ghaemiyeh.com
سرشناسه : عطائي اصفهاني علي عنوان و نام پديدآور : پاسخهاي ما به پرسشهاي اهل سنت پاسخ به چند پرسش فقهي و اعتقادي علي عطائي اصفهاني مشخصات نشر : تهران مشعر، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهري : ص ۲۷۶
شابك : 964-7635-60-5۱۴۰۰۰ريال يادداشت : فهرستنويسي براساس اطلاعات فيپا.
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس عنوان ديگر : پاسخ به چند پرسش فقهي و اعتقادي موضوع : شيعه -- احتجاجات موضوع : اهل سنت -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
رده بندي كنگره : BP۲۱۲/۵/ع۶پ۲ ۱۳۸۳
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۳-۲۴۵۳۰
مرقومه مباركه حضرت آية اللَّه اشتهاردى
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
الحمدللَّه الذى لم يشرك (حين انْ شاء خَلْقَ ماسواه) احداً ولا شيئاً، فلا يجوز عقلًا ان يشركه غيره في عبادته.
والصلاة والسلام على جميع انبيائه ولا سيّما النبى الخاتم الذين بعثوا للتنبيه و الإرشاد الى هذا التوحيد المطلق فتنبّه قوم من الجن و الانس و هم اقلّ ولم يتنبّه آخرون وهم الأكثر.
وعلى أوصيائهم ولا سيّما وصىّ النبى الخاتم- على بن ابىطالب والاثنى عشر عليهم صلوات اللَّه الملك القدوس.
در ماه ذى القعدة الحرام 1424 ه ق در مدينه منوره اداماللَّه انوار ذوى الأنوار الى ما شاء كتابى بدستم رسيد كه مؤلف محترم آن، فاضل محترم سماحة حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ على عطايى اصفهانى زيدت توفيقاته كه نام آن كتاب را چرا؟ چرا؟ (پرسش و پاسخ در مدينه منوره) قرار داده است.
حقير با استعجال آن كتاب شريف را من البدو الى الختم مرورى كردم، الحق و الانصاف اكثر آنچه مرقوم داشته است،
سؤالًا و جواباً (چون پاسخهاى آن پرسشها را از كتابهاى خود اهل تسنن آورده) بر طبق انصاف بدون اعمال تعصب مذهبى بيان فرموده است. اميد است ان شاء اللَّه تعالى ذات اقدس الهى جزاى خير از جانب اهل بيت عصمت و طهارت به مؤلف محترم مرحمت فرمايد و بيش از پيش توفيق شناسايى طريقه آل عصمت و طهارت عليهم السلام را عنايت فرمايد.
لكن مسأله مخالفت با طريقه آل البيت عليهم السلام ريشه دارد آن هم ريشه عميقى كه به اين زودى شاخ و برگ آن قطع نخواهد شد.
آنچه كه به نظر حقير فعلًا مىرسد- به عنوان موقت چارهپذير است- اين است كه تنها علم و دانش در رفع اختلاف كفايت نمىكند بلكه بايد علم و دانش با قدرت و توانايى و نفوذ هماهنگى كند.
چنانچه ائمه دين عليهم السلام هم نتوانستند پيش ببرند چون علم بود و قدرت نبود.
علامه حلى عليه الرحمة و خواجه نصير الدين طوسى رحمه الله هماهنگى كردند با هلاكو خان مغول كه تازه مذهب تشيع را پذيرفته بود و مذهب اهل بيت را مقدارى رواج دادند.
و يا لااقل قدرت، مخالفِ با علم نباشد.
و به عبارت ديگر ذات اقدس الهى هم عالم است و هم قادر و اين دو صفت ذاتى، هر وقت پياده شد بر بندگان و بندگان مَظْهَر اين دو صفت بودند تمام اختلافات برداشته مىشود.
اما اگر علم الهى بود و قدرت، قدرت شيطانى، محال است اصلاح جامعه بر طبق مرام انبياء و اوصياى آنان، چون شيطان ضد رحمان است و جمع بين ضدين عقلًا محال است.
اگر ممالك اسلامى و سَران آنها هماهنگى كنند يك جلسه و نشستى در امور دينى با هم داشته باشند، عملًا و قولًا اميد اين هست شيطان عقب نشينى كند و اما اگر تمام همتشان امور ماديه باشد (چنانچه هست).
همانگونه كه بنيان گزار جمهورى اسلامى حضرت امام راحل، خمينى- روّح اللَّه روحه- مكرر و مشدّد قولًا و كتباً سفارش اكيد در وحدت فيضيه و دانشگاه كردند و همه علماء معاصرين و مراجع دينى هم صحت او را پذيرفتهاند نظر به همين معنا داشتهاند كه علم و قدرت هماهنگى كنند.
و شايد معناى ان تنصروا اللَّه ينصركم (1)
اشاره به همين جهت است چون نصرت خدا بدون بكار زدن علم و قدرت الهى متحقق نمىشود.
و همه گرفتارىهاى انبياء سلف هم همين مقابله قدرت با علم بوده و فعلًا خصوص كشور ايران- به واسطه خون هزاران شهيد- اعم از علما و روحانيون و دانشجويان عزيز بلكه عدهاى از اساتيد دانشگاه و بقيه اقشار جمعيت حتى ارتش محترم و ... في الجملة هماهنگى بين قدرت و علم به دست رسيده، اين نعمت عظماى كم سابقه بلكه بى سابقه را
1) سوره محمّد/ 7؛ «اگر خدا را يارى كنيد ياريتان مىكند.»
غنيمت بدانيم.
با اين كه دولت اسلامى ايران مذهبى جعفرى با ساير كشورهاى اسلامى خصوصاً كشور حجاز كه مركز نبوغ اسلام و طلوع خورشيد تابان الى يوم القيمة، تماس در جهت پيشبرد مقصد اهل بيت عليهم السلام به طورى كه- در عين حال اين كه هر كس به مذهب خود عمل مىكند- بدگويى نسبت به هم ديگر نكنند، به طريق قانونى در مقابل كفارى كه اتفاق كردهاند بر عليه اسلام ناب.
صدهزاران خيط يكتا را نباشد قوتى چون بهم برتافتى اسفنديارش نگسلد
و اگر چنين كارى دست دهد بسيارى بدبينىها و زشت گويىها از بين خواهد رفت. چنانچه در زمان مرحوم آية اللَّه العظمى الحاج آقا حسين بروجردى قدس سره در سوريه هم چون تصميمى به وسيله مرحوم آية اللَّه الحاج الشيخ عبدالكريم زنجانى رحمه الله با عدهاى از دانشمندان و علماء اهل تسنن گرفته شد و مرحوم آية اللَّه زنجانى حديث معروف بين الفريقين (مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق) (1)
را عنوان كرد، نتيجه اين شد كه در سوريه تقيه از بين برود و از جهت مهر و تسبيح و مسواك و ساير اختلافات به طريق آزادانه به كار زده شود و از آن زمان تا كنون حكومتين
1) ترجمه: «مثل اهل بيت من مثل كشتى نوح است هركس آن را سوار شدنجات يافت و هر كس از آن تخلف نمود سوار نشد هلاك گرديد.»
(ايران و سوريه) اختلاف سياسى هم ندارند و اثر اين گونه وحدتها به مراتب بيش از آثار نقض و ابرامهاى طرفين است و يا نسبت شرك و كفر و زندقه و ... (كه از طرف گروه تندرو به شيعيان اهل بيت عصمت و طهارت خصوصاً شيعيان ايران بلكه دولت اسلامى ايران) شايع شده است و بياييد به آيه قل كل يعمل على شاكلته (1)
و به آيه لكم دينكم ولى دين (2)
عمل كنيم نه به تزريقات و تبليغات و بلندگوهاى كفار مطلقاً اعم از اهل كتاب يا غير اهل كتاب و نه ضربه زدن بَر فِرق مسلمين، بعضى بعض ديگر را تا امثال مؤلف محترم دامت توفيقاتهم. به تبليغ معارف اسلامى و بالا بردن افكار عمومى در توحيد و خداشناسى و كردار و رفتار و گفتار اخلاق بپردازند كه اين همه عقبماندگى اخلاق مسلمين عمدهاش اختلاف عملى مسلمين خودشان با خودشان است نه خودشان با غير مسلمين اعاذنا اللَّه من شرور انفسنا التى منها توجه ذوى القدرة الى الدنيا و ما يتعلق بها و أيقظنا من نومة الغفلة و النسيان- والحمدللَّه اولًا وآخراً و ظاهراً وباطناً.
اقل الطلاب على پناه اشتهاردى في الليلة الاولى او الثانية من ذىالحجة سنة 1424 ه ق بالمدينة المنورة.
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
الحمد للَّهربّ العالمين وصلّى اللَّه على محمّد وآله الطاهرين.
قال اللَّه تبارك و تعالى:
إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (1)
.خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم:
ايها الناس انى تارك فيكم الثَّقَلَيْن، كتاب اللَّه وعترتى اهل بيتى فتمسّكوا بهما لن تضلوا فإن اللطيف الخبير أخبرنى وعهد إليّ أنّهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض (2)
اى مردم، من دو چيز گران قيمت در ميان شما
مىگذارم يكى كتاب خدا و ديگر عترت و اهل بيتم، پس به آن دو چنگ زنيد تا هرگز گمراه نشويد، خداوند لطيف خبير به من خبر داد و با من عهد كرد كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در كنار حوض [كوثر] بر من وارد شوند.
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم:
انّ مثل اهل بيتى مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلّف عنها غرق (1)
مثل اهل بيت من مثل كشتى نوح است، هر كس آن را سوار شد نجات يافت و هر كس از آن تخلف نمود (سوار نشد) هلاك گرديد. (2)
61- (2424) حدثنا .... عن صفية بنت شيبة قالت: قالت عائشة: خرج النّبي صلى الله عليه و آله غداةً وعليه مِرطٌ مُرَحَّلٌ من شَعْرٍ أسوَدَ، فجاءَ الحسن بن عَليّ فأدْخَلَهُ ثمّ جاءَ الحسين فَدَخَلَ معه ثمّ جائت فاطمة فادخلها ثمّ جاء عليّ فأدْخَلَه ثمّ قال: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (3)
.عايشه گفت: صبحگاهى پيامبر أكرم صلى الله عليه و آله [از منزل خارج شد در حالى كه عبايى بر دوش داشت پس حسن فرزند على خدمت آنحضرت آمد، پيامبر او را داخل عبا نمود، پس از آن
حسين آمد، او را با حسن زير عبا جا داد، سپس فاطمه آمد، او را نيز زير عبا جا داد، سپس على آمد پس او را داخل عبا نمود، پس از آن گفت: خداوند مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.
شيعيان در سفر به حج و عمره، برخى امور سؤال برانگيز را از برادران اهل سنت مشاهده مىكنند و مايل هستند منشأ و وجه اختلاف آنها را با عقايد و اعمال ما شيعيان بدانند و نوعاً از روحانيون محترم پاسخ آنها را جويا مىشوند.
از چند سال پيش كه توفيق مكرّر در تشرف به حج و عمره را جهت پاسخگويى به مسائل شرعى داشتهام، بعضى از روحانيون از اينجانب خواستند مسائل محلّ خلاف را كه چشمگير و مورد توجه عموم است، بررسى و با توضيح كوتاهى در اختيار زوار محترم قرار دهم. كه در اين كتاب تا حد امكان درخواست آنها را اجابت نمودم.
يادآور مىشوم كه اصل اين كتاب را در سال 1382 و در ايّامى كه در مدينه منوره بودم، در فرصتهاى مناسب نوشتم و از صحاح و مسانيد اهل تسنن، تنها صحيح بخارى، (1)
توجه: رواياتى را كه از صحيح بخارى با تعيين صفحه و شماره روايت، نقل كردهام، تماماً از اين نسخه است.
و مسلم (2)توجه: رواياتى را كه از صحيح مسلم با تعيين صفحه و شماره روايت، نقل كردهام، تماماً از اين نسخه است.
كه اهل سنّت آنها را صحيحترين و معتبرترين كتابهاى خود مىدانند نزد اين جانب بود و گاهى هم از كتابخانه مسجد النبى و نوشتههاى بن باز استفاده مىكردم. (1)
توجه: آنچه از اين كتاب نقل كردهام از چاپ دوم سال 1424 ه چاپ رياض، مؤسسه الجريسى است.
در تكميل كتاب از نظرات حضرات آيات: حاج شيخ علىپناه اشتهاردى وحاجشيخ غلامرضا صلواتى- دامت بركاتهم- استفاده كردم كه بدينوسيله از لطف و عنايت هر دو بزرگوار كمال تشكر و سپاسگزارى را دارم و از خداوند متعال طول عمر پر بركت و توفيق بيشتر آنان را خواستارم.
سزاوار نيست احدى از مسلمانان، در وجوب پيروى و لزوم تبعيت از عترت طاهره در امور دينى و تكاليف الهى، از فروع عمليه و اصول اعتقاديه، و تقديم فتاوا و روايات آنها بر گفتهها و روايات ديگران ترديد و يا شبهه كند، هرچند معتقد به ولايت و خلافت و
1) مطالبى نيز از «صلاة المؤمن» نقل كردهام، اين كتاب- دو جلد در يك مجلد- تأليف سعيد بن على بن وهف القحطانى است. وى از شاگردان بن باز بوده و در اين كتاب اكثراً حرفهاى او را بازگو نموده است و ظاهراً مورد قبول اهل تسنن حجاز است.
جانشينى آنها از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در امور سياسى و امور دنيوى نباشد، زيرا كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اين امر را در حديث ثقلين كه مورد اتفاق شيعه و سنى بوده و بسيارى از بزرگان و عالمان دين بر صحت آن اعتراف دارند، بيان فرمود و آن را محكم و استوار نمود و بر آن تأكيد فرمود، آيةاللَّه بروجردى سپس مىگويند: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم معارف الهيه و واجبات دينيه و سنن نبويه و تمام آنچه را مردم به آن نياز دارند به عترت سپرد و نزد آنها وديعه و امانت گذاشت و به همين جهت عترت را عِدْل (همسنگ) قرآن مجيد قرار داد و در موارد متعدد و جاهاى بسيار سفارش به پيروى آثار آنها فرمود، به تمسك و اعتصام و اهتدا به هدايت آنها و به اخذ از علوم و دانش آنها توصيه نمود، و مردم را از ردّ بر آنها و از تخلف نمودن از فرامين آنان نهى فرمود، همان گونه كه اين مطلب از احاديث متعدده متواتره ظاهر مىشود.
يكى از آن احاديث، حديث معروف به حديث ثقلين است كه شيعه و سنى بر آن اتفاق دارند. چرا كه سى و چهار نفر از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين حديث را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند و علاوه بر علما و محدثين اماميه بيش از يكصد و هشتاد نفر از بزرگان و مشاهير علما و محدثين آنها در كتابهاى صحيح و معتبر خود با سندهاى صحيح- نزد خودشان- آن را
روايت و ثبت كردهاند. (1)
مرحوم آية اللَّه بروجردى قدس سره، پس از اين مقدمه- كه آن را تلخيص و ترجمه نمودم- حديث شريف ثقلين را از كتابهاى معروف و مورد قبول اهل تسنن نقل كرده است و سپس به طور مفصل، معنا و مطالبى كه از آن استفاده مىشود را بررسى و توضيح داده و در پايان فرموده است.
حاصل آنچه ذكر كرديم اين شد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر همه امت واجب فرمود، در امور شرعيه و تكاليف الهيه به عترت طيبه متمسك شوند و وجوب تمسك به
1) لا ينبغى لأحد من المسلمين أن يرتاب أو يشكّ في وجوب تباعة العترة الطاهرة في الامور الدينية و التكاليف الإلهية من الفروع العملية و الأصول الاعتقادية و تقديم فتاويهم و رواياتهم على أقوال غيرهم و احاديثه ولو لم يعتقد ولايتهم وخلافتهم عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم في السياسة المدنية واستصلاح الامور الدنيوية فانه صلى الله عليه و آله و سلم قد بين هذا الأمر و أوضحه و شدّده واكدّه في حديث الثَّقَلَيْن المتفق عليه بين الفريقين كما صرّح به جلّ علماء الاسلام [إلى ان قال] أن النبى صلى الله عليه و آله و سلم استودع اطائب عترته وأفاخم ذريته المعارف الالهية والفرائض الدينية و السنن النبويّة وجميع ما يحتاج اليه الناس ولأجل ذلك جعلهم اعدال الكتاب واوصى الأمة كلها في مواضع كثيرة و موارد عديدة باتّباع آثارهم والأعتصام بهم والاهتداء بهدايتهم والأخذ من علومهم ونهاهم عن الردّ عليهم والتخلف عنهم كما يظهر من الاحاديث المتعددة المتواترة، منها الحديث المعروف بحديث الثَقَلَين المجمع عليه بين الفرقين فإنه قد رواه عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم اربع و ثلثون من الصحابة والصحابيات و اخرجه مضافاً الى علماء الاماميّة ومحدثيهم اكثر من الثّمانين والمأة من أكابر اهل السّنة و مشاهير علمائهم ومحدّثيهم في جوامعهم وصحاحهم و سننهم بأسانيد صحيحة منهم ... جامع احاديث الشيعة: ج 1، المقدمة، چاپ اول، ص 29.
اهل بيت عليهم السلام را مؤكد و مشدد و محكم فرمود و با كلمات عديده و الفاظ گوناگون اين امر را محكم و استوار نمود، به گونهاى كه انكار آن ممكن نيست و تأويل آن جايز نمىباشد. (1)
خلاصه اين كه، حديث مبارك ثقلين را خاصه و عامه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت نمودهاند و اين حديث شريف، امامت و خلافت و مرجعيت ائمه معصومين عليهم السلام را ثابت و قطعى فرموده و براى شخص عاقل و با انصاف جاى هيچ گونه شك و ترديدى باقى نگذاشته است.
گذشته از حديث ثقلين، احاديث كثيره ديگرى وجود دارد كه آنها را نيز شيعه و سنى به طور متواتر نقل كردهاند و همه آنها حاكى از اين است كه پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله و سلم هدايت و سعادت و نجات مسلمانان را منوط به پيروى از اهل بيت و اطاعت از آنان دانستهاند، مانند حديث سفينه، كه اباذر نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
انّ مثل اهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلّف عنها هلك (2)
1) وقد تحصّل ممّا ذكر انّ النبى صلى الله عليه و آله و سلم اوجب على الامة قاطبة التمسّك بالعترة الطيّبة في الامور الشرعيّة والتّكاليف الالهيّة واكّد وجوبه و شدّده و اوثقه و كررّه بكلمات عديدة و الفاظ مختلفة بحيث لا يمكن انكاره و لايجوز تأويله و انّما اكتفينا بذلك مع انّ كثيراً من طرق الحديث قد تضمّن مضافاً الى المذكورات ما يدلّ على حجيّة اقوالهم و وجوب اتّباعهم و حرمة مخالفتهم اختصاراً فانّ في ذلك غنىً و كفاية. همان: ص 52.
2) جامع احاديث الشيعة، ج 1، المقدمة، چاپ اول، ص 28.
[و در روايت ديگر به جاى «هلك» «غرق» آمده است .
مَثل اهل بيت من مثل كشتى نوح است، هر كس آن را سوار شد نجات يافت و هر كس از آن تخلف نمود (سوار نشد) هلاك گرديد.
حضرت آية اللَّه العظمى آقاى بروجردى قدس سره اين حديث را از چند كتاب از كتابهاى معروف اهل تسنن از اباذر نقل كرده و فرموده است:
متجاوز از صد نفر از بزرگان علماى عامه در جوامع و مصنفاتشان اين حديث را روايت كردهاند. (1)
روايات در لزوم اطاعت از اهلبيت عصمت و طهارت بسيار وبناى اين كتاب بر اختصار است خصوصاً كه درهمين دو حديث كفايت واتمام حجت است و همه مؤمنين توجه دارند كه فقهاى شيعه بهاستناد همان احاديث خصوصاً حديث ثقلين، در مقام استنباط احكام شرعى و فتوا به فروع فقهى به روايات صادره از پيامبرأكرم صلى الله عليه و آله واهلبيت آن حضرت رجوع مىكنند.
يكى از اهم امور و اوجب واجبات، بر همه مسلمانان
1) اخرج الحاكم عن ابى ذر كما في الصواعق ص 184، انّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال: إن مثل أهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلّف عنها هلك. [الى ان قال] و اخرج هذا الحديث غيرهم من اكابر علماء العامة في جوامعهم و مصنفاتهم ما يربو على المأة ... همان، ص 28.
اتحاد و حفظ وحدت و همدلى و در كنار يكديگر بودن و پرهيز از تفرقه و جدايى است. خداوند متعال فرموده است:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلَا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنْ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (1).
«همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد آنگاه كه دشمنان يكديگر بوديد پس ميان دلهاى شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد. اينگونه خداوند نشانههاى خود را براى شما روشن مىكند. باشد كه شما راه يابيد.»
بمقتضاى اين آيه شريفه، هر مسلمانى گذشته از آن كه موظف است به قرآن و عترت- كه بهترين حبل و دستاويز انسانهاست- تمسك جويد، بايد همراه مسلمانان و در كنار آنان باشد و هماهنگ به ريسمان الهى اعتصام جويند و هرگز از اتحاد و اتفاق و همدلى كه نعمت ويژه الهى و منشأ رسيدن به كمال نهايى است عفلت نكنند و از خطر اختلاف و دشمنى با همديگر كه همانند حركت در لبه پرتگاه و گودال آتش است،
1) سوره آل عمران/ 103.
غافل نشوند و توجه داشته باشند كه نزاع و كشمكش موجب سست شدن و از بين رفتن قدرت و شوكت است و خداوند سبحان مسلمانان را از آن برحذر داشته است. وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ (1)
؛ «با هم نزاع نكنيد كه سست شويد و مهابت شما از بين برود.»
همچنين بر همه مسلمانان است كه در پرتو وحى الهى، زندگى مسالمتآميز داشته باشند و از اختلاف و تفرقه و تشتّت كه پيروى از گامهاى شيطان است پرهيز نمايند، زيرا او دشمن آشكار انسانها است و بارزترين مظهر عداوت او، ايجاد اختلاف و تفرقه و آشوب است. يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ؛ (2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد همگى به اطاعت خدا در آييد و گامهاى شيطان را دبنال مكنيد كه او براى شما دشمنى آشكار است.»
از سويى روشن است كه توده مردم، تابع دانشمندان و مبلغان و گويندگاناند، اگر آنان حقايق را به دور از تعصّب و لجاج و عناد و صرفاً به منظور ارشاد و هدايت بازگو كرده و بنويسند، هرگز شكاف و بدبينى در جوامع پديد نمىآيد، اما چنانچه آنان- خداى ناخواسته- از روى تعصب و عناد سخن
گويند و افرادى كينه توز و تشتّت طلب باشند، اميدى به اتفاق و اتحاد و اصلاح و رشد جامعه مسلمانان نخواهد بود و امّت اسلامى هرگز طعم گواراى وحدت را نخواهند چشيد، و به كمال مطلوب و خداپسند دست نخواهند يافت.
از اين رو قرآن كريم علما و دانشمندان را قبل از ديگران و بيش از سايرين، سفارش به اتحاد مىكند و خطر اختلاف را به آنها هشدار مىدهد و از عذاب روزى مىترساند كه در آن برخى چهرهها دگرگون مىگردد. وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَأُوْلَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ* يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَكَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ؛ (1)
«و چون كسانى مباشيد كه پس از آنكه دلايل آشكار برايشان آمد پراكنده شدند و با هم اختلاف پيدا كردند و براى آنها عذابى سهمگين است در آن روزى كه چهرههايى سفيد و چهرههايى سياه گردد. امّا سياهرويان به آنان گويند آيا بعد از ايمانتان كفر ورزيديد. پس به سزاى آن كه كفر مىورزيديد اين عذاب را بچشيد.»
البته قرآن مجيد ارائه حق و اقامه برهان و جدال احسن را مىستايد و به آن امر مىكند قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ؛ (2)
«بگو دليلتان را بياوريد.» وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛ (3)
«به شيوهاى كه نيكوتر
است مجادله نما.» ولى اختلاف بعد از علم و روشن شدن واقع را كه غرضى جز نيل به هدف پليد نفسانى در آن نيست، زيانبار دانسته و دانشمندان را مسؤول آن اعلام نموده و منشأ تفرقه بعد از علم و آگاهى به حق را ظلم و بغى و تجاوز دانسته است. وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ؛ (1)
«و جز كسانى كه كتاب به آنان داده شد پس از آنكه دلايل روشن براى آنان آمد به خاطر ستم و حسدى كه ميانشان بود، هيچكس در آن اختلاف نكرد.» وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ؛ (2)
«و فقط پس از آن كه علم برايشان آمد راه تفرقه پيمودند آن هم به صرف حسد و برترىجويى ميان همديگر.»
و بر همگان روشن است كه ظلم و تجاوز و تعدّى، هرگز موجب سعادت جوامع مسلمان نخواهد بود.
بر اين اساس لازم است دانشمندان و صاحب نظران براى ايجاد وحدت و استوارى پايههاى اتحاد و اتفاق و الفت و هماهنگى در بين مسلمانان كوشش نمايند و در عين ارشاد و هدايت و برطرف نمودن شبهات و پاسخ به سؤالها و راهنمايى و ارشاد آنها، از آنچه موجب تفرقه و عناد و بدبينى مىشود پرهيز كنند.
البته اين مطلب نبايد به معناى اجتناب از گفتن سخن حق و روشن ساختن واقعيت و تبيين حقيقت تلقّى شود، زيرا چنانچه حق و حقيقت مخفى بماند و بيان نشود موجب از بين رفتن حق و سبب گمراهى مردم مىشود، لذا بر علما و دانشمندان است كه بدور از جوّسازى و تهمت و افترا حق را بيان كنند و مردم را از گمراهى نجات دهند.
با توجه به مطالب مزبور، در اين كتاب سعى شده از الفاظ توهينآميز و عباراتى كه موجب تفرقه است دورى شود و در حدّ ارائه حقيقت و اقامه دليل و برهان بر آن و نهايتاً از باب وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛ (1)
«به شيوهاى كه نيكوتر است مجادله نما.» از كتابهاى مقبول نزد خودشان مطالب را بازگو و حق را تبيين كرده و پاسخ سؤالها داده شده است. در اين نوشتار چنانچه خلاف اين پيش آمده سهو قلم است كه اميد مىرود تذكر داده تا اصلاح گردد، در عين حال وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ؛ (2)
«و بايد عفو كنند و گذشت نمايند مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد؟»
وما توفيقى الا باللَّه
والسلام على من اتبع الهدى
اختلاف ما با آنها در وضو
پرسش 1: چرا ما «شيعيان» در وضو- پس از شستن صورت- دستها را از بالا به پايين مىشوييم و با آب وضو كه در كف دست مانده است جلوى سر را مسح مىكنيم و روى پا را نيز با آن مسح مىكنيم ولى اهل تسنن مانند ما وضو نمىگيرند و عدّهاى از آنها تمام سر را با گوشها مسح مىكنند و پاهايشان را بجاى مسح مىشويند؟
پاسخ: ما «شيعيان دوازده امامى» در برخى از واجبات وضو با اهل تسنن اختلاف داريم:
1- در فقه ما، شستن صورت از بالا به پايين واجب است- البته برخى فرمودهاند: شستن صورت از بالا مبنى بر احتياط است (1)-. ولى اهل تسنن به اتفاق گفتهاند: شستن صورت از بالا به پايين مستحب است (2).
2- در فقه ما، شستن دستها از بالا به پايين واجب است ولى اهل تسنن به اتفاق گفتهاند: شخص مخير است دستها را از پايين به بالا يا به عكس بشويد و اتفاق نمودهاند بر اينكه از پايين (از سر انگشتها) به بالا شستن مستحب است (1).
3- در فقه ما «شيعيان» مسح كردن جلوى سر واجب است ولى اهل تسنن در مسح سر اختلاف دارند.
مالكىها گفتهاند: مسح تمام سر واجب است.
حنبلىها گفتهاند: مسح تمام سر و گوشها واجب است.
حنفىها گفتهاند: مسح يك چهارم سر واجب است.
شافعىها گفتهاند: مسح بعضى از سر- هر مقدار كه باشد- واجب است (3).
و برخى از آنها هم گفتهاند: اگر به جاى مسح، سر را بشويند يا به آن آب بپاشند كفايت مىكند (4).
4- در فقه شيعه مسح نمودن روى پا واجب است ولى اهل تسنن به اتفاق گفتهاند: واجب است پاها را بشويند (5).
بنابر آنچه نقل شد، محل خلاف بين ما و آنها چهار مورد است:
1- ما شستن صورت را از بالا به پايين واجب مىدانيم ولى آنها مستحب مىدانند. دليل ما بر اين امر رواياتى است مبنى بر اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در وضو صورت مباركشان را از بالا به پايين مىشستهاند و روايتى نيز نقل شده كه امام عليه السلام امر فرموده است:
اغسل من اعلى وجهك الى اسفله (1)
صورت را از بالا به پايين بشوييد.
اما اهل تسنن گفتهاند: آيه شريفه: فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ (2)
امر به شستن كرده و از جهت كيفيتِ شستن، مطلق است و در آن نفرموده است از بالا بشوييد. و روايات نيز استحباب از بالا شستن را ثابت مىكند نه وجوب آنرا.
2- ما شستن دستها را از بالا به پايين واجب مىدانيم ولى آنها مستحب مىدانند.
دليل ما بر اين امر روايات بيانيه است، كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم دستها را از بالا به پايين مىشست و روايت صحيحهاى نيز از امام عليه السلام وارد شده كه حضرت در مقام تفسير آيه مربوط به وضو (3)
چهار تذكر
1- در آيه مباركه حدّ و مقدار دست كه بايد در وضو شسته شود تا آرنج تعيين شده است، زيرا «مرافق» جمع «مرفق» به معناى «آرنج» است و چون هنگامى كه گفته شود دست را بشوييد، ممكن است به ذهن برسد كه دستها را تا مچ بشوييد، چرا كه عرفاً اين مقدار شسته مىشود، براى رفع اين توهم، فرموده است، تا آرنج بشوييد «الى المرافق».
از اين توضيح معلوم شد كه كلمه «الى» در آيه فوق، فقط براى بيان حد شستن و مقدار آن مىباشد نه كيفيت شستن. به طورى كه برخى از اهل تسنن توهم كرده و مدعى شدهاند كه بايد ولو به نحو استحباب دستها را از سر انگشتان به طرف آرنج بشويند و به ظاهر آيه تمسك كردهاند.
توضيح اينكه اين مطلب در آيه، مانند آن است كه- مثلًا- به خادم مسجد بگويند: «اكنس المسجد من الباب الى المحراب» مسجد را از درب آن تا محراب جارو بزن، در اينجا منظور گوينده بيان حد و مقدارى است كه بايد جارو بزند و نمىخواهد بگويد: از كجا شروع و به كجا ختم كن.
با اين توضيح روشن شد كه آيه، تنها مقدارى از دست را كه بايد بشويند ذكر كرده و متعرض كيفيت شستن نشده است، خصوصاً كه در آيه، كلمه «مِنْ» نيامده است.
2- كلمه «ب» كه در «برؤسكم» مىباشد، طبق روايات معتبره به معناى «تبعيض» است، يعنى «قسمتى» از سر را مسح كنيد. عدهاى از اهل لغت نيز گفتهاند: «ب» به معناى «تبعيض» مىآيد. ابن هشام نيز در مغنى حرف الباء به اين مطلب اشاره كرده است. بر اين اساس اين كه جمعى ازاهلتسنن، تمامسر وحتىبرخىاز آنها، گوشهارا مسح مىكنند، از آيه استفاده نمىشود وارتباطىبهآيه ندارد.
3- در قرآنها «وَارْجُلَكُم» به فتح لام نوشته شده است لذا بايد توجه نمود كه آيا «ارجلكم» به «وجوهكم» عطف شده يا به محل «رؤسكم»؟! نظر شيعه چيست؟ و نظر اهل تسنن چه مىباشد؟
4- قرار گرفتن «ارجلكم» پاها در كنار «رؤسكم» سرها گويا و گواه بر اين است كه پاها نيز بايد مانند سر مسح شود نه اين كه آنها را بشويند، و اگر «ارْجُلَكم» بفتح لام قرائت مىشود به لحاظ آن است كه عطف بر محلّ «برؤسكم» است نه عطف بر «وجوهكم».
زيرا در ميان «وجوهكم» و «ارجلكم» يك جمله مستقل فاصله است و در عطف به يكى از آنها «الأقرب يمنع الابعد» حاكم است، به علاوه عدهاى از قراء «ارجلِكم» را به كسر لام خواندهاند، گذشته از اينها اعراب كلمه، شرعاً حجيّت ندارد و حكمى را ثابت نمىكند، چون اعراب گذارىها از جانب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نبوده است.
با اين توضيحات معلوم شد كه جهت روشن شدن كيفيت شستن و مسح نمودن بايد سراغ عمل و سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم رفت كه به وسيله اهل بيت آن حضرت بيان شده است.
فرموده است:1) ووسائل الشيعة: ابواب الوضوء، باب 15،/ ح 22.
2) سوره مائده/ 6.
3) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه به نماز مىايستيد، صورت و دستها را تا آرنج بشوييد؛ و سر و پاها را تا مفصل بر آمدگى پشت پا مسح كنيد.
بايد دستها را از بالا به پايين بشوييد (1).
3- ما مسح سر را واجب و متعيّن مىدانيم ولى آنها با ما در اين مورد اختلاف دارند، بين خودشان نيز اختلاف وجود دارد، به شرحى كه قبلًا بيان كردم.
دليل ما روايات فراوانى است كه دلالت و صراحت دارند بر وجوب مسح مقدارى از جلوى سر، يكى از آن روايات صحيحه زراره است كه به امام باقر عليه السلام عرض كرد:
عن ابى جعفر عليه السلام قلت له: الا تخبرنى من أين
1) وسائل الشيعه: ابواب الوضوء، باب 19/ ح 1.
علمت وقلت: ان المسح ببعض الرأس و بعض الرجلين؟ فضحك عليه السلام وقال: يا زرارة قاله رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ونزل به الكتاب من اللَّه عزَّوجلَّ قال تعالى (فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ) فعرفنا ان الوجه كله ينبغى أن يُغسل- الى ان قال- ثم فصل تعالى بين الكلام فقال: (وَامْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ) فعرفنا حين قال «برؤسكم» ان المسح ببعض الرأس لمكان الباء (1).
از كجا دانستى كه مسح به بعضى از سر و به بعضى از پا مىباشد؟ حضرت فرمود:
اى زراره اين حكم را رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرموده و در باره آن آيه از طرف خدا نازل شد، خداوند متعال فرمود: (فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ) پس از اين جمله فهميديم كه بايد همه صورت را شست.- تا آنكه فرمود:- پس از آن خداوند متعال، بين كلام فاصله انداخت (يعنى جمله دوم را از جمله اول جدا نمود) و فرمود: (وَامْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ) پس- از اينكه در شستن صورت «با» نياورد و در مسح سر «با» آورد- و «برؤسكم» فرمود دانستيم كه مسح به بعضى از سر است، بخاطر «باء».
خلاصه اينكه، آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه مسح مقدارى از سر واجب است، زيرا معلوم است كه «باء» در جمله «برؤسكم» زايد نيست و اصل عدم زياده و بر خلاف فصاحت
1) وسائل الشيعه: باب 23، از ابواب وضوء، ح 4.
و بلاغت است، و روايات فوق در مقام سؤال و بيان و تفسير آيه مباركه صريح است كه «باء» در «برؤسكم» براى تبعيض مىباشد.
اما اهل تسنن بلحاظ اختلاف آنها در فهم آيه شريفه و نداشتن روايات قابل قبول نزد خودشان، گرفتار اختلاف شدهاند و برخى از آنان روايتى نقل كردهاند كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم تمام سر مباركش را مسح كرد و دستش را از جلوى سر آورد تا پشت سر و باز بر گرداند به جلوى سر (1).
روايت ديگرى هم نقل كردهاند كه گوشها از سر (جزء سر) است (2).
نيز روايتى نقل كردهاند كه: دو انگشت سبابه را داخل گوشها ببرند و دو انگشت ابهام را روى گوشها بكشند (3). البته اين را از مستحبات مسح سر مىدانند.
خلاصه، از آيهشريفه استفاده مىشود كه شستن صورت ومسح سر با هم تفاوت دارند و صورت بدون حرف «باء» آمده ولى سر با حرف «باء» آمده است و عدّه زيادى از علماى اهل تسنن اعتراف و قبول كردهاند كه «باء» براى تبعيض است و برخى هم گفتهاند «باء» زائده است لذا گفتهاند: بايد تمام سر
را مسح نمود (1).
4- ما «شيعيان دوازده امامى» واجب مىدانيم كه روى پاها مسح شود ولى اهل تسنن به اتفاق مىگويند، بايد پاها را مانند صورت و دستها بشويند (2).
دليل ما علاوه بر روايات فراوان (3)- كه صريح در اين هستند كه بايد پاها را مسح نمود- آيه شريفه وَامْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ (4)
مىباشد.
زيرا بطورى كه از روايات صحيحه و از سياق خود آيه شريفه استفاده مىشود جمله «وارجلكم الى الكعبين» عطف است بر محلّ «برؤسكم» و چون «رؤسكم» مفعول «وامسحوا» است و محلّاً منصوب است «وارجلكم» نيز منصوب مىباشد- به لحاظ عطف بر محل «برؤسكم»-.
بر اين اساس معناى آيه اين مىشود «سر را مسح كنيد،
1) تفصيل اقوال آنها در: الفقه على المذاهب الاربعه ج 1 ص 36 آمده است. ابن هشام در مغنى حرف الباء، از قول بعضى نقل كرده كه «با» در آيه شريفه براى تبعيض است.
2) مذاهب چهارگانه اهل تسنن در اصل شستن پاها اتفاق دارند ولى در كيفيت شستن اختلاف دارند، حنفيه، مالكيه و حنابله گفتهاند: الفرض غسل الرجلين مع الكعبين، شافعيه گفتهاند: الفرض غسل الرجلين من الكعبين. ضمناً حنابله گفتهاند: شستن مقدارى از ساق پا سنت است. الفقه على المذاهب الأربعة ج 1 فرائض الوضوء- سنة الوضوء.
3) از مرحوم سيد در انتصار نقل است كه فرموده است: عدد رواياتمربوط به مسح پا از عدد ريگها زيادتر است.
4) سوره مائده/ 6، ترجمه: «سر و پاهاى خودتان را تا برآمدگى پيشين هر دو پا مسح كنيد.»
پاها را نيز مسح كنيد.»
ولى اهل تسنن مدّعى هستند كه «وارجلكم الى الكعبين» عطف است به «وجوهكم» و معنا اين مىشود كه: پاها را نيز مانند صورت و دستها بشوييد. و ظاهر آيه را گرفتهاند (1)كه «ارجلكم» به فتح لام است و عطف به «وجوهكم» مىباشد.
پاسخ آنها اين است كه علاوه بر روايات بيانيه كه كيفيت وضو گرفتن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را نقل كردهاند و علاوه بر روايات معتبره كثيره كه از اهل بيت پيامبر اكرم عليه السلام در تفسير آيه و در چگونگى وضو وارد شده است (2). سياق آيه شريفه گوياى اين است كه «وارجلكم» عطف بر محلّ «برؤسكم» است، زيرا جمله «فاغسلوا وجوهكم» تمام شده و جمله «فامسحوا برؤسكم» فاصله شده است و اين جمله مربوط به مسح سر مىباشد و پس از آن جمله «وارجلكم الى الكعبين» آمده است و فاصله شدن جملهاى مستقل بين معطوف و معطوف عليه، بر خلاف فصاحت و بلاغت و بر خلاف سياق عبارت است و كلمات فصحا وبلغا از چنين امورى مبرّى است تا چه رسد به كلام خدواند متعال، مضافاً بر اينكه ماده «مَسَحَ» بنفسه متعدى است و «باء» حرف جرّ كه سر مفعول آن آمده است براى افاده تبعيض است نه براى تعديه، پس در واقع «برؤسكم» منصوب است و «ارجلكم» عطف است به آنگونه كه در واقع مىباشد.
پرسش 2: چرا ما شيعيان نمازهاى يوميه را در سه وقت مىخوانيم ولى اهل تسنن در پنج وقت مىخوانند؟ نماز در سه وقت
پاسخ: در واقع نمازهاى يوميه در پنج وقت وارد شده است و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم اكثر اوقات نمازها را در پنج وقت مىخواندهاند و بنابر مشهور در فقه شيعه، خواندن نماز در پنج وقت افضل مىباشد ولى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مواردى نماز ظهر و عصر را با هم و نماز مغرب و عشاء را نيز با هم و پشت سر هم خواندهاند كه اين مسأله علاوه بر روايات شيعه در روايات «صحيح مسلم» (1)و «صحيح بخارى» (2)نيز وارد شده است و حتى يكى از معروفترين علماى آنها هم در كتاب «تحفة الاخوان» (3)به اين روايات اشاره كرده است و در «صحيح مسلم» در ادامه روايت است كه:
«قلت: لإبن عباس لم فعل ذلك؟ قال: أراد أن لا يحرج احداً من امّته».
راوى گويد: از ابن عباس سؤال كردند چرا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا
1) عن ابن عباس: ان النبى صلى الله عليه و آله و سلم جمع في المدينه بين الظهر و العصر و بينالمغرب و العشاء من غير خوف و لا مطر ولا سفر. صحيح مسلم، باب الجمع بين الصلوتين، حديث 9، ص 314.
2) صحيح بخارى، كتاب المواقيت، باب تأخير الظهر الى العصر، ح 543 و باب وقت المغرب، ح 562 و ابواب التطوع باب 30، ح 1174.
3) تحفة الاخوان بأجوبة مهمه تتعلق بأركان الاسلام، تأليف عبدالعزيز بنعبداللَّه بن باز، مفتى عام المملكة العربية السعودية، ص 124.
را با هم خواند؟ ابنعباس گفت: رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم خواست احدى از امتش در زحمت و مشقت قرار نگيرد.
نمازهاى يوميه در سه وقت
و برخى از بزرگان اهل سنت هم اين مسأله را پذيرفته و كتاب مستقلى در اين زمينه نوشتهاند (1).
پرسش 3: چرا ما «شيعيان» قبلاز طلوعفجر اذان نمىگوييم ولى اهل تسنن حدود يك ساعت به طلوع فجر اذان مىگويند و هنگام طلوع فجر هم يك اذان براى نماز صبح مىگويند؟
پاسخ: همانگونه كه مىدانيد و در پيشگفتار اشاره شد در فقه شيعه همه عبادات و مقدار و چگونگى آنها بر گرفته از قرآن كريم و از دستور و عمل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم است كه توسط اهل بيت معصوم آن حضرت عليهم السلام به دست فقهاى عظام رسيده است و به عبارت ديگر، عبادات توقيفى است (2)و منوط به جعل و تعيين از ناحيه شارع مقدس اسلام است و هيچ كس نمىتواند
1) مانند: كتاب ازالة الحظر عمن جمع بين الصلوتين في الحضر، تأليف حافظ غمادى و قرة العين في الجمع بين الصلوتين تأليف حامد بن حسن شاكر التميمى.
2) توقيفى است، يعنى حدود و صورت و كيفيت آن از طرف شارع مقدساسلام معين شده و تخلف از آن جايز نيست، مانند نماز كه تمام جزئيات و شرايط و موانع آن معين شده و كسى حق ندارد چيزى بر آن بيفزايد يا چيزى از آن كم كند.
از پيش خود و از روى سليقه و دلخواه، عملى را به عنوان عبادت اختراع و پيشنهاد كند. و در فقه شيعه ثابت نشده كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و يا ائمه عليهم السلام دستور گفتن اذان قبل از طلوع فجر را داده باشند لذا ما گفتن آن را بدعت و حرام مىدانيم ولى اهل تسنن طبق چند روايتى كه در كتابهايشان آمده است (1)، اذان قبل از طلوع فجر را مشروع مىدانند و مىگويند، منظور از گفتن آن اين است كه اگر كسى براى خوردن سحرى يا براى نماز شب يا براى غسل و طهارت و مهيّا شدن جهت نمازصبح، خواب مانده است بيدار شود (2). شهادت به ولايت
پرسش 4: چرا ما «شيعيان» در اذان و اقامه بعد از «اشهد ان محمداً رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم» «اشهد ان علياً امير المؤمنين عليه السلام ولى اللَّه» مىگوييم ولى اهل تسنن نمىگويند و به ما هم اعتراض مىكنند و سؤال مىكنند كه «علىّ ولى اللَّه» (على عليه السلام ولى خدا است) يعنى چه؟
مگر خدا ولىّ دارد؟
پاسخ: در فقه شيعه رواياتى وجود دارد مبنى بر اين كه هرگاه شهادت به توحيد و رسالت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم داديد، شهادت به ولايت حضرت على عليه السلام نيز بدهيد و از مجموع روايات استفاده مىشود كه شهادت و اقرار به يگانگى
خدا و رسالت رسول خدا و ولايت و امامت امير المؤمنين عليه السلام از يكديگر جدا نمىباشند و بين آنها تلازم وجود دارد و غير قابل انفكاك است، ليكن همان گونه كه در توضيح المسائل مراجع آمده است، شهادت به ولايت حضرت امير عليه السلام جزء اذان و اقامه نيست و ما «شيعيان» آن را به قصد جزئيت نمىگوييم بلكه در هر يك از اذان و اقامه بعد از شهادت به رسالت، يك بار به قصد تيمّن و تبرك، شهادت به ولايت نيز مىدهيم و مىگوييم «اشْهَدُ انَّ عَليَّاً اميرُ الْمُؤمنيِنَ وَوَلىُّ اللَّه» و معناى آن اين است كه على عليه السلام از طرف خدا بر مردم امامت و ولايت دارد، همان گونه كه محمد عليه السلام از طرف خدا بر مردم رسالت دارد (1).
ولى اهل تسنن با اصل امامت و ولايت آن حضرت مخالفت كرده و همچنان بر مخالفت خود اصرار مىورزند و هرگز حاضر نيستند «اشهد ان علياً ولى اللَّه» را به زبان بياورند بلكه عدّهاى از آنان از گفتن اين جمله و هر كلام ديگرى كه دالّ بر فضيلت حضرت امير عليه السلام باشد ابا دارند و سعى مىكنند به هيچوجه ناممقدس حضرتامير عليه السلام را نياورند حتى در مواردى كه «علىّ» به عنوان صفت خداى سبحان مطرح است و در قرآن مجيد هم آمده است: «وهو العلى العظيم» (2)
، كه شيعه در پايان تلاوت قرآن مىگويد: «صدق اللَّه العلىّ العظيم» [راست گفت
خداى والاى بزرگ آنها از گفتن لفظ «على» امتناع كرده و مىگويند: «صدق اللَّه العظيم» [راست گفت خداى بزرگ .
در مسجد النبى يك نفر از اهل تسنن مصر به اينجانب گفت: آيا شما «شيعيان» مىگوييد «علىّ ولىّ اللَّه» على ولىّ خداست؟ گفتم: بلى، مگر چه اشكالى دارد؟ گفت: مگر خدا ولى مىخواهد؟ گفتم: مگر شما نمىگوييد: «محمد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم»؟ محمد رسول خدا است در فكر فرو رفت و گفت: بلى مىگوييم، گفتم: مگر خدا رسول مىخواهد؟ گفت:
معناى آن اين است كه «محمد صلى الله عليه و آله و سلم از طرف خدا رسالت [بر مردم دارد» گفتم: معناى «على ولى اللَّه» نيز اين است كه «على عليه السلام از طرف خدا ولايت و امامت [بر مردم دارد» بعد به او گفتم: نظير اين عبارت در كتابهاى شما نيز آمده است، مثلًا در «صحيح بخارى» است كه عمر بن الخطاب به على بن أبى طالب عليه السلام و عباس عموى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم گفت: من ولى ابوبكر هستم، «فكنت انا ولىّ أبى بكر» (1)
و معلوم است كه ابوبكر مرده بود و ولى نمىخواست، پس معناى گفته عمر اين است كه من از طرف ابوبكر ولايت بر مردم دارم، سپس به او گفتم:
البته بايد از عمر و ابوبكر سؤال شود كه مگر اختيار مردم با آنها
1) صحيح بخارى، كتاب فرض الخمس، باب فرض الخمس، ص 513، ذيل ح 3094 در عين حال جهت روشن شدن معناى اين جمله مىتوان به شروح بخارى مراجعه كرد.
بود كه براى آنان ولى تعيين كنند؟ و ابوبكر چگونه مىتوانست براى مردم تصميمگيرى كند؟
در هر حال شيعيان معتقد هستند كه على عليه السلام از طرف خدا و توسط رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم براى امامت و ولايت و رهبرى مردم تعيين شده است ولذا مىگويند «اشهد ان علياً امير المؤمنين و ولى اللَّه» و در مقابل، شما اهل تسنن طبق گفته خود عمر، بايد بگوييد «اشهد ان عمر ولى ابوبكر» و نبايد بگوييد عمر خليفه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم است و الا عمر را تكذيب كردهايد، لبخندى زد و چون اين مطلب را از «صحيح بخارى» نقل كردم و نمىتوانست انكار كند. اندكى سكوت كرد و گفت: شما به چه دليل مىگوييد على بن ابى طالب عليه السلام از طرف خدا بر مردم ولايت دارد؟ گفتم: ادله اين امر- عقلًا و نقلًا- فراوان است و از باب نمونه يكى از ادله آن اين آيه شريفه است:
إِنَّمَا وَلِيُّكُمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ؛ (1)
تنها ولى و سرپرست شما، خدا و رسول خدا و كسانى هستند كه ايمان آوردهاند و نماز را به پاى مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند.
در تفاسير شيعه و عده زيادى از اهل تسنن آمده است كه مراد از والذين آمنوا در اين آيه مباركه على بن ابىطالب عليه السلام است و تصريح نمودهاند كه على عليه السلام در حال ركوع انگشتر خود
1) سوره مائده/ 5.
را به فقير بخشيد و اين آيه شريفه در شأن او نازل شد (1).
و شما مىتوانيد به «الغدير» مرحوم علامه امينى، يا به كتاب «المراجعات» مراجعه كنيد و يا به تفاسير خودتان در ذيل آيه مراجعه و تحقيق كنيد، سپس اضافه كردم: علاوه بر اين آيه، ادله زيادى بر ولايت و امامت على عليه السلام موجود است و يكى از آنها داستان غدير خم است.
صحبت كه به اينجا رسيد رفقاى او كه سخت نگران و ناراحت بودند، دست او را گرفتند و گفتند بحث كافى است.
گرچه او مايل بود كه بحث را ادامه دهد اما رفقاى او اجازه ندادند و خداحافظى كردند. والحمدللَّه رب العالمين.
پرسش 5: چرا ما در اذان صبح «الصلاة خير من النوم» نمىگوييم ولى اهل تسنن مىگويند؟ الصلاة خير من النوم؟!
پاسخ: در فقه شيعه و در روايات اهل بيت عليهم السلام اين جمله وجود ندارد لذا گفتن آن به قصد جزء اذان جايز نيست و بدعت است ولى درمنابع روايى اهل تسنن چند روايت با مضمونهاى مختلف، وجود دارد كه در برخى از آنها نقل شده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اذان را تعليم داد و امر كرد اين جمله را در اذان صبح بگويند (2). و در برخى از آنها آمده كه
اين جمله را عمر بن الخطاب و پسرش عبداللَّه به اذان اضافه كردند (1).
لازم به يادآورى است كه «صحيح بخارى» و «صحيح مسلم» كه از معتبرترين كتابهاى اهل سنت است در روايات اذان اين جمله را نقل نكردهاند (2).
مذاهب اربعه اتفاق دارند كه اين جمله در اذان صبح مستحب است. (3)حي على خير العمل
پرسش 6: چرا ما در اذان و اقامه «حىّ على خير العمل» مىگوييم ولى اهل تسنن اين جمله را اصلًا نمىگويند؟
پاسخ: از پاسخ سؤال قبل روشن شد كه شيعه تابع سنت و امر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است. شيعه كيفيت عبادات را از روايات پيامبر صلى الله عليه و آله و از طريق اهل بيت عليهم السلام فرا گرفته و به صورتى كه آنها فرمودهاند عمل مىكند و آنها فرمودهاند: در اذان واقامه دو مرتبه بگوييد «حىّ على خير العمل» يعنى بشتاب براى بهترين عمل كه نماز است.
و اهل تسنن نيز رواياتى نقل كردهاند كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم «حىّ على خير العمل» دراذان واقامه گفته مىشده است ولى مدّعى هستند كه آن روايات ضعيف است و
حتمى نيست (1)لذا اين جمله را نمىگويند.
پرسش 7: چرا ما «شيعيان» در اذان و غير اذان، وقتى نام مبارك رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را به زبان مىآوريم يا مىشنويم صلوات مىفرستيم ولى اهل تسنّن مقيد به فرستادن صلوات نيستند؟
پاسخ: علاوه بر آيه شريفه إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً (2)
ترجمه: «خداوند و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستند اى كسانى كه ايمان آوردهايد بر او درود فرستيد و به فرمانش به خوبى گردن نهيد.»
روايات كثيرهاى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وائمه عليهم السلام در دست است كه به همه مسلمانان سفارش فرمودهاند كه هر وقت و در هر حال اسم مبارك حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم يا لقب وكنيه آن جناب را بگويند يا بشنوند صلوات بفرستند و در كتابهاى اهل سنّت كه به نظر خودشان صحيح و از معتبرترين كتابها مىدانند مانند «صحيح مسلم» نقل شده كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
نماز بعد از اذان
وقتى مؤذن اذان مىگويد، جملههاى اذان را مانند او بگوييد (حكايت كنيد) و بر من صلوات بفرستيد، بدرستى كه هر كس بر من صلوات بفرستد خداوند به هر صلواتى ده صلوات بر آن كس مىفرستد. (3)
همچنين كتاب صلاة المؤمن، القحطانى، ص 157، همين مضمون را آورده است.
1) كتاب الأذان، تأليف ابى حاتم، ص 54- 60.
2) سوره احزاب/ 56.
3) صحيح مسلم، كتاب الصلاة، ص 198، باب 7: استحباب القول مثل قول المؤذن لمن سمعه ثمّ يصلّى على النبى .... قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم إذا سمعتم المؤذن فقولوا مثل ما يقول ثمّ صلّوا علىّ فانه من صلّى علىّ صلاةً صلّى اللَّه عليه عشراً .... و در كتاب صحيح ابن خزيمة، ج 1، ص 218 58 باب فضل الصلاة على النبى عليه السلام بعد فراغ سماع الاذان، ح 418: روايتى به همين مضمون آمده است.
بر اين اساس شيعه خود را موظّف مىداند كه وقتى نام مبارك رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم را به زبان آورد يا شنيد صلوات بفرستد ولى اهل تسنن و حتى خود مؤذّن كه نام مقدّس آن حضرت را به زبان جارى مىكند شنيده نشده كه صلوات بفرستند و به رواياتى كه در كتابهاى معتبر نزد خودشان، آمده عمل نمىكنند و خود را از ثواب صلوات محروم مىسازند.
پرسش 8: چرا در ايران و مساجد ما اذان ظهر يا مغرب و صبح كه گفته مىشود شيعيان بدون فاصله نمازهاى يوميه را مىخوانند ولى اهل تسنن اذان را كه مىگويند مقدارى صبر مىكنند، بعد از آن اقامه مىگويند و نماز مىخوانند، آيا آن وقت كه اذان مىگويند وقت شرعى نشده است يا علت ديگرى دارد؟
پاسخ: صبر كردن آنان بعد از اذان براى خواندن نماز نافله وجمع شدن نمازگزاران است وشيعيان نيز در مواردى كه نافلهها را مىخوانند اوّل نافله مىخوانند و بعد از گذشت
مقدارى از اول وقت، نماز واجب را مىخوانند. به هر حال جمعى از اهل تسنن نسبت به اوقات شرعى دقت و مواظبت كافى را انجام مىدهند.
و اينكه بعد از اذان مقدارى صبر مىكنند براى انجام نافلهها و جمع شدن مردم است.
بنابراين همين كه اذان صبح يا ظهر را گفتند وقت شرعى شده و ما مىتوانيم نماز صبح و ظهر را بخوانيم و براى روزه هنگام شروع اذان صبح آنها نبايد چيزى بخوريم، بلى نسبت به مغرب بين شيعه و آنها اختلاف وجود دارد.
وقت نماز مغرب و افطار به نظر آنها غروب آفتاب است، لذا به محض اينكه آفتاب غروب مىكند اذان مىگويند و افطار مىكنند امانظر مشهور فقهاى شيعه براين است كه مغرب موقعى است كه سرخى طرف مشرق كه بعد از غروب آفتاب پيدا مىشود از بالاى سر انسان بگذرد. به اين لحاظ، وقتى آنها اذان مغرب را مىگويند طبق نظر مشهور فقها و مراجع تقليد، ماشيعيان نمىتوانيم نماز مغرب را بخوانيم يا افطار كنيم بلكه بايد حدود دوازده دقيقه صبر كنيم و ظاهراً وقتى آنها اقامه را مىگويند وقت شده و نماز و افطار بىاشكال است.
پرسش 9: چرا ما «شيعيان» اگر با وجود جا در صفهاى جلو در صفبعد بايستيم يا مستقل و تنها بايستيم اهل تسنّن اعتراض مىكنند و گاهى مأموران آنها ممانعت
مىكنند، و خود آنها هميشه در كنار افراد ديگر و با هم مىايستند و تنها نمىايستند؟ صفهاى جماعت
پاسخ: اوّلًا: در فقه شيعه ثابت و حتمى است كه اگر در صفهاى جماعت جا باشد تنها ايستادن مكروه و موجب كم شدن ثواب نماز است همچنين مستحب است صفهاى جماعت منظم باشد و بين كسانى كه در يك صف ايستادهاند فاصله نباشد و شانههاى آنان رديف يكديگر باشد و اهل سنت برخى از اين امور را واجب مىشمارند و رعايت مىكنند لذا به نظر برخى از آنها اگر كسى تنها بايستد وداخل صف قرار نگيرد نمازش باطل است.
ثانياً: بايد توجه داشت كه عقيده و نظر حنابله اين است كه بر مردها واجب است نمازهاى يوميه را در مساجد به جماعت بخوانند و گفتهاند كسى كه بدون عذر- مانند بيمارى يا بارندگى- از شركت درجماعت خوددارى كند مستحق عقوبت است (1). (معمولًا وهابىها خود را حنبلى مىدانند).
لذا چنانچه كسى در جماعت آنها تنها بايستد شبهه در عدم شركت در نماز جماعت مىشود و جايز نمىدانند.
بنابر آنچه بيان شد، برمؤمنين است كه آداب نماز را رعايت كنند و از عملى كه موجب كم شدن ثواب نماز و موجب وَهن مذهب و نشانه جهل شيعه به مسائلو آداب
1) تحفة الاخوان، ص 96 و الفقه على المذاهب الاربعة، ج 1، ص 405 حكم الإمامة في الصلوات الخمس و دليله.
شرعى است پرهيز كنند و با وجود جاى خالى در صفهاى جلو صف جدا تشكيل ندهند و تنها هم نايستند.
از آنچه نقل كرديم معلوم شد كه حنابله و وهابيون كه خود را حنبلى مىدانند شركت در نماز جماعت را واجب مىدانند و به علاوه نسبت به آداب آن اهتمام خاصى دارند و شركت نكردن در جماعت از روى استخفاف و بىاعتنايى را از گناهان كبيره مىدانند لذا بر شيعيان و زوّار محترم است كه سعى كنند براى نماز اول وقت در مساجد، خصوصاً مسجدالحرام- كه نماز در آن معادل يك ميليون نماز است- و يا مسجد النبى- كه نماز در آن معادل ده هزار نماز است- حاضر شوند. (1)و وقتى اذان گفته مىشود و همه مردم به سمت مسجد حركت مىكنند آنها هم به مسجد بروند و در خيابان و بازار رفت و آمد يا توقف نكنند يا از مسجد خارج نشوند و اگر به هر جهتى نمىخواهند در جماعت شركت كنند لااقل در هتل و مسكن و دور از ديد آنها بمانند.
پرسش 10: چرا ما «شيعيان» در نمازها در ابتداى حمد و سوره «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» مىگوييم ولى اهل تسنن و امام جماعت آنها يا اصلًا نمىگويند و يا برخى از آنها
1) به عروة الوثقى، فصل في الامكنة المكروهة مسأله 4، مراجعه شود.
كه مىگويند آهسته مىگويند؟ بسم اللَّه الرحمن الرحيم
پاسخ: شيعه قائل است كه «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» جزء سورههاى قرآن است مگر سوره برائت و همان گونه كه در تمام قرآنها ملاحظه مىفرماييد در اول سورهها «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» نوشته شده است- جز سوره برائت- لذا واجب است قبل از سوره حمد و هر سورهاى كه درنمازهاى واجب مىخوانيم «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را بگوييم و اگر «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را نگوييم سوره را ناقص و مقدارى از آن را حذف كردهايم، ضمناً معلوم است كه در نمازهاى جهريه بايد «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را نيز بلند بگوييم.
ولى بين اهل تسنن اختلاف وجود دارد، بعضى از آنها با شيعه اماميه هم قول و هم عقيده هستند و آن را جزء سورهها مىدانند (1)ولى بعضى از آنها گفتهاند «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» جزء سورههاى قرآن نيست- مگر در سوره نمل- لذا آن را نمىگويند يا آهسته و به عنوان مستحب بودن، مىگويند و مالكىها قائل هستند كه در نماز واجب «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را اصلًا نبايد بگويند، نه بلند و نه آهسته (2). و از بعضى كتابها نقل شده كه مالكىها گفتن بسم اللَّه الرحمن الرحيم را در نمازهاى واجب مطلقاً مكروه مىدانند.
نتيجه اينكه: بين اهل تسنن و مذاهب اربعه آنان اختلاف
وجود دارد، مالكىها «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را در نماز نمىگويند، حنفىها يا نمىگويند يا آهسته مىگويند، شافعىها بلند مىگويند، حنبلىها بلند نمىگويند. (1)
همچنين از او نقل كرده كه گفت پشت سر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابوبكر و عمر و عثمان نماز خواندم و آنان در اول سوره حمد «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» نخواندند، در آخر آن هم نخواندند. صحيح مسلم، كتاب الصلاة، ص 204، ب 13، ح 399
و بن باز، مفتى معروف عربستان، گفته است: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» آيهاى مستقل است و جزء سوره حمد و ديگر سورهها نيست، به جز سوره نمل، و گفته است: خداوند «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را نازل كرد تا بين سورهها فاصله باشد. صلاة المؤمن القحطانى، ج 1، ص 194، باب صفة الصلاة.
ضمناً در همين صحيح مسلم، بعد از نقل روايات فوق بابى باز كرده تحت عنوان:
باب 14- حجة من قال: البسملة آية من اول كل سورة سوى براءة.
و در اين باب از انس بن مالك نقل كرده كه گفت: روزى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بين ما بود و در حالى كه خنده بر لب داشت سر بلند كرد و فرمود: هم اكنون سورهاى بر من نازل شد و چنين قرائت كرد: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم، إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ* إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ. پس از آن فرمود: آيا مىدانيد كوثر چيست؟ گفتيم: خدا و رسول خدا اعلم هستند. فرمود: كوثر نهرى است كه خداوند عزوجل به من وعده داده و بر آن خير كثير است، آن حوض است و روز قيامت امتم بر من وارد مىشوند، ظرفهاى آن به عدد ستارگان است پس بندهاى از امتم از آن باز گرفته مىشود منع مىشود. پس مىگويم خدايا اين بنده، از امت من است، خداوند مىفرمايد: نمىدانى بعد از تو چه حادثهاى به وجود آوردند. [ما تدرى ما احْدَثَتْ بَعْدَكَ] صحيح مسلم، كتاب الصلاة، ص 205، باب 14، ح 400
البته آقايان نسبت به جمله آخر اين حديث سكوت كرده و از خود سؤال نمىكنند بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم چه حادثهاى رخ داده و آن حادثه تا چه حد ناگوار و براى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ناراحت كننده بوده كه برخى از امتش به خاطر به وجود آوردن آن حادثه از آشاميدن آب كوثر ممنوع و محروم مىشود و ما هم وقتى از حوادث تلخ بعد از رسول اللَّه صحبت مىكنيم مىگويند آنها صحابى و مجتهد بوده و هر كارى كردهاند به اجتهاد خود عملكردهاند. عجبا، عجبااگر چنيناست پسچرا از آب كوثر منع مىشوند؟ وچه دليلى بر اعتبار و مشروعيت اجتهاد آنها وجود دارد؟
1) صحيح مسلم، از انس بن مالك نقل كرده است كه گفت: پشت سر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابوبكر و عمر و عثمان، نماز خواندم پس آنان «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را بلند نخواندند. صحيح مسلم، كتاب الصلاة، ص 204، ب 13، ح 399
بنابراين چنانچه ما در جماعت آنها «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را بگوييم بر خلاف تقيه عمل نكرده و با اعتراض آنها مواجه نمىشويم. نماز با دست باز
پرسش 11: چرا شيعه با دست باز نماز مىخواند ولى اهل تسنن دستها را روى هم مىگذارند؟
پاسخ: در فقه شيعه اماميه ثابت و مسلم است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين عليهم السلام درحال نماز دست روى دست نگذاشتهاند، و در روايات اهل بيت عليهم السلام از آن نهى شده و در روايتى از امام باقر عليه السلام است كه به شخصى فرمود:
دست روى دست نگذار زيرا اين كار را مجوس انجام مىدهند. (1)
1) «ولا تكفّر فانّما يصنع ذلك المجوس» وسائل الشيعة، ب 15، ابواب قواطع الصلاة، ح 3.
بلكه از روايات استفاده مىشود كه مستحب است در حال ايستادن، دستها را روى رانها بگذارند، بنابراين درحال نماز دستها را روى هم گذاشتن- به طورى كه غير شيعه مىگذارد جايز نيست و اگر بقصد اينكه اين عمل جزء نماز است انجام دهند- موجب بطلان نماز مىشود ولى اهل سنّت فى الجمله آن را جايز مىدانند، هرچند بين آنها در جزئيات آن اختلاف وجود دارد، اكثر آنها مستحب مىدانند كه درحال نماز دست راست را روى بازوى (ذراع) دست چپ بگذارند
در هر يك از «صحيح بخارى» (1)و صحيح مسلم يك باب مربوط به اين موضوع وجود دارد و هر كدام تنها يك روايت نقل كردهاند و در آن نسبت داده شده كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در حال قرائت دست راستش را روى دست چپ گذاشته است. (2)
صحيح مسلم، كتاب الصلاة، ص 205، باب 15، وضع يده اليمنى على اليسرى بعد تكبيرة الاحرام تحت صدره، ح 401، وائل بن حجر انّه رأى النبى صلى الله عليه و آله و سلم رفع يديه حين دخل في الصلاة كبّر ثمّ التحف بثوبه ثم وضع يده اليمنى على اليسرى ...
بعضى گفتهاند: قبل از ركوع و بعد از ركوع كف دست راست را روى دست چپ، بالاى سينه (روى سينه) بگذارند،
1) صحيح بخارى، كتاب الاذان، ص 120، باب 87، وضع اليمنى علىاليسرى في الصلاة، ح 740 وصحيح مسلم، كتاب الصلاة ص 205، ح 401.
2) عن ابى حازم عن سهل بن سعد قال: كان الناس يؤمرون ان يضع الرجل يده اليمنى على ذراعه اليسرى في الصلاة، قال ابو حازم لا اعلمه الا ينَمِى ذلك إلى النبى صلى الله عليه و آله و سلم و قال اسماعيل: ينُمى ذلك و لم يقل يَنمِى.
بعضى گفتهاند: زير شكم (زير ناف) بگذارند. (1)
ولى در الفقه على المذاهب الاربعه ج 1، «وضع اليد اليمنى على اليسرى» أقوال را بگونه ديگر نقل كرده است.
و دست روى دست گذاشتن را اظهار ادب و خضوع و تذلّل براى خدا مىدانند. لذا بعضى از آنها گفتهاند: دست بر سينه گذاشتن- به گونهاى كه در نماز به سينه مىگذارند- در غير نماز و براى غير خدا جايز نيست. (2)و بعضى گفتهاند: دست روى سينه گذاشتن براى حفظ و نگهدارى قلب است كه در موقع ترس مضطرب مىشود. (3)و مالكىها مانند شيعه با دست باز نماز مىخوانند (4).پرسش 12: چرا شيعيان بعد از تمام شدن سوره حمد «آمين» نمىگويند و اهل تسنن مىگويند؟ آمين بعد از حمد
پاسخ: احكام اسلام توقيفى است، يعنى بايد به همان كيفيتى كه شارع مقدس دستور داده است انجام داد و جايز نيست چيزى كم و زياد كرد و در خصوص گفتن «آمين» در نماز ثابت نشده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم يا ائمه عليهم السلام آمين گفته باشند، بلكه در روايت معتبر است كه امام صادق عليه السلام فرمود:
هرگاه پشت سر امام جماعت نماز مىخوانى و او
سوره حمد را خواند بگو «الحمدللَّه رب العالمين» و «آمين» نگو. (1)
در فقه شيعه «آمين» جزء نماز نيست و گفتن آن بعد از حمد به قصد جزئيت بدعت و بنابر مشهور موجب بطلان نماز است ولى اهل تسنن به لحاظ چند روايتى كه دركتابهايشان نقل شده گفتن «آمين» را بعد از حمد مستحب مىدانند و مىگويند رسولاللَّه صلى الله عليه و آله دستور داده و خود نيز گفته است، (2)البته نه به خاطر اين كه سوره حمد مشتمل بر دعا است و براى استجابت دعا بگويند. (3)
پرسش 13: چرا ما شيعيان وقتى نماز را به جماعت مىخوانيم فقط امام جماعت سوره حمد را مىخواند و ما مأمومين
1) إذا كنت خلف امام، فقرأ الحمد، و فرغ من قرائتها، فقل انت: الحمدللَّه رب العالمين و لا تقل آمين. وسائل الشيعة، باب 17 من ابواب القرائة في الصلاة، ح 1.
2) عن ابى هريرة: انَّ النبي صلى الله عليه و آله قال: إذا أمَّنَ الإمام فَأَمِّنوا، فإنَّه مَنْ وَافَقَ تَأمينُهُتَأمِينَ الملائكةِ غُفِرَ لَهُ ما تقدّمَ من ذنبه». قال ابن شهاب: وكان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يقول: «آمِينَ». المصباح المنير في تهذيب تفسير ابن كثير، ضمن تفسير سوره حمد و صحيح بخارى، كتاب الاذان باب 111، ح 780.
3) مؤلف: آمين به تخفيف ميم به معناى «اللَّهُمَّ اسْتَجِبْ لَنا» است، يعنى خدايا دعاهاى ما را مستجاب كن. لذا چنانچه به قصد دعا گفته شود، نه به قصد جزئيّت مبطل نماز نيست. وهمچنين گفتن آمين، بقصد دعا، در جاهاى ديگر نماز اشكال ندارد: به عروة الوثقى، مبطلات الصلاة، «العاشر: قول تعمد آمين» مراجعه شود.
سوره حمد را نمىخوانيم ولى بعضى از اهل تسنّن حمد را مىخوانند؟ ما در جماعت حمد نمىخوانيم
پاسخ: در فقه شيعه ثابت است كه قرائت امام جماعت كفايت از قرائت مأموم مىكند و بين فقهاى شيعه در اين مسأله اختلافى وجود ندارد ولى بين اهل تسنن اختلاف است. عبداللَّه بن باز- مفتى عربستان- گفته است:
در نمازجماعت برمأمومواجب است سوره حمد را بخواند و فرقى بين نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح نيست. و گفته است: مأموم حمد را در موقعى بخواند كه امام جماعت چند لحظه سكوت مىكند- مثلًا بعد از تمام شدن سوره حمد كهامام جماعتچند لحظه سكوت مىكند مأمومين سوره حمد را بخوانند- و اگر سكوت نكند درحال قرائت امام بخواند. (1)
شافعىها نيز گفتهاند: بر مأموم واجب است حمد را پشت سر امام جماعت بخواند. حنفىها گفتهاند: قرائت مأموم كراهت دارد. مالكىها گفتهاند: قرائت، يعنى خواندن حمد براى مأموم در نمازهاى ظهر و عصر مستحب است و درنمازهاى مغرب و عشا و صبح مكروه است. حنبلىها گفتهاند: در نماز ظهر و عصر مستحب است و در نماز مغرب و عشا و صبح در حال سكوت امام مستحب است و در حال
1) تحفة الاخوان، ص 98. «والمشروع ان يقرأ بها في سكتات الإمام فإن لم يكن له سكتة قرأ بها ولو كان الإمام يقرأ ثم أنصت.
قرائت او مكروه است (1). و در «صحيح بخارى» از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده كه فرمود:
«لا صلاة لمن لم يقرأ بفاتحة الكتاب». (2)
در صحيح مسلم نيز- روايات متعددى نقل كرده مبنى بر اين كه خواندن حمد در هر ركعت از نماز، واجب است. (3)
اين اختلافى كه بين فرق اهل تسنن وجود دارد منشأ اين شده كه در نماز جماعت آنها، بعضى حمد را بلافاصله و گاهى بلند مىخوانند و برخى درحال سكوت و بعد از تمام شدن حمد امامجماعت، مىخوانند و عدّهاى هم اصلًا نمىخوانند.
پرسش 14: چرا ما شيعيان در نمازهاى يوميه بعد ازحمد يك سوره تمام مىخوانيم ولى اهل تسنن غالباً سوره كامل نمىخوانند و به چند آيه اكتفا مىكنند؟
پاسخ: شيعه، طبق ظاهر چند روايت و اجماع فقها، مكلف است در نمازهاى يوميه بعد از حمد يك سوره تمام بخواند ولىاهل تسننمدعى هستند كهاز روايات وجوب خواندن يك سوره تمام ثابت نيست و استفاده كردهاند كه
خواندن مقدارى از قرآن- يك سوره يا كمتر و حتى يك آيه- كفايت مىكند (1). لذاگاهىيك سوره مىخوانند و گاهى چند آيه از يك سوره.
پرسش 15: چرا ما شيعيان بر مُهر يا سنگ و زمين و حصير سجده مىكنيم ولى اهل سنّت بر فرش سجده مىكنند؟
پاسخ: فقهاى شيعه از فرمايشات وعمل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام استفاده كرده و فتوا دادهاند كه، شرط است چيزى كه بر آن سجده مىشود، يا زمين باشد يا چيزهايى كه از زمين مىرويد به شرط اينكه خوراكى و پوشاكى و چيزهاى معدنى نباشد، و خلاصه اين كه، فرش و كليّه ملبوسات و مأكولات و معادن، از مظاهر دنيا و مورد علاقه نوع بشر است و سجده بر آنها از خلوص و خضوع مىكاهد، لذا طبق روايت معتبر، سجده بر آنها ممنوع شده است. (2)
1) الفقه على المذاهب الاربعة، ج 1، «قراءة السورة أو ما يقوم مقامها بعدالفاتحة، ص 254.
2) محمد بن علي بن الحسين بإسناده عن هاشم بن الحكم أنّه قال لأبي عبداللَّه عليه السلام أخبرني عمّا يجوز السجود عليه و عمّا لايجوز، قال: السجود لا يجوز إلّاعلى الأرض أو على ما أنبتت الأرض، إلّاما أُكل أو لبس، فقال له: جعلت فداك ما العلّة في ذلك؟ قال: لأنّ السجود خضوع للَّهعزّ وجل فلا ينبغي أن يكون على ما يؤكل و يلبس، لأنّ أبناء الدنيا عبيد ما يأكلون ويلبسون، والساجد في سجوده في عبادة اللَّه عزّ وجلّ، فلا ينبغي أن يضع جبهته في سجوده على معبود أبناء الدنيا الذين اغترّوا بغرورها، ... وسائل الشيعة: أبواب ما يسجد عليه، باب 1، ح 1.
شخصى به نام هشام بن الحكم به امام صادق عليه السلام گفت: به من خبر ده، بر چه چيز سجده جايز است و بر چه چيز جايز نيست؟ فرمود: سجده جايز نيست مگر بر زمين و بر آنچه زمين آن را مىروياند، جز روييدنى كه خوردنى يا پوشيدنى باشد.
هشام بن الحكم به آن حضرت گفت:، فدايت شوم علّت اين كه سجده بر خوردنىها و پوشيدنىها جايز نيست چيست؟
فرمود: علّتش اين است كه سجده خضوع براى خداى عزوجل است و سزاوار نيست بر چيزى كه خوردنى و پوشيدنى است سجده نمود، بجهت اينكه أبناء دنيا- دنيا پرستان- بنده چيزهايى هستند كه مىخورند و مىپوشند و سجده كننده در حال سجده، خداى عزوجلّ را عبادت مىكند، پس سزاوار نيست پيشانى خود را بر معبود- چيز مورد علاقه- دنياپرستان مغرور، قرار دهد.
بر اين اساس فقهاى شيعه سجده بر فرش را صحيح نمىدانند واينكه برمُهر سجده مىكنند، مهر خصوصيت ندارد بلكه منظور سجده نمودن بر زمين است ولى به جهت رعايت نظافت و سهولت جابجا نمودن و همراه داشتن، خاك را در اندازههاى مختلف بصورت مهر در مىآورند تا در نماز بر آن سجده كنند.
و لازم نيست سجده بر خصوص مهر باشد، بلكه سجده بر سنگ مرمر و سنگ سياه و بر چوب وبر حصير و بر دستمال كاغذى و بر كاغذ و بر تسبيح گِلى يا چوبى و مانند اينها، صحيح است، البته در سجده بر تسبيح بايد دانههاى آن به قدرى باشد
كه پيشانى لااقل به اندازه يك دو ريالى روى دانههاى آن قرار گيرد. (1)ولى اهل تسنّن معتقدند كه سجده بر هر چيزى، هرچند فرش كثيف باشد صحيح است.
بلى آنها هم مىگويند كه محلّ سجده شرايطى دارد مثلًا مىگويند: شرط است محلّ سجده خشك باشد و همچنين شرط است كه سُست نباشد. (2)لذا سجده بر چيزِ تَر و بر چيز سست كه پيشانى روى آن آرام نمىگيرد را صحيح نمىدانند.
يك نفر از آنها در مسجد النّبى گفت: چرا ايرانيها براى نماز، آن قسمت كه سنگ فرش است جمع مىشوند مگر بهشت آنجا است؟
گفتم: اوّلًا تنها ايرانيها آنجا نمىروند بلكه تمام شيعيان، طبق فقه و به فتواى فقها و علمايشان وظيفه دارند بروند آنجا كه سنگ فرش است و الّا نمازشان صحيح نيست، ثانياً شما هم بايد برويد آنجا كه سنگ فرش است چون طبق روايتى كه در «صحيح بخارى» آمده (3)رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
جُعِلَتْ لِى الأرْضُ مَسجِداً وَطَهُوراً.
براى من زمين محلّ سجده و تيمّم قرار داده شده است.
نيز در صحيح مسلم «كتاب الصلاة، باب متابعة الامام والعمل بعده» ح 474 آمدهاستكه: رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در سجده پيشانى خود رابر زمين مىگذاشت «يضع جبهته على الارض».
و اين فرشها زمين نيست و شما به دستور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عمل نمىكنيد، به علاوه اين فرشها زير پاى اين مردم كثيف شده و غير بهداشتى است، يك تسبيح چوبى دستم بود به او گفتم من هرگز روى اين فرشها سجده نمىكنم وهميشه روى اين تسبيح سجده مىكنم شما هم روى اين فرشها سجده نكن، خنديد و گفت: من نمىدانم، فقط مىدانم كه در فقه ما سجده بر فرش مانعى ندارد و صحيح است.
گفتم: اگر اين فرشها تَر باشد، روى آن سجده مىكنى؟
گفت: خير مىروم جايى كه خشك باشد.
گفتم: چرا جاى ديگر مىروى مگراينجا كه تَر است جهنّم است و آنجا كه خشك است بهشت است؟ خنديد و گفت: در فقه ما سجده بر چيز تَر صحيح نيست.
گفتم: در فقه شيعه نيز سجده بر فرش صحيح نيست، لذا مىروند روى سنگ فرش و آنجا نماز مىخوانند.
گفت: پسچرا بعضىاز شيعيانروى فرشها سجده مىكنند؟ با لبخند گفتم: از ترس شما، لبخند زد و گفت: بنابر حرف شما نماز اين افراد كه روى فرش سجده مىكنند
باطل است؟
گفتم: خير، همان گونه كه بين مذاهب اربعه اهل تسنّن در فتاوى و مسائل فقهى اختلاف وجوددارد، بين فقهاى شيعه نيز در بعضى از مسائل اختلاف وجود دارد و عدّهاى از فقهاى شيعه فتوى دادهاند كه در مانند مسجد النّبى كه محلّ اجتماع مسلمانان است و اهل سنت طبق مذهبشان بر فرش سجده مىكنند، به منظور حفظ وحدت و جلب دوستى و مودّت و براى جلوگيرى از تفرقه واختلاف و بدبينى نسبت به يكديگر، سجده بر فرش صحيح است و لازم نيست روى سنگ فرش بروند و اين افراد كه روى فرش سجده مىكنند از آن عدّه، تبعيّت مىكنند ونمازشان صحيح است.
با اين توضيح خوشحال شد و گفت: من از گروه تندرو نيستم، مالكى هستم، و مايل بودم چگونگى امر را بدانم كه روشن شدم.
پرسش 16: چرا ما بعد از سجده دوم- درجايى كه تشهد واجب نيست- مقدارى مىنشينيم، سپس براى ركعت بعد بر مىخيزيم (جلسه استراحت) ولى اهل تسنن پس از سجده دوم «اللَّه اكبر» گويان براى ركعت بعد بلند مىشوند؟
پاسخ: همان گونه كه قبلًا اشاره شد، شيعه به كيفيتى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام نماز خوانده و فرمودهاند، نماز مىخواند و در مورد سؤال- جلسه استراحت- روايات معتبرى
هست كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام بعد از سجده دوم مقدارى مىنشستهاند بعد بلند مىشدهاند، لذا ما به تبعيت از آن حجج الهى مقدارى مىنشينيم بعد برمىخيزيم، و برخى از فقها فتوى به وجوب و برخى هم فتوى به استحباب آن دادهاند، ولى اهل تسنن جلسه استراحت را رعايت نمىكنند با اينكه در كتابهاى معتبر خودشان نقل شده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از سجده دوم مىنشست و پس از آن مىايستاد. (1)همچنين عبداللَّه بن باز كه مفتى بزرگ عربستان محسوب مىشده است، فتوا داده كه جلسه استراحت خفيف (سبك و كوتاه) بر امام و مأموم و در نماز فرادا مستحب است و گفته است:
ثابت است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بعد از سجده دوم مىنشسته است و پس از آن مىايستاده است (2).
همچنين در كتاب «الفقه على المذاهب الاربعة» جلد اول، صفحه 221، جلسه خفيفه را از مستحبّات نماز شمرده است.
پرسش 17: چرا ما شيعيان در تمام نمازها قنوت مىخوانيم ولى اهل تسنن نمىخوانند؟ قنوت
پاسخ: دركتب شيعه روايات معتبرى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم
و ائمه عليهم السلام وارد شده بر استحباب و فضيلت قنوت در تمام نمازها و ما شيعيان طبق آن روايات عمل مىكنيم و قنوت را مستحب مىدانيم و چون فضيلت بسيار دارد لذا در تمام نمازها قنوت مىخوانيم ولى اهل تسنّن با اينكه در كتابهايى كه نزد خودشان صحيح و معتبر است رواياتى وجود دارد كه رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم در نمازها خصوصاً در نماز مغرب و عشاء قنوت مىخوانده است. (1)و مالكىها و شافعىها نيز طبق همان روايات حكم به استحباب قنوت در نماز صبح و در هر پيش آمد ناگوار نمودهاند (2)، در عين حال قنوت نمىخوانند و از فضيلت آن محروم هستند. صلوات در تشهد
پرسش 18: چرا ما «شيعيان» در تشهد نمازها و غير آن صلوات مىفرستيم ولى اهل تسنّن نمىفرستند؟
پاسخ: آنها نيز به مقتضاى روايات قطعى خودشان در تشهد نمازهايشان و در نماز بر مردههايشان و در زيارت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم- اگر زيارت كنند- صلوات مىفرستند، به اين صورت:
... اللّهم صلّ على محمّد و على آل محمّد كما صلّيت على إبراهيم وعلى آل ابراهيم إنّك حميد مجيد وبارك على محمّد وعلى آل محمّد كما
باركت على إبراهيم وآل إبراهيم إنّك حميد مجيد. (1)
البته در نماز بر مردههايشان بعداز تكبير دوم اين صلوات را مىفرستند (2)و در زيارت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نيز همين صلوات را به عنوان زيارت مىخوانند (3)ولى خيلى آهسته صلوات مىفرستند.
همچنين گفتهاند:
از اسباب اجابت دعا اين است كه در آخر آن بر محمد و آل محمد صلوات فرستاده شود. (4)
و اينكه در سؤال آمده است ما «شيعيان» در غير تشهد نيز صلوات مىفرستيم ولى آنها نمىفرستند، بايد گفت:
بلى خوشبختانه چنين است و صلوات بر محمّد و آل محمد از شعائر شيعه است و شيعه را با همين قبيل شعائر الهى
1) الدروس المهمّة، تأليف: عبداللَّه بن باز، ص 20 و صحيح مسلم، كتاب الصلاة 17 باب: الصلاة على النبى صلى الله عليه و آله و سلم بعد التشهّد، ح 405- 406 و كتاب صلاة المؤمن القحطانى، ج 1، ص 257.
2) الدروس المهمّة، تأليف: عبداللَّه بن باز، ص 43: وكتاب صلاة المؤمنالقحطانى، ج 1، صص 225- 227.
3) صلاة المؤمن القحطانى، ج 3، ص 1394.
4) اسباب اجابة الدعاء: ... سادساً: خاتمة الدعاء بالصلاة على النبى صلى الله عليه و آله و سلم: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد. تفسير العشر الأخير من القرآن الكريم: محمد بن سليمان الأشقر، ص 119، چاپ چهارم.
مىشناسند وهمان گونه كه قبلًا بيان شد، شيعه به مقتضاى آيه شريفه كه خداوند متعال امر به صلوات فرموده و با توجه به روايات كثيره به هر مناسبتى خصوصاً بعد از نمازها صلوات مىفرستند، چرا كه امام صادق عليه السلام فرموده است:
كمال نماز به صلوات است، و نماز بدون صلوات نماز نيست. (1)
پرسش 19: چرا ما شيعيان بر «آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم» صلوات مىفرستيم و مىگوييم: «اللّهمّ صلّ على محمد وآل محمّد» ولى اهل سنّت مقيد به صلوات بر آل محمد نيستند و اكثراً بر «آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم» صلوات نمىفرستند و فقط مىگويند: «صلّ على محمد وسلّم»؟
پاسخ: اين كه شيعه درصلوات، آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم را مىآورد به لحاظ روايات كثيرهاى است كه شيعه و سنى نقل كردهاند، به اين مضمون كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سؤال شد، چگونه بر شما صلوات بفرستيم؟ فرمود:
بگوييد: «اللّهمّ صلّ على محمّد و (على) آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم».
اين روايت را «صحيح بخارى» (2)كه نزد اهل تسنن،
اصحّ كتب بعد از «قرآن كريم» است (1)، همچنين «صحيح مسلم» (2)كه نزد آنها مانند «صحيح بخارى» از اصحّ كتب است (3)
يادآورى: صاحب «صحيح بخارى» به نام «محمد بن اسماعيل» ايرانى و متولد درايران بوده و در سمرقند فوت شده و همانجا دفن شده است- به مقدمه «صحيح بخارى» مراجعه شود و صاحب «صحيح مسلم» مسلم بن الحجاج، ايرانى و اهل نيشابور بوده و در نيشابور فوت كرده و در همانجا دفن شده است: به مقدمه كتاب مزبور، ص 41 مراجعه شود.
و در برخى از كتب معروف ديگرشان نقل كردهاند (4)و در تشهّد تمامنمازها و در نماز بر مردهها و در زيارت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و در خطبههاى نماز جمعه و در خطبه كتابهايشان به همان نحو كه بيان شد صلوات مىفرستند و شافعى كه يكى از ائمه چهارگانه اهل تسنّن است دراشعارش گفته است.يا أهْلَ بَيْتِ رَسُولِ اللَّه حُبُّكُم فَرْضٌ مِنَ اللَّهِ في القُرآنِ انْزَلَهُ
1) صحيح البخارى، هو أجلّ كتب الاسلام بعد كتاب اللَّه. به مقدّمه آنصفحه اول مراجعه شود.
2) صحيح مسلم: كتاب الصلاة: باب الصلاة على النبى صلى الله عليه و آله و سلم بعد التشهّد، ح 405 و 406.
3) كتاب «صحيح مسلم»، هو احد «الصحيحين» الذين هما اصح الكتببعد كتاب اللَّه العزيز ... به مقدمه آن، صفحه 7 مراجعه شود.
4) «صلاة المؤمن» القحطانى، ص 225 و ترمذى در صحيحش، ج 2، ص 212 و احمد حنبل در مسندش، ج 5، ص 353 ونسائى در صحيحش، ج 1، ص 190، و ابن ماجه در صحيحش و ديگر معروفين آنها صلوات را با «وعلى آل محمد» نقل كردهاند.
كَفاكُم مِنْ عَظيمِ الْقَدْرِ أنَّكُم مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيْكُم لا صَلاةَ لَهُ (1)
يعنى:
اى اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، حب و دوستى شما- از طرف خدا در قرآن واجب شده است.
در عظمت قدر شما همين بس كه- هركس بر شما صلوات نفرستد نماز برايش نيست.
آرى شيعه به لحاظ روايات كثيره كه به بعضى از آنها ازقول اهل تسنّن، اشاره شد مىگويد: «اللّهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم» ولى اهل تسنن به خاطر همين روايات كه در صحاح خودشان آمده است تنها در موارد فوق الذكر در صلوات «آل محمّد» را مىآورند اما در غير اين موارد كمتر ديده و شنيده شده است. كه در نوشتهها و كتابهايشان يا در مكالمات و صحبتهايشان «آل محمّد» را بگويند و بنويسند و تعجب است كه چگونه احاديث صحيحه خود را نسبت به اهلبيت عليهم السلام ناديده مىگيرند مسلم بن حجاج، صاحب «صحيح مسلم»، ظاهراً عنايت خاصّى به حضرت زهرا عليها السلام داشته و براى او، نسبت به ساير اقربا و زوجات و صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، احترام وامتياز خاصّى قائل بوده است، وى در كتابش «صحيح مسلم» فضائل صحابه را بيان كرده و هر يك را تحت عنوان مخصوص به او با جمله «رضى اللَّه عنه» يا «رضى اللَّه عنها»
1) الصّواعق المحرقة، ص 88 و صفحات آخر كتاب اثنى عشريه.
آورده است اما نسبت به حضرت زهرا عليها السلام عبارت ذيل را آورده است:
باب: فضائل فاطمة، بنت النبىّ، عليها الصلاة والسّلام (1)
يعنى، تعبير به «الصلاة والسلام» نموده و اين تعبير را فقط براى حضرت زهرا عليها السلام بكار برده است و ظاهراً بلحاظ فرمايش رسول اللَّه عليها السلام است كه فرمود:
فاطمه پاره تن من است.
و از سويى خدا فرموده است:
بر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم صلوات بفرستيد
پس صلوات بررسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم صلوات بر پاره تن او نيز مىباشد، خلاصه اين كه به مقتضاى آيه شريفه يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً (2)
ترجمه: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد بر او درود فرستيد و به فرمانش به خوبى گردن نهيد.» و با توجه به قول رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم «فاطمة بضعة منّى» «فاطمه پاره تن من است» گفته است: «فاطمة بنت النبىّ، عليها الصلاة والسّلام» «فاطمه دختر پيامبر، درود و سلام بر او باد».
پرسش 20: چرا ما «شيعيان» صلوات را بلند مىفرستيم ولى اهل تسنّن صلوات را بلند نمىفرستند و ما را هم منع مىكنند؟
پاسخ: اينكه شيعه صلوات را بلند مىفرستد به لحاظ برخى روايات است كه فرمودهاند: صلوات را بلند بفرستيد كه
نفاق را مىبرد. (1)البته بايد توجه داشت كه اگر بلند فرستادن صلوات موجب حواسپرتى ديگران مىشود و آنها را از توجه به نماز و دعا و قرآن باز مىدارد يا آرامش و نظم را بر هم مىزند و مزاحمت ايجاد مىكند، در چنين مواردى لازم است رعايت شود. و اينكه اهل تسنّن صلوات را بلند نمىفرستند- اگر صلوات بفرستند- علت آن از پاسخ سؤال قبل روشن مىشود و اما اينكه شيعه را از بلند فرستادن صلوات منع مىكنند دو جهت دارد:
يكى اينكه مىگويند: جايز نيست نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم صدا را بلند كنند (فرياد بزنند) وآيه مباركه إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ....؛ (2)
«كسانى كه پيش پيامبر خدا صدايشان را فرو مىكشند ....» را دليل مىآورند و ديگر اينكه، مىگويند: ذكر و دعا خواندن به طور هم صدا و هم آهنگ (همخوانى) مشروع نيست و بدعت است (3)لذا ممانعت و از آن جلوگيرى مىكنند.
همچنين مستحب مىدانند كه ذكر و دعا با صداى آرام و آهسته انجام گيرد. و در صحيح مسلم (4)، باب استحباب خفض الصوت بالذكر، چند روايت نقل كرده كه مردم با
1) «عن ابيعبداللَّه عليه السلام قال: قالرسولاللَّه صلى الله عليه و آله ارفعوا اصواتكم بالصلاة عليِّ فإنها تذهب بالنفاق» وسائلالشيعة، كتاب الصلاة، أبواب الذكر، باب 39، ح 1.
2) سوره حجرات/ 3.
3) تحفة الإخوان، تأليف: عبداللَّه بن باز، ص 134.
4) صحيح مسلم، كتاب الذكر و الدعاء، ص 1143، باب 13، ح 2703.
صداى بلند تكبير مىگفتند رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
ايها الناس، اربعوا على انفسكم، انكم ليس تدعون اصم و لا غائباً انكم تدعون سميعا قريبا و هو معكم.
اى مردم، به خود آييد، شما ناشنوا و غايب را نمىخوانيد، شما شنوا و نزديك را مىخوانيد و او با شما است.
مناظره مفصل
از مناظرهاى كه اينجانب در همين راستا با يكى از آنها داشتم بىاساس بودن جهت اول و دوم روشن مىشود و آن چنين بود:
در مسجد النّبى صلى الله عليه و آله و سلم شاهد بودم كه يكى از مسئولين محترم ايران وارد مسجد شد. ايرانيها كه او را ديدند صدا به صلوات بلند كردند، مأمورين آنها را محاصره و از فرستادن صلوات جلوگيرى نمودند، يك نفر از آنها به اينجانب گفت:
اين عمل حرام است، چرا جلوگيرى نمىكنيد و نمىگوييد؟
گفتم: نگو حرام است، بگو موجب حواسپرتى نمازگزاران مىشود، موجب برهم خوردن نظم و آرامش سايرين مىشود، وما «روحانيون» تذكر دادهايم كه در چنين مكانهاى عمومى و شلوغ- كه هر كس مشغول عبادت و دعا و قرآن و زيارت است- چنين اعمالى صحيح نيست.
گفت: نه اين عمل و اينگونه صلوات فرستادن خلاف شرع وحرام است، زيرا كه خداوند فرموده است:
إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولَئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى (1)
آنان كه با صداى آرام وآهسته نزد رسول خدا سخن گويند، آنها هستند كه در حقيقت خدا دلهايشان را براى مقام رفيع تقوى آزموده است.
گفتم: اوّلًا: اين آيه مباركه در مقام بيان امر اخلاقى است وخداوند متعال مسلمانان را ترغيب مىكند به رعايت ادب نسبت به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و اينكه اشخاص نادان و بىادب با داد زدن آسايش آن حضرت را سلب نكنند و مربوط به جايى است كه افراد در مقابل رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مجادله و گفت و گو مىكردند و گاهى صداى خود را در مقابل نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بلند مىكردند اما صلوات فرستادن، تكريم رسول خدا است نه مجادله با او. لذا اين آيه شامل صلوات فرستادن نمىشود.
ثانياً: اگراين آيه دلالت بر حرمت داد زدن و صدا بلند كردن دارد چرا شما رعايت نمىكنيد؟ أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ؛ (2)
«آيا مردم را به نيكى فرمان مىدهيد و خود را فراموش مىكنيد.»
ثالثاً: آيه مباركه فرموده است: نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم آهسته صحبت كنيد: «عند رسول اللَّه» و قدر مسلّم از اين جمله،
اطراف مرقد شريف، مانند روضه مقدّسه و بالاى سر و سمت چپ مرقد شريف است و شامل قسمتهايى كه از مرقد مطهّر فاصله دارد نمىشود.
گفت: ما رعايت مىكنيم وآهسته دعا مىخوانيم وآهسته حرف مىزنيم.
گفتم: خير، رعايت نمىكنيد، مگر نيست كه مرتّباً مؤذّن با چند بلندگو فريادمى زند، خصوصاً وقتى اقامه مىگويد و وقتى كه مىگويد «الصلاة على الأموات» (نماز بر مردهها)، همچنين امام جماعت و مأمومين با صداى بلند آمين مىگوييد بطورى كه صداى شما درخارج از مسجد هم مىرود و حال اينكه مىتوانيد همه اينها را آهسته بگوييد.
گفت: ما دعا مىكنيم.
گفتم: اوّلًا: براى نماز مردههايتان داد مىزنيد «الصلاة على الأموات» و اين عبارت، دعا نيست.
ثانياً: اگر «آمين» دعا است و مانعى ندارد، صلوات نيز دعا است.
ثالثاً: طبق آيات قرآن و روايات، مناسب است كه دعا را آهسته بخوانند و شما با گفتن «آمين» بر خلاف آيات قرآن و برخلاف دستور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عمل مىكنيد، همچنين بر خلاف گفته مفتى عام خود «عبداللَّه بن باز» عمل مىكنيد.
در اينجا سخت ناراحت شد و عدّهاى عرب و ايرانى دور ما حلقه زده بودند و گوش مىدادند.
گفت: ما بر خلاف كدام آيه و روايت عمل مىكنيم؟
گفتم بر خلاف آيه مباركه:
ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةً إِنَّهُ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (1)
خداى خود را به تضرّع و زارى و به صداى آهسته بخوانيد كه خداوند هرگز تجاوزكاران را دوست نمىدارد.
و بر خلاف آيه مباركه:
وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنْ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ. (2)
كه خطاب به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم است:
ياد كن خداى خود را در دل خود، با تضرّع و زارى و پنهانى و بىآنكه صدا بلند كنى و در صبح و شام ياد كن.
نيز در كتابهاى مورد قبول شما روايت است كه: مردم با صداى بلند دعا مىخواندند و ذكر مىگفتند، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: أيُّها النّاس، بخود آييد (فكر كنيد) ناشنوا و غايب را كه نمىخوانيد، بلكه كسى را مىخوانيد كه شنوا و نزديك و با شما است (3)- يعنى اى مردم آهسته دعا كنيد، خداوند ناشنوا نيست،
1) اعراف/ 55.
2) سوره اعراف/ 205.
3) عن أبى موسى، قال: كُنّا مَعَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم في سَفَرٍ، فَجَعَلَ النَّاسُ يَجْهَرونَبالتَكبِير: فقال النَّبى صلى الله عليه و آله و سلم: «أيّها النّاسُ، اربَعُوا عَلى أنْفُسِكُم، انّكُمْ لَيْسَ تَدْعُونَ اصَمَّ ولا غائباً، انَّكُمْ تَدْعُونَ سَميعاً قريباً وَهُوَ مَعَكُم» صحيح مسلم، كتاب الذكر والدعاء والتوبة، باب 13: استحباب خفض الصوت بالذكر، ح 3703- والمصباح المنير، ص 481 نقلًا عنه و عن فتح البارى.
خداوند دور و غايب نيست.
در روايات شيعه نيز آمده است كه حضرت فرمود:
بهترين دعا و ذكر دعايى است كه در خفا و به طور پنهانى انجام شود و بهترين روزى آن است كه به اندازه كفاف باشد (1).
گفت: من اينها را نمىدانم، فقط مىدانم كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم دستور داده است «آمين» را با صداى بلند بگوييد.
گفتم: يعنى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بر خلاف آيات قرآن و بر خلاف دستور خودش كه فرمود: «آهسته دعا كنيد، خدا كَر و غايب نيست» دستور داده است؟ همچنين مفتى بزرگ شما «عبداللَّه بن باز» كه عموماً قبولش داريد مگر در كتابش نگفته است: ذكر گفتن با صداى بلند و دسته جمعى بدعت است (2)؟
اكنون بگو بدانم، آيا اين همه داد زدنها با بلندگوهاى متعدّد و اين گفتن آمين با صداى بلند و دسته جمعى بدعت نيست؟ برخلاف آيات قرآن و بر خلاف سنت و دستور رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نيست؟ بر خلاف گفته مفتى خودتان، بن باز نيست؟ اما صلوات فرستادن دسته جمعى شيعيان آن هم در يك واقعه استثنايى بدعت است و بر خلاف قرآن و
سنّت است؟
صحبت كه به اينجا رسيد با ناراحتى دستش را از دست من كشيد واز بين جمعيت با سرعت خارج شد.
پرسش 21: چرا ما در حال تشهد دستها را روى رانها مىگذاريم و انگشتها را به يكديگر مىچسبانيم؟ ولى اهل تسنن انگشت سبابه خود را درحال تشهد حركت مىدهند؟
پاسخ: ماشيعيان آداب و مستحبّات نماز را از روايات اهل بيت عليهم السلام و عمل آنها گرفته و به طورى كه فرموده و عمل كردهاند عمل مىكنيم و دستها و انگشتها را به آن گونه كه مطابق دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه اطهار عليهم السلام است قرار مىدهيم ولى اهل تسنن بر خلاف اين عمل مىكنند و به دو روايت كه به چند طريق در صحيح مسلم آمده است استدلال مىكنند كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در تشهد نماز با انگشت سبابه اشاره كرد- واشار بأصبعه السبّابة- (1)
امّا در توجيه و مقصود از آن اختلاف دارند و در كيفيت آن نيز با هم اختلاف دارند.
مالكىها گفتهاند: درحال تشهّد مستحب است انگشت سبابه را به طور مكرّر حركت دهند.
حنفىها گفتهاند: در آخر تشهد درحال گفتن «لا اله»
1) صحيح مسلم: كتاب المساجد، ص 266، باب صفة الجلوس في الصلاة وكيفية وضع اليدين على الفخذين، ح 579 و 580.
انگشت را به طرف بالا ببرند ودر حال گفتن «إلّا اللَّه» پايين بياورند، يعنى نمازگزار به وسيله زبان، با گفتن «لا إله» نفى الوهيت ازغير خدا مىكند و با اشاره به وسيله انگشت نيز نفى الوهيت از غيرخدا مىكند و با گفتن «إلّا اللَّه» اثبات الوهيت براى خدا مىكند و با پايين آوردن انگشت اشاره به اثبات الوهيت براى خدامىكند. [بالا بردن، اشارهبه نفى است و پايين آوردن اشاره به اثبات است. هماهنگكردن قول و فعل و اعتقاد]. (1)
حنبلىها گفتهاند: هنگام تلفّظ نام خدابا انگشت سبابه اشاره كنند.
شافعىها گفتهاند: هنگام گفتن «إلّا اللَّه» انگشت سبابه را بالا ببرند و در تشهّد اول تا وقت ايستادن ودر تشهّد آخر تا سلام نماز همچنان انگشت را بدون حركت بالا نگهدارند (2).
پرسش 22: چرا ما «شيعيان» در حالى كه صورتمان رو به قبله است فقط يك مرتبه سلام نماز را مىدهيم ولى اهل تسنّن صورتشان را به سمت راست و چپ برمىگردانند و دو سلام مىدهند؟
پاسخ: در فقه شيعه ثابت ومسلّم است كه نماز گزار حتى در حال سلام نبايد صورتش را از قبله برگرداند و إلّانماز باطل
مىشود ولى اهل تسنن با توجه به روايتى كه در كتابهايشان نقل شده است (1)مستحب مىدانند كه نمازگزار هنگام سلام صورتش را به سمت راست برگرداند و سلام دهد و باز صورت را به سمت چپ برگرداند و يك سلام ديگر بدهد. (2)ضمناً بعضى از آنها گفتهاند يك سلام كفايت مىكند ولى اكثرشان هر دو سلام را واجب مىدانند و در عين حال اتفاق دارند كه اگر كسى فقط يك سلام گفت نمازش باطل نيست. (3)
تذكر: در فقه شيعه نيز آمده است كه:
مستحب است نمازگزار- چه جماعت، چه فرادى، هنگام گفتن «السلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته» با گوشه چشم يا ابرو و غير آن به طورى كه صورت از قبله بر نگردد به سمت راست اشاره كند و سلام دهد. همچنين در نماز جماعت در صورتى كه سمت چپ مأموم، مأموم ديگرى باشد، مستحب است به همان نحو كه گفته شد به سمت چپ اشاره كند و سلام نماز را بدهد (ولى اين سلام دوم بر امام جماعت مستحب نيست).
لازم به ياد آورى است كه بنا بر احتياط واجب با گفتن «السلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته» و با اشاره به سمت راست و چپ، نبايد قصد كنند كه حقيقتاً به كسى سلام مىكنند، بلى در
نماز فرادى مىتوانند به قلبشان خطور دهند كه به دو ملك نويسنده اعمال، سلام مىكنند و در نماز جماعت، امام مىتواند (جايز است) به قلبش خطور دهد كه به دو ملك نويسنده اعمال و به مأمومين سلام مىكند و مأموم به قلبش خطور دهد كه به امام جماعت و مأمومين سلام مىكند (1).
پرسش 23: چرا ما شيعيان بعد از سلام نماز، سه مرتبه تكبير مىگوييم و موقع گفتن تكبير دستها را بالا مىبريم ولى اهل تسنّن اين كار را نمىكنند؟ سه تكبير بعد از سلام نماز
پاسخ: در فقه شيعه مستحب است بعد از سلام نماز سه مرتبه تكبير گفته شود و مستحب است هنگام گفتن هر تكبير دستها را تا مقابل گوشها بالا ببرند، همانگونه كه مستحب است هنگام گفتن تكبير اوّل نماز و تكبيرهاى بين نماز دستها را بالا ببرند ولى اهل تسنّن تكبير گفتن بعد از سلام نماز را مستحب نمىدانند و نمىگويند و لذا دستهايشان را هم بالا نمىبرند، البته هنگام گفتن تكبير اوّل نماز و تكبير قبل از ركوع و بعد از ركوع و هنگام برخاستن براى ركعت دوّم مستحب مىدانند دستها را بالا ببرند (2).
بن باز مفتى اهل تسنّن گفته است: در غير اين چهار مورد بالا بردن دست مشروع نيست و تصريح مىكند كه بالا بردن
دستها بعد از سلام نماز نيز مشروع نمىباشد. (1)
و ظاهراً در اين تصريح نظرش به عمل شيعه بوده است و همين حرف سبب شده كه وقتى آنها مىبينند كه شيعيان بعد از سلام نماز دستها را بالا مىبرند ناراحت مىشوند زيرا گمان مىكنند شيعه خلاف شرع مرتكب شده است.
لازم به ياد آورى است كه: در صحيح بخارى (كتاب الأذان باب الذكر بعد الصلاة، ح 842) و صحيح مسلم (باب الذكر بعد الصلاة ح 583) رواياتى آمده مبنى بر اينكه مردم در نماز جماعت، تمام شدن نماز پيامبر صلى الله عليه و آله را بوسيله شنيدن تكبير باخبر مىشدهاند و معلوم مىشود بعد از نمازها تكبير گفته مىشده است.
پرسش 24: چرا ما شيعيان، هنگامى كه مشغول نماز هستيم، چنانچه شخصى از جلوى ما عبور كند مانع نمىشويم و عكس العمل نشان نمىدهيم ولى اهل تسنن گاهى درحال نماز، حتّى با تندى و خشونت از عبور اشخاص از جلوى آنها ممانعت و جلوگيرى مىكنند؟
پاسخ: در فقه شيعه ثابت است كه اگر مكان نمازگزار در معرض عبور و مرور مردم باشد مستحب است چيزى- ولو مثل تسبيح- جلوى خود بگذارند كه ميان او و آنها حائل گردد و نمازگزار بيش از اين وظيفهاى ندارد، لذا چنانچه درحال نماز
1) تحفة الإخوان، تأليف: عبدالعزيز بن عبداللَّه بن باز، ص 90.
كسى ازجلوى ما عبور كند، مانع نمىشويم و عكس العملى نشان نمىدهيم ولى برخى از اهل تسنن مثل حنفىها و مالكىها به مقتضاى رواياتى كه در كتابهاى معتبرشان وارد شده است (1)عبور از جلوىنمازگزار را حراممىدانند وبعضى موارد موجب بطلان نماز دانسته و گفتهاند: نمازگزار در همان حال نماز بايد به هر نحو ممكن جلوى عابر را بگيرد و خود آنها نيز رعايت مىكنند. و شافعىها در بعضى از موارد حرام مىدانند و حنبلىها مكروه مىدانند و گفتهاند: بهتر است با اشاره، جلوى عابر را گرفت (2).
با توجه به آنچه نقل كرديم، بر مؤمنين است كه رعايت كنند و اعتقادات فقهى آنان را محترم شمارند و موجب ناراحتى آنها نشوند و درحال نماز از جلوى آنها عبور نكنند و بدانند كه اگر بعضى از آنها با خشونت جلوى عابر را مىگيرند از روى غرض و عناد نيست بلكه مستند به فقه آنان مىباشد.
لازم به ذكر است كه گفتهاند: مسجد الحرام به لحاظ كثرت جمعيت از اين حكم استثنا شده و مسجد النبى نيز در مواقع شلوغ و قبل از شروع و در اثناى نماز كه شخص براى پيدا كردن جا در بين صفها عبور مىكند و بعد از نماز جماعت كه
مردم درحال خروج از مسجد هستند و شلوغ است، عبور و مرور را جايز دانستهاند (1). خواندن نماز در مسجد النبى
پرسش 25: چرا «شيعيان» در مسجد النّبى كمتر به خواندن قرآن مشغول مىشوند ولى اهل تسنّن به طور چشمگيرى قرآن مىخوانند، خصوصاً قبل و بعد از نمازها؟
پاسخ: بايد اعتراف كرد كه متأسفانه ايرانىها آنگونه كه شايد وبايد به خواندن قرآن مبادرت نمىورزند كه اميد است اين كمبود برطرف گردد. ان شاء اللَّه. ليكن علت اين امر چند چيز است:
الف- از تشكيل جلسه دستهجمعى براى قرائت قرآن توسطشيعيان ايرانىجلوگيرى مىكنند و مىگويند ممنوع است (داخل مسجد از هرگونه اجتماع ايرانىها ممانعت مىكنند).
ب- شيعيان ايرانى چون فارس زبان هستند اكثراً از فهم آيات قرآن محروم هستند و لذّتى كه بايد نمىبرند و تنها براى ثواب قرآن مىخوانند.
ج- از سوى ديگر بايد اهمّيت و ارزش خواندن قرآن، آن هم در مركز نزول قرآن و در مسجد النّبى براى آنها بيشتر تبيين شود تا اهمّيت حضور و تشرّف در مسجد النّبى را در مسجد النّبى بهتر درك كنند و در فرصتهاى مناسب و قبل و بعد از نمازها به حرفهاى غير مفيد سرگرم نشوند لااقل به ذكر و
1) تحفة الاخوان، ص 88.
صلوات و خواندن نمازهاى نافله ونماز قضاهايى كه معمولًا به ذمّه دارند مشغول شوند.
د- در سالهاى اخير توجه به قرآن در بين زائران ايرانى بيشتر شده و اغلب تلاش مىكنند تا در مدينه و مكه حتماً قرآن را ختم كنند.
در اينجا مناسب است تذكّر داده شود كه زوّار محترم توجه داشته باشند كه بعد از مسجدالحرام افضل مساجد، «مسجد النّبى» است و نماز در آن برابر ده هزار نماز در مساجد ديگر است. بلكه از روايات استفاده مىشود كه رفتن به مسجد النّبى به قصد نماز و حضور در آن مكان مقدّس فى حدّ نفسه وبا قطع نظر از زيارت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و حضرت زهرا عليها السلام مستحب وداراى ثواب مخصوص است.
از امام صادق عليه السلام روايت است كه فرمود:
در مسجد النّبى زياد نماز بخوانيد و تا توان داريد مشغول نماز باشيد كه براى شما خير است و بدانيد كه آدمى گاه است كه در كار دنيا زيرك است و مردم او را مَدح مىكنند كه فلان شخص بسيار زيرك است پس چون باشد كسى كه در امر آخرت زيرك باشد (1).
1) فأكثروا الصلاة في هذا المسجد ما استطعتم فإنه خير لكم، واعلموا انّ الرجل قديكون كيّساً في امرالدنيا فيقال: ماأكيس فلاناً، فكيفمنكيّس في امر آخرته. وسايلالشيعه، ج 10، ابواب المزار، ص 274، باب 11، ح 2.
همچنين يكى از شيعيان، معروف به حضرمى مىگويد:
امام صادق عليه السلام به من فرمود:
درمسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم زياد نماز بخوان و آن مقدار كه مىتوانى به نماز بپرداز ... هميشه ميّسر نيست كه به اين مكان شريف بيايى (1).
بنابراين بر شيعيان است كه قدر حضور خود را در مسجد النّبى بدانند و آدابِ بودنِ در آن مكان مقدّس را به نحو احسن رعايت كنند، ان شاء اللَّه.
اما اينكه اهل تسنّن به خواندن قرآن عنايت دارند- و حق هم همين است- ظاهراً چند جهت دارد.
الف- چون عربزبانها معناى ظاهرى آيات قرآن را متوجّه مىشوند و از خواندن آن لذّت مىبرند لذا با رغبت به خواندن آن مشغول مىشوند.
ب- آنها بعد از نمازهايشان دعايى مانند شيعه ندارند لذا به جاى آن به خواندن قرآن مشغول مىشوند.
ج- برخى از آنها اصولًا براى زيارت آن طور كه بايد و شايد اهمّيتى قائل نيستند، بر همين اساس به جاى زيارت خواندن مشغول قرآن خواندن مىشوند. دست به دعا بلند كردن
1) عن ابى بكر الحضرمى قال: أمرنى ابوعبداللَّه عليه السلام أن اكثر الصلاة في مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ما استطعت و قال: انك لا تقدر عليه كلّما شئت. وسايل الشيعه، ج 10، ابواب المزار، ص 264، باب 4، ح 6.
پرسش 26: چرا ما شيعيان وقتى به زيارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مىرويم چنانچه مقابل قبر شريف زيارت بخوانيم و دست به دعا برداريم اهل تسنّن اعتراض مىكنند و مىگويند براى دعا كردن به سمت قبله برگرديد و دعا كنيد وديده نشده كه آنها رو به قبر مطهّر دست به دعا بردارند و دعا كنند؟
پاسخ: در كتب روايى شيعه آمده است كه اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمودهاند:
زائر پس از خواندن زيارت رو به قبله كند و دست به دعا بردارد و حاجات خود را از خداوند متعال بخواهد كه دعا به اين كيفيّت سزاوار و لايق به اجابت است (1)
و در روايت ديگر است كه حضرت سجاد عليه السلام پس از خواندن زيارت رو به قبله كرد و گفت: اللّهم إليك الجأت ظهرى .... همان. همچنين شهيد قدس سره در كتاب دروس فرموده است: پس از آنكه زائر حضرت را زيارت كرد رو به قبله كند و دعا كند به آنچه مىخواهد. جواهر الكلام، ج 20، ص 84.
.بنابر اين مستحب است زائران محترم پس از زيارت رو به قبله دست به دعا بردارند و دعا كنند و حاجات خود را از
1) در روايت است كه امام صادق عليه السلام كيفيّت زيارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را بيان كرد تا آنكه فرمود: و اگر ترا حاجتى باشد قبر مطهّر را در پشت دو كتف خود قرار بده و رو به قبله كن و دو دست خود را بالا ببر و حاجت خود را طلب كن، بدرستى كه سزاوار است حاجت تو برآورده شود ان شاء اللَّه. وسائل الشيعه، كتاب الحج، ابواب المزار، باب 6، ح 1.
خداوند متعال طلب كنند و اين امر اختصاص به زيارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ندارد بلكه نسبت به زيارت ائمه بقيع عليهم السلام و ديگر مشاهد مشرّفه نيز جارى است. البته چنانچه زائرى رو به قبله نكند و رو به قبر شريف دست به دعا بردارد خلاف شرعى مرتكب نشده است و تنها مستحبى را ترك كرده است.
ولى اهل سنّت به طورى كه از كتابهايشان ظاهر است بر اين عقيده هستند كه زائر پس از زيارت وقتى مىخواهد براى حاجات خود دست به دعا بردارد لازم است رو به قبله كند. و آنان دست به دعا بلند كردن را در حالى كه شخص رو به قبر باشد مشروع و جايز نمىدانند. (1)لذا وقتى مىبينند كسى- هر چند غير شيعه- رو به قبر دست به دعا برداشته است منع و جلوگيرى مىكنند و چون اينگونه دعا كردن را به زعم و گمان خود منكَر مىدانند نهى از منكر مىكنند.
اميد است شيعيان اين امر مستحب را رعايت كنند تا به اجابت نزديكتر باشد و با اعتراض اهل تسنّن نيز مواجه نشوند.
پرسش 27: چرا بعضى از شيعيان هنگام خواندن نماز پشت ديوار بقيع مورد اعتراض اهل تسنن قرار مىگيرند؟
پاسخ: عدهاى از اهل تسنن نماز خواندن در كنار قبر را بدعت و موجب شرك مىدانند (2)و به همين دليل نماز خواندن
پشت بقيع را نماز در كنار قبر و در قبرستان تلقى مىكنند «بن باز» مفتى سابق عربستان در اين زمينه گفته است: كه هرگاه در مسجدى قبرى وجود داشته باشد نماز در آن صحيح نيست (1)و گفته است: اگر كسى در كنار قبر نماز بخواند واجب است منعش كنند و جلو او را بگيرند. (2)
البته معلوم نيست چرا در مسجد النبى كه سه قبر وجود دارد و در مسجد الحرام كه آن همه انبياء عليهم السلام و غير انبياء مىباشد چرا نهتنها نماز خواندن ممنوع نشده، بلكه خواندن نماز طواف واجب شده و آن همه ثواب براى نماز در آن دو مسجد بيان فرمودهاند؟ همچنين چه پاسخى خواهند داشت درباره عايشه كه طبق تواريخ اهل سنّت چندين سال در حجره خويش در مسجدالنبى در كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ابابكر و عمر نماز مىخوانده است؟ (3)
به هر حال چون آنها نماز خواندن در كنار بقيع و قبرستان احد را جايز نمىدانند لذا مناسب است مؤمنين رعايت كنند و به جاى اينكه نماز زيارت را در كنار بقيع بخوانند كه موجب اتهام ناروا از جانب آنها شود. آن را در مسجد النّبى بخوانند كه ثوابش معادل ده هزار نماز در خارج از
مسجد النّبى است.
1- بايد توجه داشت كه برخى از اهل تسنن معتقدند كه در ساعاتى از روز خواندن نماز نهى شده و نبايد كسى نماز بخواند، يكى از آن ساعتها پس از نماز صبح تا برآمدن آفتاب و ديگرى بعد از نماز عصر تا غروب آفتاب است. (1)و كسانى كه نوعاً پشت بقيع در اين دو موقع نماز مىخوانند از دو جهت مورد اتهام و اعتراض قرار مىگيرند:
يكى از جهت نماز خواندن در كنارقبور كه به گفته آنها حرام و موجب شرك است.
دوم از جهت نماز خواندن در وقتى كه نهى از نماز شده است، لذا بر علاقهمندان به اهل بيت عليهم السلام است كه با اعمال خود سبب اهانت به اهل بيت عليهم السلام نشوند و كارى نكنند كه گفته شود اينها جعفرى هستند و مسائل شرعى را رعايت نمىكنند يا به ديد مشرك به شيعه نگاه كنند و خلاصه زائرين محترم بايد از اهل علم سؤال كنند كه چگونه و چه وقت و كجا نماز بخوانند. (2)
1- بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب. 2- بعد از نماز عصر تا غروب آفتاب. 3- از طلوع خورشيد تا برآمدن آفتاب. 4- نزديك ظهر تا زوال اول ظهر. 5- قبل از غروب خورشيد.
[پس از آن فرموده است] و نزد من در ثبوت كراهت نماز مستحبى در اين اوقات ذكر شده، اشكال است.
در وسائل الشيعه نيز: ابواب المواقيت، باب 38 و غير آن، رواياتى نقل شده كه ظهور در كراهت نماز خواندن در اوقات مزبور دارند، ولى درسند ودلالت وجهت صدور آنهاخدشهاست، مضافاً بر وجود معارض، خصوصاً كه كراهت در عبادت به معناى كمى ثواب است. واللَّهالعالم.
2- ديده مىشود كه در مسجد النبى، عدّهاى بعد از تمام شدن نماز جماعت، بلافاصله بر مىخيزند نماز صبح خودشان را مىخوانند و حال اينكه اهل سنت- همانگونه كه قبلًا گفته شد- مىگويند كسى كه نماز صبح را خواند نبايد تا طلوع آفتاب نماز بخواند و آن را خلاف شرع مىدانند.
لذا بر مؤمنين است كه رعايت كنند و چنانچه بخواهند احتياط كنند، قبل از نماز جماعت نمازشان را بخوانند و پس از آن همان نماز را به جماعت، هم بخوانند كه موجب پاداش و ثواب بيشتر خواهد بود.
البته كسى كه بعد از نماز جماعت وارد مسجد مىشود و نماز صبح نخوانده است يا مىخواهد نماز تحيّت مسجد بخواند از اين حكم استثنا شده و اشكال نمىكنند.
پرسش 28: چرا شيعيان نسبت به برخى از صحابه بىتفاوت و بىاعتنا هستند ولى اهل سنّت اظهار علاقه مىكنند؟
پاسخ: شيعيان نسبت به صحابهاى بىاعتنا هستند كه مورد غضب خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قرار گرفتهاند دليل آن در كتب
معتبر شيعه موجود است، و ما در اينجا به برخى از علل آن كه در كتاب «صحيح مسلم» و «صحيح بخارى» آمده است اشاره مىكنيم:
الف- در «صحيح بخارى» آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
فاطمه عليها السلام پاره تن من است پس كسىكه فاطمه را به غضب آورد مرا به غضب آورده است. (1)
«صحيح بخارى» اين روايت را در چند مورد نقل كرده است.
همچنين در همين كتاب آمده است كه:
عايشه خبر داد كه فاطمه عليها السلام بعد از رحلت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از ابوبكر مطالبه ارث و آنچه از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به جاى مانده بود كرد، ابوبكر گفت:
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: كسى از ما ارث نمىبرد و آنچه ما بعد از خود بجا بگذاريم صدقه است.
عايشه گويد:
فاطمه عليها السلام غضب كرد و ابوبكر را ترك كرد و تا زنده بود با او حرف نزد و از او دورى كرد
1) صحيح بخارى، ص 626، كتاب فضائل اصحاب النّبى صلى الله عليه و آله و سلم، باب 12: مناقب قرابة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم [ومنقبة فاطمة عليها السلام]، ح 3714: قال رسول اللَّه: فاطمة بضعة منّى فمن اغضبها اغضبنى وهمين مضمون در ص 633، ح 3767 آمده است.
و فاطمه عليها السلام شش ماه بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم زنده بود (1).
ب- در «صحيح مسلم» است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بالاى منبر (درحضور مسلمانان) فرمود:
دختر من پاره تن من است ناراحت مىكند مرا آنچه او را ناراحت كند واذيّت مىكند مرا آنچه فاطمه را اذيّت كند (2).
اكنون سؤال مىكنيم كه چه اذيّتى بالاتر از اينكه حرف فاطمه عليها السلام را رد كنند تا آنكه مجبور شود براى اثبات مدعاى خويش شاهد و گواه ارائه دهد، و به طورى كه در «صحيح بخارى» است، حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام نزد ابوبكر شهادت داد (3)در عين حال ابوبكر ترتيب اثر نداد و چيزى از تركه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را در اختيار فاطمه عليها السلام قرار نداد، بلى همان
1) كتاب فرض الخمس، ص 512، ح 3092 و 3093- ان عائشة اخبرت أنّ فاطمة عليها السلام بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم سألت ابابكر بعد وفاة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم أن يقسم لها ميراثها، ماترك رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مما افاء اللَّه عليه، فقال لها ابوبكر: انّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال: «لا نُوَرثُ، ما تركنا صدقة» فغضبت فاطمةُ بنت رسول اللَّه عليه السلام فهجرت أبابكر فلم تزل مُهاجَرته حتّى توفّيت وعاشت بعد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ستة اشهر ....
2) صحيح مسلم، ص 1056، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل فاطمة عليها الصلاة والسّلام، ح 2449، قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: فانّما ابنتى بضعة منّى يَريبنى ما رابَها ويؤذينى ما آذاها.
3) صحيح بخارى: كتاب فضائل اصحاب النّبى صلى الله عليه و آله و سلم، ص 626، ح 3712، درذيل حديث آمده است «فتشهّد علىّ».
عايشه خبر داده است كه: بعد از ابوبكر، عمر صدقات مدينه را كه متعلّق به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بود در اختيار على عليه السلام و عباس قرار داد ولى بقيه تركه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را از فدك و خيبر تحويل نداد (1).
آرى اين امر نشان مىدهد كه صحّت ادعاى حضرت فاطمه عليها السلام را قبول داشتهاند و جاى شك و ترديد نبوده است در عين حال سخن آن حضرت را ردّ كرد، و بر فرض كه چنين نبوده و آن روايت از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نباشد چه مىشد كه لااقل مقدارى از تركه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را دراختيار پاره تن او قرار مىدادند. آيا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نهى كرده بود كه چيزى به دخترش فاطمه عليها السلام بدهند؟ آيا فاطمه عليها السلام اين مقدار حق نداشت؟ آيا زحمات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اين اندازه احترام نداشت؟ بر فرض كه تركه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم متعلق به همه مسلمانان باشد، آيا مسلمانان راضى نبودند كه چيزى از آن به فاطمه عليها السلام تحويل شود؟
وامّا اينكه تعدادى از اهل سنّت نسبت به برخى از صحابه اظهار محبّت و حتّى براى آنها گريه مىكنند اين است كه آنها به قضايا يكسويه نگريسته و تنها به رواياتى كه در كتابهاى خودشان در فضيلت برخى از صحابه نقل شده است اعتماد مىكنند.
1) صحيح بخارى، كتاب فرض الخمس، ص 512، ذيل حديث 3093.
روزى يكى از اهل سنّت با من روبرو شد و پرسيد چرا شيعيان نسبت به بعضى از صحابه بى اعتنا هستند.
گفتم: لا، نعم، (خير، بلى) گفت: يعنى چه؟ گفتم:
صحابه اى كه براى شما تعريف شده است ومعرفى كردهاند كه مردى با ايمان، بىآزار، رحيم ومهربان و خيرخواه بوده است، شيعيان هرگز نسبت به چنين صحابهاى بىاعتنا نيستند بلكه او رامدح وثنا مىگويند، اما صحابهاى را كه فاطمه عليها السلام را آزرده و به غضب درآورده به طورى كه تا زنده بود با او حرف نزد وشايد سبب اينكه در جوانى و خيلى زود بعداز پدرش از دنيا رفت همين ناراحتى بود.
بلى چنين صحابى را دوست نمىدارند و نسبت به او بىاعتنا هستند.
شما هم به عنوان يك مسلمان بايد مانند شيعيان باشى، خصوصاً باتوجه به آيه مباركه
قُلْ لَاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى (1)
بگو من از شما اجر رسالت جز اين نمىخواهم كه محبّت را در حق خويشاوندان منظور داريد و دوستدار آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم باشيد.
1) سوره شورى/ 23.
آن مرد گفت: اذيّت فاطمه عليها السلام جايز نيست ولى چنانچه كسى او را اذيّت كند مجوّز بدبينى و بى اعتنايى به او نمىشود.
درجواب گفتم: آيا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نفرمود: هر كس فاطمه صلى الله عليه و آله و سلم را اذيّت كند مرا اذيّت كرده است؟ گفت: آرى، اين مطلبى است كه صحيح بخارى نقل كرده است.
گفتم: آيا خداوند نفرموده است:
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمْ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُهِيناً (1)
آنان كه خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را اذيّت كنند خداوند آنها را در دنيا و آخرت لعن كرده و از رحمت خود دور مىفرمايد و براى آنان عذابى با ذلّت و خوارى مهيّا ساخته است.
همين كه اين آيه را خواندم گوشهايش را گرفت و با عصبانيت و ناراحتى از من دور شد.
آرى سبب عدم علاقه شيعه به برخى از صحابه و هم دستان آنها همين قبيل امور است كه بعضى از آنها در كتابهايى كه نزد اهل سنّت صددرصد صحيح است موجود است و هرگز غرض شخصى، يا عناد و تعصّب ندارند و از روى بىاطّلاعى وندانستن هم نيست و باتوجه به آنچه اشاره شد اگر غير از اين بود جاى سؤال و اعتراض بود.
1) سوره احزاب/ 57.
پرسش 29: چرا زنان شيعه به زيارت اهل قبور مىروند ولى اهل سنّت از ورود زنها به قبرستان بقيع و حجون (ابوطالب) جلوگيرى مىكنند وبين زن و مرد فرق مىگذارند؟
پاسخ: در فقه شيعه ثابت و محرز است كه زيارت اهل قبور براى مرد و زن مستحب است و فرقى بين زن و مرد نيست- البته مشروط بر اينكه بىصبرى و جزع نكنند- چون غرض از زيارت اهل قبور، عبرت گرفتن و تذكّر و توجه به امر آخرت و طلب آمرزش براى اموات است و در اين امر فرقى بين زن و مرد نيست ولى بين اهل سنّت اختلاف وجود دارد.
حنبلىها و شافعىها گفتهاند:
زيارت اهل قبور براى زنها مكروه است مطلقاً- چه پير باشند و چه جوان- مگر اينكه رفتن آنها به زيارت مفسده داشته باشد كه در اين صورت حرام است.
حنفىها و مالكىها گفتهاند:
براى زنان سالمند كه خروجشان از منزل مفسده ندارد، زيارت مستحب است و براى زنهاى جوان كه خروجشان از منزل مفسده دارد حرام است (1)0
از اين اختلاف كه بين چهار مذهب اصلى اهل سنّت وجود دارد معلوم مىشود آنها دليل قابل ذكرى براى عدم
1) الفقه على المذاهب الأربعة، ج 1، كتاب الصلاة «خاتمة في زيارة القبور».
جواز ندارند.
ولى بن باز مفتى پيشين عربستان و به تبع او پيروان وى گفتهاند:
زيارت اهل قبور براى زنها جايز نيست و حرام است. (1)
دليل بن باز بر عدم جواز، روايتى است كه در كتابهاى غيرمعروف آنها نقل شده، به اين مضمون كه:
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم لعن كرد زنهايى را كه قبرها را زيارت كنند. (2)
ضمناً كيفيت استدلال بن باز به اين روايت، در كتاب وى «مجموع فتاوى بن باز، ج 13، ص 324» و دركتاب «صلاة المؤمن القحطانى، ص 1385» آمده است.
اما اين روايت از چند جهت مردود و غير قابل عمل است:
الف- چهار مذهب اصلى اهل تسنّن به اين روايت عمل نكرده و طبق آن فتوا ندادهاند و از آن اعراض كردهاند و اين امر نشان مىدهد كه روايت از جهت سندو دلالت تمام نبوده است.
ب- «صحيح بخارى» و «صحيح مسلم» كه به گفته آنها صحيحترين كتابها، بعد از قرآن عزيز و از كتب دست اوّل
اهلسنّت است اين روايت را نقل نكردهاند.
ج- در «صحيح بخارى» و «صحيح مسلم» كه اصحّ كتب آنهاست رواياتى وجود دارد دالّ بر اينكه درزمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زنها به زيارت اهل قبور مىرفتهاند.
در يكى از آن روايات عايشه مىگويد:
شبى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به گمان اينكه من خواب رفتهام از منزل خارج شد، من همراه او رفتم، آن حضرت به قبرستان بقيع رفت و مقدارى ايستادو دعا كرد و برگشت من با عجله برگشتم منزل [تا آنكه گويد] به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم گفتم: من چگونه اهل بقيع را زيارت كنم؟ فرمود بگو:
«السلام على أهل الديار من المؤمنين و المسلمين و يرحم اللَّه المستقدمين منّا و المستأخرين وانّا ان شاء اللَّه بكم لَلاحقون (1)».
در روايت ديگر است كه:
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عبور مىكرد، زنى را ديد كه نزد قبرى گريه مىكند. حضرت به آن زن فرمود: «از خدا بترس وصابر باش» زنگفت: از نزدمندور شو، مصيبتى كه به من رسيده است به تو نرسيده است و آن زن رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم رانمىشناخت وقتى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم رفت به زن گفتند اين شخص
1) صحيح مسلم: كتاب الجنائز، ص 412، باب 35، ح 974.
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بود، زن به خانه آن حضرت آمد و گفت: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم شما را نشناختم، حضرت فرمود: صبر نزد صدمه أولى است «انّماالصبّر عندالصّدمة الأولى» (1)
[روايت را تلخيص كردم.]
در صحيح مسلم نيز به اين روايت اشاره شده است (2)
مرّ النبىّ صلى الله عليه و آله و سلم بامرأة عند قبر وهي تبكى، فقال: اتقى اللَّه واصبرى [إلىان قال الراوى] فقال النّبي صلى الله عليه و آله و سلم انّما الصبر عندالصّدمة الأولى» صحيح بخارى، كتاب الجنائز، باب زيارة القبور، ح 1283.
.از اين روايت نيز معلوم مىشود كه زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم زنها، كنار قبر مىرفته و گريه مىكردهاند و حضرت به آن زن نفرمود چرا كنار قبر آمدى و او را نهى نكرد بلكه او را امر به صبر و تقوى نمود.
همچنين دركتابهاى اهل سنّت است كه:
فاطمه زهرا عليها الصلاة والسّلام، در زمان پدرش رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وبعد از آن حضرت به زيارت قبر حمزه و شهداى احد مىرفت ونماز ودعا مىخواند وگريه مىكرد (3).
در وسايل الشيعه، كتاب الحج، ابواب المزار، باب 12،
ضمن روايتى است كه:
فاطمه زهرا عليها السلام بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم هر هفته دو مرتبه به زيارت شهداى احد مىرفت، دوشنبه و پنجشنبه.
نيز اهل تسنّن نقل كردهاند كه:
فاطمه عليها السلام پس از دفن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مقدارى از خاك قبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را برداشت و بوييد و اين اشعار را قرائت فرمود.
ماذا على من شمّ تربة احمد أن لايشمّ مدى الزّمان غوالياً
صبّت علىّ مصائب لوانّها صبّت علىالأيّام صِرْنَ ليالياً (1)
«كسى كه تربت [خوشبوى حضرت احمد صلى الله عليه و آله و سلم را ببويد؛ نيازى نيست كه ديگر در طول زمان عطر خوشبوى غاليه ببويد»
«مصائب آن چنان سنگينى بر من فرود آمده است كه اگر؛ بر روزها فروريزد همانند شبانگاهان تيره و تار خواهد شد»
همچنين نقل كردهاند كه:
عايشه در مكّه مكرّمه قبر برادرش را زيارت مىكرد (2).
و نيز نقل كردهاند كه عايشه در حجرهاى كه
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابوبكر مدفون بودند به سر مىبرده [و قهراً كنار قبرها نماز و دعا مىخوانده تا اينكه عمر را در آنجا دفن كردندپس از دفن عمر، عايشه بين قبرها و خودش ديوارى بنا كرد (1)و از عايشه نقل كردهاند كه گفت:
هميشه در حجره مقنعه و پوشيهام را بر مىداشتم «صورتم را باز مىگذاشتم» و به لباس كم اكتفا مىكردم تا اينكه عمر را دفن كردند، پس از دفن عمر دائماً خودم را به لباس محفوظ مىداشتم [روسرى و پوشيه ولباسم را به طور كامل مىپوشيدم تا وقتى كه بين خودم وبين قبور ديوارى بنا كردم. (2)
والخِمار بالكسر: غطاء الوجه. ومعنى اتفضّل في ثيابى اى اقتصر في لباسى ... پايان عبارت التاريخ القويم، ج 1، ص 193.
همچنين احمد حنبل نقل كرده كه عايشه گفت:
هنگامى كه داخل حجرهام كه رسول اللَّه و پدرم در آن دفن شده بود، مىشدم، لباسم را در مىآوردم و مىگفتم اينها شوهرم و پدرم مىباشند ولى آنگاه كه عمر با آنها دفن شد، پس به خدا قسم داخل حجرهام نشدم مگر اين كه لباسم را به خودم مىپيچيدم به خاطر حيا از عمر. (3)
1) التاريخ القويم، ج 1، ص 193.
2) قالت «عائشة» مازلت اضع خمارى واتفضّل في ثيابي حتّى دفن عمر، فلم ازل متحفظة في ثيابي حتّى بنيت بينى وبين القبور جداراً. التاريخ القويم، ج 1، ص 193.
3) عن عائشة قالت: كنت ادخل بيتى الذي فيه رسول اللَّه و أبى و انى واضعة ثوبى و اقول انما هو زوجى و ابى فلما دفن عمر معهما فواللَّه ما دخلته الا و انا مشدودة علىّ ثيابى حياءً من عمر. همان ص 208.
از اين قضيه كه خود اهل تسنّن نقل كردهاند معلوم مىشود عايشه زائر تمام وقت قبور بوده است، چون زيارت، حضور عند المزور يعنى حضور در كنار قبر است و معلوم مىشود نماز و عبادت نزد قبر شرك و نامشروع نيست و اينكه عايشه ديوار كشيده به خاطر اين بوده كه عمر نامحرم بود و عايشه نمىتوانست آزادانه وبدون حجاب زندگى كند.
البته عمر تا زنده بود نامحرم بود و بر عايشه لازم بود خود را از او بپوشاند نه بعداز مردن ودفن شدن او، و اين كار عايشه مبناى شرعى نداشته و ندارد و زن بايد از مرد نامحرم زنده شرم و حيا كند و خود را بپوشاند.
همچنين در صحيح بخارى (1)است كه:
حسن بن حسن بن على عليهما السلام، از دنيا رفت، زن او خيمهاى روى قبر او زد و تا يكسال آن خيمه سر پا بود، پس از يك سال خيمه برچيده شد سپس شنيدند، ندا دهندهاى ندا داد كه آيا گمشدهشان را يافتند؟ ندا دهنده ديگرى پاسخ داد، بلكه نا اميد شدند، پس بازگشتند.
از اين روايت معلوم مىشود كه درصدر اسلام حتى يك
1) كتاب الجنائز: ص 212 ذيل ح 329.
زن، آن هم از نزديكان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به مدت يك سال شبانه روز در كنار قبر و روى قبرستان به سر برده و آن را حرام نمىدانسته و صحابه و خلفا نيز او را نهى نكردهاند.
در هر حال راجع به جواز زيارت اهل قبور براى زنها، گذشته از آنچه بيان شد، و اكثر اهل سنّت خود نوشته و پذيرفتهاند، هم اكنون همه مسلمانان شاهد هستند كه زنان مانند مردان به زيارت قبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مشرّف مىشوند، به زيارت قبر حضرت زهرا عليها السلام در مسجد النّبى صلى الله عليه و آله و سلم در كنار حجره آن حضرت و در روضه مباركه مىروند و در زمان فعلى (سال 1382 ه ش) شبانه روز دو نوبت مسجد و قسمتى از روضه مباركه را براى زيارت زنها اختصاص مىدهند و حتى زنان غير شيعه ظاهراً دو خليفه را نيز زيارت مىكنند و براى آنها زيارتنامه مىخوانند، همچنين زنان شيعه وسنّى به طور مرسوم و متعارف و بدون هيچ شك و شبههاى براى زيارت قبور ائمه بقيع عليهم السلام و ساير مدفونين در قبرستان بقيع پشت بقيع حاضر و مانند مردها زيارت مىخوانند. همچنين به زيارت شهداى احد مىروند.
اكنون از اهل تسنّنى كه معتقدند رفتن زنها به زيارت اهل قبور جايز نيست واجازه ورود آنها را به قبرستان بقيع و ابوطالب نمىدهند و مىگويند رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم زنانى را كه به زيارت قبور بروند لعن كرده است سؤال مىكنيم آيا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اين حكم را به دختر و همسرش نفرموده بود؟
آيا آنها حكم را مىدانستند و مخالفت مىكردند؟ آيا
العياذ باللَّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم دختر و همسر وتمام زنهايى را كه به زيارت او يا به زيارت مدفونين در بقيع و شهداى احد رفته و مىروند مورد لعن قرار داده است؟ هرگز.
خداوند همه مسلمانان را از سخت گيرىهاى افراد كوتهبين و بىدانش و بىتوجّه به تمام آنچه درتاريخ اسلام رخ داده است نجات دهد آمين رب العالمين.
سرچشمه اختلافات
پرسش 30: چراما شيعيان با «اهلتسنن» اختلاف پيدا كردهايم و سرچشمه اختلاف كجا واز چه زمانى شروع شدهاست؟
پاسخ: سرچشمه اختلاف و زمان پيدايش آن بحسب ظاهر از آن وقتى است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در بستر بيمارى و در حال احتضار بود و عدّهاى از رجال كه در بين آنها عمر بن خطاب نيز بود، نزد آن حضرت جمع بودند.
در صحيح بخارى هفت روايت با اندك تفاوتى نقل شده كه: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در آن حال بيمارى فرمود: بياييد و كاغذى بياوريد تا چيزى براى شما بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد، عمر بن خطاب گفت: درد بر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم غلبه كرده است و كتاب خدا نزد ما موجود است و همان كتاب خدا ما را كفايت مىكند، همين كه عمر اين حرف را زد، بين حاضرين اختلاف افتاد و كار به نزاع و خصومت كشيد و هر كس چيزى مىگفت، برخى مىگفتند كاغذ بياوريم تا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بنويسد و برخى حرف عمر را مىزدند و همهمه و سر و صدا بالا گرفت، حضرت فرمود: «قُومُوا عَنّى» از نزد من برخيزيد و
دور شويد، سزاوار نيست نزد من با هم نزاع كنيد، ابن عباس خارج شد و سخت گريه مىكرد و مىگفت: همه مصيبتها از اينجا شروع شد كه نگذاشتند رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نامه بنويسد و بين او و نوشتن نامه حائل شدند.
اين روايت در صحيح بخارى در هفت مورد با كمى تفاوت آمده است.
1- در كتاب «العلم» (1)با جمله: قال عمر: ان النبى صلى الله عليه و آله و سلم غلبه الوجع و عندنا كتاب اللَّهحسبنا، فاختلفوا ... آمده است.
«عمرگفت درد برپيامبر غلبهكرده وكتابخدانزد ما موجود است و كفايت مىكند ما را پس بين حاضرين اختلاف افتاد.»
2- در كتاب «الجهاد و السير» (2)آمده است. در اين روايت است كه: «ابن عباس زياد گريه كرد بطورى كه ريگها از اشك چشم او تَر شد» نيز در اين روايت است كه حاضرين با هم نزاع كردند: «فتنازعوا».
3- در كتاب «الجزية و الموادعة» (3)آمده و اين روايت شبيه روايت قبل است.
4- در كتاب «المغازى» (4)آمده است اين روايت و روايت دوم با كمى اختلاف نقل شده است.
5- در كتاب «المغازى» (1)آمده و شبيه روايت دوم است.
6- در كتاب «المرض» (2)آمده و در اين روايت است كه:
«لمَّا حُضِرَ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و فى البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم «هَلُّمَ اكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعده» فقال عمر: ان النبى صلى الله عليه و آله و سلم قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن حسبنا كتاب اللَّه فاختلف اهل البيت فاختصموا ...»
در اينجا از باب نمونه يكى از آن روايات را عيناً مىآورم.
عن ابن عباس قال: «لمَّا حُضِرَ النّبى صلى الله عليه و آله و سلم و فى البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، قال: «هَلُّمَ اكتُب لكم كِتاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعدَه» قال عُمر: إنَّ النّبى صلى الله عليه و آله و سلم غَلَبَه الوَجَع و عِنْدَكُم القُرآنُ، فحسبُنا كتابُ اللَّه.
و اختلفَ اهْلُ البَيتِ. اخْتصَمُوا، فَمنهم من يقول:
قَرِّبُوا يَكتب لكم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم كتاباً لن تَضِلُّوا بَعْدَه، و منهم مَن يقولُ ما قالَ عُمر، فَلَمَّا اكثَروا
اللَّغَطَ (1)وَ الاخْتلافَ عند النَّبى صلى الله عليه و آله و سلم قال: «قُومُوا عَنّى قال عُبيدُ اللَّه: فكان ابْنُ عَبَّاسٍ يَقولُ: انَّ الرَّزيَّةَ كُلَّ الرَّزيَّةِ ما حالَ بَينَ رَسُول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و بَيْنَ انيكتُب لَهُم ذلكالْكِتابَ مِنْ اخْتِلافِهِم ولَغَطِهِم.» (2)
ابن عباس گفت: وقتى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در حال احتضار بود، و در خانه [آن حضرت مردانى بودند و در بين آنها عمر بن الخطاب نيز حضور داشت، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بياييد بنويسم براى شما نوشتهاى كه بعد از آن گمراه نشويد، عمر گفت: درد بر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم غلبه كرده و نزد شما قرآن هست، پس كتاب خدا ما را كفايت مىكند، و كسانى كه در خانه بودند اختلاف كردند، با هم خصومت و دشمنى كردند، پس برخى مىگفتند: بياوريد تا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم كتابى بنويسد، كه بعد از آن گمراه نشويد، و برخى حرف عمر را مىزدند، پس وقتى همهمه و سر و صدا را زياد كردند ونزد آنحضرتاختلاف نمودند، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «از نزد من برخيزيد» عبيداللَّه [راوى حديث گويد: پس ابن عباس مىگفت:
بدرستى كه مصيبت و همه مصيبتها آن است كه
حائل شد بين رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و بين اينكه براى آنها آن نوشته را بنويسد از جهت اختلاف آنها و همهمه و سر و صداى آنها.
اين روايات در صحيحترين كتابهاى اهل تسنن موجود است. (1)و به چند مطلب بسيار مهمّ و غير قابل انكار دلالت دارند:
اول اينكه: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم كسانى را كه دور بسترش جمع بودند و همه مسلمانان را در معرض ضلالت و گمراهى مىديد و به حاضرين خطاب كرد و فرمود: بنويسم تا شما هرگز گمراه نشويد. «لن تضلّوا ابداً».
دوم اينكه: وقتى نامه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نوشته نشد، قهراً حاضرين يعنى كسانى كه گرد بسترش جمع بودند از ضلالت و گمراهى مصون نماندند، چون آنچه طبق فرموده آن حضرت آنها را از گمراهى نجات مىداد همان نامه بود كه نوشته نشد.
سوم اينكه: اختلاف در همان جلسه و از همان زمان شروع شد. «فاختلفوا».
چهارم اينكه: نزاع و كشمكش و خصومت و دشمنى از همان موقع و در همان جلسه شروع شد.
1) در مقدمه صحيح بخارى نوشتهاند: صحيح بخارى بعد از كتاباللَّه، اجلّكتب اسلام است «هو اجلّ كتب الاسلام بعد كتاب اللَّه اطلاقاً واعظمها شأناً». و محمد نزار تميم و هيثم نزار تميم از تنظيمكنندگان صحيح بخارى چاپ بيروت در مقدمه اين كتاب گفتهاند: «هو من اعظم الكتب المصنفة فى الاسلام بعد كتاب اللَّه عزوجل» و از قول نووى از علماى بزرگ اهل سنت نقل كردهاند كه: صحيحترين كتب اهل سنت صحيح بخارى است.
پنجم اينكه: حرف عمر و سر و صداها پس از آن، چنان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را با آن حال بيمارى، ناراحت كرد كه فرمود: از نزد من برويد و آنان را طرد كرد، «قُومُوا عنّى».
ششم اينكه: ابن عباس كه خود حاضر و ناظر ماجرا بود و از سويى اهميّت آن نوشته را مىدانست و مىفهميد شديداً از وضع پيش آمده گريه مىكند و از حوادث تلخ و تأسف بارى كه بعدها دامن گير اسلام و مسلمانان مىشود ناراحت است و تصريح مىكند كه همه گرفتاريها، همه مصيبتها از حائل شدن بين رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و نوشتن آن حضرت بوجود آمد.
بنابراين به نظر مىرسد، سرچشمه همه اختلافات و خصومتها، كه بين مسلمانان رخ داد از همينجا سرچشمه گرفته است.
روزى يك نفر از سلفىها بطور اهانتآميزى خطاب به اين جانب گفت: همه شما در ضلالت و گمراهى هستيد و تقصير با علما و بالخصوص شيخ كلينى صاحب اصول كافى و مجلسى صاحب بحار است.
گفتم: از رحمت خدا دور باد كسى كه باعث ضلالت و گمراهى مسلمانان شد. بعد گفتم: تو حاضرى كسى را كه سبب ضلالت و گمراهى مسلمانان شد بشناسى و از او بيزارى بجويى؟
گفت: البته كه حاضرم.
گفتم: صحيح بخارى را قبول دارى و تمام روايات او را صحيح مىدانى؟ گفت: بلى ما صحيح بخارى را بعد از قرآن صحيحترين كتابها مىدانيم و همه روايات آن درست و صحيح است.
گفتم: به صحيح بخارى مراجعه كن، هفت روايت نقل كرده مبنى بر اينكه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در همان بيمارى كه از دنيا رفت، به عدّهاى كه دور بسترش جمع بودند فرمود: كاغذ بياوريد تا چيزى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد، يك نفر از حاضرين گفت: درد بر رسول اللَّهغلبه كرده است و قرآن براى ما كفايت مىكند و اين حرف سبب شد بين حاضرين اختلاف و نزاع بوجود آمد و سرانجام رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: برخيزيد برويد و نامه نوشته نشد، گفتم: آيا حاضر هستى اين شخص را كه در اين روايات معرفى و نام برده شده شناسايى و از او تبرّى جويى؟ آيا طبق اين روايات سبب ضلالت جمعى از مسلمانان همان شخص نشد؟ آيا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در صدد نبود چيزى بنويسد كه امتش در ضلالت و گمراهى نيفتند؟ او ساكت ماند و حرفى نزد، گفتم: برو كتاب صحيح بخارى را مطالعه كن تا بر تو معلوم شود منشأ ضلالت چه كسى بوده است. آيا مرحوم كلينى يا مرحوم مجلسى يا ديگر علماى شيعه هستند يا آن كسى است كه شما به او دل بستهايد. گفت: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مىتوانست بعد از رفتن آن عدّه، كاغذ بطلبد و نامه را بنويسد چرا چنين نكرد؟
گفتم: آن كس كه گفت: درد بر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم غلبه كرده و مانع نوشتن نامه شد، بذر شبهه را پاشيد و بر فرض كه
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بعد از رفتن آن عدّه، نامهاى مىنوشت، مىگفتند نامه و نوشته اعتبار ندارد و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اين نامه را در حال عادى «و العياذ باللَّه» در كمال عقل ننوشته است و نمىگذاشتند به آن عمل شود.
سرش را به زير انداخت و حرفى نزد.
با دو نفر ديگر صحبت از اختلاف مسلمانان و آثار سوء آن شد و من اشاره به همين روايت كردم و گفتم: شما اهل تسنن ما «شيعيان» را رافضى و گمراه مىدانيد اما نمىگوييد و از بزرگانتان سؤال نمىكنيد كه چه كسى بذر گمراهى و اختلاف را پاشيد، چه كسى از نوشتن نامه توسط رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم جلوگيرى كرد؟
گفتند: چنين نيست و نفرين كردند كسى را كه در بين مسلمانان بذر اختلاف بپاشد. اينجانب نيز آمين گفتم، سپس گفتم: پس به صحيح بخارى باب «قول مريض» «قوموا عنى» و غير آن مراجعه كنيد و ببينيد در كنار بستر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم چه كسانى بودند و چه گفتند و چه كسى سبب شد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نامهاى كه مىخواست بنويسد، ننوشت و چرا ابن عباس گريه كرد؟
در اينجا متوجه قضيه شدند و گفتند: بالاخره مسلمانان بايد به كتاب خدا و به سنّت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عمل كنند و اينها هم در اختيار ما است.
گفتم: اولًا ما «شيعيان» همين حرف را مىزنيم و مىگوييم و معتقديم كه بايد به كتاب خدا و به سنت رسول خدا- كه از طريق اهل بيت آن حضرت ثابت و محرز شده- عمل كرد، ولى اين حرف بر خلاف حرف عمر است كه گفت «حسبنا كتاب اللَّه» كتاب خدا ما را كفايت مىكند، يعنى نيازى به نوشته رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نداريم.
ثانياً اگر حرف عمر درست بود و كتاب خدا كفايت مىكرد پس چرا اختلاف بوجود آمد؟ چرا مسلمانان بلكه خود صحابه گرفتار جنگ با يكديگر شدند؟ مگر على ابن ابىطالب عليه السلام از صحابه و خليفه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نبود؟ مگر طلحه و زبير و معاويه از صحابه نبودند؟ مگر عايشه همسر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نبود؟ مگر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قرآن را همراهش برد؟ علاوه بر اينها اگر كتاب خدا- قرآن- كفايت مىكرد، پس چرا شما خود را اهل سنت مىدانيد؟
گفتند: بالاخره هر چه بوده و هر چه واقع شده ما فعلًا نبايد به مسلمانان صدر اسلام بد بگوييم چون آنها مسلمان و گوينده لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بودهاند.
گفتم: اگر بدگويى به گوينده لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم جايز نيست پس چرا شما اهل تسنن به اندك چيزى به شيعه بد مىگوييد، به محض اينكه مىخواهند طبق فقه خودشان بر چيزى كه سجده صحيح است، سجده كنند آنان را مشرك مىخوانيد، آنان را كه ايرانى هستند مجوسى مىخوانيد؟
گفتم: شما نبايد به برخى از اعمال شيعه نگاه كنيد كه طبق مذهبتان جايز نيست و نبايد فوراً حكم به شرك و كفر شيعه بكنيد، بعد گفتم: برخى اعمال است كه در فقه شيعه جايز است، برخى حتى مستحب است، مانند نماز خواندن در كنار قبور ائمه معصومين عليهم السلام ولى طبق فقه و نظر برخى از شما جايز نيست، شما چرا بدون بررسى و به محض اينكه چنين اعمالى را از شيعه ديديد، آنان را مشرك و كافر مىخوانيد؟ چرا در مدارس شما به بچهها و جوانها تعليمات ضد شيعه مىدهند، بطورى كه وقتى ما را مىبينند با چشم دشمنى و بغض و كينه بما نگاه مىكنند، چرا در اين موارد كه برخى اعمال از شيعه و خصوصاً از ايرانيها مىبينيد دليل و وجه آنرا سؤال نمىكنيد؟
در اينجا احساس شرمندگى كردند و گفتند: جايز نيست به مسلمان تهمت زد و در فهم آيات هم بايد به شأن نزول آنها مراجعه كرد.
گفتم: پس بدانيد اگر بنا باشد به ظاهر نگاه كرد و قضاوت نمود ما هم مىتوانيم به ظاهر نگاه كنيم و حرف بزنيم.
سپس گفتم: در صحيح مسلم است كه:
وقتى سوره مباركه جمعه نازل شد و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اين آيه را قرائت فرمود:
وَ آخَرينَ مِنهُم لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِم (1)
و [نيز بر جماعتهايى ديگر از ايشان كه هنوز به آنها
1) سوره جمعه/ 3.
نپيوستهاند.
مردى از حاضرين گفت: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مراد از آخرين، در اين آيه چه كسانى هستند؟ آن حضرت جواب او را نداد، باز سؤال كرد، حضرت جواب نداد، باز سؤال كرد، حضرت فرمود: سلمان فارسى حاضر است؟ پس دست مبارك خود را بر سلمان گذارد و فرمود: اگر ايمان در ثريّا باشد مردانى از اينها به آن دست مىيابند
«فوضع النبى صلى الله عليه و آله و سلم يده على سلمان ثم قال: لو كان الايمان عند الثريّا لناله رجال من هولاء.» (1)
علاوه بر اين آيه، در همين كتاب از ابو هريره نقل كرده كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«لو كان الدين عند الثريا لذهب به رجل من فارس (او قال) من ابناء فارس حتّى يتَناوَلَهُ»
اگر دين نزد ثريا باشد مردى از فارس (يا) از فرزندان فارس به آن دست مىيابد (2).
گفتم: صحيح مسلم كه اين دو روايت را نقل كرده چاپ رياض و در عربستان منتشر شده و در هتل موجود است اگر
قبول نداريد بروم كتاب را بياورم، گفتند: قبول داريم و صحيح است.
گفتم: پس ايرانيها نه تنها مذموم نيستند بلكه ممدوح و مورد تأييد خداوند و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم هستند خنديدند و گفتند:
همه اينها صحيح است اما ايرانيها كارهايى مىكنند كه در دين نيست ونبايد انجام دهند مانند: گنبد و بارگاه روى قبور ساختن، در كنار قبور نماز خواندن، شمع روشن كردن، دخيل بستن و ...
گفتم: اوّلًا اين كارها شرك و كفر نيست، بلكه برخى از اين اعمال در فقه شيعه مستحب است، ثانياً اين قبيل اعمال اختصاص به شيعيان ندارد، مسلمانان مصر كه اهل تسنن هستند روى قبور بزرگان دين، ساختمان ساختهاند مسلمانان شام، لبنان، عراق و غير اينها همه يا اكثر آنها اهل تسنن هستند و چنين اعمالى را دارند و انجام مىدهند، چرا شما همه حملهها و تهمتها را متوجه شيعه و ايرانيها نمودهايد؟
گفتند: در واقع تقصير با بزرگان ما است كه حقايق را آنطور كه هست نمىگويند و تنها همين كارهاى شيعه را كه تنها در فقه گروهى خاص بدعت و حرام است به مردم مىگويند و ما تقصير نداريم و با عذر خواهى خداحافظى كردند و بعد هم هر وقت آنها را مىديدم سلام و تعارف مىكرديم و با گرمى برخورد داشتيم و الحمد للَّه. گفتن يا رسول اللَّه و يا على (ع)
پرسش 31: چرا ما «شيعيان» وقتى مىگوييم يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و يا على عليه السلام و مانند اينها اهل تسنن به ما اعتراض
مىكنند و مىگويند صدا زدن كسى كه از دنيا رفته شرك است و فقط بايد خدا را خواند و فقط گفتن يا اللَّه بى اشكال است؟
پاسخ: منشأ و اصل اين اعتراض و اين تهمت، حرف ابن تيميه وبن باز است كهگفتهاند: صدازدن وخواندن اموات شرك و كفر است: «و دعاء الاموات ... من الشرك باللَّهو الكفر به» (1)
ولى اوّلًا ملاك اسلام و مسلمان بودن انسان گفتن شهادتين است، يعنى كسى كه شهادتين را به زبان جارى كرد مسلمان است و جان و مالش محترم مىباشد و به اين چيزها از اسلام خارج نمىشود.
در صحيح بخارى از عمر بن الخطاب نقل كرده كه:
«قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم امِرتُ أن اقاتل الناس حتّى يقولوا: «لا اله الا اللَّه» فمن قال «لا اله الا اللَّه» عَصَمَ منّى ماله و نفسه الا بحقّه و حسابه على اللَّه» (2)
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من مأمور شدم با مردم جنگ كنم تا بگويند: «لا اله الا اللَّه» پس كسى كه «لا اله الا
اللَّه» گفت، مال و جانش مصون است مگر كارى بكند كه مستحق مجازات شود. [مانند ظلم به غير يا قتل نفس محترمه . و حساب او با خدا است.
همين روايت با سندهاى مختلف در صحيح مسلم از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم آمده است. (1)
ثانياً در صحيح بخارى است كه:
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در جنگ بدر امر فرمود اجساد بيست و چهار نفر از كشته شدههاى قريش را در چاهى از چاههاى بدر ريختند و آن حضرت پس از سه روز در حالى كه اصحاب همراه بودند، تشريف آورد كنار آن چاه ايستاد و يكايك آنها را به اسم و اسم پدر صدازد و فرمود: يا فلان پسر فلان، يا فلان پسر فلان آيا مسرور نمىشديد اگر اطاعت خدا و رسول خدا را مىنموديد؟ بدرستى كه ما حقانيت آنچه را خدا بما وعده داده بود يافتيم، آيا شما حقانيت آنچه را خدا به شما وعده داده بود يافتيد؟ عمر گفت: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم با اجساد بى روح صحبت مىكنى؟ حضرت فرمود:
قسم به آن كسى كه جان محمد در دست او است، شما در شنيدن آنچه من مىگويم، شنواتر از آنها نيستند.
[يعنى همانگونه كه شما زندهها صداى مرا
1) صحيح مسلم، كتاب الايمان، باب الامر بقتال الناس حتّى يقولوا لا اله الا اللَّه، صفحه 73، ح 20- 23.
مىشنويد آنها نيز مىشنوند]
«انّ نَبىّ اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم امَرَ يومَ بَدرٍ بأربعَةٍ و عشرين رجُلًا مِن قُريش فَقُذفُوا فى طَوِىٍّ مِنْ أطْواءٍ بَدْرٍ خَبيث مُخْبِثٍ، وكان اذا ظهر على قومٍ اقام بالعرصة ثَلاث ليالٍ ... ثم مشى و تبَعهُ اصحابُه ... حتى قامَ على شفة الرَّكّى فَجَعَلَ يُناديهم بأسمائهم وَ أسماء آبائهم، يا فُلان بن فُلان، و يا فُلان بنَ فلانٍ، أيَسرُّكُم أنكّمُ اطَعْتُمُ اللَّهو رَسُولَهُ؟ فانّا قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدنا رَبُّنا حقّاً فَهَل وَجَدْتُم ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حقّاً؟
قال: فَقالَ عُمر: يا رسولَ اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ما تُكَلّم من اجساد لاارواحَ لَها، فقال رَسُول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم «وَ الّذى نفس مُحّمدٍ بِيَدِهِ ما انتُمْ بِاسْمَعَ لِما اقُولُ مِنْهُم» (1)
همين مطلب را در چند روايت ديگر با اين عبارت نقل كرده كه:
«ثم قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم: انهّم الآن يَسمَعُون ما اقُول».
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم كنار چاه بدر ايستاد و فرمود: آنها الآن آنچه من مىگويم مىشنوند.
همچنين رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در زيارت اهل قبور، اموات را صدا زد و خطاب به آنها فرمود:
1) صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب قتل ابى جهل، ص 671، ح 3976.
«السلام عليكم يا اهل القبور، يغفر اللَّه لنا و لكم، انتم سلفنا و نحن بالاثر»؛ (1)
«سلام بر شما اى اهل قبور خداوند ما و شما را بيامرزد شما پيش از ما بدرود حيات گفتيد و ما به دنبال شما مىآييم.»
نيز نقل كردهاند كه عبداللَّه پسر عمر در زيارت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابوبكر و عمر گفته است:
«السلام عليك يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم السلام عليك يا ابابكر، السلام عليك يا ابتاه» (2)
ثالثاً همه مسلمانان در سراسر جهان در تشهد تمام نمازهايشان، مىگويند:
«السلام عليك ايّها النبى و رحمة اللَّه ...» يعنى:
سلام بر تو يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم.
اگر بنا باشد گفتن يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، يا على عليه السلام، يا حسن عليه السلام و يا حسين عليه السلام و مانند اينهاشرك باشد، اگر بناباشد صدا زدن اموات حرام و موجب شرك و كفر بشود بايد العياذ باللَّهگفته شود صدا زدن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم كشته شدههاى قريش را و صدا زدن اهل قبور را نبايد انجام مىداد، عبداللَّهعمر كه گفت يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يا ابابكر، يا ابتاه، و آنها را صدا زد- طبق گفته ابن
تيميه و بن باز- مشرك است.
همچنين همه مسلمانان كه در تشهد نمازها از دور و نزديك رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را مخاطب قرار مىدهند و به او سلام مىكنند، و مىگويند: «السلام عليك ايها النبى» سلام بر تو يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم همه العياذ باللَّهمشرك و كافر هستند.
در صحن مسجد النبى صلى الله عليه و آله و سلم بعد از نماز، صورت به سمت مرقد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم گفتم: السلام عليك يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، يك نفر كنارم بود، گفت: چرا با اين فاصله زياد يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم گفتى؟ از فاصله زياد، صدا زدن و يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم گفتن جايز نيست؟
گفتم: مگر تو همين جا در تشهد نمازت نگفتى، السلام عليك ايها النبى و رحمة اللَّه؟
گفت: آرى.
گفتم: آيا معناى يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم با معناى يا أيها النبّى فرق مىكند؟ كمى فكر كرد و گفت: خير فرقى نمىكند.
گفتم: پس چرا اعتراض كردى؟ چرا گفتى جايز نيست؟
گفت: ببخشيد و رفت.
البته گاهى مىگويند اموات نمىشنوند، گاهى مىگويند صدا زدن آنها عبادت آنها است، ولى پاسخ همان است كه از فعل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و از كتابهاى معتبر نزد خودشان نقل كردم و
هرگز كسى با گفتن يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و يا على عليه السلام و مانند اينها قصد عبادت و پرستش آنان را ندارد.
از همه اينها گذشته اهل تسنن، حتى خود ابن تيميه و بن باز اعتراف كردهاند كه اموات سلام زائر را مىشنوند و خداوند روح آنهارابهآنها باز مىگرداند تا جواب سلام زائرين خود را بدهند. (1)
در عين حال همين ابن تيميه و بن باز در جاى ديگر گفتهاند: صدا زدن اموات، عبادت اموات است و موجب شرك و كفر است. (2)
اما همان گونه كه قبلًا گفته شد كدام مسلمان است كه اموات را عبادت كند؟
كدام مسلمان است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يا على عليه السلام يا ديگر ائمه عليهم السلام را بعنوان خالق، رازق، شفا دهنده و ربّ و معبود، صدا بزند و او را بخواند؟
خلاصه بايد به آنها گفت:
معناى شرك اين است كه كسى را در عرض و رديف خدا بدانى، اما كسى كه در طول ديگرى كار مىكند، مثل شاگرد نسبت به استاد، شريك او محسوب نمىشود.
در خارج مسجد النبى شنيدم يك نفر از آنها (ظاهراً افغانى بود و در مدارس مدينه درس مىخواند) به يك نفر
ايرانى مىگفت: شما مىگوييد «يا على عليه السلام» و على عليه السلام را خدا مىدانيد و از او چيز مىخواهيد، ايرانى دستش را به سمت آسمان بالا برد و اشاره كرد و گفت: آن على كه بگويد من خدا هستم، من چنين على را اصلًا قبول ندارم، اينجانب ديدم آن مرد ايرانى با صداى بلند جواب او را داد لذا توقف نكردم.
يك نفر از آنها به اينجانب گفت: شيعيان، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ائمهبقيع عليه السلام را عبادت مىكنند و رو بهقبر آنهامىايستند و دست بهدعا بلند مىكنند و از آنها حاجت مىطلبند، شفاى بيمارانشان رامىطلبند، وساير حاجاتشان را از آنها مىخواهند.
گفتم: شيعيان مىگويند: «انَّ صلاتى و نسكى و محياى و مماتى للَّهرب العالمين»؛ «همانا نمازم و پرهيزگارى و عبادتم و زندگى و مرگم براى خداوند، پروردگار عالميان است.»
نيز شبهاى جمعه دعاى كميل مىخوانند و مىگويند «الهى و ربى من لى غيرك أسئله كشف ضرىّ و النظر في أمرى»؛ «اى خداى من و اى پروردگار من جز تو كه را دارم كه رفع گرفتارى و توجه در كارم را از او درخواست كنم.»
همچنين در ضمن دعاهايشان آيه شريفه «امّن يجيب المضطرّ إذا دعاه و يكشف السوء» (1)
مىخوانند (2)
مَن: استفهاميه است كه سلب صلاحيت از ديگرى مىكند.
ضرّ: ضرر و زيان نفسانى و روحانى و جسمانى و هموم و اندوه و بليات است. يعنى بنده ناتوان عرضه مىدارد بار پروردگارا چه كسى غير از تو قادر است كهسؤال مرا پاسخدهد و دردهاى مرا درمان نمايد. و ضرر و بدبختىهاى مرا برطرف و مرتفع سازد؟ بديهى است جز تو خداى قادر هيچ كس قدرت بر دفع و رفع بيچارگى و گرفتارىها را ندارد.
به همين معنا است آيه شريفه: «امن يجيب المضطر إذا دعاه ...» آيا كسى هست پاسخ دهد مضطر بيچاره را و بدى را از او مرتفع سازد؟ معلوماست هيچكس از پيشخود چنين قدرتى را ندارد جز خداى جهان.
.و تو چگونه چنين تهمتى را به شيعه مىزنى؟ بيا ايران، خراسان و ملاحظه كن مسجد بزرگ گوهرشاد جلو مرقد امام رضا عليه السلام ساخته شده و در تمام اوقات نماز، هزاران زن و مرد، پير و جوان به نماز مىايستند در حالى كه قبر مقدس امام رضا عليه السلام پشت سر آنها قرار گرفته است.
هرگز شيعه امامان معصوم خود را عبادت نكرده و نمىكند و اينكه گاهى رو به قبر آنها دست به دعا بر مىدارند.
اوّلًا در كتابهاى زيارتى آمده كه مستحب است بعد از زيارت براى دعا رو به قبله كنند و دست به دعا بر دارند، ولى توجه ندارند، ثانياً در صورتى هم كه رو به قبر ايستاده، دست به دعا بلند كنند، اين طور نيست كه از صاحب قبر و از غير خدا حاجت بخواهند بلكه در همان حال نيز از خدا حاجات خود را مىطلبند و اگر هم از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يا از ائمه عليه السلام بخواهند، بعنوان واسطه و وسيله مىخواهند، يعنى از آنها مىخواهند كه آنها از خداوند متعال بخواهند دعايشان مستجاب و حاجاتشان
را برآورد و هيچ يك از شيعيان و پيروان اهل بيت عليهم السلام معتقد نيستند كه شخص رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يا ائمه عليه السلام حاجتشان را برآورده مىكند يا بيمارشان را شفا مىدهد بلكه همگى معتقدند كه شفا و نصرت و تمام امور و تمام خيرات بدست خداوند متعال است.
گفت: مشركين نيز بتها را واسطه قرار مىدادند
و الَّذِينَ اتَّخَذوا مِنْ دُونه اولياءَ ما نَعبدُهُم الّا لِيُقَرِّبُونا الى اللَّه زُلْفاً (1)
آنانكه غير خدا را [چون بتان بدوستى و پرستش گرفتند و گفتند ما آن بتان را نمىپرستيم مگر براى اينكه ما را هر چه بيشتر به درگاه خدا نزديك گرداند.
و شيعيان هم امامان خود را واسطه قرار مىدهند كه آنان را بخدا نزديك كنند.
گفتم: جواب تو را خود آيه داده است و فرق آنها را با شيعه با جمله «وما نعبدهم» بيان فرموده است، زيرا آيه شريفه فرموده است: مشركين بتها را پرستش و عبادت مىكردهاند. و شرك آنها بجهت عبادت كردن بتها بوده است ولى شيعيان هرگز غير خدا را عبادت و پرستش نمىكنند، و براى امامان خويش هرگز سجده نمىكنند، روزه نمىگيرند، نذر نمىكنند و ....
بعد گفتم: اگر شما فقط يك كتاب فقهى يا يك رساله
1) سوره زمر/ 2.
عملى فقهاى شيعه را مىديدى هرگز چنين حرفى نمىزدى، زيرا در تمام كتابها و رسالههاى عملى شيعيان است كه نماز بايد قربةً الى اللَّهخوانده شود، و الا باطل است، روزه، حج، زكات، صدقات، نذر و ساير عبادات، بايد به قصد قربت وللَّه انجام شود و در غير اين صورت باطل است.
گفت: ما ظاهر برخى اعمال شيعه و گفتههاى آنها را مىبينيم و بما هم گفتهاند، شيعيان بجاى يا اللَّه، يا على مىگويند و بجاى اينكه از خدا مدد بطلبند از على و حسين و ابوالفضل مدد مىطلبند.
گفتم: اوّلًا صدا زدن آنها هرگز عبادت كردن آنها نيست زيرا عبادت به معناى تذلّل و تعظيم در برابر غير است بقصد اينكه او ربّ و پروردگار و خالق و رازق است و شيعه هرگز در برابر غير خدا تذلل و تعظيم به اين قصد نمىكند و تو خود هم اين معنا را از اعمال و دعاهاى شيعيان مىفهمى، بعد گفتم: شب جمعه دعاى كميل مىخوانند، در ماه مبارك رمضان دعاى افتتاح و ابوحمزه مىخوانند، شبهاى قدر دعاى جوشن كبير مىخوانند كه صد بند و در هر بند يك بار مىگويند:
«سبحانك يا لا اله الا انت، الغوث الغوث خلّصنا من النار يا رب» و اين دعاها در مفاتيح الجنان موجود است.
گفت: بما گفتهاند شيعيان خلفاى راشدين را سب و لعن مىكنند، آيا اين حرف صحيح است؟
گفتم: اوّلًا در روايات شيعه از شتم و سبّ و لعن مؤمن نهى شده است و ائمه ما «شيعيان» فرمودهاند: اگر كسى شخصى را
لعن كند، آن لعن مىرود به سمت آن شخص، پس چنانچه لعن او بجا و بمورد بوده و او استحقاق لعن داشته است مانعى ندارد «صَدَر مِن اهْلِهِ وَ وَقَعَ فِى مَحَلَّه» ولى اگر لعن آن شخص بجا نبوده و او استحقاق نداشته است، لعن بر مىگردد به خود لعن كننده (1)و لذا اين مسائل موجب حكم خاص و اعتراض و چون و چرا نمىشود.
ثانياً بگو بدانم آيا على بن ابيطالب عليه السلام از خلفاى راشدين و از اهل بهشت هست يا خير؟
گفت: البته كه او از اهل بهشت و از خلفاى راشدين است.
گفتم: پس چرا معاويه او را دشمن مىداشت، چرا با او جنگ كرد و چرا معاوية بن ابى سفيان مردم را بخاطر اينكه على بن ابيطالب صلى الله عليه و آله و سلم را سبّ نمىكردند مؤاخذه مىكرد و امر مىكرد كه آن حضرت را سبّ كنند.
«قال: امَرَ معاوية بن ابى سفيان سعداً فقال: ما مَنَعك ان تَسُّبَ ابَا التراب؟» (2)
همچنين چرا آل مروان كه حاكم مدينه منوره شدند به
1) عن الصادق عليه السلام قال: انّ اللعنة إذا خرجت من صاحبها، ترددّت بينه و بينالذي يلعن فان وجدت مساغاً والّا رجعت الى صاحبها و كان احق بها فاحذروا ان تلعنوا مؤمناً فيحلّ بكم». وسائل الشيعة، ج 8؛ كتاب الحج، ص 613؛ أبواب أحكام العشرة، باب 160، ح 1 و 2.
2) صحيح مسلم، كتاب فضائل الصحابة، باب: من فضائل على بن ابى طالب عليه السلام، صفحه 1042، ح 2404.
صحابه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم امر مىكردند كه على بن ابيطالب عليه السلام را شتم و لعن كنند.
«استُعمل عَلى المدينة رجل من آل مروان: قال:
فدعا سَهلَ بن سعد، فأمره أن يشتم علَيّاً، قال: فَأبى سَهْل. فقال له: امَّا اذا ابَيْتَ فَقُل: لَعَن اللَّهابا التُرَّابِ.
فقال سهل ...» (1)
آيا سبّ و لعن على عليه السلام از شرك و كفر بدتر است يا نيست؟
ثالثاً: آنچه مسلّم و قطعى است سبّ و لعن مؤمن و اهل بهشت حرام است و هيچ مسلمانى حاضر به سبّ و لعن اهل بهشت نمىشود و لذا شيعه، معاويه و آل مروان را به همين جهت كه سبّ و لعن على عليه السلام را نمودند و با او دشمنى كردند، قبول ندارد و نسبت به آنها بدبين است.
گفت: چنين روايتى نيامده كه معاويه سبّ كرده باشد، يا آل مروان چنين امر و دستورى داده باشند.
گفتم: صحيح مسلم را مطالعه كن تا به تو ثابت شود.
گفت: نگاه مىكنم ولى صحت اين مطلب خيلى بعيد است. گفتم: در جايى كه در بصره با آن حضرت جنگ كردند، در صفين با او جنگ كردند در نهروان با او جنگ كردند و سرانجام هم در مسجد او را شهيد كردند سبّ و لعن او بر آنها
1) صحيح مسلم، كتاب فضائل الصحابة، باب: من فضائل على بن ابى طالب عليه السلام، صفحه 1044، ح 2409.
امرى سهل و غير مستبعد است.
در اينجا سر به زير انداخت و گفت: من اين مسأله را حتماً پىگيرى مىكنم.
گفت: در كتابى خواندم كه شيعيان بُزِ زَرْد رنگى را مىآورند و دورش حلقه مىزنند و او را به عنوان امّ المؤمنين عايشه توهين و مسخره مىكنند، اين داستان تا چه اندازه صحت دارد؟
گفتم: يكى از تهمتهايى كه به شيعيان زده و در كتابها نوشتهاند همين مطلب است كه من هم در كتابهاى ضدّ شيعه ديدهام ولى روح شيعه از چنين قضيهاى اطلاع ندارد و مىتوانى از هر ايرانى كه اينجا هست سؤال كنى و اين قضيه كذب است.
چون صحبت طولانى شده خسته شدم، اگر مطلب ديگرى هست بماند براى فردا، گفت: بلى چند سؤالديگر دارمكه مايل هستم بدانم، گفتم: وعده ما و شما فردا بعد از نماز ظهر، در همين مكان و خداحافظى كرديم و رفتيم.
روز بعد با يك نفر آمد و گفت: اين آقا رفيق من است و او هم چند سؤال دارد، گفتم: مانعى ندارد، گفت: برويم گوشهاى از مسجد كه رفت و آمد نباشد، رفتيم جاى خلوت و پس از احوال پرسى اولين سؤال آنها اين بود:
چرا شيعيان از خاك كربلا شفا مىطلبند و آنرا براى شفا به بيماران خود مىخورانند مگر ممكن است خاك شفابخش باشد و روى بيمار اثر بگذارد؟
گفتم: آيا در قدرت خداوند متعال شك داريد؟ آيا خداوند نمىتواند در خاك اثر بگذارد و آنرا دواى درد و موجب شفاى بيمار قرار دهد؟
گفتند: در قدرت خدا شك نداريم ولى قبول و اصلًا تصور چنين امرى براى ما مشكل است.
گفتم: چه اشكالى دارد همان خدايى كه در عسل شفا قرار داده است: يَخْرُجُ مِنْ بُطوُنِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ الْوانُهُ فيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ (1)
. همان خدايى كه در پيراهن حضرت يوسف عليه السلام اثر گذاشته و وى امر مىكند آنرا ببرند و روى چشمان پدرش بيندازند و خبر غيبى هم مىدهد كه چشمان نابيناى پدرش حضرت يعقوب با انداختن پيراهن روى آنها، بينا مىشود:
اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذا فَالقُوهُ عَلى وَجهِ ابي يَأْتِ بَصِيراً (2)فَلَمّا انْ جاءَ البَشِيرُ القاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً (3)
همچنين آن خدايى كه قادر است در قسمتى از گاو ذبح شده اثرى بگذارد كه وقتى به انسان كشته شده مىزنند زنده شود و قاتل خود را معرفى كند وَ اذْ قال مُوسى لِقَومِهِ انَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُم انْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً (4)
و همان خدايى كه در عصاى حضرت موسى عليه السلام اثر
1) سوره نحل/ 69. ترجمه: «آنگاه از درون شكم آن شهدى كه به رنگهاىگوناگون است بيرون مىآيد در آن براى مردم درمانى است.»
2) سوره يوسف/ 93. ترجمه: «اين پيراهن مرا ببريد و آن را بر چهره پدرمبيفكنيد تا بينا شود.»
3) سوره يوسف/ 96. ترجمه: «پس چون مژدهرسان آمد آن پيراهن را برچهره او انداخت پس بينا گرديد.»
4) سوره بقره/ 67.
مىگذارد و ... اين خداوند قدرت دارد در خاك كربلا اثر بگذارد و آنرا براى بيمار شفابخش قرار دهد.
سپس گفتم: و از شما تعجب است كه اهل لسان هستيد و مرتب قرآن مىخوانيد در عين حال به اين قبيل آيات توجه نمىكنيد ودر نتيجه وقتى مىشنويد در تربت كربلاى حسين عليه السلام شفا است، برايتان مشكل مىشود و نمىتوانيد باور كنيد.
البته وقتى اين آيات را مىخواندم و توضيح مىدادم، دهانشان بازمانده بود و گويا تا بحال اين آيات بگوششان هم نخورده بود لذا به گرمى استقبال كردند و پذيرفتند، بعد گفتند:
ما شنيدهايم كه شيعيان براى امامهايشان نذر مىكنند و مىگويند نذر امام حسين عليه السلام يا نذر امام رضا عليه السلام و حال اينكه نذر بايد براى خدا باشد.
گفتم: مقصودشان ايناستكه ثوابآن عمل و كارى را كه نذر كردهاند هديه به امام حسين عليه السلام يا هديه به امام رضا عليه السلام باشد و الا نذر بايد للَّه و براى خدا باشد و حتى صيغه نذر هم بهعربى «للَّه علىّ ان افعل كذا» يا به فارسى «بر عهده من است كه براى خداچنين كارى راانجامدهم» لازماستوالا نذر صحيح نيست.
صحبت به اينجا كه رسيد مأمورين متوجه ما شدند و آنها فوراً خداحافظى كردند و رفتند و الحمدللَّه. مدفونين در مسجد الحرام
پرسش 32: چرا ما «شيعيان» بخاطر زيارت رفتن و نماز خواندن در حرم ائمه عليه السلام و نذر كردن و مانند اين امور متهم به شركمىشويم ولى اهلتسنن كه بيشاز ماچنين امورى
راانجامداده ومىدهند، متهمبهشركنشدهو نمىشوند؟
پاسخ: همه اهل تسنن ما را متهم نمىكنند بلكه عدّهاى از آنان چنين تهمتهايى را مىزنند و تهمتهاى آنها اختصاص به شيعه ندارد بلكه ديگر اهل تسنن كه عقايد آن عدّه را نپذيرفتهاند نيز به چنين اتهاماتى متهم هستند و ابن تيميه در رساله (زيارة القبور و الاستنجاد بالمقبور) به همه مسلمانان تهمت زده ولى نسبت به شيعيان بيشتر حساس هستند.
حرف آنها اين است كه مىگويند: شيعيان، اهل قبور را عبادت مىكنند و براى اهل قبور نماز مىخوانند و از اهل قبور شفاى بيماران و پيروزى بر دشمنان را مىطلبند و براى اهل قبور نذر مىكنند و مانند اين امور و مدعى هستند كه اين اعمال بدعت و شرك است. (1)
و به همين لحاظ با شيعيان عناد و بدرفتارى مىكنند. البته گاهى هم مىگويند، شيعيان فلان و فلان را سبّ مىكنند و اين امر نيز باعث عداوت آنها مىباشد. منشأ و دليل تهمتها
اكنون به خلاصهاى از حرفها و ادلّه آنها در اين رابطه اشاره مىكنيم و سپس پاسخ آنها را با توضيح مختصرى بيان مىكنيم:
1) به تحفة الاخوان، تأليف بن باز صفحه 10 تا صفحه 18، البته دراين قسمت اسمى از خصوص شيعه نبرده ولى در صفحه 15، گفته است: اين كارها نزد قبر حسين عليه السلام انجام مىشود. و به زيارة القبور و الاستنجاد بالمقبور، تأليف ابن تيميه، ص 11 به بعدمراجعه شود.
در رابطه با سرچشمه تهمتها و نسبتها تنها به خلاصهاى از عبارت بن باز، اكتفا مىكنم. وى گفته است:
از بدعتهايى كه سبب شرك اكبر است، نماز و قرآن خواندن در كنار قبور است، چون رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: «خدا لعنت كند يهود و نصارا را، آنها قبور انبياى خود را مسجد قرار دادند» (1)
و نيز گفته است:
آن حضرت خطاب به مسلمانان فرموده است: «آگاه باشيد، آنان كه قبل از شما بودند قبور انبياء و صالحين خود را مسجد قرار دادند، مراقب باشيد كه شما قبور را مسجد قرار ندهيد، من شما را از چنين عملى نهى مىكنم». (2)
ابن باز پس از نقل اين دو روايت نتيجهگيرى كرده و گفته است:
از اين دو روايت استفاده مىشود كه نماز و قرآن خواندن در كنار قبور و ملازم شدن و ماندن نزد قبور و چيز ساختن روى قبور از اسباب شرك و غلّو نسبت به اهل قبور است و اين كارها را يهود و نصارا
انجام دادند و جهّال اين امت نيز همان كارها را انجام دادند تا آنجا كه اهل قبور را عبادت كردند، براى اهل قبور قربانى كردند، به آنها استغاثه كردند، براى آنها نذر كردند، از آنها شفاى بيماران و پيروزى بر دشمنان را خواستند و اين كارها نزد قبر حسين عليه السلام ...
انجام مىشود- تا آنكه گفته است:- و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نهى كرده است از بنا و گچكارى قبور و نشستن روى قبور و گنبد ساختن روى قبور و نوشتن روى قبور. (1)
و اين نهى نيست مگر از جهت اينكه اين كارها تشبيه به يهود و نصارى و سبب شرك اكبر است. (2)
چرا اين نسبتها تهمت است؟
اكنون كه بطور خلاصه ادله آنها بررسى شد و ضمناً هم معلوم گرديد كه نظر آنان عمدتاً شيعيان و أئمه شيعه عليهم السلام هستند، مىگوييم:
ما فعلًا در مقام اين نيستيم كه روايات مورد استدلال آنها را از جهت سند و دلالت و جهت صدور، بررسى و صحت و سقم آنها را تأييد يا تضعيف كنيم بلكه فرض را بر صحت آنها مىگذاريم و مىگوييم:
شيعيان در تكبيرهاى افتتاحيّه تمام نمازها چه نماز، واجب باشد چه مستحب، در هر كجا و هر وقت كه نماز مىخوانند چه
مسجد باشد، چه حرم ائمه عليهم السلام يا غير آن مستحب مىدانند جملههاى ذيل را بعد از تكبيرات افتتاحيه و قبل از شروع به حمد بخوانند:
وجّهت وجهى للذي فطر السماوات والأرض، عالم الغيب و الشهادة، حنيفاً مسلماً و ما أنا من المشركين، انّصلاتى ونسكى ومحياى ومماتى للَّه رب العالمين، لا شريك له و بذلك أمرت و أنا من المسلمين. (1)
من با ايمان خالص رو بسوى خدايى آوردم كه آفريننده آسمانها و زمين است، داناى نهان و آشكار است و وجودم از لوث شرك و عقايد مشركان منزه است و مسلمان هستم و من هرگز با عقيده جاهلانه مشركان موافق نخواهم بود، همانا نماز و طاعت و كليّه اعمال من- قربانى و غير آن- و حيات و مرگ من، همه براى خدا است كه پروردگار جهانيان است، او را شريك نيست و به همين اخلاص كامل مرا فرمان داده و من مطيع و تسليم امر خدا مىباشم.
اين عبارت و اين كيفيت نماز خواندن و اين عقيده و ايمان خالص، پاسخى روشن و قاطع به تمام ياوه سراييهاى آن كسانى است كه شيعه را متهم به شرك مىكنند.
در عين حال برخى از ادعاها و اتهامات آنها را مطرح و
1) عروة الوثقى، فى تكبيرة الاحرام، مسأله 12.
بطور خلاصه پاسخ روشن و گويا مىدهيم ان شاء اللَّه.
الف) گفتهاند: نماز خواندن در كنار قبور عبادت و پرستش اهل قبور است و از اسباب شرك مىباشد و عمدتاً نظر آنها به شيعيان است كه در حرم ائمه عليهم السلام و گاهى كنار بقيع نماز مىخوانند و همچنين بعد از زيارت، نماز زيارت مىخوانند.
پاسخ تهمتها: اوّلًا شيعيان هركجا وهر نمازى كه بخوانند چنانچه بخواهند نيت نماز را به زبان بياورند مىگويند: «نماز مىخوانم قربة الى اللَّه» و هرگز به ذهنشان هم خطور نمىكند كه- العياذباللَّه- «نماز مىخوانم قربةً الى صاحب القبر» و نماز زيارت نيز كهمىخوانند همين گونه نيت مىكنند و نماز را «قربةً الى اللَّه» مىخوانند و ثواب آنرا به صاحب قبر هديه مىكنند، همان گونه كه مثلًا در دعاى بعد از نماز زيارت امام حسين عليه السلام مىگويند:
پاسخ تهمتها
اللهم انّى صَلَيّتُ و رَكَعتُ و سَجَدتُ لك وَحْدَكَ لاشريكَ لكَ لأنّ الصَّلاة والرّكوع والسُّجودَ لايكونُ الا لك ... اللَّهم وَ هاتانِ الرَّكعتانِ هَديّةٌ مِنّى الى مولاىَ الحسين بن علىّ عليهما السلام؛ (1)
«خدايا نماز خواندم و ركوع كردم و سجده كردم براى تو، تو يكتايى هيچ شريكى براىتو نيست، براىاينكه هيچ نماز و ركوع و سجودى نيست مگر براى تو ... خداوندا اين دو ركعت نماز را هديه نمودم به مولايم حسين بن على عليهما السلام.»
1) مفاتيح الجنان حاج شيخ عباس قمى قدس سره، زيارت مطلقه امام حسين عليه السلام.
بنابراين شيعيان نماز را براى خدا مىخوانند و ثواب آنرا هديه مىكنند و هرگز براى صاحب قبر نماز نمىخوانند و او را عبادت و پرستش نمىكنند.
ثانياً اگر كنار قبور نماز خواندن شرك است چگونه از صدر اسلام تاكنون در مسجد الحرام كه قبور انبياء عليهم السلام و غير انبياء- مانند هاجر مادر حضرت اسماعيل عليه السلام و فرزندان او- وجود دارد نماز خوانده و مىخوانند؟ در مسجد النبى و اطراف قبور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابوبكر و عمر و بقولى قبر حضرت زهرا عليها السلام نيز كه در مسجد مىباشد (1)- نماز مىخوانند؟
چندين سال عايشه در كنار قبور زندگى كرده و نماز خوانده است؟ آيا اينها قبر نيستند يادليلى بر خروج اينهاوجود دارد وآيا فرقى بين قبور مىباشد؟
طبق گفته اهل تسنن مدفونين در مسجد الحرام عبارتند از:
1) در كتاب: التاريخ القويم- لمكة وبيت اللَّه الكريم: تأليف محمد طاهرالكردي المكي: المجلد الأول: ص 243 ضمن توضيح حجره و قبر پيامبر أكرم صلى الله عليه و آله مقصورة قبر النبي صلى الله عليه و آله چگونگى حجره حضرت زهرا عليها السلام را توضيح داده و از بتنونى نقل كرده كه: داخل حجره آن حضرت ضريحى وجود دارد و ضريح بر مكانى قرار دارد كه بنابر گفته جمع كثيرى فاطمه زهرا عليها السلام درآنمكان وسط حجره شريفه دفن شده است «قد اقيم فيما بين البابين ضريح على المكان الذي دفنت فيه السيدة فاطمة على قول الكثيرين».
شوهر نرفته بودند و قبور آنان در حجر اسماعيل است. (1)
حضرت نوح و هود و صالح و شعيب عليهم السلام و قبور آنان بين زمزم و حجر است. (2)
نود و نه پيغمبر كه قبورشان بين ركن و مقام، تا زمزم است. (3)
ب) ادعا و اتهام برخى ديگر از آنها اين است كه گفتهاند:
در كنار قبور قرآن خواندن شرك است. ما مىگوييم: اوّلًا در رواياتى كه بن باز به آنها تمسك كرده است اسمى از خواندن قرآن نيست، ثانياً اين همه قرآن خواندن در مسجد الحرام و حجر اسماعيل و مسجد النبى خصوصاً در روضه مباركه شرك است؟ آيا عايشه در حجرهاش، كنار قبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابوبكر و عمر قرآن نمىخواند؟
گذشته از اينها، ابن تيميه كه از پيشتازان افكار ضّد تشيع (بلكه اكثر مسلمانان) بوده گفته است:
1) و لقد ذكر اكثر العلماء أن اسماعيل عليه السلام و امه هاجر مدفونانبالحجر و كذلك عذارى بنات اسماعيل، كما رواه الامامالازرقى، به كتاب التاريخ القويم، لمكة و بيت اللَّهالكريم، تأليف محمد طاهر الكردى المكى، ج 2، ص 580 مراجعه شود.
2) فقد ورد في الحديث «كان النبى من الأنبياء اذا هلكت امته لحقبمكة فيتعبد فيها و من معه حتى يموت فيها فمات بها نوح وهود و صالح و شعيب و قبورهم بين زمزم و الحجر» همان، ص 579.
3) و عن عبدالرحمان بن سابط يقول: سمعت عبداللَّهبن خمرةالسلولى يقول: ما بين الركن الى المقام الى زمزم قبر تسعة وتسعين نبيّاً، جاؤوا حجّاجاً فقبروا هنالك. همان.
باتفاق رؤساى مذاهب، ميت از نماز، روزه، قرائت قرآن، صدقه و مانند اينها كه زنده انجام مىدهد بهره مىبرد. (1)
ابن قيم كه يكى ديگر از بزرگان آنها است گفته است:
مسلمانان براى اموات طلب مغفرت كنند، صدقه بدهند، حج بجاآورند روزه بگيرند، نماز و قرآن و ذكر انجام دهند، ثوابش به اموات مىرسد و [گفته است:] جمهور سلف بر اين مطلب اتفاق دارند. (2)
خود بن باز در كتاب ديگرش گفته است:
ثواب صدقه، حج و عمره، اداى ديون ميت، دعا و استغفار، به ميت مىرسد ولى افضل و بهتر اين است كه قرآن و نماز و طواف براى ميت انجام ندهند. (3)
در «الفقه على المذاهب الاربعة» در زيارت قبور است كه:
ينبغى للزائر الاشتغال بالدعاء و التضرع و الاعتبار بالموتى و قراءة القرآن للميت فان ذلك ينفع الميت على الاصح ....
سزاوار است زائر قبور، دعا و تضرع كند و از
مردهها عبرت بگيرد و براى ميت قرآن بخواند كه بنابر اصحّ، ميت از قرآن خواندن زائر منتفع و بهرهمند مىشود. (1)
با توجه به اينكه عموم اهل تسنن و حتى تندروها، قرآن خواندن براى ميت را تجويز و گفتهاند ميت از آن نفع مىبرد، چرا بنباز در كتاب تحفة الاخوان گفته است خواندن قرآن در كنار قبور شرك است؟ آنهم شرك اكبر!
واصولًا معلوم نيست با چه جرأتى حكم به شرك خواننده قرآن در كنار قبور كرده و پاسخ خداوند را چه خواهد داد؟
ج) از تهمتهاى ديگر عدّهاى از آنان به شيعيان اين استكهمىگويند شيعيان براى اهل قبور نذر مىكنند- مثلًا براى امام حسين عليه السلام نذر مىكنند- و نذر براى غير خدا شرك است.
ولى اگر آنها لااقل به يكى از كتابهاى فقهى شيعيان مراجعه مىكردند، بخودشان اجازه نمىدادند چنين تهمتى را بزنند و عوامشان را نسبت به شيعيان بدبين كنند.
از باب نمونه، تحرير الوسيله حضرت امام قدس سره، كتاب النذر، در تعريف نذر فرموده است:
النذر هو الالتزام بعمل للَّه تعالى ... و لاينعقد بمجرد النية بل لابد من الصيغة ... بأن يقول: للَّه علىَّ ان اصوم أو أن اترك ...؛ «نذر آن است كه
1) الفقه على المذاهب الاربعة، ج 1، كتاب الصلاة «خاتمة في زيارة القبور».
انسان ملتزم شود به انجام كارى براى خداوند متعال ... و نذر به مجرد نيت منعقد نمىشود بلكه بايد صيغه داشته باشد ... مثل اينكه انسان بگويد براى خداست بر من اينكه روزه بگيرم و يا اينكه ترك كنم ....»
و در احكام الواضحة حضرت آيت اللَّه العظمى فاضل لنكرانى (مدظلهالعالى) در احكام نذر (مسأله 1910) آمده است:
النذر هو الالتزام بفعل شىء او تركه للَّه.
و در توضيح المسائل مراجع- احكام نذر- (مسأله 2640) فرمودهاند:
نذر آن است كه انسان ملتزم شود كه كار خيرى را براى خدا بجا آورد، يا كارى را كه نكردن آن بهتر است براى خدا ترك نمايد.
بنابراين فقه شيعه و عقيده شيعيان اين است كه در ماهيت و حقيقت نذر «للَّه» بودن مدخليت دارد و اگر للَّه (براى خدا) نباشد نذر نيست، بلى نذر كننده مىتواند ثواب كارى را كه نذر كرده، پس از انجام، به هركس كه خواست هديه كند مثلًا مىگويد:
للّه علىّ ان اذبح شاةً يا به فارسى مىگويد: براى خدا بر عهده من است كه يك گوسفند قربانى كنم و گوشت آنرا به مصرف فقرا برسانم و ثواب آن را هديه مولايم آقا امام حسين عليه السلام كنم.
شيعيان وقتى مىگويند: نذر امام عليه السلام يا نذر حضرت ابوالفضل عليه السلام يا نذر حرم نمود، مقصودشان همين است كه نذر كننده ملتزم مىشود كار خير را براى خدا بجا آورد و ثواب آنرا
هديه امام عليه السلام يا حضرت ابوالفضل عليه السلام يا غيره نمايد.
و ظاهراً آنها خيال كردهاند اينكه شيعيان مىگويند: نذر امام عليه السلام يا حضرت ابوالفضل عليه السلام نمودم. مقصودشان نذر براى غير خدا است، لذا چنين تهمت ناروا را زدهاند كه بايد اين آيه مباركه را براى آنها خواند:
لا تَقف ما لَيسَ لَكَ بِه عِلمٌ انَّ السَّمعَ و البَصَرَ وَالفُؤادَ كُلُّ اولئكَ كان عَنْهُ مَسْؤُولًا (1)
«تقف» از ماده قَفَوَ يَقْفُو به معناى دنباله روى از چيزى است. در قَفا و پى كسى رفتن
اميد است متنبه شوند و زبان از تهمت زدن و دست از نوشتن تهمت به مسلمانان باز دارند و توبه كنند. انشاءاللَّهتعالى.
د) عدهاى از آنان ساختمان و گنبد و گلدسته درست كردن روى قبر را شرك و كفر مىدانند و مىگويند: بنا و گنبد به منزله بت است كه در زمان جاهليت باسم وثن و صنم وجود داشته و اسم آنرا تغيير دادهاند و تغيير نام، بت را از بت بودن و بتپرستى خارج نمىكند و همان گونه كه مردم جاهليت بتها را عبادت مىكردند، بناها و مشاهد نيز عبادت مىشوند، بلكه شرك اينها اعظم از بتها است و بايد ساختمانها و تمام مشاهد و گنبد و گلدستهها تخريب و نابود شود. (2)
براساس همين ديد و عقيده در سال 1343 ه. ق قبور بزرگان اسلام را در حجاز تخريب كردند و روز هشتم شوال قبور ائمه بقيع عليهم السلام و ساير اماكن مقدسه را منهدم نمودند.
بنباز- مفتى معروف مردم عربستانسعودى- گفته است:
بنا و ساختمان و گنبد بالاى قبور از اسباب شرك است و سبب غلوّ نسبت به اهل قبور مىباشد و يهود و نصارى چنين كارى كردهاند. (1)
ولى ما «شيعيان و بلكه همه مسلمانان بجز گروهى خاص» مىگوييم: اوّلًا: اگر حرف اين عده صحيح باشد، از زمانى كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را در حجره وى دفن كردند تا زمان حاضر همه مسلمانان و حتى خود آن گروه كه آنحضرت و ابوبكر و عمر را زيارت كردهاند، عموماً مشرك و كافر بوده و هستند، همه آنها نسبت به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابوبكر و عمر غلوّ كردهاند، چون از وقتى كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را دفن كردند حجره طاهره و بنا وجود داشته است، حجره حضرت زهرا عليها السلام وجود داشته و زيارت آنها عبادت بت و عبادت ساختمان بوده است، نمازهايى كه به سمت قبور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابوبكر و عمر و بنا بر قولى قبر حضرت زهرا عليها السلام، خوانده شده و مىشود همه اينها حرام و بر خلاف دستور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و شرك و كفر است.
1) تحفة الاخوان بن باز، ص 15.
خلاصه اينكه اگر قرار است ساختمان روى قبر به منزله بت و وثن و صنم باشد و ساختمان عبادت مىشود، فرقى بين قبور بقيع و احد و مسجد النبى نيست، اگر نماز خواندن به سمت قبور، نهى شده است فرقى بين قبور بقيع و احد و مسجد النبى نيست، اگر مشاهد و گنبد ائمه عليهم السلام العياذ باللَّهبت هستند و اگر ساختمان روى قبور سبب غلوّ نسبت به اهل قبور است، فرقى بين قبور بقيع و مشاهد ائمه عليهم السلام و قبور مسجد النبى و ساختمان و گنبدهاى متعدد مسجد النبى نيست. البته معلوم نيست مقصود بن باز از غلوّ چيست؟
اگر ساختمان روى قبر شرك و بت است فرقى بين ساختمان قبل از دفن و بعد از دفن نيست.
عايشه سالهاى زيادى در حجره، روى قبر و يا كنار قبور زندگى كرده، نماز و قرآن خوانده است (1). و از آن زمان تاكنون حجره و بنا روى قبور داخل مسجد وجود داشته و در چند نوبت حجره شريفه را تجديد بنا كردهاند و در سال 678 (ه ق) بالاى آن گنبد ساختند. (2)
همچنين اگر سخن وادلّه آن گروه صحيح باشد، ساختمانهايى كه روى قبور انبياء عليهم السلام در اطراف بيت المقدس وجود دارد، مانند قبور حضرت داود عليه السلام، ابراهيم عليه السلام، اسحاق عليه السلام، يعقوب عليه السلام و يوسف عليه السلام كه قبل از اسلام ساخته
شده و بعد از فتح اسلام در زمان خلافت عمر بن الخطاب، همچنان باقى مانده (1)بايد گفت همه اينها بت بوده و عمر بن الخطاب دستور تخريب آنها را نداده و بتها را ابقاء كرده است و مردم همچنان بت پرست و مشرك باقى ماندهاند؟
يا للعجب؟ پس فتح چه معنا داشته است؟
در قرن دوم هجرى، هارون الرشيد خليفه عباسى روى قبر امير المؤمنين على عليه السلام ساختمان و قبّه احداث كرد.
مأمون بالاى قبر پدرش ساختمان و حجره ساخت و حضرت رضا عليه السلام را در همان قبّه هارونى دفن كردند.
ساختمانهاى بزرگ و تاريخى روى قبور ائمّه عليهم السلام و حتى روى قبور بزرگان اهل تسنن احداث شده كه همه آنها در تاريخ اسلام ثبت و ضبط است، و اگر حرف آن گروه معدود درست باشد بايد گفت بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم همه مسلمانان مشرك و بت پرست بوده و بجاى عبادت خدا عبادت ساختمانها و قبور و مشاهد را نمودهاند.
بنابراين بايد در اين قبيل روايات كه مورد استدلال آنها قرار گرفته از جهت سند و دلالت و جهت صدور دقت و بررسى شود و معلوم شود كه اصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و خلفاى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چگونه بر وفق اينها عمل نكردهاند؟
در اينجا چند روايت را كه بر خلاف اين روايات است، مىآوريم و قضاوت را به عهده خواننده محترم مىگذاريم:
1) كشف الارتياب، مرحوم سيد محسن امين، ص 384.
در صحيح بخارى (كه اصحّ كتابها و مقدم بر صحيح مسلم است) آمده كه:
قال: و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم جالس على القبر، قال:
فرأيت عينيه تدمعان.
دخترى از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فوت كرد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم روى قبر او نشست و اشك از چشمان آن حضرت جارى بود. (1)
و در همين كتاب است كه:
و لما مات الحسن بن الحسن بن علىٍّ رضى اللَّه عنهم ضربت امرأته القُبَّةَ على قبره سَنَةً ثمّ رُفعت، فَسَمِعُوا صائحاً يقول: الا هل وجدوا ما فقدوا؟
فأجابه آخَر: بل يَئِسوا فَانقَلَبُوا.
حسن بن الحسن بن على عليه السلام از دنيا رفت همسر او قبّهاى [ظاهراً مراد خيمه است روى قبر او زد و تا يكسال آن قبّه سر پا بود. پس از يكسال قبّه را بر چيدند و [همين كه عازم بازگشت به منزل بودند] نداى غيبى شنيدند كه گفت: آيا گمشده خود را يافتيد؟ [يكسال سر قبر مانديد آيا عزيز از دست رفته شما زنده شد؟] و به دنبال آن، نداى غيبى ديگرى شنيدند كه گفت: خير، عزيز آنها زنده نشد بلكه نا اميد شدند پس به منزلشان بازگشتند. [نقل به معنى شد] (2)
از اين دو روايت معلوم مىشود اوّلًا روى قبر و كنار قبر نشستن نه تنها شرك نيست بلكه مانعى ندارد، ثانياً رفتن زنها بر سر قبور و حتى ماندن آنها در كنار قبور اشكال ندارد، ثالثاً زدن قبّه روى قبر نه تنها بت و بت پرستى نيست بلكه منع شرعى ندارد و اگر اشكال شرعى داشت و به گفته آن عدّه شرك و بت پرستى بود خلفا و صحابه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نهى مىكردند و نمىگذاشتند قبّه روى قبر، آنهم تا يكسال برقرار باشد از همه اينها گذشته، اين عمل از جانب اقرباى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم صورت گرفته و آنها از جهاتى عالمتر به معناى شرك و بت پرستى و دستورها و اوامر و نواهى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بودهاند كه: اهل البيت أدرى بما فى البيت.
بلكه مىتوان گفت: ساختن بنا و مسجد بر مزار اولياى خدا، ريشه قرآنى دارد.
در قرآن كريم خداوند ضمن سرگذشت اصحاب كهف فرموده است:
«فقالوا ابنوا عليهم بنياناً ربهم اعلم بهم، قال الذين غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا» (1)
در تفسير اين آيه گفتهاند: عدهاى گفتند: بر روى قبر آنان ساختمانى بنا كنيد و در مقابل مؤمنين گفتند: ما بر قبور آنان
1) سوره كهف/ 21.
مسجدى مىسازيم و در آن نماز مىگزاريم. (1)
نقل از كتاب پژوهش درباره حديث و فقه، تأليف: استاد كاظم مديرشانهچى، ص 138.
ظاهراً در اين قسمت بيش از اين نياز به بحث نيست.
مناسب است مؤمنين به مطلب ذيل توجه داشته باشند.
در كتاب عروة الوثقى است كه:
مستحب است نماز را در مسجد بجا آورند و افضل مساجد مسجد الحرام است و نماز در آن معادل يك ميليون نماز است. بعد از آن مسجد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است ونماز در آن معادل دههزار نماز است، بعد از آن مسجدكوفه است ونماز در آنمعادلهزار نماز است ...
در همان كتاب است كه:
مستحب است نماز بجا آوردن در مشاهد ائمه عليهم السلام و مشاهد ائمه عليهم السلام بيوتى است كه خدا خواسته بلند و
1) در تفسير خازن لباب التأويل آمده: قال ابن عباس فقال المسلمون نبنى عليهم مسجداً يصلى فيه الناس لانهم على ديننا. در تفسير جلالين و كشاف و ابوالسعود نيز نظير همين مقال در ذيل اين آيه آمده، در تفسير نيشابورى غرائب القرآن است كه: الذين غلبوا على امرهم المسلمون و ملكهم المسلم لانهم بنوا عليهم مسجداً يصلى فيه المسلمون و يتبركون بمكانهم و كانوا اولى بهم و بالبناء عليهم حفظاً لتربتهم.
معمور باشد و نام خداوند در آن ذكر شود، بلكه مشاهد افضل است از مساجد، بلكه در خبر است كه: نماز نزد على عليه السلام معادل دويست هزار نماز است .... (1)
در دو روايت است كه از امام صادق عليه السلام سوال كردند:
نماز در بيت فاطمه عليها السلام افضل است يا در روضه؟ حضرت فرمود:
نماز در بيت فاطمه عليها السلام افضل است از نماز در روضه. (2)
و في رواية اخرى، عن جميل بن درّاج قال: قلت لأبى عبداللَّه عليه السلام: الصلاة في بيت فاطمة عليها السلام مثل الصّلاة في الرّوضة؟ قال: وافضل.
وسائل الشيعة، ج 3، أبواب احكام المساجد، ص 547، باب 59، ح 1 و 2.
از اين دو روايت معلوم مىشود مسلمانان در عصر امام صادق عليه السلام مىتوانستهاند در بيت حضرت زهرا عليها السلام نماز بخوانند و امام عليه السلام فرموده است: نماز در بيت آن حضرت افضل است از نماز در مسجد و روضه مباركه.
بلى ظاهراً بيت و مرقد مطهر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هميشه محصور بوده و مسلمانان نمىتوانستهاند در آن نماز بخوانند.
پرسش 33: چرا عدّهاى از اهل تسنن، ما «شيعيان» را متهم به بدعتگذارى مىكنند و خويش را مبرّاى از آن مىدانند؟
پاسخ: ابتدا بايد بدعت را از ديدگاه آنان معنى كنيم،
بن باز مفتى عربستان و بزرگ اهل تسنن حجاز، بدعت را چنين تعريف و معنا كرده است:
«البدعة هى كل ما أحدث على غير مثال سابق» (1)
بدعت هر چيز تازه است كه در گذشته مانند نداشته است.
اگر اين تعريف را ملاك قرار دهيم بايد بگوييم برخى كارهايى كه خود آنان انجام مىدهند بدعت خواهد بود از جمله:
عدّهاى از آنان مدعى هستند هر عملى كه در زمان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و در عصر صحابه نبوده و انجام ندادهاند نبايد انجام داد و بطور كلى هر عمل دينى كه بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب آن حضرت، رايج شده و حادث و تازه است، بدعت و حرام است و موجب شرك و كفر و خروج از دين است. و باين روايت تمسك كردهاند كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است:
بدعتهاى آنها
اياكم و محدثات الأمور فإن كل محدثة بدعة و كل بدعة ضلالة. (2)
طبق اين معنا كه براى بدعت نمودهاند و به مقتضاى اين روايت كه از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده و آنرا پذيرفتهاند، امورى را كه ذيلًا يادآور مىشويم بدعت است، زيرا در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و صحابه چنين امورى وجود نداشته و از چيزهايى هستند كه در زمانهاى بعد حادث و رايج شده است ولى گروهى از آنان با جديت تمام آنها را انجام داده و مىدهند، و آنها عبارتند از:
1- نسبت شرك و كفر دادن به مسلمانان.
در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و در عصر صحابه چنين امرى وجود نداشته و با اينكه گاهى اختلاف نظر داشته و بقول خود اين گروه، خود صحابه گاهى برخلاف يكديگر اجتهاد مىكردهاند و حتى در مواردى با هم جنگ كرده و در برابر يكديگر صفآرايى نمودهاند، و حتى خود صحابه و مسلمانان مدينه عثمان را- كه به قول آنان خليفه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بود- سه روز محاصره كردند و او را كشتند و جنازهاش را پس از چند روز در جايى كه يهود دفن مىشدند دفن كردند. در عين حال يكديگر را تكفير نكرده، نسبت شرك و كفر بهم ندادهاند ولى اين گروه تندرو به محض اينكه مسلمانى طبق فقه و اجتهاد خودش عمل مىكند و با آنها هم عقيده نمىشود او را متهم به شرك و كفر و خروج از دين مىكنند و چنين بدعت و ضلالت و خلاف شرع و عقل و انسانيت را مرتكب مىشوند.
مضافاً بر اينكه اين عمل آنها بر خلاف قرآن كريم است كه خداوند فرموده است:
وَ لا تَقولوا لِمَن القى اليكم السَّلامَ لَستَ مُؤمِناً (1)
اى مسلمانان بآن كس كه اظهار اسلام كند نسبت كفر ندهيد.
بنابراين يكى از بدعتهاى مسلّم آنان اين است كه مسلمانان را به اندك چيزى متهم به شرك و كفر مىكنند و بر خلاف آيه شريفه و روايتى كه خود نقل كردهاند عمل مىكنند.
2- امورى كه نسبت به قبرستانهاى بقيع، احد و حجون (ابوطالب) مرتكب شده و مىشوند:
الف) براى قبرستانها درب و ديوار قرار دادن بدعت است.
ب) درب قبرستانها را در شب و ساعاتى از روز بستن و مانع زيارت اهل قبور شدن، بدعت است.
ج) تابلو داخل قبرستان و خارج آن نصب كردن و چيزهاى غير مربوط بر آنها نوشتن بدعت است.
د) مأمور گذاشتن و زائران را در مضيقه قرار دادن، بدعت است.
زيرا در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و در عصر صحابه هيچ يك از امور نامبرده وجود نداشته و همه اين امور از بدعتها و مستحدثات صد ساله اخير است كه ابداع و بوجود آوردهاند و الا در صحيح بخارى است كه:
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در نيمههاى شب كه ظاهراً عايشه به
1) سوره نساء/ 94.
خواب مىرفته است براى زيارت اهل قبور به بقيع مىرفته است. (1)
و در صحيح مسلم است كه:
گاهى مردهها را شب دفن مىكردهاند و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم روز بعد به قبر آنها نماز مىخوانده است. (2)
بدعت آشكارتر اينكه، دور قبور شهداى احد را ديوار كشيده و از ورود زائران محترم- كه از كشورهاى اسلامى مىآيند- به قبرستان احد ممانعت كرده و علاوه بر نصب تابلوها و نوشتهها، بلندگو نيز نصب كرده و در ساعاتى كه زائران مىخواهند لااقل از پشت ديوار و در فاصله زياد، زيارت اهل قبور بخوانند، بلندگوها سر و صدا راه مىاندازند و اجازه نمىدهند مسلمانان كه شايد در عمر يك مرتبه به زيارت شهداى احد موفق شدهاند، با آرامى و حضور قلب و حواس جمع زيارت اهل قبور بخوانند.
عجبا!! آيا اين اعمال بدعت نيست؟ آيا اين گونه با زائران مسلمان رفتار كردن و اين سختگيرىها بدعت نيست؟ آيا اينها سنّت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و پيروى از سلف صالح است؟
3- نماز بر مرده خواندن در مسجد الحرام و مسجد النبى است كه بعد از نمازها معمولًا يك يا چند جنازه را داخل
مسجد الحرام و مسجد النبى مىآورند و بر آنها نماز مىخوانند.
ظاهراً، اصل جواز و مشروعيت اين عمل از روايتى برداشت شده كه عايشه دستور داد جنازه سعد بن ابى وقاص را از مسجد عبور دادند و عايشه بر آن نماز خواند، مسلمانان اعتراض كردند و عايشه را بر اين عمل سرزنش نمودند عايشه گفت: مردم چه زود فراموش كردند كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد بر جنازه سهيل نماز خواند. (1)
«عائشة امَرت انْ يَمرّ بجنازة سعد بن ابى وقاص فى المسجدفتصلى عليه فأنكر الناس ذلك عليها فقالت: ما اسرع ما نسىالناس ما صلّى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم على سهيل بن البيضاء الا فىالمسجد». و فى لفظ «عابوا علينا أن يمرَّ بجنازة فى المسجد».
در صحيح بخارى كه آنرا اصح و مقدم بر صحيح مسلم مىدانند اين حديث و نماز خواندن بر ميّت در مسجد نيامده و مطرح نشده است. در كتاب «الفقه على المذاهب الاربعة» ج 1، ص 460 چنين آمده است:
«هل يجوز الصلاة على الميت فى المساجد» آيا نماز بر ميت در مساجد جايز است؟ سپس گفته است: نماز بر ميّت در مساجد مكروه است هر چند جنازه خارج مسجد باشد، همانگونه كه حنفىها و مالكىها گفتهاند. و وارد نمودن جنازه در مسجد قبل از آنكه بر آن نماز خوانده شود مكروه است،
1) صحيح مسلم، كتاب الجنائز، ص 412، باب 34، ح 973- وروايت چنين است:
ولى حنبلىها گفتهاند: نماز بر ميت در مسجد مباح است و شافعىها گفتهاند مستحب است.
در كتاب «صلاة المؤمن» (1)به حديث عايشه اشاره كرده و از «الخطابى» كه يك نفر از اهل تسنن است نقل كرده كه نماز بر جنازه ابوبكر و عمر نيز در مسجد خوانده شد امّا مدرك ارائه نكرده است.
بن باز نيز گفته است:
نماز بر جنازه در مسجد جايز است، ولى اگر در جايى كه نماز عيد خوانده مىشود نماز بخوانند افضل است. (2)
اكنون ملاحظه مىكنيد كه آوردن جنازه در مسجد و نماز بر آن ظاهراً تنها باستناد يك روايت است و از آن روايت هم معلوم مىشود، آوردن جنازه داخل مسجد و نماز خواندن بر آن در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم معمول نبوده و اگر اين روايت صحيح باشد تنها يك مرتبه، آن هم يك جنازه آن هم ظاهراً در غير وقت نماز، داخل مسجد آورده و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بر آن نماز خوانده است، بعد هم يك جنازه و يك نماز توسط عايشه خوانده شده است. و معلوم مىشود در زمان صحابه نيز جنازهها را داخل مسجد نمىآوردهاند و در يك مورد هم كه به دستور عايشه يك جنازه را به مسجد آوردند، مسلمانان
اعتراض كردند و از اين قضيه معلوم مىشود مسلمانان، كارها و اعمال خودسرانه عايشه را قبول نداشته و مشروع نمىدانستند، و عايشه در مقام دفاع از خود به عمل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم استناد كرد.
از مجموع آنچه از منابع معتبر اهل تسنن بدست آمد معلوم شد كه آنها در نماز بر مرده هايشان پنج بدعت كه برخى از آنها بر خلاف قرآن كريم و بر خلاف سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم است، مرتكب مىشوند و آنها به اين قرار است:
اول) بر فرض صحت روايتى كه مىگويد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و عايشه در مسجد بر ميت نماز خواندهاند اين مورد در مسجد النبى بوده است و هيچ دليلى بر جواز و صحت آن نسبت به مسجد الحرام وجود ندارد، پس بردن جنازه در مسجد الحرام و نماز بر آن در آنجا- طبق گفته و ادعاى خود آنان بدعت است. (مگر اينكه بگويند فرق نمىكند و در اين صورت بايد بگويند نماز بر ميت در تمام مساجد جايز و مشروع است).
دوم) در روايت مزبور است كه تنها يك جنازه در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و يكى هم در زمان عايشه داخل مسجد آورده و بر آن نماز خواندند، نه جنازههاى متعدد و آن هم در هر شبانه روز گاهى پنج نوبت و گاهى پس از يك نماز، جنازه ديگر مىآورند كه گاهى در شبانه روز شش نماز يا بيشتر مىخوانند.
سوم) در آن روايت نيست كه نماز بر اموات بعد از نماز جماعت برگزار شده بلكه نماز عايشه قطعاً بعد از نماز
نبوده است.
چهارم) از همه اسفانگيزتر اينكه مردم را از انجام تعقيبات و خواندن نافله بازداشتن و گاهى دو نماز ميت خواندن با اينكه تأكيد شده بعد از نماز به تعقيبات و نافلهها مشغول شوند ولى مردم ناچار مىشوند معطل شوند تا نماز ميت خوانده شود و چه بسا براى نماز بر يك طفل آن همه جمعيت را از تعقيبات تعيين شده توسط شرع مقدس باز مىدارند.
پنجم) مؤذن با بلندگو و با صداى بلند در كنار رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم داد مىزند: «الصلاة على الأموات» و اين عمل و داد زدن بگفته خودشان در موارد ديگر، بر خلاف اين آيه شريفه است: انّ الذين يغضون اصواتهم عند رسول اللَّه ... (1).
از همه اينها گذشته جنازه را لازم است هر چه زودتر دفن كنند ولى آنان طبق اين برنامه كه بايد نماز بر ميت در مسجد، آنهم بعد از نمازهاى جماعت خوانده شود، مثلًا، چنانچه جنازهاى آماده دفن شده و نتوانستند آنرا براى نماز، بعد از نماز صبح به مسجد برسانند، اين جنازه بايد روى زمين بماند تا بعد از نماز ظهر بر آن نماز بخوانند و اين تأخير دفن خود بدعت و منكر است كه مرتكب مىشوند.
اكنون ملاحظه فرموديد كه آنها طبق فقه و عقيده خودشان تنها در برگزارى نماز بر مرده هايشان چندين بدعت و منكر آشكار مرتكب مىشوند.
1) سوره حجرات/ 3.
ياد آور مىشوم كه در كتاب صلاة المؤمن القحطانى صفحه 1277 «الصلاة على الميت» آمده است كه دليل جواز نماز بر ميت در مسجد، حديث عايشه است كه بر جنازه سعد نماز خواند، و از آن جواز استفاده كردهاند و ظاهر آن اين است كه روايت قابل ذكرى جز روايت عايشه وجود ندارد.
4- برخى از بدعتهاى آنها در مورد مساجد، خصوصاً مسجد الحرام و مسجد النبى و مسجد قبا بقرار ذيل است:
اول: ساخت منارههاى متعدد و سر به فلك كشيده.
دوم: ساخت گنبدهاى متعدد خصوصاً بالاى درب 21 مسجد النبى كه هفت گنبد در كنار هم و همانند ساختهاند.
سوم: تزيين در و ديوار و سقف مساجد خصوصاً مسجد النبى با انواع نقش و نگار و با چراغهاى متعدد و گوناگون.
چهارم: نوشتههايى به درب و ديوارهاى مساجد.
پنجم: بستن دربهاى مسجد النبى و محروم نمودن زائران و نمازگزاران در قسمتى از شب.
ششم: بناى كتابخانههاى متعدد در داخل مسجد النبى.
هفتم: سفره انداختن و چيز خوردن در مسجد الحرام و مسجد النبى خصوصاً در ماه مبارك رمضان كه معمولًا هنگام نماز مغرب سفرههاى متعدد پهن مىكنند و همچون سالن غذاخورى مشغول غذا خوردن مىشوند.
هشتم: راه دادن زنها هر روز در دو نوبت براى زيارت قبور در مسجد النبى- كه خودشان رفتن زنها را به زيارت اهل قبور بقيع و ساير گورستانها، بعنوان بدعت منع و حرام مىدانند (1)-.
نهم: فرش كردن مسجد به فرشهاى مصنوعى و رنگارنگ و سجده بر آنها با اينكه از مظاهر دنيا هستند.
دهم: نماز خواندن در مسجد الحرام و مسجد النبى كه قبرهاى متعدد وجود دارد و بر خلاف ادعا و فتواى بن باز، مفتى بزرگ و مورد قبول آنها مىباشد. كه گفته است:
در مسجدى كه قبر وجود داشته باشد نماز صحيح نيست و موجب شرك و غلوّ نسبت به اهل قبور است». (2)
بدعتهاى عدهاى از آنها در مساجد
اينها برخى از بدعتهاى آنها در خصوص مساجد است و اگر دقيقاً بررسى شود شايد بيش از آن باشد كه ذكر شد و بدعت بودن آنچه ذكر شد بر حسب ادلّه و حرفهاى خود آنها است، بعلاوه از بعضى از آنها صريحاً نهى شده و نبايد انجام
1) گفته نشود راه دادن زنها بمنظور زيارت مسجد النبى صلى الله عليه و آله است نه زيارت قبور چون زنها معمولًا داخل مسجد النبى صلى الله عليه و آله مستقرند و پس از خروج مردها، آنها بقصد زيارت، هجوم مىبرند.
2) عبارت بن باز چنين است: «اذا كان فى المسجد قبر فالصلاةفيهغير صحيحة سواء كان خلف المصلّين أو أمامهم أو عنأيمانهم أو عن شمائلهم ... و لأن الصلاة عند القبر من وسائلالشرك و الغلوّ فى اهل القبور فوجب منع ذلك ...، تحفةالاخوان، ص 68.
دهند و ما در اينجا به برخى روايات از كتابهاى مورد قبول خودشان اشاره مىكنيم.
ابن عباس گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
ما امرت بتشييد (1)المساجد. (2)
امر نمىكنم (امر نشدم) به بالا بردن و طولانى كردن ساختمان مساجد.
نيز ابن عباس از آينده مسلمانان خبر داده و گفته است:
لَتُزَخرفُنَّها كما زَخْرَفَتِ اليَهُودُ وَ النَّصارَى.
مساجد را نقش و طلاكارى خواهيد نمود، همان گونه كه يهود و نصارى مىكنند. (3)
نيز، عمر بن الخطاب مردم را از رنگآميزى مساجد بر حذر داشت «ايّاك انْ تُحَمَّر او تُصَفَّر». (4)
از سويى نقل كردهاند كه:
ان المسجد كان على عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مبنِيّاً بِاللَّبن و سقفهُ الجَريد و عُمدُهُ خَشَبُ النَّخلِ فَلَم يَزِد فيه ابوبكر شيئاً، و زاد فيه عمر و بناه على
بُنيانِه فى عَهد رَسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم باللَّبنَ و الجريد واعادَ عُمده خَشَباً ثُمًّ غيرّه عثمان فزاد فيه زيادَةً كَثيرةً و بنى جدارَهُ بالحجارةَ المَنقوشةِ وَ القَصَّة (گچ) و جَعل عُمده من حجارةٍ منقوشَةٍ وَ سقفَهُ بالسَّاجِ. (1)
در عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ديوار مسجد النبى از خشت و ستونهاى آن از تنه درخت خرما و سقف آن از شاخههاى خرما بود، در عهد ابوبكر نيز چنين بود.
پس از آن، عمر بن الخطاب مسجد را توسعه و تجديد بنا كرد به همان كيفيت زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ولى عثمان مسجد را توسعه داد و ديوارهاى آنرا با سنگهاى رنگى و گچ بنا كرد و ستونهاى آنرا نيز از سنگهاى رنگى بالا برد و سقف آنرا از چوبهاى مخصوص [كه از هند مىآوردند] پوشاند.
ضمناً بن باز مفتى معروف آنها، گفته است:
در زمانى كه مردم خانههاى زيبا بنا مىكنند و از بناهاى قديمى دورى مىكنند چنانچه مساجد را مانند قديم بحال خود بگذارند مردم از اجتماع و نماز در آنها خوددارى مىكنند و در چنين زمانى مانعى ندارد كهمساجد را باسنگهاى رنگىوگچ بسازند
1) صحيح بخارى، كتاب الصلاة، ص 77، باب بنيان المسجد، ح 446. السَّاج، نوع من الخشب معروف، يؤتى به من الهند، صلاةالمؤمن القحطانى، ص 499.
مانند آنچه عثمان ساخت تا مردم به رفتن مسجد رغبت كنند (1). (2)
اكنون ما درباره صحت و سقم اين روايات و حرفها بحث نمىكنيم بلكه صحبت اين است كه چه شده كه عدّهاى و در رأسآنها بنباز، در مورد مسجد الحرام و مسجد النبى و مسجد قبا و بدعتهايى كه در اين مساجد اعمال شده و مىشود، باين رواياتكهدر اصح كتابهاى آنها آمده، اعتنا نمىكنند؟ به حرف عمر و ابن عباس توجه نمىكنند؟ به كلام رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نسبت به بالابردن ساختمان مساجد ترتيب اثر نداده و نمىدهند؟
چه شده كه رواياتى را كه دليلى بر بدعت بودن سفر بقصد زيارت قبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ساير انبياء و اولياء و جشن گرفتن و امور ديگر، مىآورند و طبق آنها حكم به شرك و كفر ديگران مىكنند، در مورد بدعتهاى خود نسبت به مساجد و حرمين شريفين نمىآورند و اصلًا نمىبينند و يا مانند بن باز توجيه مىكنند؟ كه بمنظور رغبت مردم به آمدن مساجد آن گونه مسجد ساختن مانعى ندارد و ارتكاب بدعت با مصلحت انديشى از بدعت و خلاف شرع بودن خارج مىشود؟
1) صلاة المؤمن القحطانى، ص 500، نقلًا منه اثناء تقريره.
2) در الفقه على المذهب الاربعة، ج 1، كتاب الصلاة «الكتابة على جدران المسجد ... واغلاقه في غير أوقات الصلاة» است كه: به در وديوار مسجد چيز نوشتن و درب مسجد را در غير اوقات نمازبستن مكروه است و مذاهب اربعه در اين مسأله اتفاق نظر دارند. و در صفحه 255 آمده است: چيز خوردن در مساجد مكروهاست.
تزيين و چراغانى و نقش و نگار مساجد و ساختن منارهها و گنبدهاى آنچنانى بدعت و خلاف سنت نمىباشد و قابل توجيه است اما ساختن قبور بزرگان اسلام و تجديد بناهاى تخريب شده توسط آنها بدعت و حرام و شرك و كفر است!! نظافت و تميز كردن اطراف قبور ائمه بقيع عليهم السلام و شهداى احد با آنهمه زائر بدعت و خلاف شرع و موجب شرك و كفر است!!
مناظره
به يكى از آنها گفتم، اين فرشها حدود 50 سال است كه درست شده و مصنوعى و از مستحدثات است و از مظاهر دنيا است و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب او قطعاً روى اين فرشها نماز نخوانده و بر اينها سجده نكردهاند و كف مسجد در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم زمين و حصير و امثال اينها بوده است لذا سجده بر اين فرشها باطل و بدعت و حرام است و اگر اينها را جمع كنيد و كف مسجد، همين سنگها باشد يا حصير و سجاده هايى مانند زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم پهن كنيد ما «شيعيان» مجبور نمىشويم برويم روى سنگ فرشها نماز بخوانيم يا سجاده حصيرى و امثال اينها همراه بياوريم و شما و ما مانند زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در كنار هم و بدون تفاوت و تقدم و تأخر نماز مىخوانديم.
گفت: دنيا و مردم اين زمان، آن گونه كه زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بوده نمىپسندند و فرش لازم است.
گفتم: اوّلًا مسلمان بايد ببيند رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم چگونه نماز
خوانده و بر چه چيزى سجده كرده است و همان گونه نماز بخواند، زيرا كه آن حضرت فرمود:
«صلّوا كما رأيتمونى اصلّى»
همانگونه كه مىبينيد من نماز مىخوانم نماز بخوانيد
ثانياً همانطور كه مردم اين زمان وضع قديم را نمىپسندند، تحميل عقيده و تجسس و دخالت در عبادات ديگران را نيز نمىپسندند و شما رعايت نمىكنيد و در كيفيت نماز خواندن شيعيان دخالت مىكنيد.
گفت: كجا دخالت مىكنيم؟
گفتم: در فقه شيعه سجده بر اين فرشها صحيح نيست لذا براى اينكه سجده و نمازشان صحيح باشد روى سنگ فرش يا سجاده حصيرى و مانند اينها نماز مىخوانند و سجده مىكنند و برخى از شما اعتراض مىكنند و سجاده را مىكشند و گاهى توهين مىكنند و حال اينكه در ايران اهل تسنن آزاد هستند و هر كس طبق مذهب خود نماز مىخواند و هيچ گونه دخالت و تضييقى از ناحيه شيعه نسبت به آنها وجود ندارد.
سپس گفتم: چگونه است شما بر خلاف عقيده و برخلاف فقهتان و صرفاً براى اينكه مردم اين زمان مسجد ساده و بدون فرش را نمىپسندند، مساجد را اين گونه تزيين و فرش مىكنيد، ولى اين جهت را نسبت به قبرستان بقيع و احد و ابوطالب كه آن همه زائر دارند، مراعات نمىكنيد؟ چرا به خواست اين همه زائر از كشورهاى اسلامى و غير اسلامى اعتنا نمىكنيد؟ چرا لا اقلّ اجازه نمىدهيد آنها خود اين قبرستانها
را كه محل دفن بزرگان دين و شهداى صدر اسلام هستند، از اين حالت مخروبه بودن و ناراحت كننده خارج سازند؟
خنديد و گفت: من به عبادت و نماز شما اعتراض نكرده و حرفى نمىزنم بلى برخى از ما آدمهاى خشك و متعصب هستند كه به خيال خود امر بمعروف و نهى از منكر مىكنند و شما بايد اين قبيل ناراحتيها را در اين راه و هدف مقدس تحمل كنيد و راجع به قبرستانها هم اختيار با علما و مسؤولين است و ما نمىتوانيم حرفى بزنيم و در هر حال شما بايد عفو كنيد كه خداوند فرموده است: وَ لْيَعْفُوا و لْيَصْفَحُوا الا تُحِبُّونَ انْ يَغْفِرَاللَّهُ لَكُم (1). ترجمه: «بايد عفو كنند و گذشت نمايند مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد.»
با لبخند گفتم: لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اليَومَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُم (2)
«امروز بر شما سرزنشى نيست خدا شما را مىآمرزد.» (ان شاء اللَّه) و با هم دست داديم و خداحافظى كرديم.
لازم به ذكر است در اين مدت كه در مدينه بوده و با افراد صحبت كردم مانند اين فرد كه منصفانه برخورد كرد، نديدم.
برخى از بدعتهاى بارز و آشكار آنها طبق فقه شيعه عبارتند از:
اول: اذان گفتن قبل از طلوع فجر كه گفتن آن بعنوان
دستور شرع بدعت و حرام است.
دوم: گفتن «الصلاة خير من النوم» در اذان صبح به عنوان جزء اذان بدعت و حرام است.
سوم: با دست بسته نماز خواندن بدعت و حرام و مبطل نماز است. (بنابر مشهور).
چهارم: نگفتن «بسم اللَّهالرحمن الرحيم» در اول سوره حمد بدعت و مبطل نماز است.
پنجم: گفتن «آمين» بعد از خواندن سوره حمد بدعت و حرام و مبطل نماز است.
ششم: در نماز آيه سجده را خواندن و در وسط ركعت، سجده كردن بدعت و حرام و مبطل نماز است.
هفتم: نخواندن يك سوره كامل بعد از سوره حمد، ناقص كردن نماز و مبطل نماز است.
هشتم: سجده بر فرش بدعت و حرام و مبطل نماز است.
نهم: در حال سلام دادن نماز، صورت را از سمت قبله برگرداندن بدعت و حرام و موجب بطلان نماز است.
دهم: عدم رعايت اتصال صفها در نماز جماعت بدعت و مبطل نماز است.
يازدهم: نافلههاى شبهاى ماه مبارك رمضان را به جماعت خواندن به نام (نماز تراويح) بدعت و حرام است.
دوازدهم: حذف برخى از فصول اذان و اقامه به عنوان اينكه اذان و اقامه بدون آن فصول است حرام است.
سيزدهم: روز جمعه براى نماز جمعه دو اذان گفتن بدعت
و حرام است.
چهاردهم: در نماز بر اموات چهار تكبير مىگويند و اين موجب بطلان نماز است (1).
(البته برخى از اينها بطور مطلق بدعت و حرام و مبطل نيستند يا محل بحث مىباشند كه در صورت نياز به كتاب عروة الوثقى، فصل مبطلات نماز و غير آن مراجعه شود).
ضمناً، روزهاى جمعه در نماز صبح معمولًا بعد از سوره حمد، سوره «السجدة» را مىخوانند و علاوه بر بدعت بودن آن- كه در اثناى ركعت، سجده مىروند- عدّهاى هم مسافر و نا آشنا هستند و در نتيجه بجاى سجده به ركوع مىروند و از اين جهت يقيناً نمازهايشان باطل مىشود. گذشته از اين خواندن سوره طولانى در نماز جماعت برخلاف امر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم است و بر امام جماعت است كه حال مأمومين را رعايت كند. و اين امر اختصاص به نماز صبح جمعه ندارد بلكه در مطلق نماز جماعت امر شده كه رعايت حال مأمومين بشود.
در صحيح بخارى و صحيح مسلم است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
1) بعد از تكبير اول سوره حمد مىخوانند، بعد از تكبير دوم، صلوات بر محمد و آل محمد مىفرستند به همان عبارتى كه در تشهد نمازشان مىخوانند بعد از تكبير سوم براى ميت دعا مىكنند، بعد از تكبير چهارم مىگويند: «السلام عليكم ورحمة اللَّه» وكمى مىايستند و متفرق مىشوند. و از امير المؤمنين على عليه السلام نقل كردهاند كه آنحضرت در نماز بر اموات پنچ تكبير مىگفته است. صلاة المؤمن القحطانى ص 1289 تا ص 1298.
اذا امَّ احدكم الناس فليخفف فإن فيهم الصغير و الكبير و الضعيف و المريض (و ذا الحاجة) فإذا صلّى وحده فليصلّ كيف شاء (1).
هر گاه يكى از شما امام جماعت مردم شد بايد نماز را سبك و كوتاه بگيرد چون در بين نمازگزاران صغير و كبير و ضعيف و بيمار و صاحب حاجت- كه كار دارد و مىخواهد به كارش برسد- وجود دارد و آنگاه كه شخص نمازش را فرادا مىخواند هر گونه كه مايل بود بخواند. (طولانى يا كوتاه).
در روايت ديگر است كه فرمود:
اذا صلّى أحدكم للناس فليخفّف فإن في الناس الضعيف و السقيم و ذا الحاجة (2).
آنگاه كه يك نفر از شما براى مردم امام جماعت شد نماز را سبك انجام دهد، زيرا در بين مردم افراد ناتوان و بيمار و صاحب حاجت وجود دارد.
روايات به اين مضمون در كتابهاى نامبرده و غير آن در حد تواتر است ولى آنان رعايت نمىكنند و خصوصاً نمازهاى صبح را طولانى مىكنند و حال اينكه بعضى حتى در بين نماز خوابشان مىبرد.
آرى، شيعيان اين بدعتهاى آشكار را در نماز اهل تسنن مىبينند ولى بمنظور وحدت كلمه در برابر دشمنان اسلام و مسلمانان و براى جلوگيرى از تفرقه و بدبينى سكوت كرده، بلكه طبق دستور فقها و مراجع تقليد در نماز جماعت آنها شركت و با آنها در يك صف مىايستند و نماز مىخوانند و اين دستور عيناً سفارش ائمه عليهم السلام است. ولى برخى از تندروان با تهمتهاى گوناگون شيعه را به شرك و كفر متهم كرده و در نوشتهها و اجتماعات، توسط افراد نادان و بى منطق به پيروان اهل بيت عصمت و طهارت توهين مىكنند و نسبتهاى ناروا مىدهند و همين امر سبب شد اينجانب اين مسائل را بررسى و در اختيار شيعيان قرار دهم.
پرسش 34: چرا ما «شيعيان» بمنظور محرميت و غيره ازدواج موقت (عقد متعه) را مشروع و صحيح مىدانيم ولى اهل تسنن مدعى هستند كه حرام است و به ما نيز اعتراض مىكنند و مىگويند دليل مشروعيت آن چيست؟
پاسخ: قرآن كريم و روايات فراوانى از طريق شيعه و خود اهل تسنن دلالت بر مشروعيت و جواز آن دارد:
از قرآن اين آيه درباره مشروعيت متعه نازل شده است:
فما اسْتَمتَعْتُم به منهن فآتوهنّ اجورهنّ فريضة. (1)
«زنانى را كه متعه كردهايد مهرشان را بهعنوان فريضهاى به آنها بدهيد.»
1) سوره نساء/ 24.
در تفسير ابنكثير كه از تفاسير معروف و مورد قبول اهل تسنن است، ذيل تفسير اين آيه مباركه است كه: ابن عباس و ابى بن كعب و سعيد بن جبير و سدى، اين آيه را اين گونه قرائت كردهاند: فما اسْتَمْتَعْتُم به منهن إلى أجل مسمّى فآتوهنّ اجورهنّ فريضة.
و در همين تفسير است كه مجاهد گفته است: اين آيه در نكاح متعه، نازل شده است. (1)
لازم به يادآورى است كه او پس از نقل اين عبارات روايتى از حضرت امير عليه السلام نقل كرده كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از نكاح موقت نهى كرد و همچنين روايت ديگرى نقل كرده كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در فتح مكه از نكاح موقت منع كرد. (2)
از عباراتتفسير ابنكثير كه از معتبرترين تفاسير اهل تسنن است معلوم مىشود كه شأن نزول اين آيه مباركه، ازدواج موقت است و دلالت آن بر مشروعيت متعه قطعى است.
نيز در صحيح بخارى است كه از ابن عباس از متعه سؤال كردند او گفت: متعه جايز است: «عن ابى حمزة قال: سمعت ابن عباس يُسأل عن متعة النساء فرخص» (3).
و در همين كتاب دو روايت از جابر بن عبداللَّه و از سلمة
ابن الأكوع است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اجازه متعه داد «قالا: كنّا فى جيش فاتانا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فقال: انه قد اذن لكم ان تستمتعوا فاستمتعوا»؛ (1)
«گفتند ما دو نفر در بين گروه رزمندگان بوديم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نزد ما آمدند و فرمودند: به شما اجازه متعهكردن داده شد پس متعه كنيد.»
همچنين در صحيح مسلم چندين روايت است كه: در عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و در زمان حكومت ابوبكر و ابتداى حكومت عمر، ازدواج موقت انجام مىشد و عمر از متعه حج و متعه نساء نهى كرد.
«جابر بن عبداللَّه يقول: كنا نستمتع بالقُبضةِ من التَّمرِ و الدّقيق، الأيّام على عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابى بكر حتى نَهى عنه عُمر فى شأن عَمرِو بن حُرَيثٍ»؛ (2)
«جابر بن عبداللَّه مىگويد: ما متعه مىكرديم با يك مشت خرما و آرد، روزها در عهد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ابىبكر تا اينكه عمرو بن حريث متعهاى كرد و عمر او را منع نمود.»
در روايت ديگر چنين آمده است:
«... عن ابن نضرة، قال: كنت عند جابر بن عبداللَّه فَأتاهُ آتٍ فقال: ابن عباس وابنُ الزُّبَير اختلفا فى المُتعتَينِ، فقال جابر: فَعَلناهما مَعَ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ثُمَ
نهانا عنهما عُمر فَلَم نَعُد لَهما»؛ (1)
ابننضره گفت: من نزد جابر بودم كه كسى آمد و گفت: بين ابنعباس و ابنزبير در رابطه با دو متعه (ازدواج موقت و حج تمتع) اختلاف شده، جابر گفت ما اين دو عمل را در زمان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم انجام داديم سپس عمر ما را از انجام آن نهى نمود و ديگر تكرار نكرديم.»
و در همين كتاب است كه اباذر گفت: متعه نساء و متعه حج مخصوص ما است. (مخصوص ما است مجمل است، به شروح بخارى مراجعه شود).
«قال: لاتصلح المتعتان الا لنا خاصّة، يعنى متعة النساء و متعة الحج». (2)
همچنين در اين كتاب از جابر بن عبداللَّهنقل كرده كه:
«قال عمر ... وَ ابِتّوا نكاح هذه النساء فَلَنْ اوتَى برجل نكح امرأة الى اجَلٍ، الّا رَجَمْتُهُ بالحجارة». (3)
عمر گفت: از نكاح موقت اجتناب كنيد، آورده نشود نزد من مردى كه ازدواج موقت انجام داده باشد و الا او را سنگسار مىكنم.
رواياتى هم نقل كرده كه:
«عن على بن ابيطالب، ان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نهى عن
متعةالنساء يومخيبر وعناكللحومالحُمُر الاهلية»؛ (1)
على بن ابيطالب عليه السلام فرمود: در فتح خيبر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از متعه و از گوشت حمار اهلى نهى فرمود.
رواياتى نيز نقل كرده كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در فتح مكه از متعه نهى كرد. (2)
از مجموع اين روايات كه در صحيح بخارى و مسلم با سندهاى مختلف نقل شده، معلوم مىشود كه اصل ازدواج موقت مشروع بوده و مدتى هم انجام مىگرفته است و بعد اختلاف بوجود آمده است.
در كتاب «الفقه على المذاهب الاربعة» (ج 4، ص 85) آمده است كه:
مشروعيت متعه در صدر اسلام به لحاظ ضرورت بوده است، چون مسلمانان نمىتوانستهاند تشكيل زندگى وعائله بدهندودر گير جنگ ومشكل اقتصادى بودهاند و از سويى مهار كردن قوه شهويه با گرفتن روزه مستلزم مشقت است و شرعاً پذيرفته نيست و به اين جهت ازدواج موقت تشريع شد ولى بعداً از انجام آن نهى شد. و در عين حال اگر كسى با ازدواج موقت با زنى عمل زناشويى انجام داد حد زنا بر او جارى نمىشود چون شبهه جواز متعه وجود دارد و ابن عباس قائل به جواز بوده، ولى تعزير مىشود.
از اين عبارت- كه تلخيص شد- معلوم مىشود همه مذاهب اهل تسنن مشروعيت نكاح موقت را فى الجمله قبول دارند، نيز از مجموع روايات و گفتار معلوم مىشود كه سبب تشريع نكاح موقت ضرورت بوده است.
حتى در بعضى از روايات آمده است كه در برخى جنگها بهرسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم گفتند: زنان ما همراه ما نيستند آيا ما خود را اخته كنيم؟ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم آنها را از اين عمل نهى كرد و اذن در عقد موقت داد كه با چيز كمى مثل لباس و ردايى زنى را متعه كنند. (1)
از سويى با وجود اختلاف در رواياتى كه از آن نهى شده كه برخىنهى را مستند به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در فتح خيبر كرده و برخى نهى را در فتح مكه ذكر نموده و برخى نهى را مستند به عمر بن الخطاب دانستهاند، با وجود چنين اختلافى نمىتوان از آيه شريفه رفع يد نمود و بطور كلى حكم به حرمت و عدم صحتآننمود، خصوصاً از رواياتوكلماتخود عامه استفاده مىشود كه تشريع نكاح موقت به جهت ضرورت بوده است.
و اگر روايتى كه گفته است عمر از متعه نساء نهى كرد، درست باشد نمىتوان گفت او حق تحريم داشته است، زيرا «حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة» و لابد نهى عمر، نهى حكومتى آنهم بخاطر اتفاقى كه افتاده است بوده همانطور كه در يكى از روايات صحيح مسلم آمده بود: نهى عمر از متعه بلحاظ پيش آمدى است كه نسبت به عمروبن حريث بوجود آمد. «نهى عنه عمر
1) صحيح مسلم، كتاب النكاح، باب نكاح المتعة، ح 1404.
فى شأن عمروبن حريث». (1)
نيز از روايتى كه از امير المؤمنين عليه السلام نقل شده كه فرمود:
«نهى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عنمتعة النساء يوم خيبر و عن اكل لحوم الحُمُر الانسيّة» [و فى رواية] «الأهلية»؛ (2)
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از متعه و لحوم حمر اهلى نهى فرمود.
و از وحدت سياق و مكروه بودن «لحوم حُمُر» معلوم مىشود نهى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نهى كراهتى بوده نه تحريمى.
بهر حال علاوه بر آيه شريفه و روايات كثيره معتبره از طريق اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم روايات اهل تسنن نيز دلالت بر مشروعيت آن دارند. و وقتى اصل مشروعيت محرز شد تا دليل قاطع و مسلمى وجود نداشته باشد همان اصل اول حاكم است و رواياتى كه اهل تسنن براى منع از آن نقل كردهاند با توجه به اختلافى كه در آنها وجود دارد نمىتواند آيه شريفه و اصل مشروعيت را زير سؤال ببرد.
مضافاً بر اينكه روايات معارض و صريح بر خلاف روايات ناهيه وجود دارد كه يكى از آنها فرمايش امير المؤمنين على عليه السلام است كه:
ازدواج موقت و حج تمتع
«لولا انّ عمر نهى عن المتعة مازنى الا شقى» (3)
اگر عمر از متعه جلوگيرى نكرده بود جز افراد شقى، كسى به زنا آلوده نمىشد.
نيز نقل شده كه عمر بن الخطاب روى منبر گفت:
أيّها الناس ثلاث كنّ على عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم انا انهى عنهُنَّ و احرمُهُنَّ و اعاقب عليهنّ و هى متعة النساء و متعة الحج و حَىَّ على خير العمل.
اى مردم سه چيز در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بود كه من آنها را نهى و تحريم مىكنم و انجام دهنده آنها را مجازات مىكنم، و آنها «متعه زنان» و «متعه حج» و گفتن «حىّ على خير العمل» است. (1)
علامه مجلسى قدس سره در كتاب حق اليقين در ضمن طعن سوم از مطاعن عمر فرموده است: عامه و خاصه بطرق متعدده متواتره، روايت كردهاند كه عمر بر منبر به آواز بلند مىگفت: «متعتان كانتا على عهد رسول اللَّه و انا احرمهما و اعاقب عليهما متعة النساء و متعة الحج». ترجمه: دو متعه در زمان رسولاللَّه بود من آنها را حرام مىكنم و انجامدهنده آنها را مجازات و به كيفر مىرسانم متعه نساء عقد موقت و حج تمتع.
در جواهر الكلام- ج 30- ص 139 آمده است كه: مشهور بين فريقين است كه عمر بالاى منبر گفت: «ايها الناس متعتان كانتا على عهد رسول اللَّه انا أنهى عنهما و احرمهما و اعاقب عليهما: متعة الحج و متعة النساء» و في لفظ آخر «ثلاث كن على عهد رسول اللَّه انا أنهى عنهن و احرمهنّ و أُعاقب عليهنّ و هى متعة النساء و متعة الحج و حىّ على خير العمل».
در وسائل الشيعه- ابواب اقسام الحج، باب 3 رواياتى است حاكى از اين كه عمر از به جا آوردن حج تمتع منع مىكرد و مىگفت بجاى آن حج افراد انجام دهيد.
در اين رابطه به الغدير، ج 3، ص 329، و ج 6، صفحات 198- 240 مراجعه شود.
مؤلف: معناى حجّ تمتّع
حج تمتع اين است كه شخص، در يكى از سه ماه شوال، ذى قعده و ذى حجه از يكى از ميقاتها به نيت عمره تمتّع احرام مىبندد سپس وارد مكّه مىشود و پس از طواف وسعى، تقصير كرده و از احرام خارج مىشود يعنى چيزهايى كه در حال احرام بر وى حرام بود حلال مىگردد تا اينكه از مكّه احرام ديگرى براى حج مىبندد و اعمال حج تمتع را انجاممىدهد.
علّت اينكه اين نوع حج را حج تمتع مىگويند اين است كه در اين نوع حج «متعه» يعنى لذت بردن و استفاده كردن از محرمات احرام تجويز شده است زيرا همان گونه كه اشاره شد در فاصله دو احرام احرام عمره و احرام حج كارهايى كه در حال احرام حرام است حلال مىگردد و شخص مىتواند از آنچه در حال احرام عمره، حرام بود- بعداً در حال احرام حج نيز حرام خواهد گرديد- لذت ببرد و متمتع گردد.
اين حكم با نصّ صريح قرآن مجيد و با گفتار و روش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم ثابت گرديده است و قرآن در اين باره مىگويد: فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَااسْتَيْسَرَ مِنْالْهَدْىِ فَمَنْلَمْيَجِدْ فَصِيَامُثَلَاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَسَبْعَةٍ إِذَا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كَامِلَةٌ ذَلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حَاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ سوره بقره/ 196.
هر كس پس از انجام دادن عمره به اعمال حج پردازد هر چه ميسر شود قربانى كند و هر كس قربانى نيابد سه روز در ايام حج و هفت روز پس از مراجعت از سفر حج روزه بگيرد كه اين، ده روز تمام است، اين عمل براى كسى است كه خانوادهاش مقيم مسجد الحرام نباشد، از خدا بترسيد و بدانيد كه خداوند [در صورت مخالفت] به شدّت كيفر مىدهد.
تشريع حج تمتع و مبارزه با افكار جاهليت
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با تشريع حج تمتع قدم ديگرى در مبارزه با روشهاى دوران جاهلى برداشت و اعمال عمره را كه قبل از اسلام انجام دادن آن در اين سه ماه از بزرگترين گناهان شمرده مىشد، جزء اعمالى قرار داد كه مسلمانان در اين سه ماه انجام بدهند.
بخارى و مسلم از ابن عباس نقل مىكنند كه: مردم قبل از اسلام، انجام دادن عمره را در ماههاى حج از «افجر فجور» بزرگترين گناهان در روى زمين مىپنداشتند و مىگفتند چون ماه صفر تمام شد انجام دادن اعمال عمره حلال مىگردد.
ابن عباس اضافه مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اصحابش صبح چهارم ذىحجه در حالى كه براى حج احرام پوشيده بودند وارد مكّه شدند، رسول خدا دستور داد كه اين احرام را تبديل به عمره كنند و از احرام خارج شوند ولى [پذيرفتن] اين دستور براى اصحاب، سنگين بود لذا عرضه داشتند با خارج شدن از احرام كدام يك از محرمات براى ما حلال مىگردد؟ رسول خدا فرمود: همه محرمات بر شما حلال است.
عن ابن عباس قال: كانوا يرون ان العمرة في اشهر الحج من افجر الفجور في الارض و يجعلون المحرّم صفراً و يقولون إذا برأ الدَّبر وعفا الاثر و انسلخ صفر حلت العمرة لمن اعتمر. قدم النبى صلى الله عليه و آله و سلم و اصحابه صبيحة رابعة مهلّين بالحج فامرهم ان يجعلوها عمرة فتعاظم ذلك عندهم فقالوا يا رسول اللَّه اىّ الحلّ؟ قال: حلّ كلّه. صحيح بخارى، كتاب الحج، ص 254، باب التمتمع و القران و الافراد، ح 1564 و صحيح مسلم كتاب الحج، ص 539، باب جواز العمرة في اشهر الحج، ح 1240.
ولى اين دستور چون بر خلاف روش آنان و بر عكس معمول بود پذيرفتن آن هم در مرحله اول براى يك عده از مسلمانان مشكل و سنگين بود و اين دستور پيامبر با مخالفت آنان روبرو گرديد.
خلاصه اينكه بعقيده عدهاى از تازه مسلمانان، با سابقه ذهنى كه از دوران جاهلى داشتند هر كس در ماههاى حرام احرام بست و داخل مكّه گرديد حق نداشت يكى از محرمات احرام را بجا بياورد و مخصوصاً با زنان نزديكى كند مگر اينكه اعمال حج را به پايان برساند و از احرام حج خارج گردد.
تحريم حج تمتع توسط خليفه
بطورى كه اشاره گرديد بر خلاف تمايل عدهاى از مسلمانان، حج تمتع طبق آيه قرآن و دستور خود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عملى گرديد و اين حكم در دوران حكومت دو ساله ابوبكر نيز به همان صورت كه رسول خدا دستور داده بود انجام مىپذيرفت.
تا اينكه در دوران حكومت عمر از اين نوع حج منع و جلوگيرى بعمل آمد و مخالفين، به مجازات شديد تهديد گرديدند و در اين مورد، احاديث فراوان در صحاح و سنن اهل تسنن نقل گرديده و در كتب تاريخ و رجال بصراحت آمده است كه ما به نقل چند حديث در اين مورد كه در صحيحين آمده است اكتفا مىكنيم.
1- عمران بن حصين مىگويد: آيه متعه حج در قرآن نازل گرديد و رسول خدا نيز اين نوع حج را به ما دستور داد، سپس نه آيهاى كه آيه متعه را نسخكند نازل گرديد ونه رسولخدا ازآننهى نمود تا اينكه از دنيا رحلت نمود بعدها مردى به هواى نفس خود آنچه مىخواست در اين باره گفت.
قال عمران بن حُصَينٍ: نزلت آية المتعة في كتاب اللَّه يعنى متعة الحج و امرنا بها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ثم لم تنزل آية تنسخ آية متعة الحج و لم ينه عنها رسول اللَّه حتى مات قال رجل برايه ماشاء. صحيح مسلم، كتاب الحج، باب جواز التمتع، ص 534، ح 1226 طريق 172. لازم به ياد آورى كه صحيح بخارى در كتاب التفسير، سوره البقرة، باب 33، ص 767، ذيل آيه مربوط به حج تمتع اين روايت را با مختصر تفاوتى آورده است.
2- در صحيح مسلم از ابى نضره چنين آمده است كه: من نزد جابر بن عبد اللَّه بودم مردى وارد گرديد و گفت: اينك ابن عباس و ابن زبير درباره متعتين متعه حج و متعه نكاح با هم اختلاف و بگو و مگو دارند، جابر در پاسخ وى گفت: آرى ما در دوران پيامبر هر دو متعه را انجام داديم ولى بعدها كه عمر از آنها نهى كرد ما ديگر انجام نداديم. اصل اين روايت و محل نقل آن در متن آمده است.
3- در حديث ديگرى مسلم با اسناد از مطرف چنين آورده است: عمران بن حصين در روزهايى كه بيمار بود و با همان بيمارى از دنيا رفت مرا نزد خود خواست و گفت: اينك مرگ من مسلم وقطعى گرديده است، چند موضوع را به تو مىگويم شايد بعد از من براى تو مفيد باشد ولى اگر زنده ماندم اينها را مكتوم و مخفى بدار و اگر با اين بيمارى از دنيا رفتم و خواستى به مردم بگويى مانعى ندارد و بدان كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حج و عمره را در يكسال جمع نمود و نه آيهاى در جلوگيرى از آن نازل شد و نه خود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از آن نهى كرد ولى مردى درباره آن آنچه مىخواست از پيش خود گفت. عن مطرف قال بعث الى عمران بن حصين في مرضه الذى توفى فيه فقال انى كنت محدثك باحاديث لعل اللَّه ان ينفعك بها بعدى فان عشت فاكتم عنى و ان مت فحدث بها ان شئت انه قد سلم على واعلم ان نبى اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قد جمع بين حج و عمرة ثم لم ينزل فيها كتاب اللَّه و لم ينه عنها نبى اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال رجل فيها برأيه ماشاء. صحيح مسلم، كتاب الحج، باب جواز التمتع، ص 533، ح 1226، طريق 168.
همچنين مسلم از ابو موسى نقل كرده كه او به متعه حج فتوا مىداد، مردى بدو گفت در بعضى از اين فتواها عجله نكن مگر نمىدانى كه بعدها اميرالمؤمنين عمر در اعمال حج چه تغييراتى داده است تا اينكه خود ابوموسى با عمر ملاقات و جريان را از وى سؤال كرد عمر در پاسخ چنينگفت:
«آرى مىدانم كه رسول خدا و اصحابش حج تمتع را انجام دادهاند ولى براى من خوشايند نيست كه مسلمانان در زير [درخت] اراك با همسران خويش هم بستر شوند و در حالى كه آب غسل از سر و صورت آنان مىريزد بسوى اعمال حج حركت كنند. عن ابى ابراهيم بن ابى موسى عن ابى موسى انه كان يفتى بالمتعة فقال له رجل رويدك ببعض فتياك فانك لاتدرى ما احدث اميرالمؤمنين في النسك بعد، حتىلقيه بعد، فسأله فقال عمر: قد علمت ان النبى صلى الله عليه و آله و سلم قد فعله و اصحابه و لكن كرهت ان يظلوا معرسين بهن في الاراك ثم يروحون في الحج تقطر رؤوسهم صحيح مسلم، كتاب الحج، باب في نسخ التحلل، ص 532، ح 1222.
مؤلف: ولى پاسخ اين اظهار نظرها واعمال سليقهها را خداوند سبحان داده است.
وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمْ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِيناً سوره احزاب/ 36.
ترجمه: «و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كارى فرمان دهند براى آنان در كارشان اختيارى باشد و هركس خدا و فرستادهاش را نافرمانى كند قطعاً دچار گمراهى آشكارى گرديده است.»
حج تمتع در دوران عثمان
بخارى و مسلم از مروان بن حكم چنين نقل مىكنند كه عثمان بن عفان را ديديم از حج تمتع نهى و جلوگيرى مىنمود ولى چون على بن ابيطالب عليه السلام نهى او را ديد براى عمره و حج احرام بست و گفت: من هيچگاه قانون خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بجهت گفتار يك نفر ترك نخواهم نمود.
«عن مروان بن الحكم قال شهدت عثمان و علياً و عثمان ينهى عن المتعة و ان يجمع بينهما فلما رأى علىّ، اهلّ بهما لبيك بعمرة و حجة قال ما كنت لادع سنة النبى لقول احد». صحيح بخارى، باب التمتع والقران و الافراد، ص 254، ح 1563.
باز در صحيحين اختلاف عثمان و امير المؤمنين على عليه السلام را، از سعيد بن مسيب بدين صورت نقل كرده است كه: على بن ابيطالب و عثمان در عسفان بهم ديگر رسيدند كه عثمان از متعه يا عمره جلوگيرى مىكرد على بن ابيطالب به وى گفت: عثمان، تو جز اين هدفى ندارى كه از امر و فرمان رسول خدا جلوگيرى كنى.
عثمان گفت: ما را به حال خودمان واگذار، اميرالمؤمنين فرمود نمىتوانم تو را بحال خودت وابگذارم. [راوى گويد:] ولى چون على عليه السلام وضع را اين چنين مشاهده نمود خودش به اعمال عمره و حج احرام بست.
عن سعيد بن مسيب قال: اختلف على و عثمان بعسفان في المتعة فكان عثمان ينهى عن المتعة اوالعمرة فقال على: ما تريد الى امر فعله رسول اللَّه تنهى عنه؟ فقال عثمان: دعنا منك فقال: انى لا استطيع ان ادعك فلما ان راى على ذلك اهلّ بهما جميعاً. صحيح بخارى، باب التمتع والقران والافراد ص 255، ح 1569 وصحيحمسلم، باب جواز التمتع، ص 532، ح 1223 طريق 159.
مسلم مطلب بالا را از عبد اللَّه بن شقيق نيزنقل نموده است و در آن روايت اين جمله نيز وجود دارد كه: «فقال عثمان لعلى كلمة» يعنى عثمان در اين باره سخن تندى به على عليه السلام گفت.
حج تمتع در دوران معاويه
بررسى احاديث نشان مىدهد كه در دوران معاويه نيز كشمكش و اختلاف در موضوع حج تمتع ادامه داشته و معاويه مصمم بود كه در اين مورد روش خليفه دوم و سوم حفظ شود ولى عدهاى از مسلمانان با روش آنان مخالفت نموده و زير بار فرمان معاويه نرفتهاند.
در صحيح مسلم است كه: سعد مىگفت: ما حج تمتع را هنگامى انجام داديم كه معاويه هنوز به خداى عرش كفر مىورزيد. «قال غنيم: سئلت سعد بن ابى وقاص عن المتعة، قال: فعلناها و هذا كافر بالعرش يعنى معاوية». صحيح مسلم، كتاب الحج باب جواز التمع ص 533، ح 1225.
مؤلف: از اين روايت و روايت مشابه كه در صحيح مسلم و غير آن، نقل شده، معلوم مىگردد كه اختلاف در مسأله حج تمتع در دوران معاويه نيز وجود داشته است.
سرانجام، دستور خليفه دوم به فراموشى سپرده شد
كوشش امير المؤمنين على عليه السلام و سعى و تلاش عدهاى از مسلمانان موجب شد كه سرانجام حج تمتع همانند زمان رسول اللَّه انجام شود و تدريجاً نهى خليفه دوم در بوته فراموشى قرار گيرد و بالأخره فقهاى اهل تسنن نيز بر خلاف فتواى عمر فتوا صادر كردند.
شافعىها گفتهاند: شخص، مخيّر است حج افراد يا تمتع يا قران انجام دهد وافضل افراد است، پس از آن تمتع افضل است. الفقه على المذاهب الاربعة، ج 1، كتاب الحج، «مبحث القران والتمتع والإفراد».
مالكىها گفتهاند: افضل افراد است و پس از آن قران. همان، ص 690.
حنبلىها گفتهاند: افضل تمتع است پس از آن افراد. همان، ص 692.
حنفىها گفتهاند: قران افضل است، پس از آن تمتع همان، ص 693.
الفقه على المذاهب الخمسة، ص 206 نيز متعرض شده است.
1) شرح تجريد قوشچى، مبحث امامت.
اكنون نتيجه بحث:
همه مسلمانان معتقد هستند و پذيرفتهاند كه دين مقدس اسلام كامل و جاودانى است و كمال آن به اين است كه پاسخگوى تمام نيازهاى بشر مىباشد، از سويى همه مىدانند كه احكام شرع، اوامر و نواهى دين اسلام تابع مصالح و مفاسد است، يعنى هرامرى بخاطر مصلحتى است كه در آن و در متعلق آن وجود دارد و هر نهيى بمنظور جلوگيرى از مفسدهاى است، كه در متعلق آن وجود دارد، با توجه به اين مطلب، مىگوييم:
در برخى موارد عقد موقت بخاطر جلوگيرى از گناه و بمنظور سهولت امر بر مسلمانان است، مثلًا چنانچه دو مرد كه زن هر يك از آنها به مرد ديگر نامحرم است و مىخواهند در يك منزل زندگى كنند يا با هم مسافرت كنند كه قهراً چشم هر يك از آن مردها به زن مرد ديگرى مىافتد و مرتكب گناه مىشوند، بمنظور جلوگيرى از وقوع در معصيت قهرى چنانچه
هر يك دختر بچهاى داشته باشد مىتوانند او را به عقد موقت در آورند تا مادر او كه مادر زن مىشود محرم شود- به شرحى كه در رساله توضيح المسائل بيان شده- و ديگر در مضيقه و يا گرفتار گناه نشوند.
در برخى موارد عقد موقت بخاطر جلوگيرى از زنا، و گناهان ديگر و يا حتى بيمارى است، مثلًا جوانى كه تنها در كشورى رفته يا محصل است و قدرت ازدواج دائم ندارد و غريزه جنسى او را آرام نمىگذارد، و امر داير است زنا كند يا استمنا يا از طريق ديگر غريزه را ارضاء نمايد و بدين طريق آتش شهوت را فرو نشاند يا در چنين حالى اگر بتواند با عقد موقت جلوى چنين گناهانى بزرگ را بگيرد، عقل در چنين مواردى چه حكم مىكند؟ آيا اگر شرع مقدس همه راهها را بر روى اين جوان و اين مسلمان مسدود كند چنين شرع و دينى كامل است؟ آيا اگر دين اسلام تشريع متعه نكند دين ناقص نيست؟
و اگر در موارد ضرورت، دين اسلام عقد متعه نداشت ناقص نبود؟
آيا ضرورتى كه زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وجود داشت و مجوِّز اذن در نكاح موقَّت شد در زمانهاى بعد و خصوصاً در زمان حاضر با وضع موجود زنان، ضرورت پيش نمىآيد؟
نيز در برخى موارد ازدواج موقت آرام بخش و نويد دهنده حيات است. مثلًا چنانچه زنى بهر جهت از ازدواج دائم محروم شده و كسى حاضر نيست او را به عقد دائم خود در آورد، زن هم مأيوس شده ولى آرزوى شوهردارى و لو
موقت و آرزوى بچه داشتن و لو از شوهر موقت دارد و علاوه بر مسائل شهوى و جنسى حاضر است هر چند مدتى كوتاه به عقد مردى در آيد شايد داراى فرزندى حلال زاده شود، آيا اگر شارع مقدس اجازه عقد موقت را هم به او ندهد و همه درها را بر روى او ببندد، روح و روان اين زن چه مىكشد؟ آيا چنين دينى كامل است؟ آيا منع آن زن از ازدواج موقت سركوب كردن تمام آرزوها و غريزههاى طبيعى او نيست؟ آيا در اين فرض «اليوم اكملت لكم دينكم» معنا دارد؟
اگر گفته شود، چطور شارع اجازه دهد مردى، زنى را به مدت كوتاهى عقد كند و پس از گذشت مدت تعيين شده، زن را رها كند و برود؟
مىگوييم اين حرف استبعاد است و عيناً در عقد دائم هم ممكن است جريان پيدا كند. مانند اينكه زن و مردى بر عقد دائم توافق كنند و نيت آنها اين باشد كه پس از مدتى كوتاه با طلاق از يكديگر جدا شوند، يا مرد از اول نيتش اين باشد كه او را پس از مدتى كوتاه طلاق دهد، آيا كسى گفته است چنين ازدواجى كه در حقيقت موقت ولى در ظاهر دائم است، باطل است؟ آيا كسى گفته است چنين ازدواجى جايز نيست؟ هرگز.
اينجانب در مدينه منوره كراراً با پرسش از مسأله متعه مواجه بودهام. يك نفر از آنها گفت: چگونه اسلام اجازه بدهد مردى زنى را به مدت كوتاهى متعه كند و او را رها كند و برود؟
گفتم: آيا اسلام اجازه داده است مردى زنى را به عقد دائم خود در آورد و نيت مرد و زن اين باشد كه پس از مدتى كوتاه او را طلاق دهد و از هم جدا شوند؟ فكرى كرد و گفت:
بلى شرعاً اشكالى ندارد و صحيح است.
گفتم: آيا اين ازدواج دائم با اين نيت، واقعاً همان موقت نيست جز اينكه اگر متعه بود در پايان مدت، خود بخود از هم جدا مىشدند اما اگر عقد دائم باشد در پايان مدتى كه نيت كرده و تصميم بر جدا شدن مىگيرند بايد با طلاق- صيغه طلاق و با شرايط خاصّى- از هم جدا شوند.
گفت: بلى نتيجه يكى است اما اگر متعه كرد و بچه پيدا كردند، آن بچه تكليفش چيست؟
گفتم: فرقى بين بچهاى كه از متعه پيدا مىشود با بچهاى كه از عقد دائم پيدا مىشود نيست و پدر بايد تمام نيازهاى بچه را تأمين كند و از حيث مسكن، لباس، نفقات، توارث و جميع احكام، با طفلى كه از زن دائم پيدا مىكنند، مساوى هستند.
بعلاوه مىتوانند در عقد متعه بطورى رفتار كنند كه موجب حمل زن و بچه دار شدن نشوند، مىتوانند شرط عدم دخول يا انزال منى كنند.
گفت: شما حاضر هستى خواهرت را به عقد موقت مردى در آورى؟
گفتم: اوّلًا اختيار او با من نيست و اگر براى او ضرورت پيش آمد و حاضر شد من حق منع كردن او را ندارم، شرع اسلام هم او را منع نكرده و خود مختار است.
ثانياً بر فرض اينكه من مايل نباشم و حتى بدم بيايد، اين دليل عدم جواز و عدم صحت عقد موقت نمىشود، زيرا انسان طبعاً از امور موقتى مانند اجاره نشينى ناراحت است، از ماشين اجارهاى، مغازه اجارهاى بى زار است اما اگر ناچار شد چه بسا يك اطاق يا منزل يا مغازه اجاره مىكند تا خود صاحب منزل ملكى و دائمى شود و اين ناراحتى در نظاير اين امور، امرى است طبيعى.
بعد رو كردم به اطرافم، مردى سالمند و سياه چهره و كريه المنظر را ديدم، به او گفتم: شما حاضر هستى خواهرت را به عقد دائم اين مرد در آورى؟ در حالى كه قرآن و سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بر عقد و ازدواج دائم تأكيد كرده و مهر او را من تقبل مىكنم. سمت ديگرم جوانى بنگلادشى و سياه و كثيف و بد قيافه بود، گفتم: حاضرى خواهرت را بعقد دائم اين جوان در آورى؟ اين جوان مسلمان و غريب و بى زن است و اسلام تأكيد بر ازدواج دارد.
در اينجا چهرهاش را در هم كشيد و نگاهى به آنها كرد و گفت: خير نه من حاضرم نه خواهرم، نه فاميلم.
گفتم: چرا؟ مگر اين خلاف شرع است؟
گفت: خير، ولى طبع ما چنين ازدواجى را نمىپذيرد.
گفتم: خوب طبع ما هم ازدواج موقت را نمىپذيرد، اما اين دليل عدم جواز آن نمىشود.
حرف شيعه اين است كه ازدواج موقت در موارد ضرورت و به منظور جلوگيرى از مفاسد و گناه اشكال شرعى
ندارد و چنانچه كسى ناچار شد و بهر جهت چه زن، چه مرد، به آن اقدام نمود خلاف شرع مرتكب نشده و تعزير و عقاب ندارد و صرفاً جنبه پيشگيرى دارد.
او ضمن تشكر گفت: من در اين مسأله به كتابهايمان مراجعه و بيشتر فكر مىكنم و خداحافظى كرديم. و الحمد للَّه. (1)
در اينجا مناسب است عبارت معظم له را كه در رابطه با مسأله مورد بحث است بياورم و آن بقرار ذيل است:
تحريف:
حديث المتعة فى صحيح البخارى
روى هذا الحديث
«كنا نغزو مع رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ليس معنا نساء، فقلنا: ألا نستخصيفنهانا عن ذلك، ثم رخص لنا أن ننكح المرأة بالثوب الىأجل.
ثم قرأ عبداللَّه: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُحَرِّمُوا طَيِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ
رواها عن البخاري جماعة من المحدثين، و المفسرين، و الفقهاءبهذا النص، و لكن الموجود في صحيح البخارى المتداول، الجزء 6، الصفحة 53، يخالف ما ذكره هؤلاء من وجهين:
حذف كلمة: «ابن مسعود» من سند الحديث- و قد ذكره معظمهم- لأنه كان يقول بجواز المتعة، حتى لاتكون قرينة على انالمراد بهذه الرواية هو جواز نكاح المتعة و ترخيصه.
حذف كلمة: «الى أجل» من آخر الرواية، لأنها صريحة فيترخيص نكاح المتعة، كما فهمها الشراح و فسروها، لأنالترخيص فى النكاح- فى هذا المورد- لابد و أن يكون ترخيصاًلنكاح المتعة، دون النكاح الدائم، خاصة و إن المقصود من: «ليس معنا نساء» أى نساؤنا و زوجاتنا، لامطلق النساء، و إلا لميكن معنى للترخيص في النكاح فى تلك الحالة، و يؤيد ذلك ماورد فى بعض المصادر، «ليس لنا نساء».
و لدلالة هذه الرواية على نكاح المتعة ادعى غير واحد من الفقهاءنسخ هذا الحكم الثابت فى هذه الرواية بتحريم نكاح المتعةبعد ذلك بروايات أخرى تفيد تحريمها.
و مع ان ذلك لايتم لهم لأسباب مرّت عليك- عند مناقشة تلكالروايات فى آية المتعة- فان يد التحريف تناولت هذه الروايةفغيرتها عما كانت عليه من الصحة. ألا قاتل اللَّه التحريف، وأهواء المحرفين!
و من المحدثين، و المفسرين، و الفقهاء الذين رووا الحديثالمذكور عن البخارى على وجه الصحة هم:
أ البيهقى: فى سننه، الجزء 7، الصفحة 200، طبعة حيدرآباد.
ب السيوطي: فى نفسيره، الجزء 2، الصفحة 207، الميمنيةبمصر.
ج الزيلعي: فى نصب الراية، الجزء 3، الصفحة 180، طبعة دارالتأليف بمصر.
د ابن تيمية: فى المنتقى، الجزء 2، الصفحة 517، طبعة الحجازيبمصر.
ه ابن القيم: فى زاد المعاد، الجزء 4، الصفحة 8، طبعة محمّد على صبيح بمصر.
و القنوچى: فى الروضة الندية، الجزء 2، الصفحة 16، طبعةالمنيرية بمصر.
ز محمّد بن سليمان: فى جمع الفوائد، الجزء 1، الصفحة 589، طبعة دار التأليف بمصر.
و لهذه الرواية مصادر أخرى و هي:
ح مسند أحمد: الجزء 1، الصفحة 420، طبعة مصر 1313.
ط تفسير القرطبى: الجزء 5، الصفحة 130، طبعة مصر 1356.
ي تفسير ابن كثير: الجزء 2، الصفحة 87، طبعة مصر على البابى.
ك أحكام القرآن: الجزء 2، الصفحة 184، طبعة مصر 1347.
ل الاعتبار للحازمي: الجزء-، الصفحة 176، طبعة حيدرآباد.
و هناك مصادر أخرى كصحيح أبى حاتم البستى و غير ذلك منأمهات المصادر. البيان فى تفسير القرآن للامام الخوئى، ص 546.
1) بيان مرحوم آية اللَّهالعظمى خوئى
پرسش 35: چرا ما «شيعيان» با روى خوش و با حسن خلق و كمال مهربانى با آنان برخورد مىكنيم ولى آنها نوعاً با ديد عناد و دشمنى و لجاج با ما برخورد مىكنند و حتى برخى از آنان نسبت شرك و تهمت قبر پرستى بما مىزنند، منشأ و علت اين گونه برخوردها چيست؟ خوش خلقى شيعه
پاسخ: مكتب تشيع در راستاى پيروى از قرآن كريم و به تبعيت از سنت و اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم روشى جز مهر و محبت و خوش خلقى نسبت به همه مسلمانان، نمىپذيرد و نمىپسندد و در واقع مقتضاى مكتب و نشان شيعه بودن شخص، خوش رفتارى و خوش زبانى با ديگران است، به طورى كه فقها و مراجع تقليد فرمودهاند: شايسته است شيعيان در نماز جماعت اهل تسنن شركت كنند و با حضور خود تأليف قلوب نمايند و از آنچه موجب تفرقه و بدبينى است پرهيز كنند.
ولى از بين اهل تسنن، عدّهاى با ديد ديگرى به شيعه و خصوصاً به ايرانيها نگاه مىكنند و مبلغين آنها در بين مردم وانمود كردهاند كه شيعيان، اعمال شركآميز انجام مىدهند و حتى در مدارس و در رسانههاى گروهى و در خطبه نمازهاى جمعه (1)عليه شيعه برنامه دارند و شيعيان را متهم مىكنند كه بدعت گذار و مشركند و همين تبليغات و تهمتها موجب بدبينى
1) مانند آنچه در حضور آقاى هاشمى رفسنجانى انجام دادند.
آنها نسبت به شيعه شده است.
البته گاهى اعمال عوامانهاى از ايرانيها مىبينند و آنها را دليل و مدرك تهمتهاى خود قرار مىدهند كه ما بايد مراقب باشيم و بهانه دست آنها ندهيم و سبب وهن مذهب و بد نامى شيعه نشويم، از ريختن نامه در بقيع يا ريسمان و پارچه بستن به پنجرههاى بقيع يا شمع روشن كردن و خاك از بقيع برداشتن و يا پشت ديوار بقيع نماز خواندن و مانند اين امور، پرهيز كنيم.
در گذشته شبها كه حضور در پشت بقيع آزاد بود متأسفانه برخى از عوام پشت بقيع شمع روشن مىكردند كه ديوار سياه مىشد، پارچه و ريسمان و قفلهاى متعدد به پنجرهها مىبستند نامههاى مختلف با عباراتى، خطاب به ائمه بقيع عليه السلام، به فاطمه زهرا عليها السلام، به امام زمان عليه السلام داخل بقيع مىريختند.
صبح كه مأمورين مىآمدند و آن وضع را مىديدند، آن قفلها و ريسمانها و نامهها را مشاهده مىكردند، شروع به بدگويى و توهين به شيعيان مىكردند و انواع فحش و سب و لعن و نسبتهاى ناروا به شيعه و به ايرانى نثار مىكردند.
يكى از آنها ريسمانها و كهنهها را با چاقو مىبريد و با غيظ و غضب رو به اينجانب گفت: شما مىگوييد ما مسلمان و جعفرى هستيم، اگر مسلمان و شيعه جعفر بن محمد عليه السلام هستيد، اين كارها چيست كه انجام مىدهيد؟ اين قفلها و اين نامهها چيست؟ چرا حاجات خود را از خدا نمىطلبيد؟ چرا بجاى دعا و خواندن قرآن به اين كارها رو مىآوريد؟
به او گفتم: آيا ديدهاى يك اهل علم، يا خردمند چنين
اعمالى انجام داده باشد يا در كتابى دستور اين قبيل اعمال را در اينجا داده باشند؟
گفت: نمىدانم ولى هر چه هست كار شما است و غير ايرانيها اينجا نيستند و چنين كارهايى نمىكنند و نامهها هم به فارسى نوشته شده است.
گفتم: اين كارها از جانب افراد نادان و بى سواد سر مىزند و روحانيون مرتب تذكر مىدهند ولى آنها گوش نمىدهند، بعد گفتم: اين اعمال را نبايد انجام دهند ولى در عين حال مجوّز تهمت و ناسزاگويى به آنها نمىشود، اينها شرك و كفر نيست، در نهايت اشتباه است و از روى جهالت انجام دادهاند.
اين را گفتم و رفتم و او همچنان بدگويى مىكرد. خداوند همه ما را بوظائف دينى و اخلاقى آگاه فرمايد و از آنچه موجب توهين به شيعه و مذهب حقّه جعفرى مىشود بر كنار دارد.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«معاشر الشيعة كونوا لنا زيناً و لا تكونوا علينا شيناً، قولوا للناس حسنا واحفظوا السنتكم وكفّوها عن الفضول وقبح القول».
آبروى ما باشيد و ما را زشت و بد جلوه ندهيد و نسبت به مردم خوش زبان باشيد و زبانت را حفظ كنيد و از حرفهاى بى فايده و زشت خوددارى كنيد (1).
در هر حال، حرف آن گروه خاص به شيعيان و ساير
1) سفينه البحار، باب الشين بعده الياء: الشيعة واوصافهم.
مسلمانان اين است كه مىگويند: هر عمل دينى كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يا صحابه آن حضرت انجام دادهاند، مشروع و جايز است و آنچه نبوده و انجام ندادهاند و بعد از آنها رايج شده است بدعت و حرام و موجب شرك و خروج از دين است، چون اگر در اين كارها كه بعداً رايج شده، خير و مصلحت بود، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و صحابه در انجام آن بر ما پيشى مىگرفتند و از اينكه آنها انجام ندادهاند معلوم مىشود خير و مصلحت در انجام آنها وجود ندارد.
روايتى نيز نقل كردهاند كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مسلمانان را از انجام كارهايى كه سابقه ندارد بر حذر داشته و فرموده است:
«ايّاكم و محدثات الأمور فإن كل محدثة بدعة و كل بدعة ضلالة».
از امورى كه تازگى دارد پرهيز كنيد بدرستى كه هر امر تازه (كه در دين سابقه نداشته) بدعت است و هر بدعتى ضلالت و گمراهى است. (1)
بر اين اساس مدعى هستند كه بعضى اعمال چون در عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و در زمان صحابه انجام نشده و سابقه ندارد، بدعت و حرام است و برخى از آنها شرك اكبر و مرتكب آن كافر است، و حتى اينكه ابن تيميه گفته است:
هر كس برخى از اين كارها را انجام دهد توبه داده
1) نقل از كتاب، فتاوى مهمة لعموم الامة، تأليف عبداللَّهبن باز، شماره 11، ص 32 و تحفة الاخوان او، ص 8.
مىشود و اگر توبه نكرد كشته مىشود. (1)
و در صفحه 59 گفته است: هر كس به غير خدا استغاثه كند واز غير خدا مدد بجويد كافر است و توبه داده مىشود و اگر توبهنكرد كشته مىشود.
(يعنى بايد او را كشت و خونش هدر است) و آن اعمال كه به نظر آن گروه بدعت و موجب شرك و كفر است، بقرار ذيل مىباشد.اعمالى كه به نظر برخى از آنها حرام است
سفر كردن به قصد زيارت قبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام و كليّه اماكن مقدسه و مساجد، جز مسجد الحرام و مسجد النبى و مسجد الأقصى.
گنبد و بارگاه و گلدسته و هرگونه بنايى روى قبر ساختن.- قبر هر كس كه باشد-.
چيز روى قبر نوشتن.
روى قبر يا كنار آن قرآن خواندن.
ضريح و منبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ضريح و ساير آثار متعلق به ائمه عليهم السلام و اعتاب مقدسه آنان را بوسيدن و دست كشيدن و صورت بر آنها نهادن.
بوسيدن و دست كشيدن به اركان كعبه و صورت نهادن
1) ابن تيميه در رساله زيارت القبور و الاستنجاد بالمقبور، ص 19 گفتهاست: «و اما من يأتى الى قبر نبىّ او صالح ... و يسأله ويستنجده فهذه على ثلاثة درجات، احدها ان يسأله حاجته مثل انيسأله ان يزيل مرضه او مرض دوابه او يقضى دينه او ينتقم منعدوه او يعافى نفسه و اهله و نحو ذلك ممّا لايقدر عليه الا اللَّه عزوجل، فهذا شرك صريح يجب ان يستتاب صاحبه فان تاب و إلا قتل»
به ديوار كعبه و مقام ابراهيم عليه السلام و هر جمادى از جمادات، جز حجر الأسود.
توسل به انبياء و اولياى خدا و آنان را بين خود و خدا واسطه قرار دادن و دعاى توسل خواندن و يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و يا على عليه السلام و يا حسن عليه السلام و يا حسين عليه السلام و مانند اينها گفتن.
نذر كردن براى مشاهد مشرفه و براى تعمير و روشنايى آنها، شمع روشن كردن و نذر گوسفند و قربانى براى زوار و مانند اينها.- كه مدعى هستند اين قبيل نذرها براى غير خدا است و بدعت و حرام است-.
كار خير انجام دادن و ثوابش را به ديگرى كه زنده است هديه كردن.
از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ساير انبياء و اولياى خدا طلب شفاعت نمودن.
در حالى كه زائر رو به قبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يا ساير قبور ايستاده است، دست به دعا بلند كردن.- مىگويند: بايد رو به قبله دعا كرد و رو به قبله دست به دعا بلند كرد-.
روى قبر و كنار آن نماز خواندن و دعا كردن.- قبر هر كس كه باشد-.
به غير خدا استغاثه نمودن.
براى غير خدا خم شدن.
دور قبر گرديدن. (طواف قبور)
جلوى كسى بلند شدن.
در مواليد و اعياد مذهبى جشن گرفتن.
مجلس عزادارى تشكيل دادن.
براى كسى كه فوت كرده مجلس ختم و فاتحه گرفتن و اطعام كردن.
به غير خدا قسم ياد كردن.
همخوانى و همآهنگ چيز خواندن، اعم از قرآن يا دعا و شعر و حتى صلوات دستهجمعى فرستادن.
«اللهم بحرمة فلان عندك» گفتن.
و غير اينها از كارهايى كه به اسم دين و به عنوان عبادت انجام مىشود و حال اينكه در صدر اسلام چنين اعمالى نبوده و انجام ندادهاند و همه اينها را بدعت و شرك دانسته و مىگويند هر كس يكى از اينها را انجام دهد از دين خارج است. (1)
آرى آنها طبق اين طرز تفكر مدعى هستند كه اعمال نام برده بدعت و موجب شرك است و انجام آنها حرام مىباشد و مىدانند و مىبينند كه برخى از اين امور در كتابهاى شيعيان موجود است و نيز توسلات و دعاهاى دسته جمعى و نذورات و زيارت رفتن شيعيان را مىبينند و براى آنها از همه ناگوارتر شهرت زيارت عاشورا است كه مشتمل بر لعن است و توسط شيعه تكثير و خوانده مىشود، همچنين شدت علاقه شيعه را به ائمه بقيع و ام البنين مادر ابوالفضل العباس عليه السلام را مشاهده
1) درباره بدعت بودن امور نام برده به رساله «زيارت القبور والاستنجاد بالمقبور» ابن تيميه، و به كتاب «تحفة الاخوان» بن باز، و «فتاوى مهمة» بن باز و «صلاة المؤمن» القحطانى، ص 136، مراجعه شود.
مىكنند و اين جهات همه دست بهم داده و سبب تندى و خشونت آنها نسبت به شيعه مىباشد.
سعد بن عباده بيمار شد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم با عبدالرحمن بن عوف و سعد وقاص و ابن مسعود به عيادت او رفتند، اهل بيت سعد بن عباده دور او جمع و او را احاطه كرده بودند رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم احوال او را پرسيد و شروع كرد به گريه كردن، همراهان حضرت نيز با ديدن گريه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم شروع به گريه كردند، سپس رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند به گريه و اشك چشم و حزن قلب، كسى را عذاب نمىكند، بلكه بواسطه زبان كه حرفهايى كه نبايد بزند و مىزند، عذاب مىكند يا ترحم مىكند، [سپس در ادامه روايت نقل كردهاند كه بدرستى كه ميّت به سبب اينكه اهلش بر او گريه مىكند، عذاب مىشود. و عمر بن الخطاب اين گونه بود كه در گريه بر مرده با عصا كتك مىزد و سنگ پرتاب مىكرد و خاك مىپاشيد.
شايد برخى برخوردهاى آنان نيز از اينگونه روشها الهام گرفته باشد.
«و كان عمر رضى اللَّهعنه يضرب فيه بالعَصاء و يَرمِى بالحجارة و يَحثى بِالتُّراب». (1)
1) صحيحبخارى، كتابالجنائز باب البكاء عند المريض، ص 209، ح 1304 و صحيح مسلم، كتاب الجنائز «باب البكاء على الميت» ص 394، ح 924.
به طور خلاصه اول كسى كه با زيارت اولياء و بناى مزارها مخالفت كرد ابن تيميه حرانى (م 728 ق) است كه پدرش حنبلى مذهب بوده و پس از او شاگردش ابن قيّم جوزيّه (م 751 ق) است كه عقايد استادش را دنبال كرد و در اين رابطه كتابهايى هم نوشتهاند.
ابن تيميه معتقد بود پيرايه هايى بر دين اسلام بسته شده كه مىبايست آنها را كنار گذارد و به سادگى اوليه اسلام برگشت منتها در اين عقيده به افراط رو آورد و روايات و سيره عملى مسلمانان را ناديده گرفت و مدعى شد كه بنا بر قبور و سفر براى زيارت بدعت است.
شاگردش ابن قيم از عقايد استاد دفاع كرد ولى اين دو نفر با مخالفت علماى اسلام، روبرو شدند و كارى از پيش نبردند تا اين كه محمد بن عبدالوهاب نجدى معتقد به همان عقيده شد و چون شخصى سياسى بود و زمينه را براى ايجاد يك گروه و فرقه خاصى مناسب ديد خود را به عنوان مصلح دينى معرفى كرد و دست و سياست نيز با او همراهى نمود و پس از مدتى مردم را به مرام تازه يعنى همان عقايد ابن تيميه سوق داد.
محمد بن عبدالوهاب به مدينه منوره رفت و براى اولين بار مسلمانان را از توسل و تبرك به قبر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منع كرد و سرانجام فرقهاى تشكيل داد.
در بدو امر نام اين فرقه به نام بنيانگزار آن مرام بود و وهابى خوانده مىشدند ولى پس از مدتى نام خود را عوض
كرده و خود را سلفى خواندند و مدعى هستند كه از سلف اسلام و سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم پيروى مىكنند و در زمينه توحيد و برخى از اعمال عبادى با اكثر مسلمانان اعم از شيعه و سنى مخالف و در تضاد هستند.
برهمين اساس در سالهاى 1160 تا 1206 (ه. ق) به نام دفاع از توحيد و مبارزه با شرك جمع كثيرى از مسلمانان را قتل عام كردند و در سال 1216 (ه. ق) با يك حمله غافلگيرانه به كربلا هجوم آورده وبه تخريب حرم مطهر امامحسين عليه السلام و ساير اماكن مقدسه كربلا پرداختند و اموال با ارزش اماكن مقدسه را به غارت بردند و جمع كثيرى از اهالى كربلا را كشتند و به پير و جوان، زن و مرد رحم نكردند و خانههاى زيادى را غارت كردند.
در سال 1343 (ه. ق) قبور بزرگان اسلام را در حجاز تخريب كردند، در روز هشتم شوال قبور ائمه بقيع وساير اماكن مقدّسه را منهدم نمودند، جز قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را كه از ترس نفرت عموم مسلمانان متعرض آن نشدند (1).
اين گروه اكثراً خشن، متعصب، قشرى و بى منطق هستند و بجاى توجه به دليل و برهان و عقل و عاطفه، بر عناد و لجاج و خشونت و تهمت زدن تكيه كرده و مسائل اسلام را در مبارزه با چندمسألهمانند زيارت، توسل، گريه بر اموات، شفاعت خلاصه
1) به كتاب: كشف الارتياب في اتباع محمد بن عبدالوهاب، تأليف سيد محسن امين قدس سره مراجعه شود.
كردهاند و به اندك چيزى بطور جدّى به مسلمانان نسبت شرك وكفر مىدهند وچنانچه قدرت بدستشان بيايد بهسادگى خون و مال هر مسلمانى كه با آنها هم عقيده نباشد مباح و حلال مىدانند. (1)
از سويى پيروان خود را عملًا از مباحث مهم اسلام مانند عدالت اجتماعى، مسائل اقتصادى، سياسى و شناخت دشمنان اسلام و مسلمين دور نگاه داشته و آنها را نسبت به روش استعمارگران و اهداف شوم آنها ناآگاه و بى تفاوت ساختهاند.
در موسم حج و عمره افرادى را كه بزبان فارسى آشنا هستند، تجهيز مىكنند و آنها در جمع زائران و گاهى در قبرستان بقيع همان حرفها و تهمتها را با تندى و خشونت مطرح و همه را مشرك و كافر مىخوانند، گاهى كه دانشجويان ايرانى مُشَرّف مىشوند سراغ آنها مىروند و كتابهايى مشتمل بر عقايد انحرافى و يا كتابهايى بر ضد تشيع و بر عليه فقهاى شيعه در اختيار آنان قرار مىدهند، از ورود كتابهايى مانند الغدير، المراجعات و شبهاى پيشاور و مانند اينها سخت جلوگيرى مىكنند، حاضر نيستند با علماى شيعه كه از نجف اشرف و قم و ساير بلاد شيعه مشرف مىشوند، بحث و تبادل نظر كنند.
در قبرستانهاى مورد توجه مسلمانان، خصوصاً شيعيان، تابلوهايى نصب كرده و روى آنها آيات و رواياتى نوشتهاند كه مربوط به كفار و مشركين است و گويا زائران آن اماكن مقدسه مشرك و كافر هستند و آنها مىخواهند با ارائه آن آيات و
1) همان.
روايات زائران را به اسلام دعوت كنند.
يك نفر از آنها به يك ايرانى نسبت شرك داد، با تندى به او گفتم: يعنى مىگويى دولت عربستان مشرك را به مدينه و مكه راه داده است؟ تا اين حرف را زدم وحشت كرد و گفت:
خير، مقصود من شما ايرانيها نبوديد و فرار كرد.
مرحوم آية اللَّه العظمى خويى قدس سره مرقوم فرموده است:
در سال 1353 براى حج مشرف شدم، شخصى دانشمند- به نام شيخ زين العابدين- در مسجد النبى مراقب بود هر كس روى مهر سجده مىكرد مهر او را مىگرفت. به او گفتم: آيا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم تصرف در مال مسلمان را بدون اذن و رضايت او حرام نكرده است؟
گفت: بلى حرام كرده است.
گفتم: پس چرا اموال اين مسلمانان را از آنها به زور مىگيرى و حال اينكه اينها شهادت به «لا اله الا اللَّه» و «محمد عبده و رسوله» مىدهند؟
گفت: اينها مشرك هستند و مهر را بت قرار داده و براى مهر سجده مىكنند (نه براى خدا).
گفتم: حاضر هستى درباره اين موضوع با هم مذاكره كنيم؟ گفت: مانعى ندارد.
شروع به صحبت كردم و سرانجام آن شخص از كارى كه مرتكب شده بود عذر خواهى و استغفار كرد و گفت: امر بر
من مشتبه شده بود و از من خواست تا در مدينه هستم، شبها در مسجد النبى صحبت كنم و در موضوعات مختلف مذاكره كنيم، و تا ده شب كه در مدينه بودم شبها مجلس بر قرار مىشد و صحبت كردم و عدّهاى از مذاهب مختلف حاضر مىشدند و در پايان ده شب، آن دانشمند حجازى از آنچه نسبت به شيعه معتقد شده بود بى زارى جست و عذر خواهى كرد و به من قول داد صحبتهاى مرا در روزنامه «امالقرى» چاپ و منتشر كند تا براى كسانى كه امر بر ايشان مشتبه شده و عناد ندارند، حق ظاهر شود و قرار شد يك نسخه از روزنامه را نيز براى من بفرستد ولى طبق قرارش عمل نكرد و شايد موقعيت با او مساعدت نكرد و نتوانست آنرا چاپ و منتشر كند. (1)
اين جانب و ديگران در مسجد النبى بارها ديدهايم كه برخى از آنها سجاده را از زير پاى نمازگزاران شيعه مىكشند و گاهى آنرا خراب مىكنند و رسماً اهانت و در حد كتك زدن هم اقدام مىكنند و حال اينكه خود را سلفى، يعنى پيرو سلف صالح و پيرو سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مىدانند امّا آيا سلف صالح و اصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم با مسلمانان، با مهمانان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، با نمازگزارانى كه رو به قبله و طبق فقه خود در حال نماز هستند و در سجده مىگويند «سبحان ربى الاعلى و بحمده» اين گونه رفتار مىكردند؟ آيا سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم چنين است؟
1) البيان فى تفسير القرآن، للامام السيد الخوئى قدس سره، ص 532.
يك مناظره
به يكى از آنها كه خود در يك مورد، تماشاگر چنين برخورد خشن و بىادبانه بود گفتم: مگر شما سنت و دستور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را قبول نداريد؟ مگر صحيح بخارى و صحيح مسلم را صحيحترين كتابها بعد از قرآن كريم نمىدانيد؟ گفت:
چرا ما چنين هستيم.
گفتم: در صحيح بخارى از عمر بن الخطاب نقل كرده كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«قد قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم امِرْتُ ان اقاتِلَ النّاسَ حَتّى يَقُولُوا لا الهَ الا اللَّهفَمَن قال لا الهَ الا اللَّهعَصَمَ مِنّى مالَه و نَفْسَهُ الا بِحَقِّه و حسابُهُ عَلَى اللَّه». (1)
من مأمور شدم با مردم جنگ و قتال كنم تا بگويند «لا اله الا اللَّه» پس هر كس گفت: «لا اله الا اللَّه» مال و جانش از جانب من مصون و محفوظ است مگر بحقش [مانند اينكه به كسى ضرر مالى يا جانى بزند] و حساب او با خدا است.
صحيح مسلم نيز همين حديث را با چند سند نقل كرده است. (2)
به اين شخص گفتم: با وجود چنين احاديثى، شما چگونه بخود اجازه مىدهيد در روضه مباركه و در حضور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به كسى كه «لا اله الا اللَّه، محمد رسول اللَّه» مىگويد و در حال نماز است و عازم زيارت خانه خدا است، اينگونه توهين و اذيت كنيد و در مال او تصرف و آنرا به زور بگيريد و ضايع كنيد؟ آيا شما پيرو سلف صالح و عامل به سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم هستيد؟
او سرش را زير انداخت و حرفى نزد، به او گفتم: شيعيان تنها به خاطر اينكه درگيرى نشود و موفق به زيارت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه بقيع عليهم السلام و فاطمه زهرا عليها السلام شوند، اين بى ادبىها و بدرفتارى شما را تحمل مىكنند و اگر اين جهت نبود هرگز اين رفتار شما را تحمل نمىكردند و اين اعمال را بى پاسخ نمىگذاشتند، او با حالت شرمندگى گفت: حق با شما است و اسلام اجازه نمىدهد مسلمانان با كسى اين گونه رفتار كنند و تقاضاى عفو كرد و خداحافظى نمود.
پرسش 36: چرا ما «شيعيان» نمازهاى مستحبى شبهاى ماه مبارك رمضان را به جماعت برگزار نمىكنيم ولى اهل تسنن آنها را به جماعت و به نام نماز تراويح برگزار مىكنند؟
پاسخ: در فقه شيعه خواندن نماز مستحبى به جماعت بدعت و حرام است و فرقى بين نمازهاى مستحبى شبهاى ماه رمضان و غير آن نيست ولى اهل تسنن نافلههاى شبهاى ماه
مبارك رمضان را به جماعت برگزار مىكنند و آنها را نماز تراويح مىنامند. (1)
ظاهراً اين معنا از روايتى استفاده شده كه عايشه گفته است: رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در ماه رمضان بيش از يازده ركعت، نماز شبنمىخواند، مانند غير ماه رمضان و چهار ركعت نيكو و طولانىمىخواند و با كمى فاصله، چهار ركعت ديگر مىخواند ثمّيصلّى اربعاً باز با فاصله سه ركعت ديگر مىخواند ثمّ يصلى ثلاثاً، صحيح بخارى، كتاب صلاة التراويح، ص 322، ح 2013.
از دو كتاب معتبر آنها استفاده مىشود كه نماز تراويح در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و در حكومت ابوبكر و در اوائل حكومت عمر، به جماعت برگزار نمىشده است. (2)
مدتى از حكومت عمر گذشته بود، يك شب ماه رمضان وارد مسجد شد، ديد مردم بطور پراكنده و فرادا نماز مىخوانند ولى در گوشه مسجد چند نفر بجماعت مىخواندند، عمر گفت: اگر همه مردم نمازها را به جماعت بخوانند نمايانتر است و تصميم گرفت (ثم عزم) و مردم را به امامت يك نفر جمع كرد، شب بعد وارد مسجد شد، ديد مردم نمازها را به جماعت برگزار مىكنند، گفت: خوب بدعتى است اين. (نِعْمَ البِدعَةُ هذِه). (3)
البته در برخى روايات آنها است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم دو سه شب نافله شب را در مسجد خواند و عدّهاى نمازها را با آن حضرت خواندند، شب سوم يا چهارم جمعيت زياد شد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم براى نماز نافله از منزل خارج نشد و بعد از نماز صبح فرمود: نماز تراويح
من متوجه اجتماع شما شدم و اينكه نيامدم، ترسيدم نافله شب را به جماعت خواندن بر شما واجب شود و تا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم زنده بود نافلهها به جماعت برگزار نشد. (1)
در كتاب الفقه على المذاهب الاربعة (2).
مضمون همين روايات را بازگو كرده و مىگويد:
مستحب است به جماعت برگزار شود، ولى بيست ركعت نبوده و در عهد صحابه اضافه كردند و بيست ركعت مىخواندند، و در حكومت عمر بن عبدالعزيز باز اضافه كردند و سى و شش ركعت مىخواندند ولى مشروع همان بيست ركعت است و مستحب است تمام قرآن را در نماز تراويح تا پايان ماه رمضان بخوانند. [و براى اضافه كردن و بدعت گذارى عمر و غير او توجيهاتى نموده است.
لازم به يادآورى است كه، اوّلًا نافله هايى را كه
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در سه شب خواند در ماه رمضان نبوده است ثانياً بيش از يازده ركعت نخواند، ثالثاً عمر بن الخطاب تصريح كرد كه اين عمل بدعت است، يعنى ساخته و پرداخته سليقه شخص او بوده و سابقه نداشته است و از تعبير او معلوم مىشود استناد به عمل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نكرده است، رابعاً حتى عمر نگفته است بيست ركعت بخوانند و نگفته است يك ختم قرآن در آنها خوانده شود.
آرى بدعت مىگذارند و به سليقه شخصى عمل مىكنند و بعد هم توجيه مىكنند كه اجتهاد كردهاند ولى اگر ببينند شيعه مثلًا در اذان و اقامه بقصد تيمن و تبرك شهادت به ولايت امير المؤمنين على عليه السلام مىدهد فوراً حكم به بدعت بودن و كفر و شرك شيعه مىكنند: انّ هذا لَشَىٌ عُجابٌ (1)
پرسش 37: چرا ما «شيعيان» اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را معصوم مىدانيم ولى اهل تسنّن ظاهراً چنين نيستند و بما هم اعتراض مىكنند، البته آنها ابوبكر و عمر و ديگر كسانى را كه مورد احترامشان مىباشد نيز معصوم نمىدانند؟
پاسخ: شيعه، اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام را معصوم و از هرگونه گناه و پليدى پاك و منزه مىداند و بر اين امر ادله عقلى و نقلى فراوانى وجود دارد كه در كتب مربوط موجود است و عمده دليلى كه اهل تسنن نمىتوانند شبهه و
1) سوره ص/ 5.
انكار كنند اين آيه است:
ما اهل بيت را معصوم مىدانيم
انما يريد اللَّهليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً (1)
خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما خاندان- پيامبر- بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.
در صحيح مسلم است كه عايشه گفت:
روزى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم [از حجره خارج شد و عبايى پشمى و سياه با آن حضرت بود، پس حسن بن على عليهما السلام آمد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم او را داخل عبا نمود، پس از آن حسين بن على آمد، او را نيز داخل عبا فرمود، سپس فاطمه عليها السلام آمد و داخل شد، پس از آن على عليه السلام آمد او را هم داخل عبا نمود و گفت: انما يريد اللَّهليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً. (2)
و در مسند امام احمد بن حنبل (3)است كه:
ان النبى صلى الله عليه و آله و سلم كان يمرّ بباب فاطمة ستة أشهر اذا
1) سوره احزاب/ 33.
2) صحيح مسلم، باب فضائل اهل بيت النبى صلى الله عليه و آله و سلم، ص 1049، ح 2424، «قالت عائشة: خرج النبى صلى الله عليه و آله و سلم غَداةً و عليه مِرطٌ مُرَحّلٌ، منشعرٍ اسوَد، فجاء الحسنُ بنُ علىٍّ فَادخَلَهُ ثمَّ جاءَ الحُسَين فَدَخَلَمَعَهُ، ثُمَّ جاءَتْ فاطِمةُ فَأدخَلَها ثمَّ جاءَ عَلىٌّ فَادخلَهُ ثُمَّ قال: انّمايُريدُ اللَّهليُذهبَ عنكم الرِّجْسَ أهلَ البَيْتِ و يُطَهِّركُم تطهيراً».
3) ج 4، ص 568، ح 14042.
خرج الى صلاة الفجر يقول: الصلاة يا اهل البيت انما يريد اللَّه ليذهب عنكمالرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً.
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم صبح كه براى نماز به مسجد مىرفت، مدت شش ماه از درب خانه فاطمه عليها السلام عبور مىكرد و مىفرمود: نماز، اى اهل بيت، خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.
همچنين در صحيح مسلم است كه:
زيد بن ارقم گفت: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم روزى در كنار آبى به نام خمّ، ميان مكه و مدينه خطبهاى خواند و بعد از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم من بشرى بيش نيستم و نزديك است مأمور پروردگارم بيايد و من دعوت او را اجابت كنم و من در ميان شما دو چيز گران بها مىگذارم و مىروم يكى كتاب خدا كه در آن هدايت و نور است، كتاب خدا را بگيريد و به آن چنگ بزنيد ... و اهل بيت من، خدا را درباره اهل بيت خود متذكر مىشوم، [راوى گويد: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اين جمله را سه بار تكرار كرد از زيد بن ارقم سؤال كردند: اهل بيت آن حضرت چه كسانى هستند؟ آيا زنهاى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اهل بيت آن حضرت مىباشند؟
زيد گفت: خير، به خدا قسم، به درستى كه زن چند وقت با مرد است، پس او را طلاق مىدهد و زن برمىگردد نزد پدر و فاميلش، اهل بيت مرد اصل و
ريشه و پى مرد هستند، اهل بيت كسانى هستند كه بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم صدقه بر آنان حرام است. (1)
در همين كتاب است كه:
از زيد بن ارقم سؤال كردند، اهل بيت- كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم سفارش آنها را فرمود و عِدل قرآنشان قرار داد- چه كسانى هستند؟ گفت: آل على عليه السلام ...
هستند كه صدقه بر آنها حرام است. (2)
از آيه شريفه و اين روايات كه در كتابهاى معتبر اهل تسنن آمده معلوم و مسلم است كه خداوند اراده كرده است آلودگى و پليدى را از اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بزدايد و آنان را پاك و پاكيزه گرداند، مضافاً بر اينكه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در حديث ثَقلين اهل بيت را عِدل و هم سنگ قرآن كريم قرار داده و هر دو را به عنوان حجت خدا در ميان مردم توصيف فرموده است و همان گونه كه قرآن از خطا و لغزش مصون و محفوظ است، عدل و قرين آن نيز مصون و محفوظ است و مسلمانان مىدانند و اعتراف دارند كه اهل بيت عليهم السلام و در رأس آنها حضرت على عليه السلام حتى لحظهاى آلوده به شرك و كفر نبوده و كوچكترين لغزش و خطايى از آنها سر نزده است و بر اين اساس شيعه معتقد به عصمت اهل بيت عليهم السلام است.
پرسش 38: چرا ما «شيعيان» مفاتيح الجنان و دعاهاى آن را قبول داريم و مىخوانيم ولى اهل تسنن چنين نيستند و اگر دست ما ببينند آن را از ما مىگيرند و گويا همراه داشتن و خواندن مفاتيح جرم است؟
پاسخ: برخى از اهل سنت و خصوصاً گروه تندرو به دعا و زيارات چندان اهميت نمىدهند و اصولًا دعاهاى وارده از معصومين عليهم السلام را ندارند و طعم و لذت دعا و مناجات و زيارات را نچشيدهاند و حال اينكه اگر به دعاى كميل كه تماماً در رابطه با توحيد و عذر خواهى از گناهان در پيشگاه خداوند است توجه كنند، يا مناجات خمس عشرة يا دعاى ابوحمزه و مانند اينها را بخوانند ديدشان عوض مىشود.
در هر صورت، حساسيت آنها، خصوصاً گروه تندرو، نسبت به زيارت عاشورا است كه در مفاتيح آمده و آن هم نسبت به لعنهاى ذكر شده در زيارت است. و همچنين از جهت لعن به ابوسفيان و معاويه كه در اين زيارت است و در نتيجه آن گونه برخورد مىكنند.
در مسجد النبى، مفاتيح دستم بود، يك نفر از آنها كه- مأمور بود و از جزئيات مطلع بود- آن را گرفت و زيارت عاشورا را آورده گفت: اوّل و دوم و سوم كه لعن مىكنيد چه كسانى هستند؟ گفتم: مگر لازم است بدانيم چه كسانى هستند؟
گفت: چنانچه انسان كسى را نشناسد چگونه او را لعن مىكند؟
گفتم: اين مردم كه پنج وقت نماز مىخوانند و مرتب مىگويند غير المغضوب عليهم و لا الضالين ترجمه: «نه آنهايى كه مغضوبند ونه آنهايى كه گمراهند.» آيا مغضوب عليهم و ضالّين را مىشناسند؟ فكرى كرد و گفت: خير، اكثر آنها نمىشناسند.
گفتم: كسانى را كه نمىشناسند چگونه مىخواهند خدا آنان را از آنها قرار ندهد؟ گفت: در نماز دستور است كه بخوانند هر چند معنا و مقصود از آن را ندانند. گفتم: اين هم زيارت است و دستور است كه آن را بخوانند هر چند مقصود از آنان را ندانند.
گفت: در اين زيارت لعن بر معاويه نيز هست و او را كه مىشناسيد، چرا او را لعن مىكنيد؟ مگر نمىدانيد سبّ و لعن اصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم گناه و حرام است؟
گفتم: اوّلًا جنگ بااصحاب وخليفهرسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم گناهش بزرگتر از سبّ و لعن است و همه مىدانند كه معاويه با على بن ابىطالب عليه السلام كه از صحابه و خليفه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بود جنگ كرد و اگر توانسته بود آن حضرت را كشته بود همان گونه كه پسرش يزيد حسين بن على عليهما السلام را شهيد كرد، ثانياً شيعه سبّ و لعن بر صحابه و بر شخص معاويه را از معاويه ياد گرفتهاند.
گفت: معاويه كجا و چه كسى را سبّ و لعن كرده كه از او ياد گرفتهايد؟
گفتم: صحيح مسلم را قبول دارى؟ گفت: بلى، گفتم: در صحيح مسلم است كه معاويه از شخصى به نام سعد خواست كه امير المؤمنين على عليه السلام را سبّ كند و سعد گفت: من هرگز
على عليه السلام را سبّ نمىكنم و اگر يكى از سه چيزى كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم براى على بن ابى طالب عليه السلام گفت براى من گفته بود ارزش و بهاى آن نزد من محبوبتر از شتر قرمز رنگ بود (شتر قرمز نزد اعراب اشرف اموال محسوب است) و آن سه چيز اين بود:
1- رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عازم سفر براى جنگ بود، على عليه السلام را به عنوان خليفه خود تعيين كرد كه بماند، على عليه السلام گفت: يا رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مرابا زنها و بچهها مىگذارى؟ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا خوشنود نمىشوى كه نسبت به من بمنزله هارون نسبت به موسى عليه السلام باشى جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست؟
2- شنيدم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در جنگ خيبر فرمود: فردا پرچم جهاد را به دست مردى مىدهم كه او خدا و رسول خدا را دوست مىدارد و خدا و رسول خدا نيز او را دوست دارند، روز بعد همه حاضرين گردن كشيديم كه شايد يكى از ما باشيم ولى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: على عليه السلام را نزد من بياوريد، على عليه السلام را آوردند در حالى كه چشمش درد مىكرد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم آب دهان مباركش را در چشمان او ريخت و پرچم را به او داد پس خداوند براى آن حضرت فتح و پيروزى نصيب كرد.
3- وقتى آيه مباركه قل تعالوا ندع أبناءَنا و ابناءَكم .... (1)
نازل شد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را
1) آل عمران/ 61.- آيه مباهله- ترجمه: «بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان وزنانمان و زنانتان و ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فراخوانيم سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.»
طلبيد و گفت خدايا اينها اهل من هستند. (1)
نيز در همين كتاب است كه مردى از آل مروان [به عنوان استاندار] منصوب شد، او از سهل بن سعد خواست كه على عليه السلام را سبّ كند، سهل از سبّ آن حضرت خوددارى كرد، آن مرد به سهل گفت: اكنون كه از سبّ على عليه السلام خوددارى مىكنى پس بگو: «لَعَنَ اللَّهاباتراب» (العياذ باللَّه). (2)
بعد از نقل اين روايات به آن مأمور گفتم: روايات به اين مضمون و مشابه يكديگر در صحيح مسلم و در همين باب موجود است كه مقام و منزلت على عليه السلام را نسبت به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و جهاد على عليه السلام را ثابت و بيان مىكند. و در اين
1) امَرَ معاويةُ بن ابى سُفْيانَ سَعْداً فقال: ما مَنَعَكَ ان تَسُبَّ اباالتُراب؟ فقال: امَّا ما ذكرتُ ثلاثاً قالَهُنَّ له رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فَلَن اسُبَّهُ. لَان تكون لى واحِدَةٌ منهنّ احبَّ الىَّ مِنْ حُمُر النَّعَمْ. [حُمُر النَّعَم: الجمال الحمر و هى عندهم اشرف الاموال: اقرب الموارد ماده نَعَم] سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول له، خلَّفه فى بعضمغازيه، فقال له علىّ: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم خلفتنى مع النساء والصّبيان؟ فقال له رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: «اما تَرْضَى أن تكون منّى بمنزلةِهارون من موسى الا انّه لانبوّة بعدى» و سَمِعتُه يقول يومخَيبَر: «لأعْطيّنَ الرّايةَ رَجُلًا يُحبُّ اللَّهو رَسولَهُ و يحبّهُ اللَّهو رسوله» قالَ: فتطاوَلنا لها. فقال: «ادْعُوالى عَليّاً» فَأتِىَ به أرْمَدَ. فَبصَقَفى عينه و دَفَعَ الرّاية اليه، فَفَتَحَ اللَّهعليه. و لمَّا نَزَلَت هذِهِالآيةُ: فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ سوره آل عمران/ 61 دَعارسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عَلِيّاً و فاطِمَةَ و حَسَناً و حُسيناً فقال: اللّهُمَّ هؤلاءِاهْلِي» صحيح مسلم، ص 1041، باب: من فضائل على بن ابىطالب رضى اللَّه عنه، ح 2404.
2) صحيح مسلم، باب: من فضائل على بن ابى طالب رضى اللَّهعنه، ص 1044، ح 2409.
دو روايت تصريح شده كه معاويه و آل مروان اصرار داشتند بر سبّ و لعن اميرالمؤمنين عليه السلام، خليفه و صحابى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، پس اگر شيعه معاويه و آل مروان و امثال آنها را لعن و سبّ كند منشأ آن معاويه و آل مروان هستند كه فتح باب نمودند.
بحث كه به اينجا كشيد، مفاتيح را بست و گفت: ابوبكر افضل است يا على عليه السلام؟
گفتم: اين مطلب را خداوند در قرآن بيان كرده است:
فَضَّل اللَّهالمُجاهِدِينَ عَلَى القاعِدينَ اجْراً عَظِيماً (1)
خداوند مجاهدان را بر خانه نشينان به پاداشى بزرگ برترى بخشيده است.
و در آيهاى ديگر فرموده است:
يَرْفَعِ اللَّه الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُم وَ الْذَين اوتُوا العِلْمَ دَرَجاتٍ (2)
خداوند رتبه و منزلت كسانى از شما كه ايمان آورده و كسانى را كه دانشمندند [بر حسب درجات بلند گرداند.
و جهاد و مجاهد بودن على عليه السلام و مقام علمى بى نظير على عليه السلام بر همه آشكار و از بديهيات عالم اسلام است.
لذا بايد قبول كنيد كه اين دو آيه شريفه افضل بودن على عليه السلام را بر ديگران ثابت مىكند.
بعلاوه در رواياتى كه از صحيح مسلم نقل و اشاره كردم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، على عليه السلام را بمنزله خودش دانسته و خداوند نيز در آيه مباهله همان گونه كه در صحيح مسلم نقل شده على عليه السلام را نفس رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قرار داده است و همان طور كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم افضل از ديگران است على عليه السلام هم كه نفس و جان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد افضل است و در اشعار فارسى نيز آمده است.
على زبعد محمد صلى الله عليه و آله و سلم زِ هر كه هست به است اگر تو مؤمن پاكى بكن بر اين اقرار
گفت: بلال و فلان نقل كردند كه ...، فوراً حرف او را قطع كردم و گفتم من مىگويم خدا و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم چنين فرمودهاند، تو مىگويى بلال و فلان!!
ما «شيعيان» هرگز قرآن و فرموده رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را رها نمىكنيم و حرف فلان و فلان را بپذيريم- سپس گفتم: حجت بر تو تمام است و در پيشگاه خداوند هيچ عذرى ندارى والسَّلامُ عَلى مَن اتَّبَع الهُدى و از جا حركت كردم و از يكديگر جدا شديم. چرا ما به اسم شيعه شناخته شدهايم؟
پرسش 39: چرا ما «شيعيان» كه اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را قبول داريم، به اسم و به عنوان شيعه شناخته شدهايم ولى اهل سنت را سنّى و به عنوان اهل تسنن مىشناسند؟
پاسخ: شيعه به معناى «پيرو» است و شيعه معتقد است كه
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در مناسبتهاى متعددّى جانشين خود را تعيين نمود، در اولين جلسهاى كه دعوت خود را اظهار و مردم را به اسلام فراخواند، امام و جانشين خويش را نيز معرفى و او را به مردم شناساند.
خلاصه آن چنين است: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم تا سال سوم بعثت مخفيانه دعوت به اسلام مىفرمود، تا اين كه آيه شريفه و انْذِر عَشِيرتَكَ الأقْرَبينَ (1)
ترجمه: خويشان نزديكت را هشدار ده.» نازل گرديد. رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بستگان نزديكش را كه حدود چهل نفر بودند دعوت كرد، پس از صرف غذا فرمود:
خداوند به من دستور داده است كه شما را به آيين اسلام دعوت كنم، كدام يك از شما مرا در اين كار يارى خواهيد كرد تا برادر من و وصى و جانشين من باشد؟ حاضرين همگى سرباز زدند جز على عليه السلام كه از همه كوچكتر بود برخاست و عرض كرد، اى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم من در اين راه يار و ياور توام، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم دست برگردن على عليه السلام نهاد و فرمود:
اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شما است، سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد.
«انَّ هذا اخي وَ وَصيّى و خَليفَتى فِيكُم فَاسْمَعوا له و اطِيعُو، فقام القوم يضحكون و يقولون لأبى طالب: قد أمرك أن تسمع لابنك وتطيع».
1) سوره شعراء/ 214.
اين حديث را جمع كثيرى از دانشمندان اهل تسنن، همچون ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ابو نعيم، بيهقى، ثعلبى و غير اينها نقل كردهاند. (1)
المراجعات، تأليف: شرف الدين العاملى قدس سره، المبحث الثانى، في الامامة، المراجعة 20، ضمناً به كتاب: احقاق الحق، ج 4، نيز مراجعه شود.
و در تفسير مجمع البيان،1) أخرجه بهذاه الألفاظ كثير من حفظة الآثار النبوية، كابن إسحاق و ابنجرير و ابن أبي حاتم، و ابن مردويه و أبي نعيم، و البيهقي في سننه و في دلائله، و الثعلبى، و الطبري في تفسير سورة الشعراء من تفسيريهما الكبيرين و أخرجه الطبري أيضاً في الجزء الثاني من كتابه: تاريخ الأمم و الملوك ص 217 و أرسله ابن الأثير إرسال المسلمات في الجزء الثاني من كامله ص 22 عند ذكره أمر اللَّه نبيه بإظهار دعوته، وأبو الفداء في الجزء الاوّل من تاريخه ص 116 عند ذكره أوّل من أسلم من الناس، و نقله الامام أبوجعفر الاسكافي المعتزلي في كتابه: نقض العثمانية مصرحاً بصحته، و أورده الحلبى في باب استخفائه صلى الله عليه و آله و سلم و أصحابه في دار الأرقم، من سيرته المعروفة، وأخرجه بهذا المعنى مع تقارب الألفاظ غير واحد من اثبات السنة وجهابذة الحديث، كالطحاوي، والضياء المقدّسي في المختارة، و سعيد بن منصور في السنن، و حسبك ما أخرجه أحمد بن حنبل من حديث عليّ في ص 111 و في ص 159 من الجزء الأوّل من مسنده، فراجع، و أخرج في أوّل ص 331 من الجزء الأوّل من مسنده أيضاً حديثاً جليلًا عن ابن عبّاس يتضمن هذا النص في عشر خصائص ممّا امتاز به عليّ على من سواه، و ذلك الحديث الجليل أخرجه النسائي أيضاً عن ابن عبّاس في ص 6 من خصائصه العلوية، و الحاكم في ص 132 من الجزء الثالث من صحيحه المستدرك و أخرجه الذهبي في تلخيصه معترفاً بصحته، ودونك الجزء السادس من كتاب كنز العمال فإن فيه التفصيل و عليك بمنتخب الكنز و هو مطبوع في هامش مسند الامام أحمد، فراجع منه ما هو في هامش ص 41 إلى ص 43 من الجزء الخامس تجد التفصيل و حسبنا هذا و نعم الدليل. والسلام
الميزان، برهان و نور الثقلين و غير اينها ذيل آيه شريفه «وانذر عشيرتك الأقربين» (1)
مضمون اين حديث نقل شده است.
همچنين رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در فرصتهاى مناسب و با بيانهاى گوناگون امامت حضرت امير عليه السلام و يازده فرزندش را به اطلاع مردم رساند.
در سال دهم هجرت به مكه معظمه عزيمت كرد و در پايان مراسم حج در سرزمين «غدير خم» در حضور حدود صد و بيست هزار نفر، پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود:
من به زودى از ميان شما مىروم و دو چيز گرانقدر در ميان شما به يادگار مىگذارم، كتاب خدا و خاندانم [تا آنكه ناگهان مردم ديدند رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم دست على را گرفت و بلند كرد و با صداى بلند فرمود:
چه كس از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟ گفتند: خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داناترند، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «من كُنْتُ مَولاهُ فَعَلىُّ مَولاه» هر كس من مولا و رهبر او هستم على » [مولا و رهبر او است. «اللَّهمُ وال مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ».
خداوندا دوستاناو را دوستبدار ودشمناناو رادشمن بدار.
خطبه حضرت كه به پايان رسيد اين آيه نازل شد:
1) سوره شعراء/ 214.
اليوم اكْمَلْتُ لَكُم دِيْنكُمْ و اتْمَمْتُ عليكم نِعْمَتِى و رَضيتُ لَكُم الاسلامَ دِيناً؛ (1)
«امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما بهعنوان آيينى برگزيدم.»
اين حديث را نيز جمع كثيرى از دانشمندان اهل تسنن نقل كردهاند. (2)
همچنين در عبارات ديگر مانند حديث منزلت و طير مشوى و غيره خلافت و امامت ائمه عليهم السلام را براى مردم بيان كرد، در حديث ثقلين و در موارد متعدد ديگر مردم را به تمسك به كتاب خدا و اهل بيت عليهم السلام سفارش كرد.
براين اساسشيعه خود را ملزم مىداند امامت و خلافت اميرالمؤمنين على عليه السلام ويازده فرزندش را بپذيرد و پذيرفته است و از آنان پيروى مىكند لذا به عنوان شيعه شناخته شده است. (3)
همچنين شيعه مسائل اعتقادى و اخلاقى و فروع دين خود را از قرآن كريم و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه بر گرفته از بيانات اهل بيت آن حضرتاست اخذوبه آن بزرگواران رجوع و از آنان تبعيت مىكند. و طبق حديث ثقلين مرجع احكام و مسائل دين را تنها اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مىداند و به همين لحاظ نيزبهآنانشيعه (يعنىپيرو) علىوآلعلى عليه السلام گفتهشدهو مىشود.
و نيز رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در حال حيات خود پيروان اميرالمؤمنين عليه السلام را به اين نام معرفى و آنان را شيعه خوانده است، آنجا كه با اشاره به على بن ابيطالب عليه السلام فرموده است:
«وَالَّذى نَفْسِى بِيَدِه، انَّ هذا و شِيعَتَهُ لَهُم الفائِزُونَ يَومَ القيامَة.» (1)
«قسم به آن كه جانم به دست قدرت اوست، بدرستيكه اين [على عليه السلام و شيعيانش در روز قيامت رستگارانند.»
ولى اهل تسنن در مقابل شيعه از اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اطاعت و تبعيت نكرده و نمىكنند و مدّعى هستند كه فقط به سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عمل مىكنند (كه عمدةً از طريق دو نفر فارسى الأصل (2)به آنها رسيده است) و باين لحاظ سنّى و اهل تسنن ناميده شدهاند.
آرىباوجودحديث ثَقَلين و سفارش مكرّر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بر اينكه بعد از خودش، مسلمانان به كتاب خدا و اهل بيتش تمسك كنند و با اينكه اين حديث در صحاح و مسانيد اهل تسنن آمده است. در عين حال به آن اعتنا نكرده و در حالى كه خود را اهل سنت مىدانند كوچكترين توجهى به اين حديث
1) به درّ المنثور جلال الدين سيوطى، ج 6، ذيل تفسير سوره بينه، آيه هفتم «ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خيرالبرية» ترجمه: «در حقيقت كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كردهاند آنانند كه بهترين آفريدگانند.» مراجعه شود. و الميزان ج 20، ص 341 نيز اين حديث را از ابن عساكر نقل كرده است.
2) محمد بن اسماعيل، متولد بخارا، و متوفى و مدفون درسمرقند، صاحبصحيح بخارى به مقدمه صحيح بخارى، ص 2 مراجعه شود و مسلم بن حجاج، متولد و متوفى و مدفون درنيشابور، صاحب صحيح مسلم به مقدمه آن ص 6، مراجعه شود.
نمىكنند و گويا حديث ثَقَلين را سنت رسول اللَّه نمىدانند.
مرحوم آية اللَّه العظمى بروجردى قدس سره فرموده است:
حديث معروف به حديث ثقلين را شيعه و سنى اجماع بر آن دارند، و سى و چهار نفر از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن را روايت كردهاند و علاوه بر علما و محدثين شيعه دوازده امامى، بيش از يكصد و هشتاد نفر از بزرگان و مشاهير علما و محدثين اهل سنت اين حديث را در كتابهاى خود با سندهاى صحيح نقل و ثبت كردهاند. (1)(2)
بلى دربعضى ازكتابهايى كهنزد خودشان نيز معتبر نيست،(3)
بجاى «اهل بيتى» لفظ «سنتى» آمده است كه عوامل وابسته به امويها متن حديث را تغيير داده وآنرا آنگونه ساخته و پرداختهاند.
گاهى كه در بحث با اهل تسنن به حديث ثقلين تمسك كردهام و ابتدا قبول مىكردند كه حديث «اهل بيتى» است، اما وقتى از جواب عاجز مىشدند مىگفتند حديث «سنتى» است، ولى پاسخ مىدادم كه در صحيح مسلم و مسند احمد حنبل (4)و
1) الحديث المعروف بحديث الثقلين المجمع عليه بين الفريقين فانه قد رواه عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم اربع و ثلثون من الصحابة و الصحابيات و اخرجه مضافاً الى علماء الامامية و محدثيهم اكثر من الثمانين و المأة من اكابر اهل السنة و مشاهير علمائهم و محدثيهم في جوامعهم و صحاحهم و سننهم باسانيد صحيحة منهم ابوالحسين مسلم بن حجاج في صحيحه ... جامع احاديث الشيعة، ج 1، المقدمة، چاپ اول، ص 29.
2) الحديث المعروف بحديث الثقلين المجمع عليه بين الفريقين فانه قد رواه عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم اربع و ثلثون من الصحابة و الصحابيات و اخرجه مضافاً الى علماء الامامية و محدثيهم اكثر من الثمانين و المأة من اكابر اهل السنة و مشاهير علمائهم و محدثيهم في جوامعهم و صحاحهم و سننهم باسانيد صحيحة منهم ابوالحسين مسلم بن حجاج في صحيحه ... جامع احاديث الشيعة، ج 1، المقدمة، چاپ اول، ص 29.
3) مانند مستدرك حاكم نيشابورى، ج 1، ص 93.
4) همان، ج 4، ص 437.
سنن ترمزى (1)«اهل بيتى» است نه «سنتى» و آنها از اين جواب هيچ راه گريزى نداشتند.
يك نفر از آنها به اينجانب به عنوان اعتراض گفت:
مسلمانان بعد از رحلت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بر خلافت ابوبكر اتفاق و اجماع نمودند و او را به عنوان خليفه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم تعيين كردند و شما «شيعيان» با مسلمانان مخالفت مىكنيد و خلافت ابوبكر را قبول نمىكنيد.
گفتم: عمر را چه كسى براى خلافت تعيين كرد؟
گفت: عمر را ابوبكر تعيين كرد و نگذاشت مسلمانان بدون رهبر و امام باشند، مبادا بين آنها اختلاف بوجود آيد.
گفتم: عجب، عقل ابوبكر بيش از عقل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مىرسيده و بهتر فهميده است.
گفت: چطور؟
گفتم: بقول شما، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم براى خودش خليفه تعيين نكرد، براى مردم امام و رهبر تعيين نكرد و مسلمانان را بخود واگذاشت و آنها را باختلاف كشاند و حتى جنازهاش سه روز روى زمين ماند تا مسلمانان پس از تعيين خليفه، آن حضرت را دفن كردند، ولى ابوبكر عقلش رسيد و جانشين خود را تعيين
1) همان، ج 5، ح 3786.
كرد.
وقتى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت، مردم جنازه آن حضرت را رها كردند و به منظور تعيين خليفه در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و پس از سه روز كه ابوبكر را به عنوان خليفه انتخاب و با او بيعت نمودند، متوجه تجهيز و دفن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم شدند [بعد مىگويد:] و همين كه انسان در اين قضيه دقت مىكند مىفهمد كه امر تعيين خليفه مهمتر از سرگرم شدن و پرداختن به تجهيز و دفن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بوده است، زيرا كه شيطان در صدد بدست آوردن فرصت جهت ايجاد شكاف ونفاق ونزاع بين مسلمانان بود و نزديك بود اختلاف و نزاع بر مسلمانان مستولى شود، لكن رحمت خداوند شامل حال مسلمانان شد و كيد و مكر شيطان را از آنان بر طرف كرد و آنها را برخلافت ابوبكر مجتمع و متحد نمود و پس از سه روز كه عموم مسلمانان با خليفه بيعت كردند، در شب چهارم متوجه تجهيز وكفن ودفن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم شدند ...
آرى، مردم مىدانستند كه تعيين خليفه مهمتر از سرگرم شدن به تجهيز و دفن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم است، مردم مىدانستند كه
1) تأليف محمد طاهر الكردى المكى، ج 1، اشتغال الناس بإقامة خليفة ثمبغسل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ودفنه ص 188.
اگر خليفه تعيين نشود شيطان از فرصت استفاده مىكند و بين مسلمانان اختلاف بوجود مىآورد، ابوبكر و عمر هم مىدانستند كه بايد براى پس از مرگشان جانشين تعيين كنند و مردم را بدون رهبر و امام نگذارند، اما خداوند اين امر مهم را به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم خبر نداد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم هم باندازه عموم مردم و در حدّ ابوبكر و عمر، اهميت تعيين خليفه و جانشين خويش را «العياذ بالله» نمىدانست، «انَّ هذا لَشَىء عجابٌ».
خلاصه آن مرد سنى گفت: من اينها را نمىدانم و فقط مىدانم شما «شيعيان» خليفه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را قبول نداريد.
گفتم: خليفهاى كه شما اهل تسنن قبول كرده و معتقد هستيد و مردم او را پذيرفتهاند رئيس و حاكم بر مسلمانان بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بوده است و او هر كه مىخواهد باشد و قبول داشتن يا نداشتن او و بحث درباره او مشكلى را حل نمىكند و شب اول قبر از مسلمانان سؤال نمىكنند كه حاكم و رئيس، بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم چه كسى بود. بلكه ما بايد در اين جهت بحث و بررسى كنيم كه وظيفه مسلمانان، بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم تا زمان ما، در عمل به احكام دين و اخذ اصول و فروع شريعت اسلام چيست؟ و آيا بايد به چه كسى رجوع كنند، فقه و اصول عقائد را از چه كسى فرا بگيرند؟
آيا بروند در خانه اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يا بروند در خانه ديگران؟
گفت: بايد از اصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرا بگيرند.
گفتم: طبق روايات دو كتاب صد در صد معتبر شما
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به كتاب خدا و به اهل بيت من رجوع كنيد و باين دو تمسك كنيد و در اين دو كتاب- كه اصل و ملاك ساير كتابهاى شما است- در جايى نفرموده: به اصحاب من رجوع كنيد، مضافاً بر اينكه علم و دانش نزد على عليه السلام بود و اصحاب نيز در مسائل شرعى در خانه على عليه السلام را مىزدند و به سراغ على عليه السلام مىرفتند، حال شما مىگوييد مسلمانان بروند سراغ اصحاب؟ يا بروند سراغ ديگران؟
در اين موقع عدّهاى جمع شده گوش مىدادند، دستش را زد پشت من و گفت: ما همه مسلمان و برادر هستيم و نبايد براى اين مسائل با هم نزاع و كشمكش داشته باشيم و با لبخند خداحافظى كرد.
پرسش 40: چرا ما «شيعيان» بر مظلوميت اهل بيت عليهم السلام و بر مصائبى كه بر آنها وارد شده گريه مىكنيم؟ چرا در مدينه منوره بر ستمهايى كه بر حضرت زهرا عليها السلام روا داشتهاند گريه مىكنيم؟ ولى اهل سنت چنين نيستند و گاهى هم ديده شده كه در كنار بقيع مىايستند و ما را مسخره مىكنند؟
پاسخ: منشأ و علت و دليل گريه و عزادارى شيعه بر مظلوميت اهل بيت عليهم السلام خصوصاً در مدينه منوره و بر امام حسن مجتبى عليه السلام و بر حضرت زهرا عليها السلام معلوم و براى عموم شيعيان واضح و آشكار است.
اما علت و دليل گريه نكردن اهل تسنن، خصوصاً عده
تندرو و حتّى گريه نكردن آنها در مرگ وابستگان و فرزندان و عزيزانشان، چند روايتى است مبنى بر اينكه عمر بن الخطاب از گريه بر اموات جلوگيرى و نهى مىكرده و گاهى هم مىگفته است، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نهى كرده است.
در صحيح بخارى است كه عمر بن الخطاب، با زدن با عصا و با پرتاب سنگ و با پاشيدن خاك، جلوى گريه كننده بر اموات را مىگرفت.
«كانَ عُمَر يَضربُ فيه بِالعَصا و يَرْمِى بِالحجارةِ و يَحْثى التُّراب». (1)
همچنين در صحيح مسلم است كه: عمر از گريه بر ميّت نهى مىكرد و مىگفت:
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: ميت در قبر، بواسطه نوحه سرايى زنده عذاب مىشود.
قال عمر: «قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم المَيّتُ يُعَذَّبُ فى قَبْرِه بمانيح عَلَيهِ». (2)
از عبداللَّه عمر نيز همين روايت نقل شده است. (3)
آنها طبق اين دو سه روايت و به لحاظ نهى و مخالفت
عمر با گريه بر اموات، معتقد شده كه نبايد بر گذشتگان گريه كرد و فرقى بين اولياى خدا و غير آنها نمىگذارند، لذا بر مظلوميت و مصائب آل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم متأثّر نمىشوند و اگر بتوانند جلوى ديگران را هم مىگيرند و حتى براى مردههاى خودشان اگر چه جوان باشد گريه نمىكنند و گاهى ديده شده در قبرستان بقيع پس از دفن مردههايشان جلوى خود را مىگيرند كه اشك در چشمانشان ديده نشود و در حقيقت سعى مىكنند اطاعت خود را از عمر در گريه نكردن بر اموات ظاهر و حفظ كنند.
ولى اين عقيده و اين سيره و عمل (كه نبايد بر اموات گريه كرد) از چند جهت نادرست است:
1- جارى شدن اشك بر اموات نشانه رحمت و عطوفت و علاقه و مهربانى است، نشانه رقت قلب انسان است و خشك بودن چشم و گريه نكردن علامت شقاوت و سخت دلى انسان است.
از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه فرمود:
من علامات الشقاء جمود العين و قسوة القلب و شدة الحرص فى طلب الرزق و الاصرار على الذنب. (1)
چهار چيز از نشانههاى شقاوت است، 1- خشكى
1) سفينة البحار، ماده بكى، و تحف العقول، مواعظ النبى صلى الله عليه و آله و سلم وحكمه با مختصر تفاوتى.
چشم، 2- سختى دل، 3- حرص بر دنيا، 4- اصرار بر گناه.
نيز به اباذر فرمود:
«يا اباذر، من استطاع ان يبكى فليبك و من لم يستطع فليشعر قلبه الحزن و ليتباك، انَّ القَلبَ القاسى بَعيدٌ مِنَ اللَّهو لكن لاتَشعُرون».
اى اباذر، كسى كه توان گريه دارد، بايد گريه كند و كسى كه توان گريه ندارد قلبش را محزون دارد و خود را به حالت گريه كنندهها در آورد، بدرستى كه دل سخت از خدا دور است ولى شما متوجه نيستيد. (1)
روايات در مدح گريه و مذمت خشكى و جمود چشم زياد است. (2)
گريه بر هر درد بى درمان دواست چشمگريان چشمه فيض خدا است
چون خدا خواهد كه غفارى كند ميل بنده جانب زارى كند
حبّذا چشمى كه او گريان بود وى همايون دل كه او بريان بود
گريه بزدايد زِ دل زنگ ملال دل شود مرآت حسن لايزال
خلاصه، روايات دلالت دارند بر اينكه گريه مطلقاً- چه از خوف خدا، چه بر اموات- ممدوح است و با وجود روايات مطلق بضميمه آيه و رواياتى كه بعداً نقل مىكنيم وجهى ندارد كه بخاطر چند روايت مبنى بر نهى عمر از گريه بر اموات، از
اطلاق آن روايات رفع يد كنيم و از گريه بر اموات ممانعت يا خود دارى كنيم و بگوييم گريه فقط از خوف خدا ممدوح است.
2- روايات كثيرهاى از اهل بيت عليهم السلام وارد شده در فضيلت گريه بر مصائب آل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و از آنها استفاده مىشود كه گريه بر خصوص ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام از افضل قربات است.
3- در قرآن كريم است كه حضرت يعقوب عليه السلام در فراق فرزندش حضرت يوسف عليه السلام بقدرى گريه كرد كه چشمانش نابينا شد.
وقالَ يا اسَفىعَلَىيُوسُفَ وابيَضَّتعَيْناهُ مِنَ الحُزنِ فَهُوَ كَظيمٍ؛ (1)
«اى دريغ بر يوسف و در حالى كه اندوه خود را فرومىخورد چشمانش از اندوه سفيد شد.»
در تفسير ابن كثير- كه از معتبرترين كتابهاى تفسير نزد عامه و اهل تسنن است- ذيل آيه اذهبوا بقميصى هذا آمده است: حضرت يعقوب عليه السلام از كثرت گريه نابينا شد. «و كان قد عمى من كثرة البكاء».
4- در صحيح بخارى وصحيح مسلم استكه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در مواردى گريه كرد:
الف) در فوت فرزندش ابراهيم گريه كرد و فرمود:
«انَّ العَينَ تَدْمَعُ و الْقَلْبَ يَحْزَنُ و لا نَقُولُ الا ما
1) سوره يوسف/ 84.
يَرْضَى رَبُّنا».
اشك جارى مىشود و قلب محزون مىگردد ولى حرفى نمىزنم مگر آنچه خدا راضى است. (1)
ب) در هنگام عيادت از سعد بن عباده
«فَبكى النَّبى صلى الله عليه و آله و سلم فَلَمّا رَأى القوم بكاء رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بكوا، فقال: الا تسمعون؟ انّ اللَّهلايعذّب بدمع العين و لابحزن القلب و لكن يُعَذِّبُ بِهذا- وَ اشارَ الى لِسانِه- اوْ يَرْحَمْ». (2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گريه كرد و همراهان حضرت وقتى گريه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را ديدند گريه كردند و رسول اللَّهفرمود: خداوند بخاطر اشك چشم و حزن قلب عذاب نمىكند بلكه بخاطر زبان [كه حرفهايى كه نبايد بزند و مىزند] عذاب مىكند.
ج) در صحيح مسلم است كه:
«قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم استأذنت ربّى ... أن ازور قبر امّى فَاذِنَ لى» (3)و عن ابى هريرة، قال: «زار
1) صحيح بخارى، كتاب الجنائز، باب قول النبى صلى الله عليه و آله و سلم انابك لمحزونون، ص 208، ح 1303 و صحيح مسلم، كتاب الفضائل، باب رحمته الصبيان، ص 1011، ح 2315.
2) صحيح بخارى، كتاب الجنائز، باب البكاء عند المريض، ص 209، ح 1304 و صحيح مسلم كتاب الجنائز، باب البكاء على الميت، ح 924.
3) صحيح مسلم، كتاب الجنائز، ص 413، باب استئذان النبى صلى الله عليه و آله و سلم ربهعزّ وجل فى زيارة قبر امه، ح 976.
النبى صلى الله عليه و آله و سلم قبر امّه فبكى و أبكى من حوله ...» (1)
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم براى رفتن به زيارت قبر مادرش از خدا اذن گرفت و همين كه سر قبر مادرش رسيد گريه كرد و همراهانش را نيز گرياند.
5- در صحيح مسلم است كه:
پس از مردن عمر، عايشه گفت: بخدا قسم، عمر اشتباه كرده كه گفته است رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: خدا مرده را به خاطر گريه كسى عذاب مىكند.
بلكه فرموده است: خدا عذاب كافر را بخاطر گريه اهلش زياد مىكند. [بعد عايشه گفت:] و قرآن شما را كفايت مىكند.
و لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اخْرى (2)
هيچ كس بار گناه ديگرى را بدوش نگيرد. (3)
نيز در همين كتاب است كه ابن عباس حرف عمر را ردّ كرده و گفته است:
«و اللَّهاضحك و ابكى» خدا مىخنداند و مىگرياند. (4)
در صحيح مسلم روايات متعددى است كه عايشه و ابن
عباس ادّعاى عمر و عبداللَّهعمر و فهم آنان را تخطئه كرده و گفتهاند: عمر و عبداللَّهعمر، معناى سخن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را نفهميدهاند. (1)
در صحيح بخارى نيز آمده است:
به عايشه گفتند عبداللَّه عمر گفته است: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: ميت در قبر بواسطه گريه اهلش عذاب مىشود، عايشه گفت: عبداللَّه عمر اشتباه فهميده است، بلكه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ميت بخاطر خطاها و گناهانش در قبر عذاب مىشود و حال اينكه اهلش بر او گريه مىكنند. (2)
6- در صحيح بخارى است كه:
«ان النبى صلى الله عليه و آله و سلم نَعَى جعفراً و زيداً قَبلَ ان يَجييء خَبَرهُم وَ عَيْناهُ تَذرفان» (3)
تَذْرِفان، اىْ تجريان الدَّمع، ضمناً اين روايت صريح است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم خبر غيبى دادهاند.
قبل از رسيدن خبر شهادت جعفر طيار و زيد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از شهادت آنها خبر داد و از دو چشم مباركش اشك جارى بود.
نيز در همين كتاب است كه:
«دعا النبى صلى الله عليه و آله و سلم فاطمة عليها السلام ابنته في شكواه الّذي قبض فيها، فسارَّها بشىءٍ فَبكَت ثُمَّ دَعاها فسارّها فَضَحِكَتْ ...» (1)
عايشه مىگويد: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در آن بيمارى كه از دنيا رفت، فاطمه عليها السلام را طلبيد و آهسته با او صحبت كرد، فاطمه عليها السلام گريه كرد، مجددّاً بطور سرّى به او مطلبى فرمود، اين بار فاطمه عليها السلام خنديد،
نيز در همين كتاب است كه:
«فَجَعَلَتْ عَيْنا رَسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم تَذْرِفانِ، [يجرى الدمع فقال له عبدالرحمان بن عوف: و انت يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم؟ فقال: يابن عوف انّها رحمة، ثم اتبعها باخرى، فقال صلى الله عليه و آله و سلم: ان العين تَدْمَع و القلب يَحْزَنْ و لا نقول الا ما يرضى ربُنّا و انّا بفراقك يا ابراهيم لمحزونون». (2)
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در فوت فرزندش ابراهيم گريه كرد و اشكش جارى شد، بحضرت گفتند، شما هم گريه مىكنيد؟ فرمود: اين گريه، گريه رحمت است، و همچنان كه گريه مىكرد فرمود: اشك چشم جارى مىشود و قلب محزون مىشود ولى چيزى نمىگويم
مگر آنچه را كه خدا راضى باشد، و خطاب به فرزندش ابراهيم فرمود: ما در فراق تو اى ابراهيم محزون هستيم.
در صحيح مسلم نيز گريه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را بر فرزندش ابراهيم نقل كرده است. (1)
همچنين در صحيح بخارى است كه:
وقتى خبر رحلت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم منتشر شد، ابوبكر داخل حجره شد و خود را روى جنازه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم انداخت و او را بوسيد و گريه كرد. «فقَبَّله و بَكى . (2)
و در همين كتاب است كه:
در رحلت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، بغض گلوى مردم را گرفته بود و طورى گريه مىكردند كه صداى گريه آنها شنيده مىشد. «فَنَشج الناس يَبْكُونُ». (3)
باز در همين كتاب است كه:
ابن عباس مىگفت: پنجشنبه و چه پنجشنبهاى؟ و سپس به قدرى گريه مىكرد كه ريگها از اشك چشمشتر مىشد. (4)
لازم به يادآورى است كه روايات وارده در گريه ابن عباس و علت گريه او را قبلًا نقل كرديم.
در كتابهاى ديگر اهل تسنن نيز آمده است كه:
گريه و حزن و اندوه بر اموات جايز است، مشروط بر اينكه حرفى كه موجب غضب خداوند شود نزنند، نوحه سرايى و مدح و ثناى بى مورد و دروغ براى مرده انجام ندهند. (1)
7- در كتابهاى تاريخى خود اهل تسنن است كه مردم مدينه در رحلت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم شديداً گريه كردند.
در كتاب «التاريخ القويم لمكة و بيت اللَّهالكريم» (2)است كه:
در رحلت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مردم مدهوش شدند و بسيار گريستند ... و فاطمه عليها السلام گريه كرد ... و عمر گريه كرد ... و از عايشه نقل كرده كه گفت:
سر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در دامن من بود كه قبض روح شد، سر حضرت را روى بالش گذاشتم و با زنها به سينه و صورتم زدم
«ثم وضعت رأسه على وسادة و قمت ألْتدمُ (اى،
اضرب صدرى) مع النساء و اضرب وجهى».
نيز در همين كتاب است كه:
بعد از وفات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر و عمر رفتند نزد امّ ايمن، امّ ايمن گريه كرد، ابوبكر و عمر نيز با او گريه كردند.
اذان بلال
همچنين در اين كتاب آمده است: (1)
بلال مؤذن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بعد از وفات آن حضرت اذان نگفت، ابوبكر هر چه اصرار كرد كه اذان بگويد قبول نكرد و به شام رفت. شبى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديد، حضرت به او فرمود: اى بلال به ما جفا كردى و از جوار ما خارج شدى، بيا به زيارت ما، بلال بيدار شد و به مدينه آمد و آن در زمانى بود كه فاطمه عليها السلام از دنيا رفته بود، مردم خبر وفات حضرت زهرا عليها السلام را به او دادند، بلال با شنيدن خبر رحلت فاطمه عليها السلام صيحهاى كشيد و گفت: چه زود پاره تن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ملحق شد، بعد مردم به بلال گفتند، برو بالاى مأذنه و اذان بگو، گفت:
بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اذان نمىگويم، مردم اصرار كردند، رفت بالاى مأذنه و مردم از پير و جوان، زن و مرد جمع شدند و گفتند: بلال مؤذن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مىخواهد اذان بگويد، وقتى صداى بلال بلند شد و
1) همان، ص 204 و 205.
گفت: «اللَّهاكبر» همه مردم صيحه زدند و گريه كردند «صاحوا و بكوا جميعاً» همين كه گفت: «اشهد ان لا اله الا اللَّه» مردم ضجه زدند «ضجّوا جميعاً» وقتى گفت: «اشهد ان محمداً رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم» ذى روحى در مدينه باقى نبود مگر اينكه گريه كرد و صيحه كشيد، دختران باكره از پوششهاى خود خارج شدند و گريه كردند «و خرجت العذارى و الأبكار من خدورهن يبكين و صار كيوم موت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم حتى فرغ من اذانه»
و مانند روزى كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم رحلت فرمود گريه كردند تا بلال اذانش را تمام كرد. سپس بلال به مردم گفت: بشارت مىدهم شما را، چشمى را كه بر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بگريد، آتش آن چشم را نمىسوزاند و آن را مسّ نمىكند، «قال ابشركم انَّه لا تمسّ النار عيناً بكت على النبى صلى الله عليه و آله و سلم» پس از آن به شام بازگشت و تا زنده بود سالى يك مرتبه مىآمد مدينه و اذان مىگفت و بر مىگشت.
همچنين نقل كرده كه، همه اصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم هر وقت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را ياد مىكردند گريه مىكردند.
همچنين نقل كرده كه:
در عهد وليد بن عبد الملك، وقتى دستور تخريب حجرههاى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را به منظور توسعه مسجد النبى صلى الله عليه و آله و سلم داد، مردم مدينه گريه عظيمى نمودند «بكوا بكاءً عظيماً في ذلك اليوم»
اكنون با توجه به آنچه از قرآن كريم و از كتب معتبر خود اهل تسنن بازگو كرديم، معلوم شد كه گريه و اظهار حزن و اندوه بر ميت و در فراق عزيزان، مذموم و ناپسند نيست، بلكه طبق گفته بلال، گريه بر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مستحب و داراى اجر و پاداش است، معلوم شد كه عمل و نهى عمر و پسرش عبداللَّه مأخذ شرعى نداشته و برخلاف قرآن و سيره عملى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب آن حضرت بوده است.
بر اين اساس، اعتراض برخى از اهل تسنن و خصوصاً گروه تندرو به شيعه كه چرا در كنار بقيع يا غير آن گريه مىكنيد، بى وجه است، توهين و مسخره كردن گريهكنندگان، بر خلاف شرع و بر خلاف آيات و روايات معتبر نزد خودشان مىباشد، معلوم شد كه اين گونه رفتارها نشان جهل و بى اطلاعى آنان از احكام خدا و از معانى قرآن و از سيره عملى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب آن حضرت است.
مناظره
به سمت بقيع مىرفتم، يك نفر از آنها ايستاده بود و گريه و عزادارى شيعيان را مسخره مىكرد، وقتى چشمش به اينجانب افتاد شروع كرد بلند بلند مسخره كردن، ايستادم و با صداى بلند اين آيه شريفه را خواندم:
يا ايُّها الَّذينَ آمَنُوا لايَسخَر قومٌ من قَومٍ عَسَى انْ يَكُونُوا خَيراً مِنْهُم و لانساءٌ مِنْ نساءٍ عَسى أن
يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ (1)
اى اهل ايمان هرگز نبايد قومى قوم ديگر را مسخره كند، شايد آنها از اينها بهتر باشند و نبايد زنانى زنان (ديگر) را مسخره كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند.
وقتى اين آيه را خواندم، گفت: اين گريه و داد و شيون زدنها از دين و اسلام نيست و بايد احكام و اعمال اسلام و دين را از اينجا (مدينه) ياد گرفت نه از ايران و اين برنامهها را از ايران آوردهايد.
گفتم: ايرانيها شيعه هستند و دستورات دينى خود را از مدينه و از قرآن و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و از اهل بيت آن حضرت آموخته و طبق آنچه آنها فرمودهاند عمل مىكنند ولى شما هستيد كه مدينه و اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را گذاشتهايد و دين و عقايد و دستورهاى دينى خود را از فارس و از ايرانيها گرفتهايد و به كتابهاى آنها عمل مىكنيد. همين كه اين حرف را زدم خودش را جمع كرد و با ناراحتى گفت: اين چه حرفى است كه زدى و ما كجا چنين هستيم؟
گفتم: شما عموماً به صحيح بخارى و صحيح مسلم عمل مىكنيد و معتقد هستيد كه بعد از قرآن كريم اين دو كتاب صحيحترين كتابها هستند و اين دو كتاب را دو نفر فارس و ايرانى الأصل نوشتهاند، صحيح بخارى را محمد بن اسماعيل كه در بخارا (ازبكستان) متولد شده و قبر او نيز همانجاست،
1) سوره حجرات/ 11.
نوشته و بخارا از ايران و محمد بن اسماعيل فارس بوده نه عرب- به مقدمه صحيح بخارى مراجعه شود- و صحيح مسلم را، مسلم بن حجاج نيشابورى، متولد و مدفون در نيشابور، نوشته و نيشابور از توابع خراسان و ايران و فارس مىباشد،- به مقدمه صحيح مسلم مراجعه شود-.
بنابراين شما اهل تسنن دين و عقايدتان را از ايرانيها گرفته و به گفته آنها عمل مىكنيد اما شيعه به حديث ثقلين عمل مىكند و از قرآن و اهل بيت جدا نمىشود.
گفت: صحيح بخارى و مسلم همان سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را نوشته و بيان كردهاند و ما به قرآن و سنت عمل مىكنيم.
گفتم: در اين دو كتاب مورد قبول شما است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: كتاب خدا و اهل بيتم را بين شما مىگذارم بنابراين شما طبق دستور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و بطورى كه در اين دو كتاب معتبر نزد خودتان آمده عمل نمىكنيد،- بعد گفتم:- و اگر در اين حرف من شك دارى بيا تا عين روايت مربوط به اين مطلب را از صحيح بخارى و مسلم كه هر دو در عربستان، رياض، و زير نظر علماى خودتان چاپ شده، ارائه دهم.
و در همين دو كتاب است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم سر قبر مادرش گريه كرد و همراهان آن حضرت نيز گريه كردند، در همين دو كتاب است كه در رحلت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مردم مدينه و حتى ابوبكر و عمر گريه كردند، و اگر شما روايات شيعه را كه از اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم رسيده است قبول نداريد لااقل طبق
صحيح بخارى عمل كنيد، طبق قرآن كه از مسخره كردن ديگران نهى فرموده است، عمل كنيد.
گفت: شما اينجا براى چه كسى گريه و عزادارى مىكنيد؟
گفتم: بر مظلوميت و مصائبى كه بر فاطمه دختر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده است، بر مظلوميت چهار امام مدفون در بقيع كه مظلومانه زندگى كرده و الآن هم به آنها و به زوار آنها ظلم مىشود گريه مىكنيم.
درادامه مباحث ديگرى هم مطرح شد و با آمدن مأموران سعودى متفرق شدند.
پرسش 41: چرا ما «شيعيان» در بين ركعت نماز به سجده نمىرويم ولى اهل تسنن معمولًا در وسط ركعت اول نماز صبح جمعه به سجده مىروند و پس از آن بر مىخيزند و بقيّه سوره را مىخوانند؟
پاسخ: اهل سنت به مقتضاى روايتى كه در صحيح بخارى (1)و مسلم (2)است خواندن سوره سجده دار را در نماز جايز مىدانند لذا غالباً در ركعت اول نماز صبح جمعه سوره سجده دار (سوره سى و دوم- الم تنزيل الكتاب) مىخوانند و در وسط قرائت كه آيه سجده را مىخوانند به سجده مىروند، ولى در فقه شيعه و روايات اهل بيت- عليهم السلام- خواندن
چهار سورهاى كه سجده واجب دارد (1)در نمازهاى واجب جايز نيست و نبايد بخوانند.
بر اين اساس، هر گاه شيعيان محترم با آنها نماز بخوانند، چنانچه تبعيت كنند و همراه آنها به سجده بروند، احتياط واجب است كه نماز را اعاده كنند.
غالباً در ركعت اول نماز صبح جمعه، سوره سجدهدار مىخوانند و مناسب است روحانيون محترم، شبهاى جمعه زائران را در جريان امر قرار دهند تا اشتباه رخ ندهد و سرگردان نشوند و چنانچه توجه داشته باشند مىتوانند با آنها بايستند ولى تكبيرة الاحرام را نگويند و مشغول نماز نشوند، همين كه آنها آيه سجده را خواندند با آنها سجده كنند و پس از آنكه بر مىخيزند تكبيرة الاحرام را بگويند و وارد نماز شوند كه در اين صورت نمازشان بىاشكال است و نياز به اعاده نيست.
عدّهاى از نمازگزاران توجه و اطلاع ندارند و وقتى آنها به سجده مىروند، اينها بجاى رفتن به سجده، به ركوع مىروند كه در چنين فرضى اگر برگردند و مجدداً با جماعت به ركوع بروند ركن زياد كرده و نمازشان باطل مىشود و در همين صورت نيز احتياط آن است كه منافياتى- مثل حرف زدن
1) چهار سوره كه سجده واجب دارند عبارتند از: 1. سوره سى ودوم «سجده» 2. سوره چهل و يكم «فصلت» 3. سورهپنجاه و سوم «نجم» 4. سوره نود و ششم «علق».
يا صورت از قبله برگرداندن- انجام دهند و در ركعت دوم مجدّداً تكبيرة الاحرام بگويند و نماز را از اول شروع كنند كه بىاشكال است.
پرسش: يكى از اهل سنت مىپرسيد: ما شنيده و در كتابها خواندهايم كه شيعيان عقيده به تقيّه دارند و اهل تقيه هستند و آنرا از عيوب شيعه شمردهاند، آيا ممكن است توضيح دهيد؟
گفتم: تقيه به معناى اين است كه انسان كارى بكند كه جان و آبرويش از شرّ و شرارت دشمن محفوظ بماند و در حقيقت تقيهسپر است در مورد ترساز دشمن (1)
ضمناً فرق تقيه و نفاق اين است كه تقيه اوّلًا و بالذات در مورد خوف از دشمن و شرّ و شرارت است ولى در معناى نفاق و در مورد آن خوف وجود ندارد، دشمن و شرّ وشرارت مطرح نيست بلكه شخص منافق مىخواهد طرف را فريبدهد و براى اغراض خاصى كه دارد خود را بر خلاف آنگونه كه در واقع و در باطن هست، نزد طرف جلوه و نشان دهد.
توريه اين است كه شخص لفظ و عبارتى بگويد كه معناى آن ظاهر است و طرف همان معناى ظاهرى آن را مىفهمد ولى آن شخص معناى ظاهرى آن را اراده نمىكند، بلكه معناى خلافظاهر را اراده مىكند ولى طرف متوجه نمىشود مانند سؤالازاينكه خلفاى راشدين چند نفرند؟ و پاسخ اينكه اربع، اربع، اربع،
كه شنونده گمان مىكند اربع دوم و سوم تأكيد است ولى گوينده اراده تأسيس كرده است.
وتقيه امرى است فطرى1) تقيه بهمعناى اين است كه شخص با گفتار و كردار خود، دشمن و مخالفخود را باشتباه بيندازد بطورى كه او خيال كندآن شخص با او موافق و هم عقيده است، و آنطور كه فكر مىكرده نيست و در نتيجه دست از عداوت و اذيت او بر دارد. و مورد اصلى آن جايى است كه شخص ترس و وحشت داشته باشد يعنى، جايى است كه انسان ترس جان يا آبروى خود يا مسلمان ديگرى را داشته باشد، يا ترس توهين به مذهب يا توهين بهمقدسات دين يا هتك ائمه عليهم السلام را داشته باشد، در چنينمواردى تقيه واجب است، يعنى انسان بايد با گفتار و عمل خود، دشمن را به اشتباه بيندازد تا از شر او در امان بماند. بلى گاهى تقيه مداراتى مطرح شده كه عمدتاً جنبه اخلاقى دارد و رعايت آنواجب نمىباشد خصوصاً در مواردى كه انسان را متهم به نفاق وبه عنوان منافق معرفى مىكنند.
وغريزى و اختصاص به شيعيان ندارد بلكه هر انسانى در هنگام خوف از دشمن در صورتى كه نمىخواهد با او درگير شود يا قدرت دفاع از خود را ندارد، از راه تقيه دشمن را دفع مىكند، بلكهاين معنا در حيوانات نيز وجود دارد، من خود بارها ديدهام كه گاهى پرنده يا چرنده يا خزندهاى خود را در معرض خطر و در چنگال دشمن ديده و براى نجات جانش خود را روىزمين انداخته ومانند شىءجماد بدون هيچ حركت و نشانى قرار گرفته و دشمن را به اشتباه انداخته است و پس از رفع خطر حركت كرده و جان سالم بدربرده است. و در صدر اسلام يكى از طرق نجات مسلمانان از شرّ مشركان و كفار تقيه بوده است.
ابن كثير در تفسير آيه الّا مَنْ اكْرِه و قَلْبُه مُطْمَئِنٌّ بِالإيمانِ؛ (1)
«مگر آن كسى كه مجبور شده ولى قلبش به ايمان اطمينان دارد.» گفته است:
اين آيه درباره كسى است كه در گفتار با مشركان
1) سوره نحل/ 106.
موافقت كرد چون او را كتك مىزدند و اذيت مىكردند ولى قلبش برخلاف زبانش بود، قلبش ابا داشت از آنچه به زبان جارى مىكرد.
ابن كثير پس از آن سبب نزول آيه را بيان كرده و گفته است:
اين آيه درباره عمار ياسر نازل شد و آن چنين بود كه مشركان عمار را اذيت و شكنجه مىكردند كه از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بيزارى جويد و به او كافر شود و سرانجام اظهار برائت و كفر نمود و پس از آن نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم آمد و داستان را بازگو كرد و عذرخواهى نمود، در اين هنگام آيه (الا مَنْ اكْرِه و قَلْبُه مُطْمَئِنٌّ بِالأيمانِ) نازل شد.
و روايت ديگرى نقل كرده كه:
عمار ياسر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را هم سبّ نمود و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: اگر مشركان باز اذيتت كردند تو باز مرا سبّ كن «فقال ان عادُوا فعد». (1)
در اين مورد كه عمار مورد عذاب قرار گرفته و باز ترس اذيت از ناحيه مشركان وجود دارد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود:
بر خلاف عقيدهات عمل كن و آنها را به اشتباه انداز تا
1) المصباح المنير، فى تهذيب تفسير ابن كثير، اعداد جماعة منالعلماء، طبع الرياض، ص 746.
خيال كنند با آنان همراه و هم عقيده شدهاى و به اين وسيله خودت را از شرّ و اذيت آنها حفظ كن.
اين معنا و اين واقعه در معتبرترين تفسير در نزد اهل تسنن كه زير نظر علماى خودشان در عربستان چاپ و توزيع شده آمده است و اگر هيچ آيه يا روايتى بر جواز و مشروعيت تقيه وجود نداشت جز همين آيه شريفه، كفايت مىكرد.
بعد گفتم: در پاكستان گروهى بنام سپاه صحابه شيعيان را مىكشند، در افغانستان عدّه زيادى از شيعيان را كشتند، اگر در آنجا شيعه تقيه نكند چه كند؟ اگر مانند عمار ياسر عمل نكنند، چه بر سر آنها مىآورند؟
همچنين بعد از حادثه يازده سپتامبر در آمريكا، تقيه در بين خود اهل تسنن رايج شد، در آمريكا، در اروپا مسلمانان در وضع دشوارى قرار گرفتند، در معرض توهين و ضرب و شتم قرار گرفتند لذا به تقيه پناه بردند، اسمشان را كه نشان مسلمانى آنها بود نمىگفتند و بجاى آن خود را با اسم جعلى معرفى مىكردند، ريششان را كوتاه يا تراشيدند، زنهاى مسلمان يا از خانه بيرون نيامدند يا بدون حجاب و بدون نشان از اسلام و مسلمانى خارج شدند، در افغانستان بعد از حمله آمريكا به گروه طالبان، وضع چنين شد و عدّهاى براى اينكه متهم به آن گروه نشوند و از شرّ متجاوزين در امان بمانند تغيير چهره دادند. تغيير موضع دادند، پس تقيه يعنى سپر براى دفع بلا و تجاوز از ناحيه دشمن و اين حقيقت در همه مذاهب، اديان و اقوام و ملل وجود دارد. بعد
اضافه كردم و گفتم:
در ايران تقيه وجود ندارد با اينكه در برخى از شهرهاى ايران اهل تسنن بيش از شيعيان زندگى مىكنند و شيعه در اقليت قرار دارند اما چون خوف و وحشتى وجود ندارد و همه در كنار هم و هر كس طبق مذهب و عقايد مذهبيش عباداتش را انجام مىدهد، همه آزاد هستند و احدى متعرض ديگرى نمىشود لذا هيچگونه تقيهاى مفهوم و معنا ندارد اما اينجا،- مدينه- چنين نيست، شيعه در معرض هتك و توهين است، شيعيان را متهم به شرك و كفر مىكنند، و از انجام عبادات طبق فقه خودشان ممانعت و اشكال تراشى مىكنند.
مثلًا در فقه شيعه سجده بر اين فرشها صحيح نيست، لذا شيعيان مىروند روى سنگها نماز مىخوانند يا سجاده حصيرى يا دستمال كاغذى همراه مىآورند و بر آنها سجده مىكنند ولى اهل تسنن اينجا بجاى اينكه تحقيق كنند و دليل اين حكم فقهى را سؤال كنند، توهين مىكنند، سجاده را از زير پاى شيعيان مىكشند و شيعيان براى اينكه نمىخواهند با آنها درگير شوند، نمىخواهند اختلاف بوجود آيد، ناچار مىشوند روى سنگ فرشها جمع و آنجا نماز بخوانند و برخى هم طبق اجازه فقها و مراجع در مورد خوف از درگيرى و براى حفظ وحدت و جلوگيرى از اختلاف و تفرقه بر فرشها سجده مىكنند ولى اين عمل بر خلاف ميل باطنى آنها است و مانند عمار ياسر ناچار هستند به عنوان تقيه اينگونه عمل كنند.
آن شخص گفت: صحيح است من اعمال و رفتار اينها را ديدم، خوب عمل نمىكنند، اعتقادات ساير مسلمانان را محترم نمىشمارند، فقه ديگر مذاهب را ناديده مىگيرند، در صورتى كه امروزه در همه دنيا فقه و عقيده و مذهب آزاد است و هر كس در هر كجا هست مىتواند طبق فقه و عقيده خودش عمل كند.
پرسش 42: چرا ما «شيعيان» در جماعت آنها حاضر مىشويم؟
پاسخ: هدف از شركت شيعه در جماعت آنها يكى به لحاظ رواياتى است كه ائمه معصومين عليهم السلام فرمودهاند: در جماعت آنها شركت كنيد و با آنها به نماز بايستيد و همراه آنها نماز بخوانيد و براى آن ثواب زيادى بيان فرمودهاند و ديگر به منظور حفظ وحدت و جلوگيرى از تفرقه و دو دستگى بين عموم مسلمانان است.
اما اينكه فكر كنند حضور ما دليل صحت و حقانيت آنها است، بايد به آنها گفت:
اوّلًا، حضور ما بمنظور درك ثواب و به جهت تأليف قلوب و نشان دادن وحدت مسلمانان در برابر كفار و دشمنان اسلام و مسلمين است.
ثانياً حضور ما دليل بر حقانيت آنها نيست، زيرا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نيز تا سال دوم هجرت به سمت بيتالمقدس نماز مىخواند، يهودىهايى كه در مدينه و اطراف آن بودند گفتند: دين ما يهوديها حق است و محمد صلى الله عليه و آله و سلم دين يهود را
قبول دارد و دليل آنها اين بود كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به سمت بيت المقدس نماز مىخواند، ولى طولى نكشيد كه خداوند با آيه شريفه فَلَنَولِيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها؛ (1)
«پس تو را به قبله اى كه بدان خوشنود شوى برگردانيم» بطلان ادعاى يهود را ثابت كرد و حرف اينها نيز شباهت به حرف آنها دارد.
به عبارت روشنتر، حضور در جماعت اهل سنت و با آنها در يك صف ايستادن عمل به سفارشات اهل بيت عليهم السلام است، در جماعت با آنها حاضر شدن در برابر دشمنان اسلام و مسلمانان است، به منظور كسب ثواب و درك فضيلت نماز در مسجد و نماز در اول وقت است. به منظور اخذ به مشتركات و نفى كفر جهانى است، همان گونه كه خداوند به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم امر مىكند:
قُل يا اهلَ الكِتابِ تَعالَوا الى كَلِمَةٍ سَوآءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنكُمْ الا نَعْبُدَ الّا اللَّه و لا نُشْرِكَ بِهِ شيئاً (2)
به اهل كتاب بگو: اى اهل كتاب، بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است با هم باشيم و در يك صف بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم. نصيحت و ارشاد
پس بهر جهت كه شده لازم است همه مسلمانان در يك صف بايستيم. و در برابر دشمنان اسلام با هم باشيم.
پرسش 43: در قبرستان بقيع، روى تابلو عبارت ذيل نوشته شده است.
«كان من هدى النبى صلى الله عليه و آله و سلم. (از راهنمايى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم است كه): نوشته تابلو در بقيع
1- زيارة المقابر بقصد الاعتبار و الاتعاظ لقوله صلى الله عليه و آله و سلم «زوروا القبور فانها تذكركم الموت»
مقصود از زيارت قبور عبرت و پند گرفتن است، براى اينكه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: قبرها را زيارت كنيد، بدرستى كه آنها مردن را به ياد شما مىآورند.
2- كان النبى صلى الله عليه و آله و سلم اذا دخل المقابر سلّم على اهلها فقال: «سلام عليكم اهل دار قوم مؤمنين و انّا ان شاء اللَّه بكم لاحقون و يرحم اللَّهالمستقدمين منا و منكم و المستأخرين، نسأل اللَّهلنا و لكم العافية، اللَّهم لاتحرمنا اجرهم و لا تفتنا بعدهم» رواه مسلم. (1)
3- نهى النبى صلى الله عليه و آله و سلم عن الصلاة الى القبور او الجلوس عليها، بقوله: «لاتجلسوا على القبور و لاتصلوا اليها» (رواه مسلم).
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از نماز خواندن به سمت قبور و از نشستن بالاى قبور نهى كرده است، و فرموده است:
1) اين زيارت به نحوى كه نوشته شده در صحيح مسلم نيست. كتاب الجنائز، باب: «ما يقال عند دخول القبور والدعاء لاهلها» ح 974، مراجعه شود.
بالاى قبرها ننشينيد و به سمت قبرها نماز نخوانيد.
4- نهى النبى صلى الله عليه و آله و سلم عن دعاء الموتى و سؤالهم لجلب نفع او دفع ضرر، قال تعالى: و الذين تدعون من دونه لايستطيعون نصركم و لا انفسهم ينصرون (1)
و قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم: «اذا سئلت فاسأل اللَّه و إذا استعنت فاستعن باللَّه» (رواه الترمذى)
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از خواندن اموات و از آنها سؤال جلب نفع يا دفع ضرر نمودن را نهى فرموده است.
خداوند متعال فرموده است: و كسانى را كه به جاى او مىخوانيد، نمىتوانند شما را يارى كنند و نه خويشتن را يارى دهند، و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: وقتى سؤال مىكنى از خدا سؤال كن و وقتى كمك و استعانت مىجويى از خدا كمك و استعانت بجوى.
اكنون پرسش اين است كه منظور آنها از نوشتن عبارت شماره چهارم چيست؟ خواندن اموات كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از آن نهى فرموده، به چه معنا است؟ معناى سؤال جلب نفع يا دفع ضرر از اموات چيست كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از آن نهى فرموده است؟ و مخاطب آيه شريفه والذين تدعون من دونه چه كسانى هستند؟ و آيا مقصود اهل تسنن و نظر آنها از اين عبارات و آيه، زائران هستند و مىخواهند زوّار قبور
1) سوره اعراف/ 197.
ائمه بقيع عليهم السلام را از مصاديق آيه شريفه قلمداد كنند؟ مىخواهند با اين عبارات مسلمانان را ارشاد كنند؟
پاسخ: اوّلًا، بايد توجه داشت كه اين تابلوها و نوشتهها از ناحيه گروه خاصى است و ارتباط به عامه اهل سنت ندارد.
ثانياً، منظورشان كنايه زدن به عموم مسلمانان غير آن گروه است نه خصوص شيعيان.
ثالثاً، مشابه اين تابلوها و نوشتهها پشت ديوار مرقد شهداى احد و در مدخل قبرستان حجون (در مكه معظمه) نيز وجود دارد.
رابعاً، غرض آنها تخطئه مسلمانان است كه از كشورهاى مختلف به زيارت مىآيند و به ائمه بقيع عليهم السلام و شهداى احد و ساير اولياى خدا در اين اماكن مقدسه ابراز علاقه و عرض احترام و ادب مىكنند، آن گروه خاص مىخواهند بگويند زيارت همان چند جملهاى است كه از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند و نظر آنان اين است كه زيارت نامههاى مفصل خواندن، طول دادن، گريه كردن، ايستادن، و نشستن كنار قبور بر خلاف سنت است و بدعت محسوب مىشود و شما مسلمانان كه رعايت اين امور را نمىكنيد بدعت گذار هستيد، گمراه هستيد. مىخواهند بگويند مخاطب قرار دادن ائمه بقيع عليهم السلام و شهداى احد و اولياى خدا و خواندن آنها با عبارات، يا حسن بن على عليهما السلام يا على بن الحسين عليهما السلام و امثال اينها، خواندن اموات است و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم از آن نهى كرده است.
مىخواهند بگويند آيه شريفه، خواندن اموات را نهى كرده
است. مىخواهند بگويند توسّل و بين خود و خدا واسطه قرار دادن اولياى خدا، شرك است، استعانت و كمك خواستن از غير خدا شرك است.
بن باز گفته است:
توسل به جاه و بحق رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، يا بجاه و به حق انبياء و صالحين بدعت و از اسباب شرك است چون اصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم چنين كارى را نكردهاند. (1)
نيز گفته است:
حاجت خواستن از ميت موجب خروج از اسلام است و گفتن اتوسَّلُ الَيكَ بِنَبِيِّكَ: بدعت است هر چند موجب خروج از اسلام نيست. (2)
نيز گفته است:
گمان اينكه دعا نزد قبور مستجاب است يا افضل از دعا كردن در مسجد است بدعت و از منكرات است. (3)
ولى پاسخ همه اينها از آنچه قبلًا گفته شد روشن مىشود، زيرا مسلمان از ميت حاجت نمىطلبد و از ميت استعانت و كمك نمىطلبد، و اما توسل پيدا كردن و واسطه قرار دادن بدعت و حرام نيست و دليلى بر منع وجود ندارد بلكه دليل بر
جواز و مشروعيت وجود دارد و ما از روايات اهل بيت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نقل نمىكنيم- زيرا جواز توسّل و واسطه قرار دادن اولياى خدا نزد شيعه بديهى است، و حتّى دعا كردن و طلب حاجت نمودن، نزد قبر پدر و مادر از مستحبات است. (1)
بلكه از صحيح بخارى كه اصح كتابهاى آنها است نقل مىكنيم:
در اين كتاب آمده است:
«عن انس: انَّ عُمَر بنَ الخطّابِ كانَ اذا قَحِطُوا اسْتَسْقى بِالعبَّاسِ بْنِ عَبْدالمُطَّلِب فقال: اللَّهم انّا كنّا نَتَوَسَّلُ الَيكَ بِنَبيِّنا صلى الله عليه و آله و سلم فَتَسقينا و انَّا نَتَوَسَّلُ الَيكَ بِعَمِّ نَبِيِّنا فاسقنا، قال: فَيُسقُون» (2)
در سالهايى كه قحطى و كم آبى مىشد عمر بن الخطاب براى طلب باران متوسلّ به عباس عموى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مىشد و مىگفت: خدايا ما متوسلّ مىشديم به تو، به نبىّ مان [رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم پس باران نازل مىكردى و ما را سيراب مىكردى و [اكنون كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم در بين ما نيست متوسل مىشويم به تو، به عموى پيامبر، پس مارا سيراب كن [راوى حديث گويد] پس سيراب مىشدند. يعنى توسل عمر
و ديگران به عباس اثر داشت و خدا باران نازل مىكرد.
اين حديث در دو جاى صحيح بخارى نقل شده است.
اگر بگويند: عمر به شخص زنده متوسل مىشده است و شيعيان متوسل مىشوند به كسانى كه از دنيا رفته و از اموات هستند.
مىگوييم: اموات خصوصاً اولياى خدا زنده و شنوا هستند و حتى آن گروه خاص هم قبول كردهاند كه اهل قبور، سلام زائر خود را مىشنوند و خدا روح آنها را بر مىگرداند تا جواب سلام كننده را بدهند.
ابن تيميه، و شاگردش ابنقيّم، و ابن كثير در تفسيرش، و شنقيطى در اضواء البيان و بن باز در مجموع فتاوى جلد 13، صفحه 335 تصريح كردهاند كه:
اموات سلام زائر را مىشنوند و خداوند روح آنها را به آنها بر مىگرداند تا جواب سلام كننده را بدهند. (1)
ثانياً، عمر مگر نمىتوانست خودش از خدا بخواهد كه باران بفرستد و چرا عباس را واسطه بين خود و خدا قرار داد؟ و آيا اين عمل عمر برخلاف حديثى كه روى تابلو نوشتهاند،- (كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: وقتى سؤال مىكنى از خدا سؤال كن. «اذا سألت فأسأل اللَّه»)- نيست؟
ثالثاً، عمر چرا از غير خدا كمك خواست و از غير خدا
1) صلاة المؤمن القحطانى، ص 1392.
استعانت جست؟ و حال اينكه در همان روايت است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: وقتى استعانت مىجوييد از خدا استعانت بجوئيد؟ «و اذا استعنت فاستعن باللَّه».
البته اصل اين مطلب صحيح نيست و قبلًا توضيح دادهام و آيات شريفه مانند و استعينوا بالصبر و الصلاة (1)
و غير آن و اينكه مقتضاى خلقت انسانها احتياج به يكديگر و استعانت از همديگر است، مثلًا نانوا در زندگى روزمره خود نياز به خياط دارد و بالعكس، بازارى نياز به كشاورز دارد و بالعكس، بيمار نياز به پزشك دارد و ... و همه در زندگى از يكديگر كمك مىگيرند، پس معناى حديث، بر فرض صحت، اين است كه كسى از غير خدا به عنوان استقلال در تأمين خواسته خود چيزى نطلبد و استعانت نجويد كه اين گونه دعا و خواستن، شرك است و معلوم است كه كسى با چنين ديدى به اولياى خدا نگاه نمىكند و از آنها چيزى نمىطلبد.
و اما آيه شريفه كه روى تابلو نوشتهاند و الذين تدعون من دونه لايستطيعون نصركم و لاانفسهم ينصرون (2)
«وكسانى را كه به جاى او مىخوانيد نه مىتوانند شما را يارى كنند و نه خويشتن را يارى دهند» مربوط به مشركان است كه بتها را عبادت مىكردند.
ابن كثير در تفسيرش گفته است:
اين آيه از طرف خدا، انكار بر مشركان است كه بجاى
عبادت خدا، عبادت اصنام و اوثان را مىكردند، اصنام و اوثانى كه مالك چيزى نيستند و قدرت بر نفع رساندن يا ضرر زدن به عبادت كنندگانشان را ندارند بلكه اينها جماد هستند، سپس خداوند فرموده است: «لايستطيعون لهم نصراً» اى لعابديهم «و لا انفسهم ينصرون» يعنى و لا لانفسهم ينصرون ممن ارادهم بسوء كما كان الخليل عليه السلام يكسر اصنام قومه ...
سپس ابن كثير داستان اهانت كردن به بتها و آلوده كردن آنها را به نجاست توسط مسلمانان نقل كرده و مىگويد:
مشركان «يدعون من دونه» عبادت مىكردند غير خدا را، عبادت مىكردند بتها را و از آنها استعانت مىجستند. (1)
بنابراين طبق تفسير صد در صد معتبر نزد عموم اهل سنّت مقصود و معناى «يدعون» صدا زدن و خواندن نيست بلكه معناى آن عبادت كردن است و پر واضح است كه هيچ مسلمانى اموات و اولياى خدا را عبادت نمىكند و لذا بايد به آنها- كه اين آيه را در آنجا نوشتهاند و تعريض به مسلمانان كرده كه شما (العياذ باللَّه) اولياى خدا را عبادت مىكنيد- گفت: اين برداشت و ترجمه تفسير به رأى و از بدعتها و از تهمتهايى است كه نزد خداوند متعال پاسخ نداريد.
1) المصباح المنير فى تهذيب تفسير ابن كثير، طبع دارالسلام، الرياض، ص 519.
در هر حال شرك اين است كه انسان نماز، روزه، حج، نذر و ساير اعمال عبادى را براى غير خدا انجام دهد و معلوم و بديهى است. مسلمانى كه در ابتداى نمازش مىگويد: «ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى للَّه رب العالمين» هرگز عبادت اموات و اولياى خدا را نمىكند.
از اين بيان معلوم شد كه گفتن، يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، يا على عليه السلام، يا حسن و يا حسين عليهما السلام و مانند اينها صدا زدن است نه عبادت، همچنين توسل به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و ساير اولياى خدا عبادت نيست بلكه واسطه قرار دادن است همانطور كه خدا امر كرده مسلمانان نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم آمده و او برايشان طلب مغفرت كند. (1)همان گونه كه عمر، عباس عموى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم را براى آمدن باران وسيله و واسطه قرار داد.
سفر زيارتى را بدعت مىدانند
لازم به يادآورى است كه گروه تندرو اصل آمدن مسلمانان از كشورها به قصد زيارت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و زيارت ائمه بقيع عليهم السلام و ساير اوليا و شهدا را جايز نمىدانند و روايتى از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند كه فرموده است:
«لاتَشُدُّ الرِّحالَ الّا الى ثلاث مساجد، المسجد
1) وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولُلَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً سوره نساء/ 64.
الحرام و مسجدى هذا و المسجد الاقصى» (1)
بار سفر نبند مگر به سوى سه مسجد، مسجد الحرام و مسجد النبى و مسجد الاقصى. (2)
ولى بر فرض صحت اين حديث و معنايى كه آنها از آن برداشت كردهاند. بايد گفت، پس هيچگونه مسافرتى جايز نيست، نه زيارتى، نه سياحتى، نه براى صله رحم، نه براى كسب علم و نه براى جهاد فى سبيل اللَّهو نه براى منى و عرفات و نه براى جحفه و احرام از آنجا و نه براى مسجد قبا و نماز در آنجا، در صورتى كه ضرورى اسلام و صريح آيات و روايات است كه سفر براى جهاد فى سبيل اللَّه و براى طلب علم و براى برّ و صله والدين و خويشاوندان و ساير سفرها، همه و همه واجب و مشروع و مستحب يا جايز است و همه بر خلاف اين روايت است لذا يا اين روايت اصلًا صحيح نيست و رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و سلم چنين چيزى نفرموده است يا معناى آن چنين است.
سفر كردن به سوى مساجد رجحان شرعى ندارد مگر سه مسجد. 1- مسجد الحرام. 2- مسجد النبى. 3- مسجد الأقصى. و اين دلالت بر عدم جواز يا عدم رجحان سفر به سوى غير مساجد ندارد و اگر اين معنا مورد قبول واقع نشود مىگوييم: در نهايت معناى اين روايت مبهم و غير قابل فهم است و علم آن
به خود حضرت بر مىگردد مىشود فَانْ تَنازَعْتُمْ في شَىءٍ فَرُدُّوهُ الى اللَّه وَ الرَّسُولِ انْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهوَ الْيَومِ الآخِرِ ذلكَ خَيْرٌوَ احْسَنُ تَأوِيلًا (1)
«پس هرگاه در امرى دينى اختلافنظر يافتيد اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد آن را به كتاب خدا و سنت پيامبر عرضه بداريد اين بهتر و نيكفرجامتر است.»
ضمناً در وسائل الشيعة- كتاب الصلاة، ابواب احكام المساجد، باب 44، ح 16 و باب 46، ح 1- اين حديث (لا تشدّ الرّحال ...) از امير المؤمنين عليه السلام نقل شده ولى بجاى «المسجد الاقصى» «مسجد الكوفة» است. و اين روايت با قطع نظر از سند، ظهور در اين دارد كه، سفر به سوى مساجد رجحان و استحباب ندارد جز سه مسجد- مسجد الحرام، مسجد النبى و مسجد كوفه- و دلالت ندارد بر عدم جواز يا عدم رجحان سفر به سوى غير مساجد (به اصطلاح، حصر اضافى است).
واللَّهالعالم
پرسش 44: در مسجدالنبى روى سجادهاى كه محل سجده آن، حصير بود نماز مىخواندم، جوانى كنارم قرآن مىخواند و ضمناً نگاه مىكرد، پس از نماز اشاره به حصيركرد وگفت: اين چيست؟ وچرا روىفرش سجده نمىكنى؟ گفتم: پاسخ مىدهم ولى من همدو سؤال از شما دارم كه بايد پاسخ دهى، گفت: مانعى ندارد.
پاسخ: به او گفتم: در كتابهاى شما آمده است كه
1) سوره نساء/ 59.
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله سجاده حصيرى پهن مىكرد و روى آن نماز مىخواند (1)وما يقين داريم آنحضرت روى اين فرشها نماز نخوانده و بر اينها سجده نكرده است، چون اين فرشها نبوده و حدود پنجاه سال قبل از مواد نفتى درست شده است، بنابر اين سجده بر حصير يقيناً صحيح است ولى صحت سجده بر اين فرشها مشكوك، بلكه بدعت است و هر بدعتى ضلالت و گمراهى و در جهنم است.
دستش را گذاشت روى فرشها و باتندى و نوعى عصبانيت گفت: روى اين فرشها سجده كنيد و راه مستقيم برويد، راه بهشت مستقيم است.
گفتم: سجده بر اين حصير چه اشكالى دارد وكجاى آن غير مستقيم است؟ آيا سجده بر حصير كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بر آن سجده مىكرده غير مستقيم است؟
او نگاه به حصير كرد و حرفى نزد. چون نمىتوانست بگويد سجده بر آن صحيح نيست.
سپس گفتم: سجده بر حصير عمل و سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بوده و يقيناً صحيح است ولى سجده بر فرش لا اقلّ مشكوك است و ما به آنچه يقينى است عمل مىكنيم، ما بگونهاى كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله عمل كرده عمل مىكنيم، ما «شيعيان» فقه و
1) ... ذكر مصلى النبى صلى الله عليه و آله بالليل: روى عيسى بن عبداللَّه عن ابيه، قال: «كانرسول اللَّه صلى الله عليه و آله يطرح حصيراً كل ليلة إذا انكف الناس ورأيت عليّاً كرم اللَّه وجهه ثمّ يصلّي صلاة الليل ...» التاريخ القويم لمكّة وبيت اللَّه الكريم، تأليف: محمد طاهر الكردي المكيّ: المجلد الثالث. الجزء السادس، ص 348 ضمن بيان «بناء بيوت ازواج النبي صلى الله عليه و آله».
كيفيت انجام عبادات خود را از كتاب خدا و سخنان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و اهل بيت آنحضرت گرفته و بطورى كه آنها فرمودهاند عمل مىكنيم، و حديث ثقلين را خواندم، پس از آن گفتم:
در روايات ما آمده است كه شخصى- به نام هشام بنالحكم- به امام جعفر صادق عليه السلام گفت: به من خبر ده كه بر چه چيز سجده جايز است و بر چه چيز جايز نيست؟ فرمود: سجده جايز نيست مگر بر زمين و بر چيزى كه از زمين ميرويد، جز روييدنى كه خوردنى يا پوشيدنى باشد.
هشام بن الحكم به آنحضرت گفت: فدايت شوم علّت اين امر چيست؟
فرمود: علّتش اين است كه سجده خضوع براى خداى عزوجل است و سزاوار نيست بر چيزى كه خوردنى و پوشيدنى است سجده نمود، بجهت اينكه أبناء دنيا- دنيا پرستان- بنده چيزهايى هستند كه مىخورند و مىپوشند و سجده كننده در حال سجده، خداى عزوجلّ را عبادت مىكند، پس سزاوار نيست پيشانى خود را بر معبود- چيز مورد علاقه- دنياپرستان مغرور، قرار دهد (1).
پس از اشاره به مضمون اين روايت، آن جوان سر به زير انداخت و در فكر فرو رفت. به او گفتم: اكنون دو سؤال از شما دارم.
1) وسائل الشيعة: ابواب ما يسجد عليه، باب 1، ح 1.
اول اينكه: چرا بر اين فرشها سجده مىكنيد و حال اينكه در صحيح بخارى است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فرمود: براى من زمين محل سجده و تيمم قرار داده شده است: «جعلت لي الأرض مسجداً وطهوراً» (1).
دوم اينكه: چرا در هنگام سلام نماز روى خود را از قبله بر مىگردانيد و حال اينكه خداوند سبحان، در قرآن كريم- خطاب به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و مسلمانان- فرموده است: روى خود را به سوى مسجد الحرام كن و هر جا باشيد روى خود را به سوى آن بگردانيد: فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الَمَسجِدِ الحَرامِ وحيث ما كنتم فَوَلّوا وُجوُهَكُمُ شَطْرَه (2).
او پاسخ داد كه: فرشها از زمين است و سجده بر آنها سجده بر زمين محسوب مىشود و فرق نمىكند.
راجع به سؤال دوم گفت: در فقه ما «اهل سنّت» ثابت شده كه در حال سلام نماز صورت را به طرف راست و چپ برگردانيم و سلام دهيم و علت آنرا نمىدانم.
گفتم: اوّلًا فرش زمين نيست و اين فرشها از نفت درست شده و چنانچه مانند ما «شيعيان» بر حصير يا بر سنگهاى كف مسجد سجده كنيد يقيناً صحيح است، ثانياً قرآن دستور داده كه صورت خود را بسوى مسجدالحرام كنيد و شما بر خلاف عمل مىكنيد و صورت خود را از مسجدالحرام بر مىگردانيد و اين
امر موجب بطلان نماز مىشود.
گفت: ما به فقه خود عمل مىكنيم و من نمىدانم.
گفتم: همان گونه كه شما فقه داريد ما نيز فقه داريم، با اين تفاوت كه فقه ما فقه اهلبيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است، همان اهل بيتى كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آنها را مرجع دينى معرفى كرده و مسلمانان را به آنها ارجاع داده است.
آن جوان پس از اين صحبتها در فكر فرو رفت و حرفى نزد، لذا او را دعا كردم و گفتم: خدا همه را به راه مستقيم هدايت كند و با او دست دادم و خدا حافظى كرديم.
پرسش 45: در مدينه منوره عدّهاى بعنوان اشكال و اعتراض مىگفتند: شما «روحانيون» به مردم مىگوييد به درآمدها و اموالتان خمس تعلق مىگيرد و از آنها خمس مىگيريد و اين امر را براى ما عيب و بمنظورنشان دادن نقطه ضعف مطرح مىكردند.
پاسخ: اينكه مىگوييد شما «روحانيون» به مردم مىگوييد خمس بدهند، خير، ما نمىگوييم بلكه خدا در قرآن همه مؤمنان را مخاطب قرار داده و با تأكيد زياد فرموده است:
«بدانيد هرگونه بهره و فايدهاى به دست آورديد خمس آن براى خدا و براى پيامبر و براى نزديكان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه است، اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدايى حق از باطل، روز درگيرى دو گروه، (با ايمان و
بىايمان) نازل كرديم، ايمان آوردهايد، و خداوند بر هر چيزى تواناست».
(وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ للَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَمَا أَنزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) (1).
همچنين در معتبرترين كتابهاى شما «اهل تسنن» خمس از فرائض شمرده شده و پرداخت خمس از دين و دين دارى دانسته شده است.
در صحيح بخارى، يك كتاب مستقل، به اسم «كتاب فرض الخمس» نوشته شده و موجود است، در اين كتاب، بيست باب مطرح گرديده و روايات فراوانى مربوط به خمس و وجوب پرداخت و مصرف آن جمع آورى شده است.
باب دوم اين كتاب چنين است:
(2) بابٌ: أداءُ الخُمْسِ مِنَ الدّينِ
پرداخت خمس از دين است
سپس از ابن عباس نقل كرده كه گفت: هيأت اعزامى (نمايندگان) قبيله عبد القيس خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: اى رسول خدا، بين ما و شما، كفّار مُضَر قرار دارند و ما
1) سوره انفال/ 41.
نزد تو نمىآييم مگر در ماه حرام (كه مردم از امنيت عمومى برخوردارند) پس به ما دستورى بده تا به آن عمل كنيم و به آنان كه با ما نيامده و پشت سر ما هستند (از ما حرف شنوى دارند) بياموزيم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: شما را به چهار چيز امر و از چهار چيز نهى مىكنم: ايمان بخدا و شهادت به لا اله الا اللَّه و برپا داشتن نماز و پرداخت زكات و روزه رمضان و اينكه خمس هرگونه در آمد و بهرهاى را كه بدست آورديد پرداخت كنيد ... (1)
3095- حدثنا أبو النعمان: حدّثنا حماد عن أبي جمرة الضبعي قال: سمعت ابن عباس رضي اللَّه عنهما يقول: قدم وفد عبد القيس فقالوا: يارسول اللَّه، إنّا هذا الحي من ربيعة بيننا وبينك كفار مُضَرَ، فلسنا نصل إليك إلّافي الشهر الحرام، فمرنا بأمر نأخذ به وندعو إليه مَنْ وراءَنا، قال: «آمركم بأربع وأنهاكم عن أربع: الإيمان باللَّه، شهادة أن لا إله إلا اللَّه- وعقد بيده- وإقام الصلاة، وإيتاء الزكاة، وصيَامِ رمضانَ، وأَن تؤَدّوا للَّهخُمُسَ ما غنمتم، وأنهاكم عن الدباء، والنقير، والحنتم، والمزفت». راجع: 53. صحيح بخارى: كتاب فرض الخمس، باب 2، ص 513.
.وامّا اينكه به ما مىگوييد: چرا خمس مىگيريد و گويا گمان مىكنيد گرفتن خمس و آنرا به مصرف شرعى آن رساندن خلاف شرع و عيب است. پس بايد بدانيد كه چنين نيست بلكه شرعاً مطلوب و بسيار مفيد و پسنديده است تا آنجا كه خداوند متعال به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله امر مىكند كه از اموال مؤمنان صدقه (بدهى مالى) بگير تا به وسيله آن، آنها را پاك
1) بابٌ: أداءُ الخُمُسِ مِنَ الدِّينِ
سازى و پرورش دهى و به آنها (هنگام گرفتن بدهى مالى) دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنها است و خداوند شنوا و دانا است» خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (1).
بنابر اين گرفتن بدهى مالى مردم و آنرا به مصرف شرعى رساندن عيب نيست.
خلاصه اينكه براى آنها ثابت كردم كه وجوب خمس اجمالًا مسلّم و از ضروريات اسلام است و انكار آن انكار قرآن و سنت قطعى رسول اللَّه و موجب كفر است و كسى نمىتواند اصل وجوب خمس را زير سؤال ببرد هر چند در متعلق و مصرف آن اختلاف وجود دارد.
برخى از آنها مىگفتند: آيه شريفه شامل هر غنيمت و فائدهاى نمىشود بلكه مراد از آن خصوص غنائم جنگى است.
پاسخ دادم كه: اوّلًا به چه دليل چنين حرفى را مىزنيد و بر فرض كه در اطلاق و دلالت آيه مباركه شك و شبهه كنيد در روايتى كه از صحيح بخارى نقل كردم نمىتوانيد شك و شبهه كنيد، زيرا آن روايت هيچ ارتباطى به جنگ و غنائم جنگى ندارد و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بطور ابتدايى امر فرمود خمس هرگونه فايده و بهرهاى را بپردازيد، و خمس را در رديف ايمان بخدا و نماز و روزه و زكات قرارداد.
1) سوره توبه/ 104.
همچنين علاوه بر آيه شريفه، در كتابهاى شيعه، روايات زيادى وجود دارد كه از اهل بيت پيامبر عليهم السلام صادر شده و در آنها سفارش و تأكيد بر پرداختن خمس شده و آثار و فوايد آن را بيان فرمودهاند.
و در برخى از آنها آمده است كه: «اگر كسى از پرداخت يك درهم يا كمتر از آن امتناع كند در زمره ظالمين به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ذريه آن حضرت است» (1).
همچنين در يك روايت آمده است كه حضرت امام رضا عليه السلام در جواب نامه يكى از تجار فارس مرقوم فرمودند:
«.. همانا ما به وسيله خمس مىتوانيم دين را تقويت و يارى نموده و نيازهاى كسانى كه سرپرستى آنها به عهده ماست و نيازهاى شيعيان را تأمين كنيم و آبروى خود را در برابر دشمنان حفظ نماييم؛ پس خمس را از ما دريغ نكنيد و خودتان را از دعاى ما محروم نسازيد، و بدانيد كه پرداختن خمس موجب گشايش رزق و وسعت در آمد شما و مغفرت و پاك شدن شما از گناه و ذخيره آخرتتان خواهد بود. مسلمان كسى است كه به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند، نه اينكه با زبان اقرار كند و در دل مخالف باشد» (2).
آرى لازم است مسلمانان توجه داشته باشند كه خمسى كه به مال آنان تعلق مىگيرد از ملك آنان خارج شده و هرگونه
تصرف در آن مال قبل از بيرون كردن خمس آن نماز در آن مال صحيح نيست. و حكم غصب را دارد.
پرسش 46: چرا ما «شيعيان» در حال طواف، جامه احرام را بر دوش مىاندازيم بطوريكه دو شانه و دو بازو پوشيده مىشود و با آرامش طواف مىكنيم ولى عدّهاى از مردان اهل تسنن در حال طواف جامه احرام را از زير بغل راست بر شانه چپ مىاندازند، بطوريكه شانه راست آنها برهنه مىماند و شانه چپ پوشيده مىشود، همچنين برخى از آنان در حال طواف هروله مىكنند؟
(تند حركت مىكنند)
پاسخ: همانگونه كه در مناسك محشّى مسأله 271 آمده احتياط مستحب يا واجب آنست كه «جامه احرام را بگونهاى بر دوش بيندازند كه صدق ردا كند و دو شانه و دو بازو را بپوشاند». البته اگر رعايت نكردند طواف باطل نمىشود همچنين مستحب است در حال طواف قدمها را كوتاه بردارند و با آرامش و وقار- نه تند و نه كند- راه بروند. (1)
ولى عدّهاى از اهل تسنن بر مردها مستحب مىدانند كه در حال طواف جامه احرام را بگونهاى كه در بالا گفته شد، بپوشند و در چند شوط از طوافهاى واجب هروله كنند. (2)
ظاهراً منشأ اين گونه طواف انجام دادن، دستور رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است كه در سال هفتم هجرت، عمرة القضاء انجام داد و همينكه با اصحاب وارد مسجد الحرام شدند مشركين در اطراف مسجد نگاه مىكردند، براى اينكه مشركين، احساس ضعف و بى حالى در مسلمانان نكنند، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به اصحاب دستور داد، جامه احرام را از زير بغل راست بر دوش چپ بيندازند و هروله كنند (تند حركت كنند) ليكن طواف با اين كيفيت فقط در عمرة القضاء انجام شد، آنهم بمنظور اينكه مبادا دشمن خيال كند مسلمانان مبتلا به ضعف و خستگى هستند و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در حجة الوداع آنگونه طواف نكرد و به آن دستور نداد، ائمه عليهم السلام نيز آنگونه طواف نكرده و آن را مردود دانستهاند، اما عدّهاى از اهل تسنن همان كيفيت عمرة القضاء را دنبال كرده و مىكنند. (1)
پرسش 47: چرا ما «شيعيان» در ميقاتها، خصوصاً در مسجد شجره، هنگام محرم شدن، دعاها و تلبيهها را با صداى بلند مىخوانيم و گاهى بصورت دسته جمعى آنها را تكرار مىكنيم؟ چرا تلبيه و دعاها را بلند مىخوانيم؟
در حال طواف دعاها را بلند و گاهى مرد و زن بطور هماهنگ فرياد مىزنيم؟ در سعى نيز عدّهاى چنين عمل مىكنند، در صورتى كه اين امر موجب حواس پرتى و تضييع
1) به وسائل الشيعه، ج 9، ص 428: كتاب الحج، ابواب الطواف، باب 29، مراجعه شود.
حقوق ديگران مىشود، از سويى اهل تسنن اكثراً آرام و بدون سر و صدا محرم مىشوند، و طواف و سعى مىكنند و از رفتار ما ناراحت و گاهى اعتراض مىكنند، آيا عمل ما مستند شرعى دارد؟ آيا دعاها و تلبيهها را در ميقات و غير آن بلند خواندن و با صدا گفتن استحباب دارد؟
آيا زنها در موقع محرم شدن تلبيه را بلند بگويند بطوريكه صداى آنان را مردان نامحرم بشنوند، اشكال ندارد؟
پاسخ 47: اينگونه رفتارها مبناى فقهى نداشته و فقط بر اساس عادت انجام مىشود و توصيه ما نيز آن است كه در ميقاتها و در حال طواف و سعى، تلبيهها و دعاها را آرام و بدون سر و صدا انجام دهند ولى متأسفانه در اثر بىتوجهى و چه بسا به دليل اينكه اين گونه محرم نمودن و دعاها را در ميقات و غيره با سر و صدا تكرار كردن از لوازم شغل تلقى شده لذا كمتر به آداب تلبيه و دعا خواندن توجه مىشود، در هر حال لازم است اين پرسش مورد توجه قرار گيرد و درباره آن بحث و بررسى شود خصوصاً نسبت به تلبيه گفتن بانوان.
در اينجا بطور خلاصه جوانب اين پرسش را بررسى و خوانندگان محترم را به امور ذيل توجه مىدهم:
الف) افضل يا احوط آنست كه تلبيه را در ميقات آهسته بگويند.
راجع به بلند گفتن تلبيه، مرحوم سيد قدس سره در عروة الوثقى (1)
1) كتاب الحج، كيفية الاحرام، مسأله 20.
بعد از نقل اقوال در رابطه با تأخير تلبيه از ميقات و بعد از اشاره به وجه جمع بين اخبار- فرموده است:
«افضل آنست كه در ميقات مدينه، تلبيه را هنگام نيت و پوشيدن دو جامه احرام، آهسته بگويند و بلند گفتن تلبيه را تا رسيدن به بيدا تأخير بيندازند و وقتى به زمين بيدا- كه يك ميل (حدود دو كيلومتر) از ذى الحليفه به طرف مكه واقع است- رسيدند، صداها را به تلبيه بلند كنند «فالأفضل ان يأتى بها (اى بالتلبية) حين النية و لبس الثوبين سرّاً و يؤخّر الجهر بها الى المواضع المذكورة ...».
مرحوم امام قدس سره در حاشيه عروة، بجاى «الافضل» فرموده است: «بل الاحوط». مرحوم آقاى گلپايگانى قدس سره فرموده است: «الافضلية غير معلومة نعم هو احوط». مرحوم آقاى خوئى قدس سره فرموده است: «لم تظهر افضلية التعجيل و ان كان هو الأحوط و لايبعد افضليّة التأخير». (البته اين احتياط استحبابى است).
همچنين مرحوم آقاى خوئى در مناسك فارسى مسأله 185 فرموده است:
... احتياط اين است كه از جايى كه احرام مىبندد فوراً تلبيه را آهسته بگويد و از جاهايى كه گفته شد بلند بگويد. (1)» و
1) تذكر: «قد حكى عن صاحب الحدائق لزوم تأخير التلبية عن مسجدالشجرة الى البيداء بصورة الفتوى او الاحتياط اللزومى و عن كاشف اللثام احتمال تأخير نية الاحرام الى البيداء»، به نقل از تفصيل الشريعة، ج 3، ص 200.
عبارت اكثر مناسكها- در ضمن بيان كيفيت احرام و مسائل مربوط به تلبيه- مشابه عبارت مناسك مرحوم آقاى خوئى قدس سره مىباشد.
ب) چنانچه زن با شنيدن نامحرم، تلبيه را بلند بگويد اشكال دارد.
راجع به تلبيه گفتن بانوان و شنيدن نامحرم از مرحوم آيت الله گلپايگانى قدس سره سؤال شده كه «اگر زن تلبيه را در موقع محرم شدن بلند بگويد، بطوريكه اجنبى بشنود جايز است يا نه؟ و بر فرض عدم جواز، باطل است يا نه؟»
آن مرحوم چنين جواب داده است:
«اگر با شنيدن اجنبى جهر به تلبيه كرده، احوط لزومى اعاده است» (آداب و احكام حج، ص 146، پرسش و پاسخ 342)
برخى ديگر از مراجع فرمودهاند: «و امّا زن در هيچ حال و جايى، از او خواسته نشده كه صداى خود را به تلبيه بلند كند».
برخى ديگر فرمودهاند: «چنانچه صداى آنها مهيّج» باشد احتياط در آهسته گفتن است».
ج) بهترين دعاها، دعاى با خشوع و مخفى است.
راجع به دعا خواندن با صداى بلند، خداوند متعال در قرآن كريم فرموده است:
ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةً إِنَّهُ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ
خداى خود را به تضرّع و زارى و به صداى آهسته
بخوانيد كه خداوند هرگز تجاوز كاران را دوست نمىدارد. (سوره اعراف/ 55)
همچنين خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است:
وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنْ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ.
ياد كن خداى خود را در دل خود، با تضرّع و زارى و پنهانى و بىآنكه صدا بلند كنى و در صبح و شام ياد كن.
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است كه فرمود: «خير الدعاء (الذكر) الخفىّ و خير الرزق ما يكفى» (نور الثقلين، ج 3، ص 321).
بهترين دعا و ذكر دعايى است كه در خفا و به طور پنهانى انجام شود و بهترين روزى آن است كه به اندازه كفاف باشد.
از حضرت رضا عليه السلام نقل است كه فرمود:
«دَعْوَةُ العَبْدِ سرّاً دَعْوَةً واحِدَةً تَعْدِلُ سَبْعينَ دَعْوَةً عَلانِيَةً» (1)
يك دعاى پنهانى بنده، معادل هفتاد دعاى علنى است.
و فرمود: «دَعْوَةٌ تُخْفِيها افْضلُ عِنْدَاللَّهِ مِنْ سَبْعِينَ دَعْوَةً تُظْهِرُها» (2)
يك دعاى مخفى نزد خدا افضل است از هفتاد دعاى علنى.
همچنين روايت شده كه مردم با صداى بلند دعا مىخواندند و ذكر مىگفتند، رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: «أيُّها الناس،
بخود آييد (فكر كنيد) ناشنوا و غايب را كه نمىخوانيد، بلكه كسى را مىخوانيد كه شنوا و نزديك و با شما است. (1)
د) رعايت حقوق مردم مقدم بر حق اللَّه است.
راجع به لزوم رعايت حقوق ديگران، از آيات و روايات فوق الذكر روشن شد كه دعاى آرام و آهسته به مراتب افضل از دعا خواندن با صداى بلند و به صورت دسته جمعى برگزار كردن است، علاوه بر اين رعايت حقوق مردم از دعا خواندن با سر و صدا مهمتر است و از روايات استفاده مىشود كه حق الناس مقدم بر حق اللَّه است، خداوند متعال راضى نيست با خواندن دعا، همراه با سر و صدا، ديگران ناراحت شوند، حواس سايرين پرت شود، و چگونه مىخواهيم با دعايى كه مرضىّ خدا نيست رضايت او را جلب و به وسيله آن به بارگاهش راه يابيم؟
از آنچهبيان شد معلوم گرديد كه احتياط يا افضل آنستكه در ميقاتها تلبيه را آهسته بگوييم و نيز معلوم شد كه اگر زنها با صداى بلند تلبيه بگويند و مرد نامحرم بشنود به نظر بعضى
1) عن أبى موسى، قال: كُنّا مَعَ النَّبِى صلى الله عليه و آله و سلم في سَفَرٍ، فَجَعَلَ النَّاسُ يَجْهَرونَ بالتَكبِير: فقال النَّبى صلى الله عليه و آله و سلم: «أيّها النّاسُ، اربَعُوا عَلى أنْفُسِكُم، انّكُمْ لَيْسَ تَدْعُونَ اصَمَّ ولا غائباً، انَّكُمْ تَدْعُونَ سَميعاً قريباً وَهُوَ مَعَكُم» صحيح مسلم، كتاب الذكر والدعاء والتوبة، باب 13: استحباب خفض الصوت بالذكر، ح 3703- والمصباح المنير، ص 481 نقلًا عنه و عن فتح البارى.
مراجع اشكال دارد و معلوم گرديد كه در هيچ جا بلند گفتن تلبيه از بانوان خواسته نشده است همچنين معلوم شد كه دعاى مرضىّ خداوند سبحان دعايى است كه بطور آرام، مخفى، همراه با خشوع و خضوع و خالى از هرگونه ريا و خودنمايى باشد، بهترين دعا، دعايى است كه موجب تضييع حقوق ديگران و حواس پرتى سايرين نشود بر اين اساس لازم است زائران محترم از هرگونه سر و صدا خصوصاً دعاهاى دستهجمعى پرهيز كنند، دعا را كه اصل عبادات است به تظاهرات مبدّل نسازند، از شورآفرينى و هيجانهاى بىمورد خوددارى كنند، در ميقاتها و در حال طواف و سعى بحال خود باشند، با وقار و حضور قلب و توجه به خدا حركت و دعا كنند، از هرگونه رفتار و دعايى كه موجب اعتراض مسلمانان و اهل سنّت مىشود پرهيز كنند، از دعا خواندن دستهجمعى و شعارگونه خصوصاً همراه با زنها، جدّاً خوددارى كنند.
فَبَشِّرْ عِبَادِي الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمْ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ (1)
. صدق اللَّه العلى العظيم.
و آخر دعوانا ان الحمد للَّهرب العالمين.
29/ 4/ 1383 برابر اول جمادى الثاني 1425
1) سوره زمر/ 17.