ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارمشيرازي ناصر، - ۱۳۰۵
عنوان و نام پديدآور : حج و حرمين شريفين در تفسير نمونه بامقدمه مكارم شيرازي بهكوشش علي قاضيعسكر
مشخصات نشر : تهران مشعر، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهري : ص ۷۲۸
شابك : ۴۰۰۰۰ريال يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس موضوع : حج موضوع : ابراهيم در قرآن شناسه افزوده : قاضيعسكر، علي ۱۳۲۵ - ، گردآورنده رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/م۷۵ح۳ ۱۳۸۲
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۲-۲۷۷۱۷
با شكوهترين مراسم عبادى
بىشك، حج بزرگترين كنگره اسلامى است. در اين كنگره نمايندگان واقعى امّت اسلامى، از بيش از يكصد كشور دنيا (اعمّ از كشورهاى اسلامى و غير اسلامى) شركت دارند و شايان توجّه اين كه انگيزه شركت در اين مراسم يك انگيزه به تمام معنا معنوى است كه فضاى كنگره را براى رسيدن به يك وحدت نظر كلّى آماده مىسازد.
گرچه ما هرگز از تمام ظرفيت حج استفاده نكردهايم ولى همين مقدار كه از آن بهره گرفته مىشود گامى است بلند در راه عظمت اسلام و مسلمين، و مأيوس ساختن دشمن از نفوذ در اين سدّ عظيم، به اميد آن روز كه مسلمانان جهان به ظرفيت واقعى برنامه عظيم معنوى و انسانساز حج پىببرند و از آن به عنوان وسيلهاى براى تعالى در تمام زمينهها استفاده كنند.
در قرآن مجيد درباره حج چند بحث مهم ديده مىشود:
نخست آثار و بركات به طور فشرده آمده است.
در بخش ديگرى، قسمت قابل توجّهى درباره اعمال حج، طواف، سعى صفا و مروه، وقوف عرفات و مشعر و منا، قربانى و تقصير و احكام ديگرى درباره «مصدود» و امثال آن به طور كاملًا ظريف و دقيق بيان شده است.
بخشى نيز درباره حضرت ابراهيم خليل شيخ الانبيا و بناى خانه كعبه و مراسم قربانى فرزند و مانند آن است كه بسيارى از اعمال حج تداعى كننده فداكارىهاى آن پيامبر بزرگ و تفسير كننده اعمال او است.
در تفسير نمونه تمام اين لطايف و ظرايف بحمد اللَّه آمده است ولى به طور
پراكنده- به تناسب آيات- در مجلدات مختلف.
بديهى است گردآورى و تهذيب و تنقيح اين مباحث سبب مىشود كه خوانندگان احاطه كاملى بر مسائل حج از ديدگاه قرآن مجيد پيدا كنند.
خوشبختانه دانشمند محترم حجّةالاسلام والمسلمين آقاى سيّدعلى قاضىعسكر با ذوق و سليقه خوب خود اين مهم را بر عهده گرفته، مباحث را گردآورى و تبويب و تنقيح كرده و مجموعه پر ارزشى فراهم ساخته و در اختيار تمام كسانى كه مىخواهند شكوه و عظمت و اسرار حج را از طريق قرآن بدانند قرار دادهاند.
اميدواريم همگان بتوانند از آن بهره گيرند و ذخيره يوم المعاده ما و ايشان و خوانندگان عزيز باشد.
قم- حوزه علميه
ناصر مكارم شيرازى
حج و مناسك و اسرار آن، در قرآن كريم، جايگاهى ويژه دارد و مفسّران عالقيدر از ديرباز در تفسير آيات مرتبط با آن، نكات ارزشمند و آموزندهاى را مطرح كردهاند كه به دليل متمركز و منسجم نبودنِ آيات و در نتيجه عدم پيوستگى تفاسير و مطالب مطرح شده در باره آن، عموم مردم از دستيابى به لطايف آن محروم ماندهاند.
از اين رو، از سالها پيش، در اين انديشه بودم كه با استخراج و گردآورىِ مباحث مربوط به حج و حرمين شريفين از تفاسير مختلف، دستيابى به اين گنجينه ارزشمند را براى علاقمندان هموار نمايم. در اين راستا، پس از مشورت با برخى فرهيختگان، تفسير نمونه را به دليل فارسى بودن و قابل فهم بودن براى بيشتر طبقات مردم برگزيدم.
ابتدا اين تفسير شريف را از آغاز تا پايان مطالعه كرده، آيات و مباحث مرتبط با موضوع حج را مشخص نمودم، آنگاه مطالب مربوط به هر بحث را، كه در آيات و سورههاى مختلف آمده بود، با رعايت ترتيب بحث، منظم و در يك فصل قرار دادم تا خواننده هنگام مطالعه در مباحث هر بخش، احساس گسيختگى و در نتيجه خستگى نكند و بتواند از آغاز تا پايان هر موضوع را پيوسته ملاحظه و مطالعه كند.
سپس با رعايت حفظ متن، مطالب و موضوعات گزينش شده ويرايش گرديد تا عبارات انتخاب شده از بخشهاى مختلف، حتّىالمقدور هماهنگ شود.
آيات و روايات نيز اعرابگذارى گرديد تا خواننده را در درستخوانى آنها يارى دهد.
آدرس مطالبِ گزينش شده از هر بخش، در پايان هر موضوع ذكر گرديد تا آنانكه
مايلند با مراجعه به اصل تفسير، مطالب را دنبال كنند، اين امكان براى آنها فراهم شود.
مباحث مختلف نيز در چهار فصل تنظيم گرديد:
فصل نخست: زندگانى حضرت ابراهيم خليل عليه السلام بنيانگذار حج ابراهيمى.
فصل دوم: حج و مسائل مربوط به آن.
فصل سوم: مكه و رويدادها و موضوعات مرتبط به آن.
فصل چهارم: مدينه، رويدادها، جنگها و حوادثى كه در آن رخ داده است.
در صدد بودم مباحث مربوط به سيره نبوى و حوادث عصر بعثت را نيز به فصلهاى كتاب بيفزايم ليكن به دليل حجيم شدن، از اين تصميم منصرف شدم.
مجموعه فراهم شده، براى عموم مردم مفيد و سودمند است امّا براى روحانيون محترم كاروانها، بهخصوص در موسم حج و ايام عمره، كه معمولًا دسترسى به منابع مختلف براى آنان فراهم نيست، مىتواند نفع و بهره بيشترى در بر داشته باشد.
به اميد آنكه اين حركت استمرار يابد و مطالب و موضوعات مرتبط با حج و حرمين شريفين از تفاسير ديگر نيز استخراج و براى گسترش فرهنگ حج در جامعه، در اختيار عموم قرار گيرد.
در پايان لازم مىدانم از مرجع عاليقدر، حضرت آيتاللَّه العظمى آقاى مكارم شيرازى- دامت بركاته- كه با استقبال از اين طرح و با ارائه رهنمودهاى مفيد و سازنده خود اينجانب را در تهيه و تنظيم اين كتاب يارى كردند و نيز از همكاران ارجمندم در مركز تحقيقات حج، صميمانه تشكّر و سپاسگزارى نمايم.
سيّدعلى قاضىعسكر
بخش اوّل: زندگانى پرماجراى ابراهيم عليه السلام
زندگى پرماجراى ابراهيم عليه السلام
پيامبر بتشكن
از آنجا كه در قرآن تنها يك سوره به نام ابراهيم ناميده شده- هر چند حالات ابراهيم تنها در اين سوره نيامده، بلكه در سورههاى ديگر نيز به مناسبتهاى گوناگون از اين پيامبر بزرگ الهى ياد شده است- لذا مناسب ديديم تا زندگى پر افتخار اين قهرمان توحيد را فهرستوار ذكر نماييم، تا در تفسير آيات مختلف كه در آينده به آن برخورد مىكنيم، و نياز به احاطه بر زندگى اين پيامبر دارد، آگاهى كافى وجود داشته باشد، و بتوانيم خوانندگان محترم را به اين بحث ارجاع دهيم.
زندگى ابراهيم را در سه دوره مشخص مىتوان مطرح كرد:
1- دوران قبل از نبوت.
2- دوران نبوت و مبارزه با بت پرستان در بابل.
3- دوران هجرت از بابل و تلاش و كوشش در سرزمين مصر و فلسطين و مكه.
ابراهيم در سرزمين بابل، كه از سرزمينهاى شگفتانگيز جهان بود و حكومتى نيرومند و در عين حال ظالم و جبار بر آن سلطه داشت، تولد يافت. او در زمانى چشم به جهان گشود كه نمرودبن كنعان، آن پادشاه جبار و ستمگر بر بابل حكومت مىكرد و خود را خداى بزرگ بابل معرفى مىنمود.
البته مردمبابل تنها اين بت را نداشتند، بلكه در عين حال بتهايى با اشكال گوناگون و از مواد مختلف ساخته و پرداخته بودند و به نيايش در مقابل آنها مشغول بودند.
حكومت وقت، از آنجا كه بت پرستى را وسيله مؤثرى براى تحميق و تخدير افكار سادهلوحان مىديد، سخت از آن حمايت مىكرد و هرگونه اهانت و توهين به بتها را يك گناه بزرگ و جرم نابخشودنى مىدانست.
مورخان درباره تولد ابراهيم داستان شگفتانگيزى نقل كردهاند كه خلاصهاش چنين است:
منجّمان تولد شخصى را كه با قدرت بى منازع نمرود مبارزه خواهد كرد، پيشبينى كرده بودند و او با تمام قوا، هم براى جلوگيرى از تولد چنين كودكى و هم براى كشتن او بر فرض تولد، تلاش و كوشش مىكرد. امّا هيچيك از اينها مؤثر نيفتاد و اين نوزاد سرانجام تولد يافت.
مادر براى حفظ او، وى را در گوشه غارى در نزديكى زادگاهش پرورش مىداد، بهطورى كه سيزده سال از عمر خود را در آنجا گذراند. دور از نظر مأموران نمرود پرورش يافت و به سن نوجوانى رسيد و تصميم گرفت كه آن خلوتگاه را براى هميشه ترك كند و به ميان مردم گام نهد و درس توحيدى را كه با الهام درون به ضميمه مطالعات فكرى دريافته بود براى مردم باز گويد.
در اين هنگام كه مردم بابل علاوه بر بتهاى ساختگى دست خود، موجودات آسمانى همچون خورشيد و ماه و ستارگان را پرستش مىكردند، ابراهيم تصميم گرفت از طريق منطق و استدلالهاى روشن، وجدان خفته آنها را بيدار سازد و پردههاى تاريك تلقينات غلط را از روى فطرت پاك آنها برگيرد، تا نور فطرت بدرخشد، و در راه توحيد و يگانه پرستى گام بگذارند.
او مدتها در باره آفرينش آسمان و زمين و قدرتى كه بر آنها حكومت مىكند و نظام شگفتانگيز آنها مطالعه كرده بود و نور يقين در قلبش مىدرخشيد. (1)
1) 1. انعام: 75.
نخست با ستاره پرستان روبهرو شد و در برابر گروهى كه در برابر ستاره زهره كه بلافاصله بعد از غروب آفتاب در افق مغرب مىدرخشد به تعظيم و پرستش مشغول مىشدند قرار گرفت.
ابراهيم يا از روى تعجب و استفهام انكارى، و يا به عنوان هماهنگى با طرف مقابل، به عنوان مقدمه براى اثبات اشتباهشان، صدا زد اين خداى من است؟! اما هنگامى كه غروب كرد گفت: من غروب كنندگان را دوست ندارم.
هنگامى كه ماه سينه افق را شكافت و ماه پرستان مراسم نيايش را شروع كردند، با آنها هم صدا شده، گفت: اين خداى من است؟ اما آن هم كه افول كرد گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند از گمراهان خواهم بود.
خورشيد پردههاى تاريك شب را شكافت، و شعاع طلايى خود را بر كوه و صحرا گسترد، آفتاب پرستان به نيايش برخاستند، ابراهيم گفت: اين خداى من است؟، اين از همه بزرگتر است. اما هنگامى كه غروب كرد، صدا زد اى قوم من از شريكهايى كه شما براى خدا مىسازيد بيزارم! اينها همه افول و غروب دارند. اينها همه دستخوش تغيير و اسير دست قوانين آفرينشاند، و هرگز از خود اراده و اختيارى ندارند، تا چه رسد به اينكه خالق و گرداننده اين جهان باشند.
من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده، من در ايمان خود به او خالص و ثابتقدمم و هرگز از مشركان نخواهم بود (سوره انعام آيه 75 تا 79).
ابراهيم اين مرحله از مبارزه خود را با بت پرستان، به عالىترين صورت پشت سر گذاشت، و توانست عدهاى را بيدار و حداقل عده ديگرى را در شك و ترديد فرو برد.
چيزى نگذشت اين زمزمه در آن منطقه پيچيد، اين جوان كيست كه با اين منطق گويا و بيان رسا در دلهاى توده مردم راه باز مىكند؟!
در يكمرحلهديگر ابراهيمباعمويش آزر وارد بحث شد وبا عباراتىبسيار محكم،
رسا و توأم با محبت و گاهى توبيخ، در زمينه بت پرستى به او هشدار داد، و به او گفت:
چرا چيزى را مىپرستى كه نمىشنود و نمىبيند و نه هيچ مشكلى را درباره تو حل مىكند؟ تو اگر از من پيروى كنى، من تو را به راه راست هدايت مىكنم، من از اين مىترسم كه اگر از شيطان پيروى كنى مجازات الهى دامنت را بگيرد.
حتى هنگامى كه عمويش در مقابل اين نصايح، او را تهديد به سنگسار كردن مىنمود او با جمله سلام عليك، من براى تو استغفار خواهم كرد كوشش نمود تا در دل سنگين او راهى پيدا كند (سوره مريم آيه 47).
در اينكه ابراهيم در چه سن و سالى به مقام نبوت نائل گشت دليل روشنى در دست نداريم ولى همينقدر از سوره مريم استفاده مىشود كه او به هنگامى كه با عمويش آزر به بحث پرداخت، بهمقام نبوت رسيدهبود؛ زيرا در اين سوره مىخوانيم: وَاذْكُرْ فِيالْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً* إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً. (1)و مىدانيم اين ماجرا قبل از درگيرى شديد بابت پرستان وداستان آتشسوزى اوبودهاست، واگرآنچهرا بعضى از مورخان نوشتهاند كه ابراهيم به هنگام داستان آتشسوزى 16 ساله بود به آن بيفزاييم ثابت مىشود كه او از همان آغاز نوجوانى اين رسالت بزرگ را بر دوش گرفته بود.
به هر حال ماجراى درگيرى ابراهيم با بت پرستان، هر روز شديدتر، و شديدتر، مىشد، تا به شكستن همه بتهاى بتخانه بابل (به استثناى يك بت بزرگ) با استفاده از يك فرصت كاملا مناسب، انجاميد!
ماجراى مخالفت و مبارزه ابراهيم با بتها سرانجام به گوش نمرود رسيد و او را احضار كرد تا به گمان خود از طريق نصيحت و اندرز، و يا توبيخ و تهديد وى را
1) 1. مريم: 41 و 42.
خاموش سازد.
اوكه درسفسطهبازى، چيرهدست بود، از ابراهيمپرسيد اگر تواين بتها را نمىپرستى، پس پروردگار تو كيست؟ گفت: همان كسى كه حيات و مرگ به دست او است.
فرياد زد اى بى خبر اين بهدست من است، مگر نمىبينى مجرم محكوم به اعدام را آزاد مىكنم، و زندانى غير محكوم به اعدام را اگر بخواهم اعدام مىنمايم؟!
ابراهيم كه در پاسخهاى دندانشكن، فوق العاده مهارت داشت، با استمداد از قدرت نبوت به او گفت تنها حيات و مرگ نيست كه بهدست خدا است، همه عالم هستى به فرمان اويند، مگر نمىبينى صبحگاهان خورشيد به فرمان او از افق مشرق سر بر مىآورد و شامگاهان به فرمانش در افق مغرب فرو مىرود؟ اگر تو حكمروا بر پهنه جهان هستى مىباشى، فردا اين قضيه را عكس كن، تا خورشيد از مغرب سر بر آورد، و در مشرق فرونشيند.
نمرود چنان مبهوت شد كه توانايى سخن گفتن را در برابر او از دست داد (بقرهآيه 258).
بدون شك ابراهيم مىدانست كه نمرود در ادعاى قدرت بر حيات و مرگ سفسطه مىكند ولى مهارت او در استدلال اجازه نمىداد اين مطلب كه جاى دستاويزى براى دشمن سفسطهباز در آن وجود دارد، تعقيب شود، لذا فورا آن را رها كرد و به چيزى چسبيد كه هيچگونه قدرت دست و پا زدن در آن نداشت!
سرانجام دستگاه حكومت جبار نمرود كه احساس كرد اين جوان كم كم به صورت كانون خطرى براى حكومت خود كامه او در آمده و زبان گويا و فكر توانا ومنطق رسايش ممكن است سبب بيدارى و آگاهى تودههاى تحت ستم گردد، و زنجيرهاى استعمار او را سرانجام پاره كنند و بر او بشورند، تصميم گرفت با دامن زدن به تعصبات جاهلانه بت پرستان، كار ابراهيم را يكسره كند و با مراسم خاصى كه در سوره انبيا ذكر شده، او را در برابر ديدگان همه در ميان درياى آتشى كه بهوسيله
جهل مردم و جنايت نظام حاكم بر افروخته شده بود، بسوزاند و براى هميشه فكر خود را راحت كند.
اما هنگامى كه آتش به فرمان خدا خاموش گشت و ابراهيم سالم از آن صحنه بيرون آمد، چنان لرزهاى بر دستگاه نمرود وارد گشت كه به كلى روحيه خود را باخت، چرا كه ديگر ابراهيم يك جوان ماجراجو و تفرقهافكن- بر چسبى كه دستگاه نمرود به او مىزدند- نبود، بلكه به عنوان يك رهبر الهى و يك قهرمان شجاع كه مىتواند يك تنه و با دست خالى بر انبوه جباران قدرتمند يورش ببرد، در آمد! و به همين دليل نمرود و درباريانش كه همچون زالو خون مردم بينوا را مىمكيدند تصميم گرفتند براى ادامه حكومت خود با تمام قوا در برابر ابراهيم بايستند و تا او را نابود نكنند از پاى ننشينند.
از سوى ديگر ابراهيم سهم خود را از آن گروه گرفته بود؛ يعنى دلهاى آماده به او ايمان آورده بودند، او بهتر ديد كه با جمعيت مؤمنان و هوادارانش سرزمين بابل را ترك گويد، و براى گستردن دعوت حق به سوى شام و فلسطين و مصر، سرزمين فراعنه، روانه شود، و توانست در آن مناطق حقيقت توحيد را تبليغ نمايد و مؤمنان فراوانى را به سوى پرستش خداوند يگانه بخواند.
ابراهيم عمرى را به مبارزه با بت پرستى در تمام اشكالش و مخصوصا انسان پرستى گذراند و توانست دلهاى آماده را به نور توحيد روشن سازد و در كالبد انسانها جان تازهاى دمد و گروههاى زيادى را از زنجير خودكامهگان رهايى بخشد.
اكنون بايد در آخرين مرحله عبوديت و بندگى خدا گام نهد و هر چه را دارد در طبق اخلاص بگذارد، و به پيشگاهش تقديم كند.
تا از رهگذر آزمايشهاى بزرگ الهى با يك جهش بزرگ روحانى وارد مرحله امامت و پيشوايى انسانها گردد و مقارن همينحال، پايههاى خانه توحيد يعنى خانه كعبه را برافرازد، و آن را به صورت يك كانون بى نظير خدا پرستى در آورد، و از همه مؤمنان آماده، به كنگره عظيمى در كنار اين خانه عظيم توحيد، دعوت كند.
ماجراى حسادت ساره زن نخستين ابراهيم با هاجر كنيزى كه او را به همسرى اختيار
كرده بود و فرزندى به نام اسماعيل از او يافت، سبب شد كه اين مادر و كودك شير خوار را به فرمان خدا از سرزمين فلسطين به بيابان خشك و تفتيده مكه در لابلاى آن كوههاى زمخت و خشن ببرد. و آنها را در آن سرزمين كه حتى يك قطره آب در آن پيدا نمىشد، به فرمان خدا، و به عنوان يك آزمايش بزرگ بگذارد و باز گردد.
پيدايش چشمه زمزم و آمدن قبيله جرهم به آن سرزمين و اجازه خواستن از هاجر براى زندگى در آن منطقه كه هر كدام ماجراى طولانى و مفصلى دارد، سبب آبادى اين سرزمين شد.
ابراهيم از خدا خواسته بود كه آن نقطه را شهرى آباد و پر بركت سازد، و دلهاى مردم را به فرزندانش كه در آن منطقه رو به فزونى بودند، متوجه گرداند.
جالب اينكه بعضى از مورخان نقل كردهاند هنگامى كه ابراهيم هاجر و اسماعيل شير خوار را در مكه گذاشت، و مىخواست از آنجا باز گردد، هاجر او را صدا زد كهاى ابراهيم چه كسى به تو دستور داد ما را در سرزمينى بگذارى كه نه گياهى در آن وجود دارد، نه حيوان شير دهندهاى، و نه حتى يك قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟! ابراهيم در يك جمله كوتاه پاسخ گفت: پروردگارم مرا چنين دستور داده است.
هنگامى كه هاجر اين جمله را شنيد گفت: اكنون كه چنين است، خدا هرگز ما را به حال خود رها نخواهد كرد!
ابراهيم كرارا از فلسطين به قصد زيارت اسماعيل به مكه آمد، و در يكى از همين سفرها بود كه مراسم حج را بجاى آورد و به فرمان خدا اسماعيل فرزندش را كه به صورت نوجوان برومند و فوق العاده پاك و با ايمان بود به قربانگاه برد و حاضر شد اين بهترين ميوه شاخسار حياتش را با دست خود در راه خدا قربانى كند.
هنگامى كه اين مهمترين آزمايش را به عالىترين صورتى از عهده بر آمد و تا آخرين مرحله آمادگى خود را در اين راه نشان داد خدا قربانىاش را پذيرفت و اسماعيل را براى او حفظ كرد و گوسفندى به عنوان قربانى براى او فرستاد.
سرانجام ابراهيم با ادا كردن حق همه اين امتحانات، و بيرون آمدن از كوره همه اين آزمايشها، به بلندترين مقامى كه يك انسان ممكن است به آن برسد ارتقا يافت و
چنانكه قرآن مىگويد:
خداوند ابراهيم را به كلماتى آزمود و او همه آنها را به انجام رساند، و به دنبال آن به او فرمود من تورا امام و پيشوا قرار مىدهم، ابراهيم كه از اين مژده به وجد آمده بود تقاضا كرد كه اين مقام را به بعضى از فرزندان من نيز ببخش، دعاى او مستجاب شد ولى به اين شرط كه اين مقام به كسى كه ظلم و ستم و انحرافى از او سر زده باشد هرگز نخواهد رسيد. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 10، ص 406.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ (14) فَأَنْجَيْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفِينَةِ وَ جَعَلْناها آيَةً لِلْعالَمِينَ (15) وَ إِبْراهِيمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (16) إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (17) وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ (18) أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ (19) (1)
«14- ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او در ميان آنها هزار سال، جز پنجاه سال، درنگ كرد اما سرانجام طوفان آنها را فرا گرفت در حالى كه
1) 1. عنكبوت.
ظالم بودند.
15- ما او و اصحاب كشتى را رهايى بخشيديم و آنرا آيتى براى جهانيان قرار داديم.
16- ما ابراهيم را فرستاديم، هنگامى كه به قومش گفت: خدا را پرستش كنيد، و از او بپرهيزيد كه اين براى شما بهتر است اگر بدانيد.
17- شما غير از خدا فقط بتها (قطعات سنگ و چوبى) را مىپرستيد و دروغهايى به هم مىبافيد، كسانى را كه غير از خدا پرستش مىكنيد مالك رزق شما نيستند، روزى را نزد خدا بطلبيد و او را پرستش كنيد و شكر او را بجا آوريد، كه به سوى او باز مىگرديد.
18- اگر شما (مرا) تكذيب كنيد، امتهاى پيش از شما نيز (پيامبرانشان را) تكذيب كردند وظيفه فرستاده خدا جز ابلاغ آشكار نيست.
19- آيا آنها نديدند چگونه خداوند آفرينش را آغاز مىكند، سپس بازمىگرداند؟ اين كار براى خدا آسان است.
چون در آيات قبلى سخن از آزمايش عمومى انسانها بود، از اينجا به بعد بخشهايى از آزمايشهاى سخت انبيا عليهم السلام و اقوام پيشين را منعكس مىكند كه چگونه تحت فشار و آزار دشمنان قرار گرفتند و چگونه صبر كردند و سرانجام پيروزى نصيبشان شد، تا هم دلدارى باشد براى ياران پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه در آن روز سخت در فشار دشمنان نيرومند در مكه بودند و هم تهديدى باشد براى دشمنان كه مراقب پايان دردناك عمرشان باشد.
نخست از اولين پيامبر اولوا العزم يعنى نوح عليه السلام شروع مىكند و در عبارتى كوتاه آن بخش از زندگانىاش را كه بيشتر متناسب وضع مسلمانان آن روز بود، بازگو مىكند.
مىگويد: «ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او در ميان آنها هزار سال به جز پنجاه سال، درنگ كرد»؛ وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً ....
شب و روز مشغول تبليغ و دعوت به سوى توحيد بود، در خلوت و تنهايى، در ميان جمعيت و با استفاده از هر فرصت، آنها را در اين مدت طولانى يعنى 950 سال! به سوى خداوند فرا خواند و از اين تلاش پىگير خسته نشد و ضعف و فتورى به خود راه نداد، اما
با اين همه جز گروه اندكى (حدود هشتاد نفر طبق نقل تواريخ) ايمان نياوردند (يعنى به طورمتوسط هر دوازده سال يكنفر!).
بنابر اين شما در راه دعوت به سوى حق و مبارزه با انحرافات خسته نشويد كه برنامه شما در مقابل برنامه نوح عليه السلام سهل و آسان است.
ولى ببينيد پايان اين قوم ستمگر و لجوج به كجا رسيد. «سرانجام طوفان عظيم آنها را فرا گرفت، در حالى كه ظالم و ستمگر بودند»؛ ... فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ.
به اين ترتيب طومار زندگى ننگينشان درهم پيچيده شد و كاخها و قصرها و جسدهاى بىجانشان در امواج طوفان دفن شد.
تعبير به هزار سال الا پنجاه سال- در حالى كه ممكن بود از اول 950 سال بگويد- براى اشاره به عظمت و طول اين زمان است؛ زيرا عدد هزار آن هم به صورت هزار سال براى مدت تبليغ عدد بسيار بزرگى محسوب مىشود.
ظاهر آيه فوق اين است كه اين مقدار، تمام عمر نوح نبود- هر چند تورات كنونى اين عدد را براى تمام مدت عمر نوح ذكر كرده است (1)بلكه بعد از طوفان هم مدت ديگرى زندگى كرد كه طبق گفته بعضى از مفسران، سيصد سال بود.
البته اين عمر طولانى در مقياس عمرهاى زمان ما بسيار زياد است و هيچگاه طبيعى به نظر نمىرسد. ممكن است ميزان عمر در آن ايام با امروز تفاوت داشته، اصولا قوم نوح عليه السلام چنان كه از بعضى مدارك به دست مىآيد، عمر طولانى داشتند و در اين ميان عمر حضرت نوح عليه السلام نيز فوقالعاده بوده است، ضمناً اين نشان مىدهد كه ساختمان وجود انسان به او امكان عمر طولانى مىدهد.
مطالعات دانشمندان امروز نيز نشان داده كه عمر انسان حد ثابت و معينى ندارد و اينكه بعضى آن را محدود به 120 سال، يا كمتر و بيشتر، دانستهاند، كاملا بى پايه است، بلكه با تغيير شرايط كاملا ممكن است دگرگون شود.
هم اكنون به وسيله آزمايشهايى توانستهاند عمر پارهاى از گياهان و يا موجودات زنده ديگر را به دوازده برابر عمر معمولى و حتى در بعضى از موارد، اگر تعجب نكنيد به
1) 1. تورات- سفر تكوين، فصل نهم.
نهصد برابر! برسانند و اگر موفق شوند با همين معيار عمر انسان را افزايش دهند، ممكن است انسان هزاران سال عمر كند.
ضمناً بايد توجه داشت كه كلمه «طوفان» در اصل به معنى هر حادثهاى است كه انسان را احاطه مىكند (از ماده طواف) سپس به آب فراوان، يا سيل شديد كه مساحت زيادى از زمين را فرا مىگيرد و در خود فرو مىبرد، اطلاق شده است. همچنين به هر چيز شديد و فراوان كه فراگير باشد- اعم از باد و آتش و آب- نيز گفته مىشود و گاه به معنى تاريكى شديد شب نيز آمده است. (1)
جالب اينكه مىگويد: «وَ هُمْ ظالِمُونَ» يعنى آنها به هنگام وقوع طوفان، همچنان به ظلم و ستم خود ادامه مىدادند. اشاره به اينكه اگر اين كار را رها كرده و نادم مىشدند و به سوى خداوند مىآمدند، هرگز گرفتار چنين سرنوشتى نمىشدند.
در آيه بعد مىافزايد: «ما نوح و اصحاب كشتى را رهايى بخشيديم و آن را آيت و نشانهاى براى جهانيان قرار داديم»؛ فَأَنْجَيْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفِينَةِ وَ جَعَلْناها آيَةً لِلْعالَمِينَ.
سپس به دنبال ماجراى فشرده نوح عليه السلام و قومش به سراغ داستان ابراهيم عليه السلام دومين پيامبر بزرگ اولوا العزم مىرود و مىفرمايد: «ما ابراهيم عليه السلام را فرستاديم هنگامى كه به قومش گفت: خداى يگانه را پرستش كنيد و از او بپرهيزيد كه اين براى شما بهتر است اگر بدانيد»؛ وَ إِبْراهِيمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
در اينجا دو برنامه مهم اعتقادى و عملى انبيا عليهم السلام را كه دعوت به توحيد و تقوا بوده است، با هم بيان كرده و در پايان مىگويد: اگر شما درست بينديشيد پيروى از توحيد و تقوا براى شما بهتر است كه دنيايتان را از آلودگىهاى شرك و گناه و بدبختى نجات مىدهد و آخرت شما نيز سعادت جاويدان است.
سپس ابراهيم عليه السلام به دلايل بطلان بت پرستى مىپردازد و با چند تعبير مختلف كه هر كدام متضمن دليلى است، آيين آنها را شديدا محكوم مىكند.
نخست مىگويد: «شما غير از خدا فقط بتهايى را مىپرستيد»؛ إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ.
1) 1. مفردات راغب، ص 320، كلمه طواف، فرهنگ عميد يك جلدى ص 718.
همان بتهايى كه مجسمههاى بىروحى هستند، مجسمههايى بى اراده، بى عقل و شعور و فاقد همه چيز كه چگونگى منظره آنها خود دليل گويايى بر بطلان عقيده بتپرستى است (توجه داشته باشيد «أَوْثان» جمع «وَثَن» بر وزن صنم- به معنى سنگهايى است كه آنها را مىتراشندو عبادت مىكردند).
بعد از اين فراتر مىرود و مىگويد: نه تنها وضع اين بتها نشان مىدهد كه معبود نيستند، بلكه شما نيز مىدانيد كه خودتان دروغهايى به هم مىبافيد و نام معبود را بر اين بتها مىگذاريد؛ ... وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً ....
شما چه دليلى براى اين دروغ بزرگ جز يك مشت اوهام و خرافات داريد؟!
از آنجا كه «تَخْلُقُونَ» از ماده «خلق» است كه گاهى به معنى آفريدن و ساختن مىآيد و گاه به معنى دروغ گفتن، بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اين جمله غير از آنچه در بالا گفتيم ذكر كردهاند و گفتهاند منظور اين است كه شما اين بتها (اين معبودهاى قلابى) را با دست خود مىتراشيد و خلق مىكنيد (بنابر اين «إِفْك» به معنى معبودهاى دروغين و خلق به معنى تراشيدن است).
سپس به دليل سومى مىپردازد كه پرستش شما نسبت به اين بتها يا به خاطر منافع مادى است و يا سرنوشتتان در جهان ديگر و هر كدام باشد باطل است، چرا كه «كسانى را كه غير از خداوند مىپرستيد، قادر نيستند به شما رزق و روزى دهند»؛ إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً.
شما خود قبول داريد كه بتها خالق نيستند، بلكه خالق خداوند است، بنابر اين روزى دهنده نيز او است. «سپس روزى را نزد خدا جستجو كنيد»؛ فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ.
«و چون روزى دهنده او است او را عبادت كنيد و شكر او را به جا آوريد»؛ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ ....
به تعبير ديگر يكى از انگيزههاى عبادت، حس شكرگزارى در مقابل منعم حقيقى است، شما مىدانيد منعم حقيقى خداوند است، پس شكر و عبادت نيز مخصوص ذات پاك خداوند است.
و اگر زندگى سراى ديگر را مىطلبيد، بدانيد بازگشت همه شما به سوى او است و
نه به سوى بتها!؛ ... إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ.
بتها نه در اينجا منشا اثرى هستند و نه آنجا.
به اين ترتيب با چند دليل كوتاه و روشن، منطق واهى آنها را مىكوبد.
سپس ابراهيم عليه السلام به عنوان تهديد، و همچنين بىاعتنايى نسبت به آنها مىگويد: «اگر شما سخنان مرا تكذيب كنيد، مطلب تازهاى نيست، امتهاى پيش از شما نيز پيامبرشان را تكذيب كردند «و به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند»؛ وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ....
«وظيفه رسول و فرستاده خداوند جز ابلاغ آشكار نيست. خواه پذيرا شوند يا نشوند»؛ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ.
منظور از امتهاى پيشين، قوم نوح عليه السلام و اقوامى بودند كه بعد از آنها روى كار آمدند.
البته ارتباط آيات، ايجاب مىكند كه اين جمله از سخنان ابراهيم عليه السلام باشد و بسيارى از مفسران نيز همين تفسير را پذيرفته، يا به عنوان يك احتمال ذكر كردهاند.
احتمال ديگر اينكه روى سخن در اين آيه به مشركان مكه و معاصران پيامبر صلى الله عليه و آله است و جمله: كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ تناسب بيشترى با آن دارد، به علاوه شبيه اين تعبير كه در آيه 25 زمر و 25 فاطر آمده نيز در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مشركان عرب است، ولى به هر حال هر كدام از اين دو تفسير باشد، از نظر نتيجه تفاوتى پيدا نمىكند.
در اينجا قرآن داستان ابراهيم عليه السلام را موقتا رها كرده و بحثى را كه ابراهيم عليه السلام در زمينه توحيد و بيان رسالت خويش داشت، به وسيله ذكر دليل بر معاد تكميل مىكند و مىگويد:
«آيا اين منكران معاد، نديدند چگونه خداوند آفرينش را آغاز مىكند، سپس آن را بازمىگرداند؟»؛ أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ.
منظور از رؤيت و ديدن در اينجا همان مشاهده قلبى و علم است؛ يعنى آيا آنها چگونگى آفرينش الهى را نمىدانند، همان كسى كه قدرت بر ايجاد نخستين داشته، قادر بر اعاده آن نيز هست، كه قدرت بر يك چيز، قدرت بر امثال و اشباه آن نيز هست.
اين احتمال نيز وجود دارد كه رؤيت در اينجا به همان معنى مشاهده با چشم باشد، چرا كه انسان در اين دنيا زنده شدن زمينهاى مرده و روييدن گياهان و تولد اطفال از نطفه
و جوجهها را از تخم مرغ با چشم ديده است، كسى كه قدرت بر چنين كارى دارد، مىتواند بعد از مرگ مردگان را حيات ببخشد.
در پايان آيه به عنوان تأكيد مىافزايد: «اين كار براى خدا سهل و آسان است»؛ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ. چرا كه تجديد حيات در برابر ايجاد روز نخست، مسأله سادهترى محسوب مىشود.
البته اين تعبير به تناسب فهم و منطق انسانها است، و گرنه ساده و مشكل در برابر كسى كه قدرتش بىانتها است مفهومى ندارد، اين قدرتهاى محدود ما است كه اين مفاهيم را آفريده و با توجه به كارآمد آن، امورى مشكل و امورى آسان شدند. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 16، ص 235.
وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ (83) إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (84) إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما ذا تَعْبُدُونَ (85) أَ إِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ (86) فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ (87) فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ (88) فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ (89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ (90) فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْكُلُونَ (91) ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ (92) فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ (93) فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ (94) (1)
83- و از پيروان او (نوح) ابراهيم عليه السلام بود.
84- به خاطر بياور هنگامى را كه با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد.
1) 1. صافات.
85- هنگامى كه به پدر و قومش گفت: اينها چه چيز است كه مىپرستيد؟!
86- آيا غير از خداوند، به سراغ اين معبودهاى دروغين مىرويد؟
87- شما در باره پروردگار عالميان چه گمان مىبريد؟
88- (سپس) او نگاهى به ستارگان افكند.
89- و گفت من بيمارم (و با شما به مراسم جشن نمىآيم).
90- آنها از او روى برتافته و به او پشت كردند (و به سرعت دور شدند).
91- (او وارد بت خانه شد) مخفيانه نگاهى به معبودهاى آنها كرد و از روى تمسخر گفت: چرا از اين غذاها نمىخوريد؟
92- (اصلا) چرا سخن نمىگوييد؟!
93- سپس ضربهاى محكم با دست راست و با توجه، بر پيكر آنها فرود آورد (و همه را جز بت بزرگ در هم شكست).
94- آنها با سرعت به سراغ او آمدند.
در اين آيات بخش قابل ملاحظهاى از زندگى ابراهيم عليه السلام قهرمان بتشكن به دنبال گوشههايى از تاريخ پر ماجراى نوح عليه السلام آمده است.
در اينجا نخست از ماجراى بتشكنى ابراهيم عليه السلام و برخورد شديد بتپرستان با او سخن مىگويد و در قسمت ديگرى پيرامون بزرگترين صحنه فداكارى ابراهيم خليل عليه السلام و مسأله قربانى فرزندش بحث مىكند و اين قسمت در قرآن مجيد منحصرا در همين جا مطرح شده است.
آيه نخست ماجراى ابراهيم عليه السلام را به اين صورت با ماجراى نوح عليه السلام پيوند مىدهد و مىفرمايد: «و از پيروان نوح، ابراهيم عليه السلام بود»؛ وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ.
او در همان خط توحيد و عدل، در همان مسير تقوا و اخلاص كه سنت نوح عليه السلام بود، گام بر مىداشت كه انبيا عليهم السلام همه مبلغان يك مكتب و استادان يك دانشگاهاند و هر كدام برنامه ديگرى را تداوم مىبخشند و تكميل مىكنند.
چه تعبير جالبى؟ ابراهيم عليه السلام از شيعيان نوح عليه السلام بود. با اينكه فاصله زمانى زيادى آن دو را از هم جدا مىكرد (حدود 2600 سال به گفته بعضى از مفسران) ولى مىدانيم در پيوند مكتبى، زمان كمترين تأثيرى ندارد.
بعد از بيان اين اجمال به تفصيل آن پرداخته، مىفرمايد: «به خاطر بياور هنگامى را كه ابراهيم عليه السلام با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد»؛ إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ.
مفسران براى قلب سليم، تفسيرهاى متعددى بيان كردهاند كه هر كدام به يكى از ابعاد اين مسأله اشاره مىكند، قلبى كه پاك از شرك باشد، قلبى كه خالص از معاصى و كينه و نفاق باشد، قلبى كه از عشق دنيا تهى باشد، كه حب دنيا سرچشمه همه خطاها است،
و سرانجام قلبى كه جز خداوند در آن نباشد! حقيقت اين است كه سليم از ماده سلامت و هنگامى كه سلامت به طور مطلق مطرح مىشود، سلامتى از هرگونه بيمارى اخلاقى و اعتقادى را شامل مىشود.
قرآن مجيد در باره منافقان مىگويد: فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً؛ «در دلهاى آنها يك نوع بيمارى است و خداوند نيز (بر اثر لجاجت و گناهشان) بر اين بيمارى مىافزايد». (1)
جالبترين تفسير را براى قلب سليم امام صادق عليه السلام بيان فرموده: در آنجا كه مىخوانيم: «الْقَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ»؛ «قلب سليم، قلبى است كه خداوند را ملاقات كند در حالى كه هيچ كس جز او در آن نباشد.» (2)و اين تعبير، جامع همه اوصاف گذشته است.
نيز در روايت ديگرى از همان امام عليه السلام آمده است كه فرمود: «صاحِبُ النِّيَّةِ الصّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلِيمِ لِأَنَّ سَلامَةَ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَحْذُوراتِ بِتَخْلِيصِ النِّيَّةِ لِلَّهِ فِي الْأُمُورِ كُلِّها»؛ «كسى كه نيت صادقى دارد صاحب قلب سليم است، چرا كه سلامت قلب از شرك و شك، نيت را در همه چيز خالص مىكند.» (3)
درباره اهميت قلب سليم، همين بس كه قرآن مجيد آن را تنها سرمايه نجات روز قيامت شمرده، چنان كه در سوره شعرا آيه 88 و 89 از زبان همين پيامبر بزرگ ابراهيم عليه السلام مىخوانيم: يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ؛ «روزى كه اموال و فرزندان سودى به حال انسان نمىبخشند، جز كسى كه با قلب سليم در پيشگاه خداوند
حضور يابد». (1)
آرى ابراهيم عليه السلام با قلب سليم و روح پاك و اراده نيرومند و عزم راسخ، مأمور مبارزه با بتپرستان شد و از پدر (عمو) و قوم خودش آغاز كرد، چنان كه قرآن مىگويد:
«به خاطر بياور هنگامى را كه به پدر و قومش گفت: اينها چه چيز است كه مىپرستيد؟!»؛ إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ.
حيف نيست انسان با آن شرافت ذاتى و عقل و خرد در مقابل مشتى سنگ و چوب بىارزش تعظيم كند؟ عقلتان كجا است؟! سپس اين تعبير را كه توأم با تحقير آشكار بتها بود، با جمله ديگرى تكميل كرد و گفت: «آيا شما، جز اللَّه كه بر حق است به سراغ خدايان دروغين مىرويد؟»؛ أَ إِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ.
با توجه به اينكه «افْك» به معنى دروغ بزرگ و يا زشتترين دروغها است، قاطعيت سخن ابراهيم عليه السلام درباره بتها روشنتر مىشود.
سرانجام سخنش را با جمله كوبنده ديگرى در اين مقطع پايان داد و گفت: «شما در باره پروردگار عالميان چه گمان مىبريد؟!»؛ فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ.، روزى او را مىخوريد، مواهب او سراسر وجود شما را احاطه كرده، با اين حال موجودات بىارزشى را همرديف او قرار دادهايد، با اين حال باز انتظار داريد به شما رحم كند، و شما را با اشد مجازات كيفر ندهد؟ چه اشتباه بزرگى؟ چه گمراهى خطرناكى؟
تعبير رَبِّ الْعالَمِينَ اشاره به اين است كه تمام عالم در سايه ربوبيت او اداره مىشوند، شما او را رها ساخته به سراغ يك مشت پندار و اوهامى كه هيچ منشأ اثر نيستند رفتهايد.
در تواريخ و تفاسير آمده است كه بتپرستان بابل، هر سال مراسم عيد مخصوصى داشتند، غذاهايى در بت خانه آماده مىكردند و در آنجا مىچيدند، به اين پندار كه غذاها متبرك شود، سپس دسته جمعى به بيرون شهر مىرفتند و در پايان روز باز مىگشتند و براى نيايش و صرف غذا به بت خانه مىآمدند، آن روز شهر خالى شد و فرصت خوبى براى در هم كوبيدن بتها به دست ابراهيم عليه السلام افتاد.
1) 1. تفسير نمونه، ج 15، ص 273.
فرصتى كه ابراهيم عليه السلام مدتها انتظار آن را مىكشيد و مايل نبود به آسانى از دست برود. لذا هنگامى كه در شب از او دعوت به شركت در اين مراسم كردند، «او نگاهى به ستارگان افكند»؛ فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ. «وگفت من بيمارم»؛ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ.
به اين ترتيب عذر خود را خواست! «آنها به او پشت كرده و به سرعت از او دور شدند و به دنبال مراسم خود شتافتند»؛ فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ.
در اينجا دو سؤال مطرح است.
نخست اينكه: چرا ابراهيم عليه السلام به ستارگان نگاه كرد، هدفش از اين نگاه چه بود؟
ديگر اينكه آيا به راستى بيمار بود كه گفت بيمارم؟ چه بيمارى داشت؟ پاسخ سؤال اول با توجه به اعتقادات مردم بابل و رسوم و عادات آنها روشن است، آنها در علم نجوم مطالعاتى داشتند و حتى مىگويند بتهاى آنها نيز هياكل ستارگان بود و به اين خاطر به آنها احترام مىگذاشتند كه سمبل ستارگان بودند.
البته در كنار اطلاعات نجومى، خرافات بسيار نيز در اين زمينه در ميان آنها شايع بود، از جمله اينكه ستارگان را در سرنوشت خود مؤثر مىدانستند و از آنها خير و بركت مىطلبيدند و از وضع آنها بر حوادث آينده استدلال مىكردند.
ابراهيم عليه السلام براى اينكه آنها را متقاعد كند، طبق رسوم آنها، نگاهى به ستارگان آسمان افكند، تا چنان تصور كنند كه پيش بينى بيمارى خود را از مطالعه اوضاع كواكب كرده است و قانع شوند! بعضى از مفسران بزرگ اين احتمال را نيز دادهاند كه او مىخواست از حركت ستارگان، وقت بيمارى خود را دقيقاً دريابد؛ زيرا يك نوع بيمارى همچون تب در فواصل زمانى خاصى به سراغش مىآمد، ولى با توجه به وضع افكار مردم بابل احتمال اول مناسبتر است.
بعضى نيز احتمال دادهاند كه نگاه او به آسمان در واقع نگاه مطالعه در اسرار آفرينش بود، هر چند آنها نگاه او را نگاه يك منجم مىپنداشتند كه مىخواهد از اوضاع كواكب حوادث آينده را پيشبينى كند.
در مورد سؤال دوم پاسخهاى متعددى دادهاند از جمله اينكه او واقعا بيمار بود، هر چند اگر سالم هم بود هرگز در مراسم جشن بتها شركت نمىكرد، ولى بيمارىاش بهانه خوبى براى عدم شركت در آن مراسم و استفاده از فرصت طلايى براى درهم كوبيدن
بتها بود و دليلى ندارد كه ما بگوييم او در اينجا توريه كرده، چرا كه توريه براى انبيا مناسب نيست.
بعضى ديگر گفتهاند كه ابراهيم عليه السلام واقعا بيمارى جسمى نداشت، اما روحش بر اثر اعمال ناموزون اين جمعيت و كفر و شرك و ظلم و فسادشان بيمار بود، بنابر اين او واقعيتى را بيان كرد، هر چند آنها طور ديگرى فكر كردند و او را از نظر جسمى بيمار پنداشتند. اين احتمال نيز داده شده است كه او در اين سخن توريه كرده باشد.
مثل اينكه كسى بر در منزل مىآيد و سؤال مىكند فلان كس در منزل است؟ آنها در پاسخ مىگويند: اينجا نيست و منظورشان از كلمه اينجا پشت در خانه است، نه مجموع خانه، در حالى كه شنونده اين چنين نمىفهمد (اينگونه تعبيرات را كه دروغ نيست اما ظاهرش چيز ديگر است، در فقه توريه مىنامند).
منظور ابراهيم عليه السلام از اين سخن اين بود كه من در آينده ممكن است بيمار شوم تا دست از سر او بردارند و به سراغ كار خود بروند. اما تفسير اول و دوم مناسبتر به نظر مىرسد.
به اين ترتيب ابراهيم عليه السلام تنها در شهر ماند و بتپرستان شهر را خالى كرده و بيرون رفتند، ابراهيم عليه السلام نگاهى به اطراف خود كرد، برق شوق در چشمانش نمايان شد، لحظاتى كه از مدتها قبل انتظارش را مىكشيد فرا رسيد، بايد يك تنه برخيزد و به جنگ بتها برود و ضربه سختى بر پيكر آنان وارد سازد، ضربهاى كه مغزهاى خفته بتپرستان را تكان دهد و بيدار كند.
قرآن مىگويد: «او به سراغ خدايان آنها آمد، نگاهى به آنها و ظروف غذايى كه در اطرافشان بود افكند و از روى تمسخر صدا زد: آيا از اين غذاها نمىخوريد؟!»؛ ... فَراغَ (1)إِلى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْكُلُونَ اين غذاها را عبادت كنندگانتان فراهم كردهاند، غذاهاى چرب و شيرين، متنوع و رنگين است، چرا ميل نمىكنيد؟! سپس افزود: اصلا چرا حرف نمىزنيد؟ «چرا لال و بسته دهن هستيد؟!»؛ ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ.
به اين ترتيب تمام معتقدات خرافى آنها را به سخريه كشيد، بدون شك او به خوبى
1) 1. «راغ» از ماده «روغ» به معناى توجه و تمايل به چيزى به صورت پنهانى يا به صورت توطئه و تخريباست.
مىدانست نه آنها غذا مىخورند و نه سخن مىگويند، موجودات بىجانى بيش نيستند، اما در حقيقت مىخواست دليل برنامه بتشكنى خود را به اين صورت زيبا و لطيف ارائه داده باشد.
سپس آستين را بالا زد، تبر را به دست گرفت و با قدرت حركت داد و با توجه، ضربهاى محكم بر پيكر آنها فرود آورد!؛ فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ.
منظور از يمين يا واقعا همان دست راست است كه انسان غالب كارهاى خود را با آن انجام مىدهد و يا كنايه از قدرت و قوت است (هر دو معنى نيز با هم قابل جمع است).
به هر حال چيزى نگذشت كه از آن بت خانه آباد و زيبا ويرانهاى وحشتناك ساخت. بتها همه دست و پا شكسته، هر كدام به گوشهاى افتادند و به راستى براى بتپرستان منظرهاى دلخراش و اسفبار و غمانگيز پيدا كردند.
ابراهيم عليه السلام كار خود را كرد و مطمئن و آرام از بتكده بيرون آمد و به سراغ خانه خود رفت، در حالى كه خود را براى حوادث آينده آماده مىساخت.
او مىدانست انفجار عظيمى در شهر، بلكه در سراسر كشور بابل ايجاد كرده كه صداى آن در آينده بلند خواهد شد! طوفانى از خشم و غضب به راه مىافتد كه او در ميان طوفان تنها است، اما او خداوند را دارد و همين او را كافى است.
بتپرستان به شهر بازگشتند و به سراغ بت خانه آمدند، چه منظره وحشتناك و بهتآورى؟ گويى بر سر جايشان خشكشان زدهاست؟ لحظاتى چند، رشته افكارشان از دست رفت و مات و مبهوت، خيره خيره به آن ويرانه نگاه كردند و بتهايى را كه پناه روز بىپناهى خود مىپنداشتند، بىپناه در آنجا ديدند.
سپس سكوت جاى خود را به خروش و نعره و فرياد داد ... چه كسى اين كار را كرده؟ كدام ستمگر؟! و چيزى نگذشت كه به خاطرشان آمد جوان خداپرستى در اين شهر وجود دارد، به نام ابراهيم عليه السلام كه بتها را به باد استهزا مىگرفت و تهديد كرده بود من نقشه خطرناكى براى بتهاى شما كشيدهام! معلوم مىشود كار، كار او است.
سپس جمعيت به سوى او حركت كردند، در حالى كه با سرعت (و خشم) راه مىرفتند؛ فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ.
«يَزِفُّونَ» از ماده «زَفْ» (بر وزن كف) در اصل در مورد وزش باد و حركت سريع
شترمرغ كه مخلوطى از راه رفتن و پريدن است به كار رفته، سپس اين كلمه به طوركنايه در مورد زفاف عروس يعنى بردن عروس به خانه داماد استعمال شده است.
به هر حال منظور اين است كه بتپرستان با سرعت به سوى ابراهيم عليه السلام آمدند كه دنباله ماجرايش را در آيات بعد خواهيم خواند.
قبلا لازم است بدانيم توريه چيست؟ توريه بر وزن توصيه كه گاهى از آن تعبير به معاريض نيز مىشود، اين است كه سخنى بگويند كه ظاهرى دارد اما منظور گوينده چيز ديگر است، هر چند شنونده نظرش متوجه همان ظاهر مىشود، فى المثل كسى از ديگرى سؤال مىكند كى از سفر آمدى؟ او مىگويد: پيش از غروب در حالى كه پيش از ظهر آمده است، شنونده از ظاهر اين كلام كمى قبل از غروب را مىفهمد، در حالى كه گوينده قبل از ظهر را اراده كرده، چرا كه آن هم قبل از غروب است!
يا كسى از ديگرى سؤال مىكند غذا خوردهاى؟ مىگويد آرى، شنونده از اين سخن چنين مىفهمد كه امروز غذا خورده در صورتى كه منظورش اين است ديروز غذا خوردهاست.
ايننكته در كتبفقهى مطرحاست كهآيا توريهدروغ محسوبمىشود يانه؟ جمعى از فقهاى بزرگ از جمله شيخ انصارى (رضواناللَّه عليه) معتقد است كه توريه جزو دروغ نيست، نه عرفا كذب بر آن صادق است و نه از روايات اسلامى الحاق آن به كذب استفاده مىشود، بلكه در پارهاى از روايات، عنوان كذب رسماً از آن نفى شده است.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «الرَّجُلِ يُسْتَأْذَنُ عَلَيْهِ فَيَقُولُ لِلْجَارِيَةِ: قُولِي لَيْسَ هُوَ هَاهُنَا، قَالَ عليه السلام: لا بَأْسَ لَيْسَ بِكَذِبٍ»؛ «كسى دم در مىآيد و اجازه ورود به خانه مىطلبد صاحبخانه (كه مانعى از پذيرش او دارد) به كنيز مىگويد: بگو: او اينجا نيست (و منظور از آن مثلا همان پشت در خانه است) امام عليه السلام فرمود اين دروغ نيست.» (1)
1) 1. وسائل الشيعه، ج 8، ص 580، باب 141 از ابواب العشره، ح 8.
ولى حق اين است كه در اينجا بايد تفصيلى داد و به عنوان يك ضابطه كلى گفت:
هر گاه لفظ از نظر مفهوم لغوى و عرفى قابليت دو معنا دارد، ولى ذهنيات مخاطب، آن را بر معنى خاصى تطبيق مىكند، در حالى كه گوينده اراده معنى ديگرى را دارد، اين چنين توريهاى دروغ نيست. مثل اينكه لفظ مشترك را به كار برند و ذهن شنونده متوجه يك معنى شود، در حالى كه گوينده نظرش معنى ديگرى باشد.
فى المثل در حالات سعيد ابن جبير آمده است كه حجاج از او پرسيد: «نظر تو در باره من چگونه است؟» گفت: «به عقيده من تو عادل هستى!» اطرافيان شاد شدند، حجاج گفت: «او با اين سخن حكم كفر مرا صادر كرد؛ زيرا يك معناى عادل، عدول كننده از حق به باطل است!»
اما اگر لفظ از نظر مفهوم لغوى و عرفى تنها يك معنى دارد و گوينده آن را رها مىكند و به سوى معناى مجاز مىرود، بى آنكه قرينه مجاز را ذكر كند، اين چنين توريهاى بدون شك حرام است و ممكن است با اين تفصيل ميان نظرات مختلف فقها جمع كرد.
ولى بايد توجه داشت حتى در مواردى كه توريه مصداق كذب و دروغ نيست، گاهى مفاسد آن را در بر دارد و سبب اغراء به جهل و افكندن مردم در خطا مىشود و از اين نظر گاه، ممكن است به مرحله حرام برسد. اما هر گاه نه چنين مفسدهاى دارد و نه مصداق كذب و دروغ است، دليلى بر حرمت آن نداريم و روايت امام صادق عليه السلام از اين قبيل است. بنابر اين تنها دروغ نبودن براى توريه كردن كافى نيست، بلكه بايد مفاسد ديگر نيز در آن نباشد. البته در مواردى كه ضرورتى ايجاب كند كه انسان دروغى بگويد، مسلما مادام كه توريه ممكن است، بايد توريه كرد، تا سخن مصداق دروغ نباشد.
اما اينكه آيا براى پيامبران عليهم السلام توريه جايز است يا نه؟ بايد گفت در صورتى كه موجب تزلزل اعتماد عمومى مردم شود جايز نيست، چرا كه سرمايه انبيا عليهم السلام در طريق تبليغ همان سرمايه اعتماد عمومى مردم است و اما در مواردى مانند آنچه در داستان ابراهيم عليه السلام در آيات فوق آمده كه اظهار بيمارى كند و يا همچون منجمان نگاه در ستارگان آسمان بيفكند و هدف مهمى در اين كار باشد، بى آنكه پايههاى اعتماد حقجويان را متزلزل سازد، به هيچ وجه اشكالى ندارد.
مىدانيم قلب در اصطلاح قرآن به معنى روح و عقل است، بنابر اين قلب سليم به روح پاك و سالمى گفته مىشود كه از هرگونه شرك و شك و فساد خالى است.
قرآن مجيد، بعضى از قلوب را به عنوان قاسيه (قساوتمند) توصيف كرده است (مائده- 13).
گاه قلوبى را به عنوان ناپاك معرفى نموده (مائده- 41).
قلبهايى را بيمار معرفى مىكند (بقره- 6).
قلبهايى را مهر خورده و بسته معرفى مىنمايد. (توبه- 87).
در مقابل آنها قلب سليم را مطرح مىكند كه هيچيك از اين عيوب در آن نيست، هم پاك است و هم نرم و پر عطوفت، هم سالم و هم انعطافپذير در مقابل حق است.
اين همان قلبى است كه به عنوان حرم خداوند در روايات توصيف شده است، چنانكه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلا تَسْكُنُ حَرَمَ اللَّهِ غَيْرَ اللَّهِ»؛ «قلب حرم خداوند است، غير خدا را در حرم خدا ساكن مكن!» (1)
اين همان قلبى است كه مىتواند حقايق غيب را ببيند و به ملكوت عالم بالا نظر كند، چنان كه در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: «لَوْ لا أَنَّ الشَّياطِينَ يَحُومُونَ عَلى قُلُوبِ بَنِي آدَمَ لَنَظَرُوا إِلَى الْمَلَكُوتِ!»؛ «اگر شياطين قلوب فرزندان آدم را احاطه نكنند مىتوانند به جهان ملكوت نظر افكنند!» (2)
در هر حال بهترين سرمايه براى نجات در قيامت همين قلب سليم است و همان بود كه ابراهيم عليه السلام با آن به بارگاه پروردگارش شتافت و فرمان رسالت را دريافت كرد.
اين سخنرا با حديث ديگرى پايان مىدهيم. درروايتىآمدهاست: «أَنَّ للَّهِ فِيعِبادِهِ آنِيَةٌ وَ هُوَ الْقَلْبُ فَأَحَبَّها إِلَيْهِ أَصْفاها وَ أَصْلَبَها وَ أَرَقَّها أَصْلَبَها فِي دِينِ اللَّهِ وَأَصْفاها مِنَ الذُّنُوبِ وَ أَرَقَّها عَلَى الْإِخْوانِ»؛ «خداوند در ميان بندگانش ظرف و پيمانهاى دارد به نام دل كه از همه آنها بهتر همان ظرفى است كه صافتر، محكمتر و لطيفتر باشد،
از همه محكمتر در دين خدا، از همه پاكتر از گناهان، از همه لطيف تر در مقابل برادران دينى!» (1)
قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ (95) وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (96) قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ (97) فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ اْلأَسْفَلِينَ (98) وَقالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ (99) رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ (100) (2)
95- او (ابراهيم عليه السلام) گفت: آيا چيزى را مىپرستيد كه با دست خود مىتراشيد؟
96- با اينكه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهايى را كه مىسازيد!
97- آنهاگفتند بناى مرتفعى براىاو بسازيد، واورا درجهنمىازآتش بيفكنيد!
98- آنها طرحى براى نابودى ابراهيم عليه السلام ريخته بودند ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختيم.
99- (او از اين مهلكه به سلامت بيرون آمد) و گفت: من به سوى پروردگارم مىروم، او مرا هدايت خواهد كرد.
100- پروردگارا! به من از (فرزندان) صالح ببخش.
سرانجام بعد از ماجراى بتشكنى، ابراهيم عليه السلام را به همين اتهام به دادگاه كشاندند و او را مورد سؤال قرار داده و از او خواستند توضيح دهد كه حادثه وحشتناك بت خانه به دست چه كسى انجام يافته است؟ قرآن شرح اين ماجرا را در سوره انبيا بيان كرده و در آيات مورد بحث، تنها به يك فراز حساس آن قناعت مىكند و آن آخرين سخن ابراهيم عليه السلام با آنان در زمينه باطل بودن بتپرستى است مىگويد: «ابراهيم عليه السلام گفت آيا
چيزى را پرستش مىكنيد كه با دست خود مىتراشيد؟!»؛ قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ
هيچ آدم عاقلى مصنوع خود را پرستش مىكند؟ هيچ ذى شعورى در برابر مخلوق خود زانو به زمين مىزند؟ كدام عقل و منطق به شما چنين اجازهاى داده است؟! معبود بايد خالق انسان باشد نه مخلوق او، اكنون درست بنگريد و معبود حقيقى را پيدا كنيد:
«خداوند هم شما را آفريده و هم بتهايى را كه مىسازيد»؛ وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ
آسمان و زمين همه مخلوق اويند و زمان و مكان همه از او است، بايد سر بر آستان چنين خالقى نهاد و او را پرستش و نيايش كرد. اين دليلى است بسيار قوى و دندانشكن كه هيچ پاسخى در مقابل آن نداشتند.
ما در جمله «ما تعملون» به اصطلاح ما موصوله است (نه ما مصدريه) مىخواهد بگويد خداوند هم شما را آفريده، و هم مصنوعاتتان را، اگر بر بتها كلمه مصنوع انسان يا معمول انسان اطلاق شود، به خاطر شكلى است كه انسان به آن مىدهد و گر نه ماده آن را هم خدا آفريده است. اين درست به اين مىماند كه مىگويند اين فرش، آن خانه، و آن اتومبيل ساخته انسان است، مسلما منظور اين نيست كه انسان مواد آنها را ساخته، بلكه صورت آنها به دست انسان شكل مىگيرد.
اما اگر «ما» را مصدريه بگيريم، مفهومش اين است كه خداوند هم شما را آفريده و هم اعمال شما را، البته اين معنى غلط نيست و بر خلاف پندار بعضى سر از جبر در نمىآورد، چرا كه اعمال ما هر چند به اراده ما انجام مىگيرد، اما اراده و قدرت بر تصميمگيرى و نيروهاى ديگرى را كه افعال خود را با آن انجام مىدهيم همه از ناحيه خداوند است. ولى با اين حال آيه ناظر به اين معنى نيست، بلكه ناظر به بتها است.
مىگويد خداوند هم خالق شما است و هم بتهايى كه ساخته و پرداختهايد و لطف سخن نيز در همين است، چرا كه بحث از بتها بوده نه از اعمال آدمى.
در حقيقت اين آيه شبيه مطلبى است كه در داستان موسى عليه السلام و ساحران آمده كه مىگويد: فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ؛ «موسى عصا را رها كرد مار عظيمى شد و آنچه را به دروغ ساخته بودند بلعيد». (1)(منظور مارهاى ساختگى ساحران است)
1) 1. اعراف: 117.
ولى مىدانيم زورگويان و قلدران هرگز با منطق و استدلال آشنا نبودهاند، به همين دليل اين برهان گويا و نيرومند ابراهيم عليه السلام در قلب سردمداران نظام جبار بابل اثر نگذاشت، هر چند گروهى از توده مردم مستضعف را بيدار كرد، اما مستكبران كه پيشرفت اين منطق توحيدى را مزاحم منافع خويش مىديدند، با منطق زور و سرنيزه و آتش به ميدان آمدند، منطقى كه هرگز جز آن را نمىفهمند، تكيه بر قدرت خويش كردند و «فرياد زدند براى او بناى مرتفعى بسازيد و در ميان آن آتش بيافروزيد و او را در جهنمى سوزان بيافكنيد!»؛ قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ.
از اين تعبير استفاده مىشود كه قبلا دستور داده شد چهار ديوارى بزرگى ساختند، سپس در درون آن آتش افروختند، شايد به اين منظور كه هم آتش را از پراكنده شدن و خطرات احتمالى مهار كنند و هم دوزخى را كه ابراهيم عليه السلام، بتپرستان را با آن تهديد مىكرد عملا به وجود آورند! درست است كه براى سوزاندن انسانى همچون ابراهيم عليه السلام يك بار كوچك هيزم كافى بود، ولى براى اينكه سوز دل خود را از شكستن بتها فرو بنشانند و به اصطلاح انتقام خويش را به حد اعلى بگيرند، و در ضمن شكوه و عظمتى به بتها بخشند كه آبروى بر باد رفته آنها شايد برگردد، و نيز زهر چشمى از همه مخالفان خود بگيرند كه اين حادثه ديگر در تاريخ بابل تكرار نشود، اين درياى آتش را به وجود آوردند. (1)
بعضى «بُنْيان» را در اينجا به «منجنيق» تفسير كردهاند كه وسيله پرتاب اشياى سنگين از فاصلههاى دور بود، ولى غالب مفسران همان تفسير اول را برگزيدهاند كه بنيان همان ساختمان و چهار ديوارى بزرگ است.
در اينجا قرآن به ريزهكارىها و جزييات اين مسأله كه در سوره انبيا آمده است اشاره نمىكند، تنها در يك جمعبندى فشرده و جالب پايان اين ماجرا را چنين بيان مىكند: «آنها براى نابودى ابراهيم عليه السلام، نقشه دقيقى طرح كرده بودند، ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختيم»؛ فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ اْلأَسْفَلِينَ.
«كَيْد» در اصل به معنى هرگونه چارهانديشى است، خواه در طريق صحيح باشد يا
1) 1. توجه داشته باشيد جحيم در لغت به معنى آتشهايى است كه روى هم متراكم شده است.
غلط، هر چند غالبا در موارد مذموم استعمال مىشود و با توجه به اينكه در اينجا به صورت نكره آمده، نكرهاى كه دلالت بر عظمت و اهميت مىكند. اشاره به نقشه وسيع و گستردهاى است كه آنها براى نابود ساختن ابراهيم عليه السلام و برچيدن اثرات تبليغ قولى و عملى او طرح كرده بودند.
آرى خداوند آنها را اسفل و پايين قرار داد، و ابراهيم عليه السلام را در مرتبه اعلى، همانگونه كه منطقش برترى داشت، در حادثه آتشسوزى نيز خداوند او را برتر قرار داد و دشمنان نيرومندش را به سقوط كشانيد. آتش را بر او سرد و سالم ساخت و بى آنكه حتى يك تار موى او بسوزد از آن درياى آتش سالم به درآمد! يك روز نوح عليه السلام را از غرق شدن نجات مىدهد و روز ديگر ابراهيم عليه السلام را از سوختن، تا روشن كند آب و آتش سر بر فرمان او دارند و آنچه خداوند مىگويد آن مىكنند.
ابراهيم عليه السلام از اين حادثه هولناك و توطئه خطرناكى كه دشمن براى او چيده بود سالم و سربلند بيرون آمد و چون رسالت خود را در بابل پايان يافته مىديد، تصميم بر مهاجرت به اراضى مقدس شام گرفت و گفت: «من به سوى پروردگارم مىروم، او مرا هدايت خواهد كرد»؛ وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ.
بديهى است خداوند مكانى ندارد، اما مهاجرت از محيط آلوده به محيط پاك، مهاجرت به سوى خداوند است.
مهاجرت به سرزمين انبيا عليهم السلام و اوليا و كانونهاى وحى الهى، مهاجرت به سوى خداوند است، همانگونه كه سفر به مكه سفر الىاللَّه ناميده مىشود.
به علاوه مهاجرت براى انجام وظيفه و رسالت الهى، سفر به سوى دوست محسوب مىشود، و در اين سفر، هادى و راهنما در همه جا خداوند است.
در اينجا نخستين تقاضايش از خداوند كه در آيات فوق منعكس است، تقاضاى فرزند صالح بود، فرزندى كه بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد و برنامههاى نيمهتمامش را به پايان برساند. اينجا بود كه عرض كرد: «پروردگارا! به من از فرزندان صالح ببخش»؛ رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ.
چه تعبير جالبى! فرزند صالح و شايسته، شايسته از نظر اعتقاد و ايمان، شايسته از نظر گفتار و عمل، و شايسته از تمام جهات.
قابل توجه اينكه يك جا ابراهيم عليه السلام تقاضا مىكند كه در زمره صالحان باشد، چنانكه قرآن از قول او نقل مىكند: رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ؛ (1)
«پروردگارا! به من علم و دانش مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق كن.»
در اينجا تقاضا مىكند كه فرزندان صالح به من مرحمت فرما، چرا كه صالح وصفى است جامع كه تمام شايستگىهاى يك انسان كامل در آن جمع است.
خداوند نيز اين دعا را مستجاب كرد و فرزندان صالحى همچون اسماعيل و اسحاق به او مرحمت فرمود، چنان كه در آيات بعد همين سوره مىخوانيم: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ؛ «ما او را بشارت داديم به تولد اسحق عليه السلام پيامبرى از صالحان».
در مورد اسماعيل مىگويد: وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ* وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ؛ (2)
«و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل را به ياد آور كه همه از صابران بودند و ما آنها را در رحمت خود وارد كرديم چرا كه از صالحان بودند».
در آيات مورد بحث خوانديم: وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ؛ «ابراهيم عليه السلام به بتپرستان مىگويد هم خودتان مخلوق خدا هستيد و هم بتهاى ساختگى شما».
بعضى آيه فوق را توجيهى براى مذهب فاسد جبر پنداشتهاند (به اين ترتيب كه «ما» در جمله «ما تَعْمَلُونَ» را «ماى» مصدريه گرفتهاند و گفتهاند: مفهوم جمله اين مىشود كه خداوند شما و اعمالتان را آفريده است و هنگامى كه اعمال ما مخلوق خداوند است پس ما از خودمان اختيارى نداريم؟
اين سخن از چند جهت بى اساس است: اولًا: چنانكه گفتيم منظور از ما تعملون در اينجا بتهايى است كه با دست خود مىساختند، نه اعمال انسانها و بدون شك آنها اين مواد رااز عالمخلقت مىگرفتند ولى به آن شكل مىدادند (بنابر اين ما، ما موصوله است).
ثانياً: اگر مفهوم آيه آن باشد كه آنها پنداشتهاند، دليلى مىشد به نفع بتپرستان، نه
بر ضد آنها، چرا كه آنها مىتوانستند بگويند چون عمل بتسازى و بتپرستى ما را خداوند آفريده پس ما در اين ميان بى تقصير هستيم!
ثالثاً: به فرض اينكه معنى آيه چنين باشد، باز دليل بر جبر نيست؛ زيرا در عين آزادى اراده و اختيار باز هم به يك معنى خداوند خالق اعمال ما است، چرا كه اين آزادى اراده و قدرت بر تصميمگيرى و نيروهاى جسمى و فكرى و مادى و معنوى را چه كسى به ما داده است جز خداوند؟ پس خالق او است، در عين اينكه فعل، فعل اختيارى ما است. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 19، ص 105.
وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ (51) إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ (52) قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ (53) قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (54) قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ (55) قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ (56) وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ (57) فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ (58) (1)
51- ما وسيله رشد ابراهيم را از قبل به او داديم و از (شايستگى) او آگاه بوديم.
52- آن هنگام كه به پدرش (آزر) و قوم او گفت اين مجسمههاى بىروحى را كه شما همواره پرستش مىكنيد چيست؟
53- گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مىكنند!
54- گفت: مسلما شما و هم پدرانتان در گمراهى آشكارى بودهايد.
55- گفتند: تو مطلب حقى براى ما آوردهاى يا شوخى مىكنى؟!
1) 1. انبياء.
56- گفت: (كاملا حق آوردهام) پروردگار شما همان پروردگار آسمانهاو زمين است كه آنها را ايجاد كرده و من از گواهان اين موضوع هستم.
57- و به خدا سوگند نقشهاى براى نابودى بتهايتان در غياب شما طرح مىكنم.
58- سرانجام (با استفاده از يك فرصت مناسب) همه آنها- جز بت بزرگشان را- قطعه قطعه كرد، تا به سراغ او بيايند (و او حقايق را بازگو كند).
گفتيم در اين سوره همانگونه كه از نامش پيدا است، فرازهاى بسيارى از حالات انبيا (شانزده پيامبر) آمده است. در آيات گذشته اشاره كوتاهى به رسالت موسى عليه السلام و هارون عليه السلام شده بود و در آيات مورد بحث و قسمتى از آيات آينده بخش مهمى از زندگى و مبارزات ابراهيم عليه السلام با بتپرستان انعكاس يافته، نخست مىفرمايد: «ما وسيله رشد و هدايت را از قبل در اختيار ابراهيم عليه السلام گذاشتيم، و به شايستگى او آگاه بوديم»؛ وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ.
«رُشد» در اصل به معنى راه يافتن به مقصد است و در اينجا ممكن است اشاره به حقيقت توحيد باشد كه ابراهيم عليه السلام از سنين كودكى از آن آگاه شده بود و ممكن است اشاره به هرگونه خير و صلاح به معنى وسيع كلمه باشد.
تعبير به «من قبل» اشاره به قبل از موسى عليه السلام و هارون عليه السلام است.
جمله: كُنَّا بِهِ عالِمِينَ اشاره به شايستگىهاى ابراهيم عليه السلام براى كسب اين مواهب است. در حقيقت خداوند هيچ موهبتى را به كسى بدون دليل نمىدهد، اين شايستگىهاست كه آمادگى براى پذيرش مواهب الهى است، هر چند مقام نبوت يك مقام موهبتى است.
سپس به يكى از مهمترين برنامههاى ابراهيم عليه السلام اشاره كرده، مىگويد: اين رشد و رشادت ابراهيم عليه السلام آنگاه ظاهر شد كه به پدرش (اشاره به عمويش آزر است؛ زيرا عرب گاه به عمو «اب» مىگويد) و قوم او گفت: «اين تمثالهايى را كه شما دل به آن بستهايد و شب و روز گرد آن مىچرخيد و دست از آن بر نمىداريد چيست؟»؛ إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ، ابراهيم عليه السلام با اين تعبير بتهايى را كه در نظر آنها فوق العاده عظمت داشت، شديدا تحقير كرد.
اولًا: با تعبير «ما هذِهِ»؛ «اينها چيست؟» (1)ثانياً: با تعبير به «تَماثِيلُ» آورد؛ زيرا «تماثيل» جمع «تمثال» به معناى عكس يا مجسمه بىروح است. (2)
جمله «أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ» با توجه به معنى «عكوف» كه به معنى ملازمت توأم با احترام است، نشان مىدهد كه آنها آنچنان دلبستگى به اين بتها پيدا كرده بودند و سر بر آستانشان مىساييدند و بر گردشان مىچرخيدند، كه گويى همواره ملازم آنها بودند.
اين گفتار ابراهيم عليه السلام در حقيقت استدلال روشنى است براى ابطال بتپرستى؛ زيرا آنچه از بتها مىبينيم همين مجسمه و تمثال است، بقيه تخيل و توهم و پندار است، كدام انسان عاقل به خود اجازه مىدهد، كه براى يك مشت سنگ و چوب اين همه عظمت و احترام و قدرت قايل باشد؟ چرا انسانى كه خود اشرف مخلوقات است، در برابر مصنوع خويش، اين چنين خضوع و كرنش كند و حل مشكلات خود را از آن بخواهد؟! ولى بتپرستان در حقيقت هيچگونه جوابى در برابر اين منطق گويا نداشتند جز اينكه مطلب را از خود رد كنند و به نياكانشان ارتباط دهند. لذا گفتند: «ما پدران و نياكان خويش را ديديم كه اينها را پرستش مىكنند و ما به سنت نياكانمان وفاداريم»؛ قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ.
از آنجا كه تنها سنت و روش نياكان بودن هيچ مشكلى را حل نمىكند، و هيچ دليلى نداريم كه نياكان عاقلتر و عالمتر از نسلهاى بعد باشند، بلكه غالبا قضيه به عكس است چون با گذشت زمان علم و دانشها گستردهتر مىشود، ابراهيم عليه السلام بلافاصله به آنها پاسخ گفت: «هم شما و هم پدرانتان به طور قطع در گمراهى آشكار بوديد»؛ قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ.
اين تعبير كه توأم با انواع تأكيدها و حاكى از قاطعيت تمام است، سبب شد كه بتپرستان كمى به خود آمده در صدد تحقيق برآيند، رو به سوى ابراهيم عليه السلام كرده: گفتند:
«آيا به راستى تو مطلب حقى را آوردهاى، يا شوخى مىكنى»؛ قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ
أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ.
زيرا آنها كه به پرستش بتها عادت كرده بودند و آن را يك واقعيت قطعى مىپنداشتند باور نمىكردند كسى جدّى با بتپرستى مخالفت كند، لذا از روى تعجب اين سؤال را از ابراهيم عليه السلام پرسيدند.
اما ابراهيم عليه السلام صريحا به آنها پاسخ گفت: «آنچه مىگويم جدى است و عين واقعيت كه پروردگار شما پروردگار آسمانهاو زمين است»؛ قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ.
«همان خداوندى كه آنها را آفريده و من از گواهان اين عقيدهام»؛ الَّذِي فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ.
ابراهيم عليه السلام با اين گفتار قاطع نشان داد آن كس شايسته پرستش است كه آفريدگار آنها و زمين و همه موجودات است، اما قطعات سنگ و چوب كه خود مخلوق ناچيزى هستند ارزش پرستش را ندارند، مخصوصا با جمله: وَ أَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ اثبات كرد تنها من نيستم كه گواه بر اين حقيقتم، بلكه همه آگاهان و فهميدهها، همانها كه رشتههاى تقليد كوركورانه را پاره كردهاند، گواه بر اين حقيقتاند.
ابراهيم عليه السلام براى اينكه ثابت كند اين مسأله صددرصد جدى است و او بر سر عقيده خود تاهمهجا ايستاده است ونتايج ولوازم آنرا هر چه باشد با جان و دل مىپذيرد، اضافه كرد: «به خدا سوگند، من نقشهاى براى نابودى بتهاى شما به هنگامى كه خودتان حاضر نباشيد و از اينجابيرون رويد خواهم كشيد!»؛ وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ.
«أَكِيدَنَّ» از ماده «كيد» گرفته شده كه به معنى طرح پنهانى و چارهانديشى مخفيانه است. منظورش اين بود كه به آنها با صراحت بفهماند سرانجام از يك فرصت استفاده خواهم كرد و آنها را درهم مىشكنم!
اما عظمت و ابهت بتها در نظر آنها شايد به آن پايه بود كه اين سخن را جدى نگرفتند و عكسالعملى نشان ندادند. شايد فكر كردند مگر ممكن است انسانى به خود اجازه دهد اين چنين با مقدسات يك قوم و ملت كه حكومتشان هم صددرصد پشتيبان آن است بازى كند؟ با كدام جرأت؟ با كدام نيرو؟ از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى
گفتهاند اين جمله را در دل گفته و يا به طور خصوصى با بعضى در ميان نهاده، به هيچ وجه نيازى به آن نيست، بخصوص اينكه كاملا بر خلاف ظاهر آيه است.
به علاوه در چند آيه بعد مىخوانيم: «بتپرستان به ياد اين گفتار ابراهيم عليه السلام افتادند و گفتند ما شنيديم جوانى سخن از توطئه در باره بتها مىگفت».
به هر حال ابراهيم عليه السلام در يك روز كه بتخانه خلوت بود و هيچكس از بتپرستان در آنجا حضور نداشت، طرح خود را عملى كرد.
توضيح اينكه طبق نقل بعضى از مفسران، بتپرستان در هر سال، روز خاصى را براى بتها عيد مىگرفتند، غذاهايى در بت خانه حاضر كرده، سپس دسته جمعى به بيرون شهر حركت مىكردند و در پايان روز بازمىگشتند و به بت خانه مىآمدند تا از آن غذاها كه به اعتقادشان تبرك يافته بود، بخورند.
به ابراهيم عليه السلام نيز پيشنهاد كردند او هم با آنها برود، ولى او به عذر بيمارى با آنها نرفت.
به هر حال او بىآنكه از خطرات اين كار بترسد و يا از طوفانى كه پشت سر اين عمل به وجود مىآيد هراسى به دل راه دهد، مردانه وارد ميدان شد و با يك دنيا قهرمانى به جنگ اين خدايان پوشالى رفت كه آن همه علاقمند متعصب و نادان داشتند، به طورى كه قرآن مىگويد: «همه آنها را قطعه قطعه كرد، جز بت بزرگى كه داشتند!»؛ فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ .... و هدفش اين بود، شايد بتپرستان به سراغ او بيايند و او هم تمام گفتنىها را بگويد؛ ... لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ. (1)
درست است كه ما از لفظ بت پرستى بيشتر متوجه بتهاى سنگى و چوبى مىشويم، ولى از يك نظر بت و بت پرستى مفهوم وسيعى دارد كه هر نوع توجه به غير خداوند را، در هر شكل و صورت شامل مىشود.
طبق حديث معروف، «هر چه انسان را به خود مشغول و از خداوند دور سازد، بت
1) 1. بسيارى از مفسران، مرجع ضمير «اليه» را ابراهيم عليه السلام دانستهاند.
او است!»؛ «كُلَّما شَغَلَكَ عَنِ اللَّهِ فَهُوَ صَنَمُكَ»! در حديثى از اصبغبن نباته كه يكى از ياران معروف على عليه السلام است، مىخوانيم: «إِنَّ عَلِيّاً مَرَّ بِقَوْمٍ يَلْعَبُونَ بِالشِّطْرَنْجِ فَقَالَ مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ؟ لَقَدْ عَصَيْتُمُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ!»؛ «امير مؤمنان على عليه السلام از كنار جمعى مىگذشت كه مشغول بازى شطرنج بودند، فرمود: اين مجسمهها (و بتهايى) را كه از آن جدا نمىشويد چيست؟ شما هم نافرمانى خدا كردهايد و هم عصيان پيامبر صلى الله عليه و آله. (1)
جالب اينكه بتپرستان در جواب ابراهيم عليه السلام، هم روى كثرت نفرات تكيه كردند و هم طول زمان، گفتند: ما پدران خود را بر اين آيين و رسم يافتيم. او هم در هر دو قسمت به آنها پاسخ گفت، كه هم شما و هم پدرانتان، هميشه در ضلال مبين بوديد! يعنى انسان عاقل كه داراى استقلال فكرى است هرگز خود را پاى بند اين اوهام نمىكند، نه كثرت طرفداران طرح و سنتى را دليل اصالت آن مىداند و نه دوام و ريشهدار بودن آن را (2).
برهان دندان شكن ابراهيم عليه السلام
قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ (59) قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ (60) قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ (61) قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ (62) قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ (65) قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ (66)
أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (67) (1)
59- گفتند: هر كس با خدايان ما چنين كرده، قطعا از ستمگران است (و بايد كيفر ببيند)!
60- (گروهى) گفتند: شنيديم جوانى از (مخالفت با) بتها سخن مىگفت كه او را ابراهيم عليه السلام مىگفتند.
61- (عدهاى) گفتند: او را در برابر چشم مردم بياوريد تا گواهى دهند.
62- (هنگامى كه ابراهيم عليه السلام را حاضر كردند) گفتند تو اين كار را با خدايان ما كردهاى، اى ابراهيم؟!
63- گفت: بلكه بزرگشان كرده باشد! از آنها سؤال كنيد اگر سخن مىگويند!!
64- آنها به وجدان خود بازگشتند و (به خود) گفتند: حقا كه شما ستمگريد.
65- سپس بر سرهاشان واژگونه شدند (و حكم وجدان را به كلى فراموش كردند و گفتند:) تو مىدانى كه اينها سخن نمىگويند!
66- (ابراهيم) گفت: آيا جز خدا چيزى را مىپرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد و نه زيانى مىرساند (كه به سودشان چشم دوخته باشيد يا از زيانشان بترسيد).
67- اف بر شما و بر آنچه غير از خدا پرستش مىكنيد، آيا انديشه نمىكنيد (و عقل نداريد)؟!
سرانجام آن روز عيد به پايان رسيد و بتپرستان شادى كنان به شهر بازگشتند و يك سر به سراغ بت خانه آمدند، تا هم عرض ارادتى به پيشگاه بتان كنند و هم از غذاهايى كه به زعم آنها در كنار بتها بركت يافته بود بخورند.
همين كه وارد بت خانه شدند، با صحنهاى روبرو شدند كه هوش از سرشان پريد، به جاى آن بت خانه آباد با تلى از بتهاى دست و پا شكسته و به هم ريخته روبرو شدند! فريادشان بلند شد: «صدا زدند: چه كسى اين بلا را بر سر خدايان ما آورده است؟!» «قالُوا
1) 1. انبياء.
مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا». (1)
مسلماً هر كس بوده از ظالمان و ستمگران است؛ «إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ».
او هم به خدايان ما ستم كرده و هم به جامعه و جمعيت ما و هم به خودش! چرا كه با اين عمل خويشتن را در معرض نابودى قرار داده است.
اما گروهى كه تهديدهاى ابراهيم عليه السلام را نسبت به بتها در خاطر داشتند و طرز رفتار اهانتآميز او را با اين معبودهاى ساختگى مىدانستند، «گفتند: ما شنيديم جوانكى سخن از بتها مىگفت و از آنها به بدى ياد مىكرد كه نامش ابراهيم عليه السلام است»؛ قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ. (2)
درست است كه ابراهيم عليه السلام طبق بعضى از روايات در آن موقع كاملا جوان بود و احتمالا سنش از 16 سال تجاوز نمىكرد و درست است كه تمام ويژگىهاى جوانمردان، شجاعت، شهامت، صراحت و قاطعيت در وجودش جمع بود، ولى مسلما منظور بتپرستان از اين تعبير چيزى جز تحقير نبوده، بگويند ابراهيم عليه السلام اين كار را كرده، گفتند جوانى كه به او ابراهيم عليه السلام مىگفتند چنين مىگفت ..؛ يعنى فردى كاملا گمنام و از نظر آنان بىشخصيت.
اصولا معمول اين است هنگامى كه جنايتى در نقطهاى رخ مىدهد، براى پيدا كردن شخصى كه آن كار را انجام داده به دنبال ارتباطهاى خصومتآميز مىگردند و مسلما در آن محيط كسى جز ابراهيم عليه السلام آشكارا با بتها گلاويز نبود، و لذا تمام افكار متوجه او شد. جمعيت گفتند: «اكنون كه چنين است پس برويد او را در برابر چشم مردم حاضر كنيد تا آنها كه مىشناسند و خبر دارند گواهى دهند»؛ قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ.
بعضى از مفسران نيز اين احتمال را دادهاند كه منظور مشاهده صحنه مجازات و كيفر ابراهيم عليه السلام است، نه شهادت و گواهى بر مجرم بودن او، اما با توجه به آيات بعد كه
بيشتر جنبه بازپرسى دارد، اين احتمال منتفى است، به علاوه تعبير به كلمه لعل (شايد) نيز متناسب با معنى دوم نيست؛ زيرا اگر مردم در برابر صحنه مجازات حضور يابند، طبعا مشاهده خواهند كرد، شايد ندارد.
جارچيان در اطراف شهر فرياد زدند كه هر كس از ماجراى خصومت ابراهيم عليه السلام و بدگويى او نسبت به بتها آگاه است، حاضر شود و به زودى هم آنها كه از اين موضوع آگاه بودند و هم ساير مردم اجتماع كردند تا ببينند سرانجام كار اين متهم به كجا خواهد رسيد؟
شور و ولوله عجيبى در مردم افتاده بود، چرا كه از نظر آنها جنايتى بىسابقه توسط يك جوان ماجراجو در شهر رخ داده بود كه بنيان دينى مردم محيط را به لرزه درآورده بود.
سرانجام محكمه و دادگاه تشكيل شد، زعماى قوم در آنجا جمع بودند. بعضى مىگويند: خود نمرود نيز بر اين ماجرا نظارت داشت.
نخستين سؤالى كه از ابراهيم عليه السلام كردند اين بود پرسيدند: «تويى كه اين كار را با خدايان ما كردهاى؟ اى ابراهيم!»؛ قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ، آنها حتى حاضر نبودند بگويند تو خدايان ما را شكستهاى و قطعه قطعه كردهاى، بلكه تنها پرسيدند: تو اين كار را با خدايان ما كردى؟ ابراهيم عليه السلام آنچنان جوابى گفت كه آنها را سخت در محاصره قرار داد، محاصرهاى كه قدرت بر نجات از آن نداشتند ابراهيم عليه السلام گفت: «بلكه اين كار را اين بت بزرگ آنها كرده! از آنها سؤال كنيد اگر سخن مىگويند!»؛ قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ.
اصول جرمشناسى مىگويد، متهم كسى است كه آثار جرم را همراه دارد، در اينجا آثار جرم در دست بت بزرگ است (طبق روايت معروفى ابراهيم عليه السلام تبر را به گردن بت بزرگ گذاشت).
اصلا چرا شما به سراغ من آمديد؟ چرا خداى بزرگتان را متهم نمىكنيد؟ آيا احتمال نمىدهيد او از دست خدايان كوچك خشمگين شده و يا آنها را رقيب آينده خود فرض كرده و حساب همه را يكجا رسيده است؟!
از آنجا كه ظاهر اين تعبير به نظر مفسران با واقعيت تطبيق نمىداده و از آنجا كه
ابراهيم عليه السلام پيامبر است و معصوم و هرگز دروغ نمىگويد، در تفسير اين جمله، مطالب مختلفى گفتهاند.
آنچه از همه بهتر به نظر مىرسد اين است كه ابراهيم عليه السلام به طور قطع اين عمل را به بت بزرگ نسبت داد، ولى تمام قراين شهادت مىداد كه او قصد جدى از اين سخن ندارد، بلكه مىخواسته عقايد مسلم بتپرستان را كه خرافى و بىاساس بوده است به رخ آنها بكشد، به آنها بفهماند كه اين سنگ و چوبهاى بىجان آنقدر بىعرضهاند كه حتى نمىتوانند يك جمله سخن بگويند و از عبادتكنندگانشان يارى بطلبند، تا چه رسد كه بخواهند به حل مشكلات آنها بپردازند! نظير اين تعبير در سخنان روزمره ما فراوان است كه براى ابطال گفتار طرف، مسلمات او را به صورت امر يا اخبار و يا استفهام در برابرش مىگذاريم تا محكوم شود و اين به هيچ وجه دروغ نيست، دروغ آن است كه قرينهاى همراه نداشته باشد.
در روايتى كه در كتاب كافى از امام صادق عليه السلام نقل شده مىخوانيم:
«إِنَّمَا قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا إِرَادَةَ الْإِصْلاحِ وَ دَلالَةً عَلَى أَنَّهُمْ لا يَفْعَلُونَ ثُمَّ قَالَ وَ اللَّهِ مَا فَعَلُوهُ وَ مَا كَذَبَ» ابراهيم عليه السلام اين سخن را به خاطر آن گفت كه مىخواست افكار آنها را اصلاح كند و به آنها بگويد كه چنين كارى از بتها ساخته نيست، سپس امام اضافه فرمود: «به خدا سوگند بتها دست به چنان كارى نزده بودند، ابراهيم عليه السلام نيز دروغ نگفت».
جمعى از مفسران نيز احتمال دادهاند كه ابراهيم عليه السلام اين مطلب را به صورت يك جمله شرطيه ادا كرد و گفت: «بتها اگر سخن بگويند دست به چنين كارى زدهاند»، و مسلما تعبير خلاف واقع نبود؛ زيرا نه بتها سخن مىگفتند و نه چنين كارى از آنها سر زده بود، به مضمون همين تفسير نيز حديثى وارد شده است.
اما تفسير اول صحيحتر به نظر مىرسد؛ زيرا جمله شرطيه: إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ قيدى است براى سؤال كردن «فَسْئَلُوهُمْ»، نه براى جمله بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ.
نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه: بايد از بتهاى دست و پا شكسته سؤال شود كه اين بلا را چه كسى بر سر آنها آورده است؟ نه از بت بزرگ زيرا ضمير «هم» و همچنين ضميرهاى إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ همه به صورت جمع است و اين با
تفسير اول سازگار است.
سخنان ابراهيم عليه السلام، بتپرستان را تكان داد، وجدان خفته آنها را بيدار كرد و همچون طوفانى كه خاكسترهاى فراوان را از روى شعلههاى آتش برگيرد و فروغ آن را آشكار سازد، فطرت توحيدى آنها را از پشت پردههاى تعصب و جهل و غرور آشكار ساخت.
در يك لحظه كوتاه و زودگذر از اين خواب عميق و مرگزا بيدار شدند، چنانكه قرآن مىگويد: «آنها به وجدان و فطرتشان بازگشتند و به خود گفتند: حقا كه شما ظالم و ستمگريد»؛ فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ. (1)
هم به خويشتن و هم بر جامعهاى كه به آن تعلق داريد و هم به ساحت مقدس پروردگار بخشنده نعمتها ظلم و ستم كرديد.
جالب اينكه در آيات قبل خوانديم، آنها ابراهيم عليه السلام را متهم به ظالم بودن كردند، ولى در اينجا دريافتند كه ظالم اصلى و حقيقى خودشانند.
در واقع تمام مقصود ابراهيم عليه السلام از شكستن بتها همين بود، هدف شكستن فكر بتپرستى و روح بتپرستى بود، و گرنه شكستن بت فايدهاى ندارد، بتپرستان لجوج فورا بزرگتر و بيشتر از آن را مىسازند و به جاى آن مىنهند، همانگونه كه در تاريخ اقوام نادان و جاهل و متعصب، اين مسأله، نمونههاى فراوان دارد.
تا اينجا ابراهيم عليه السلام موفق شد يك مرحله بسيار حساس و ظريف تبليغ خود را كه بيدار ساختن وجدانهاى خفته، از طريق ايجاد يك طوفان روانى بود، اجرا كند.
ولى افسوس كه زنگار جهل و تعصب و تقليد كوركورانه بيشتر از آن بود كه با نداى صيقلبخش اين قهرمان توحيد به كلى زدوده شود.
افسوس كه اين بيدارى روحانى و مقدس چندان به طول نيانجاميد و در ضمير آلوده و تاريكشان از طرف نيروهاى اهريمنى و جهل قيامى بر ضد اين نور توحيدى صورت گرفت و همه چيز به جاى اول بازگشت، قرآن چه تعبير لطيفى مىكند: «سپس
1) 1. بعضى از مفسران اين احتمال را نيز دادهاند كه منظور از فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ آن است كه اين سخن را با يكديگر در ميان نهادند.
آنها بر سرهاشان واژگونه شدند»؛ ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ.
براى اينكه از طرف خدايان گنگ و بسته دهانشان عذرى بياورند گفتند: «تو مىدانى اينها هرگز سخن نمىگويند!»؛ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ، اينها هميشه خاموشاند و ابهت سكوت را نمىشكنند! و با اين عذر پوشالى خواستند ضعف و زبونى و ذلت بتها را كتمان كنند.
اينجا بود كه ميدانى براى استدلال منطقى در برابر ابراهيم عليه السلام قهرمان، گشوده شد تا شديدترين حملات خود را متوجه آنها كند و مغزهايشان را زير رگبارى از سرزنش منطقى و بيداركننده قرار دهد فرياد زد: «آيا شما معبودهاى غير خدا را مىپرستيد كه نه كمترين سودى به حال شما دارند و نه كوچكترين ضررى»؛ قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ.
اين خدايان پندارى كه نه قدرت سخن دارند، نه شعور و درك، نه مىتوانند از خود دفاع كنند و نه مىتوانند بندگان را به حمايت خود بخوانند، اصلا چه كارى از اينها ساخته است و به چه درد مىخورند؟!
پرستش يك معبود يا به خاطر شايستگى او براى عبوديت است، كه اين در باره بتهاى بىجان مفهوم ندارد و يا به خاطر انتظار سودى است كه از ناحيه آنها عايد شود و يا ترس از زيانشان، ولى اقدام من به شكستن بتها نشان داد كه اينها كمترين بخارى ندارند، با اين حال آيا اين كار شما احمقانه نيست؟! باز اين معلم توحيد، سخن را از اين هم فراتر برد و با تازيانههاى سرزنش بر روح بىدردشان كوبيد و گفت:
«اف بر شما، و بر اين معبودهايى كه غير از اللَّه انتخاب كردهايد!»؛ أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ.
«آيا هيچ انديشه نمىكنيد، و عقل در سر نداريد؟»؛ أَ فَلا تَعْقِلُونَ.
ولى در توبيخ و سرزنششان، ملايمت را از دست نداد، مبادا بيشتر لجاجت كنند. (1)
در حقيقت ابراهيم عليه السلام بسيار حساب شده برنامه خود را تعقيب كرد، نخستين بار به هنگام دعوت آنها بهسوى توحيد صدا زد: «اين مجسمههاى بىروح چيست كه شما
1) 1. درباره معنى «اف» در ج 13 تفسير نمونه، ذيل آيه 23 سوره اسراء مفصل بحث شده است.
مىپرستيد؟ اگر مىگوييد سنت نياكان شما است، هم شما و هم آنها گمراه بوديد».
در دومين مرحله، اقدام به يك برنامه عملى كرد، تا نشان دهد اين بتها چنان قدرتى ندارند كه هر كس نگاه چپ به آنان كند، نابودش كنند، مخصوصا با اخطار قبلى به سراغ بتها رفت و آنها را به كلى درهم شكست، تا نشان دهد خيالاتى كه آنها به هم بافتهاند، همه بيهوده است.
در سومين مرحله در آن محاكمه تاريخى سخت، آنها را در بنبست قرار داد، گاه به سراغ فطرتشان رفت، زمانى به سراغ عقلشان، گاه اندرزشان داد، گاه سرزنش و توبيخ كرد.
خلاصه اين معلم بزرگ الهى از هر درى وارد شد و آنچه در توان داشت به كار برد، ولى مسلماً قابليت محل نيز شرط تأثير است و اين متاسفانه در آن قوم كمتر وجود داشت.
اما بدون شك، سخنان و كارهاى ابراهيم عليه السلام به عنوان يك زمينه توحيدى و حداقل به صورت علامتهاى استفهام در مغزهاى آنها باقى ماند و مقدمهاى براى بيدارى و آگاهى گستردهتر در آينده شد.
از تواريخ استفاده مىشود كه گروهى هر چند از نظر تعداد اندك ولى از نظر ارزش بسيار، به او ايمان آوردند (1)و آمادگى نسبى براى گروه ديگرى فراهم گشت (2).
قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (68) قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ (69) وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ اْلأَخْسَرِينَ (70) (1)
68- گفتند: او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد، اگر كارى از شما ساخته است.
69- (سرانجام او را به درياى آتش افكندند ولى ما) گفتيم: اى آتش سرد و سالم بر ابراهيم باش.
70- آنها مىخواستند ابراهيم را با اين نقشه نابود كنند، ولى ما آنها را زيانكارترين مردم قرار داديم.
گرچه با استدلالات عملى و منطقى ابراهيم عليه السلام، همه بتپرستان محكوم شدند و خودشان هم در دل به اين محكوميت اعتراف كردند، ولى لجاجت و تعصب شديد آنها مانع از پذيرش حق شد، به همين دليل جاى تعجب نيست كه تصميم بسيار شديد و خطرناكى در باره ابراهيم عليه السلام گرفتند و آن كشتن ابراهيم عليه السلام به بدترين صورت يعنى سوزاندن و خاكستر كردن بود!
معمولا رابطه معكوسى ميان زور و منطق وجود دارد، هر قدر زور انسان بيشتر
1) 1. انبيا.
مىشود، منطق او ضعيفتر مىشود، جز در مردان حق كه هر چه قوىتر مىشوند، متواضعتر و منطقىتر مىشوند.
زورگويان هنگامى كه از طريق منطق به جايى نرسيدند، فورا تكيه بر زور و قدرتشان مىكنند و در مورد ابراهيم عليه السلام درست از همين برنامه استفاده شد، چنانكه قرآن مىگويد: «جمعيت فرياد زدند او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد، اگر كارى از دست شما ساخته است»؛ قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ.
سلطهگران زورگو براى تحريك تودههاى ناآگاه، معمولا از نقطههاى ضعف روانىشان استفاده مىكنند، چرا كه آنها روانشناس و بر كار خود مسلط هستند! همانگونه كه در اين ماجرا كردند و شعارهايى دادند كه به اصطلاح به رگ غيرت آنها برخورد، گفتند: اينها خدايان شما هستند، مقدساتتان به خطر افتاده، سنت نياكانتان زير پا گذاشته شده، غيرت و حميت شما كجا است؟ چرا اين قدر ضعيف و زبون هستيد؟ چرا خدايانتان را يارى نمىدهيد، ابراهيم عليه السلام را بسوزانيد و خدايانتان را يارى بدهيد، اگر كارى از شما ساخته است و توانى در تن و قدرتى در جان داريد. ببينيد همه مردم از مقدساتشان دفاع مىكنند، شما كه همه چيزتان به خطر افتاده است.
خلاصه امثال اين لاطايلات بسيار گفتند و مردم را بر ضد ابراهيم عليه السلام شوراندند، آنچنان كه به جاى چند بار هيزم كه براى سوزاندن چندين نفر كافى است، هزاران بار بر روى هم ريختند و كوهى از هيزم، و به دنبال آن دريايى از آتش به وجود آوردند، تا با اين عمل هم انتقام خود را بهتر گرفته باشند و هم ابهت و عظمت پندارى بتها كه سخت با برنامه ابراهيم عليه السلام آسيب ديده بود تا حدى تامين شود.
تاريخ نويسان در اينجا مطالب بسيارى نوشتهاند كه هيچگونه بعيد به نظر نمىرسد، از جمله اينكه مىگويند: چهل روز مردم براى جمعآورى هيزم كوشيدند و از هر سو هيزمهاى خشك فراوانى جمعآورى كردند، كار به جايى رسيد كه حتى زنانى كه كارشان در خانه پشمريسى بود از درآمد آن، پشته هيزمى تهيه كرده بر آن مىافزودند و بيماران نزديك به مرگ از مال خود مبلغى براى خريدارى هيزم وصيت مىنمودند و حاجتمندان براى برآمدن حاجاتشان نذر مىكردند كه اگر به مقصود خود برسند، فلان مقدار هيزم بر آن بيافزايند.
به همين جهت هنگامى كه آتش از جوانب مختلف در هيزمها افكندند، به اندازهاى شعلهاش عظيم بود كه پرندگان قادر نبودند از آن منطقه بگذرند.
بديهى است به چنين آتش گستردهاى نمىتوان نزديك شد، تا چه رسد به اينكه بخواهند ابراهيم عليه السلام را در آن بيفكنند، ناچار از منجنيق استفاده كردند، ابراهيم عليه السلام را بر لاى آن نهاده و با يك حركت سريع به درون آن درياى آتش پرتاب نمودند. (1)
در رواياتى كه از طرق شيعه و اهل تسنن نقل شده مىخوانيم:
هنگامى كه ابراهيم عليه السلام را بالاى منجنيق گذاشتند و مىخواستند در آتش بيفكنند، آسمان و زمين و فرشتگان فرياد بركشيدند و از پيشگاه خداوند تقاضا كردند كه اين قهرمان توحيد و رهبر آزاد مردان را حفظ كند.
و نيز نقل كردهاند: جبرئيل به ملاقات ابراهيم عليه السلام آمد و به او گفت: «أَ لَكَ حاجَةٌ؟» آيا نيازى دارى تا به تو كمك كنم؟» ابراهيم عليه السلام در يك عبارت كوتاه گفت: «أَمَّا إِلَيْكَ فَلا» اما به تو، نه! به آن كسى نياز دارم كه از همگان بىنياز و بر همه مشفق است». در اين هنگام جبرئيل به او پيشنهاد كرد و گفت: «فَاسْأَلْ رَبَّكَ» پس نيازت را از خدا بخواه»، و او در پاسخ گفت: «حَسْبِي مِنْ سُؤالِي عِلْمُهُ بِحالِي»؛ «همين اندازه كه او از حال من آگاه است كافى است!» (2)
در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: در اين هنگام ابراهيم عليه السلام با خداوند چنين راز و نياز كرد: «يَا أَحَدُ، يَا صَمَدُ، يَا مَنْ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ، تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ» (3)اين دعا به عبارتهاى ديگرى در كتب ديگر نيز آمده است.
به هر حال ابراهيم عليه السلام در ميان هلهله و شادى و غريو فرياد مردم به درون شعلههاى آتش فرستاده شد، آنچنان مردم فرياد شادى كشيدند كه گويى شكننده بتها براى هميشه نابود و خاكستر شد.
اما خدايى كه همه چيز سر بر فرمان او است، حتى سوزندگى را او به آتش ياد داده و رمز محبت را او به مادران آموخته، اراده كرد اين بنده مؤمن خالص در اين درياى آتش
سالم بماند، تا سند ديگرى بر اسناد افتخارش بيفزايد، چنانكه قرآن در اينجا مىگويد:
«به آتش گفتيم اى آتش سرد و سالم بر ابراهيم عليه السلام باش»؛ قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ، بدون شك فرمان خداوند در اينجا، فرمان تكوينى بود. همان فرمان كه درجهان هستىبه خورشيد وماه وزمين وآسمان وآب وآتش وگياهان وپرندگان مىدهد.
معروف چنين است كه آتش آنچنان سرد و ملايم شد كه دندان ابراهيم عليه السلام از شدت سرما به هم مىخورد و باز به گفته بعضى از مفسران، اگر تعبير به سلاماً نبود، آتش آنچنان سرد مىشد كه جان ابراهيم عليه السلام از سرما به خطر مىافتاد!
نيز در روايت معروفى مىخوانيم، آتش نمرودى تبديل به گلستان زيبايى شد.
حتى بعضى گفتهاند آن روز كه ابراهيم عليه السلام در آتش بود، آرامترين و بهترين و راحتترين روزهاى عمرش محسوب مىشد. (1)
به هر حال در اينكه آتش چگونه ابراهيم عليه السلام را نسوزاند، در ميان مفسران گفتگو بسيار است ولى اجمال سخن اين است كه با توجه به بينش توحيدى، هيچ سببى بىفرمان خدا كارى از او ساخته نيست، يك روز به كارد در دست ابراهيم عليه السلام مىگويد نبر! و روز ديگر به آتش مىگويد مسوزان! و يك روز هم به آبى كه مايه حيات است فرمان مىدهد غرق كن فرعون و فرعونيان را.
در آخرين آيه مورد بحث به عنوان نتيجهگيرى كوتاه و فشرده مىفرمايد: «آنها تصميم گرفتند كه ابراهيم عليه السلام را با نقشه حساب شده و خطرناكى نابود كنند، ولى ما آنها را زيانكارترين مردم قرار داديم»؛ فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ اْلأَسْفَلِينَ.
ناگفته پيدا است كه با سالم ماندن ابراهيم عليه السلام در ميان آتش، صحنه به كلى دگرگون شد، غريو شادى فرو نشست، دهانها از تعجب باز ماند، جمعى آشكار در گوشى با هم در باره اين پديده عجيب سخن مىگفتند، عظمت ابراهيم عليه السلام و خداى او ورد زبانها شد و موجوديت دستگاه نمرود به خطر افتاده ولى باز هم تعجب و لجاجت مانع از پذيرش حق به طور كامل شد، هر چند دلهاى بيدار بهره خود را از اين ماجرا بردند و بر ايمانشان نسبت به خداى ابراهيم عليه السلام افزوده شد، گرچه اين گروه در اقليت بودند.
1) 1. تفسير فخر رازى، ذيل آيه مورد بحث.
گاه مىشود انسان در عالم اسباب چنان غرق مىشود كه خيال مىكند اين آثار و خواص از آن خود اين موجودات است و از آن مبدأ بزرگى كه اين آثار مختلف را به اين موجودات بخشيده غافل مىشود، در اينجا خداوند براى بيدار ساختن بندگان دست به سبب سازى و سببسوزى مىزند.
موجوداتى كه ظاهراً كارى از آنها ساخته نيست، سرچشمه آثار عظيمى مىشوند.
به عنكبوت فرمان مىدهد چند تار سست و ضعيف بر در غار ثور تنيده و با همين چند تار كسانىراكه درتعقيبپيامبر اسلام صلى الله عليه و آله همهجا مىگشتند واگر اورا مىيافتندنابود مىكردند، مايوس مىسازد و با همين وسيله كوچك مسير تاريخ جهان را دگرگون مىكند.
گاه اسبابى را كه در عالم ماده ضرب المثل هستند (آتش در سوزندگى و كارد در برندگى) را از كار مىاندازد، تا معلوم شود اينها هم از خود چيزى ندارند كه اگر رب جليل نهيشان كند، از كار مىافتند. حتى اگر ابراهيم خليل عليه السلام فرمان دهد.
توجه به اين واقعيتها كه نمونههاى فراوان آن را كم و بيش در زندگى ديدهايم، روح توحيد و توكل را در بندگى مؤمن آنچنان زنده و بيدار مىكند كه به او نمىانديشند و از غير او يارىنمىطلبند، خاموشكردن آتش مشكلات را تنها از او مىخواهند و نابودى كيد دشمنان را از درگاه او مىطلبند، جز او نمىبينند و از غير او چيزى تمنا نمىكنند.
در بعضى از كتب تفسير آمده است ابراهيم عليه السلام به هنگامى كه در آتش افكنده شد، شانزده سال بيشتر نداشت (1)و بعضى ديگر سن او را در آن هنگام 26 سال ذكر كردهاند. (2)
به هر حال او در سنين جوانى بوده است و با آنكه ظاهراً يار و ياورى نداشت، با طاغوت بزرگ زمان خود كه حامى طاغوتهاى ديگر بود پنجه در افكند و يك تنه به
مبارزه جهل و خرافات و شرك رفت و تمام مقدسات پندارى محيط را به بازى گرفت و از خشم و انتقام مردم كمترين وحشتى به خود راه نداد، چرا كه قلبش از عشق خداوند پر و توكل و تكيهاش بر ذات پاك او بود. (1)
آرى چنين است ايمان، كه در هر جا پيدا شود شهامت مىآفريند و در هر كس وجود داشته باشد شكستناپذير است!
در دنياى طوفانى امروز، مهمترين سرمايهاى كه مسلمانان براى مبارزه با قدرتهاى اهريمنى بزرگ بايد پيدا كنند، همين سرمايه بزرگ است.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَشَدُّ مِنْ زُبَرَ الْحَدِيدِ، إِنَّ زُبَرَ الْحَدِيدِ إِذا دَخَلَ النَّارَ تَغَيَّرَ وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَوْ قُتِلَ ثَمَّ نُشِرَ ثُمَّ قُتِلَ لَمْ يَتَغَيّرْ قَلْبُهُ». (2)
«مؤمن از قطعات آهن و فولاد محكمتر است، چرا كه آهن و فولاد هنگامى كه داخل آتش شود تغيير مىيابد، ولى مؤمن اگر كشته و سپس مبعوث شود و باز هم كشته شود، قلبش تغيير نمىكند.» (3)
در تواريخ آمده است هنگامى كه ابراهيم عليه السلام را در آتش افكندند، نمرود يقين داشت كه ابراهيم عليه السلام تبديل به مشتى خاكستر شده است، اما هنگامى كه خوب نظر كرد، او را زنده ديد، به اطرافيانش گفت: من ابراهيم عليه السلام را زنده مىبينم، شايد اشتباه مىكنم! بر فراز بلندى رفت و خوب مشاهده كرد، ديد مطلب همين است، نمرود فرياد زد اى ابراهيم عليه السلام! به راستى كه خداى تو بزرگ است و آنقدر قدرت دارد كه ميان تو و آتش حايلى ايجاد كرده! ... اكنون كه چنين است من مىخواهم به خاطر اين قدرت و عظمت، براى او قربانى كنم (و چهار هزار قربانى براى اين كار آماده كرده) ولى ابراهيم عليه السلام به او
گوشزد نمود كه هيچگونه قربانى (و كار خير) از تو پذيرفته نخواهد شد، مگر اينكه قبلا ايمان آورى.
اما نمرود در پاسخ گفت: «در اين صورت سلطنت و حكومتم بر باد خواهد رفت و تحمل آن براى من ممكن نيست»! به هر حال اين حوادث باعث شد كه گروهى از بيداردلان آگاه به خداى ابراهيم عليه السلام ايمان آورند و يا بر ايمانشان بيفزايد (و شايد همين ماجرا سبب شد كه نمرود عكس العمل شديدى در برابر ابراهيم عليه السلام نشان ندهد و تنها به تبعيد او از سرزمين بابل قناعت كند) (1)و (2)
وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ (75) فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ (76) فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ (77) فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ (78) إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (79)
75- اينچنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم، تا اهل يقين گردد.
76- هنگامى كه (تاريكى) شب او را پوشانيد ستارهاى مشاهده كرد گفت: اين خداى من است؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت غروب كنندگان را دوست ندارم.
77- و هنگامى كه ماه را ديد (كه سينه افق را) مىشكافد گفت اين خداى من است؟
اما هنگامى كه (آنهم) افول كرد گفت اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند، مسلما از جمعيت گمراهان خواهم بود.
78- و هنگامى كه خورشيد را ديد (كه سينه افق را) مىشكافت گفت اين خداى من است؟ اين (كه از همه) بزرگتر است، اما هنگامى كه غروب كرد گفت اى قوم! من از شريكهايى كه شما (براى خدا) مىسازيد، بيزارم.
79- من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده من در ايمان خود خالصم و از مشركان نيستم.
در تعقيب نكوهشى كه ابراهيم عليه السلام از بتها داشت و دعوتى كه از آزر براى ترك بت پرستى نمود، در اين آيات خداوند به مبارزات منطقى ابراهيم عليه السلام با گروههاى مختلف بت پرستان اشاره كرده و چگونگى پى بردن او را به اصل توحيد از طريق استدلالات روشن عقلى شرح مىدهد.
نخست مىگويد: «همانطور كه ابراهيم عليه السلام را از زيانهاى بت پرستى آگاه ساختيم، همچنين مالكيت مطلقه و تسلط پروردگار را بر تمام آسمان و زمين به او نشان داديم»؛ وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ. (1)
ملكوت در اصل از ريشه ملك (بر وزن حكم) به معنى حكومت و مالكيت است، «واو» و «ت» براى تأكيد و مبالغه به آن اضافه شده، بنابراين منظور از آن در اينجا، حكومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستى است.
اين آيه گويا اجمالى از تفصيلى است كه در آيات بعد درباره مشاهده وضع خورشيد و ماه و ستارگان و پى بردن از غروب آنها به مخلوق بود نشان، آمده است.
يعنى قرآن ابتدا مجملى از مجموع آن قضايا را ذكر كرده، سپس به شرح آنها پرداخته است و به اين ترتيب منظور از نشان دادن ملكوت آسمان و زمين، به ابراهيم عليه السلام روشن مىشود.
1) 1. بنابر اين در آيه حذف و تقديرى وجود دارد كه از آيات قبل روشن مىشود و در حقيقت مضمون آيه چنين است: «كما ارينا ابراهيم قبح ما كان عليه قومه من عبادة الاصنام كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات والارض».
در پايان آيهمىفرمايد: «هدف ما اين بود كه ابراهيم عليه السلام اهل يقين گردد»؛ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ.
شك نيست كه ابراهيم عليه السلام يقين استدلالى و فطرى به يگانگى خدا داشت اما با مطالعه در اسرار آفرينش اين يقين به سر حد كمال رسيد، همانطور كه ايمان به معاد و رستاخيز داشت ولى با مشاهده مرغان سر بريدهاى كه زنده شدند، ايمان او به مرحله عين اليقين رسيد.
در آيات بعد، اين موضوع را به طور مشروح بيان كرده و استدلال ابراهيم عليه السلام را از افول و غروب ستاره و خورشيد بر عدم الوهيت آنها روشن مىسازد.
نخست مىگويد: هنگامى كه پرده تاريك شب، جهان را در زير پوشش خود قرار داد، ستارهاى در برابر ديدگان او خودنمايى كرد، ابراهيم عليه السلام صدا زد اين خداى من است؟! «اما به هنگامى كه غروب كرد، با قاطعيت تمام گفت: من هيچگاه غروب كنندگان را دوست نمىدارم و آنها را شايسته عبوديت و ربوبيت نمىدانم»؛ فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ.
بار ديگر چشم بر صفحه آسمان دوخت اين بار قرص سيمگون ماه با فروغ و درخشش دلپذير خود بر صفحه آسمان ظاهر شده بود، هنگامى كه ماه را ديد، ابراهيم عليه السلام صدا زد اين است پروردگار من؟ اما سرانجام ماه به سرنوشت همان ستاره گرفتار شد و چهره خود را در پرده افق كشيد، ابراهيم عليه السلام جستجوگر گفت: اگر پروردگار من مرا به سوى خود رهنمون نشود، در صف گمراهان قرار خواهم گرفت!؛ فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ.
در اين هنگام شب به پايان رسيده بود و پردههاى تاريك خود را جمع كرده و از صحنه آسمان مىگريخت، خورشيد از افق مشرق سر برآورده و نور زيبا و لطيف خود را همچون يك پارچه زربفت بر كوه و دشت و بيابان مىگسترد، همين كه چشم حقيقت بين ابراهيم عليه السلام بر نور خيرهكننده آن افتاد، صدا زد خداى من! اين است؟! اينكه از همه بزرگتر و پرفروغتر است!، اما با غروب آفتاب و فرو رفتن قرص خورشيد در دهان هيولاى شب، ابراهيم عليه السلام آخرين سخن خويش را ادا كرد و گفت: اى جمعيت! من از همه اين معبودهاى ساختگى كه شريك خدا قرار دادهايد، بيزارم؛ فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ
هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ.
اكنون كه فهميدم در ماوراى اين مخلوقات متغير و محدود و اسير چنگال قوانين طبيعت، خدايى است قادر و حاكم بر نظام كاينات، «من روى خود را به سوى كسى مىكنم كه آسمانها و زمين را آفريد و در اين عقيده خود كمترين شرك راه نمىدهم، من موحد خالصم و از مشركان نيستم»؛ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
در تفسير اين آيه و آيات بعد و اينكه چگونه ابراهيم عليه السلام موحد و يكتاپرست به ستاره آسمان اشاره كرده و مىگويد: «اين خداى من است» مفسران گفتگو بسيار كردهاند و از ميان همه تفاسير دو تفسير قابل ملاحظهتر است كه هر كدام از آن را بعضى از مفسران بزرگ اختيار كرده و در منابع حديث نيز شواهدى بر آن وجود دارد:
نخست اينكه ابراهيم عليه السلام شخصا مىخواست درباره خداشناسى بينديشد و معبودى را كه با فطرت پاك خويش در اعماق جانش مىيافت پيدا كند، او خداوند را با نور فطرت و دليل اجمالى عقل شناخته بود و تمام تعبيراتش نشان مىدهد كه در وجود او هيچگونه ترديدى نداشت، اما در جستجوى مصداق حقيقى او بود، بلكه مصداق حقيقى او را نيز مىدانست، اما مىخواست از طريق استدلالات روشنتر عقلى به مرحله حق اليقين برسد و اين جريان قبل از دوران نبوت و احتمالا در آغاز بلوغ يا قبل از بلوغ بود.
در پارهاى از روايات و تواريخ مىخوانيم، اين نخستين بار بود كه ابراهيم عليه السلام چشمش به ستارگان آسمان افتاد و صفحه نيلگون آسمان شب با چراغهاى فروزنده و پر فروغش را مىديد؛ زيرا مادرش او را از همان دوران طفوليت به خاطر ترس از دستگاه نمرود جبار، در درون غارى پرورش مىداد.
اما اين بسيار بعيد به نظر مىرسيد كه انسانى سالها درون غارى زندگى كند و حتى در يك شب تاريك نيز يك گام از آن بيرون نگذارد، شايد تقويت اين احتمال در نظر بعضى به خاطر جمله «رَأى كَوْكَباً» باشد كه مفهومش اين است كه تا آن زمان ستارهاى را نديده بود.
ولى اين تعبير به هيچ وجه چنين مفهومى را در بر ندارد، بلكه منظور اين است، اگر چه تا آن زمان ستاره و ماه و خورشيد را بسيار ديده بود، ولى به عنوان يك محقق
توحيد، اين نخستين بار بود كه به آنها نظر مىدوخت و در ارتباط افول و غروب آنها با نفى مقام خدايى از آنها انديشه مىكرد. در حقيقت ابراهيم عليه السلام بارها آنها را ديده بود اما نه با اين چشم.
بنابراين هنگامى كه ابراهيم عليه السلام مىگويد: «هذا رَبِّي»؛ «اين خداى من است.» به عنوان يك خبر قطعى نيست، بلكه به عنوان يك فرض و احتمال، براى تفكر و انديشيدن است.
درست مثل اينكه ما مىخواهيم در علت حادثهاى پىجويى كنيم، تمام احتمالات و فرضها را يك يك مورد مطالعه قرار مىدهيم و لوازم هر يك را بررسى مىكنيم تا علت حقيقى را بيابيم و چنين چيزى نه كفر است و نه حتى دلالت بر نفى ايمان مىكند، بلكه راهى است براى تحقيق بيشتر و شناسايى بهتر و رسيدن به مراحل بالاتر ايمان، همانطور كه در جريان معاد نيز، ابراهيم عليه السلام براى رسيدن به مرحله شهود و اطمينان ناشى از آن در صدد تحقيق بيشتر برآمد.
در تفسير عياشى از محمدبن مسلم از امام باقر يا صادق عليهما السلام چنين نقل شده است:
«قالَ فِي إِبْراهَيمَ عليه السلام إِذْ رَأى كَوْكَباً قالَ: إِنَّما كانَ طالِباً لِرَبِّهِ وَ لَمْ يَبْلُغْ كُفْراً، وز إِنَّهُ مَنْ فَكَّرَ مِنَ النّاسِ فِي مْثلِ ذلِكَ فَإِنَّهُ بِمَنْزِلَتِهِ». (1)
ابراهيم عليه السلام اين سخن را به عنوان تحقيق گفت و هرگز سخن او كفر نبود و هر كس از مردم به عنوان تفكر و تحقيق اين سخن را بگويد، همانند ابراهيم عليه السلام خواهد بود. (2)
در اين زمينه دو روايت ديگر نيز در تفسير نور الثقلين نقل شده است.
تفسير دوم اين است كه ابراهيم عليه السلام اين سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان و خورشيد پرستان بيان كرد و احتمالا بعد از مبارزات سرسختانه او در بابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمين به سوى شام بود كه با اين اقوام برخورد كرد، ابراهيم عليه السلام كه لجاجت اقوام نادان را در راه و رسم غلط خود در بابل آزموده بود، براى اينكه نظر عبادت كنندگان خورشيد و ماه و ستارگان را به سوى خود جلب كند، نخست با آنها همصدا شد و به ستاره پرستان گفت: شما مىگوييد اين ستاره زهره پروردگار من است، بسيار خوب؛ يعنى باشد كه سرانجام اين عقيده را براى شما بازگو كنم. چيزى نگذشت كه
چهره پرفروغ ستاره در پشت پرده تاريك افق پنهان شد اينجا بود كه حربه محكم به دست ابراهيم عليه السلام افتاد و گفت: من هرگز چنين معبودى را نمىتوانم بپذيرم.
بنابراين جمله «هذا رَبِّي»، مفهومش اين است: به اعتقاد شما اين خداى من است و يا اينكه آن را به عنوان استفهام گفت: آيا اين خداى من است؟ در اين زمينه نيز حديثى در تفسير نور الثقلين و ساير تفاسير از عيون اخبار الرضا عليه السلام نقل شده است.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه ابراهيم عليه السلام چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان بر نفى ربوبيت آنها استدلال كرد؟
اين استدلال ممكن است از سه راه باشد.
1- پروردگار و مربى موجودات (آنچنان كه از كلمه رب استفاده مىشود) بايد هميشه ارتباط نزديك با مخلوقات خود داشته باشد، لحظهاى نيز از آنها جدا نشود، بنابراين چگونه موجودى كه غروب مىكند و ساعتها نور و بركت خود را برمىچيند و از بسيارى موجودات به كلى بيگانه مىشود، مىتواند پروردگار و رب آنها باشد؟!
2- موجودى كه داراى غروب و طلوع است، اسير چنگال قوانين است. چيزى كه خود محكوم اين قوانين است، چگونه مىتواند حاكم بر آنها و مالك آنها باشد؟
او خود مخلوق ضعيفى است و سر بر فرمان آنها و توانايى كمترين انحراف و تخلف از آنها را ندارد.
3- موجودى كه داراى حركت است، حتما موجود حادثى خواهد بود؛ زيرا همان طور كه مشروحا در فلسفه اثبات شده است، حركت همه جا دليل بر حدوث است؛ زيرا حركت خود يك نوع وجود حادث است و چيزى كه در معرض حوادث است يعنى داراى حركت است نمىتواند يك وجود ازلى و ابدى باشد.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1- در نخستين آيه مورد بحث كلمه «كَذلكَ» (اينچنين ...) جلب توجه مىكند و مفهوم آن اين است: همان طور كه زيانهاى بت پرستى را براى عقل و خرد ابراهيم عليه السلام روشن ساختيم، حكومت و مالكيت خدا را بر آسمان و زمين نيز به او نشان داديم، بعضى
از مفسران گفتهاند: معنى آن اين است كه همان طور كه آثار قدرت و حكومت خود را بر آسمانها به تو نشان داديم، به ابراهيم عليه السلام نيز نشان داديم تا به وسيله آنها به خدا آشناتر شود.
2- جن (از ماده جن بر وزن فن) به معنى پوشانيدن چيزى است و در آيه مورد بحث، معنى جمله اين است هنگامى كه شب، چهرهموجودات را از ابراهيم عليه السلام پوشانيد ...
و اينكه به ديوانه مجنون گفته مىشود به خاطر اين است كه گويا پردهاى بر عقل او كشيده شده است و اطلاق جن بر موجود نا پيدا نيز به همين ملاحظه است و جنين نيز به خاطر پوشيده بودن در درون رحم مادر است و اطلاق جنت بر بهشت و بر باغ به خاطر آن است كه زمينش زير درختان پوشيده است و قلب را جنان (بر وزن زمان) مىگويند، چون در ميان سينه نهفته است و يا اينكه اسرار انسان را نهفته مىدارد.
3- در اينكه منظور از كوكبا (ستارهاى) كدام ستاره بود است؟ ميان مفسران گفتگو است، ولى بيشتر مفسران ستاره زهره يا مشترى را ذكر كردهاند و از پارهاى از تواريخ استفاده مىشود كه اين دو ستاره در زمانهاى قديم مورد پرستش بوده، و جزو آلهه (خدايان) محسوب مىشده است، ولى در حديثى كه از امام علىبن موسى الرضا عليه السلام در عيون الاخبار نقل شده تصريح شده است كه اين ستاره، ستاره زهره بوده است. در تفسير علىبن ابراهيم عليه السلام نيز از امام صادق عليه السلام اين موضوع، روايت شده است. (1)
بعضى از مفسران گفتهاند كه مردم كلده و بابل در آنجا مبارزات خود را با بت پرستان شروع كرده، هر يك از سيارات را خالق يا رب النوع موجوداتى مىشناختند، مريخ را رب النوع جنگ و مشترى را رب النوع عدل و علم و عطارد را رب النوع وزيران ... و آفتاب را پادشاه همه مىدانستند! (2)
4- بازغ از ماده بزغ (بر وزن نذر) در اصل به معنى شكافتن و جارى ساختن خون است و لذا به جراحى كردن بيطار (دامپزشك) بزغ گفته مىشود و اطلاق اين كلمه بر طلوع آفتاب يا ماه در حقيقت آميخته با يك نوع تشبيه زيبا است؛ زيرا آفتاب و ماه به
هنگام طلوع خود گويا پرده تاريكى را مىشكافند، علاوه بر اين در كنار افق سرخى كمرنگى كه بىشباهت به رنگ خون نيست، در اطراف خود ايجاد مىكنند.
5- فطر از ماده فطور به معنى شكافتن است و همان طور كه ذيل آيه 14 همين سوره نوشتيم، اطلاق اين كلمه بر آفرينش آسمان و زمين شايد به خاطر اين است كه طبق علم امروز، روز اول، جهان توده واحدى بوده و بعد از هم شكافته شده و كرات آسمانى يكى پس از ديگرى به وجود آمدهاند. (براى توضيح بيشتر به تفسير آيه مزبور مراجعه كنيد).
6- حنيف به معنى خالص است، چنانكه شرح آن در ذيل آيه 67 سوره آل عمران، جلد دوم تفسير نمونه صفحه 461 بيان شد (1).
گفتگوى ابراهيم با بتپرستان» گفتگوى ابراهيم با بتپرستان
وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ قالَ أَ تُحاجُّونِّي فِي اللَّهِ وَ قَدْ هَدانِ وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ (80) وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (81) الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ اْلأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (82) وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (83) (2)
80- قوم او (ابراهيم) با وى به گفتگو پرداختند، گفت چرا دربارهخدا با من گفتگو مىكنيد، در حالى كه خداوند مرا (با دلايل روشن) هدايت كرده و من از آنچه شما شريك (خدا) قرار مىدهيد نمىترسم (و به من زيانى نمىرسد) مگر پروردگارم چيزى را بخواهد، آگاهى پروردگار من آن چنان وسيع است كه همه چيز را در بر مىگيرد، آيا متذكر (و بيدار) نمىشويد؟!
81- چگونه من از بتهاى شما بترسم در حالى كه شما از اين نمىترسيد كه براى خدا شريكى قرار دادهايد كه هيچگونه دليلى دربارهآن بر شما نازل نكرده، (راست بگوييد) كداميك از اين دو جمعيت (بت پرستان و خدا پرستان) شايستهتر به امنيت (از مجازات) هستند، اگر شما مىدانيد.
82- (آرى) آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با شرك نياميختند، امنيت مال آنها است و آنها هدايت يافتگانند.
83- اينها دلايل ما بود كه به ابراهيم در برابر قومش داديم، درجات هر كس را بخواهيم (و شايسته باشد) بالا مىبريم، پروردگار تو حكيم و دانا است.
به دنبال بحثى كه در آيات گذشته در زمينه استدلالهاى توحيدى ابراهيم عليه السلام گذشت، در اين آيات اشاره به بحث و گفتگوى ابراهيم عليه السلام با قوم و جمعيت بتپرست شده است، نخست مىگويد: «قوم ابراهيم عليه السلام با او به گفتگو و محاجه پرداختند»؛ وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ ....
ابراهيم عليه السلام در پاسخ آنها گفت، چرا درباره خداوند يگانه با من گفتگو و مخالفت مىكنيد، در حالى كه خداوند مرا در پرتو دلايل منطقى و روشن به راه توحيد هدايت كرده است؟؛ قالَ أَ تُحاجُّونِّي فِي اللَّهِ وَ قَدْ هَدانِ.
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه جمعيت بت پرستان قوم ابراهيم عليه السلام تلاش و كوشش داشتند كه به هر قيمتى كه ممكن است، او را از عقيده خود باز دارند و به آيين بت پرستى بكشانند ولى او با نهايت شهامت مقاومت كرد و با دلايل منطقى سخنان همه را پاسخ گفت.
در اينكه آنها به چه منطقى در برابر ابراهيم عليه السلام متوسل شدند، در اين آيات صريحا چيزى نيامده است، ولى از پاسخ ابراهيم عليه السلام اجمالا روشن مىشود كه آنها او را تهديد به كيفر و خشم خدايان و بتها كردند و او را از مخالفت آنها بيم دادند؛ زيرا در دنباله آيه، از زبان ابراهيم عليه السلام چنين مىخوانيم: «من هرگز از بتهاى شما نمىترسم زيرا آنها قدرتى ندارند كه به كسى زيان برسانند»؛ وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ.
هيچكس و هيچ چيز نمىتواند به من زيانى برساند مگر اينكه خدا بخواهد؛ إِلَّا أَنْ
يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً.
گويا ابراهيم عليه السلام با اين جمله مىخواهد يك پيشگيرى احتمالى كند و بگويد اگر در گيرودار اين مبارزهها فرضا حادثهاى هم براى من پيش بيايد، هيچگونه ارتباطى به بتها ندارد، بلكه مربوط به خواست پروردگار است. براى اينكه بت بىشعور و بىجان، مالك سود و زيان خود نيست تا چه رسد به اينكه مالك سود و زيان ديگرى باشد.
سپس مىگويد: «علم و دانش پروردگار من آنچنان گسترده و وسيع است كه همه چيز را در بر مىگيرد»؛ وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً.
اين جمله در حقيقت دليلى براى جمله سابق است و آن اينكه بتها هرگز نمىتوانند منشا سود و زيانى باشند؛ زيرا هيچگونه علم و آگاهى ندارند و نخستين شرط براى رسانيدن سود و زيان، علم و شعور و آگاهى است، تنها خدايى كه علم و دانشش همه چيز را احاطه كرده است، مىتواند منشا سود و زيان باشد، پس چرا از خشم غير او بترسم؟ و سرانجام براى تحريك فكر و انديشه، آنان را مخاطب ساخته مىگويد: «آيا با اين همه باز متذكر و بيدار نمىشويد؟»؛ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ.
در آيه بعد، منطق و استدلال ديگرى را از ابراهيم عليه السلام بيان مىكند كه به جمعيت بتپرست مىگويد: چگونه ممكن است من از بتها بترسم و در برابر تهديدهاى شما وحشتى به خود راه دهم، با اينكه هيچگونه نشانهاى از عقل و شعور و قدرت در اين بتها نمىبينم؟ اما شما با اينكه به وجود خداوند ايمان داريد و قدرت و علم او را مىدانيد و هيچگونه دستورى به شما دربارهپرستش بتها نازل نكرده است، با اين همه از خشم او نمىترسيد؟ من چگونه از خشم بتها بترسم؟ وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً. (1)
زيرا مىدانيم بت پرستان منكر وجود خداوندى كه خالق آسمانها و زمين است نبودند، بلكه بتها را شريك در عبادت او مىساختند و آنها را شفيع بر در درگاه او مىپنداشتند. اكنون انصاف بدهيد من بايد احساس آرامش كنم يا شما؟! فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ
1) 1. «سلطان» به معناى برترى و پيروزى است و از آنجا كه دليل و برهان باعث پيروزى مىشود، گاهى به آن سلطان گفته مىشود و در آيه فوق به همين معنى است يعنى هيچگونه دليل بر پرستش بتها از طريق عقل يا وحى وجود ندارد.
أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
در واقع منطق ابراهيم عليه السلام در اينجا يك منطق عقلى بر اساس اين واقعيت است كه شما مرا تهديد به خشم بتها مىكنيد، در حالى كه تأثير وجودى آنها موهوم است، ولى از خشم خداوند بزرگ كه من و شما، هر دو او را پذيرفتهايم و بايد پيرو دستور او باشيم و هيچگونه دستورى از طرف او در باره پرستش بتها نرسيده است، ترس و وحشتى نداريد. يك موضوع قطعى را رها كردهايد و به يك موضوع موهوم چسبيدهايد؟
در آيه بعد پاسخى از زبان ابراهيم عليه السلام به سؤالى كه خودش در آيه قبل مطرح نمود نقل شده است (اين يك شيوه جالب در استدلالات علمى است كه گاهى شخص استدلال كننده سؤالى از طرف مقابل مىكند و خودش بلافاصله به پاسخ آن مىپردازد.
اشاره به اينكه مطلب به قدرى روشن است كه هر كس پاسخ آن را بايد بداند).
مىگويد: «آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ظلم و ستم نياميختند، امنيت براى آنها است و هدايت مخصوص آنها»؛ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ اْلأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ.
در روايتى كه از امير مؤمنان على عليه السلام نقل شده، نيز تأكيد شده است كه اين سخن دنباله گفتگوى ابراهيم عليه السلام با بت پرستان است. (1)
بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه اين جمله، بيان الهى باشد نه گفتار ابراهيم، ولى احتمال اول علاوه بر اينكه در روايت وارد شده با وضع و ترتيب آيات بهتر تطبيق مىكند، اما اين احتمال كه اين جمله گفتار بت پرستان باشد كه پس از شنيدن قول ابراهيم عليه السلام بيدار شده باشند، بسيار بعيد به نظر مىرسد.
معروف ميان مفسران ايناستكه بهمعناى شركاست وآنچه درسورهلقمان (آيه 12) آمده ... إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ؛ «شرك ستمبزرگىاست» شاهد بر اين معنىگرفتهاند.
در روايتى نيز از ابن مسعود نقل شده كه هنگامى كه اين آيه (آيه مورد بحث) نازل
1) 1. تفسير مجمع البيان ذيل آيه مورد بحث.
شد بر مردم گران آمد، عرض كردند: اى رسول خدا كيست كه لااقل به خود ستم نكرده باشد (بنابراين همه مشمول اين آيه اند) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: منظور آنچه شما فكر مىكنيد نيست، آيا گفته بنده صالح خدا (لقمان) را نشنيدهايد كه مىگويد: فرزندم! براى خدا شريك قرار مده زيرا شرك، ظلم بزرگى است.
ولى از آنجا كه آيات قرآن در بسيارى از موارد دو يا چند معنى را در بر دارد كه ممكن است يكى از ديگرى گستردهتر و عمومىتر باشد، اين احتمال در آيه نيز هست، كه امنيت اعم امنيت از مجازات پروردگار و يا امنيت از حوادث دردناك اجتماعى باشد.
يعنى جنگها، تجاوزها، مفاسد، جنايات، و حتى امنيت و آرامش روحى تنها موقعى به دست مىآيد كه در جوامع انسانى دو اصل ايمان و عدالت اجتماعى، حكومت كند، اگر پايههاى ايمان به خدا متزلزل شود و احساس مسؤوليت در برابر پروردگار از ميان برود وعدالت اجتماعى جاى خود را به ظلم و ستم بسپارد، امنيت در چنان جامعهاى وجود نخواهد داشت و به همين دليل با تمام تلاش و كوششى كه جمعى از انديشمندان جهان براى برچيدن بساط ناامنىهاى مختلف در دنيا مىكنند، روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنيت واقعى بيشتر مىشود. دليل اين وضع همان است كه در آيه فوق به آن اشاره شده يعنى پايههاى ايمان لرزان و ظلم جاى عدالت را گرفته است.
مخصوصا تأثير ايمان در آرامش و امنيت روحى براى هيچكس جاى ترديد نيست، همان طور كه ناراحتى وجدان و سلب آرامش روانى به خاطر ارتكاب ظلم بر كسى پوشيده نيست.
در بعضى از روايات نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده كه منظور از آيه فوق اين است كه آنها كه به دستور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در زمينه ولايت و رهبرى امت اسلامى بعد از او ايمان بياورند و آن را با ولايت و رهبرى ديگران مخلوط نكنند امنيت از آن آنها است. (1)
اين تفسير در حقيقت ناظر به ملاك و روح مطلب در آيه شريفه است. زيرا در اين آيه سخن از رهبرى و ولايت خداوند و آميخته نكردن آن با رهبرى غير او است و از آنجا كه رهبرى على عليه السلام به مقتضاى إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ ...، پرتوى از رهبرى خدا و
1) 1. تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 740.
پيامبر صلى الله عليه و آله است و رهبرىهاى تعيين نشده از طرف خداوند چنين نيست، آيه فوق با يك ديد وسيع همه را شامل مىشود. بنابراين منظور از اين حديث، اين نيست كه مفهوم آيه منحصرا اين باشد، بلكه اين تفسير پرتوى از مفهوم اصلى آيه است.
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه اين آيه خوارج را كه از ولايت ولى خدا بيرون رفتند و در ولايت و رهبرى شيطان قرار گرفتند، شامل مىشود. (1)
آيه بعد يك اشاره اجمالى به تمام بحثهاى گذشته كه در زمينه توحيد و مبارزه با شرك از ابراهيم عليه السلام نقل شد كرده، مىگويد: «اينها دلايلى بود كه ما به ابراهيم عليه السلام در برابر قوم و جمعيتش داديم»؛ وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى قَوْمِهِ.
درست است كه اين استدلالات جنبه منطقى داشت، و ابراهيم عليه السلام به نيروى عقل و الهام فطرت به آنها رسيده بود، ولى چون اين نيروى عقل و آن الهام فطرت همه از ناحيه خداوند است، خداوند همه اين استدلالات را از مواهب خويش مىشمرد كه در دلهاى آماده همچون دل ابراهيم عليه السلام منعكس مىشود.
قابل توجه اينكه «تِلْكَ» در لغت عرب، اسم اشاره براى بعيد است. ولى گاهى اهميت موضوع و بلند پايه بودن آن سبب مىشود كه حتى يك موضوع نزديك با اسم اشاره بعيد ذكر شود، مانند آن را در آغاز سوره بقره مىخوانيم: ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ ...؛ «اين كتاب بزرگ شك و ترديدى در آن راه ندارد».
سپس براى تكميل اين بحث مىفرمايد: «درجات هر كس را بخواهيم بلند مىكنيم»؛ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ.
اما براى اينكه اشتباهى پيش نيايد كه گمان كنند خداوند در اين ترفيع درجه تبعيضى قايل مىشود مىفرمايد: پروردگار تو، حكيم و عالم است و درجاتى را كه مىدهد روى آگاهى به شايستگى آنها و موافق موازين حكمت است و تا كسى شايسته نباشد از آن برخوردار نخواهد شد إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ و. (2)(3)
وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى اْلأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ (71) (1)
71- و او و لوط را به سرزمين (شام) كه آن را براى همه جهانيان پر بركت ساختيم، نجات داديم.
بسيارى از پيامبران در طول عمر خود، براى اداى رسالت خويش اقدام به هجرت كردند كه از جمله آنها ابراهيم عليه السلام بود كه در آيات مختلف قرآن روى مسأله هجرت او تكيه شده است.
از جمله در سوره عنكبوت آيه 26 مىخوانيم: وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛ «گفت من به سوى پروردگارم هجرت مىكنم كه او عزيز و حكيم است» و قرآن اين سخن را بعد از مساله آتشسوزى ابراهيم عليه السلام در آنجا آورده است.»
حقيقت اين است كه رهبران الهى، هنگامى كه رسالت خويش را در يك نقطه به اتمام مىرساندند و يا محيط را آماده براى گسترش دعوت خويش نمىديدند، براى اينكه رسالت آنها متوقف نشود دست به مهاجرت مىزدند و اين مهاجرتها سرچشمه بركات فراوانى در طول تاريخ اديان شد، تا آنجا كه تاريخ اسلام از نظر ظاهر و معنا بر محور هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله دور مىزند و اگر هجرت نبود، اسلام در باتلاق بتپرستان مكه براى هميشه فرو رفته بود.
1) 1. انبياء.
هجرت بود كه به اسلام و مسلمين جان تازه داد و همه چيز را به نفع آنها دگرگون ساخت و بشريت را در مسير جديدى قرار داد.
بلكه به يك معنى، هجرت يك برنامه عمومى براى فرد فرد مؤمنان است كه هر وقت در طول زندگى، آنها محيط را نامناسب براى اهداف مقدس خود ديدند و آن را به صورت باتلاقى يافتند كه همه چيز در آن مىپوسد، موظف به هجرتاند. بايد رخت سفر بربندند و به سرزمين آمادهترى كوچ كنند كه ملك خداوند محدود نيست.
اما هجرت پيش از آنكه جنبه برون ذاتى داشته باشد، جنبه درون ذاتى دارد، نخست در درون دل و جان هجرتى بايد كرد، هجرت از آلودگىها به سوى پاكىها، هجرت از شرك به ايمان و هجرت از گناه به طاعت پروردگار بزرگ.
اين هجرت درونى، سرآغازى خواهد بود براى تحول فرد و جامعه و مقدمهاى براى هجرت برونى. (1)
داستان آتشسوزى ابراهيم عليه السلام و نجات اعجازآميزش از اين مرحله خطرناك، لرزه بر اركان حكومت نمرود افكند، بهگونهاى كه نمرود روحيه خود را به كلى باخت، چرا كه ديگر نمىتوانست ابراهيم عليه السلام را يك جوان ماجراجو و نفاقافكن معرفى كند، او ديگر به عنوان يك رهبر الهى و قهرمان شجاع كه يك تنه مىتواند به جنگ جبار ستمگرى با تمام قدرت و امكاناتش برود، شناخته مىشد. او اگر با اين حال در آن شهر و كشور باقى مىماند، با آن زبان گويا و منطق نيرومند و شهامت بىنظير، مسلما كانون خطرى براى آن حكومت جبار و خودكامه بود، [ليكن چون هنوز شرايط كاملًا آماده براى يك قيام عمومى نبود] از اينرو بايد از آن سرزمين مدتى بيرون رود تا شرايطِ زمانى فراهم شود و سپس بازگردد.
از سوى ديگر ابراهيم عليه السلام در واقع رسالت خود را در آن سرزمين انجام داده بود، ضربههاى خردكننده، يكى پس از ديگرى بر بنيان حكومت وارد ساخته بود و بذر ايمان
1) 1. در جلد چهارم تفسير نمونه، بحث مشروحى پيرامون اسلام و مهاجرت ذيل آيه 100 سوره نسا صفحه 89 به بعد آمده است.
و آگاهى را در آن سرزمين پاشيد، تنها نياز به عامل زمانى بود كه تدريجا اين بذرها بارور و بساط بت و بتپرستى برچيده شود.
او بايد از اينجا به سرزمين ديگرى برود و رسالت خود را در آنجا نيز پياده كند، لذا تصميم گرفت تا به اتفاق لوط (لوط برادرزاده ابراهيم عليه السلام بود) و همسرش ساره و احتمالا گروه اندكى از مؤمنان از آن سرزمين به سوى شام هجرت كند.
آنچنانكه قرآن در آيات مورد بحث مىگويد: «ما ابراهيم عليه السلام و لوط را به سرزمينى كه براى جهانيان پر بركتش ساخته بوديم، نجات و رهايى بخشيديم»؛ وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى اْلأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ.
گرچه نام اين سرزمين صريحاً در قرآن نيامده، ولى با توجه به آيه اول سوره اسراء سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ ... معلوم مىشود همان سرزمين شام است كه سرزمينى است هم از نظر ظاهرى پربركت و حاصلخيز و سرسبز و هم از نظر معنوى، چرا كه كانون پرورش انبيا بوده است.
در اينكه ابراهيم عليه السلام خودش دست به اين هجرت زد و يا دستگاه نمرود او را تبعيد كرد و يا هر دو جهت دست به دست هم داد، بحثهاى مختلفى در تفاسير و روايات آمده است كه جمع ميان همه آنها همين است كه از يك سو نمرود و اطرافيانش ابراهيم عليه السلام را خطر بزرگى براى خود مىديدند و او را مجبور به خروج از آن سرزمين كردند و از سوى ديگر ابراهيم عليه السلام رسالت خود را در آن سرزمين تقريبا پايان يافته مىديد و خواهان منطقه ديگرى بود كه دعوت توحيد را در آن نيز گسترش دهد، به خصوص كه ماندن در بابل ممكن بود به قيمت جان او و ناتمام ماندن دعوت جهانىاش تمام شود.
جالب اينكه در روايتى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: هنگامى كه نمرود تصميم گرفت ابراهيم عليه السلام را از آن سرزمين تبعيد كند، دستور داد گوسفندان و اموال او را مصادره كنند و خودش تنها بيرون برود.
ابراهيم عليه السلام به آنها گفت: اينها محصول ساليان طولانى از عمر من است، اگر مىخواهيد مالم را بگيريد، پس عمرى را كه در اين سرزمين مصرف كردهام به من
بازگردانيد! بنا بر اين شد كه يكى از قاضيان دستگاه در اين ميان داورى كند، قاضى حكم كرد كه اموال ابراهيم عليه السلام را بگيرند و عمرى را كه در آن سرزمين صرف كرده به او بازگردانند! هنگامى كه نمرود از اين ماجرا آگاه شد، مفهوم حقيقى حكم قاضى شجاع را دريافت و دستور داد اموال و گوسفندانش را به او بازگردانند تا همراه خود ببرد و گفت:
«من مىترسم كه اگر او در اينجا بماند دين و آيين شما را خراب كند، و به خدايانتان زيان رساند!»؛ «إِنَّهُ إِنْ بَقِيَ فِي بِلادِكُمْ أَفْسَدَ دِينَكُمْ وَ أَضَرَّ بِآلِهَتِكُمْ». (1)
1) 1. الكافي، ج 8، ص 370؛ تفسير الميزان ذيل آيه مورد بحث به نقل از روضه كافى، تفسير نمونه، ج 13، ص 453.
امامت اوج افتخار ابراهيم عليه السلام
وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (124) (1)
(به خاطر بياوريد) هنگامى كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگون آزمود و او بهخوبى از عهده آزمايش بر آمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهيم عرض كرد: از دودمان من (نيز امامانى قرار ده) خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقاماند)».
از اين آيه به بعد، سخن از ابراهيم عليه السلام، پيامبر بزرگ خدا و قهرمان توحيد و بناى خانه كعبه و اهميت اين كانون بزرگ توحيد و عبادت است كه درضمن هيجده آيه اين مسائلرا برشمردهاست.
هدف از اين آيات، در واقع سه چيز است:
1- مقدمهاى باشد براى مسأله تغيير قبله، تا مسلمانان بدانند كعبه از يادگارهاى ابراهيم عليه السلام، پيامبرِ بتشكن است و اگر مشركان و بتپرستان آن را تبديل به بتخانه كردهاند، اين يك آلودگى سطحى است و چيزى از ارزش و مقام كعبه نمىكاهد.
2- يهود و نصارى ادعا مىكردند ما وارثان ابراهيم عليه السلام و آيين او هستيم و اين آيات
1) 1. بقره.
مشخص مىنمايد كه آنها تا چه حد از آيين ابراهيم عليه السلام بيگانهاند!
3- مشركان عرب نيز پيوند ناگسستنى ميان خود و ابراهيم عليه السلام قائل بودند، بايد به آنها نيز فهمانده شود كه برنامه شما هيچ ارتباطى با برنامه اين پيامبر بزرگِ بتشكن ندارد.
در آيه مورد بحث، نخست مىگويد:
«به خاطر بياوريد هنگامى را كه خداوند ابراهيم عليه السلام را با وسايل گوناگون آزمود و او از عهده آزمايش به خوبى بر آمد»؛ ... وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ....
اين آيه از مهمترين فرازهاى زندگى ابراهيم عليه السلام يعنى آزمايشهاى بزرگ او و پيروزى اش در صحنه آزمايشها سخن مىگويد. آزمايشهايى كه عظمت مقام و شخصيت ابراهيم عليه السلام را كاملًا مشخص ساخت و ارزش وجود او را آشكار كرد.
هنگامى كه از عهده اين آزمايشها بر آمد، خداوند مىبايد جايزهاى به او بدهد، ازاينرو فرمود: «من تو را امام و رهبر و پيشواى مردم قرار دادم»؛ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً ....
ابراهيم عليه السلام تقاضا كرد كه از دودمان من نيز امامانى قرار ده تا رشته نبوّت و امامت قطع نشود و قائم به شخص من نباشد؛ قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي.
خداوند در پاسخ او فرمود: پيمان من؛ يعنى مقام امامت، به ظالمان هرگز نخواهد رسيد؛ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ.
تقاضاى تو را پذيرفتم، ولى تنها آن دسته از ذرّيه تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقاماند!
در اينجا چند موضوع مهم است كه بايد دقيقاً بررسى شود:
از بررسى آيات قرآن و اعمال مهم و چشمگيرى كه ابراهيم عليه السلام انجام داد و مورد تحسين خداوند قرار گرفت، چنين استفاده مىشود كه مقصود از كلمات (جملههايى كه خداوند ابراهيم عليه السلام را به آنها آزمود) يك سلسله وظايف سنگين و مشكل بوده كه
خداوند بر دوش ابراهيم عليه السلام گذارده بود و اين پيامبر مخلص، همه آنها را به عالىترين وجه انجام داد.
اين دستورات عبارت بودند از:
بردن فرزند به قربانگاه و آمادگى جدّى براى قربانى او به فرمان خدا!
بردن زن و فرزند و گذاشتن آنها در سرزمين خشك و بى آب و علف مكه؛ كه حتى يك نفر سكونت نداشت!
قيام در برابر بت پرستان بابل و شكستن بتها و دفاع شجاعانه در آن محاكمه تاريخى و قرار گرفتن در دل آتش و حفظ خونسردى كامل و ايمان در تمام اين مراحل!
مهاجرت از سرزمين بت پرستان و پشت پا زدن به زندگى خود و ورود به سرزمينهاى دور دست براى اداى رسالت خويش و ...
براستى هر يك از آنها آزمايشى بسيار سنگين و مشكل بود، اما او با قدرت و نيروى ايمان از عهده همه دشوارىها بر آمد و اثبات كرد كه شايستگى مقام امامت را دارد.
از آيه مورد بحث اجمالًا چنين استفاده مىشود كه:
مقام امامتى كه به ابراهيم عليه السلام بعد از پيروزى در همه اين آزمونها بخشيده شد، فوق مقام نبوت و رسالت بود.
توضيح اينكه امامت معانى مختلفى دارد:
1- امامت به معناى رياست و زعامت در امور دنياى مردم (آنچنان كه اهل تسنّن مىگويند).
2- امامت به معناى رياست دراموردين و دنيا (آنچنان كه بعضىديگر از آنها تفسير كردهاند).
3- امامت عبارت است از تحقق بخشيدن برنامههاى دينى؛ اعم از حكومت به معناى وسيع كلمه و اجراى حدود و احكام خدا و اجراى عدالت اجتماعى و همچنين تربيت و پرورش نفوس در ظاهر و باطن و اين مقام از مقام رسالت و نبوت بالاتر است.
زيرا نبوت و رسالت تنها اخبار از سوى خدا و ابلاغ فرمان او و بشارت و انذار است، اما در مورد امامت، همه اينها وجود دارد به اضافه اجراى احكام و تربيت نفوس از نظر ظاهر و باطن (البته روشن است كه بسيارى از پيامبران داراى مقام امامت نيز بودهاند).
در حقيقت مقام امامت، مقام تحقق بخشيدن به اهداف مذهب و هدايت به معنى ايصال به مطلوب است، نه فقط ارائه طريق.
علاوه بر اين، هدايت تكوينى را نيز شامل مىشود؛ يعنى تأثير باطنى و نفوذ روحانى امام و تابش شعاع وجودش بر قلب انسانهاى آماده و هدايت معنوى آنها (دقت كنيد).
امام از اين نظر درست به سان خورشيد مىماند كه با اشعه زندگى بخشِ خود، گياهان را پرورش مىدهد و به موجودات زنده جان و حيات مىبخشد. نقش امام در حيات معنوى نيز همين نقش است. در قرآن مجيد مىخوانيم:
هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً. (1)
«خدا و فرشتگان او بر شما رحمت و درود مىفرستند تا شما را از تاريكىها به نور رهنمون گردند و او نسبت به مؤمنان مهربان است.»
از اين آيه بخوبى استفاده مىشود كه رحمتهاى خاص خداوند و امدادهاى غيبى فرشتگان مىتواند مؤمنان را از ظلمات به نور رهبرى كند.
اين موضوع در باره امام نيز صادق است و نيروى باطنىِ امام و پيامبرانِ بزرگ، كه مقام امامت را نيز داشتهاند و جانشينان آنها براى تربيت افراد مستعد و آماده و خارج ساختن آنها از ظلمت جهل و گمراهى به سوى نور هدايت، تأثير عميق داشته است.
شك نيست كه مراد از امامت در آيه مورد بحث، معناى سوم است. زيرا از آيات متعدد قرآن استفاده مىشود كه در مفهوم «امامت»، مفهوم «هدايت» نيز وجود دارد؛ چنانكه در آيه 24 سوره سجده مىخوانيم:
1) 1. احزاب.
وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ.
«و از آنها امامانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت كنند، چون استقامت به خرج دادند و به آيات ما ايمان داشتند.»
اين هدايت به معناى ارائه طريق نيست؛ زيرا ابراهيم عليه السلام پيش از اين، مقام نبوت و رسالت و هدايت به معنى ارائه طريق را داشته است.
حاصل اينكه قرائن روشن، گواهى مىدهد كه مقام امامت كه پس از امتحانات مشكل و پيمودن مراحل يقين و شجاعت و استقامت به ابراهيم عليه السلام بخشيده شد، غير از مقام هدايت به معنى بشارت و ابلاغ و انذار بوده است.
پس هدايتى كه در مفهوم امامت قرار دارد چيزى جز ايصال به مطلوب و تحقق بخشيدن روح مذهب و پياده كردن برنامههاى تربيتى در نفوس آماده نيست.
اين حقيقت اجمالا در حديث پر معنى و جالبى از امام صادق عليه السلام نقل شده است:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَلِيلًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِيلًا قَبْلَ أَنْ يَجْعَلَهُ إِمَاماً، فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ اْلأَشْيَاءَ، قَالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قَالَ فَمِنْ عِظَمِهَا فِي عَيْنِ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي، قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ، قَالَ:
لا يَكُونُ السَّفِيهُ إِمَامَ التَّقِيِّ».
«خداوند ابراهيم را بنده خاص خود قرار داد، پيش از آنكه پيامبرش قرار دهد و خداوند او را به عنوان نبى انتخاب كرد، پيش از آنكه او را رسول خود سازد و او را رسول خود انتخاب كرد، پيش از آنكه او را به عنوان خليل خود برگزيند و او را خليل خود قرار داد، پيش از آنكه او را امام قرار دهد. هنگامى كه همه اين مقامات را جمع كرد، فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم. اين مقام به قدرى در نظر ابراهيم بزرگ جلوه كرد كه عرض نمود: خداوندا! از دودمان من نيز امامانى انتخاب كن، فرمود: پيمان من به ستمكاران آنها نمىرسد ... يعنى شخص سفيه هرگز امام افراد با تقوا نخواهد شد.» (1)
1) 1. كافى، ج 1، ص 175.
آنگونه كه از اشارات موجود در آيات و تعبيرات مختلفى كه در احاديث وارد شده است بر مىآيد، كسانى كه از طرف خدا مأموريت داشتند، داراى مقامات مختلفى بودند:
1- مقام نبوت- يعنى دريافت وحى از خداوند، بنا بر اين، نبى كسى است كه وحى بر او نازل مىشود و آنچه را به وسيله وحى دريافت مىدارد چنانكه مردم از او بخواهند، در اختيار آنها مىگذارد.
2- مقام رسالت- يعنى مقام ابلاغ وحى و تبليغ و نشر احكام خداوند و تربيت نفوس از طريق تعليم و آگاهى بخشيدن، بنا بر اين رسول كسى است كه موظف است در حوزه مأموريت خود به تلاش و كوشش بر خيزد و از هر وسيلهاى براى دعوت مردم به سوى خدا و ابلاغ فرمان او استفاده كند و براى يك انقلاب فرهنگى و فكرى و عقيدتى تلاش كند.
3- مقام امامت- يعنى رهبرى و پيشوايى خلق، در واقع امام كسى است كه با تشكيل يك حكومت الهى و به دست آوردن قدرتهاى لازم، سعى مىكند احكام خدا را عملا اجرا و پياده كند و اگر هم نتواند رسما تشكيل حكومت دهد، تا آنجا كه در توان دارد، در اجراى احكام مىكوشد.
به عبارت ديگر وظيفه امام، اجراى دستورات الهى است. در حالى كه وظيفه رسول، ابلاغ اين دستورات است، به تعبير ديگر، رسول ارائه طريق مىكند ولى امام ايصال به مطلوب مىنمايد (علاوه بر وظايف سنگين ديگرى كه قبلا اشاره شد).
ناگفته پيدا است كه بسيارى از پيامبران، مانند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هر سه مقام را داشتند.
هم دريافت وحى مىكردند، هم تبليغ فرمانهاى الهى و هم در تشكيل حكومت و اجراى احكام تلاش مىكردند و هم از طريق باطنى به تربيت نفوس مىپرداختند.
كوتاه سخن اينكه: امامت همان مقام رهبرى همه جانبه مادى، معنوى، جسمى، روحانى، ظاهرى و باطنى است. امام رئيس حكومت، پيشواى اجتماع، رهبر مذهبى، مربى اخلاق و رهبر باطنى و درونى است.
امام از يك سو با نيروى مرموز معنوى خود افراد شايسته را در مسير تكامل باطنى رهبرى مىكند. با قدرت علمى خود افراد نادان را تعليم مىدهد.
بانيروى حكومت خويشيا قدرتهاى اجرايىديگر، اصولعدالترااجرا مىكند.
از آنچه در بيان حقيقت امامت نوشتيم بخوبى استفاده مىشود كه ممكن است كسى مقام پيامبرى، تبليغ و رسالت را داشته باشد ولى مقام امامت در او نباشد، اين مقام، نيازمند شايستگى فراوان در جميع جهات است و همان مقامى است كه ابراهيم عليه السلام پس از امتحانات دشوار و ابراز شايستگى پيداكرد، اين آخرين حلقه سير تكاملىابراهيم عليه السلام بود.
آنها كه گمان مىكنند منظور از امامت تنها فرد شايسته و نمونه است، به اين حقيقت توجه ندارند كه چنين مطلبى از آغاز نبوت در ابراهيم عليه السلام بودهاست.
وآنها كه گمان مىكنند منظور از امامت سرمشق و الگو بودن براى مردم است بايد گفت اين صفت براى ابراهيم عليه السلام و تمامى انبيا و رسل عليهم السلام از آغاز دعوت نبوت وجود دارد و به همين دليل، پيامبر بايد معصوم باشد؛ زيرا اعمالش الگو است.
بنا بر اين مقام امامت، مقامى است بالاتر از اينها و حتى برتر از نبوت و رسالت و اين همان مقامى است كه ابراهيم عليه السلام پس از امتحان شايستگى از طرف خداوند دريافت داشت.
منظور از ظلم در جمله: ... لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ تنها ستم كردن به ديگران نيست، بلكه ظلم (در برابر عدل) به معنى وسيع كلمه به كار رفته و نقطه مقابل عدالت به معنى گذاردن هر چيز به جاى خويش، است. بنا بر اين ظلم آن است كه شخص يا كار يا چيزى را در موقعيتى كه شايسته آن نيست، قرار دهند.
چون كه مقام امامت و رهبرى ظاهرى و باطنى خلق، مقام فوق العاده پر مسؤوليت و با عظمتى است، يك لحظه گناه و نافرمانى و سوء پيشينه سبب مىشود كه لياقت اين مقام سلب شود.
اينكه در احاديث مىخوانيم ائمه عليهم السلام، براى اثبات انحصار خلافت بلافصل
پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام، به همين آيه مورد بحث استدلال مىكردند، اشاره به اين است كه ديگران در دوران جاهليت بتپرست بودند. تنها كسى كه در مقابل بت سجده نكرد على عليه السلام بود. چه ظلمى از اين بالاتر كه انسان بت پرستى كند؟ مگر لقمان به فرزندش نگفت: يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ؛ (1)«اى فرزندم! شريك براى خدا قرار مده كه شرك ظلم عظيمى است.»
به عنوان نمونه هشامبن سالم از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «وَ قَدْ كَانَ إِبْرَاهِيمُ عليه السلام نَبِيّاً وَ لَيْسَ بِإِمَامٍ حَتَّى قَالَ اللَّهُ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي فَقَالَ اللَّهُ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ مَنْ عَبَدَ صَنَماً أَوْ وَثَناً لا يَكُونُ إِمَاماً» (2)ابراهيم عليه السلام پيامبر بود، پيش از آنكه امام باشد، تا اينكه خداوند فرمود من تو را امام قرار مىدهم. او عرض كرد از دودمان من نيز امامانى قرار ده، فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد، آنان كه بتى را پرستش كردند، امام نخواهند بود.» (3)
در حديث ديگرى، عبداللَّهبن مسعود از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه: خداوند به ابراهيم فرمود: «لا أُعْطِيكَ لِظالِمٍ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ. قالَ: يا رَبِّ وَ مَنْ الظّالِمُ مِنْ وُلْدِي الَّذي لا يَنالُهُ عَهْدِكَ؟
قالَ مَنْ سَجَدَ لِصَنَمٍ مِنْ دُونِي، لا أَجْعَلُهُ إِماماً أَبَداً، وَ لا يَصْلُحُ أَنْ يَكُونَ إِماماً»؛ «من پيمان امامت را به ستمكاران از دودمان تو نمىبخشم، ابراهيم عرض كرد: ستمكارانى كه اين پيمان به آنها نمىرسد كيانند؟ خداوند فرمود: كسى كه براى بتى سجده كرده هرگز او را امام نخواهم كرد و شايسته نيست كه امام باشد.» (4)
از آيه مورد بحث، همچنين استفاده مىشود كه امام (رهبر معصوم همه جانبه مردم) بايد از طرف خدا تعيين شود؛ زيرا:
1- امامت يك نوع عهد و پيمان الهى است و بديهى است چنين كسى را بايد
خداوند تعيين كند؛ زيرا او طرف پيمان است.
2- افرادى كه رنگ ستم به خود گرفتهاند و در زندگى آنها نقطه تاريكى از ظلم- اعم از ظلم به خويشتن يا به ديگران- و حتى يك لحظه بت پرستى وجود داشته باشد، قابليت امامت را ندارند و به اصطلاح امام بايد در تمام عمر خود معصوم باشد.
آيا كسى جز خدا مىتواند از وجود اين صفت آگاه شود؟ اگر با اين معيار بخواهيم جانشين پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را تعيين كنيم، كسى جز امير مؤمنان على عليه السلام نمىتواند باشد.
جالب اينكه نويسنده المنار از قول ابى حنيفه نقل مىكند كه او معتقد بود، خلافت منحصرا شايسته علويان است و به همين دليل شورش بر ضد حكومت وقت (منصور عباسى) را مجاز مىدانست و به همين دليل او حاضر نشد منصب قضاوت را در حكومت خلفاى بنى عباس بپذيرد.
نويسنده المنار سپس اضافه مىكند كه ائمه اربعه اهل سنت همه با حكومتهاى زمان خود مخالف بودند و آنها را لايق زعامت مسلمين نمىدانستند؛ زيرا افرادى ظالم و ستمگر بودند. (1)
ولى عجيب است كه در عصر ما تعدادى از علماى اهل تسنن، حكومتهاى ظالم و جبار و خودكامه را كه ارتباطشان با دشمنان اسلام، مسلّم و قطعى است و ظلم و فسادشان بر كسى پوشيده نيست، تأييد و تقويت مىكنند و عجيبتر آنكه آنها را اولوا الامر و واجب الاطاعه نيز مىشمرند!
1- آنچه در تفسير معنى امامت گفتيم، ممكن است اين سؤال را برانگيزد: كه اگر كار امام ايصال به مطلوب و اجراى برنامههاى الهى است، چرا اين معنى در مورد بسيارى از پيامبران حتى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام در مقياس عمومى تحقق نيافته، بلكه هميشه افراد بسيار آلوده و گمراهى در مقابل آنها وجود داشتند؟
1) 1. المنار، ج 1، ص 457- 458.
در پاسخ مىگوييم مفهوم اين سخن اين نيست كه امام مردم را اجبارا به حق مىرساند، بلكه مردم با حفظ اصل اختيار و داشتن آمادگى و شايستگى مىتوانند از نفوذ ظاهرى و باطنى امام، هدايت يابند.
درست همانگونه كه مىگوييم خورشيد براى تربيت موجودات زنده آفريده شده، يا اينكه قرآن مىگويد كار باران زنده كردن زمينهاى مرده است، مسلما اين تأثير جنبه عمومى دارد، اما در موجوداتى كه آماده پذيرش اين آثار و مهياى پرورش باشند.
2- سئوال ديگر اينكه لازمه تفسير فوق اين است كه هر امام بايد نخست نبى و رسول باشد و بعد به مقام امامت برسد، در صورتى كه جانشينان معصوم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چنين نبودند.
در پاسخ مىگوييم: لزومى ندارد كه حتما شخص امام قبلا به مقام نبوت و رسالت برسد، بلكه اگر كسى قبل از او باشد كه مقام نبوت و رسالت و امامت در او جمع شود (مانند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) جانشين او مىتواند برنامه امامت او را تداوم بخشد و اين در صورتى است كه نياز به رسالت جديدى نباشد، مانند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه خاتم پيغمبران است.
به تعبير ديگر اگر مرحله گرفتن وحى الهى و ابلاغ تمام احكام، انجام يافته و تنها مرحله اجرا باقى مانده است، جانشين پيامبر مىتواند خط اجرايى پيامبر را ادامه دهد، و نيازى به اين نيست كه نبى يا رسول باشد. (1)
إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (120) شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (121) وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (122) ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (123)
1) 1. تفسير نمونه، ج 1، ص 446.
إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (124)
120- ابراهيم (به تنهايى) يك امت بود، مطيع فرمان خداوند و خالى از هرگونه انحراف و هرگز از مشركان نبود.
121- او شكرگزار نعمتهاى پروردگار بود، خداوند او را برگزيد، و به راه راست هدايتش كرد.
122- و ما در دنيا به او همت نيكو داديم، و در آخرت از صالحان است.
123- سپس به تو وحى فرستاديم كه از آيين ابراهيم، كه خالى از هرگونه انحراف بود و از مشركان نبود، پيروى كن.
124- شنبه (و تحريمهاى روز شنبه براى يهود) به عنوان يك مجازات بود كه در آنهم اختلاف كردند و پروردگارت روز قيامت در ميان آنها در آنچه اختلاف كردند، داورى مىكند.
اين سوره، سوره بيان نعمتها است و هدف از آن تحريك حس شكرگزارى انسانها است، بهگونهاى كه آنها را به شناخت بخشنده اين همه نعمت برانگيزد.
در آيات مورد بحث، سخن از يك مصداق كامل بنده شكرگزار خداوند؛ يعنى ابراهيم عليه السلام قهرمان توحيد، به ميان آمده كه مخصوصا از اين نظر نيز براى مسلمانها، عموماوعربها خصوصا، الهامآفرين است كهاو راپيشوا و مقتداى نخستين خود مىدانند.
از ميان صفات برجسته اين مرد بزرگ به پنج صفت اشاره شده است:
1- در آغاز مىگويد: «ابراهيم عليه السلام خود امتى بود»؛ إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً.
در اينكه چرا نام امت بر ابراهيم عليه السلام گذاشته شده، مفسران نكات مختلفى ذكر كردهاند كه چهار نكته از آن قابل ملاحظه است:
ابراهيم عليه السلام آنقدر شخصيت داشت كه به تنهايى يك امت بود، چرا كه گاهى شعاع شخصيت انسان آنقدر افزايش مىيابد كه از يك فرد و دو فرد و يك گروه، فراتر مىرود و شخصيتش معادل يك امت بزرگ مىشود.
ابراهيم عليه السلام رهبر و مقتدا و معلم بزرگ انسانيت بود و به همين جهت به او امت گفته شده؛ زيرا امت به معنى اسم مفعولى به كسى گفته مىشود كه مردم به او اقتدا كنند و
رهبرىاش را بپذيرند.
البته ميان اين معنى و معنى اول پيوند معنوى خاصى برقرار است؛ زيرا كسى كه پيشواى صدق و راستى براى ملتى شد در اعمال همه آنها شريك و سهيم است و گويى خود، امتى است.
ابراهيم عليه السلام در آن زمان كه هيچ خدا پرستى در محيطش نبود و همگى در منجلاب شرك و بت پرستى غوطهور بودند، تنها موحد و يكتاپرست بود، پس او به تنهايى امتى و مشركان محيطش، امت ديگر بودند.
ابراهيم عليه السلام سرچشمه پيدايش امتى بود وبه همين سبب نام امت بر او نهاده شده است.
هيچ اشكالى ندارد كه اين كلمه كوچك؛ يعنى امت، تمام اين معانى بزرگ را در خود جمع كند، آرى ابراهيم عليه السلام يك امت بود، يك پيشواى بزرگ بود، يك مرد امتساز بود و در آن روز كه در محيط اجتماعىاش كسى دم از تحيد نمىزد، او منادى بزرگ توحيد بود. (1)
در اشعار عرب نيز مىخوانيم:
ليس على اللَّه بمستنكر أن يجمع العالم في واحد! (2)
«از خداوند عجيب نيست كه جهان را در انسانى جمع كند!»
2- وصف ديگر ابراهيم اين بود كه بنده مطيع خدا بود؛ قانِتاً لِلَّهِ.
3- او همواره در خط مستقيماللَّه و طريق حق، گام مىسپرد؛ «حَنِيفاً».
4- او هرگز از مشركان نبود و تمام زندگى و فكر و زواياى قلبش را تنها نوراللَّه پر كرده بود؛ وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
5- به دنبال اين ويژگىها سرانجام او مردى بود كه همه نعمتهاى خدا را
1) 1. در احاديث اسلامى درباره عبدالمطّلب آمده است: «يبعث يوم القيامة امّة واحدة عليه بها الملوك وسيما الانبيا» عبد المطّلب به خاطر آنكه در يك محيط شرك و بت پرستى مدافع توحيد بود در روز قيامت به صورت يك امّتى مبعوث مىشود كه درخشندگى زمامداران عدل و سيماى انبيا دارد سفينةالبحار، ج 2، ص 139.
2) 2. شرح نهجالبلاغة، ج 7، ص 203.
شكرگزارى مىكرد؛ شاكِراً لِأَنْعُمِهِ.
پس از بيان اين اوصاف پنجگانه، به بيان پنج نتيجه مهم اين صفات پرداخته و چنين مىگويد:
1- خداوند ابراهيم عليه السلام را براى نبوت و ابلاغ دعوتش برگزيد؛ «اجْتَباهُ».
2- خداوند او را به راه راست هدايت كرد و از هرگونه لغزش و انحراف حفظ نمود؛ وَ هَداهُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ.
چرا كه هدايت الهى همانگونه كه بارها گفتهايم، به دنبال لياقتها و شايستگىهايى است كه انسان از خود ظاهر مىسازد، چون بى حساب چيزى بى كسى نمىدهند.
3- ما در دنيا به او حسنه داديم؛ وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً.
«حَسَنَةً» به معناى وسيعش كه هرگونه نيكى را در بر مىگيرد، از مقام نبوت و رسالت گرفته، تا نعمتهاى مادى و فرزندان شايسته و مانند آن را شامل مىشود.
4- در آخرت از صالحان است؛ وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ.
با اينكه ابراهيم عليه السلام از سر سلسله صالحان بود، در عين حال مىگويد او از صالحان خواهد بود و اين نشانه عظمت مقام صالحان است كه ابراهيم عليه السلام با اين همه مقام در زمره آنها محسوب مىشود، مگر نه اينكه ابراهيم عليه السلام از خدا اين تقاضا را كرده بود: رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ؛ (1)
«خداوندا! نظر صايب به من عطا كن و مرا از صالحان قرار ده.»
5- آخرين امتيازى كه خداوند به ابراهيم عليه السلام در برابر آنهمه صفات برجسته داد، اين بود كه مكتب او نه تنها براى اهل عصرش كه براى هميشه، مخصوصا براى امت اسلامى يك مكتب الهام بخش شد، بهگونهاى كه قرآن مىگويد: «سپس به تو وحى فرستاديم كه از آيين ابراهيم، آيين خالص توحيد، پيروى كن»؛ ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً ...، (2)بارديگر تأكيد مىكند ابراهيم عليه السلام از مشركان نبود؛ وَماكانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
با توجه به آيات گذشته، سؤالى در اينجا پيش مىآيد و آن اينكه اگر آيين اسلام
آيين ابراهيم عليه السلام است و مسلمانان در بسيارى از مسايل از سنن ابراهيم عليه السلام پيروى مىكنند، از جمله احترام روز جمعه، پس چرا يهود شنبه را عيد مىدانند و تعطيل مىكنند؟
آخرين آيه مورد بحث به پاسخ اين سؤال مىپردازد و مىگويد: شنبه (و تحريمهاى روز شنبه) براى يهود به عنوان يك مجازات قرار داده شد و تازه در آن هم اختلاف كردند، بعضى آن را پذيرفتند و به كلى دست از كار كشيدند و بعضى هم نسبت به آن بىاعتنايى كردند؛ إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ ....
جريان از اين قرار بود كه طبق بعضى از روايات، موسى عليه السلام بنى اسراييل را دعوت به احترام و تعطيل روز جمعه كرد كه آيين ابراهيم عليه السلام بود، اما آنها به بهانهاى از آن سر باز زدند و روز شنبه را ترجيح دادند، خداوند روز شنبه را براى آنها قرار داد، اما توام با شدت عمل و محدوديتها، بنابر اين به تعطيلى روز شنبه نبايد استناد كنيد، چرا كه جنبه فوق العاده و مجازات داشته است و بهترين دليل بر اين مسأله اين است كه يهود حتى در اين روز انتخابى خود نيز اختلاف كردند، گروهى آن را ارج نهادند و احترام نمودند و گروهى نيز احترام آن را شكستند و به كسب و كار پرداختند و به مجازات الهى گرفتار شدند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه فوق در رابطه با بدعتهاى مشركان، در زمينه غذاهاى حيوانى باشد؛ زيرا پس از ذكر اين مطلب در آيات گذشته اين سؤال پيش آمد:
پس چرا محرماتى در آيين يهود بود كه در اسلام نيست؟ جواب داده شد كه آن جنبه مجازات داشت.
دگر بار اين سؤال پيش مىآيد كه چرا فى المثل صيد ماهى در روزهاى شنبه بر يهود حرام بوده كه آن هم در اسلام نيست؟ باز پاسخ داده مىشود كه اين يك نوع مجازات و كيفر براى آنها محسوب مىشده است.
به هر حال اين آيه ارتباط و پيوندى با آيات اصحاب السبت (آيات 163- 166 سوره اعراف) دارد كه شرح ماجراى آنها و چگونگى تحريم صيد ماهى در روز شنبه و مخالفت گروهى از يهود با اين دستور و آزمايش الهى و مجازات شديدى كه به آن گرفتار شدند، گذشت (به جلد 6 تفسير نمونه صفحه 418- 428 مراجعه فرماييد).
ضمناً بايد توجه داشت كه «سبت» در اصل به معنى تعطيل كردن كار براى
استراحت است و روز شنبه را از اين جهت يوم السبت مىناميدند كه يهود برنامه كسب و كار معمولى خود را در آن تعطيل مىكردند، سپس اين نام براى اين روز در اسلام باقى ماند، هر چند روز تعطيلى نبود. در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند ميان آنها كه اختلاف كردند، روز قيامت داورى خواهد كرد»؛ ... وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ.
همانگونه كه پيشتر هم اشاره كرديم، يكى از امورى كه در قيامت پياده مىشود، برچيده شدن اختلافات در تمام زمينهها و بازگشت به توحيد مطلق است، چرا كه آن روز يوم البروز و يوم الظهور و روز كشف سراير و بواطن و كشف غطا و كنار رفتن پردهها و آشكار شدن پنهانىها است. (1)
بررسى آيات قرآن نشان مىدهد كه خداوند براى ابراهيم، مقام فوق العاده والايى قرار داده است، مقامى كه براى هيچيك از پيامبران پيشين قائل نشده است.
نام ابراهيم عليه السلام 69 بار در قرآن مجيد ذكر شده است و در 25 سوره سخن از وى به ميان آمده است. در آيات قرآن از اين پيامبر بزرگ مدح و ستايش فراوان شده وصفات ارزنده او يادآورى شده است. او از هر نظر قدوه و اسوه و نمونهاى از يك انسان كامل بود.
مقام معرفت او نسبت به خداوند، منطق گوياى او در برابر بت پرستان، مبارزات سرسختانه و خستگىناپذيرش در مقابل جباران، ايثار و گذشتش در برابر فرمان پروردگار، استقامت بى نظيرش در برابر طوفان حوادث و آزمايشهاى سخت او، هر يك داستان مفصلى دارد و هر كدام سرمشقى براى مسلمانان و رهروان راهاللَّه است.
به گفته قرآن، او از نيكان، (2)صالحان، (3)قانتان، (4)صديقان، (5)بردباران (6)و وفا كنندگان
به عهد بود، شجاعتى بى نظير و سخاوتى فوق العاده داشت.
بزرگى مقام اين پيامبر الهى را از تعبيرات زير به خوبى مىتوان دريافت:
1- خداوند از ابراهيم به عنوان يك امت ياد كرده، و شخصيت او را به منزله يك امت مىستايد (نحل- 120).
2- مقام خليلاللهى را بهاو عطا فرمودهاست، ... وَاتَّخَذَاللَّهُ إِبْراهِيمَخَلِيلًا (نساء: 125).
جالب اينكه در بعضى از روايات در تفسير اين آيه مىخوانيم، اين مقام به خاطر آن بود كه ابراهيم هرگز چيزى از كسى نخواست و هرگز تقاضا كنندهاى را محروم نكرد!
3- او از نيكان، صالحان، قانتان، صديقان، بردباران و وفاكنندگان به عهد بود.
(نجم: 37)
4- ابراهيم فوق العاده مهماننواز بود بهطورى كه در بعضى از روايات آمده است او را ابواضياف (پدر مهمانان يا صاحب مهمانان) لقب داده بودند. (ذاريات 24- 27) (1)
5- او توكل بىنظيرى داشت، تا آنجا كه در هيچ كار و هيچ حادثهاى نظرى جز به خدا نداشت هر چه مىخواست، از او مىطلبيد و جز در خانه او را نمىكوبيد.
داستان پيشنهاد فرشتگان براى نجات او به هنگامى كه قوم لجوج مىخواستند او را در ميان دريايى از آتش بيفكنند، و عدم قبول اين پيشنهاد از ناحيه ابراهيم در تواريخ ضبط است، او مىگفت: من سر تا پا نيازم اما نه به مخلوق بلكه تنها به خالق! (2)
6- او شجاعت بىنظيرى داشت و در برابر سيل خروشان تعصبهاى بت پرستان يك تنه ايستاد و كمترين ترس و وحشتى به خود راه نداد، بتهاى آنها را به باد مسخره گرفت و از بتكده آنها تل خاكى ساخت، و در برابر نمرود و دژخيمانش با شهامت بىنظيرى سخن گفت كه هر يك از آنها در آياتى از قرآن مجيد آمده است.
7- ابراهيم منطق فوق العاده نيرومندى داشت، در عبارات كوتاه و محكم و مستدل
پاسخهاى دندانشكنى به گمراهان مىداد، و با همان منطق رسايش بينى لجوجان را به خاك مىماليد. (1)
هرگز بهخاطر شدت خشونت آنها از كوره در نمىرفت، بلكه با خونسردى كه حاكى از روح بزرگش بود با آنها روبرو مىشد، و با گفتار و رفتارش سند محكوميتشان را به دستشان مىسپرد، كه اين مطلب نيز در داستان محاجه ابراهيم با نمرود، و با عمويش آزر، و با قضات دادگاه بابل، هنگامى كه مىخواستند او را به جرم خداپرستى و بتشكنى محكوم نمايند، به روشنى آمده است.
به آيات زير كه در سوره انبيا آمده است خوب توجه كنيد: «هنگامى كه قضات از او پرسيدند آيا تو هستى كه اين بلا را به سر خدايان ما آوردهاى و اينهمه بتهاى كوچك و بزرگ را در هم شكستهاى؟»؛ قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ.
او در پاسخ براى آنكه آنها را در بنبست شديد قرار دهد، بنبستى كه راه نجات از آن را نداشته باشند گفت: «ممكن است اين كار را بزرگ آنها كرده باشد؟ از آنها سؤال كنيد اگر سخن مىگويند»؛ قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ.
با همين يك جمله دشمنان خود را در بنبست شديدى قرار داد، اگر بگويند بتها لال و بسته دهن هستند و قادر به تكلم نيستند، زهى رسوايى با اين خداى گنگ و بىعرضه، و اگر قبول كنند كه آنها قادر به تكلماند بايد بپرسند و جواب بشنوند! اينجا بود كه وجدان خفته آنها اندكى بيدار شد، و به خويشتن خويش بازگشتند، و از درون خويش فريادى شنيدند كه به آنها مىگفت شما ظالم و خود خواه و ستمگريد، نه به خود رحم مىكنيد و نه به جامعهاى كه به آن تعلق داريد؛ فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ. (2)
ولى به هر حال لازم بود پاسخى بگويند، لذا با كمال سرشكستگى گفتند تو كه مىدانى اينها سخن نمىگويند؛ ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ.
در اينجا بود كه گفتار كوبنده ابراهيم همچون صاعقهاى بر سر آنها فرود آمد، فرياد زد: «اف بر شما و بر آنچه غير از خدا مىپرستيد، اى بىعقلها!»؛ أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ
دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ.
سرانجام چون ياراى مقاومت در برابر منطق نيرومند ابراهيم در خود نديدند- آنچنانكه شيوه همه زورگويان قلدر است- متوسل به زور شدند، و گفتند او را بايد بسوزانيد.
و براى اين كار از تعصبات جاهلانه بت پرستان كمك گرفتند «و صدا زدند بشتابيد به يارى خدايانتان اگر توان و قدرتى داريد»؛ قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ.
اين يك نمونه از منطق رسا و مستدل و قاطع و برنده ابراهيم بود.
8- قابل توجه اينكه قرآن يكى از افتخارات مسلمانها را اين مىشمرد كه آنها بر آيين ابراهيماند و او بود كه نام مسلمان را بر شما گذارد. (حج: 78)
حتى براى تشويق مسلمانان به انجام پارهاى از دستورات مهم به آنان گوشزد مىكند كه شما بايد به ابراهيم و يارانش اقتدا جوييد.
9- مراسم حج با آنهمه عظمت و شكوهش بهوسيله ابراهيم، و به فرمان خدا پايهگذارى شد و به همين جهت نام ابراهيم و خاطره ابراهيم با تمام مراسم حج آميخته است و انسان در هر موقف و هر برنامهاى از اين مراسم بزرگ به ياد اين پيغمبر الهى مىافتد و پرتو عظمت او را در دل خويش احساس مىكند، اصولا انجام مراسم حج بى ياد ابراهيم نامفهوم است! (حج: 27).
10- شخصيت ابراهيم تا آن حد و پايه بود كه هر گروهى كوشش داشتند او را از خود بدانند يهوديان و مسيحيان هر كدام بر پيوند خويش با ابراهيم تأكيد داشتند، كه قرآن در پاسخ آنها اين واقعيت را بيان داشت كه او تنها يك مسلمان و موحد راستين بود يعنى كسى كه در همه چيز تسليم فرمان خدا بود، جز به او نمىانديشيد و جز در راه او گام بر نمىداشت. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 10، ص 410.
إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (111) وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ (112) وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ (113)
111- او (ابراهيم عليه السلام) از بندگان با ايمان ما است.
112- ما او را به اسحاق عليه السلام، پيامبرى صالح، بشارت داديم.
113- ما به او و اسحاق عليه السلام بركت داديم و از دودمان آنها افرادى نيكوكار به وجود آمدند و افرادى كه آشكارا به خود ستم كردند.
سه آيه فوق آخرين آياتى است كه ماجراى ابراهيم عليه السلام و فرزندانش را تعقيب و تكميل مىكند و در حقيقت هم بيان دليلى بر آنچه گذشت و هم نتيجهاى براى آن است.
نخست مىگويد: «او (ابراهيم عليه السلام) ازبندگان باايمان مااست»؛ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ.
در حقيقت اين جمله دليلى است بر آنچه گذشت و اين واقعيت را بيان مىكند كه اگر ابراهيم عليه السلام همه هستى و وجود خويش و حتى فرزند عزيزش را يكجا در طبق اخلاص نهاد و فداى راه معبود خويش كرد، به خاطر ايمان عميق و قوىاش بود.
آرى همه اينها از جلوههاى ايمان است و ايمان چه جلوههاى عجيبى دارد! در
ضمن اين تعبير به ماجراى ابراهيم عليه السلام و فرزندش گسترش و تعميم مىدهد و آن را از صورت يك واقعه شخصى و خصوصى بيرون مىآورد و نشان مىدهد هر كجا ايمان است، ايثار و عشق و فداكارى و گذشت است.
ابراهيم عليه السلام همان را مىپسنديد كه خدا مىپسنديد و همان را مىخواست كه خداوند مىخواست و هر مؤمنى مىتواند چنين باشد.
سپس به يكى ديگر از مواهب خداوند به ابراهيم عليه السلام سخن مىگويد. مىفرمايد:
«ما او را بشارت داديم به اسحاق عليه السلام، كه مقدر بود پيامبر شود و از صالحان شود»؛ وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ.
با توجه به آيه: فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ كه در آغاز اين ماجرا ذكر شده، به خوبى روشن مىشود كه اين دو بشارت مربوط به دو فرزند است. اگر بشارت اخير طبق صريح آيه مورد بحث مربوط به اسحاق عليه السلام است، پس غلام حليم (نوجوان بردبار شكيبا) حتما اسماعيل عليه السلام است و آنها كه اصرار دارند ذبيح را اسحاق عليه السلام بدانند، هر دو آيه را اشاره به يك مطلب دانستهاند با اين تفاوت كه آيه اول را بيان اصل بشارت فرزند مىدانند و آيه دوم را بشارت به نبوت مىدانند، ولى اين معنى بسيار بعيد است و آيات فوق به وضوح مىگويند كه اين دو بشارت مربوط به دو فرزند بوده است.
از اين گذشته بشارت نبوت نشان مىدهد كه اسحاق عليه السلام بايد زنده بماند و وظايف نبوت را انجام دهد و اين با مسأله ذبح سازگار نيست.
جالب اين است كه در اينجا بار ديگر به عظمت مقام صالحان برخورد مىكنيم، كه در توصيف اسحاق عليه السلام مىفرمايد: «مىبايست پيامبر شود و از صالحان شود» و چه والاست مقام صالحان در پيشگاه خداوند بزرگ؟ در آخرين آيه، سخن از بركتى در ميان است كه خداوند به ابراهيم عليه السلام و فرزندش اسحاق عليه السلام ارزانى داشت، مىفرمايد: «ما به او و اسحاق بركت داديم»؛ وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسْحاقَ ....
اما بركت در چه چيز؟ توضيحى براى آن داده نشده است، مىدانيم معمولا هنگامى كه فعلى به صورت مطلق مىآيد و قيد و شرطى در آن نيست، معنى عموم را مىرساند.
بنابر اين بركت در همه چيز را شامل مىشود، در عمر و زندگى، در نسلهاى آينده، در تاريخ و مكتب و در همه چيز.
اصولا بركت در اصل از «برك» (بر وزن درك) به معنى سينه شتر است و هنگامى كه شتر سينه خود را بر زمين مىگذارد، همين ماده در مورد او به كار مىرود «برك البعير».
تدريجا اين ماده در معنى ثبوت و دوام چيزى به كار رفته است، بركه آب را نيز از آن جهت بركه گويند كه آب در آن ثابت است و مبارك را از اين نظر مبارك مىگويند كه خير آن باقى و برقرار است.
از اينجا روشن مىشود كه آيه مورد بحث اشاره به ثبوت و دوام نعمتهاى الهى بر ابراهيم عليه السلام و اسحق عليه السلام (و خاندانشان) است و يكى از بركاتى كه خداوند بر ابراهيم عليه السلام و اسحاق عليه السلام داد اين بود كه تمام انبياى بنى اسراييل از دودمان اسحاق عليه السلام به وجود آمدند در حالى كه پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله از دودمان اسماعيل عليه السلام است.
اما براى اينكه توهم نشود كه اين بركت در خاندان ابراهيم عليه السلام جنبه نسب و قبيله دارد، بلكه در ارتباط با مذهب و مكتب و ايمان است، در آخر آيه مىافزايد: «از دودمان اين دو، افرادى نيكوكار به وجود آمدند، و هم افرادى كه به خاطر عدم ايمان، آشكارا به خود ستم كردند»؛ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ.
«مُحْسِنٌ» در اينجا به معنى مؤمن و مطيع فرمان خداوند است و چه احسان و نيكوكارى از اين برتر تصور مىشود؟ و ظالم به معنى كافر و گنهكار است و تعبير به «لِنَفْسِهِ» اشاره به اين است كه كفر و گناه در درجه اول ظلم بر خويشتن است، آن هم ظلمى واضح و آشكار.
به اين ترتيب آيه فوق به گروهى از يهود و نصارى كه افتخار مىكردند ما از فرزندان انبيا هستيم، پاسخ مىگويد كه پيوند خويشاوندى به تنهايى افتخار نيست، مگر اينكه در سايه پيوند فكرى و مكتبى قرار گيرد.
شاهد اين سخن حديثى است كه از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده كه خطاب به بنىهاشم فرمود: «لا يأتيني النّاس بأعمالهم و تأتوني بأنسابكم!»؛ «اى بنىهاشم نكند در روز قيامت مردم با اعمالشان به سراغ من بيايند و شما با انساب و پيوند خويشاونديتان!».
وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (130) إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (131) وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (132) (1)
130- چه كسى- جز افراد سفيه و نادان- از آيين ابراهيم (با آن پاكى و درخشندگى) روىگردان خواهد شد؟ ما او را در اين جهان برگزيديم و او در جهان ديگر از صالحان است.
131- (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه پروردگار به او گفت اسلام بياور (و تسليم در برابر حق باش، او فرمان پروردگار را از جان و دل پذيرفت) گفت در برابر پروردگار جهانيان تسليم شدم.
132- ابراهيم و يعقوب فرزندان خود را (در بازپسين لحظات عمر) به اين آيين وصيت كردند (و هر كدام به فرزندان خويش گفتند) فرزندان من! خداوند اين آيين پاك را براى شما برگزيده است و شما جز به آيين اسلام (تسليم در برابر فرمان خدا) نميريد.
1) 1. بقره.
در آيات گذشته تا حدودى شخصيت ابراهيم عليه السلام نشان داده شد و از مجموع بحثها به خوبى استفاده شد كه اين پيامبر بزرگ، مىتواند يك الگو و اسوه براى همه حق طلبان جهان باشد و مكتب او به عنوان يك مكتب انسانساز مورد استفاده همگان قرار گيرد.
بر اساس همين مطلب در نخستين آيه مورد بحث چنين مىگويد: «چه كسى- جز افرادى كه خود را به سفاهت افكندهاند- از آيين پاك ابراهيم روىگردان خواهد شد»؛ وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ.
آيا اين سفاهت نيست كه انسان، آيينى را با اين پاكى و درخشندگى رها كند و در بيراهههاى شرك، كفر و فساد گام بگذارد؟ آيينى كه با روح و فطرت انسان آشنا و سازگار است و با عقل و خرد هماهنگ، آيينى را كه هم آخرت در آن است و هم دنيا، رها كرده و به سراغ برنامههايى برود كه دشمن خرد، مخالف فطرت و تباه كننده دين و دنيايند؟
سپس اضافه مىكند: «ما ابراهيم را (به خاطر اين امتيازات بزرگش) برگزيديم و او در جهان ديگر از صالحان است»؛ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ.
آرى ابراهيم عليه السلام، برگزيده خداوند و سر سلسله صالحان است و به همين دليل بايد اسوه و قدوه باشد.
آيه بعد به عنوان تأكيد به يكى ديگر از ويژگىهاى صفات برگزيده ابراهيم عليه السلام كه در واقع ريشه بقيه صفات او است اشاره كرده مىگويد: «به خاطر بياوريد هنگامى را كه پروردگار به او گفت: در برابر فرمان من تسليم باش، او گفت: در برابر پروردگار جهانيان تسليم شدم»؛ إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ.
آرى ابراهيم عليه السلام آن مرد فداكار و ايثارگر هنگامى كه نداى فطرت را از درون خود مىشنود كه پروردگار به او فرمان تسليم باش مىدهد. او تسليم كامل خدا مىشود.
ابراهيم عليه السلام با فكر و درك خود مىيابد و مىبيند كه ستارگان و ماه و خورشيد، همه غروب و افول دارند و محكوم قوانين آفرينشند، لذا مىگويد: اينها خداى من نيستند. إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛ «من روى خود را به سوى خدايى كردم كه آسمانها و زمين را آفريد و در اين راه عقيده خود را خالص كردم و
من از مشركان نيستم.» (1)
در آيات گذشته ديديم كه ابراهيم عليه السلام و اسماعيل پس از ساختن كعبه، نخستين تقاضايى كه از خداوند- بعد از تقاضاى قبولى اعمالشان- كردند، اين بود كه آنها به راستى تسليم فرمان او باشند و از دودمان آنها نيز امت مسلمى بپاخيزد.
در حقيقت نخستين گام براى ايجاد ارزش در انسان، مسأله خلوص و پاكى است و به همين دليل كه ابراهيم عليه السلام خويش را منحصرا تسليم فرمان حق كرد، محبوب خدا شد و خداوند او را برگزيد و به همين عنوان، او و مكتبش را معرفى كرد.
همه كارهاى ابراهيم عليه السلام از آغاز زندگى تا پايان كم نظير بود. مبارزه پىگير او با بت پرستان و ستاره پرستان و در دل آتش قرار گرفتنش كه حتى دشمن سر سختش نمرود را تحت تأثير قرار داد و بى اختيار گفت: «مَنِ اتَّخَذَ إِلَهاً فَلْيَتَّخِذْ مِثْلَ إِلَهِ إِبْرَاهِيمَ»»؛ اگر كسى بخواهد خدايى برگزيند بايد مثل خداى ابراهيم برگزيند.» (2)
همچنين آوردن همسر و فرزند شير خوار در آن بيابان خشك و سوزان، در آن سرزمين مقدس و بناى كعبه و بردن جوانش به قربانگاه، هر يك نمونهاى از طرز كار او بود.
وصيت و سفارشى كه در آخرين روزهاى عمر خود به فرزندانش نمود، آن نيز نمونه بود. چنانكه در آخرين آيه مورد بحث مىخوانيم: «ابراهيم و يعقوب فرزندان خود را در بازپسين لحظات عمر به اين آيين پاك توحيدى وصيت كردند»؛ وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ ....
هر كدام به فرزندان خود گفتند: «فرزندان من! خداوند اين آيين توحيد را براى شما برگزيده است»؛ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ ....
بنا بر اين جز بر اين آيين رهسپار نشويد و جز با قلبى مملو از ايمان و تسليم جهان را وداع نگوييد؛ ... فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.
قرآن با نقل وصيت ابراهيم عليه السلام گويا مىخواهد اين حقيقت را بازگو كند كه شما انسانها تنها مسؤول امروز فرزندانتان نيستيد، مسؤول آينده آنها نيز هستيد، تنها به هنگام چشم بستن از جهان نگران زندگى مادى فرزندانتان بعد از مرگتان نباشيد، به فكر زندگى معنوى آنها نيز باشيد.
نه تنها ابراهيم عليه السلام چنين وصيتى كرد كه فرزندزادهاش يعقوب عليه السلام نيز همين روش را از نياى خود ابراهيم عليه السلام اقتباس نمود و در بازپسين دم عمر، به فرزندانش گوشزد كرد كه رمز پيروزى و موفقيت و سعادت در جمله كوتاه (تسليم در برابر حق) خلاصه مىشود.
ذكر يعقوب عليه السلام از ميان همه پيامبران در اينجا شايد براى اين هدف باشد كه به يهود و نصارى كه هر كدام خود را به نوعى به يعقوب ارتباط مىدادند، بفهماند اين آيين شركآلودى كه شما داريد، اين عدم تسليم خالص در برابر حق كه برنامه شما را تشكيل مىدهد، با روش كسى كه خود را به او پيوند مىدهيد، سازگار نيست. (1)
قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ (4) رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (5) لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (6) (2)
4- براى شما تأسى نيكى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند وجود داشت، هنگامى كه به قوم مشرك خود گفتند: ما از شما و آنچه غير از خدا
مىپرستيد بيزاريم، ما نسبت به شما كافريم، و ميان ما و شما عداوت و دشمنى هميشگى آشكار شده است، و اين وضع همچنان ادامه دارد تا به خداى يگانه ايمان بياوريد، جز آن سخن ابراهيم كه به پدرش (عمويش آزر) وعده داد كه براى تو طلب آمرزش مىكنم، و در عين حال در برابر خداوند براى تو مالك چيزى نيستم.
پروردگارا! ما بر تو توكل كردهايم، و به سوى تو بازگشتيم، و سرانجام همه به سوى تو است.
5- پروردگارا! ما را مايه گمراهى كافران قرار مده، و ما را ببخش اى پروردگار ما كه تو عزيز و حكيمى.
6- براى شما در برنامه زندگى آنها اسوه حسنهاى بود براى كسانى كه اميد به خدا و روز قيامت دارند، و هر كس سرپيچى كند به خويشتن ضرر زده است، زيرا خداوند بىنياز و شايسته هرگونه ستايش است.
از آنجا كه قرآن مجيد، در بسيارى از موارد براى تكميل تعليمات خود از الگوهاى مهمى كه در جهان انسانيت وجود داشته شاهد مىآورد، در آيات مورد بحث نيز به دنبال نهى شديدى كه از دوستى با دشمنان خدا در آيات قبل شده سخن از ابراهيم عليه السلام و برنامه او به عنوان پيشواى بزرگى كه مورد احترام همه اقوام، مخصوصا قوم عرب، بوده به ميان مىآورد و مىفرمايد: «براى شما در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند اسوه خوبى وجود داشت»؛ قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ ....
ابراهيم عليه السلام بزرگ پيامبران كه زندگيش سرتاسر، درس بندگى و عبوديت خدا، جهاد فى سبيلاللَّه، و عشق به ذات پاك او بود، ابراهيم كه امت اسلامى از بركت دعاى او، و مفتخر به نامگذارى او مىباشد، مىتواند براى شما سرمشق خوبى در اين زمينه گردد.
منظور از تعبير وَ الَّذِينَ مَعَهُ ...؛ «آنها كه با ابراهيم بودند»، مؤمنانى است كه او را در اين راه همراهى مىكردند، هر چند قليل و اندك بودند، و اين احتمال كه منظور پيامبرانى است كه با او همصدا شدند، يا انبيا معاصر او- چنانكه بعضى احتمال دادهاند- بعيد به نظر مىرسد، به خصوص كه مناسب اين است كه قرآن در اينجا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را به ابراهيم، و مسلمانان را به اصحاب و ياران او، تشبيه كند، در تواريخ نيز آمده است كه گروهى در
بابل بعد از مشاهده معجزات ابراهيم به او ايمان آوردند، و در هجرت به سوى شام او را همراهى كردند، و اين نشان مىدهد كه او ياران وفادارى داشته است.
سپس در توضيح اين معنى مىافزايد: «آن روز كه به قوم مشرك و بتپرستشان گفتند: ما از شما و آنچه غير از خدا مىپرستيد بيزاريم!»؛ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ....
ما نه شما را قبول داريم، و نه آيين و مذهبتان را، ما هم از خودتان و هم از بتهاى بىارزشتان متنفريم.
و باز براى تأكيد افزودند: «ما نسبت به شما كافريم»؛ «كَفَرْنا بِكُمْ».
البته اين كفر همان كفر برائت و بيزارى است كه در بعضى از روايات ضمن برشمردن اقسام پنجگانه كفر به آن اشاره شده است.
و سومين بار براى تأكيد بيشتر افزودند: «در ميان ما و شما عداوت و دشمنى هميشگى آشكار شده است»؛ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً.
و اين وضع همچنان ادامه دارد تا به خداى يگانه ايمان بياوريد؛ ... حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ ....
و به اين ترتيب با نهايت قاطعيت و بدون هيچگونه پردهپوشى اعلام جدايى و بيزارى از دشمنان خدا كردند، و تصريح نمودند كه اين جدايى به هيچ قيمت قابل برگشت و تجديد نظر نيست، و تا ابد ادامه دارد، مگر اينكه آنها مسير خود را تغيير دهند و از خط كفر به خط ايمان روى آورند.
ولى از آنجا كه اين قانون كلى و عمومى در زندگى ابراهيم استثنايى داشته كه آنهم به خاطر هدايت بعضى از مشركان صورت گرفته، به دنبال آن مىفرمايد: آنها هرگونه ارتباطشان را با قوم كافر قطع كردند و هيچ سخن محبت آميزى به آنها نگفتند: «جز اين سخن ابراهيم كه به پدرش (عمويش آزر) وعده داد كه براى تو از خداوند طلب آمرزش مىكنم، ولى در عين حال من در برابر خداوند براى تو مالك چيزى نيستم و آمرزش تنها به دست او است»؛ ... إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ....
اين در حقيقت استثنايى است از مسأله قطع هرگونه ارتباط ابراهيم و يارانش از بتپرستان كه آن هم داراى شرائط و مصلحت خاصى بود؛ زيرا قرائن نشان مىدهد كه
ابراهيم احتمالا آمادگى براى ايمان را در عمويش آزر مشاهده كرده بود ولى آزر از اين مسأله نگران بود كه اگر راه توحيد را پيش گيرد دوران بتپرستى او چه خواهد شد؟
ابراهيم به او وعده داد كه در پيشگاه خدا براى تو استغفار مىكنم، و به اين وعده خود نيز عمل كرد، ولى آزر ايمان نياورد، و هنگامى كه بر ابراهيم روشن شد كه او دشمن خدا است و هرگز ايمان نمىآورد ديگر براى او استغفار نكرد و با او قطع رابطه نمود.
و از آنجا كه مسلمانان از اين برنامه ابراهيم و آزر اجمالا با خبر بودند و ممكن بود همين مطلب بهانهاى شود براى افرادى همچون «حاطب ابن ابى بلتعه» كه با كفار سر و سرى برقرار نمايند، قرآن مىگويد اين استثنا در شرائط خاصى صورت گرفته، و وسيلهاى براى جلب آزر به ايمان بوده، نه براى اهداف دنيوى، و لذا در آيه 114 سوره توبه مىفرمايد: وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ؛ «استغفار ابراهيم براى پدرش (عمويش آزر) فقط بخاطر وعدهاى بود كه به او داده بود (تا وى را به سوى ايمان جذب كند) اما هنگامى كه براى او مسلم شد كه وى دشمن خدا است از او بيزارى جست، چرا كه ابراهيم مهربان و بردبار بود.»
ولى جمعى از مفسران آن را استثنا از اسوه بودن ابراهيم دانستهاند، و گفتهاند بايد در همه چيز به او اقتدا كرد جز استغفارش براى عمويش آزر.
اين معنى گرچه در كلام عدهاى از مفسران آمده، ولى بسيار بعيد به نظر مىرسد؛ زيرا اولًا: او در همه چيز اسوه بود، حتى در اين برنامه، چرا كه اگر همان شرائط آزر در بعضى از مشركان پيدا مىشد اظهار محبت نسبت به او براى جلب و جذب وى به سوى ايمان كار خوبى بود، ثانياً: ابراهيم عليه السلام يك پيامبر معصوم، و از انبياى بزرگ و مجاهد بود، و همه افعالش سرمشق است، معنى ندارد كه اين مسأله را استثنا كنيم.
كوتاه سخن اينكه ابراهيم و پيروانش قويا با بتپرستان مخالف بودند و بايد اين درس را از آنها سرمشق گرفت، و داستان آزر شرائط خاصى داشته كه اگر براى ما هم پيدا شود قابل تأسى است.
و از آنجا كه مبارزه با دشمنان خدا با اين صراحت و قاطعيت مخصوصا در زمانى كه آنها از قدرت ظاهرى برخوردارند جز با توكل بر ذات خدا ممكن نيست، در پايان آيه
مىافزايد: آنها گفتند: «پروردگارا! ما بر تو توكل كرديم و به سوى تو بازگشت نموديم و رجوع نهايى همه سرانجام به سوى تو است»؛ رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ.
در حقيقت آنها سه مطلب را در اين عبارت به پيشگاه الهى عرضه داشتند: نخست توكل بر ذات او، و ديگر توبه و بازگشت به سوى او، و سپس توجه به اين حقيقت كه رجوع نهايى همه چيز به سوى او است كه علت و معلول يكديگرند، ايمان به معاد و بازگشت نهايى سبب توبه مىگردد و توبه روح توكل را در انسان زنده مىكند.
در آيه بعد به يكى ديگر از درخواستهاى ابراهيم و يارانش كه در اين زمينه، حساس و چشمگير است اشاره كرده، مىگويد: «پروردگارا! ما را مايه گمراهى كافران قرار مده»؛ رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا ....
اين تعبير ممكن است اشاره به اعمالى مانند اعمال «حاطب ابن ابى بلتعه» باشد كه گاهى از افراد بىخبر سر مىزند و كارى مىكنند كه سبب تقويت گمراهان مىگردد در حالى كه گمان مىكنند كار خلافى نكردهاند.
و يا اشاره به اين است ما را در چنگال آنها گرفتار مكن، و در برابر آنها مغلوب مساز، مبادا بگويند: اگر اينها بر حق بودند هرگز گرفتار شكست نمىشدند، و اين مايه گمراهى آنها مىگردد.
يعنى اگر آنها از شكست و تسلط كفار مىترسند نه به خاطر خودشان است، بلكه به خاطر اين است كه آيين حق زير سؤال نرود، و پيروزى ظاهرى مشركان دليل بر حقانيت آنها تلقى نشود، و اين است راه و رسم يك مؤمن واقعى كه هر چه مىخواهد براى خدا مىخواهد، از همه بريده و به خدا پيوسته است و همه چيز را براى رضاى او مىطلبد. و درحقيقت بهخدا مىگويد:
رو بهسوى تو كرديم و دل به تو بستيم، از همه باز آمديم با تو نشستيم و در پايان آيه مىافزايد: «پروردگارا! اگر لغزشى از ما سر زد ما را ببخش»؛ ... وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا ....
«همانا تو عزيز و حكيمى»؛ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.
قدرتت شكست ناپذير است و حكمتت نافذ در همه چيز.
اين جمله ممكن است اشاره به آن باشد كه اگر در خلال زندگى ما نشانهاى از تمايل
و محبت و دوستى به دشمنان تو وجود داشته اين لغزش را بر ما ببخش، و اين درسى است براى مسلمانان كه آنها نيز سرمشق گيرند و اگر حاطبى در ميان آنها پيدا شد استغفار كنند و به سوى خدا بازگردند.
در آخرين آيه مورد بحث بار ديگر روى همان مطلبى تكيه مىكند كه در نخستين آيه تكيه شده بود، مىفرمايد: «براى شما مسلمانان در برنامه زندگى آنها اسوه و الگوى نيكويى بود، براى آنها كه اميد به خدا و روز قيامت دارند»؛ لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ ....
نه تنها برائت و بيزاريشان از بتپرستان و خط كفر، بلكه دعاهاى آنها و تقاضاهايشان در پيشگاه خدا كه نمونههايى از آن در آيات قبل گذشت نيز براى همه مسلمانان سرمشق است.
اين سرمشق را تنها كسانى مىگيرند كه دل به خدا بستهاند، و ايمان به مبدء و معاد قلبشان را روشن ساخته، و در طريق حق به حركت در آمدهاند.
بدون شك اين تأسى و پيروى نفعش قبل از هر كس به خود مسلمانان باز مىگردد لذا در پايان مىافزايد: «هر كس سرپيچى كند و طرح دوستى با دشمنان خدا بريزد، به خودش ضرر زده، و خداوند نيازى به او ندارد، چرا كه او از همگان بىنياز و شايسته هرگونه حمد و ستايش است»؛ ... وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ.
زيرا طرح دوستى با دشمنان خدا آنها را تقويت مىكند، و قوت آنها باعث شكست خود شما است، و اگر آنها بر شما مسلط گردند بر صغير و كبير رحم نخواهند كرد.
برنامههاى عملى، هميشه مؤثرترين برنامهها است، چون عمل حكايت از ايمان عميق انسان به گفتارش مىكند، و سخنى كه از دل برآيد لا جرم بر دل نشيند.
هميشه وجود الگوها و سرمشقهاى بزرگ در زندگى انسانها، وسيله مؤثرى براى تربيت آنها بوده است، به همين دليل، پيامبر و پيشوايان معصوم مهمترين شاخه هدايت را با عمل خود نشان مىدادند، و لذا هنگامى كه سخن از سنت به ميان مىآيد، گفته مىشود
سنت عبارت است از قول و فعل و تقرير معصوم؛ يعنى پيشوايان معصوم سخن و عمل و سكوتشان همه حجت و راهنما است، و نيز به همين دليل است كه عصمت در تمام پيامبران و امامان شرط است تا الگوهايى در همه زمينهها باشند.
قرآن نيز بر اين مسأله مهم صحه گذارده، الگوها و سرمشقهايى در همه زمينهها براى مؤمنان معرفى مىكند، از جمله در آيات مورد بحث، دو بار از ابراهيم و يارانش سخن مىگويد، و در سوره احزاب، شخص پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان الگو و اسوه، به مسلمانان معرفى مىنمايد.
(بايد توجه داشت، أسوه معنى مصدرى دارد، و به معنى تأسى كردن و پيروى عملى است، هر چند در استعمالات روزمره فارسى به معنى كسى است كه مورد تأسى قرار مىگيرد).
در جنگ پر مخاطره احزاب، در ايامى كه مسلمانان، سخت در بوته آزمايش قرار گرفته بودند، و حوادث كوبنده نيرومندترين افراد را به لرزه در مىآورد، خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را به عنوان الگو و اسوهاى از استقامت و پايمردى و ايمان و اخلاص، و آرامش در ميان طوفان، معرفى مىكند، و البته اين امر منحصر به ميدان احزاب نبود كه در همه جا پيامبر صلى الله عليه و آله سرمشق عظيمى براى مسلمانان محسوب مىشد.
شعار «كُونُوا دُعاةً النّاسِ بِأَعْمالِكُمْ وَ لا تَكُونُوا دُعاةً بِأَلْسِنَتِكُمْ»؛ (1)«مردم را به اعمال خويش دعوت به سوى خدا كنيد نه به زبان» خود كه از حديث امام صادق عليه السلام گرفته شده، دليل بر اين است كه همه مسلمانان راستين نيز به نوبه خود بايد الگو و اسوه براى ديگران باشند، و با زبان عمل، اسلام را به دنيا معرفى كنند كه اگر اين كار مىشد، اسلام دنياگير شده بود!
در قرآن مجيد كرارا روى اين نكته تكيه شده كه اگر خداوند دستورهايى به شما مىدهد و گاه مشكل و شاق به نظر مىرسد، فراموش نكنيد تمام منافع آن به
1) 1. بحارالأنوار، ج 5، ص 198.
خود شما بازمىگردد، چرا كه درياى بيكران هستى خدا كمبودى ندارد تا از شما كمك بگيرد، بهعلاوه شما چيزى نداريد كه به او بدهيد بلكه هر چه داريد از او است.
در احاديث قدسى آمده است: بندگان من! شما هرگز نمىتوانيد به من زيانى برسانيد و يا نفعى بدهيد، بندگانم! اگر اولين و آخرين و جن و انس پاكترين قلب را داشته باشند، ذرهاى بر ملك من نمىافزايد، و اگر اولين و آخرين و انس و جن، ناپاكترين قلب را داشته باشند، از ملك من چيزى نمىكاهد.
بندگانم! اگر اولين و آخرين و انس و جن در ميدانى جمع شوند و هر چه مىخواهند از من بخواهند و همه آن را به آنها بدهم چيزى از خزائن من كاسته نمىشود، و درست مانند رطوبتى است كه يك ريسمان از دريا برمىگيرد.
بندگانم! من اعمال شما را احصا مىكنم، سپس به شما باز مىگردانم، كسى كه نيكى بيابد خدا را شكر كند، و كسى كه غير آن را ببيند جز خويشتن را ملامت ننمايد.
پيوند مكتبى مهمترين پيوندى است كه انسانها را با يكديگر مربوط مىسازد كه هر پيوندى تحت الشعاع آن است.
اين سخنى است كه قرآن بارها روى آن تأكيد كرده است، و اگر اين پيوند تحت تأثير روابط دوستى و خويشاوندى و منافع شخصى قرار گيرد اركان مذهب متزلزل خواهد شد.
بعلاوه ارزش نهايى در ايمان و تقوا است، چگونه ممكن است با كسانى كه فاقد اين دو هستند ارتباط برقرار سازيم؟ لذا در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«مَنْ أَحَبَّ لِلَّهِ وَ أَبْغَضَ لِلَّهِ وَ أَعْطَى لِلَّهِ فَهُوَ مِمَّنْ كَمَلَ إِيمَانُهُ». (1)
«كسى كه براى خدا دوست دارد، و براى خدا دشمن دارد، و براى خدا ببخشد، از
1) 1. الكافي، ج 2، ص 124.
كسانى است كه ايمانش كامل شده.»
در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام مىخوانيم:
«مِنْ أَوْثَقِ عُرَى الْإِيمَانِ أَنْ تُحِبَّ فِي اللَّهِ وَ تُبْغِضَ فِي اللَّهِ وَ تُعْطِيَ فِي اللَّهِ وَ تَمْنَعَ فِي اللَّهِ». (1)
«از محكمترين دستگيرههاى ايمان اين است كه براى خدا دوست دارى و براى خدا دشمن دارى، و براى خدا ببخشى، و براى خدا منع كنى.»
احاديث در اين زمينه بسيار فراوان است، براى آگاهى بيشتر به جلد دوم اصول كافى باب الحب فىاللَّه مراجعه شود، مرحوم كلينى در اين باب 16 حديث در اين زمينه نقل كرده است.
و نيز براى توضيح بيشتر در زمينه «حبّ فىاللَّه و بغض فىاللَّه» به جلد 23 تفسير نمونه ذيل آيه 22 سوره مجادله مراجعه شود. (2)
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ (72) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ (73) (1)
72- و اسحاق و نيز يعقوب را به وى بخشيديم، و همه آنانرا مردانى صالح قرار داديم.
73- و آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مىكردند، و انجام كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم، و آنها فقط مرا عبادت مىكردند.
اين آيه به يكى از مهمترين مواهب خداوند به ابراهيم عليه السلام كه داشتن فرزندى صالح و نسلى برومند و شايسته است اشاره كرده مىفرمايد: «ما به او اسحاق را بخشيديم و يعقوب (فرزند اسحاق) را بر او افزوديم»؛ وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً ...، و همه آنها را مردانى صالح و شايسته و مفيد قرار داديم؛ ... وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ. (2)
ساليان درازى گذشت كه ابراهيم عليه السلام در عشق و انتظار فرزند صالحى به سر مىبرد و آيه 100 سوره صافات گوياى اين خواسته درونى او است: رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ؛
«پروردگارا! فرزندى صالح به من مرحمت كن».
سرانجام خداوند دعاى او را مستجاب كرد، نخست اسماعيل و سپس اسحاق را به او مرحمت كرد كه هر كدام پيامبرى بزرگ و با شخصيت بودند.
تعبير به «نافلة» كه ظاهراً تنها توصيفى براى يعقوب است شايد از اين نظر باشد كه ابراهيم عليه السلام تنها فرزند صالحى تقاضا كرده بود، خداوند نوه صالحى نيز بر آن افزود؛ زيرا «نافلة» در اصل به معنى موهبت و يا كار اضافى است.
آخرين آيه مورد بحث به مقام امامت و رهبرى اين پيامبر بزرگ و بخشى از صفات و برنامههاى مهم و پرارزش آنها به طورجمعى اشاره مىكند.
در اين آيه مجموعا شش قسمت از اين ويژگىها بر شمرده شده كه با اضافه كردن توصيف به صالح بودن كه از آيه قبل استفاده مىشود، مجموعا هفت ويژگى را تشكيل مىدهد. اين احتمال نيز وجود دارد كه مجموعه شش صفتى كه در اين آيه ذكر شده، شرحى باشد براى صالح بودن آنها كه در آيه قبل آمده است.
نخست مىگويد: «ما آنها را امام و رهبر مردم قرار داديم»؛ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً ....
يعنى علاوه بر مقام نبوت و رسالت، مقام امامت را نيز به آنها داديم- امامت همان گونه كه پيشتر هم اشاره كردهايم، آخرين مرحله سير تكاملى انسانى است كه به معنى رهبرى همه جانبه مادى، معنوى، ظاهرى، باطنى، جسمى و روحى مردم است.
فرق نبوت و رسالت، با امامت اين است كه پيامبران در مقام نبوت و رسالت تنها فرمان حق را دريافت مىكنند و از آن خبر مىدهند و به مردم ابلاغ مىكنند، ابلاغى توأم با بشارت و انذار.
اما در مرحله امامت اين برنامههاى الهى را به مرحله اجرا در مىآورند، خواه از طريق تشكيل حكومت عدل باشد يا بدون آن، در اين مرحله آنها مربىاند، و مجرى احكام وبرنامهها وپرورشدهنده انسانها، به وجود آورنده محيطى پاك و منزه و انسانى.
در حقيقت مقام امامت مقام تحقق بخشيدن به تمام برنامههاى الهى است، به تعبير ديگر ايصال به مطلوب و هدايت تشريعى و تكوينى است. امام از اين نظر درست به خورشيد مىماند كه با اشعه خود موجودات زنده را پرورش مىدهد. (1)
1) 1. شرح بيشتر در ذيل آيه 124 سوره بقره آمده است.
در مرحله بعد فعليت و ثمره اين مقام را بازگو مىكند: «آنها به فرمان ما هدايت مىكردند»؛ ... يَهْدُونَ بِأَمْرِنا.
نه تنها هدايت به معنى راهنمايى و ارائه طريق كه آن در نبوت و رسالت وجود دارد، بلكه به معنى دستگيرى كردن و رساندن به سر منزل مقصود (البته براى آنها كه آمادگى و شايستگى دارند).
سومين، چهارمين و پنجمين موهبت و ويژگى آنها اين بود كه: «ما به آنها انجام كار خير را وحى كرديم و همچنين برپا داشتن نماز و اداى زكات»؛ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ ....
اين وحى مىتواند وحى تشريعى باشد؛ يعنى ما انواع كارهاى خير و اداى نماز و اعطاى زكات را در برنامههاى دينى آنها گنجانيديم، همچنين مىتواند وحى تكوينى باشد؛ يعنى به آنها توفيق و توان و جاذبه معنوى براى انجام اين امور بخشيديم.
البته هيچيك از اين امور جنبه اجبارى و اضطرارى ندارد، بلكه تنها آمادگىها و زمينهها است كه بدون اراده و خواست خود آنها هرگز به نتيجه نمىرسد.
ذكر «اقامه صلاة و اداى زكات» بعد از فعل «خيرات» به خاطر اهميت اين دو برنامه است كه نخست به طور عام در جمله: وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ ... و بعد به طور خاص بيان شده است.
در آخرين فراز به مقام عبوديت آنها اشاره كرده، مىگويد: «آنها همگى فقط ما را عبادت مىكردند»؛ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ. (1)
ضمناً تعبير به «كانُوا» كه دلالت بر سابقه مستمر در اين برنامه دارد، شايد اشاره به اين باشد كه آنها حتى قبل از رسيدن به مقام نبوت و امامت، مردانى صالح و موحد و شايسته بودهاند و در پرتو همين برنامهها، خداوند مواهب تازهاى به آنها بخشيده است.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه جمله: ... يَهْدُونَ بِأَمْرِنا در حقيقت وسيله شناخت امامان و پيشوايان حق، از برابر رهبران و پيشوايان باطل است كه معيار كار آنها بر هوسهاى شيطانى است.
1) 1. تقديم كلمه «لنا» بر «عابدين» بر حصر دلالت مىكند.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «امام در قرآن مجيد دوگونه است. در يك جا خداوند مىفرمايد: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا ...؛ يعنى به امر خدا نه به امر مردم، امر خدا را بر امر خودشان مقدم مىشمرند و حكم او را برتر از حكم خود قرار مىدهند، ولى در جاى ديگر مىفرمايد: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ ...؛ يعنى ما آنها را پيشوايانى قرار داديم كه دعوت به دوزخ مىكنند، فرمان خود را بر فرمان پروردگار مقدم مىشمرند و حكم خويش را قبل از حكم او قرار مىدهند و مطابق هوسهاى خود و بر ضد كتاباللَّه عمل مىنمايند. (1)و اين است معيار و محك براى شناسايى امام حق از امام باطل». (2)
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (84) وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ (85) وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ (86) وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (87) (3)
84- و اسحاق و يعقوب را به او (ابراهيم) بخشيديم و هر كدام را هدايت كرديم و نوح را (نيز) قبلا هدايت نموديم و از فرزندان او داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را (هدايت كرديم) و اينچنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم.
85- و (همچنين) زكريا و يحيى و عيسى و الياس هر كدام از صالحان بودند.
86- و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط و هر يك را بر جهانيان برترى داديم.
87- و از پدران آنها و فرزندان آنها و برادران آنها افرادى را برگزيديم و هدايت به راه راست نموديم.
در اين آيات به قسمتى از مواهبى كه خداوند به ابراهيم داده است اشاره شده، و آن موهبت فرزندان صالح و نسل لايق و برومند است كه يكى از بزرگترين مواهب الهى محسوب مىشود.
نخست مىگويد: «ما به ابراهيم، اسحاق و يعقوب (فرزند اسحاق) را بخشيديم»؛ وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ....
و اگر در اينجا اشاره به فرزند ديگر ابراهيم، اسماعيل نشده بلكه در لابلاى بحث آمده است شايد به خاطر آن است كه تولد اسحاق از مادر عقيمى همچون ساره آنهم در سن پيرى، موضوع بسيار عجيب و موهبتى غير منتظره بود.
سپس براى بيان اينكه افتخار اين دو تنها در جنبه پيغمبرزادگى نبود، بلكه شخصا در پرتو فكر صحيح و عمل صالح نور هدايت را در قلب خود جاى داده بودند، مىگويد:
«هر يك از آنها را هدايت كرديم»؛ ... كُلًّا هَدَيْنا ....
و به دنبال آن براى اينكه تصور نشود، در دورانهاى قبل از ابراهيم، پرچمدارانى براى توحيد نبودند، و اين موضوع از زمان او شروع شده اضافه مىكند، «نوح را نيز پيش از آن هدايت و رهبرى كرديم»؛ وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ ....
و مىدانيم نوح نخستين پيامبر اولو العزم است كه داراى آيين و شريعت بود و سر سلسله پيامبران اولوا العزم مىباشد.
در حقيقت با اشاره به موقعيت نوح كه از اجداد ابراهيم است و موقعيت جمعى از پيامبران كه از دودمان و فرزندان او هستند، موقعيت ممتاز ابراهيم را از نظر وراثت و ريشه و ثمره وجودى مشخص مىسازد و در تعقيب آن نام جمع كثيرى از پيامبران را كه از دودمان ابراهيم بودند مىبرد، نخست مىگويد: «از دودمان ابراهيم، داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون هستند»؛ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ ....
سپس با اين جمله كه اين چنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم روشن مىكند كه مقام و موقعيت آنها در پرتو اعمال و كردار آنها بود ... وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ.
در اينكه ضمير مِنْ ذُرِّيَّتِهِ؛ «از دودمان او»، به چه كسى بر مىگردد؟ به ابراهيم يا نوح؟ در ميان مفسران گفتگوى زيادى است، ولى غالب مفسران آن را به ابراهيم باز
گردانيدهاند و ظاهراً نبايد ترديد داشت كه مرجع ضمير ابراهيم است؛ زيرا بحث آيه درباره مواهب خدا نسبت به ابراهيم مىباشد، نه درباره نوح پيغمبر، به علاوه از روايات متعددى كه بعدا نقل خواهيم كرد اين موضوع نيز استفاده مىشود.
تنها مطلبى كه سبب شده بعضى از مفسران ضمير را به نوح باز گردانند ذكر نام يونس و لوط در آيات بعد است؛ زيرا مشهور در تواريخ آن است كه يونس از فرزندان ابراهيم نبوده، و لوط هم برادرزاده يا خواهرزاده ابراهيم است.
ولى در مورد يونس، مورخان اتفاق نظر ندارند، بعضى او را از دودمان ابراهيم دانستهاند و بعضى او را از پيامبران بنى اسرائيل شمردهاند.
به علاوه مورّخان معمولا نسب را از طرف پدر حفظ مىكنند، چه مانعى دارد كه يونس همانند عيسى كه نامش را نيز در آيات فوق مىخوانيم از طرف مادر، به ابراهيم منتهى شود. و اما لوط گرچه فرزند ابراهيم نبود ولى از خاندان و دودمان او بود و همانطور كه در لغت عرب گاهى به عمو، أب گفته مىشود، به برادرزاده يا خواهرزاده نيز ذريه و فرزند اطلاق مىگردد، و به اين ترتيب نمىتوانيم دست از ظاهر آيات كه درباره ابراهيم است برداريم و ضمير را به نوح كه در اينجا موضوع سخن نيست باز گردانيم.
و در آيه بعد نام زكريا و يحيى و عيسى و الياس را مىبرد و اضافه مىكند كه همه اينها از صالحان بودند؛ يعنى مقامات آنها جنبه تشريفاتى و اجبارى نداشت، بلكه در پرتو عمل صالح در پيشگاه خدا شخصيت و عظمت يافتند؛ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ.
در آيه بعد نيز نام چهارنفر ديگر از پيامبران و رهبران الهىآمده و مىفرمايد: وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً ... هر كدام را بر مردم عصر خود برترى بخشيديم؛ وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ.
در اينكه «اليسع» چگونه نامى است و اشاره به كدام يك از پيامبران است در ميان مفسران و ادباى عرب گفتگو است، بعضى آن را يك نام عبرى مىدانند كه در اصل يوشع بوده، سپس الف و لام به آن داخل شده و شين تبديل به سين گرديده است، و بعضى معتقدند يك اسم عربى است كه از يسع (فعل مضارع از ماده وسعت) گرفته شده است، اين احتمال را نيز دادهاند كه به همين صورت نام يكى از انبياى پيشين بوده است و
در هر حال از پيامبرانى است كه از نسل ابراهيم مىباشند.
و در آخرين آيه يك اشاره كلى به پدران و فرزندان و برادران صالح، پيامبران نامبرده كه به طور تفصيل اسم آنها در اينجا نيامده است كرده، مىگويد: «از ميان پدران آنها و فرزندانشان و برادرانشان، افرادى را فضيلت داديم و برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم»؛ وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ.
در اينجا به چند موضوع بايد توجه داشت:
روى همين جهت امامان اهل بيت كه همه از طرف دختر به پيامبر صلى الله عليه و آله مىرسند، ابنا رسولاللَّه (فرزندان پيغمبر) خوانده مىشوند.
اگرچه در دوران جاهليت كه براى زن هيچگونه اهميتى قائل نبودند، تنها نسب را از طرف پدر مىدانستند، ولى اسلام قلم بطلان بر اين فكر جاهلى كشيده اما متاسفانه بعضى از نويسندگانى كه علاقه درستى به ائمه اهل بيت نداشتند كوشش مىكردند اين موضوع را انكار كنند و از گفتن ابن رسولاللَّه به آنها خود دارى نمايند و سنن جاهلى را زنده كنند.
اتفاقا اين موضوع در زمان خود ائمه مطرح بوده است، و آنها با همين آيه كه دليل دندان شكنى محسوب مىشود به آنها پاسخ مىگفتند.
از جمله در كافى و در تفسير عياشى از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود:
خداوند متعال در قرآن مجيد، نسب عيسى را كه از طرف مادر به ابراهيم منتهى مىشود، به عنوان ذريه (فرزندزاده) بيان كرده آنگاه آيه: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ ... را تا آخر و آيه بعد را هم تا لفظ عيسى تلاوت كرد.
و نيز در تفسير عياشى از ابو الاسود روايت شده كه مىگويد: روزى حجاج كسى را
به نزد يحيىبن معمر كه از علاقمندان خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله بود فرستاد كه من شنيدم تو حسن و حسين را فرزندان رسول خدا مىدانى و در اين باره به آيات قرآن استدلال مىكنى؟ در حالى كه من قرآن را از اول تا به آخر خواندم و به چنين آيهاى برنخوردم.
يحيىبن معمر در پاسخ او گفت: آيا در سوره انعام به اين آيه برخوردهاى كه مىگويد: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ ... وَ يَحْيى وَ عِيسى گفت: آرى خواندهام، گفت:
مگر نه اين است كه در اين آيات عيسى ذريه ابراهيم شمرده شده، با اينكه از طرف پدر به او نمىرسيد؟!
در عيون الاخبار در ضمن يك حديث طولانى در زمينه گفتگوى امام موسىبن جعفر عليه السلام با هارون الرشيد و موسىبن مهدى، چنين نقل مىكند كه او به امام كاظم عليه السلام گفت: چگونه شما مىگوييد ما ذريه پيامبريم، در حالى كه پيامبر پسرى نداشت و نسل از طريق پسر است نه دختر و شما فرزندان دختر او هستيد؟ امام در پاسخ از او خواست كه از اين سؤال صرفنظر كند، ولى هارون اصرار كرد و گفت به هيچوجه صرف نظر نمىكنم؛ زيرا شما معتقديد به اينكه همه چيز در قرآن مجيد است و بايد از قرآن آيهاى در اين باره بياوريد.
امام فرمود: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى ...» سپس سؤال كرد اى هارون! پدر عيسى كه بود؟ گفت: عيسى پدر نداشت، فرمود: بنابراين اگر او ملحق به ذريه پيامبران است از طريق مريم مىباشد، ما نيز ملحق به ذريه رسول خدا از طريق مادرمان فاطمه هستيم.
جالب توجه اينكه بعضى از متعصبين اهل تسنن نيز، اين موضوع را در تفسير خود ذيل همين آيه آوردهاند، از جمله فخر رازى در تفسير كبير خود مىگويد: اين آيه دلالت دارد بر اينكه حسن و حسين از ذريه پيامبراند زيرا خداوند عيسى را از ذريه ابراهيم شمرده است با اينكه تنها از طريق مادر به او مربوط مىشود.
نويسنده المنار كه در تعصب در بعضى از مباحث خاص مذهبى دست كمى از فخر رازى ندارد، بعد از نقل كلام فخر رازى مىگويد: در اين باب حديثى از ابو بكر در صحيح بخارى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه به امام حسن عليه السلام اشاره كرد و گفت: «إِنَّ ابْنِي
هذا سَيِّدٌ»؛ «اين پسرم آقا است» (يعنى كلمه پسرم بر امام حسن اطلاق كرد) در حالى كه در نزد عرب (جاهلى) لفظ ابن بر دختر زاده اطلاق نمىشد ... سپس اضافه مىكند به همين جهت مردم اولاد فاطمه عليها السلام را اولاد رسول و عترت و اهلبيت او مىدانستند.
در هر حال شك نيست كه فرزندزادهها از طرف دختر و پسر هر دو فرزند انسان محسوب مىشوند و هيچگونه تفاوتى در اين زمينه نيست، و نه اين موضوع از مختصات پيغمبر مامىباشد ومخالفت با اين مسأله سر چشمهاى جز تعصب و يا افكار جاهلى ندارد، و لذا در تمام احكام اسلامى از قبيل ازدواج و ارث و مانند آن هيچگونه تفاوتى ميان اين دو نيست، تنها استثنايى كه دارد، مسأله خمس است كه روى عنوان سيادت است و به جهت خاصى كه در كتاب خمس در فقه آمده اين موضوع استثنا شده است.
بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه گروه اول يعنى داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون، اين شش نفر، از پيامبرانى بودند كه علاوه بر مقام نبوت و رسالت، داراى حكومت و زمامدارى نيز بودند و شايد جمله: ... وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ كه بعد از ذكر نام اينها آمده است به خاطر نيكىهاى فراوانى بوده كه در دوران حكومت خود بر مردم كردند.
و اما گروه دوم؛ يعنى زكريا و يحيى و عيسى و الياس از پيامبرانى بودند كه در زهد و بىاعتنايى به دنيا- علاوه بر مقام نبوت و رسالت- نمونه بودند جمله: كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ بعد از ذكر نام آنها مىتواند اشاره به همين حقيقت بوده باشد.
درباره گروه سوم يعنى اسماعيل و اليسع و يونس و لوط اين امتياز را داشتند كه دست به مهاجرت دامنه دارى زدند و براى تحكيم آيين خدا برنامه هجرت را عملى ساختند، و ذكر جمله: كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ ... (بنا بر اينكه اشاره به اين چهار نفر باشد نه به تمام پيامبرانى كه در اين سه آيه گفته شده است) نيز مىتواند اشاره به همين سير آنها در جهان و در ميان اقوام مختلف بوده باشد.
در آيه 90 همين سوره (چند آيه بعد از اين آيه) نيز هدايت به مقام نبوت اطلاق شده است. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 5، ص 331.
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اْلأَصْنامَ (35) رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (36) رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (37) رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي اْلأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ (38) الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ (39) رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ (40) رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ (41) (1)
35- (به ياد آوريد) زمانى را كه ابراهيم گفت پروردگارا اين شهر (مكه) را شهر
1) 1. ابراهيم.
امنى قرار ده و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاهدار.
36- پروردگارا آنها (بتها) بسيارى از مردم را گمراه ساختند، هر كس از من پيروى كند از من است و هر كس نافرمانى من كند تو بخشنده و مهربانى.
37- پروردگارا من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بى آب و علفى در كنار خانهاى كه حرم تو است، ساكن ساختم تا نماز را بر پاى دارند، تو قلبهاى گروهى از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزى ده شايد آنها شكر تو را به جاى آورند.
38- پروردگارا تو مىدانى آنچه را ما پنهان و يا آشكار مىكنيم و چيزى در زمين و آسمان بر خدا پنهان نيست.
39- حمد خداى را كه در سن پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد، مسلما خداى من دعا را مىشنود (و اجابت مىكند).
40- پروردگارا! مرا برپاكننده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز چنين كن پروردگارا! دعاى (ما را) بپذير.
41- پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را روزى كه حساب بر پا مىشود، بيامرز.
نخست مىگويد: «به خاطر بياوريد زمانى را كه ابراهيم عليه السلام به پيشگاه خدا عرضه داشت، پروردگارا اين شهر (مكه) را سرزمين امن و امان قرار ده»؛ وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً ...، و من و فرزندانم را مشمول لطف و عنايتت بنما و از پرستش بتها دور نگاهدار؛ وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اْلأَصْنامَ.
چرا كه من مىدانم بت پرستى چه بلاى بزرگ و خانمانسوزى است، و با چشم خود قربانيان اين راه را ديدهام: «پروردگارا! اين بتها بسيارى از مردم را گمراه ساختهاند»؛ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ ...، آن هم چه گمراهى خطرناكى كه همه چيز خود، حتى عقل و خرد خويش را در اين راه باختهاند.
گمراهى خطرناكى كه همه چيز خود، حتى عقل و خرد خويش را در اين راه باختهاند.
خداوند من، من دعوت به توحيد تو مىكنم و همه را به سوى تو مىخوانم، «هر كس از من پيروى كند او از من است و هر كس نافرمانى من كند، اگر قابل هدايت و بخشش است درباره او محبت كن، چرا كه تو بخشنده و مهربانى»؛ ... فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ.
در حقيقت ابراهيم عليه السلام با اين تعبير مىخواهد به پيشگاه خداوند چنين عرض كند كه حتى اگر فرزندان من از مسير توحيد منحرف شوند، و به بت توجه كنند، از من نيستند و اگر بيگانگان در اين خط باشند، آنها همچون فرزندان و برادران من هستند.
اين تعبير مؤدبانه و بسيار محبت آميز ابراهيم عليه السلام نيز قابل توجه است، نمىگويد هر كس نافرمانى من كند از من نيست و او را چنين و چنان كيفر كن، بلكه مىگويد: هر كس نافرمانى من كند، تو بخشنده و مهربانى! سپس دعا و نيايش خود را اين چنين ادامه مىدهد: «پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين فاقد هرگونه زراعت و آب و گياه، نزد خانهاى كه حرم تو است گذاشتم تا نماز را بر پاى دارند»؛ رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ ....
اين هنگامى بود كه ابراهيم عليه السلام پس از آنكه خداوند از كنيزش هاجر، پسرى به او داد و نامش را اسماعيل گذاشت، حسادت ساره (همسر نخستيناش) تحريك شد و نتوانست حضور هاجر و فرزندش را تحمل كند، از ابراهيم عليه السلام خواست كه آن مادر و فرزند را به نقطه ديگرى ببرد و ابراهيم عليه السلام طبق فرمان خداوند در برابر اين درخواست تسليم شد.
اسماعيل و مادرش هاجر را به سرزمين مكه كه در آن روز يك سرزمين خشك و خاموش و فاقد همه چيز بود آورد و در آنجا گذارد و با آنها خدا حافظى كرد و رفت.
چيزى نگذشت كه اين كودك و آن مادر در آن آفتاب گرم و داغ تشنه شدند، هاجر براى نجات جان كودكش سعى و تلاش فراوان كرد، اما خدايى كه اراده كرده بود، آن سرزمين يك كانون بزرگ عبادت شود، چشمه زمزم را آشكار ساخت، چيزى نگذشت كه قبيله بيابانگرد جرهم كه از نزديكى آنجا مىگذشتند، از ماجرا آگاه شدند و در آنجا رحل اقامت افكندند و مكه كم كم شكل گرفت.
سپس ابراهيم عليه السلام دعاى خودش را اين چنين ادامه مىدهد:
خداوندا! اكنون كه آنها در اين بيابان سوزان براى احترام خانه بزرگ تو مسكن
گزيدهاند، «تو قلوب گروهى از مردم را به آنها متوجه ساز و مهر آنها را در دلهايشان قرارده»؛ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ .... «و آنها را از انواع ميوهها (ثمرات مادى و معنوى) بهرهمند كن، شايد شكر نعمتهاى تو را ادا كنند»؛ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ.
و از آنجا كه يك انسان موحد و آگاه مىداند كه علم او در برابر علم خداوند محدود است و مصالح او را تنها خدا مىداند، چه بسا چيزى از خداوند بخواهد كه صلاح او در آن نيست و چه بسا چيزهايى كه نخواهد اما صلاح او در آن است و گاهى مطالبى در درون جان او است كه نمىتواند همه را بر زبان آورد، لذا به دنبال تقاضاهاى گذشته چنين عرض مىكند:
«پروردگارا! تو آنچه را كه ما پنهان مىداريم و يا آشكار مىسازيم به خوبى مىدانى»؛ رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ .... «و هيچ چيز در زمين و آسمان بر خدا مخفى نمىماند»؛ وَ ما يَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي اْلأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ.
اگر من از فراق فرزند و همسرم غمگين هستم تو مىدانى و اگر قطرههاى اشكم آشكارا از چشمم سرازير مىشود تو مىبينى. اگر اندوه فراق قلب مرا احاطه كرده و با شادى از انجام وظيفه و اطاعت فرمان تو آميخته است، باز هم مىدانى.
اگر به هنگام جدايى از همسرم به من مىگويد: «الى مَنْ تَكِلنِي» «مرا به كه مىسپارى؟!» تو از همه اينها آگاهى و آينده اين سرزمين و آينده آنها كه سخت به هم گره خورده است، همه در پيشگاه علم تو روشن است.
سپس به شكر نعمتهاى خداوند كه يكى از مهمترين آنها در حق ابراهيم عليه السلام همان صاحب دو فرزند برومند شدن، به نام اسماعيل و اسحاق، آن هم در سن پيرى بود، اشاره كرده مىگويد: «حمد و سپاس خدايى را كه به هنگام كبر سن، اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد و دعاى مرا به اجابت رسانيد»؛ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ .... (1)
1) 1. در اينكه سن ابراهيم عليه السلام به هنگام تولّد فرزندش اسماعيل و اسحاق چه اندازه بوده است در ميان مفسران گفتگو است. بعضى گفتهاند ابراهيم 99 ساله بود كه نخستين فرزندش اسماعيل متولد شد و 112 ساله بود كه اسحاق ديده به جهان گشود.
آرى، «خداى من حتما دعاها را مىشنود»؛ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ.
و باز به تقاضا و نيايش و دعا ادامه مىدهد و عرض مىكند: «پروردگارا! مرا بر پا كننده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز چنين كن، اى خداى من»؛ رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي .... «پروردگارا دعاى ما را بپذير»؛ رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ.
و آخرين تقاضا و دعاى ابراهيم عليه السلام در اينجا اين است كه: «پروردگارا! مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزى كه حساب بر پا مىشود ببخش و بيامرز»؛ رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ.
در آيات فوق ديديم كه ابراهيم عليه السلام يك بار عرض مىكند: «خداوندا! من فرزندم را در يك سرزمين فاقد آب و آبادى و زراعت گذاشتم»، اين مسلما اشاره به آغاز ورود او در سرزمين مكه است كه در آن موقع نه آب بود و آبادى و نه خانه و ساكن خانه، تنها بقاياى خانه خدا در آنجا به چشم مىخورد و يك مشت كوههاى خشك و بى آب و علف!
ولى مىدانيم اين تنها سفر ابراهيم عليه السلام به سرزمين مكه نبود، بلكه باز هم مكرر به اين سرزمين مقدس گام نهاد، در حالى كه مكه تدريجا شكل شهرى را به خود مىگرفت و قبيله جرهم در آنجا ساكن شده بودند و پيدايش چشمه زمزم آنجا را قابل سكونت ساخت.
به نظر مىرسد كه اين دعاهاى ابراهيم عليه السلام در يكى از اين سفرها بوده و لذا مىگويد:
«خداوندا! اين شهر را محل أمن و أمان قرار ده».
اگر سخن از وادى غير ذى ذرع مىگويد، يا از گذشته خبر مىدهد و خاطره نخستين سفرش را بازگو مىنمايد و يا اينكه اشاره به اين است كه سرزمين مكه حتى پس از شهر شدن، سرزمينى است غير قابل زراعت كه بايد احتياجاتش را از بيرون بياورند، چرا كه از نظر جغرافيايى در ميان يك مشت كوههاى خشك بسيار كم آب واقع شده است.
جالب اين است كه ابراهيم عليه السلام نخستين تقاضايى را كه در اين سرزمين از خداوند كرد، تقاضاى امنيت بود، اين نشان مىدهد كه نعمت امنيت نخستين شرط براى زندگى انسان و سكونت در يك منطقه و براى هرگونه عمران و آبادى و پيشرفت و ترقى است و به راستى هم چنين است.
اگر جايى امن نباشد، قابل سكونت نيست، هر چند تمام نعمتهاى دنيا در آن جمع باشد، اصولا شهر و ديار و كشورى كه فاقد نعمت امنيت است، همه نعمتها را از دست خواهد داد!
در اينجا به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه خداوند دعاى ابراهيم عليه السلام را دربارهامنيت مكه از دو سو اجابت كرد: هم امنيت تكوينى به آن داد؛ زيرا شهرى شد كه در طول تاريخ حوادث نا امن كننده كمتر به خود ديده و هم امنيت تشريعى؛ يعنى خداوند فرمان داده كه همه انسانها و حتى حيوانها در اين سرزمين در امن و امان باشند.
صيد كردن حيوانات آن ممنوع است و حتى تعقيب مجرمانى كه به اين حرم و خانه كعبه پناه برند، جايز نيست، تنها مىتوان براى اجراى عدالت در حق چنين مجرمان، آذوقه را بر آنها بست تا بيرون آيند و تسليم شوند.
شك نيست كه ابراهيم عليه السلام پيامبر معصوم بود و فرزندان بلا واسطه او كه به طور قطع در كلمه «بنى» در آيه فوق داخل هستند؛ يعنى اسماعيل و اسحاق نيز پيامبران معصوم بودند، ولى با اين حال تقاضا مىكند كه خدايا من و آنها را از پرستش بتها دور دار!
اين دليل بر تأكيد هر چه بيشتر روى مسأله مبارزه با بت پرستى است كه حتى پيامبران معصوم و بتشكن نيز، تقاضايى را در اين زمينه از خدا مىكنند. اين درست شبيه تأكيد پيامبر صلى الله عليه و آله در وصايايش به على عليه السلام- يا امامان ديگر نسبت به جانشين خود- در زمينه نماز است كه هرگز احتمال ترك آن در مورد آنها مفهوم نداشت، بلكه اصولا نماز با تلاش و كوشش آنها بر پا شده بود.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه چگونه ابراهيم عليه السلام گفت: «پروردگارا! اين بتها بسيارى از مردم را گمراه ساختهاند»، در حالى كه سنگ و چوبى بيش نبودند و قدرت بر گمراه ساختن مردم نداشتند.
پاسخ اين سؤال را اينجا مىتوان دريافت كه اولًا: بتها هميشه از سنگ و چوب نبودند، بلكه گاهى فرعونها و نمرودها، مردم را به پرستش خود دعوت مىكردند و خود را «ربّ اعلى و زنده كننده و ميراننده مىناميدند.
ثانياً: گاه بتهاى سنگى و چوبى را متوليان و كارگردانان آنچنان مىآراستند و تشريفات براى آنها قايل مىشدند كه براى عوام ساده لوح به راستى گمراه كننده بودند.
در آيات فوق خوانديم كه ابراهيم عليه السلام مىگويد: خداوندا كسانى كه از من تبعيت كنند از من هستند، آيا پيروان ابراهيم عليه السلام تنها همانها بودند كه در عصر او يا اعصار بعد در كيش و مذهب او بودهاند و يا همه موحدان و خداپرستان جهان را- به حكم اينكه ابراهيم عليه السلام نماد توحيد و بتشكنى بود- شامل مىشود؟ از آيات قرآن- آنجا كه آيين اسلام را ملت و آيين ابراهيم عليه السلام معرفى مىكند، (1)به خوبى استفاده مىشود كه دعاى ابراهيم عليه السلام همه موحدان و مبارزان راه توحيد را شامل مىشود.
در رواياتى كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام نيز به ما رسيده اين تفسير تأييد شده است. از جمله در روايتى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم:
«مَنْ أَحَبَّنا فَهُوَ مِنَّا أَهْلُ الْبَيْتِ، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداكَ مِنْكُمْ؟ قْالَ: مِنَّا وَ اللَّهُ، أَ ما سَمِعْتَ قَوْلَ إِبْراهِيم عليه السلام فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي»؛ «هر كس ما را دوست دارد و به سيره ما اهل بيت است، راوى سؤال مىكند، فدايت شوم به راستى از شما؟ فرمود: به خدا سوگند از ما است، آيا گفتار ابراهيم عليه السلام را نشنيدهاى كه مىگويد: فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي هر كس از من پيروى كند او از من است.» (2)
اين حديث نشان مىدهد كه تبعيت از مكتب و پيوند برنامهها سبب ورود به خانواده از نظر معنوى مىشود.
در حديث ديگرى از امام امير المؤمنين على عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «نَحْنُ آلَ إِبْراهِيم أَ فَتَرْغَبُونَ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيم وَ قَدْ قالَ اللَّهُ تَعالى فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي» (1)
«ما خاندان ابراهيم عليه السلام هستيم. آيا از ملت و آيين ابراهيم عليه السلام رو مىگردانيد؟ در حالى كه خداوند (از قول ابراهيم عليه السلام چنين نقل مىكند) هر كس از من پيروى كند او از من است».
كسانى كه به مكه رفتهاند، به خوبى مىدانند خانه خدا و مسجدالحرام و به طوركلى مكه در لابه لاى يك مشت كوههاى خشك و بى آب و علف قرار گرفته است، گويى صخرهها را قبلا در تنور داغى بريان و بعد بر جاى خود نصب نمودهاند.
در عين حال اين سرزمين خشك و سوزان، بزرگترين مركز عبادت و پر سابقهترين كانون توحيد در روى زمين است، به علاوه حرم امن خدا است و همانگونه كه گفتيم هم داراى امنيت تكوينى و هم تشريعى است.
در اينجا براى بسيارى اين سؤال پيش مىآيد كه چرا چنين مركز مهمى را خداوند در چنان سرزمينى قرار داده؟ على عليه السلام در خطبه قاصعه با رساترين عبارات و زيباترين تعبيرات، فلسفه اين انتخاب را بيان فرموده است:
«... وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْيَا مَدَراً ... بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ ... وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَ قَرَارٍ جَمَّ الْأَشْجَارِ دَانِيَ الثِّمَارِ مُلْتَفَّ الْبُنَى مُتَّصِلَ الْقُرَى بَيْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ وَ أَرْيَافٍ مُحْدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ وَ رِيَاضٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلاءِ وَ لَوْ كَانَ الْإِسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ نُورٍ
1) 1. بحارالأنوار، ج 32، ص 96.
وَ ضِيَاءٍ لَخَفَّفَ ذَلِكَ مُصَارَعَةَ الشَّكِّ فِي الصُّدُورِ وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ وَ لَنَفَى مُعْتَلَجَ الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ وَ يَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي نُفُوسِهِمْ وَ لِيَجْعَلَ ذَلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ ...». (1)
«خداوند خانهاش را در پر سنگلاخترين مكانها و بى گياهترين نقاط زمين ... در ميان كوههاى خشن و شنهاى فراوان قرار داد. اگر خدا مىخواست خانه و حرمش را و محل انجام عبادت بزرگ حج را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و پر درخت و باغهاى پر ثمر، در منطقهاى آباد، داراى كاخهاى بسيار و آبادىهاى به هم پيوسته بىشمار، در ميان گندمزارها و بوستانهاى پر گل و گياه، در لا به لاى باغهاى زيبا و پر طراوت و پر آب، در وسط گلستانى بهجتزا با جادههايى آباد، قرار دهد مىتوانست، ولى به همان نسبت كه آزمايش بزرگ حج و عبادت راحتتر و سادهتر مىشد، پاداش و جزا نيز كمتر بود. و اگر خداوند مىخواست، به خوبى مىتوانست پايههاى خانه كعبه و سنگهايى كه ساختمان آن را تشكيل مىدهد از زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنايى قرار دهد، مىتوانست، ولى در اين حال شك و ترديد، كمتر در دل ظاهربينان رخنه مىكرد، و وسوسههاى پنهانى شيطان به سادگى دور مىشد. ولى خدا مىخواهد بندگانش را با انواع شدايد بيازمايد، و با انواع مشكلات در طريق انجام عبادتش روبرو كند، تا تكبر از قلبهايشان فرو ريزد، و خضوع و فروتنى در آن جايگزين شود و در پرتو اين فروتنى و خضوع درهاى فضل و رحمتش را به روى آنها بگشايد و وسايل عفو خويش را به آسانى در اختيارشان قرار دهد.»
در آياتى كه گذشت، ابراهيم عليه السلام قهرمان توحيد و نيايش و مبارزه با بت و بت پرست
1) 1. نهجالبلاغة، خطبه 292.
و ظالم و ستمگر، هفت تقاضا از خداوند مىكند كه نخستين آن، تقاضاى امنيت شهر مكه، آن كانون بزرگ جامعه توحيدى است.
دومين تقاضايش دور ماندن از پرستش بتها است، كه اساس و پايه همه عقايد و برنامههاى دينى را در بر مىگيرد.
سومين تقاضايش تمايل دلها و توجه افكار عمومى- تودههاى خدا پرستان كه بزرگترين سرمايه يك انسان در اجتماع است- نسبت به فرزندان و پيروان مكتبش است.
چهارمين تقاضا بهرهمند شدن از انواع ثمرات، آن هم به عنوان مقدمهاى براى شكرگذارى و توجه بيشتر به خالق آن نعمتها است.
پنجمين تقاضايش توفيق براى برپا داشتن نماز، كه بزرگترين پيوند انسان با خدا است، نه تنها براى خودش كه براى فرزندانش نيز همين تقاضا را مىكند.
ششمين خواسته ابراهيم عليه السلام، پذيرش دعاى او است و مىدانيم خداوند دعايى را مىپذيرد كه از قلبى پاك و روحى بى آلايش برخيزد كه در واقع اين تقاضا به طور ضمنى مفهومش تقاضاى توفيق پاك داشتن قلب و روح از هرگونه آلايش است.
سرانجام هفتمين و آخرين تقاضايش آن است كه اگر لغزشى از او سر زده، خداوند بخشنده و مهربان او را مشمول لطف و آمرزش خود قرار دهد و همچنين پدر و مادرش و همه مؤمنان را از اين لطف و مرحمت، در روز رستاخيز بهرهمند سازد.
به اين ترتيب تقاضاهاى هفتگانه ابراهيم عليه السلام از امنيت شروع مىشود و به آمرزش پايان مىپذيرد و جالب اينكه اينها را نه تنها براى خود مىطلبد، كه براى ديگران نيز همين تقاضاها را دارد، چرا كه مردان خدا هرگز انحصار طلب نبوده و نخواهند بود!
بدون شك آزر بتپرست بود، و چنانكه قرآن مىگويد، تلاشها و كوششهاى ابراهيم عليه السلام براى هدايتش مؤثر نيفتاد و اگر قبول كنيم كه آزر پدر ابراهيم عليه السلام بوده اين سؤال پيش مىآيد كه چرا در آيات فوق، ابراهيم عليه السلام تقاضاى آمرزش براى او كرد در
حالى كه قرآن صريحا مؤمنان را از استغفار كردن براى مشركان باز داشته است. (1)
از اينجا روشن مىشود كه نمىتوان آزر را پدر ابراهيم عليه السلام دانست و اينكه گفتهاند كلمه «اب» در لغت عرب گاهى به عمو نيز اطلاق مىشود، با توجه به آيات مورد بحث كاملا قابل قبول است.
خلاصه اينكه «اب» و «والد» در لغت عرب با هم متفاوتاند، كلمه «والد» كه در آيات فوق نيز به كار رفته، منحصراً به معنى پدر است، ولى كلمه «اب» كه در مورد آزر آمده، مىتواند به معنى عمو باشد.
از انضمام آيات فوق با آياتى كه در سوره توبه در زمينه نهى از استغفار براى مشركان آمده، چنين نتيجه مىگيريم كه آزر حتما پدر ابراهيم عليه السلام نبود. (2)و (3)
آيا آزر پدر ابراهيم بود؟
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (74) (4)
74- (به خاطر بياوريد) هنگامى كه ابراهيم به پدرش (عمويش) آزر گفت آيا بتها را خدايان خود انتخاب مىكنى، من تو و جمعيتت را در گمراهى آشكار مىبينم!
از آنجا كه اين سوره، جنبه مبارزه با شرك و بت پرستى دارد و روى سخن بيشتر در آن از بت پرستان است و براى بيدار ساختن آنها از طرق مختلف استفاده شده، در اينجا به گوشهاى از سرگذشت ابراهيم عليه السلام قهرمان بتشكن اشاره كرده و منطق نيرومند او را در كوبيدن بتها ضمن چند آيه به خاطر آورده است.
قابل توجه اينكه، قرآن در بسيارى از بحثهاى توحيدى و مبارزه با بت روى اين
سرگذشت تكيه مىكند؛ زيرا ابراهيم عليه السلام مورد احترام تمام اقوام مخصوصا مشركان عرب بود.
نخست مىگويد: «ابراهيم عليه السلام پدر (عموى) خود را مورد سرزنش قرار داد و به آنها چنين گفت: آيا اين بتهاى بى ارزش و موجودات بيجان را خدايان خود انتخاب كردهايد؟! وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً ....
بدون شك من، تو و جمعيت پيروان و هم مسلكان، تو را در گمراهى آشكارى مىبينم. چه گمراهى از اين آشكارتر كه انسان مخلوق خود را معبود خود قرار دهد، و موجود بىجان و بىشعورى را پناهگاه خود بپندارد و حل مشكلات او را از او بخواهد؛ ... إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ.
كلمه «اب» در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق مىشود و چنانكه خواهيم ديد، گاهى بر جد مادرى و عمو و همچنين مربى و معلم و كسانى كه براى تربيت انسان به نوعى زحمت كشيدهاند نيز گفته شده است، ولى شك نيست كه به هنگام اطلاق اين كلمه، اگر قرينهاى در كار نباشد، قبل از هر چيز پدر بنظر مىآيد.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه آيا به راستى آيه بالا مىگويد: آن مرد بتپرست (آزر) پدر ابراهيم عليه السلام بوده است؟ و آيا يك فرد بتپرست و بتساز مىتواند پدر يك پيامبر اولوا العزم باشد؟ آيا وراثت در روحيات انسان اثر نامطلوبى در فرزند نخواهد گذارد؟ جمعى از مفسران سنى، به سؤال اول پاسخ مثبت گفته و آزر را پدر واقعى ابراهيم عليه السلام مىدانند، در حالى كه تمام مفسران و دانشمندان شيعه معتقدند آزر پدر ابراهيم عليه السلام نبود، بعضى او را پدر مادر و بسيارى او را عموى ابراهيم عليه السلام دانستهاند.
قراينى كه نظر دانشمندان شيعه را تأييد مىكند چند چيز است:
1- در هيچيك از منابع تاريخى اسم پدر ابراهيم عليه السلام، آزر شمرده نشده است، بلكه همه تارخ نوشتهاند، در كتب عهدين نيز همين نام آمده است، جالب اينكه افرادى كه اصرار دارند بر اينكه پدر ابراهيم عليه السلام آزر بوده، در اينجا به توجيهاتى دست زدهاند كه به هيچ وجه قابل قبول نيست. از جمله اينكه اسم پدر ابراهيم عليه السلام تارخ و لقبش آزر بوده! در حالى كه اين لقب نيز در منابع تاريخى ذكر نشده است.
يا اينكه آزر بتى بوده كه پدر ابراهيم عليه السلام او را پرستش مىكرده است، در حالى كه
اين احتمال با ظاهر آيه فوق كه مىگويد پدرش آزر بود به هيچ وجه سازگار نيست، مگر اينكه جمله يا كلمهاى در تقدير بگيريم كه آن هم بر خلاف ظاهر است.
2- قرآن مجيد مىگويد: مسلمانان حق ندارند براى مشركان استغفار كنند، اگر چه بستگان و نزديكان آنها باشند، سپس براى اينكه كسى استغفار ابراهيم عليه السلام را در باره آزر دستاويز قرار ندهد، چنين مىگويد: وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ ...؛ (1)
«استغفار ابراهيم براى پدرش (آزر) فقط به خاطر وعدهاى بود كه به او داده بود، آنجا كه گفت: ... سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي ... (2)
يعنى: «به زودى براى تو استغفار خواهم كرد». به اميد اينكه با اين وعده دلگرم شود و از بت پرستى برگردد، اما هنگامى كه او را در راه بت پرستى مصمم و لجوج ديد، دست از استغفار درباره او برداشت.
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه ابراهيم عليه السلام بعد از مايوس شدن از آزر، ديگر هيچگاه براى او طلب آمرزش نكرد و شايسته هم نبود چنين كند و تمام قراين نشان مىدهد اين جريان در دوران جوانى ابراهيم عليه السلام و زمانى بود كه در شهر بابل مىزيست و با بت پرستان مبارزه داشت.
ولى آيات ديگر قرآن نشان مىدهد كه ابراهيم عليه السلام در اواخر عمر خود و پس از پايان بناى كعبه، براى پدرش از خداوند طلب آمرزش كرد (البته در اين آيات چنانكه خواهد آمد از پدر تعبير به اب نشده، بلكه تعبير به والد كه صريحا مفهوم پدر را مىرساند، شده است).
آنجا كه مىفرمايد: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ ... رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ؛ «حمد و سپاس براى خدايى است كه در پيرى به من اسماعيل و اسحاق را بخشيده، پروردگار من دعا را اجابت مىكند، پروردگارا! من و پدر و مادرم و مؤمنين را در روز رستاخيز بيامرز». (3)
از انضمام اين آيه به آيه سوره توبه كه مسلمانان را از استغفار براى مشركان بر حذر
مىدارد و ابراهيم عليه السلام را از انجام چنين كارى جز براى يك مدت محدود آن هم براى يك هدف مقدس، بركنار مىشمرد، به خوبى استفاده مىشود كه منظور از «اب» در آيه مورد بحث پدر نيست، بلكه عمو يا پدر مادر و يا مانند آن است و به تعبير ديگر والد در بيان معنى پدر صراحت دارد، در حالى كه «اب» صراحت ندارد.
در آيات قرآن، كلمه «اب» نيز در مورد عمو به كار رفته است. مانند آيه 133 سوره بقره: ... قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً ... فرزندان يعقوب به او گفتند ما خداوند تو و خداوند پدران تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، خداوند يگانه را مىپرستيم و اين را مىدانيم كه اسماعيل عموى يعقوب بود نه پدر او.»
3- از روايات مختلف اسلامى نيز مىتوان اين موضوع را استفاده كرد؛ زيرا در حديث معروفى از پيغمبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل شده است: «لَمْ يَزَلْ يَنْقُلُنِي اللَّهُ مِنْ أَصْلابِ الطَّاهِرِينَ إِلى أَرْحامِ الْمُطَهَّراتِ حَتّى أَخْرَجَنِي فِي عالَمِكُمْ هذا لَمْ يُدَنِّسْنِي بِدَنَسِ الْجاهِلِيَّةِ». (1)«همواره خداوند مرا از صلب پدران پاك به رحم مادران پاك منتقل مىساخت و هرگز مرا به آلودگىهاى دوران جاهليت آلوده نساخت». (2)
شك نيست كه روشنترين آلودگى دوران جاهليت، شرك و بت پرستى است و كسانى كه آن را منحصر به آلودگى زنا دانستهاند، هيچ دليلى بر گفته خود ندارند، بخصوص اينكه قرآن مىگويد: ... إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ ...؛ «مشركان آلوده و ناپاكاند». (3)
طبرى كه از دانشمندان اهل سنت است، در تفسير خود جامع البيان از مفسر معروف مجاهد نقل مىكند كه او صريحا مىگويد: آزر پدر ابراهيم عليه السلام نبود. (4)
آلوسى مفسر ديگر اهل تسنن در تفسير روح المعانى در ذيل همين آيه مىگويد:
آنها كه مىگويند اعتقاد به اينكه آزر پدر ابراهيم عليه السلام نبود، مخصوص شيعه هست، از كم اطلاعى آنها است؛ زيرا بسيارى از دانشمندان معتقدند كه آزر اسم عموى
ابراهيم عليه السلام بود. (1)
سيوطى دانشمند معروف سنى در كتاب مسالك الحنفا از فخر رازى در كتاب اسرار التنزيل نقل مىكند كه پدر و مادر و اجداد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هيچگاه مشرك نبودند و به حديثى كه در بالا از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرديم استدلال نموده است. سپس خود سيوطى اضافه مىكند كه ما مىتوانيم اين حقيقت را با توجه به دو دسته از روايات اسلامى اثبات كنيم:
نخست رواياتى كه مىگويد: پدران و اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله تا آدم عليه السلام هر كدام بهترين فرد زمان خود بودهاند (اين احاديث را از صحيح بخارى و دلايل النبوه بيهقى و مانند آن نقل نموده است).
دسته دوم، رواياتى كه مىگويد: در هر عصر و زمانى افراد موحد و خداپرست وجود داشته است. با ضميمه كردن اين دو دسته روايات، ثابت مىشود اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله از جمله (پدر ابراهيم عليه السلام) حتما موحد بودهاند. (2)
با توجه به آنچه گفته شد، معلوم مىشود كه تفسير فوق براى آيه مورد بحث تفسيرى است بر اساس قراين روشنى از خود قرآن و روايات مختلف اسلامى نه تفسير به رأى، آنچنان كه بعضى از متعصبين اهل سنت همانند نويسنده «المنار» گفته است. (3)
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (126) (1)
(و به ياد آوريد) هنگامى كه ابراهيم عرض كرد: پروردگارا اين سرزمين را شهر امنى قرار ده، و اهل آن را- آنها كه ايمان به خدا و روز بازپسين آوردهاند- از ثمرات (گوناگون) روزى ده (ما اين دعاى ابراهيم را به اجابت رسانديم و مؤمنان را از انواع بركات بهرهمند ساختيم) اما به آنها كه كافر شدند بهره كمى خواهيم داد، سپس آنها را به عذاب آتش مىكشانيم و چه بد سر انجامى دارند.
در اين آيه ابراهيم عليه السلام دو درخواست مهم از پروردگار براى ساكنان اين سرزمين مقدس مىكند كه به يكى از آنها در آيه قبل نيز اشاره شد.
قرآن مىگويد: «به خاطر بياوريد هنگامى كه ابراهيم عرض كرد: پروردگارا! اين سرزمين را شهر امنى قرار ده»؛ وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً ....
همانگونه كه در آيه قبل خوانديم، اين دعاى ابراهيم عليه السلام به اجابت رسيد. خداوند اين سرزمين مقدس را يك كانون امن و امان قرار داد و امنيتى از نظر ظاهر و باطن به آن بخشيد.
1) 1. بقره.
دومين تقاضايش اين است كه: «اهل اين سرزمين را- آنها كه به خدا و روز بازپسين ايمان آوردهاند- از ثمرات گوناگون روزى ببخش»؛ وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ....
جالب اينكه ابراهيم عليه السلام نخست تقاضاى امنيت و سپس درخواست مواهب اقتصادى مىكند. اين خود اشارهاى است به اين حقيقت كه تا امنيت در شهر يا كشورى حكمفرما نباشد، فراهم كردن يك اقتصاد سالم ممكن نيست!
در اينكه منظور از ثمرات چيست؟ مفسران گفتگوها دارند. ولى ظاهراً ثمرات يك معنى وسيع دارد كه هرگونه نعمت مادى، اعم از ميوهها و مواد ديگر غذايى و نعمتهاى معنوى را شامل مىشود. در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «هُوَ ثَمَراتُ الْقُلُوبِ»؛ «منظور ميوه دلها است!» اشاره به اينكه خداوند محبت و علاقه مردم را به مردم اين سرزمين جلب مىكند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه ابراهيم عليه السلام اين تقاضا را تنها براى مؤمنان به توحيد و روز جزا مىكند، شايد به خاطر اينكه از جمله: ... لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ. در آيات گذشته به اين حقيقت پى برده بود كه گروهى از نسلهاى آينده او، راه شرك و ظلم و ستم مىپويند و او در اينجا ادب را رعايت كرد و آنها را از دعاى خود استثنا نمود.
به هر حال خداوند در پاسخ اين تقاضاى ابراهيم عليه السلام چنين فرمود: «اما آنها كه راه كفر را پوييدهاند بهره كمى (از اين ثمرات) به آنها خواهم داد (و به طور كامل محروم نخواهم كرد!)»؛ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا.
«اما در سراى آخرت آنها را به عذاب آتش مىكشانم و چه بد سر انجامى دارند»؛ ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ.
اين در واقع صفت رحمانيت، همان رحمت عامه پروردگار است كه از خوان نعمت بى دريغش همه بهره مىگيرند و از خزانه غيبش خوبان و بدان وظيفهخور باشند. ولى در سراى آخرت كه سراى رحمت خاص او است، رحمت و نجاتى براى آنها نيست. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 1، ص 452.
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (127) رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (128) رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (129) (1)
127- (و نيز به ياد آوريد) هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه (كعبه) را بالا مىبردند (و مىگفتند) پروردگارا! از ما بپذير تو شنوا و دانايى.
128- پروردگارا! ما را تسليم فرمان خود قرار ده و از دودمان ما امتى كه تسليم فرمانت باشد به وجود آور و طرز پرستش خودت را به ما نشان ده و توبه ما را بپذير، كه تو تواب و رحيمى.
129- پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان مبعوث كن، تا آيات تو را بر آنها بخواند، و آنها را كتاب و حكمت بياموزد و پاكيزه كند، زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار قادرى).
از آيات مختلف قرآن و احاديث و تواريخ اسلامى به خوبى استفاده مىشود كه
1) 1. بقره.
خانه كعبه پيش از ابراهيم عليه السلام، حتى از زمان آدم عليه السلام بر پا شده بود. در آيه 37 سوره ابراهيم از قول اين پيامبر بزرگ مىخوانيم رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ ...؛ «پروردگارا! بعضى از فرزندانم را در اين سرزمين خشك و سوزان در كنار خانه تو سكونت دادم.»
اين آيه گواهى مىدهد موقعى كه ابراهيم با فرزند شيرخوارش اسماعيل و همسرش به سرزمين مكه آمدند، اثرى از خانه كعبه وجود داشته است.
در آيه 96 سوره آل عمران نيز مىخوانيم: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً ...؛ «نخستين خانهاى كه به منظور پرستش خداوند براى مردم ساخته شد، در سرزمين مكه بود»، مسلم است كه پرستش خداوند و ساختن مركز عبادت، از زمان ابراهيم عليه السلام آغاز نشده بلكه قبلا و حتى از زمان آدم عليه السلام بوده است.
اتفاقاً تعبيرى كه در نخستين آيه مورد بحث به چشم مىخورد نيز همين معنى را مىرساند، آنجا كه مىگويد: «به ياد آوريد هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه (كعبه) را بالا مىبردند، و مىگفتند: پروردگارا! از ما بپذير تو شنوا و دانايى»؛ وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.
اين تعبير مىرساند كه شالودههاى خانه كعبه وجود داشته و ابراهيم عليه السلام و اسماعيل پايهها را بالا بردند.
در خطبه معروف قاصعه از نهج البلاغه نيز مىخوانيم: «أَ لا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ عليه السلام إِلَى اْلآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ ... فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ ... ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ عليه السلام وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ ...»؛ «آيا نمىبينيد كه خداوند مردم جهان را از زمان آدم تا به امروز به وسيله قطعات سنگى ... امتحان كرده است، و آن را خانه محترم خود قرار داده، سپس به آدم و فرزندانش دستور داد كه به گرد آن طواف كنند».
نتيجه اينكه: آيات قرآن و روايات، اين تاريخچه معروف را تأييد مىكند كه خانه كعبه، نخست به دست آدم عليه السلام ساخته شد، سپس در طوفان نوح فرو ريخت، و بعد به دست ابراهيم عليه السلام و فرزندش اسماعيل تجديد بنا شد.
در دو آيه اخير از آيات مورد بحث، ابراهيم و فرزندش اسماعيل عليهما السلام، پنج تقاضاى
مهم از خدا مىكنند اين تقاضاها كه به هنگام اشتغال به تجديد بناى خانه كعبه صورت گرفت، به قدرى حساب شده و جامع تمام نيازمندىهاى زندگى مادى و معنوى استكه انسانرا بهعظمت روح ايندو پيامبربزرگ خدا كاملاآشنا مىسازد. نخست عرضه مىدارند: «پروردگارا! ما را تسليم فرمان خودت قرار ده»؛ رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ ....
بعد تقاضا مىكنند: از دودمان ما نيز امتى مسلمان و تسليم در برابر فرمانت قرار ده»؛ ... وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ ....
سپس تقاضا مىكنند: «طرز پرستش و عبادت خودت را به ما نشان ده، و ما را از آن آگاه ساز»؛ ... وَ أَرِنا مَناسِكَنا .... تا بتوانيمآنگونهكه شايسته مقامتو است، عبادتتكنيم.
بعد از خدا تقاضاى توبه كرده، مىگويند: «توبه ما را بپذير و رحمتت را متوجه ما گردان كه تو توّاب و رحيمى»؛ ... وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ....
پنجمين تقاضاى آنها اين است كه: «پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان مبعوثكن»؛ ... رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا ... تا «آيات تورا برآنها بخواند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و آنها را پاكيزه كند»؛ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ ... چرا كه «تو توانا هستى و بر تمام اين كارها قدرت دارى»؛ ... إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.
در آيات فوق پس از آنكه ابراهيم عليه السلام و اسماعيل تقاضاى ظهور پيامبر اسلام را مىكنند، سه هدف براى بعثت او بيان مىكنند:
1- تلاوت آيات خداوند بر مردم، اين جمله اشاره به بيدار ساختن انديشهها در پرتو آيات گيرا و جذاب و كوبندهاى است كه از مجراى وحى بر قلب پيامبر صلى الله عليه و آله نازل مىشود و او به وسيله آن، ارواح خفته را بيدار مىكند.
يتلو از ماده تلاوت، در لغت به معنى پى در پى آوردن چيزى است و هنگامى كه عباراتى را پشت سر هم و روى نظام صحيحى بخوانند، عرب از آن تعبير به تلاوت
مىكند. بنا بر اين تلاوت منظم و پى در پى مقدمهاى است براى بيدارى و ايجاد آمادگى و تعليم و تربيت است.
2- تعليم كتاب و حكمت را هدف دوم مىگويند، چرا كه تا آگاهى حاصل نشود، تربيت كه مرحله سوم است صورت نمىگيرد.
تفاوت كتاب و حكمت ممكن است در اين باشد كه كتاب اشاره به كتب آسمانى است، اما حكمت، علوم و دانشها و اسرار و علل و نتايج احكام است كه از طرف پيامبر، تعليم مىشود.
3- بعد آخرين هدف را كه مسأله تزكيه است بيان مىدارد. تزكيه در لغت هم به معنى نمو دادن، هم به معنى پاكسازى آمده است.
به اين ترتيب تكامل وجود انسان در جنبههاى علمى و عملى به عنوان هدف نهايى بعثت پيامبر، معرفى شده است.
اين نكته مخصوصا قابل توجه است كه علوم بشر محدود است و آميخته با هزاران نقطه ابهام و خطاهاى فراوان و از اين گذشته نسبت به آنچه هم مىداند، گاهى نمىتواند دقيقاً اميدوار باشد، چرا كه خطاهاى خود و ديگران را ديده است.
اينجاست كه بايد پيامبران، با علوم راستين و خالى از هرگونه خطا كه از مبدأ وحى گرفتهاند، به ميان مردم بيايند، خطاهايشان را بر طرف سازند، آنچه نمىدانند را به آنها بياموزند و آن را كه مىدانند به آنها اطمينان خاطر دهند.
موضوع ديگرى كه در اين رابطه لازم به يادآورى است، اين است كه نيمى از شخصيت ما را عقل و خرد تشكيل مىدهد و نيمى را غرايز و اميال، به همين دليل ما به همان اندازه كه نياز به تعليم داريم، نياز به تربيت هم داريم، هم خرد ما بايد تكامل يابد و هم غرايز درونى ما به سوى هدف صحيحى رهبرى شوند، لذا پيامبران هم معلم، هم مربى، هم آموزش دهنده و هم پرورش دهندهاند.
آل عمران 164- جمعه 2) و تنها در يك مورد تعليم بر تربيت مقدم شده است (آيه مورد بحث) با اينكه مىدانيم معمولا تا تعليمى نباشد تربيتى صورت نمىگيرد.
بنابر اين آنجا كه تعليم بر تربيت مقدم است، اشاره به وضع طبيعى آن است و در موارد بيشترى كه تربيت مقدم شده، گويا اشاره به مسأله هدف بودن آن است. چرا كه هدف اصلى تربيت است و بقيه همه مقدمه آن است.
اين تعبير كه با كلمه «منهم» در آيات فوق آمده، اشاره به اين است كه رهبران و مربيان انسان بايد از نوع خود او باشند. با همان صفات و غرايز بشرى، تا بتوانند از نظر جنبههاى عملى، سرمشقهاى شايستهاى باشند. بديهى است اگر از غير جنس بشر باشند، نه آنها مىتوانند دردها، نيازها، مشكلات، و گرفتارىهاى مختلف انسانها را درك كنند و نه انسانها مىتوانند از آنها سرمشق بگيرند.
فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ (103) وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ (106) وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (107) وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (108) سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ (109) كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (110) (1)
101- ما او (ابراهيم عليه السلام) را به نوجوانى بردبار و پر استقامت بشارت داديم.
102- هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد گفت: فرزندم! من در خواب
1) 1. صافات.
ديدم كه بايد تو را ذبح كنم! بنگر نظر تو چيست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خداوند مرا از صابران خواهى يافت!
103- هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم عليه السلام جبين او را بر خاك نهاد ...
104- او را ندا داديم كه اى ابراهيم عليه السلام!
105- آنچه را در خواب مأموريت يافتى انجام دادى، ما اينگونه نيكوكاران را جزا مىدهيم.
106- اين قطعاً امتحان مهم و آشكارى است.
107- ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم.
108- و نام نيك او را در امتهاى بعد باقى گذارديم.
109- سلام بر ابراهيم عليه السلام باد!
110- اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم.
در آيات گذشته به اينجا رسيديم كه ابراهيم عليه السلام بعد از اداى رسالت خويش، در بابل، از آنجا هجرت كرد و نخستين تقاضايش از پروردگار، اين بود كه فرزند صالحى به او عطا فرمايد؛ زيرا تا آن روز صاحب فرزندى نشده بود.
نخستين آيه مورد بحث، سخن از اجابت اين دعاى ابراهيم عليه السلام به ميان آورده، مىگويد: «ما او را به نوجوانى حليم و بردبار و پر استقامت بشارت داديم»؛ فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ.
در واقع سه بشارت در اين جمله جمع شده است: بشارت تولد فرزندى پسر، و بشارت رسيدن او به سنين نوجوانى، و بشارت به صفت والاى حلم.
در تفسير حليم گفتهاند كسى است كه در عين توانايى در هيچ كارى قبل از وقتش شتاب نمىكند و در كيفر مجرمان عجلهاى به خرج نمىدهد، روحى بزرگ دارد و بر احساسات خويش مسلط است.
راغب در مفردات مىگويد: حلم به معنى خويشتندارى به هنگام هيجان غضب است و از آنجا كه اين حالت از عقل و خرد ناشى مىشود، گاه به معنى عقل و خرد نيز به كار رفته و گر نه معنى حقيقى حلم همان است كه در اول گفته شد. ضمناً از اين توصيف
استفاده مىشود كه خداوند بشارت بقاى اين فرزند را تا زمانى كه به سنى برسد كه قابل توصيف به حلم باشد داده است و چنانكه در آيات بعد خواهيم ديد، او مقام حليم بودن خود را به هنگام ماجراى ذبح نشان داد. همانگونه كه ابراهيم عليه السلام نيز حليم بودن خود را در آن هنگام و هم در موقع آتشسوزى آشكار ساخت.
قابل توجه اينكه واژه حليم پانزده مرتبه در قرآن مجيد تكرار شده است و غالبا وصفى است براى خداوند جز در دو مورد كه به صورت توصيفى براى ابراهيم عليه السلام و فرزندش در كلام خداوند آمده است و در يك مورد توصيفى است براى شعيب از زبان ديگران.
واژه «غلام» به عقيده بعضى به هر كودكى قبل از رسيدن به سن جوانى گفته مىشود و بعضى آن را به كودكى كه از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسيده است، اطلاق كردهاند.
از تعبيرات مختلفى كه در لغت عرب آمده، مىتوان استفاده كرد كه غلام حد فاصل ميان طفل (كودك) و شاب (جوان) است كه در زبان فارسى از آن تعبير به نوجوان مىكنيم.
سرانجام فرزند موعود ابراهيم عليه السلام طبق بشارت الهى متولد شد و قلب پدر را كه در انتظار فرزندى صالح سالها چشم به راه بود روشن ساخت، دوران طفوليت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسيد.
در اينجا قرآن مىگويد: «هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد»؛ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ ....
يعنى به مرحلهاى رسيد كه مىتوانست در مسايل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و كوشش كند و او را يارى دهد.
بعضى سعى را در اينجا به معنى عبادت و كار براى خداوند دانستهاند، البته سعى مفهوم وسيعى دارد كه اين معنى را نيز شامل مىشود ولى منحصر به آن نيست و تعبير معه (با پدرش) نشان مىدهد كه منظور معاونت پدر در امور زندگى است.
به هر حال به گفته جمعى از مفسران، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود كه ابراهيم عليه السلام خواب عجيب و شگفتانگيزى مىبيند كه بيانگر شروع يك آزمايش بزرگ
ديگر در مورد اين پيامبر عظيم الشان عليه السلام است. در خواب مىبيند كه از سوى خداوند به او دستور داده شد تا فرزند يگانهاش را با دست خود قربانى كند و سر ببرد.
ابراهيم عليه السلام وحشتزده از خواب بيدار شد، مىدانست كه خواب پيامبران واقعيت دارد و از وسوسههاى شيطانى دور است، اما با اين حال دو شب ديگر همان خواب تكرار شد كه تأكيدى بر لزوم اين امر و فوريت آن بود.
مىگويند نخستين بار در شب ترويه (شب هشتم ماه ذى الحجه) اين خواب را ديد و در شبهاى عرفه و شب عيد قربان (نهم و دهم ذى الحجه) خواب تكرار شد، لذا براى او كمترين شكى باقى نماند كه اين فرمان قطعى خداوند است.
ابراهيم عليه السلام كه بارها از كوره داغ امتحان الهى سرفراز بيرون آمده بود، اين بار نيز بايد دل به دريا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد و فرزندى را كه يك عمر در انتظارش بوده و اكنون نوجوانى برومند شده است، با دست خود سر ببرد! ولى بايد قبل از هر چيز فرزند را آماده اين كار كند، رو به سوى او كرد و گفت: «فرزندم! من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم، بنگر نظر تو چيست؟!»؛ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى ...
فرزندش كه نسخهاى از وجود پدر ايثارگر بود و درس صبر و استقامت و ايمان را در همين عمر كوتاهش در مكتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روى طيب خاطر از اين فرمان الهى استقبال كرد و با صراحت و قاطعيت گفت: «پدرم هر دستورى به تو داده شده است، اجرا كن»؛ ... قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ ....
از ناحيه من فكر تو راحت باشد كه «به خواست خداوند مرا از صابران خواهى يافت»؛ ... سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ ....
اين تعبيرات پدر و پسر چقدر پر معنى است و چه ريزهكارىهايى در آن نهفته است؟
از يك سو پدر با صراحت مسأله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح مىكند و از او نظرخواهى مىكند، براى او شخصيت مستقل و آزادى اراده قايل مىشود، او هرگز نمىخواهد فرزندش را بفريبد و كوركورانه به اين ميدان بزرگ امتحان دعوت كند. او مىخواهد فرزندش نيز در اين پيكار بزرگ با نفس شركت جويد و لذت تسليم و رضا را
همچون پدر بچشد! از سوى ديگر فرزند هم مىخواهد پدر در عزم و تصميمش راسخ باشد، نمىگويد مرا ذبح كن، بلكه مىگويد هر مأموريتى دارى انجام ده، من تسليم امر و فرمان او هستم و مخصوصا پدر را با خطاب يا ابت! (اى پدر!) مخاطب مىسازد، تا نشان دهد اين مسأله از عواطف فرزندى و پدرى سر سوزنى نمىكاهد كه فرمان خداوند حاكم بر همه چيز است.
از سوى ديگر، مراتب ادب را در پيشگاه پروردگار به عالىترين وجهى نگه مىدارد، هرگز به نيروى ايمان و اراده و تصميم خويش تكيه نمىكند، بلكه بر مشيت خداوند و اراده او تكيه مىكند و با اين عبارت از او توفيق پاىمردى و استقامت مىطلبد.
به اين ترتيب هم پدر و هم پسر، نخستين مرحله اين آزمايش بزرگ را با پيروزى كامل مىگذرانند.
در اين ميان چهها گذشت؟ قرآن از شرح آن خوددارى كرده و تنها روى نقاط حساس اين ماجراى عجيب انگشت مىگذارد.
بعضى نوشتهاند: فرزند فداكار براى اينكه پدر را در انجام اين مأموريت كمك كند و هم از رنج و اندوه مادر بكاهد، هنگامى كه او را به قربانگاه در ميان كوههاى خشك و سوزان سرزمين منى آورد به پدر گفت: «پدرم ريسمان را محكم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى دست و پا نزنم، مىترسم از پاداشم كاسته شود! پدر جان كارد را تيز كن و با سرعت بر گلويم بگذران تا تحملش بر من (و بر تو) آسانتر باشد! پدرم قبلا پيراهنم را از تن بيرون كن كه به خون آلوده نشود، چرا كه بيم دارم چون مادرم آن را ببيند عنان صبر از كفش بيرون رود».
آنگاه افزود: «سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى نديدى پيراهنم را برايش ببر كه باعث تسلى خاطر و تسكين دردهاى او است، چرا كه بوى فرزندش را از آن خواهد يافت و هر گاه دلتنگ شود، آن را در آغوش مىفشارد و سوز درونش را تخفيف خواهد داد.
لحظههاى حساسى فرا رسيد، فرمان الهى بايد اجرا مىشد، ابراهيم عليه السلام كه مقام تسليم فرزند را ديد او را در آغوش كشيد وگونههايش را بوسه داد و هر دو در اين لحظه به گريه افتادند. گريهاى كه بيانگر عواطف و مقدمه شوق لقاى خداوند بود.
قرآن همين اندازه در عبارتى كوتاه و پر معنى مىگويد: «هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم عليه السلام جبين فرزند را بر خاك نهاد ...»؛ فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ.
باز قرآن اينجا را به اختصار برگزار كرده و به شنونده اجازه مىدهد تا با امواج عواطفش قصه را همچنان دنبال كند.
بعضى گفتهاند منظور از جمله: «تَلَّهُ لِلْجَبِينِ» اين بود كه پيشانى پسر را به پيشنهاد خودش بر خاك نهاد، مبادا چشمش در صورت فرزند بيفتد و عواطف پدرى به هيجان در آيد و مانع اجراى فرمان خدا شود! به هر حال ابراهيم عليه السلام صورت فرزند را بر خاك نهاد و كارد را به حركت در آورد و با سرعت و قدرت بر گلوى فرزند گذارد در حالى كه روحش در هيجان فرو رفته بود و تنها عشق خداوند بود كه او را در مسيرش بى ترديد پيش مىبرد.
اما كارد برنده در گلوى لطيف فرزند كمترين اثرى نگذارد! ... ابراهيم عليه السلام در حيرت فرو رفت، بار ديگر كارد را به حركت در آورد ولى باز كارگر نيفتاد، آرى ابراهيم خليل عليه السلام مىگويد: ببر! اما خداوند خليل فرمان مىدهد نبر! و كارد تنها گوش بر فرمان او دارد.
اينجا است كه قرآن با يك جمله كوتاه و پر معنى به همه انتظارها پايان داده، مىگويد: «در اين هنگام او را ندا داديم كه اى ابراهيم»؛ وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ.
«آنچه را در خواب مأموريت يافتى انجام دادى»؛ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا ....
«ما اينگونه نيكوكاران را جزا و پاداش مىدهيم»؛ إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ.
هم به آنها توفيق پيروزى در امتحان مىدهيم، و هم نمىگذاريم فرزند دلبندشان از دست برود، آرى كسى كه سر تا پا تسليم فرمان ما است و نيكى را به حد اعلا رسانده جز اين پاداشى نخواهد داشت.
سپس مىافزايد: «اين قطعاً امتحان مهم و آشكارى است»؛ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ.
ذبح كردن فرزند با دست خود، آن هم فرزندى برومند و لايق، براى پدرى كه يك عمر در انتظار چنين فرزندى بوده، كار ساده و آسانى نيست، چگونه مىتوان دل از چنين فرزندى بركند؟ از آن بالاتر با نهايت تسليم و رضا، بىآنكه خم به ابرو آورد به امتثال اين
فرمان بشتابد و تمام مقدمات را تا آخرين مرحله انجام دهد، به طورى كه از نظر آمادگىهاى روانى و عملى چيزى فروگذار نكند؟ و از آن عجيبتر تسليم مطلق اين نوجوان در برابر اين فرمان بود، كه با آغوش باز و با اطمينان خاطر به لطف پروردگار و تسليم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت.
لذا در بعضى از روايات آمده است هنگامى كه اين كار انجام گرفت جبرئيل امين (از روى اعجاب) صدا زد: «اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ» ... و فرزند ابراهيم عليه السلام صدا زد: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» ... و پدر قهرمان و فداكار نيز گفت: «اللَّهُ أَكْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ». (1)
و اين شبيه تكبيراتى است كه ما روز عيد قربان مىگوييم.
اما براى اينكه برنامه ابراهيم عليه السلام ناتمام نماند و در پيشگاه خداوند قربانى كرده باشد و آرزوى ابراهيم عليه السلام برآورده شود، خداوند قوچى بزرگ فرستاد تا به جاى فرزند قربانى كند و سنتى براى آيندگان در مراسم حج و سرزمين منى از خود بگذارد، چنانكه قرآن مىگويد: «ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم»؛ وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ.
در اينكه عظمت اين ذبح از چه نظر بوده، از نظر جسمانى و ظاهرى؟ و يا از جهت اينكه فداى فرزند ابراهيم عليه السلام شد؟ و يا از نظر اينكه براى خداوند و در راه خداوند بود؟ و يا از اين نظر كه اين قربانى از سوى خداوند براى ابراهيم عليه السلام فرستاده شد؟ مفسران گفتگوهاى فراوانى دارند، ولى هيچ مانعى ندارد كه تمام اين جهات در ذبح عظيم جمع، و از ديدگاههاى مختلف داراى عظمت باشد.
يكى از نشانههاى عظمت اين ذبح آن است كه با گذشت زمان، سال به سال وسعت بيشترى يافته و الان در هر سال بيش از يك ميليون نفر به ياد آن ذبح عظيم، ذبح مىكنند و خاطرهاش را زنده نگه مىدارد.
«فَدَيْنا» از ماده «فدا» در اصل به معنى قرار دادن چيزى به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص يا چيز ديگر است، لذا مالى را كه براى آزاد كردن اسير مىدهند فديه مىگويند و نيز كفارهاى را كه بعضى از بيماران به جاى روزه مىدهند، به اين نام ناميده مىشود.
1) 1. تفسير قرطبى و تفسير روح البيان.
در اينكه اين قوچ بزرگ چگونه به ابراهيم عليه السلام داده شد؟ بسيارى معتقدند جبرئيل آن را آورد، بعضى نيز گفتهاند از دامنه كوههاى منى سرازير شد، هر چه بود به فرمان خداوند و به اراده او بود.
نه تنها خداوند پيروزى ابراهيم عليه السلام را در اين امتحان بزرگ در آن روز ستود، بلكه خاطره آن را جاويدان ساخت، چنانكه در آيه بعد مىگويد: «ما نام نيك ابراهيم عليه السلام را در امتهاى بعد باقى و برقرار ساختيم»؛ وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ.
او اسوه اى شد براى همه آيندگان و قدوه اى براى تمام پاكبازان و عاشقان دلداده كوى دوست و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آينده تا پايان جهان جاودان نموديم. او پدر پيامبران بزرگ، پدر امت اسلام و پيامبر اسلام بود.
«سلام بر ابراهيم عليه السلام (آن بنده مخلص و پاكباز باد)»؛ سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ.
«آرى، ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم»؛ ... وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ.
پاداشى به عظمت دنيا، پاداشى جاودان در سراسر زمان، پاداشى درخور سلام و درود خداوند بزرگ! جالب توجه اينكه جمله: ... وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ يك بار اينجا ذكر شده و يك بار در چند آيه قبل، اين تكرار، حتما نكتهاى دارد.
ممكن است دليلش اين باشد كه در مرحله اول خداوند، پيروزى ابراهيم عليه السلام را در امتحان بزرگش تصديق مىكند و كارنامه قبولى او را امضا مىفرمايد، اين خود جزا و پاداش بزرگى است و اين مهمترين مژدهاى بود كه خداوند به ابراهيم عليه السلام داد، سپس مسأله فدا كردن ذبح عظيم و جاودان ماندن نام و سنت او و درود فرستادن خدا بر او را كه سه موهبت بزرگ ديگر است، مطرح كرده و آن را به عنوان پاداش نيكوكاران معرفى مىكند.
در اينكه كدام يك از فرزندان ابراهيم عليه السلام (اسماعيل عليه السلام يا اسحق عليه السلام) به قربانگاه برده شد و لقب ذبيحاللَّه يافت؟ در ميان مفسران سخت گفتگو است، گروهى اسحاق عليه السلام را ذبيح مىدانند و جمعى اسماعيل عليه السلام را، نظر اول را بسيارى از مفسران اهل سنت و نظر
دوم را مفسران شيعه برگزيدهاند.
اما آنچه با ظواهر آيات مختلف قرآن هماهنگ است، اين است كه ذبيح اسماعيل عليه السلام بوده است؛ زيرا: اولًا: در يكجا مىخوانيم وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ؛ «ما او را بشارت به اسحاق داديم كه پيامبرى بود از صالحان». (1)
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه خداوند بشارت به تولد اسحاق عليه السلام را بعد از اين ماجرا و به خاطر فداكارىهاى ابراهيم عليه السلام به او داد، بنابر اين ماجراى ذبح مربوط به او نبود.
به علاوه هنگامى كه خداوند نبوت كسى را بشارت مىدهد، مفهومش اين است كه زنده مىماند و اين با مسأله ذبح در كودكى سازگار نيست.
ثانياً: در آيه 71 سوره هود مىخوانيم: فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ؛ «ما او را به تولد اسحاق عليه السلام بشارت داديم و نيز به تولد يعقوب عليه السلام بعد از اسحاق عليه السلام». اين آيه نشان مىدهد كه ابراهيم عليه السلام مطمئن بود اسحاق عليه السلام مىماند و فرزندى همچون يعقوب عليه السلام از او به وجود مىآيد، بنابر اين نوبتى براى ذبح باقى نخواهد ماند.
كسانى كه ذبيح را اسحاق عليه السلام مىدانند، در حقيقت اين آيات را ناديده گرفتهاند.
ثالثاً: روايات بسيارى در منابع اسلامى آمده است كه نشان مىدهد ذبيح، اسماعيل عليه السلام بوده است، به عنوان نمونه در حديث معتبرى كه از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده مىخوانيم: «أَنَا ابْنُ الذَّبِيحَيْنِ»؛ (2)«من فرزند دو ذبيحم» و منظور از دو ذبيح يكى پدرش عبد اللَّه است كه عبد المطّلب جد پيامبر صلى الله عليه و آله نذر كرده بود او را براى خدا قربانى كند سپس يكصد شتر بهفرمان خداوند فداى او قرار داد و داستانش مشهور است و ديگر اسماعيل عليه السلام بود؛ زيرا مسلم است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از فرزندان اسماعيل عليه السلام است، نه اسحاق عليه السلام. (3)
در دعايى كه از على عليه السلام از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل شده مىخوانيم: «يا مَنْ فَدَى
إِسْمَاعِيلَ مِنَ الذَّبْحِ»؛ «اى كسى كه فدايى براى ذبح اسماعيل قرار دادى.» (1)
در احاديثى كه از امام باقر و امام صادق عليهم السلام نقل شده مىخوانيم: هنگامى كه سؤال كردند ذبيح كه بود؟ فرمودند: «اسماعيل».
در حديثى كه از امام علىبن موسى الرضا عليه السلام نقل شده نيز مىخوانيم: «لَوْ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيْئاً أَكْرَمَ مِنَ الضَّأْنِ لَفَدَى بِهِ إِسْمَاعِيلَ عليه السلام»؛ «اگر حيوانى بهتر از گوسفند پيدا مىشد، آن را فديه اسماعيل عليه السلام قرار مىداد.» (2)
روايات در اين زمينه بسيار است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم، سخن به درازا مىكشد. (3)
در برابر اين روايات فراوان كه هماهنگ با ظاهر آيات قرآن است، روايت شاذى بر ذبيح بودن اسحاق عليه السلام دلالت دارد كه نمىتواند مقابله با روايات گروه اول كند و نه با ظاهر آيات قرآن هماهنگ است.
از همه اينها گذشته، اين مسأله مسلم است، كودكى را كه ابراهيم عليه السلام او را با مادرش به فرمان خداوند به مكه آورد و در آنجا رها نمود و سپس خانه كعبه را با كمك او ساخت، و طواف و سعى با او به جا آورد اسماعيل عليه السلام بود و اين نشان مىدهد كه ذبيح نيز اسماعيل عليه السلام بوده است؛ زيرا برنامه ذبح مكمل برنامههاى فوق محسوب مىشده است.
البته آنچه از كتب عهد عتيق (تورات كنونى) بر مىآيد اين است كه ذبيح، اسحاق عليه السلام بوده است. (4)
از اينرو چنين به نظر مىرسد كه بعضى از روايات غير معروف اسلامى كه اسحاق عليه السلام را ذبيح معرفى مىكند، تحت تأثير روايات اسرائيلى است و احتمالا از مجعولات يهود است. يهود چون از دودمان اسحاق عليه السلام بودند، مايل بودند اين افتخار را
براى خود ثبت كنند و از مسلمانان كه پيامبرشان زاده اسماعيل عليه السلام بود سلب كنند، هر چند از طريق انكار واقعيات باشد! به هر حال آنچه براى ما از همه محكمتر است، ظواهر آيات قرآن است كه به خوبى نشان مىدهد كه ذبيح اسماعيل عليه السلام بوده است، گر چه براى ما تفاوتى نمىكند كه ذبيح اسماعيل عليه السلام باشد يا اسحاق عليه السلام هر دو فرزند ابراهيم عليه السلام و پيامبر بزرگ خدا بودند، هدف روشن شدن اين ماجراى تاريخى است.
از سؤالات مهم ديگرى كه در اين بحث براى مفسران مطرح است اين است كه آيا ابراهيم عليه السلام راستى مأمور به ذبح فرزند بود، يا به مقدمات آن دستور داشت؟ اگر مأمور به ذبح بوده، چگونه پيش از انجام آن، اين حكم الهى نسخ شد؟ در حالى كه نسخ قبل از عمل جايز نيست و اين معنى در علم اصول فقه، اثبات شده است.
اگر مأمور به مقدمات ذبح بوده است، اين افتخار مهمى نخواهد بود.
اينكه بعضى گفتهاند اهميت مسأله از اينجا ناشى مىشود كه ابراهيم عليه السلام احتمال مىداد بعد از انجام اين مأموريت و فراهم كردن مقدمات، دستور به اصل ذبح داده شود و امتحان بزرگ او همين جا بود، مطلب جالبى به نظر نمىرسد.
بهعقيده ما اين گفتگوها از اينجا ناشى مىشود كه ميان اوامر امتحانى و غير امتحانى فرق نگذاشتهاند، امرى كه به ابراهيم عليه السلام شد يك امر امتحانى بود، مىدانيم در اوامر امتحانى اراده جدى تعلق به اصل عمل نگرفته است، بلكه هدف آن است كه روشن شود شخص مورد آزمايش تا چه اندازه آمادگى اطاعت فرمان دارد؟ اين در جايى است كه شخص مورد آزمايش، از اسرار پشت پرده آگاه نيست.
به اين ترتيب در اينجا نسخ واقع نشده است كه در صحت آن قبل از عمل، بحث و گفتگو شود.
اگر مىبينيم خداوند بعد از اين ماجرا به ابراهيم عليه السلام مىگويد: قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا ...؛ «خوابى را كه ديده بودى تحقق بخشيدى» به خاطر آن است كه آنچه در توان داشت در زمينه ذبح فرزند دلبند انجام داد و آمادگى روحى خود را در اين زمينه از هر جهت به ثبوت رسانيد و از عهده اين آزمايش به خوبى برآمد.
در مورد خواب و خواب ديدن سخن بسيار است كه شرح مبسوط آن در تفسير سوره يوسف ذيل آيه 4 آمده است. (1)
آنچه در اينجا لازم است به آن توجه شود، اين است كه چگونه ابراهيم عليه السلام خواب را حجت دانست و آن را معيار عمل خود قرار داد؟ در پاسخ اين سؤال گاه گفته مىشود كه خوابهاى انبيا عليهم السلام هرگز خواب شيطانى، يا مولود فعاليت قوه واهمه نيست، بلكه گوشهاى از برنامه نبوت و وحى آنها است.
به تعبير ديگر ارتباط انبيا عليهم السلام با مصدر وحى، گاهى به صورت القا به قلب است
گاه از طريق ديدن فرشته وحى، گاه از راه شنيدن امواج صوتى كه به فرمان خدا ايجاد شده و گاه از طريق خواب است.
به اين ترتيب در خوابهاى آنها هيچگونه خطا و اشتباهى رخ نمىدهد و آنچه در خواب مىبينند، درست همانند چيزى است كه در بيدارى مىبينند.
گاه گفته مىشود كه ابراهيم عليه السلام در حال بيدارى از طريق وحى آگاهى يافت كه بايد به خوابى كه در زمينه ذبح مىبيند، عمل كند.
گاه گفته مىشود: قراين مختلفى كه در اين خواب بود و از جمله اينكه در سه شب متوالى عينا تكرار شد، براى او علم و يقين ايجاد كرد كه اين يك مأموريت الهى است و نه غير آن.
به هر حال همه اين تفسيرها ممكن است صحيح باشد و منافاتى با هم ندارد و مخالف ظواهر آيات نيز نيست.
از آنجا كه امتحان ابراهيم عليه السلام يكى از بزرگترين امتحانات در طول تاريخ بود، امتحانى كه هدفش اين بود قلب او را از مهر و عشق غير خداوند تهى كند و عشق الهى را در سراسر قلب او پرتوافكن سازد، طبق بعضى از روايات، شيطان به دست و پا افتاد تا
1) 1. ج 9، ص 311 به بعد.
كارى كند كه ابراهيم عليه السلام از اين ميدان پيروزمند بيرون نيايد، گاه به سراغ مادرش هاجر آمد و به او گفت مىدانى ابراهيم عليه السلام چه در نظر دارد؟ مىخواهد فرزندش را امروز سر ببرد! هاجر گفت: «برو سخن محال مگو كه او مهربانتر از اين است كه فرزند خود را بكشد، اصولا مگر در دنيا انسانى پيدا مىشود كه فرزند خود را با دست خود ذبح كند؟» شيطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت او مدعى است خدا دستورش داده است.
هاجر گفت: «اگر خدا دستورش داده، پس بايد اطاعت كند و جز رضا و تسليم راهى نيست!» گاهى به سراغ فرزند آمد و به وسوسه او مشغول شد، از آن هم نتيجهاى نگرفت، چون اسماعيل عليه السلام را يك پارچه تسليم و رضا يافت.
سرانجام به سراغ پدر آمد و به او گفت: «ابراهيم عليه السلام! خوابى را كه ديدى خواب شيطانى است! اطاعت شيطان مكن!» ابراهيم عليه السلام كه در پرتو نور ايمان و نبوت او را شناخت، بر او فرياد زد: «دور شو اى دشمن خدا». (1)
در حديث ديگرى آمده است: ابراهيم عليه السلام نخست به مشعرالحرام آمد تا پسر را قربانى كند، شيطان به دنبال او شتافت، او به محل جمره اولى آمد، شيطان به دنبال او آمد، ابراهيم عليه السلام هفت سنگ به او پرتاب كرد، هنگامى كه به جمره دوم رسيد باز شيطان را مشاهده نمود، هفت سنگ ديگر بر او انداخت، تا به جمره عقبه آمد، هفت سنگ ديگر بر او زد (و او را براى هميشه از خود مايوس ساخت). (2)
اين نشان مىدهد كه وسوسههاى شياطين در ميدانهاى بزرگ امتحان، نه از يك سو كه از جهات مختلف صورت مىگيرد. هر زمان به رنگى و از طريقى مردان خدا بايد ابراهيموار شياطين را در همه چهرهها بشناسند و از هر طريق وارد شوند، راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان كنند و چه درس بزرگى؟!
مىدانيم از دستورهايى كه در مورد عيد اضحى در روايات اسلامى آمده است، تكبيرات مخصوصى است كه همه مسلمانان، چه آنها كه در مراسم حج شركت كردهاند و
در منى هستند و چه آنها كه در ساير نقاط هستند، بعد از نمازها مىگويند (منتهى كسانى كه در منى باشند، بعد از 15 نماز كه نخستين آن نماز ظهر روز عيد است و كسانى كه در غير منى باشند بعد از 10 نماز تكرار مىكنند) و صورت تكبيرات چنين است: «اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ، لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَاللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ، وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا هَدَانَا» و هنگامى كه اين دستور را با حديثى كه پيشتر نقل كرديم، مقايسه مىكنيم، مىبينيم در حقيقت اين تكبيرات مجموعهاى از تكبيرات جبرئيل و اسماعيل عليه السلام و پدرش ابراهيم عليه السلام و چيزى افزون بر آن نيست.
به تعبير ديگر اين تعبيرات خاطره پيروزى ابراهيم عليه السلام و اسماعيل عليه السلام را در آن ميدان بزرگ آزمايش در نظرها زنده مىكند و به همه مسلمانان چه در منى و چه در غير منى الهام مىبخشد.
ضمناً از روايات اسلامى معلوم مىشود كه نامگذارى سرزمين منى به اين اسم، به خاطر آن است كه ابراهيم عليه السلام هنگامى كه به اين سرزمين رسيد و از عهده امتحان برآمد، جبرئيل به او گفت: «هر چه مىخواهى از پروردگارت بخواه»، او از خداوند تمنا كرد كه دستور دهد به عنوان فداى فرزندش اسماعيل عليه السلام قوچى را ذبح كند و اين تمناى او انجام شد. (1)
حج يك عبادت مهم انسانساز
سفر حج در حقيقت يك هجرت بزرگ است، يك سفر الهى است، يك ميدان گسترده خودسازى و جهاد اكبر است.
مراسم حج در واقع عبادتى را نشان مىدهد كه عميقا با خاطره مجاهدات ابراهيم عليه السلام و فرزندش اسماعيل عليه السلام و همسرش هاجر آميخته است و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از اين نكته غفلت كنيم، بسيارى از مراسم آن به صورت معما در مىآيد، آرى كليد حل اين معما توجه به اين آميختگى عميق است.
1) 1. تفسير نمونه، ج 19، ص 126.
هنگامى كه در قربانگاه در سرزمين منى مىآييم تعجب مىكنيم، اين همه قربانى براى چيست؟ اصولا مگر ذبح حيوان مىتواند حلقهاى از مجموعه يك عبادت باشد؟! اما هنگامى كه مسأله قربانى ابراهيم عليه السلام را به خاطر مىآوريم كه عزيزترين عزيزانش و شيرينترين ثمره عمرش را در اين ميدان در راه خداوند ايثار كرد و بعدا سنتى به عنوان قربانى در منى به وجود آمد، به فلسفه اين كار پى مىبريم.
قربانى كردن، رمز گذشت از همه چيز در راه معبود است، قربانى كردن مظهرى است براى تهى نمودن قلب از غير ياد خداوند و هنگامى مىتوان از اين مناسك بهره تربيتى كافى گرفت كه تمام صحنه ذبح اسماعيل عليه السلام و روحيات اين پدر و پسر به هنگام قربانى در نظر مجسم شود و آن روحيات در وجود انسان پرتو افكن شود.
هنگامى كه به سراغ جمرات (سه ستون سنگى مخصوصى كه حجاج در مراسم حج آنها را سنگباران مىكنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها مىزنند) اين معما در نظر ما خودنمايى مىكند كه پرتاب اين همه سنگ به يك ستون بى روح چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟ و چه مشكلى را حل مىكند؟ اما هنگامى كه به خاطر مىآوريم، اينها ياد آور خاطره مبارزه ابراهيم عليه السلام قهرمان توحيد با وسوسههاى شيطان است كه سه بار بر سر راه او ظاهر شد و تصميم داشت او را در اين ميدان جهاد اكبر، گرفتار سستى و ترديد كند، اما هر زمان ابراهيم قهرمان عليه السلام او را با سنگ از خود دور ساخت، محتواى اين مراسم روشنتر مىشود.
مفهوم اين مراسم اين است كه همه شما نيز در طول عمر در ميدان جهاد اكبر با وسوسههاى شياطين روبرو هستيد و تا آنها را سنگسار نكنيد و از خود نرانيد، پيروز نخواهيد شد.
اگر انتظار داريد كهخداوند بزرگهمانگونه كه سلام بر ابراهيم عليه السلام فرستاده و مكتب و ياد او را جاودان نموده به شما نظر لطف و مرحمتى كند، بايد خط او را تداوم بخشيد.
يا هنگامى كه به صفا و مروه مىآييم و مىبينيم گروه گروه مردم از اين كوه كوچك به آن كوه كوچكتر مىروند و از آنجا به طرف ديگر باز مىگردند و بى آنكه چيزى به دست آورده باشند، اين عمل را تكرار مىكنند، گاه مىدوند و گاه راه مىروند، مسلما تعجب مىكنيم كه اين ديگر چه كارى است و چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟! اما
هنگامى كه به عقب برمىگردد و داستان سعى و تلاش آن زن با ايمان- هاجر- را براى نجات جان فرزند شيرخوارش اسماعيل عليه السلام در آن بيابان خشك و سوزان به خاطر مىآوريم كه چگونه بعد از اين سعى و تلاش، خداوند او را به مقصدش رسانيد، چشمه زمزم از زير پاى نوزادش جوشيدن گرفت، ناگهان چرخ زمان به عقب برگردد، پردهها كنار مىرود و خود را در آن لحظه در كنار هاجر مىبينيم و با او در سعى و تلاشش همگام مىشويم كه در راه خداوند بى سعى و تلاش كسى به جايى نمىرسد! و به آسانى مىتوان از آنچه گفتيم نتيجه گرفت كه حج را بايد با اين رموز تعليم داد و خاطرات ابراهيم عليه السلام و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشيد، تا هم فلسفه آن درك شود و هم اثرات عميق اخلاقى حج در نفوس حجاج پرتوافكن شود، كه بدون آن آثار، قشرى بيش نيست. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 19، ص 127.
بخش دوّم: احكام و اسرار حج
اهميت حج
... وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (97) (1)
97- ... و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه (او) كنند، آنها كه توانايى رفتن به سوى آن دارند، و هر كس كفر بورزد (و حج را ترك كند به خود زيان رسانيده) خداوند از همه جهانيان بى نياز است.
در اين جمله ... وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ... دستور انجام حج به همه مردم داده شده است و از آن تعبير به- يك بدهى و دين الهى شده است كه بر ذمه عموم مردم مىباشد زيرا فرموده است و لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ؛ «براى خدا بر مردم است ...»
واژه حج در اصل به معنى قصد است و به همين جهت به جاده و راه، مَحَجَّة (بر وزن مَوَدَّةَ) گفته مىشود؛ زيرا انسان را به مقصد مىرساند، و به دليل و برهان حجت مىگويند؛ زيرا مقصود را در بحث روشن مىسازد، و اما اينكه اين مراسم مخصوص را حج ناميدهاند براى اين است كه به هنگام حركت براى شركت در اين مراسم قصد زيارت خانه خدا مىكنند و به همين دليل در آيه فوق اضافه به- بيت (خانه كعبه) شده است.
همانطور كه پيشتر اشاره كردهايم مراسم زيارت خانه كعبه نخستين بار در زمان ابراهيم رسميت يافت، و سپس بصورت يك سنت حتى در زمان عرب جاهلى ادامه
1) 1- آل عمران.
يافت، و در اسلام به صورت كاملتر و خالى از هرگونه خرافه دوران جاهلى تشريع گرديد البته از نهج البلاغه (خطبه قاصعه) و بعضى از روايات بهخوبى استفاده مىشود كه فريضه حج از زمان آدم عليه السلام تشريع شده بود، ولى رسميت يافتن آن بيشتر مربوط به زمان ابراهيم عليه السلام است).
حج بر هر انسانى كه توانايى داشته باشد در عمر فقط يكبار واجب مىشود و از آيه فوق نيز بيش از اين استفاده نمىگردد زيرا حكم مطلق است و با يكبار انجام دادن امتثال حاصل مىشود.
تنها شرطى كه در آيه براى وجوب حج ذكر شده مسأله استطاعت است كه با تعبير مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا؛ «كسى كه توانايى راه پيمودن به سوى خانه كعبه داشته باشد».
بيان شده.
البته در روايات اسلامى و كتب فقهى، استطاعت، به معنى داشتن زاد و توشه، مركب، توانايى جسمى، باز بودن راه و توانايى بر اداره زندگى بههنگام بازگشت از حج تفسير شده است، ولى در حقيقت همه اينها در آيه فوق مندرج است؛ زيرا استطاعت در اصل به معنى توانايى است كه شامل تمام اين امور مىشود.
ضمناً از آيه فوق استفاده مىشود كه اين قانون مانند ساير قوانين اسلامى، اختصاص به مسلمانان ندارد بلكه همه موظفند آن را انجام بدهند و با قاعده معروف «الْكُفّار مُكَلَّفونَ بِالْفُرُوعِ كَما أنَّهُم مُكلَّفُون بِالاصُولِ»؛ «كافران همانطور كه به اصول دين موظفند به انجام فروع نيز مكلف مىباشند.» آيه فوق و مانند آن تأييد مىشود، گرچه شرط صحيح بودن اينگونه اعمال و عبادات اين است كه نخست اسلام را بپذيرند و سپس آنها را انجام بدهند ولى بايد توجه داشت كه عدم قبول اسلام، مسؤوليت آنها را در برابر اينگونه وظائف از بين نمىبرد.
در باره اهميت اين مراسم بزرگ، و فلسفه حج، و آثار فردى و اجتماعى آن در ذيل آيه 196 تا 203 در سوره بقره مشروحا بحث شد.
... وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ در پايان آيه، براى تأكيد و بيان اهميت مسأله حج، مىفرمايد: «كسانى كه كفران كنند و اين دستور الهى را ناديده بگيرند و به مخالفت برخيزند، در حقيقت به خود زيان مىرسانند، زيرا خداوند از همه جهانيان
بىنياز است».
واژه كفر در اصل به معنى پوشانيدن است و از نظر اصطلاح دينى معنى وسيعى دارد و هرگونه مخالفتى را با حق، چه در مرحله اصولى و چه در مرحله دستورات فرعى باشد، شامل مىشود و اگر مشاهده مىكنيم كه كفر غالبا در مخالفت با اصول استعمال مىشود، دليل بر اين نيست كه منحصرا به همان معنى باشد، به همين دليل در آيه بالا در مورد ترك حج به كار رفته است و لذا در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه (كفر) را در آيه به معنى ترك تفسير فرموده است.
به عبارت ديگر كفر و فاصله گرفتن از حق- همانند ايمان و توجه به حق- مراحل و درجاتى دارد كه هر كدام براى خود داراى احكام مخصوصى است و با توجه به اين حقيقت بسيارى از مشكلات كه در معنى آيات و روايات مربوط به كفر و ايمان پيش مىآيد، حل مىشود. بنابر اين اگر در مورد رباخواران (سوره بقره- 275) و همچنين در مورد ساحران (بقره- 102) تعبير به كفر شده است، به همين منظور است.
در هر حال از آيه فوق دو مطلب استفاده مىشود. نخست اهميت فوق العاده حج است كه از ترك آن تعبير به كفر شده است. مرحوم صدوق در كتاب من لا يحضرهالفقيه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه به على عليه السلام فرمود:
«يَا عَلِيُّ تَارِكُ الْحَجِّ وَ هُوَ مُسْتَطِيعٌ كَافِرٌ يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ يَا عَلِيُّ مَنْ سَوَّفَ الْحَجَّ حَتَّى يَمُوتَ بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً». (1)
«اى على كسى كه حج را ترك كند با اينكه توانايى دارد كافر محسوب مىشود، زيرا خداوند مىفرمايد: بر مردمى كه استطاعت دارند به سوى خانه خدا بروند، لازم است حج به جا بياورند و كسى كه كفر بورزد (آن را ترك كند) به خود زيان رسانيده است و خداوند از آنان بى نياز است، اى على كسى كه حج را به تاخير بيندازد تا اينكه از دنيا برود خداوند او را در قيامت يهودى يا نصرانى محشور مىكند.»
ديگر اينكه انجام اين فريضه مهم الهى، مانند همه فرايض و برنامههاى دينى به
1) 1. منلايحضرهالفقيه، ج 4، ص 368.
سود مردم و براى تربيت آنها است و هيچگونه تأثيرى براى خداوند كه از همگان بى نياز است، نخواهد داشت. (1)
حج از مهمترين عباداتى است كه در اسلام تشريع شده و داراى آثار و بركات فراوان وبىشمارى است. حج مايه عظمت اسلام، قوت دين واتحاد مسلمين است. حج مراسمى است كه پشت دشمنان را مىلرزاند و هر سال خون تازهاى در عروق مسلمانان جارى مىسازد.
حج همان عبادتى است كه امير مؤمنان عليه السلام آن را پرچم و شعار مهم اسلام ناميده و در وصيت خويش در آخرين ساعت عمرش فرموده: «وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا»؛ «خدا را خدا را! در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام كه هستيد آن را خالى نگذاريد كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمىشويد و بلاى الهى شما را فرا خواهد گرفت.» (2)
اين جمله نيز از دشمنان اسلام معروف است كه مىگويند: مادام كه حج رونق دارد ما بر آنها پيروز نمىشويم. (3)
يكى ديگر از دانشمندان مىگويد: واى به حال مسلمانان اگر معنى حج را در نيابند و واى به حال ديگران اگر معنى آن را دريابند.
در حديث معروفى كه على عليه السلام- در زمينه فلسفه احكام، بيان فرموده نيز اشاره پر معنايى به اهميت حج شده است، مىفرمايد: «فَرَضَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً مِنَ الشِّرْكِ ... وَ الْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّينِ»؛ «خداوند ايمان را وسيله پاك سازى مردم از شرك ... و حج را سبب قوت دين قرار داده است.» (4)
اين سخن را با حديثى از امام صادق عليه السلام پايان مىدهيم آنجا كه فرمود: «لَا يَزَالُ
اين سوره به خاطر بخشى از آياتش كه پيرامون حج سخن مىگويد، به نام سوره حج ناميده شده است، از سورههايى است كه در ميان مفسران و نويسندگان تاريخ قرآن در مكى يا مدنى بودنش گفتگو است، جمعى آن را- جز چند آيه- مكى مىدانند، در حالى كه جمع ديگرى معتقدند همه آن- جز چند آيه- در مدينه نازل شده است، بعضى نيز آن را تركيبى از آيات مكى و مدنى مىدانند.
اما با توجه به برداشتى كه از سورههاى مكى و مدنى و به تعبير ديگر جوّ مدينه و مكه و نيازمندىهاى مسلمانان و چگونگى تعليمات پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به آنها در اين دو منطقه داريم، آيات اين سوره از جهاتى شبيه سورههاى مدنى است، چرا كه دستور حج آنهم با ذكر قسمتى از جزييات آن و همچنين دستور جهاد، تناسب با وضع مسلمانان در مدينه دارد، هر چند تأكيد آيات اين سوره روى مسأله مبدأ و معاد بى تناسب به سورههاى مكى نيست.
نويسنده تاريخ القرآن بر اساس تاريخ فهرست ابن نديم و نظم الدرر مىگويد:
سوره حج مگر چند آيه در مدينه نازل شده، آن چند آيه نيز در ميان مكه و مدينه نازل گرديده است، وى اضافه مىكند اين سوره صدوششمين سورهاى است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده و بر حسب ترتيب، بعد از سوره نور و قبل از سوره منافقين است. به هر حال در مجموع، مدنى بودن سوره قوىتر به نظر مىرسد.
از نظر محتوا، مطالب اين سوره را به چند بخش مىتوان تقسيم كرد:
1- آيات فراوانى كه در زمينه معاد و دلايل منطقى آن و انذار مردم غافل از صحنههاى قيامت و مانند آن است كه از آغاز اين سوره شروع مىشود و بخش مهمى از آن را در بر مىگيرد.
2- بخش قابل ملاحظهاى نيز از مبارزه با شرك و مشركان، سخن مىگويد و با
توجه دادن به آيات پروردگار در عالم هستى، انسانها را متوجه عظمت آفريدگار مىنمايد.
3- بخشى از اين سوره نيز مردم را به بررسى سرنوشت عبرتانگيز گذشتگان و عذابهاى دردناك الهى كه بر آنها نازل شد دعوت كرده، از جمله سرنوشت قوم نوح، عاد، ثمود، قوم ابراهيم عليه السلام، لوط، قوم شعيب و موسى را يادآور مىشود.
4- بخش ديگرى از آن پيرامون مسأله حج و سابقه تاريخى آن از زمان ابراهيم عليه السلام و سپس مسأله قربانى و طواف و مانند آن است.
5- بخشى از آن هم پيرامون مبارزه در برابر ظالمان و پيكار با دشمنان مهاجم است.
6- قسمتى از آن پند و اندرزهايى در زمينههاى مختلف زندگى و تشويق به نماز و زكات و امر به معروف و نهى از منكر و توكل و توجه به خداوند است.
در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «مَنْ قَرَأَ سُورَةَ الْحَجِّ أُعْطِيَ مِنَ الْأَجْرِ كَحَجَّةٍ حَجَّهَا وَ عُمْرَةٍ اعْتَمَرَهَا بِعَدَدِ مَنْ حَجَّ وَ اعْتَمَرَ فِيمَا مَضَى وَ فِيمَا بَقِيَ»؛ «هر كس سوره حج را بخواند، پاداش حج و عمره را خدا به او مىدهد، به تعداد تمام كسانى كه در گذشته و آينده حج عمره به جا آورده يا خواهند آورد!».
بدون شك اين ثواب و فضيلت عظيم تنها براى تلاوت لفظى نيست، تلاوتى انديشهساز و انديشهاى عملپرور است.
در حقيقت كسى كه اين سوره و محتواى آن را از مبدأ و معاد گرفته، تا دستورات عبادى و اخلاقى و مسايل مربوط به جهاد و مبارزه با ستمگران، در اعماق جان خود قرار دهد و برنامه عملى خود سازد، پيوندى با تمام مؤمنان گذشته و آينده از نظر معنوى و روحانى پيدا مىكند، پيوندى كه او را در اعمال آنها شريك و آنها را نيز در اعمال او شريك و سهيم مىسازد، بى آنكه از پاداش آنان چيزى كاسته شود و حلقه اتصالى بين همه افراد با ايمان در تمام قرون و اعصار خواهد بود.
با اين اوصاف و شرايط، ثواب و پاداشى كه در حديث فوق آمده عجيب به
نظر نمىرسد. (1)
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (25) (2)
25- كسانى كه كافر شدند و مؤمنان را از راه خدا و از مسجدالحرام، كه آن را براى همه مردم مساوى قرار داديم، اعم از كسانى كه در آنجا زندگى مىكنند و يا از نقاط دور وارد مىشوند، باز مىدارند (مستحق عذابى دردناكند) و هر كس بخواهد در اين سرزمين از طريق حق منحرف گردد، و دست به ستم زند، ما از عذاب دردناك به او مىچشانيم.
در آيات گذشته سخن از كفار به طور مطلق در ميان بود، ولى در آيه مورد بحث، اشاره به گروه خاصى از آنها شده است كه داراى تخلفات و گناهان سنگين مخصوصا در رابطه با مسجدالحرام و مراسم پرشكوه حج هستند.
نخست مىگويد: «كسانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا، جلوگيرى مىكنند ...»؛ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ....
همچنين مردم با ايمان را از كانون بزرگ توحيد، مسجدالحرام باز مىدارند، همان مركزى كه آن را براى همه مردم يكسان قرار دادهايم، چه آنها كه در آن سرزمين زندگى مىكنند و چه آنها كه از نقاط دور به سوى آن مىآيند مستحق عذابى دردناكاند، ... وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ....
«هركس بخواهد در اين سرزمين از طريق حق منحرف شود، دست به ظلم و ستم بيالايد، ما از عذاب دردناك به او مىچشانيم؛ ... وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ.
در واقع اين گروه از كافران علاوه بر انكار حق، مرتكب سه جنايت بزرگ شدهاند:
1- جلوگيرى از راه خدا و ايمان و طاعت او 2- جلوگيرى از عبادت كنندگان و زوار خانه خدا و قرار دادن امتيازى براى خود 3- در اين سرزمين مقدس دست به ظلم و گناه و الحاد مىزنند.
خداوند اين گروه را كه مستحق عذاب اليم هستند كيفر مىدهد.
1- در اين آيه، كفر: اين گروه به صورت فعل ماضى و جلوگيرى از طريق خدا، به صورت فعل مضارع آمده است، اشاره به اينكه كفر آنها قديمى است و اما تلاش و كوشششان براى گمراه ساختن مردم، هميشگى و مستمر است، به تعبير ديگر جمله اول از اعتقاد باطل آنها كه يك امر ثابت است سخن مىگويد و جمله دوم از عمل آنها كه تكرار صد عن سبيلاللَّه است.
2- منظور از صد عن سبيل اللَّه: هرگونه تلاش و كوشش براى جلوگيرى مردم از ايمان و اعمال صالح است، تمام برنامههاى تبليغاتى و عملى كه در جهت تخريب اعتقادات و انحراف آنها از راههاى صحيح و اعمال پاك انجام مىگيرد، در اين مفهوم وسيع جمع است.
3- همه مردم در اين مركز عبادت يكساناند:
در تفسير جمله: ... سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ... مفسران بيانات گوناگونى دارند، بعضى گفتهاند منظور اين است كه همه مردم در مراسم عبادت در اين كانون توحيد يكساناند و هيچكس حق مزاحمت ديگرى در امر حج و عبادت در كنار خانه خدا ندارد.
در حالى كه بعضى معنى وسيعترى براى اين جمله قايل شدهاند و گفتهاند نه تنها در مراسم عبادت، مردم يكساناند، بلكه در استفاده كردن از زمين و خانههاى اطراف مكه براى استراحت و ساير نيازهاى خود نيز بايد مساوات باشد، به همين جهت جمعى از فقها، خريد و فروش و اجاره خانههاى مكه را تحريم كردهاند و آيه فوق را شاهد بر آن
مىدانند.
در روايات اسلامى نيز تأكيد شده است كه نبايد زوّار خانه خدا را از سكونت در خانهها و منازل مكه جلوگيرى كرد، كه بعضى به صورت تحريم و بعضى به صورت كراهت است.
در نهج البلاغه در نامه على عليه السلام به قثمبن عباس فرماندار مكه چنين مىخوانيم:
«وَ مُرْ أَهْلَ مَكَّةَ أَلَّا يَأْخُذُوا مِنْ سَاكِنٍ أَجْراً فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ فَالْعَاكِفُ الْمُقِيمُ بِهِ وَ الْبَادِي الَّذِي يَحُجُّ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ ...»
«به مردم مكه دستور ده تا از كسانى كه در اين شهر سكنى مىكنند اجاره بها نگيرند، زيرا خداوند مىفرمايد: در اين سرزمين كسانى كه مقيماند يا از بيرون مىآيند يكساناند، منظور از عاكف كسى است كه در آنجا اقامت دارد و نيز بادى كسى است كه از نقاط ديگر به قصد حج مىآيد.» (1)
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام در تفسير همين آيه مىخوانيم:
«كَانَتْ مَكَّةُ لَيْسَ عَلَى شَيْءٍ مِنْهَا بَابٌ وَ كَانَ أَوَّلُ مَنْ عَلَّقَ عَلَى بَابِهِ الْمِصْرَاعَيْنِ مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَمْنَعَ الْحَاجَّ شَيْئاً مِنَ الدُّورِ مَنَازِلِهَا»؛ (2)«در آغاز خانههاى مكه، در نداشت، نخستين كسى كه براى خانه خود در گذاشت معاويه بود و سزاوار نيست هيچكس حجاج را از خانهها و منازل مكه منع كند».
از بعضى از روايات نيز استفاده مىشود كه زوّار خانه خدا حق دارند از حياط خانهها تا پايان مناسك حج استفاده كنند.
البته اين حكم تا حدود زيادى با بحث آينده ارتباط دارد كه منظور از مسجدالحرام در اين آيه، خصوص آن مسجد است، يا تمام مكه را شامل مىشود، در صورتى كه قول اول را بپذيريم، نوبت به خانههاى مكه نمىرسد، ولى در صورتى كه تمام مكه را در
مفهوم آيه داخل بدانيم، تحريم خريد و فروش و يا اجاره گرفتن از خانههاى مكه براى حجاج مطرح مىشود و چون اين مطلب از نظر منابع فقهى و روايات و تفسير مسلم نيست، حكم به تحريم مشكل است، ولى بدون شك سزاوار است اهل مكه هرگونه تسهيلاتى براى زوار خانه خدا قايل شوند و هيچگونه اولويت و امتيازى براى خود نسبت به آنها حتى در خانهها قايل نشوند و روايات نهج البلاغه و مانند آن نيز ظاهراً اشاره به همين است.
بههر حال قول بهتحريم، در ميان فقهاى شيعه واهلتسنن، طرفداران زيادى ندارد. (1)
اين معنى نيز مسلم است كه هيچكس حق ندارد به عنوان متولى خانه خدا يا عناوين ديگر، كمترين مزاحمتى براى زاير اين خانه ايجاد كند و يا آن را به يك پايگاه اختصاصى براى تبليغات و برنامههاى خود تبديل كند.
بعضى گفتهاند منظور همان ظاهر آن است؛ يعنى خانه كعبه و كل مسجدالحرام، ولى بعضى آن را اشاره به تمام مكه مىدانند و آيه اول سوره اسراء را كه در باره معراج پيامبر صلى الله عليه و آله است، دليل بر آن مىدانند؛ زيرا در اين آيه تصريح شده است كه آغاز معراج از مسجدالحرام بود، در حالى كه تاريخ مىگويد از خانه خديجه يا شعب ابىطالب يا خانه امّهانى بوده است، معلوم مىشود منظور از مسجدالحرام، تمامى مكه است.
ولى شروع معراج پيامبر صلى الله عليه و آله از بيرون مسجدالحرام مسلم نيست و احتمال دارد كه از خود مسجد، صورت گرفته باشد، ما دليلى نداريم كه آيه مورد بحث را از ظاهرش بازگردانيم، بنابر اين موضوع بحث در اين آيه، خود مسجدالحرام است.
اگر در روايات فوق خوانديم كه به همين آيه براى مساوات مردم در خانههاى مكه استدلال شده است، به خاطر اين است كه حكم مزبور، ظاهراً يك حكم استحبابى است و در يك حكم استحبابى توسعه موضوع روى تناسبها مانعى ندارد.
1) 1- براى توضيح بيشتر به جلد 20 جواهر الكلام صفحه 48 به بعد در احكام منى مراجعه شود.
«الحاد» در لغت به معنى انحراف از حد اعتدال است و «لحد» را از اين جهت «لحد» گويند كه حفرهاى در كنار قبر و خارج از حد وسط آن است.
بنابر اين منظور از جمله فوق كسانى هستند كه با توسل به ظلم از حد اعتدال خارج و در آن سرزمين مرتكب خلاف مىشوند، ولى بعضى ظلم را در اينجا منحصرا به معنى شرك تفسير كردهاند و برخى حلال شمردن محرمات، در حالى كه بعضى ديگر از مفسران، آن را به معنى وسيع كلمه يعنى هرگونه گناه و ارتكاب حرام حتى دشنام و بد گويى به زير دستان را در مفهوم آن داخل مىدانند و مىگويند ارتكاب هرگونه گناه در آن سرزمين مقدس كيفرش شديدتر و سنگينتر است.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه يكى از ياران آن حضرت از تفسير اين آيه سؤال كرد، امام فرمود: «كُلُّ ظُلْمٍ يَظْلِمُهُ الرَّجُلُ نَفْسُهُ بِمَكَّةَ مِنْ سَرِقَةٍ أَوْ ظُلْمِ أَحَدٍ أَوْ شَيْءٍ مِنَ الظُّلْمِ فَإِنِّي أَرَاهُ إِلْحَاداً وَ لِذَلِكَ كَانَ يُتَّقَى أَنْ يُسْكَنَ الْحَرَمُ»؛ (1)«هرگونه ستمى كه انسان به خود در سرزمين مكه كند، اعم از سرقت و ظلم به ديگران و هرگونه ستم، من همه اينها را الحاد (و مشمول اين آيه) مىدانم» و لذا امام افراد را از اينكه مكه را مسكن خود سازند نهى مىكرد. (چرا كه گناه در اين سرزمين مسؤوليت سنگينترى دارد). (2)
روايات ديگرى نيز به همين معنى نقل شده است و با اطلاق ظاهر آيه نيز هماهنگ است.
به همين دليل بعضى از فقها احتمال دادهاند كه اگر كسى در حرم مكه مرتكب گناهى شود كه در اسلام حد براى آن تعيين شده است، بايد علاوه بر حد تعزير، مجازات اضافى نيز بشود و به جمله «نذقه من عذاب اليم» استدلال كردهاند.
از آنچه گفتيم روشن مىشود كسانى كه آيه فوق را منحصرا به معنى نهى از احتكار يا داخل شدن در منطقه حرم بدون احرام تفسير كردهاند، منظورشان بيان يك مصداق روشن بوده است و گر نه هيچ دليلى بر محدود كردن مفهوم وسيع آيه در دست نيست (3).
وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (26) وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (27) لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ (28) (1)
26- به خاطر بياور زمانى را كه محل خانه كعبه را براى ابراهيم عليه السلام آماده ساختيم (تا اقدام به بناى خانه كند و به او گفتيم) چيزى را شريك من قرار مده و خانهام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و ركوع كنندگان و سجودكنندگان (از آلودگى بتها و از هرگونه آلودگى) پاك گردان.
27- و مردم را دعوت عمومى به حج كن تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر از هر راه دور (به سوى خانه خدا) بيايند.
28- تا شاهد منافع گوناگون خويش (در اين برنامه حيات بخش) باشند و نام خداوند را در ايام معينى بر چهار پايانى كه به آنها روزى داده است (هنگام قربانى كردن) ببرند (و هنگامى كه قربانى كرديد) از گوشت آنها بخوريد و بينواى فقير را نيز اطعام نماييد.
به تناسب بحثى كه در آيه گذشته پيرامون مسجدالحرام و زايران خانه خدا آمد، در آيات مورد بحث نخست به تاريخچه بناى كعبه به دست ابراهيم خليل عليه السلام و سپس مسأله وجوب حج و فلسفه آن و بخشى از احكام اين عبادت بزرگ اشاره مىكند و يا به تعبير ديگر، آيه گذشته مقدمهاى براى بحثهاى گوناگون اين آيات بود ابتدا از داستان تجديد بناى كعبه شروع كرده، مىگويد: «به خاطر بياور زمانى را كه محل خانه كعبه را براى
1) 1. حج.
ابراهيم عليه السلام آماده ساختيم تا در آن مكان اقدام به بناى خانه كعبه كند»؛ وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ ...
«بَوَّأَ» در اصل از ماده «بواء» به معناى مساوات اجزاى يك مكان و مسطح بودن آن است، سپس به هرگونه آماده ساختن مكان، اطلاق شده است.
منظور از اين جمله در آيه فوق- طبق روايات مفسران- اين است كه خداوند مكان خانه كعبه را كه در زمان آدم عليه السلام ساخته شده و در طوفان نوح ويران و آثار آن محو گشته بود، به ابراهيم عليه السلام نشان داد، طوفانى وزيد و خاكها را به عقب برد و پايههاى خانه آشكار گشت يا قطعه ابرى آمد و در آنجا سايه افكند و يا به هر وسيله ديگر خداوند محل اصلى خانه را براى ابراهيم عليه السلام معلوم و آماده ساخت و او با هميارى فرزندش اسماعيل، آن را تجديد بنا نمود.
سپس اضافه مىكند هنگامى كه خانه آماده شد، به ابراهيم عليه السلام خطاب كرديم: «اين خانه را كانون توحيد كن و چيزى را شريك من قرار مده و خانهام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و ركوع كنندگان و سجود كنندگان پاك كن»؛ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (1)
در حقيقت ابراهيم عليه السلام مأمور بود خانه كعبه و اطراف آن را از هرگونه آلودگى ظاهرى و معنوى و هرگونه بت و مظاهر شرك پاك و پاكيزه دارد، تا بندگان خداوند در اين مكان پاك، جز به خداوند نينديشند و مهمترين عبادت اين سرزمين را كه طواف و نماز است، در محيطى پيراسته از هرگونه آلودگى انجام دهند.
از ميان اركان نماز در آيه فوق به سه ركن عمده؛ يعنى قيام، ركوع و سجود، به ترتيب اشاره شده است، چرا كه بقيه در شعاع آن قرار دارد، هر چند جمعى از مفسران قائمين را در اينجا، به معنى مقيمين در مكه تفسير كردهاند، ولى با توجه به مسأله طواف و ركوع و سجود كه قبل و بعد از آن آمده است، شك نيست كه قيام در اينجا به معنى قيام نماز است و اين معنى را بسيارى از مفسران شيعه و اهل تسنن برگزيده يا به عنوان يك تفسير نقل كردهاند. (2)
ضمناً بايد توجه داشت كه ركع جمع راكع (ركوع كننده) و سجود جمع ساجد
(سجده كننده) است و اينكه در ميان اين دو (الركع السجود) واو عطف نيامده، بلكه به صورت توصيف ذكر شده، به خاطر نزديكى اين دو عبارت به يكديگر است.
بعد از آماده شدن خانه كعبه براى عبادت كنندگان، خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور مىدهد: «در ميان مردم براى حج اعلام كن تا پياده و سوار بر مركبهاى لاغر، از هر راه دور قصد خانه خدا كنند»؛ وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ.
«أذّنْ» از ماده «اذان» به معنى اعلام و «رجال» جمع «راجل» به معنى پياده و «ضامر» به معنى حيوان لاغر، و «فج» در اصل به معنى فاصله ميان دو كوه و سپس به جادههاى وسيع اطلاق شده و «عميق» در اينجا به معنى دور است.
در روايتى كه در تفسير علىبن ابراهيم آمده مىخوانيم: هنگامى كه ابراهيم عليه السلام چنين دستورى را دريافت داشت، عرض كرد: خداوندا! صداى من به گوش مردم نمىرسد، اما خداوند به او فرمود: «عَلَيكَ الاذانُ وَ عَلىَّ الْبَلاغُ»؛ «تو اعلام كن و من به گوش آنها مىرسانم!» ابراهيم عليه السلام بر محل مقام بر آمد و انگشت در گوش گذارد و رو به سوى شرق و غرب كرد و صدا زد و گفت: «أَيُّهَا النَّاسُ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْحَجُّ إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ فَأَجِيبُوا رَبَّكُمْ»؛ «اى مردم حج خانه كعبه بر شما نوشته شده، دعوت پروردگارتان را اجابت كنيد».
خداوند صداى او را به گوش همگان حتى كسانى كه در پشت پدران و رحم مادران بودند رسانيد و آنها در پاسخ گفتند: «لَبَّيكَ، الَّلهُمَّ لَبَّيْكَ ...» و تمام كسانى كه از آن روز تا روز قيامت در مراسم شركت مىكنند، از كسانى هستند كه در آن روز دعوت ابراهيم عليه السلام را اجابت كردند. (1)
اگر حجاج پياده را مقدم بر سواره ذكر كرده، به خاطر اين است كه مقام آنها در پيشگاه خدا افضل است، چرا كه رنج اين سفر را بيشتر تحمل مىكنند و به همين دليل در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «كسى كه پياده حج مىكند در هر گام هفتصد حسنه دارد،
1) 1- نقل با تلخيص از تفسير علىبن ابراهيم طبق نقل نور الثقلين ج 3، ص 488. آلوسى در روح المعانى و فخر رازى در تفسير كبير نيز با كمى تفاوت نقل كردهاند.
در حالى كه سوارهها در هر گام هفتاد حسنه دارند». (1)
يا به خاطر اين است كه اهميت زيارت خانه خدا را مشخص كند، كه بايد با استفاده از هرگونه امكانات به سوى او آيند و هميشه در انتظار مركب سوارى ننشينند.
تعبير به «ضامر» (حيوان لاغر) اشاره به اين است كه اين راه، راهى است كه حيوانات را لاغر مىكند، چرا كه از بيابانهاى سوزان و خشك و بى آب و علف مىگذرد و هشدارى براى تحمل مشكلات اين راهاست.
يا اينكه حيواناتى را انتخاب كنند، ورزيده و چابك و پر تحمل، حيواناتى كه در ميدان تمرين، لاغر شده و عضلاتى سفت و محكم دارند كه در اينگونه راهها، حيوانات پروارى به كار نمىآيد (انسانهاى پرورش يافته در ناز و نعمت نيز مرد اين راه نيستند).
تعبير به مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ اشاره به اين است كه نه فقط از راههاى نزديك، بلكه از راههاى دور نيز بايد به سوى اين مقصد حركت كنند (كلمه كل در اينجا به معنى استقراء و فراگيرى نيست، بلكه به معنى كثرت است).
مفسر معروف، ابو الفتوح رازى در ذيل اين آيه سر گذشت جالبى را از مردى به نام ابو القاسم بشربن محمد نقل مىكند كه مىگويد:
در حال طواف پير مردى را ديدم در نهايت ضعف و ناتوانى كه آثار رنج سفر در چهرهاو نمايان بود و عصا به دست گرفته طواف مىكرد، نزديك او رفتم و از او پرسيدم از كجا مىآيى؟ گفت: از راهى بسيار دور و پنج سال است كه راه سپردهام تا به اينجا رسيدهام! از رنج سفر، پير و ناتوان شدهام، گفتم: «به خدا سوگند اين مشقتى بزرگ و در عين حال اطاعتى نيكو و محبتى صادقانه در پيشگاه حق است».
از شنيدن اين سخن شاد شد و لبخندى بر روى من زد و اين دو بيت را قرائت كرد:
زر من هويت و ان شطت بك الدار و حال من دونه حجب و استار!
لا يمنعنك بعد من زيارته انّ المحبّ لمن يهواه زوار!
آن كس را كه دل به او بستهاى زيارت كن، هر چند خانه تو دور افتاده باشد و حجابها و پردهها ميان تو و او جدايى بيفكند».
1) 1- تفسيرهاى روح المعانى، مجمع البيان و فخررازى، ذيل آيه مورد بحث.
دورى راه هرگز نبايد مانع تو از زيارتش شود، چرا كه دوست و عاشق به هر حال بايد به زيارت محبوبش رود! آرى جاذبه خانه خدا، آنقدر زياد است كه دلهاى سرشار از ايمان را از تمام نقاط دور و نزديك به سوى خود جلب و جذب مىكند، پير و جوان، كوچك و بزرگ، از هر نژاد و قبيله، از راه دور و نزديك لبيكگويان، عاشقانه به سوى او مىآيند تا جلوههاى ذات پاك خدا را در آن سرزمين مقدس با چشم جان تماشا كنند و رحمت بى دريغش را در روح خود لمس نمايند. (1)
در آيه بعد در يك عبارت بسيار فشرده و پر معنى به فلسفههاى مختلف حج پرداخته، مىفرمايد: «آنها به اين سرزمين مقدس بيايند تا منافع خويش را با چشم خود ببيند»؛ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ....
مفسران در تفسير كلمه منافع در اينجا سخن بسيار گفتهاند، ولى كاملا روشن است كه هيچگونه محدوديتى در اين لفظ نيست. تمام منافع و بركات معنوى و نتايج مادى، فوايد فردى و اجتماعى، فلسفههاى سياسى و اقتصادى و اخلاقى را شامل مىشود.
آرى بايد مسلمانان از همه نقاط جهان، از ميان تمام قشرها به آنجا رو آورند، تا شاهد و ناظر اين منافع باشند، چه تعبير زيبايى؟ شاهد و ناظر باشند و آنچه را با گوش شنيدهاند، با چشم ببينند!
لذا در كتاب كافى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: ربيعبن خثيم از امام عليه السلام تفسير اين كلمه را خواست، امام عليه السلام در پاسخ فرمود: «منافع دنيا و منافع آخرت را هر دو در بر مىگيرد». (2)
سپس اضافه مىكند: «و آنها بيايند و قربانى كنند و نام خدا را در ايام معينى بر چهار پايانى كه به آنها روزى داده است (به هنگام ذبح) ببرند»؛ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ.
چون توجه اصلى در مراسم حج به جنبههايى است كه با خداوند ارتباط پيدا مىكند
و روح اين عبادت بزرگ را منعكس مىسازد، در آيه فوق از مراسم قربانى، تنها مسأله بردن نام خداوند را كه يكى از شرايط است بيان مىكند، اشاره به اينكه آنها به هنگام ذبح قربانى تمام توجهشان به خداوند و قبول در گاه او است و استفاده از گوشت آن تحت الشعاع آن قرار دارد.
قربانى كردن حيوانات در حقيقت رمزى است براى آمادگى براى قربانى شدن در راه خدا، همانگونه كه در سر گذشت ابراهيم عليه السلام و اسماعيل عليه السلام و قربانى او آمده است، آنها با اين عمل اعلام مىكنند كه در راه او آماده هرگونه ايثار حتى بذل جان هستند.
به هر حال قرآن با اين گفتار، برنامه شركآلود بتپرستان را نفى مىكند كه به هنگام قربانى نام بتها را مىبردند و اين مراسم توحيدى را به شرك آلوده مىساختند.
در پايان آيه مىفرمايد: «از گوشت حيوانات قربانى، هم خودتان بخوريد و هم بينوايان فقير را اطعام نماييد»؛ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ.
اين احتمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه منظور از بردن نام خداوند در ايام معلومات، تكبير و حمد و ثناى الهى در اين ايام است به خاطر نعمتهاى بىپايانش، مخصوصا به خاطر چهار پايانى كه روزى انسانها كرده كه از تمام اجزاى بدن آنها در زندگى خود بهره مىگيرند. (1)و (2)
فقهاى بزرگ ما با الهام از آيات قرآن و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه اهل بيت، حج را به سه قسم تقسيم كردهاند:
حج تمتع و حج قران و افراد.
حج تمتع مخصوص كسانى است كه فاصله آنها از مكه 48 ميل يا بيشتر باشد (16 فرسخ حدود 96 كيلومتر) و حج قران و افراد، مربوط به كسانى است كه در كمتر از اين فاصله زندگى مىكنند.
در حج تمتع، نخست عمره را به جا مىآورند، سپس از احرام بيرون مىآيند، بعدا مراسم حج را در ايام مخصوصش انجام مىدهند، ولى در حج قران و افراد، اول مراسم حج به جا آورده مىشود و بعد از پايان آن مراسم عمره، با اين تفاوت كه در حج قران، قربانى همراه مىآورند و در حج افراد اين قربانى نيست، ولى به عقيده اهل سنت، حج قران آن است كه حج و عمره را در يك احرام با هم قصد مىكند.
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ
بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (196) (1)
196- و حج و عمره را براى خدا به اتمام برسانيد! و اگر محصور شديد، (و مانعى مانند ترس از دشمن يا بيمارى، اجازه نداد كه پس از احرام بستن، وارد مكه شويد،) آنچه از قربانى فراهم شود (ذبح كنيد، و از احرام خارج شويد)! و سرهاى خود را نتراشيد تا قربانى به محلش برسد (و در قربانگاه ذبح شود) و اگر كسى از شما بيمار بود و يا ناراحتى در سر داشت، (و ناچار بود سر خود را بتراشد،) بايد فديه و كفارهاى از قبيل روزه يا صدقه يا گوسفندى بدهد! و هنگامى كه (از بيمارى و دشمن) در امان بوديد، هر كس با ختم عمره، حج را آغاز كند، آنچه از قربانى براى او ميسر است (ذبح كند)! و هر كه نيافت، سه روز در ايام حج، و هفت روز هنگامى كه باز مىگرديد، روزه بدارد! اين، ده روز كامل است.
(البته) اين براى كسى است كه خانواده او، نزد مسجدالحرام نباشد [اهل مكه و اطراف آن نباشد]. و از خدا به بپرهيزيد و بدانيد كه او، سخت كيفر است!
دقيقاً روشن نيست كه آيات مربوط به حج در قرآن مجيد در چه تاريخى نازل شده است ولى به اعتقاد بعضى از مفسران بزرگ، در حَجّةالوداع نازل گشته (2)در حالى كه بعضى گفتهاند كه جمله: فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ ناظر به جريان حديبيه است كه در سال ششم هجرت واقع شد و مسلمانان از زيارت خانه خدا ممنوع شدند (3)در اين آيه، احكام زيادى بيان شده است:
1- در ابتدا، يك دستور كلى براى انجام فريضه حج و عمره به طور كامل و براى اطاعت فرمان خدا داده و مىفرمايد:
«حج و عمره را براى خدا به اتمام برسانيد»؛ وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ ....
در واقع قبل از هر چيز به سراغ انگيزههاى اين دو عبادت رفته و توصيه مىكند كه جز انگيزه الهى و قصد تقرب به ذات پاك او، چيز ديگرى در كار نبايد باشد و عمل نيز به مقتضاى «وَ أَتِمُّوا» از هر نظر كامل و جامع باشد.
2- سپس به سراغ كسانى مىرود كه بعد از بستن احرام به خاطر وجود مانعى، مانند بيمارى شديد و ترس از دشمن، موفق به انجام اعمال حج عمره نباشند، مىفرمايد:
«اگر محصور شديد (و موانعى به شما اجازه نداد كه پس از احرام بستن وارد مكه شويد) آنچه از قربانى فراهم شود ذبح كنيد و از احرام خارج شويد»؛ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ.
به هر حال افرادى كه گرفتار مىشوند و توانايى انجام مراسم حج و عمره را پيدا نمىكنند، مىتوانند با استفاده از اين مسأله، از احرام خارج شده و به حال عادى باز گردند.
مىدانيم قربانى ممكن است شتر يا گاو يا گوسفند باشد، كه آسانترين آنها گوسفند است، و لذا جمله فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ را غالباً اشاره به گوسفند دانستهاند.
3- سپس به دستور ديگرى اشاره كرده، مىفرمايد: «سرهاى خود را نتراشيد تا قربانى به محلش برسد و در قربانگاه ذبح شود»؛ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ.
آيا اين دستور مربوط به افرادى است كه محصور و ممنوع از انجام مراسم حج مىشوند ودر واقع دستورىاست براىتكميلدستور سابق، و يا همه حاجيان را مىگويد؟
بعضى از مفسران، معنى اول را بر گزيدهاند و گفتهاند، منظور از محل هدى (محل قربانى) حرم است و گاه گفتهاند، منظور همان جا است كه مانع و مزاحم، حاصل مىشود و به فعل پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در داستان حديبيه كه محلى است بيرون حرم مكه، استدلال كردهاند كه حضرت بعد از ممانعت مشركان، قربانى خود را در همان جا ذبح كرد و به اصحاب و يارانش نيز دستور داد چنين كنند.
مفسر عاليقدر مرحوم طبرسى مىگويد: به اعتقاد علماى ما، محصور اگر به خاطر بيمارى بوده باشد، قربانى او را در حرم بايد ذبح كنند و اگر به خاطر جلوگيرى از دشمن باشد در همان جا كه جلوگيرى شده است ذبح مىكنند.
ولى بعضى ديگر از مفسران، اين جمله را ناظر به تمام حجاج مىدانند و مىگويند هيچ كس حق ندارد، تقصير كند (سر بتراشد و از احرام خارج گردد) مگر اينكه قربانى را در محلش ذبح كند (قربانى حج در منى و قربانى عمره در مكه).
به هر حال منظور از رسيدن قربانى به محلش، آن است كه به آن محل برسد و ذبح شود، و اين تعبير كنايهاى از ذبح است.
با توجه به عموميت تعبيرى كه در آيه وارد شده است تفسير دوم مناسبتر به نظر مىرسد كه هم شامل محصور است و هم غير محصور.
4- سپس مىفرمايد: «اگر كسى از شما بيمار بود و يا ناراحتى در سر داشت (و به هر حال ناچار بود سر خود را قبل از آن موقع بتراشد) بايد فديه (كفارهاى) از قبيل روزه يا صدقه يا گوسفندى بدهد»؛ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ ....
نسك در اصل جمع نسيكه به معنى حيوان ذبح شده است، اين واژه به معنى عبادت نيز آمده است. (1)
لذا راغب در مفردات، بعد از آنكه نسك را به عبادت تفسير مىكند، مىگويد: اين واژه در مورد اعمال حج به كار مىرود، و نسيكه به معنى ذبيحه است.
بعضى از مفسران نيز آن را در اصل به معنى شمشهاى نقره مىدانند و اينكه به عبادت نسك گفته شده به خاطر آن است كه انسان را خالص و پاك و پاكيزه مىكند. (2)
به هر حال ظاهر آيه اين است كه چنين شخصى مخير در ميان اين سه (روزه، و صدقه و ذبح گوسفند) است.
در روايات اهل بيت عليهم السلام آمده است كه، روزه در اين مورد بايد سه روز بوده باشد، و صدقه به شش مسكين و در روايتى به ده مسكين و نسك يك گوسفند است. (3)
5- سپس مىافزايد: «و هنگامى كه (از بيمارى و دشمن) در امان بوديد، كسانى كه
عمره را تمام كرده و حج را آغاز مىكنند، آنچه ميسر است از قربانى (ذبح كنند)»؛ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ.
اشاره به اينكه در حج تمتع كه عمره قبلا انجام مىگيرد و بعد حج به جا آورده مىشود، قربانى كردن لازم است و فرق نمىكند كه اين قربانى شتر باشد يا گاو و يا گوسفند و بدون آن از احرام خارج نمىشود.
درباره اصل هدى به گفته مرحوم طبرسى دو قول وجود دارد، اول اينكه از هديه گرفته شده است و چون قربانى در واقع هديهاى به سوى بيتاللَّه است، اين واژه بر آن اطلاق شده است.
ديگر اينكه از ماده هدايت گرفته شده است؛ زيرا حيوان قربانى را همراه مىبردند و به سوى خانه خدا و قربانگاه هدايت مىكردند.
ولى ظاهر كلام راغب در مفردات اين است كه فقط از هديه گرفته شده و مىگويد:
هدى جمع است و مفرد آن هديه است.
در معجم مقاييس اللغه نيز دو ريشه براى اين لغت ذكر شده، هدايت و هديه، اما بعيد نيست هر دو به هدايت باز گردد.
6- سپس به بيان حكم كسانى مىپردازد كه در حال حج تمتع قادر به قربانى نيستند، مىفرمايد: «كسى كه (قربانى) ندارد، بايد سه روز در ايام حج و هفت روز به هنگام بازگشت روزه بدارد، اين ده روز كامل است»؛ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ.
بنابر اين اگر قربانى پيدا نشود، يا وضع مالى انسان اجازه ندهد، جبران آن ده روز روزه است، كه سه روز آن (روز هفتم و هشتم و نهم ذى الحجه) در ايام حج واقع مىشود و اين از روزههايى است كه انجام آن در سفر مانعى ندارد و هفت روز ديگر را بعد از بازگشت به وطن انجام مىدهد.
با اينكه معلوم است سه روز به اضافه هفت روز مجموعا ده روز مىشود، در عين حال، قرآن مىگويد: اين ده روز كامل است.
بعضى از مفسران در تفسير اين جمله گفتهاند اين به خاطر آن است كه واو گر چه معمولا براى جمع است نه براى تخيير، ولى چون گاه در معنى تخيير نيز استعمال مىشود،
در اينجا خداوند براى رفع هرگونه ابهام، جمله تلك عشرة كاملة را فرموده است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير به كاملة، اشاره به اين است كه روزه ده روز مىتواند به طور كامل جانشين قربانى شود و زوار خانه خدا نبايد از اين بابت نگران باشند؛ زيرا تمام ثوابهايى كه براى صاحبان قربانى از سوى خداوند داده مىشود، به آنها داده خواهد شد.
بعضى نيز گفتهاند: اين تعبير اشاره به نكته لطيفى در مورد عدد ده است زيرا از يك نظر عدد ده كاملترين اعداد است، چون هنگامى كه اعداد را از يك شروع مىكنيم تا ده سير صعودى خود را تكميل مىكند، و اعداد بعد از آن، تكرار و تركيبى است از ده و عددهاى ديگر مانند يازده و دوازده، عرب به عدد بيست، عشرين مىگويد (يعنى دو عدد ده) و به سى ثلاثين (سه عدد ده) و همچنين ... (1)
7- بعد به بيان حكم ديگرى پرداخته، مىگويد: «اين برنامه حج تمتع براى كسى است كه خانواده او نزد مسجدالحرام نباشد»؛ ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ.
بنابر اين كسانى كه اهل مكه يا اطراف آن باشند، حج تمتع ندارند، بلكه حج تمتع مخصوص افراد دور از اين منطقه است و مشهور و معروف در ميان فقها اين است كه هر كس 48 ميل از مكه دورتر باشد، وظيفه او حج تمتع است و آنها كه در فاصله كمترى قرار دارند، وظيفه آنها حج قران يا افراد است، كه عمره آن بعد از مراسم حج بجا آورده مىشود (شرح اين موضوع و مدارك آن در كتب فقهى آمده است) بعد از بيان اين احكام هفتگانه در پايان آيه، دستور به تقوا مىدهد و مىفرمايد: «از خدا به پرهيزيد و تقوا پيشه كنيد و بدانيد خداوند عقاب و كيفرش شديد است»؛ ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ.
اين تأكيد شايد به اين جهت است كه مسلمانان در هيچ يك از جزييات اين عبادت مهم اسلامى كوتاهى نكنند، چرا كه كوتاهى در آن گاهى سبب فساد حج و از بين رفتن بركات مهم آن مىشود. (2)
ظاهر آيه فوق اين است كه وظيفه كسانى كه مقيم در مكه نيستند، حج تمتع است (حجى كه با عمره شروع مىشود و بعد از اتمام مراسم عمره از احرام بيرون مىآيند و مجددا براى حج احرام مىبندند و مراسم حج را به جا مىآورند) و هيچگونه دليلى به نسخ اين آيه در دست نيست و روايات زيادى در كتب شيعه و اهل تسنن در اين زمينه نقل شده است، از جمله محدثان معروفى از اهل سنت مانند نسايى در كتاب سنن خود و احمد در كتاب مسند و ابن ماجه در سنن و بيهقى در سنن الكبرى و ترمذى در صحيح خود و مسلم نيز در كتاب معروف خود، روايات فراوانى در مورد حج تمتع نقل كردهاند كه اين حكم نسخ نشده و تا روز قيامت باقى است.
بسيارى از فقهاى اهل سنت نيز آن را افضل انواع حج مىدانند، هر چند اجازه حج قران و افراد را در كنار آن مىدهند (البته قران به همان معنى كه در بالا از فقهاى آنان نقل شد).
ولى در حديث معروفى كه از عمر نقل شده مىخوانيم كه گفت:
«مُتْعَتَانِ كَانَتَا عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم وَ أَنَا أنْهَى عَنْهُما وَ أُعَاقِبُ عَلَيْهِمَا؛ مُتْعَةِ النِّسَاءِ وَ مُتْعَةِ الْحَجِّ»؛
«دو متعه در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بود كه من از آن دو نهى مىكنم و هر كس به جا آورد مجازات مىكنم، متعه نسا و متعه حج.»
فخر رازى در ذيل آيه مورد بحث بعد از نقل اين حديث از عمر مىگويد: منظور از متعه حج اين است كه هر دو احرام (احرام حج و احرام عمره) را با هم جمع كند، سپس نيت حج را فسخ كند و عمره به جا آورد و بعد از آن حج نمايد. (1)
بديهى است هيچ كس جز پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله حق اعلام نسخ حكمى را ندارد و اصولا اين تعبير كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين گفت و من چنين مىگويم تعبيرى است كه براى هيچ كس
1) 1- تفسير كبير فخر رازى، ج 5، ص 153.
قابل تحمل نيست مگر مىتوان فرمان پيامبر را زمين نهاد و به دنبال گفتار ديگران رفت؟
اين غير قابل قبول است.
به هر حال امروز بسيارى از علماى اهل سنت حديث مزبور را رها كرده و حج تمتع را به عنوان افضل انواع حج پذيرفته و بر طبق آن عمل مىكنند! (1)
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ (197) لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوااللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ (198) ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (199) (2)
197- حج، در ماههاى معينى است! و كسانى كه (با بستن احرام، و شروع به مناسك حج،) حج را بر خود فرض كردهاند، (بايد بدانند كه) در حج، آميزش جنسى با زنان و گناه و جدال نيست! و آنچه از كارهاى نيك انجام دهيد، خدا آن را مىداند.
و زاد و توشه تهيه كنيد، كه بهترين زاد و توشه، پرهيزكارى است! و از من بپرهيزيد اى خردمندان!
198- گناهى بر شما نيست كه از فضل پروردگارتان (و از منافع اقتصادى در ايام حج) طلب كنيد (كه يكى از منافع حج، پىريزى يك اقتصاد صحيح است).
و هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد، خدا را نزد مشعرالحرام ياد كنيد! او را ياد كنيد همان طور كه شما را هدايت نمود و قطعا شما پيش از اين، از
گمراهان بوديد.
199- سپس از همان جا كه مردم كوچ مىكنند، (به سوى سرزمين منى) كوچ كنيد! و از خداوند، آمرزش بطلبيد، كه خدا آمرزنده مهربان است!
اين آيات همچنان احكام حج و زيارت خانه خدا را تعقيب مىكند و دستورات جديدى در آن مطرح است:
1- نخست مىفرمايد: «حج در ماههاى معينى است»؛ الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ.
منظور از اين ماهها، ماههاى شوال، ذى القعده و ذى الحجه است (تمام ماه ذى الحجه يا همان ده روز اول) و اين ماهها را اشهر حج مىنامند زيرا بخشى از اعمال حج (مراسم عمره را) در غير اين ماهها نمىتوان انجام داد و بخشى را منحصرا در روزهاى نهم تا دوازدهم ماه ذى الحجه بايد انجام داد و اينكه در قرآن تصريح به نام اين ماهها نشده به خاطر آن است كه اين ماهها براى همه شناخته شده بود و قرآن با اين عبارت تأكيد بر آن مىكند.
ضمناً اين جمله، يكى از رسوم خرافى جاهليت را نفى مىكند كه گاه به خاطر درگيرى با جنگها يا غير آن، ماههاى حج را تغيير و تبديل مىدادند، و جلو و عقب مىكردند، قرآن مىگويد: اين ماهها معين و ثابت است و تقديم و تاخير در آن جايز نيست. (1)
2- سپس به دستور ديگرى در مورد كسانى كه با احرام بستن شروع به مناسك حج مىكنند اشاره كرده، مىفرمايد: «آنها كه حج را بر خود فرض كردهاند (و احرام بستهاند بايد بدانند) در حج آميزش جنسى و گناه و جدال نيست»؛ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ.
رَفَثْ بر وزن قفس در اصل به معنى سخنى است كه متضمن مطلبى كه ذكر آن قبيح است باشد، اعم از آميزش جنسى و يا مقدمات آن، سپس كنايه از جماع قرار داده شده است.
ولى بعضى تصريح كردهاند واژه رفث تنها در صورتى به اين نوع گفتگوها اطلاق
1) 1- مجمع البيان، ج 1، ص 293، تفسير كبير فخررازى، ج 5، ص 160.
مىشود كه در حضور زنان باشد و اگر در غياب آنها باشد، رفث ناميده نمىشود. (1)
بعضى نيز اصل آن را به معنى تمايل عملى به زنان دانستهاند كه از مزاح و لمس و تماس شروع مىشود و به آميزش پايان مىگيرد. (2)
فسوق به معنى گناه و خارج شدن از اطاعت خدا است و جدال به معنى گفتگوى توأم با نزاع است، و در اصل به معنى محكم پيچيدن طناب است و از آنجا كه طرفين- گفتگوى آميخته با نزاع، به يكديگر مىپيچند و هر كدام مىخواهد سخن خود را به كرسى بنشاند، اين واژه در آن به كار رفته است.
به هر حال طبق اين دستور حاجيان به هنگام احرام، نه حق نزديكى با همسران دارند و نه كلمات دروغ و فحش دادن (گر چه اين كار در غير موقع احرام نيز حرام است، ولى يكى از بيست و پنج امرى است كه محرم بايد ترك كند) و همچنين از كارهايى كه بر آنها حرام است جدال است و سوگند خوردن، خواه راست باشد يا دروغ، و گفتن لا واللَّه و بلى واللَّه.
به اين ترتيب محيط حج بايد از تمتعات جنسى و همچنين انجام گناهان و گفتگوهاى بىفايده و جر و بحثها و كشمكشهاى بيهوده پاك باشد؛ زيرا محيط عبادت و اخلاص و ترك لذايذ مادى است، محيطى است كه روح انسان بايد از آن نيرو بگيرد و يكباره از جهان ماده جدا شود و به عالم ماوراى ماده راه يابد و در عين حال رشته الفت و اتحاد و اتفاق و برادرى در ميان مسلمانان محكم گردد و هر كارى كه با اين امور منافات دارد ممنوع است. البته هر كدام از اين احكام، شرح و بسط و شرايطى دارد كه در كتب مناسك حج آمده است.
3- در مرحله بعد به مسايل معنوى حج، و آنچه مربوط به اخلاص است اشاره كرده، مىفرمايد: «آنچه را از كارهاى خير انجام مىدهيد خدا مىداند»؛ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ.
چه پاداشى براى نيكوكاران با ايمان از اين بالاتر كه بدانند هر كار نيكى را انجام مىدهند خدا از آن با خبر و مولى و معبود آنان، حاضر و ناظر است اين بسيار لذتبخش
است كه اعمال خير در محضر او انجام مىشود و اين پاداشى است قبل از پاداشهاى معنوى و مادى ديگر كه خداوند عالم و آگاه به آنها مىدهد.
در ادامه همين مطلب مىفرمايد: «زاد و توشه تهيه كنيد كه بهترين زاد و توشهها پرهيزكارى است و از من به پرهيزيد اى صاحبان عقل»؛ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ.
بسيارى از مفسران گفتهاند كه اين آيه اشاره به گروهى (1)مىكند كه وقتى براى زيارت خانه خدا حركت مىكردند، هيچگونه زاد و توشهاى با خود برنمىداشتند و حتى اگر زاد و توشهاى با خود داشتند به هنگام احرام به دور مىريختند و مىگفتند ما به زيارت خانه خدا مىرويم. چگونه ممكن است به ما غذا ندهد (و گاه به همين جهت خود را به زحمت مىافكندند و يا محتاج به سؤال از اين و آن مىشدند) قرآن اين تفكر غلط را نفى مىكند و مىگويد زاد و توشه براى خود تهيه كنيد ولى در عين حال آنها را به مسأله معنوى مهمترى ارشاد كرده، مىگويد: كه ماوراى اين زاد و توشه زاد و توشه ديگرى است كه بايد براى سفر آخرت فراهم شود و آن پرهيزكارى و تقوا است.
اين جمله ممكن است اشاره لطيفى به اين حقيقت باشد كه در سفر حج موارد فراوانى براى تهيه زادهاى معنوى وجود دارد كه بايد از آن غفلت نكنيد. در آنجا تاريخ مجسم اسلام است و صحنههاى زنده فداكارى ابراهيم عليه السلام قهرمان توحيد و جلوههاى خاصى از مظاهر قرب پروردگار ديده مىشود كه در هيچ جاى ديگر جهان نيست. آنها كه روحى بيدار و انديشهاى زنده دارند، مىتوانند براى يك عمر از اين سفر بىنظير روحانى توشه معنوى فراهم سازند.
قابل توجه اينكه به دنبال اين مطلب، باز دستور به تقوا مىدهد و روى سخن را به اولى الالباب (2)يعنى صاحبان مغز و انديشه مىكند. آرى آنها هستند كه روح حج را درك مىكنند و از اين برنامه عالى تربيتى حداكثر بهرهبردارى را مىنمايند، در حالى كه ديگران تنها از قشر و پوست آن سهمى دارند و روح حج را درك نمىكنند.
آرى صاحبان مغز و انديشمنداناند كه آثار تقوا و پرهيزكارى را در فرد و جامعه
درك مىكنند.
در آيه بعد به رفع پارهاى از اشتباهات در زمينه مسأله حج پرداخته، مىفرمايد:
«گناهى بر شما نيست كه از فضل پروردگارتان (و منافع اقتصادى در ايام حج) برخوردار شويد»؛ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ.
در زمان جاهليت، هنگام مراسم حج هرگونه معامله و تجارت و باركشى و مسافربرى را گناه مىدانستند و حج كسانى را كه چنين مىكردند، باطل مىشمردند.
آيه مورد بحث اين حكم جاهلى را بى ارزش و باطل اعلام كرد و فرمود هيچ مانعى ندارد كه در موسم حج از معامله و تجارت حلال كه بخشى از فضل خداوند بر بندگان است بهره گيريد و يا كار كنيد و از دسترنج خود استفاده كنيد.
اصولا گاهى اين تفكر كه در عصر جاهليت بوده، در زمان ما نيز پيدا مىشود كه اين عبادت بزرگ يعنى حج، بايد از هرگونه شائبه مادى خالص باشد، ولى از آنجا كه اين مسأله، بسيارى از كارگران و كسانى كه تداركات و خدمات آن را انجام مىدهند، اعم از راننده و خدمتگزار و طبيب و راهنما و ساير خدمتگزاران را گرفتار زحمت مىكند، به علاوه مردم آن ديار مىتوانند بسيارى از مشكلات اقتصادى را در موقع حج سامان بخشند، اين تفكر مردود شمرده شده است و اينگونه اشخاص مىتوانند ضمن خدمات خود مراسم حج را به جا آورند و از اين نظر در مضيقه نيفتند.
بلكه از اين بالاتر، از منابع اسلامى به خوبى استفاده مىشود كه حج علاوه بر فلسفه مهم اخلاقى و تهذيب نفوس، داراى فلسفه سياسى و فرهنگى و اقتصادى نيز هست.
توضيح اينكه: مسافرت مسلمانان از نقاط مختلف دنيا به سوى خانه خدا و تشكيل آن كنگره عظيم اسلامى مىتواند پايه و اساسى براى يك جهش اقتصادى عمومى در جوامع اسلامى شود به اين ترتيب كه مغزهاى متفكر اقتصادى مسلمين پس از مراسم حج يا قبل از آن، دور هم بنشينند و با همفكرى و همكارى پايه محكمى براى اقتصاد جوامع اسلامى بريزند و با مبادلات صحيح تجارى، چنان اقتصاد نيرومندى به وجود آورند كه از دشمنان و بيگانگان بىنياز شوند.
بنابر اين، اين معاملات و مبادلات تجارى، خود يكى از وسايل تقويت جامعه اسلامى در برابر دشمنان اسلام است؛ زيرا مىدانيم هيچ ملتى بدون داشتن اقتصادى
نيرومند، استقلال كامل نخواهد داشت ولى بديهى است فعاليتهاى تجارى بايد تحت الشعاع جنبههاى عبادى و اخلاقى حج باشد نه حاكم و مقدم بر آنها و خوشبختانه مسلمانان وقت كافى قبل يا بعد از اعمال حج براى اين كار دارند.
هشامبن حكم مىگويد از امام صادق عليه السلام پرسيدم: «... فَقُلْتُ لَهُ: مَا الْعِلَّةُ الَّتِي مِنْ أَجْلِهَا كَلَّفَ اللَّهُ الْعِبَادَ، الْحَجَّ وَ الطَّوَافَ بِالْبَيْتِ؟ فَقَالَ ... فَجَعَلَ فِيهِ الْإِجْتِمَاعَ مِنَ الشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ لِيَتَعَارَفُوا وَ لِيَنْزِعَ كُلُّ قَوْمٍ مِنَ التِّجَارَاتِ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَ لِيَنْتَفِعَ بِذَلِكَ الْمُكَارِي وَ الْجَمَّالُ ... وَ لَوْ كَانَ كُلُّ قَوْمٍ إِنَّمَا يَتَّكِلُونَ عَلَى بِلادِهِمْ وَ مَا فِيهَا هَلَكُوا وَ خَرِبَتِ الْبِلادُ وَ سَقَطَتِ الْجَلَبُ وَ الْأَرْبَاحُ»؛ «چرا خداوند مردم را به انجام حج و طواف خانه خود فرمان داده است؟ فرمود:
خداوند انسانها را آفريد ... و آنان را به عمل حج دستور داد كه اطاعت دين و مصالح دنياى آنان را در بر دارد در موسم حج مسلمانان از مشرق و مغرب گرد هم جمع مىشوند تا با يكديگر آشنا شود و براى اينكه هر ملتى از تجارتها و فرآوردههاى اقتصادى ملتهاى ديگر استفاده كنند و به خاطر اينكه مسافران و حمل و نقل كنندگان در اين سفر با كرايه دادن وسيلههاى نقليه خود بهره ببرند. (و براى اينكه با آثار و اخبار پيغمبر صلى الله عليه و آله آشنا گردند و اين آثار همچنان زنده بماند و در دست فراموشى سپرده نشود) و اگر بنا باشد هر ملتى فقط درباره محيط خود سخن بگويند، هلاك مىشوند و شهرها ويران مىشود و استفادهها و منافع تجارتى از بين مىرود». (1)
سپس در ادامه همين آيه، عطف توجه به مناسك حج كرده، مىفرمايد: «هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد خدا را در نزد مشعرالحرام ياد كنيد»؛ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوااللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ....
«او را ياد كنيد همانگونه كه شما را هدايت كرد هر چند پيش از آن از گمراهان بوديد»؛ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ.
باز در ادامه همين معنى مىفرمايد: «سپس از آنجا كه مردم كوچ مىكنند (از مشعر الحرام به سوى سرزمين منى) كوچ كنيد»؛ ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ.
در پايان دستور به استغفار و توبه مىدهد و مىفرمايد: «از خدا طلب آمرزش كنيد كه
1) 1- وسائل الشيعه، ج 8، ص 8.
خداوند آمرزنده و مهربان است»؛ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ.
در اين بخش از آيات به سه موقف از مواقف حج اشاره شده است عرفات كه محلى است در حدود 21 كيلومترى مكه و حاجيان از ظهر روز نهم ذى الحجه تا غروب آفتاب در آنجا وقوف مىكنند و به عبادت پروردگار مشغولاند. سپس وقوف در مشعر الحرام يا مزدلفه كه بخشى از شب عيد قربان و صبحگاهان قبل از طلوع آفتاب در آنجا مىمانند و به راز و نياز با پروردگار مىپردازند و سوم سرزمين منى كه محل قربانى و رمى جمرات و پايان دادن به احرام و انجام مراسم عيد است.
1- نخستين موقف حج
زائران خانه خدا بعد از انجام مراسم عمره، راهى مراسم حج مىشوند و نخستين مرحله همان وقوف در عرفات است كه از نيمه روز نهم ذى الحجه تا غروب آفتاب در آنجا توقف مىنمايند. سپس از آنجا به سوى مشعرالحرام حركت مىكنند (در آيات فوق به هر دو قسمت اشاره شده است).
در نامگذارى سرزمين عرفات به اين نام، جهات گوناگونى ذكر كردهاند، گاه گفتهاند هنگامى كه پيك وحى خداوند جبرئيل، مناسك حج را در آنجا به ابراهيم عليه السلام نشان داد ابراهيم عليه السلام مىفرمود: عرفت، عرفت (شناختم- شناختم) لذا آنجا را عرفات گفتند.
گاه گفتهاند اين داستان براى آدم عليه السلام واقع شد و گاه گفته شده كه آدم و حوا در آن سرزمين يكديگر را پيدا كردند و شناختند و گاه گفته شده زوّار خانه خدا در آنجا يكديگر را مىبينند و مىشناسند و تفسيرهاى ديگر. (1)
ولى بعيد نيست اين نامگذارى اشاره به حقيقت ديگرى باشد و آن اينكه اين سرزمين محيط بسيار آمادهاى براى معرفت پروردگار و شناسايى ذات پاك اوست.
به راستى آن جذبه معنوى و روحانى كه انسان به هنگام ورود در عرفات پيدا
1) 1- تفسير نمونه، ج 2، ص 59.
مىكند با هيچ بيان و سخنى قابل توصيف نيست- تنها بايد رفت و مشاهده كرد- همه يك شكل، همه يكنواخت، همه بياباننشين، همه از هياهوى شهر و از هياهوى دنياى مادى و زرق و برقش فرار كرده، در زير آن آسمان نيلى در آن هواى آزاد و پاك از آلودگى گناه در آنجا كه فرشته وحى بال و پر مىزند، در آنجا كه از لابهلاى نسيمش، صداى زمزمه جبرئيل و آهنگ مردانه ابراهيم خليل عليه السلام و طنين حيات بخش صداى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مجاهدان صدر اسلام شنيده مىشود.
در اين سرزمين خاطرهانگيز كه گويا دريچهاى به جهان ماوراى طبيعت در آن گشوده شده، انسان نه تنها از نشئه عرفان پروردگار سر مست و لحظهاى با زمزمه تسبيح عمومى خلقت هماهنگ مىشود بلكه در درون وجود خود، خود خويشتن خويش كه عمرى است گم كرده و به دنبالش مىگردد پيدا مىكند و به حال خويش نيز عارف مىشود و مىداند او آن كس نيست كه شب و روز در تلاش معاش حريصانه كوه و صحرا را زير پا مىگذارد و هر چه مىيابد عطشش فرو نمىنشيند و درمىيابد كه گوهر ديگرى در درون جان او نهفته است كه او در حقيقت همان است. آرى اين سرزمين را عرفات مىنامند، راستى چه اسم جالب و مناسبى!
2- مشعرالحرام- دومين موقف حج
در مورد نامگذارى مشعرالحرام به اين نام نيز گفتهاند كه آنجا مركزى است براى شعائر حج و نشانهاى از اين مراسم عظيم و پرشكوه و آسمانى.
اما نبايد فراموش كرد كه مشعر از ماده شعور است در آن شب تاريخى و هيجانانگيز (شب دهم ذى الحجه) كه زايران خانه خدا پس از طى دوران تربيت خود در عرفات به آنجا كوچ مىكنند و شبى را تا به صبح روى خاك و در زير آسمان پرستاره در سرزمينى كه نمونه كوچكى از محشر كبرى و پردهاى از رستاخيز بزرگ قيامت است، در آنجا كه جمعيت همچون امواج خروشان دريا به هنگام طوفان همه جا را پر كرده و آواى مردمى كه در حركتاند تا به صبح خاموش نمىشود.
آرى در چنان محيط بىآرايش و با صفا و تكاندهنده و در درون جامه معصومان- احرام- انسان جوشش چشمههاى تازهاى از انديشه و فكر و شعور در درون
خود احساس مىكند و صداى ريزش آن را در اعماق قلب خود به روشنى مىشنود، آنجا را مشعر مىنامند!
3- درس يگانگى و اتحاد
در روايات آمده است كه قبيله قريش در جاهليت امتيازات نادرستى براى خود قايل بودند و براى هيچ يك از اعراب مقامى را كه براى خويشتن مىدانستند قايل نبودند.
آنها خود را حُمس (بر وزن خمس) به معنى كسى كه در دين خود محكم و پابرجاست مىخواندند و به عنوان فرزندان ابراهيم عليه السلام و سرپرستان خانه كعبه، خود را از همه برتر مىشمردند.
از جمله اينكه مىگفتند ما نبايد در مراسم حج به عرفات برويم؛ زيرا عرفات از حرم مكه بيرون است، اگر چنين كنيم عرب براى ما ارزشى قايل نخواهد شد، حرم مكه با نقاط بيرون حرم يكسان نيست، اين سخن را در حالى مىگفتند كه مىدانستند وقوف در عرفات جزو مراسم حج ابراهيمى عليه السلام است. (1)
قرآن در آيات فوق خط بطلان بر اين اوهام كشيد و به مسلمانان دستور داد همه با هم در عرفات وقوف كنند و از آنجا همگى به سوى مشعرالحرام و از آنجا به سوى منى كوچ نمايند جمله: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ؛ «از همان جا كه مردم كوچ مىكنند شما هم كوچ كنيد» اشاره لطيفى به اين معنى است.
در واقع قرآن با اين بيان دستور مىدهد كه همه مردم بدون استثنا، نخست به عرفات بروند و از آنجا به مشعرالحرام و سپس به سرزمين منى كوچ كنند. (2)
دستور استغفار در ذيل آخرين آيه فوق، اشاره به اين است كه از خداوند طلب آمرزش تمام گناهان را كنند و از آن افكار و خيالات جاهلى كه مخالف روح مساوات و برابرى حج است كنار روند و يادآور مىشود كه اگر دست بردارند، خداوند غفور و رحيم است.
بايد توجه داشت كه افاضه از ماده فيض در اصل به معنى جريان و ريزش آب است و از آنجا كه وقتى مردم به طور دسته جمعى از جايى به نقطه ديگرى با سرعت حركت مىكنند، بىشباهت به يك نهر جارى نيست، اين تعبير به كار مىرود.
4- ارتباط آيات
در اينكه چه رابطهاى ميان ابتغا فضلاللَّه (فعاليتهاى تجارتى) و مسأله وقوف در عرفات و حركت از آن به سوى مشعرالحرام و سپس منى وجود دارد كه در آيات فوق در كنار هم قرار گرفته، ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه تلاش اقتصادى اگر براى خدا و زندگى آبرومندانه باشد، آن هم يك نوع عبادت است همچون مناسك حج. يا اينكه نقل و انتقال زوار از مكه به عرفات و از آنجا به مواقف ديگر مستلزم هزينهها و خدماتى است و اگر هرگونه كار و خدمت و مزد گرفتن در اين ايام ممنوع و حرام باشد، مسلما زوار خانه خدا سخت به زحمت مىافتند. و لذا اين طور در كنار هم قرار داده شده، يا اينكه مبادا پرداختن به فعاليتهاى اقتصادى شما را از ذكر خدا و از توجه به عظمت اين مواقف دور سازد. (1)
ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ (29) ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ اْلأَنْعامُ إِلَّا ما يُتْلى عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (30)
29- بعد از آن بايد آلودگىها را از خود بر طرف سازند و به نذرهاى خود وفا كنند و بر گرد خانه گرامى كعبه طواف نمايند.
30- مناسك حج چنين است و هر كس برنامههاى الهى را بزرگ دارد، نزد پروردگارش براى او بهتر است و چهار پايان براى شما حلال شده، مگر آنچه
1) 1- تفسير نمونه، ج 2، ص 59.
دستور منعش بر شما خوانده مىشود، از پليدىها يعنى از بتها اجتناب كنيد و از سخن باطل و بى اساس بپرهيزيد.
در تعقيب بحثهايى كه پيرامون مناسك حج در آيات پيشين گذشت، در آيات مورد بحث به بخش ديگرى از اين مناسك اشاره كرده، نخست چنين مىگويد: «بعد از آن بايد آلودگىها و زوايد بدن را بر طرف سازند»؛ ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ. «و به نذرهاى خود وفا كنند»؛ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ. «و طواف خانه كعبه، خانهاى كه خدا آن را از گزند حوادث مصون داشته و آزاد كرده است، را به جا آوردند»؛ وَ لْيَطوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ.
«تفث» به گفته بسيارى از ارباب لغت و مفسران معروف، به معنى چرك و كثافت و زوايد بدن همچون ناخن و موهاى اضافى است و به گفته بعضى، در اصل به چركهاى زير ناخن و مانند آن گفته مىشود. (1)
گر چه بعضى از ارباب لغت منكر وجود چنين ريشهاى در لغت عرب شدهاند ولى گفتهاى را كه راغب در مفردات آورده كه يك عرب بيابانى به مخاطب خود كه بسيار كثيف و آلوده بود گفت: «ما اتفثك و ادرنك؟- چقدر كثيف و آلودهاى؟» دليل بر اين است كه اين واژه عربى است و ريشه در لغت عرب دارد.
در روايات اسلامى نيز كرارا اين جمله، به گرفتن ناخن و پاكيزه كردن بدن و كنار گذاشتن احرام تفسير شده است و به تعبير ديگر، اين جمله اشاره به عمل تقصير است كه از مناسك حج محسوب مىشود.
در بعضى از روايات نيز به تراشيدن سر كه يكى ديگر از طرق تقصير است تفسير شده است.
در كنز العرفان از ابن عباس نقل شده كه در تفسير اين آيه مىگفت: منظور انجام تمام مناسك حج است. (2)
ولى هيچگونه دليلى بر گفته ابن عباس در اينجا نداريم.
جالب اينكه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه آن حضرت عليه السلام، جمله: ثُمَ
لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ را تفسير به ملاقات امام كرد و هنگامى كه راوى از اين مسأله توضيح خواست و اشاره به تفسير اين آيه در مورد گرفتن ناخن و مانند آن كرد، امام عليه السلام فرمود:
«قرآن، ظاهر و باطنى دارد يعنى مسأله ملاقات امام عليه السلام در اينجا مربوط به باطن آيه است. (1)
اين حديث ممكن است اشاره به يك نكته لطيف ديگر باشد كه زوّار خانه خدا بعد از انجام مناسك حج، همانگونه كه آلودگىهاى بدن را برطرف مىكنند، بايد آلودگىهاى روح و جان خود را با ملاقات امام عليه السلام و پيشواى خود بر طرف نمايند، به خصوص كه در بسيارى از اعصار، خلفاى جبّار اجازه چنين ملاقاتى را در شرايط عادى نمىدادند و مراسم حج بهترين فرصت براى رسيدن به اين هدف بود.
به همين مناسبت در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: «تَمَامُ الْحَجِّ لِقَاءُ الْإِمَامِ» (2)تكميل حج به آن است كه انسان امام را ملاقات كند». (3)
در واقع هر دو تطهير است. يكى تطهير ظاهر از چركها و آلودگىها و ديگرى تطهير باطن از نا آگاهى و مفاسد اخلاقى.
اما منظور از وفاى به نذر آن است كه بسيارى از مردم نذر مىكردند كه در صورت توفيق براى حج، علاوه بر مناسك حج، قربانىهاى اضافى و صدقات يا كارهاى خيرى انجام دهند و گاه مىشد كه بعد از رسيدن به مقصد، نذرهاى خود را به دست فراموشى مىسپردند، قرآن تأكيد مىكند كه در وفاى به نذر كوتاهى نكنند.
اما اينكه چرا كعبه را بيت العتيق گفتهاند؟ با توجه به اينكه «عتيق» از ماده عتق، به معنى آزاد شدن از بند رقّيت است ممكن است، از اين نظر باشد كه خانه كعبه از قيد ملكيت بندگان آزاد است و در هيچ زمانى جز خداوند مالكى نداشته است و نيز از قيد سيطره جبارانى همچون ابرههها آزاد شده است.
يكى از معانى عتيق، گرامى و گرانبها است كه اين مفهوم نيز در خانه كعبه به وضوح ديده مىشود.
ديگر از معانى «عتيق» قديم است، چنانكه راغب در مفردات مىگويد: «العتيق
المتقدّم في الزمان أو المكان أو الرتبة»؛ «عتيق چيزى است كه از نظر زمان يا مكان و يا مرتبه متقدم باشد». اين نيز روشن است كه خانه كعبه قديمىترين كانون توحيد است و به گفته قرآن، اولين خانهاى است كه براى انسانها بر پا شده است. (آل عمران- 96).
به هر حال هيچ مانعى ندارد كه اطلاق اين كلمه بر خانه خداوند به ملاحظه تمام اين امتيازات در آن باشد، هر چند هر يك از مفسران، به بخشى از آن اشاره كردهاند و يا در روايات مختلف در هر يك به نكتهاى اشاره شده است.
اما اينكه منظور از طواف در آخرين جمله آيه فوق كدام طواف است، در ميان مفسران گفتگو است (مىدانيم بعد از مراسم عيد قربان در منى، حجاج بايد دو طواف به جا آورند كه طواف اول را معمولا طواف زيارت و طواف دوم را طواف نسا مىنامند).
بعضى از فقها و مفسران معتقدند چون لفظ آيه، قيد و شرطى ندارد، مفهوم آن عام است و شامل طواف زيارت و طواف نساء و حتى طواف عمره هم مىشود. (1)
در حالى كه بعضى ديگر عقيده دارند، منظور از آن تنها طواف زيارت است كه بعد از بيرون آمدن از احرام حج واجب مىشود. (2)
ولى در روايات متعددى كه از طرق اهل بيت عليهم السلام به ما رسيده، تصريح شده كه منظور از آن طواف نساء است. امام صادق عليه السلام در تفسير: وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ فرمود: «منظور طواف نساء است». (3)همين معنى از امام علىبن موسى الرضا عليه السلام نيز نقل شده است. اين همان طوافى است كه اهل سنت، آن را طواف وداع مىنامند. (4)
به هر حال تفسير اخير با توجه به احاديث فوق قوىتر به نظر مىرسد، به خصوص اينكه ممكن است از جمله: ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ اين معنى نيز استفاده شود كه علاوه بر پاك كردن بدن از چرك و موهاى زايد، براى تكميل آن بايد از بوى خوش نيز استفاده شود و مىدانيم استفاده از بوى خوش در حج تنها بعد از طواف و سعى زيارت جايز
است و طبعا در اين حال طواف ديگرى جز طواف نساء بر ذمه او نمانده است.
آيه بعد به عنوان يك جمع بندى اشاره به بحثهاى آيات گذشته كرده مىگويد:
برنامه حج و مناسك آن چنين است كه گفته شد، «ذلك». (1)
بعد براى تأكيد بر اهميت وظايفى كه بيان شد، اضافه مىكند: «و هر كس برنامههاى الهى را بزرگ بشمرد و احترام آنها را حفظ كند، براى او نزد پروردگارش بهتر است»؛ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ.
روشن است كه حرمات در اينجا اشاره به اعمال و مناسك حج است و ممكن است احترام خانه كعبه خصوصا و حرم مكه عموما نيز بر آن افزوده شود.
بنابر اين، تفسير آن به خصوص محرمات؛ يعنى آنچه از آن نهى شده به طور كلى، يا تمام واجبات، خلاف ظاهر آيات است.
ضمناً بايد توجه داشت «حرمات» جمع «حرمة» در اصل به معنى چيزى است كه بايد احترام آن حفظ شود و در برابر آن بى حرمتى نشود.
سپس به تناسب احكام احرام به حلال بودن چهار پايان اشاره كرده مىگويد:
«چهارپايان (مانند شتر و گاو و گوسفند) بر شما حلال شده است، مگر آنچه بر شما خوانده مىشود و دستور منعش صادر خواهد گشت»؛ وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ اْلأَنْعامُ إِلَّا ما يُتْلى عَلَيْكُمْ جمله: إِلَّا ما يُتْلى عَلَيْكُمْ ممكن است اشاره به تحريم صيد بر محرم باشد كه در سوره مائده كه بعدا نازل شده، در آيه 95 به آن اشاره شده است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، در حال احرام كشتار صيد نكنيد».
نيز ممكن است اشاره به جملهاى باشد كه در ذيل آيه مورد بحث، راجع به تحريم قربانيانى كه براى بتها ذبح مىكردند آمده است؛ زيرا مىدانيم حلال بودن حيوان تنها در صورتى است كه به هنگام ذبح آن، نام خدا گفته شود، نه نام بتها و نه هيچ نام ديگر.
در پايان اين آيه دو دستور ديگر در رابطه با مراسم حج و مبارزه با سنتهاى جاهليت بيان مىكند: نخست مىگويد: «از پليدىها- از بتها- اجتناب كنيد»؛ فَاجْتَنِبُوا
1) 1- اين كلمه جمله محذوفى دارد و در تقدير چنين است: «كذلك امر الحج و المناسك».
الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ.
«اوثان» جمع «وثن» (بر وزن كفن) به معنى سنگهايى است كه مورد پرستش اقوام جاهلى قرار مىگرفت و در اينجا «اوثان» توضيح كلمه «رجس» است كه قبلا ذكر شده، به اين ترتيب مىگويد: از پليدى اجتناب كنيد، بعد مىگويد: پليدى همان بتها هستند. اين نكته نيز قابل توجه است كه بت پرستان عصر جاهليت، خونهاى حيوانات قربانى را بر سر و روى بتهاشان مىريختند و منظرهاى بسيار زشت و پليد و تنفر آميز پيدا مىكرد كه تعبير فوق ممكن است اشاره به آن نيز باشد.
دستور دوم اين است كه: «از سخن باطل و بى اساس بپرهيزيد»؛ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ.
قول زور چيست؟
بعضى از مفسران اين را اشاره به كيفيت لبيك گفتن مشركان در مراسم حج در جاهليت دانستهاند؛ زيرا آنها لبيك را كه آيينه تمامنماى توحيد و يگانه پرستى است، آنچنان تحريف كرده بودند كه مشتمل بر زنندهترين تعبيرات شرك آلود شده بود.
مىگفتند: «لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ، الَّا شَرِيكاً هُوَ لَكَ! تَمْلِكُهُ وَ ما مَلَك»؛ «دعوتت را اجابت كرديم و به سويت آمديم، اى خدايى كه شريكى ندارى، جز شريكى كه مخصوص تو است، تو مالك او و هر چه او در اختيار دارد هستى».
اين جمله مسلما سخنى باطل و بيهوده بوده و مصداق قول زور است كه در اصل به معنى سخن دروغ و باطل و خارج از حد اعتدال است.
با اين حال، توجه آيه به اعمال مشركان در عصر جاهليت در مراسم حج، مانع از كلى بودن مفهوم آنكه پرهيز از هرگونه بت در هر شكل و صورت، و پرهيز از هر گفتار باطل به هر نوع و كيفيت است، نيست.
لذا در بعضى از روايات، «اوثان» تفسير به شطرنج (نوعى از قمار) و قول زور تفسير به خوانندگى حرام (غنا) و شهادت به باطل شده است كه در واقع از قبيل بيان بعضى از افراد اين كلى مىباشد، نه به معنى انحصار مفهوم آيه در خصوص اين امور.
در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم: روزى حضرت صلى الله عليه و آله برخاست و در ميان مردم خطبه خواند و در ضمن آن فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ عَدَلَتْ شَهَادَةُ الزُّورِ بِالشِّرْكِ بِاللَّهِ ... ثُمَّ قَرَأَ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ»؛ (1)«اى مردم! شهادت به باطل همطراز شرك با خداونند است.» سپس اين آيه را تلاوت فرمود: فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ اين حديث نيز اشاره به وسعت مفهوم اين آيه است. (2)
حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ (31) ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ (32) لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ (33) (3)
31- (برنامه و مناسك حج را انجام دهيد) در حالى كه همگى خالص براى خدا باشيد و هيچگونه شريكى براى او قايل نشويد و هر كس شريكى براى خداوند قرار دهد گويى از آسمان سقوط كرده و پرندگان (در وسط هوا) او را مىربايند و يا تندباد او را به مكان دورى پرتاب مىكند!
32- (اينگونه است مناسك حج) و هر كس شعاير الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواى دلهاست.
33- در حيوانات قربانى، منافعى براى شما تا زمان معين (روز ذبح آنها) است، سپس محل آن خانه كعبه، آن خانه قديمى و گرامى است.
از آنجا كه در آخرين آيات بحث گذشته تأكيد بر مسأله توحيد و اجتناب از هرگونه بت و بت پرستى شده بود، آيات مورد بحث نيز همين مسأله مهم را دنبال مىكند: مراسم حج و گفتن لبيك را در حالى انجام دهيد كه قصد و برنامه شما خالص براى خدا باشد و
هيچگونه شركى در آن راه نيابد؛ حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ. (1)
«حُنَفاءَ» جمع «حنيف» به معنى كسى است كه از گمراهى و انحراف به استقامت و اعتدال تمايل پيدا كند و به تعبير ديگر بر صراط مستقيم گام بر دارد (زيرا حنف- بر وزن صدف- به معنى تمايل است، و تمايل از هرگونه انحراف، نتيجهاش قرار گرفتن بر صراط مستقيم است).
به اين ترتيب آيه فوق مسأله اخلاص و قصد قربت را به عنوان محرك اصلى در حج و عبادات به طور كلى يادآور مىشود، چرا كه روح عبادت همان اخلاص است و اخلاص در صورتى است كه هيچگونه انگيزه غير خدايى و شرك در آن نباشد.
در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم، در پاسخ سؤال از تفسير حنيف فرمود: «هِيَ الْفِطْرَةُ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ قالَ فَطَرَهُمُ اللَّه عَلَى الْمَعْرِفَةِ»؛ «حنيف آن فطرت الهى است كه مردم را بر آن آفريده و دگرگونى در آفرينش خدا نيست» سپس فرمود: «خداوند توحيد را در سرشت انسانها قرار داده است.» (2)
تفسيرى كه در اين روايت وارد شده، در واقع اشاره به ريشه اصلى اخلاص يعنى فطرت توحيدى است، كه قصد قربت و محرك الهى نيز از آن سرچشمه مىگيرد.
سپس ترسيم بسيار گويا و زندهاى از وضع حال مشركان و سقوط و بدبختى و نابودى آنها مىكند و چنين مىگويد: «كسى كه شريك براى خدا قرار دهد گويى از آسمان به زمين سقوط كرده و در اين ميان پرندگان (مردار خوار) او را در وسط زمين و آسمان مىربايند (و هر قطعه از گوشت او در منقار پرنده مردهخوارى مىافتد) و يا (اگر از چنگال آنها به سلامت بگذرد) تندباد او را به مكان دورى پرتاب مىكند»؛ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ. (3)
در حقيقت آسمان، كنايه از توحيد است و شرك سبب سقوط از اين آسمان مىشود. طبيعى است در اين آسمان ستارگان مىدرخشند و ماه و خورشيد مىتابند و
1) 1- «حنفا» و «غير مشركين» بر دو حال هستند از براى ضمير «فاجتنبوا» و «اجتنبوا» در آيه قبل.
2) 2- تفسير صافى، ج 3، ص 377، به نقل از توحيد صدوق.
3) 3- «تخطفه» از ماده «خطف» بروزن عطف به معناى ربودن با سرعت است و «سحيق» به معناى دور و «سحوق» به درخت نخل بلند گفته مىشود كه شاخههاى آن تا نقطههاى دور دست آسمان پيشرفته است.
خوشا به حال كسى كه اگر در اين آسمان همچون آفتاب و ماه نيست، حداقل همانند ستاره درخشانى است. اما هنگامى كه انسان از اين عُلوّ و رفعت سقوط كند گرفتار يكى از دو سرنوشت دردناك مىشود: يا در وسط راه قبل از آنكه به زمين سقوط كند، طعمه پرندگان لاشهخوار مىشود و به تعبير ديگر با از دست دادن اين پايگاه مطمئن در چنگال هوا و هوسهاى سركش گرفتار مىشود، كه هر يك از آنها بخشى از هستى او را مىربايند و نابود مىكنند.
يا اگر از دست آنها جان به سلامت ببرد، به دست طوفان مرگبارى مىافتد كه او را در گوشهاى دور دست آنچنان بر زمين مىكوبد كه بدنش متلاشى و هر ذرهاى از آن به نقطهاى پرتاب مىشود و اين طوفان گويا كنايه از شيطان است كه در كمين نشسته است!
مسلما كسى كه از آسمان سقوط مىكند، قدرت تصميمگيرى را از دست مىدهد، با سرعت و شتابى كه هر لحظه فزونى مىگيرد، به سوى نيستى پيش مىرود و سرانجام محو و نابود مىشود.
آرى كسى كه پايگاه آسمانى توحيد را از دست داد، ديگر نمىتواند زمام سرنوشت خود را به دست گيرد و هر چه در اين مسير جلوتر مىرود، شتابش در سقوط فزونى مىيابد و سرانجام تمام سرمايههاى انسانى خود را از دست خواهد داد. راستى تشبيهى گوياتر و زندهتر از اين تشبيه براى شرك پيدا مىشود؟
اين نكته نيز قابل توجه است كه امروز ثابت شده كه انسان در حال سقوط آزاد هيچگونه وزنى ندارد و لذا براى تمرين حالت بىوزنى براى مسافران فضايى از سقوط آزاد استفاده مىكنند، حالت اضطراب فوق العادهاى كه انسان در لحظات سقوط پيدا مىكند، به علت همين مسأله بىوزنى است.
آرى، كسى كه از ايمان به سوى شرك روى مىآورد و تكيه گاه مستقر و ثابت خود را از دست مىدهد گرفتار چنين حالت بىوزنى در درون روح و جان خود مىشود و به دنبال آن اضطراب فوق العادهاى بر وجود او حاكم مىشود.
آيه بعد بار ديگر يك جمع بندى روى مسايل حج و تعظيم شعاير الهى كرده مىگويد: «مطلب چنين است كه گفته شد».
«هر كس شعاير الهى را بزرگ دارد و به نشانههاى آيين خدا و پرچمهاى اطاعت او،
احترام بگذارد، اين از تقواى دلها است»؛ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ.
«شعاير» جمع «شعيره» به معنى علامت و نشانه است، بنابر اين شعايراللَّه به معنى نشانههاى پروردگار، شامل سر فصلهاى آيين الهى و برنامههاى كلى است و آنچه در نخستين بر خورد با اين آيين چشمگير و از جمله مناسك حج است انسان را به ياد خداوند مىاندازد.
گر چه بدون شك مناسك حج از جمله شعايرى است كه در اين آيه مقصود بوده است، مخصوصا مسأله قربانى كه در آيه 36 همين سوره صريحا جزو شعائر محسوب شده جزء آن است ولى روشن است كه با اين حال، عموميت مفهوم آيه نسبت به تمام شعائر اسلامى به قوت خود باقى است و هيچگونه دليلى بر تخصيص آن خصوص قربانى يا همه مناسك حج وجود ندارد. بخصوص اينكه قرآن در مورد قربانى حج با ذكر كلمه «من» كه براى تبعيض است، اين حقيقت را گوشزد كرده كه قربانى يكى از آن شعاير است، همانگونه كه در مورد صفا و مروه نيز در آيه 158 سوره بقره مىخوانيم كه آن هم از شعاير الهى است؛ إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ.
كوتاه سخن اينكه تمام آنچه در برنامههاى دينى وارد شده و انسان را به ياد خداوند و عظمت آيين او مىاندازد، شعاير الهى است و بزرگداشت آن نشانه تقواى دلها است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه منظور از بزرگداشت- آنچنان كه بعضى از مفسران ظاهر بين گفتهاند- بزرگى جسمانى قربانى و مانند آن نيست، بلكه حقيقت، تعظيم آن است كه مقام و موقعيت اين شعاير را در افكار و اذهان و ظاهر و باطن بالا ببرند و آنچه درخور احترام و عظمت آنها است، به جاى آورند.
ارتباط اين عمل با تقواى دلها نيز روشن است؛ زيرا علاوه بر اينكه تعظيم جزو عناوين قصديه است، بسيار مىشود كه افراد متظاهر يا منافق تظاهر به تعظيم شعاير مىكنند، ولى چون از تقواى قلب آنها سرچشمه نمىگيرد بى ارزش است. تعظيم و بزرگداشت حقيقى از آن كسانى است كه تقواى دل دارند. و مىدانيم تقوا و روح پرهيزگارى و احساس مسؤوليت در برابر فرمانهاى الهى، چيزى است كه كانون آن قلب و روح آدمى است و از آنجا است كه به جسم سرايت مىكند، لذا مىتوان گفت كه احترام
و بزرگداشت شعاير الهى از نشانههاى تقواى دل است. (1)
در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه اشاره به سينه مبارك خود كرد و فرمود: «... إِنَّ التَّقْوَى هَاهُنَا»؛ «حقيقت تقوا اينجا است!» (2)
از بعضى از روايات چنين استفاده مىشود كه گروهى از مسلمانان عقيده داشتند هنگامى كه شترى يا يكى ديگر از چهار پايان به عنوان قربانى تعيين مىشد و از راههاى دور و نزديك آن را با خود به سوى احرامگاه و از آنجا به سوى سرزمين مكه مىآوردند، نبايد بر آن مركب سوار شد و نبايد شير آن را بدوشند و از آن استفاده كنند و به كلى آن را از خود جدا مىپنداشتند. قرآن اين تفكر خرافى را نفى كرده، مىگويد: «از براى شما در اين حيوانات قربانى منافع و سودهايى است تا زمان معين (يعنى تا روز ذبح آنها) فرا رسد»؛ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى.
در حديثى مىخوانيم كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در طريق مكه از كنار مردى عبور كرد كه با نهايت زحمت گام بر مىداشت، در حالى كه شترى همراه داشت و كسى بر آن سوار نبود، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اركبها»؛ «سوار بر آن شو!» عرض كرد: «يا رَسُولَ اللَّهِ أَنَّها هَدْىٌ!»؛ «اى پيامبر خدا اين قربانى است!» فرمود: «ارْكبْها وَيْلَكَ!»؛ «واى بر تو مىگويم سوار شو!». (3)
در روايات متعددى كه از طرق اهل بيت عليهم السلام رسيده نيز روى همين مطلب تأكيد شده است. از جمله ابو بصير از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه در تفسير آيه فوق فرمود:
«إِنْ احْتَاجَ إِلَى ظَهْرِهَا رَكِبَهَا مِنْ غَيْرِ أَنْ يَعْنُفَ عَلَيْهَا وَ إِنْ كَانَ لَهَا لَبَنٌ حَلَبَهَا حِلَاباً لَا يَنْهَكُهَا»؛ «اگر نياز به سوارى دارد بر آن سوار شود، ولى آن حيوان را به زحمت نيفكند و اگر شير
1) 1- از نظر اينكه بايد ميان «شرط» و «جزا» ارتباطى وجود داشته باشد و هر دو حكم بر يك موضوع قرار گيرد، در آيه فوق محذوفى وجود دارد و در تقدير چنين بوده: «ومن يعظم شعائر اللَّه فان تعظيمها من تقوى القلوب». اين احتمال نيز قريب به نظر مىرسد كه جزا به كلى محذوف باشد و جمله «فانها من تقوى» علنى است كه جانشين معلول شده و در تقدير چنين بوده: «ومن يعظم شعائر اللَّه فهو خير له فان تعظيمها من تقوى القلوب.
2) 2. تفسير قرطبى جلد 7 صفحه 4448.
3) 3- تفسير كبير فخر رازى، ج 23، ص 33.
دارد شيرش را بدوشد، اما براى دوشيدن شير آن را در فشار قرار ندهد». (1)
در واقع دستور فوق، دستورى معتدل و حد وسط در ميان دو كار افراطى و خارج از رويه است، از يك سو بعضى احترام حيوانات قربانى را اصلا نگاه نمىداشتند و گاه قبل از محل، آنها را ذبح كرده و از گوشتشان استفاده مىكردند كه در آيه 2 سوره مائده از آن نهى شده: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلائِدَ.
از سوى ديگر بعضى آنچنان راه افراط را پيش مىگرفتند كه به مجرد اينكه نام قربانى بر حيوان گذاشته مىشد، نه از شير آن استفاده مىكردند و نه بر آن سوار مىشدند، هر چند از راه دور به سوى مكه مىآمدند كه در آيه مورد بحث، اين معنى مجاز شمرده شده است.
تنها ايرادى كه ممكن است بر تفسير فوق گرفته شود، اين است كه در آيات گذشته سخن از حيوانات قربانى در ميان نبود، چگونه ضمير به آن باز مىشود؟ اما با توجه به اينكه حيوانات قربانى، مسلما يكى از مصداقهاى شعايراللَّه است كه در آيه قبل به آن اشاره شده و بعدا نيز خواهد آمد، پاسخ اين ايراد روشن مىشود. (2)
دوم اينكه: ضمير «فيها» به همه شعائر الهى و برنامههاى چشمگير اسلام بازگردد در اين صورت معناى آيه چنين مىشود: «براى شما پاداشها و منافع پر ارزش است در مجموع برنامههاى اسلامى و شعائر الهى تا پايان جهان، سپس پاداش شما بر آفريننده بيت العتيق خانه كعبه است» ولى تفسيرى كه در متن آورديم از اين دو مناسبتر و نزديكتر و هماهنگتر با ساير آيات و روايات اسلامى مىباشد.
به هر حال در پايان آيه در مورد سرانجام كار قربانى چنين مىگويد: «سپس محل آن، خانه كعبه، آن خانه قديمى و گرامى است»؛ ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ.
به اين ترتيب مادام كه حيوانات مخصوص قربانى به محل قربانگاه نرسيدهاند،
1) 1- نورالثقلين، ج 3، ص 497.
2) 2- آنچه در بالا گفتيم تفسير روشن آيه است و در اينجا دو تفسير ديگر نيز ذكر كردهاند: نخست اينكه ضمير در «فيها» به تمام مناسك حج برمى گردد بنابراين مفهوم آيه چنين مىشود: «براى شما در مجموع مناسك حج منافعى است تا زمان معين زمان پايان دنيا سپس آخرين مراسم حج كه شخص محرم از احرام بيرون آمده و مُحلّ مىشود در كنار خانه كعبه و پس از انجام طواف زيارت و نساء است». بنابراين آيه فوق شبيه آيه لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... مىشود كه پيشتر تفسير شد.
مىتوان از آنها بهره گرفت و پس از وصول به قربانگاه بايد وظيفه قربانى كردن را در باره آنها انجام داد.
البته طبق آنچه فقها بر اساس مدارك اسلامى گفتهاند، اگر قربانى مربوط به حج باشد، در سرزمين منى بايد ذبح شود و اگر براى عمره مفرده باشد، در سرزمين مكه و از آنجا كه آيات مورد بحث، از مراسم حج سخن مىگويند، بايد بيت العتيق (خانه كعبه) در اينجا به معنى وسيع كلمه است باشد تا اطراف مكه (منى) را نيز شامل شود. (1)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلائِدَ وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى اْلإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (2) (2)
2- اى كسانى كه ايمان آوردهايد شعاير الهى (و مراسم حج را محترم بشمريد و مخالفت با آنها) را حلال ندانيد و نه ماه حرام را، و نه قربانيهاى بىنشان، و نشاندار، و نه آنها كه به قصد خانه خدا براى بدست آوردن فضل پروردگار و خشنودى او مىآيند، اما هنگامى كه از احرام بيرون آمديد صيد كردن براى شما مانعى ندارد و خصومت به جمعيتى كه شما را از آمدن به مسجدالحرام (در سال حديبيه) مانع شدند نبايد شما را وادار به تعدى و تجاوز كند و (همواره) در راه نيكى و پرهيزگارى با هم تعاون كنيد و (هرگز) در راه گناه و تعدى همكارى ننماييد و از خدا بپرهيزيد كه مجازاتش شديد است.
در اين آيه چند دستور مهم اسلامى از آخرين دستوراتى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است بيان گرديده كه همه يا اغلب آنها مربوط به حج و زيارت خانه خدا است:
1- نخست خطاب به افراد با ايمان كرده مىفرمايد: «شعائر الهى را نقض نكنيد و حريم آنها را حلال نشمريد»؛ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ.
در اينكه منظور از شعائر الهى چيست در ميان مفسران گفتگوى بسيار است، ولى به تناسب قسمتهاى ديگر اين آيه، و با توجه به سال نزول آن (سال دهم هجرى) كه سال حَجّةالوداع پيغمبر صلى الله عليه و آله بود، چنين به نظر مىرسد كه منظور از شعائر، مناسك و برنامههاى حج باشد كه مسلمانان موظفاند احترام همه آنها را نگاه دارند، شاهد اين تفسير اينكه در قرآن كلمه شعائر معمولا در مورد مراسم حج بكار رفته است.
2- احترام ماههاى حرام را نگاه داريد و از جنگ كردن در اين ماهها خوددارى كنيد؛ ... وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ ....
3- قربانيانى را كه براى حج مىآورند، اعم از اينكه بىنشان باشند (هدى) و يا نشان داشته باشند (قلائد) حلال نشمريد و بگذاريد كه به قربانگاه برسند و در آنجا قربانى شوند؛ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلائِدَ ....
4- تمام زائران خانه خدا بايد از آزادى كامل در اين مراسم بزرگ اسلامى بهرهمند باشند و هيچگونه امتيازى در اين قسمت در ميان قبائل و افراد و نژادها و زبانها نيست بنابراين نبايد كسانى را كه براى خشنودى پروردگار و جلب رضاى او و حتى بدست آوردن سود تجارى به قصد زيارت بيتاللَّه حركت مىكنند مزاحمت كنيد خواه با شما دوست باشند يا دشمن همين اندازه كه مسلمانند و زائر خانه خدا مصونيت دارند، وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً ....
بعضى از مفسران و فقها معتقدند كه جمله فوق عام است و حتى غير مسلمانان را نيز شامل مىشود؛ يعنى اگر مشركان هم به قصد زيارت خانه خدا بيايند نبايد مورد مزاحمت قرار گيرند، ولى با توجه به اينكه در سوره توبه كه معروف است در سال نهم هجرت نازل شده در آيه 28 دستور جلوگيرى از آمدن مشركان به مسجدالحرام داده شده، و با توجه به اينكه سوره مائده در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت نازل گرديده است و طبق روايات شيعه و اهل تسنن هيچ حكمى از آن نسخ نشده، چنين تفسيرى صحيح نيست، و حق آن است كه حكم بالا مخصوص به مسلمانان است.
5- تحريم صيد محدود بزمان احرام است، بنابراين هنگامى كه از احرام حج يا
عمره بيرون آمديد، صيد كردن براى شما مجاز است؛ وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا ....
6- اگر جمعى از بتپرستان در دوران جاهليت (در جريان حديبيه) مزاحم زيارت شما از خانه خدا شدند و نگذاشتند مناسك زيارت خانه خدا را انجام دهيد، نبايد اين جريان سبب شود كه بعد از اسلام آنها، كينههاى ديرينه را زنده كنيد و مانع آنها از زيارت خانه خدا شويد؛ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا ....
اين حكم گرچه در مورد زيارت خانه خدا نازل شده است، ولى در حقيقت يك قانون كلى از آن استفاده مىشود كه مسلمان نبايد كينهتوز باشد و حوادثى را كه در زمانهاى گذشته واقع شده بار ديگر در فكر خود زنده كند و در صدد انتقام بر آيد، و با توجه به اينكه يكى از علل نفاق و تفرقه در هر اجتماعى همين مسأله است، اهميت اين دستور اسلامى براى جلوگيرى از شعلهور شدن آتش نفاق در ميان مسلمانان آنهم در آستانه غروب آفتاب عمر پيامبر صلى الله عليه و آله آشكارتر مىشود.
7- سپس براى تكميل بحث گذشته مىفرمايد: شما بجاى اينكه دست به هم بدهيد تا از دشمنان سابق و دوستان امروز خود انتقام بگيريد بايد دست اتحاد در راه نيكيها و تقوا به يكديگر بدهيد نه اينكه تعاون و همكارى بر گناه و تعدى نماييد؛ وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى اْلإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ.
8- در پايان آيه براى تحكيم و تأكيد احكام گذشته مىفرمايد: پرهيزكارى را پيشه كنيد و از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد كه مجازات و كيفرهاى خدا شديد است.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 4، ص 252.
وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ (34) الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِينَ عَلى ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (35) (1)
34- براى هر امتى قربانگاهى قرار داديم تا نام خداوند را (به هنگام قربانى) بر چهار پايانى كه به آنها روزى دادهايم ببرند و خداى شما معبود واحدى است.
در برابر فرمان او تسليم شويد و بشارت ده متواضعان و تسليم شوندگان را.
35- همانها كه وقتى نام خدا برده مىشود، دلهايشان مملو از خوف پروردگار مىشود و آنها كه در برابر مصايبى كه به آنها مىرسد، شكيبا و استوارند و آنها كه نماز را بر پا مىدارند و از آنچه روزيشان دادهايم انفاق مىكنند.
در ارتباط با آيات گذشته و از جمله دستور قربانى ممكن است اين سؤال پيش آيد كه اين چگونه عبادتى است كه در اسلام تشريع شده كه براى خداوند و براى جلب رضاى او حيوانات را قربانى كنند، مگر خداوند نياز به قربانى دارد؟ آيا اين كار در اديان ديگر نيز بوده است يا مخصوص مشركان بوده است؟ قرآن براى روشن ساختن اين مطلب در نخستين آيه مورد بحث مىگويد:
1) 1. حج.
اين منحصر به شما نيست كه مراسم ذبح و قربانى براى خداوند داريد، «ما براى هر امتى قربانگاهى قرار داديم تا نام خداوند را بر چهارپايانى كه به آنها روزى دادهايم ببرند»؛ وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ ....
راغب در مفردات مىگويد: نسك به معنى عبادت و «ناسك» به معنى عابد است و مناسك حج يعنى مواقفى كه اين عبادت در آنجا انجام مىشود، يا به معنى خود اين اعمال است.
ولى طبق گفته طبرسى در مجمع البيان و ابو الفتوح رازى در روح الجنان، منسك (بر وزن منصب) بنابر احتمالى به معنى خصوص قربانى كردن از ميان عبادات است. (1)
بنابر اين منسك هر چند مفهوم عامى دارد كه عبادات ديگر مخصوصا مراسم حج را شامل مىشود، ولى در آيه مورد بحث به قرينه: لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ ...؛ «تا نام خدا را بر آن ببرند» به معناى خصوص قربانى است.
به هر حال، مسأله قربانى هميشه سؤالانگيز بوده است، البته اين سؤالات بيشتر به خاطر مسايل خرافى پيش مىآمد كه با اين عبادت آميخته شدهاند، مانند قربانى كردن مشركان براى بتها با برنامههاى خاصى كه داشتند، ولى ذبح حيوان به نام خداوند و براى جلب رضاى او كه سمبلى براى آمادگى انسان براى فداكارى و قربانى شدن در راه او است، سپس استفاده كردن از گوشت آن براى اطعام فقرا و مانند آن، امرى منطقى و كاملا قابل درك است.
لذا در پايان آيه مىفرمايد: «خداى شما معبود واحدى است (و برنامه او هم برنامه واحدى است)»؛ ... فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ .... اكنون كه چنين است «در برابر فرمان او تسليم شويد.»؛ فَلَهُ أَسْلِمُوا. «و بشارت ده متواضعان در برابر فرمانهاى پروردگار را»؛ وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ. (2)
سپس در آيه بعد صفات مخبتين (تواضع كنندگان) را در چهار قسمت كه دو قسمت جنبه معنوى و روانى و دو قسمت جنبه جسمانى دارد توضيح مىدهد، نخست مىگويد:
«آنها كسانى هستند كه وقتى نام خداوند برده مىشود، دلهايشان مملو از خوف پروردگار مىشود»؛ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ....
نه اينكه از غضب او بى جهت بترسند و نه اينكه در رحمت او شك و ترديد داشته باشند، بلكه اين ترس به خاطر مسؤوليتهايى است كه بر دوش داشتند و شايد در انجام آن كوتاهى كردهاند، اين ترس به خاطر درك مقام با عظمت خداوند است كه انسان در مقابل عظمت خايف مىشود. (1)
ديگر اينكه «آنها در برابر حوادث دردناكى كه در زندگىشان رخ مىدهد، صبر و شكيبايى پيش مىگيرند»؛ وَ الصَّابِرِينَ عَلى ما أَصابَهُمْ ....
عظمت حادثه هر قدر زياد و ناراحتى آن هر قدر سنگين باشد، در برابر آن زانو نمىزنند، خونسردى خود رااز دست نمىدهند، از ميدان فرار نمىكنند، مايوس نمىشوند، لب به كفران نمىگشايند و خلاصه ايستادگى مىكنند و پيش مىروند و پيروز مىشوند.
سوم و چهارم اينكه: «آنها نماز را بر پا مىدارند و از آنچه به آنها روزى دادهايم، انفاق مىكنند»؛ وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ.
از يك سو ارتباطشان با خالق جهان محكم است و از سوى ديگر پيوندشان با خلق خدا مستحكم.
از اين توضيح به خوبى روشن مىشود كه مسأله اخبات و تسليم و تواضع كه از صفات ويژه مؤمنان است تنها جنبه درونى ندارد، بلكه بايد آثار آن در همه اعمال ظاهر و آشكار شود. (2)
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ
كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (36) لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ (37) إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ (38) (1)
36- و شترهاى چاق و فربه را براى شما از شعاير الهى قرار داديم، در آنها براى شما خير و بركت است، نام خداوند را (هنگام قربانى كردن آنها) در حالى كه به صف ايستادهاند ببريد، هنگامى كه پهلويشان آرام گرفت (و جان دادند) از گوشت آنها بخوريد و مستمندان قانع و فقيران معترض را نيز از آن اطعام كنيد، اينگونه ما آنها را مسخرتان ساختيم تا شكر خداوند را به جا آوريد.
37- هرگز نه گوشتها و نه خونهاى آنها به خداوند نمىرسد، آنچه به او مىرسد تقوا و پرهيزگارى شماست!، اينگونه خداوند آنها را مسخر شما ساخته، تا او را به خاطر هدايتتان بزرگ بشمريد و بشارت ده نيكوكاران را.
38- خداوند از كسانى كه ايمان آوردهاند دفاع مىكند، خداوند هيچ خيانتكار كفران كنندهاى را دوست ندارد.
باز در آيات مورد بحث سخن از مراسم حج و شعاير الهى و مسأله قربانى است، نخست مىگويد: «شترهاى چاق و فربه را براى شما از شعاير الهى قرار داديم»؛ وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ ....
آنها از يك سو به شما تعلق دارند، و از سوى ديگر از شعاير و نشانههاى خداوند در اين عبادت بزرگ هستند، چرا كه قربانى حج يكى از مظاهر روشن اين عبادت است كه به فلسفه آن پيشتر اشاره كردهايم.
«بدن» (بر وزن قدس) جمع «بدنة» (بر وزن عجله) به معنى شتر بزرگ و چاق و گوشت دار است و از آنجا كه چنين حيوانى براى مراسم قربانى و اطعام فقرا و نيازمندان مناسبتر است، مخصوصا روى آن تكيه شده است، و گرنه مىدانيم چاق بودن حيوان قربانى از شرايط الزامى نيست. همين مقدار كافى است كه لاغر نبوده باشد.
1) 1. حج.
سپس اضافه مىكند: «براى شما در چنين حيواناتى خير و بركت است»؛ ... لَكُمْ فِيها خَيْرٌ ....
از يك سو از گوشت آنها استفاده مىكنيد و ديگران را اطعام مىنماييد و از سوى ديگر به خاطر اين ايثار و گذشت و عبادت پروردگار از نتايج معنوى آن بهرهمند خواهيد شد و به پيشگاه او تقرب مىجوييد.
سپس كيفيت قربانى كردن را در يك جمله كوتاه چنين بيان مىكند: «نام خداوند را به هنگام قربانى كردن آنها در حالى كه به صف ايستادهاند ببريد»؛ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ.
بدون شك ذكر نام خداوند به هنگام ذبح حيوانات يا نحر كردن شتر كيفيت خاصى ندارد و هرگونه نام خداوند را ببرند كافى است. چنانكه ظاهر آيه همان است، ولى در بعضى از روايات ذكر مخصوصى ذكر شده كه در واقع بيان فرد كامل است. مفسران از ابن عباس آن را نقل كردهاند: «اللَّهُ أَكْبَرُ، لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُمَّ مِنْكَ وَ لَكَ». (1)
اما در روايتى از امام صادق عليه السلام جملههاى رساترى نقل شده است فرمود: هنگامى كه قربانى را خريدى، آن را رو به قبله كن و به هنگام ذبح يا نحر بگو «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَالسَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ مَا أَنَا مِنَالْمُشْرِكِينَ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيَايَ وَ مَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذَلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ اللَّهُمَّ مِنْكَ وَ لَكَ بِسْمِ اللَّهِ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنِّي». (2)
واژه «صواف» جمع «صافه» به معنى صف كشيده است و به طورى كه در روايات وارد شده، منظور اين است كه دو دست شتر قربانى را از مچ تا زانو در حالى كه ايستاده باشد با هم ببندند، تا به هنگام نحر زياد تكان به خود ندهد و فرار نكند.
طبيعى است هنگامى كه مقدارى خون از تن او مىرود، دستهايش سست مىشود و به روى زمين مىخوابد و لذا در ذيل آيه مىفرمايد: «هنگامى كه پهلوى آن آرام گرفت (كنايه از جاندادن است) از آن بخوريد و فقير قانع وسائل معترض را نيز اطعام
كنيد»؛ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ ....
فرق ميان «قانِع» و «مُعْتَرّ» اين است كه قانع به كسى مىگويند كه اگر چيزى به او بدهند قناعت مىكند و راضى و خشنود مىشود و اعتراض و ايراد و خشمى ندارد، اما معتر كسى است كه به سراغ تو مىآيد و سؤال و تقاضا مىكند و اى بسا به آنچه مىدهى راضى نشود و اعتراض كند.
«قانع» از ماده قناعت و «معتر» از ماده عر (بر وزن شر و بر وزن حر) در اصل به معنى بيمارى «جَرَبْ» است كه عارض بر پوست بدن انسان مىشود.
سپس به سؤال كنندهاى كه به سراغ انسان مىآيد و تقاضاى كمك مىكند (و اى بسا زبان به اعتراض مىگشايد) معتر گفته شده است.
مقدم داشتن قانع بر معتر، نشانه اين است كه آن دسته از محرومانى كه عفيف النفس و خويشتنداراند بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله: فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ .... فَكُلُوا مِنْها؛ «از آن بخوريد.» ظاهر در اين است كه واجب است حجاج چيزى از قربانى خود را نيز بخورند و شايد اين براى رعايت مساوات ميان آنها و مستمندان است.
بالاخره آيه را چنين پايان مىدهد: «اينگونه ما آنها را مسخر شما ساختيم تا شكر خداوند را به جا آوريد»؛ كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.
راستى اين عجيب است حيوانى با آن بزرگى و قدرت و زور آنچنان تسليم است كه اجازه مىدهد كودكى پاهاى او را محكم ببندد و او را نحر كند (طريقه نحر كردن اين است كه كاردى در گودى گردن او فرو مىبرند خونريزى شروع مىشود و حيوان به زودى جان مىدهد).
گاهى خداوند براى نشان دادن اهميت اين تسخير، فرمان اطاعت و تسليم را از اين حيوانات بر مىدارد و ديدهايم يك شتر خشمگين و عصبانى كه در حال عادى كودك خردسال مهار او را مىكشيد، تبديل به موجود خطرناكى مىشود كه چندين انسان نيرومند از عهده او بر نمىآيند.
آيه بعد در واقع پاسخى است به اين سؤال كه خدا چه نيازى به قربانى دارد؟ اصولا
فلسفه قربانى كردن چيست؟ مگر اين كار نفعى به حال خداوند دارد مىفرمايد: «گوشتها و خونهاى اين قربانيان هرگز به خدا نمىرسد»؛ لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها ....
اصولا خداوند نيازى به گوشت قربانى ندارد، او نه جسم است و نه نيازمند، او وجودى كامل و بى انتها از هر جهت است.
«بلكه آنچه به خداوند مىرسد، تقوا و پرهيزگارى و پاكى اعمال شما بندگان است»؛ وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ ....
به تعبير ديگر هدف آن است كه شما با پيمودن مدارج تقوا در مسير يك انسان كامل قرار گيريد و روز به روز به خداوند نزديكتر شويد، همه عبادات كلاسهاى تربيت است براى شما انسانها، قربانى، درس ايثار و فداكارى و گذشت و آمادگى براى شهادت در راه خداوند، و درس كمك به نيازمندان و مستمندان به شما مىآموزد.
اين تعبير كه خون آنها نيز به خداوند نمىرسد، با اينكه خون قابل استفاده نيست، ظاهراً اشارهبه اعمالزشت اعرابجاهلى استكه هرگاه حيوانى را قربانى مىكردند، خون آن را بر سر بتها و گاه بر در و ديوار كعبه مىپاشيدند و بعضى از مسلمانان نا آگاه، بىميل نبودند كه در اين برنامه خرافى از آنها تبعيت كنند. آيه فوق نازل شد و آنها را نهى كرد. (1)
متاسفانه هنوز اين رسم جاهلى در بعضى از مناطق وجود دارد كه هر گاه بهخاطر ساختن خانهاى قربانى مىكنند، خون آن را بر سقف و ديوار آن خانه مىپاشند و حتى در ساختمان بعضى از مساجد نيز اين عمل زشت و خرافى را كه مايه آلودگى مسجد است، انجام مىدهند كه بايد مسلمانان بيدار شديدا با آن مبارزه كنند.
سپس بار ديگر به نعمت تسخير حيوانات اشاره كرده مىگويد: «اينگونه خداوند چارپايان را مسخر شما كرد، تا خداوند را به خاطر اينكه شما را هدايت كرده بزرگ بشمريد و تكبير گوييد»؛ ... كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ ....
هدف نهايى اين است كه به عظمت خداوند آشنا شويد، همان خدايى كه شما را در مسير تشريع و تكوين، هدايت كرده است، از يك سو مناسك حج و آيين اطاعت و بندگى را به شما آموخت و از سوى ديگر اين حيوانات بزرگ و نيرومند را مطيع فرمان شما ساخت، تا از آنها در راه اطاعت خداوند، قربانى كردن، نيكى به نيازمندان و همچنين
1) 1- كنز العرفان، ج 1، ص 314.
تامين زندگى خود استفاده كنيد. لذا در پايان آيه مىگويد: «بشارت ده نيكوكاران را»؛ وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ.
آنها كه از اين نعمتهاى الهى در طريق اطاعت او بهره مىگيرند و وظايف خود را به نيكوترين وجه انجام مىدهند و مخصوصا از انفاق در راه خدا كوتاهى نمىكنند.
اين نيكوكاران نه تنها به ديگران نيكى مىكنند كه نسبت به خويشتن هم بهترين خدمت را انجام مىدهند.
و چون مقاومت در برابر خرافات مشركان كه در آيات قبل به آن اشاره شد، ممكن است آتش خشم اين گروه متعصب و لجوج را برانگيزد و سبب درگيرىهاى كوچك و بزرگ شود، خداوند در آخرين آيه مورد بحث، مؤمنان را به كمك خود دلگرم ساخته مىگويد: «خداوند از كسانى كه ايمان آوردهاند دفاع مىكند»؛ إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا ....
بگذار طوايف و قبايل عرب و يهود و نصارا و مشركان شبه جزيره، دست به دست هم بدهند تا مؤمنان را تحت فشار قرار داده و به گمان خود نابود كنند، ولى خداوند وعده دفاع از آنها را داده است وعده بقاى اسلام تا دامنه قيامت!
اين وعده الهى مخصوص مؤمنان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر مشركان نبود، حكمى است جارى و سارى در تمام اعصار و قرون، مهم آن است كه ما مصداق: ... الَّذِينَ آمَنُوا ... باشيم كه دفاع الهى به دنبال آن حتمى است و تخلف ناپذير، آرى خداوند از مؤمنان دفاع مىكند.
در پايان آيه، موضع مشركان و هم مسلكان آنها را در پيشگاه خداوند با اين عبارت روشن مىسازد: «خداوند هيچ خيانتكار كفران كنندهاى را دوست ندارد!»؛ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ.
همانها كه براى خداوند شريك قرار دادند و حتى به هنگام گفتن لبيك تصريح به نام بتها نمودند و به اين ترتيب خيانتشان مسجل است، همچنين با بردن نام بتها بر قربانىها و فراموش كردن نام خداوند كفران نعمتهاى الهى نمودند، با اين حال چگونه ممكن است خداوند اين خائنان كفران كننده را دوست دارد؟ (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 14، ص 111.
از آيات فوق به خوبى اين معنى استفاده مىشود كه هدف از قربانى كردن، علاوه بر جنبههاى معنوى و روحانى و تقرب به درگاه خداوند، اين است كه گوشت آن به مصرفهاى لازم برسد. هم قربانى كننده از آن استفاده كند و هم قسمتى را به فقيران نيازمند برساند.
از سوى ديگر تحريم اسراف در اسلام، چيزى نيست كه بر كسى پوشيده باشد، چرا كه قرآن و روايات اسلامى و دليل عقل آن را اثبات كرده است.
از مجموع اين سخن چنين نتيجه مىگيريم كه مسلمانان مجاز نيستند گوشتهاى قربانى را در سرزمين منى بر روى زمين بيندازند تا گنديده شود و يا در زير خاكها مدفون كنند و وجوب قربانى براى حجاج دليل بر چنين عملى نمىتواند باشد، بلكه اگر نيازمندانى در آن روز و در آن سرزمين پيدا نشوند، بايد آن را به مناطق ديگر حمل كنند و به مصرف برسانند و اين مقتضاى جمع ميان ادله است.
اگر در روايات اسلامى مىخوانيم كه بيرون بردن گوشت قربانى از سرزمين منى يا از حرم مكه ممنوع است، اين مربوط به زمانهايى بوده كه مصرف كننده در آنجا به قدر كافى وجود داشته است.
لذا در روايت صحيح كه در منابع معتبر از امام صادق عليه السلام نقل شده چنين مىخوانيم:
يكى از ياران امام عليه السلام از همين موضوع سؤال كرد، امام عليه السلام فرمود:
«كُنَّا نَقُولُ لا يُخْرَجْ مِنْهَا شَيْءٌ لِحَاجَةِ النَّاسِ إِلَيْهِ فَأَمَّا الْيَوْمَ فَقَدْ كَثُرَ النَّاسُ فَلا بَأْسَ بِإِخْرَاجِهِ»؛ «ما پيشتر دستور مىداديم كه چيزى از آن را از سرزمين منى بيرون نبرند، چرا كه مردم به آن نياز داشتند، اما امروز چون مردم (و قربانيان آنها) فزونى يافتهاند، بيرون بردن آنها بى مانع است.» (1)و (2)
إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ (158) (1)
158- صفا و مروه از شعائر و نشانههاى خدا است، بنا بر اين كسانى كه حج خانه خدا و يا عمره انجام مىدهند مانعى ندارد بر آن دو طواف كنند (و سعى صفا و مروه انجام دهند، هرگز اعمال بىرويه مشركان كه بتهايى بر اين دو كوه نصب كرده بودند، از موقعيت اين دو مكان مقدس نمىكاهد) و كسانى كه فرمان خدا را در انجام كارهاى نيك اطاعت كنند، خداوند در برابر عمل آنها شكرگزار و از افعال آنها آگاه است.
پيش از ظهور اسلام و همچنين مقارن آن، مشركان و بت پرستان براى انجام مناسك حج به مكه مىآمدند و مراسم حج را كه اصل آن از ابراهيم عليه السلام بود ولى با مقدار زيادى از خرافات و شرك آميخته بودند، انجام مىدادند كه از جمله وقوف به عرفات، قربانى، طواف، سعى صفا و مروه بود، البته اين اعمال با وضع خاصى صورت مىگرفت.
اسلام با اصلاح و تصفيهاى كه در اين برنامه به عمل آورد، اصل اين عبادت بزرگ
1) 1. بقره.
و مراسم صحيح و خالص از شرك آن را امضا نمود و بر روى خرافات خط بطلان كشيد.
از جمله اعمال و مناسكى كه انجام مىشد، سعى يعنى حركت ميان دو كوه معروف صفا و مروه بود.
در بسيارى از روايات كه از طرق شيعه و اهل تسنن آمده، چنين مىخوانيم كه در عصر جاهليت، مشركان در بالاى كوه صفا بتى نصب كرده بودند بنام «اساف» و بر كوه مروه بت ديگر بنام «نائله» و به هنگام سعى از اين دو كوه بالا مىرفتند و آن دو بت را به عنوان تبرك با دست خود مسح مىكردند، مسلمانان به خاطر اين موضوع از سعى ميان صفا و مروه كراهت داشتند و فكر مىكردند در اين شرايط سعى صفا و مروه كار صحيحى نيست.
آيه فوق نازل شد و به آنها اعلام داشت كه صفا و مروه از شعاير خداوند است. اگر مردم نادان آنها را آلوده كردهاند، دليل بر اين نيست كه مسلمانان فريضه سعى را ترك كنند.
ضمناً در اينكه آيه شريفه در چه موقع نازل شد، گفتگو است، طبق پارهاى از روايات به هنگام عمرة القضا (در سال هفتم هجرى) بوده است و يكى از شرائط پيامبر صلى الله عليه و آله با مشركان در اين سفر اين بود كه آن دو بت را از صفا و مروه بردارند، آنها نيز به اين شرط عمل كردند ولى بعد آنها را به جاى خود باز گرداندند! همين عمل سبب شد كه بعضى از مسلمانان از سعى صفا و مروه خوددارى كنند كه آيه شريفه آنها را نهى كرد.
بعضى احتمال دادهاند كه آيه در حَجّةالوداع (آخرين حج پيامبر در سال دهم هجرى) نازل شده است، اگر اين احتمال را قبول كنيم، مسلما در آن زمان نه تنها در صفا و مروه بتى وجود نداشت، بلكه در محيط مكه نيز از بت اثرى نبود، بنا بر اين بايد قبول كنيم اين ناراحتى مسلمانان از سعى ميان صفا و مروه، به خاطر همان سابقه تاريخى و وضع گذشته آنها بوده كه بت اساف و نائله بر آنها قرار داشت.
اين آيه با توجه به شرايط خاص روانى كه در شان نزول گفته شد، نخست به مسلمانان خبر مىدهد كه «صفا و مروه از شعاير و نشانههاى خدا است»؛ إِنَّ الصَّفا
وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ ....
از اين مقدمه چنين نتيجهگيرى مىكند: «كسى كه حج خانه خدا يا عمره را به جا آورد، گناهى بر او نيست كه به اين دو طواف كند»؛ ... فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما ....
هرگز نبايد اعمال بىرويه مشركان كه اين شعاير الهى را با بتها آلوده كرده بودند، از اهميت اين دو مكان مقدس بكاهد.
در پايان آيه مىفرمايد: «كسانى كه كار نيك به عنوان اطاعت خدا انجام دهند، خداوند شاكر و عليم است»؛ ... وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ.
در برابر اطاعت و انجام كار نيك به وسيله پاداش نيك از اعمال بندگان تشكر مىكند و از نيتهاى آنها به خوبى آگاه است، مىداند چه كسانى به بتها علاقمندند و چه كسانى از آن بيزارند.
صفا و مروه نام دو كوه كوچك در مكه است كه امروز بر اثر توسعه مسجدالحرام، در ضلع شرقى مسجد در سمتى كه حجر الاسود و مقام حضرت ابراهيم عليه السلام قرار دارد، قرار گرفته است.
اين دو كوه كوچك به فاصله تقريبا 420 متر در برابر يكديگر قرار دارند و اكنون اين فاصله به صورت سالن عظيم سرپوشيدهاى درآمده كه حجاج در زير سقف آن به سعى مىپردازند.
دو لفظ صفا و مروه گرچه فعلا نام اين دو كوه است (و به اصطلاح علم مىباشد) اما در لغت صفا به معنى سنگ محكم و صافى است كه با خاك و شن آميخته نباشد و مروه به معنى سنگ محكم و خشن است.
شعاير جمع شعيره به معنى علامت است و شعايراللَّه علامتهايى است كه انسان را به ياد خدا مىاندازد و خاطرهاى از خاطرات مقدس را در نظرها تجديد مىكند.
اعتمر از ماده عمره در اصل به معنى قسمتهاى اضافى است كه به ساختمان ملحق
مىكنند و باعث تكامل آن مىشود، اما در اصطلاح شرع به اعمال مخصوصى گفته مىشود كه بر مراسم حج افزوده مىشود (و گاهى نيز به طور جداگانه تحت نام عمره مفرده انجام مىگيرد) البته عمره از جهات زيادى با حج شباهت دارد و تفاوت آن نيز كم نيست.
درست است كه خواندن و شنيدن تاريخ زندگى مردان بزرگ انسان را به سوى خط آنها سوق مىدهد، ولى راه صحيحتر و عميقترى نيز وجود دارد و آن مشاهده صحنههايى است كه مردان خدا در آنجا به مبارزه برخاستهاند و ديدن مراكزى است كه وقايع اصلى در آنجا اتفاق افتاده است.
اين در واقع تاريخ زنده و جاندار محسوب مىشود، نه مانند كتب تاريخ كه خاموش و بىجان است، در اينگونه مراكز، انسان با برداشتن فاصلههاى زمانى و با توجه به حضور در مكان اصلى، خود را در متن حادثه احساس مىكند و گويا با چشم خود همه چيز را مىبيند.
اثر تربيتى اين موضوع هرگز قابل مقايسه با اثرات تربيتى سخنرانى و مطالعه كتب و مانند اينها نيست، اينجا سخن از احساس است نه ادراك، تصديق است نه تصور، و عينيت است نه ذهنيت.
از طرفى مىدانيم در ميان پيامبران بزرگ، كمتر كسى همچون ابراهيم عليه السلام در صحنههاى گوناگون مبارزه و در برابر آزمايش سخت قرار گرفته است تا آنجا كه قرآن در باره او مىگويد: إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ اين آزمايشهاى آشكار و بزرگى است» (منافات- 106).
همين مجاهدهها، مبارزهها و آزمايشهاى سخت و سنگين بود كه ابراهيم عليه السلام را آنچنان پرورش داد كه تاج افتخار امامت بر سر او گذاردند.
مراسم حج در حقيقت يك دوره كامل از صحنههاى مبارزات ابراهيم عليه السلام و منزلگاههاى توحيد و بندگى و فداكارى اخلاص را در خاطرهها مجسم مىسازد.
اگر مسلمانان به هنگام انجام اين مناسك به روح و اسرار آن واقف باشند و به
جنبههاى مختلف سمبوليك آن بينديشند، يك كلاس بزرگ تربيتى و يك دوره كامل خداشناسى و پيامبرشناسى و انسانشناسى است. با توجه به اين مقدمه به جريان ابراهيم عليه السلام و جنبهى تاريخى صفا و مروه باز مىگرديم.
با اينكه ابراهيم عليه السلام به سن پيرى رسيده بود ولى فرزندى نداشت، از خداوند درخواست اولاد نمود، در همان سن پيرى از كنيزش هاجر فرزندى به او عطا شد كه نام وى را اسماعيل گذارد.
همسر اول او ساره، نتوانست تحمل كند كه ابراهيم عليه السلام از غير او فرزند داشته باشد.
خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور داد تا مادر و فرزند را به مكه كه در آن زمان بيابانى بى آب و علف بود ببرد و سكنى دهد.
ابراهيم عليه السلام فرمان خداوند را امتثال كرد و آنها را به سرزمين مكه كه در آن روز، سرزمين خشك و بى آب و علفى بود و حتى پرندهاى در آنجا پر نمىزد برد، همين كه خواست تنها از آنجا برگردد، همسرش شروع به گريه كرد كه يك زن و يك كودك شيرخوار در اين بيابان بى آب و گياه چه كند؟ اشكهاى سوزان او كه با اشك كودك شيرخوار آميخته مىشد، قلب ابراهيم عليه السلام را تكان داد، دست به دعا برداشت و گفت:
خداوندا! من به خاطر فرمان تو همسر و كودكم را در اين بيابان سوزان و بدون آب و گياه تنها مىگذارم، تا نام تو بلند و خانهى تو آباد گردد. اين را گفت و با آنها در ميان اندوه و عشقى عميق وداع گفت.
طولى نكشيد كه غذا و آب ذخيره مادر تمام شد و شير در پستان او خشكيد، بىتابى كودك شيرخوار و نگاههاى تضرع آميز او مادر را آنچنان مضطرب ساخت كه تشنگى خود را فراموش كرد و براى به دست آوردن آب به تلاش و كوشش برخاست، نخست به كنار كوه صفا آمد، اثرى از آب در آنجا نديد، سرابى از طرف كوه مروه نظر او را جلب كرد و به گمان آب به سوى آن شتافت و در آنجا نيز خبرى از آب نبود، از آنجا همين را بر كوه صفا ديد و به سوى آن باز گشت و هفت بار اين تلاش و كوشش براى ادامهى حيات و مبارزه با مرگ تكرار شد، در آخرين لحظات كه طفل شير خوار شايد آخرين دقايق عمرش را طى مىكرد، از نزديك پاى او- با نهايت تعجب- چشمه زمزم جوشيدن گرفت مادر و كودك از آن نوشيدند و از مرگ حتمى نجات يافتند.
از آنجا كه آب رمز حيات است، پرندگان از هر سو به سمت چشمه آمدند و قافلهها با مشاهده پرواز پرندگان، مسير خود را به سوى آن نقطه تغيير دادند و سرانجام، از بركت فداكارى يك خانواده به ظاهر كوچك، مركزى بزرگ و با عظمت به وجود آمد.
امروز در كنار خانه خدا حريمى براى هاجر و فرزندش اسماعيل باز شده (به نام حجر اسماعيل) كه هر سال صدها هزار نفر از اطراف عالم به سراغ آن آمده و موظفاند در طواف خانه خدا، آن حريم را كه مدفن آن زن و فرزند است همچون جزئى از كعبه قرار دهند.
كوه صفا و مروه به ما درسى مىدهد كه براى احياى نام حق و به دست آوردن عظمت آيين او همه حتى كودك شيرخوار بايد تا پاى جان بايستند.
سعى صفا و مروه به ما مىآموزد در نوميدىها بسى اميدها است، هاجر مادر اسماعيل در جايى كه آبى به چشم نمىخورد، تلاش كرد خداوند هم از راهىكه تصور نمىكرد او را سيراب نمود.
سعى صفا و مروه به ما مىگويد روزگارى بر سر آنها بتهايى نصب بود، اما امروز در اثر فعاليتهاى پىگير پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله شب و روز در دامنهاش بانگ «لا الهَ الَّا اللَّهُ» طنينانداز است.
كوه صفا حق دارد بخود ببالد و بگويد من اولين پايگاه تبليغات پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله بودم، هنگامى كه شهر مكه در ظلمت شرك فرو رفته بود، آفتاب هدايت از من طلوع كرد، شما كه امروز سعى صفا و مروه مىكنيد به خاطر داشته باشيد كه اگر امروز هزاران نفر در كنار اين كوه دعوت پيغمبر صلى الله عليه و آله را اجابت كردهاند روزگارى بود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در بالاى اين كوه مردم را به خدا دعوت مىكرد، كسى او را اجابت نمىنمود، شما نيز در راه حق گامى برداريد و اگر از كسانى كه اميد استقبال داريد جوابى نيافتيد، مايوس نشويد و به كار خود همچنان ادامه دهيد.
سعى صفا و مروه به ما مىگويد: قدر اين آيين و مركز توحيد را بدانيد. افرادى خود را تا لب پرتگاه مرگ رساندند تا اين مركز توحيد را امروز براى شما حفظ كردند.
به همين دليل خداوند بر هر فردى از زايران خانهاش واجب كرده با لباس و وضع مخصوص و عارى از هرگونه امتياز و تشخص هفت مرتبه براى تجديد آن خاطرهها بين
اين دو كوه را بپيمايد.
كسانى كه در اثر كبر و غرور حاضر نبودند حتى در معابر عمومى قدم بر دارند و ممكن نبود در خيابانها به سرعت راه بروند، در آنجا بايد به خاطر امتثال فرمان خداوند گاهى آهسته و زمانى هروله كنان با سرعت پيش بروند و بنا به روايات متعدد، اينجا مكانى است كه دستوراتش براى بيدار كردن متكبران است!
به هر حال بعد از آنكه فرمود صفا و مروه دو نشانه بزرگ و مركز بندگى مردم و از شعاير الهى است، اضافه مىكند هر كس حج خانه خدا مىكند يا عمره انجام دهد باكى بر او نيست بين اين دو كوه طواف كند، منظور از كلمه طواف در اينجا سعى است و اين با معنى لغوى طواف مخالفتى ندارد؛ زيرا هر حركتى كه انسان در پايان به جاى اول باز گردد، به آن طواف گفته مىشود خواه حركت دورانى باشد يا نه.
در اينجا سؤالى پيش مىآيد: از نظر فقه اسلام سعى ميان دو كوه صفا و مروه واجب است خواه در اعمال حج باشد يا عمره، در صورتى كه ظاهر از لفظ (لا جناح) آن است كه سعى بين صفا و مروه بىمانع است، اما دلالت بر وجوب ندارد.
پاسخ اين سؤال را از رواياتى كه در شان نزول بيان شد به روشنى در مىيابيم، چه اينكه مسلمانان گمان مىكردند كه با آن سابقهاى كه اين دو كوه داشته و زمانى جايگاه بت اساف و نائله بوده و كفار در سعى خود آنها را مسح مىكردند، ديگر سزاوار نيست كه مسلمانان ميان آن دو سعى كنند.
اين آيه به آنها مىفرمايد: باكى نيست كه شما سعى كنيد چون اين دو كوه از شعاير خدا است و به عبارت روشنتر تعبير به لا جناح (1)براى بر طرف كردن آن كراهت بكار برده شده است.
علاوهبراين درقرآنكريم دستورات واجب ديگرى با اين تعبير ومانند آن بيان شده
1) 1- «جناح» در اصل به معناى تمايل به يك سمت است و از آنجا كه گناه انسان را از حق متمايل و منحرفمىكند به آن جناح گفته مىشود.
است. مثلا در باره نماز مسافر مىخوانيم وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي اْلأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ ...؛ (1)
«اگر مسافر بوديد مانعى ندارد كه نماز را شكسته بجا آوريد»
با اينكه مىدانيم نماز قصر بر مسافر واجب است نه اينكه فقط بىمانع باشد، به طور كلى كلمه لا جناح در مواردى گفته مىشود كه سابقه ذهنى شنونده نسبت به آن چيز آميخته با احساس نگرانى و منفى است.
امام باقر عليه السلام نيز در حديثى كه در كتاب من لا يحضرهالفقيه از آن حضرت نقل شده به همين روش اشاره مىفرمايد.
تطوع در لغت به معنى قبول طاعت و پذيرفتن دستور است و در عرف فقها، معمولا به اعمال مستحب گفته مىشود، بههمين جهت غالب مفسران اين جمله را اشاره به انجام حج و عمره و يا طواف مستحبى و يا هر نوع عمل نيك مستحب دانستهاند؛ يعنى هر كس عمل نيكى انجام دهد و فرمان خداوند را در مورد آن امتثال كند، خداوند از كار او آگاه و در برابر آن پاداش لازم خواهد داد.
ولى احتمال مىرود كه اين جمله تكميل و تأكيد جملههاى قبل باشد و منظور از تطوع، پذيرفتن طاعت در آنجا كه بر انسان مشكل است، باشد.
بنا بر اين معنى جمله چنين مىشود، كسانى كه سعى صفا و مروه را با تمام زحمتى كه دارد انجام دهند و بر خلاف ميل باطنى كه از اعمال اعراب جاهليت سرچشمه مىگيرد، حج خود را با آن تكميل نمايند، خداوند پاداش لازم به آنها خواهد داد.
ضمناً بايد توجه داشت كه تعبير به شاكر در مورد پروردگار تعبير لطيفى است كه از نهايت احترام خداوند به اعمال نيك انسانها حكايت مىكند جايى كه او در برابر اعمال بندگان شكرگزار باشد، تكليف آنها در برابر يكديگر و در برابر خداوند معلوم است. (2)
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ (200) وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ (201) أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ (202) (1)
200- و هنگامى كه مناسك (حج) خود را انجام داديد، خدا را ياد كنيد، همانند يادآورى از پدرانتان (آنگونه كه رسم آن زمان بود) بلكه از آن هم بيشتر! (در اين مراسم، مردم دو گروهاند) بعضى از مردم مىگويند: خداوندا! به ما در دنيا (نيكى) عطا كن! ولى در آخرت، بهرهاى ندارند.
201- و بعضى مىگويند: پروردگارا! به ما در دنيا (نيكى) عطا كن! و در آخرت نيز (نيكى) مرحمت فرما! و ما را از عذاب آتش نگاهدار!
202- آنها از كار (و دعاى) خود، نصيب و بهرهاى دارند، و خداوند، سريع الحساب است.
1) 1. بقره.
در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه در ايام جاهليت، هنگامى كه از مراسم حج فارغ مىشدند، در آنجا اجتماع مىكردند و افتخارات نياكان خود را بر مىشمردند و از ايام گذشته آنها و جود و بخشش فراوانشان ياد مىكردند. (و افتخارات موهومى براى خود بر مىشمردند)، آيات فوق نازل شد و به آنها دستور داد كه به جاى اين كار (نادرست) ذكر خدا گويند و از نعمتهاى بى دريغ خداوند و مواهب او ياد كنند و با همان شور و سوز مخصوصى كه در افتخار و مباهات به پدران خود در جاهليت داشتند، نعم الهى را ياد كنند بلكه بيشتر و برتر. (1)
همين معنى يا شبيه آن را ساير مفسران از ابن عباس يا غير او نقل كردهاند كه اهل جاهليت بعد از حج، مجالسى تشكيل مىدادند براى تفاخر به پدران و شرح امتيازات آنها و يا در بازارهايى همچون بازار عكاظ، ذى المجاز، مجنه كه تنها جاى داد و ستد نبود بلكه مركز ذكر افتخارات (موهوم) نياكان بود، جمع مىشدند و به اين كار مىپرداختند. (2)
اين آيات همچنان ادامه بحثهاى مربوط به حج است، گر چه اعراب جاهليت مراسم حج را با واسطههاى متعددى از ابراهيم خليل عليه السلام گرفته بودند ولى آن چنان با خرافات آميخته شده بود كه اين عبادت بزرگ و انسانساز را كه نقطه عطفى در زندگى زوار خانه خدا و موجب تولد ثانوى آنها است، از صورت اصلى و فلسفههاى تربيتى خارج و مسخ كرده و مبدل به وسيلهاى براى تفرقه و نفاق ساخته بود.
در نخستين آيه قرآن مىفرمايد: «هنگامى كه مناسك (حج) خود را انجام داديد ذكر خدا گوييد، همانگونه كه پدران و نياكانتان را ياد مىكرديد بلكه از آن بيشتر»؛ فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً.
عظمت و بزرگى در پرتو ارتباط با خدا است نه مباهات به ارتباط موهوم به نياكان.
منظور از اين تعبير اين نيست كه هم نياكان را ذكر كنيد و هم خدا را، بلكه اشارهاى است به اين واقعيت كه اگر آنها به خاطر پارهاى از مواهب لايق يادآورى هستند، پس چرا به سراغ خداوند نمىرويد كه تمام عالم هستى و تمام نعمتهاى جهان از ناحيه اوست؟
منبع جميع كمالات و صاحب صفات جلال و جمال و ولى نعمت همگان است.
در اينكه منظور از ذكر خدا در اينجا چيست؟ اقوال زيادى در ميان مفسران ديده مىشود، ولى ظاهر اين است كه تمام اذكار الهى را بعد از مراسم شامل مىشود. در واقع بايد خداوند را بر تمام نعمتهايش مخصوصا نعمت ايمان و هدايت به اين مراسم بزرگ شكر گويند و آثار تربيتى حج را با ياد الهى تكامل بخشند.
در اينجا قرآن مردم را به دو گروه تقسيم مىكند، مىفرمايد: «گروهى از مردم مىگويند خداوندا! در دنيا به ما (نيكى) عطا فرما ولى در آخرت بهرهاى ندارند»؛ فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ .... (1)
گروهى ديگر مىگويند: پروردگارا! به ما در دنيا (نيكى) عطا كن و در آخرت (نيكى) مرحمت فرما و ما را از عذاب آتش نگاهدار»؛ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ.
در حقيقت اين قسمت از آيات اشاره به خواستههاى مردم و اهداف آنها در اين عبادت بزرگ است. بعضى جز به مواهب مادى دنيا نظر ندارند و چيزى غير از آن از خدا نمىخواهند، بديهى است آنها در آخرت از همه چيز بى بهرهاند.
ولى گروهى هم مواهب مادى دنيا را مىخواهند و هم مواهب معنوى را، بلكه زندگى دنيا را نيز به عنوان مقدمه تكامل معنوى مىطلبند و اين است منطق اسلام كه هم نظر به جسم و ماده دارد و هم جان و معنا و اولى را زمينهساز دومى مىشمرد و هرگز با انسانهاى يك بعدى؛ يعنى آنها كه در ماديات غوطهورند و براى آن اصالت قائلند، يا كسانى كه به كلى از زندگانى دنيا بيگانهاند سازگار نيست.
در اين كه منظور از حسنة در اين آيه چيست؟ تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر كردهاند، در روايتى از امام صادق عليه السلام به معنى وسعت رزق و حسن خلق در دنيا و
1) 1. «خلاق» به گفته راغب، به معنى فضايل اخلاقى است كه انسان كسب مىكند و در اينجا به گفته مرحوم طبرسى، به معنى نصيب و بهره آمده است كه نتيجه آن فضايل اخلاقى است.
خشنودى خدا و بهشت در آخرت تفسير شده است؛ «وَ السَّعَةُ فِي الرِّزْقِ وَ الْمَعَاشِ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ فِي الدُّنْيَا وَ رِضْوَانُ اللَّهِ وَ الْجَنَّةُ فِي اْلآخِرَةِ». (1)
بعضى از مفسران آن را به معنى علم و عبادت در دنيا و بهشت در آخرت، يا مال در دنيا و بهشت در آخرت، يا همسر خوب و صالح در دنيا و بهشت در آخرت دانستهاند.
در حديثى نيز از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است: «مَنْ أُوتِيَ قَلْباً شاكِراً وَ زَوْجَةً صالِحَةً تَعِينَهُ عَلى أَمْرِ دُنْياهُ وَ آخِرَتِهِ فَقَدْ أُوتِيَ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ وَقْيُ عَذابِ النَّارِ»؛ «كسى كه خدا به او قلبى شاكر، زبانى مشغول به ذكر حق و همسرى با ايمان كه او را در امور دنيا و آخرت يارى كند ببخشد، نيكى دنيا و آخرت را به او داده و از عذاب آتش باز داشته شده.» (2)
بديهى است حسنه به معنى هرگونه خير و خوبى است و مفهومى وسيع و گسترده دارد كه تمام مواهب مادى و معنوى را شامل مىشود. بنابر اين آنچه در روايات فوق يا كلمات مفسران آمده است، بيان مصداقهاى روشن آن است. و مفهوم آيه را محدود نمىكند و اينكه بعضى از مفسران تصور كردهاند حسنه چون در آيه به صورت مفرد نكره است، هرگونه نيكى را شامل نمىشود و لذا در تعيين مصداق آن در ميان مفسران گفتگو است، (3)اشتباهى بيش نيست؛ زيرا گاه مىشود كه مفرد نكره نيز معنى جنس مىبخشد و مورد آيه ظاهراً از اين قبيل است و به گفته بعضى از مفسران، افراد با ايمان اصل حسنه را از خدا مىخواهند، بدون اينكه نوعى از آن را انتخاب كنند و همه را واگذار به مشيت و اراده و انعام الهى مىنمايند. (4)
در آخرين آيه، اشاره به گروه دوم كرده (همان گروهى كه حسنه دنيا و آخرت را از خدا مىطلبند) مىفرمايد: «آنها نصيب و بهرهاى از كسب خود دارند و خداوند سريع الحساب است»؛ أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ.
در حقيقت اين آيه نقطه مقابل جملهاى است كه در آيات قبل درباره گروه اول آمد
كه مىفرمايد: ... وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ؛ «آنها نصيبى در آخرت ندارند.»
بعضى نيز احتمال دادهاند كه به هر دو گروه بازگردد، گروه اول بهرهاى از متاع دنيا مىبرند و گروه دوم خير دنيا و آخرت نصيبشان مىشود. شبيه آنچه در آيات 18 تا 20 سوره اسراء آمده است كه مىفرمايد: آن كس كه تنها زندگى زودگذر دنيا را مىطلبد، آن مقدار را كه بخواهيم و به هر كس اراده كنيم به او مىدهيم، سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد ... و آن كس كه سراى آخرت را طلب كند و سعى و كوشش خود را براى آن انجام دهد، در حالى كه ايمان داشته باشد، سعى و تلاش او پاداش داده خواهد شد و هر يك از اين دو از عطاى پروردگارت بهره و كمك مىگيرد. ولى تفسير اول با آيات مورد بحث هماهنگتر است.
تعبير به نصيب گرچه به صورت نكره آمده، ولى قراين گواهى مىدهد كه نكره در اينجا براى بيان عظمت است و تعبير به «مِمَّا كَسَبُوا»؛ «به خاطر آنچه انجام دادند»، اشاره به كمى اين نصيب و بهره نيست؛ زيرا ممكن است من در اينجا ابتداييه باشد نه تبعيضى.
تعبير به كسب در جمله «مِمَّا كَسَبُوا»، به گفته بسيارى از مفسران به معنى همين دعايى است كه درباره خير دنيا و آخرت مىكند و انتخاب اين تعبير ممكن است اشاره به نكته لطيفى باشد كه دعا كردن خود يكى از بهترين عبادات و اعمال است.
از بررسى دهها آيه، در قرآن مجيد كه ماده كسب و مشتقاتش در آن به كار رفته به خوبى استفاده مىشود كه اين واژه در غير كارهاى جسمى- يعنى اعمال روحى و قلبى- نيز به كار مىرود، چنانكه در آيه 225 سوره بقره مىخوانيم: وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ؛ «ولى خداوند به آنچه قلبهاى شما كسب كرده است، شما را مؤاخذه مىكند.»
بنابر اين جاى تعجب نيست كه دعا نوعى كسب و اكتساب باشد، بخصوص كه دعاى حقيقى تنها با زبان نيست، بلكه با قلب و با تمام وجود انسان است.
جمله ... وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ كه در آخرين آيه از آيات فوق آمده است، اشاره به اين است كه هم خداوند با سرعت به حساب بندگان مىرسد و هم پاداشها و كيفرهايى را كه وعده داده بزودى به آنها مىدهد، همه اينها نقد است و سريع و نسيه و توأم با تاخير نيست.
در حديثى مىخوانيم: «خداوند حساب تمام خلايق را در يك چشم بر هم زدن
رسيدگى مىكند»؛ «أَنّ اللَّهَ سُبْحانَهُ يُحاسِبُ الْخَلائِقَ كُلَّهُمْ فِي مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ». (1)
اين به خاطر آن است كه علم خداوند همانند مخلوقات نيست، كه محدوديت آن سبب شود مطلبى او را از مطلبى ديگر غافل سازد.
از اين گذشته محاسبه پروردگار، زمانى لازم ندارد؛ زيرا اعمال ما بر جسم و جان ما، بلكه بر موجودات اطراف ما- زمين و امواج هوا- و اشياء ديگر، اثر باقى مىگذارد و از اين نظر مىتوان وجود انسان را تشبيه به انواع اتومبيلهايى كرد كه با داشتن دستگاه كيلومترشمار، هميشه ميزان كار كرد خود را در هر لحظه به طور روشن و مشخص نشان مىدهند، و ديگر نيازى به حساب و كتاب مسافتهايى را كه اتومبيل در طول عمرش پيموده است نيست (2).
وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (203) (1)
203- و خدا را در روزهاى معينى ياد كنيد! (روزهاى 11 و 12 و 13 ماه ذىالحجه) و هر كس شتاب كند، و (ذكر خدا را) در دو روز انجام دهد، گناهى بر او نيست، و هر كه تاخير كند، (و سه روز انجام دهد نيز) گناهى بر او نيست، براى كسى كه تقوا پيشه كند و از خدا بپرهيزيد و بدانيد شما به سوى او محشور خواهيد شد!
اين آيه در حقيقت، آخرين آيهاى است كه در اين سوره درباره مراسم حج، سخن مىگويد و سنتهاى جاهلى را در رابطه با تفاخرهاى موهوم نسبت به نياكان و گذشتگان در هم مىشكند و به آنها توصيه مىكند كه (بعد از مراسم عيد) به ياد خدا باشند. مىفرمايد: خدا را در روزهاى معينى ياد كنيد وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ.
با توجه به اينكه اين دستور، به قرينه آيات سابق مربوط به پايان مراسم حج است، ناظر به روزهاى يازده و دوازده و سيزده ماه خواهد بود كه در لسان روايات به عنوان ايام
1) 1. بقره.
تشريق ناميده شده، چنانكه از نامش پيداست ايامى است روشنى بخش كه روح و جسم انسان را در پرتو اين مراسم، نورانى مىكند.
در آيه 28 سوره حج، دستور به ذكر نام خدا در ايام معلومات آمد و در اينجا در ايام معدودات، معروف اين است كه ايام معلومات به معنى ده روز آغاز ذى الحجه و ايام معدودات همان ايام تشريق است كه در بالا گفته شد، ولى بعضى از مفسران، احتمالاتى غير از اين دادهاند كه شرح آن در ذيل آيه 28 سوره حج خواهد آمد.
در اينكه منظور از اين اذكار چيست؟ در احاديث اسلامى به اين صورت تعيين شده كه بعد از پانزده نماز كه آغازش نماز ظهر روز عيد قربان و پايانش نماز روز سيزدهم است، جملههاى الهام بخش زير تكرار گردد: «اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ، لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ، اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا هَدَانَا، اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِيمَةِ الْاَنْعَامِ». (1)
سپس در دنبال اين دستور مىافزايد: «كسانى كه تعجيل كنند و (ذكر خدا را) در دو روز انجام دهند، گناهى بر آنان نيست، و كسانى كه تاخير كنند (و سه روز انجام دهند نيز) گناهى بر آنها نيست، براى كسانى كه تقوا پيشه كنند»؛ ... فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى
اين تعبير در حقيقت، اشاره به نوعى تخيير در اداى ذكر خدا، ميان دو روز و سه روز است.
جمله «لِمَنِ اتَّقى ؛ «براى كسانى كه تقوا پيشه كرده باشند»، ظاهراً قيد است براى مسأله تعجيل در دو روز؛ يعنى قناعت به دو روز مخصوص اينگونه اشخاص است.
در روايات اهل بيت عليهم السلام آمده است كه منظور از پرهيز در اينجا پرهيز از صيد است؛ يعنى كسانى كه به هنگام احرام، پرهيز از صيد يا از تمام تروك احرام كردهاند، مىتوانند بعد از عيد قربان، دو روز در منى بمانند و مراسم آن را به جا آورند و ياد خدا كنند و اما كسانى كه پرهيز نكرده باشند بايد سه روز بمانند و آن مراسم را به جا آورند و ذكر خدا كنند.
بعضى جمله «لا إِثْمَ عَلَيْهِ» را اشاره به نفى هرگونه گناه از زايران خانه خدا مىدانند؛
1) 1. الكافي، ج 4، ص 516.
يعنى آنها بعد از انجام مناسك حج كه پايانش اين اذكار است، در صورت ايمان و اخلاص كامل همه آثار گناهان پيشين و رسوبات معاصى از دل و جانشان شسته مىشود و با روحى پاك از هرگونه آلايش از اين مراسم باز مىگردند.
اين سخن گر چه ذاتا صحيح است، اما ظاهراً آيه با معنى اول هماهنگتر است.
در پايان آيه، يك دستور كلى به تقوا داده، مىفرمايد: «تقواى الهى پيشه كنيد و بدانيد شما به سوى او محشور خواهيد شد»؛ ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.
بنابر يكى از دو تفسيرى كه در بالا ذكر شد، اين جمله مىتواند اشاره به اين باشد كه مراسم روحانى حج، گناهان گذشته شما را پاك كرد و همچون فرزندى كه از مادر متولد شده است، پاك از اين مراسم باز مىگرديد، اما مراقب باشيد بعدا خود را آلوده نكنيد. (1)
در آيات 28- 26 سوره حج، خداوند دستور مىدهد در ايام معلومات ياد او كنيد و در آيه 203 سوره بقره، همين امر به صورت ديگرى آمده است: وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ؛ «خدا را در ايام معدودى ياد كنيد.»
در اينكه ايام معلومات چيست؟ و آيا با ايام معدودات كه در سوره بقره آمده يكى است يا متفاوت است؟ ميان مفسران گفتگوست و روايات نيز در اين زمينه متفاوت است:
گروهى از مفسران، طبق بعضى از روايات اسلامى، معتقدند كه منظور از ايام معلومات، ده روز آغاز ذىحجه است و ايام معدودات، ايام التشريق يعنى روزهاى يازدهم، دوازدهم و سيزدهم ذىحجه است، روزهايى كه نورانى و روشنى بخش همه دلها است.
در حالى كه گروهى ديگر، طبق بعضى ديگر از روايات، گفتهاند: هر دو اشاره به ايام التشريق است و ايام تشريق را گاهى همان سه روز گرفتهاند و گاهى روز دهم- يعنى عيد قربان- را نيز بر آن افزودهاند.
1) 1- تفسير نمونه، ج 2، ص 71.
جمله ... فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ ...؛ «كسى كه در دو روز مراسم ذكر خدا را به جا آورد، گناهى بر او نيست» كه در سوره بقره آمده است نشان مىدهد كه ايام تشريق بيش از سه روز نيست؛ زيرا تعجيل در آن، سبب مىشود كه يك روز از آن كاسته و تبديل به دو روز شود.
ولى با توجه به اينكه در آيات مورد بحث، بعد از ذكر ايام معلومات، مساله قربانى آمده و مىدانيم قربانى معمولا در روز دهم انجام مىگيرد، اين موضوع تأييد مىشود كه ايام معلومات ده روز آغاز ذى الحجه است كه به روز دهم، روز قربانى ختم مىشود، و به اين ترتيب تفسير اول كه دوگانگى مفهوم ايام معلومات با ايام معدودات باشد، تقويت مىشود.
اما با توجه به وحدت تعبيرهايى كه در دو آيه وارد شده، بيشتر اين مسأله به ذهن مىرسد كه هر دو اشاره به يك مطلب است، هدف در هر دو، توجه به ياد خداوند و نام خداوند در ايام معينى است كه از دهم ذى الحجه شروع مىشود و به سيزدهم پايان مىيابد. البته يكى از موارد ذكر نام خدا، ذكر نام او به هنگام قربانى است. (1)
در روايات متعددى مىخوانيم كه منظور از ذكر خداوند در اين ايام، تكبير مخصوصى است كه بعد از نماز ظهر روز عيد قربان گفته مىشود و تا پانزده نماز ادامه دارد (يعنى بعد از نماز صبح سيزدهم خاتمه مىيابد) و آن اين ذكر است: «اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ، لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ، اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا هَدَانَا، اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِيمَةِ الْاَنْعَامِ». (2)ضمناً در پارهاى از روايات تصريح شده است كه تكبير در اين پانزده نوبت، مخصوص كسانى است كه در سرزمين منا و ايام حج باشند، اما كسانى كه در ساير بلادند، اين تكبيرات را تنها بعد از ده نماز مىخوانند (از نماز ظهر روز عيد شروع و
به نماز صبح روز دوازدهم ختم مىشود). (1)
قابل توجه اينكه، روايات تكبير شاهد ديگرى است بر اينكه ذكر در آيات فوق، جنبه كلى دارد و مخصوص ذكر خداوند به هنگام قربانى كردن نيست. هر چند اين مفهوم كلى، شامل آن مصداق نيز مىشود.
وَ شاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ (3) (2)
و سوگند به شاهد و مشهود.
در سومين و چهارمين سوگندهاى اين سوره خداوند مىفرمايد: و قسم به شاهد و مشهود (و شاهد و مشهود).
در اينكه منظور از شاهد و مشهود چيست؟ تفسيرهاى بسيار فراوانى ذكر كردهاند كه بالغ بر سى تفسير مىشود، و مهمترين آنها تفسيرهاى زير است:
1- شاهد شخص پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است چنانكه قرآن مىگويد: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً؛ (3)
«اى پيغمبر ما تو را شاهد و بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاديم.»
و مشهود همان روز قيامت است، چنانكه قرآن مىگويد: ... ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ ...؛ «روز قيامت روزى است كه همه مردم در آن جمع مىشوند، و روزى است كاملا مشهود و آشكار.» (هود 103).
2- شاهد گواهان عمل انساناند، مانند اعضاى پيكر او چنانكه در آيه 24 سوره نور مىخوانيم: يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ؛ «روزى كه زبانها و دستها و پاهايشان به اعمالى كه انجام دادهاند گواهى مىدهد.»
و مشهود انسانها و اعمال آنها هستند.
3- شاهد به معنى روز جمعه است كه شاهد اجتماع مسلمين در مراسم بسيار مهم نماز آن روز است.
و مشهود روز عرفه است كه زائران بيتاللَّهالحرام شاهد و ناظر آن روزند، در روايتى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام اين تفسير نقل شده است.
4- شاهد روز عيد قربان و مشهود روز عرفه (روز ما قبل آن) مىباشد.
در حديثى آمده است كه مردى وارد مسجد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله شد كسى را ديد كه نشسته و از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله حديث نقل مىكند، مىگويد: تفسير اين آيه را از او خواستم گفت: آرى شاهد روز جمعه و مشهود روز عرفه است، از او گذشتم به ديگرى رسيدم كه از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله سخن مىگويد، تفسير همين آيه را از او خواستم، گفت: شاهد روز جمعه و مشهود روز عيد قربان است، از او نيز گذشتم به نوجوانى رسيدم خوشرو كه او نيز از رسول خدا حديث مىگفت گفتم: از تفسير اين آيه برايم سخن بگو، گفت: شاهد محمد صلى الله عليه و آله است و مشهود روز قيامت آيا نشنيدهاى كه خداوند مىفرمايد: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً و نيز نشنيدهاى كه مىگويد: ... ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ ....
من سؤال كردم نخستين نفر كه بود گفتند: ابن عباس، دومين نفر را پرسيدم، گفتند:
عبداللَّهبن عمر، و از سومين نفر سؤال كردم گفتند: حسنبن على عليهما السلام است!
5- منظور از شاهد شبها و روزها است، و مشهود بنى آدم است كه به اعمال او گواهى مىدهد، همانگونه كه در دعاى امام زين العابدين عليه السلام در دعاى صباح و مساء مىخوانيم: «وَ هَذَا يَوْمٌ حَادِثٌ جَدِيدٌ، وَ هُوَ عَلَيْنَا شَاهِدٌ عَتِيدٌ، إِنْ أَحْسَنَّا وَدَّعَنَا بِحَمْدٍ، وَ إِنْ أَسَأْنَا فَارَقَنَا بِذَمٍّ»؛ اين روز تازهاى است كه شاهد آماده بر اعمال ما است، اگر نيكى كنيم با حمد و سپاس ما را وداع مىگويد، و اگر بد كنيم با نكوهش و مذمت از ما جدا مىشود.»
6- منظور از شاهد ملائكه و مشهود قرآن است.
7- منظور از شاهد حجر الاسود و مشهود حاجياناند كه در كنار آن مىآيند و دست بر آن مىنهند.
8- شاهد خلق است و مشهود حق است.
9- منظور از شاهد امت اسلامى است و مشهود امتهاى ديگر همانگونه كه در آيه
143 سوره بقره آمده است: ... لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ ...؛ «هدف اين است كه شما گواه بر ديگر امتها باشيد.»
10- شاهد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مشهود ساير انبيا هستند، به گواهى آيه 41 سوره نساء وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً؛ «در آن روز ما تو را به عنوان گواه بر آنها (بر پيامبران ديگر) مىآوريم.»
11- يا اينكه شاهد پيامبر صلى الله عليه و آله و مشهود امير مؤمنان على عليه السلام است.
البته تناسب اين آيه با آيات قبل ايجاب مىكند كه اشاره به شهود روز قيامت باشد، اعم از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله يا ساير پيامبران نسبت به امتهاى خود، و ملائكه و فرشتگان و اعضاى پيكر آدمى و شب و روز، و مانند آنها، و مشهود انسانها يا اعمال آنها است.
و به اين ترتيب بسيارى از تفاسير فوق درهم ادغام مىشود و در يك مجموعه با يك مفهوم وسيع خلاصه مىگردد.
ولى تفسيرهايى مانند روز جمعه و روز عرفه و روز عيد از اين معنى جدا است، هر چند آنها نيز از شهود روز محشر و گواهان اعمال انسانها هستند، بلكه هر يك از اين ايام پر اجتماع خود صحنهاى از رستاخيز در اين دنيا محسوب مىشود.
با توجه به اين بيان روشن مىشود كه ميان تفاسير فوق تضادى وجود ندارد، و ممكن است در مفهوم گسترده شاهد و مشهود جمع باشد، و اين از نشانههاى عظمت قرآن است كه مفاهيمى چنان گسترده دارد كه تفسيرهاى زيادى را در خود جاى مىدهد، چرا كه شاهد هرگونه گواه را شامل مىشود، و مشهود هر چيزى را كه بر آن گواهى مىدهند، و اينكه هر دو به صورت نكره ذكر شده است اشاره به عظمت اين شاهد و مشهود است كه در تمام تفسيرهاى بالا به خوبى منعكس مىباشد. (1)
بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (1) فَسِيحُوا فِي اْلأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ أَنَ
1) 1. تفسير نمونه، ج 26، ص 333.
اللَّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ (2) (1)
1- اين اعلام بيزارى خدا و پيامبر او به كسانى از مشركان است كه با آنها عهد بستهايد.
2- با اين حال چهار ماه (مهلت داريد كه) در زمين (آزادانه) سير كنيد (و هر جا مىخواهيد برويد و بينديشيد) و بدانيد شما نمىتوانيد خدا را ناتوان سازيد (و از قدرت او فرار كنيد و نيز بدانيد) خداوند خوار كننده كافران است.
در محيط دعوت اسلام گروههاى مختلفى وجود داشتند، كه پيامبر صلى الله عليه و آله با هر يك از آنها طبق موضعگيريهاىشان رفتار مىكرد: گروهى با پيامبر صلى الله عليه و آله هيچگونه پيمانى نداشتند، و پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل آنها نيز هيچگونه تعهدى نداشت.
گروههاى ديگرى در حديبيه و مانند آن پيمان ترك مخاصمه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بسته بودند، اين پيمانها بعضى داراى مدت معين بود، و بعضى مدتى نداشت.
در اين ميان بعضى از طوائفى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان بسته بودند، يك جانبه و بدون هيچ مجوزى پيمانشان را به خاطر همكارى آشكار با دشمنان اسلام شكستند، و يا در صدد از ميان بردن رسول خدا صلى الله عليه و آله بر آمدند، همانند يهود بنى نضير و بنى قريظه، پيامبر صلى الله عليه و آله هم در مقابل آنها شدت عمل به خرج داد، و همه را از مدينه طرد كرد، ولى قسمتى از پيمانها هنوز به قوت خود باقى بود، اعم از پيمانهاى مدتدار و بدون مدت.
آيه اول مورد بحث به تمام مشركان (بت پرستان) اعلام مىكند كه: هرگونه پيمانى با مسلمانان داشتهاند، لغو خواهد شد، و مىگويد اين اعلام برائت و بيزارى خداوند و پيامبرش از مشركانى كه با آنها عهد بستهايد، ميباشد.
بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
سپس براى آنها يك مهلت چهارماهه قائل مىشود، كه در اين مدت بيانديشند، و وضع خود را روشن سازند، و پس از انقضاى چهار ماه يا بايد دست از آيين بت پرستى
1) 1. توبه.
بكشند و يا آماده پيكار گردند، و مىگويد: «چهار ماه در زمين آزادانه به هر كجا مىخواهيد برويد (ولى بعد از چهار ماه وضع دگرگون خواهد شد)»؛ ... فَسِيحُوا فِي اْلأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ .... «اما بدانيد كه شما نمىتوانيد خداوند را ناتوان سازيد، و از قلمرو قدرت او بيرون رويد»؛ ... وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ ....
و نيز بدانيد كه «خداوند كافران مشرك و بتپرست را سرانجام خوار و رسوا خواهد ساخت»؛ ... وَ أَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ.
در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد.
1- آيا الغاى يكجانبه پيمان صحيح است؟
مىدانيم در اسلام مخصوصا اهميت فوقالعادهاى به مسأله وفاى به عهد و پاىبند بودن به پيمانها- حتى در برابر كافران و دشمنان- داده شده است، با اين حال اين سؤال پيش مىآيد كه چگونه قرآن دستور مىدهد پيمان مشركان يك جانبه لغو گردد؟ پاسخ اين سؤال با توجه به امور زير روشن مىشود.
اولًا: بهطوريكه در آيه 7 و 8 همين سوره (چند آيه بعد) تصريح شده، اين لغو پيمان بدون مقدمه نبوده است، بلكه از آنها قرائن و نشانههايى بر نقض پيمان آشكار شده بود، و آنها آماده بودند در صورت توانايى بدون كمترين اعتنا به پيمانهايى كه با مسلمانها دارند، ضربه كارى را بر آنها وارد سازند.
اين كاملا منطقى است كه اگر انسان ببيند، دشمن خود را آماده براى شكستن پيمان مىكند و علائم و قرائن آن در اعمال او به قدر كافى به چشم مىخورد، پيش از آنكه غافلگير شود اعلام لغو پيمان كرده و در برابر او به پا خيزد.
ثانياً: در پيمانهايى كه به خاطر شرايط خاص بر قوم و ملتى تحميل مىشود، و آنها خود را ناگزير از پذيرش آن مىبينند، چه مانعى دارد كه پس از قدرت و توانايى اينگونه پيمانها را به طور يكجانبه لغو كنند.
آيين بت پرستى نه يك مذهب بود و نه يك مكتب عاقلانه، بلكه يك روش خرافى و موهوم و خطرناك بود، كه مىبايست سرانجام از جامعه انسانى برچيده شود، و اگر قدرت و قوت بت پرستان در جزيره عرب به قدرى در آغاز كار زياد بود، كه پيغمبر صلى الله عليه و آله مجبور شد تن به صلح و پيمان با آنها در دهد، دليل اين نخواهد بود كه به هنگام
كسب نيرو و قدرت به چنين پيمان تحميلى كه بر خلاف منطق و عقل و درايت است، وفادار بماند، اين درست به آن مىماند كه يك مصلح بزرگ در ميان گاو پرستان بعضى از كشورها ظهور كند، و براى برچيدن اين برنامه دست به كار تبليغات وسيع بزند، و به هنگامى كه تحت فشار قرار گيرد، به ناچار با آنها پيمان ترك مخاصمه ببندد، ولى به هنگامى كه پيروان كافى پيدا كرد، قيام كند و براى جاروب كردن اين افكار پوسيده دست به كار شود، و پيمان خود را با آنها ملغى شده اعلام نمايد.
لذا مىبينيم اين حكم مخصوص مشركان بوده و اهل كتاب و ساير اقوامى كه در اطراف جزيره عربستان وجود داشتند، و به نوعى با پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان بسته بودند، پيمانشان تا پايان عمر پيامبر صلى الله عليه و آله محترم شمرده شد.
به علاوه مىبينيم لغو پيمان مشركان به شكل غافلگيرانه صورت نگرفت، بلكه چهار ماه به آنها مهلت داده شد، و در مركز اجتماع عمومى حجاز؛ يعنى روز عيد قربان در كنار خانه كعبه اين موضوع به آگاهى همه رسانده شد، تا فرصت كافى براى فكر و انديشه بيشتر پيدا كنند، شايد دست از اين آيين خرافى كه مايه عقبماندگى و پراكندگى و جهل و خباثت است، بردارند، خداوند هرگز راضى نشد آنها را غافلگير سازد و مجال تفكر را از آنها سلب كند حتى اگر آماده پذيرش اسلام نشوند مجال كافى براى تهيه نيرو بمنظور دفاع از خود داشته باشند تا در يك جنگ غير عادلانه درگير نشوند! اگر پيامبر صلى الله عليه و آله نظر تربيتى و رعايت اصول انسانى نداشت هرگز نبايد با دادن مهلت چهارماهه دشمن را از خواب بيدار كند و مجال كافى براى تهيه نيرو و آمادگى جنگى به او بدهد بلكه بايد در يك روز معين پس از الغاى يك جانبه پيمان، بدون مقدمه، به آنها حمله كند و بساط آنان را برچيند.
بهمين دليل مىبينيم بسيارى از بت پرستان از اين مهلت چهارماهه استفاده كردند و با مطالعه بيشتر در تعليمات اسلام به آغوش آن باز گشتند.
2- اين چهار ماه از كى شروع شد؟
در پاسخ اين سؤال بين مفسران گفتگو است اما آنچه از ظاهر آيات فوق بر مىآيد اين است كه شروع آن از زمانى بود كه اين اعلاميه براى عموم خوانده شد و مىدانيم كه روز خواندن آن روز عيد قربان، دهم ماه ذالحجه، بود، بنابر اين پايان آن روز دهم ماه
ربيع الاول از سال بعد محسوب مىشد. حديثى كه از امام صادق عليه السلام نقل شده نيز اين مطلب را تأييد مىكند.
وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ (3) إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (4) (1)
3- و اين اعلامى است از ناحيه خدا و پيامبرش به (عموم) مردم در روز حج اكبر (روز عيد قربان) كه خداوند و پيامبر او از مشركان بيزارند، با اين حال اگر توبه كنيد به نفع شما است و اگر سرپيچى نماييد بدانيد شما نمىتوانيد خدا را ناتوان سازيد (و از قلمرو قدرتش خارج شويد) و كافران را به مجازات دردناك بشارت ده.
4- مگر كسانى از مشركان كه با آنها عهد بستيد و چيزى از آن فروگذار نكردند و احدى را بر ضد شما تقويت ننمودند، پيمان آنها را تا پايان مدتشان محترم بشمريد؛ زيرا خداوند پرهيزكاران را دوست دارد.
در اين آيات بار ديگر موضوع الغاى پيمانهاى مشركان با تأكيد بيشترى عنوان شده است و حتى تاريخ اعلام آنرا تعيين مىكند و مىگويد: «اين اعلامى است از طرف خدا و پيامبرش به عموم مردم در روز حج اكبر كه خداوند و فرستاده او از مشركان بيزارند»؛ وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ ... در حقيقت خداوند مىخواهد با اين اعلام عمومى در سرزمين مكه وآنهم درآن روزبزرگ راههاى بهانهجويى دشمن را ببندد و زبان بدگويان و مفسده جويان را قطع كند، تا نگويند ما را غافلگير ساختند و ناجوانمردانه به ما حمله كردند.
1) 1. توبه.
قابل توجه اينكه تعبير الى الناس بجاى الى المشركين نشان مىدهد كه لازم بوده است به همه مردمى كه در آن روز در مكه حاضر مىشوند اين پيام ابلاغ شود تا غير مشركان نيز گواه بر اين موضوع باشند.
سپس روى سخن را به خود مشركان كرده و از طريق تشويق و تهديد براى هدايت آنها كوشش مىكند، نخست مىگويد: «اگر توبه كنيد و به سوى خدا باز گرديد و دست از آيين بت پرستى برداريد به نفع شما است»؛ ... فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ....
يعنى قبول آيين توحيد به نفع شما و جامعه شما و دنيا و آخرت خودتان است و اگر نيك بينديشيد همه نابسامانىهايتان در پرتو آن، سامان مىيابد، نه اينكه سودى براى خدا و پيامبر در بر داشته باشد.
بعد به مخالفان متعصب و لجوج هشدار مىدهد كه «اگر از اين فرمان كه ضامن سعادت خودتان است سرپيچى كنيد بدانيد هرگز نمىتوانيد خداوند را ناتوان سازيد و از قلمرو قدرت او بيرون رويد»؛ ... وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ ....
و در پايان اين آيه به كسانى كه با سرسختى مقاومت مىكنند اعلام خطر مىنمايد و مىگويد: «كافران بتپرست را به عذاب دردناك بشارت ده»؛ ... وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ.
همانگونه كه سابقاً هم اشاره كرديم اين الغاى يك جانبه پيمانهاى مشركان مخصوص كسانى بود كه نشانههايى بر آمادگى براى پيمان شكنى از آنها ظاهر شده بود، لذا در آيه بعد يك گروه را استثنا كرده، مىگويد: «مگر آن دسته از مشركين كه با آنها پيمان بستهايد و هيچگاه بر خلاف شرائط پيمان گام برنداشتند و كم و كسرى در آن ايجاد نكردند، و نه احدى را بر ضد شما تقويت نمودند»؛ إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً ....
«در مورد اين گروه تا پايان مدت بعهد و پيمانشان وفادار باشيد»؛ ... فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى مُدَّتِهِمْ ....
زيرا «خداوند پرهيزكاران و آنها را كه از هرگونه پيمان شكنى و و تجاوز اجتناب مىكنند دوست مىدارد»؛ ... إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد.
در ميان مفسران درباره منظور از روز حج اكبر گفتگو است، اما آنچه از بسيارى از روايات كه از طرق اهل بيت و اهل سنت نقل شده، استفاده مىشود اين است كه منظور از آن روز دهم ذى الحجه، روز عيد قربان، و به تعبير ديگر يوم النحر مىباشد.
پايان يافتن مدت چهار ماه تا روز دهم ماه ربيع الثانى طبق آنچه در منابع اسلامى آمده، دليل ديگر بر اين موضوع است، به علاوه در روز عيد قربان در واقع قسمت اصلى اعمال حج پايان مىيابد و از اينرو، روز حج مىتوان به آن اطلاق كرد.
و اما اينكه چرا آنرا اكبر گفتهاند به خاطر آن است كه در آن سال همه گروهها اعم از مسلمانان و بت پرستان (طبق سنتى كه از قديم داشتند) در مراسم حج شركت كرده بودند ولى اين كار در سالهاى بعد به كلى موقوف شد.
علاوه بر تفسير فوق كه در روايات اسلامى نيز آمده، و تفسير ديگرى نيز وجود دارد، و آن اينكه منظور از آن مراسم حج است، در مقابل مراسم عمره كه حج اصغر ناميده مىشود.
اين تفسير نيز در پارهاى از روايات آمده است، و هيچ مانعى ندارد كه هر دو علت توأما سبب اين نامگذارى شده باشد.
گرچه قرآن اعلام بيزارى و برائت خدا را از مشركان به صورت سر بسته بيان كرده است، اما از روايات اسلامى استفاده مىشود كه على عليه السلام مأمور بود چهار موضوع را به مردم ابلاغ كند:
1- الغاى پيمان مشركان.
2- عدم حق شركت آنها در مراسم حج در سال آينده.
3- ممنوع بودن طواف افراد عريان و برهنه كه تا آن زمان در ميان مشركان رايج بود.
4- ممنوع بودن ورود مشركان در خانه خدا.
در تفسير مجمع البيان از امام باقر عليه السلام نقل شده كه على عليه السلام در مراسم حج آن سال خطبهاى خواند و فرمود: «لا يَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ وَ لا يَحُجَّنَّ الْبَيْتَ مُشْرِكٌ وَ مَنْ كانَتْ لَهُ
مُدَّةٌ فَهُوَ إِلى مُدَّتِهِ وَ مَنْ لَمْ تَكُنْ لَهُ مُدَّةٌ فَمُدَّتُهُ أَرْبَعزةَ أَشْهُرٍ»؛ (1)«از اين پس هيچ برهنهاى نبايد طواف خانه خدا بيايد، و هيچ بت پرستى حق شركت در مراسم حج ندارد، و آنهايى كه پيمانشان با پيامبر صلى الله عليه و آله مدت دارد تا پايان مدت محترم است، و آنها كه پيمانشان مدت ندارد، مدتش چهار ماه خواهد بود.»
در بعضى از روايات ديگر اشاره به موضوع چهارم يعنى عدم دخول بت پرستان در خانه كعبه شده است.
3- چه كسانى پيمان مدت دار داشتند؟
از گفتار مورخان و بعضى مفسران چنين استفاده مىشود كه آنها گروهى از طايفه بنى كنانة و بنى ضمرة بودند كه نه ماه از مدت پيمان ترك مخاصمه آنها باقى مانده بود، و چون به مواد پيمان وفادار مانده بودند و در تقويت دشمنان اسلام شركت نداشتند، پيامبر صلى الله عليه و آله تا پايان مدت نسبت به پيمانشان وفادار ماند.
بعضى ديگر طايفهاى از بنى خزاعة را جزو اين گروه كه پيمانشان مدت داشت، دانستهاند. (2)
اسرار حج
مراسم پرشكوه حج- همچون عبادات ديگر- داراى بركات و آثار فراوانى در فرد و جامعه اسلامى است كه اگر طبق برنامه صحيح انجام پذيرد و از آن بهرهبردارى درستى شود، مىتواند هر سال منشا تحول تازهاى در جوامع اسلامى شود.
اين مناسك بزرگ در حقيقت داراى چهار بعد است كه هر يك از ديگرى ريشهدارتر و پر سودتر است:
مهمترين فلسفه حج، همان دگرگونى اخلاقى است كه در انسانها به وجود مىآورد، مراسم احرام انسان را به كلى از تعينات مادى و امتيازات ظاهرى و لباسهاى رنگارنگ و زر و زيور بيرون مىبرد و با تحريم لذايذ و پرداختن به خودسازى كه از وظايف محرم است، او را از جهان ماده جدا كرده و در عالمى از نور و روحانيت و صفا فرو مىبرد و آنها را كه در حال عادى بار سنگين امتيازات موهوم و درجهها و مدالها را بر دوش خود احساس مىكنند، يك مرتبه سبكبار و راحت و آسوده مىكند.
سپس مراسم ديگر حج يكى پس از ديگرى انجام مىگيرد، مراسمى كه علاقههاى معنوى انسان را لحظه به لحظه با خدايش محكمتر و رابطه او را نزديكتر و قوىتر مىسازد، او را از گذشته تاريك و گناهآلودش بريده و به آيندهاى روشن و پر از صفا و نور پيوند مىدهد.
مخصوصا توجه به اين حقيقت كه مراسم حج، در هر قدم ياد آور خاطرات ابراهيم بتشكن عليه السلام و اسماعيل ذبيحاللَّه و مادرش هاجر است و مجاهدتها و گذشتها و ايثارگرى آنها را لحظه به لحظه در برابر چشمان انسان مجسم مىكند و نيز توجه به اينكه سرزمين مكه عموما و مسجدالحرام و خانه كعبه و محل طواف خصوصاً ياد آور خاطرات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و پيشوايان بزرگ و مجاهدتهاى مسلمانان صدر اول است، اين انقلاب اخلاقى عميقتر مىشود، بهگونهاى كه در هر گوشهاى از مسجدالحرام و سرزمين مكه، انسان چهره پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و ساير پيشوايان بزرگ را مىبيند و صداى آواى حماسههاى آنها را مىشنود.
آرى، اينها همه دست به دست هم مىدهند و زمينه يك انقلاب اخلاقى را در دلهاى آماده فراهم مىسازند، بهگونهاى توصيف ناشدنى ورق زندگانى انسان را بر مىگردانند و صفحه نوينى در حيات او آغاز مىكنند.
بى جهت نيست كه در روايات اسلامى مىخوانيم: كسى كه حج را به طور كامل انجام دهد «يَخْرُجُ مِنْ ذُنُوبِهِ كَهَيْئَةِ يَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ»؛ (1)«از گناهان خود بيرون مىآيد همانند روزى كه از مادر متولد شده است».
آرى، حج براى مسلمانان يك تولد ثانوى است، تولدى كه آغازگر يك زندگى نوين انسانى است.
البته احتياج به ياد آورى ندارد كه اين بركات و آثار- و آنچه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد- نه براى كسانى است كه از حج تنها به پوستهاى از آن قناعت كرده و مغز آن را بهدور افكندهاند و نه براى آنها كه حج را وسيله تفريح و سير و سياحت و يا تظاهر و ريا و تهيه وسايل مادى شخصى قرار داده و هرگز به روح آن واقف نشدهاند، سهم آنها همان است كه به آن رسيدهاند!
مراسم حج در عين اينكه خالصترين و عميقترين عبادات را عرضه مىكند،
1) 1. الكافي، ج 4، ص 253؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 26.
مؤثرترين وسيله براى پيشبرد اهداف سياسى اسلام است.
روح عبادت، توجه به خداوند و روح سياست، توجه به خلق خداوند است. اين دو در حج، آنچنان به هم آميختهاند كه تار و پود يكپارچه! حج عامل مؤثرى براى وحدت صفوف مسلمانان است.
حج، عامل مبارزه با تعصبات ملى و نژاد پرستى و محدود شدن در حصار مرزهاى جغرافيايى است.
حج، وسيلهاى براى شكستن سانسورها و از بين بردن خفقانهاى نظامهاى ظالمانهاى است كه در كشورهاى اسلامى حكمفرما شدهاند.
حج، وسيلهاى است براى انتقال اخبار سياسى كشورهاى اسلامى از هر نقطه به نقطه ديگر، و سرانجام حج، عامل مؤثرى براى شكستن زنجيرهاى اسارت و استعمار و آزاد ساختن مسلمين است.
به همين دليل، در آن ايام كه حاكمان جبّار همچون حكام بنى اميه و بنى عباس، بر سرزمينهاى مقدس اسلامى حكومت مىكردند و هرگونه تماس ميان قشرهاى مسلمان را زير نظر مىگرفتند، تا هر حركت آزادىبخش را سركوب كنند، فرا رسيدن موسم حج دريچهاى به سوى آزادى و تماس اقشار جامعه بزرگ اسلامى با يكديگر و طرح مسايل مختلف سياسى بود.
به همين جهت، امير مؤمنان على عليه السلام به هنگامى كه فلسفه فرايض و عبادات را مىشمرد، در باره حج مىگويد: «... الْحَجَّ تَقْوِيَةً لِلدِّينِ» «خداوند مراسم حج را براى تقويت آيين اسلام تشريع كرد.» (1)
بى جهت نيست كه يكى از سياستمداران معروف بيگانه در گفتار پر معنى خود مىگويد: «واى به حال مسلمانان! اگر معنى حج را نفهمند و واى به حال دشمنانشان، اگر معنى حج را درك كنند!».
حتى در روايات اسلامى، حج به عنوان جهاد افراد ضعيف شمرده شده، جهادى كه حتى پير مردان و پير زنان ناتوان با حضور در صحنه آن، مىتوانند شكوه و عظمت امت
1) 1- غرر الحكم، 3376.
اسلامى را منعكس سازند و با حلقههاى تو در توى نمازگزاران گرد خانه خداوند و سر دادن آواى وحدت و تكبير، پشت دشمنان اسلام را بلرزانند.
ارتباط قشرهاى مسلمانان در ايام حج مىتواند به عنوان مؤثرترين عامل مبادله فرهنگى و انتقال فكرها در آيد. مخصوصا با توجه به اين نكته كه اجتماع شكوهمند حج، نماينده طبيعى و واقعى اقشار مسلمانان جهان است. (چرا كه در انتخاب افراد براى رفتن به زيارت خانه خدا هيچ عامل مصنوعى مؤثر نيست و زوّار كعبه از ميان تمام گروهها، نژادها، زبانهايى كه مسلمانان به آن تكلم مىكنند، بر خاسته و در آنجا جمع مىشوند).
لذا در روايات اسلامى مىخوانيم: يكى از فوايد حج نشر اخبار و آثار رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به تمام جهان اسلامى است.
هشامبن حكم كه از دوستان دانشمند امام صادق عليه السلام است مىگويد: از آن حضرت در باره فلسفه حج و طواف كعبه سؤال كردم، فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ- إِلَى أَنْ قَالَ- وَ أَمَرَهُمْ بِمَا يَكُونُ مِنْ أَمْرِ الطَّاعَةِ فِي الدِّينِ وَ مَصْلَحَتِهِمْ مِنْ أَمْرِ دُنْيَاهُمْ فَجَعَلَ فِيهِ الِاجْتِمَاعَ مِنَ الشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ لِيَتَعَارَفُوا وَ لِيَنْزِعَ كُلُّ قَوْمٍ مِنَ التِّجَارَاتِ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ ... وَ لِتُعْرَفَ آثَارُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ تُعْرَفَ أَخْبَارُهُ وَ يُذْكَرَ وَ لا يُنْسَى»؛ (1)«خداوند اين بندگان را آفريد ... و فرمانهايى در طريق مصلحت دين و دنيا به آنها داد، از جمله اجتماع مردم شرق و غرب را (در آيين حج) مقرر داشت، تا مسلمانان به خوبى يكديگر را بشناسند و از حال هم آگاه شوند و هر گروهى سرمايههاى تجارى را از شهرى به شهر ديگر منتقل كنند ... و براى اينكه آثار پيامبر صلى الله عليه و آله و اخبار او شناخته شود، مردم آنها را به خاطر آوردند و هرگز فراموش نكنند.» (2)
به همين دليل در دورانهاى خفقان بارى كه خلفا و سلاطين جور، اجازه نشر اين احكام را به مسلمانان نمىدادند، آنها با استفاده از اين فرصت، مشكلات خود را حل مىكردند و با تماس گرفتن با ائمه هدى: و علماى بزرگ دين، پرده از چهره قوانين اسلام
و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله بر مىداشتند.
از سوى ديگر، حج مىتواند، مبدل به يك كنگره عظيم فرهنگى شود و انديشمندان جهان اسلام در ايامى كه در مكه هستند، گرد هم آيند و افكار و ابتكارات خويش را به ديگران عرضه كنند.
اصولا يكى از بدبختىهاى بزرگ اين است كه مرزهاى كشور اسلامى سبب جدايى فرهنگى آنها از يكديگر گرديده و موجب شده تا مسلمانان هر كشور تنها بهخود فكر كنند و درنتيجه جامعه واحد اسلامى پاره پاره و متفرق شوند، حج مىتواند جلو اين سرنوشت شوم را بگيرد.
چه جالب مىفرمايد: امام صادق عليه السلام در ذيل همان روايت هشامبن حكم: «وَ لَوْ كَانَ كُلُّ قَوْمٍ إِنَّمَا يَتَّكِلُونَ عَلَى بِلادِهِمْ وَ مَا فِيهَا هَلَكُوا وَ خَرِبَتِ الْبِلادُ وَ سَقَطَتِ الْجَلَبُ وَ الْأَرْبَاحُ وَ عَمِيَتِ الْأَخْبَارُ ...»؛ (1)«اگر هر قوم و ملتى تنها از كشور و بلاد خويش سخن بگويند و تنها به مسايلى كه در آن است، بينديشند، همگى نابود مىشوند و كشورهايشان ويران مىشود، منافع آنها ساقط مىشود و اخبار واقعى در پشت پرده قرار مىگيرد.»
بر خلاف آنچه بعضى فكر مىكنند، استفاده از كنگره عظيم حج براى تقويت پايههاى اقتصادى كشورهاى اسلامى، نه تنها با روح حج منافات ندارد، بلكه طبق روايات اسلامى، يكى از فلسفههاى آن را تشكيل مىدهد. چه مانعى دارد مسلمانان در آن اجتماع بزرگ، پايه يك بازار مشترك اسلامى را بگذارند و زمينههاى مبادلاتى و تجارى را در ميان خود بهگونهاى فراهم كنند كه نه منافعشان به جيب دشمنانشان بريزد و نه اقتصادشان وابسته به اجانب باشد، كه اين دنيا پرستى نيست، عين عبادت و جهاد است.
لذا در همان روايت هشامبن حكم از امام صادق عليه السلام ضمن بيان فلسفههاى حج، صريحا به اين موضوع اشاره شده بود كه يكى از اهداف حج، تقويت تجارت مسلمانان و تسهيل روابط اقتصادى است.
1) 1- وسائل الشيعه، ج 8، ص 9.
در حديث ديگرى از همان امام عليه السلام در تفسير آيه لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ ... (1)
مىخوانيم كه فرمود: منظور از اين آيه كسب روزى است؛ «إِذَا أَحَلَّ الرَّجُلُ مِنْ إِحْرَامِهِ وَ قَضَى فَلْيَشْتَرِ وَ لْيَبِعْ فِي الْمَوْسِمِ»؛ (2)هنگامى كه انسان از احرام بيرون آيد و مناسك حج را به جا آورد، در همان موسم حج خريد و فروش كند» (اين موضوع نه تنها گناه ندارد بلكه داراى ثواب است). (3)
همين معنى در ذيل حديثى كه از امام علىبن موسى الرضا عليه السلام به طورمشروح در بيان فلسفههاى حج وارد شده آمده است و در پايان آن مىفرمايد:
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ .... (4)
اشاره به اينكه آيه لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... هم منافع معنوى را شامل مىشود و هم منافع مادى را كه از يك نظر همه معنوى است.
كوتاه سخن اينكه، اين عبادت بزرگ اگر به طورصحيح و كامل مورد بهره بردارى قرار گيرد و زوّار خانه خدا، در آن ايام كه در آن سرزمين مقدس حضور فعال دارند و دلهايشان آماده است، از اين فرصت بزرگ براى حل مشكلات گوناگون جامعه اسلامى با تشكيل كنگرههاى مختلف سياسى و فرهنگى و اقتصادى استفاده كنند، اين عبادت مىتواند از هر نظر مشكلگشا باشد و شايد به همين دليل است كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «لا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْكَعْبَةُ»؛ (5)«مادام كه خانه كعبه بر پا است اسلام هم بر پا است.»
و على عليه السلام فرمود: خانه خدا را فراموش نكنيد كه اگر فراموش كنيد، هلاك خواهيد شد. «وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا ...»؛ (6)«خدا را خدا را، در مورد خانه پروردگارتان، هرگز آن را خالى نگذاريد كه اگر آن را ترك گوييد، مهلت الهى
از شما برداشته مىشود!.»
نيز به خاطر اهميت اين موضوع است كه فصلى در روايات اسلامى تحت اين عنوان گشوده شده است كه اگر يك سال مسلمانان بخواهند حج را تعطيل كنند، بر حكومت اسلامى واجب است كه با زور آنها را به مكه بفرستد. (1)و (2)
بخش سوّم: مكّه معظّمه
نخستين خانه مردم
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ 96 فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً ... (1)
96- نخستين خانهاى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد در سرزمين مكه است كه پر بركت و مايه هدايت جهانيان است.
97- در آن نشانههاى روشن است (از جمله) مقام ابراهيم، و هر كس داخل آن شود در امان خواهد بود ...
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً ... يهود به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دو ايراد داشتند كه پاسخ نخستين ايرادشان در آيات سابق آمد و پاسخ دومين ايراد كه در باره فضيلت بيتالمقدس و برترى آن بر كعبه بود، در اين آيات آمده است.
در آيه فوق قرآن مىگويد اگر كعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شده است، جاى تعجب نيست؛ زيرا اين نخستين خانه توحيد است و باسابقهترين معبدى است كه در روى زمين وجود دارد، هيچ مركزى پيش از آن، مركز نيايش و پرستش پروردگار نبوده، خانهاى است كه براى مردم و به سود جامعه بشريت در نقطهاى كه مركز اجتماع و محلى پربركت است، ساخته شده است.
تاريخ و منابع اسلامى هم به ما مىگويند كه خانه كعبه به دست آدم عليه السلام ساخته شد و
1) 1. آل عمران.
سپس در طوفان نوح عليه السلام آسيب ديد و به وسيله ابراهيم عليه السلام خليل تجديد بنا شد. (1)بنابراين انتخاب پرسابقهترين خانه توحيد براى قبله، از هر نقطه ديگرى شايستهتر است.
جالب توجه اينكه، در اين آيه خانه كعبه كه نام ديگرش بيتاللَّه است، به عنوان خانه مردم معرفى شده و اين تعبير بيان كننده اين حقيقت است كه آنچه به نام خداوند و براى خداوند است، بايد در خدمت مردم و بندگان او باشد و آنچه در خدمت مردم و بندگان خداوند است براى خداوند محسوب مىشود.
ضمناً از اين آيه اهميت سابقه داشتن در مسيرهاى الهى و سازنده، روشن مىشود و لذا در آيه فوق نخستين فضيلتى كه براى خانه كعبه ذكر شده، همان سابقه ممتد و طولانى آن است و از اينجا پاسخ ايرادى كه در مورد احترام حجر الاسود مىشود نيز روشن مىگردد؛ زيرا عدهاى مىگويند يك قطعه سنگ چه ارزش و اهميتى دارد كه همه ساله ميليونها مردم براى استلام آن (دست گذاشتن بر آن) بر يكديگر پيشى گيرند و به عنوان يك مستحب مؤكد در برنامه زايران خانه خدا گنجانيده شود؟ ولى توجه به تاريخچه اين سنگ مخصوص نشان مىدهد كه امتيازى در آن است كه در هيچ سنگ ديگرى در جهان نمىتوان پيدا كرد و آن اينكه پرسابقهترين چيزى است كه به عنوان مصالح ساختمان، در يك مركز عبادت و پرستش خداوند به كار رفته؛ زيرا مىدانيم تمام معابد روى زمين و حتى كعبه كه نخستين پرستشگاه است، بارها تجديد بنا شده و مصالحى كه در ساختمان آنها به كار رفته، تغيير يافته است. تنها همين قطعه سنگ است كه با مرور هزاران سال هنوز به عنوان مصالح ثابت در اين معبد پر سابقه پا بر جا مانده است. بنابر اين اهميت آن در واقع همان سابقه داشتن در مسير خدا و خدمت به مردم است.
بعلاوه اين سنگ تاريخ خاموشى، از نسلهاى فراوان مؤمنان در قرون و اعصار مختلف است، اين سنگ زنده كننده خاطره استلام انبياى بزرگ و بندگان خاص خداوند است كه در كنار آن به نيايش پروردگار برخاستند.
موضوع ديگرى كه توجه به آن در اينجا لازم است، اين است كه آيه فوق مىگويد:
اين نخستين خانهاى بوده است كه براى مردم ساخته شده است، روشن است كه منظور
1) 1- براى توضيح بيشتر درباره مدارك اين موضوع از آيات و روايات به جلد اول تفسير نمونه ص 330 مراجعه شود.
نخستين خانه عبادت و پرستش است، بنابر اين هيچ مانعى ندارد كه قبل از آن خانههاى مسكونى ديگر در روى زمين وجود داشته است و اين تعبير پاسخ روشنى است به آنها (مانند نويسنده تفسير المنار) كه مىگويند خانه كعبه نخستين بار به دست ابراهيم عليه السلام ساخته شد و ساخته شدن آن را به دست آدم، در رديف افسانهها قلمداد مىكنند.
در حالى كه به طور مسلم قبل از ابراهيم عليه السلام معبد و پرستشگاه در جهان وجود داشته و انبياى پيشين همچون نوح عليه السلام از آن استفاده مىكردند. بنابر اين چگونه ممكن است خانه كعبه كه نخستين معبد جهان است، به دست ابراهيم عليه السلام ساخته شده باشد؟
«بكه» در اصل از ماده «بكّ» (بر وزن فك) به معنى ازدحام و اجتماع است، و اين كه به خانه كعبه، يا زمينى كه خانه كعبه در آن ساخته شده است، بكّه گفتهاند، به خاطر ازدحام و اجتماع مردم در آنجا است و بعيد نيست كه اين اسم از آغاز روى آن نبوده و پس از رسميت يافتن براى عبادت روى آن گذاشته شده باشد.
در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه مكّه نام مجموع شهر است و بكّه نام محلى است كه خانه كعبه در آنجا بنا شده است.
بعضى از مفسران نيز احتمال دادهاند كه بكّه همان مكّه بوده باشد كه «م» در آن تبديل به «ب» شده است نظير لازم و لازب كه هر دو در لغت عرب به- يك معنى است.
براى نامگذارى خانه كعبه و محل آن به بكّه وجه ديگرى نيز گفتهاند و آن اينكه ماده مزبور به معنى از بين بردن نخوت و غرور آمده است و چون در اين مركز بزرگ، همه تبعيضات برچيده مىشود و گردنكشان و مغروران همانند مردم عادى بايد به نيايش برخيزند و غرور آنها به اين وسيله درهم شكسته مىشود، به آن بكّه گفته شده است.
از زمان پيامبر صلى الله عليه و آله به بعد هر قدر مسلمانان فزونى مىيافتند و طبعاً زايران خانه خدا بيشتر مىشدند، مسجدالحرام از طرف خلفاى وقت توسعه داده مىشد.
در تفسير عياشى نقل شده كه در زمان منصور خليفه عباسى، بر اثر كثرت حجاج
مىخواستند مسجدالحرام را بار ديگر توسعه دهند، منصور مردمى را كه در اطراف مسجد خانه داشتند طلبيد، تا خانه آنها را خريدارى كند، ولى آنها به هيچ قيمتى حاضر به فروش نشدند، منصور دربنبست سختى قرار گرفته بود (زيرا از يك طرف نمىخواست با اعمال زور، خانههاى آنها را خراب كند چون انعكاس خوبى نداشت و از طرف ديگر آنها هم حاضر به واگذارى خانه خود نبودند) در اين باره از امام صادق عليه السلام سؤال كرد، امام عليه السلام فرمود: «غمناك مباش در اين باره دليل روشنى است كه مىتوانى با آن استدلال كنى» پرسيد كدام دليل؟ فرمود: «به كتاب خدا»، پرسيد به كجاى كلام الهى؟ فرمود: به اين آيه: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً ...؛ زيرا خداوند مىگويد: «نخستين خانهاى كه براى مردمان ساخته شد، خانه كعبه بود، بنابر اين اگر آنها پيش از بناى كعبه خانه ساخته بودند اطراف خانه كعبه مال آنها بود، ولى اگر خانه كعبه مقدم بوده، اين حريم (تا آنجا كه مورد نياز زايران خانه خداست) متعلق به كعبه است»!
منصور دستور داد آنها را حاضر ساختند و به همين سخن در برابر آنها استدلال كرد، آنها در پاسخ فرو ماندند و گفتند: هر طور مايل باشى موافق خواهيم بود.
باز در همان تفسير نقل شده كه نظير اين حادثه در زمان مهدى عباسى تكرار شد، مهدى از فقهاى وقت سؤال كرد، همه گفتند: اگر مالكان خانهها راضى نباشند، ملك غصبى را نمىتوان داخل مسجدالحرام كرد، علىبن يقطين اجازه خواست تا اين مسأله را از موسىبن جعفر عليه السلام سؤال كند، مهدى به والى مدينه نوشت تا حل اين مشكل را از امام موسىبن جعفر عليه السلام بخواهد. حضرت فرمود: «بنويس، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ». اگر خانه كعبه اول بنا شده و مردم سپس در كنار آن فرود آمدهاند، فضاى اطراف آن متعلق به خانه كعبه است و اگر سكونت مردم در آنجا مقدم بر خانه كعبه بوده آنها سزاوارترند».
چون پاسخ به مهدى عباسى رسيد، به قدرى خوشحال شد كه نامه را گرفت و بوسيد، سپس دستور داد خانهها را خراب كردند، صاحبان خانه به خدمت امام موسىبن جعفر عليه السلام رفتند و تقاضا كردند نامهاى در اين باب به مهدى بنويسد تا قيمت خانههاى آنها را رد كند، حضرت در نامه نوشت: «چيزى به آنان عطا كن» او هم آنها را راضى كرد.
اين دو روايت استدلال لطيفى در بر دارد كه با موازين متداول حقوقى نيز كاملا قابل تطبيق است و آن اينكه معبدى همچون خانه كعبه به هنگامى كه در زمين بكرى
ساخته شود، تا شعاع احتياجات خود نسبت به آن زمين اولويت دارد، البته تا آن روز كه اين احتياج جنبه ضرورت پيدا نكرده، ديگران هم مىتوانند از حريم آن استفاده كنند، اما آن روز كه نياز مبرم پيدا شد، از حق اولويت نخستين مىتوان استفاده كرد.
امتيازات خانه كعبه:
در اين دو آيه براى كعبه علاوه بر امتياز نخستين پرستشگاه بودن، چهار امتياز ديگر ذكر شده است:
1- مباركا
مبارك به معنى پر بركت و پر فايده است و كعبه از اين جهت مبارك است كه هم از نظر معنوى و هم از نظر مادى در يكى از پربركتترين سرزمينهاى جهان است. بركات معنوى اين سرزمين و جذبههاى الهى و تحرك و جنبش و وحدتى كه در پرتو آن مخصوصا در مراسم حج به وجود مىآيد بر هيچكس پوشيده نيست و اگر تنها به جنبههاى صورى مراسم حج اكتفا نشود و روح و فلسفه آن زنده گردد، آنگاه بركت واقعى آن آشكارتر خواهد بود.
از نظر مادى با اينكه سرزمين خشك و بى آب و علفى است و به هيچ وجه از نظر طبيعى مناسب شرايط زندگى نيست، اين شهر در طول تاريخ همواره يكى از شهرهاى آباد و پر تحرك و يك مركز آماده براى زندگى و حتى تجارت بوده است.
كعبه، مايه هدايت جهانيان است و مردم از نقاط دور و نزديك، صفحات خشكى و دريا را زير پا مىگذارند و به اين عبادتگاه بزرگ جلب مىشوند و در مراسم با شكوه حج كه از زمان ابراهيم عليه السلام همچنان رايج بوده شركت مىكنند، حتى عرب جاهلى نيز كعبه را گرامى مىداشت و مراسم حج را به عنوان اينكه آيين ابراهيم عليه السلام است، با اينكه با خرافات آميخته شده بود انجام مىداد و در پرتو همان مراسم ناقص خود تا حدود زيادى از كارهاى نادرست خود موقتا دست برمىداشت و به اين ترتيب همگان حتى بتپرستان از
هدايت اين خانه بزرگ بهرهمند مىشدند، جاذبه معنوى اين سرزمين و اين خانه مقدس چنان است كه همه را بى اختيار تحت تأثير خود قرار مىدهد.
در اين خانه نشانههاى روشنى از خدا پرستى و توحيد و معنويت به چشم مىخورد و دوام و بقاى آن در طول تاريخ در برابر دشمنان نيرومندى كه قصد نابود ساختن آن را داشتند يكى از اين نشانهها است. آثارى كه از پيامبر بزرگى همچون ابراهيم عليه السلام در كنار آن باقى مانده مانند زمزم، صفا، مروه، ركن، (1)حطيم، (2)حجر الاسود، حجر اسماعيل (3)كه هر كدام تاريخ مجسمى از قرون و اعصار گذشته و روشنگر خاطرههاى عظيم و جاويدان است، از ديگر نشانهها است.
از ميان اين نشانههاى روشن، مقام ابراهيم عليه السلام به خصوص ذكر شده؛ زيرا محلى است كه در آن ابراهيم عليه السلام ايستاد، به خاطر بناى كعبه و يا به خاطر انجام مراسم حج و يا براى دعوت عمومى مردم براى انجام اين مراسم بزرگ و در هر حال از مهمترين آيات مزبور است و خاطرات بىنظيرى از فداكارىها، اخلاصها، و اجتماعها را زنده مىكند.
در اين كه منظور از مقام ابراهيم عليه السلام خصوص آن نقطهاى است كه هم اكنون سنگ مخصوصى كه اثر پاى ابراهيم عليه السلام بر آن نمايان است در آنجا است، يا منظور از آن تمام حرم مكه و يا تمام مواقف حج است، در ميان مفسران گفتگو است، ولى در روايتى كه از امام صادق عليه السلام در كتاب كافى نقل شده، اشاره به همان احتمال اول شده است.
ابراهيم عليه السلام بعد از بناى خانه كعبه، امنيت شهر مكه را از خداوند درخواست نمود و گفت: ... رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً؛ (4)«خداوندا! اين سرزمين را سرزمين امن و امانى قرار
1) 1- هريك از جوانب چهارگانه كعبه را ركن مىنامند.
2) 2- «حطيم» به فاصله ميان حجرالاسود و درب خانه كعبه گفته مىشود. به اين جهت به آن حطيم مىگويند كه ازدحام در آنجا بسيار شديد است و محل توبه آدم است.
3) 3- «حجر اسماعيل» محل خاصى است كه بهصورت يك قوس در ضلع شمال غربى كعبه ساخته شده.
4) 4. ابراهيم: 35.
بده» خداوند دعاى ابراهيم عليه السلام را اجابت كرد و آن را يك مركز امن قرار داد كه هم مايه آرامش روح و امنيت اجتماع مردمى است كه به آن مىآيند و از آن الهام مىگيرند و هم از نظر قوانين مذهبى، امنيت آن آنچنان محترم شمرده شده كه هرگونه جنگ و مبارزه در آن ممنوع است.
مخصوصا در اسلام، كعبه به عنوان يك مأمن و پناهگاه شناخته شده و حتى حيوانات اين سرزمين از هر نظر بايد در امنيت باشند و كسى مزاحم آنها نشود، افراد انسانى كه به آن پناه مىبرند نيز در امان هستند حتى اگر قاتل و جانى باشند نمىتوان متعرض آنها شد، ولى براى اينكه اين احترام خاص خانه كعبه مورد سوء استفاده قرار نگيرد و حق مظلومان پايمال نگردد، اگر افراد جنايتكار و مجرمى به آن پناهنده شوند، دستور داده شده آنها را از نظر آب و غذا در مضيقه قرار دهند، تا مجبور گردند آنجا را ترك گويند و آنها را به كيفر برسانند (1).
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 16.
عمران مسجد در صلاحيت همهكس نيست
ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِي النَّارِ هُمْ خالِدُونَ (17) إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ (18) (1)
17- مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند، در حالى كه به كفر خويش گواهى مىدهند آنها اعمالشان نابود (و بى ارزش) شده و در آتش جاودانه خواهند ماند.
18- مساجد الهى را تنها كسى آباد مىكند كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و نماز را بر پا دارد و زكوة را بپردازد و از چيزى جز خدا نترسد، ممكن است چنين گروهى هدايت يابند.
از جمله موضوعاتى كه بعد از لغو پيمان مشركان و حكم جهاد با آنان ممكن بود براى بعضى مطرح شود، اين بود كه چرا ما اين گروه عظيم را از خود برانيم و اجازه ندهيم به مسجدالحرام براى مراسم حج قدم بگذارند؟ در حالى كه شركت آنان در اين مراسم، از هر نظر مايه آبادى است، هم آبادى بناى مسجد الحرام از طريق كمكهاى مهمى كه آنها به اين كار مىكردند، و هم آبادى معنوى از نظر افزايش
1) 1. توبه.
جمعيت در اطراف خانه خدا!
آيات فوق به اينگونه افكار واهى و بى اساس پاسخ مىگويد و در نخستين آيه تصريح مىكند: «مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند، با اينكه صريحا به كفر خود گواهى مىدهند»؛ ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ ... گواهى آنها بر كفر خودشان هم از لابلاى سخنانشان آشكار است و هم از لابهلاى اعمالشان و حتى طرز عبادت و مراسم حجشان نيز گواه اين موضوع است.
سپس به دليل و فلسفه اين حكم اشاره كرده مىگويد: «اينها به خاطر نداشتن ايمان، اعمالشان نابود مىشود و بر باد مىرود و در پيشگاه خدا كمترين وزن و قيمتى ندارد»؛ ... أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ .... و به همين دليل «آنها جاودانه در آتش دوزخ باقى مىمانند»؛ ... وَ فِي النَّارِ هُمْ خالِدُونَ ... با اين حال نه كوششهايشان براى عمران و آبادى مسجدالحرام يا مانند آن ارزشى دارد و نه انبوه اجتماعشان در اطراف خانه كعبه.
خداوند پاك و منزه است و خانه او نيز بايد پاك و پاكيزه باشد و دستهاى آلودگان، از خانه خدا و مساجد بايد به كلى قطع شود.
در آيه بعد براى تكميل اين سخن، شرايط آباد كنندگان مساجد و كانونهاى پرستش و عبادت را ذكر مىكند و براى آنها پنج شرط مهم بيان مىكند و مىگويد: «تنها كسانى مساجد خدا را آباد مىسازند كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند»؛ إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ... اين اشاره به شرط اول و دوم است، كه جنبه اعتقادى و زير بنايى دارد و تا آن نباشد هيچ عمل پاك و شايسته و خالصى از انسان سر نمىزند، بلكه اگر ظاهراً هم شايسته باشد، در باطن آلوده به انواع غرضهاى ناپاك خواهد بود.
بعد به شرطهاى سوم و چهارم اشاره كرده و مىگويد: «و نماز را بر پا دارد و زكات را بدهد»؛ ... وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ ... يعنى ايمانش به خداوند و روز رستاخيز تنها در مرحله ادعا نباشد، بلكه با اعمال پاكش آن را تأييد كند، هم پيوندش با خداوند محكم باشد ونماز را به درستى انجام دهد، و هم پيوندش با خلق خدا و زكوة را بپردازد. سرانجام به آخرين شرط اشاره كرده و مىگويد: «و جز از خدا نترسد»؛ ... وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ ....
قلبش مملوّ از عشق به خداوند است و تنها احساس مسئوليت در برابر فرمان او مىكند،
بندگان ضعيف را كوچكتر از آن مىشمرد كه بتوانند در سرنوشت او و جامعه او و آينده او و پيروزى و پيشرفت او و بالاخره در آبادى كانون عبادت او، تأثيرى داشته باشند.
در پايان اضافه مىكند، اين گروه كه داراى چنين صفاتى هستند، ممكن است هدايت شوند و به هدف خود برسند و در عمران و آبادى مساجد خدا بكوشند و از نتايج بزرگ آن بهرهمند شوند؛ ... فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
آيا آباد ساختن مساجد به معنى آبادى ساختمان و تاسيسات آن، يا به معنى اجتماع و شركت در آن است؟ بعضى از مفسران تنها يكى از اين دو قسمت را در تفسير عمران مساجد در آيه فوق انتخاب كردهاند، در حالى كه مفهوم اين كلمه يك مفهوم وسيع است و همه اين امور را شامل مىشود.
مشركان و بت پرستان نه حق شركت در مساجد دارند و نه تعمير و بناى ساختمان آنها و همه اين امور بايد به دست مسلمانان انجام پذيرد.
ضمناً از اين آيات استفاده مىشود كه مسلمانان نبايد هدايا و كمكهاى مشركان بلكه تمام فرق غير اسلامى را براى ساختمان مساجد خود بپذيرند؛ زيرا آيه اول گرچه تنها سخن از مشركان مىگويد، ولى آيه دوم كه با كلمه «انَّما» شروع شده، عمران مساجد را مخصوص مسلمانان مىسازد.
از اينجا روشن مىشود كه متوليان و پاسداران مساجد نيز بايد از ميان پاكترين افراد انتخاب شوند، نه اينكه افراد نا پاك و آلوده به خاطر مال و ثروتشان و يا به خاطر مقام يا نفوذ اجتماعىشان- آن چنان كه در بسيارى از نقاط متاسفانه رايج شده- بر اين مراكز عبادت و اجتماعات اسلامى گمارده شوند. بلكه تمام دستهاى نا پاك را از تمام اين مراكز مقدس بايد كوتاه ساخت.
و از آن روز كه گروهى از زمامداران جبار و يا ثروتمندان آلوده و گنهكار دست به ساختمان مساجد ومراكز اسلامى زدند، روح ومعنويت وبرنامههاى سازندهآنها مسخ شد وهمين است كهمىبينيم بسيارى ازاينگونه مساجد، شكلمسجدضراررابه خود گرفتهاند.
ممكن است بعضى چنين فكر كنند كه چه مانعى دارد، از سرمايههاى غير مسلمانان براى عمران و آبادى اين مراكز استفاده كنيم؟ اما آنها كه چنين مىگويند توجه به اين نكته اساسى ندارند كه اسلام همه جا عمل صالح را ميوه درخت ايمان مىشمرد. عمل هميشه پرتوى از نيات و عقايد آدمى است و هميشه شكل و رنگ آن را به خود مىگيرد.
نيتهاى ناپاك ممكن نيست عمل پاكى به وجود آورند و محصول مفيدى از خود نشان دهند، چه اينكه عمل باز تاب نيت است.
جمله ... وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ ...؛ «جز از خدا نترسند» نشان مىدهد كه عمران و آبادى و نگاهدارى مساجد جز در سايه شهامت و شجاعت ممكن نيست، هنگامى اين مراكز مقدس اسلامى به صورت كانونهاى انسان سازى و كلاسهاى عالى تربيت در مىآيد كه بنيانگزاران و پاسدارانى شجاع داشته باشد، آنها كه از هيچ كس جز خدا نترسند و تحت تأثير هيچ مقام و قدرتى قرار نگيرند و برنامهاى جز برنامههاى الهى در آن پياده نكنند.
بعضى از مفسران آيات فوق را مخصوص مسجدالحرام دانستهاند، در حالى كه الفاظ آيه عام است و هيچگونه دليلى بر اين تخصيص نيست، هر چند مسجدالحرام كه بزرگترين مسجد اسلامى است در رديف اول قرار گرفته و در آن روز كه آيات نازل شد، بيشتر آن مسجد در نظر بود، ولى اين دليل تخصيص مفهوم آيات نمىشود.
درباره اهميت بناى مسجد، احاديث فراوانى از طرق اهل بيت عليهم السلام و اهل سنت رسيده است كه اهميت فوق العاده اين كار را نشان مىدهد.
از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل شده كه فرمود: «مَنْ بَنَى مَسْجِداً كَمَفْحَصِ قَطَاةٍ بَنَى اللَّهُ لَهُ بَيْتاً
فِي الْجَنَّةِ»؛ «كسى كه مسجدى بنا كند، هر چند به اندازه لانه مرغى باشد، خداوند خانهاى در بهشت براى او بنا خواهد ساخت.» (1)
در حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «مَنْ أَسْرَجَ فِي مَسْجِدٍ مِنْ مَسَاجِدِ اللَّهِ سِرَاجاً لَمْ تَزَلِ الْمَلائِكَةُ وَ حَمَلَةُ الْعَرْشِ يَسْتَغْفِرُونَ لَهُ مَا دَامَ فِي ذَلِكَ الْمَسْجِدِ ضَوْءٌ»؛ «كسى كه چراغى در مسجدى برافروزد، فرشتگان و حاملان عرش الهى، مادام كه نور آن چراغ در مسجد مىتابد براى او استغفار مىكنند.» (2)
ولى امروز آنچه بيشتر اهميت دارد، عمران و آبادى معنوى مساجد است و به تعبير ديگر بيش از آنچه به ساختن مسجد اهميت مىدهيم، بايد به ساختن افرادى كه اهل مسجد و پاسداران مسجد و حافظان آن هستند اهميت بدهيم.
مسجد بايد كانونى باشد براى هرگونه حركت جنبش و سازنده اسلامى در زمينه آگاهى و بيدارى مردم و پاكسازى محيط و آماده ساختن مسلمانان براى دفاع از ميراثهاى اسلام!
مخصوصا بايد توجه داشت، مسجد مركزى براى جوانان با ايمان شود، نه اينكه تنها مركز بازنشستگان و از كار افتادگان شود.
مسجد بايد كانونى براى فعالترين قشرهاى اجتماع باشد، نه مركز افراد بيكاره و بى حال و خواب آلودهها! (3)
أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (20) الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ
أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ (21) يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ خالِدِينَ فِيها أَبَداً إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ (22)
19- آيا سيراب كردن حجاج و آباد ساختن مسجدالحرام را همانند (عمل) كسى قرار داديد كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و در راه او جهاد كرده است، (اين هر دو) هرگز نزد خدا مساوى نيستند و خداوند گروه ظالمان را هدايت نمىكند.
20- آنها كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت عظيم رسيدهاند.
21- پروردگار، آنها را به رحمتى از ناحيه خويش و خشنودى و باغهاى بهشتى كه در آن نعمتهاى جاودانه دارند بشارت مىدهد.
22- همواره و تا ابد در اين باغها (و در لابهلاى اين نعمتها) خواهند بود؛ زيرا نزد خداوند پاداش عظيم است.
در شأن نزول آيات فوق روايات مختلفى در كتب اهل سنت و شيعه نقل شده است، كه از ميان آنها آنچه صحيحتر به نظر مىرسد، ذيلا مىآوريم.
دانشمند معروف اهل سنت، حاكم ابو القاسم حسكانى از بريدة نقل مىكند كه شيبه و عباس هر كدام بر ديگرى افتخار مىكردند و در اين باره مشغول به سخن بودند كه على عليه السلام از كنار آنها گذشت و پرسيد به چه چيز افتخار مىكنيد؟ عباس گفت: امتيازى به من داده شده كه احدى ندارد و آن مساله آب دادن به حجاج خانه خدا است.
شيبه گفت: من تعمير كننده مسجدالحرام (و كليد دار خانه كعبه) هستم. على عليه السلام گفت: با اينكه از شما حيا مىكنم، بايد بگويم كه با اين سن كم افتخارى دارم كه شما نداريد، آنها پرسيدند كدام افتخار؟!
فرمود: من با شمشير جهاد كردم تا شما ايمان به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله آورديد.
عباس خشمناك برخاست و دامنكشان به سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله آمد (و به عنوان شكايت) گفت: آيا نمىبينى على چگونه با من سخن مىگويد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: على را صدا كنيد،
هنگامى كه به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد فرمود: چرا اينگونه با عمويت (عباس) سخن گفتى؟
على عليه السلام گفت: اى رسول خدا! اگر من او را ناراحت ساختم با بيان حقيقتى بوده است، در برابر گفتار حق هر كس مىخواهد ناراحت شود و هر كس مىخواهد خشنود! جبرئيل نازل شد و گفت اى محمد! پروردگارت به تو سلام مىفرستد، و مىگويد اين آيات را بر آنها بخوان: ... أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ ...؛ «آيا سيراب كردن حجاج و عمران مسجدالحرام را هم چون ايمان به خدا و روز رستاخيز و جهاد در راه او قرار داديد، هرگز مساوى نيستند.» (1)
همين روايت، به همين مضمون، يا با تفاوت كمى، در كتابهاى فراوانى از اهل سنت نقل شده، مانند تفسير طبرى و ثعلبى، اصحاب النزول واحدى، تفسير خازن بغدادى، معالم التنزيل علامه بغوى، مناقب ابن مغازلى، جامع الاصول ابن اثير، تفسير فخر رازى و كتابهاى ديگر. (2)
به هر حال حديث فوق از احاديث معروف و مشهورى است كه حتى افراد متعصب به آن اعتراف كردهاند و ما پس از اتمام تفسير اين آيات باز در اين باره سخن خواهيم گفت.
با اينكه آيات، شأن نزول خاص دارند، در عين حال مكمل بحث آيات گذشتهاند و نظير آن در قرآن فراوان است.
در نخستين آيه مىگويد: «آيا سيراب كردن حاجيان خانه خدا و عمران مسجدالحرام را همانند كار كسى قرار داديد كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد و در راه خدا جهاد كرده است، اين دو هيچگاه در نزد خدا يكسان نيستند و خداوند جمعيت ستمكار را هدايت نمىكند»؛ أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.
«سِقايَة» هم مصدر است به معنى آب دادن و هم به معنى وسيله و پيمانه اى است كه با آن آب مىدهند (همانگونه كه در آيه 70 سوره يوسف آمده است) و هم به معنى ظرف بزرگ يا حوضى است كه آب در آن مىريزند. در مسجدالحرام در ميان چشمه زمزم و خانه كعبه، محلى وجود داشته كه به نام سقاية العباس معروف بوده است، گويا در آنجا ظرف بزرگى مىنهادند كه حاجيان از آن آب بر مىداشتند.
از تواريخ چنين بر مىآيد كه قبل از اسلام، منصب سقاية الحاج در رديف منصب كليد دارى خانه كعبه و از مهمترين مناصب محسوب مىشد.
ضرورت و نياز شديد حجاج در ايام حج به آب، آن هم در آن سرزمين خشك و سوزان و كم آب كه غالب ايام سال هوا گرم است به اين موضوع (سقايت حاج) اهميت خاصى مىداد و كسى كه سرپرست اين مقام بود، از موقعيت ويژهاى طبعا برخوردار مىشد، چرا كه خدمت او به حجاج يك خدمت حياتى بهشمار مىرفت.
هم چنين كليد دارى و عمران و آبادى مسجدالحرام كه مقدسترين و بزرگترين كانون مذهبى حتى در زمان جاهليت محسوب مىشد، احترام فوقالعادهاى براى شخص يا اشخاصى كه متصدى آن بودند، بر مىانگيخت.
با همه اينها قرآن مجيد مىگويد: ايمان به خداوند و جهاد در راه او از تمام اين كارها برتر و بالاتر است! در آيه بعد به عنوان تأكيد و توضيح مىفرمايد:
«كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند، اينها در پيشگاه خداوند مقامى برتر و بزرگتر دارند»؛ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ ....
«و اينها به افتخار بزرگى نايل شدهاند.» ... وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ.
در آيه بعد مىگويد: خداوند سه موهبت بزرگ در برابر اين سه كار مهم (ايمان، هجرت و جهاد) به آنها مىبخشد:
1- آنها را به رحمت گسترده خود بشارت مىدهد و از آن بهرهمند مىسازد:
يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ ....
2- آنها را از رضامندى و خشنودى خويش بهرهمند مىكند: ... وَ رِضْوانٍ ....
3- باغهايى از بهشت در اختيار آنها مىگذارد كه نعمتهايش دايمى و هميشگى
است: وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ.
در آيه بعد براى تأكيد بيشتر اضافه مىكند، جاودانه در آنها تا ابد خواهند ماند:
خالِدِينَ فِيها أَبَداً ....
زيرا نزد خداوند پاداشهاى عظيم است كه در برابر اعمال بندگان به آنها مىبخشد: ... إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ.
در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت:
همانگونه كه در شأن نزول آيات فوق خوانديم، مطابق روايتى كه در بسيارى از معروفترين كتب اهل سنت نقل شده، اين آيات در مورد على عليه السلام و بيان فضايل او نازل شده هر چند مفهوم آن عام و گسترده است (بارها گفتهايم شأن نزولها مفاهيم آيات را محدود نمىسازد).
ولى از آنجا كه بعضى از مفسران اهل سنت تمايل ندارند فضايل چشمگيرى براى على عليه السلام اثبات شود، با اينكه او را چهارمين پيشواى بزرگ خود مىدانند، اما مثل اينكه از اين مىترسند كه اگر در برابر مداركى كه امتيازات فوق العاده على عليه السلام را اثبات مىكند، تسليم شوند، ممكن است جمعيت شيعه در برابر آنها بپاخيزند و آنها را در تنگنا قرار دهند، كه چرا ديگران را بر على عليه السلام مقدم داشتيد؟
از اين رو بسيار مىشود كه از واقعيتهاى تاريخى چشم مىپوشند و تا آنجا كه بتوانند به ايراد در اينگونه احاديث از نظر سند مىپردازند و اگر جاى دستاندازى در سند پيدا نكنند، سعى مىكنند بهگونهاى دلالت آن را مخدوش سازند، اينگونه تعصبها متاسفانه حتى در عصر ما ادامه دارد و حتى بعضى از دانشمندان روشنفكر آنان از اين بر كنار نماندهاند.
فراموش نمىكنم در گفتگويى كه با يكى از دانشمندان اهل سنت داشتم، هنگامى كه سخن از اينگونه احاديث به ميان آمد، جمله عجيبى اظهار داشت، او مىگفت: «به عقيده من، شيعه مىتواند تمام اصول و فروع مكتب خويش را از منابع و مدارك و كتابهاى ما اثبات كند، چون به قدر كافى احاديثى كه به نفع مكتب شيعه باشد در كتب ما
وجود دارد!» ولى براى اينكه خود را از همه اين منابع و مدارك يكباره راحت كند، گفت: «به عقيده من پيشينيان ما افراد خوشباورى بودند و تمام احاديثى را كه شنيدهاند در كتب خود آوردهاند، و ما نمىتوانيم آنچه را آنها نوشتهاند به سادگى بپذيريم!» (البته سخنش شامل كتب صحاح و مسانيد معتبر و درجه اول آنان نيز مىشد!).
به او گفتم روش محققانه اين نيست كه انسان مكتبى را قبلا روى يك سلسله وراثتها بپذيرد و بعد هر حديثى با آن موافق باشد، صحيح و هر حديثى با آن تطبيق نكند، از آثار خوشباورى پيشينيان بداند، هر چند حديث معتبرى باشد.
چه خوب است به جاى اين طرز فكر راه ديگرى انتخاب كنيد، قبلا خود را از هرگونه عقيده موروثى خالى سازيد، سپس در برابر مدارك منطقى بنشينيد، آنگاه انتخاب عقيده كنيد!
ملاحظه مىفرماييد: چرا و به چه علت احاديث مشهور و معروفى كه از مقام والاى على عليه السلام خبر مىدهد و برترى او را بر ديگران اثبات مىكند، اين چنين مورد بىمهرى بلكه مورد تهاجم رگبارهاى ايرادات قرار گرفته و گاهى نيز به دست فراموشى سپرده مىشود و اصلا سخنى از آن به ميان نمىآيد؟ گويى اصلا اين همه احاديث وجود خارجى ندارند!! با توجه به آنچه در بالا گفتيم، به گفتارى از مفسر معروف نويسنده المنار مىپردازيم، او در شأن نزول آيات فوق روايت معروف بالا را به كلى كنار نهاده و روايت ديگرى كه با محتواى آيات اصلا منطبق نيست و بايد آن را به عنوان يك حديث مخالف قرآن كنار زد، معتبر دانسته است، و آن حديثى است كه از نعمانبن بشير نقل شده كه مىگويد:
كنار منبر پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان جمعى از صحابه نشسته بودم، يكى از آنها گفت:
«من بعد از اسلام عملى را بالاتر از اين نمىدانم كه حاجيان خانه خدا را سيراب كنم» ديگرى گفت: «عمران مسجدالحرام از هر عملى بالاتر است» سومى گفت: «جهاد در راه خدا از آنچه گفتيد بهتر است»، عمر آنها را از گفتگو كردن نهى كرد و گفت:
«صداى خود را كنار منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بلند نكنيد- و آن روز، روز جمعه بود- ولى هنگامى كه نماز جمعه را خواندم، نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مىروم و از او در باره مسألهاى كه اختلاف كرديد سؤال مىكنم» (بعد از نماز نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت و سؤال كرد) در اين
موقع آيات فوق نازل شد. (1)
در حالى كه اين روايت از جهات مختلفى با آيات مورد بحث ناسازگار است و مىدانيم هر روايتى كه مخالف قرآن باشد بايد آن را دور افكند؛ زيرا:
اولًا: در آيات فوق مقايسه ميان جهاد و سقاية الحاج و عمران مسجدالحرام نشده است، بلكه در يك سوى، مقايسه سقايت حاج و عمران مسجدالحرام قرار گرفته و در سوى ديگر ايمان به خداوند و روز رستاخيز و جهاد و اين نشان مىدهد كه افرادى آن اعمال را كه در دوران جاهليت انجام داده بودند با ايمان و جهاد مقايسه مىكردند، كه قرآن صريحا مىگويد اين دو برابر نيستند، نه مقايسه جهاد با عمران مسجدالحرام و سقاية الحاج.
ثانياً: جمله: لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ نشان مىدهد كه اعمال گروه اول توأم با ظلم بوده است و اين در صورتى است كه در حال شرك واقع شده باشد، چه اينكه قرآن مىگويد: ... إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ. (2)
و اگر مقايسه ميان ايمان و سقايت حاج توأم با ايمان و جهاد باشد، جمله: ... وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ مفهومى نخواهد داشت.
ثالثا: آيه دوم مورد بحث كه مىگويد آن كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند و جهاد نمودند، مقام والاترى دارند، مفهومش اين است: از كسانى كه ايمان و هجرت و جهاد نداشتند، برترند و اين با حديث نعمان سازش ندارد؛ زيرا گفتگو كنندگان طبق آن حديث همه از مؤمنان بودند و شايد در مهاجرت و جهاد شركت داشتند.
رابعا: درآيات گذشته سخن از اقدام مشركان به عمران مساجد بود، ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ ... و آيات مورد بحث كه به دنبال آن قرار دارد، همان موضوع را تعقيب مىكند و اين نشان مىدهد كه عمران مسجدالحرام و سقايت حاج در حال شرك، موضوع بحث اين آيات است و اين چيزى است كه با روايت نعمان تطبيق نمىكند.
تنها مطلبى كه ممكن است در برابر اين استدلالات گفته شود، اين است كه تعبير به اعظمدرجه نشان مىدهد كه هر دو طرف مقايسه، اعمال خوبى هستند، اگر چه يكى از
ديگرى برتر بوده است.
ولى جواب اين سخن روشن است؛ زيرا افعل تفضيل (صفت تفضيلى) غالبا در مواردى به كار مىرود كه يك طرف مقايسه واجد فضيلت است و طرف ديگر صفر است، مثلا بسيار شده است كه مىگويند، دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است، مفهوم اين سخن آن نيست كه هرگز به مقصد نرسيدن و تصادف كردن و نابودى چيز خوبى است، ولى دير رسيدن از آن بهتر است و يا اينكه در قرآن مىخوانيم ... وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ؛ (1)
«صلح از جنگ بهتر است»، معنى اين جمله آن نيست كه جنگ چيز خوبى است و يا اينكه مىخوانيم: ... وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ؛ (2)
«بنده با ايمان از بتپرست بهتر است.» آيا بتپرست خير و فضيلتى دارد؟ در همين سوره توبه آيه 108 مىخوانيم: ... لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ؛ «مسجدى كه اساس آن از روز نخست بر پايه تقوى گذارده شده است (از مسجد ضرار همان مسجدى كه منافقان براى ايجاد تفرقه ساخته بودند) براى عبادت شايستهتر است.»
با اينكه مىدانيم عبادت در مسجد ضرار هيچگونه شايستگى ندارد و نظير اين تعبيرات در قرآن و كلمات عرب و ساير زبانها فراوان است.
از مجموع آنچه گفته شد، نتيجه مىگيريم كه روايت نعمانبن بشير چون بر خلاف محتواى قرآن است، بايد كنار نهاده شود و آنچه با ظاهر آيات مىسازد، همان حديث مشهورى است كه در آغاز بحث تحت عنوان شأن نزول بيان كرديم و اين فضيلتى است براى پيشواى بزرگ اسلام علىبن أبىطالب عليه السلام.
خداوند همه ما را به پيروى از حق و پيروى از اينگونه پيشوايان ثابت قدم بدارد و چشم و گوش باز و فكر دور از تعصب و عنايت كند.
همچنين از آيات فوق استفاده مىشود كه مقام رضوان كه از بزرگترين مواهب و مقاماتى است كه خداوند به مؤمنان و مجاهدان مىبخشد، چيزى است غير از باغهاى بهشت و نعمتهاى جاويدانش و غير از رحمت گسترده پروردگار. (3)
لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ (82) وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ (83) وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ (84) فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ (85) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ (86) (1)
82- به طورمسلم يهود و مشركان را دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت، ولى آنها را كه مىگويند مسيحى هستيم نزديكترين دوستان به مؤمنان مىيابى، اين به خاطر آن است كه در ميان آنها افرادى دانشمند و تارك دنيا هستند و آنها (در برابر حق) تكبر نمىورزند.
83- و هر زمان آياتى را كه بر پيامبر نازل شده، بشنوند چشمهاى آنها را
1) 1. مائده.
مىبينى كه (از شوق) اشك مىريزد، به خاطر حقيقتى را كه دريافتهاند، آنها مىگويند: پروردگارا ايمان آورديم، ما را با گواهان (و شاهدان حق) بنويس.
84- چرا ما ايمان به خدا و آنچه از حق به ما رسيده نياوريم در حالى كه آرزو داريم ما را در زمره جمعيت صالحان قرار دهد؟!
85- خداوند آنها را به خاطر اين سخن، باغهايى از بهشت پاداش داد كه از زير درختان آن نهرها جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند و اين جزاى نيكوكاران است.
86- و كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند، آنها اهل دوزخاند.
بسيارى از مفسران از جمله طبرسى در مجمع البيان و فخر رازى و نويسنده المنار در تفسيرهاى خود، از مفسران پيشين نقل كردهاند كه اين آيات درباره نجاشى زمامدار حبشه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران او نازل شده است و در حديثى كه در تفسير برهان نقل شده اين موضوع مشروحا آمده است.
آنچه از روايات اسلامى و تواريخ و گفتار مفسران در اين زمينه استفاده مىشود چنين است:
در سالهاى نخستين بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و دعوت عمومى او، مسلمانان در اقليت شديدى قرار داشتند، قريش به قبايل عرب توصيه كرده بودند كه هر كدام، افراد وابسته خود كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آوردهاند را، تحت فشار شديد قرار دهند و به اين ترتيب هر يك از مسلمانان از طرف قوم و قبيله خود سخت تحت فشار قرار داشت.
آن روز تعداد مسلمانان براى دست زدن به يك جهاد آزادى بخش كافى نبود، پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ اين دسته كوچك، و تهيه پايگاهى براى مسلمانان در بيرون حجاز، به آنها دستور مهاجرت داد و حبشه را براى اين مقصد انتخاب فرمود و گفت:
در آنجا زمامدار صالحى است كه از ستم و ستمگرى جلوگيرى مىكند، شما آنجا برويد تا خداوند فرصت مناسبى در اختيار ما بگذارد.
منظور پيامبر صلى الله عليه و آله نجاشى (1)بود.
يازده مرد و چهار زن از مسلمانان عازم حبشه شدند و از طريق دريا با كرايه كردن كشتى كوچكى، راه حبشه را پيش گرفتند و اين در ماه رجب سال پنجم بعثت بود. و مهاجرت اول نام گرفت.
چيزى نگذشت كه جعفربن ابوطالب و جمعى ديگر از مسلمانان به حبشه رفتند و هسته اصلى يك جمعيت متشكل اسلامى را، كه از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظهاى زن و كودك تشكيل مىشد، به وجود آوردند.
طرح اين مهاجرت براى بت پرستان سخت دردناك بود؛ زيرا به خوبى مىديدند چيزى نخواهد گذشت كه با يك جمعيت متشكل نيرومند از مسلمانان كه تدريجا اسلام را پذيرفته و به سرزمين امن و امان حبشه رفتهاند روبرو خواهند شد. براى به هم زدن اين موقعيت دست به كار شدند و دو نفر از جوانان باهوش و فعال و حيلهگر و پشت هم انداز؛ يعنى عمروبن عاص و عمارةبن وليد را براى به هم زدن موقعيت مسلمانان حبشه انتخاب كردند و با هداياى فراوانى به حبشه فرستادند، اين دو نفر در كشتى شراب نوشيدند و به جان هم افتادند، ولى به هر حال براى پياده كردن نقشه خود وارد سرزمين حبشه شدند و با مقدماتى به حضور نجاشى بار يافتند و قبلا با دادن هداياى گرانبهايى به اطرافيان نجاشى، موافقت آنها را جلب كرده و قول تأييد و طرفدارى از آنان گرفته بودند.
عمرو عاص سخنان خود را از اينجا شروع كرد و با نجاشى چنين گفت:
«ما فرستادگان بزرگان مكهايم. تعدادى از جوانان سبك مغز در ميان ما پرچم مخالفت برافراشتهاند و از آيين نياكان خود برگشته و به بدگويى از خدايان ما پرداخته و آشوب و فتنه به پا كرده و در ميان مردم تخم نفاق پاشيدهاند و از موقعيت سرزمين شما سوء استفاده كرده و به اينجا پناه آوردند، ما از آن مىترسيم كه در اينجا نيز دست به اخلالگرى زنند، بهتر اين است كه آنها را به ما بسپاريد و به محل خود باز گردانيم ...» اين را گفتند و هدايايى را كه با خود آورده بودند، تقديم داشتند.
نجاشى گفت: تا من با نمايندگان اين پناهندگان به كشورم تماس نگيرم، نمىتوانم
1) 1- نجاشى اسم عامى بود همانند كسرى كه به تمام سلاطين حبشه گفته مىشد، اما اسم نجاشى معاصر پيامبر صلى الله عليه و آله اصحمه كه در زبان حبشى به معنى عطيه و بخشش است، بود.
در اين زمينه سخن بگويم و از آنجا كه اين بحث يك بحث مذهبى است بايد از نمايندگان مذهبى نيز در جلسهاى در حضور شما دعوت شود.
روز ديگر در يك جلسه مهم كه اطرافيان نجاشى و جمعى از دانشمندان مسيحى و جعفربن ابىطالب به نمايندگى مسلمانان و نمايندگان قريش، حضور داشتند، نجاشى پس از استماع سخنان نمايندگان قريش رو به جعفر كرد و از او خواست كه نظر خود را در اين زمينه بيان كند.
جعفر پس از اداى احترام چنين گفت: نخست از اينها بپرسيد آيا ما جزو بردگان فرارى اين جمعيت هستيم؟!
عمرو گفت: نه شما آزاديد.
جعفر گفت: سؤال كنيد آيا آنها دِيْنى بر ذمه ما دارند كه آن را از ما مىطلبند؟!
عمرو: نه ما هيچگونه مطالبهاى از شما نداريم.
جعفر: آيا خونى از شما ريختهايم كه آن را از ما مىطلبيد؟!
عمرو: نه چنين چيزى در كار نيست.
جعفر: پس از ما چه مىخواهيد كه اين همه ما را شكنجه و آزار داديد و ما از سرزمين شما كه مركز ظلم و بيدادگرى بود بيرون آمديم؟!
سپس جعفر رو به نجاشى كرد و گفت:
ما جمعى نادان بوديم، بت پرستى مىكرديم، گوشت مردار مىخورديم، انواع كارهاى زشت و ننگين انجام مىداديم، قطع رحم مىكرديم و نسبت به همسايگان خويش بدرفتارى داشتيم و نيرومندان ما ضعيفان را مىخوردند! ولى خداوند پيامبرى در ميان ما مبعوث كرد كه به ما دستور داده است هرگونه شبيه و شريك را از خدا دور سازيم و فحشا و منكرات و ظلم و ستم و قمار را ترك گوييم، به ما دستور داده نماز بخوانيم، زكات بدهيم، عدالت و احسان پيشه كنيم و بستگان خود را كمك نماييم.
نجاشى گفت: عيساى مسيح نيز براى همين مبعوث شده بود! سپس از جعفر پرسيد:
آيا چيزى از آياتى كه بر پيامبر شما نازل شده است حفظ دارى؟
جعفر گفت: آرى و سپس شروع به خواندن سوره مريم كرد.
حسن انتخاب جعفر، در مورد آيات تكان دهنده اين سوره، كه مسيح و مادرش را
از هرگونه تهمتهاى ناروا پاك مىسازد، اثر عجيبى گذاشت تا آنجا كه قطره هاى اشك شوق، از ديدگان دانشمندان مسيحى سرازير گشت و نجاشى صدا زد به خدا سوگند نشانههاى حقيقت در اين آيات نمايان است!
هنگامى كه عمرو خواست در اينجا سخنى بگويد و تقاضاى سپردن مسلمانان را به دست وى كند، نجاشى دست بلند كرد و محكم بر صورت عمرو كوبيد و گفت:
خاموش باش، به خدا سوگند اگر بيش از اين سخنى در مذمت اين جمعيت بگويى تو را مجازات خواهم كرد! اين جمله را گفت و رو به مأمورين كرد و صدا زد هداياى آنها را به آنان برگردانيد و آنها را از حبشه بيرون كنيد، و به جعفر و يارانش گفت: آسوده خاطر در كشور من زندگى كنيد!
اين پيشامد علاوه بر اثر تبليغى عميقى كه در زمينه شناساندن اسلام به جمعى از مردم حبشه داشت، سبب شد كه مسلمانان مكه به اين كشور همچون پايگاهى مطمئن حساب كنند و مسلمانان تازه وارد را براى آن روز كه قدرت كافى بيابند، به آنجا روانه سازند.
سالها گذشت. پيامبر صلى الله عليه و آله هجرت كرد و كار اسلام بالا گرفت و عهدنامه حديبيه امضا شد و پيامبر صلى الله عليه و آله متوجه فتح خيبر گشت. در آن روز كه مسلمانان از فرط شادى به خاطر در هم شكستن بزرگترين كانون خطر يهود در پوست نمىگنجيدند، از دور شاهد حركت دسته جمعى عدهاى به سوى سپاه اسلام بودند، چيزى نگذشت كه معلوم شد اين جمعيت همان مهاجران حبشهاند كه به آغوش وطن باز مىگردند در حالى كه قدرتهاى اهريمنى دشمنان در هم شكسته شده و نهال اسلام به قدر كافى ريشه دوانيده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله با مشاهده جعفر و مهاجران حبشه، اين جمله تاريخى را فرمود: «لا ادْرى «أَنَا بِفَتْحِ خَيْبَرٍ اسَرّ امْ بِقُدوُمِ جَعْفَرٍ؟!»؛ «نمىدانم از پيروزى خيبر خوشحالتر باشم يا از بازگشت جعفر؟»
مىگويند علاوه بر مسلمانان، هشت نفر از شاميان كه در ميان آنها يك راهب مسيحى بود و تمايل شديد به اسلام پيدا كرده بودند، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و پس از شنيدن آيات سوره يس به گريه افتادند و مسلمان شدند و گفتند چقدر اين آيات به تعليمات راستين مسيح شباهت دارد.
طبق روايتى كه در تفسير المنار از سعيدبن جبير نقل شده، نجاشى سى نفر از بهترين ياران خود را به عنوان اظهار علاقه به پيامبر صلى الله عليه و آله و آيين اسلام به مدينه فرستاد و همانها بودند كه با شنيدن آيات سوره يس گريستند و اسلام را پذيرفتند، آيات فوق نازل شد و از اين مؤمنان تجليل كرد (1)و (2)
در اين آيات مقايسهاى ميان يهوديان و مسيحيانى كه معاصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بودهاند شده است.
در نخستين آيه يهود و مشركان در يك صف قرار داده شدهاند و مسيحيان در صف ديگر، در آغاز مىگويد: «سرسخترين دشمنان مومنان، يهود و مشركان هستند، و بامحبتترين آنها نسبت بهمؤمنان مدعيانمسيحيتاند»؛ لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى ....
تاريخ اسلام بخوبى گواه اين حقيقت است؛ زيرا در بسيارى از صحنههاى نبردهاى ضد اسلامى، يهود بطور مستقيم يا غير مستقيم دخالت داشتند و از هرگونه كار شكنى و دشمنى خود دارى نمىكردند، افراد بسيار كمى از آنها به اسلام گرويدند، در حالى كه در غزوات اسلامى، كمتر مسلمانان را مواجه با مسيحيان مىبينيم و نيز افراد زيادى از آنها را مشاهده مىكنيم كه به صفوف مسلمين پيوستند.
سپس قرآن دليل اين تفاوت روحيه و خط مشى اجتماعى را طى چند جمله بيان مىكند:
نخست اينكه، در ميان آنها جمعى دانشمند بودند كه به اندازه دانشمندان دنياپرست يهود در كتمان حقيقت كوشش نداشتند؛ ... ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ ... (3)
و نيز در ميان آنها
1) 1. اين شأن نزول منافات با آن ندارد كه سوره مائده در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده باشد؛ زيرا اين سخن مربوط به اكثريت آيات سوره است. هيچ مانعى ندارد كه بعضى از آيات در حوادث قبل نازل شده باشد و به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله به مناسبتهايى در اين سوره قرار گيرد.
2) 2. تفسير نمونه، ج 5، ص 49.
3) 3- كشيش در اصل يك لغت سريانى است به معناى پيشوا و راهنماى مذهبى مسيحيان مىباشد و به عربىقسيس گفته مىشود و جمع آن «قسيسين» است.
جمعى تارك دنيا بودند كه درست در نقطه مقابل حريصان يهود گام برمىداشتند، هر چند گرفتار انحرافاتى بودند ولى باز در سطحى بالاتر از يهود قرار داشتند ... وَرُهْباناً ....
بسيارى از آنها در برابر پذيرش حق خاضع بودند و تكبرى از خود نشان نمىدادند، در حالى كه اكثريت يهود به خاطر اينكه خود را نژاد برتر مىدانستند، از قبول آيين اسلام كه از نژاد يهود برنخاسته بود سر باز مىزدند؛ ... وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ.
به علاوه جمعى از آنان (همانند همراهان جعفر و جمعى از مسيحيان حبشه) «هنگامى كه آيات قرآن را مىشنيدند، اشك شوق از ديدگانشان به خاطر دست يافتن به حق سرازير مىشد»؛ وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ ....
با صراحت و شهامت و بىنظرى صدا مىزدند: «... پروردگارا! ما ايمان آورديم، ما را از گواهان حق و همراهان محمد صلى الله عليه و آله و ياران او قرار ده»؛ ... رَبَّنا آمَنَّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ.
آنها به قدرى تحت تأثير آيات تكان دهنده اين كتاب آسمانى قرار مىگرفتند كه مىگفتند: «چگونه ممكن است ما به خداوند يگانه و حقايقى كه از طرف او آمده است ايمان نياوريم در حالى كه انتظار داريم ما را در زمره جمعيت صالحان قرار دهد»؛ وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ.
البته همانطور كه در بالا اشاره كرديم، اين مقايسه بيشتر درباره يهود و مسيحيان معاصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است؛ زيرا يهود با اينكه داراى كتاب آسمانى بودند، به خاطر دلبستگى بيش از اندازه به ماديات، در صف مشركانى قرار گرفته بودند كه از نظر مذهبى با آنها هيچ وجه اشتراكى نداشتند. در حالى كه در ابتدا، يهوديان مبشران اسلام محسوب مىشدند و انحرافاتى همانند تثليث و غلو مسيحيت را نداشتند، اما دنيا پرستى شديد آنها را به كلى از حق بيگانه كرد، در حالى كه مسيحيان آن عصر چنين نبودند.
ولى تاريخ گذشته و معاصر به ما مىگويد: مسيحيان قرون بعد، درباره اسلام و مسلمين مرتكب جناياتى شدند كه دست كمى از يهود نداشت.
جنگهاى طولانى و خونين صليبى در گذشته و تحريكات فراوانى كه امروز از ناحيه استعمار كشورهاى مسيحى بر ضد اسلام و مسلمين مىشود، چيزى نيست كه بر
كسى پنهان باشد، بنابر اين نبايد آيات فوق را به عنوان يك قانون كلى در باره همه مسيحيان دانست. جملههاى: وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ .... و ما بعد آن، گواه بر اين است كه اين آيات درباره جمعى از مسيحيان معاصر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است.
در دو آيه بعد به سرنوشت اين دو طايفه و پاداش و كيفر آنها اشاره شد، نخست مىگويد: آنها كه در برابر افراد با ايمان، محبت نشان دادند و در مقابل آيات الهى سر تسليم فرود آوردند و با صراحت ايمان خود را اظهار داشتند، خداوند در برابر اين، به آنها باغهاى بهشت را پاداش مىدهد كه از زير درختان آن نهرها جارى است و جاودانه در آن مىمانند و اين است جزاى نيكوكاران؛ فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ. (1)
در مقابل، آنها كه راه دشمنى را پيمودند و كافر شدند و آيات خدا را تكذيب كردند، اهل دوزخاند؛ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ. (2)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ (67) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْكافِرِينَ (68) وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ (69) (1)
67- آيا نديدند كه ما حرم امنى براى آنها قرار داديم، در حالى كه مردم را در اطراف آنها (در بيرون اين حرم) مىربايند؟ آيا به باطل ايمان مىآورند و نعمت خداوند را كفران مىكنند؟
68- چه كسى ستمكارتر از آن كس است كه بر خداوند دروغ مىبندد، يا حق را پس از آنكه به سراغش آمد تكذيب مىكند؟ آيا جايگاه كافران در دوزخ نيست؟
69- و آنها كه در راه ما (با خلوص نيت) جهاد كنند، قطعا هدايتشان خواهيم كرد و خداوند با نيكوكاران است.
در تفسير در المنثور، ذيل آيه مورد بحث از ابن عباس چنين نقل شده است گروهى از مشركان گفتند: اى محمد! اگر ما داخل در دين تو نمىشويم، تنها به خاطر اين است كه
1) 1. عنكبوت.
مىترسيم مردم ما را بربايند (و به سرعت نابود كنند) چون جمعيت ما كم است و جمعيت مشركان عرب بسيارند، به محض اينكه به آنها خبر رسد كه ما وارد دين تو شدهايم، به سرعت ما را مىربايند و خوراك يك نفر از آنها هستيم! در اينجا آيه: أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا ... نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
در آيات گذشته نيز به اين بهانه مشركان، به صورت ديگرى اشاره شده بود كه ما مىترسيم اگر اظهار ايمان كنيم و به دنبال آن هجرت نماييم، زندگى ما مختل شود كه قرآن از طرق مختلف به آنها پاسخ گفت.
در آيات مورد بحث قرآن، از طريق ديگرى به آنها پاسخ مىگويد و مىفرمايد:
«آيا آنها نديدند كه ما براى آنها حرم امنى قرار داديم (سرزمين پاك و مقدس مكه)»؛ أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً ....
در حالى كه عرب در ناامنى به سر مىبرند و در بيرون اين سرزمين انسانها را مىربايند، همه جا غارت است و كشتار، اما اين سرزمين همچنان امن و امان باقى مانده است؛ ... وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ....
خداوندى كه قادر است در اين درياى متلاطم و طوفانى سرزمين حجاز، حرم مكه را همچون جزيرهاى آرام و امن و امان قرار دهد، چگونه قدرت ندارد آنها را در برابر دشمنان حفظ كند؟ و چگونه آنها از اين مردم ضعيف و ناتوان در برابر خداوند بزرگ و قادر متعال وحشت دارند؟! «آيا با اين حال آنها به باطل ايمان مىآورند و نعمت خدا را كفران مىكنند؟!»؛ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ.
كوتاه سخن اينكه خداوندى كه مىتواند در ميان يك سرزمين گسترده بحرانى، كه جمعى از مردم نيمه وحشى در آن سكونت دارند يك منطقه كوچك را در امنيت فرو برد، چگونه نمىتواند انسانهاى مؤمن را در ميان انبوهى كافر و بى ايمان حفظ كند؟ پس از ذكر اين دليل روشن، در آيه بعد چنين نتيجهگيرى و جمعبندى مىكند: «آيا كسى ظالمتر از آنها كه بر خداوند دروغ مىبندند، يا حق را پس از آن كه به سراغشان آمد انكار مىكنند، پيدا مىشود؟!»؛ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُ ....
ما دلايل آشكارى براى شما اقامه كرديم كه جز «اللَّه» شايسته پرستش نيست. اما شما بر خداوند دروغ مىبنديد و شريكانى براى او مىتراشيد و حتى مدعى هستيد كه
اين يك برنامه الهى است! از سوى ديگر قرآنى بر شما نازل كرديم كه نشانههاى حق در آن است، اما شما همه اينها را ناديده گرفته و پشت سر افكنديد، آيا ظلم و ستمى از اين برتر تصور مىشود؟ ظلم بر خويشتن و ظلم بر همه انسانها، چرا كه شرك و كفر، ظلم عظيم است.
به تعبير ديگر آيا ظلم به معنى وسيع كلمه جز انحراف و خارج ساختن چيزى از محل شايستهاش است؟ آيا بدتر از اين پيدا مىشود كه انسان يك مشت سنگ و چوب بىارزش را همرديف خالق آسمانهاو زمين قرار دهد؟ به علاوه شرك، خمير مايه همه مفاسد اجتماعى است و ستمهاى ديگر در واقع از آن سرچشمه مىگيرد، هواپرستى، مقامپرستى و دنياپرستى هر كدام نوعى از شرك است.
ولى بدانيد عاقبت شومى در انتظار مشركان است، «آيا محل و جايگاه كافران دوزخ نيست؟»؛ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْكافِرِينَ.
قابل توجه اينكه در 15 مورد از قرآن مجيد افرادى به عنوان ظالمترين مردم معرفى شدهاند كه همه آنها با جمله استفهاميه من اظلم (استفهام انكارى) شروع شده است.
دقت در اين آيات نشان مىدهد كه آيات مزبور گرچه مسائل متنوعى ظاهراً در آنها مطرح است، اما همه آنها به ريشه شرك بازمىگردد، بنابر اين هيچ تضادى در ميان آنها نيست. (1)
آخرين آيه مورد بحث كه در عين حال آخرين آيه سوره عنكبوت است واقعيت مهمى را بيان مىكند كه عصارهاى از تمام اين سوره و هماهنگ با آغاز آن است.
مىفرمايد: راه خدا گرچه مشكلات فراوان دارد، مشكل از نظر شناخت حق، مشكل از نظر وسوسههاى شياطين جن و انس، مشكل از نظر مخالفت دشمنان سرسخت و بىرحم و مشكل از نظر لغزشهاى احتمالى، اما در اينجا يك حقيقت است كه به شما در برابر اين مشكلات نيرو و اطمينان مىدهد و حمايت مىكند و آن اينكه: «كسانى كه در
1) 1. براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 183- ذيل آيه 21 سوره انعام- مراجعه فرماييد.
راه ما جهاد كنند ما آنها را به طرق خويش هدايت مىكنيم، و خداوند با نيكوكاران است»؛ وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ. (1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ (1) وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ (2) وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ فِي كَبَدٍ (4) أَ يَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ (5) يَقُولُ أَهْلَكْتُ مالًا لُبَداً (6) أَ يَحْسَبُ أَنْ لَمْ يَرَهُ أَحَدٌ (7) (2)
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1- قسم به اين شهر مقدس (مكه).
2- شهرى كه تو ساكن آن هستى!
3- و قسم به پدر و فرزندش (ابراهيم خليل و اسماعيل ذبيح).
4- كه ما انسان را در رنج آفريديم (و زندگى او مملو از رنجها است).
5- آيا او گمان مىكند كه هيچكس قادر نيست بر او دست يابد؟!
6- مىگويد: مال زيادى را (در كارهاى خير) تلف كردهام!
7- آيا گمان مىكند هيچكس او را نديده (و نمىبيند)؟
سنت قرآن در بسيارى از موارد بر اين است كه بيان حقايق بسيار مهم را با سوگند شروع مىكند، سوگندهايى كه خود نيز سبب حركت انديشه و فكر و عقل انسان است، سوگندهايى كه ارتباط خاصى با همان مطلب مورد نظر دارد.
در اينجا نيز براى بيان اين واقعيت كه زندگى انسان در دنيا توأم با درد و رنج است، از سوگند تازهاى شروع مىكند و مىفرمايد:
«قسم به اين شهر مقدس شهر مكه»؛ لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. (1)
«شهرى كه تو ساكن آن هستى»؛ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ.
گرچه در اين آيات نام مكه صريحا نيامده است، ولى با توجه به مكى بودن سوره از يك سو و اهميت فوق العاده اين شهر مقدس از سوى ديگر، پيدا است كه منظور همان مكه است و اجماع مفسران نيز بر همين است.
البته شرافت و عظمت سرزمين مكه ايجاب مىكند خداوند به آن سوگند ياد نمايد، چرا كه نخستين مركز توحيد و عبادت پروردگار در اينجا ساخته شده و انبياى بزرگ عليهم السلام گرد اين خانه طواف كردهاند، ولى جمله: وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ مطلب تازهاى در بر دارد، مىگويد: اين شهر به خاطر وجود پر فيض و پر بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شايسته اين سوگند شده است.
حقيقت همين است كه ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آنها است، مبادا كفار مكه تصور كنند اگر قرآن به اين سرزمين قسم ياد مىكند، براى وطن آنها و يا كانون بتهايشان اهميت قايل شده است، نه چنين نيست، تنها ارزش اين شهر (گذشته از سوابق تاريخى خاص آن) به خاطر وجود ذى جود بنده خاص خداوند محمد صلى الله عليه و آله است.
اى كعبه را ز يمن قدوم تو صد شرف وى مرده را ز مقدم پاك تو صد صفا
بطحا ز نور طلعت تو يافته فروغ يثرب ز خاك تو با رونق و نوا
در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه من به اين شهر مقدس سوگند ياد نمىكنم در حالى كه احترام تو را هتك كردهاند و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمردهاند.
اين توبيخ و سرزنش شديدى است نسبت به كفار قريش كه آنها خود را خادمان و حافظان حرم مكه مىپنداشتند و براى اين سرزمين آنچنان احترامى قايل بودند كه حتى اگر قاتل پدرشان در آنجا ديده مىشد، در امان بود. حتى مىگويند كسانى كه از پوست
1) 1- «لا» در اينجا زائده است و براى تأكيد آمده، البته طبق تفسير ديگرى احتمال دارد «لا» نافيه باشد.
درختان مكه بر مىگرفتند و به خود مىبستند، به خاطر آن در امان بودند.
ولى با اين حال چرا تمام اين آداب و سنن در مورد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله زير پا گذاشته شد؟! چرا هرگونه اذيت و آزار نسبت به او و يارانش روا مىداشتند و حتى خونشان را مباح مىشمردند؟!
اين تفسير در حديثى از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است. (1)
سپس مىافزايد: «و قسم به پدر و فرزندش»؛ وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ.
در اينكه منظور از اين پدر و فرزند كيست؟ تفسيرهاى متعددى ذكر كردهاند.
نخست اينكه منظور از والد ابراهيم خليل عليه السلام و از ولد اسماعيل ذبيح عليه السلام است و با توجه به اينكه در آيه قبل، به شهر مكه سوگند ياد شده و مىدانيم ابراهيم و فرزندش عليهما السلام بنيانگذار كعبه و شهر مكه بودند، اين تفسير بسيار مناسب به نظر مىرسد. بخصوص اينكه عرب جاهلى نيز براى حضرت ابراهيم و فرزندش عليهما السلام اهميت فوق العادهاى قايل بود و به آنها افتخار مىكرد و بسيارى از آنها نسب خود را به آن دو مىرساندند. ديگر اينكه منظور آدم و فرزندانش عليهم السلام است.
سوم اينكه منظور آدم عليه السلام و پيامبرانى هستند كه از دودمان او برخاستهاند.
چهارم اينكه منظور سوگند به هر پدر و فرزندى است، چرا كه مساله تولد و بقاى نسل انسانى در طول ادوار مختلف، از شگفتانگيزترين بدايع خلقت است و خداوند مخصوصا به آن سوگند ياد كرده است.
جمع ميان اين چهار تفسير نيز بعيد نيست، هر چند تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مىرسد.
سپس به چيزى مىپردازد كه هدف نهايى اين سوگندها است. مىفرمايد:
«مسلما ما انسان را در رنج آفريديم»؛ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ فِي كَبَدٍ.
كبد به گفته طبرسى در مجمع البيان در اصل به معنى شدت است، و لذا هنگامى كه شير غليظ شود تكبّد اللبن مىگويند.
ولى به گفته راغب در مفردات كبد (بر وزن حسد) به معنى دردى است كه عارض كبد انسان (جگر سياه) مىشود و سپس به هرگونه مشقت و رنج اطلاق شده است.
1) 1- مجمع البيان، ج 10، ص 493.
ريشه اين لغت هر چه باشد مفهوم فعلى آن همان رنج و ناراحتى است.
آرى انسان از آغاز زندگى حتى از آن لحظهاى كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مىشود، مراحل زيادى از مشكلات و درد و رنجها را طى مىكند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفوليت، و سپس جوانى، و از همه مشكلتر دوران پيرى، مواجه به انواع مشقتها و رنجها است، و اين است طبيعت زندگى دنيا، و انتظار غير آن داشتن اشتباه است اشتباه، و به گفته شاعر عرب:
طبعت على كدر و أنت تريدها صفوا من الأقذار و الأكدار
و مكلفوا الأيام ضد طباعها متطلب في الماء حذوه نار (1)
طبيعت جهان بر كدورت است و تو مىخواهى از هرگونه كدورت و ناپاكى پاك باشد؟ هر كس دوران جهان را بر ضد طبيعتش بطلبد همچون كسى است كه در ميان امواج آب شعله آتش جستجو مىكند! نگاهى به زندگى انبيا و اولياءاللَّه نيز نشان مىدهد كه زندگى اين گلهاى سرسبد آفرينش نيز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرين بود، هنگامى كه دنيا براى آنها چنين باشد، وضع براى ديگران روشن است.
و اگر افراد يا جوامعى را مىبينيم كه به ظاهر درد و رنجى ندارند يا بر اثر مطالعات سطحى ما است، و لذا وقتى نزديكتر مىشويم به عمق درد و رنجهاى همين صاحبان زندگى مرفه آشنا مىگرديم و يا اينكه براى مدتى محدود و زمانى استثنايى است كه قانون كلى جهان را بر هم نمىزند.
سپس مىافزايد: «آيا اين انسان گمان مىكند كه هيچكس قادر نيست بر او دست بيابد؟»؛ أَ يَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ.
اشاره به اينكه آميختگى زندگى انسان با آنهمه درد و رنج دليل بر اين است كه او قدرتى ندارد.
ولى او بر مركب غرور سوار است، و هر كار خلاف و گناه و جرم و تجاوزى را مرتكب مىشود گويى خود را در امن و امان مىبيند، و از قلمرو مجازات الهى بر كنار تصور مىكند، هنگامى كه به قدرت مىرسد تمام احكام الهى را زير پا مىگذارد، و مطلقا
1) 1. مسكّنالفؤاد، ص 14.
خدا را بنده نيست، آيا به راستى چنين مىپندارد كه از چنگال مجازات پروردگار رهايى مىيابد، چه اشتباه بزرگى! اين احتمال نيز داده شده كه منظور ثروتمندانى هستند كه مىپنداشتند احدى توانايى ندارد ثروت آنها را بگيرد.
و نيز گفته شده منظور كسانى هستند كه معتقد بودند احدى آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمىكنند.
ولى آيه مفهوم جامعى دارد كه ممكن است همه اين تفسيرها را شامل شود.
بعضى گفتهاند: آيه فوق اشاره به مردى از قبيله جمح كه ابو الاسد ناميده مىشد، او به قدرى نيرومند بود كه روى يك قطعه چرم مىنشست ده نفر مىخواستند آن را از زير پاى او بكشند نمىتوانستند، چرم پاره پاره مىشد و او از جا تكان نمىخورد!
ولى نظر داشتن آيه به چنين فرد يا افراد مغرورى مانع از عموميت مفهوم آن نيست.
سپس در ادامه همين سخن مىافزايد: «او مىگويد من مال زيادى را تباه كردم»؛ يَقُولُ أَهْلَكْتُ مالًا لُبَداً. و اين اشاره به كسانى است كه وقتى به آنها پيشنهاد صرف مال در كار خيرى مىكردند از روى غرور و نخوت مىگفتند: ما بسيار در اين راهها صرف كردهايم در حالى كه چيزى براى خدا انفاق نكرده بودند، و اگر اموالى به اين و آن داده بودند براى تظاهر و ريا كارى و اغراض شخصى بوده است.
بعضى نيز گفتهاند: آيه اشاره است به كسانى كه اموال زيادى در دشمنى با اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله و توطئههاى ضد اسلامى صرف كرده بودند، و به آن افتخار مىكردند، همانگونه كه در حديثى آمده است كه در روز جنگ خندق هنگامى كه على عليه السلام اسلام را به عمرو بن عبد وَدّ عرضه نمود، او در پاسخ گفت: «فَأَيْنَ ما أَنْفَقْتُ فِيكُمْ مالًا لُبَداً»؛ «پس آنهمه اموالى كه بر ضد شما مصرف كردم چه مىشود؟!»
بعضى نيز گفتهاند: آيه ناظر به بعضى از سران قريش مانند حارثبن عامر است كه مرتكب گناهى شده بود راه نجات را از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال كرد حضرت دستور كفاره به او داد.
او گفت: اموال من از آن روز كه وارد دين اسلام شدم در كفارات و نفقات نابود شد!
جمع ميان هر سه تفسير نيز بى مانع است، هر چند تفسير اول تناسب بيشترى با آيه
بعد دارد.
تعبير به اهلكت اشاره به اين است كه اموال او در حقيقت نابود شده و بهرهاى عايدش نمىشود.
لُبَد (بر وزن لغت) به معنى شىء متراكم و انبوه است و در اينجا به معنى مال فراوان است.
سپس مىافزايد: «آيا گمان مىكند كه هيچكس او را نديده و نمىبيند؟!»؛ أَ يَحْسَبُ أَنْ لَمْ يَرَهُ أَحَدٌ.
او از اين حقيقت غافل است كه خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع مىبيند، بلكه از اعماق قلب و روح او نيز آگاه است، و از نيات او با خبر، مگر ممكن است خدايى كه وجود بى انتهايش به همه چيز احاطه دارد چيزى را نبيند و نداند؟! اين غافلان بىخبرند كه بر اثر جهل و ناآگاهى خود را از مراقبت دائمى پروردگار بر كنار مىپندارند.
آرى خدا مىداند اين اموال را از كجا به دست آورده؟ و در چه راهى مصرف كرده است؟! در حديثى از ابن عباس نقل شده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«لا يجاوز قدما عبد حتّى يسأل عن أربع: عن شبابه فيما أبلاه و عن عمره فيما أفناه و عن ماله من أين جمعه و فيما أنفقه و عن حبّنا أهلالبيت». (1)
«در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم بر نمىدارد تا از چهار چيز سؤال شود:
از عمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده؟ و از مالش كه از كجا جمعآورى نموده، و در چه راه مصرف كرده است؟ و از عملش كه چه كارى انجام داده؟ و از محبت ما اهل بيت!»
كوتاه سخن اينكه چگونه انسان مغرور مىشود و ادعاى قدرت مىكند در حالى كه زندگى او با درد و رنج عجين است، اگر مالى دارد به شبى است، و اگر جانى دارد به تبى است! وانگهى چگونه ادعا مىكند كه من اموال فراوانى در راه خدا انفاق كردهام، در حالى كه او از نيتش آگاه است، هم كيفيت تحصيل آن اموال نامشروع را مىداند و هم چگونگى صرف كردن رياكارانه و مغرضانه آن را. (2)
اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است.
اين سوره چنانكه از نامش پيدا است، اشاره به داستان تاريخى معروفى مىكند كه در سال تولد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله واقع شده و خداوند خانه كعبه را از شر لشكر عظيم كفار كه از سرزمين يمن سوار بر فيل آمده بودند، حفظ فرمود.
اين سوره يادآور آن داستان عجيب است كه بسيارى از مردم مكه آن را به خاطر داشتند؛ زيرا در گذشته نزديكى واقع شده بود.
يادآورى اين داستان هشدارى است به كفار مغرور و لجوج كه بدانند در برابر قدرت خدا، كمترين قدرتى ندارند، خداوندى كه لشكر عظيم فيل را با آن پرندگان كوچك، و آن سنگريزههاى نيمبند (... بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ) در هم كوبيد، قدرت دارد كه اين مستكبران لجوج را نيز مجازات كند.
نه قدرت آنها عظيمتر از قدرت ابرهه بود و نه لشكر و نفرات آنها هرگز به آن حد مىرسيد؛ يعنى شما كه اين ماجرا را با چشم خود ديديد، چرا از مركب غرور پايين نمىآييد؟! در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است: «هر كسى سوره فيل را در نماز واجب بخواند، در قيامت هر كوه و زمين هموار و كلوخى براى او شهادت مىدهد كه او از نمازگزاران است و منادى صدا مىزند در باره بنده من راست
گفتيد، شهادت شما را به سود يا زيان او مىپذيرم، بندهام را بدون حساب داخل بهشت كنيد او كسى است كه من وى را دوست دارم و عملش را نيز دوست دارم».
بديهى است اين همه فضيلت و ثواب و پاداش عظيم از آن كسى است كه با خواندن اين آيات از مركب غرور پياده شود و در طريق رضاى حق گام بردارد. (1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ (1) أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ (2) وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ (3) تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ (4) فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ (5) (2)
بنام خداوند بخشنده مهربان
1- آيا نديدى پروردگارت با اصحاب فيل (لشكر ابرهه كه به قصد نابودى كعبه آمده بودند) چه كرد؟!
2- آيا نقشه آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟
3- و بر سر آنها پرندگانى را گروه گروه فرستاد.
4- كه با سنگهاى كوچكى آنها را هدف قرار مىدادند.
5- در نتيجه آنها را همچون كاه خورده شده قرار داد.
در حديثى از امام علىبن الحسين عليهما السلام مىخوانيم: ابوطالب همواره با شمشيرش از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دفاع مىكرد، تا آنجا كه مىفرمايد: « (روزى) ابوطالب عرض كرد فرزند.
برادر! آيا تو مبعوث به همه مردم شدهاى، يا تنها به قوم خودت؟» پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نه، مبعوث به جميع انسانها شدهام، از سفيد و سياه، عرب و عجم، سوگند به كسى كه جانم در دست او است كه من همه انسانهاى سفيد پوست و سياه پوست را به اين آيين دعوت مىكنم و تمام كسانى كه بر قله كوهها و درياها هستند، به اين آيين فرا مىخوانم و من تمام زبانهاى فارس و روم را دعوت مىكنم».
هنگامى كه اين سخن به گوش قريش رسيد، تعجب كردند و گفتند: آيا گوش به سخنان فرزند برادرت نمىدهى كه چه مىگويد؟ به خدا سوگند اگر مردم فارس و روم اين سخنان را بشنوند، ما را از سرزمينمان مىربايند! و سنگهاى خانه كعبه را قطعه قطعه جدا مىكنند! اينجا بود كه خداوند آيه شريفه: وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ ...؛ «آنها گفتند اگر ما هدايت را بپذيريم، ما را از سرزمينمان مىربايند!، آيا ما آنها را در حرم أمنى كه ثمرات هر چيز را به سوى آن مىآورند جاى نداديم؟.» (1)
خداوند در باره اين سخن آنها كه خانه كعبه را متلاشى مىكنند، سوره فيل را نازل كرد (و به آنها گوشزد نمود كه هيچكس قادر بر چنين كارى نيست). (2)
مفسران و مورخان اين داستان را به صورتهاى مختلفى نقل كردهاند و در سال وقوع آن نيز گفتگو دارند، اما اصل داستان آنچنان مشهور است كه در رديف اخبار متواتر قرار گرفته و ما آن را طبق روايات معروف كه از سيره ابن هشام و بلوغ الارب و بحار الانوار و مجمع البيان خلاصه كردهايم مىآوريم:
پادشاهى به نام ذونواس، مسيحيان نجران را كه در نزديكى آن سرزمين مىزيستند تحت شكنجه شديد قرار داد، تا از آيين مسيحيت بازگردند، (قرآن اين ماجرا را به عنوان اصحاب الاخدود در سوره بروج آورده و ما آن را در تفسير همان سوره مشروحا بيان كردهايم).
بعد از اين جنايت بزرگ مردى به نام دوس از ميان آنها جان سالم به در برد و خود را به قيصر روم كه بر آيين مسيح بود رسانيد و ماجرا را براى او شرح داد.
چون فاصله ميان روم و يمن زياد بود قيصر نامهاى به نجاشى سلطان حبشه نوشت، تا انتقام نصاراى نجران را از ذو نواس بگيرد و نامه را با همان شخص براى نجاشى فرستاد.
نجاشى سپاهى عظيم بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهى شخصى به نام ارياط روانه يمن كرد، ابرهه نيز يكى از فرماندهان اين سپاه بود.
ذو نواس شكست خورد و ارياط حكمران يمن شد. بعد از مدتى، ابرهه بر ضد او قيام كرد و او را از بين برد و بر جاى او نشست.
وقتى خبر اين ماجرا به نجاشى رسيد، تصميم گرفت ابرهه را سركوب كند، ابرهه براى نجات خويش موهاى سر خود را تراشيد و با مقدارى از خاك يمن به نشانه تسليم كامل نزد نجاشى فرستاد و اعلام وفادارى كرد. نجاشى چون چنين ديد او را بخشيد و در پست خود ابقا نمود.
در اين هنگام ابرهه براى اثبات خوش خدمتى، كليساى بسيار زيبا و مهمى بنا كرد كه مانند آن در آن زمان در كره زمين وجود نداشت و به دنبال آن تصميم گرفت مردم جزيره عربستان را به جاى كعبه به سوى آن فرا خواند و تصميم گرفت آنجا را كانون حج عرب سازد و مركزيت مهم مكه را به آنجا منتقل كند.
براى همين منظور مبلغان بسيارى به اطراف و در ميان قبايل عرب و سرزمين حجاز فرستاد، اعراب كه سخت به مكه و كعبه علاقه داشتند و آن را از آثار بزرگ ابراهيم خليل عليه السلام مىدانستند، احساس خطر كردند.
طبق بعضى از روايات گروهى آمدند و مخفيانه كليسا را آتش زدند و طبق نقل ديگرى بعضى آن را مخفيانه آلوده و ملوث ساختند و به اين ترتيب در برابر اين دعوت بزرگ عكس العمل شديد نشان دادند و معبد ابرهه را بى اعتبار كردند.
ابرهه سخت خشمگين شد و تصميم گرفت خانه كعبه را به كلى ويران سازد، تا هم انتقام گرفته باشد و هم عرب را متوجه معبد جديد كند، با لشكر عظيمى كه بعضى از سوارانش از فيل استفاده مىكردند، عازم مكه شد.
هنگامى كه نزديك مكه رسيد، كسانى را فرستاد تا شتران و اموال اهل مكه را به غارت آورند و در اين ميان دويست شتر از عبد المطلب غارت شد.
ابرهه كسى را به داخل مكه فرستاد و به او گفت بزرگ مكه را پيدا كند و به او بگويد ابرهه پادشاه يمن مىگويد: من براى جنگ نيامدهام، تنها براى اين آمدهام كه اين خانه كعبه را ويران كنم، اگر شما دست به جنگ نبريد نيازى به ريختن خونتان ندارم! فرستاده ابرهه وارد مكه شد و از رييس و شريف مكه جستجو كرد، همه عبد المطلب را به او نشان دادند، ماجرا را نزد عبد المطلب بازگو كرد، عبد المطلب نيز گفت: ما توانايى جنگ با شما را نداريم و اما خانه كعبه را خداوند خودش حفظ مىكند.
فرستاده ابرهه به عبد المطلب گفت: «بايد با من نزد او بيايى، هنگامى كه عبد المطلب وارد بر ابرهه شد، او سخت تحت تأثير قامت بلند و قيافه جذاب و ابهت فوق العاده عبدالمطلب قرار گرفت، تا آنجا كه ابرهه براى احترام او از جا برخاست و روى زمين نشست و عبد المطلب را در كنار دست خود جاى داد؛ زيرا نمىخواست او را روى تخت در كنار خود بنشاند، سپس به مترجمش گفت از او بپرس حاجت تو چيست؟
مترجم گفت: حاجتم اين است كه دويست شتر را از من به غارت بردهاند، دستور دهيد اموالم را بازگردانند.
ابرهه سخت از اين تقاضا در عجب شد و به مترجمش گفت: «به او بگو هنگامى كه تو را ديدم عظمتى از تو در دلم جاى گرفت، اما اين سخن را كه گفتى در نظرم كوچك شدى، تو در باره دويست شترت سخن مىگويى، اما در باره كعبه كه دين تو و اجداد تو است و من براى ويرانىاش آمدهام مطلقا سخنى نمىگويى؟!» عبد المطلب گفت: «أَنَا رَبُّ الْإِبِلِ وَ إِنَّ لِلْبَيْتِ رَبّاً سَيَمْنَعُهُ»؛ (1)«من صاحب شترانم و اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مىكند» (اين سخن ابرهه را تكان داد و در فكر فرو رفت).
عبد المطلب به مكه آمد و به مردم اطلاع داد كه به كوههاى اطراف پناهنده شوند و خودش با جمعى كنار خانه كعبه آمد تا دعا كند و يارى طلبد، دست در حلقه در خانه كعبه كرد و اشعار معروفش را خواند:
لا همَّ أَنّ المَرءَ يمنع رَحلَه فامنع رِحالَكَ لا يَغلِبنَّ صليبهم و محالهم عدوا مِحالَكَ
1) 1. مستدركالوسائل، ج 9، ص 342.
إنْ كنتَ تاركهم و كعبتنا فأمر ما بدا لك جروا جميع بلادهم و الفيل كي يسبوا عيالكَ
عمدوا جمالك بكيدهم جهلا و ما راقبوا جلالك فانصر على آل الصليب و عابديه اليوم آلك. (1)
«خداوندا! هر كس از خانه خود دفاع مىكند، تو خانهات را حفظ كن! هرگز مباد روزى كه صليب آنها و قدرتشان بر نيروهاى تو غلبه كنند. آنها تمام نيروهاى بلاد خويش و فيل را با خود آوردهاند، تا ساكنان حرم تو را اسير كنند. خداوندا! هر كس از خانواده خويش دفاع مىكند، تو نيز از ساكنان حرم أمنت دفاع كن. و امروز ساكنان اين حرم را بر آل صليب و عبادت كنندگانش يارى فرما.»
سپس عبد المطلب به يكى از درههاى اطراف مكه آمد و در آنجا با جمعى از قريش پناه گرفت و به يكى از فرزندانش دستور داد بالاى كوه ابو قبيس بروند، ببيند چه خبر مىشود.
فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت: پدر! ابرى سياه از ناحيه دريا (درياى احمر) به چشم مىخورد كه به سوى سرزمين ما مىآيد، عبد المطلب خرسند شد و صدا زد: «يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ ادْخُلُوا مَنَازِلَكُمْ فَقَدْ أَتَاكُمُ اللَّهُ بِالنَّصْرِ مِنْ عِنْدِهِ»؛ (2)
«اى جمعيت قريش! به منزلهاى خود بازگرديد كه نصرت الهى به سراغ شما آمد.»
اين از يك سو، از سوى ديگر، ابرهه سوار بر فيل معروفش كه محمود نام داشت، با لشگر انبوهش براى درهم كوبيدن كعبه از كوههاى اطراف سرازير مكه شد، ولى هر چه بر فيل خود فشار مىآورد پيش نمىرفت، اما هنگامى كه سر او را به سوى يمن بازمىگرداندند، به سرعت حركت مىكرد، ابرهه از اين ماجرا سخت متعجب شد و در حيرت فرو رفت.
در اين هنگام پرندگانى از سوى دريا فرا رسيدند، همانند پرستوها و هر يك از آنها سه عدد سنگريزه با خود همراه داشت، يكى به منقار و دو تا در پنجهها، تقريبا به اندازه
نخود، اين سنگريزهها را بر سر لشگريان ابرهه فرو ريختند و به هر كدام از آنها اصابت مىكرد هلاك مىشد و بعضى گفتهاند: سنگريزهها به هر جاى بدن آنها مىافتاد سوراخ مىكرد و از طرف مقابل خارج مىشد.
در اين هنگام وحشت عجيبى بر تمام لشگر ابرهه سايه افكند، آنها كه زنده مانده بودند پا به فرار گذاشتند و راه يمن را سؤال مىكردند كه بازگردند، ولى پيوسته در وسط جاده مانند برگ خزان به زمين مىريختند.
خود ابرهه نيز مورد اصابت سنگى واقع شد و مجروح گشت و او را به صنعا (پايتخت يمن) بازگرداندند و در آنجا از دنيا رفت.
بعضى گفتهاند اولين بار كه بيمارى حصبه و آبله در سرزمين عرب ديده شد، آن سال بود.
تعداد فيلهايى را كه ابرهه با خود آورده بود، بعضى همان فيل محمود و بعضى هشت فيل و بعضى ده و بعضى دوازده نوشتهاند.
در همين سال مطابق مشهور پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله تولد يافت و جهان به نور وجودش روشن شد و لذا جمعى معتقدند كه ميان اين دو رابطهاى وجود داشته است.
به هر حال اهميت اين حادثه بزرگ به قدرى بود كه آن سال را عام الفيل (سال فيل) ناميدند و مبدأ تاريخ عرب شناخته شد. (1)
در نخستين آيه اين سوره، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را مخاطب قرارداده مىفرمايد: «آيا نديدى پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟»؛ أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ.
آنها با آن همه لشكر و قدرت آمده بودند تا خانه خداوند را ويران سازند و خداوند با لشكرى به ظاهر بسيار كوچك و ناچيز، آنها را درهم كوبيد. فيلها را با پرندههاى كوچك و سلاحهاى پيشرفته آن روز را، با سنگريزه سجيل از كار انداخت، تا ضعف و
1) 1- «سيره ابن هشام» ج 1، ص 38 تا 62، «بلوغ الارب» ج 1، ص 250 تا 263، «بحار الانوار» ج 15، ص 130 و مجمع البيان، ج 10، ص 542.
ناتوانى اين انسان مغرور و خيرهسر را در برابر قدرت الهى ظاهر و آشكار سازد.
تعبير به «أَ لَمْ تَرَا»؛ «آيا نديدى؟» با اينكه اين حادثه زمانى رخ داد كه پيامبر صلى الله عليه و آله ديده به جهان نگشوده بود و يا مقارن تولد آن حضرت صلى الله عليه و آله بود، به خاطر آن است كه حادثه مزبور بسيار نزديك به عصر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود و به علاوه به قدرى مشهور و معروف و متواتر بود كه گويى پيغمبر صلى الله عليه و آله با چشم مباركش آن را مشاهده كرده بود و جمعى از معاصران پيامبر صلى الله عليه و آله مسلما آن را با چشم خود ديده بودند.
تعبير به اصحاب الفيل به خاطر همان چند فيلى است كه آنها با خود از يمن آورده بودند، تا مخالفان را مرعوب سازند و شترها و اسبها از مشاهده آن رم كنند و در ميدان جنگ نمانند. (1)
سپس مىافزايد: «آيا خداوند نقشه آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟!»؛ أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ.
آنها قصد داشتند خانه كعبه را خراب كنند، به اين اميد كه به كليساى يمن مركزيت بخشند و تمام قبايل عرب را متوجه آنجا سازند، اما آنها نه تنها به مقصد خود نرسيدند، بلكه اين ماجرا كه آوازهاش در تمام جزيره عربستان پيچيد، بر عظمت مكه و خانه كعبه افزود و دلهاى مشتاقان را بيش از پيش متوجه آن ساخت و به آن ديار امنيت بيشترى بخشيد.
منظور از تضليل كه همان گمراه ساختن است، اين است كه آنها هرگز به هدف خود نرسيدند.
سپس به شرح اين ماجرا پرداخته، مىفرمايد: «خداوند پرندگانى را گروه گروه بر سر آنها فرستاد»؛ وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ.
ابابيل بر خلاف آنچه در زبانهاى مشهور است نام آن پرنده نبود، بلكه معنى وصفى دارد، بعضى آن را به معنى جماعات متفرقه دانستهاند، به اين معنى كه پرندگان مزبور گروه گروه از هر طرف به سوى لشكر فيل آمدند.
اين كلمه معنى جمعى دارد كه بعضى مفرد آن را ابابله به معنى گروهى از پرندگان يا
1) 1- فيل گرچه در اينجا فرد است ولى معنى جنس و جمع دارد.
اسبها و شتران دانستهاند و بعضى مىگويند جمعى است كه مفرد از جنس خود ندارد.
به هر حال طير در اينجا معنى جمعى دارد و اين دو واژه طير و ابابيل مجموعا به معنى پرندگان گروه گروه است (نه اينكه ابابيل نام آن پرندگان باشد).
در اينكه اين پرنده چه پرندهاى بوده است؟ همان طور كه در شرح داستان آوردهايم، مشهور اين است پرندگانى شبيه به پرستو و چلچله بودند كه از طريق درياى احمر برخاستند و به سراغ لشكر فيل آمدند.
در آيه بعد مىافزايد: «اين پرندگان آن لشكر را با سنگهاى كوچكى از سجيل (گلهاى متحجر) هدف قرار مىدادند»؛ تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ. (1)
چنانكه در شرح اين ماجرا از تواريخ و تفاسير و روايات نقل كرديم، هر يك از اين پرندگان كوچك، سه سنگريزه به اندازه نخود يا كوچكتر با خود داشتند، كه يكى را با منقار و دو تا را با پاهاى خويش حمل مىكردند و اين سنگهاى كوچك بر هر كس فرود مىآمد، او را از هم متلاشى مىساخت! چنان كه در آيه بعد مىفرمايد: «آنها را مانند كاه كوبيده شده قرار داد!»؛ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ.
«عصف» (بر وزن حذف) به معنى برگهايى است كه بر ساقه زراعت است و سپس خشكيده و كوبيده شده است و به تعبيرى ديگر به معنى كاه است و بعضى آن را به معنى پوسته گندم هنگامى كه در خوشه است، تفسير كردهاند و در اينجا مناسب، همان معنى اول است.
تعبير به ماكول اشاره به آن است كه اين كاه در زير دندانهاى حيوان بار ديگر كوبيده شده و كاملا از هم متلاشى شده، سپس معده حيوان نيز آن را براى سومين بار خورد كرده است و اين نشان مىدهد كه سنگ ريزهها بر هر كس فرو مىافتاد، او را كاملا از هم متلاشى مىكرد! اين تعبير علاوه بر اينكه دليل بر شدت متلاشى شدن آنها است، اشارهاى به بى ارزش بودن و ضعف و ناتوانى اين گروه و جمعيت طغيانگر و مستكبر و ظاهراً نيرومند است.
1) 1- «سجّيل» كلمهاى است فارسى كه از «سنگ» و «گل» گرفته شده است، بنابراين، نه همچون سنگ سخت است و نه همچون گل سست است.
جالب اينكه قرآن مجيد اين داستان مفصل و طولانى را در چند جمله كوتاه و كوبنده، در نهايت فصاحت و بلاغت، آورده است و در واقع روى نقطههايى انگشت گذارده كه به اهداف قرآن؛ يعنى بيدار ساختن گردنكشان مغرور و نشان دادن ضعف انسان در برابر قدرت عظيم خداوند كمك مىكند.
اين ماجرا نشان مىدهد كه معجزات و خوارق عادات- بر خلاف آنچه بعضى پنداشتهاند- لزومى ندارد كه به دست پيامبر صلى الله عليه و آله و امام عليه السلام ظاهر شود، بلكه در هر شرايطى كه خداوند بخواهد و لازم بداند انجام مىگيرد. هدف آن است كه مردم به عظمت خداوند و حقانيت آيين او آشنا شوند.
اين مجازات عجيب و اعجازآميز، با مجازات اقوام گردنكش ديگر يك فرق روشن دارد؛ زيرا مجازاتى همچون طوفان نوح، زلزله و سنگباران قوم لوط، تندباد قوم عاد و صاعقه قوم ثمود، يك سلسله حوادث طبيعى بودند كه فقط وقوع آنها در آن شرايط خاص معجزه بود.
ولى داستان نابودى لشكر ابرهه به وسيله سنگريزههايى كه از منقار و پاهاى آن پرندگان كوچك فرو مىافتاد، چيزى نيست كه شبيه حوادث طبيعى باشد.
برخاستن آن پرندگان كوچك و آمدن به سوى آن لشكر مخصوص و همراه آوردن سنگريزهها و نشانهگيرى خاص آنها و متلاشى شدن بدنهاى افراد يك لشكر عظيم با آن سنگهاى كوچك، همه امورى هستند خارق عادت، ولى مىدانيم اينها در برابر قدرت خداوند بسيار ناچيز است.
خداوندى كه در درون همين سنگريزهها قدرت اتمى آفريده كه اگر آزاد شود انفجار عظيمى توليد مىكند، براى او آسان است كه در آنها خاصيتى بيافريند كه اندام لشكر ابرهه را همانند عصف ماكول (كاه درهم كوبيده و خورده شده) قرار دهد.
هيچ نيازى نيست كه مانند بعضى از مفسران مصرى، براى توجيه اين حادثه بگوييم كه سنگها حامل ميكربهاى وبا، يا حصبه و آبله بودهاند. (1)
1) 1- تفسير عبده، جزو عمّ، ص 158.
اگر در بعضى از روايات آمده كه از بدنهاى مصدومين مانند مبتلايان به آبله خون و چرك مىآمد، دليل بر اين نيست كه آنها حتما به آبله مبتلا شده بودند.
همچنين نيازى به آن نيست كه بگوييم اين سنگريزهها، اتمهاى فشردهاى بودند كه خلاء موجود در ميان آنها از ميان رفته و فوق العاده سنگين بودند، به طورى كه به هر كجا فرود مىآمدند، سوراخ مىكردند.
اينها همه توجيهاتى است كه براى طبيعى جلوه دادن اين حادثه ذكر شده، و ما نيازى به اينها نمىبينيم. همين اندازه مىدانيم كه اين سنگها داراى چنان خاصيت عجيبى بود، كه بدنها را متلاشى مىكردند بيش از اين اطلاعى از آنها در دست نيست و به هر حال در برابر قدرت خداوند، هيچ كارى مشكل نيست. (1)
قابل توجه اينكه خداوند قدرت خود را در برابر مستكبران و گردنكشان در اين ماجرا به عالىترين وجهى نشان داده است، شايد مجازاتى سختتر از مجازات لشكر ابرهه در دنيا پيدا نشود كه جمعى چنان درهم كوبيده شوند كه به صورت كاه خورد شده و خورده شده (عصف ماكول) درآيند.
براى نابودى جمعيتى با آن همه قدرت و شوكت از سنگريزههايى سست و از پرندههاى ضعيف و كوچكى همانند پرستو استفاده شود، اين هشدارى است به همه گردنكشان و مستكبران جهان، تا بدانند در برابر قدرت او تا چه حد ناتوانند؟! حتى گاه مىشود خداوند اين مأموريتهاى بزرگ را به دست موجودات كوچكترى مىسپرد، مثلا ميكربى را كه هرگز با چشم ديده نمىشود، مأموريت مىدهد در يك مدت كوتاه به سرعت توالد و تناسل كند، و اقوام نيرومندى را به يك بيمارى خطرناك مسرى مانند وبا و طاعون مبتلا سازد و در مدتى كوتاه همه را مانند برگ خزان بر زمين ريزد.
سد عظيم مارب در يمن- چنانكه در تفسير سوره سبا گفتيم- وسيله پيدايش عمران
1) 1- و اگر در بعضى از تواريخ آمده است: اولين بار كه حصبه و آبله در بلاد عرب ديده شد در همان سال بود دليلى بر اين معنى نمىشود.
و آبادى فراوان و تمدن عظيم و نيرومندى شد و به دنبال آن طغيان اين قوم فزون گشت، ولى فرمان نابودى آن به طورى كه در بعضى از روايات آمده است به يك يا چند موش صحرايى سپرده شد! تا در آن سد عظيم نفوذ كنند و سوراخى در آن به وجود آوردند.
بر اثر نفوذ آب تدريجا اين سوراخ بزرگ و بزرگتر شد، سرانجام سد عظيم درهم شكست و آبى كه پشت آن متراكم بود، تمام آن آبادىها و خانهها و كاخها را ويران ساخت و آن جمعيت عظيم نابود يا در مناطق ديگر پراكنده و سرگردان شدند و اين قدرت نمايى خداوند بزرگ است.
از سوره آينده (سوره لايلاف) به خوبى استفاده مىشود كه يكى از اهداف سوره فيل يادآورى خاطره بزرگ نعمتهاى عظيم خداوند به قريش است تا به آنها نشان دهد كه اگر لطف پروردگار نبود نه آثارى از اين كانون مقدس يعنى مكه و كعبه وجود داشت و نه از قريش، شايد از مركب كبر و غرور فرود آيند و به دعوت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله گردن نهند.
از سوى ديگر اين ماجرا كه مقارن ميلاد مسعود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله واقع شد، در حقيقت زمينهساز آن ظهور بزرگ بود و پيامآور عظمت اين قيام و اين همان چيزى است كه مفسران از آن تعبير به ارهاص كردهاند. (1)
از سوى سوم تهديدى است كه به همه گردنكشان جهان اعم از قريش و غير آنها كه بدانند هرگز نمىتوانند در برابر قدرت پروردگار بايستند، چه بهتر كه پندار خام را از سر به در كنند و سر بر فرمان او نهند و تسليم حق و عدالت شوند.
از سوى چهارم، اهميت اين خانه بزرگ را نشان مىدهد كه وقتى دشمنان كعبه، توطئه نابودى آن را در سر مىپروراندند و مىخواستند مركزيت اين سرزمين ابراهيمى عليه السلام را به جاى ديگر منتقل كنند، خداوند چنان گوشمالى به آنها داد كه براى همگان مايه عبرت شد و بر اهميت اين كانون مقدس افزود.
از سوى پنجم خداوندى كه دعاى ابراهيم خليل عليه السلام را در باره امنيت اين سرزمين
1) 1- «ارهاص» به معناى معجزاتى است كه قبل از قيام پيامبر واقع مىشود و زمينه ساز دعوت او است.
مقدس اجابت فرمود و آن را تضمين نمود، در اين ماجرا نشان داد كه مشيتش بر اين قرار گرفته كه اين كانون توحيد و عبادت هميشه مركز امنى باشد.
جالب توجه اينكه ماجراى اصحاب فيل چنان در ميان عرب مسلم بود كه سرآغاز تاريخى براى آنها شد و همانگونه كه گفتيم قرآن مجيد با تعبير زيباى «الم تر- آيا نديدى؟» آن هم خطاب به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله كه در آن زمان نبود و نديد، از آن ياد مىكند كه نشانه ديگرى بر مسلم بودن اين ماجرا است.
صرف نظر از اين موارد هنگامى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله اين آيات را براى مشركان مكه خواند احدى آن را انكار نكرد، هرگاه مطلب مشكوكى بود لا اقل گروهى اعتراض مىكردند و اعتراض آنها مانند ساير اعتراضهايشان در تاريخ ثبت مىشد، به خصوص اينكه قرآن با جمله «أَ لَمْ تَرَا» مطلب را ادا كرده است.
در ضمن عظمت اين خانه مقدس با اين اعجاز مسلم تاريخى به ثبوت مىرسد. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 27، ص 343.
سوره قريش
اين سوره در مكه نازل شده و 4 آيه دارد.
محتوى و فضيلت تلاوت سوره قريش
اين سوره در حقيقت مكمل سوره فيل محسوب مىشود و آيات آن دليل روشنى بر اين مطلب است.
محتواى اين سوره بيان نعمت خداوند بر قريش و الطاف و محبتهاى او نسبت به آنهاست، تا حس شكرگزارى آنها تحريك شود و به عبادت پروردگارِ اين بيت عظيم كه تمام شرف و افتخارشان از آن است، قيام كنند.
همانگونه كه در آغاز سوره «و الضّحى» گفتيم آن سوره و سوره «أَ لَم نَشْرح» در حقيقت يك سوره محسوب مىشوند، همچنين سوره «فيل» و سوره «قريش»، چرا كه اگر درست در محتواى آن دو دقت كنيم، پيوند مطالب آنها به قدرى است كه مىتواند دليل بر وحدت آن دو باشد.
به همين دليل براى خواندن يك سوره كامل در هر ركعت از نماز، اگر كسى سورههاى فوق را انتخاب كند بايد هر دو را با هم بخواند.
براى توضيح بيشتر در اين زمينه به كتب فقهى (كتاب صلاة بحث قرائت) مراجعه شود.
در تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه
فرمود: «مَنْ قَرَأَها أُعْطِيَ مِنَ الْأَجْرِ عَشْرَ حَسَنَاتٍ، بِعَدَدِ مَنْ طَافَ بِالْكَعْبَةِ، وَ اعْتَكَفَ بِهَا»؛ (1)«كسى كه آن را بخواند به تعداد هر يك از كسانى كه در گرد خانه كعبه طواف كرده، يا در آنجا معتكف شده، ده حسنه به او مىدهد.»
مسلما چنين فضيلتى از آن كسانى است كه در پيشگاه خداوندى كه پروردگار كعبه است، سر تعظيم فرود آورده، او را عبادت كنند و احترام اين خانه را پاسدارى كرده و پيامش را با گوش جان بشنوند و به كار بندند. (2)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
لِإِيلافِ قُرَيْشٍ (1) إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ (2) فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ (3) الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (4) (3)
به نام خداوند بخشنده مهربان
1- (مجازات اصحاب الفيل) به خاطر اين بود كه قريش (به اين سرزمين مقدس) الفت گيرند (و مقدمات ظهور پيامبر فراهم شود).
2- الفت آنها در سفرهاى زمستانه و تابستانه است.
3- پس (به شكرانه اين نعمت بزرگ) بايد پروردگار اين خانه را عبادت كنند.
4- همان كس كه آنها را از گرسنگى نجات داد و از ناأمنى رهايى بخشيد.
از آنجا كه در سوره گذشته «سوره فيل»، شرح نابودى اصحاب الفيل و لشكريان ابرهه كه به قصد نابود كردن خانه كعبه و متلاشى ساختن اين كانون مقدس الهى آمده بودند، آمد، در اولين آيه اين سوره كه در واقع تكمله اى است براى سوره فيل
مىفرمايد: «ما لشكر فيل را نابود كرديم و آنها را همچون كاه درهم كوبيده شده متلاشى ساختيم تا قريش به اين سرزمين مقدس الفت گيرند و مقدمات ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فراهم گردد؛ «لِإِيلافِ قُرَيْشٍ». (1)
«ايْلاف» مصدر است وبه معنى الفت بخشيدن والفت بهمعنى اجتماعتوأم با انسجام و انس و التيام است و اينكه بعضى ايلاف را به مؤالفت و عهد و پيمان تفسير كردهاند، نه تناسبى با اين واژه دارد كه مصدر باب افعال است و نه با محتواى آيات اين سوره.
به هر حال منظور ايجاد الفت ميان قريش و سرزمين مقدس مكه و خانه كعبه است؛ زيرا آنها و تمام اهل مكه به خاطر مركزيت و امنيت اين سرزمين در آنجا سكنى گزيده بودند. بسيارى از مردم حجاز هر سال به آنجا مىآمدند، مراسم حج را به جا مىآوردند، و مبادلات اقتصادى و ادبى داشتند و از بركات مختلف اين سرزمين استفاده مىنمودند.
همه اينها در سايه امنيت ويژه آن بود، اگر با لشكركشى ابرهه و امثال او اين امنيت خدشهدار مىشد ياخانه كعبه ويران مىگشت ديگركسىبااين سرزمينالفتىپيدا نمىكرد.
واژه قريش به طورى كه بسيارى از مفسران و ارباب لغت گفتهاند در اصل به معنى نوعى از حيوانات بزرگ دريايى است كه هر حيوانى را به آسانى مىخورد! اين عبارت از ابن عباس معروف است كه وقتى از او سؤال كردند: چرا قريش را قريش مىنامند؟ در پاسخ چنين گفت: «لدابّة تكون في البحر من أعظم دوابّه يقال لها القريش، لا تمرّ بشيء من الغث و السمين الّا أكلته» اين به خاطر آن است كه در اصل نام حيوانى از بزرگترين حيوانات دريا است كه به هيچ حيوان لاغر و چاقى نمىگذرد مگر اينكه آن را مىبلعد! سپس از اشعار عرب براى سخن خود شاهد مىآورد.
بنابر اين انتخاب اين نام براى قبيله فوق به خاطر قدرت و قوت اين قبيله، و سوء استفادههايشان از اين قدرت بوده است.
ولى بعضى آن را از ماده قَرْش (بر وزن فرش) به معنى اكتساب دانستهاند چرا كه اين
1) 1- «لام» در «لايلاف» به معناى علت است و «جار و مجرور» و متعلق است به «جعل» در سوره گذشته در آيه «فجعلهم كعصف مأكول» و يا يكى ديگر از افعالى كه در آن سوره بود، بعضى نيز اين جار و مجرور را متعلق به جمله «فليعبدوا» كه در آيات بعد آمده است مىدانند، ولى اين احتمال با مفهوم آيات چندان سازگار نيست و معناى اول بهتر است.
قبيله غالبا به تجارت و كسب مشغول بودند.
بعضى نيز اين ماده را به معنى بازرسى و تفتيش مىدانند، و از آنجا كه قريش از حال حجاج خبر مىگرفتند، و گاه به كمك آنها مىشتافتند، اين واژه براى آنها انتخاب شده است.
قرش در لغت به معنى اجتماع نيز آمده است، و چون اين قبيله از اجتماع و انسجام خاصى برخوردار بودند اين نام براى آنها انتخاب شده.
ولى به هر حال نام قريش امروز هرگز مفهوم جالبى را تداعى نمىكند و با اينكه آنها قبيله پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بودند، از سر سختترين دشمنان اسلام محسوب مىشدند كه از هيچ كارشكنى و عداوت و دشمنى فروگذارى نكردند، حتى آن روز كه قدرت آنها با پيروزى اسلام درهم شكست به توطئههاى پنهانى ادامه دادند، و بعد از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز حوادث دردناكى آفريدند كه تاريخ اسلام هرگز آن را فراموش نخواهد كرد، مىدانيم بنى اميه و بنى عباس كه بارزترين نمونههاى حكومت جبار و طاغوتى بودند از قريش برخاستند.
قرائن نيز نشان مىدهد كه در جاهليت عرب نيز سعى و تلاش در استثمار و استعمار مردم داشتند، و به همين دليل هنگامى كه اسلام آزادىبخش طلوع كرد و منافع نامشروع آنها به خطر افتاد با تمام قدرت به مبارزه برخاستند، اما قدرت عظيم اسلام سرانجام آنها را درهم كوبيد.
در آيه بعد مىافزايد: «هدف اين بود كه خداوند قريش را در سفرهاى زمستانه و تابستانه الفت بخشد»؛ إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ.
ممكن است منظور الفت بخشيدن قريش به اين سرزمين مقدس باشد كه آنها در طول سفر تابستانه و زمستانه خود عشق و علاقه به اين كانون مقدس را از دل نبرند، و به خاطر امنيتش به سوى آن بازگردند، نكند تحت تأثير مزاياى زندگى سرزمين يمن و شام واقع شوند و مكه را خالى كنند.
و يا اينكه منظور ايجاد الفت ميان قريش و ساير مردم در طول اين دو سفر بزرگ است، چرا كه بعد از داستان ابرهه مردم با ديده ديگرى به آنها مىنگريستند، و براى كاروان قريش احترام و اهميت و امنيت قائل بودند.
قريش هم نياز به اين امنيت در طول راه داشت، و هم نياز به آن در سرزمين مكه، و خداوند در سايه شكست لشكر ابرهه هر دو امنيت را به آنها بخشيد.
مىدانيم زمين مكه باغ و زراعتى نداشت، دامدارى آن نيز محدود بود، بيشترين درآمد از طريق همين كاروانهاى تجارى تامين مىشد، در فصل زمستان به سوى جنوب يعنى سرزمين يمن كه هواى آن نسبة گرم بود روى مىآوردند، و در فصل تابستان به سوى شمال و سرزمين شام كه هواى ملايم و مطلوبى داشت و اتفاقا هم سرزمين يمن و هم سرزمين شام از كانونهاى مهم تجارت در آن روز بودند، و مكه و مدينه حلقه اتصالى در ميان آن دو محسوب مىشد.
البته قريش با كارهاى خلافى كه انجام مىدادند مستحق اين همه لطف و محبت الهى نبودند، اما چون مقدر بود از ميان قبيله و از آن سرزمين مقدس، اسلام و پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله طلوع كند، خداوند اين لطف را در حق آنها انجام داد.
در آيه بعد چنين نتيجه مىگيرد كه قريش با اين همه نعمت الهى كه به بركت كعبه پيدا كردهاند «بايد پروردگار اين خانه را عبادت كنند نه بتها را»؛ فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ؛ «همان خداوندى كه آنها را از گرسنگى نجات داد و اطعام كرد و از نا امنى رهايى بخشيد و امنيت داد»؛ الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ.
از يك سو به آنها رونق تجارت عطا فرمود، و جلب منفعت نمود، و از سوى ديگر ناأمنى را از آنها دور كرد و دفع ضرر فرمود، و اينها همه با شكست لشگر ابرهه فراهم گشت، و در حقيقت استجابت دعاى ابراهيم بنيانگذار كعبه بود، ولى آنها قدر اين همه نعمت را ندانستند، و اين خانه مقدس را به بتخانهاى تبديل كردند، و عبادت بتان را بر پرستش خداى خانه مقدم داشتند، و سرانجام ثمره شوم اين همه ناسپاسى را ديدند.
خداوندا! ما را توفيق عبادت و بندگى و سپاسگزارى نعمتها، و پاسدارى اين بيت عظيم، مرحمت فرما.
پروردگارا! اين مركز بزرگ اسلامى را روز به روز پر شكوهتر، و حلقه اتصال مسلمين جهان قرار ده.
آمين يا رب العالمين پايان سوره قريش. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 27، ص 353.
معراج
سوره اسراء
قبل از ورود در تفسير اين سوره، توجه به چند نكته لازم است:
1- نامهاى اين سوره و محل نزول آن
نام مشهور اين سوره بنى اسراييل است و نامهاى ديگرى نيز از قبيل اسراء و سبحان دارد. (1)
روشن است كه هر يك از اين نامها به تناسب مطالبى است كه در اين سوره در رابطه با آن وجود دارد، اگر نام بنى اسراييل بر آن گذاشته شده به خاطر آن است كه بخش قابل ملاحظهاى در آغاز و پايان اين سوره پيرامون بنى اسراييل است.
و اگر به آن اسراء گفته مىشود، به خاطر نخستين آيه آن كه پيرامون اسراء (معراج) پيامبر صلى الله عليه و آله سخن مىگويد و سبحان نيز از نخستين كلمه اين سوره گرفته شده است.
ولى در رواياتى كه فضيلت اين سوره را بيان مىكند، تنها به نام بنى اسراييل برخورد مىكنيم و به همين علت غالب مفسران همين نام را براى سوره برگزيدهاند.
به هر حال مشهور و معروف اين است كه تمام يك صد آيه اين سوره، در مكه نازل شده است و مفاهيم و محتواى آن نيز كاملا متناسب با سورههاى مكى است، هر چند
1) 1- تفسير آلوسى، ج 15، ص 2.
بعضى از مفسران معتقدند پارهاى از آيات آن در مدينه نازل شده است، ولى گفتار مشهور صحيحتر به نظر مىرسد.
از پيامبر صلى الله عليه و آله و همچنين از امام صادق عليه السلام، اجر و پاداش فراوانى براى كسى كه اين سوره را بخواند نقل شده است از جمله اينكه:
در روايتى از امام صادق عليه السلام چنين مىخوانيم:
مَنْ قَرَأَ سُورَةَ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي كُلِّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يُدْرِكَ الْقَائِمَ عليه السلام وَ يَكُونَ مِنْ أَصْحَابِهِ». (1)
«كسى كه سوره بنى اسراييل را هر شب جمعه بخواند، از دنيا نخواهد رفت تا اينكه قائم را درك كند و از يارانش خواهد بود.»
كرارا گفتهايم پاداشها و فضيلتهايى كه براى سورههاى قرآن بيان شده، هرگز براى خواندن تنها نيست، بلكه خواندنى است كه توأم با تفكر و انديشه و سپس الهام گرفتن براى عمل باشد.
مخصوصا در يكى از همين روايات مربوط به فضيلت اين سوره مىخوانيم، «من قرأها فرقّ قلبه عند ذكر الوالدين»؛ (2)كسى كه اين سوره را بخواند و به هنگامى كه به توصيههاى خداوند در ارتباط با پدر و مادر در اين سوره مىرسد، عواطف او تحريك شود و احساس محبت بيشتر نسبت به پدر و مادر كند، داراى چنان پاداشى است.
بنابراين الفاظ قرآن هر چند بلا شك محترم و پر ارزش است، ولى اين الفاظ مقدمهاى است براى معانى و معانى مقدمهاى است براى عمل.
گفتيم اين سوره بنا بر مشهور از سورههايى است كه در مكه نازل شده است و طبعا ويژگىهاى سورههاى مكى در آن جمع است، از جمله دعوت مؤثر به توحيد و توجه
دادن به معاد و نصايح سودمند و مبارزه با هرگونه شرك و ظلم و انحراف.
به طوركلى مىتوان گفت آيات اين سوره بر محور امور زير دور مىزند.
1- دلايل نبوت مخصوصا قرآن و نيز معراج.
2- بحثهايى مربوط به معاد، مساله كيفر و پاداش و نامه اعمال و نتايج آن.
3- بخشى از تاريخ پر ماجراى بنى اسراييل كه در آغاز سوره و پايان آن آمده است.
4- مساله آزادى اراده و اختيار و اينكه هرگونه عمل نيك و بد، نتيجهاش به خود انسان بازمىگردد.
5- مسأله حساب و كتاب در زندگى اين جهان كه نمونهاى براى جهان ديگر است.
6- حقشناسى در همه سطوح، مخصوصا درباره خويشاوندان و به خصوص پدر و مادر.
7- تحريم اسراف و تبذير و بخل و فرزندكشى و زنا و خوردن مال يتيمان و كمفروشى و تكبر و خونريزى.
8- بحثهايى در زمينه توحيد و خداشناسى.
9- مبارزه با هرگونه لجاجت در برابر حق و اينكه گناهان، ميان انسان و مشاهده چهره حق، پرده مىافكند.
10- شخصيت انسان و فضيلت و برترى او بر مخلوقات ديگر.
11- تأثير قرآن براى درمان هرگونه بيمارى اخلاقى و اجتماعى.
12- اعجاز قرآن و عدم توانايى مقابله با آن.
13- وسوسههاى شيطان و هشدار به همه مؤمنان به راههاى نفوذ شيطان در انسان.
14- بخشى از تعليمات مختلف اخلاقى.
15- و سرانجام فرازهايى از تاريخ پيامبران به عنوان درسهاى عبرتى براى همه انسانها و شاهدى براى مسايل بالا.
به هر صورت مجموعه بحثهاى عقيدتى و اخلاقى و اجتماعى در اين سوره، نسخه كاملى را تشكيل مىدهد براى ارتقا و تكامل بشر در زمينههاى مختلف و جالب اينكه اين سوره با «تسبيح خداوند» شروع مىشود و با «حمد و تكبير» او پايان مىگيرد. تسبيح نشانهاى است براى پاكسازى و پيراستن از هرگونه عيب
و نقص و حمد نشانهاى است براى آراستن به صفات فضيلت و تكبير رمزى است به پيشرفت و عظمت.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (1) (1)
به نام خداوند بخشنده مهربان
1- پاك و منزه است خدايى كه بندهاش را در يك شب از مسجدالحرام به مسجد اقصى كه گرداگردش را پر بركت ساختيم برد، تا آيات خود را به او نشان دهيم او شنوا و بيناست.
نخستين آيه اين سوره، از مساله اسراء يعنى سفر شبانه پيامبر صلى الله عليه و آله از مسجدالحرام به مسجد اقصى (بيتالمقدس) كه مقدمهاى براى معراج بوده است، سخن مىگويد، اين سفر كه در يك شب و مدت كوتاهى صورت گرفت، حداقل در شرايط آن زمان از طرق عادى به هيچ وجه امكان پذير نبود و جنبه اعجاز آميز و كاملا خارق العاده داشت.
نخست مىگويد: «منزه است آن خداوندى كه بندهاش را در يك شب از مسجدالحرام به مسجد اقصى برد»؛ سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ .... اين سير شبانه خارق العاده، به خاطر آن بود كه بخشى از آيات عظمت خود را به او نشان دهيم؛ ... لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا ... و در پايان اضافه مىكند: «خداوند شنوا و بينا است»؛ ... إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ .... اشاره به اينكه اگر خداوند پيامبرش را براى اين افتخار برگزيد بىدليل نبود؛ زيرا او گفتار و كردارى آنچنان پاك و شايسته داشت كه اين لباس بر قامتش كاملا زيبا بود، خداوند گفتار پيامبرش را شنيده و كردار او را ديده و لياقتش را براى اين مقام پذيرفته بود.
1) 1. اسراء.
بعضى از مفسران اين احتمال را نيز در جمله فوق دادهاند كه منظور از آن، تهديد منكران اين اعجاز است كه خداوند سخنانشان را مىشنود و اعمالشان را مىبيند و از توطئه آنها آگاه است.
اين آيه در عين فشردگى، بيشتر مشخصات اين سفر شبانه اعجاز آميز را بيان مىكند:
1- جمله اسرى نشان مىدهد كه اين سفر، شب هنگام واقع شد؛ زيرا «اسراء» در لغت عرب به معنى سفر شبانه است، در حالى كه كلمه «سير» به مسافرت در روز گفته مىشود.
2- كلمه «ليلًا» در عين اينكه تأكيدى است براى آنچه از جمله «اسراء» فهميده مىشود، اين حقيقت را نيز بيان مىكند كه اين سفر، به طوركامل در يك شب واقع شد و مهم نيز همين است كه فاصله ميان مسجدالحرام و بيتالمقدس كه بيش از يكصد فرسخ است و در شرايط آن زمان مىبايست روزها يا هفتهها به طول بيانجامد، تنها در يك شب رخ داد.
3- كلمه «عبد» نشان مىدهد كه اين افتخار و اكرام به خاطر مقام عبوديت و بندگى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، چرا كه بالاترين مقام براى انسان است كه بنده راستين خدا باشد، جز بر پيشگاه او جبين نسايد و در برابر فرمانى جز فرمان او تسليم نشود، هر كارى مىكند براى خدا باشد و هر گام برمىدارد، رضاى او را بطلبد.
4- همچنين تعبير به عبد نشان مىدهد كه اين سفر در بيدارى واقع شده است.
اين سير جسمانى بوده است نه روحانى؛ زيرا سير روحانى معنى معقولى جز مساله خواب يا حالتى شبيه به خواب ندارد، ولى كلمه عبد نشان مىدهد كه جسم و جان پيامبر صلى الله عليه و آله در اين سفر شركت داشته، منتها كسانى كه نتوانستهاند اين اعجاز را درست در فكر خود هضم كنند، احتمال روحانى بودن را به عنوان توجيهى براى آيه ذكر كردهاند، در حالى كه مىدانيم اگر كسى به ديگرى بگويد، من فلان شخص را به فلان نقطه بردم، مفهومش اين نيست كه در عالم خواب يا خيال بوده، يا تفكر انديشه او به چنين سيرى پرداخته است.
5- آغاز اين سير (كه مقدمهاى بر مساله معراج به آسمانها بوده و بعدا دلايل آن
ذكر خواهد شد) مسجدالحرام در مكه و انتهاى آن، مسجد الاقصى در قدس بوده است.
البته در اينكه پيغمبر صلى الله عليه و آله از كنار خانه كعبه به اين سير پرداخت و يا در خانه يكى از بستگانش بود، (چون به همه شهر مكه گاهى به عنوان احترام، مسجدالحرام گفته مىشود، اين تعبير در آيه ذكر شده است) در ميان مفسران گفتگو است، ولى بدون شك ظاهر آيه اين است كه مبدأ سير او مسجدالحرام بوده است.
6- هدف از اين سير، مشاهده آيات عظمت الهى بوده، همانگونه كه دنباله اين سير در آسمانها نيز به همين منظور انجام گرفته است تا روح پر عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله در پرتو مشاهده آن آيات بينات، عظمت بيشترى يابد و آمادگى فزونترى براى هدايت انسانها پيدا كند، نه آنگونه كه كوتهفكران مىپندارند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به معراج رفت تا خداوند را ببيند!، به گمان اينكه خداوند محلى در آسمانها دارد!! به هر حال پيامبر صلى الله عليه و آله گرچه عظمت خدا را شناخته بود، و از عظمت آفرينش او نيز آگاه بود، ولى شنيدن كى بود مانند ديدن! در آيات سوره نجم كه به دنباله اين سفر؛ يعنى معراج در آسمانها اشاره مىكند نيز مىخوانيم: لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى «او در اين سفر آيات بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد.»
7- جمله بارَكْنا حَوْلَهُ بيانگر اين مطلب است كه مسجد الاقصى علاوه بر اينكه خود سرزمين مقدسى است اطراف آن نيز سرزمين مبارك و پر بركتى است و اين ممكن است اشاره به بركات ظاهرى آن باشد، چرا كه مىدانيم در منطقهاى سرسبز و خرم و مملو از درختان و آبهاى جارى و آبادىها واقع شده است.
ممكن است اشاره به بركات معنوى آن بوده باشد؛ زيرا اين سرزمين مقدس در طول تاريخ كانون پيامبران بزرگ خدا و خاستگاه نور توحيد و خدا پرستى بوده است.
8- جمله ... إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ...، همانگونه كه گفتيم اشاره به اين است كه بخشش اين موهبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بىحساب نبوده، بلكه به خاطر شايستگىهايى بوده كه بر اثر گفتار و كردارش پيدا شد و خداوند از آن به خوبى آگاه بود.
9- ضمناً كلمه «سُبْحانَ» دليلى است بر اينكه اين برنامه پيامبر صلى الله عليه و آله خود نشانهاى بر پاك و منزه بودن خداوند از هر عيب و نقص است.
10- كلمه «مِنْ» در من «آياتِنا» نشان مىدهد كه آيات عظمت خداوند آنقدر زياد
است كه پيامبر صلى الله عليه و آله با تمام عظمتش در اين سفر پر عظمت تنها گوشهاى از آنها را مشاهده كرده است.
مشهور و معروف در ميان دانشمندان اسلام اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگامى كه در مكه بود، در يك شب از مسجدالحرام به مسجد اقصى در بيتالمقدس به قدرت پروردگار آمد و از آنجا به آسمانها صعود كرد و آثار عظمت خداوند را در پهنه آسمان مشاهده نمود و همان شب به مكه بازگشت.
نيز مشهور و معروف آن است كه اين سير زمينى و آسمانى را با جسم و روح، با هم انجام داد.
ولى از آنجا كه اين يك موضوع فوق العاده شگرف است، جمعى به توجيه آن پرداخته و آن را به معراج روحانى تفسير كردهاند كه چيزى شبيه يك خواب يا مكاشفه روحى خواهد بود، اما همانگونه كه گفتيم اين موضوع كاملا با ظواهر آيات مخالف است، چرا كه ظاهر آيات به مساله جسمانى بودن گواهى مىدهد.
به هر حال پيرامون اين بحث سؤالات فراوانى وجود دارد از جمله:
1- چگونگى معراج از نظر قرآن و حديث و تاريخ.
2- اعتقاد دانشمندان اسلامى اعم از شيعه و اهل تسنن در اين زمينه.
3- هدف معراج.
4- امكان معراج از نظر علوم روز.
هر چند بحث طولانى پيرامون اين مسايل، از عهده يك بحث تفسيرى خارج است، ولى ما سعى مىكنيم فشرده، اين مسايل را براى خوانندگان عزيز ذيلا بياوريم:
در دو سوره از سورههاى قرآن به اين مسأله اشاره شده است، نخست همين سوره اسراء است كه تنها بخش اول اين سفر را بيان مىكند (يعنى سير از مكه و مسجدالحرام به
مسجد اقصى و بيتالمقدس).
اما در سوره نجم طى شش آيه، از آيه 13 تا 18 قسمت دوم معراج يعنى سير آسمانى آمده است، آنجا مىفرمايد:
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى
خلاصه مفاد اين شش آيه چنين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى دومين بار فرشته وحى جبرئيل را به صورت اصلى مشاهده و ملاقات كرد (مرتبه اول در آغاز نزول وحى در كوه حِرا بود).
اين ملاقات در نزد بهشت جاويدان صورت گرفت.
پيغمبر صلى الله عليه و آله در مشاهده اين منظره دچار خطا و اشتباه نشد.
آيات و نشانههاى بزرگى را از عظمت خدا مشاهده كرد.
اين آيات كه به گفته اكثر مفسران از معراج سخن مىگويند، نيز نشان مىدهند كه اين حادثه در بيدارى اتفاق افتاده است، بهخصوص جمله: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى «چشم پيامبر دچار خطا و انحراف و طغيان نشد» گواه ديگر بر اين موضوع است.
از نظر احاديث نيز، روايات بسيار زيادى در زمينه مساله معراج در كتب معروف اسلامى نقل شد كه بسيارى از علماى اسلام تواتر يا شهرت آن را تصديق كردهاند، به عنوان نمونه، فقيه و مفسر بزرگ شيخ طوسى در تفسير تبيان ذيل آيه مورد بحث چنين مىگويد: «علماى شيعه معتقدند خداوند در همان شبى كه پيامبرش صلى الله عليه و آله را از مكه به بيت المقدس برد، او را به سوى آسمانها عروج داد و آيات عظمت خود را در آسمانها به او ارائه فرمود، و اين در بيدارى بود نه در خواب.
مفسر عاليقدر مرحوم طبرسى در تفسير خود مجمع البيان، ذيل آيات سوره نجم چنين مىگويد:
مشهور در اخبار ما اين است كه خداوند پيامبر را با همين جسم در حال بيدارى و حيات به آسمانهابرد و اكثر مفسران را نيز عقيده همين است.
محدث شهير علامه مجلسى در بحار الانوار مىگويد: «سير پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از مسجدالحرام به بيتالمقدس و از آنجا به آسمانهااز جمله مطالبى است كه آيات و
احاديث متواتر شيعه و سنى بر آن دلالت دارد، و انكار امثال اين مسايل يا تاويل و توجيه آن به معراج روحانى، يا خواب ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله ناشى از عدم اطلاع از اخبار ائمه هدى و يا ضعف يقين است».
سپس اضافه مىكند: «اگر بخواهيم اخبارى را كه در اين باره رسيده جمع آورى كنيم، كتاب بزرگى خواهد شد». (1)
از ميان دانشمندان اهل تسنن، «منصور على ناصف» كه از علما و از دانشمندان الازهر و نويسنده كتاب معروف «التاج» است، در كتاب خود احاديث معراج را جمع آورى كرده است.
فخر رازى مفسر معروف در ذيل آيه مورد بحث پس از ذكر يك رشته استدلالات عقلى بر امكان وقوع معراج مىگويد:
«از نظر حديث، احاديث معراج از روايات مشهوره است كه در كتب صحاح اهل سنت نقل شده و مفاد آنها سير پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه به بيتالمقدس و از آنجا به آسمانهااست».
شيخ عبد العزيزبن عبداللَّه بنباز رئيس ادارات بحوث علميه و افتا و دعوت و ارشاد كه از علماى متعصب وهابى بود، در كتاب التحذير من البدع مىگويد: «شك نيست كه اسراء و معراج از نشانههاى بزرگى است كه دلالت بر صدق پيامبر صلى الله عليه و آله و بلندى مقام و منزلت او مىكند» تا آنجا كه مىگويد: «اخبار متواتر از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه خداوند او را به آسمانهابرد و درهاى آسمان را به روى او گشود». (2)
ذكر اين نكته كاملا ضرورت دارد كه در لا به لاى روايات معراج، احاديث مجعول يا ضعيفى به چشم مىخورد كه به هيچ وجه قابل قبول نيست. لذا مفسر بزرگ مرحوم طبرسى ذيل همين آيه مورد بحث، احاديث معراج را به چهار گروه تقسيم كرده است:
1- رواياتى كه به حكم تواتر قطعى است، مانند اصل موضوع معراج.
2- احاديثى كه قبول آنها هيچ مانع عقلى ندارد و در روايات به آنها تصريح شده
است، مانند مشاهده بسيارى از آيات عظمت خداوند در پهنه آسمان.
3- رواياتى كه با ضوابط و اصولى كه در دست داريم مخالف است ولى مىتوان آنها را توجيه كرد، مانند احاديثى كه مىگويد پيامبر صلى الله عليه و آله در آسمانهاجمعى را در بهشت و گروهى را در دوزخ ديد كه بايد گفت منظور مشاهده صفات بهشتيان و دوزخيان بوده است (يا بهشت و دوزخ برزخى).
4- رواياتى كه مشتمل بر امور نامعقول و باطل است و وضع آنها گواه روشنى بر ساختگى بودن آنها است، مانند رواياتى كه مىگويد پيامبر صلى الله عليه و آله خداوند را آشكارا ديد، با او سخن گفت و با او نشست كه با هيچ منطقى سازگار نيست بلكه مخالف دليل عقل و نقل است و بدون شك اينگونه روايات مجعول است.
در تاريخ وقوع معراج در ميان مورخان اسلامى اختلاف نظر است، بعضى آن را در سال دهم بعثت شب بيست و هفتم ماه رجب دانسته و بعضى آن را در سال دوازدهم، شب 17 ماه رمضان و بعضى آن را در اوايل بعثت ذكر كردهاند، ولى اختلاف در تاريخ وقوع آن مانع از اتفاق در اصل وقوع آن نيست.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه اين تنها مسلمين نيستند كه عقيده به معراج دارند، اين عقيده در ميان پيروان اديان ديگر كم و بيش وجود دارد. از جمله در مورد حضرت عيسى عليه السلام به صورت سنگينترى ديده مىشود، چنانكه در انجيل مرقس باب 6 و انجيل لوقا باب 24 و انجيل يوحنا باب 21، مىخوانيم كه عيسى عليه السلام پس از آنكه به دار آويخته و كشته و دفن شد، از ميان مردگان برخاست و چهل روز در ميان مردم زندگى كرد، سپس به آسمانهاصعود نمود (و به معراج هميشگى رفت). ضمناً از بعضى از روايات اسلامى نيز استفاده مىشود كه بعضى از پيامبران پيشين نيز داراى معراج بودهاند.
علاوه بر اينكه مشهور ميان دانشمندان اسلام (اعم از شيعه و اهل تسنن) اين است كه اين امر در بيدارى صورت گرفته است، ظاهر آيات قرآن در آغاز سوره اسراء و همچنين سوره نجم (چنانكه شرح آن در بالا گذشت) نيز وقوع اين امر را در بيدارى گواهى مىدهد.
تواريخ اسلام نيز گواه صادقى بر اين موضوع است؛ زيرا در تاريخ مىخوانيم هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مساله معراج را مطرح كرد، مشركان بشّدت آن را انكار كردند و آن را بهانهاى براى كوبيدن پيامبر صلى الله عليه و آله دانستند، اين به خوبى گواهى مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله هرگز مدعى خواب يا مكاشفه روحانى نبوده و گرنه اين همه سر و صدا نداشت.
اگر در روايتى از حسن بصرى مىخوانيم كه: «كانَ فِي الْمَنامِ رُؤيا رَآها»؛ «اين امر در خواب واقع شده است» و يا خبرى كه از عايشه نقل شده: «وَاللَّه ما فقد جسد رسولاللَّه و لكن عرج بروحه»؛ «به خدا سوگند بدن پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان ما نرفت، تنها روح او به آسمانهاپرواز كرد» ظاهراً جنبه سياسى داشته و براى خاموش كردن جنجالى بوده است كه درباره مساله معراج در ميان عدهاى به وجود آمده بود.
با توجه به بحثهاى گذشته، اين مسأله براى ما از جمله واضحات است كه هدف از معراج اين نبوده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به ديدار خداوند در آسمانهابشتابد! آنچنان كه سادهلوحان پنداشتهاند كه متاسفانه بعضى از دانشمندان غربى به خاطر ناآگاهى يا دگرگون ساختن چهرهاسلام در نظر ديگران، آن را نقل كردهاند. از جمله اينكه گيورگيو در كتاب محمد «پيامبرى كه از نو بايد شناخت» مىگويد:
«محمد در سفر معراج به جايى رسيد كه صداى قلم خداوند را مىشنيد و مىفهميد كه خداوند مشغول نگهدارى حساب افراد است! ولى با اينكه صداى قلم خداوند را مىشنيد او را نمىديد! زيرا هيچكس نمىتواند خدا را ببيند و لو پيغمبر باشد». (1)
اين نشان مىدهد كه مخصوصا قلم از نوع قلم چوبى است! كه به هنگام حركت روى كاغذ تحرير مىلرزد و صدا مىكند!!
هدف از معراج اين بوده كه روح بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله با مشاهده اسرار عظمت خداوند در سراسر جهان هستى، مخصوصا عالم بالا كه مجموعهاى از نشانههاى عظمت او است را مشاهده كند و باز هم درك و ديد تازهاى براى هدايت و رهبرى انسانها بيابد. اين
1) 1- محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت، ص 125.
هدف صريحا در آيه يك سوره اسراء و آيه 18 سوره نجم آمده است.
روايت جالبى نيز در اين زمينه از امام صادق عليه السلام در پاسخ سؤال از علت معراج نقل شده است كه فرمود:
«انّ اللَّهَ لا يوصف بِمكان، وَ لا يجري عليه زمان، و لكنّه عزّ و جلّ أراد أن يشرف به ملائكته و سكان سماواته، و يكرمهم بمشاهدته، و يريه من عجائب عظمته ما يخبر به بعد هبوطه»؛ «خداوند هرگز مكانى ندارد و زمان بر او جريان نمىگيرد و لكن او مىخواست فرشتگان و ساكنان آسمانش را با قدم گذاشتن پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان آنها احترام كند و نيز از شگفتىهاى عظمتش به پيامبرش صلى الله عليه و آله نشان دهد تا پس از بازگشت براى مردم بازگو كند.» (1)
در گذشته بعضى از فلاسفه كه معتقد به افلاك نهگانه بطلميوسى پوست پيازى بودند، مانع مهم معراج را از نظر علمى وجود همين افلاك و لزوم خرق و التيام در آنها مىپنداشتند. (2)
ولى با فرو ريختن پايههاى هيئت بطلميوسى، مساله خرق و التيام به دست فراموشى سپرده شد، اما با پيشرفتى كه در هيئت جديد به وجود آمد مسايل تازهاى در زمينه معراج مطرح شده، و سؤالاتى از اين قبيل:
1- براى اقدام به يك سفر فضايى نخستين مانع، نيروى جاذبه است كه بايد با وسايل فوق العاده بر آن پيروز شد؛ زيرا براى فرار از حوزه جاذبه زمين سرعتى لااقل معادل چهل هزار كيلومتر در ساعت لازم است!
2- مانع ديگر، فقدان هوا در فضاى بيرون جوّ زمين است كه بدون آن انسان نمىتواند زندگى كند.
3- مانع سوم گرماى سوزان آفتاب و سرماى كشندهاى است كه در قسمتى كه آفتاب مستقيما مىتابد و قسمتى كه نمىتابد وجود دارد.
4- مانع چهارم اشعههاى خطرناكى است كه در ماوراى جو وجود دارد، مانند اشعه كيهانى و اشعه ماوراى بنفش و اشعه ايكس، اين پرتوها هرگاه به مقدار كم به بدن انسان بتابد، زيانى بر ارگانيسم بدن او ندارد، ولى در بيرون جو زمين اين پرتوها فوق العاده زياد و كشنده و مرگبار است، اما براى ما ساكنان زمين وجود قشر هواى جوّ مانع از تابش آنها است.
5- مشكل بىوزنى است، گر چه انسان تدريجا مىتواند به بىوزنى عادت كند، ولى براى ما ساكنان روى زمين اگر بىمقدمه به بيرون جو منتقل شويم و حالت بىوزنى دست دهد، تحمل آن بسيار مشكل يا غير ممكن است.
6- مشكل زمان ششمين مشكل و از مهمترين موانع است، چرا كه علوم روز مىگويد سرعتى بالاتر از سرعت سير نور نيست و اگر كسى بخواهد در سراسر آسمانهاسير كند، بايد سرعتى بيش از سرعت سير نور داشته باشد.
در برابر اين سؤالات توجه به چند نكته لازم است:
1- ما مىدانيم كه با آن همه مشكلاتى كه در سفر فضايى هست، بالاخره انسان توانسته است با نيروى علم بر آن پيروز شود و غير از مشكل زمان، همه مشكلات حل شده و مشكل زمان هم مربوط به سفر به مناطق دور دست است.
2- بدون شك مساله معراج، جنبه عادى نداشته، بلكه با استفاده از نيرو و قدرت بىپايان خداوند صورت گرفته است و همه معجزات انبيا همينگونه است. به عبارت روشنتر معجزه بايد عقلا محال نباشد و همين اندازه كه عقلا امكان پذير بود، بقيه با استمداد از قدرت خداوند حل شدنى است.
هنگامى كه بشر با پيشرفت علم توانايى پيدا كند كه وسايلى سريع بسازد، آنچنان سريع كه از حوزه جاذبه زمين بيرون رود، سفينههايى بسازد كه مساله اشعههاى مرگبار بيرون جوّ را حل كند، لباسهايى بپوشد كه او را در برابر سرما و گرماى فوق العاده حفظ كند، با تمرين به بىوزنى عادت نمايد، خلاصه جايى كه انسان بتواند با استفاده از نيروى محدودش، اين راه را طى كند، آيا با استمداد از نيروى نامحدود الهى حل شدنى نيست؟!
ما يقين داريم كه خداوند مركب سريعالسيرى كه متناسب اين سفر فضايى بوده
باشد در اختيار پيامبرش گذارده است، و او را از نظر خطراتى كه در اين سفر وجود داشته زير پوشش حمايت خود گرفته، اين مركب چگونه بوده است و چه نام داشته؟ براق؟
رفرف؟ يا مركب ديگر؟ در هر حال از نظر ما مركب مرموز و ناشناختهاى است.
از همه اينها گذشته، فرضيه حد اكثر سرعت كه در بالا گفته شد، امروز در ميان دانشمندان متزلزل شده، هر چند انيشتاين در فرضيه معروف خود به آن سخت معتقد بوده است.
دانشمندان امروز مىگويند امواج جاذبه بدون نياز به زمان در آن واحد از يك سوى جهان به سوى ديگر منتقل مىشود و اثر مىگذارد و حتى اين احتمال وجود دارد كه در حركات مربوط به گستردگى جهان (مىدانيم جهان در حال توسعه است و ستارهها و منظومهها به سرعت از هم دور مىشوند) منظومههايى وجود دارند كه با سرعتى بيش از سرعت سير نور از مركز جهان دور مىشوند.
كوتاه سخن اينكه مشكلاتى كه گفته شد هيچكدام به صورت يك مانع عقلى در اين راه نيست، مانعى كه معراج را به صورت يك محال عقلى در آورد، بلكه مشكلاتى است كه با استفاده از وسايل و نيروى لازم قابل حل است. به هر حال مساله معراج نه از نظر استدلالات عقلى غير ممكن است و نه از نظر موازين علم روز و خارق العاده بودن آن را نيز همه قبول دارند. بنا بر اين هرگاه با دليل قاطع نقلى ثابت شود بايد آن را پذيرفت. (1)
ادامه مباحث معراج، در سوره نجم آمده است. (2)
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى (13) عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى (14)
عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى (15) إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى (16) ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى (17) لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى (18) (1)
13- و بار ديگر او را مشاهده كرد.
14- نزد سدرة المنتهى!
15- كه جنت الماوى در آنجا است.
16- در آن هنگام كه چيزى (نور خيره كنندهاى) سدرة المنتهى را پوشانده بود.
17- و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود.
18- او پارهاى از آيات و نشانههاى بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد.
اين آيات همچنان ادامه بحثهاى آيات گذشته [سوره نجم درباره مساله وحى و ارتباط پيامبر صلى الله عليه و آله با خداوند و شهود باطنى او است.
مىفرمايد: «بار ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله او را مشاهده كرد»؛ وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى
«و اين شهود در كنار سدرة المنتهى روى داد»؛ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى
«همانى كه جنة الماوى و بهشت برين در كنار آن است»؛ عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى
«در آن هنگام كه چيزى «سدرة المنتهى» را فرا گرفته و پوشانده بود»؛ إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى
«اينها واقعياتى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله مشاهده كرده و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق نديد»؛ ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى
«او بخشى از آيات و نشانههاى بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده كرد»؛ لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى
براى روشن شدن مفاد اين آيات بايد قبل از هر چيز به سراغ مفردات آن برويم، سپس مجموع را در نظر بگيريم:
«نزلة» به معنى يك بار نازل شدن است، بنابر اين «نزلة اخرى» يعنى در يك
1) 1. نجم.
نزول ديگر. (1)
از اين تعبير استفاده مىشود كه دو بار نزول رخ داده و اين ماجرا مربوط به نزول دوم است.
«سدرة» (بر وزن حِرْفَة) مطابق آنچه غالبا مفسران علماى لغت گفتهاند، درختى است پر برگ و پر سايه و تعبير به «سدرة المنتهى» اشاره به درخت پر برگ و پر سايهاى است كه در اوج آسمانها، در منتها اليه عروج فرشتگان و ارواح شهدا، و علوم انبيا، و اعمال انسانها قرار گرفته، جايى كه ملايكه پروردگار از آن فراتر نمىروند و جبرئيل نيز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسيد متوقف شد.
در باره سدرة المنتهى هر چند در قرآن مجيد توضيحى نيامده، ولى در اخبار و روايات اسلامى توصيفهاى گوناگونى پيرامون آن آمده و همه بيانگر اين واقعيت است كه انتخاب اين تعبير به عنوان يك نوع تشبيه و به خاطر تنگى و كوتاهى لغات ما از بيان اينگونه واقعيات بزرگ است.
در حديثى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود:
«رأيت على كلّ ورقة من أوراقها ملكاً قائماً يسبّحاللَّه تعالى»؛ «من بر هر يك از برگهاى آن فرشتهاى ديدم كه ايستاده بود و تسبيح خداوند را مىكرد.» (2)
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«انتهيت إلى سدرة المنتهى، فإذا الورقة منها تظلّ أمة من الأمم»؛ «من به سدرة المنتهى رسيدم و ديدم در سايه هر برگى از آن امتى قرار گرفتهاند!.» (3)
اين تعبيرات نشان مىدهد كه هرگز منظور درختى شبيه آنچه در زمين مىبينيم نبوده، بلكه اشاره به سايبان عظيمى است در جوار قرب رحمت حق كه فرشتگان بر برگهاى آن تسبيح مىكنند و امتهايى از نيكان و پاكان در سايه آن قرار دارند.
1) 1- بعضى ارباب لغت و مفسران «نزلة» را به معنى «مرّة» تفسير كردهاند، بنابراين معنى نزول در آن نيست و «نزلة أخرى» تنها به معنى يكبار ديگر است، ولى معلوم نيست چرا آنها ماده اصلى «نزله» را در اينجا رها كردهاند، در حالى كه ديگران آن را حفظ نموده و به صورتى كه گفتيم تفسير نمودهاند دقت كنيد.
2) 2- بحارالأنوار، ج 18، ص 289؛ مجمع البيان، ج 9، ص 175.
3) 3- بحارالأنوار، ج 18، ص 327؛ نورالثقلين، ج 5، ص 155.
«جنّة المأوى» به معنى بهشتى است كه محل سكونت است (1)و در اينكه اين كدام بهشت است؟ در ميان مفسران گفتگو است، بعضى آن را همان بهشت جاويدان (جنة الخلد) مىدانند كه در انتظار تمام اهل ايمان و پرهيزگاران است و محل آن را در آسمان مىدانند و آيه 19 سوره سجده را شاهد بر آن مىدانند: فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى نُزُلًا بِما كانُوا يَعْمَلُونَ؛ «براى مؤمنان صالح العمل باغهاى بهشت است كه در آن ساكن مىشوند و اين وسيله پذيرايى از آنهاست در مقابل اعمالى كه انجام مىدادند.» چرا كه اين آيه به قرينه آيه بعد از آن مسلما از بهشت جاويدان سخن مىگويد.
ولى از آنجا كه در جاى ديگر مىخوانيم: وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ؛ «براى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى كه وسعت آن آسمانهاو زمين است بر يكديگر پيشى گيريد» (2)بعضى اين معنى را بعيد شمردهاند؛ زيرا ظاهر آيات مورد بحث نشان مىدهد كه جنة الماوى در آسمان است و غير از بهشت جاويدان است كه وسعتش به اندازه تمام آسمانهاو زمين است.
لذا گاهى آن را به جايگاه ويژهاى از بهشت تفسير كردهاند كه در كنار سدرةالمنتهى است و محل خاصان و مخلصان است. گاه گفتهاند به معنى بهشت برزخى است كه ارواح شهدا و مؤمنان موقتا به آنجا مىروند.
تفسير اخير از همه مناسبتر به نظر مىرسد و از امورى كه به روشنى بر آن گواهى مىدهد اين است كه در بسيارى از روايات معراج آمده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله عدهاى را در اين بهشت متنعم ديد، در حالى كه مىدانيم هيچ كس در بهشت جاويدان قبل از روز قيامت وارد نمىشود؛ زيرا آيات قرآن به خوبى دلالت دارد كه پرهيزگاران در قيامت بعد از محاسبه، وارد بهشت مىشوند، نه بلافاصله بعد از مرگ و ارواح شهدا نيز در بهشت برزخى قرار دارند؛ زيرا آنها نيز قبل از قيام قيامت وارد بهشت جاويدان نمىشوند.
آيه: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى اشاره به اين معناست كه چشم پيامبر صلى الله عليه و آله در مشاهده
خود نه چپ و راست شد و نه از حد و مقصد تجاوز كرد و آنچه را ديد عين واقعيت بود (زيرا زاغ از ماده زيغ به معنى انحراف به چپ و راست است و طغى از ماده طغيان به معنى تجاوز از حد است).
به تعبير ديگر انسان به هنگام مشاهده چيزى، وقتى به اشتباه مىافتد كه دقيقاً به خود آن توجه نكند يا به چپ و راست، يا ماوراى آن بنگرد. اكنون كه از تفسير مفردات آيه فراغت يافتيم، به تفسير جمعى آيات مىپردازيم. (1)
در اينجا باز همان دو نظرى كه در تفسير آيات سابق بود، تعقيب شده است.
جمع كثيرى از مفسران آيات را ناظر به ملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله براى دومين بار با جبرئيل، در صورت اصلىاش دانستهاند و مىگويند منظور اين است كه بار ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام نزول از معراج در كنار سدرة المنتهى جبرئيل را در صورت اصلىاش ديد و چشم او در مشاهده اين صحنه هرگز گرفتار اشتباهى نشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اينجا بعضى از آيات بزرگ حق را مشاهده كرد كه منظور از آن يا همان صورت واقعى جبرئيل است و يا بعضى از آيات عظمت آسمانهاو عجايب آن و يا هر دو.
ولى اشكالاتى كه سابقاً براى اين تفسير ذكر كرديم همچنان باقى است، بلكه پارهاى از اشكالات ديگر بر آن افزوده مىشود، از جمله، تعبير به نزلة اخرى (در يك نزول ديگر) طبق اين تفسير مفهوم روشنى ندارد و اما بر طبق تفسير دوم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در يك شهود باطنى ديگر به هنگام معراج بر فراز آسمانهاذات پاك خداوند را مشاهده كرد و به تعبير ديگر، خداوند بار ديگر بر قلب پاك او نزول فرمود (نزلة اخرى) و شهود كامل تحقق يافت، در محلى كه منتها اليه قرب الىاللَّه از سوى بندگان است، در كنار سدرةالمنتهى، در آنجا كه جنة الماوى قرار دارد، در حالى كه سدرة المنتهى را حجابهايى از نور پوشانده بود.
ديده قلب پيامبر صلى الله عليه و آله در اين شهود هرگز به غير حق نيفتاد و جز او نديد و در همانجا
1) 1- در تفسير «الميزان» واژه اول به معنى «خطا در مشاهده كيفيت چيزى» تفسير شده و واژه دوم به معنى «اخطار در اصل ديدن» ولى دليل روشنى براى اين تفاوت بيان نشده است، بلكه آنچه در لغت آمده همان تفسيرى است كه گفتيم.
بود كه نشانههاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نيز مشاهده كرد.
مساله شهود باطنى چنانكه قبلا نيز اشاره كرديم، نوعى درك و ديدى است كه نه شباهت با ادراكات عقلى دارد و نه با ادراكات حسى كه انسان از طريق حواس ظاهر آن را درك مىكند و از جهاتى مىتوان آن را شبيه علم انسان به وجود خود و افكار و تصورات خود دانست.
توضيح اينكه، ما به وجود خود يقين داريم، افكار خود را درك مىكنيم، از اراده و تصميم و تمايلات خود باخبريم، ولى اين آگاهى نه از طريق استدلال براى ما حاصل شده و نه از طريق مشاهده ظاهرى، بلكه اين يك نوع شهود باطنى براى ما است كه از اين طريق به وجود خود و روحيات خود واقفيم.
به همين دليل علمى كه از ناحيه شهود باطنى حاصل مىشود، هيچگونه خطا در آن راه ندارد؛ زيرا نه از طريق استدلال است كه خطايى در مقدمات آن حاصل شود و نه از طريق حس است كه خطايى از طريق حواس در آن راه يابد.
درست است كه ما نمىتوانيم حقيقت شهودى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن شب تاريخى معراج نسبت به خداوند پيدا كرد دريابيم، ولى مثالى كه گفتيم براى نزديك كردن راه مناسب است و روايات اسلامى نيز در مسير راهگشاى ماست.
در ميان دانشمندان اسلام در اصل مساله معراج سخنى نيست، چه اينكه هم آيات قرآن در اينجا و در آغاز سوره اسراء بر آن گواهى مىدهد و هم روايات متواتر، منتها بعضى كه به خاطر پيشداورىهايى نتوانستهاند اين را بپذيرند كه پيامبر صلى الله عليه و آله با جسم و روح خود به آسمانهاپرواز كرده، آن را به معراج روحانى و چيزى شبيه حالت خواب تفسير كردهاند! در حالى كه اين پرواز جسمانى پيامبر صلى الله عليه و آله نه اشكال عقلى دارد و نه اشكالى از ناحيه علوم روز، بنابراين دليلى ندارد كه ما ظاهر آيات و صريح روايات را به خاطر استبعادات رها سازيم.
از اين گذشته تعبيرات آيات فوق نشان مىدهد كه گروهى در اين مساله به مجادله
برخاسته بودند، تاريخ نيز مىگويد: مساله معراج جنجالى در ميان مخالفان برانگيخت.
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله مدعى معراج روحانى و چيزى شبيه خواب بود، اين جنجال استبعادى نداشت.
رسيدن پيامبر صلى الله عليه و آله به شهود باطنى از يك سو و ديدن عظمت خداوند در پهنه آسمانهابا همين چشم ظاهر از سوى ديگر بوده است، كه هم در آخرين آيه مورد بحث در اينجا لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى و هم در آيه 1 سوره اسراء ... لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا ... به آن اشاره شده است و نيز به مسايل زياد و مهمى از فرشتگان و بهشتيان و دوزخيان و ارواح انبيا عليهم السلام آگاهى يافت كه در طول عمر مباركش الهام بخش او در تعليم و تربيت خلق خدا بود.
از آيات مورد بحث استفاده مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در شب معراج از كنار بهشت گذشته و يا در آن وارد شده است.
اين بهشت خواه بهشت جاويدان و جنة الخلد باشد، آنچنان كه جمعى از مفسران گفتهاند و يا بهشت برزخى باشد كه ما اختيار كرديم، در هر صورت مسايل مهمى را از آينده انسانها در اين بهشت مشاهده فرموده است، كه شرح آن در اخبار اسلامى آمده و به قسمتى از آن به خواست خداوند اشاره خواهيم كرد.
از جمله مسايلى كه روايات معراج بلكه تمام اين مسأله را از نظر بعضى زير سؤال برده، وجود بعضى از روايات ضعيف و مجعول در لا به لاى آنهاست، در حالى كه به گفته مفسر معروف مرحوم طبرسى در مجمع البيان، روايات معراج را به چهار گروه مىتوان تقسيم كرد.
الف- رواياتى كه به خاطر متواتر بودن قطعى است (مانند اصل مساله معراج).
ب- رواياتى كه (از منابع معتبر نقل شده) و مشتمل بر مسايلى است كه هيچ مانع عقلى از قبول آن نيست، مانند رواياتى كه از مشاهده بسيارى از آيات عظمت خداوند در آسمانهاسخن مىگويد.
ج- رواياتى كه ظاهر آن با اصولى كه از آيات قرآن و روايات مسلم اسلامى در دست داريم منافات دارد، ولى با اين حال قابل توجيه است، مانند رواياتى كه مىگويد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله گروهى از بهشتيان را در بهشت و گروهى از دوزخيان را در دوزخ ديد (كه بايد گفت منظور بهشت و دوزخ برزخى است كه ارواح مؤمنان و شهدا در يكى و ارواح كفار و مجرمان در ديگرى قرار دارد). (1)
د- رواياتى كه مشتمل بر مطالب باطل و بى اساسى است كه به هيچ وجه قابل قبول نيست و محتواى آنها گواه بر مجعول بودن آنهاست، مانند رواياتى كه مىگويد پيامبر صلى الله عليه و آله خداوند را با چشم ظاهرى ديد، يا با او سخن گفت و او را مشاهده كرد، اينگونه روايات و مانند آن قطعا مجعول است (مگر اينكه به شهود باطنى تفسير شود).
با توجه به اين تقسيمبندى به يك بررسى اجمالى روى روايات معراج مىپردازيم.
از مجموع روايات به خوبى استفاده مىشود كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اين سفر آسمانى را در چند مرحله پيمود.
مرحله نخست، مرحله فاصله ميان مسجدالحرام و مسجد اقصى بود كه در آيه اول سوره اسراء به آن اشاره شده است، سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَى ...؛ «منزه است خداوندى كه در يك شب بندهاش را از مسجدالحرام تا مسجد الاقصى برد.»
طبق بعضى از روايات معتبر پيامبر صلى الله عليه و آله در اثناى راه به اتفاق جبرئيل در سرزمين مدينه نزول كرد و در آنجا نمازگزارد (2)و نيز در مسجد الاقصى با حضور ارواح انبياى بزرگ مانند ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام نمازگزارد، و امام جماعت پيامبر صلى الله عليه و آله بود، سپس
از آنجا سفر آسمانى پيامبر صلى الله عليه و آله شروع شد و آسمانهاى هفتگانه (1)را يكى پس از ديگرى پيمود و در هر آسمان با صحنههاى تازهاى روبرو شد، با پيامبران عليهم السلام و فرشتگان و در بعضى از آسمانهابا دوزخ يا دوزخيان و در بعضى با بهشت و بهشتيان، برخورد كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله از هر يك از آنها خاطرههاى پر ارزش و بسيار آموزنده در روح پاك خود ذخيره فرمود، و عجايبى مشاهده كرد كه هر كدام رمزى و سرى از اسرار عالم هستى بود و پس از بازگشت اينها را با صراحت وگاه با زبان كنايه و مثال، براى آگاهى امت در فرصتهاى مناسب شرح مىداد و براى تعليم و تربيت از آن استفاده فراوان مىفرمود.
اين امر نشان مىدهد كه يكى از اهداف مهم اين سفر آسمانى، استفاده از نتايج عرفانى و تربيتى اين مشاهدات پر بها بود، و تعبير پر معناى قرآن لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى در آيات مورد بحث، مىتواند اشاره اجمالى و سربستهاى به همه اين امور باشد.
البته همانگونه كه گفتيم بهشت و دوزخى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سفر معراج مشاهده كرد و كسانى را در آن متنعم يا معذب ديد، بهشت و دوزخ قيامت نبود، بلكه بهشت و دوزخ برزخى بود؛ زيرا طبق آياتى كه قبلا اشاره كرديم قرآن مجيد مىگويد بهشت و دوزخ رستاخيز، بعد از قيام قيامت و فراغت از حساب، نصيب نيكوكاران و بدكاران مىشود.
سرانجام به هفتمين آسمان رسيد و در آنجا حجابهايى از نور مشاهده كرد.
همانجا كه سدرة المنتهى و جنة الماوى قرار داشت و پيامبر صلى الله عليه و آله در آن جهان سراسر نور و روشنايى، به اوج شهود باطنى و قرب الىاللَّه و مقام قاب قوسين او ادنى رسيد و خداوند در اين سفر او را مخاطب ساخته و دستورات بسيار مهم و سخنان فراوانى به او فرمود كه مجموعهاى از آن امروز در روايات اسلامى به صورت احاديث قدسى براى ما به يادگار مانده و در فصل آينده به خواست خداوند به قسمتى از آن اشاره مىكنيم.
قابل توجه اينكه طبق تصريح بسيارى از روايات، پيامبر صلى الله عليه و آله در قسمتهاى مختلفى از اين سفر بزرگ، على عليه السلام را ناگهان در كنار خود مشاهده كرد و تعبيراتى در اين روايات
1) 1- طبق بعضى از آيات قرآن مانند «إِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبِ» ما آسمان پائين را به زينت ستارگانآراستيم صافات: 6 آنچه ما از عالم بالا مىبينيم و تمامى ستارگان و كهكشانها همه جزو آسمان اوّلاند بنابراين آسمانهاى ششگانه ديگر، عوالمى هستند فوق آنها.
ديده مىشود كه گواه عظمت فوقالعاده مقام على عليه السلام بعد از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است.
با اين همه، روايات معراج جملههاى پيچيده و اسرارآميزى دارد كه كشف محتواى آن آسان نيست و به اصطلاح جزو روايات متشابه است؛ يعنى رواياتى كه شرح آن را بايد به خود معصومين عليهم السلام واگذار كرد.
(براى اطلاع بيشتر از روايات معراج به جلد 18 بحار الانوار از صفحه 282 تا 410 مراجعه شود).
ضمناً روايات معراج در كتب اهل سنت نيز به طور گسترده آمده است و حدود 30 نفر از روات آنها حديث معراج را نقل كردهاند. (1)
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد: چگونه اين همه راهپيمايى طولانى و اين حوادث عجيب و متنوع و اين همه گفتگوهاى طولانى و اين همه مشاهدهها در يك شب يا كمتر از يك شب روى داد؟! ولى با توجه به يك نكته، پاسخ اين سؤال روشن مىشود. سفر معراج هرگز يك سفر عادى نبود كه با معيارهاى عادى سنجيده شود، نه اصل سفر عادى بود و نه مركبش، نه مشاهداتش عادى بود و نه گفتگوهايش، نه مقياسهايى كه در آن به كار رفته همچون مقياسهاى محدود و كوچك كره خاكى ماست و نه تشبيهاتى كه در آن آمده، بيانگر عظمت صحنههايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مشاهده كرد، همه چيز به صورت خارق العاده و در مقياسهايى خارج از مكان و زمانى كه ما با آن آشنا هستيم و خو گرفتهايم رخ داد.
بنابر اين جاى تعجب نيست كه اين امور با مقياس زمانى كره زمين ما در يك شب يا كمتر از يك شب واقع شده باشد.
در كتب حديث، روايتى از امير مؤمنان على عليه السلام از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در اين زمينه آمده است كه بسيار مشروح و طولانى است و ما گوشههايى از آن را در اينجا مىآوريم.
مطالبى كه نشان مىدهد گفتگوها در آن شب تاريخى بر چه محورى بوده و چگونه همچون اوج آسمانهااوج گرفته است.
1) 1- تفسير الميزان، ج 13، ص 29، «بحث روايى».
در آغاز حديث مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله در شب معراج از پروردگار سبحان چنين سؤال كرد:
«يَا رَبِّ أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ؟»؛ «پروردگارا! كدام عمل افضل است؟.»
خداوند متعال فرمود:
«ليس شيء عندي أفضل من التوكّل عليّ و الرّضا بما قسمت يا محمّد وجبت محبّتي للمتحابّين فيّ و وجبت محبّتي للمتعاطفين فيّ و وجبت محبّتي للمتواصلين فيّ و وجبت محبّتي للمتوكّلين عليّ و ليس لمحبّتي علم و لا غاية و لا نهاية».
«هيچ چيز نزد من برتر از توكّل بر من و رضا به آنچه قسمت كردهام نيست، اى محمد! آنها كه به خاطر من يكديگر را دوست دارند، محبت من شامل حال آنها است و كسانى كه به خاطر من مهرباناند و به خاطر من پيوند دوستى دارند آنها را دوست دارم و نيز محبت من براى كسانى كه توكل بر من مىكنند فرض و لازم است و براى محبت من حد و حدود و مرز و نهايتى نيست!»
و به اين ترتيب گفتگوها از محبت شروع مىشود، محبتى بى انتها و گسترده و اصولا عالم هستى بر همين محور محبت دور مىزند.
در فراز ديگرى آمده است: اى احمد! (1)همچون كودكان مباش كه سبز و زرد و زرق و برق را دوست دارند و هنگامى كه غذاى شيرين و دلپذيرى به آنها مىدهند مغرور مىشوند و همه چيز را به دست فراموشى مىسپارند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اينجا عرضه داشت: پروردگارا مرا به عملى هدايت كن كه موجب قرب به درگاه تو است.
فرمود: شب را روز و روز را شب قرار ده!
عرض كرد: چگونه؟!
فرمود: چنان كن كه خواب تو نماز باشد و هرگز شكم خود را كاملا سير مكن.
1) 1- قابل توجه اينكه نام پيامبر صلى الله عليه و آله در اين حديث همه جا به عنوان «احمد» ذكر شده جز در آغاز آن كه «محمد» است، آرى محمد نام زمين او بود و احمد نام آسمان او، چرا چنين نباشد كه «احمد» به حكم آنكه «افعل تفضيل» است ستودگى بيشترى را بيان مىكند و پيامبر صلى الله عليه و آله در آن شب تاريخى و در آن مرحله از قرب خدا بايد از «محمد» بگذرد و «احمد» شود، به خصوص اينكه فاصله «احمد» با «احد» كمتر است.
در فراز ديگرى آمده است: اى احمد! محبت من محبت فقيران و محرومان است، به آنها نزديك شو و در كنار مجلس آنها قرار گير، تا من به تو نزديك شوم و ثروتمندان دنياپرست را از خود دور ساز و از مجالس آنها بر حذر باش!
در فراز ديگر مىفرمايد: اى احمد! زرق و برق دنيا و دنياپرستان را مبغوض بشمر و آخرت و اهل آخرت را محبوب دار.
عرض مىكند: پروردگارا! اهل دنيا و آخرت كيانند؟ فرمود:
اهل دنيا كسانى هستند كه زياد مىخورند و زياد مىخندند و مىخوابند و خشم مىگيرند و كمتر خشنود مىشوند، نه در برابر بدىها از كسى عذر مىخواهند و نه اگر كسى از آنها عذر طلبد مىپذيرند، در اطاعت خدا تنبل و در معاصى شجاعاند، آرزوهاى دور و دراز دارند و در حالى كه اجلشان نزديك شده هرگز به حساب اعمال خود نمىرسند و نفعشان براى مردم كم است، افرادى پر حرف، فاقد احساس مسئوليت و علاقمند به خورد و خوراكاند.
اهل دنيا نه در نعمت، شكر خدا به جا مىآورند و نه در مصايب صبوراند، خدمات فراوان در نظر آنها كم است (و خدمات كم خودشان بسيار!) خود را به انجام كارى كه انجام ندادهاند ستايش مىكنند و چيزى را مطالبه مىكنند كه حق آنها نيست.
پيوسته از آرزوهاى خود سخن مىگويند، و عيوب مردم را خاطر نشان و نيكىهاى آنها را پنهان مىسازند!
عرض كرد: پروردگار! آيا دنياپرستان غير از اين عيبى هم دارند؟ فرمود: اى احمد! عيب آنها اين است كه جهل و حماقت در آنها فراوان است، براى استادى كه از او علم آموختهاند تواضع نمىكنند و خود را عاقل مىدانند اما در نزد آگاهان نادان و احمقاند.
سپس به اوصاف اهل آخرت و بهشتيان پرداخته چنين ادامه مىدهد:
آنها مردمى با حيا هستند، جهل آنها كم، منافعشان بسيار، مردم از آنها در راحت و خود از دست خويش در تعب و سخنانشان سنجيده است. پيوسته حسابگر اعمال خويشاند و از همين جهت خود را به زحمت مىافكنند، چشمهايشان به خواب مىرود، اما دلهايشان بيدار است، چشمشان مىگريد و قلبشان پيوسته به ياد خداوند است. هنگامى كه مردم در زمره غافلان نوشته شوند، آنها از ذاكران نوشته مىشوند.
در آغاز نعمتها، حمد خدا مىگويند و در پايان شكر او را به جا مىآورند، دعايشان در پيشگاه خداوند مستجاب و تقاضايشان مسموع است و فرشتگان از وجود آنها مسرورند ... مردم (غافل) در نزد آنها مردگان و خداوند نزد آنها حى و قيوم و كريم است (همتشان آنچنان عالى است كه به غير او نظر ندارند) ... مردم در عمر خود يكبار مىميرند، اما آنها به خاطر جهاد با نفس و مخالفت هوا هر روز هفتاد بار مىميرند (و حيات نوين مىيابند)! هنگامى كه براى عبادت در برابر من مىايستند، همچون بنيان مرصوص و سدى فولادىاند و در دل آنها توجهى به مخلوقات نيست.
به عزت و جلالم سوگند كه من آنها را حيات و زندگى پاكيزهاى مىبخشم و در پايان عمر، خودم قبض روح آنها مىكنم و درهاى آسمان را براى پرواز روح آنها مىگشايم، تمام حجابها را از برابر آنها كنار مىزنم و دستور مىدهم بهشت خود را براى آنها بياراييد! اى احمد! عبادت ده جزء دارد كه نه جزء آن طلب حلال است، هنگامى كه غذا و نوشيدنى تو حلال باشد، تو در حفظ و حمايت منى ....
در فراز ديگرى آمده است: اى احمد! آيا مىدانى كدام زندگى گواراتر و پردوامتر است؟ عرض كرد: خداوندا نه! فرمود: زندگى گوارا آن است كه صاحب آن لحظهاى از ياد من غافل نماند، نعمت مرا فراموش نكند، از حق من بىخبر نباشد، و شب و روز رضاى مرا بطلبد.
اما زندگى باقى آن است كه براى نجات خود عمل كند و دنيا در نظرش كوچك باشد و آخرت بزرگ، رضاى مرا بر رضاى خويشتن مقدم بشمرد و پيوسته خشنودى مرا بطلبد، حق مرا بزرگ دارد و توجه به آگاهى من نسبت به خودش داشته باشد.
در برابر هر گناه و معصيتى به ياد من بيفتد و قلبش را از آنچه ناخوش دارم پاك كند، شيطان و وساوس شيطانى را مبغوض دارد و ابليس را بر قلب خويش مسلط نسازد و به او راه ندهد.
هنگامى كه چنين كند، محبت خاصى در قلبش جاى مىدهم، آنچنان كه تمام دلش در اختيار من خواهد بود و فراغت و اشتغال و همّ و غم و سخنش از مواهبى است كه من به اهل محبتم مىبخشم! چشم و گوش قلب او را مىگشايم، تا با گوش قلبش حقايق غيب را بشنود و با دلش جلال و عظمتم را بنگرد!
سرانجام اين حديث نورانى با اين جملههاى بيدار كننده پايان مىگيرد: اى احمد! اگر بندهاى نماز تمام اهل آسمانهاو زمين را به جا آورد و روزه تمام اهل آسمانها و زمين را انجام دهد، همچون فرشتگان غذا نخورد و لباس (فاخرى) در تن نپوشد (و در نهايت زهد و وارستگى زندگى كند) ولى در قلبش ذرهاى دنياپرستى يا رياستطلبى يا عشق به زينت دنيا باشد، در سراى جاويدانم در جوار من نخواهد بود! و محبتم را از قلب او بر مىكنم! سلام و رحمتم بر تو باد و الحمد للَّهرب العالمين. (1)
اين سخنان عرشى كه روح انسان را با خود به اوج آسمانهامىبرد و در معراج الهى سير مىدهد و به آستانه عشق و شهود مىكشد، تنها قسمتى از حديث قدسى است.
افزون بر اين ما اطمينان داريم كه غير از آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله در سخنانش براى ما بازگو كرده، اسرار و گفتگوها و رموز و اشاراتى ميان او و محبوبش در آن شب عشق و شوق و جذبه و وصال، رد و بدل شده كه نه گوشها توانايى شنيدن آن را دارند و نه افكار عادى قدرت دركش را و به همين دليل در درون جان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله براى هميشه مكتوم مانده و جز خاصانش از آن آگاه نشدهاند. (2)
وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ اللَّهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ (6) وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ (7) وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (8) (1)
6- كسانى كه غير خداوند را ولى خود انتخاب كردند، خداوند حساب همه اعمال آنها را نگه مىدارد، و تو مأمور نيستى كه آنها را مجبور به قبول حق كنى.
7- و اينگونه قرآنى عربى (فصيح و گويا) بر تو وحى كرديم، تا ام القرى و كسانى را كه اطراف آن هستند انذار كنى و آنها را از روزى كه همه خلايق دور آن روز جمع مىشوند و شك و ترديد در آن نيست بترسانى، همان روز كه گروهى در بهشتند و گروهى در آتش!
8- و اگر خدا مىخواست همه آنها را امت واحدى قرار مىداد (و اجبارا هدايت مىكرد، ولى هدايت اجبارى فايدهاى ندارد) اما خداوند هر كس را بخواهد در رحمتش وارد مىكند و براى ظالمان ولى و ياورى نيست.
1) 1. شورى.
به تناسب اشارهاى كه در آيات گذشته اين سوره به مساله شرك شده، در نخستين آيه مورد بحث به نتيجه كار مشركان و انتهاى مسيرشان پرداخته مىگويد:
«كسانى كه غير خداوند را ولى خود برگزيدند، خداوند حساب اعمال آنها را نگه مىدارد، و از نياتشان آگاه است»؛ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ اللَّهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ ... تا به موقع حساب آنها را برسد و كيفر لازم را به آنها بدهد.
سپس روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده، مىگويد: «تو مأمور نيستى كه آنها را مجبور به قبول حق سازى»؛ وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ.
وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت و رسانيدن پيام خداوند به همه بندگان است. شبيه اين جمله در قرآن فراوان است: «لست عليهم بمصيطر- تو سيطره و غلبه بر آنها ندارى».
(غاشيه- 22).
ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ؛ «تو موظف به اجبار آنها نيستى.» (ق- 45).
وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً؛ «تو مسئول اعمال آنها نيستى و براى اجبار آنان مبعوث نشدهاى.» (انعام- 107).
ما عَلَىالرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ؛ «رسول وظيفهاى جز ابلاغ رسالت ندارد»، (مائده- 99).
بيانگر اين واقعيت است كه خداوند مىخواهد بندگان آزاد باشند و راه او را با اراده و اختيار خود بپويند، چرا كه ارزش واقعى ايمان و عمل صالح در همين است و ايمان و عمل اجبارى ارزش معنوى ندارد.
بار ديگر به مساله وحى باز مىگردد و اگر در آيات قبل، از اصل وحى سخن در ميان بود، در اينجا سخن از هدف نهايى وحى است، مىفرمايد: «اينگونه قرآنى عربى، فصيح و گويا بر تو وحى كرديم تا ام القرى (مكه) و كسانى را كه در اطراف آن هستند انذار كنى»؛ وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها.
«و آنها را از روزى كه همه خلايق در آن روز جمع مىشوند و شك و ترديدى در آن نيست بترسانى»؛ وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فِيهِ.
«از آن روز كه مردم به دو گروه تقسيم مىشوند گروهى در بهشتاند و گروهى در آتش سوزان دوزخ»؛ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ.
تعبير «كَذلِكَ» ممكن است اشاره به اين معنى باشد كه همانگونه كه بر انبياى پيشين به زبان خودشان وحى فرستاديم، بر تو نيز به زبان خودت قرآنى عربى وحى كرديم (بنا بر اين «كذلك» اشاره به جمله: ... وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ ....
نيز مىتواند اشاره به جمله بعد باشد؛ يعنى وحى ما بر تو اينگونه است: به صورت قرآنى عربى با هدف انذار.
درست است كه از ذيل آيه؛ يعنى جمله: فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ استفاده مىشود كه وظيفه پيامبر صلى الله عليه و آله هم انذار است و هم بشارت، ولى از آنجا كه تأثير انذار در نفوس مخصوصا در افراد نادان و لجوج عميقتر است، در آيه دو بار فقط روى انذار تكيه شده، با اين تفاوت كه در مرحله اول سخن از انذار شوندگان است و در مرحله دوم سخن از چيزى است كه بايد از آن بترسند؛ يعنى دادگاه قيامت.
روزى كه به خاطر اجتماع عموم انسانها رسوايىاش بسيار دردناك و شديد است. (1)
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه آيا از جمله: ... لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها ... استفاده نمىشود كه هدف از نزول قرآن، انذار مردم مكه و اطراف آن است؟ آيا اين تعبير با جهانى بودن اسلام تضاد ندارد؟!
پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مىشود و آن اينكه: كلمه «أُمَّ الْقُرى كه يكى از نامهاى مكه است، از دو واژه تركيب يافته است، «أُمَّ» كه در اصل به معنى اساس و ابتدا و آغاز هر چيزى است و مادر را هم به همين جهت «أُمَّ» مىگويند كه اساس و اصل فرزندان است و «قرى» كه جمع «قريه» به معنى هرگونه آبادى و شهر است، اعم از شهرهاى بزرگ و كوچك يا روستاها و شواهد زيادى نيز در قرآن بر اين معنى وجود دارد.
1) 1- توجه داشته باشيد «انذار» به دو مفعول متعدى مىشود كه در آيه مورد بحث در جمله اول مفعول آن ذكر شده و در جمله دوم مفعول دوم. البته گاه مفعول دوم آن همراه «با» مىباشد و مىگويند انذره بذلك.
اكنون ببينيم چرا مكه را امّ القرى ناميدهاند؟ (مادر و اصل همه آبادىها).
روايات اسلامى تصريح مىكند كه همه زمين نخست زير آب غرق بود و خشكىها تدريجا سر از آب بيرون آوردند (علم امروز نيز اين معنى را پذيرفته است).
اين روايات مىگويد: نخستين نقطهاى كه از زير آب سر برآورد كعبه بود و سپس خشكىهاى زمين از كنار آن گسترش يافت كه از آن به عنوان دحو الارض (گسترش زمين) ياد شده است.
با توجه به اين تاريخچه روشن مىشود كه مكه اصل و اساس و آغاز همه آبادىهاى روى زمين است. بنا بر اين هرگاه گفته شود: ... أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها ... پيداست كه تمام مردم روى زمين را شامل مىشود. (1)
از اين گذشته مىدانيم اسلام تدريجا گسترش يافت، پيامبر صلى الله عليه و آله نخست مأمور بود بستگان نزديك خود را انذار كند، چنانكه در آيه 214 سوره شعرا مىخوانيم: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ تا هستهبندى اسلام محكم شود و آماده گسترش گردد.
سپس در مرحله دوم پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور شد ملت عرب را تبليغ و انذار كند، چنانكه در آيه 3 سوره فصلت آمده است: ... قُرْآناً عَرَبِيّاً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ؛ «اين قرآنى است عربى براى قومى كه مىفهمند و درك مىكنند.» (2)
در آيه 44 سوره زخرف نيز آمده است: وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ ...؛ «اين قرآن مايه تذكر تو و قوم تو است.»
هنگامى كه پايههاى اسلام در ميان اين قوم قوى و مستحكم شد، پيامبر صلى الله عليه و آله مأموريت گستردهترى يافت و مأمور انذار جهانيان شد، چنان كه در آيه اول سوره فرقان مىخوانيم: تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً؛ «جاويد و پر بركت است خداوندى كه قرآن را بر بندهاش نازل كرد تا همه جهانيان را انذار كند.» (و آيات فراوان ديگر).
به خاطر همين مأموريت بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله نامه به سران بزرگ جهان آن روز در خارج از جزيره عربستان نوشت و كسرىها و قيصرها و نجاشىها را به اسلام دعوت كرد.
همچنين بر اساس همين خط و برنامه بود كه پيروانش براى تبليغ اسلام، بعد از او به همه جهان گام نهادند و تعاليم اسلام را در دنيا منتشر ساختند.
در اينكه چرا روز قيامت «يوم الجمع» ناميده شده، تفسيرهاى متعددى وجود دارد:
گاه گفتهاند به خاطر آن است كه ميان ارواح و اجساد جمع مىشود. گاه گفتهاند از اين نظر است كه بين انسان و عملش جمع خواهد شد يا از اين نظر كه ميان ظالم و مظلوم اجتماع حاصل مىشود.
ولى ظاهر اين است كه منظور، اجتماع همه خلايق در آن روز بزرگ است، از اولين و آخرين، همانگونه كه در آيه 50 سوره واقعه آمده است: قُلْ إِنَّ اْلأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ* لَمَجْمُوعُونَ إِلى مِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ؛ «بگو اولين و آخرين، همگى در موعد روز معينى جمع مىشوند.»
چون جمله: فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ بيانگر تقسيم مردم به دو گروه بود، در آيه بعد مىافزايد: «اگر خدا مىخواست همه آنها را امت واحدى قرار مىداد و به حكم اجبار هدايت مىكرد و مؤمن مىساخت»؛ ... وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً ....
اما ايمان اجبارى چه ارزشى دارد؟ چگونه مىتواند معيار كمال انسانى شود؟
تكامل واقعى آن است كه انسان با اراده خويش و در نهايت اختيار و آزادى طى كند.
آيات قرآن پر است از دلايل اختيار و آزادى اراده انسان، اصولا امتياز انسان از جانداران ديگر همين مساله است و اگر آزادى انسان از او گرفته شود، در حقيقت انسانيت او از او گرفته شده است! اين بزرگترين امتيازى است كه خداوند به او داده، و راه تكامل را به صورت نامحدود به روى او گشوده است، اين سنت غير قابل تغيير الهى است.
عجيب است كه گروهى بىخبر هنوز طرفدار مكتب جبرند و در عين حال دم از مكتب انبيا مىزنند. در حالى كه قبول جبر مساوى است با نفى تمام محتواى مكتب انبيا، نه تكليف مفهومى خواهد داشت، نه سؤال و جواب، نه اندرز و نصيحت و به طريق اولى نه ثواب و عقاب! نه انسان هرگز در كار خود ترديد مىكند و نه پشيمانى، و نه اصلاح
اشتباهات گذشته مفهومى نخواهد داشت.
سپس به مساله مهم ديگرى در اين رابطه مىپردازد و توصيف گروهى را كه اهل بهشت و سعادتند در برابر گروهى كه به دوزخ فرستاده مىشوند با اين عبارت بيان مىكند: «ولى خداوند هر كه را بخواهد در رحمت خود وارد مىكند و براى ظالمان ولى و ياورى نيست»؛ وَ لكِنْ يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ ....
با توجه به اينكه گروه دوزخى را با وصف ظلم مشخص مىكند، روشن مىشود كه منظور از «مَنْ يَشاءُ»؛ «هر كس را بخواهد» در جمله اول گروهى است كه ظالم نيستند.
به اين ترتيب عادلان بهشتىاند و غرق در رحمت خداوند، و ظالمان دوزخىاند.
اما بايد توجه داشت كه ظالم در اينجا و در بسيارى ديگر از آيات قرآن، معنى وسيع و گستردهاى دارد و تنها شامل كسانى نمىشود كه به ديگران ستم كردهاند، بلكه كسانى كه بر خود ستم كرده، يا آنها كه در عقيده منحرفاند، نيز ظالماند و چه ظلمى برتر از شرك و كفر است؟ لقمان به فرزندش مىگويد: ... يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ؛ (1)
«فرزندم چيزى را شريك خدا قرار مده كه شرك ظلم عظيم است»
در آيه ديگر مىخوانيم: ... أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ* الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ؛ «آگاه باشيد لعنت خدا بر ظالمان است، همانها كه مردم را از راه حق باز مىدارند و آن را دگرگون مىسازند، و به آخرت ايمان ندارند.»
در مورد فرق ميان ولى و نصير بعضى گفتهاند ولى كسى است كه بدون درخواست به انسان كمك كند، اما نصير مفهومى اعم دارد. (2)
اين احتمال نيز وجود دارد كه ولى اشاره به سرپرستى است كه به حكم ولايت و بدون درخواست، حمايت و كمك مىكند و نصير فريادرسى است كه بعد از تقاضاى كمك به يارى انسان مىشتابد. (3)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ (1) خَلَقَ اْلإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ (2) اقْرَأْ وَ رَبُّكَ اْلأَكْرَمُ (3) الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4) عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ (5) (1)
بنام خداوند بخشنده مهربان
1- بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد.
2- همان كس كه انسان را از خون بستهاى خلق كرد.
3- بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است.
4- همان كسى كه به وسيله قلم تعليم نمود.
5- و به انسان آنچه را نمىدانست ياد داد.
همانگونه كه در شرح محتواى سوره نيز اشاره كرديم، به اعتقاد اكثر مفسران، اين سوره نخستين سورهاى است كه بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده است، بلكه به گفته بعضى،
1) 1. علق.
پنج آيه فوق به اتفاق همه مفسران در آغاز وحى بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده و مضمون آنها نيز مؤيد اين معنى است.
در روايات آمده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به كوه حرا رفته بود، جبرئيل آمد و گفت:
«اى محمد بخوان!» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من قرائت كننده نيستم».
جبرئيل او را در آغوش گرفت و فشرد و بار ديگر گفت: «بخوان!» پيامبر صلى الله عليه و آله همان جواب را تكرار كرد. بار دوم نيز جبرئيل اين كار را كرد و همان جواب را شنيد و در سومين بار گفت: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ... (تا آخر آيات پنجگانه). اين سخن را گفت و از ديده پيامبر صلى الله عليه و آله پنهان شد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله كه با دريافت نخستين اشعه وحى سخت خسته شده بود، به سراغ خديجه آمد و فرمود: «زملونى و دثرونى- مرا بپوشانيد و جامهاى بر من بيفكنيد تا استراحت كنم». (1)
طبرسى در مجمع البيان نيز نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به خديجه فرمود:
«هنگامى كه تنها مىشوم، ندايى مىشنوم (و نگرانم!)».
خديجه عرض كرد: «خداوند جز خير در باره تو كارى نخواهد كرد، چرا كه به خدا سوگند تو امانت را ادا مىكنى، صله رحم به جا مىآورى، در سخن گفتن راستگو هستى».
خديجه مىگويد: «بعد از اين ماجرا ما به سراغ ورقةبن نوفل رفتيم (او از آگاهان عرب و عموزاده خديجه بود) رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آنچه را ديده بود براى ورقه بيان كرد، ورقه گفت: «هنگامى كه آن منادى به سراغ تو مىآيد دقت كن ببين چه مىشنوى؟ سپس براى من نقل كن».
پيامبر صلى الله عليه و آله در خلوتگاه خود اين را شنيد كه مىگويد: «اى محمد بگو قُلْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ... و بگو «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، سپس حضرت به سراغ ورقه آمد و مطلب را براى او بازگو كرد.
ورقه گفت: بشارت بر تو، باز هم بشارت بر تو، من گواهى مىدهم تو همان هستى
1) 1- «ابوالفتوح رازى» ج 12، ص 96 باكمى تلخيص، همين معنى را بسيارى از مفسران عامه و خاصه با شاخ و برگهاى بيشترى كه بعضاً قابل قبول نيست نقل كردهاند.
كه عيسىبن مريم عليه السلام بشارت داده است! و تو شريعتى همچون موسى عليه السلام دارى تو پيامبر مرسلى و به زودى بعد از اين روز مأمور به جهاد مىشوى و اگر من آن روز را درك كنم در كنار تو جهاد خواهم كرد!
هنگامى كه ورقه از دنيا رفت، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من اين روحانى را در بهشت (بهشت برزخى) ديدم، در حالى كه لباس حرير بر تن داشت؛ زيرا او به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد. (1)
البته در بعضى از كلمات مفسرين، يا كتب تاريخ، مطالب ناموزونى در باره اين فصل از زندگى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به چشم مىخورد كه مسلما از احاديث مجعول و اسراييليات است. مثل اينكه پيغمبر صلى الله عليه و آله بعد از ماجراى نخستين نزول وحى بسيار ناراحت شد و از اين ترسيد كه القاآت شيطانى باشد! يا چند بار تصميم گرفت خود را از كوه به زير پرتاب كند! و امثال اين لاطايلات كه نه با مقام شامخ نبوت سازگار است، نه با آنچه در تاريخ از عقل و درايت فوق العاده پيامبر صلى الله عليه و آله و مديريت و شكيبايى و تسلط بر نفس و اعتماد او ثبت شده است.
به نظر مىرسد اينگونه روايات ضعيف و ركيك ساخته و پرداخته دشمنان اسلام است و خواستهاند هم اسلام را زير سؤال برند و هم شخص پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را، با توجه به آنچه گفته شد، به سراغ تفسير آيات مىرويم.
در نخستين آيه، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را مخاطب ساخته مىگويد: «بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد»؛ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ. (2)
بعضى گفتهاند، مفعول در جمله بالا محذوف است و در اصل چنين بود: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ؛ «قرآن را با نام پروردگارت بخوان» و به همين جهت بعضى اين آيه را
دليل بر آن گرفتهاند كه بسماللَّه جزو سورههاى قرآن است. (1)
بعضى با را زائده دانسته، و گفتهاند: «منظور اين است كه نام پروردگارت را بخوان»، ولى اين تفسير بعيد به نظر مىرسد، چرا كه مناسب اين است گفته شود نام پروردگارت را به يادآور.
قابل توجه اينكه در اينجا قبل از هر چيز تكيه روى مساله ربوبيت پروردگار شده است و مىدانيم رب به معنى مالك مصلح است. كسى كه هم صاحب چيزى است و هم به اصلاح و تربيت آن مىپردازد.
سپس براى اثبات ربوبيت پروردگار روى مساله خلقت و آفرينش جهان هستى تكيه شده، چرا كه بهترين دليل بر ربوبيت او خالقيت او است، كسى عالم را تدبير مىكند كه آفريننده آن است.
اين در حقيقت پاسخى است به مشركان عرب كه خالقيت خداوند را پذيرفته بودند، اما ربوبيت و تدبير را براى بتها قايل بودند! به علاوه ربوبيت خداوند و تدبير او در نظام هستى، بهترين دليل بر اثبات ذات مقدس او است.
سپس از ميان مخلوقات، روى مهمترين پديده جهان خلقت و گل سرسبد آفرينش يعنى انسان تكيه كرده و آفرينش او را يادآور شده، و مىفرمايد: «همان خدايى كه انسان را از خون بستهاى خلق كرد»؛ خَلَقَ اْلإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ.
«من علق» در اصل به معنى چسبيدن به چيزى است، و لذا به خون بسته و همچنين به زالو كه براى مكيدن خون به بدن مىچسبد علق گفتهاند و از آنجا كه نطفه بعد از گذراندن دوران نخستين در عالم جنين، به شكل قطعه خون بسته چسبندهاى در مىآيد كه در ظاهر بسيار كم ارزش است، مبدأ آفرينش انسان را در اين آيه همين موجود ناچيز مىشمرد، تا قدرت نمايى عظيم پروردگار روشن شود كه از موجودى چنان بىارزش، مخلوقى چنين پر ارزش آفريده است.
بعضى نيز گفتهاند منظور از علق در اينجا گل آدم است كه آن هم حالت چسبندگى داشت، بديهى است خدايى كه اين مخلوق عجيب را از آن قطعه گل چسبنده به وجود
1) 1- در اين صورت «باء» براى ملابست است.
آورد، شايسته هرگونه ستايش است.
گاه علق را به معنى موجود صاحب علاقه دانستهاند كه اشارهاى است به روح اجتماعى انسان و علقه آنها به يكديگر كه در حقيقت پايه اصلى تكامل بشر و پيشرفت تمدنها را تشكيل مىدهد.
بعضى نيز علق را اشاره به نطفه نر (اسپرم) مىدانند كه شباهت زيادى به زالو دارد، اين موجود ذرهبينى در آب نطفه شناور است و به سوى نطفه زن در رحم پيش مىرود و به آن مىچسبد و از تركيب آن دو، نطفه كامل انسان به وجود مىآيد.
درست است كه در آن زمان اينگونه مسايل هنوز شناخته نشده بود، ولى قرآن مجيد از طريق اعجاز علمى پرده از روى آن برداشته است.
از ميان اين تفسيرهاى چهارگانه، تفسير اول روشنتر به نظر مىرسد، هر چند جمع ميان چهار تفسير نيز بى مانع است.
از آنچه گفتيم روشن شد كه انسان بر طبق يك تفسير به معنى حضرت آدم عليه السلام و بر طبق سه تفسير ديگر به معنى مطلق انسانها است.
بار ديگر براى تأكيد مىافزايد: «بخوان كه پروردگارت از هر كريمى كريمتر است و از هر بزرگوارى بزرگوارتر»؛ اقْرَأْ وَ رَبُّكَ اْلأَكْرَمُ. (1)
بعضى معتقدند كه اقرأ دوم تأكيدى است بر اقرأ در آيات قبل و بعضى گفتهاند با آن متفاوت است. در جمله اول منظور قرائت پيامبر صلى الله عليه و آله براى خويش است و در جمله دوم قرائت براى مردم، ولى تأكيد مناسبتر به نظر مىرسد؛ زيرا دليلى بر اين تفاوت در دست نيست.
به هر حال تعبير اين آيه در حقيقت پاسخى است به گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب جبرئيل كه گفت: «من قرائت كننده نيستم؛ يعنى از بركت پروردگار فوق العاده كريم و بزرگوار، تو توانايى بر قرائت و تلاوت دارى.»
سپس به توصيف خداوندى كه اكرم الاكرمين است پرداخته مىفرمايد: «همان كسى كه به وسيله قلم تعليم داد»؛ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ.
1) 1- جمله و ربك الاكرم، جمله اسميّه استيناقيه مركب از مبتدا و خبر است.
«و به انسان آنچه را نمىدانست ياد داد»؛ عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ.
در حقيقت اين آيات نيز پاسخى است به همان گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: «من قرائت كننده نيستم»؛ يعنى همان خدايى كه به وسيله قلم انسانها را تعليم داد و به انسان آنچه را نمىدانست آموخت، قادر است كه به بندهاى درس نخوانده همچون تو نيز قرائت و تلاوت را بياموزد.
جمله: الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ تاب دو معنى دارد، نخست اينكه خداوند نوشتن و كتاب را به انسان آموخت و قدرت و توانايى اين كار عظيم را كه مبدأ تاريخ بشر و سرچشمه تمام علوم و فنون و تمدنها است، در او ايجاد كرد. ديگر اينكه منظور اين است كه علوم و دانشها را از اين طريق و با اين وسيله به انسان آموخت.
خلاصه اينكه طبق يك تفسير منظور تعليم كتابت است و طبق تفسير ديگر منظور علومى است كه از طريق كتابت به انسان رسيده است.
در هر حال تعبيرى است پر معنى كه در آن لحظات حساس نخستين نزول وحى، در اين آيات بزرگ و پر معنى منعكس شده است.
اين آيات چنانكه گفتيم به اعتقاد غالب مفسران يا تمام آنها نخستين آياتى هستند كه بر قلب پاك پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شدهاند و با تابش نخستين اشعه وحى فصل تازهاى در تاريخ بشريت آغاز شد و نوع بشر مشمول يكى از بزرگترين الطاف الهى گشت.
كاملترين آيينهاى الهى كه نقطه پايان و ختم اديان بود، نازل شد، و پس از نزول تمام احكام و تعليمات اسلامى به مصداق: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً ... (1)
دين الهى تكميل و نعمتش به حد تمام و كمال رسيد و اسلام دين مرضى الهى گشت.
موضوع بسيار جالب اينجا است كه در عين اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله امى و درس نخوانده بود
1) 1. مائده: 3.
و محيط حجاز را يك پارچه جهل و نادانى فرا گرفته بود، در نخستين آيات وحى تكيه بر مساله علم و قلم شده است كه بلافاصله بعد از نعمت بزرگ خلقت و آفرينش در اين آيات ذكر شده است! در حقيقت اين آيات نخست از تكامل جسم انسان، از يك موجود بىارزش مانند علقه خبر مىدهد و از سوى ديگر از تكامل روح به وسيله تعليم و تعلم مخصوصا از طريق قلم سخن مىگويد.
آن روز كه اين آيات نازل مىشد، نه تنها در محيط حجاز- كه محيط جهل بود- كسى ارزشى براى قلم قايل نبود، در دنياى متمدن آن زمان نيز قلم از اهميت كمى برخوردار بود.
اما امروز مىدانيم كه تمام تمدنها و علوم و دانشها و پيشرفتهايى كه در هر زمينه نصيب بشر شده است، بر محور قلم دور مىزند و به راستى مداد علما بر دماى شهدا پيشى گرفته است، چرا كه هم زيربناى خون شهيد و هم پشتوانه آن مركبهاى قلمهاى دانشمندان است و اصولا سرنوشت اجتماعات انسانى در درجه اول به نيش قلمها بسته است.
اصلاحات جوامع انسانى از قلمهاى مؤمن و متعهد شروع مىشود و فساد و تباهى اجتماعات نيز از قلمهاى مسموم و فاسد مايه مىگيرد. بى جهت نيست كه قرآن مجيد از سوگند به قلم و آنچه با قلم مىنويسند ياد كرده است؛ يعنى هم به ابزار و هم به محصول آن ابزار، آنجا كه مىفرمايد: ن، وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. (1)
مىدانيم دوران زندگى بشر را به دو دوران تقسيم مىكنند: دوران تاريخ و دوران قبل از تاريخ.
دوران تاريخ زمانى است كه قلم و خواندن و نوشتن ابداع شده بود و انسان توانسته است چيزى از زندگى خود را با قلم بنگارد و براى آيندگان به يادگار بگذارد و به اين ترتيب تاريخ بشر مساوى با تاريخ پيدايش قلم و خط است!
در زمينه نقش قلم در حيات انسانها شرح مبسوطى در جلد 24 تفسير نمونه در آغاز سوره قلم آورده شده است.
1) 1. قلم: 1.
بنابر اين پايه اسلام از همان آغاز بر علم و قلم گذارده شده و بى جهت نيست كه قومى چنان عقب مانده به قدرى در علوم و دانشها پيش رفتند كه علم و دانش را- به اعتراف دوست و دشمن- به همه جهان صادر كردند، و به اعتراف مورخان معروف اروپا، اين نور علم و دانش مسلمين بود كه بر صفحه اروپاى تاريك قرون وسطى تابيد و آنها را وارد عصر تمدن نمود.
در اين زمينه كتابهاى فراوانى از سوى خود آنها تحت عنوان تاريخ تمدن اسلام يا ميراث اسلام نوشته شده است.
چقدر نازيباست ملتى اين چنين و آيينى آن چنان، در ميدان علم و دانش عقب بمانند و نيازمند ديگران و حتى وابسته به آنها شوند.
آغاز دعوت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از ذكر نام خداوند شروع شد، اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ.
جالب اينكه تمام زندگانى پر بار او آميخته با ذكر و ياد خداوند بود.
ذكر خداوند با هر نفسش توأم بود، برمىخاست، مىنشست، مىخوابيد، راه مىرفت، سوار مىشد، پياده مىشد، توقف مىكرد همه با ياد خداوند و با ناماللَّه بود.
هنگامى كه از خواب بيدار مىشد، مىفرمود: «الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي أَحْيانا بَعْدَ ما أَماتَنا وَ الَيْهِ النُّشُورِ».
ابن عباس مىگويد: شبى خدمتش خوابيده بودم، هنگامى كه از خواب بيدار شد، سر به سوى آسمان بلند كرد و ده آيه آخر سوره آل عمران را تلاوت فرمود: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ ... سپس عرضه داشت: «اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ أَنْتَ نُورُ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ مَنْ فِيْهِنَّ ... اللَّهُمَّ لَكَ أَسْلَمْتُ وَ بِكَ آمَنْتُ وَ عَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ وَ الَيْكَ انِبْتُ» هنگامى كه از خانه بيرون مىآمد، مىفرمود: «بِسْمِ اللَّهِ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ، الَّلهُمَّ انِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَضَلّ، أَوْ أَضَلّ، أوْ أَزَلّ، أوْ أظْلَمْ، أوْ أَظْلَمْ، أوْ أَجْهَلْ أَوْ يَجْهَلُ عَلَيّ».
هنگامى كه وارد مسجد مىشد، مىفرمود: «أَعُوذُ بِاللَّهِ الْعَظِيْمِ وَ بِوَجْهِهر الْكَرِيْمِ وَ سُلْطانِهِ الْقَدِيمِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ».
هنگامى كه لباس نوى در تن مىكرد، مىفرمود: «الَّلهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ، أَنْتَ كَسَوْتَنِيهِ
اسْئَلُكَ خَيْرَهُ وَ خَيْرَ ما صُنِعَ لَهُ وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّهِ وَ شَرِّ ما صُنِعَ لَهُ».
هنگامى كه به خانه باز مىگشت، مىفرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كَفانِي وَ آوَانِي، الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَطْعَمَنِي وَ سَقَانِي».
به همين ترتيب تمام زندگى او با ياد خداوند و نام خداوند و تقاضاى الطاف خداوند عجين و آميخته بود. (1)
در اينكه پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله قبل از بعثت هرگز براى بت سجده نكرد و از خط توحيد منحرف نشد شكى نيست و تاريخ زندگى او نيز به خوبى اين معنى را منعكس مىكند. اما در اينكه بر كدام آيين بوده؟ در ميان علما گفتگو است.
بعضى او را پيرو آيين مسيح عليه السلام مىدانند، چرا كه قبل از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله آيين رسمى و غير منسوخ آيين او بوده است.
بعضى ديگر او را پيرو آيين ابراهيم عليه السلام مىدانند، چرا كه شيخ الانبيا و پدر پيامبران است و در بعضى از آيات قرآن، آيين اسلام به عنوان آيين ابراهيم عليه السلام معرفى شده؛ ... مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ .... (2)
بعضى نيز اظهار بىاطلاعى كرده و گفتهاند، مىدانيم آيينى داشته، اما كدام آيين؟
بر ما روشن نيست! گرچه هر يك از اين اقوال وجهى دارد، اما هيچكدام مسلم نيست و مناسبتر از اينها قول چهارمى است و آن اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله شخصا برنامه خاصى از سوى خداوند داشته كه بر طبق آن عمل مىكرده و در حقيقت آيين مخصوص خودش بوده، تا زمانى كه اسلام بر او نازل گشت.
شاهد اين سخن حديثى است كه در نهج البلاغه آمده و در بالا ذكر كرديم كه مىگويد: خداوند از آن زمان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از شير باز گرفته شد، بزرگترين فرشتهاش را قرين وى ساخت، تا شب و روز او را به راههاى مكارم و طرق اخلاق نيك سوق دهد.
مأموريت چنين فرشتهاى، دليل بر وجود يك برنامه اختصاصى است.
شاهد ديگر اينكه در هيچ تاريخى نقل نشده است كه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله در معابد يهود يا نصارى يا مذهب ديگر مشغول عبادت شده باشد، نه در كنار كفار در بت خانه بود و نه در كنار اهل كتاب در معابد آنان، در عين حال پيوسته خط و طريق توحيد را ادامه مىداد و به اصول اخلاق و عبادت الهى سخت پاىبند بود.
روايات متعددى نيز- طبق نقل علامه مجلسى در بحار الانوار- در منابع اسلامى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آغاز عمرش مؤيد به روح القدس بود و با چنين تأييدى مسلما بر اساس الهام روح القدس عمل مىكرد. (1)
علامه مجلسى شخصا معتقد است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله قبل از مقام رسالت داراى مقام نبوت بوده، گاه فرشتگان با او سخن مىگفتند و صداى آنها را مىشنيد و گاه در رؤياى صادقه به او الهام الهى مىشد و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسيد و قرآن و اسلام رسما بر او نازل شد. او شش دليل بر اين معنى ذكر مىكند كه بعضى از آنها با آنچه در بالا آورديم هماهنگ است (توضيح بيشتر را مىتوانيد در جلد 18 بحار الانوار صفحه 277 به بعد مطالعه كنيد).
به دنبال اين بحث، اين سؤال مطرح مىشود كه با توجه به آنچه در باره ايمان و اعمال پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از نبوت گفته شد، چرا در آيه فوق مىفرمايد: ... ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا اْلإِيمانُ ...؛ «تو قبلا نمىدانستى قرآن و ايمان چيست!» گرچه پاسخ اين سؤال را به طور فشرده به هنگام آيه بيان كرديم، ولى شايسته است توضيح بيشترى در اين زمينه داده شود.
منظور اين است پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از نزول قرآن و تشريع شريعت اسلام از جزييات اين آيين و محتواى قرآن خبر نداشت.
اما در مورد ايمان، با توجه به اينكه بعد از كتاب ذكر شده و با توجه به جملههايى كه بعد از آن در آيه آمده، روشن مىشود كه منظور ايمان به محتواى اين كتاب آسمانى
1) 1- بحارالأنوار، ج 18، ص 288.
است، نه ايمان به طور مطلق. بنا بر اين تضادى با آنچه گفته شد ندارد و نمىتواند دستاويزى براى بيماردلانى كه مىخواهند نفى ايمان به طور مطلق از پيامبر صلى الله عليه و آله كنند و حقايق تاريخى را ناديده بگيرند، باشد.
بعضى از مفسران پاسخهاى ديگرى نيز از اين سؤال دادهاند از جمله:
الف: منظور از ايمان تصديق و اعتقاد به تنهايى نيست، بلكه مجموع اعتقاد و اقرار به زبان و اعمال است كه در تعبيرات اسلامى بر آن اطلاق شده است.
ب: منظور از ايمان اعتقاد به توحيد و رسالت است و مىدانيم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله قبل از آن موحد بود، اما ايمان به رسالت خويشتن هنوز پيدا نكرده بود.
ج: منظور آن قسمت از اركان ايمان است كه انسان از طريق دليل عقل به آن نمىرسد و راه آن تنها ادله نقلى است (مانند بسيارى از خصوصيات معاد).
د: در اين آيه محذوفى در تقدير است و معنى چنين است: «ما كُنْتَ تَدْرِي كَيْفَ تَدْعُو الْخَلْقَ الَى اْلإِيمانُ»؛ «تو نمىدانستى چگونه مردم را به ايمان دعوت كنى.» (1)
ولى به عقيده ما از همه پاسخها مناسبتر و هماهنگتر با محتواى آيه، همان پاسخ اول است.
در اينكه مرجع ضمير در جمله ... وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً ...؛ «ولى ما آن را نورى قرار داديم.» چيست؟ گفتگو است. بعضى گفتهاند منظور همان قرآن، كتاب آسمانى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است، اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از اين نور، نور الهى ايمان باشد.
ولى مناسبتر از هر دو، اين است كه به قرآن و ايمان هر دو بازگردد و چون اين دو به يك حقيقت منتهى مىشود، بازگشت ضمير مفرد به آن بىمانع است. (2)
ابى لهب
سوره تبّت
اين سوره در مكه نازل شده و داراى پنج آيه است.
اين سوره كه در مكه و تقريبا در اوايل دعوت آشكار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده، تنها سورهاى است كه در آن حمله شديدى با ذكر نام نسبت به يكى از دشمنان اسلام و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در آن عصر و زمان (يعنى ابو لهب) شده است و محتواى آن نشان مىدهد كه او عداوت خاصى نسبت به پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله داشت و از هيچگونه كارشكنى و بد زبانى او و همسرش مضايقه نداشتند.
قرآن با صراحت مىگويد: هر دو اهل دوزخاند و راه نجاتى براى آنها نيست و اين معنى به واقعيت پيوست، سرانجام هر دو بى ايمان از دنيا رفتند و اين يك پيشگويى صريح قرآن است.
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: «مَنْ قَرَأَها رَجَوْتُ أَنْ لا يَجْمَعَ اللَّهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَبِي لَهَبٍ فِي دَارٍ وَاحِدَةٍ»؛ (1)«كسى كه آن را تلاوت كند، من اميدوارم خداوند او و ابو لهب را در خانه واحدى جمع نكند» (يعنى او اهل بهشت خواهد بود در حالى كه
1) 1. المصباحللكفعمي، ص 453.
ابولهب اهل دوزخ است). (1)
ناگفته پيدا است اين فضيلت از آن كسى است كه با خواندن اين سوره خط خود را از خط ابو لهب جدا كند، نه كسانى كه با زبان مىخوانند ولى ابو لهب وار عمل مىكنند.
از ابن عباس نقل شده است: هنگامى كه آيه: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ نازل شد و پيغمبر صلى الله عليه و آله مأموريت يافت فاميل نزديك خود را انذار كند و به اسلام دعوت نمايد (دعوت خود را علنى سازد) پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بر فراز كوه صفا آمد و فرياد زد: «يا صباحاه!» (اين جمله را عرب زمانى مىگفت كه مورد هجوم غافلگيرانه دشمن قرار مىگرفت، براى اينكه همه را با خبر سازند و به مقابله برخيزند، كسى صدا مىزد يا صباحاه! انتخاب كلمه صباح به خاطر اين بود كه هجومهاى غافلگيرانه غالبا در اول صبح واقع مىشد).
هنگامى كه مردم مكه اين صدا را شنيدند پرسيدند كيست كه فرياد مىكشد؟ گفته شد محمد است، جمعيت به سراغ حضرتش رفتند، او قبايل عرب را با نام صدا زد و با صداى او جمع شدند، فرمود: «به من بگوييد اگر به شما خبر دهم كه سواران دشمن از كنار اين كوه به شما حملهور مىشوند، آيا مرا تصديق خواهيد كرد؟ در پاسخ گفتند: ما هرگز از تو دروغى نشنيدهايم.
فرمود: «انِّي نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ»؛ «من شما را در برابر عذاب شديد الهى انذار مىكنم» (شما را به توحيد و ترك بتها دعوت مىنمايم) هنگامى كه ابو لهب اين سخن را شنيد گفت: «تباً لك! أ ما جمعتنا الّا لهذا؟!»؛ «زيان و مرگ بر تو باد! آيا تو فقط براى همين سخن ما را جمع كردى؟!» در اين هنگام بود كه اين سوره نازل شد: تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ؛ «زيان و هلاكت بر دستان ابو لهب باد كه زيانكار و هلاك شده است.»
بعضى در اينجا افزودهاند: هنگامى كه همسر ابو لهب (نامش ام جميل بود) با خبر شد كه اين سوره در باره او و همسرش نازل شده، به سراغ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه آن حضرت را نمىديد، سنگى در دست داشت و گفت: من شنيدهام محمد مرا هجو
1) 1- مجمع البيان، ج 10، ص 558.
كرده، به خدا سوگند اگر او را بيابم با همين سنگ بر دهانش مىزنم! من خودم نيز شاعرم! سپس به اصطلاح اشعارى در مذمت پيغمبر و اسلام بيان كرد. (1)
خطر ابو لهب و همسرش براى اسلام و عداوت آنها منحصر به اين نبود و اگر مىبينيم قرآن لبه تيز حمله را متوجه آنها كرده و با صراحت از آنها نكوهش مىكند، دلايلى بيش از اين دارد كه بعدا به خواست خداوند به آن اشاره خواهد شد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ (1) ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ (2) سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ (3) وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ (4) فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ (5) (2)
به نام خداوند بخشنده مهربان
1- بريده باد هر دو دست ابو لهب (و مرگ بر او باد).
2- هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورد، به حالش سودى نبخشيد.
3- و به زودى وارد آتشى مىشود كه داراى شعله فروزان است.
4- و همچنين همسرش در حالى كه هيزم به دوش مىكشد،
5- و در گردنش طنابى از ليف خرما است!
همانگونه كه در شأن نزول سوره گفتيم، اين سوره در حقيقت پاسخى است به سخنان زشت ابو لهب عموى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و فرزند عبد المطلب كه از دشمنان سرسخت اسلام بود و به هنگام شنيدن دعوت آشكار و عمومى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و انذار او
نسبت به عذاب الهى گفت: زيان و هلاكت بر تو باد، آيا براى همين حرفها ما را فرا خواندى؟! قرآن مجيد در پاسخ اين مرد بد زبان مىفرمايد: «بريده باد هر دو دست ابولهب، يا مرگ و خسران بر او باد!»؛ تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ.
«تب» و «تباب» (بر وزن خراب) به گفته راغب در مفردات به معنى زيان مستمر و مداوم است، ولى طبرسى در مجمع البيان مىگويد: به معنى زيانى است كه منتهى به هلاكت مىشود.
بعضى از ارباب لغت نيز آن را به معنى قطع كردن تفسير كردهاند و اين شايد به خاطر آن است كه زيان مستمر و منتهى به هلاكت طبعا سبب قطع و بريدگى مىشود و از مجموع اين معانى همان استفاده مىشود كه در معنى آيه گفتهايم. البته اين هلاكت و خسران مىتواند جنبه دنيوى يا معنوى و اخروى و يا هر دو داشته باشد.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چگونه قرآن مجيد بر خلاف روش و سيره خود در اينجا نام شخصى را برده و با اين شدت او را مورد حمله قرار داده است؟! با روشن شدن موضع ابو لهب، پاسخ اين سؤال نيز روشن مىشود.
نام او عبد العزى (بنده بت عزى) و كنيه او ابو لهب بود. انتخاب اين كنيه براى او شايد از اين جهت بوده كه صورتى سرخ و برافروخته داشت، چون لهب در لغت به معنى شعله آتش است.
او و همسرش ام جميل كه خواهر ابو سفيان بود، از سختترين و بدزبان ترين دشمنان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بودند.
در روايتى آمده است كه شخصى به نام طارق محاربى مىگويد: من در بازار ذى المجاز بودم (ذى المجاز نزديك عرفات در فاصله كمى از مكه است) ناگهان جوانى را ديدم كه صدا مىزند: اى مردم! بگوييد: «لا الهَ الَّا اللَّهُ» تا رستگار شويد، و مردى را پشت سر او ديدم كه با سنگ به پشت پاى او مىزند، بهگونهاى كه خون از پاهايش جارى بود و فرياد مىزد: اى مردم! اين دروغگو است، او را تصديق نكنيد! من سؤال كردم اين جوان كيست؟ گفتند: محمد است كه گمان مىكند پيامبر است و اين پيرمرد عمويش ابو لهب است كه او را دروغگو مىداند. (1)
1) 1- مجمع البيان، ج 10، ص 559.
در خبر ديگرى آمده است كه ربيعةبن عباد مىگويد: من با پدرم بودم، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را ديدم كه به سراغ قبايل عرب مىرفت و هر كدام را صدا مىزد و مىگفت: من رسول خدا به سوى شما هستم، جز خداى يگانه را نپرستيد و چيزى را همتاى او قرار ندهيد ...
هنگامى كه او از سخنش فارغ مىشد مرد احول خوش صورتى كه پشت سرش بود صدا مىزد: اى قبيله فلان! اين مرد مىخواهد كه شما بت لات و عزى و هم پيمانهاى خود را از جن رها كنيد و به سراغ بدعت و ضلالت او برويد. به سخنانش گوش فرا ندهيد و از او پيروى نكنيد! من سؤال كردم او كيست؟ گفتند: عمويش ابو لهب است. (1)
در خبر ديگرى مىخوانيم: هر زمان گروهى از اعراب خارج مكه وارد آن شهر مىشدند، به سراغ ابو لهب مىرفتند، به خاطر خويشاونديش نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و سن و سال بالاى او و از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله تحقيق مىنمودند، او مىگفت: محمد مرد ساحرى است، آنها نيز بى آنكه پيغمبر صلى الله عليه و آله را ملاقات كنند بازمىگشتند، در اين هنگام گروهى آمدند و گفتند: ما از مكه بازنمىگرديم تا او را ببينيم، ابو لهب گفت: ما پيوسته مشغول مداواى جنون او هستيم! مرگ بر او باد! (2)
از اين روايات به خوبى استفاده مىشود كه او در بسيارى از مواقع همچون سايه به دنبال پيغمبر صلى الله عليه و آله بود و از هيچ كارشكنى فروگذار نمىكرد، مخصوصا زبانى زشت و آلوده داشت و تعبيرات ركيك و زننده مىكرد و شايد از اين نظر سرآمد تمام دشمنان پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله محسوب مىشد و به همين جهت آيات مورد بحث با اين صراحت و خشونت او و همسرش ام جميل را به باد انتقاد مىگيرد.
او تنها كسى بود كه پيمان حمايت بنى هاشم را از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله امضا نكرد و در صف دشمنان او قرار گرفت و در پيمانهاى دشمنان شركت نمود.
با توجه به اين حقايق دليل وضع استثنايى اين سوره روشن مىشود.
سپس مىافزايد: «هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورده، به حال او سودى
نبخشيده و عذاب الهى را از او بازنمىدارد»؛ ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ. (1)
از اين تعبير استفاده مىشود كه او مرد ثروتمند مغرورى بود كه بر اموال و ثروت خود در كوششهاى ضد اسلامىاش تكيه مىكرد.
در آيه بعد مىافزايد: «به زودى وارد آتشى مىشود كه داراى شعله برافروخته است»؛ سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ.
اگر نام او ابو لهب بود، آتش عذاب او نيز ابو لهب است و شعلههاى عظيم دارد (توجه داشته باشيد لهب در اينجا به صورت نكره و دلالت بر عظمت آن شعله مىكند).
نه تنها ابو لهب كه هيچيك از كافران و بدكاران، اموال و ثروت و موقعيت اجتماعىشان آنها را از آتش دوزخ و عذاب الهى رهايى نمىبخشد. چنانكه در آيه 88 و 89 سوره شعراء مىخوانيم: يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ؛ «قيامت روزى است كه نه اموال و نه فرزندان، هيچكدام سودى به حال انسان ندارد، مگر آن كس كه با قلب سالم (روحى با ايمان و با تقوى) در محضر پروردگار حاضر شود.»
مسلما منظور از آيه سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ آتش دوزخ است، ولى بعضى احتمال دادهاند كه آتش دنيا را نيز شامل شود.
در روايات آمده است كه بعد از جنگ بدر و شكست سختى كه نصيب مشركان قريش شد، ابو لهب كه شخصا در ميدان جنگ شركت نكرده بود پس از بازگشت ابوسفيان ماجرا را از او پرسيد.
ابو سفيان چگونگى شكست و درهم كوبيده شدن لشكر قريش را براى او شرح داد، سپس افزود: به خدا سوگند ما در اين جنگ سوارانى را ديديم در ميان آسمان و زمين كه به يارى محمد آمده بودند! در اينجا ابو رافع يكى از غلامان عباس مىگويد: من در آنجا نشسته بودم، دستم را بلند كردم و گفتم: آنها فرشتگان آسمان بودند.
ابو لهب سخت برآشفت و سيلى محكمى بر صورت من زد و مرا بلند كرده بر زمين كوبيد و از سوز دل خود پيوسته مرا كتك مىزد. در اينجا همسر عباس ام الفضل حاضر بود، چوبى برداشت و محكم بر سر ابو لهب كوبيد و گفت: اين مرد ضعيف را تنها گير
1) 1- «ما» در «ماكسب» ممكن است، «موصوله» يا «مصدريه» باشد، بعضى براى آن معناى وسيعى قائلاند كه نه تنها اموال، بلكه فرزندان او را نيز شامل مىشود و «ما» در «مااغنى عنه» مسلما، ما نافيه است.
آوردهاى! سر ابو لهب شكست و خون جارى شد و بعد از هفت روز بدنش عفونت كرد و دانههايى همچون طاعون بر پوست تنش ظاهر شد و با همان بيمارى از دنيا رفت.
عفونت بدن او به حدى بود كه جمعيت جرأت نمىكردند نزديك او شوند، او را به بيرون مكه بردند و از دور آب بر او ريختند و سپس سنگ بر او پرتاب كردند تا بدنش زير سنگ و خاك پنهان شد! (1)
در آيه بعد به وضع همسرش ام جميل پرداخته، مىفرمايد: «همسر او نيز وارد آتش سوزان جهنم مىشود، در حالى كه هيزم به دوش مىكشد»؛ وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ. (2)
«و در حالى كه در گردنش طناب يا گردنبندى از ليف خرما است!»؛ فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.
در اينكه همسر ابو لهب كه خواهر ابو سفيان و عمه معاويه بود، در عداوتها و كارشكنىهاى شوهرش بر ضد اسلام شركت داشت حرفى نيست، اما در اينكه قرآن چرا او را حمالة الحطب (زنى كه هيزم بر دوش مىكشد) توصيف كرده، تفسيرهاى متعددى ذكر كردهاند. بعضى گفتهاند اين به خاطر آن است كه بوتههاى خار را بر دوش مىكشيد و بر سر راه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله مىريخت تا پاهاى مباركش آزرده شود.
بعضى گفتهاند اين تعبير كنايه از سخنچينى و نمامى او است، همانگونه كه در ادبيات فارسى نيز همين تعبير در مورد سخنچينى آمده است كه مىگويند:
ميان دو كس جنگ چون آتش است سخنچين بدبخت هيزمكش است!
بعضى نيز آن را كنايه از شدت بخل او مىدانند كه با آن همه ثروت حاضر نبود كمكى به نيازمندان كند، به همين دليل تشبيه به هيزمكش فقير شده است. بعضى نيز مىگويند او در قيامت بار گناهان گروه زيادى را بر دوش مىكشد. از ميان اين معانى معنى اول از همه مناسبتر است، هر چند جمع ميان آنها نيز بعيد نيست.
«جيد» (بر وزن ديد) به معنى گردن است و جمع آن اجياد است، بعضى از ارباب لغت معتقدند كه جيد و عنق و رقبه هر سه معنى مشابهى دارند، با اين تفاوت كه جيد به قسمت بالاى سينه گفته مىشود و عنق به پشت گردن يا همه گردن و رقبه به گردن گفته مىشود و گاه به يك انسان نيز مىگويند مانند فك رقبة يعنى آزاد كردن انسان. (1)
مسد (بر وزن حسد) به معنى طنابى است كه از الياف بافته شده است.
بعضى گفتهاند مسد طنابى است كه در جهنم بر گردن او مىنهند كه خشونت الياف را دارد و حرارت آتش و سنگينى آهن را! بعضى نيز گفتهاند از آنجا كه زنان اشرافى شخصيت خود را در زينت آلات مخصوصا گردن بندهاى پر قيمت مىدانند، خداوند در قيامت براى تحقير اين زن خودخواه اشرافى، گردنبندى از ليف خرما در گردن او مىافكند و يا اصلا كنايه از تحقير او است.
بعضى نيز گفتهاند علت اين تعبير آن است كه ام جميل گردنبند جواهر نشان پر قيمتى داشت و سوگند ياد كرده بود كه آن را در راه دشمنى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله خرج كند، لذا به كيفر اين كار خداوند چنين عذابى را براى او مقرر داشته.
مىدانيم اين آيات در مكه نازل شد و قرآن با قاطعيت خبر داد كه ابو لهب و همسرش در آتش دوزخ خواهند بود؛ يعنى هرگز ايمان نمىآورند و سرانجام چنين شد بسيارى از مشركان مكه واقعا ايمان آوردند و بعضى ظاهراً، اما از كسانى كه نه در واقع و نه در ظاهر ايمان نياوردند اين دو نفر بودند و اين يكى از اخبار غيبى قرآن مجيد است و قرآن از اينگونه اخبار در آيات ديگر نيز دارد كه فصلى را در اعجاز قرآن تحت عنوان خبرهاى غيبى قرآن به خود اختصاص داده است و ما در ذيل هر يك از اين آيات بحث مناسب را داشتهايم.
1) 1- التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج 2، ص 158.
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه با اين پيشگويى قرآن مجيد ديگر ممكن نبوده است ابو لهب و همسرش ايمان بياورند و الا اين خبر كذب و دروغ مىشد.
اين سؤال مانند سؤال معروفى است كه در باره مساله علم خداوند در بحث جبر مطرح شده است و آن اينكه مىدانيم خداوندى كه از ازل عالم به همه چيز بوده، معصيت گنهكاران و اطاعت مطيعان را نيز مىدانسته است، بنا بر اين اگر گنهكار گناه نكند علم خدا جهل شود!
پاسخ اين سؤال را دانشمندان و فلاسفه اسلامى از قديم دادهاند و آن اينكه خداوند مىداند كه هر كس با استفاده از اختيار و آزادىاش چه كارى را انجام مىدهد، مثلا در آيات مورد بحث، خداوند از آغاز مىدانسته است كه ابو لهب و همسرش با ميل و اراده خود هرگز ايمان نمىآورند نه از طريق اجبار و الزام و به تعبير ديگر عنصر آزادى اراده و اختيار نيز جزو معلوم خداوند بوده است، او مىدانسته است كه بندگان با صفت اختيار و با اراده خويش چه عملى را انجام مىدهند.
مسلما چنين علمى و خبر دادن از چنان آيندهاى تأكيدى است بر مساله اختيار، نه دليلى بر اجبار. (دقت كنيد)
اين سوره بار ديگر اين حقيقت را تأكيد مىكند كه خويشاوندى در صورتى كه با پيوند مكتبى همراه نباشد كمترين ارزشى ندارد و مردان خدا در برابر منحرفان و جباران و گردنكشان هيچگونه انعطافى نشان نمىدادند هر چند نزديكترين بستگان آنها بودند.
با اينكه ابو لهب عموى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود و از نزديكترين نزديكانش محسوب مىشد، وقتى خط مكتبى و اعتقادى و عملى خود را از او جدا كرد، همچون ساير منحرفان و گمراهان زير شديدترين رگبارهاى توبيخ و سرزنش قرار گرفت. و به عكس افراد دور افتادهاى بودند كه نه تنها از بستگان پيغمبر صلى الله عليه و آله محسوب نمىشدند، بلكه از نژاد او و اهل زبان او هم نبودند، ولى بر اثر پيوند فكرى و اعتقادى و عملى آنقدر نزديك
شدند كه طبق حديث معروف «سَلْمانُ مِنّا أَهْلُ الْبَيْتِ»؛ (1)«سلمان از خانواده ما است» گويى جزو خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله شدند. (2)
درست است كه آيات اين سوره تنها از ابو لهب و همسرش سخن مىگويند، ولى پيدا است كه آنها را به خاطر صفاتشان اينچنين مورد نكوهش قرار مىدهد، بنا بر اين هر فرد يا گروهى كه داراى همان اوصاف باشند سرنوشتى شبيه آنها دارند. (3)
ايمان ابوطالب و جنجالى كه در اين زمينه برپا كردهاند!
ابتدا اين موضوع براى كسانى كه اهل مطالعه هستند، عجيب جلوه مىكند كه چرا گروهى از راويان اخبار اصرار داشتند ابوطالب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله را كه به اتفاق همه مسلمانان جهان از كسانى بود كه حداكثر فداكارى و ايثار و حمايت را در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله انجام داد، بىايمان و مشرك جلوه دهند و كافر بميرانند؟! چرا در باره ديگران كه نقشى در تاريخ اسلام نداشتند، اين همه اصرار نيست؟ از اينجا مىفهميم مسأله، يك مساله عادى نيست سپس با كمى دقت به اين نتيجه مىرسيم كه پشت سر اين بحثهاى تاريخى و روايى، بازى سياسى خطرناكى از ناحيه رقبا و دشمنان على عليه السلام در جريان بوده است، آنها اصرار داشتند هر فضيلتى را از او سلب كنند و حتى پدر ايثارگر و فداكارش را مشرك قلمداد كنند و بىايمان از دنيا ببرند!
يقينا بنى اميه و هواخواهان آنها در عصر خود و حتى پيش از آنكه به حكومت برسند، هر جا توانستند به اين فكر دامن زدند و كوشش داشتند از هر جا كه ممكن است شواهدى هر چند سست و بىپايه براى اثبات اين مدعا سر هم كنند.
ما قطع نظر از اين موج انحرافى سياسى آلوده كه خود از جهاتى قابل دقت و مطالعه است، مسأله را به عنوان يك مساله صرفا تاريخى و تفسيرى به طوربسيار فشرده مورد بررسى قرار مىدهيم تا روشن شود در پشت سر اين جنجالها هيچگونه مدرك معتبرى وجود ندارد، بلكه شواهد زندهاى بر ضد آن در دست داريم:
1- آيه: إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ ... (1)
هيچگونه ارتباطى با ابوطالب ندارد و آيات قبل از آن به خوبى دلالت مىكند كه در باره گروهى از مؤمنان اهل كتاب در برابر مشركان مكه است.
جالب اينكه فخر رازى كه خود به اصطلاح اجماع مسلمين را بر نزول آيه در باره ابوطالب نقل كرده، تصريح مىكند كه در ظاهر آيه كمترين دلالتى بر كفر ابوطالب نيست. (2)اما با اين حال چرا اصرار دارند كه آن را به شرك ابوطالب ارتباط دهند، راستى وحشتآور است؟!
2- مهمترين دليلى كه در اين زمينه اقامه كردهاند، ادعاى اجماع مسلمين است كه ابوطالب، مشرك از دنيا رفته است! در حالى كه چنين اجماعى دروغ محض است، چنانكه مفسر معروف اهل سنت آلوسى در روح المعانى تصريح كرده است كه اين مساله اجماعى نيست و حكايت اجماع مسلمين يا مفسرين بر اينكه آيه فوق درباره ابوطالب نازل شده، صحيح به نظر نمىرسد. چرا كه علماى شيعه و بسيارى از مفسرين آنها معتقد به اسلام ابوطالب هستند و ادعاى اجماع ائمه اهل بيت عليهم السلام بر اين معنى كردهاند، به علاوه اكثر قصيدههاى ابوطالب شهادت بر ايمان او مىدهد. (3)
3- دقت و بررسى نشان مىدهد كه اين ادعاى اجماع از اخبار آحادى سر چشمه مىگيرد كه هيچ اعتبارى به آن نيست و در سند اين روايات، افراد مشكوك يا كذابى هستند.
از جمله روايتى است كه «ابن مردويه» با سند خودش از «ابن عباس» نقل كرده كه آيه: إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ ... در باره «ابوطالب» نازل شده است، پيامبر صلى الله عليه و آله به او اصرار كرد اسلام بياورد، او نپذيرفت! (4)
در حالى كه در سند اين روايت، «ابو سهل سرى» است كه بنا به تصريح بعضى از بزرگان علم رجال، او يكى از دروغپردازان و جعل كنندگان و سارقان حديث بود و
همچنين «عبد القدوس ابى سعيد دمشقى» كه باز در سند اين حديث است، او نيز از كذابين است! (1)
ظاهر تعبير حديث، چنين گواهى مىدهد كه «ابن عباس» بدون واسطه اين حديث را نقل و خودش شاهد و ناظر بوده است، در حالى كه مىدانيم «ابن عباس»، سه سال قبل از هجرت متولد شد، بنا بر اين هنگام وفات «ابوطالب» هنوز از پستان مادر شير مىخورد! اين نشان مىدهد كه جاعلان حديث، حتى در كار خود ناشى بودهاند.
حديث ديگرى در اين زمينه از «ابو هريره» نقل كردهاند كه مىگويد:
هنگامى كه وفات ابوطالب فرا رسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اى عمو بگو «لا الهَ الَّا اللَّهُ» تا من روز قيامت نزد خدا براى تو گواهى به توحيد دهم».
ابوطالب گفت: اگر نه به خاطر اين بود كه قريش مرا سرزنش مىكرد كه او به هنگام مرگ از روى ترس، اظهار ايمان نمود من شهادت به توحيد مىدادم و چشم تو را روشن مىساختم! در اين هنگام آيه: إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ ... نازل شد! (2)
باز ظاهر حديث اين است كه «ابو هريره»، شخصا شاهد چنين مطلبى بوده است. در حالى كه مىدانيم «ابو هريره» در سال فتح خيبر؛ يعنى هفت سال بعد از هجرت، اظهار اسلام كرد. او كجا و وفات ابوطالب كه قبل از هجرت واقع شد كجا؟! بنا بر اين آثار جعل ناشيانه در اين حديث نيز نمايان است.
اگر گفته شود ابن عباس و ابو هريره، خود شاهد اين ماجرا نبودند و اين داستان را از ديگرى شنيدهاند، سؤال مىكنيم از چه كسى؟ شخصى كه اين روايت را براى اين دو نفر بيان كرده ناشناس و مجهول است و چنين حديثى را مرسل مىنامند و همه مىدانند اعتبارى به احاديث مرسل نيست.
متاسفانه جمعى از مفسران و راويان اخبار بدون دقت و مطالعه اينگونه احاديث را در كتابهاى خود از يكديگر گرفته و نقل كردهاند و كمكم براى خود اجماعى درست كردهاند اما كدام اجماع؟ كدام حديث معتبر؟
4- از همه اينها گذشته، متن همين احاديث مجعول نشان مىدهد كه «ابوطالب»
ايمان به حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله داشته، هر چند روى ملاحظاتى بر زبان جارى نمىكرده و مىدانيم ايمان به قلب است و زبان جنبه طريقيت دارد. در بعضى از احاديث اسلامى، وضع ابوطالب به اصحاب كهف تشبيه شده است كه ايمان در دل داشتند، هر چند به عللى قدرت اظهار آن را نداشتند. (1)
5- مگر مىتوان در مسألهاى به اين مهمى، يكجانبه بحث كرد و تنها به روايت مرسله از ابو هريره و ابن عباس و مانند آن قناعت نمود؟ چرا اجماع امامان اهلبيت عليهم السلام و چرا اجماع علماى شيعه در اينجا مورد توجه قرار نمىگيرد؟! با آنكه آنها به وضع خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله آشناترند.
ما امروز اشعار زيادى از ابوطالب در دست داريم كه ايمان او را به اسلام و رسالت محمد صلى الله عليه و آله به عنوان پيامبر اسلام با وضوح تمام بيان مىكند. اين اشعار را بسيارى از بزرگان و دانشمندان در كتابهايشان آوردهاند. (2)
6- از همه اينها گذشته، تاريخ زندگى ابوطالب و فداكارى عظيم او نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و علاقه شديد پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان نسبت به او تا آنجا كه سال مرگش را عام الحزن (سال اندوه) نام نهادند، همه نشان مىدهد كه او به اسلام عشق مىورزيد و دفاعش از پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان دفاع از يك خويشاوند نبود، بلكه به صورت دفاع يك مؤمن مخلص و يك عاشق پاكباخته و سرباز فداكار از جان گذشته از رهبر و پيشواى خود بود با اين حال چقدر غفلت و بىخبرى و ناسپاسى و ظلم است كه گروهى اصرار داشته باشند، اين مؤمن موحد مخلص را از دنيا ببرند؟! (3)
پيشگامان در اسلام
وَ السَّابِقُونَ اْلأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ اْلأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا اْلأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (100) (1)
100- پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و آنها كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود و آنها (نيز) از او خشنود شدند، و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جريان دارد، جاودانه در آن خواهند ماند و از اين پيروزى بزرگى است.
گر چه در باره شأن نزول آيه فوق، مفسران روايات متعددى نقل كردهاند، ولى چنانكه خواهيم ديد هيچ كدام از آنها شأن نزول آيه نيست، بلكه در واقع بيان مصداق و وجود خارجى آن است.
بهدنبال آيات گذشتهكه بيان حال كفار ومنافقان است، در اين آيه اشاره به گروههاى مختلف از مسلمانان راستين شده است و آنها را به سه گروه مشخص تقسيم مىكند:
1- آنها كه پيشگامان در اسلام و هجرت بودهاند؛ وَ السَّابِقُونَ اْلأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ ....
1) 1. توبه.
2- آنها كه پيشگام در نصرت و يارى پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران مهاجرش بودند؛ ... وَاْلأَنْصارِ ....
3- آنها كه بعد از اين دو گروه آمدند و از برنامههاى آنها پيروى كردند و با انجام اعمال نيك و قبول اسلام و هجرت و نصرت آيين پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها پيوستند؛ ... وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ .... (1)
از آنچه گفتيم روشن مىشود كه منظور از ... بِإِحْسانٍ ... در واقع بيان اعمال و معتقداتى است كه در آنها از پيشگامان اسلام پيروى مىكنند و به تعبير ديگر احسان، بيان وصف برنامههايى است كه از آن متابعت مىگردد.
اين احتمال نيز در معنى آيه داده شده است كه احسان، بيان وصف چگونگى متابعت و پيروى باشد يعنى آنها به طور شايسته پيروى مىكنند (در صورت اول «با» به معنى فى و در صورت دوم به معنى «مع» است). ولى ظاهر آيه، مطابق تفسير اول است.
پس از ذكر اين گروه سهگانه مىفرمايد: «هم خداوند از آنها راضى است و هم آنها از خدا راضى شدهاند»؛ ... رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ....
رضايت خداوند از آنها به خاطر ايمان و اعمال صالحى است كه انجام دادهاند و خشنودى آنان از خداوند به خاطر پاداشهاى گوناگون و فوق العاده و پر اهميت است كه به آنان ارزانى داشته است.
به تعبير ديگر آنچه خدا از آنها خواسته انجام دادهاند، و آنچه آنها از خدا خواستهاند به آنان بخشيده، بنا بر اين هم خدا از آنها راضى است و هم آنان از خدا راضى هستند.
با اينكه جمله گذشته همه مواهب و نعمتهاى الهى را در برداشت (مواهب مادى و معنوى، جسمانى و روحانى) ولى بعنوان تأكيد و بيان تفصيل بعد از اجمال اضافه مىكند:
«خداوند براى آنها باغهايى از بهشت فراهم ساخته كه از زير درختانش نهرها جريان دارند»؛ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا اْلأَنْهارُ ....
1) 1- بسيارى از مفسران كلمه «من» را در جمله «والسابقون الاولون من المهاجرين و الانصار»" مِن تبعيضيّه" دانستهاند و ظاهر آيه نيز همين است؛ زيرا در آيه سخن از پيشگامان مهاجران و انصار است نه همه آنها، و در واقع بقيه در مفهوم جمله بعد يعنى تابعان وارد مىشوند.
از امتيازات اين نعمت آن است كه جاودانى است و همواره در آن خواهند ماند؛ ... خالِدِينَ فِيها أَبَداً.
و مجموع اين مواهب معنوى و مادى براى آنها پيروزى بزرگى محسوب مىشود؛ ... ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ. چه پيروزى از اين برتر كه انسان احساس كند آفريدگار و معبود و مولايش از او خشنود است و كارنامه قبولى او را امضا كرده؟ و چه پيروزى از اين بالاتر كه با اعمال محدودى در چند روز عمر فانى مواهب بىپايان ابدى پيدا كند.
در اينجا به چند نكته مهم بايد توجه كرد:
در هر انقلاب وسيع اجتماعى كه بر ضد وضع نابسامان جامعه صورت مىگيرد پيشگامانى هستند كه پايههاى انقلاب و نهضت بر دوش آنها است، آنها در واقع وفادارترين عناصر انقلابى هستند؛ زيرا به هنگامى كه پيشوا و رهبرشان از هر نظر تنها است گرد او را مىگيرند، و با اينكه از جهات مختلف در محاصره قرار دارند و انواع خطرها از چهار طرف آنها را احاطه كرده و دست از يارى و فدا كارى برنمىدارند.
مخصوصا مطالعه تاريخ، آغاز اسلام را نشان مىدهد كه پيشگامان و مؤمنان نخستين با چه مشكلاتى روبرو بودند؟ چگونه آنها را شكنجه و آزار مىدادند، ناسزا مىگفتند، متهم مىكردند، به زنجير مىكشيدند و نابود مىنمودند.
ولى با اين همه گروهى با اراده آهنين و عشق سوزان و عزم راسخ و ايمان عميق در اين راه گام گذاردند و به استقبال انواع خطرها رفتند.
در اين ميان سهم مهاجران نخستين از همه بيشتر بود، و به دنبال آنها انصار نخستين يعنى آنهايى كه با آغوش باز از پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه دعوت كردند، و ياران مهاجر او را همچون برادران خويش مسكن دادند، و از آنها با تمام وجود خود دفاع كردند، و حتى بر خويشتن نيز مقدم داشتند.
و اگر مىبينيم در آيه فوق به اين دو گروه اهميت فوقالعادهاى داده شده است به خاطر همين موضوع است.
ولى با اين حال قرآن مجيد- آنچنان كه روش هميشگى او است- سهم ديگران را نيز ناديده نگرفته است و به عنوان تابعين به احسان از تمام گروههايى كه در عصر پيامبر و يا زمانهاى بعد به اسلام پيوستند، هجرت كردند، و يا مهاجران را پناه دادند و حمايت نمودند ياد مىكند، و براى همه اجر و پاداشهاى بزرگى را نويد مىدهد.
اصطلاح گروهى از دانشمندان بر اين است كه كلمه تابعين را تنها به شاگردان صحابه مىگويند؛ يعنى آن عدهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را نديدند اما بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به روى كار آمدند و علوم و دانشهاى اسلامى را وسعت بخشيدند، و به تعبير ديگر اطلاعات اسلامى خود را بدون واسطه از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتند.
ولى همانگونه كه در بالا گفتيم مفهوم آيه از نظر لغت به اين گروه محدود نمىشود، بلكه تعبير تابعين به احسان تمام گروههايى را كه در عصر و زمان از برنامه و اهداف پيشگامان اسلام پيروى كردند شامل مىشود.
توضيح اينكه بر خلاف آنچه بعضى فكر مىكنند مسأله هجرت و همچنين نصرت كه دو مفهوم سازنده اسلامى است، محدود به زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نيست بلكه امروز نيز اين دو مفهوم در شكلهاى ديگرى وجود دارد، و فردا نيز وجود خواهد داشت، بنا بر اين تمام كسانى كه به نحوى در مسير اين دو برنامه قرار مىگيرند در مفهوم تابعين به احسان داخلاند.
مهم آن است كه توجه داشته باشيم قرآن با ذكر كلمه احسان تأكيد مىكند كه پيروى و تبعيت از پيشگامان در اسلام نبايد در دائره حرف و ادعا، و يا حتى ايمان بدون عملخلاصه شود، بلكه بايد اينپيروى يكپيروى فكرى وعملى و همه جانبه بوده باشد.
در اينجا بيشتر مفسران به تناسب بحث آيه فوق اين سؤال را مطرح كردهاند كه نخستين كسى كه اسلام آورد و اين افتخار بزرگ در تاريخ به نام او ثبت شد چه كسى است؟ در پاسخ اين سؤال همه به اتفاق گفتهاند نخستين كسى كه از زنان مسلمان شد
خديجه همسر وفادار و فدا كار پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و اما از مردان، همه دانشمندان و مفسران شيعه به اتفاق گروه عظيمى از دانشمندان اهل سنت، على عليه السلام را نخستين كس از مردان مىدانند كه دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را پاسخ گفت.
شهرت اين موضوع در ميان دانشمندان اهل تسنن به حدى است كه جمعى از آنها ادعاى اجماع و اتفاق بر آن كردهاند.
از جمله حاكم نيشابورى در مستدرك على الصحيحين، كتاب معرفت صفحه 22 چنين مىگويد: «لا أعلم خلافاً بين أصحاب التواريخ أنّ علىبن أبي طالب (رضىاللَّه عنه) أوّلهم اسلاماً و انّما اختلفوا في بلوغه»؛ «هيچ مخالفتى در ميان تاريخنويسان در اين مسأله وجود ندارد، كه علىبن ابىطالب عليه السلام نخستين كسى است كه اسلام آورده، تنها در بلوغ او به هنگام پذيرش اسلام اختلاف دارند.»
ابن عبد البرّ در استيعاب (ج 2 صفحه 457) چنين مىنويسد: «اتّفقوا على أنّ خديجة أوّل من آمن باللَّه و رسوله و صدّقه فيما جاء به ثمّ عليّ بعدها»؛ در اين مسأله اتفاق است كه خديجه نخستين كسى بود كه ايمان به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله آورد، و او را در آنچه آورده بود تصديق كرد، سپس على عليه السلام بعد از او همين كار را انجام داد.»
ابو جعفر اسكافى معتزلى مىنويسد: «قد روى الناس كافّة افتخار علي عليه السلام بالسبق إلى الإسلام»؛ (1)«عموم مردم نقل كردهاند كه افتخار سبقت در اسلام مخصوص علىبن ابىطالب عليه السلام است.»
گذشته از اين، روايات فراوانى از پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز از خود على عليه السلام و صحابه در اين باره نقل شده است كه به حد تواتر مىرسد و ذيلا چند حديث را به عنوان نمونه مىآوريم:
1- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «أوّلكم وارداً عليّ الحوض أوّلكم إسلاماً عليّبن أبي طالب»؛ (2)«نخستين كسى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مىشود، نخستين كسى است كه اسلام آورده، و او علىبن ابىطالب عليه السلام است.
2- گروهى از دانشمندان اهل سنت از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست
على عليه السلام را گرفت و فرمود: «إنّ هذا أوّل من آمن بي و هذا أوّل من يصافحني يوم القيامة و هذا الصديق الأكبر»؛ (1)«اين اولين كسى است كه به من ايمان آورده، و اولين كسى است كه در قيامت با من مصافحه مىكند و اين صديق اكبر است.»
3- ابو سعيد خدرى از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل مىكند كه دست به ميان شانههاى على عليه السلام زد و فرمود: «يا علي، سبع خصال لا يحاجّك فيهنّ أحد يوم القيامة: أنت أوّل المؤمنين باللَّه إيماناً و أوفاهم بعهداللَّه و أقومهم بأمراللَّه ...»؛ (2)«اى على هفت صفت ممتاز دارى كه احدى در قيامت نمىتواند در باره آنها با تو گفتگو كند، تو نخستين كسى هستى كه به خدا ايمان آوردى، و از همه نسبت به پيمانهاى الهى با وفاترى، و در اطاعت فرمان خدا پابرجاترى ...» همانگونه كه اشاره كرديم دهها روايت در كتب مختلف تاريخ و تفسير و حديث، در اين باره از پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگران نقل شده است و علاقمندان مىتوانند براى توضيح بيشتر به جلد سوم عربى الغدير صفحه 220 تا 240 و كتاب احقاق الحق جلد 3 صفحه 114 تا 120 مراجعه نمايند.
جالب اينكه گروهى كه نتوانستهاند سبقت على عليه السلام را در ايمان و اسلام انكار كنند به عللى كه ناگفته پيدا است، كوشش دارند آنرا به نحو ديگرى انكار، يا كم اهميت جلوه دهند، و بعضى ديگر كوشش دارند كه به جاى او ابو بكر را بگذارند كه او اولين مسلمان است.
گاهى مىگويند على عليه السلام در آن هنگام دهساله بود و طبعا نا بالغ، بنا بر اين اسلام او به عنوان اسلام يك كودك تأثيرى در قوت و قدرت جبهه مسلمين در برابر تفسير دشمن نداشت (اين سخن را فخر رازى در تفسيرش ذيل آيه فوق آورده است).
و اين براستى عجيب است و در واقع ايرادى است بر شخص پيامبر صلى الله عليه و آله زيرا مىدانيم هنگامى كه در يوم الدار پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام را به عشيره و طايفه خود عرضه داشت هيچكس آنرا نپذيرفت جز على عليه السلام كه برخاست و اعلام اسلام نمود، پيامبر صلى الله عليه و آله اسلامش را پذيرفت، و حتى اعلام كرد كه تو برادر و وصى و خليفه منى!
و اين حديث را كه گروهى از حافظان حديث از شيعه و سنى در كتب صحاح و
مسانيد، و همچنين گروهى از مورخان اسلام نقل كرده و بر آن تكيه نمودهاند نشان مىدهد كه نه تنها پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام على عليه السلام را در آن سن و سال كم، پذيرفت بلكه او را به عنوان برادر و وصى و جانشين خود معرفى نمود.
و گاهى به اين تعبير كه خديجه نخستين مسلمان از زنان و ابو بكر نخستين مسلمان از مردان و على عليه السلام نخستين مسلمان از كودكان بود، خواستهاند از اهميت آن بكاهند. (1)
در حالى كه اولا همانگونه كه گفتيم كمى سن على عليه السلام در آن روز به هيچوجه از اهميت موضوع نمىكاهد، بخصوص اينكه قرآن در باره حضرت يحيى صريحا مىگويد: ... وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً ...؛ «ما فرمان را به او در حال كودكى داديم.»
و در باره عيسى عليه السلام نيز مىخوانيم كه در حال كودكى به سخن آمد و به آنها كه در باره او گرفتار شك و ترديد بودند گفت: ... إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً ...؛ «من بنده خدايم، كتاب آسمانى به من داده، و مرا پيامبر قرار داده است.» هنگامى كه اينگونه آيات را با حديثى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در بالا نقل كرديم كه او على عليه السلام را وصى و خليفه و جانشين خود قرار داد ضميمه كنيم روشن مىشود كه سخن المنار گفتار تعصب آميزى بيش نيست.
ثانيا اين موضوع از نظر تاريخى مسلم نيست كه ابو بكر سومين نفرى باشد كه اسلام را پذيرفته است، بلكه در بسيارى از كتب تاريخ و حديث اسلام آوردن گروه ديگرى را قبل از او ذكر كردهاند.
اين بحثرا با ذكر ايننكته پايانمىدهيم كهعلى عليه السلام در سخنانش بارها به اين موضوع كه من اولين مؤمن و اولين مسلمان و نخستين نمازگزار با پيامبرم اشاره نموده و موقعيت خود را روشن ساخته است، و اين موضوع در بسيارى از كتب از آن حضرت نقل شده.
به علاوه ابن ابى الحديد از دانشمند معروف ابو جعفر اسكافى معتزلى نقل مىكند اينكه بعضى مىگويند ابو بكر سبقت در اسلام داشته اگر صحيح باشد چرا خودش در هيچ مورد به اين موضوع بر فضيلت خود استدلال نكرده است، و نه هيچيك از هواداران او از صحابه چنين ادعايى را كردهاند.
1) 1. اين تعبير را مفسر معروف و متعصب، نويسنده المنار ذيل آيه مورد بحث ذكر كرده است.
دانشمندان اهل سنت معمولا معتقدند كه همه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله پاك و درستكار و صالح و شايسته و اهل بهشتاند.
در اينجا به تناسب آيه فوق كه بعضى آنرا دليل قاطعى بر ادعاى فوق گرفتهاند اين موضوع مهم را كه سرچشمه دگرگونيهاى زيادى در مسائل اسلامى مىشود مورد تجزيه و تحليل قرار مىدهيم: بسيارى از مفسران اهل سنت اين حديث را ذيل آيه فوق نقل كردهاند كه حميدبن زياد مىگويد: نزد محمدبن كعب قرظى رفتم و به او گفتم در باره اصحاب رسولخدا صلى الله عليه و آله چه مىگويى؟ گفت: «جميع أصحاب رسولاللَّه صلى الله عليه و آله في الجنّة محسنهم و مسيئهم!»؛ «همه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در بهشتند، اعم از نيكوكار و بدكار و گنهكار!» گفتم اين سخن را از كجا مىگويى؟ گفت: اين آيه را بخوان: وَ السَّابِقُونَ اْلأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ اْلأَنْصارِ .... تا آنجا كه مىفرمايد: ... رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ .... سپس گفت: اما در باره تابعين شرطى قائل شده و آن اين است كه آنها بايد تنها در كارهاى نيك از صحابه پيروى كنند (فقط در اين صورت اهل نجاتاند، و اما صحابه چنين قيد و شرطى را ندارند).
ولى اين ادعا به دلائل زيادى مردود و غير قابل قبول است؛ زيرا: اولًا- حكم مزبور در آيه فوق شامل تابعين هم مىشود، و منظور از تابعان همانگونه كه اشاره كرديم تمام كسانى هستند كه از روش مهاجران و انصار نخستين، و برنامههاى آنها پيروى مىكنند، بنابراين بايد تمام امت بدون استثنا اهل نجات باشند! و اما اينكه در حديث محمدبن كعب از اين موضوع جواب داده شده كه خداوند در تابعين قيد احسان را ذكر كرده؛ يعنى از برنامه نيك و روش صحيح صحابه پيروى كند، نه از گناهانشان، اين سخن از عجيبترين بحثها است.
چرا كه مفهومش اضافه فرع بر اصل است، جايى كه شرط نجات تابعان و پيروان صحابه اين باشد كه در اعمال صالح از آنها پيروى كنند به طريق اولى بايد اين شرط در خود صحابه بوده باشد. و به تعبير ديگر خداوند در آيه فوق ميگويد: رضايت و خشنودى او شامل حال همه مهاجران و انصار نخستين كه داراى برنامه صحيح بودند و همه پيروان آنها است، نه اينكه مىخواهد مهاجران و انصار را چه خوب باشند و چه بد،
مشمول رضايت خود قرار دهد، اما تابعان را با قيد و شرط خاصى بپذيرد.
ثانيا- اين موضوع با دليل عقل به هيچوجه سازگار نيست؛ زيرا عقل هيچگونه امتيازى براى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بر ديگران قائل نمىباشد، چه تفاوتى ميان ابو جهلها و كسانى است كه نخست ايمان آوردند، سپس از آيين او منحرف شدند.
و چرا كسانى كه سالها و قرنها بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله قدم به اين جهان گذاردند و فداكاريها و جانبازيهاى آنها در راه اسلام كمتر از ياران نخستين پيامبر صلى الله عليه و آله نبود، بلكه اين امتياز را داشتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ناديده شناختند، و به او ايمان آوردند، مشمول اين رحمت و رضايت الهى نباشند.
قرآنى كه مىگويد: گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شما است، چگونه اين تبعيض غير منطقى را مىپسندد؟ قرآنى كه در آيات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن مىكند و آنها را مستوجب عذاب الهى مىشمرد، چگونه اين مصونيت غير منطقى صحابه را در برابر كيفر الهى مىپسندد؟ آيا اينگونه لعنها و تهديدهاى قرآن قابل استثنا است، و گروه خاصى از آن خارجاند؟ چرا و براى چه؟!
از همه گذشته آيا چنين حكمى به منزله چراغ سبز دادن به صحابه نسبت به هرگونه گناه و جنايت محسوب نمىشود؟ ثالثاً- اين حكم با متون تاريخ اسلامى به هيچوجه سازگار نيست؛ زيرا بسيار كسان بودند كه روزى در رديف مهاجران و انصار بودند، و سپس از راه خود منحرف شدند و مورد خشم و غضب پيامبر صلى الله عليه و آله كه توام با خشم و غضب خدا است قرار گرفتند، آيا در آيات قبل داستان ثعلبةبن حاطب انصارى را نخوانديم كه چگونه منحرف گرديد و مغضوب پيامبر صلى الله عليه و آله شد.
روشنتر بگوييم: اگر منظور آنها اين است كه صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله عموما مرتكب هيچگونه گناهى نشدند و معصوم و پاك از هر معصيتى بودند، اين از قبيل انكار بديهيات است.
و اگر منظور آنست كه آنها گناه كردند و اعمال خلافى انجام دادند باز هم خدا از آنها راضى است، مفهومش اين است كه خدا رضايت به گناه داده است! چه كسى مىتواند طلحه و زبير كه در آغاز از ياران خاص پيامبر بودند و همچنين عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را از خون هفده هزار نفر مردم مسلمانى كه خونشان در ميدان جنگ جمل
ريخته شد تبرئه كند؟ آيا خدا به اين خونريزيها راضى بود؟ آيا مخالفت با على عليه السلام خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله كه اگر فرضا خلافت منصوص او را نپذيريم حد اقل با اجماع امت برگزيده شده بود، و شمشير كشيدن به روى او و ياران وفادارش چيزى است كه خدا از آن خشنود و راضى باشد؟ حقيقت اين است كه طرفداران فرضيه تنزيه صحابه با اصرار و پافشارى روى اين مطلب، چهره پاك اسلام را كه همه جا ميزان شخصيت اشخاص را ايمان و عمل صالح قرار مىدهد زشت و بلامنظر ساختهاند.
آخرين سخن اينكه رضايت و خشنودى خدا كه در آيه فوق است روى يك عنوان كلى قرار گرفته و آن هجرت و نصرت و ايمان و عمل صالح است، تمام صحابه و تابعان مادام كه تحت اين عناوين قرار داشتند مورد رضاى خدا بودند، و آن روز كه از تحت اين عناوين خارج شدند از تحت رضايت خدا نيز خارج گشتند.
از آنچه گفتيم بخوبى روشن مىشود كه گفتار مفسر دانشمند اما متعصب يعنى نويسنده المنار كه در اينجا شيعه را به خاطر عدم اعتقاد به پاكى و درستى همه صحابه، مورد سرزنش و حمله قرار مىدهد كمترين ارزشى ندارد، شيعه گناهى نكرده، جز اينكه حكم عقل و شهادت تاريخ و گواهى قرآن را در اينجا پذيرفته، و به امتيازات واهى و نادرست متعصبان گوش فرا نداده است.
فتح مكه بزرگترين پيروزى اسلام
اين سوره در مدينه و بعد از هجرت نازل شده است و در آن بشارت و نويد از پيروزى عظيمى مىدهد كه به دنبال آن مردم گروه گروه وارد دين خدا مىشوند و لذا به شكرانهاين نعمتبزرگ، پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله را دعوت بهتسبيح وحمد الهى و استغفار مىكند.
گر چه در اسلام فتوحات زيادى رخ داد، ولى فتحى با مشخصات فوق جز فتح مكه نبود، به خصوص اينكه طبق بعضى از روايات اعراب معتقد بودند اگر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مكه را فتح كند و بر آن مسلط شود، اين دليل بر حقانيت او است. چرا كه اگر بر حق نباشد، خداوند چنين اجازهاى را به او نمىدهد، همانگونه كه به لشكر عظيم ابرهه اجازه نداد، به همين دليل بعد از فتح مكه، مشركان عرب، گروه گروه وارد اسلام شدند.
بعضى گفتهاند اين سوره بعد از صلح حديبيه در سال ششم هجرت و دو سال قبل از فتح مكه نازل شد.
اما اينكه بعضى احتمال دادهاند بعد از فتح مكه در سال دهم هجرت در حجة الوداع نازل شده، بسيار بعيد است، چرا كه تعبيرات سوره با اين معنى سازگار نيست؛ زيرا خبر از يك حادثه مربوط به آينده مىدهد، نه گذشته.
يكى از نامهاى اين سوره، سوره توديع است (توديع يعنى خدا حافظى) چرا كه در آن خبر ضمنى از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله است.
در حديثى آمده است هنگامى كه اين سوره نازل شد و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آن را بر
ياران خود تلاوت كرد همگى خوشحال و خرسند شدند، ولى عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله كه آن را شنيد گريه كرد. پيغمبر صلى الله عليه و آله پرسيد: «اى عمو چرا گريه مىكنى؟» عرض كرد گمان مىكنم خبر رحلت شما در اين سوره داده شدهاى رسول خدا! فرمود: «مطلب همانگونه است كه تو مىگويى». (1)
در اينكه از كجاى اين سوره چنين مطلبى استفاده مىشود، در ميان مفسران گفتگو است؛ زيرا در ظاهر آيات آن، چيزى جز بشارت از فتح و پيروزى نيست، اين مفهوم ظاهراً از اينجا استفاده شده كه اين سوره دليل بر آن است كه رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله به پايان رسيده و آيين او كاملا تثبيت شده است و معلوم است در چنين حالتى انتظار رحلت از سراى فانى به جهان باقى، كاملا قابل پيشبينى است.
در باره فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى به نقل از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است:
«مَنْ قَرَأَهَا- يَعْنِي سُورَةَ الْفَتْحِ- فَكَأَنَّمَا شَهِدَ مَعَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله فَتْحَ مَكَّةَ»؛ (2)«كسى كه آن را تلاوت كند همانند اين است كه همراه پيغمبر صلى الله عليه و آله در فتح مكه بوده است.»
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«كسى كه سوره إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ را در نماز نافله يا فريضه بخواند، خداوند او را بر تمام دشمنانش پيروز مىكند و در قيامت در حالى وارد محشر مىشود كه نامهاى با او است كه سخن مىگويد، خداوند آن را از درون قبرش همراه او بيرون فرستاده و آن امان نامهاى است از آتش جهنم ....» (3)
ناگفته پيداست اينهمه افتخار وفضيلت از آن كسىاستكه با خواندن اين سوره در خط رسولاللَّه صلى الله عليه و آله قرارگيرد وبه آيين وسنت اوعمل كند، نه تنها بهلقلقه زبان قناعت نمايد.
فتح مكه همانگونه كه اشاره كرديم فصل جديدى در تاريخ اسلام گشود و مقاومتهاى دشمن را بعد از حدود بيست سال درهم شكست. در حقيقت با فتح مكه بساط شرك و بتپرستى از جزيره عربستان برچيده شد و اسلام آماده براى جهش به كشورهاى ديگر جهان شد.
خلاصه اين ماجرا چنين بود كه بعد از پيمان و صلح حديبيه، مشركان مكه دست به پيمانشكنى زدند و آن صلح نامه را ناديده گرفتند و بعضى از هم پيمانان پيغمبر صلى الله عليه و آله را تحت فشار قرار دادند، هم پيمانهاى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به آن حضرت شكايت كردند، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله تصميم گرفت هم پيمانان خود را يارى كند.
از سوى ديگر تمام شرايط براى برچيدن اين كانون بتپرستى و شرك و نفاق كه در مكه به وجود آمده بود فراهم مىشد و اين كارى بود كه مىبايست به هر حال انجام گيرد، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به فرمان خداوند آماده حركت به سوى مكه شد.
فتح مكه در سه مرحله انجام گرفت:
نخست مرحله مقدماتى يعنى فراهم كردن قوا و نيروى لازم و انتخاب شرايط زمانى مساعد و جمع آورى اطلاعات كافى از موقعيت دشمن و كم و كيف نيروى جسمانى و روحيه آنها بود.
مرحله دوم، مرحله انجام بسيار ماهرانه و خالى از ضايعات فتح بود و بالاخره مرحله نهايى، مرحله پىآمدها و آثار آن بود.
1- اين مرحله با كمال دقت و ظرافت انجام گرفت و مخصوصا رسول خدا صلى الله عليه و آله چنان جاده مكه و مدينه را قرق كرد كه خبر اين آمادگى بزرگ به هيچوجه به مكيان نرسيد، لذا به هيچگونه آمادگى دست نزدند، و كاملا غافلگير شدند، و همين امر سبب شد كه در آن سرزمين مقدس در اين هجوم عظيم و فتح بزرگ تقريبا هيچ خونى نريزد.
حتى يك نفر از مسلمانان ضعيف الايمان بنام حاطببن ابى بلتعه كه نامهاى براى قريش نوشت و با زنى از طائف مزينه بنام كفود يا ساره مخفيانه به سوى مكه فرستاد، به طريق اعجازآميزى بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آشكار شد، و على عليه السلام را با بعضى ديگر به سرعت به سراغ او اعزام فرمود و آنها آن زن را در يكى از منزلگاههاى ميان مكه و مدينه يافتند، و نامه را از او گرفته و خودش را به مدينه بازگرداندند كه داستانش در ذيل آيه اول سوره ممتحنه آمده است.
به هر حال پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله جانشينى از خود بر مدينه گمارد و روز دهم ماه رمضان سال هشتم هجرى به سوى مكه حركت كرد، و پس از ده روز به مكه رسيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در وسط راه عباس عمويش را ديد كه از مكه به عنوان مهاجرت به سوى
او مىآيد، حضرت به او فرمود اثاث خود را به مدينه بفرست و خودت با ما بيا، و تو آخرين مهاجرى.
2- سرانجام مسلمانان به نزديكى مكه رسيدند و در بيرون شهر در بيابانهاى اطراف در جايى كه مرالظهران ناميده مىشد و چند كيلومتر بيشتر با مكه فاصله نداشت اردو زدند، و شبانه آتشهاى زيادى براى آماده كردن غذا (و شايد براى اثبات حضور گسترده خود) در آن مكان افروختند جمعى از اهل مكه اين منظره را ديده در حيرت فرو رفتند.
هنوز اخبار حركت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و لشگر اسلام بر قريش پنهان بود، در آن شب ابوسفيان سركرده مكيان و بعضى ديگر از سران شرك براى پىگيرى اخبار از مكه بيرون آمدند در اين هنگام عباس عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله فكر كرد كه اگر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به طور قهرآميز وارد مكه شود كسى از قريش زنده نمىماند، از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه گرفت و بر مركب آن حضرت سوار شد، و گفت مىروم شايد كسى را ببينم به او بگويم اهل مكه را از ماجرا با خبر كند تا بيايند و امان بگيرند.
عباس حركت كرد و نزديكتر آمد اتفاقا در اين هنگام صداى ابو سفيان را شنيد كه به يكى از دوستانش بنام بديل مىگويد من هرگز آتشى افزونتر از اين نديدم! بديل گفت:
فكر مىكنم اين آتشها مربوط به قبيله خزاعه باشد، ابو سفيان گفت: قبيله خزاعه از اين خوارترند كه اين همه آتش برافروزند! در اينجا عباس ابو سفيان را صدا زد، ابو سفيان عباس را شناخت گفت راستى چه خبر؟ عباس پاسخ داد اين رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است كه با ده هزار نفر سربازان اسلام به سراغ شما آمدهاند! ابو سفيان سخت دستپاچه شد و گفت: به من چه دستورى مىدهى؟
عباس گفت همراه من بيا و از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله امان بگير؛ زيرا در غير اين صورت كشته خواهى شد! و به اين ترتيب عباس ابو سفيان را همراه خود سوار بر مركب رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كرد و با سرعت به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله برگشت، از كنار هر گروهى و آتشى از آتشها مىگذشت مىگفتند اين عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله است كه بر مركب او سوار شده، شخص بيگانهاى نيست، تا به جايى رسيد كه عمربن خطاب بود هنگامى كه چشم عمر به ابوسفيان افتاد، گفت: شكر خدا را كه مرا بر تو (ابو سفيان) مسلط كرد در حالى كه هيچ
امانى ندارى، فورا خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله آمده و اجازه خواست تا گردن ابو سفيان را بزند.
ولى عباس فرا رسيد عرض كرد اى رسول خدا! من به او پناه دادهام.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز فعلا به او امان مىدهم تا فردا كه او را نزد من آورى.
فردا كه عباس او را به خدمت پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله آورد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به او فرمود: واى بر تو اى ابو سفيان! آيا وقت آن نرسيده است كه ايمان به خداى يگانه بياورى؟ عرض كرد آرى، پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا! من شهادت مىدهم كه خداوند يگانه است و همتايى ندارد، اگر كارى از بتها ساخته بود من به اين روز نمىافتادم! فرمود: آيا موقع آن نرسيده است كه بدانى من رسول خدايم؟! عرض كرد پدر و مادرم فدايت باد هنوز شك و شبههاى در دل من وجود دارد، ولى سرانجام ابو سفيان و دو نفر از همراهانش مسلمان شدند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به عباس فرمود: ابو سفيان را در تنگهاى كه گذرگاه مكه است ببر تا لشگريان الهى از آنجا بگذرند و او ببيند.
عباس عرض كرد: ابو سفيان مرد جاهطلبى است، امتيازى براى او قائل شويد، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس داخل خانه ابو سفيان شود در امان است، و هر كس به مسجد الحرام پناه ببرد در امان است، و هر كس در خانه خود بماند و در را به روى خود ببندد او نيز در امان است.
به هر حال هنگامى كه ابو سفيان اين لشگر عظيم را ديد يقين پيدا كرد كه هيچ راهى براى مقابله باقى نمانده است، رو به عباس كرد و گفت: سلطنت فرزند برادرت بسيار عظيم شده! عباس گفت: واى بر تو، سلطنت نيست، نبوت است.
سپس عباس به او گفت با سرعت به سراغ مردم مكه برو و آنها را از مقابله با لشگر اسلام بر حذر دار! ابو سفيان وارد مسجدالحرام شد و فرياد زد اى جمعيت قريش! محمد با جمعيتى به سراغ شما آمده كه هيچ قدرت مقابله با آن را نداريد، سپس افزود: هر كس وارد خانه من شود در امان است، هر كس در مسجدالحرام برود نيز در امان است، و هر كس در خانه را به روى خود ببندد در امان خواهد بود.
سپس فرياد زد اى جمعيت قريش! اسلام بياوريد تا سالم بمانيد، همسرش هند ريش او را گرفت و فرياد زد اين پيرمرد احمق را بكشيد! ابو سفيان گفت: رها كن، به خدا
اگر اسلام نياورى تو هم كشته خواهى شد، برو داخل خانه باش.
سپس پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله با صفوف لشگريان اسلام حركت كرد تا به نقطه ذى طوى رسيد، همان نقطه مرتفعى كه از آنجا خانههاى مكه نمايان است، پيامبر صلى الله عليه و آله به ياد روزى افتاد كه به اجبار از مكه مخفيانه بيرون آمد، ولى مىبيند امروز با اين عظمت وارد مكه مىشود، لذا پيشانى مبارك را به فراز جهاز شتر گذاشت و سجده شكر بجا آورد.
سپس پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در حجون (يكى از محلات مرتفع مكه كه قبر خديجه در آن است) فرود آمد و غسل كرد، و با لباس رزم و اسلحه بر مركب نشست، در حالى كه سوره فتح را قرائت مىفرمود وارد مسجدالحرام شد و تكبير گفت، سپاه اسلام نيز همه تكبير گفتند، بهگونهاى كه صدايشان همه دشت و كوه را پر كرد.
سپس از شتر خود فرود آمد، و براى نابودى بتها نزديك خانه كعبه آمد، بتها را يكى پس از ديگرى سرنگون مىكرد و مىفرمود: وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً؛ «حق آمد و باطل زايل شد و باطل زايل شدنى است.»
چند بت بزرگ بر فراز كعبه نصب شده بود كه دست پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها نمىرسيد امير مؤمنان على عليه السلام را امر كرد پاى بر دوش مباركش نهد و بالا رود، و بتها را به زمين افكنده بشكند، على عليه السلام اين امر را اطاعت كرد.
سپس كليد خانه كعبه را گرفت و در را بگشود و عكسهاى پيغمبران را كه بر در و ديوار داخل خانه كعبه ترسيم شده بود محو كرد.
3- بعد از اين پيروزى درخشان و سريع پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دست در حلقه در خانه كعبه كرد و رو به اهل مكه كه در آنجا جمع بودند فرمود و گفت: شما چه مىگوييد؟ و چه گمان داريد؟! در باره شما چه دستورى بدهم؟ عرض كردند: ما جز خير و نيكى از تو انتظار نداريم، تو برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار مايى! و امروز به قدرت رسيدهاى، ما را ببخش، اشك در چشمان پيامبر صلى الله عليه و آله حلقه زد، صداى گريه مردم مكه نيز بلند شد.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من در باره شما همان مىگويم كه برادرم يوسف گفت، امروز هيچگونه سرزنش و توبيخى بر شما نخواهد بود، خداوند شما را مىبخشد و او ارحم الراحمين است و به اين ترتيب همه را عفو كرد و فرمود: همه آزاديد، هر جا مىخواهيد برويد.
در ضمن پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داده بود كه لشگريانش مزاحم هيچكس نشوند، و خونى مطلقا ريخته نشود، تنها مطابق روايتى شش نفر را كه افرادى بسيار بد زبان و خطرناك بودند استثنا كرده بود.
حتى هنگامى كه شنيد سعدبن عباده پرچمدار لشگر شعار انتقام را سر داده، و مىگويد: «اليومُ يَوم الْمَلْحَمة»؛ «امروز روز انتقام است!» پيغمبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود بشتاب پرچم را از او بگير و تو پرچمدار باش و شعار دهيد: «الْيَومُ يَومُ الْمَرْحَمَة»؛ «امروز روز عفو و رحمت است!» و به اين ترتيب مكه بدون خونريزى فتح شد و جاذبه اين عفو و رحمت اسلامى كه هرگز انتظار آن را نداشتند چنان در دلها اثر كرد كه مردم گروه گروه آمدند و مسلمان شدند و صداى اين فتح عظيم در تمام جزاير عربستان پيچيد و آوازه اسلام همه جا را فرا گرفت.
و موقعيت اسلام و مسلمين از هر جهت تثبيت شد.
در بعضى از تواريخ آمده است هنگامى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در كنار در خانه كعبه ايستاده بود فرمود: «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ، أَنْجَزَ وَعْدَهُ، وَ نَصَرَ عَبْدَهُ، وَ هَزَمَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ، ألا إنّ كلّ مال و مأثرة و دم يدعى تحت قدمي هاتين». (1)معبودى جز خدا نيست، يگانه است، يگانه، سرانجام به وعده خود وفا كرد، و بندهاش را يارى نمود، و خودش به تنهايى تمام احزاب را درهم شكست، اى مردم! بدانيد هر مالى، هر امتيازى، هر خونى مربوط به گذشته و زمان جاهليت است همه در زير پاهاى من قرار گرفته.» (يعنى ديگر گفتگويى از خونهايى كه در زمان جاهليت ريخته شد، يا اموالى كه به غارت رفت.
نكنيد، و همه امتيازات عصر جاهليت نيز باطل شده است، و به اين ترتيب تمام پروندههاى گذشته بسته شد).
اين يك طرح بسيار مهم و عجيب بود كه به ضميمه فرمان عفو عمومى، مردم حجاز را از گذشته تاريك و پرماجراى خود بريد، و در پرتو اسلام زندگى نوينى به آنها بخشيد كه از كشمكشها و جنجالهاى مربوط به گذشته كاملا خالى، بود.
و اين كار فوق العاده به پيشرفت اسلام كمك كرد و سرمشقى است براى امروز و
1) 1. بحارالأنوار، ج 21، ص 105.
فرداى ما.
خداوندا! تو قادرى كه بار ديگر آن عظمت ديرين را در پرتو اقتدا به سنت آن حضرت به مسلمانان بازگردانى.
پروردگارا! ما را در زمره ياران راستين پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله قرار ده.
بار الها! به ما توفيقى مرحمت كن كه حكومت عدل اسلامى را آنچنان در دنيا بگسترانيم كه مردم جهان فوج فوج آن را از دل و جان بپذيرند. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 26، ص 410.
بخش چهارم: مدينه منوره
اولين مسجد در مدينه
وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا الْحُسْنى وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (107) لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ (108) أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (109) لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (110) (1)
107- (گروهى ديگر از آنها) كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زيان (به مسلمانان) و (تقويت) كفر و تفرقه ميان مومنان و كمينگاه براى كسى كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده بود، آنها سوگند ياد مىكنند كه نظرى جز نيكى (و خدمت) نداشتهايم اما خداوند گواهى مىدهد كه آنها دروغگو هستند!
108- هرگز در آن قيام (و عبادت) مكن، آن مسجدى كه از روز نخست بر پايه
1) 1. توبه.
تقوى بنا شده شايستهتر است كه در آن قيام (و عبادت) كنى، در آن مردانى هستند كه دوست مىدارند پاكيزه باشند و خداوند پاكيزگان را دوست دارد.
109- آيا كسى كه شالوده آن را بر پرهيز از خدا و خشنودى او بنا كرده بهتر است، يا كسى كه اساس آنرا بر كنار پرتگاه سستى بنا نموده كه ناگهان در آتش دوزخ فرو مىريزد، و خداوند گروه ستمگر را هدايت نمىكند.
110- (اما) اين بنايى را كه آنها كردند همواره به صورت يك وسيله شك و ترديد در دلهاى آنها باقى مىماند مگر اينكه دلهايشان پاره پاره شود (و بميرند و گر نه از دل آنها بيرون نمىرود) و خداوند دانا و حكيم است.
آيات فوق درباره گروهىديگر ازمنافقان استكه براى تحقق بخشيدن به نقشههاى شوم خود اقدام بهساختن مسجدى در مدينه كردند كه بعدا بنام مسجد ضرار معروف شد.
اين موضوع را همه مفسران اسلامى و بسيارى از كتب حديث و تاريخ ذكر كردهاند، اگر چه در جزئيات آن تفاوتهايى ديده مىشود.
خلاصه جريان بطورى كه از تفاسير و احاديث مختلف استفاده مىشود چنين است: گروهى از منافقان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و عرض كردند به ما اجازه ده مسجدى در ميان قبيله بنى سالم (نزديك مسجد قبا) بسازيم تا افراد ناتوان و بيمار و پيرمردان از كار افتاده در آن نماز بگزارند، و همچنين در شبهاى بارانى كه گروهى از مردم توانايى آمدن به مسجد شما را ندارند فريضه اسلامى خود را در آن انجام دهند، و اين در موقعى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله عازم جنگ تبوك بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اجازه داد، ولى آنها اضافه كردند آيا ممكن است شخصا بياييد و در آن نماز بگزاريد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود من فعلا عازم سفرم، و هنگام بازگشت بخواست خدا به آن مسجد مىآيم و نماز در آن مىگزارم.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از تبوك بازگشت نزد او آمدند و گفتند اكنون تقاضا داريم به مسجد ما بيايى و در آنجا نماز بگزارى، و از خدا بخواهى ما را بركت دهد، و اين در حالى بود كه هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله وارد دروازه مدينه نشده بود.
در اين هنگام پيك وحى خدا نازل شد و آيات فوق را آورد و پرده از اسرار كار آنها برداشت، و به دنبال آن پيامبر دستور داد مسجد مزبور را آتش زنند، و بقاياى آنرا ويران كنند ...
خداوند بهپيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد در آن مسجد نماز نخوان بلكه بجاى اين مسجد شايستهتر ايناستكه در مسجدى قيام بهعبادتكنىكه شالودهآن درروزنخستبر اساس تقوا گذارده شده است: ... لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ.
كلمه احق بهمعناى شايستهتر گر چه افعل التفضيل است ولى در اينجا به معنى مقايسه دو چيز در شايستگى نيامده بلكه شايسته و ناشايسته را مقايسه مىكند، و اين در آيات قرآن و احاديث و سخنان روزمره نمونههاى زيادى دارد.
مثلا گاه به شخص ناپاك و دزد مىگوييم پاكى و درستكارى براى تو بهتر است، معنى اين سخن آن نيست كه دزدى و ناپاكى خوب است ولى پاكى از آن بهتر است بلكه مفهومش اين است كه پاكى خوب و دزدى بد و ناشايست است.
مفسران گفتهاند مسجدى كه در جمله فوق به آن اشاره شده كه شايسته است پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز بخواند همان مسجد قبا است كه منافقان مسجد ضرار را در نزديك آن ساخته بودند.
البته اين احتمال نيز داده شده كه منظور مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و يا همه مساجدى است كه بر اساس تقوا بنا شود، ولى با توجه ب- ه تعبير اول يوم (از روز نخست) و با توجه به اينكه مسجد قبا نخستين مسجدى بود كه در مدينه ساخته شد احتمال اول مناسبتر به نظر مىرسد، هر چند اين كلمه با مساجدى همچون مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله نيز سازگار است.
سپس قرآن اضافه مىكند: علاوه بر اينكه اين مسجد از اساس بر شالوده تقوا گذارده شده، «گروهى از مردان در آن به عبادت مشغولاند كه دوست مىدارند خود را پاكيزه نگه دارند، و خدا پاكيزگان را دوست دارد»؛ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ.
در اينكه منظور از اين پاكيزگى، پاكيزگى ظاهرى و جسمانى يا معنوى و باطنى است، در ميان مفسران گفتگو است، در روايتى كه در تفسير تبيان و مجمع البيان در ذيل اين آيه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده چنين مىخوانيم كه به اهل مسجد قبا فرمود: «ما ذا تفعلون
في طهركم فإناللَّه تعالى قد أحسن عليكم الثناء؟ قالوا: نغسل أثر الغائط»؛ (1)«شما به هنگام پاك ساختن خود چه كارى انجام مىدهيد كه خداوند اين چنين شما را مدح كرده است؟
گفتند ما اثر مدفوع را با آب مىشوييم.»
رواياتى به همين مضمون از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده است ولى همانگونه كه بارها اشاره كردهايم اينگونه روايات دليل بر منحصر بودن مفهوم آيه به اين مصداق نيست، بلكه همانگونه كه ظاهر اطلاق آيه گواهى مىدهد طهارت در اينجا معنى وسيعى دارد كه هرگونه پاكسازى روحانى از آثار شرك و گناه، و جسمانى از آثار آلودگى به كثافات را شامل مىشود.
در سومين آيه مورد بحث مقايسهاى ميان دو گروه مؤمنان كه مساجدى همچون مسجد قبا را بر پايه تقوى بنا مىكنند با منافقانى كه شالوده آنرا بر كفر و نفاق و تفرقه و فساد قرار مىدهند به عمل آمده است.
نخستمىگويد: «آياكسى كه بناى آنمسجد را بر پايه تقوا وپرهيز ازمخالفت فرمان خدا وجلب خشنودى او نهاده است بهتر است، ياكسى كه شالوده آنرا بر لبه پرتگاه سستى دركنار دوزخ نهادهكه بزودى درآتش جهنم سقوط خواهد كرد!»؛ أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَرِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْأَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلىشَفاجُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ ....
بنيان مصدرى است به معنى اسم مفعول يعنى بنا و ساختمان و شفا به معنى لبه چيزى است، و جرف به معنى حاشيه نهر و يا چاه است كه آب زير آنرا خالى كرده باشد، و هار به معنى شخص يا ساختمان سستى است كه در حال سقوط است.
تشبيه فوق با نهايت روشنى و وضوح بىثباتى و سستى كار منافقان و استحكام و بقاى كار اهل ايمان و برنامههاى آنها را روشن مىسازد.
مؤمنان به كسى مىمانند كه براى بناى يك ساختمان، زمين بسيار محكمى را انتخاب كرده و آنرا از شالوده با مصالحى پر دوام و مطمئن بنا مىكند، اما منافقان به كسى مىمانند كه ساختمان خود را بر لبه رودخانهاى كه سيلاب زير آن را به كلى خالى كرده و هر آن آماده سقوط است مىسازد، همانگونه كه نفاق ظاهرى دارد فاقد محتوا، چنين
1) 1. بحارالأنوار، ج 21، ص 254.
ساختمانى نيز ظاهرى دارد بدون پايه و شالوده.
اين ساختمان هر آن ممكن است فرو بريزد، مكتب اهل نفاق نيز هر لحظه ممكن است باطن خود را نشان دهد و به رسوايى بيانجامد.
پرهيزگارى و جلب رضاى خدا؛ يعنى هماهنگى با واقعيت و همگامى با جهان آفرينش و نواميس آن بدون شك عامل بقا و ثبات است.
اما نفاق يعنى بيگانگى با واقعيتها و جدايى از قوانين آفرينش كه بدون ترديد عامل زوال و فنااست.
و از آنجا كه گروه منافقان هم به خويشتن ستم مىكنند و هم به جامعه، در آخر آيه مىفرمايد: «خداوند ظالمان را هدايت نمىكند»؛ ... وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ....
همانگونه كه بارها گفتهايم هدايت الهى يعنى فراهم ساختن مقدمات براى رسيدن به مقصد، تنها شامل حال گروهى مىشود كه شايستگى و استحقاق و آمادگى آنرا داشته باشند، اما ظالمانى كه از اين شايستگى دورند هرگز مشمول چنين لطفى نخواهند بود زيرا خداوند حكيم است و مشيت و ارادهاش روى حساب.
در آخرين آيه اشاره به لجاجت و سرسختى منافقان كرده، مىگويد: آنها چنان در كار خود سرسختاند و در نفاق سرگردان، و در تاريكى و ظلمت كفر حيراناند كه حتى بنايى را كه خودشان برپا كردند همواره به عنوان يك عامل شك و ترديد، يا يك نتيجه شك و ترديد، در قلوب آنها باقى مىماند، مگر اينكه دلهاى آنها قطعه قطعه شود و بميرند؛ لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ ....
آنها در يك حالت حيرت و سرگردانى دائم بسر مىبرند، و اين كانون نفاق و مسجد ضرارى كه برپا كرده بودند به صورت يك عامل لجاجت و ترديد در روح آنها همچنان باقى مىماند، هر چند آن بنا را پيامبر صلى الله عليه و آله بسوزاند و ويران كند، اما گويى نقش آن از دل پر ترديدشان زائل نمىگردد.
و در آخر آيه مىگويد: «و خداوند دانا و حكيم است»؛ ... وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.
اگر به پيامبرش دستور مبارزه و در هم كوبيدن چنين بناى ظاهراً حق به جانبى را داد به خاطر آگاهى از نيات سوء بنا كنندگان و باطن و حقيقت اين بنا بود اين دستور عين حكمت و بر طبق مصلحت و صلاح حال جامعه اسلامى صادر شد نه يك قضاوت
عجولانه بود و نه زاييده يك هيجان و عصبانيت.
در اينجا بايد به چند نكته توجه كرد:
1- داستان مسجد ضرار درسى است براى عموم مسلمانان در سراسر تاريخ زندگيشان، گفتار خداوند و عمل پيامبر صلى الله عليه و آله به روشنى نشان مىدهد كه مسلمانان هرگز نبايد آنچنان ظاهر بين باشند كه تنها به قيافههاى حق بجانب نگاه كنند و از اهداف اصلى بىخبر و بر كنار مانند.
مسلمان كسى است كه نفاق و منافق را در هر زمان، در هر مكان، و در هر لباس و چهره بشناسد حتى اگر در چهره دين و مذهب، و در لباس طرفدارى از قرآن و مسجد بوده باشد! استفاده از مذهب بر ضد مذهب چيز تازهاى نيست، همواره راه و رسم استعمارگران، و دستگاههاى جبار، و منافقان، در هر اجتماعى اين بوده كه اگر مردم گرايش خاصى به مطلبى دارند از همان گرايش براى اغفال، و سپس استعمار آنها استفاده كنند و حتى از نيروى مذهب بر ضد مذهب كمك بگيرند.
اصولا فلسفه ساختن پيامبران قلابى و مذاهب باطل همين بوده كه از اين راه گرايشهاى مذهبى مردم را در مسير دلخواهشان بيندازند.
بديهى است در محيطى مانند مدينه آنهم در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله با آن نفوذ فوق العاده اسلام و قرآن، مبارزه آشكار بر ضد اسلام ممكن نبود، بلكه بايد لا مذهبى را در لفافه مذهب و باطل را در لباس حق به پيچند و عرضه كنند، تا مردم ساده دل جذب شوند، و نيات سوء آنها لباس عمل به خود بپوشد.
ولى مسلمان راستين كسى نيست كه آنچنان سطحى باشد كه فريب اينگونه ظواهر را بخورد، بايد با دقت در عوامل و دستهايى كه براى اينگونه برنامهها شروع به كار مىكند، و با بررسى قرائن ديگر، به ماهيت اصلى پى ببرد، و چهره باطنى افراد را در پشت چهره ظاهرى ببيند.
مسلمان كسى نيست كه هر ندايى از هر حلقومى برخاست همين اندازه كه ظاهراً حق بجانب باشد بپذيرد و به آن لبيك گويد، مسلمان كسى نيست كه هر دستى به سويش
دراز شد آنرا بفشارد، و هر حركت ظاهراً دينى را مشاهده كرد با آن همگام شود، و هر كسى پرچمى به نام مذهب برافراشت پاى آن سينه زند، و هر بنايى بنام مذهب ساخته شد به سوى آن جذب گردد.
مسلمان بايد هوشيار، آگاه، واقع بين، آيندهنگر و اهل تجزيه و تحليل در همه مسائل اجتماعى باشد.
ديوان را در لباس فرشته بشناسد، گرگها را در لباس چوپان تشخيص دهد و خود را براى مبارزه با اين دشمنان ظاهراً دوست آماده سازد.
يك اصل اساسى در اسلام اين است كه بايد قبل از همه چيز نيات بررسى شود و ارزش هر عمل بستگى به نيت آن دارد، نه به ظاهر آن، گر چه نيت يك امر باطنى است، اما ممكن نيست كسى نيتى در دل داشته باشد، اثر آن در گوشه و كنار عملش ظاهر نشود، هر چند در پردهپوشى فوق العاده استاد و ماهر باشد.
و از اينجا جواب اين سؤال روشن مىشود كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله با آن عظمت مقام دستور داد مسجد يعنى خانه خدا را آتش بزنند، و مسجدى كه يك ريگ آنرا نمىتوان بيرون برد ويران سازند، و مكانى را كه اگر آلوده شود بايد فورا تطهير كنند، مزبله گاه شهر سازند! پاسخ همه اين سؤالها يك مطلب است و آن اينكه مسجد ضرار مسجد نبود در واقع بتخانه بود، مكان مقدس نبود كانون تفرقه و نفاق بود، خانه خدا نبود بلكه خانه شيطان بود، وهرگز اسم وعنوان ظاهرى وماسكها، واقعيت چيزى را دگرگون نمىسازد.
اين بود درس بزرگى كه داستان مسجد ضرار به همه مسلمانان براى همه اعصار و قرون داد.
از اين بحث اين موضوع نيز روشن مىشود كه اهميت اتحاد در ميان صفوف مسلمين در نظر اسلام بقدرى زياد است كه حتى اگر ساختن مسجدى در كنار مسجد ديگر باعث ايجاد تفرقه و اختلاف و شكاف در ميان صفوف مسلمانان گردد آن مسجد تفرقهانداز نامقدس است.
2- دومين درسى كه از آيات فوق مىگيريم اين است كه خداوند در اين آيات به
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد در مسجد ضرار نماز نخوان بلكه در مسجدى كه پايه آن بر شالوده تقوا بنا شده است نماز بخوان.
اين نفى و اثبات كه از شعار اصلى اسلام «لا الهَ الَّا اللَّهُ» تا برنامههاى بزرگ و كوچك ديگر همه جلوههاى آن است، اين واقعيت را بيان مىكند كه هميشه در كنار هر نفى بايد اثباتى باشد، تا جامه عمل بخود بپوشد، اگر ما مردم را از رفتن به مراكز فساد نهى مىكنيم، بايد در مقابل آن كانونهاى پاكى براى اجتماع و ارضاى روح زندگى گروهى بسازيم، اگر از تفريحات ناسالم جلوگيرى مىكنيم بايد وسائل تفريحات سالمى فراهم سازيم، اگر از مدارس استعمارى نهى مىكنيم بايد فرهنگى سالم و مراكزى پاك براى آموزش و پرورش تشكيل بدهيم اگر بىعفتى را محكوم مىسازيم بايد وسائل ازدواج آسان در اختيار جوانان بگذاريم.
آنها كه تمام قدرت خود را در نفى بكار مىاندازند، و در برنامههايشان خبرى از اثبات نيست، يقين داشته باشند كه نفيشان هم كمتر بجايى خواهد رسيد.
چرا كه اين سنت آفرينش است كه بايد همه غرائز و احساسات را از طريق صحيح اشباع كرد، چرا كه اين برنامه مسلم اسلام است كه لا بايد با الا توام گردد تا از آن توحيدى حياتبخش متولد شود.
و اين درسى است كه متاسفانه بسيارى از مسلمانان آنرا بدست فراموشى سپردهاند و باز هم شكايت مىكنند چرا برنامههاى اسلامى پيش نمىرود، در حالى كه برنامه اسلام منحصر به نفى نيست آنچنانكه آنها خيال مىكنند، اگر نفى و اثبات را با هم قرين مىساختند پيشرفتشان حتمى بود.
3- سومين درس ارزندهاى كه از جريان مسجد ضرار و آيات فوق فرا مىگيريم اين است كه يك كانون فعال و مثبت دينى و اجتماعى، كانونى است كه از دو عنصر مثبت تشكيل گردد: نخست شالوده و هدف آن از آغاز پاك باشد؛ ... أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ ... و ديگر اينكه حاميان و پاسدارانش انسانهايى پاك و درستكار و با ايمان و مصمم باشند؛ ... فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا ....
ازميانرفتن هريكاز اين دو ركن اساسى باعث فقدان نتيجه و نرسيدن به مقصد است (1).
1) 1- تفسير نمونه، ج 8، ص 146.
وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ (58) (1)
آنها هنگامى كه (اذان مىگوييد و مردم را) به نماز مىخوانيد آن را به مسخره و بازى مىگيرند، اين به خاطر آن است كه آنها جمعى هستند كه درك نمىكنند. (2)
هر ملتى در هر عصر و زمانى براى برانگيختن عواطف و احساسات افراد خود و دعوت آنها به وظايف فردى و اجتماعى شعارى داشته است و اين موضوع در دنياى امروز به صورت گستردهترى ديده مىشود.
مسيحيان در گذشته و امروز با نواختن صداى ناموزون ناقوس، پيروان خود را به كليسا دعوت مىكنند، ولى در اسلام براى اين دعوت از شعار اذان استفاده مىشود كه به مراتب رساتر و مؤثرتر است، جذابيت و كشش اين شعار اسلامى به قدرى است كه به قول نويسنده تفسير المنار، بعضى از مسيحيان متعصب هنگامى كه اذان اسلامى را مىشنوند، به عمق و عظمت تأثير آن در روحيه شنوندگان اعتراف مىكنند.
سپس نامبرده نقل مىكند كه در يكى از شهرهاى مصر، جمعى از نصارى را ديدهاند كه به هنگام اذان مسلمين اجتماع كرده تا اين نغمه آسمانى را بشنوند.
چه شعارى از اين رساتر كه با نام خداى بزرگ آغاز مىشود و به وحدانيت و يگانگى آفريدگار جهان و گواهى به رسالت پيامبر او صلى الله عليه و آله اوج مىگيرد و با دعوت به رستگارى و فلاح و عمل نيك و نماز و ياد خدا پايان مىپذيرد؟ از نام خدا، اللَّه شروع مىشود و با نام خدا، اللَّه پايان مىپذيرد، جملهها موزون، عبارات كوتاه، محتويات روشن، مضمون سازنده و آگاه كننده است.
لذا در روايات اسلامى روى مسأله اذان گفتن تأكيد زيادى شده است. در حديث معروفى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه اذانگويان در روز رستاخيز از ديگران به اندازه يك سر و گردن بلندترند! اين بلندى در حقيقت همان بلندى مقام رهبرى و دعوت كردن ديگران به سوى خداوند و به سوى عبادتى همچون نماز است.
صداى اذان كه به هنگام نماز در مواقع مختلف، از ماذنه شهرهاى اسلامى طنينافكن مىشود، مانند نداى آزادى و نسيم حيات بخش استقلال و عظمت، گوشهاى مسلمانان راستين را نوازش مىدهد و بر جان بدخواهان رعشه و اضطراب مىافكند و يكى از رموز بقاى اسلام است. شاهد اين گفتار، اعتراف صريح يكى از رجال معروف انگلستان است كه در برابر جمعى از مسيحيان چنين اظهار مىداشت:
تا هنگامى كه نام محمد صلى الله عليه و آله در ماذنهها بلند است و كعبه پابرجا است و قرآن رهنما و پيشواى مسلمانان است امكان ندارد پايههاى سياست ما در سرزمينهاى اسلامى استوار و برقرار گردد! (1)
اما بيچاره و بينوا بعضى از مسلمانان كه گفته مىشود اخيرا اين شعار بزرگ اسلامى را كه سندى است بر ايستادگى آيين و فرهنگ آنان در برابر گذشت قرون و اعصار، از دستگاههاى فرستنده خود برداشته و به جاى آن برنامههاى مبتذلى گذاشتهاند، خداوند آنها را هدايت كند و به صفوف مسلمانان باز گرداند.
بديهى است همانطور كه باطن اذان و محتويات آن زيبا است، بايد كارى كرد كه به صورتى زيبا و صداى خوب ادا شود، نه اينكه حسن باطن به خاطر نامطلوبى ظاهر آن پايمال گردد.
1) 1- گوينده اين سخن گلادستون از سياستمداران طراز اول انگليس در عصر خودش بود.
درپارهاى از روايات كهاز طرق اهلتسنن نقل شدهمطالب شگفتانگيزى در مورد تشريع اذان ديدهمىشود كه با منطقهاى اسلامى سازگار نيست از جمله اينكه نقل كردهاند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به دنبال درخواست اصحاب كه نشانهاى براى اعلام وقت نماز قرار داده شود بادوستان خودمشورتكرد، وهر كدام پيشنهادى ازقبيل برافراشتن يكپرچم مخصوص، يا روشن كردن آتش، يا زدن ناقوس مطرح كردند، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله هيچكدام را نپذيرفت، تااينكه عبداللَّهبن زيد وعمربنخطاب در خوابديدند كهشخصى به آنها دستور مىدهد براى اعلام وقت نماز اذان بگويند و اذان را به آنها ياد داد و پيامبر صلى الله عليه و آله آنرا پذيرفت.
ولى اين روايت ساختگى و توهينى به مقام شامخ پيغمبر صلى الله عليه و آله محسوب مىشود، كه بهجاى تكيه بر وحى كردن، روى خوابهاى افراد تكيه كند و مبانى دستورات دين خود را بر خواب افراد قرار دهد، بلكه همانطور كه در روايات اهلبيت عليهم السلام وارد شده است اذان از طريق وحى به پيامبر صلى الله عليه و آله تعليم داده شد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: هنگامى كه جبرئيل اذان را آورد، سر پيامبر صلى الله عليه و آله بر دامان على عليه السلام بود، جبرئيل اذان و اقامه را به پيامبر صلى الله عليه و آله تعليم داد، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سر خود را برداشت، از على عليه السلام سؤال كرد آيا صداى اذان جبرئيل را شنيدى؟ عرض كرد: آرى.
پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر پرسيد آيا آنرا به خاطر سپردى؟ گفت: آرى، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
بلال را (كه صداى رسايى داشت) حاضر كن، و اذان و اقامه را به او تعليم ده، على عليه السلام بلال را حاضر كرد و اذان را به او تعليم داد (1).
1) 1- وسائل الشيعه، ج 4، ص 612.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (9) فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي اْلأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (10) وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (11) (1)
9- اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه براى نماز روز جمعه اذان گفته مىشود به سوى ذكر خداوند بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد كه اين براى شما بهتر است، اگر مىدانستيد.
10- و هنگامى كه نماز پايان گرفت شما آزاديد در زمين پراكنده شويد و از فضل الهى طلب كنيد و خداوند را بسيار ياد نماييد تا رستگار شويد.
11- هنگامى كه تجارت يا سرگرمى و لهوى را ببينند پراكنده مىشوند و به سوى آن مىروند و تو را ايستاده به حال خود رها مىكنند، بگو آنچه نزد خداوند است بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترين روزى دهندگان است.
1) 1. جمعه.
در شأن نزول اين آيات يا خصوص آيه: وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً ... روايات مختلفى نقل شده كه همه آنها از اين معنى خبر مىدهند كه در يكى از سالها كه مردم مدينه گرفتار خشكسالى و گرسنگى و افزايش نرخ اجناس شده بودند، دحيه با كاروانى از شام فرا رسيد و با خود مواد غذايى آورده بود، در حالى كه روز جمعه بود و پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول خطبه نماز جمعه بود، طبق معمول براى اعلام ورود كاروان طبل زدند و حتى بعضى ديگر آلات موسيقى را نواختند، مردم با سرعت خود را به بازار رساندند، در اين هنگام مسلمانانى كه در مسجد براى نماز اجتماع كرده بودند خطبه را رها كرده و براى تامين نيازهاى خود به سوى بازار شتافتند، تنها دوازده مرد و يك زن در مسجد باقى ماندند (آيه نازل شد و آنها را سخت مذمت كرد) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر اين گروه اندك هم مىرفتند از آسمان سنگ بر آنها مىباريد. (1)
آيات مورد بحث به گفتگو پيرامون يكى از مهمترين وظايف اسلامى كه در تقويت پايههاى ايمان تأثير فوق العاده دارد و از يك نظر هدف اصلى سوره را تشكيل مىدهد؛ يعنى نماز جمعه و بعضى از احكام آن مىپردازد.
نخست همه مسلمانان را مخاطب قرار داده مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه براى نماز روز جمعه اذان گفته مىشود، به سوى ذكر خداوند (خطبه و نماز) بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد، اين براى شما بهتر است، اگر مىدانستيد»؛ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
«نودى» از ماده ندا به معنى بانگ برآوردن است و در اينجا به معنى اذان است؛ زيرا در اسلام ندايى براى نماز جز اذان نداريم، چنان كه در آيه 58 سوره مائده نيز مىخوانيم:
وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ؛ «هنگامى كه مردم
1) 1- مجمع البيان، ج 9، ص 287 و غالب تفاسير ديگر.
را به سوى نماز مىخوانيد (و اذان مىگوييد) آن را به مسخره و بازى مىگيرند، اين به خاطر آن است كه آنها قومى بىعقل هستند.»
به اين ترتيب هنگامى كه صداى اذان نماز جمعه بلند مىشود، مردم موظفاند كسب و كار را رها كرده به سوى نماز كه مهمترين ياد خداوند است، بشتابند.
جمله: ... ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ ... اشاره به اين است كه اقامه نماز جمعه و ترك كسب و كار در اين موقع منافع مهمى براى مسلمانان دربردارد اگر درست پيرامون آن بينديشند و گرنه خداوند از همگان بىنياز و بر همه مشفق است.
اين جمله يك اشاره اجمالى به فلسفه و منافع نماز جمعه است كه به خواست خداوند در قسمت نكات به آن مىپردازيم.
البته ترك خريد و فروش مفهوم وسيعى دارد كه هر كار مزاحمى را شامل مىشود.
اما اينكه چرا روز جمعه را به اين نام ناميدهاند؟ به خاطر اجتماع مردم در اين روز براى نماز است و اين مسأله تاريخچهاى دارد كه در قسمت نكات خواهد آمد.
قابل توجه اينكه در بعضى از روايات اسلامى در مورد نمازهاى روزانه آمده است:
«اذا اقِيمت الصلاة فلا تأتوها و أنتم تسعون و أتوها و أنتم تمشون و عليكم السكينة»؛ «هنگامى كه نماز (نمازهاى يوميه) برپا شود، براى شركت در نماز ندويد و با آرامش گام برداريد.» (1)ولى در مورد نماز جمعه، آيه فوق مىگويد: «فاسعوا- بشتابيد» و اين دليل بر اهميت فوق العاده نماز جمعه است.
منظور از ذكراللَّه در درجه اول نماز است، ولى مىدانيم كه خطبههاى نماز جمعه هم كه آميخته با ذكر خداوند است، در حقيقت بخشى از نماز جمعه است، بنابراين بايد براى شركت در آن نيز تسريع كرد.
در آيه بعد مىافزايد: «هنگامى كه نماز پايان گيرد شما آزاديد در زمين پراكنده شويد و از فضل الهى طلب كنيد و خدا را بسيار ياد نماييد تا رستگار شويد»؛ فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي اْلأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.
گرچه جمله: ... وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ ...؛ «فضل خدا را طلب كنيد» يا تعبيرات مشابه
1) 1- روح المعانى، ج 28، ص 90.
آن در قرآن مجيد شايد غالبا به معنى طلب روزى و كسب و تجارت آمده است، ولى روشن است كه مفهوم اين جمله گسترده است و كسب و كار يكى از مصاديق آن است، لذا بعضى آن را به معنى عيادت مريض و زيارت مؤمن، يا تحصيل علم و دانش تفسير كردهاند، هر چند منحصر به اينها نيز نيست.
ناگفته پيدا است كه امر به انتشار در زمين و طلب روزى امر وجوبى نيست، بلكه به اصطلاح امر بعد از حظر و نهى و دليل بر جواز است، ولى بعضى از اين تعبير چنين استفاده كردهاند كه تحصيل روزى بعد از نماز جمعه مطلوبيت و بركتى دارد و در حديثى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نماز جمعه سرى به بازار مىزد.
جمله: ... وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً ... اشاره به ياد خداوند است در برابر آن همه نعمتهايى كه به انسان ارزانى داشته و بعضى ذكر را در اينجا به معنى فكر تفسير كردهاند، آنچنان كه در حديث آمده: «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ»؛ (1)«يك ساعت انديشيدن از يك سال عبادت بهتر است.» (2)و (3)
بعضى نيز آن را به مساله توجه به خداوند در بازارها و به هنگام معاملات و عدم انحراف از اصول حق و عدالت تفسير كردهاند.
ولى روشن است كه آيه مفهوم گستردهاى دارد كه همه اينها را در بر مىگيرد، اين نيز مسلم است كه روح ذكر، فكر است و ذكر بىفكر لقلقه زبانى بيش نيست و آنچه مايه فلاح و رستگارى است، همان ذكر آميخته با تفكر در جميع حالات است.
اصولا ادامه ذكر سبب مىشود كه ياد خداوند در اعماق جان انسان رسوخ كند و ريشههاى غفلت و بىخبرى را كه عامل اصلى هرگونه گناه است بسوزاند، و انسان را در مسير فلاح و رستگارى قرار دهد و حقيقت ... لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ... حاصل شود.
در آخرين آيه مورد بحث كسانى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را به هنگام نماز جمعه رها كردند و براى خريد از قافله تازه وارد به بازار شتافتند، شديدا مورد ملامت قرار داده مىگويد: «هنگامى كه تجارت يا لهوى را ببينند پراكنده مىشوند و به سوى آن مىروند و
تو را ايستاده (در حالى كه خطبه نماز جمعه مىخوانى) رها مىكنند»؛ وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً ....
«ولى به آنها بگو آنچه نزد خداوند است از لهو و تجارت بهتر است و خداوند بهترين روزى دهندگان است»؛ ... قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ.
ثواب و پاداش الهى و بركاتى كه از حضور در نماز جمعه و شنيدن مواعظ و اندرزهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و تربيت معنوى و روحانى عايد شما مىشود، قابل مقايسه با هيچ چيز ديگر نيست و اگر از اين مىترسيد كه روزى شما بريده شود اشتباه مىكنيد، خداوند بهترين روزى دهندگان است.
تعبير به لهو اشاره به طبل و ساير آلات لهوى است كه به هنگام ورود قافله تازهاى به مدينه مىزدند كه هم نوعى إخبار و اعلام بود و هم وسيلهاى براى سرگرمى و تبليغ كالا، همانگونه كه در دنياى امروز نيز در فروشگاههايى كه به سبك غرب هستند، نيز نمونه آن ديده مىشود.
تعبير به «انْفَضُّوا» به معنى پراكنده شدن و انصراف از نماز جماعت و روى آوردن به كاروان است كه در شأن نزول گفته شد هنگامى كه كاروان دحيه وارد مدينه شد (و او هنوز اسلام را اختيار نكرده بود) با صداى طبل و ساير آلات لهو مردم را به بازار فراخواند، مردم مدينه حتى مسلمانانى كه در مسجد مشغول استماع خطبه نماز جمعه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، به سوى او شتافتند و تنها سيزده نفر و به روايتى كمتر، در مسجد باقى ماندند.
ضمير در «إِلَيْها» به تجارت بازمىشود؛ يعنى به سوى مال التجارة شتافتند، اين به خاطر آن است كه لهو، هدف اصلى آنها نبود، بلكه مقدمهاى براى اعلام ورود كاروان و يا سرگرمى و تبليغ كالا در كنار آن بود.
تعبير به «قائِماً» نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده، خطبه نماز جمعه مىخواند، چنان كه در حديثى از جابربن سمره نقل شده كه مىگويد: هرگز رسول خدا صلى الله عليه و آله را در حال خطبه نشسته نديدم و هر كس بگويد نشسته خطبه مىخواند، تكذيبش كنيد. (1)
1) 1- مجمع البيان، ج 10، ص 286.
نيز روايت شده است كه از عبداللَّهبن مسعود پرسيدند: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده خطبه مىخواند؟ گفت: مگر نشنيدهاى كه خداوند مىگويد: ... وَ تَرَكُوكَ قائِماً ...؛ «تو را در حالى كه ايستاده بودى رها كردند؟» (1)در تفسير در المنثور آمده است كه اولين كسى كه نشسته، خطبه نماز جمعه خواند، معاويه بود! (2)
در بعضى از روايات اسلامى آمده است كه مسلمانان مدينه، پيش از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله هجرت كند، با يكديگر صحبت كردند و گفتند: يهود در يك روز هفته اجتماع مىكنند (روز شنبه) و نصارى نيز روزى براى اجتماع دارند (يكشنبه) خوبست ما هم روزى قرار دهيم و در آن روز جمع شويم و ذكر خداوند گوييم و شكر او را به جا آوريم، آنها روز قبل از شنبه را كه در آن زمان يوم العروبه ناميده مىشد، براى اين هدف برگزيدند و به سراغ اسعدبن زراره (يكى از بزرگان مدينه) رفتند، او نماز را به صورت جماعت با آنها به جا آورد و به آنها اندرز داد و آن روز، روز جمعه ناميده شد؛ زيرا روز اجتماع مسلمين بود.
اسعد دستور داد گوسفندى را ذبح كردند و نهار و شام همگى از همان يك گوسفند بود، چرا كه تعداد مسلمانان در آن روز، بسيار كم بود ... و اين نخستين جمعهاى بود كه در اسلام تشكيل شد.
اما اولين جمعهاى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با اصحابش تشكيل دادند، هنگامى بود كه به مدينه هجرت كرد، وارد مدينه شد و آن روز روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول هنگام ظهر بود، حضرت، چهار روز در قبا ماندند و مسجد قبا را بنيان نهادند، سپس روز جمعه به سوى مدينه حركت كرد (فاصله ميان قبا و مدينه بسيار كم است و امروز قبا يكى از
محلههاى داخل مدينه است) و به هنگام نماز جمعه به محله بنى سالم رسيد و مراسم نماز جمعه را در آنجا برپا داشت و اين اولين جمعهاى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اسلام به جا آورد، خطبهاى هم در اين نماز جمعه خواند كه اولين خطبه حضرت در مدينه بود. (1)
يكى از محدثان از عبد الرحمنبن كعب نقل كرده كه پدرم هر وقت صداى اذان جمعه را مىشنيد بر اسعدبن زرارة رحمت مىفرستاد، هنگامى كه دليل اين مطلب را جويا شدم گفت به خاطر آن است كه او نخستين كسى بود كه نماز جمعه را با ما به جا آورد پرسيدم آن روز چند نفر بوديد؟ گفت فقط چهل نفر! (2)
بهترين دليل بر اهميت اين فريضه بزرگ اسلامى قبل از هر چيز آيات همين سوره است، كه به همه مسلمانان و اهل ايمان دستور مىدهد به محض شنيدن اذان جمعه به سوى آن بشتابند و هرگونه كسب و كار، برنامه مزاحم را ترك گويند، تا آنجا كه اگر در سالى كه مردم گرفتار كمبود مواد غذايى هستند، كاروانى بيايد و نيازهاى آنها را با خود داشته باشد به سراغ آن نروند و برنامه نماز جمعه را ادامه دهند.
در احاديث اسلامى نيز تأكيدهاى فراوانى در اين زمينه وارد شده است. در خطبهاى كه موافق و مخالف آن را از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل كردهاند آمده است: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَيْكُمُ الْجُمُعَةَ فَمَنْ تَرَكَهَا فِي حَيَاتِي أَوْ بَعْدَ مَوْتِي اسْتِخْفَافاً بِهَا أَوْ جُحُوداً لَهَا فَلا جَمَعَ اللَّهُ شَمْلَهُ وَ لا بَارَكَ لَهُ فِي أَمْرِهِ أَلا وَ لا صَلاةَ لَهُ أَلا وَ لا زَكَاةَ لَهُ أَلا وَ لا حَجَّ لَهُ أَلا وَ لا صَوْمَ لَهُ أَلا وَ لا بِرَّ لَهُ حَتَّى يَتُوبَ»؛ «خداوند نماز جمعه را بر شما واجب كرده، هر كس آن را در حيات من يا بعد از وفات من از روى استخفاف يا انكار ترك كند، خداوند او را پريشان مىكند و به كار او بركت نمىدهد، بدانيد نماز او قبول نمىشود، بدانيد زكات او قبول نمىشود، بدانيد حج او قبول نمىشود، بدانيد اعمال نيك او قبول نخواهد شد تا از اين كار توبه كند!» (3)
در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: «صَلاةُ الْجُمُعَةِ فَرِيضَةٌ وَ الْإِجْتِمَاعُ إِلَيْهَا
فَرِيضَةٌ مَعَ الْإِمَامِ فَإِنْ تَرَكَ رَجُلٌ مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ ثَلاثَ جُمَعٍ فَقَدْ تَرَكَ ثَلاثَ فَرَائِضَ وَ لا يَدَعُ ثَلاثَ فَرَائِضَ مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ إِلَّا مُنَافِقٌ»؛ «نماز جمعه فريضه است و اجتماع براى آن با امام (معصوم) فريضه است، هرگاه مردى بدون عذر سه جمعه را ترك گويد فريضه را ترك گفته و كسى سه فريضه را بدون علت ترك نمىگويد مگر منافق.» (1)
در حديث ديگرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «مَنْ أَتَى الْجُمُعَةَ إِيمَاناً وَ احْتِسَاباً اسْتَأْنَفَ الْعَمَلَ»؛ «كسى كه از روى ايمان و براى خداوند در نماز جمعه شركت كند گناهان او بخشوده خواهد شد و برنامه عملش را از نو آغاز مىكند.» (2)
روايات در اين زمينه بسيار است كه ذكر همه آنها به طول مىانجامد در اينجا با اشاره به يك حديث ديگر اين بحث را پايان مىدهيم.
كسى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد، عرض كرد يا رسولاللَّه! من بارها آماده حج شدهام، اما توفيق نصيبم نشده فرمود: «عَلَيْكَ بِالْجُمُعَةِ فَإِنَّهَا حَجُّ الْمَسَاكِينَ»؛ «بر تو باد به نماز جمعه كه حج مستمندان است.» (اشاره به اينكه بسيارى از بركات كنگره عظيم اسلامى حج در اجتماع نماز جمعه وجود دارد). (3)
البته بايد توجه داشت كه مذمتهاى شديدى كه در مورد ترك نماز جمعه آمده است و تاركان جمعه در رديف منافقان شمرده شدهاند در صورتى است كه نماز جمعه واجب عينى باشد؛ يعنى در زمان حضور امام معصوم و مبسوط اليد و اما در زمان غيبت بنابر اينكه واجب مخير باشد (تخيير ميان نماز جمعه و نماز ظهر) و از روى استخفاف و انكار انجام نگيرد، مشمول اين مذمتها نخواهد شد، هر چند عظمت نماز جمعه و اهميت فوق العاده آن در اين حال نيز محفوظ است (توضيح بيشتر در باره اين مسأله را در كتب فقهى بايد مطالعه كرد).
نماز جمعه، قبل از هر چيز يك عبادت بزرگ گروهى است و اثر عمومى عبادات را
كه تلطيف روح و جان و شستن دل از آلودگىهاى گناه و زدودن زنگار معصيت از قلب است در بردارد، بخصوص اينكه مقدمتا دو خطبه دارد كه مشتمل بر انواع مواعظ و اندرزها و امر به تقوى و پرهيزكارى است.
اما از نظر اجتماعى و سياسى، يك كنگره عظيم هفتگى است كه بعد از كنگره سالانه حج، بزرگترين كنگره اسلامى است و به همين دليل در روايتى كه قبلا از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرديم آمده بود كه جمعه حج كسانى است كه قادر به شركت در مراسم حج نيستند.
در حقيقت اسلام، به سه اجتماع بزرگ اهميت مىدهد. اجتماعات روزانه كه در نماز جماعت حاصل مىشود. اجتماع هفتگى كه در مراسم نماز جمعه است.
اجتماع حج كه در كنار خانه خداوند هر سال يكبار انجام مىگيرد.
نقش نماز جمعه در اين ميان بسيار مهم است، به خصوص اينكه يكى از برنامههاى خطيب در خطبه نماز جمعه، ذكر مسايل مهم سياسى و اجتماعى و اقتصادى است و به اين ترتيب اين اجتماع عظيم و پرشكوه مىتواند منشا بركات زير شود:
الف: آگاهى بخشيدن به مردم در زمينه معارف اسلامى و رويدادهاى مهم اجتماعى و سياسى.
ب: ايجاد همبستگى و انسجام هر چه بيشتر در ميان صفوف مسلمين بهگونهاى كه دشمنان را به وحشت افكند و پشت آنها را بلرزاند.
ج: تجديد روح دينى و نشاط معنوى براى توده مردم مسلمان.
د: جلب همكارى براى حل مشكلات عمومى.
به همين دليل هميشه دشمنان اسلام، از يك نماز جمعه جامع الشرايط كه دستورهاى اسلامى دقيقاً در آن رعايت شود بيم داشتهاند.
نيز به همين دليل نماز جمعه هميشه به عنوان يك اهرم نيرومند سياسى در دست حكومتها بوده است، اما حكومتهاى عدل همچون حكومت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از آن بهترين بهرهبردارىها را به نفع اسلام داشته و حكومتهاى جور همانند بنى اميه از آن سوء استفاده براى تحكيم پايههاى قدرت خود مىكردند.
در طول تاريخ مواردى را مشاهده مىكنيم كه هر كس مىخواست بر ضد حكومتى
قيام كند، نخست از شركت در نماز جمعه او خوددارى مىكرد، چنانكه در داستان عاشورا مىخوانيم كه گروهى از شيعيان در خانه سليمانبن صرد خزاعى جمع شدند و نامهاى خدمت امام حسين عليه السلام از كوفه فرستادند، كه در نامه آمده بود نعمانبن بشير والى بنى اميه بر كوفه، منزوى شده و ما در نماز جمعه او شركت نمىكنيم و چنانچه بدانيم شما به سوى ما حركت كردهايد، او را از كوفه بيرون خواهيم كرد. (1)
در صحيفه سجاديه امام سجاد علىبن الحسين عليهما السلام مىخوانيم: «اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا الْمَقَامَ لِخُلَفَائِكَ وَ أَصْفِيَائِكَ وَ مَوَاضِعَ أُمَنَائِكَ فِي الدَّرَجَةِ الرَّفِيعَةِ الَّتِي اخْتَصَصْتَهُمْ بِهَا قَدِ ابْتَزُّوهَا»؛ «خداوندا! اين (اشاره به نماز جمعه و عيد قربان) مقامى است كه مخصوص خلفا و برگزيدگان و امناى بلندپايه تو است كه ويژه آنها نمودى و (خلفاى جور بنى اميه) آن را به زور از اولياى حق گرفته و غصب كردهاند.» (2)
گاه مىشود كه دشمنان اسلام يك هفته تمام شبانه روز تبليغات مسموم مىكنند ولى با يك خطبه نماز جمعه و مراسم پرشكوه و حيات بخش آن، همه خنثى مىشود، روح تازهاى در كالبدها دميده و خون تازهاى در عروق به حركت درمىآيد.
توجه به اين نكته كه طبق فقه شيعه در محدوده يك فرسخ در يك فرسخ بيش از يك نماز جمعه جايز نيست و حتى كسانى كه در دو فرسخى (تقريبا 11 كيلومترى) از محل انعقاد جمعه قرار دارند، در آن نماز شركت مىكنند، روشن مىشود كه عملا در هر شهر كوچك يا بزرگ و حومه آن يك نماز جمعه بيشتر منعقد نخواهد شد، بنابراين اجتماعى چنين، عظيمترين اجتماع آن منطقه را تشكيل مىدهد.
اما با نهايت تاسف اين مراسم عبادى سياسى كه مىتواند مبدأ حركت عظيمى در جوامع اسلامى شود به خاطر نفوذ حكومتهاى فاسد در آنها در بعضى كشورهاى اسلامى چنان بىروح و بىرمق شده است كه عملا هيچ اثر مثبتى از آن گرفته نمىشود و شكل يك برنامه تشريفاتى به خود گرفته و به راستى اين از سرمايههاى عظيمى است كه براى از دست رفتن آن بايد گريه كرد.
مهمترين نماز جمعه سال، نماز جمعهاى است كه قبل از رفتن به عرفات در مكه
انجام مىگيرد كه تمام حجاج خانه خدا از سراسر جهان در آن شركت دارند كه نماينده واقعى تمام قشرهاى مسلمين در كره زمين هستند، سزاوار است كه براى تهيه خطبه چنين نماز حساسى عده زيادى از دانشمندان، هفتهها و ماهها مطالعه كنند و محصول آن را در آن روز حساس و خطبه تاريخى بر مسلمانان عرضه نمايند و مسلما مىتوانند به بركت آن آگاهى زيادى به جامعه اسلامى داده و مشكلات مهمى را حل كنند.
اما با نهايت تاسف در اين ايام ديده مىشود كه مسايل بسيار پيش پا افتاده و مطالبى كه تقريبا همه از آن آگاهى دارند مطرح مىشود و از مسايل اصولى ابدا خبرى نيست! آيا براى از دست رفتن چنين فرصتهاى بزرگ و سرمايههاى عظيم نبايد گريست؟! و براى دگرگون ساختن آن نبايد به پا خاست؟!
نماز جمعه (با وجود شرايط لازم) بر مردان بالغ و سالم كه قدرت بر شركت در نماز را دارند واجب است و بر مسافران و پيرمردان واجب نيست. هر چند حضور در نماز جمعه براى مسافر جايز است، همچنين زنها نيز مىتوانند در نماز جمعه شركت كنند، هر چند بر آنها واجب نيست.
كمترين عددى كه نماز جمعه با آن منعقد مىشود، پنج نفر از مردان است.
نماز جمعه دو ركعت است و جاى نماز ظهر را مىگيرد و دو خطبهاى كه قبل از نماز جمعه خوانده مىشود در حقيقت به جاى دو ركعت ديگر محسوب مىشود.
نماز جمعه همانند نماز صبح است و مستحب است حمد و سوره را در آن بلند بخوانند و نيز مستحب است سوره جمعه را در ركعت اول و سوره منافقين را در ركعت دوم قرائت كنند.
در نماز جمعه دو قنوت مستحب است، يكى قبل از ركوع ركعت اول و يكى هم بعد از ركوع ركعت دوم.
خواندن دو خطبه قبل از نماز جمعه واجب است، همانگونه كه ايستادن خطيب به هنگام ايراد خطبه نيز واجب است، شخصى كه خطبه مىخواند، حتما بايد همان امام نماز جمعه باشد.
خطيب بايد صداى خود را چنان بلند كند كه مردم صداى او را بشنوند، تا محتواى خطبه به گوش همگان برسد.
به هنگام ايراد خطبه بايد خاموش بود و به سخنان خطيب گوش داد و روبهروى خطيب نشست.
شايسته است خطيب مردى فصيح و بليغ و آگاه به اوضاع و احوال مسلمين و با خبر از مصالح جامعه اسلامى و شجاع و صريح اللهجه، و قاطع در اظهار حق باشد.
اعمال و رفتار او سبب تأثير و نفوذ كلامش شود و زندگى او مردم را به ياد خداوند بياندازد.
شايسته است پاكيزهترين لباس را بر تن كند و خود را خوشبو نمايد و با وقار و سكينه گام بردارد و هنگامى كه بر فراز منبر جاى گرفت بر مردم سلام كند و رو به روى آنان بايستد و بر شمشير يا كمان يا عصا تكيه كند، نخست بر منبر بنشيند، تا اذان تمام شود و بعد از فراغت از اذان شروع به خطبه كند.
محتواى خطبه نخست حمد خداوند و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله است (احتياط اين است كه اين قسمت به زبان عربى باشد ولى بقيه به زبان مستمعين خوانده مىشود) سپس مردم را به تقواى الهى توصيه كند و يكى از سورههاى كوتاه قرآن را بخواند و اين امر را در هر دو خطبه رعايت كند و در خطبه دوم بعد از درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله دعا بر ائمه مسلمين كند و براى مؤمنين و مؤمنات استغفار نمايد.
شايسته است در ضمن خطبه، مسايل مهمى كه با دين و دنياى مسلمين ارتباط دارد مطرح كند و آنچه مورد نياز مسلمين در داخل و خارج كشورهاى اسلامى و در داخل و خارج آن منطقه است را مورد بحث قرار دهد و مسايل سياسى و اجتماعى و اقتصادى و دينى را با در نظر گرفتن اولويتها مطرح نمايد، به مردم آگاهى بخشد و آنها را از توطئههاى دشمنان با خبر سازد، برنامههاى كوتاه مدت و دراز مدت براى حفظ جامعه اسلامى و خنثى كردن نقشههاى مخالفان به آنها گوشزد كند.
خلاصه خطيب بايد بسيار هوشيار و بيدار و اهل فكر و مطالعه در مسايل اسلامى باشد و از موقعيت اين مراسم بزرگ حداكثر استفاده را براى پيشبرد اهداف اسلام و
مسلمين بنمايد. (1)
در حديثى از امام علىبن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم:
«إِنَّمَا جُعِلَتِ الْخُطْبَةُ يَوْمَ الْجُمُعَةِ لِأَنَّ الْجُمُعَةَ مَشْهَدٌ عَامٌّ فَأَرَادَ أَنْ يَكُونَ لِلْأَمِيرِ سَبَبٌ إِلَى مَوْعِظَتِهِمْ وَ تَرْغِيبِهِمْ فِي الطَّاعَةِ وَ تَرْهِيبِهِمْ مِنَ الْمَعْصِيَةِ وَ تَوْقِيفِهِمْ عَلَى مَا أَرَادَ مِنْ مَصْلَحَةِ دِينِهِمْ وَ دُنْيَاهُمْ وَ يُخْبِرُهُمْ بِمَا وَرَدَ عَلَيْهِمْ مِنَ (الآفَاقِ مِنَ) الْأَهْوَالِ الَّتِي لَهُمْ فِيهَا الْمَضَرَّةُ وَ الْمَنْفَعَةُ وَ لا يَكُونُ الصَّابِرُ فِي الصَّلاةِ مُنْفَصِلًا وَ لَيْسَ بِفَاعِلٍ غَيْرُهُ مِمَّنْ يَؤُمُّ النَّاسَ فِي غَيْرِ يَوْمِ الْجُمُعَةِ وَ إِنَّمَا جُعِلَتْ خُطْبَتَيْنِ لِيَكُونَ وَاحِدَةٌ لِلثَّنَاءِ عَلَى اللَّهِ وَ التَّمْجِيدِ وَ التَّقْدِيسِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْأُخْرَى لِلْحَوَائِجِ وَ الْإِعْذَارِ وَ الْإِنْذَارِ وَ الدُّعَاءِ وَ لِمَا يُرِيدُ أَنْ يُعَلِّمَهُمْ مِنْ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ مَا فِيهِ الصَّلاحُ وَ الْفَسَادُ».
«خطبه، براى اين در روز جمعه تشريع شده است كه نماز جمعه يك برنامه عمومى است، خداوند مىخواهد به امير مسلمين امكان دهد تا مردم را موعظه كند، به اطاعت ترغيب نمايد و از معصيت الهى بترساند و آنها از آنچه مصلحت دين و دنيايشان است آگاه سازد و اخبار و حوادث مهمى كه از نقاط مختلف به او مىرسد و در سود و زيان و سرنوشت آنها مؤثر است به اطلاعشان برساند ... و دو خطبه قرار داده شده تا در يكى حمد و ثنا و تمجيد و تقديس الهى كنند و در ديگرى نيازها و هشدارها و دعاها را قرار دهند و اوامر و نواهى و دستوراتى كه با صلاح و فساد جامعه اسلامى در ارتباط است به آنها اعلام دارند.» (2)
در اينكه امام جمعه مانند هر امام جماعت ديگر بايد عادل باشد ترديدى نيست، ولى سخن در اين است كه شرايطى افزون بر اين دارد يا نه؟ جمعى معتقدند اين نماز از وظايف امام معصوم يا نماينده خاص او است و به تعبير ديگر مربوط به زمان حضور امام
معصوم عليه السلام است.
در حالى كه بسيارى از محققين معتقدند كه اين شرط وجوب عينى نماز جمعه است، ولى براى وجوب تخييرى، اين شرط لازم نيست و در زمان غيبت نيز مىتوان نماز جمعه را برپا داشت و جانشين نماز ظهر مىشود و حق همين است، بلكه هرگاه حكومت اسلامى با شرايط آن از طرف نايب عام امام عليه السلام تشكيل شود، احتياط اين است كه امام جمعه منصوب از طرف او باشد و مسلمانان در نماز جمعه شركت كنند.
در اين زمينه و در مسايل ديگر مربوط به نماز جمعه سخن بسيار است كه ذكر همه آنها از حوصله يك بحث تفسيرى خارج و بايد آنها را در كتب فقه و حديث جستجو كرد. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 24، ص 140.
لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (8) وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ اْلإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (9) وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (10) (1)
8- اين اموال براى مهاجرانى است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شدند، آنها فضل الهى و رضاى او را مىطلبند و خدا و رسولش را يارى مىكنند، و آنها راستگوياناند.
9- و براى كسانى كه در دار الهجرة (سرزمين مدينه) و در خانه ايمان، قبل از مهاجران، مسكن گزيدند، آنها كسانى را كه به سويشان هجرت كنند دوست مىدارند و در دل خود نيازى به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمىكنند و آنها را بر خود مقدم مىدارند، هر چند شديدا فقير باشند، كسانى كه خداوند آنها
1) 1. حشر.
را از بخل و حرص نفس خويش بازداشته رستگارند.
10- و كسانى كه بعد از آنها آمدند و مىگويند: پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز و در دلهايمان حسد و كينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا! تو مهربان و رحيمى.
سه گروه مهاجران و انصار و تابعان و صفات برجسته هر كدام اين آيات ادامه بحث آيات گذشته [در اين سوره پيرامون مصارف ششگانه فيىء (اموال و غنايمى كه از غير طريق جنگ عايد مسلمين مىشود) است و در حقيقت تفسيرى براى يتيمان و مساكين و ابنالسبيلها و بيش از همه تفسير ابن السبيل است، چرا كه بيشترين رقم مسلمانان مهاجر را در آن روز آنها تشكيل مىدادند كه در وطن و بلاد خود مسكين نبودند، اما به خاطر مهاجرت تهىدست شده بودند.
مىفرمايد: «اين اموال براى مهاجرانى است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شدند»؛ لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ .... (1)
آنها فضل خداوند و رضاى او را مىطلبند و خداوند و رسولش صلى الله عليه و آله را يارى مىكنند و آنها راستگوياناند؛ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ.
در اينجا سه وصف مهم براى مهاجران نخستين بيان كرده كه در اخلاص و جهاد و صدق خلاصه مىشود.
نخست مساله ابتغاى فضل خداوند و رضاى او را مطرح مىكند كه بيانگر اين واقعيت است كه هجرت آنها نه براى دنيا و هواى نفس، بلكه براى جلب خشنودى پروردگار و ثواب او بوده است.
بنابر اين فضل در اينجا به معنى ثواب است و رضوان همان خشنودى پروردگار است كه مرحله والاترى از تمناى ثواب است، همانگونه كه در آيات متعددى از قرآن نيز به همين معنى آمده از جمله در آيه 29 سوره فتح در آنجا كه اصحاب رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را با اين عبارت توصيف مىكند: تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً ...؛ «آنها
1) 1- للفقراء، بدل است و تفسيرى است براى ابن السبيل.
را پيوسته در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه فضل خداوند و رضاى او را مىطلبند.»
حتى تعبير به فضل ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنها اعمالشان را ناچيزتر از آن مىدانند كه استحقاق ثوابى بياورد، بلكه ثواب را يك انعام الهى مىشمرند!
جمعى از مفسران فضل را در اينجا به معنى رزق و روزى دنيا تفسير كردهاند، چرا كه در بعضى از آيات ديگر قرآن نيز به همين معنى آمده، ولى با توجه به اينكه مقام، مقام بيان اخلاص مهاجران است اين معنى مناسب نيست، بلكه مناسب همان پاداش الهى است.
البته اين احتمال بعيد نيست كه فضل اشاره به نعمتهاى جسمانى بهشت باشد و رضوان به نعمتهاى معنوى و روحانى، ولى هر چه هست مربوط به آخرت است نه دنيا.
ديگر اينكه آنها پيوسته در خدمت آيين حق و يارى رسول صلى الله عليه و آله او هستند و لحظهاى از جهاد در اين راه دست بر نمىدارند. (1)
به اين ترتيب آنها اهل سخن و ادعا نيستند، بلكه ايمان خود را با جهاد مستمر ثابت كردهاند.
در سومين مرحله آنها را به صدق و راستى توصيف كرده كه با توجه به گستردگى مفهوم اين تعبير، صداقت آنها را در همه چيز منعكس مىكند، هم در دعوى ايمان صادقاند، هم در ادعاى محبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله، و هم در زمينه طرفدارى از آيين حق.
ناگفته پيداست كه اين اوصاف براى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان نزول اين آيات است، ولى مىدانيم كه در ميان آنها افرادى بودند كه بعدا تغيير مسير دادند و خود را از افتخارات بزرگ اين آيه محروم ساختند، همانند كسانى كه آتش جنگ جمل را در بصره و صفين را در شام روشن ساختند و در برابر خليفه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كه به اتفاق مسلمين لازم الاطاعه بود قيام كردند و خونهاى هزاران نفر مسلمان را بر خاك ريختند.
در آيه بعد به يكى ديگر از مصارف اين اموال پرداخته و در ضمن آن توصيف بسيار جالب و بليغى در باره طايفه انصار مىكند و بحثى را كه در آيه قبل در باره مهاجران
1) 1- توجه داشته باشيد جمله «ينصرون» فعل مضارع و دليل بر استمرار است.
بود با آن تكميل نموده، مىفرمايد: «و كسانى كه در دار الهجره (سرزمين مدينه) و در خانه ايمان قبل از مهاجران مسكن گزيدند»؛ وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ اْلإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ ....
قابل توجه اينكه «تَبَوَّؤُا» از ماده «بَواء» (بر وزن دواء) در اصل به معنى مساوات اجزاى مكان است و به تعبير ديگر صاف و مرتب كردن يك مكان را بواء مىگويند. اين تعبير كنايه لطيفى است از اين معنى كه جمعيت انصار مدينه قبل از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله و مهاجران وارد اين شهر شوند زمينههاى هجرت را فراهم كردند و همانگونه كه تاريخ مىگويد آنها دو بار در عقبه (گردنهاى نزديك مكه) آمده و مخفيانه با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيعت كردند و به صورت مبلغانى به سوى مدينه بازگشتند و حتى يكى از مسلمانان مكه را به نام مصعببن عمير به عنوان مبلغ همراه خود به مدينه آوردند تا افكار عمومى را براى هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله آماده سازند.
بنابر اين نه تنها خانههاى ظاهرى را آماده پذيرايى مهاجران كردند كه خانه دل و جان و محيط شهر خود را تا آنجا كه مىتوانستند آماده ساختند.
تعبير «مِنْ قَبْلِهِمْ» نشان مىدهد كه اينها همه قبل از هجرت مسلمانان مكه بوده است و مهم همين است.
مطابق اين تفسير، انصار مدينه نيز جزو مستحقين اين اموال بودند و اين منافات با آنچه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه تنها به دو يا سه نفر از طايفه انصار از اموال بنى نضير بخشيد، ندارد؛ زيرا ممكن است در ميان انصار افراد مسكين و فقير غير از آن چند نفر نبوده، در حالى كه شرط قبول اين اموال فقر و نياز بوده است، به عكس مهاجرين كه اگر هم مصداق فقير نبودهاند، مصداق ابن السبيل محسوب مىشدند. (1)
سپس به سه توصيف ديگر كه بيانگر كل روحيات انصار است پرداخته، چنين مىگويد:
«آنها چنان هستند كه هر مسلمانى را به سوى آنها هجرت كند، دوست دارند»؛ ... يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ. در اين زمينه تفاوتى ميان مسلمانان از نظر آنها نيست، بلكه مهم نزد آنان مساله ايمان و هجرت است و اين دوست داشتن يك ويژگى مستمر آنها
1) 1- اما مطابق تفسير ديگرى «والذين تبوّؤا الدار» مبتدا است و «يحبّون» خبر آن مىباشد و مجموعا جمله مستقلى را تشكيل مىدهد و ارتباطى با جمله قبل كه درباره مصرف «فيء» است ندارد.
محسوب مىشود.
ديگر اينكه: «آنها در درون سينههاى خود نيازى نسبت به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمىكنند»؛ ... وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا ....
نه چشم داشتى به غنايمى كه به آنها داده شده است دارند و نه نسبت به آنها حسد مىورزند و نه حتى در درون دل احساس نياز به آنچه به آنها اعطا شده مىكنند و اصلا اين امور به خيال آنها نمىگذرد و اين نهايت بلندنظرى و بزرگوارى انصار را نشان مىدهد.
در مرحله سوم مىافزايد: «آنها مهاجران را بر خود مقدم مىدارند هر چند شديدا فقير باشند»؛ وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ ....
به اين ترتيب محبت و بلندنظرى و ايثار، سه ويژگى پر افتخار آنها است.
مفسران در شأن نزول اين آيه داستانهاى متعددى نقل كردهاند. ابن عباس مىگويد:
پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله روز پيروزى بر يهود بنى نضير به انصار فرمود: اگر مايل هستيد اموال و خانههايتان را با مهاجران تقسيم كنيد و در اين غنايم با آنها شريك شويد و اگر مىخواهيد اموال و خانههايتان از آن شما باشد و از اين غنايم چيزى به شما داده نشود؟! انصار گفتند: هم اموال و خانههايمان را با آنها تقسيم مىكنيم و هم چشم داشتى به غنايم نداريم و مهاجران را بر خود مقدم مىشمريم، آيه فوق نازل شد و اين روحيه عالى آنها را ستود. (1)
در حديث ديگرى مىخوانيم كسى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: گرسنهام، پيغمبر صلى الله عليه و آله دستور داد از منزل غذايى براى او بياورند، ولى در منزل حضرت صلى الله عليه و آله غذا نبود، فرمود: چه كسى امشب اين مرد را ميهمان مىكند؟ مردى از انصار اعلام آمادگى كرد و او را به منزل خويش برد، اما جز مقدار كمى غذا براى كودكان خود چيزى نداشت، سفارش كرد غذا را براى ميهمان بياوريد و چراغ را خاموش كرد و به همسرش گفت: كودكان را هرگونه ممكن است چاره كن تا خواب روند، سپس زن و مرد بر سر سفره نشستند و
1) 1- مجمع البيان، ج 9، ص 260.
بى آنكه چيزى از غذا در دهان بگذارند دهان خود را تكان مىدادند، ميهمان گمان كرد آنها نيز همراه او غذا مىخورند و به مقدار كافى خورد و سير شد و آنها شب گرسنه خوابيدند. صبح خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، پيامبر صلى الله عليه و آله نگاهى به آنها كرد و تبسمى فرمود (و بى آنكه آنها سخنى بگويند) آيه فوق را تلاوت كرد و ايثار آنها را ستود.
در رواياتى كه از طرق اهل بيت عليهم السلام رسيده مىخوانيم: بانوى اسلام فاطمه زهرا عليها السلام ميزبان على عليه السلام و كودكان و فرزندان او و كسى كه كودكان را گرسنه خواباند، بود. (1)
بايد توجه داشت كه داستان اول ممكن است شأن نزول آيه باشد، ولى دومى نوعى تطبيق پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در مورد اين ميهمانى ايثارگرانه آيه را تلاوت فرمود، بنابر اين نزول آيات در مورد انصار منافاتى با ميزبان بودن على عليه السلام ندارد.
بعضى نيز نوشتهاند اين آيه در مورد جنگجويان احد نازل شده كه هفت نفر از آنها سخت تشنه و مجروح بودند، كسى آبى به مقدار نوشيدن يك نفر آورد و سراغ هر يك رفت به ديگرى حواله داد و او را بر خود مقدم شمرد و سرانجام همگى تشنه جان سپردند و خداوند اين ايثارگرى آنها را ستود. (2)
ولى روشن است كه اين آيه در داستان بنى نضير نازل شده، اما به خاطر عموميت مفهوم آن قابل تطبيق بر موارد مشابه است.
در پايان آيه براى تأكيد بيشتر روى اين اوصاف كريمه و بيان نتيجه آن مىافزايد: «و كسانى كه خداوند آنها را از بخل و حرص نفس خويش باز داشته، رستگاراناند.»؛ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. «شح» چنانكه راغب در مفردات مىگويد به معنى بخل توأم با حرص است كه به صورت عادت در آيد.
«يوق» از ماده وقاية گرچه به صورت فعل مجهول است، اما پيداست كه فاعل آن در اينجا خداوند است؛ يعنى هر كس خداوند او را از اين صفت مذموم نگاهدارى كند، رستگار است.
در حديثى مىخوانيم كه امام صادق عليه السلام به يكى از اصحاب خود فرمود:
«أَ تَدْرِي مَنِ الشَّحِيحُ»؛ «آيا مىدانى شحيح كيست؟!» او در جواب عرض مىكند:
«هُوَ الْبَخِيلُ»؛ «منظور بخيل است».
امام فرمود: «أَ تَدْرِي مَنِ الشَّحِيحُ قُلْتُ هُوَ الْبَخِيلُ فَقَالَ الشُّحُّ أَشَدُّ مِنَ الْبُخْلِ إِنَّ الْبَخِيلَ يَبْخَلُ بِمَا فِي يَدِهِ وَ الشَّحِيحَ يَشُحُّ بِمَا فِي أَيْدِي النَّاسِ وَ عَلَى مَا فِي يَدِهِ حَتَّى لَا يَرَى فِي أَيْدِي النَّاسِ شَيْئاً إِلَّا تَمَنَّى أَنْ يَكُونَ لَهُ بِالْحِلِّ وَ الْحَرَامِ وَ لا يَقْنَعُ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ!»؛ «شح از بخل شديدتر است، بخيل كسى است كه در مورد آنچه دارد بخل مىورزد، ولى شحيح هم نسبت به آنچه در دست مردم است بخل مىورزد و هم آنچه خود در اختيار دارد، تا آنجا كه هر چه را در دست مردم ببيند آرزو مىكند آن را به چنگ آورد، خواه از طريق حلال باشد يا حرام و هرگز قانع به آنچه خداوند به او روزى داده، نيست.» (1)و (2)
در حديث ديگرى مىخوانيم: «لا يَجْتَمِعُ الشُّحُّ وَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِ رَجُلٍ مُسْلِمٍ! وَ لا يَجْتَمِعُ غُبار فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ دُخَانُ جَهَنَّمٍ فِي جَوْفِ رَجُلٍ مُسْلِمٍ!»؛ «بخل و حرص و ايمان در قلب مرد مسلمان جمع نمىشود، همانگونه كه غبار راه جهاد و دود جهنم در درون يك انسان مجتمع نمىگردد.» (3)
كوتاه سخن اينكه از آيه فوق به خوبى استفاده مىشود كه ترك بخل و حرص انسان را به رستگارى مىرساند، در حالى كه آلودگى به اين صفت مذموم كاخ سعادت انسان را ويران مىسازد.
در آخرين آيه مورد بحث، سخن از گروه سومى از مسلمين به ميان مىآورد كه با الهام از قرآن مجيد در ميان ما به عنوان تابعين معروف شدهاند و بعد از مهاجران و انصار كه در آيات قبل سخناز آنها بهميان آمد، سومين گروه عظيم مسلمين را تشكيل مىدهند.
مىفرمايد: «و كسانى كه بعد از آنها آمدند مىگويند: پروردگارا! ما و برادران ما را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز و در دلهايمان حسد و كينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا! تو مهربان و رحيمى»؛ وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ.
گر چه بعضى از مفسران مفهوم اين جمله را محدود به كسانى كردهاند كه بعد از پيروزى اسلام و فتح مكه به مسلمانان پيوستند، ولى هيچ دليلى بر اين محدوديت نيست، بلكه تمام مسلمين را تا دامنه قيامت شامل مىشود و به فرض كه آيه ناظر به آن گروه خاص باشد، از نظر ملاك و معيار و نتيجه عموميت دارد و به اين ترتيب آيات سهگانه فوق تمام مسلمين عالم را كه در سه عنوان مهاجرين و انصار و تابعين خلاصه مىشوند، شامل مىشود.
جمله: وَ الَّذِينَ جاؤُ ... ظاهراً عطف بر لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ ... و بيانگر اين واقعيت است كه اموال فيىء منحصر به نيازمندان مهاجرين و انصار نيست، بلكه ساير نيازمندان مسلمين را در طول تاريخ شامل مىشود.
اين احتمال نيز داده شده كه جمله مستقلى باشد (به اين ترتيب كه: وَ الَّذِينَ جاؤُ ... خبر است) ولى تفسير اول با توجه به هماهنگى آن با آيات قبل، مناسبتر به نظر مىرسد.
قابل توجه اينكه در اينجا نيز اوصاف سهگانهاى براى تابعين ذكر مىكند. نخست اينكه آنها به فكر اصلاح خويش و طلب آمرزش و توبه در پيشگاه خداونداند.
ديگر اينكه نسبت به پيشگامان در ايمان همچون برادران بزرگترى مىنگرند كه از هر نظر مورد احترامند و براى آنها نيز تقاضاى آمرزش از پيشگاه خداوند مىكنند.
سوم اينكه آنها مىكوشند هرگونه كينه و دشمنى و حسد را از درون دل خود بيرون بريزند و از خداوند رئوف و رحيم در اين راه يارى مىطلبند و به اين ترتيب خودسازى و احترام به پيشگامان در ايمان و دورى از كينه و حسد از ويژگىهاى آنها است.
«غِل» (بر وزن سل) چنان كه قبلا نيز گفتهايم، در اصل به معنى نفوذ مخفيانه چيزى است و لذا به آب جارى در ميان درختان غلل مىگويند و از آنجا كه حسد و عداوت و دشمنى به طرز مرموزى در قلب انسان نفوذ مىكند به آن غل گفته شده، بنابر اين غل تنها به معنى حسد نيست، بلكه مفهوم وسيعى دارد كه بسيارى از صفات مخفى و زشت اخلاقى را شامل مىشود.
تعبير به اخوان (برادران) و استمداد از خداوند رئوف و رحيم در پايان آيه، همه حاكى از روح محبت و صفا و برادرى است كه بر كل جامعه اسلامى بايد حاكم باشد و هر كس هر نيكى را مىخواهد تنها براى خود نخواهد، بلكه تلاشها و تقاضاها همه به
صورت جمعى و براى جمع انجام گيرد و هرگونه كينه و عداوت و دشمنى و بخل و حرص و حسد از سينهها شسته شود و اين يك جامعه اسلامى راستين است.
در اينجا بعضى از مفسران، بدون توجه به اوصافى كه براى هر يك از مهاجران و انصار و تابعين در آيات فوق آمده است باز اصرار دارند كه همه صحابه را بدون استثنا پاك و منزه بشمرند و كارهاى خلافى كه احيانا در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله يا بعد از او از بعضى از آنان سر زده با ديده اغماض بنگرند و هر كس را در صف مهاجران و انصار و تابعين قرار گرفته چشم بسته محترم و مقدس بدانند. در حالى كه آيات فوق پاسخ دندانشكنى به اين افراد مىدهد و ضوابط مهاجران راستين و انصار و تابعين را دقيقاً معين مىكند. در مهاجران اخلاص، و جهاد، و صدق را مىشمرد.
در انصار محبت نسبت به مهاجران و ايثار و پرهيز از هرگونه بخل و حرص را ذكر مىكند. در تابعين، خودسازى و احترام به پيشگامان در ايمان و پرهيز از هرگونه كينه و حسد را بيان مىكند.
با اين حال ما چگونه مىتوانيم كسانى را كه فى المثل در جنگ جمل حضور يافتند و روى امام خود شمشير كشيدند، نه اخوت اسلامى را رعايت كردند و نه سينهها را از غل و كينه و حسد و بخل پاك ساختند و نه سبقت در ايمان على عليه السلام را محترم شمردند، محترم بشمريم و هرگونه انتقاد از آنها را گناه بدانيم و چشم بسته در برابر سخنان اين و آن تسليم شويم؟!
بنابر اين ما در عين احترام به پيشگامان در خط ايمان، پرونده اعمال آنها را چه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله، و چه در طوفانهاى شديدى كه بعد از او در جامعه اسلامى در گرفت، دقيقاً تحت بررسى قرار مىدهيم و بر اساس معيارهايى كه در همين آيات از قرآن دريافتهايم، در باره آنها قضاوت و داورى مىكنيم، پيوند خود را با آنها كه بر سر عهد و پيمان خود باقى ماندند محكم مىسازيم و از آنها كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله يا بعد از او رابطه خود را گسستند مىبريم، اين يك منطق صحيح و هماهنگ با حكم قرآن و عقل است. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 23، ص 513 تا 524.
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ (115) (1)
115- مشرق و مغرب از آن خداست و به هر سو رو كنيد، خدا آنجاست، خداوند بى نياز و دانا است.
در شأن نزول اين آيه، روايات مختلفى نقل شده است، ابن عباس مىگويد:
اين آيه مربوط به تغيير قبله است، هنگامى كه قبله مسلمانان از بيتالمقدس، به كعبه تغيير يافت، يهود در مقام انكار بر آمدند و به مسلمانان ايراد كردند كه مگر مىشود قبله را تغيير داد؟ آيه نازل شد و به آنها پاسخ داد كه شرق و غرب جهان از آن خدا است.
در روايت ديگرى آمده است:
اين آيه در مورد نماز مستحبى نازل شده است كه هرگاه انسان سوار بر مركب باشد، به هر سو كه برود (هر چند پشت به قبله باشد) مىتواند نماز مستحبى بخواند.
بعضى ديگر از جابر نقل كردهاند كه: پيامبر صلى الله عليه و آله گروهى از مسلمانان را به يكى از ميدانهاى جنگ فرستاد، شب هنگام كه تاريكى همه جا را فرا گرفت، نتوانستند قبله را
1) 1. بقره.
بشناسند و هر گروهى به سويى نماز خواندند، هنگام طلوع آفتاب ديدند همگى به غير جانب قبله نمازگزاردهاند، از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال كردند، آيه فوق نازل شد و به آنها اعلام كرد كه نمازهايشان در چنين حالتى صحيح بود (البته اين حكم شرايطى دارد كه در كتب فقهى آمده است).
هيچ مانعى ندارد كه همه شأن نزولهاى فوق براى آيه ثابت، و آيه هم ناظر به مسأله تغيير قبله، هم خواندن نماز نافله بر مركب، و هم نماز واجب به هنگام نشناختن قبله، اصولا هيچ آيهاى اختصاص به شأن نزول خود ندارد و مفهوم آن بايد به صورت يك حكم كلى در نظر گرفته شود و چه بسا از آن احكام گوناگونى استفاده شود.
در آيه 114 سخن از ستمگرانى بود كه مانع از مساجد الهى مىشدند و در تخريب آن مىكوشيدند. آيه مورد بحث دنباله همين سخن است، مىگويد: «مشرق و مغرب از آن خداست و به هر طرف رو كنيد، خدا آنجا است»؛ وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ....
چنين نيست كه اگر شما را از رفتن به مساجد و پايگاههاى توحيد مانع شوند، راه بندگى خدا بسته شود شرق و غرب اين جهان تعلق به ذات پاك او دارد و به هر سو رو كنيد او آنجا است.
همچنين تغيير قبله كه به مناسبتهاى خاصى صورت گرفته، كمترين اثرى در اين امر ندارد. مگر جايى هست كه از خدا خالى باشد؟ اصولا خدا، مكان ندارد. و لذا در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند نامحدود و بى نياز و دانا است»؛ ... إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ.
توجه به اين نكته لازم است كه منظور از مشرق و مغرب در آيه فوق، اشاره به دو سمت خاص نيست، بلكه اين تعبير، كنايه از تمام جهات است، همانگونه كه مثلا مىگوييم: دشمنان على عليه السلام به خاطر عداوت و دوستانش از ترس، فضايل او را پوشاندند، اما با اين حال فضايلاش شرق و غرب عالم را گرفت (يعنى همه دنيا)، شايد تكيه بر شرق و غرب به خاطر اين باشد كه انسان، نخستين جهاتى را كه مىشناسد، اين دو جهت است و بقيه جهات به وسيله مشرق و مغرب شناخته مىشود.
در قرآن مجيد نيز مىخوانيم: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ اْلأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا ...؛ شرق و غرب زمين را در اختيار جمعيتى كه مستضعف بودند قرار داديم.» (1)
نخستين سئوالى كه مطرح مىشود، اين است كه اگر به هر سو رو كنيم خدا آنجاست، پس توجه به قبله چه لزومى دارد؟ در حالى كه توجه به قبله، هرگز به مفهوم محدود كردن ذات پاك خداوند در سمت معينى نيست. بلكه از آنجا كه انسان يك وجود مادى است و بالاخره بايد به سويى نماز بخواند، دستور داده شده است كه همه به يك سو نماز بخوانند تا وحدت و هماهنگى در صفوف مسلمين پيدا شود و از هرج و مرج و پراكندگى جلوگيرى به عمل آيد. فكر كنيد اگر هر كس به سويى نماز مىخواند و صفوف متفرق تكشيل مىشد، چقدر زننده و ناجور بود؟ ضمناً سمتى كه به عنوان قبله تعيين شده (سمت كعبه) نقطهاى است مقدس كه از قديمىترين پايگاههاى توحيد و توجه به آن، بيدار كننده خاطرات توحيدى است.
تعبير به وجهاللَّه بهمعنى صورت خدا نيست، بلكه وجه در اينجا به معنى ذات است.
در روايات متعدّدى مىخوانيم كه به اين آيه، براى صحت نماز كسانى كه به غير سمت كعبه از روى اشتباه و يا عدم توانايى بر تحقيق، نماز خواندهاند، استناد شده است و نيز به همين آيه براى صحت نماز خواندن بر مركب، استدلال نمودهاند. (2)(3)
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (142) (1)
142- به زودى سبكمغزان از مردم مىگويند: چه چيز آنها را (مسلمانان را) از قبلهاى كه بر آن بودند باز گردانيد؟ بگو مشرق و مغرب از آن خدا است هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مىكند.
اين آيه و چند آيه بعد به يكى از تحولات مهم تاريخ اسلام كه موجى عظيم در ميان مردم به وجود آورد اشاره مىكند، توضيح اينكه: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مدت سيزده سال پس از بعثت در مكه و چند ماه بعد از هجرت در مدينه به امر خدا به سوى بيتالمقدس نماز مىخواند، ولى بعد از آن قبله تغيير يافت و مسلمانان مأمور شدند به سوى كعبه نماز بگذارند.
در اينكه مدت عبادت مسلمانان به سوى بيتالمقدس در مدينه چند ماه بود مفسران اختلاف نظر دارند، از هفت ماه تا هفده ماه ذكر كردهاند، ولى هر چه بود در اين مدت مورد سرزنش يهود قرار داشتند چرا كه بيتالمقدس در اصل قبله يهود بود، آنها به مسلمانان مىگفتند: اينان از خود استقلال ندارند و به سوى قبله ما نماز مىخوانند، و اين دليل آن است كه ما بر حقيم.
اين گفتگوها براى پيامبر اسلام و مسلمانان ناگوار بود، آنها از يكسو مطيع فرمان خدا بودند و از سوى ديگر طعنههاى يهود از آنها قطع نمىشد، براى همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله شبها به اطراف آسمان مىنگريست، گويا در انتظار وحى الهى بود.
مدتى از اين انتظار گذشت، تا اينكه فرمان تغيير قبله صادر شد و در حالى كه پيامبر دو ركعت نماز ظهر را در مسجد بنى سالم به سوى بيتالمقدس خوانده بود جبرئيل مأمور شد بازوى پيامبر صلى الله عليه و آله را بگيرد و روى او را به سوى كعبه بگرداند.
1) 1. بقره.
يهود از اين ماجرا سخت ناراحت شدند و طبق شيوه ديرينه خود به بهانه جويى و ايرادگيرى پرداختند.
آنها قبلا مىگفتند: ما بهتر از مسلمانان هستيم، چرا كه آنها از نظر قبله استقلال ندارند و پيرو ما هستند، اما همين كه دستور تغيير قبله از ناحيه خدا صادر شد زبان به اعتراض گشودند چنانكه قرآن در آيه مورد بحث مىگويد: «به زودى بعضى از سبكمغزان مردم مىگويند چه چيز آنها (مسلمانان) را از قبلهاى كه بر آن بودند بر گردانيد؟»؛ سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها ....
چرا اينها از قبله پيامبران پيشين امروز اعراض نمودند؟ اگر قبله اول صحيح بود اين تغيير چه معنى دارد؟ و اگر دومى صحيح است چرا سيزده سال و چند ماه به سوى بيت المقدس نماز خوانديد؟! خداوند به پيامبرش دستور مىدهد: «به آنها بگو شرق و غرب عالم از آن خداست، هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مىكند»؛ ... قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ.
اين يك دليل قاطع و روشن در برابر بهانهجويان بود كه بيتالمقدس و كعبه و همه جا ملك خدا است، اصلا خدا خانه و مكانى ندارد، مهم آن است كه تسليم فرمان او باشيد هر جا خدا دستور دهد به آن سو نماز بخوانند، مقدس و محترم است، و هيچ مكانى بدون عنايت او داراى شرافت ذاتى نمىباشد.
و تغيير قبله در حقيقت مراحل مختلف آزمايش و تكامل است و هر يك مصداقى است از هدايت الهى، او است كه انسانها را به صراط مستقيم رهنمون مىشود.
1- سفهاء جمع سفيه در اصل به معنى كسى است كه بدنش سبك باشد و به آسانى جابجا شود، عرب به افسارهاى سبك وزن حيوانات كه به هر طرف حركت مىكند سفيه مىگويد، ولى اين كلمه تدريجا به معنى سبك مغز به كار رفته و به صورت معنى اصلى در آمده، خواه اين سبك مغزى در امور دينى باشد يا دنيوى.
2- سابقاً گفتيم مسأله نسخ احكام و تغيير برنامههاى تربيتى در مقطعهاى مختلف زمانى، مسأله تازه يا عجيبى نيست كه مورد ايراد قرار گيرد، ولى بهانه جويان يهود اين
مطلب را دستاويز خوبى براى انحراف افكار از اسلام پنداشتند و روى آن تبليغات زيادى كردند، اما چنانكه در آيات بعد خواهيم ديد قرآن به آنها پاسخهاى منطقى و دندان شكن داده است.
3- جمله: ... يَهْدِي مَنْ يَشاءُ ...؛ «هر كس را خدا بخواهد هدايت مىكند.» چنانكه سابقاً نيز گفتهايم به اين معنى نيست كه خداوند بدون حساب كسى را هدايت مىكند، بلكه اين مشيت از حكمت خداوند و حساب مصالح و مفاسد سرچشمه مىگيرد (1).
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (143). (2)
143- همانگونه (كه قبله شما يك قبله ميانه است) شما را نيز امت ميانهاى قرار داديم (كه در حد اعتدال كه ميان افراط و تفريط هستيد) تا گواه بر مردم باشيد و پيامبر هم گواه بر شما و ما آن قبلهاى را كه قبلا بر آن بودى، تنها براى اين قرار داديم كه افرادى از پيامبر پيروى مىكنند، از آنها كه به جاهليت باز مىگردند، مشخص شوند. اگر چه اين جز بر كسانى كه خداوند آنها را هدايت كرده دشوار بود (اين را نيز بدانيد كه نمازهاى شما در برابر قبله سابق صحيح بوده) و خدا هرگز ايمان (نماز) شما را ضايع نمىگرداند؛ زيرا خداوند نسبت به مردم رحيم و مهربان است.
در آيه مورد بحث به قسمتى از فلسفه و اسرار تغيير قبله اشاره شده است.
نخست مىگويد: «همانگونه (كه قبله شما يك قبله ميانه است) شما را نيز يك امت
ميانه قرار داديم»؛ وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً ....
امتى كه از هر نظر در حد اعتدال باشد، نه كندرو و نه تندرو، نه در حد افراط و نه تفريط، الگو و نمونه.
اما چرا قبله مسلمانان، قبله ميانه است؟ زيرا مسيحيان تقريبا به سمت مشرق مىايستادند، به خاطر اينكه بيشتر ملل مسيحى در كشورهاى عربى زندگى مىكردند و براى ايستادن به سوى محل تولد عيسى عليه السلام كه در بيتالمقدس بود، ناچار بودند به سمت مشرق بايستند و به اين ترتيب جهت مشرق، قبله آنان محسوب مىشد ولى يهود كه بيشتر در شامات و بابل و مانند آن به سر مىبردند، رو به سوى بيتالمقدس كه براى آنان تقريبا در سمت غرب بود مىايستادند و به اين ترتيب نقطه غرب، قبله آنان بود.
اما كعبه كه نسبت به مسلمانان آن روز (مسلمانان مدينه) در سمت جنوب و ميان مشرق و مغرب قرار داشت يك خط ميانه محسوب مىشد.
در حقيقت تمام اين مطالب را مىتوان از جمله «وَ كَذلِكَ» استفاده كرد. هر چند در تفسير اين جمله مفسران احتمالات ديگرى دادهاند كه قابل بحث و ايراد است.
به هر حال گويا قرآن مىخواهد رابطهاى ميان همه برنامههاى اسلامى ارائه كند و آن اينكه نه تنها قبله مسلمانان يك قبله ميانه است كه تمام برنامههايشان اين ويژگى را دارا است.
سپس اضافه مىكند: هدف اين بود كه: «شما گواه بر مردم باشيد و پيامبر هم گواه بر شما باشد»؛ لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً ....
تعبير به گواه بودن امت اسلامى بر مردم جهان و همچنين گواه بودن پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مسلمانان، ممكن است اشاره به اسوه و الگو بودن باشد؛ زيرا گواهان و شاهدان را هميشه از ميان افراد نمونه انتخاب مىكنند.
يعنى شما با داشتن اين عقايد و تعليمات، امتى نمونه هستيد. همانطور كه پيامبر در ميان شما يك فرد نمونه است. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 2، ص 484.
تغيير قبله از بيتالمقدس به خانه كعبه براى همه سئوالانگيز بود. آنها كه گمان مىكردند هر حكمى بايد ثابت باشد، مىگفتند اگر مىبايست ما به سوى كعبه نماز بخوانيم چرا از همان روز اول نگفتند؟ و اگر بيتالمقدس مقدم بود كه قبله انبيا پيشين محسوب مىشد، چرا تغيير يافت؟
دشمنان نيز ميدان وسيعى براى سمپاشى يافتند. شايد مىگفتند: او در آغاز متوجه قبله پيامبران گذشته شد، اما پس از پيروزىهايش نژاد پرستى بر او غلبه نمود و آن را به قبله قوم خود تبديل كرد! يا مىگفتند: او براى جلب توجه يهود و مسيحيان، نخست بيت المقدس را پذيرفت، هنگامى كه مؤثر نيفتاد آن را تبديل به كعبه كرد.
بديهى است اين وسوسهها، آن هم در جامعهاى كه هنوز نور علم و ايمان زوايايش را روشن نساخته بود و رسوبات دوران شرك و بت پرستى هنوز در آن وجود داشت، چه نگرانى و اضطرابى ايجاد مىكند.
لذا قرآن صريحا در آيه فوق مىگويد: اين يك آزمايش بزرگ براى مشخص شدن موضع مؤمنان و مشركان بود.
بعيد نيست يكى از علل مهم تغيير قبله اين مسأله باشد، از آنجا كه خانه كعبه در آن زمان كانون بتهاى مشركان بود، دستور داده شد مسلمانان موقتا به سوى بيتالمقدس نماز بخوانند و به اين ترتيب صفوف خود را از مشركان جدا كنند.
اما هنگامى كه به مدينه هجرت كردند و تشكيل حكومت و ملت دادند و صفوف آنها از ديگران كاملا مشخص شد، ديگر ادامه اين وضع ضرورت نداشت در اين هنگام به سوى كعبه، قديمىترين مركز توحيد و پرسابقهترين كانون انبيا عليهم السلام باز گشتند.
بديهى است هم نماز خواندن به سوى بيتالمقدس براى آنها كه كعبه را سرمايه معنى نژاد خود مىدانستند و هم بازگشت به سوى كعبه بعد از بيتالمقدس بعد از عادت كردن به قبله نخست مشكل بود.
مسلمانان به اين وسيله در بوته آزمايش قرار گرفتند، تا آنچه از آثار شرك در وجودشان است در اين كوره داغ بسوزد و پيوندهاى خود را از گذشته شرك آلودشان
ببرند و روح تسليم مطلق در برابر فرمان حق در وجودشان پيدا شود.
اصولا همانگونه كه گفتيم خداوند مكان و محلى ندارد. قبله رمزى است براى وحدت صفوف و احياى خاطرههاى توحيدى و تغيير آن هيچ چيز را دگرگون نخواهد كرد، مهم تسليم بودن در برابر فرمان او و شكستن بتهاى تعصب و لجاجت و خود خواهى است.
همچنين به يكى ديگر از اسرار تغيير قبله اشاره كرده مىگويد: «ما آن قبلهاى را كه قبلا بر آن بودى (بيتالمقدس) تنها براى اين قرار داديم كه افرادى كه از رسول خدا پيروى مىكنند، از آنها كه به جاهليت باز مىگردند، باز شناخته شوند»؛ وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ ....
قابل توجه اينكه نمىگويد: تا افرادى كه از تو پيروى مىكنند بلكه مىگويد: تا افرادى كه از رسول خدا پيروى مىكنند. اشاره به اينكه تو رهبرى و فرستاده خدايى و به همين جهت بايد در همه كار تسليم فرمان تو باشند، قبله كه سهل است، اگر ما فوق آن نيز دستور دهد، بهانهگيرى در آن دليل بر حفظ خلق و خوى دوران شرك و بت پرستى است.
جمله: مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ كه در اصل به معناى برگشتن روى پاشنه پا است، اشاره به ارتجاع و بازگشت به عقب مىنمايد.
سپس اضافه مىكند: «اگر چه اين كار جز براى كسانى كه خداوند هدايتشان كرده دشوار بود»؛ ... وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ ....
آرى تا هدايت الهى نباشد، آن روح تسليم مطلق در برابر فرمان او، فراهم نمىشود. مهم اين است كه انسان چنان تسليم باشد كه حتى در اجراى اينگونه فرمانها، احساس سنگينى و سختى ننمايد، بلكه چون از ناحيه او است در كامش شيرينتر از عسل باشد.
از آنجا كه دشمنان وسوسهگر يا دوستان نادان، فكر مىكردند با تغيير قبله ممكن است اعمال و عبادات سابق باطل باشد و اجر آنها بر باد رود، در آخر آيه اضافه مىكند:
«خدا هرگز ايمان (نماز) شما را ضايع نمىگرداند؛ زيرا خداوند نسبت به همه مردم رحيم و مهربان است»؛ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ.
دستورهاى او همچون نسخههاى طبيب است. يك روز اين نسخه نجات بخش است و روز ديگر نسخه ديگر، هر كدام در جاى خود نيكو و ضامن سعادت و تكامل است بنا بر اين تغيير قبله نبايد هيچگونه نگرانى براى شما نسبت به نمازها و عبادات گذشته يا آينده ايجاد نمايد كه همه آنها صحيح بوده و هست.
كلمه وسط در لغت هم به معنى حد متوسط در ميان دو چيز آمده و هم به معنى جالب، زيبا، عالى و شريف؛ و اين هر دو ظاهراً به يك حقيقت باز مىگردد؛ زيرا معمولا شرافت و زيبايى در آن است كه چيزى از افراط و تفريط دور باشد و در حد اعتدال قرار گيرد.
تعبير جالبى قرآن در باره امت اسلامى كرده است؛ يعنى آنها را يك امت ميانه و معتدل ناميده است.
معتدل از نظر عقيده كه نه راه غُلّو را مىپيمايند و نه راه تقصير و شرك، نه طرفدار جبرند و نه تفويض، نه درباره صفات خدا معتقد به تشبيهند و نه تعطيل.
معتدل از نظر ارزشهاى معنوى و مادى، نه به كلى در جهان ماده فرو مىروند كه معنويت به فراموشى سپرده شود و نه آنچنان در عالم معنى فرو مىروند كه از جهان ماده به كلى بى خبر شوند، نه همچون گروه عظيمى از يهود، جز گرايش مادى چيزى را نشناسند و نه همچون راهبان مسيحى به كلى ترك دنيا گويند.
معتدل از نظر علم و دانش، نه آنچنان بر دانستههاى خود جمود دارند كه علوم ديگران را پذيرا نشوند و نه آنگونه خود باختهاند كه به دنبال هر صدايى برخيزند.
معتدل از نظر روابط اجتماعى، نه اطراف خود حصارى مىكشند كه از جهانيان به كلى جدا شوند و نه اصالت و استقلال خود را از دست مىدهند كه همچون غربزدگان و شرقزدگان در اين ملت و آن امت ذوب شوند!
معتدل از نظر شيوههاى اخلاقى، از نظر عبادت، از نظر تفكر و خلاصه معتدل در تمام جهات زندگى و حيات.
يك مسلمان واقعى هرگز نمىتواند انسان يك بعدى باشد، بلكه انسانى است
داراى ابعاد مختلف، متفكر، با ايمان، دادگر، مجاهد، مبارز، شجاع، مهربان فعال، آگاه و با گذشت.
تعبير به حد وسط، تعبيرى است كه از يكسو مسأله شاهد و گواه بودن امت اسلامى را مشخص مىسازد؛ زيرا كسانى كه در خط ميانه قرار دارند، مىتوانند تمام خطوط انحرافى را در چپ و راست ببينند! و از سوى ديگر تعبيرى است كه دليل مطلب نيز در آن نهفته است و مىگويد: اگر شما گواهان خلق جهان هستيد، به دليل همين اعتدال و امت وسط بودنتان است. (1)
يك مسلمان واقعى هرگز نمىتواند انسان يك بعدى باشد، بلكه انسانى است داراى ابعاد مختلف، متفكر، با ايمان، دادگر، مجاهد، مبارز، شجاع، مهربان فعال، آگاه و با گذشت.
تعبير به حد وسط، تعبيرى است كه از يكسو مسأله شاهد و گواه بودن امت اسلامى را مشخص مىسازد؛ زيرا كسانى كه در خط ميانه قرار دارند مىتوانند تمام خطوط انحرافى را در چپ و راست ببينند! و از سوى ديگر تعبيرى است كه دليل مطلب نيز در آن نهفته است، و مىگويد: اگر شما گواهان خلق جهان هستيد به دليل همين اعتدال و امت وسط بودنتان است.
اگر آنچه را در معنى امت وسط در بالا گفتيم در ملتى جمع باشد بدون شك، طلايهداران حقاند، و شاهدان حقيقت، چرا كه برنامههاى آنها ميزان و معيارى است براى بازشناسى حق از باطل.
جالب اينكه در روايات متعددى كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام براى ما نقل شده مىخوانيم: «نَحْنُ الْأُمَّةُ الْوُسْطَى وَ نَحْنُ شُهَدَاءُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ حُجَجُهُ فِي أَرْضِهِ ... وَ نَحْنُ الشُّهَدَاءُ عَلَى النَّاسِ»؛ (2)«ماييم امت ميانه، و ماييم گواهان خدا بر خلق و حجتهاى او در
زمين، ماييم گواهان بر مردم.» و «إِلَيْهَا يَرْجِعُ الْغَالِي وَ بِنا يَلْحَقُ الْمُقَصِّرُ»؛ (1)«غلو كنندگان بايد به سوى ما باز گردند و مقصران بايد كوتاهى را رها كرده و به ما ملحق شوند.»
بدون شك اين روايات- همانگونه كه بارها گفتهايم- مفهوم وسيع آيه را محدود نمىكند، بلكه بيان مصداقهاى كامل اين امت نمونه است، و بيان الگوهايى است كه در صف مقدم قرار دارند.
جمله «لِنَعْلَمَ»؛ «تا بدانيم» و مانند آن كه در قرآن كراراً در مورد خداوند به كار رفته است به اين معنى نيست كه خداوند چيزى را نمىدانسته و سپس از آن آگاه شده است، بلكه مراد همان تحقق و عينيت پيدا كردن اين واقعيتهاست.
توضيح اينكه: خداوند از ازل از همه حوادث و موجودات آگاه بوده است هر چند آنها تدريجا به وجود مىآيند، بنا بر اين حدوث حوادث و موجودات چيزى بر علم و دانش او نمىافزايد، بلكه آنچه قبلا مىدانسته به اين ترتيب پياده مىشود و به اين مىماند كه شخص معمارى نقشه ساختمانى را طرح كند و از تمام جزئيات آن قبل از وجودش آگاه باشد و سپس آن نقشه را تدريجا پياده كند، هنگامى كه معمار مزبور تصميم بر پياده كردن قسمتى از نقشه ساختمان را مىگيرد، مىگويد اين كار را به خاطر اين مىكنم تا آنچه را در نظر داشتهام ببينم؛ يعنى مىخواهم نقشه علمى خود را جامه عمل بپوشانم (بدون شك علم خدا با بشر- چنانكه در بحث صفات خداوند گفتهايم- تفاوت بسيار دارد، منظور ذكر مثالى براى روشن شدن بحث است) جمله: ... وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ ... بازگو كننده اين حقيقت است كه خلاف عادت قدم بر داشتن و تحت تأثير احساسات بيجا قرار نگرفتن، كار بسيار مشكلى است مگر براى كسانى كه براستى به خدا ايمان داشته، و تسليم فرمان او باشند (2).
قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ (144)
144- نگاههاى انتظار آميز تو را به سوى آسمان (براى تعيين قبله نهايى) مىبينيم، اكنون تو را به سوى قبلهاى كه از آن خشنود باشى، باز مىگردانيم، روى خود را به جانب مسجدالحرام كن و هر جا باشيد روى خود را به جانب آن بگردانيد، و كسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شده، بخوبى مىدانند اين فرمان حقى است كه از ناحيه پروردگارشان صادر شده (و در كتابهاى خود خواندهاند كه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله به سوى دو قبله نماز مىخواند) و خداوند از اعمال آنها (در مخفى داشتن آيات) غافل نيست.
همانگونه كه اشاره شد، بيتالمقدس قبله نخستين و موقت مسلمانان بود، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله انتظار مىكشيد كه فرمان تغيير قبله صادر شود، به خصوص اينكه يهود پس از ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه اين موضوع را دستاويز خود قرار داده بودند و مرتبا مسلمانان را سرزنش مىكردند: اينها استقلالى از خود ندارند. اينها پيش از آنكه ما به آنها ياد دهيم، اصلا از امر قبله سر در نمىآوردند!، قبول قبله ما دليل بر قبول مذهب ما است! و مانند اينها ...
در آيه مورد بحث، به اين امر اشاره و فرمان تغيير قبله در آن صادر شده است.
مىفرمايد: «ما نگاههاى انتظار آميز تو را به آسمان (مركز نزول وحى) مىبينيم»؛ قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ ....
«اكنون تو را به سوى قبلهاى كه از آن راضى خواهى بود، باز مىگردانيم»؛ ... فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها ....
«هم اكنون صورت خود را به سوى مسجدالحرام و خانه كعبه بازگردان»؛ ... فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ.
«نه تنها در مدينه، هر جا باشيد، روى خود را به سوى مسجدالحرام كنيد»؛ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ....
مىدانيم اين تغيير قبله- طبق روايات- در حال نماز ظهر بود و در يك لحظه حساس و چشمگير انجام گرفت. پيك وحى خداوند بازوان پيامبر صلى الله عليه و آله را گرفته و از بيت المقدس به سوى كعبه بر گردانيد و فورا مسلمانان صفوف خود را تغيير دادند. حتى در روايتى مىخوانيم كه زنان جاى خود را به مردان و مردان جاى خود را به زنان دادند (بايد توجه داشت كه بيتالمقدس تقريبا در سمت شمال بود، در حالى كه كعبه درست در سمت جنوب قرار داشت).
جالباينكه تغييرقبله يكىاز نشانههاىپيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در كتب پيشين ذكر شده بود، چه اينكه آنها خوانده بودند كه او به سوى دو قبله نماز مىخواند؛ «يُصَلِّي إِلَى الْقِبْلَتَينِ».
لذا در آيه فوق بعد از اين فرمان اضافه مىكند: «كسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شده است، مىدانند اين فرمان حقى است از ناحيه پروردگارشان»؛ ... وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ....
همين امر كه پيامبر اسلام تحت تأثير عادات محيط خود قرار نگرفت و كعبه را كه مركز بتها و مورد علاقه عموم عرب بود در آغاز كنار گذاشت و قبله يك اقليت محدود را به رسميت شناخت، خود دليلى بر صدق دعوت او و الهى بودن برنامههايش بهشمار مىرفت. و در پايان اضافه مىكند: «خداوند از اعمال آنها غافل نيست»؛ ... وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ.
يعنى آنها به جاى اينكه اين تغيير قبله را به عنوان يك نشانه صدق او كه در كتب پيشين آمده معرفى كنند، كتمان كرده و به عكس روى آن جنجال به راه انداختند، خداوند، هم از اعمالشان، و هم از نياتشان آگاه است.
محتواى آيه مورد بحث به خوبى نشان مىدهد كه قبل از آيه گذشته نازل شده است و اگر مىبينيم در قرآن بعد از آن قرار گرفته، به خاطر اين است كه آيات قرآن بر حسب
تاريخ نزول جمعآورى نشدهاند. بلكهگاه مناسباتى ايجاد كرده كه آيهاى كه نزولش بعد بوده، به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله كه از فرمان خداوند سرچشمه مىگرفت، قبلا ذكر شود (از جمله اين مناسبتها رعايت اولويت و اهميت مطالب است).
از آيه فوق، استفاده مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله علاقه خاصى به كعبه داشت و انتظار آن را مىكشيد كه فرمان قبله بودن آن صادر گردد. علت اين امر را در علاقه شديد پيامبر صلى الله عليه و آله به ابراهيم عليه السلام و آثار او بايد جستجو كرد، از اين گذشته كعبه قديمىترين خانه توحيد بود، او مىدانست كه بيتالمقدس قبله موقتى مسلمانان است و آرزو داشت قبله اصلى و نهايى زودتر تعيين گردد.
اما از آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله تسليم فرمان خداوند بود، حتى اين تقاضا را بر زبان نياورد.
تنها نگاههاى انتظار آميزش به آسمان نشان مىداد كه او عشق و شوق شديدى در دل دارد.
ضمناً تعبير به آسمان، شايد به خاطر اين باشد كه فرشته وحى از طرف بالا بر او نازل مىشد و گرنه مىدانيم نه خداوند مكانى دارد، و نه وحى او محل معينى.
موضوع ديگرى كه در اينجا قابل دقت است اينكه در آيه فوق، به جاى كلمه كعبه، شطر المسجدالحرام ذكر شده است.
اين تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه براى آنها كه در نقاط دور از مكه نماز مىخوانند، محاذات با خانه كعبه بسيار دشوار يا غير ممكن است، لذا به جاى خانه كعبه مسجدالحرام كه محل وسيعترى است ذكر شده و مخصوصا كلمه شطر كه به معنى سمت و جانب است، انتخاب گرديده، تا انجام اين دستور اسلامى براى همگان در هر جا باشند ميسر گردد. بعلاوه تكليف صفهاى طولانى نماز جماعت كه در بسيارى اوقات از طول كعبه بيشتر است، روشن شود.
بديهى است محاذات دقيق با خانه كعبه و حتى با مسجدالحرام، گرچه براى كسانى
كه از دور نماز مىخوانند كار بسيار مشكلى است، ولى ايستادن به سمت آن براى همه آسان است. (1)
بدون شك خطابات قرآن و لو در ظاهر متوجه پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، مفهوم عامى دارد كه شامل همه مسلمانان مىشود (جز موارد معدودى كه دليل بر اختصاص آن به پيامبر صلى الله عليه و آله در دست داريم) با توجه به اين امر اين سؤال پيش مىآيد كه چرا در آيه فوق يك بار به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد كه رو به سوى مسجدالحرام نماز بخواند و يك بار همه مؤمنان را مخاطب ساخته است؟
اين تكرار ممكن است به اين دليل باشد كه مساله تغيير قبله يك مساله جنجالى و پر سر و صدا بود و امكان داشت به خاطر جنجالها و سمپاشىها، ذهن افراد تازه مسلمان مشوب گردد و به عذر اينكه خطابِ: ... فَوَلِّ وَجْهَكَ ... مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله، است از زير بار نماز خواندن به جانب كعبه شانه خالى كنند، لذا خداوند بعد از اين خطاب مخصوص، يك خطاب عام متوجه همه مسلمانان كرد تا تأكيد كند كه اين تغيير قبله، به هيچوجه يك امر خصوصى نيست بلكه براى عموم مسلمانها است.
جمله قبلة ترضاها (قبلهاى كه از آن خشنود شوى) ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه اين تغيير به خاطر خشنودى پيامبر صورت گرفت، ولى اين توهم با توجه به اين نكته از ميان مىرود كه بيتالمقدس، قبله موقت بود و پيامبر صلى الله عليه و آله انتظار اعلام قبله نهايى را مىكشيد كه با صدور فرمان آن از يك سو زبان طعن يهود از مسلمانان قطع مىشد و از سوى ديگر موجبات علاقمندى بيشترى در مردم حجاز كه توجه خاصى به كعبه داشتند، براى پذيرش آيين اسلام فراهم مىساخت، ضمناً اعلام قبله نخستين نيز، اين اثر را داشت
1) 1- بعضى از مفسران گفتهاند كه يكى از معانى «شطر» نصف است و بنابراين مفهوم «شطر المسجدالحرام» با مفهوم «وسط المسجدالحرام» يكى خواهد بود و مىدانيم خانه كعبه در وسط مسجدالحرام واقع شده است تفسير كبير فخررازى ذيل آيه مورد بحث.
كه اسلام را از اينكه يك آيين نژادى باشد جدا كرد، بعلاوه قلم بطلان بر بتهاى بت پرستان كه در كعبه قرار داشتند، كشيده بود.
بدون شك اين قبله از برنامهاى كه مثلا مسيحيان دارند كه همگى در هر جا باشند به سمت مشرق نماز مىخوانند، الهامبخشتر است.
جالب اينكه توجه خاص مسلمانان به تعيين سمت كعبه، سبب شد كه علم هيئت و جغرافيا در آغاز اسلام در ميان مسلمانان به سرعت رشد كند؛ زيرا محاسبه سمت قبله در نقاط مختلف روى زمين بدون آشنايى با اين علوم امكان نداشت. (1)
وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ (145) (2)
145- سوگند كه اگر هرگونه آيه (و نشانه و دليلى) براى (اين گروه) از اهل كتاب بياورى از قبله تو پيروى نخواهند كرد، و تو نيز هيچگاه از قبلهى آنان پيروى نخواهى نمود (آنها نبايد تصور كنند كه بار ديگر تغيير قبله امكانپذير است) و هيچ يك از آنها پيروى از قبله ديگرى نمىكنند، و اگر تو پس از اين آگاهى متابعت هوسهاى آنها كنى مسلما از ستمگران خواهى بود.
در تفسير آيه قبل خوانديم كه اهل كتاب مىدانستند تغيير قبله از بيتالمقدس به
سوى كعبه، نه تنها ايرادى بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيست، از جمله نشانههاى حقانيت او است زيرا در كتابهاى خود خوانده بودند پيامبر موعود به سوى دو قبله نماز مىخواند ولى تعصبها نگذاشت آنها حق را بپذيرند.
اصولا انسان تا زمانى كه تصميمگيرى قبلى روى مسائل نكرده باشد، قابل تفاهم است و مىتوان با دليل و منطق يا ارائه معجزات، عقيده او را تغيير داد و حقيقتى را براى او اثبات نمود.
اما هنگامى كه موضع خود را قبلا بطور قطع مشخص كرده، مخصوصا در مورد افراد متعصب و نادان، چنين كسانى را به هيچ قيمت نمىتوان تغيير داد.
لذا قرآن در آيه مورد بحث با قاطعيت مىگويد: «سوگند كه اگر هرگونه آيه و نشانه و دليلى براى (اين گروه از) اهل كتاب بياورى از قبله تو پيروى نخواهند كرد»؛ وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ ....
بنا بر اين، خود را خسته مكن كه آنها به هيچ قيمت تسليم حق نخواهند شد چرا كه روح حقيقتجويى در آنها مرده است.
متاسفانه همه پيامبران الهى با اينگونه افراد روبرو بودهاند كه يا از ثروتمندان با نفوذ بودند، يا دانشمندان منحرف و دنياپرست و يا عوام جاهل و متعصب!
بعدا اضافه مىكند: «تو نيز هرگز تابع قبله آنها نخواهى شد»؛ ... وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ ...؛ يعنى اگر آنها تصور مىكنند با اين قال و غوغاها بار ديگر قبله مسلمانان تغيير خواهد كرد كورخواندهاند، اين قبله هميشگى و نهايى مسلمين است.
و اين تعبير در واقع يكى از طرق پايان دادن به جنجالهاى مخالفين است كه انسان با قاطعيت بايستد و نشان دهد با اين سر و صداها در مسير خود هيچگونه دگرگونى ايجاد نخواهد كرد.
سپس مىافزايد: «و آنها نيز آنچنان در عقيده خود متعصباند كه هيچيك از آنها پيرو قبله ديگرى نيست»؛ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ ....
نه يهود از قبله نصارى پيروى مىكنند و نه نصارى از قبله يهود.
و باز براى تأكيد و قاطعيت بيشتر به پيامبر اخطار مىكند كه: «اگر پس از اين آگاهى كه از ناحيه خدا به تو رسيده تسليم هوسهاى آنان شوى و از آن پيروى كنى مسلما از
ستمگران خواهى بود»؛ ... وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ.
در قرآن نظير اينگونه خطابها كه به صورت قضاياى شرطيه است نسبت به پيامبر مكرر ديده مىشود و هدف آن در واقع سه چيز است:
نخست اينكه همگان بدانيد در قوانين الهى هيچگونه تبعيض و تفاوتى در ميان مردم نيست، و حتى پيامبران نيز مشمول اين قوانين هستند، بنا بر اين اگر به فرض محال، پيامبر صلى الله عليه و آله هم انحرافى از حق پيدا كند، مشمول كيفر پروردگار خواهد شد، هر چند چنين فرضى در مورد پيامبران با آن ايمان و علم سرشار و مقام تقوا و پرهيزكارى امكانپذير نيست، (و به اصطلاح قضيه شرطيه دلالت بر وجود شرط نمىكند).
ديگر اينكه ساير مردم حساب خود را كاملا برسند و بدانند جايى كه پيامبر چنين است، آنها چگونه مراقب مسئوليتهاى خويش باشند، و هرگز نبايد تسليم تمايلات انحرافى دشمنان و جار و جنجالهاى آنها شوند.
سوم اينكه روشن شود پيامبر نيز از خود اختيار هيچگونه تغيير و دگرگونى در احكام خدا ندارد و به اصطلاح چنان نيست كه بشود با او به كنار آيند و سازش كنند بلكه او هم بندهاى است سر بر فرمان پروردگار (1).
وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (148) (2)
اين آيه در حقيقت پاسخى به قوم يهود است كه سر و صداى زيادى پيرامون موضوع تغيير قبله به راه انداخته بودند، مىگويد: «هر گروه و طايفهاى قبلهاى دارد كه خداوند آن را تعيين كرده است»؛ وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها ....
در طول تاريخ انبيا، قبلههاى مختلفى بوده و تغيير آن چيز عجيبى نيست. قبله همانند اصول دين نيست كه تغييرناپذير باشد و يا همچون امور تكوينى كه تخلف در آن ميسر نشود، بنا بر اين زياد در باره قبله گفتگو نكنيد و به جاى آن، «در اعمال خير و نيكىها بر يكديگر سبقت جوييد»؛ ... فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ ....
در عوض اينكه تمام وقت خود را صرف گفتگو در اين مسأله فرعى كنيد، به سراغ خوبىها و پاكىها برويد كه ميدان وسيع و گستردهاى دارد و در آن از يكديگر پيشى گيريد؛ زيرا معيار ارزش وجودى شما عمل پاك و نيك شما است.
اين مضمون درست شبيه چيزى است كه در آيه 177 همين سوره آمده است:
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ ...؛ «نيكوكارى اين نيست كه صورتتان را به طرف شرق و غرب كنيد، بلكه به اين است كه ايمان به خدا و روز جزاو فرشتگان و پيامبران داشته باشيد و با الهام از ايمان راسخ اعمال صالح انجامدهيد.»
شما اگر مىخواهيد اسلام يا مسلمانان را بيازماييد با اين برنامهها بيازماييد نه به مسأله تغيير قبله.
سپس به عنوان يك هشدار به خردهگيران، و تشويق نيكوكاران مىفرمايد: «هر جا باشيد خداوند همه شما را حاضر خواهد كرد»؛ ... أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً ....
در آن دادگاه بزرگ رستاخيز كه صحنه نهايى پاداش و كيفر است.
چنين نيست كه عدهاى مشغول انجام بهترين كارها باشند و گروهى ديگر جز سمپاشى و تخريب و اخلال كار ديگرى نكنند و با هم يكسان باشند و حساب و كتاب و جزايى در كار نباشد، مسلم بدانيد چنان روزى در پيش است و به همه حسابها رسيدگى مىشود
از آنجا كه ممكن است براى بعضى اين جمله عجيب باشد كه چگونه خداوند ذرات خاكهاى پراكنده انسانها را هر جا كه باشد، جمعآورى مىكند و لباس حيات
نوينى بر آنها مىپوشاند؟ بلافاصله مىگويد: «و خداوند بر هر كارى قدرت دارد»؛ ... إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
در حقيقت اين جمله در پايان آيه به منزله دليل است براى جمله قبل از ... أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً ....
در روايات متعددى كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام به ما رسيده جمله ... أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً ... به اصحاب مهدى عليه السلام تفسير شده است.
از جمله در كتاب روضه كافى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه بعد از ذكر اين جمله فرمود: «يَعْنِي أَصْحَابَ الْقَائِمِ الثَّلاثَمِائَةِ وَ الْبِضْعَةَ عَشَرَ رَجُلًا قَالَ وَ هُمْ وَ اللَّهِ الْأُمَّةُ الْمَعْدُودَةُ قَالَ يَجْتَمِعُونَ وَ اللَّهِ فِي سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ قَزَعٌ كَقَزَعِ الْخَرِيفِ»؛ «منظور اصحاب امام قائم 7 كه سيصد و سيزدهنفرند، به خدا سوگند منظور از امّت معدوده آنها هستند، به خدا سوگند در يكساعت همگى جمع مىشوند، همچون پارههاى ابر پاييزى كه بر اثر تند باد، جمع و متراكم مىگردد!.» (1)
از امام علىبن موسى الرضا عليهما السلام نيز نقل شده «وَ ذلِكَ وَ اللَّهُ أَنْ لَوْ قامَ قائِمُنا يَجْمَعِ اللَّهُ إِلَيْهِ جَمِيْعِ شِيْعَتُنا مِنْ جَمِيعِ الْبُلْدانِ»؛ «به خدا سوگند هنگامى كه مهدى 7 قيام كند تمام پيروان ما را از تمام شهرها گرد او جمع مىكند.» (2)
بدون شك اين تفسير از مفاهيم بطون آيه است، چرا كه مىدانيم طبق روايات، آيات قرآن گاه معانى متعددى دارد كه يك معنى ظاهر و همگانى عمومى است و ديگرى معنى درونى و به اصطلاح بطن آيه است، كه جز پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان و كسانى كه خدا بخواهد، از آن آگاه نيستند.
به تعبير ديگر در حقيقت اين روايات اشاره به آن است، خدايى كه قدرت دارد ذرات پراكنده خاك انسانها را در قيامت از نقاط مختلف جهان جمعآورى كند، به
آسانىمىتواند ياران مهدىرا دريكروز و يك ساعت براى افروختن نخستين جرقههاى انقلاب به منظور تاسيس حكومت عدل الهى و پايان دادن به ظلم و ستم، جمع نمايد.
البته اگر قرائن قبل و بعد اين آيه نبود، چنين تفسيرى امكانپذير بود، ولى با توجه به اين قرائن ظاهر همان معنى اول است، و جمله ... هُوَ مُوَلِّيها ... شبيه ... فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها ... است، و به فرض كه آيه اشاره به اين معنى باشد هرگز به مفهوم آن قضا و قدر اجبارى نيست، بلكه همان قضا و قدرى است كه با اصل آزادى اراده و اختيار سازگار است. (2)و (3)
وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (149) وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (150) (4)
149- از هر جا (و از هر شهر و نقطهاى) خارج شدى (به هنگام نماز) روى خود را به جانب مسجدالحرام كن، اين دستور حقى است از طرف پروردگار تو و خداوند از كردار شما غافل نيست.
150- و از هر جا خارج شدى، روى خود را به جانب مسجدالحرام كن و هر جا بوديد روى خود را به سوى آن كنيد تا مردم جز ظالمان (كه دست از لجاجت بر نمىدارند) دليلى بر ضد شما نداشته باشند (زيرا از نشانههاى پيامبر كه در كتب آسمانى پيشين آمده اين است كه او به سوى دو قبله نماز مىخواند) از آنها نترسيد (و تنها) از من بترسيد (اين تغيير قبله به خاطر آن بود كه) نعمت خود را بر شما تمام كنم تا هدايت شويد.
اين آيات همچنان مسأله تغيير قبله و پىآمدهاى آن را دنبال مىكند.
در آيه نخست روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده و به عنوان يك فرمان مؤكد مىگويد: «از هر جا (و از هر شهر و ديار) خارج شدى (به هنگام نماز) روى خود را به جانب مسجدالحرام كن»؛ وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ....
و باز به عنوان تأكيد بيشتر اضافه مىكند: «اين فرمان دستور حقى است از سوى پروردگارت»؛ ... وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ ....
در پايان اين آيه، به عنوان تهديدى نسبت به توطئهگران و هشدارى به مؤمنان مىگويد: «و خدا از آنچه انجام مىدهيد غافل نيست»؛ ... وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ.
اين تأكيدهاى پى در پى كه در آيه بعد نيز تعقيب خواهد شد، همگى حاكى از اين حقيقت است كه مسأله تغيير قبله و نسخ حكم سابق براى گروهى از تازه مسلمانان نيز گران و سنگين بوده، همانگونه كه براى دشمنان لجوج، دستاويزى براى سمپاشى.
در اينجا- و به طور كلى در همه تحولات و انقلابهاى تكاملى- چيزى كه مىتواند به گفتگوها پايان دهد و ترديدها و شكها را بزدايد، همان قاطعيت و صراحت و تأكيدهاى متوالى و كوبنده است. هرگاه رهبر جمعيت در اين مواقع حساس با لحن قاطع و برنده و غير قابل تغيير، موضع خود را مشخص كند، دوستان را مصممتر و دشمنان را براى هميشه مايوس خواهد ساخت و اين نكته كرارا در قرآن به وضوح ديده مىشود.
بعلاوه اين تكرار و تأكيدها در حقيقت تكرار محض نيست، بلكه دستورات تازهاى
نيز هم همراه دارد، از جمله اينكه در آيات گذشته تكليف مسلمانان در ارتباط با مسأله قبله نسبت به شهرى كه در آن زندگى مىكردند مشخص شده بود، اما در اين آيه و آيه بعد، حكم نمازگزاران را به هنگام مسافرت در هر نقطه و هر ديار روشن مىسازد.
در آيه بعد، حكم عمومى توجه به مسجدالحرام را در هر مكان و هر نقطهاى تكرار مىكند. مىگويد: «از هر جا خارج شدى و به هر نقطه روى آوردى، صورت خود را به هنگام نماز متوجه مسجدالحرام كن»؛ وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ....
درست است كه روى سخن در اين جمله به پيامبر صلى الله عليه و آله است، ولى مسلما منظور عموم نمازگزاران است ولى در جمله بعد براى تأكيد و تصريح اضافه مىكند: «و هر جا شما بوده باشيد روى خود را به سوى آن كنيد»؛ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ....
سپس در ذيل همين آيه به سه نكته مهم اشاره مىكند:
1- كوتاه شدن زبان مخالفان
مىگويد: «اين تغيير قبله به خاطر آن صورت گرفت كه مردم حجتى بر ضد شما نداشته باشند»؛ ... لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ ....
هرگاه اين تغيير قبله صورت نمىگرفت، از يكسو زبان يهود به روى مسلمانان باز مىشد و مىگفتند: ما در كتب خود خواندهايم كه نشانه پيامبر موعود اين است كه به سوى دو قبله نماز مىخواند و اين نشانه در محمد صلى الله عليه و آله نيست. از سوى ديگر مشركان ايراد مىكردند كه او مدعى است براى احياى آيين ابراهيم عليه السلام آمده، پس چرا خانه كعبه را كه پايهگذارش ابراهيم عليه السلام است فراموش نموده، اما حكم تغيير قبله موقت به قبله دايمى، زبان هر دو گروه را بست.
ولى از آنجا كه هميشه افراد بهانه جو و ستمگرى هستند كه در برابر هيچ منطقى تسليم نمىشوند، استثنايى براى اين موضوع قايل شده، مىگويد: «مگر كسانى از آنها كه ستم كردهاند»؛ ... إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ ....
كه اينها به هيچ صراطى مستقيم نيستند، اگر به سوى بيتالمقدس نماز بخوانيد مىگويند اين قبله يهود است و شما دنباله رو ديگران هستيد، و اگر به سوى كعبه باز
گرديد مىگويند، شما ثبات و بقايى نداريد، بقيه آيين شما نيز به زودى دستخوش دگرگونى خواهد شد! اين بهانهجويان به حق شايسته نام ستمگر و ظالماند، چرا كه هم بر خود ستم مىكنند و هم بر مردم كه سد راه هدايت آنها مىشوند.
2- از آنجا كه عنوان كردن اين گروه لجوج با نام ستمگر، ممكن بود در بعضى توليد وحشت كند مىگويد: «از آنها هرگز نترسيد و تنها از من بترسيد»؛ ... فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي ....
اين يكى از اصول كلى و اساسى تربيت توحيدى اسلامى است كه از هيچ چيز و هيچ كس جز خدا نبايد ترس داشت، تنها ترس از خدا (يا صحيحتر ترس از نافرمانى او) شعار هر مسلمان با ايمان است، كه اگر اين اصل بر روح و جان آنها پرتوافكن شود، هرگز شكست نخواهند خورد.
اما مسلماننماهايى كه به عكس دستور بالا، گاه از شرق مىترسند و گاه از قدرت غرب، گاه از منافقين داخلى و گاه از دشمنان خارجى، خلاصه از همه چيز و همه كس جز خدا وحشت دارند، آنها هميشه زبون و حقير و شكستخوردهاند.
3- تكميل نعمت خداوند به عنوان آخرين هدف براى تغيير قبله ذكر شده، مىفرمايد: «اين به خاطر آن بود كه شما را تكامل بخشم و از قيد تعصب برهانم و نعمت خود را بر شما تمام كنم تا هدايت شويد»؛ ... وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ.
در حقيقت تغيير قبله يك نوع تربيت و تكامل و نعمت براى مسلمانان بود، تا با انضباط اسلامى آشنا شوند و از تقليد و تعصب برهند؛ زيرا همانگونه كه گفتيم خداوند در آغاز براى جدا كردن صفوف مسلمانان از بت پرستان كه در برابر كعبه كه آن روز بت خانه بزرگى بود سجده مىكردند، دستور داد به سوى بيتالمقدس نماز بخوانند، تا موضع آنان در برابر مشركان مشخص گردد، اما بعد از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله همزمان با تشكيل حكومت اسلامى، دستور توجه به سوى كعبه صادر شد و مسلمانان متوجه قديمىترين خانه توحيد شدند و به اين ترتيب يك مرحله از تكامل جامعه اسلامى تحقق يافت. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 1، ص 509.
وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ (7) لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ (8)
7- و (به ياد بياوريد) هنگامى را كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو گروه (كاروان تجارى قريش يا لشكر آنها) براى شما خواهد بود، اما شما دوست مىداشتيد كه كاروان براى شما باشد (و بر آن پيروز شويد) ولى خداوند مىخواهد حق را با كلمات خود تقويت و ريشه كافران را قطع كند (لذا شما را با لشگر قريش درگير ساخت).
8- تا حق تثبيت شود و باطل از ميان برود، هر چند مجرمان كراهت داشته باشند.
در آيات قبل اشارهاى به جنگ بدر گرديده و از اين رو، قرآن مجيد بحث را به جنگ بدر كشانده و فرازهاى حساسى از آن را كه هر كدام يك دنيا آموزندگى در بر دارد، در آيات مورد بحث و آيات آينده تشريح مىكند، تا مسلمانان اين حقايق را كه در گذشته نزديك تجربه كرده بودند، براى هميشه به خاطر بسپارند و در همه عمر از آن الهام بگيرند.
براى روشن شدن تفسير اين آيات و آيات آينده، قبلا بايد فشردهاى از جريان اين جهاد اسلامى كه نخستين در گيرى مسلحانه مسلمانان با دشمنان سرسخت و خونآشام بود، از نظر بگذرانيم، تا ريزهكارىها و اشاراتى كه در اين آيات هست، كاملا روشن گردد.
طبق آنچه تاريخنويسان و محدثان و مفسران آوردهاند، غزوه بدر از اينجا آغاز شد كه ابو سفيان بزرگ مكه، در رأس يك كاروان نسبتا مهم تجارتى كه از چهل نفر با 50 هزار دينار مال التجاره تشكيل مىشد، از شام به سوى مدينه باز مىگشت. پيامبر صلى الله عليه و آله به ياران خود دستور داد آماده حركت شوند و به طرف اين كاروان بزرگ كه قسمت مهمى
از سرمايه دشمن را با خود حمل مىكرد بشتابند و با مصادره كردن اين سرمايه، ضربه سختى بر قدرت اقتصادى و در نتيجه بر قدرت نظامى دشمن وارد كنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش حق داشتند دست به چنين حملهاى بزنند؛ زيرا اولا با هجرت مسلمانان از مكه به مدينه بسيارى از اموالشان به دست مكيان افتاد و خسارت سنگينى به آنها وارد شد و آنها حق داشتند چنين خسارتى را جبران كنند، از اين گذشته مردم مكه در طى 13 سال اقامت پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمين در آنجا كاملا نشان داده بودند كه از هيچگونه ضربه و صدمه به مسلمانان فروگذار نخواهند كرد و حتى آماده كشتن شخص پيامبر صلى الله عليه و آله نيز شدند. چنين دشمنى، با هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه بيكار نخواهد نشست و مسلما نيروى خود را براى ضربه قاطعترى بسيج خواهد كرد. پس عقل و منطق ايجاب مىكند كه مسلمانان به عنوان يك اقدام پيشگيرانه با مصادره كردن سرمايه عظيم كاروان تجارتى آنها ضربه سختى بر آنها وارد سازند و هم بنيه اقتصادى و نظامى خود را براى دفاع از خويشتن در آينده قوى كنند و اين اقدامى است كه در همه برنامههاى جنگى دنيا، در امروز و گذشته بوده و هست و آنها كه بدون در نظر گرفتن اين جهات، سعى دارند حركت پيامبر صلى الله عليه و آله را به سوى قافله، در شكل يك نوع غارتگرى منعكس سازند يا افراد بى اطلاعى هستند كه از ريشههاى مسايل تاريخى اسلام بىخبرند و يا مغرضانى كه سعى دارند واقعيتها را دگرگون جلوه دهند.
به هر حال ابو سفيان از يك سو به وسيله دوستان خود در مدينه از اين تصميم پيامبر صلى الله عليه و آله آگاه شد و از سوى ديگر چون موقعى كه اين كاروان براى آوردن مال التجاره به سوى شام مىرفت نيز، مورد چنين تعرض احتمالى قرار گرفته بود، قاصدى را به سرعت به مكه فرستاد، تا جريان را به اطلاع اهل مكه برساند. قاصد در حالى كه طبق توصيه ابوسفيان، بينى شتر خود را دريده و گوش آن را بريده و خون به طرز هيجانانگيزى از شتر مىريخت و پيراهن خود را از دو طرف پاره كرده بود و وارونه سوار بر شتر نشسته بود تا توجه همه مردم را به سوى خود جلب كند، وارد مكه شد، و فرياد برآورد: اى مردم پيروزمند! كاروان خود را دريابيد، كاروان خود را دريابيد، بشتابيد و عجله كنيد اما باور نمىكنم به موقع برسيد؛ زيرا محمد و افرادى كه از دين شما خارج شدهاند، براى تعرض به كاروان از مدينه بيرون شتافتند، در اين موقع خواب عجيب و وحشتناكى كه عاتكه
فرزند عبدالمطّلب و عمه پيامبر صلى الله عليه و آله ديده بود دهان به دهان مىگشت و بر هيجان مردم مىافزود.
جريان خواب اين بود كه او سه روز قبل در خواب ديده بود كه شخصى فرياد مىزند، مردم به سوى قتلگاه خود بشتابيد و سپس اين منادى بر فراز كوه ابو قيس رفت و قطعه سنگ بزرگى را از بالا به حركت در آورد، اين قطعه سنگ متلاشى شد و هر قسمتى از آن به يكى از خانههاى قريش اصابت كرد و نيز از دره مكه سيلاب خون جارى شد.
هنگامى كه وحشت زده از خواب بيدار شد و به برادرش عباس خبر داد، مردم در وحشت فرو رفتند، اما هنگامى كه داستان اين خواب به گوش ابو جهل رسيد، گفت: اين زن، پيامبر دومى است كه در فرزندان عبدالمطّلب ظاهر شده، قسم به بتهاى لات و عزى كه سه روز مهلت مىدهيم، اگر اثرى از تعبير خواب او ظاهر نشد، نامهاى را در ميان خودمان امضا مىكنيم كه بنىهاشم دروغگوترين طوايف عرباند، ولى روز سوم كه از اين كار گذشت، همان روزى بود كه فرياد قاصد ابو سفيان همه مكه را لرزاناند.
بسيارى از مردم مكه در اين كاروان سهمى داشتند، مردم به سرعت بسيج شدند و حدود 950 مرد جنگى كه جمعى از آنها بزرگان و سرشناسان مكه بودند، با 700 شتر و 100 رأس اسب به حركت در آمدند و فرماندهى لشكر به عهده ابو جهل بود.
از سوى ديگر ابو سفيان براى اينكه خود را از تعرض مسلمانان مصون بدارد، مسير خود را تغيير داد و به سرعت به سوى مكه گام بر مىداشت.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با 313 نفر كه تقريبا مجموع مسلمانان مبارز اسلام را در آن روز تشكيل مىدادند، به نزديكى سرزمين بدر، بين راه مكه و مدينه رسيده بود كه خبر حركت سپاه قريش به او رسيد.
در اين هنگام با ياران خود مشورت كرد كه آيا به تعقيب كاروان ابو سفيان و مصادره اموال كاروان بپردازد و يا براى مقابله با سپاه آماده شود؟ جمعى مقابله با سپاه دشمن را ترجيح دادند ولى گروهى از اين كار اكراه داشتند و ترجيح مىدادند كه كاروان را تعقيب كنند. دليل آنها هم اين بود كه ما به هنگام بيرون آمدن از مدينه به قصد مقابله با سپاه مكه نبوديم و آمادگى رزمى براى درگيرى با آنها نداريم، در حالى كه آنها با پيشبينى قطعى و آمادگى كافى براى جنگ، به سوى ما مىآيند.
اين دودلى و ترديد در اين گروه هنگامى افزايش يافت كه معلوم شد نفرات دشمن تقريبا بيش از سه برابر نفرات مسلمانان و تجهيزات آنها چندين برابر تجهيزات مسلمانان است، ولى با همه اين حرفها پيامبر صلى الله عليه و آله نظر گروه اول را پسنديد و دستور داد آماده حمله به سپاه دشمن شوند، هنگامى كه دو سپاه با هم روبرو شدند، دشمن نتوانست باور كند كه مسلمانان با آن نفرات و تجهيزات كم به ميدان آمدهاند، بلكه فكر مىكرد قسمت مهم سپاه اسلام در جايى مخفى شدهاند تا به موقع حمله خود را بهطور غافلگيرانه شروع كنند، لذا شخصى را براى تحقيق فرستادند، اما به زودى فهميدند كه جمعيت همان است كه ديده بودند.
از طرفى همانطور كه گفتيم جمعى از مسلمانان در وحشت و ترس فرو رفته بودند و اصرار داشتند كه مبارزه با اين گروه عظيم كه هيچگونه موازنهاى با آنها ندارد صلاح نيست، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله با اين وعده الهى آنها را دلگرم ساخت و گفت: خداوند به من وعده داده كه بر يكى از دو گروه پيروز خواهيد شد، يا بر كاروان قريش يا بر لشكرشان و وعده خداوند تخلفناپذير است. به خدا سوگند گويا محل كشته شدن ابو جهل و عدهاى از سران قريش را با چشم خود مىبينم، سپس به مسلمانان دستور داد كه در كنار چاه بدر فرود آيند (بدر در اصل نام مردى از قبيله جهينه بود كه چاهى در آن سرزمين احداث كرد، بعدا آن چاه و آن سرزمين به نام سرزمين بدر و چاه بدر ناميده شد).
در اين گير و دار ابو سفيان توانست خود را با قافله از منطقه خطر رهايى بخشد و از طريق ساحل دريا (درياى احمر) از بيراهه به سوى مكه با عجله بشتابد و به وسيله قاصدى به لشكر پيغام فرستاد كه خدا كاروان شما را رهايى بخشيد، من فكر مىكنم مبارزه با محمد در اين شرايط لزوم ندارد، چون دشمنانى دارد كه حساب او را خواهند رسيد، ولى رييس لشكر ابو جهل، به اين پيشنهاد تن در نداد و به بتهاى بزرگ لات و عزى قسم ياد كرد كه ما نه تنها با آنها مبارزه مىكنيم بلكه تا داخل مدينه آنها را تعقيب خواهيم كرد و يا اسيرشان مىكنيم و به مكه مىآوريم تا صداى اين پيروزى به گوش تمام قبايل عرب برسد.
سرانجام لشكر قريش نيز وارد سرزمين بدر شد و غلامان خود را براى آوردن آب به سوى چاه فرستادند، ياران پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را گرفته و براى بازجويى به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله
آوردند. حضرت از آنها پرسيد شما كيستيد؟ گفتند: غلامان قريشيم، پرسيد: تعداد لشكر چند نفر است، گفتند: اطلاعى از اين موضوع نداريم. پرسيد: هر روز چند شتر براى غذا مىكشند؟ گفتند: نه تا ده شتر. فرمود: جمعيت آنها از نهصد تا هزار نفر است (هر شتر خوراك يكصد مرد جنگى).
محيط، محيط رعبآور و به راستى وحشتناكى بود، لشكر قريش كه با ساز و برگ جنگى فراوان و نيرو و غذاى كافى و حتى زنان خواننده و نوازنده براى تهييج يا سرگرمى لشكر قدم به ميدان گذاشته بودند، خود را با حريفى روبرو مىديدند كه باورشان نمىآمد، با آن شرايط قدم به ميدان جنگ بگذارند.
پيامبر صلى الله عليه و آله كه مىديد يارانش ممكن است، از وحشت شب را به آرامى نخوابند و روز و فردا با جسم و روحى خسته در برابر دشمن قرار بگيرند، طبق يك وعده الهى به آنها فرمود: غم مخوريد، اگر نفراتتان كم است، جمع عظيمى از فرشتگان آسمان به كمك شما خواهند شتافت و آنها را كاملا دلدارى داده به پيروزى نهايى كه وعده الهى بود، مطمئن ساخت، بهطورى كه آنها شب را به آرامى خوابيدند.
مشكل ديگرى كه جنگجويان از آن وحشت داشتند، وضع ميدان بدر بود كه از شنهاى نرم كه پاها در آن فرو مىرفت پوشيده بود، در آن شب باران جالبى باريد، هم توانستند با آب آن وضو بسازند، خود را شستشو و صفا دهند و هم زمين زير پاى آنها سفت و محكم شد و عجب اينكه اين رگبار در سمت دشمن بهطورى شديد بود كه آنها را ناراحت نمود.
خبر تازهاى كه به وسيله گزارشگران مخفى كه از لشكر اسلام شبانه به كنار اردوگاه دشمن آمده بودند دريافت شد و به سرعت در ميان مسلمانان انعكاس يافت اين بود كه آنها گزارش دادند، كه لشكر قريش با آنهمه امكانات، سخت بيمناكاند، گويى خداوند لشكرى از وحشت در سرزمين قلب آنها فرو ريخته است، فردا صبح لشكر كوچك اسلام با روحيهاى نيرومند در برابر دشمن صف كشيدند.
قبلا پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها پيشنهاد صلح كرد تا عذر و بهانهاى باقى نماند و نمايندهاى به ميان آنها فرستاد كه من دوست ندارم شما نخستين گروهى باشيد كه مورد حمله ما قرار مىگيريد، بعضى از سران قريش مايل بودند اين دستى را كه به عنوان صلح به سوى آنها
دراز شده بفشارند و صلح كنند، ولى باز ابو جهل مانع شد.
سرانجام آتش جنگ شعلهور شد، حمزه عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام كه جوانترين افراد لشكر بودند و جمعى ديگر از جنگجويان شجاع اسلام در جنگهاى تن به تن كه سنت آن روز بود، ضربات شديدى بر پيكر حريفان خود زدند و آنها را از پاى در آوردند، روحيه دشمن باز ضعيفتر شد، ابو جهل فرمان حمله عمومى صادر كرد و قبلا دستور داده بود آن دسته از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را كه از مدينهاند به قتل برسانند و مهاجرين مكه را اسير كنند و براى انجام يك سلسله از تبليغات به مكه آورند، لحظات حساسى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان دستور داده بود زياد به انبوه جمعيت نگاه نكنند و تنها به حريفان خود بنگرند و دندانها را روى هم فشار دهند و سخن كمتر بگويند و از خداوند مدد بخواهند و از فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله در همه حال سر نپيچند و به پيروزى نهايى اميدوار باشند. پيامبر صلى الله عليه و آله دست به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: «يا رَبِّ إِنْ تَهْلُكَ هَذِهِ الْعِصابَة لا تعبد»؛ (1)«اگر اين گروه كشته شوند كسى تو را پرستش نخواهد كرد».
باد به شدت به سوى لشكر قريش مىوزيد و مسلمانان پشت به باد به آنها حمله مىكردند، استقامت و پايمردى و دلاورىهاى آنها، قريش را در تنگنا قرار داده بود، در نتيجه هفتاد نفر از سپاه دشمن كه ابو جهل در ميان آنها بود، كشته شدند و در ميان خاك و خون غلطيدند و 70 نفر به دست مسلمانان اسير شدند، ولى مسلمانان تعداد كمى كشته بيشتر نداشتند و به اين ترتيب نخستين پيكار مسلحانه مسلمانان با دشمن نيرومندشان با پيروزى غير منتظرهاى پايان گرفت.
اكنون كه چگونگى غزوه بدر را بهطور فشرده دانستيم، به تفسير آيات سوره باز مىگرديم. در نخستين آيه مورد بحث، اشاره به وعده پيروزى اجمالى خداوند در جريان جنگ بدر شده و مىگويد: «به ياد بياوريد هنگامى را كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو گروه (كاروان تجارى قريش يا لشكر آنها) در اختيار شما قرار خواهد گرفت»؛ وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ ... اما شما براى پرهيز از دردسرهاى جنگ و تلفات و ناراحتىهاى ناشى از آن، «دوست مىداشتيد كاروان در اختيارتان قرار بگيرد، نه لشكر
1) 1. بحارالأنوار، ج 19، ص 225.
قريش»؛ ... وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ ....
در روايات آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها فرمود: «إحدى الطائِفَتَينِ لَكُمْ، إمّا الْعِيرُ وَ إِمّا النَّفِير» كه عير به معنى كاروان و نفير به معنى لشكر است ولى همانطور كه در آيه ملاحظه مىكنيد، به جاى لشكر، ذات الشوكة و به جاى كاروان، غير ذات الشوكة تعبير شده است.
اين تعبير، نكته لطيفى در بر دارد؛ زيرا «شَوكَة» كه به معنى قدرت و شدت است در اصل از شوك به معنى خار گرفته شده، سپس به سر نيزههاى سربازان و بعد از آن به هر گونه اسلحه شوكة گفته شده و از آنجا كه سلاح نشانه قدرت و شدت است، به هرگونه قدرت و شدت نيز، شوكة اطلاق مىشود.
بنابر اين ذات شوكة به معنى سربازان مسلح، و غير ذات شوكة به معنى كاروان غير مسلح است كه اگر مردان مسلحى هم در آن بوده، مسلما قابل ملاحظه نبودهاند.
يعنى گروهى از شما روى حس راحتطلبى يا علاقه به منافع مادى، ترجيح مىدادند كه با مال التجاره دشمن روبرو شوند، نه با سربازان مسلح، در حالى كه پايان جنگ نشان داد صلاح و مصلحت قطعى آنها در اين بود كه قدرت نظامى دشمن را درهم بكوبند، تا راه براى پيروزىهاى بزرگ آينده هموار شود.
لذا به دنبال آن مىگويد: «خداوند مىخواهد به اين وسيله حق را با كلمات خود تثبيت كند و آيين اسلام را تقويت نمايد و ريشه كافران را قطع كند»؛ ... وَ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ بنابر اين، اين يك درس و عبرت بزرگ براى همه شما مسلمانان بود كه در حوادث مختلف، دورنگر و آيندهساز باشيد، نه كوتهبين و تنها به فكر امروز، هر چند دورنگرى و مآلانديشى مشكلات فراوانى در بر داشته باشد و كوتهبينى تؤام با آسايش و منافع مادى زودگذر؛ زيرا پيروزى نخست يك پيروزى ريشهدار و همه جانبه است، اما پيروزى دوم يك پيروزى سطحى و موقت است.
اين تنها درسى براى مسلمانان آن روز نبود، بلكه مسلمانان امروز نيز بايد از اين تعليم آسمانى الهام بگيرند، هرگز به خاطر مشكلات و ناراحتىها و زحمات طاقتفرسا از برنامههاى اصولى چشم نپوشند و به سراغ برنامههاى غير اصولى ولى ساده و كم زحمت نروند.
در آخرين آيه باز هم بهطور آشكارتر، پرده از روى مطلب بر مىدارد كه هدف اصلى اين برنامه (درگيرى مسلمانان با لشكر دشمن در ميدان بدر) اين بود كه: «حق يعنى توحيد و اسلام و عدالت و آزادى بشر از چنگال خرافات و اسارتها و مظالم رها و زمينههاى تثبيت و جاىگيرى آن فراهم شود و باطل يعنى شرك و كفر و بى ايمانى و ظلم و فساد ابطال شود و از ميان برود. هر چند مشركان مجرم و مجرمان مشرك مايل نباشند»؛ لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ.
آيا اين آيه تأكيد همان مطلبى است كه در آيه پيش گفته شد؟ همانطور كه در نظر ابتدايى به چشم مىخورد؟ يا مطلب جديدى را در بر دارد؟ بعضى از مفسران مانند فخر رازى در تفسير كبير و نويسنده المنار در تفسيرش چنين گفتهاند كه حق در آيه قبل، اشاره به پيروزى مسلمانان در جنگ بدر بود، اما حق در آيه دوم اشاره به پيروزى اسلام و قرآن است كه نتيجه پيروزى نظامى در جنگ بدر بود و به اين ترتيب، پيروزى نظامى در آن شرايط خاص مقدمه پيروزى هدف و مكتب بود.
اين احتمال نيز هست كه آيه قبل اشاره به اراده خدا (اراده تشريعى كه در شكل فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله آشكار شد) بوده باشد و آيه اخير اشاره به نتيجه اين حكم و فرمان باشد (1).
إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ (9) وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (10) إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ اْلأَقْدامَ (11)
1) 1- تفسير نمونه، ج 7، ص 101.
إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ اْلأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ (12) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (13) ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ عَذابَ النَّارِ (14) (1)
9- (به خاطر بياوريد) زمانى را (كه از شدت ناراحتى در ميدان بدر) از پروردگارتان تقاضاى كمك مىكرديد و او تقاضاى شما را پذيرفت (و گفت) من شما را با يك هزار از فرشتگان كه پشت سر هم فرود مىآيند، يارى مىكنم.
10- ولى خداوند اين را تنها براى شادى و اطمينان قلب شما قرار داد و گر نه پيروزى جز از طرف خدا نيست، خداوند توانا و حكيم است.
11- (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خواب سبكى كه مايه آرامش از ناحيه خدا بود، شما را فرو گرفت و آبى از آسمان براى شما فرو فرستاد تا با آن شما را پاك و پليدى شيطان را از شما دور سازد و دلهاى شما را محكم و گامها را با آن ثابت دارد.
12- (به خاطر بياوريد) موقعى را كه پروردگارت به فرشتگانى وحى كرد، من با شما هستم كسانى را كه ايمان آوردهاند، ثابت قدم بداريد.
به زودى در دلهاى كافران ترس و وحشت مىافكنم، ضربهها را بر بالاتر از گردن (بر سرهاى دشمنان) فرود آريد و دست و پاى آنها را از كار بيندازيد.
13- اين به خاطر آن است كه آنها با خدا و پيامبرش دشمنى ورزيدند و هر كس با خدا و پيامبرش دشمنى كند (كيفر شديدى مىبيند) خداوند شديد العقاب است.
14- اين (مجازات دنيا) را بچشيد و براى كافران مجازات آتش (در جهان ديگر) خواهد بود.
اين آيات به قسمتهاى حساسى از جنگ بدر و نعمتهاى گوناگونى كه خداوند در اين صحنه خطرناك نصيب مسلمانان كرد اشاره مىكند، تا حس اطاعت و شكرگزارى
1) 1. انفال.
آنها را برانگيزد و راه را به سوى پيروزىها و پيشرفتهاى آينده در برابر آنها بگشايد.
نخست به يارى فرشتگان اشاره كرده مىگويد: به خاطر بياوريد زمانى را كه از شدت وحشت و اضطراب كه از كثرت نفرات دشمن و فزونى تجهيزات جنگى آنها براى شما پيش آمده بود، به خدا پناه برديد و دست حاجت به سوى او دراز كرديد و از وى تقاضاى كمك نموديد؛ إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ ....
در پارهاى از روايات آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز با مسلمانها در استغاثه و يارى طلبيدن از خداوند هم صدا بود، دست خود را به سوى آسمان بلند كرده بود و عرضه مىداشت:
«اللَّهُمَّ أَنْجِزْ لِي مَا وَعَدْتَنِي، اللَّهُمَّ إن تُهْلِكَ الْعِصَابَةَ هذِهِ الْعِصابَةَ لا تُعْبَدُ فِي اْلأَرْضِ»؛ (1)«خداوندا! وعدهاى را كه به من دادهاى تحقق ببخش، پروردگارا! اگر اين گروه مؤمنان نابود شوند پرستش تو از زمين بر چيده خواهد شد» و آنقدر پيامبر صلى الله عليه و آله به اين استغاثه و دعا ادامه داد كه عبا از دوشش بر زمين افتاد.
در اين هنگام خداوند تقاضاى شما را پذيرفت و فرمود: «من شما را با يك هزار نفر از فرشتگان كه پشت سر هم فرود مىآيند، كمك و يارى مىكنم»؛ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ.
از ماده ارداف به معنى پشت سر هم قرار گرفتن است، بنابراين، مفهوم اين كلمه اين مىشود كه فرشتگان پشت سر يكديگر براى يارى مسلمانان فرود آمدند.
اين احتمال نيز در معنى آيه داده شده است كه منظور اين است كه اين گروه هزار نفرى، گروههاى متعدد ديگرى را پشت سر داشتند و به اين ترتيب با آيه 124 سوره آل عمران كه مىگويد پيامبر به مؤمنان مىگفت: آيا كافى نيست كه خداوند شما را به سه هزار نفر از فرشتگان يارى كند، تطبيق مىنمايد.
ولى ظاهر اين است كه عدد فرشتگان در بدر يكهزار نفر بوده است و مردفين صفت آن يكهزار نفر است و آيه سوره آل عمران وعدهاى بوده است به مسلمانان كه حتى اگر لازم شود، خداوند عدد بيشترى را به يارى شما مىفرستد.
سپس براى اينكه كسى خيال نكند پيروزى به دست فرشتگان و مانند آنها است،
1) 1. بحارالأنوار، ج 19، ص 220.
مىگويد: «خداوند اين كار را فقط براى بشارت و اطمينان قلب شما قرار داد»؛ وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ ... و گر نه «پيروزى جز از ناحيه خداوند نيست و ما فوق همه اين اسباب ظاهرى و باطنى اراده و مشيت او است»؛ ... وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِاللَّهِ إِنَاللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ زيرا خداوند، آنچنان قادر و قوى است كه هيچكس نمىتواند در برابر اراده او ايستادگى كند و آنچنان حكيم و دانا است كه يارى خود را جز در مورد افراد شايسته قرار نخواهد داد؛ ... إِنَاللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.
در ميان مفسران در اين زمينه گفتگوى بسيار شده است، بعضى معتقدند كه فرشتگان رسما وارد صحنه نبرد شدند و با سلاحهاى مخصوص به خود، به لشكر دشمن حمله كردند و عدهاى از آنها را به خاك افكندند، پارهاى از روايات را نيز در اين زمينه نقل كردهاند.
ولى قراينى در دست است كه نشان مىدهد نظر گروه دوم كه مىگويند: فرشتگان تنها براى دلگرمى و تقويت روحيه مؤمنان نازل شدند، به واقع نزديكتر است.
اولا: در آيه فوق خوانديم كه مىفرمود: اينها تمام براى اطمينان قلب شما بوده است كه با احساس اين پشت گرمى بهتر مبارزه كنيد، نه اينكه آنها اقدام به جنگ كرده باشند.
ثانيا: اگر بنا شود فرشتگان، شجاعانه سربازان دشمن را به خاك افكنده باشند، چه فضيلتى براى مجاهدان بدر باقى خواهد ماند كه اينهمه در روايات از آنها سخن به ميان آمده است.
ثالثا: تعداد مقتولان بدر 70 نفر بود كه قسمت مهمى از آنها با شمشير على عليه السلام به خاك افتادند و قسمت ديگرى به دست جنگجويان اسلام كه غالبا قاتلان آنها در تاريخ به نام ذكر شدهاند، بنابر اين چه باقى مىماند براى فرشتگان و چه كسى را آنها به خاك انداختند؟
سپس دومين نعمت خود را به مؤمنان يادآور مىشود و مىگويد: «به خاطر بياوريد هنگامى را كه خواب سبكى شما را فرو گرفت كه مايه آرامش و امنيت روح و جسم شما از ناحيه خداوند شد»؛ إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ ....
«يُغَشّي» از ماده «غشيان» به معنى پوشاندن و احاطه كردن است، گويى خواب همچون پردهاى بر آنها افكنده شد و آنها را پوشاند.
نعاس به ابتداى خواب و يا خواب كم و سبك و آرام بخش گفته مىشود و شايد اشاره به اين است كه در عين استراحت آنچنان خواب عميقى بر شما مسلط نشد كه دشمن بتواند از موقعيت استفاده كرده و بر شما شبيخون بزند. به اين ترتيب مسلمانان در آن شب پر اضطرار، از اين نعمت بزرگى كه فرداى آن روز در ميدان مبارزه به آنها كمك فراوانى كرد، بهره گرفتند.
سومين موهبتى را كه در آن ميدان به شما ارزانى داشت اين بود كه: «آبى از آسمان براى شما فرو فرستاد»؛ ... وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً ...، «تا به وسيله آن شما را پاك و پاكيزه كند و پليدى شيطان را از شما دور سازد»؛ ... لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ .... اين پليدى ممكن است وسوسههاى شيطانى بوده و ممكن است پليدى جسمانى بر اثر جنابت بعضى در آن شب و يا هر دو، در هر حال اين آب حياتبخش كه در گودالهاى اطراف بدر جمع شده بود، در حالى كه دشمن چاهها را در اختيار گرفته بود و مسلمانان نياز شديدى براى شستشو و رفع عطش به آن داشتند همه اين پليدىها را شست و با خود برد.
به علاوه خداوند مىخواست با اين نعمت، «دلهاى شما را محكم دارد»؛ ... وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ ... و نيز مىخواست در آن شنزار كه پاى شما فرو مىرفت و لغزنده بود، به وسيله ريزش باران «گامهاى شما را محكم كند»؛ ... وَ يُثَبِّتَ بِهِ اْلأَقْدامَ ...، اين احتمال نيز وجود دارد كه مراد از تثبيت اقدام، تقويت روحيه و افزودن ميزان پايمردى و استقامت آنها در پرتو اين نعمت باشد و يا اشاره به هر دو قسمت باشد.
ديگر از نعمتهاى پروردگار بر مجاهدان جنگ بدر، ترس و وحشتى بود كه در دل دشمنان افكند و روحيه آنها را سخت متزلزل ساخت. در اين باره مىفرمايد: «به خاطر بياوريد هنگامى را كه پروردگار تو به فرشتگان وحى فرستاد، من با شما هستم و شما افراد با ايمان را تقويت كنيد و ثابت قدم بداريد»؛ إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا ...، «و به زودى در دلهاى كافران ترس و وحشت مىافكنم»؛
... سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ ...، و اين راستى عجيب بود كه ارتش نيرومند قريش در برابر سپاه كوچك مسلمانان- طبق نقل تواريخ- آنچنان روحيه خود را باخته بود كه جمعى از درگير شدن با مسلمانان بسيار وحشت داشتند، گاه پيش خود فكر مىكردند اينها افراد عادى نيستند. بعضى مىگفتند مرگ را بر شترهاى خويش حمل كرده و از يثرب (مدينه) برايتان سوغات آوردهاند.
شك نيست كه اين رعبافكنى در دل دشمن كه از عوامل مؤثر پيروزى بود بدون حساب نبود، آن پايمردى مسلمانان، آن نماز جماعت و شعارهاى گرم و داغشان، آن اظهار وفادارى مؤمنان راستين و سخنانى همچون سخنان سعدبن معاذ كه به عنوان نمايندگى از طرف انصار به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: «پدر و مادرم به فدايت باد اى رسول خدا، ما به تو ايمان آوردهايم و به نبوت تو گواهى دادهايم كه هر چه مىگويى از طرف خدا است، هر دستورى را مىخواهى بده و از اموال ما هر چه مىخواهى برگير، به خدا سوگند اگر به ما فرمان دهى كه در اين دريا (اشاره به درياى احمر كه در آن نزديكى بود) فرو رويم، فرو خواهيم رفت. ما آرزو داريم خداوند به ما توفيق دهد خدمتى كنيم كه مايه روشنى چشم تو شود». آرى، اينگونه سخنان كه به هر حال در ميان دوست و دشمن پخش مىشد به اضافه آنچه قبلا از استقامت مردان و زنان مسلمان در مكه ديده بودند، همگى دست به دست هم داد و وحشت براى دشمنان آفريد.
باد شديدى كه به سوى جبهه دشمن مىوزيد و رگبارى كه بر آنها فرود آمد و خاطره وحشتناك خواب عاتكه در مكه و مانند اينها عوامل ديگرى براى وحشت و اضطراب آنها بود.
سپس فرمانى را كه در ميدان بدر به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان داده بود، به ياد آنها مىآورد و آن اين بود كه هنگام نبرد با مشركان از ضربههاى غير كارى بپرهيزيد و نيروى خود را در آن صرف نكنيد، بلكه ضربههاى كارى بر پيكر دشمن فرود آريد «ضربه بر بالاتر از گردن، بر مغزها و سرهاى آنها فرود آريد»؛ ... فَاضْرِبُوا فَوْقَ اْلأَعْناقِ ... و دست و پاى آنها را از كار بيندازيد، ... وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ ....
«بنان» جمع «بنانه» به معنى سر انگشت دست يا پا و يا خود انگشتان است و در آيه مورد بحث مىتواند كنايه از دست و پا باشد و يا به معنى اصلىاش كه انگشتان است؛ زيرا
قطع شدن انگشتان و از كار افتادن آنها اگر در دست باشد قدرت حمل سلاح را و اگر در پا باشد، قدرت حركت را از انسان مىگيرد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اگر دشمن مهاجم پياده باشد، هدف را سر او و اگر سواره باشد دست و پاى او قرار دهيد.
همانطور كه در سابق هم اشاره كرديم، بعضى اين جمله را خطاب به فرشتگان مىدانند ولى قراين نشان مىدهد كه مخاطب در اين جمله مسلمانان هستند و اگر هم مخاطب فرشتگان باشند، ممكن است هدف از ضربه زدن بر مغزها و دست و پا ايجاد رعب و وحشت در آنها باشد، آنچنان كه دست و پايشان در كار بلغزد و سرها به زير آيد.
(البته اين تفسير بر خلاف ظاهر عبارت است و بايد به كمك قراينى كه سابقاً در باره جنگ نكردن ملايكه گفتيم اثبات شود) بعد از همه گفتگوها براى اينكه كسى اين فرمانهاى شديد و دستورات قاطع و كوبنده را بر خلاف آيين جوانمردى و رحم و انصاف تصور نكند، مىفرمايد: اينها استحقاق چنين چيزى را دارند؛ زيرا آنها از در عداوت و دشمنى و عصيان و گردنكشى در برابر خداوند و پيامبرش در آمدند؛ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ .... «شَاقُّوا» از ماده «شقاق» در اصل به معنى شكاف و جدايى است و از آنجا كه شخص مخالف و دشمن و عصيانگر، صف خود را جدا مىكند به عمل او شقاق گفته مىشود «و هر كس از در مخالفت و دشمنى با خداوند و پيامبرش در آيد، گرفتار مجازات دردناك در دنيا و آخرت خواهد شد؛ زيرا خداوند (همانگونه كه رحمتش وسيع و بى انتها است) مجازاتش شديد و دردناك است»؛ ... وَ مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ سپس براى تأكيد اين موضوع مىگويد: «اين مجازات دنيا را بچشيد- مجازات ضربههاى سخت در ميدان جنگ و كشته شدن و اسارت و شكست و ناكامى- و در انتظار مجازات سراى ديگر باشيد؛ زيرا عذاب آتش در انتظار كافران است»؛ ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ عَذابَ النَّارِ. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 7، ص 109.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ اْلأَدْبارَ (15) وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَاللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (16) فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (17) ذلِكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ الْكافِرِينَ (18) (1)
15- اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه با انبوه كافران در ميدان نبرد روبرو شويد، به آنها پشت نكنيد.
16- و هر كس در آن هنگام به آنها پشت كند- مگر در صورتى كه هدفش كناره گيرى از ميدان براى حمله مجدد و يا به قصد پيوستن به گروهى (از مجاهدان) بوده باشد- (چنين كسى) گرفتار غضب پروردگار خواهد شد و ماواى او جهنم و چه بد جايگاهى است.
17- اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد، بلكه خداوند آنها را كشت و اين تو نبودى (اى پيامبر كه خاك و ريگ به صورت آنها) پاشيدى، بلكه خداوند پاشيد و خداوند مىخواست مؤمنان را به اين وسيله به خوبى بيازمايد، خداوند شنوا و دانا است.
18- سرنوشت مؤمنان و كافران همان بود كه ديديد و خداوند نقشههاى كافران را سست مىكند.
همانگونه كه در تفسير آيات گذشته اشاره شد، بازگو كردن داستان جنگ بدر و نعمتهاى گوناگون خداوند بر مسلمانان نخستين در اين جريان، به خاطر آن است كه از گذشته براى آينده درس بياموزند. لذا در آيات مورد بحث روى سخن را متوجّه مؤمنان كرده و يك دستور كلى جنگى را به آنان توصيه و تأكيد مىكند و مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه با كافران در ميدان جهاد روبرو شديد، به آنها پشت نكنيد و
1) 1. انفال.
فرار اختيار ننماييد»؛ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ اْلأَدْبارَ.
«لَقِيتُم» از ماده «لقاء» به معناى اجتماع و روبرو شدن است، ولى در بسيارى از موارد به معنى روبرو شدن در ميدان جنگ آمده است.
«زَحْف» در اصل به معناى حركت كردن به سوى چيزى است، آنچنان كه پاها به سوى زمين كشيده شود، همانند حركت كودك قبل از آنكه راه بيافتد و يا شتر به هنگام خستگى كه پاى خود را به روى زمين مىكشد. سپس به حركت لشكر انبوه نيز گفته شده است؛ زيرا از دور چنان به نظر مىرسد كه گويى روى زمين مىلغزند و به پيش مىآيند.
در آيه فوق به كار بردن كلمه «زحف» اشاره به اين است كه هر چند دشمن از نظر نفرات و تجهيزات فراوان بوده و شما در اقليت قرار داشته باشيد، نبايد از ميدان مبارزه فرار كنيد، همانگونه كه نفرات دشمن در ميدان بدر چند برابر شما بود و پايدارى به خرج داديد و سرانجام پيروز شديد.
اصولا فرار از جنگ يكى از بزرگترين گناهان در اسلام محسوب مىشود، ولى با توجه به بعضى از آيات قرآن، آن را مشروط به اين دانستهاند كه جمعيت دشمن حد اكثر دو برابر مسلمانان باشد. (1)
به همين جهت در آيه بعد، مجازات دردناك فرار كنندگان از ميدان جهاد را با ذكر استثناهاى آن شرح مىدهد و مىفرمايد: «كسانى كه به هنگام مبارزه با دشمن پشت به آنها كنند- مگر در با هدف كناره گيرى از ميدان براى انتخاب يك روش جنگى و يا به قصد پيوستن به گروهى از مسلمانان و حمله مجدد- چنين كسى گرفتار غضب پروردگار خواهد شد»؛ وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَاللَّهِ.
همانگونه كه مشاهده مىكنيم، در اين آيه دو صورت از مسأله فرار، استثناء شده كه در ظاهر شكل فرار اما در باطن شكل مبارزه و جهاد دارد.
نخست صورتى است كه از آن تعبير به «متحرفا لقتال» شده، «متحرف» از ماده «تحرف» به معناى كناره گيرى از وسط به اطراف و كنارهها است و منظور از اين جمله اين است كه جنگجويان به عنوان يك تاكتيك جنگى از برابر دشمن بگريزند و به كنارى
1) 1. مشروح اين بحث در ذيل آيات 65 و 66 همين سوره بيان شده است.
بروند كه او را به دنبال خود بكشانند و ناگهان ضربه غافلگيرانه را بر پيكر او وارد سازند و يا به صورت جنگ و گريز دشمن را خسته كنند كه جنگ گاهى حمله و گاهى عقبنشينى به عنوان حمله مجدد است و به قول عربها «الحَرْبُ كَرٌّ وَ فَرٌّ» شكل دوم آن است كه جنگجويى خود را در ميدان تنها بيند و براى پيوستن به گروه جنگجويان عقبنشينى كند و پس از پيوستن به آنها حمله را آغاز نمايد.
به هر حال دستور تحريم فرار از ميدان، نبايد به شكل خشكى تفسير شود كه مانورها و تاكتيكهاى جنگى را از ميان ببرد، همان مانورهايى كه سرچشمه بسيارى از پيروزىهاست.
در پايان آيه مىفرمايد: «نه تنها فرار كنندگان گرفتار خشم خدا مىشوند، بلكه جايگاه آنها دوزخ و چه بد جايگاهى است»؛ ... وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ.
جمله «باء» از ماده «بواء» به معناى مراجعت و منزل گرفتن آمده، ولى ريشه آن به معناى صاف و مسطح كردن يك محل و مكان است و از آنجا كه انسان به هنگام منزل گرفتن محل خود را صاف و مسطح مىكند، اين كلمه به اين معنا آمده است. همچنين چون انسان به منزلگاه خويش مراجعت مىكند، به معناى بازگشت نيز آمده است و در آيه بالا اشاره به اين است كه آنها مشمول غضب مستمر و مداوم پروردگار مىشوند گويى در خشم و غضب پروردگار منزل گرفتهاند.
«مأوى» در اصل به معناى پناهگاه است و اينكه در آيه بالا مىخوانيم ماواى فرار كنندگان از جهاد جهنم است، اشاره به اين است كه آنها با فرار مىخواهند پناهگاهى براى خود انتخاب كنند كه از هلاكت مصون بمانند ولى بر عكس پناهگاه آنها جهنم مىشود، نه تنها در جهان ديگر بلكه در اين جهان نيز در جهنمى سوزان از ذلت و بدبختى و شكست و محروميت، پناه خواهند گرفت.
لذا در كتاب عيون الاخبار، امام علىبن موسى الرضا عليه السلام در پاسخ يكى از دوستانش كه از فلسفه بسيارى از احكام سئوال مىكند، در زمينه فلسفه تحريم فرار از جهاد مىنويسد: خداوند به اين دليل فرار از جهاد را تحريم كرده كه موجب وهن و سستى در دين و تحقير برنامه پيامبران و امامان و پيشوايان عادل شود و نيز سبب مىشود كه آنها نتوانند بر دشمنان پيروز شوند و دشمن را به خاطر مخالفت با دعوت به توحيد پروردگار
و اجراى عدالت و ترك ستمگرى و از ميان بردن فساد كيفر دهند، به علاوه سبب مىشود كه دشمنان در برابر مسلمانان جسور و حتى مسلمانان به دست آنها اسير و مقتول شوند و سرانجام آيين خداوند عز و جل بر چيده شود.
در ميان امتيازات فراوانى كه على عليه السلام داشت و گاهى خود به عنوان سرمشق براى ديگران به آن اشاره مىكند، همين مسأله عدم فرار از ميدان جهاد است. آنجا كه مىفرمايد: «فَإَنِّي لَمْ أفرّ مِنَ الزَّحفِ قَطُّ، وَ لَمْ يبارزني أحد إلّا سقيت الأرض من دمه»؛ (1)«من هيچگاه از برابر انبوه دشمن فرار نكردم (با اينكه در طول عمرم در ميدانهاى زياد شركت جستم) و هيچ كس در ميدان جنگ با من روبرو نشد مگر اينكه زمين را از خونش سيراب كردم».
عجيب اين است كه جمعى از مفسران اهل تسنن اصرار بر اين دارند كه حكم آيه فوق مخصوص جنگ بدر بوده است و اين تهديد و تشديدى كه در زمينه فرار از جهاد در آن بيان شده مربوط به جنگجويان بدر است، در حالى كه نه تنها دليلى در آيه بر اختصاص نيست، بلكه مفهوم آيه يك مفهوم كلى در باره همه جنگجويان و مجاهدان است، قراين ديگر در آيات و روايات نيز اين موضوع را تأييد مىكند (البته اين حكم اسلامى شرايطى دارد كه در آيات آينده از همين سوره بيان خواهد شد) سپس براى اينكه مسلمانان از پيروزى بدر مغرور نشوند و تنها بر نيروى جسمانى خودشان تكيه نكنند، بلكه همواره دل و جان خود را به ياد خدا و مددهاى او گرم و روشن نگاه دارند مىگويد: «اين شما نبوديد كه دشمنان را در ميدان بدر كشتيد، بلكه خداوند آنها را به قتل رساند»؛ فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ ...؛ «و تو اى پيامبر نيز خاك و ريگ در صورت آنها نپاشيدى، بلكه خدا پاشيد»؛ ... وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى ....
در روايات اسلامى آمده است كه در روز بدر، پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: مشتى از خاك و سنگريزه از زمين بردار و به من بده، على عليه السلام چنين كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را به سوى مشركان پرتاب كرد و فرمود: «شَاهَتِ الْوُجُوهُ»؛ (2)«رويتان زشت و سياه باد!» و نوشتهاند اين كار اثر معجزآسايى داشت و از آن گرد و غبار و سنگ ريزه در چشم دشمنان فرو
ريخت و وحشتى از آن به همه دست داد.
شك نيست كه در ظاهر، همه اين كارها را پيامبر صلى الله عليه و آله و مجاهدان بدر انجام دادند، اما اينكه مىگويد شما نبوديد كه اين كار را كرديد، اشاره به اين است كه اولا: قدرت جسمانى و روحانى و نيروى ايمان كه سرچشمه اين برنامهها بود، از ناحيه خداوند به شما بخشيده شد و شما به نيروى خدا داد در راه او گام برداشتيد. و ثانيا: در ميدان بدر حوادث معجزآسايى كه سابقاً به آن اشاره كرديم تحقق يافت كه مايه تقويت روحيه مجاهدان اسلام و موجب شكست روحيه دشمنان شد. اين تأثير فوق العاده نيز از ناحيه پروردگار بود.
در حقيقت آيه فوق، اشاره لطيفى است به مكتب «لا جَبْرَ و لا تَفْويضَ بَلْ أمرٌ بَيْنَ الأمْرَين»؛ «نه اجبار است و نه واگذارى مطلق بلكه چيزى در ميان اين دو است» زيرا در عين اينكه نسبت كشتن دشمنان را به مسلمانان و نسبت پاشيدن خاك را به پيامبر صلى الله عليه و آله مىدهد، در عين حال از آنها اين نسبت را سلب مىكند.
بدون شك در چنين عبارتى تناقضى وجود ندارد، بلكه هدف اين است كه اين كار، هم كار شما بود و هم كار خداوند، كار شما بود چون به اراده شما انجام گرفت و كار خداوند بود چون نيرو و مدد از ناحيه او بود، بنابر اين آنها كه پنداشتهاند آيه فوق دليل بر مكتب جبر است، پاسخشان در خود آيه نهفته شده است.
اينكه قائلين به وحدت وجود، آيه را دستاويزى براى مكتب خود قرار دادهاند، پاسخ آن نيز در خود اين آيه به طرز لطيفى منعكس است؛ زيرا اگر منظور بيان اين باشد كه خداوند و خلق يكى هستند، نبايد نسبت فعل را به صورتى براى آنها اثبات و به صورتى از آنها نفى كند. اين نفى و اثبات خود دليل بر تعدد مخلوق و خالق است و اگر فكر خود را از پيش داورىهاى نادرست و تعصب آميز خالى كنيم، خواهيم ديد كه آيه ارتباطى با هيچيك از مكتبهاى انحرافى ندارد، بلكه تنها به مكتب واسطه و امر بين الامرين اشاره مىكند. آن هم به خاطر يك هدف تربيتى يعنى از ميان بردن آثار غرور كه معمولا بعد از پيروزىها، دامنگير افراد مىشود.
در پايان آيه، اشاره به نكته مهم ديگرى مىكند: ميدان بدر يك ميدان آزمايش براى مسلمانان بود و خداوند مىخواست مؤمنان را از سوى خود به وسيله اين پيروزى
بيازمايد؛ ... وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً ....
«بلاء» در اصل به معناى آزمايش كردن است. منتهى گاهى به وسيله نعمتهاست كه آن را بلاء حسن مىگويند و گاهى به وسيله مصيبتها و مجازاتهاست كه به آن بلاء سَىِء گفته مىشود، چنانكه در باره بنىاسرائيل مىخوانيم: ... وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ ...؛ «آنها را به وسيله نعمتها و مصايب آزموديم». (1)
خداوند مىخواست در نخستين برخورد مسلحانه مؤمنان با دشمنان نيرومند، طعم پيروزى را به آنها بچشاند و نسبت به آينده اميدوار و دلگرم سازد، اين موهبت الهى آزمونى براى همه آنها بود، ولى هرگز نبايد آنها از اين پيروزى نتيجه منفى بگيرند و گرفتار غرور شوند، دشمن را كوچك بشمرند، خودسازى و آمادگى را فراموش كنند و از اتكاى به لطف پروردگار غفلت نمايند.
لذا با اين جمله، آيه را تمام مىكند كه: «خداوند هم شنوا و هم داناست»؛ ... إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.
يعنى خدا صداى استغاثه پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنان را شنيد و از صدق نيت و اخلاص آنها آگاه و با خبر بود و به همين دليل همگى را مشمول لطف قرار داد و بر دشمن پيروز ساخت و در آينده نيز خداوند بر طبق نيات و ميزان اخلاص و اندازه پايمردى و استقامت مسلمانان با آنها رفتار خواهد كرد، مؤمنان مخلص و مجاهد سرانجام پيروز مىشوند و متظاهران رياكار و سخنگويان بى عمل شكست خواهند خورد.
در آيه بعد براى تأكيد و تعميم اين موضوع مىفرمايد: سرنوشت مؤمنان و كافران و عاقبت كارشان همان بود كه شنيديد.
سپس به عنوان ذكر علت مىگويد خداوند نقشههاى كافران را در برابر مؤمنان ضعيف و سست مىكند تا نتوانند آسيبى به آنها و برنامههايشان برسانند؛ وَ أَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ الْكافِرِينَ» (2)
إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ (19) (1)
19- اگر شما خواهان فتح و پيروزى هستيد به سراغ شما آمد و اگر (از مخالفت) خود دارى كنيد براى شما بهتر است و اگر باز گرديد ما هم باز خواهيم گشت (اگر به مخالفتهاى خود ادامه دهيد ما شما را گرفتار دشمن خواهيم كرد) و جمعيت شما هر چند زياد باشند شما را بى نياز (از يارى خدا) نخواهد كرد و خداوند با مؤمنان است.
در اينكه روى سخن در آيه فوق به سوى چه اشخاصى است؟ ميان مفسران گفتگو است. گروهى معتقدند مخاطب در اين آيه، مشركاناند. زيرا آنها پيش از آنكه از مكه به سوى ميدان بدر خارج شوند، كنار خانه كعبه آمدند و روى غرورى كه داشتند و خود را بر حق مىپنداشتند، دست در پردههاى خانه كعبه زدند و گفتند: «اللَّهُمَّ انْصُر أعلَى الْجُنْدَينِ وَ إحْدَى الْفِئَتَينِ وَ اكْرِمِ الْحِزْبَيْنِ»؛ «خدايا! از ميان اين دو لشكر آن گروه كه برتر، هدايت يافتهتر و گرامىتر است پيروز گردان!» و نيز نقل شده كه ابو جهل در دعاى خود گفت: خداوندا آيين ما يك آيين كهن و قديمى است، اما آيين محمد تازه و خام است، هر كدام از اين دو آيين نزد تو محبوبتر است، پيروانش را پيروز بگردان.
لذا بعد از پايان جنگ بدر، آيه فوق نازل شد و به آنها چنين گفت:
«اگر شما خواهان فتح و پيروزى و آيين حق هستيد كه آيين محمد صلى الله عليه و آله پيروز شد و حقانيت آن بر شما آشكار گرديد»؛ إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ ....
«واگر دست از آيين شرك و مخالفت فرمان خداوند برداريد، به سود شماست»؛ ... وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ....
«و اگر به سوى جنگ با مسلمانان باز گرديد، ما هم بار ديگر به سوى شما باز مىگرديم»؛ يعنى مسلمانان را پيروز و شما را مغلوب خواهيم ساخت؛ ... وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ ....
1) 1. انفال.
و هرگز به فزونى جمعيت خود مغرور نشويد؛ زيرا «جمعيت شما هر چند زياد باشد، موجب بى نيازى شما نخواهد بود»؛ ... لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَ لَوْ كَثُرَتْ .... «و خداوند با مؤمنان است»؛ ... وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ ....
ولى چيزى كه اين تفسير را از نظر دور مىسازد، اين است كه در آيات قبل و بعد همگى روى سخن با مؤمنان بوده و مفهوم آيات نشان مىدهد كه در ميان آنها يك نوع پيوند معنوى وجود دارد. بنابر اين در اين ميانه در يك آيه، تنها روى سخن به كفار باشد، بعيد به نظر مىرسد.
لذا گروهى از مفسران مخاطب را مؤمنان دانستهاند و بهترين راه تفسير آيه طبق اين نظر چنين است: بعد از جنگ بدر- چنانكه ديديم- ميان بعضى از مسلمانان تازه كار و ضعيف الايمان بر سر تقسيم غنايم جنگى گفتگو واقع و آيات نازل شد و آنها را توبيخ كرد و غنايم را دربست در اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله گذارد و او هم بهطور مساوى در ميان مسلمانان تقسيم كرد. سپس براى تعليم و تربيت مؤمنان، حوادث جنگ بدر را به ياد آنها آورد كه چگونه خداوند آنها را در برابر يك گروه نيرومند پيروز كرد.
اين آيه نيز همان مطلب را دنبال مىكند كه اگر شما مسلمانان، از خداوند تقاضاى فتح و پيروزى كرديد، خداوند دعاى شما را مستجاب كرد و پيروز شديد. اگر از اعتراض و گفتگو در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله خوددارى كنيد، به سود شماست. اگر به همان روش اعتراض آميز خود باز گرديد، ما هم باز مىگرديم و شما را در چنگال دشمن تنها رها مىسازيم.
جمعيت شما هر چند زياد هم باشند، بدون يارى خدا كارى از پيش نخواهند برد. خداوند با مؤمنان راستين و مطيع فرمان او و پيامبرش مىباشد.
از آنجا كه مخصوصا آيات آينده نيز مسلمانان را در پارهاى از مخالفتها مورد ملامت قرار مىدهد و در آيات گذشته نيز همين معنا را خوانديم و نيز از آنجا كه پيوند ميان اين آيات يك پيوند معنوى آشكار است، تفسير دوم قوىتر به نظر مىرسد.
و خداوند با مؤمنان راستين و مطيع فرمان او و پيامبرش مىباشد. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 7، ص 120.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ (20) وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ (21) إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ (22) وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (23) (1)
20- اى كسانى كه ايمان آوردهايد اطاعت خدا و پيامبرش را كنيد و سرپيچى ننماييد در حالى كه سخنان او را مىشنويد.
21- و همانند كسانى نباشيد كه مىگفتند: شنيديم ولى در حقيقت نمىشنيدند.
22- بدترين جنبندگان نزد خدا افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمىكنند.
23- و اگر خداوند خيرى در آنها مىدانست (حرف حق را) به گوش آنها مىرسانيد ولى (با اين حالى كه دارند) اگر حق را به گوش آنها برساند سرپيچى كرده و روگردان مىشوند.
اين آيات تعقيب بحثهاى گذشته در زمينه دعوت مسلمانان به اطاعت كامل از پيامبر اسلام در جنگ و صلح و در همه برنامههاست، لحن آيات نشان مىدهد كه بعضى از مؤمنان از وظيفه خود در اين زمينه كوتاهى كرده بودند لذا در نخستين آيه مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد اطاعت خدا و پيامبرش كنيد»؛ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ... و باز براى تأكيد اضافه مىكند: «هيچگاه از اطاعت فرمان او روىگردان نشويد در حالى كه سخنان او و اوامر و نواهيش را مىشنويد»؛ ... وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ.
شك نيست كه اطاعت فرمان خدا بر همه لازم است چه مؤمنان و چه كافران ولى از آنجا كه مخاطبين پيامبر و شركت كنندگان در برنامههاى تربيتى او، مؤمنان بودند روى سخن در اينجا با آنهاست.
1) 1. انفال.
در آيه بعد بار ديگر روى همين مسأله تكيه كرده، مىگويد: «همانند كسانى نباشيد كه مىگفتند شنيديم ولى در حقيقت نمىشنيدند»؛ وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ.
اين تعبير جالبى است كه قرآن در باره كسانى كه مىدانند ولى عمل نمىكنند و مىشنوند ولى ترتيب اثر نمىدهند و ظاهرا در صف مؤمنانند ولى مطيع فرمان نيستند ذكر كرده است، مىگويد: آنها گوش شنوا دارند الفاظ و سخنان را مىشنوند و معانى آن را مىفهمند اما چون بر طبق آن عمل نمىكنند گويى اصلا كر هستند؛ زيرا همه اين مسائل مقدمه عمل است و هنگامى كه عمل نباشد مقدمات بى فايده است.
در باره اينكه اين افراد كه قرآن مىگويد داراى چنين صفتى هستند و مسلمانان بايد بهوش باشند كه مثل آنها نشوند چه اشخاصى مىباشند؟ بعضى احتمال دادهاند منظور منافقانى هستند كه خود را در صف مسلمانان جا زده بودند
و بعضى گفتهاند اشاره به گروهى از يهود مىباشد و بعضى اشاره به مشركان عرب دانستهاند، ولى هيچ مانعى ندارد كه همه گويندگان بدون عمل، از اين گروههاى سهگانه، در مفهوم آيه وارد باشند.
از آنجا كه گفتار بدون عمل و شنيدن بدون ترتيب اثر يكى از بزرگترين بلاهاى جوامع انسانى و سرچشمه انواع بدبختىهاست، بار ديگر در آيه بعد روى همين مسأله تكيه كرده و با بيان زيباى ديگرى بحث را ادامه مىدهد و مىگويد: «بدترين جنبندگان نزد خدا افرادى هستند كه نه گوش شنوا دارند، و نه زبان گويا، و نه عقل و درك، كر و لال و بىعقلند»؛ إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ.
از آنجا كه قرآن كتاب عمل است نه يك كتاب تشريفاتى همه جا روى نتائج تكيه مىكند و اصولا هر موجود بى خاصيتى را معدوم، و هر زنده بى حركت و بى اثرى را مرده، و هر عضوى از اعضاى انسان كه در مسير هدايت و سعادت او اثر بخش نباشد همانند فقدان آن مىشمرد، در اين آيه نيز كسانى كه ظاهرا گوشهاى سالم دارند ولى در مسير شنيدن آيات خدا و سخنان حق و برنامههاى سعادت بخش نيستند، آنها را فاقد گوش مىداند و كسانى كه زبان سالمى دارند اما مهر سكوت بر لب زده نه دفاعى از حق مىكنند و نه مبارزهاى با ظلم و فساد نه ارشاد جاهل و نه امر به معروف و نه نهى از منكر و
نه دعوت به راه حق بلكه اين نعمت بزرگ خدا را در مسير بيهوده گويى يا تملق و چاپلوسى در برابر صاحبان زر و زور و يا تحريف حق و تقويت باطل بهكار مىگيرند همچون افراد لال و گنگ مىداند و آنان كه از نعمت هوش و عقل بهرهمندند اما درست نمىانديشند همچون ديوانگان مىشمرد!
در آيه بعد مىگويد: خداوند هيچگونه مضايقه در دعوت آنها به سوى حق ندارد اگر آنها آمادگى مىداشتند و خدا از اين نظر خير و نيكى در آنها مىديد حرف حق را بهر صورت بود بگوش آنها مىرسانيد»؛ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ ....
در پارهاى از روايات آمده است كه جمعى از بت پرستان لجوج نزد پيامبر آمدند گفتند: اگر جد بزرگ ما قصىبن كلاب را از قبر زنده كنى و گواهى به نبوت تو دهد ما همگى تسليم خواهيم شد! آيه فوق نازل شد و گفت اگر اينها همين سخن را از روى حقيقت مىگفتند خداوند به طرز معجزآسايى اين كار را براى آنها انجام مىداد. ولى آنها دروغ مىگويند و بهانه مىگيرند و هدفشان شانه خالى كردن از زير بار حق است.
و اگر با اين حال خداوند خواسته آنها را بپذيرد و سخنان حق را بيش از اين به گوش آنها بخواند و يا جدشان قصىبن كلاب را زنده كند و گواهى او را بشنوند باز روگردان مىشوند و اعراض مىكنند؛ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ.
اين جملهها در باره كسانى است كه بارها سخنان حق را شنيدهاند و آيات روحپرور قرآن به گوش آنها رسيده و محتواى عالى آن را فهميدهاند ولى باز بر اثر تعصب و لجاجت در مقام انكار بر آمدند اين چنين افراد شايستگى هدايت را بر اثر اعمالشان از دست دادهاند و ديگر خدا و پيامبرش را با آنها كارى نيست.
اين آيه جواب دندان شكنى است براى پيروان مكتب جبر و نشان مىدهد كه سر چشمه همه سعادتها از خود انسان شروع مىشود و خداوند هم بر طبق آمادگىها و شايستگىهايى كه مردم از خود نشان مىدهند با آنها رفتار مىكند.
در اينجا بايد به دو نكته توجه كرد:
1- گاهى بعضى از افراد تازه كار از آيه فوق يك قياس منطقى درست مىكنند و از آن نتيجه گيج كنندهاى براى خود مىگيرند و مىگويند: قرآن در آيه بالا مىگويد اگر خدا خيرى در آنها بداند حق را به گوش آنها مىرساند و اگر حق را بگوش آنها برساند
سرپيچى مىكنند، نتيجه اين دو جمله اين مىشود كه اگر خداوند خيرى در آنها ببيند سرپيچى مىكنند! و اين نتيجه، نتيجه درستى نيست.
ولى اشتباه آنها در اين است كه جمله حق را بگوش آنها مىرساند در قسمت اول سخن مفهومش اين است كه اگر آنها زمينه آمادهاى داشته باشند حق را بگوش آنها مىرساند.
ولى در قسمت دوم سخن مفهومش اين است كه اگر با فراهم نبودن زمينه چنين كارى را كند آنها سرپيچى مىكنند.
بنابر اين جمله فوق در دو معنى مختلف و جداگانه در آيه فوق بهكار رفته است و با اين حال نمىتوان از آنها يك قياس منطقى تشكيل داد (دقت كنيد).
اين درست به آن مىماند كه كسى بگويد من اگر مىدانستم فلان كس دعوت مرا مىپذيرد از او دعوت مىكردم، ولى در حال حاضر وضعطورى است كه اگر دعوت كنم نخواهد پذيرفت بنابر اين دعوت نخواهم كرد.
2- شنيدن سخن حق مراحلى دارد:
گاهى انسان تنها الفاظ و عباراتى را مىشنود بدون اينكه در مفهوم آنها بينديشد گروهى از افراد لجوج هستند كه حتى حاضر به اين مقدار شنيدن نيز نيستند.
چنانكه قرآن مىگويد: وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ؛ «كافران گفتند گوش به اين قرآن فرا ندهيد و سر و صدا ايجاد كنيد شايد شما پيروز شويد و كسى سخن حق را نشنود». (1)
و گاه انسان حاضر به شنيدن الفاظ و سخنان هست ولى هيچگاه تصميم به عمل ندارد همچون منافقانى كه در آيه 16 سوره محمد صلى الله عليه و آله به آنها اشاره شده است آنجا كه مىگويد: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ حَتَّى إِذا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِكَ قالُوا لِلَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ ما ذا قالَ آنِفاً ...؛ «بعضى از آن منافقان هستند كه به سخنان تو گوش فرا مىدهند اما هنگامى كه از نزد تو بيرون مىروند از روى انكار و يا مسخره به افراد آگاه مىگويند اين چه سخنى بود كه محمد صلى الله عليه و آله مىگفت.»
1) 1. فصلت: 26.
و گاه وضع آنهاطورى است كه حس تشخيص نيك و بد از آنها چنان سلب شده كه حتى اگر گوش فرا دهند مطلب حق را درك نمىكنند و اين خطرناكترين مرحله است.
قرآن در باره همه اين گروههاى سهگانه مىگويد: آنان در حقيقت افراد كر و ناشنوا هستند زيرا شنواى حقيقى كسى است كه هم گوش فرا مىدهد و هم درك مىكند و مىانديشد و هم تصميم بر عمل از روى اخلاص دارد.
و چه بسيار در عصر و زمان ما كسانى كه به هنگام شنيدن آيات قرآن (بلا تشبيه همانند شنيدن آهنگهاى موسيقى) احساسات نشان مىدهند و سر و صدا و جملههايى كه حاكى از شور و هيجان است ظاهر ميسازند، ولى تمام همتشان همين است و بس و در عمل آلودگان بينوايى هستند كه هيچ شباهتى با محتواى قرآن ندارند (1).
1) 1- تفسير نمونه، ج 7، ص 125.
يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَنْفالِ قُلِ اْلأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (1) (1)
1- از تو در باره انفال (غنائم و هرگونه مال بدون مالك مشخص) سؤال مىكنند بگو: انفال مخصوص خدا و پيامبر است، پس از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و ميان برادرانى را كه با هم ستيزه دارند آشتى دهيد و اطاعت خدا و پيامبرش را كنيد اگر ايمان داريد.
از ابن عباس چنين نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز جنگ بدر براى تشويق جنگجويان اسلام جوائزى براى آنها تعيين كرد و مثلا فرمود كسى كه فلان فرد دشمن را اسير كند و نزد من آورد، چنين پاداشى را به او خواهم داد، اين تشويق (علاوه بر روح ايمان و جهاد كه در وجود آنها شعلهور بود) سبب شد كه سربازان جوان پيامبر صلى الله عليه و آله در يك مسابقه افتخار آميز با سرعت به سوى هدف بشتابند، ولى پير مردان و افراد سالخورده در زير پرچمها توقف كردند، هنگامى كه جنگ بدر پايان پذيرفت، جوانان براى گرفتن پاداشهاى افتخارآميز خود به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله شتافتند، اما پير مردان به آنها گفتند كه ما
1) 1. انفال.
نيز سهمى داريم؛ زيرا ما تكيهگاه و مايه دلگرمى شما بوديم و اگر كار بر شما سخت مىشد و عقبنشينى مىكرديد، حتما به سوى ما مىآمديد، در اين موقع ميان دو نفر از انصار مشاجره لفظى پيدا شد و راجع به غنائم جنگ با يكديگر گفتگو كردند، آيه فوق نازل شد و صريحا غنائم را متعلق به پيغمبر صلى الله عليه و آله معرفى كرد كه هرگونه بخواهد با آن رفتار كند، پيامبر صلى الله عليه و آله هم آنرا بهطور مساوى در ميان همه جنگجويان تقسيم كرد و دستور داد كه ميان برادران دينى صلح و اصلاح شود.
همانگونه كه در شان نزول خوانديم آيه فوق پس از جنگ بدر نازل شده و پيرامون غنائم جنگى صحبت مىكند و به صورت قانون كلى، يك حكم وسيع اسلامى را بيان مىدارد، خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده و مىگويد: «از تو در باره انفال سؤال مىكنند»؛ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَنْفالِ ....
«بگو انفال مخصوص خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است»؛ ... قُلِ اْلأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ ....
بنابر اين، «تقوا را پيشه كنيد و در ميان خود اصلاح كنيد و برادرانى را كه با هم ستيزه كردهاند آشتى دهيد»؛ ... فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ ....
«و اطاعت خدا و پيامبرش كنيد، اگر ايمان داريد»؛ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.
يعنى تنها ايمان با سخن نيست، بلكه جلوهگاه ايمان، اطاعت بى قيد و شرط در همه مسائل زندگى از فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است، نه تنها در غنائم جنگى در همه چيز بايد گوش به فرمان و تسليم اوامر آنها باشيد.
انفال در اصل از ماده نفل (بر وزن نفع) به معنى زيادى است، و اين كه به نمازهاى مستحب نافله گفته مىشود چون اضافه بر واجبات است، و همچنين اگر نوه را نافله مىگويند به خاطر اين است كه بر فرزندان افزوده مىشود، نوفل به كسى گفته مىشود كه بخشش زياد داشته باشد.
و اگر به غنائم جنگى نيز انفال گفته شده است، يا به جهت اين است كه يك سلسله اموال اضافى است كه بدون صاحب مىماند و به دست جنگجويان مىافتد در حالى كه
مالك خاصى براى آن وجود ندارد، و يا به اين جهت است كه جنگجويان براى پيروزى بر دشمن مىجنگند، نه براى غنيمت، بنابر اين غنيمت يك موضوع اضافى است كه به دست آنها مىافتد.
در اينجا به سه نكته مهم بايد توجه داشت:
1- گرچه آيه فوق در زمينه غنائم جنگى وارد شده است، ولى مفهوم آن يك حكم كلى و عمومى است، و تمام اموال اضافى يعنى آنچه مالك خصوصى ندارد را شامل مىشود، به همين دليل در رواياتى كه از طريق اهلبيت عليهم السلام به ما رسيده مىبينيم كه مفهوم وسيعى براى انفال بيان شده است، در روايات معتبر از امام باقر و امام صادق عليه السلام چنين مىخوانيم: «أنّ الأنفال كلّ ما أخذ من دار الحرب من غير قتال كالّذي انجلى أهلها و هو المسمّى فيئاً و ميراث من لا وارث له و قطائع الملوك، إذا لم تكن مغصوبة و الآجام و بطون الأودية و الأرضون الموات، فإنّها للَّهو لرسوله و من بعده لمن قام مقامه يصرفه حيث شاء من مصالحه و مصالح عياله»؛ (1)«انفال اموالى است كه از دار الحرب بدون جنگ گرفته مىشود و همچنين سرزمينى كه اهلش آنرا ترك كرده و از آن هجرت مىكنند- و آن فيىء ناميده مىشود- و ميراث كسى كه وارثى نداشته باشد، و سرزمين و اموالى كه پادشاهان به اين و آن مىبخشيدند- در صورتى كه صاحب آن شناخته نشود- و بيشهزارها و جنگلها و درهها و سرزمينهاى موات كه همه اينها از آن خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از او براى كسى است كه قائم مقام او است، و او آن را در هر راه كه مصلحت خويش و مصلحت مردمى كه تحت تكفل او هستند ببيند، مصرف خواهد كرد.»
گرچه همه غنائم جنگى در حديث بالا نيامده است، ولى در حديث ديگرى كه از امام صادق عليه السلام نقل شده مىخوانيم: «إنّ غنائم بدر كانت لرسولاللَّه خاصّة فقسمها بينهم تفضّلًا منه»؛ (2)«غنائم بدر مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله بود و او به عنوان بخشش آنها را در ميان جنگجويان تقسيم كرد.»
از آنچه گفته شد چنين نتيجه مىگيريم كه مفهوم اصلى انفال نه تنها غنائم جنگى بلكه همه اموالى را كه مالك خصوصى ندارد شامل مىشود و تمام اين اموال متعلق به
خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و قائم مقام او است، و به تعبير ديگر متعلق به حكومت اسلامى است و در مسير منافع عموم مسلمين مصرف مىگردد.
منتها در مورد غنائم جنگى و اموال منقولى كه با پيكار به دست سربازان مىافتد، قانون اسلام- چنانكه در همين سوره شرح خواهيم داد- بر اين قرار گرفته كه چهار پنجم آنرا به عنوان تشويق و جبران گوشهاى از زحمات جنگجويان به آنها داده شود، و تنها يك پنجم از آن به عنوان خمس در مصارفى كه ذيل آيه 41 آمده مصرف گردد و به اين ترتيب غنائم نيز در مفهوم عمومى انفال مندرج است و در اصل، ملك حكومت اسلامى است و بخشيدن چهار پنجم آن به جنگجويان به عنوان عطيه و تفضل است (دقت كنيد).
2- ممكن است تصور شود كه آيه فوق (بنابر اين كه غنائم جنگى را نيز شامل شود) با آيه چهل و يكم همين سوره كه مىگويد: تنها يك پنجم غنائم (خمس آنها) متعلق به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و ساير مصارف است منافات دارد زيرا مفهوم آن اين است كه چهار پنجم باقيمانده به جنگجويان متعلق است.
ولى با توجه به آنچه در بالا گفته شد، روشن مىشود كه غنائم جنگى در اصل همه متعلق به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است، و اين يكنوع بخشش و تفضل مىباشد كه چهار پنجم آنرا در اختيار جنگجويان مىگذارند و به تعبير ديگر حكومت اسلامى چهار پنجم حق خود را از غنائم منقول در مورد مجاهدين مصرف مىكند و به اين ترتيب هيچگونه منافاتى باقى نمىماند.
و از اينجا نيز روشن مىشود كه آيه خمس- آنچنانكه بعضى از مفسران پنداشتهاند- آيه انفال را نسخ نمىكند، بلكه هر دو به قوت خود باقى هستند.
3- همانگونه كه در شان نزول خوانديم در ميان بعضى از مسلمانان مشاجرهاى در مورد غنائم جنگى واقع شد و براى قطع اين مشاجره نخست ريشه آن كه مسأله غنيمت بود زده شد و بهطور دربست در اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، سپس دستور اصلاح ميان مسلمانان و افرادى كه با هم مشاجره كردند، به ديگران داد.
اصولا اصلاح ذات البين و ايجاد تفاهم و زدودن كدورتها و دشمنىها و تبديل آن به صميميت و دوستى، يكى از مهمترين برنامههاى اسلامى است.
«ذات» به معنى خلقت و بنيه و اساس چيزى است، و «بين» به معنى حالت ارتباطى و
پيوند ميان دو شخص يا دو چيز است، بنابر اين «اصلاح ذات البين» به معنى اصلاح اساس ارتباطات و تقويت و تحكيم پيوندها و از ميان بردن عوامل و اسباب تفرقه و نفاق است.
در تعليمات اسلامى به اندازهاى به اين موضوع اهميت داده شده كه به عنوان يكى از برترين عبادات معرفى گرديده است، امير مؤمنان على عليه السلام در آخرين وصايايش به هنگامى كه در بستر شهادت بود به فرزندانش فرمود: «فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ صَلَاحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ»؛ (1)«من از جد شما پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود اصلاح رابطه ميان مردم از انواع نماز و روزه مستحب هم برتر است.» در كتاب كافى از امام صادق عليه السلام چنين نقل شده كه فرمود: «يَقُولُ صَدَقَةٌ يُحِبُّهَا اللَّهُ إِصْلاحُ بَيْنِ النَّاسِ إِذَا تَفَاسَدُوا وَ تَقَارُبُ بَيْنِهِمْ إِذَا تَبَاعَدُوا»؛ (2)«عطيه و بخششى را كه خداوند دوست دارد اصلاح بين مردم است هنگامى كه به فساد گرايند و نزديك ساختن آنها به يكديگر است به هنگامى كه از هم دور شوند.»
و نيز در همان كتاب از امام صادق عليه السلام نقل شده كه به مفضل (يكى از ياران امام) فرمود: «إِذَا رَأَيْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ مِنْ شِيعَتِنَا مُنَازَعَةً فَافْتَدِهَا مِنْ مَالِي»؛ «هنگامى كه ميان دو نفر از پيروان ما مشاجرهاى ببينى (كه مربوط به امور مالى است) از مال من غرامت بپرداز (و آنها را با هم صلح ده).»
و به همين دليل در يكى ديگر از روايات مىخوانيم كه مفضل روزى دو نفر از شيعيان را ديد كه در مورد ارث با هم نزاع دارند آنها را به منزل خود دعوت كرد، و چهارصد درهم كه مورد اختلاف آنها بود به آنها پرداخت و غائله را ختم كرد، سپس به آنها گفت: بدانيد كه اين از مال من نبود، ولى امام صادق عليه السلام به من دستور داده است كه در اينگونه موارد با استفاده از سرمايه امام، صلح و مصالحه در ميان ياران ايجاد كنم.
علت اين همه تأكيد در زمينه مسأله اجتماعى با كمى دقت روشن مىشود زيرا عظمت و توانايى و قدرت و سربلندى يك ملت، جز در سايه تفاهم و تعاون ممكن نيست، اگر مشاجرهها، اختلافات كوچك اصلاح نشود، ريشه عداوت و دشمنى تدريجا در دلها نفوذ مىكند، و يك ملت متحد را به جمعى پراكنده مبدل مىسازد، جمعى
آسيبپذير، ضعيف و ناتوان و زبون در مقابل هر حادثه و هر دشمن، و حتى ميان چنين جمعيتى بسيارى از مسائل اصولى اسلام همانند نماز و روزه و يا اصل موجوديت قرآن به خطر خواهد افتاد.
به همين دليل بعضى از مراحل اصلاح ذات البين شرعا واجب و حتى استفاده از امكانات بيت المال براى تحقق بخشيدن آن مجاز است و بعضى از مراحل آن كه با سرنوشت مسلمانان زياد تماس ندارد مستحب مؤكد است. (1)
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (2) الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3) أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (4) (2)
2- مؤمنان تنها كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود دلهاشان ترسان مىگردد، و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مىشود ايمانشان افزون مىگردد و تنها بر پروردگارشان توكل دارند.
3- آنها كه نماز را بر پا مىدارند و از آنچه به آنها روزى دادهايم انفاق مىكنند.
4- مؤمنان حقيقى آنها هستند، براى آنان درجات (فوقالعادهاى) نزد پروردگارشان است و براى آنها آمرزش و روزى بى نقص و عيب است.
در آيه گذشته به تناسب گفتگويى كه در امر غنائم ميان بعضى از مسلمانان روى داده بود سخن از تقوا و پرهيزكارى و ايمان به ميان آمد، براى تكميل اين موضوع در آيات مورد بحث صفات مومنان راستين و حقيقى در عباراتى كوتاه و پر معنى بيان شده است.
در اين آيات خداوند به پنج قسمت از صفات برجسته مؤمنان اشاره كرده كه سه قسمت آن، جنبه روحانى و معنوى و باطنى دارد و دو قسمت آن جنبه علمى و خارجى، سه قسمت اول عبارتند از احساس مسئوليت و تكامل ايمان و توكل و دو قسمت ديگر عبارتند از ارتباط با خدا و ارتباط و پيوند با خلق خدا.
نخست مىگويد: «مؤمنان تنها كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود، دلهاى آنها به خاطر احساس مسئوليت در پيشگاهش ترسان مىگردد»؛ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ.
«وجل» همان حالت خوف و ترسى است كه به انسان دست مىدهد كه سرچشمه آن يكى از اين دو چيز است، گاهى به خاطر درك مسئوليتها و احتمال عدم قيام به وظائف لازم در برابر خدا مىباشد، و گاهى به خاطر درك عظمت مقام و توجه به وجود بى انتها و پر مهابت او است.
توضيح اينكه: گاه مىشود انسان به ديدن شخص بزرگى كه راستى از هر نظر شايسته عنوان عظمت است مىرود.
شخص ديدار كننده گاهى آنچنان تحت تأثير مقام پر عظمت او قرار مىگيرد، كه احساس يكنوع وحشت در درون قلب خويش مىنمايد، تا آنجا كه به هنگام سخن گفتن لكنت زبان پيدا مىكند
و حتى گاهى حرف خود را فراموش مىنمايد، هر چند آن شخص بزرگ نهايت محبت و علاقه را به او و همه دارد، و كار خلافى نيز از اين شخص سرنزده است، اين نوع ترس، بازتاب و عكس العمل درك عظمت است.
قرآن مجيد مىگويد: لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ...؛ (1)«اگر اين قرآن را بر كوه نازل مىكرديم، خاشع و ترسان و از خوف خدا شكافته مىشد.» و نيز مىخوانيم ... إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ...؛ (2)«تنها بندگان عالم و آگاه از عظمت خدا، از او مىترسند.»
و به اين ترتيب پيوندى ميان آگاهى و خوف، همواره بر قرار است، بنابر اين اشتباه
است، كه ما سرچشمه خوف و خشيت را تنها عدم انجام وظايف و مسئوليتها بدانيم.
سپس دومين صفت آنها را چنين بيان مىكند: آنها همواره در مسير تكامل پيش مىروند و لحظهاى آرام ندارند، «... و هنگامى كه آيات خدا بر آنها خوانده شود بر ايمانشان افزوده مىشود»؛ ... وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً .... نمو و تكامل، خاصيت همه موجودات زنده است، موجود فاقد نمو و تكامل يا مرده است و يا در سراشيبى مرگ قرار گرفته، مؤمنان راستين، ايمانى زنده دارند، كه نهالش با آبيارى از آيات خدا روز بروز نمو بيشتر و گلها و شكوفهها و ميوههاى تازهترى پيدا مىكند، آنها همچنان مردگان زنده نما در جا نمىزنند، و در يك حال ركود و يكنواختى مرگبار نيستند، هر روز كه نو مىشود فكر و ايمان و صفات آنها هم نو مىشود.
سومين صفت بارز آنها اين است كه: «تنها بر پروردگار خويش تكيه و توكل مىكنند»؛ ... وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ.
افق فكر آنها آنچنان بلند است كه از تكيه كردن بر مخلوقات ضعيف و ناتوان هر قدر هم به ظاهر عظمت داشته باشند، ابا دارد، آنها آب را از سرچشمه مىگيرند و هر چه مىخواهند و مىطلبند، از اقيانوس بىكران عالم هستى، از ذات پاك پروردگار مىخواهند، روحشان بزرگ و سطح فكرشان بلند، و تكيهگاهشان تنها خدا است.
اشتباه نشود مفهوم توكل آنچنانكه بعضى از تحريف كنندگان پنداشتهاند، چشمپوشى از عالم اسباب و دست و روى دست گذاشتن و به گوشهاى نشستن نيست، بلكه مفهومش خود سازى و بلند نظرى و عدم وابستگى به اين و آن و ژرفنگرى است، استفاده از عالم اسباب جهان طبيعت و حيات، عين توكل بر خدا است؛ زيرا هر تأثيرى در اين اسباب است به خواست خدا و طبق اراده او است.
پس از ذكر اين سه قسمت، از صفات روحانى و نفسانى مؤمنان راستين مىگويد:
آنها در پرتو احساس مسئوليت و درك عظمت پروردگار و همچنين ايمان فزاينده و بلندنگرى توكل، از نظر عمل داراى دو پيوند محكماند، پيوند و رابطه نيرومندى با خدا و پيوند و رابطه نيرومندى با بندگان خدا دارند، «آنها كسانى هستند كه نماز را (كه مظهر رابطه با خداست) بر پا مىدارند و از آنچه به آنها روزى دادهايم در راه بندگان خدا انفاق مىكنند»؛ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ.
تعبير به اقامه نماز (به جاى خواندن نماز) اشاره به اين است كه نه تنها خودشان نماز مىخوانند بلكه كارى مىكنند كه اين رابطه محكم با پروردگار همچنان و در همه جا بر پا باشد، و تعبير: «مِمَّا رَزَقْناهُم»؛ «از آنچه به آنها روزى دادهايم.» تعبير وسيعى است كه تمام سرمايههاى مادى و معنوى را در بر مىگيرد، آنها نه تنها از اموالشان بلكه از علم و دانششان، از هوش و فكرشان، از موقعيت و نفوذشان و از تمام مواهبى كه در اختيار دارند در راه بندگان خدا مضايقه نمىكنند
در آخرين آيه مورد بحث، موقعيت و مقام والا و پاداشهاى فراوان اينگونه مؤمنان راستين را بيان مىكند.
نخست مىگويد: «مؤمنان حقيقى تنها آنها هستند»؛ أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا ....
سپس سه پاداش مهم آنها را بيان مىكند: «آنها درجات مهمى نزد پروردگارشان دارند»؛ لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ ....
درجاتى كه ميزان و مقدار آن تعيين نشده و همين ابهام دلالت بر فوقالعادگى آن دارد.
به علاوه آنها «مشمول مغفرت و رحمت و آمرزش او خواهند شد»؛ ... وَ مَغْفِرَةٌ ... و روزيهاى كريم يعنى مواهب بزرگ و مستمر و هميشگى كه نقص و عيبى در آن راه ندارد و حد و حسابى براى آن نيست در انتظارشان مىباشد؛ ... وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ براستى ما مسلمانان كه دم از اسلام مىزنيم و گاهى آنچنان خود را طلبكار از اسلام و قرآن مىدانيم كه از روى نادانى گناه عقبماندگيها را به گردن اسلام و قرآن مىافكنيم، آيا اگر ما تنها مضمون اين چند آيه را كه روشنگر صفات مؤمنين راستين است در زندگى خود پياده كنيم و ضعف و زبونى و وابستگى به اين و آن را در پناه ايمان و توكل از خود دور سازيم و هر روزى كه بر ما مىگذرد، در مرحله تازهاى از ايمان و آگاهى گام بگذاريم و همواره در پرتو ايمان احساس مسئوليت در برابر آنچه در اجتماعمان مىگذرد داشته باشيم رابطه ما با خدا و خلق آنچنان قوى باشد كه از همه سرمايههاى وجود خويش در پيشبرد اجتماع انفاق كنيم روزگارمان چنين خواهد بود كه امروز است؟! ذكر اين موضوع نيز لازم است، كه ايمان مراحلى دارد و درجاتى، ممكن است در پارهاى از مراحل به قدرى ضعيف باشد كه جلوههاى عملى قابل ملاحظهاى از خود نشان ندهد، و با بسيارى از آلودگيها نيز
بسازد، ولى يك ايمان راسخ و حقيقى و محكم محال است از جنبههاى عملى و مثبت و سازنده خالى شود.
و اينكه بعضىها عمل را جزو ايمان ندانستهاند تنها نظرشان به مرحله بسيار پائين ايمان بوده است. (1)
كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ (5) يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ (6) (2)
5- (ناخشنودى پارهاى از شما از چگونگى تقسيم غنائم بدر) همانند آن است كه خداوند تو را از خانهات به حق بيرون فرستاد (به سوى ميدان بدر) در حالى كه جمعى از مؤمنان كراهت داشتند (ولى سرانجامش پيروزى آشكار بود).
6- آنها با اينكه مىدانستند اين فرمان خدا است باز با تو مجادله مىكردند (و آنچنان) ترس و وحشت آنها را فرا گرفته بود كه) گويى به سوى مرگ رانده مىشوند و (آن را با چشم خود) مىنگرند.
در آيه نخست از اين سوره خوانديم كه پارهاى از مسلمانان تازه كار از چگونگى تقسيم غنائم بدر تا حدى ناراضى بودند، در آيات مورد بحث خداوند به آنها مىگويد:
اين تازگى ندارد كه چيزى ناخوشآيند شما باشد در حالى كه صلاحتان در آن است، همانگونه كه اصل جنگ بدر كه فعلا گفتگو بر سر غنائم آن است براى بعضى ناخوشآيند بود و ديديد سرانجام چه نتائج درخشانى براى مسلمانان در بر داشت.
بنابر اين نبايد با ديد محدود خود، احكام الهى را ارزيابى كنيد، بلكه بايد در برابر آنها سر تسليم فرود آريد و از نتايج نهايى بهرهمند شويد.
در آيه نخست مىگويد: اين ناخشنودى پارهاى از افراد از طرز تقسيم غنائم بدر، «همانند آن است كه خداوند تو را از خانه و جايگاهت در مدينه به حق بيرون فرستاد در حالى كه بعضى از مؤمنان كراهت داشتند»؛ كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ.
كلمه بالحق اشاره به اين است كه اين فرمان خروج، طبق يك وحى الهى و دستور آسمانى صورت گرفت كه نتيجهاش وصول به حق براى جامعه اسلامى بود.
اين گروه ظاهر بين و كم حوصله در مسير راه به سوى بدر مرتبا با تو مجادله و گفتگو در اين فرمان حق داشتند، و با اينكه اين واقعيت را دريافته بودند كه اين فرمان خدا است، ولى باز دست از اعتراض خويش بر نمىداشتند؛ يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ ....
و آنچنان ترس و وحشت سراسر وجود آنها را فرا گرفته بود كه گويى به سوى مرگ رانده مىشوند و مرگ و نابودى خويش را با چشم خود مىبينند؛ كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ.
ولى حوادث بعد نشان داد كه آنها چقدر گرفتار اشتباه و ترس و وحشت بى دليل بودند، و اين جنگ چه پيروزىهاى درخشانى براى مسلمانان به بار آورد، با ديدن چنين صحنهاى چرا بعد از جنگ بدر، در مورد غنائم زبان به اعتراض مىگشايند.
ضمناً از تعبير فريقا من المؤمنين (جمعى از مؤمنان) روشن مىشود كه اولا اين مشاجره و گفتگو به خاطر روح نفاق و بى ايمانى نبود، بلكه بر اثر ضعف ايمان و نداشتن بينش كافى در مسائل اسلامى بود.
و ثانيا تنها عده محدودى اين چنين فكر مىكردند و اكثريت كه از مسلمانان مجاهد راستين بودند تسليم فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله و اوامر او بودند.
وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (121) إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (122) (1)
121- و (به يادآور) زمانى را كه صبحگاهان از ميان خانواده خود براى انتخاب اردوگاه جنگ براى مؤمنان، بيرون رفتى، و خداوند شنوا و دانا است (گفتگوهاى مختلفى را كه در باره طرح جنگ گفته مىشد مىشنيد و انديشههايى را كه بعضى در سر مىپرورانيدند مىدانست).
122- (و نيز به يادآور) زمانى را كه دو طايفه از شما تصميم گرفتند سستى نشان دهند (و از وسط راه باز گردند) و خداوند پشتيبان آنها بود (و به آنها كمك كرد كه از اين فكر باز گردند) و افراد با ايمان بايد تنها بر خدا توكل كنند.
وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ از اينجا آياتى شروع مىشود كه درباره يك حادثه مهم و پر دامنه اسلامى يعنى جنگ احد نازل شده است؛ زيرا از قرائنى كه در آيات فوق وجود دارد استفاده مىشود كه اين دو آيه، بعد از جنگ احد نازل شده و اشاره به گوشهاى از جريانات اين جنگ وحشتناك مىكند و
1) 1. آلعمران.
بيشتر مفسران نيز بر همين عقيدهاند.
در آغاز، اشاره به بيرون آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه براى انتخاب لشكرگاه در دامنه احد كرده و مىگويد:
به خاطر بياور اى پيامبر آن روز را كه صبحگاهان از مدينه از ميان بستگان و اهل خود بيرون آمدى تا براى مؤمنان پايگاههايى براى نبرد با دشمن آماده سازى.
در آن روز گفتگوهاى زيادى در ميان مسلمانان بود و همانطور كه در شرح حادثه احد اشاره خواهيم كرد، درباره انتخاب محل جنگ و اينكه داخل مدينه يا بيرون مدينه باشد، در ميان مسلمانان اختلاف نظر شديد بود و پيامبر صلى الله عليه و آله پس از مشورت كافى نظر اكثريت مسلمانان را كه جمع زيادى از آنان را جوانان تشكيل مىدادند انتخاب كرد و لشكرگاه را به بيرون شهر و دامنه كوه احد منتقل ساخت و طبعا در اين ميان افرادى بودند كه در دل مطالبى پنهان مىداشتند و به جهاتى حاضر به اظهار آن نبودند. جمله واللَّه سميع عليم گويا اشاره به همه اينها است؛ يعنى خداوند هم سخنان شما را مىشنيد و هم از اسرار درون شما آگاه بود.
سپس به گوشه ديگرى از اين ماجرا اشاره كرده مىفرمايد: «در آن هنگام دو طايفه از مسلمانان (كه طبق نقل تواريخ بنو سلمه از قبيله اوس و بنو حارثه از قبيله خزرج بودند) تصميم گرفتند كه سستى به خرج دهند و از وسط راه به مدينه بازگردند»؛ إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا ....
علت اين تصميم شايد اين بود كه آنها از طرفداران نظريه جنگ در شهر بودند و پيامبر صلى الله عليه و آله با نظر آنها مخالفت كرده بود، به علاوه چنانكه خواهيم گفت «عبداللَّهبن ابى» با سيصد نفر از يهوديانى كه به لشكر اسلام پيوسته بودند بر اثر مخالفت پيامبر صلى الله عليه و آله به ماندن آنها در اردوگاه اسلام، به مدينه بازگشتند و همين موضوع تصميم آن دو طايفه مسلمان را بر ادامه راهى كه در پيش گرفته بودند، سست كرد.
اما چنانكه از ذيل آيه استفاده مىشود، آن دو طايفه به زودى از تصميم خود بازگشتند و به همكارى با مسلمانان ادامه دادند، لذا قرآن مىگويد: ... وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ...؛ «خداوند ياور و پشتيبان اين دو طايفه بود و افراد با ايمان بايد بر خدا تكيه كنند.»
ضمناً بايد توجه داشت كه ذكر ماجراى احد به دنبال آياتى كه قبلا در باره عدم اعتماد به كفار بود، اشاره به يك نمونه زنده از اين واقعيت است. زيرا همانطور كه گفتيم و نيز بعدا مشروحا خواهيم گفت، پيغمبر صلى الله عليه و آله اجازه نداد يهوديانى كه به ظاهر به حمايت او برخاسته بودند، در لشكرگاه اسلام بمانند؛ زيرا هر چه بود آنها بيگانه بودند و بيگانگان نبايد محرم اسرار و تكيهگاه مسلمانان در آن شرايط حساس شوند.
در اينجا لازم است قبلا اشارهاى به مجموع حوادث احد شود. از روايات و تواريخ اسلامى چنين استفاده مىشود، هنگامى كه قريش در جنگ بدر شكست خوردند و با دادن هفتاد كشته و هفتاد اسير به مكه مراجعت كردند، ابو سفيان به مردم مكه اخطار كرد نگذارند زنان بر كشتههاى بدر گريه كنند؛ زيرا اشك چشم، اندوه را از بين مىبرد و عداوت و دشمنى را نسبت به محمد صلى الله عليه و آله از قلبهاى آنان زايل مىكند. ابو سفيان خود عهد كرده بود ما دام كه از قاتلان جنگ بدر انتقام نگيرد، با همسر خود همبستر نشود!
به هر حال طايفه قريش با هر وسيلهاى كه در اختيار داشتند، مردم را به جنگ با مسلمانان تحريك مىكردند و فرياد انتقام، انتقام، در شهر مكه طنينانداز بود.
در سال سوم هجرت، قريش به عزم جنگ با پيامبر، با سه هزار سوار و دو هزار پياده، با تجهيزات كافى از مكه خارج شدند و براى اينكه در ميدان جنگ بيشتر استقامت كنند، بتهاى بزرگ و زنان خود را نيز با خود حركت دادند.
عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز اسلام نياورده بود و در ميان قريش به كيش و آيين آنان باقى بود، ولى از آنجا كه به برادرزاده خود، زياد علاقمند بود، هنگامىكه ديد لشكر نيرومند قريش به قصد جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه بيرون آمد، بى درنگ نامهاى نوشت و به وسيله مردى از قبيله بنى غفار به مدينه فرستاد. پيك عباس به سرعت به سوى مدينه روان شد، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از جريان مطلع گرديد، با «سعدبن ابى» ملاقات كرد و گزارش عباس را به او رساند و حتى المقدور سعى مىشد اين موضوع مدتى پنهان بماند.
در همان روز كه نامه عباس به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده بود، چند نفر از مسلمانان را دستور داد كه به راه مكه و مدينه بروند و از اوضاع لشكر قريش اطلاعاتى به دست آورند.
دو بازرس محمد صلى الله عليه و آله كه براى كسب اطلاع رفته بودند، طولى نكشيد برگشتند و چگونگى قواى قريش را به پيغمبر صلى الله عليه و آله رساندند و گفتند كه اين سپاه نيرومند تحت فرماندهى ابو سفيان است.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از چند روز، همه اصحاب و اهل مدينه را دعوت كرد و براى رسيدگى به اين وضع جلسهاى تشكيل داد و موضوع دفاع را آشكارا با آنها در ميان گذاشت، سپس در اينكه در داخل مدينه به پيكار دست زنند و يا اينكه از شهر خارج شوند، با مسلمانان به مذاكره پرداخت، عدهاى گفتند كه از مدينه خارج نشويم و در كوچههاى تنگ شهر با دشمن بجنگيم؛ زيرا در اين صورت حتى مردان ضعيف و زنان و كنيزان نيز به لشكر مىتوانند كمك كنند.
عبداللَّهبن ابى، بعد از گفتن اين سخنان اضافه كرد: اى رسول خدا! تا كنون هيچ ديده نشده است ما داخل حصارها و درون خانه خود باشيم و دشمن بر ما پيروز شود!
اين رأى به خاطر وضع خاص مدينه در آن روز مورد توجه پيغمبر صلى الله عليه و آله هم بود، او نيز مىخواست در مدينه توقف كنند و در داخل شهر با قريش به مقابله پردازند، ولى گروهى از جوانان و جنگجويان با اين راى مخالف بودند.
سعدبن معاذ و چند نفر از قبيله اوس برخاسته گفتند: اى پيامبر! در گذشته كسى از عرب قدرت اينكه در ما طمع كند نداشته است، با اينكه در آن موقع ما مشرك و بتپرست بوديم و هم اكنون كه تو در ميان ما هستى، چگونه مىتوانند در ما طمع كنند؟
نه! حتما بايد از شهر خارج شده با دشمن بجنگيم، اگر كسى از ما كشته شود شربت شهادت نوشيده است و اگر هم كسى نجات يافت به افتخار جهاد در راه خدا نايل شده است.
اينگونه سخنان و حماسهها، طرفداران خروج از مدينه را بيشتر كرد، بهطورى كه طرح عبداللَّهبن ابى در اقليت افتاد. خود پيغمبر صلى الله عليه و آله با اينكه تمايل به خروج از مدينه
نداشت، به اين مشورت احترام گذاشت و نظريه طرفداران خروج از مدينه را انتخاب كرد و با يك نفر از اصحاب براى مهيا كردن اردوگاه از شهر خارج شد و محلى را كه در دامنه كوه احد از جهت شرايط نظامى موقعيت حساسى داشت، براى اردوگاه انتخاب فرمود.
آن روز، روز جمعه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين مشورت را به عمل آورد، پس از آن براى اداى خطبه نماز جمعه ايستاد، بعد از حمد و ثناى خداوند يكتا، مسلمانان را از نزديك شدن سپاه قريش آگاه ساخت و فرمود:
اگر شما با جان و دل براى جنگ آماده باشيد و با چنين روحيهاى با دشمنان بجنگيد، خداوند بهطور يقين پيروزى را نصيبتان مىكند و در همان روز با هزار نفر از مهاجر و انصار رهسپار اردوگاه شدند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله شخصا فرماندهى لشكر را به عهده داشت و قبل از آنكه از مدينه خارج شوند، دستور داد سه پرچم ترتيب دهند، يكى را به مهاجران و دو تا را به انصار اختصاص داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فاصله ميان مدينه و احد را پياده پيمود و در طول راه از صفوف لشكر سان مىديد و به دست خود صفوف لشكر را مرتب و منظم مىساخت، تا در يك صف راست و مستقيم حركت كنند.
حلبى مورخ معروف در كتاب خود مىنويسد:
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله هنوز به احد نرسيده بود كه ضمن بازديد لشكر، گروهى را در ميان آنها ديد كه هرگز نديده بود، پرسيد اينها كيستند؟ عرض كردند: عدهاى از يهوداند كه با «عبداللَّه ابن ابى» هم پيمان بودهاند و بدين مناسبت به يارى مسلمانان آمدهاند، حضرت تاملى كرد و فرمود: براى جنگ با مشركان از مشركان نتوان يارى گرفت، مگر اينكه مسلمان شوند، يهود اين پيشنهاد را قبول نكردند و همگى به مدينه باز گشتند و به اين ترتيب از قواى يكهزار نفرى پيامبر صلى الله عليه و آله سيصد تن كم شد. (1)
1) 1- سيره حلبى، ج 2، ص 281.
ولى مفسران نوشتهاند چون با پيشنهاد عبداللَّه ابن ابى موافقت نشد، او در اثناى راه از همراهى پيامبر صلى الله عليه و آله خوددارى نمود و با جمعى كه تعدادشان بالغ بر سيصد نفر بود، به مدينه بازگشت.
به هر حال پيامبر پس از تصفيه لازم، با قواى خود كه هفتصد نفر بودند به پاى كوه احد رسيد، بعد از اداى نماز صبح صفوف مسلمانان را آراست.
عبداللَّه ابن جبير را با پنجاه نفر از تيراندازان ماهر، مأمور ساخت در محل مخصوصى قرار گيرند و به آنها اكيدا توصيه كرد كه در هر حال از جاى خود تكان نخورند و پشت سر سپاه را حفظ كنند، و فرمود حتى اگر ما دشمن را تا مكه تعقيب كنيم و يا اگر دشمن ما را شكست داد و ما را تا مدينه مجبور به عقب نشينى كرد، باز هم از سنگرگاه خود دور نشويد.
از آن طرف ابو سفيان، خالدبن وليد را با دويست سرباز زبده، مراقب اين گردنه كرد و دستور داد در كمين باشيد تا وقتى كه سربازان اسلام از اين دره كنار بكشند، آنگاه بلافاصله لشكر اسلام را از پشت سر مورد حمله قرار دهيد.
دو لشكر در مقابل يكديگر صف آرايى كرده، مهياى جنگ شدند. اين دو سپاه هر كدام به نوعى مردان خود را به جنگ تشويق مىكردند. ابو سفيان، به نام بتهاى كعبه و جلب توجه زنان زيبا، جنگجويان خود را بر سر ذوق و شوق مىآورد! اما پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به نام خدا و مواهب الهى مسلمانان را به جنگ تشويق مىنمود. اينك، صداى اللَّه اكبر، اللَّه اكبر مسلمانان تمام جلگه و دامنه احد را پر كرده است.
در طرف ديگر ميدان، زنان و دختران قريش، براى تحريك عواطف و احساسات جنگجويان قريش، اشعارى را گويا با دف و نى مىخوانند.
پس از شروع جنگ، مسلمانان با يك حمله شديد توانستند، لشگر قريش را در هم بشكنند، آنها پا به فرار گذاشتند، و سربازان اسلام به تعقيب آنها پرداختند.
خالدبن وليد كه شكست قريش را قطعى دانست، خواست از راه دره خارج شود و مسلمانان را از پشت سر مورد حمله قرار دهد ولى تيراندازان آنها را مجبور به
عقبنشينى كردند.
اين عقبنشينى قريش باعث شد جمعى از تازه مسلمانان به خيال اينكه دشمن شكستخورده است، براى جمعآورى غنايم يك مرتبه پستهاى خود را ترك كنند و حتى تيراندازانى كه در بالاى كوه ايستاده بودند، سنگر خود را ترك گفتند و به ميدان جنگ ريختند و هر قدر عبداللَّهبن جبير دستور پيغمبر صلى الله عليه و آله را متذكر شد به جز عده كمى كه عددشان حدود ده نفر بود، در جايگاه حساس خود نايستادند.
نتيجه مخالفت دستور پيامبر صلى الله عليه و آله اين شد كه خالدبن وليد با دويست نفر ديگر كه در كمين بودند، چون آن نقطه حساس را از پاسداران خالى ديدند، به سرعت بر سر عبداللَّه ابن جبير تاختند و او را با يارانش كشتند و از پشت سر به لشكر اسلام حمله آوردند.
ناگهان مسلمانان از هر طرف خود را زير شمشير دشمن ديدند، نظم و هماهنگى آنها از ميان رفت، فراريان لشكر قريش همين كه اوضاع را چنين ديدند، برگشتند و مسلمانان را دايرهوار در ميان گرفتند. در همين موقع افسر شجاع اسلام، حمزه سيد الشهدا با بعضى ديگر از ياران شجاع پيامبر صلى الله عليه و آله شربت شهادت نوشيدند و جز عده معدودى كه پروانهوار اطراف رهبر خود را گرفته بودند، بقيه از وحشت پا به فرار گذاشتند.
در اين جنگ خطرناك، آنكه بيش از همه فداكارى مىكرد و هر حملهاى كه از جانب دشمن به پيغمبر مىشد دفع مىنمود، علىبن ابى طالب عليه السلام بود. على عليه السلام با كمال رشادت مىجنگيد، تا اينكه شمشيرش شكست، پيغمبر صلى الله عليه و آله شمشير خود را كه موسوم به ذوالفقار بود، به على عليه السلام داد.
سرانجام پيغمبر صلى الله عليه و آله در جايى سنگر گرفت و على عليه السلام همچنان از او دفاع مىكرد، تا آنكه طبق نقل بعضى از مورخان بيش از شصت زخم به سر، صورت و بدن او وارد آمد و در همين موقع بود كه پيك وحى به پيامبر عرضه داشت: اى محمد صلى الله عليه و آله! معناى مواسات همين است، پيغمبر فرمود: على عليه السلام از من است و من از اويم و جبرئيل افزود: و منهم از هر دوتاى شما! امام صادق عليه السلام مىفرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله پيك وحى را ميان زمين و آسمان مشاهده كرد كه مىگويد: «لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ». (1)
در اين ميان فريادى برخاست كه محمد كشته شد!
1) 1. الكافي، ج 8، ص 110.
بعضى از سيرهنويسان مىگويند: «ابن قمعه» بود كه «مصعب» سرباز اسلامى را به گمان اينكه پيغمبر است با ضربه سختى از پاى در آورد و سپس با صداى بلند فرياد زد: بهلات و عزى سوگند كه محمد كشته شد!
اين شايعه خواه از طرف مسلمانان بوده، يا از طرف دشمن، بى گمان به نفع اسلام و مسلمين بود؛ زيرا دشمن به گمان اينكه محمد صلى الله عليه و آله كشته شد، احد را به قصد مكه ترك گفت و گر نه قشون فاتح قريش كه شديدترين كينه و دشمنى را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند و بدين قصد هم آمده بودند كه اين دفعه از او انتقام بگيرند بدون كشتن آن حضرت احد را ترك نمىكردند.
نيروى پنج هزار نفرى قريش حتى يك شب هم نخواست پس از پيروزى در ميدان جنگ به صبح برساند، هماندم راه مكه را پيش گرفت و حركت كرد! خبر كشته شدن پيامبر صلى الله عليه و آله تزلزل بيشترى در جمعى از مسلمانان به وجود آورد و آن عده از مسلمانان كه در ميدان جنگ بودند، براى اينكه بقيه پراكنده نگردند و تزلزل و اضطراب آنان بر طرف شود پيغمبر صلى الله عليه و آله را بالاى كوه بردند تا به مسلمانان نشان دهند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله زنده است، فراريان برگشتند و به دور حضرت جمع شدند.
پيغمبر صلى الله عليه و آله فراريان را ملامت مىكرد كه چرا در چنان وضع خطرناك فرار كرديد؟
مسلمانان با اينكه شرمنده بودند، زبان عذر گشودند و گفتند: اى پيغمبر خدا، ما آوازه قتل تو را شنيديم و از شدت ترس فرار كرديم.
بدين ترتيب در جنگ احد نسبت به مسلمانان خسارات مالى و جانى فراوانى وارد شد و هفتاد تن از مسلمانان در ميدان جنگ كشته شدند و عدهى زيادى مجروح افتادند، اما مسلمانان از شكست درس بزرگى آموختند كه ضامن پيروزى آنها در ميدانهاى آينده شد و در آيات آينده بررسى وسيعى روى اثرات گوناگون اين حادثه بزرگ- به خواست خدا- انجام خواهد شد (1).
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 76.
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اْلأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (139) إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ اْلأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ (140) وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ (141) أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ (142) وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (143) (1)
139- و سست نشويد و غمگين مگرديد و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد.
140- اگر به شما (در ميدان احد) جراحتى رسيد (و ضربهاى وارد شد) به آن جمعيت نيز (در ميدان بدر) جراحتى همانند آن وارد گرديد و ما اين روزها (ى پيروزى و شكست) را در ميان مردم مىگردانيم (كه اين خاصيت زندگى جهان است) تا افرادى كه ايمان آوردهاند شناخته شوند و خداوند از ميان شما قربانيانى بگيرد، و خداوند ظالمان را دوست نمىدارد.
141- و تا خداوند افراد با ايمان را خالص گرداند (و ورزيده شوند) و كافران را تدريجا نابود سازد.
142- آيا چنين پنداشتيد كه شما (تنها با ادعاى ايمان) وارد بهشت خواهيد شد درحالىكه هنوز خداوند مجاهدان از شما و صابران را مشخص نساخته است؟
143- و شما تمناى مرگ (و شهادت در راه خدا) را پيش از آنكه با آن روبرو شويد مىكرديد سپس آن را با چشم خود ديديد در حالى كه به آن نگاه مىكرديد (و حاضر نبوديد به آن تن در دهيد، چقدر ميان گفتار و كردار شما فاصله است).
1) 1. آلعمران.
درباره شان نزول اين آيات، روايات متعددى وارد شده است و از مجموع آنها استفاده مىشود كه اين آيات دنباله آياتى است كه درباره جنگ احد داشتيم و در حقيقت اين آيات تجزيه و تحليلى است روى نتايج جنگ احد و عوامل پيدايش آن به عنوان يك سرمشق بزرگ براى مسلمانان و در ضمن وسيلهاى است براى تسلى و دلدارى و تقويت روحى آنها؛ زيرا همانطور كه گفتيم جنگ احد بر اثر نافرمانى و عدم انضباط نظامى جمعى از سربازان اسلام، در پايان به شكست انجاميد و جمعى از شخصيتها و چهرههاى برجسته اسلام از جمله حمزه عموى پيامبر صلى الله عليه و آله، در اين ميدان شربت شهادت نوشيدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله همان شب با ياران خود به ميان كشتگان رفت و براى بزرگداشت ارواح شهدا بر سر جنازه يكايك آنها مىنشست و اشك مىريخت و طلب آمرزش مىنمود و سپس اجساد همه آنها در دامنه كوه احد در ميان اندوه فراوان به خاك سپرده شد، در اين لحظات حساس كه مسلمانان نياز شديد به تقويت روحى و هم استفاده معنوى از نتايج شكست داشتند، آيات فوق نازل شد.
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اْلأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.
«تَهِنُوا» از ماده «وهن» گرفته شده و وهن در لغت به معنى هر نوع سستى است، خواه در جسم و تن باشد، و يا در اراده و ايمان.
در اين آيه نخست به مسلمانان هشدار داده شده كه مبادا از باختن يك جنگ، سستى به خود راه دهند و غمگين گردند و از پيروزى نهايى مايوس شوند؛ زيرا افراد بيدار همان طور كه از پيروزىها استفاده مىكنند، از شكستها نيز درس مىآموزند و در پرتو آن نقاط ضعفى را كه سرچشمه شكست شده، پيدا مىكنند و با بر طرف ساختن آن براى پيروزى نهايى آماده مىشوند.
جمله: ... وَ أَنْتُمُ اْلأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ؛ «شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد»، جملهاى بسيار پر معنى است؛ يعنى شكست شما در حقيقت براى از دست دادن روح ايمان و آثار آن بوده، شما اگر فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله را در اين ميدان زير پا نمىگذاشتيد، گرفتار چنين سرنوشتى نمىشديد و باز هم غمگين نباشيد، اگر بر مسير ايمان ثابت بمانيد،
پيروزى نهايى از آن شما است و شكست در يك ميدان، به معنى شكست نهايى در جنگ نيست.
إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ ....
«قَرْح» به معنى جراحتى است كه در بدن بر اثر برخورد با يك عامل خارجى پيدا مىشود. در اين آيه درس ديگرى براى رسيدن به پيروزى نهايى به مسلمانان داده شده است كه شما نبايد از دشمنان كمتر باشيد، آنها در ميدان بدر شكستى سخت و سنگين از شما خوردند و هفتاد نفر كشته و تعداد زيادى مجروح و اسير دادند و با آنهمه از پاى ننشستند و در اين ميدان شكست خود را بر اثر غفلت شما جبران كردند، اگر شما در اين ميدان گرفتار شكست شديد بايد از پاى ننشينيد تا آن را جبران كنيد و لذا مىفرمايد: اگر به شما جراحتى رسيد به آنها هم جراحتى همانند آن رسيد، بنا بر اين سستى و اندوه شما براى چيست؟
بعضى از مفسران آيه را اشاره به جراحاتى كه بر كفار در ميدان احد نشست مىدانند، ولى اولا اين جراحات مانند جراحات مسلمين نبود، بنابراين با كلمه مثله سازگار نيست. ثانيا با جمله بعد تناسب ندارد.
وَ تِلْكَ اْلأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ، در اين قسمت نخست اشاره به يكى از سنن الهى شده است كه در زندگى بشر حوادث تلخ و شيرينى رخ مىدهد كه هيچكدام پايدار نيست، شكستها، پيروزىها، قدرتها، عظمتها و ناتوانىها همه در حال دگرگونى هستند. بنا بر اين نبايد شكست در يك ميدان و آثار آن را پايدار فرض كرد، بلكه بايد با بررسى عوامل و انگيزههاى شكست از سنت تحول استفاده نمود و آن را به پيروزى تبديل كرد. دنيا فراز و نشيب دارد و زندگى در حال دگرگونى است و خداوند اين ايام را در ميان مردم بهطور مداوم گردش مىدهد تا سنت تكامل از لا به لاى اين حوادث آشكار شود. (1)
سپس اشاره به نتيجه اين حوادث ناگوار كرده و مىفرمايد: ... وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا ... «اينها به خاطر آن است كه افراد با ايمان، از مدعيان ايمان، شناخته شوند.» و به
1) 1- «ايام» جمع «يوم» بهمعناى روز است و گاهى به دورانهاى پيروزى ملتها نيز ايام گفته مىشود. «نداولها» از «مداوله» بهمعناى اين است كه چيزى را در ميان عدهاى يكى بعد از ديگرى گردش دهند.
عبارت ديگر تا حوادث دردناك در تاريخ ملتى روى ندهد صفوف از هم مشخص نخواهند شد؛ زيرا پيروزىها خوابآور و اغفال كننده است، در حالى كه شكستها براى افراد آماده بيدار كننده و نشان دهنده ارزشها است.
در جمله ... وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ مىفرمايد: يكى از نتايج اين شكست دردناك اين بود كه شما شهيدان و قربانيانى در راه اسلام بدهيد و بدانيد اين آيين پاك را ارزان به دست نياوردهايد تا در آينده ارزان از دست بدهيد، ملتى كه قربانى در راه اهداف مقدس خود ندهد، هميشه آنها را كوچك مىشمرد، اما به هنگامى كه قربانى داد هم خود او، و هم نسلهاى آينده او، بديده عظمت به آن مىنگرند.
ممكن است منظور از شهدا در اينجا گواهان باشد؛ يعنى خدا مىخواست با اين حادثه گواهانى از شما بگيرد كه چگونه نافرمانىها به شكستهاى دردناكى مىانجامد و اين گواهان در آينده معلمانى خواهند بود براى مردم در برابر حوادث مشابهى كه در پيش دارند.
در پايان آيه مىفرمايد خداوند ستمگران را دوست نمىدارد و بنا بر اين از آنها حمايت نخواهد كرد.
... وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا ....
«يُمَحِّصَ» از ماده «تمحيص» به معناى پاك نمودن چيزى است از هرگونه عيب.
و «يَمْحَقَ» از ماده «محق» (بر وزن مرد) به معناى كم شدن تدريجى چيزى است و به همين مناسبت شب پايان ماه را محاق مىگويند؛ زيرا روشنى ماه كم كم كاسته شده و از بين مىرود.
در اين آيه اشاره به يكى ديگر از نتايج طبيعى شكست جنگ احد شده است و آن اينكه اينگونه شكستها نقاط ضعف و عيوب جمعيتها را آشكار مىسازد و وسيله مؤثرى است براى شستشوى از اين عيوب، قرآن مىگويد خدا مىخواست در اين ميدان جنگ، افراد با ايمان را خالص گرداند و نقاط ضعفشان را به آنها نشان بدهد، آنها مىبايست براى پيروزىهاى آينده در چنين بوته آزمايشى قرار گيرند و عيار شخصيت
خود را بسنجند و همانطور كه على عليه السلام مىفرمايد: فِي تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ دگرگونى هاى روزگار و حوادث سخت زندگى حقيقت اشخاص را روشن مىسازد آنها به عيار شخصيت خود واقف گردند.
اينجا است كه گاهى پارهاى از شكستها آنچنان سازنده است كه به مراتب اثر آن در سرنوشت جوامع انسانى از پيروزىهاى خواب كننده ظاهرى بيشتر است.
جالب اينكه نويسنده تفسير المنار از استادش محمد عبده مفتى بزرگ مصر نقل مىكند كه پيامبر را در خواب ديد و به او فرمود اگر مرا در ميان پيروزى و شكست در ميدان احد مخير ساخته بودند من در خصوص آن ميدان، شكست را ترجيح مىدادم زيرا اين شكست عامل سازندهاى در تاريخ اسلام شد.
... وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ.
اين جمله در حقيقت نتيجهاى است براى جمله قبل؛ زيرا هنگامى كه مؤمنان در كوره حوادث پاك شدند، آمادگى كافى براى از بين بردن تدريجى شرك و كفر و پاك ساختن جامعه خود از اين آلودگىها پيدا مىكنند؛ يعنى نخست بايد پاك شد و سپس پاك كرد.
در حقيقت همانطور كه ماه با آن جلوهگرى و فريبندگى مخصوص خود تدريجا كم نور شده، در محاق فرو مىرود، همچنين شكوه و عظمت كفر و شرك و حاميان آنها با تصفيه و پاك شدن مسلمانان به زوال و نيستى مىگرايد.
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ.
در اينجا قرآن با استفاده از حادثه احد براى تصحيح يك اشتباه فكرى مسلمانان اقدام مىكند و مىگويد: شما چنين پنداشتيد كه بدون جهاد و استقامت در راه خدا مىتوانيد در بهشت برين جاى گيريد، آيا شما گمان كرديد داخل شدن در عمق آن سعادت معنوى تنها با انتخاب نام مسلمان و يا عقيده بدون عمل ممكن است؟ اگر چنين بود مسأله بسيار ساده بود، ولى هرگز چنين نبوده است و تا اعتقادات واقعى در ميدان عمل پياده نشود، كسى بهرهاى از آن سعادتها نخواهد برد، در اينجا است كه بايد صفوف از هم مشخص شود و مجاهدان و صابران از افراد بى ارزش شناخته شوند.
وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ....
بعد از جنگ بدر و شهادت پر افتخار جمعى از مسلمانان، عدهاى در جلسات، مىنشستند و پيوسته آرزوى شهادت مىكردند كه اى كاش اين افتخار در ميدان بدر نصيب ما نيز شده بود، مطابق معمول در ميان آنها جمعى صادق بودند و عدهاى متظاهر و دروغگو و يا در شناسايى خود در اشتباه بودند، اما چيزى طول نكشيد كه جنگ وحشتناك احد پيش آمد، مجاهدان راستين با شهامت فوق العاده جنگيدند و شربت شهادت نوشيدند و به آرزوى خود رسيدند، اما جمعى از دروغگويان هنگامى كه آثار شكست را در ارتش اسلام مشاهده كردند، از ترس كشته شدن فرار كردند. اين آيه آنها را سرزنش مىكند. مىگويد شما كسانى بوديد كه آرزوى مرگ و شهادت در راه خدا را در دل مىپرورانديد، پس چرا آن موقع كه با چشم خود محبوب خويش را در برابر خود ديديد فرار كرديد؟
در آيات فوق تعبيرات جالبى به چشم مىخورد، كه هر كدام از آنها پرده از روى يكى از اسرار شكست احد بر مىدارد، بهطور خلاصه، چند عامل مهم دست به دست هم دادند و اين حادثه غمانگيز و در عين حال عبرتآور را به وجود آوردند:
1- اشتباه محاسبهاى كه براى بعضى از تازه مسلمانان در درك مفاهيم اسلام پيدا شده بود سبب شد كه آنها خيال كنند تنها ابراز ايمان براى پيروزى كافى است و بنا بر اين است كه خداوند در تمام ميدانهاى جنگ به وسيله امدادهاى غيبى از آنها حمايت كند و به اين ترتيب سنت الهى را در عوامل پيروزى طبيعى و انتخاب نقشههاى صحيح و تهيه وسايل لازم به دست فراموشى سپردند.
2- عدم انضباط نظامى و مخالفت با فرمان مؤكد پيغمبر صلى الله عليه و آله داير به ماندن تيراندازان در سنگر حساس، خود عامل مهم ديگرى براى اين شكست بود.
3- دنيا پرستى جمعى از مسلمانان تازه كار كه جمعآورى غنايم جنگى را بر تعقيب
دشمن ترجيح دادند و اسلحه بر زمين گذاشته براى اينكه از ديگران عقب نمانند سومين عامل شكست بود. تا بدانند در راه خدا و به هنگام جهاد مقدس بايد اين مسايل به كلى فراموش شود.
4- غرور ناشى از پيروزى درخشان ميدان بدر تا آنجا كه فكر قدرت دشمن را از سر بيرون كرده بودند و تجهيزات او را نا چيز مىپنداشتند، چهارمين عامل شكست بود.
اينها نقاط ضعفى بود كه مىبايست در آب جوشان اين شكست شستشو شود. (1)
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ (144) وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ (145) (2)
144- محمد صلى الله عليه و آله فقط فرستاده خدا بود و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب برمىگرديد؟ (و با مرگ او اسلام را رها كرده به دوران كفر و بت پرستى بازگشت خواهيد كرد) و هر كس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمىزند و به زودى خداوند شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد.
145- و هيچكس جز به فرمان خدا نمىميرد، سرنوشتى است تعيين شده (بنا بر اين مرگ پيامبر با ديگران يك سنت الهى است) هر كس پاداش دنيا را بخواهد (و در زندگى خود در اين راه گام بردارد) چيزى از آن به او خواهيم داد و هر كس پاداش آخرت بخواهد از آن به او مىدهيم، و به زودى شاكران را پاداش خواهيم داد.
اين آيه نيز ناظر به يكى ديگر از حوادث جنگ احد است و آن اينكه در همان حال كه آتش جنگ ميان مسلمانان و بت پرستان بشدت شعلهور بود، ناگهان صدايى بلند شد و كسى گفت: محمد را كشتم ... محمد را كشتم ... اين درست همان دم بود كه مردى به نام «عمروبن قميئه حارثى» سنگ به سوى پيامبر پرتاب كرد، پيشانى و دندان آن حضرت شكست و لب پايين وى شكافت و خون صورت وى را پوشانيد. (1)
در اين موقع دشمن مىخواست پيامبر صلى الله عليه و آله را به قتل برساند كه مصعببن عمير يكى از پرچمداران ارتش اسلام جلو حملات آنها را گرفت ولى خودش در اين ميان كشته شد و چون او شباهت زيادى به پيامبر داشت دشمن چنين پنداشت كه پيغمبر، در خاك و خون غلطيده است و لذا اين خبر را با صداى بلند به همه لشگرگاه رسانيد.
انتشار اين خبر به همان اندازه كه در روحيه بت پرستان اثر مثبت داشت، در ميان مسلمانان تزلزل عجيبى ايجاد كرد، جمعى كه اكثريت را تشكيل مىدادند به دست و پا افتاده و از ميدان جنگ به سرعت خارج مىشدند، حتى بعضى در اين فكر بودند كه با كشته شدن پيامبر صلى الله عليه و آله از آيين اسلام برگردند و از سران بت پرستان امان بخواهند. اما در مقابل آنها اقليتى فداكار و پايدار همچون على عليه السلام و ابو دجانه و طلحة و بعضى ديگر بودند كه بقيه را به استقامت دعوت مىكردند، از جمله انسبن نضر به ميان آنها آمد و گفت: اى مردم اگر محمد صلى الله عليه و آله كشته شد، خداى محمد صلى الله عليه و آله كشته نشده، برويد و پيكار كنيد و در راه همان هدفى كه پيامبر صلى الله عليه و آله كشته شد، شربت شهادت بنوشيد. پس از ايراد اين سخنان به دشمن حمله نمود تا كشته شد، ولى به زودى روشن گرديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است و اين خبر اشتباه بوده است يا دروغ، آيه فوق در اين مورد نازل شد و دسته اول را سخت نكوهش كرد.
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ....
با استفاده از حوادث جنگ احد، آيه حقيقت ديگرى را به مسلمانان مىآموزد و
1) 1- و در پارهاى از تواريخ آمده است كه اين ضربات بر اثر حمله چند نفر صورت گرفت.
آن اينكه اسلام آيين فرد پرستى نيست و به فرض كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين ميدان شربت شهادت مىنوشيد، وظيفه مسلمانان بدون ترديد ادامه مبارزه بود؛ زيرا با مرگ يا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، اسلام پايان نمىيابد، بلكه آيين حقى است كه تا ابد جاويدان خواهد ماند.
مسأله فرد پرستى يكى از بزرگترين خطراتى است كه مبارزات هدفدار را تهديد مىكند. وابستگى به شخص معين اگر چه پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله باشد مفهومش پايان يافتن كوشش و تلاش براى پيشرفت، به هنگام از دست رفتن آن شخص است و اين وابستگى يكى از نشانههاى بارز عدم رشد اجتماعى است.
مبارزه پيامبر صلى الله عليه و آله با فرد پرستى يكى ديگر از نشانههاى حقانيت و عظمت او است زيرا اگر او به خاطر شخص خويش قيام كرده بود، لازم بود اين فكر را در مردم تقويت كند كه همه چيز به وجود او بستگى دارد و اگر او از ميان برود همه چيز پايان خواهد يافت.
ولى رهبران راستين همانند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله هيچگاه مردم را به چنين افكارى تشويق نمىكنند، بلكه بشدت با آن مبارزه مىكنند و به آنها مىگويند: هدف ما، از خود ما بالاتر است و هرگز با نابودى ما نابود نخواهد شد و لذا قرآن با صراحت در آيه فوق مىگويد:
محمد صلى الله عليه و آله تنها فرستاده خدا است، پيش از او هم فرستادگانى بودند كه از دنيا رفتند.
آيا اگر او بميرد، يا كشته شود بايد شما سير قهقرايى كنيد؟ و به آيين بت پرستى بازگرديد؟
جالب توجه اينكه در آيه براى بيان سير قهقرايى جمله: ... انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ... به كار رفته است؛ زيرا اعقاب جمع عقب (بر وزن خشن) به معنى پاشنه پا است بنابراين، ... انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ... به معنى (عقب گرد مىكنيد) است و آن تصوير روشنى از سير قهقرايى و ارتجاع به معنى واقعى است، منتها از كلمه ارتجاع صريحتر و روشنتر است.
سپس مىفرمايد: آنها كه عقب گرد كنند و به دوران كفر و بت پرستى باز گردند، تنها به خود زيان مىرسانند نه به خداوند؛ زيرا با اين عمل نه تنها چرخهاى سعادت خود را متوقف مىسازند، بلكه آنچه را به دست آوردهاند نيز، به سرعت از دست خواهند داد؛ ... وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً ...
در پايان آيه به اقليتى كه در جنگ احد عليرغم همه مشكلات و انتشار خبر شهادت پيغمبر صلى الله عليه و آله، دست از جهاد برنداشتند اشاره كرده و كوششهاى آنها را مىستايد و آنها را به عنوان شاكران و كسانى كه از نعمتها در راه خدا استفاده كردند معرفى مىكند و
مىگويد: خداوند اين شاكران را پاداش نيك مىدهد؛ ... وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ.
درسى را كه اين آيه در باره مبارزه با فرد پرستى مىدهد، درسى است براى همه مسلمانان در همه قرون و اعصار، آنها بايد از قرآن بياموزند كه مسايل هدفى هرگز نبايد قايم به شخص يا اشخاص باشد بلكه بايد بر محور يك سلسله اصول و تشكيلات ابدى دور بزند كه با تغيير افراد يا فوت آنها حتى اگر پيامبر بزرگ خدا باشد، آن كار تعطيل نشود، اصولا رمز بقاى يك مذهب و يا يك تشكيلات همين است. بنا بر اين برنامهها و تشكيلاتى كه قايم به شخص هستند، تشكيلاتى نا سالم و غير طبيعى محسوب مىشوند كه به زودى متلاشى خواهند شد.
اما متاسفانه غالب تشكيلات جوامع اسلامى هنوز قايم به اشخاص است و به همين دليل بسيار زود از هم مىپاشد. مسلمانان بايد با الهام از آيه فوق، مؤسسات گوناگون خود را آنچنان پىريزى كنند كه از اشخاص لايق كاملا بهرهگيرى شود، اما در عين حال وابسته به شخص آنها نباشد.
وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا ....
همانطور كه گفتيم شايعه بى اساس شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله در احد، عده زيادى از مسلمانان را به وحشت افكند تا آنجا كه از ميدان جنگ فرار كردند و حتى بعضى مىخواستند از اسلام هم برگردند. در آيه فوق مجددا براى تنبيه و بيدارى اين دسته مىفرمايد: مرگ به دست خدا و فرمان او است و براى هر كس اجلى مقرر شده است كه نمىتواند از آن فرار كند، بنا بر اين اگر پيامبر در اين ميدان شربت شهادت مىنوشيد، چيزى جز انجام يافتن يك سنت الهى نبود، با اين حال نبايد مسلمانان از آن وحشت كنند و دست از ادامه مبارزه بردارند.
از سوى ديگر فرار از ميدان جنگ نيز نمىتواند از فرا رسيدن اجل جلوگيرى كند، همان طور كه شركت در ميدان جهاد نيز اجل انسان را جلو نمىاندازد. بنا بر اين فرار از ميدان جهاد براى حفظ جان بيهوده است.
در باره معنى اجل و همچنين اجل حتمى و معلق و فرق ميان آنها مشروحا در ذيل آيه دوم از سوره انعام به خواست خدا بحث خواهيم كرد.
در پايان آيه مىفرمايد: سعى و كوشش انسان هيچگاه ضايع نمىشود، اگر هدف
كسى تنها نتيجههاى مادى و دنيوى باشد و همانند بعضى از رزمندگان احد تنها به خاطر غنيمت تلاش كند، بالاخره بهرهاى از آن به دست مىآورد. اما اگر هدف عالىتر بود، و كوششها در مسير حيات جاويدان و فضايل انسانى به كار افتاد، باز به هدف خود خواهد رسيد؛ ... وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها ....
بنا براين حالا كه رسيدن به دنيا يا آخرت هر دو نيازمند به كوشش است، پس چرا انسان سرمايههاى وجودى خود را در مسير دوم كه يك مسير عالى و پايدار است به كار نيندازد؟ سپس بار ديگر تأكيد مىكند كه پاداش شاكران را بهزودى خواهيم داد؛ ... وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ.
قابل توجه اينكه در آيه سابق، اين جمله به صورت فعل غايب ذكر شده بود و در اينجا به صورت فعل متكلم و اين نهايت تأكيد وعده الهى را به دادن پاداش به آنها بيان مىكند و به تعبير ساده خداوند مىگويد: ضامن پاداش آنها من هستم.
در تفسير مجمع البيان در ذيل آيه، از امام باقر عليه السلام چنين نقل شده كه: على عليه السلام در روز احد شصت و يك زخم برداشت و پيامبر صلى الله عليه و آله ام سليم و ام عطيه را دستور داد كه به معالجه جراحات آن حضرت بپردازند.
چيزى نگذشت كه آنها با نگرانى به خدمت پيغمبر عرضه داشتند وضع بدن على عليه السلام طورى است كه ما هر زخمى را مىبنديم ديگرى گشوده مىشود و زخمهاى تن او آنچنان زياد و خطرناك است كه ما از حيات او نگرانيم. پيغمبر صلى الله عليه و آله و جمعى از مسلمانان به عنوان عيادت به منزل على عليه السلام وارد شدند، در حالى كه بدن او يكپارچه زخم و جراحت بود، پيامبر صلى الله عليه و آله با دست مبارك خود بدن او را مسح مىكرد و مىفرمود: كسى كه در راه خدا اين چنين ببيند، آخرين درجه مسئوليت خود را انجام داده است! و زخمهايى كه پيامبر دست بر آن مىكشيد، بزودى التيام مىيافت. على عليه السلام در اين هنگام گفت:
«الحمد للَّهكه با اين همه، فرار نكردم و پشت به دشمن ننمودم». خداوند از كوششهاى او قدردانى كرد و در دو آيه از قرآن به آن (و به فداكارىهاى افراد نمونه ديگر از مجاهدان احد) اشاره كرده است، در يك مورد مىفرمايد: ... وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ و در مورد ديگر مىفرمايد: ... وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 119.
وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ (146) وَ ما كانَ قَوْلَهُمْ إِلَّا أَنْ قالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فِي أَمْرِنا وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ (147) فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (148) (1)
146- و چه بسيار پيامبرانى كه مردان الهى فراوانى به همراه آنها جنگ كردند، آنها هيچگاه در برابر آنچه در راه خدا به آنها مىرسيد سست نشدند، و نا توان نگرديدند و تن به تسليم ندادند و خداوند استقامت كنندگان را دوست دارد.
147- گفتار آنها فقط اين بود كه پروردگارا گناهان ما را ببخش، و از تندرويهاى ما در كارها صرفنظر كن، قدمهاى ما را ثابت بدار، و ما را بر جمعيت كافران پيروز بگردان!
148- لذا خداوند پاداش اين جهان و پاداش نيك آن جهان را به آنها داد، و خداوند نيكوكاران را دوست مىدارد.
وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ ....
«كَأَيِّن» به معناى چه بسيار است و مىگويند در اصل، مركب از كاف تشبيه و اىَّ استفهاميه است كه به صورت يك كلمه در آمده و معنى دو جزء سابق متروك شده و معنى تازه چه بسيار پيدا كرده است.
«رِبِّيُّونَ» جمع «رِبّى» (بر وزن ملى) است و به كسى گفته مىشود كه ارتباط و پيوند او با خدا محكم و با ايمان، دانشمند، با استقامت و با اخلاص باشد.
به دنبال حوادث احد آيه فوق با يادآورى شجاعت و ايمان و استقامت مجاهدان و
1) 1. آلعمران.
ياران پيامبران گذشته مسلمانان را به شجاعت و فداكارى و پايدارى تشويق مىكند و ضمناً آن دستهاى را كه از ميدان احد فرار كردند سرزنش مىنمايد و مىگويد: پيامبران بسيارى بودند كه خدا پرستان مبارزى در صف ياران آنها قرار داشتند.
سپس رفتار و گفتار آنها را چنين شرح مىدهد: آنان به يارى پيامبران خود برخاستند و از تلفات سنگين و جراحات سخت و مشكلات طاقتفرسايى كه در راه خدا ديدند هرگز سست و ناتوان نشدند، «آنها در مقابل دشمن هيچگاه تضرع و زارى و خضوع و كرنش نكردند و تسليم نشدند»؛ ... وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا ....
بديهى است خداوند هم، چنين افرادى را دوست دارد كه دست از مقاومت بر نمىدارند؛ ... وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ.
آنها به هنگامى كه احيانا بر اثر اشتباهات يا سستىها، يا لغزشهايى گرفتار مشكلاتى در برابر دشمن مىشدند به جاى اينكه ميدان را به او بسپارند و يا تسليم شوند و يا فكر ارتداد و بازگشت به كفر در مغز آنها پيدا شود، روى به درگاه خدا مىآوردند و ضمن تقاضاى عفو و بخشش از گناهان خود از پيشگاه خداوند تقاضاى صبر و استقامت و پايمردى مىكردند و مىگفتند: وَ ما كانَ قَوْلَهُمْ إِلَّا أَنْ قالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فِي أَمْرِنا وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ؛ «بار پروردگارا! گناهان ما را بيامرز و از تندروىهاى ما درگذر، و ما را ثابت قدم بدار و بر كافران پيروز بگردان.»
آنها با اين طرز تفكر و عمل به زودى پاداش خود را از خدا مىگرفتند هم پاداش اين جهان كه فتح و پيروزى بر دشمن بود و هم پاداش جهان ديگر؛ فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ ....
و در پايان آيه آنها را جزو نيكوكاران شمرده و مىفرمايد: ... وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ؛ «خدا نيكوكاران را دوست دارد.»
و به اين ترتيب يك درس زنده از برنامه مجاهدان امتهاى پيشين و سرانجام كار آنها و چگونگى برخورد آنها با مشكلات و پيروزى بر آنها براى تازه مسلمانان بيان مىكند، و آنها را براى ميدانهاى آينده پرورش مىدهد: در آيات فوق علاوه بر آنچه گفته شد نكات ديگرى جلب توجه مىكند:
1- صبر همانطور كه سابقاً هم اشاره كردهايم به معنى استقامت است و لذا در برابر ضعف و تسليم در اين آيه قرار گرفته و ضمناً صابران و نيكوكاران در يك رديف قرار
گرفتهاند؛ زيرا در آخر يك آيه مىفرمايد: ... وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ و در آيه ديگر مىفرمايد: ... وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ اشاره به اينكه نيكوكارى بدون استقامت ممكن نيست؛ زيرا در برابر هر شخص نيكوكار، هزاران مشكل وجود دارد كه اگر فاقد استقامت باشد به زودى كار خود را رها خواهد ساخت.
2- مجاهدان حقيقى به جاى اينكه شكست خود را به ديگران نسبت دهند و يا به عوامل موهوم و مرموز مربوط بدانند، سرچشمه آن را در خودشان جستجو مىكنند و به فكر جبران اشتباهات خويش هستند، حتى آنها كلمه شكست را بر زبان نمىآورند و به جاى آن اسراف و تندروى بىجا ذكر مىكنند، بهعكس ما كه امروز سعى مىكنيم نقاط ضعفى كه سرچشمه ناكامىها و شكستها است نا ديده بگيريم و همه آنها را به عوامل خارجى و بيگانه مربوط بدانيم و در نتيجه به هيچوجه به فكر جبران اشتباهات و بر طرف ساختن نقاط ضعف خود نباشيم.
3- در آيات فوق از پاداش دنيا تعبير به ثواب الدنيا شده اما از پاداش آخرت تعبير به حسن ثواب الاخره شده، اشاره به اينكه: پاداش آخرت با پاداش دنيا فرق بسيار دارد؛ زيرا پاداش دنيا هر چه باشد بالاخره آميخته با فنا و پارهاى نا ملايمات كه طبع زندگى اين دنيا است مىباشد در حالى كه پاداش آخرت سراسر حسن است و از هر نظر خالص و دور از ناراحتىها. (1)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ 149 بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ 150 سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ 151 (2)
149- اى كسانى كه ايمان آوردهايد اگر از كسانى كه كافر شدهاند اطاعت كنيد شما را به عقب باز مىگردانند و سرانجام زيانكار خواهيد شد.
150- (آنها تكيهگاه شما نيستند) بلكه تكيهگاه و سرپرست شما خدا است و او بهترين ياوران است.
151- به زودى در دلهاى كافران به خاطر اينكه بدون دليل چيزهايى را براى خدا شريك قرار دادند، رعب و ترس مىافكنيم و جايگاه آنها آتش است و چه بد جايگاهى است جايگاه ستمكاران.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا ....
اينآياتهمانند آياتگذشته بعداز جنگ احد وبراى تجزيه وتحليلروى حوادث جنگ نازل گرديده است، وضع آيات گذشته و اين آيات نيز گواه بر اين حقيقت است.
چنين به نظر مىرسد كه بعد از پايان جنگ احد، دشمنان اسلام با يك سلسله تبليغات مسموم كننده در لباس نصيحت و دلسوزى، تخم تفرقه در ميان مسلمانان مىپاشيدند و با استفاده از وضع نا مساعد روانى عدهاى از مسلمانان تلاش مىكردند كه آنها را نسبت به اسلام بد بين كنند، شايد يهود و مسيحيان نيز در اين قسمت با منافقان همكارى داشتند، همانطور كه در ميدان احد نيز با دامن زدن به شايعه بى اساس كشته شدن پيغمبر صلى الله عليه و آله براى تضعيف روحيه مسلمانان كوشش مىكردند.
آيه نخست به مسلمانان اخطار مىكند و از پيروى آنها بر حذر مىدارد و مىگويد:
اگر از كفار پيروى كنيد شما را به عقب برمىگردانند و پس از پيمودن راه پر افتخار تكامل معنوى و مادى در پرتو تعليمات اسلام، به نقطه اول كه نقطه كفر و فساد بود سقوط مىدهند و در اين موقع بزرگترين زيانكارى دامنگير شما خواهد شد چه زيانى از اين بالاتر كه انسان اسلام را با كفر و سعادت را با شقاوت و حقيقت را با باطل معاوضه كند.
سپس تأكيد مىكند كه شما بالاترين پشتيبان و بهترين ياور را داريد مىگويد:
بَلِاللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ؛ «خدا پشتيبان و سرپرست شما است و او بهترين ياوران است»، ياورى است كه هرگز مغلوب نمىشود و هيچ قدرتى با قدرت او برابرى ندارد در حاليكه ياوران ديگر ممكن است گرفتار شكست و نابودى شوند؛ سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ ....
در اينجا اشاره به نجات معجزآساى مسلمانان بعد از جنگ احد مىكند و يكى از موارد حمايت و نفرت خود از آنان را بازگو مىنمايد و آنها را نسبت به- آينده دلگرم مىسازد و وعده پيروزى مىدهد؛ زيرا همانطور كه گفتيم، بتپرستان مكه با اينكه در جنگ احد پيروزى چشمگيرى پيدا كرده بودند و لشكر اسلام ظاهرا از هم متلاشى شده بود مىبايست در بازگشت به سوى ميدان و از بين بردن باقيمانده قدرت مسلمين و حتى غارت كردن مدينه و كشتن شخص پيامبر كه از بى اساس بودن شايعه شهادت او آگاه شده بودند كمترين ترديدى به- خود راه ندهند.
اما خداوند ترس و وحشت عجيبى در دلهاى آنها افكند، ترس و وحشت بى دليلى كه خاصيت كفر و بتپرستى و خرافه پرستى بود، سراسر وجود آنان را فرا گرفت بهطورى كه در روايات مىخوانيم: آنها هنگامى كه از احد بازگشتند و به نزديكى مكه رسيدند، درست شكل و قيافه يك لشكر شكستخورده را داشتند.
آيه فوق مىگويد: ما به زودى در دل كفار رعب و وحشت مىافكنيم (يعنى همانطور كه در پايان جنگ احد افكنديم و نمونه آن را با چشم خود ديديد) بنا بر اين به آينده خويش اميدوار باشيد.
جالب اينكه علت ايجاد رعب و ترس را در دلهاى آنها چنين بيان مىكند: بِما أَشْرَكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً ...، به اين جهت كه آنها چيزهايى را بدون دليل شريك خدا قرار داده بودند در حقيقت مردمى كه خرافى هستند و تابع دليل و برهان نمىباشند و كاهى را در نظر خود كوه مىكنند و سنگ و چوبى را معبود و پروردگار خويش مىدانند در برابر حوادث بسيار نا توانند زيرا خيلى زود گرفتار اشتباه محاسبه مىشوند و اگر يك حادثه جزيى در زندگى آنها رخ دهد و مثلا بشنوند مسلمانان مدينه همراه مجروحان ميدان جنگ، بار ديگر به ميدان احد برمىگردند اين موضوع بسيار بزرگ در نظرشان جلوه مىكند و سخت از آن به وحشت مىافتند، همانطور كه در دنياى امروز نيز افراد قدرتمندى را مشاهده مىكنيم كه از كوچكترين حادثه وحشت دارند و از كاه كوهى مىسازند زيرا تكيهگاه محكمى در زندگى براى خود انتخاب نكردهاند.
... وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ؛ «اين افراد به خود و به اجتماع خود ستم كردهاند و بنا بر اين جايگاهى جز آتش نخواهند داشت و چه بد جايگاهى است.»
در روايات متعددى مىخوانيم كه پيغمبر مىفرمود: يكى از امتيازاتى كه خداوند به من داده است اين است كه مرا به وسيله انداختن ترس در دل دشمن پيروزى داده است.
اين موضوع اشاره به يكى از عوامل مهم پيروزى در جنگها مىكند كه مخصوصا امروز بسيار مورد توجه است كه يكى از مهمترين عوامل پيروزى، روحيه سرباز است و آن قدر كه روحيه عالى سربازان در پيروزى تأثير دارد كم و كيف آنها و چگونگى سلاح آنها اثر ندارد، اسلام با تقويت روح ايمان و عشق به جهاد و افتخار به شهادت و اتكاى به خداوند قادر منان، اين روح را در مجاهدان خود به عاليترين وجهى پرورش داد در حالى كه بتپرستان خرافى كه تكيهگاهشان بتهاى بىاراده و بى جان بود و عقيده به معاد و زندگى پس از مرگ نداشتند و خرافات افكار آنها را آلوده كرده بود روحيهاى ضعيف و ناتوان داشتند و يكى از عوامل مؤثر پيروزى مسلمانان بر آنها همين تفاوت روحيه بود (1).
وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِي اْلأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ (152) إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (153) ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 126.
لَنا مِنَ اْلأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قُلْ إِنَّ اْلأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ اْلأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (154) (1)
152- خداوند وعده خود را به شما (در باره پيروزى بر دشمن در احد) راست گفت، در آن هنگام (در آغاز جنگ احد) دشمنان را به فرمان او به قتل مىرسانديد (و اين پيروزى ادامه داشت) تا اينكه سست شديد و (بر سر رها كردن سنگرها) و در كار خود به نزاع پرداختيد، و بعد از آن كه آنچه را دوست مىداشتيد (از غلبه بر دشمن) به شما نشان داد نافرمانى كرديد، بعضى از شما خواهان دنيا بودند و بعضى خواهان آخرت، سپس خداوند شما را از آنها منصرف ساخت (و پيروزى شما به شكست انجاميد) تا شما را آزمايش كند و او شما را بخشيد و خداوند نسبت به مؤمنان فضل و بخشش دارد.
153- (به خاطر بياوريد) هنگامى كه از كوه بالا مىرفتيد و (جمعى در وسط بيابان پراكنده مىشديد و) به عقبماندگان نگاه نمىكرديد، و پيامبر از پشت سر شما را صدا مىزد، سپس اندوهها يكى پس از ديگرى به سوى شما روى آورد، اين بهخاطر آن بود كه ديگر براى از دست رفتن (غنائم جنگى) غمگين نشويد و نه به خاطر مصيبتهايى كه بر شما وارد مىگردد، و خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
154- سپس به دنبال اين غم و اندوه آرامشى بر شما فرستاد، اين آرامش به صورت خواب سبكى بود (كه در شب بعد از حادثه احد) جمعى از شما را فرو گرفت اما جمع ديگرى در فكر جان خويش بودند (و خواب چشمان آنها را فرا نگرفت) آنها گمانهاى نادرستى در باره خدا همچون گمانهاى دوران جاهليت داشتند، و مىگفتند: آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مىشود؟ بگو همه كارها (و پيروزىها) بدست خدا است، آنها در دل خود امورى را پنهان مىدارند كه
1) 1. آلعمران.
براى تو آشكار نمىسازند مىگويند: اگر سهمى از پيروزى داشتيم در اينجا كشته نمىشديم، بگو اگر هم در خانههاى خود بوديد آنهايى كه كشته شدن در سرنوشت آنها بود به بسترشان مىريختند (و آنها را به قتل مىرساندند) و اينها براى اين است كه خداوند آنچه در سينه شما پنهان است بيازمايد و آنچه در دلهاى شما (از ايمان) مىباشد خالص گرداند و خداوند از آنچه در درون سينهها است با خبر است.
در ماجراى جنگ احد گفتيم مسلمانان در آغاز جنگ با اتحاد و شجاعت خاصى جنگيدند، و بزودى پيروز شدند و لشكر دشمن از هم پراكنده شد و موجى از شادى سراسر لشكر اسلام را فرا گرفت، ولى نافرمانى جمعى از تيراندازان كه در كوه عينين به سركردگى عبداللَّهبن جبير مىجنگيدند و رها كردن آن سنگر حساس و مشغول شدن آنها و ديگران به جمعآورى غنائم، سبب شد كه ورق برگردد و شكست سختى به لشكر اسلام وارد گردد.
هنگامى كه مسلمانان با دادن تلفات و خسارات سنگين به مدينه بازگشتند با يكديگر مىگفتند: مگر خداوند به ما وعده فتح و پيروزى نداده بود؟ پس چرا در اين جنگ شكست خورديم؟ آيات فوق به آنها پاسخ مىگويد و علل شكست را توضيح مىدهد.
اكنون به تفسير جزئيات آيات باز مىگرديم: وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ.
در اين جمله، قرآن مىگويد: وعده خدا در باره پيروزى شما كاملا درست بود و به همين دليل در آغاز جنگ پيروز شديد و به فرمان خدا دشمن را پراكنده ساختيد و اين وعده پيروزى تا زمانى كه دست از استقامت و پيروزى فرمان پيغمبر برنداشته بوديد ادامه داشت، شكست از آن زمان شروع شد كه سستى و نافرمانى شما را فرا گرفت يعنى اگر تصور كرديد كه وعده پيروزى بدون قيد و شرط بوده سخت در اشتباه بودهايد، تمام وعدههاى پيروزى مشروط به پيروى از فرمان خدا است.
در باره اينكه خداوند در كجا به مسلمانان وعده پيروزى در اين جنگ داده بود دو احتمال است: نخست اينكه منظور وعدههاى عمومى است كه بطور مكرر از خدا به
مؤمنان در باره پيروزى بر دشمنان داده شده بود، ديگر اينكه پيامبر خدا كه وعده او وعده الهى است صريحا قبل از شروع جنگ احد به مسلمانان وعده پيروزى در اين ميدان داده بود.
... وَ تَنازَعْتُمْ فِي اْلأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ مِنْكُمْ ... از اين جمله كه اشاره به وضع تيراندازان كوه عينين است به خوبى استفاده مىشود تيراندازانى كه در شكاف كوه بودند در باره رها كردن سنگر خود اختلاف كردند و جمع زيادى دست به عصيان و مخالفت زدند (تعبير به عصيتم يعنى نافرمانى كرديد نشان مىدهد كه اكثريت دست به مخالفت زده بودند) و لذا قرآن مىگويد: پس از مشاهده آن پيروزى چشمگير كه مورد علاقه شما بود راه عصيان پيش گرفتيد، و در حقيقت براى بدست آوردن پيروزى كوشش لازم را به خرج داديد، اما براى نگاهداشتن آن استقامت نكرديد و هميشه نگاهدارى پيروزيها از بدست آوردن آن مشكلتر است.
... مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ...، در اين موقع جمعى از شما خواستار دنيا و جمع غنائم بوديد در حاليكه جمعى ديگر همچون خود عبداللَّهبن جبير و چند نفر از تيراندازان ثابت قدم خواستار آخرت و پاداشهاى الهى بودند.
... ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ ... در اينجا ورق برگشت و خداوند پيروزى شما را به شكست تبديل كرد تا شما را بيازمايد و تنبيه كند و پرورش دهد.
... وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سپس خداوند همه اين نافرمانيها و گناهان شما را بخشيد در حالى كه سزاوار مجازات بوديد زيرا خداوند نسبت به مؤمنان از هرگونه نعمتى فروگذار نمىكند.
إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ ... در اين آيه خداوند صحنه پايان احد را به مسلمانان يادآورى مىكند و مىفرمايد بهخاطر بياوريد هنگامى را كه بهر طرف پراكنده مىشديد و فرار مىكرديد و هيچ نگاه به عقب سر نمىكرديد كه ساير برادران شما در چه حالند در حالى كه پيامبر از پشت سر فرياد مىزد:
«إِليّ عباد اللَّه إِليّ عِباد اللَّه، أنا رسول اللَّه»؛ (1)«بندگان خدا به سوى من بازگرديد به سوى من
1) 1. بحارالأنوار، ج 20، ص 30.
بازگرديد من رسول خدايم»، ولى هيچ يك از شما به سخنان او توجه نداشتيد.
... فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ ... در اين هنگام غم و اندوه يكى پس از ديگرى به سوى شما رو آورد، اندوه بهخاطر شكست، بهخاطر از دست دادن جمعى از افسران و سربازان شجاع، بهخاطر مجروحان و بهخاطر شايعه شهادت پيامبر و واقعيت جراحات او، اينها همه نتيجه آن مخالفتها بود.
... لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ ... هجوم سيل غم و اندوه به سوى شما براى اين بود كه ديگر بهخاطر از دست رفتن غنائم جنگى غمگين نشويد و از جراحاتى كه در ميدان جنگ در راه پيروزى به شما مىرسد نگران نباشيد.
... وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ خدا از اعمال شما آگاه بود و به خوبى وضع اطاعت كنندگان و مجاهدان واقعى و همچنين فراريان را مىداند، بنا بر اين هيچ يك از شما نبايد خود را فريب دهد و چيزى بر خلاف آنچه در ميدان احد واقع شده ادعا كند اگر براستى جزو دسته اول هستيد خدا را شكر گوييد و در غير اين صورت از گناهان خود توبه كنيد.
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً ... شب بعد از جنگ احد شب دردناك و پر اضطرابى بود مسلمانان پيشبينى مىكردند كه سربازان فاتح قريش بار ديگر به مدينه بازگردند و آخرين مقاومت مسلمانان را در هم بشكنند و شايد جسته گريخته خبر تصميم بتپرستان به بازگشت، نيز به آنها رسيده بود و مسلما اگر بازمىگشتند خطرناكترين مرحله جنگ رخ مىداد.
در اين ميان مجاهدان راستين و توبه كنندگانى كه از فرار احد پشيمان شده بودند و به لطف پروردگار اعتماد داشتند و به وعدههاى پيغمبر نسبت به آينده دلگرم و مطمئن بودند در ميان اين اضطراب و وحشت عمومى خواب آسوده و آرام بخشى داشتند در حالى كه لباس جنگ در تن آنها بود و سلاح در كنار آنها، اما منافقان و افراد ضعيف الايمان و ترسو در ميان انبوهى از افكار ناراحت كننده تمام شب را بيدار ماندند و بدون اينكه بخواهند، براى مؤمنان حقيقى پاسدارى كردند، آيه فوق ماجراى آن شب را تشريح مىكند و مىگويد: سپس بعد از آنهمه غم و اندوه روز احد، آرامش را بر شما
نازل كرد.
اين آرامش همان خواب سبكى بود كه جمعى از شما را فرا گرفت، اما جمع ديگرى بودند كه تنها به فكر جان خود بودند و به چيزى جز نجات خويش نمىانديشيدند و به همين جهت آرامش را بكلى از دست داده بودند.
اين يكى از آثار مهم ايمان است كه مؤمن حتى در زندگى اين جهان آرامش لذت بخشى دارد كه افراد بىايمان يا منافق و يا ضعيف الايمان هيچگاه طعم آن را نمىچشند.
سپس قرآن مجيد به تشريح گفتگوها و افكار منافقان و افراد سست ايمان كه در آن شب بيدار ماندند پرداخته مىگويد: ... يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ ...؛ آنها در باره خدا گمانهاى نادرست همانند گمانهاى دوران جاهليت و قبل از اسلام داشتند و در افكار خود احتمال دروغ بودن وعدههاى پيامبر را مىدادند و به يكديگر و يا به خويشتن مىگفتند: ... هَلْ لَنا مِنَ اْلأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ ...؛ «آيا ممكن است با اين وضع دلخراشى كه مىبينيم پيروزى نصيب ما بشود؟» يعنى بسيار بعيد و يا غير ممكن است، قرآن در جواب آنها مىگويد: ... قُلْ إِنَّ اْلأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ ...؛ «بگو آرى پيروزى بدست خدا است و اگر او بخواهد و شما را شايسته ببيند نصيب شما خواهد كرد.»
«آنها حاضر نبودند همه آنچه را در دل داشتند اظهار كنند؛ زيرا مىترسيدند در صف كافران قرار گيرند»؛ ... يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ ....
گويا آنها چنين مىپنداشتند كه شكست احد نشانه نادرست بودن آيين اسلام است و لذا مىگفتند: ... لَوْ كانَ لَنا مِنَ اْلأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا ...؛ «اگر ما بر حق بوديم و سهمى از پيروزى داشتيم در اينجا اينهمه كشته نمىداديم.»
خداوند در پاسخ آنها به دو مطلب اشاره مىكند: نخست اينكه: تصور نكنيد كسى با فرار از ميدان جنگ و از حوادث سختى كه بايد به استقبال آن بشتابد مىتواند از مرگ فرار كند، آنها كه اجلشان رسيده حتى اگر در خانههاى خود بمانند به بستر آنها مىتازند و آنها را در بستر خواهند كشت؛ ... قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ ....
اصولا ملتى كه بر اثر سستى اكثريتش محكوم به شكست است بالاخره طعم مرگ را خواهد چشيد چه بهتر كه آن را در ميدان جهاد و در زير ضربات شمشير دشمن در حال
مبارزه افتخار آميز ببيند نه اينكه در خانهاش بر سر او بريزند و او را با ذلت در ميان بستر از بين ببرند.
ديگر اينكه بايد اين حوادث پيش بيايد و هر كس آنچه در دل دارد آشكار كند و صفوف مشخص گردد، و به علاوه افراد تدريجا پرورش يابند و نيات آنها خالص و ايمان آنها محكم و قلوب آنها پاك شود؛ ... وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ ....
در پايان آيه مىگويد: ... وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ؛ «خداوند اسرار درون سينهها را مىداند» و به همين دليل تنها به اعمال مردم نگاه نمىكند بلكه مىخواهد قلوب آنها را نيز بيازمايد و از هرگونه آلودگى به شرك و نفاق و شك و ترديد پاك سازد. (1)
إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ (155) (2)
155- آنها كه در روز روبرو شدن دو جمعيت با يكديگر (روز جنگ احد) فرار كردند شيطان آنها را بر اثر پارهاى از گناهانى كه قبلا مرتكب شده بودند به لغزش انداخت و خداوند آنها را بخشيد، خداوند آمرزنده و حليم است.
إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ ....
اين آيه كه باز ناظر به حوادث جنگ احد است حقيقت ديگرى را براى مسلمانان بازگو مىكند و آن اينكه: لغزشهايى كه بر اثر وسوسههاى شيطانى به انسان دست مىدهد و او را به گناهانى مىكشاند، نتيجه زمينههاى نامناسب روحى است كه بر اثر گناهان پيشين در انسان فراهم شده و راه را براى گناهان ديگر هموار ساخته است و گرنه وسوسههاى شيطانى در دلهاى پاك كه آثار گناهان سابق در آن نيست اثرى در آن نمىگذارد و لذا مىفرمايد: آنهايى كه در ميدان احد فرار كردند، شيطان آنان را به سبب
پارهاى از اعمالشان به لغزش انداخت، اما خدا آنها را بخشيد، خداوند آمرزنده و حليم است و به اين ترتيب به آنها مىآموزد كه براى كسب پيروزى در آينده بايد بكوشند نخست خود را تربيت كنند و دل را از گناه بشويند.
ممكن است منظور از گناهى كه سابقاً مرتكب شدهاند همان گناه دنياپرستى و جمعآورى غنائم و مخالفت فرمان پيامبر در بحبوحه جنگ بوده باشد و يا گناهان ديگرى كه قبل از حادثه احد مرتكب شده بودند و نيروى ايمان را در آنها تضعيف كرده بود.
مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در ذيل اين آيه، از ابو القاسم بلخى نقل مىكند كه در روز احد همه مهاجرين و انصار جز 13 نفر (كه با پيامبر 14 نفر مىشدند) فرار كردند از اين 13 نفر 8 نفر از انصار و 5 نفر از مهاجرين بودند كه در شخص اين افراد اختلاف شده به جز على عليه السلام و طلحه كه همه بالاتفاق گفتهاند آنها فرار نكردند (1).
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ إِذا ضَرَبُوا فِي اْلأَرْضِ أَوْ كانُوا غُزًّى لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (156) وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (157) وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ (158) (2)
156- اى كسانيكه ايمان آوردهايد شما همانند كافران نباشيد كه هنگامى كه برادرانشان به مسافرتى مىروند، يا در جنگ شركت مىكنند (و از دنيا مىروند و يا كشته مىشوند) مىگويند اگر آنها نزد ما بودند نمىمردند و كشته
نمىشدند (شما اينگونه سخنان نگوييد) تا خدا اين حسرت را بر دل آنها بگذارد و خداوند زنده ميكند و مىميراند (و حيات و مرگ بدست او است) و خدا به آنچه انجام ميدهيد بينا است.
157- (تازه) اگر در راه خدا كشته شويد يا بميريد (زيان نكردهايد زيرا) آمرزش و رحمت خدا از تمام آنچه آنها (در طول عمر خود) جمعآورى ميكنند بهتر است.
158- و اگر بميريد و يا كشته شويد به سوى خدا بازمىگرديد (بنا بر اين فانى نمىشويد كه از فنا وحشت داشته باشيد).
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا ....
حادثه احد از دو نظر براى مسلمانان فوق العاده اهميت داشت: نخست اينكه آئينه تمامنمايى بود كه مىتوانست چهره واقعى مسلمانان آن زمان را منعكس سازد، و آنها را وادار به اصلاح وضع خود و بر طرف ساختن نقاط ضعف بنمايد و به همين جهت قرآن فوق العاده روى آن تكيه كرده، و در آيات بسيارى كه در گذشته خوانديم و در آينده نيز خواهيم خواند از آن استفاده تربيتى مىكند.
از سوى ديگر اين حادثه زمينه را براى سمپاشى دشمنان و منافقان آماده ساخت و به همين دليل آيات زيادى براى خنثى كردن اين سمپاشىها نازل گرديد كه آيات فوق از آنها است.
اين آيات به منظور در هم كوبيدن فعاليتهاى تخريبى منافقان و هشدار به- مسلمانان، نخست به افراد با ايمان خطاب كرده و مىگويد: شما همانند كافران نباشيد كه هنگامى كه برادرانشان به مسافرتى مىروند و يا در صف مجاهدان قرار مىگيرند و كشته مىشوند مىگويند: افسوس اگر نزد ما بودند نمىمردند و كشته نمىشدند.
گرچه آنها اين سخنان را در لباس دلسوزى ايراد مىكنند اما نظرى جز مسموم ساختن روحيه شما ندارند و نبايد شما تحت تأثير اين سخنان مسموم قرار گيريد و چنين جملههايى بر زبان آريد.
اگر شما مؤمنان تحت تأثير سخنان گمراه كننده آنان قرار گيريد و همان حرفها را تكرار كنيد طبعا روحيه شما ضعيف گشته و از رفتن به ميدان جهاد و سفر در راه خدا
خوددارى خواهيد كرد و آنها به هدف خود نائل مىشوند، ولى شما اين كار را نكنيد و با روحيه قوى به ميدان جهاد برويد تا اين حسرت بر دل منافقان براى هميشه بماند؛ لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ ....
سپس قرآن به سمپاشى آنها سه پاسخ منطقى مىدهد:
1- مرگ و حيات در هر حال بدست خدا است و مسافرت و يا حضور در ميدان جنگ نمىتواند مسير قطعى آن را تغيير دهد و خدا از همه اعمال بندگان با خبر است؛ ... وَ اللَّهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.
2- تازه اگر در راه خدا بميريد يا كشته شويد و به گمان منافقان مرگى زودرس دامن شما را بگيرد چيزى از دست ندادهايد زيرا آمرزش و رحمت پروردگار از تمام اموالى كه شما يا منافقان با ادامه حيات براى خود جمعآورى مىكنيد بالاتر است؛ ... وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ.
اصولا نبايد اين دو را با هم مقايسه كرد ولى در برابر افكار پستى كه چند روز زندگى و ثروتاندوزى را بر افتخار جهاد و شهادت مقدم مىداشتند راهى جز اين نبود كه بگويد: آنچه را شما از طريق شهادت يا مردن در راه خدا بدست مىآوريد بهتر است از آنچه كافران از راه زندگى نكبتبار و آميخته با شهوات و دنياپرستى خويش جمعآورى مىكنند.
3- از همه گذشته مرگ به معنى فنا و نابودى نيست كه اين قدر از آن وحشت داريد بلكه دريچهاى است به سوى زندگانى ديگرى در سطحى بسيار وسيعتر و آميخته با ابديت وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ؛ «اگر بميريد و يا كشته شويد به سوى خدا بازمىگرديد.»
قابل توجه اينكه در آيات فوق مردن در مسافرت در رديف شهادت در راه خدا ذكر شده است زيرا منظور از آن مسافرتهايى بوده كه در راه خدا و براى خدا انجام مىدادند، مانند سفر به سوى ميدان جنگ و يا سفرهاى تبليغى و مانند آن و چون مسافرت در آن زمان آميخته با مشكلات و خطرات و بيماريهاى فراوان بوده لذا مرگ و مير در آن گاهى كمتر از مرگ و مير در ميدان جنگ نبود.
و اما اينكه بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه منظور از مسافرت در اينجا
مسافرتهاى تجارتى است بسيار از معنى آيه دور است؛ زيرا كافران هرگز از چنين چيزى تاسف نمىخوردند بلكه اين خود راه جمعآورى اموال بود، بعلاوه اين موضوع تأثيرى در تضعيف روحيه مسلمانان بعد از جنگ احد نداشت و نيز عدم هماهنگى مسلمانان با كفار در اين مورد حسرتى براى آنها ايجاد نمىكرد، بنا بر اين ظاهرا منظور، مردن در اثناء سفر به سوى ميدان جهاد و يا ساير برنامههاى اسلامى بوده است (1).
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي اْلأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ (159) إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (160) (2)
159- از پرتو رحمت الهى در برابر آنها نرم (و مهربان) شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند بنا بر اين آنها را عفو كن و براى آنها طلب آمرزش نما و در كارها با آنها مشورت كن اما هنگامى كه تصميم گرفتى (قاطع باش و) بر خدا توكل كن زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد.
160- اگر خداوند شما را يارى كند هيچ كس بر شما پيروز نخواهد شد و اگر دست از يارى شما بردارد كيست كه بعد از او شما را يارى كند و مؤمنان تنها بر خداوند بايد توكل كنند.
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ.
گرچه در اين آيه يك سلسله دستورهاى كلى به پيامبر صلى الله عليه و آله داده شده و از نظر محتوى، مشتمل بر برنامههاى كلى و اصولى است ولى از نظر نزول در باره حادثه احد است زيرا بعد از مراجعت مسلمانان از احد كسانى كه از جنگ فرار كرده بودند،
اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله را گرفته و ضمن اظهار ندامت تقاضاى عفو و بخشش كردند.
خداوند در اين آيه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور عفو عمومى آنها را صادر كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله با آغوش باز، خطاكاران توبهكار را پذيرفت.
در آيه فوق، نخست اشاره به يكى از مزاياى فوق العاده اخلاقى پيامبر صلى الله عليه و آله شده و مىفرمايد: در پرتو رحمت و لطف پروردگار، تو با مردم مهربان شدى در حالى كه اگر خشن و تندخو و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند.
«فظّ» در لغت به معنى كسى است كه سخنانش تند و خشن است، و ... فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ ... به كسى مىگويند كه سنگدل مىباشد و عملا انعطاف و محبتى نشان نمىدهد بنا بر اين، اين دو كلمه گرچه هر دو بمعنى خشونت است اما يكى غالبا در مورد خشونت در سخن و ديگرى در مورد خشونت در عمل به كار مىرود و به اين ترتيب خداوند اشاره به نرمش كامل پيامبر صلى الله عليه و آله و انعطاف او در برابر افراد نادان و گنهكار مىكند.
سپس دستور مىدهد كه از تقصير آنان بگذر، و آنها را مشمول عفو خود گردان و براى آنها طلب آمرزش كن يعنى نسبت به بىوفايىهايى كه با تو كردند و مصائبى كه در اين جنگ براى تو فراهم نمودند از حق خود درگذر و من براى آنها نزد تو شفاعت مىكنم، و در مورد مخالفتهايى كه نسبت به فرمان من كردند، تو شفيع آنها باش و آمرزش آنها را از من بطلب؛ ... فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ ....
به عبارت ديگر آنچه مربوط به حق تو است عفو كن و آنچه مربوط به حق من است من مىبخشم پيامبر صلى الله عليه و آله به فرمان خدا عمل كرد و آنها را بطور عموم مشمول عفو خود ساخت.
روشن است كه اينجا يكى از موارد روشن عفو و نرمش و انعطاف بود و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله غير از اين مىكرد زمينه براى پراكندگى مردم كاملا فراهم بود،
مردمى كه گرفتار آن شكست فاحش شده بودند و آنهمه كشته و مجروح داده بودند (اگر چه عامل اصلى همه اينها خودشان محسوب مىشدند) چنين مردمى نياز شديد به محبت و دلجويى و مرهم گذاشتن بر جراحات قلبى و جسمى داشتند، تا به سرعت همه اين جراحات، التيام پذيرد و آماده براى حوادث آينده شوند.
در اين آيه اشاره به يكى از صفات مهم كه در هر رهبرى لازم است شده و آن،
مسأله گذشت و نرمش و انعطاف در برابر كسانى است كه تخلفى از آنها سرزده و بعدا پشيمان شدهاند، بديهى است شخصى كه در مقام رهبرى قرار گرفته اگر خشن و تندخو و غير قابل انعطاف و فاقد روح گذشت باشد بزودى در برنامههاى خود مواجه با شكست خواهد شد و مردم از دور او پراكنده مىشوند و از وظيفه رهبرى بازمىماند و بههمين دليل على عليه السلام در يكى از كلمات قصار خود مىفرمايد: «آلَةُ الرِّيَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ»؛ «وسيله رهبرى گشادگى سينه است.»
... وَ شاوِرْهُمْ فِي اْلأَمْرِ ...
بعد از فرمان عفو عمومى، براى زنده كردن شخصيت آنها و تجديد حيات فكرى و روحى آنان دستور مىدهد كه در كارها با مسلمانان مشورت كن و راى و نظر آنها را بخواه.
اين دستور بهخاطر آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله- همانطور كه اشاره كرديم- قبل از آغاز جنگ احد در چگونگى مواجهه با دشمن، با ياران خود مشورت كرد و نظر اكثريت بر اين شد كه اردوگاه، دامنه احد باشد و ديديم كه اين نظر، محصول رضايت بخشى نداشت.
در اينجا اين فكر به نظر بسيارى مىرسيد كه در آينده پيامبر صلى الله عليه و آله نبايد با كسى مشورت كند.
قرآن به اين طرز تفكر پاسخ مىگويد و دستور مىدهد كه باز هم با آنها مشورت كن، هر چند نتيجه مشورت در پارهاى از موارد سودمند نباشد زيرا از نظر كلى كه بررسى كنيم منافع آن روى همرفته به مراتب بيش از زيانهاى آن است و اثرى كه در آن براى پرورش فرد و اجتماع و بالا بردن شخصيت آنها وجود دارد از همه اينها بالاتر است.
اكنون ببينيم پيامبر صلى الله عليه و آله در چه موضوعاتى با مردم مشورت مىكرد.
گرچه كلمه «الأمر» در ... شاوِرْهُمْ فِي اْلأَمْرِ ... مفهوم وسيعى دارد و همه كارها را شامل مىشود ولى مسلم است كه پيامبر صلى الله عليه و آله هرگز در احكام الهى با مردم مشورت
نمىكرد بلكه در آنها صرفا تابع وحى بود.
بنا بر اين، مورد مشورت تنها طرز اجراى دستورات و نحوه پياده كردن احكام الهى بود و به عبارت ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله در قانونگذارى، هيچوقت مشورت نمىكرد و تنها در طرز اجراى قانون نظر مسلمانان را مىخواست و لذا گاهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهادى را طرح مىكرد مسلمانان نخست سؤال مىكردند كه آيا اين يك حكم الهى است؟ و يك قانون است كه قابل اظهار نظر نباشد و يا مربوط به چگونگى تطبيق قوانين مىباشد اگر از قبيل دوم بود اظهار نظر مىكردند و اگر از قبيل اول بود تسليم مىشدند.
چنانكه در جنگ بدر لشكر اسلام طبق فرمان پيغمبر صلى الله عليه و آله مىخواستند در نقطهاى اردو بزنند، يكى از ياران بنام حباببن منذر عرض كرد اى رسولخدا صلى الله عليه و آله اين محلى را كه براى لشگرگاه انتخاب كردهايد طبق فرمان خدا است كه تغيير آن جايز نباشد؟ و يا صلاحديد خود شما مىباشد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: فرمان خاصى در آن نيست، عرض كرد: اينجا به اين دلايل جاى مناسبى براى اردوگاه نيست دستور دهيد لشكر از اين محل حركت كند و در نزديكى آب براى خود محلى انتخاب نمايد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نظر او را پسنديد و مطابق رأى او عمل كرد.
موضوع مشاوره در اسلام از اهميت خاصى برخوردار است، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله با اين كه قطع نظر از وحى آسمانى آنچنان فكر نيرومندى داشت كه نيازى به مشاوره نداشت براى اينكه از يكسو مسلمانان را به اهميت مشورت متوجه سازد تا آن را جزو برنامههاى اساسى زندگى خود قرار دهند، و از سوى ديگر، نيروى فكر و انديشه را در افراد پرورش دهد، در امور عمومى مسلمانان كه جنبه اجراى قوانين الهى داشت (نه قانونگزارى) جلسه مشاوره تشكيل مىداد و مخصوصا براى رأى افراد صاحب نظر ارزش خاصى قائل بود، تا آنجا كه گاهى از رأى خود براى احترام آنها صرفنظر مىنمود، چنانكه نمونه آنرا در جنگ احد مشاهده كرديم و مىتوان گفت: يكى از عوامل موفقيت پيامبر صلى الله عليه و آله در پيشبرد اهداف اسلامى همين موضوع بود.
اصولا مردمى كه كارهاى مهم خود را با مشورت و صلاحانديشى يكديگر انجام مىدهند و صاحبنظران آنها به مشورت مىنشينند، كمتر گرفتار لغزش مىشوند.
وبر عكس افرادى كه گرفتار استبداد راى هستند و خود را بى نياز از افكار ديگران مىدانند- هر چند از نظر فكرى فوق العاده باشند- غالبا گرفتار اشتباهات خطرناك و دردناكى مىشوند.
از اين گذشته استبداد راى، شخصيت را در توده مردم مىكشد و افكار را متوقف مىسازد و استعدادهاى آماده را نابود مىكند و به اين ترتيب بزرگترين سرمايههاى انسانى يك ملت از دست مىرود.
بعلاوه كسى كه در انجام كارهاى خود با ديگران مشورت مىكند، اگر مواجه با پيروزى شود كمتر مورد حسد واقع مىگردد؛ زيرا ديگران پيروزى وى را از خودشان مىدانند و معمولا انسان نسبت به كارى كه خودش انجام داده حسد نمىورزد و اگر احيانا مواجه با شكست گردد زبان اعتراض و ملامت و شماتت مردم بر او بسته است؛ زيرا كسى به نتيجه كار خودش اعتراض نمىكند، نه تنها اعتراض نخواهد كرد بلكه دلسوزى و غمخوارى نيز مىكند.
يكى ديگر از فوائد مشورت اين است كه انسان ارزش شخصيت افراد و ميزان دوستى و دشمنى آنها را با خود درك خواهد كرد و اين شناسايى، راه را براى پيروزى او هموار مىكند و شايد مشورتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله با آن قدرت فكرى و فوقالعادهاى كه در حضرتش وجود داشت، بهخاطر مجموع اين جهات بوده است.
در اخبار اسلامى تأكيد زيادى روى مشاوره شده است: در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «ما شَقى عَبدٌ قَطّ بِمَشورة وَ لا سَعِدَ بِاْستغناء رَأىٍ»؛ «هيچكس هرگز با مشورت بدبخت و با استبداد رأى، خوشبخت نشده است.»
در سخنان على عليه السلام مىخوانيم: «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَكَ وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَكَهَا فِي عُقُولِهَا»؛ كسى كه استبداد به راى داشته باشد هلاك مىشود و كسى كه با افراد بزرگ مشورت كند در عقل آنها شريك شده است.»
و نيز از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «إذا كان أمراؤكم خياركم و أغنياؤكم سمحاءكم و أمركم شورى بينكم فظهر الأرض خير لكم من بطنها و إذا كان أمراؤكم شراركم و أغنياؤكم
بخلاءكم و أموركم إلى نسائكم فبطن الأرض خير لكم من ظهرها»؛ (1)«هنگامى كه زمامداران شما، نيكان شما باشند و توانگران شما سخاوتمندان و كارهايتان به مشورت انجام گيرد، در اين موقع روى زمين از زير زمين براى شما بهتر است (يعنى شايسته حيات و زندگى هستيد) ولى اگر زمامدارانتان، بدان، و ثروتمندان، افراد بخيل باشند و در كارها مشورت نكنيد در اين صورت، زير زمين از روى آن براى شما بهتر است.»
مسلم است كه هر كس نمىتواند طرف مشورت قرار گيرد؛ زيرا گاه آنها نقاط ضعفى دارند كه مشورت با آنها مايه بدبختى و عقب افتادگى است چنانكه على عليه السلام مىفرمايد: با سه طايفه مشورت نكن:
1- «وَ لا تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلًا يَعْدِلُ بِكَ عَنِ الْفَضْلِ وَ يَعِدُكَ الْفَقْرَ»؛ «با افراد بخيل مشورت نكن زيرا ترا از بخشش و كمك به ديگران بازمىدارند و از فقر مىترسانند.»
2- «وَ لا جَبَاناً يُضْعِفُكَ عَنِ الْأُمُورِ»؛ «همچنين با افراد ترسو مشورت نكن زيرا آنها ترا از انجام كارهاى مهم بازمىدارند.»
3- «وَ لا حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَكَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ»؛ (2)«و نيز با افراد حريص مشورت نكن كه آنها براى جمع آورى ثروت و يا كسب و مقام، ستمگرى را در نظر تو جلوه مىدهند.»
همانطور كه در اسلام دستور مؤكد در باره مشورت كردن داده شده به افرادى كه مورد مشورت قرار مىگيرند نيز تأكيد شده كه از: هيچگونه خيرخواهى فروگذار نكنند و خيانت در مشورت يكى از گناهان بزرگ محسوب مىشود، حتى اين حكم در باره غير مسلمانان نيز ثابت است؛ يعنى اگر انسان، پيشنهاد مشورت را از غير مسلمانى بپذيرد، حق ندارد در مشورت، نسبت به او خيانت كند و غير از آنچه تشخيص مىدهد به او اظهار نمايد.
در رساله حقوق كه از امام سجاد علىبن الحسين عليهما السلام نقل شده مىفرمايد: «وَ حَقُّ الْمُسْتَشِيرِ إِنْ عَلِمْتَ أَنَّ لَهُ رَأْياً حَسَناً أَشَرْتَ عَلَيْهِ وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ لَهُ أَرْشَدْتَهُ إِلَى مَنْ يَعْلَمُ وَ حَقُّ الْمُشِيرِ عَلَيْكَ أَنْ لا تَتَّهِمَهُ فِيمَا لا يُوَافِقُكَ مِنْ رَأْيِهِ»؛ «حق كسى كه از تو مشورت مىخواهد اين است كه اگر عقيده و نظرى دارى در اختيار او بگذارى و اگر در باره آن كار، چيزى نمىدانى، او را به كسى راهنمايى كنى كه مىداند و اما حق كسى كه مشاور تو است اين است كه در آنچه با تو موافق نيست او را متهم نسازى.»
جمعى از مفسران و دانشمندان اهل تسنن هنگامى كه به آيه فوق رسيدهاند اشاره به شوراى شش نفرى عمر، براى انتخاب خليفه سوم كرده و ضمن بيانات مشروحى آنرا منطبق بر آيه فوق و روايات مشورت دانستهاند.
گرچه تشريح كامل اين بحث در عهده كتب عقائد است ولى در اينجا لازم است بطور فشرده به چند نكته اشاره شود:
اولا: انتخاب امام و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله تنها بايد از طرف پروردگار باشد زيرا او همانند پيامبر صلى الله عليه و آله بايد واجد صفاتى همچون عصمت و مانند آن باشد كه تشخيص آن تنها به دست خدا است، و به عبارت ديگر همانطور كه نمىتوان پيامبر را با مشورت تعيين كرد، انتخاب امام هم با مشورت ممكن نيست.
ثانيا: شوراى شش نفرى مزبور، هرگز منطبق بر موازين مشورت نبود؛ زيرا اگر منظور، مشورت با عموم مسلمانان بوده اختصاص به شش نفر چه معنى دارد؟! و اگر هدف، مشورت با متفكران امت بوده، متفكران امت منحصر به اين شش نفر نبودند و افراد پر مايهاى همچون سلمان كه مشاور شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله بود و ابوذر و مقداد و ابن عباس و مانند آنها از دايره اين مشورت بيرون بودند، بنا بر اين، منحصر ساختن مشاوران به آن شش نفر به يك دستهبندى سياسى شبيهتر است از يك هيئت مشورتى و اگر منظور انتخاب افراد صاحب نفوذ براى مشورت بوده تا رأى آنها مورد قبول ديگران واقع شود، باز درست نبوده است زيرا شخصيتهايى مانند سعدبن عباده كه رئيس مطلق طايفه انصار بود و ابو ذر غفارى كه شخصيت بزرگ طايفه بنى غفار بود و مانند آنها از اين
مشورت بر كنار شده بودند.
ثالثا: مىدانيم براى اين مشورت شرايط سخت و سنگينى قرار داده شده بود و مخالفان تهديد به مرگ شده بودند در حالى كه در برنامههاى مشورتى اسلام چنين چيزى وجود ندارد.
فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ....
همان اندازه كه به هنگام مشورت بايد، نرمش و انعطاف بخرج داد، در موقع اتخاذ تصميم نهايى بايد قاطعبود، بنابراين پس ازبرگزارى مشاوره و روشن شدن نتيجه مشورت، بايد هرگونه ترديد و دودلى و آرا پراكنده را كنار زد و با قاطعيت تصميم گرفت و اين همان چيزىاستكه درآيه فوق از آن تعبير به عزم شده است وآن تصميم قاطع مىباشد.
قابل توجه اينكه در جمله بالا مسأله مشاوره بصورت جمع ذكر شده (و شاورهم) ولى تصميم نهايى تنها بعهده پيامبر صلى الله عليه و آله و بصورت مفرد ذكر شده (عزمت).
اين اختلاف تعبير، اشاره بهيك نكته مهم مىكند و آن اينكه: بررسى و
مطالعه جوانب مختلف مسائل اجتماعى، بايد بصورت دستجمعى انجام گيرد، اما هنگامى كه طرحى تصويب شد بايد براى اجراى آن، اراده واحدى بهكار افتد.
در غير اين صورت هرج و مرج پديد خواهد آمد؛ زيرا اگر اجراى يك برنامه بوسيله رهبران متعدد، بدون الهام گرفتن از يك سرپرست صورت گيرد، قطعا مواجه با اختلاف و شكست خواهد شد و بههمين جهت در دنياى امروز نيز مشورت را بصورت دستجمعى انجام مىدهند، اما اجراى آن را بدست دولتهايى مىسپارند كه تشكيلات آنها زير نظر يك نفر اداره مىشود.
موضوع مهم ديگر اينكه جمله فوق، مىگويد: بهنگام تصميم نهايى بايد توكل بر خدا داشته باشيد يعنى در عين فراهم نمودن اسباب و وسائل عادى، استمداد از قدرت بى پايان پروردگار را فراموش مكن.
البته معناى توكل اين نيست كه انسان از وسائل و اسباب پيروزى كه خداوند در جهان ماده در اختيار او گذاشته است، صرفنظر كند چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله
نقل شده است كه هنگامى كه يك نفر عرب، پاى شتر خود را نبسته بود و آن را بدون محافظ رها ساخته بود و اين كار را نشانه توكل بر خدا مىدانست به او فرمود: اعقلها و توكل يعنى پايش را ببند و سپس توكل كن.
بلكه منظور اين است كه انسان در چهار ديوار عالم ماده، و محدوده قدرت و توانايى خود محاصره نگردد و چشم خود را به حمايت و لطف پروردگار بدوزد، اين توجه مخصوص، آرامش و اطمينان و نيروى فوق العاده روحى و معنوى به انسان مىبخشد كه در مواجهه با مشكلات اثر عظيمى خواهد داشت. (1)
در پايان آيه بعد دستور مىدهد كه افراد با ايمان بايد تنها بر خدا تكيه كنند زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد؛ ... إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ.
و ضمناً از اين آيه استفاده مىشود كه توكل بايد حتما بعد از مشورت و استفاده از همه امكاناتى كه انسان در اختيار دارد قرار گيرد.
إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ ....
در اين آيه كه مكمل آيه گذشته است، نكته توكل بر خداوند بيان شده است و آن اينكه: قدرت او بالاترين قدرتهاست، بحمايت هر كس اقدام كند هيچ- كس نمىتواند بر او پيروز گردد.
همانطور كه اگر حمايت خود را از كسى برگيرد هيچ كس قادر بحمايت او نيست، كسى كه اين چنين همه پيروزيها از او سرچشمه ميگيرد، بايد باو تكيه كرد، و از او كمك خواست.
اين آيه افراد با ايمان را ترغيب مىكند، كه علاوه بر تهيه همهگونه وسائل ظاهرى باز بقدرت شكستناپذير خدا تكيه كنند.
و در حقيقت روى سخن در آيه پيش، به پيامبر اكرم بود. و به او دستور مىداد. و اما در اين آيه روى سخن با همه مؤمنان است.
1) 1. شرح بيشتر درباره مسأله توكل و چگونگى ارتباط آن با موضوع استفاده از وسائل جهان طبيعت در ذيل آيه 3 سوره طلاق بيان شده است.
و به آنها مىگويد: همانند پيامبر، بايد بر ذات پاك خدا تكيه كنند، و لذا در پايان آيه مىخوانيم: ... وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ؛ «مؤمنان تنها بر ذات خداوند، بايد توكل كنند.»
نا گفته پيداست، كه حمايت خداوند، يا ترك حمايت او نسبت بمؤمنان بىحساب نيست، و روى شايستگىها و لياقتها صورت مىگيرد.
آنها كه فرمان خدا را زير پا بگذارند، و از فراهم ساختن نيروهاى مادى و معنوى غفلت كنند هرگز مشمول يارى او نخواهند بود، و بر عكس آنها كه با صفوف فشرده و نيات خالص و عزمهاى راسخ و تهيه همهگونه وسائل لازم، به مبارزه با دشمن برمىخيزند دست حمايت پروردگار پشت سر آنها خواهد بود. (1)
وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (161) (2)
161- (شما گمان كرديد ممكن است پيامبر به شما خيانت كند در حاليكه) ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند و هر كس خيانت كند در روز رستاخيز آنچه را در آن خيانت كرده با خود (به صحنه محشر) مىآورد سپس به هر كس آنچه تحصيل كرده داده مىشود و (به همين دليل) به آنها ستم نخواهد شد (زيرا محصول اعمال خود را خواهند ديد).
وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ ....
با توجه به اين كه آيه فوق به دنبال آيات احد نازل شده و با توجه به روايتى كه جمعى از مفسران صدر اول نقل كردهاند، اين آيه به عذرتراشىهاى بىاساس بعضى از جنگجويان احد پاسخ مىگويد، توضيح اينكه: هنگامى كه بعضى از تيراندازان احد مىخواستند سنگر حساس خود را براى جمعآورى غنيمت تخليه كنند، امير آنان دستور
داد، از جاى خود حركت نكنيد، رسول خدا شما را از غنيمت محروم نخواهد كرد.
ولى آن دنياپرستان براى پنهان ساختن چهره واقعى خود گفتند، ما مىترسيم پيغمبر در تقسيم غنائم ما را از نظر دور دارد و لذا بايد براى خود دست و پا كنيم، اين را گفتند و سنگرها را تخليه كرده و به جمعآورى غنائم پرداختند و آن حوادث دردناك پيش آمد.
قرآن در پاسخ آنها مىگويد: آيا شما چنين پنداشتيد كه پيغمبر صلى الله عليه و آله بهشما خيانت خواهد كرد؟ در حالى كه هيچ پيغمبرى ممكن نيست خيانت كند؛ وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ ....
خداوند در اين آيه ساحت مقدس پيامبران را بهطور كلى از خيانت منزه داشته و مىگويد اساسا چنين چيزى شايسته مقام نبوت نيست؛ يعنى خيانت با نبوت سازگار نمىباشد، اگر پيامبرى خائن باشد ديگر نمىتوان در اداى رسالت الهى و تبليغ احكام به او اطمينان كرد.
نا گفته پيداست، كه آيه هرگونه خيانت را، اعم از خيانت در تقسيم غنائم و يا حفظ امانت مردم، و يا در گرفتن وحى و رسانيدن آن به بندگان خدا، از پيامبران نفى مىكند.
عجيب است از كسى كه پيامبر را امين وحى خدا مىداند، چگونه احتمال مىدهد كه مثلا پيامبر خداى نكرده در غنايم جنگى حكم ناروايى دهد، و او را از حق خود محروم سازد؟
البته روشن است خيانت براى هيچكس مجاز نيست خواه پيامبر باشد يا غير پيامبر، ولى از آنجا كه گفتگوى عذرتراشان جنگ احد در باره پيامبر صلى الله عليه و آله بود آيه نيز نخست سخن از پيامبران مىگويد و سپس اضافه مىنمايد: ... وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ ...؛ «هر كس خيانت كند، روز رستاخيز آنچه را در آن خيانت كرده، به عنوان مدرك جنايت بر دوش خويش حمل مىكند و يا همراه خود به صحنه محشر مىآورد و به اين ترتيب در برابر همگان رسوا مىشود.»
بعضى از مفسّران گفتهاند: منظور از حمل كردن بر دوش، يا همراه خود آوردن اين نيست كه عين چيزى را كه در آن خيانت كرده بر دوش كشد، بلكه منظور، حمل مسئوليت آنها است ولى با توجه به مسأله تجسم اعمال آدمى در قيامت، هيچ لزومى براى اين تفسير نيست، بلكه همانطور كه ظاهر آيه فوق گواهى مىدهد، عين چيزهايى
كه در آن خيانت شده بهعنوان سند جنايت بر دوش خيانتكنندگان و يا بهمراه آنها خواهد بود.
سپس به هر كس آنچه انجام داده و به دست آورده، داده مىشود يعنى مردم اعمال خود را عينا در آنجا خواهند يافت و بههمين دليل، ظلم و ستمى در باره هيچكس نمىشود»؛ ... ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ چرا كه به هر كس آن مىرسد كه خود تحصيل كرده است، چه خوب باشد يا بد.
آيه فوق و احاديثى كه در نكوهش خيانت از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شده بود اثر عجيبى در تربيت مسلمانان گذاشت و آنچنان پرورش يافتند كه غالبا كمترين خيانت، مخصوصا در غنائم جنگى و اموال عمومى از آنها سر نمىزد و چنان بود كه غنائم گرانبها و در عين حال كم حجم را، كه خيانت در آن چندان مشكل نبود كاملا دست نخورده به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و يا زمامدارانى كه بعد از آنحضرت روى كار آمدند مىآوردند، بهطورى كه مايه اعجاب هر بينندهاى بود، اينها همان عرب وحشى و غارتگر زمان جاهليت بودند كه در پرتو تعليمات اسلام به اين درجه از تربيت انسانى رسيده بودند.
گويا صحنه قيامت را در برابر چشم خود مىديدند در حالى كه مردم خيانتگر، اموالى را كه در آن خيانت كردهاند در برابر چشم همگان بر دوش مىكشند و همين ايمان به آنها هشدار مىداد كه از فكر خيانت نيز، صرفنظر كنند.
طبرى در تاريخ خود نقل مىكند، هنگامى كه مسلمانان وارد مدائن شدند و به جمعآورى غنائم پرداختند يكى از مسلمانان، غنيمت بسيار گرانقيمتى نزد مسئول جمع غنائم آورد آنها از مشاهده آن تعجب كردند و گفتند: ما هرگز چيزى اين چنين گرانبها نديديم، سپس از وى پرسيدند آيا چيزى از آن برگرفتهاى؟ گفت: بهخدا قسم اگر بهخاطر اللَّه نبود هرگز آن را نزد شما نمىآوردم، آنها فهميدند كه اين مرد، شخصيت معنوى خاصى دارد و از او خواستند كه خود را معرفى كند، او در پاسخ گفت: نه بهخدا سوگند هرگز خود را معرفى نمىكنم كه مرا ستايش كنيد و براى ديگرى نمىگويم كه مرا تمجيد كند ولى خدا را شكر مىكنم و به پاداش او راضى هستم. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 154.
أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (162) هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (163) (1)
162- آيا كسى كه از رضايت خدا پيروى كرده، همانند كسى است كه به سوى خشم و غضب خدا بازگشته و جايگاه او جهنم و پايان كار او بسيار بد است؟!
163- هر يك از آنها براى خود درجه و مقامى در پيشگاه خدا دارند و خداوند به آنچه انجام مىدهند بينا است.
أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ ....
در آيات گذشته در جوانب مختلف جنگ احد و نتايج آن بحث شد، اكنون نوبت منافقان و مؤمنان سست ايمانى است كه به پيروى از آنها در ميدان جنگ حضور نيافتند زيرا در روايات مىخوانيم، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان حركت بهسوى احد را صادر كرد، جمعى از منافقان به بهانه اينكه يقين به وقوع جنگ ندارند از حضور در ميدان، خوددارى كردند و بعضى از مسلمانان ضعيفالايمان نيز به آنها ملحق شدند، آيه فوق سرنوشت آنها را تشريح مىكند و مىگويد: آيا كسانى كه فرمان خدا را اطاعت كردند و از خشنودى او پيروى نمودند، همانند كسانى هستند كه بهسوى خشم خدا بازگشتند و جايگاه آنها جهنم و بازگشت و پايان كار آنها، زشت و ناراحت كننده است؟
سپس مىفرمايد: هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ ...؛ «هر يك از آنها براى خود درجه و موقعيتى در پيشگاه خدا دارند» اشاره به اين است كه نه تنها منافقان تنپرور و مجاهدان با هم فرق دارند، بلكه هر يك از كسانى كه در اين دو صف قرار دارند به تفاوت درجه فداكارى و جانبازى و يا نفاق و دشمنى با حق در پيشگاه خدا درجه خاصى خواهند داشت كه از صفر شروع مىشود و تا ما فوق آنچه تصور شود ادامه مىيابد.
جالب توجه اينكه: در روايتى از امام علىبن موسىالرضا عليهما السلام نقل شده كه فرمود: هر درجهاى به اندازه فاصله ميان آسمان و زمين است و در حديث ديگرى وارد شده كه
1) 1. آلعمران.
بهشتيان، كسانى را كه در درجات عليين (بالا) قرار دارند آنچنان مىبينند كه ستارهاى در آسمان ديده مىشود منتها بايد توجه داشت كه درجه معمولا به پلههايى گفته مىشود كه انسان به وسيله آنها به نقطه مرتفعى صعود مىكند و اما پلههايى كه از آن براى پائين رفتن به نقطه گودى استفاده مىشود دَرْك (بر وزن مرگ) مىگويند و لذا در باره پيامبران.
در سوره بقره، آيه 253 مىخوانيم: ... وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ ....
و در باره منافقان، در سوره نساء آيه 145 مىخوانيم: ... إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ اْلأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ ....
ولى در آيه مورد بحث، چون سخن از هر دو طايفه در ميان بوده، جانب طايفه مؤمنان، گرفته شده و تعبير به درجه شده است (اين طرز بيان را در اصطلاح ادبى تغليب مىگويند).
و در پايان آيه مىفرمايد: ... وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ؛ «خداوند نسبت به اعمال همه آنها بينا است» و به خوبى مىداند هر كسى طبق نيت و ايمان و عمل خود شايسته كدامين درجه است.
در قرآن مجيد بسيارى از حقايق مربوط به معارف دينى و اخلاقى و اجتماعى در قالب سؤال طرح مىگردد و طرفين مسأله در اختيار شنونده گذارده مىشود تا او با فكر خود يكى را انتخاب كند، و اين روش كه بايد آنرا روش غير مستقيم ناميد، اثر فوقالعادهاى در تأثير برنامههاى تربيتى دارد زيرا انسان، معمولا به افكار و برداشتهاى خود از مسائل مختلف بيش از هر چيز اهميت مىدهد، هنگامى كه مسأله بصورت يك مطلب قطعى و جزمى طرح شود، گاهى در مقابل آن، مقاومت به خرج مىدهد و همچون يك فكر بيگانه به آن مىنگرد، ولى هنگامى كه بصورت سؤال طرح شود و پاسخ را از درون وجدان و قلب خود بشنود آنرا فكر و تشخيص خود مىداند و بهعنوان يك فكر و طرح آشنا به آن مىنگرد و لذا در مقابل آن مقاومت به خرج نمىدهد، اين طرز تعليم مخصوصا در برابر افراد لجوج و همچنين در برابر كودكان مؤثر است (1).
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 156.
أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها قُلْتُمْ أَنَّى هذا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (165) (1)
165- آيا هنگامى كه مصيبتى به شما (در ميدان جنگ احد) رسيد در حالىكه دو برابر آن را (بر دشمن در ميدان جنگ بدر) وارد ساخته بوديد گفتيد اين مصيبت از كجا است؟ بگو از ناحيه خود شما است (كه در ميدان جنگ احد با دستور پيامبر مخالفت كرديد) خداوند بر هر چيزى قادر است (و چنانچه روش خود را اصلاح كنيد در آينده به شما پيروزى مىدهد).
اين آيه بررسى ديگرى روى حادثه احد است، توضيح اينكه: جمعى از مسلمانان از نتائج دردناك جنگ، غمگين و نگران بودند و اين مطلب را مكرر بر زبان مىآوردند خداوند در آيه فوق سه نكته را به آنها گوشزد مىكند:
1- شما نبايد از نتيجه يك جنگ نگران باشيد بلكه همه برخوردهاى خود را با دشمن روى هم محاسبه كنيد، اگر به شما در اين ميدان، مصيبتى رسيد در ميدان ديگر (ميدان جنگ بدر) دو برابر آن را به دشمن وارد ساختيد؛ زيرا آنها در احد هفتاد نفر از شما را شهيد كردند، در حالى كه هيچ اسير نگرفتند ولى شما در بدر هفتاد نفر از آنها را بهقتل رسانيديد و هفتاد نفر را اسير كرديد.
أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها ... در حقيقت، جمله ... قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها ...؛ يعنى دو برابر آن بر دشمن ضربه زديد در حكم جوابى است كه بر سؤال، مقدم شده است.
2- شما مىگوييد: اين مصيبت از كجا دامنگيرتان شد؛ ... قُلْتُمْ أَنَّى هذا ... ولى اى پيامبر به آنها بگو اين مصيبت از وجود خود شما سرچشمه گرفته و عوامل شكست را بايد در خودتان جستجو كنيد؛ ... قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ ....
شما بوديد كه با مخالفت فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله سنگر حساس كوه عينين را رها ساختيد و شما بوديد كه جنگ را به پايان نرسانيده و سرنوشت آن را يك سره نكرده به جمعآورى
1) 1. آلعمران.
غنائم پرداختيد و نيز شما بوديد كه به هنگام حمله مجدد دشمن ميدان را رها ساخته و از جنگ فرار كرديد، همين گناهان و سستىهاى شما بود كه باعث آن شكست و آن همه كشته گرديد.
3- شما نبايد از آينده نگران باشيد زيرا خداوند بر همه چيز قادر و توانا است و اگر نقاط ضعف خود را جبران كنيد، مشمول حمايت او خواهيد شد؛ ... إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ .... (1)
وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ (166) وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ (167) (2)
166- و آنچه (در روز احد) در روزى كه دو دسته (مؤمنان و كافران) با هم نبرد كردند به شما رسيد به فرمان خدا (و بر طبق قانون عليت) بود و براى اين بود كه مؤمنان شناخته شوند.
167- و نيز براى اين بود كه كسانى كه راه نفاق پيش گرفتند شناخته شوند آنها كه بهايشان گفته شد بياييد و در راه خدا نبرد كنيد يا (لا اقل) از حريم خود دفاع نماييد گفتند: اگر ما مىدانستيم جنگى واقع خواهد شد از شما پيروى مىكرديم (اما مىدانيم جنگى نمىشود) آنها آن روز به كفر نزديكتر از ايمان بودند با دهان خود چيزى مىگويند كه در دل آنها نيست و خداوند به آنچه كتمان مىكنند دانا است.
آيه فوق، اين نكته را تذكر مىدهد كه هر مصيبتى (مانند مصيبت احد) كه پيش مىآيد علاوه بر اينكه بدون علت نيست وسيله آزمايشى است براى جدا شدن صفوف مجاهدان راستين از منافقان و يا افراد سست ايمان، لذا در قسمت اول آيه مىفرمايد: وَ ما
أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ ...؛ آنچه در روز احد آن روز كه جمعيت مسلمانان با بتپرستان بهم درآويختند، بر شما وارد شد به فرمان خدا بود و طبق خواست و اراده او صورت گرفت؛ زيرا هر حادثهاى طبق قانون عمومى آفرينش علت و سبب مخصوصى دارد و اساسا عالم روى يك سلسله علل و اسباب پىريزى شده است و اين يك اصل ثابت و هميشگى است، و روى اين اصل، هر لشگرى كه در ميدان جنگ سستى كند و بهمال و ثروت و غنيمت دل ببندد و دستور فرمانده دلسوز خود را فراموش نمايد محكوم به شكست خواهد بود، بنا بر اين منظور از اذناللَّه (فرمان خدا) همان اراده و مشيت او است كه بهصورت قانون عليت در عالم هستى منعكس شده است.
و در قسمت دوم آيه مىفرمايد: وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا ...؛ «يكى ديگر از آثار اين جنگ، اين بود كه صفوف مؤمنان و منافقان از هم مشخص شود و افراد با ايمان، از سست ايمان شناخته گردند.»
بطور كلى در حادثه احد، سه گروه مشخص در ميان مسلمانان، پيدا شدند: گروه اول افراد معدودى بودند كه تا آخرين لحظات، پايدارى نمودند و در برابر انبوه دشمنان، تا آخرين نفس ايستادگى بخرج دادند، بعضى شربت شهادت نوشيدند و بعضى جراحات سنگين برداشتند.
گروه ديگر تزلزل و اضطراب در دلهاى آنها پديد آمد و نتوانستند تا آخرين لحظه، استقامت كنند و راه فرار را پيش گرفتند.
گروه سوم، گروه منافقان بودند كه در اثناء راه، به بهانههايى كه اشاره خواهد شد از شركت در جنگ، خوددارى كرده و به مدينه بازگشتند، كه آنها عبداللَّهبن ابى سلول و سيصد نفر از يارانش بودند.
اگر حادثه سخت احد نبود هيچگاه صفوف به اين روشنى مشخص نمىشد و افراد هر كدام با صفات ويژه خود در صف معينى قرار نمىگرفتند و هر كس ممكن بود هنگام ادعا، خود را بهترين فرد با ايمان بداند.
در حقيقت در آيه، اشاره به دو چيز شده: نخست علت فاعلى شكست احد و ديگر علت غايى و نتيجه نهايى آن.
تذكر اين نكته نيز لازم است كه در آيه فوق مىفرمايد: وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا ...؛ «تا
كسانى كه نفاق ورزيدند شناخته شوند.» و نمىفرمايد «ليعلم المنافقين»؛ «تا منافقان شناخته شوند» و به عبارت ديگر، نفاق بهصورت فعل ذكر شده نه بهصورت وصف، اين تعبير گويا بدان جهت است كه نفاق، هنوز در همه آنان بهصورت صفت ثابتى در نيامده بود و لذا در تاريخ اسلام مىخوانيم كه بعضى از آنان، بعدها موفق به توبه شدند و به صف مؤمنان پيوستند.
سپس قرآن گفتگويى كه ميان بعضى از مسلمانان و منافقين قبل از جنگ رد و بدل شد به اين صورت بيان مىكند: ... وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا ...؛ بعضى از مسلمانان (كه طبق نقل ابن عباس عبداللَّهبن عمربن حزام بوده است) هنگامى كه ديد عبد اللَّهبن ابىسلول با يارانش خود را از لشگر اسلام كنار كشيده و تصميم بازگشت به مدينه دارند گفت: بياييد يا بهخاطر خدا و در راه او پيكار كنيد و يا لا اقل در برابر خطرى كه وطن و خويشان شما را تهديد مىكند دفاع نماييد.
ولى آنها به يك بهانه واهى دست زدند و گفتند: ... لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ ...؛ «ما اگر ميدانستيم جنگ مىشود بىگمان از شما پيروى مىكرديم»، ما فكر مىكنيم اين غائله بدون جنگ و خونريزى پايان پذيرد.
و بنا به تفسير ديگر منافقان گفتند: اگر ما اين را، جنگ مىدانستيم با شما همكارى مىكرديم، ولى بهنظر ما اين جنگ نيست بلكه يك نوع انتحار و خودكشى است زيرا با عدم توازنى كه ميان لشگر اسلام و كفار ديده مىشود، جنگ كردن با آنها عاقلانه نيست.
بخصوص اينكه لشكرگاه اسلام در نقطه نا مناسبى قرار گرفته است.
بهر ترتيب اينها بهانهاى بيش نبود، هم وقوع جنگ حتمى بود و هم مسلمانان در آغاز پيروز شدند و اگر شكستى دامنگيرشان شد، بر اثر اشتباهات و خلافكارىهاى خودشان بود، خداوند مىگويد: اينها دروغ مىگفتند: ... هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ ...؛ «آنها در آن روز به كفر نزديكتر از ايمان بودند.» ضمناً از اين جمله استفاده مىشود كه كفر و ايمان داراى درجاتى است كه به عقيده و طرز عمل انسان بستگى دارد.
يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ ...؛ «آنها به زبان چيزى مىگويند كه در دل ندارند» و نيت آنها با آنچه مىگفتند كاملا مغايرت داشت آنها به خاطر لجاجت روى پيشنهاد خود، دائر بهجنگ كردن در خود مدينه، و يا ترس از ضربات دشمن و يا
بىعلاقگى به اسلام از شركت در ميدان، خوددارى كردند ... وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ ...؛ «ولى خداوند به آنچه منافقان كتمان مىكنند كاملا آگاه است.» هم در اين جهان پرده از چهره آنان برداشته و قيافه آنها را به مسلمانان نشان مىدهد و هم در آخرت به حساب آنها رسيدگى خواهد كرد (1).
الَّذِينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (168) (2)
168- (منافقان) آنها هستند كه به برادران خود گفتند- در حاليكه از حمايت آنها دست كشيده بودند- اگر آنها از ما پيروى مىكردند كشته نمىشدند، بگو (مگر شما مىتوانيد مرگ افراد را پيشبينى كنيد) پس مرگ را از خودتان دور سازيد اگر راست مىگوييد.
منافقان علاوه بر اينكه خودشان از جنگ احد كنارهگيرى كردند و سعى در تضعيف روحيه ديگران نيز نمودند، به هنگام بازگشت مجاهدان زبان به سرزنش آنها گشودند و گفتند: اگر آنها از فرمان ما پيروى كرده بودند كشته نمىدادند.
قرآن در آيه فوق، به گفتار بى اساس آنها پاسخ مىدهد و مىگويد: الَّذِينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا ...؛ «آنها كه از جنگ كنارهگيرى كردند و به برادران خود گفتند اگر از ما اطاعت كرده بودند هيچگاه كشته نمىشدند به آنها بگو اگر قادر به پيشبينى حوادث آينده هستيد مرگ را از خودتان دور سازيد اگر راست مىگوييد.»
يعنى در حقيقت شما با اين ادعا، خود را عالم به غيب و با خبر از حوادث آينده مىدانيد كسى كه چنين است بايد علل و عوامل مرگ خود را بتواند پيشبينى كرده و خنثى سازد آيا شما چنين قدرتى داريد؟! وانگهى اگر شما در ميدان جهاد و در راه سربلندى و افتخار كشته نشويد آيا عمر جاويدان خواهيد داشت؟ آيا مىتوانيد مرگ را
براى هميشه از خود دور سازيد؟ بنا بر اين شما كه نمىتوانيد قانون مسلم مرگ را از ميان ببريد پس چرا در ميان بستر با ذلت بميريد؟ چرا با افتخار در ميدان جهاد در برابر دشمن شربت شهادت ننوشيد؟
در آيه فوق، نكته ديگرى وجود دارد كه بايد به آن توجه كرد: و آن اينكه از مؤمنان تعبير به برادر شده در حالى كه هرگز مؤمنان برادر منافقان نيستند، اين يك نوع سرزنش به آنها است كه شما مؤمنان را برادر خود ميدانستيد چرا در اين لحظات حساس، دست از حمايت آنها برداشتيد و لذا بلا فاصله بعد از تعبير اخوانهم جمله قعدوا يعنى از جنگ بازنشستند ذكر شده آيا انسان ادعاى برادرى ميكند و بلا فاصله از حمايت برادر خود باز مىنشيند؟! (1).
الَّذِينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (168) وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (169) فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (170) يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ (171) (2)
169- (اى پيامبر) هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شدهاند مردگانند، بلكه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
170- آنها بهخاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به آنها بخشيده است خوشحالند و بهخاطر كسانى كه (مجاهدانى كه) بعد از آنها به آنان ملحق
نشدند (نيز) خوشوقتند (زيرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان مىبينند و مىدانند) كه نه ترسى بر آنها است و نه غمى خواهند داشت.
171- و (نيز) از نعمت خدا و فضل او (نسبت به خودشان خوشحال و مسرور مىشوند و (مىبينند كه) خداوند پاداش مؤمنان را ضايع نمىكند (نه پاداش شهيدان و نه پاداش مجاهدانى كه شهيد نشدند).
بعضى از مفسران معتقدند كه آيات فوق در باره شهداى احد نازل شده و بعضى ديگر در باره شهداى بدر مىدانند، ولى حق اين است كه پيوند اين آيات با آيات گذشته نشان مىدهد، بعد از حادثه احد نازل شده است.
اما مضمون و محتواى آيات تعميم دارد و همه شهدا حتى شهداى بدر را كه چهارده نفر بودند شامل مىشود و لذا در حديثى از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمود: آيات در باره شهداى احد و بدر هر دو نازل شده است.
ابن مسعود از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل ميكند كه خداوند به ارواح شهيدان احد خطاب كرد و از آنها پرسيد: چه آرزويى داريد؟ آنها گفتند: پروردگارا! ما بالاتر از اين چه آرزويى مىتوانيم داشته باشيم كه غرق نعمتهاى جاويدان توايم و در سايه عرش تو مسكن داريم؟ تنها تقاضاى ما اين است كه بار ديگر بهجهان برگرديم و مجددا در راه تو شهيد شويم، خداوند فرمود: فرمان تخلفناپذير من اين است كه كسى دو باره به دنيا بازنگردد، عرض كردند: حالا كه چنين است تقاضاى ما اين است كه سلام ما را به پيامبر صلى الله عليه و آله برسانى و به بازماندگانمان، حال ما را بگويى و از وضع ما به آنها بشارت دهى كه هيچگونه نگران نباشند در اين هنگام آيات فوق نازل شد.
بهر حال چنين بهنظر مىرسد كه جمعى از افراد سست ايمان بعد از حادثه احد مىنشستند و بر دوستان و بستگان خود كه در احد شهيد شده بودند، تاسف مىخوردند كه چرا آنها مردند و نابود شدند؟ مخصوصا هنگامى كه به نعمتى مىرسيدند و جاى آنها را خالى مىديدند بيشتر ناراحت مىشدند، با خود مىگفتند ما اين چنين در ناز و نعمتيم اما برادران و فرزندان ما در قبرها خوابيدهاند و دستشان از همه جا كوتاه است.
اينگونه افكار و اينگونه سخنان علاوه بر اين كه نادرست بود و با واقعيت تطبيق نمىكرد، در تضعيف روحيه بازماندگان بى اثر نبود.
آيات فوق، خط بطلان بر اينگونه افكار كشيده و مقام، شامخ و بلند شهيدان را ياد كرده است و مىگويد: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً .... در اينجا روى سخن فقط به پيامبر صلى الله عليه و آله است تا ديگران حساب خود را بكنند
مىگويد: اى پيامبر! هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شدند مردهاند ... بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ؛ بلكه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان متنعمند.
منظور از حيات و زندگى در اينجا همان حيات و زندگى برزخى است كه ارواح در عالم پس از مرگ دارند، نه زندگى جسمانى و مادى، گرچه زندگى برزخى، اختصاصى به شهيدان ندارد، بسيارى ديگر از مردم نيز داراى حيات برزخى هستند ولى از آنجا كه حيات شهيدان يك حيات فوق العاده عالى و آميخته با انواع نعمتهاى معنوى است- و بعلاوه موضوع سخن، در آيه آنها هستند- تنها نام از آنها برده شده است.
آنها بهقدرى غرق مواهب حيات معنوى هستند كه گويا زندگى ساير برزخيان در مقابل آنها چيزى نيست.
سپس به گوشهاى از مزايا و بركات فراوان زندگى برزخى شهيدان اشاره كرده و مىفرمايد: ... فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ...؛ «آنها بهخاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به آنها بخشيده است خوشحالند.»
يكى از دلائل ديگر خوشحالى آنها بهخاطر برادران مجاهد آنها است كه در ميدان جنگ شربت شهادت ننوشيدهاند و به آنها ملحق نشدهاند زيرا مقامات و پاداشهاى آنها را در آن جهان به خوبى مىبينند و از اين رو مستبشر و شاد مىشوند، همانطور كه قرآن مىگويد: ... وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ ....
و به دنبال آن مىفرمايد: ... أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛ يعنى شهيدان احساس مىكنند كه برادران مجاهد آنها، پس از مرگ، هيچگونه اندوهى نسبت به آنچه در دنيا گذاردهاند ندارند و نه هيچگونه ترسى از روز رستاخيز، و حوادث وحشتناك آن.
اين جمله، تفسير ديگرى هم ممكن است داشته باشد و آن اينكه شهيدان علاوه بر اين كه با مشاهده مقامات برادران مجاهدى كه به آنها ملحق نشدهاند خوشحال مىشوند، خودشان هم هيچگونه ترسى از آينده و غمى از گذشته ندارند.
يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ ....
اين آيه در حقيقت تأكيد و توضيح بيشترى در باره بشارتهايى است كه شهيدان بعد از كشته شدن دريافت مىكنند آنها از دو جهت خوشحال و مسرور مىشوند: نخست از اين جهت كه نعمتهاى خداوند را دريافت مىدارند، نه تنها نعمتهاى او بلكه فضل او كه همان افزايش و تكرار نعمت است نيز شامل حال آنها مىشود.
ديگر اين كه «آنها مىبينند كه خدا پاداش مؤمنان را ضايع نمىكند، نه پاداش شهيدان و نه پاداش مجاهدان راستينى كه شربت شهادت ننوشيدند»؛ ... وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ در حقيقت آنچه را قبلا شنيده بودند در آنجا آشكار مىبينند.
از جمله آيات قرآن كه با صراحت، دلالت بر بقاى روح دارد آيات فوق است كه در باره حيات شهيدان بعد از مرگ مىباشد و اينكه بعضى احتمال دادهاند كه مراد از حيات، معنى مجازى آن است و منظور باقى ماندن آثار زحمات و نام و نشان آنها است، بسيار از معنى آيه دور است و با هيچ يك از جملههاى آيات فوق، اعم از روزى گرفتن شهيدان و سرور آنها از جهات مختلف، سازگار نمىباشد بعلاوه آيات فوق، دليل روشنى بر مسأله برزخ و نعمتهاى برزخى است كه شرح آن در ذيل آيه شريفه و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون (سوره مؤمنون آيه 23) آمده است. (1)
وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (123) إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ (124) بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ (125) وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 171.
عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (126) لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتَهُمْ فَيَنْقَلِبُوا خائِبِينَ (127) (1)
123- خداوند شما را در بدر يارى كرد (و بر دشمنان خطرناك پيروز شديد) در حالى كه شما (نسبت به آنها) ناتوان بوديد پس از خدا بپرهيزيد (و در برابر دشمن مخالفت فرمان پيامبر نكنيد) تا شكر نعمت او را به جا آورده باشيد.
124- در آن هنگام كه تو، به مؤمنان مىگفتى آيا كافى نيست پروردگارتان شما را به سه هزار نفر از فرشتگان كه (از آسمان) فرود آيند يارى كند؟!
125- آرى (امروز هم) اگر استقامت و تقوا پيشه كنيد- و دشمن به همين زودى به سراغ شما بيايد- خداوند شما را به پنج هزار نفر از فرشتگان كه نشانههاى مخصوصى دارند، مدد خواهد داد.
126- ولى اينها (همه) فقط براى بشارت و اطمينان خاطر شماست و گر نه پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است.
127- (اين وعده را كه خدا به شما داده) براى اين است كه قسمتى از پيكر لشكر كافران را قطع كند، يا آنها را با زور ذلت باز گرداند، تا مايوس و نا اميد (به وطن خود) بازگردند.
پس از پايان جنگ احد، لشكر پيروز مشركان به سرعت به سوى مكه بازگشت. ولى در اثناى راه اين فكر براى آنها پيدا شد كه چرا پيروزى خود را ناقص گذاردند؟ چه بهتر كه به مدينه بازگردند و شهر را غارت كنند، و مسلمانان را در هم بكوبند، و اگر محمد صلى الله عليه و آله هم زنده باشد به قتل برسانند و براى هميشه فكر آنها از ناحيه اسلام و مسلمين راحت شود؟ به همين جهت، فرمان بازگشت صادر شد و در حقيقت اين خطرناكترين مرحله جنگ احد بود؛ زيرا مسلمانان به قدر كافى كشته و زخمى داده بودند و طبعا هيچگونه آمادگى در آن حال براى تجديد جنگ در آنها نبود و به عكس دشمن با روحيه نيرومندى مىتوانست اين بار جنگ را از سر گيرد و نتيجه نهايى آن را پيشبينى كند.
اين خبر به زودى به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و اگر شهامت فوق العاده و ابتكار بىنظير او كه از وحى آسمانى مايه مىگرفت، نبود شايد تاريخ اسلام در همانجا پايان مىيافت.
1) 1. آلعمران.
آيات فوق در باره اين مرحله حساس نازل شده است و به تقويت روحيه مسلمانان پرداخته و به دنبال آن يك فرمان عمومى از ناحيه پيامبر صلى الله عليه و آله براى حركت به سوى مشركان داده شد و حتى مجروحان جنگ (و در ميان آنها على عليه السلام را كه بيش از شصت زخم بر تن داشت) آماده پيكار با دشمن شدند و از مدينه حركت كردند.
اين خبر به گوش سران قريش رسيد و از اين روحيه عجيب مسلمانان سخت به وحشت افتادند! آنها فكر مىكردند شايد جمعيت تازه نفسى از مدينه به مسلمانان پيوستهاند و ممكن است برخورد جديد نتيجه نهايى جنگ را به زيان آنها تغيير دهد، لذا فكر كردند براى حفظ پيروزى خود بهتر اين است كه به مكه بازگردند.
همين كار انجام شد و به سرعت راه مكه را پيش گرفتند.
... نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ (1)وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ ....
گفتيم اينآيات در حقيقت براى تقويت روحيه شكستخورده مسلمانان، نازل شد و نخست در آن اشاره به پيروزى چشمگير مسلمانان در ميدان بدر شده تا با يادآورى آن خاطره، به آينده خويش دلگرم شوند و لذا مىفرمايد: خداوند شما را در بدر پيروزى داد، در حالى كه نسبت به دشمن ضعيف و از نظر عده و تجهيزات قابل مقايسه با آنها نبوديد (عدد شما 313 نفر با تجهيزات كم و مشركان بيش از هزار نفر و با تجهيزات فراوان بودند).
حال كه چنين است، از خدا بپرهيزيد و از تكرار مخالفت فرمان پيشواى خود؛ يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اجتناب كنيد تا شكر نعمتهاى گوناگون او را به جاى آورده باشيد. ... فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.
إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ ... سپس خاطره يارى مسلمانان را در ميدان بدر به وسيله فرشتگان يادآورى كرده و مىگويد:
فراموش نكنيد كه در آن روز پيغمبر صلى الله عليه و آله به شما گفت آيا كافى نيست كه سه هزار نفر از فرشتگان به يارى شما بشتابند؟
1) 1- بدر در اصل نام مردى بود كه در سرزمين مدينه چاه آبى داشت، به همين جهت آن سرزمين به نام بدر ناميده شد و از نظر لغت به معناى پر و كامل است.
بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ (1)هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ.
آرى امروز هم اگر استقامت به خرج دهيد و به استقبال سپاه قريش بشتابيد. و تقوى را پيشه كنيد و مانند روز گذشته، با فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت ننماييد، اگر در اين حال مشركان به سرعت به سوى شما برگردند، خداوند به وسيله پنج هزار نفر از فرشتگان كه همگى داراى نشانههاى مخصوصى هستند، شما را يارى خواهد كرد.
وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ... اما توجه داشته باشيد كه آمدن فرشتگان به يارى شما، تنها براى تشويق و بشارت و اطمينان خاطر و تقويت روحيه شما است و گرنه پيروزى تنها از ناحيه خداوندى است كه بر همه چيز قادر و در همه كار حكيم است. هم راه پيروزى را مىداند و هم قدرت بر اجراى آن دارد.
... لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتَهُمْ فَيَنْقَلِبُوا خائِبِينَ ...، گر چه مفسران در تفسير اين آيه گفتههاى گوناگونى دارند، ولى با مسيرى كه ما در تفسير آيات گذشته به كمك خود آيات و تواريخ موجود پيموديم، تفسير اين آيه نيز روشن است، خداوند مىفرمايد: اينكه به شما وعده داده شده است كه فرشتگان را در برخورد جديد با دشمن به يارى شما بفرستد، براى اين است كه قسمتى از پيكر لشكر مشركان را قطع كند و آنها را با ذلت و رسوايى باز گرداند.
بايد توجه داشت كه «طَرَف» در آيه، به معنى قطعه و «يَكْبِتَهُمْ» از ماده «كبت» به معناى بازگرداندن به زور و توام با ذلت است (2).
الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ (172) الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ (173) فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ (174) (1)
172- آنها كه دعوت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله را پس از آن همه جراحاتى كه به آنها رسيد، اجابت كردند (و هنوز زخمهاى ميدان احد التيام نيافته بود بهسوى ميدان حمراء الاسد حركت نمودند) از ميان آنها براى كسانى كه نيكى كردند و تقوى پيشه كردند، پاداش بزرگى خواهد بود.
173- اينها كسانى بودند كه (بعضى از) مردم به آنها گفتند مردم (لشكر دشمن) براى (حمله به) شما اجتماع كردهاند، از آنها بترسيد، اما آنها ايمانشان زيادتر شد و گفتند: خدا ما را كافى است و بهترين حامى ما است.
174- به همين جهت آنها (از اين ميدان) با نعمت و فضل پروردگار بازگشتند در حاليكه هيچ ناراحتى به آنها نرسيد و از فرمان خدا پيروى كردند و خداوند داراى فضل و بخشش بزرگى است.
1) 1. آلعمران.
گفتيم در پايان جنگ احد، لشگر فاتح ابو سفيان، پس از پيروزى به سرعت راه مكه را پيش گرفتند، هنگامى كه به سرزمين روحاء رسيدند از كار خود سخت پشيمان شدند و تصميم به مراجعت به مدينه و نابود كردن باقيمانده مسلمانان گرفتند، اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد فورا دستور داد كه لشكر احد خود را براى شركت در جنگ ديگرى آماده كنند، مخصوصا فرمان داد كه مجروحان جنگ احد به صفوف لشگر بپيوندند، يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: من از جمله مجروحان بودم ولى زخمهاى برادرم از من سختتر و شديدتر بود، تصميم گرفتيم هر طور كه هست خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله برسانيم، چون حال من از برادرم كمى بهتر بود هر كجا برادرم بازمىماند او را به دوش مىكشيدم و با زحمت، خود را به لشكر رسانيديم و به اين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله و ارتش اسلام در محلى بنام حمراء الاسد كه از آنجا تا مدينه هشت ميل فاصله بود رسيدند و اردو زدند.
اين خبر به لشكر قريش رسيد و مخصوصا از اين مقاومت عجيب و شركت مجروحان در ميدان نبرد وحشت كردند و شايد فكر مىكردند ارتش تازه نفسى نيز از مدينه به آنها پيوسته است.
در اين موقع جريانى پيش آمد كه روحيه آنها را ضعيفتر ساخت و مقاومت آنها را درهم كوبيد و آن اين كه يكى از مشركان بنام معبد الخزاعى از مدينه بهسوى مكه مىرفت و مشاهده وضع پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش او را بسختى تكان داد، عواطف انسانى او تحريك شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: مشاهده وضع شما براى ما بسيار ناگوار است، اگر استراحت مىكرديد براى ما بهتر بود.
اين سخن را گفت و از آنجا گذشت و در سرزمين روحاء به لشكر ابو سفيان رسيد، ابو سفيان از او در باره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله سؤال كرد، او در جواب گفت: محمد را ديدم با لشكرى انبوه كه تا كنون همانند آنرا نديده بودم، در تعقيب شما هستند و بهسرعت پيش مىآيند!
ابو سفيان با نگرانى و اضطراب گفت: چه مىگويى؟ ما آنها را كشتيم و مجروح ساختيم و پراكنده نموديم، معبد الخزاعى گفت: من نمىدانم شما چه كرديد؟ همين ميدانم كه لشكرى عظيم و انبوه، هم اكنون در تعقيب شما است!
ابو سفيان و ياران او تصميم قطعى گرفتند كه به سرعت، عقبنشينى كرده و به مكه
بازگردند و براى اينكه مسلمانان آنها را تعقيب نكنند، و آنها فرصت كافى براى عقبنشينى داشته باشند از جمعى از قبيله عبد القيس كه از آنجا مىگذشتند و قصد رفتن به مدينه براى خريد گندم داشتند خواهش كردند كه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مسلمانان اين خبر را برسانند كه ابو سفيان و بتپرستان قريش با لشكر انبوهى بهسرعت بهسوى مدينه ميايند تا بقيه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله را از پاى در آورند.
هنگامى كه اين خبر، به پيامبر و مسلمانان رسيد، گفتند: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ ...؛ «خدا ما را كافى است و او بهترين مدافع ما است.» اما هر چه انتظار كشيدند خبرى از لشكر دشمن نشد، لذا پس از سه روز توقف، بهمدينه بازگشتند آيات فوق، اشاره به اين ماجرا مىكند.
الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ؛ «آنها كه دعوت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله را اجابت كردند و بعد از آن همه جراحاتى كه روز احد پيدا نمودند، آماده شركت در جنگ ديگرى با دشمن شدند از ميان اين افراد براى آنها كه نيكى كردند و تقوا پيشه كردند يعنى با نيت پاك و اخلاص كامل در ميدان شركت كردند پاداش بزرگى خواهد بود.»
از اينكه در آيه فوق پاداش عظيم را اختصاص به جمعى داده است، معلوم مىشود كه در ميان آنها نيز افرادى يافت مىشدند كه خلوص كامل نداشتند و نيز ممكن است تعبير منهم (بعضى از ايشان) اشاره به اين باشد كه بعضى از جنگجويان احد، به بهانهاى از شركت در اين ميدان، خوددارى كرده بودند.
سپس قرآن يكى از نشانههاى زنده پايمردى و استقامت آنها را به اين صورت بيان مىكند: الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ؛ «اينها همان كسانى بودند كه جمعى از مردم (اشاره به كاروان عبد القيس و به روايتى اشاره به نعيمبن مسعود است كه آورنده اين خبر بودند) به آنها گفتند: لشكر دشمن، اجتماع كرده و آماده حملهاند، از آنها بترسيد اما آنها نه تنها نترسيدند، بلكه بهعكس بر ايمان آنها افزوده شد و گفتند: خدا ما را كافى است و او بهترين حامى است.»
به دنبال اين استقامت و ايمان و پايمردى آشكار، قرآن، نتيجه عمل آنها را بيان
كرده و مىگويد: فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ ...؛ «آنها از اين ميدان، با نعمت و فضل پروردگار برگشتند چه نعمت و فضلى از اين بالاتر كه بدون وارد شدن، در يك برخورد خطرناك با دشمن، دشمن از آنها گريخت و سالم و بدون درد سر به مدينه مراجعت نمودند (فرق ميان نعمت و فضل ممكن است از اين نظر باشد، كه نعمت پاداشى است باندازه استحقاق، و فضل اضافه بر استحقاق است).
سپس بعنوان تأكيد مىفرمايد: ... لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ ...؛ «آنها در اين جريان، كوچكترين ناراحتى نديدند.» با اينكه وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ ...؛ «خشنودى خدا را بدست آوردند و از فرمان او متابعت كردند.» ... وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ؛ «و خداوند، فضل و انعام بزرگى دارد كه در انتظار مؤمنان واقعى و مجاهدان راستين است.»
مقايسه روحيه مسلمانان در ميدان جنگ بدر با روحيه آنها در حادثه حمراء الاسد كه شرح آن گذشت، اعجاب انسان را برمىانگيزد كه چگونه يك جمعيت شكستخورده فاقد روحيه عالى و نفرات كافى با آنهمه مجروحان در مدتى به اين كوتاهى كه شايد بهيك شبانه روز كامل نمىرسيد، چنين تغيير قيافه دادند و با عزمى راسخ و روحيهاى بسيار خوب، آماده تعقيب دشمن شدند تا آنجا كه قرآن در باره آنها مىگويد: هنگامى كه خبر اجتماع دشمن براى حمله، به آنها
رسيد آنها نه تنها نهراسيدند بلكه ايمانشان و بدنبال آن استقامتشان افزوده شد.
و اين خاصيت ايمان بهدف است كه هر قدر انسان مشكلات و مصايب را بيشتر و نزديكتر ببيند، پايمردى و استقامت او بيشتر مىشود و در حقيقت تمام نيروهاى معنوى و مادى او براى مقابله با خطر، بسيج مىگردد.
اين دگرگونى عجيب در اين فاصله كوتاه، انسان را بسرعت و عمق تأثير تربيتى آيات قرآن و بيانات گيرا و مؤثر پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله آشنا مىسازد كه اين خود در سر حد يك اعجاز است. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 178.
إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ أَوْلِياءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (175) (1)
175- اين فقط شيطان است كه پيروان خود را (با سخنان و شايعات بى اساس) مىترساند، از آنها نترسيد و تنها از من بترسيد اگر ايمان داريد.
اين آيه دنباله آياتى است كه در باره غزوه حمراء الاسد نازل گرديد و ذلكم اشاره به كسانى است كه مسلمانان را از قدرت لشكر قريش مىترسانيدند تا روحيه آنها را تضعيف كنند بنا بر اين معنى آيه چنين است: عمل نعيمبن مسعود و يا كاروان عبد القيس فقط يك عمل شيطانى است كه براى ترساندن دوستان شيطان صورت گرفته؛ يعنى اين گونه وسوسهها تنها در كسانى اثر ميگذارد كه از اولياء و دوستان شيطان باشند و اما افراد با ايمان و ثابت قدم هيچگاه تحت تأثير اين وسوسهها واقع نمىشوند، بنا بر اين شما كه از پيروان شيطان نيستيد، نبايد از اين وسوسهها متزلزل شويد.
تعبير از نعيمبن مسعود و يا كاروان عبد القيس به شيطان، يا بهخاطر اين است كه عمل آنها براستى عمل شيطانى بود و با الهام او صورت گرفت؛ زيرا در قرآن و اخبار، معمولا هر عمل زشت و خلافى، عمل شيطانى ناميده شده، چون با وسوسههاى شيطان انجام مىگيرد.
و يا منظور از شيطان، خود اين اشخاص مىباشند و اين از مواردى است كه شيطان بر مصداق انسانى آن، گفته شده؛ زيرا شيطان معنى وسيعى دارد و همه اغواگران را اعم از انسان و غير انسان شامل مىشود، چنانكه در سوره انعام آيه 112 مىخوانيم: و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن: اين چنين براى هر پيامبرى دشمنانى از شياطين انسانى و جن قرار داديم.
و خافون ان كنتم مؤمنين: در پايان آيه مىفرمايد: اگر ايمان داريد، از من و مخالفت فرمان من بترسيد؛ يعنى ايمان با ترس از غير خدا سازگار نيست.
همانطور در جاى ديگر مىخوانيم: فمن يؤمن بربه فلا يخاف بخسا و لا رهقا: كسى
1) 1. آلعمران.
كه به پروردگار خود ايمان بياورد از هيچ نقصان و طغيانى ترس نخواهد داشت (سوره جن آيه 14).
بنا بر اين اگر در قلبى ترس از غير خدا پيدا شود، نشانه عدم تكامل ايمان و نفوذ وسوسههاى شيطانى است؛ زيرا ميدانيم در عالم بيكران هستى تنها پناهگاه خدا است و مؤثر بالذات فقط او است و ديگران در برابر قدرت او قدرتى ندارند.
اصولا مؤمنان اگر ولى خود را كه خدا است با ولى مشركان و منافقان كه شيطان است مقايسه كنند، ميدانند كه آنها در برابر خداوند هيچگونه قدرتى ندارند و بههمين دليل نبايد از آنها، كمترين وحشتى داشته باشند، نتيجه اين سخن آن است كه هر كجا ايمان نفوذ كرد شهامت و شجاعت نيز بهمراه آن نفوذ خواهد كرد (1).
وَ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً يُرِيدُ اللَّهُ أَلَّا يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِي الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (176) إِنَّ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْكُفْرَ بِالْإِيْمانِ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (177) (2)
176- كسانى كه در راه كفر بر يكديگر پيشى مىگيرند، تو را غمگين نسازند؛ زيرا آنها هرگز زيانى به خداوند نمىرسانند (بعلاوه) خدا مىخواهد (آنها را بحال خود واگذارد و در نتيجه) بهرهاى براى آنها در آخرت قرار ندهد، و براى آنها مجازات بزرگى است.
177- كسانى كه ايمان را دادند و كفر را خريدارى كردند هرگز به خدا زيانى نمىرسانند و براى آنها مجازات دردناكى است.
وَ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ ....
روى سخن در اين آيه به پيامبر صلى الله عليه و آله است و به دنبال حادثه دردناك احد، خداوند او
را تسليت مىگويد كه اى پيامبر! از اين كه مىبينى جمعى در راه كفر، بر يكديگر پيشى مىگيرند، و گويا با هم مسابقه گذاشتهاند، هيچگاه غمگين مباش؛ زيرا: آنها هرگز هيچگونه زيانى به خداوند نمىرسانند ... إِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً ...، بلكه خودشان در اين راه زيان مىبينند. اصولًا نفع و ضرر و سود و زيان براى موجوداتى است كه وجودشان از خودشان نيست، اما خداوند ازلى و ابدى كه از هر جهت بى نياز است و وجودش نا محدود، كفر و ايمان مردم و كوششها و تلاشهاى آنها در اين راه چه اثرى براى خداوند مىتواند داشته باشد؟ آنها هستند كه در پناه ايمان، تكامل مىيابند و بهخاطر كفر تنزل و سقوط مىكنند.
بعلاوه خلافكاريهاى آنها فراموش نخواهد شد و به نتيجه اعمال خود خواهند رسيد.
يُرِيدُ اللَّهُ أَلَّا يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِي الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ ...؛ «خدا مىخواهد آنها را در اين راه، آزاد بگذارد و چنان به سرعت راه كفر را بپويند كه كمترين بهرهاى در آخرت نداشته باشند، بلكه عذاب عظيم در انتظار آنها باشد.»
در حقيقت آيه مىگويد: اگر آنها در راه كفر بر يكديگر پيشى مىگيرند، نه بهخاطر اين است كه خدا نمىتواند جلو آنها را بگيرد بلكه خدا آزادى عمل به آنها داده تا هر چه مىتوانند انجام دهند و نتيجهاش محروميت كامل آنها از مواهب جهان ديگر است بنا بر اين، آيه نه تنها دلالت بر جبر ندارد بلكه يكى از دلائل آزادى اراده است.
سپس در آيه بعد، مطلب را بطور وسيعتر، عنوان كرده و مىفرمايد: إِنَّ الَّذِينَ اشترَوُا الْكُفْرَ بِالايمَنِ لَن يَضرُّوا اللَّه شيْئاً ...؛ يعنى نه تنها افرادى كه به سرعت در راه كفر، پيش مىروند چنين هستند، بلكه تمام كسانى كه به نوعى راه كفر را پيش گرفتهاند و ايمان را از دست داده و در مقابل آن، كفر خريدارى نمودهاند، هرگز بخدا زيان نمىرسانند و زيان آن، دامنگير خودشان مىشود.
و در پايان آيه مىفرمايد: ... وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ...؛ «آنها عذاب دردناك دارند.» و اين تفاوت در تعبير كه در اينجا عذاب اليم و در آيه قبل عذاب عظيم ذكر شده بود بهخاطر آن است كه آنها در مسير كفر با سرعت بيشترى پيش مىرفتند. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 181.
وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ (178) (1)
178- آنها كه كافر شدند (و راه طغيان پيش گرفتند) تصور نكنند اگر به آنان مهلت مىدهيم به سود آنها است، ما به آنان مهلت مىدهيم كه بر گناهان خود بيفزايند و عذاب خوار كنندهاى براى آنها مىباشد.
وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ ....
به دنبال تسليت و دلدارى به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به تلاش و كوشش بى حساب دشمنان حق، در آيات گذشته، خداوند در اين آيه روى سخن را متوجه آنها كرده و در باره سرنوشت شومى كه در پيش دارند، سخن مىگويد (اين آيه نيز در حقيقت بحثهاى مربوط بحادثه احد و حوادث بعد از آن را تكميل ميكند زيرا يكجا روى سخن به پيامبر صلى الله عليه و آله بود و يكجا به مؤمنان و در اينجا روى سخن به مشركان است).
آيه فوق به آنها اخطار مىكند كه هرگز نبايد آنها امكاناتى را كه خدا در اختيارشان گذاشته و پيروزىهايى كه گاهگاه نصيبشان مىشود و آزادى عملى كه دارند دليل بر اين بگيرند كه افرادى صالح و درستكار هستند و يا نشانهاى از خشنودى خدا نسبت بخودشان فكر كنند.
توضيح اينكه: از آيات قرآن مجيد استفاده مىشود كه خداوند افراد گنهكار را در صورتى كه زياد آلوده گناه نشده باشند بوسيله زنگهاى بيدار باش و عكسالعملهاى اعمالشان، و يا گاهى بوسيله مجازاتهاى متناسب با اعمالى كه از آنها سرزده است، بيدار مىسازد و براه حق بازمىگرداند.
اينها كسانى هستند كه هنوز شايستگى هدايت را دارند و مشمول لطف خداوند مىباشند و در حقيقت مجازات و ناراحتيهاى آنها، نعمتى براى آنها محسوب مىشود.
1) 1. آلعمران.
چنانكه در قرآن مىخوانيم: ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛ «در خشكىها و درياها، فساد و تباهى بر اثر اعمال مردم، ظاهر شد تا خداوند نتيجه قسمتى از اعمال آنها را به آنها بچشاند، شايد كه ايشان برگردند.» (سوره روم آيه 41).
ولى آنها كه در گناه و عصيان، غرق شوند و طغيان و نافرمانى را بمرحله نهايى برسانند، خداوند آنها را بحال خود وامىگذارد و به اصطلاح به آنها ميدان مىدهد تا پشتشان از بار گناه سنگين شود و استحقاق حد اكثر مجازات را پيدا كنند.
اينها كسانى هستند كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كردهاند، و راهى براى بازگشت نگذاشتهاند و پرده حيا و شرم را دريده و لياقت و شايستگى هدايت الهى را كاملا از دست دادهاند.
آيه فوق، اين معنى را تأكيد كرده مىفرمايد: گمان نكنند آنهايى كه كافر شدند، مهلتى كه به ايشان مىدهيم براى آنها خوبست بلكه مهلت مىدهيم تا به- گناه و طغيان خود بيفزايند و براى آنان عذاب خوار كننده است.
در خطبهاى كه بانوى شجاع اسلام زينب كبرى عليها السلام در شام در برابر حكومت خودكامه جبار، ايراد كرد، استدلال به اين آيه را در برابر يزيد طغيانگر كه از مصاديق روشن گنهكار غير قابل بازگشت بود، مىخوانيم، آنجا كه مىفرمايد: تو امروز شادى مىكنى و چنين مىپندارى كه چون فراخناى جهان را بر ما تنگ كردهاى و كرانههاى آسمان را بر ما بستهاى و ما را همچون اسيران از اين ديار به آن ديار ميبرى، نشانه قدرت تو است، و يا در پيشگاه خدا قدرت و منزلتى دارى و ما را در درگاه او راهى نيست؟! اشتباه ميكنى، اين فرصت و آزادى را خداوند بهخاطر اين به تو داده تا پشتت از بار گناه، سنگين گردد و عذاب دردناك در انتظار تو است ... بخدا سوگند، اگر مسير حوادث زندگى، مرا همچون زن اسير، در پاى تخت تو آورد، تصور نكنى كه در نظر من كمترين شخصيت و ارزش دارى، من ترا كوچك و پست و درخور هرگونه تحقير و ملامت و توبيخ مىشمرم ... هر كار از دستت ساخته است انجام ده، بخدا سوگند هرگز نور ما را خاموش نتوانى ساخت و وحى جاودانه و آيين حق ما را محو نخواهى كرد، تو نابود مىشوى و اين اختر تابناك همچنان خواهد درخشيد.
آيه فوق، ضمناً به اين سؤال كه در ذهن بسيارى وجود دارد، پاسخ مىگويد كه چرا جمعى از ستمگران و افراد گنهكار و آلوده اينهمه غرق نعمتند و مجازات نمىبينند.
قرآن مىگويد: اينها افراد غير قابل اصلاحى هستند كه طبق سنت آفرينش و اصل آزادى اراده و اختيار بهحال خود واگذار شدهاند، تا به آخرين مرحله سقوط برسند و مستحق حد اكثر مجازات شوند.
بعلاوه از بعضى از آيات قرآن، استفاده مىشود كه خداوند گاهى به اينگونه افراد، نعمت فراوانى مىدهد و هنگامى كه غرق لذت پيروزى و سرور شدند ناگهان همه چيز را از آنان ميگيرد، تا حد اكثر شكنجه را در زندگى همين دنيا ببينند زيرا جدا شدن از چنين زندگى مرفهى، بسيار ناراحت كننده است چنانكه مىخوانيم:
فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ؛ «هنگامى كه پندهايى را كه به آنها داده شده بود، فراموش كردند درهاى هر خيرى بروى آنان گشوديم تا شاد شوند، ناگهان هر آنچه داده بوديم از آنها بازگرفتيم، لذا فوق العاده ناراحت و غمگين شدند.» (انعام: 44).
در حقيقت اينگونه اشخاص، همانند كسى هستند كه از درختى، ظالمانه بالا مىروند، هر قدر بالاتر مىرود خوشحالتر مىشود تا آن هنگام كه به قلّه درخت مىرسد، ناگهان توفانى مىوزد و از آن بالا چنان سقوط مىكند كه تمام استخوانهاى او در هم مىشكند.
از آنچه در تفسير آيه گفتيم روشن مىشود كه لام در ... لِيزْدَادُوا إِثْماً ...، لام عاقبت است نه لام غايت.
توضيح اينكه: گاهى لام در لغت عرب در موردى بهكار مىرود كه محبوب و مطلوب انسان است مانند: لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ ...؛ «قرآن را براى اين بهسوى تو فرستاديم كه مردم را از تاريكى به- روشنايى دعوت كنى.» (ابراهيم آيه 1).
بديهى است هدايت مردم مطلوب و محبوب خدا است.
ولى گاهى كلمه لام در جايى بهكار مىرود كه هدف شخص و محبوب او نيست، اما نتيجه عمل او است مانند: ... لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً ...؛ «فرعونيان موسى را از آب گرفتند، تا سرانجام، دشمن آنها گردد.» (قصص: 8).
مسلما آنها براى اين هدف او را از آب نگرفتند، اما اين موضوع نتيجه كارشان بود.
اين دو تعبير مختلف نه تنها در ادبيات عرب، بلكه در ادبيات ساير زبانها نيز ديده مىشود و از اينجا پاسخ سؤال ديگرى روشن مىگردد كه چرا خداوند فرموده: ... لِى زْدَادُوا إِثْماً ...؛ «ما مىخواهيم گناهان آنها زياد گردد» زيرا اين اشكال در صورتى است كه لام لام علت و هدف باشد، نه لام عاقبت و نتيجه، بنا بر اين معنى آيه چنين مىشود: ما به آنها مهلت مىدهيم كه سرانجام و عاقبت آنها اين است كه پشتشان از بار گناه، سنگين مىگردد، پس آيه فوق، نه تنها دليل بر جبر نيست بلكه دليل بر آزادى اراده است. (1)
ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ (179) (2)
179- ممكن نبود كه خداوند مؤمنان را به همان صورت كه شما هستيد واگذارد، مگر آنكه نا پاك را از پاك جدا سازدو (نيز) ممكن نبود كه خداوند شما را از اسرار نهان آگاه سازد (تا مؤمنان و منافقان را از طريق علم غيب بشناسيد زيرا اين بر خلاف سنت الهى است) ولى خداوند از ميان رسولان خود هر كس را بخواهد برمىگزيند (و قسمتى از اسرار نهان را كه براى مقام رهبرى او لازم است در اختيار او مىگذارد) پس (اكنون كه اين جهان بوته آزمايش پاك و نا پاك است) به خدا و رسولان او ايمان بياوريد و اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد پاداش بزرگى براى شماست.
قبل از حادثه احد، موضوع منافقان در ميان مسلمانان، زياد مطرح نبود بههمين دليل آنها بيشتر، كفار را دشمن خود مىدانستند، اما بعد از شكست احد و تضعيف موقتى مسلمانان راستين و آماده شدن زمينه براى فعاليت منافقان، فهميدند دشمنانى خطرناكتر دارند كه بايد كاملا مراقب آنها باشند و آنها منافقاناند و اين يكى از مهمترين نتايج حادثه احد بود.
آيه فوق، كه آخرين آيهاى است كه در اينجا از حادثه احد بحث ميكند اين حقيقت را بهصورت يك قانون كلى بيان نموده و مىگويد:
ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ ...؛ «چنين چيزى ممكن نيست كه خداوند مؤمنان را بههمان شكل كه شما هستيد بگذارد و آنها را تصفيه نكند و طيب (و پاك) را از خبيث (و نا پاك) متمايز نسازد- اين يك حكم عمومى و همگانى است و يك سنت جاودانى پروردگار محسوب مىشود كه هر كس ادعاى ايمان كند و در ميان صفوف مسلمين براى خود جايى باز كند بهحال خود رها نمىشود، بلكه با آزمايشهاى پى در پى خداوند، بالاخره اسرار درون او فاش مىگردد.»
در اينجا ممكن بود سؤالى مطرح شود (و طبق پارهاى از روايات چنين سؤالى در ميان مسلمانان نيز مطرح بود) و آن اينكه خدا كه از اسرار درون همه كس آگاه است چه مانعى دارد كه مردم را از وضع آنها آگاه كند و از طريق علم غيب، مؤمن از منافق شناخته شود.
قسمت دوم آيه وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ ... به اين سؤال پاسخ مىگويد كه:
هيچگاه خداوند اسرار پنهانى و علم غيب را در اختيار شما نخواهد گذارد زيرا آگاهى بر اسرار نهانى- بهعكس آنچه بسيارى خيال مىكنند- مشكلى را براى مردم، حل نمىكند، بلكه در بسيارى از موارد باعث هرج و مرج و از هم پاشيدن پيوندهاى اجتماعى و خاموش شدن شعلههاى اميد و از بين رفتن تلاش و كوشش در ميان توده مردم، مىگردد.
و از همه مهمتر اينكه بايد ارزش اشخاص از طريق اعمال آنها روشن گردد نه از راه
ديگر و مسأله آزمايش و امتحان پروردگار نيز، چيزى جز اين نيست، بنا بر اين راه شناسايى افراد، تنها اعمال آنها است.
سپس پيامبران خدا را، از اين حكم استثنا كرده و مىفرمايد: وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ ...، خداوند هر زمان بخواهد از ميان پيامبرانش، كسانى را انتخاب مىكند و گوشهاى از علم غيب بى پايان خود و اسرار درون مردم را كه شناخت آن براى تكميل رهبرى آنها لازم است در اختيار آنان قرار مىدهدولى در هر حال قانون كلى و عمومى و جاودانى براى شناخت اشخاص، اعمال آنها است.
از اين جمله استفاده مىشود كه پيامبران ذاتا عالم به غيب نيستند و نيز استفاده مىشود كه آنها بر اثر تعليم الهى قسمتى از اسرار غيب را مىدانند بنا بر اين افرادى هستند كه از غيب آگاه مىشوند و همچنين مقدار آگاهى آنها بسته به مشيت خداوند است.
نا گفته پيدا است كه منظور از مشيت و خواست خدا در اين آيه، همانند آيات ديگر، همان اراده آميخته با حكمت است يعنى خدا هر كس را شايسته ببيند و حكمتش اقتضا كند، به اسرار غيب آگاه مىسازد.
... وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ ... در پايان آيه، خاطر نشان مىسازد، اكنون كه ميدان زندگى ميدان آزمايش و جداسازى پاك از نا پاك و مؤمن از منافق است، پس شما براى اينكه از اين بوته آزمايش، خوب به در آييد به خدا و پيامبران او ايمان آوريد اما تنها به ايمان آوردن اكتفا نمىكند و مىفرمايد اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد، اجر و پاداش بزرگ در انتظار شما است.
اين نكته، در آيه قابل توجه است كه از مؤمن، تعبير به طيب (پاكيزه) شده است و مىدانيم پاكيزه، چيزى است كه بر همان آفرينش نخست باقى بماندو اشياء خارجى و بيگانه، آن را خبيث و نا پاك نسازد، آب پاكيزه، جامه پاكيزه و مانند آن، چيزى است كه عوامل آلوده خارجى به آن نرسيده باشد و از اين استفاده مىشود كه ايمان داشتن، فطرت و آفرينش نخستين انسان است (1).
1) 1- تفسير نمونه، ج 3، ص 189.
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (62)
لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (63)
أَلا إِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ قَدْ يَعْلَمُ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ وَ يَوْمَ يُرْجَعُونَ إِلَيْهِ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (64) (1)
62- مؤمنان واقعى كسانى هستند كه ايمان به خداوند و رسولش آوردهاند و هنگامى كه در كار مهمى با او باشند، بدون اجازه او به جايى نمىروند، كسانى كه از تو اجازه مىگيرند، آنها به راستى ايمان به خداوند و پيامبرش آوردهاند، در اين صورت هرگاه از تو براى بعضى از كارهاى مهم خود اجازه بخواهند، هر كس از آنها را مىخواهى (و صلاح مىبينى) اجازه ده و براى آنها استغفار كن كه خداوند غفور و رحيم است.
63- دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را در ميان خود مانند دعوت بعضى از شما نسبت به بعضى ديگر تلقى نكنيد، خداوند كسانى را كه از شما پشت سر ديگران پنهان مىشوند و يكى پس از ديگرى فرار مىكند مىداند، آنها كه مخالفت فرمان او مىكنند، بايد از اين بترسند كه فتنهاى دامنشان را بگيرد، يا عذاب دردناك به آنها برسد.
64- آگاه باشيد كه براى خدا است آنچه در آسمانها و زمين است، او مىداند آنچه را كه شما بر آن هستيد و روزى كه به سوى او باز مىگردند، آنها را از اعمالى كه انجام دادند آگاه مىسازدو خداوند به هر چيزى آگاه است.
1) 1. نور.
دربارهنخستين آيه مورد بحث شان نزولهاى گوناگونى نقل كردهاند:
در بعضى از روايات مىخوانيم كه اين آيه در مورد حنظلةبن أبى عياش نازل شده است كه در همان شب كه فرداى آن جنگ احد در گرفت، مىخواست عروسى كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله با اصحاب و ياران مشغول مشورت دربارهجنگ بود، او نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرضه داشت كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله به او اجازه دهد، آن شب را نزد همسر خود بماند، پيامبر صلى الله عليه و آله به او اجازه داد.
صبحگاهان به قدرى عجله براى شركت در برنامه جهاد داشت كه موفق به انجام غسل نشد، با همان حال وارد معركه كارزار شد و سرانجام شربت شهادت نوشيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله دربارهاو فرمود: فرشتگان را ديدم كه حنظله را در ميان آسمان و زمين غسل مىدهند! لذا بعد از آن حنظله به عنوان غسيلالملائكه ناميده شد. (1)
در شان نزول ديگرى مىخوانيم كه آيه در داستان جنگ خندق نازل شد، در آن هنگام كه پيامبر صلى الله عليه و آله با انبوه مسلمانان با سرعت مشغول كندن خندق در اطراف مدينه بودند، گروهى از منافقين به ظاهر در صف آنها بودند ولى كمتر كار انجام مىدادند و تا چشم مسلمانان را غافل مىديدند، بدون اجازه گرفتن از پيامبر صلى الله عليه و آله آهسته به خانههاى خود مىآمدند، اما هنگامى كه مسلمانان راستين مشكلى پيدا مىكردند، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده اجازه مىخواستند و به محض اينكه كار خود را انجام مىدادند باز مىگشتند و به حفر خندق ادامه مىدادند، تا از اين كار خير و مهم عقب نمانند، آيه فوق گروه اول را مذمت و گروه دوم را ستايش مىكند. (2)
در چگونگى ارتباط اين آيات با آيات قبل، بعضى از مفسران از جمله مرحوم طبرسى در مجمع البيان و نويسنده تفسير فى ظلال گفتهاند كه چون در آيات گذشته بخشى از نحوه معاشرت افراد با دوستان و خويشاوندان مطرح شده بود، آيات مورد بحث كيفيت معاشرت مسلمانان را با پيشوايشان پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح نموده و لزوم انضباط را
در برابر او تأكيد مىكند، تا در همه چيز گوش به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله باشند و در كارهاى مهم بدون ضرورت و بدون اجازه او از جمعيت جدا نشوند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه در چند آيه قبل، سخن از لزوم اطاعت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان بود و يكى از شئون اطاعت آن است كه بدون اذن و فرمان او كارى نكنند، لذا در آيات مورد بحث از اين مطلب سخن مىگويد.
به هر حال در نخستين آيه مىفرمايد: «مؤمنان واقعى كسانى هستند كه ايمان به خداوند و رسولش آوردهاند و هنگامى كه در كار مهمى كه حضور جمعيت را ايجاب مىكند با او باشند، بدون اذن و اجازه او به جايى نمىروند»؛ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ ....
منظور از امر جامع، هر كار مهمى است كه اجتماع مردم در آن لازم است و تعاون و همكارى شان ضرورت دارد، خواه مساله مهم مشورتى باشد، خواه مطلبى پيرامون جهاد و مبارزه با دشمن و خواه نماز جمعه در شرايط فوق العاده و مانند آن، بنابر اين اگر مىبينيم بعضى از مفسران آن را به خصوص مشورت، يا خصوص مساله جهاد، يا خصوص نماز جمعه يا نماز عيد تفسير كردهاند بايد گفت: بخشى از معنى آيه را منعكس ساختهاند و شان نزولهاى گذشته نيز مصداقهايى از اين حكم كلى هستند.
در حقيقت اين يك دستور انضباطى است كه هيچ جمعيت و گروه متشكل و منسجم نمىتواند نسبت به آن بى اعتنا باشد، چرا كه در اينگونه مواقع گاهى حتى غيبت يك فرد گران تمام مىشود و به هدف نهايى آسيب مىرساند، مخصوصا اگر رييس جمعيت، فرستاده پروردگار و پيامبر خداوند و رهبر روحانى نافذ الامر باشد.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه منظور از اجازه گرفتن اين نيست كه هر كس كارى دارد يك اجازه صورى بگيرد و به دنبال كار خود برود، بلكه به راستى اجازه گيرد؛ يعنى اگر رهبر، غيبت او را مضر تشخيص نداد، به او اجازه مىدهد و در غير اين صورت بايد بماند و گاهى كار خصوصى خود را فداى هدف مهمتر كند.
لذا در دنبال اين جمله اضافه مىكند: «كسانى كه از تو اجازه مىگيرند آنها به راستى ايمان به خداوند و رسولش آوردهاند، ايمانشان تنها با زبان نيست، بلكه با روح و جان مطيع فرمان تواند»؛ ... إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ....
«در اين صورت هرگاه از تو براى بعضى از كارهاى مهم خود اجازه بخواهند، به هر كس از آنها مىخواهى (و صلاح مىبينى) اجازه ده»؛ ... فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ ....
روشن است كه اينگونه افراد با ايمان با توجه به اينكه براى امر مهمى اجتماع كردهاند، هرگز براى يك كار جزيى اجازه نمىطلبند و منظور از «شانهم» در آيه، كارهاى ضرورى و قابل اهميت است.
از سوى ديگر، خواست پيامبر صلى الله عليه و آله مفهومش اين نيست كه بدون در نظر گرفتن جوانب امر و اثرات حضور و غياب افراد اجازه دهد، بلكه اين تعبير براى آن است كه دست رهبر باز باشد و در هر مورد، ضرورت حضور افراد را احساس مىكند به آنها اجازه رفتن را ندهد.
شاهد اين سخن اينكه در آيه 43 سوره توبه، پيامبر صلى الله عليه و آله را به خاطر اجازه دادن به بعضى از افراد مؤاخذه مىكند و مىگويد: ... عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبِينَ؛ «خداوند تو را عفو كرد، چرا به آنها اجازه دادى پيش از آنكه راستگويان از دروغگويان براى تو شناخته شوند؟!»
اين آيه نشان مىدهد كه حتى پيامبر صلى الله عليه و آله در اجازه دادن افراد بايد دقت كند و تمام جوانب كار را در نظر گيرد و در اين امر مسئوليت الهى دارد.
در پايان آيه مىفرمايد: «هنگامى كه به آنها اجازه مىدهى براى آنان استغفار كن كه خداوند غفور و رحيم است»؛ ... وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه اين استغفار براى چيست؟ مگر آنها با اجازه گرفتن از پيامبر صلى الله عليه و آله باز گنهكارند كه نياز به استغفار دارند؟!
اين سؤال را از دو راه مىتوان پاسخ گفت: نخست اينكه آنها گر چه ماذون و مجازند ولى بالاخره كار شخصى خود را بر كار جمعى مسلمين مقدم داشتهاند و اين خالى از يك نوع ترك اولى نيست (1)و لذا نياز به استغفار دارند (همانند استغفار بر يك عمل مكروه).
1) 1- تفاسير 7 فخر رازى، روح المعانى و قرطبى، ذيل آيه مورد بحث.
ضمناً اين تعبير نشان مىدهد كه تا مىتوانند از گرفتن اجازه خوددارى كنند و فداكارى و ايثار نمايند كه حتى پس از اجازه باز عمل آنها ترك اولى است، مبادا حوادث جزيى را بهانه ترك گفتن اين برنامههاى مهم قرار دهد.
ديگر اينكه آنها به خاطر رعايت ادب در برابر رهبرشان، درخور لطف الهى هستند و پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان تشكر از اين عمل براى آنها استغفار مىكند. (1)
در عين حال اين دو پاسخ با هم منافاتى ندارد و ممكن است هر دو منظور باشد.
البته اين دستور انضباطى مهم اسلامى مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش نبوده است، بلكه در برابر تمام رهبران و پيشوايان الهى اعم از پيامبر صلى الله عليه و آله و امام عليه السلام و علمايى كه جانشين آنها هستند رعايت آن لازم است. زيرا مساله سرنوشت مسلمين و نظام جامعه اسلامى در آن مطرح است و حتى علاوه بر دستور قرآن مجيد، عقل و منطق نيز حاكم به آن است.
زيرا اصولا هيچ تشكيلاتى بدون رعايت اين اصل پا بر جا نمىماند و مديريت صحيح بدون آن امكان پذير نيست.
عجب اينكه بعضى از مفسران معروف اهل سنت، اين آيه را دليل بر جواز اجتهاد و واگذارى حكم به راى مجتهد دانستهاند ولى ناگفته پيدا است آن اجتهادى كه در مباحث اصول و فقه مطرح است، مربوط به احكام شرع است نه مربوط به موضوعات، اجتهاد در موضوعات قابل انكار نيست، هر فرمانده لشكر، هر رييس اداره و هر سرپرست گروهى، به هنگام تصميمگيرى در مسايل اجرايى و موضوعات خارجى رأيش محترم است، اين دليل بر آن نيست كه در احكام كلى شرع بتوان اجتهاد كرد و با مصلحتانديشى، حكمى وضع يا حكمى را نفى نمود.
سپس دستور ديگرى در ارتباط با فرمانهاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بيان كرده مىگويد:
«دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را در ميان خود مانند دعوت بعضى از شما نسبت به بعضى ديگر تلقى نكنيد»؛ لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً ....
او هنگامى كه شما را براى مسألهاى فرا مىخواند حتما يك موضوع مهم الهى و دينى است، بايد آن را با اهميت تلقى كنيد و بهطور جدى روى آن بايستيد، دعوتهاى
1) 1- تفسير فخر رازى، ذيل آيه مورد بحث.
او را ساده نگيريد كه فرمانش فرمان خداوند و دعوتش دعوت پروردگار است.
سپس ادامه مىدهد: «خداوند كسانى را كه از شما براى جدا شدن از برنامههاى مهم پيامبر صلى الله عليه و آله پشت سر ديگران پنهان مىشوند و يكى پس از ديگرى فرار مىكنند مىداند و مىبيند»؛ لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً ....
«اما آنها كه مخالفت فرمان او مىكنند، بايد از اين بترسند كه فتنهاى دامنشان را بگيرد، يا عذاب دردناك به آنها برسد»؛ ... فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ ....
«يَتَسَلَّلُونَ» از ماده «تسلل» در اصل به معنى بر كندن چيزى است (مثلا گفته مىشود: «سل السيف من الغمد»؛ يعنى «شمشير را از غلاف كشيد» و معمولًا به كسانى كه مخفيانه و بهطور قاچاقى از جايى مىگريزند، متسللون گفته مىشود.
«لِواذاً» از «ملاوزه» به معنى استتار است و در اينجا به معنى عمل كسانى است كه پشت سر ديگرى خود را پنهان مىكنند يا در پشت ديوارى قرار مىگيرند و به اصطلاح افراد را خواب مىكنند و فرار مىكنند، اين عملى بوده است كه منافقين به هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را براى جهاد يا امر مهم ديگرى فرا مىخواند، انجام مىدادند.
قرآن مجيد مىگويد: اين عمل زشت منافقانه شما اگر از مردم پنهان بماند از خداوند هرگز پنهان نخواهد ماند و اين مخالفتهاى شما در برابر فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله مجازات دردناكى در دنيا و آخرت دارد.
در اينكه منظور از فتنه در اينجا چيست؟ بعضى از مفسران آن را به معنى قتل و بعضى به معنى گمراهى و بعضى به معنى تسلط سلطان ظالم و سر انجام بعضى به معنى بلاى نفاق كه در قلب انسان آشكار مىشود دانستهاند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از فتنه، فتنههاى اجتماعى و نابسامانىها و هرج و مرج و شكست و ساير آفتهايى است كه بر اثر تخلف از فرمان رهبر دامنگير جامعه مىشود. ولى به هر حال فتنه، مفهوم وسيعى دارد كه همه اين امور و غير اينها را شامل مىشود. همانگونه كه «عَذابٌ أَلِيمٌ» ممكن است عذاب دنيا يا آخرت يا هر دو را در بر گيرد.
قابل توجه اينكه در تفسير آيه فوق، غير از آنچه گفتيم دو احتمال ديگر ذكر كردهاند:
نخست اينكه: منظور از لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً ... اين است كه هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را صدا مىزنيد با ادب و احترامى كه شايسته مقام او است وى را بخوانيد، نه همچون صدا زدن يكديگر؛ زيرا بعضى از كسانى كه با ادب اسلامى آشنا نبودند خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مىرسيدند و در ميان جمع يا تنهايى، مرتب يا محمد! يا محمد! .. مىگفتند بهگونهاى كه شايسته يك رهبر بزرگ آسمانى نبود، هدف اين است كه او را با تعبيراتى مانند يا رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و يا نبىاللَّه صلى الله عليه و آله و با لحنى معقول و مؤدبانه صدا بزنند.
در بعضى از روايات نيز اين تفسير وارد شده است ولى با توجه به آيه گذشته و تعبيرات ذيل خود اين آيه كه سخن از اجابت دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله و غايب نشدن از محضر او بدون اذن مىگويد، اين تفسير با ظاهر آيه سازگار نيست، مگر اينكه بگوييم هر دو مطلب مراد است و تفسير اول و دوم را در مفهوم آيه جمع بدانيم.
تفسير سومى نيز براى آيه نقل شده است كه بسيار ضعيف به نظر مىرسد و آن اينكه دعا و نفرينهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را همچون نفرين خودتان در باره يكديگر نگيريد. (1)چرا كه دعا و نفرين او روى حساب و برنامه الهى است و مسلما كارگر خواهد شد.
اما با توجه به اينكه اين تفسير تناسبى با صدر و ذيل آيه ندارد و روايتى نيز در باره آن نرسيده، قابل قبول نيست.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه علماى اصول از جمله: ... فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ ... چنين استفاده كردهاند كه اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله دلالت بر وجوب دارد ولى اين استدلال اشكالاتى دارد كه در اصول به آن اشاره شده است.
آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره نور است، اشاره لطيف و پر معنايى است به مساله مبدأ و معاد كه انگيزه انجام همه فرمانهاى الهى است و در واقع ضامن اجراى همه اوامر و نواهى است، از جمله اوامر و نواهى مهمى كه در سر تا سر اين سوره
1) 1- كلمه دعاء اگر بعد از آن لام باشد به معنى دعا است و اگر على باشد به معنى نفرين است و اگر هيچكدامنباشد احتمال هر دو را دارد.
آمده است، مىفرمايد: «آگاه باشيد كه براى خداوند است آنچه كه در آسمانها و زمين است»؛ ... أَلا إِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ ....
خدايى كه علم و دانش او همه جهان را در بر مىگيرد و مىداند آنچه را شما بر آن هستيد (روش شما، اعمال شما، عقيده و نيت شما، همه براى او آشكار است؛ ... قَدْ يَعْلَمُ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ ....
تمام اين امور بر صفحه علم او ثبت است و «آن روز كه انسانها به سوى او باز مىگردند، آنها را از اعمالى كه انجام دادند آگاه مىسازد و نتيجه آن را هر چه باشد به آنها مىدهد»؛ ... وَ يَوْمَ يُرْجَعُونَ إِلَيْهِ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا ....
«و خدا به هر چيز عالم و آگاه است»؛ ... وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ....
قابل توجه اينكه در اين آيه سه بار بر روى علم خداوند نسبت به اعمال انسانها تكيه شده است و اين به خاطر آن است كه انسان هنگامى كه احساس كند، كسى بهطور دايم مراقب او است و ذرهاى از پنهان و آشكارش بر او مخفى نمىماند، اين اعتقاد و باور اثر تربيتى فوق العاده روى او مىگذارد و ضامن كنترل انسان در برابر انحرافات و گناهان است. (1)
1) 1- تفسير نمونه؛ ج 14، ص 569.
وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ اْلأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظِيمٍ (101) (1)
101- و از (ميان) اعراب باديهنشينى كه اطراف شما هستند جمعى از منافقاناند و از اهل (خود) مدينه (نيز) گروهى سخت به نفاق پاى بندند كه آنها را نمىشناسى و ما آنها را مىشناسيم، به زودى آنها را دو باره مجازات مىكنيم (مجازاتى به وسيله رسوايى اجتماعى و مجازاتى به هنگام مرگ) سپس به سوى مجازات بزرگى (در قيامت) فرستاده مىشوند.
تفسير:
بار ديگر قرآن مجيد بحث را متوجه اعمال منافقان و گروههاى آنها كرده مىگويد در ميان كسانى كه در اطراف شهر شما مدينه هستند گروهى از منافقان وجود دارند وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ اْلأَعْرابِ مُنافِقُونَ ....
يعنى تنها نبايد توجه خود را به منافقان داخل بيندازيد، بايد هشيار باشيد منافقان بيرون را نيز زير نظر بگيريد و مراقب فعاليتهاى خطرناك آنان باشيد.
1) 1. سوره توبه.
كلمه اعراب همانگونه كه سابقاً هم اشاره كرديم معمولا به عربهاى باديهنشين گفته مىشود.
سپس اضافه مىكند در خود مدينه و از اهل اين شهر نيز گروهى هستند كه نفاق را تا سرحد سركشى و طغيان رسانده و سخت به آن پايبنداند و در آن صاحب تجربهاند! وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ ....
مردوا از ماده مرد (بر وزن سرد) به معنى طغيان و سركشى و بيگانگى مطلق مىباشد و در اصل به معنى برهنگى و تجرد آمده و بهمين جهت به پسرانى كه هنوز مو در صورتشان نروييده است امرد مىگويند شجرة مرداء يعنى درختى كه هيچ برگ ندارد و مارد بمعنى شخص سركش است كه بكلى از اطاعت فرمان خارج شده است.
بعضى از مفسران و اهل لغت اين ماده را به معنى تمرين نيز گفتهاند (از جمله در تاج العروس و قاموس تمرين يكى از معانى آن ذكر شده است).
و اين شايد بخاطر آن باشد كه تجرد مطلق از چيزى و خروج كامل از آن بدون ممارست و تمرين ممكن نيست.
به هر حال اين گروه از منافقان چنان از حق و حقيقت عارى و چنان بر كار خود مسلط بودند كه مىتوانستند خود را در صف مسلمانان راستين جا بزنند بدون اينكه كسى متوجه آنها بشود.
اين تفاوت در تعبير كه در باره منافقان داخلى و خارجى در آيه فوق ديده مىشود گويا اشاره به اين نكته است كه منافقان داخلى در كار خود مسلطتر و طبعا خطرناكتراند و مسلمانان بايد شديدا مراقب آنها باشند، هر چند كه منافقان خارجى را نيز بايد از نظر دور ندارند.
لذا بلافاصله بعد از آن ميفرمايد: «تو آنها را نمىشناسى ولى ما مىشناسيم»؛ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ....
البته اين اشاره به علم عادى و معمولى پيغمبر است ولى هيچ منافات ندارد كه او از طريق وحى و تعليم الهى به اسرار آنان كاملا واقف گردد.
در پايان آيه مجازات شديد اين گروه را به اين صورت بيان مىكند كه: «ما بزودى آنها را دو باره مجازات خواهيم كرد و پس از آن به سوى عذاب بزرگ ديگرى فرستاده
خواهند شد»؛ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظِيمٍ.
در اينكه عذاب عظيم اشاره به مجازاتهاى روز قيامت است شكى نيست ولى در اينكه، آندو عذاب ديگر چه نوع عذابى است، در ميان مفسران گفتگو است و احتمالات متعددى پيرامون آن دادهاند.
ولى بيشتر چنين بنظر مىرسد كه يكى از اين دو عذاب همان مجازات اجتماعى آنها بخاطر رسواييشان و كشف اسرار درونيشان مىباشد كه به دنبال آن تمام حيثيت اجتماعى خود را از دست مىدهند و شاهد آن را در آيات گذشته خوانديم و در بعضى از احاديث نيز آمده كه وقتى كار اين گروه به مراحل خطرناك مىرسيد پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را با نام و نشان معرفى مىكرد و حتى از مسجد بيرون مىساخت!
و مجازات دوم آنان همان است كه در آيه 50 سوره انفال اشاره شده، آنجا كه ميفرمايد: وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ ... هر گاه كافران را بهنگامى كه فرشتگان مرگ جان آنها را مىگيرند ببينى كه چگونه به صورت و پشت آنها مىكوبند و مجازات مىكنند، به حال آنها تاسف خواهى خورد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه مجازات دوم اشاره به ناراحتىهاى درونى و شكنجههاى روانى بوده باشد كه بر اثر پيروزى همه جانبه مسلمانان، دامن اين گروه را گرفت.
وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (102) (1)
102- و گروهى ديگر به گناهان خود اعتراف كردند و اعمال صالح و ناصالحى را به هم آميختند، اميد مىرود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد خداوند غفور و رحيم است.
شان نزول: در مورد شان نزول آيه فوق رواياتى نقل شده كه در بيشتر آنها بنام ابولبابه انصارى برخورد مىكنيم، طبق روايتى او با دو يا چند نفر ديگر از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله
1) 1. سوره توبه.
از شركت در جنگ تبوك خود دارى كردند، اما هنگامى كه آياتى را كه در مذمت متخلفين وارد شده بود شنيدند، بسيار ناراحت و پشيمان گشتند، خود را به ستونهاى مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله بستند و هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت و از حال آنها خبر گرفت عرض كردند: آنها سوگند ياد كردهاند كه خود را از ستون باز نكنند تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين كند، رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز سوگند ياد مىكنم كه چنين كارى را نخواهم كرد مگر اينكه خداوند به من اجازه دهد.
آيه فوق نازل شد و خداوند توبه آنها را پذيرفت و پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را از ستون مسجد باز كرد.
آنها به شكرانه اين موضوع همه اموال خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله تقديم داشتند و عرض كردند: اين همان اموالى است كه بخاطر دلبستگى به آن ما از شركت در جهاد خود دارى كردهايم، همه اينها را از ما بپذير و در راه خدا انفاق كن!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هنوز دستورى در اين باره بر من نازل نشده است، چيزى نگذشت كه آيه بعد نازل شد و دستور داد كه پيامبر صلى الله عليه و آله قسمتى از اموال آنها را برگيرد و مطابق بعضى از روايات يك سوم از اموال آنها را پذيرفت.
در پارهاى ديگر از روايات مىخوانيم كه آيه فوق در باره ابو لبابه و راجع به داستان بنى قريظه است بنى قريظه كه گروهى از يهود بودند با او مشورت كردند كه آيا تسليم حكم پيامبر صلى الله عليه و آله بشوند يا نه او گفت اگر تسليم شويد همه شما را سر مىبرند! سپس از اين گفته خود پشيمان شد و توبه كرد و خود را به ستون مسجد بست و بعد آيه فوق نازل شد و خداوند توبه او را پذيرفت.
پس از اشاره به وضع منافقان داخل و خارج مدينه در آيه قبل در اينجا اشاره به وضع گروهى از مسلمانان گناهكار كه اقدام به توبه و جبران اعمال سوء خود كردند مىكند و ميفرمايد: گروه ديگرى از آنها به گناهان خود اعتراف كردند ... وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ ....
و اعمال صالح و ناصالح را بهم آميختند خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً ....
سپس اضافه مىكند اميد مىرود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد و رحمت خويش را به آنان بازگرداند ... عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ ....
زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است و داراى رحمتى وسيع و گسترده إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ....
تعبير به عسى در آيه فوق كه معمولا در موارد اميدوارى و احتمال پيروزى توام با احتمال عدم پيروزى گفته مىشود شايد به خاطر آن است كه آنها را در ميان بيم و اميد و خوف و رجاء كه دو وسيله تكامل و تربيت است قرار دهد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير به عسى اشاره باين باشد كه علاوه بر توبه و ندامت و پشيمانى بايد در آينده شرايط ديگرى را انجام دهند و گذشته را با اعمال نيك خود جبران نمايند.
ولى با توجه باينكه آيه را با بيان غفران و رحمت الهى تكميل مىكند جنبه اميدوارى در آن غلبه دارد.
اين نكته نيز روشن است كه نزول آيه در باره ابو لبابه و يا ساير متخلفان جنگ تبوك مفهوم وسيع آيه را تخصيص نمىزند، بلكه تمام افرادى را كه اعمال نيك و بد را به هم آميختهاند و از كارهاى بد خويش پشيمانند فرا مىگيرد.
و لذا از بعضى دانشمندان نقل كردهاند كه گفتهاند آيه فوق اميدبخشترين آيات قرآن است كه درها را بروى گنهكاران گشوده و توبهكاران را به سوى خود دعوت مىكند. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 8، ص 116.
ص: 286
پايان توطئه يهود بنىنضير در مدينه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
سَبَّحَ للَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي اْلأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (1) هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي اْلأَبْصارِ (2) وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابُ النَّارِ (3) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (4) ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ (5) (1)
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1- آنچه در آسمانها و زمين وجود دارد براى خدا تسبيح مىگويد و او عزيز و حكيم است.
2- او كسى است كه كافران اهل كتاب را در اولين برخورد (با مسلمانان) از خانههايشان بيرون راند، گمان نمىكرديد آنها خارج شوند و خودشان نيز گمان مىكردند
1) 1. حشر.
كه دژهاى محكمشان آنها را از عذاب الهى مانع مىشود، اما خداوند از آنجا كه گمان نمىكردند به سراغشان آمد و در قلب آنها ترس و وحشت افكند، بهگونهاى كه خانههاى خود را با دست خويش و با دست مؤمنان ويران مىكردند، پس عبرت بگيريد اى صاحبان چشم!
3- و اگر نه اين بود كه خداوند جلاى وطن را بر آنها مقرر داشته بود آنها را در همين دنيا مجازات مىكرد و براى آنها در آخرت نيز عذاب آتش است.
4- اين به خاطر آن است كه آنها با خدا و رسولش دشمنى كردند و هر كس با خدا دشمنى كند عذاب الهى (در حق او) شديد است.
5- هر درخت با ارزش نخل را قطع و يا آن را به حال خود واگذار كرديد، همه به فرمان خدا بود و هدف اين بود كه فاسقان را خوار و رسوا كند.
مفسران و محدثان و ارباب تواريخ در مورد اين آيات شان نزول مفصلى ذكر كردهاند كه فشرده آن چنين است: در سرزمين مدينه سه گروه از يهود زندگى مىكردند بنى نضير و بنى قريظه و بنى قينقاع و گفته مىشود كه آنها اصلا اهل حجاز نبودند ولى چون در كتب مذهبى خود خوانده بودند كه پيامبرى از سرزمين مدينه ظهور مىكند، به اين سرزمين كوچ كردند و در انتظار اين ظهور بزرگ بودند.
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت فرمود با آنها پيمان عدم تعرض بست ولى آنها هر زمان فرصتى يافتند از نقض اين پيمان فروگذار نكردند.
از جمله از اينكه بعد از جنگ احد (غزوه احد در سال سوم هجرت واقع شد) كعب بن اشرف با چهل مرد سوار از يهود به مكه آمدند و يكسر به سراغ قريش رفتند و با آنها عهد و پيمان بستند كه همگى متحدا بر ضد محمد صلى الله عليه و آله پيكار كنند، سپس ابو سفيان با چهل نفر از مكيان و كعببن اشرف يهودى با چهل نفر از يهود وارد مسجدالحرام شدند و در كنار خانه كعبه پيمانها را محكم ساختند، اين خبر از طريق وحى به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد.
ديگر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله روزى با چند نفر از بزرگان و يارانش به سوى قبيله بنى نضير كه در نزديكى مدينه زندگى مىكردند آمد و مىخواست از آنها كمك يا وامى بگيرد براى پرداختن ديه دو مقتول از طايفه بنى عامر كه به دست عمروبن اميه (يكى از
مسلمانان) كشته شده بود و شايد پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش مىخواستند در زير اين پوشش وضع بنى نضير را از نزديك بررسى كنند، مبادا مسلمانان غافلگير شوند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در بيرون قلعه يهود بود و با كعببن اشرف در اين زمينه صحبت كرد، در اين هنگام در ميان يهوديان بذر توطئهاى پاشيده شد و با يكديگر گفتند شما اين مرد را در چنين شرايط مناسبى گير نمىآوريد، الان كه در كنار ديوار شما نشسته است يكنفر پشت بام رود و سنگ عظيمى بر او بيفكند و ما را از دست او راحت كند! يكى از يهود بنام عمروبن جحاش اعلام آمادگى كرد و به پشت بام رفت رسول خدا صلى الله عليه و آله از طريق وحى آگاه شد برخاست و به مدينه آمد، بى اينكه با ياران خود سخنى بگويد، آنها تصور مىكردند پيامبر صلى الله عليه و آله باز بر مىگردد اما بعدا آگاه شدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه است، آنها نيز به مدينه برگشتند و اينجا بود كه پيمانشكنى يهود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله مسلم شد و دستور آماده باش براى جنگ به مسلمانان داد.
در بعضى از روايات نيز آمده كه يكى از شعراى بنىنضير به هجو و بدگويى پيامبر صلى الله عليه و آله پرداخت و اين خود دليل ديگرى بر پيمانشكنى آنها بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى اينكه ضربه كارى قبلا به آنها بزند به محمدبن مسلمه كه با كعببن اشرف بزرگ يهود آشنايى داشت دستور داد او را به هر نحو بتواند به قتل برساند و او با مقدماتى اين كار را كرد.
كشته شدن كعببن اشرف تزلزلى در يهود ايجاد كرد به دنبال آن رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد مسلمانان براى جنگ با اين قوم پيمانشكن حركت كنند، هنگامى كه آنها با خبر شدند به قلعههاى مستحكم و دژهاى نيرومند خود پناه بردند و درها را محكم بستند، پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد بعضى درختان نخل را كه نزديك قلعهها بود بكنند يا بسوزانند.
اين كار شايد به اين منظور صورت گرفت كه يهودان را كه علاقه شديدى به اموال خود داشتند از قلعه بيرون كشد و پيكار رودررو انجام گيرد، اين احتمال نيز داده شده كه اين نخلها مزاحم مانور سريع ارتش اسلام در اطراف قلعهها بود و مىبايست بريده شود.
به هر حال اين كار فرياد يهود را بلند كرد گفتند اى محمد! تو پيوسته از اينگونه كارها نهى مىكردى، پس اين چه برنامهاى است؟ آيه پنجم اين سوره (از آيات فوق) نازل شد و به آنها پاسخ گفت كه اين يك دستور خاص الهى بود.
محاصره چند روز طول كشيد و پيامبر صلى الله عليه و آله براى پرهيز از خونريزى به آنها پيشنهاد كرد كه سرزمين مدينه را ترك گويند و از آنجا خارج شوند، آنها نيز پذيرفتند، مقدارى از اموال خود را برداشته و بقيه را رها كردند، جمعى به سوى اذرعات شام و تعداد كمى به سوى خيبر و گروهى به حيره رفتند و باقيمانده اموال و اراضى و باغات و خانههاى آنها به دست مسلمانان افتاد.
هر چند تا آنجا كه مىتوانستند، خانههاى خود را به هنگام كوچ كردن تخريب كردند.
و اين ماجرا بعد از غزوه احد به فاصله ششماه و به عقيده بعضى بعد از غزوه بدر به فاصله ششماه اتفاق افتاد.
اين سوره با تسبيح و تنزيه خداوند و بيان عزت و حكمت او شروع مىشود، مىفرمايد: آنچه در آسمانها و زمين است براى خدا تسبيح مىگويد و او عزيز و حكيم است؛ سَبَّحَ للَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي اْلأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.
و اين در حقيقت مقدمهاى است براى بيان سرگذشت يهود بنى نضير همانها كه در شناخت خدا و صفاتش گرفتار انواع انحرافات بودند و همانها كه تكيه بر قدرت و عزت خويش مىكردند و در برابر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به توطئه برخاستند.
تسبيح عمومى موجودات زمين و آسمان اعم از فرشتگان و انسانها و حيوانات و گياهان و جمادات ممكن است با زبان قال باشد يا با زبان حال، چرا كه نظام شگفتانگيزى كه در آفرينش هر ذرهاى به كار رفته با زبان حال بيانگر علم و قدرت و عظمت و حكمت خدا است.
و از سوى ديگر به عقيده جمعى از دانشمندان هر موجودى در عالم خود سهمى از عقل و درك و شعور دارد هر چند ما از آن آگاه نيستيم و به همين دليل با زبان خود تسبيح خدا مىگويد، هر چند گوش ما تواناى شنوايى آنرا ندارد، سرتاسر جهان غلغله تسبيح و حمد او است هر چند ما نامحرمان از آن بىخبريم، اما آنها كه از جمادى سوى جان جان رفتهاند و براى آنان از غيب چشمى باز شده، با تمامى موجودات جهان همرازند و نطق آب و گل را به خوبى مىشنوند، چرا كه اين نطق محسوس اهل دل است!
به ذكرش هر چه خواهى در خروش است دلى داند چنين معنى كه گوش است نه
بلبل بر گلش تسبيحخوان است كه هر خارى به توحيدش زبان است! شرح بيشتر پيرامون اين سخن ذيل آيه 44 سوره اسراء آمده است (جلد 12 صفحه 133- 140).
بعد از بيان اين مقدمه به داستان رانده شدن يهود بنى نضير از مدينه پرداخته مىفرمايد: «خداوند كسى است كه كافران اهل كتاب را در اولين اجتماع و برخورد با مسلمانان از خانههايشان بيرون كرد!»؛ ... هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ....
حشر در اصل به معنى حركت دادن جمعيت و خارج ساختن آنها از قرارگاهشان به سوى ميدان جنگ و مانند آن است و منظور از آن در اينجا اجتماع و حركت مسلمانان از مدينه به سوى قلعههاى يهود و يا اجتماع يهود براى مبارزه با مسلمين است و از آنجا كه اين نخستين اجتماع در نوع خود بود در قرآن به عنوان لاول الحشر ناميده شده و اين خود اشاره لطيفى است به برخوردهاى آينده با يهود بنى نضير و يهود خيبر و مانند آنها.
و عجب اينكه جمعى از مفسران احتمالاتى در آيه دادهاند كه هيچ تناسبى با محتواى آن ندارد، از جمله اينكه: منظور حشر اول در مقابل حشر روز قيامت از قبرها به سوى محشر است و عجبتر اينكه بعضى اين آيه را دليل بر اين گرفتهاند كه حشر در قيامت در سرزمين شام واقع مىشود كه يهود از مدينه به سوى آن رانده شدند! و گويا همه اين احتمالات ضعيف ناشى از كلمه حشر است، در حالى كه اين واژه به معنى حشر در قيامت نيست بلكه به هرگونه اجتماع و خروج از قرارگاه و حاضر شدن در ميدان اطلاق مىشود، چنانكه در آيه 17 سوره نمل مىخوانيم: ... وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ اْلإِنْسِ وَ الطَّيْرِ ...؛ «لشكريان سليمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند.»
و همچنين در مورد اجتماع براى مشاهده مبارزه موسى با ساحران فرعونى مىخوانيم: ... وَ أَنْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًى ... قرار ما اين است كه همه مردم هنگامى كه روز بالا مىآيد جمع شوند (طه- 59)
سپس مىافزايد: «شما هرگز گمان نمىكرديد كه آنها از اين ديار خارج شوند و آنها نيز گمان داشتند كه دژهاى محكمشان از شكست آنها و عذاب الهى مانع مىشود»؛ ... ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ ....
آنها چنان مغرور و از خود راضى بودند كه تكيهگاهشان دژهاى نيرومند و قدرت
ظاهريشان بود، اين تعبير آيه نشان مىدهد كه يهود بنى نضير در مدينه از امكانات وسيع و تجهيزات فراوانى بهرهمند بودند، بهگونهاى كه نه خودشان باور مىكردند به اين آسانى مغلوب شوند و نه ديگران ولى از آنجا كه خدا مىخواست به همه روشن سازد كه چيزى در برابر اراده او قدرت مقاومت ندارد حتى بدون آنكه جنگى رخ دهد آنها را از آن سرزمين بيرون راند! لذا در ادامه آيه مىفرمايد: «اما خداوند از آنجا كه گمان نمىكردند به سراغشان آمد و در قلبشان وحشت و ترس افكند، بهگونهاى كه خانههاى خود را با دست خويش و با دست مؤمنان ويران مىكردند»؛ ... فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ ....
آرى خدا اين لشكر نامريى؛ يعنى لشكر ترس را كه در بسيارى از جنگها به يارى مؤمنان مىفرستاد بر قلب آنها چيره كرد و مجال هرگونه حركت و مقابله را از آنها سلب نمود، آنها خود را براى مقابله با لشكر برون آماده كرده بودند، بيخبر از آنكه خداوند لشكرى از درون به سراغشان مىفرستد و چنان آنها را در تنگنا قرار مىدهد كه خودشان با دشمن براى تخريب خانههايشان همكارى كنند.
درست است كه كشته شدن رييس آنها كعببن اشرف قبل از اين ماجرا وحشتى بر دل آنها افكنده بود ولى مسلما منظور از آيه اين نيست آنچنان كه بعضى از مفسران گمان كردهاند- بلكه اين يكنوع امداد الهى بوده كه بارها در جنگهاى اسلامى به يارى مسلمين مىشتافت.
جالب اينكه مسلمانان از بيرون، دژهاى آنها را ويران مىكردند كه به داخل آن راه يابند و يهود از درون ويران مىكردند تا به صورت سالم به دست مسلمانان نيفتد و نتيجه اين همكارى ويران شدن استحكامات آنها بود! در مورد اين آيه تفسيرهاى ديگرى نيز گفته شده، از جمله اينكه: يهود از داخل، ديواره دژها را ويران مىكردند تا فرار كنند و مسلمانان از بيرون تا به آنها دست يابند (ولى اين احتمال بعيد است).
و نيز گفته شده كه اين آيه معنى كنايى دارد مثل اينكه مىگوييم فلانكس خانه و زندگيش را با دست خودش ويران كرد؛ يعنى بر اثر نادانيها و لجاجتها سبب بر باد دادن زندگى خود شد.
يا اينكه منظور يهود از تخريب بعضى از خانهها اين بود كه دهانه كوچههاى داخل
قلعه را ببندند تا مانع پيشروى مسلمانان شوند و در آينده نيز نتوانند در آن سكنى گزينند.
يا اينكه قسمتى از خانههاى داخل دژ را خراب كردند تا در صورت كشيده شدن ميدان نبرد به داخل دژ جاى كافى براى جنگيدن داشته باشند.
يا اينكه در بناى بعضى از خانهها مصالح گرانقيمتى وجود داشت آنها را تخريب كردند تا آنچه قابل حمل بود ببرند ولى تفسير اول از همه مناسبتر است.
در پايان آيه به عنوان يك نتيجهگيرى كلى مىفرمايد: «پس عبرت بگيريد اى صاحبان چشم!»؛ ... فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي اْلأَبْصارِ ....
«اعْتَبِرُوا» از ماده «اعتبار» در اصل از عبور گرفته شده كه به معنى گذشتن از چيزى است به سوى چيز ديگر و اينكه به اشك چشم عبرة گفته مىشود به خاطر عبور قطرات اشك از چشم است و عبارت را از اين رو عبارت مىگويند كه مطالب و مفاهيم را از كسى به ديگرى منتقل مىكند و اطلاق تعبير خواب بر تفسير محتواى آن به خاطر اين است كه انسان را از ظاهر به باطن آن منتقل مىسازد.
وبه همين مناسبت بهحوادثى كه به انسان پند مىدهد عبرت مىگويند، چرا كه انسان را به يك سلسله تعاليم كلى رهنمون مىگردد و از مطلبى به مطلب ديگر منتقل مىكند.
تعبير به اولى «الابصار»؛ «صاحبان چشم» اشاره به كسانى است كه حوادث را به خوبى مىبينند و با چشم باز موشكافى مىكنند و به عمق آن مىرسند.
(واژه بصر معمولا به عضو بينايى و بصيرت به درك و آگاهى درونى گفته مىشود).
در حقيقت اولى الابصار كسانى هستند كه آمادگى گرفتن درسهاى عبرت دارند، لذا قرآن به آنها هشدار مىدهد كه از اين حادثه بهرهبردارى لازم كنيد.
شك نيست كه منظور از گرفتن عبرت اين است كه حوادث مشابه را كه از نظر حكم عقل يكسانند بر هم مقايسه كنند، مانند مقايسه حال كفار و پيمانشكنان ديگر بر يهود بنى نضير ولى هرگز اين جمله ارتباطى با قياسات ظنى كه بعضى در استنباط احكام دينى از آن استفاده مىكنند ندارد و تعجب است كه بعضى از فقهاى اهل سنت براى اثبات اين مقصود از آيه فوق استفاده كردهاند هر چند بعضى ديگر بر آن ايراد گرفتهاند.
خلاصه اينكه: منظور از عبرت و اعتبار در آيه فوق انتقال منطقى و قطعى از موضوعى به موضوع ديگر است نه عمل كردن به پندار و گمان.
به هر حال به راستى كه سرنوشت اين قوم يهود با آن قدرت و عظمت و شوكت و با آن امكانات و استحكامات فراوان سرنوشت عبرتانگيزى بود، كه حتى بدون آنكه دست به اسلحه ببرند در مقابل جمعيت مسلمانان كه هرگز در ظاهر به پاى آنها نمىرسيدند تسليم شدند، خانههاى خود را با دست خويش ويران كردند و اموالشان را براى مسلمانان نيازمند بجا گذاردند و در نقاط مختلف پراكنده شدند، در حالى كه طبق نقل تواريخ از آغاز به اين جهت در سرزمين مدينه سكنى گزيده بودند كه پيامبر موعود كتب خويش را درك كنند و در صف اول يارانش قرار گيرند! و در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «كان أكثر عبادة أبي ذر رحمه اللَّه التّفكّر و الإعتبار»؛ «بيشترين عبادت ابو ذر تفكر و عبرت گرفتن بود.»
اما مع الاسف بسيارند كسانى كه بايد همه حوادث دردناك را خودشان بيازمايند و طعم تلخ شكستها را شخصا بچشند و هرگز از وضع ديگران عبرت نمىگيرند.
امير مؤمنان على عليه السلام مىفرمايد: «السعيد من وعظ بغيره»؛ «سعادتمند كسى است كه از ديگران پند و عبرت گيرد!»
آيه بعد مىافزايد: «اگر نه اين بود كه خداوند بر آنها مقرر داشته بود كه جلاى وطن كنند و منطقه را ترك گويند آنها را در همين دنيا مجازات مىكرد»؛ ... وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيا ... بدون شك جلاى وطن و رها كردن قسمت عمده سرمايههايى كه يك عمر فراهم كرده بودند خود براى آنها عذابى دردناك بود، بنابر اين منظور از جمله فوق اين است كه اگر اين عذاب براى آنها مقدر نشده بود عذاب ديگرى كه همان قتل و اسارت به دست مسلمانان بود بر سر آنها فرود مىآمد، خدا مىخواست آنها در جهان آواره شوند و اى بسا اين آوارگى براى آنها دردناكتر بود؛ زيرا هر وقت به ياد آنهمه دژها و خانههاى مجلل و مزارع و باغات خود مىافتادند كه در دست ديگران است و خودشان بر اثر پيمانشكنى و توطئه بر ضد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مناطق ديگر محروم و سرگردانند گرفتار آزار و شكنجههاى روحى فراوانى مىشدند.
آرى خدا مىخواست اين گروه مغرور و فريبكار و پيمانشكن را گرفتار چنين سرنوشت دردناكى كند.
اما اين تنها عذاب دنياى آنها بود، لذا در پايان اين آيه مىافزايد: و براى آنها در
آخرت نيز عذاب آتش است (و لهم فى الاخرة عذاب النار).
چنين است دنيا و آخرت كسانى كه پشت پا به حق و عدالت زنند و بر مركب غرور و خود خواهى سوار گردند.
و از آنجا كه ذكر اين ماجرا علاوه بر بيان قدرت پروردگار و حقانيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بايد هشدارى براى تمام كسانى باشد كه اعمالى مشابه يهود بنى نضير دارند تا مسأله در آنها خلاصه نشود در آيه بعد مطلب را تعليم داده، مىافزايد: اين مجازات دنيا و آخرت از آن جهت دامنگيرشان شد كه با خدا و رسولش به دشمنى برخاستند»؛ ... ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ....
و هر كس به دشمنى با خدا بر خيزد خداوند مجازاتش مىكند زيرا خدا شديد العقاب است»؛ وَ مَنْ يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ ....
شاقوا از ماده شقاق در اصل به معنى شكاف و جدايى ميان دو چيز است و از آنجا كه هميشه دشمن در طرف مقابل قرار مىگيرد و خود را جدا مىسازد به عمل او شقاق مىگويند.
عين همين آيه با تفاوت بسيار جزيى در سوره انفال آيه 13 بعد از داستان جنگ بدر و در هم شكسته شدن مشركان آمده است كه بيانگر عموميت محتواى آن از هر نظر است.
قابل توجه اينكه: در آغاز آيه دشمنى با خدا و رسول را مطرح مىكند و در ذيل آيه تنها سخن از دشمنى با خدا است، اشاره به اينكه دشمنى با رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز با دشمنى خدا يكى است و از هم جدا نيست.
تعبير به «شديد العقاب» هيچ منافاتى با «ارحم الراحمين» بودن خداوند ندارد؛ زيرا آنجا كه جاى عفو و رحمت است، ارحم الراحمين است و آنجا كه جاى مجازات و عقوبت است اشدّ المعاقبين است؛ چنانكه در دعا آمده است: «... وَ أَيْقَنْتُ أَنَّكَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ فِي مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ أَشَدُّ الْمُعَاقِبِينَ فِي مَوْضِعِ النَّكَالِ وَ النَّقِمَةِ ...».
در آخرين آيه از آيات مورد بحث به پاسخ ايرادى مىپردازد كه يهود بنى نضير- چنانكه در شان نزول نيز گفتيم- به پيامبر صلى الله عليه و آله متوجه مىساختند، در آن موقع كه دستور داد قسمتى از نخلهاى نزديك قلعههاى محكم يهود را ببرند (تا محل كافى براى نبرد
باشد، يا براى اينكه يهود ناراحت شوند و از قلعهها بيرون آيند و درگيرى در خارج قلعه روى دهد) آنها گفتند: اى محمد! مگر تو نبودى كه از اينگونه كارها نهى مىكردى؟ آيه نازل شد و گفت: «هر درخت با ارزش نخل را قطع يا به حال خود واگذار كرديد همه به فرمان خدا بود!» ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ ....
و هدف اين بود كه فاسقان را خوار و رسوا كند: ... وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ ....
لينة از ماده لون به يكنوع عالى از درخت خرما مىگويند و بعضى آنرا از ماده لين به معنى نرمى به نوعى از درخت خرما تفسير كردهاند كه شاخههايى نرم و نزديك زمين و ميوهاى نرم و لذيذ دارد.
گاه «لِينَةٍ» به الوان و انواع مختلف درخت نخل يا نخله كريمه تفسير شده است كه تقريبا همه به يك چيز بر مىگردد.
به هر حال بعضى گفتهاند: اقدام به قطع قسمتى از درختان نخل بنى نضير از سوى بعضى از مسلمانان روى داد، در حالى كه بعضى ديگر مخالف بودند، در اينجا آيه فوق نازل شد و ميان آنها فصل خصومت كرد.
بعضى ديگر گفتهاند: آيه ناظر به عمل دو نفر از اصحاب است كه يكى به هنگام قطع درختان نخل درختان خوب را مىبريد تا يهود را به خشم آورد (و از قلعه فرود آيند) و ديگرى نخلهاى كم ارزش را مىبريد تا آنچه پر ارزش است براى استفاده آينده باقى بماند و به همين جهت در ميان آنها اختلاف افتاد آيه نازل شد و گفت هر دو به اذن الهى بوده است.
ولى ظاهر آيه اين است كه مسلمانان بعضى از درختان لينه (نوع خوب) را بريدند و بعضى از همانها را رها ساختند و اين عمل باعث ايراد يهود شد و قرآن به آنها پاسخ گفت تا روشن شود اين كار از روى هواى نفس نبوده، بلكه يك دستور الهى در اين زمينه صادر شده بود كه در شعاع محدود اين كار عملى گردد، تا بيش از حد ضايعاتى رخ ندهد.
در هر صورت اين حكم يك استثنا در قانون معروف اسلامى است كه مىگويد به هنگام حمله به دشمن نبايد درختان را قطع كرد و حيوانات را كشت و زراعتها را آتش زد، اين تنها مربوط به موردى بوده است كه براى بيرون كشيدن دشمن از قلعه و يا فراهم
ساختن ميدان جنگ و مانند آن ضرورت داشته و در هر قانون كلى استثنائات جزيى ضرورى غالبا وجود دارد، همانگونه كه اصل كلى بر نخوردن گوشت مردار است ولى به هنگام اجبار و اضطرار اكل ميته مجاز است.
جمله: ... وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ ...؛ «تا فاسقان را خوار و رسوا كند.» نشان مىدهد كه لااقل يكى از اهداف اين كار خوار نمودن دشمن و در هم شكستن روحيه آنها بوده است.
در حالى كه اهل دنيا براى كسب پيروزى بر نيروهاى ظاهرى و مادى خويش تكيه مىكنند، تكيهگاه خداپرستان ارزشهاى معنوى و امدادهاى الهى آنها است كه نمونهاى از آن را در داستان شكست بنى نضير و بيرون راندن آنها از مدينه در آيات فوق ملاحظه كرديم.
در اين آيات خوانديم كه يكى از عوامل مؤثر پيروزى همان ترس و وحشتى بود كه خدا بر دلهاى آنها افكند تا آنجا كه خانههاى خود را با دست خود ويران مىكردند و حاضر شدند از اموال خود چشم بپوشند و از آن ديار بيرون روند.
نظير اين معنى چند بار در آيات قرآن مجيد آمده است از جمله در داستان گروه ديگرى از يهود بنام بنى قريظه كه مسلمانان بعد از جنگ احزاب در يك درگيرى شديد با آنها روبرو شدند نيز آمده است، مىفرمايد: وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً ...؛ «خداوند گروهى از اهل كتاب را كه از مشركان عرب حمايت كردند از دژهاى محكمشان فرود آورد و در دلهاى آنها ترس و وحشت افكند، تا آنجا كه گروهى را به قتل رسانديد و گروهى را اسير كرديد.» (احزاب: 26).
همين معنى در داستان جنگ بدر نيز آمده است كه مىگويد: سالقى فى قلوب الذين كفروا الرعب: من به زودى در دلهاى كافران وحشت مىافكنم.
قسمتى از اين وحشت كه حكم يك لشكر نامريى الهى را دارد طبيعى است هر چند
قسمتى از آن اسرار آميز است و روابط آن با وسائل عادى بر ما مكشوف نيست، آنچه طبيعى است اينكه مؤمنان در هر حال خود را پيروز مىدانند خواه كشته و شهيد شوند و خواه دشمن را در هم بكوبند و كسى كه منطقش اين است ترس و وحشتى به خود راه نمىدهد، بلكه چنين انسان اعجوبهاى براى دشمنش وحشتانگيز است، همانگونه كه در دنياى امروز نيز كشورهاى بزرگى را مىبينيم كه با داشتن پيشرفتهترين سلاحها و بزرگترين ارتشها، از گروهى اندك مؤمنان راستين ستيزهجوى وحشت دارند و دائما مىكوشند با آنها درگير نشوند.
در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه فرمود: «نصرت بالرعب مسيرة شهر!»؛ من از جانب خدا به وسيله ترس و وحشت دشمنان يارى شدهام به فاصله يكماه.»
يعنى نه تنها كسانى كه در ميدان نبرد با من رو برو مىشوند وحشت دارند بلكه در نقاطى كه دشمن از من يكماه راه فاصله دارد وحشت و اضطراب حاكم است! در مورد لشكريان حضرت مهدى (عج) نيز مىخوانيم كه سه لشكر او را يارى مىكنند:
«الْمَلائكةُ، وَ الْمُؤمِنُون، وَ الرّعب!»؛ «فرشتگان و مؤمنان و ترس و وحشت!»
در حقيقت آنها سعى مىكنند از برون ضربه نخورند اما خداوند از درون آنها را متلاشى مىكند و مىدانيم ضربه درونى جانكاهتر و جبران ناپذير است، چرا كه اگر تمام سلاحها و ارتشهاى دنيا در اختيار كسى باشد ولى روحيه نبرد نداشته باشد محكوم به شكست و نابودى است.
تاريخ اسلام از همان آغاز با توطئههاى آنها آميخته شده بود و در بسيارى از حوادث دردناك آنها را داخل صحنه يا در پشت صحنه مشاهده مىكنيم و عجب اينكه آنها به عشق پيامبر موعود به سرزمين حجاز آمدند ولى بعد از اين ظهور بزرگ از دشمنان سرسخت شدند و هم امروز نيز در بيشتر توطئههاى ضد اسلامى يهود را در صحنه و يا در پشت صحنه مشاهده مىكنيم و اين عبرتى است براى صاحبان بصيرت! و همانگونه كه تاريخ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نشان مىدهد تنها طريق دفع آنان برخورد قاطعانه است، به خصوص صهيونيستها كه در منطقشان هيچگونه مدارا و عدل و انصاف
نيست، زبانشان زور است و جز با زور و قدرت نمىتوان با آنها سخن گفت ولى با اين حال از مؤمنان راستين بيش از هر چيز مىترسند و اگر مسلمانان امروز همانند ياران پيامبر صلى الله عليه و آله از ايمان و استقامت و قاطعيت كافى برخوردار باشند ترس و وحشت آنها بر دلهاى اين دشمنان خونخوار چيره مىشود و مىتوان با همين لشكر الهى آنها را از زمينهاى اشغال شده بيرون راند و اين درسى است كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در چهارده قرن قبل به ما داده است. (1)
1) 1. تفسير نمونه، ج 23، ص 499.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً (9) إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ اْلأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا (10) هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً (11) (1)
9- اى كسانى كه ايمان آوردهايد نعمت خدا را بر خودتان به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرهاى (عظيمى) به سراغ شما آمدند ولى ما باد و طوفان سختى بر آنها فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمىديديد (و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم) و خداوند به آنچه انجام مىدهيد بينا است.
10- به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين (شهر) شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كردند) و زمانىرا كه چشمها از شدت وحشت خيره شده بود و جانها به لب رسيده بود و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مىبرديد!
11- در آنجا مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند.
اين آيات و چندين آيه بعد از آن كه مجموعا هفده آيه را تشكيل مىدهد پيرامون
1) 1. احزاب.
يكى از بزرگترين آزمونهاى الهى در مورد مؤمنان و منافقان و امتحان صدق گفتار آنها در عمل سخن مىگويد.
اين آيات از يكى از مهمترين حوادث تاريخ اسلام؛ يعنى جنگ احزاب، بحث مىكند، جنگى كه در حقيقت نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و كفه موازنه قوا را در ميان اسلام و كفر به نفع مسلمين بر هم زد و پيروزى در آن كليدى بود براى پيروزيهاى بزرگ آينده و در حقيقت كمر دشمنان در اين غزوه شكست و بعد از آن نتوانستند كار مهمى صورت دهند.
جنگ احزاب چنانكه از نامش پيدا است مبارزه همه جانبهاى از ناحيه عموم دشمنان اسلام و گروههاى مختلفى بود كه با پيشرفت اين آيين منافع نامشروعشان به خطر مىافتاد.
نخستين جرقه جنگ از ناحيه گروهى از يهود بنى نضير زده شد آنگاه كه به مكه آمدند و طايفه قريش را به جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله تشويق كردند و به آنها قول دادند تا آخرين نفس در كنارشان مىايستند، سپس به سراغ قبيله غطفان رفتند و آنها را نيز آماده كارزار كردند.
اين قبائل از همپيمانان خود مانند قبيله بنى اسد و بنى سليم نيز دعوت كردند و چون همگى خطر را احساس كرده بودند، دست به دست هم دادند تا كار اسلام را براى هميشه يكسره كنند، پيامبر صلى الله عليه و آله را به قتل برسانند، مسلمين را در هم بكوبند، مدينه را غارت كنند و چراغ اسلام را خاموش سازند.
مسلمانان كه خود را در برابر اين گروه عظيم ديدند به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله به مشورت پرداختند و قبل از هر چيز با پيشنهاد سلمان فارسى، اطراف مدينه را خندقى كندند تا دشمن به آسانى نتواند از آن عبور كند و شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد (و به همين جهت يكى از نامهاى اين جنگ، جنگ خندق است).
لحظات بسيار سخت و خطرناكى بر مسلمانان گذشت، جانها به لب رسيده بود، منافقين در ميان لشكر اسلام سخت به تكاپو افتاده بودند، جمعيت انبوه دشمن و كمى لشگريان اسلام در مقابل آنها (تعداد لشكر كفر را ده هزار و لشكر اسلام را سه هزار نفر نوشتهاند) و آمادگى آنها از نظر تجهيزات جنگى و فراهم كردن وسائل لازم، آينده
سخت و دردناكى را در برابر چشم مسلمانان مجسم مىساخت.
ولى خدا مىخواست در اينجا آخرين ضربه بر پيكر كفر فرود آيد، صف منافقين را نيز از صفوف مسلمين مشخص سازد، توطئهگران را افشا كند و مسلمانان راستين را سخت در بوته آزمايش قرار دهد.
سرانجام اين غزوه- چنانكه شرح آن خواهد آمد- به پيروزى مسلمانان تمام شد، طوفانى سخت به فرمان خدا وزيدن گرفت، خيمه و خرگاه و زندگى كفار را در هم ريخت، رعب و وحشت شديدى در قلب آنها افكند و نيروهاى غيبى فرشتگان به يارى مسلمانان فرستاد.
قدرتنمايىهاى شگرفى همچون قدرتنمايى امير مؤمنان على عليه السلام در برابر عمرو بن عبدِ وَدّ بر آن افزوده شد و مشركان بى آنكه بتوانند كارى انجام دهند پا به فرار گذاردند.
آيات هفده گانه فوق نازل شد و با تحليلهاى كوبنده و افشاگرانه خود به عاليترين وجه از اين حادثه مهم براى پيروزى نهايى اسلام و كوبيدن منافقان بهرهگيرى كرد.
اين دورنمايى بود از جنگ احزاب كه در سال پنجم هجرى واقع شد.
از اينجا به سراغ تفسير آيات مىرويم و ساير جزييات اين غزوه را در بحث نكات بيان مىكنيم.
قرآن اين ماجرا را نخست در يك آيه خلاصه مىكند، سپس در 16 آيه ديگر به بيان خصوصيات آن مىپردازد.
مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد نعمت بزرگ خدا را بر خودتان به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرهاى (عظيمى) به سراغ شما آمدند يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ ....
ولى ما باد و طوفانى بر آنها فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمىديديد و به اين وسيله آنها را در هم كوبيديم ... فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها ....
و خداوند به تمام كارهايى كه انجام مىدهيد (و كارهايى كه هر گروه در اين ميدان بزرگ انجام دادند) بصير و بينا است»؛ ... وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً ....
در اينجا چند مطلب قابل دقت است:
1- تعبير به «اذكروا» نشان مىدهد كه اين آيات بعد از پايان جنگ و گذشتن مقدارى از زمان كه به مسلمانان اجازه داد آنچه را ديده بودند در فكر خود مورد تحليل قرار دهند نازل گرديد تا تأثير عميقترى بخشد.
2- تعبير به جنود اشاره به احزاب مختلف جاهلى (مانند قريش، غطفان، بنى سليم، بنى اسد، بنى فزاره، بنى اشجع و بنى مرة) و طايفه يهود داخل مدينه است.
3- منظور از جُنُوداً لَمْ تَرَوْها ... كه به يارى مسلمانان آمدند همان فرشتگانى است كه يارى آنها نسبت به مؤمنان در غزوه بدر نيز صريحا در قرآن مجيد آمده است ولى همانگونه كه در ذيل آيه 9 سوره انفال بيان كرديم دليلى در دست نيست كه فرشتگان، اين جنود الهى نا پيدا، رسما وارد ميدان و مشغول جنگ شده باشند، بلكه قرائنى در دست است كه نشان مىدهد آنها براى تقويت روحيه مؤمنان و دلگرمى آنان نازل گشتهاند.
آيه بعد كه ترسيمى از وضع بحرانى جنگ احزاب و قدرت عظيم جنگى دشمنان و نگرانى شديد بسيارى از مسلمانان است چنين مىگويد: به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين شهر شما وارد شدند (و مدينه را در محاصره خود قرار دادند) و هنگامى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده بود و جانها به لب رسيده بود و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مىبرديد! إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ اْلأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا.
بسيارى از مفسران كلمه فوق را در اين آيه اشاره به جانب شرق مدينه مىدانند كه قبيله غطفان از آنجا وارد شدند و اسفل را اشاره به غرب كه قبيله قريش و همراهان آنها از آنجا ورود كردند.
البته با توجه به اينكه مكه درست در جنوب مدينه واقع شده، قبائل مشركين مكه بايد از جنوب آمده باشند ولى شايد وضع جاده و مدخل مدينه چنان بوده كه آنها كمى شهر را دور زده و از غرب وارد شدهاند و به هر حال جمله بالا اشاره به محاصره اين شهر از سوى دشمنان مختلف اسلام است.
جمله زاغت الابصار با توجه به اينكه زاغت از ماده زيغ به معنى تمايل به يكسو است، اشاره به حالتى است كه انسان به هنگام ترس و وحشت شديد پيدا مىكند كه چشمان او به يك سمت منحرف و روى نقطه معينى ثابت و خيره مىشود.
جمله: ... بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ ...؛ «قلبها به گلوگاه رسيده بود.» كنايه جالبى است شبيه آنچه در زبان فارسى داريم كه مىگوييم جانش به لب رسيد و گرنه هرگز، قلب به معنى عضو مخصوص مركز پخش خون از جاى خود حركت نمىكند و هيچگاه به گلوگاه نمىرسد.
جمله: ... وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا ... اشاره به اين است كه در اين حالت، گمانهاى ناجورى براى جمعى از مسلمانان پيدا شده بود، چرا كه هنوز از نظر نيروى ايمان به مرحله كمال نرسيده بودند، اينها همانكسانى بودندكه در آيه بعد مىگويد شديداً متزلزل شدند.
شايد بعضى فكر مىكردند ما سرانجام شكست خواهيم خورد و ارتش دشمن با اين قدرت و قوت پيروز مىشود، روزهاى آخر عمر اسلام فرا رسيده است و وعدههاى پيامبر در زمينه پيروزى مطلقا تحقق نخواهد يافت! البته اين افكار نه به صورت يك عقيده كه به صورت يك وسوسه در اعماق دلهاى بعضى پيدا شده بود، اين شبيه همان است كه در جنگ احد، قرآن مجيد از آن ياد كرده مىگويد: ... وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ ...؛ «گروهى از شما در آن لحظات بحرانى جنگ، تنها به فكر جان خود بودند و گمانهاى نادرست همانند گمانهاى دوران جاهليت داشتند!» (سوره آل عمران، آيه 154).
البته مخاطب در آيه مورد بحث مسلما مؤمناناند و جمله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ... در آيه قبل، دليل روشنى بر اين معنى است و كسانى كه مخاطب را منافقان دانستهاند گويا به اين نكته توجه نكردهاند و يا پنداشتهاند كه اين قبيل گمانها با ايمان و اسلام سازگار نيست در حالى كه بروز اين قبيل افكار در حد يك وسوسه آنهم در شرايط بسيار سخت و بحرانى، براى افراد ضعيف الايمان و تازه مسلمان يك امر طبيعى است!
اينجا بود كه كوره امتحان الهى سخت داغ شد، چنانكه در آيه بعد مىگويد: در آنجا مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً.
طبيعى است هنگامى كه انسان گرفتار طوفانهاى فكرى مىشود، جسم او نيز از اين طوفان بر كنار نمىماند و در اضطراب و تزلزل فرو مىرود، بسيار ديدهايم افرادى كه ناراحتى فكرى دارند در همان جاى خود كه نشستهاند مرتبا تكان مىخورند، دست بر
دست مىمالند و اضطراب خود را در حركات خود كاملا مشخص مىنمايند.
يكى از شواهد اين وحشت شديد اين بود كه نقل كردهاند پنج قهرمان معروف عرب كه عمروبن عبدِ وَدّ سرآمد آنها بود لباس جنگ پوشيده و با غرور خاصى به ميدان آمدند و هل من مبارز گفتند، مخصوصا عمروبن عبدِ وَدّ رجز مىخواند و بهشت و آخرت را به مسخره گرفته بود و مىگفت: مگر نمىگوييد مقتولين شما در بهشت خواهند بود؟ آيا كسى از شما شوق ديدار بهشت در سر ندارد؟! ولى در برابر نعرههاى او سكوت بر لشكر حكمفرما بود و كسى جرات مقابله را نداشت، جز علىبن ابى طالب عليه السلام كه به مقابله برخاست و پيروزى بزرگى نصيب مسلمانان نمود كه در بحث نكات مشروحا خواهد آمد.
آرى فولاد را در كوره داغ مىبرند تا آبديده شود، مسلمانان نخستين نيز بايد در كوره حوادث سخت، مخصوصا غزواتى همچون غزوه احزاب، قرار گيرند تا آبديده و مقاوم شوند (1).
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً (12)
وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً (13)
وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا يَسِيراً (14)
وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ اْلأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا (15)
قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ
1) 1- تفسير نمونه، ج 17، ص 222.
إِلَّا قَلِيلًا (16) قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيّاً وَ لا نَصِيراً (17) (1)
12- بهخاطر بياوريد زمانى را كه منافقان و آنها كه در دلهايشان بيمارى بود مىگفتند خدا و پيامبرش جز وعدههاى دروغين به ما ندادهاند.
13- و نيز به خاطر بياوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند: اى اهل يثرب (مردم مدينه)! اينجا جاى توقف شما نيست، به خانههاى خود باز گرديد و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مىخواستند و مىگفتند خانههاى ما بدون حفاظ است، در حالى كه بدون حفاظ نبود، آنها فقط مىخواستند (از جنگ) فرار كنند!
14- آنها چنان بودند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه بر آنان وارد مىشدند و پيشنهاد بازگشت به سوى شرك به آنها مىكردند مىپذيرفتند و جز مدت كمى براى انتخاب اين راه درنگ نمىكردند.
15- آنها قبل از اين با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند و عهد الهى مورد سؤال قرار خواهد گرفت (و در برابر آن مسئولند).
16- بگو: اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد سودى به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره كمى از زندگانى نخواهيد گرفت.
17- بگو: چه كسى مىتواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگر او مصيبت يا رحمتى را براى شما اراده كرده و غير از خدا هيچ سرپرست و ياورى نخواهند يافت.
گفتيم كوره امتحان جنگ احزاب داغ شد و همگى در اين امتحان بزرگ درگير شدند، روشن است در اينگونه موارد بحرانى مردمى كه در شرايط عادى ظاهرا در يك صف قرار دارند به صفوف مختلفى تقسيم مىشوند، در اينجا نيز مسلمانان به گروههاى مختلفى تقسيم شدند، جمعى مؤمنان راستين بودند، گروهى خواص مؤمنان، جمعى افراد ضعيف الايمان، جمعى منافق، جمعى منافق لجوج و سرسخت، گروهى در فكر خانه و
1) 1. احزاب.
زندگى خويشتن و در فكر فرار بودند، جمعى سعى داشتند ديگران را از جهاد باز دارند و گروهى تلاش مىكردند رشته اتحاد خود را با منافقين محكم كنند.
خلاصه هر كس اسرار باطنى خويش را در اين رستاخيز عجيب و يوم البروز آشكار ساخت.
در آيات گذشته از جمعيت مسلمانان ضعيف الايمان و وسوسهها و گمانهاى بدى كه با آن دست به گريبان بودند سخن در ميان بود و در نخستين آيات مورد بحث گفتگوى منافقان و بيماردلان منعكس شده است.
مىفرمايد: به خاطر بياوريد هنگامى را كه منافقان و آنها كه دلى بيمار داشتند مىگفتند: خدا و پيامبرش چيزى جز وعدههاى دروغين به ما ندادهاند! وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً.
در تاريخ جنگ احزاب چنين آمده است كه در اثناى حفر خندق كه مسلمانان هر يك مشغول كندن بخشى از خندق بودند روزى به قطعه سنگ سخت و بزرگى برخورد كردند كه هيچ كلنگى در آن اثر نمىكرد، خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله دادند پيامبر صلى الله عليه و آله شخصا وارد خندق شد و در كنار سنگ قرار گرفت و كلنگى را به دست گرفت و نخستين ضربه محكم را بر مغز سنگ فرود آورد، قسمتى از آن متلاشى شد و برقى از آن جستن كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير پيروزى گفت، مسلمانان نيز همگى تكبير گفتند.
بار دوم ضربه شديد ديگرى بر سنگ فرو كوفت قسمت ديگرى در هم شكست و برقى از آن جستن نمود پيامبر تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند.
سرانجام پيامبر سومين ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن كرد و باقيمانده سنگ متلاشى شد، حضرت صلى الله عليه و آله باز تكبير گفت و مسلمانان نيز صدا به تكبير بلند كردند، سلمان از اين ماجرا سؤال كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: در ميان برق اول سرزمين حيره و قصرهاى پادشاهان ايران را ديدم و جبرييل به من بشارت داد كه امت من بر آنها پيروز مىشوند! و در برق دوم قصرهاى سرخفام شام و روم نمايان گشت و جبرييل به من بشارت داد كه امت من بر آنها نيز پيروز خواهند شد! در برق سوم قصرهاى صنعا و يمن را ديدم و جبرييل باز به من خبر داد كه امتم باز بر آنها پيروز خواهند شد، بشارت باد بر شما اى مسلمانان!
منافقان نگاهى به يكديگر كردند و گفتند چه سخنان عجيبى؟ و چه حرفهاى باطل و بى اساسى؟ او از مدينه دارد سرزمين حيره و مدائن كسرى را مىبيند و خبر فتح آن را به شما مىدهد، در حالى كه هم اكنون شما در چنگال يك مشت عرب گرفتاريد (و حالت دفاعى به خود گرفتهايد) و حتى نمىتوانيد به بيت الحذر برويد (چه خيال باطل و پندار خامى؟!).
آيه فوق نازل شد و گفت كه اين منافقان و بيماردلان مىگويند خدا و پيغمبرش جز فريب و دروغ وعدهاى به ما نداده است، (آنها از قدرت بى پايان پروردگار بيخبرند. و راستى در آن روز چنين اخبار و بشارتى جز در نظر مؤمنان آگاه فريب و غرورى بيش نبود، اما ديده ملكوتى پيامبر صلى الله عليه و آله در لابلاى جرقههاى آتشينى كه از برخورد كلنگهايى كه براى حفر خندق بر زمين كوبيده مىشد جستن مىكرده مىتوانست گشوده شدن درهاى قصرهاى پادشاهان ايران و روم و يمن را ببيند و به امت جان بر كفش بشارت دهد و از اسرار آينده پرده بردارد.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه منظور از: ... الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ... همان منافقان است و ذكر اين جمله در واقع توضيحى است براى كلمه منافقين كه قبل از آن آمده است و چه بيمارى بدتر از بيمارى نفاق؟! چرا كه انسان سالم و داراى فطرت الهى يك چهره بيشتر ندارد، انسانهاى دو چهره و چند چهره بيمارانى هستند كه دائما در اضطراب و تضاد و تناقض گرفتارند.
شاهد اين سخن چيزى است كه در آغاز سوره بقره آمده است كه در توصيف منافقين مىگويد: ... فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً ...؛ «در دلهاى آنها يكنوع بيمارى است و خدا (به خاطر اعمالشان) بر بيمارى آنها مىافزايد!» (بقره: 10).
در آيه بعد به شرح حال گروه خطرناكى از همين منافقان بيمار دل كه نسبت به ديگران خباثت و آلودگى بيشترى داشتند پرداخته مىگويد: «و نيز به خاطر بياوريد هنگامى را كه گروهى از آنها گفتند اى مردم يثرب! (مدينه) اينجا جاى توقف شما نيست»؛ وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا ....
خلاصه در برابر اين انبوه دشمن كارى از شما ساخته نيست خود را از معركه بيرون كشيده و خويشتن را به هلاكت و زن و فرزندتان را به دست اسارت نسپاريد.
و به اين ترتيب مىخواستند جمعيت انصار را از لشكر اسلام جدا كنند اين از يكسو.
از سوى ديگر گروهى از همين منافقين كه در مدينه خانه داشتند از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه مىخواستند كه باز گردند و براى بازگشت خود عذرتراشى مىكردند از جمله مىگفتند:
خانههاى ما ديوار و در و پيكر درستى ندارد، در حالى كه چنين نبود، آنها فقط مىخواستند صحنه را خالى كرده فرار كنند ... وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً.
واژه عوره در اصل از ماده عار است و به چيزى گفته مىشود كه آشكار ساختنش موجب عار باشد، به شكافهايى كه در لباس يا ديوار خانه ظاهر مىشود و همچنين به نقاط آسيب پذير مرزها و آنچه انسان از آن بيم و وحشت دارد نيز عوره گفته مىشود، در اينجا منظور خانههايى است كه در و ديوار مطمئنى ندارد و بيم حمله دشمن به آن مىرود.
منافقان با مطرح ساختن اين عذرها مىخواستند ميدان جنگ را ترك كرده و به خانههاى خود پناه برند.
در روايتى آمده است كه طايفه بنى حارثه كسى را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند و گفتند خانههاى ما بدون حفاظ است و هيچيك از خانههاى انصار همچون خانههاى ما نيست و ميان ما و طايفه غطفان كه از شرق مدينه هجوم آوردهاند، حايل و مانعى وجود ندارد، اجازه فرما به خانههاى خود باز گرديم و از زنان و فرزندانمان دفاع كنيم، پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اجازه داد.
اين موضوع به گوش سعدبن معاذ، بزرگ انصار رسيد، به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد به آنها اجازه نفرما، به خدا سوگند تاكنون هر مشكلى براى ما پيش آمده اين گروه همين بهانه را پيش كشيدهاند، اينها دروغ مىگويند، پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد باز گردند.
يثرب نام قديمى مدينه است، پيش از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنجا هجرت كند، بعد از آن كمكم نام مدينة الرسول (شهر پيغمبر) بر آن گذارده شد كه مخفف آن همان مدينه بود.
اين شهر نامهاى متعددى دارد، سيد مرتضى رحمه الله علاوه بر اين دو نام (يثرب و مدينه) يازده نام ديگر براى اين شهر ذكر كرده از جمله طيبه و طابه و سكينه و محبوبه و مرحومه و قاصمه است (بعضى يثرب را نام زمين اين شهر مىنامند).
در پارهاى از روايات آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين شهر را يثرب نناميد شايد
به اين جهت كه يثرب در اصل از ماده «ثرب» (بر وزن حرب) به معنى ملامت كردن است و پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نامى را براى اين شهر پر بركت نمىپسنديد.
به هر حال اينكه منافقان اهل مدينه را با عنوان «يا اهل يثرب» خطاب كردند بى دليل نيست، شايد به خاطر اين بوده كه مىدانستند پيامبر از اين نام متنفر است و يا مىخواستند عدم رسميت اسلام و عنوان مدينة الرسول را اعلام دارند و يا آنها را به دوران جاهليت توجه دهند!
آيه بعد به سستى ايمان اين گروه اشاره كرده مىگويد: «آنها در اظهار اسلام آنقدر سست و ضعيفاند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه وارد آن شوند و اين شهر را اشغال نظامى كنند و به آنها پيشنهاد نمايند كه به سوى آيين شرك و كفر باز گرديد به سرعت مىپذيرند و جز مدت كمى براى انتخاب اين راه درنگ نخواهند كرد!»؛ ... وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا يَسِيراً.
پيدا است مردمى كه اين چنين ضعيف و بىپاشنهاند نه آماده پيكار با دشمناند و نه پذيراى شهادت در راه خدا، به سرعت تسليم مىشوند و تغيير مسير مىدهند.
بنابر اين منظور از كلمه فتنه در اينجا همان شرك و كفر است (همانگونه كه در آيات ديگر قرآن از قبيل آيه 193 سوره بقره آمده است).
ولى بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه مراد از فتنه در اينجا جنگ بر ضد مسلمانان است كه اگر به اين گروه منافق پيشنهاد شود به زودى اين دعوت را اجابت كرده و با فتنهجويان همكارى مىكنند! اما اين تفسير با ظاهر جمله: وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ...؛ «اگر از اطراف بر مدينه هجوم آورند ...» سازگار نيست و شايد به همين دليل اكثر مفسران همان معنى اول را انتخاب كردهاند.
سپس قرآن، اين گروه منافق را به محاكمه مىكشد و مىگويد: آنها قبلا با خدا عهد و پيمان بسته بودند كه پشت به دشمن نكنند و بر سر عهد خود در دفاع از توحيد و اسلام و پيامبر بايستند، مگر آنها نمىدانند كه عهد الهى مورد سؤال قرار خواهد گرفت و آنها در برابر آن مسئولند ... وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ اْلأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا.
بعضى گفتهاند: منظور از اين عهد و پيمان همان تعهدى است كه طايفه بنى حارثه
در روز جنگ احد با خدا و پيامبر كردند در آن هنگام كه تصميم به مراجعت از ميدان گرفتند و بعد پشيمان شدند، عهد بستند كه ديگر هرگز گرد اين امور نروند، اما همانها در ميدان جنگ احزاب باز به فكر پيمانشكنى افتادند.
بعضى نيز آن را اشاره به عهدى مىدانند كه در جنگ بدر و يا در عقبه قبل از هجرت پيامبر با آن حضرت بستند.
ولى به نظر مىرسد كه آيه فوق مفهوم وسيع و گستردهاى دارد كه هم اين عهد و پيمانها و هم ساير عهد و پيمانهاى آنها را شامل مىشود.
اصولا هر كسى ايمان مىآورد و با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت مىكند اين عهد را با او بسته كه از اسلام و قرآن تا سر حد جان دفاع كند.
تكيه بر عهد و پيمان در اينجا به خاطر اين است كه حتى عرب جاهلى به مسأله عهد و پيمان احترام مىگذاشت، چگونه ممكن است كسى بعد از ادعاى اسلام، پيمان خود را زير پا بگذارد؟ بعد از آنكه خداوند نيت منافقان را افشاء كرد كه منظورشان حفظ خانههايشان نيست، بلكه فرار از صحنه جنگ است، با دو دليل به آنها پاسخ مىگويد.
نخست به پيامبر مىفرمايد: بگو اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد اين فرار سودى به حال شما نخواهد داشت و بيش از چند روزى از زندگى دنيا بهره نخواهيد گرفت ... قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا.
گيرم موفق به فرار شديد، از دو حال خارج نيست، يا اجلتان سر آمده و مرگ حتمى شما فرا رسيده است، هر جا باشيد مرگ گريبان شما را مىگيرد حتى در خانهها و در كنار زن و فرزندانتان و حادثهاى از درون يا از برون به زندگى شما پايان مىدهد و اگر اجل شما فرا نرسيده باشد چهار روزى در اين دنيا زندگى توأم با ذلت و خفت خواهيد داشت و اسير چنگال دشمنان و سپس عذاب الهى خواهيد شد.
در حقيقت اين بيان شبيه همان چيزى است كه در جنگ احد، خطاب به گروه ديگرى از منافقان سست عنصر نازل گرديد: ... قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ ...؛ «بگو حتى اگر در خانههايتان باشيد، آنها كه مقدر شده است كشته شوند به سراغشان در بسترهايشان مىآيند و آنها را از دم شمشير مىگذرانند!» (آل عمران: 153).
ديگر اينكه مگر نمىدانيد تمام سرنوشت شما به دست خدا است و هرگز نمىتوانيد از حوزه قدرت و مشيت او فرار كنيد.
«اى پيامبر! به آنها بگو چه كسى مىتواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگر او مصيبت يا رحمتى را براى شما بخواهد؟!» قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً ....
آرى، «آنها غير از خدا هيچ سرپرست و ياورى نخواهند يافت»؛ ... وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيّاً وَ لا نَصِيراً ....
بنابر اين اكنون كه همه مقدرات شما به دست او است فرمان او را در زمينه جهاد كه مايه عزت و سربلندى در دنيا و در پيشگاه خدا است به جان بپذيريد و حتى اگر شهادت در اين راه به سراغ شما آيد با آغوش باز از آن استقبال كنيد (1).
گروه باز دارندگان
قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا (18) أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (19) يَحْسَبُونَ اْلأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَ إِنْ يَأْتِ اْلأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي اْلأَعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا (20) (2)
18- خداوند كسانى كه مردم را از جنگ باز مىداشتند و كسانى را كه به برادران خود مىگفتند به سوى ما بياييد (و خود را از معركه بيرون كشيد) به خوبى مىشناسد آنها (مردمى ضعيفاند و) جز به مقدار كمى كارزار نمىكنند.
19- آنها در همه چيز نسبت به شما بخيلاند و هنگامى كه لحظات ترس و بحرانى پيش آيد مشاهده مىكنى آنچنان به تو نگاه مىكنند و چشمهايشان در حدقه مىچرخد كه گويى مىخواهند قالب تهى كنند! اما هنگامى كه حالت خوف و ترس فرو نشست زبانهاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و عصبانيت بر شما مىگشايند (و سهم خود را از غنائم مطالبه مىكنند!) در حالى كه در آن نيز حريص و بخيلاند، آنها هرگز ايمان نياوردهاند لذا خداوند اعمالشان را حبط و نابود كرد و اين كار بر خدا آسان است.
20- آنها گمان مىكنند هنوز لشكر احزاب نرفتهاند و اگر برگردند اينها دوست مىدارند در ميان اعراب باديهنشين پراكنده و پنهان شوند و از اخبار شما جويا گردند و اگر در ميان شما باشند جز كمى پيكار نمىكنند.
سپس به وضع گروهى ديگر از منافقين كه از ميدان جنگ احزاب كناره گيرى كردند و ديگران را نيز دعوت به كنارهگيرى مىنمودند اشاره كرده مىگويد: «خداوند آن گروهى از شما را كه كوشش داشتند مردم را از جنگ منصرف سازند مىداند ... قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ ....
و همچنين كسانى را كه به برادرانشان مىگفتند به سوى ما بياييد و دست از اين پيكار خطرناك برداريد! ... وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ ....
همان كسانى كه اهل جنگ و پيكار نيستند و جز مقدار كمى- آنهم از روى اكراه و يا ريا- به سراغ جنگ نمىروند ... وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا.
معوقين از ماده عوق (بر وزن شوق) به معنى باز داشتن و منصرف كردن از چيزى است و باس در اصل به معنى شدت و در اينجا منظور از آن جنگ است.
آيه فوق احتمالا اشاره به دو دسته مىكند: دستهاى از منافقين، كه در لابلاى صفوف مسلمانان بودند (و تعبير منكم گواه بر اين است) و سعى داشتند مسلمانان ضعيف الايمان را از جنگ باز دارند، اينها همان معوقين بودند.
گروه ديگرى كه بيرون از صحنه نشسته بودند از منافقين و يا يهود و هنگامى كه با سربازان پيامبر صلى الله عليه و آله برخورد مىكردند مىگفتند به سراغ ما بياييد و خود را از اين معركه بيرون بكشيد (اينها همانها هستند كه در جمله دوم اشاره شده است).
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين آيه بيان دو حالت مختلف از يك گروه باشد، كسانى كه وقتى در ميان مردم هستند آنها را از جنگ باز مىدارند و هنگامى كه به كنار مىروند ديگران را به سوى خود دعوت مىكنند.
در روايتى مىخوانيم يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله از ميدان احزاب به درون شهر براى حاجتى آمده بود، برادرش را ديد كه نان و گوشت بريان و شراب پيش روى خود نهاده، گفت تو اينجا به خوشگذرانى مشغولى و پيامبر خدا در ميان شمشيرها و نيزهها مشغول پيكار است؟! در جوابش گفت اى ابله! تو نيز بيا با ما بنشين و خوش باش! به خدايى كه محمد به او قسم ياد مىكند كه او هرگز از اين ميدان باز نخواهد گشت! و اين لشكر عظيمى كه جمع شدهاند او و اصحابش را زنده نخواهند گذاشت! برادرش گفت: دروغ مىگويى، به خدا سوگند مىروم و رسول خدا صلى الله عليه و آله را از آنچه گفتى باخبر مىسازم، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و جريان را گفت در اينجا آيه فوق نازل شد.
بنابر اين شان نزول واژه اخوانهم (برادرانشان) ممكن است به معنى برادران حقيقى باشد و يا به معنى هم مسلكان، همانگونه كه در آيه 27 سوره اسراء تبذير كنندگان را برادران شياطين ناميده است: ... إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ ....
در آيه بعد مىافزايد: انگيزه تمام اين كارشكنيها اين است كه آنها در همه چيز نسبت به شما بخيلاند؛ أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ ....
نه تنها در بذل جان در ميدان نبرد كه در كمكهاى مالى براى تهيه وسائل جنگ و در كمكهاى بدنى براى حفر خندق و حتى در كمكهاى فكرى نيز بخل مىورزند، بخلى توأم با حرص و حرصى روز افزون! بعد از بيان بخل آنها و مضايقه از هرگونه ايثارگرى، به بيان اوصاف ديگرى از آنها كه تقريبا جنبه عمومى در همه منافقان در تمام اعصار و قرون دارد پرداخته چنين مىگويد: هنگامى كه لحظات ترسناك و بحرانى پيش مىآيد آنچنان جبان و ترسو هستند كه مىبينى به تو نگاه مىكنند در حالى كه چشمهايشان بى اختيار در حدقه به گردش آمده، همانند كسى كه در حال جان دادن است! فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ ....
آنها چون از ايمان درستى برخوردار نيستند و تكيهگاه محكمى در زندگى ندارند، هنگامى كه در برابر حادثه سختى قرار گيرند كنترل خود را به كلى از دست مىدهند،
گويى مىخواهند قبض روحشان كنند.
سپس مىافزايد: اما همينها هنگامى كه طوفان فرو نشست و حال عادى پيدا كردند به سراغ شما مىآيند آنچنان پر توقعند كه گويى فاتح اصلى جنگ آنها هستند و همچون طلبكاران فرياد مىكشند و با الفاظى درشت و خشن، سهم خود را از غنيمت، مطالبه مىكنند و در آن نيز سختگير و بخيل و حريصند! ... فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ ....
«سَلَقُوكُمْ» از ماده «سلق» (بر وزن خلق) در اصل به معنى گشودن چيزى باخشم وعصبانيت است، خواهگشودن دستباشد يا زبان، اين تعبير در مورد كسانى كه با لحنى آمرانه و طلبكارانه فرياد مىكشند و چيزى را مىطلبند به كار مىرود.
السنة حداد، به معنى زبانهاى تيز و تند است و در اينجا كنايه از خشونت در سخن مىباشد.
در پايان آيه به آخرين توصيف آنها كه در واقع ريشه همه بدبختيهايشان مىباشد اشاره كرده مىفرمايد: «آنها هرگز ايمان نياوردهاند»؛ ... أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا ....
و به همين دليل خداوند اعمالشان را حبط و نابود كرده چرا كه اعمالشان هرگز توأم با انگيزه الهى و اخلاص نبوده است ... فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ ....
و اين كار براى خدا سهل و آسان است ... وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً ....
در يك جمع بندى چنين نتيجه مىگيريم كه معوقين (باز دارندگان) منافقانى بودند با اين اوصاف:
1- هرگز اهل جنگ نبودند جز به مقدار بسيار كم.
2- آنها هيچگاه اهل ايثار و فداكارى از نظر جان و مال نبوده و تحمل كمترين ناراحتىها را نمىكردند.
3- در لحظات طوفانى و بحرانى از شدت ترس، خود را بكلى مىباختند.
4- به هنگام پيروزى، خود را وارث همه افتخارات مىپنداشتند!
5- آنها افراد بى ايمانى بودند و اعمالشان نيز در پيشگاه خدا بى ارزش بود.
و چنين است راه و رسم منافقان در هر عصر و زمان و در هر جامعه و گروه.
چه توصيف دقيقى قرآن از آنها كرده كه به وسيله آن مىتوان همفكران آنها را
شناخت و چقدر در عصر و زمان خود نمونههاى بسيارى از آنها را با چشم مىبينيم!
آيه بعد ترسيم گوياترى از حالت جبن و ترس اين گروه است مىگويد: آنها به قدرى وحشت زده شدهاند كه بعد از پراكنده شدن احزاب و لشكريان دشمن تصور مىكنند هنوز آنها نرفتهاند! ... يَحْسَبُونَ اْلأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا ....
كابوس وحشتناكى بر فكر آنها سايه افكنده، گويى سربازان كفر مرتبا از مقابل چشمانشان رژه مىروند، شمشيرها را برهنه كرده و نيزهها را به آنها حواله مىكنند! اين جنگاوران ترسو، اين منافقان بزدل از سايه خود نيز وحشت دارند، هر صداى اسبى بشنوند، هر نعره شترى به گوششان رسد، از ترس به خود مىپيچند به گمان اينكه لشكريان احزاب برگشتهاند!
سپس اضافه مىكند: اگر بار ديگر احزاب برگردند آنها دوست مىدارند سر به بيابان بگذارند و در ميان اعراب باديهنشين پراكنده و پنهان شوند ... وَ إِنْ يَأْتِ اْلأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي اْلأَعْرابِ ....
آرى بروند و در آنجا بمانند و مرتبا از اخبار شما جويا باشند ... يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ ....
لحظه به لحظه از هر مسافرى جوياى آخرين خبر شوند، مبادا احزاب به منطقه آنها نزديك شده باشند و سايه آنها به ديوار خانه آنها بيفتد! و اين منت را بر سر شما بگذارند كه همواره جوياى حال و وضع شما بوديم! و در آخرين جمله مىافزايد: به فرض كه آنها فرار هم نمىكردند و در ميان شما بودند جز به مقدار كم نمىجنگيدند ... وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا ....
نه از رفتن آنها نگران باشيد، نه از وجودشان خوشحال، كه افرادى بى ارزش و بى خاصيتاند و نبودنشان از بودنشان بهتر! همين مقدار پيكار مختصر نيز براى خدا نيست.
از ترس سرزنش و ملامت مردم و براى تظاهر و ريا كارى است، چرا كه اگر براى خدا بود حد و مرزى نداشت و تا پاى جان در اين ميدان ايستاده بودند. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 17، ص 239.
نقش مؤمنان راستين در جنگ احزاب
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً (21) وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ اْلأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلَّا إِيماناً وَ تَسْلِيماً (22) مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا (23) لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (24) وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيّاً عَزِيزاً (25) (1)
21- براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند.
22- هنگامى كه مؤمنان، لشكر احزاب را ديدند، گفتند: اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده فرموده و خدا و رسولش راست گفتهاند و اين موضوع جز بر ايمان و تسليم آنها چيزى نيفزود.
23- در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادهاند، بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند) و بعضى ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادهاند.
24- هدف اين است كه خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد و منافقان را هرگاه بخواهد عذاب كند يا (اگر توبه كنند) توبه آنها را بپذيرد، چرا كه خداوند غفور و رحيم است.
1) 1. احزاب.
25- خدا احزاب كافر را با دلى مملو از خشم باز گرداند بى آنكه نتيجهاى از كار خود گرفته باشند و خداوند در اين ميدان مؤمنان را از جنگ بى نياز ساخت، (و پيروزى را نصيبشان كرد) و خدا قوى و شكست ناپذير است!
تاكنون از گروههاى مختلف و برنامههاى آنها در غزوه احزاب سخن به ميان آمده از جمله افراد ضعيف الايمان، منافقين، سران كفر و نفاق و باز- دارندگان از جهاد.
قرآن مجيد در پايان اين سخن از مؤمنان راستين و روحيه عالى و پايمردى و استقامت و ساير ويژگيهاى آنان در اين جهاد بزرگ، سخن مىگويد و مقدمه اين بحث را از شخص پيامبر اسلام كه پيشوا و بزرگ و اسوه آنان بود شروع مىكند، مىگويد: براى شما در زندگى رسولخدا صلى الله عليه و آله و عملكرد او (در ميدان احزاب) سرمشق نيكويى بود براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً.
بهترين الگو براى شما نه تنها در اين ميدان كه در تمام زندگى، شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است، روحيات عالى او، استقامت و شكيبايى او، هوشيارى و درايت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث و زانو نزدن در برابر سختيها و مشكلات، هر كدام مىتواند الگو و سرمشقى براى همه مسلمين باشد.
اين ناخداى بزرگ به هنگامى كه سفينهاش گرفتار سختترين طوفانها، مىشود كمترين ضعف و سستى و دستپاچگى به خود راه نمىدهد، او هم ناخدا است هم لنگر مطمئن اين كشتى، هم چراغ هدايت است و هم مايه آرامش و راحت روح و جان سرنشينان.
همراه ديگر مؤمنان، كلنگ به دست مىگيرد، خندق مىكند، با بيل جمع آورى كرده و با ظرف از خندق بيرون مىبرد، براى حفظ روحيه و خونسردى يارانش با آنها مزاح مىكند و براى گرم كردن دل و جان، آنها را به خواندن اشعار حماسى تشويق مىنمايد، مرتبا آنان را به ياد خدا مىاندازد و به آينده درخشان و فتوحات بزرگ نويد مىدهد.
از توطئه منافقان بر حذر مىدارد و هوشيارى لازم را به آنها مىدهد.
از آرايش جنگى صحيح و انتخاب بهترين روشهاى نظامى لحظهاى غافل نمىماند
و در عين حال از راههاى مختلف براى ايجاد شكاف در ميان صفوف دشمن از پاى نمىنشيند.
آرى او بهترين مقتدا و اسوه مؤمنان در اين ميدان و در همه ميدانها است.
اسوة (بر وزن عروه) در اصل به معنى آن حالتى است كه انسان به هنگام پيروى از ديگرى به خود مىگيرد و به تعبير ديگرى همان تاسى كردن و اقتدا نمودن است، بنابر اين معنى مصدرى دارد، نه معنى وصفى و جمله: لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ... مفهومش اين است كه براى شما در پيامبر صلى الله عليه و آله تأسى و پيروى خوبى است، مىتوانيد با اقتدا كردن به او خطوط خود را اصلاح و در مسير صراط مستقيم قرار گيريد.
جالب اينكه: قرآن در آيه فوق اين اسوه حسنه را مخصوص كسانى مىداند كه داراى سه ويژگى هستند، اميد به اللَّه و اميد به روز قيامت دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند.
در حقيقت ايمان به مبدء و معاد انگيزه اين حركت است و ذكر خداوند تداوم بخش آن؛ زيرا بدون شك كسى كه از چنين ايمانى قلبش سرشار نباشد، قادر به قدم گذاشتن در جاى قدمهاى پيامبر نيست و در ادامه اين راه نيز اگر پيوسته ذكر خدا نكند و شياطين را از خود نراند، قادر به ادامه تاسى و اقتدا نخواهد بود.
اين نكته نيز قابل توجه است كه على عليه السلام با آن شهامت و شجاعتش در همه ميدانهاى جنگ كه يك نمونه زنده آن غزوه احزاب است و بعد اشاره خواهد شد در سخنى كه در نهج البلاغه از آنحضرت نقل مىفرمايد: «كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ»؛ «هرگاه آتش جنگ، سخت شعلهور مىشد ما به رسولاللَّه پناه مىبرديم و هيچيك از ما به دشمن نزديكتر از او نبود.»
بعد از ذكر اين مقدمه به بيان حال مؤمنان راستين پرداخته چنين مىگويد: هنگامى كه مؤمنان، لشگريان احزاب را ديدند، نه تنها تزلزلى به دل راه ندادند بلكه گفتند اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده فرموده و طلايه آن آشكار گشته و خدا و رسولش راست گفتهاند و اين ماجرا جز بر ايمان و تسليم آنها چيزى نيفزود وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ اْلأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلَّا إِيماناً وَ تَسْلِيماً.
اين كدام وعده بود كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله وعده داده بود؟ بعضى گفتهاند اين اشاره به
سخنى است كه قبلا پيامبر صلى الله عليه و آله گفته بود كه به زودى قبائل عرب و دشمنان مختلف شما دست به دست هم مىدهند و به سراغ شما مىآيند، اما بدانيد سرانجام پيروزى با شما است.
مؤمنان هنگامى كه هجوم احزاب را مشاهده كردند يقين پيدا كردند كه اين همان وعده پيامبر صلى الله عليه و آله است گفتند: اكنون كه قسمت اول وعده به وقوع پيوسته قسمت دوم يعنى پيروزى نيز مسلما به دنبال آن است، لذا بر ايمان و تسليمشان افزود.
ديگر اينكه خداوند در سوره بقره آيه 214 به مسلمانان فرموده بود كه آيا گمان مىكنيد به سادگى وارد بهشت خواهيد شد بى آنكه حوادثى همچون حوادث گذشتگان براى شما رخ دهد؟ همانها كه گرفتار ناراحتىهاى شديد شدند و آنچنان عرصه به آنان تنگ شد كه گفتند: يارى خدا كجا است؟ خلاصه اينكه به آنها گفته شده بود كه شما در بوتههاى آزمايش سختى آزموده خواهيد شد و آنها با مشاهده احزاب متوجه صدق گفتار خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله شدند و بر ايمانشان افزود.
البته اين دو تفسير با هم منافاتى ندارد، مخصوصا با توجه به اينكه يكى در اصل وعده خدا و ديگرى وعده پيامبر صلى الله عليه و آله است و اين دو در آيه مورد بحث با هم آمده، جمع ميان اين دو كاملا مناسب به نظر مىرسد.
آيه بعد اشاره به گروه خاصى از مؤمنان است كه در تاسى به پيامبر صلى الله عليه و آله از همه پيشگامتر بودند و بر سر عهد و پيمانشان با خدا يعنى فدا كارى تا آخرين نفس و آخرين قطره خون ايستادند، مىفرمايد: در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستهاند ايستادهاند، بعضى از آنها به عهد خود وفا كرده، جان را به جان آفرين تسليم نمودند و در ميدان جهاد شربت شهادت نوشيدند و بعضى نيز در انتظارند مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ ....
و هيچگونه تغيير و تبديل در عهد و پيمان خود ندادند و كمترين انحراف و تزلزلى در كار خود پيدا نكردند ... وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ....
به عكس منافقان و يا مؤمنان ضعيف الايمان كه طوفان حوادث آنها را به اين طرف و آن طرف مىافكند و هر روز فكر شوم و تازهاى در مغز ناتوان خود مىپروراندند، اينان همچون كوه، ثابت و استوار ايستادند و اثبات كردند عهدى كه با او بستند هرگز گسستنى
نيست! واژه نحب (بر وزن عهد) به معنى عهد و نذر و پيمان است و گاه به معنى مرگ و يا خطر و يا سرعت سير و يا گريه با صداى بلند نيز آمده است.
در ميان مفسران گفتگو است كه اين آيه به چه افرادى ناظر است؟
دانشمند معروف اهل سنت، حاكم ابو القاسم حسكانى با سند از على عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «فِينا نُزِلَتْ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ ... فَأَنَا وَ اللَّه المنتظر و ما بدلت تبديلًا»؛ (1)«آيه رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ ... در باره ما نازل شده است و من به خدا همان كسى هستم كه انتظار (شهادت) را مىكشم، (و قبلا مردانى از ما همچون حمزه سيد الشهدا عليه السلام شربت شهادت نوشيدند) و من هرگز در روش خود تغيير نداده، بر سر پيمانم ايستادهام.»
بعضى ديگر گفتهاند: جمله ... فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ ... اشاره به شهيدان بدر و احد است و جمله و ... مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ ... اشاره به مسلمانان راستين ديگرى است كه در انتظار پيروزى يا شهادت بودند.
از انسبن مالك نيز نقل شده كه عمويش انسبن نضر در روز جنگ بدر حاضر نبود، بعدا كه آگاه شد، در حالى كه جنگ پايان يافته بود تاسف خورد كه چرا در اين جهاد شركت نداشت، با خدا عهد و پيمان بست كه اگر نبرد ديگرى رخ دهد در آن شركت جويد و تا پاى جان بايستد، لذا در جنگ احد شركت كرد و به هنگامى كه گروهى فرار كردند او فرار نكرد، آنقدر مقاومت نمود كه مجروح شد سپس به افتخار شهادت نائل گشت.
و از ابن عباس نقل شده كه گفت: جمله ... فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ ... اشاره به حمزةبن عبد المطلب و بقيه شهيدان احد و انسبن نضر و ياران او است.
در ميان اين تفسيرها هيچ منافاتى نيست، چرا آيه مفهوم وسيعى دارد كه همه شهداى اسلام را كه قبل از ماجراى جنگ احزاب شربت شهادت نوشيده بودند شامل مىشود و منتظران نيز تمام كسانى بودند كه در انتظار پيروزى و شهادت به سر مىبردند و افرادى همچون حمزه سيد الشهدا عليه السلام و على عليه السلام در رأس اين دو گروه قرار داشتند.
1) 1. بحارالأنوار، ج 35، ص 418.
لذا در تفسير صافى چنين آمده است: انّ أصحاب الحسين عليه السلام بكربلاء «كان كلّ من أراد الخروج ودّع الحسين عليه السلام و قال السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولُ اللَّه فَيُجِيبُهُ وَ عَلَيْكَ السَّلام وَ نَحْنُ خَلْفَكَ وَ يَقْرَأ عليه السلام: ... فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ...»؛ (1)«ياران امام حسين عليه السلام در كربلا هر كدام كه مىخواستند به ميدان بروند با امام عليه السلام وداع مىكردند و مىگفتند سلام بر تو اى پسر رسولخدا (سلام وداع) امام عليه السلام نيز به آنها پاسخ مىگفت و سپس اين آيه را تلاوت مىفرمود: ... فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ ....»
از كتب مقاتل استفاده مىشود كه امام حسين عليه السلام اين آيه را بر كنار جنازه شهيدان ديگرى همچون مسلمبن عوسجه و به هنگامى كه خبر شهادت عبداللَّهبن يقطر به او رسيد نيز تلاوت فرمود.
و از اينجا روشن مىشود كه آيه چنان مفهوم وسيعى دارد كه تمام مؤمنان راستين را در هر عصر و هر زمان شامل مىشود، چه آنها كه جامه شهادت در راه خدا بر تن پوشيدند و چه آنها كه بدون هيچگونه تزلزل بر سر عهد و پيمان با خداى خويش ايستادند و آماده جهاد و شهادت بودند.
آيه بعد نتيجه و هدف نهايى عملكردهاى مؤمنان و منافقان را در يك جمله كوتاه چنين بازگو مىكند: هدف اين است كه خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد و منافقان را هرگاه بخواهد عذاب كند و يا (اگر توبه كنند) ببخشد و توبه آنها را بپذيرد، چرا كه خداوند غفور و رحيم است لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً.
نه صدق و راستى و وفادارى مؤمنان مخلص بدون پاداش مىماند و نه سستىها و كارشكنىهاى منافقان بدون كيفر.
منتها براى اينكه راه بازگشت حتى به روى اين منافقان لجوج بسته نشود با جمله ... أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ ... درهاى توبه را به روى آنها مىگشايد و خود را با اوصاف غفور و رحيم توصيف مىكند تا انگيزه حركت به سوى ايمان و صدق و راستى و عمل به تعهدات الهى را در آنها زنده كند.
1) 1. بحارالأنوار، ج 45، ص 14.
از آنجا كه اين جمله به عنوان نتيجهاى براى كارهاى زشت منافقان ذكر شده بعضى از بزرگان مفسرين چنين استفاده كردهاند كه گاه ممكن است يك گناه بزرگ در دلهاى آماده منشا حركت و انقلاب و بازگشت به سوى حق و حقيقت شود و شرى باشد كه سرآغاز خيرى گردد!
آخرين آيه مورد بحث كه آخرين سخن را در باره جنگ احزاب مىگويد و به اين بحث خاتمه مىدهد در عباراتى كوتاه جمع بندى روشنى از اين ماجرا كرده در جمله اول مىگويد: خداوند كافران را در حالى كه از خشم و غضب لبريز بودند و اندوهى عظيم بر قلبشان سايه افكنده بود باز گرداند در حالى كه به هيچيك از نتائجى كه در نظر داشتند نرسيدند ... وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً ....
غيظ به معنى خشم و گاه به معنى غم آمده است و در اينجا آميزهاى از هر دو مىباشد، لشكريان احزاب كه آخرين تلاش و كوشش خود را براى پيروزى بر ارتش اسلام به كار گرفته بودند و ناكام ماندند، غمگين و خشمگين به سرزمينهاى خود بازگشتند.
منظور از خير در اينجا، پيروزى در جنگ است، البته پيروزى لشكر كفر، هرگز خير نبود، بلكه شر بود، اما قرآن كه از دريچه فكر آنها سخن مىگويد از آن تعبير به خير كرده اشاره به اينكه آنها به هيچ نوع پيروزى در اين ميدان نائل نشدند.
بعضى نيز گفتهاند منظور از خير در اينجا مال است، چرا كه اين كلمه در بعضى از موارد ديگر نيز به مال اطلاق شده است (از جمله در آيه وصيت آيه 180 سوره بقره ... إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ ....
چه اينكه يكى از انگيزههاى اصلى لشكر كفر رسيدن به غنائم مدينه و غارت اين سرزمين بود، اصولا در عصر جاهليت، مهمترين انگيزه جنگ، همين انگيزه بود.
ولى ما هيچ دليلى بر محدود كردن مفهوم خير به مال در اينجا نداريم بلكه هر نوع پيروزى را كه آنها در نظر داشتند شامل مىشود، مال هم يكى از آنها بود كه از همه محروم ماندند.
در جمله بعد مىافزايد: خداوند در اين ميدان مؤمنان را از جنگ بى نياز ساخت ... وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ ....
آنچنان عواملى فراهم كرد كه بى آنكه احتياج به درگيرى وسيع و گستردهاى باشد و مؤمنان متحمل خسارات و ضايعات زيادى شوند جنگ پايان گرفت؛ زيرا از يكسو طوفان شديد و سردى اوضاع مشركان را به هم ريخت و از سوى ديگر رعب و ترس و وحشت را كه آن هم از لشكرهاى نامريى خدا است بر قلب آنها افكند و از سوى سوم ضربهاى كه علىبن ابى طالب عليه السلام بر پيكر بزرگترين قهرمان دشمن عمروبن عبد ود وارد ساخت و او را به ديار عدم فرستاد، سبب فرو ريختن پايههاى اميد آنها شد، دست و پاى خود را جمع كردند و محاصره مدينه را شكستند و ناكام به قبائل خود باز گشتند.
و در آخرين جمله مىفرمايد: خداوند قوى و شكست ناپذير است ... وَ كانَ اللَّهُ قَوِيّاً عَزِيزاً.
ممكن است كسانى قوى باشند اما عزيز و شكست ناپذير نباشند يعنى شخص قويترى بر آنان پيروز شود ولى تنها قوى شكست ناپذير در عالم خدا است كه قوت و قدرتش بى انتها است، هم او بود كه در چنين ميدان بسيار سخت و خطرناكى آنچنان پيروزى نصيب مؤمنان كرد كه حتى نياز به درگيرى و دادن تلفات هم پيدا نكردند!
الف- جنگ احزاب
جنگ احزاب چنانكه از نامش پيدا است نبردى بود كه در آن تمام قبائل و گروههاى مختلف دشمنان اسلام براى كوبيدن اسلام جوان متحد شده بودند.
جنگ احزاب آخرين تلاش، آخرين تير تركش كفر و آخرين قدرتنمايى شرك بود، به همين دليل هنگامى كه بزرگترين قهرمان دشمن يعنى عمروبن عبدِ وَدّ در برابر افسر رشيد جهان اسلام امير المؤمنين علىبن ابى طالب عليه السلام قرار گرفت پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«بَرَزَ اْلإِيمانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّركِ كُلِّهِ»؛ «تمام ايمان در برابر تمام كفر قرار گرفت.»
چرا كه پيروزى يكى از اين دو نفر بر ديگرى پيروزى كفر بر ايمان يا ايمان بر كفر بود و به تعبير ديگر كارزارى بود سرنوشتساز كه آينده اسلام و شرك را مشخص
مىكرد به همين دليل بعد از ناكامى دشمنان در اين پيكار عظيم، ديگر كمر راست نكردند و ابتكار عمل بعد از اين، هميشه در دست مسلمانان بود.
ستاره اقبال دشمن رو به افول گذاشت و پايههاى قدرت آنها در هم شكست و لذا در حديثى مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از پايان جنگ احزاب فرمود: «الآن نَغزُوهُم وَ لا يَغْزُونَنا»؛ (1)«اكنون ديگر ما با آنها مىجنگيم وآنها قدرت جنگ نخواهندداشت.»
ب- نفرات سپاه
بعضى از مورخان نفرات سپاه كفر را بيش از ده هزار نفر نوشتهاند، مقريزى در الامتاع مىگويد تنها قريش با چهار هزار سرباز و سيصد رأس اسب و هزار و پانصد شتر بر لب خندق اردو زد قبيله بنى سليم با هفتصد نفر در منطقه مرالظهران به آنها پيوستند، قبيله بنى فزاره با هزار نفر و قبائل بنى اشجع و بنى مره هر كدام با چهارصد نفر و قبائل ديگر هر كدام نفراتى فرستادند كه مجموع آنها از ده هزار تن تجاوز مىكردند.
در حالى كه عده مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمىكرد، آنها دامنه كوه سلع كه نقطه مرتفعى بود (در كنار مدينه) را اردوگاه اصلى خود انتخاب كرده بودند كه بر خندق مشرف بود و مىتوانستند بوسيله تيراندازان خود عبور و مرور از خندق را كنترل كنند.
به هر حال لشكر كفر، مسلمانان را از هر سو محاصره كردند و اين محاصره به روايتى بيست روز و به روايت ديگر 25 روز و مطابق بعضى از روايات حدود يكماه به طول انجاميد.
و با اينكه دشمن از جهات مختلفى نسبت به مسلمانان برترى داشت، سر انجام چنانكه گفتيم ناكام به ديار خود باز گشتند.
ج- حفر خندق
چنانكه مىدانيم حفر خندق به مشورت سلمان فارسى صورت گرفت اين مسأله كه به عنوان يك وسيله دفاعى در كشور ايران در آن روز معمول بود تا آن وقت در جزيره عربستان سابقه نداشت و پديده تازهاى محسوب مىشد و ايجاد آن در اطراف مدينه، هم
1) 1. إعلامالورى، ص 194.
از لحاظ نظامى حائز اهميت بود و هم از نظر تضعيف روحيه دشمن و تقويت روانى مسلمين.
از مشخصات خندق، اطلاعات دقيقى، در دست نيست، مورخان نوشتهاند پهناى آن بقدرى بود كه سواران دشمن نتوانند از آن با پرش بگذرند، عمق آن نيز حتما به اندازهاى بوده كه اگر كسى وارد آن مىشد به آسانى نمىتوانست از طرف مقابل بيرون آيد.
بعلاوه تسلط تيراندازان اسلام بر منطقه خندق به آنها امكان مىداد كه اگر كسى قصد عبور داشت او را در همان وسط خندق هدف قرار دهند.
و اما از نظر طول، بعضى با توجه به اين روايت معروف كه پيغمبر هر ده نفر را مأمور حفر چهل ذراع (حدود 20 متر) از خندق كرده بود و با توجه به اينكه مطابق مشهور عدد لشكر اسلام بالغ بر سه هزار نفر بود، طول مجموع آن را به دوازده هزار ذراع (6 هزار متر) تخمين زدهاند.
و بايد اعتراف كرد كه با وسائل بسيار ابتدايى آن روز حفر چنين خندقى بسيار طاقتفرسا بوده است، بخصوص اينكه مسلمانان از نظر آذوقه و وسائل ديگر نيز سخت در مضيقه بودند.
مسلما حفر خندق مدت قابل توجهى به طول انجاميد و اين نشان مىدهد كه لشكر اسلام با هوشيارى كامل قبل از آنكه دشمن هجوم آورد پيشبينىهاى لازم را كرده بود بهگونهاى كه سه روز قبل از رسيدن لشكر كفر به مدينه كار حفر خندق پايان يافته بود.
د- ميدان بزرگ آزمايش
جنگ احزاب، محك آزمون عجيبى بود، براى همه مسلمانان و آنها كه دعوى اسلام داشتند و همچنين كسانى كه گاه ادعاى بى طرفى مىكردند و در باطن با دشمنان اسلام سر و سر داشتند و همكارى مىكردند.
موضع گروههاى سه گانه (مؤمنان راستين، مؤمنان ضعيف و منافقان) در عملكردهاى آنها كاملا مشخص شد و ارزشهاى اسلامى كاملا آشكار گشت.
هر يك از اين گروههاى سهگانه در كوره داغ جنگ احزاب، سره و ناسره بودن
خود را نشان دادند.
طوفان حادثه بهقدرى تند بود كه هيچكس نمىتوانست آنچه را در دل دارد پنهان كند و مطالبى كه شايد ساليان دراز در شرايط عادى براى كشف آن وقت لازم بود در مدتى كمتر از يكماه به ظهور و بروز پيوست! اين نكته نيز قابل توجه است كه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله با مقاومت و ايستادگى سرسختانه خود و حفظ خونسردى و توكل بر خدا و اعتماد به نفس و همچنين مواسات و همكارى با مسلمانان در حفر خندق و تحمل مشكلات جنگ، نيز عملا ثابت كرد كه به آنچه در تعليماتش قبلا آورده است، كاملا مؤمن و وفادار مىباشد و آنچه را به مردم مىگويد قبل از هر كس خود عمل مىكند.
ه- پيكار تاريخى على عليه السلام
مقابله علىبن ابى طالب عليه السلام با عمروبن عبد ودّ، از فرازهاى حساس و تاريخى اين جنگ است.
در تواريخ آمده است كه لشگر احزاب زورمندترين دلاوران عرب را به همكارى دراين جنگ دعوت كردهبود، ازميان آنها پنجنفر ازهمه مشهورتر بودند: عمروبنعبدودّ و عكرمة ابن ابى جهل و هبيره و نوفل و ضرار.
آنها در يكى از روزهاى جنگ، براى نبرد تن به تن آماده شدند، لباس رزم در بر پوشيدند و از نقطه باريكى از خندق كه از تير رس سپاهيان اسلام نسبتا دور بود با اسب خود، به جانب ديگر خندق پرش كردند و در برابر لشكر اسلام حاضر شدند كه از ميان اينها عمروبن عبد ود از همه نامآورتر بود.
او كه مغزش از غرور خاصى لبريز بود و سابقه زيادى در جنگ داشت جلو آمد و مبارز طلبيد، صداى خود را بلند كرد و نعره بر آورد.
طنين فرياد هل من مبارز او در ميدان احزاب پيچيد و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله بااو نشدجسورتر گشت وعقايد مسلمينرا بهسخريه كشيد و گفت: شما كه مىگوييد كشتگانتان در بهشت هستند و مقتولين ما در دوزخ، آيا يكى از شما نيست كه من او را به بهشت بفرستم يا او مرا به دوزخ اعزام كند؟! و در اينجا اشعار معروفش را خواند.
و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز و وقفت إذ جبن الشجاع مواقف القرن المناجز
إنّي كذلك لم أزل متسرعاً نحو الهزاهز إنّ الشجاعة في الفتى و الجود من خير الغرائز (1)
«بسكه فرياد كشيدم در ميان جمعيت شما و مبارز طلبيدم، صدايم گرفت! من هم اكنون در جايى ايستادهام كه شبه قهرمانان از ايستادن در موقف قهرمانان جنگجو ترس دارند!».
آرى، بزرگوارى و شجاعت در جوانمردان بهترين غرائز است! در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان داد يك نفر برخيزد و شر اين مرد را از سر مسلمانان كم كند، اما هيچكس جز علىبن ابى طالب عليه السلام آماده اين جنگ نشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود، اين عمروبن عبد ود است، على عليه السلام عرض كرد من آمادهام هر چند عمرو باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: نزديك بيا، عمامه بر سرش پيچيد و شمشير مخصوصش ذو الفقار را به او بخشيد و براى او دعا كرد: «اللَّهُمَّ احْفَظْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ فَوْقِهِ وَ مِنْ تَحْتِهِ»؛ (2)«خداوندا! او را از پيش رو و پشت سر و از راست و چپ و از بالا و پايين حفظ كن.»
على عليه السلام به سرعت به وسط ميدان آمد، در حالى كه اين اشعار را در پاسخ اشعار عمرو مىخواند:
لا تعجلنّ فقد أتاك مجيب صوتك غير عاجز ذو نيّة و بصيرة يرجو بذاك نجاة فائز
إنّي لآمل أن أقيم عليك نائحة الجنائز من ضربة فوهاء يبقى ذكرها عند الهزاهز (3)
«شتاب مكن كه پاسخگوى نيرومند دعوت تو فرا رسيد! آنكس كه نيتى پاك و بصيرتى شايسته و صداقتى كه نجات بخش هر انسان پيروز است دارد.
من اميدوارم كه فرياد نوحهگران را بر كنار جنازه تو بلند كنم، از ضربه آشكارى كه صداى آن بعد از ميدانهاى جنگ باقى مىماند و در همه جا مىپيچد!»
و در اينجا بود كه پيامبر جمله معروف: «بَرَزَ اْلإِيمانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّركِ كُلِّهِ» را فرمود.
امير مؤمنان على عليه السلام نخست او را دعوت به اسلام كرد، او نپذيرفت، سپس دعوت به ترك ميدان نمود، از آن هم ابا كرد و اين را براى خود ننگ و عار دانست، سومين پيشنهادش اين بود از مركب پياده شود و جنگ تن به تن به صورت پياده انجام گيرد.
عمرو خشمگين شد و گفت: من باور نمىكردم كسى از عرب چنين پيشنهادى به من كند، از اسب پياده شد و با شمشير خود ضربهاى بر سر على عليه السلام فرود آورد، اما امير مؤمنان عليه السلام با چابكى مخصوص بوسيله سپر آن را دفع كرد ولى شمشير از سپر گذشت و سر على عليه السلام را آزرده ساخت.
در اينجا على عليه السلام از روش خاصى استفاده نمود، فرمود: تو مرد قهرمان عرب هستى و من با تو جنگ تن به تن دارم، اينها كه پشت سر تو هستند براى چه آمدهاند و تا عمرو نگاهى به پشت سر كرد، على عليه السلام شمشير را در ساق پاى او جاى داد، اينجا بود كه قامت رشيد عمرو به روى زمين در غلطيد، گرد و غبارى سخت فضاى معركه را فرا گرفته بوده، جمعى از منافقان فكر مىكردند على عليه السلام به دست عمرو كشته شد اما هنگامى كه صداى تكبير را شنيدند پيروزى على عليه السلام مسجل گشت، ناگهان على عليه السلام را ديدند در حالى كه خون از سرش مىچكيد آرام آرام به سوى لشگر گاه باز مىگردد و لبخند پيروزى بر لب دارد و پيكر عمرو بى سر در گوشهاى از ميدان افتاده بود.
كشته شدن قهرمان معروف عرب، ضربه غير قابل جبرانى بر لشكر احزاب و اميد و آرزوهاى آنان وارد ساخت ضربهاى بود كه روحيه آنان را سخت تضعيف كرد و آنها را از پيروزى مايوس ساخت و به همين دليل پيامبر صلى الله عليه و آله در باره آن فرمود: «لو وزن اليوم عملك بعمل جميع أمّة محمّد لرجح عملك على عملهم و ذاك أنّه لم يبق بيت من المشركين إلّا و قد دخله ذلّ بقتل عمرو و لم يبق بيت من المسلمين إلّا و قد دخله عزّ بقتل عمرو»؛ (1)«اگر
1) 1. بحارالأنوار، ج 20، ص 215.
اين كار تو را امروز با اعمال جميع امت محمد مقايسه كنند بر آنها برترى خواهد داشت چرا كه با كشته شدن عمرو خانهاى از خانههاى مشركان نماند مگر اينكه ذلتى در آن داخل شد و خانهاى از خانههاى مسلمين نماند مگر اينكه عزتى در آن وارد گشت!
دانشمند معروف اهل سنت حاكم نيشابورى همين سخن را منتها با تعبير ديگرى آورده است: «لمبارزة عليّ بن أبي طالب لعمرو بن عبد وَدّ يوم الخندق، أفضل من عمل أمّتي إلى يوم القيامة». (1)
فلسفه اين سخن پيدا است چرا كه در آن روز اسلام و قرآن ظاهرا بر لب پرتگاه قرار گرفته بود و بحرانىترين لحظات خود را مىپيمود، كسى كه با فداكارى خود بيشترين فداكارى را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين ميدان نشان داد، اسلام را از خطر حفظ كرد و تداوم آن را تا روز قيامت تضمين نمود و اسلام از بركت فداكارى او ريشه گرفت و شاخ و برگ بر سر جهانيان گسترد، بنابر اين عبادت همگان مرهون او است.
بعضى نوشتهاند كه مشركان كسى را خدمت پيامبر فرستادند تا جنازه عمرو را به ده هزار درهم خريدارى كند (شايد تصور مىكردند مسلمانان با بدن عمرو همان خواهند كرد كه سنگدلان در جنگ احد با پيكر حمزه كردند) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود جنازه او براى شما، ما هرگز بهايى در برابر مردگان نخواهيم گرفت! اين نكته نيز قابل توجه است كه وقتى خواهر عمرو بر كنار كشته برادر رسيد و زره گرانقيمت او را ديد كه على عليه السلام از تن او بيرون نياورده است گفت: «ما قتله الا كفو كريم»: من اعتراف مىكنم كه هماورد و كشنده او مرد بزرگوارى بوده است!
و- اقدامات نظامى و سياسى پيامبر در اين ميدان
عوامل پيروزى پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان در ميدان احزاب، علاوه بر تأييد الهى به وسيله باد و طوفان شديدى كه دستگاه احزاب را به هم ريخت و نيز علاوه بر لشگريان نامريى پروردگار، مجموعهاى از عوامل مختلف، از روشهاى نظامى، سياسى و عامل مهم اعتقادى و ايمانى بود:
1) 1. كشفالغمه، ج 1، ص 150.
1- پيامبر صلى الله عليه و آله با قبول پيشنهاد حفر خندق، عامل تازهاى را در جنگهاى عرب كه تا آن زمان وجود نداشت وارد كرد كه در تقويت روحيه سپاه اسلام و تضعيف سپاه كفر بسيار مؤثر بود.
2- مواضع حساب شده لشكر اسلام و تاكتيكهاى نظامى مناسب، عامل مؤثرى براى عدم نفوذ دشمن به داخل مدينه بود.
3- كشته شدن عمروبن عبد ود به دست قهرمان بزرگ اسلام علىبن ابى طالب عليه السلام و فرو ريختن اميدهاى لشكر احزاب با مرگ وى، عامل ديگرى بود.
4- ايمان به پروردگار و توكل بر ذات پاك او كه بذر آن در دلهاى مسلمانان بوسيله پيامبر صلى الله عليه و آله، افشانده شده بود و مرتبا در طول جنگ وسيله تلاوت آيات قرآن و سخنان دلنشين پيامبر صلى الله عليه و آله آبيارى مىشد، نيز يك عامل بزرگ محسوب مىگرديد.
5- روش پيامبر صلى الله عليه و آله، روح بزرگ و اعتماد به نفس او به مسلمانان، قوت قلب و آرامش مىبخشيد.
6- افزون بر اينها داستان نعيمبن مسعود يك عامل مؤثر براى ايجاد تفرقه در ميان لشكر احزاب و تضعيف آنان شد.
ز- داستان نعيمبن مسعود و نفاقافكنى در لشكر دشمن!
نعيم كه تازه مسلمان شده بود و قبيلهاش طايفه غطفان از اسلام او آگاه نبودند خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد هر دستورى به من بدهيد براى پيروزى نهايى به كار مىبندم.
فرمود: مثل تو در ميان ما يك نفر بيش نيست، اگر مىتوانى در ميان لشكر دشمن اختلافى بيفكن كه جنگ مجموعهاى از نقشههاى پنهانى است.
نعيمبن مسعود طرح جالبى ريخت، به سراغ يهود بنى قريظه آمد كه در جاهليت با آنها دوستى داشت، گفت: شما بنى قريظه مىدانيد كه من نسبت به شما علاقمندم! گفتند راست مىگويى، ما هرگز تو را متهم نمىكنيم.
گفت: طايفه قريش و غطفان مثل شما نيستند، اين شهر، شهر شما است، اموال و فرزندان و زنان شما در اينجا هستند و شما هرگز قادر نيستيد از اينجا نقل مكان كنيد.
قريش و طايفه غطفان براى جنگ با محمد و يارانش آمدهاند و شما از آنها حمايت كردهايد، در حالى كه شهرشان جاى ديگر است و اموال و زنانشان در غير اين منطقه، آنها اگر فرصتى دست دهد، غارتى مىكنند و با خود مىبرند و اگر مشكلى پيش آيد به شهرشان باز مىگردند و شما در اين شهر مىمانيد و محمد و مسلما به تنهايى قادر به مقابله با او نيستيد، شما دست به اسلحه نبريد تا از قريش و غطفان وثيقهاى بگيريد، گروهى از اشراف خود را به شما بسپارند كه گروگان باشند تا در جنگ، كوتاهى نكنند.
يهود بنى قريظه اين پيشنهاد را پسنديدند.
نعيم مخفيانه به سراغ قريش آمد به ابو سفيان و گروهى از رجال قريش گفت:
شما مراتب دوستى من را نسبت به خود به خوبى مىدانيد، مطلبى به گوش من رسيده است كه خود را مديون به ابلاغ آن مىدانم، تا مراتب خير خواهى را انجام داده باشم، اما خواهشم اين است كه از من نقل نكنيد!
گفتند: مطمئن باش! گفت: آيا مىدانيد جماعت يهود، از ماجراى شما با محمد صلى الله عليه و آله پشيمان شدهاند و رسولى نزد او فرستادهاند كه ما از كار خود پشيمانيم، آيا كافى است كه ما گروهى از اشراف قبيله قريش و غطفان را براى تو گروگان بگيريم، دست بسته به تو بسپاريم تا گردن آنها را بزنى، سپس در كنار تو خواهيم بود تا آنها را ريشه كن كنيم، محمد نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده است، بنابر اين اگر يهود به سراغ شما بفرستند و گروگانهايى بخواهند، حتى يكنفر هم به آنها ندهيد كه خطر جدى است!
سپس به سراغ طايفه غطفان كه طايفه خود او بودند آمد، گفت: شما اصل و نسب مرا به خوبى مىدانيد، من به شما عشق مىورزم و فكر نمىكنم كمترين ترديدى در خلوص نيت من داشته باشيد.
گفتند: راست مىگويى، حتما چنين است! گفت: سخنى دارم به شما مىگويم اما از من نشنيده باشيد! گفتند: مطمئن باش، حتما چنين خواهد بود، چه خبر؟ نعيم همان مطلبى را كه براى قريش گفته بود دائر به پشيمانى يهود و تصميم بر گروگانگيرى مو به مو براى آنها شرح داد و آنها را از عاقبت اين كار بر حذر داشت.
اتفاقا شب شنبهاى بود. (از ماه شوال سال 5 هجرى) كه ابو سفيان و سران غطفان گروهى را نزد يهود بنى قريظه فرستادند و گفتند: حيوانات ما در اينجا دارند تلف
مىشوند و اينجا براى ما جاى توقف نيست، فردا صبح حمله را بايد آغاز كنيم، تا كار يكسره شود.
يهود در پاسخ گفتند: فردا شنبه است و ما دست به هيچكارى نمىزنيم، بعلاوه ما از اين بيم داريم كه اگر جنگ به شما فشار آورده به شهرهاى خود باز گرديد و ما را در اينجا تنها بگذاريد، شرطهمكارى ماآن استكه گروهىرا بهعنوان گروگانبهدستما بسپاريد.
هنگامى كه اين خبر به طايفه قريش و غطفان رسيد گفتند: به خدا سوگند معلوم مىشود نعيمبن مسعود راست مىگفت، خبرى در كار است!
رسولانى به سوى يهود فرستادند و گفتند به خدا حتى يكنفر را هم به شما نخواهيم داد و اگر مايل به جنگ هستيد، بسماللَّه! بنو قريظه هنگامى كه از اين خبر آگاه شدند گفتند كه راستى نعيمبن مسعود چه حرف حقى زد؟ اينها قصد جنگ ندارند، حيلهاى در كار است، مىخواهند غارتى كنند و به شهرهاى خود باز گردند و شما را در برابر محمد صلى الله عليه و آله تنها بگذارند، سپس پيام دادند كه حرف همان است كه گفتيم، به خدا تا گروگان نسپاريد، جنگ نخواهيم كرد، قريش و غطفان هم بر سر حرف خود اصرار ورزيدند و در ميان آنها اختلاف افتاد و در همان ايام بود كه شبانه طوفان سرد زمستانى در گرفت آنچنان كه خيمههاى آنها را بهم ريخت و ديگها را از اجاق به روى زمين افكند.
اين عوامل دست به دست هم داد و همگى دست و پا را جمع كردند و فرار را بر قرار ترجيح دادند، بهگونهاى كه حتى يكنفر از آنها در ميدان جنگ باقى نماند.
ح- داستان حذيفه
در بسيارى از تواريخ آمده است حذيفه يمانى مىگويد: ما در روز جنگ خندق آنقدر گرسنگى و خستگى و وحشت ديديم كه خدا مىداند، شبى از شبها (بعد از آنكه در ميان لشكر احزاب اختلاف افتاد) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا كسى از شما هست كه مخفيانه به لشكرگاه دشمن برود و خبرى از آنان بياورد، تا رفيق من در بهشت باشد.
حذيفه مىگويد: به خدا سوگند هيچكس به خاطر شدت وحشت و خستگى و گرسنگى از جا برنخاست.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين ديد مرا صدا زد، من خدمتش آمدم فرمود: برو، خبر
اين گروه را براى من بياور ولى هيچ كار ديگرى در آنجا انجام مده تا بازگردى.
من آمدم در حالى كه طوفان سختى مىوزيد و اين لشكر الهى آنها را در هم مىكوبيد، خيمهها در برابر تند باد فرو مىريخت و آتشها در بيابان پراكنده مىشد و ظرفهاى غذا واژگون مىگشت، ناگهان شبح ابو سفيان را ديدم كه در ميان آن ظلمت و تاريكى فرياد مىزند اى قريش هر كدام دقت كند كنار دستى خود را بشناسد، بيگانهاى در اينجا نباشد، من پيشدستى كردم و به كسى كه در كنارم بود گفتم: تو كيستى؟ گفت: من فلانى هستم، گفتم بسيار خوب.
سپس ابو سفيان گفت: به خدا سوگند اينجا جاى توقف نيست، شترها و اسبهاى ما از دست رفتند، يهود بنى قريظه پيمان خود را شكستند و اين باد و طوفان چيزى براى ما نگذاشت.
سپس با سرعت به سراغ مركب خود رفت و آن را از زمين بلند كرد تا سوار شود بهقدرى شتابزده بود كه مركب روى سه پاى خود ايستاد، هنوز عقال از پاى ديگرش نگشوده بود من فكر كردم با يك تير حساب او را برسم تير را به چله كمان گذاردم، همين كه خواستم رها كنم، به ياد سخن پيامبر صلى الله عليه و آله افتادم كه فرمود: دست از پا خطا مكن و برگرد و تنها خبر براى من بياور، من باز گشتم و ماجرا را عرض كردم.
پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد:
«اللَّهُمَّ أَنْتَ مُنزِلُ الْكِتابُ، سَرِيعُ الْحِساب، اهزم الأحزاب، الَّلهمَّ اهْزِمْهُم وَ زَلْزِلْهُم»؛ «خداوندا تو نازل كننده كتابى و سريع الحسابى، خودت احزاب را نابود كن. خداوندا! آنها را نابود و متزلزل فرماى!»
ط- پيامدهاى جنگ احزاب
جنگ احزاب نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و توازن نظامى و سياسى را براى هميشه به نفع مسلمانان بهم زد، بهطور خلاصه مىتوان پيامدهاى پربار اين جنگ را در چند جمله بيان كرد:
الف- ناكام ماندن آخرين تلاش دشمن و در هم شكسته شدن برترين قدرت نهايى آنها.
ب- رو شدن دست منافقين و افشاگرى كامل در مورد اين دشمنان خطرناك داخلى.
ج- جبران خاطره دردناك شكست احد.
د- ورزيدگى مسلمانان و افزايش هيبت آنان در قلوب دشمنان.
ه- بالا رفتن سطح روحيه و معنويت مسلمين به خاطر معجزات بزرگى كه در آن ميدان مشاهده كردند.
و- تثبيت موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله در داخل و خارج مدينه.
ز- فراهم شدن زمينه براى تصفيه مدينه از شر يهود بنى قريظه.
رسول خدا صلى الله عليه و آله اسوه و قدوه بود، مىدانيم انتخاب فرستادگان خدا از ميان انسانها به خاطر آن است كه بتوانند سرمشق عملى براى امتها باشند، چرا كه مهمترين و مؤثرترين بخش تبليغ و دعوت انبياء، دعوتهاى عملى آنها است و به همين دليل دانشمندان اسلام، معصوم بودن را شرط قطعى مقام نبوت دانستهاند و يكى از براهين آن، همين است كه آنها بايد اسوه ناس و قدوه خلق باشند.
قابل توجه اينكه تاسى به پيامبر صلى الله عليه و آله كه در آيات مورد بحث آمده به صورت مطلق ذكر شده كه تاسى در همه زمينهها را شامل مىشود، هر چند شان نزول آن جنگ احزاب است و مىدانيم شان نزولها هرگز، مفاهيم آيات را محدود به خود نمىكند.
و لذا در احاديث اسلامى مىبينيم كه در مسأله تاسى، مهمترين و سادهترين مسائل مطرح شده است.
در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «و لأنّ الصّبرَ على ولاة الأمر، مفروض لقول اللَّه عزّ و جلّ لنبيّه صلى الله عليه و آله فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ و إيجابه مثل ذلك على أوليائه و أهل طاعته بقوله: ... لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ «صبر و شكيبايى بر حاكمان اسلامى واجب است، چرا كه خداوند به پيامبرش دستور مىدهد شكيبايى كن آنچنان كه پيامبران اولوا العزم شكيبايى كردند و همين معنى را بر دوستان و اهل طاعتش با دستور به تأسى جستن به پيامبر واجب فرموده است.»
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه نماز عشا را مىخواند، آب وضو و مسواكش را بالاى سرش مىگذاشت و سر آن را مىپوشانيد ... سپس كيفيت نماز شب خواندن پيامبر صلى الله عليه و آله را بيان مىفرمايد و در آخر آن مىگويد: لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ....
و به راستى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله در زندگى ما، اسوه باشد، در ايمان و توكلش، در اخلاص و شجاعتش، در نظم و نظافتش و در زهد و تقوايش، به كلى برنامههاى زندگى ما دگرگون خواهد شد و نور و روشنايى سراسر زندگى ما را فرا خواهد گرفت.
امروز بر همه مسلمانان، مخصوصا جوانان با ايمان و پرجوش فرض است كه سيره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را مو به مو بخوانند و به خاطر بسپارند و او را در همه چيز قدوه و اسوه خود سازند، كه مهمترين وسيله سعادت و كليد فتح و پيروزى همين است.
توصيه به ياد كردن خداوند و مخصوصا ذكر كثير كرارا در آيات قرآن وارد شده است و در اخبار اسلامى نيز اهميت فراوان به آن داده شده، تا آنجا كه در حديثى از ابوذر مىخوانيم كه مىگويد: وارد مسجد شدم و به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم ... به من فرمود:
«عَلَيْكَ بِتِلاوَةِ كِتابِ اللَّهِ وَ ذِكْرِ اللَّهِ كَثِيراً فَإِنَّهُ ذِكْرٌ لَكَ فِي السَّمَاءِ وَ نُورٌ لَكَ فِي الْأَرْضِ»؛ «بر تو باد كه قرآن را تلاوت كنى و خدا را بسيار ياد نمايى كه اين سبب مىشود كه در آسمانها (فرشتگان) ياد تو كنند و نورى است براى تو در زمين.»
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام چنين آمده: «إِذَا ذَكَرَ الْعَبْدُ رَبَّهُ فِي الْيَوْمِ مَرَّةً كَانَ ذَلِكَ كَثِيراً»؛ (1)«هنگامى كه انسان خدا را در روز يكصد بار ياد كند، اين ذكر كثير محسوب مىشود.»
و نيز در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده كه به يارانش فرمود:
«أَ لا أُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ أَعْمَالِكُمْ لَكُمْ أَرْفَعِهَا فِي دَرَجَاتِكُمْ وَ أَزْكَاهَا عِنْدَ مَلِيكِكُمْ وَ خَيْرٍ لَكُمْ مِنَ الدِّينَارِ وَ الدِّرْهَمِ وَ خَيْرٍ لَكُمْ مِنْ أَنْ تَلْقَوْا عَدُوَّكُمْ فَتَقْتُلُوهُمْ وَ يَقْتُلُوكُمْ فَقَالُوا بَلَى فَقَالَ
1) 1. مستدركالوسائل، ج 5، ص 293.
ذِكْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ كَثِيراً»؛ (1)«آيا بهترين اعمال و پاكيزهترين كارهاى شما را نزد پروردگار به شما بگويم؟، عملى كه برترين درجه شما است و بهتر از دينار و درهم و حتى بهتر از جهاد و شهادت در راه خدا است؟ عرض كردند: آرى، فرمود: خدا را بسيار ياد كردن».
ولى هرگز نبايد تصور كرد كه منظور از ذكر پروردگار با اين همه فضيلت تنها ذكر زبانى است، بلكه در روايات اسلامى تصريح شده كه منظور علاوه بر اين ذكر قلبى و عملى است؛ يعنى هنگامى كه انسان در برابر كار حرامى قرار مىگيرد به ياد خدا بيفتد و آن را ترك گويد.
هدف اين است كه خدا در تمام زندگى انسان حضور داشته باشد و نور پروردگار تمام زندگى او را فرا گيرد، همواره به او بينديشد و فرمان او را نصب العين سازد.
مجالس ذكر مجالسى نيست كه گروهى بىخبر گرد هم آيند و به عيش و نوش پردازند و در ضمن مشتى اذكار اختراعى عنوان كنند و بدعتهايى را رواج دهند و اگر در حديث مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بَادِرُوا إِلَى رِيَاضِ الْجَنَّةِ»؛ «به سوى باغهاى بهشت بشتابيد.» ياران عرض كردند: «يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا رِيَاضُ الْجَنَّةِ؟»؛ (2)«باغهاى بهشت چيست؟ فرمود: «حَلَقُ الذِّكْرِ» «مجالس ذكر است.»
منظور جلساتى است كه در آن علوم اسلامى احيا شود و بحثهاى آموزنده و تربيت كننده مطرح گردد، انسانها در آن ساخته شوند و گنهكاران پاك گردند و به راه خدا آيند. (3)
وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً (26) وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً (27) (1)
26- خداوند گروهى از اهل كتاب را كه از آنها (مشركان عرب) حمايت كردند از قلعههاى محكمشان پايين كشيد و در دلهاى آنها رعب افكند (كارشان به جايى رسيد كه) گروهى را به قتل مىرسانديد و گروهى را اسير مىكرديد.
27- و زمينها و خانههايشان را در اختيار شما گذاشت و (همچنين) زمينى را كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد و خداوند بر هر چيزى قادر است.
در مدينه سه طايفه معروف از يهود زندگى مىكردند: بنى قريظه، بنى النضير و بنى قينقاع.
هر سه گروه با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پيمان بسته بودند كه با دشمنان او همكارى و به نفع آنها جاسوسى نكنند و با مسلمانان همزيستى مسالمتآميز داشته باشند ولى طايفه بنى قينقاع در سال دوم هجرت و طايفه بنى نضير در سال چهارم هجرت، هر كدام به بهانهاى پيمان خود را شكستند و به مبارزه روياروى با پيامبر صلى الله عليه و آله دست زدند، سرانجام مقاومت
1) 1. احزاب.
آنها در هم شكست و از مدينه بيرون رانده شدند.
بنى قينقاع به سوى اذرعات شام رفتند و بنى نضير، قسمتى به سوى خيبر و بخشى به سوى شام رانده شدند.
بنابر اين در سال پنجم هجرت كه غزوه احزاب رخ داد، تنها طايفه بنى قريظه در مدينه باقى مانده بودند و همانگونه كه در تفسير آيات هفده گانه جنگ احزاب گفتيم آنها در اين ميدان پيمان خود را شكستند، به مشركان عرب پيوستند و به روى مسلمانان شمشير كشيدند.
پس از پايان غزوه احزاب و عقبنشينى رسواى قريش و غطفان و ساير قبائل عرب از مدينه، طبق روايات اسلامى پيامبر صلى الله عليه و آله به منزل بازگشت و لباس جنگ از تن در آورد و به شستشوى خويشتن مشغول شد، در اين هنگام جبرييل به فرمان خدا بر او وارد شد و گفت: چرا سلاح بر زمين گذاردى؟ فرشتگان آماده پيكارند، هم اكنون بايد به سوى بنى قريظه حركت كنى و كار آنها يكسره شود.
به راستى هيچ فرصتى براى رسيدن به حساب بنى قريظه بهتر از اين فرصت نبود، مسلمانان گرم پيروزى و بنى قريظه، گرفتار وحشت شديد شكست و دوستان آنها از طوائف عرب خسته و كوفته و با روحيهاى بسيار ضعيف در حال هزيمت به شهر و ديار خود بودند و كسى نبود كه از آنها حمايت كند.
به هر حال منادى از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله صدا زد كه پيش از خواندن نماز عصر به سوى بنى قريظه حركت كنيد، مسلمانان به سرعت آماده جنگ شدند و تازه آفتاب غروب كرده بود كه قلعههاى محكم بنى قريظه را در حلقه محاصره خود در آوردند.
بيست و پنج روز اين محاصره به طول انجاميد و بعدا چنانكه در نكتهها خواهد آمد همگى تسليم شدند، گروهى به قتل رسيدند و پيروزى بزرگ ديگرى بر پيروزى مسلمانان افزوده شده و سرزمين مدينه براى هميشه از لوث وجود اين اقوام منافق و دشمنان سرسخت لجوج پاك گرديد.
آيات مورد بحث اشاره فشرده و دقيقى به اين ماجرا است و همانگونه كه گفتيم اين آيات، بعد از حصول پيروزى نازل شد و خاطره اين ماجرا را به صورت يك نعمت و موهبت بزرگ الهى شرح داد.
نخست مىفرمايد: خداوند گروهى از اهل كتاب را كه از مشركان عرب حمايت كردند از قلعههاى محكمشان پايين كشيد وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ ....
صياصى جمع صيصيه به معنى قلعههاى محكم است سپس به هر وسيله دفاعى نيز اطلاق شده است، مانند شاخ گاو و شاخكى كه در پاى خروس است.
اينجا روشن مىشود كه يهود قلعههاى خود را در كنار مدينه در نقطه مرتفعى ساخته بودند و بر فراز برجهاى آنها به دفاع از خويشتن مشغول مىشدند.
(تعبير به انزل پايين آورد نيز ناظر به همين معنى است).
سپس مىافزايد: خداوند در دلهاى آنها ترس و رعب افكند وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ ....
و سرانجام كارشان به جايى رسيد كه گروهى را به قتل مىرسانديد و گروهى را اسير مىكرديد ... فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً ....
و زمينها و خانهها و اموال آنها را در اختيار شما گذارد ... وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ ....
اين چند جمله فشردهاى از تمام نتائج غزوه بنى قريظه است كه گروهى از اين خيانتكاران به دست مسلمانان كشته شدند و گروهى به اسارت در آمدند و غنائم فراوانى از جمله زمينها و خانه و اموالشان به مسلمانان رسيد.
تعبير به ارث از اين غنائم به خاطر آن است كه مسلمانان زحمت چندانى براى آن نكشيدند و به آسانى آنهمه غنيمت كه نتيجه ساليان دراز ظلم و بيدادگرى يهود و استثمار آنها در مدينه بود به دست مسلمين افتاد.
در پايان آيه مىفرمايد: همچنين زمينى در اختيار شما قرار داد كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد ... وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها ....
و خداوند بر هر چيزى قادر و توانا است ... وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً.
در اينكه منظور از ارضا لم تطؤها كدام سرزمين است؟ در ميان مفسران گفتگو است: بعضى آن را اشاره به سرزمين خيبر دانستهاند كه بعدا به دست مسلمانان فتح شد.
بعضى اشاره به سرزمين مكه.
بعضى آن را سرزمين روم و ايران مىدانند.
و بعضى آن را اشاره به تمام سرزمينهايى مىدانند كه از آن روز به بعد تا روز قيامت در قلمرو مسلمين قرار گرفت.
ولى هيچيك از اين احتمالات با ظاهر آيه سازگار نيست، چرا كه آيه به قرينه فعل ماضى كه در آن آمده «أورثكم» شاهد بر اين است كه اين زمين در همين ماجراى جنگ بنى قريظه به تصرف مسلمين در آمد، بعلاوه سرزمين مكه كه يكى از تفاسير است سرزمينى نبود كه مسلمانان در آن گام ننهاده باشند در حالى كه قرآن مىگويد: زمينى را در اختيارتان گذارد كه در آن گام ننهاده بوديد.
ظاهرا اين جمله اشاره به باغات و اراضى مخصوصى است كه در اختيار بنى قريظه بود و احدى حق ورود به آن را نداشت، چرا كه يهود در حفظ و انحصار اموال خود سخت مىكوشيدند.
و اگر از ماضى بودن اين فتح و پيروزى صرف نظر كنيم، تناسب بيشترى با سرزمين خيبر دارد كه به فاصله نه چندان زيادى از طايفه يهود گرفته شد و در اختيار مسلمين قرار گرفت (جنگ خيبر در سال هفتم هجرت واقع شد).
قرآن مجيد گواه بر اين است كه عامل اصلى اين جنگ همان پشتيبانى يهود بنى قريظه از مشركان عرب در جنگ احزاب بود (زيرا مىفرمايد: ... الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ ...؛ كسانى كه از آنها پشتيبانى كردند ...).
علاوه بر اين اصولا يهود در مدينه ستون پنجمى براى دشمنان اسلام محسوب مىشدند، در تبليغات ضد اسلامى كوشا بودند و هر فرصت مناسبى را كه براى ضربه زدن به مسلمين پيش مىآمد غنيمت مىشمردند.
همانگونه كه گفتيم از طوائف سه گانه يهود (بنى قينقاع و بنى نضير و بنى قريظه) تنها گروه سوم به هنگام جنگ احزاب باقى مانده بودند و گروه اول و دوم به ترتيب در سالهاى دو و چهار هجرى بر اثر پيمانشكنى، محكوم و از مدينه رانده شدند و
مىبايست اين گروه سوم كه از همه آشكارتر به پيمانشكنى و پيوستن به دشمنان اسلام دست زدند به كيفر اعمال ناجوانمردانه خود برسند و كيفر جنايات خود را بينند.
گفتيم پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله بعد از پايان جنگ احزاب، مأمور شد حساب يهود بنىقريظه را روشن سازد، مىنويسند: آنچنان مسلمانان براى حضور در منطقه دژهاى بنى قريظه عجله كردند كه حتى بعضى از نماز عصرشان غافل شدند و بناچار آن را بعدا قضا كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله دستور محاصره دژهاى آنها را صادر كرد، بيست و پنج روز محاصره به طول كشيد، خداوند رعب و وحشت شديدى- همانگونه كه قرآن مىگويد- به دلهاى آنها افكند.
كعببن اسد كه از سران يهود بود، گفت: من يقين دارم كه محمد صلى الله عليه و آله ما را رها نخواهد كرد، تا با ما پيكار كند، من به شما يكى از سه پيشنهاد را مىكنم هر كدام را خواستيد برگزينيد: پيشنهاد اولم اين است كه دست در دست اين مرد بگذاريم و به او ايمان بياوريم و پيروى كنيم؛ زيرا براى شما ثابت شده است كه او پيامبر خدا است و نشانههاى او را در كتب خود مىيابيد در اين صورت جان و مال و فرزندان و زنان شما محفوظ خواهد بود.
گفتند: ما هرگز دست از حكم تورات بر نخواهيم داشت و چيزى به جاى آن نخواهيم پذيرفت.
گفت: اكنون كه اين پيشنهاد را نپذيرفتيد بياييد و كودكان و زنان خود را با دست خود به قتل برسانيد تا فكر ما از ناحيه آنها راحت شود! سپس شمشير بر كشيد و با محمد و يارانش بجنگيم، تا ببينيم خدا چه مىخواهد؟ اگر كشته شديم از ناحيه زن و فرزند نگرانى نداريم و اگر پيروز شويم زن و فرزند بسيار است! گفتند ما اين بيچارهها را با دست خود بهقتل برسانيم؟! بعد از اينها زندگى براى ما ارزش ندارد.
كعببن اسد گفت حال كه اين را هم نپذيرفتيد امشب شب شنبه است محمد صلى الله عليه و آله و يارانش گمان مىكنند امشب حملهاى نخواهيم كرد بياييم و آنها را غافلگير كنيم، شايد پيروز شويم.
گفتند اين كار را هم نخواهيم كرد ما هرگز احترام شنبه را ضايع نمىكنيم.
كعب گفت هيچ يك از شما از آن روزى كه از مادر متولد شده حتى يك شب آدم عاقلى نبوده است! بعد از اين ماجرا آنها از پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضا كردند ابو لبابه را نزد آنان فرستد تا با او مشورت كنند.
هنگامى كه ابو لبابه نزد آنان آمد زنان و بچههاى يهود در مقابل او به گريه افتادند، او تحت تأثير قرار گرفت، مردان گفتند: صلاح مىدانى ما تسليم حكم محمد صلى الله عليه و آله شويم؟
ابو لبابه گفت آرى ولى در همين حال اشاره به گلوى خود كرد؛ يعنى همه شما را خواهد كشت! ابو لبابه همين كه از آنجا حركت كرد به خيانت خود متوجه شد، به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله نيامد، مستقيماً به مسجد رفت و خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و گفت از جاى خود حركت نمىكنم تا خداوند توبه مرا بپذيرد.
سرانجام خداوند گناه او را بهخاطر صداقتش بخشيد و آيه ... وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ ... در اين باره نازل شد (سوره توبه آيه 102).
سرانجام يهود بنى قريظه ناچار بدون قيد و شرط تسليم شدند پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود آيا راضى هستيد هر چه سعدبن معاذ در باره شما حكم كند اجرا نمايم؟ (آنها راضى شدند).
سعدبن معاذ گفت: اكنون موقعى رسيده كه سعد بدون در نظر گرفتن ملامت ملامت كنندگان حكم خدا را بيان كند.
سعد هنگامى كه از يهود مجددا اقرار گرفت كه هر چه او حكم كند خواهند پذيرفت چشم خود را بر هم نهاد و رو به سوى آن طرف كه پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده بود كرد عرض كرد شما هم حكم مرا مىپذيريد؟ فرمود: آرى، گفت: من مىگويم آنها كه آماده جنگ با مسلمانان بودند (مردان بنى قريظه) بايد كشته شوند و فرزندان و زنانشان اسير و اموالشان تقسيم گردد، اما گروهى از آنان اسلام را پذيرفتند و نجات يافتند.
پيروزى بر اين گروه ستمگر و لجوج نتايج پر بارى براى مسلمانان داشت از جمله:
الف- پاك شدن جبهه داخلى مدينه و آسوده شدن خاطر مسلمانان از جاسوسهاى يهود.
ب- فرو ريختن پايگاه مشركان عرب درمدينه و قطع اميد آنان از شورشى از درون.
ج- تقويت بنيه مالى مسلمين بهوسيله غنائم اين جنگ.
د- هموار شدن راه پيروزيهاى آينده، مخصوصا فتح خيبر!
ه- تثبيت موقعيت حكومتاسلامى درنظر دوست ودشمن در داخلوخارج مدينه.
از جمله تعبيراتى كه در آيات فوق به چشم مىخورد اين است كه در مورد كشته شدگان اين جنگ مىگويد: ... فَرِيقاً تَقْتُلُونَ ... يعنى فريقاً را مقدم بر تقتلون مىدارد در حالى كه در مورد اسيران فريقا را از فعل آن يعنى تاسرون مؤخر داشته است، بعضى از مفسران در تفسير آن گفتهاند اين به خاطر آن است كه در مسأله كشته شدگان، تكيه بيشتر روى اشخاص است چرا كه سران بزرگ آنها در اين گروه بودند ولى در مورد اسارت، افراد سرشناسى نبودند كه روى آنها تكيه كند، بعلاوه اين تقديم و تاخير، سبب شده كه قتل و اسر (كشتن و اسارت) كه دو عامل پيروزى بر دشمن است در كنار هم قرار گيرند و تناسب در ميان آنها رعايت شود.
و نيز در نخستين آيه مورد بحث، پايين آوردن يهود را از قلعههايشان، قبل از جمله قذف فى قلوبهم الرعب (خداوند در دلهاى آنها رعب وحشت افكند) ذكر كرده است، در حالى كه ترتيب طبيعى بر خلاف اين است؛ يعنى نخست ايجاد رعب مىشود سپس پايين آمدن از آن قلعههاى محكم، اين به خاطر آن است كه آنچه به حال مسلمانان مهم و شادى بخش بوده و هدف اصلى را تشكيل داده است، در هم شكستن قلعههاى بسيار مستحكم آنها بوده است.
تعبير به ... وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ ... و ديارهم نيز بيانگر اين حقيقت است كه شما بى آنكه زحمت چندانى براى اين جنگ متحمل شويد خداوند زمينها و خانهها و اموال آنان را در اختيارتان قرار داد.
وبالاخره تكيه بر قدرت خداوند در آخرين آيه ... وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً اشاره به اين است كه او يك روز وسيله باد و طوفان و لشكر نامريى، احزاب را شكست دادوروز ديگر با لشكر رعب و وحشت، حاميان آنها يعنى يهود بنىقريظه را در هم شكست (1).
1) 1- تفسير نمونه، ج 17، ص 276.
عمرة القضاء همان عمرهاى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله سال بعد از حديبيه؛ يعنى در ذى القعده سال هفتم هجرت (درست يك سال بعد از آنكه مشركان آنها را از ورود به مسجدالحرام بازداشتند) به اتفاق يارانش انجام داد و نامگذارى آن به اين نام به خاطر آن است كه در حقيقت قضاى سال قبل محسوب مىشد.
توضيح اينكه، طبق يكى از مواد قرار داد حديبيه، برنامه اين بود كه مسلمانان در سال آينده مراسم عمره و زيارت خانه خداوند را آزادانه انجام دهند ولى بيش از سه روز در مكه توقف نكنند و در اين مدت سران قريش و مشركان سرشناس مكه از شهر خارج شوند (تا هم از درگيرى احتمالى پرهيز شود و هم آنها كه به خاطر كينهتوزى و تعصب ياراى ديدن منظره عبادت توحيدى مسلمانان را نداشتند آن را نبينند!).
در بعضى از تواريخ آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله با يارانش محرم شدند و با شترهاى قربانى حركت كردند و تا نزديكى ظهران رسيدند، در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله يكى از يارانش را به نام محمدبن مسلمه با مقدار قابل توجهى اسبهاى سوارى و اسلحه پيشاپيش خود فرستاد، هنگامى كه مشركان اين برنامه را ديدند، شديدا ترسيدند و گمان كردند كه حضرت صلى الله عليه و آله مىخواهد با آنها نبرد كند و قرار داد دهساله خود را نقض نمايد.
اين خبر را به اهل مكه دادند، اما هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك مكه رسيد، دستور داد تيرها و نيزه و سلاحهاى ديگر را به سرزمينى كه ياجج نام داشت منتقل سازند و خود و يارانش تنها با شمشير آن هم غلاف كرده وارد مكه شدند.
اهل مكه هنگامى كه اين عمل را ديدند، خوشحال شدند كه به وعده وفا شده (گويا اقدام پيغمبر صلى الله عليه و آله هشدارى بود براى مشركان كه اگر بخواهند نقض عهد كنند و توطئهاى بر ضد مسلمانان بچينند آنها قدرت مقابله با آن را دارند).
رؤساى مكه از مكه خارج شدند تا اين مناظر را كه براى آنها دلخراش بود نبينند ولى بقيه اهل مكه از مردان و زنان و كودكان در مسير راه و در پشت بامها و در اطراف خانه خداوند جمع شده بودند تا مسلمانان و مراسم عمره آنها را ببينند.
پيامبر صلى الله عليه و آله با ابهت خاصى وارد مكه شد و شتران قربانى فراوانى همراه داشت، با نهايت محبت و ادب با اهل مكه رفتار كرد و دستور داد مسلمانان به هنگام طواف با سرعت حركت كنند و احرامى را كمى كنار بزنند، تا شانههاى نيرومند و ستبر آنها آشكار شود و اين صحنه در روح و فكر مردم مكه به عنوان دليل زندهاى از قدرت و قوت و رشادت مسلمانان اثر گذارد.
مجموعاً عمرة القضاء هم عبادت بود و هم نمايش قدرت و بايد گفت كه بذر فتح مكه كه در سال بعد روى داد در همان ايام پاشيده شد و زمينه را كاملا براى تسليم مكيان در برابر اسلام فراهم ساخت.
اين وضع به قدرى براى سران قريش ناگوار بود كه پس از گذشتن سه روز كسى را فرستادند خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله كه طبق قرار داد بايد هر چه زودتر مكه را ترك كند.
جالب اينكه پيغمبر صلى الله عليه و آله زن بيوهاى را از زنان مكه كه با بعضى از سران معروف قريش خويشاوندى داشت، به ازدواج خود در آورد تا طبق رسم عرب پيوند خود را با آنها مستحكم كرده و از عداوت و مخالفت آنها بكاهد.
هنگامى كهپيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهاد خروج ازمكه راشنيد فرمود: من مايلم براى مراسم اين ازدواج غذايى تهيه كنم و از شما دعوت نمايم كارى كه اگر انجام مىشد نقش مؤثرى در نفوذ بيشتر پيامبر صلى الله عليه و آله در قلوب آنها داشت ولى آنها نپذيرفتند و اين دعوت را رسما رد كردند. (1)و (2)
وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (190) وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ (191) فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (192) وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ للَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ (193) (1)
190- و در راه خدا، با كسانى كه با شما مىجنگند، نبرد كنيد! و از حد تجاوز نكنيد، كه خدا تعدى كنندگان را دوست نمىدارد!
191- و آنها را [بتپرستانى كه از هيچگونه جنايتى باكى ندارند] هر كجا يافتيد، به قتل برسانيد! و از آنجا كه شما را بيرون ساختند [مكه ، آنها را بيرون كنيد و فتنه (و بت پرستى) از كشتار هم بدتر است! و با آنها، در نزد مسجدالحرام (در منطقه حرم)، جنگ نكنيد! مگر اينكه در آن جا با شما بجنگند.
پس اگر (در آن جا) با شما پيكار كردند، آنها را به قتل برسانيد! چنين است
1) 1. بقره.
جزاى كافران!
192- و اگر خوددارى كردند، خداوند آمرزنده و مهربان است.
193- و با آنها پيكار كنيد! تا فتنه (و بت پرستى و سلب آزادى از مردم،) باقى نماند و دين، مخصوص خدا گردد.
پس اگر (از روش نادرست خود) دست برداشتند، (مزاحم آنها نشويد! زيرا) تعدى جز بر ستمكاران روا نيست.
بعضى از مفسران، دو شان نزول براى نخستين آيه از اين آيات نقل كردهاند.
نخست اينكه اين آيه اولين آيهاى بود كه در باره جنگ با دشمنان اسلام نازل شد و پس از نزول اين آيه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله با آنها كه از در پيكار در آمدند، پيكار كرد و نسبت به آنان كه سر جنگ نداشتند خوددارى مىكرد و اين ادامه داشت تا دستور اقتلوا المشركين كه اجازه پيكار با همه مشركان را مىداد نازل شد. (1)
دوم شان نزولى است كه از ابن عباس نقل شده كه اين آيه در مورد صلح حديبيه نازل گرديد و جريان چنين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با 1400 نفر از ياران خود، آماده عمره شدند، چون به سرزمين حديبيه (محلى است در نزديكى مكه) رسيدند، مشركان از ورود آنها به مكه و انجام مناسك عمره، ممانعت كردند و پس از گفتگوى زياد با پيامبر صلى الله عليه و آله مصالحه كردند، كه سال بعد براى انجام عمره به مكه بيايند و آنان مكه را سه روز براى او و مسلمانان خالى خواهند كرد تا طواف خانه خدا كنند.
سال بعد هنگامى كه آماده رفتن به مكه شدند، از اين خائف بودند كه مشركان به وعده خود وفا نكنند و مانع شوند و جنگى به وقوع پيوندد و در صورت وقوع حادثه يا جنگ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از مقاتله در ماه حرام ناراحت بود، كه آيه فوق در اين مورد نازل شد و دستور داد كه اگر دشمن نبرد را شروع كند شما هم در برابر او به مبارزه برخيزيد. (2)
بهنظر مىرسد كهشان نزول اول مناسب آيه اول و شان نزول دوم مناسب آيات بعد
است ولى به هر حال مفهوم آيات دلالت دارد كه همه با هم، يا با فاصله كمى نازل شده است.
در نخستين آيه، قرآن دستور مقاتله و مبارزه با كسانى كه شمشير به روى مسلمانان مىكشند صادر كرده و به آنان اجازه داده است كه براى خاموش ساختن دشمنان دست به اسلحه ببرند و به تعبير ديگر دوران صبر و شكيبايى مسلمانان تمام شده بود و به قدر كافى قوت و قدرت پيدا كرده بودند كه با شجاعت و صراحت، از خود و حقوق خويش دفاع كنند، مىفرمايد: با كسانى كه با شما مىجنگند در راه خدا پيكار كنيد وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِاللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ ....
تعبير به فى سبيلاللَّه، هدف اصلى جنگهاى اسلامى را روشن مىسازد كه جنگ در منطق اسلام هرگز به خاطر انتقامجويى يا جاهطلبى يا كشورگشايى يا بدست آوردن غنائم و اشغال سرزمينهاى ديگران نيست.
اسلام همه اينها را محكوم مىكند و مىگويد: سلاح بهدست گرفتن و به جهاد پرداختن فقط بايد در راه خدا و براى گسترش قوانين الهى و بسط توحيد و عدالت و دفاع از حق و ريشه كن ساختن ظلم و فساد و تباهى باشد.
همين نكته است كه جنگهاى اسلامى را از تمام جنگهايى كه در جهان روى مىدهد جدا مىسازد و نيز همين هدف، در تمام ابعاد جنگ اثر مىگذارد و كميت و كيفيت جنگ، نوع سلاح، چگونگى رفتار با اسيران، را به رنگ فى سبيلاللَّه در مىآورد.
سبيل به گفته راغب در مفردات در اصل به معنى راهى است كه پيمودن آن آسان است و بعضى آن را منحصرا به معنى راه حق تفسير كردهاند ولى با توجه به اينكه اين واژه در قرآن مجيد، هم به راههاى حق و هم به راههاى باطل اطلاق شده، شايد منظورشان اين باشد كه از قرائن، حق بودن آن را استفاده كردهاند.
شك نيست كه پيمودن راه خدا (سبيلاللَّه) يا به تعبير ديگر راه دين و آيين او، با تمام مشكلاتى كه دارد، چون موافق روح و جان افراد با ايمان است، كارى است آسان و گوارا، به همين دليل مؤمنان داوطلبانه و آشكارا، از آن استقبال مىكنند، هر چند
سرانجامش شهادت باشد.
جمله ... الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ ... نيز صراحت دارد كه اين دستور مخصوص مقابله با كسانى است كه دست به اسلحه مىبرند و تا دشمن به مقاتله و مبارزه بر نخيزد، مسلمانان نبايد حمله كنند و چنانكه خواهيم ديد، اين اصل (جز در بعضى موارد استثنايى كه خواهد آمد) همه جا محترم شمرده شده است.
جمعى از مفسران، مفهوم ... الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ ... را در دايره خاصى محدود كردهاند، در حالى كه آيه مفهوم گستردهاى دارد و تمام كسانى را كه به نحوى از انحاء به پيكار بر مىخيزند شامل مىشود.
ضمناً از اين آيه استفاده مىشود كه هرگز غير نظاميان (مخصوصا زنان و كودكان) نبايد مورد تهاجم واقع شوند؛ زيرا آنها به مقاتله بر نخواستهاند، بنابر اين مصونيت دارند.
سپس توصيه به رعايت عدالت، حتى در ميدان جنگ و در برابر دشمنان كرده مىفرمايد: «از حد تجاوز نكنيد»؛ ... وَ لا تَعْتَدُوا ....
چرا كه خداوند، تجاوزكاران را دوست نمىدارد ... إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ ....
آرى هنگامى كه جنگ براى خدا و در راه خدا باشد، هيچگونه تعدى و تجاوز، نبايد در آن باشد و درست به همين دليل است كه در جنگهاى اسلامى- بر خلاف جنگهاى عصر ما- رعايت اصول اخلاقى فراوانى توصيه شده است، مثلا
افرادى كه سلاح بر زمين بگذارند و كسانى كه توانايى جنگ را از دست دادهاند، يا اصولا قدرت بر جنگ ندارند، همچون مجروحان، پير مردان، زنان و كودكان نبايد مورد تعدى قرار گيرند، باغستانها و گياهان و زراعتها را نبايد از بين ببرند و از مواد سمى براى زهرآلود كردن آبهاى آشاميدنى دشمن (جنگ شيميايى و ميكروبى) نبايد استفاده كنند.
على عليه السلام- طبق آنچه در نهج البلاغه آمده- به لشكريانش، قبل از شروع جنگ صفين دستور جامعى در اين زمينه داده كه شاهد گوياى بحث ما است: «لا تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ فَإِنَّكُمْ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَى حُجَّةٍ وَ تَرْكُكُمْ إِيَّاهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ حُجَّةٌ أُخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ فَإِذَا كَانَتِ الْهَزِيمَةُ بِإِذْنِ اللَّهِ فَلا تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لا تُصِيبُوا مُعْوِراً وَ لا تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ وَ لا تَهِيجُوا النِّسَاءَ بِأَذًى وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَكُمْ».
«با آنها نجنگيد تا جنگ را آغاز كنند، چه اينكه شما بحمداللَّه (براى حقانيت خود)
داراى حجت و دليل هستيد و واگذاشتن آنها تا نبرد را آغاز كنند، حجت ديگرى است به سود شما و بر زيان آنان، آنگاه كه به اذن خدا آنان را شكست داديد، فراريان را نكشيد و بر ناتوانها ضربه نزنيد و مجروحان را به قتل نرسانيد و با اذيت و آزار، زنان را به هيجان نياوريد، هر چند به شما دشنام دهند و به رهبران شما ناسزا گويند.»
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه بعضى از مفسران، طبق پارهاى از روايات، اين آيه را ناسخ آيهاى كه منع از پيكار مىكند دانستهاند مانند ... كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ ...؛ «دست به پيكار نزنيد» و بعضى آن را منسوخ به آيه: وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً ...؛ «با همه مشركان پيكار كنيد.» شمردهاند ولى حق اين است كه اين آيه نه ناسخ است و نه منسوخ؛ زيرا ممنوع بودن جنگ با كفار متجاوز، زمانى بود كه مسلمانان از توان كافى برخوردار نبودند و با تغيير شرايط موظف شدند از خود دفاع كنند و نيز مسأله پيكار با مشركان در واقع يك استثناء نسبت به آيه محسوب مىشود، بنابر اين تغيير حكم به خاطر تغيير شرايط نه نسخ است و نه استثناء ولى قرائن نشان مىدهد كه در روايات و همچنين كلمات پيشينيان، نسخ مفهومى غير از مفهوم امروز داشته بهطورى كه معنى گسترده آن شامل اينگونه امور نيز مىشده است.
در آيه بعد كه تكميلى است بر دستور آيه قبل با صراحت بيشترى، سخن مىگويد، مىفرمايد: آنها (همان مشركانى كه از هيچگونه ضربه زدن به مسلمين خوددارى نمىكردند) را هر كجا بيابيد به قتل برسانيد و از آنجا كه شما را بيرون ساختند (مكه) آنها را بيرون كنيد چرا كه اين يك دفاع عادلانه و مقابله به مثل منطقى است ... وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ ....
سپس مىافزايد: فتنه از كشتار هم بدتر است ... وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ ....
در اينكه فتنه چيست، مفسران و ارباب لغت، درباره آن بحثهايى دارند، اين واژه در اصل از فتن (بر وزن متن) گرفته شده كه به گفته راغب در مفردات به معنى قرار دادن طلا در آتش، براى ظاهر شدن ميزان خوبى آن از بدى است و به گفته بعضى گذاشتن طلا در آتش براى خالص شدن از ناخالصىهاست واژه فتنه و مشتقات آن در قرآن مجيد، دهها بار ذكر شده و در معانى مختلفى به كار رفته است.
گاه به معنى آزمايش و امتحان است، مانند: أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا
وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ؛ «مردم گمان مىكنند، همين كه گفتند ايمان آورديم، رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد.»
و گاه به معنى فريب دادن، چنانكه مىفرمايد: ... يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ ... «اى فرزندان آدم، شيطان شما را نفريبد».
و گاه به معنى بلا و عذاب آمده مانند: ... يَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ يُفْتَنُونَ* ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ هذَا الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ؛ «آن روز كه آنها بر آتش، عذاب مىشوند و به آنها گفته مىشود بچشيد عذاب خود را.»
و گاه به معنى گمراهى آمده، مانند: ... وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً ...؛ «كسى كه خدا گمراهى او را بخواهد (و از او سلب توفيق كند) هيچ قدرتى براى نجات او، در برابر خداوند نخواهى داشت.»
و گاه به معنى شرك و بت پرستى يا سد راه ايمان آورندگان، آمده مانند آيه مورد بحث و بعضى آيات بعد از آن كه مىفرمايد: ... وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ للَّهِ ... با آنها پيكار كنيد تا شرك از ميان برود و دين مخصوص خداى يگانه باشد.
ولى ظاهر اين است كه تمام اين معانى به همان ريشه اصلى كه در معنى فتنه گفته شد باز مىگردد (همانگونه كه غالب الفاظ مشترك چنين حالى را دارند) زيرا با توجه به اينكه معنى اصلى، قرار دادن طلا در زير فشار آتش براى خالص سازى، يا جدا كردن سره از ناسره است، در هر مورد كه نوعى فشار و شدت وجود داشته باشد اين واژه به كار مىرود، مانند امتحان كه معمولا با فشار و مشكلات همراه است و عذاب كه نوع ديگرى از شدت و فشار است و فريب و نيرنگ كه تحت فشارها انجام مىگيرد و همچنين شرك يا ايجاد مانع در راه هدايت خلق كه هر كدام متضمن نوعى فشار و شدت است.
كوتاه سخن اينكه: آيين بت پرستى و فسادهاى گوناگون فردى و اجتماعى مولود آن، در سرزمين مكه رايج شده بود و حرم امن خدا را آلوده كرده بود و فساد آن از قتل و كشتار هم بيشتر بود، آيه مورد بحث مىگويد به خاطر ترس از خونريزى، دست از پيكار با بت پرستى بر نداريد كه بت پرستى از قتل، بدتر است.
اين احتمال نيز از سوى بعضى از مفسران داده شده كه منظور از فتنه در اينجا همان فساد اجتماعى باشد، از جمله تبعيد كردن مؤمنان از وطن مالوفشان كه اين امور گاه از كشتن هم دردناكتر است، يا سبب قتل و كشتارها در اجتماع مىشود، در آيه 73 سوره انفال چنين مىخوانيم: إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي اْلأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِيرٌ؛ «اگر اين دستور را (قطع رابطه با كفار) انجام ندهيد، فتنه و فساد عظيمى در زمين روى مىدهد.» (در اين آيه فتنه و فساد در كنار هم قرار گرفته است).
سپس به مسأله ديگرى در همين رابطه اشاره كرده، مىفرمايد: مسلمانان بايد احترام مسجدالحرام را نگهدارند و اين حرم امن الهى بايد هميشه محترم شمرده شود و لذا با آنها (مشركان) نزد مسجدالحرام پيكار نكنيد، مگر آنكه آنها در آنجا با شما بجنگند وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ.
ولى اگر آنها با شما در آنجا جنگ كردند، آنها را به قتل برسانيد، چنين است جزاى كافران فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ ....
چرا كه وقتى آنها حرمت اين حرم امن را بشكنند، ديگر سكوت در برابر آنان جايز نيست و بايد پاسخ محكم به آنان گفته شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا، هرگز سوء استفاده نكنند.
ولى از آنجا كه اسلام هميشه نيش و نوش و انذار و بشارت را با هم مىآميزد تا معجون سالم تربيتى براى گنهكاران فراهم كند در آيه بعد راه بازگشت را به روى آنها گشوده و مىفرمايد: اگر دست از جنگ بردارند و خوددارى كنند، خداوند آمرزنده و مهربان است فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ....
آرى اگر از شرك دست بردارند و آتش فتنه و فساد را خاموش كنند، آنها برادران مسلمان شما خواهند بود و حتى چنانكه در دستورات ديگر آمده است از مجازات و غرامتهايى كه براى مجرمان است در مورد آنان صرف نظر مىشود.
بعضى جمله فان انتهوا (اگر خوددارى كنند) را به معنى خوددارى از شرك و كفر تفسير كردهاند (چنانكه در بالا گفتيم) و بعضى به معنى خوددارى از جنگ در مسجدالحرام يا اطراف آن دانستهاند.
جمع ميان هر دو معنى نيز ممكن است.
در آيه بعد به هدف جهاد در اسلام اشاره كرده، مىفرمايد: با آنها پيكار كنيد تا فتنه از ميان برود؛ ... وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ ....
و دين مخصوص خدا باشد ... وَ يَكُونَ الدِّينُ للَّهِ ....
سپس اضافه مىكند: اگر آنها (از اعتقاد در اعمال نادرست خود) دست بردارند (مزاحم آنان نشويد زيرا) تعدى جز به ستمكاران روا نيست ... فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ.
در ظاهر، سه هدف براى جهاد در اين آيه ذكر شده، از ميان بردن فتنهها و محو شرك و بت پرستى و جلوگيرى از ظلم و ستم.
اين احتمال وجود دارد كه منظور از فتنه همان شرك بوده باشد، بنابر اين هدف اول و دوم در هم ادغام مىشود و نيز اين احتمال وجود دارد كه منظور از ظلم در اينجا نيز همان شرك باشد چنانكه در آيه 13 سوره لقمان مىخوانيم: ... إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ...؛ «شرك ظلم بزرگى است.»
به اين ترتيب، هر سه هدف، به يك هدف باز مىگردد و آن مبارزه با شرك و بت پرستى كه سرچشمه انواع فتنهها و مظالم و ستمهاست.
بعضى نيز ظلم را در اين آيه به معنى آغازگر جنگ بودن دانستهاند و يا آغازگر جنگ بودن، در حرم امن خدا.
ولى احتمال اول كه آيه سه هدف جداگانه را براى جنگ تعقيب كند قوىتر به نظر مىرسد، درست است كه شرك يكى از مصاديق فتنه است ولى فتنه مفهومى گستردهتر از شرك دارد و درست است كه شرك يكى از مصاديق ظلم است ولى ظلم مفهوم وسيعترى دارد و اگر گاهى تفسير به شرك شده بيان يك مصداق است.
به اين ترتيب جهاد اسلامى نه به خاطر فرمانروايى در زمين و كشورگشايى و نه به منظور به چنگ آوردن غنائم و نه تهيه بازارهاى فروش يا تملك منابع حياتى كشورهاى ديگر، يا برترى بخشيدن نژادى بر نژاد ديگر است.
هدف يكى از سه چيز است: خاموش كردن آتش فتنهها و آشوبها كه سلب آزادى و امنيت از مردم مىكند و همچنين محو آثار شرك و بت پرستى و نيز مقابله با متجاوزان و ظالمان و دفاع در برابر آنان است.
در بسيارى از مذاهب انحرافى، جهاد به هيچ وجه وجود ندارد و همه چيز بر محور توصيهها و نصايح و اندرزها دور مىزند، حتى بعضى هنگامى كه مىشنوند جهاد مسلحانه، يكى از اركان برنامههاى اسلامى است در تعجب فرو مىروند كه مگر دين مىتواند، توأم با جنگ باشد.
اما با توجه به اينكه هميشه افراد زورمند و خودكامه و فرعونها و نمرودها و قارونها كه اهداف انبياء را مزاحم خويش مىديدهاند در برابر آن ايستاده و جز به محو دين و آيين خدا راضى نبودند روشن مىشود كه دينداران راستين، در عين تكيه بر عقل و منطق و اخلاق بايد در مقابل اين گردنكشان ظالم و ستمگر بايستند و راه خود را با مبارزه و در هم كوبيدن آنان به سوى جلو باز كنند، اصولا جهاد يكى از نشانههاى موجود زنده است و يك قانون عمومى در عالم حيات است، تمام موجودات زنده اعم از انسان و حيوان و گياه، براى بقاى خود، با عوامل نابودى خود در حال مبارزهاند- شرح بيشتر اين سخن را در سوره نساء ذيل آيه 95 و 96 بخوانيد.
به هر حال از افتخارات ما مسلمانان، آميختن دين با مسأله حكومت و داشتن دستور جهاد در برنامههاى دينى است، منتها بايد ديد جهاد اسلامى چه اهدافى را تعقيب مىكند آنچه ما را از ديگران جدا مىسازد همين است.
بعضى از غربزدهها اصرار دارند جهاد اسلامى را منحصرا در جهاد دفاعى خلاصه كنند و با هر زحمتى كه هست تمام غزوات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و يا جنگهاى بعد از آن حضرت را، در اين راستا توجيه كنند، در حالى كه نه دليلى بر اين مسأله داريم و نه تمام غزوات رسولاللَّه در اين معنى خلاصه مىشود بهتر اين است به جاى اين استنباط هاى نادرست به قرآن باز گرديم و اهداف جهاد را از قرآن بگيريم، اهدافى كه همه منطقى و قابل عرضه كردن به دوست و دشمن است.
چنانكه در آيات بالا خوانديم جهاد در اسلام براى چند هدف مجاز شمرده شده است.
الف- جهاد براى خاموش كردن فتنهها
و به تعبير ديگر جهاد ابتدايى آزادى بخش. مىدانيم خداوند دستورها و برنامههايى براى سعادت و آزادى و تكامل و خوشبختى و آسايش انسانها طرح كرده است و پيامبران خود را موظف ساخته كه اين دستورها را به مردم ابلاغ كنند، حال اگر فرد يا جمعيتى ابلاغ اين فرمانها را مزاحم منافع پست خود ببينند و سر راه دعوت انبياء موانعى ايجاد نمايند آنها حق دارند نخست از طريق مسالمتآميز و اگر ممكن نشد با توسل به زور اين موانع را از سر راه دعوت خود بردارند و آزادى تبليغ را براى خود كسب كنند.
به عبارت ديگر: مردم در همه اجتماعات اين حق را دارند كه نداى مناديان راه حق را بشنوند و در قبول دعوت آنها آزاد باشند حال اگر كسانى بخواهند آنها را از حق مشروعشان محروم سازند و اجازه ندهند صداى مناديان راه خدا به گوش جان آنها برسد و از قيد اسارت و بردگى فكرى و اجتماعى آزاد گردند طرفداران اين برنامه حق دارند براى فراهم ساختن اين آزادى از هر وسيلهاى استفاده كنند و از اينجا ضرورت جهاد ابتدايى در اسلام و ساير اديان آسمانى روشن مىگردد.
همچنين اگر كسانى مؤمنان را تحت فشار قرار دهند كه به آيين سابق باز گردند براى رفع اين فشار نيز از هر وسيلهاى مىتوان استفاده كرد.
ب- جهاد دفاعى
آيا صحيح است كسى به انسان حمله كند و او از خود دفاع ننمايد؟ يا ملتى متجاوز و سلطهگر هجوم بر ملت ديگر ببرند و آنها دست روى دست گذارده نابودى كشور و ملت خويش را تماشا كنند.
در اينجا تمام قوانين آسمانى و بشرى به شخص يا جمعيتى كه مورد هجوم واقع شده حق مىدهد براى دفاع از خويشتن به پا خيزد و آنچه در قدرت دارد به كاربرد و از هرگونه اقدام منطقى براى حفظ موجوديت خويش فروگذار نكند.
اين نوع جهاد را، جهاد دفاعى مىنامند، جنگهايى مانند جنگ احزاب و احد و موته و تبوك و حنين و بعضى ديگر از غزوات اسلامى جزو اين بخش از جهاد بوده و جنبه دفاعى داشته است.
هم اكنون بسيارى از دشمنان اسلام، جنگ را بر مسلمين تحميل كردهاند و
سرزمينهاى اسلامى را اشغال نموده و منابع آنها را زير سلطه خود گرفتهاند، چگونه اسلام اجازه مىدهد در مقابل آنها سكوت شود؟
ج- جهاد براى حمايت از مظلومان
شاخه ديگرى از جهاد كه در آيات ديگر قرآن به آن اشاره شده، جهاد براى حمايت از مظلومان است، در آيه 75 سوره نساء مىخوانيم: وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً؛ «چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و كودكانى كه (بهدست ستمگران) تضعيف شدهاند پيكار نمىكنيد، همان افراد (ستمديدهاى) كه مىگويند: خدايا! ما را از اين شهر (مكه) كه اهلش ستمگراند بيرون ببر و براى ما از سوى خود وليى قرار ده و براى ما از سوى خود يار و ياورى معين فرما.»
به اين ترتيب، قرآن از مسلمانان مىخواهد كه هم در راه خدا و هم مستضعفان مظلوم، جهاد كنند و اصولا اين دو از هم جدا نيستند و با توجه به اينكه در آيه فوق قيد و شرطى نيست، اين مظلومان و مستضعفان در هر نقطه جهان، باشند، بايد از آنها دفاع كرده نزديك و دور، داخل و خارج كشور تفاوت نمىكند.
به تعبير ديگر حمايت از مظلومان در مقابل ظالمان در اسلام يك اصل است كه بايد مراعات شود، حتى اگر به جهاد منتهى گردد، اسلام اجازه نمىدهد مسلمانان در برابر فشارهايى كه به مظلومان جهان وارد مىشود بىتفاوت باشند و اين دستور يكى از ارزشمندترين دستورات اسلامى است كه از حقانيت اين آيين خبر مىدهد.
د- جهاد براى محو شرك و بت پرستى
اسلام در عين اينكه آزادى عقيده را محترم مىشمرد و هيچ كس را با اجبار دعوت به سوى اين آيين نمىكند، به همين دليل به اقوامى كه داراى كتاب آسمانى هستند، فرصت كافى مىدهد كه با مطالعه و تفكر آيين اسلام را بپذيرند و اگر نپذيرفتند، با آنها به صورت يك اقليت هم پيمان (اهل ذمه) معامله مىكند و با شرايط خاصى كه نه پيچيده است و نه مشكل با آنها همزيستى مسالمتآميز بر قرار مىنمايد، در عين حال
نسبت به شرك و بت پرستى، سختگير است زيرا: شرك و بت پرستى نه دين است و نه آيين و نه محترم شمرده مىشود، بلكه يك نوع خرافه و انحراف و حماقت و در واقع يك نوع بيمارى فكرى و اخلاقى است كه بايد به هر قيمت كه ممكن شود آن را ريشهكن ساخت.
كلمه آزادى و احترام به فكر ديگران در مواردى به كار برده مىشود كه فكر و عقيده لا اقل يك ريشه صحيح داشته باشد، اما انحراف و خرافه و گمراهى و بيمارى چيزى نيست كه محترم شمرده شود و به همين دليل اسلام دستور مىدهد كه بت پرستى به هر قيمتى كه شده است حتى به قيمت جنگ، از جامعه بشريت ريشه كن گردد.
بت خانهها و آثار شوم بت پرستى اگر از طرق مسالمتآميز ممكن نشد با زور ويران و منهدم گردند.
آرى اسلام مىگويد بايد صفحه زمين از آلودگى به شرك و بت پرستى پاك گردد و به همه مسلمين نويد مىدهد كه سرانجام توحيد و يكتاپرستى به تمام جهان حاكم خواهد شد و شرك و بت پرستى ريشه كن خواهد گشت.
از آنچه در بالا- در مورد اهداف جهاد- آمد روشن مىشود كه اسلام جهاد را با اصول صحيح و منطق عقل هماهنگ ساخته و هرگز آن را وسيله سلطهجويى و كشورگشايى و غصب حقوق ديگران و تحميل عقيده و استعمار و استثمار قرار نداده است.
ولى مىدانيم دشمنان اسلام- مخصوصا ارباب كليسا و مستشرقان مغرض با تحريف حقايق، سخنان زيادى بر ضد مسأله جهاد اسلامى ايراد كردهاند و اسلام را متهم به خشونت و توسل به زور و شمشير براى تحميل عقيده ساختهاند و به اين قانون اسلامى سخت هجوم بردهاند.
به نظر مىرسد وحشت آنها از پيشرفت اسلام در جهان، به خاطر معارف قوى و برنامههاى حساب شده، سبب شده است كه از اسلام چهره دروغين وحشتناكى بسازند، تا جلو پيشرفت اسلام را در جهان بگيرند.
مىدانيم جهاد درسال دومهجرت بهمسلمانان واجبگشت وقبلاز آن واجب نبود.
دليل اين موضع روشن است زيرا از يك طرف تعداد مسلمانان در مكه به اندازهاى كم بود كه عملا قيام مسلحانه كردن مفهومى جز انتحار و خودكشى نداشت و از طرف ديگر دشمن در مكه فوق العاده نيرومند بود و در واقع مركز اصلى قدرتهاى ضد اسلامى محسوب مىشد و مبارزه كردن با آنها در داخل مكه امكان پذير نبود.
ولى هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه آمد عده زيادى به او ايمان آوردند و دعوت خود را آشكار در داخل و خارج مدينه گسترش داد و توانست يك حكومت صالح به وجود آورد و وسايل لازم را براى مبارزه و پيكار با دشمن آماده سازد و چون مدينه از مكه فاصله زيادى داشت اين كار با فراغت خاطر صورت گرفت و نيروهاى انقلابى و آزادى بخش، آماده مبارزه و دفاع در برابر دشمن شدند (1).
إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ (36)
إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (37) (2)
36- تعداد ماهها نزد خداوند در كتاب (آفرينش) الهى از آن روز كه آسمانها و زمين را آفريده دوازده ماه است كه از آن چهار ماه، ماه حرام است (و جنگ در آن ممنوع مىباشد) اين آيين ثابت و پابرجا (ى الهى) است، بنابر اين در اين
ماهها به خود ستم مكنيد (و از هرگونه خونريزى بپرهيزيد) و با مشركان (به هنگام نبرد) دسته جمعى پيكار كنيد، همانگونه كه آنها دسته جمعى با شما پيكار مىكنند و بدانيد خداوند با پرهيزكاران است.
37- نسىء (جابه جا كردن و تاخير ماههاى حرام) افزايشى در كفر (مشركان) است كه به واسطه آن كافران گمراه مىشوند، يك سال آن را حلال و سال ديگر آن را تحريم مىكنند تا مطابق تعداد ماههايى كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار به پندارشان تكميل شود) و از اين راه آنچه را كه خدا حرام كرده حلال بشمرند، اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمىكند.
از آنجا كه در اين سوره بحثهاى مشروحى پيرامون جنگ با مشركان آمده است، در دو آيه مورد بحث اشاره به يكى ديگر از مقررات جنگ و جهاد اسلامى شده و آن احترام به ماههاى حرام است.
نخست مىگويد: تعداد ماهها در نزد خدا در كتاب آفرينش، از آن روز كه آسمان و زمين را آفريد، دوازده ماه است، «ان عدة الشهور عند اللَّه اثنا عشر شهرا فى كتاب اللَّه يوم خلق السموات و الارض» تعبير به «كتاب اللَّه» ممكن است اشاره به قرآن مجيد يا ساير كتب آسمانى باشد ولى با توجه به جمله «يوم خلق السموات و الارض» مناسبتر اين است كه به معنى كتاب آفرينش و جهان هستى باشد. به هر حال از آن روز كه نظام منظومه شمسى به شكل كنونى صورت گرفت، سال و ماه وجود داشت، سال عبارت از يك دوره كامل گردش زمين به دور خورشيد و ماه عبارت از يك دوره كامل گردش كره ماه به دور كره زمين است كه در هر سال 12 بار تكرار مىشود.
اين در حقيقت يك تقويم پر ارزش طبيعى و غير قابل تغيير است كه به زندگى همه انسانها يك نظام طبيعى مىبخشد و محاسبات تاريخى آنها را به دقت تنظيم مىكند و اين يكى از نعمتهاى بزرگ خداوند براى بشر محسوب مىشود، آنچنان كه در آيه 189 سوره بقره يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ ... مشروحا بحث كردهايم.
سپس اضافه مىكند: از اين دوازده ماه، چهار ماه، ماه حرام است كه هر گونه جنگ و نبرد در آن حرام است ... مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ....
بعضى از مفسران، تحريم جنگ در اين چهار ماه را از زمان ابراهيم خليل عليه السلام مىدانند كه در عصر جاهليت عرب نيز به عنوان يك سنت به قوت خود باقى بود، هر چند آنها طبق اميال و هوسهاى خود گاهى جاى اين ماهها را تغيير مىدادند ولى در اسلام همواره ثابت و لا يتغير است كه سه ماه آن پشت سرهم، ذىالقعده و ذى الحجه و محرم و يك ماه جدا است و آن ماه رجب است و به قول عربها سه ماه سرد (يعنى پشت سر هم) و يك ماه فرد است.
ذكر اين نكته لازم است كه تحريم جنگ در اين ماهها در صورتى است كه جنگ از ناحيه دشمن به مسلمانان تحميل نشود، اما در اين صورت بدون شك مسلمانان بايد بپاخيزند و دست روى دست نگذارند؛ زيرا احترام ماه حرام از ناحيه آنان نقض نشده، بلكه از ناحيه دشمن نقض شده است (شرح آن ذيل آيه 194 سوره بقره آمده است).
بعد براى تأكيد مىگويد اين آيين، ثابت و پا بر جا و تغييرناپذير است، نه رسم نادرستى كه در ميان عرب بود كه با ميل و هوس خويش آنها را جابه جا مىكردند ... ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ....
از پارهاى از روايات (1)استفاده مىشود كه تحريم جنگ در اين چهار ماه علاوه بر آيين ابراهيم عليه السلام در آيين يهود و مسيح و ساير آيينهاى آسمانى نيز بوده است و جمله ... ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ... ممكن است اشاره به اين نكته نيز باشد؛ يعنى از نخست در همه آيينها به صورت يك قانون ثابت وجود داشته است.
سپس مىگويد: در اين چهار ماه به خود ستم روا مداريد، با شكستن احترام آنها خويش را گرفتار كيفرهاى دنيا و مجازات هاى آخرت نسازيد ... فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ ....
ولى از آنجا كه ممكن بود تحريم جهاد در اين چهار ماه وسيلهاى براى استفاده دشمنان بشود و آنها را در حمله كردن به مسلمين جسور كند، در جمله بعد اضافه مىكند:
1) 1- تفسير برهان، ج 2، ص 132.
با مشركان به طوردسته جمعى پيكار كنيد، همانگونه كه آنها متفقا با شما مىجنگند ... وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً ....
يعنى با اينكه آنها مشركاند و بتپرست و شرك سرچشمه پراكندگى است ولى با اين حال در يك صف واحد با شما مىجنگند، شما كه موحد و يكتاپرست هستيد و توحيد آيين اتحاد و يگانگى است، سزاوارتر هستيد كه وحدت كلمه را برابر دشمن حفظ كنيد و در يك صف همچون يك ديوار آهنين در مقابل دشمنان بايستيد.
سرانجام مىگويد: و بدانيد اگر پرهيزگار باشيد و اصول تعليمات اسلام را دقيقاً اجراء كنيد، خداوند پيروزى شما را تضمين مىكند؛ زيرا خدا با پرهيزگاران است، ... وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ....
در دومين آيه مورد بحث، اشاره به يك سنت غلط جاهلى يعنى مسأله نسىء (تغيير دادن جاى ماههاى حرام) كرده مىگويد: تغيير دادن ماههاى حرام كفرى است كه بر كفر آنها افزوده مىشود ... إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ ... و با اين عمل افراد بى ايمان در گمراهى بيشتر قرار مىگيرند ... يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا ....
آنها در يك سال ماهى را حلال مىشمرند و سال ديگر همان ماه را تحريم مىكنند تا به گمان خود آن را با تعداد ماههايى كه خدا تعيين كرده تطبيق دهند. يعنى هر گاه يكى از ماههاى حرام را حذف مىكنند، ماه ديگرى را به جاى آن مىگذارند تا عدد چهار ماه تكميل شود! ... يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ .... در حالى كه با اين عمل زشت و مسخره فلسفة تحريم ماههاى حرام را به كلى از ميان مىبردند و حكم خدا را بازيچه هوسهاى خويش مىساختند و عجب اينكه از اين كار خود بسيار خشنود و راضى همبودند؛ زيرااعمال زشتشان درنظرشان جلوه كرده بود ... زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ ....
آنها با وسوسههاى شيطانى- چنانكه خواهد آمد- ماههاى حرام را دگرگون مىساختند و عجب اينكه آن را يك نوع تدبير زندگى و معيشت و يا پيشرفت كار در زمينه جنگها و آمادگى جنگى مىپنداشتند و مىگفتند فاصله زياد آتش بس ورزيدگى جنگى را كم مىكند، بايد آتشى به پا كرد!
خدا نيز آن مردمى را كه شايستگى هدايت ندارند به حال خود رها مىكند و دست
از هدايتشان مىكشد؛ زيرا خداوند گروه كافران را هدايت نمىكند ... وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ ....
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
تحريم جنگ در اين چهار ماه يكى از طرق پايان دادن به جنگهاى طويل المدة و نيز وسيلهاى براى دعوت به صلح و آرامش بود؛ زيرا هنگامى كه جنگجويان چهار ماه از سال اسلحه را به زمين بگذارند و صداى چكاچك شمشيرها يا صفير گلولهها خاموش شود و مجالى براى تفكر و انديشه به وجود آيد، احتمال پايان يافتن جنگ بسيار زياد است.
هميشه ادامه يك كار با شروع مجدد آن پس از خاموشى تفاوت دارد و دومى به مراتب مشكلتر است، فراموش نمىكنيم كه در دوران جنگهاى بيست ساله ويتنام چه اندازه زحمت مىكشيدند تا يك آتش بس بيست و چهار ساعته در آغاز سال نو مسيحى يا مانند آن به وجود آورند ولى اسلام براى پيروان خود در هر سال يك آتش بس چهارماهه اعلام مىدارد و اين خود نشانه روح صلحطلبى اسلام است.
ولى همانگونه كه گفتيم اگر دشمن بخواهد از اين قانون اسلامى سوء استفاده كند و حريم ماههاى حرام را بشكند، اجازه مقابله به مثل به مسلمانان داده شده است.
«نسىء» بر وزن كثير از ماده «نسا» به معنى تاخير انداختن است (خود اين كلمه مىتواند اسم مصدر يا مصدر باشد) و به داد و ستدهايى كه پرداخت پول آن به تاخير مىافتد، نسيه گفته مىشود.
در زمان جاهليت عرب گاهى يكى از ماههاى حرام را تاخير مىانداختند؛ يعنى مثلا به جاى ماه محرم ماه صفر را انتخاب مىكردند و تشريفات آن بدينگونه بود كه يكى از سران قبيله بنى كنانة در مراسم حج در سرزمين منى در يك اجتماع نسبتا بزرگ پس از تقاضاى مردم اين جمله را بر زبان جارى مىكرد و مىگفت: من ماه محرم را امسال به
تاخير انداختم و ماه صفر را به جاى آن انتخاب كردم! و از ابن عباس نقل شده، اول كسى كه اين سنت را بر قرار ساخت عمرو ابن لحى بود و بعضى گفتهاند قلمس مردى از بنى كنانه بود.
فلسفه اين كار در نظر آنها به عقيده بعضى اين بوده است كه گاهى تحمل سه ماه حرام پشت سر هم (ذى القعده، ذى الحجه و محرم) مشكل بوده و آن را به پندار خود مايه تضعيف روح جنگجويى و ركود كار سربازان مىشمردند؛ زيرا عرب در جاهليت علاقه عجيبى به غارتگرى و خونريزى و جنگ داشت و اصولا جنگ و غارت جزيى از زندگى او را تشكيل مىداد و تحمل سه ماه آتش بس پى در پى براى آنها طاقتفرسا بود، لذا كوشش مىكردند لا اقل ماه محرم را از اين سه ماه جدا كنند.
اين احتمال نيز داده شده است كه گاهى به خاطر افتادن ذى الحجه در تابستان، مسأله حج بر آنها دشوار مىشد و مىدانيم حج و مراسم آن براى عرب جاهلى تنها مسأله عبادت نبود بلكه اين مراسم بزرگ كه از زمان ابراهيم عليه السلام به ياد مانده بود، كنگره عظيمى محسوب مىشد كه مايه رونق تجارت و اقتصاد آنها بود و فوايد گوناگونى از اين اجتماع نصيب آنها مىشد، لذا جاى ماه ذى الحجة را به ميل خود تغيير داده و ماه ديگرى را كه هوا در آن ماه، آمادگى بيشترى داشت به جايش قرار مىدادند و ممكن است هر دو فلسفه صحيح باشد.
اما به هر صورت اين عمل سبب مىشد كه آتش جنگها همچنان فروزان بماند و فلسفه ماههاى حرام پايمال شود و مراسم حج بازيچه دست اين و آن و وسيلهاى براى منافع مادى آنها شود.
قرآن اين كار را زيادى در كفر شمرده؛ زيرا علاوه بر شرك و كفر اعتقادى كه داشتند با زير پا گذاشتن اين دستور، مرتكب كفر عملى هم مىشدند، به خصوص اينكه با اين كار دو عمل حرام انجام مىدادند، يكى اينكه حرام خدا را حلال كرده بودند و ديگرى اينكه حلال خدا را حرام نموده بودند.
قرآن در آيات فوق دستور مىدهد كه به هنگام مبارزه با دشمن، مسلمانان متحّد و
در صف واحد با آنها پيكار كنند و از اين دستور استفاده مىشود كه حتى مبارزات سياسى و فرهنگى و اقتصادى و نظامى خود را در برابر آنان هماهنگ سازند و تنها در سايه چنين وحدتى كه از روح توحيد اسلام سرچشمه مىگيرد توانايى بر پيروزى در مقابل دشمن دارند، اين همان دستورى است كه مدتها است به دست فراموشى سپرده شده و يكى از علل انحطاط مسلمين محسوب مىشود.
وجدان انسان در حالى كه دست نخورده باشد، به خوبى نيك و بد راتشخيص مىدهد.
اما هنگامى كه دانسته قدم در جاده گناه و خلافكارى بگذارد، فروغ وجدان كمرنگ و كمرنگتر مىشود و كار به جايى مىرسد كه زشتى و قبح گناه تدريجا از ميان مىرود.
هر گاه باز ادامه به اين كار دهد، كم كم اعمال زشت در نظرش زيبا و زيبا، زشت جلوه مىكند! اين همان چيزى است كه در آيات فوق و آيات ديگر قرآن به آن اشاره شده است.
گاهى تزيين اعمال زشت به شيطان نسبت داده شده است، مانند آيه 63 سوره نحل ... فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ ... و گاهى به صورت فعل مجهول، مانند آيه فوق ذكر شده است كه فاعل آن ممكن است وسوسههاى شيطان و يا نفس سركش بوده باشد و گاهى به شركاء (يعنى بتها) مانند آيه 137 سوره انعام و حتى گاهى به خداوند نسبت داده شده است، مانند آيه 4 سوره نمل ... إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ ...؛ «كسانى كه ايمان به آخرت ندارند اعمال زشتشان را در نظرشان زيبا جلوه مىدهيم».
بارها گفتهايم كه نسبت دادن اينگونه امور به خداوند به خاطر آن است كه اينها خاصيت عمل خود انسان محسوب مىشود و خواص همه اشياء به دست خداوند است و مسبب الاسباب او است و نيز گفتهايم اين گونه نسبتها هيچگونه مخالفتى با مسأله اختيار و آزادى اراده انسان ندارد. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 7، ص 411.
صلح حديبيّه و فتح خيبر
اين سوره چنانكه از نامش پيدا است، پيامآور فتح و پيروزى است، پيروزى بر دشمنان اسلام، پيروزى چشمگير و قاطع (خواه پيروزى مربوط به فتح مكه باشد يا صلح حديبيه يا فتح خيبر يا پيروزى به طور مطلق).
براى درك محتواى اين سوره، قبل از هر چيز لازم است بدانيم اين سوره پس از ماجراى حديبيه در سال ششم هجرت نازل شده است.
توضيح اينكه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرت تصميم گرفت كه به اتفاق مهاجرين و انصار و ساير مسلمانان به عنوان مراسم عمره به سوى مكه حركت كند و قبلا به مسلمانان اطلاع داده بود كه من در خواب ديدم همراه يارانم وارد مسجد الحرام شدهايم و مشغول مناسك عمره هستيم.
مسلمانان در ذى الحليفه نزديك مدينه احرام بستند و با تعداد زيادى شتر براى قربانى حركت كردند. وضع حركت پيامبر صلى الله عليه و آله به خوبى نشان مىداد كه هدفى جز انجام اين عبادت بزرگ ندارد.
تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله وارد سرزمين حديبيه شد. (1)در اينجا قريش با خبر شدند و راه را بر پيغمبر صلى الله عليه و آله بستند و از ورود او به مكه مانع شدند و در واقع تمام سنتهايى را كه در زمينه
1) 1- حديبيه قريهاى در نزديكى مكه است و حدود 20 كيلومتر تا مكه فاصله دارد.
امنيت زايران خانه خداوند در ماه حرام داشتند زير پا گذاشتند، چرا كه آنها معتقد بودند در ماههاى حرام (از جمله ماه ذى القعده كه پيامبر در آن ماه قصد عمره داشت) و مخصوصا در حال احرام نبايد مانع هيچكس شوند، حتى اگر كسى قاتل پدر خويش را در اين ايام و در اين مراسم مىديد، ابدا متعرض او نمىشد.
در اينجا ماجراى مفصلى پيش آمد كه به عقد قرارداد صلحى ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و مشركان مكه به نام صلح حديبيه منتهى شد كه بعدا از آن سخن خواهيم گفت ولى به هر صورت آن سال مانع ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه شدند، ناچار پيامبر صلى الله عليه و آله به يارانش دستور داد كه شترهاى خود را در همانجا قربانى كنند، سرهاى خود را بتراشند و از احرام بيرون آيند و به سوى مدينه باز گردند. طوفانى از غم و اندوه مسلمانان را فرا گرفت و انبوهى از ناراحتىها و گاه شك و ترديدها بر افراد ضعيف الايمان غالب شد.
موقعى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از حديبيه به سوى مدينه مىآمد، مركبش سنگين شد و از حركت باز ايستاد و در همين حال چهرهمباركش غرق سرور و شادمانى بىسابقهاى گشت و فرمود: «هم اكنون آيات سوره فتح بر من نازل شد». (1)
از اينجا جوّ خاص حاكم بر اين سوره كاملا نمايان مىشود.
در يك بررسى اجمالى مىتوان گفت كه اين سوره از هفت بخش تشكيل يافته است:
1- سوره با مساله بشارت فتح آغاز مىشود و آيات انجام آن نيز به همين مساله مربوط است و تأكيد بر تحقق خواب پيامبر صلى الله عليه و آله داير به وارد شدن به مكه و انجام مناسك عمره است.
2- بخش ديگرى از سوره، حوادث مربوط به صلح حديبيه و نزول سكينه و آرامش بر دلهاى مؤمنان و مساله بيعت رضوان را بازگو مىكند.
3- در بخش ديگرى از مقام پيامبر صلى الله عليه و آله و هدف والاى او سخن مىگويد.
4- در قسمت ديگرى از كارشكنىهاى منافقان و نمونههايى از عذرهاى واهىشان در مورد عدم شركت در ميدان جهاد پرده بر مىدارد.
1) 1- تلخيص از تفسير قمى، مجمع البيان و فى ظلال القرآن.
5- در بخش ديگر قسمتى از تقاضاهاى نادرست منافقان را منعكس مىسازد.
6- سپس كسانى را كه از شركت در ميدان جهاد معذورند، معرفى مىكند.
7- بالاخره در بخشى نيز از ويژگىهاى پيروان خط مكتبى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و صفات مخصوص آنها سخن مىگويد.
مجموعا آيات اين سوره، فوق العاده حساس و سرنوشتساز و مخصوصا براى مسلمانان امروز در برابر حوادث گوناگونى كه جوامع اسلامى با آن درگير هستند، الهام آفرين است.
در باره اين سوره روايات عجيبى در منابع اسلامى ديده مىشود، در حديثى از انس آمده است كه مىگويد:
هنگامى كه ما از حديبيه باز مىگشتيم، در حالى كه مشركان مانع ورود ما در مكه و انجام مراسم عمره شده بودند، سخت غرق اندوه و غم بوديم، ناگهان خداوند آيه: ... إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً را نازل فرمود.
پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: «لقد انزلت على آية هى احب الى من الدنيا كلها (1)- «آيه اى بر من نازل شده كه از تمام دنيا نزد من محبوبتر است». (در بعضى از روايات نيز آمده است، سورهاى بر من نازل شده ...).
عبد اللَّه بن مسعود مىگويد:
هنگام بازگشت از حديبيه وقتى ... إِنَّا فَتَحْنا ... بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، چنان حضرت غرق سرور گشت كه خداوند مىداند. (2)
در حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: «فَكَأَنَّمَا شَهِدَ مَعَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله فَتْحَ مَكَّةَ وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى فَكَأَنَّمَا كَانَ مَعَ مَنْ بَايَعَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله تَحْتَ الشَّجَرَةِ»؛ «هر كس اين سوره را قرائت كند مانند كسى است كه به هنگام فتح مكه در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و در لشكر او بوده است» و در روايت ديگرى آمده: «مانند كسى است كه با محمد صلى الله عليه و آله در زير درختى كه در حديبيه
بود بيعت كرده است!» (1)
و بالاخره در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «حَصِّنُوا أَمْوَالَكُمْ وَ نِسَاءَكُمْ وَ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ مِنَ التَّلَفِ بِقِرَاءَةِ إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَإِنَّهُ إِذَا كَانَ مِمَّنْ يُدْمِنُ قِرَاءَتَهَا نَادَى مُنَادٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتَّى يُسْمِعَ الْخَلَائِقَ أَنْتَ مِنْ عِبَادِيَ الْمُخْلَصِينَ أَلْحِقُوهُ بِالصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِي وَادْخُلُوهُ جَنَّاتِ النَّعِيمِ، وَاسْقُوهُ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ بِمزاجِ الْكافُورِ»؛ «اموال و همسران و آنچه را در ملك شما است با قرائت ... إِنَّا فَتَحْنا ... از تلف حفظ كنيد. كسى كه پيوسته آن را تلاوت كند، روز قيامت منادى صدا مىزند آنچنان كه همه خلائق مىشنوند: تو از بندگان مخلص منى، او را به بندگان صالح من ملحق سازيد و در باغهاى پر نعمت بهشت او را وارد كنيد و از نوشابه مخصوص بهشتيان سيرابش نماييد!» (2)
ناگفته پيداست اين همه فضيلت و افتخار با تلاوت خالى از انديشه و عمل حاصل نمىشود، بلكه هدف اصلى از تلاوت، تطبيق اعمال و خلق و خوى خويش بر مفاد اين آيات است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً (3)
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1- ما براى تو پيروزى آشكارى فراهم ساختيم!
در نخستين آيه اين سوره، بشارت عظيمى به پيامبر صلى الله عليه و آله داده شده است، بشارتى كه طبق بعضى از روايات نزد پيامبر صلى الله عليه و آله محبوبتر از تمام جهان بود، مىفرمايد: «ما براى تو فتح آشكار و نمايانى كرديم»؛ ... إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً ....
پيروزى چشمگيرى كه آثار آن در كوتاه مدت و دراز مدت در پيشرفت اسلام و
زندگى مسلمانان آشكار شده و مىشود، فتحى كه در طول تاريخ اسلام كم نظير يا بى نظير بود.
در اينجا گفتگو و بحث عظيمى در ميان مفسران در گرفته است كه منظور از اين فتح كدام فتح است؟!
اكثر مفسران آن را اشاره به پيروزى عظيمى مىدانند كه از صلح حديبيه نصيب مسلمانان شد. (1)جمعى نيز آن را اشاره به مساله فتح مكه دانستهاند. در حالى كه بعضى نيز آن را ناظر به فتح خيبر مىدانند. بعضى ديگر آن را اشاره به پيروزى اسلام بر تمام دشمنان از طريق قدرت منطق و برترى دلايل و معجزات آشكار دانستهاند و بالاخره بعضى آن را اشاره به گشودن اسرار علوم براى پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانند.
ولى قراين فراوانى در دست است كه مساله صلح حديبيه را ترجيح مىدهد، اما براى روشن شدن تفسير اين آيات بايد قبل از هر چيز فشردهاى از داستان حديبيه را در اينجا بياوريم، كه به منزله شان نزول آن است.
در سال ششم هجرت، ماه ذى القعده، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به قصد عمره به سوى مكه حركت كرده و همه مسلمانان را تشويق به شركت در اين سفر نمود، اما گروهى خوددارى كردند ولى جمع كثيرى از مهاجران و انصار و اعراب باديهنشين در خدمتش عازم مكه شدند.
اين جمعيت كه در حدود يكهزار و چهارصد نفر بودند، همگى لباس احرام بر تن داشتند و جز شمشير كه اسلحه مسافران محسوب مىشد، هيچ سلاح جنگى با خود بر نداشتند.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به عسفان در نزديكى مكه رسيد، با خبر شد كه قريش تصميم
1) 1- اين تفسير را ابوالفتوح رازى، آلوسى در روحالمعانى، علامه طباطبايى در الميزان، نويسنده فى ظلال القرآن و فيض كاشانى در صافى برگزيدهاند در حالىكه در تفاسير تبيان و كشّاف و بعضى ديگر، تفسير دوم فتح مكه ترجيح داده شده. مرحوم طبرسى در مجمعالبيان هر دوقول را با اقوال ديگر برشمرده ولى فتح مكه را اولين قول ذكر كرده است.
گرفتهاند از ورود او به مكه جلوگيرى نمايند، تا اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله به حديبيه رسيد (حديبيه روستايى است در بيست كيلومترى مكه كه به مناسبت چاه و يا درختى كه در آنجا بوده، به اين نام ناميده مىشد،) حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: «همينجا توقف كنيد»، عرض كردند در اينجا آبى وجود ندارد، پيامبر صلى الله عليه و آله از طريق اعجاز از چاهى كه در آنجا بود، آب براى يارانش فراهم ساخت.
در اينجا سفرايى ميان قريش و پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و آمد كردند تا مشكل به نحوى حل شود، سرانجام عروة ابن مسعود ثقفى كه مرد هوشيارى بود از سوى قريش خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من به قصد جنگ نيامدهام و تنها هدفم زيارت خانه خدا است»، ضمناً عروه در اين ملاقات منظره وضو گرفتن پيامبر صلى الله عليه و آله را كه اصحاب اجازه نمىدادند، قطرهاى از آب وضوى او به روى زمين بيفتد مشاهده كرد و هنگام بازگشت به قريش گفت: «من به دربار كسرى و قيصر و نجاشى رفتهام، هرگز زمامدارى را در ميان قومش به عظمت محمد صلى الله عليه و آله در ميان يارانش نديدم و اگر تصور كنيد كه آنها دست از محمد صلى الله عليه و آله بردارند اشتباه بزرگى است، شما با چنين افراد ايثارگرى روبرو هستيد، تصميمتان را بگيريد».
در اين ميان پيامبر صلى الله عليه و آله به عمر پيشنهاد فرمود كه به مكه رود و اشراف قريش را از هدف اين سفر آگاه سازد، عمر گفت: «قريش با من عداوت شديدى دارند و من از آنها بيمناك هستم، بهتر اين است كه عثمان به اين كار مبادرت ورزد»، عثمان به سوى مكه آمد و چيزى نگذشت كه در ميان مسلمانان شايع شد او را كشتهاند. در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم به شدّت عمل گرفت و در زير درختى كه در آنجا بود، با يارانش تجديد بيعت كرد كه به نام بيعت رضوان معروف شد و با آنان عهد بست كه تا آخرين نفس مقاومت كنند ولى چيزى نگذشت كه عثمان سالم بازگشت و به دنبال او قريش، سهيل ابن عمر را براى مصالحه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند ولى تأكيد كردند كه امسال به هيچ وجه ورود او به مكه ممكن نيست.
بعد از گفتگوهاى زياد، پيمان صلحى منعقد شد كه يكى از موادش همين بود كه مسلمانان آن سال را از عمره چشم بپوشند و سال آينده به مكه بيايند. مشروط بر اينكه بيش از سه روز نمانند و سلاحى جز سلاح مسافر با خود نياورند و مواد متعدد ديگرى
داير بر حفظ امنيت جانى و مالى مسلمانان كه از مدينه وارد مكه مىشوند و همچنين 10 سال متاركه جنگ ميان مسلمين و مشركين و آزادى مسلمانان مكه در انجام فرايض مذهبى در آن گنجانيده شد.
اين پيمان، در حقيقت يك پيمان عدم تعرض همه جانبه بود كه به جنگهاى مداوم و مكرر بين مسلمانان و مشركان به طور موقّت پايان مىداد.
متن پيمان صلح از اين قرار بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام دستور داد بنويس:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم»، سهيل بن عمرو كه نماينده مشركان بود گفت: «من با چنين جملهاى آشنا نيستم، بنويس بسمك اللهمّ!» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بنويس بسمك اللهمّ».
سپس فرمود: «بنويس اين چيزى است كه محمد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله با سهيل بن عمرو مصالحه كرده»، سهيل گفت: «ما اگر تو را رسول اللَّه مىدانستيم با تو جنگ نمىكرديم، تنها اسم خودت و اسم پدرت را بنويس»، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مانعى ندارد، بنويس اين چيزى است كه محمد بن عبد اللَّه با سهيل بن عمرو صلح كرده كه ده سال متاركه جنگ شود تا مردم امنيت خود را بازيابند».
«علاوه بر اين هر كس از قريش بدون اجازه ولىاش نزد محمد بيايد (و مسلمان شود) او را بازگردانند و هر كس از آنها كه با محمد هستند، نزد قريش بازگردد، بازگرداندن او لازم نيست!».
«همه آزادند، هر كس مىخواهد در پيمان محمد وارد شود و هر كس مىخواهد در پيمان قريش».
«طرفين متعهدند كه نسبت به يكديگر خيانت نكنند (و جان و مال يكديگر را محترم بشمارند)».
«از اين گذشته محمد، امسال باز مىگردد و وارد مكه نمىشود، اما سال آينده ما به مدت سه روز از مكه بيرون مىرويم و يارانش بيايند اما بيش از سه روز توقف نكنند (و مراسم عمره را انجام دهند و بازگردند) به شرط اينكه جز اسلحه مسافر يعنى شمشير، آن هم در غلاف سلاح ديگرى به همراه نداشته باشند.
«بر اين پيمان صلح گروهى از مسلمانان و مشركان گواهى داده و كاتب عهدنامه
على بن ابى طالب بود». (1)
مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار، بعضى موارد ديگر را نيز نقل كرده از جمله اينكه: اسلام در مكه بايد آشكار باشد و كسى را مجبور در انتخاب مذهب نكنند و اذيت و آزارى به مسلمانان نرسانند. (2)
اين مضمون در تعبير سابق نيز اجمالا وجود داشت.
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد شترهاى قربانى را كه به همراه آورده بودند در همانجا قربانى كنند، سرهاى خود را بتراشند و از احرام به در آيند. اما اين امر براى جمعى از مسلمانان سخت ناگوار بود، چرا كه بيرون آمدن از احرام بدون انجام مناسك عمره در نظر آنها امكان پذير نبود ولى پيغمبر صلى الله عليه و آله شخصا پيشگام شد و شتران قربانى را نحر فرمود و از احرام بيرون آمد و به مسلمانان تفهيم نمود كه اين استثنايى است در قانون احرام و قربانى، كه از سوى خداوند قرار داده شده است.
مسلمانان هنگامى كه چنين ديدند، تسليم شدند و دستور پيامبر صلى الله عليه و آله دقيقاً اجرا شد و از همان جا آهنگ مدينه كردند، اما كوهى از غم و اندوه بر قلب آنها سنگينى مىنمود، چرا كه به صورت ظاهر اين مسافرت يك ناكامى و شكست بود ولى خبر نداشتند كه در پشت داستان صلح حديبيه، چه پيروزىهايى براى مسلمانان و آينده اسلام نهفته است و در همين هنگام بود كه سوره فتح نازل شد و بشارت فتح عظيمى را به پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله داد. (3)
يك مقايسه اجمالى ميان وضع مسلمانان در سال ششم هجرت (هنگام صلح حديبيه) و دو سال بعد كه با ده هزار سرباز مجهز براى فتح مكه حركت كردند تا به پيمانشكنى مشركان پاسخ دندانشكنى دهند و سرانجام بدون كمترين برخورد نظامى مكه را گشودند، نشان مىدهد كه بازتاب صلح حديبيه تا چه حد گسترده بود.
به طور خلاصه مسلمانان از اين صلح چند امتياز و پيروزى مهم به شرح زير به دست آوردند:
1- عملا به فريبخوردگان مكه نشان دادند كه آنها قصد كشتار ندارند و براى شهر مقدس مكه و خانه خداوند احترام فراوان قايلاند، همين امر سبب جلب قلوب جمع كثيرى به سوى اسلام شد.
2- قريش براى اولين بار اسلام و مسلمين را به رسميت شناختند، مطلبى كه دليل بر تثبيت موقعيت آنها در جزيره عربستان بود.
3- بعد از صلح حديبيه، مسلمانان به راحتى مىتوانستند همه جا رفت و آمد كنند و جان و مال آنها محفوظ بماند و عملا با مشركان از نزديك تماس پيدا كردند، تماسى كه نتيجهاش شناخت بيشتر اسلام از سوى مشركان و جلب توجه آنها به اسلام بود.
4- بعد از صلح حديبيه، راه براى نشر اسلام در سراسر جزيره عرب گشوده شده و آوازه صلحطلبى پيامبر صلى الله عليه و آله اقوام مختلفى را كه برداشت غلطى از اسلام و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند، به تجديد نظر وادار كرد و امكانات وسيعى از نظر تبليغاتى به دست مسلمانان افتاد.
5- صلح حديبيه راه را براى گشودن خيبر و بر چيدن اين غده سرطانى يهود كه بالفعل و بالقوه خطر مهمى براى اسلام و مسلمين محسوب مىشد، هموار ساخت.
6- اصولا وحشت قريش از درگيرى با سپاه هزار و چهارصد نفرى پيامبر صلى الله عليه و آله كه هيچ سلاح مهم جنگى با خود نداشتند و پذيرفتن شرايط صلح، خود عامل مهمى براى تقويت روحيه طرفداران اسلام و شكست مخالفان بود كه تا اين اندازه از مسلمانان حساب بردند.
7- بعد از ماجراى حديبيه، پيامبر صلى الله عليه و آله نامههاى متعددى به سران كشورهاى بزرگ ايران و روم و حبشه و پادشاهان بزرگ جهان نوشت و آنها را به سوى اسلام دعوت كرد و اين به خوبى نشان مىدهد كه تا چه حد صلح حديبيه اعتماد به نفس به مسلمين داده بود، كه نه تنها در جزيره عرب كه در دنياى بزرگ آن روز، راه خود را به پيش مىگشودند.
اكنون به تفسير آيات باز مىگرديم.
از آنچه گفته شد به خوبى مىتوان فهميد كه صلح حديبيه به راستى فتح و پيروزى
بزرگى براى اسلام و مسلمين بود و تعجب نيست كه قرآن مجيد از آن به عنوان فتح مبين ياد كند.
از اين گذشته قراين متعدد ديگرى در دست است كه اين تفسير را تاييد مىكند:
1- جمله «فتحنا» به صورت فعل ماضى است، نشان مىدهد كه اين امر به هنگام نزول آيات تحقق يافته بود، در حالى كه چيزى جز صلح حديبيه در كار نبود.
2- زماننزول اينآيات كه دربالا اشاره شد و آيات ديگر اين سوره كه مدح مؤمنان و ذم منافقان و مشركان در ماجراى حديبيه مىكند، مؤيد ديگرى بر اين معنى است.
آيه 27 اين سوره كه تأكيد بر رؤياى صادقانه پيامبر صلى الله عليه و آله كرده مىگويد: «مسلما در آينده در نهايت امنيت وارد مسجدالحرام خواهيد شد و به انجام مناسك عمره مىپردازيد» شاهد گويايى است بر اينكه اين سوره و محتواى آن بعد از حديبيه و قبل از فتح مكه بوده است.
3- در روايات متعددى، صلح حديبيه به عنوان فتح مبين معرفى شده است از جمله، در تفسير جوامع الجوامع آمده است: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از حديبيه باز مىگشت (و سوره فتح نازل شد) يكى از اصحاب عرض كرد: «ما هذَا الْفَتْح لَقَد صددنا عن البيت و صد هدينا»؛ «اين چه فتحى است كه ما را از زيارت خانه خدا باز داشتند و جلوى قربانى ما را گرفتند؟!». پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بئس الكلام هذا، بل هو أعظم الفتوح، قد رضي المشركون أن يدفعوكم عن بلادهم بالراع و يسئلوكم القضية و رغبوا اليكم في الأمان و قد رأوا منكم ما كرهوا!» «بد سخنى گفتى، بلكه اين بزرگترين پيروزى ما بود كه مشركان راضى شدند بدون برخورد خشونتآميز شما را از سرزمين خود دور كنند و به شما پيشنهاد صلح دهند و با آن همه ناراحتى كه قبلا ديدهاند تمايل به ترك تعرض نشان دادند». (1)
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحتىهايى كه در بدر و احزاب تحمل كردند، به آنها يادآور شد.
مسلمانان تصديق كردند كه اين اعظم فتوح بوده است و آنها از روى ناآگاهى قضاوت كردند. (2)
زهرى كه از رجال معروف تابعين است، مىگويد: فتحى عظيمتر از صلح حديبيه
صورت نگرفت، چرا كه مشركين با مسلمانان ارتباط يافتند و اسلام در قلوب آنها جايگزين شد و در عرض سه سال، گروه عظيمى اسلام آوردند و جمعيت مسلمانان با آنها فزونى گرفت. (1)
در اين احاديث به گوشههايى از امتيازاتى كه به بركت صلح حديبيه نصيب مسلمانان گرديد، اشاره شده است.
تنها در حديثى از امام على ابن موسى الرضا صلى الله عليه و آله آمده است كه: «انا فتحنا، بعد از فتح مكه نازل شد. (2)
ولى از آنجا كه صلح حديبيه، مقدمهاى براى فتح مكه در دو سال بعد شد، توجيه اين حديث مشكل نخواهد بود.
يا به تعبير ديگر، صلح حديبيه در كوتاه مدت سبب فتح خيبر (در سال هفتم هجرت) و فراتر از آن سبب فتح مكه و نيز پيروزى اسلام در تمام صحنه جهان از نظر نفوذ در قلوب مردم بود.
به اين ترتيب مىتوان ميان تفسيرهاى چهارگانه را جمع كرد، با اين قيد كه محور اصلى را صلح حديبيه تشكيل مىدهد (3).
لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ اْلأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ (25) ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ (26) ثُمَّ يَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (27) (1)
25- خداوند شما را در ميدانهاى زيادى يارى كرد (و بر دشمن پيروز شديد) و در روز حنين (نيز يارى نمود) در آن هنگام كه فزونى جمعيتتان شما را به اعجاب آورده بود ولى هيچ مشكلى را براى شما حل نكرد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت (به دشمن) كرده فرار نموديد.
26- سپس خداوند سكينه خود را بر رسولش و بر مؤمنان نازل كرد و لشكرهايى فرستاد كه شما نمىديديد و كافران را مجازات كرد و اين است جزاى كافران!
27- سپس خداوند- پس از اين- توبه هر كس را بخواهد (و شايسته ببيند) مىپذيرد و خداوند آمرزنده و مهربان است.
1) 1. توبه.
در آيات گذشته ديديم كه خداوند مسلمانان را دعوت به فداكارى همه جانبه در مسير جهاد و برانداختن ريشه شرك و بت پرستى مىكند و به آنها كه عشق زن و فرزند، اقوام و خويشاوندان و مال و ثروت آنچنان روحشان را فرا گرفته كه حاضر به فداكارى و جهاد نيستند، شديدا اخطار مىكند.
به دنبال آن، در آيات مورد بحث، به مساله مهمى اشاره مىكند كه هر رهبرى در لحظات حساس بايد پيروان خود را به آن متوجه سازد و آن اينكه: اگر عشق مال و فرزند، گروهى از افراد ضعيف الايمان را از جهاد بزرگى كه با مشركان در پيش داشتند باز دارد، نبايد گروه مؤمنان راستين از اين موضوع نگرانى به خود راه دهند، براى اينكه خداوند نه در آن روزهايى كه نفراتشان كم بود (مانند ميدان جنگ بدر) آنها را تنها گذارد و نه در آن روز كه جمعيتشان چشم پر كن بود (مانند ميدان جنگ حنين)، انبوه جمعيت دردى را از آنها دوا كرد، بلكه در هر حال يارى خدا و مددهاى او بود كه باعث پيروزىشان شد.
لذا در آيه نخست مىگويد خداوند شما را در موارد بسيارى يارى كرد لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ ....
«مَواطِنَ» جمع «موطن» به معنى محلى است كه انسان براى اقامت دايمى يا موقت انتخاب مىكند.
ولى يكى از معانى آن ميدانهاى جنگ است، به تناسب اينكه جنگجويان مدتى كوتاه يا طولانى در آن اقامت مىكنند.
سپس اضافه مىكند: و در روز حنين شما را يارى نمود، در آن روز كه فزونى جمعيتتان مايه اعجاب شما بود ... وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ ....
تعداد لشكر اسلام را در اين جنگ دوازده هزار نفر و بعضى ده هزار يا هشت هزار نوشتهاند ولى روايات مشهور و صحيح دوازده هزار را تاييد مىكنند، كه در هيچيك از جنگهاى اسلامى تا آن روز اين عدد سابقه نداشت، آنچنان كه بعضى از مسلمانان مغرورانه گفتند: «لَنْ نُغْلَبُ الْيَوم!»؛ «هيچگاه با اين همه جمعيت امروز شكست نخواهيم خورد.»
اما چنانكه در شرح غزوه حنين به خواست خدا خواهيم گفت، اين انبوه جمعيت كه گروهى از آنها از افراد تازه مسلمان و ساخته نشده بودند، موجب فرار لشكر و شكست ابتدايى شد ولى سرانجام لطف خداوند آنها را نجات داد.
اين شكست ابتدايى چنان بود كه قرآن اضافه مىكند: زمين با آنهمه وسعتش بر شما تنگ شد ... وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ اْلأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ...، سپس پشت به دشمن كرده و فرار نموديد؛ ... ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ ....
در اين موقع كه سپاه اسلام در اطراف سرزمين حنين پراكنده شده بود و جز گروه كمى با پيامبر صلى الله عليه و آله باقى نمانده بودند و پيغمبر صلى الله عليه و آله به خاطر فرار آنها شديدا نگران و ناراحت بود، خداوند آرامش و اطمينان خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان فرستاد ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ ... و هم چنين لشكريانى كه شما نمىديديد، براى تقويت و يارىتان فرو فرستاد ... وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها ....
نزول اين ارتش نامريى الهى براى تحكيم و تقويت روحيّه مسلمانان و ايجاد نيروى ثبات و استقامت در جان و دل آنان بود، نه اينكه فرشتگان و نيروهاى غيبى در جنگ شركت كرده باشند. (1)
در پايان نتيجه نهايى جنگ حنين را چنين بيان مىكند: خداوند افراد بى ايمان و بتپرست را كيفر داد (گروهى كشته و گروهى اسير و جمعى پا به فرار گذاشتند آنچنان كه از دسترس ارتش اسلام خارج شدند) ... وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا ... و اين است كيفر افراد بى ايمان! ... وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ ....
ولى با اين حال درهاى توبه و بازگشت را به روى اسيران و فرار كنندگان از كفار باز گذارد كه اگر مايل باشند به سوى خدا باز گردند و آيين حق را بپذيرند، لذا در آخرين آيه مورد بحث مىگويد: سپس خداوند بعد از اين جريان توبه هر كس را بخواهد (و او را شايسته و آماده براى توبه واقعى بداند) مىپذيرد ثُمَّ يَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ ....
جمله «يَتُوبُ» كه با فعل مضارع ذكر شده و دلالت بر استمرار دارد، مفهومش اين
1) 1- براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه، ج 7، صفحات 102 به بعد مراجعه شود.
است كه درهاى توبه و بازگشت همچنان به روى آنها باز و گشوده است. چرا كه خداوند آمرزنده و مهربان است هيچگاه درهاى توبه را به روى كسى نمىبندد و از رحمت گسترده خود كسى را نوميد نمىسازد، ... وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ....
اكنون كه تفسير آيات به طور فشرده روشن شد، بايد به نكات مهمى كه در لابهلاى همين بحث وجود دارد، توجه كرد:
حنين سرزمينى است در نزديكى شهر طايف و چون اين غزوه در آنجا واقع شد، به نام غزوه حنين معروف شده و در قرآن از آن تعبير به يوم حنين شده است. نام ديگر آن غزوه اوطاس و غزوه هوازن است (اوطاس نام سرزمينى در همان حدود و هوازن نام يكى از قبايلى است كه در آن جنگ با مسلمانان درگير بودند).
اين غزوه از آنجا شروع شد كه بنا به گفته ابن اثير در كامل، طايفه بزرگ هوازن هنگامى كه از فتح مكه با خبر شدند، رييسشان مالك بن عوف آنها را جمع كرد و به آنها گفت ممكن است محمد صلى الله عليه و آله بعد از فتح مكه به جنگ با آنها برخيزد و آنها گفتند پيش از آنكه او با ما نبرد كند، صلاح در اين است كه ما پيش دستى كنيم.
هنگامى كه اين خبر به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، به مسلمانان دستور داد آماده حركت به سوى سرزمين هوازن شوند. (1)
گرچه در باره جريان اين جنگ و كليات آن در ميان مورخان تقريبا اختلافى نيست ولى در جزييات آن روايات گوناگونى ديده مىشود كه كاملا متفق نيستند و ما آنچه را ذيلا به طور فشرده مىآوريم، طبق روايتى است كه مرحوم طبرسى در مجمع البيان آورده است.
در آخر ماه رمضان يا در ماه شوال سنه هشتم هجرت بود كه رؤساى طايفه هوازن نزد مالك بن عوف جمع شدند و اموال و فرزندان و زنان خود را به همراه آوردند تا به هنگام درگيرى با مسلمانان هيچكس فكر فرار در سر نپروراند و به اين ترتيب وارد
1) 1- كامل ابن اثير، ج 2، ص 261.
سرزمين اوطاس شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله پرچم بزرگ لشكر را بست و به دست على عليه السلام داد و تمام كسانى كه براى فتح مكه، پرچمدار بخشى از لشكر اسلام بودند به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله با همان پرچم به سوى ميدان حنين حركت كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله مطلع شد كه صفوان ابن امية مقدار زيادى زره در اختيار دارد، به نزد او فرستاد و يك صد زره به عنوان عاريت از او خواست، صفوان سؤال كرد به راستى عاريه است يا غصب؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «عاريهاى است كه ما آن را تضمين مىكنيم و سالم بر مىگردانيم» صفوان يكصد زره به عنوان عاريت به پيامبر صلى الله عليه و آله داد و خود شخصا با حضرت حركت كرد.
دو هزار نفر از مسلمانانى كه در فتح مكه اسلام را پذيرفته بودند، به اضافه ده هزار نفر سربازان اسلام كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله براى فتح مكه آمده بودند، مجموعا دوازده هزار نفر براى ميدان جنگ حركت كردند.
مالك بن عوف كه مرد پر جرئت و با شهامتى بود به قبيله خود دستور داد غلافهاى شمشير را بشكنند و در شكافهاى كوه و درههاى اطراف و لابه لاى درختان، بر سر راه سپاه اسلام كمين كنند و به هنگامى كه در تاريكى اول صبح مسلمانان به آنجا رسيدند، يكباره به آنان حملهور شوند و لشكر را در هم بكوبند.
او اضافه كرد: محمد صلى الله عليه و آله با مردان جنگى هنوز روبرو نشده است، تا طعم شكست را بچشد!
هنگامى كه پيامبر نماز صبح را با ياران خواند، فرمان داد به طرف سرزمين حنين سرازير شدند، در اين موقع بود كه ناگهان لشكر هوازن از هر سو مسلمانان را زير رگبار تيرهاى خود قرار دادند. گروهى كه در مقدمه لشكر قرار داشتند (و در ميان آنها تازه مسلمانان مكه بودند) فرار كردند و اين امر سبب شد كه باقيمانده لشكر به وحشت بيفتند و فرار كنند.
خداوند در اينجا آنها را با دشمنان به حال خود واگذارد و موقتا دست از حمايت آنها برداشت؛ زيرا به جمعيت انبوه خود مغرور بودند و آثار شكست در آنان آشكار گشت.
اما على عليه السلام كه پرچمدار لشكر بود، با عده كمى در برابر دشمن ايستادند و همچنان به پيكار ادامه دادند. (در اين هنگام پيامبر در قلب سپاه قرار داشت) و عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و چند نفر ديگر از بنى هاشم كه مجموعا از نه نفر تجاوز نمىكردند و دهمين آنها ايمن فرزند ام ايمن بود اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله را گرفتند.
مقدمه سپاه به هنگام فرار و عقبنشينى از كنار پيامبر صلى الله عليه و آله گذشت، پيامبر صلى الله عليه و آله به عباس كه صداى بلند و رسايى داشت دستور داد فورا از تپهاى كه در آن نزديكى بود بالا رود و به مسلمانان فرياد زند: «يَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ يَا أَصْحَابَ سُورَةِ الْبَقَرَةِ يَا أَهْلَ بَيْعَتِ الشَّجَرَةِ إِلَى أَيْنَ تَفِرُّونَ؟ هَذَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله»؛ (1)«اى گروه مهاجران و انصار! و اى ياران سوره بقره! و اى اهل بيعت شجره! به كجا فرار مىكنيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله اين جا است!»
هنگامى كه مسلمانان صداى عباس را شنيدند بازگشتند و گفتند لبيك، لبيك.
مخصوصا انصار در اين بازگشت پيش قدم بودند و حمله سختى از هر جانب به سپاه دشمن كردند و با يارى پروردگار به پيشروى ادامه دادند، آنچنان كه طايفه هوازن به طرز وحشتناكى به هر سو پراكنده شدند و پيوسته مسلمانان آنها را تعقيب مىكردند.
حدود يكصد نفر از سپاه دشمن كشته شد و اموالشان به غنيمت به دست مسلمانان افتاد و گروهى نيز اسير شدند. (2)
در پايان اين نقل تاريخى مىخوانيم كه پس از پايان جنگ، نمايندگان قبيله هوازن خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اسلام را پذيرفتند و پيامبر محبت زياد به آنها كرد و حتى مالك بن عوف رييس و بزرگ آنها اسلام را پذيرفت، پيامبر صلى الله عليه و آله اموال و اسيرانش را به او بر گرداند و رياست مسلمانان قبيلهاش را به او واگذار كرد.
در حقيقت عامل مهم شكست مسلمانان در آغاز كار، علاوه بر غرورى كه به خاطر كثرت جمعيت پيدا كردند وجود دو هزار نفر از افراد تازه مسلمان بود كه طبعا جمعى از منافقان و عدهاى براى كسب غنايم جنگى و گروهى بى هدف در ميان آنها وجود داشتند و فرار آنها در بقيه نيز اثر گذاشت.
عامل پيروزى نهايى، ايستادگى پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و گروه اندكى از ياران و يادآورى خاطره پيمانهاى پيشين و ايمان به خدا و توجه به حمايت خاص او بود.
شك نيست كه در اين ميدان اكثريت قريب به اتفاق در آغاز كار فرار كردند و باقيمانده را طبق روايت فوق ده نفر و بعضى چهار نفر و بعضى حد اكثر حدود يكصد نفر نوشتهاند.
از آنجا كه طبق بعضى از روايات مشهور، خلفاى نخستين نيز در جمع فرار كنندگان بودند، بعضى از مفسران اهل سنت سعى دارند كه اين فرار را يك امر طبيعى معرفى كنند.
نويسنده المنار در اينجا مىگويد: به هنگامى كه رگبار تيرهاى دشمن متوجه مسلمين شد، گروهى كه از مكه به سپاه اسلام ملحق شده بودند و در ميان آنها منافقان و افراد ضعيف الايمان و جستجوگران غنيمت قرار داشتند فرار كردند و پشت به ميدان نمودند، باقيمانده لشكر طبعا مضطرب و پريشان شدند، آنها نيز طبق عادت و نه از روى ترس! پا به فرار گذاشتند و اين يك امر طبيعى است كه به هنگام فرار كردن يك گروه بقيه بدون توجه متزلزل مىشوند، بنابر اين فرار آنها به معنى ترك يارى پيامبر صلى الله عليه و آله و رها كردن او در دست كفار نبود، كه مستحق غضب و خشم خداوند شوند! (1)ما شرحى براى اين سخن ذكر نمىكنيم و داورى آن را به خوانندگان واگذار مىكنيم.
ذكر اين جمله نيز لازم است كه در صحيح بخارى معتبرترين منابع اهل سنت، هنگامى كه سخن از هزيمت و فرار مسلمين در اين ميدان به ميان آورده، چنين نقل مىكند: «فَإِذا عُمَرَ بْن الْخطّاب فِي النّاس وَ قُلتُ ما شَأن النّاس؟ قالَ: أمر اللَّه، ثُمّ تُراجع النّاس الَى رَسُولِ اللَّهِ ...» ناگهان عمر بن خطاب در ميان مردم بود، گفتم مردم چه كردند؟
گفت: قضاى الهى بود!، سپس مردم به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشتند.» (2)
ولى اگر پيشداورىها را كنار بگذاريم و قرآن را مورد توجه قرار دهيم، مىبينيم
كه گروهبندى در ميان فرار كنندگان قايل نشده است، بلكه همه را يكسان مذمت مىكند، كه پا به فرار گذاشتند.
نمىدانيم چه تفاوتى بين جمله ... ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ ... كه در آيات فوق خوانديم و جمله ديگرى كه در آيه 16 سوره انفال گذشت وجود دارد، آنجا كه مىگويد: وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ...؛ «هر كس پشت به دشمن كند، به غضب پروردگار گرفتار خواهد شد، مگر كسى كه به منظور حمله به دشمن و يا پيوستن به گروهى از سربازان تغيير مكان دهد».
بنابر اين اگر اين دو آيه را در كنار هم قرار دهيم، ثابت مىشود كه مسلمانان در آن روز- مگر گروه كمى- مرتكب خطاى بزرگى شدند، منتها بعدا توبه كردند و بازگشتند.
سكينة در اصل از ماده سكون به معنى يك نوع حالت آرامش و اطمينان است، كه هر گونه شك و دودلى و ترس و وحشت را از انسان دور مىسازد و او را در برابر حوادث سخت و پيچيده ثابت قدم مىگرداند. سكينه با ايمان رابطه نزديكى دارد؛ يعنى زاييده ايمان است، افراد با ايمان هنگامى كه به ياد قدرت بى پايان خداوند مىافتند و لطف و مرحمت او را در نظر مىآورند، موجى از اميد در دلشان پيدا مىشود و اينكه مىبينيم در بعضى از روايات، سكينه به ايمان تفسير شده (1)و در بعضى ديگر به يك نسيم بهشتى در شكل و صورت انسان، (2)همه بازگشت به همين معنى مىكند.
در قرآن مجيد، سوره فتح آيه 4 مىخوانيم: هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِمْ ...؛ «او كسى است كه سكينه را در دلهاى مؤمنان فرو فرستاد، تا ايمانى بر ايمان آنها افزوده شود».
در هر حال اين حالت فوق العاده روانى، موهبتى است الهى و آسمانى كه در پرتو آن، انسان مشكلترين حوادث را در خود هضم مىكند و يك دنيا آرامش و ثبات قدم
در درون خويش احساس مىنمايد.
جالب توجه اينكه قرآن در آيات مورد بحث نمىگويد: «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ ... عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَيْكُمْ» با اينكه تمام جملههاى پيش از آن به صورت خطاب و با ضمير كُم ذكر شده است، بلكه مىگويد: ... وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ ... اشاره به اينكه منافقان و آنها كه طالبان دنيا در ميدان جهاد بودند سهمى از اين سكينه و آرامش نداشتند و تنها اين موهبت نصيب افراد با ايمان مىشود.
در روايات مىخوانيم: اين نسيم بهشتى با انبياء و پيامبران خدا بوده است (1)به همين دليل در حوادثى كه هر كس در برابر آن كنترل خويش را از دست مىدهد، آنها روحى آرام و عزمى راسخ و ارادهاى آهنين و تزلزلناپذير داشتند.
نزول سكينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله در ميدان حنين- همانگونه كه گفتيم- براى رفع اضطرابى بود كه از فرار كردن جمعيت به پيامبر صلى الله عليه و آله دست داده بود و گر نه او در اين صحنه و هم چنين على عليه السلام و گروه كوچكى از مسلمانان چون كوه ثابت و پا بر جا بود.
4- در آيات فوق اشاره به نصرت خداوند نسبت به مسلمانان در مواطن كثيرة (ميدانهاى بسيار) شده است.
در باره تعداد جنگهايى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله شخصا در آن مبارزه كرد، يا با مسلمانان بود اما شخصا جنگ نكرد و هم چنين ميدانهايى كه سپاه اسلام در مقابل دشمنان قرار گرفت ولى پيغمبر صلى الله عليه و آله در آن حضور نداشت، در ميان مورخان گفتگو بسيار است ولى از بعضى از روايات كه از طرق اهل بيت به ما رسيده استفاده مىشود كه عدد آنها به هشتاد مىرسيد.
در كتاب كافى نقل شده كه يكى از خلفاى عباسى نذر كرده بود كه اگر از مسموميت نجات يابد، مال كثيرى به فقرا بدهد، هنگامى كه بهبودى يافت، فقهايى كه اطراف او بودند در باره مبلغ آن اختلاف كردند و هيچكدام مدرك روشنى نداشتند، سرانجام از امام نهم حضرت محمد بن على النقى عليهما السلام سؤال كرد، فرمود كثير هشتاد است. وقتى از علت آن سؤال كردند، حضرت عليه السلام به آيه فوق اشاره كرد و فرمود: «ما تعداد ميدانهاى
1) 1- تفسير برهان، ج 2، ص 112.
نبرد اسلام و كفر را كه در آن مسلمانان پيروز شدند برشمرديم، عدد آن هشتاد بود». (1)
5- نكتهاى كه توجه به آن امروز براى مسلمانان نهايت لزوم را دارد، اين است كه از حوادثى چون حادثه حنين تجربه بيندوزند و بدانند كثرت نفرات و جمعيت انبوهشان هرگز نبايد مايه غرورشان شود، از جمعيت انبوه به تنهايى كارى ساخته نيست، مساله مهم وجود افراد ساخته شده و مؤمن و مصمم است، هر چند گروه كوچكى باشند، همانگونه كه يك گروه كوچك سرنوشت جنگ حنين را تغيير داد، بعد از آنكه انبوه جمعيت، ناآزموده و ساخته نشده مايه هزيمت و شكست شده بودند.
مهم اين است كه افراد آنچنان با روح ايمان و استقامت و فداكارى پرورش يابند كه دلهايشان مركز سكينه الهى شود و در برابر سختترين طوفانهاى زندگى چون كوه پا بر جا و آرام بايستند. (2)
فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ (61) (1)
61- هر گاه بعد از علم و دانشى كه (در باره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
گفتهاند كه اين آيه و آيات قبل از آن در باره هيات نجرانى مركب از «عاقب» و «سيد» و گروهى كه با آنها بودند نازل شده است، آنها خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و عرض كردند: آيا هرگز ديدهاى فرزندى بدون پدر متولد شود، در اين هنگام آيه: ... إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ ... نازل شد و هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را به مباهله دعوت كرد آنها تا فرداى آن روز از حضرتش مهلت خواستند و پس از مراجعه، به شخصيتهاى نجران،
1) 1. آلعمران.
اسقف (روحانى بزرگشان) به آنها گفت: شما فردا به محمد صلى الله عليه و آله نگاه كنيد، اگر با فرزندان و خانوادهاش براى مباهله آمد، از مباهله با او بترسيد و اگر با يارانش آمد با او مباهله كنيد؛ زيرا چيزى در بساط ندارد. فردا كه شد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفته بود و حسن و حسين عليهما السلام در پيش روى او راه مىرفتند و فاطمه عليها السلام پشت سرش بود، نصارى نيز بيرون آمدند در حالى كه اسقف آنها پيشاپيششان بود هنگامى كه نگاه كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله با آن چند نفر آمدند، در باره آنها سؤال كرد، به او گفتند: اين پسر عمو و داماد او و محبوبترين خلق خدا نزد او است و اين دو پسر، فرزندان دختر او از على عليه السلام هستند و آن بانوى جوان دخترش فاطمه عليها السلام است كه عزيزترين مردم نزد او و نزديكترين افراد به قلب او است ... «سيد» به اسقف گفت: براى مباهله قدم پيش گذار.
گفت: نه، من مردى را مىبينم كه نسبت به مباهله با كمال جرأت اقدام مىكند و من مىترسم راستگو باشد و اگر راستگو باشد، به خدا يك سال بر ما نمىگذرد در حالى كه در تمام دنيا يك نصرانى كه آب بنوشد وجود نداشته باشد.
اسقف به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله عرض كرد: اى ابو القاسم! ما با تو مباهله نمىكنيم بلكه مصالحه مىكنيم، با ما مصالحه كن، پيامبر صلى الله عليه و آله با آنها مصالحه كرد كه دوهزار حله (يك قواره پارچه خوب لباس) كه حد اقل قيمت هر حلهاى چهل درهم باشد و عاريت دادن سى دست زره و سى شاخه نيزه و سى رأس اسب، در صورتى كه در سرزمين يمن، توطئهاى براى مسلمانان رخ دهد و پيامبر صلى الله عليه و آله ضامن اين عاريتها خواهد بود، تا آن را بازگرداند و عهد نامهاى در اين زمينه نوشته شد.
در روايتى آمده است اسقف مسيحيان به آنها گفت: من صورتهايى را مىبينم كه اگر از خداوند تقاضا كنند كوهها را از جا بركند، چنين خواهد كرد. هرگز با آنها مباهله نكنيد كه هلاك خواهيد شد و يك نصرانى تا روز قيامت بر صفحه زمين نخواهد ماند.
اين آيه به دنبال آيات قبل و استدلالى كه در آنها بر نفى خدا بودن مسيح عليه السلام شده بود، به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد: «هر گاه بعد از علم و دانش كه (در باره مسيح) براى تو آمده (باز) كسانى با تو در آن به محاجه و ستيز برخاستند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان
خود را دعوت مىكنيم و شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت مىنماييم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود (كسانى كه به منزله جان هستند) دعوت مىكنيم، شما هم از نفوس خود دعوت كنيد، سپس مباهله مىكنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مىدهيم»؛ فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ.
ناگفته پيدا است منظور از مباهله اين نيست كه اين افراد جمع شوند و نفرين كنند و سپس پراكنده شوند؛ زيرا چنين عملى به تنهايى هيچ فايدهاى ندارد، بلكه منظور اين است كه اين نفرين مؤثر گردد و با آشكار شدن اثر آن، دروغگويان به عذاب گرفتار شوند و شناخته گردند.
به تعبير ديگر، گرچه در اين آيه به تأثير و نتيجه مباهله تصريح نشده، اما از آنجا كه اين كار به عنوان آخرين حربه، بعد از اثر نكردن منطق و استدلال، مورد استفاده قرار گرفته، دليل بر اين است كه منظور ظاهر شدن اثر خارجى اين نفرين است نه تنها يك نفرين ساده.
نكتهها
در آيه فوق خداوند به پيامبر خود دستور مىدهد كه هر گاه پس از استدلالات روشن پيشين، كسى درباره عيسى عليه السلام با تو گفتگو كند و به جدال برخيزد، به او پيشنهاد مباهله كن كه فرزندان و زنان خود را بياورد و تو هم فرزندان و زنان خود را دعوت كن و دعا كنيد تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.
مسأله مباهله به شكل فوق شايد تا آن زمان در بين عرب سابقه نداشت و راهى بود كه صددرصد حكايت از ايمان و صدق دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله مىكرد.
چگونه ممكن است كسى كه به تمام معنى به ارتباط خويش با پروردگار ايمان نداشته باشد وارد چنين ميدانى شود؟ و از مخالفان خود دعوت كند بياييد با هم به درگاه خدا برويم و از او بخواهيم تا دروغگو را رسوا سازد و شما به سرعت نتيجه آن را خواهيد ديد كه چگونه خداوند دروغگويان را مجازات مىكند. مسلما ورود در چنين ميدانى بسيار خطرناك است؛ زيرا اگر دعاى او به اجابت نرسد و اثرى از مجازات مخالفان
آشكار نشود نتيجهاى جز رسوايى دعوت كننده نخواهد داشت. چگونه ممكن است آدم عاقل و فهميدهاى بدون اطمينان به نتيجه، در چنين مرحلهاى گام بگذارد؟ از اينجا است كه گفتهاند دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله به مباهله، يكى از نشانههاى صدق دعوت و ايمان قاطع او است، قطع نظر از نتايجى كه بعدا از مباهله به دست آمد.
در روايات اسلامى وارد شده هنگامى كه پاى مباهله به ميان آمد، نمايندگان مسيحيان نجران از پيامبر مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند و با بزرگان خود به شور بنشينند، نتيجه مشاوره آنها كه از يك نكته روانشناسى سرچشمه مىگرفت اين بود كه به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده كرديد محمد صلى الله عليه و آله با سر و صدا و جمعيت و جار و جنجال به مباهله آمد با او مباهله كنيد و نترسيد؛ زيرا حقيقتى در كار او نيست كه متوسل به جار و جنجال شده است و اگر با نفرات بسيار محدودى از خاصان نزديك و فرزندان خردسالش به ميعادگاه آمد، بدانيد كه او پيامبر خداست و از مباهله با او به پرهيزيد كه خطرناك است! آنها طبق قرار قبلى به ميعادگاه رفتند. ناگاه ديدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرزندانش حسن و حسين عليهما السلام را در پيش رو دارد و على عليه السلام و فاطمه عليها السلام همراه او هستند و به آنها سفارش مىكند هر گاه من دعا كردم شما آمين بگوييد، مسيحيان هنگامى كه اين صحنه را مشاهده كردند سخت به وحشت افتادند و از اقدام به مباهله خوددارى كرده، حاضر به مصالحه شدند و به شرايط ذمه و پرداختن ماليات (جزيه) تن در دادند.
غالب مفسران و محدثان شيعه و اهل تسنن تصريح كردهاند كه آيه مباهله در حق اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است و پيامبر تنها كسانى را كه همراه خود به ميعادگاه برد، فرزندانش حسن و حسين عليهما السلام و دخترش فاطمه عليها السلام و على عليه السلام بودند، بنابر اين منظور از «أَبْناءَنا» در آيه منحصرا حسن و حسين عليهما السلام هستند، همانطور كه منظور از «وَ نِساءَنا» فاطمه عليها السلام و منظور از «وَ أَنْفُسَنا» تنها على عليه السلام بوده است و احاديث فراوانى در اين زمينه نقل شده است.
ولى بعضى از مفسران اهل تسنن كه كاملا در اقليت هستند، كوشيدهاند كه ورود احاديث را در اين زمينه انكار كنند. مثلا نويسنده تفسير المنار در ذيل آيه مىگويد: اين
روايات همگى از طرق شيعه است و هدف آنها مشخص است. آنها چنان در نشر و ترويج اين احاديث كوشيدهاند كه موضوع را، حتى بر بسيارى از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساختهاند!!
اما مراجعه به منابع اصيل اهل تسنن نشان مىدهد كه عليرغم پندارهاى تعصبآلود نويسنده المنار، بسيارى از طرق اين احاديث به شيعه و كتب شيعه هرگز منتهى نمىشود و اگر بنا باشد ورود اين احاديث را از طرق اهل تسنن انكار كنيم، ساير احاديث آنها و كتبشان نيز از درجه اعتبار خواهد افتاد.
براى روشن شدن اين حقيقت قسمتى از روايات آنها را در اين باب با ذكر مدارك در اينجا مىآوريم: قاضى نور اللَّه شوشترى (1)چنين مىگويد: مفسران در اين مسأله اتفاق نظر دارند كه ابناءنا در آيه فوق اشاره به حسن و حسين عليهما السلام و «نِساءَنا» اشاره به فاطمه عليها السلام و «وَ أَنْفُسَنا» اشاره به على عليه السلام است.
سپس (در پاورقى كتاب مزبور) در حدود شصت نفر از بزرگان اهل سنت ذكر شدهاند كه تصريح نمودهاند آيه مباهله در باره اهل بيت نازل شده است و نام آنها و مشخصات كتب آنها را از صفحه 46 تا 76 مشروحا آورده است.
از جمله شخصيتهاى سرشناسى كه اين مطلب از آنها نقل شده افراد زير هستند:
1- مسلم بن حجاج نيشابورى صاحب صحيح معروف كه از كتب ششگانه مورد اعتماد اهل سنت است، در جلد 7 صفحه 120 (چاپ محمد على صبيح- مصر).
2- احمد بن حنبل در كتاب مسند جلد 1 صفحه 185 (چاپ مصر).
3- طبرى در تفسير معروفش در ذيل همين آيه، جلد سوم صفحه 192 (چاپ ميمنية- مصر).
4- حاكم در كتاب مستدرك، جلد سوم صفحه 150 (چاپ حيدر آباد دكن).
5- حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب دلائل النبوة صفحه 297 (چاپ حيدر آباد).
6- واحدى نيشابورى در كتاب اسباب النزول صفحه 74 (چاپ الهندية مصر).
7- فخر رازى در تفسير معروفش، جلد 8 صفحه 85 (چاپ البهيه مصر).
1) 1- جلد سوم كتاب نفيس احقاق الحق، طبع جديد صفحه 46.
8- ابن اثير در كتاب جامع الاصول، جلد 9 صفحه 470 (طبع السنة المحمدية- مصر).
9- ابن جوزى در تذكرة الخواص، صفحه 17 (چاپ نجف).
10- قاضى بيضاوى در تفسيرش، جلد 2 صفحه 22 (چاپ مصطفى محمد مصر).
11- آلوسى در تفسير روح المعانى، جلد سوم صفحه 167 (چاپ منيريه مصر).
12- طنطاوى مفسر معروف در تفسير الجواهر، جلد دوم صفحه 120 (چاپ مصطفى البابى الحلبى- مصر).
13- زمخشرى در تفسير كشاف، جلد 1 صفحه 193 (چاپ مصطفى محمد- مصر).
14- حافظ احمد بن حجر عسقلانى در كتاب الاصابة جلد 2 صفحه 503 (چاپ مصطفى محمد- مصر).
15- ابن صباغ در كتاب الفصول المهمة صفحه 108 (چاپ نجف).
16- علامه قرطبى در تفسير الجامع لاحكام القرآن جلد 3 صفحه 104 (چاپ مصر سال 1936).
در كتاب غاية المرام از صحيح مسلم در باب فضايل على بن ابى طالب عليه السلام نقل شده كه: روزى معاويه به سعد بن ابى وقاص گفت: چرا ابو تراب (على عليه السلام) را سب و دشنام نمىگويى؟! گفت: از آن وقت كه به ياد سه چيز كه پيامبر صلى الله عليه و آله در باره على عليه السلام فرمود افتادم از اين كار صرف نظر كردم ... (يكى از آنها اين بود كه) هنگامى كه آيه مباهله نازل گرديد، پيغمبر صلى الله عليه و آله تنها از فاطمه و حسن و حسين و على عليهما السلام دعوت كرد و سپس فرمود:
«اللَّهُمَّ هَؤُلاءِ أَهْلِي»؛ «خدايا! اينها خاصان نزديك مناند».
نويسنده تفسير كشاف كه از بزرگان اهل تسنن است در ذيل آيه مىگويد: اين آيه قوىترين دليلى است كه فضيلت اهل كساء را ثابت مىكند.
مفسران و محدثان و مورخان شيعه نيز عموما در نزول اين آيه در باره اهل بيت، اتفاق نظر دارند، در تفسير نور الثقلين روايات فراوانى در اين زمينه نقل شده است.
از جمله به نقل از كتاب عيون اخبار الرضا در باره مجلس بحثى كه مامون در دربار خود تشكيل داده بود، اين چنين مىنويسد: امام على بن موسى الرضا عليهما السلام فرمود: خداوند پاكان بندگان خود را در آيه مباهله مشخص ساخته است و به پيامبرش چنين دستور داده:
فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا ... و به دنبال نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را با خود به مباهله برد ... اين مزيتى است كه هيچ كس در آن بر اهل بيت: پيشى نگرفته و فضيلتى است كه هيچ انسانى به آن نرسيده و شرفى است كه قبل از آن هيچ كس از آن برخوردار نبوده است. (1)
در اينجا سؤال معروفى است كه فخر رازى و بعضى ديگر در باره نزول آيه در حق اهل بيت عليهم السلام ذكر كردهاند كه چگونه ممكن است منظور از «أَبْناءَنا»؛ «فرزندان ما»، حسن و حسين عليهما السلام باشد، در حالى كه ابناء جمع است و جمع بر دو نفر گفته نمىشود؟ و چگونه ممكن است «نِساءَنا» كه معنى جمع دارد تنها بر بانوى اسلام فاطمه عليها السلام اطلاق گردد؟ اگر منظور از «أَنْفُسَنا» تنها على عليه السلام است، چرا به صيغه جمع آمده است؟!
پاسخ: اولًا- همانطور كه قبلا به طور مشروح ذكر شد، اجماع علماى اسلام و احاديث فراوانى كه در بسيارى از منابع معروف و معتبر اسلامى اعم از شيعه و سنى در زمينه ورود اين آيه در مورد اهل بيت عليهم السلام به ما رسيده است و در آنها تصريح شده پيغمبر صلى الله عليه و آله غير از على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و حسن و حسين عليهما السلام كسى را به مباهله نياورد، قرينه آشكارى براى تفسير آيه خواهد بود؛ زيرا مىدانيم از جمله قراينى كه آيات قرآن را تفسير مىكند، سنت و شان نزول قطعى است. بنابر اين، ايراد مزبور تنها متوجه شيعه نمىشود. بلكه همه دانشمندان اسلام بايد به آن پاسخ گويند.
ثانيا- اطلاق صيغه جمع بر مفرد يا بر تثنيه تازگى ندارد و در قرآن و غير قرآن از ادبيات عرب و حتى غير عرب اين معنى بسيار است.
توضيح اينكه: بسيار مىشود كه به هنگام بيان يك قانون، يا تنظيم يك عهدنامه، حكم به صورت كلى و به صيغه جمع آورده مىشود و مثلا در عهدنامه چنين مىنويسند كه:
مسؤول اجراى آن امضاكنندگان عهدنامه و فرزندان آنها هستند، در حالى كه
1) 1- نور الثقلين، ج 1، ص 349 و تفسير عياشى، ج 1، ص 177، بحار الانوار، ج 20، ص 52 و ج 6، ص 652.
ممكن است يكى از دو طرف تنها يك يا دو فرزند داشته باشد، اين موضوع هيچگونه منافاتى با تنظيم قانون يا عهدنامه به صورت جمع ندارد.
خلاصه اينكه: ما دو مرحله داريم. مرحله قرارداد و مرحله اجرا، در مرحله قرارداد، گاهى الفاظ به صورت جمع ذكر مىشود تا بر همه مصاديق تطبيق كند ولى در مرحله اجرا ممكن است مصداق، منحصر به يك فرد باشد و اين انحصار در مصداق، منافات با كلى بودن مسأله ندارد.
به عبارت ديگر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله موظف بود طبق قراردادى كه با نصاراى نجران بست، همه فرزندان و زنان خاص خاندانش و تمام كسانى را كه به منزله جان او بودند، همراه خود به مباهله ببرد ولى اينها مصداقى جز دو فرزند و يك زن و يك مرد نداشت.
اضافه بر اين، در آيات قرآن موارد متعددى داريم كه عبارت به صورت صيغه جمع آمده، اما مصداق آن به جهتى از جهات منحصر به يك فرد بوده است: مثلا در همين سوره آيه 173 مىخوانيم: الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ ...؛ «كسانى كه مردم به آنها گفتند دشمنان (براى حمله به شما) اجتماع كردهاند از آنها بترسيد».
در اين آيه منظور از الناس (مردم) طبق تصريح جمعى از مفسران، نعيم بن مسعود است كه از ابو سفيان اموالى گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشركان بترساند! همچنين در آيه 181 مىخوانيم: ... لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ ...؛ «خداوند گفتار كسانى را كه مىگفتند خدا فقير است و ما بىنيازيم (و لذا از ما مطالبه زكات كرده است!) شنيد».
منظور از «الَّذِينَ» در آيه، طبق تصريح جمعى از مفسران، حى بن اخطب يا فنحاص است.
گاهى اطلاق كلمه جمع بر مفرد به عنوان بزرگداشت نيز ديده مىشود، همان طور كه در باره ابراهيم عليه السلام مىخوانيم: إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً للَّهِ ...؛ «ابراهيم امتى بود خاضع در پيشگاه خدا»، (1)در اينجا كلمه امت كه اسم جمع است، بر فرد اطلاق شده است.
1) 1- سوره نحل، آيه 120.
ضمناً از آيه مباهله استفاده مىشود كه به فرزندان دختر نيز حقيقتا ابن گفته مىشود، بر خلاف آنچه در جاهليت مرسوم بود كه تنها فرزندان پسر را فرزند خود مىدانستند و مىگفتند:
بنونا بنو أبنائنا و بناتنا بنوهن أبناء الرجال الأباعد (1)
فرزندان ما تنها پسرزادههاى ما هستند، اما دخترزادههاى ما، فرزندان مردم بيگانه محسوب مىشوند نه فرزندان ما!»
اين طرز تفكر مولود همان سنت غلطى بود كه در جاهليت عرب، دختران و زنان را عضو اصلى جامعه انسانى نمىدانستند و آنها را در حكم ظروفى براى نگاهدارى پسران مىپنداشتند! چنانكه شاعر آنها مىگويد:
و إنّما أمّهات النّاس أوعية مستودعات و للأحساب آباء (2)
مادران مردم، حكم ظروفى براى پرورش آنها دارند- و براى نسب تنها پدران شناخته مىشوند!» ولى اسلام اين طرز تفكر را به شدت در هم كوبيد و احكام فرزند را بر فرزندان پسرى و دخترى يكسان جارى ساخت.
در سوره انعام آيه 84- 85 در باره فرزندان ابراهيم عليه السلام مىخوانيم: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ؛ (3)
«از فرزندان (ابراهيم)، داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون بودند و اين چنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم و نيز زكريا و يحيى و عيسى و الياس كه همه از صالحان بودند».
در اين آيه، حضرت مسيح عليه السلام از فرزندان ابراهيم عليه السلام شمرده شده، در حالى كه فرزند دخترى بود و اصولا پدرى نداشت.
در رواياتى كه از طرق شيعه و سنى در باره امام حسن و امام حسين عليهما السلام وارد شده، اطلاق كلمه ابن رسول اللَّه (فرزند پيغمبر) كرارا ديده مىشود.
در آيات مربوط به زنانى كه ازدواج با آنها حرام است، مىخوانيم: ... فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ ...؛ يعنى همسران پسران شما. (1)در ميان فقهاى اسلام اين مسأله مسلم است كه همسران پسرها و نوهها، چه دخترى باشند و چه پسرى بر شخص حرام و مشمول آيه فوق است.
شكى نيست كه آيه فوق يك دستور كلى براى دعوت به مباهله به مسلمانان نمىدهد، بلكه روى سخن در آن تنها به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است ولى اين موضوع مانع از آن نخواهد بود كه مباهله در برابر مخالفان يك حكم عمومى باشد و افراد با ايمان كه از تقوا و خدا پرستى كامل برخوردارند، به هنگامى كه استدلالات آنها در برابر دشمنان بر اثر لجاجت به جايى نرسد، از آنها دعوت به مباهله كنند.
از رواياتى كه در منابع اسلامى نقل شده نيز عموميت اين حكم استفاده مىشود. در تفسير نور الثقلين (2)حديثى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: «اگر سخنان حق شما را مخالفان نپذيرفتند، آنها را به مباهله دعوت كنيد».
راوى مىگويد: سؤال كردم چگونه مباهله كنم؟ فرمود: «خود را سه روز اصلاح اخلاقى كن» و گمان مىكنم كه فرمود: «روزه بگير و غسل كن و با كسى كه مىخواهى مباهله كنى به صحرا برو، سپس انگشتان دست راستت را در انگشتان راست او بيفكن و از خودت آغاز كن و بگو: خداوندا! تو پروردگار آسمانهاى هفتگانه و زمينهاى هفتگانهاى و آگاه از اسرار نهان هستى و رحمان و رحيمى، اگر مخالف من حقى را انكار كرده و ادعاى باطلى دارد، بلايى از آسمان بر او بفرست و او را به عذاب دردناكى مبتلا ساز! و بعد بار ديگر اين دعا را تكرار كن و بگو: اگر اين شخص حق را انكار كرده و
ادعاى باطلى مىكند، بلايى از آسمان بر او بفرست و او را به عذابى مبتلا كن!» سپس فرمود: «چيزى نخواهد گذشت كه نتيجه اين دعا آشكار خواهد شد، به خدا سوگند كه هرگز نيافتم كسى را كه حاضر باشد اين چنين با من مباهله كند».
ضمناً از اين آيه معلوم مىشود كه بر خلاف حملات بىرويه افرادى كه مىگويند اسلام عملا آيين مردان است و زنان در آن به حساب نيامدهاند، زنان در مواقع حساس به سهم خود در پيشبرد اهداف اسلامى همراه مردان در برابر دشمن مىايستادهاند، صفحات درخشان زندگى فاطمه بانوى اسلام عليها السلام و دخترش زينب كبرى عليها السلام و زنان ديگرى كه در تاريخ اسلام، گام بر جاى گامهاى آنها نهادهاند، گواه اين حقيقت است. (1)
1) 1- تفسير نمونه، ج 2، ص 590 و يا ج 2، ص 448.
حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (3) (1)
3- گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند و حيوانات خفه شده و به زجر كشته شده و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند و آنها كه به ضرب شاخ حيوان ديگرى مرده باشند و باقيمانده صيد حيوان درنده، مگر آنكه (به موقع بر آن حيوان برسيد و) آنرا سر ببريد و حيواناتى كه روى بتها (يا در برابر آنها) ذبح شوند (همگى) بر شما حرام است و (همچنين) قسمت كردن گوشت حيوان بوسيله چوبههاى تير مخصوص بختآزمايى، تمام اين اعمال فسق و گناه است- امروز كافران از (زوال) آيين شما مأيوس شدند، بنابراين از آنها نترسيد و از (مخالفت) من بترسيد، امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم- اما آنها كه در حال گرسنگى دستشان بهغذاى
1) 1. مائده.
ديگرى نرسد و متمايل به گناه نباشند (مانعى ندارد كه از گوشتهاى ممنوع بخورند) خداوند آمرزنده و مهربان است.
در آغاز اين سوره اشاره به حلال بودن گوشت چهار پايان به استثناى آنچه بعدا خواهد آمد شده، آيه مورد بحث در حقيقت همان استثناهايى است كه وعده داده شده و در اين آيه حكم به تحريم يازده چيز شده است كه بعضى از آنها در آيات ديگر قرآن نيز بيان گرديده و تكرار آن جنبه تأكيد دارد.
نخست مىفرمايد: مردار بر شما حرام شده است (حرمت عليكم الميتة).
و همچنين خون (والدم).
و گوشت خوك (و لحم الخنزير).
و حيواناتى كه طبق سنت جاهليت بنام بتها و اصولا به غير نام خدا ذبح شوند وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ .... (1)
و نيز حيواناتى كه خفه شده باشند حراماند خواه بخودى خود و يا بهوسيله دام و خواه بهوسيله انسان اين كار انجام گردد (چنانكه در زمان جاهليت معمول بوده گاهى حيوان را در ميان دو چوب يا در ميان دو شاخه درخت سخت مىفشردند تا بميرد و از گوشتش استفاده كنند) «وَ الْمُنْخَنِقَةُ».
در بعضى از روايات نقل شده كه مجوس مخصوصا مقيد بودند كه حيوانات را از طريق خفه كردن بكشند سپس از گوشتشان استفاده كنند بنابراين ممكن است آيه ناظر به وضع آنها نيز باشد.
و حيواناتى كه با شكنجه و ضرب، جان بسپارند و يا به بيمارى از دنيا بروند «وَ الْمَوْقُوذَةُ».
در تفسير قرطبى نقل شده كه در ميان عرب معمول بود كه بعضى از حيوانات را بخاطر بتها آنقدر مىزدند تا بميرد و آن را يكنوع عبادت مىدانستند!
و حيواناتى كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند «وَ الْمُتَرَدِّيَةُ» و حيواناتى كه به
1) 1. در باره تحريم اين چهار چيز و فلسفه آن در جلد اول تفسير نمونه صفحه 427 به بعد توضيح كافى دادهايم.
ضرب شاخ مرده باشند «وَ النَّطِيحَةُ».
و حيواناتى كه بوسيله حمله درندگان كشته شوند وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ. ممكن است يكى از دلايل فلسفه تحريم اين پنج نوع از گوشتهاى حيوانات اين باشد كه خون به قدر كافى از آنها بيرون نمىرود؛ زيرا تا زمانى كه رگهاى اصلى گردن بريده نشود، خون بقدر كافى بيرون نخواهد ريخت و ميدانيم كه خون مركز انواع ميكربها است و با مردن حيوان قبل از هر چيز خون عفونت پيدا مىكند و به تعبير ديگر اين چنين گوشتها يكنوع مسموميت دارند و جزء گوشتهاى سالم محسوب نخواهد شد مخصوصا اگر حيوان بر اثر شكنجه يا بيمارى و يا تعقيب حيوان درندهاى بميرد، مسموميت بيشترى خواهد داشت.
به علاوه جنبه معنوى ذبح كه با ذكر نام خدا و رو بقبله بودن حاصل مىشود در هيچ يك از اينها نيست. ولى اگر قبل از آنكه اين حيوانات جان بسپرند به آنها برسند و با آداب اسلامى آنها را سر ببرند و خون بقدر كافى از آنها بيرون بريزد، حلال خواهد بود و لذا بدنبال تحريم موارد فوق مىفرمايد: ... إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ ....
بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه اين استثناء تنها به قسم اخير يعنى وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ بر مىگردد ولى اكثر مفسران معتقدند به تمام اقسام بر مىگردد و اين نظر به حقيقت نزديكتر است.
ممكن است سؤال شود چرا با وجود ميتة در آغاز آيه، اين موارد ذكر گرديده است مگر تمام آنها داخل در مفهوم ميتة نيست؟ در پاسخ مىگوييم: ميتة از نظر فقهى و شرعى مفهوم وسيعى دارد و هر حيوانى كه با طريق شرعى ذبح نشده باشد در مفهوم ميتة داخل است ولى در لغت، ميتة معمولا بحيوانى گفته مىشود كه خود به خود بميرد، بنا بر اين موارد فوق در مفهوم لغوى ميتة داخل نيست و لااقل احتمال اين را دارد كه داخل نباشد و لذا نيازمند به بيان است.
در زمان جاهليت بت پرستان سنگهايى در اطراف كعبه نصب كرده بودند كه شكل و صورت خاصى نداشت، آنها را «نصب» مىناميدند در مقابل آنها قربانى مىكردند و خون قربانى را به آنها مىماليدند و فرق آنها با بت همان بود كه بتها همواره داراى اشكال و صور خاصى بودند اما «نصب» چنين نبودند، اسلام در آيه فوق اينگونه گوشتها را
تحريم كرده و مىگويد: ... وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ ....
روشن است كه تحريم اين نوع گوشت جنبه اخلاقى و معنوى دارد نه جنبه مادى و جسمانى و در واقع يكى از اقسام وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ ... مىباشد، كه بخاطر رواجش در ميان عرب جاهلى به آن تصريح شده است.
نوع ديگرى از حيواناتى كه تحريم آن در آيه فوق آمده، آنها است كه بصورت بختآزمايى ذبح و تقسيم مىگرديده و آن چنين بوده كه: ده نفر با هم شرطبندى مىكردند و حيوانى را خريدارى و ذبح نموده سپس ده چوبه تير كه روى هفت عدد از آنها عنوان برنده و سه عدد عنوان بازنده ثبت شده بود در كيسه مخصوصى مىريختند و به صورت قرعهكشى آنها را بهنام يك يك از آن ده نفر بيرون مىآوردند، هفت چوبه برنده بنام هر كس مىافتاد سهمى از گوشت بر مىداشت و چيزى در برابر آن نمىپرداخت ولى آن سه نفر كه تيرهاى بازنده را دريافت داشته بودند، بايد هر كدام يك سوم قيمت حيوان را بپردازند، بدون اينكه سهمى از گوشت داشته باشند، اين چوبههاى تير را «ازلام» جمع «زلم» (بر وزن قلم) ميناميدند، اسلام خوردن اين گوشتها را تحريم كرد، نه بخاطر اينكه اصل گوشت حرام بوده باشد بلكه بخاطر اينكه جنبه قمار و بختآزمايى دارد و مىفرمايد: ... وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ....
روشن است كه تحريم قمار و مانند آن اختصاص به گوشت حيوانات ندارد، بلكه در هر چيز انجام گيرد ممنوع است و تمام زيانهاى فعاليتهاى حساب نشده اجتماعى و برنامههاى خرافى در آن جمع ميباشد.
و در پايان براى تأكيد بيشتر روى تحريم آنها مىفرمايد: تمام اين اعمال فسق است و خروج از اطاعت پروردگار ... ذلِكُمْ فِسْقٌ ....
آنچه از مجموع بحثهاى فوق و ساير منابع اسلامى استفاده مىشود اين است كه روش اسلام در مورد بهرهبردارى از گوشتها، همانند ساير دستورهايش يك روش كاملا اعتدالى را در پيش گرفته؛ يعنى نه همانند مردم زمان جاهليت كه از گوشت سوسمار و مردار و خون و امثال آن مىخوردند و يا همانند بسيارى
از غربىهاى امروز كه حتى از خوردن گوشت خرچنگ و كرمها چشمپوشى نمىكنند و نه مانند هندوها كه مطلقا خوردن گوشت را ممنوع مىدانند، بلكه گوشت حيواناتى كه داراى تغذيه پاك بوده و مورد تنفر نباشند حلال كرده و روى روشهاى افراطى و تفريطى خط بطلان كشيده و براى استفاده از گوشتها شرايطى مقرر داشته است به اين ترتيب كه:
1- حيواناتى كه از گوشت آنها استفاده مىشود بايد از حيوانات علف خوار باشند؛ زيرا گوشت حيوانات گوشتخوار بر اثر خوردن گوشتهاى مردار و آلوده غالبا ناسالم و مايه انواع بيمارىها است، به خلاف چهارپايان علفخوار كه معمولا از غذاهاى سالم و پاك استفاده ميكنند.
به علاوه همانطور كه در گذشته ذيل آيه 72 سوره بقره گفتيم هر حيوانى صفات خويش را از طريق گوشت خود به كسانى كه از آن مىخورند منتقل مىكند، بنابراين تغذيه از گوشت حيوانات درنده، صفت قساوت و درندگى را در انسان تقويت مىنمايد و نيز به همين دليل است كه در اسلام حيوانات «جلّال» يعنى حيواناتى كه از نجاست تغذيه مىكنند تحريم شده است.
2- حيواناتى كه از گوشتشان استفاده ميشود بايد مورد تنفر نبوده باشند.
3- و نيز بايد زيانى براى جسم يا روح انسان توليد نكنند.
4- حيواناتى كه در مسير شرك و بتپرستى قربانى مىشوند و مانند آنها چون از نظر معنوى ناپاكاند تحريم شدهاند.
5- يك سلسله دستورها در اسلام براى طرز ذبح حيوانات وارد شده كه هر كدام به نوبه خود، داراى اثر بهداشتى يا اخلاقى مىباشد.
بعد از بيان احكام فوق دو جمله پرمعنى در آيه مورد بحث به چشم مىخورد نخست مىگويد: امروز كافران از دين شما مايوس شدند بنابراين از آنها نترسيد و تنها از (مخالفت) من بترسيد.
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ.
و سپس مىگويد: امروز دين و آيين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين شما پذيرفتم.
ا لْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً. (1)
در اينجا بحث مهمى پيش مىآيد كه منظور از اليوم (امروز) كه در آيه تكرار شده چيست؟ يعنى كدام روز است كه اين چهار جهت در آن جمع شده، هم كافران در آن مايوس شدهاند، هم دين كامل شده، هم نعمت خدا تكامل يافته و هم خداوند آيين اسلام را به عنوان آيين نهايى مردم جهان پذيرفته است؟
در ميان مفسران در اينجا سخن بسيار است ولى آنچه جاى شك نيست، اين است كه چنين روزى بايد روز بسيار مهمى در تاريخ زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، نه يك روز ساده و عادى و معمولى؛ زيرا اين همه اهميت براى يك روز عادى معنى ندارد و لذا در پارهاى از روايات آمده است كه بعضى از يهود و نصارى با شنيدن اين آيه گفتند اگر چنين آيهاى در كتب آسمانى ما نقل شده بود، ما آن روز را روز عيد قرار مىداديم. (2)
اكنون بايد از روى قراين و نشانهها و تاريخ نزول اين آيه و اين سوره و تاريخ زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله و رواياتى كه از منابع مختلف اسلامى به دست ما رسيده، اين روز مهم را پيدا كنيم.
آيا منظور روزى است كه احكام بالا در باره گوشتهاى حلال و حرام نازل شده؟
قطعا چنين نيست؛ زيرا نزول اين احكام واجد اين همه اهميت نيست و نه باعث تكميل دين است؛ زيرا آخرين احكامى نبوده كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده، به دليل اينكه در دنباله اين سوره، به احكام ديگرى نيز برخورد مىكنيم و تازه نزول اين احكام سبب ياس كفار نمىشود، چيزى كه سبب ياس كفار مىشود، فراهم ساختن پشتوانه محكمى براى آينده اسلام است و به عبارت ديگر نزول اين احكام و مانند آن تأثير چندانى در روحيه كافران ندارد و اينكه گوشتهايى حلال يا حرام باشد، آنها حساسيتى روى آن ندارند.
آيا منظور از آن، روز عرفه در آخرين حج پيامبر صلى الله عليه و آله است؟! (همانطور كه جمعى از مفسران احتمال دادهاند).
پاسخ اين سؤال نيز منفى است؛ زيرا نشانههاى فوق بر آن روز نيز تطبيق نمىكند، چون حادثه خاصى كه باعث ياس كفار بشود در آن روز واقع نشد. اگر منظور انبوه اجتماع مسلمانان است كه قبل از روز عرفه نيز در خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله در مكه بودند و اگر منظور نزول احكام فوق در آن روز است، كه آن نيز چيز وحشتناكى براى كفار نبود.
آيا مراد روز فتح مكه است؟ (چنانكه بعضى احتمال دادهاند) با اينكه تاريخ نزول اين سوره مدتها بعد از فتح مكه بوده است؟! يا منظور روز نزول آيات سوره برائت است كه آن هم مدتها قبل از نزول اين سوره بوده است؟! از همه عجيبتر احتمالى است كه بعضى دادهاند كه اين روز، روز ظهور اسلام و يا بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله، باشد با اينكه آنها هيچگونه ارتباطى با روز نزول اين آيه ندارند و سالهاى متمادى در ميان آنها فاصله بوده است.
بنا بر اين هيچيك از احتمالات شش گانه فوق با محتويات آيه سازگار نيست.
در اينجا احتمال ديگرى هست كه تمام مفسران شيعه آن را در كتب خود آوردهاند و روايات متعددى آن را تاييد مىكند و با محتويات آيه كاملا سازگار است و آن اينكه:
منظور روز غدير خم است، روزى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امير مؤمنان على عليه السلام را رسما براى جانشينى خود تعيين كرد آن روز بود كه كفار در ميان امواج ياس فرو رفتند؛ زيرا انتظار داشتند كه آيين اسلام قائم به شخص باشد و با از ميان رفتن پيغمبر صلى الله عليه و آله اوضاع به حال سابق برگردد و اسلام تدريجا برچيده شود، اما هنگامى كه مشاهده كردند مردى كه از نظر علم و تقوا و قدرت و عدالت، بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان مسلمانان بىنظير بود، به عنوان جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله انتخاب شد و از مردم براى او بيعت گرفت، يأس و نوميدى نسبت به آينده اسلام آنها را فرا گرفت و فهميدند كه اين دين آيينى است ريشهدار و پايدار.
در اين روز بود كه آيين اسلام به تكامل نهايى خود رسيد؛ زيرا بدون تعيين جانشين براى پيامبر صلى الله عليه و آله و بدون روشن شدن وضع آينده مسلمانان، اين آيين به تكامل نهايى نمىرسيد.
آن روز بود كه نعمت خداوند با تعيين رهبر لايقى همچون على عليه السلام براى آينده مردم تكامل يافت.
آن روز بود كه اسلام با تكميل برنامههايش، به عنوان آيين نهايى از طرف خداوند
پذيرفته شد (بنابراين جهات چهارگانه در آن جمع بودهاست).
علاوه بر اين، قرائن زير نيز اين تفسير را تاييد مىكند:
الف- جالب توجه اينكه در تفسير فخر رازى و تفسير روح المعانى و تفسير المنار در ذيل اين آيه نقل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نزول اين آيه، بيش از هشتاد و يك روز عمر نكرد.
با توجه به اينكه وفات پيامبر صلى الله عليه و آله در روايات اهل تسنن و حتى در بعضى از روايات شيعه (مانند آنچه كلينى در كتاب معروف كافى نقل كرده است) روز دوازدهم ماه ربيعالاول بوده، چنين نتيجه مىگيريم كه روز نزول آيه درست روز هيجدهم ذى الحجه بوده است. (1)
ب- در روايات فراوانى كه از طرق معروف اهل تسنن و شيعه نقل شده، صريحا اين مطلب آمده است كه آيه شريفه فوق در روز غدير خم و به دنبال ابلاغ ولايت على عليه السلام نازل شد، از جمله اينكه:
1- دانشمند معروف سنى ابن جرير طبرى، در كتاب ولايت از زيد بن ارقم صحابى معروف نقل مىكند كه اين آيه در روز غدير خم در باره على عليه السلام نازل شد.
2- حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب ما نزل من القرآن فى على عليه السلام از ابو سعيد خدرى (صحابى معروف) نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم، على عليه السلام را به عنوان ولايت به مردم معرفى كرد و مردم متفرق نشده بودند تا اينكه آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... نازل شد، در اين موقع پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اللَّه أكبر، اللَّه أكبر على إكمال الدين و إتمام النعمة و رضى الرّب برسالتي و ولاية عليّبن أبي طالب من بعدي، و قال: من كنت مولاه فعليّ مولاه، الّلهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره و اخذل من خذله»؛ (2)«اللَّه اكبر بر تكميل دين و اتمام نعمت پروردگار و خشنودى خداوند از رسالت من و ولايت على عليه السلام بعد
1) 1- البته اين در صورتى است كه روز وفات پيامبر صلى الله عليه و آله وخود روز غدير را محاسبه نكنيم در سه ماه پشت سرهم دو ماه را 29 روز بگيريم كه اين موضوع كاملا امكانپذير است و با توجه به اينكه در روزهاى قبل و بعد از روز غدير حادثه مهمى در تاريخ اسلام رخ نداده است كه تاريخ فوق قابل تطبيق بر آن باشد مسلم مىشود كه منظور از آن جز روز غدير نيست.
2) 2. بحارالأنوار، ج 37، ص 248.
از من» سپس فرمود: «هر كس من مولاى اويم، على عليه السلام مولاى او است، خداوندا! آن كس كه او را دوست بدارد دوست بدار و آن كس كه او را دشمن دارد، دشمن بدار، هر كس او را يارى كند يارى كن و هر كس دست از يارىاش بر دارد، دست از او بردار.»
3- خطيب بغدادى در تاريخ خود از ابو هريره از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل كرده كه بعد از جريان غدير خم و پيمان ولايت على عليه السلام و گفتار عمر بن خطاب. «بَخٍّ بَخٍّ يَا بْن أبي طالب أصْبحتَ مَولاىَ وَ مَولا كُلّ مُسْلم».
آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... نازل شد. (1)
در كتاب نفيس الغدير علاوه بر روايات سهگانه فوق، سيزده روايت ديگر نيز در اين زمينه نقل شده است.
در كتاب احقاق الحق از جلد دوم تفسير ابن كثير صفحه 14 و از مقتل خوارزمى صفحه 47 نزول اين آيه را در باره داستان غدير، از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است.
در تفسير برهان و نور الثقلين نيز ده روايت از طرق مختلف نقل شده كه اين آيه در باره على عليه السلام يا روز غدير خم نازل شده، كه نقل همه آنها نيازمند به رساله جداگانه است. (2)
مرحوم علامه سيد شرف الدين در كتاب المراجعات، مىنويسد كه: نزول اين آيه را در روز غدير در روايات صحيحى از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده و اهلسنت شش حديث با اسناد مختلف از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين زمينه نقل كردهاند كه صراحت در نزول آيه در اين جريان دارد. (3)
از آنچه در بالا گفتيم روشن مىشود كه اخبارى كه نزول آيه فوق را در جريان غدير بيان كرده، در رديف خبر واحد نيست كه بتوان با تضعيف بعضى اسناد آن، آنها را ناديده گرفت، بلكه اخبارى است كه اگر متواتر نباشد لااقل مستفيض است و در منابع معروف اسلامى نقل شده، اگر چه بعضى از دانشمندان متعصب اهل تسنن، مانند آلوسى در تفسير روح المعانى تنها با تضعيف سند يكى از اين اخبار كوشيدهاند بقيه را به دست
فراموشى بسپارند و چون روايت را بر خلاف مذاق خويش ديدهاند، مجعول و نادرست قلمداد كنند و يا مانند نويسنده تفسير المنار با تفسير سادهاى از آيه گذشته، بدون اينكه كمترين اشارهاى به اين روايات كند، شايد خود را در بنبست ديده كه اگر بخواهد روايات را ذكر كرده و تضعيف كند، بر خلاف انصاف است و اگر بخواهد قبول كند بر خلاف مذاق او است!
نكته جالبى كه بايد در اينجا به آن توجه كرد اين است كه قرآن در سوره نور آيه 55 چنين مىگويد: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي اْلأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً ...؛ «خداوند به آنها كه از شما ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادهاند وعده داده است كه آنها را خليفه در روى زمين قرار دهد همانطور كه پيشينيان آنان را چنين كرد و نيز وعده داده آيينى را كه براى آن پسنديده است، مستقر و مستحكم گرداند و بعد از ترس به آنها آرامش بخشد ...»
در اين آيه خداوند مىفرمايد: آيينى را كه براى آنها پسنديده، در روى زمين مستقر مىسازد، با توجه به اينكه سوره نور قبل از سوره مائده نازل شده است و با توجه به جمله: ... وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً ... كه در آيه مورد بحث، در باره ولايت على عليه السلام نازل شده، چنين نتيجه مىگيريم كه اسلام در صورتى در روى زمين مستحكم و ريشهدار خواهد شد كه با ولايت توام باشد؛ زيرا اين همان اسلامى است كه خداوند پسنديده و وعده استقرار و استحكامش را داده است. به عبارت روشنتر، اسلام در صورتى عالمگير مىشود كه از مساله ولايت اهل بيت جدا نشود.
مطلب ديگرى كه از ضميمه كردن آيه سوره نور با آيه مورد بحث استفاده مىشود اين است كه در آيه سوره نور، سه وعده به افراد با ايمان داده شده است. نخست خلافت در روى زمين و ديگر امنيت و آرامش براى پرستش پروردگار و سوم استقرار آيينى كه مورد رضايت خداوند است.
اين سه وعده در روز غدير خم با نزول آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... جامه عمل به خود پوشيد. زيرا نمونه كامل فرد با ايمان و عمل صالح؛ يعنى على عليه السلام به جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله نصب شد و به مضمون جمله الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ ... مسلمانان در
آرامش و امنيت نسبى قرار گرفتند و نيز به مضمون ... وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً ...؛ «آيين مورد رضايت پروردگار در ميان مسلمانان استقرار يافت.»
البته اين تفسير منافات با رواياتى كه مىگويد آيه سوره نور در شان مهدى عليه السلام نازل شده ندارد؛ زيرا «آمَنُوا مِنْكُمْ» داراى معنى وسيعى است كه يك نمونه آن در روز غدير خم انجام يافت و سپس در يك مقياس وسيعتر و عمومىتر در زمان قيام مهدى عليه السلام انجام خواهد يافت. (بنابراين كلمه «الارض» در آيه به معنى همه كره زمين نيست بلكه معنى وسيعى دارد كه هم ممكن است بر تمام كره زمين گفته شود و هم به قسمتى از آن، چنانكه از موارد استعمال آن در قرآن نيز استفاده مىشود كه گاهى بر قسمتى از زمين اطلاق شده و گاهى بر تمام زمين)
تنها سؤالى كه در مورد آيه باقى مىماند، اين است كه اولًا طبق اسناد فوق و اسنادى كه در ذيل آيه: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... خواهد آمد، هر دو مربوط به جريان غدير است، پس چرا در قرآن ميان آن دو فاصله افتاده؟! يكى آيه 3 سوره مائده و ديگرى آيه 67 همين سوره است.
ثانيا اين قسمت از آيه كه مربوط به جريان غدير است، ضميمه به مطالبى شده كه درباره گوشتهاى حلال و حرام است و در ميان اين دو تناسب چندانى به نظر نمىرسد. (1)
در پاسخ بايد گفت:
اولا: مىدانيم آيات قرآن و همچنين سورههاى آن، بر طبق تاريخ نزول جمعآورى نشده است، بلكه بسيارى از سورههايى كه در مدينه نازل شده، مشتمل بر آياتى است كه در مكه نازل شده و به عكس آيات مدنى را در لابلاى سورههاى مكى مشاهده مىكنيم.
با توجه به اين حقيقت، جدا شدن اين دو آيه از يكديگر، در قرآن جاى تعجب
1) 1- اين ايراد در تفسير المنار، ج 6، ص 466، آمده است.
نخواهد بود (البته طرز قرار گرفتن آيات هر سوره، تنها به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است) آرى، اگر آيات بر طبق تاريخ نزول جمعآورى شده بود جاى اين ايراد بود.
ثانيا ممكن است قرار دادن آيه مربوط به غدير، در لابهلاى احكام مربوط به غذاهاى حلال و حرام براى محافظت از تحريف و حذف و تغيير باشد؛ زيرا بسيار مىشود كه براى محفوظ ماندن يك شىء نفيس، آن را با مطالب سادهاى مىآميزند تا كمتر جلب توجه كند.
حوادثى كه در آخرين ساعات عمر پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شد و مخالفت صريحى كه از طرف بعضى افراد براى نوشتن وصيتنامه از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله به عمل آمد، تا آنجا كه حتى پيامبر صلى الله عليه و آله را (العياذ باللَّه) متهم به هذيان و بيمارى! و گفتن سخنان ناموزون كردند و شرح آن در كتب معروف اسلامى اعم از كتب اهل تسنن و شيعه نقل شده، (1)شاهد گويايى است بر اينكه بعضى از افراد حساسيت خاصى در مساله خلافت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند و براى انكار آن حد و مرزى قايل نبودند!
آيا چنين شرايطى ايجاب نمىكرد كه براى حفظ اسناد مربوط به خلافت و رساندن آن به دست آيندگان چنين پيشبينىهايى بشود و با مطالب سادهاى آميخته شود كه كمتر توجه مخالفان سر سخت را به خود جلب كند؟!
از اين گذشته- همانطور كه دانستيم- اسناد مربوط به نزول آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... در باره غدير و مساله جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله تنها در كتب شيعه نقل نشده است كه چنين ايرادى متوجه شيعه شود، بلكه در بسيارى از كتب اهل تسنن نيز آمده است و به طرق متعددى اين حديث از سه نفر از صحابه معروف نقل شده است.
در پايان آيه بار ديگر، به مسايل مربوط به گوشتهاى حرام بر گشته و حكم صورت اضطرار را بيان مىكند و مىگويد: كسانى كه به هنگام گرسنگى ناگزير از خوردن گوشتهاى حرام شوند، در حالى كه تمايل به گناه نداشته باشند، خوردن آن براى آنها حلال است؛ زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است و به هنگام ضرورت بندگان خود را به
1) 1- صحيح بخارى كتاب المرضى، كتاب المعلم جزء اول ص 22 و در باب جوائز وفد از كتاب جهادص 118 و در كتاب صحيح مسلم در جزء 2، ص 14 در آخر وصايا و كتاب المراجعات تحت عنوان رزية يوم الخميس.
مشقت نمىافكند و آنها را كيفر نمىدهد.
فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ....
مخمصه از ماده خمص (بر وزن لمس) به معنى فرورفتگى است و به معنى گرسنگى شديد كه باعث فرورفتگى شكم مىشود، نيز آمده است. خواه به هنگام قحطى يا به هنگام گرفتارى شخصى باشد.
غير متجانف لا ثم به معنى آن است كه تمايل به گناه نداشته باشد و آن يا به عنوان تأكيد مفهوم اضطرار آمده و يا به منظور آن است كه به هنگام ضرورت زياده روى در خوردن گوشت حرام نكند و آن را حلال نشمرد و يا آنكه مقدمات اضطرار را خودش فراهم نساخته باشد و يا آنكه در سفرى كه براى انجام كار حرامى در پيش گرفته، گرفتار چنان ضرورتى نشود، ممكن است همه اين معانى از اين عبارت منظور باشد. (1)، (2)
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (55) (3)
55- سرپرست و رهبر شما تنها خدا است و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند و نماز را بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند.
در تفسير مجمع البيان و كتب ديگر از عبد اللَّه بن عباس چنين نقل شده كه روزى در كنار چاه زمزم نشسته بود و براى مردم از قول پيامبر صلى الله عليه و آله حديث نقل مىكرد. ناگهان مردى كه عمامهاى بر سر داشت و صورت خود را پوشانيده بود نزديك آمد و هر مرتبه كه ابن عباس از پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله حديث نقل مىكرد، او نيز با جمله قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىنمود.
ابن عباس او را قسم داد تا خود را معرفى كند، او صورت خود را گشود و صدا زد اى مردم! هر كس مرا نمىشناسد، بداند من ابو ذر غفارى هستم. با اين گوشهاى خودم از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم و اگر دروغ مىگويم، هر دو گوشم كر باد و با اين چشمان خود اين جريان را ديدم و اگر دروغ مىگويم هر دو كور باد، كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«عليّ قائد البررة و قاتل الكفرة، منصور من نصره مخذول من خذله»؛ (1)على پيشواى نيكان است و كشنده كافران، هر كس او را يارى كند، خدا يارىاش خواهد كرد و هر كس دست از يارىاش بردارد، خدا دست از يارى او برخواهد داشت.»
سپس ابو ذر اضافه كرد: اى مردم! روزى از روزها با رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نماز مىخواندم، سائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد ولى كسى چيزى به او نداد، او دست خود را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو، تقاضاى كمك كردم ولى كسى جواب مساعد به من نداد، در همين حال على عليه السلام كه در حال ركوع بود، با انگشت كوچك دست راست خود اشاره كرد.
سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله كه در حال نماز بود اين جريان را مشاهده كرد، هنگامى كه از نماز فارغ شد، سر به سوى آسمان بلند كرد و چنين گفت: «خداوندا! برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه روح او را وسيع گردانى و كارها را بر او آسان سازى و گره از زبان او بگشايى تا مردم گفتارش را درك كنند و نيز موسى درخواست كرد، هارون را كه برادرش بود وزير و ياورش قرار دهى و به وسيله او نيرويش را زياد كنى و در كارهايش شريك سازى.
خداوندا! من محمد پيامبر و برگزيده توام، سينه مرا گشاده كن و كارها را بر من آسان ساز، از خاندانم على عليه السلام را وزير من گردان تا به وسيله او، پشتم قوى و محكم گردد».
ابو ذر مىگويد: هنوز دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله پايان نيافته بود كه جبرييل نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: بخوان. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: چه بخوانم؟ گفت: بخوان إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا ... البته اين شان نزول از طرق مختلف نقل شده كه گاهى در
1) 1. بحارالأنوار، ج 35، ص 194.
جزييات و خصوصيات مطلب با هم تفاوتهايى دارند ولى اساس و عصاره همه، يكى است.
اين آيه با كلمه انما كه در لغت عرب به معنى انحصار مىآيد، شروع شده و مىگويد: ولى و سرپرست و متصرف در امور شما سه كس است: خدا و پيامبر و كسانى كه ايمان آوردهاند و نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ.
شك نيست كه ركوع در اين آيه به معنى ركوع نماز است، نه به معنى خضوع؛ زيرا در عرف شرع و اصطلاح قرآن، هنگامى كه ركوع گفته مىشود، به همان معنى معروف آن يعنى ركوع نماز است و علاوه بر شان نزول آيه و روايات متعددى كه در زمينه انگشتر بخشيدن على عليه السلام در حال ركوع وارد شده و مشروحا بيان خواهيم كرد، ذكر جمله يقيمون الصلاة نيز شاهد بر اين موضوع است و ما در هيچ مورد در قرآن نداريم كه تعبير شده باشد زكات را با خضوع بدهيد، بلكه بايد با اخلاص نيت و عدم منت داد.
همچنين شك نيست كه كلمه ولى در آيه، به معنى دوست و يا ناصر و ياور نيست.
زيرا ولايت به معنى دوستى و يارى كردن مخصوص كسانى نيست كه نماز مىخوانند و در حال ركوع زكات مىدهند، بلكه يك حكم عمومى است كه همه مسلمانان را در بر مىگيرد. همه مسلمين بايد يكديگر را دوست بدارند و يارى كنند حتى آنهايى كه زكات بر آنها واجب نيست و اصولا چيزى ندارند كه زكات بدهند، تا چه رسد به اينكه بخواهند در حال ركوع زكاتى بپردازند، آنها هم بايد دوست و يار و ياور يكديگر باشند.
از اينجا روشن مىشود كه منظور از ولى در آيه فوق ولايت به معنى سرپرستى و تصرف و رهبرى مادى و معنوى است، بخصوص اينكه اين ولايت در رديف ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و ولايت خدا قرار گرفته و هر سه با يك جمله ادا شده است.
به اين ترتيب، آيه از آياتى است كه به عنوان يك نص قرآنى دلالت بر ولايت و امامت على عليه السلام مىكند.
ولى در اينجا بحثهاى مهمى است كه بايد به طور جداگانه، مورد بررسى قرار گيرد:
در بسيارى از كتب اسلامى و منابع اهل تسنن، روايات متعددى داير بر اينكه آيه فوق در شان على عليه السلام نازل شده نقل شده كه در بعضى از آنها اشاره به مساله بخشيدن انگشتر در حال ركوع نيز شده و در بعضى نشده و تنها به نزول آيه در باره على عليه السلام قناعت شده است.
اين روايت را ابن عباس و عمار ياسر و عبد اللَّه بن سلام و سلمة بن كهيل و انسبن مالك و عتبة بن حكيم و عبد اللَّه ابى و عبد اللَّه بن غالب و جابر بن عبد اللَّه انصارى و ابو ذر غفارى نقل كردهاند. (1)
علاوه بر ده نفر كه در بالا ذكر شده، از خود على عليه السلام نيز اين روايت در كتب اهل تسنن نقل شده است. (2)
جالب اينكه در كتاب غاية المرام، تعداد 24 حديث در اين باره از طرق اهل تسنن و 19 حديث از طرق شيعه نقل كرده است. (3)
كتابهاى معروفى كه اين حديث در آنها نقل شده، از سى كتاب تجاوز مىكند كه همه از منابع اهل تسنن است، از جمله محب الدين طبرى در ذخاير العقبى صفحه 88 و علامه قاضى شوكانى در تفسير فتح القدير، جلد دوم صفحه 50 و در جامع الاصول جلد نهم صفحه 478 و در اسباب النزول واحدى، صفحه 148 و در لباب النقول سيوطى صفحه 90 و در تذكرة سبط بن جوزى صفحه 18 و در نور الابصار شبلنجى صفحه 105 و در تفسير طبرى صفحه 165 و در كتاب الكافى الشاف ابن حجر عسقلانى صفحه 56 و در مفاتيح الغيب رازى جلد سوم صفحه 431 و در تفسير در المنثور جلد 2 صفحه 393 و در كتاب كنز العمال جلد 6 صفحه 391 و مسند ابن مردويه و مسند ابن الشيخ و علاوه بر اينها در صحيح نسايى و كتاب الجمع بين الصحاح السته و كتابهاى متعدد ديگرى اين احاديث آمده است. (4)
با اين حال چگونه مىتوان اين همه احاديث را ناديده گرفت، در حالى كه در شان نزول آيات ديگر به يك يا دو روايت قناعت مىكنند؟ اما گويا تعصب اجازه نمىدهد كه اين همه روايات و اينهمه گواهى دانشمندان در باره شان نزول آيه فوق مورد توجه قرار گيرد.
اگر بنا شود در تفسير آيهاى از قرآن، اين همه روايات ناديده گرفته شود، ما بايد در تفسير آيات قرآنى اصولا به هيچ روايتى توجه نكنيم؛ زيرا در باره شان نزول كمتر آيهاى از آيات قرآن، اينهمه روايت وارد شده است.
اين مساله به قدرى روشن و آشكار بود كه حسان بن ثابت شاعر معروف عصر پيامبر صلى الله عليه و آله مضمون روايت فوق را در اشعار خود كه در باره على عليه السلام سروده چنين آورده است:
فأنت الّذي أعطيت إذ كنت راكعاً فدتك نفوس القوم يا خير راكع
فأنزل فيك اللَّه خير ولاية و بينها في محكمات الشرائع (1)
«تو بودى كه در حال ركوع زكات بخشيدى، جان به فداى تو باد اى بهترين ركوع كنندگان.
به دنبال آن خداوند بهترين ولايت را در باره تو نازل كرد و در ضمن قرآن مجيد آن را ثبت نمود.» (2)
جمعى از متعصبان اهل تسنن اصرار دارند كه ايرادهاى متعددى به نزول اين آيه در مورد على عليه السلام و همچنين به تفسير ولايت به عنوان سرپرستى و تصرف و امامت بنمايند كه ما ذيلا مهمترين آنها را عنوان كرده و مورد بررسى قرار مىدهيم:
اشكال: از جمله اشكالاتى كه نسبت به نزول آيه فوق در مورد على عليه السلام گرفتهاند،
اين است كه آيه با توجه به كلمه الذين كه براى جمع است، قابل تطبيق بر يك فرد نيست و به عبارت ديگر آيه مىگويد: ولى شما آنهايى هستند كه نماز را بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند، اين عبارت چگونه بر يك شخص مانند على عليه السلام قابل تطبيق است؟
پاسخ: در ادبيات عرب مكرر ديده مىشود كه از مفرد به لفظ جمع، تعبير آورده شده است. از جمله در آيه مباهله كه كلمه «نِسائَنا» به صورت جمع آمده، در صورتى كه منظور از آن طبق شان نزولهاى متعددى كه وارد شده فاطمه زهرا عليها السلام است و همچنين «أَنْفُسَنا» جمع است، در صورتى كه از مردان غير از پيغمبر صلى الله عليه و آله كسى جز على عليه السلام در آن جريان نبود و در آيه 172 سوره آل عمران در داستان جنگ احد مىخوانيم:
الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ ايماناً ....
همانطور كه در تفسير اين آيه در جلد سوم ذكر كرديم بعضى از مفسران، شان نزول آن را در باره نعيم بن مسعود كه يك فرد بيشتر نبود، مىدانند.
همچنين در آيه 52 سوره مائده مىخوانيم: ... يَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصِيبَنا دائِرَةٌ ... در حالى كه آيه در مورد عبد اللَّه ابى وارد شده است كه تفسير آن گذشت و همچنين در آيه اول سوره ممتحنه و آيه 8 سوره منافقون و آيات 215 و 274 سوره بقره، تعبيراتى ديده مىشود كه عموما به صورت جمع است ولى طبق آنچه در شان نزول آنها آمده، منظور از آن يك فرد بوده است.
اين تعبير يا به خاطر اين است كه اهميت موقعيت آن فرد و نقش مؤثرى كه در اين كار داشته روشن شود و يا به خاطر آن است كه حكم در شكل كلى عرضه شود، اگر چه مصداق آن منحصر به يك فرد بوده باشد، در بسيارى از آيات قرآن ضمير جمع به خداوند كه احد و واحد است، به عنوان تعظيم گفته شده است.
البته انكار نمىتوان كرد كه استعمال لفظ جمع در مفرد، به اصطلاح خلاف ظاهر است و بدون قرينه جايز نيست ولى با وجود آنهمه رواياتى كه در شان نزول آيه وارد شده است، قرينه روشنى بر چنين تفسيرى خواهيم داشت و حتى در موارد ديگر به كمتر از اين قرينه نيز قناعت مىشود.
اشكال: فخر رازى و بعضى ديگر از متعصبان ايراد كردهاند كه على عليه السلام با آن توجه
خاصى كه در حال نماز داشت و غرق در مناجات پروردگار بود (تا آنجا كه معروف است پيكان تير از پايش بيرون آوردند و توجه پيدا نكرد) چگونه ممكن است صداى سائلى را شنيده و به او توجه پيدا كند؟
پاسخ: آنها كه اين ايراد را مىكنند، از اين نكته غفلت دارند كه شنيدن صداى سائل و به كمك او پرداختن توجه به خويشتن نيست، بلكه عين توجه به خداوند است، على عليه السلام در حال نماز از خود بيگانه بود نه از خدا و مىدانيم بيگانگى از خلق خدا، بيگانگى از خداوند است و به تعبير روشنتر پرداختن زكات در نماز، انجام عبادت در ضمن عبادت است، نه انجام يك عمل مباح در ضمن عبادت. به تعبير ديگر، آنچه با روح عبادت سازگار نيست، توجه به مسايل مربوط به زندگى مادى و شخصى است و اما توجه به آنچه در مسير رضاى خداوند است، كاملا با روح عبادت سازگار است و آن را تأكيد مىكند، ذكر اين نكته نيز لازم است كه معنى غرق شدن در توجه به خداوند اين نيست كه انسان بىاختيار احساس خود را از دست بدهد، بلكه با اراده خويش توجه خود را از آنچه در راه خداوند و براى خدا نيست بر مىگيرد.
جالب اينكه فخر رازى كار تعصب را به جايى رسانيده كه اشاره على عليه السلام به سائل را- براى اينكه بيايد و خودش انگشتر را از انگشت حضرت بيرون كند- مصداق فعل كثير كه منافات با نماز دارد دانسته است. در حالى كه در نماز كارهايى جايز است انسان انجام بدهد كه به مراتب از اين اشاره بيشتر است و در عين حال ضررى براى نماز ندارد. تا آنجا كه كشتن حشراتى مانند مار و عقرب و يا برداشتن و گذاشتن كودك و حتى شير دادن بچه شير خوار را جزء فعل كثير ندانستهاند، چگونه يك اشاره جزء فعل كثير شد ولى هنگامى كه دانشمندى گرفتار طوفان تعصب مىشود، اينگونه اشتباهات براى او جاى تعجب نيست!
اشكال: ايراد ديگرى كه به آيه كردهاند در مورد معنى كلمه ولى است كه آن را به معنى دوست و يارى كننده و امثال آن گرفتهاند نه بمعنى متصرف و سرپرست و صاحب اختيار.
پاسخ: همانطور كه در تفسير آيه در بالا ذكر كرديم، كلمه ولى در اينجا نمىتواند به معنى دوست و يارى كننده باشد؛ زيرا اين صفت براى همه مؤمنان ثابت است نه مؤمنان
خاصى كه در آيه ذكر شده كه نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند و به عبارت ديگر دوستى و يارى كردن، يك حكم عمومى است، در حالى كه آيه ناظر به بيان يك حكم خصوصى است و لذا بعد از ذكر ايمان، صفات خاصى را بيان كرده است كه مخصوص به يك فرد مىشود.
اشكال: مىگويند على عليه السلام چه زكات واجبى بر ذمه داشت با اينكه از مال دنيا چيزى براى خود فراهم نساخته بود و اگر منظور صدقه مستحب است كه به آن زكات گفته نمىشود؟!
پاسخ: اولا: به گواهى تواريخ، على عليه السلام از دسترنج خود اموال فراوانى تحصيل كرد و در راه خدا داد تا آنجا كه مىنويسند هزار برده را از دسترنج خود آزاد نمود، به علاوه سهم او از غنايم جنگى نيز قابل ملاحظه بود، بنابراين اندوخته مختصرى كه زكات به آن تعلق گيرد و يا نخلستان كوچكى كه واجب باشد زكات آن را بپردازد، چيز مهمى نبوده است كه على عليه السلام فاقد آن باشد و اين را نيز مىدانيم كه فوريت وجوب پرداخت زكات، فوريت عرفى است كه با خواندن يك نماز منافات ندارد.
ثانيا: اطلاق زكات بر زكات مستحب در قرآن مجيد فراوان است، در بسيارى از سورههاى مكى كلمه زكات آمده كه منظور از آن همان زكات مستحب است؛ زيرا وجوب زكات مسلما بعد از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه، بوده است (آيه 3 سوره نمل و آيه 39 سوره روم و 4 سوره لقمان و 7 سوره فصلت و غير اينها).
اشكال: مىگويند ما اگر ايمان به خلافت بلا فصل على عليه السلام داشته باشيم، بالاخره بايد قبول كنيم كه مربوط به زمان بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، بنابراين على عليه السلام در آن روز ولى نبود.
به عبارت ديگر ولايت در آن روز براى او بالقوه بود نه بالفعل، در حالى كه ظاهر آيه ولايت بالفعل را مىرساند.
پاسخ: در سخنان روز مرّه در تعبيرات ادبى بسيار ديده مىشود كه اسم يا عنوانى به افرادى گفته مىشود كه آن را بالقوه دارند. مثلا انسان در حال حيات خود وصيت مىكند و كسى را به عنوان وصى خود و قيم اطفال خويش تعيين مىنمايد و از همان وقت عنوان وصى و قيم به آن شخص گفته مىشود، در حالى كه طرف هنوز در حيات است و نمرده است، در رواياتى كه در مورد على عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله در طرق شيعه و سنى نقل شده،
مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را وصى و خليفه خود خطاب كرده در حالى كه هيچيك از اين عناوين در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نبود- در قرآن مجيد نيز اينگونه تعبيرات ديده مىشود، از جمله در مورد ذكريا مىخوانيم كه از خداوند چنين تقاضا كرد:
فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً* يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ .... (1)
در حالى كه مسلم است منظور از ولى در اينجا سرپرستى براى بعد از مرگ او منظور بوده است. بسيارى از افراد جانشين خود را در حيات خود تعيين مىكنند و از همان زمان نام جانشين بر او مىگذارند با اينكه جنبه بالقوه دارد.
اشكال: مىگويند چرا على عليه السلام با اين دليل روشن شخصا استدلال نكرد؟
پاسخ: همانطور كه در ضمن بحث پيرامون روايات وارده در شان نزول آيه خوانديم، اين حديث در كتب متعدد از خود على عليه السلام نيز نقل شده است. از جمله در مسند ابن مردويه و ابى الشيخ و كنز العمال و اين در حقيقت به منزله استدلال حضرت به اين آيه شريفه است.
در كتاب نفيس (الغدير) از كتاب سليم بن قيس هلالى، حديث مفصلى نقل مىكند كه على عليه السلام در ميدان صفين در حضور جمعيت براى اثبات حقانيت خود، دلايل متعددى آورد از جمله استدلال به همين آيه بود. (2)
و در كتاب غاية المرام از ابو ذر چنين نقل شده كه على عليه السلام در شوراى سقيفه نيز به همين آيه استدلال كرد. (3)
اشكال: مىگويند اين تفسير با آيات قبل و بعد سازگار نيست؛ زيرا در آنها ولايت به معنى دوستى آمده است.
پاسخ: بارها گفتهايم آيات قرآن چون تدريجا و در وقايع مختلف نازل شده هميشه پيوند با حوادثى دارد كه در زمينه آن نازل شده است و چنان نيست كه آيات يك سوره يا آياتى كه پشت سر هم قرار دارند همواره پيوند نزديك از نظر مفهوم و مفاد داشته باشد.
لذا بسيار مىشود كه دو آيه پشت سر هم نازل شده، اما در دو حادثه مختلف بوده و مسير
آنها به خاطر پيوند با آن حوادث، از يكديگر جدا مىشود.
با توجه به اينكه آيه إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ ... به گواهى شان نزولش، در زمينه زكات دادن على عليه السلام در حال ركوع نازل شده و آيات گذشته و آينده همانطور كه خوانديم و خواهيم خواند در حوادث ديگرى نازل شده است، نمىتوانيم روى پيوند آنها زياد تكيه كنيم.
به علاوه آيه مورد بحث، اتفاقا تناسب با آيات گذشته و آينده نيز دارد. زيرا در آنها سخن از ولايت به معنى يارى و نصرت و در آيه مورد بحث سخن از ولايت به معنى رهبرى و تصرف است و شك نيست كه شخص ولى و سرپرست و متصرف، يار و ياور پيروان خويش نيز خواهد بود. به عبارت ديگر يار و ياور بودن يكى از شئون ولايت مطلقه است.
اشكال: مىگويند انگشترى با آن قيمت گزاف كه در تاريخ نوشتهاند، على عليه السلام از كجا آورده بود؟! بعلاوه در دست كردن چنين انگشترى با اين قيمت فوق العاده سنگين، اسراف محسوب نمىشود؟ آيا اينها دليل بر عدم صحت تفسير فوق نيست؟
پاسخ: مبالغههايى كه در باره قيمت آن انگشتر كردهاند، به كلى بىاساس است و هيچگونه دليل قابل قبولى بر گران قيمت بودن آن انگشتر نداريم و اينكه در روايت ضعيفى (1)قيمت آن معادل خراج شام ذكر شده به افسانه شبيهتر است تا واقعيت و شايد براى بى ارزش نشان دادن اصل مساله جعل شده است. در روايات صحيح و معتبر كه در زمينه شان نزول آيه ذكر كردهاند، اثرى از اين افسانه نيست، بنابراين، نمىتوان يك واقعيت تاريخى را با اينگونه سخنان پردهپوشى كرد. آنها جمعيت نادانى مىباشند و از درك حقايق به دورند ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ .... (2)
سوره كوثر
محتوى و فضيلت سوره كوثر
مشهور اين است كه اين سوره در مكه نازل شده و داراى سه آيه است ولى بعضى احتمال مدنى بودن آن را دادهاند. اين احتمال نيز داده شده است كه اين سوره دو بار نازل شده، يكبار در مكه و بار ديگر در مدينه ولى رواياتى كه در شان نزول اين سوره وارد شده، قول مشهور را كه اين سوره مكى است تاييد مىكند.
در شان نزول اين سوره مىخوانيم: عاص بن وائل كه از سران مشركان بود، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را به هنگام خارج شدن از مسجدالحرام ملاقات كرد و مدتى با حضرت گفتگو نمود. گروهى از سران قريش در مسجد نشسته بودند و اين منظره را از دور مشاهده كردند، هنگامى كه عاص بن وائل وارد مسجد شد به او گفتند: با كه صحبت مىكردى؟
گفت: با اين مرد ابتر!
اين تعبير را به خاطر اين انتخاب كرد كه عبد اللَّه پسر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از دنيا رفته بود و عرب كسى را كه پسر نداشت ابتر (يعنى بلا عقب) مىناميد و لذا قريش اين نام را بعد از فوت پسر پيغمبر صلى الله عليه و آله براى حضرت انتخاب كرده بود. (سوره فوق نازل شد و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را به نعمتهاى بسيار و كوثر بشارت داد و دشمنان او را ابتر خواند).
توضيح اينكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دو فرزند پسر از بانوى اسلام خديجه داشت، يكى قاسم و ديگرى طاهر كه او را عبد اللَّه نيز مىناميدند و اين هر دو در مكه از دنيا رفتند و
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فاقد فرزند پسر شد. اين موضوع زبان بدخواهان قريش را گشود و كلمه ابتر را براى حضرتش انتخاب كردند. (1)
آنها طبق سنت خود براى فرزند پسر اهميت فوق العادهاى قايل بودند، او را تداومبخش برنامههاى پدر مىشمردند. بعد از اين ماجرا آنها فكر مىكردند با رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله برنامههاى او به خاطر نداشتن فرزند ذكور تعطيل خواهد شد و خوشحال بودند.
قرآن مجيد نازل شد و به طرز اعجازآميزى در اين سوره به آنها پاسخ گفت و خبر داد كه دشمنان او ابتر خواهند بود و برنامه اسلام و قرآن هرگز قطع نخواهد شد. بشارتى كه در اين سوره داده شده از يك سو ضربهاى بود بر اميدهاى دشمنان اسلام و از سوى ديگر تسلى خاطرى بود به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كه بعد از شنيدن اين لقب زشت و توطئه دشمنان قلب پاكش غمگين و مكدر شده بود.
در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است:
«مَنْ قَرَأَ ها سَقَاهُ اللَّهُ مِنْ أَنْهَارِ الْجَنَّةِ وَ أُعْطِيَ مِنَ الْأَجْرِ بِعَدَدِ كُلِّ قُرْبَانٍ قَرَّبَهُ الْعِبَادُ فِي يَوْمِ عِيدٍ وَ يُقَرِّبُونَ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَ الْمُشْرِكِينَ». (2)
«هر كس آن را تلاوت كند، خداوند او را از نهرهاى بهشتى سيراب خواهد كرد و به عدد هر قربانى كه بندگان خداوند در روز عيد (قربان) قربانى مىكنند و همچنين قربانىهايى كه اهل كتاب و مشركان دارند، به عدد هر يك از آنان اجرى به او مىدهد.» (3)
نام اين سوره (كوثر) از اولين آيه آن گرفته شده است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ (1) فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ (2)
إِنَّ شانِئَكَ هُوَ اْلأَبْتَرُ (3) (1)
بنام خداوند بخشنده مهربان
1- ما به تو كوثر (خير و بركت فراوان) عطا كرديم.
2- اكنون كه چنين است براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن.
3- مسلما دشمن تو ابتر و بلا عقب است.
روى سخن در تمام اين سوره به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است (مانند سوره و الضحى و سوره انشراح) و يكى از اهداف مهم هر سه سوره تسلى خاطر آن حضرت در برابر انبوه حوادث دردناك و زخم زبانهاى مكرر دشمنان است.
نخست مىفرمايد: ما به تو كوثر عطا كرديم إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ.
كوثر وصف است كه از كثرت گرفته شده و به معنى خير و بركت فراوان است و به افراد سخاوتمند نيز كوثر گفته مىشود.
در اينكه منظور از كوثر در اينجا چيست؟ در روايتى آمده است كه وقتى اين سوره نازل شد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بر فراز منبر رفت و اين سوره را تلاوت فرمود، اصحاب عرض كردند: اين چيست كه خداوند به تو عطا فرموده؟ گفت: نهرى است در بهشت، سفيدتر از شير و صافتر از قدح (بلور) در دو طرف آن قبههايى از در و ياقوت است ....
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: كوثر نهرى است در بهشت كه خداوند آن را به پيغمبرش در عوض فرزندش (عبد اللَّه كه در حيات او از دنيا رفت) به او عطا فرمود.
بعضى نيز گفتهاند: منظور همان حوض كوثر است كه تعلق به پيامبر صلى الله عليه و آله دارد و مؤمنان به هنگام ورود در بهشت از آن سيراب مىشوند.
بعضى آن را به نبوت تفسير كرده و بعضى ديگر به قرآن و بعضى به كثرت اصحاب و ياران و بعضى به كثرت فرزندان و ذريه كه همه آنها از نسل دخترش فاطمه زهرا عليها السلام به وجود آمدند و آنقدر فزونى يافتند كه از شماره بيروناند و تا دامنه قيامت يادآور وجود
1) 1. كوثر.
پيغمبر اكرماند، بعضى نيز آن را به شفاعت تفسير كرده و حديثى از امام صادق در اين زمينه نقل نمودهاند.
تا آنجا كه فخر رازى پانزده قول در تفسير كوثر ذكر كرده است ولى ظاهر اين است كه غالب اينها بيان مصداقهاى روشنى از اين مفهوم وسيع و گسترده است؛ زيرا چنانكه گفتيم كوثر به معنى خير كثير و نعمت فراوان است و مىدانيم خداوند بزرگ نعمتهاى فراوان بسيارى به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ارزانى داشت كه هر يك از آنچه در بالا گفته شد، يكى از مصداقهاى روشن آن است و مصداقهاى بسيار ديگرى نيز دارد كه ممكن است به عنوان تفسير مصداقى براى آيه ذكر شود.
به هر حال تمام مواهب الهى بر شخص پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در تمام زمينهها حتى پيروزىهايش در غزوات بر دشمنان و حتى علماى امتش كه در هر عصر و زمان مشعل فروزان قرآن و اسلام را پاسدارى مىكنند و به هر گوشهاى از جهان مىبرند، همه در اين خير كثير وارد هستند.
فراموش نبايد كرد اين سخن را خداوند زمانى به پيامبرش مىگويد كه كه آثار اين خير كثير هنوز ظاهر نشده بود، اين خبرى بود از آينده نزديك و آيندههاى دور، خبرى بود اعجازآميز و بيانگر حقانيت دعوت رسول اكرم صلى الله عليه و آله.
اين نعمت عظيم و خير فراوان شكرانه عظيم لازم دارد، هر چند شكر مخلوق هرگز حق نعمت خالق را ادا نمىكند، بلكه توفيق شكرگذارى خود نعمت ديگرى است از ناحيه او، لذا مىفرمايد: اكنون كه چنين است، فقط براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ.
آرى بخشنده نعمت او است، بنابر اين نماز و عبادت و قربانى كه آن هم نوعى عبادت است براى غير او معنى ندارد، مخصوصا با توجه به مفهوم رب كه حكايت از تداوم نعمتها و تدبير و ربوبيت پروردگار مىكند.
كوتاه سخن اينكه عبادت خواه به صورت نماز باشد، يا قربانى كردن مخصوص رب و ولى نعمت است و او منحصرا ذات پاك خدا است.
اين در برابر اعمال مشركان است كه براى بتها سجده و قربانى مىكردند، در حالى كه نعمتهاى خود را از خدا مىدانستند! و به هر حال تعبير «لِرَبِّكَ» دليل روشنى است بر
مساله لزوم قصد قربت در عبادات.
بسيارى از مفسران معتقدند كه منظور نماز روز عيد قربان و قربانى كردن در همان روز است ولى ظاهرا مفهوم آيه مفهوم عام و گستردهاى است هر چند نماز و قربانى روز عيد يكى از مصداقهاى روشن آن است.
تعبير به «وَ انْحَرْ» از ماده نحر كه مخصوص كشتن شتر است، شايد به خاطر اين است كه در ميان قربانىها شتر از اهميت بيشترى برخوردار بود و مسلمانان نخستين علاقه بسيار به آن داشتند و قربانى كردن شتر بدون ايثار و گذشت ممكن نبود.
در اينجا دو تفسير ديگر براى آيه فوق ذكر شده است:
1- منظور از جمله و انحر رو به قبله ايستادن به هنگام نماز است، چرا كه ماده نحر به معنى گلوگاه مىباشد، سپس عرب آن را به معنى مقابله با هر چيز استعمال كرده است و لذا مىگويند «منازلنا تتناحر» يعنى: منزلهاى ما در مقابل يكديگر است.
2- منظور بلند كردن دستها به هنگام تكبير و آوردن آن در مقابل گلوگاه و صورت است، در حديثى مىخوانيم: هنگامى كه اين سوره نازل شد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از جبرييل سؤال فرمود: اين نحيره اى كه پروردگارم مرا به آن مأمور ساخته چيست؟
جبرييل عرض كرد: اين نحيره نيست، بلكه خداوند به تو دستور مىدهد هنگامى كه وارد نماز مىشوى موقع تكبير، دستها را بلند كن و همچنين هنگامى كه ركوع مىكنى يا سر از ركوع برمىدارى و يا سجده مىكنى. چرا كه نماز ما و نماز فرشتگان در هفت آسمان همين گونه است و براى هر چيزى زينتى است و زينت نماز بلند كردن دستها در هر تكبير است.
و در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در تفسير اين آيه با دست مباركش اشاره كرده و فرمود: منظور اين است كه دستها را اينگونه در آغاز نماز بلند كنى، به طورى كه كف آنها رو به قبله باشد.
ولى تفسير اول از همه مناسبتر است، چرا كه منظور نفى اعمال بتپرستان است كه عبادت و قربانى را براى غير خدا مىكردند ولى با اين حال جمع ميان همه معانى و رواياتى كه در اين باب رسيده است هيچ مانعى ندارد و به خصوص اينكه در باره بلند كردن دست به هنگام تكبيرات روايات متعددى در كتب شيعه و اهل سنت نقل شده
است، به اين ترتيب آيه مفهوم جامعى دارد كه اينها را نيز شامل مىشود.
ودر آخرين آيهاين سوره، باتوجه به نسبتى كه سران شرك به آن حضرت مىدادند مىفرمايد: تو ابتر و بلا عقب نيستى، دشمن تو ابتر است! إِنَّ شانِئَكَ هُوَ اْلأَبْتَرُ.
شانىء از ماده شنئان (بر وزن ضربان) به معنى عداوت و كينه- ورزى و بدخلقى كردن است و شانىء كسى است كه داراى اين وصف باشد.
قابل توجه اينكه: ابتر در اصل به معنى حيوان دم بريده است و انتخاب اين تعبير از سوى دشمنان اسلام به منظور هتك و توهين بود و تعبير شانىء بيانگر اين واقعيت است كه آنها در دشمنى خود حتى كمترين ادب را نيز رعايت نمىكردند؛ يعنى عداوتشان آميخته با قساوت و رذالت بود، در حقيقت قرآن مىگويد: اين لقب خود شما است نه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله.
از سوى ديگر همانگونه كه در شان نزول سوره گفته شد: قريش انتظار مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و برچيده شدن بساط اسلام را داشتند، چرا كه مىگفتند او بلا عقب است، قرآن مىگويد تو بلا عقب نيستى، دشمنان تو بلا عقباند!
گفتيم كوثر يك معنى جامع و وسيع دارد و آن خير كثير و فراوان است، مصاديق آن نيز زياد است ولى بسيارى از بزرگان علماى شيعه يكى از روشنترين مصداقهاى آن را وجود مبارك فاطمه زهرا عليها السلام دانستهاند، چرا كه شان نزول آيه مىگويد: آنها پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را متهم مىكردند كه بلا عقب است، قرآن ضمن نفى سخن آنها مىگويد: ما به تو كوثر داديم.
از اين تعبير استنباط مىشود كه اين خير كثير همان فاطمه زهرا عليها السلام است؛ زيرا نسل و ذريه پيامبر صلى الله عليه و آله به وسيله همين دختر گرامى در جهان انتشار يافت، نسلى كه نه تنها فرزندان جسمانى پيغمبر بودند، بلكه آيين او و تمام ارزشهاى اسلام را حفظ كردند و به آيندگان ابلاغ نمودند، نه تنها امامان معصوم اهل بيت عليهم السلام كه آنها حساب مخصوص به خود دارند، بلكه هزاران هزار از فرزندان فاطمه عليها السلام در سراسر جهان پخش شدند كه در ميان
آنها علماى بزرگ و نويسندگان و فقها و محدثان و مفسران والا مقام و فرماندهان عظيم بودند كه با ايثار و فداكارى در حفظ آيين اسلام كوشيدند.
در اينجا به بحث جالبى از فخر رازى برخورد مىكنيم كه در ضمن تفسيرهاى مختلف كوثر مىگويد: قول سوم اين است كه اين سوره به عنوان رد بر كسانى نازل شده كه عدم وجود اولاد را بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله خرده مىگرفتند، بنابر اين معنى سوره اين است كه خداوند به او نسلى مىدهد كه در طول زمان باقى مىماند، ببين چه اندازه از اهل بيت را شهيد كردند، در عين حال جهان مملو از آنها است، اين در حالى است كه از بنى اميه (كه دشمنان اسلام بودند) شخص قابل ذكرى در دنيا باقى نماند، سپس بنگر و ببين چقدر از علماى بزرگ در ميان آنها است، مانند باقر و صادق و رضا و نفس زكيه و.
اين سوره در حقيقت سه پيشگويى بزرگ در بردارد: از يكسو اعطاء خير كثير را به پيغمبر نويد مىدهد (گر چه اعطينا به صورت فعل ماضى است ولى ممكن است از قبيل مضارع مسلم باشد كه در شكل ماضى بيان شده) و اين خير كثير تمام پيروزيها و موفقيتهايى را كه بعدا نصيب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله شد و به هنگام نزول اين سوره در مكه قابل پيشبينى نبود، شامل مىشود.
از سوى ديگر خبر مىدهد كه پيغمبر صلى الله عليه و آله بلا عقب نخواهد بود، بلكه نسل و دودمان او به طور فراوان در جهان وجود خواهند داشت.
از سوى سوم خبر مىدهد كه دشمنان او ابتر و بلا عقب خواهند بود، اين پيشگويى نيز تحقق يافت و چنان دشمنانش تار و مار شدند كه امروز اثرى از آنها باقى نمانده است، در حالى كه طوائفى همچون بنى اميه و بنى عباس كه به مقابله با پيغمبر صلى الله عليه و آله و فرزندان او برخاستند روزى آنقدر جمعيت داشتند كه فاميل و فرزندان آنها قابل شماره نبود ولى امروز اگر هم چيزى از آنها باقى مانده باشد هرگز شناخته نيست.
قابل توجه اينكه در اينجا و در آيات فراوان ديگرى از قرآن مجيد خداوند با صيغه
متكلم مع الغير از خود ياد مىكند مىفرمايد: ما كوثر را به تو عطا كرديم! اين تعبير و مانند آن براى بيان عظمت و قدرت است؛ زيرا بزرگان هنگامى كه از خود سخن مىگويند نه فقط از خود كه از مأمورانشان نيز خبر مىدهند و اين كنايه از قدرت و عظمت و وجود فرمانبردارانى در مقابل اوامر است.
در آيه مورد بحث كلمه «انّ» نيز تأكيد ديگرى است بر اين معنى و تعبير به اعطيناك و نه آتيناك دليل بر اين است كه خداوند كوثر را به حضرتش بخشيده و اعطا فرموده است، بشارتى بزرگ به پيغمبر اكرم است تا در برابر ياوهگويىهاى دشمنان قلب مباركش آزرده نشود و در عزم آهنينش فتور و سستى راه نيابد و بداند تكيهگاه او خدايى است كه منبع همه خيرات است و خير كثير را در اختيار او قرار داده است.
خداوندا! ما را از بركات اين خير كثير كه به پيامبرت مرحمت فرمودى بى نصيب مگردان.
پروردگارا! تو مىدانى ما آن حضرت و ذريه طاهرينش را از صميم دل دوست داريم، ما را در زمره آنان محشور كن.
بارالها! عظمت او و آيينش بسيار است روز به روز بر اين عظمت و عزت و شوكت بيفزاى.
آمين يا رب العالمين پايان سوره كوثر. (1)
فدك يكى از دهكدههاى آباد اطراف مدينه در حدود 140 كيلومترى نزديك خيبر بود كه در سال هفتم هجرت كه قلعههاى خيبر يكى پس از ديگرى در برابر رزمندگان اسلام سقوط كرد و قدرت مركزى يهود در هم شكست، ساكنان فدك از در
1) 1- تفسير نمونه، ج 27، ص 378.
صلح و تسليم در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله در آمدند و نيمى از زمين و باغهاى خود را به آن حضرت واگذار كردند و نيم ديگرى را براى خود نگه داشتند و در عين حال كشاورزى سهم پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز بر عهده گرفتند و در برابر زحماتشان حقى از آن مىبردند.
با توجه به آيه «فيىء» در اين سوره، اين زمين مخصوص پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله بود و مىتوانست در مورد خودش يا مصارف ديگرى كه در آيه 7 همين سوره اشاره شده مصرف كند، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به دخترش فاطمه عليها السلام بخشيد و اين سخنى است كه بسيارى از مورخان و مفسران شيعه و اهل سنت به آن تصريح كردهاند، از جمله در تفسير در المنثور از ابن عباس نقل شده هنگامى كه آيه: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ» (1)
نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله فدك را به فاطمه عليها السلام بخشيد «أَقْطَعَ رَسُول اللَّهِ صلى الله عليه و آله فاطِمَةَ عليها السلام فَدَك». (2)و (3)
در كتاب «كنز العمال» كه در حاشيه مسند احمد آمده، در مساله صله رحم از «ابوسعيد خدرى» نقل شده است هنگامى كه آيه فوق نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه عليها السلام را خواست و فرمود: «يا فاطِمَةُ لَكَ فَدَكُ»؛ (4)«اى فاطمه! فدك از آن تو است». حاكم نيشابورى نيز در تاريخش همين معنى را آورده است. (5)
ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه داستان فدك را به طور مشروح ذكر كرده (6)و نيز در كتب فراوان ديگر اين موضوع مورد اشاره واقع شده است.
ولى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله كسانى كه وجود اين قدرت اقتصادى را در دست همسر على عليه السلام مزاحم قدرت سياسى خود مىديدند و تصميم داشتند ياران على عليه السلام را از هر نظر منزوى كنند، به بهانه حديث مجعول «نَحْنُ مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ لا نُوَرّثُ» (7)آن را مصادره كردند و با اينكه فاطمه عليها السلام رسما متصرف آن بود و كسى از ذو اليد مطالبه شاهد و بينه نمىكند، از او شاهد خواستند، حضرت عليه السلام نيز اقامه شهود كرد كه پيغمبر صلى الله عليه و آله شخصا فدك را به او
بخشيده، اما با اين همه اعتنا نكردند، در دورانهاى بعد، هر يك از خلفا كه مىخواستند تمايلى به اهل بيت نشان دهند، فدك را به آنها باز مىگرداندند، اما چيزى نمىگذشت كه ديگرى آن را مجددا مصادره مىكرد! و اين عمل بارها در زمان خلفاى بنى اميه و بنى عباس تكرار شد.
داستان فدك و حوادث گوناگونى كه در رابطه با آن در صدر اسلام و دورانهاى بعد روى داد، از دردناكترين و غمانگيزترين و در عين حال عبرتانگيزترين فرازهاى تاريخ اسلام است كه مستقلا بايد مورد بحث و بررسى دقيق قرار گيرد تا از حوادث مختلف تاريخ اسلام پرده بردارد.
قابل توجه اينكه محدث اهل سنت، مسلم بن حجاج نيشابورى در كتاب معروفش صحيح مسلم، داستان مطالبه فدك توسط حضرت فاطمه عليها السلام از خليفه اوّل را مشروحا آورده و از عايشه نقل مىكند كه بعد از امتناع خليفه از تحويل دادن فدك، فاطمه عليها السلام از او قهر كرد و تا هنگام وفات يك كلمه با او سخن نگفت. (1)و (2)