به دست آورند، از آنچه گفته ميشود بر او گذشته،
چيزي به آندو نگفت.
علي اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در هيچيك از خطبهها و سخنان خود به آن اشاره نكرد. در حالي كه پس از به خاكسپاري فاطمه عليهاالسلام دلتنگيها و اندوههاي علي عليهالسلام به جوشش آمد و به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله گفت: السلام عليك يا رسولاللَّه، عنّي و عن ابنتك النازلة في جوارك...
در حالي كه موقعيت ايجاب ميكرد اگر چيزي بر دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله گذشته، بگويد. زيرا اين يك حجت قوي عليه آنان بود و موجب برانگيختن احساسات و عواطف از همه جهات بر ضدّ آنان. (1).
مرحوم كاشفالغطاء، اين كار را فقط از قنفذ وردي ميداند و بس.
اين گفتههاي كاشفالغطاء بود كه برخي كه در صدد ايجاد شك و برانگيختن غبار ترديد پيرامون اين قضيه هستند، آن را دستاويز خود قرار داده و تكرار ميكنند.
در پاسخ ميگوييم:
سخنان كاشفالغطاء كه برخي براي ايجاد شك و ترديد دربارهي ماجراي زهرا عليهاالسلام از آن استفاده كردهاند، متضمن نكاتي چند است كه در پي بدان اشاره ميكنيم.
به رغم آنكه معتقديم كاشفالغطاء منكر حوادث و بلايايي كه بر زهرا عليهاالسلام گذشت، نيست، چند نكته را بيان ميكنيم:
الف: هر چند مرحوم كاشفالغطاء عالم مبرزي بود اما از افتادن در خطا و اشتباه مصون نيست خصوصاً در مسألهاي كه نياز به تتبع بيشتر آثار و متون و
1) 167. ر. ك: جنةالمأوي، ص 81.
مراجعه به مصادر و منابع آن دارد. او به هنگام بيان ديدگاه خود دربارهي هجوم به خانهي زهرا عليهاالسلام و زدن و سقط جنين او دليل مورد استناد خود را بيان كرده است. بنابراين اين عمده همين دليل است و بايد آن را مورد ملاحظه و نقد و بررسي قرار دهيم. چه بسا كه اين دليل درست نباشد.
امامي بودن كاشفالغطاء موجب نميشود كه آرا و افكار، و استدلالهاي وي مورد نقد علمي و واقعگرايانه قرار نگيرد.
ب: شايد مخاطب كاشفالغطاء در اين سخنان، كساني بودهاند كه مهاجمان را مقدس و معيار حق و ميزان صدق ميدانند. لذا خواسته بدون برانگيختن عواطف و احساسات و عصبيتها حقيقت امر را به آنان تفهيم نمايد. به همين جهت ميبينيم كه انجام چنين كاري را بعيد ميشمارد. سپس مسئوليت كار را به گردن فردي مياندازد كه نه نسبت به او حساسيتي دارند و نه از قداست چنداني نزدشان برخوردار است، او قنفذ عدوي است.
مؤيد اين معني اين است كه مرحوم كاشفالغطاء اين مطلب را در پاسخ يك پرسش بيان كرد. ممكن است در پاسخ، حال سؤالكننده و يا جوّ عمومي حاكم را مراعات كرده و نخواسته با طرح مطالبي و تحريك احساسات باعث برهم خوردن اوضاع و ايجاد آشوب در ميان مردم شود خصوصاً كه ميدانيم كاشفالغطاء گامهاي بزرگي در راه وحدت مسلمانان برداشت.
ج: همين عالم جليلالقدر، آنجا كه دليلي بر مدارا و مماشات نميبيند و عواطف مخاطبانش با بيان حقايق جريحهدار نميشود، ديدگاه حقيقي خود را به صراحت بيان ميكند و سقط محسن و آتش زدن در خانهي فاطمه عليهاالسلام را با صداي بلند و آشكارا سرزنش ميكند:
و في الطفوف سقوط السبط منجدلاً
من سقط محسن خلف الباب منهجه
و بالخيام ضرام النار من حطبٍ
بباب دار ابنة الهادي تأججه (1).
شخص كاشفالغطاء بيان ميكند كه اماميه در اين باره اجماع دارند. پيش از اين بخشي از سخنان او را آورديم. در اينجا آن را به طور كامل ميآوريم:
«كتابهاي شيعه از صدر اسلام و قرن اول، مثل كتاب سليم بن قيس و پس از آن تا قرن يازدهم و بعد از آن و بلكه تا امروزه همهي كتابهاي شيعه كه به احوال امامان و پدرشان: آيت كبري و مادرشان: صديقه زهرا عليهاالسلام پرداخته و همهي كساني كه در شرح زندگاني و احوال آنان كتاب نوشتهاند، تقريباً يا تحقيقاً يا در ذكر مصائب بضعهي طاهره، اجماع دارند كه پس از رحلت پدرش: مصطفي، ستمگران به صورتش زدند و بر گونهاش سيلي چنان كه چشمانش سرخ شد و گوشوارهاش شكست و به در فشرده شد پهلويش شكست و فرزندش را سقط كرد و هنگامي كه از دنيا رفت، نشانههاي تازيانه همچون بازوبند بر روي بازويش باقي بود.
سپس شاعران اهلبيت عليهمالسلام اين قضايا و مصائب را دستمايهي خود قرار دادند و در اشعار و مرثيههاي خود، به نظم كشيدند و از مسلّمات گرفتند. از جمله كميت و سيد حميري و دعبل خزاعي و نميري و سلامي و ديك الجن و پيش و پس از آنان تا عصر حاضر.
بزرگان شعراي شيعه در قرن سيزدهم و چهاردهم- كه ما در آن هستيم- بر وسعت آن افزودند. مثل خطي و كعبي و كوازين و آلسيد مهدي و ديگران كه تعدادشان فراوان است و غير قابل شمارش.
عقل ميتواند همهي اين فجايع را، هر چند در غايت زشتي و هولناكي است و از موجبات وحشت و دهشت، تجويز كند، و اذهان و وجدان آن را جايز بداند و افكار بپذيرد و هضم كند، خصوصاً كه اين قوم چنان در قضيهي خلافت و غصب
1) 168. ر. ك: مقتل الحسين مقرم، ص 389.
اين منصب الهي از صاحب بر حقش فرورفتند كه از اين عظيمتر و هولناكتر است». (1).
آنچه كاشفالغطاء در توجيه زشت دانستن زدن زنان، در فرهنگ عرب بيان كرده نميتواند اين مسأله را توجيه كند. زيرا:
الف: سخن اميرالمؤمنين علي عليهالسلام در سرزنش زدن زنان بدين معني نيست كه هرگاه انگيزهاي قويتر در ارتكاب هولناكترين جنايات و هتك بزرگترين حرمتها وجود داشته باشد، زدن زنان بوسيلهي آنان محال خواهد بود.
خصوصاً اگر اين انگيزه، شهوت حكومت و سلطنت باشد و بويژه آنگاه كه حكومت بتواند پس از تحكيم پايههاي خود، با اعمال قدرت و هيبت و با استفاده از مال و مقام و آنگاه كه مردم از ترس يا طمع بدان گردن نهند و سپس با استفاده از تقدس و احترامي كه خليفه بر پايهي تدين و ايمان نزد تودهي مردم دارد، اين ننگ و سرزنش را از دامن خود پاك كند.
از سوي ديگر: از قديم زنده به گور كردن دختران ننگ و عار بوده و هست؟!
از قديم قتل فرزند و برادر براي رسيدن به دنيا ننگ و عار بوده و هست؟!
در حالي كه خيزران، آنچنان كه ميگويند فرزندش را به خاطر پادشاهي كشت؛ مأمون نيز براي رسيدن به خلافت برادرش امين را كشت!
معروف است كه ميگويند: پادشاهي عقيم است و رحم ندارد. (2).
اگر اينان مقيد بودند كه كار زشتي از آنان سر نزند، در جايي كه پيغمبر عليهالسلام
ميشنيد، به او نميگفتند: پيغمبر هذيان ميگويد. در حالي كه ميبايست مانع ديني او موانع عادات، و رسوم قويتر باشد.
به علاوه اطلاق چنين سخن زشتي در حق پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله انگيزه بيشتري براي به همراه داشتن ننگ و عار ابدي دارد. چه اين از زدن يك زن يا محاصرهي خانهاش، يا گفتن سخنان زشت و ركيك به او، عظيمتر است.
خلاصه كلام اينكه اگر كسي از ننگ و عار و سرزنش ديگران پروايي دارد بايد كه در همه شئون و احوال زندگياش از آن پروا داشته باشد نه اينكه در يك جا از آن بترسد و در جاي ديگر بدان اعتنايي نكند. چنان كه به ساحت مقدس پيغمبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله جسارت و بيحرمتي كردند. اين براي ما روشن و قابل قبول نيست.
جسارت فرد در يك مورد ما را بر آن ميدارد كه در تكذيب آنچه در موارد ديگر به او نسبت داده ميشود، شك كنيم. پس چگونه خواهد بود آنجا كه جسارت او با دلايل قاطع و براهين ساطع ثابت شده باشد؟!
آيا اين تهديد دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ننگ و عار نيست؟ آيا فقط سيلي زدن زهرا عليهاالسلام ننگ و عار است و بس؟!
ب: اين شخص كه به گفتار كاشفالغطاء استدلال ميكند، خودش در صحت نصوص وارده در نهجالبلاغه، و ساير كتابها كه به نوعي ضعف در شخصيت زن اشاره دارد، علامتهاي سؤال بزرگ ميگذارد. اين متن نهجالبلاغه كه وي بدان استشهاد كرده، از ضعف زنان سخن ميگويد:
«فانهنّ ضعيفات القوي، والانفس، والعقول».
خود وي چندين بار در صحت همين متن شك كرده است. حال چگونه است كه در اينجا به چيزي استدلال ميكند كه در جاي ديگر اجمال و تفصيل آن را رد كرده است؟!
ج: دختران رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله را در كربلا تازيانه زدند. آنگاه كه كينههاي سياه، چشم دشمنان را كور كرد و از انديشه در عواقب آن، از ننگ دنيا و خشم خداي جبار در دنيا و آخرت بازشان داشت.
شواهد تاريخي فراواني در دست هست كه تأكيد ميكند: هرگاه انگيزهاي قويتر از انگيزهي دفع عار يافتهاند، از ارتكاب هرگونه جنايت و پذيرش اين عار پروايي نداشتهاند. از اين شواهد به ذكر موارد زير بسنده ميكنيم:
1- يكي از آنان، دخترش را زنده به گور ميكرد كه مبادا از غذاي او بخورد، در حالي كه خداوند متعال ميفرمايد: «و اذا المؤودة سئلت، بأي ذنب قتلت). (1).
2- همين گوينده بيان كرده كه ابنزياد (لع) بر آن شد كه خانم زينب را بزند، چه آن بانو سخناني خطاب به عبيداللَّه گفت كه حميّت او را برانگيخت. عمرو بن حريث دخالت كرد و با اين سخن مانع او شد كه: او زن است و زن را به واسطهي گفتههايش مؤاخذه نميكنند. (2).
3- استدلالكننده به كلام كاشفالغطاء گفته است: زينب و ديگر دختران خاندان وحي با تازيانه مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. (3).
در اين باره به كتابها، تأليفات و خطبههايش مراجعه كنيد.
4- سميه مادر عمار در مكه زير شكنجههاي فرعون قريش، ابوجهل (لع) جان داد و نخستين شهيد زن در اسلام شد. (4).
5- شخص عمر، كنيز يكي از بنيموئل را شكنجه كرد. آنقدر او را زد تا اينكه
خودش خسته شد. به كنيزك گفت: من از تو معذرت ميخواهم كه تو را رها نكردم مگر اينكه خسته شدم. (1)همو امّشريك را شكنجه كرد. پس چرا نترسيد كه ارتكاب اين كار باعث ننگ و عار براي او خواهد شد؟!
6- كتابهاي تاريخ و حديث ميگويد: هنگامي كه عثمان بن مظعون مرد، زنان گريه ميكردند. عمر با تازيانه آنان را ميزد. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دستش را گرفت و فرمود: آرام باش عمر، بگذار گريه كنند... (2).
7- عمر، زناني را كه در مرگ ابوبكر گريه ميكردند، زد. ابن ابيالحديد ميگويد: «اولين كسي كه عمر با تازيانهاش او را زد، امفروه دختر ابيقحافه بود. هنگامي كه ابوبكر مرد، زنان و از جمله خواهرش امفروه، در مرگ او نوحهگري كردند. عمر بارها آنان را از اين كار بازداشت اما آنان نوحهگري را از سر گرفتند. پس امفروه را از ميانشان بيرون آورد و او را با تازيانهاش زد. زنان فرار كردند و پراكنده شدند». (3)ديگران نيز اين قصه را نقل كردهاند. (4).
8- هنگامي كه خالد بن وليد مرد، زناني در خانه ميمونه گرد آمدند و در فراقش گريه ميكردند. عمر آمد... او زنان را با تازيانه ميزد. در اين هنگام روبند يكي از زنان افتاد. گفتند: يا اميرالمؤمنين! روبندش. گفت: رهايش كنيد كه او را حرمتي نباشد... (5).
9- پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله خون هبار بن اسود را به خاطر برخورد وي با زينب، مباح فرمود. اين مسأله معروف و مشهور است.
1) 175. السيرة النبويه (ابنهشام)، ج 1، ص 341؛ السيرة الحلبيه، ج 1، ص 300.
2) 176. مسند احمد، ج 1، صص 237- 335؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 190؛ ذهبي آن را صحيح خوانده و گفته: سند آن خوب است: تلخيص المستدرك در پاورقي آن.
3) 177. شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 181.
4) 178. الغدير، ج 6، ص 161، به نقل از: كنزالعمال، ج 8، ص 191؛ الاصابه، ج 3، ص 606.
5) 179. الغدير، ج 6، ص 161، به نقل از: كنزالعمال، ج 8، ص 118.
د: چرا وجدان اينان نميپذيرد كه عمر، زهرا عليهاالسلام را زده باشد با اين تعليل كه زدن زهرا عليهاالسلام موجب سرزنش و ننگ و عار او ميشود اما وجدانشان ميپذيرد كه ننگ و عار و سرزنش اين اقدام وقيح، گريبانگير قنفذ باشد؟ چه همانگونه كه عمر عرب است و از سرزنش ميترسد، قنفذ هم عرب است و از سرزنش پروا دارد؛ همانگونه كه عمر از قبيلهي بنيعدي است، قنفذ هم از بنيعدي است. پس چرا استثنا؟!
اما محقق شوشتري (1)بيان كرده كه قنفذ از بنيتيم است نه از بنيعدي. ولي منظور آن است كه قنفذ عدوي الولاء است يعني غلام آنان بود. به هر حال، خواه قنفذ عدوي باشد و خواه تيمي، اگر زدن زن از نظر عرب قبيح است، پس بايد انسان عرب نژاد آن را زشت بداند و آن را از سوي هركس كه باشد، تقبيح كند. بلكه هرگاه يك غلام، زن عرب را بزند، مردم عرب، براساس مفاهيم خود، با حساسيت بيشتر با آن مقابله و به شدّت رد خواهد كرد.
ه: از امام علي عليهالسلام روايت شده كه فرمود: آنان اموال قنفذ را مصادره نكردند، چنانكه در مورد ساير واليان خود كردند. به اين ترتيب از ضربتي كه به زهرا عليهاالسلام زد، قدرداني كردند. (2).
بنابراين تقدير آنان از قنفذ به واسطهي زدن زني كه زهرا عليهاالسلام نام دارد و سرور زنان جهان است، ننگ و سرزنش ديگري است كه پرده از مقاصد پنهان آنان برميدارد روشن است كه آنان نه از اين ننگ و سرزنش پروايي دارند و نه از خشم و غضب خدا و رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بواسطهي خشم و غضب زهرا عليهاالسلام. چه انگيزهاي قويتر از آن
دارند. خصوصاً كه اين انگيزه تحقق شهوتي در سطح حكومت بر جهان اسلام و رسيدن به مقام جانشيني پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله باشد كه نزد مردم از قداست و اهميت زايدالوصفي برخوردار است.
از سوي ديگر ادعاي بعضي را نيز باطل ميكند كه مدعياند: اين قوم، به زهرا عليهاالسلام احترام ميگذاشتند و او را محترم ميدانستند و در راه كسب رضايت و خشنودي او تلاش ميكردند و...
خواهيم گفت كه تلاش اين دو نفر براي بدست آوردن رضايت زهرا عليهاالسلام يك مانور سياسي شكست خورده و مردود بود.
در خصوص اين گفته استدلالكننده كه مردم اجازه نميدادند كسي متعرض زهرا عليهاالسلام شود و او را مورد اذيت و آزار قرار دهد و با او بدرفتاري نمايد اين كار نميتوانست از سوي مردم پذيرفته شود، ميگوييم:
الف: اگر صحيح باشد كه اقدام به هرگونه بدرفتاري با زهرا عليهاالسلام با مخالفت مردمي روبرو خواهد شد بايد دانست كه تلاش براي به آتش كشيدن خانه و جمعآوري هيزم، در مقابل ديدگان مردم انجام گرفت. آنگونه كه در بعضي از متون آمده، خيابانهاي مدينه مملو از مردمي شده بود كه براي نظاره اين اقدام وقيحانه جمع شده بودند. پس چرا يك نفر از آنان دخالت نكرد و دار و دسته حكومت را از اين كار بازنداشت؟!
ب: چرا آنگاه كه دوّمي به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كه از آنان قلم و كاغذ خواست تا چيزي برايشان بنويسد كه هرگز پس از او گمراه نشوند، گفت: پيغمبر هذيان ميگويد احدي به او اعتراض نكرد يا او را سرزنش ننمود يا بد نگفت يا حتي خودش را در
مقابل او، عبوس نشان نداد؟!
ج: اگر بپذيريم كه مردم اجازهي چنين كاري را به آنان نميدادند، آيا در توان و وسع مردم بود كه با حاكمان جديد كه زندگاني سياسي خود را با عنف و زور آغاز كردند، و دولتشان را به زور شمشير تشكيل دادند، مخالفت كنند؟! مگر مردم مغلوب آنان نبودند؟!
در خصوص احتجاج زهرا عليهاالسلام به جناياتي كه در حق او مرتكب شدند، چند نكته را بيان ميكنيم:
الف: تلازم عدم احتجاج با عدم وقوع حادثه، درست نيست. زيرا حادثهاي اتفاق ميافتد امّا علّت يا عللي مانع احتجاج بدان ميشود. به عبارت ديگر، هنگامي كه اتفاق رخ ميدهد و مردم شاهد عيني آن هستند و بلكه خودشان عامل وقوع آن بودهاند، ديگر نه نيازي به بيان آن هست نه فايدهاي دارد. خصوصاً براي كسي كه خودش مرتكب اين جنايات شده است مگر اينكه ضرورت ديگري ايجاب كند مثل اينكه او را ملزم به انجام آن كرده باشند و مانند اين...
ب: بيان كرديم كه اگر زهرا عليهاالسلام اين قضيه را محور اصلي اعتراضات خويش به غاصبان خلافت ميكرد: دچار محذور ديگري ميشد يعني: تضييع قضيهي محوري بزرگ خلافت زيرا غاصبان خلافت ميتوانستند به راحتي براي مردم تصوير كنند كه نزاع آنان با زهرا عليهاالسلام يك نزاع شخصي و در خصوص امور بسيار كوچك است و نه نزاع دربارهي اينكه چه كسي به خلافت سزاوارتر است يا دربارهي مصلحت امّت؟!
و آنگاه كه نزاع شخصي شد بر زهرا عليهاالسلام فرض است كه وقتي بدكاران به حضورش رسيدند و از او درخواست عفو كردند، آنان را مورد عفو و رأفت خويش
قرار دهد. زيرا عفو گذشت در مسائل شخصي از واجبات اخلاق انساني و اسلامي است. خداوند فرمود:
(خُذ العفْو وَأْمُر بالعُرف، و اَعرض عن الجاهلين). (1).
(وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحوا الا تحبون ان يغفراللَّه لكم). (2).
(فاصفح الصفح الجميل). (3).
تبديل اين نزاع به نزاع در مسائل شخصي بزرگترين هديهاي بود كه زهرا عليهاالسلام تقديم آنان ميكرد، در حالي كه مسأله امامت و خلافت يك مسأله شخصي نيست و از سوي ديگر نه حق را به صاحب حق برگرداندهاند و نه كاري كردهاند كه نشانگر حسن نيت آنان در متابعت از حق باشد.
بنابراين حق زهرا عليهاالسلام است كه آنان را مورد عفو و گذشت خود قرار دهد يا كوتاه بيايد و اظهار قبول و رضايت نمايد.
ج: هم زهرا عليهاالسلام از اين وقايع ياد كرده و هم علي اميرالمؤمنين عليهالسلام. روايات و متون مربوط به اين جريان را در بخش مربوط خواهيم آورد. در اينجا به برخي از متون اشاره ميكنيم.
ديلمي روايت كرده كه فاطمه عليهاالسلام فرمود: «هيزم زيادي در كنار خانهمان جمع كردند و آتش آوردند كه در و ما را با هم بسوزانند. من در پشت لنگه در ايستادم و آنان را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بردارند و بروند. پس عمر تازيانه را از دست قنفذ- غلام ابوبكر- گرفت و با آن به بازوي من زد. تازيانه همچون بازوبند به دور بازويم حلقه زد. عمر با لگد به در كوبيد. و آن را به طرف
من فشار داد. در حالي كه آبستن بودم. به صورت افتادم، آتش شعله ميكشيد و چهرهام را ميسوزاند. عمر چنان به صورتم سيلي زد كه گوشواره از گوشم افتاد و درد زايمان مرا گرفت. پس محسن را سقط كردم در حاليكه كشتهي بيگناه بود». (1).
در خصوص بيان ماجراي زهرا عليهاالسلام توسط علي عليهالسلام چند نكته را بيان ميكنيم:
1- صدوق به سند خود از علي عليهالسلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «روزي كه من و فاطمه، و حسن، و حسين نزد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بوديم. آن حضرت رو به ما كرد و گريست. گفتم: يا رسولاللَّه! گريهي شما براي چيست؟ فرمود: از كتك خوردن تو، و سيلي خوردن فاطمه گريه ميكنم». (2).
2- در حديث آمده كه «علي بن ابيطالب عليهالسلام به سوي عاليه بيرون رفت. ثابت بن قيس بن شماس در راه او رسيد، گفت: يا اباالحسن! تو را چه شده؟ فرمود: ميخواستند خانهام را به رويم آتش زنند. ابوبكر بالاي منبر بود و مردم با او بيعت ميكردند ولي نه آنان را از اين اقدام وقيحانه بازداشت و نه به كارشان اعتراض كرد». (3).
بنابراين علي عليهالسلام به شيوهي بيان حادثه از عملكرد آنان در قبال خود شكوه و اظهار ناخشنودي ميكند، نه به شيوهي احتجاج، به گونهاي كه مسأله آتش زدن محور مناقشه و فيصله دادن درگيري باشد. بلكه همواره احتجاجات در خصوص احقاق حق در مسأله مهمتر و قضيهي بزرگ امّت اسلامي، يعني كودتاي خلافت (كه به تعبير
استدلالكننده، به همهي جهان اسلام مربوط ميشود) نشانه ميرود.
روايت ديگري نيز در اين باره هست كه در بخش دوم، بخش متون و آثار خواهيم آورد. انشاءاللَّه.
در خصوص سخن برخي كه ميگويند: به چه سبب علي عليهالسلام از اين حادثه در احتجاجات خود استفاده نكرد، در حالي كه حجّتي قوي و مهم عليه آنان بود، و موجب برانگيختن عواطف و احساسات از همه جهات- به تعبير مستدل- ميشد؟!.
ميگوييم:
1- اين مسأله بر مردم پوشيده نبود كه علي عليهالسلام يادآوري نمايد يا به آنان خبر دهد. ضرورت ندارد كه در احتجاج به مضمون يك قضيه به همه وقايع آن استدلال شود خصوصاً اگر واضح و آشكار باشد.
2- موقعيت زماني تحريك عواطف را برنميتافت بلكه نياز به مدارا، و تسكين عواطف جوشان مردم داشت تا به سيلي خروشان و خانهبرانداز تبديل نشود و در نتيجه ناخواسته با مخالفت با رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله كه او را به سكوت فرمان داده بود، نيفتد. علاوه بر اين رويارويي مسلّحانه با آنان نيز نميبايست در دستور كار علي عليهالسلام قرار گيرد. زيرا موجب تضعيف دين و فراهم كردن مقدمات براي اقدامات تخريبي مرتدان ميشد. چنان كه علي عليهالسلام در نهجالبلاغه و جاهاي ديگر بدان تصريح فرموده است.
3- آورديم كه علي عليهالسلام هنگامي از اين وقايع سخن گفت كه مانعي وجود نداشت اما به شيوهي آرام كه خلافت را به اختلاف در يك امر شخصي كه قابل
عذرخواهي، و عفو گذشت است، تبديل نكند.
4- مخالفت آنان با امر خدا و رسول براي يادآوري سزاوارتر و مهمتر بود. زيرا همين معيار و ميزان حق و باطل است، اما جراحات شخصي و دردهاي روحي قابل التيام است و ميتوان گره آن را با كلمات شيرين، و خضوع ظاهري با اظهار ندامت و پشيماني جنايتكاران به گونهاي كه براي مردم روشن شود كه دليلي بر اصرار در محكوم كردن و نابودي آنان نيست؛ باز كرد. آنچه وي دربارهي تلاش آن دو تن براي بدست آوردن رضايت و خشنودي زهرا عليهاالسلام پيش از رحلت او بيان كرد، بهترين دليل بر اين مطلب است.
در جاي ديگر اين مسأله را توضيح خواهيم داد.
اين استدلالكننده به كلام كاشفالغطاء ميپرسد: چرا هنگامي كه ابوبكر و عمر براي جلب رضايت زهرا عليهاالسلام به خانهاش آمدند، آن حضرت ماجراي زدن و سقط جنين خود را برايشان يادآوري نكرد؟
در پاسخ ميگوييم:
1- زهرا عليهاالسلام غصب فدك و غصب خلافت را هم به آنان يادآوري نكرد. در حالي كه همين شخص غصب خلافت را از هر جنايتي بزرگتر ميداند.
2- بيان اين مسأله براي آن دو، ميبايست غرض و انگيزهاي داشته باشد. در آن زمان هدف زهرا عليهالسلام مطرح كردن خودش نبود بلكه ميخواست با اقرار گرفتن از آن دو به آنچه از پدرش شنيدهاند، اقامه حجت كند. لذا حاضر نشد پيش از اين اقرار با آنان سخن گويد. سپس موضعي كوبنده و هميشگي در محكوميت آنان در گذر اعصار و قرون براي خود ثبت كرد و به آنان اجازه طرح هيچ قضيهي ديگري نداد.
از سوي ديگر اين جلسه، جلسه حساب و عتاب و يا شمارش جنايت آنان در قبال زهرا عليهاالسلام نبود. زيرا اين كار فايده نداشت. ممكن بود عذر آورند كه كار نادرست و لغزشي بود كه شرايط متلاطم و اوضاع ناآرام حاكم بر جامعه تحميل كرد. اما زهرا عليهاالسلام به آنان فرصت نداد و اين از حكمت بالغه و صواب رأي آن حضرت بود.
به همين لحاظ ميبينيم كه به طرح اجمالي قضايا بسنده و از بيان تفصيلي آن خودداري ميكند. او ميگويد: خدايا! گواه باش كه اين دو مرا اذيت كردند...
اين گوينده از عالم سرشناس آيةاللَّه سيد عبدالحسين شرفالدين نقل ميكند كه گفت: آنچه نزد ما ثابت شده اين است كه هيزم آوردند تا در خانه زهرا عليهاالسلام را آتش بزنند. گفتند: فاطمه در خانه است. گفت: «وَ اِنْ: اگر چه...».
وي در تأييد اين مطلب ميافزايد: شرفالدين نه در النص والاجتهاد و نه در المراجعات، چيزي از وقايعي كه ميگويند، بيان نكرده است. به اين كتابها مراجعه كنيد تا خود ملاحظه كنيد!!.
در پاسخ ميگوييم:
1- سيد عبدالحسين شرفالدين در تأليفات خود در صدد بيان تفصيلي ماجراي زهرا عليهاالسلام و تعيين دقيق آنچه نزد او ثابت شده، نبوده است. اگر او در صدد برميآمد كه با اين شيوه بحث كند به هدفي كه در وراي اين تأليفات جستجو ميكرد، ضربه ميزد. خداوند متعال فرمود: (ادع الي سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة و جادلهم بالَّتي هي احسن). (1).
رعايت احساسات و عواطف و مكدر نساختن اذهان و افكار مردم از اين قبيل
1) 188. نحل، 124.
است مگر اينكه جاي بحث و تعيين دقيق مواضع به صورت كاملاً جزيي باشد حتي در امور بسيار حساس، آنجا كه خوف تباهي حق هست و حتي در مواضع حساس سو خطرناك نياز به جرّاحي وجود دارد. اما وضع در مورد شرفالدين در موضوعاتي كه مطرح كرد، و مباحثاتي كه انجام داد، از اين قبيل نبود. به همين لحاظ ميبينيم كه اين مسأله را به صورت گذرا مطرح ميكند:
«آيا عمل به مقتضيات ترس از شمشير و سوخت با آتش، ايمان به عقد بيعت و مصداق اجماع مورد نظر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله است، آنجا كه فرمود: امّت من بر اشتباه، اجماع نميكنند؟!». (1).
در جاي ديگر ميگويد: «هنوز پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را دفن نكرده بودند كه اوليا و دوستداران او، خود را بر سر دوراهي ديدند، بيعت با حاكمان جديد يا آتش زدن خانه به رويشان»، چنانكه شاعر نيل، حافظ ابراهيم در قصيدهاي رسا گفته است:
و قولة لعلي، قالها عمر
اكرم بسامعها اعظم بملقيها
حرقت دارك لا ابقي عليك بها
ان لم تبايع و بنت المصطفي فيها
ما كان غير ابيحفص بقائلها
امام فارس عدنان و حاميها (2).
سپس در پاورقي دو كتاب خود: المراجعات والنص والاجتهاد گفته: «تهديد علي به آتش زدن خانه از سوي آنان به تواتر قطعي ثابت شده است». (3).
سپس در پاورقي همين دو كتاب مصادر و منابع فراواني را ذكر كرده كه از زدن فاطمه عليهاالسلام و سقط جنين او و مسائل ديگر اين ماجرا سخن گفتهاند. هركس به اين منابع مراجعه كند، درخواهد يافت كه مرحوم شرفالدين كار پسنديدهاي كرده كه
خواننده را درگير اين مسائل ننموده است. چه اگر خواننده را درگير اين مباحث ميكرد، ميديديم كه چگونه خواننده با عصبيت و انفعال به دنبال گذرگاهها، گريزگاهها و تأويلات و توجيهات است و همين مانع گسترش شمول انديشه وي به طور خودكار و طبيعي ميشد.
اما اگر هدف شرفالدين اين نبود ميبايست به ذكر مصادر و منابعي كه از تهديد به آتش زدن خانه سخن ميگويد، بسنده كند و ساير مسائل را ناديده بگيرد...
خلاصه اينكه مناقشه، محاوره و احتجاج، احساس مبارزهطلبي با شخص در يافتهها و پذيرفتههاي ذهني او را در خود پنهان دارد. همين امر او را ناخودآگاه به دفاع از دو چيز واميدارد: خودش، و انديشهاش.
اگر غير از طرفين محاوره، شنوندهاي حضور داشته باشد، او انديشه بدون مبارزهطلبي را خواهد گرفت و پيش از آنان، تسليم خواهد شد و حق را خواهد پذيرفت. زيرا نه حسّاسيتي دارد و نه در وراي فهم و ارزيابي محاوره، با مشكلي روبهرو است و نه از او خواسته ميشود كه از چيزي دست بردارد و نه احساس تقصير نمايد يا خود را به واسطهي قلّت تحقيق، يا عدم دقت و مانند اين سرزنش و ملامت كند. سيد شرفالدين علاقه شديدي داشت كه طرف محاورهاش را دچار تنگنا نكند و او را به اين انتخاب مشكل وادار نسازد.
2- آنچه به طور شفاهي از شرفالدين نقل ميشود، قابل اعتماد نيست. زيرا ممكن است وي در صدد نفي ثبوت وقايع و اتفاقات ديگر اين ماجرا جز تهديد به آتش زدن نبوده بلكه ميخواسته بر ثبوت اين شق تأكيد نمايد و از ما عداي آن سوكت كند. چه در اين سكوت مصلحتي مورد ملاحظه قرار داده كه به نظر ما همان مصلحتي است كه او را از ورود به جزئيات و تفصيلات اين قضيه در كتابهايش بازداشته است.
1- اين مسأله را نه شرفالدين در كتابهايش نوشته و نه احدي از علماي ديگر از او نقل كرده است. پس چرا فقط اين گوينده به اين راز خطير كه يك قضيهي بسيار حساسي است، اختصاص يافته است. در حالي كه وي در آن زمان يك جوان تازه به تكليف رسيده و در آغاز عمر خويش بوده است.
چه اگر اين مطلب را در اوايل دههي پنجاه ميلادي به او گفته باشد، ميبايست در آن هنگام حدود 17 سال سن داشته باشد مگر اينكه بگويد: در اواسط دههي پنجاه يعني در سال 1955 م اين مطلب را به او گفته است، اما غريب است كه خود وي ميگويد عمرش در آن زمان 23 يا 24 سال بود. در حالي كه ميدانيم در سال 1935 م بدنيا آمده است و حتي در سال وفات شرفالدين يعني: 1957 م به اين سن نرسيده بود.
2- روايتي كه شرفالدين تحت عنوان: «آنچه نزد ما ثابت شده... گفتند فاطمه در خانه است. گفت: اگر چه...» آورده در كتاب الامامة والسياسة آمده امّا ابنقتيبه سندي براي آن ذكر نميكند. روايات فراوان ديگري جز اين هست كه از تداول و نقل بيشتر، سند صحيحتر، و شمار افزونتر برخوردار است. به گونهاي كه دهها روايت ميشود، و از طرق و اسانيد فراوان و متنوع روايت شده است. حال چگونه شرفالدين همان روايت را نزد خود ثابت شده ميخواند و ساير روايات و نصوص فراوان و داراي سند را كه بالغ بر دهها روايت ميشود، رها ميكند تا گفته شود اين روايات نزد او ثابت نشده است؟!
چرا روايات تهديد به آتش زدن ثابت است اما روايات مربوط به زدن و سقط جنين زهرا عليهاالسلام ثابت نيست در حالي كه روايات تهديد نه از اين روايات بيشتر است
و نه از آن صحيحتر؟!
شماري از اين روايات بيان ميدارد كه همهي جنايات در حق زهرا عليهاالسلام انجام شده است. اين روايات را در بخش دوم خواهيم آورد.
3- مقصود شرفالدين از «ما» در «عندنا» چيست؟! آيا منظورش شيعه است يا فقط خودش؟!
اگر شق اول باشد، درست نيست. چه سخنان شيخ طوسي و كاشفالغطاء را ملاحظه كرديد. همچنان كه تتبع سخنان علماي مذهب در تأليفاتشان- كه ما گوشهاي از آن را در بخش دوم خواهيم آورد- نشان ميدهد كه سخن شيخ طوسي در تلخيص الشافي به حقيقت و آنچه نقل شده قابل قبولتر و شايستهتر است.
و اگر شق دوم باشد، اگر حجم منابعي كه در دسترس او بوده را در نظر بگيريم، ممكن است درست باشد چنانكه از پاورقيهاي كتبش بدست ميآيد منابع او نسبت به منابعي كه امروزه در دسترس مردم است، بسيار اندك بوده است.
علاوه بر اين بايد از منابع و مصادري ياد كرد كه در آن زمان جزء مخطوطات و غير قابل دسترس بوده ولي بعدها تحقيق و نشر شده و شرفالدين نتوانستهاند از هيچ يك استفاده كند. اين، ما را بر آن ميدارد كه بعيد بدانيم كه او به عنوان يك دانشمند متتبع و محقق، به همين اندازه كه به او نسبت داده ميشود، بسنده كرده باشد در حالي كه از وي توقع ميرود كه در هر موضوع همهي منابع و مصادر آن را ببيند و در صدور حكم- اگر در واقع حكمي كرده باشد- تعجيل نكند.
4- عدم ثبوت اين مسأله نزد شرفالدين بدين معني نيست كه اصلاً قابل اثبات نباشد. چه پژوهشگر ميتواند نصوص اين قضيه را بررسي كند و شواهد و قرائن آن را به اندازهاي كه براي عالم منصف كفايت كند، جمع نمايد.
شايد شرفالدين گرفتاريهاي بزرگ و فراوان ديگري داشته كه او را از
پژوهش و تتبع در بسياري از قضاياي نيازمند تتبع كه در دايرهي تلاشها و اهتمامات او نبوده، بازداشته است. حتماً اگر چنين نباشد، همانند ديگران، بر شرفالدين نيز اشكال علمي وارد است. زيرا قضاياي علمي و ديني تابع دليل و برهان است مگر آنجا كه شخص معصوم، آن را بيان ميكند.
5- ما نميدانيم چگونگي پرسشي را كه از شرفالدين شد، ترسيم كنيم. چه اين سؤال است كه جهت و دامنهي پاسخ را معين ميكند.
ممكن است سؤال اين باشد: آيا خانهي زهرا عليهاالسلام را آتش زدند؟!
پاسخ اين سؤال چنين است: آنچه نزد ما ثابت شده تهديد به آتش زدن است نه آتش زدن. اما دربارهي سقط چنين سؤال نشده كه پاسخ داده شود. يعني اين پاسخ فقط ميخواهد آتش زدن را نفي و تهديد را اثبات كند و بس اما از سقط جنين و زدن زهرا عليهاالسلام و ديگر وقايع ساكت است، نه نفي ميكند و نه اثبات. مثل اينكه بگويد: زيد بلندقامت است. اين بدان معني نيست كه گندمگون يا عالم نيست.
شايد پرسش اين باشد: آيا زهرا عليهاالسلام را زدند و فرزندش سقط شد؟!
و پاسخ اين: آنچه ثابت شده تهديد به آتش زدن است...
در اينجا پاسخ جز تهديد همه چيز را نفي ميكند. و اين چيزي است كه گوينده از شرفالدين نقل ميكند.
بنابراين و با توجه به عدم احراز چگونگي پرسش مطرح شده، ما نميتوانيم به شرفالدين نسبت دهيم كه در ماجراي زهرا عليهاالسلام جز تهديد به آتش زدن، همه چيز را نفي كرده است.
6- ناقل اين سخن خطير، در زمان پرسش و پاسخ جوان بوده و بسا كه بيش از 17 سال سن نداشته است،- چنانكه گذشت- و هنوز شيوههاي علمي دقيق را نه تجربه كرده بود و نه عادتش شده بود. شايد در فهم شيوه علمي دچار اشتباه شده يا
كلمهاي را جابهجا كرده و در نتيجه معني عوض شده، خصوصاً كه از مسألهاي سخن ميگويد كه به تصريح خود وي در نامهي مورخ 1414 ه حدود 45 سال پيش اتفاق افتاده است.
علاوه بر اين احتمال دارد كه عين پاسخ شرفالدين را فراموش كرده باشد شاهد اينكه پرسش از وقوع آتش زدن يا تهديد بدان بوده- چنانكه در احتمال دوم آمد- اين است كه شخص شرفالدين- چنانكه گذشت- اشاره كرده كه ترس از شمشير يا آتش زدن خانه وجود داشته است. با اينكه در پاسخ سؤالكننده به شمشير اشاره نكرده است.
گفته وي كه اخيراً به روايتي در بحارالانوار دست يافته... دلالت دارد كه وي از زمان رحلت شرفالدين در صدد تحقيق و پژوهش دربارهي اين مسأله نبوده است. چه معقول نيست كه بيش از چهل سال سرگرم تحقيق دربارهي مسألهاي باشد كه دهها روايت از معصومين و دهها و بلكه صدها نص از ديگران، بر آن دلالت دارد... سپس در طول اين مدت چهل ساله فقط و فقط يك روايت پيدا كرده باشد!
شخص شرفالدين رحمهاللَّه بيان كرده كه علي عليهالسلام را به زور بيرون آورند و خانهي فاطمه عليهاالسلام را گشودند. (1)سپس از تهاجم آنان به خانهي فاطمه عليهاالسلام سخن ميگويد و تصريح دارد كه آنان، عدهي زيادي بودند كه ابوبكر براي ياري عمر و خالد فرستاد و مردم نيز براي تماشا جمع شده بودند. خيابانهاي مدينه از مردان پر شده بود.
فاطمه عليهاالسلام با اقدام عمر، فرياد كشيد و شيون كرد و عدهي زيادي از زنان بنيهاشم و ديگران با او بودند. فاطمه عليهاالسلام به سوي در حجرهاش بيرون آمد و فرياد
1) 192. النص والاجتهاد، ص 82 (پاورقي).
كشيد: ابوبكر! چه زود بر اهلبيت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله يورش آورديد... (1).
شرفالدين رحمهاللَّه حديث ابوالاسود را نقل كرده كه ميگويد: عمر و يارانش به خانه فاطمه عليهاالسلام يورش بردند، فاطمه فرياد ميكشيد و آنان را سوگند ميداد. (2).
بنابراين شرفالدين همهي ماجرا را بيان ميكند و اسامي شركتكنندگان در يورش به خانهي زهرا عليهاالسلام را فاش ميگويد ترساندن از شمشير را ياد ميكند و آن را از مسلمات ميگيرد و در قبال آن هيچگونه احتياط نميكند.
پس چگونه برخي ميگويند: «شرفالدين، نه در مراجعات و نه در النص والاجتهاد، چيزي از وقايعي كه ميگويند، بيان نكرده است. مراجعه كنيد تا ملاحظه كنيد» ما مراجعه كرديم و خلاف آنچه او ميگويد، ملاحظه كرديم.
شايد شرفالدين رحمهاللَّه به اين ناقل همان مطلب النص والاجتهاد والمراجعات را گفته باشد كه تهديد به آتش زدن با تواتر قطعي ثابت شده است. و اين عبارت با عبارت منقول اختلاف دارد: آنچه نزد ما ثابت شده، تهديد به آتش زدن است.
آنچه در اين قسمت بيان كرديم مؤيد عبارت اول است و آن را تقويت ميكند و عبارت دوم را تضعيف و سست.
ذكر منابع در پاورقي يك صفحه و از جمله منابعي كه به همهي وقايع اتفاقيّه و از جمله به زدن زهرا عليهاالسلام و سقط جنين او، اشاره (و بلكه تصريح) كرده، نشانگر تمايل شرفالدين به اطلاع پيدا كردن مراجعه كنندگان از آن است.
سرآغاز
نقاط بحث
خصومت علي عليهالسلام و احترام زهرا عليهاالسلام
احترام زهرا عليهاالسلام نزد صحابه
علي عليهالسلام متمرد است!
درخواست گذشت
رضايت زهرا عليهاالسلام از شيخين
حيلههاي ناموفق
قبر فاطمه عليهاالسلام
شجاعت جاحظ
وي اقدام كودتاچيان در يورش بردن به خانه فاطمه عليهاالسلام را بعيد ميداند و معتقد است كه موقعيت و جايگاه زهرا عليهاالسلام آنان را از اقدام به چنين كاري منع ميكرد...
او تلاش ميكند تا به كمك اموري چند كه يا ادعاي صرف بدون دليل است يا غير صلاح براي استدلال بر آنچه مورد نظر وي است، بر اين موقعيت زهرا عليهاالسلام استدلال نمايد.
با اين حال بعيد نميداند كه به منظور تأثير رواني ساكنان خانه آنان را به آتش زدن خانه تهديد كرده باشند تا به خواسته اينان تن دردهند. او تأكيد ميكند كه هدف آنان فقط بازداشت و توقيف علي اميرالمؤمنين عليهالسلام بود و به زهرا عليهاالسلام و ديگران كاري نداشتند.
ما در اين فصل از اين سخنان استدلالكننده سخن خواهيم گفت. وي اين دلايل را در توجيه شك خود كه به نفي صريح اين وقايع نميرسد، كافي ميداند.
البته او تلاش ميكند تا آنجا كه ممكن است دلايل و شواهدي بر نفي كامل آن دست و پا كند و به صرف شك و ترديد، قناعت نكند. در اين فصل شواهد و دلايل او را ميآوريم و وجه عدم صلاحيت هر يك را براي استدلال يا استشهاد بيان ميداريم.
پيش از ورود به تفاصيل بحث اشاره ميكنيم كه پيرامون نقاط زير بحث خواهيم كرد:
1- خصومت با يك شخص مانع نميشود كه دشمنانش بنا به دليل يا دلايلي به همسرش احترام گذارند و او را گرامي بدارند.
2- اينكه علي عليهالسلام فاطمه عليهاالسلام را براي ياري طلبيدن از انصار، به در خانههاي آنان ميبرد، بر موقعيت و احترام فاطمه عليهاالسلام در جامعه اسلامي دلالت دارد.
3- كساني كه عمر به خانه زهرا عليهاالسلام آورد، هنگامي كه تهديد كرد خانه را با ساكنانش آتش خواهد زد، به او اعتراض كردند كه فاطمه در خانه است؟! گفت: اگر چه فاطمه در خانه باشد. اين بر چند مسأله دلالت دارد:
الف: زهرا عليهاالسلام در جامعه، موقعيت ممتازي داشت كه نميتوان آن را ناديده گرفت.
ب: دلهاي كساني كه عمر با خود آورد، مالامال از محبت زهرا عليهاالسلام بود. حال چگونه ميتوانيم تصور كنيم كه همين افراد به او يورش برند.
ج: آنان حتي، اگر فاطمه عليهاالسلام را دوست نداشتند و به او احترام نميگذاشتند، فقط براي سركوبي معارضه، و بازداشت علي آمده بودند و به زهرا عليهاالسلام حتي اگر در خانه، بود، كاري نداشتند. مقصود عمر دقيقاً همين مطلب بود كه گفت: اگر چه فاطمه در خانه باشد.
د: چند خبر هست كه از احترام زهرا عليهاالسلام نزد مردم سخن ميگويد. حال چگونه اينان جرأت ميكردند به حريم او تجاوز نمايند؟!
ه: آمدن ابوبكر و عمر به خانهي فاطمه و درخواست مسامحه و گذشت، بر جايگاه عظيم وي در جامعهي اسلامي خصوصاً نزد بزرگان صحابه دلالت دارد.
و: زهرا عليهاالسلام از شيخين راضي شد. آنگاه كه ابوبكر و عمر، براي كسب رضايت و خشنودي از فاطمه عليهاالسلام نزدش آمدند.
ز: به حضور پذيرفتن ابوبكر و عمر از سوي زهرا بر نادرستي حديثي دلالت دارد كه ميگويد: «براي زن بهتر است كه نه او مردان را ببيند و نه مردان او را».
برخي ميگويند: خصومت مهاجمان با علي عليهالسلام مانع از اين نبود كه زهرا عليهاالسلام را دوست بدارند و به او احترام گذارند. زيرا ممكن است نامزدي در انتخابات، رقيب نامزد ديگر باشد و براي شكست دادن و از ميدان بيرون راندن او تلاش كند. اما اين خصومت مانع از آن نميشود كه به دليل يا دلايلي به همسر رقيبش احترام بگذارد و او را گرامي بدارد.
پاسخ: ما بر اين مقوله چندين ملاحظه داريم:
1- مسأله علي عليهالسلام با اين قوم متجاوز به او و خانوادهاش، و غاصبان حق او و مخالفان امر خداوند و رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله هيچ شباهتي به رقابت دو نامزد انتخاباتي ندارد كه اگر نگوييم در دلالتها و اشارتهاي خود از كودتاي نظامي واضحتر و ژرفتر است، لااقل همانند اين كودتاهاست.
2- احترام زن رقيب به حدس و گمان و غيبگويي نيست بلكه در عمل و موضعگيري و اقدامات واقعي مشخص ميشود. در حالي كه اقدامات خشن و شكنندهاي از اين قوم در حق همسر فردي كه اين استدلالكننده او را رقيب انتخاباتي ميخوانده ديدهايم. اقداماتي كه از وجود ذرهاي رحمت و شفقت در دلهاي آنان حكايت نميكند. خواننده ارجمند ميتواند توصيف اين ماجرا را در نصوص مختلف كه اگر بگوييم متواتر است، غلو نكردهايم، خواهد خواند.
3- حتي اگر بپذيريم كه مهاجمان به زهرا عليهاالسلام احترام ميگذاشتند يا حتي او را دوست داشتند، بايد دانست كه احترام و محبت هم آنگاه كه زهرا عليهاالسلام در مقابلشان بايستد و آمال و آرزوهايشان را تهديد كند و عامل اصلي شكست برنامههاي خطرناك آنان باشد، مانع نميشود كه دوستي با او را به دشمني بدل كنند و با قساوت و خشونت هرچه تمام با او رفتار نمايند.
حتي اگر چنين اقدامي از سوي برادران و فرزندانشان صورت گيرد، باز با همين خشونت و عنف با آنان مقابله خواهند كرد. زيرا حبّ رياست و سلطنت، آنان را در تنگناي سرنوشتسازي قرار ميدهد. اين تنگنا آنان را به يكسره كردن امور با تمام قدرت وادار ميسازد. پس اين مسأله برايشان از ناديده گرفتن آن احترام مهمتر، ارزشمندتر و خطيرتر است.
ما ميدانيم كه هركس فردي را دوست دارد يا به او احترام ميگذارد، معمولاً او را بيشتر از خود دوست ندارد. لذا هرگاه بين اين دو محبت تعارض پيش آيد، محبت خود را فداي محبت دوست نميكند. هرگز دستبند را بيشتر از دستش دوست ندارد، ابداً دستش را براي حفظ دستبند قطع نميكند بلكه هزار دستبند را هرچه گرانقيمت باشد، ميشكند تا دستش سالم بماند.
بعضي مدعياند: مهاجمان به خانه زهرا عليهاالسلام او را دوست داشتند و به او احترام ميگذاشتند. علاوه بر اين، كساني كه عمر با خودش آورد، دلهايشان مالامال از محبّت زهرا عليهاالسلام بود. حال چگونه ميتوانيم تصور كنيم كه همين افراد به او هجوم و يورش برند؟!
سپس استدلال كرده كه علي عليهالسلام- چنانكه در بحارالانوار و بسياري از منابع
ديگر آمده- زهرا عليهاالسلام را در خانهها انصار و مهاجرين دور ميداد تا از حق علي دفاع كند. بنابراين فاطمه عليهاالسلام ميخواست از موقعيت و احترام خود براي كسب نصرت و ياري آنان استفاده كند. حال چگونه احدي جرأت ميكند كه به هجوم برد؟
ظاهراً اين سخن را از فضل بن روزبهان گرفته كه در ردّ علّامه حلّي رحمهاللَّه گفته است: «امراي انصار و بزرگان صحابه، مسلمانان فرمانبردار و دوستدار رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بودند. آيا به نظر تو ساكت نشستند و در اين باره با ابوبكر صحبت نكردند؟ و ديگر اينكه به آتش كشيدن اهلبيت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نه جايز است و نه پسنديده...» (1).
پاسخ:
1- در اين زمان سه گروه در مدينه بودند:
الف: گروهي كه هيچ مانع و رادعي، نه دين و اخلاق، و نه احساسات و عواطف انساني آنان را از آزار و اذيت اهلبيت عليهمالسلام حتي به آتش كشيدن خانهها به روي آنان و پناهندگانشان، بازنميداشت.
ب: گروهي كه اندكي محبت و احترام قلبي نسبت به اين گروه مظلوم كه با مصائب بزرگي روبهرو بود؛ داشتند اما عافيتطلب بودند و آمادگي نداشتند در راه آنان و بلكه در راه حق و دين كه آنان را به جهاد با ستمگران ميخواند؛ قرباني شوند.
عوامل محبّت، احترام، دين، مظلوميت و انسانيت در تحريك اين گروه براي اتخاذ يك موضع كوبنده در قبال گروه مهاجم كه آمدهاند تا علي عليهالسلام را به زور و اجبار به بيعت وادار سازند، هيچ سودي ندارد. علي و زهرا عليهاالسلام كوشيدند تا اين گروه را به جنبش و تحرك وادارند اما موفق نشدند... و بدين ترتيب وصيت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله تباه شد.
1) 195. ر. ك: ابطال الباطل، (در دلائل الصدق)، ج 3، ق 1، ص 47.
ج: گروهي اندكي كه در كنار زهرا عليهاالسلام ايستادند و آماده بودند تا در راه احقاق حق و ابطال باطل، آنجا كه اقدام و مبادرت مفيد است، گرانبهاترين و نفيسترين چيز خود- جان- را فدا كنند: ابوذر، سلمان، مقداد، و عمار...
بدين ترتيب واضح است كه دليلي نداريم كه اثبات كند مهاجمان، همان گروه دوستداران و محبّان زهرا عليهاالسلام بودند و نه دو گروه دوم و سوم. بلكه در اعمال و افعال، و اقدامات آنان دلالتي آشكار وجود دارد كه اينان همان عدهاند كه نه تنها به زهرا عليهاالسلام احترام نميگذاردند بلكه با او دشمني ميورزيدند و از به آتش كشيدن او و پناهندگان به حريم او هيچ پروايي نداشتند اتفاقاً همين كار را كردند، آنگاه كه او را زدند و فرزندش را سقط كردند و پارهي تن پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در اثر آن به شهادت رسيد البته ميكوشيدند كه در يك اقدام سياسي و مدارا با مردم، در ساير احوال اين بغض و كينه را آشكار نسازند تا موجب گرايش بيشتر مردم به آلعلي عليهالسلام و درك مظلوميت او و خاندانش و حقانيت راهش نشود.
خلاصه اينكه استدلال به جايگاه و احترام زهرا عليهاالسلام نزد گروه دوم كه عافيتطلب است و از مبارزه گريزان، به اينكه زهرا عليهاالسلام در دلهاي گروه مهاجمان كه از يورش و تهاجم، آزار و اذيت او هيچ پروايي ندارند، جايگاه و احترام خاصي دارد، بيمعني است.
2- اگر مهاجمان دوستدار و محب زهرا عليهاالسلام بودند و به او احترام ميگذاشتند، ديگر نيازي نبود كه علي عليهالسلام فاطمه عليهاالسلام را در ميان خانههاي مهاجران و انصار بگرداند تا به نصرت و ياريشان دست يابد و آنان را براي دفاع از حق خود قانع سازد. بلكه كافي بود كه زهرا عليهاالسلام با مهاجمان مقابله كند و با استفاده از نفوذ و جايگاه خود آنان را قانع سازد كه بدون بدست آوردن نتيجهاي كه مخالف ميل زهرا عليهاالسلام يا موجب خشم او باشد، برگردند و ديگران را هم كه با خود آورده بودند، برگردانند.
جداي از اين، اگر همهي آنان محبّ و دوستدار زهرا عليهاالسلام بودند، آيا از باقي انصار كمك ميطلبيدند كه به دوستدارانش هجوم برند و با آنان بجنگند؟! آيا ممكن است كه زهرا عليهاالسلام موجب عداوت و دشمني بين محبان خود شوند، سپس بايستد و راضي و شادمان نظارهگر اين دو گروه باشد.؟!
3- اگر اين مردم محب و دوستدار زهرا عليهاالسلام بودند، پس چرا وقتي از دنيا رفت از آنان و كسي كه آنان را آورده بود، رويگردان بود؟! و چرا وصيت كرد كه ابوبكر و عمر، و احدي از ستمگران در حقّ او، در تشييع جنازهاش حضور نداشته باشند و به همين علت، شبانه دفن شد؟! و هنوز قبرش از همه پنهان است، در حالي كه يگانه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سرور زنان جهان از اولين و آخرين است؟!
پس چگونه در قبال محبتشان، جفا ميكند، و در حالي كه خداوند آنان را به محبت و خشنود كردن زهرا عليهاالسلام فرمان ميدهد، او بر آنان جفا ميكند و خشم ميگيرد؟!
ميگويد: كساني كه وقتي عمر تهديد كرد خانه را آتش خواهد زد، به او اعتراض كردند، همان كساني بودند كه با او براي يورش به خانه زهرا عليهاالسلام آمده بودند. آنها به عمر گفتند: فاطمه در خانه است. گفت: اگر چه فاطمه در خانه باشد.
اين اعتراض دلالت دارد كه زهرا عليهاالسلام محبوب آنان است و به او احترام ميگذارند و او را گرامي ميدارند. اين اعتراض بدين معني است كه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در خانه است، چگونه بر او وارد شويم و موجبات ترس و وحشت او را فراهم آوريم؟!
گذشت كه وي ميگويد: مهاجماني كه عمر با خود آورد، دلهايشان مالامال از
محبّت زهرا عليهاالسلام بود، حال چگونه ميتوانيم تصور كنيم كه به او يورش برند؟
پيش از پاسخ دو نكته را كه وي گفته، متذكر ميشويم:
1- معترضان به عمر همان كساني بودند كه با خود آورده بود تا به كمك آنان به اهلبيت وحي عليهمالسلام هجوم برد.
2- اعتراض آنان بر جايگاه و موقعيت زهرا عليهاالسلام در نزدشان دلالت دارد. در پاسخ به اين نكته ميگوييم:
1- چه كسي گفته كه معترضان به عمر همان مهاجمان بودند؟ و به چه دليل؟! خانهي فاطمه عليهاالسلام در مسجد پيغمبر بود و مردم به مسجد رفت و آمد ميكردند و در بيشتر اوقات در آنجا حضور داشتند. هنگامي كه مهاجمان به خانه زهرا عليهاالسلام يورش بردند، «مردم جمع شدند تا نظاره كنند، و خيابانهاي مدينه از مردان پر شد». (1)پس چرا معترض، از همين نظارهگران يا يكي از مؤمنان پاكيزه حاضر در مسجد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نباشد؟! اين به ظاهر حال مناسبتر ميآيد. زيرا ظاهر حال مهاجمان نشان ميدهد كه آنان براي فاطمه عليهاالسلام و كساني كه در خانه بودند و مسجد و قبر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله كه در خانهي فاطمه عليهاالسلام بود، هيچ ارزشي قائل نبودند.
2- اگر بپذيريم كه يكي از مهاجمان اعتراضي كرده ولي روشن است كه دلالت نميكند كه آنان به زهرا عليهاالسلام احترام ميگذاشتند و يا از او تجليل ميكردند. شايد عامل اين اعتراض، خوف از عواقب چنين اقدام خطرناكي بوده است. اگر مردم دشمني آنان با علي عليهالسلام را بپذيرند به اين اعتبار كه او قطب حساس جبههي مخالف و مانع اساسي تحقق آمال و آرزوهاي آنان در رسيدن به سلطنت و حكومت است و اين علي بود كه پدران، فرزندان و برادرانشان را در راه خدا كشت، اما زهرا عليهاالسلام اينگونه نيست. بنابراين تجاوز و دشمني با او و آتش زدن خانهاش، در حالي كه
1) 196. شرح نهجالبلاغه. ج 6، ص 50.
يگانه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله است و در تمام جهان اسلام معروف، چيزي نيست كه بتوان براي مردم توجيه كرد چه بسا اگر مردم بفهمند كه زهرا عليهاالسلام در نتيجه اين اقدامات خشونتآميز حاكمان جديد كشته شده، وضعيت به ضرر آنان عوض خواهد شد.
3- مهاجمان چنان زهرا عليهاالسلام را زدند كه فرزندش را سقط كرد اما احدي نه از مهاجمان و نه از ديگران، كوچكترين اعتراضي نكرد. آيا اگر از عمر ميترسيدند، از قنفذ، يا مغيرة بن شعبه و امثال اين دو هم ميترسيدند؟!
4- اگر مهاجمان تا اين اندازه به زهرا عليهاالسلام احترام ميگذاشتند، سبب ايستادگي وي در مقابل آنان، و نشستن علي عليهالسلام و بنيهاشم در خانهاش روشن ميشود. زيرا در اين صورت مانع رسيدن مهاجمان به علي، و بازداشت او- به تعبير و برحسب معيارهاي اين استدلالكننده- خواهد شد. حال ميتوان فهميد كه چرا زهرا عليهاالسلام شخصاً در را باز ميكند و نه علي عليهالسلام يا يكي از حاضران در خانه.
اي كاش اين اقدام زهرا عليهاالسلام ميتوانست مهاجمان را از شكستن در و ورود بدون اجازه به خانهي فاطمه عليهاالسلام بازدارد. البته در حفظ حق و حقيقت، از دستبرد و تباهي و نيز روشن كردن باطن كودتاچيان نقش مؤثري داشت.
5- تاريخ و سياست كساني كه عمر براي يورش به خانه زهرا عليهاالسلام با خود آورده دلالت ندارد كه آنان زهرا عليهاالسلام را دوست داشتند البته اين در صورتي است كه موردي پيدا نكنيم كه برعكس آن دلالت كند. تاريخ نام شماري از مهاجمين را براي ما ثبت كرده است:
ابوبكر، عمر، قنفذ، ابوعبيدة بن جراح، سالم غلام ابوحذيفه، مغيرة بن شعبه، خالد بن وليد، عثمان، اُسيد بن حُضير، معاذ بن جبل، عبدالرحمن بن عوف، عبدالرحمان بن ابيبكر، محمد بن مسلمه- او شمشير زبير را شكست- زيد بن اسلم،
عياش بن ربيعه، و ديگران (1)كه در بخش دوم، نام گروهي از آنان را خواهيم آورد.
ميگويد: زهرا عليهاالسلام از موقعيت ممتازي نزد همه مسلمانان برخوردار بود. بنابراين تعرض و تجاوز به او با اين شيوهي زشت موجب تحريك افكار عمومي بر ضد مهاجمان ميشد.
اخباري كه از رفتار مودتآميز و محترمانه مردم با او سخن ميگويد، بر اين موقعيت رفيع زهرا عليهاالسلام دلالت دارد. همين موجب ميشود كه در مقابل آنچه دربارهي تعدّي و تجاوز بر ضد او گفته ميشود، علامتهاي سؤال زيادي قرار گيرد و درستي آن را زير سؤال برد.
پاسخ:
1- پدرش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله نسبت به او و همگان از موقعيت ممتازتري نزد مسلمانان بهرهمند بود اما اين منزلت برخي را از بيان آن جمله معروف و مشهور در ساحت مقدس آن حضرت بازنداشت كه گفت: پيغمبر هذيان ميگويد. (2).
گويندهي اين جمله سركردهي مهاجمان بود. ما نه شنيدهايم و نه خواندهايم كه احدي از حاضران يا غايبان به او اعتراض يا در برابرش اظهار نفرت و انزجار كرده باشد.
گروهي از صحابه فرمان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را كه دستور داده بود در سپاه اسامه
1) 197. كنزالعمال، ج 5، ص 597؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 66، گفته: به شرط شيخين صحيح است. ذهبي آن را تأييد كرده است. حياة الصحابه، ج 2، ص 18؛ الشافي ابن حمزه، ج 4، صص 171- 173؛ الاختصاص، ص 186؛ تفسير عياشي، ج 2، صص 66- 67؛ الرياض النضره، ج 2، ص 241. منابع بيشتر را در بخش دوم خواهيم آورد.
2) 198. منابع اين جمله را به زودي خواهيم آورد.
شركت كنند، اطاعت نكردند و به رغم اينكه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله متخلفان از سپاه اسامه را لعنت كرده بود، سپاه او را تجهيز نكردند. (1).
همچنان كه در شب عقبه در راه آن حضرت كمين كردند و كوشيدند با رم دادن شتر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله او را بكشند؛ و به همسرش اتهام ناروا زدند و مسائل فراوان ديگر كه از آنان در قبال پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و عترت طاهرين او سر زد. قتل امام حسين عليهالسلام و اسارت خانوادهاش جنايت بزرگ ديگري بود كه از ورود به خانه زهرا عليهاالسلام و زدن او كمتر نيست. قاتلان كربلا فرزندان مهاجمان مدينه بودند.
همچنان كه نقشه ترور علي عليهالسلام را طرح كردند تا هنگامي كه در مسجد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نماز ميخواند، او را به دست خالد بن وليد بكشند اما ابوبكر، پيش از سلام به صدا درآمد و گفت: خالد آنچه به او دستور دادهام، انجام ندهد. (2).
ابوحنيفه با استناد به همين قضيه، سخن گفتن در نماز، پيش از سلام را جايز دانسته. (3)سفيان ثوري نيز با استناد به همين قضيه، فتوا داده كه هر كه بعد از تشهد و قبل از سلام حدثي از او سر زند، نمازش صحيح است. (4).
2- نوعي احترام در شرايط عادي كه عاملي براي ترس و گريز از آن نيست،
1) 199. ر. ك: بحارالانوار، ج 27، ص 324؛ الاستغاثه، ص 21؛ شرح نهجالبلاغه، ج 6، صص 11، 50، 52؛ منارالهدي، ص 433؛ مفتاح الباب الحادي عشر، ص 197؛ حقاليقين، صص 178، 182؛ اثبات الهداة، ج 2، صص 343- 346؛ الملل والنحل، ج 1، ص 23؛ شرح مواقف، ج 8، ص 376؛ مجموع الغرايب، ص 288.
2) 200. ر. ك: مجمع الرجال قهپائي، ج 2، ص 264؛ الشافي ابنحمزه، ج 4، صص 173، 202؛ بيان كرده كه جاحظ آن را در الزيدية الكبري از گروهي از جمله زهري آورده است. الايضاح، ص 155، 158؛ جلاءالعيون، ج 1، ص 201؛ كتاب سليم، ج 2، اثبات الهداة، ج 2، ص 360؛ مرآة العقول، ج 5، ص 339- 340؛ الرسائل الاعتقاديه، ص 455؛ شرح نهجالبلاغه، ج 17، ص 222؛ المسترشد، ص 451؛ بحارالانوار، ج 29، صص 126، 133؛ الاحتجاج، ص 234؛ عللالشرايع، ج 1، ص 182؛ رجالكشي، ص 695؛ شرح حال سفيان ثوري.
3) 201. ر. ك: شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 222.
4) 202. المسترشد في امامة علي عليهالسلام، الايضاح، ص 190.
آشكار ميشود اما در شرايطي كه وضع به گونه ديگري است، مردم چنانكه امام حسين عليهالسلام فرمود، بندهي دنيايند و دين لقلقهي زبانشان است. پس آنگاه كه به بلا آزموده شوند دينداران كم باشند. (1).
بنابراين احترام در ايام گشايش، به معني نصرت به هنكام بلا و آنگاه كه مصالح مردم در معرض تهديد قرار گيرد، نميباشد. اين نكته براي همگان معلوم است.
3- روايت شيخ طوسي از ابوالعباس بن عقده از محمد بن مفضل از حسن بن علي وشاء، از عبدالكريم بن عمر و خثعمي از عبداللَّه بن ابييعفور و معلي بن خنيس، از ابيالصامت، از امام صادق عليهالسلام كه فرمود: «بزرگترين گناهان كبيره هفت تاست... اما قذف زنان شوهردار، فاطمه را بر بالاي منابرشان قذف كردند...» (2)بر نادرستي آنچه از احترام و گراميداشت همگاني زهرا عليهاالسلام گفته ميشود، دلالت دارد. اين روايت به صراحت بيان ميكند كه شماري از مردم به گونهي غير قابل تصوري نسبت به آن حضرت جسارت ميكردند.
برخي سخني مطرح ميكنند كه مفاد آن چنين است:
1- كساني كه در خانه فاطمه عليهاالسلام جمع شده بودند: علي و بنيهاشم، معارضان حكومت بودند. طبيعت امور اقتضا ميكند كه هرگاه گروهي معارض گرد هم آيند كه از نظام خلافت سرپيچي كنند و تمرّد پيش گيرند، حاكمان به مقابله برخيزند و آنان را به تسليم وادار سازند. بنابراين آمدن آنان به خانه زهرا عليهاالسلام براي دستگيري
علي عليهالسلام و در نتيجه ختم معارضه بود.
2- هدف مهاجمان، بازداشت علي عليهالسلام بود و به فاطمه عليهاالسلام كاري نداشتند. چه افكار عمومي جامعه اجازه تعرض به او را نميداد. بنابراين گفته عمر در پاسخ كسي كه گفت: فاطمه در خانه است؛ گفت: اگر چه فامطه در خانه باشد، يك سخن طبيعي است و بدين معني كه ما كاري نداريم بلكه ميخواهيم با دستگيري علي، معارضه را سركوب كنيم. زهرا عليهاالسلام در خانه باشد، ما به او كاري نداريم بلكه هدف ما فقط دستگيري علي است.
پاسخ:
1- ما توصيف علي عليهالسلام به متمرد را خيلي غريب ميدانيم. همانگونه كه وصف او و همراهانش از بنيهاشم و ديگران را به «معارضان حكومت» شگفت ميدانيم. مگر كي حكومت و سلطنت غاصبان خلافت استقرار پيدا كرده كه ديگران معارض بشمار آيند؟! چه يورش به خانه فاطمه عليهاالسلام بلافاصله پس از بازگشت ابوبكر از سقيفه به مسجد بود كه براي بيعت بر روي منبر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نشست. دقيقاً در همين لحظه تهاجم آغاز شد. حتي پس از به دست گيري سررشتهي امور توسط حاكمان جديد و مسلط شدن آنان بر اوضاع، آيا پسنديده و صحيح است كه صاحب حق شرعي را كه متجاوزان به منظور ربودن حق و منصب الهي و چيره شدن بر او قهر و غلبه و حيله و مكر و با تمام وسائل و ابزارهاي نامشروع او را مورد يورش ناجوانمردانه خود قرار دادهاند، معارض و متمرد توصيف كنيم كه ميبايست سركوب شود؟!
آيا اين همه انجام شده كه غاصب متجاوز مشروعيت داشته باشد؟!
2- آيا اگر همهي آنچه گذشت، صحيح باشد، آيا گفتهي عمر بدين معني است كه ما به فاطمه كاري نداريم. ما ميخواهيم فقط علي را دستگير كنيم؟ آيا گفتهي او بدان
معني است كه ما فاطمه را از آتش نجات خواهيم داد و آتش را فقط به سوي علي هدايت خواهيم كرد؟ و بدينگونه نزد مهاجمان محترم و گرامي است و حرمت پدرش، رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را در مورد او مراعات كردهاند؟
3- آيا وجود افكار عمومي بدين معني است كه آنان را از آتش زدن فاطمه بازخواهد داشت؟! اگر افكار عمومي اجازه ميدهد كه علي را آتش زنند پس چرا اجازه ندهد كه فاطمه و حسن و حسين عليهماالسلام را كه يار و ياور اويند، با او آتش زنند؟! اگر سخنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله دربارهي فاطمه عليهاالسلام آنان را از هرگونه اقدام ناشايست در حق وي بازميدارد، پس چرا سخنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله دربارهي علي عليهالسلام مانع آنان نميشود؟ اين كدام افكار عمومي است كه اجازه ميدهد علي عليهالسلام را مورد تجاوز قرار دهند و دستگير كنند؟!
اگر افكار عمومي وجود دارد، پس چرا آنان را از اين سخن وقيحانه بازنداشت كه به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله گفتند: پيغمبر هذيان ميگويد؟! و چرا مجازات نشد؟! يا لااقل چرا سرزنش و ملامت نشد؟!
ما در جايي نديدهايم كه آنان در برابر گوينده، چهرهي خود را درهم كشيده باشند اين حداقل چيزي است كه از آنان در آن حالت انتظار ميرود مگر اينكه وي منكر اين سخن عمر در حق پيغمبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله باشد! چرا افكار عمومي مانع از زدن زهرا عليهاالسلام و سقط جنين او نميشود؟! و چرا اين افكار عمومي مورد ادعا از قتل امام حسين عليهالسلام و ياران پاكباختهاش، اين ستارگان زمين، فرزندان بنيعبدالمطلب و برگزيدگان مؤمنان و مخلصان و سپس اسارت دختران و ذريهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و گرداندن آنان در شهرها و در مقابل ديدگان مردم، جلوگيري نكرد؟! و چرا؟! و چرا؟!
4- واضح است كه كلمهي «وَ اِنْ» حرف وصل است و عبارت قبل را به عبارت بعد وصل ميكند. يعني: و ان كان في البيت فاطمه؛ اگر چه فاطمه در خانه باشد، من
خانه را با ساكنانش به آتش خواهم كشيد. اين كلمه بدين معني نيست كه ما به فاطمه كاري نداريم بلكه آمدهايم كه علي را دستگير كنيم. نه هيچيك از قواعد زبان عربي اين معني را تقويت ميكند و نه وجه مقبولي در علوم بلاغت و ساير علوم برايش وجود دارد.
اما كلمهي «بِمَنْ فيه: با ساكنانش»: واژهي مَنْ كه در مورد عقلا به كار ميرود، تأكيد دارد كه وي خانه و انسانهاي ساكن در آن و از جمله فاطمه، حسن و حسين، و علي عليهالسلام را به آتش خواهد كشيد.
اگر بينديشيم كه اين تفسير درست است، و آنان به فاطمه كاري نداشتند، آيا به ديگر ساكنان خانه، از بنيهاشم و زبير و عباس كه به گفتهي وي، آنان نيز در خانه بودند، كار داشتند يا نه؟!
آيا در زبان عربي واژهي «بِمَنْ فيه»، فقط براي علي عليهالسلام وضع شده و حسن و حسين عليهماالسلام و فضه و زبير و بنيهاشم و فاطمه و عباس و... از شمول آن بيروناند؟! اگر به فاطمه عليهاالسلام كاري ندارد، پس چرا از او نميخواهد كه خانهاي را كه هيزم آورده تا آن را با ساكنانش آتش بزند، ترك كند؟ بلكه به جاي اين، در پاسخ: فاطمه در خانه است، گفت: اگر چه فاطمه در خانه باشد؟!
وي با طرح سؤالي ميگويد: آيا درخواست شيخين از زهرا عليهاالسلام براي گذشت، دلالت ندارد كه فاطمه عليهاالسلام در جامعهي اسلامي و در ميان بزرگان و صحابه از منزلت خاص خود بهرهمند بود؟!
پاسخ:
1- همين درخواست گذشت دلالت دارد كه آنان، فاطمه عليهاالسلام را به گونهاي
اذيت كردند و به خشم آوردند كه ولو به ظاهر از او درخواست عفو گذشت كردند.
2- بدون ترديد، زهرا عليهاالسلام در جامعهي اسلامي منزلت خود را داشت. همين منزلت زهرا عليهاالسلام بود كه آنان را وادار كرد تا تلاشي را براي گذر از كينهجويي، و از بين بردن آثار و عواقب منفي ناشي از اقدامات و جنايات خود در قبال زهرا عليهاالسلام، در حال و آينده، آغاز كنند.
3- آنان پس از درخواست رضايت از زهرا، احترامي انجام ندادند كه بر حسن نيت آنان دلالت كند بلكه همه دلائل بيانگر آن است كه اين كار را فقط و فقط براي تبليغات انجام دادند. لذا نه فدك را به فاطمه عليهاالسلام برگرداندند و نه گامهاي عملي براي از بين بردن آثار تجاوز زشت برداشتند و نه از تصميم اكيد خويش در غصب حقّ علي عليهالسلام برگشتند و نه در قبال جنايات كه به طور علني مرتكب شدند، در برابر صحابه كوچكترين اعترافي به اشتباه كردند.
4- منزلت زهرا عليهاالسلام مانع نميشد كه او را با ضرب و شتم و... مورد تعدّي و تجاوز قرار ندهند. چنانكه پدرش كه در دلهاي مردم عظيمتر، و مقدستر از او بود، وقتي كه منافع و مصالح و بلندپروازيهاي آنان اقتضا كرد اين عظمت، و تقدّس، و منزلت مانع نشد كه خشنترين سخنان زشت را به آن حضرت نگويند. آنگاه كه يكي از همين مهاجمان در حادثهاي كه به مصيبت روز پنجشنبه معروف شده، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را كه در بستر بيماري بود، با سخنانش از نوشتن وصيت به امامت علي عليهالسلام بازداشت. او گفت: همانا پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله هذيان ميگويد. يا گفت: درد بر او غلبه كرده است. (1).
1) 205. الايضاح، ص 359؛ تذكرةالخواص، ص 62؛ سرّالعالمين، ص 21؛ صحيح بخاري، ج 3، ص 60، ج 4، ص 5، 173، ج 1، صص 21- 22، ج 2، ص 115؛ المصنف، ج 6، ص 57؛ ج 10، ص 361، الارشاد ص 107 (چ نجف)، بحارالانوار، ج 22، ص 498؛ ر. ك: الغيبة نعماني، صص 81- 82؛ عمدةالقاري، ج 22، ص 170- 171؛ ج 14، ص 298؛ ج 25، ص 76؛ فتحالباري، ج 8، صص 100- 102، 186- 187؛ البداية والنهاية، ج 5، ص 227، 251؛ البدء والتاريخ، ج 5، ص 59؛ الملل والنحل، ج 1، ص 22؛ الطبقات الكبري، ج 2، ص 244؛ تاريخ الامم والملوك، ج 3، ص 192- 193؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 320؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 562؛ شرح نهجالبلاغه ج 6، ص 51؛ ج 2، ص 55؛ تاريخ الخميس، ج 2، ص 164، 182؛ صحيح مسلم، ج..، ص 75، مسند احمد، ج 1، ص 322- 325، 332، 346، 355، 362؛ السيرة الحلبيه، ج 3، ص 344؛ نهجالحق، ص 273، تاريخ ابنخلدون، ج 2، ق 2، ص 62، اثبات الهداة، ج 2، ص 344، 348، 399، ج 1، ص 657؛ الجامع الصحيح، ج 3، ص 55، نهايةالارب، ج 18، ص 375؛ روضةالمناظر، ج 1، ص 181- 182؛ دلائل الصدق، ج 3، ق 1، ص 63- 70؛ الصراط المستقيم، ج 3، ص 7؛ المراجعات، ص 353، النص والاجتهاد، ص 149، 163، المختصر في اخبار البشر، ج 1، ص 151؛ مجموع الغرائب، ص 289، منهاجالسنة، ج 3، ص 135؛ مناقب آلابيطالب، ج 1، ص 292؛ تاريخ الاسلام، ج 2، ص 383- 384؛ كشفالمحجّه، ص 64، الطرائف، ص 432- 433؛ التراتيب الاداريه، ج 2،: ص 241، كنزالعمال چاپ هند، ج 7، ص 170؛ دلائل النبوة، ج 7، ص 181- 184؛ مسند ابويعلي، ج 5، ص 393؛ ج 3، ص 393- 394؛ ج 4، ص 299، مجمع الزوائد ج 4، ص 214.
پيش از اين و در موسم حج (1)آنگاه كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: امامان پس از من دوازده نفرند، چنان داد و فرياد و غوغا به راه انداختند كه كسي سخن حضرت را نشنيد. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به دنبال آن فرمود: «همه آنان از قريش هستند». (2)اين هنگامي
1) 206. ر. ك: مسند ابيعوانه، ج 4، صص 394- 400؛ مسند احمد، ج 5، صص 90- 101؛ سنن ابيداوود، ج 4، ص 106؛ الغيبة نعماني، صص 121- 124؛ ارشاد الساري، ج 10، ص 273؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 4؛ الغيبة طوسي، ص 88- 89؛ فتحالباري، ج 13، صص 181- 184؛ اعلام الوري، ص 38؛ بحارالانوار، ج 36، صص 235- 240؛ ج 63، ص 236؛ منتخب الاثر، ص 20؛ اكمالالدين، ج 1، صص 272- 273؛ تاريخ الخلفاء، ص 10- 11؛ الصواعق المحرقه، ص 18؛ ينابيع الموده، صص 444- 445؛ خصال، ج 2، صص 470- 474 از عيون اخبارالرضا و مودة القربي؛ احقاقالحق، ج 13، ص 1؛ العمده، ص 421؛ النهاية في اللغه، ج 3، ص 54؛ لسانالعرب، ج 12، ص 343؛ و از: القرب في محبة العرب، ص 129.
2) 207. دربارهي «همهي آنان از قريش هستند» يا «از بنيهاشم» ر. ك: صحيح مسلم، ج 6، ص 3؛ مسند احمد، ج 5، صص 89- 108؛ مسند ابيعوانه، ج 4، ص 394؛ حيلةالاولياء، ج 4، ص 333؛ اعلام الوري، ص 382؛ العمده، صص 416- 422؛ اكمالالدين، ج 1، صص 272- 273؛ خصال، ج 2، صص 469، 275؛ فتحالباري، ج 13، صص 181- 185؛ الغيبه نعماني، ص 119- 125، صحيح بخاري، ص 4، ص 159؛ ينابيع الموده، صص 444- 446؛ تاريخ بغداد، ج 2، ص 126؛ ج 14، ص 353؛ المستدرك الصحيحين، ج 3، ص 618؛ منتخب الاثر، صص 10- 23 به نقل از منابع فراوان؛ الجامع الصحيح، ج 4، ص 501؛ سنن ابيداود، ج 4، ص 116؛ كفايةالاثر، ص 49؛ آخر كتاب؛ بحارالانوار، ج 36، ص 231؛ احقاقالحق، ج 13، صص 1- 50؛ به نقل از منابع فراوان.
بود كه احساس كردند كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ميخواهد به امامت و خلافت علي عليهالسلام پس از خود تأكيد كند.
همچنان كه منزلت و عظمت و قداست پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مانع از مخالفت با فرمان اكيد وي در خصوص پيوستن به سپاه اسامه نشد. در حالي كه به آنان فرمود: خداوند لعنت كند كسي را كه از پيوستن به سپاه اسامه تخلّف كند. (1).
همانگونه كه اين قداست و عظمت، آنان را از تلاش براي ترور پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بازنداشت چه در عقبه در راه حضرت كمين كردند و كوشيدند با رم دادن شترش، او را بكشند. (2).
5- مگر زهرا عليهاالسلام از كدام منزلت نزد آنان برخوردار بود كه وقتي براي رضايت طلبيدن از او آمدند، ابوبكر چون با واكنش زهرا عليهاالسلام روبهرو شد، به گريه افتاد. عمر به او گفت: آيا براي خشم زني اينگونه جزع ميكني؟!
6- نميتوان حوادث تاريخ را بر اساس يك عامل مثل نيروي انساني، يا اخلاقي، يا ديني، يا مصلحتي، يا اقتصادي، يا عقلي و مانند آن، ارزيابي كرد و سنجيد. هر چند هر يك از اين عوامل در وقوع حادثه و تعيين انگيزهها و آثار نوعي تأثير داشته است اما هيچكدام به تنهايي براي سنجش كافي نيست.
اگر اين سخن درست باشد بايد قتل حسين عليهالسلام توسط يزيد و ادعاي خدايي فرعون، تكذيب شود. زيرا نه با دين سازگار است و نه با اخلاق و نه عقل ميپذيرد و نه وجدان.
حقيقت اين است كه گاهي اوقات همهي عوامل مذكور، در پيدايش حوادث دخالت دارد. گاهي اوقات نيز عامل اصلي، جنون شهوات است. و چه بسا كه
حادثهاي نتيجهي حماقت، يا تحريك عواطف و احساسات يا بيماريها و عقدههاي رواني، يا آمال و بلندپروازيهاي درست و نادرست باشد. ممكن است برخي از اين عوامل با هم موجب پيدايش يك حادثه شوند. بنابراين تعظيم و احترام زهرا عليهاالسلام مثلاً آنان را از از غصب فدك بازنداشت. چه سياست، يا مصلحت يا شهوت حكمراني، يا شهوت اقتصادي آنان موجب شد كه به هر طريق شده، آن را غصب كنند.
همهي ما ميدانيم كه هرگاه فرزند با پدرش بر سر حكومت به نزاع بپردازد، محبّت و عطوفت پدري مانع از قتل او نميشود. موارد فراواني از حاكمان شنيدهايم كه ميگويند: پادشاهي عقيم است و رحم ندارد. (1)گاهي اوقات يكي از آنان فرزندش را به علت خاص و يا ايستادگي در مقابل بلندپروازيها و شهوات پدر، ضربتي كاري زده است.
گفته ميشود كه يكي از زنان عصر عباسي فرزندش را به خاطر پادشاهي كشت. مأمون نيز برادرش امين را به قتل رساند.
بدين ترتيب روشن ميشود كه برخي از عوامل و انگيزهها قويتر است و برخي تأثير عوامل ديگر را خنثي ميكند.
او ميافزايد: مسأله در همان زمان خاتمه يافت چه هنگامي كه ابوبكر و عمر به خدمت فاطمه عليهاالسلام رسيدند و از او رضايت خواستند، حضرت از آنان راضي شد.
1) 210. ر. ك: شرح ميمة ابيفراس، صص 73- 74؛ بحارالانوار، ج 48، ص 131؛ عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 91؛ ينابيع المودة، ص 383؛ مقاتل الطالبين، ص 453؛ مناقب خوارزمي، ص 208؛ طبقات الكبري، ج 5، ص 227؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 316؛ تتمة المنتهي، ص 185؛ قاموس الرجال، ج 10، ص 370.
ميگوييم:
1- درست است كه رضايت زهرا عليهاالسلام آرامش خاطر طرفداران جرياني است كه فاطمه عليهاالسلام را مورد يورش بيرحمانه خود قرار داد و باعث آزار و اذيت او شد. زيرا اينان علاقهي شديدي دارند كه آن دسته مهاجم در زمرهي كساني كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را اذيت كردند و به خشم آوردند و در نتيجه آشكارا خداوند سبحان را اذيت كردند و به خشم آوردند، مطرح نشوند. برخي از اينان در روايتي كه اين قضيه را بيان ميكند، به نفع همين مهاجمان دست برده و روايت كردهاند كه فاطمه عليهاالسلام از آنان راضي شد. (1)اين در روايت شعبي آمده است. روايت شعبي، يك روايت موقوف است. زيرا وي زمان حادثه را درك نكرده است.
گروهي ديگر سكوت كردهاند و چيزي از رضايت و عدم رضايت زهرا عليهاالسلام نگفتهاند. (2).
شگفتتر از همه ادعاي كساني است كه ميگويند: ابوبكر (3)و علي بر جنازهي زهرا عليهاالسلام نماز خواندند.
اما دانشمندان همكيش آنان، همين روايت را به گونهي صحيح آن روايت و به افزوده آنان توجه نكردهاند، بلكه گفتهاند: هنگامي كه ابوبكر و عمر آمدند تا از فاطمه عليهاالسلام رضايت بخواهند، فاطمه عليهاالسلام به آنان اجازه نداد تا اينكه به علي عليهالسلام متوسل شدند. علي عليهالسلام با فاطمه عليهاالسلام صحبت كرد اما فاطمه عليهاالسلام اجازه نداد. بلكه
1) 211. ر. ك: دلائل النبوه، ج 7، ص 281؛ الرياض النضره، ج 1، ص 176؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 121؛ تاريخ الخميس، ج 2، ص 174؛ به نقل از: وفاءالوفاء، والموافقة؛ السنن الكبري، ج 6، ص 301؛ السيرة الحلبيه، ج 3، ص 361، طبقات ابنسعد، ج 8، ص 27؛ البداية والنهاية، ج 5، ص 289؛ حياة الصحابه، ج 2؛ ص 473؛ شرح نهجالبلاغه، ج 6، صص 19- 49؛ ج 2، ص 57؛ فتحالباري، ج 6، ص 139؛ نزهة المجالس، ج 2، ص 183.
2) 212. ر. ك: كنزالعمال، ج 12، ص 5154 ج 13، ص 687.
3) 213. كنزالعمال، ج 5، ص 605؛ به نقل از بيهقي؛ طبقات ابنسعد، ج 8، ص 29.
گفت: خانه، خانهي تو است. يعني: تو آزادي كه بر حسب آنچه شرايط حاكم بر تو تحميل ميكند، هر كه را ميخواهي وارد خانه كني اما خودش موضع و ديدگاه خود را حفظ كرد و هيچكس، و هيچ چيز نتوانست موضع ديگري بر او تحميل كند.
هنگامي كه بر او وارد شدند، با آنان سخن نگفت بلكه با علي سخن گفت و از آنان اقرار گرفت. آنان اقرار كردند كه از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شنيدند كه فرمود: «رضايت فاطمه، رضايت من است و خشم فاطمه، خشم من. پس هر كه فاطمه، دخترم را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كه فاطمه را خشنود سازد، مرا خشنود كرده و هر كه فاطمه را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است».
پس فاطمه عليهاالسلام به آنان گفت: «من خداوند، و فرشتگان او را شاهد ميگيرم كه شما دو نفر، مرا به خشم آورديد و مرا خشنود نساختيد و اگر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را ملاقات كنم، از شما به او شكايت خواهم كرد». (1).
و هنگامي كه ابوبكر بواسطه اين سخن گريست، عمر او را توبيخ كرد و گفت: براي خشم زني اينگونه جزع ميكني... (2).
برحسب متن سليم بن قيس:
علي عليهالسلام نمازهاي پنجگانه را در مسجد ميخواند. هرگاه نماز ميگذارد، ابوبكر و عمر به او ميگفتند: دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله چگونه است؟ تا اينكه بيماري زهرا عليهاالسلام سخت شد، آن دو جوياي حال او شدند و گفتند: بين ما و او وقايعي گذشته كه ميداني، اگر مصلحت ميبيني از او برايمان اجازه بگير تا از او معذرتخواهي كنيم.
1) 214. الامامة والسياسة، ج 1، صص 14- 15؛ ر. ك: بحارالانوار، ج 36، ص 308؛ ج 71، ص 254؛ ج 43، صص 170- 171؛ دلائل الامامه، ص 45، عوالمالعلوم، ج 1، صص 411، 465، 491- 499؛ كفايةالاثر، صص 64- 65؛ البرهان، ج 3، ص 65؛ عللالشرايع، ج 1، صص 186- 189؛ مرآةالعقول، ج 5، صص 322- 323؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، صص 85- 87؛ الجامع الصغير، ص 122؛ الرسائل الاعتقاديه، ص 448.
2) 215. ر. ك: عوالمالعلوم، ج 11، ص 500؛ عللالشرايع، ج 1، ص 187؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 87.
علي عليهالسلام گفت: اين با خود شماست.
آنان آمدند تا در كنار در خانه فاطمه عليهاالسلام نشستند. علي عليهالسلام بر فاطمه عليهاالسلام وارد شد و گفت: اي زن آزاده! فلاني و فلاني در كنار در نشستهاند، ميخواهند بر تو سلام كنند، نظر تو چيست؟ فاطمه عليهاالسلام گفت: خانه، خانهي تو است، و زن آزاده، همسر تو. هر چه ميخواهي انجام ده. علي گفت: مقنعهات را محكم كن. فاطمه عليهاالسلام مقنعهاش را محكم و رويش را به طرف ديوار كرد. آن دو وارد شدند و سلام كردند و گفتند: از ما راضي شو، كه خدا از تو راضي باشد. فاطمه عليهاالسلام گفت: چه چيز شما را به اين كار واداشت! گفتند: به گناهمان اعتراف ميكنيم و اميدواريم كه ما را عفو فرمايي و كينه را از دلت بيرون كني. فاطمه عليهاالسلام گفت: اگر راست ميگوييد، از آنچه از شما ميپرسم، پاسخ دهيد. بدانيد كه من چيزي از شما نميپرسم مگر اينكه ميدانم كه شما از آن آگاه هستيد. اگر راست گفتيد، ميدانم كه در آمدنتان صادق هستيد. گفتند: از آنچه ميخواهي بپرس. فاطمه عليهاالسلام گفت: شما را به خدا سوگند ميدهم آيا از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شنيديد كه گفت: فاطمه پارهي تن من است. هر كه او را اذيت كند، مرا اذيت كرده است؟ گفتند: بلي، شنيديم. فاطمه عليهاالسلام دستانش را به سوي آسمان برد و گفت: پروردگارا! اين دو تن، مرا اذيت كردند. من از اين دو به تو و فرستادهات شكايت ميكنم. نه، به خداي سوگند ابداً از شما راضي نميشوم تا پدرم رسول خدا را ملاقات كنم و از آنچه با من كرديد، به او خبر دهم، تا او دربارهي شما حكم كند. گفت: در اين هنگام ابوبكر، خواهان مرگ و هلاكت شد و نالهي شديدي به راه انداخت. عمر گفت: اي خليفهي رسول خدا!! از سخن زني ناله ميكني؟ (1).
ما نميدانيم كه چرا اين مرد همان روايت را انتخاب كرده كه غير شيعه روايت
1) 216. كتاب سليم، ج 2، ص 869؛ جلاءالعيون، ج 1، صص 212- 213؛ ر. ك: بحارالانوار، ج 43، صص 197- 203؛ ج 28، ص 357؛ عللالشرايع، ج 1، صص 186- 187.
كردهاند زحمت مقايسه بين دو روايت را به خود نداده كه هيچ، حتي به روايت ديگر اصلاً اشاره نكرده است. در حالي كه طرفداران مهاجمان كه در صدد توجيه جنايات آنان هستند، در اين روايت دست بردهاند، به گونهاي كه آثار اين تصرف خائنانه كاملاً آشكار است. بلي، آن روايت تحريف شده را پذيرفته و اين روايت صحيح و صريح را ترك كرده است.
2- عفو و گذشت از كسي است كه از گناهان خود توبه نصوح كرده باشد و توبه يعني بازگرداندن حق به صاحبش و تصحيح اشتباه و ترميم خرابي. آيا توبه غاصبي كه به همه چيز دست انداخته و ميگويد: مرا عفو كنيد و از من خشنود باشيد و بدانيد كه هيچ چيز به هيچيك از شما پس نخواهم داد، پذيرفته است؟! چنين اعتذاري دل انسان را بيشتر به درد ميآورد. زيرا عذر بدتر از گناه است. پس چگونه و چرا و بر چه اساس فاطمه عليهاالسلام آنان را عفو نمايد، در حالي كه به اندازهي يك بند انگشت از جناياتي كه در حقّ او مرتكب شدند، برنگشتهاند؟ آنان نه فدك را به زهرا عليهاالسلام پس دادند و نه آنچه از ارث پدرش غصب كردند و نه چيز ديگري. مگر اينكه در حق زهرا عليهاالسلام گمان رود كه در اين ادعاي خود اشتباه كرده است!
همچنان كه به جنايت خود در حقّ خداوند و امت، يعني غصب خلافت از صاحب حقيقي آن، اعتراف نكردند و هيچكس براي قصاص جنايتكاراني كه زهرا عليهاالسلام را چنان زدند كه جنينش را سقط كرد، اعلام آمادگي نكرد. بلكه كساني كه اين جنايت را انجام دادند، اركان حكومت و اعوان و انصار حاكم بودند. همان حاكمي كه آمده معذرت بخواهد اما شمشيرهايش همچنان براي زدن گردن معترضان و شاكيان تيز است.
بنابراين توبهاي در كار نبود بلكه تلاشي بود براي تغيير چهره، تقويت امور و كسب قدرت بيشتر براي حفظ خلافت غاصبانه خود.
اگر واقعيت خلاف اين بود و صادقانه درخواست گذشت داشتند، پس چه چيز مانع شد كه ابوبكر، قنفذ يا مغيرة بن شعبه يا عمر يا ديگر كساني كه حرمت خانه فاطمه عليهاالسلام را شكستند، كيفر نمايد؟! اگر نميتوانست مجازات كند لااقل بايد توبيخ ميكرد يا چهرهاش را از اين كردهشان درهم ميكشيد يا به گونهاي نارضايتي خود را از اين اقدام ناروا بيان ميكرد. اما نه تنها هيچكدام را انجام نداد، و به همين بسنده نكرد بلكه هرچه بيشتر جانب آنان را گرفت و از آنان حمايت كرد.
من نميدانم مناصب، امتيازات و اموالي كه به فلاني و فلاني داد جبران جناياتي بود كه در حق زهرا عليهاالسلام مرتكب شدند يا نه؟!
اموال قنفذ را كه در كارگزاري آنان بدست آورده بود، به او بخشيدند. آنگونه كه از اميرالمؤمنين علي عليهالسلام روايت شده، اين جبران زحماتي بود كه وي در راه آنان كشيد.
من نميدانم اگر زهرا عليهاالسلام اراده ميكرد آنچه غصب كردهاند، از آنان بگيرد، آيا دوباره او را ميزدند يا علناً به قتل محكوم ميكردند؟!
3- اگر زهرا عليهاالسلام از آنان راضي شد پس چرا وصيت كرد كه شبانه دفن شود و بر جنازهاش حاضر نشوند؟ علي عليهالسلام وصيت زهرا عليهاالسلام را به دقت اجرا كرد و قبرش را پنهان نمود خشم مهاجمان به جوش آمد و تلاش كردند تا قبري را كه علي عليهالسلام براي به اشتباه انداختن آنان، كنده بود، نبش كنند اما علي عليهالسلام قدرتمندانه و كوبنده در مقابل آنان ايستاد. وقتي با مخالفت قوي علي عليهالسلام روبهرو شدند، برگشتند. (1).
1) 217. ر. ك: بحارالانوار، ج 30، صص 345- 349، 286؛ ج 29، ص 193؛ وصيت فاطمه عليهاالسلام در پاورقي بحارالانوار، ج 43؛ ص 171، به نقل از منابع زير آمده: حليةالاولياء، ج 2، ص 43؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 162؛ اسدالغابه، ج 5، ص 524؛ الاصابه، ج 4، صص 379- 380؛ الامامة والسياسة، ج 1، ص 14؛ اعلام النساء، ج 3، ص 1214؛ ر. ك: شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 50؛ مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 521؛ الاستيعاب، ج 2، ص 751؛ مقتل خوارزمي، ج 1، ص 83، دلائل الامامه، ص 44.
سلطه كه قوي و قدرتمند است، ميتوان از زبان فاطمه عليهاالسلام شايع كند كه پس از خشم، از ما راضي شده است و احدي جرأت نكند ادعاي حكومت را تكذيب كند. اين شايعه در آينده نزد همگان پذيرفته خواهد شد. اما زهرا عليهاالسلام با وصيت خود- كه او را شبانه دفن كنند، و آنان كه بر او ستم كردهاند، بر جنازهاش حاضر نشوند- فرصت تزوير حقيقت را از آنان گرفت. چه با اين وصيت، يك دليل قاطع و برهان ساطع، در غالب يك شاهد تاريخي زنده، بر خشم ابدي خود از آنان تقديم داشت. ناشناخته ماندن قبر زهرا عليهاالسلام در طول نسلها و قرنها، در حالي كه سرور زنان عالم و يگانه دختر خاتم پيامبران و سيد رسولان بود، شاهد ديگري بر خشم و نفرت زهرا عليهاالسلام از آنان است.
4- معقول و مقبول است كه شايد هدف از تلاش براي كسب رضايت زهرا عليهاالسلام اظهار اين امر بوده كه از مشكل شخصي است و همانگونه كه آغاز شد، خاتمه يافت. هماكنون زهرا از ما خشنود است و هيچگونه مشكلي با او نداريم. چنانكه سخن اين شخص استدلالكننده نيز به همين نكته اشاره دارد.
در اين ماجرا با فاطمه عليهاالسلام بدرفتاري شد و او را زدند. تلاشي صورت گرفته كه اين اقدام ناجوانمردانه و بدرفتاري وقيحانه را چنين تفسير كند كه صرفاً شتابزدگي يا خروش خشم گزندهاي بود كه مرتكبان را از اعتدال خارج كرد.
آيا سبب پيدايش اين خشم شخص زهرا عليهاالسلام بود؟ با چه چيز؟ با اقداماتش؟ يا با كلمات و سخنانش؟ يا با فريادهاي بلندش؟ يا با هر چيز ديگري؟ آنان از معرفي مسئول پيدايش اين خشم چشمپوشي خواهند كرد.
متجاوزان به خويشتن بازگشتند و توبه كردند، حال بر زهرا عليهاالسلام است كه عفو كند و از تقصيرشان بگذرد. اين توصيهي اخلاق اسلامي است و آيات قرآني بر آن تأكيد دارد و زهرا عليهاالسلام به عنوان زن پرهيزگار پاكيزهي معصوم از همهي مردم در التزام به
اين ارزش اخلاقي سزاوارتر است.
اين يعني: زهرا عليهاالسلام به متجاوزان و غاصبان خلافت، و غارتگران ميراث پدرش سند مشروعيت داد. فقط يك چيز باقي ميماند و آن اينكه: به هنگام رويارويي در زدن زهرا عليهاالسلام قدري شتابزدگي به خرج دادند كه البته در اين كار معذورند. چه به سبب حالت متلاطم و هيجان حاكم خيلي سريع انجام شد و چه بسا خودش عامل اين كار بود! و اشتباه كرد كه در مقابلشان ايستاد. علي هم اشتباه كرد كه كودتاچيان حاكم را به رسميت نشناخت و با حاكم جديد بيعت نكرد و قدمي در جهت ياري آنان برنداشت. و بدين ترتيب اعاده اعتبار ميشود. اين نهايت آرزوها و بلكه گرانبهاترين آرزويشان بود.
اما زهرا عليهاالسلام آنگاه كه آنان را حتي از ورود به خانهاش رد ميكند و توبهشان را نميپذيرد و اصرار دارد كه از آنان به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شكايت خواهد كرد و سپس وصيت ميكند كه شبانه دفن شود، بر جنازهاش حاضر نشوند و قبرش مخفي بماند، در حقيقت نقشه شيخين را نقش بر آب كرده است.
تاريخ به رغم تزوير و تحريفي كه در آن صورت گرفته، گوشههايي از حقيقت را براي ما ثبت كرده است. از جمله: فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت در حالي كه از آنان رويگردان بود. علي عليهالسلام او را شبانه دفن كرد و آنان را خبر نكرد. اين چيزي است كه در كتابهاي معتبر و موثق گروه بزرگي از مسلمانان آمده است. (1).
1) 218. البداية والنهاية، ج 5، صص 250، 285- 287؛ به نقل از بخاري، مسلم و عبدالرزاق، شرح نهجالبلاغه، ج 6، صص 49- 50؛ ج 16، صص 218، 232؛ ر. ك: صحيح مسلم، كتاب الجهاد والسير؛ الشافي ابنحمزه، ج 4، صص 211، 205؛ الثقاة، ج 2، صص 164- 165؛ تاريخ الامم والملوك، ج 3، ص 208؛ اهلالبيت ابوعلم، ص 172؛ مشكلالاثار، ج 1، ص 48؛ العمده ابنبطريق، صص 390- 391؛ السنن الكبري، ج 6، صص 300- 301؛ التنبيه والاشراف، ص 250؛ تاريخ الاسلام ذهبي (ق سيره)، ص 591 طبقات ابنسعد، ج 8، صص 28- 29؛ روضةالمتقين، ج 5، ص 349؛ الطرائف، صص 262، 269، 257- 258؛ تحرير الافكار، ص 228، القاب الرسول و عترته، ص 44، كفاية الطالب، ص 370، مستدرك حاكم، ج 3، ص 162؛ اثبات الهداة، ج 2، ص 366؛ مسند احمد، ج 1، صص 6- 9؛ الرياض المستطابه، ص 291، تاريخ الخميس، ج 1، ص 174؛ مرآةالعقول، ج 5، صص 322- 323؛ المصنف صنعاني، ج 5، ص 472، ج 4، ص 141، ص 521؛ تيسير الوصول، ج 1، ص 209، ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، صص 65- 66، 91.
از امام رضا عليهالسلام دربارهي شيخين سؤال شد. فرمود: ما يك مادر نيكوكار داشتيم كه وقتي از دنيا رفت، از آنان خشمگين بود. ما راضي نميشويم تا او از آنان راضي شود. (1).
از عبداللَّه بن حسن نيز به همين تقريب نقل شده است. (2).
بدين ترتيب روشن ميشود كه زهرا عليهاالسلام آن زن مطهرهي معصوم كه خداوند از خشنودي او خشنود ميشود و از خشم او خشم ميگيرد، با اين موضع آگاهانهاش به همگان در تمام تاريخ فهمانيد كه:
اين قضيه يك مسأله شخصي نبود بلكه قضيهي اسلام و دين، و تجاوز به حريم خدا و رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و حق و انسانيت و اسلام مجسم در او بود. زيرا هدف از تجاوز به حريم زهرا عليهاالسلام منع وي از دفاع از امامت است. امامت قوام دين است و يك تصميم الهي قاطع و حق امت مسلمان و حق همه انسانها.
زهرا عليهاالسلام پس از آنكه از آن دو اقرار صريح گرفت كه تعدي و تجاوز نسبت به او، تجاوز به ساحت پيغمبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله و در نتيجه تجاوز و جسارت به حريم ملكوتي پروردگار است و او حق ندارد كه چنين متجاوزي را مورد عفو و گذشت خود قرار دهد، و با بيان اين جمله كه از اينان نزد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شكايت خواهد كرد، آنان را از اين حقيقت آگاه كرد؛ آري، زهرا عليهاالسلام پس از اين، آن موضع كوبنده خود را اتخاذ كرد.
سپس براي آنكه به مردم گفته نشود كه زهرا عليهاالسلام پس از آن به خويشتن بازگشت، و يا با فلاني پيغام داد كه: از آنان راضي شده است، وصيت كرد كه شبانه دفن شود.
همچنين ادعا ميشود و بلكه واقعاً در عمل انجام شده كه: دفن شبانه سنت است. (1)بنابراين براي تداوم خشم زهرا عليهاالسلام از غاصبان و متجاوزان دفن شبانه كافي نيست. لذا وصيت كرد كه بر جنازهاش حاضر نشوند، و بر پيكرش نماز نگزارند، و قبرش پنهان بماند. كوشيدند چند قبر را نبش كنند تا به جنازهاش دست يابند و بر او نماز گزارند، اما علي عليهالسلام جلوگيري كرد. (2).
در بعضي از منابع آمده: «فاطمه عليهاالسلام از علي عليهالسلام به خدا و رسولش پيمان گرفت كه جز امسلمه و امايمن و فضّه و حسنين، و سلمان و عمار و مقداد و ابوذر و حذيفه كسي بر جنازهاش حاضر نشود». (3).
1) 221. المغني قاضي عبدالجبار، ج 20، ق 1، ص 335.
2) 222. ر. ك: الاستغاثه، صص 10- 11؛ عوالمالعلوم، ح 11، ص 122، 411، 467، 493، 501- 515؛ 523، 534؛ بحارالانوار، ج 28، ص 353؛ ج 29، ص 193، ج 30، صص 286، 348- 349؛ ج 43، صص 181- 183، 191، 214، 218؛ مناقب آلابيطالب، ج 3، صص 362- 363؛ روضةالواعظين، صص 151- 153؛ عللالشرايع، ج 1، صص 185- 189؛ الشافي ابنحمزه، ج 4، صص 210، 211؛ اتمام الوفاء، ص 16؛ الثقات، ج 2، ص 170؛ روضةالمتقين، ج 5، ص 357؛ تقريب المعارف، صص 251- 524؛ بشارة المصطفي، ص 258؛ اللوامع الالهيه، ص 300، المجالس السنيه، ج 5، ص 347، شرح نهجالبلاغه، ج 6، صص 49- 50؛ ج 16، صص 52- 53، 214- 217؛ كشفالغمه، ج 1، ص 494؛ ج 2، ص 130؛ تلخيص الشافي، ج 3، صص 138، 150، 152؛ شرح الاخبار، ج 3، صص 31، 69؛ جلاءالعيون، ج 1، ص 214- 220؛ امالي طوسي، ص 107، كافي، ج 1، ص 458؛ معانيالاخبار، ص 365؛ اعلامالوري، ص 152؛ اثبات الهداه، ج 2، ص 334؛ تاريخ المدينه، ج 1، ص 197؛ تاريخ الائمه، ابن ابيثلج، ص 31؛ امالي مفيد، ص 281؛ تاريخ الصحابه، ص 208؛ مرآةالعقول، ج 5، صص 322- 323؛ الرسائل الاعتقاديه، صص 449- 45، 459؛ الاختصاص، ص 185؛ وسائل الشيعه، ج 2، ص 832؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، صص 65- 67، 92- 95، 140؛ دلائل الامامه، ص 44؛ انوار الملكوت، ص 228.
3) 223. بحارالانوار، ج 78، ص 310.
علي عليهالسلام بر او نماز گزارد (1)و پنج تكبير گفت (2)... پندار برخي كه گمان ميبرند ابوبكر بر جنازه زهرا عليهاالسلام حاضر شد و بر او نماز گزارد (3)، درست نيست. او نه بر زهرا عليهاالسلام نماز گزارد و نه بر پيكر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در حالي كه جنازه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله سه روز روي زمين بود. (4).
بيعت با خليفه پس از دفن پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله انجام شد. (5).
اما مخفي ماندن قبر فاطمه عليهاالسلام تا امروز و عدم قدرت احدي بر شناخت دقيق آن، برهاني درخشان بر رويگرداني زهرا عليهاالسلام از آنان است. تمام شواهد تارخي صحيح و معتبر بر كذب پندار تحريف كنندگان تاريخ و دشمنان حق، تأكيد دارد.
بدين ترتيب روشن ميشود كه زهرا عليهاالسلام حتي مرگ، و تشييع جنازهاش را وسيلهي جهاد و مبارزه در راه خدا، و براي خدا، و دين، و در راه توضيح حقايق براي نسلها قرار داد. نتايج اين مبارزه از همان لحظههاي اول آشكار شد. روايت شده به محض انتشار خبر دفن زهرا عليهاالسلام «مردم ناله و فرياد سر دادند و همديگر را سرزنش كردند. كسي گفت: پيامبرتان فقط يك دختر در ميان شما گذشت، اين دختر ميميرد و دفن ميشود ولي احدي از شما نه در وفات، و دفنش حاضر است و نه در نماز بر جنازهاش. و هيچكدام قبرش را نميشناسيد تا آن را زيارت كنيد»؟! (6).
1) 224. مستدرك حاكم، ج 3، ص 162؛ تهذيب الاسماء، ج 2، ص 353؛ صفةالصفوه، ج 2، ص 14؛ تاريخ المدينة، ج 1، ص 197؛ تاريخ الصحابه، ص 208؛ العمده، صص 390- 391؛ به نقل از: صحيح مسلم، ج 5، ص 154؛ صحيح بخاري، باب غزوهي خيبر، الروضة الفيحاء، ص 252؛ كشفالغمه، ج 2، ص 128؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 3؛ جامع الاصول، ج 2، صص 9- 10.
2) 225. ر. ك: الفصول المهمه، ص 131؛ جواهر الاخبار والآثار، ج 3، ص 118، كشفالغمه، ج 2، ص 128.
3) 226. ر. ك: الرياض النضره، ج 1، ص 176؛ الاصابه، ج 4، ص 479؛ تهذيب الكمال، ج 35، ص 252؛ المغني، ج 20، ق 1، ص 335.
4) 227. ر. ك: تقريب المعارف، ص 251؛ مناقب آلابيطالب، ج 1، ص 297.
5) 228. مناقب آلابيطالب، ج 1، ص 297.
6) 229. دلائل الامامة، ص 46، ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، صص 93- 94؛ به نقل از مناقب آلابيطالب.
فتوني ميگويد: «اگر در آنچه بيان كرديم به دقّت بينديش- بگذر از شواهدي كه بيان نكرديم، و شواهدي كه به زودي بيان خواهيم كرد- خواهي ديد كه اصل اذيت فاطمه عليهاالسلام توسط آن دو مرد و پيروانشان، به گونهاي كه وقتي از دنيا رفت از آنان به شدت خشمگين بود، قابل انكار نيست، بلكه چنان است كه موجب يقين حقجويان ميشود كه مانند ساير متواترات، انكار آن زورگويي و تعصب آشكار است». (1).
غريب است كه ميبينيم برخي ميكوشند از حقيقت رويگرداني زهرا عليهاالسلام از كساني كه به او ستم كردند، تا لحظهي مرگ، به گونهاي رهايي يابند. لذا ميگويند: معني اينكه فاطمه عليهاالسلام از ابوبكر روي گرداند و تا مرگ با او سخن نگفت، بدين معني است كه: «دربارهي اين مسأله (مال) با او صحبت نكرد. يعني نه درخواستي از او كرد و نه محتاج به ملاقات با او شد. هرگز روايت نشده كه آن دو به هم رسيدند و فاطمه عليهاالسلام به ابوبكر سلام نكرد و با او سخن نگفت». زيرا فاطمه گرفتار بيماري خود بود. (2).
سپس اينگونه تقرير ميكنند كه زهرا عليهاالسلام پرهيزگارتر و خويشتندارتر از آن است كه چنين عملي از او سرزند. (3).
ميگوييم: همين افراد گفتهاند كه شيخين با زهرا عليهاالسلام ملاقات كردند و آنگاه كه زهرا عليهاالسلام مريض شد، آمدند از او رضايت بطلبند، فاطمه عليهاالسلام با آنان سخن گفت و از
آنان راضي شد. چنانكه اينان ميپندارند. (1).
همچنان كه شاشي نيز در ردّ آنان گفته: اينك ميگويند: غَضَبَتْ دلالت دارد كه فاطمه عليهاالسلام به كلي از سخن گفتن امتناع ورزيد و اين معناي صريح رويگرداني (هجر) است. (2).
ائمه عليهمالسلام جاي قبر فاطمه عليهاالسلام را به شيعيان خود نشان ندادند در حالي كه امام صادق عليهالسلام قبر اميرالمؤمنين عليهالسلام را آشكار كرد. همينگونه ساير امامان عليهمالسلام نيز جاي قبرشان را به شيعيان خود نشان دادند مگر قبر زهرا عليهاالسلام كه شيعيان حاضر در تشييع و تدفين فاطمه عليهاالسلام مثل: عمار و ابوذر و سلمان و عباس و عقيل و ديگران نيز در وفاداري با زهرا عليهاالسلام و به واسطهي محبتي كه به او داشتند، قبر او را به احدي نشان ندادند. ابن ابيقريعه (متوفاي 367 ه) ميگويد:
و لأي حال لُحَّدَتْ
بالليل فاطمة الشريفة
و لما حَمَتْ شيخيكم
عن وطيء حجرتها المنيفه
أوه لبنت محمد
ماتت بغصتها أسيفة (3).
سيد محسن امين رحمهاللَّه ميگويد:
و لأي حال في الدجي دفنت
ولاي حال الحدت سراً
دفنت و لم يحضر جنازتها
احد ولا عرفوا لها قبراً (4).
از آنچه بيان كرديم، دانستيد كه ادعاي اين شخص كه قبر زهرا عليهاالسلام هماكنون
معلوم شده، ادعاي بيدليلي است. اي كاش وي ما را به اين قبر كه به زعم او هم اكنون معلوم است، راهنمايي ميكرد و دلايل خود را كه هرگونه عذري را برايش برطرف كرده و هرگونه شبههاي را باطل نموده، بيان ميفرمود: قطعاً سپاسگزار او بوديم. و ما يقين داريم كه قادر به چنين كاري نيست.
چقدر فاصله است بين اين مرد كه به رغم تكذيب همهي شواهد روايي، واقعي و تاريخي، حديثي را برميگزيند كه نشانههاي تحريف و تزوير در راضي شدن زهرا عليهاالسلام از آن دو نفر، به هنگام حضورشان در خانهي فاطمه عليهاالسلام و درخواست رضايت از او، در آن نمايان است، و مردي كه به انحراف از علي عليهالسلام معروف و مشهور است، و در كاستن از فضائل حضرت و تأييد دشمنانش اهتمام ميورزد، يعني: نويسنده و اديب مشهور، عمرو بن بحر جاحظ كه در رسالهي معروف «العباسيه» خود- بنا به نقل شيخ طوسي عليهالسلام- ميگويد:
«هنگامي كه ابوبكر ميراث زهرا را به او نداد، و از حقش كاست، و بر او ستم روا داشت، و در كارش اشكالتراشي كرد، و فاطمه شكست را به عيان ديد، و از بازپس گيري حقش مأيوس شد و ضعف و سستي، و كمي ياور را لمس كرد، گفت: به خداي سوگند، عليه تو به درگاه خداوند نفرين خواهم كرد. ابوبكر گفت: به خداي سوگند، به درگاه خداوند براي تو دعا خواهيم كرد. فاطمه گفت: به خداي سوگند، هرگز با تو سخن نخواهم گفت. ابوبكر گفت: به خداي سوگند، هرگز او تو روي نخواهم گرداند.
اگر عدم اعتراض ابوبكر از سوي آنان دليل بر درستي منع حق زهرا
باشد، عدم اعتراض فاطمه عليهاالسلام نيز دليل بر درستي خواستهي او است. كمترين وظيفهي آنان در اين مسأله اين بود كه آنچه فاطمه نميداند به او بگويند و آنچه فراموش كرده، يادآوري نمايند و او را از اشتباه بازدارند و منزلتش را به جاي تحقير، بالا برند، اگرچه بگويد كه با شما سخن نخواهم گفت، يا بر عادلي ستم روا دارد و يا ارتباطي را قطع كند. حال كه ميبينيد به هيچيك از دو خصم اعتراض نكردند، پس امور با همديگر مساوي شدند و اسباب برابر شد و رجوع به اصل حكم خداوند دربارهي ارث، براي ما و شما سزاوارتر است و بر ما و شما واجبتر. سپس گفت: اگر بگويند: چگونه گمان ميرود كه ابوبكر به زهرا عليهاالسلام ظلم و تعدي كرد، در حالي كه هرچه فاطمه عليهاالسلام شديدتر با او سخن گفت، او با نرمش و رقّت بيشتري سخن گفت، آنجا كه فاطمه عليهاالسلام گفت: به خداي سوگند، هرگز با تو سخن نخواهم گفت؛ ابوبكر گفت: به خداي سوگند، هرگز از تو روي نخواهم گرداند. و آنگاه كه فاطمه عليهاالسلام گفت: به خداي سوگند عليه تو نفرين خواهم كرد، او گفت: به خداي سوگند، به درگاه خداوند براي تو دعا خواهم كرد. (1).
ابوبكر اين سخن خشن و كلام شديد را در دارالخلافه و در حضور قريش و صحابه از فاطمه عليهاالسلام تحمل ميكند، در حالي كه خلافت به ابهت و پيراستگي و رفعت و هيبت محتاج است. اين مانع ابوبكر نشد كه بگويد: احدي در حال فقر از تو براي من عزيزتر نيست و احدي به هنگام بينيازي از تو براي من دوست داشتنيتر، اما از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شنيدم كه فرمود: ما پيامبران ارث نميگذاريم، آنچه از ما بماند، صدقه
1) 237. ر. ك: شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 214؛ تلخيص الشافي، ج 3، ص 152.
است.
به آنان گفته شود: اين دليل برائت از ظلم و سلامت از جور نيست. گاهي اوقات مكر ظالم نيرنگ مكار- كار فردي زيرك باشد و به خصومت معتاد- به جايي ميرسد كه سخن مظلومانه بگويد و خواري عدالتخواه، خميدگي دوستانه و محبت حق به جانب، ظاهر سازد...» (1).
بدين ترتيب روشن ميشود كه زهرا عليهاالسلام نه ابوبكر را امام ميدانست و نه برايش ولايت قائل بود. چه در حالي از دنيا رفت كه از او و دوستش خشمگين بود و با آنان سخن نميگفت، و هر دو را از حضور در تشييع جنازهاش و بلكه از شناخت قبرش، منع كرد.
قابل قبول نيست كه زهراي معصومه مطهره به حكم آيه تطهير كه خداوند و رسول به خشم او، خشمگين ميشوند، بر پايهي حديث شريف به مرگ جاهلي مرده باشد. در اين حديث آمده: «هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، يا در گردنش بيعتي نباشد، به مرگ جاهلي مرده است». (2).
1) 238. تلخيص الشافي، ج 3، صص 152- 153؛ به نقل از العباسيه جاحظ، در پاورقي ص 151 ميگويد: كتاب العباسيه در ضمن رسائلي كه استاد حسن سندوبي جمع، تحقيق و شرح كرده، و در «رسائل جاحظ» ناميده، تحت شماره 12 آمده است. رسائل جاحظ در سال 1352 ه. در مطبعه رحمانيه چاپ شده است. اين بخشها در كتاب: فاطمة الزهرا عليهاالسلام من المهد الي اللحد، ص 420 به نقل از رسائل جاحظ، صص 300- 303 آمده است.
2) 239. ر. ك: الغدير، ج 1، ص 390، به نقل از: شرح المقاصد، ج 2، ص 275؛ كنزالفوائد كراجكي، ص 151؛ مناقب آلابيطالب، ج 3، ص 304؛ جمع الزوائد، ج 5، صص 218- 219؛ 224- 225؛ مسند احمد، ج 4، ص 96؛ ج 3، ص 446؛ بحارالانوار 7 ج 23، ص 80، 88- 89، 92؛ در پاورقي از: الاختصاص، ص 269؛ اكمالالدين، صص 230- 231؛ منتخب الاثر، ص 15؛ به نقل از: الجمع بين الصحيحين، مستدرك حاكم؛ كشفالغطاء، ص 8؛ شرح نهجالبلاغه، ج 13، ص 242؛ از اسكافي در نقض العثمانيه، و منارالهدي، صص 82- 83؛ المحلي، ج 1، ص 46؛ صحيح بخاري، كتاب الفتن، باب: سترون بعدي امور تنكرونها؛ صحيح مسلم، كتاب الاماره، باب: الامر بلزوم الجماعه، ج 4، ص 517؛ چ دارالشعب.
علامه محقق خواجويي مازندراني ميگويد: «بدان كه مسلمانان با اختلاف مذاهب خود، بر صحت روايت منقول از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله اتفاق نظر دارند كه ميگويد: هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلي مرده است». (1).
بنابراين، گفته برخي افراد كه ميگويند: اين حديث غير قابل نقد نيست، قابل اعتنا نميباشد. از اين سخن لازم ميآيد كه يا فاطمه عليهاالسلام مخالف روايت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله عمل كرده يا امامي ديگر از غير از ابوبكر داشته است. نظر شما چيست؟ آيا گمان ميرود، كسي غير از علي عليهالسلام است؟! آيا كسي گمان ميبرد كه زهرا عليهاالسلام وقتي از دنيا رفت و بيعت ابوبكر بر گردن او نبود به مرگ جاهلي مرده است؟!
به مناسبت بحث ميگوييم: اين اشكالكننده در بطلان حديثي كه ميگويد: «براي زن بهتر است كه نه او مرد را ببيند و نه مرد او را». (2)استدلال كرده كه زهرا عليهاالسلام- كه اين حديث هم از او است- در اثناي بحران كه بين او و مهاجمان به خانهاش و غاصبان فدك، پيش آمد، با مردان ملاقت ميكرد و با آنان سخن ميگفت. وقتي كه ابوبكر و عمر به خانهي فاطمه عليهاالسلام آمدند تا از او رضايت بطلبند، با
1) 240. الرسائل الاعتقاديه، ص 403.
2) 241. اين حديث از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله، امام علي عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام روايت شده است. ر. ك: وسائل الشيعه، ج 20، صص 67، 232؛ مستدرك الوسائل، ج 14، ص 183، 289؛ بحارالانوار، ج 43، صص 54، 48؛ ج، 100، ص 239؛ ج 101، ص 36؛ احقاقالحق، ج 9، ص 202- 203؛ فضائل الخمسه، ج 3، صص 153- 154؛ به نقل از: كنزالعمال، ج 8، ص 315. ر. ك: الكبائر ذهبي، ص 176؛ دعائم الاسلام، ج 2، صص 214- 215؛ اسعاف الراغبين (در پاورقي نورالابصار)، ص 171- 172، 191؛ كشفالغمه، ج 2، ص 92؛ مكارمالاخلاق، ص 233؛ مناقب آلابيطالب، ج 3، ص 119؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 197؛ مقتل خوارزمي، ج 1، ص 62؛ حيلةالاوليا، ج 2، ص 41؛ مناقب الامام علي، ابنمغازلي، ص 381؛ مناقب اميرالمؤمنين، قاضي محمد كوفي، ج 2، صص 210- 211؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 14؛ الدرة اليتيمة في بعض فضائل السيدة العظيمه، ص 31.
آنان ملاقات كرد و به شكل طبيعي سخن گفت. زهرا عليهاالسلام همراه زنان در جنگهاي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله شركت ميكرد تا به امور جنگ بپردازد.
از سوي ديگر، پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نيز زنان را به حضور ميپذيرفت. اگر صحيح باشد كه براي زن بهتر است كه مردان را نبيند، سزاوارتر بود كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بين خود و زناني كه به حضورش ميرسيدند، پردهاي بكشد و به آنان بگويد كه از پشت پرده با من سخن گوييد.
پاسخ:
1- اين حديث هر چند ضعيف السند است، اما استدلال وي در تكذيب آن، درست نيست. زيرا ملاقات زهرا عليهاالسلام با مردان در ايام بحران با ابوبكر و عمر، بدان معني نيست كه صورتش را براي مردان بيگانه باز كرده، ممكن است از پشت پرده يا به گونهاي با مردان سخن گفته كه صورتش را نديدهاند.
منظور از اينكه زن مردان را نبيند و مردان زن را، اين است كه هر يك، حجم و شكل طرف ديگر را نبيند.
از سوي ديگر برخي احتمال دادهاند كه منظور از اين حديث، مرجوح بودن اختلاط زن و مرد است.
همچنانكه بيرون رفتن زهرا عليهاالسلام با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در غزوات، موجب نميشود كه مردان چهره يا جمال او را ببينند. علاوه بر اين دليلي نداريم كه بيان كند فاطمه عليهاالسلام شخصاً به امور جنگ ميپرداخت. لذا بيرون رفتن وي بدين نحو، بر ادعاي مورد نظر دلالت نميكند.
در خصوص پذيرش زنان از سوي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نيز همينگونه است و لازم نبود كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ميان خود و زنان مراجعهكننده مانع يا پردهاي بكشد و به آنان فرمان دهد كه از پشت پرده با او سخن گويند. فقط همين كافي بود كه زنان خود را با
وسائل پوششي موجود، بپوشانند وبا حجاب كامل با آن حضرت سخن گويند. چه سخن گفتن با يك شخص مستلزم آن نيست كه زن مرتكب منهيات مثل آرايش و خودنمايي و خضوع در گفتار شود.
2- به تصريح روايات، فاطمه عليهاالسلام به هنگام ايراد خطبهاش در ميان گروهي از انصار و مهاجرين و ديگران، از پشت پارچهاي آويخته سخن ميگفت. (1).
3- ثبوت رجحان نديدن زن و مرد يكديگر را به حديث مذكور منحصر نيست. بلكه احاديث و متون ديگري نيز اين مسأله را اثبات ميكند.
چند نمونه را ذكر ميكنيم:
1- محمد بن يعقوب، از چند تن از علماي شيعه، از احمد بن ابيعبداللَّه، كه گفت: ابن اممكتوم اجازه خواست كه بر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله وارد شود. و عايشه و حفصه نزد پيامبر بودند. پيامبر به آندو فرمود: برخيزيد، و به داخل خانه برويد. گفتند: يا رسولاللَّه! او كور است و ما را نميبيند. فرمود: درست است كه او كور است اما شما كه او را ميبينيد؟! (2).
2- امسلمه گفت: نزد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بودم. ميمونه هم بود. ابن اممكتوم آمد. اين جريان پس از امر به حجاب بود. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: حجاب بپوشيد. گفتند: يا رسولاللَّه! مگر نه اينكه او كور است و ما را نميبيند؟ فرمود: درست است كه او كور است اما شما كه او را ميبينيد؟! (3).
1) 242. الاحتجاج، ج 1، ص 254؛ شرح نهجالبلاغه، ج 16، صص 211، 250؛ بلاغات النساء، ص 24؛ اعلام انساء ج 4، ص 116؛ كشفالغمه، ج 2، ص 106؛ احقاقالحق، ج 10، ص 299؛ الشافي في الامامه، ج 4، صص 69- 71؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 69؛ ر. ك: عوالمالعلوم، ج 11، شرح الاخبار، ج 3، ص 34؛ مقتل الحسين خوارزمي، ج 1، ص 77؛ شرح نهجالبلاغه ابنميثم، ج 5، ص 105.
2) 243. وسائل الشيعه، ج 20، ص 232؛ كافي، ج 5، ص 534.
3) 244. وسائل الشيعه، ج 20، ص 232؛ در پاورقي از: مكارمالاخلاق، ص 233؛ مسند احمد، ج 6، ص 296؛ الجامع الصحيح، ج 5، ص 102؛ سنن ابيداوود، ج 4، ص 63؛ كبائر ذهبي، ص 177.
از غرايب، استدلال اين شخص به اين روايت است. او استدلال ميكند كه ورود ابن اممكتوم بر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در حالي كه در خلوت همسرانش بود، به تعبير وي بيانگر وحدت حال پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و او است. يعني با هم ندار بودند. وي سپس بر پايهي اين استدلال، نزول سورهي عبس دربارهي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را درست ميداند. ما در كتاب الصحيح من سيرة النبي الاعظم صلي اللَّه عليه و آله به بطلان اين گفته اشاره كردهايم. (1).
اگر ابن اممكتوم با يك يا دو بار ورود بر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله اين وحدت حال را براي ما به همراه آورده، پس شايسته است كه اين وحدت حال بين پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و- اگر نگويم همه- بسياري از كساني كه در زندگاني حضرت او را ملاقات كردهاند، تحقق يافته باشد!
3- الجعفريات: عبداللَّه به ما خبر داد كه محمد به ما خبر داد كه موسي مرا حديث كرد و گفت: پدرم از پدرش، از جدش جعفر بن محمد از پدرش عليهالسلام حديث كرد كه گفت:
«كوري از فاطمه عليهاالسلام اجازهي ورود خواست. فاطمه عليهاالسلام خود را از او پوشيد. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: چرا خود را از او پوشيدي، او كه تو را نميبيند؟
فاطمه عليهاالسلام گفت: يا رسولاللَّه! اگر او مرا نميبيند، من كه او را ميبينم. او بو را ميفهمد.
فرمود: گواهي ميدهم كه تو پارهي تن مني».
در دعائم الاسلام از امام باقر عليهالسلام و در نوادر راوندي از امام موسي كاظم عليهالسلام مثل اين روايت آمده است. (2).
4- با سند قبلي از جعفر بن محمد، از پدرش عليهالسلام كه فرمود؟: «علي عليهالسلام با اندوهي شديد بر فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله وارد شد. فاطمه عليهاالسلام علت را جويا شد. علي عليهالسلام به او خبر داد كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از آنان پرسيده زن چه وقت به خدايش نزديكتر است؟ ولي ما پاسخ آن را ندانستيم.
فاطمه عليهاالسلام گفت: برگرد و به او بگو كه وقتي زن به خدا نزديكتر است كه در اندرون خانهاش باشد.
علي عليهالسلام به راه افتاد و به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله خبر داد. پيغمبر فرمود، علي! پاسخ از كجاست؟ آيا از پيش خودت گفتي؟ علي عليهالسلام گفت كه فاطمه عليهاالسلام به او خبر داده است. فرمود: راست گفت. فاطمه عليهاالسلام پارهي تن من است».
اين دو روايت را فضلاللَّه راوندي در نوادر به اسناد خود از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آورده است. (1).
1) 247. مستدرك الوسائل، ج 14، ص 182، در پاورقي از: الجعفريات، ص 95؛ نوادر راوندي، ص 14؛ بحارالانوار، ج 43، ص 92؛ ج 100، ص 250؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص/ 123.
غيرت و مردانگي علي عليهالسلام
زن پردهنشين، در را باز نميكند
اگر فضه پاسخ ميداد
ترس مسلحان
زدن زهرا عليهاالسلام يك مسأله شخصي
فدك يك مسأله سياسي
وظيفهي حاضران، نجات زهرا عليهاالسلام
در اين فصل مناقشاتي در موضوعات زير خواهيم خواند:
1- غيرت و مردانگي علي عليهالسلام اجازه نميدهد كه زهرا عليهاالسلام در را براي مهاجمان باز كند.
2- شجاعت علي عليهالسلام اجازه نميدهد كه زهرا عليهاالسلام به واسطهي باز كردن در براي مهاجمان، با خطر مواجه شود.
3- زهرا عليهاالسلام يك زن پردهنشين (مخدره) است. پس چگونه با مردان روبهرو ميشود؟
4- چرا در را حسنين، يا فضّه يا علي عليهالسلام، يا زبير يا يكي از بنيهاشم كه در خانه بودند، باز نكردند؟
5- متحصنان در خانه فاطمه عليهاالسلام مسلح بودند، پس چرا از رويارويي ميترسيدند؟
6- زهرا عليهاالسلام امانت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بود، چگونه علي عليهالسلام او را در معرض خطر قرار داد؟!
7- زدن زهرا عليهاالسلام يك مسأله شخصي است و ربطي به خلافت ندارد. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نيز علي عليهالسلام را سفارش نكرد كه از خود، و از همسرش در مسائل شخصي دفاع نكند بلكه او را وصيت كرد كه به خاطر خلافت كه يك قضيهي عمومي متعلق به
همهي مسلمانان است، معركهاي به وجود نياورد.
8- چگونه حاضران آنچه را بر زهرا عليهاالسلام ميگذشت، را ميشنيدند اما او را نجات ندادند؟!
اين موضوعاتي است كه در اين فصل مطرح خواهيم كرد. به خدا توكل ميكنيم و از او ياري و راستي مسئلت ميكنيم.
بعضي معتقدند كه جلوس علي عليهالسلام در خانه و اجازه به زهرا عليهاالسلام براي باز كردن در، با غيرت و مردانگي او منافات دارد؟ آيا ممكن است چنين عملي از علي عليهالسلام سر زند؟!
در پاسخ ميگوييم:
1- بدون ترديد علي عليهالسلام پيشواي غيرتمندان عالم، و صاحب دلاوري و غيرتمندي است. حسين عليهالسلام نيز مانند پدرش پيشواي غيور مردان جهان است... امام حسين عليهالسلام زنانش و از جمله خواهرش عقيلهي بنيهاشم، زينب را همراه خود برد تا با مصائب و بلايا و سختيها و مشكلات روبهرو شوند. زيرا خداوند سبحان اراده فرمود كه آنان را در اسارت ببيند. دشمناني كه از ارتكاب زشتترين جنايات حتي قتل اوصياء پيغمبران و سربريدن كودكان و اسارت دختران پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله پروايي نداشتند، آنان را از شهري به شهر ديگر بردند و افراد دور و نزديك، خويش و بيگانه به چهرههايشان نگريستند. اگر زينب حوراء به عبيداللَّه بن زياد گفت: خشنودي خداوند، خشنودي ما اهلبيت است علي عليهالسلام از دخترش زينب سزاوارتر است كه آنچه خداوند را خشنود ميسازد، او را خشنود سازد.
بديهي است كه اميرالمؤمنين علي عليهالسلام ميخواهد اين دين قوي و راسخ به
حيات خود ادامه دهد اگر چه روحش بهاي حيات دين باشد و آمادگي دارد كه هرگونه آزار و اذيتي را در اين راه تحمل كند.
همچنان كه بردن زينب و زنان ديگر به كربلا با علم به اسارت آنان هيچ منافاتي با غيرت حسين عليهالسلام منافاتي ندارد، پاسخ زهرا عليهاالسلام به مهاجمان نيز با مردانگي و غيرت علي عليهالسلام منافاتي ندارد.
2- هرگاه لازم ميشد رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله به زنان خود و امايمن ميفرمود كه به كسي كه در ميزد، پاسخ دهند. (1)آيا از رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله غيورتري هست؟!
3- اين مهاجمان بودند كه تجاوز كردند و مرتكب كارهاي خلاف شرع و ديانت، و غيرت و مردانگي و حتي عرف جاهلي شدند. اما علي عليهالسلام، هيچيك از كارهاي خلاف از او سر نزد بلكه آن حضرت به تكليف خود عمل كرد. زهرا عليهاالسلام هم به تكليف خود عمل كرد. خلاف و تعدي از جانب مهاجمان بود.
فضل بن روزبهان دربارهي حديث آتش زدن خانه فاطمه عليهاالسلام ميگويد: «اگر اين حديث صحيح باشد، بر عجز و ناتواني علي دلالت دارد. حاشا و كلا! نهايت عجز مرد اين است كه خود و خانوادهاش و همسرش در خانهاش بسوزند ولي او قادر به دفع آن نباشد...» (2).
برخي اين معني را گرفته و فرمودهاند:
1) 248. ر. ك: الاحتجاج، صص 470- 471؛ كشفاليقين، صص 260، 305؛ بحارالانوار، ج 32، ص 347؛ ج 39، ص 267؛ ج 90، ص 272؛ ج 37، ص 313؛ ج 38، صص 349- 350؛ 121- 122، 126، 152؟، 305، 356- 357؛ الطرائف، ص 72؛ مناقب ابنمغازلي، دعوات راوندي، ص 47؛ مشارق انوار اليقين؛ كشفالغمه، ج 1، ص 91، مناقب خوارزمي، صص 86- 87؛ ترجمة الامام علي، ج 3، ص 164؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 331؛ كفاية الطالب، ص 312.
2) 249. ابطال نهجالباطل (در ضمن دلائل الصدق)، ج 3، ق 1، ص 47.
جايز به نظر نميرسد كه با بودن علي عليهالسلام در خانه، زهرا عليهاالسلام در را باز كند و به مهاجمان پاسخ دهد. وي تلاش دارد عواطف و احساسات مردم را تحريك كند. چه ميافزايد: آيا احدي از شما ميپذيرد كه همسر يا مادر يا خواهرش مورد تهاجم قرار گيرد و او در خانه نشسته باشد و بگويد: لاحول و لاقوّة الا باللَّه! مردم در اين باره به او چه خواهند گفت؟! آيا او را قهرمان خواهند ناميد يا ترسوي بزدل؟! پس چگونه به علي عليهالسلام چيزي نسبت ميدهيد كه به خود نميپسنديد؟!
او با تأكيد بر اين ديدگاه ميگويد: در دبي مجلس سوگواري زهرا عليهاالسلام منعقد بود. مداح اين قضيه را خواند. يكي از اهل سنت كه در مجلس حاضر بود به مرد شيعي گفت: شما ميگوييد: علي قهرمان شجاعي است. او كه پشت قهرمانان را به خاك ماليد، چگونه از همسرش، امانت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دفاع نكرد؟!
ميگوييم:
1- اين سخن جديدي نيست. علماي شيعه و زيديه بدان پاسخ دادهاند. ابنحمزه زيدي ميگويد: «او (علي) با همهي شجاعتش، از مراعات امر امت، و طلب استقامت دين و ترك آنچه موجب پراكندگي است، كوتاهي نكرد». (1).
2- ابنحمزه در ردّ كسي ميگويد: «او را از مغلوب شدن ملامتي نباشد. زيرا غلبه نه دليل حق است و نه باطل و نه جبن، او به نص صريح امام معصوم است، بر اساس عصبيت كار نميكند بلكه بر پايهي فرمان، انجام وظيفه ميكند، و به صبر فرمان داده شده است. بنابراين در امتثال امر خداوند سبحان و فرمان رسولش، صبر پيشه كرد؛ نه به واسطهي خشم پيش رفت و نه به خاطر ترس عقب نشست». (2).
3- در تاريخ علي عليهالسلام با اين قوم، تنها زدن زهرا عليهاالسلام نيست، بلكه در روايات
آمده كه شخص علي عليهالسلام را نيز زدهاند. اما نه ابوبكر و عمر، بلكه كسي كه به لحاظ شأن و اثر از اين دو كمتر است: عثمان بن عفان. زبير بن بكار در كتابش روايت كرده: علي بن ابيطالب عليهالسلام گفت: «عثمان كسي به دنبال من فرستاد. صورتم را با لباسم پوشاندم و به نزدش آمدم. بر او وارد شدم، روي تختش نشسته بود و با چوبي در دست، و در مقابلش مالي فراوان: دو پشته از طلا و نقره. گفت: مال تو، آنقدر بردار كه شكمت را پر كني. تو مرا كشتي!
گفتم: صلهي رحم كردي! اگر اين مال را به ارث بردي يا كسي به تو بخشيده يا از تجارتي بدست آوردهاي، من يكي از دو مرد هستم: يا برميدارم و تشكر ميكنم، و يا افزونتر ميخواهم و براي بدست آوردن آن تلاش ميكنم. و اگر از مال خداوند است و حق مسلمين و يتيم و در راه مانده، در آن؛ نه تو حق داري كه به من ببخشي و نه من حق دارم كه بردارم.
گفت: سرپيچي كردي. به خدا سوگند كه سرپيچي كردي. سپس برخاست و به طرفم آمد و مرا با چوب زد. به خدا قسم كه دستش را برنگرداندم تا اينكه كارش را كرد. پس صورتم را با لباسم پوشاندم و به خانهام برگشتم و گفتم: خداوند بين من و تو شاهد است كه تو را به معروف امر نمودم و از منكر نهي كردم». (1).
از اين بالاتر، آن حضرت به قتل نيز تهديد شد. از اين مسأله پيش از اين در موضوع: «احترام زهرا عليهاالسلام نزد صحابه»، سخن گفتم.
در كافي به سند صحيح از امام صادق عليهالسلام روايت شد: هنگامي كه عمر امكلثوم را از علي عليهالسلام خواستگاري كرد، و علي گفت: كوچك است؛ عمر به عباس گفت: از برادرزادهات، دخترش را خواستگاري كردم، او مرا رد كرد. به خدا قسم،
1) 252. شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 10.
زمزم را ببندم، و براي شما مكرمتي نگذارم مگر اينكه نابود سازم، و دو شاهد بر او اقامه كنم كه شهادت دهند علي سرقت كرده، و آنگاه دستش را قطع كنم.
عباس نزد علي آمد و به او خبر داد و درخواست كرد كه موافقت كند. علي عليهالسلام موافقت كرد». (1).
اين روايت دلالت ميكند تا چه اندازه به علي عليهالسلام جسارت ميكردند.
4- بدون ترديد احدي از ما نميپذيرد كه همسر، يا مادر، و يا خواهرش مورد تهاجم قرار گيرد و او در خانه نشسته باشد و بگويد: لاحول و لاقوة الا باللَّه. اگر چنين كند قطعاً مردم خواهند گفت: او ترسو است. ما هم همين را خواهيم گفت.
اما هرگاه مهاجمان بخواهند ما را به معركهاي بكشند يا احساسات ما را تحريك كنند تا متشنّج شويم و واكنش نشان دهيم، بدون اينكه به نتايج كارهايمان توجه كنيم، اگر به خواستهي مهاجمان پاسخ مثبت دهيم و اهدافشان را محقق سازيم؛ همه، ما را سرزنش خواهند كرد.
اين گروه مهاجم، همين را از علي عليهالسلام ميخواستند، و اگر علي عليهالسلام به آنان پاسخ مثبت ميداد، فرصت شناخت از بين ميرفت و به آنان فرصت ميداد كه همهي برگهاي برنده، و همه امكانات تحريف و تغيير حقيقت را بدست گيرند. اين مطلب را به زودي توضيح خواهيم داد.
شجاعت علي عليهالسلام در اينجا صبر بر اذيت و بيتوجهي به تحريكاتي است كه بر ضد او به راه انداختهاند. علي عليهالسلام كسي است كه همه چيز را در راه حفظ دين قرباني ميكند و اين را مسئوليت و تكليف شرعي خود ميداند. او كسي نبود كه در راه رسيدن به هيچ چيز از دينش كوتاه بيايد.
5- فرض ميكنيم كه آنچه اين شخص در خصوص احترام و ارزش زهرا عليهاالسلام
1) 253. كافي، ج 5، ص 346.
نزد اينان گفته، درست است، پس چرا فرض نكنيم كه هدف از اينكه زهرا عليهاالسلام جواب داد و در را به روي آنان باز كرد، استفاده از همين موقعيت و منزلت او براي دفع آنان از سادهترين و آسانترين راهها بود؟! آيا به نظر شما موقعيت و منزلت زهرا عليهاالسلام نزد آنان جلوي تهاجم و اذيت و آزارشان را گرفت؟!
وي ميگويد: زهرا عليهاالسلام يك مخدره (پردهنشين) بود. پس چگونه براي باز كردن در رفت. زني كه نه مردان را ميبيند و نه با احدي از آنان روبهرو ميشود، چگونه چنين كاري انجام ميدهد؟!
پاسخ:
1- آيا اگر مخدره مورد تهاجم قرار گيرد نبايد از خود، يا از فرزندان و همسرش، يا از شرف، و دين، و رسالتش دفاع كند؟
2- مگر زينب مخدّره نبود؟ پس چرا امام حسين عليهالسلام او را با خود به كربلا برد تا با اسارت، و مصائب، و با مردان روبهرو شود، و در كوفه و شام در مقابل طاغوتها و جباران عصر خود خطبه بخواند؟!
3- آيا پردهنشيني زن مانع از پاسخگويي از پشت در است؟ يا اينگونه پاسخ دادن، او را به مردم نمايان خواهد كرد تا آنچه كه رؤيت آن براي بيگانگان جايز نيست، ببينند؟!
4- اگر زهرا عليهاالسلام از پشت در جواب داده، اين بدان معني نيست كه با آنان روبهرو شده است. پس آنگاه كه در را شكستند و فاطمه عليهاالسلام براي حفظ حجاب در پشت آن پنهان شد، و او را بين در و ديوار فشردند، آيا او مسئول اين كار است؟!
مؤيد اين مطلب اينكه در برخي از متون آمده: فاطمه عليهاالسلام دستانش را از پشت
در دراز كرد. آنان با تازيانه به دستان او زدند. (1).
5- مگر همين مخدره، به اقرار شخص سؤالكننده، در مسجد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله براي مردم خطبه نخواند و صدايش را همگان نشنيدند؟!
آيا پردهنشيني زن مانع از آن ميشود كه هرگاه دفاع از عدالت و حقيقت منحصر به او باشد، به پا خيزد و در صورت لزوم فرياد مظلوميت سر دهد؟!
اگر شنيدن صداي زن توسط مردان بيگانه را تحريم كرده باشند، مگر نه اين است كه فقها صورت دفاع از حق را استثنا كردهاند؟!
چگونه جايز است كه در مسجد براي مردم خطبه بخواند اما جايز نيست كه از پشت در جواب بدهد؟! آيا مخدّره بودن زهرا عليهاالسلام مانع ميشود كه هرگاه دفاع از امامت و بيان حقيقت براي نسلها منحصر به او باشد، بدين امر خطير قيام كند؟! آيا مخدره بودن زهرا عليهاالسلام مانع ميشود كه در مقابل ظالمان و غاصبان بايستد تا حقيقت آنان را براي مردم روشن و نيات واقعي و جسارتشان را به ساحت خداوند و رسول آشكار سازد، و به همگان در طول نسلها نمايان سازد كه اينان آمادگي دارند كه زنان و بلكه مقدسترين زن: سرور زنان جهانيان و يگانه دختر رسول عظيمالشأن اسلام را بلافاصله پس از رحلت او، مورد تعرض قرار دهند؟
آيا بياني رساتر از اين هست؟ آيا بدون اين ميتوان مظلوم را از ظالم و مهاجم را از مدافع تشخيص داد؟! چه كسي تضمين ميكند كسي كه به زهرا عليهاالسلام و پيغمبر خدا صلي اللَّه عليه و آله اهانت ميكند تا آنجا كه گفت: پيغمبر هذيان ميگويد؛ به تحريف و تزوير حقايق نپردازد؟!
6- همين شخص معترض، منكر صحت حديث است كه ميگويد: براي زن بهتر است كه نه مردان او را ببينند و نه او مردان را. و در صحت انكار خود به خطبهي
1) 254. بحارالانوار، ج 30، صص 293- 295.
زهرا عليهاالسلام در مسجد و بيرون رفتن با زنان در جنگها و غزوات، و سخنان او با ابوبكر و عمر، هنگامي كه براي رضايت طلبيدن بر او وارد شدند، استناد ميكند. اين به چه معناست كه در اينجا بدان استدلال ميكند و آنجا آن را انكار؟!
از سخنان عجيب و غريب او است كه ميگويد: همه راويان ميگويند كه وقتي پس از رحلت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله مهاجمان آمدند تا علي عليهالسلام را براي بيعت با ابوبكر بيرون برند، به تنهايي در خانه نبود، بلكه همهي بنيهاشم، و فضه و زبير با او بودند. پس چرا كسي غير از زهرا عليهاالسلام در را باز نكرد؟!
پاسخ:
ادعاي «بودن همهي بنيهاشم در داخل خانه زهرا عليهاالسلام به هنگام حادثه» معلوم نيست. زيرا:
1- نظّام- آنگونه كه از وي نقل ميشود- تصريح كرده كه عمر «فرياد ميزد: خانه زهرا عليهاالسلام را با ساكنانش به آتش كشيد»؛ و در خانه غير از علي و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام كسي نبود. (1).
اينكه ميگويد: در خانه كسي نبود، خواه سخن نظام باشد يا از گفتار مؤلف، در آنچه ما در صدد بيان آن هستيم، يعني نفي وجود فضّه و زبير در خانه، كافي است.
2- اگر بپذيريم كه گاهي اوقات افراد ديگري هم در خانه زهرا عليهاالسلام بودهاند، بايد دانست كه يورش به خانه زهرا عليهاالسلام چند بار صورت گرفته است. اين به صراحت از سياق حديث منقول در الامامة والسياسة ابنقتيبه بدست ميآيد.
1) 255. الملل والنحل، ج 1، ص 84؛ بحارالانوار، ج 28، ص 271؛ ر. ك: نهجالبلاغه، ج 5، ص 15؛ بيتالاحزان، ص 124.
شماري از روايات ديگر نيز خصوصاً با جمع و مقايسه، و ملاحظهي خصوصيات حوادث بر اين مطلب دلالت دارد. اگر در هجوم اول افرادي در خانهي زهرا عليهاالسلام حضور دارند، لازم نيست كه در هجوم دوم يا يورشهاي بعدي هم در خانه باشند. چه دليلي داريم كه در همهي تهاجمات در خانهي زهرا عليهاالسلام بودهاند؟
3- روايتي در دست نيست كه بگويد: همهي بنيهاشم در خانهي زهرا عليهاالسلام بودند. بلي آنان ميگويند: بنيهاشم از بيعت امتناع ورزيدند. شايد امر بر گوينده اشتباه شده و گمان برده كه آنان در خانهي علي عليهالسلام نشستند و حاضر به بيعت نشدند و به معناي قعدوا توجه نكرده است. چه قعدوا در اينجا به معني امتناع ورزيدن است نه جلوس در خانهي علي عليهالسلام يا ديگران.
4- برخي روايات تصريح دارد كه علاوه بر علي، فاطمه، حسن و حسين عليهمالسلام زبير (1)هم در خانه بود. اما از ديگران نام نبرده است. برخي از روايات به وجود شمار يا جمعي از بنيهاشم و نه همهي آنان، اشاره دارد. (2).
اين روايات، اگر چه به دليل عدم تعارض بين مثبتات، با هم متعارض نيست ولي- خصوصاً روايت اخير- بودن همهي بنيهاشم در خانهي فاطمه عليهاالسلام را نفي ميكند.
5- خانهي زهرا عليهاالسلام كوچك بود و گنجايش همهي و بلكه نيمي از بنيهاشم را نداشت. خصوصاً كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در آن خانه دفن شد و ميبايست حرمت او را مراعات كرد.
6- چنانكه از پاسخ به پرسش بعدي به دست خواهد آمد، كسي كه علي، و فضّه، و حسن، و حسين عليهمالسلام را از باز كردن در منع كرد، زبير و ساير بنيهاشم را از اين كار بازداشت.
وي گمان ميبرد كه ميبايست علي عليهالسلام يا فضه يا ديگري در را باز ميكرد. اقدام زهرا عليهاالسلام براي باز كردن در قابل توجيه نيست.
پاسخ: دو مسأله است كه بايد از آن صحبت كنيم:
1- آيا علي عليهالسلام يا هركس ديگر ميتوانست در را باز كند؟!
2- چرا ميبايست فقط زهرا عليهاالسلام اين كار را انجام دهد؟!
پاسخ به اين دو پرسش با هم تداخل دارد. به همين لحاظ به گونه زير بدان پرداختيم.
1- پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله برخي از زنانش را ميفرمود كه در را براي مراجعان باز كنند، چنانكه پيش از اين آورديم. بنابراين اقدام زهرا عليهاالسلام براي باز كردن در، اشكال مبنايي ندارد.
2- واضح است كه باز كردن در توسط علي عليهالسلام يا حداقل پاسخ وي به آنان از پشت در از دو حال خارج نيست:
يا به دستور آنان با ابوبكر بيعت ميكند كه در اين صورت كاري شبيه به پذيرش مشروعيت كارهاي آنان انجام داده است در حالي كه هرگونه دلالتي بر حقانيت آنان را از اساس مردود ميداند.
يا فقط به مهاجمان پاسخ ميدهد و از پذيرش خواستهي آنان امتناع ميورزد. اين كار مهاجمان را به مجادله، و تلاش براي تأثيرگذاري بر او با بيان كلمات درشت و خشن، يا نرم و ملايم، و حتي بيرون بردن علي عليهالسلام براي بيعت، واميداشت.
اين اقدام علي عليهالسلام به آنان فرصت قلب حقايق و تشويه امور، و ادعاي آنچه خوشايندشان بود، ميداد، به گونهاي كه علي عليهالسلام را بشكنند و حقيقت را براي
مردم وارونه جلوه دهند. خصوصاً كه حاكم و مسلطند و دنياخواهان به سويشان گردن فراز ميكنند و چاپلوسان خود را به آنان نزديك.
آنان به مردم خواهند گفت كه ما براي تعزيت و احوالپرسي آمديم اما علي عليهالسلام بر ما حسادت ورزيد و روي خود حساب كرد و با اعتماد به مواضع و قدرت خويش و نزديكي به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و شجاعت خود، و همسري دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و پدري حسن و حسين، با كلمات گزنده و نيشدار، با ما به عُنف مقابله كرد. پس او متجاوز است و ما قرباني؛ او حسود و كينهتوز، و مهاجم و مغرور است و در امري كه انصرافش را از آن اعلام كرده، طمع دارد. چه هنگامي كه علي عليهالسلام مشغول تجهيز رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بود، در ميان مردم شايعه كردند كه او خلافت را نميخواهد. گفتهي منذر بن ارقم در سقيفه به هنگامي كه كفه ابوبكر از سعد بن عباده سنگينتر شد و انصار با هم اختلاف كردند، بر اين مطلب دلالت دارد. منذر گفت: «در ميان ايشان مردي است كه اگر اين امر را خواستار ميشد، هيچكس با او به نزاع برنميخاست. مقصود او، علي بن ابيطالب بود». (1).
در نامهاي كه گفته ميشود عمر بن خطاب به معاويه نوشته، دربارهي ابوبكر ميگويد: «و مردم را براي بيعت و همراهي او آوردم تا او و هر كه حاضر به بيعت نميشد، را بترسانم هر كه گفت: علي بن ابيطالب چه كرد؟ ميگفتم: آن را از عهدهاش برداشت و به عهدهي مسلمانان گذاشت تا مبادا بين آنان اختلاف افتد، و خود خانهنشين شد». (2).
آري، آنان به مردم خواهند گفت: حال كه علي عليهالسلام از خلافت انصراف داده و از سوي ديگر ميبايست كارها را در دست گرفت و سامان داد، تا فتنه و آشوب بوجود
نيايد، ما به منظور حفظ اسلام، و وحدت امّت، و كرامت مردم و انتظام امور زندگي آنان، به اين كار اقدام كرديم. ما خيرخواه مردم، و در پي قرب خداوند هستيم و چيزي جز اين نميخواهيم. هنگامي كه علي با ما به عنف رفتار كرد، راهي در برابرمان نماند جز اينكه به منظور سركوبي فتنه و حفظ دين و امت، او را بازداشت كنيم.
چه كسي ميتواند ادعايشان را تكذيب كند، در حالي كه حاكم و بر امور مسلط هستند و معمولاً حاكمان تازيانه و شمشير دارند و در كنارش اموال و مناصب. آنان ميتواند مطامح و خواستهها را برآورده سازند. و صداي تبليغات آنها بلندتر بوده است. زيرا با شمشيرهاي مال و مقام، و جبروت، و طمعورزيها، و خواستههاي نفساني، شمشير ميزنند. عليالخصوص كه بسياري از مردم با علي عليهالسلام و پناهندگان، و منسوبان او بغض و كينه دارند. بر حاكمان جديد لازم است كه از اين كينهها نيز در جهت تثبيت خلافت، و تقويت سلطنت خويش استفاده كنند.
هنگامي كه فاطمه عليهاالسلام پاسخ داد، پاسخ او، اقدام غير منتظرهاي بود كه فرصتي را كه فراهم ديده بودند، از آنان گرفت. لذا با عنف و قدرت، و انفعال و شتابزدگي با او برخورد كردند. آنگاه كه به هجوم خشونتآميز برخاسته از خشم و كينه مبادرت كردند، و هجومي كه هيچ دليلي ندارد جز اصرار و پافشاري در گرفتن قدرتمندانه خلافت حتي اگر به قيمت قتل «محسن» و هتك حرمت خانه زهرا عليهاالسلام و تعدّي به او با ضربات مرگبار تمام شود. در حالي كه فاطمه عليهاالسلام نه زن طمّاع و حسودي است و نه به خود مغرور و نه كينهتوز و نه فتنهانگيز. او آمده تا ببيند چه كسي در ميزند. او در صدد بيان كلمات زشت و حساب شده نبود. بلكه دليلي ندارد كه بدون مقدمه چنين موضعي اتخاذ كند.
او در فراق پدرش، بزرگترين پيغمبر خدا صلي اللَّه عليه و آله كه آنان را از ظلمات به نور آورده،
عزادار و يگانه دختر او، و انسان ممتاز، و سرور زنان عالم از اولين و آخرين، و كسي است كه خداوند از خشنودي او، خشنود ميشود و به خشم او، خشم ميگيرد.
اگر آنان از ابتدا، با كلمات ملايم و پيراسته سخن ميگفتند و او را اينگونه تسليت ميدادند: دختر رسول خدا! حال شما چطور است؟ خدمت رسيديم كه از حال شما جويا شويم و از سلامت شما مطمئن، و در فراق رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به شما تسليت عرض كنيم؛ آيا اجازه ميفرماييد كه شما را زيارت كنيم و از علي عليهالسلام احوالپرسي نماييم و با او همدلي و همدمي كنيم؛ به نظر شما زهرا عليهاالسلام جز با اخلاق پسنديده و كلمات پاكيزه، و خوشامدگوئي و خيرمقدم با آنان مواجه ميشد؟!
سپس او يا علي عليهالسلام با حكمت و درايت و به دور از فضاي عنف و قهر، و به كارگيري شمشير و تازيانه، در خصوص تلاش آنان در غصب خلافت از آنان بازخواست و احتجاج ميكرد.
ليكن حقيقت اين است كه آنان در بيعت گرفتن از علي عليهالسلام خيلي عجله داشتند. چه ميدانستند كه به زودي دروغ آنچه به مردم گفتهاند، معلوم خواهد شد و همه خواهند دانست كه علي عليهالسلام از خلافت انصراف نداده است. حال به مردم چه پاسخ خواهند داد كه: شما ديروز در غديرخم با علي عليهالسلام بيعت كرديد، و سپس به ما گفتيد: علي عليهالسلام از خلافت استعفا داده است ولي اينك خلاف ادعاي شما ظاهر شده است. لذا به سرعت سراغ علي عليهالسلام رفتند تا به زور خشونت و وحشت از او بيعت گيرند و بدين وسيله از طرح هرگونه سؤال و احتجاج مشكل و رسواكننده خود پيشگيري كنند. همچنان كه با اين فضاي سرشار از خشونت و وحشت ميتوانند علي عليهالسلام را متمرد و شورشي، و قانونشكن معرفي نمايند.
موضع زهرا عليهاالسلام برايشان غير منتظره و ناگهاني بود و توان اتخاذ يك تصميم درست و اقدام مناسب را از آنان سلب كرد و برنامهشان را برهم زد و موجب
رسوايي، و نيز برملا شدن نيات و رؤياهاي آنان شد. لذا با خشونت، شتابزدگي، و حقد و كينه با او برخورد كردند.
پس كجا رفت آن تقواي ادعايي؟ و چه شد آن خيرخواهي خيالي؟! مردم حقيقت را فهميدند و دانستند كه چرا اين همه از سركوبي فتنه، و اقامه شريعت و احكام دين سخن ميگويند؟!
برخورد آنان با زهرا عليهاالسلام قدرت صحنهسازي را از آنان گرفت. باز كردن در توسط زهرا عليهاالسلام ضربهي كوبندهاي بود كه همه توطئهها و نقشههاي شيطاني آنان را نقش بر آب كرد و توان هرگونه تحريف و تزوير حقايق و وقايع را از آنان گرفت.
چگونه ميتوان نسلها را از تزوير تبليغاتي حاكماني كه با همهي نيروها و امكانات مادي و حكومتي خود انجام ميدهند، ايمن ساخت؟!
مأمون برادرش امين را كشت. سپس با تبليغات وانمود كرد كه امين، انساني حقير و پست و جاهل و احمق و بلكه عقبمانده ذهني بود و هنوز پژوهشگران دربارهي امين، همين عقيده را دارند كه مأمون در ميان مردم شايعه كرد. در حالي كه حقيقت كاملاً برعكس است ليكن گناه او اين بود كه شكست خورد و كشته شد.
اگر ما معيارهايي داريم كه به ما امكان ميدهد كه بسياري از حقايق را در آنچه به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و ائمه عليهمالسلام و ديگران نسبت داده ميشود، كشف كنيم زيرا قرآن و رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله را معيار و ميزان ميدانيم؛ اما ديگران كه به اسلام و قرآن معتقد نيستند در كشف حقيقت از طريق مطالعه شواهد تاريخي موجود، مشكلات فراواني دارند.
زيرا هنگامي كه پژوهشگر غير مسلمان ميخواند: انساني هست كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله با صداي بلند نام او را ميبرد و ميگويد: او پس از من ولي شماست، و مردم
خصوصاً انصار (1)با صداي بلند از او نام ميبرند و در سقيفه ميگويند: جز با علي (2)بيعت نميكنيم و او عالم شجاع و مجاهد قوي و صاحب مواضع بزرگ و فداكاريهاي عظيم و داماد و بزرگ شده پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و پسر عمو، و حبيب او است.
و در مقابل ميخواند: رقيبان علي عليهالسلام غيبت او را از صحنه مغتنم شمردند و خلافت را به خود اختصاص دادند، و آنگاه به خانهاش آمدند تا به خلافت غاصبانهي آنان اعتراف كند و تسليم شود و آن را به رسميت بشناسد، و تابع خواستههاي آنان باشد...
سپس بار سوم: مطالبي دالّ بر شايعاتي در خصوص كنارهگيري صاحب بر حق خلافت و عدم مراجعه او براي مطالبهي آن به دلايل خاص و عام، ميخواند.
قاضي نوراللَّه شوشتري ميگويد:
«برخي از منحرفان از علي عليهالسلام در دل مردم انداختهاند كه علي عليهالسلام به سبب شدت مصيبت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از تصدّي منصب خلافت خودداري كرده و در خانهاش به اندوه و ماتم نشسته است. خزيمة بن ثابت انصاري نزد قومش آمد و آنچه دربارهي علي عليهالسلام شنيده بود، بر ايشان گفت و بيان كرد كه بايد كسي عهدهدار اين امر (خلافت) شود ولي جز او قرشي شايسته خلافت وجود ندارد.
انصار ترسيدند كه مبادا مصيبت بر آنان شديد شود، و يك قرشي درشتخوي و بداخلاق خلافت را به دست گيرد و انتقام خونهاي جاهلي، و كينههاي بدر را از آنان بگيرد. لذا متوجه سعد بن عباده، بزرگ انصار شدند و در سقيفه حضور يافتند و به او التماس كردند تا خلافت
را قبول كند. سعد به خاطر جايگاه علي عليهالسلام و اينكه او از جانب خداوند و رسول منصوص به خلافت است، از پذيرش آن خودداري كرد. پس چون قريش- كه در انتظار فرصت بودند- اين را شنيدند، واقعيت را به گونهي ديگري جلوه دادند و در بيعت ابوبكر شتاب ورزيدند». (1).
اين پژوهشگر براي بار چهارم ميخواند: اين مرد از كردهي خود در كنارهگيري از خلافت، پشيمان شد، و از نو حس طمعورزي در او بيدار شد. لذا هنگامي كه به نزدش آمدند، درخواستشان را رد كرد و به تكذيب آنان پرداخت و آن را اعلام كرد؛ و بلكه با دشنام و ناسزا، و سخنان زشت و ناپسند، و گزنده و نيشدار، با آنان برخورد كرد، و بلكه آنان را بواسطهي اين خيانت بزرگ و جنايت عظيم به شدّت توبيخ و سرزنش كرد.
سپس ميخواند: آنان نيز در مقابل، زشتي را با زشتي، و عنف و خشونت را با خشونت و عنف پاسخ دادند و در نتيجه كارها سخت شد و به درگيري، خشونت و جدايي انجاميد.
وي اين را خواهد پذيرفت و تصديق خواهد كرد و در برابرش تصويري كامل و هماهنگ خواهد ديد و با خود خواهد گفت: پادشاهي عقيم است. چون جاه و مقام، و مال و مناصب، و كرامت و قداست دارد و همه دوست دارند به حكومتي برسند كه همهي اين امتيازات را داشته باشد. آنگاه در اثبات اين مطلب به احتجاجات و براهين متوسل خواهد شد و به جمع شواهد و دلائل خواهد پرداخت و چه بسا در اين راه به ظلم و تعدّي و تزوير حقايق دچار خواهد شد.
بنابراين، هرگاه پادشاهي يا سلطنتي بر او عرضه شود كه دو گروه با هم بر سر آن نزاع داشته باشند و هركدام در چنين شرايطي ميگويد: من مظلوم هستم و مورد
1) 262. احقاقالحق، ج 2، صص 347- 348.
تهاجم واقع شدهام و ديگري ظالم و مهاجم؛ نخواهد توانست به حقيقت برسد. زيرا همچنان كه گفتيم وي معيارهاي كافي براي روشن شدن حق، و تشخيص آن از باطل در اختيار ندارد.
يكي از خاورشناسان در بيان اين حقيقت مهم ميگويد: مظلوميت امام حسين عليهالسلام را درك نكرده مگر از كشته شدن طفل شيرخوارش. اين سخن درستي است. زيرا نه كليدي دارد كه به كمك آن بتواند وارد شخصيت امام حسين عليهالسلام شود و نه معياري كه در قضيهي امام حسين عليهالسلام حق را از باطل به او بشناساند مگر معيار عاطفي و انساني ولي ما قرآن، و گفتار رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله، و الگوها، و ارزشها و حقايقي داريم كه همه چيز را بر اساس آن ميسنجيم و حق را از طريق آن ميشناسيم.
بدين ترتيب روشن ميشود كه اگر علي عليهالسلام پاسخ ميداد، حق نزد بسياري از مردم تباه ميشد و اين همان چيزي است كه علي عليهالسلام حاضر نيست در هيچ شرايطي از آن كوتاه بيايد. از سوي ديگر مهاجمان هرچه ميخواستند از قبيل اشغال خانه و... انجام ميدادند و با بدخواهي هرچه بيشتر و كينهتوزي هرچه خشنتر، و با عنف و پردهدري هرچه افزونتر، خانواده علي عليهالسلام را مورد تهاجم قرار ميدادند، و مردم به بزرگترين بلا گرفتار ميشدند. چه يگانه روزنه شاخت حق از آنان خصوصاً آنها كه از فضاي مدينه دور بودند، تا چه رسد به نسلهاي بعدي تا امروز، گرفته ميشد. آيا با توجه به رواج شايعات و اباطيل در آن روزگار، شناخت محق از مبطل، و طمّاع متغلب غاصب مهاجم از ستمديده و مقهور كه حقش را ربودهاند و به او دروغ بستهاند، امكانپذير ميشد؟!
بلي، اگر علي عليهالسلام به مهاجمان پاسخ ميداد قطعاً حق و حقيقت تباه و نابود ميشد. و شايد امروز هيچيك و يا بگو: بسياري از ما نه شيعه علي عليهالسلام بوديم و نه حق و صداقت او را ميشناختيم و با اسلام عزيز حديث ديگري داشتيم. علي عليهالسلام
امام همگان است و مسئول ايمنسازي نسلها در قبال تزوير و گمراهي خصوصاً در مورد عقايد، بنابراين بايد به آنان فرصت دهد تا اين تزوير را در هر زمان و از سوي هركس كه باشد، كشف كنند.
حتي اگر فضّه پاسخ ميداد، وضع با آنچه گفتيم فرق نميكرد. زيرا پاسخ وي مردم را از حرص و ولع اينان در رسيدن به خلافت، و اصرار و ابرام آنان در بودن حق از صاحب حقيقي آن، آگاه نميكرد. از سوي ديگر به راحتي ميتوانستند او را چنان از سر راه خود بردارند كه هيچ نقشي در روشن شدن صورت مسأله، و شناخت حقيقت نداشته باشد. چه ممكن بود او را متهم كنند كه با آنان برخورد غير اخلاقي و بيادبانه داشته است.
فضّه نه از مقام رفيع زهرا عليهاالسلام بهرهمند بود و نه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله دربارهاش گفته بود: خداوند از خشم او خشم ميگيرد. اما زهرا عليهاالسلام آن زن معصوم و مطهره به نص قرآن است كه خداوند به خشم او خشم ميگيرد و از خشنودي او خشنود ميشود.
بنابراين اگر زهرا عليهاالسلام نبود، نشانههاي دين محو ميشد و كينهتوزان و منافقاني كه در كمين اسلام عزيز نشستهاند، گرانبهاترين و شيرينترين منويات و آرزوهاي خود را عملي ميكردند. پس زهرا عليهاالسلام با آن گامهاي اندك خود به سوي در، حق علي عليهالسلام، و امامت- و نه فقط خلافت- را از تزوير و نابودي حفظ كرد. او به مردم و حتي غير مسلمانان، چه آنان كه در آن روزگار زندگي ميكردند و چه آنان كه پس از آن آمدند و ميآيند، امكان داد كه خود، حقيقت را كشف كنند.
توجه دقيق در تاريخ به ما نشان ميدهد كه هر يك از امامان در حفظ اسلام نقش اساسي داشتهاند. به گونهاي كه اگر هر كدام نبودند، دين به كلي تباه ميشد.
بنابراين اگر نبود تبليغ امامت در روز غدير، و صلح امام حسن عليهالسلام و شهادت امام حسين عليهالسلام، و بدون شگفتي: اين موضعگيري زهرا عليهاالسلام كه به موجب آن مورد اذيت و آزار، و كتك و سقط جنين، قرار گرفت؛ از اسلام جز مظاهر و اسامي، و اشكال و آداب و مراسم توخالي، چيزي باقي نبود.
در اينجا دو شاهد در زمينهي مسئوليت پيغمبر و امام در ايمنسازي امت از اينكه طعمهي تزوير قرار گيرد، بيان ميكنيم:
1- پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به رغم آنكه در مناسبتها و مواضع فراوان خصوصاً در غديرخم كه از مردم براي علي عليهالسلام بيعت گرفت. بر امامت تأكيد كرده بود در بستر مرگ از آنان كاغذ و دوات خواست تا چيزي بر ايشان بنويسد كه هرگز پس از او گمراه نشوند. اراده پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله اين بود كه امت را از دچار شدن به تزوير تبليغاتي دشمنان ايمن سازد تا كسي نگويد كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از نظرش برگشت و شرايط جديدي بوجود آمده كه بايد علي عليهالسلام از اين امر دور شود. اين اقدام پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از آنچه در دل برخي از آنان نهفته بود، پرده برداشت، آنگاه كه در بيخ گوش پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله گفته شد: پيغمبر هذيان ميگويد، يا چيز ديگري شبيه اين. ديگر مجالي بري اين تعليل باقي نماند كه صحابه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله پرهيزگاران مخلصي هستند كه ضمن رعايت احترام او در جهت تنفيذ و اجراي فرامين و جلب رضايت او تلاش ميكنند. چه گفتهي آنان كه پيغمبر هذيان ميگويد، ميزان جسارت آنان بر ساحت مقدس رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله را بر ملا ساخت. حال كه مطامع و مصالح دنيوي، آنان را به اين جسارت واميدارد تا با بزرگترين پيغمبر خدا با اين شيوه گستاخانه برخورد كنند، آيا در راه تحقق اهداف خود از زدن زنان، و نابود ساختن حقيقت، پروا خواهند كرد؟!
2- حسين عليهالسلام زنان و كودكان را با خود به كربلا برد تا حاكمان جنايتكار مدعي نشوند كه دزدان، حسين را كشتند يا در صحرا گم شد و از تشنگي مرد چنانكه براي راهنمايان مسلم بن عقيل پيش آمد؛ يا درندگان او را دريدهاند و مانند اين..
سپس همين مزوّران دروغگو جنازهاش را با احترام و شكوه هرچه تمام، و با اظهار حزن و اندوه فراوان تشييع كنند و مردم را فريب دهند و بر راه منحرف جنايت پيشه خود تأكيد ورزند.
به همين دليل امام حسين عليهالسلام در روز ترويه (نهم ذيحجه) از مكه بيرون آمد. در حالي كه ميبايست در اين روز به عرفات برود. ميدانيم كه حسين عليهالسلام يگانه بازمانده ذريهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و اسوهي دين بود و مردم او را مسئول حفظ و پاسداري دين، و تعليم احكام آن ميدانستند. پس چگونه در روزي كه اعمال مناسك حج يعني: بزرگترين شعار اسلام، شروع ميشود، از مكه خارج ميشود و آنان را رها ميكند؟ و به جاي عرفات، به سوي ديگر ميرود؟! اين حركت، توجه همگان را به خود جلب خواهد كرد، و سؤالات فراواني مطرح خواهد نمود.
حسين عليهالسلام از مكه به جاي ديگري، و از قلب تپنده عالم اسلام كه بزرگترين مكان مقدس مسلمانان را در دامن خود دارد، به سرزميني ميرود كه هيچ مكان مقدسي در آن نيست. آن هم در ايام حج نه در ايام عادي سال و دقيقاً در روز اول مناسك حج، در حالي كه بايد امير مردم و رهبر، و مرجع آنان باشد و مناسك و احكام حج را به آنان تعليم دهد.
حسين عليهالسلام همان كسي است كه دل و ديدهي مردم تمناي ديدن او ولو براي يك بار در عمر دارد، تا چه رسد به اين سعادت كه با او سخن گويد و در نزديكياش جلوس نمايد.
حسين عليهالسلام به همهي مردم اعلام ميكند كه خداوند اراده فرموده كه او را كشته
ببيند، و دربارهي زنان ميگويد: خداوند اراده فرموده كه آنان را اسير ببيند. بنابراين جنايتي غير عادي در كار است، جنايت قتل انساني بزرگ و در شرايط غير عادي. جنايتي كه بزرگترين انسان روي كرده زمين را هدف خود قرار داده تا در يك جنگ كوبنده كشته شود، جنگي كه همه مردان از ذريهي رسول خدا، و همراهانشان كشته ميشوند، و دختران وحي و اهلبيت نبوت به اسارت ميروند.
بنابراين، بايد مردم از خود بپرسند كه اين جنايت كار كيست و مسئوليت و موضع آنان در قبال اين واقعه تلخ و خطير چيست؟ آنان بيصبرانه منتظر خبر اين جنايت هولناك خواهند بود.
خروج حسين عليهالسلام نه براي رسيدن به دنيا و سلطنت بود، و نه فرار از خطر، و نه براي آسايش و گردش بلكه براي رويارويي با بزرگترين خطر و رويارويي با سلطهجويان.
كساني كه اين سخن را از حسين عليهالسلام شنيدند و با اين حادثه روبهرو شدند، از همه سرزمينهاي اسلام آمده بودند و شايد از همهي شهرها و دهات، و از همهي محلات و خيابانها؛ آنان خاطراتي را به ياد خواهند آورد در ارتباط با احساسات و عواطف عقايدشان كه ضميرشان را به جنبش آورد و وجدانشان را بيدار كند. آنان از اين خاطرات كه هنوز نبض زندگاني به دست آن است، چه از آغاز جنبش، آنان را در حالت انتظار و دلهره قرار داد؛ براي ديداركنندگان خود سخن خواهند گفت.
اين، قدرت حاكميت قهر و ستم را به رغم همهي تلاشها در تزوير حقيقت ضعيف خواهد كرد و شك و ترديدها و علامتهاي سؤال بزرگ همواره با قدرت در برابر اين تزوير، هر چند پنهان و زيركانه صورت گيرد، خواهد ماند. درود خداوند بر حسين، و فرزندان حسين، و ياران حسين.
اين استدلالكننده تلاش ديگري كرده تا مگر بتواند به كمك آن، ديدگاه خود را تقويت كند. به نظر وي اقدام زهرا عليهاالسلام براي باز كردن در با توجه به اينكه عدهاي در خانه بودند، قابل توجيه نيست. او ميگويد: «هرگاه كساني بيايند تا تو را بازداشت نمايند، آيا به همسرت ميگويي: در را باز كن يا خودت در را باز ميكني»؟
اين جماعت آمدند تا علي را بازداشت كنند. پس چرا فاطمه در را باز ميكند؟ خصوصاً كه ساكنان خانه مسلّح بودند. پس نبايد از رويارويي با مهاجمان بترسند. زبير شمشير كشيده از خانه بيرون آمد، مهاجمان شمشيرش را شكستند.
به نظر ميرسد اين اشكال را از فضل بن روزبهان گرفته كه ميگويد:
«بزرگان بنيهاشم، اشراف بنيعبدمناف، و دليران قريش با علي بودند. آنان در خانه بودند با شمشيرهاي يماني در دست. اگر كار به آتش زدن ساكنان خانه ميرسيد، آيا به نظر شما مردانگي و غيرت را كنار ميگذاشتند و با شمشيرهاي كشيده بيرون نميآمدند تا كساني را كه قصد آتش زدن آنان را داشتند، بكشند». (1).
پاسخ:
1- من معتقدم كه آنچه در پاسخ به پرسش قبل بيان شد براي بيان ضرورت باز كردن در توسط زهرا عليهاالسلام كافي است. چه مسأله فقط منع مهاجمان از دستگيري و بازداشت علي نبود بلكه مقابلهي علي عليهالسلام با آنان باعث تضييع حق، و فراهم آمدن فرصت براي تحقق اهداف مهاجمان در تزوير حقيقت و تحريف تاريخ ميشد.
آشكار شدن ماهيت اين قوم و معرفي آنان به عنوان متجاوز و ظالم به مردم
1) 263. ابطال نهجالباطل، (در ضمن دلائل الصدق)، ج 3، ص 46.
فقط و فقط با اقدام زهرا عليهاالسلام براي باز كردن در و پاسخ به مهاجمان امكانپذير بود و بس.
قابل ملاحظه اينكه به رغم وضوح اين مسأله، برخي واژههايي به كار ميبرند كه با حقيقت سازگار نيست. مثل: بازداشت علي، به تسليم واداشتن معارضه، و مقابله با تمرّد و...
گويي به نظر اينان نشستن علي عليهالسلام در خانه و پاسخ دادن زهرا عليهاالسلام از ترس بازداشت علي عليهالسلام بوده نه براساس برنامهاي كه هدف آن نقش برآب كردن توطئه مهاجمان بود و به رغم همهي مصائبي كه علي و فاطمه عليهمالسلام در اين راه تحمل كردند، به خوبي، موفق شدند.
2- واضح بود كه مقابلهي با مهاجمان با عنف و شمشير، خواسته مهاجمان بود تا حدود زيادي در خدمت و به نفع مصالح آنان؛ چيزي كه علي عليهالسلام از آن اجتناب ميكرد و پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله او را از آن نهي فرموده بود.
استدلالكننده، به اين امر اقرار كرده ميگويد: وصيت برادرش (رسول خدا) او را به عدم به كارگيري زور و شمشير در امر خلافت، مقيد كرده بود. پس چه توقعي از آن حضرت عليهالسلام در اين كار دارد؟ آيا از او ميخواهد كه با فرمان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مخالفت كند و تسليم دامي شود كه برايش كار گذاشتهاند و در نتيجه فرصت شناخت حق را از امت بگيرد؟!
3- عدم پاسخ به دعوت به عُنف بدان معني نيست كه احتياطات لازم در دفاع از خود را در صورت بروز هرگونه اذيت و آزار از سوي مهاجمان، به كار نگيرند. نخواستن خلافت به زور شمشير چيزي است و دفاع از خويش آنجا كه اقداماتي براي ريختن خون در كار است، چيزي ديگر.
آنچه زبير انجام داد، هنگامي بود كه علي عليهالسلام را گرفتند. زبير نميتوانست
تحمل كند كه علي را دستگير كنند. لذا كوشيد تا با حمله به مهاجمان، علي عليهالسلام را خلاص سازد. خالد سنگ بزرگي به سوي او پرت كرد كه به پشت زبير اصابت كرد و شمشير را از دستش انداخت. عمر شمشير را برداشت و آن را به تخته سنگي زد تا شكست. (1).
متن ديگري دربارهي آمدن عمر با جماعتي، ميگويد: زبير با شمشير كشيده به سوي عمر بيرون آمد، پايش گير كرد و به زمين خورد و شمشير از دستش افتاد. به او هجوم بردند و او را گرفتند. (2).
برخي ميگويند: اگر زهرا عليهاالسلام امانت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله نزد علي عليهالسلام بود، پس چرا علي عليهالسلام از او دفاع نكرد؟ مگر حفظ امانت واجب نيست؟!
پاسخ:
1- پاسخ قبل در اينجا نيز كافي است. دين خداوند بزرگترين امانت از جانب خدا و رسول نزد علي عليهالسلام بود و ميبايست اين امانت را حفظ كند. به علاوه امانت رسول- زهرا عليهاالسلام- نيز لحظهاي در دفاع از اين امانت الهي، با جان و آنچه در توان داشت، كوتاهي نكرد.
2- علي عليهالسلام اقدامي كه با حفظ امانت منافات داشته باشد، انجام نداد. زهرا عليهاالسلام به وظيفه و تكليف خود عمل كرد. اين مهاجمان بودند كه با حكم خدا مخالفت كردند و امانت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را مورد تعدّي و تجاوز قرار دادند. بنابراين تكليف حفظ امانت قبل از همه متوجه آنان است. اما اين گفته كه اجازهي علي عليهالسلام به
فاطمه عليهاالسلام براي مقابله با تهاجم به تنهايي، تفريط علي عليهالسلام در حفظ امانت است؛ نه تنها درست نيست بلكه سخني سخيف به شمار ميآيد. زيرا تكليف فاطمه عليهاالسلام اين بود كه از امامت دفاع كند كه به همين تكليف عمل كرد.
تكليف علي عليهالسلام اين بود كه نه به آنان مشروعيت بخشد و نه دستاويزي كه بتوانند با كمك آن برنامه و نقشه خود را پياده كنند، و فرصت تشخيص حق از باطل را براي مردم حفظ كند. سپس نه به مهاجمان فرصت دهد كه به زهرا عليهاالسلام تعدّي نمايند و نه اين امكان را فراهم سازد كه صحنهسازي كنند و از زشتي جنايتي كه مرتكب شدهاند بكاهند و آن را با سياست و زيركي به مردم تحميل كنند.
تكليف مهاجمان اين بود كه حق را جايگاهش برگردانند و خويشتن را در معرض خشم زهرا عليهاالسلام و از آنجا در معرض خشم خدا و رسول قرار ندهند.
علي و زهرا عليهمالسلام به بهترين وجه به تكليف خود عمل كردند و امكان اقدام بهتر از آن وجود نداشت.
نميتوان كسي را كه تكليف شرعي خود عمل ميكند، به كوتاهي در حفظ امانت و مخالفت با حكم شرعي متهم كرد بلكه تفريط از سوي ديگران صورت گرفته است.
اين گوينده در ادامه اعتراضات خود، ميگويد:
اگر شما بگوييد: علي عليهالسلام به واسطهي وصيت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از زهرا عليهاالسلام دفاع نكرد. چه «وصيتي از برادرش او را مقيد كرده بود».
ما ميگوييم: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به او سفارش كرده بود كه براي رسيدن به خلافت معركهاي به وجود نياورد ولي به او نگفته بود كه از همسرت دفاع نكن. از سوي
ديگرا زدن زهرا عليهاالسلام ارتباطي به خلافت ندارد. چه يك مسأله شخصي است. همچنان كه شخص زهرا عليهاالسلام نيز ارتباطي به خلافت ندارد. مسأله خلافت به همهي جامعهي اسلامي تعلّق دارد.
پاسخ: پيش از پاسخ به اين گفته: به بيان يك ملاحظه ميپردازيم: مسأله زهرا عليهاالسلام با اين مردم، مسأله امامت و سپس خلافت است. زيرا اينان خود را به مقام امامت مردم منصوب مينمايند و امامت يك مقام الهي است كه آن را براي كساني غير از اينان قرار داده است. خلافت يكي از شئون امامت است. دليل ما تلاش آنان براي اختصاص دادن حق تشريع به خويشتن است. از اين بالاتر، هنگامي كه يكي از آنان به واسطهي يكي از تشريعات خود مورد بازخواست قرار گرفت، گفت: من همكار محمد هستم. (1)ما دربارهي اين مسأله مطالبي در كتاب: تحليلي از زندگاني سياسي امام حسن عليهالسلام بيان كردهايم. به آنجا مراجعه نماييد.
اينك در پاسخ وي ميگوييم:
1- اين مردم به منظور اجبار اميرالمؤمنين عليهالسلام براي بيعت با آنان به خانه فاطمه عليهاالسلام آمدند تا بدين وسيله خلافت آنان تثبيت شود و بهرهمندي آنان از خلافت بدون حضور علي عليهالسلام مورد تأكيد قرار گيرد. اما زهرا عليهاالسلام و همينگونه علي عليهالسلام ميخواهند آنان را از وقوع همين امر بازدارند. لذا ميخواستند زهرا عليهاالسلام را از سر راه خود دور كنند تا بتوانند علي عليهالسلام را به بيعت وادار سازند.
اين معركهايست كه دشمنان علي عليهالسلام بر ضد او و به منظور غصب خلافت در آن فرورفتهاند و به اعتراضات همين شخص معترض، پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله او را سفارش كرده بود كه براي خلافت، وارد معركهاي نشود. (2).
1) 266. تاريخ الامم والملوك، ج 3، ص 291؛ الفائق، ج 2، ص 11.
2) 267. شيخ مفيد بيان كرده كه علي از پيغمبر نقل كرد كه فرمود: اگر بيست نفر شديد، با آنان جهاد كن. الاختصاص، ص 187؛ ر. ك: بحارالانوار، ج 28، صص 229، 270، 313. در اين روايت آمده: اگر چهل مرد با اراده پيدا ميكردم، با آنان ميجنگيديم. تفسير عياشي، ج 2، ص 68؛ تفسير برهان، ج 2، ص 93؛ ر. ك: الصراط المستقيم، ج 3، ص 12؛ الاحتجاج، ج 1، صص 188، 213؛ المسترشد، ص 63؛ كتاب سليم، ج 2، ص 586؛ شرح نهجالبلاغه ابنميثم، ج 2، ص 27.
پس اين گفتهاش يعني چه، كه ميگويد: زهرا عليهاالسلام و زدن او ربطي به خلافت ندارد؟ بلكه حقيقت اين است كه قضيهي زهرا عليهاالسلام و آنچه بر او گذشت به همه جامعه اسلامي مربوط است.
آيا اين گوينده گمان ميبرد كه مطالبهي فدك توسط زهرا عليهاالسلام براي تأمين معاش خود او بود؟ در حالي كه واضح است كه زندگاني زهرا عليهاالسلام پيش از آن، در همان اوان، و پس از آن كمترين تفاوتي نداشت.
او با اموال فدك نه كاخي براي خود ساخت و نه خود را با طلا و نقره آراست، نه فرش خانهاش نو شد، و نه اشياي فاخر و قيمتي جمع كرد، و نه پولي براي آينده پسانداز كرد، و نه باغ و مستغلات خريد، و نه مركبهاي زيبا چنانكه ديگران كردهاند و ميكنند. زهرا عليهاالسلام غلهي فدك را در راه خدا، و بين فقرا و مساكين به مصرف ميرساند.
دليل ما بر سياسي بودن مسأله فدك، محاورهي امام كاظم عليهالسلام با هارونالرشيد است. هارون به امام كاظم عليهالسلام ميگفت: يا اباالحسن! فدك را بگير تا آن را به تو برگردانم. امام كاظم عليهالسلام از آن سرپيچي ميكرد. تا اينكه هارون بر اين مطلب پافشاري كرد. امام فرمود:
من فدك را جز با حدود آن تحويل نميگيرم.
حدود آن كدام است.
يا اميرالمؤمنين! اگر حدود آن را تعيين كنم، آن را برنميگرداني.
به حقّ جدّت كه برميگردانم.
حدّ اول عدن است.
چهره هارون تغيير كرد و گفت: عجب!
حدّ دوم، سمرقند.
رنگ رخسار هارون تيرهتر شد.
حدّ سوم آفريقا.
چهرهي هارون سياه شد و گفت: عجب!
حدّ چهارم ساحل دريا در امتداد خزر و ارمنستان.
بنابراين چيزي براي ما باقي نماند. پس بفرما در جاي من بنشين!
امام كاظم عليهالسلام فرمود: به تو گفتم كه اگر حدود فدك را تعيين كنم، آن را برنميگرداني.
در اين موقع بود كه هارون تصميم گرفت امام را به شهادت رساند و يحيي بن خالد اين مأموريت را بر عهده گرفت... (1).
شگفتا! زهرا عليهاالسلام همان عابدهي زاهده كه شب با شوهرش علي عليهالسلام روي پوستي ميخوابيد كه روز، شتر را روي آن علف، ميدادند (2)باقي ماند.
به همين دليل ما با اين گفته موافق نيستيم كه زهرا عليهاالسلام با كلامي كه متضمن نوعي جسارت به علي عليهالسلام و سرزنش او بود، آن حضرت را مخاطب ساخت مگر اينكه روايت معناي ديگري داشته باشد كه فهم ما بدان نميرسد يا قرينهاي داشته
كه به ما نرسيده است، يا مردم درست روايت نكردهاند. ما با وجود چنين احتمالي به خود جرأت نميدهيم كه آن را قاطعانه رد كنيم. چنانكه از كلام برخي اينگونه فهميده ميشود.
مهم اين است كه ما نميتوانيم تصور كنيم كه زهرا عليهاالسلام به اين شيوهي شخصي دنياگرايانه انديشيده باشد. در حالي كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به جاي يك خادم، تسبيحي به او ياد داد كه تا روز قيامت به صورت تشريع جاودانه ماند و به نام خود او: تسبيح زهرا عليهاالسلام معروف شد.
خشونت خطاب در اين كلام ميرساند كه او علي عليهالسلام را در همهي مواقف و مواضع مصيب نميدانست. در حالي كه زهرا عليهاالسلام بهتر از همهي مردم ميداند كه علي عليهالسلام با حق است و حق با او، هر جا كه بچرخد، با او ميچرخد، و اگر علي عليهالسلام جز اين عمل ميكرد، نشانههاي دين از بين ميرفت.
حال كه اين حقيقت براي همهي پژوهشگران تاريخ اسلام روشن است، يك سؤال مطرح ميشود: چگونه ما پس از هزار و چهارصد سال اين مطلب را ميفهميم اما زهرا آن زن معصوم عالم و سرور زنان عالم كه قلهي شعور ديني، عقيدتي، اجتماعي، و سياسي بود، نتوانست آن را بفهمد؟!
موضع زهرا عليهاالسلام در زندگي و پس از وفات او براي همگان بيانگر علم فراوان، و درستي و ژرفاي انديشه و دقت زياد در تصرفات و مواضع مؤثر او است.
خلاصه امر اينكه:
1- زهرا عليهاالسلام نه زدن خود را يك مسأله شخصي ميداند و نه مسأله فدك را؛ و نه پاسخ او به مهاجمان از پشت در يك كار شخصي، بلكه دفاع از امامت و خلافت بود كه مهاجمان در پي غصب آن بودند ولي زهرا عليهاالسلام ميكوشيد از تحقق اين غصب جلوگيري نمايد و سپس از تبعات منفي آن خلاصي و رهايي يابد.
2- اقدام به ارتكاب اين جنايت در حقّ زهرا عليهاالسلام و بيان آن جمله بيادبانه دربارهي پيغمبر در بستر بيماري كه پيغمبر هذيان ميگويد، و انجام كارهاي ديگر به منظور دست يافتن به خطيرترين و حساسترين موقعيت و منصب كه بيشترين ارتباط را با همهي جهان اسلام دارد، و ميرساند كه مرتكب چنين اعمالي شايستگي و لياقت مقامي را كه در پي آن است، ندارد و به ما ميفهماند كه او نه الگوي برتر و حاكم اسلامي است و نه مواقف و تصرفات او انعكاس ديدگاه اسلامي دقيق در همه مسائل.
بنابراين مسأله زهرا عليهاالسلام مهمترين و خطيرترين مسائل و بيش از هر چيز به همهي جهان اسلام مربوط است، و يك مسأله شخصي نبوده و نخواهد بود بلكه شخصي دانستن مسأله زهرا عليهاالسلام جز كوچك كردن شأن آن و تحريف و تزوير حقيقت نيست.
3- آنچه به اين مطلب اشاره دارد اينكه: خداوند سبحان زهرا عليهاالسلام را معيار تشخيص حق از باطل و صواب از خطا قرار داده است. زيرا رسول خدا عليهاالسلام به گونه صريح مقرر فرموده كه خداوند به خشم فاطمه عليهاالسلام خشم ميگيرد و از خشنودي او، خشنود ميشود و هر كه او را اذيت كند، پيغمبر را اذيت كرده و هر كه پيغمبر را اذيت كند، خداوند سبحان را اذيت كرده است.
بنابراين، نوع ارتباط انسان با زهرا عليهاالسلام، نوع ارتباط او را با خدا و رسول و همهي ارزشها و الگوها تعيين ميكند و براساس آن، انسان بين آنچه بايد بگيرد و آنچه بايد واگذارد، تمايز قائل ميشود، و بر همين اساس موضع ميگيرد، و نوع ارتباط خود را با افراد معين ميكند.
او ميگويد: اگر بپذيريم كه بلي، وظيفهي زهرا عليهاالسلام بود كه به مهاجمان پاسخ
دهد؛ ليكن چگونه ساكنان خانه مثل علي، زبير و ديگر افراد بنيهاشم ميشنيدند كه چه بر زهرا عليهاالسلام ميگذشت اما او را نجات نميدادند و بلكه نشسته بودند و ميگفتند: لاحول و لاقوّة الّا باللَّه؟!
ميگوييم:
1- از كجا براي وي ثابت شده كه آنان زهرا عليهاالسلام را نجات ندادند؟! چه نجات دادن او به معني گشودن معركه مسلحانه و آغاز جنگ نيست.
2- نصي در دست داريم كه ميگويد: وقتي علي عليهالسلام را گرفتند، اين فاطمه عليهاالسلام بود كه او را نجات داد. لذا او را زدند. اين نص ميگويد: «فاطمه، در كنار در، بين شوهرش و مهاجمان حائل شد. قنفذ با تازيانه او را زد...» اين روايت در ادامه شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام و سقط جنين او را بيان كرده است. (1).
3- اگر نجات زهرا عليهاالسلام موجب مشكل شدن مسأله به ميزاني خواهد شد كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله، علي عليهالسلام را از ورود بدان نهي فرموده چه در اين صورت خطر نابودي دين هست؛ چنين نجات دادني معصيت فرمان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله، و خيانت به دين و تفريط عظيم در مصلحت امت خواهد بود، خصوصاً اگر فرصت را براي مهاجمان در نابود ساختن امكان مردم براي شناخت حق، فراهم سازد.
وظيفهي علي و فاطمه عليهمالسلام- به يك اندازه- بود كه حق شناخت حقيقت را براي امت و همهي نسلها حفظ نمايند و فرصت مسخ حقايق را از ديگران بگيرند. اين همان كاري است كه علي عليهالسلام به عنوان امام معصوم انجام داد.
4- نصّي داريم كه ميگويد: علي عليهالسلام براي نجات زهرا عليهاالسلام اقدام كرد ولي مهاجمان فرار نمودند و با او مقابله نكردند. نص مروي از عمر بيان ميدارد كه عمر لگدي به در كوفت و موجب سقط جنين فاطمه عليهاالسلام شد: عمر وارد شد و از روي
1) 270. الاحتجاج، ج 1، ص 212.
روبند به گونههاي زهرا عليهاالسلام زد. «علي بيرون آمد. وقتي احساس كردم كه ميآيد، به بيرون از خانه فرار نمودم. و به خالد و قنفذ، و همراهانشان گفتم: از خطري عظيم نجات پيدا كردم».
در روايت ديگري آمده: «جنايت بزرگي مرتكب شدم كه بر خود ايمن نيستم اين علي است كه از خانه بيرون زده، و من و شما با هم تاب مقاومت در برابر او را نداريم. علي بيرون آمد. فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را نمايان سازد و از آنچه بر او وارد شده به درگاه خداوند استغاثه كند...» (1).
متون ديگري از مصادر و منابع ديگر در بخش دوم خواهد آمد.
1) 271. بحارالانوار، ج 30، صص 393- 395.
آيا خانههاي مدينه در داشت؟
مهاجمان وارد خانه نشدند...
از من روايت نكن
من نميگويم، علي ميگويد
سماع روايت زدن زهرا عليهاالسلام
طعن نظّام
تحريف كتاب المعارف
نفي، نيازمند دليل
مصادرهي موقوف
سقط محسن، يك پيشامد طبيعي
آيا گريهي زهرا عليهاالسلام جزع بود؟
بيتالاحزان
بيتالاحزان به زيان نه به سود
نهي از نوحهگري به باطل
منع از گريهي بر ميّت
تورات و منع گريه بر مرده
كسي از يك استاد تاريخ در دانشگاه دمشق (1)نقل ميكند كه خانههاي مدينه در عهد رسول صلي اللَّه عليه و آله و پس از آن نيز درهاي لنگهدار چوبي نداشت بلكه فقط پردههايي بود كه از درها آويزان ميشد.
وي ميگويد: من با اين استاد مناقشه كردم ولي او دليل دارد. او ميگويد: پس چگونه زهرا عليهاالسلام بين در و ديوار فشرده شد؟! و چگونه آتش در چوب در شعلهور گرديد؟!
اين ناقل در تأييد صحت اين گفته به دو مطلب استدلال كرده است:
1- پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در بازگشت از يكي از سفرهايش به خانه فاطمه عليهاالسلام آمد. پردهاي بر در خانه ديد كه علي عليهالسلام به فاطمه عليهاالسلام اهدا كرده بود. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از در خانه برگشت. فاطمه عليهاالسلام دانست كه چرا پدرش برگشته است. پرده را به حسن و حسين داد تا به پدرش بدهند كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله با آن هر كار كه ميخواهد بكند.
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: پدرش به فدايش.
اين دلالت دارد كه ورودي خانههاي مدينه فقط پرده داشت.
2- در داستان زناي مغيرة بن شعبه ميگويند: شاهدان هنگامي ديدند زنا ميكند كه باد پردهي در خانه را بالا زد نه اينكه وارد خانه شده و او را در حال اين عمل
1) 272. وي او را دكتر سهيل زكار مينامد.
زشت ديده باشند. اين دلالت دارد كه درها فقط پرده داشت نه درهاي لنگهدار چوبي.
پاسخ:
1- وي ادعاي اينكه خانههاي مدينه در عهد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در نداشت، را به استاد تاريخ دانشگاه دمشق حواله ميدهد و ميگويد كه با او مناقشه كرده اما او در اثبات گفتهاش دليل دارد.
ما به وي ميگوييم: آيا دليلش را رد كردي يا پذيرفتي؟!
اگر رد كردي به چه طريق و چگونه؟ و اگر پذيرفتي، چنان كه ظاهر استدلالت بيان ميكند، پس چرا اعلام نميكني و به ديگري حواله ميدهي؟!
2- شايد ادعاي اينكه خانههاي مدينه در چوبي نداشت، يك مزاح باشد كه منظور گوينده صرفاً يك بازي و شوخي دوستانه با برادران يك دل و آرام كردن فضاي موجود پس از مدتي كدورت و ناراحتي بوده است. اين مزاح ما را بر آن داشت تا دهها و بلكه صدها متن جمعآوري كنيم كه دلالت دارد در عهد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و دورههاي پس از آن، ورودي خانههاي مدينه درهاي لنگهدار قابل باز و بسته شدن، و قابل شكستن و سوختن داشت و به وقت لزوم قفل ميكردند و مراجعان در ميزدند.
اين درها قفل و كليد، و حلقههايي داشته كه با آن در ميزدند. گاهي اين درها از چوب عرعر، و ساج بود، چنانكه در خانهي عايشه از آن بود، و گاهي از شاخ و برگ خرما، و گاهي از نوعي چوب ديگر. گاهي اوقات، بر اين درها پرده ميزند. موارد فراوان ديگري نيز هست كه مجالي براي شمارش و حصر آن نداريم تا چه رسد به اينكه در اينجا نام ببريم.
بنابراين چارهاي نداريم جز اينكه خوانندهي گرامي را به بحثي كه در بخش سوم
تحت نام: «درهاي خانههاي مدينه در عهد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله» خواهيم آورد، ارجاع دهيم تا در آنجا خواستهاش را در متون فراواني كه از كتب و منابع بيشمار خصوصاً از بحارالانوار، و شماري از منابع آن، و از صحاح سته، و مسند احمد، و ديگر كتب حديثي اهل سنت آوردهايم، پيدا كند.
3- استدلال به حديثي كه ميگويد: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در بازگشت از سفري بر در خانهي فاطمه عليهاالسلام پردهاي ديد، از آن تعجّب نكرد (1)، در دلالت بر مطلوب كافي نيست. چه درها عموماً هم لنگههاي چوبي داشت و هم پرده كه وقتي در باز ميشد، پرده آويزان ميماند. روايات زير بدين مطلب اشاره دارد:
1- ابوذر از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله: «اگر مردي از در بدون پرده، گذر كرد و به داخل خانه نظر كرد، گناهي بر او نيست، گناه بر اهل خانه است». (2).
2- در حديثي از امام صادق عليهالسلام آمده: «پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله دستور داد كه هر كه در خانه است جز علي بيرون رود. فاطمه در آن موقع بين در و پرده بود...». (3).
3- علي عليهالسلام: «مكروه است كه مرد در خانهاي بخوابد كه نه در دارد و نه پرده». (4).
4- پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله: «آيا از شما كسي هست كه وقتي بر اهلش وارد شود، در را
1) 273. ر. ك: بحارالانوار، ج 43، صص 83، 86، 89، 20؛ ج 85، ص 94؛ مكارمالاخلاق، ص 95؛ امالي صدوق، ص 194؛ كشفالغمه، ج 2، ص 76؛ نهايةالارب، ج 5، ص 264؛ ذخائرالعقبي، ص 51، به نقل از احمد، ينابيع الموده، ج 2، ص 52؛ نظم دررالسمطين، ص 177، مسند احمد، ج 5، ص 275؛ مختصر سنن ابيداوود، ج 6، ص 108؛ احقاقالحق، (ملحقات)، ج 10، صص 291- 293، 234؛ ج 19، صص 106- 107؛ از برخي منابع مذكور و از منابع فراوان ديگر.
2) 274. مسند احمد، ج 5، ص 153.
3) 275. بحارالانوار، ج 22، صص 476- 480؛ كافي، ج 1، صص 281- 282.
4) 276. قرب الاسناد، ص 146؛ كافي، ج 6، ص 533؛ بحارالانوار، ج 73، ص 157؛ وسائل الشيعه، ج 5 ص 325.
ببندد، و پرده را بيندازد و خود را با ستر الهي بپوشاند...». (1).
5- از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله دربارهي مردي سؤال شد كه زني را سه بار طلاق داده است. سپس مرد ديگري با آن زن ازدواج كرده، و در را بسته و پرده را انداخت، و قبل از آميزش، او را طلاق داده است. آيا براي شوهر اولش حلال است؟!
فرمود: تا از شيريني آن زن بچشد.
به همين معنا، روايت ديگري هم هست. (2).
6- عايشه گفت: «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دري بين خود و مردم باز كرد يا پردهاي برداشت...». (3).
4- استدلال به قصه مغيرة بن شعبه نيز نادرست است، زيرا:
1- طبري و مورخان ديگر بيان كردهاند كه:
«خانه ابوبكره در مقابل خانه مغيرة بن شعبه قرار داشت. بين آندو، راهي بود و هركدام در يك آبشخور در مقابل هم. چند نفر نزد ابوبكره بودند و در آبشخورش با هم صحبت ميكردند. بادي وزيد و در را باز كرد. ابوبكره برخاست تا آن را ببندد. مغيره را ديد. باد در اطاقي را كه در آبشخور مغيره بود، باز كرده بود؛ او را ديد كه در ميان دو پاي زني است. ابوبكره به مردان گفت: برخيزيد و بنگريد. آنان برخاستند و نگريستند. سپس گفت: شاهد باشيد...». (4).
1) 277. سنن ابيداوود، ج 1، صص 234- 235.
2) 278. مسند احمد، ج 2، ص 62؛ ر. ك: سنن نسايي، ج 6، ص 149.
3) 279. سنن ابنماجه، ج 1، ص 510.
4) 280. تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 70؛ بحارالانوار، ج 30، ص 640؛ ر. ك: فتوح البلدان، ج 3، ص 352؛ سنن بيهقي، ج 8، ص 235؛ الكامل في التاريخ، ج 2، صص 540- 541؛ وفيات الاعيان، ج 2، ص 455؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 81؛ عمدةالقاري، ج 6، ص 340؛ شرح نهجالبلاغه، ج 12، صص 234- 237؛ الاغاني، ج 16، صص 331- 332؛ و كنزالعمال.
2- علاوه بر اين، آورديم كه وجود پرده منافاتي ندارد كه خانهها، درهايي با لنگههاي چوبي داشته باشد. احتمالاً كه مغيره پرده را انداخته و در را باز گذاشته است و خداوند او را به واسطهي باد رسوا كرده است.
وي ميگويد: برخي از روايات ميگويد: مهاجمان وارد خانه زهرا عليهاالسلام نشدند. پس چگونه اين گفته صحيح است كه آنان زهرا عليهاالسلام را زدند و جنينش را سقط كردند و مانند آن؟!
پاسخ:
1- بلايايي كه بر زهرا عليهاالسلام وارد شد نياز به ورود به خانه نداشت. زهرا عليهاالسلام بين در و ديوار فشرده شد. سپس مهاجمان بدون اينكه وارد خانه شوند، او را زدند. اين صريح رواياتي است كه از اين حادثه سخن گفتهاند. اين در صورتي است كه منظور وي از ورود، همان معنايي باشد كه به ذهن ميرسد. ولي اگر عذر آورد كه منظورم هجوم است، در اين صورت اين گفته خليفهي اول كه: دوست داشتم خانهي فاطمه را نميگشودم؛ و متون بسيار ديگر كه بر ورود آنان به خانه دلالت دارد، آن را رد ميكند.
2- چرا وي به روايت عدم ورود به خانه بسنده كرده در حالي كه روايت تصريح نكرده كه آنان وارد خانه نشدند بلكه ساكت است و به بيان گوشهاي از ماجرا بسنده كرده است.
اگر به فرض، صراحت يك روايات نامعلوم را به عدم ورود به خانه بپذيريم، در اين صورت اين روايت با روايات فراوان ديگر كه هم سند آن صحيحتر است و هم شمار آن افزونتر، و ميگويد: مهاجمان وارد خانهي زهرا عليهاالسلام شدند و حرمت او و
خانهاش را هتك كردند؛ تعارض دارد.
3- زدن زهرا عليهاالسلام و سقط جنين او يك امر عادي نيست بلكه يك حادثه وحشتناك است كه هيچ مسلمان درست ايماني نميتواند آن را بپذيرد. و اگر ترس از شمشير و تازيانه نبود، فرياد اعتراض سر ميدادند و به آنان پشت ميكردند.
نه به مصلحت حاكمان است و نه به مصلحت دوستداران و محبانشان كه مردم اين واقعه را براي هم نقل كنند و از جزئيات آن آگاه شود. لذا به خود و ديگران اجازه نميدادند كه آن را نقل كنند و زبان به زبان بگردد بلكه ديدهايم برخي نقل اين قضيه را جرم ميدادند كه كيفرهايي براي ناقل آن در پي دارد. از شواهد اين امر به موارد زير اشاره ميكنيم:
ابن ابيالحديد معتزلي ميگويد كه وقتي داستان ترساندن زينب به وسيلهي هبار بن اسود را براي استادش ابوجعفر نقيب بيان كرده، ابوجعفر گفت:
«اگر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله خون هبار را مباح كرد، بدين جرم كه او زينب را ترساند و زينب بچهاش را سقط كرد؛ ظاهر حال بيانگر آن است كه اگر رسول خدا عليهالسلام زنده بود، خون كسي كه فاطمه را به وحشت انداخت چنانكه بچهاش سقط شد، مباح ميكرد.
گفتم: اين گفتهي گروهي از مردم را كه: فاطمه وحشت كرد، پس محسن را سقط نمود؛ از شما روايت كنم؟!
ابوجعفر گفت: نه ثبوت آن را از من روايت كن و نه بطلان آن را. چه من در اين مورد توقف كردهام. از نظر من اخبار در اين باره متعارض
است». (1).
هنگامي كه ابن ابيالحديد اين سؤال حساس را از ابوجعفر نقيب ميپرسد، او به سرعت از موضع خود عقبنشيني ميكند، در حالي كه در ابتداي كار، حكم خود را در اين باره به صورت قطعي بيان كرد. شايد علت عقبگرد وي اين بوده كه ديده شيوع اين مسأله از زبان او مشكلاتي را برايش به همراه خواهد داشت.
شبيه اين حادثه مورد ديگري ذكر ميكنند كه از حساسيت ويژهاي برخوردار است. گفته ميشود كه يكي ديگر از استادان ابن ابيالحديد با همين شيوه و در برخورد با خود وي از عقيدهاش برگشت تا خود را از افتادن در مشكلات ناخواسته، دور سازد. ابن ابيالحديد ميگويد: استادش سخن علي عليهالسلام را برايش بيان كرد كه در مرضي كه منجر به فوت پيغمبر شد، عايشه بود كه پدرش را مأمور اقامهي نماز براي مردم كرد. به استادم گفتم به نظر شما، عايشه پدرش را براي نماز تعيين كرد نه رسول خدا؟! گفت: من اين را نميگويم، ليكن علي چنين ميگفت، و تكليف من غير از تكليف او است، او حاضر بود و من نه. من به اخباري كه به من رسيده احتجاج ميكنم. اين اخبار حاكي است كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله او را براي نماز تعيين كرد. اما علي به آنچه كه خود ميدانست. (2).
دربارهي احمد بن محمد بن سري بن ابيدارم محدّث گفتهاند: «او در تمام زندگياش در راه راست گام برميداشت اما در آخر عمر، بيشتر رواياتي كه در حضورش خوانده ميشد، دربارهي مثالب (معايب) بود. روزي مردي برايش خواند: عمر لگدي به فاطمه عليهاالسلام زد. فاطمه در اثر آن محسن را سقط كرد». (1).
بنابراين قرائت اين قضيه و عرضه اين روايت نزد او، وي را از راه راست كه در همهي زندگي ملازم آن بود بيرون كرد و همين موجب طعن و جرح و در نتيجه سقوط وي از درجه اعتبار شد.
آنان روايت ماجراي فاطمه عليهاالسلام را از مهمترين طعنهاي وارد بر نظّام ميدانند كه يكي از بزرگان شيوخ معتزله است. شهرستاني درباره او ميگويد:
«او بر دروغ خود افزوده ميگويد: عمر در روز بيعت ابوبكر، چنان به شكم فاطمه زد كه بچهاش را سقط كرد. او فرياد ميكشيد: خانهاش را با ساكنانش آتش زنيد و كسي جز علي، فاطمه، حسن و حسين عليهمالسلام در خانه نبود». (2).
بغدادي گفتهي نظّام دربارهي عمر را يكي از ضلالتهاي او ميداند. نظام گفته كه: «عمر فاطمه را زد و ميراث عترت را از او منع كرد».
اينان به خاطر قضيهي سقط محسن از تحريف كتابها هم پروا ندارند. برحسب آنچه ابن شهر آشوب (متوفاي 588 ه) براي ما بيان كرده، كتاب المعارف ابنقتيبه را تحريف كردهاند:
«در معارف ابنقتيبه آمده: محسن در اثر ضربه قنفذ عدوي سقط شد». (1).
گنجي شافعي (متوفاي 685 ه) دربارهي شيخ مفيد ميگويد:
«و بر جمهور افزوده ميگويد: فاطمه عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرزند پسري سقط كرد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود. اين چيزي است كه نزد هيچيك از اهل نقل جز ابنقتيبه وجود ندارد». (2).
به قرينه سخن ابن شهر آشوب، ظاهراً مقصود وي اين است كه ابنقتيبه آن را درالمعارف نقل كرده نه در الامامة والسياسة. اما آنچه در المعارف چاپ سال 1353 ه. ص 92 آمده چنين است:
«اما محسن بن علي، در كوچكي مرد».
در ساير چاپهايي كه امروز از معارف ابنقتيبه متداول است، همين عبارت آمده است. چرا اين تحريف، و چرا خيانت به تاريخ و حقيقت؟! نظر شما چيست؟!
تعارض روايت قنفذ با اجماع شيخ طوسي:
وي ميگويد: «شيخ طوسي، اجماع شيعه بر عبارت نظّام را نقل ميكند كه عمر لگدي به شكم فاطمه زد و در اثر آن فرزندش را سقط كرد. در حالي كه
روايتي در دلائل الامامه و منابع ديگر آمده كه ميگويد: قنفذ او را زد».
وي با اين عبارت ميخواهد بگويد: اين منقولات با هم تناقض دارد. پس از درجهي اعتبار ميافتد.
پاسخ:
1- شيعه بر نقل اول اجماع دارند اما اقدام قنفذ را نيز انكار نميكنند. روايت دلائل الامامه و منابع ديگر كه بخش زيادي از آن خواهد آمد، مشاركت قنفذ را در اين جنايت اثبات ميكند. همچنان كه مغيره هم در زدن زهرا عليهاالسلام شركت داشت و آن حضرت در اثر ضربت وي مجروح شد. اين نيز در بخش دوم- بخش متون و آثار- خواهد آمد. بنابراين مانعي وجود ندارد كه همه در اين جنايت شركت داشته و موجب سقط فرزندش محسن شده باشند. پس نسبت دادن اين مسأله به همه، با هم و به تك تك آنان صحيح است. اين نسبت دادن بدان معني نيست كه هر كدام علت جداگانه و مستقلي در سقط محسن بودند.
2- همانگونه كه خواهيد ديد، نصوص توضيح ميدهد كه يورش به خانه فاطمه عليهاالسلام چند بار صورت گرفته، چنانكه بيعت با ابوبكر هم بارها تكرار شده است. (1).
يكي از يورشها- تلاش براي آتش زدن خانه- هنگامي انجام شده كه به نوشته شيخ مفيد در امالي، ابوبكر بالاي منبر بود و با او بيعت ميكردند و او شاهد ماجرا بود ولي نه آنان را از اين اقدام وقيحانه بازداشت و نه اعتراضي كرد. گاهي اوقات در شماري از روايات، چندين يورش را به صورت صريح ميبينيم اين مقتضاي جمع بين روايات با ملاحظه خصوصيات افراد، و اقداماتي كه هر يورش را از ديگري متمايز ميسازد؛ است.
1) 287. الشافي ابنحمزه، ج 4، ص 188.
بلكه برخي از روايات تأكيد دارد كه شخص ابوبكر فرمان حمله صادر ميكرد. اين هجوم پيش از تهديد به آتش زدن و جمع هيزم بود. سپس آتش به صورت جزئي شعلهور شد. سپس در شكسته شد و صديقهي طاهره از سوي چند تن از مهاجمان مورد ضرب و شتم قرار گرفت، به زمين افتاد و آن مرد ديگر نيز لگدي به شكمش زد.
اين هجوم شعلهور شد. سپس در شكسته شد و صديقهي طاهره از سوي چند تن از مهاجمان مورد ضرب و شتم قرار گرفت، به زمين افتاد و آن مرد ديگر نيز لگدي به شكمش زد.
اين جريان در بخش متون خواهد آمد. سند برخي از روايات سقط محسن، صحيح است. شخص معترض، به صحت روايت طبري در دلائل الامامه اعتراف كرده است.
روايات اهلبيت عليهمالسلام در مجموع متواتر است و هرگاه نصوص و روايات ديگر بدان افزوده شود، از حد تواتر ميگذرد.
در عين حال، ذكر قضيهاي اين چنين توسط غير شيعه قابل توجه است. خصوصاً كه وي علاقمند است مرتكبان اين جنايت را به كلي تبرئه كند.
اين مسأله در سخنان بسياري از بزرگان اهل سنت مثل: جويني، گنجي، مسعودي، نظّام، ابوجعفر نقيب استاد ابن ابيالحديد، احمد بن محمد بن سرّي و ديگران آمده است. سخنان اينان را در بخش متون و آثار خواهيم آورد.
ابنحمزه زيدي در پاسخ به اعتراض برخي در خصوص تناقض روايات، تصريح كرده كه چندين بار به خانهي زهرا عليهاالسلام يورش بردند:
يكي از روايات ميگويد: علي در خانهاش نشست و حاضر به بيعت نشد. طلحه و زبير هم به او پيوستند و از خانه بيرون نيامدند تا اينكه عمر آمد و خواست
خانه را بر رويشان آتش بزنند.
روايت ديگر ميگويد: ابوبكر براي نماز به مسجد رفت. به خالد بن وليد گفت كه در كنار علي نماز گزارد. سپس هنگامي كه ابوبكر سلام نماز را آغاز ميكند، او را بكشد.
روايت سوم ميگويد: علي را در حالي كه طنابي بر گردن او انداخته بودند، آوردند. پس به اكراه بيعت كرد.
ابنحمزه اينگونه پاسخ داده: «اين در اوقات مختلف بود و لذا بين روايات نه تناقضي است و نه همديگر را دفع ميكنند». (1).
يعني تلاش براي آتش زدن خانه در يك زمان و در يك يورش جداگانه از يورشي بوده كه علي را طناب به گردن براي بيعت بيرون آوردند...
وي ميگويد: اگر به فرض بپذيريم كه مهاجمان وارد خانه شدند، چرا فقط به زهرا عليهاالسلام يورش ميبرند و او را ميزنند و علي را رها ميكنند؟ در حالي كه قرار بود به علي كه با بنيهاشم در غرفهاش نشسته بود، هجوم برند. چه خانه ده كيلومتر نيست بلكه فقط ده متر مساحت دارد.
پاسخ:
1- پيش از اين گفتيم كه خود وي ميگويد: همهي بنيهاشم با علي در خانه بودند. پس چگونه يك حجرهي كوچك ده متري گنجايش همه آنان را داشته است؟!
2- آنان پس از فراغت از يورش به زهرا عليهاالسلام در كنار در، وارد خانه شدند. چه زهرا عليهاالسلام نتوانست جلوي آنان را بگيرد.
1) 288. شافي ابنحمزه، ج 4، ص 202.
3- به نظر ميرسد كه وي معتقد است كه خانهي زهرا عليهاالسلام از چندين غرفه، يا حداقل از يك حياط و يك غرفه تشكيل ميشد... چگونه اين نظر را اثبات كرده و روايات مورد استناد وي كدام است؟!
4- يورش به زهرا عليهاالسلام بدين جهت نبود كه منظورشان شخص آن حضرت بود بلكه به اين علت او را مورد تهاجم قرار دادند كه مانع از رسيدن آنان به علي عليهالسلام شد. روايات به اين نكته تصريح كرده و بيان ميدارد كه زهرا عليهاالسلام كوشيد آنان را از باز كردن در بازدارد يا در كنار در با آنان برخورد كرد.
ما در اينجا به نمونههايي از هر دو دسته روايات اشاره ميكنيم:
از متوني كه به قرار گرفتن زهرا عليهاالسلام بين علي عليهالسلام و آنان تصريح دارد، به نمونههاي زير توجه ميدهيم:
1- فيض كاشاني ميگويد: «فاطمه بين آنان و شوهرش حائل شد و گفت: به خدا سوگند، نميگذارم كه پسر عمويم را به ستم بِكشيد»... (1).
2- مجلسي ميگويد: «هنگامي كه علي عليهالسلام را بيرون آوردند فاطمه عليهاالسلام بين شوهرش و مهاجمان در كنار در خانه حائل شد. قنفذ با تازيانه چنان به بازوي زهرا عليهاالسلام زد كه همچون بازوبند به دور بازويش حلقه زد و او را هل داد در نتيجه يك دنده از پهلويش شكست و جنيني را ساقط كرد». (2).
3- علي عليهالسلام: سبب بخشودگي قنفذ از غرامت به عمر، ضربه تازيانهاي بود كه وي به فاطمه زد. آنگاه كه آمد تا بين علي و مهاجمان حائل شود. هنگامي كه فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت، اثر تازيانه همچون حلقهي بازوبند بر بازوي او باقي مانده
بود. (1).
از متوني كه تصريح دارد كه فاطمه عليهاالسلام تلاش كرد تا آنان را از باز كردن در بازدارد، به موارد زير اشاره ميكنيم:
1- روايت بلاذري و ديگران كه ميگويد: عمر آتش آورد. فاطمه عليهاالسلام در كنار در به او برخورد. به او گفت: پسر خطاب! آيا ميخواهي در خانهام را به رويم آتش بزني؟! گفت: بلي، و اين بهترين كار براي تقويت دين پدرت ميباشد. (2).
2- روايت مفضّل ميگويد:... و بيرون آمدن فاطمه عليهاالسلام و مخاطب قرار دادن آنها از پشت در... و داخل كردن قنفذ- لعنهاللَّه- دستش را براي باز كردن در... اين روايت ميگويد: عمر با پايش به در زد و در به شكم فاطمه عليهاالسلام اصابت كرد... (3).
3- در كتاب سليم بن قيس: «به در خانهي علي رسيد. فاطمه پشت در نشسته بود.. عمر آمد و در را زد و ندا داد: پسر ابيطالب! در را باز كن. فاطمه عليهاالسلام گفت: عمر! با ما چه كار كردي؟ چرا ما را به حال خودمان رها نميكني؟
گفت: در را باز كن و الّا آن را به رويتان آتش ميزنيم... سپس در را آتش زد. عمر در را به داخل راند. فاطمه عليهاالسلام به طرفش آمد و فرياد كشيد: پدر!...» (4).
4- عمر: «لگدي به در زدم. فاطمه شكمش را به در چسبانيده بود و مانع آن ميشد... در را به داخل راندم و وارد شدم. فاطمه به گونهاي به طرفم آمد كه جلوي
1) 291. كتاب سليم، ص 134.
2) 292. ر. ك: بحارالانوار، ج 28، ص 389 و 411؛ پاورقي 268؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 586؛ الشافي في الامامه، ج 3، ص 241؛ العقد الفريد، ج 4، صص 259- 260؛ كنزالعمال، ج 3، ص 149؛ الرياض النضره، ج 1، ص 167؛ الطرائف، ص 239؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 178؛ ص 271؛ نفحات اللاهوت، ص 76؛ تاريخ ابوالفدا، ج 1، ص 156.
3) 293. بحارالانوار، ج 53، صص 14، 17، 19.
4) 294. بحارالانوار، ج 43؛ صص 197- 198؛ ج 28، ص 299؛ كتاب سليم، ص 250 (چ اعلمي).
چشمانم را گرفت...». (1).
5- عمر: «چون به جلوي در رسيديم، فاطمه به محض ديدن آنان، در را به رويشان بست و شك نداشت كه كسي بدون اجازهاش بر او وارد نخواهد شد. عمر لگدي به در كوبيد و آن را- كه از چوب خرما بود- شكست. سپس وارد شدند». (2).
6- زهرا عليهاالسلام: «و آتش آوردند كه خانه و ما را آتش زنند. پس به پشت در تكيه دادم و آنان را به خداوند قسم...». (3).
7- عمر: «فاطمه با دستهايش در را گرفته بود تا مرا از باز كردن آن بازدارد. پس دوباره تلاش كردم. اما نتوانستم. پس با تازيانه به دستهايش زدم. چنانكه دردش گرفت... لگدي به در كوبيدم. فاطمه شكمش را به در چسبانده بود تا آن را نگه دارد... در راه به داخل راندم و وارد شدم. فاطمه به گونهاي به طرفم آمد كه جلوي چشمانم را گرفت. يك سيلي از روي روبند به گونههايش زدم، گوشوارهاش كنده شد و به زمين افتاد. علي بيرون آمد. چون احساس كردم كه ميآيد، به سرعت به بيرون خانه دويدم و به خالد، و قنفذ، و همراهانشان گفتم: از خطر عظيمي نجات يافتم... و عده كثيري جمع كردم، نه براي اينكه شمارشان از علي بيشتر شود، بلكه بدان جهت كه قلبم بدان تقويت شود، آمدم و علي را كه در محاصره بود، از خانهاش بيرون آوردم...». (4).
از سوي ديگر، برخي از متون اشاره دارد كه مهاجمان كوشيدند تا به فاطمه عليهاالسلام فشار آورند و او را بترسانند تا بين آنان، و علي و همراهانش مانع نشود. حتي از او
1) 295. بحارالانوار، ج 43؛ صص 197- 198؛ ج 28، ص 299؛ كتاب سليم، ص 250 (چ سنگي)، ج 8، صص 220، 227؛ به نقل از دلائل الامامه.
2) 296. تفسير عياشي، ج 2، ص 67؛ بحارالانوار، ج 28، ص 227؛ الاختصاص، صص 185- 186؛ تفسير برهان، ج 2، ص 93.
3) 297. بحارالانوار، ج 30، ص 345.
4) 298. بحارالانوار، ج 30، صص 293- 295.
ميخواستند كه آنان در شكستن تصميم متحصنين در خانهاش، ياري نمايد. از آن جمله است:
1- ميگويند: هنگامي كه مهاجمان به خانه فاطمه آمدند، عمر ندا داد: «اي فاطمه! دختر رسول خدا! كساني را كه به خانهات پناهنده شدهاند، بيرون كن تا بيعت كنند و در آنچه مسلمانان داخل شدهاند، داخل شوند و الّا- به خدا قسم- خانه به رويشان آتش ميزنيم». (1).
2- در متن ديگري آمده كه عمر گفت: «دختر رسول خدا! به خدا قسم، در ميان مردم، كسي را از تو و پدرت بيشتر دوست ندارم، ولي به خدا سوگند كه اين محبت مانع نميشود كه اگر اينان نزد تو جمع شوند، دستور دهم در خانه را به رويشان آتش زنند». (2).
وي از اينكه با اين همه تعارض در روايات قضيه زهرا عليهاالسلام روبهرو شده اظهار حيرت ميكند و ميگويد:
«احاديث مربوط به آتش زدن خانه زهرا عليهاالسلام كه در تلخيص الشافي، الاختصاص و امالي مفيد آمده بين تهديد بدون آتش زدن- كه زياد است- و آتش زدن با هم تعارض دارد».
در پاسخ گوييم:
1) 299. الجمل، صص 117- 118؛ ر. ك: نهجالحق، ص 271؛ الامامة والسياسه، ج 1، ص 12، تاريخ ابنشحنه، ج 7، ص 164؛ تاريخ ابيالفدا، ج 1، ص 156، العقدالفريد، ج 4، ص 259؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 126.
2) 300. ر. ك: منتخب كنزالعمال، (در پاورقي مسند احمد)، ج 2، ص 174؛ به نقل از ابن ابيشيبه؛ شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 45، از جوهري؛ المغني عبدالجبار، ج 20، ق 1، ص 335؛ الشافي في الامامه، ج 4، ص 110.
در اين روايات هيچگونه تعارضي وجود ندارد. زيرا:
1- احاديث تهديد به آتش زدن، وقوع آن را نفي نميكند. بلكه در يكي از پاسخهاي قبلي بيان كرديم كه هركس به مقتضاي غرض سياسي يا مذهبي خود و يا به اندازهاي كه شرايط حاكم اجازه نقل يا اطلاع يافتن از آن را ميدهد، روايت نقل ميكند. خصوصاً در آن برههي شكننده كه راوي را به خاطر نقل يك روايت در فضيلت علي عليهالسلام هزار تازيانه زدند. (1).
حتي نامگذاري فرزندان به نام علي كافي بود كه آن كودك را كه علي نام گذاشتهاند، بكشند. (2)در كتاب خود، صراع الحرية في عصر المفيد، موارد مهمي نقل كردهايم كه در اين زمينه هم ميتواند مفيد باشد. بدانجا مراجعه كنيد.
خلاصه اينكه نقل روايت به سبب اغراض و شرايط حاكم و غيره تفاوت و اختلاف دارد. همچنان كه موضوع منقول برحسب شرايط، اشخاص و وابستگيها و... به لحاظ قلت و كثرت، و حرارت و برودت متفاوت ميشود. يكي تهديد به آتش زدن، ديگري جمعآوري هيزم؛ سو ميآوردن پارهاي آتش؛ ديگري آتش گرفتن در يا خانه؛ ديگري شكستن در؛ ديگري ورود به خانه، و گشودن و هتك حرمت آن؛ ديگري فشردن زهرا عليهاالسلام بين در و ديوار، ديگري زدن به جنين، با به شكم يا به بازوي فاطمه به گونهاي كه همچون بازوبند به دور بازويش حلقه زد؛ يا زدن به انگشتان زهرا عليهاالسلام تا در را رها كند و آنان بتوانند وارد خانه شوند؛ ديگري نيز شكستن پهلويش را.
از سوي ديگر ميبينيم: يكي نقل ميكند كه عمر، زهرا عليهاالسلام را زد، و آن ديگري
نقل ميكند كه مغيرة بن شعبه او را زد، و سومي قنفذ را ميگويد. اين روايات همديگر را نه تكذيب ميكنند و نه تداخلي بينشان ديده ميشود، بلكه هر كدام مطابق غرض خويش يا به هر دليل ديگر مثل رعايت شرايط سياسي يا بواسطهي موانع مذهبي و... بخشي از ماجرا را نقل ميكند.
شيخ محمد حسن مظفر رحمهاللَّه آن را اينگونه تعليل ميكند:
افراد كثيرالاطلاع كه ميخواهند همهي وقايع را روايت كنند نميتوانند واقعه را به كلي اهمال كنند لذا برخي از مقدمات آن را روايت ميكنند تا از همهي جهات بدان خلل وارد ننمايند و از سوي ديگر ميخواهند قضيه كماهميت جلوه دهند. چنانكه در داستان بيعت غدير، و موارد ديگر انجام دادند». (1).
2- تاريخنگاران و تدوينگران حديث شرايط روزگار و خصوصاً شرايط سياسي را مراعات ميكردند. زيرا حاكمان و ديگران علاقمند بودند كه هرچه بيشتر از حجم جناياتي كه در حق اهلبيت عصمت و نبوت در مقابل مردم مرتكب شدهاند، بكاهند و اگر ميتوانستند واقعه را از اساس انكار كنند، حتماً انكار ميكردند و اظهار ميداشتند: مهاجمان، دلهايشان مالامال از محبت زهرا عليهاالسلام بود. بكله اين تلاشي است كه ميبينيم برخي مبذول ميدارند تا از روابط مودّتآميز زهرا عليهاالسلام و مهاجمان سخن گويند، و آنچه از ايجاد هرگونه سوء تفاهم در اين زمينه گفته ميشود را انكار نمايند. به گفتههاي ابنكثير حنبلي در البداية والنهاية و كتابهاي ديگران مراجعه كنيد. شايد آنچه اخيراً از برخي افراد در خصوص شدّت محبّت آنان نسبت به زهرا عليهاالسلام شنيدهايم، از همين كتابها گرفته شده باشد.
روشن شده كه نقل حقيقت ماجراي زهرا عليهاالسلام عاملي قوي و كوبنده در خود
1) 303. دلائل الصدق، ج 3، ق 1، ص 53.
دارد كه فهم و شعور تاريخ، و ارزشيابي حوادث ميتواند بسيار مؤثر واقع شود و متصديان خطيرترين منصب و مقام اسلامي را تحت تأثير قرار دهد. همچنان كه تأثيراتي در تحريك عواطف و احساسات و ارتباطات عاطفي و ديني اين گروه يا آن گروه بر جاي گذارد. بنابراين اجازهي نقل اين قضيه و سهلانگاري در آن براي بسياري از مردم انتخاب برتر، نمونه و شايسته نيست.
3- وقوع آتش زدن توسط شيعه اهلبيت عليهمالسلام از طرقي روايت شده كه برخي از آنها صحيح و معتبر است. بنابراين دليلي براي كاستن از اهميت اين روايات توسط اين مقولهي (روايات تهديد به آتش زدن فراوان است، ساير روايات معتبر نيست، نداريم).
بخشي از نصوص و متون دال بر وقوع آتش زدن را در بخش مربوط به متون و آثار خواهيم آورد.
4- نقل روايت وقوع آتش زدن بوسيلهي كساني كه دور كردن و بلكه تبرئه افراد محبوبشان- در صورت امكان- از فضاي اين حادثه وحشتناك برايشان مهم است؛ ما رابه صحت روايات منقول از طرق شيعه هرچه مطمئنتر ميكند.
5- در يكي از فصول گذشته دربارهي كتب شيخ مفيد رحمهاللَّه و نيز چگونگي تأليف الارشاد سخن گفتيم. در آنجا آورديم كه برنامه مفيد در اين كتاب، پرهيز از امور حساس و تحريككننده بود. لذا از ورود به جزئيات و تفاصيل ماجراي سقيفه خودداري كرده است. همچنان كه در كتاب صراع الحريه في عصر المفيد گفتهايم، دورهي مفيد از حساسيت بالايي برخوردار بود. امالي كتابي است با هدف محدود، و جهتگيري مشخص. مفيد در اين كتاب در صدد بيان حوادث تاريخي به صورتي فراگير، و هماهنگ و منسجم نبوده است.
مفيد در الاختصاص تفاصيل مهم و اساسي آورده كه اين شخص معترض يا
آن را انكار ميكند يا تلاش دارد در آن تشكيك نمايد.
علاوه بر اين دانستيد كه شيخ مفيد در دو كتاب المزار، والمقنعه، زيارت زهرا عليهاالسلام را آورده است. در اين زيارتنامه آمده:
السلام عليك ايتها الصديقة الشهيدة، السلام عليك ايتها البتول الشهيدة.
6- اگر منظور اين است كه كساني كه به آتش زدن خانه فاطمه عليهاالسلام مباشرت كردند، ميخواستند آتش همهي خانه را با كساني كه در آن بودند، بسوزاند ولي اين خواستهي آنان تحقق نيافت، پس صحيح است كه گفته شود: اراده كردند كه آتش بزنند، يا براي آتش زدن خانه همت كردند و الفاظي شبيه اين. بنابراين متون مذكور با متوني كه ميگويد: در آن آتش انداختند و مانند اين اختلاف ندارد.
وي ميگويد: من قضيهي شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام را نفي نميكنم اما ميگويم: قانع نشدم.
همانگونه كه اثبات نياز به دليل دارد، نفي نيز محتاج دليل است. وي در ادامه دلايل عدم اقناع خود را بيان كرده است.
ما در اين كتاب همهي اين اسباب و عوامل را بيان و عدم صحت استناد بدان را اثبات كرديم. در اينجا چند مطلب را به آنچه پيش از اين گفتهايم، ميافزاييم:
1- از باب جدل ميپذيريم كه او به صحت روايت شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام قانع نشده است اما از او ميپرسيم: آيا در خصوص ساير وقايع اين ماجرا مثل: زدن، و سقط جنين، و تهديد به آتش زدن خانه با ساكنانش، فرزندان و همسر زهرا عليهاالسلام و سپس شعلهور ساختن آتش به قصد سوزاندن خانه، قانع شده است يا نه؟
اگر به همهي اين وقايع شده و فقط شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام نزد وي مشكوك
است، اشكالي ندارد. زيرا سير امور براي اثبات لوازمي كه اقدام مهاجمان در شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام آن را اثبات ميكند، كافي است خصوصاً متوني كه تأكيد دارد فاطمه عليهاالسلام صديقهي شهيده از دنيا رفت.
2- اگر يك نفر از مردم در خصوص يك قضيه قانع نشود، مشكلي نيست ليكن مشكل اين است كه اين شخص كه اظهار ميكند در ثبوت اين حادثه، قانع نشده، تلاش ميكند كه مردم را به عدم آن قانع سازد و هرچه را دليل و شاهد ميداند، از اين طرف و آن طرف جمع ميكند تا اين عدم ثبوت را اثبات نمايد و همهي اين كارها تحت شعار و پوشش قانع نشدن انجام ميدهد.
فردي دربارهي صيادي كه پرندهاي را ذبح ميكرد، و در چشمانش بواسطهي بيماري، اشك ميآمد، به دوستش گفت: به اين صياد بنگر. چقدر دلنازك است! او بواسطهي رأفت و رحمت به حال پرندهاي ميگريد كه آن را ذبح ميكند. دوستش به او گفت: به اشك چشمانش نگاه كن به كار دستانش نظاره كن.
حال چگونه گفتهي اين شخص ما را قانع ميكند كه گفت: من شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام را نفي نميكنم؛ ولي هزار و يك دليل- البته به گمان خودش- در اثبات همين نفي و اثبات آنچه قضيه را از اساس نفي ميكند، ارائه ميدهد؟!
3- وظيفه عالم، حل مشكلاتي است كه مردم در زندگي فكري و فرهنگي خويش خصوصاً در زمينهي تخصص عالم با آن مواجه ميشوند. بنابراين بايد تصميمش را بگيرد يا به سوي اثبات بر اساس دليل گام بردارد يا به طرف نفي به كمك دليل- خصوصاً اگر خودش معتقد باشد كه نفي نيز محتاج دليل است- و يا دوري از پاسخ دادن تا اينكه فكرش را بكند و تصميمش را بگيرد.
او حق ندارد مطالب مشكوكي را كه نميتواند مورد مطالعه و بررسي قرار دهد يا در آن به يقين نرسيده يا خودش براي رسيدن به اين يقين تلاش نكرده، به خورد
مردم بدهد. و الّا چگونه اين سخن را از او بپذيريم كه ميگويد: در اوايل دههي پنجاه ميلادي در اثناي مطالعهي اين موضوع از شرفالدين پرسيدم. سپس در سال 1414 ه ميگويد: اخيراً به نصي در بحارالانوار دست يافتهام كه ميگويد...، آيا مطالعه وي بيش از چهل سال طول كشيده تا اينكه اخيراً توانسته به اين يا آن نص دست يابد؟!
آيا ميتوان اين را مطالعه و بررسي ناميد در حالي كه فقط به كتاب بحارالانوار آن هم در سالهاي اخير مراجعه كرده و به رغم نصوص بسيار فراواني كه در اين كتاب آمده، جز همين يك نص، به چيزي دست نيافته است؟! اگر اين نص به اظهار خودش، مشكل او را حل كرده پس چرا دوباره به تشكيك و طرح پرسش روي آورده است؟!
4- اگر كسي كه اين پرسش را مطرح ميكند يك انسان عادي بيسوادي بود كه نه فارغالتحصيل دانشگاه است و نه در مراكز علمي ديني تحصيل كرده، در اين حالت معذور است و وظيفه عالم عارف است كه مشكل يا مشكلات او را حل كند و به پرسش يا پرسشهاي او پاسخ دهد. اما اگر او خود عالم و عهدهدار پاسخگويي به پرسشهاي ديني مردم است، بايد بداند كه مردم از عدم پاسخگويي وي ميفهمند كه به مضمون سؤال و همهي لوازم و آثار آن ملتزم است.
ميبينيم كه برخي از افراد، هرگاه در موضع تعدّي به زهرا عليهاالسلام و شكستن پهلوي او پرسشي از آنان ميشود، به جاي پاسخ، از سؤالكننده كه يك انسان عادي است، ميپرسند: آيا شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام نزد شما ثابت شده است؟ به چه دليل؟
ميگوييم:
1- براي كسي كه خود را اهل علم ميداند و مسئول هدايت مردم، زيبنده نيست كه از ميان مردم يك انسان عادي را مخاطب خود سازد و اين سؤال را از او بپرسد مگر اينكه منظورش ايجاد شبهه در ذهن وي باشد تا راه سيطره بر او را هموار سازد و از آسانترين راه بتواند او را تسليم كند.
2- متون مثبتهي ماجراي زهرا عليهاالسلام فراوان است و كتابهايي كه در قرون سابق نوشته شده، پيدرپي چاپ ميشود و نسخههاي خطي در گوشه و كنار جهان پيدا ميشود و روايات و متون بيشتري در تأييد و تأكيد اين قضيه مييابيم.
ما نميخواهيم براي پذيرش روايات مربوط به شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام و مجروح شدن، و شهادت آن حضرت، به اين شخص زياد اصرار كنيم، هرچند فراوان و متنوع است. با اين حال نمونههايي از آن را تقديم خوانندهي گرامي ميكنيم:
1- طبرسي: «فاطمه عليهاالسلام بين شوهرش و مهاجمان قرار گرفت. قنفذ او را با تازيانه زد... ابوبكر به دنبال قنفذ فرستاد كه زهرا عليهاالسلام را بزند. قنفذ زهرا عليهاالسلام را وادار كرد كه به لنگه در خانهاش پناه برد. قنفذ آن را به درون راند. يكي از دندههاي پهلوي زهرا عليهاالسلام شكست و فرزندش را سقط كرد». (1).
طبرسي در مقدمهي كتاب الاحتجاج كه اين حديث را در آن آورده، ميگويد: «در اكثر موارد، اسناد اخبار را نميآوريم، زيرا يا مورد اجماع است و يا موافق مدلول عقل و يا در سيرهها و كتابها بين مخالف و موافق مشهور، مگر رواياتي كه از ابومحمد حسن عسكري عليهالسلام آوردهام». (2).
2- سيد بن طاووس رحمهاللَّه نص زيارتي را آورده كه در آن آمده: «الممنوعة ارثها،
المكسورة ضلعها، المظلوم بعلها، والمقتول ولدها». (1).
3- كليني از محمد بن يحيي، از عمركي بن علي، از علي بن جعفر، از برادرش، از ابوالحسن عليهالسلام كه فرمود: «همانا فاطمه صديقه شهيده است. بدانيد كه دختران پيامبران حيض نميشوند». (2).
4- صدوق از علي بن احمد بن موسي الدقاق، از محمد بن ابيعبداللَّه كوفي، از موسي بن عمران نخعي، از نوفلي، از حسن بن علي بن ابيحمزه، از پدرش، از سعيد بن جبير، از ابنعباس كه گفت: «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله نشسته بود كه حسن عليهالسلام آمد... اما دخترم فاطمه...، هرگاه او را ميبينم، آنچه را كه پس از من با او خواهند كرد، به ياد ميآورم، او را ميبينم كه مذلت وارد خانهي او شده و حرمتش شكسته، و حقش غصب شده و ارثش منع، و پهلويش شكسته و فرزندش سقط شده است...». (3).
اين را ديلمي (4)و جويني (5)هم روايت كردهاند.
5- سليم بن قيس هلالي: «قنفذ- لعنه اللَّه- فاطمه عليهاالسلام را وادار كرد كه به پشت در پناه برد و آن را به داخل راند. در نتيجه پهلوي زهرا عليهاالسلام شكست و فرزندش را سقط كرد، و همواره بستري بود تا اينكه در اثر همان ضربه به شهادت رسيد». (6).
6- ابن شهر آشوب: ابنقتيبه ميگويد: فاطمه عليهاالسلام محسن را به سبب ضربه قنفذ عدوي سقط كرد.
7- سيد حميري رحمهاللَّه سرود:
1) 306. اقبال الاعمال، ص 625؛ بحارالانوار، ج 97، ص 200.
2) 307. كافي، ج 1، ص 458؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 260.
3) 308. امالي صدوق، صص 100- 101؛ ارشاد القلوب ديلمي، ص 295؛ بحارالانوار، ج 28؛ صص 37- 39؛ ج 43، صص 172- 173؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 391.
4) 309. ارشادالقلوب، ج 2، ص 295.
5) 310. فرائد السمطين، ج 2، ص 35.
6) 311. كتاب سليم، ج 2، ص 588.
ضربت و اهتضمت من حقها
و اذيقت بعده طعم السلع
قطع اللَّه يدي ضاربها
و يد الراضي بذاك المتبع (1).
شعر سيد حميري بر شيوع اين مسأله در عهد امام صادق عليهالسلام دلالت دارد، به گونهاي كه شعر آن را در اشعار خود آورده و مرتكبان اين جنايت را نفرين و سرزنش كردهاند.
8- امام حسن عليهالسلام بيان فرموده كه مغيرة بن شعبه به گونهاي زهرا عليهاالسلام را زد كه زخمي شد.
9- شيعيان در عهد صدوق رحمهاللَّه اصرار داشتند كه زيارتنامهاي را بخوانند كه در آن آمده: «السلام عليك ايتها الصديقة الشهيدة».
در اين كتاب متوني در اين باره و نيز متوني دالّ بر شهادت زهرا عليهاالسلام خواهيم آورد.
3- اگر شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام ثابت نشود، اين به معني نفي كلي اين قضيه نيست و نميتوان مداحان را از ذكر آن منع كرد. خصوصاً كه مورخان و محدثان آن را روايت كردهاند.
4- آيا بايد براي هر قضيهي تاريخي يك سند صحيح وجود داشته باشد؟! مگر چند واقعهي تاريخي اينگونه ثابت شده است؟! آيا ثبوت هر حادثهي تاريخي موقوف به وجود يك سند صحيح مطابق اصطلاحي رجالي است؟!
چرا در خصوص اين قضيه سند صحيح ميخواهد اما خود او ميگويد:
در اثباث قضايا به سند صحيح محتاج نميباشيم. فقط وثوق به صدور آن كافي است. وي در صحت يك روايت، نبود انگيزهي دروغ را هرچند در كتابهاي غير شيعه امامي باشد، كافي ميداند. در حالي
1) 312. الصراط المستقيم، ج 3، ص 13.
كه تلاش ميكند شبهاتي پيرامون روايات اهلبيت علي عليهالسلام طرح نمايد. وي در انجام اين هدف، همواره بر وجود روايات دروغ و جعلي تأكيد ميكند. بدون اينكه به تلاشهاي علما در تشخيص روايات صحيح و معتبر از روايات جعلي اشاره نمايد.
خلاصه اينكه: با ملاحظه آنچه بيان كرديم مادامي كه قرائني وجود دارد مبني بر اينكه زهرا عليهاالسلام را مورد هجوم قرار دادند زدند و فرزندش را سقط كردند؛ و متون تصريح دارد كه فاطمه عليهاالسلام شهيده از دنيا رفت؛ نميتوان اين قضيه را تكذيب كرد تصريح متون به شهادت زهرا عليهاالسلام، شكستن پهلوي او را يك امر معقول و قابل قبول ميسازد. حال چگونه است كه روايت آن در كتب شيعه و سني آمده، و شعرا خصوصاً شاعران متقدم بدان اشاره كردهاند.
5- اگر فرض كنيم كه شكستن پهلوي زهرا عليهاالسلام به اثبات نرسيده است، حال از او ميپرسيم: چرا اين مطلب را دستاويزي براي تشكيك در ثبوت زدن زهرا عليهاالسلام و سقط جنين و هتك حرمت خانهاش قرار داده در حالي كه اين قضيه مورد اجماع طايفه شيعهي امامي است و روايات آنان در اين باره مستفيض و بلكه متواتر است و بسياري از مورخان و محدثان ساير فرق اسلامي آن را روايت كردهاند؟!
يا اينكه مطالعه و بررسي واقعگرايانه اقتضا ميكند كه بر يك مسأله خاص كه وي گمان ميبرد ضعيفترين نقطه است، تأكيد كند. وي ميخواهد با تشكيك در اين امر راه را براي تشكيك در ساير موارد به شيوهي اطلاق حكم كلي، و بحث از عمومات و مبهمات هموار كند چه مردم به جزئيات توجه نميكنند. و بدين ترتيب بتواند اصول ثابت و قطعي و قضيهي مورد اجماع علماي شيعه كه بطور متواتر و مستفيض روايت شده از اساس باطل كند. و همچنين علماء غير شيعه آنرا روايت كردهاند كه ثبوت اين قضيه به دليل شامل شدن بر ملامت و سرزنش واليان
محبوبشان، چندان خوشايندشان نيست.
وي جسارت را به حدي رسانده كه ميگويد: احتمالاً سقط محسن در يك پيشامد طبيعي صورت گرفته نه در نتيجه تعدّي و تجاوز؟!
پاسخ:
متون فراوان و بلكه متواتر دلالت دارد كه محسن به سبب تعدّي به زهرا عليهاالسلام سقط شده است. به نقل شيخ طوسي رحمهاللَّه علماي شيعه بر اين مطلب اجماع دارند. بسياري از پيروان مهاجمان كه حتي توهم انتساب اين قضيه به مهاجمان محبوبشان، چندان برايشان خوشايند نيست، اين قضيه را روايت و بدان اشاره كردهاند. با اين حال ما نميدانيم چرا وي اصرار دارد كه مهاجمان را از اين جنايت تبرئه كند و چگونه به خودمان اجازه ميدهيم كه كاسهي داغتر از آش باشيم؟
آيا با توجه به گفتهي خود وي نفي هم محتاج دليل است چنانكه اثبات به دليل نياز دارد، اين اصرار در تبرئه مهاجمان توجيه علمي دارد؟!
آيا با اينكه دليل قاطعي بر اثبات اين قضيه داريم، بايد آن را رد كنيم و بر نفي بدون دليل اصرار ورزيم؟!
قابل توجه اينكه شخص ديگري، اصل وجود فرزندي به نام محسن را انكار كرده است؟
يكي ديگر سكوت كرده و نه به نفي اشاره كرده و نه به اثبات. گويا ميخواهد با اين سكوت خويش بگويد كه اصلاً طفلي به اين نام منسوب به زهرا عليهاالسلام وجود ندارد.
يكي ديگر كه ديده انكار اين مسأله غير ممكن است و از سوي ديگر نتوانسته
به جنايتي كه در حق او و مادرش مرتكب شدهاند، اعتراف نمايد؛ خود را با اين ادعا از آن خلاص كرده كه: «در كوچكي مرد». بنابراين به انكار سقط تصريح نكرده اما با همين ادعا به اين انكار اشاره كرده است.
گروه چهارم از اين طفل، و اينكه سقط شد؛ ياد كرده اما از بيان حقيقت ماجرا سكوت كرده است.
گروه ديگري به اين واقعيت تلخ تصريح كرده و آن را توضيح دادهاند. در بخش متون و آثار بخشي از اقوال اين گروه را آوردهايم.
به مصلحت كساني كه به زهرا عليهاالسلام ظلم كردند، و او را آزار دادند و زدند و فرزندش را سقط كردند؛ نبود كه اين قضيه پخش شود. زيرا اين كار چهرهي آنان را مخدوش خواهد كرد و حتي در درازمدت موقعيتشان را به خطر خواهد انداخت. لذا به تحريف حقيقت و تزوير تاريخ، و تحميل سلطهي خشن و كوبنده بر تبليغات، و بستن دهانها با هر وسيلهي ممكن روآوردند. در نتيجه چيزي به ما نرسيد مگر به قدري كه از چنگالهاي شوم آنان پنهان ماند و فداييان حقيقي مذهب كه با گرانبهاترين و بافضيلتترين كالاي خود، يعني جان، با خداوند سبحان معامله كردند، با فداكاري و جانفشاني به ما رساندند. دقيقاً چنانكه به رغم همه جنايتها، دردها، مصيبتها و خونهايي كه در اين راه بر زمين ريخت، بخشي انبوه و بلكه دريايي سرشار از فضائل و مناقب، و مواضع و جهاد علي عليهالسلام و حتي حديث غدير و حديث ثقلين و حديث سفينه و حديث منزلت از چنگال كركسهاي وحشي و كينهتوزان پنهان ماند تا با پيكري مجروح، رنجور و آغشته به خون ما برسد و با صداقت و ژرفنگري، حقيقت لطف و عنايت الهي به امت اسلامي، نسلها و دين، حق را براي ما مجسم سازد.
هر دعوتي كه حاكمان جور به جنگ رفتند و در مقابل آن ايستادند، به
زودي متلاشي شد و از بين رفت مگر دعوت حق كه به رغم گذشت صدها سال از جنگهاي سخت و شكننده، و به رغم مقابله و مبارزهطلبي با حاكمان ستمگر در اساس حاكميت، و مشروعيت آنان- چه اعتقاد به امام يعني ردّ مشروعيت، و اتهام حاكمان به ظلم و غصب، و محاربه با تعاليم خدا و رسول- همچنان با حفظ اصالت خود تداوم يافته است. مهمترين دليل بر آنچه گفتيم، و نيز توطئه حاكمان ستمگر در توجيه، تزويز و ارتكاب جنايات وحشتناك، و از سوي ديگر لطف و عنايت الهي در حفظ حق و حقيقت، مسائل مربوط به مقام علي عليهالسلام و مظلوميت زهرا عليهاالسلام است كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله او را به عنوان معيار حق و باطل معرفي فرمود. همين موجب شد كه نقش فاطمه عليهاالسلام پس از رحلت پدرش، مؤثر، فعال، قاطع و قوي باشد و به وسيلهي آن صحيح از سقيم، و تحريف شده و باطل، از سليم و قويم بازشناخته شود.
وي ميگويد: قابل تصور نيست كه مردم مدينه از گريهي زهرا عليهاالسلام- زني كه قضا و قدر الهي را با آغوش باز ميپذيرد- آنگونه كه مداحان در سوگواري او ميخوانند، آسايش خود را از دست بدهند (1)، اگر چه متوفي، فردي در سطح رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله باشد.
پاسخ: ما تصور نميكنيم كه گريهي زهرا عليهاالسلام در فراق پدرش، آسايش مردم را به هم زد و موجب اعتراض آنان شد، بلكه آنچه آنان را ناراحت كرد و به واكنش
1) 313. دربارهي اذيت مردم مدينه از گريهي زهرا عليهاالسلام ر. ك: خصال، ج 1، ص 272؛ املي صدوق، ص 121؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 449؛ در پاورقي از: بحارالانوار، ج 43؛ صص 155، 177؛ ج 46، ص 109؛ ج 11، ص 311، 204؛ ج 12، ص 264؛ ج 82، ص 86؛ ارشادالقلوب، ص 95؛ تفسير عياشي، ج 2، ص 188؛ روضةالواعظين، ص 520، مكارم الاخلاق، ص 335، مناقب آلابيطالب (چ علميه)، ج 3، ص 322؛ كشفالغمه، ج 2، ص 124.
واداشت، چيزي است كه وجود زهرا عليهاالسلام در كنار قبر پدرش با حالتي از حزن و اندوه، و دلتنگي و دلشكستگي برميانگيخت: مظلوميت زهرا عليهاالسلام كه بلافاصله پس از درگذشت پدرش به سراغ او آمد. چه نمايانگر حالت تحريك مداوم مردم پاكنهاد، و مخلص با ايمان و در نتيجه نابودي خطي بود كه از انجام هيچ عملي در راه رسيدن به خواستههايش فروگذار نكرد. گريهي زهرا عليهاالسلام در فراق شخص رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به اندازهي گريهي آن بانو در تجسّم سرنوشت غمباري كه به مجرد وفات پيغمبر، اسلام و اسوههايش را در خود فروبرد، نبود. بنابراين گريهي زهرا عليهاالسلام، جزع از مصيبت و بزرگ شمردن فقدان شخص نيست كه با پذيرش قضا و قدر الهي منافات داشته باشد. مگر اينكه وي تسليم قضا و قدر بودن، و سكوت در قبال ظلم را پذيرش قضا و قدر الهي بداند.
برخي نيازي به بيتالاحزان نميبينند تا فاطمه عليهاالسلام در آن گريه كند. وي تصوّر نميكند كه فاطمه عليهاالسلام چنان در فراق پدرش گريه كند كه آسايش مردم مدينه به هم بخورد و از او بخواهند كه ساكت باشد. زيرا اين بدان معني است كه زهرا عليهاالسلام با صداي بلند در راهها فرياد ميزد؟! او اين فرياد و برهم زدن آسايش مردم با مقام و منزلت زهرا عليهاالسلام نميسازد. در پاسخ ميگوييم:
1- روايتي است كه مرحوم مجلسي در بحارالانوار (1)آورده و آن را ضعيف خوانده است. زيرا آن را در يك منبع معتبر پيدا نكرده است. اين روايت كه از فضّه است ميگويد: فاطمه عليهاالسلام در شب دوم وفات پدر از خانه بيرون رفت، گريست و مردم نيز با او گريستند. هنگامي كه مردم مدينه گريهي زهرا عليهاالسلام را ديدند از علي عليهالسلام
1) 314. بحارالانوار، ج 43، صص 174- 180
درخواست كردند كه يا شب گريه كند يا روز. لذا علي عليهالسلام بيتالاحزان را در بقيع براي او ساخت.
پيش از اين به منابع ديگري در اين باره اشاره كرديم.
روشن است كه روايت فضّه، همچنان كه مرحوم مجلسي بيان كرده، قابل اعتماد نيست: هم از لحاظ سند، و هم از لحاظ مضمون. هر كه به اين حديث مراجعه كند، اين مطلب را درمييابد.
اما بيتالاحزان، تا اين زمان باقي مانده و آن موضع معروف به مسجد فاطمه در جهت گنبد مقبرهي حسن و عباس است. ابنجبير بدان اشاره كرده و ميگويد: «به دنبال قبهي عباسيه خانهي فاطمه، دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله است كه به بيتالاحزان (خانهي اندوه) معروف است و گويند: همين خانه است كه آن بانو در سوگ رحلت پدرش در آن مأوا گرفت و ديري ملازم آن خانه شد و به اندوه نشست». (1).
2- گريهي فاطمه عليهاالسلام در شب بيشتر آسايش مردم را به هم ميزد. زيرا آنان در روز براي انجام كارهاي روزانه در مزارع، و رسيدگي به حيوانات و رفع احتياجات خويش پراكنده ميشدند. پس سزاوارتر آن بود كه فاطمه عليهاالسلام شب در بيتالاحزان باشد نه روز.
3- حقيقت اين است كه گريهي فاطمه عليهاالسلام آسايش مردم را برهم نزد بلكه هيئت حاكمه را زجر ميداد. چه حاكمان جديد ميبايست در مسجد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و در كنار منبر شريف آن حضرت، جايي كه فقط چند متر از خانه فاطمه عليهاالسلام فاصله داشت، حضور داشته باشند. لذا حاكمان، او را از گريهي منع كردند. (2).
مردم گروه گروه به همين مسجد ميآمدند و از طلوع فجر تا پاسي از شب براي نماز، و نيز پيگيري حوادث در آن حضور داشتند.
بنابراين مسجد، مركز شهر مدينه است، شهري نسبتاً كوچك كه شايد جمعيتش به چند هزار نفر نرسد. زيرا مكه، شهري كه از مدينه خيلي بزرگتر بود و امالقري ناميده ميشد، برحسب آمارهاي جنگ احزاب كه مكه همهي امكانات خود را در آن بسيج كرد (1)حداكثر ميتوانست چهار هزار سپاهي بسيج نمايد. همه افراد قادر به حمل سلاح از سن مشرف به تكليف تا سن پيري ميبايست در جنگ شركت ميكردند. اما مدينه در جنگ احزاب توانست حداكثر هزار نفر و بلكه كمتر بسيج نمايد. (2).
در سرشماري سال ششم هجري كه در مدينه غير مسلمانان قابل ذكري حضور نداشتند، مسلمانان اين شهر هزار و پانصد و يا هزار و ششصد نفر بودند.
در روايت ديگري آمده: ما هزار و ششصد تا هزار و هفتصد نفريم. اين هنگامي بود كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به آنان فرمود: شمار مسلمانان را برايم بنويسد دماميني ميگويد: گفتهاند اين در سال حديبيه (سال ششم هجري) بود. (3).
فرض كنيم كه جمعيت سرشماري شده همه مرد، و متأهل و داراي فرزند بودهاند. حال به نظر شما كل جمعيت مدينه چند نفر بوده است؟!
همهي مردم مدينه صبح، ظهر و شب براي نماز پشت سر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به مسجد ميآمدند. حتي مردم از مسافت چند ميلي خارج مدينه پياده نماز ميآمدند و مسجد
1) 317. ر. ك: الصحيح من سيرة النبي الاعظم صلي اللَّه عليه و آله، ج 9.
2) 318. ر. ك: الصحيح من سيرة النبي الاعظم صلي اللَّه عليه و آله، ج 9.
3) 319. ر. ك: صحيح بخاري، ج 2، ص 116؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 91؛ مسند احمد، ج 5، ص 384؛ سنن ابنماجه، ج 2، ص 1337؛ التراتيب الادارية، ج 2، صص 251- 252؛ ج 1، صص 220- 223؛ المصنف ابن ابيشيبه، ج 15، ص 69.
گنجايش همهي آنان را داشت جز اينكه رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله در اواخر، آن را توسعه داد.
بنابراين مسجد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مركز اين شهر كوچك است كه خيابانهاي آن را كوچههاي تنگ و خانههاي به هم چسبيده تشكيل ميداد. زيرا اين مقتضاي امنيت مردمي است كه به واسطهي جنگهاي داخلي هيچگاه اسلحه خود را بر زمين نميگذاشتند، نه در شب و نه در روز. (1).
مردم مدينه به دور بخش بزرگي از شهر خندقي كندند كه مشركان را در جنگ احزاب از دستيابي به آنان بازداشت. حفر اين خندق به رغم عمق و عرض زيادش، فقط شش روز طول كشيد.
اين همه بر عدم صحّت گفته ابنمردوديه در خصوص ازدواج زهرا عليهاالسلام دلالت دارد كه ميگويد: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مردم مدينه را دعوت كرد، همه آمدند، «بيش از چهار هزار نفر بودند». (2)در حالي كه مدينه نصف اين رقم نيز جمعيت نداشت.
روايت ديگري نيز كه در خصوص همين قضيه صحبت ميكند، بر نادرستي اين رقم دلالت دارد. بر پايهي اين روايت كساني كه در مراسم عروسي زهرا عليهاالسلام شركت كردند، در مجموع سه هزار و سيصد نفر بودند. (3)شايد رقم چهار هزار نفر هم در صدد بيان همين معني باشد.
بنابراين وقتي در مدينه با اين حجم يك انسان عادي بميرد، شهر حالتي شبيه حالت فوقالعاده خواهد داشت. چه مردم براي تسليتگويي به صاحبان عزا و مصيبتزدگان، و دور داشتن آنان از فضاي حزن و اندوه، گروه گروه خواهند آمد. حال اگر فقيد از دست رفته از موقعيت اجتماعي ممتازي برخوردار باشد، اين اقبال
خيلي بيشتر خواهد بود. حال چگونه خواهد بود اگر متوفي بزرگترين انسان، و برترين موجود، و گراميترين پيغمبر خدا، باشد و همين مردم را از ظلمات جهل و گمراهي به نور هدايت كرده باشد؟ قطعاً شهر منقلب خواهد شد و مردم كارهايشان را تعطيل خواهند كرد و در فضايي سرشار از عاطفه و انتظار و خوف، به سر خواهند برد. مركز تجمع و قرار، و همهي تحركات مسجد خواهد بود: حركت به سوي جبهههاي جنگ، حل مشكلات، استقبال از هيئتهاي خارجي، رفتن به مسافرت و ختم آن. بنابراين مسجد پيغمبر، مركز حكومت، قضاوت و رهبري است و منبرش جايگاه حاكم، در مسافت چند متري از مدفن رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله. در فضاي ارتحال پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله رفت و آمد به مسجد مضاعف خواهد شد. هنگامي كه مردم به مسجد ميآيند، اولين چيزي كه شروع ميكنند، زيارت قبر پيغمبر است، و سلام بر او و كساني كه در خانهاند، چه آن حضرت در خانه فاطمه عليهاالسلام دفن شد، و همهي درها به سوي مسجد بسته شد مگر در خانهي فاطمه عليهاالسلام. مردم از فاطمه عليهاالسلام احوالپرسي خواهند كرد، آنان ميدانند كه او يگانه دختر پيامبر عظيمالشأن است و نه يك زن عادي بلكه سرور زنان جهان از اولين و آخرين، كه خداوند از خشنودي او خشنود ميشود، و از خشم او خشم ميگيرد. او فضاي حزن و اندوه حاكم بر اين خانه، و شخص زهرا عليهاالسلام را به ياد آنان خواهد انداخت. زهرا عليهاالسلام به آنان خواهد گفت كه حاكمان و دار و دستهشان چه اعمال زشتي بلافاصله پس از وفات پدرش در حقّ او مرتكب شدهاند. مهاجماني كه بر جنازه حاضر نشدند و در تجهيز پيكر مطهرش شركت نكردند، در حالي كه او آنان را از ظلمات به نور، و از مرگ به زندگي آورد. علي عليهالسلام به آنان فرموده بود: «شما، اي مردم عرب! بدترين آيين را داشتيد، و در بدترين سرا زندگي ميكرديد، و آبتان تيره و ناگوار بود و خوراكتان گلو آزار». (1).
1) 323. نهجالبلاغه، خ 26.
آنان به جاي تسليت و تعزيت، و تكريم و تعظيم زهرا عليهاالسلام نه تنها با كلمات و سخنان گزنده و دردآور، بلكه گفتار و كردار شكننده به استقبال او رفتند. بنابراين به مصلحت هيئت حاكمه نخواهد بود كه مردم همه روزه زهرا عليهاالسلام را حزين و شكسته ببينند، اگر چه زهرا عليهاالسلام سكوت كند و نه بگريد، و نه از آنان كه به او ظلم كردهاند و حرمتش را هتك، به بدي نام برد.
هركس به مسجد ميآيد زهرا عليهاالسلام را متألم و رنجور، ناراحت و پريشان ميبيند. سپس ميرود تا در فاصلهي چند متري خانه زهرا عليهاالسلام در مجلس خليفه بنشيند. او در مجلس خليفه در فكر آزار و اذيت و ماجراي زهرا عليهاالسلام فروخواهد رفت و در نهايت وجدانش بيدار خواهد شد.
بنابراين جلوس اندوهگين و مرارت زهرا عليهاالسلام خواب خوش حاكمان را بر هم خواهد زد و پايههاي حكومت آنان را تا حدود زياد و خطرناكي سست و لرزان خواهد ساخت و موجب خواهد شد كه بسياري از مردم از تقصير خويش در حق زهرا عليهاالسلام نادم و پشيمان شوند و به درگاه او عذر تقصير آورند. زيرا گريه، حزن و اندوه زهرا عليهاالسلام وجدانها را بيدار، احساسات را تحريك، و انسانها را به هيجان ميآورد. چه آنان هم احساسات و عواطف خود را دارند. همين امر از سلطه و نفوذ حاكمان خواهد كاست. زيرا اينان آنگونه كه ادعا دارند به نام پدر زهرا عليهاالسلام و از طريق تعاليم او بر مردم حكومت ميكنند. اگر عمر بن سعد از سخنان زينب حورا لحظاتي پس از آنكه حسين عليهالسلام را كشته بود، گريست، پس چگونه خواهند بود كساني كه دلهايشان همچون قلب حرمله، و شمر بن ذيالجوشن، و عمر بن سعد سخت و با قساوت نيست. البته درجات ايمان هر يك از قاتلان شهداي كربلا برحسب انديشه، شعور و عمل متفاوت است، و هرچند بنا به هر دليل به هنگام وقوع اين حادثه فجيع سخني بر زبان نياوردند اما لحظهي بيداري فراخواهد رسيد و فرصت
خواهند يافت كه حقيقت احساسات خويش را بيان كنند.
بنابراين لازم بود كه زهرا عليهاالسلام را از اين مكان اخراج و او را از برابر چشمان مردم دور سازند؛ مردمي كه پس از فروكش كردن حوادث و بازگشت به خويشتن و تفكر در ماجرا و يادآوري سخنان پيامبر عليهالسلام در حق زهرا عليهاالسلام و علي عليهالسلام آگاهي و شعورشان بالا خواهد رفت و از تقصير خويش در قبال خاندان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله پشيمان خواهند شد.
پس نه احتياجي به فرياد زهرا عليهاالسلام در خيابانهاست و نه برهم زدن آرامش مردم با آن. هيچ بعيد نيست كه برخي از مردم را وادار كرده باشند كه با دستاويز قرار دادن برخي بهانهها از زهرا عليهاالسلام بخواهند كه از خانهاش بيرون رود. سپس براي هميشه بر خانهاش چيره شدند.
آيا اين بيتالاحزان به مصلحت حاكمان بود؟! آيا توانست برخي از اهداف آنان را كه ميخواستند يا گمان ميبرند بزودي متحقّق خواهد شد، محقق ساخت؟!
پاسخ صحيح و واضح به اين پرسش منفي است. اين مكان در حقيقت بيش از آنچه در انتظار داشتند، وبال حكومت شد. مردم اخراج زهرا عليهاالسلام از خانهاش و منع وي از اظهار حزن و اندوه، و بيان مظلوميتش را به آساني قبول نميكردند. زيرا اين ظلم و ستم ديگري است با آزار و اذيت شديدتر، و تأثير و خطر فزونتر و دلالت صريحتر بر ابعاد ستمي كه دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از آنان متحمل شد.
در توضيح بيشتر اين مطلب ميگوييم: مردم خواهند ديد كه آنچه بر زهرا عليهاالسلام گذشته، همه بلافاصله پس از وفات پدرش بوده است: به جاي همدردي و تلاش براي كاستن از اندوه مصيبت وارده زهرا عليهاالسلام كه يگانه دختر پدرش، و سرور زنان
عالم، خويشتن را در مقابل مصيبتي تلختر و سختتر ميبيند و آن اينكه: كساني كه خود را از پيروان دين ميدانند و به نبوت پدرش اعتراف دارند و بايد او را تعظيم كنند و گرامي و مقدس بدارند، ستمگري و ظلمشان به جايي رسيد كه نزديكترين مردم به او يعني دخترش را كه عواطف زنانه خود را دارد، در فشار قرار دادند و او را از اظهار حزن و اندوه در فراق پدرش بازداشتند. چه ميترسيدند كه مبادا زهرا عليهاالسلام از ظلمي كه بر او روا داشتهاند، با صداي بلند سخن گويد.
ابناسحاق در شرح جنگ احد ميگويد: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به هنگام بازگشت به مدينه از خانههايي از انصار گذشت. آواز نوحهگراني را شنيد كه بر كشتگان خود ميگريستند. اشك از چشمان حضرت روان شد. فرمود: اما حمزه را كسي نيست كه بر او گريه كند. سعد بن معاذ، و گفته ميشود، اسيد بن حضير، زنان بنيعبدالاشهل را فرمود تا بروند نخست براي حمزه بگيرند و آنگاه براي كشتگان خود گريه كنند. چون رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله صداي گريهي آنان را كه بر در مسجد بودند، شنيد، آنان را فرمود كه برگردند و هم در آن روز نوحه را حرام كرد.
فردا صبح زنان انصار نزد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آمدند و گفتند: يا رسولاللَّه! به ما رسيده كه شما نوحه را حرام كردهايد. اين چيزي است كه در ماتم اموات خود ميخوانيم و تا حدودي راحت ميشويم. لطفاً ما را در اين كار اجازه دهيد.
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: اگر انجام داديد، به صورتهايتان نزنيد و رويتان را نخراشيد و مويه نكنيد، و گريبان چاك ندهيد. (1)مادر سعد بن معاذ گفت: از آن روز
1) 324. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 254؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 444؛ از المنقي. ر. ك: الكامل في التاريخ، ج 2، ص 167؛ تاريخ الامم والملوك، ج 2، ص 210؛ العقد الفريد؛ البداية والنهاية، ج 4، ص 48؛ مسند احمد، ج 2، صص 40، 84، 92؛ الاستيعاب شرح حال حمزه؛ مسند ابويعلي، ج 6، صص 272، 293- 294؛ در پاورقي از: مجمع الزوائد، ج 6، ص 120؛ طبقات الكبري، ج 3، ق 1، ص 10؛ سنن ابنماجه، ج 3، ص 94؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 195؛ سيرة ابنهشام، صص 95، 99.
تاكنون هيچ زني از ما گريه نكرده مگر اينكه از حمزه شروع كرده است.
و در نص ديگري آمده: هنگامي كه رقيه وفات كرد، زنان ميگريستند. عمر با تازيانه آنان را ميزد. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دستش را گرفت و فرمود: عمر! رهايشان كن. و به زنان فرمود: «بپرهيزيد از آواز شيطان... فاطمه در كنارهي قبر ميگريست. پيغمبر با لبهي لباسش اشك چشمانش را پاك ميكرد». (1).
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله براي حمزه گريست و فرمود: حمزه را كسي نيست كه بر او گريه كند. پس از آن براي جعفر گريست و فرمود: بايد زنان در فراق مثل جعفر گريه كنند. آن حضرت براي فرزندش ابراهيم گربه كرد و فرمود: اشك از چشم روان است و قلب محزون، و جز آنچه رضاي خداوند است، نميگوييم. همچنين آن حضرت براي عثمان بن مظعون و سعد بن معاذ و زيد بن حارثه گريست. صحابه نيز گريستند. جابر و بشير بن عفرا هركدام براي پدر خود گريستهاند. موارد فراوان ديگري كه در كتابهاي تاريخ و حديث آمده است. (2).
اين همه نه تنها بر عدم ممنوعيت گريه در فراق درگذشتگان دلالت دارد، بلكه
1) 325. تاريخ المدينه، ابنشبه، ج 1، ص 103؛ الاصابه، شرح حال رقيه.
2) 326. ر. ك: النص والاجتهاد، ص 230- 234؛ الغدير، ج 6، صص 159- 167؛ دلائل الصدق، ج 3، ق 1، صص 134- 136، به نقل از: دهها منبع موثق؛ الاستيعاب، شرح حال جعفر، ج 1، ص 211؛ منحةالمعبود، ج 1، ص 159؛ كشف الاستار، ج 1، صص 381- 383؛ الاصابه، ج 2، ص 464؛ المجروحون، ج 2، ص 92؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 89؛ ر. ك: ص 251؛ وفاء الوفاء، ج 3، صص 894- 895؛ ر. ك: صص 932- 933؛ حياةالصحابه، ج 1، ص 571؛ طبقات ابنسعد، ص 396؛ ج 2، ص 313.
بر مطلوبيت آن و نيز علاقهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به اينكه اصحاب در مرگ عزيزانشان گريه كنند، دلالت دارد. در مقابل ميبينيم عمر بن خطاب هم از گريه بر ميت بازميدارد و هم ميزند و هر آنچه قريحهاش بخواهد، در راه منع از گريه از گريه بر ميت انجام ميدهد. روايت نيز از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله روايت ميكند كه مفادش اين است كه مرده از گريهي خانوادهاش عذاب ميشود. (1)وي امفروه خواهر ابوبكر را نيز هنگامي كه در مرگ برادرش ميگريست، زد (2)در حالي كه ميبينيم خود وي در مرگ خالد بن وليد فرمان گريه داد. (3)عايشه براي ابراهيم (4)، ابوهريره براي عثمان، حجاج براي فرزندش (5)و صهيب براي عمر (6)گريستند. آنان به كارهاي اين افراد احتجاج ميكنند.
شخص عمر براي نعمان بن مقرن و ديگران (7)گريست. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از تعرض به كساني كه براي اموات خود گريه ميكنند، نهي فرمود. (8)
مسند احمد، ج 1، ص 235- 237؛ ج 2، صص 333- 408؛ مستدرك حاكم، ج 3، صص 190، 381؛ حاكم و ذهبي در تلخيص المستدرك آن را صحيح دانستهاند؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 17، الاستيعاب، شرح حال عثمان بن مظعون، مسند طيالسي، ص 351؛ سنن بيهقي، ج 4، ص 70، كنزالعمال، ج 1، ص 117؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 157؛ طبقات ابنسعد، ج 3، ص 399، 429؛ منحةالمعبود، ج 1، ص 159.
.1) 327. ر. ك: العقد الفريد، ج 4، ص 264 و غيره.
2) 328. علاوه بر منابع پيش گفته ر. ك: منحة المعبود، ج 1، ص 158؛ ذكر اخبار اصفهان، ج 1، ص 61، از ابنموسي؛ طبقات ابنسعد، ج 3، صص 209، 346، 362؛ تأويل مختلف الحديث، ص 245.
3) 329. التراتيب الاداريه، ج 2، ص 375؛ الاصابه، ج 1، ص 415؛ صفةالصفوة، ج 1، ص 655؛ اسدالغابه، ج 2، ص 96؛ حياةالصحابه، ج 1، ص 465؛ المصنف، ج 3، ص 559؛ از بخاري، ابنسعد و ابن ابيشيبة؛ تاريخ الخميس، ج 2، ص 247؛ فتحالباري، ج 7، ص 79؛ الفائق، ج 4، ص 19؛ ربيعالابرار، ج 3، ص 330؛ تاريخ الخلفاء، ص 88، لسانالعرب، ج 8، ص 363.
4) 330. منحةالمعبود، ج 1، ص 159.
5) 331. ربيعالابرار، ج 2، ص 586؛ طبقات ابنسعد، ج 3، (چ صادر)، 81.
6) 332. ر. ك: طبقات ابنسعد، ج 3، ص 362؛ منحةالمعبود، ج 1، ص 159.
7) 333. الغدير، ج 1، صص 154- 155، 164؛ به نقل از استيعاب، شرح حال نعمان بن مقرن؛ الرياض النضرة، مجلد 2، ج 2، صص 328- 329؛ دربارهي گريهي عمر براي فرزند يك اعرابي چنانكه ريشش خيس شد.
8) 334. ر. ك: الغدير از منابع زير:
عايشه، عمر و فرزندش عبداللَّه را در حديثي كه بدان تمسك ميكرد، تكذيب كرد و به او نسبت نسيان داد و گفت:
خداوند عمر را رحمت كند، به خدا قسم، رسول خدا نفرمود: خداوند مؤمن را به واسطهي گريهي خانوادهاش در رثاي او، عذاب ميكند. ليكن رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله گفت: خداوند عذاب كافر را به واسطهي گريهي خانوادهاش در رثاي او بيشتر ميكند عايشه گفت: شما را قرآن بس است كه ميگويد: «و لاتزر وازرة وزر اخري». (1).
در متن ديگري عايشه گفت: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از كنار قبر يك زن يهودي گذشت كه خانودهاش بر او گريه ميكردند، فرمود: اينان براي او گريه ميكنند و او در قبرش عذاب ميشود. (2).
ابنعباس نيز وي را تكذيب كرد. امامان اهلبيت عليهمالسلام نيز او را تكذيب كردهاند... براي اطلاع بيشتر بايد به منابع مراجعه كنيد. (3).
به نظر ميرسد كه ممنوعيت گريه بر مرده از اهل كتاب گرفته شده باشد. عمر، در زمان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله تلاش ميكرد تا از گريه بر مردگان جلوگيري كند و جز در ظاهر امر، به نهي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله توجه نكرد. هنگامي كه آن حضرت از دنيا رفت و
1) 335. ر. ك: صحيح بخاري، ج 1، ص 146 (چ 1039)؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 381؛ اختلاف الحديث، در پاورقي الام، ج 7، ص 266؛ جامع بيان العلم، ج 2، ص 105؛ منحةالمعبود، ج 1، ص 158؛ طبقات ابنسعد، ج 3، ص 346؛ مختصر مزني، در پاورقي الام، ج 1، ص 187؛ الغدير، ج 6، ص 163؛ از منابع قبل و از صحيح مسلم، ج 1، صص 342- 344؛ مسند احمد، ج 1، ص 41؛ سنن نسائي، ج 4، صص 17- 18؛ سنن بيهقي، ج 4، صص 72- 73؛ سنن ابيداوود، ج 2، ص 59؛ موطأ مالك، ج 1، ص 96.
2) 336. صحيح بخاري، ج 1، ص 147.
3) 337. ر. ك: الغدير، دلائل الصدق، النص والاجتهاد، و غير ذلك.
محذوري در سر راه خود نديد؛ شرايط سياسي ميطلبيد كه به آنچه نزد اهل كتاب است، مراجعه كنند. لذا فاطمه عليهاالسلام را از گريه منع كردند. چنانكه پيش از اين درباره سخن گفتيم.
اين ممنوعيت موافق تمايلات و انگيزههاي ديني و سياسي به يك اندازه بود. آنچه دلالت دارد كه اين عقيده از اهل كتاب گرفته شده عبارت زير در تورات است:
«اي پسر! شهوت چشمانت را با يك ضربه از خودت بگير، نه نوحه كن و نه گريه، و نه اشكت را فروريز، آهسته آه بكش و براي مردگان، مجلس سوگواري برگزار مكن». (1).
در اينجا به سخني از امام شرفالدين رحمهاللَّه اشاره ميكنيم كه گفت:
«در اينجا توجه خردمندان را به تحقيق دربارهي سبب دور ساختن زهرا عليهاالسلام از شهر آنگاه كه براي پدرش صلي اللَّه عليه و آله نوحهسرايي ميكرد و رفتن او با دو فرزندش و گروهي از زنان به بقيع جلب ميكنيم. آنان در بقيع زير درختچهاي در فراق رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله نوحهسرايي ميكردند. چون آن درختچه را قطع كردند، علي عليهالسلام براي فاطمه عليهاالسلام خانهاي در بقيع ساخت كه براي نوحهسرايي در آن مأوا ميگرفت. اين خانه همان بيتالاحزان خوانده ميشود. اين خانه مزار همهي نسلهاي امت بود». (2).
ميگويم: احتمال قوي آن است كه حديث: «مرده را به خاطر گريه خانوادهاش در رثاي او، عذاب ميكنند». تحريف حديثي باشد كه از عايشه در مورد زن يهودي آورديم. علت اين كار را، همانگونه كه پوشيده نيست، انگيزههاي
سياسي ميدانيم. زيرا حكومت ميكوشيد كه فاطمه عليهاالسلام را از گريه در فراق پدرش بازدارد.
ظاهراً اين منع تا زماني كه اوضاع به نفع حاكميت استقرار يافت، تداوم پيدا كرد. به همين علت عمر به خشم عايشه و منع وي از ورود به خانهاش به هنگام وفات ابوبكر اعتنا نكرد، بلكه وارد خانه شد و امفروه خواهر ابوبكر را با تازيانهاش زد وي اين كار را به رغم اينكه نوحهسرايي و گريه براي دوستش ابوبكر بود ولي با اينحال به خانه عايشه هجوم آورد و خواهر ابوبكر را زد، در حالي كه به عايشه خيلي احترام ميگذاشت و عايشه نزد او عزيز و گرامي بود، و از ابوبكر و بستگانش تجليل ميكرد و بيش از اندازه براي خانواده او احترام قائل بود.
آري، اين كار را عليرغم آنچه گفتيم انجام داد، چه هنوز مردم منع فاطمه عليهاالسلام از نوحهسرايي و گريه براي پدرش و مصيبتهاي پس از او را فراموش نكرده بودند. فرض ميكنيم كه گريهي فاطمه عليهاالسلام فقط براي پدرش بود. چقدر اين موضع خشن است. در جفا و خشونت فضاي آن روز همين بس كه انسان از گريه براي پدرش منع شود. حال چگونه است كه اين پدر، پيغمبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله، بزرگترين، كاملترين و بدترين انسان روي زمين باشد؟!
آنگاه كه مانع برطرف شد و مدتي مديد و سالهايي عديد از وفات سيدهي زنان، فاطمه زهرا عليهاالسلام گذشت و مردم فراموش كردند يا داشتند فراموش ميكردند يا بهتر بگوييم: ديگر به اين مسأله اهميت نميدادند، اين ممنوعيت به دست شخص عمر برداشته شد و او خود براي نعمان بن مقرن كه در سال 21 ه وفات كرد، و براي يك پيرمرد ديگر گريست و اجازه داد كه براي خالد بن وليد متوفاي سال 21 يا 22 ه گريه كنند.
نهي از گريه بر اموات با آنچه در مصادر فراوان آمده متفاوت است: نهي از
خراش دادن صورت، و پاره كردن لباس، و سيلي به صورت خود زدن، و نوحهسرايي به باطل. اين غير از گريستن و هيجان عواطف و احساسات انساني است.
زيرا موارد اول با خضوع در برابر خداوند سبحان و تسليم فضاي الهي بودن منافات دارد اما گريه از متقضيات طبيعت انساني، و دليل تعادل سرشت انسان است و چقدر تفاوت است بين اين دو.
داستان ميخ در
مؤتمر علماء بغداد در ترازوي نقد
شيوهي بياني
اشتباهات دستوري
ملكشاه، جاهل دوستدار علم
خشونت و سبك عقلي
ترور ملكشاه و وزيرش
شركت كنندگان چه كساني بودند؟
خلافت يا امامت؟
تناقضات غير قابل توجيه
در كتابي منسوب به شبلالدوله مقاتل بن عطيّه موسوم: به مؤتمر علماء بغداد آمده است:
«... وقتي فاطمه عليهاالسلام پشت در آمد تا عمر و حزبش را برگرداند، عمر فاطمه را بين در و ديوار به شدت فشار داد تا فرزندش سقط شد و ميخ در به سينهي زهرا فرورفت. فاطمه فرياد كشيد: پدر! يا رسولاللَّه!...» (1).
فيلسوف محقق آيةاللَّه العظمي شيخ محمد حسين اصفهاني قدس سره ميگويد:
و لست ادري خبر المسمار
سل صدرها خزانة الاسرار
من داستان ميخ در را نميدانم، از سينهاش مخزنالاسرار بپرس.
ما نميتوانيم اين امر را تأييد يا نفي كنيم اما در انتساب اين كتاب به شبلالدوله مناقشه داريم و احتمال ميدهيم كه كسي پس از وي آن را پرداخته باشد اما بدان معني نيست كه معلومات تاريخي كه در اين كتاب آمده، نادرست است.
بنابراين ممكن است مؤلف كتاب، اطلاعات آن را از منابعي گرفته كه به ما نرسيده است. مناقشهي ما در انتساب اين كتاب به شبلالدوله بدان معني نيست كه هرچه در آن آمده نيز محل مناقشه و ترديد است. چه در آن اطلاعات صحيح فراواني آمده كه روايت صحيح فراواني آمده كه روايات صحيح و ثابت به صورت
1) 340. مؤتمر علماء بغداد، ص 135.
قطعي آن را تأييد ميكند. بنابراين بايد صحيح و ناصحيح را مطابق معيارها و اصول پژوهش علمي از هم جدا كرد. ما در اينجا مستندات خود را در خصوص ترديد در انتساب كتاب بيان ميكنيم.
مؤلف كتاب «مؤتمر علماء بغداد» بيان كرده كه كتاب يا كتابچهي او خلاصه يك مناظرهي ديني است كه به گفتهي وي بين ده تن از علماي اهل سنت، و ده تن از علماي شيعه به دعوت ملكشاه سلجوقي و وزيرش خواجه نظامالملك طوسي و با حضور و مشاركت آن دو در بغداد انجام شده است.
در اين مناظره كه به مدّت سه روز به طول انجاميد، مشخص شد كه مذهب تشيع حق است. لذا سلطان ملكشاه شيعه شد. چنان كه وزيرش نظامالملك نيز اعلام كرد كه به مذهب تشييع گراييده است. شماري از فرماندهان نظامي و اركان دولت نيز به آن دو ملحق شدند.
در اينجا اين پرسش مطرح ميشود كه آيا اين مناظره واقعي است يا فرضي؟! اين پرسش در انتظار يك پاسخ صحيح و صريح است.
اگر جايز باشد كه در اينجا اظهار نظر كنيم، ميگوييم: ما به شق دوم تمايل داريم. يعني: مناظره فرضي. ما در اين حكم خود به چند مطلب استناد ميكنيم كه هرچند ممكن است هركدام به تنهايي دليل قاطعي نباشد اما در مجموع اين جرأت را به ما ميدهد كه واقعي بودن آن را بعيد بشماريم و بلكه به فرضي بودن آن اطمينان پيدا كنيم. آري اين مناظره فرضي است كه مؤلف خواسته در آن يك مذهب معين را پيروز گرداند و ادلهي مذهبي مستند به وقايع تاريخي مشهور در كتابهاي مسلمانان، و روايات و احاديثي كه هم صحت آن و هم درستي استناد بدان
مورد قبول و اعتراف طرفين مخاصمه است را به شيوهاي تحريككننده، و جالب توجه كه اهتمام خواننده را برميانگيزد و احساسات و عواطف او را در اختيار ميگيرد؛ ارائه دهد. مواردي كه در نظر خويش بدان استناد كردهايم، چنين است:
اولين چيزي كه نظر خواننده را در اين كتاب يا كتابچه جلب ميكند، شيوهي بياني آن است. چه در موارد زيادي، تعابيري به كار ميبرد كه در آن برهه از زمان متداول نبوده است. ما در اينجا مواردي چند از آن را با ذكر شماره صفحه ميآوريم. مشخصات چاپي كتاب بدين شرح است: مؤتمر علماء بغداد، تحقيق و تعليق: الشيخ محمد جميل حمود، دارالارشاد الاسلامي، 1415 ه 1994 م، بيروت، لبنان.
پس ميگوييم:
1- واژهي مؤتمر: سمينار، گردهمايي، كنفرانس در عنوان كتاب و صفحات: 17؛ 25، 26، 28، 37.
2- لم يكن رجلاً متعصباً اعمي: مرد متعصب كوري نبود، ص 17.
3- كان شاباً منفتحاً: جوان خوشفكري بود، ص 17.
4- ألفت فيها كتب و موسوعات: كتابها و دايرةالمعارفها دربارهي آن تأليف شده است، ص 25.
5- و نري نحن من خلال المحادثات والمناقشات: ما از خلال مذاكرات و مناقشات ميبينيم. صص 26، 32، 34.
6- و ان يكون طلب الحق رائد الجميع، ص 37. تا حقجويي همگان را رهبري كند.
7- ان الذين يسبّون لهم منطقهم: كساني كه ناسزا ميگويند، منطق خود را
دارند، ص 46.
8- هذا العمل اللاانساني: اين اقدام غير انساني، ص 96.
9- ان بعض رواة السوء، و بائعي الضماير: برخي راويان سوء، وجدانفروشان: ص 68.
10- و اعتبر ايماناً مثالياً: ايمان خود را ايمان نمونه خواند، ص 101.
11- يتصورهم اناساً طيبين مؤمنين: آنان را انسانهاي خوب و مؤمن تصور ميكند، ص 111.
12- مزق السيد العلوي ستار الصمت: سيد علي پردهي سكوت را دريد. ص 109.
13- ولكن المؤهلات في علي بن ابيطالب كانت قليلة: اما شايستگيها در علي بن ابيطالب اندك بود. ص 116.
14- الواقع: ان مؤهلات الخلافة والامامة كانت متوفرة كاملاً في علي: در واقع شايستگيهاي خلافت و امامت در علي كاملاً موجود بود. ص 116. ر. ك: ص 117.
15- واقضي غالب اوقاتي بالصيد والشؤون الاداريه: عمده وقت خودم را به صيد و امور اداري ميگذرانم، ص 153.
16- و اخذوا يحيكون المؤامرات ضدالملك و نظامالملك و حملوه تبعة هذا الامر، اذ كان هو العقل المدبّر للبلاد حتي امتدت اليه يد اثيمة: به توطئه بر ضد پادشاه، و نظامالملك پرداختند و عواقب اين امر را بر عهده او نهادند. زيرا او مغز تدبيرگراي كشور بود تا اينكه دست گناهكاري به او دراز شد، صص 154- 155.
17- و كان لها نتايج سلبيه: نتايج منفي داشت. و اعطت نتايج سلبية معكوسة: نتايج منفي معكوس داد، ص 127.
18- «أليست المتعة هي الحل الوحيد لهم للخلاص من القوة الجنسية الطائشة،
و للوقاية من الفسق والميوعة؟! أليست المتعة أفضل من الزنا الفاحش، واللواط، العادة السرية» آيا متعه يگانه راهحل براي خلاصي آنان از قوهي جنسي سركش و پيشگيري از فسوق و بيبند و باري نيست؟ آيا متعه از زناي فاحش، و لواط، و... بهتر نيست؟!، ص 124.
در اين كتاب عباراتي آمده كه زشتي، و ضعف آن نمايان است. مثل:
1- رجلاً متعصباً اعمي: مرد متعصب كور، ص 17.
2- كانت متوفرة كاملاً في علي: كاملاً در علي موجود بود، ص 116.
3- و كان يحب اهل البيت حبّاً جماً كثيراً: بسيار زياد اهلبيت را دوست ميداشت، ص 17.
4- ثانياً: رواتها و اسنادها غير صحيحة: ثانياً: روات و اسناد آن نادرست است، ص 76.
5- استهزأ به بعض الحاضرين و غمزه: يكي از حاضران او را مسخره كرد و بد گفت، ص 18.
6- كان صغير العمر بينما، ابوبكر كبير العمر: سن او كوچك بود در حالي كه سن ابوبكر بزرگ بود. ص 113.
7- قد كنت أنا حاضر المجلس والمحاوره: من در مجلس و مناظره حاضر بودم، ص 156.
8- دين التشيع حق لامراء له: بيريا دين تشيع حق است، ص 156.
در اين كتاب اشتباهات دستوري چندي آمده است. مثل:
1- و انما انتخبه ثلاثة أو اثنين- اثنان، ص 61.
2- ان الرسول يفعل ما لا يفعله حتي الناس العاديين- العاديون، ص 93.
3- حتي يأتي بعض الناس الجهال فيختاروا الاصلح- فيختارون. ص 115.
4- و كان يحضر مجلسه اربعة آلاف تلميذاً- تلميذٍ. ص 151.
5- الي غيرها من بدعكم أنتم ايها السنة التابعين لعمر- التابعون. ص 149.
به موارد زير نيز توجه فرماييد:
1- و امره- اي امر ابوبكر خالداً- ان يقتل مالك و قومه، ص 131.
2- و وزعت واردها الكثير، مئة و عشرون الف دينار ذهب، علي قول بعض التواريخ في الناس. ص 145.
3- علماً بأن فدك لو بقيت؛ غصباً فدك؛ غصبا ملك فدك؛ و رد فدك علي اولاد فاطمه. صص 144- 145.
مرتكب اشتباهي در يك آيه قرآني شده، ميگويد: انّا هديناه النجدين در حالي كه درست آن چنين است: و هديناه النجدين. ص 89.
«وأخذوا يحيكون المؤمرات» درست آن چنين است: يحوكون.
وي در توصيف ملكشاه سلجوقي ميگويد: ملكشاه جواني غير متعصب و
دوستدار علم و عالمان بود، ص 17.
در حالي كه اين دوستدار علم و عالمان، از اين دوستي هيچ سودي نبرد. چه همان گونه كه همين كتاب مورد بحث اظهار ميكند، ملكشاه از جاهلترين مردمان به سادهترين امور و بديهيات اسلامي و تاريخي بود. گويي در يك جزيرهي زندگي كرده و به تازگي وارد جهان اسلامي شده و حتي از وجود طايفهاي به نام شيعه كه نيمي از مسلمانان زير سلطهي اويند، خبر ندارد (صص 25- 26)، و بلكه معناي واژه شيعه را نميدانست تا چه رسد به ساير قضاياي تاريخي.
نميدانيم چرا پدرش سلطان آلب ارسلان در پرورش فرزندش و آماده ساختن وي براي منصبي كه بر عهده خواهد گرفت، كوتاهي و اهمال كرده است؟ و چرا فاضلترين، و داناترين، و مشهورترين، و ماهرترين عالمان و متخصصان را براي وي جمع نكرد؟ در حالي كه پادشاهان و خلفا به تعليم فرزندانشان خصوصاً آنهايي را كه براي جانشيني خود در منصب ادارهي كشور نامزد ميكردند، خيلي اهميت ميدادند.
ميگويد: به رغم اينكه وزير ملكشاه به او خبر داده بود كه «شيعيان تقريباً نيمي از مسلمانان هستند» (1)ميخواست تصميم بگيرد كه اگر شيعيان سني نشوند، همهي آنان را بكشد اما وزيرش به او گفت: قتل نيمي از مسلمانان ممكن نيست. (2).
حماقت و سبكعقلي بالاتر از اين وجود ندارد. پس چگونه داستانهايي دربارهي او نقل ميكنند كه حاكي از راستي و عدل و بصيرت و عقل او است؟!
در اين كتاب آمده: خواجه نظامالملك به توطئه اهل سنت به قتل رسيد. پس از او ملكشاه را نيز ترور كردند. اما در تاريخ آمده: خواجه به دست غلامي ديلمي از باطنيان كشته شد. ابناثير داستاني نقل ميكند كه به موجب آن، شخص ملكشاه براي قتل وزيرش دسيسهچيني كرد اما او، خود در اثر بيماري درگذشت. (1).
به رغم آنكه اجتماعكنندگان، بزرگان علماي اهل سنت در بغداد بودند، ميبينيم كه ملكشاه دربارهي همه چيز از وزيرش ميپرسد و نظامالملك نيز عادت كرده كه چنين پاسخ دهد: مفسران، يا مورخان، يا راويان اينگونه گفتهاند و مانند اين.
پس چرا ملكشاه به بزرگان علماي اسلام اطمينان نميكند و آنچه را نقل ميكنند و بينشان متداول است، از آنان نميپذيرد؟
آنچه بر حيرت ما ميافزايد اين است كه ميبينيم به رغم آنكه در آن زمان بغداد از علماي معروف، خواه از شيعه، و خواه از اهل سنت، موج ميزد؛ ولي اين كتاب از هيچ يك از بيست دانشمند شركتكننده در مناظره كه به گفتهي خود وي بزرگان علماي فريقين در بغداد بودند، نام نميبرد.
بلي، چهار اسم آمده كه مؤلف مدعي است نام عالمان است: حسين بن علي، ملقب به سيد علوي، احمد عثمان، سيد جمالالدين، شيخ حسن قاسمي.
1) 343. ر. ك: الكامل في التاريخ، ج 1، صص 204- 205 و 210.
ما نتوانستيم به اطلاعاتي دربارهي صاحبان اين نامها، درجات علمي، نقش و نفوذ آنان در شهرها و بندگان دست يابيم.
پس چگونه مشاهير علماي شيعه و سني در اين مناظره حساس و سرنوشتساز غايب بودند يا بگو: چگونه نام هيچيك از اين مشاهير اعلام نشده است؟!
در اين كتاب آمده: وزير، نظامالملك و نيز عباسي كه از طرف اهل سنت مناظره ميكرد و همينطور عالماني كه با او بودند؛ سكوت نمودند و از پاسخ به پرسشي دربارهي طلحه و زبير در قتل عثمان عقبنشيني كردند.
مؤلف در حاشيه ميگويد: «چه گويند؟ آيا حق ميگويند؟ آيا شيطان اجازه ميدهد كه به حق اقرار كنند؟ آيا نفس اماره به سوء در برابر حق و واقعيت تسليم ميشود؟ آيا گمان ميكني اقرار به حق كار سهل و سادهاي است؟!
هرگز، بسيار مشكل است. چه اين كار مستلزم درهم كوبيدن عصبيت جاهلي، و مخالفت با هواي نفس است. در حالي كه مردم پير و هواي نفس و باطل هستند مگر مؤمنان، كه شمارشان بس اندك است»! (1).
ميگوييم: خواننده گرامي را به دقت در موارد زير دعوت ميكنيم:
1- مؤلف در ابتداي كتاب در وصف خواجه نظامالملك ميگويد:
«مردي حكيم، فاضل، زاهد، از دنيا بريده، قويالاراده، دوستدار خير و اهل آنكه همواره در جستجوي حقيقت است». (2).
2- خواجه نظامالملك به همهي پرسشهاي تقريري ملكشاه پاسخ داد. در حالي كه بسياري از اين پرسشها از اين سؤال بسيار عادي، خيلي بيشتر وزير را به دشواري انداخت زيرا برخي از اين پرسشها دقيقاً به خليفهي اول و دوم مربوط ميشد.
3- نظامالملك برگشت و نزد پادشاه به صحت استدلال علوي اقرار كرد. پس چون ملكشاه از علت سكوت وي در ابتداي امر پرسيد، گفت: «زيرا من نميپسندم كه به اصحاب رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله طعن زده شود». (1)در حالي كه او خود به هنگام طعن علوي در ايمان عمر، پاسخ مثبت داد و عمر نزد وي از طلحه، و عثمان خيلي بزرگتر است. (2).
ملاحظه ميكنيم كه اين علوي در صحبت خويش از ابوبكر، عمر، و عثمان بين دو مفهوم امامت و خلافت خلط كرده و همانگونه كه از امامت صحبت ميكند، دربارهي خلافت نيز سخن ميگويد: او ميگويد: «همه مسلمانان آنان را به خلافت نپذيرفتند بلكه فقط اهل سنت آنان را به خلافت قبول كردند». (3).
اين عبارت يعني سخن از امامت است نه خلافت. زيرا خلافت و حكومت آنان يك حادثه تاريخي است كه هيچكس از شيعه و سني نميتواند آن را انكار كند. ليكن كلام و جدل در اين است كه آيا اين حكومت مشروعيت داشت يا نه؟ همچنان كه سخن دربارهي امامت علي عليهالسلام است كه حكومت يكي از مظاهر آن ميباشد. پس غصب حكومت، تعدّي به علي عليهالسلام در يكي از شئون امامت او است.
گاهي اوقات در اين كتاب تناقضاتي ميبينيم كه قابل توجيه نميباشد. اين تناقضات در مورد زير است:
نفاق انتخابكنندگان
ميبينيم كساني را كه در شوراي شش نفري به عثمان پيوستند و با او بيعت كردند، منافق (1)توصيف ميكند. سپس در همان صفحه از اين سخنش برميگردد و جملهاي بيان ميكند كه به عدم نفاق و بلكه به مؤمن متقي بودن آنان اشاره دارد. ملاحظه كنيد: آنان «هنگامي كه طغيان عثمان، و هتك حرمت اصحاب رسول خدا، و مشورت وي در امور مسلمين با كعبالاحبار، و توزيع اموال مسلمانان در ميان بنيمروان را ديدند، از او روگرداندند. اين سه نفر به تحريك مردم به قتل عثمان پرداختند». منظور وي از سه نفر، طلحه، سعد بن ابيوقاص، و عبدالرحمن بن عوف است. ميل داشتيم كه به اسبابي كه ذكر نموده اين را هم اضافه ميكرد كه آنچه انتظار داشتند كه آنان را هم در خلافت شريك نمايد، انجام نداد بلكه در همه چيز خويشاوندان خود را برگزيد. همه ميدانند كه طلحه با علي عليهالسلام نيز جنگيد. زيرا علي عليهالسلام به خواستههاي طلحه پاسخ مثبت نداد. چنانكه سعد بن ابيوقاص هم بدين سبب در مقابل علي عليهالسلام موضع گرفت.
انتخابكنندگان عثمان كه بودند؟
در حالي كه ميگويد: «عثمان به حكومت نرسيد مگر به وصيت عمر و
1) 349. مؤتمر علماء بغداد، ص 106.
انتخاب سه تن از منافقين يعني: طلحه و سعد بن ابيوقاص، و عبدالرحمان بن عوف». (1).
مي بينيم كه در اين سه نفر شك ميكند و ميگويد: «او را سه يا دو نفر از آنان انتخاب كردند». (2)ميدانيم كه عمر به خلافت عثمان وصيت نكرد. همچنان كه جملهاي در ابتدا گفت، جمله هماهنگ و منسجمي نيست. مگر اينكه منظورش اين باشد كه عمر تركيب شوراي شش نفري را به گونهاي انتخاب كرد كه حتماً عثمان انتخاب شود. لذا آن را به مثابه وصيت به خلافت وي دانسته است.
مواردي در اين كتاب آمده كه دقت تاريخي آن را ردّ ميكند، از اين موارد به بيان نمونههاي زير بسنده ميكنيم:
1- دربارهي معاويه ميگويد: علي اميرالمؤمنين عليهالسلام را «تا چهل سال ناسزا ميگفت. ناسزاگويي آن حضرت تا هفتاد سال تداوم يافت». (3).
در خصوص نكته اول ميگوييم: معاويه حدود 23 سال يعني 17 سال كمتر از رقمي كه وي آورده، علي عليهالسلام را علني ناسزا ميگفت.
اما نكتهي دوم، بايد دانست كه بيش از هشتاد سال آن حضرت را ناسزا ميگفتند در اين باره به كتابهاي تاريخ مراجعه كنيد.
2- ميگويد: «ابوحنيفه، و مالك بن انس، و شافعي و احمد بن حنبل در عصر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نبودند بلكه تقريباً دويست سال پس از او آمدند». (4).
در حالي كه ابوحنيفه در سال 80 به دنيا آمد و در سال 150 مرد. مالك در سال 93 متولد شد و در سال 179 مرد. شافعي در سال 150 به دنيا آمد و در سال 204 از
دنيا رفت. احمد بن حنبل در سال 164 متولد و در سال 233 درگذشت.
3- ميگويد: «عمر، ابوهريره را به خاطر دروغ بستن بر رسول خدا، از نقل حديث منع كرد ليكن علما به احاديث دروغ او عمل ميكنند». (1).
روشن است كه سياست خليفهي دوم اقتضا ميكرد كه از نقل حديث پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله جلوگيري كند. ابوهريره را به همين علت زد. زيرا چنانكه خودش تصريح كرده خيلي از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله حديث نقل ميكرد. نه اينكه به خاطر دروغ بستن وي بر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله چنانكه اين مستدل گمان ميبرد.
4- جمع قرآن: در اين كتاب آمده: «علوي گفت: از بدعتهاي شما اهل سنت اين است كه قرآن را قبول نداريد. دليل اين مطلب اينكه شما ميگوييد: قرآن را عثمان جمع كرد. آيا رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به آنچه عثمان انجام داد، جاهل بود»؟! (2).
سپس به اين گفتار خود ادامه ميدهد. هدف وي ابطال جمعآوري قرآن توسط عثمان، و اثبات جمع و تدوين آن در عهد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله است.
ميگوييم:
1- واضح است كه جمعآوري قرآن توسط عثمان به معني قبول نداشتن قرآن نيست. بنابراين براي اثبات جملهي دوم، استدلال به جملهي اول نابجاست.
2- عثمان قرآن را جمع نكرد بلكه او مردم را بر يك قرائت گرد آورد. اين هنگامي بود كه حذيفة بن يمان به او گفت كه از اختلاف قرائت مردم ميترسد. اميرالمؤمنين علي عليهالسلام نيز او را در اين كار- جمع مردم بر يك قرائت- تأييد فرمود و طبق روايتي گفت: اگر من حاكم بودم، همين كار او را ميكردم (3).
شايد منظور اين استدلالكننده اين باشد كه قرآن در عهد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله جمعآوري شد اما در عهد خليفهي اول و دوم مصحف رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را رد كردند. زيرا متضمن تنزيل، و تأويل و اسباب نزول و تفسير و ديگر مطالبي بود كه ميتوانست بسياري از افراد مورد حمايت حكام را با مشكل روبرو كند. در حالي كه حكومت نميخواست آنان در تنگنا قرار بگيرند يا حقايق مربوط به آنان در ميان مردم شايع شود. لذا آيات قرآن را در يك مصحف جمع كردند و تفسير و تأويل و شأن نزول را چنانكه معلوم است از آن برداشتند.
شيوهي استدلال در مواردي
هرچند معظم استدلالهاي كتاب، خوب و صحيح است اما مواردي وجود دارد كه استدلال درست نيست. در حالي كه ميتوانست با استفاده از عناصر دقيقتر و مؤثرتر، آن را از مرتبهاي بالا از قوت و صحت برخوردار سازد. مواردي كه ما ضعف استدلال آن را ملاحظه كردهايم به قرار زير است:
1- سب و لعن
در مواردي بين سب و لعن خلط شده است، آنجا كه ادعا كرده كه سب صحابي منحرف جايز است اما به چيزي استدلال كرده كه جواز لعن را اثبات ميكند نه سبّ را. (1).
روشن است كه امام علي عليهالسلام در صفين، ياران خود را از سب معاويه و يارانش نهي كرد و از آنان درخواست فرمود كه به جاي ناسزاگويي، اعمال سپاه شام را توصيف كنند.
1) 357. مؤتمر علماء بغداد، صص 47- 48.
امام صادق عليهالسلام نيز يارانش را فرمود كه خود را از ناسزاگويي پيراسته سازند و بپرهيزند از اينكه قومي ناسزاگو باشند، تا گفته شود: خداوند جعفر را رحمت كند كه اصحابش را چه نيكو تربيت كرد.
اما لعن كه معناي آن نفرين شخص است تا خداوند او را از رحمت خويش دور سازد؛ چيزي ديگري است و خداوند گروههاي زيادي را در قرآن لعن فرموده است. همچنان كه از لعن كردن مؤمنان برخي گروهها را اظهار خشنودي كرده است؛ آنجا كه فرمود: اولئك يلعنهم اللَّه و يلعنهم اللاعنون.
شايد علت آن باشد كه لعن متضمن اعلان برائت و محكوم كردن انحرافي است كه برگزيدهاند و هر رفتار عدواني يا عمل جنايتكارانهاي كه مرتكب شدهاند. بنابراين هدف از لعن، كاستن ارزش شخص نيست. اما در سبّ اين چنين است.
2- شك پيغمبر در نبوت خود
ميگويد: «اهل سنت ميگويند: رسول خدا در نبوت خود شك داشت». سپس به روايت آنان از حضرت استدلال ميكند كه گفت: «هيچگاه جبرئيل در آمدن به نزد من كندي نكرد مگر اينكه گمان بردم بر پسر خطاب نازل شده است».
استدلالكننده ميتوانست به آنچه بيان كرده، آيه قرآني دالّ بر خاتميت رسالت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله، و حديث صريح منقول از حضرت را كه فرمود: پس از من پيغمبري نيست؛ بيفزايد اي كاش بدان استدلال ميكرد. چه بدون آن ميتوان به استدلال وي پاسخ داد كه مانعي از بودن دو پيغمبر با هم نيست. چنانكه موسي و هارون، و برخي ديگر از پيغمبران با هم بودهاند.
3- اهل سنت و تحريف قرآن
ميگويد: «اما اهل سنت ميگويند: قرآن دچار فزوني و كاستي شده است». (1).
«بلكه مشهور نزد اهل سنت اين است كه قائل به تحريف قرآن هستيد. عباسي گفت: اين يك دروغ صريح است.
علوي گفت: مگر در كتابهايتان روايت نكردهايد كه آياتي دربارهي غرانيق نازل شد. سپس اين آيات نسخ و از قرآن حذف گرديد»؟ (2).
ميگوييم:
1- امت مسلمان بر عدم فزوني در قرآن كريم اجماع دارند.
2- نسبت دادن عقيده به فزوني و كاستي به اهل سنت يا به مشهور نزد آنان به عنوان يك طائفه، نيز دقيق نيست.
اگر ميگفت: رواياتي در صحاح سته و كتب معتبر اهل سنت آمده كه اگر به مضمون آن ملتزم شوند به عقيدهي به تحريف منتهي ميشود، در حالي كه ادلهي قاطع و براهين ساطع بر عدم وقوع آن دلالت دارد؛ صحيح و بسيار متين بود.
3- بسياري از علماي اهل سنت، روايتي را كه از مدح غرانيق: بتهاي جاهلي، سخن ميگويد، رد كردهاند. البته از ظاهر كلام بخاري بدست ميآيد كه از پذيرش آن ابايي ندارد.
4- در حديث غرانيق نيامده كه عبارت: «تلك الغرانيق العلي و انّ شفاعتهنّ لترتجي» آيهي قرآني است، و نه در اين روايت آمده و نه در روايت ديگري كه كسي
مدعي باشد: اين عبارت در قرآن بوده سپس نسخ و آنگاه حذف شده است!!
بلكه روايت دروغين مدعي است كه شيطان اين عبارت را به زبان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله القا كرد. سپس جبرئيل آمد و او را از حقيقت حال باخبر كرد.
4- عبس و تولي
دربارهي آيهي: عبس و تولي ميگويد: «احاديث وارده از اهلبيت پيغمبر كه قرآن در خانههاي آنان فرود آمده، ميگويد: اين آيه دربارهي عثمان بن عفان نازل شده است». (1).
اين سخن دقيقي نيست. روايت را قمي در تفسير خود و طبرسي در مجمعالبيان آوردهاند. بنابراين احاديثي (به صيغهي جمع) وجود ندارد، روايت طبرسي از امام صادق عليهالسلام به نام عثمان تصريح نكرده بلكه ميگويد: اين آيه دربارهي مردي از بنياميه فرود آمد.
وصف اين روايت به صحت كه ظاهراً به لحاظ سند صحيح است، تساهل در تعبير است. البته يادآور ميشويم كه نبود سندي كه براساس مصطلح معروف، به صحت متصف باشد بدان معني نيست كه مضمون روايت باطل و دروغ است. به هر حال، اين موضوع را برادر، شيخ رضوان شراره در كتاب جداگانهاي تحت نام: «عَبَس و تولي في من نزلت» تحقيق كرده است بدانجا مراجعه كنيد.
5- ايمان خلفاي سهگانه
نويسنده كتاب گمان برده كه: «شيعه معتقد است: سه خليفهي اول هرچند به زبان و در ظاهر اظهار مسلماني كردند اما در حقيقت ايمان قلبي و باطني نداشتند».
1) 360. مؤتمر علماء بغداد، ص 97.
سپس برپايهي همين ايمان ظاهري صحيح ميداند كه «پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله داماد آنان باشد، و آنان داماد پيغمبر». (1).
ما بر اين سخن چند ايراد داريم:
1- شيعه- به عنوان يك طايفه- اين عقيده را در كتابهاي اعتقادي خود ثبت نكردهاند و در پيريزي مباني عقيدتي و تبلور مفردات آن، توقف ننمودهاند.
2- دامادي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مستند به ايمان دخترانشان بود و ارتباطي به ايمان بلكه اسلام پدر دختر نداشت. زيرا در ازدواج مسلمانان و حتي پيغمبر با دختر مرد غير مسلمان اشكالي وجود ندارد. پس چگونه است دختر كسي كه اظهار اسلام و ايمان كرده است!؟
3- ثابت نشده كه عثمان داماد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله باشد. ما ثابت كردهايم كه عثمان با دو دختري ازدواج كرد كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آنان را بزرگ كرده بود نه با دختر خودش. (2).
6- خيانت ابوبكر چگونه ثابت ميشود.
در اين كتاب بر خيانت ابوبكر به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ابتدا به اين آيه استدلال شده: (لا يؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم). سپس به لعن پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كساني را كه از پيوستن به سپاه اسامه تخلّف كردند و ابوبكر يكي از تخلفكنندگان بود. (3).
اين استدلال موفق نيست. زيرا آيهي مباركه ربطي به خيانت آنان به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ندارد. بلي بر عدم ايمان كساني دلالت دارد كه به حكم آن حضرت راضي نميشوند. آنان اظهار قبولي ميكنند اما هنگامي كه به خلوت ميروند به حكم او
ايراد و عيب ميگيرند.
همچنان كه لعن پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله متخلفان را، نه بر خيانت بلكه بر عصيان و مخالفت آنان با فرمان حضرت، و نيز عدم ايمان فرد دلالت دارد.
ممكن است مقصود استدلالكننده اين باشد كه هنگامي كه حكم پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را رد كردند و از فرمان او سرپيچي نمودند، اين كار را به صورت علني و آشكار انجام ندادند بلكه به صورت خائنانه و با نوعي پيچيدگي و گريز زيركانه و اظهار خلافت واقع بدست ميآيد كه ايمان، اطاعت و علاقهي شديدي كه در بستر بيماري حضرت نسبت به او اظهار ميداشتند، حقيقي نبوده است.
7- شك عمر در نبوت
با استدلال به سخن عمر در حديبيه كه گفت: «مثل امروز هيچگاه، در نبوت محمد شك نكردم». بيان كرده كه او همواره در پيغمبري حضرت شك داشته است. (1).
ميگوييم: اين سخن عمر، دلالت ندارد كه او همواره در نبوت پيغمبر ما شك داشته است بلكه دلالت دارد كه خيلي در اين باره شك ميكرد و بارها چنان شكي به او دست داده اما شك وي در حديبيه از همهي شكهايش عميقتر و شديدتر بود.
8- امت من بر خطا اجماع نميكنند، و قتل عثمان
وي در صحت قتل عثمان بن عفان به روايت منقول از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله استدلال كرده كه ميگويد: امت من بر خطا اجماع نميكنند. وي همين را دليل بر عدم ايمان او
1) 364. مؤتمر علماء بغداد، ص 100.
ميداند. (1).
نياز به گفتن ندارد كه اجماع بر قتل كسي كه مرتكب جرمي شده كه كيفر آن قتل است، به معني اجماع بر سلب صفت ايمان از مقتول نيست. زيرا ايمان چيزي است و ارتكاب جرايم موجب قتل چيزي ديگر كه ممكن است با هم جمع شوند يا نه. اين حديث شريف بر استحقاق عثمان به مجازات دلالت دارد، نه بر اجماع آنان بر عدم ايمان وي.
عدم ايمان وي به دلايل ديگري ثابت ميشود كه بايد گرد آورد و در آن به دقت انديشيد. به علاوه علي، و بسياري از همگامان او در قتل عثمان شركت نداشتند. اين مسأله معروف و مشهور است و همانگونه كه از امام علي عليهالسلام روايت شده قتل عثمان نه او را شاد كرد و نه اندوهگين.
9- حديث عشرهي مبشره
علوي حديث عشره مبشره را باطل دانسته و در اين باره به چند دليل استدلال كرده است:
1- طلحه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را اذيت كرد. آنگاه كه گفت پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله با همسرش ازدواج خواهد كرد. پس نازل شد: (و ما كان أن تؤذوا رسولاللَّه. و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابداً). (2).
2- طلحه و زبير در قتل عثمان خيلي سعي كردند. در حالي كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: قاتل و مقتول در آتشاند. (3).
ميگوييم:
ما او را در آنچه دربارهي نزول آيهي قرآن دربارهي طلحه، و اذيت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله گفت، تأييد ميكنيم. اما ادعاي برخي را كه ميگويند: طلحه پس از آن جريان توبه كرد و عمل صالح انجام داد، سپس حديث عشرهي مبشره به بهشت مطلح شد، ردّ ميكنيم، زيرا اثبات توبه طلحه خيلي مشكل است.
همچنان كه بشارت وي به بهشت با خروج بر امام زمانش علي عليهالسلام پس از آن منافات دارد. چه ميدانيم كه كسي كه بر امام زمان خود خروج كند، در آتش است. و همچنين حديث مذكور با نقض بيعت وي با اميرالمؤمنين عليهالسلام تصادم دارد. بلي، ما اگر چه آن را تأييد ميكنيم لكن ميگوييم: استدلال به حديث قاتل و مقتول در آتشاند، در هر موردي صحيح نيست. بنابراين در مورد خروج طلحه بر امام زمانش كه امامتش از سوي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله منصوص است، صحيح نيست. اما خروج طلحه بر عثمان، ادعا ميشود كه قابل توجيه است. زيرا خلافت عثمان مستند به صحت خلافت عمر، و صحت خلافت وي مستند به خلافت ابوبكر است كه نامشروع ميباشد. زيرا خلافت او به معني ابطال تدبير الهي قاطعي است كه امامت و خلافت علي عليهالسلام را مقرر فرموده است. پس خروج وي بر عثمان يك حكم دارد و خروج وي بر علي كه امامت و خلافت او منصوص است، حكمي ديگر.
10- متعه براي رسيدن به مال
گفتهي او را در اين باب خيلي غريب ميدانيم كه ميگويد: «مگر نه اين است كه زنان با متعه به مقداري مال براي مصرف خود و فرزندان يتيمشان دست مييابند». (1).
1) 368. احزاب، ص 124.
از اين سخن اين تو هم پيش ميآيد كه تشريع متعه براي رسيدن به مال و معامله نواميس مردم است. در حالي كه اين امر نامعقول و غير قابل قبول است. زيرا مهريه در متعه همانند مهريه ازدواج دائم است. متعه همانند ازدواج دائم اهداف بلند و توجيهات واقعگرايانهاي دارد. زيرا يك راهحل شرعي و بهداشتي براي معضلاتي است كه انسان با آن مواجه است. در اين باره كتاب ما: «الزواج المؤقت في الاسلام» مراجعه كنيد.
11- مرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم
ميگويد: «علي عليهالسلام از همگان بينياز بود. در حالي كه ديگران به او محتاج بودند. مگر ابوبكر نگفت: مرا رها كنيد كه در ميان شما، خوب نيستم در حالي كه علي در ميان شماست». (1).
آنچه در اينجا نظرمان را جلب ميكند، اين است:
1- نص متداول نو معروف اين است: اقيلوني فلست بخيركم و علي فيكم. مرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم در حالي كه علي در ميان شماست. اين جمله مفيد معنايي است كه با معناي اين جمله كه وي آورده متفاوت است: لقيلوني لست بخيرٍ فيكم.
2- گفته ابوبكر: مرا رها كنيد... ربطي به نياز و استغناي از علي عليهالسلام ندارد. زيرا ممكن است داناترين دانشمندان، بهترين مردم نباشد. زيرا بهترين بودن يك چيز است و نيازمندي و بينيازي چيزي ديگر.
1) 369. احزاب، ص 119.
فصل اول- مظلوميت زهرا عليهاالسلام در شعر شاعران عرب
فصل دوم- مظلوميت زهرا عليهاالسلام در احاديث معصومين عليهمالسلام
فصل سوم- مظلوميت زهرا عليهاالسلام در احتجاجات مذهبي
فصل چهارم- محسن در متون و آثار
فصل پنجم- حادثه در سخنان محدثان و مورخان
وقت آن رسيده كه بخشي از متون و آثار را كه كتابهاي تاريخي و حديثي از آن پر است، و دلايل فراواني بر تهاجم حاكمان پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله، به خانه زهرا عليهاالسلام و هتك حرمت دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله، و زدن و اذيت او دارد، تقديم خوانندگان كنيم.
ظاهراً اين اقدامات ناشايست در حق فاطمه عليهاالسلام با تكرار تهاجم حاكمان بر اهلبيت عليهمالسلام تكرار شده و در نتيجه محسن در شكم مادر كشته شد و فاطمه به فوز شهادت نايل آمد.
نيازي نميبينم كه نقاط زير را مورد تأكيد قرار دهم:
1- اين قضيه را نميتوان به طور كامل و فراگير استقصا كرد. بنابراين بايد به اندازهاي كه افراد منصف در ثبوت واقعه ترديد نكنند، بسنده نماييم. چه شمار كتابهاي حديثي و تاريخي به هزاران عنوان ميرسد و در وسع و توان ما نيست كه همهي اين منابع را بررسي كنيم.
2- حتي كساني كه به تصفيه و پاكسازي ميراث اسلام از شوائب پرداختهاند و معتقدند كه برخي از مسائل به ناحق به پيكرهي معارف و علوم و ميراث اسلام چسبيده، اين حادثه را يكي از اين شوائب ندانستهاند. يكي از آنان علامهي متبحر سيد محسن امين عاملي است كه به تعبير خويش با تكيه بر منابع و مصادر موثّق به تهذيب مجالس عزاداري پرداخته است. او كه كتاب «سليم بن قيس» را يكي از همين
منابع موثّق ميداند، اين حوادث را ذكر و تأييد كرده و اشعاري دربارهي آن سروده است. او ميگويد:
«وقتي المجالس السنيه را تأليف كرديم، بحمدا... آن را از شوائب پيراستيم و پوسته را از مغز و خطا را از صواب... جدا كرديم». (1).
«وقتي لواعج الاشجان را نوشتيم، متني براي خواندن مقتل شد، و مداحان المجالس السنيه را متن مدّاحي خود قرار دادند. احاديث، خالص و از عيوب پيراسته شد». (2).
ليكن ماجراي زهرا عليهاالسلام در بيشتر كتابهاي واجد شرايط مورد نظر علامهي امين عاملي در تأليف و تهذيب المجالس السنيه آمده است. اين بدان معني است كه علامهي امين آن را قبول دارد، و قابل مناقشه نميداند.
3- در بخش متون و آثار چند فصل آوردهايم كه ميبايست برخي را با هم پيوست كرد. ملاحظه فرماييد:
الف: در فصل اوّل بخش شايستهاي از سرودههاي شاعران را آوردهايم.
ب: در فصل دوّم حدود چهل روايت صحيح و معتبر آوردهايم كه از مصائب زهرا عليهاالسلام پس از وفات پدرش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله سخن ميگويد.
ج: در فصل سوم، متون فراواني ذكر شده كه از محسن سخن ميگويد.
د: در فصل چهارم احتجاجات مذهبي علماء كلام در دورههاي مختلف به اين حادثه را آوردهايم.
ه: در فصل پنجم با عنوان: حادثه در سخنان محدّثان و مورّخان، نيز دهها متن آوردهايم كه بر آزار و اذيّت زهرا عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله تأكيد كردهاند.
هرگاه اين متون را به هم ضميمه كنيم. بخش بزرگي از متون و آثار خواهيم داشت كه هرگز ممكن نيست همهي آنها دروغ و ساختگي باشد و اين يعني: تواتر.
اگر بخواهيم خود را قانع كنيم كه اين متون با اين كثرت فراوان، بيهوده و باطل است، در اين صورت هرگز نخواهيم توانست به هيچ حقيقت ديني يا تاريخي ديگري قانع شويم يا بهتر بگويم: خود را از قانع شدن در مورد بسياري از اين حقايق در موضع عجز و ناتواني خواهيم ديد.
4- گاهي نوعي شباهت بين برخي از متون ديده ميشود كه ممكن است اين ابهام را پيش آورد كه نويسنده، كتاب را بازنويسي نكرده است. ليكن واقعيت اين است كه به منظور التفات به وجود اختلاف يا خصوصيت جديدي در روايت يا كسي كه روايت از او نقل شده، كتاب را بازنويسي كردهايم. چنانكه ملاحظه خواهيد كرد اين شباهت در موارد اندكي صورت گرفته كه از شمار انگشتان يك دست تجاوز نميكند.
5- شمار بسيار اندكي از متوني را كه برخي از مؤلفان متأخر بيان كردهاند، در كتاب آوردهايم. زيرا خصوصياتي در اين متون ديديم كه موفق نشديم در كتابهاي متقدّمين در پي آن بگرديم. خوانندهي ارجمند اين را نيز ملاحظه خواهد فرمود.
6- در پايان متذكّر ميشويم: اگر كسي گاهي اوقات در فتاواي خود به خبر واحد ممدوح يا موثّق يا ضعيف استناد ميكند، و از نظرش خبر واحد، مقتضي كذب ندارد، و از مردم در همهي اقطار جهان ميخواهد كه طبق فتواي او عمل كنند، آيا معقول است كه ثبوت مضمون اين بخش عظيم از نصوص و متون را كه ميتوان قرائن فراواني در تأكيد مضمون و تقويت يقين به صدور آن پيدا كرد؛ رد يا در آن تشكيك نمايد؟!
به هر حال، آنچه كه در اين بخش ميآيد را به آنچه گذشت، ضميمه ميكنيم
و از خواننده ارجمند عذر ميخواهيم كه به همين اندازه بسنده كردهايم. هركس ميتواند متون و آثار مفيد بيشتري در اين باره در كتابها بيابد و به صحّت اين حادثه ناگوار يقين پيدا كند. آري، تجربه بهترين و رساترين دليل است. پس به مطالبي كه در پي ميآيد، توجه فرماييد. ما از خداوند استمداد ميطلبيم و بر او توكّل ميكنيم.
شعر يك سند تاريخي
سيد حميري
عبداللَّه بن عمار برقي
قاضي نعمان
مهيار ديلمي
عدي بن مقرّب احسايي
شيخ علي خليعي حلّي
علاءالدين حلّي
مغامس حلّي
مفلح صيمري
حرّ عاملي
صالح فتوني عاملي
سيد حيدر حلّي
سيد باقر هندي
علامه سيد محمد قزويني
حافظ ابراهيم شاعر نيل
محقق اصفهاني
كاشفالغطاء
ميبينيم كه از نخستين قرنهاي اسلامي شاعران، ظلم و ستم و مظلوميت و زدن زهرا عليهاالسلام و سقط محسن را در سرودهاي خود آوردهاند و آن را دليل انتقادات خويش از عاملان و همدستان اين جنايات قرار دادهاند.
برخي از اين شاعران، يا معاصر امامان معصوم عليهمالسلام بودهاند يا در دورهاي نزديك به عصر ائمه عليهمالسلام زندگي كردهاند. و اين يك سند تاريخي قوي و بلكه در تأكيد و ثبوت مضمون خود از روايات ناقلان، محدّثان و مورّخان قويتر است. ما در اينجا گزيدهاي از سرودههاي شاعران در قرون متمادي تا امروز را ميآوريم:
سيد حميري رحمهاللَّه معاصر امام صادق و كاظم عليهماالسلام ميگويد:
ضربت و اهتضمت من حقها
و أذيقت بعده طعم السلع
قطع اللَّه يدي ضاربها
و يد الراضي بذاك المتبع
لا عفا اللَّه له عنه، و لا
كفّ عنه هول يوم المطلع (1).
فاطمه را زدند و او را از حقش محروم كردند. آنگاه طعم زخم و جراحت را نيز چشيد. خداوند دست كسي كه او را زد و هم دست آن كه بدان راضي شد، قطع
1) 372. الصراط المستقيم: ج 3، ص 13.
نمايد، و در روز قيامت نه از او درگذرد و نه هول و وحشت قيامت را از او بدارد.
و كلّا النار من بيت و من حطب
والمضرمان لمن فيه يسبان
و ليس في البيت إلّا كل طاهرة
من النساء و صدّيق، و سبطان (1).
از خانه او هيزم آتشي را شعلهور ساختند و خانه را به روي ساكنانش آتش زدند و آنان را به باد ناسزا گرفتند. در خانه كسي نبود مگر پاكيزهي زنان- فاطمه عليهاالسلام- و صدّيق- علي عليهالسلام- و سبط پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله- حسن و حسين عليهماالسلام.
قاضي نعمان اسماعيلي مذهب، ارجوزهاي جامع در عقايد دارد كه وقايع و اتّفاقات پس از رحلت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را در آن آورده است. او ميگويد:
فبايعاه جهرة و قالا
بل أنت خير من نراه حالا
وقام منهم أهل قتلي بدر
و غيرها و أهل حقد الأسر
فبايعوا، و هم رؤوس قومهم
فبايع الناس له من يومهم
إلّا قليلاً منهم قد علموا
ما كان من نبيّهم فاعتصموا
و قصدوا إمامهم عليا
فقال: لستم فاعلين شيّاً
قالوا: بلي نفعل، قال: انطلقوا
من فوركم هذا إذن فحلّقوا
رؤوسكم كلكم لتعرفوا
من بينهم بذلكم و انصرفوا
إليّ كيما أنصب القتالا
حتي يكون ربنا تعالي
يحكم فينا بيننا بحكمه
ففشلوا لما رأوا من عزمه
1) 373. الصراط المستقيم: ج 3، ص 13.
و لم يكن يأتيه إلا سبعة
و استحسن الباقون أخذ البيعة
و كنت قد سميّتهم فقالا
لست أري عليكم قتالا
لأنكم في قلة قليلة
ليس لكم بجمعهم من حيلة
فجلسوا إليه حتي ينظروا
ماذا يري في أمرهم و يأمر
فجاءهم عمر في جماعة
إذ لم يروا لمن أقام طاعة
حتي أتوا باب البتول فاطمة
و هي لهم قالية مصارمة
فوقفت عن دونه تعذلهم
فكسر الباب لهم أوّلهم
فاقتحموا حجابها فعوّلت
فضربوها بينهم فأسقطت
فسمع القول بذاك فابتدر
إليهم الزبير، قالوا، فعثر
فبدر السيف إليهم فكسر
و أطبقوا علي الزبير فأسر
فخرج الوصي في باقيهم
إذ لم يروا دفاعهم ينجيهم
فاكتنفوهم و مضوا في ضيق
حتي أتوا بهم الي عتيق
... يا حسرة من ذلك في فؤادي
كالنار يذكي حرها اعتقادي
و قتلهم فاطمة الزهرا
أضرم حر النار في أحشائي
لان في المشهور عند الناس
بأنها ماتت من النفاس
و أمرت أن يدفنوها ليلاً
و أن يعمّي قبرها لكي لا
يحضرها منهم سوي ابن عمها
و رهطه ثم مضت بغمها
صلي عليها ربها من ماضية
و هي عن الامة غير راضية
فبايعوا كرهاً له تقية
واللَّه قد رخّص للبرية
لأنه الرؤوف بالعباد
في الكفر للكره بلا اعتقاد
... و قد روي في ذاك فيما ثبتا
بأنه قال له لما أتي:
بايع: فقال إن أنا لم افعل
قال: إذن آمرهم أن تقتل
فاشهد اللَّه علي استضعافه
و بايع الغاصب في خلافه
خوفاً من القتل، و بايع النفر
له علي الكره لخوف من حضر
فإن يكونوا استضعفوا الامينا
فقبله ما استضعفت هارونا
امة موسي اذا ارادوا قتله
فقد ارادت قتل ذاك قبله
و سلكوا سبيلها في الفعل
في الاوصياء مثل حذو النعل
بالنعل والقذة إذ تمثلوا
كمثل ما قال النبي المرسل (1).
آندو با او بيعت كردند و گفتند: تو از نظر ما، در حال حاضر بهترين فرد براي خلافت هستي. كسان كشتههاي بدر و ديگر غزوهها و كينهتوزان كه اسارت (آنان كه كينهي اسارت در جنگهاي پيامبر را در دل داشتند) سران قوم خود بودند بيعت كردند پس مردم نيز با او بيعت كردند مگر عدهاي اندك كه به آنچه از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ميدانستند، تمسّك جستند و به سراغ امام خود، علي عليهالسلام رفتند. علي عليهالسلام گفت: شما هيچ كار نميتوانيد بكنيد. گفتند: چرا، كاري از عهدهمان ساخته است. فرمود: پس همين الان بپا خيزيد و سرهايتان را بتراشيد تا بدان از ديگران بازشناخته شويد. آنگاه نزد من بياييد كه ميخواهيم جنگي بپا كنم تا خداوند متعال بين ما حكم كند. چون عزم و ارادهي علي عليهالسلام را ديدند، سست شدند و جز آن هفت نفر، كسي نزد او نيامد. ساير افراد بيعت با ابوبكر را نيكو شمردند. پيشتر آن هفت نفر را نام بردم. علي عليهالسلام به آنان گفت: جنگ را بر شما واجب نميبينم (نميدانم). زيرا آن اندازه اندك هستيد كه در مقابل جمع آنان، كاري از شما برنميآيد. پس نزد علي عليهالسلام نشستند تا ببينند دربارهشان چه نظري دارد و چه دستوري ميدهد. عمر همراه عدهاي به سراغ اينان آمد. چه حاضر نشدند از خليفه اطاعت كنند. عمر و همراهان آمدند تا به در خانهي فاطمه رسيدند. فاطمه عليهاالسلام كه از آنان بريده بود، پشت در ايستاد
1) 374. الارجوزة المختارة، صص 88- 92.
تا آنان را بازدارد اما سرگروهشان در را شكست. مهاجمان وارد خانه فاطمه شدند. فاطمه فرياد برآورد، پس او را چنان زدند كه بچهاش را سقط كرد. زبير كه صدا را شنيد، به سويشان بيرون آمد. گفتند: پايش لغزيد و شمشيرش از دستش افتاد. شمشير را برداشتند و شكستند، آنگاه ريختند و زبير را اسير كردند. وصي پيغمبر، همراه باقي ماندهي يارانش بيرون آمد. چه دفاع را بيفايده ديد. مهاجمان آنان را محاصره كردند و با فشار به نزد ابوبكر بردند...
از اين وقايع، حسرتي در دلم فتاده كه همچون آتش، مغزم را ميسوزاند. قتل فاطمه زهرا عليهاالسلام توسط آنان آتش به جانم زده است. زيرا نزد مردم مشهور است كه فاطمه عليهاالسلام در اثر نفاس مرد و فرمان داد كه شب هنگام دفن شود و قبرش مخفي بماند تا كسي جز پسرعمويش علي و يارانش بر جنازهي زهرا عليهاالسلام حاضر نشود. فاطمه عليهاالسلام با همين اندوه از دنيا رفت. خدايش بر او درود فرستاد اما او از امت ناخشنود بود. علي و يارانش تقيه كرده و به اكراه بيعت كردند. خداوند رؤوف و مهربان به بندگانش اجازه داده كه بدون اعتقاد، آنجا كه مجبور باشند، ظاهراً كفر پيشه كنند...
در روايات ثابت آمده كه چون علي عليهالسلام را نزد او آوردند، گفت: بيعت كن. علي فرمود: اگر بيعت نكنم چه ميشود؟ گفت: دستور ميدهم كه تو را بكشند. علي عليهالسلام خداوند را گواه گرفت كه چگونه در ضعف قرار گرفته است و در ترس از كشته شدن، با غاصب خلافت بيعت كرد. يارانش نيز به اكراه و ترس از حاضران، با ابوبكر بيعت كردند. اگر علي عليهالسلام را ضعيف شمردند، بايد دانست كه پيش از او، امت موسي نيز هارون را ضعيف شمردند و در صدد برآمدند كه علي عليهالسلام را بكشند، پيش از او، قوم موسي ميخواستند هارون را بكشند. اينان نيز در عمل همان راه امت موسي را در برخورد با اوصيا در پيش گرفتند و همانگونه كه پيامبر مرسل فرمود، قدم در جاي پاي آنان گذاشتند...
شاعر بلندآوازه، مهيار ديلمي رحمهاللَّه در قصيدهاي گفته است:
كيف لم تقطع يد
مدّ إليك ابنصهاك
فرحوا يوم أهانوك
بما ساء أباك (1).
چگونه دستي كه پسر صهاك به روي تو بلند كرد، قطع نشد؟ روزي كه به تو اهانت و بدرفتاري كردند، و موجبات رنجش پدرت را فراهم ساختند، شادمان و مسرور شدند.
يا ليت شعري فمن أنوح منهم
و من له ينهلُّ فيض أدمعي
أللوصي حين في محرابه
عمّم بالسيف و لما يركع
أم للبتول فاطم إذ منعت
عن إرثها الحق بأمر مجمع
و قول من قال لها يا هذه
لقد طلبت باطلاً فارتدعي
أبوك قد قال بأعلي صوته
مصرّحاً في مجمع فمجمع
نحن جميع الانبياء لانري
أبناءنا لإرثنا من موضع
و ما تركناه يكون مغنماً
فارضي بما قال أبوك و اسمعي
قالت فهاتوا نحلتي من والدي
خير الانام الشافع المشفّع
قالوا فهل عندك من بيّنة
نسمع معناها جميعاً و نعي
فقالت ابناي و بعلي حيدر
أبوهما أبصر به و أسمع
فأبطلوا إشهادهم و لم يكن
نص الكتاب عندهم بمقنع
1) 375. ديوان مهيار، ج 2، صص 367- 368؛ شرح نهجالبلاغه، ج 16، صص 235- 236.
و لم تزل مهضومة مظلومة
بردّ دعواها و رضّ الاضلع
أم للذي أودت به جعدتهم
يومئذ بكأس سمّ منقع (1).
اي كاش ميدانستم كه براي كداميك نوحهسرايي كنم و در غم چه كسي اشك ديدگانم را روان سازم: آيا براي وصي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كه در محرابش، پيش از آن كه به ركوع رود، شمشير بر فرق سرش فرود آمد يا براي بتول- فاطمه- كه به فرمان آنان از ارثش- كه حق مسلم او بود- محروم شد؛ و سخن كسي كه به او گفت: اي زن! ادعاي باطلي كردهاي، برگرد. پدرت با صداي بلند و در ميان گروه، گروه اعلام كرد كه ما گروه پيامبران براي فرزندان من ارث نميگذاريم. آنچه از ما ميماند، غنيمت است (براي تمام مسلمين) است. پس آنچه پدرت گفته بشنو و بدان راضي باش. فاطمه گفت: پس نحلهي پدرم، بهترين بندگان خدا، شفيعي كه شفاعت او پذيرفته است، را به من بدهيد. گفتند: آيا بيّنهاي داري كه بشنويم و مورد پذيرش ما باشد؟ گفت: دو فرزندم و شوهرم حيدر- علي- در اين باره بهترين گواهان هستند. گواهي آنان را نپذيرفتند. نص كتاب هم آنان را قانع نكرد. فاطمه همواره از ردّ خواستهاش و پهلوي شكستهاش رنجور و شكسته، مظلوم و ستمديده بود. يا براي او- حسن عليهالسلام- كه جعده كاسهاي سم به او خورانيد.
يا ربّ نوزعت ميراث والدها
مثلي و من طولبت باحقد و الإحن
و من تري جرّعت في ولده اغصص
كابن مرجانة الملعون جرّعني
و من تري كذبت قبلي و قد علموا
أنّ الاله من الارجاس طهّرني
1) 376. ادب الطف، ج 4، ص 32، به نقل از اثبات الهداة.
و هل لبنت نبيّ أضرمت شعل
كما أطيف به بيتي ليحرقني (1).
پروردگارا! كيست كه همچون من ارث پدرش از او گرفته شود و اينگونه مورد حقد و كينه قرار گيرد؟ و چه كسي غصهي پسرش را خورده آنگاه كه فرزند مرجانه ملعون غصه بخورد من داد. و چه كسي را ديدهاي كه پيش از من تكذيب شده باشد و حال آنكه ميدانستند، خداوند مرا از آلودگيها پاكيزه گردانيده است؟ آيا هيچ دختر پيامبري هست كه شعلهاي آتش در خانه او افتاده باشد، آن چنان كه دور تا دور خانهام را هيزم چيدند و آتش آوردند تا آن را آتش زنند؟
عالم فاضل و اديب كامل علاءالدين، شيخ علي بن حسين حلّي شفهيني معاصر شهيد اول كه شهيد برخي از قصايد او را شرح كرده، ميگويد:
و أجمعوا الامر فيما بينهم و غوت
لهم أمانيهم، والجهل، والامل
أن يحرقوا منزل الزهرا فاطمة
فيا له حادث مستصعب جلل
بيت به خسمة جبريل سادسهم
من غير ما سبب بالنار يشتعل (2).
و أخرج المرتضي من عقر منزله
...... الخ
دروغ و جهل و آرزوهاي باطل آنان را گمراه كرد و در ميان خود تصميم گرفتند كه خانه فاطمهي زهرا عليهاالسلام را آتش زنند. واي چه حادثه سخت و شگفتانگيزي! خانهاي با پنج نفر ساكن كه ششم آنان جبرئيل است، بدون سبب در آتش شعله ميكشد، و مرتضي از درون خانهاش بيرون آورده ميشود...
والطهر فاطمة زوي ميراثها
شرّ الانام و دمعها مسكوب
من بعدما رمت الجنين بضربة
فقضت (بذاك) و حقها مغصوب (1).
بدترين مردمان ميراث فاطمه طاهره را كه اشك از چشمانش روان بود، ربود. پيشتر در اثر ضربهاي كه به او وارد كردند، جنينش را سقط كرد و در حالي از دنيا رفت كه حقّش را غصب كرده بود.
عالم علّامه، فقيه بزرگ و اديب جليلالقدر، شيخ مفلح صيمري در ضمن قصيدهاي ميگويد:
و قادوا علياً في حمائل سيفه
و عمار دقوا ضلعه و تهجموا
علي بيت بنت المصطفي و إمامهم
ينادي ألا في بيتها النار أضرموا
و تغصب ميراث النبي محمد
و توجع ضرباً بالسياط و تلطم (2).
علي عليهالسلام را كه حمايل شمشيرش را به گردنش انداخته بودند، كشانكشان بردند. پهلوي عمار را شكستند و به خانهي دختر مصطفي يورش بردند. جلودارشان فرياد ميزد كه خانه فاطمه را آتش زنيد. ميراث پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را از فاطمه غصب كردند و او را با ضرب تازيانهها رنجور ساختند و به صورتش سيلي زدند.
فقيه محدّث، علّامه، شيخ حر عاملي صاحب دانشنامه حديثي معروف وسائل الشيعه منظومهاي دارد كه در آن ميگويد:
أولادها خمس حسين والحسن
و زينب من أمكلثوم أسن
و محسن أسقط في يوم عمر
من فتحه الباب كما قد اشتهر
... سببه قيل: حضور الاجل
و قيل: من ضربة ذاك الرجل
إذ سقطت لوقتها جنينها
و لم تزل تبدي له أنينها (1).
زهرا عليهاالسلام پنج فرزند دارد: حسن و حسين و زينب كه از امكلثوم بزرگتر است، و محسن كه همانگونه كه مشهور است روز حمله عمر به خانه زهرا عليهاالسلام در اثر باز كردن در توسط عمر، سقط شد... گفتهاند: فاطمه، به اجل طبيعي مرد. در مقابل ديگران گفتهاند: در اثر ضربت آن مرد از دنيا رفت، ضربتي كه در اثرش همان لحظه فرزندش را سقط كرد و همواره از درد آن ميناليد.
شيخ محمد مهدي فتوني نباطي عاملي، دانشمند، شاعر، و امام فقه و حديث و تفسير ميگويد:
يا سيدي يا رسولاللَّه قم لتري
في الآل فوق الذي قد كنت تخبره
هذا علي نفوا عنه خلافته
و أنكر النص فيه منه منكره
قادوه نحو فلان كي يبايعه
بالكره منه و أيدي الجور تقهره
من أجل ذاك قضي بالسيف مضطهداً
شبيره و قضي بالسم شبّره
1) 381. ارجوزة في تواريخ النبي والائمه، صص 13- 14. ر. ك: تراجم أعلام النساء، ج 2، صص 316- 317.
كأنه لم يكن صنو النبي و لم
يكن من الرجس باري يطهره
و تلك فاطمة لم يرع حرمتها
من دق ضلعاً لها بالباب يكسره (1).
آقاي من، يا رسولاللَّه! برخيز و ببين كه بر خاندان تو سختتر از آن ميگذرد كه تو خبر دادي. اين علي است كه خلافت را از او ربودند و نص الهي را در موردش انكار كردند. او را كشانكشان نزد فلاني بردند تا به اكراه و زير فشار دستان ستمگر، با او بيعت كند. به همين منظور، شبير او- حسين عليهالسلام- مظلومانه با شمشير كشته شد و شبّرش- حسن عليهالسلام- مسموم به شهادت رسيد. گويي كه برادر پيغمبر نيست و پروردگارش او را از آلودگي پاكيزه نگردانيده است! و آن فاطمه است كه حرمتش را رعايت نكردند، آن كس كه وقتي در را شكست، پهلوي فاطمه را با آن شكست.
شاعر توانا و اديب سخنسرا، سرآمد شاعران عراق در عصر خود، سيد حيدر حلي در ضمن قصيدهاي ميگويد:
فلا و صفحك ان القوم ما صفحوا
و لا و حلمك إن القوما حلموا
فحمل أمك قدماً أسقطوا حنقاً
و طفل جدك في سهم الردي فطموا (2).
نه، قسم به گذشت تو قوم گذشت نكردند و قسم به شكيبائيت شكيبا نبودند. پس جنين مادرت را پيشتر با خشم و كينه سقط كردند. و طفل جدت را با تير مرگ از شير گرفتند.
لست تدري لم أحرقوا الباب
بالنار أرادوا اطفاء ذاك النور
لست تدري ما صدر فاطم ما
المسمار ما حال ضلعه المكسور
ما سقوط الجنين ما حمرة العين
و ما بال قرطها المنثور
دخلوا الدار و هي حسري بمرأي
من علي ذاك الابي الغيور
و استداروا بغياً علي أسداللَّه
فأضحي يقاد قود البعير
والبتول الزهرا في إثرهم
تعثر في ذيل بردها المجرور
بأنين أوري القلوب ضراماً
و حنين أذاب صمّ الصخور
ودعتهم: خلوا ابن عمي علياً
أو لأشكو الي السميع البصير
ما رعواها بل روعوها و مرّوا
بعلي ملبباً كالاسير
... و علي يري و يسمع والسيف
رهيف والباع غير قصير
قيدته وصية من أخيه
حمّلته ما ليس بالمقدور
أفصبراً يا صاحب الامر والخطب
جليل يذيب قلب الصبور
كم مصاب يطول فيه بياني
قد عري الطهر في الزمان القصير
كيف من بعد حمرة العين منها
يا ابن طه تهني بطرف قرير
فابك و ازفرلها فإنَّ عداها
منعوها من البكاء والزفير
و كأني به يقول و يبكي
بسلوّ نزرٍ و دمعٍ غزير
لاتراني اتخذت لا و علاها
بعد بيتالاحزان بيت السرور
فمتي يا ابن فاطم تنشر الطا
غوت والجبت قبل يوم النشور (1).
نميداني چرا در را آتش زدند، آنان ميخواستند آن نور را خاموش كنند.
1) 384. رياض المدح والرثاء، صص 97- 98.
نميداني سينهي فاطمه چيست و ميخ چه و پهلوي شكستهي زهرا را چه حال؟! نميداني سقط جنين چيست؟ و سرخي چشم او از چه؟ و گوشوارهي شكسته را چه حال؟! در برابر ديدگان علي، آن بلند طبع غيرتمند، وارد خانه شدند، در حالي كه فاطمه لباس خانه بر تن داشت. و به ستم شير خدا را در محاصره گرفتند و او را همچون شتر مهار شده، كشانكشان بردند و زهراي بتول عليهاالسلام به دنبالشان روان، و پايش به بردش كه بر روي زمين كشيده ميشد گير ميكرد و چنان ناله ميكرد كه دل را كباب ميكرد، و سنگ را آب. فاطمه عليهاالسلام از آنان ميخواست كه پسر عمويم علي را رها كنيد و الّا از شما به خداي سميع و بصير شكايت ميكنم. نه تنها حرمتش را نگه نداشتند بلكه او را ترساندند و علي را همچون اسير، ريسمان به گردن بردند... علي ميديد و ميشنيد و شمشيرش را تيز و آماده و بازويش قوي و توانا، اما وصيت برادرش- پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله- او را بازميداشت و آنچه مقدور كسي نيست، بر او بار ميكرد. چه مصيبتهايي كه اگر بخواهم بيان كنم، كلام به درازا ميكشد، در زماني كوتاه بر اين پاكيزه فرود آمد. اي پسر طه! چگونه پس از آنكه چشمش را سرخ كردند، به اطراف مينگريست؟ برايش گريه و ناله كن كه دشمنانش او را از گريه و ناله هم منع كردند. گويي كه ميبينم سيل اشك از چشمانش روان است، و ميگويد، مرا نبيني كه پس از بيتالاحزان، خانه شادي و سرور برگزينم. اي پسر فاطمه! كي، پيش از قيامت جبت و طاغوت (آن دو را براي مجازات) زنده خواهي كرد.
قال سليم قلت يا سلمان
هل دخلوا و لم يك استئذان
فقال إي و عزة الجبار
ليس علي الزهراء من خمار
لكنها لاذت وراء الباب
رعاية للستر والحجاب
فمذ رأوها عصروها عصرة
كادت بروحي أن تموت حسرة
تصيح يا فضة اسنديني
فقد و ربي قتلوا جنيني
فاسقطت بنت الهدي و احزنا
جنينها ذاك المسمي محسنا (1).
سليم گفت: از سلمان پرسيدم: آيا بدون اجازه وارد خانه فاطمه شدند؟ گفت: آري، به خدا قسم بدون اجازه در حالي كه فاطمه پوششي نداشت اما براي حفظ پوشش، پشت در پنهان شد. چون فاطمه را ديدند، چنان او را فشار دادند كه نزديك بود قالب تهي كند. فاطمه عليهاالسلام فرياد مي زد: فضّه! مرا بگير كه به خدايم قسم، فرزندم را در شكمم كشتند. فاطمه، فرزندش محسن را سقط كرد.
و قوله لعلي قالها عمر
أكرم بسامعها أعظم بملقيها
حرّقت دارك لا أبقي عليك بها
أن لم تبايع و بنت المصطفي فيها
ما كمان غير أبي حفص يفوه بها
أمام فارس عدنان و حاميها (2).
گفتهاي است از عمر به علي، چه بزرگوار است شنونده آن و چه عظيم است گويندهي آن: اگر بيعت نكني، خانهات را آتش ميزنم. در حالي كه دختر مصطفي، فاطمه در خانه بود و هيچكس جز ابوحفص نميتوانست اين سخن را در برابر سوار عدنان و حافظ آن بر زبان آورد.
آيةاللَّه العظمي علّامه مظفر رحمهاللَّه ميگويد: «اين شاعر گمان برده كه اين از شجاعت عمر است. نه چنين نيست، او اشتباه ميكند و نميداند كه عمر در مواقع
سرنوشتساز اسلام قدمي برنداشته و دستي در جنگهاي فراوان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نداشته است. عمر اين سخن را نگفت جز اينكه خود را به واسطهي وصيت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به علي عليهالسلام مبني بر اينكه صبر پيشه كند، از او ايمن ميديد. اگر علي عليهالسلام به سراغش ميآمد بيدرنگ فراري بيابانها ميشد (به كوه و بيابان ميزد). (1).
فيلسوف بزرگ و مرجع ديني و محقق توانا شيخ محمد حسين اصفهاني در ارجوزه «الانوار القدسيه» ميگويد:
و ما أصابها من المصاب
مفتاح بابه حديث الباب
إن حديث الباب ذو شجون
بما جنت به يد الخؤون
ايهجم العدا علي بيت الهدي
و مهبط الوحي، و منتدي الندي
أيضرم النار بباب دارها
و آية النور علي منارها
و بابها باب نبيالرحمة
و باب أبواب نجاة الامة
بل بابها باب العلي الاعلي
فثمّ وجه اللَّه قد تجلّي
ما اكتسبوا بالنار غير العار
و من ورائه عذاب النار
ما أجهل القوم فإنَّ النار لا
تطفيء نور اللَّه جل و علا
لكن كسر الضلع ليس ينجبر
إلا بصمصام عزيز مقتدر
إذ رضّ تلك الأضلع الزكية
رزية لامثلها رزية
1) 387. دلائل الصدق، ج 3، ق 1، ص 54.
و من نبوع الدم من ثدييها
يعرف عظم ما جري عليها
و جاوزوا الحد بلطم الخدّ
شلّت يد الطغيان والتعدي
فاحمرّت العين، و عين المعرفة
تذرف بالدمع علي تلك الصفة
و لاتزيل حمرة العين سوي
بيض السيوف يوم ينشر اللوا
و للسياط رنة صداها
في مسمع الدهر فما أشجاها
والاثر الباقي كمثل الدملج
في عضد الزهراء أقوي الحجج
و من سواد متنها اسودّ الفضا
يا ساعد اللَّه الامام المرتضي
و وكز نعل السيف في جنبيها
أتي بكل ما أتي عليها
و لست أدري خبر المسمار
سل صدرها خزانة الاسرار
و في جنين المجد ما يدمي الحشا
و هل لهم إخفاء أمر قد فشا
والباب والجدار والدماء
شهود صدق ما بها خفاء
لقد جني الجاني علي جنينها
فاندكَّت الجبال من حنينها
أهكذا يصنع بابنة النبي
حرصاً علي الملك فيا للعجب
أتمنع المكروبة المقروحة
عن البكا خوفاً من الفضيحة
باللَّه ينبغي لها تبكي دماً
ما دامت الارض و دارت السما
لفقد عزها، أبيها السامي
و لاهتضامها و ذلّ الحامي
أتستباح نحلة الصديقة
و إرثها من أشرف الخليقة
كيف يردّ قولها بالزور
إذ هو ردّ آية التطهير
أيؤخذ الدين مو الاعرابي
و يُنبذ المنصوص في الكتاب
فاستلبوا ماملكت يداها
و ارتكبوا الخزية منتهاها
يا ويلهم قد سألوها البينة
علي خلاف السنة المبينة
و ردّهم شهادة الشهود
أكبر شاهد علي المقصود
و لم يكن سد الثغور عرضا
بل سد بابها و باب المرتضي
صدوا عن الحق و سدوا بابه
كأنهم قد أمنوا عذابه
أبضعة الطهر العظيم قدرها
تدفن ليلاً و يعفّي قبرها
ما دفنت ليلاً بستر و خفا
إلا لوجدها علي أهل الجفا
ما سمع السامع فيما سمعا
مجهولة بالقدر والقبر معا
يا ويلهم من غضب الجبار
بظلمهم ريحانة المختار (1).
آغاز مصيبتهايي كه بر زهرا عليهاالسلام وارد شد، حديث در خانهاش است. اين حديث شاخه و بالهاي فراوان دارد. چه خيانتكاران در آن دست بردهاند. آيا دشمنان به خانهي هدايت، و منزلگه وحي، و مقتداي رسالت هجوم ميبرند؟ آيا در خانهاش را آتش ميزنند؟ در حالي كه آيهي نور بر منارش ميدرخشيد و درش، در پيغمبر رحمت، و باب الابواب نجات امت، و بلكه در خداي عليّ اعلي است و در آنجا چهرهي خداوند يگانه تجلّي كرده است. از آتش زدن در خانه زهرا عليهاالسلام جز ننگ و عار، و در وراي آن آتش جهنم چيزي بدست نياوردند. چقدر اين مردم نادان هستند. آنان نميدانند كه آتش، نور خداوند جلّ و علا را خاموش نميكنند.
اما شكستن پهلو جز با شمشير برّان خداوند عزيز قدرتمند جبران نميشود. چه شكستن دندههاي زهراي پاكيزه، مصيبت بيهمتايي است.
1) 388. الانوار القدسيه، ص 42- 44.
از جوشش خون سينهاش، عظمت مصيبتهايي كه بر او گذشت، دانسته ميشود. با زدن سيلي به گونههاي زهرا عليهاالسلام از حدّ خود درگذشتند. خداوند دست طغيان و تجاوز را فلج نمايد. چشمان زهرا عليهاالسلام از آن سيلي، سرخ شد. چشم معرفت از اين ماجرا اشك ميريزد. روزي كه پرچم حق بالا برود، جز با سفيدي شمشيرها، سرخي چشم از بين نخوهد رفت. فرياد تازيانهها به شدّت در گوش روزگار ميپيچيد. اثر تازيانه كه همچون بازوبندي بر بازوي زهرا عليهاالسلام باقي مانده است، قويترين حجّت است. و از سياه شدن پشت زهرا آسمان سياه شد خداوند (در اين مصيبت) فريادرس علي باشد. و فشار شمشير در پهلوي فاطمه عليهاالسلام موجب همهي رنجها و دردهاي او. من خبر ميخ را نميدانم. از سينهي زهرا عليهاالسلام بپرس كه مخزن اسرار است.
در سقط جنين فاطمه عليهاالسلام چيزهايي است كه دل را خون ميكند. مگر ميتوانند چيزي را كه افشا شده، پنهان كنند؟ در و ديوار، و خونهاي ريخته شده، شاهدان راستيني است كه اصلاً نميتوان پنهان كرد. جنايتكار بر جنين فاطمه عليهاالسلام جنايت كرد و كوهها از نالهاش فروريخت.
شگفتا! آيا براي دستيابي به پادشاهي با دختر پيغمبر اينگونه رفتار ميشود؟
آيا از ترس رسوايي، فاطمه محزون و مجروح از گريه بازداشته ميشود؟ به خدا قسم سزاوار است كه تا زمين و آسمان برپاست، فاطمه در فقد پدر والامقام خود، و ستمي كه بر او رفت و حقش را از او ربودند، و نيز خذلان پشتيبان خود خون بگريد.
آيا نحلهي فاطمه و ارث او از اشرف مخلوقات- پدرش- از چنگ او ربوده ميشود؟ چگونه گفتهاش به دروغ رد ميشود. اين ردّ آيهي تطهير است؟ آيا دين
پذيرفته ميشود اما منصوص در قرآن رد؟! آنان ملك فاطمه عليهاالسلام را از او ربودند و نهايت رسوايي را مرتكب شدند. واي بر آنان كه برخلاف سنت آشكار از فاطمه بيّنه خواستند. اينكه گواهان فاطمه را رد كردند، خود بزرگترين گواه بر مقصود است. سدّ ثغور هدفشان نبود بلكه ميخواستند در زهرا عليهاالسلام و علي را سد كنند، از حق منحرف شدند و در خانهاش را بستند. گويي از عذاب او ايمن شدند.
آيا پارهي تن پاكيزهي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله عظيمالقدر، شب هنگام دفن ميشود و قبرش پنهان ميماند؟ فاطمه شبانه و پنهاني دفن نشد مگر به خاطر رنجش او از جفاكاران. هيچكس نشنيده كه هم قدر و منزلت فاطمه ناشناخته باشد و هم قبرش. واي بر آنان از خشم و غضب خداوند جبّار به خاطر ظلمي كه بر ريحانهي پيغمبر مختار روا داشتند.
عالم سرشناس آيتاللَّه شيخ محمد حسين كاشفالغطاء در قصيدهاي سروده:
و في الطفوف سقوط السبط منجدلاً
من سقط محسن خلف الباب منهجه
و بالخيام ضرام النار من حطبٍ
بباب دار ابنة الهادي تأججه (1).
در كربلاي حسين عليهالسلام از اسب بر زمين افتاد، چنانكه محسن پشت در سقط شد. شعلههاي آتش كه در خيمهي حسين عليهالسلام افتاد همان شعلههايي است كه در خانه دختر هادي- فاطمه عليهاالسلام- را در خود فروبرد.
اعيان و اعلام ديگري نيز در اين زمينه اشعاري سرودهاند كه ميتوان بدان استشهاد كرد اما به همين اندازه بسنده ميكنيم.
1) 389. مقتل الحسين مقرم، ص 389.
دو روايت
در كتب مقدس
روايات رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله
روايات امام علي عليهالسلام
روايات فاطمه عليهاالسلام
روايت امام حسن عليهالسلام
روايت امام سجاد عليهالسلام
روايات امام باقر يا امام صادق عليهماالسلام
روايات امام باقر عليهالسلام
روايات امام صادق عليهالسلام
روايات امام كاظم عليهالسلام
روايت امام رضا عليهالسلام
روايت امام جواد عليهالسلام
روايت امام حسن عسكري عليهالسلام
روايات فراواني از معصومين عليهمالسلام به ما رسيده كه به مظلوميت زهرا عليهاالسلام تصريح دارد. اين احاديث مربوط است به يورش مهاجمان به خانه فاطمه عليهاالسلام و قصد به آتش كشيدن و بلكه اقدام عملي براي آتش زدن خانه دختر پيغمبر عليهاالسلام، زدن و سقط جنين او، و ديگر حوادثي كه در اين تهاجم اتفاق افتاد. اين روايات به تنهايي و بدون ضميمه كردن روايات ديگران و نوشتههاي مورّخان و عالمان، متواتر است. همانگونه كه پيش از اين آورديم، روايات منقول از طريق اهل سنت نيز بسيار زياد و بلكه متواتر است.
در اينجا بخش بزرگي از اخبار و روايات مروي از معصومين عليهمالسلام را به منظور روشن شدن مسأله ميآوريم:
شيخ طوسي در امالي به سند خود، از استادش، از پدرش كه گفت: محمد بن محمد به ما خبر داد و گفت: ابوعبداللَّه محمّد بن عمران الزيات به من خبر داد و گفت: احمد بن محمّد جوهري برايم حديث كرد و گفت: حسن بن عليل عنزي برايم حديث كرد و گفت: عبدالكريم بن محمد بن منقر از زياد بن منذر برايمان حديث كرد و گفت: شرحبيل از امالفضل دختر عباس برايمان
حديث كرد و گفت:
«هنگامي كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در بستر بيماري از هوش رفت، و دوباره به هوش آمد، ما گريه كرديم. فرمود: چرا گريه ميكنيد؟ گفتيم: يا رسولاللَّه! براي چند چيز گريه ميكنيم. در فراق شما، قطع شدن خبر آسماني از ما، و براي امّت پس از شما فرمود: شما پس از من، مقهور و مستضعف خواهيد بود». (1).
ابوبكر شيرازي دربارهي آياتي كه در شأن اميرالمؤمنين عليهالسلام نازل شده از مقاتل، از عطا، دربارهي آيهي: (و لقد آتينا موسي الكتاب)، روايت كرده كه: در تورات آمده، يا موسي! من براي تو وزيري انتخاب كردم. او برادرت هارون است. چنانكه براي محمد، ايليا را برگزيدم. او برادر، وزير، وصي و خليفهي پس از او است. خوشا به حال شما دو برادر، و خوشا به حال آنان دو برادر. ايليا، پدر دو سبط، حسن و حسين و محسن، فرزند سوّمش است. چنانكه شبّر، شبير و مشبّر را براي برادرت هارون قرار دادم. (2).
ملاحظه
به رغم اينكه ميدانيم روايت اول به گونهاي عام است كه نميتوان آن را در شمار رواياتي قلمداد كرد كه در صدد بيان آن هستيم، و روايت دوم روايت از
معصومين عليهمالسلام نيست؛ با اين حال بحث خود را با اين دو روايت آغاز كرديم. زيرا ميخواهيم:
1- به وجود روايات فراواني اشاره كنيم كه متضمن اين معني است. يعني: خوار شمردن و مقهور ساختن اهلبيت عليهمالسلام
2- حديث دوم از يكي از كتب آسماني است. لذا آن را در شمار روايات اين فصل آورديم. از سوي ديگر به وجود محسن مظلوم دلالت داد. در حالي كه برخي تلاش دارند حتي وجودش را هم منكر شوند.
1- سليم بن قيس از عبداللَّه بن عباس كه جابر بن عبداللَّه هم در كنارش بود، گفت: پيغمبر پس از يك خطبهي طولاني به علي گفت:
«به زودي قريش بر ضدّ شما دست به دست هم ميدهند و به منظور ظلم و ستم، و شكست تو با هم متّحد ميشوند. اگر ياراني پيدا كردي، با آنان جهاد كن و الّا دست نگهدار و خونت را حفظ كن. اما شهادت در پي تو است. خداوند قاتل تو را لعنت كند».
سپس پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله رو به دخترش كرد و گفت:
«تو نخستين كس از اهلبيت من هستي كه به من ملحق ميشوي، و تو سرور زنان اهل بهشتي. به زودي پس از من مورد ظلم و خشم قرار ميگيري تا آنجا كه تو را ميزنند و يكي از دندههاي پهلويت را ميشكنند. خداوند قاتل تو را لعنت كند...». (1).
2- ابراهيم بن محمّد جويني شافعي به سند خود از علي بن احمد بن
1) 392. كتاب سليم، ج 2، ص 907.
موسيالدقاق، علي بن بابويه هم از وي، از محمّد بن ابيعبداللَّه كوفي، از موسي بن عمران نخعي، از نوفلي، از حسن بن علي ابيحمزه، از پدرش، از سعيد بن جبير، از ابنعباس كه گفت:
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله نشسته بود كه حسن آمد. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله چون او را ديد، گريست. سپس فرمود: پسرم! نزد من بيا... سپس حسين آمد... سپس فاطمه... آنگاه اميرالمؤمنين. اصحاب، علّت را پرسيدند. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به آنان پاسخ داد. از جمله فرمود:
«اما دخترم فاطمه، او سرور زنان عالميان است... وقتي او را ديدم، به ياد آوردم كه پس از من با او چه خواهند كرد. گويي ميبينم كه خواري وارد خانهاش شده، حرمتش شكسته، حقش غصب شده، ارثش منع، پهلويش شكسته، جنينش سقط شده و فرياد ميزند: يا محمد! اما پاسخ نميشنود؛ فرياد استغاثه سر ميدهد اما كسي به يارياش نميرود. او همچنان محزون، غمگين و گريان است...
او پس از آنكه در روزگار پدرش عزيز و گرامي بود، و خودش را خوار ميبيند... او اولين فرد اهلبيت من است كه به من ملحق ميشود. او محزون، اندوهگين، مغموم، مغصوب و مقتول به نزد من ميآيد. در اين هنگام رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ميگويد: خداوندا! كسي را كه بر او ستم كرد، لعنت كن، و كسي كه حقش را غصب كرد، عقوبت فرما، و كسي را كه او را خوار كرد، خوار و ذليل نما، و كسي كه به پهلويش زد تا فرزندش را سقط كرد، براي هميشه در آتش جهنم مخلّد كن. در اين هنگام ملائكه ميگويند: آمين...». (1).
1) 393. فرائد السمطين، ج 2، ص 34- 35؛ امالي صدوق، صص 99- 101؛ اثباة الهداة، ج 1، صص 280، 281؛ ارشادالقلوب، ص 295؛ بحارالانوار، ج 28، صص 37- 39؛ ج 43، ص 172- 173؛ عوالمالعلوم، ج 11، صص 391- 392؛ و در پاورقي از: غاية المرام، ص 48؛ المحتضر، ص 106. ر. ك: جلاءالعيون، ج 1، صص 186- 188؛ بشارة المصطفي، صص 197- 200؛ الايضاح، صص 8- 11.
علّامه مجلسي به هنگام نقل اين حديث ميگويد: «صدوق در امالي به اسناد معتبر از ابنعباس روايت كرده...». (1).
برخي در وصف اين سند گفتهاند: گويا موثّق است. زيرا در توثيق و تضعيف عبداللَّه بن عبدالرحمن اصمّ اختلاف دارند. (2).
3- علّامه مجلسي: به خط شيخ محمد بن علي جبعي- جد پدر شيخبهايي- به نقل از خط شهيد- رفعاللَّه درجته- به نقل از مصباح شيخ ابيمنصور- طاب ثراه- ديدم كه آمده:
روزي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بر فاطمه عليهاالسلام وارد شد. زهرا عليهاالسلام خوراكي از خرما، نان و روغن براي پدرش آماده كرد. او، علي، فاطمه، حسن و حسين عليهمالسلام براي تناول دور هم جمع شدند. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله پس از تناول طعام به سجده رفت و سجدهاش را طولاني كرد. سپس خنديد. آنگاه گريست. سپس نشست. علي عليهالسلام كه از ميان آنان شهامت بيشتري براي سخن گفتن داشت، گفت: اي رسول خدا! امروز چيزي از شما ديديم كه پيش از آن نديده بوديم؟
فرمود:
«وقتي با شما غذا خوردم، از سلامتي و جمع شما شادمان و مسرور شدم. پس سجدهي شكر به جاي آوردم. جبرئيل فرود آمد و گفت: به خاطر شادماني از خانوادهات، سجدهي شكر به جاي آوردي؟ گفتم:
آري. گفت: آيا تو را از آنچه پس از تو بر آنان خواهد گذشت، خبر ندهم؟ گفتم: چرا، برادرم! جبرئيل. گفت: اما دخترت، او نخستين فرد از خاندان تو است كه پس از آنكه مورد ستم واقع شود، و حقش گرفته، و ارثش منع شود، و بر همسرش ستم رود، و پهلويش بشكند؛ به تو ملحق خواهد شد. اما پسر عمويت، مورد ظلم و ستم قرار ميگيرد، و حقّش از او بازداشته ميشود، و به شهادت ميرسد. اما حسن، مورد ظلم و ستم قرار ميگيرد، و حقش از او بازداشته ميشود، و با سمّ به شهادت ميرسد. و اما حسين، مورد ظلم و ستم قرار ميگيرد، و حقش از او بازداشته ميشود، و خانوادهاش كشته ميشوند، و پامال سمّ ستوران ميشود، زاد و توشهاش به غارت ميرود، زنان و دخترانش به اسارت ميروند، با پيكر غرقه به خون در غربت دفن ميشود. پس گريستم و گفتم: آيا كسي او را زيارت ميكند؟ گفت: غريبان او را زيارت ميكنند. گفتم: زائر او چقدر ثواب ميبرد؟ گفت: ثواب هزار حج و هزار عمره، كه همه را با تو بجا آورده باشد. سپس خنديد». (1).
4- عمر بن خطاب از حذيفة بن يمان دربارهي سخن رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله در مورد فتنهاي كه همچون موج كشتي در دريا، مردم را در بر خواهد گرفت، پرسيد: حذيفه گفت: اين فتنهاي است كه بين تو و آن در بستهاي قرار دارد.
عمر گفت: حذيفه! در باز ميشود يا شكسته! حذيفه گفت: نه، بلكه شكسته ميشود.
1) 396. بحارالانوار، ج 98، ص 44.
عمر گفت: شكستن در، اين سزاوارتر است كه تا روز قيامت بسته شود. (1)سپس به حذيفه نسبت دادند كه در تأويل روايت گفته است: مقصود از دري كه شكسته ميشود، قتل عمر بن خطاب و گشوده شدن در فتنه با روي كار آمدن عثمان، است. (2).
ميگوييم:
اگر اين نسبت به حذيفه درست باشد، بايد دانست كه اجتهاد نادرست و بلكه اشتباهي است. زيرا شورايي كه به ابتكار عمر تشكيل شد، در هر حال عثمان را روي كار ميآورد، خواه عمر كشته ميشد يا به مرگ طبيعي ميمرد. به علاوه عمر تركيب شوراي شش نفري را پس از آنكه از ناحيهي شكم زخمي شد، اعلام كرد.
به خلافت رسيدن عثمان عامل فتنهاي كه تا امروز، تا قيامت ادامه دارد، نبود بلكه قضيهي امامت بود كه آن را به زور غصب كردند. آنگاه كه به خانهي فاطمه عليهاالسلام يورش بردند، و درش را شكستند و علي عليهالسلام را بيرون آوردند تا به اجبار با آنان بيعت كند معروف است كه بزرگترين اختلاف بين امت، اختلاف بر سر امامت است. زيرا در اسلام، در هيچ زمان، هيچ شمشيري چون شمشيري كه به خاطر امامت كشيده شد، بر يك اصل ديني آهيخته نگرديد. اين تعبير شهرستاني در كتاب الملل والنحل است. ديگران نيز چنين تعبيري داشتهاند.
5- سليم بن قيس: عمر بن خطاب نصف اموال همهي عمّال خود را از آنان گرفت
مگر قنفذ عدوي- او نيز يكي از كارمندان او بود- كه چيزي از او نگرفت و آنچه از او گرفته بود بيست هزار درهم ميشد، به او بازگرداند، و نه از او عُشر گرفت و نه نصف عشر.
ابان گفت: سليم گفت: با علي عليهالسلام ملاقات كردم و از اين كار عمر از او پرسيدم. فرمود: آيا ميداني چرا از قنفذ دست برداشت و چيزي از وي غرامت نگرفت؟ گفتم. نه. فرمود: زيرا او بود كه وقتي فاطمه عليهاالسلام آمد تا بين من و آنان قرار گيرد، با تازيانهاش او را زد، چنانكه وقتي فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت، جاي تازيانه همچون بازوبند روي بازويش مانده بود. (1).
6- ابان گفت: سليم گفت: در حلقهاي در مسجد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله حاضر شدم كه جز سلمان، ابوذر، مقداد، محمّد بن ابيبكر، عمر بن ابيسلمه، قيس بن سعد بن عباده، همه از بنيهاشم بودند. عباس به علي عليهالسلام گفت: به نظر شما، چرا عمر، قنفذ را مانند ديگر كارمندانش وادار به پرداخت غرامت نكرد؟
علي عليهالسلام نگاهي به اطراف انداخت. چشمانش پر از اشك شد، پس فرمود: اين پاداش ضربهي تازيانهاي بود كه به فاطمه عليهاالسلام زد. وقتي فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت، اثر اين ضربه همچون بازوبندي روي بازوي او بود... (2).
7- سليم از ابنعباس: در ذوغار بر علي عليهالسلام وارد شدم. صحيفهاي برايم بيرون آورد و گفت: پسر عباس! اين صحيفهاي است كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بر من املا فرمود و من، به خط خودم نوشتم. گفتم: يا اميرالمؤمنين! آن را برايم بخوان. علي عليهالسلام آن را برايم خواند. همهي حوادث پس از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله تا شهادت حسين عليهالسلام، و اينكه چگونه كشته ميشود، چه كسي او را ميكشد و چه كساني با او به شهادت
ميرسند، همه و همه در آن آمده بود. علي عليهالسلام سخت گريست و مرا به گربه انداخت. از جمله مطالبي كه علي عليهالسلام خواند، اين بود: چگونه با او رفتار ميشود، و چگونه فاطمه به شهادت ميرسد، و چگونه حسن شهيد ميشود، و چگونه امّت با او مكر ميورزد... (1).
8- روايت شده كه علي عليهالسلام به هنگام دفن زهرا عليهاالسلام خطاب به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله گفت:
«... دخترت به تو خبر خواهد داد كه چسان امتت فراهم گرديدند، و بر او ستم ورزيدند. از او بپرس چنانكه شايد و خبر گير از آنچه بايد، چه اندوههايي كه در سينهاش نهفته است، و او راهي براي بيان آن نيافته است...». (2).
اين سخن علي عليهالسلام هرچند تصريح نكرده كه بر زهرا عليهاالسلام چه گذشت، اما دلالت دارد كه ستمهايي بر او رفته كه هنوز در سينهاش نهفته و او راهي براي بيان آن نيافته است. اين مظالم سواي فدك، وارث زهرا عليهاالسلام و غصب خلافت است. زيرا اين مسائل را براي همه بيان كرد و آن را با وضوح و روشني تمام در ميان مردم پراكنده و خطبههاي رسايي در بيان آن ايراد فرمود.
9- گفته شيخ كفعمي (متوفاي 905 ه.ق) در مصباح كه آن را از حدود 240 منبع گرد آورده است. كفعمي رحمهاللَّه ميگويد: اين كتاب را «از كتابهاي مورد اعتماد و موثّقي جمع كرده كه گذشت زمان و گذر ايام بر آن تأثير نميگذارد:
كتب كمثل الشمس يكتب ضوؤها
و محلها فوق الرفيع الارفع
كتابهايي كه همچون خورشيد پرتو ميافكند و جايگاهي بس بلند و رفيع
دارند». (1)وي در اين كتاب، دعايي از ابنعباس، از علي عليهالسلام آورده كه اميرالمؤمنين عليهالسلام آن را در قنوت نمازش ميخواند. كفعمي در پاورقي در وصف اين دعا ميگويد: «اين دعا، عظيمالشأن و رفيعالمنزله است. امام علي عليهالسلام طبق نقل دربارهاش فرمود: هر كه اين دعا را بخواند همانند كسي است كه در كنار پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله، در بدر، احد و حنين هزار هزار تير به سوي دشمن پرتاب كرده است».
در اين دعا، دربارهي خانهي نبوّت آمده: «و كودكانش را كشتند، و منبرش را از وصي، و وارث علمش خالي كردند، و امامتش را انكار نمودند... و شكمي كه دريدند و جنيني كه سقط كردند، پهلويي كه شكستند و سندي كه پاره كردند...». (2).
علامه مجلسي از حاشيهي كفعمي بر مصباح كه در پاورقي آن چاپ شده، چنين نقل كرده است: «... شيخ عالم ابوالسعادات اسعد بن عبدالقاهر در كتاب خود، رشحالبلاء ميگويد: گفتهي علي عليهالسلام: فَقَدْ اَخْرَبا... تا آخر، اشاره به برخورد خليفهي اول و دوم با علي و فاطمه عليهمالسلام است كه آنان را اذيت كردند و قصد داشتند خانه علي را به آتش كشند و او را همچون شتر مهار شده بردند؛ و فاطمه را بين در فشردند، چنانكه محسن را سقط كرد، و فرمود كه او را شبانه دفن كنند و خليفهي اول و دوم بر جنازهاش حاضر نشوند...». (3).
ميگويد: «پهلوي شكسته، و سند پاره شده به كردهي آن دو تن با فاطمه عليهاالسلام در شكستن پهلو، و پاره كردن سند او اشاره دارد». (4).
10- محمد بن حسن بن احمد بن وليد از احمد بن ادريس، محمد بن يحيي عطار، همه از محمد بن احمد بن يحيي اشعري، از ابوعبداللَّه رازي، از حسن بن علي بن ابيحمزه بطائني از ابنعميره، از محمد بن عتبه از محمّد بن عبدالرحمن، از پدرش از علي بن ابيطالب عليهالسلام:
«من، فاطمه، حسن، و حسين نزد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بوديم كه به ما التفات فرمود و گريست. گفتم: يا رسولاللَّه! چرا گريه ميكنيد؟ فرمود: از ضربهاي كه بر فرق سر تو و سيلياي كه به صورت فاطمه عليهاالسلام ميزنند، گريه ميكنم». (1).
مجلسي اسناد اين روايت را معتبر دانسته است. (2).
11- احمد بن خصيب از جعفر بن محمد بن مفضل، از محمّد بن سنان زاهري، از عبداللَّه بن عبدالرحمان اصم، از مديح بن هارون بن سعد كه گفت: از ابوطفيل عامر بن وائله شنيدم كه اميرالمؤمنين در سخني به عمر گفت:
«... و اين آتشي است كه شما در خانهام برافروختهايد تا من، فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله، فرزندانم حسن و حسين و زينب و امكلثوم را بسوزانيد». (3).
12- نامه معاويه به علي عليهالسلام و پاسخ آن حضرت به او دلالت دارد كه رفتار خشونتآميزي بر ضد علي عليهالسلام به كار گرفته و او را به زور براي بيعت، آوردند. معاويه گفت: علي در بيعت با خلفا تأخير كرد. پس او را همچون شتر مهار شده براي بيعت ميراندند تا به اكراه بيعت كرد. (4).
1) 407. امالي صدوق، ص 118؛ بحارالانوار، ج 28، ص 51؛ ر. ك: ج 44، ص 149؛ اثبات الهداة، ج 1، ص 281؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 397؛ ضياءالعيون، ج 1، ص 189؛ وفاة الصديقة الزهرا عليهاالسلام، ص 60، مناقب آلابيطالب، ج 2، ص 209.
2) 408. جلاءالعيون، ج 1، ص 189.
3) 409. الهداية الكبري، ص 163.
4) 410. فتوح ابناعثم، ج 3، ص 474.
معاويه به علي عليهالسلام گفت:
«تو به ابوبكر حسادت كردي و بر او رشك بردي، و در صدد تباهي او برآمدي، و در خانهات نشستي، و گروهي از مردم را اغوا كردي تا در بيعت با ابوبكر تأخير كردند... هيچيك از خلفا نبود مگر اينكه تو به واسطهي رشك و حسد بر او ستم كردي، و در بيعت با او تأخير نمودي، تا اينكه تو را همچون شتر بيني مهار كرده، ميراندند تا به زور بيعت كردي». (1).
علي عليهالسلام در پاسخ او نوشت:
«و گفتي مرا چون شتر مهار كرده ميراندند تا بيعت كنم. به خدا كه خواستي نكوهش كني، ستودي، و رسوا سازي ولي خود را رسوا نمودي. مسلمان را چه نقصان كه مظلوم باشد و در دين خود بيگمان؟...». (2).
اين روايت دلالت دارد كه آنان وارد خانه علي عليهالسلام شدند و او را به زور بيرون آوردند. اين بيانگر آن است كه حرمت زهرا عليهاالسلام را كه به تصريح روايات، با تمام توان جلوي آنان ايستاد، رعايت نكردند. البته اين روايت تصريح نكرده كه آنان متعرّض شخص زهرا عليهاالسلام شده باشند.
13- ديلمي ميگويد: زهرا عليهاالسلام ماجراي خود را به تفصيل بيان فرموده است. از جمله فرمود:
«... سپس قنفذ را با عمر بن خطاب و خالد بن وليد به خانهي ما فرستادند تا پسر عمويم علي را براي بيعت زيانبار خود به سقيفه بنيساعده بيرون برند. علي كه مشغول انجام وصيت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله، دربارهي همسران او، تأليف قرآن و پرداخت هشتاد هزار درهم به سفارش آن حضرت بود، با آنان بيرون نرفت. پس هيزم زيادي در مقابل در خانه ما جمع كردند و آتش آوردند تا خانه، و ما را به آتش كشند. من در پشت در ايستادم و آنان را به خدا و پدرم قسم دادم كه دست از ما بردارند و ما را ياري كنند.
عمر، تازيانه را از دست قنفذ- غلام ابوبكر- گرفت و با آن به بازويم زد، چنانكه تازيانه همچون بازوبند به دور بازويم حلقه زد. عمر لگدي به در كوبيد و آن را به طرف من فشار داد و من كه آبستن بودم، به صورت روي زمين افتادم. آتش شعله ميكشيد و صورتم را ميگداخت. عمر چنان به صورتم سيلي زد كه گوشوارهام بر زمين افتاد و درد زايمان به سراغم آمد. پس محسن را كشته بيگناه سقط كردم. اين است امّتي كه ميخواهد بر من نماز بخواند؟! در حالي كه خدا و رسول از آنان بيزاري جستهاند. من نيز از آنان برائت ميجويم».
اميرالمؤمنين عليهالسلام به وصيت فاطمه عليهاالسلام عمل كرد و احدي را از مرگ او خبر نكرد و در شب دفن، دختر پيغمبر، چهل قبر تازه در بقيع كند. هنگامي كه مسلمانان از رحلت، و دفن فاطمه عليهاالسلام باخبر شدند و براي تسليت به نزد علي عليهالسلام آمدند و به او گفتند: برادر رسول خدا! چه خوب ميشد اگر به تجهيز فاطمه عليهاالسلام و كندن خاك او ميفرمودي؟
علي عليهالسلام گفت: فاطمه عليهاالسلام دفن شد و به پدرش پيوست.
گفتند: انا للَّه و انا اليه راجعون! يگانه دختر پيغمبر ما محمّد، ميميرد ولي ما بر جنازهاش نماز نخوانيم. اين براي ما ناگوار است.
علي عليهالسلام گفت:
«جنايتي كه بر خدا و رسول خدا و خاندان او كردهايد، شما را بس است. به خدا قسم، نميتوانستم فاطمه عليهاالسلام را در وصيتش نافرماني كنم كه سفارش كرد: احدي از شما بر او نماز نگذارد...»
آنان لباسهايشان را تكاندند (1)و گفتند: بايد بر دختر پيغمبرمان نماز گزاريم و بلافاصله به بقيع رفتند. آنان در بقيع چهل قبر تازه ديدند، و قبر فاطمه عليهاالسلام را در ميان اين همه قبر پيدا نكردند.
مردم ناله كردند و همديگر را شماتت، و گفتند: نه در وفات دختر پيغمبرتان حاضر بوديد و نه در نماز بر او، و نه قبرش را ميشناسيد تا زيارت كنيد؟! ابوبكر گفت: كساني از ثقات مسلمانان را بياوريد تا همهي اين قبرها را نبش كنند تا قبرش را پيدا كنيد و بر او نماز گزاريم و زيارتش كنيم.
اين مطلب به علي عليهالسلام رسيد. خشمگين و با چهرهاي برافروخته، و چشماني برآمده در حالي كه قباي زردش را كه جز در روزهاي سخت نميپوشيد، در دست داشت، و به شمشيرش ذوالفقار تكيه داده بود، بيرون آمد و خود را به بقيع رساند. بيم دهندهاي خود را پيش از او به مردم رساند و گفت: اين علي است كه چنان ميبينيد، ميآيد و به خدا سوگند ميخورد كه اگر يك سنگ از اين قبرها برداشته شود، شمشيرش را در ميان امّت خواهد گذاشت. مردم گروه گروه هراسان فرار
1) 413. اين كار نزد عرب كنايه از اين است كه سخنان طرف مقابل مورد قبول آنان نيست.
كردند. (1).
14- از جملهي اشعاري كه محدّثان و مورّخان نقل كردهاند كه زهرا عليهاالسلام در رثاي پدرش پيغمبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله ميخواند، اين چند بيت است:
ماذا عليّ من شمّ تربة احمد
ان لايشم مدي الزمان غوالياً
صبت عليّ مصائب لو أنها
صبّت علي الايام صرن ليالياً
فاليوم اخشع للذليل و اتقي
ضيمي و ادفع ظالمي بردائياً
چه خواهد شد اگر كسي كه تربت احمد به مشام او رسيده، هرگز بوي مشك و عنبر به مشامش نرسد. مصيبتهايي بر من وارد شد كه اگر بر روزها وارد ميشد، به شب بدل ميگشت. من امروز در مقابل افراد ذليل تسليم ميشوم و ظلم و ستم ظالمان را با ردايم دفع ميكنم.
اگر منظور زهرا عليهاالسلام «از مصائب» فقط مصيبت ارتحال پدرش بود، سزاوارتر آن بود كه صيغه مفرد «مصيبة» بسنده ميكرد و جايي براي ذكر خشوع در مقابل ذليل، و دفع به وسيلهي ردا نبود.
همچنان كه گفتهي زهرا عليهاالسلام «و ادفع ظالمي بردائيا» يا «بالراح» در شعر زير:
فاليوم اخض للذليل، و اتقي
ذلي و ادفع ظالمي بالراح (2).
اشاره دارد كه فقط در غصب فدك و ارث زهرا عليهاالسلام بر او ظلم و ستم روا نداشتند. زيرا براي رفع اين ستم به دست و پنجه، و ردا نيازي نيست بلكه زهرا عليهاالسلام نزد غاصبان رفت و حقش را مطالبه كرد و با آنان در اثبات حقانيت خود احتجاج فرمود. همهي اقدامات زهرا عليهاالسلام در اين خصوص ضبط و ثبت شده و معروف و مشهور است.
علاوه بر اين، به كارگيري دست و پنجه، و ردا در دفع ظالم به تلاش بدني زهرا عليهاالسلام اشاره دارد و گويا آن است كه آن بانو به خطابه و احتجاج بسنده نكرده مگر آنكه بر سبيل كنايه و مجاز وارد شده باشد.
15- شعبي و ابومخنف و يزيد بن حبيب مصري، حديث احتجاج امام حسن عليهالسلام با عمرو بن عاص، و وليد بن عقبه، و عمرو بن عثمان، و عتبة بن ابيسفيان در حضور معاويه را روايت كردهاند. در اين حديث طولاني آمده كه امام حسن عليهالسلام به مغيرة بن شعبه فرمود: «... و تو بودي كه فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را زدي تا مجروح شد و بچهاش را سقط كرد. تو در تحقير رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و مخالفت با فرمان او، و هتك حرمت، مرتكب اين جنايت شدي. در حالي كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به او فرمود: يا فاطمه! تو سرور زنان اهل بهشتي...». (1).
علّامه جليلالقدر شيخالاسلام طبرسي در مقدمه كتابش «الاحتجاج» ميگويد: «سند بيشتر اخباري را كه در اين كتاب آوردهايم بيان ننمودهايم. زيرا يا مورد اجماع است و يا موافق مدلول عقل، و يا در كتب و سِيَر بين مخالف و موافق مشهور مگر آنچه از ابومحمّد، حسن عسكري عليهالسلام آوردهام. زيرا اگر چه همانند توصيفاتي است كه بيان كرديم اما به اندازهي ساير روايات مشهور نيست. به همين دليل در اول هر خبر، سندش را بيان كردهام». (2).
علّامه متبحّر شيخ آغابزرگ تهراني در الذريعه ميگويد:
«اين سخن وي صراحت دارد كه روايات مرسل وي در اين كتاب، مستفيض و بين مخالف و موافق، مورد اجماع است. بنابراين الاحتجاج يكي از كتابهاي معتبري است كه علماي اعلام مانند علّامه مجلسي، و محدّث حر عاملي و ديگران به آن اعتماد كردهاند». (1).
16- محمّد بن جرير بن رستم طبري ميگويد: مخلول بن ابراهيم به ما خبر داد و گفت: مطر بن ارقم ما را حديث كرد و گفت: ابوحمزه ثمالي از علي بن الحسين عليهالسلام براي ما حديث كرد و گفت:
هنگامي كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله رحلت كرد و با ابوبكر به خلافت بيعت كردند، علي عليهالسلام از بيعت با او خودداري كرد. عمر به ابوبكر گفت: آيا كسي در پي اين مرد متخلّف نميفرستي تا بيايد بيعت كند؟
ابوبكر گفت: قنفذ! به نزد علي برو و بگو: خليفهي رسولاللَّه ميگويد: بيا بيعت كن. علي عليهالسلام صدايش را بلند كرد و گفت: سبحاناللَّه! چه زود بر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دروغ بستيد.
گفت: قنفذ برگشت و جريان را به او بازگفت.
پس عمر گفت: آيا كسي به نزد اين مرد متخلّف نميفرستي كه بيايد بيعت كند؟ ابوبكر به قنفذ گفت: به نزد علي برو و بگو: اميرالمؤمنين ميگويد: بيا بيعت كن. قنفذ رفت و دقّالباب كرد.
علي گفت: كيست؟
گفت: من هستم، قنفذ.
1) 418. الذريعه، ج 1، ص 282.
گفت: چه ميخواهي؟
گفت: اميرالمؤمنين ميگويد: بيا بيعت كن.
علي عليهالسلام صدايش را بلند كرد و گفت: سبحاناللَّه! چيزي ادعا كرده كه حق او نيست. قنفذ برگشت و به ابوبكر خبر داد.
عمر به پا خاست و گفت: بياييد با هم به نزد اين مرد برويم. پس گروهي به خانه علي رفتند و در زدند. علي عليهالسلام چون صدايشان را شنيد، سخن نگفت. زني به سخن آمد و گفت: اينان كه هستند؟
فاطمه عليهاالسلام صدايش را بلند كرد و گفت: يا رسولاللَّه! پس از تو، از ابوبكر و عمر چه ديديم! هنگامي كه صدايش را شنيدند، بسياري از همراهان عمر گريستند. سپس بازگشتند.
عمر با عدهاي ماند و علي را بيرون آوردند و به نزد ابوبكر بردند و او را در مقابل ابوبكر نشاندند. ابوبكر گفت: بيعت كن.
گفت: اگر بيعت نكنم؟
گفت: در اين صورت، به خدايي كه جز او معبودي نيست، گردنت را ميزنيم.
گفت: اگر چنين كرديد، من بنده خدا، و برادر رسول اويم.
گفت: بيعت كن.
گفت: اگر بيعت نكنم؟
گفت: در اين صورت، به خدايي كه جز او معبودي نيست، گردنت را ميزنيم. علي عليهالسلام رو به قبر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كرد و گفت: يا ابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني، پس بيعت كرد و بپا خاست. (1).
1) 419. المسترشد في امامة علي بن ابيطالب، صص 65- 66.
17- علّامه عياشي روايت بلندي از يكي از آن دو امام عليهالسلام نقل كرده كه در آخرش آمده: «ابوبكر به دنبال او (علي) فرستاد كه بيا و بيعت كن.
علي گفت: از خانه بيرون نميآيم تا قرآن را جمعآوري كنم.
بار ديگر به دنبالش فرستاد، علي گفت: بيرون نميآيم تا از جمع قرآن فارغ شوم.
ابوبكر بار سوم پسرعمويش، قنفذ را به دنبال علي فرستاد. فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بپا خاست تا بين او و علي عليهالسلام حائل شود. قنفذ او را زد و بدون علي بازگشت.
ترسيد كه مبادا علي مردم را جمع كند. پس دستور داد هيزم آوردند و در اطراف خانه علي قرار دادند. سپس عمر آتش آورد و خواست خانه را به روي علي، و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام آتش بزند.
علي كه اين كار را ديد، از خانه بيرون آمد و به اجبار و اكراه بيعت كرد نه از روي اختيار». (1).
18- محمد بن يحيي، از محمّد بن حسين، از محمّد بن اسماعيل، از صالح بن عقبه، از عبداللَّه بن محمّد جعفي از ابوجعفر (امام باقر)، و ابوعبداللَّه (امام صادق) روايت كرده كه فرمودند:
«فاطمه عليهاالسلام با ديدن كارهاي آنان، گوشه لباس عمر را گرفت و او را به طرف خود كشيد، و خطاب به او فرمود: به خدا قسم، پسر خطاب اگر كراهت نداشتم كه
1) 420. تفسير عياشي، ج 2، صص 307- 308؛ بحارالانوار، ج 28، ص 231؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص 424.
بلا دامنگير بيگناهان شود، ميدانستي كه چگونه خداوند را قسم ميدادم. آن وقت او را سريعالاجابه ميديدي». (1).
شيخالاسلام علامه مجلسي در تفسير كارهاي آنان ميگويد: «يعني: ورود آنان به خانه فاطمه عليهاالسلام». (2).
19- ابراهيم بن احمد طبري، از علي بن عمر بن حسن بن علي سياري، از محمد بن زكرياي غلابي، از جعفر بن محمد بن عماره، از پدرش، از جابر جعفي، از ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين عليهالسلام، از پدرش، از جدش، از محمد بن عمار بن ياسر كه در حديثي گفت: «و به حسن آبستن شد. چون او را به دنيا آورد، پس از چهل روز به حسين آبستن شد. سپس زينب و آنگاه امكلثوم را به دنيا آورد، سپس به محسن آبستن شد. پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و آنچه در ورود آنان به خانه فاطمه عليهاالسلام گذشت، و پسر عمويش اميرالمومنين را بيرون بردند، و در اثر آنچه از آن مرد به فاطمه عليهاالسلام رسيد، يك فرزند كامل را سقط كرد. همين علت اصل بيماري و رحلت فاطمه عليهاالسلام بود». (3).
20- محمد بن جرير بن رستم طبري بيان كرده كه چون با ابوبكر به خلافت بيعت كردند، علي عليهالسلام در خانه نشست و از حضور در جمع آنان خودداري كرد. به خانه علي آمدند و بر آن شدند تا خانه را روي علي، و فاطمه عليهمالسلام آتش زنند. زبير با شمشيرش بيرون آمد. شمشيرش را شكستند. اين روايت را محمد بن هارون از
ابان بن عثمان نقل كرده، ميگويد: سعيد بن قدامه از زائدة بن قدامه برايم حديث كرد كه ابوبكر علي را به بيعت دعوت كرد امّا او امتناع ورزيد. وي سپس از احتجاج علي با آنان نقل كرده ميگويد: از زائدة بن قدامه پرسيدم: اين حديث را از چه كسي شنيدي؟ گفت: از ابوجعفر محمّد بن علي بن الحسين عليهالسلام. (1).
21- ابيالجارود از ابوجعفر (امام باقر عليهالسلام) پرسيدم: چه وقت قائم شما قيام ميكند؟
امام عليهالسلام به او پاسخ بلندي داد. از جمله مطالبي كه حضرت بدان اشاره كرده، اين بود: «هيزمي كه اوّلي و دومي جمع كردند تا با آن علي و فاطمه و حسن و حسين را آتش زنند. اين هيزم نزد ماست و از هم ارث ميبريم...». (2).
22- محمد بن عبداللَّه بن جعفر حميري، از پدرش از علي بن محمد بن سالم، از محمد بن خالد، از عبداللَّه حماد بصري، از عبداللَّه بن علي بن عبدالرحمن اصم، از حمّاد بن عثمان، از امام صادق عليهالسلام:
«هنگامي كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به إسرا رفت، به او گفته شد: خداوند تو را در سه چيز آزمايش ميكند...
اما دخترت، بر او ستم ميشود، و حقي را كه برايش قرار ميدهي، از او غصب ميكنند، او را كه باردار است، ميزنند و بدون اجازه بر او، و حريم و منزلش وارد ميشوند. سپس او را سستي و خواري در بر ميگيرد. سپس مانعي نميبيند، و در اثر ضربه دشمن بچهاش را
سقط ميكند و بر اثر همان ضربه ميميرد...
و نخستين كسي كه در روز قيامت براي او حكم ميشود، محسن بن علي است كه دربارهي قاتلش، و سپس قنفذ حكم خواهد شد. پس او و رفيقش را ميآورند...» (1).
23- ابوالحسن بن شاذان، از پدرش، از محمّد بن حسن بن وليد، از محمد بن حسين بن صفّار، از محمّد بن زياد، از مفضل بن عمر، از يونس بن يعقوب، از امام صادق عليهالسلام كه آن حضرت در يك حديث بلند فرمود:
«اي يونس! جدّم رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: كسي كه پس از من بر دخترم فاطمه ستم كند، و حقش را غصب نمايد و او را به قتل رساند، ملعون است». (2).
24- شماري از دانشمندان شيعه از احمد بن محمّد از قاسم، از جدش، از ابوبصير، از امام صادق عليهالسلام، از پدرانش كه «اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: فرزندان سقط شده شما در قيامت شما را ملاقات ميكنند، اگر آنان را نامگذاري نكرده باشيد؛ هر يك به پدرش ميگويد: چرا مرا نامگذاري نكردي، در حالي كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله محسن را پيش از تولد نامگذاري كرد»؟! (3).
25- ابراهيم بن سعد ثقفي گفت: احمد بن عمرو بجلي مرا حديث كرد و گفت:
1) 426. كامل الزيارات، صص 332- 335؛ بحارالانوار، صص 62- 64؛ ر. ك: ج 53: ص 23، عوالمالعلوم، ج 11، ص 398؛ جلاءالعيون، ج 1، ص 184- 186.
2) 427. كنزالفوائد، ج 1، صص 149- 150؛ روضات الجنات، ج 6، ص 182.
3) 428. كافي، ج 6، ص 18، عوالمالعلوم، ج 11، ص 411، بحارالانوار، ج 43، ص 195؛ ج 101، ص 128، ج 10، ص 112، خصال، ج 2، ص 434؛ عللالشرايع، ج 2، ص 464؛ جلاءالعيون، ج 1، ص 222.
احمد بن حبيب عامري از حمران اعين، از ابوعبداللَّه جعفر بن محمّد الصادق عليهالسلام ما را حديث كرد و گفت:
«به خدا سوگند، علي بيعت نكرد مگر آنگاه كه ديد دود وارد خانهاش شده است». (1).
26- حسين بن حمدان، از محمّد بن اسماعيل، و علي بن عبداللَّه حسني، از ابوشعيب، و محمّد بن نصير، از عمر بن فرات، از محمّد بن مفضل، از مفضّل بن عمر كه گفت: از سرورم صادق عليهالسلام پرسيدم: آيا مأمور منتظر، مهدي عليهالسلام را وقت مشخصي هست كه مردم بدانند؟ فرمود: حاشا كه خداوند براي ظهور مهدي عليهالسلام وقتي مشخص نمايد كه شيعيان ما بدانند...
و زدن سلمان فارسي، و شعلهور ساختن آتش بر در خانه اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين تا آنان را با آن بسوزانند، و تازيانه زدن به دست فاطمه، و لگد زدن به شكمش، و سقط كردن محسن... و داستان ابوبكر، و فرستادن خالد بن وليد، قنفذ و عمر بن خطاب و جمع كردن مردم براي بيرون آوردن علي عليهالسلام از خانهاش براي بيعت در سقيفه بنيساعده؛
و گفتهي عمر: يا علي! بيرون بيا و در آنچه مسلمانان بر آن اجماع كردهاند، داخل شو و الّا تو را ميكشيم؛
و گفتهي فضّه كنيز فاطمه: اميرالمؤمنين مشغول است و اگر انصاف دهيد و با او به عدل رفتار كنيد، حق با او است. (و دشنام و ناسزاي عمر به او).
و جمعآوري هيزم و چوب در كنار در براي به آتش كشيدن خانهي اميرالمؤمنين، و فاطمه و حسن و حسين و زينب و امكلثوم، و فضه؛ و آتش زدن در خانه، و بيرون
1) 429. بحارالانوار، ج 28، ص 269، 390، 411، ر. ك: الشافي في الامامه، ج 3، ص 241؛ تلخيص الشافي، ج 3، ص 76.
آمدن فاطمه عليهاالسلام و خطاب وي به آنان از پشت در و گفتهي زهرا عليهاالسلام: واي بر تو عمر! اين چه جسارتي است بر خدا و رسول او؟ آيا ميخواهي نسل پيغمبر را از دنيا بركني، و نور خدا را خاموش كني؟ اما خداوند نورش را تمام ميكند؛ و تهديد مهاجمان.
و گفتهي او: فاطمه! بس است. نه محمّد حاضر است و نه ملائكه از نزد خداوند امر و نهي ميآورند، و علي هم يكي از مسلمانان است و بس، اگر ميخواهي او را براي بيعت با ابوبكر بيرون فرست و الّا همهي شما را به آتش ميكشم.
فاطمه گريان گفت: خداوندا! به تو شكايت ميكنم از فقدان پيامبر و رسول و برگزيدهات، و ارتداد امت او عليه ما، و منع آنان حقي را كه تو در كتابت برايمان قرار دادي، كتابي كه آن را بر پيامبر نازل فرمودي.
عمر به فاطمه گفت: فاطمه! حماقت زنانه را از خودت دور كن. خداوند نبوت و خلافت را براي شما در يكجا جمع نكرده است. چوبِ در آتش گرفته است.
و داخل كردن قنفذ دستش را براي باز كردن در.
و زدن عمر با تازيانه بر بازوي فاطمه چنانكه همچون بازوبند سياه بر بازويش حلقه زد، و لگد زدنش به در كه به شكم فاطمه اصابت كرد و فاطمه كه شش ماهه به محسن آبستن بود، او را سقط كرد.
و هجوم عمر، و قنفذ و خالد بن وليد، و سيلي زدن عمر به گونهي زهرا عليهاالسلام چنانكه گوشوارهاش از زير مقنعه ديده شد، و فاطمه بلند ميگريست و مي گفت:
«وا ابتاه، وا رسولاللَّه، دخترت فاطمه تكذيب ميشود، او را ميزنند و فرزندش در شكمش كشته ميشود».
و بيرون آمدن اميرالمؤمنين عليهالسلام از خانه با چشماني سرخ و سر برهنه كه جامهاش را بر روي فاطمه انداخت و او را به سينهاش چسباند و به فاطمه گفت: دختر رسول خدا! ميداني كه خداوند پدر را براي عالميان رسول رحمت فرستاد...
پس گفت: اي پسر خطاب! واي بر تو از امروزت، و پس از آن، و روزگاري كه در پي آن خواهد آمد، پيش از آنكه شمشيرم را بكشم و باقيمانده امّت را از بين ببرم، از خانه بيرون شو.
عمر، و خالد بن وليد، قنفذ و عبدالرحمن بن ابيبكر رفتند، و راه خود را در پيش گرفتند. علي عليهالسلام فرياد كشيد: اي فضّه! بانويت، همچون زنان قابله، او را تيماردار كه در اثر لگد، و اصابت در به شكمش، درد زايمان او را در بر گرفته است. پس محسن را سقط كرد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: او به جدّش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ملحق شد و به او شكايت خواهد كرد...
محسن ميآيد، خديجه دختر خويلد، و فاطمه دختر اسد مادر اميرالمؤمنين عليهالسلام او را ميآورند، آنان فرياد ميكشند، و مادرش فاطمه عليهاالسلام ميگويد: اين روز شماست كه وعده داده شديد...
سپس مفضّل گفت: آقاي من! دربارهي اين فرمودهي خداوند: (و اذا الموؤدة سئلت بأيّ ذنب قتلت)، چه ميگوييد؟
امام فرمود: مفضّل! به خدا قسم، مؤوده، محسن است. زيرا او از ماست و بس. هر كه جز اين گفت، او را تكذيب كنيد.
مفضّل گفت: آقايم! سپس چه؟
امام فرمود: فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بپا ميخيزد و ميگويد: خداوندا! به وعدهاي كه به من دادهاي عمل كن دربارهي كسي كه به من ظلم و ستم كرد، و حق مرا غصب نمود، و مرا زد، و... (1).
1) 430. بحارالانوار، ج 53، صص 14، 18، 19، 23؛ عوالمالعلوم، ج 11، صص 441، 443؛ الهدايةالكبري، صص 392، 407- 417؛ حليةالابرار، ج 2، ص 652. ر. ك: فاطمة بهجة قلب المصطفي، ج 2، ص 532؛ نوائب الدهور، ص 192.
27- در حديث ديگري امام صادق عليهالسلام به مفضّل فرمود:
«و نه همچون روز محنت ما در كربلا، اگر چه روز سقيفه و آتش زدن در خانه اميرالمؤمنين و حسن و حسين و فاطمه و زينب و امكلثوم و فضّه و قتل محسن با لگد، بزرگتر، وحشتناكتر و تلختر بود. زيرا اين روز، مايهي اصلي روز عذاب است». (1).
28- رئيس شيعه، شيخ مفيد از احمد بن محمّد بن عيسي، از پدرش و عباس بن معروف، از عبداللَّه بن مغيره، كه گفت: عبداللَّه بن عبدالرحمن اصم از عبداللَّه بن بكر ارجاني كه گفت: در راه مكه به مدينه همراه ابوعبداللَّه (امام صادق عليهالسلام) بودم... آنگاه حديثي بلند از امام روايت كرد كه آن حضرت، از جمله به او فرمود: «و قتل اميرالمؤمنين، و قاتل فاطمه، و قاتل محسن و قاتل حسن و حسين...» اين روايت را در كامل الزيارات به سند ديگري از عبداللَّه اصم، از عبداللَّه بن بكر ارجاني نقل كرده است. در اين نقل آمده: «و قاتل فاطمه و محسن». (2).
29- علي بن ابراهيم از پدرش، از سليمان ديلمي، از ابوبصير، از ابوعبداللَّه (امام صادق عليهالسلام) كه فرمود:
«در روز قيامت محمّد صلي اللَّه عليه و آله فراخوانده ميشود و حلّهاي سرخ بر تن او ميپوشند... سپس از ميان عرش، از سوي پروردگار عزيز، و افق اعلي ندا ميآيد كه: اي محمد! چه خوب پدري است، پدر تو، او
ابراهيم است و چه خوب برادري است، برادر تو، او علي بن ابيطالب است، و چه خوب دو سبطي، دو سبط تو، آنان حسن و حسيناند، و چه خوب جنيني، جنين تو است، او محسن است...» (1).
30- ابومحمد، از عبداللَّه بن سنان، از ابوعبداللَّه (امام صادق عليهالسلام) كه فرمود: چون رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله رحلت فرمود، و ابوبكر بر تخت خلافت نشست، كسي به دنبال وكيل فاطمه عليهاالسلام فرستاد كه او را بيرون آورد... ابوبكر نوشتهاي براي فاطمه عليهاالسلام در رد فدك نوشت. عمر در راه به او رسيد، گفت: دختر محمد! اين نوشته كه با خود داري چيست؟
گفت: نوشتهاي است كه ابوبكر در رد فدك برايم نوشته است.
گفت: آن را به من بده.
فاطمه عليهاالسلام حاضر نشد، نوشته را به او بدهد. عمر لگدي به او زد: او به پسري به نام محسن آبستن بود كه او را در اثر همان ضربه سقط كرد. پس عمر فاطمه را سيلي زد. گويي به گوشوارهي گوش مينگرم كه شكسته شد.
سپس نوشته را گرفت و پاره كرد. فاطمه به خانه رفت و 75 روز در اثر ضربه عمر بستري شد. آنگاه رحلت كرد.
چون مرگش فرارسيد، علي را خواست و به او گفت: يا تضمين ميكني يا به زبير وصيت ميكنم. علي عليهالسلام گفت: دختر محمّد! خودم وصيت تو را تضمين ميكنم. فاطمه گفت: تو را به حقّ رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ميخوانم كه وقتي از دنيا رفتم، آن دو بر جنازهام حاضر نشوند و بر من نماز نگزارند.
1) 433. تفسير قمي، ج 1، ص 128؛ بحارالانوار، ج 7، صص 328- 329؛ صص 130- 131؛ ج 12، صص 6- 7؛ نورالثقلين، ج 1، ص 348؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 1، صص 328- 329.
علي گفت: اين حقّ تو است. پس چون رحت كرد، علي او را شبانه در خانهاش دفن كرد. صبح، مردم مدينه و همينطور ابوبكر و عمر بر آن شدند كه در تشييع جنازه فاطمه شركت كنند. علي به سوي آن دو بيرون آمد. به او گفتند: يا ابوالحسن! با دختر محمّد چه كردي؟ آيا به تجهيز او اقدام كردهاي؟
علي عليهالسلام گفت: به خدا قسم كه او را دفن كردم.
گفتند: چه چيز تو را واداشت كه او را دفن كني و به ما اطلاع ندهي؟
گفت: او، خودش مرا فرمان داد كه چنين كنم.
عمر گفت: به خدا قسم كه ميخواهم نبش قبر كنم و بر او نماز بخوانم.
علي گفت: به خدا قسم، تا زماني كه قلبم در ميان كالبدم ميتپد و ذوالفقار در دستم است، تو به نبش قبر نخواهي رسيد. خودت اين را خوب ميداني.
ابوبكر گفت: برو، او از ما به فاطمه سزاوارتر است.
مردم نيز پراكنده شدند. (1).
31- محمّد بن هارون تلعكبري، از پدرش، از ابوعلي محمد بن همام بن سهيل، از احمد بن محمّد بن برقي، از احمد بن محمّد اشعري قمي، از عبدالرحمن بن ابينجران، از عبداللَّه بن سنان، از ابنمسكان از ابوبصير از امام صادق عليهالسلام:
«فاطمه عليهالسلام در بيستم جماديالثاني سال چهل و پنجم عمر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله متولد شد... علت وفاتش آن بود كه قنفذ، غلام آن مرد، به دستور اربابش با غلاف شمشير ضربهاي به او زد. فاطمه عليهاالسلام محسن را سقط كرد و در اثر همان ضربه به شدّت مريض شد و اجازه نداد احدي از كساني كه او را آزرده بودند، بر او وارد شوند.
دو مرد از اصحاب پيغمبر از اميرالمؤمنين درخواست كردند كه از
1) 434. الاختصاص، صص 184- 185؛ بحارالانوار، ج 29، ص 192؛ وفاة الصديقة الزهرا عليهاالسلام، ص 75.
آنان نزد فاطمه شفاعت كند. علي از فاطمه درخواست كرد و او نيز پاسخ مثبت داد. هنگامي كه بر او وارد شدند، گفتند: دختر رسول خدا! حالت چگونه است؟ فاطمه گفت: الحمدللَّه خوبم... پس به آنان گفت: آيا از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نشنيديد كه فرمود: فاطمه پارهي تن من است. هر كه او را اذيت كند، مرا اذيت كرده، و هر كه مرا اذيت كند، خدا را اذيت كرده است؟ گفتند: چرا. گفت: به خدا قسم كه شما دو نفر مرا اذيت كرديد. ابوبكر و عمر در حالي از نزد فاطمه بيرون آمدند كه از آنان خشمگين بود». (1).
سند اين روايت صحيح است.
32- شيخ طبرسي: از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه آن حضرت فرمود:
«هنگامي كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از خانهاش بيرون آورده شد، فاطمه عليهاالسلام به دنبالش بيرون آمد، هيچيك زنان بنيهاشم نماندند مگر اينكه با او بيرون آمدند تا اينكه به نزديكي قبر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله رسيد. به آنان گفت: پسر عمويم را رها كنيد و الّا به خدا قسم...» (2).
اين حديث نيز دلالت دارد كه آنان وارد خانه شدند و علي عليهالسلام را به زور و اجبار بيرون آوردند و همهي اين كارها را برخلاف خواستهي فاطمه عليهاالسلام و بدون رعايت حرمتش انجام دادند.
33- قاضي عبدالجبار (متوفاي سال 415 ق) معاصر شيخ مفيد (متوفاي 413 ق) ميگويد: شيعيان مدعياند كه از جعفر بن محمد عليهالسلام و ديگران روايت شده
است كه عمر فاطمه را تازيانه زد. (1).
ما نميدانيم كه منظورش همين رواياتي است كه در اينجا آورديم يا به روايت ديگري اشاره كرده است. لذا سخنش را در اينجا نقل كرديم.
34- علامه مجلسي از كتاب الطرف علامهي جليلالقدر سيد بن طاووس به نقل از كتاب الوصيه شيخ عيسي بن مستفاد الضرير، از موسي بن جعفر، از پدرش روايت كرده كه رسول خدا عليهالسلام در حال احتضار، انصار را خواست و به آنان فرمود: «اي گروه انصار! وقت جدايي فرارسيد... بدانيد كه در فاطمه، در من است و خانهي او خانهي من. هر كه حرمت او را هتك نمايد، همانا كه حرمت پردهي خداوند را هتك كرده است».
عيسي گفت: ابوالحسن (كاظم عليهالسلام) بسيار گريست، و بقيهي سخنش را قطع كرد و گفت: «به خدا قسم كه حرمت پردهي خدا را هتك كردند. به خدا قسم كه حرمت پردهي خدا را هتك كردند، به خدا قسم كه حرمت پردهي خدا را هتك كردند...». (2).
35- هارون بن موسي از احمد بن محمد بن عمار عچلي كوفي از عيسي الضرير از امام كاظم عليهالسلام كه فرمود: به پدرم گفتم: پس از بيرون رفتن ملائكه از نزد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله چه شد؟ فرمود: علي و فاطمه و حسن و حسين را خواست و به حاضران گفت: از خانه بيرون رويد... به علي عليهالسلام گفت:
«علي! بدان كه من از كسي كه دخترم فاطمه از او راضي باشد،
خشنودم. همينگونه است پروردگار من و ملائكه او.
اي علي! واي بر كسي كه بر او ستم كند، واي بر كسي كه حقش را به ناحق از كف او بربايد، واي بر كسي كه حرمت او را هتك نمايد، واي بر كسي كه در خانهاش را آتش بزند، واي بر كسي كه خليل او را بيازارد، واي بر كسي كه او را به مشقت اندازد و با او به مبارزه برخيزد.
خداوندا! من از آنان بيزارم و آنان از من بدور.
سپس رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آنان را نام برد و فاطمه و علي و حسن و حسين را به سينهاش چسباند و گفت: خداوندا! من با اينان و شيعيانشان در سلم و آشتيام و تعهد ميكنم كه وارد بهشت شوند، و با دشمنان و ستمگران در حق اينان، و آنان كه از اينان و شيعيانشان پيش گيرند يا تخلّف ورزند، دشمن و در جنگ، و تعهد ميكنم كه به آتش وارد شوند.
سپس، نه به خدا قسم، فاطمه! راضي نخواهم شد تا تو راضي شوي.
سپس، نه به خدا قسم، راضي نميشوم تا تو راضي شوي.
سپس، نه به خدا قسم، راضي نميشوم تا تو راضي شوي». (1).
36- محمّد بن يحيي از عمركي بن علي، از علي بن جعفر، از برادرش، ابوالحسن كاظم عليهالسلام: «فاطمه، صديقهي شهيده است. دختران پيامبران، حيض نميشوند». (2).
مجلسي اول و دوم كه هر دو از اعاظم علماي شيعه هستند، گفتهاند: اين حديث، صحيح است. (1).
37- علامه جليلالقدر، عابد زاهد، سيد بن طاووس به اسناد خود از امام كاظم عليهالسلام از پدرش عليهالسلام كه فرمود:
«رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: يا علي! چه خواهي كرد كه اين قوم، پس از من بر ضد تو توطئه كنند، و بر تو بتازند، و به دنبالت فرستند... تا با آنان بيعت كني، سپس گريبانت را گرفته و تو را همچون شتر مهار شده با مذمّت و خواري، و اندوهگين و غمگين بكشند...». (2).
38- عالم عابد زاهد، سيد بن طاووس رحمهاللَّه دعاي ديگري از آقاي ما امام رضا عليهالسلام در سجدهي شكر، ما اين دعا را به اسناد خود، از سعد بن عبداللَّه در كتاب فضلالدعا روايت كردهايم. ابوجعفر، از محمد بن اسماعيل بن بزيع، از امام رضا عليهالسلام و بكير بن صالح، از سليمان بن جعفر، از امام رضا عليهالسلام، هر دو گفتند: بر رضا وارد شديم. او در سجدهي شكر بود. سجدهاش را طولاني كرد. سپس سرش را بلند كرد گفتيم: سجده را طولاني كرديد؟ گفت: هر كه اين دعا را در سجدهي شكر بخواند همچون تيرانداز روز بدر در كنار رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله پاداش دارد. گفتيم: آن را بنويسم؟
فرمود: بنويسيد. هرگاه سجده شكر به جاي آورديد، بگوييد... پس دعا را بيان فرمود. از جمله در اين دعا آمده: «... آن دو رسولت را به مسخره گرفتند، و فرزند
پيامبرت را كشتند...» (1).
39- محمّد بن هارون بن موسي، از پدرش، از محمد بن حسن بن احمد بن وليد، از احمد بن ابيعبداللَّه برقي، از زكريا بن آدم، گفت:
نزد رضا بودم كه ابوجعفر عليهالسلام را آوردند. او كمتر از چهار سال سن داشت. دستش را به زمين زد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و مدتي دراز فكر كرد. رضا عليهالسلام به او گفت: فدايت شوم، چرا اينقدر تفكرت طول كشيد؟ گفت دربارهي آنچه با مادرم فاطمه كردند، اما به خدا قسم...
سپس حضرت عليهالسلام از عقوبت عاملان اين جنايت سخن گفت. (2).
ميگوييم: هرچند اين روايت از تفاضيل ماجرا به صراحت سخن نميگويد اما بيانگر آن است كه فاطمه عليهاالسلام مورد ستم آشكار واقع شد.
40- سيد بن طاووس در زوائد الفوائد، و از كتاب مختصر شيخ حسن بن سليمان از خط علي بن مظاهر واسطي به اسناد متصل از محمد بن علا همداني واسطي. سپس اين روايت را از كتاب مختصر نقل و در آخرش گفته: اين روايت را از خط محمّد بن علي بن طيّ نقل كردم. در روايت آمده:
ابن ابيالعلاء همداني، و يحيي بن محمد بن حويج دربارهي پسر خطاب با هم منازعه كردند. پس محاكمه به نزد احمد بن اسحاق قمي از اصحاب امام حسن عسكري عليهالسلام بردند. او از امام عسكري عليهالسلام از پدرش نقل كرد كه حذيفه حديث بلندي از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله روايت كرده است. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در اين حديث، از اتفاقاتي خبر داده كه پس از او به وقوع خواهد پيوست. حذيفه با بيان اين مطلب كه آنچه را از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله شنيده به وقوع پيوسته، ميگويد:
«... و خانهي وحي به آتش كشيده... و به صورت زكيه سيلي زده شد». (1).
1) 445. بحارالانوار، ج 95، صص 351- 354؛ ج 31، ص 126؛ و از: المحتضر، صص 44- 55. در پاورقي بيان كرده كه طبري نيز اين روايت را در دلائل الامامه در فصل مربوط به اميرالمؤمنين عليهالسلام آورده و هاشم بن محمّد از علماي قرن ششم در مصباح الانوار، و جزايري در انوار نعمانيه با سند ديگري آورده است.
قاضي عبدالجبار
سيد مرتضي علمالهدي
شيخ طوسي
ابوالصلاح حلبي
عبدالجليل قزويني
يحيي بن محمد علوي بصري
سيد بن طاووس
خواجه نصيرالدين طوسي
علّامه حلّي
شمسالدين اسفرايني
قوشجي
فاضل مقداد
زينالدين عاملي
ابن ابيجمهور و فاضل هروي
محقق كركي
ابنمخدوم عربشاهي
قاضي نوراللَّه شوشتري
ابنسعد جزايري
شيخ حرّ عاملي
علّامه مجلسي
ابوالحسن فتوني
خواجويي مازندراني
شيخ جعفر كاشفالغطاء
سيد عبداللَّه شبّر
سيد محمّد قلي موسوي
سيد محمّد حسيني قزويني
سيد محمّد باقر خوانساري
محمّد حسن مظفر
عبدالحسين شرفالدين
سيد محمّد باقر صدر
مسأله زدن زهرا عليهاالسلام و يورش به خانه او، و تلاش و بلكه اقدام عملي براي آتش زدن آن، و نيز سقط فرزندش محسن، و ديگر مسائل مربوط به اين ماجرا، از همان روزهاي نخست وارد استدلالها و احتجاجات مذهبي شد و هنوز هم در اين زمينهها بدان احتجاج ميشود.
نمونههايي از احتجاجات متكلمان و ديگر بزرگان شيعه بر ضدّ دشمنان در دورههاي مختلف را ميآوريم تا روشن شود كه اين مسائل را مداحان و ذاكران اهلبيت عليهالسلام از پيش خود نساختهاند تا چنانكه برخي تعبير ميكنند، اشك مردم را با سخنان راست و دروغ درآوردند. ما تتبّع و استقصاي اين احتجاجات را به خوانندهي ارجمند واگذار ميكنيم تا در صورت تمايل، آن را از لابلاي كتابهاي كلامي و مذهبي بيرون كشد. بر خدا توكل ميكنيم و از او ياري و توان و راستي ميطلبيم.
قاضي عبدالجبار يكي از اعاظم علماي معتزلي در ردّ شيعه ميگويد:
«... از جمله مطالبي كه بيان كردهاند، اين ادعاي آنان است كه فاطمه عليهاالسلام بواسطهي خشم خود از ابوبكر و عمر وصيّت كرد كه آن دو بر پيكرش نماز نگزارند و پنهاني دفن شود. لذا او را شبانه دفن كردند. اينان روايتي را از جعفر بن محمّد و ديگران نقل كردهاند كه
عمر فاطمه را با تازيانه و زبير را با شمشير زد. اينان ميگويند: عمر خانهي فاطمه را در پيش گرفت كه علي، زبير، و مقداد و گروهي از متخلّفان از بيعت ابوبكر در آنجا جمع شده بودند. عمر به فاطمه گفت: پس از پدرت كسي را از تو دوست داشتنيتر نميبينم ولي به خدا قسم، اگر اين عده نزد تو جمع شوند، خانه را به رويشان آتش خواهند زد. فاطمه آنان را از اجتماع نزد خود بازداشت و به نزد او بازنگشتند تا اينكه با ابوبكر بيعت كردند. روايات دور از صحّت ديگري نيز نقل كردهاند.
پاسخ: ما اين را تصديق نميكنيم...». (1).
عبدالجبار ميگويد:
«... آنچه از عمر در باب آتش زدن خانه فاطمه بيان كردهاند، اگر هم صحّت داشته باشد، ايراد بر عمر نيست. زيرا حق او است كه متخلّفان از بيعت را تهديد كند». (2).
سيد مرتضي در ردّ كلام قاضي عبدالجبار ميگويد:
«روشن كرديم كه خبر آتش زدن در خانه را كساني غير از شيعه روايت كردهاند كه متهم به دشمني با قوم مهاجم نيستند.
... عذري كه وي در خصوص حديث مذكور آورده، خيلي جالب
است. مگر كسي كه ميخواهد علي اميرالمؤمنين، و فاطمه عليهاالسلام را آتش بزند، چه عذر قابل قبولي دارد»؟! (1).
وي در ردّ انكار زدن زهرا عليهاالسلام و هجوم به خانهاش، و تهديد به آتش زدن و اين گفتهي عبدالجبار: ما آن را نه تصديق ميكنيم و نه جايز ميدانيم؛ ميگويد:
«انكارت را به حجّت يا شبههاي مستند نكردهاي تا دربارهي آن بحث كنيم و به دفع چيزي كه بدون حجّت روايت ميشود، كسي توجه نميكند». (2).
سيد مرتضي در پاسخ ادعاي عبدالجبار كه مدّعي است اخبار زدن زهرا عليهاالسلام همچون روايات حلول است؛ ميگويد:
«مگر نميداني كه اين مذهب اصحاب حلول است و عقل بر بطلان عقيدهشان دلالت دارد؟! آيا عقل، روايات زدن زهرا عليهاالسلام را محال ميداند؟!
اگر پاسخ دهد كه هر دو يكي است، در جواب گفته شود: همانگونه كه محال بودن حلول را اثبات كردي، استحاله عقلي اين روايات را نيز تبيين كن. از هماكنون ناتواني و عجز تو از اين كار معلوم است». (3).
ميگويد:
«... بين تهديد به آتش زدن خانه به خاطر علتي كه بيان كرده، و زدن فاطمه عليهاالسلام به دليلي همانند اين علت، فرقي نيست زيرا آتش زدن منازل از تازيانه زدن عظيمتر است... بنابراين خشم صاحب كتاب-
عبدالجبار- از تازيانه زدن و تكذيب ناقل آن، غير موجه است». (1).
شيخ الطائفه محمّد بن حسن طوسي رحمهاللَّه ميگويد:
«از جمله مواردي كه تكذيب كردهاند، زدن فاطمه عليهاالسلام توسط آنان است. در حالي كه روايت كرده كه آنان، فاطمه عليهاالسلام را تازيانه زدند. مشهور و بدون اختلاف نزد شيعه اين است كه عمر به شكم فاطمه عليهاالسلام زد. فاطمه عليهاالسلام در اثر آن، بچهاش را سقط كرد. كه محسن ناميده شد. اين مسأله هم نزد آنان مشهور است. همينطور قصد مهاجمان در آتش زدن خانه بر روي زهرا عليهاالسلام آن هنگام كه گروهي به او پناه آوردند و از بيعت با ابوبكر خودداري كردند؛ نيز مشهور است.
احدي نميتواند روايت اين مسأله را انكار كند. زيرا ما روايت وارده از طريق اهل سنت توسط بلاذري و ديگران را بيان كرديم. روايت شيعه در اين باره مستفيض است و كسي در اين باره اختلاف ندارد.
هيچكس نميتواند بگويد: اگراين درست باشد، طعن نخواهد بود. زيرا امام ميتواند متخلّف از بيعت را كه قصد اختلافاندازي بين مسلمانان دارد، تهديد نمايد. چه اين نميتواند عذر آتش زدن خانه بر روي فاطمه، و اميرالمؤمنين و حسن و حسين عليهمالسلام قرار گيرد.آيا چنين عذري قابل قبول است و كسي بدان گوش ميدهد؟!
1) 451. الشافي في الامامه، ج 4، ص 12.
هنگامي فرد مخالف مسلمانان و خارق اجماع آنان است كه مقرر و ثابت شده باشد و اين وقتي است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام و ديگر پناهندگان به خانه زهرا عليهاالسلام كه از بيعت خودداري كردهاند، داخل در اين اجماع باشند نه خارج از آن.
مگر كدام اجماع با مخالفت اميرالمؤمنين عليهالسلام به تنهايي، صحيح است تا چه رسد كه ديگران هم در اين باره با او بيعت كنند؟! هركس چنين سخني بگويد، خواه جبايي و ديگران، عداوت و عصبيت او روشن ميشود. زيرا داستان آتش زدن خانه پيش از بيعت علي عليهالسلام همراهان وي در خانهي زهرا عليهاالسلام، بود. در حالي كه اينان مدعياند اجماع پس از بيعت مانعان آن منعقد شده است. پس روشن شد كه آنچه ما تكذيب كرديم، منكر است». (1).
شيخ طوسي در جاي ديگر ميگويد:
«بلاذري از مدائني از مسلمة بن محارب، از سليمان تميمي، از ابيعون روايت كرده كه ابوبكر به منظور بيعت، به دنبال علي عليهالسلام فرستاد. اما علي عليهالسلام بيعت نكرد. عمر شعلهي آتشي در دست داشت. فاطمه عليهاالسلام دم در با او برخورد كرد، گفت: پسر خطاب! تو را ميبينم كه ميخواهي در خانهام را به رويم آتش بزني؟! گفت: بلي، (2)و اين بهترين كار براي تقويت دين پدرت ميباشد. پس علي عليهالسلام آمد و
1) 452. تلخيص الشافي، ج 3، صص 156- 157.
2) 453. تلخيص الشافي، ج 3، ص 76؛ الشافي في الامامه، ج 3، ص 241. ر. ك: بحارالانوار، ج 28، ص 389، 411؛ و پاورقي ص 268؛ انسابالاشراف، ج 1، ص 586؛ العقدالفريد، ج 4، ص 259- 260؛ كنزالعمال، ج 3، ص 149؛ الرياض النضرة، ج 1، ص 167؛ المختصر في اخبار البشر، ج 1، ص 156؛ الطرائف، ص 239؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 178؛ نهجالحق، ص 271، نفحات اللاهوت، ص 79؛ عوالمالعلوم، ج 11، صص 408، 602، الشافي ابنحمزه، ج 4، ص 174.
بيعت كرد».
شيخ طوسي ميگويد:
«اين خبر را شيعه از طريق فراوان روايت كرده است. جالب است كه شيوخ محدثين عامه اين حديث را روايت كنند اما آنها هرچه ميشنيدند، سالم و بدون دخل و تصرف روايت ميكردند. شايد متوجه آنچه عليه آنان بود، شدهاند و از آن دست برداشتهاند. مگر كسي كه در خانهاش بر رويش آتش زده ميشود، چه راهي جز بيعت دارد»؟ (1).
فقيه بزرگ و متكلم ماهر شيخ ابوالصلاح حلبي ميگويد:
«و قصد آنان در اذيت و آزار علي عليهالسلام به دليل تخلّف وي از بيعت، و بيان سخنان خشونتآميز و مبالغه در تهديد وي، و آوردن هيزم براي آتش زدن منزل او، و يورش بردن بر وي به كمك مردان، و آوردن علي عليهالسلام در حالي كه طناب به گردنش بسته بودند، و در نتيجه وادار كردن همسر، دختران، زنان و ديگر زنان حامي او از بنيهاشم و ديگران براي بيرون آمدن از خانههايشان، شمشير كشيدن به رويش و تهديد وي به قتل اگر از بيعت با آنان سرپيچي و خودداري كند». (2).
عبدالجليل قزويني در كتاب خود، النقض كه آن را در ردّ كتاب: بعض فضايح الروافض نوشته، چنين ميگويد:
«و ميگويند كه عمر بر شكم فاطمه زد و جنينش را در شكم او كشت كه رسول او را محسن نام نهاده بود.
اما جواب آن است كه اين خبري است درست و در كتب شيعي و سني نقل شده است اما از پيامبر نقل شده است كه: انما الاعمال بالنيات؛ اگر غرض عمر آن باشد كه علي را بدر برد تا بيعت كند بر خلافت، نه آن بوده باشد كه جنين سقط شود شايد كه عمر نميدانسته كه فاطمه در پس در ايستاده است. اگر چنين باشد آن را قتل خطأ گويند نه قتل عمد.
حتي اگر عمداً هم كرده باشد. او معصوم نيست خداوند دربارهي او حكم ميكند ما حق حكم كردن نداريم. و در اين فصل بيش از اين نتوان گفت واللَّه اعلم باعمال عباده و بضمائرهم، و سرائرهم.
... گويند: عمر و عثمان فاطمه را منع كردند كه بر رسول خدا بگريد...» (1).
«و عمر حجّت فدك بدريد و بر شكم فاطمه زد، و فاطمه را منع كردند كه بر پدر خود بگريد...» (2).
ميگوييم: اين عذرآوري از قتل محسن در مقابل اين همه روايات فراوان كه
تصريح دارد عمر ميدانست فاطمه عليهاالسلام در پشت در است، عجيب و غريب است. در برخي از اين روايات آمده كه وقتي فاطمه عليهاالسلام در را گرفت كه نتوانند باز كنند و به او خبر داد كه لباس خانه بر تن دارد تا وارد خانهاش نشود، با تازيانه به انگشتان زهرا عليهاالسلام زد.
او به شكم، فاطمه عليهاالسلام لگد و به صورتش سيلي زد، و هم او، قنفذ و ديگران، دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را زدند.
با اين حال نميدانيم چگونه ميتوان قتل محسن را خطا ناميد مگر آنكه خطا معنا و مفهوم ديگري داشته باشد كه هيچكس جز نويسنده آن كلمات نميداند. به هر حال، ما از اين جهت بخشهايي از گفتههاي او را نقل كرديم كه به وضوح دلالت دارد گروهي به زدن و اهانت به زهرا عليهاالسلام، و شكستن در، و وارد شدن به زور به خانهاش، و سقط جنين كه يك امر مسلّم بوده، احتجاج كرده و در مقابل گروهي ديگر در صدد يافتن توجيهاتي هرچند بيمحتوا و ناچيز، براي آن برآمدهاند.
اگر بخواهيم اين قبيل توجيهات را بپذيريم، در روي كره زمين هيچ مجرم و جنايتكاري پيدا نخواهيم كرد كه مستحق كيفر باشد. شايد برخي بتوانند براي شيطان نيز عذر بتراشند. چنانكه غزالي كوشيده از زشتي كار ابليس بكاهد و مردم را از لعن او منصرف سازد، آنجا كه ميگويد:
«در سكوت از لعن شيطان اشكالي وجود ندارد». (1).
بلي، غزالي اين سخن را همان جايي كه تلاش كرد تا مگر يزيد فاجر شرابخوار را از جنايت قتل حسين عليهالسلام تبرئه كند، گفته است:
بخوان و انگشت تعجّب به دهان بگير!
1) 458. احياء علومالدين، (چ دارالمعرفه)، ج 3، ص 125.
ابن ابيالحديد معتزلي (متوفاي 656 ق) به نقل از استادش ابوجعفر يحيي بن محمّد علوي بصري ميگويد:
«اگر بگوييد: از اين جهت وارد خانه فاطمه شد و سترش را آشكار كرد كه نظام اسلامي را حفظ نمايد، و مخالفت منتشر نشود، و گروهي از مسلمانان گردنشان را از ريسمان طاعت و همراهي با جماعت اسلامي، بيرون نبرند...
در پاسخ شما گفته شود: همچنين ستر عايشه كشف شد، و هودجش هتك؛ زيرا او ريسمان طاعت گشود، و شق عصاي مسلمين كرد و خونهاي آنان را بر زمين ريخت...
پس چگونه هتك حرمت عايشه از گناهان كبيره و موجب خلود در آتش، بيزاري از مرتكب آن، از مؤكدترين پايههاي ايمان است. ولي گشودن خانه فاطمه عليهاالسلام و ورود به منزلش، و جمع هيزم در مقابل در، و تهديد زهرا عليهاالسلام به آتش زدن خانه از مؤكدترين پايههاي ايمان، و ثابتترين ستونهاي اسلام كه خداوند به موجب آن مسلمانان را عزت بخشيده و آتش فتنه را خاموش كرده است؛ در حالي كه هر دو حرمت، يكي است و هر دو ستر، واحد؟!
ميل داريم به شما بگوييم كه حرمت فاطمه عليهاالسلام اعظم، و منزلش ارفع، صيانتش به خاطر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله سزاوارتر است. فاطمه عليهاالسلام پارهي تن، و جزيي از گوشت و خون او است. نه همچون زن بيگانه كه هيچ نسبتي بين او و شوهرش نيست...
چگونه عايشه و ديگران همپايهي فاطمه عليهاالسلام باشند، در حالي كه همهي مسلمانان، چه آنان كه او را دوست دارند و چه آنان كه او را دوست ندارند، اجماع دارند كه فاطمه عليهاالسلام سرور زنان جهانيان است؟!
چگونه امروز حفظ رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در همسرش و حفظ امحبيبه در برادرش (معاويه) بر ما لازم است اما صحابه خود را به حفظ رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در اهلبيت او ملتزم نكردند»؟! (1).
عالم عابد و زاهد صاحب كرامات، سيدرضيالدين علي بن طاووس به ماجراي زهرا عليهاالسلام عليه پيروان مذاهب ديگر احتجاج و روايات خودشان را كه در مصادر خويش ثبت كردهاند- چنانكه در جاي خود اشاره كرديم- برايشان نقل ميكند. از جمله مواردي كه سيد بن طاووس آنان را به پذيرش آن ملزم ساخته، چنين است:
«برخي از روايات را از صحاح اهل سنت به هنگام ذكر تأخير گروهي با علي عليهالسلام از بيعت با ابوبكر و به وقت ذكر اجتماع آنان در خانهي فاطمه عليهاالسلام كه ابوبكر، و عمر ميخواستند علي و عباس را آتش زنند، آورديم». (2).
ميگويد:
«از احاديث شگفتانگيز، روايت طبري، و واقدي، و صاحب غرر... در خصوص قصد مهاجمان در آتش زدن خانه فاطمه، علي،
حسن و حسين عليهماالسلام است. اين كارهاي زشت و ناروا كجا و آن سفارشهاي مكرر پيامبرشان محمّد صلي اللَّه عليه و آله كجا...»؟! (1).
«شگفتترين شگفتيها قصد آنان براي آتش زدن علي و عباس است. آنجا كه ميگويد: با شعلهاي از آتش آمد تا آن دو- علي و عباس- را آتش زند. در حالي كه فاطمه هم در خانه بود.
در روايت ديگري آمده: زبير، حسن و حسين عليهمالسلام، و گروهي از بنيهاشم نيز به واسطهي تأخير در بيعت با ابوبكر و انتقاد از آن، با آنان در خانه فاطمه عليهاالسلام بودند.
آيا مسلمانان خردمند و بهرهمند از عقل سليم، نميانديشند كه محمّد صلي اللَّه عليه و آله از نظر اينان، برترين خلايق و رسالتش مهمترين رسالتهاي الهي و بيعت با او واجبترين بيعتها بود، معذلك به سوي بتپرستان، ملحدان و كافران مبعوث شد اما نشنيدهايم كه حلال يا جايز بداند و يا راضي باشد كه فرمان دهد متخلفان از نبوّت و بيعت با او را آتش زنند.
حال چگونه حسادت و عداوت آنان با اهلبيت، و اهمال سفارش پيغمبر دربارهي آنان، به جايي رسيد كه در مقابلشان ايستادند و آنها را به آتش زدن تهديد كردند؟!
عقول و انديشهها گواهي داده كه بيعت ابوبكر اينگونه بود و برخلاف شرايع و رسالتهاي الهي، عادات و رسوم مردم را وادار به بيعت كردند».
سيد بن طاووس روايت ابنمسعود را نقل ميكند كه گفت:
1) 461. الطرائف، ص 275.
«با رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بوديم، از قريه مورچگان گذشتيم كه آتش گرفت. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: شايسته نيست كه انسان به عذاب خداوند متعال عذاب دهد.
عبدالمحمود گفت: چگونه اهلبيت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از مورچگان بيارزشتر بودند؟!
چگونه گفتهاند كه خاندان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را با عذاب الهي يعني آتش، عذاب ميكنند؟!
به خدا قسم، اين كارها از بزرگترين شگفتيهاي دورانها در طول تاريخ است». (1).
«... اما علي عليهالسلام، دانستيد كه چه بر او گذشت و چگونه او را از خلافت و جايگاه رفيعش دور ساختند و كار را به جايي رساندند كه خواستند او را آتش بزنند، و حرمتش را شكستند». (2).
«ميگويم: اين برايش كافي نبود تا اينكه عمر را به خانهي پدرت (3)علي و مادرت فاطمه فرستاد. عباس و گروهي از بنيهاشم نزد علي و فاطمه عليهاالسلام بودند و مشغول عزاداري براي جدّت محمّد صلي اللَّه عليه و آله. بنا به گفتهي صاحب العقدالفريد در جلد چهارم كتابش، و گروهي از راوياني كه مورد اتهام نيستند، ابوبكر به عمر دستور داد كه اگر براي بيعت از خانه بيرون نيايند، آنان را به آتش كشد. اين چيزي است كه تا آنجا كه ما ميدانيم احدي از پيامبران و اوصيا پيش از علي عليهالسلام يا
پس از او نديدهاند و يا احدي از پادشاهان معروف به خشونت و قساوت و سلاطين كفار كسي را فرستاده باشند كه متخلفان از بيعت را به آتش بكشند و به قتل و ضرب تهديد كنند.
ميگوييم: به ما نرسيده كه هيچيك از ملتها، پيامبر يا پادشاه و يا سلطاني داشتهاند كه آنان را از فقر و فلاكت نجات داده، و از ذلت و مسكنت رهايي بخشيده و آنان را به سعادت دنيا و آخرت رهنمون گشته، و با پيامبرياش سرزمينهاي ستمگران را برايشان گشوده، سپس از دنيا رفته و فقط يك دتر از خود به يادگار گذاشته، و به آنان گفته كه او سرور زنان جهانيان است، و اين دختر، دو طفل هفت ساله و يا در اين حدود دارد، حال پاداش اين پيامبر يا پادشاه اين باشد كه رعيتش آتش بياورند تا دختر، و دو فرزندش را كه به منزلهي روح و جان اويند، به آتش كشند». (1).
سيد بن طاووس در احتجاج عليه ديگران ميگويد:
«واقدي بيان كرده كه عمر با گروهي از جمله اسيد بن حصين (درست آن، حضير است)، و سلمة بن سلامه اشهلي به نزد علي آمد و گفت: يا بيرون آييد يا خانه را به رويتان به آتش ميكشيم». (2).
امام محقق خواجه نصيرالدين محمّد بن محمد بن طوسي رحمهاللَّه ميگويد:
«و به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرستاد كه از بيعت خودداري كرده بود.
او، خانه را كه فاطمه عليهاالسلام و گروهي از بنيهاشم در آن بودند، آتش زد». (1).
علامه حلي رحمهاللَّه افزوده:
«علي را به زور بيرون آوردند. زبير هم با او بود. شمشير زبير را شكستند و كساني را از خانه بيرون آوردند و فاطمه عليهاالسلام را زدند كه در اثر آن جنيني به نام محسن سقط كرد». (2).
و همچنين از جمله موارد مواخذه بر خليفهي دوم ميگويد: «... تصميم بر آتش زدن خانهي نبوت».
شمسالدين اسفرايني در كتاب خود تسديد العقائد في شرح تجريد الاعتقاد به شرح قديم معروف است و قوشجي در شرح تجريد، سخن خواجه نصير طوسي را تكذيب نكرده و آنچنان كه دأب آن دو در موارد ديگر است، در صحّت اين روايت شك ننمودهاند بلكه به توجيه تأخير علي عليهالسلام از بيعت با ابوبكر با اين ادعا كه برايش عذري پيش آمد و مانند آن، بسنده كردهاند. (3)در حالي كه شهادت دادهاند كه قوشچي متعصب است و حتي يكي از بزرگان علماي اماميه در توصيف او گفته: «متعصب عنود و لدود». (4).
در جاي ديگري دربارهي وي گفته است: «اين مكابرهي محض است زيرا تخلّف آنان از جيش اسامه و ولايت وي در ميان شيعه و سني مشهور و از طريق هر دو طايفه روايت شده و قابل ردّ نيست. شريف كه مرد منصفي است، آن را مسلّم گرفته و آن را تأويل كرده است. اما قوشجي، چون اهل مكابره، عناد، لجاجت و سرسختي است، آن را رد كرده است. اين دأب قوشجي در اكثر و بلكه همهي موارد است، كه از پاسخ آن عاجز ميماند». (1).
در موارد ديگري نيز از اين ويژگي قوشجي سخن گفته است. (2).
فقيه متكلم و محقق شيخ مقداد سيوري ميگويد:
«هنگامي كه علي عليهالسلام و گروهي، از بيعت امتناع كردند و به خانهي فاطمه عليهاالسلام پناه بردند، عمر به نزد فاطمه آمد و به شكمش زد تا فرزندش محسن سقط شد، و آتش روشن كرد تا خانه را كه فاطمه و گروهي از بنيهاشم در آن بودند، آتش زند. پس علي عليهالسلام را در حالي كه حمايل شمشيرش را به گردنش انداخته بودند و او را ميكشيدند، به زور از خانه بيرون آوردند.
نميتوان گفت: اين خبر را فقط شيعه روايت كرده است. پس ممكن است آن را براي تشنيع قوم ساخته باشند. زيرا در پاسخ ميگوييم: اين روايت از طريق خصم نيز آمده است. بلاذري، و ابنعبدالبر و ديگران، آن را روايت كردهاند.
مؤيد مطلب سخن ابوبكر به هنگام مرگ است كه گفت: اي كاش خانهي فاطمه را رها ميكردم و آن را نميگشودم». (1).
ميگوييم: اصرار بزرگان علما و استوانههاي مذهب- آن چنانكه از آنان نقل كرديم- بر استدلال در علم كلام عليه خصم به اين مسأله و بيان آن همچون مسلّمات قطعي و عدم توانايي مخالفان در رهايي و خلاصي از آن، آشكارا دلالت دارد كه انكار و يا تشكيك برخي در اين مسأله، غير قابل قبول و بلكه نامعقول است. خصوصاً با وجود اين بخش بزرگ از متون و روايات و تواتر احاديث معصومين كه هرگونه عذري را برطرف و هر نوع تعليل و توجيهي را باطل ميكند.
علّامه فقيه، و متكلم خبير شيخ زينالدين بياضي ميگويد:
«و از جمله روايت بلاذري و مشهور در ميان شيعه است كه فاطمه عليهاالسلام در ميان در چنان فشرد كه محسن را سقط كرد. در حالي كه همگان ميدانستند، پدرش فرموده: فاطمه پارهي تن من است، هر كه او را اذيت كند، مرا اذيت كرده است». (2).
«گفتهاند: عايشه دختر محمّد نبود اما هنگامي كه شترش پي شد، مسلمانان به احترام شوهرش به غيرت آمدند، سرها و دستها در اطرافش بلند شد. كارها ناشايستي كه در قبال فاطمه انجام دادند به مراتب از پي شدن شتر عايشه سختتر بود، پس چرا مسلمانان
براي دختر پيغمبر غيرت نشان ندادند»؟! (1).
گويد:
«خواست او- ابوبكر- و عمر براي آتش زدن خانهي اميرالمؤمنين عليهالسلام كه او و گروهي از بيعت خودداري كردند را واقدي در روايت خود، و طبري در تاريخش آوردهاند. ابنعبدربه نيز مانند آن را نقل كرده است». (2).
فقيه متكلم محمّد بن علي بن ابيجمهور احسائي در مناظرهي خويش با فاضل هروي كه در سال 878 ه.ق انجام شد و از مناظرات مشهور است، (3)گفت:
«و خواست خانه فاطمه عليهاالسلام را آتش بزند. چه علي و برخي از بنيهاشم از بيعت خودداري كردند. او زهرا عليهاالسلام را بين در چنان فشار داد كه جنينش را سقط كرد. به دستور وي قنفذ با شمشير فاطمه عليهاالسلام را زد. چنانكه وقتي از دنيا رفت، پهلويش از ضرب شمشير درد ميكرد و اثرش باقي بود. و كارهاي ناپسند و زشت ديگري كه در قبال دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مرتكب شدند.
گفت: اين در روايات شما و از طريق شيعه آمده است. لذا نميتواند بر ديگران حجت باشد. (4).
گفتم: اما ارث... حديث آتش زدن، زدن و سقط جنين از طريق شما
نيز روايت شده است. عزم بر آتش زدن را طبري، واقدي و ابنقتيبه روايت كردهاند». (1).
محقق كركي ميگويد:
«و طلبيدن اهانتآميز علي براي بيعت، تهديد و آتش زدن خانه، و جمع هيزم در كنار در و سقط جنين فاطمه به نام محسن. و لذا همانگونه كه علماي ما روايت كردهاند، اين مسائل را به زبان آوردهاند تا ديگران را به ارتكاب ظلم و انتقامگيري (از ساكنان خانه) تحريك نمايند». (2).
ميگويد:
«... تا چه رسد به الزام علي عليهالسلام به بيعت و سختگيري با او، تهديد به آتش زدن خانه و جمع كردن هيزم در كنار در، چنانكه محدثان و راوياني مثل واقدي و ديگران روايت كردهاند». (3).
نيز ميگويد:
«ناقلان اخبار، و تدوينگران تاريخ روايت كردهاند و هر كه كتابهاي سير و تاريخ را ورق بزند، صحّت آن را خواهد دانست كه: وقتي عمر با رفيقش بيعت كرد و علي عليهالسلام از بيعت با او خودداري نمود، عمر به خانهي فاطمه عليهاالسلام آمد تا از علي بخواهد كه براي بيعت بيرون
آيد. او سخنان غليظ بر زبان آورد و دستور داد هيزم آوردند تا خانه را به روي ساكنانش آتش بزند. در آن وقت علي، و همسرش و فرزندانش و كساني كه به آنان پناه بردند مثل زبير و جماعتي از بنيهاشم، در خانه بودند». (1).
ميگويد:
«حتي اگر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به امارت آن دو وصيت ميكرد و بر امامتشان تأكيد ميفرمود: با اين وجود حق نداشتند كه ممتنع از بيعت را هرچند دونپايه و كوچكترين مردم باشد، تهديد به آتش زدن خانهاش نمايند تا چه رسد كه آن دو فقط مدعي خلافت بودند...». (2).
عالم آگاه ابوالفتح بن مخدوم عربشاهي در شرح خود بر باب حادي عشر در مقام ايراد بر خلافت ابوبكر ميگويد:
«... و نيز به خانهي علي عليهالسلام كه از بيعت با او امتناع ورزيده بود، فرستاد. پس خانه را كه فاطمه، سرور زنان جهانيان در آن بود، آتش زد». (3).
شهيد سعيد و متكلم زبردست، قاضي نوراللَّه شوشتري پس از ذكر برخي نصوص دالّ بر سقط جنين فاطمه عليهاالسلام و قصد آتش زدن خانه زهرا عليهاالسلام، ميگويد:
«... شما چه ميانديشيد دربارهي حادثهاي كه در آن دست رد به سينهي مهاجران زده ميشود و شمشيرهايشان شكسته ميشود، و در مقابل شمشيرهايي براي زدن سر مسلمانان از نيام بدر ميآيد و بر آن ميشوند كه خانههاي سادات مسلمين را آتش بزنند و مانند اين.
اگر دلها كور نيست چگونه اين اقدام، اكراه و اجبار به بيعت نيست. پس به درستي چشمان كور نميشود بلكه قلبها كه در سينههاست، كور ميشود». (1).
محقق جليلالقدر شيخ عبدالنبي بن سعد جزايري رحمهاللَّه كه از اجلّهي علماي عصر خويش بود، ميگويد:
«... و از آن جمله است: وي به خانهي اميرالمؤمنين عليهالسلام كه از بيعت امتناع ورزيده بود، فرستاد و دستور داد كه آن را آتش بزنند. در حالي كه فاطمه و جماعتي از بنيهاشم در خانه بودند، وارد آن شدند و علي عليهالسلام را بيرون آوردند، و فاطمه عليهاالسلام را زدند كه در اثر آن بچهاش را سقط كرد». (2).
«چگونه؟ در حالي كه علي عليهالسلام، پس از مجادله دراز و احتجاج فراوان و مناشدهي بسيار و تهديد خشونتآميز و درگيري سخت، و آتش زدن خانه و زدن فاطمهي معصومه دختر پيغمبر مختار و آزار و اذيت سروران پاكيزه، به زور از خانه بيرون آمد»؟! (1).
محدّث جليلالقدر، و فقيه متكلم، صاحب دايرةالمعارف حديثي ارزشمند «وسائلالشيعه» در سخن از ابوبكر و بيان موجبات و عدم كفايت و لياقت وي براي خلافت ميگويد:
«و از آن جمله است: او و عمر خواستار آتش زدن خانه اميرالمؤمنين شدند. زيرا علي و گروهي از بيعت، با وي امتناع ورزيدند.
اين مطلب را واقدي در روايت خويش، و طبري در تاريخ خود آوردهاند. ابنعبدربّه كه از بزرگان علماي آنان است و نيز صاحب انفاس الجواهر مانند آن را بيان كردهاند...». (2).
حرّ عاملي سخنان متنوع و متفرقهي عديدهاي در مقام احتجاج و استدلال دارد كه ضرورتي در نقل آن نميبينيم. طالبان به منابع ياد شده در پاورقي مراجعه كنند. (3).
علّامه متبحّر شيخ الاسلام ملا محمّد باقر مجلسي در مقام ايراد به خلافت خليفه دوم ميگويد:
«... ايراد هفدهم: او كوشيد خانهي فاطمه عليهاالسلام را كه اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين در آن بودند، آتش زند. وي آنان را تهديد كرد و موجبات آزار و اذيتشان فراهم نمود». (1).
«بنابراين بر پايهي روايات مورد اتّفاق ما و اهل سنت روشن شد كه عمر كوشيد خانهي فاطمه عليهاالسلام را كه علي و فاطمه و حسنين عليهماالسلام در آن بودند، به دستور يا با رضايت ابوبكر آتش زند. وي آنان را تهديد كرد و موجبات اذيت و آزارشان شد.
اين در حالي بود كه منزلت رفيع آنان نزد خداوند و رسول را هيچكس نميتواند انكار كند مگر كسي كه از دايرهي اسلام خارج شده باشد». (2).
شريف ابوالحسن فتوني كه از بزرگان علماي عصر خود بود، (3)ميگويد:
«اينك ميپردازيم به بيان گوشهاي از آنچه پس از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بر زهرا عليهاالسلام گذشت از ظلم و تعدّي به گونهاي كه زبان به شكايت گشود
و از متجاوزان به حريم خويش اظهار خشم نمود تا آنجا كه وصيت كرد در تشييع جنازهاش حاضر نشوند. چه در اين صورت بر هيچ انسان منصفي پوشيده نخواهد بود كه با توجه به آنچه در شأن او گفتيم، سر زدن چنين كارهايي از آنان در حق وي، قدح صريح در آنان است كه اولاً، به آنچه در حقّ او وارد شده اعتنا نكردند و ثانياً، از خشم خدا و رسول نهراسيدند».
وي در ادامهي استدلال خود، روايتي از گريهي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به هنگام احتضارش نقل ميكند كه وقتي از علت آن پرسيدند، فرمود:
«براي ذريّهام، و آنچه پس از من اشرار امّت در حق آنان انجام ميدهند، ميگريم. گويي الان فاطمه را ميبينم كه پس از من مورد ظلم و تعدي قرار گرفته و فرياد ميزند: پدر! پدر! ولي احدي از امّت به ياري او نميشتابد».
سپس ميگويد:
«اين كلام پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله اشارهاي است به آنچه كه در مقالهي چهارم از مقصد دوم به تفصيل و تصريح خواهد آمد كه عمر با جماعتي به دستور ابوبكر براي بيرون آوردن علي و زبير براي بيعت به خانه فاطمه عليهاالسلام هجوم بردند. همچنين اشاره دارد به مصادره فدك و منع خمس و بقيهي ارث پدرياش. اشكالي ندارد كه اجمالي از آن را در اينجا بياوريم.
جماعتي كه در مقالهي مذكور اسامي و كتابهايشان را ياد خواهيم كرد، از جمله طبري، جوهري، قتيبي، سيوطي، ابنعبدربه، واقدي و شمار زيادي از عالمان سني نقل كردهاند كه عمر بن خطاب، و
جماعت همراه او از جمله خالد بن وليد به دستور ابوبكر به خانهي فاطمه آمدند كه علي و زبير و ديگران در آن بودند، و در زدند و عمر آنان را صدا زد اما حاضر نشدند بيرون آيند.
وقتي فاطمه، صدايشان را شنيد، گريان و با صداي بلند فرياد زد: پدر! يا رسولاللَّه! پس از تو، از دست پسر خطاب و پور ابيقحافه چه كشيديم!
در روايت قتيبي (ابنقتيبه)، و ديگران آمده: وقتي كه از بيرون آمدن، خودداري كردند، عمر هيزم خواست، و گفت: قسم به كسي كه جان عمر به دست او است، يا بيرون ميآييد و يا خانه را با آنچه در آن هست به رويتان آتش ميزنم.
به او گفتند: فاطمه در خانه است؟!
گفت: اگر چه...
در روايت ابنعبدربه آمده: فاطمه به او گفت: پسر خطاب! آيا آمدهاي كه خانهي ما را آتش زني؟ گفت: آري.
در روايت زيد بن اسلم: فاطمه گفت: خانه را به روي من و فرزندانم آتش ميزني؟ گفت: آري، به خدا قسم، يا از خانه بيرون ميآيند و بيعت ميكنند. كساني كه با عمر بودند، چون فرياد و گريه فاطمه عليهاالسلام را شنيدند، اكثرشان گريان متفرق شدند و عمر با عدهاي ماند و علي را بيرون آورد.
حتي در روايت اكثرشان آمده كه عمر وارد خانه شد، ابتدا زبير و سپس علي را بيرون آورد.
مردم جمع شده بودند و تماشا ميكردند، و فاطمه فرياد ميكشيد،
شيون ميكرد حتي از حجرهاش بيرون آمد و گفت: چه زود به خاندان پيغمبرتان حمله كرديد.
شهرستاني در الملل والنحل ميگويد: نظّام نقل كرده كه عمر در آن روز به شكم فاطمه زد كه فرزندش محسن را سقط كرد. عمر فرياد ميزد: خانه را با كساني كه در آن هستند، آتش بزنيد.
در روايات اهلبيت عليهمالسلام آمده: عمر در را به داخل فشار داد تا وارد خانه شود. فاطمه پشت در بود. در به شكمش خورد و در اثر آن فرزندش محسن را سقط كرد و از همان درد، رحلت فرمود.
در برخي از روايات: عمر با تازيانه به پشت زهرا عليهاالسلام زد. در يك روايت: قنفذ به دستور عمر، فاطمه عليهاالسلام را زد. سپس خلاصهاي از كتاب سليم بن قيس و نيز سخن امام حسن عليهالسلام به مغيرة بن شعبه را آورده است. آنگاه ميگويد: «آنچه بيان كردهاند در ثبوت ورود به خانه زهرا عليهاالسلام كه از خانههاي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله است، بدون اجازهي او، و تحقق اذيت و آزار خصوصاً با توجه به تهديد به آتش زدن خانه، كافي است. حتي در الاستيعاب و غرر و كتابهاي ديگر از زيد بن اسلم آمده كه گفت: از كساني بودم كه همراه عمر براي آتش زدن خانه فاطمه، هيزم آورديم». (1).
ثبوت اذيت بياندازه فاطمه توسط اين دو مرد، در روزي كه خواهان بيعت علي شدند، حتي هجوم و يورش و نيز ورود به خانهاش بدون اجازه و بلكه زدن زهرا عليهاالسلام و جمع هيزم براي آتش زدن خانه و نيز اذيت آن بانو در غصب فدك و منع ارث و قطع خمس و مانند آن،
1) 493. ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، صص 60- 64.
وقوع نزاع بين او و كساني كه او را اذيت كردند، و تحقق خشم و غصب و سخط زهرا عليهاالسلام بر معاندان او كه تا لحظهي مرگ ادامه داشت، بر حسب اخبار و روايات ثابت و متواتر منقول از فرزندان فاطمه، ائمه اطهار و صحابه برگزيده، چنانكه در كتابهايشان مسطور است و بلكه به اعتراف گروهي از ديگران نيز كه گوشهاي از اعترافات آنان خواهد آمد، جداي از اخبار مخالفان كه گذشت؛ نزد ما شيعيان مسلّم و غير قابل ترديد است.
اما مخالفان، وضعشان در اين خصوص عجيب و غريب است. زيرا عموم قدماي محدثين اهل سنت همهي آنچه از آنان نقل كرديم، را در كتابهاي خود نوشتهاند... و بلكه بيشتر آن در كتابهاي معتبر، و بلكه صحاح سته و خصوصاً صحيحين كه به تصريح خودشان به لحاظ اعتماد از نظر اهل سنت تالي قرآن است، آمده است.
ديديد كه چه دلالت صريحي دارد در طرد و منع زهرا عليهاالسلام از ميراث پدرش و فدك و خمس و دوام سخط او تا لحظهي مرگ.
از سوي ديگر به لحاظ مضمون نيز با مفهوم آشكار از دفن پنهاني و مخفي كردن قبر فاطمه عليهاالسلام كه تا امروز در خصوص محل آن اختلاف دارند، كاملاً موافق است.
وي در بحث از كسي كه نميتواند اصل قضيه را انكار كند، ميگويد:
«او بخشي از مطالب را كه در دوام غضب و خشم فاطمه عليهاالسلام صريح است، انداخته و بلكه چنان در نقل دست برده كه مشعر به عدم غضب است. غافل از اينكه چنين كاري در مقابل آن همه معارضهاي قوي به لحاظ كثرت، سند و دلالت، هيچ فايدهاي
ندارد». (1).
«آنچه از روايات اهل سنت كه از كتابهايشان نقل كرديم و موافق اخبار و روايات مروي از ائمهي اطهار و ديگران است، بدست ميآيد، اين است كه اسباب اذيت زهرا عليهاالسلام نه يك چيز بلكه متعدد و فراوان بود و از لحظهي درگذشت پدرش صلي اللَّه عليه و آله شروع و تا لحظهي وفات زهرا عليهاالسلام ادامه داشت. از اين قرار: هجوم و يورش به در خانهاش و بلكه ورود به داخل خانه بدون اجازه، و ساير مواردي كه پيش از اين بيان كرديم. حتي اگر فرض كنيم كه هيچ اقدامي نكردند جز اظهار اهانت محض در روزي كه خواهان بيعت علي بودند...». (2).
فاضل محقق خواجويي مازندراني كه از اكابر علماي اماميه در روزگار خود بود، در رسالهي «طريق الارشاد» ميگويد:
«اذيت فاطمه عليهاالسلام توسط آنان مشهور است و در كتابهاي جمهور مسطور. ابوبكر به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرستاد كه از بيعت امتناع كرده بود. خانه را كه فاطمه عليهاالسلام و گروهي از بنيهاشم در آن بودند، آتش زد، و علي عليهالسلام را بيرون آوردند و فاطمه عليهاالسلام را زدند كه بچهاش را در اثر همان ضربه سقط كرد.
اما پاسخ قوشجي كه ميگويد: تأخير علي عليهالسلام از بيعت ابوبكر نه از پراكندگي و مخالفت بلكه به واسطهي عذر و پيشامدي بود؛ مردود
است. زيرا اگر مسأله اين بود پس چرا خانهاش را آتش زدند و او را به زور بيرون آوردند؟!
... از سوي ديگر اگر تأخير علي عليهالسلام از بيعت بواسطهي عذر موجهي بود، در اين صورت بر پايه وجوب اهمال و اعتذار از بيعت خودداري كرده است. پس دليل موجهي در بيرون آوردن او به عُنف، و آتش زدن خانهاش وجود ندارد. و اگر عذر موجهي نداشته پس چگونه براي كسي همچون علي عليهالسلام جايز است كه بدون عذر از بيعت با امامي كه معتقد به صلاحيت او براي امامت است، تخلّف كند؟ در حالي كه طبق روايات ميمون بن مهران، هركس بميرد و در گردن او بيعت امامي نباشد. به مرگ جاهلي مرده است...». (1).
علامه مازندراني در پيگيري مناقشه و نقد پاسخ قوشجي ميگويد:
«... مگر فاطمه طاهره در اين باره چه تقصيري داشت؟ به چه دليل مستحق ضربي شد كه در اثر آن فرزندش را سقط كرد؟!
پس از اين جست و گريز، به هر حال پاسخ وي در مطلوب ما تصريح دارد. زيرا صحّت روايت را مسلّم گرفته و در آن اشكال نكرده است.
اين روايت دلالت صريح دارد كه فاطمه را به شدّت زدند. در حالي كه آورديم كه اذيت زهرا عليهاالسلام اذيت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله است...». (2).
پس از بيان بخشي از روايات جمهور در حق اهلبيت عليهمالسلام و زهرا عليهاالسلام ميگويد:
«چگونه جمهور اين روايات را نقل ميكنند و سپس بر زهرا عليهاالسلام ستم روا ميدارند و او را اذيت ميكنند و حقش را به ستم از او ميگيرند و به او نسبت كذب و باطل ميدهند، پهلويش را ميشكنند، و فرزندش را سقط ميكنند»؟! (1).
بنگر اي عاقل بادرايت و اي صاحب نظر حقيقتجو چگونه عامه اين روايات را نقل ميكنند سپس به زهرا ستم روا ميدارند و او را مورد آزار و اذيت قرار ميدهند و حقش را ميگيرند و پهلويش را ميشكنند و جنينش را سقط ميكنند، پس مقلدان اين جماعت برحذر باشند.
«اين از يك سو، از سوي ديگر از طريق شيعه وارد شده كه فاطمه عليهاالسلام، معصومه، صديقه، شهيده، و رضيه بود...». (2).
فقيه و محدّث بزرگ، شيخ يوسف بحراني در مقام احتجاج ميگويد:
«... و او را به زور و در حالي كه طنابي به گردش انداخته بود و در ميان مردم ميكشيد، بيرون آورد و دور تا دور خانهاش هيزم چيد تا آن را به روي او و كساني كه در خانه بودند، آتش بزند... و زدن زهرا عليهاالسلام كه در اثر آن فرزندش را سقط كرد، و زدن سيلي، چنانكه به صورت نقش بر زمين شد، و سوز و گداز و نالهاش به هوا برخاست». (3).
امام بزرگوار شيخ جعفر كاشفالغطاي بزرگ در استدلال بر عدم صحّت خلافت ابوبكر ميگويد:
«... و از جمله آتش زدن خانه فاطمه كه علي عليهالسلام با حسن و حسين عليهمالسلام در آن نشسته بود و از بيعت خودداري كرد. اين را جماعتي از اهل سنت، از جمله طبري واقدي، ابنحزامه از زيد بن اسلم، و ابنعبدربه- كه از اعيان علماي اهل سنت است- نقل كردهاند و در كتاب المحاسن و جز آن روايت شده است». (1).
كاشفالغطاء در بيان مطاعن خليفه دوم ميگويد:
«و از جمله قصد آتش زدن خانه نبوت، و ذريهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله». (2).
علّامه زبر دست سيد عبداللَّه شبّر در بيان مطاعن خليفهي دوم ميگويد:
«او كوشيد تا خانهي فاطمه را كه اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام در آن بودند، آتش زند، و آنان را اذيت كرد...». (3).
سيد محمّد قلي موسوي نيشابوري هندي پدر ميرحامد حسين صاحب
عبقات الانوار، كتابي دارد به نام تشييدالمطاعن كه آن را ردّ التحفه الاثني عشريه دهلوي نوشته و دهها صفحه از آن را به بيان نصوص و روايات اختصاص داده است. از جمله ميگويد:
«به روايت ثقات اهل سنت و اعاظم معتمدين و اكابر محدثين آنان از متقدمين و متأخرين مثل طبري، واقدي، عثمان بن ابيشيبه، ابنعبدربه، و ابنجرايه، و مصنف المحاسن، و انفاس الجواهر، و عبدالبر بن ابيشيبه، بلاذري، ابنعبدالبر صاحب استيعاب، ابوبكر جوهري، صاحب كتاب السقيفه، قاضي جمالالدين واصل، ابوالفداء اسماعيل بن علي بن محمود صاحب كتاب المختصر، ابنقتيبه، ابراهيم بن عبداللَّه يمني شافعي صاحب كتاب الاكتفاء، سيوطي صاحب كتاب جمع الجوامع، ملاعلي متقي صاحب كنزالعمال، شاه ولياللَّه دهلوي، عمر، فاطمه عليهاالسلام را تهديد كرد كه خانهاش را آتش خواهد زد و بدين منظور در اطراف خانه زهرا عليهاالسلام هيزم جمع نمود». (1).
وي سپس سخنان آنان را در اين باره اينگونه ميآورد:
«وقوع آتش زدن خانه زهرا عليهاالسلام در روايات آمده و قرائن صادقه موجود در كتب اهل سنت آن را تأييد ميكند».
عالم بزرگوار آيةاللَّه العظمي سيد محمّد بن مهدي بن حسن حسيني قزويني كه از اعاظم علما و بزرگان مراجع تقليد در روزگار خود بود، ميگويد:
1) 504. تشييدالمطاعن، ج 1، صص 433- 434.
«همه اينها به نظرشان كافي نبود تا اينكه علي و بنيهاشم را مجبور به بيعت كردند و خانههاي آلمحمّد را آتش زدند. فاطمه عليهاالسلام جلويشان ايستاد اما نتوانست آنها را بازدارد. هنگامي كه در را باز كرد، در را به او كوبيدند و پهلويش را شكستند و فرزندش محسن را سقط كردند، و شمشير زبير را در صحن خانه شكستند، حمائل شمشير علي را به گردنش انداختند و او را همچون شتر مهار كرده، بردند. طبري، واقدي، ابنجرايه درالنور، ابنعبدربه، مصنف كتاب نفايس الجواهر ابنسهلويه كه در نظاميه بغداد درس خوانده، عمر بن شيبه در كتابش و ديگران به اين مطلب تصريح كردهاند. اين جريان پس از تأخير شش ماههي علي عليهالسلام از بيعت بود. علاوه بر اين منع ارث پدر فاطمه، و غصب فدك و منطقه بالادست آن و ردّ ادعاي زهرا عليهاالسلام و شهادت علي و حسن و حسين و امايمن و پاره كردن سندي كه پيغمبر امين و بركت عالميان برايش نوشته بود و ديگر موجبات آزار و اذيت فاطمه عليهاالسلام، و اعتراض به گريههاي او كه مجبور شد در بيتالاحزان بنشيند و بيماري زهرا عليهاالسلام كه عامل و باعث آن بودند و دفن پنهاني و مرگ او در حالي كه به تصريح بخاري و ديگران از آنان خشمگين بود، حال كه اين همه ثابت شد...». (1).
علّامه متتبع سيد محمّد باقر خوانساري رحمهاللَّه در تعليق بر احاديث: فاطمه پارهي
1) 505. الصوارم الماضيه، ص 56.
تن من است، آنچه او را اذيت كند، مرا اذيت ميكند؛ نوشته:
«... من نميدانم چه كسي او را اذيت كرد، چه كسي او را به خشم آورد، چه كسي فرزندش را سقط كرد و چه كسي آه و نالهاش را بلند كرد و چه كسي بر صورتش سيلي زد و چه كسي به پهلويش زد»؟ (1).
آيةاللَّه علّامه شيخ محمد حسن مظفر ميگويد:
«... خلاصه اينكه روايت شماري از علماي اهل سنت و بلكه روايت يك نفر از آنان در ثبوت قصد آتش زدن خانه فاطمه عليهاالسلام كافي است خصوصاً كه نزد شيعه متواتر است و حاجت به روايت بخاري و مسلم و امثال آن دو نيست كه عدوات با آلمحمد صلي اللَّه عليه و آله و ولايت دشمنانشان، آنان را به رعايت احتياط كشانده و نزديكي به شاهان و اميران و حسن شهرت نزد توده عوام موجب شده كه در اين باره سكوت كنند». (2).
«هركس سيره عمر و خشونت قولي و عملي او را در قبال رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بداند، آتش زدن خانه فاطمه عليهاالسلام توسط او را بعيد نخواهد دانست چه رسد به فراهم كردند مقدمات آن». (3).
«به علاوه اگر آتش زدن واقعاً صورت گرفته باشد از غصب خلافت كه بزرگتر نيست». (4).
در يكي از فصلها آورديم كه امام سيد عبدالحسين شرفالدين در احتجاجات خود عليه ديگران به تهديد به آتش زدن كه با تواتر قطعي به ثبوت رسيده (1)و گشودن خانه فاطمه عليهاالسلام توسط ابوبكر و مانند آن، استدلال كرده است.
متفكر بزرگ اسلامي شهيد سيد محمّد باقر صدر رحمهاللَّه ميگويد:
«... عمر كه در خانهات در شهر مكه، كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آن را مركز دعوت خود قرار داد، به تو حمله كرد، به آلمحمد صلي اللَّه عليه و آله نيز در خانهشان حمله كرد و آن را آتش زد يا نزديك بود كه آتش بزند». (2).
«سيره خليفه و ياران او با علي عليهالسلام در خشونت به جايي رسيد كه عمر تهديد كرد خانهاش را حتي اگر فاطمه عليهاالسلام در آن باشد، به آتش خواهد كشيد.
اين بدان معني است كه فاطمه و غير فاطمه از آلمحمّد نزدشان حرمتي ندارد كه آنان را از اتخاذ همان شيوهاي كه در برخورد با سعد بن عباده داشت و مردم را فرمان داد كه او را بكشند، بازدارد». (3).
آيا محسن در كودكي مرد؟
پيروان حاجتمند
ذكر محسن بدون بيان سبب مرگش
ذكر سقط محسن بدون بيان سبب
ذكر سقط محسن با بيان سبب
مقدسي و سقط محسن
سقط محسن به سبب بيتابي در فراق رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله
واضح است كه موضوع قتل محسن، علما و اعلام طايفه بزرگي از مسلمانان پايبند به ولايت عاملانِ ماجراي فاطمه را به تنگنا خواهد انداخت. آري قتل محسن اين دسته از علما را اولاً با پيروان و طرفدارانشان به تنگنا خواهد انداخت و ثانياً، در زمينه استدلال و احتجاج با ديگران. بنابراين، بايد براي اين معضل كه در جلوي آنان قرار دارد، راه حلي پيدا كنند. لذا برخي از اينان كوشيدهاند كه از اساس وجود محسن را انكار كنند. عمر ابوالنصر ميگويد: «همچنان كه پيش از اين آورديم، هرچند يعقوبي، مسعودي و ديگران بر وجود محسن تأكيد كردهاند اما مورخان در وجودش اختلاف دارند». (1).
او ميگويد» مورّخان منكر وجود محسن هستند امّا ديگران مثل مسعودي، و ابوالفداء وجودش را ثابت ميكنند». (2)شايد نشانههاي كوچك و نادر ديگري هم پيدا شود كه ما فعلاً در صدد پيگيري آن نيستيم.
از آنجا كه اين انكار يك گزافهگويي بزرگ به شمار ميرود و توجيهات كافي براي اصرار بر آن وجود ندارد، چنانكه جايي براي انكار هجوم به خانهي زهرا عليهاالسلام، و بيرون آوردن علي عليهالسلام به زور از خانه نيست؛ لذا نگاهها متوجه تلاشهاي ديگري شد
كه به هدف دور كردن اذهان مردم عادي از بكارگيري زور انجام گرفته است.
يكي از موارد اين موضعگيري، سكوت عدهاي از ذكر محسن است. البته ممكن است از اين سكوت چنين عذرتراشي كنند كه در صدد بيان آن دسته از فرزند علي و فاطمه عليهاالسلام بودهاند كه زنده ماندهاند.
اما همهي اين تلاشها براي تحقق اهداف مورد نظر كافي نبود. چه وجود محسن در شمار فرزندان زهرا عليهاالسلام همچون آتش بر منار و خورشيد در وسط آسمان است. تجاهل و يا انكار محسن چندان ساده نيست. لذا برخي كوشيدهاند تا مگر از عاملان قتل اين جنين مظلوم و جسارت به حريم سرور زنان جهان دفع شبهه كنند اما شيوهاي زيركانه كه در لابلاي خود بيانگر انكار، و ابطال مقولهي سقط محسن از طريق نفي موضوع آن است. اينان ادعا كردهاند كه محسن در زمان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به دنيا آمد و آن حضرت او را «محسن» ناميد. در كيفيت اين نامگذاري به گونهاي سخن ميگويند كه ميتواند اهانت به علي عليهالسلام محسوب شود. چه روايت بيانگر آن است كه علي عليهالسلام سه بار اصرار كرد كه او را حرب نام گذارند اما رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله برخلاف او اصرار ورزيد... اين روايت ميخواهد چنين القا كند كه علي عليهالسلام روحيهي جنگجويي داشت و در اين فضا زندگي ميكرد و انديشهاي جز ننگ و خونريزي نداشت. و نتيجه آن با ظاهري طبيعي اين ميشد كه علي عليهالسلام مردم را در جنگها ميكشت. زيرا شهوت كشت و كشتار داشت. بنابراين مسأله، مسأله قرباني شدن، فدا نمودن جان، و اقدام ديني بر اساس احساس تكليف شرعي و الهي نبود. پس كينه و حقد مردم با علي عليهالسلام بجا و پسنديده است.
به هر حال، ابن شهر آشوب مازندراني، ادعاي مرده به دنيا آمدن محسن در زمان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را ادعاي مردمان پست ميداند كه عناد و دشمني، آنان را به طرح آن واداشته است. او ميگويد:
«عناد و دشمني گروهي از مردمان پست را واداشته كه بگويند: ابوبكر از علي شجاعتر بوده و مرحب را محمّد بن مسلمه كشت، و ذوالثديه (خارجي) در مصر به قتل رسيد، و در ابلاغ سورهي برائت، ابوبكر امير علي بود و حتي گفتهاند: سوره را انس بن مالك خواند و محسن را فاطمه در زمان پيغمبر سقط كرد... هر كه بر باطل سوار شود، پايش بلغزد كه: (و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين)، (1)و گروهي با آنان اعلان دشمني و عداوت كردهاند...» (2).
بدين ترتيب روشن ميشود كه اينان تلاش كردهاند تا مگر جمع ميان سقط محسن و اين مطلب كنند كه ديگران مافوق هرگونه شبههاي بوده پرهيزگارتر و اجلّ از آن هستند كه چنين جنايتي مرتكب شوند. لذا تأييد كردند كه بدون شك اين مولود، سقط است ليكن در زمان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله سقط شده است.
سپس يك روايت صحيحالسند- از نظر آنان- در تأكيد اين معنا آمد كه ميگويد: امام احمد بن حنبل در مسند خود و ديگران به سند صحيح (3)روايت كردهاند كه گفت: يحيي بن آدم ما را حديث كرد كه اسرائيل، از ابياسحاق، از هاني بن هاني، از علي ما را حديث كرد و گفت: «وقتي حسن به دنيا آمد، او را حرب ناميدم. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آمد و گفت: فرزندم را به من بدهيد، او را چه نام نهادهايد؟ گفتم: حرب. گفت: نه او حسن است. پس چون حسين به دنيا آمد، او را حرب ناميدم. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آمد و گفت: فرزندم را به من بدهيد. او را چه نام نهادهايد؟ گفتم: حرب. گفت: نه، او حسين است. پس چون فرزند سوم به دنيا آمد، او را حرب
ناميدم. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آمد و گفت: فرزندم را به من بدهيد. او را چه ناميدهايد؟ گفتم: حرب. گفت: نه، او محسن است. سپس گفت: آنان را به اسامي فرزندان هارون: شبر، شبير، و مشبر نامگذاري كردم». (1).
سپس ديگران مضمون اين روايت را در كتابها و تأليفات خود تقرير كردند و آن را مسلّم گرفتند. ما در اينجا آن دسته از اقوال آنان را كه به وجود محسن اعتراف دارند اما ميپندارند كه در كودكي مرد، ميآوريم و توجه خوانندگان محترم را به اين نكته جلب ميكنيم كه ادعاي مرگ محسن در كوچكي ضرورتاً با التزام آنان مبني بر اينكه محسن در زمان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مرد، ملازمت ندارد و بلكه با سخن ديگر كه ميگويد: محسن مرده سقط شد، منافات ندارد.
1- طبري و ابناثير: «.. بيان شده كه علي از فاطمه پسر ديگري هم داشت كه محسن ناميده ميشود، و در كودكي مرد». (2).
1) 518. مسند احمد، ج 1، ص 98، 118؛ تاريخ دمشق (ترجمة الامام الحسين)، ص 18، السنن الكبري، ج 6، ص 63؛ تهذيب تاريخ دمشق، ج 4، ص 204؛ به نقل احمد، طبراني، ابن ابيشيبه، ابنجرير، ابنحبان، حاكم، و دولابي، ادب المفرد، ص 121؛ اسدالغابه، ج 2، ص 18، ج 4، ص 308، الاصابه، ج 3، ص 471؛ المعجم الكبير، ج 3، صص 28، 96- 97؛ الذرية الطاهرة، ص 97؛ الاستيعاب، ج 1، ص 369؛ نهايةالارب، ج 18، ص 213، الرياض المستطابه، ص 293، تاريخ الخميس، ج 1، ص 418؛ منتخب كنزالعمال، ج 5، ص 108؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 7، ص 117؛ مستدرك حاكم، ج 3، صص 165- 166؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 52، به نقل از بزار، طبراني و احمد گويد: رجال احمد و بزار صحيح است جز هاني بن هاني كه ثقه است. تلخيص المستدرك؛ ذخايرالعقبي، ص 119، به نقل از احمد و ابوحاتم؛ انسابالاشراف، ج 3، ص 144؛ التبيين في انساب القرشين، ص 133، 192؛ شرح المواهب، ج 4، ص 339؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 332؛ تاجالعروس، ج 3، ص 389؛ ترجمة الامام الحسن از طبقات الكبري، ص 34؛ الاحسان في تقريب صحيح بن حبان، ج 15، ص 410؛ كشفالاستار، ج 2، ص 216؛ موارد الظمان، ص 551؛ به نقل از: سيره حلبي، ج 3، ص 292.
2) 519. الكامل في التاريخ، ج 3، ص 391؛ تاريخ الامم والملوك، ج 5، ص 153.
2- يونس: از ابناسحاق شنيدم كه گفت: «فاطمه براي علي، حسن و حسين و محسن را به دنيا آورد. محسن در كودكي مرد...». (1).
3- ابناسحاق: «فاطمه براي علي، حسن و حسين و محسن را كه در كودكي مرد، به دنيا آورد». (2).
4- حسامالدين حميد بن احمد محلي: «حسن و حسين عليهمالسلام و محسن كه در كوچكي مرد». (3).
5- قسطلاني: «فاطمه، حسن و حسين، و محسن را به دنيا آورد. محسن در كودكي مرد». (4).
6- ابنحزم اندلسي: «علي بن ابيطالب با فاطمه ازدواج كرد. فاطمه براي او، حسن و حسين و محسن را به دنيا آورد. محسن در كوچكي مرد». (5).
گويد: همهي اينان فرزند داشتند مگر محسن كه عقب ندارد. او بلافاصله پس از تولد مرد. (6).
7- بدخشاني حارثي: «اما فرزندان فاطمه، او سه پسر بدنيا آورد: حسن و حسين و محسن. از حسن و حسين ياد خواهيم كرد. اما محسن در شيرخوارگي مرد». (7).
8- محب طبري: «حسن و حسين كه در مناقب ذويالقربي به تفصيل از آنان سخن گفتهايم و نسل آنان باقي مانده است، و محسن كه در كودكي مرد؛ مادرشان
فاطمه عليهاالسلام است». (1).
9- محب طبري: «ديگران غير از ليث بن سعد گفتهاند: فاطمه، حسن و حسين و محسن كه در خردي مرد، و امكلثوم... را به دنيا آورد». (2).
10- ابنمرتضي از فاطمه روايت ميكند كه فرمود: «براي علي عليهالسلام حسن، و حسين و محسن را كه در كوچكي مرد، بدنيا آوردم». (3).
«فرزندان علي عليهالسلام: حسن و حسين و محسن از فاطمه عليهاالسلام و محمد بن حنيفه...» (4).
11- مناوي: «ليث گفت: فاطمه براي علي، حسن، و حسين و محسن- كه در كوچكي مرد- و امكلثوم... را بدنيا آورد». (5).
به نظر ميرسد كه عبارت: در كوچكي مرد، از اضافات مناوي باشد. چه ديگران سخن ليث را بدون اين عبارت نقل كردهاند.
12- ابنفندق در بيان فرزندان علي عليهالسلام از فاطمه عليهاالسلام: «حسن بن علي و حسين بن علي، و محسن بن علي عليهالسلام كه در خردسالي درگذشت». (6).
13- برّي تلمساني: «فاطمه عليهاالسلام براي علي عليهالسلام حسن، حسين و محسن را كه در كوچكي مرد، بدنيا آورد». (7).
14- ابناثير، محسن را در شمار صحابه ذكر كرده، ميگويد: «محسن بن علي بن ابيطالب بن عبدالمطلب قرشي هاشمي، مادرش فاطمه دختر
1) 527. ذخائرالعقبي، صص 116- 117؛ الرياض النضره، مج 2، ج 4، ص 239.
2) 528. ذخائرالعقبي، ص 55، ارشادالساري، ج 6، ص 141.
3) 529. البحرالزخار، ج 1، ص 208.
4) 530. البحرالزخار، ج 1، ص 208.
5) 531. اتحاف السائل، ص 33.
6) 532. لباب الانساب والالقاب والاعقاب، ج 1، ص 337.
7) 533. الجوهره في نسب الامام علي عليهالسلام، ص 19.
رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله...» پس از ذكر نامگذاري او توسط رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ميگويد: «محسن در كودكي مرد. اين روايت را ابوموسي نقل كرده است». (1).
15- ابنحجر عسقلاني دربارهي محسن ميگويد: «ابنعبدالبر از او ياد نكرده اما ابنفتحون ان را استدراك كرده، ميگويد: به نظرم محسن در خردسالي مرد». (2).
نميدانيم چرا نميگويد: به نظرم مرده سقط شد.
16- ابنقدامه مقدسي: «محسن بن علي بن ابيطالب كه او را نميشناسيم مگر از حديث هاني بن هاني از علي... ظاهراً در نوزادي مرد». (3).
او ميگويد: «فاطمه عليهاالسلام براي علي عليهالسلام، حسن و حسين و امكلثوم و زينب را به دنيا آورد. روايت شده كه پسر سومي هم به دنيا آورد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميد و فرمود: آنان را به نام فرزندان هارون، شبر، و شبير و مشبّر ناميدم». (4).
17- ببلاوي: «فاطمه از علي عليهالسلام، آقاي ما حسن و آقاي ما حسين و بانوي ما زينب و آقاي ما محسن را كه در كوچكي وفات كرد، بدنيا آورد». (5).
18- ابنجوزي: «ابناسحاق، محسن را به فرزندان فاطمه از علي افزوده ميگويد: در كوچكي مرد». (6).
19- سخاوي: «... دختر چهارم پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از علي كه جز او با كسي ازدواج نكرد، حسن و حسين و محسن و امكلثوم و زينب را به دنيا آورد. محسن در
كودكي وفات كرد». (1).
20- عامري: «فصلي در ذكر اولاد فاطمه عليهاالسلام...، فرزندان فاطمه عليهاالسلام عبارتند از: حسن و حسين و محسن و امكلثوم و زينب... پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرزندان فاطمه عليهاالسلام را به نام فرزندان هارون بن عمران، ناميد. محسن در خردسالي مرد». (2).
21- شبلنجي: «... فرزندان زهرا عليهاالسلام عبارتند از: حسن و حسين و محسن كه در كودكي مرد». (3).
23- ابنكثير «اولين همسر علي عليهالسلام، فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بود كه پس از غزوه بدر با او ازدواج كرد. فاطمه عليهاالسلام حسن و حسين را برايش به دنيا آورد. گفته ميشود: محسن را كه در كودكي مرد، نيز برايش زاييد». (4).
24- عمادالدين اسماعيل ابوالفدا: «... فاطمه، حسن و حسين كه در كوچكي مرد، و زينب و... را براي علي به دنيا آورد». (5).
25- دولابي از احمد بن عبدالجبار از يونس بن بكير كه گفت: «از ابناسحاق شنيدم كه ميگفت: فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله، حسن و حسين و محسن را براي علي بن ابيطالب به دنيا آورد. محسن در كوچكي مرد...». (6).
26- ابنقتيبه: «فاطمه عليهاالسلام براي علي عليهالسلام حسن و حسين و محسن و امكلثوم...
را به دنيا آورد». (1).
27- نويري: «گفته شده: فاطمه عليهاالسلام پسري به نام محسن به دنيا آورد كه در كوچكي مرد». (2).
در جاي ديگر ميگويد: «فاطمه عليهاالسلام، حسن و حسين و محسن را براي علي عليهالسلام بدنيا آورد. محسن در كوچكي از دنيا رفت». (3)«بنابراين فرزندان علي عليهالسلام پانزده پسرند كه عبارتند از: حسن و حسين و محسن كه دربارهاش اختلاف است...». (4).
28- سبط ابن جوزي: «ابناسحاق محسن را كه در كوچكي مرد، به فرزندان فاطمه عليهاالسلام از علي عليهالسلام افزوده است». (5).
29- قسطلاني: «فاطمه عليهاالسلام براي علي عليهالسلام حسن و حسين و محسن را كه در كوچكي مرد، به دنيا آورد». (6).
30- سبط ابن جوزي: «اين دليل بر گفتهي زبير بن بكار است كه ميگويد: فاطمه عليهاالسلام از علي عليهالسلام فرزند ديگري به نام محسن به دنيا آورد كه در كودكي مرد». (7).
31- قندوزي: «فاطمه عليهاالسلام حسن و حسين و محسن را بدنيا آورد. محسن در كودكي مرد». (8).
32- ابنسيد الناس: «فاطمه عليهاالسلام براي علي عليهالسلام حسن و حسين و محسن كه
در كوچكي مرد، و امكلثوم و زينب را بدنيا آورد». (1).
33- خواند مير: «ابناسحاق، و ليث بن سعد روايت كردهاند كه فاطمه عليهاالسلام دو فرزند ديگر به نام محسن و رقيه داشت كه هر دو در كودكي مردند». (2).
34- يعقوبي: «علي عليهالسلام چهارده فرزند ذكور داشت: حسن و حسين و محسن كه در كودكي مرد». (3).
35- مقدسي: «... اما محسن بن علي در كودكي مرد». (4).
36- ابنخيراللَّه عمري موصلي خطيب: «... در التبيين آمده: فاطمه عليهاالسلام پسر سومي غير از حسن و حسين بدنيا آورد كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله او را محسن نام گذاشت». (5).
واضح است كه بسياري از علما و مورخان محسن را در شمار فرزندان فاطمه و علي عليهالسلام نام بردهاند اما به سرگذشت او اشاره نكردهاند. اما اين منافات ندارد كه پيش از تولد، سقط شده است. همچنان كه اگر كساني محسن را در شمار فرزندان علي عليهالسلام نام نبردهاند. به معناي انكار وجود او نيست. زيرا مقصودشان آن دسته از فرزندان علي و فاطمه عليهاالسلام است كه زنده ماندهاند.
اينك به سخن عدهاي از آنان اشاره ميكنيم:
1- فيروزآبادي: «شبّر مانند بقّم و شبير همانند قمير و مشبّر چون محدّث
فرزندان هارون عليهالسلام هستند. گفته شده: پيامبر صلي اللَّه عليه و آله حسن و حسين و محسن را به نام آنان نامگذاري كرد». (1).
2- زبيدي: «گفته شده: پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرزندانش حسن، حسين و محسن را كه در برخي از روايات با تشديد آمده، به اسم آنان (فرزندان هارون) نامگذاري كرد.
ابنبري گفت: ديدم كه ابنخالويه اين اسامي را شرح داده و گفته: شبر و شبير و مشبر فرزندان هارون عليهالسلام و در عربي به معناي حسن و حسين و محسن است» (2).
3- زبيدي: «علي عليهالسلام فرزندان خود را به همين اسامي: شبر، شبير و مشبر يعني: حسن و حسين و محسن ناميد». (3).
4- «ابوعبداللَّه محمّد بن اسحاق بن منده اصفهاني در كتاب المعرفه ميگويد: علي يك سال پس از هجرت، در مدينه با فاطمه ازدواج كرد و حدوداً يك سال بعد او را به خانه برد. فاطمه براي علي، حسن و حسين و محسن و امكلثوم كبري و زينب كبري را بدنيا آورد». (4).
5- ابناثير به نقل از ابنعباس در يك حديث: «و فاطمه كه همسر علي بود و حسن و حسين و محسن و زينب را برايش بدنيا آورد». (5).
6- ليث بن سعد: «علي با فاطمه ازدواج كرد. فاطمه برايش حسن و حسين و محسن و زينب و امكلثوم را بدنيا آورد». (6).
7- ذهبي: «ابنعبدالبر گفت: علي فاطمه را پس از جنگ احد به خانه برد.
1) 559. القاموس المحيط، ج 2، ص 55؛ بحارالانوار، ج 43، ص 238؛ به نقل از قاموس.
2) 560. تاجالعروس، ج 3، ص 389. لسانالعرب، ج 4، ص 393.
3) 561. تاجالعروس، ج 3، ص 389. لسانالعرب، ج 4، ص 393.
4) 562. دلائل النبوه، ج 3، ص 162؛ ر. ك: بحارالانوار، ج 43، ص 213؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 480.
5) 563. جامعالاصول، ج 12، ص 9- 10؛ ضياءالعالمين، ج 4، ق 3، ص 2.
6) 564. ذخائرالعقبي، ص 55، ارشادالساري، ج 6، ص 141؛ عوالمالعلوم، ص 536.
فاطمه حسن، حسين و محسن و امكلثوم و زينب را برايش به دنيا آورد». (1).
8- عسقلاني محسن را در شمار صحابه آورده ميگويد: «محسن، به تشديد سين مهمله (بدون نقطه)، فرزند علي بن ابيطالب بن عبدالمطلب هاشمي، سبط پيغمبر». (2).
9- شمسالدين محمد بن طولون: «فرزندان علي عليهالسلام: حسن و حسين و محسن و امكلثوم...». (3).
10- نووي: «فرزندان علي عليهالسلام: حسن و حسين و محسن و امكلثوم كبري و زينب كبري كه همه از فاطمه بودند». (4).
11- دياربكري: «از ليث بن سعد: علي با فاطمه ازدواج كرد. فاطمه برايش حسن و حسين و محسن و زينب را بدنيا آورد». (5).
12- ابنكثير: «... فاطمه براي علي، حسن كه به او مكنّي بود و حسين كه در سرزمين كربلا شهيد شد، و گفته ميشود: محسن... را به دنيا آورد». (6).
13- ابنحبّان: «علي بن ابيطالب پانزده فرزند داشت: حسن و حسين و محسن و امكلثوم...». (7).
14- «فرزندان علي از فاطمه سه پسر به نام حسن و حسين و محسن و دو دختر به نام زينب و امكلثوم بودند. همهي آنان فرزند داشتند مگر محسن». (8).
15- «علي چهارده فرزند پسر داشت. از جمله: حسن، حسين و محسن از فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله». (1).
16- ليث بن سعد گفت: «علي با فاطمه ازدواج كرد. فاطمه، حسن و حسين و محسن و زينب و امكلثوم و رقيه را به دنيا آورد». (2).
17- در بغيةالطالب آمده: فرزندان علي عليهالسلام چهارده پسر، و هجده دختر بودند. اين مورد اتّفاق است. در فرزندان پسر تا بيست و دختر تا بيست و دو نفر اختلاف كردهاند. فرزندان پسر: حسن و حسين و محسن و...». (3).
18- محمّد بن شحنه: «... علي چهارده فرزند پسر و شمار زيادي دختر داشت. از فاطمه عليهاالسلام: حسن و حسين و محسن و زينب». (4).
19- خوارزمي: «فاطمه عليهاالسلام براي علي عليهالسلام حسن و حسين و محسن و امكلثوم كبري... را به دنيا آورد». (5).
20- عمر ابونصر: «فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از شوهرش علي بن ابيطالب پنج فرزند داشت: حسن و حسين و محسن و زينب كبري و امكلثوم كبري...». (6).
21- ابن شهر آشوب: «كنيههاي فاطمه: امالحسن و امالحسين و امالمحسن، و امالائمه و امابيها...». (7).
22- شيخ عباس قمي: «مسعودي در مروجالذهب، و ابنقتيبه در المعارف، و
1) 573. مآثر الانافه، ج 1، ص 100.
2) 574. ذخائرالعقبي، عوالمالعلوم، ج 11، ص 539.
3) 575. نورالابصار، ص 103.
4) 576. روضةالمناظر، ج 7، ص 195 (در پاورقي الكامل في التاريخ).
5) 577. عوالمالعلوم، ج 1، ص 272، به نقل از: مقتل الحسين، ص 83.
6) 578. فاطمه بنت رسولاللَّه محمد صلي اللَّه عليه و آله، ص 93.
7) 579. مناقب آلابيطالب، ج 3، ص 132؛ بحارالانوار، ج 43، صص 16- 17؛ به نقل از: الهداية الكبري، ص 176؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 11، به نقل از مناقب آلابيطالب و عوالمالعلوم، ج 11، ص 69.
نورالدين عباس موسوي در ازهار بستان الناظرين ميگويند: محسن از فرزندان اميرالمؤمنين عليهالسلام به حساب ميآيد». (1).
23- در حديثي از امام صادق عليهالسلام آمده كه ندايي از عرش ميگويد: «و چه خوب دو سبطي، دو سبط تو، آنان حسن و حسيناند، و چه خوب جنيني جنين تو؛ او محسن است». (2).
24- در متني از تورات آمده: «ايليا، پدر دو سبط: حسن و حسين است و محسن، پسر سوم او است همانگونه كه براي برادرت هارون، شبّر و شبير و مشبّر قرار دادم». (3).
1- كليني از عدهاي از: احمد بن محمد از قاسم از جدش از ابوبصير از امام صادق عليهالسلام از پدرانش: «اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: فرزندان سقط شدهي شما وقتي كه در قيامت شما را ملاقات ميكنند، اگر آنان را نامگذاري نكرده باشيد، هر يك به پدرش ميگويد: چرا مرا نامگذاري نكردي در حالي كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله محسن را پيش از تولد، نامگذاري كرد؟». (4).
2- برخي ميگويند: «فرزندان اميرالمؤمنين عليهالسلام از فاطمه: حسن عليهالسلام، و
1) 580. منتهيالآمال، ج 1، ص 263.
2) 581. تفسير قمي، ج 1، ص 128؛ بحارالانوار، ج 7، صص 326- 328؛ ج 23، صص 130- 131؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 348؛ البرهان، ج 1، صص 328- 329.
3) 582. بحارالانوار، ج 38، ص 145؛ به نقل از مناقب آلابيطالب.
4) 583. كافي، ج 6، ص 18، عوالمالعلوم، ج 11، ص 411؛ بحارالانوار؛ ج 43، ص 195؛ ج 10، ص 112؛ ج 101، ص 118؛ ر. ك: خصال، ج 2، ص 634؛ عللالشرايع، ج 2، ص 464؛ جلاءالعيون، ج 1، ص 222.
حسين عليهالسلام، و محسن كه سقط شد، و امكلثوم». (1).
3- كمالالدين بن طلحه شافعي: «فصل يازده در ذكر فرزندان علي عليهالسلام: بدان كه خداوند تو را به روح او مؤيد بدارد كه: اقوال مردم در شمار فرزندان ذكور و اناث او مختلف است. برخي بيشتر گفتهاند و فرزند سقط شده را هم به حساب آورده و نسبش را هم نينداختهاند. برخي نيز آن را انداخته و در شمار فرزندان وي به حساب نياوردهاند. لذا سخن هريك به مقتضاي همين امر، با ديگري فرق ميكند...». (2).
4- صبان: «فاطمه براي علي شش فرزند آورد: سه پسر، و سه دختر. پسران: حسن و حسين و محسن و دختران: زينب... حسن و حسين فرزندان صالح زيادي از خود باقي گذاشتند و به زودي دربارهي آن دو سخن خواهيم گفت اما محسن سقط شد...». (3).
5- ابن ابيثلج: «فرزندان علي عليهالسلام از فاطمه عليهاالسلام: حسن و حسين و محسن، كه سقط شد». (4).
6- «گروهي ديگر بيشتر از آن گفتهاند و محسن برادر حسن و حسين را كه سقط شد، نيز نام بردهاند». (5).
7- طبرسي در شمارش فرزندان اميرالمؤمنين عليهالسلام ميگويد: «حسن و حسين عليهمالسلام و محسن كه سقط شد». (6).
8- مامقاني: «فاطمه عليهاالسلام براي علي عليهالسلام، حسن و حسين و محسن و زينب
و امكلثوم را بدنيا آورد و محسن را سقط كرد». (1).
9- طبرسي: «فاطمه عليهاالسلام را پنج فرزند پسر و دختر بود: حسن و حسين عليهمالسلام و زينب كبري و زينب صغري مكنّي به امكلثوم عليهاالسلام و يك پسر كه فاطمه عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله سقط كرد و رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را در شكم مادرش، محسن ناميد». (2).
10- ابنصباغ مالكي: «... محسن برادر حسن و حسين عليهمالسلام را نيز آنان ياد كردهاند. اين مطلب را شيعه گفته و بيان داشتهاند كه محسن سقط شد...». (3).
11- صفوري شافعي: «حسن در ميان پنج فرزند فاطمه، اولين فرزند او بود: حسن و حسين و محسن كه سقط شد، و زينب كبري، و زينب صغري». (4).
12- شيخ مفيد: «برخي از شيعيان ميگويند: فاطمه عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله يك پسر سقط كرد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را در شكم مادر، محسن ناميد». (5).
13- فضل بن حسن طبرسي نزديك به مطلب شيخ مفيد، سخن گفته است. (6).
14- علّامه حلّي رحمهاللَّه: نيز در خلاصه خود از كتاب الارشاد همين مطلب را آورده است. (7).
15- ابنبطريق هم نزديك به همين سخن گفته است. (8).
16- جمالالدين محدث هروي پس از آنكه محسن را در شمار فرزندان علي آورده ميگويد: «اما محسن بن علي در كوچكي مرد ولي حقيقت آن است كه سقط
1) 590. تنقيح المقال، ج 3، ص 82.
2) 591. تاجالمواليد، صص 23- 24.
3) 592. الفصول المهمه، ص 126؛ بحارالانوار، ج 32، ص 90.
4) 593. نزهةالمجالس، ج 2، صص 184، 194.
5) 594. الارشاد، ج 1، ص 355؛ كشفالغمه، ج 67؛ بحارالانوار، ج 42، ص 90.
6) 595. اعلامالوري، ص 203.
7) 596. المستجاد من كتاب الارشاد، ص 140.
8) 597. العمده، ص 30.
شد». (1).
17- ابنطلحه: «كساني كه بيشتر گفتهاند، فرزند سقط شده را هم به حساب آوردهاند. منظورش از اين جنين، محسن است». (2).
18- ابراهيم طرابلسي حنفي در شجرهنامهاي كه براي ناصر نوشت و نسخهاي از آن براي كتابخانهي صلاحالدين ايوبي رونويسي شد: «محسن بن فاطمه عليهاالسلام سقط شد. گفته شده: در كودكي مرد. اما صحيح آن است كه فاطمه عليهاالسلام او را سقط كرد». (3).
19- حمراوي مالكي: «اما محسن، سقط شد». (4).
20- سيد مهدي سويج اين مطلب را از چندين منبع از جمله: مناقب الحسن والحسين نوشته جوهري و صاحب جوهرةالكلام و صاحب الانوار ابوالقاسم نقل كرده است. (5).
1- آورديم كه مقدسي، سقط محسن را به سبب زدن زهرا عليهاالسلام توسط عمر به شيعه نسبت ميدهد.
2- «گويد: و از آن جمله روايت بلاذري است و بين شيعه مشهور كه او فاطمه عليهاالسلام را در فشار در گذاشت تا محسن را سقط كرد. در حالي كه همه ميدانند پدرش گفت: فاطمه پارهي تن من است، هر كه او را اذيت كند، مرا اذيت كرده
است». (1).
3- عمادالدين طبري از علماي قرن هفتم هجري: «و ميگويند كه فاطمه محسن از شكمش بينداخت به سبب آنكه عمر بر شكم او زده بود». (2).
4- سيد تاجالدين علي بن احمد حسيني از علماي قرن يازدهم هجري: «سبب مرگ فاطمه ضربهاي بود كه به او زدند و پس از آن فرزندش را سقط كرد». (3).
وي در شمارش فرزندان علي عليهالسلام ميگويد: «و فرزندي كه سقط شد و پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله او را در شكم مادرش، محسن ناميد». (4).
5- علي بن محمّد عمري نسابه: «محسن را به حساب نياوردهاند. چون مرده به دنيا آمد. شيعه خبر محسن و ضربهاي كه به شكم مادرش زدند را روايت كردهاند. من كتابهاي برخي از عالمان انساب را ديدهام كه از محسن نام بردهاند اما ضربه را از طريقي كه بتوانيم بر آن اعتماد نمايم، نقل نكردهاند». (5).
6- از نظر بعضي «فرزندان فاطمه عليهاالسلام عبارتند از: حسن و حسين و محسن كه سقط شد. در معارف ابنقتيبه آمده: محسن در اثر ضربه قنفذ عدوي سقط شد». (6).
7- امام عليهالسلام فرمود: «در قيامت محسن خضاب كشيده و بر دستان خديجه بنت خويلد، و فاطمه بنت اسد ميآيد... و جبرئيل- يعني: محسن- فرياد ميزند و ميگويد: من ستمديدهام، مرا ياري فرما. پس رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله محسن را روي
دستانش به آسمان بلند ميكند و ميفرمايد:...». (1).
8- در يك حديث ديگر فرمود: «... و قاتل فاطمه عليهاالسلام و قاتل محسن». (2).
9- امام عليهالسلام: «با پايش به شكم زهرا عليهاالسلام زد كه به پسري به نام محسن آبستن بود. در اثر همين لگد محسن سقط شد». (3).
10- امام عليهالسلام: «علّت مرگ فاطمه عليهاالسلام اين بود كه قنفذ غلام اين مرد، به دستور اربابش با سر غلاف شمشير به او زد. فاطمه عليهاالسلام در اثر اين ضربه، محسن را سقط كرد». (4).
11- در دعاي امام رضا عليهالسلام در سجدهي شكر: «و (آن دو) فرزند پيغمبرت را كشتند». (5).
12- ابنسعد جزايري: «فاطمه عليهاالسلام را زدند. فاطمه عليهاالسلام در اثر اين ضربه، فرزندش را سقط كرد». (6).
13- فتوني عاملي: «... در روايات اهلبيت آمده: عمر، در را به داخل فشار داد تا وارد خانه شود. فاطمه عليهاالسلام كه پشت در بود، در به شكمش خورد و در اثر آن فرزندش به نام محسن را سقط كرد». (7).
14- خواجويي مازندراني: «... فاطمه عليهاالسلام را زدند. فاطمه عليهاالسلام در اثر اين ضربه
1) 609. فاطمة الزهرا بهجة قلب المصطفي، ج 2، ص 532؛ نوائبالدهور، ص 192.
2) 610. الاختصاص، صص 243- 244؛ كامل الزيارات، صص 326- 327؛ بحارالانوار، ج 25، ص 373؛ به نقل از بصائرالدرجات.
3) 611. الاختصاص، صص 184- 185؛ بحارالانوار، ج 29، ص 192؛ وفاة الصديقة الزهرا، ص 78.
4) 612. دلائل الامامه، ص 45؛ ر. ك: بحارالانوار، ج 43، ص 170؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 504.
5) 613. مهجالدعوات، ص 257- 258؛ مصباح كفعمي، ص 553- 554؛ بحارالانوار، ج 3، ص 393؛ ج 83؛ صص 223؛ مسند الامام الرضا عليهالسلام، ج 2، ص 65.
6) 614. الامامه، ص 81.
7) 615. ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، صص 62- 64.
فرزندش را سقط كرد». (1).
15- «مگر فاطمه طاهره در اين باره چه تقصيري داشت؟ به چه علّت مستحق ضربتي بود كه فرزندش را در اثر آن سقط كرد؟». (2).
16- «پهلويش را شكستند و فرزندش را سقط كردند». (3).
17- شيخ يوسف بحراني: «... زهرا عليهاالسلام را چنان زد كه فرزندش را سقط كرد». (4).
18- سيد محمّدقلي موسوي نيز، جريان اين واقعه را به تفصيل بيان كرده است. (5).
19- مرجع بزرگ تقليد، سيد مهدي قزويني: «وقتي فاطمه عليهاالسلام در را باز كرد، در را به او كوبيدند و پهلويش را شكستند و فرزندش را سقط كردند». (6).
20- سيد محمّدباقر خونساري: «و چه كسي فرزندش را سقط كرد و چه كسي آه و نالهاش را بلند ساخت؟». (7).
21- شيخ طوسي: «مشهور ميان شيعه چنانكه احدي دربارهي آن اختلاف ندارد، اين است كه: عمر به شكم فاطمه عليهاالسلام زد تا بچهاش را سقط كرد. فرزند سقط شده محسن ناميده شد. روايت اين حادثه نزدشان مشهور است». (8).
22- عبدالجليل قزويني: «... عمر در به شكم فاطمه زد و كودكي را در شكم
او كشت كه رسول او را محسن نام نهاده بود». (1).
23- فاضل مقداد: «عمر به سوي زهرا عليهاالسلام فرستاده شد. به شكمش زد فرزندي به نام محسن را سقط كرد». (2).
24- بياضي: «در ميان شيعه مشهور است كه عمر فاطمه عليهاالسلام را چنان در ميان در فشرد كه محسن را سقط كرد». (3).
25- ابن ابيجمهور: «... و او را چنان به وسيلهي در فشار داد كه فرزندش را سقط كرد... اما بخشي از حديث به آتش كشيدن، و زدن و سقط جنين زهرا عليهاالسلام را شما روايت كردهايد...». (4).
26- محقق كركي در اعتراض به آنان ميگويد: «... و جمع هيزم در كنار در خانه و سقط محسن فاطمه را...». (5).
27- قاضي نوراللَّه شوشتري رواياتي دالّ بر سقط جنين فاطمه عليهاالسلام آورده است. (6).
28- هاشم معروف الحسني: «... به سوي در حمله كردند و در را به طرف زهرا عليهاالسلام فشار دادند. فاطمه عليهاالسلام كه آبستن بود، فرزندش را كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله محسن ناميده بود، سقط كرد». (7).
29- مسعودي: «سرور زنان را چنان در ميان در فشردند كه محسن را سقط
كرد». (1).
30- نظّام: «عمر در روز بيعت چنان به شكم فاطمه زد كه فرزندش محسن را سقط كرد». (2).
31- ابن ابيالحديد معتزلي به نقل از شيعه: «عمر، فاطمه را بين در و ديوار چنان فشار داد كه فاطمه فرياد كشيد: پدر! يا رسولاللَّه! و فرزندش را مرده سقط كرد». (3).
32- قاضي نعمان: «زهرا عليهاالسلام را در ميانشان چنان زدند كه فرزندش را سقط كرد». (4).
33- مغامس حلّي:
من بعد ما رمت الجنين بضربة
فقضت بذاك و حقها مغصوب (5).
34- شيخ حرّ عاملي:
اولادها خمس: حسين و حسن
و زينب من امكلثوم اسن
و محسن اسقط في يوم عمر
من فتحه الباب كما قد اشتهر
تا اينكه در علّت مرگ زهرا عليهاالسلام ميگويد:
اذ اسقطت لوقتها جنينها
و لم تزل تبدي له انينها (6).
35- محقق اصفهاني:
و في جنين المجد ما يدمي الحشا
و هل لهم اخفاء امر قدفشا
1) 631. اثبات الوصيه، ص 143؛ بحارالانوار، ج 28، صص 308- 309.
2) 632. الملل والنحل، ج 1، ص 57؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 416؛ بحارالانوار، ج 28، صص 271، 281 (پاورقي)؛ بهجالصباغه، ج 5، ص 15؛ الوافي بالوفيات، ج 6، ص 17؛ بيتالاحزن، ص 124.
3) 633. شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 60.
4) 634. الارجوزة المختاره، صص 88- 92.
5) 635. المنتخب طريحي، ص 293.
6) 636. ارجوزة في تواريخ النبي والائمه، صص 13- 14؛ تراجم اعلامالنساء، ج 2، صص 316- 317.
والباب والجدار والدماء
شهود صدق ما بها خفاء
لقد جني الجاني علي جنينها
فاندكت الجبال من حنينها (1).
36- در روايتي از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله: «و پهلويش شكست، و فرزندش سقط شد. و او را كه به پهلوي زهرا عليهاالسلام زد كه فرزندش را سقط كرد، در آتشت جاودانه ساز». (2).
37- در زيارتنامه آمده: «كه بچهاش كشته شد». (3).
38- كفعمي: «سبب مرگ زهرا عليهاالسلام اين بود كه او را زدند و فرزندش را در اثر آن ضربه سقط كرد». (4).
39- سليم بن قيس: «فاطمه عليهاالسلام را چنان فشار داد كه يكي از دندههاي پهلويش شكست و فرزندش را سقط كرد». (5).
40- گنجي از شيخ مفيد: «بر جمهور افزوده است: فاطمه عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله پسري سقط كرد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود». (6).
41- مقدّس اردبيلي: «... و عمر در به شكمش زد و غلام تازيانه بر كتفش زد كه از آن جهت فرزندش ساقط شد...». (7).
42- در نامه عمر به معاويه: «... درد زايمان بر او سخت شد، و من وارد خانه شدم. جنيني سقط كرد كه علي او را محسن ناميد». (8).
1) 637. الانوار القدسيه، صص 42- 44.
2) 638. فرائدالسمطين، ج 2، صص 34- 35؛ امالي صدوق، صص 99- 100؛ اثبات الهداة، ج 1، ص 280- 281؛ ارشادالقلوب ديلمي، ص 295؛ بحارالانوار، ج 28، صص 37- 39؛ ج 43، صص 172- 173؛ عوالمالعلوم؛ ج 11، صص 391- 392؛ جلاءالعيون، ج 1، صص 186- 188؛ بشارة المصطفي، صص 197- 200؛ الايضاح 7 صص 8- 11؛ غايةالمرام، ص 48؛ المختصر، ص 109.
3) 639. اقبالالاعمال، ص 625؛ بحارالانوار، ج 97، صص 199- 200.
4) 640. مصباح، ص 522.
5) 641. كتاب سليم بن قيس، صص 59- 597؛ الاحتجاج، ج 1، صص 210- 216.
6) 642. كفاية الطالب، ص 413.
7) 643. حديقةالشيعه، صص 265- 266.
8) 644. بحارالانوار، ج 3، صص 294- 195.
43- صدوق از برخي مشايخ در تفسير: (ان لك كنزاً في الجنة) نقل كرده: «اين گنج، فرزندش محسن است، و او همان است كه وقتي فاطمه عليهاالسلام بين در تحت فشار قرار گرفت، او را سقط كرد». (1).
44- در روايتي از امام صادق عليهالسلام: «... فاطمه را كه باردار بود، زدند... و در اثر همان زدن بچهاش را سقط كرد. اولين كسي كه براي او حكم خواهند كرد، محسن بن علي است كه دربارهي قاتلش و سپس دربارهي قنفذ حكم خواهد شد». (2).
45- در يك روايت ديگر از امام صادق عليهالسلام: «و زدن به شكم فاطمه عليهاالسلام و سقط كردن محسن او... و لگدي به در كوبيد كه لنگهي در به فاطمه عليهاالسلام اصابت كرد. فاطمه عليهاالسلام كه محسن را شش ماهه باردار بود، او را سقط كرد... و او را ميزنند و جنين در شكمش كشته ميشود... از ضربتي كه به شكمش زدند، او را درد زايمان گرفت. پس محسن را سقط كرد... محسن ميآيد. خديجه بنت خويلد، و فاطمه بنت اسد او را ميآورند... به خدا قسم مؤوده، محسن است». (3).
46- در حديث ديگري از امام صادق عليهالسلام: «و قتل محسن با زدن لگد به شكم مادرش، بزرگتر و تلختر است». (4).
47- ابوالسعادات، اسعد بن عبدالقاهر: «آن دو فاطمه عليهاالسلام را در ميان خانهاش چنان فشردند كه محسن را سقط كرد». (5).
1) 645. معاني الاخبار، صص 205- 207؛ بحارالانوار، ج 39، صص 41- 42.
2) 646. كامل الزيارات، صص 332- 335؛ بحارالانوار، ج 28، صص 62- 64. ر. ك: ج 53، ص 23؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 398؛ جلاءالعيون مجلسي، ج 1، صص 184- 186.
3) 647. بحارالانوار، ج 53، صص 14- 23؛ عوالمالعلوم، ج 11، صص 441- 443؛ الهدايةالكبري، ص 392؛ حليةالابرار، ج 2، ص 652.
4) 648. فاطمة الزهرا بهجة قلب المصطفي، ج 3، ص 532؛ به نقل از: نوائبالدهور، ص 194؛ الهدايةالكبري، ص 417.
5) 649. مصباح كفعمي، ص 553؛ بحارالانوار، ج 82، ص 261؛ البلدالامين، ص 551- 552، علماليقين، ص 701.
48- امام علي عليهالسلام در قنوت نمازش دعايي ميخواند كه در آن آمده: «و جنيني كه سقط كردند و پهلويي كه شكستند و سندي كه پاره كردند». (1).
49- در روايت ديلمي از زهرا عليهاالسلام: «و با پايش به در كوبيد و آن را به طرف من راند. من كه باردار بودم به رو افتادم... درد زايمان گرفتم. در نتيجه محسن را كشتهي بيگناه، سقط كردم». (2).
50- امام حسن عليهالسلام خطاب به مغيره: «و تويي كه فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را چنان زدي كه مجروح شد و بچهاش را سقط كرد. تو اين كار را براي تحقير رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله انجام دادي...». (3).
51- امام باقر عليهالسلام: «فاطمه به محسن باردار شد. پس هنگامي كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله رحلت كرد و حوادثي كه در جريان ورود اين قوم به خانهي زهرا عليهاالسلام اتفاق افتاد و پسر عمويش اميرالمؤمنين را بيرون بردند و در اثر آنچه از آن مرد به او رسيد، يك بچهي كامل را سقط كرد...». (4).
52- مجلسي اول: «در اثر اين ضربت پسري به نام محسن سقط شد». (5).
53- مجلسي دوم: «فاطمه عليهاالسلام را در پشت در فشردند، چنانكه فرزندش را كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله محسن ناميده بود، سقط كرد». (6).
«در اثر آن جنيني سقط كرد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود». (7).
1) 650. بحارالانوار، ج 30، صص 348- 350.
2) 651. بحارالانوار، ج 3، ص 348- 350.
3) 652. الاحتجاج، ج 1، ص 414؛ بحارالانوار، ج 43، ص 197؛ مرآةالعقول، ج 5، ص 321؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 321.
4) 653. دلائل الامامه، صص 26- 27. ر. ك: عوالمالعلوم، ج 11، ص 504.
5) 654. روضةالمتقين، ج 5، ص 342.
6) 655. جلاءالعيون، ج 1، ص 193.
7) 656. مرآةالعقول، ج 5، ص 318؛ تراجم اعلامالنساء، ج 2، ص 38.
«در روايات ما و بلكه اهل سنت نيز مستفيض است كه چنان فاطمه عليهاالسلام را در فشار قرار داد كه بچّهاش را سقط كرد». (1).
«آن دو تن فاطمه عليهاالسلام را چنان در ميان خانهاش فشردند كه محسن را سقط كرد». (2).
54- كاشاني: «همان ضربت، قويترين علّت سقط جنين فاطمه بود كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود». (3).
55- طريحي: «هنگامي كه خالد بن وليد فاطمه عليهاالسلام را در فشار در گذاشت، فاطمه عليهاالسلام محسن را سقط كرد». (4).
56- نويسندهي مؤتمر علماء بغداد: «عمر، فاطمه عليهاالسلام را بين در و ديوار چنان با قساوت و شدّت فشار داد كه فرزندش را سقط كرد». (5).
مقدسي ميگويد: «نوادگان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله عبارتند از: عبداللَّه بن عثمان، علي بن ابيالعاص، و امامة بنت ابيالعاص، و حسن، و حسين، و محسن، و امكلثوم، و زينب كه هشت نفر ميشوند». (6).
«او را بيست و هشت فرزند بود: يازده پسر، و هفده دختر كه پنج نفر از فاطمه عليهاالسلام بودند: حسن و حسين و محسن و امكلثوم كبري، و زينب كبري...». (7).
1) 657. بحارالانوار، ج 28، صص 209- 210.
2) 658. بحارالانوار، ج 82، ص 264.
3) 659. نوادرالاخبار، ص 183؛ علماليقين، صص 686- 688؛ ر. ك: عوالمالعلوم، ج 11، ص 414.
4) 660. منتخب طريحي، ص 136.
5) 661. مؤتمر علماء بغداد، صص 135- 137.
6) 662. البدء والتاريخ، ج 5، صص 20- 21.
7) 663. البدء والتاريخ، ج 5، ص 73.
اين سخن او را آورديم كه گفت: «اما محسن بن علي، در كودكي مرد». (1).
57- مقدسي: «(فاطمه عليهاالسلام) محسن را به دنيا آورد و هم او است كه به زعم شيعه، فاطمه عليهاالسلام او را در اثر ضربهي عمر سقط كرد. ولي بسياري از ناقلان آثار محسن را نميشناسند». (2).
ظاهر سخن مقدسي اين است كه:
1- عموم شيعيان معتقدند كه عمر فاطمه را چنان زد كه محسن را سقط كرد.
2- او خودش محسن را از نوادگان پيغمبر، و فرزندان فاطمه عليهاالسلام ميداند. ميگويد: محسن در كودكي مرد.
3- گفتيم كه اين سخن وي كه بسياري از ناقلان آثار محسن را نميشناسند، دقيق نيست. زيرا عنايت ناقلان آثار به ذكر كساني است كه زندگي كردهاند نه جنيني كه سقط شده است.
58- عمر ابونصر: «مؤلف كتاب: الاسناد في معرفة حججاللَّه علي العباد، ميگويد: فاطمه عليهاالسلام پس از وفات رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله محسن را سقط كرد. شايد او را از فرط بيتابي و اضطراب ناشي از فراق پدرش سقط كرده باشد». (3).
به گمان ما فقرهي پاياني سخن ابونصر است نه سخن مؤلف «الاسناد في معرفة حججاللَّه علي العباد. ظاهراً عنوان صحيح كتاب اين باشد: «الارشاد في معرفة حججاللَّه علي العباد. اين الارشاد شيخ مفيد است.
به هر حال واضح است كه اين اهانت صريح به زهرا عليهاالسلام است كه تا اين حدّ از قضاياي الهي بيتابي كرده است. در حالي كه او پرهيزگارتر و فرمانبردارتر از آن است كه در حق او توهّم شود كه آنقدر ناشكيبايي كرد كه به تفريط و قتل جنينش انجاميد و حال آنكه او بانوي شكيبا و بردباري است كه وقتي زنان بنيهاشم دور هم جمع شدند و از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ياد ميكردند، به آنان فرمود: يادآوري را رها كنيد و به جاي آن دعا كنيد». (1).
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به فاطمه عليهاالسلام سفارش كرد كه: «وقتي مُردم، در فراقم صورتت را خراش مده، و مويت را پريشان مساز و فرياد واويلا سر نده، و برايم مجلس نوحهسرايي برپا نكن». (2).
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در همين مناسبت به زهرا عليهاالسلام سفارش كرد: «بر خداوند توكّل كن و بردبار باش چنانكه پدرانت، پيامبران، شكيبايي كردند». (3).
زهرا عليهاالسلام كسي نبود كه خلاف فرمان پدرش صلي اللَّه عليه و آله عمل كند و نه ميتوانيم تصور كنيم كه تحت تأثير عواطف و احساسات خويش، خداوند سبحان را معصيت نمايد اما كينهتوزان تلاش كردهاند از فاطمه عليهاالسلام چهره يك زن بيتاب و ناشكيبا را ترسيم كنند كه آه و واويلا سر ميدهد و مجالس نوحهسرايي برپا ميكند و در بيتابي به جايي ميرسد كه فرزندش را ميكشد و جنينش را سقط ميكند تا آنجا كه گفتهاند: «روايت شده فاطمه عليهاالسلام پس از پدرش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله همواره بخاطر سردرد، سرش را ميبست نحيف و لاغر اندام بود،... از شدت ضعف نميتوانست بايستد،... چشماني گريان و قلبي سوزان و هر لحظه غش ميكرد و به
فرزندانش ميگفت:...». (1).
در متن ديگري افزوده: «و هرگاه لباس پدرش را ميبوييد، به حالت غش ميافتاد». (2).
بر پايهي چنين رواياتي فاطمه عليهاالسلام زني است كه با فرمان پدرش كه از نوحهگري نهي فرموده، مخالفت ميكرد، آنگاه كه گفت: «پدر! بهشت جاودان جايت، پدر! بارگاه خداوند عرش مأوايت، پدر! جبرئيل بر تو وارد ميشد؛ پدر! از امروز ديگر تو را نميبينم». (3).
اين علاوه بر روايتي است كه از كنيزش فضه نقل ميكنند و روايات ديگر كه در همين مسير حركت ميكند.
ميتوانيم در تفسير آن بگوييم: مقصود اين است: توجيه بيرون راندن فاطمه عليهاالسلام از خانه و جوار پدرش، و دليلتراشي براي منع او از اظهار حزن و اندوه كه خود بيانگر مظلوميت او است و اضطرار اميرالمؤمنين عليهالسلام براي ساخت بيتالاحزان براي زهرا عليهاالسلام در بقيع، تا نام «بيتالاحزان» براي هميشه به عنوان يك سند قوي براي نابودي اين ظلم و ستم جديد و خشن در حق او، باقي بماند.
59- ملطي شافعي (متوفاي 377 ق) در بيان گفتههاي هشام بن حكم رحمهاللَّه ميگويد: «... و ابوبكر از كنار فاطمه عليهاالسلام گذشت، لگدي به شكمش زد كه بچهاش
1) 670. البتول الطاهره، ص 128؛ به نقل از مناقب آلابيطالب.
2) 671. ر. ك: فاطمة الزهرا في الاحاديث النبويه، صص 183- 184؛ النفحات القدسيه، ص 87؛ به نقل از روضةالواعظين.
3) 672. ر. ك: البتول الطاهره، ص 126؛ به نقل از سندي؛ شرح نهجالبلاغه، ج 13، ص 43؛ بحارالانوار، ج 22، صص 527- 528؛ مناقب آلابيطالب، ج 1، ص 294؛ النفحات القدسيه، ص 85؛ به نقل از سنن نسايي، ج 1، ص 312؛ و منابع ديگر.
را سقط كرد، همين علّت بيماري و مرگ او بود...». (1).
در حال كه معروف است كسي كه اين جنايت را در حق زهرا عليهاالسلام مرتكب شد، عمر بود نه ابوبكر. شايد اين اشتباه ناقلان از هشام، و يا اشتباه خود ملطي باشد.
1) 673. التنبيه والرد علي اهل الاهواء والبدع، صص 25- 26.
زيارتنامه زهرا عليهاالسلام
تحريف مروجالذهب مسعودي
تحريف معارف ابنقتيبه
1- شيخ مفيد رحمهاللَّه زيارتنامهاي براي فاطمه عليهاالسلام ذكر كرده كه ميگويد: «السلام عليك يا رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله، السلام علي ابنتك الصديقة الطاهرة، السلام عليك يا فاطمة بنت رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله، يا سيدة نساءالعالمين، ايتها البتول الشهيدة الطاهرة...». (1).
2- در متن ديگري: «السلام عليك ايتها البتولة الشهيدة، ابنة نبيالرحمة». (2).
در يك زيارتنامهي ديگر آمده: «السلام عليك ايتها الصديقة الشهيدة». (3).
3- يك متن ديگر ميگويد: «السلام عليك ايتها الصديقة الشهيدة الممنوعة ارثها المكسور ضلعها، المظلوم بعلها، المقتول ولدها». (4).
شيخ صدوق رحمهاللَّه در دنبالهي زيارتنامهاي كه ميگويد: السلام عليك ايتها الصديقة الشهيدة...، گفته است: «در اخبار و روايات زيارتنامهي محدود معيني نديدم كه دستور داده شده باشد آن را براي زيارت صديقه عليهاالسلام بخوانند لذا كسي كه در اين كتابم بنگرد، همين زيارتنامهاي را كه براي خودم پسنديدهام، براي او نيز
1) 674. كتاب المزار، ص 156؛ المقنعه، ص 459؛ ر. ك: البلدالامين، صص 198، 278؛ بحارالانوار، ج 97، صص 197- 198.
2) 675. ر. ك: بحارالانوار، ج 97، ص 198؛ به نقل از مصباحالزائر، ص 25- 26.
3) 676. مصبح المتهجد، ص 654؛ اقبال الاعمال، ص 624؛ بحارالانوار، ج 97، ص 195.
4) 677. اقبال الاعمال، ص 625؛ بحارالانوار، ج 97، صص 199- 200.
ميپسندم». (1).
4- شيخ طوسي پس از نقل زيارتنامه مروي: يا ممتحنة امتحنك اللَّه، ميگويد: «اين زيارتنامه را در روايات براي زيارت فاطمه عليهاالسلام ديدهام اما آنچه از دانشمندان و عالمان شيعه ديدهام كه به هنگام زيارت زهرا عليهاالسلام آن ميخوانند اين است كه در يكي از دو موضعي كه براي قبرش بيان كرديم، ميايستي و ميگويي:
السلام عليك يا بنت رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله السلام عليك ايتها الصديقة الشهيدة...». (2).
5- در يك متن ديگر آمده: «اللهم صلّ علي السيّدة المفقودة الكريمة المحمودة الشهيدة العالية». (3).
6- شيخ كفعمي ميگويد: «فرزندان فاطمه پنج نفرند و علّت وفاتش اين بود كه او را زدند و جنينش سقط شد». (4).
بخشي از داستان مظلوميت فاطمه عليهاالسلام را در ضمن متون و آثار فراوان در فصول پيشين آورديم. در اين فصل گوشهاي از گفتههاي مورّخان و مؤلفان را تقديم خوانندگان ارجمند ميكنيم. پيش از هر چيز روايات سليم بن قيس هلالي را از كتاب ارزشمندش كه از اصول قابل اعتماد است، به دليل بيان تفصيلي ماجراي زهرا عليهاالسلام ميآوريم.
7- شيخالاسلام علامه مجلسي: به اسانيد معتبر از سليم بن قيس هلالي، و ديگران، از سلمان و عباس روايت شده: «علي عليهالسلام چون ديد مردم او را خوار كردند و دست از ياري وي برداشتند و با ابوبكر همصدا شدند و او را تعظيم كردند،
خانهنشيني اختيار كرد؟!
عمر به ابوبكر گفت: چرا كسي را سراغ علي نميفرستي تا او هم بيعت كند؟ غير از علي و آن چهار نفر همه بيعت كردند!.
البته ابوبكر نرمتر، سازشپذيرتر، مكارتر و دورانديشتر از عمر بود. برعكس عمر خشنتر، سختتر و ستمگرتر از او بود.
ابوبكر از عمر پرسيد: چه كسي را بفرستيم؟ عمر گفت: قنفذ را ميفرستيم، او مردي خشك و خشن است. او از آزادشدگان و يكي از افراد قبيلهي «بنيعدي بن كعب» است.
قنفذ به همراهي عدهاي به سوي خانهي اميرالمؤمنين عليهالسلام به راه افتادند و اجازه خواستند. ولي علي عليهالسلام به آنها اجازه نداد!
قنفذ و همراهانش نزد ابوبكر و عمر بازگشتند و گفتند: به ما اجازه داده نشد. در اين حال ابوبكر و عمر هر دو در مسجد نشسته و مردم اطرافشان را گرفته بودند. عمر گفت: برگرديد! اگر اجازه داد داخل شويد وگرنه بدون اجازه داخل شويد!
دوباره به راه افتادند و در خانه علي عليهالسلام اجازه ورود خواستند. فاطمه عليهاالسلام جواب داد: نميگذارم بدون اجازه وارد خانهي من شويد. بار ديگر بازگشتند ولي قنفذ ملعون آنجا ماند.
آنها به ابوبكر و عمر گفتند: فاطمه عليهاالسلام چنين گفت و نگذاشت بدون اجازه وارد خانه شويم. عمر خشمگين شد و گفت: ما با زنها كاري نداريم!!
سپس عمر به عدهاي كه در اطرافش بودند دستور داد تا هيزم آوردند. و به كمك آنها هيزم را اطراف منزل علي و فاطمه و فرزندانش عليهمالسلام قرار داد. سپس عمر با صداي بلند (بطوري كه علي و فاطمه عليهماالسلام بشنوند) فرياد زد: قسم به خدا يا علي! بايد خارج شوي و با خليفهي رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله بيعت كني وگرنه شما را با آتش
ميسوزانم! فاطمه عليهاالسلام فرمود: اي عمر! ما را با تو كاري نيست. عمر گفت: در را باز كن وگرنه خانه را با خودتان آتش ميزنم فاطمه عليهاالسلام فرمود: آيا از خدا نميترسي و به خانهام داخل ميشوي؟! عمر از كار خود منصرف نشد و آتشي خواست و با آن درِ خانه را به آتش كشيد، و با فشار به در خانه، داخل شد.
فاطمه عليهاالسلام جلو آمد و فرياد زد: «يا ابتاه يا رسولاللَّه!» عمر شمشيرش را كه در غلاف بود بلند كرد و به پهلوي فاطمه عليهاالسلام زد. فاطمه نالهاي زد: اي پدر...! عمر تازيانه را بلند كرد و به بازوي فاطمه زد. فاطمه صدا زد: يا رسولاللَّه! بعد از تو از ابوبكر و عمر چه كشيديم.
با مشاهدهي اين جريان، ناگهان علي عليهالسلام از جا بلند شد و يقهي عمر را گرفت و او را محكم كشيد و بر زمين زد و به بيني و گردنش كوبيد و خواست او را بكشد كه فرمودهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و وصيت او را به ياد آورد و فرمود: قسم به خدايي كه محمّد را به پيامبري ارج نهاده است. اي پسر صهاك (اي عمر) اگر نبود كتابي از طرف خدا گذشته و نيز عهدي كه با رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله كردهام ميفهميدي كه تو نميتواني داخل خانهي من شوي!
در اينجا عمر كسي را فرستاد و از مردم كمك خواست. مردم رو به خانهي علي عليهالسلام آوردند و داخل خانه شدند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام دست به شمشير برد! قنفذ از ترس اينكه مبادا علي عليهالسلام با شمشير خارج شود برگشت، چون صلابت و شدت عمل علي را ميدانست.
ابوبكر به قنفذ دستور داد تا برگردد و گفت: اگر علي بيرون آمد كه هيچ و الّا سرسختانه داخل شويد، و اگر مانع شد خانهاش را با آنها آتش بزنيد.
قنفذ ملعون راهي خانهي علي عليهالسلام شد و با همراهانش با شدت وارد خانه شدند.
قنفذ ملعون چنان با تازيانه به فاطمه عليهاالسلام زد كه اثر آن تازيانه پس از مرگ فاطمه عليهاالسلام همچون بازوبند در بازوي او باقي بود. لعنت خدا بر قنفذ باد و بر كسي كه
او را فرستاد.
سپس علي عليهالسلام را با زور و كشانكشان نزد ابوبكر آوردند در حالي كه عمر، با شمشير بالاي سرش ايستاده بود و خالد بن وليد و ابوعبيده و سالم غلام ابيحذيفه و معاذ و مغيره و اسيد بن حضير و بشير بن سعد و ديگران اطراف ابوبكر را گرفته بودند و همه مسلح بودند.
سليم گويد: از سلمان پرسيدم: آيا بدون اجازه وارد خانهي فاطمه شدند؟ پاسخ داد: آري، واللَّه بدون اجازه در حالي كه فاطمه عليهاالسلام پوششي نداشت و با صداي بلند فرياد زد: پدر! يا رسولاللَّه! ابوبكر و عمر، در حالي كه هنوز كفنت خشك نشده با بازماندگانت بدرفتاري كردند.
سلمان ميگويد: ابوبكر و اطرافيانش را ديدم كه گريه ميكنند و جز عمر و خالد و مغيره همه گريان بودند و عمر ميگفت: ما را با زنها و رأيشان كاري نيست.
سلمان ميگويد: بعد علي عليهالسلام را به ابوبكر رسانيدند.
در اين حال، علي عليهالسلام ميفرمود: به خدا قسم، اگر شمشيرم به دستم بود، ميفهميديد كه شما هيچگاه به چنين كاري دست نمييابيد. قسم به خدا، از جهاد خود را منع نميكنم. اگر چهل نفر مرا ياري ميكردند جمعيت شما را پراكنده ميكردم. لعنت خدا بر كساني كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار و تنها گذاشتند.
وقتي ابوبكر چشمش به علي عليهالسلام افتاد، فرياد كرد: علي را رها كنيد! علي عليهالسلام فرمود: ابوبكر، چقدر زود بر رسولاللَّه طغيان كردي! تو به كدام حق و با چه مقامي مردم را به بيعت خود دعوت كردي! آيا تو ديروز به امر خدا و رسول با من دست بيعت ندادي!؟ وقتي كه فاطمه عليهاالسلام خود را ميان قنفذ و شوهرش قرار داد و قنفذ با تازيانه بر آن حضرت زد، عمر كسي را نزد قنفذ فرستاد و گفت: اگر فاطمه بين تو و
علي فاصله شد او را بزن! قنفذ، فاطمه عليهاالسلام را پشت لنگهي در قرار داد و در را فشار داد و استخوانهاي پهلوي فاطمه عليهاالسلام را شكست، و طفلي كه در رحم داشت سقط كرد و همواره در بستر بيماري بود تا از همان بيماري شهيد شد.
سلمان گفت: وقتي اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد ابوبكر رسيد، عمر با فرياد اهانتآميزي گفت: بيعت كن و از اين سخنان باطل درگذر! علي عليهالسلام فرمود: اگر بيعت نكنم چه خواهيد كرد؟ گفت: تو را با ذلّت و خواري ميكشيم!!... علي عليهالسلام فرمود: با كشتن من، بندهي خدا و برادر رسول خدا را كشتهايد. ابوبكر در جواب گفت: بندهي خدا بودن را قبول داريم و اما اينكه خود را برادر رسول خدا خواندي ما قبول نداريم. علي عليهالسلام فرمود: آيا انكار ميكنيد كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله مرا به برادري خويش برگزيد؟ ابوبكر گفت: صحيح است و اين را سه مرتبه تكرار كرد! سپس علي عليهالسلام رو به مردم كرد و فرمود: اي مسلمانان! اي مهاجرين و انصار شما را به خدا قسم ميدهم، آيا شنيديد كه در روز عيد غديرخم پيامبر صلي اللَّه عليه و آله اين چنين فرمود و در جنگ تبوك چنين فرمود: (در اينجا علي عليهالسلام آنچه پيامبر در روز عيد غدير دربارهي او نزد عموم مردم به طور علني فرموده بود، ذكر كرد) همه در جواب علي عليهالسلام گفتند: بلي، شنيديم!
ابوبكر، از ترس اينكه مبادا علي عليهالسلام را ياري كنند و او را كنار بزنند، جلوتر از مردم گفت: هرچه فرمودي حق است، با گوشهاي خود شنيده و در قلبهايمان جا دادهايم، ولي بعد از آن از پيامبر عليهالسلام شنيديم كه فرمود: ما خانوادهاي هستيم كه خداوند ما را برگزيده و گرامي داشته و آخرت را براي ما به دنيا ترجيح داده است، و براي ما اهلبيت، نبوت و خلافت را جمع نميكند.
علي عليهالسلام فرمود: آيا كسي از اصحاب پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با تو بود كه شهادت بدهد؟ عمر برخاست و با اشاره به ابوبكر، گفت: خليفهي رسولاللَّه راست ميگويد، من اين كلام را همانطور كه ابوبكر گفت از پيامبر شنيدم. بعد از عمر، ابوعبيده، سالم غلام
ابيحذيفه و معاذ بن جبل گفتند: ما هم اين كلام را از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نشنيديم.
علي عليهالسلام فرمود: وفا نموديد به طوماري كه در خانه كعبه امضا كرده بوديد دربارهي اينكه: اگر خداوند محمد را به قتل رساند (!) يا مُرد، خلافت را از ما اهلبيت بگيريد.
ابوبكر گفت: از كجا ميداني؟ ما اطلاعي به تو نداده بوديم؟ امام عليهالسلام فرمود: اي زبير و اي سلمان و اي ابوذر و اي مقداد! شما را به خدا و به اسلام قسم ميدهم آيا شما از پيامبر نشنيديد كه ميفرمود: فلاني با فلاني (و همهي اين پنج نفر را پيامبر نام برد) در ميان خود طوماري نوشتهاند و در آن همپيمان شدهاند و بر نقشهي خود معاهده كردهاند؟
جواب دادند: آري، ما از پيامبر اين كلام را شنيديم كه ميفرمود: همعهد و همپيمان شدهاند تا نقشهي خود را پياده كنند و طوماري نوشتهاند كه اگر كشته شدم يا مُردم خلافت را از تو اي علي بگيرند. تو هم به پيامبر عرض كردي: چه دستور داريد تا هنگام اجراي نقشه، آن را انجام دهم؟ پيامبر فرمود: اگر ياراني پيدا كردي با آنها جنگ كن و آنان را طرد كن و اگر ياري پيدا نكردي بيعت كن و خونت را حفظ كن.
علي عليهالسلام فرمود: به خدا قسم، اگر آن چهل نفري كه با من بيعت كردند به عهدشان وفادار بودند با شما، در راه خدا، به جهاد برميخاستم، اين را هم بدانيد كه به خدا قسم خلافت به هيچيك از نسلهاي شما تا روز قيامت نخواهد رسيد!!
و اما جواب دروغي كه به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نسبت دادي، كلام خداوند است كه ميفرمايد: «آيا بر چيزي كه خداوند به آنان از فضل خويش عطا كرده حسادت ميكنيد، ما به آلابراهيم كتاب و حكمت و رياست عظيمي داديم».
كتاب يعني: پيامبري، حكمت يعني: سنت، رياست يعني: خلافت، و آلابراهيم ما هستيم.
مقداد از جا برخاست و گفت: يا علي! چه دستور ميفرمايي؟ به خدا قسم اگر فرمان دهي شمشير ميكشم و اگر بفرمايي دست نگه ميدارم. علي عليهالسلام فرمود: اي مقداد! دست نگه دار و به ياد عهد پيامبر و وصيت او باش!
سلمان ميگويد: من نيز برخاستم و چنين گفتم: قسم به خدا كه جانم به دست اوست اگر ميدانستم كه ميتوانم ظلمي را دفع كنم يا دين خدا را عزت بخشم، شمشير بر دوش ميگرفتم و قدم به قدم جنگ ميكردم. آيا به برادر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و وصي و خليفهي او در ميان امت و پدر فرزندان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله حمله ميكنيد؟! منتظر بلا باشيد و در اميد خوشي نباشيد!
ابوذر از جا بلند شد و گفت: اي امتي كه بعد از پيامبر متحير مانده و به سبب گناهانتان خوار شدهايد، خداوند ميفرمايد: (ان اللَّه اصطفي آدم و نوحا و آلابراهيم و آلعمران علي العالمين ذريّة بعضها من بعض واللَّه سميع عليم) (پروردگار، آدم و نوح و آلابراهيم و آلعمران را بر عالميان برگزيد. نسلهايي كه بعضي از بعضي ديگر هستند، و خداوند شنونده و دانا است). آلمحمّد از آخرين نسلهاي نوحاند و آلابراهيم از نسل ابراهيم و نيز اينانند برگزيدهي فرزند اسماعيل و عترت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله يعني: همان اهلبيت او، جايگاه پيامبري و محل رفت و آمد ملائكه هستند. آنان همچون آسماني بلند و كوههايي استوار و همچون كعبه پوشيده و چشمهي زلال و ستارگان راهنما و درختي مبارك كه نورش روشني ميدهد و مادهي روشنياش پربركت است، هستند.
محمد خاتم پيامبران و آقاي فرزندان آدم، و علي وصيّ اوصياء امام پرهيزكاران و پيشواي نشانداران نوراني است. اوست صديق اكبر و فاروق اعظم و وصي محمّد و وارث علم او. از طرف خدا، ولايت او بر مردم از خود آنان بيشتر است همانگونه كه خداوند ميفرمايد: (النّبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه
امهاتهم و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب اللَّه) (پيامبر بر مؤمنين، از خود آنها بيشتر ولايت دارد و همسرانش مادر مؤمنيناند و نزديكان بعضي بر بعض ديگر در كتاب خدا مقدماند) پس (طبق گفتهي خداوند) آنكه خدا مقدم كرده مقدم و آنكه خدا مؤخر داشته مؤخر بداريد، و ولايت و وراثت پيامبر را به كسي كه خداوند قرار داده واگذار كنيد.
عمر از جا بلند شد و در حالي كه ابوبكر روي منبر نشسته بود به وي گفت: چرا روي منبر نشستهاي و اين مرد (علي عليهالسلام) نشسته و با تو روي مخالفت دارد، برنميخيزد تا با تو بيعت كند؟ آيا دستور نميدهي تا گردنش زده شود؟!
امام حسن و امام حسين عليهمالسلام هم ايستاده بودند، با شنيدن اين سخن شروع به گريه كردند. علي عليهالسلام آن دو را به سينه چسبانيد و فرمود: گريه نكنيد اين دو (ابوبكر و عمر) نميتوانند پدرتان را بكشند.
امايمن پرستار پيامبر پيش آمد و گفت: اي ابوبكر! چه زود حسد و دورويي خود را ظاهر كرديد! عمر دستور داد تا او را از مسجد خارج كنند و گفت: ما با زنان كاري نداريم!
بريدهي اسلمي برخاست و گفت: اي عمر! آيا به برادر پيامبر و پدر فرزندانش حمله ميكني، در حالي كه تو همان كسي هستي كه از ميان قريش، تو را خوب ميشناسيم. آيا شما همان دو نفري نيستيد كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به شما فرمود: خدمت علي برويد و به اميري او بر مؤمنين سر تسليم فرود آوريد، شما در جواب گفتيد: آيا دستور خدا و رسول است؟ آن حضرت هم فرمود: آري.
پس ابوبكر گفت: اين چنين بود اما رسول خدا بعد از اين سخن فرمود: نبوت و خلافت در اهلبيت من جمع نميشوند.
بريدهي اسلمي هم گفت: به خدا قسم پيامبر صلي اللَّه عليه و آله اين را نفرموده است. به خدا
قسم در شهري كه تو امير آن باشي سكونت نميكنم.
عمر دستور داد تا او را زدند و بيرون كردند.
سپس عمر گفت: برخيز اي پسر ابيطالب و بيعت كن، علي عليهالسلام فرمود: اگر نكنم چه ميكنيد؟ عمر پاسخ داد: به خدا قسم گردنت را ميزنم! (و علي عليهالسلام سه بار اين سؤال را تكرار كرد تا حجت را بر آنان تمام كند). بعد دستش را- در حالي كه كف دست را بسته بود- دراز كرد. ابوبكر هم دستش را به دست او زد و به همين مقدار كفايت كرد.
علي عليهالسلام قبل از اينكه بيعت كند- در حالي كه ريسمان به گردنش بود- خطاب به پيامبر، ندا كرد: اي پسر مادرم! اين قوم مرا خوار كردند و چيزي نمانده بود كه مرا بكشند.
به زبير گفتند: بيعت كن. ولي او ممانعت كرد! در اين هنگام عمر و خالد و مغيره همراه عدهاي به وي حملهور شدند و شمشيرش را گرفتند و آنقدر بر زمين زدند تا شكست، بعد گريبان او را گرفتند.
زبير، در حالي كه عمر بر سينهاش نشسته بود گفت: اي پسر صهاك! به خدا اگر شمشيرم در دستم بود تو را از من دور ميكرد و سپس بيعت نمود.
سلمان ميگويد: سپس مرا گرفتند و چنان بر گردنم زدند كه مانند غدهاي باد كرد. بعد دستم را گرفتند و به اجبار بيعت نمودم.
بعد هم ابوذر و مقداد به زور بيعت كردند. و هيچكس جز علي عليهالسلام و ما چهار نفر به اجبار بيعت نكرد.
زبير از همهي ما شديدتر صحبت ميكرد. او بعد از بيعت گفت: اي پسر صهاك! به خدا قسم اگر اين طاغيان كه به كمك تو آمدهاند نبودند جرأت نميكردي به من نزديك شوي در حالي كه شمشير در دستم باشد، زيرا من ترس و پستي تو را خوب
ميدانم، ولي طاغياني يافتهاي كه با آنها خود را تقويت كرده و غالب شدهاي.
عمر غضبناك شد و گفت: چرا نام «صهاك» را ميبري؟ زبير جواب داد: مگر «صهاك» كيست و چرا نامش را نبرم؟ به تحقيق صهاك زانيه بود آيا اين را انكار ميكني آيا او كنيز حبشي براي جدم عبدالمطلب نبود. كه جدت نفيل با او زنا كرد. پس پدرت خطاب را بدنيا آورد عبدالمطلب اين كنيز را به جدت بخشيد. در اين هنگام، ابوبكر ميانجيگري نمود و آنها را از يكديگر جدا نمود.
سليم بن قيس ميگويد: از سلمان پرسيدم: آيا با ابوبكر بيعت كردي و چيزي نگفتي؟ سلمان پاسخ داد: بعد از بيعت چنين گفتم: تا آخر روزگار بدبخت شديد. هيچ ميدانيد چه ضرري به خود زدهايد. كاري انجام داديد و اشتباه كرديد. سنت و روش پيشينيان خود را كه افتراق و اختلاف بود عملي كرديد و از رويهي پيامبر سرپيچي كرديد. خلافت را از معدن آن و اهل آن خارج كرديد.
عمر گفت: اي سلمان! حال كه رفيقت علي عليهالسلام بيعت كرد و تو نيز بيعت كردي هرچه ميخواهي بگو و آنچه ميخواهي بكن. رفيقت هم آنچه ميخواهد بگويد.
سلمان ميگويد: گفتم: از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله شنيدم كه ميفرمود: گناه امتش تا روز قيامت و عذاب همهي آنها به گردن تو و رفيقت (ابابكر) است كه با او بيعت كردم.
عمر جواب داد: هرچه ميخواهي بگو، بالاخره بيعت كردي و خدا چشمت را با به دست گرفتن خلافت توسط علي روشن نساخت.
گفتم: شهادت ميدهم كه من در بعضي كتابهاي آسماني خواندهام كه تو با اسم و نسب و صفاتت يكي از درهاي جهنم هستي.
عمر گفت: آنچه ميخواهي بگو، آيا خداوند خلافت را از اهلبيتي كه آنان را در مقابل خدا رؤساي خود حساب ميكرديد، نگرفت؟!
گفتم: شهادت ميدهم كه من از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله دربارهي آيهي (يومئذ لا يعذب عذابه
احد و لا يوثق وثاقه احد) سؤال كردم. آن حضرت فرمود: مقصود تو هستي. عمر گفت: ساكت شو! خدا صدايت را كوتاه كند. اي غلام! اي پسر زن بدكردار. در اين هنگام علي عليهالسلام رو به من كرد و گفت: تو را قسم ميدهم كه ساكت باشي. (1).
8- سليم بن قيس در يك روايت ديگر ميگويد:... و كسي جز علي و بنيهاشم و ابوذر و مقداد و سلمان و عده كم ديگري باقي نماندند. عمر به ابوبكر گفت: مردم همگي با تو بيعت كردند جز اين مرد (علي) و اهلبيتش و اين عده، كسي را به سراغ آنان بفرستيم. او هم پسر عموي عمر را كه قنفذ نام داشت، فرستاد و گفت: نزد علي برو و بگو: خليفه رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله را اجابت كن.
قنفذ آمد و خبر را رسانيد. علي عليهالسلام فرمود: چه زود به پيامبر دروغ بستيد و از دين برگشتيد. به خدا قسم پيامبر صلي اللَّه عليه و آله جز مرا خليفهي خويش قرار نداده است. اي قنفذ! تو پيامآوري برگرد و بگو: علي ميگويد: به خدا قسم پيامبر جز مرا خليفه خويش قرار نداده و تو خوب ميداني خليفهي پيامبر كيست. قنفذ نزد ابوبكر بازگشت و پيام را رسانيد. ابوبكر گفت: علي راست ميگويد پيامبر مرا خليفهي خويش قرار نداده است. عمر غضبناك شد و به سرعت به پا ايستاد. ابوبكر گفت: بنشين. سپس به قنفذ گفت: نزد او برو و بگو: جواب اميرالمؤمنين ابوبكر را بده.
قنفذ به راه افتاد تا نزد علي عليهالسلام رسيد و پيام را رسانيد. علي عليهالسلام فرمود: به خدا قسم دروغ ميگويد: نزد او برگرد و بگو: بر خود نامي گذاشتهاي كه از آن تو نيست. خودت ميداني كه اميرالمؤمنين غير توست. قنفذ بازگشت و خبر را به آن دو رسانيد. عمر غضبناك از جا برخاست و گفت: به خدا قسم من كمي عقل و ضعف
1) 682. كتاب سليم بن قيس، ج 2، صص 584- 594. ر. ك: الاحتجاج، ج 1، صص 210- 216؛ جلاءالعيون؛ مرآةالعقول، ج 5، صص 319- 320؛ بحارالانوار، ج 28، صص 268- 270، 299؛ ج 43، صص 197- 200.
رأي او را خوب ميدانم. هيچ كاري براي ما درست نميشود مگر آنكه او را بكشم. مرا رها كن تا سرش را برايت بياورم. ابوبكر گفت: بنشين، ولي عمر قبول نكرد تا آنكه او را قسم داد تا نشست!!.
سپس گفت: اي قنفذ! برو و بگو: جواب ابوبكر را بده. قنفذ آمد و گفت: يا علي! جواب ابوبكر را بده. علي عليهالسلام فرمود: من مشغولم و هيچگاه وصيت دوستم و برادرم را رها نميكنم تا نزد ابوبكر و آن ظلمي كه بر آن اجتماع كردهاند بيايم. قنفذ بازگشت و به ابوبكر خبر داد.
عمر به حال غضب از جا برخاست و خالد بن وليد و قنفذ را صدا زد و به آنان دستور داد تا هيزم و آتشي بياورند و به راه افتاد تا به در خانه علي و فاطمه رسيد. فاطمه پشت در نشسته و سرش را بسته و از وفات پيامبر جسمش لاغر شده بود. عمر پيش آمد و در زد و سپس فرياد كرد: اي پسر ابيطالب! در را باز كن! فاطمه فرمود: اي عمر! تو را با ما چه كار است؟ چرا ما را با مصيبت خودمان وانميگذاري؟ عمر گفت: در را باز كن و الّا آن را بر سر شما آتش ميزنيم. فاطمه فرمود: اي عمر! آيا از خداوند عزوجل نميترسي؟ و بر خانهي من داخل شده هجوم ميآوري؟ عمر منصرف نشد. سپس آتش خواست و آن را جلوي در شعلهور كرد و در آتش گرفت. بعد عمر در را فشار داد، و فاطمه جلوي عمر ايستاد. فرياد زد: يا ابتاه! يا رسولاللَّه! در اين هنگام عمر شمشير را در حالي كه در غلاف بود بلند كرد و به پهلوي او فرود آورد و فاطمه ناله سر داد. بعد تازيانه را بلند كرد و بر بازويش كوبيد. فاطمه فرياد زد: يا ابتاه!
در اينجا علي بن ابيطالب از جا جست و گريبان عمر را گرفته، او را تكان داده، به زمين انداخت و بر بيني و گردن او كوبيد و تصميم به كشتن او گرفته بود، كه كلام پيامبر و وصيتي كه دربارهي صبر و اطاعت به كرده بود را به ياد آورد و فرمود:
قسم به آنكه محمّد را به پيامبري گرامي داشت، اي پسر صهاك! اگر برنامه پيشنوشتهاي از طرف خدا نبود ميفهميدي كه تو نميتواني داخل خانه من شوي! عمر فرستاد و كمك خواست. مردم هم به راه افتادند تا داخل خانه شدند. خالد بن وليد شمشير را از غلاف كشيد تا فاطمه را بزند. علي با شمشير به او حمله كرد. علي را قسم دادند تا خودداري كرد.
در اينجا مقداد، سلمان و ابوذر و عمار و بريدهي اسلمي به ياري علي به راه افتادند و داخل خانه شدند و نزديك بود فتنهاي بپا شود. ولي علي را خارج كردند و مردم پشت سر او خارج شدند و همچنين سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بريدهي اسلمي در حالي كه ميگفتند: چه زود به پيامبر خيانت كرديد و كينههايي كه در دل داشتيد بيرون آورديد، و بريدهي اسلمي گفت: اي عمر! نزد برادر پيامبر و جانشين او و نزد دخترش آمدهاي و او را ميزني، تو همان كسي هستي كه قريش تو را خوب ميشناسند. خالد بن وليد شمشير را در حالي كه در غلاف بود بلند كرد تا بر بريده فرود آورد، ولي عمر شمشير او را گرفت و او را از اين كار بازداشت.
علي را در حالي كه گريبانش را گرفته بودند كشانكشان نزد ابوبكر بردند. وقتي ابوبكر چشمش به علي افتاد فرياد زد: او را رها كنيد! علي عليهالسلام فرمود: چه زود بر اهلبيت پيامبرتان حمله برديد. اي ابابكر، به چه حقي و به چه ميراثي و به چه سابقهاي مردم را به زور به بيعت خود ميخواني، آيا تو ديروز به دستور پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با من بيعت نكردي! عمر گفت: اي علي! اين حرفها را كنار بگذار، به خدا قسم اگر بيعت نكني تو را ميكشم. سپس گفت: اي علي! برخيز و بيعت كن. علي عليهالسلام فرمود: اگر بيعت نكنم چه ميشود؟ عمر گفت: به خدا قسم گردنت را ميزنيم. حضرت فرمود: به خدا قسم! اي پسر صهاك! دروغ گفتي؛ تو قدرت اين كار را نداري، تو پستتر و ضعيفتر از آن هستي كه مرا بكشي. خالد بن وليد برجست و شمشير
كشيد و گفت: به خدا قسم! اگر بيعت نكني، تو را ميكشم. علي بپا خاست و گريبانش را گرفت و او را به پشت انداخت چنانكه شمشير از دستش بر زمين افتاد.
عمر گفت: اي علي بن ابيطالب! برخيز و بيعت كن. حضرت فرمود: اگر بيعت نكنم چه ميشود؟ گفت: به خدا قسم! تو را ميكشيم. علي عليهالسلام سه مرتبه اين احتجاج را با آنان كرد. سپس دستش را بدون باز كردن كف دست، دراز كرد، ابوبكر هم دستش را به دست او زد و به همين اندازه راضي شد. سپس علي به سوي منزلش به راه افتاد و مردم هم در پي او به راه افتادند. (1).
9- سليم بن قيس در يك متن ديگر: «ابنعباس گفت: مخالفين علي توطئه و مذاكره كردند و گفتند: مادامي كه اين مرد (علي) زنده است هيچ كاري براي ما درست پيش نميرود. ابوبكر گفت: چه كسي براي كشتن او صلاحيت دارد. عمر گفت: خالد بن وليد. پس به سراغ او فرستادند... به او گفتند: اگر دستوري به تو دهيم چه خواهي كرد؟ خالد گفت: هرچه ميخواهيد دستور دهيد. به خدا قسم اگر دستور كشتن فرزند ابيطالب را بدهيد انجام خواهم داد. گفتند: به خدا قسم، منظوري جز اين نداشتيم. خالد گفت: به راستي من براي اين كارم. ابوبكر گفت: وقتي به نماز صبح ايستاديم، تو در حالي كه شمشير همراهت باشد و با اين پيمان از يكديگر جدا شدند. ولي ابوبكر دربارهي دستوري كه دربارهي كشتن علي عليهالسلام داده بود به فكر فرورفت و فهميد كه اگر چنين كاري بكند، جنگ شديد و بلايي طولاني بوجود خواهد آمد.
... و از دستورش پشيمان شد و آن شب را به خواب نرفت، تا به مسجد آمد
1) 683. كتاب سليم بن قيس، ج 2، صص 862- 868؛ بحارالانوار، ج 28، صص 297- 299؛ ج 43، ص 197؛ ر. ك: عوالمالعلوم، ج 11، صص 400- 404.
در حالي كه نماز برپا شده بود، پيش رفت و در حالي نماز خواند كه از شدّت فكر نميفهميد چه ميگويد.
خالد بن وليد هم پيش آمد و در حالي كه شمشيرش را به كمر بسته بود، كنار علي عليهالسلام ايستاد. علي عليهالسلام مقداري از قضيه را متوجه شده بود.
... چون ابوبكر تشهد نماز را تمام كرد قبل از سلام فرياد زد: اي خالد! آنچه گفته بودم مكن و الّا ميكشمت! و سپس سلام نماز را از راست و چپ داد.
علي عليهالسلام از جا برخاست و يقهي خالد را گرفت و شمشير را از دستش بيرون آورد، سپس او را بر زمين كوبيد و بر سينهاش نشست و شمشير را گرفت تا او را بكشد. اهل مسجد بر او اجتماع كردند، تا خالد را خلاص كنند، ولي نتوانستند. عباس گفت: به حقّ اين قبر (پيامبر صلي اللَّه عليه و آله) او را قسم دهيد تا دست بردارد. او را به قبر قسم دادند، تا او را رها كرد و برخاست و به منزلش رفت.
زبير و عباس و ابوذر و مقداد و بنيهاشم آمدند و شمشيرها را كشيدند و گفتند: به خدا قسم! بس نميكنيد تا اينكه سخني بگويد و عملي انجام دهد.
مردم اختلاف پيدا كردند و مضطرب شدند. زنان بنيهاشم خارج شدند و فرياد ميزدند و ميگفتند: اي دشمنان خدا! چه زود دشمني خود را با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و اهلبيت عليهالسلام او ظاهر كرديد، دير زماني بود اين آرزو را نسبت به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله داشتيد، ولي قدرت انجام آن را نداشتيد. پس دخترش را ديروز كشتيد، امروز هم ميخواهيد برادر پيامبر و پسرعمو و جانشين و پدر و دو فرزندش را بكشيد. به خداي كعبه قسم! دروغ ميگوييد، نميتوانيد به كشتن او دست يابيد. چنانكه مردم ترسيدند فتنهي عظيمي برپا شود». (1).
1) 684. كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص 871- 873؛ بحارالانوار، ج 2، ص 306؛ ر. ك: كامل بهايي، ج 1، ص 314؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 400- 404.
10- شيخ مفيد: ابوبكر محمّد بن عمر جعابي به من خبر داد و گفت: ابوالحسين عباس بن مغيره را حديث كرد و گفت: ابوبكر احمد بن منصور مادي ما را حديث كرد و گفت: سعيد بن عفير ما را حديث كرد و گفت: ابنلهيعه از خالد بن يزيد، از ابيهلال، از مروان بن عثمان مرا حديث كرد و گفت:
«چون مردم با ابوبكر بيعت كردند، علي عليهالسلام و زبير و مقداد وارد خانهي فاطمه عليهاالسلام شدند و بيرون نيامدند. عمر بن خطاب گفت: خانه را به رويشان آتش زنيد. زبير شمشير به دست بيرون آمد. ابوبكر گفت: سگ را بگيريد. به طرفش هجوم آوردند. پاي زبير لغزيد و به زمين خورد و شمشير از دستش افتاد. ابوبكر گفت: شمشير را به سنگ بزنيد. شمشير زبير را به سنگ زدند كه شكست. علي بن ابيطالب عليهالسلام به سوي عاليه بيرون رفت. در راه ثابت بن قيس بن شماس به او برخورد، گفت: يا ابالحسن! تو را چه شده؟! گفت: ميخواستند خانهام را به رويم آتش زنند و ابوبكر بالاي منبر بود، با او بيعت ميكردند در حالي كه نه آنان را از اين كار بازداشت و نه به اين اقدام اعتراض كرد.
ثابت به او گفت: دست از تو برنميدارم تا در راهت كشته شوم. با هم به راه افتادند تا به مدينه رسيدند. فاطمه عليهاالسلام دم در ايستاده بود، مهاجمان از خانهاش بيرون رفته بودند و او ميگفت: هيچ مردمي را بد محضرتر از شما نديدم، جنازهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را پيش ما رها كرديد و بين خودتان به توافق رسيديد، و ما را به امارت برنگزيديد و با ما كرديد آنچه كرديد و برايمان هيچ حقي در نظر نگرفتيد؟!». (1).
11- شيخ مفيد رحمهاللَّه: «چون بنيهاشم و ديگران براي گريز از ابوبكر، و اظهار مخالفت با او در خانهي فاطمه عليهاالسلام جمع شدند، عمر بن خطاب قنفذ را فرستاد و به
1) 685. امالي مفيد، صص 49- 50؛ بحارالانوار، ج 28، صص 231- 232.
او دستور داد كه آنان را از خانه بيرون كن. اگر خارج شدند كه شدند و الّا در كنار در خانه هيزم جمع كن و به آنان اعلام نما كه اگر براي بيعت بيرون نيايند، خانه را به رويشان آتش ميزنيم.
سپس خودش همراه جماعتي از جمله مغيرة بن شعبه ثقفي، و سالم غلام ابوحذيفه حركت كرد تا به در خانهي علي عليهالسلام رسيد، ندا داد: اي فاطمه، دختر رسول خدا! كساني را كه به خانهات پناهنده شدهاند بيرون كن تا بيايند بيعت كنند و در امري كه مسلمانان داخل شدهاند، داخل شوند و الّا به خدا قسم آنان را آتش ميزنيم... اين حديث مشهور است». (1).
12- گنجي شافعي به شيخ مفيد و ابنقتيبه نسبت داده كه آن دو معتقد به سقط محسن هستند. دربارهي مفيد ميگويد: «... و بر گفته جمهور افزوده: فاطمه عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله پسري سقط كرد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود. اين مطلب نزد هيچيك از اهل نقل جز ابنقتيبه نيست». (2).
آنچه در اين فصول بيان ميكنيم دالّ بر عدم صحّت و دقّت جمله اخير است. چه در دهها منبع و مرجع مهم آمده است.
13- شيخ مفيد عليهالسلام: «بسياري از مردم به واسطهي مشاجراتي كه دربارهي خلافت بين مهاجران و انصار صورت گرفت، در دفن رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شركت نكردند و اكثرشان بر پيكرش نماز نخواندند. فاطمه عليهاالسلام فرياد ميكشيد: چه روز بدي! خليفه دوم كه آن را شنيد به زهرا عليهاالسلام گفت: روز تو، روز بدي است». (3).
14- شيخ مفيد: ابوجعفر محمّد بن علي بن الحسين ما را حديث كرد و گفت:
پدرم ما را حديث كرد و گفت: احمد بن ادريس ما را حديث كرد و گفت: محمّد بن عبدالجبار، از قاسم بن محمد رازي، از علي بن هرمزان، از علي بن الحسين بن علي، از پدرش حسين عليهالسلام ما را حديث كرد كه آن حضرت عليهالسلام فرمود:
«چون فاطمه دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مريض شد به علي عليهالسلام وصيت كرد كه بيمارياش را پوشيده دارد و به احدي خبر ندهد. علي عليهالسلام چنان كرد و خودش فاطمه را پرستاري ميكرد. اسماء بنت عميس رحمهاللَّه نيز به او كمك ميكرد و چنانكه فاطمه عليهاالسلام وصيت كرده بود، بيمارياش را پنهان ميداشت. وقتي كه مرگش فرارسيد به اميرالمؤمنين عليهالسلام وصيت كرد كه خودش امر كفن و دفنش را بر عهده گيرد و او را شب هنگام دفن كند و قبرش را پوشيده دارد. پس اميرالمؤمنين عليهالسلام فاطمه عليهاالسلام را تجهيز و دفن كرد و جاي قبرش را پنهان نمود...». (1).
15- مفيد و عياشي، از عمرو بن ابيمقدام، از پدرش، از جدش روايت كرد كه گفت: «هيچ روزي بر علي از دو روز سختتر نگذشت: روز اول: روزي است كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله وفات كرد. اما روز دوم، به خدا قسم من در سقيفه بنيساعده سمت راست ابوبكر نشسته بودم و مردم با او بيعت ميكردند كه عمر به او گفت: آهاي تا زماني كه علي با تو بيعت نكرده هيچ كاري نكن. به دنبالش بفرست تا بيايد با تو بيعت كند... عمر گفت: بپا خيز تا به نزد اين مرد- علي- برويم. پس ابوبكر، و عمر و عثمان و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه و ابوعبيده جراح و سالم غلام ابوحذيفه بپا خاستند. من هم با آنان حركت كردم.
فاطمه عليهاالسلام گمان ميكرد كه بدون اجازهاش وارد خانه نخواهد شد. لذا در را پيش كرد و بست. چون به در خانه رسيدند، عمر لگدي به در زد. در- كه از شاخه درخت خرما بود- شكست. آنان بر علي عليهالسلام وارد شدند و او را طناب به گردن
1) 689. امالي مفيد، صص 172- 173.
آوردند». (1).
16- محمّد بن جرير بن رستم طبري: «واقدي گفت: ابن ابيحنيفه از داوود بن ابيحصين ما را روايت كرد و گفت: مرداني از مهاجران و انصار در بيعت ابوبكر خشمگين شدند و گفتند: بدون مشورت و رضايت ما چنين كردهاند. از جمله علي و زبير بودند كه وارد خانه فاطمه شدند و از بيعت با او تخلّف كردند. عمر همراه جماعتي از جمله اسد بن حصين، و سلمة بن اسلم بن جريش اشهلي به سراغ آنان آمد و فرياد كشيد: از خانه بيرون آييد و الّا خانه را به رويتان آتش ميزنيم. آنان حاضر نشدند از خانه خارج شوند. فاطمه عليهاالسلام فرياد كشيد و آنان را به خدا قسم داد. عمر به سلمة بن اسلم دستور داد كه بر علي و زبير وارد شد و شمشير يكي از آن دو را گرفت و به ديوار زد تا شكست. پس آن دو را كشانكشان بيرون آورد تا بيعت كردند».
17- گفت: اسحق بن ابرهيم به من خبر داد و گفت: سلمة بن فضل، از احمد بن اسحق، از عبداللَّه بن اعين، از حرب بن ابيالاسود دئلي ما را خبر داد كه گفت: پدرم مرا به نزد جندب بن عبداللَّه بجلي فرستاد تا از او از برخورد ابوبكر و عمر با علي هنگامي كه از او براي بيعت دعوت كردند، سؤال نمايم.
گفت: از علي بيعت گرفتند.
پدرم به او نوشت: نظرت را نخواستم. آنچه ديده و مشاهده كردهاي برايم بنويس. نوشت: آن دو به دنبال علي فرستادند. پس او را در حالي كه طناب به گردنش بسته بودند، آوردند. چون در مجلس آنان حضور يافت، گفتند: بيعت كن. گفت: اگر نكنم؟ گفتند: كشته ميشوي. گفت: بندهي خدا و برادر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را
1) 690. الاختصاص، ص 185- 186؛ تفسير عياشي، ج 2، صص 66- 67؛ بحارالانوار، ج 28، صص 227- 228؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 2، ص 93. ر. ك: مرآةالعقول، ج 5، ص 320.
ميكشيد. گفتند: بندهي خدا بلي امام برادر رسول خدا نه. سپس به او گفتند: بيعت كن. گفت: اگر بيعت نكنم؟ گفتند: كشته ميشوي و خواري از آن تست. گفت: بندهي خدا و برادر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را ميكشيد. گفتند: بندهي خدا آري، اما برادر رسول خدا نه. گفت: علي آن روز برگشت و بيعت نكرد... (1).
18- عمادالدين طبري (از علماي قرن هفتم هجري): «در اين ميانه عمر رسيد با اصحاب عناد و نفاق گفت: يابن ابيطالب! در بگشا و الّا كه خانه در سر تو سوزانيم.
فاطمه گفت: يا عمر! اتق اللَّه. لا تدخل فانه عليك حرام. گفت: اي عمر! از خداي بترس و در حرم رسول خداي داخل مشو كه بر تو حرام است. عمر عناد كرد و در خانه رفت با منافقان.
فاطمه فرياد برآورد كه: يا ابتاه ما لقينا من ابيبكر و عمر بعدك. اي پدر من! چيست كه به ما رسيد از ابيبكر و عمر بعد از تو. پس عمر شمشير برآورد و با غلاف بر پهلوي مبارك فاطمه زد. قنفذ تازيانه بر دوش فاطمه زد. فاطمه فرياد برآورد كه: يا ابتاه ما لقي اهل بيتك من ابيبكر و عمر من بعدك». (2).
19- عماد طبري در سخن از دفن فاطمه عليهاالسلام بدون اطلاع خليفه و خشم گرفتن عمر هنگامي كه مقداد جريان را به او خبر داد و او مقداد را زد، مقداد به او گفت: «دختر رسولاللَّه از دنيا برفت و خون از پشت و پهلوي او ميرفت به سبب ضرب شمشير و تازيانهاي كه شما بر او زديد و من پيش شما حقيرترم از علي و فاطمه.
... نزد علي عليهالسلام آمدند و او بر در خانه نشسته بود و اصحاب او گرد او درآمدند. عمر گفت: يابن ابيطالب! اين حسد قديم را ترك نخواهي كرد. رسول صلي اللَّه عليه و آله
را بيحضور ما غسل دادي و بر جنازهي فاطمه بيما نماز كردي و...
عقيل به جواب شروع كرد و گفت: به خدا سوگند شما حسودترين مردمان نسبت به رسول خدا و اهلبيت او هستيد و كهنترين دشمني را با آنها داريد. همين ديروز بود كه فاطمه عليهاالسلام را كتك زديد او از دنيا رفت در حالي كه پشتش مجروح بود و از شما دو تن ناراضي». (1).
20- مقدس اردبيلي (متوفاي 993 ق) دربارهي خليفه دوم ميگويد: «از مطاعن او كه با همهي طعنها برابر است اينكه چون به حكم او آتش بردند كه خانهي فاطمهي زهرا عليهاالسلام را بسوزانند، ديدند و دانستند كه فاطمه عليهاالسلام در پشت در نشسته است حكم به زدن او كرد و عمر در به شكمش زد و غلام تازيانه بر كتفش زد كه از آن جهت فرزندش ساقط شد و اثر آن مدتي بماند و به همان سبب بيمار شده رحلت يافت و اين همه به حكم او بود و اهل سنت هيچيك منكر مطاعن مذكوره نيستند وليكن بعضي در صدد جواب شدهاند مثل ملاعلي قوشجي جوابهاي بيمزهي پوچ گفتهاند. خدا انصافشان دهاد». (2).
21- خواجويي مازندراني: و در روايت كلبي، از ابنعباس و در حديث زهري، از ابياسحق ابراهيم ثقفي، از زائدة بن قدامه، عمر با حدود شصت مرد بيرون آمد. اجازهي ورود خواست اما به او اجازه داده نشد. فرياد به راه انداخت و آنان را تهديد كرد. زبير با شمشير كشيده و به سويش بيرون آمد. خليفه دوم طبق عادت هميشگياش فرار كرد كه زبير او را دنبال كرد اما پايش به تخته سنگي گير كرد و به رو درافتاد. عمر فرياد كشيد. سگ را بگيريد. او را احاطه كردند و سلمة بن اسلم شمشيرش را گرفت و به تخته سنگي زد و شكست. زبير را با
خشونت به نزد ابوبكر كشاندند تا به اجبار بيعت كرد. عمر دوباره به در خانه فاطمه عليهاالسلام برگشت و اجازه ورود خواست. فاطمه عليهاالسلام گفت: تو را به خدا قسم، اگر به او ايمان داري مبادا وارد خانه من شوي كه لباس خانه بر تن دارم عمر به سخنش گوش نداد و حمله برد.
فاطمه عليهاالسلام فرياد كشيد: پدر! پس از تو از ابوبكر و عمر چه مصائبي كشيديم. ياران عمر در پي او آمدند. از علي عليهالسلام خواست كه از خانه بيرون رود اما علي عليهالسلام بنا به وصيت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله- كه گذشت- و اينكه مسلمين دچار فتنه و آشوب نشوند، سرپيچي نكرد و با آنان بيرون رفت. طاهره هم در پي او بيرون آمد، ميگفت: اي پسر زن سياه! چه زود خواري را به خانه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آوردي.
گفت: احدي از زنان بنيهاشم نماند مگر اينكه با فاطمه عليهاالسلام بيرون آمد. چون ابوبكر ديد كه زهرا عليهاالسلام به طرف او ميآيد، وحشت كرد، برخاست و گفت: دختر رسول خدا! چه چيز تو را به بيرون كشاند؟! زهرا عليهاالسلام گفت: تو و اين پسر زن سياه مرا بيرون كشيديد.
اولي گفت: دختر رسول خدا! اين را نگو، او دوست پدرت بود.
زهرا گفت: اگر دوست پدرم بود، خواري را به خانهاش نميآورد...». (1).
22- همو: «روايت كردهاند: فاطمه عليهاالسلام خانهاي داشت كه يك درش به مسجد باز ميشد. پس دستور داد كه در را از جا كندند تا خانه را ترك كنند يا در را ببندند. پس از گشودن خانه زهرا عليهاالسلام پشيمان شد و گفت: اي كاش خانه فاطمه را رها ميكردم و آن را نميگشودم...». (2).
ميگوييم: اين ندامت به واسطهي اين نبود بلكه به خاطر ورود ناگهاني روز بيعت به خانه زهرا عليهاالسلام است. سخن وي در پايان همين كلام نيز بدان اشاره دارد.
23- طبرسي حديث هجوم به خانه زهرا عليهاالسلام را در يك روايت طولاني آورده است. از جمله در اين روايت آمده: «عثمان، و عبدالرحمن بن عوف و كساني كه با آنان بودند، بپا خاستند و بيعت كردند. علي و بنيهاشم كه زبير هم با آنان بود، به خانهي علي عليهالسلام رفتند. عمر با گروهي از آنان كه بيعت كرده بودند از جمله اسيد بن حضير، و سلمة بن سلامه به سراغ آنان رفتند، عمر گفت: با ابوبكر بيعت كنيد كه مردم با او بيعت كردهاند. زبير شمشيرش را كشيد. عمر به آنان گفت: سگ (گزنده) را بگيريد و شرّش را از سر ما كم كنيد. سلمة بن سلامه شمشير را از دست زبير گرفت. عمر شمشير را از او گرفت. آن را به زمين زد و شكست.
دور بنيهاشم را گرفتند و همه آنان را به نزد ابوبكر بردند. چون نزد او حضور يافتند، گفتند: با ابوبكر بيعت كنيد كه مردم با او بيعت كردهاند...». (1).
24- طبرسي در يك متن ديگر دربارهي عمر ميگويد:
«دانست كه جماعتي در خانهها پنهان شدهاند. با عدهاي زياد به سراغ آنان ميرفت و آنان را ميگرفت و به مسجد ميآورد تا بيعت كنند. چند روزي كه گذشت با عدهاي زياد به منزل علي بن ابيطالب عليهالسلام رفت و از او خواست كه بيرون آيد امّا علي بيرون نيامد. عمر هيزم و آتش خواست و گفت: قسم به كسي كه جان عمر به دست او است، يا بيرون ميآيند يا خانه را با هر آنچه در آن است آتش ميزنم. به او گفته شد: فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و حسن و حسين فرزندان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و آثار رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در اين خانه است. مردم اين سخنش را ناشايست دانستند. چون مخالفت مردم را دانست، گفت: شما را چه شده، گمان
1) 697. الاحتجاج، ج 1، ص 181.
ميكنيد كه من اين كار را ميكنم، فقط ميخواستم آنان را بترسانم. علي عليهالسلام كسي را به نزدشان فرستاد كه چارهاي براي بيرون آمدن ندارم. زيرا سرگرم جمعآوري كتاب خداوند عزوجل هستم كه آن را پشت سرتان انداختهايد، دنيا شما را از آن به خود مشغول كرده است. سوگند خوردهام كه از خانه بيرون نروم و ردايم را بر دوش نيندازم تا قرآن را جمع كنم.
فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بيرون آمد و پشت در ايستاد. سپس گفت: قومي بد محضرتر از شما نديدهام، جنازهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را روي دستمان گذاشتيد و با هم به توافق رسيديد، نه ما را به امارت برگزيديد و نه برايمان حقي قائل شديد. گويا شما نميدانيد كه پدرم روز غديرخم چه گفت...». (1).
25- مجلسي رحمهاللَّه عهدنامهاي از خليفهي دوم براي معاويه نام برده كه ماجراي خود با فاطمه عليهاالسلام را برايش حكايت كرده است. از جمله در اين عهدنامه آمده:
«به خانه علي آمدم تا مگر او را به زباني بيرون كشم. كنيزك فضّه كه به او گفتم: به علي بگو براي بيعت با ابوبكر بيرون آيد كه مسلمانان برخلاف او اجماع كردهاند؛ گفت: اميرالمؤمنين مشغول است. گفتم: اين را فراموش كن و به او بگو بيرون آيد و الّا داخل ميشويم و او را به اكراه بيرون ميآوريم.
فاطمه بيرون آمد و پشت در ايستاد و گفت: اي گمراهان دروغگو! چه ميگوييد و چه ميخواهيد؟
گفتم: فاطمه! گفت: عمر! چه ميخواهي؟! گفتم: پسر عمويت را چه شده كه تو را براي پاسخ فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است؟
گفت: اي شقي! طغيان تو مرا بيرون آورد و حجّت را بر تو و هر گمراهي تمام كرد... گفتم: اين اباطيل و افسانههاي زنانه را از سرت بيرون كن و به علي بگو
1) 698. الاحتجاج، ج 1، ص 202؛ مرآةالعقول، 540، ص 319؛ بحارالانوار، ج 28، ص 204- 205.
بيرون بيايد.
گفت: مورد احترام ما نيستي عمر! مرا از حزب شيطان ميترساني و حال آنكه حزب شيطان بس ضعيف است؟
گفتم: اگر علي بيرون نيايد، هيزم ميآورم و خانه را به روي ساكنانش آش ميزنم، و آنان را به آتش ميكشم يا علي را براي بيعت ميبريم. تازيانه قنفذ را گرفتم و زدم. به خالد بن وليد گفتم: تو با مردان ما هيزم فراهم كنيد. خودم خانه را آتش ميزنم.
فاطمه گفت: اي دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن اميرالمؤمنين. فاطمه دستهاي خود را پشت در گذاشت تا مرا از باز كردن در بازدارد خواستم در را باز كنم. نتوانستم. پس با تازيانه به دستهايش زدم چنانكه دردش گرفت و من صداي ناله و گريهاش را ميشنيدم. نزديك بود كه نرم شوم و از دم در بازگردم. اما كينههاي علي و حرص او به خون دليران عرب را به ياد آوردم...
پس لگدي به در زدم كه فاطمه شكمش را به آن چسبانده بود و پشت آن پنهان شده بود. چنان فرياد ميزد كه گمان كردم كه فريادش مدينه را زير و رو كرد شنيدم كه گفت: پدر! يا رسولاللَّه! اينگونه با حبيبه و دخترت رفتار ميشود؟! آه: فضّه! مرا بگير كه به خدا قسم جنين داخل شكمم كشته شد. و شنيدم كه او را درد زايمان گرفته است. او به ديوار تكيه داده بود. در را به داخل راندم و وارد شدم. به گونهاي در مقابلم ايستاد كه جلوي ديدم را گرفت. از روي مقنعه چنان به گونهاش سيلي زدم كه گوشوارهاش كنده شد و روي زمين افتاد. علي بيرون آمد. چون احساس كردم كه ميآيد، به سرعت بيرون دويدم و به خالد و قنفذ و كساني كه با آن دو بودند، گفتم: از خطر بزرگي نجات پيدا كردم.
در روايت ديگري آمده: جنايت بزرگي مرتكب شدم و اينك بر خودم ايمن
نيستم. اين علي است كه از خانه بيرون آمده. همه با هم طاقت او را نداريم. علي بيرون آمد. فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را باز كند و از آنچه به او رسيده بود، به خداي بزرگ استغاثه كند. علي، پيراهنش را روي فاطمه انداخت و به او گفت: دختر رسول خدا! خداوند پدرت را براي جهانيان رحمت فرستاده است، پس تو نيز، اي سرور زنان! براي اين خلق نگون بخت رحمت باش نه عذاب. درد زايمان او سخت شد. وارد خانه شد و جنيني را سقط كرد كه علي او را محسن ناميد.
جمعيتي زياد فراهم كردم نه براي مقابله با علي بلكه باشد قلبم به آنان محكم شود. آمدم و او را كه در محاصره قرار داشت، از خانهاش بيرون آوردم... ابوبكر ميگفت: واي بر تو عمر! چه كاري بود كه با فاطمه كردي؟!». (1).
26- اشناني، از جدّش، از محمّد بن عمار، از موسي بن اسماعيل، از حماد بن سلمه، از محمّد بن اسحق، از محمّد بن ابراهيم تميمي، از سلمه از ابيطفيل، از علي بن ابيطالب عليهالسلام كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به او گفت: علي! تو را در بهشت گنجي است و تو ذوالقرنين بهشت...
صدوق گويد: از برخي مشايخ شنيدم كه ميگفت: اين گنج، فرزندش محسن است كه فاطمه وقتي بين در و ديوار در فشار قرار گرفت، او را سقط كرد. وي به اين روايت احتجاج كرده كه ميگويد: اين جنين سقط شده در كنار در بهشت با حالتي چسبيده به زمين ميايستد، به او گفته ميشود: داخل شو. ميگويد: نه، داخل نميشوم تا اينكه پدر و مادرم پيش از من وارد شوند». (2).
27- ابنطاووس در وصيتنامه خود به فرزندش ميگويد:
«در كتاب طرائف براي بيان كردهام كه چگونه ميخواستند خانه فاطمه را
با كساني كه در آن بودند، آتش بزنند. عباس و جدّت علي و حسن و حسين و عدهاي از ديگر اخيار در خانه حضور داشتند». (1).
در يكي از فصول گذشته بخشي از سخنان سيد ابن طاووس را ميآورديم.
28- مجلسي اول در شرح كتاب: من لا يحضره الفقيه، آنگاه كه به موضوع شهادت فاطمه عليهاالسلام ميرسد، ميگويد: «سبب شهادت زهرا عليهاالسلام اين بود كه عمر به هنگام درخواست بيعت علي عليهالسلام با ابوبكر، در را به شكم او زد و قنفذ غلام عمر به اذن او، زهرا عليهاالسلام را با تازيانه زد.
داستان اين ماجرا نزد عامه و خاصه مشهور است و مفصل آن در كتاب سليم بن قيس هلالي آمده است. در اثر همين ضربت پسري سقط شد كه محسن نام داشت. نام او در كتاب الارشاد مفيد مذكور است». (2).
29- مجلسي دوم: «... در يك روايت ديگر آمده كه عمر، فاطمه عليهاالسلام را با تازيانه زد. زهرا عليهاالسلام در اثر همين ضربت مرد. وقتي كه از دنيا رفت، جاي تازيانه، همچون حلقهي بازوبند روي بازويش باقي بود... فاطمه عليهاالسلام اجازه نداد كه علي عليهالسلام را ببرند تا اينكه او را پشت در فشردند. در اثر اين فشار فرزندش را كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله محسن ناميده بود، سقط كرد و هم در اثر آن از دنيا رفت.
در يك روايت ديگر آمده: مغيرة بن شعبه به دستور عمر در را به شكم زهرا عليهاالسلام زد چنانكه محسن را سقط كرد. پس علي عليهالسلام را به مسجد بردند». (3).
30- مجلسي دوم در تعليقهي خود بر حديث صحيح مروي از امام كاظم عليهالسلام كه ميگويد: «انّ فاطمة صديقة شهيدة...» آورده: «اين خبر كه از متواترات است دلالت
دارد كه فاطمه عليهاالسلام با شهادت از دنيا رفت. سبب شهادت او اين بود: چون خلافت را غصب كردند و بيشتر مردم با آنان بيعت كردند، به دنبال اميرالمؤمنين عليهالسلام فرستادند كه براي بيعت حاضر شود اما علي امتناع ورزيد. عمر آتش فرستاد تا خانه اهلبيت را به رويشان آتش زنند. ميخواستند به زور وارد خانه شوند. فاطمه عليهاالسلام دم در جلويشان را گرفت كه وارد نشوند. قنفذ غلام عمر به شكم فاطمه عليهاالسلام زد. چنانكه پهلويش شكست و در اثر آن جنيني سقط كرد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود.
فاطمه عليهاالسلام در اثر همين ضربت بيمار شد و در اين بيماري از دنيا رفت. طبري و واقدي در تاريخ خود روايت كردهاند: عمر بن خطاب با گروهي از جمله: اسيد بن حضير، سلمة بن اسلم به سراغ علي آمد و گفت: از خانه بيرون آييد و الّا خانه را به رويتان آتش ميزنم. ابنخزانه روايت كرده...». (1).
31- مجلسي دوم: «روايات ما و بلكه روايت اهل سنت نيز مستفيض است كه عمر چنان فاطمه عليهاالسلام را ترساند كه بچهاش را سقط كرد.
در روايات متواتر گذشت و خواهد آمد كه اذيت فاطمه عليهاالسلام اذيت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله است. آن دو علي عليهالسلام را نيز اذيت كردند. در روايات فريقين به تواتر نقل شده كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: هر كه علي را اذيت كند همانا مرا اذيت كرده است. خداوند متعال فرموده: (ان الذين يؤذون اللَّه و رسوله و رسوله لعنهم اللَّه في الدنيا والاخرة واعدّ لهم عذاباً مهيناً...). (2).
32- مجلسي در شرح يك دعا ميگويد: «اشاره است به آنچه اوّلي و دومي در اذيّت علي عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام انجام دادند. آنان ميخواستند خانه را به روي
علي عليهالسلام آتش بزنند و او را همچون شتر مهار كرده كشانكشان بردند و فاطمه عليهاالسلام را در ميان در چنان فشردند كه محسن را سقط كرد و فرمود كه شب هنگام او را دفن كنند كه اوّلي و دومي بر جنازهاش حاضر نباشند و...». (1).
33- يكي از محدّثان و مورّخان از علماي قدماي ما، يكي از القاب فاطمه عليهاالسلام را «شهيده» شمرده است. (2)سپس در تفسير آن گفته: «فاطمه، شهيده است. زيرا در خانهاش را به شكمش زدند. چنانكه فرزندش كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود، در شكم مادر مرد». (3).
34- يكي ميگويد: چون علي عليهالسلام را بازداشت كردند، سخن گفت. از جمله فرمود: «اي گروه مكّار بدكار، براي مسأله پاسخي مهيا كنيد و براي ظلم و ستم خود در حقّ ما اهلبيت حسابي. آيا فاطمه عليهاالسلام در روز روشن زده ميشود، و حقّ ما به زور و اجبار از ما گرفته؟!
براي علي بن ابيطالب خيلي سخت است كه شكم فاطمه عليهاالسلام در اثر زدن سياه شود، در حالي كه مقامش را ميشناسند و جنگهايش را شاهد بودهاند...». (4).
35- فيض كاشاني: «... پس عمر جماعتي از طلقاء و منافقان را گرد آورد و با آنان به منزل اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد. چون با در بسته مواجه شدند، فرياد كشيدند: علي! بيرون بيا كه خليفهي رسول خدا تو را ميخواند.
در را برايشان باز نكردند. هيزم آوردند و دم در گذاشتند و آتش آوردند كه آن را آتش زنند. عمر فرياد كشيد: به خدا قسم، اگر در را باز نكنيد، آن را آتش
ميزنيم.
چون فاطمه دانست كه خانهاش را آتش ميزنند، برخاست و در را باز كرد. پيش از آنكه از آنان دور شود، او را پرت كردند و فاطمه پشت در پنهان شد.
سپس به اميرالمؤمنين عليهالسلام كه روي فرشش نشسته بود، يورش بردند و دورش جمع شدند تا او را كه گريبانش را گرفته بودند، به زور بيرون آورند و كشانكشان به مسجد بردند.
فاطمه بين آنان و شوهرش حائل شد و گفت: به خدا سوگند نميگذارم كه پسر عمويم را به ستم بكشيد. واي بر شما! چه زود در حق ما اهلبيت به خدا و رسول او خيانت كرديد و حالي كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شما را به پيروي، و محبّت و تمسك به ما سفارش كرد و خداوند متعال فرمود: (قل لا اسئلكم عليه اجراً الّا المودّة في القربي). (1).
بيشتر مردم علي عليهالسلام را به خاطر فاطمه عليهاالسلام رها كردند. عمر به قنفذ- لع- فرمان داد كه او را با تازيانه بزند. قنفذ با تازيانه به پشت و پهلوي فاطمه زد چنانكه او را سخت رنجور ساخت و اثرش در جسم شريفش باقي ماند. همين ضربت قويترين سبب سقط جنين او بود كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود...». (2).
36- محمّد بن احمد بن حسن ديلمي: «شمشير زبير شكسته شد، و سلمان خوار شمرده شد، عمار زده شد و علي مورد اذيت قرار گرفت و به خانه فاطمه يورش برده شد». (3).
37- همو: «بعضي گفتهاند: علي را ريسمان به گردن آوردند، به او گفتند:
بيعت كن و الّا گردنت را ميزنيم». (1).
38- همو: «روايت شده كه علي عليهالسلام از خانهاش بيرون نيامد تا اينكه درش را آتش زدند و به زور او را براي بيعت كشيدند». (2).
39- روايت شده كه عمر به علي گفت: بيعت كن. گفت: اگر بيعت نكنم. گفت: گردنت را ميزنيم.
«و اين شرعاً و عقلاً اكراه است». (3).
40- صاحب كتاب الدولتين: «عمر، شعلهاي آتش برگرفت و به خانه آمد. فاطمه عليهاالسلام بيرون آمد. عمر به او گفت: به علي و عباس بگو بيرون آيند و الّا خانه را آتش ميزنم.
بدون ترديد، همين اجبار علي عليهالسلام، جواز اقدام او بود...». (4).
41- سيد تاجالدين بن علي بن احمد حسيني عاملي: «چون علي عليهالسلام در شمار اندك و خذلان ياران خود نگريست، در خانه نشست عمر بن خطاب جماعتي را فراهم آورد و با آنان به خانهي علي عليهالسلام آمد. با در بسته روبهرو شدند كسي به آنان پاسخ نداد. عمر هيزم خواست و گفت: به خدا قسم، اگر در را باز نكنيد، آن را آتش ميزنيم.
فاطمه چون اين را شنيد، بيرون آمد و در را باز كرد. عمر در را به داخل راند و فاطمه پشت آن مخفي شد. پس او را با در فشار داد و همين سبب سقط فرزندش بود. روايت كردهاند كه سبب وفاتش نيز همين بود.
آنان وارد خانه شدند و بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام ريختند و او را به زور بيرون
بردند. فاطمه عليهاالسلام بين علي و آنان حائل شد و گفت: به خدا قسم، نميگذارم كه پسر عمويم را به ستم ببريد. واي بر شما! چه زود در حق ما اهلبيت، به خدا و رسول خيانت كرديد. عمر به قنفذ دستور داد. پس قنفذ او را با تازيانه زد چنانكه جايش روي بدن فاطمه عليهاالسلام ماند». (1).
42- طريحي معاصر مجلسي ميگويد: «... اي برادران من! هرگاه به خود بازگرديم و پرستش هوا و هوس و پيروي از گمراهان را رها كنيم، آيا فكر ميكنيد كه فاطمه عليهاالسلام راضي است كه خالد بن وليد او را در فشار در قرار دهد تا محسن را سقط كند و قنفذ غلام ابوبكر چنان او را زد كه اثر تازيانه روي بدنش بماند؟ آيا گمان ميكنيد راضي است كه شوهر و پسر عمويش، پدر دو سبط پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را كشيدند...». (2).
43- كتاب مؤتمر علماء بغداد: «ابوبكر، پس از آنكه با ترساندن و تهديد و زور و شمشير از مردم براي خود بيعت گرفت و قنفذ، و خالد بن وليد و ابوعبيده جرّاح و گروهي از منافقان را به خانه علي و فاطمه عليهاالسلام فرستاد.
عمر، دم در خانه، همان دري كه بارها رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در مقابلش ايستاد و گفت: السلام عليكم يا اهلبيت النبوة، و هرگز بدون اجازه وارد نشد، هيزم جمع كرد و آن را آتش زد.
هنگامي كه فاطمه عليهاالسلام پشت در آمد تا عمر و حزبش را برگرداند، عمر فاطمه را بين در و ديوار به شدت و قساوت فشار داد كه بچهاش را سقط كرد و ميخ در به سينهاش فرورفت، و فاطمه فرياد كشيد: پدر! يا رسولاللَّه! بنگر كه پس از تو، از پسر خطاب و پور ابيقحافه چه به ما رسيده است. عمر به اطرافيانش توجهي كرد
و گفت: فاطمه را بزنيد. تازيانهها بر حبيبهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و پارهي تنش فرود آمد چنانكه بدنش را مجروح كرد و آثار آن فشار خشونتآميز و اين صدمه تلخ در جسم فاطمه عليهاالسلام باقي ماند و در اثر آن مريض و رنجور و محزون شد تا اينكه چند روز پس از پدرش از دنيا رفت. فاطمه، پايه و اساس خانهي نبوّت است. فاطمه به سبب عمر بن خطاب كشته شد...». (1).
44- هاشم معروف الحسني: «در يك روايت ديگر: وقتي خواستند وارد خانه فاطمه شوند و علي را از آن بيرون آورند، فاطمه خواست بين آنان و علي حائل شود، قنفذ او را سيلي زد و چشمانش را مجروح كرد». (2).
45- همو: «... در روايت سوم: فاطمه پشت در ايستاد تا آنان را از ورود به خانه بازدارد، به طرف در حمله بردند و آن را به سوي زهرا عليهاالسلام فشار دادند. او كه باردار بود، پسري را سقط كرد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله محسن ناميده بود». (3).
گويي ميخواهد مهاجمان را از پيامد قتل محسن تبرئه كند. چه به خواننده القا ميكند كه محسن در نتيجه تدافع طرفين بواسطهي در كشته شد.
روايات متواتر دالّ بر عمدي بودن قتل محسن به واسطهي فشار وارد بر زهرا عليهاالسلام بين در و ديوار توسط يكي از آنان، اين را تكذيب ميكند.
46- ابنحمزه زيدي به سند خود، از محمّد بن اسحق، از عبدالرحمن بن حارث، از محمّد بن ركانه كه گفت: «عمر و خالد بن وليد و عياش بن ربيعه به خانه فاطمه آمدند، گفتند: به خدا قسم، بايد براي بيعت بيرون آييد. عمر گفت: به خدا سوگند! خانه را به رويتان آتش ميزنم. فاطمه فرياد كشيد: يا رسولاللَّه! پس از تو
چه كشيديم.
زبير با شمشير كشيده بيرون آمد و به آنان حمله كرد. چون عياش او را ديد به عمر گفت: از اين سگ بپرهيز. عياش پردهاي بر او افكند و او را در بغل گرفت و شمشير را از دستش ربود و به سنگ زد تا شكست». (1).
47- همو به سند خود، از عبداللَّه بن عمر عمري، از زيد بن اسلم، از پدرش كه گفت: «از كساني بودم كه هيزم جمع كرديم به در خانه علي آورديم. عمر گفت: به خدا قسم، اگر علي بن ابيطالب بيرون نيايد، خانه را با ساكنانش آتش ميزنيم». (2).
48- همو به سند خود، از محمّد بن عبدالرحمن بن سائب بن زيد، از پدرش كه گفت: «من آن روز شاهد بودم كه عمر ميخواست خانه را به روي فاطمه آتش بزند. گفت: اگر بيرون نيايند كه بيعت كنند، خانه را به رويشان آتش ميزنم. گفتم: فاطمه در خانه است، آيا او را آتش ميزني؟ گفت: به هم خواهيم رسيد، من و فاطمه!». (3).
49- ابنحمزه زيدي كه تصريح كرده كه خانه فاطمه عليهاالسلام چندين بار مورد هجوم قرار گرفت و بدين ترتيب روايات جمع كرده است. يكي از اين روايات ميگويد: علي از بيعت خودداري كرد و در خانه نشست، طلحه و زبير هم به او پناه بردند و از خانه بيرون نيامدند تا عمر آمد و بر آن شد كه خانه را بر روي آنان آتش بزند.
روايت ديگر ميگويد: ابوبكر براي نماز به مسجد رفت. او خالد بن وليد را دستور داد كه در كنارش نماز گزارد و هنگامي كه خواست سلام نماز را بر زبان آورد،
علي را بكشد.
روايت سوم ميگويد: علي را طناب به گردن آوردند تا به اكراه بيعت كرد. اين حمزه چنين پاسخ داده: «اين جريان در اوقات متعدد بوده و روايات نه با هم تناقض دارند و نه همديگر را دفع ميكنند». (1).
50- «از ابنعبدالرحمن روايت كردهاند كه گفت: از شريك شنيدم كه گفت: مگر با فاطمه چه كار داشتند؟ به خدا سوگند كه نه سپاهي تجهيز كرد و نه گروهي فراهم آورد. به خدا قسم كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را در قبر اذيت كردند». (2).
51- معاويه در نامهاي به محمّد بن ابيبكر: «چون خداوند براي پيغمبرش آنچه نزد او است، برگزيد و وعدهاي كه به او داده بود، تمام كرد، و دعوتش را آشكار ساخت و حجت خويش آشكار كرد و او را به جوار خود برد، پدر تو و فاروقش اولين كساني بودند كه حق وي بگرفتند و با امرش مخالفت كردند، و بر اين كار همدل و همسخن بودند و او را به بيعت خويش خواندند، او دريغ ورزيد و كوتاهي كرد و با وي سختيها كردند و قصدي عظيم داشتند...». (3).
52- مسعودي: «... علي عليهالسلام از آنان روي برتافت. اميرالمؤمنين و شيعيانش آنگونه كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از او پيمان گرفته بود، در خانهاش نشست. پس راه خانه علي در پيش گرفتند و به او يورش بردند. در خانهاش را آتش زدند و او را به زور بيرون كشيدند و سرور زنان را چنان به وسيلهي در فشار دادند كه محسن را سقط كرد. علي را وادار به بيعت كردند. او امتناع ورزيد و گفت: بيعت نميكنم. گفتند: تو را ميكشيم. گفت: اگر مرا بكشيد، بدانيد كه من بنده خدايم و برادر
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله. دستش را كشيدند اما او دستش را بست چنانكه نتوانستند باز كنند. پس دست او را كه گره كرده بود، مسح كردند...». (1).
53- نصر بن مزاحم، از محمّد بن عبيداللَّه، از جرجاني كه گفت: عمرو بن عاص در صفين به معاويه گفت: «مانع ميان آن قوم و آب را برطرف كن. زيرا علي تشنه نميماند كه تو سيراب باشي در حالي كه عنان اسبان به دست او است و او به فرات نگاه ميكند كه يا از آن بنوشد و يا بميرد. تو ميداني كه علي شجاع كوبنده است. مردم عراق و حجاز با اويند. تو و من شنيديم كه گفت: اگر روز تفتيش خانه چهل مرد داشتم، منظورش خانه فاطمه است». (2).
54- ابوبكر در بستر مرگ بيان كرد كه سه كار كرده كه كاش نكرده بود. سپس نام برد. از جمله گفت: «كاش خانه فاطمه را حتي اگر به قصد جنگ بر ضد من بسته بودند، تفتيش نميكردم و مردان را وارد آن نميكردم». يا گفت: «كاش خانه را نگشوده بودم و آن را رها ميكردم...». (3).
1) 728. اثباتالوصيه، ص 143؛ بحارالانوار، ج 28، ص 308- 309.
2) 729. صفين، ص 163.
3) 730. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 137؛ تاريخ الاسلام ذهبي، ج 1، صص 117- 118؛ اثباتالهداه، ج 2، صص 359، 367- 368؛ العقدالفريد، ج 4، ص 268؛ الايضاح، ص 161؛ الامامة والسياسة، ج 1، ص 18؛ سير اعلام النبلاء (سير خلفاي راشدين) ص 17؛ مجموع الغرائب، ص 288، مروجالذهب، ج 1، ص 414؛ ج 2، ص 301، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 130؛ ج 17، صص 164- 168؛ ج 6، ص 51؛ ج 2، صص 46- 47؛ ج 20، صص 17، 24؛ ميزان الاعتدال، ج 3، ص 109؛ ج 2، ص 215؛ الامامة، ص 82؛ لسان الميزان، ج 4، ص 189؛ تاريخ الامم والملوك، ج 3، ص 430؛ كنزالعمال، ج 3، ص 125؛ ج 5، صص 631- 632؛ الرسائل الاعتقاديه، صص 470- 471؛ منتخب كنزالعمال، ج 2، ص 171؛ المجمع الكبير، ج 1، ص 62؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، صص 90، 108. النص والاجتهاد، ص 91؛ السبعة من السلف، صص 16- 17؛ الغدير، ج 7، ص 170؛ معالم المدرستين، ج 2، ص 79؛ ر. ك: زهرالربيع، ج 2، ص 124؛ انوار الملكوت، ص 227؛ ج 30، صص 123، 136- 141، 352؛ نفحات اللاهوت، ص 79؛ حديقة الشيعة، ج 27 ص 252؛ تشييد المطاعن، ج 1، ص 340؛ دلائلالصدق، ج 3، ق 1، ص 32؛ خصال، ج 1، صص 171- 173؛ حياةالصحابه، ج 2، ص 24؛ الشافي في الامامة، ج 4، صص 137- 138؛ المغني، ج 20، ق 1، صص 340- 341؛ نهجالحق، ص 265؛ الاموال، ص 194، مجمعالزوائد، ج 5، ص 203؛ تلخيص الشافي، ج 3، ص 170؛ تجريد الاعتقاد، ص 402؛ كشفالمراد، ص 403، مفتاحالباب، ص 199؛ تقريبالمعارف، صص 366- 367؛ اللوامع الالهيه، ص 302، مختصر تاريخ دمشق، ج 13، ص 122؛ منالالطالب، ص 280.
علامه مجلسي ميگويد: «... اين سخن بر هجوم وي به خانه فاطمه عليهاالسلام به هنگام اجتماع علي و زبير و ديگران و نيز بر اين دلالت دارد كه ديگران را از خود براي خلافت افضل ميدانسته است». (1).
قابل توجه اينكه ابوعبيد قاسم بن سلام اين قضيه را نقل كرده اما به اين خصلت اشاره ننموده و به اين بسنده كرده كه بگويد: «اما آن سه كار كه كردم و كاش نكرده بودم: كاش چنين و چنان نميكردم. براي اين علتي ياد كرد كه ابوعبيد گفت: نميخواهم آن را ذكر كنم و كاش در روز سقيفهي بنيساعده كار خلافت را از گردن خود افكنده بودم...». (2).
چرا ابوعبيد فقط همين فقره را نميخواهد بيان كند؟ پاسخ اين پرسش را آگاهان، از سياست اين مردم و حقيقت مقاصد و گرايشات و مكر و تزوير آنان ميدانند.
55- مسعودي ميگويد: «عروة بن زبير برادرش عبداللَّه را در محاصرهي بنيهاشم در درهاي در مكه و فراهم كردن هيزم براي آتش زدن آنان، معذور ميدانست و مي گفت: او اين كار را براي آن كرد كه تفرقه و پراكندگي ايجاد نشود و مسلمانان با هم اختلاف نكنند و بنيهاشم نيز به طاعت او درآيند و در نتيجه با هم متحد باشند؛ چنانكه عمر بن خطاب، وقتي بنيهاشم از بيعت ابوبكر درنگ
كردند، هيزم جمع كرد تا خانه را به رويشان آتش زند».
اين مطلب را مسعودي در مروجالذهب، ج 3، ص 86 چاپ ميمنيه آورده است اما در چاپهاي ديگر عبارت اخير: چنانكه عمر بن خطاب، وقتي بنيهاشم... حذف شده است.
ابن ابيالحديد (1)نص مسعودي را چنانكه در چاپ ميمنيه آمده به صورت صحيح نقل كرده است. اين نشان ميدهد كه دست خيانت و تزوير در ساير چاپهاي مروجالذهب دخل و تصرف كرده است. موارد بسيار ديگري نيز پيدا كردهايم كه كتابها را تحريف كردهاند. (2)
56- در قضيهي سقط محسن نيز ميبينيم كه كتابالمعارف ابنقتيبه را تحريف كردهاند. بنا به نقل ابن شهر آشوب (متوفاي 588 ه): «... و در معارف قتيبي آمده: محسن در اثر ضربت قنفذ عدوي سقط شد». (3).
گنجي شافعي (متوفاي 685 ق) از شيخ مفيد نقل ميكند: «او بر جمهور افزوده و گفته: فاطمه عليهاالسلام پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله پسري سقط كرد كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود. اين چيزي است كه نزد هيچيك از اهل نقل جز ابنقتيبه نيست». (4).
به نظر ميرسد با توجه به قرينه كلام ابن شهر آشوب منظور گنجي نقل ابنقتيبه در كتاب المعارف است.
اما در كتاب المعارف ص 92، چاپ 1353 ه آمده: «اما محسن بن علي، در كودكي مرد». در چاپهاي متداول امروزي همين نقل آمده است. به نظر شما چرا كتابها را تحريف و به تاريخ و حقيقت خيانت ميكنند؟!
57- شهرستاني (متوفاي 548 ق) در سخن خويش از نظّام (متوفاي 231 ق) ميگويد: «و در فريب و دروغ افزوده ميگويد: عمر در روز بيعت به شكم فاطمه زد چنانكه فرزندش را سقط كرد. او فرياد ميزد: خانهاش را به روي ساكنانش آتش زنيد. در حالي كه خانه جز علي، و فاطمه و حسن و حسين كسي نبود». (1).
بغدادي از نظّام نقل ميكند كه دربارهي عمر گفت: «او فاطمه را زد و ميراث عترت (خاندان پيغمبر) را از آنان منع كرد». (2).
مقريزي ميگويد: «... به زعم وي، عمر دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را زد و ميراث عترت را از آنان منع كرد». (3).
صفدي نقل ميكند كه نظّام گفت: «عمر در روز بيعت به شكم فاطمه زد چنانكه فرزندش را سقط كرد». (4).
ملاحظه مهم: جاحظ دربارهي نظّام گفته: «او شديدترين مردم در اعتراض به رافضيان در طعن آنان بر صحابه بود». (5).
58- در شرح حال محمد بن عبداللَّه بن عمر بن محمّد بن حسن فارس، ابوالحياة واعظ بلخي گفتهاند: «علي بن محمود به من خبر داد و گفت: بلخيِ واعظ همواره
1) 737. الملل والنحل، ج 1، ص 57؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 416؛ بحارالانوار، ج 28، صص 271- 278 (پاورقي) بهجالصباغه، ج 5، ص 15؛ بيتالاحزان، ص 124؛ ر. ك: احقاقالحق، ج 2، ص 374، و پاورقي ص 372.
2) 738. الفرق بين الفرق، ص 148.
3) 739. الخطط، ج 2، ص 346.
4) 740. الوافي بالوفيات، ج 6، ص 17.
5) 741. شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 32.
در مجالس خود صحابه را سب و ناسزا ميگفت. روزي در مجلس حاضر شدم، گفت: روزي فاطمه گريست. علي به او گفت: فاطمه! چرا گريه ميكني؟ مگر من فييء (فدك) تو را گرفتم؟ مگر من حق تو را غصب كردم؟ مگر من چنين كردم؟ مگر من چنان كردم؟ و چيزهايي را برشمرد كه به زعم رافضيان، شيخين در حق فاطمه انجام دادهاند. پس مجلس از گريه رافضيان حاضر به ضجّه افتاد. او در صفر سال 596 مرد». (1).
59- ابنسعد به سند خود از سلمي گفت: «فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله نزد ما مريض شد. روي كه در آن از دنيا رفت، علي از خانه بيرون رفت. فاطمه به من گفت: مادر! آب بريز تا غسل نمايم. پس من آب ريختم و او به بهترين وجه خودش را غسل داد. سپس گفت: لباسهاي نويم را بياور. لباسهايش را آوردم. پوشيد. سپس گفت: رختخوابم را وسط اطاق بينداز. چنان كردم، روي آن به پشت دراز كشيد و رو به قبله كرد، سپس گفت: مادر! من هماكنون ميميرم، خودم را غسل دادهام، احدي شانهام را باز نكند.
سلمي گفت: فاطمه وفات كرد علي آمد. به او خبر دادم، گفت: نه به خدا قسم. احدي شانهاش را باز نخواهد كرد. پس او را برد و با همان غسل، دفن كرد». (2).
60- در يك متن ديگر: وقتي با ابوبكر بيعت شد، علي و زبير نزد فاطمه ميآمدند و با او مشورت ميكردند و سپس به دنبال كار خود ميرفتند. خبر به گوش عمر رسيد، نزد فاطمه آمد؛ گفت: «دختر رسول خدا! به خدا قسم، احدي از خلق از پدرت برايم دوستداشتنيتر نبود و پس از او هيچكس از تو برايمان
دوستداشتنيتر نيست. به خدا قسم اين مانع من نميشود كه اگر اين افراد نزد تو گرد آيند، دستور دهم كه در را به رويشان آتش زنند.
چون عمر بيرون رفت آنان نزد فاطمه آمدند، گفت: ميدانيد كه عمر نزد من آمد و به خدا سوگند خورد كه اگر برگشتيد، در را به رويتان آتش خواهد زد. به خدا قسم، به آنچه سوگند خورد، عمل خواهد كرد. پس با كاميابي پراكنده شويد و خوب بينديشيد. از نزد فاطمه پراكنده شدند و تا بيعت نكردند، نزدش بازنگشتند...». (1).
61- بلاذري از ابنعباس: «ابوبكر، وقتي علي از بيعت با او خودداري كرد، عمر بن خطاب را نزد او فرستاد و گفت: او را با خشونت هرچه تمامتر نزد من بياور. عمر نزد علي آمد، بينشان سخناني گذشت. از جمله گفت: شيري را بدوش كه بخشي از آن تراست. به خدا قسم، اين شوق وافر تو به امارت او نيست جز اينكه تو را پس از خود برگزيند...». (2).
62- يعقوبي: «ابوبكر و عمر خبر يافتند كه گروهي از مهاجران و انصار با علي بن ابيطالب در خانه فاطمه دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فراهم گشتهاند. پس با گروهي آمدند و به خانه هجوم آوردند و علي بيرون آمد و شمشيري حمايل داشت. پس عمر به او برخورد و با او گلاويز شد و او را بر زمين زد و شمشيرش را شكست و به خانه ريختند. پس فاطمه بيرون آمد و گفت: به خدا قسم يا بيرون رويد يا حجاب از مويم بردارم و نزد خدا ناله و زاري كنم. پس بيرون رفتند و هر كه در
1) 744. منتخب كنزالعمال، ج 2، ص 1174؛ شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 45؛ الشافي في الامامه، ج 4، ص 110؛ المغني، ج 20، ق 1، ص 335. قرةالعين، ص 78؛ الشافي ابنحمزه، ج 4، ص 174؛ نهايةالأرب، ج 19، ص 40؛ الاستيعاب، ج 2، صص 254- 255؛ الوافي بالوفيات، ج 17، ص 311؛ افحام الاعداء والخصوم، ص 72؛ كنزالعمال، ج 5، ص 651؛ المصنف، ج 14، ص 567؛ بحارالانوار، ج 28، ص 313.
2) 745. انسابالاشراف، ج 1، ص 578. تلخيص الشافي، ج 3، ص 75؛ از او.
خانه بود برفت و چند روي بماندند. سپس يكي از ديگري بيعت ميكردند ليكن علي جز پس از شش ماه و به قولي پس از چهل روز بيعت نكرد». (1).
آنجا كه ميگويد: علي بيرون آمد و شمشيري حمايل داشت... شايد صحيح اين باشد كه زبير بيرون آمد... آنطور كه از ساير مصادر استفاده ميشود.
63- زيد بن اسلم: «هنگامي كه علي و يارانش از بيعت امتناع كردند، از كساني بودم كه با عمر هيزم به در خانه فاطمه ميآورديم. عمر به فاطمه گفت: كساني كه در خانه هستند بيرون فرست و الّا خانه را با هركه در آن است، آتش ميزنم. گويد: علي و حسن و حسين و جماعتي از اصحاب پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در خانه بودند. فاطمه گفت: پس خانه را به روي فرزندانم آتش ميزني؟! گفت: آري به خدا قسم! يا بيرون ميآيند تا بيعت كنند». (2)ابنخرداذبه يا ابنخرذابه يا ابنخيرانه يا ابنخذابه نيز آن را روايت كرده است. (3).
واقدي گويد: عمر با جماعتي از جمله اسيد بن حضير، و سلمة بن اسلم اشهلي نزد علي آمدند. عمر گفت: بيرون آييد و الّا خانه را به رويتان آتش ميزنيم. (4).
64- شيخ حرّ عاملي: «ناقلان اخبار و تدوينگران تواريخ روايت كردهاند كه عمر چون با رفيقش بيعت شد و علي تخلّف كرد، به خانه فاطمه آمد تا از علي بخواهد كه بيعت كند، سخنان خشني بر زران آورد و دستور داد كه هيزم آوردند تا
1) 746. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 126.
2) 747. اثباتالهداة، ج 2، ص 383، 334؛ نهجالحق، صص 271- 272؛ الطرائف، ص 239؛ احقاقالحق، ج 2، ص 373؛ مرآةالعقول، ج 5، صص 318- 319؛ ر. ك: دلائل الصدق، ج 3، ص 78؛ بحارالانوار، ج 28، ص 339، ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 64.
3) 748. ابنخردادبه (متوفاي 300 ق) صاحب المسالك والممالك، ابنخيرانه، محمّد بن خيرانه غربي محدث مشهور از علماي قرن چهارم؛ ابنخذابه، عبداللَّه بن محمّد بن خذابه؛ و ابنخرذابه، فضل بن جعفر بن فرات بغدادي وزير (متوفاي 391 ق) است.
4) 749. ابنخردادبه (متوفاي 300 ق) صاحب المسالك والممالك، ابنخيرانه، محمّد بن خيرانه غربي محدث مشهور از علماي قرن چهارم؛ ابنخذابه، عبداللَّه بن محمّد بن خذابه؛ و ابنخرذابه، فضل بن جعفر بن فرات بغدادي وزير (متوفاي 391 ق) است. احقاقالحق، ج 2، صص 370- 371.
خانه را به روي كساني كه در آن بودند، آتش زند. اميرالمؤمنين و همسر و دو فرزندش و كساني كه به آنان پناه برده بودند: زبير و گروهي از بنيهاشم، در خانه بودند. واقدي، و ابنجبير، و ابنعبدربه از جمله ناقلان اين مطلب هستند». (1).
65- موسي بن عقبه از ابنشهاب: «مرداني از مهاجران از جمله علي بن ابيطالب و زبير از بيعت ابوبكر خشمگين شدند و به خانه فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله رفتند. عمر با گروهي از مهاجرين و انصار از جمله اسيد بن حضير و سلمة بن سلامه- هر دو از بنيعبدالاشهل و ثابت بن قيس بن شماس خزرجي آمدند و با آن دو گفتگو كردند. يكي از اين قوم شمشير زبير را از او گرفت و به سنگ زد تا شكست». (2).
«موسي بن عقبه در مغازي خود، از سعد بن ابراهيم كه پدرم مرا حديث كرد كه پدرش عبدالرحمن عوف با عمر بود، محمّد بن مسلمه، شمشير زبير را شكست. سپس ابوبكر خطبه خواند و براي مردم عذر آورد». (3).
66- ابنشحنه پس از ذكر نام كساني كه از بيعت ابوبكر امتناع كردند و به علي بن ابيطالب گراييدند، ميگويد: «عمر به خانه آمد تا آن را به روي كساني كه در آن هستند، آتش بزند. فاطمه با او روبهرو شد، عمر گفت: شما نيز در آنچه امّت در آن داخل شدهاند، داخل شويد. ابنواصل گفت: علي بيرون آمد و با ابوبكر بيعت كرد. عايشه گفت: علي با ابوبكر بيعت نكرد تا فاطمه وفات كرد...». (4).
67- ابنعبدربّه معتزلي- بلاذري و ديگران هم- روايت كردهاند: «اما علي، عباس و زبير، در خانه نشستند تا اينكه ابوبكر، عمر بن خطاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بيرون كشد و به او گفت: اگر سرپيچي كردند، با آنان بجنگ.
عمر با شعلهاي آتش آمد تا خانه را به رويشان آتش زند فاطمه با او روبهرو شد، گفت: پسر خطاب آمدي كه خانهي ما را آتش بزني؟! يا گفت: درِ خانهام يا خانهام را به رويم آتش ميزني؟!
گفت: بلي، يا در آنچه امّت در آن داخل شدهاند، داخل ميشويد...
يا گفت: بلي، و اين بهترين كار براي تقويت دين پدرت ميباشد. پس علي آمد و بيعت كرد». (1).
68- ابنجرير: ابنحميد ما را حديث كرد و گفت: جرير، از مغيره، از زياد بن كليب، ما را حديث كرد و گفت: عمر بن خطاب بن منزل علي آمد كه طلحه و زبير و مرداني از مهاجران در آن بودند. گفت: به خدا قسم، خانه را به رويتان آتش ميزنم يا براي بيعت بيرون ميآييد.
زبير با شمشير كشيده بيرون آمد. پايش لغزيد و به زمين خورد. شمشير از دستش افتاد. بر سرش ريختند و او را گرفتند. (2).
69- در نص ديگري از ابنجرير: «علي و زبير از بيعت تخلّف كردند. زبير
1) 754. ر. ك: انساب الاشراف، ج 1، ص 586؛ بحارالانوار، ج 28، ص 386، 411، 336 و پاورقي 268؛ الشافي في الامامه، ج 3، ص 241؛ الرياض النضرة، ج 1، ص 167؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 178؛ عوالمالعلوم، ج 11، ص 602، 408؛ الشافي ابنحمزه، ج 4، ص 174؛ تلخيص الشافي، ج 3، ص 36؛ شرح نهجالبلاغه، ج 20، ص 147؛ العقدالفريد، ج 4، صص 259- 260، 247؛ نفحات اللاهوت، ص 79، الكني والالقاب، ج 1، ص 352؛ المختصر في اخبار البشر، ج 1، ص 156؛ اعلام انساء، ج 3، ص 127، الطرائف، ص 239؛ نهجالحق، صص 271- 272؛ الغدير، ج 7، ص 77؛ و ج 5، ص 369.
2) 755. تاريخ الامم والملوك، ج 3، ص 202؛ صص 238- 239؛ ر. ك: اعلام النساء، ج 4، ص 114؛ نهجالحق، ج 11، ص 407؛ اثباتالهداة؛ ج 2، صص 333- 334.
شمشيرش را صيقل داد و گفت: آن را در نيام نكنم تا اينكه با علي بيعت كنند. اين مطلب به ابوبكر و عمر رسيد. عمر گفت: شمشير زبير را بگيريد و به سنگ بزنيد. گفت: عمر به طرف آنان رفت و علي و زبير را خسته و رنجور آورد. گفت: يا به رضا بيعت ميكنيد يا به اكراه. پس آن دو بيعت كردند». (1).
70- ابن ابيالحديد: «ابوبكر گفت: ابوسعيد عبدالرحمن بن محمّد ما را حديث كرد و گفت: علي از بيعت با ابوبكر تخلّف كرد. پس او را ريسمان بر گردن، دوان دوان آوردند. او ميگفت: اي مسلمانان! به چه جرمي گردن مردي از مسلمانان زده ميشود كه نه به واسطهي مخالفت بلكه به خاطر حاجتي از بيعت تخلّف كرده است؟!
علي از مجلسي نميگذشت مگر اينكه به او گفته ميشد: برو بيعت كن». (2).
71- همو: «جز علي، كسي از بيعت ابوبكر تخلّف نكرد. او به خانه فاطمه متوسل شد. پس كوشيدند تا مگر او را به زور ببرند. فاطمه عليهاالسلام به در خانه آمد و سخنانش را به گوش كساني كه علي را ميخواستند، رسانيد». (3).
72- همو: «گويم: اين معني را برخي از شاعران طالبي اهل حجاز در سرودههاي خود آوردهاند نقيب جلالالدين عبدالحميد بن محمد بن عبدالحميد علوي آن را برايم خواند و گفت: خود شاعر كه فعلا اسمش از يادم رفته، شعرش را برايم خواند:
يا اباحفص الهويني و ما كنت
مليّاً بذاك لولا الحمام
أتموت البتول غضبي و نرضي
ما كذا يصنع البنون الكرام!
شاعر، عمر را مخاطب خود ميسازد و ميگويد: عمر! آرامتر، با ما مدارا و به ملايمت رفتار كن نه با خشونت. تو نه شايسته آن بودي كه چنين مخاطب قرار گيري و از تو درخواست عطوفت و مهرباني شود و نه قادر بودي به گونهاي وارد خانه فاطمه عليهاالسلام شوي كه وارد آن شدي، اگر پدرش كه به احترام او فاطمه محترم بود، از دنيا نرفته بود. پس چون پدرش وفات كرد، كساني در او طمع ورزيدند كه هرگز در حيات پدرش چنين طمعي نميكردند.
سپس ميگويد: آيا مادرمان غضبناك از دنيا ميرود و ما خشنود و راضي ميشويم؟! در اين صورت فرزندان شايستهاي نيستيم. چه فرزند شايسته كسي است كه به رضاي پدر و مادرش خشنود ميشود و به خشم و غضب آنان خشمگين.
به نظر من صحيح آن است كه فاطمه عليهاالسلام در حالي از دنيا رفت كه از ابوبكر و عمر خشمگين بود و وصيت كرد كه آن دو بر او نماز نگذارند». (1).
73- همو: «ابوبكر جوهري گفت: ابوبكر باهلي، از اسماعيل بن مجالد، از شعبي كه گفت: ابوبكر گفت: عمر! خالد بن وليد كجاست؟ گفت: اينجاست. گفت: نزد اين دو مرد- علي و زبير- برويد و آنان را نزد من بياوريد.
عمر و خالد بن وليد راه افتادند تا به خانه فاطمه رسيدند. عمر وارد خانه شد و خالد بيرون در ايستاد. عمر به زبير گفت: اين شمشير چيست؟ گفت: آن را آماده كردهام تا با علي بيعت كنم. گفت: عدهاي زياد در خانه بودند. از جمله: مقداد بن اسود و جمهور بنيهاشم. عمر شمشير را از او ربود و به تخته سنگي كه در خانه بود، زد و شكست. پس دست زبير را گرفت و او را بلند كرد. سپس به جلو راند و از خانه بيرون كرد. به خالد گفت: خالد! اين را داشته باش. خالد او را
1) 759. شرح نهجالبلاغه، ج 6، صص 49- 50.
گرفت. بيرون خانه عدهاي زياد از مردم با خالد بودند كه ابوبكر در پي آن دو فرستاده بود. عمر وارد خانه شد و به علي گفت: بپا خيز بيعت كن. علي درنگ كرد و پاسخ نداد. عمر دستش را گرفت و گفت: برخيز. علي حاضر نشد بپا خيزد. پس او را نيز همچون زبير برد.
خالد آن دو را گرفت و عمر و ديگران از پشت سر آنان با خشونت به جلو ميراندند. مردم جمع شده بودند و نظاره ميكردند، خيابانهاي مدينه از مردان پر شده بود. فاطمه كه ديد عمر با علي چه كرد، فرياد كشيد و شيون كرد عدهي زيادي از زنان بنيهاشم و ديگران با او جمع شدند. به در حجرهاش آمد و فرياد زد: ابوبكر! چه زود به اهلبيت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله يورش برديد! به خدا قسم، با عمر سخن نگويم تا خدايم را ملاقات كنم». (1).
74- ابن ابيالحديد داستان سقيفه را از جوهري روايت ميكند: «ابوبكر (جوهري) گفت: ابوزيد عمر بن شبّه از احمد بن معاويه از نضر بن شميل از محمد بن عمرو، از سلمة بن عبدالرحمن ما را حديث كرد و گفت: وقتي ابوبكر بر منبر جلوس كرد، علي و زبير و گروهي از بنيهاشم در خانه فاطمه عليهاالسلام بودند. عمر نزدشان آمد و گفت: قسم به كسي كه جان من بدست او است، يا براي بيعت بيرون ميآييد يا خانه را به رويتان آتش ميزنم!
زبير با شمشير كشيده بيرون آمد. مردي از انصار و زياد بن لبيد، او را در برگرفتند. شمشير از دستش افتاد. ابوبكر از بالاي منبر فرياد كشيد: آن را به سنگ بزن. شمشير را به سنگ زد و شكست.
ابوعمرو بن حماس گفت: سنگ را ديدم كه جاي آن ضربت بر آن بود. گفت:
1) 760. شرح نهجالبلاغه، ج 6، صص 48- 49؛ ج 2، ص 57. ر. ك: بحارالانوار، ج 28، ص 204.
اين جاي ضربت شمشير زبير است.
سپس ابوبكر گفت: رهايشان كنيد. خداوند آنان را خواهد آورد. پس از آن، بيرون آمدند و با او بيعت كردند». (1).
75- ابوبكر (جوهري) گفته: در يك روايت ديگر آمده كه سعد بن ابيوقاص و نيز مقداد بن اسود، در خانه فاطمه با آنان بودند. آنان گرد آمده بودند تا با علي بيعت كنند. عمر آمد تا خانه را به رويشان آتش بزند. زبير شمشير به دست بيرون آمد. فاطمه گريان و فريادكنان بيرون آمد و بر سر مردم فرياد كشيد. آنان كه در خانه بودند گفتند: ما نه معصيتي كردهايم و نه با كار نيكي كه مردم در آن اجماع كردهاند، مخالفتي داريم. ما جمع شدهايم تا قرآن را در يك مصحف گرد آوريم. سپس با ابوبكر بيعت كردند. مسأله گذشت و مردم آرام شدند. (2).
76- ابوبكر گفت: «ابوزيد عمر بن شبّه از رجال خود مرا حديث كرد و گفت: عمر همراه عدهاي از مردان انصار و شمار اندكي از مهاجران به خانه فاطمه آمد و گفت: قسم به كسي كه جانم به دست او است، يا براي بيعت بيرون ميآييد يا خانه را به رويتان آتش ميزنم. زبير با شمشير كشيده بيرون آمد. زياد بن لبيد انصاري، و يك مرد ديگر او را در بر گرفتند. شمشير از دستش افتاد. عمر آن را به سنگ زد تا شكست. سپس آنان را در حالي كه گريبانشان را گرفته بودند، با خشونت بيرون كشيدند تا با ابوبكر بيعت كردند». (3).
77- ابوزيد: «نضر بن شميل گفت: وقتي شمشير زبير از دستش فروافتاد، آن را براي ابوبكر كه روي منبر خطبه ميخواند، بردند، گفت: آن را به سنگ بزنيد.
ابوعمرو بن حماس گفت: من آن سنگ را ديدم كه اثر آن ضربه بر آن بود. مردم ميگفتند: اين اثر ضربت شمشير زبير است». (1).
78- ابنعبدالحميد گفت: «وقتي مردم در اين باره بر او سخت گرفتند، اممسطح بنت اثاثه بيرون آمد تا در كنار قبر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ايستاد و گفت:
كانت امور انباء و هنبثة
لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب
انّا فقدناك فقد الارض وابلها
و اختلّ قومك فاشهدهم و لا تغب (2).
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز گفت: ابوزيد عمر بن شبّه به ما خبر داد و گفت: ابراهيم بن منذر از ابنوهب، از ابنلهيعه، از ابوالاسود، ما را حديث كرد و گفت: شماري از مردان مهاجران در بيعت ابوبكر خشمگين شدند كه بدون مشورت صورت گرفته است. علي و زبير نيز خشمگين شدند و مسلحانه به خانه فاطمه پناه بردند. عمر جماعتي از جمله اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة بن وقش- هر دو از بني عبدالاشهل- آمدند و به خانه يورش بردند. فاطمه عليهاالسلام فرياد كشيد و آنان را به خدا قسم داد. آنان شمشير علي و زبير را گرفتند و به ديوار زدند تا هر دو شكست. سپس عمر، علي و زبير را بيرون كشيد تا بيعت كردند». (3).
79- ابوبكر به اسناد ديگري كه ذكر كرده، روايت ميكند كه ثابت بن قيس بن شمّاس با كساني بود كه همراه عمر در خانه فاطمه عليهاالسلام حضور يافتند. اين ثابت، برادر ديني بنيالحارث بن خزرج است.
80- همچنين روايت كرده كه محمّد بن مسلمه همراه آنان بود و هم او بود كه
شمشير زبير را شكست. (1).
81- عمر همراه گروهي از جمله اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم به خانه فاطمه آمد و به آنان گفت: راه بيفتيد و بيعت كنيد. از دستور او سرپيچي كردند. زبير شمشير به دست بيرون آمد. عمر گفت: مواظب سگ باشيد. سلمة بن اسلم پريد و شمشير را از دست زبير گرفت و به ديوار زد. سپس او و علي بنيهاشم را بردند. علي ميگفت: من بندهي خدا، و برادر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله هستم. تا اينكه او را به نزد ابوبكر بردند. به او گفته شد: بيعت كن. گفت: من از شما به اين امر- خلافت- سزاوارتر هستم. با شما بيعت نميكنم، شما به بيعت با من سزاوارتريد. خلافت را با احتجاج به قرابت و نزديكي خود به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از انصار گرفتيد. پس افسار اطاعت را به شما دادند و خلافت را به شما سپردند. من به همان چيز بر شما احتجاج ميكنم كه شما بر انصار احتجاج كرديد. پس اگر از خدا ميترسيد، با ما به انصاف رفتار كنيد و مثل آنچه انصار برايتان شناختند، شما براي ما بشناسيد و الّا خود را براي ستم آماده كنيد، در حالي كه ميدانيد.
عمر گفت: تو را رها نميكنيم تا بيعت كني. علي به او گفت: عمر! شيري را بدوش كه تو را نيز از آن نصيبي است. امروز خلافتش را محكم كن تا فردا آن را به تو برگرداند. به خدا قسم نه سخن تو را ميپذيرم و نه با او بيعت ميكنم. ابوبكر به او گفت... (2).
82- ابن ابيالحديد معتزلي ميگويد: «اما امور شنيع و زشتي كه شيعه نام ميبرد از قبيل فرستادن قنفذ به خانه فاطمه عليهاالسلام و اينكه او را با تازيانه زد، چنانكه همچون بازوبند به دور بازويش حلقه زد و اثرش بود تا از دنيا رفت و اينكه عمر،
فاطمه را بين در و ديوار فشار داد كه فرياد كشيد: پدر! يا رسولاللَّه!؛ و فرزندش را سقط كرد؛ همه از نظر علماي ما بياساس است... و فقط شيعه آن را نقل كرده است». (1).
در حالي كه خودش حديث سقط محسن را از استادش نقل كرد و دربارهي موضع رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از اين جريان، طرح پرسش كرد، آنگاه كه روايت كرد و پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله خون هبار بن اسود را مباح اعلام فرمود: زيرا او زينب را ترسانده بود هنگامي كه ابن ابيالحديد از استادش خواست نظرش را در اين باره بيان كند، به او گفت: اخبار اين مسأله از نظرش متعارض است و در اين باره نظر خاصي ندارد. (2).
همانگونه كه ملاحظه كرديد دهها متن از غير شيعه آورديم كه اين مسأله را اثبات ميكند. لذا گفته ابن ابيالحديد در اينجا بيمورد است.
83- ابن ابيالحديد: «اما حديث هجوم به خانهي فاطمه، دربارهاش سخن گفتيم. از نظر من ظاهراً روايت سيد مرتضي و شيعه صحيح است اما نه همه آنچه گمان ميبرند بلكه بعضي از موارد آن. ابوبكر حق دارد كه پشيمان شود و از اين كار متأسف باشد. اين بر قوّت ديانت و ترس وي از خداوند دلالت دارد. اين ندامت وي براي اينكه يك منقبت براي او باشد، سزاوارتر است تا يك طعن عليه او». (3).
84- همو: «اما حديث آتش زدن و كارهاي رسواي ديگر از اين قبيل و گفتهي كساني كه ميگويند: علي را گرفتند و عمامهاش را به گردنش انداختند و بردند و مردم اطرافش نظاره ميكردند؛ بعيد مينمايد و فقط شيعه نقل كرده است. علاوه
بر اين عدهاي از اهل حديث نيز مانند آن روايت كردهاند». (1).
ما نميدانيم چگونه بين اين دو جمله اخيرش جمع كنيم خصوصاً كه معتزله از اين دسته راويان هستند؟ ملاحظه كرديد كه هر آنچه وي بعيد ميداند پيروان نحلهاش- معتزله- روايت كردهاند.
سيد مرتضي گفته: به ردّ نصوص با بعيد شمردنها و بدون ذكر دليل و توجيه قابل توجه و التفات نميشود.
85- ابنقتيبه دينوري: اما علي و عباس بن عبدالمطلب و كساني از بنيهاشم كه همراه آنان بودند و زبير بن عوام به خانههايشان رفتند. عمر همراه جماعتي از جمله اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم به سراغشان رفت. گفتند: راه بيفتيد با ابوبكر بيعت كنيد اما آنان سرپيچي كردند. زبير بن عوام شمشير به دست بيرون آمد. عمر گفت: مواظب اين مرد باشيد، او را بگيريد. سلمة بن اسلم پريد و شمشير را از دست زبير گرفت و به ديوار زد. او را بردند تا بيعت كرد. بنيهاشم نيز رفتند و بيعت كردند.
علي- كرّماللَّه وجهه- را نزد ابوبكر آوردند. او ميگفت: من بندهي خدا، و برادر رسول اويم. به او گفته شد: با ابوبكر بيعت كن.
گفت: من از شما به اين امر- خلافت- سزاوارتر هستم. با شما بيعت نميكنم و شما به بيعت با من سزاوارتريد. خلافت را با احتجاج به قرابت و نزديكي خود به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از انصار گرفتيد اما آن را از ما اهلبيت غصب ميكنيد؟ مگر شما گمان نميبريد كه از انصار به خلافت سزاوارتريد، چه محمّد از شماست. آنان افسار اطاعت را به شما دادند و خلافت را به شما واگذار كردند.
من نيز به همان چيز بر شما احتجاج ميكنم كه شما بر انصار احتجاج كرديد: ما به زنده و مردهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از همگان سزاوارتريم. پس اگر ايمان داريد، با ما به
1) 772. شرح نهجالبلاغه، ج 17، ص 168.
انصاف رفتار كنيد و الّا خود را براي ستم آماده كنيد، در حالي كه ميدانيد.
عمر گفت: تو را رها نميكنيم تا بيعت كني.
علي به او گفت: امروز شيري را بدوش كه تو را نيز از آن نصيبي است. امروز خلافتش را محكم كن تا فردا آن را به تو برگرداند. پس گفت: به خدا قسم، عمر! نه سخن تو را ميپذيرم و نه با او بيعت ميكنم. (1).
86- همو: ابوبكر قومي را ياد كرد كه از بيعت او تخلّف كردند و نزد علي- كرّماللَّه وجهه- نشستند. عمر را نزدشان فرستاد. عمر به خانه علي آمد و آنان را صدا زد. از بيرون آمدن، خودداري كردند. هيزم خواست و گفت: قسم به كسي كه جان عمر به دست او است، يا از خانه بيرون ميآييد يا آن را با هركه در آن است، آتش ميزنم.
به او گفتند: اباحفص! فاطمه در خانه است؟
گفت: اگر چه...
پس بيرون آمدند و بيعت كردند مگر علي كه به زعم خود گفته بود: سوگند خوردهام كه از خانه بيرون نيايم و ردايم را بر دوش نيفكنم تا قرآن را جمع كنم. فاطمه عليهاالسلام بر در ايستاد، گفت: قومي از شما بدمحضرتر نديدم، جنازهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را روي دست ما رها كرديد و بين خود به توافق رسيديد، ما را به امارت برنگزيديد و حق ما را نداديد.
عمر نزد ابوبكر آمد، به او گفت: آيا اين متخلف از بيعت را نميگيري؟
ابوبكر به قنفذ، غلام خود گفت: برو علي را برايم بخوان.
قنفذ نزد علي رفت: علي به او گفت: چه حاجتي داري؟
گفت: خليفه رسول خدا تو را ميخواند.
1) 773. الامامة والسياسة، ج 1، صص 28- 29؛ احقاقالحق، ج 2، ص 351.
علي گفت: چه زود بر رسول خدا دروغ بستيد.
قنفذ برگشت و پيام را ابلاغ كرد. راوي ميگويد: ابوبكر مدتي دراز گريست. عمر بار دوم گفت: به اين متخلف از بيعت مهلت مده. ابوبكر به قنفذ گفت: نزد علي بازگرد، به او بگو: خليفه رسول خدا تو را ميخواند تا با او بيعت كني. قنفذ نزد علي آمد و مأموريتش را ابلاغ كرد. علي صدايش را بلند كرد و گفت: سبحاناللَّه! مدعي چيزي شده كه حقّ او نيست. قنفذ بازگشت و پيامش را ابلاغ كرد.
ابوبكر مدتي دراز گريست. عمر بپا خاست و با جماعتي به راه افتاد تا به در خانه فاطمه رسيد. در زدند. فاطمه، چون صدايشان را شنيد، با صداي بلند گفت: پدر! يا رسولاللَّه! پس از تو از پسر خطاب و پور ابيقحافه چه كشيديم؟
وقتي مردم صدا و گريهاش را شنيدند، گريان پراكنده شدند و نزديك بود كه قلوبشان بشكافد و جگرشان پاره پاره شود. عمر و عدهاي ماندند. علي را بيرون آوردند و به نزد ابوبكر بردند. به او گفتند: بيعت كن. گفت: اگر بيعت نكنم چه؟ گفتند: در اين صورت به خدايي كه جز او معبودي نيست، گردنت را ميزنيم. گفت: در اين حال، بندهي خدا و برادر رسول او را ميكشيد.
عمر گفت: بندهي خدا بلي برادر رسول خدا نه.
ابوبكر ساكت بود و چيزي نميگفت: عمر به او گفت: آيا او را فرمان نميدهي كه بيعت كند؟ گفت: او را تا فاطمه در كنارش باشد بر چيزي اجبار نميكنم.
علي نالان و گريان به قبر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله رو كرده و فرياد ميزد.
(يابن امّ اِنّ القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني) (1).
87- عمر به ابوبكر گفت: با فاصله فاطمه بيا كه او را خشمگين كردهايم. با هم
1) 774. الامامة والسياسة، ج 1، ص؛ ر. ك: تلخيص الشافي، ج 2، صص 144- 145؛ اعلامالنساء، ج 4، صص 114.
به راه افتادند و از فاطمه اجازهي ورود خواستند. فاطمه به آن دو اجازه نداد. نزد علي آمدند و با او صحبت كردند. علي آن دو را نزد فاطمه آورد. چون نزد او نشستند، رويش را به طرف ديوار كرد. به او سلام كردند، پاسخ نداد.
ابوبكر صحبت كرد و گفت: اي حبيبهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله! همانا قرابت رسول خدا برايم دوستداشتنيتر از قرابت خودم است و تو نزد من از دخترم عايشه، محبوبتري، دوست داشتم وقتي پدرت مرد، من هم با او مرده بودم و پس از او زنده نميماندم. آيا به نظر تو، من تو را ميشناسم و فضيلت و شرافت تو را ميدانم و با اين وجود حق تو و ميراث پدريات را از تو منع ميكنم جز اينكه از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شنيدم كه گفت:
«ما ارث نميگذاريم. آنچه از ما بماند، صدقه است».
فاطمه گفت: اگر حديثي از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله برايتان نقل كنم، آن را ميدانيد و بدان عمل ميكنيد؟ گفتند: آري.
گفت: شما را به خدا قسم ميدهم آيا از رسول خدا نشنيديد كه گفت: «رضايت فاطمه رضايت من است و سخط فاطمه، سخط من. پس هركه فاطمه، دخترم را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هركه فاطمه را خشنود كند، مرا خشنود كرده و هركه فاطمه را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است؟!».
گفتند: آري، آن را از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شنيديم.
گفت: پس من خدا و فرشتگان او را شاهد ميگيرم كه شما دو نفر مرا به خشم آورديد و مرا خشنود نكرديد، و اگر پيغمبر را ملاقات كنم، قطعاً از شما به او شكايت خواهم كرد.
ابوبكر گفت: فاطمه! پناه ميبرم به خدا از سخط او و سخط تو. پس به آواز بلند شروع به گريستن كرد چنانكه نزديك بود، قالب تهي كند و فاطمه گفت: به خدا
قسم كه در هر نمازي، او را عليه تو ميخوانم (تو را نفرين ميكنم). سپس ابوبكر گريان بيرون شد. مردم دورش را گرفتند. به آنان گفت: هر كدام از شما شب با همسرش دست به گردن ميخوابد و با خانوادهاش شاد و مسرور است، اما مرا به حال خود رها كردهايد. نيازي به بيعت شما ندارم مرا رها كنيد.
گفتند: اي خليفه رسول خدا! اين امر (بدون تو) راست نميشود. تو از همهي ما به آن آگاهتري. اگر چنين شود، هيچيك از احكام خدا اقامه نشود. گفت: به خدا قسم، اگر اين نبود، و هراس من از اينكه مبادا اين ريسمان سست شود، پس از آنچه از فاطمه شنيدم و ديدم، نميگذاشتم كه حتي يك شب، بيعتي از مسلماني بر گردنم باشد.
راوي گفت: علي- كرّماللَّه وجهه- بيعت نكرد تا فاطمه وفات كرد. فاطمه فقط 75 شب بعد از پدرش زنده بود. گويد: وقتي فاطمه وفات كرد... (1).
88- عمر رضا كحاله: اخباريون شيعه روايت كردهاند كه ابوبكر «در مورد فدك نوشتهاي براي فاطمه نوشت. چون فاطمه از نزد بيرون آمد، عمر او را ديد. دستش را دراز كرد تا آن بربايد. فاطمه نگذاشت. عمر با دستش به سينه فاطمه زد و نوشته را گرفت و سوزاند». (2).
89- عبدالفتاح عبدالمقصود: اينگونه شايعات از گامهاي پسر خطاب در آن روز پيشي گرفت، او با جمعي از ياران و معاونان خود به خانه فاطمه ميرفت، و در ذهنش اين بود كه پسر عموي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را- به اختيار يا به اجبار- به اقرار آنچه تا آن لحظه از آن سرپيچي كرده بود، وادارد.
... آيا زبان مردم چفت و بندي دارد كه آنان را از نقل داستان هيزم بازدارد،
هيزمي كه پسر خطاب دستور داد جمع كردند و دور تا دور خانه فاطمه كه علي و يارانش در آن بودند، چيد تا ابزار قانع كردن يا ابزار از پا انداختن آنان باشد. اين مرد، پرخاشكنان و خشمگين و برافروخته به سوي خانه علي روان شد. ياران و همراهانش او را پشتگرمي ميدادند، به خانه يورش بردند يا نزديك بود كه يورش ببرند كه ناگهان سيمايي چون سيماي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از در نمايان شد با دريايي از حزن و اندوه و كولهباري از درد و رنج، از چشمانش دانههاي مرواريد اشك روان و بر جبينش چروكهاي خشم جوشان و قهر انقلابي نمايان. زهرا رو به مرقد مطهر پدرش، آهي از دل برآورد و از اين غايب حاضر كمك خواست كه: پدر! يا رسولاللَّه! پس از تو پسر خطاب و پور ابيقحافه چه كشيديم! كلمات زهرا جز دلهاي مالامال از حزن و اندوه به جاي نگذاشت.
90- ابن ابيالحديد معتزلي شافعي ميگويد: وقتي قصه زينب را كه هبار بن اسود، او را ترسانيده بود، براي استادش خوانده، ابوجعفر به او گفته است: «اگر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله خون هبار را مباح كرد كه زينب را ترساند و در نتيجه زينب بچهاش را سقط كرد؛ ظاهراً اگر زنده بود، خون كسي كه فاطمه را ترساند تا بچهاش را سقط كرد، مباح اعلام ميكرد.
گفتم: اجازه ميدهي كه اين گفتهي برخي از مردم را از تو روايت كنم كه: فاطمه را چنان ترساندند كه محسن را سقط كرد؟!
گفت: نه، نه صحّت اين را از من روايت كن و نه بطلان آن را. من در اين موضوع متوقف هستم. چه از نظر من اخبار در اين باره متعارض است». (1).
91- در شرح حال احمد بن محمّد بن محمّد بن سري بن يحيي بن ابيدارم
1) 777. شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 193، بحارالانوار، ج 28، ص 323؛ اثباتالهداة، ج 2، صص 360، 337- 338.
محدّث گفتهاند: در تمام دوران زندگي بر جادهي راستي بود اما در اواخر عمرش، بيشتر معايب بر او خوانده ميشد. روزي در مجلس او حاضر بودم كه مردي بر او خواند: «عمر به شكم فاطمه زد چنانكه محسن را سقط كرد». (1).
1) 778. ميزان الاعتدال، ج 1، ص 139؛ سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 578؛ لسانالميزان، ج 1، ص 268.
فصل اول- درهاي خانههاي مدينه در عهد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله
فصل دوم- درهاي كعبه و خانههاي مكه
فصل سوم- اقدام براي آتش زدن خانه فاطمه عليهاالسلام
اين بخش در پاسخ به يك شبهه در ارتباط با قضيهي زهرا عليهاالسلام نوشته شد تا جداگانه چاپ شود. اما وقتي در پاسخ به شبهات ديگري كه به هر دليل دربارهي زهرا عليهاالسلام مطرح شد، مطالبي نوشتيم، و با ملاحظهي رابطهي اين دو نوشتار با هم، بر آن شديم به منظور رفاه حال خواننده ارجمند، آن نوشته را در اينجا بياوريم. چه اگر جداگانه منتشر ميشد، ميبايست خواننده را به آن ارجاع دهيم و بسا كه به علت عدم دسترسي بدان، نميتوانست از آن استفاده كند.
يادداشت
پيش از هر چيز ميل دارم كه خواننده ارجمند از نقاط زير آگاهي كامل داشته باشد:
1- آنچه در صفحات آينده ميآيد يك بحث علمي و تحليلي دربارهي يك قضيهي حساس و حياتي نيست بلكه صرفاً عرضهي بخشي از متون به منظور اقناع برخي از مردم است تا در صدور حكم شتاب نورزند و عنان تصورات خويش را به گونهاي رها نكنند كه گمان رود ميخواهند عقل مردم را به مسخره گيرند و شعورشان را تحقير نمايند و مراتب علمي و فرهنگي آنان را به تمسخر گيرند.
2- من از اينكه روزهايي از عمرم را صرف جمعآوري اين متون كردم، خيلي متأسفم. آرزويم اين بود كه به جاي اين به درمان يكي از مسائل حياتي ميپرداختم.
كه براي مردم مفيد باشد اما تنها خوشي من اين است كه با اين كارم در حفظ پاكيزگاني سهيم شدهام كه در بالاترين مراتب طهارت و صفايند تا عنوانهاي فريبنده بزرگ و اسامي پر زرق و برق آنان را خيره نكند و ادعاهاي عريض و طويلي كه ممكن است يك روشنفكر و يا صاحب مقامي در اينجا و آنجا بر زبان آورد، بر آنان تأثير نداشته باشد.
3- علت جمعآوري و تأليف روايات و متون حاضر اين بود كه يك نفر به سهيل ذكار استاد تاريخ دانشگاه دمشق نسبت ميدهد كه او گفته: در عهد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ورودي خانههاي مدينه درهاي چوبي كه باز و بسته شود و مراجعان بر آن بكوبند، نداشت بلكه در خانههايشان را با پرده و پارچههاي پشمي ميپوشيدند. ما نميدانيم اين نسبت تا چه حدّ صحّت دارد و در صورت صحّت، حدود و قيود اين ادعا چيست؟!
اين گوينده در صحّت كلام آن استاد استدلالي كرده كه ميگويند: وقتي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از سفر برگشت و بر در خانه زهرا عليهاالسلام (1)پردهي منقوشي ديد، از آن ناراحت شد. دليل ديگر وي داستان برملا شدن زناي مغيرة بن شعبه است كه باد پرده در خانه را به كناري زد و شاهدان او را در حال ارتكاب اين عمل زشت ديدند...
هدف وي تأكيد بر عدم صحّت مسائلي است كه در نصوص صحيح تاريخ و حديث آمده است. يعني: نادرستي تلاش براي آتش زدن در خانهي فاطمه و شكستن در، يا فشار زهرا عليهاالسلام بين در و ديوار و ديگر حوادث دردآوري كه چهره مباني و ارزشهاي اسلامي و انساني را لكهدار كرده است.
1) 779. در عموم روايات و اگر نگوييم همه، لااقل بيشتر متون تاريخي و نيز سخنان صحابه و ديگران، خانه زهرا عليهاالسلام يا در خانهي زهرا عليهاالسلام آمده است. خيلي كم ميبينيد كه تعبير خانه علي عليهالسلام آمده باشد. اين مسأله قابل توجه است و جا دارد كه اسباب و انگيزههاي دوستداران و دشمنان در اين باره، به يك اندازه مطالعه و بررسي شود.
4- در اين بخش دستهاي از متون را آوردهام كه خواننده گرامي ملاحظه خواهد كرد، دلالت دارد كه در زمان رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله در مدينه و مكه و كعبه درهاي لنگهدار وجود داشت. علاوه بر اين اشارهاي گذرا به رواياتي خواهيم داشت كه دلالت دارد در عهد خلفاي نخستين، خانهها در داشته است. برخي از متون دالّ بر تلاش و يا تهديد حاكمان پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله براي آتش زدن در خانهي زهرا عليهاالسلام را نيز از ياد نبردهايم و چنانكه خواهيم ديد گوشههايي از اين روايات را نيز آوردهايم.
5- مقصود من در اين بخش، استقراء تام و استقصاي كامل نبوده است. زيرا ميدانم كه در اين صورت كتابي پرحجم بالغ بر صدها صفحه پر از نص و روايت خواهد شد و دليلي بر صرف عمر در چنين مسألهاي نميبينم كه نه تنها از مسلّمات و بديهيات است بلكه سخن گفتن از آن تقريباً بيهوده و خستهكننده است لذا در بيشتر موارد به منابع و مصادر محدود مثل صحاح سته و مسند احمد و كنزالعمال از مصادر اهل سنت و بحارالانوار و برخي ديگر از مصادر شيعه بسنده كردهام. علاوه بر اين مطالبي نيز از منابع ديگر تقديم خواننده كردهام. بدون اينكه تعمدي در بيان تفصيلي روايات برخي از منابع داشته باشم. احساس ميكنم كه عمرم را در مسألهاي صرف كردهام كه آن را كمفايده يا بيفايده ميدانستم جز اينكه قصد من اين بود كه كساني را حفظ نمايم كه ممكن است القاب و اسامي آنان را فريب دهد چنانكه پيش از اين يادآور شدم.
خداوند به ما توفيق گفتار راست، ديدگاه درست، كردار پسنديده و سودمند و هرچه در آن هدايت، صلاح و رشاد است، عنايت فرمايد.
حمد و سپاس خداي يكتا را و درود و سلامش بر محمّد و خاندان پاكيزهاش.
1/ ربيعالثاني/ 1417 ق
جعفر مرتضي العاملي
كسي ادعا ميكند كه به هنگام ظهور اسلام خانههاي مدينه درهاي لنگهدار كه به وقت نياز باز و بسته شود، آنگونه كه ما ميشناسيم و با مأنوس هستيم، نداشت بلكه مردم خانههاي خود را با پرده و پارچههاي پشمي ميپوشيدند. (1).
شايد دكتر جواد علي هم به اين ادعا نزديك ميشود، آنگاه كه ميگويد: «... خانههاي زنان پيغمبر از خشت خام بود با حجرههايي از چوب خرما كه داخلش گلاندود و بر درش پارچههاي پشمي آويخته... (2)اين وضع بيشتر خانههاي مردم يثرب و مدينه جز خانههاي طبقات ثروتمند بود...». (3).
شايد آنچه فهميدهاند بخاطر گفته محمد بن هلال باشد «خانههاي زنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله را ديدم كه از چوب خرما بود و با پارچههاي پشمي پوشيده و در طرف قبله و مشرق و شام اما هيچكدام در ضلع غربي مسجد نبود». (4).
عطاء خراساني گفت: «... من حجرههاي زنان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را ديدم. از
چوب خرما بود و بر درهايش پارچههايي از پشم سياه». (1).
عمران بن ابيانس نيز چنين گفته است. (2).
شايد از اين مطلب نتيجه گرفتهاند كه اين به حجرههاي زنان پيغمبر اختصاص نداشت بلكه اين صفت همهي درهاي مدينه بود مگر خانههاي ثروتمندان.
اين سخن باطل است. زيرا:
1- گفته محمّد بن هلال و عطاء خراساني و ديگران بر مطلوبشان دلالت ندارد. زيرا وجود پردههاي پشمي بر در حجرههاي زنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بدان معني نيست كه درهايي از چوب عرعر، يا ساج، يا تنه يا شاخههاي خرما نداشت به دو دليل:
الف: مقصود عبارات منقول از محمد بن هلال و عطاء خراساني و ديگران اين است كه سقف اين خانهها و حجرهها از پارچههاي پشمي بود تا ساكنان خود را از گرماي خورشيد و غير ذلك محافظت كند.
گفته حسن بصري بر اين مطلب دلالت دارد كه گفت: «... در آستانه سن تكليف بودم كه وارد خانههاي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ميشدم و دستم را به سقف آن ميزدم. هر خانه يك حجره داشت و حجرهها از پارچه پشمي بود كه به چوب عرعر بسته ميشد». (3).
اميرالمؤمنين عليهالسلام در توصيف خانههاي خاندان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در دورهي آن حضرت ميگويد: «... خانههاي ما اهلبيت محمد صلي اللَّه عليه و آله نه سقف داشت و نه در، و نه پوششي
جز از چوبهاي خرما و مانند آن. نه زيراندازي داشتيم و نه رواندازي. اكثر ما يك لباس را در نماز دست به دست ميكرديم و همهي ما شب و روز گرسنه بوديم. گاهي اوقات چيزي از فيء كه خداوند آنان را به ما اختصاص داده، به ما ميرسيد و ما در همان حال بوديم كه وصف كردم. اما رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله براي بدست آوردن دلهاي صاحبان نعمت و مال، آن را به آنان ميداد...». (1).
اميرالمؤمنين حالت فقر و فاقهاي را توصيف ميكند كه اهلبيت از آن رنج ميبردند و رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله متنعّمان و ثروتمندان را در آنچه داشت، بر آنان ترجيح ميداد. با ملاحظه اينكه: درهاي خانههاي اهلبيت عليهالسلام از شاخههاي خرما بود اما خانههاي ديگران، پرده داشت و درهايش از غير شاخههاي خرما، و از جمله از چوبها بود نه آنگونه كه برخي ادعا ميكنند، فقط پرده و پارچههاي پشمي.
ب. نصوص دالّ بر وجود درهاي چوب و لنگهدار كه بر روي آن پرده نيز ميزدند. اين متون را در همين بخش خواهيم آورد.
درهاي حجرههاي زنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به مسجد باز ميشد كه مردم در اوقات مختلف و نيز اهل صفّه در آن حضور داشتند. از سوي ديگر نميتوان زنان را در زمستان و تابستان در منطقه گرمسيري حجاز، در حجرههايشان زنداني كرد و اجازه نداد كه نسيمي به آنان برسد. حال اگر درها باز باشد و پردهها آويزان، هم ساكنان حجره از چشم ناظران پوشيده خواهند بود و اندكي نسيم خنككننده به داخل حجرهها خواهد وزيد.
2- ميپرسيم: چه كسي گفته: محمّد بن هلال و عطاء خراساني در حجرههاي زنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله ديدهاند، در زمان رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله همان بوده است؟ از وقتي كه آنان ديدهاند، سالها بر اين حجرهها گذشته و بارها خريد و فروش شده است. شايد در
1) 787. بحارالانوار، ج 38، ص 175؛ خصال، ج 2، صص 373- 374.
اين مدّت درها عوض شده يا آن را از جا كنده باشند و غير ذلك!
3- شخص محمّد بن هلال در حديث خود از حجرههاي زنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله سخني گفته كه بر وجود درهاي يك لنگه يا چند لنگه دلالت دارد. او در تتمه همان سخن خود ميگويد: «... و در حجره عايشه به سوي شام بود و يك لنگه از چوب عرعر يا ساج داشت». (1).
ابوفديك از محمّد بن هلال حديث ميكند كه گفت: «... از او دربارهي خانه عايشه پرسيدم. گفت: درش به سوي شام بود. گفتم: يك لنگه داشت يا دو لنگه؟ گفت: يك در بود. گفتم: جنسش از چه بود؟ گفت: از چوب عرعر يا ساج...». (2).
سمهودي ميگويد: «اين سخن مستند به گفتهي ابنعساكر است كه ميگويد: و در خانه، شامي بود و در مدّت زندگاني عايشه قفل نداشت». (3).
عرعر، سرو كوهي است و ساج، درخت تنومند و ستبر، چوب آن سياه و سنگين است و تقريباً زمين آن را نميپوساند. فقط در سرزمين هند ميرويد. (4).
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله حجرههاي زنانش را در منازل حارثة بن نعمان ساخت. (5)آيا معقول است كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از ميان زنانش فقط در خانهي عايشه را از چوب عرعر يا ساج بسازد و ديگران را رها كند؟!
با توجه به اين نكته كه پرسش و پاسخ در خصوص خانه عايشه بود و بس، هدف پرسشكننده شناخت ويژگيهاي درها و اينكه يك لنگه داشت يا دو لنگه و از چوب عرعر بود يا ساج، يا از چوب ديگري، نبود.
خلاصه اينكه: گفتار ابنهلال و عطا و ديگران دلالت ندارد كه درهاي خانههاي زنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله لنگه نداشت تا چه رسد به اينكه دلالت كند كه خانههاي مدينه در زمان آن حضرت در نداشت. اگر دليل ديگري وجود دارد، ذكر كنند و بدان تمسك جويند تا در آن نظر كنيم و سپس له يا عليه آن حكم نماييم. چه حاكم نهايي دليل است. بس و بدون دليل با هيچيك از ادعاهاي عريض و طويل و نمايشهاي پوچ و واهي از هركه باشد، قانع نميشويم.
ما به نوبهي خود در فصول آتي بخشي اندك از متون فراوان و بيشمار را ميآوريم كه تصريح يا ظهور دارد كه خانههاي مدينه و مكه درهايي داشت كه باز و بسته ميشد و مراجعان براي ورود، در ميزدند. اين درها لنگه كوچك و كليد و... داشت.
همهي متوني كه تقديم ميداريم فقط در خصوص درهاي خانههاي مدينه در عهد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و اندكي نيز مربوط به دوره خلفاي نخستين است. همچنان كه بخشي از متون مربوط به درهاي كعبه و خانههاي مكه در همين دوره، يعني: عهد رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله را نيز خواهيم آورد. خواننده گرانقدر را به مطالعه اين فصلهاي حاوي دهها متن مافوق تواتر دعوت ميكنيم كه خواننده را به درجهاي از قطع و يقين ميرساند كه جاي هيچگونه عذري براي معتذران و چارهاي براي چارهجويان نميگذارد.
اهالي مدينه بدون سلاح شب را به صبح نميرسانند
دري از حصير
دري از شاخهي خرما
در يك لنگه يا دو لنگه
در بدون حلقه
لنگهها و پردهها
باز كردن در يا كنار زدن پرده
بستن در
در بدون قفل
در را فراز كردن
در بسته
پشت در
حركت در
باز كردن در
بازكردن قفل و بسته ماندن در
شكستن در
در كليددار
شكاف در
بلعيدن درها
درهاي خانههاي مدينه پس از وفات پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله
قرنهاي متمادي پيش از اسلام يثرب صحنه جنگهاي داخلي بود و همواره در حالتي از آشوب و تشنج به سر ميبرد. پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله زماني به رسالت مبعوث شد كه مردم مدينه در هيچ لحظهاي از شبانه روز سلاح خود را بر زمين نميگذاشتند. (1).
انسان عرب در قبال قضاياي خونخواهي، جنگ و جدال و دوستي و دشمني حالات، مفاهيم و حساسيتهاي خاص خود را داشت و در همين زمان با قساوت و خشونت طبيعت و نيز گونههاي ديگري از خطرات مواجه بود.
حال چگونه ميتوان تصور كرد كه مرد عرب با احتمالات ترسناك فراواني كه از همه طرف او را در بر گرفته، در حالتي از گشايش و آسايش خاطر زندگي كند خانهاش را بدون در رها كند به اين اعتماد كه شب هنگام مسلّح است؛ سلاحي كه وقتي عرب مدينه در خواب عميق فرورفته و از آنچه در اطرافش هست و از اتفاقاتي كه پيرامونش روي ميدهد كاملاً بيخبر است، نميتواند از او دفاع كند. خصوصاً آنگاه كه دشمني بين دو قبيله يا دو گروه باشد كه در يك شهر زندگي ميكنند، مثل اوس و خزرج، يا يكي يا هر دو با يهوديان بنينضير و بنيقينقاع و بنيقريظه.
در اين فصل بخشي از متون را ميآوريم كه دال بر وجود درهاي قابل باز و بسته شدن و داراي لنگههاي تك يا متعدد و ساخته شده از چوب عرعر يا ساج، كه
1) 793. بحارالانوار، ج 19، صص 8- 10؛ اعلامالوري، ص 55.
ممكن است بشكند و در كوچك دارد و كليد و...
اين متون برغم آنكه اندكي بيشمار است، جايي براي شك باقي نميگذارد كه ادعاي نبود در براي خانههاي مدينه، ادعاي گزاف، بيدليل و بيمنطقي است.
از ابننجار و محمّد بن هلال آورديم كه: در خانهي عايشه يك لنگه داشت و از چوب عرعر يا ساج بود.
معيقب گفت: «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله زير گنبدي از شاخ و برگهاي خرما كه درش از حصير بود، معتكف شد...». (1).
چنين روايتي از ابيحازم غلام آزاد شده انصار هم نقل شده جز اينكه در آن آمده: «زير گنبدي كه حصيري بر درش بود». (2).
1- ابوموسي اشعري به دنبال رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بيرون شد تا اينكه وارد چاه اريس شد. او كه دربان آن حضرت بود، گفت: «دم در نشستم كه از شاخهي خرما بود». (3).
2- در حديث هجوم به خانه زهرا عليهاالسلام: «عمر لگدي به در زد و در را كه از
شاخهي خرما بود شكست. سپس وارد خانه شدند...». (1).
در فصل دوم اين بخش به هنگام سخن از آتش زدن در يا تهديد بدان، موارد چندي از اين روايات خواهيم آورد.
3- در حديث مردي كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را از شكاف در ديد، در برخي از مصادر چنين آمده: «مردي از لاي شاخهي خرما، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را ديد». (2).
گذشت كه ابوفديك از محمّد بن هلال دربارهي در خانه عايشه پرسيد كه «آيا يك لنگه بود يا دو لنگه»؟ و او گفت: يك در بود. (3)در يك متن ديگر آمده: يك لنگه داشت. (4).
در روايات آمده كه در خانه رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله را با انگشتان ميزدند يعني حلقه نداشت. (5).
بعضي از متون دلالت دارد كه درها، پرده و لنگههاي چوبي نيز داشت. اين اقتضاي طبيعت مناطق حاره است كه بايد درها باز باشد و پردهاي بر آن آويخته
تا هم نسيمي به درون اطاق راه يابد و هم زنان از ديد مردان بيگانه پنهان بمانند.
از اين متون به چند مورد زير اشاره ميكنيم:
1- ابوذر از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله: «هرگاه مردي از مقابل در باز بدون پرده بگذرد و در آن نگاه كند، گناهي بر او نيست بلكه اهل خانه خطاكارند». (1).
2- حسين بن محمّد، از معلي، از احمد بن محمّد، از حارث بن جعفر، از علي بن اسماعيل بن يقطين، از عيسي بن مستفاد، ابوموسي ضرير كه گفت: موسي بن جعفر صلي اللَّه عليه و آله و سلم در حديثي به من فرمود: به ابوعبداللَّه عليهالسلام گفتم:... آنگاه حديث نوشتن وصيت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله پيش از وفاتش، را برايمان نقل كرد تا اينكه گفت: «پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله دستور داد كه هر كه در خانه است جز علي عليهالسلام بيرون رود و فاطمه عليهاالسلام بين پرده و در بود...». (2).
3- ابوالبختري، از جعفر، از پدرش، از علي عليهالسلام: او مكروه ميدانست كه مرد در خانهاي بخوابد كه نه در دارد و نه پرده. (3).
الف. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «از شما مردي است كه چون نزد اهلش بيايد، در را ببندد و پرده را بيندازد و به ستر خداوند، خود را بپوشاند». (4).
ب. از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله درباره مردي پرسيدند كه همسرش را سه بار طلاق داده سپس مردي ديگر با او ازدواج كرده و در را بر رويش بسته و پرده را انداخته و روپوش زن را برداشته اما پيش از آميزش او را طلاق داده است، آيا بر شوهر اوّلش حلال است؟... روايات ديگري نيز به همين معني وارد شده است. (5).
1- عايشه در قصه نماز پدرش براي مردم گفت: «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دري را بين خودم و مردم باز كرد يا پردهاي را كنار زد...». (1).
2- در حديث امايمن دربارهي زفاف فاطمه عليهاالسلام آمده كه گفت: «... سپس علي عليهالسلام از پشت پرده، يا پشت در سياهياي ديد. گفت: كيست؟ گفت: اسماء...». (2).
از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه فرمود: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از سفري بازگشت به خانه فاطمه عليهاالسلام وارد شد. پردهاي بر در خانه و دو النگو در دستانش ديد... بيرون آمد. فاطمه، دخترش را خواست و پرده را كند و النگوها را بيرون آورد...». (3).
در متن سوم: «و در قدوم پدر و شوهرش پردهاي به در خانه زد». (4).
برخي ميپندارند كه اين حديث بر عدم وجود درهاي چوبي و غيره دلالت دارد و بيانگر آن است كه ورودي خانه با پرده و پارچههاي پشمي پوشيده ميشد.
1) 807. سنن ابنماجه، ج 1، ص 510؛ البداية والنهاية، ج 5، ص 276.
2) 808. مجمعالزوائد، ج 9، ص 210؛ مناقب الامام اميرالمؤمنين، ج 2، ص 217؛ المصنف، ج 5، ص 485.
3) 809. ر. ك: بحارالانوار، ج 43، صص 83- 89؛ ج 85، ص 94؛ مناقب آلابيطالب، ج 3، ص 343؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 43؛ مكارمالاخلاق، ص 95؛ امالي صدوق، ص 194؛ كشفالغمه، ج 2، ص 77؛ نهايةالارب، ج 5، ص 264؛ ذخائرالعقبي، مرآة؛ ينابيعالموده، ج 2، ص 52؛ احقاقالحق، ج 10، صص 291- 293؛ ج 19، صص 106- 107؛ نظم دررالسمطين، ص 177؛ مسند احمد، ج 5، ص 275؛ مختصر سنن ابيداوود، ج 6، ص 108؛ فضائل فاطمه، ص 53- 54؛ مستدرك حاكم، ج 1، ص 489؛ ج 3، صص 155- 156؛ حليةالاولياء، ج 2، ص 300؛ مجمعالزوائد، ج 8، ص 268؛ الصواعقالمحرقه، ص 109؛ عوالمالعلوم، ج 11، صص 130، 177- 178، 263- 266.
4) 810. ر. ك: وفاءالوفاء، ج 2، ص 467؛ ضياءالعالمين، ج 2، ق 3، ص 43، از مسند احمد، مناقب ابنشاهين.
ميگوييم:
1- پيش از اين آمد كه پرده و پارچههاي پشمي در كنار درهاي چوبي به ورودي خانهها زده ميشد.
ممكن است كسي بگويد: اگر روايت اعتراض پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به پرده خانه فاطمه عليهاالسلام صحيح باشد و چنانكه خواهد آمد اين قضيه بين پيامبر و هيچيك از همسرانش نبود در اين صورت، معقول نمينمايد كه از دخترش فاطمه عليهاالسلام انتظار داشته باشد كه فقط به لنگههاي در بسنده كند و روي آن پرده و پارچههاي پشمي نزند... و اگر ورودي خانه بدون در بود، و با اين وجود، از فاطمه عليهاالسلام توقّع دارد كه به در خانهاش پرده نزند، اين بدان معني است كه از دخترش بخواهد كه چنان زندگي كند كه گويي در بيابان است. چه در اين صورت دور و نزديك او را ميبيند و در خانهاش به داخل مسجد باز ميشود كه تقريباً در بيشتر ساعات شبانه روز از آدم خالي نيست. در حالي كه شخص پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله عدم اهتمام به ستر درها را گناه صاحبان خانه دانسته است.
در پاسخ گفته ميشود: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به نوع پرده كه چه بسا جالب توجه بوده، اعتراض داشت نه بر اصل پرده كه ميتواند مثلاً از پارچه پشمي باشد.
2- علي عليهالسلام ميفرمايد: قضيهي پرده مذكور بين پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و يكي از همسرانش بود:
الف. امام علي عليهالسلام در وصف پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله.
«پردهاي بر در خانه او آويخته بود كه تصويرهايي داشت، يكي از زنان خويش را گفت: اين پرده را از من پنهان كن كه هرگاه بدان مينگرم، دنيا و زيورهاي آن را به ياد ميآورم».
ب. در يك متن ديگر فرمود:
«... جبرئيل نزد من آمد و گفت: ديشب به نزد تو ميآمدم و چيزي مانع من نبود كه در خانهاي كه در آن بودي، بر تو وارد شوم جز اينكه بر درش صورتهايي بود. بر در خانه پرده نازكي آويخته بود كه تصويرهايي داشت رفت و پرده را كند و از آن دو بالش درست كرد...». (1).
برخي تلاش ميكنند كه بر عدم وجود درهاي لنگهدار در آن زمان به قصه زناي مغيرة بن شعبه استدلال كنند. چه گمان ميبرند كه باد پرده را بلند كرد و چنان كه مشهور است، او را در آن حالت زشت مشاهده كردند و گواهان عليه او شهادت دادند و بود آنچه بود اما اين استدلال نادرست است:
1- طبري و ديگران گفتهاند: خانه ابوبكره در مقابل خانه مغيرة بن شعبه بود و كوچهاي بين آن دو قرار داشت. اين دو خانه در دو آبشخور رو به روي هم واقع بود. عدهاي در آبشخور ابوبكره گرد وي جمع شده بودند و با هم سخن ميگفتند. بادي وزيد و در اطاقك را گشود. ابوبكره برخاست تا آن را ببندد كه چشمش به مغيره افتاد كه باد در اطاقك او را باز كرده و او بين پاهاي زني بود.
ابوبكره به حاضران گفت: بپا خيزيد و نظاره كنيد. برخاستند و نگاه كردند.
سپس گفت: گواه باشيد... (2).
1) 811. كنزالعمال، ج 15، ص 404؛ به نقل از احمد و ابوداوود و بيهقي و نسايي.
2) 812. بحارالانوار، ج 3، ص 640؛ تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 70؛ دلائل الصدق، ج 3، ق 1، ص 87؛ شرحالاخبار، ج 3، 57؛ ر. ك: فتوحالبلدان، ج 3، ص 352؛ كنزالعمال، ج 3، ص 18؛ سنن بيهقي، ج 8، ص 235؛ الكامل في التاريخ، ج 2، صص 540- 541؛ وفيات الاعيان، ج 2، ص 455؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 81؛ عمدةالقاري، ج 6، ص 340؛ الاغاني، ج 16، صص 331- 332؛ شرح نهجالبلاغه، ج 12، صص 234- 237.
2- داستان زناي مغيره سالها پس از رحلت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بود و در شهري اتفاق افتاد كه پس از وفات آن حضرت ساخته شد تا پادگان سپاهياني باشد كه به جنگ ايرانيان ميرفتند. در اين شهر جنگ داخلي روي نميداد تا نيازي به محكمكاري در و ديوار باشد چنانكه در مدينه به هنگام پذيرش دعوت اسلامي بود. بنابراين نميتوان يكي را با ديگري مقايسه كرد.
در موارد فراوان تعابيري همچون در را به روي شما بست، در را به روي خود بست، با دستش در را به روي آندو بست، در را بست، درها را ميبنديم، و از اين قبيل واژهها تكرار شده است. موارد زير را بيان ميكنيم:
1- روايت شده كه امام علي عليهالسلام در خطبهاي فرمود: «نه حجابي شما را از خدا جدا كرده و نه دري بين شما و او بسته شده است». (1).
هرچند اين حديث شايد چند سال پس از وفات رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله بيان شده باشد اما آن را آورديم. زيرا ميدانيم كه در اين مدّت كوتاه مسائل فرقي نكرده بود. خصوصاً استدلالكننده به قصّه زناي مغيره چنان گذشت، ميداند كه مورد استدلال او نيز سالها پس از وفات رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله اتّفاق افتاده است.
2- در حديث ازدواج فاطمه عليهاالسلام آمده كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله علي و فاطمه عليهمالسلام را فرمود كه به خانهشان بروند. سپس برايشان دعا كرد. آنگاه برخاست و در را به
1) 813. نهجالبلاغه، خ 193، بحارالانوار، ج 74، صص 314- 315.
رويش بست. در متن ديگري آمده: «در را به روي آن دو بست.» (1).
3- امام كاظم صلي اللَّه عليه و آله از پدرش كه فرمود: «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله، علي و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام را جمع كرد و در خانه را بر روي خود و آنان بست و فرمود: اي خانوادهي من!... تا جائي كه فرمود: آنگاه اين آيه نازل شد (و جعلنا بعضكم لبعض فتنة أتصبرون و كان ربك بصيراً).» (2).
4- رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «هركس عهدهدار كاري شود و در خانهاش را به روي مسكين و مظلوم و حاجتمند ببندد، خداوند تبارك و تعالي به هنگام نيازمندياش، درهاي رحمت خود را به روي او ميبندد...» (3)در متن ديگري آمده: «و درش را به روي مردم نبندد؛ تا اينكه قوي، ضعيف را بخورد...» (4).
5- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در سخني به ابوذر فرمود: «در خانهات بنشين و درت را به روي خودت ببند...» (5).
6- جابر گفت: «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دستور داد كه در خانهها را ببنديم و در مشكهاي آب را محكم نماييم و چراغها را خاموش كنيم.» (6).
7- جابر گفت: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «شب هنگام، درها را ببنديد و چراغها را خاموش كنيد.» (7).
1) 814. بحارالانوار، ج 43، صص 122؛ 143؛ ج 101، ص 89؛ ر. ك: كشفالغمه، ج 1، صص 352، 372، ج 2، ص 98، آية التطهير، ج 1، ص 122؛ احقاقالحق، ج 10، ص 409؛ نظم درر السمطين، ص 188؛ عوالمالعلوم، ج 1، ص 308؛ حليةالاولياء، ج 2، ص 75؛ المصنف، ج 5، ص 489.
2) 815. بحارالانوار، ج 24، ص 406؛ ج 38، ص 81؛ كنزالفوائد، ص 190.
3) 816. مسند احمد، ج 3، ص 441؛ به همين معنا در بحارالانوار، ج 27، ص 246.
4) 817. بحارالانوار، ج 97، ص 32، ج 495؛ كافي، ج 1، ص 406؛ قرب الاسناد، ص 100.
5) 818. مسند احمد، ج 5، ص 149.
6) 819. ر. ك: مسند احمد، ج 3، ص 363؛ ج 5، صص 82، 425؛ بحارالانوار، ج 73، 177؛ مكارمالاخلاق، ص 128.
7) 820. ر. ك: مسند احمد، ج 3، ص 363؛ ج 5، صص 82، 425؛ بحارالانوار، ج 73، 177؛ مكارمالاخلاق، ص 128.
8- ابوحميد گفت: دستور داد كه شب هنگام در مشكهاي آب محكم بسته شود و درهاي خانهها چفت شود. (1).
بستن درهاي خانه به هنگام شب براي حفظ اهل خانه است مبادا انسان يا حيواني وارد خانه شود و زياني وارد نمايد يا آنان را اذيت كند.
9- عايشه گفت: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در خانه نماز ميخواند در به رويش بسته بود كه من آمدم. آمد، در را برايم باز كرد. و بازگشت. (2).
10- زهرا عليهاالسلام به سلمان گفت: «ديشب در اينجا نشسته بودم و در خانه بسته بود، من در انديشه انقطاع وحي از ما و انصراف ملائكه از خانهمان بودم كه ناگهان در خانه خود به خود باز شد...» (3).
11- از امام صادق عليهالسلام از تفسير آيهي (من يتّق اللَّه يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لايحتسب) روايت شده كه فرمود: وقتي اين آيه نازل شد، عدهاي از اصحاب پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله درها را بستند و به عبادت پرداختند... (4).
12- رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در شبي كه فرداي آن رحلت كرد، علي، فاطمه، و حسن و حسين را خواست و در را به رويشان بست و فرمود: فاطمه! سپس او را به خود نزديك كرد و پاسي از شب را با او نجوا فرمود. چون به درازا كشيد، علي، حسن و حسين، بيرون آمدند و بر در ايستادند و مردم پشت در بودند. (5).
13- در حديث هجوم به خانهي زهرا عليهاالسلام عمر ميگويد كه چون به در خانه
رسيديم، فاطمه ما را ديد، در را به رويمان بست. (1).
14- جابر و ابوهريره: پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: در خانهات را ببند و نام خدا را ياد كن كه شيطان در بسته را باز نميكند؛ يا: درها را ببنديد و نام خدا كنيد... (2).
15- وقتي مغيره و ابوموسي اشعري نزد عمر رفتند، «گفت: برخاست تا در را باز كند كه ديد همان كسي كه به ما اجازه داد به حجره وارد شويم، اجازهي ورود ميخواهد. گفت: بيمادر! از پيش ما برو، او بيرون رفت، و در را از پشتش بست، سپس نشست...» (3).
16- به هنگام وفات رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله، مغيره آمد و مردم را از ماجراي سقيفه خبر داد. «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را به همان حال رها كردند و درها را به رويش بستند و ابوبكر، عمر، ابوعبيده، به سرعت خود را به سقيفه رساندند...». (4).
17- در حديث عيادت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و همراهان از فاطمه عليهاالسلام: «گفت: برخاست و رفت تا به در رسيد. در بر روي فاطمه بسته بود. گفت: ندا داد...». (5).
متون حاوي اين نوع تعابير فراوان است و مجالي براي استقصاي آن نداريم. آنچه بيان كرديم براي قانع كردن كافي است كه خداوند هدايتگر به راه راست است.
1) 826. بحارالانوار، ج 38، ص 227؛ تفسير عياشي، ج 2، ص 66.
2) 827. سنن ابيداوود، ج 2، ص 339؛ صحيح مسلم، ج 3، صص 386- 395؛ بحارالانوار، ج 60، ص 204؛ سنن ابنماجه، ج 2، ص 1129؛ موطأ، ص 665، 1683؛ كنزالعمال، ج 16، ص 438؛ ج 15، صص 352، 335- 336؛ از بخاري، مسلم، نسائي، ابوداوود، ابنخزيمه، ابنجنان، بيهقي، و ابننجار.
3) 828. بحارالانوار، ج 60: ص 452؛ الشافي، ج 4، صص 126، 1358؛ شرح نهجالبلاغه، ج 2، صص 29- 35؛ ايضاح، ص 147.
4) 829. البدء والتاريخ، ج 5، ص 65.
5) 830. حليةالاولياء، ج 2، صص 42.
اين تعبير در برخي از متون آمده است. اگر درهاي خانهها با پارچه پشمي بسته ميشد، ميبايست بگويد: پرده را انداختم. چه براي پرده، باب: در، نميگويند. نص مورد نظر اين است: سلمان فارسي روايت كرده كه فاطمه عليهاالسلام به او فرمود: «ديشب در صحن حجره با اندوهي شديد در فراق پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نشسته بودم و ميگريستم. در حجره را با دست خودم پيش كرده بودم كه در باز شد و سه كنيز بر من وارد شدند كه به زيبايي آنان نديده بودم...». (1).
در حديثي آمده: عمر با يرفأ به خانه ابودرداء آمد كه نه شير رقيقي در خانه داشت نه چراغي داشت و نه درش چيزي كه با آن بسته شود: (قفل)... از او اجازهي ورود خواستند: گفت: داخل شو. در را فشار داد. ديديم كه چيزي كه با آن بسته شود، قفل (پشتبند) ندارد. پس وارد خانهاي تاريك شديم. (2).
هرچند اين حديث از دورهي عمر سخن ميگويد اما بر وجود فراوان در، در دورهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دلالت دارد. زيرا به لحاظ زماني، فقط چند سالي بين اين دو دوره فاصله شده است.
در شماري از متون تعبير «اجاف الباب: در را فراز كرد» آمده است. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره ميكنيم:
1- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در حديثي فرمود: «... درها را فراز كنيد و نام خدا را ياد نماييد. چه شيطان دري را كه با نام خدا فراز شده باشد، باز نميكند...». (1).
2- ابوهريره در حديث اسلام مادرش ميگويد: هنگامي كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله او را دعا كرد، «... دوان دوان بيرون آمدم تا او را به دعاي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله مژده دهم. چون به در خانه رسيدم، ديدم كه بسته است. صداي ريزش آب و نيز صداي پايي را شنيدم. مادرم گفت: ابوهريره: همان جا بايست. در را باز كرد. پيراهنش را پوشيده بود، و رويش را باز كرد و گفت: اشهد ان لا اله الا اللَّه، و انّ محمّداً عبده و رسوله...». (2).
3- عايشه از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله كه گمان كرد عايشه خوابيده است: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آرام كفشهايش را پوشيد و آرام ردايش را برداشت و آرام در را باز كرد. سپس بيرون رفت و آرام در را فراز كرد... (3).
4- يكي از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله چيزي درخواست كرد. حضرت فرمود: چيزي نداريم اما فردا بيا و يك شيشه دهانگشاد و يك چوب درخت با خودت بياور. نشان بين من و تو اين باشد كه من در را فراز ميكنم. (4).
1) 833. مسند احمد، ج 3، ص 306، ر. ك: عللالشرايع، ج 2، ص 582؛ بحارالانوار، ج 73، صص 174، 177، امالي مفيد، ص 190؛ وسائلالشيعه، كتاب الصلاة ابواب احكام المساكن، باب 16، ج 6.
2) 834. مسند احمد، ج 2، ص 320.
3) 835. تاريخ مدينه، ج 1، ص 88؛ از عمدةالاخبار، ص 123- 124؛ ر. ك: وفاءالوفاء، ج 3، ص 883؛ به نقل از مسلم و نسايي.
4) 836. بحارالانوار، ج 16، ص 192.
5- در حديث زفاف فاطمه عليهاالسلام پيامبر صلي اللَّه عليه و آله كاسهي آبي آورد. قدري از آب دهانش در آن انداخت. سپس گفت: علي! از اين بنوش و وضو ساز. فاطمه! تو هم بنوش و وضو ساز. سپس در را بر روي فاطمه عليهاالسلام فراز كرد. (1).
6- در فصل دوم زير عنوان: آتش زدن در يا تهديد بدان، خواهيم آورد كه: ابوالمقدام، از پدرش، از جدش، كه گفت: «... ابوبكر، عمر، عثمان، خالد بن وليد، مغيرة بن شعبه، ابوعبيده جراح، سالم غلام ابوحذيفه برخاستند. من هم با آنان برخاستم. فاطمه عليهاالسلام گمان برد كه بدون اجازه وارد خانهاش نخواهيم شد. پس در را فراز كرد و بست. چون به در خانهاش رسيدند، عمر لگدي به در زد و در را كه از شاخه خرما بود، شكست. (2).
رواياتي هست كه دلالت دارد بسته بودن در، مانع ورود و خروج بود. مثل:
1- ابنعباس گفت: شبي ابوبكر و عمر با هم شبنشيني داشتند كه مردي بر آنان وارد شد و در خصوص غصب حق زهرا عليهاالسلام با آنان احتجاج كرد. «سپس آن مرد از چشم ما پنهان شد. به خدمتكارانش گفت: او را برگردانيد. گفتند: احدي را نديديم كه وارد و خارج شود و در خانه از سرشب بسته است». (3).
2- خواهد آمد كه وقتي جريح قبطي در را براي علي عليهالسلام باز نكرد، آن حضرت مجبور شد از ديوار بپرد تا به او برسد. (4).
در موارد فراواني تعابير همچون: دقَّ، طرَق، ضَرَب و قَرَعَ البابَ، به معناي در زدن، آمده است. ظاهراً دو واژهي اول و آخر: دقّ و قرع به خود در اختصاص دارد. به مقتضاي اين ميبايست در از جنس چيزي باشد كه قابل زدن است و پارچه چنين حالتي ندارد. از اين احاديث به عنوان مثال به موارد زير اشاره ميكنيم:
1- حديث آوردن لباس حسن و حسين در روز عيد كه زهرا عليهاالسلام در را براي خياط باز كرد. اين حديث ميگويد: «هوا تاريك ميشد كه كسي در زد». (1).
2- سلمان: «به خانه فاطمه عليهاالسلام رفتم. در زدم و اجازهي ورود خواستم. به من اجازه داد...». (2).
3- پس از آنكه علي عليهالسلام ديناري صدقه داد، و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از فرط گرسنگي، سنگي به شكمش بسته بود او و علي آمدند تا در خانهي فاطمه را زد. چون فاطمه نگريست... (3).
4- وقتي اميرالمؤمنين، فاطمه عليهاالسلام را به خانه برد، «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله چهل روز صبح به در خانه زهرا عليهاالسلام ميرفت، در ميزد، و ميگفت: السلام عليكم يا اهلبيت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة! وقت نماز، است خداوند شما را رحمت كند: (انّما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهّركم تطهيراً).
سپس در را محكمتر ميزد و ميگفت: انا سلم لمن سالمكم و حرب لمن
حاربكم». (1).
5- در حديث سخن گفتن سوسمار با رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آمده كه سلمان براي فراهم كردن توشه براي شكارچي، به خانهي فاطمه عليهاالسلام آمد. «در زد. فاطمه از پشت در جواب داد...». تا اينكه ميگويد: «پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بپا خاست و به حجرهي فاطمه آمد. در زد هرگاه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در ميزد، فقط فاطمه در را برايش باز ميكرد. چون فاطمه در را باز كرد،...». (2).
6- در حديث نافع غلام عايشه: «وقتي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نزد عايشه بود، كسي آمد و در زد. من بيرون آمدم. ديدم كنيزكي است با ظرفي در پوشيده، برگشتم و به عايشه خبر دادم. گفت: او را وارد كن...». تا اينكه ميگويد: «سپس كس ديگري آمد. من بيرون آمدم، ديدم علي بن ابيطالب است. برگشتم. و به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله خبر دادم. گفت: او را وارد كن. رفتم و در را باز كردم. علي عليهالسلام وارد شد...». (3).
7- در حديث يهودياني كه به مدينه آمدند، ديدند كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله وفات كرده است به سراغ ابوبكر رفتند اما آنچه ميخواستند نزد او نيافتند. پس به منزل فاطمه عليهاالسلام آمدند و در زدند. (4).
8- در حديثي آمده: معاذ بن جبل شب هنگام وارد مدينه شد. به خانه عايشه آمد و در زد. عايشه گفت: كيست كه شب در خانهي ما را ميزند؟ گفت: معاذ بن جبل هستم. عايشه در را باز كرد. (5)اين جريان پس از وفات رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بود.
1) 844. تفسير فرات، ج 1، ص 339؛ بحارالانوار، ج 35، صص 215- 216.
2) 845. مقتل خوارزمي، ج 1، ص 74؛ بحارالانوار، ج 43، ص 72.
3) 846. كشفاليقين، ص 292؛ كشفالغمه، ج 1، ص 343 از: مناقب ابنمردويه؛ بحارالانوار، ج 32، ص 282، ج 38، ص 351؛ اليقين صص 14، 41، 61.
4) 847. بحارالانوار، ج 41، ص 270؛ فضائل ابنشاذان، صص 130- 131.
5) 848. الثقات، ج 2، ص 163.
9- انس در حديث پرنده، چند بار ميگويد: «فضرب الباب: پس در زد.» (1).
10- در حديث پرنده، علي عليهالسلام ميفرمايد: «من به در خانه عايشه رفتم. در زدم. گفت: كيست؟ گفتم: منم، علي. گفت: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله خوابيده. برگشتم. با خود گفتم: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله خوابيده و عايشه در خانه است؟ پس برگشتم و در زدم. عايشه گفت كيست؟ گفتم: منم، علي. گفت: پيغمبر مشغول كاري است. حيا كردم دوباره در بزنم. نتوانستم در آنچه در سينهام بود، صبر كنم. به سرعت بازگشتم و به شدّت در زدم. عايشه گفت: كيست؟ گفتم: منم، علي. شنيدم كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به او ميگويد: عايشه! در را برايش باز كن. پس عايشه در را باز كرد و من داخل شدم...»
در برخي از متون آمده: «در را به آرامي زد.»
در برخي ديگر آمده: «در را به شدت زد.»
در يك متن ديگر حديث آمده كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله گفت: «قدري درنگ كردم نديدم كه كسي در بزند.» در يك متن ديگر آمده كه علي عليهالسلام گفت: «آمدم و در زدم... پس برگشتم و در زدم كه شما شنيديد. يا رسولاللَّه!» (2).
11- در حديث افك ماريه: «علي در باغ را زد. جريج آمد تا در را باز كند...» (3).
12- سويد بن غفله گفت: «علي را درد سختي گرفت. فاطمه عليهاالسلام شب هنگام نزد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آمد و در زد. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: صداي حبيبهام را بر در ميشنوم». زرندي افزوده: «پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: اين در زدن فاطمه است. امايمن
1) 849. الاتحاف بحب الاشراف، ص 8.
2) 850. ر. ك: الاحتجاج، ج 1، صص 470- 471؛ كشفاليقين، ص 305، بحارالانوار، ج 38، صص 305، 349- 356؛ الطرائف، ص 72؛ از ابنمغازلي.
3) 851. تفسير قمي، ج 2، صص 99- 100؛ بحارالانوار، ج 22، ص 155؛ تفسير البرهان، ج 3، صص 126- 127؛ ج 4، ص 205؛ تفسير نورالثقلين، ج 3: صص 581- 582.
برخيز، در را برايش باز كن...». (1).
13- رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به انس فرمود: «اولين كسي كه امروز بر من وارد ميشود، امير مؤمنان و سيد مسلمانان است. علي عليهالسلام آمد و در زد. فرمود: انس! كيست؟ گفتم: علي. فرمود: در را برايش باز كن. علي وارد شد». (2).
14- در حديث ازدواج فاطمه با علي عليهالسلام، رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «يا اباالحسن! به خدا قسم! فرشته از نزد من نرفت تا اينكه تو در زدي». (3).
15- در حديث ازدواج فاطمه عليهاالسلام: «... پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آمد تا اينكه به در خانه رسيد. امايمن گفت: كيست؟ گفت: منم. رسول خدا. امايمن در را باز كرد...». (4).
16- سلمان در حديث ناتواني خليفه اول از پاسخ به جاثليق ميگويد: «... و در حالي كه نميدانستم پايم را كجا ميگذارم به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدم، در زدم. علي عليهالسلام بيرون آمد...». (5).
17- در حديث بيعت ابوبكر: «سپس عمر بپا خاست، گروهي نيز با او راه افتادند تا به در خانه فاطمه رسيدند. در زدند... عمر با عدهاي باقي ماند. علي را بيرون آوردند و نزد ابوبكر بردند». اين جريان پس از آتش زدن خانه بود. (6).
18- در حديث ديگر: «پس پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله برجست تا به حجرهي فاطمه آمد. در زد. هرگاه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در ميزد، كسي جز فاطمه در را باز نميكرد. چون در را باز
1) 852. بحارالانوار، ج 90، ص 272؛ ص 152، از: دعوات راوندي، ص 47؛ نظم درر السمطين، ص 190.
2) 853. كشفاليقين، ص 305، كشفالغمه، ج 1، ص 342؛ بحارالانوار، ج 37، ص 296؛ اليقين، ص 162؛ مناقب الامام اميرالمؤمنين، ج 1، صص 360، 394؛ حليةالاولياء، ج 1، ص 63.
3) 854. منابع اين حديث را پيش از اين آورديم.
4) 855. كشفالغمه، ج 1، ص 371، ر. ك: مجمعالزوائد، ج 9، ص 210؛ شرحالاخبار، صص 56- 57.
5) 856. ارشاد القلوب، ص 302.
6) 857. ر. ك: الامامة والسياسة، ج 1، ص 20، در برخي از چاپها اين صفحه عمداً يا سهواً در ج 2 قرار گرفته است.
كرد، پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به زردي صورتش نگاه كرد». (1).
19- در يك حديث: يك شب پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نماز عشا را به تأخير انداخت. عمر آمد و در زد و گفت: يا رسولاللَّه! زنان و بچهها خوابيدند. (2).
20- در حديثِ آمدن پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به خانهي ابوالهيثم بن تيهان: «پس در زديم. زني گفت: كيست؟ عمر گفت: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله است...». (3).
21- در يك قصّه آمده كه زيد بن حارثه به خانه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آمد و «در زد». (4).
1- در معجزات رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آمده كه يك اعرابي، سوسماري شكار كرد. سوسمار با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله سخن گفت و همين موجب شد تا شكارچي مسلمان شود. سلمان در صدد برآمد تا برايش توشهاي فراهم كند. در خانههاي زنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله چيزي پيدا نكرد. «سلمان گفت: اگر اين كار پسنديدهاي است، بايد از منزل فاطمه دختر محمّد صلي اللَّه عليه و آله تهيه كنم. در خانه فاطمه عليهاالسلام را زد. فاطمه عليهاالسلام از پشت در پاسخ داد، چه كسي پشت در است؟ گفت: منم، سلمان فارسي». (5).
از اين حديث بدست ميآيد كه دري وجود داشته كه فاطمه از پشت آن به سلمان جواب داد.
2- در حديث مفضل: «و خطاب فاطمه به آنان از پشت در». (6).
3- در فصلي كه از خانههاي مكه سخن ميگوييم، حديث سخن گفتن
خديجه عليهاالسلام با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نيز خواهد آمد.
1- روايت سليم بن قيس كه در فصل دوم خواهد آمد، ميگويد: «تا اينكه به در خانهي علي رسيد فاطمه پشت در نشسته بود». (1).
2- حديث نجواي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله با فاطمه عليهاالسلام در شبي كه فرداي آن وفات كرد، آمد. در اين حديث آمده: «چون نجواي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله با فاطمه عليهاالسلام به درازا كشيد، علي، حسن و حسين بيرون آمدند و بر در ايستادند. مردم پشت در بودند». (2).
1- در حديث ابوموسي، وقتي كه در راه چاه اريس به دنبال پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به راه افتاد، او كه خود را دربان حضرت قرار داده بود، ميگويد: «... ناگهان ديدم كسي در را حركت ميدهد. گفتم: كيست؟ گفت: عمر بن خطاب. گفت: به او اجازه ورود و او را به بهشت بشارت ده... انسان ديگري آمد، در را حركت ميداد. گفتم: كيست؟ گفت: عثمان بن عفّان...». (3).
2- ابوايوب انصاري به يكي از ديدار كنندگانش: «به خدا قسم ميخورم كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در همين خانه بود كه شما دو نفر در آن هستيد، و كسي جز رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در خانه نبود مگر علي كه در طرف راستش نشسته بود و من كه در برابرش ايستاده بودم و انس. كسي در را حركت داد. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله گفت: انس!
ببين كيست؟ انس بيرون رفت و برگشت. گفت: عمار ياسر است.
ابوايوب گفت: از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شنيدم كه فرمود: انس! در را براي عمار پاك پاكيزه باز كن. در را باز كرد...». (1).
1- جابر بن عبداللَّه انصاري گفت: «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله براي ديدن فاطمه عليهاالسلام بيرون آمد. من همراه او بودم. چون به در خانهي فاطمه رسيديم، دستش را روي در گذاشت و آن را به داخل راند. سپس فرمود: السلام عليكم. فاطمه گفت: عليكالسلام يا رسولاللَّه! فرمود: داخل شوم؟ گفت: داخل شو، يا رسولاللَّه!». (2).
2- در قصه زينب بنت جحش ميگويند: پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به خانه زيد بن حارثه رفت. «زينب وسط حجرهاش نشسته بود و مادهي خوشبويي را روي تخته سنگ كوچكي ميكوبيد. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در را به داخل راند و به زينب نگريست». (3).
3- ابوموسي اشعري در حديث درباني خود براي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در چاه اريس گفت: «... ابوبكر آمد و در را به داخل راند. گفتم: كيست؟ گفت: ابوبكر. گفتم: اجازه ده...». (4).
متذكر ميشويم كه حتي اگر روايات دروغ و تحريف شدهاي وجود داشته
باشد، باز مانع از آن نميشود كه در كشف وجود در براي خانههاي مدينه بدان اعتماد ورزيم. زيرا روايتگري كه در زمان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله زندگي كرده امور را مطابق مشاهدات خود و همانگونه كه ديده و با آن مأنوس بوده، توصيف ميكند. زيرا انگيزهاي ندارد كه براي درهايي كه اصلاً وجود خارجي نداشته، صور خيالي خلق كند. زيرا چنين كاري در اقناع مخاطبان مورد نظر راوي، تأثير منفي خواهد داشت. علاوه بر اين، كسي كه دروغ ميگويد: در يك مضمون خاص كه غرض او را برآورده ميكند، دروغ ميگويد. بنابراين معقول نيست كه در چيزي دست ببرد كه آگاهي از آن موجب علم به نادرستي خبر ميشود، خصوصاً در امور عادي كه احدي در آن شك و ترديد به خود راه نميدهد.
تعابيري از قبيل فتحالباب: باز كردن در، و مانند آن و نياز به كسي كه در را براي كوبنده باز كند، بيانگر آن است كه در از جنس سختي بوده كه فرد نميتوانسته آن را از سر راه خود بردارد. چه اگر در خانه با پارچهاي بسته ميشد، در اين صورت كافي بود كه به مراجعهكننده گفته شود: وارد شو، تا پرده را به كنار زند و وارد شود.
از مطالعه روايات بدست ميآيد كه به كسي نياز بوده كه در را براي مراجعان باز كند. چنانكه واژهي فتح: باز كردن، اشاره دارد كه از قبيل پرده و پارچه پشمي نبوده و الّا مناسبتر و درستتر آن بود كه گفته شود: «ازاح الستار عن الباب: پرده را از در به كناري زد». به متون زير توجه فرماييد:
1- آورديم كه سويد بن غفله گفت: «علي را درد سختي گرفت. فاطمه عليهاالسلام شب هنگام نزد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آمد و در زد. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: صداي حبيبهام را
بر در ميشنوم. امايمن! برخيز در را براي فاطمه باز كرد...» (1).
در حديث ديگري آمده: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به انس فرمود: در را برايش باز كن. پس داخل شد. (2).
3- حديث امسلمه دربارهي باز كردن در و بسته ماندن آن خواهد آمد.
4- در حديثي آمده كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله نزد عايشه بود كه «در زدند. فرمود: برخيز در را براي پدرت باز كن. برخاستم و در را برايش باز كردم. دوباره در زدند. فرمود: برخيز، در را براي عمر باز كن. برخاستم و در را برايش باز كردم. بار سوم در زدند. فرمود: برخيز در را براي عثمان باز كن. برخاستم و در را باز كردم. دوباره در زند. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله برجست و در را باز كرد، ديديم علي بن ابيطالب است... پيامبر صلي اللَّه عليه و آله گفت: عايشه! وقتي پدرت آمد، جبرئيل بر در بود. خواستم برخيزم. جبرئيل مرا نگذاشت. وقتي علي عليهالسلام آمد، فرشتگان براي باز كردن در با هم به مخاصمه پرداختند. برخاستم و آنان را با هم صلح دادم و در را براي علي باز كردم...». (3).
5- در حديث ازدواج فاطمه عليهاالسلام: «پيامبر صلي اللَّه عليه و آله صبح فردا نزدشان آمد و گفت: السلام عليكم! خداوند شما را رحمت كند، وارد شوم؟ اسماء در را باز كرد. علي و فاطمه عليهماالسلام زير پارچهاي خوابيده بودند...». (4).
6- آورديم كه در روز عيد خياط لباس حسن و حسين عليهماالسلام را آورد، در زد. زهرا عليهاالسلام در را برايش باز كرد. (5).
7- ابوموسي و نزديك به آن از انس، و از زيد بن ثابت: مردي آمد و در زد. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: در را برايش باز كن و او را به بهشت بشارت ده. ابوبكر بود. در را برايش باز كردم و او را به بهشت مژده دادم. سپس مردي آمد و در زد. فرمود: در را برايش باز كن و او را به بهشت بشارت ده. عمر بود. در را برايش باز كردم و او را به بهشت مژده دادم. سپس مردي آمد و در زد. فرمود: در را برايش باز كن و او را به بهشت بشارت ده و بلوايي كه او را خواهد بود. عثمان بود. در را برايش باز كردم و او را به بهشت مژده دادم و از آشوب هم او را خبر كردم. گفت: خداوند مستعان است. (1).
هرچند در اين حديث و نظاير آن نظر داريم و معتقديم كه دروغ و ساختگي است اما همين تعابير وارده نشان ميدهد كه حديث ساز بر اساس فضايي سخن ميگويد كه در آن زندگي كرده و به عينيت حاكم بر مدينه عهد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله اشاره دارد.
8- در حديث ابوطفيل: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به جايي چنين و چنان رفت. ابنمسعود و عدهاي از صحابه با آن حضرت بودند. به خانهاي گرد و فراخ رسيد. فرمود: اين در را باز كنيد. در را باز كردند. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله وارد خانه شد. من هم با او وارد خانه شدم. ديديم در وسط خانه قطيفهاي است... سپس روايت از پسر بچه كوري نام ميبرد كه زير قطيفه بود و به رسالت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله شهادت نداد. (2).
9- عايشه گفت: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بين خود و مردم دري باز كرد يا پردهاي را به كنار زد. (3).
10- ابوعبداللَّه جسري در حديث بيماري پيامبر صلي اللَّه عليه و آله: پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به حالت اغما فرورفت. سپس به هوش آمد و فرمود: در را برايش باز كنيد. در را باز كرديم. عثمان بود... (1).
11- در حديث عايشه: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در را آرام باز كرد. سپس بيرون رفت و در را آرام بست. (2).
12- در حديث سلمان: فاطمه عليهاالسلام گفت: در را به دست خودم پيش كرده بودم، ديدم كه در باز شد و سه كنيز بر من وارد شدند. (3).
13- چون يهود نزد پيامبر آمدند، متوجه شدند كه وفات كرده و ابوبكر به جايش جلوس كرده است. خواستهشان را پيش ابوبكر نيافتند. «از نزد او خارج شدند و به دنبال مردي راه افتادند تا به خانه زهرا عليهاالسلام رسيدند. در زدند. در باز شد و علي كه از فراق رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به شدّت اندوهگين بود، بيرون آمد...» (4).
14- در وصف پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ميگويند: آن حضرت «كفش وصله ميكرد و لباس پينه ميزد و در خانه را باز ميكرد...» (5).
15- در حديث نافع غلام عايشه: «براي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله غذايي آوردند. فرمود: كاش امير مؤمنان و سيد مسلمانان حاضر بود و با من ميخورد. عايشه گفت: اميرالمؤمنين كيست؟ پيامبر صلي اللَّه عليه و آله سكوت كرد. عايشه دوباره پرسيد. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله باز هم سكوت كرد. آنگاه كسي در زد. بيرون رفتم. ديدم كه علي بن ابيطالب است. برگشتم و به آن حضرت خبر دادم. فرمود: او را داخل فرست.
در را برايش باز كردم و او داخل شد. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: خوش آمدي، آرزوي تو را داشتم...». (1).
16- در حديث پرنده: «در را محكم زدم. عايشه گفت: كيست؟ گفتم: منم. علي. شنيدم كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به او فرمود: عايشه! در را برايش باز كن. عايشه در را باز كرد و من داخل شدم». (2).
اگر در خانه صرفاً پرده بود، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ميتوانست به علي بگويد: داخل شو.
17- در يك حديث: ابوايوب صدا زد: مادر! در را باز كن كه سرور بشر آمد... او كه نابينا بود، بيرون آمد و در را باز كرد. (3).
18- سفينه گفت: زني از انصار دو پرنده به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله اهدا كرد... روايت ميگويد: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: در را برايش باز كن. من در را باز كردم. (4).
19- در داستان افك ماريه، پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به علي عليهالسلام دستور دارد كه جريج را بكشد. «علي در باغ را زد. جريج آمد تا در را برايش باز كند. چون ديد علي است، در چهرهاش آثار خشم ديد، برگشت و در را باز نكرد. علي از ديوار به داخل باغ پريد...». (5).
روشن است كه اگر در باغ پرندهاي بود نيازي نبود كه علي عليهالسلام از ديوار بپرد.
20- عايشه: پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نماز ميخواند و در بر رويش بسته بود كه من آمدم. آمد، در را برايم باز كرد و برگشت. (6).
21- جابر از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله: در خانهات را ببند و نام خدا را ياد كن كه شيطان در
بسته را باز نميكند. (1).
22- در حديث ازدواج فاطمه عليهاالسلام: «امايمن گفت: كيست؟ فرمود: منم، رسول خدا. امايمن، در را باز كرد». (2).
23- در حديث آمدن پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله، ابوبكر، عمر به خانه ابوالهيثم بن تيهان، «پس در را باز كرد و ما داخل شديم...». (3).
24- روايت كردهاند كه وقتي ابوبكر مرد، علي عليهالسلام گفت: «گفتم: يا رسولاللَّه! اين ابوبكر است، اجازه ورود ميطلبد. ديدم كه در باز شد و صدايي گفت: حبيب را بر حبيبش وارد كنيد...».
ابنعساكر: «دروغ است. ابوطاهر دروغگو است و عبدالجليل، مجهول...». (4)گوييم: هرچند اين روايت نادرست است لكن اشاره دارد كه آنچه وي از آن سخن ميگويد، مردم آن زمان به كار ميبردهاند.
25- موضوع: «فراز كردن در» حديث خديجه با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را آورديم. در همين موضوع مواردي چند هست كه ميتوان بدان استشهاد كرد.
در همين روايات آمده: علي عليهالسلام گفت: «هرگاه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ميخواست افطار كند، مرا ميفرمود كه در را براي هر كه براي افطار ميآيد، باز كنم». (5).
26- در روايتي از انس: «فاطمه عليهاالسلام عبايي پنبهاي پوشيد و آمد تا بر در خانهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ايستاد. سلام كرد و گفت: يا رسولاللَّه! منم فاطمه. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در سجده گريه ميكرد. سرش را بلند كرد و گفت: نور ديدهام را چه شده؟ فاطمه
از من پنهان است. در را برايش باز كنيد. در را باز كردند. فاطمه داخل شد...». (1).
27- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در خانه امسلمه بود. علي آمد و به آرامي در زد. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در زدنش را شناخت ولي امسلمه نشناخت.
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به او فرمود: برخيز در را برايش باز كن... (2).
بياضي رحمهاللَّه گويد: «سپس به سكوت علي و ديگران بر عمر احتجاج كردند و دفن ابوبكر در حجرهاي كه قفل بود و بدون اينكه كسي آن را باز كند، باز شد و صدايي از داخل آن شنيدند كه گفت: حبيب را حبيبش وارد كنيد». (3).
در بعضي از متون به باز شدن در به معني باز شدن قفل، و بسته ماندن در تا كسي آن را باز كند، تصريح شده است. از امام علي عليهالسلام روايت شده كه دربارهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله سخن ميگفت: «گويي هماكنون با او هستم و او در خانهي امسلمه به او ميگويد: برخيز، در را باز كن. امسلمه گفت: يا رسولاللَّه! اين كيست كه كارش به جايي رسيده كه من در را برايش باز كنم در حالي كه ديشب خداوند در قرآن دربارهي ما نازل فرموده: و اذا سألتموهن متاعاً فاسألوهن من وراء حجاب. (4)حال اين كيست كه كارش به جايي رسيده كه من بدون پوشش و حجاب به استقبال او بروم؟!
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با قيافهاي خشمآلود گفت: امسلمه! هر كه از رسول اطاعت كند، خداوند را اطاعت كرده است. برخيز در را باز كن كه مردي بر در است كه نه سبك و بيارزش است و نه نادان و سست انديشه، مردي است كه خدا و رسول را دوست دارد و خداوند و رسول او را دوست دارند. امسلمه! او چهارچوب در را ميگيرد، نه در را باز ميكند و نه وارد خانه ميشود تا اينكه امسلمه برخاست و به سوي در به راه افتاد ولي نميدانست كه چه كسي بر در است. با اين حال توصيف مذكور را به ياد داشت و ميگفت: آفرين به مردي كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند. در را باز كرد. من چهارچوب در را گرفتم و همچنان سر پا ايستادم تا اينكه پنهان شد و امسلمه پشت پردهاش رفت». (1).
توضيح ضروري
اين روايت قاطعانه توضيح ميدهد كه امسلمه در باز كردن در، يك مانع قوي را برميدارد نه اينكه پردهاي را به كنار ميزند. چه اين باز كردن، علي عليهالسلام را بينياز نكرد. چنانكه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به امسلمه فرمود كه باز كردن در توسط وي بدان معني نيست كه علي در را باز خواهد كرد و او را خواهد ديد. بلكه در را بسته نگه خواهد داشت تا مانع برطرف شود. اين يعني: امسلمه فقط قفل در را باز كرد ولي در همچنان بسته بود تا اينكه علي در را باز كرد و وارد شد.
1) 899. ر. ك: بحارالانوار، ج 38، ص 121؛ ج 32، ص 347؛ ج 39، ص 267؛ ج 43، ص 126؛ تفسير البرهان، ج 3، ص 332؛ مناقب الامام اميرالمؤمنين، ج 1، ص 361؛ كشفالغمه، ج 1، ص 91؛ كشفاليقين، ص 260؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 18، ص 54؛ مناقب خوارزمي، صص 86- 87؛ ترجمهي الامام علي تاريخ دمشق، ج 3، صص 164- 165؛ فرائد السمطين، ج 1، صص 331؛ كفايةالطالب، ص 312؛ احقاقالحق، ج 4، صص 244- 245؛ عللالشرايع، ج 1، ص 54.
برخي از متون از شكستن يا بستن در سخن ميگويد:
1- عمر از سخن رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دربارهي فتنهاي كه همچون موج دريا متلاطم خواهد بود، پرسيد. حذيفه به او گفت: يا اميرالمؤمنين! تو را چه به اين فتنه؟ بين تو و آن در بستهاي است.
گفت: در شكسته ميشود يا باز ميماند؟ گفت: نه، بلكه شكسته ميشود. گفت: اين شايستهتر است تا بسته نشود. به حذيفه گفتيم: مگر عمر از در خبر داشت؟ پاسخ داد: بلي همانگونه كه ميداند امشب جلوي فردا قرار داد. من حديثي برايش گفتم... (1).
2- در حديث ديگري از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در توصيف ملكالموت: «... بر در ميايستد، از هيچ درباني اجازه نميگيرد، هيچ پردهاي را نميدرد و هيچ دري را نميشكند...». (2).
3- در فصل دوم به هنگام سخن از آتش يا تهديد بدان، خواهد آمد كه گفت: «عمر لگدي به در زد و آن را شكست. در از شاخه خرما بود. پس وارد شدند...». (3).
4- بر حسب يك نص: فاطمه عليهاالسلام در را پيش كرد و آن را بست. چون به در خانه رسيدند، عمر لگدي به در زد و آن را شكست. (4)اين متن نيز در فصل دوم
خواهد آمد.
درهاي خانههاي مدينه، كليد نيز داشت. در حالي كه پرده نيازي به كليد ندارد.
ملاحظه فرماييد:
1- دكين بن سعيد مزني گفت: نزد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آمديم. از او طعام خواستيم. فرمود: عمر! برو آنان را طعام ده. عمر ما را به بالاخانه برد. كليد را از نيفهي شلوارش برداشت و در را باز كرد... (1).
2- مؤيد اين مطلب سخن امام علي عليهالسلام است كه در خطبهاي فرمود: «براي هر حقي باطلي دارند و براي هر راستي، كجي؛ و براي هر زندهاي، قاتلي؛ و براي هر دري، كليدي؛ و براي هر شبي، چراغي روشن...». (2).
امام علي عليهالسلام از چيزهايي سخن ميگويد كه آن را ميشناسند و در آن دوره و پيش از آن تا زمان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله با آن مأنوس بودهاند.
3- مؤيّد ديگر اينكه وقتي علي عليهالسلام دربارهي عثمان با طلحه و زبير سخن گفت: به سوي بيتالمال رفت و دستور داد كه آن را باز كنند. كليدش را پيدا نكردند. لذا در را شكست و موجودي بيتالمال را بين مردم تقسيم كرد و از نزد طلحه پراكنده شدند و او تنها ماند. عثمان از اين كار شادمان شد. (3).
عبداللَّه حارث: هنگامي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله رحلت كرد، علي عليهالسلام برخاست و در را بست. عباس همراه بنيعبدالمطلب آمد، بر در ايستادند... (1).
دري كه درز يا شكاف دارد معمولاً از چوب يا شاخه خرما يا چيزي از اين قبيل ساخته شده است. واژهي شكاف در: شقالباب، در برخي از متوني كه از دورهي رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله سخن ميگويد: وارد شده است. مثلِ:
1- امام صادق عليهالسلام از علي عليهالسلام: «... رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در حجرهي يكي از زنانش بود و شانهاي در دست داشت. مردي از شكاف در پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را نگاه كرد. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: اگر نزديك تو بودم، با همين چشمانت را در ميآوردم». (2).
در روايت كليني آمده: «مردي از ميان شاخه خرما پيامبر را نگاه كرد». (3).
2- عايشه: وقتي خبر شهادت جعفر و- عبداللَّه- بن رواحه آمد، رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در خانه نشست، چنانكه از چهرهاش آثار حزن و اندوه ديده ميشد. من از شكاف در او را نگاه ميكردم. مردي نزد او آمد. گفت: يا رسولاللَّه... (4).
3- امايمن: روزي در خانه سرور و بانويم فاطمه عليهاالسلام حاضر شدم به در خانهاش آمدم. با در بسته مواجه شدم. از شكافهاي در نگاه كردم، ديدم فاطمه در
كنار دستاس خوابيده است و دستاس ميچرخد و گندم را آرد ميكند... (1).
در شمار معجزات پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بيان شده كه آن حضرت بعضي را از افعي شدن تنههاي درخت خرما داد كه در عمل، صورت گرفت: «چون به آنان رسيد، از آنان خودداري كرد و به سوي آنچه مار و عقرب و كژدم و... و سنگ و چوب و نردبان و در بود رفت و همه را بلعيد و خورد». (2).
در اين فصل به همين اندازه بسنده ميكنيم. اين موضوع را در فصل دوم با عرضه متوني تكميل ميكنيم كه دلالت دارد خانه زهرا عليهاالسلام دري داشت كه برخي تلاش كردند آنرا آتش زنند. و بشكنند. پس توجه خواننده ارجمند را به فصل دوم جلب ميكنيم كه مطالب مهم و حساسي دارد.
خلاصه
در اينجا بخشي از تعابيري را كه در متون سابقالذكر آمده، به منظور تأكيد مطالب به صورت خلاصه ميآوريم:
در خانه عابشه از چوب عرعر (سرو) يا ساج بود.
در خانهاش از چوب خرما بود.
گفتم: يك لنگه داشت يا دو لنگه؟ گفت: يك در بود.
يك لنگه بود.
در خانهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله با انگشتان زده ميشد، يعني حلقه نداشت.
مردي از دري گذشت كه نه پرده داشت و نه بسته بود.
بين پرده و در.
خانهاي كه نه در دارد و نه پرده.
در خانه را ببندد و خود را به ستر الهي بپوشاند.
در را ببندد و پرده را بيندازد.
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بين خود و مردم دري باز كرد يا پردهاي را كنار زد.
بر درش پردهاي ديد.
و نه بر روي شما دري را بسته است.
در را بر روي خود آنان بست.
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به ما دستور داد كه درها را ببنديم.
و درها كه شب هنگام بسته شود.
نماز ميخواند و در بر رويش بسته بود. راه افتاد تا در را برايم باز كرد.
درها را بستند.
و در خانهاش را بر روي مسكين... ببندد، خداوند تبارك و تعالي درهاي رحمتش را بر روي او ببندد.
درهايش را بر روي آنان نبندد.
در خانهات را به رويت ببند.
فاطمه عليهاالسلام چون آنان را ديد، در خانه را به رويشان بست.
در را به دست خودم پيش كرده بودم.
ناگهان در باز شد.
درها را فراز كنيد كه شيطان در بسته را باز نميكند.
سپس در را باز كرد.
وقتي به در خانه رسيدم، ديدم در بسته است.
سپس در را آرام باز كرد. آنگاه بيرون رفت و در را آرام فراز كرد.
نشان بين من و تو اين باشد كه من در را فراز ميكنم.
در را فراز كرد و آن را بست.
لگدي به در زد و آن را شكست.
احدي را نديديم كه داخل و خارج شود، در از سرشب بسته است.
كسي در زد... در را باز كردم.
در زد.
تا اينكه در خانهي فاطمه عليهاالسلام را زدند.
در ميزند.
در را شديدتر ميزند.
در زدند.
آمد و در زد.
در را برايش باز كرد.
حيا كردم كه دوباره در بزنم.
در را برايش باز كن. در را باز كرد و من وارد شدم.
در را به شدّت زدم.
در ميزند.
پس چنان در زدم كه شما شنيديد.
در باغ را زد.
در را زد. فاطمه از پشت در جواب داد.
چون به در خانه رسيديم، دستش را بر در گذاشت و آن را به داخل راند.
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در را به داخل راند.
ابوبكر آمد و در را به داخل راند.
در را برايش باز كن، پس برخاستم و در را باز كردم.
فرشتگان براي باز كردن در با هم به مخاصمه پرداختند.
مردي آمد و در زد. فرمود: در را برايش باز كن و او را به بهشت بشارت ده.
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به خانه گرد و فراخي رسيد. فرمود: در را باز كنيد. در را باز كردند.
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله لباس پينه ميزد و در خانه را باز ميكرد.
برخيز و در را باز كن كه مردي بر در است... او چهارچوب در را ميگيرد، نه در را باز ميكند و نه وارد خانه ميشود تا اينكه... از ديدگان او پنهان شود.
امسلمه در را باز كرد.
چهارچوب در را گرفتم. همچنان ايستادم تا پنهان شد.
در شكسته ميشود يا باز ميماند؟ گفت: نه، بلكه شكسته ميشود.
و دري را نميشكند.
عمر لگدي به در زد و آن را شكست. در از شاخه خرما بود، پس داخل شدند.
در را پيش كرد و آن را بست. چون به در خانه رسيدند، عمر لگدي به در زد و آن را شكست.
دري كه قفل دارد شما را از او پنهان نميكند.
و براي هر دري كليدي.
كليد را از نيفهاش برداشت و در را باز كرد.
مردي از شكاف در نگاه كرد.
اين بود گوشهاي از تعابيري كه بر وجود درهاي لنگهدار براي خانههاي مدينه دلالت دارد. بخشهاي عديدهي ديگري نيز هست كه به منظور رعايت اختصار از ذكر آن خودداري كرديم.
متون فراواني بر وجود در براي خانههاي مدينه پس از وفات پيغمبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله دلالت دارد. ما برخي از اين روايات را نه براي استدلال بلكه به منظور اطلاع و آگاهي خوانندگان ارجمند ميآوريم:
1- روايت حياي عثمان: «اگر به تنهايي در خانه باشد و در بر رويش بسته، در اين حال نيز لباسش را درنميآورد...». (1).
2- حسّان بن ابراهيم، از هشام بن عروه قطع درخت سدر كه به قصر عروه تكيه داشت، پرسيدم، گفت: اين درها و لنگهها را ميبيني؟ اين از سدر عروه است. عروه آن را از زمين خودش ميبريد. گفت: اشكالي ندارد... (2).
3- در حديث شوراي شش نفري براي تعيين خليفه، عمر آنان را فرمان ميدهد كه وارد خانهاي شوند و درش را به روي خود ببندند و دربارهي خلافت خود مشورت كنند. (3).
4- در حديث دفن عثمان ميگويند: «جنازهاش را بر روي دري بردند. صداي خوردن سرش به در شنيده ميشد، چنان كه گويي كدويي است كه ميگويد:
دب دب، يا طق طق تا اينكه او را به جايي معروف به حُش كوكب رساندند». (1).
5- محمّد بن سعد گفت: سعد آمد و در زد، به عثمان پيغام داد كه جهاد با تو حق است... (2).
6- معتمر بن سليمان از پدرش: عثمان در را باز كرد و مصحف را برداشت و در مقابلش گذاشت. (3).
7- در حديث ماجراي عثمان: وقتي عثمان از مردم شام كمك خواست و مردم از اين مسأله باخبر شدند، «به او مهلت ندادند و در خانهاش را آتش زدند. چون در (سوخت و) افتاد، بر او خاك و سنگ پرت كردند... وقتي عثمان مشاهده كرد كه در خانهاش سوخته، بيرون آمد و گفت:...». (4).
8- در حديث قتل عثمان: «آنان خود را از شكستن در ناچار ديدند كه ببينند: آيا عثمان جان داده يا نه؟ راوي ميگويد: آمدند و در را به داخل راندند..» (5).
9- وقتي در خانه عثمان را آتش زدند، مغيره شمشير به دست بيرون آمد و گفت:
لما تهدمت الابواب و احترقت
يممت منهنّ باباً غير محترق (6).
10- يك متن تاريخي دربارهي قتل عثمان ميگويد: «... عثمان مصحفي
1) 916. تاريخ المدينه، ج 1، ص 113. ر. ك: وفاءالوفاء، ج 3، ص 113؛ مجمعالزوائد، ج 9، ص 95؛ تاريخ الخميس، ج 2، ص 265؛ المعجمالكبير، ج 1، ص 79.
2) 917. تاريخ المدينه، ج 4، ص 5- 1274.
3) 918. تاريخ المدينه، 1285، تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 383.
4) 919. تاريخ المدينه، ص 1386- 1387؛ ر. ك: العقدالفريد، ج 4، ص 310؛ تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 388؛ الكامل في التاريخ، ج 3، ص 175؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 188.
5) 920. تاريخ مدينه، ج 4، ص 1284.
6) 921. تاريخ مدينه، ج 4، ص 1293، نهايةالارب، ص 19، ص 494؛ الاستيعاب، ج 3، ص 387.
خواست. او قرآن ميخواند كه كسي داخل شد. در را آتش زده بودند.» (1).
11- مردم مصر از عثمان اجازه ورود خواستند اما به آنان اجازه نداد. لذا كوشيدند تا در خانهاش را آتش بزنند و آتش خواستند. عثمان كه حذيفه پيشاپيش او راه ميرفت، بيرون آمد... حسان بن ثابت سرود:
ان تمس دار بنيعفان خاوية
باب صديع و باب محرق خرب
فقد يصادف باغي الخير حاجته
منها يأوي اليها الجود والنسب (2).
12- رافع بن خديج سفارش كرد كه زن فزارياش، آنچه را كه در خانهاش بر روي آن بسته شده، نگشايد. (3).
13- علي عليهالسلام سخني به برخي از اصحاب خويش گفت كه چون منظورش را نفهميدند، آن را عظيم دانستند. برخاستند تا از نزدش بروند. علي عليهالسلام به در گفت: «اي در! جلويشان را بگير. در مانع خروجشان شد. سپس منظورش را برايشان توضيح داد.» (4).
14- حسن گفت: مردي زنش را با مرد بيگانهاي ديد كه در را به درويشان بسته بودند و پرده را انداخته. عمر بن خطاب هركدام را صد تازيانه زد. (5).
15- علي بن ابراهيم، از پدرش، از نوفلي، از سكوني، از امام صادق عليهالسلام: «مردي از مردي ديگر به اميرالمؤمنين عليهالسلام شكايت كرد كه او را اجير كرده بود تا درش را تعمير كند. امّا در اثر كوبيدن ميخ، در شكاف برداشت. اميرالمؤمنين عليهالسلام، اجير را
1) 922. تاريخ المدينة، ج 4، ص 1302. ر. ك: تاريخ الامم والملوك؛ ج 4، ص 384؛ الكامل في تاريخ، ج 3، ص 175.
2) 923. تاريخ المدينه، ج 4، ص 1315؛ شعر در: العقدالفريد، ج 4، ص 115؛ تاريخ الامم والملوك، ج 4، ص 424.
3) 924. صحيح بخاري، ج 2، ص 82.
4) 925. بحارالانوار، ج 42، ص 189؛ الاختصاص، ص 163.
5) 926. كنزالعمال، ج 5، ص 415.
ضامن دانست.» (1).
16- عمر دو مرد را به نزد كارگزار خود در مصر فرستاد، از او اجازهي ورود خواستند، گفت: اجازهي ورود نداريد. گفتند: يا بيرون ميآيد يا در را به رويش آتش ميزنيم. يكي از آن دو شعله آتش آورد. كارگزار عمر كه اين را ديد، بيرون آمد... (2).
17- در متون و روايات تعابيري آمده كه ميرساند درها، قفل نيز داشته است و اين به درهاي چوبي و آهني اختصاص دارد. علي عليهالسلام فرمود:
«اعلموا عباداللَّه، ان عليكم رصداً من انفسكم لاتستركم منه ظلمة ليلٍ داج و لا يكنّكم منه باب ذو رتاج» (3).
علي عليهالسلام از چيزهايي براي مردم سخن ميگويد كه ميشناسند و با آن مأنوس هستند.
ملاحظه: به چوبي كه لنگه، در آن ميچرخد، «نجران» گويند و به پيشاني در، «رتاج». (4).
18- در تاريخ آمده است: ابوسياره به زن ابوجندب دلباخته شد. زن با شوهرش قرار گذاشت كه او را به خانهاش بكشاند. چون ابوسياره وارد خانه شد، ابوجندب در را بست و او را محكم زد. او به عمر شكايت كرد. وقتي از ابوجندب در اين باره پرسيد، ابوسياره را صد تازيانه زد. (5).
19- در حديث عمر با مغيره و ابوموسي اشعري آمده: «برخاست تا در را ببندد كه ديد همان كسي كه در حجره از او اجازه گرفته بود، ميخواهد. گفت:
بيمادر! از پيش ما برو. او بيرون رفت. و عمر را از پشتش بست و سپس نشست.» (1).
20- حديث ديدار عمر و يرفأ با ابودرداء را آورديم كه در را به داخل راند. در چيزي كه بدان بسته شود (پشتبند)، نداشت.
21- عمر، محمّد بن مسلمه را فرستاد تا در چوبي سعد بن ابيوقاص را كه براي قصر خود در كوفه، ساخته بود، بسوزاند. محمّد بن مسلمه آن را آتش زد. (2).
22- زني در خانهاش در مدح رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شعر ميخواند و عمر، بيرون از خانه ميشنيد. عمر گريه ميكرد تا اينكه در خانه زن را زد و گفت: در را باز كن. خداوند تو را رحمت كند. تو را گناهي نيست. زن در را برايش باز كرد. (3).
در يك متن ديگر آمده: عمر در زد. زن بيرون آمد...
خلاصه مطلب درهاي مدينه پس از وفات پيامبر صلي اللَّه عليه و آله
خلاصهي آنچه گذشت نشان ميدهد كه تعبيرات آنها به وجود درهاي لنگهدار در آن زمان اشاره دارد.
و در بر رويش بسته بود.
آيا اين درها و لنگهها را ميبيني. همانا اينها از درخت سدر عروه است. كه او از زمين خودش قطع كرد.
به خانهاي وارد شوند. و در را بر روي خود ببندند.
صداي خوردن سرش را به در ميشنوم كه ميگفت دب دب، طق طق.
در را زد.
در را باز كرد.
در را سوزاندند، در عثمان را. پس هنگامي كه در به زمين افتاد، بر رويش خاك و سنگ ريختند.
هنگامي كه ديد سوخت.
مجبور شدند در را بكشند.
در را به داخل راندند.
قصد آتش زدن درش را داشتند.
در شكاف خورده و در سوخته.
در را به رويش بست.
اي در، بر آنان محكم شو (باز نشو).
درش را تعمير ميكرد. پس ميخي به آن كوبيد در شكافته شد. اميرالمؤمنين عليهالسلام او را ضامن داشت. و غيره...
درهاي مكه در عصر نبوّت
درهاي مكه پيش از فتح
در كعبه
خلاصه
مكه، حرم امن الهي است. به نظر ميرسد وقتي كه در سال هشتم هجري پيغمبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله وارد مكه شد، مردم را از ساختن در براي خانههاي خود نهي فرمود. مردم به مفاد اين نهي عمل كردند تا اينكه معاويه آن را نقض كرد.
1- امام صادق صلي اللَّه عليه و آله: معاويه نخستين كسي است كه در مكه براي خانهاش در دو لنگهاي ساخت. او نخستين كسي است كه براي خانههاي مكه در ساخت. (1)روايات دال بر اين مطلب فراوان است. (2).
2- امام صادق عليهالسلام: از پدرش، از امام علي عليهالسلام: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله مردم مكه را نهي فرمود كه خانههاي خود را اجاره دهند و درها را ببندند و گفت: مقيم در آنجا و باديهنشين يكسان هستند.
ابوبكر و عمر و عثمان، و علي عليهالسلام به مفاد اينهي عمل كردند تا اينكه در زمان معاويه نقض شد. (3).
متون منقول دلالت دارد كه پيش از فتح مكه در سال هشتم هجري خانههاي مكه در داشته است. به متون زير توجه كنيد:
1- امهاني دختر ابوطالب گفت: روز فتح مكه دو مرد از خويشاوندانم را پناه دادم، آن دو را در خانهاي كردم و در را به رويشان بستم. (1).
2- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در فتح مكه فرمود: هركس به خانه ابوسفيان پناه برد، در امان است و هر كه در خانهاش را به روي خود ببندد، در امان است. (2).
در حديث ديگري افزوده: «پس مردم درهاي خانههاي خود را بستند». (3).
3- وقتي قريش براي قتل پيامبر صلي اللَّه عليه و آله توطئه كردند، ابوطالب به علي عليهالسلام گفت: «پسرم! به خانه عمويت ابيلهب برو، از او بخواه كه در را برايت باز كند. اگر باز كرد، داخل شو و الّا به در حمله كن و آن را بشكن، بر او وارد شو، و بگو: پدرم ميگويد: مردي كه عمويش در ميان قوم است. خوار و ذليل نيست. اميرالمؤمنين عليهالسلام رفت. در بسته بود از او خواست كه در را برايش باز كند ولي در را باز نكرد، پس آن را شكست و داخل شد». (4).
4- ابنكواء از علي عليهالسلام پرسيد: آنگاه كه خدا، پيغمبر و ابوبكر را ياد كرد: (ثاني اثنين اذهما في الغار اذ يقول لصاحبه لاتحزن ان اللَّه معنا)، شما كجا بوديد؟
1) 938. مسند احمد، ج 6، ص 343؛ كنزالعمال، ج 8، ص 403.
2) 939. منابع اين مطلب فراوان است. به عنوان نمونه: مسند احمد، ج 2، ص 162؛ تفسير قمي، ج 2، ص 321؛ وسائلالشيعه، ج 15، ص 27؛ تهذيب الاحكام، ج 4، ص 116؛ ج 6، ص 137؛ كافي، ج 5، ص 12؛ خصال، ج 1، ص 276؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1408؛ بحارالانوار، ج 75، ص 169؛ مناقب آلابيطالب، ج 1، ص 207.
3) 940. مسند احمد، ج 2، ص 538؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1406.
4) 941. كافي، ج 8، ص 276- 277؛ بحارالانوار، ج 22، صص 265- 266.
اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: واي بر تو، پسر كوا! من در بستر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله خوابيده بودم. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بُردش را روي من انداخته بود... و مرا در خانه قرار دادند و مطمئن شدند كه من در خانه هستم و در خانه قفل است... سپس صداي ديگري شنيدم كه ميگفت: يا علي! ناگهان ديدم آنچه روي در بوده (قفل در) افتاده و در باز شده است. پس برخاستم و بيرون رفتم. (1).
5- در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام با يهوديان، حضرت بيان كرد كه مشركان مكه به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله گفتند: «محمّد! تا ظهر صبر ميكنيم. اگر از گفتهات برگشتي كه برگشتي و الّا تو را ميكشيم. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله وارد خانهاش شد و در را به روي خود بست و...». (2).
6- در حديث هجرت: «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در را باز كرد و بيرون رفت». (3).
7- قصّهي سواد بن قارب وقتي كه رو به مكه كرد و به خانه خديجه رفت؛ ميگويد: «به در خانهاش رسيد، شترم را عقال كردم. سپس در زدم، پاسخ داد... شنيدم كه ميگويد: خديجه! در را باز كن. پس در را باز كرد و من داخل شدم. ديدم كه نوري از چهرهاش ميدرخشيد». (4).
8- هنگامي كه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از سفر تجارتي شام كه براي خديجه بود. برگشت، «در خانه را زد. كنيزكي گفت: كيست؟ فرمود: منم محمّد». (5).
9- در حديث آبستني خديجه به فاطمه عليهاالسلام، هنگامي كه خداوند متعال پيامبرش را فرمان داد كه چهل شبانه روز از خديجه دوري كند و در خانه فاطمه بنت
1) 942. خصائص الائمه، ص 58؛ الخرايج والجرايح، ج 1، ص 215؛ به نقل از: حليةالابرار، ج 1، ص 278؛ و مدينةالمعاجز، ص 76؛ ر. ك: بحارالانوار، ج 19، ص 76؛ ج 36؛ صص 43- 44.
2) 943. بحارالانوار، ج 10، ص 56؛ الاحتجاج، ج 1، ص 513، به نقل از خصال.
3) 944. بحارالانوار، ج 19، ص 73؛ الخرايج والجرايح، ج 1، ص 144.
4) 945. بحارالانوار، ج 18، صص 98- 100؛ الاختصاص، ص 182.
5) 946. بحارالانوار، ج 16، ص 49.
اسد بماند، و چون مدّت مذكور به پايان رسيد، عمار بن ياسر را به نزد خديجه فرستاد تا به او بگويد: «خديجه! گمان مبر كه دوري من از تو... پس چون شب فرارسيد، در را فراز كن...
خديجه گفت: به تنهايي عادت كرده بودم. شب كه ميشد، سرم را ميپوشاندم و پردهاي ميانداختم و در را ميبستم... پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آمد، در زد.، گفتم: كيست كه حلقهاي را ميزند كه جز محمّد نميزند؟
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله با كلام رسا و سخن شيرينش گفت: خديجه! در را باز كن. محمد هستم.
خديجه گفت: شاد و مسرور از آمدن پيامبر، برخاستم و در را باز كردم...». (1).
10- در حديث اسلام عمر و رفتن وي به خانه خواهرش آمده كه گفت: «غضبناك رفتم، در زدم... كسي گفت: كيست؟ چون خواهرم در را برايم باز كرد، گفتم: اي دشمن خودت...». سپس به اين سخن كه خود تعابير فراواني از اين قبيل دارد، ادامه ميدهد. (2).
بدون ترديد در اين دوره كعبه دري داشته كه آن را به موقع لزوم باز ميكردند و ميبستند. روايات زير بر اين مطلب دلالت دارد:
1- داستان ولادت علي عليهالسلام در كعبه؛ پس از آنكه فاطمه بنت اسد از شكافي كه در ديوار كعبه برايش باز شد، وارد خانه خدا شد، گفتند: «خواستيم در كعبه را
باز كنيم تا يكي از زنان ما به فاطمه برسد اما در باز نشد...». (1).
2- در فتح مكه به دنبال عثمان بن طلحه فرستاد، عثمان كليد كعبه را آورد و درش را باز كرد.. راوي گفت: پس پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و بلال و اسامة بن زيد و عثمان بن طلحه، وارد كعبه شدند. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود كه در را بستند. اندكي در آن درنگ كردند. سپس در را باز كردند. (2).
در يك متن ديگر كه از ورود پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و گروهي به داخل كعبه سخن ميگويد، آمده: «در كعبه را به روي آنان بستند. پس آن را گشود...». (3).
3- يك متن ديگر با تفصيل بيشتري از آن سخن ميگويد: «چون روز فتح مكه پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله وارد مكه شد، عثمان بن ابيطلحه در كعبه را بست و پشت بام رفت. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كليد را از او خواست. گفت: اگر ميدانستم كه او رسول خداست، مانع او نميشدم.
علي بن ابيطالب پشت بام رفت و دست او را پيچيد و كليد را از او گرفت و در را باز كرد. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله وارد خانه شد و دو ركعت نماز در آن گزارد. چون بيرون آمد، عباس كليد را طلبيد اين آيه نازل شد: (ان اللَّه يأمركم أن تؤدوا الامانات الي اهلها...) (4).
پس پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود كه كليد را به عثمان دادند». (5).
در يك حديث ديگر، پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله گفت: «كليد كعبه نزد كيست؟ گفتند: نزد
1) 949. بحارالانوار، ج 35، ص 36؛ امالي طوسي، ص 318.
2) 950. صحيح مسلم، ج 2، صص 966- 967؛ صحيح بخاري، ج 1، ص 126؛ مسند احمد، ج 2، ص 33.
3) 951. سنن نسايي، ج 2، صص 33- 34، مسند احمد، ج 6، ص 15؛ ج 2، صص 33، 120؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 967.
4) 952. بحارالانوار، ج 21، صص 116- 117؛ مناقب آلابيطالب، ج 2، ص 143.
5) 953. اسباب النزول، ص 130؛ بحارالانوار، ج 21، صص 116- 117 به نقل از آن و مناقب آلابيطالب، و تفسير ثعلبي و قشيري و قزويني، و معاني زجاج و مسند موصلي.
مادر شيبه. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به او فرمود: نزد مادرت برو، و بگو كليد را بفرست... آن را در دست پسرش گذاشت.
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آن را برداشت و عمر را خواست و فرمود: اين تأويل خواب من است. پس در كعبه را باز كرد و پردهاي روي آن كشيد. از آن روز، بر روي كعبه، پردهاي مياندازند. سپس پسر را خواست، لباسش را باز كرد و كليد را در آن گذاشت و گفت: كليد را به مادرت برگردان...». (1).
4- در كعبه، حلقهاي نيز داشت. روايت شده كه وقتي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از كعبه بيرون آمد، حلقهي در را گرفت. پس گفت... (2).
5- اسامة بن زيد ميگويد كه با رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله وارد خانه كعبه شدم. پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بلال را فرمود كه در را فراز كند. كعبه آن موقع شش ستون داشت... (3).
بنابراين پيامبر صلي اللَّه عليه و آله مردم مكه را نهي فرمود كه براي خانههايشان در بسازند. مردم ميدانستند كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از آنان چه خواسته است. لذا به مفاد نهي آن حضرت عمل كردند تا اينكه در دورهي معاويه اين دستور نقض شد و اولين كسي بود كه با نهي پيغمبر در اين باره مخالفت كرد. ظاهراً پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله پس از فتح مكه، در اواخر زندگياش مردم مكه را از اين كار نهي فرموده است اما پيش از آن خانههاي مكه، به تصريح روايات در داشته است. تعابير زير كه در روايات آمده بر اين امر دلالت دارد:
از من و از قفل بودن در مطمئن شدند.
ناگهان ديدم كه قفل در افتاده است.
و در را باز كرد.
پس در را به روي او بست.
سپس در زد.
در را باز كن. پس در را باز كرد.
در زد.
از او بخواه كه در را براي تو باز كند، اگر باز كرد، داخل شو.
در بسته بود. از او خواست كه در را برايش باز كند اما كسي در را باز نكرد.
در را فراز كن.
هركس در خانهاش را ببندد، در امان است.
و در خانهام را بستم.
كيست كه حلقهاي را ميزند كه كسي جز محمّد نميزند.
خديجه! در را باز كن.
در را باز كردم.
از سوي ديگر كعبه نيز در كليددار داشت. تعابير زير بر اين مطلب دلالت دارد:
خواستيم در كعبه را باز كنيم... اما در باز نشد.
كليد كعبه را آورد و در را باز كرد.
دستور داد كه در كعبه را بستند.
سپس در كعبه را باز كرد.
عثمان بن ابيطلحه در خانه كعبه را بست.
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كليد كعبه را از او خواست و در را باز كرد.
علي عليهالسلام دستش را پيچيد و كليد را از او گرفت و در كعبه را باز كرد.
عباس كليد را طلبيد.
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله دستور داد كه كليد كعبه را به عثمان بن ابيطلحه بازگردانند.
پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله حلقه در كعبه را گرفت.
سرآغاز
آتش زدن در يا تهديد بدان
خلاصه
آنچه در فصل اوّل اين بخش گذشت سيمايي روشن از درهاي خانههاي مدينه در عهد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله براي ما ترسيم كرد اما از آنجا كه برخي با ادعاي عدم وجود در براي خانههاي مدينه تلاش كرده تا حوادثي را كه پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بر زهرا عليهاالسلام گذشت از قبيل هجوم به در خانهاش و تلاش براي آتش زدن آن و در پي آن زدن دختر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله توسط چند نفر چنانكه پهلويش شكست و فرزندش را سقط كرد، و صديقه شهيده و صابر محتسب وفات كرد؛ انكار نمايد. وي با اين ادعا ميخواهد ابزار جنايت و در نهايت جنايت را از دامن مرتكبان پاك نمايد.
بدين منظور، مناسب ديديم در اين فصل بخشي از متون را تقديم خواننده ارجمند كنيم كه از در داشتن خانه فاطمه عليهاالسلام به طور خاص سخن گفته است. اين را ميگوييم و بر خداوند توكل ميكنيم و از او قوت و توانايي استمداد ميجوييم.
در اين فصل نميخواهيم اهانتها و مصائبي را كه به دست غاصبان خلافت پس از پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نسبت به زهرا عليهاالسلام انجام گرفت، بيان داريم. چه پيش از اين تا حدودي از آن سخن گفتيم. در اينجا فقط ميخواهيم برخي از نصوص مروي از طريق شيعه و سني را بيان كنيم كه از جمع هيزم توسط مهاجمان و انباشت آن در
كنار در خانهي زهرا عليهاالسلام به منظور آتش زدن در و بلكه آتش زدن خانه در عمل يا تهديد بدان، سخن ميگويد. ابتدا رواياتي را خواهيم آورد كه واژهي باب: در، در آن آمده و در پي آن احاديثي را كه به ذكر آتش زدن يا تهديد بدان بسنده كرده و از واژهي در، سخن نگفته است. آنگاه متوني را تقديم خواهيم كرد كه از سقط محسن به سبب فشار فاطمه عليهاالسلام بين در و ديوار، سخن ميگويد، اگر چه اين روايات را با احاديث ديگري در فصول قبل تقديم كردهايم.
1- بلاذري و ديگران و شيعه از طرق فراوان روايت كردهاند كه ابوبكر به دنبال علي عليهالسلام فرستاد كه بيايد بيعت كند. علي بيعت نكرد. عمر با شعلهاي آتش آمد. فاطمه عليهاالسلام دم در خانهاش به او برخورد. فاطمه عليهاالسلام گفت: پسر خطاب! ميبينم كه ميخواهي خانهام را به رويم آتش بزني؟! گفت: بلي، و اين بهترين كار براي تقويت دين پدرت ميباشد. پس علي آمد و بيعت كرد. (1).
2- مفضل از امام صادق عليهالسلام پرسيد: مولاي من، اشك چقدر ثواب دارد؟ فرمود: آنقدر كه قابل شمارش نيست... امام صادق عليهالسلام در ادامه اين روايت به مفضل فرمود: هيچ روزي همچون مصيبت ما در كربلا نيست. اگر چه روز سقيفه، و آتش زدن در خانه اميرالمؤمنين، حسن، حسين، فاطمه، زينب، امكلثوم عليهمالسلام، فضّه، قتل محسن، در اثر لگدي كه به شكم مادرش زدند؛ بزرگتر و وحشتناكتر و تلختر
1) 957. بحارالانوار، ج 28، ص 389، 411، به نقل از بلاذري، انساب الاشراف، ج 1، ص 586؛ ر. ك: الشافي في الامامه، ج 3، ص 241؛ العقدالفريد، ج 4، صص 259- 260؛ ج 2، ص 250؛ ج 3، ص 63؛ كنزالعمال، ج 3، ص 149؛ الرياض النضره، ج 1، ص 167؛ المختصر في اخبار البشر، ج 1، ص 156؛ الطرائف، ص 239؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 178؛ نهجالحق، ص 271؛ نفحات اللاهوت، ص 79؛ عوالمالعلوم، ج 1، صص 408، 602؛ الشافي ابنحمزه، ج 4، ص 174؛ تلخيص الشافي، ج 76، شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 147.
است. چه آن روز، اصل روز عذاب است». (1).
امام عليهالسلام فرمود: محسن با خون خضاب شده ميآيد، او را خديجه بنت خويلد و فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين عليهالسلام ميآورند. (2).
3- مفضّل حديثي از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه از امام حجّت- عجلاللَّه تعالي فرجه الشريف- و رجعت برخي مردگان سخن ميگويد. از جمله در اين روايت آمده: «زدن سلمان فارسي، آتش زدن در خانه اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن و حسين عليهمالسلام بر رويشان و تازيانه زدن به دستان صديقهي كبري فاطمه عليهاالسلام و شكم او و سقط محسن... و جمع هيزم، انباشت آن كنار در براي آتش زدن خانه اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن، حسين و زينب، امكلثوم، فضّه، آتش زدن در، و خروج فاطمه و خطاب او به آنان از پشت در، و سخن او گفت: واي بر تو عمر! اين چه جسارتي است كه به خدا و رسول ميكني؟ ميخواهي نسل رسول خدا را از دنيا قطع كني و از بين ببري، و نور خدا را خاموش كني...
عمر گفت: خودت انتخاب كن يا بيرون آمدن علي براي بيعت با ابوبكر را و يا آتش زدن همهي شما؟!».
در اين روايت آمده: «قنفذ دستش را وارد خانه كرد تا در را باز كند و عمر با تازيانه چنان به بازوي زهرا عليهاالسلام زد كه همچون بازوبند روي بازويش حلقه زد و لگدي به در كوبيد كه به شكم فاطمه عليهاالسلام خورد در حالي محسن را شش ماهه در شكم داشت، و سقط شدن محسن و هجوم عمر، قنفذ، خالد بن وليد، سيلي زدن به زهرا عليهاالسلام چنانكه گوشوارهاش شكست، فاطمه عليهاالسلام بلند بلند ميگريست، ميگفت: پدر! وا رسولاللَّه! دخترت فاطمه را تكذيب ميكنند، او را ميزنند و فرزندش را
در شكمش ميكشند».
... در اثر لگدي كه به شكم او زدند و راندن در، درد زايمان گرفت و محسن را سقط كرد. (1).
4- سليم بن قيس اين قضيه را از سلمان و عبداللَّه بن عباس روايت ميكند كه گفتند:
«پس از بيعت با ابوبكر، بارها به دنبال علي فرستادند اما علي حاضر نشد نزدشان بيايد. عمر غضبناك برجست و خالد بن وليد، و قنفذ را صدا زد و دستور داد كه هيزم و آتش بياورند. سپس راه افتاد تا به در خانه علي رسيد. فاطمه عليهاالسلام پشت در نشسته بود. پس از وفات رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله سرش را ميبست و جسمش نحيف و لاغر شده بود. عمر در زد، سپس ندا داد: پسر ابيطالب! در را باز كن. فاطمه عليهاالسلام گفت: عمر! تو را با ما چه كار، ما را به حال خودمان رها نميكني؟! گفت: در را باز كن و الّا خانه را به رويتان آتش ميزنيم. فاطمه گفت: عمر! از خداوند عزوجل پروا نداري، در خانهام بر من وارد ميشوي و بر من هجوم ميآوري؟! عمر حاضر نشد برگردد. آتش خواست و در را آتش زد. در سوخت. پس عمر آن را به داخل راند. فاطمه به سوي او آمد و فرياد كشيد: پدر! يا رسولاللَّه...». (2).
تفصيلات دقيقتري نيز از اين ماجرا روايت شده است. (3).
5- در روايت شيخ مفيد آمده: عمر بن خطاب، قنفذ را فرستاد و به او گفت: آنان را از خانه بيرون كن. اگر خارج شدند كه شدند و الّا هيزمها را بر در خانهاش
جمع كن و به آنان بگو: اگر بيرون نيايند، خانه را به رويشان آتش خواهي زد.
سپس خودش همراه جماعتي از جمله مغيرة بن شعبه ثقفي و سالم غلام ابوحذيفه راه افتاد تا به در خانهي علي عليهالسلام رسيدند، ندا داد: فاطمه دختر رسول خدا! كساني را كه به خانهات متوسل شدهاند، بيرون كن تا در آنچه مسلمانان در آن داخل شدهاند، داخل شوند و الّا- به خدا قسم- آنان را آتش ميزنم. اين حديث مشهور است. (1).
در يك متن ديگر آمده: وقتي با ابوبكر بيعت شد، علي و زبير نزد فاطمه ميآمدند و با او مشورت ميكردند. سپس به دنبال كارشان ميرفتند. اين خبر به گوش عمر رسيد. نزد فاطمه آمد و گفت: «دختر رسول خدا! به خدا قسم، احدي از خلق از پدرت برايم دوست داشتنيتر نيست. به خدا قسم اين مانع من نميشود كه اگر اين افراد نزد تو گرد آيند، دستور دهم كه در را به رويشان آتش زنند. چون عمر بيرون رفت، آنان نزد فاطمه آمدند. گفت: ميدانيد كه عمر نزد من آمد و به خدا سوگند خورد كه اگر بازگشتيد، در را به رويتان آتش خواهد زد. به خدا قسم كه او به آنچه سوگند ياد كرده، عمل خواهد كرد. پس با كاميابي پراكنده شويد و خوب بينديشيد... از نزدش پراكنده شدند و تا بيعت نكردند، نزدش بازنگشتند. (2).
ملاحظه: وي از آتش زدن در سخن ميگويد نه خانه و اين چيزي است كه بدان عمل شد.
1) 963. الجمل، صص 77- 18.
2) 964. منتخب كنزالعمال، ص 174؛ ج 5، ص 651؛ الاستيعاب، ج 2، صص 254- 255؛ الوافي بالوفيات، ج 17، ص 311، كنزالعمال، ج 5، ص 651؛ اقتحام الاعداء والخصوم، ص 72؛ المصنف، ج 14، ص 567؛ شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 45؛ الشافي في الامامه، ج 4، ص 110؛ المغني، ج 20، ق 1، ص 335؛ قرةالعين، ص 78؛ الشافي ابنحمزه، ج 4، ص 174؛ نهايةالارب، ج 19، ص 40.
6- عمر: «چون به در خانه رسيديم و فاطمه عليهاالسلام آنها را ديد، در را به رويشان بست. او شك نداشت كه بدون اجازهاش كسي وارد نخواهد شد. عمر لگدي به در زد و آن را كه از شاخه خرما بود، شكست. سپس وارد خانه شدند و علي را ريسمان به گردن بيرون بردند». (1).
7- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در وصيت خود به علي عليهالسلام دربارهي فاطمه عليهاالسلام فرمود: «... واي بر كسي كه حرمت او را هتك كند، واي بر كسي كه خانهاش را آتش بزند، واي بر كسي كه خليل او را اذيت كند، و واي بر كسي كه او را به زحمت اندازد و با او بجنگد...». (2).
8- زهرا عليهاالسلام: «هيزم زيادي بر در خانهي ما جمع كردند و آتش آوردند كه خانهي ما را آتش بزنند. پشت در ايستادم و آنان را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بردارند و منصرف شوند. عمر تازيانه را از دست قنفذ غلام ابوبكر گرفت، و به بازويم زد چنانكه همچون بازوبند به دور بازويم حلقه زد. پس لگدي به در زد و آن را به طرف من راند. من كه آبستن بودم، به رويم درافتادم. آتش شعله ميكشيد و صورتم را ميگداخت. سپس چنان مرا سيلي زد كه گوشوارهام از گوشم كنده شد و مرا درد زايمان گرفت و محسن بيگناه را كشته سقط كردم». (3).
9- يكي از زيديه سخني دارد كه ابوجعفر نقيب آن را در پاسخ به جويني كافي دانسته است: «... پس چگونه هتك ستر عايشه از گناهان كبيرهي موجب خلود در آتش است و بيزاري از عامل آن، از مؤكدترين پايههاي ايمان، اما گشودن خانه فاطمه و وارد شدن بر او در خانهاش و جمع هيزم بر در خانه و تهديد فاطمه به
آتش زدن از مؤكدترين پايههاي ايمان؟!». (1).
10- مسعودي: پس راه خانه علي در پيش گرفتند و به او يورش بردند. در خانهاش را آتش زدند، و او را به زور بيرون كشيدند. (2).
11- به نظر ابن ابيالحديد معتزلي شافعي، رواياتي را كه ميگويد: «عمر، فاطمه را چنان بين در و ديوار فشرد كه جنينش را سقط كرد». فقط شيعه روايت كردهاند. (3)اما اين نظر وي نادرست است. چه همانگونه كه در بخش متون و آثار آورديم، اين جريان را محدّثان و مورّخان فراواني از طوايف ديگر اسلامي غير از شيعه نيز روايت كردهاند.
12- علامه مجلسي عهدنامهاي از خليفه دوم براي معاويه در بحارالاوار آورده كه ماجراي خود را با زهرا عليهاالسلام در آن حكايت كرده است. (4)از جمله در آن آمده: «به خانه علي آمدم تا مگر او را به زباني بيرون كشم. كنيزك فضّه كه به او گفتم: به علي بگو براي بيعت با ابوبكر بيرون آيد كه مسلمانان بر خلافت او اجماع كردهاند؛ گفت: اميرالمؤمنين مشغول است. گفتم: اين را فراموش كن و به او بگو بيرون آيد و الّا داخل ميشويم و او را به اكراه بيرون ميآوريم.
فاطمه بيرون آمد. پشت در ايستاد و گفت: اين گمراهان دروغگو؛ چه ميگوييد؟ و چه ميخواهيد؟
گفتم: فاطمه! گفت: عمر! چه ميخواهي؟! گفتم پسر عمويت را چه شده كه تو را براي پاسخ فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است؟
گفت: اي شقي! طغيان تو مرا بيرون آورد و حجت را بر تو تمام كرد...
گفتم: اين اباطيل و افسانههاي زنانه را از سرت بيرون كن و به علي بگو بيرون
بيايد.
گفت مورد احترام ما نيستي، عمر! مرا از حزب شيطان ميترساني؟ در حالي كه حزب شيطان بس ضعيف است.
گفتم: اگر علي نيايد، هيزم ميآورم و خانه را به روي ساكنانش آتش ميزنم، و آنان را به آتش ميكشم يا علي را براي بيعت ميبريم. تازيانه قنفذ را گرفتم و زدم. به خالد بن وليد گفتم: تو با مردان هيزم فراهم كنيد. خودم خانه را آتش ميزنم.
فاطمه گفت: اي دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن اميرالمؤمنين. فاطمه دستهاي خود را پشت در گذاشت تا مرا از باز كردن در بازدارد خواستم در را باز كنم. نتوانستم. پس با تازيانه به دستهايش زدم چنانكه دردش گرفت و من صداي ناله و گريهاش را ميشنيدم. نزديك بود كه نرم شوم و از دم در بازگردم، اما كينههاي علي و حرص او به خون دليران عرب را به ياد آوردم...
پس لگدي به در زدم كه فاطمه شكمش را به آن چسبانده بود و پشت آن پنهان شده بود. چنان فرياد زد كه گمان كردم كه فريادش مدينه را زير و رو كرد شنيدم كه گفت: پدر! يا رسولاللَّه! اينگونه با حبيبه و دخترت رفتار ميشود؟ آه: فضّه! مرا بگير كه به خدا قسم جنين داخل شكمم كشته شد. و شنيدم كه او را درد زايمان گرفته است. او به ديوار تكيه داده بود. در را به داخل راندم و داخل شدم. به گونهاي در مقابلم ايستاد كه جلوي ديدم را گرفت. از روي مقنعه چنان به گونهاش سيلي زدم كه گوشوارهاش كنده شد و روي زمين افتاد. علي بيرون آمد. چون احساس كردم كه ميآيد، به سرعت بيرون دويدم و به خالد و قنفذ و كساني كه با آن دو بودند، گفتم: از خطر بزرگي نجات پيدا كردم».
در روايت ديگري آمده: «جنايت بزرگي مرتكب شدم و اينك بر خودم ايمن نيستم. اين علي است كه از خانه بيرون آمده. همه با هم طاقت او را نداريم. علي
بيرون آمد. فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را باز كند و از آنچه به او رسيده بود، از خداي بزرگ استغاثه كند. علي، پيراهنش را روي فاطمه انداخت و به او گفت: دختر رسول خدا! خداوند پدرت را براي جهانيان رحمت فرستاده است، پس تو نيز، اي سرور زنان! براي اين خلق نگونبخت رحمت باش نه عذاب. درد زايمانش سخت شد. وارد خانه شد و جنيني را سقط كرد كه علي او را محسن ناميد.
جمعيتي زياد فراهم كردم نه براي مقابله با علي بلكه قلبم به آنان محكم شود. آمدم و او را كه در محاصره قرار داشت، از خانهاش بيرون آوردم... ابوبكر ميگفت: واي بر تو عمر! چه كاري بود كه با فاطمه كردي؟!». (1).
13- عبدالجليل قزويني رازي: «عمر در بر شكم فاطمه زد و فاطمه را منع كردند كه بر پدر خود بگريد...». (2).
14- فيض كاشاني: «... سپس عمر جماعتي از طلقاء و منافقان را گرد آورد و با آنان به منزل اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد. چون با در بسته مواجه شد، فرياد كشيدند: علي! بيرون بيا كه خليفهي رسول خدا تو را ميخواند.
در را برايشان باز نكردند. هيزم آوردند و دم در گذاشتند و آتش آوردند كه آن را آتش زنند. عمر فرياد كشيد: به خدا قسم، اگر در را باز نكنيد، آن را آتش ميزنيم.
چون فاطمه دانست كه خانهاش را آتش ميزنند، برخاست و در را باز كرد. پيش از آنكه با آنان روبهرو شود، او را پرت كردند و فاطمه پشت در پنهان شد.
سپس به اميرالمؤمنين عليهالسلام كه روي فرشش نشسته بود، يورش بردند و دورش جمع شدند و گريبانش را گرفته به زور بيرون آوردند، و كشانكشان به مسجد بردند.
فاطمه بين آنان و شوهرش حائل شد و گفت: به خدا سوگند، نميگذارم كه پسر عمويم را به ستم بكشيد. واي بر شما! چه زود در حق ما اهلبيت به خدا و رسول او خيانت كرديد. و حالي كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شما را به پيروي، محبّت و تمسّك به ما سفارش كرد و خداوند متعال فرمود: (قل لا اسئلكم عليه اجراً الّا المودّة في القربي). (1).
بيشتر مردم علي عليهالسلام را به خاطر فاطمه عليهاالسلام رها كردند. عمر به قنفذ- لع- فرمان داد كه او را با تازيانه بزند. قنفذ با تازيانه به پشت و پهلوي فاطمه زد چنانكه او را سخت رنجور ساخت و اثر آن در جسم شريفش باقي ماند. همين ضربت قويترين سبب سقط او بود كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود...». (2).
«و اميرالمؤمنين عليهالسلام را به مسجد بردند و در برابر ابوبكر نگه داشتند. فاطمه خود را به او رساند تا مگر او را از دستشان رها سازد ولي نتوانست. پس به سوي قبر پدرش رفت و به آن اشاره كرد...». (3).
در تأييد آنچه گذشت به موارد زير اشاره ميكنيم:
1- ميگويند: «فاطمه عليهاالسلام دم در خانه بين شوهرش و آنان حائل شد. قنفذ با تازيانه او را زد... ابوبكر قنفذ را فرستاد كه فاطمه را بزند. قنفذ فاطمه را وادار كرد كه به لنگهي در خانهاش پناه برد. آنگاه در را به طرف او راند كه يك دنده از پهلويش شكست و فرزندش را سقط كرد». (4).
2- پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «آگاه باشيد! در فاطمه، در من است و خانهي او خانهي من.
هر كه حركت آن را هتك كند، حرمت حجاب خداوند را هتك كرده است». (1).
3- محقق كركي: «و طلبيدن اهانتآميز علي براي بيعت، تهديد به آتش زدن خانه و جمع هيزم در كنار در و سقط جنين فاطمه به نام محسن و لذا همانگونه كه علماي ما روايت كردهاند، اين مسائل را به زبان آوردند تا ديگران را به ارتكاب ظلم و انتقامگيري (از ساكنان خانه) تحريك نمايند». (2).
4- ابنخيزرانه در غرر خود ميگويد: «زيد بن اسلم گفت: من از كساني بودم كه هنگام امتناع علي و يارانش از بيعت، همراه عمر هيزم به در خانه فاطمه آورديم. عمر به فاطمه گفت: كساني را كه در خانه هستند بيرون كن و الّا خانه را با ساكنانش آتش ميزنم. گفت: علي، فاطمه، حسن، حسين و گروهي از اصحاب پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله در خانه بودند. فاطمه گفت: فرزندانم را آتش ميزني؟! گفت: آري به خدا قسم، يا بيرون ميآيند و بيعت ميكنند». (3).
از آنچه گذشت، روشن شد كه علت انكار وجود در براي خانههاي زنان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و ديگر خانههاي مدينه، تشكيك در روايات فراواني است كه اهل سنت و شيعه روايت كردهاند و اثبات ميكند كه برخي از صحابه تلاش كردند در و خانهي زهرا عليهاالسلام را به روي ساكنانش زهرا، علي، حسن، حسين و عدهاي ديگر در آن بودند،
آتش بزنند.
اگر اثبات شود كه خانههاي مدينه در نداشت، در اين صورت روايات محدّثان و مورّخان كه ميگويد: علّت سقط محسن بن علي، زدن زهرا عليهاالسلام و فشردن او بين در و ديوار بود، بياثر خواهد شد.
كسي كه از نيرنگ علمي و فرهنگي، تاريخي و مذهبي دشمنان اهلبيت عليهمالسلام در رويارويي با آنان آگاه شود، در چارهجويي براي اين امر، و يا دست كم عنايت بدان با جمعآوري شواهد و قرائن مؤيد، چندان ترديدي ببه خود راه نخواهد داد.
با ملاحظه متون و رواياتي كه در اين زمينه آوردهايم، حوادثي كه بر زهرا عليهاالسلام گذشت، چنان واضح و آشكار ميشود كه جاي هيچگونه شك و ترديدي در آن باقي نميماند. خصوصاً كه كساني اين حوادث را روايت كردهاند كه تبرئه اين گروه كه هنوز هم آنان را دوست دارند و در گذر روزگاران و اعصار متمادي آنان را گرامي داشتهاند؛ برايشان خيلي مهم است.
در اين فصل مجموعهاي از تعابير مفيد در تأكيد بر وجود در براي خانهي فاطمه عليهاالسلام آمده كه ميرساند خانه آن بانو درِ قابل باز و بسته شدن، شكستن و سوختن داشت. اينك خلاصهاي از اين تعابير را ملاحظه فرماييد:
آيا در خانهام را به رويم آتش ميزني؟
و خطاب فاطمه عليهاالسلام به آنان از پشت در.
آتش در چوب در افتاد.
قنفذ دستش را داخل كرد تا در را باز كند.
لگدي به در زد.
در را به طرف من كه آبستن بودم، راند.
در را به داخل راند.
به در خانه علي رسيد، فاطمه پشت در نشسته بود.
در زد.
فاطمه در را باز كن و الّا آن را به رويتان آتش ميزنيم.
سپس آتش خواست و در را آتش زد. در سوخت.
فاطمه، در را به رويشان بست.
لگدي به در زد و آن را شكست. در از شاخه خرما بود.
واي بر كسي كه در خانهاش را آتش بزند.
هيزم زيادي بر در خانهي ما جمع كردند و آتش آوردند تا ما و آن را آتش زنند.
گشودن خانه فاطمه و وارد شدن بر او در خانهاش و جمع كردن هيزم بر در خانهاش.
لگدي به در زدم. فاطمه شكمش را به در چسبانده بود.
در را به داخل راندم و وارد شدم.
اگر خارج شدند كه شدند و الّا هيزمها را بر در خانهاش جمع كن.
و در خانهاش را آتش زدند و علي را به زور بيرون آوردند.
او را بين در و ديوار فشار داد.
در فاطمه، در من است و خانهاش، خانه من.
احاديث آتش زدن خانه علي عليهالسلام را به دليل ارتباط آن با آتش زدن همين در آورديم. لذا نيازي به آوردن خلاصه آن نميبينيم. در خصوص اشعاري كه در اين باره آورديم، نيز همينگونه است.