ghaemiyeh.com
سرشناسه : محمدي ريشهري محمد، ۱۳۲۵-
عنوان و نام پديدآور : بركات سرزمين وحي محمدي ريشهري
مشخصات نشر : تهران مشعر، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ۱۴۴ ص.۱۱×۱۹ سم.
شابك : ۴۰۰۰ريال (چاپ دوم) ؛ ۴۰۰۰ريال (چاپ سوم) ؛ ۴۰۰۰ريال (چاپ چهارم) ؛ ۵۰۰۰ريال(چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰ريال 9646293980
يادداشت : چاپ دوم ۱۳۸۱.
يادداشت : چاپ سوم ۱۳۸۱.
يادداشت : چاپ چهارم ۱۳۸۱.
يادداشت : چاپ هشتم: ۱۳۸۴
يادداشت : چاپ نهم: پاييز ۱۳۸۵.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس
موضوع : حج -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/م۳۴۳ب۴ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۱۴۲۰۲
سرزمين وحى، نقطه مركزى و اصلى نزول بركات الهى است.
مسافران و زائران آن ديار خاطرات شيرين و مشاهدات جالب و آموزندهاى از بركات و كرامات اين سرزمين دارند.
چه بسيارند كسانى كه در اين سرزمين از امدادهاى غيبى الهى برخوردار شدهاند.
بيماران صعب العلاج يا غير قابل علاجى كه در اينجا شفا يافتهاند.
چه بسيار آرزوهاى بلند كه در اينجا محقّق گرديده است.
و بالأخره چه دعاها كه در كنار كعبه مستجاب و چه حاجتها كه برآورده شده است.
هر كس گذرى بر تاريخ اين سرزمين داشته باشد يا با زائران آن ارتباط برقرار كند كم و بيش از اين بركات و كرامات آگاهى مىيابد. امّا متأسفانه، اين حوادث عبرت آموز و سازنده كه در واقع درس تجربى توحيد است، تا كنون به طور شايسته ثبت نشده و نشر نيافته است.
بىشك اگر اين خاطرات از ابتدا نوشته مىشد، اكنون دهها جلد كتابِ خواندنى و آموزنده در اين موضوع وجود داشت كه مىتوانست آيات بيّنات (1)بيت الحرام را تأييد و تفسير كند.
به دليل مسؤوليتى كه در ارتباط با خدمت به زائران خانه خدا دارم، تا كنون به گزارشهاى فراوانى از كرامات سرزمين وحى دست يافتهام. براى آن كه درسهاى عبرتآموز اين سرزمين چون گذشته به فراموشى سپرده نشود و آيندگان از تجربيات معنوىِ گذشتگان بهرهمند گردند، آن گزارشها را در اين مجموعه گرد آوردم، بدان اميد كه اين نوشتار گامى باشد در راه تدوين كتابهاى بهتر وكاملتر در اين زمينه. و اين سنّت حسنه توسّط آيندگان تكميل گردد و تداوم يابد.
1) «فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ». آلعمران: 97.
اينك پيش از ورود به متن كتاب، اشاره به چند نكته ضرورى است:
1- خاطراتى كه از بركات سرزمين وحى در اين مجموعه مىآيد، عمدتاً حاصلِ گزارشهايى است كه در مكّه يا مدينه بىواسطه در حضور اينجانب طرح و ضبط شده و شمار اندكى از گزارشها به صورت مكتوب ارسال گرديده است.
2- آنچه در اين كتاب آمده، گزيدهاى است از خاطرات گزارش شده، نه همه آنها.
3- در اين مجموعه خاطراتى را آوردهايم كه براى شخص گزارشگر اتفاق افتاده، يا او شاهد داستان بوده و يا شخص مورد وثوق و اطمينانى آن را نقل كرده است و در هر صورت حادثه در عصر حاضر به وقوع پيوسته است.
4- اين مجموعه، تنها بازگو كننده خاطرات مربوط به بركات سرزمين وحى نيست، بلكه افزون بر آن، زائران خانه خدا را با بهترين بركات سرزمين وحى آشنا مىسازد و راه و روش دستيابى به كرامات اين سرزمين را نشان مىدهد. و نيز اين حقيقت را متذكر مىشود كه آنچه براى شمارى از زائران بيت اللَّه الحرام و حرم نبوى اتّفاق افتاده، براى ديگران نيز قابل تكرار است و هر كس به اين
سرزمين قدم بگذارد به اندازه معرفت و تلاش خود مىتواند از بركات آن بهرهمند شود.
5- كرامات سرزمين وحى، در واقع دلايل تجربى توحيد است و نشر آن بيش از هر نوشته ديگر، مىتواند در تقويت مبانى اعتقادى جامعه، به خصوص نسل جوان، مفيد و سازنده باشد.
در پايان از همه زائران بيت اللَّه الحرام، به ويژه روحانيون و مديران كاروانها تقاضا مىشود كه مشاهدات و آگاهىهاى خود در اين زمينه را به دفتر بعثه مقام معظّم رهبرى بفرستند تا ثبت و منتشر شود. بديهى است اگر كسانى مايل به آوردن نامشان نباشند، رعايت خواهد شد؛ چنانكه در اين مجموعه نيز رعايت شده است.
رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
4/ 5/ 1380
پنجم جمادى الأولى 1422
محمّدى رىشهرى
فصل اوّل: بهترين بركات
سرزمين وحى، سرچشمه جوشان بركات مادّى و معنوى براى همه انسانها است.
اكنون در آغاز اين فصل، اشاره كوتاهى داريم به اين بركات و بهرههاى فردى و اجتماعى آن:
بركات اجتماعى
بركات مادّى و معنوى سرزمين وحى براى امّت اسلامى بىشمار است، اين بركات در موسم حج چنان خودنمايى مىكند كه مسلمانان مىتوانند جلوههاى زيبا واميدساز آن را، به گفته قرآن كريم، به روشنى ببينند.
لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ. (1)
«تا- در موسم حجّ- شاهد منافع خود باشند.»
1) حج: 28.
از امام صادق عليه السلام پرسيدند: مقصود از «منافع» در آيه كريمه، منافعِ دنيا است يا منافعِ آخرت؟
حضرت فرمود: همه! (1)
آرى، امّت اسلامى مىتواند به بركت خانه توحيد، كلمه توحيد و توحيد كلمه، منافع مادّى و معنوى و نيز دنيايى و آخرتى خود را در همه زمينهها، تأمين نمايد.
امّا بهترين منافع و بركات اجتماعى سرزمين وحى، حكومت جهانى اسلام به رهبرى مهدى آلمحمّد- ارواحنا فداه وعجّل اللَّه فرجه- از اين نقطه است كه وعده قطعىِ الهى است:
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ (2)
«مادر «زبور» پساز «ذكر» (3)نوشتيمكه بندگان
صالح من- حكومتِ- زمين را به ارث مىبرند.»
بىشك روزى فراخواهد رسيد كه خورشيد اسلام از كعبه بر دل و جان جهانيان فروغ خواهد بخشيد و ارزشهاى انسانى را بر جهان حاكم خواهد ساخت.
از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمود: «هنگامى كه آن حضرت قيام كند، پشت به كعبه مىايستد و نخستين سخنش، در حالى كه 313 نفر از يارانش پيرامونش گرد آمدهاند، اين آيه كريمه است:
بَقِيَّةُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِين (1)
«حجّت باقى مانده خدا بهتر است براى شما اگر ايمان داريد.»
سپس مىفرمايد:
«أَنَا بَقِيَّةُ اللَّهِ وَخَلِيفَتُهُ وَحُجَّتُهُ عَلَيْكُمْ».
«من بقيّة اللَّه و خليفه او و حجّت او بر شمايم.»
از آن پس مسلمانى بر او سلام نكند مگر آن كه
1) هود: 86.
گويد:
«السَّلامُ عَليكَ يا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرضِهِ». (1)
«سلام بر تو اى حجّت باقى مانده خدا در زمين.»
افزون بر منافع عظيمى كه سرزمين وحى براى جامعه بشرى دارد، بركات فردى اين سرزمين نيز فراوان است و همه زائران مىتوانند از آن برخوردار شوند و چه بسا برخوردار شدهاند كه نمونههايى اندك در اين نوشتار خواهد آمد.
بايد توجّه داشت كه بهترين و با ارزشترين پاكسازى آينه جان از غبارها و زنگارهاى آلودگى و نورانيّت بخشيدن بر دل است و اوج اين غبار زدايى و منوّر ساختن دل، ايّام حجّ است.
با زدودن زنگارهاى آينه دل و كنار رفتن حجابهاى
1) كمال الدين، ص 331، ج 16.
ظلمانىِ آلودگىها، ديده جان آماده اجابت اين دعا مىگردد:
«وَ انِرْ ابْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها الَيْكَ حَتّى تَخْرِقَ ابْصارُ الْقُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ الى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ» (1)
«ديدههاى دلهايمان را، آنگاه كه به سوى تو مىنگرد، نورانيتى نافذ بخش تا از پردهها و حجابهاى نور بگذرند و به خاستگاه عظمت برسند.»
ديده دل از حجابهاى نور مىگذرد و با تجلّى صاحب خانه بر آن، به معدن عظمت مىرسد.
بديهى است اين بركت نصيب هر كس نمىشود، همّتى والا مىخواهد و دلى عاشق؛ همّتى كه دل را از هر انگيزهاى، جز خدا، خالى كند و عشقى كه مشكلات سلوك را بر عاشق هموار سازد.
در اينجا سخن آن عارف وارسته شنيدنى است كه وقتى به او پيشنهاد سفر حجّ شد، گفت:
1) مفاتيح الجنان: مناجات شعبانيه.
«برو عاشقى ياد بگير و بعد بيا تابه مكّه رويم.» (1)
و نيز گفت:
«شخصى كه مُحرم مىشود بايد بداند كه اينجا آمده است تا غير خدا را بر خود حرام كند، و از لحظهاى كه تلبيه گفت، دعوت خدا را پذيرفت و غير خدا را بر خود حرام كرد، آنچه علاقه غير خدايى است بر او حرام است و تا آخرين لحظات عمر نبايد به غير خدا توجّه كند!» (2)
و به بيان زيبا و عرفانىِ امام خمينى قدس سره:
«لبّيكهاى مكرّر، از كسانى حقيقت دارد كه نداى حق را به گوش جان شنيده و به دعوتِ اللَّه تعالى به اسم جامع، جواب مىدهند. مسأله، مسأله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب، گويى گوينده از خود در اين محضر بيخود شده و جواب دعوت را تكرار مىكند ...» (3)
و گاه عاشق هنگام احرامِ عاشقانه و گفتن ذكر احرام:
«لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْك»، چنان از خود بيخود مىشود و محو جمال معشوق مىگردد كه قالب تهى مىكند! شايد خاطره ذيل نمونهاى از احرامى بدينسان باشد:
حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاى حسين انصاريان نقل كردند:
«حاج احمد كاشانى كه از حملهداران با سابقه است، مردى است بلند قد، داراى محاسن و چهرهاى روحانى و نورانى و بزرگوار. او حدود سى سفر به حج رفته كه تعداد چهار- پنج مرتبه آن با هواپيما بوده است. وى از قديمالايام به تعداد ظرفيت يك اتوبوس مسافر ثبت نام مىكرد و آنان را به عراق براى زيارت عتبات و آنگاه به حج مىبرد.»
او نقل مىكرد: «در سالى كه مسافران را به كاظمين و عراق مىبردم تا پس از زيارت عتبات به مكه ببرم، در ميان مسافران زن و شوهرى آرام، سنگين و مؤدب
بودند كه يكى از بدرقهكنندگانشان نزد من آمد و گفت:
«حاج احمد آقا! اين زن و شوهر خيلى كمرو و كمحرف هستند، توجه بيشترى به آنها داشته باش.»
گفتم: «چَشم، من به همه توجه دارم، به اين دو نفر بيشتر مىرسم.»
در آن سال هيچكس، حال اين زن و شوهر را در نماز، عبادت، گريه و دعا نداشت. از شهرهاى كربلا و نجف و كاظمين و زيارت عتبات فارغ شده به مدينه رفتيم. آن وقتها باغ ملائكه و مرجان بود.
حدود بيست روز يا بيشتر در مدينه بوديم. پس از آن، براى عزيمت به مكه، به مسجد شجره، كه در بيابان بود و آب به زحمت پيدا مىشد، رفتيم. اينجا تنها محلى بود كه آن مرد با من صحبت كرد. قدرى جلو آمد و به آرامى گفت: اگر مقدارى آب باشد كه من غسل كنم و بعد محرم شوم، بهتر است.
گفتم: مانعى ندارد. يكى دو سطل آب آماده كردم و آوردم و كمكش كردم تا غسل كرد و به داخل مسجد آمد.
همه مسافران و از جمله همسر ايشان محرم شده،
بيرون آمدند و همگى منتظر او بوديم. مثل آدمهاى بهتزده در داخل مسجد اشك مىريخت و چيزى نمىگفت.
جلو آمدم و هر چند نمىخواستم حالش را به هم بزنم ولى چارهاى نداشتم، چون اتوبوس در حال حركت بود.
خيلى آرام گفتم: آقا! محرم شدهايد؟ گفت: نه.
گفتم: «تلبيه» را مىدانيد؟
گفت: تلبيه چيست؟
يكبار «لَبَّيكَ اللَّهُمَّ لَبَّيكْ ...» را براى او تكرار كردم، خيلى آرام و در حالى كه اشك مىريخت، گفت:
جناب حاج احمد آقا! لبيك يعنى چه؟
گفتم: يعنى «خدايا آمدم» و بيش از اين معناى آن را نمىدانم. گريهاش شديدتر شد و پرسيد: واقعاً به اين معناست؟ گفتم: بلى تنها يكبار.
گفت: «خدايا! آمدم» و افتاد و از دنيا رفت.
زائران را از ماشينها پياده كرديم، او را غسل داده، كفن پوشانديم و در كنار مسجد دفن كرديم».
آرى، به گفته امام عارفان و امير مؤمنان- عليه آلاف
التحيّة والثناء- در توصيف اهل تقوا:
«لَوْ لا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ» (1)
«اگر نبود مدّت زمان زندگى، كه خداوند بر ايشان قرار داده، جانهايشان در پيكرهايشان، به اندازه چشم برهمزدن قرار نمىگرفت وجان مىدادند.»
اين حالت عرفانى نشانه آغاز شرح صدر و نورانيّت دل است. از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند كه شرح صدر چيست؟
فرمود:
«نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ في قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَيَشْرَحُ لَهُ صَدْرَهُ وَيَنْفَسِحُ».
«شرح صدر، نورى است كه خداوند در دل مؤمن مىافكند و بدين سبب سينهاش گسترده و فراخ مىشود.»
عرض كردند: آيا براى شرح صدر و نورانيّت دل،
1) نهج البلاغه، خطبه 184.
نشانهاى هست؟ فرمود: آرى، نشانه آن:
«الإِنابَةُ إلى دارِ الْخُلُودِ، والتَّجافي عَنْ دارِ الْغُرُورِ وَالاسْتِعْدادِ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِه». (1)
«روى كردن به سراى جاويد، دل كندن از سراى فريب وآمادگى براىمرگ، پيشازفرارسيدنِ آن.»
اين نورانيّت است كه زمينه را براى گذر كردنِ ديده دل از حجابهاى نور فراهم مىكند و با ديدار جمال صاحبخانه، كهبهترين بركات سرزمين وحى است، آن را نورانى مىسازد، از اين رو در حديثى از حضرت ختمى مرتبت مىخوانيم كه بيشترين دعاى او و پيامبران پيشين در عرفه كه بهترين فرصت براى نيايش است، اين است:
«اللَّهُمَّ اجْعَلْ في سَمْعي نُوراً وَفي بَصَرِي نُوراً، وَفي قَلْبِي نُوراً، اللَّهمَّ اشْرَحْ لي صَدْري، وَيَسِّرْ لي أَمْري، وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ وَسْواسِ الصُّدورِ وَتَشَتُّتِ الأُمُورِ». (2)
«بار خدايا! در شنوايىام نور، در بينايىام نور، و
در دلم نور قرار ده. خدايا! به من شرح صدر عنايت كن، و به تو پناه مىبرم از وسوسههاى درون سينه و پراكندگىِ كارها.»
علّامه مجلسى رحمه الله از كتاب «عيون المحاسن» نقل كرده است كه: انس بن مالك همراه امام حسين عليه السلام در مكّه بود، با آن حضرت بر سر مزار حضرت خديجه عليها السلام آمدند. امام شروع به گريستن كرد و آنگاه به انس فرمود: تو از اين جا برو.
انس مىگويد: من خودم را از چشم ايشان پنهان كردم. آن بزرگوار در ادامه نمازى طولانى، خداوند متعال را با اين اشعار مورد خطاب قرار داد:
پروردگارا! پروردگارا! مولا تويى.
پس رحم كن بر بنده كوچك كه پناهش تويى.
اى والا خصال، تكيهگاهم تويى
خوشا آن كسى كه مولايش تويى.
خوشا كسى كه خدمتكارى بيدار باشد.
و گرفتارى خويش به آن پر شكوه باز گويد.
او نه دردى دارد و نه بيمارى.
او مولايش را بسيار دوست دارد.
هرگاه از رنج و اندوه خويش شكوه كند،
خداوند پاسخش دهد و به دعوت او لبيك گويد.
هرگاه در دل تاريكىها دعا و زارى كند،
خداوند گراميش دارد و او را نزديك خود گرداند.
هنگامى كه مناجات امام به اينجا رسيد، ندا آمد:
لبيك بنده من! تو در پناه منى،
آن چه گفتى ما دانستيم.
فرشتگانم مشتاق شنيدن آواى تو هستند.
آواز بس كن كه آن را شنيديم.
دعاى تو در ميان حجابها مىچرخد.
پرده ديگر بس است، ما آن را كنار زديم.
اگر باد از گوشههاى آن بوزد.
ازآنچه اورا فرا مىپوشاند غشكنان به زمين مىافتد.
از من بخواه بى بيم و اميد.
و بى حساب كه اين منم، اللَّه! (1)
يا ذا المعالي عليكَ مُعتَمَدي طوبى لمن كُنتَ أنتَ مَوْلاهُ
طوبى لِمَن كانَ خادماً أرقاً يَشْكو إلى ذيالجلال بَلْواهُ
وَما بِهِ علّة ولا سقَمٌ أكْثَرَ مِنْ حُبِّهِ لِمَوْلاهُ
إذا اشتَكى بَثَّهُ وغُصّتهُ أجابَهُ اللَّه ثمَّ لَبّاهُ
إذَا ابْتلا بِالظلامِ مُبتَهلًا أكْرَمَهُ اللَّهُ ثُمَّ أدْناهُ
فنودى:
لبَّيك عبدي و أنت في كَنَفَي وكلّما قلت قد عَلِمناه
صوتك تشتاقه ملائكتي فحسبك الصَّوت قد سمعناه
دُعاك عندي يجول في حُجب فحسبك السِّتر قد سفرناه
لوهبَّت الريح من جوانبه خرّ صريعاً لما تغشّاه
سلني بلارغبة و لارهب ولاحساب، إنّي أنا اللَّه
ميزان الحكمة با ترجمه فارسى، ج 13، ص 6252، ح 20048
1) - يا ربِّ يا ربِّ أنتَ مولاهُ فارحَمْ عُبيداً إليكَ ملجاهُ
حماد بن حبيب عطار كوفى گويد: ما به قصد حج شبانه از زُباله (1)كوچ كرديم. در راه، باد سياه و تاريكى وزيدن گرفت كه بر اثر آن كاروان از هم پاشيد و من در آن صحراها و بيابانها سرگردان شدم، رفتم تا به واديى خشك و بىآب و علف رسيدم؛ به درختى كهنسال پناه بردم، به تدريج تاريكى همه جا را فراگرفت، ناگاه جوانى را ديدم كه مىآيد. جامههاى سفيدى بر تن دارد وبوى مشك از او در فضا پراكنده مىشود، با خود گفتم:
1) نام جايى است در راه مكّه مجمع البحرين.
اين جوان از اولياء اللَّه است، اگر مرا در اينجا ببيند ممكن است برمد و من باعث شوم از آنچه مىخواهد انجام دهد منصرف شود، از اين رو تا جايى كه توانستم خود را پنهان كردم. او نزديك شد و خود را براى نماز آماده كرد و آنگاه از جا برخاست و گفت:
«يا مَنْ أحارَ (1)كُلّ شَيْءٍ مَلَكوتاً، وَقَهَرَ كُلَّ شَيءٍ جَبَروتاً أوْلِجْ قَلْبي فَرَحَ الإقبالِ عَلَيْكَ، وألْحِقْني بِمَيدان المُطيعين لك».
«اى آنكه ملكوتش همه چيز را به حيرت افكنده و جبروتش هر چيزى را مقهور خود ساخته است! شادمانى روى كرد خود را بر دلم وارد ساز و مرا به ميدان فرمانبردارانت درآور.»
او سپس به نماز ايستاد. وقتى آرامش كامل يافت، به طرف محلّى كه در آن براى نماز آماده شد رفتم، ناگاه چشمهاى ديدم كه از آن آبى سفيد مىجوشيد. من نيز آماده نماز شدم و پشت سر او ايستادم. به ناگاه چشمم به
1) در نقل مناقب ابن شهرآشوب بجاى «أحار» «حاز» آمده است و دراين صورت معناى جمله اول اين است: «اى كسى كه ملكوت همه چيز را دارا است».
محرابى افتادكهگويى درآنجاتجسم يافت! اومشغول نماز بود. به هر آيهاى كه در آن وعده- پاداش نيك- يا وعيد- عذاب- بود، مىرسيد، آن را با سوز و گداز تكرار مىكرد.
او همچنان گرم راز و نياز بود تا تاريكى شب رو به زوال گذاشت.
آنگاه ايستاد و گفت:
«يَا مَنْ قَصَدَهُ الضَّالُّونَ، فَأَصَابُوهُ مُرْشِداً، وَأَمَّهُ الْخائِفُونَ فَوَجَدُوهُ مَعْقِلًا، وَلَجَأَ إلَيْهِ الْعائِذُون فَوَجَدُوهُ مَوْئلًا، مَتى راحَة مَنْ نَصَبَ لِغَيْرِكَ بَدَنَهُ، وَمَتى فَرَحَ مَنْ قَصَدَ سِواكَ بِنِيّتِهِ، إلهي قَدِ انْقَشَعَ الظَّلامُ، وَلَمْ أقضِ مِنْ حِياضِ مُناجاتِكَ صَدْراً، صَلِّ عَلى مُحَمّدٍ وَآلِهِ، وَافْعَلْ بي أَوْلَى الأَمْرَينِ بِكَ يَا أَرْحَمَ الرّاحِمِين». (1)
«اى كسى كه گمراهان آهنگ او كردند و او را راهنما يافتند وبيمناكان بهاو روى آوردند و او را ملجأ ديدند و پناهجويان به او پناه بردند و او را
1) اين قسمت به دليل اينكه مطلب در «فتح الابواب» ناقص آمده، از مناقب ابن شهر آشوب نقل شد.
پناهگاه يافتند. كى آسوده مىشود كسى كه بدنش را براى غير تو به رنج افكنده؟! و كى شاد مىشود كسى كه جز تو را مىخواهد؟! خداوندا! تاريكى شب رو به زوال گذاشت، امّا آنگونه كه مىخواستم جانم از شراب مناجاتت سير نشد! بر محمّد و آلش درود فرست و با من- از دو امر (1)- آن كن كه به تو سزاوارتر است، اى مهربانترين مهربانان.»
اين سخنان نشانه آن بود كه راز و نيازِ جوان عاشق با محبوب خويش به پايان رسيد و چه بسا ديگر او را نيابم و دستم به دامنش نرسد، از اين رو جلو رفتم و به وى چسبيدم و گفتم:
تو را سوگند مىدهم به آن كه رنج خستگى را از تو زدود و لذّت شدّت شوق و انس با خود را به تو چشانيد، مرا زير بال رحمت خود گير و سايه مهرت بر من فكن كه من گمشدهام، هر چه كردى ديدم، و آن چه گفتى شنيدم.
1) اشاره به «پذيرفتن يا نپذيرفتن»، «اجابت دعا يا عدم اجابت» است.
او در پاسخم گفت:
«لَوْ صَدَقَ تَوَكُّلُكَ ما كُنْتَ ضالًاّ، وَلَكِنِ اتَّبِعْنِي وَاقْفُ أَثَرِي».
«اگر به راستى توكلّ داشتى هيچگاه گم نمىشدى، اكنون پىِ مرا بگير و به دنبال من بيا.»
... دستم را گرفت، پس چنين پنداشتم كه زمين زير پايم حركت مىكند، چون سپيده صبح دميد به من گفت:
«أَبْشِرْ، فَهذِهِ مَكَّة»؛ «مژده، اين مكّه است!»
هياهوى مردم را شنيدم و راه را ديدم، پس به او گفتم: تو را سوگند مىدهم به كسى كه در رستاخيز و روز تهىدستى اميدت به اوست، بگو كه كيستى؟ گفت:
«أمّا إذا أقْسَمْتَ عَلَيَّ فَأنَا عَليّ بْنُ الْحُسَيْنُ بْن عَلِيّ بْن أبيطالِب عليهم السلام».
«حال كه سوگندم دادى، من على بن حسين بن على فرزند ابوطالبم.» (1)
1) فتح الابواب، ص 246، با توضيحاتى از نگارنده، همين داستان با اندكى تفاوت در مناقب آلابىطالب، ج 4، ص 154 آمده است.
شمارى از زائران خانه خدا، بىآنكه از خداوند چيزى بخواهند، مشمول بهترين عنايات او مىشوند و خداوند متعال به آنان چيزهايى ارجمندتر از آنچه به سائلين داده است، عطا مىكند.
آنان، بلند همّتانى هستند كه در اين سفر نورانى و روحانى، تنها در انديشه صاحبخانهاند، نه در فكر عنايات او!
همانان كه شيرينىِ ياد صاحبخانه و حضور در محضر او، همه چيز را از يادشان برده و با زبان «حال» و «قال» مىگويند:
ما از تو نداريم بغير تو تمنّا حلوا به كسى ده كه محبت نچشيده (1)
از شهيد شيخ فضل الله نورى رحمه الله.
درباره انسانهاى بزرگى، در حديث قدسى چنين
1) - جز شربت لطف تو نداريم تمنّا حلوا به كسى ده كه محبت نچشيده
آمده است:
«مَن شَغَلَهُ ذِكْري عَنْ مَسْأَلَتي أَعْطَيْتُهُ أَفْضَلَ مَا أُعْطي السّائِلِين».
«كسى كه ياد من او را چنان به خود مشغول كند كه فراموشش شود از من چيزى بخواهد، بهتر از آنچه به درخواست كنندگان مىدهم، به او عطا مىكنم.» (1)
بنابراين، بهترين راهِ جلب برترين عنايات خداوند اين است كه زائر خانه خدا، دل از غير او ببرد. با همه وجود متوجّه صاحبخانه شود. آنهنگام خواهدديد كه چگونه خداوند متعال فراتر ازآنچه ديگران خواستهاند، مصالح واقعىِ او را تأمين مىكند. سخن زيبا و ارجمندى در اينباره از حضرت فاطمه عليها السلام نقل شده است كه:
«مَن أَصْعَدَ إِلَى اللَّهِ خالِصَ عِبَادَتِهِ، أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ أَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ».
«هر كس عبادت خالص خود را به سوى خدا فرا
1) نك: ميزان الحكمه، ج 4، باب 1201: «كسى كه حاجتش بىدرخواست بر آورده مىشود.»
برد، خداوند- عزّوجلّ- بهترين چيزى كه مصلحت اوست برايش فرو فرستد.» (1)
گاه انسان تصوّر مىكند كه چيزى به صلاح اوست امّا خداوند متعال مىداند كه مصلحت او چيز ديگرى است. در اينباره حاجآقا رضا سلطانى داستانى را نقل مىكنند كه جالب و آموزنده است:
ايشان مىگويد: «در سال 1354 ه. ش. قرار بود با زائرانى از استان چهارمحال بختيارى به حج مشرف شويم. در آن زمان، نيازهاى حاجيان از قبيل: مسكن، حمل و نقل، خيمه و چادر در عرفات و منا و ... توسط حملهداران تهيه و تدارك مىشد و من در اين راستا براى آمادهسازى و فراهم آوردن امكانات، به عربستان رفته، منازل مورد نظر را در مكه و مدينه اجاره كردم، سپس براى مشخص نمودن خيمههاى عرفات و منا، به آقاى محمدعلى امان كه هماكنون رييس مؤسّسه
1) ميزان الحكمه، ج 4، ح 1674 و ح 5688.
مطوّفين است مراجعه كرده، از وى خواستم خيمههاى ما را در قطعه زمينى بزرگتر در نظر بگيرد، چون او در دو منطقه از منا، زمين داشت كه در زمين بزرگتر، كاروانهاى قم و تعدادى از دوستان كارواندار من نيز اسكان داده شده بودند، امان قول مساعد داد و من خداحافظى كرده، رفتم، امّا بعد كه به مكه آمدم و براى تحويل گرفتن خيمهها مراجعه كردم، معلوم شد كه براى خيمههاى ما در زمين كوچك جا نگهداشته است.
ناراحت شدم و به شدت به وى اعتراض كردم. او گفت:
اشكالى ندارد، تعدادى چادر به خيمههاى شما اضافه مىكنم تا مشكلتان برطرف شود و همين كار را هم كرد و من ناگزير پذيرفتم.
روز عيد قربان، پس از رمى جمرات، مشغول گرفتن وكالت از حجاج براى قربانى و آمادهسازى غذا براى ظهر آنان بودم كه ناگهان متوجه شدم در منا آتش سوزى رخ داده است. با يك بررسى سريع معلوم شد كه آتش از خيمههاى ما فاصله دارد ولى به دليل انفجار كپسولهاى گاز و باك بنزينِ اتومبيلها و وزيدنِ باد، آتش به سرعت گسترش يافت و در كمتر از يك ساعت
منطقه وسيعى از منا را دربرگرفت. در اين حال حاجيان را به سرعت به سمت كوه هدايت كردم. حجّاج ديگر، از كشورهاى مختلف نيز كه تلفاتى داشتند، به كوههاپناه مىبردند. همه امور از كنترل خارج شده بود و از وسايل اطفاى حريق و فعّاليّت دو فروند هلىكوپتر، به خاطر گستردگى آتش، كارى ساخته نبود. با نگرانى در مقابل خيمههاى خالى از زائر دست به دعا برداشته بودم كه ناگهان با فرياد يكى از حملهدارها متوجّه رسيدن آتش شدم و به طرف كوه حركت كردم. در دامنه كوه به هر يك از زائران كه برمىخوردم، توصيه مىكردم در ارتفاعات بنشيند.
سرانجام پس از ساعاتى، همه چيز در آن قطعه سوخت و آتش خاموش شد و ما بازگشتيم و با كمال تعجّب ديديم كه چادرهاى ما با همه وسايلش، بدون كمترين خسارتى سرپا است! و اين در حالى بود كه چادرهاى فراوانى كه از آتش در امان مانده بودند، در رفت و آمد ماشينها و ازدحام جمعيّتِ در حال گريز، نابود شده بودند.
براى پيداكردن زائرانِ خود به طرف كوه بازگشتم و
در حالى كه از تشنگى خود غافل بودم، به جستجو پرداختم. با اضطراب و نگرانى در قسمتهاى صعبالعبور كوه در جستجو بودم كه شخصى از پشتِ سر كتفم را گرفت و قدحى چينى پر از آب خنك بر دهانم گذاشت، پس از خوردن آب، از او تشكر كردم و به راه افتادم. لحظاتى بعد كه متوجّه تشنگى خود شده بودم، به ياد لحظهاى افتادم كه شخصى با آب خنك سيرابم كرد، ولى من به علت اضطراب و عجلهاى كه داشتم، هنگام ملاقات با آن شخص، دقت كافى براى شناختنش نكردم!
نكتهجالب توجه اين بود كه محلى را كه من براى برپايى چادرهاى زائران خود در نظرداشتم وبر آن اصرار مىكردم، در اين آتش سوزى به كلى سوخته و از بين رفته بود!
ذكر چند نكته را در اينجا مفيد مىدانم:
1- در زمينى كه چادرهاى گروه ما برپا شده بود، غير از چادرهاى زائران همراه من و تعداد ديگرى از زائران اصفهانى، متأسفانه بقيه چادرها با همه وسائل سوخت و از ميان رفت.
2- وسايل و آذوقه فراوانى كه به مقدار بيش از نياز برداشته بودم، در اين وضعيّت، نياز حجاج فراوانى را برآورده ساخت. بدينوسيله توفيق جمعآورى و پذيرايى از تعداد زيادى از زائران را پيدا كرديم.
سرانجام متوجه شدم كه در خصوص اصرار بر برپايى چادرها در زمينى خاص، آيه شريفه وَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَاتَعْلَمُونَ (1)
«چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آنكه خير شما در آن است و يا چيزى را دوست داشته باشيد در حالى كه شرّ شما در آن است و خدا مىداند و شما نمىدانيد.»
به خوبى صادق است».
در رابطه با آتشسوزى در مِنا داستان ديگرى نقل شده كه شنيدنى است. راوى از دوست همسفرش كه در حادثه آتشسوزى حضور داشته چنين نقل مىكند:
«هم اتاقى من پيرمرد زمينگيرى بود كه به زحمت راه مىرفت. زمانى كه در منا آتش سوزى رخ داد و نزديك بود به چادر ما نيز برسد، همگى فرار كرديم و
1) بقره: 215
در حال خود نبوديم تا به وسط كوه رسيديم، ناگهان متوجه شديم كه آن پيرمرد در خيمه مانده و آتش منطقه را فرا گرفته است. مطمئن شديم كه وى در آتش سوخته است، امّا وقتى كمى جلوتر رفتيم و به بالاى كوه رسيديم، پيرمرد را در حالى كه ظرف آبى در كنارش بود يافتيم. از او پرسيدم: چگونه به اينجا آمدى؟ گفت:
وقتى شما مرا تنها گذاشتيد، آقايى آمد و دستم را گرفت و به كنار اين چادر آورد و گفت: «همينجا بنشين تا رفقايت بيايند اين هم آب است، هرگاه تشنه شدى بنوش.»
فصل دوّم: بهترين توشه سفر
بهترين و ارزشمندترين توشهاى كه زائر خانه خدا پيش از سفر، بايد تهيّه كند و بيش از هر چيز ديگر بايد همراه داشته باشد تا بتواند از بركات سرزمين وحى بهرمند شود، شناخت و معرفت است، امام خمينى قدس سره در اينباره مىفرمايد:
«مهمّ آن است كه حاج بداند كجا مىرود و دعوت چه كسى را اجابت مىكند؟ و ميهمان كيست؟ و آداب اين ميهمانى چيست؟ و بداند هر خودخواهى و خودبينى با خداخواهى مخالف است و با هجرت الى اللَّه مباين و موجب نقض معنويت حجّ است.» (1)
1) پيام امام خمينى رحمه الله به زائران بيت اللَّه الحرام 25/ 5/ 1364.
ارزش زيارت خانه خدا
زائر سرزمين وحى، پيش از هر چيز بايد بداند كه كجا مىرود؟ خداوند منّان چه توفيق بزرگى نصيب او كرده است و زيارت خانه خدا چقدر ارزش دارد؟
اين سفر روحانى و نورانى به حدى ارزشمند است كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«وَدَّ مَنَ في القُبُورِ لَوْ أَنَّ لَهُ حِجّةً واحِدةً بِالدُّنْيا وَمَا فِيها». (1)
«آنان كه در دل قبر آرميدهاند، آرزو دارند در مقابل دادن دنيا و آنچه در آن است، توفيق انجام يك بار حج را داشته باشند!»
اين سخن بدان معنا است كه ارزش حج، فوق تصوّر است، و زائرِ با معرفت، مىداند كه ارزش اين عبادت با معيارهاى مادّى قابل سنجش نيست.
1) تهذيب الاحكام، ج 5، ص 23، ح 676؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 145، ح 638، وسائل الشيعه ج 11، ص 110، ح 14378 وص 117، ح 14396.
زائرِ با معرفت مىداند كه زيارتِ خانه، در واقع زيارت صاحبخانه است و او در اين سفر به زيارت خدا مىرود، دعوت او را اجابت كرده، و مهمان اوست.
زائرِ با معرفت، مىداند كه مهمانى خداوند متعال در اين سفر، پذيرايى از جسم زائر نيست كه جسم او هميشه مهمان خداست. از اين رو كمتر به فكر رفاه و آسايش مادى است و با تمام توان، تلاش مىكند از لذايد معنوى اين سفر و انس با صاحبخانه بهرهمند شود.
و بالأخره زائر با معرفت، مىداند مهمترين ادب ورود به مهمانخانه معنوى خداوند متعال و بهرهگيرى از بركات آن، پاكى دل است و براى پاكسازى جان بايد ريشه ناپاكىها و آلودگىهاى معنوى را، كه خودخواهى و خودبينى است، از خود دور كند.
امّا كسى كه ارزش اين سفر و معناى مهمانى خدا و ادب آن را نمىداند، نمىتواند از آنچه خداوند متعال براى مهمانان در حرمسراى خود تهيّه ديده استفاده كند و از بركات سرزمين وحى بهرهمند شود.
زائرى كه در سرزمين وحى به فكر رفاهِ بيشتر، خوراكِ بهتر، و سوغاتىِ افزونتر است معناى مهمانى خدا را نمىداند!
او بيش از آن كه به فكر بهرهگيرى معنوى از حج و عمره و صاحبخانه باشد، به فكر صبحانه و ناهار و شام است و اگر احياناً قصور يا تقصيرى در پذيرايى مشاهده كند گناهى است نابخشودنى!
او بيش از آن كه غمِ دست خالى بازگشتنِ از بركات معنوىِ خانه خدا را داشته باشد در فكر پر كردن ساكهاى خود از سوغاتى است.
او با پرسه زدن در بازارهاى مكّه و مدينه و گاه جدّه! با همه توان مىكوشد كه جنسى را ارزانتر بخرد، مبادا كاسبهاى بىانصاف سر او را كلاه بگذارند، و اگر بشنود كه رفيقش چيزى را ارزانتر خريده متأثّر مىشود، امّا نمىداند كه شيطان چه كلاه بزرگى بر سرش گذاشته، و گرانبهاترين فرصتها را به ارزانترين قيمت از او ستانده است.
و بالأخره زائرى كه معناى مهمانى خدا را نمىداند، در مكّه و مدينه چيزى جز آثار باستانى مشاهده نمىكند و هدف و فلسفه مناسك حجّ و عمره را درك نمىنمايد و از زيبايىها و جاذبههاى معنوى و نورانيت سرزمين وحى بهرهاى نمىبرد.
داستانى به امام سجّاد عليه السلام منسوب است كه هنگام بازگشت از حجّ با استقبال شخصى به نامِ شبلى (1)كه او نيز از حجّ بازگشته بود، روبرو شد. به او فرمود: شبلى! حجّ گزاردى؟ شبلى در پاسخ حضرت گفت: آرى، اى پسر پيامبر.
امام عليه السلام: آيا در ميقات فرود آمدى و لباسهاى دوخته را بيرون آوردى و غسل كردى؟
شبلى: آرى.
1) اين داستان در مستدرك الوسائل از نواده محدّث جزائرى عبداللَّهابن نورالدين بن نعمت اللَّه جزائرى نقل شده است كه او گفت: اين حديث را در منابعى كه موثقترين آنها به خطّ برخى از مشايخ معاصر است يافتم، از سوى ديگر لقب شبلى در تاريخ به عدّهاى گفته مىشود كه اقدم آنان ابوبكر دُلَف بن جحد است كه در سال 334 يعنى دو قرن پس از وفات امام زين العابدين عليه السلام وفات كرده است، از اين رو اين حديث از نظر سند فاقد اعتبار است، امّا متن آن حاوى معارف بلند و نكات ارزنده و آموزندهاى است كه از هر كس باشد شايسته است مورد توجّه زائران خانه خدا قرار گيرد.
نه.
وقتى غسل كردى، نيت كردى كه خود را از خطاها و گناهان شستشو دهى؟
نه.
پس نه در ميقات فرود آمدهاى، نه از لباسهاى دوخته خود را جدا ساختهاى و نه غسل كردهاى!
سپس پرسيد آيا نظافت كردى و احرام بستى و تصميم بر حجّ گرفتى؟
آرى.
وقتى نظافت كردى و احرام بستى و نيّت حج كردى، آيا نيّت كردى كه با نوره توبه خالص، خود را پاك كنى؟
نه.
وقتى احرام بستى نيّت كردى كه همه محرمات خدا را بر خود حرام كنى؟
نه.
به هنگام نيّت حج، آيا نيّت كردى كه هر گرهِ- پيوند- غيرخدايى را بگشايى؟
نه.
سپس فرمود: آيا داخل ميقات شدى و دو ركعت نمازِ احرام خواندى و «لبيّك» گفتى؟
آرى.
وقتى وارد ميقات شدى، نيّت كردى كه بر نيّت زيارت باشى؟
نه.
وقتى دو ركعت نماز گزاردى آيا نيّت كردى كه با بهترين اعمال و بزرگترين حسنات بندگان كه نماز است، و بزرگترين حسناتِ بندگان است، به خدا نزديك شوى؟
نه.
وقتى «لبيك» گفتى، آيا نيّت كردى كه همه فرمانهاى خداى سبحان را- با اين سخن- پذيرفتى و از همه نافرمانىهاى او لب فروبستى؟
نه.
پس نه داخل ميقات شدهاى نه نماز خواندهاى و نه لبّيك گفتهاى!
سپس فرمود: آيا وارد حرم شدى، كعبه را ديدى و نماز خواندى.
آرى.
چون داخل حرم شدى، نيّت كردى كه هر غيبتى را از هر مسلمانى بر خود حرام كنى؟
نه.
وقتى به مكّه رسيدى آيا در قلبت نيّت كردى كه خدا را قصد كنى؟
نه.
پس نه داخل حرم شدهاى، نه كعبه را ديدهاى و نه نماز خواندهاى!
سپس فرمود: آيا كعبه را طواف كردى و ركنها را لمس نمودى و سعى (ميان صفا و مروه) كردى؟
آرى.
هنگام سعى نيّت كردى كه به سوى خدا مىگريزى؟ و آيا خداى داناىِ پنهانىها اين را از تو دانست؟
نه.
پس نه طواف گزاردهاى و نه ركنها را لمس كردهاى و
نه سعى نمودهاى!
سپس پرسيد: آيا دست به حجر الأسود نهادى؟ كنار مقام ابراهيم عليه السلام ايستادى؟ و دو ركعت نماز گزاردى؟
امام در اينجا صيحهاى زد و سپس فرمود: آه، آه! هر كس دست بر حجرالأسود نهد، با خداى متعال دست داده است، پس اى بيچاره، بنگر تا پاداش آنچه را كه حرمتش بزرگ است، تباه نسازى و اين مصافحه (و بيعت) را چون گناهكاران با مخالفت و ارتكاب حرام، نشكنى.
سپس فرمود: وقتى كنار مقام ابراهيم عليه السلام ايستادى آيا نيّت كردى كه همه فرمانهاى الهى را اطاعت و همه نافرمانىهاى او را ترك كنى؟
نه.
پس وقتى كه آنجا دو ركعت نماز خواندى، آيا نيّت كردى كه ابراهيمگونه نمازبگزارى و با نمازت، بينى شيطان را به خاك بمالى؟
نه.
پس نه با حجر الأسود دست دادهاى و نه در كنار مقام
ابراهيم ايستادهاى و نه در آنجا دو ركعت نماز خواندهاى!
سپس فرمود: آيا بر سر چاه زمزم رفته و از آب آن نوشيدى؟
آرى.
آيا نيّت كردى كه بر فرمانبرى خدا استوار شوى و از نافرمانيش چشم بپوشى؟
نه.
پس نه بر سر زمزم رفتهاى و نه از آبش نوشيدهاى!
آيا ميان صفا و مروه به سعى پرداختى؟
آرى.
آيا نيّت كردى كه ميان بيم و اميد هستى؟
نه.
پس نه سعى كردهاى، و نه راه رفتهاى، و نه ميان صفا و مروه رفت و آمد كردهاى!
سپس فرمود: آيا سوى منا رفتى؟
آرى.
آيا نيّت كردى كه مردم را از زبان و قلب و دستت ايمن سازى؟
نه.
سپس پرسيد: آيا در عرفات وقوف كردى؟ و بالاى جبل الرحمه رفتى و وادىِ نَمِره را شناختى و كنار جَمَرهها، خداى سبحان را خواندى؟
آرى.
آيا با وقوف در عرفات آگاهى خداوند را بر شناختها و دانشها شناختى، و دانستى كه خداوند نامه عمل تو را دريافت مىكندو به آنچه در درون و قلبت مىگذرد آگاه است؟
نه.
آيا در بالا رفتن از جبل الرّحمه نيّت كردى كه خداوند به هر زن و مرد با ايمان رحمت مىفرستد و هر مرد و زن مسلمان را سرپرستى مىكند؟
نه.
آيا در وادىِ نَمِره (1)نيّت كردى كه فرمان- به نيكى- ندهى تا خود فرمان برى و نهى- از بدى- نكنى تا خود
1) نَمِره- به فتح نون و كسر ميم و فتح راء- كوهى است كه نشانههاىحرم در طرف راست قرار مىگيرد هنگامى كه از مأزمين به طرف موقف مىروى و آن يكى از حدود عرفه است.
از آن- بپرهيزى؟
نه.
آيا هنگامى كه در كنارِ عَلَم ونَمِرات ايستادى نيّت كردى كه آنها گواهِ طاعتهاى تو باشند و به دستور خداوند، آسمانها- همراهِ فرشتگانِ نگهبان- از تو نگهبانى كنند؟
نه.
پس نه در عرفات وقوف كردهاى، نه از جبل الرحمه بالا رفتهاى و نه نَمِره را شناختهاى و نه دعا كردهاى ونه كنار نَمِرات ايستادهاى!
آنگاه پرسيد: آيا از ميانِ دو نشانه (1)عبور كردى و پيش از گذشتنِ از آنجا، دو ركعت نماز گزاردى؟ و به مزدلفه (2)رفتى و از آنجا سنگريزه جمع كردى؟ و از مشعر الحرام گذشتى؟
آرى.
وقتى دو ركعت نماز خواندى، نيّت كردى كه آن
نماز، نماز شكرِ شب دهم است، مشكل گشا و آسانى آور است؟
نه.
هنگامى كه از ميان دو نشانه گذشتى و به چپ و راست منحرف شدى، آيا نيّت كردى كه از دين حق به چپ و راست منحرف نشوى، نه با قلبت، نه با زبانت و نه با [ديگر] اعضايت؟
نه.
هنگامى كه به مزدلفه رفتى و از آنجا سنگريزه جمع كردى، آيا نيّت كردى كه هر معصيت و جهل را از خود دور كنى و هر علم و عمل صالحى را در خود استوار سازى؟
نه.
وقتى كه بر مشعر الحرام گذر كردى، آيا نيّت كردى كه دلت را به بينش اهل تقوى و خوف از خدا بيارايى؟
نه.
پس نه از دو كوه عبور كردهاى، نه دو ركعت نماز خواندهاى، نه به مزدلفه رفتهاى، نه از آنجا سنگريزه برداشتهاى و نه از مشعر الحرام عبور كردهاى!
و همچنين پرسيد: آيا به منا رسيدى و سنگريزه پرتاب كردى؟ و سرت را تراشيدى؟ و قربانىات را سر بريدى؟ و در مسجد خيف نماز گزاردى؟ و به مكّه بازگشته «طواف كوچ» انجام دادى؟
آرى.
وقتى به منا رسيدى و رمى جمرات كردى، آيا احساس كردى كه به خواستهات رسيدهاى و خداوند همه حاجتهايت را برآورده است؟
نه.
وقتى سنگريزه به جمرات زدى، آيا نيّت كردى كه دشمنت ابليس را سنگباران كرده و با تمامى حج گرانبهايت، او را به خشم آوردهاى؟
نه.
وقتى سرت را تراشيدى، آيا نيّت كردى كه از آلودگىها و از تبعات مردم پاك شدى و از گناهانت بيرون آمدى همچون روزى كه از مادر زاده شدى؟
نه.
وقتى در مسجد خيف نماز خواندى، نيّت كردى كه جز از خداى متعال و گناهت نترسى و جز به رحمت
خدا اميدوار نباشى؟
نه.
آنگاه كه قربانىات را سربريدى، آيا نيّت كردى كه گلوى طَمَع را با حقيقتِ ورع و پرهيزكارى ببرى و از ابراهيم عليه السلام، كه فرزندش و ميوه دلش و گُل خوشبوى قلبش را به قربانگاه آورد و آن را سنّتى براى آيندگان و وسيلهاى براى تقرّب به خداوند براى نسلهاى بعد قرار داد، پيروى كنى؟
نه.
چون به مكّه بازگشتى و «طواف كوچ» كردى، آيا نيّت كردى كه از رحمت خدا كوچ كرده به طاعت او بازگردى و به مودّت او چنگ زدى و واجبات الهى را ادا كردى و به قرب خدا رسيدى؟
نه.
پس نه به منا رسيدهاى، نه سنگريزه پرتاب كردهاى، نه سرت را تراشيدهاى، نه اعمال حجّ خود را انجام دادهاى، نه در مسجد خيف نماز خواندهاى، نه «طوافِ كوچ» به جا آوردهاى و نه به قرب خدا رسيدهاى!
برگرد! زيرا تو حجّ بجا نياوردهاى!
شبلى به خاطر كوتاهىها كه در حجّش داشت گريست و گريست و همواره مىآموخت، تا آنكه سال بعد با معرفت و يقين حج گزارد. (1)
1) مستدرك الوسائل: 10/ 166/ 11770.
زائر خانه خدا چگونه مىتواند از عنايات صاحبخانه و از بركات سرزمين وحى برخوردار شود؟
اين پرسش مهمترين و اصلىترين پرسش كسانى است كه به ديار وحى پاى مىگذارند، به ويژه آنان كه پس از سالها انتظار، توفيق زيارت خانه خدا يافتهاند و چه بسا اميد تكرار اين توفيق را ندارند.
شايسته است در پاسخ به اين پرسش، از خود چيزى نگوييم، بلكه از صاحب خانه بپرسيم كه چگونه مهمانى را مىپذيرد و كدام زائر مىتواند از عنايات او بهرهمند شود؟
بىشك كتاب او (قرآن كريم) و سخنان خاندان رسالت- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- ما را در
دستيابى به پاسخ اين پرسش، يارى خواهد كرد.
پاسخى كه كتاب خدا به ما مىدهد، اين است كه:
صاحب اين خانه بسيار رؤوف و مهربان است، مهربانتر از او وجود ندارد. او رحمت و مهربانى را بر خود واجب مىداند: «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» (1).
رحمت و مهربانىِ صاحب اين خانه بر همه چيز و همه كس گسترده است. او خود فرمود: وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ، (2)
كوتاهى و قصور از ناحيه او نيست.
اين ماييم كه بايد موانع جذب رحمت حق را از خود دور كنيم.
آنچه نمىگذارد زائر خانه خدا از بركات اين بيت پربركت بهرهمند شود، آلودگىها است.
صاحب خانه به ابراهيم خليل الرحمان فرمان داد كه خانهاش را براى پذيرايى معنوى از زائران، پاكيزه سازد. (3)
شرط اصلىِ ورود به اين خانه پاك و بهرهگيرى از بركات آن، پاكى است.
شستشويى كن وآنگه به خرابات خرام تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
زائر خانه خدا بايد خود و آنچه به او مربوط مىشود را، شستشو دهد و بر اين سرزمين قدم نهد و بايد با مال پاك، بدنِ پاك، لباسِ پاك به جايگاه پاكان وارد شود.
كسى كه با مال ناپاك آهنگ اين ديار كند، در پاسخ «لبّيك» «لا لبيّك» مىشنود. (1)
آنان كه به پليدى شرك آلودهاند، حق ندارند به خانه خدا نزديك شوند!:
إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ (2)
در اين خانه هر چه دل را از غير خدا بيشتر تهى كنى، از بركاتش بهره افزونترى مىبرى.
در حديث است كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پرسيدند: اسم اعظم خداوند چيست؟ فرمود:
«كُلُّ اسْمٍ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ أَعْظَم، فَفَرّغْ قَلْبَكَ مِنْ كُلِّ ما سِواهُ، وَادْعُهُ بِأَيِّ اسْمٍ شِئْتَ» (1).
«هر نامى از نامهاى خداوند اسم اعظم است. دل از هر چه جز اوست خالى كن و به هر نامى كه خواهى بخوانش كه اجابتت خواهد كرد.»
آرى، توجّه تام به حضرت حقّ- جلّ جلاله- و فارغ ساختن دل و پاكسازى جان از هرچه جز اوست، مهمترين نكتهاى است كه بايد زائران خانه خدا براى بهرهگيرى از عنايات او در نظر داشته باشند. اين حال هر جا پديد آيد بركات الهى شامل انسان خواهد شد؛ در احرام، طواف، سعى، عرفات، مشعر، منا، روضه نبوى، كنار قبرستان بقيع و ...
به سخن ديگر، جاى جاى سرزمين وحى و هر يك
1) ميزان الحكمه، ج 4، ص 1658، ح 5607.
از مناسك عمره و حج، بايد زمينهساز حالِ دعا و ارتباط حقيقى با حضرت احديّت شود و در هر لحظه و جايى كه اين حال به انسان دست دهد، بىترديد مشمول عنايات خداوند متعال قرار خواهد گرفت.
يكى از ارادتمندانِ مرحوم شيخ رجبعلى خياط مىگويد: «پس ازمراجعت از سفر حج، به محضر شيخ رسيدم وگفتم: دوست دارم بدانم رهآوردى داشتم يا نه؟
فرمود: «سرت را پايين بينداز و حمدى قرائت كن.»
سپس با توجهى خاص، نشانىهاى جاهايم و چگونگى لحظهها و حالتهايم در مسجد الحرام را گفت، تا آنجا كه فرمود:
«تنها جايى كه به تو محبت كردند، قبرستان بقيع بود كه در چنين حالتى بودى و چنين خواستههايى داشتى.»
آنچه در آنجا از خدا خواسته بودم، نزد ايشان مكشوف بود». (1)
1) نك: كيماى محبّت «يادنامه شيخ رجبعلى خياط».
ممكن است كسى بگويد: پيدا كردن چنين حالى و كسب چنين جايگاهى، كارىاست كارستان كه براى هركسى ميسّر نيست، چگونه مىتوان بدان دست يافت؟
در پاسخ بايد گفت كه تحصيل اين شرط، چندان دشوار نيست، راه آسان هم دارد و آن عبارت است از شكستنِ دل. جام دل وقتى شكست آلودگىها از آن مىريزد، پاكيزه مىشود و حق تعالى در آن متجلّى مىشود، از اين رو است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در پاسخ كسى كه پرسيد: خدا كجاست؟ فرمود:
«عند المُنْكَسِرَةِ قُلوبُهم». (1)
«نزد آنان كه شكسته دلند!»
و نيز در حديثى قدسى آمده است.
«أنا عِندَ المُنْكَسِرةِ قُلوبهم». (2)
«من نزد شكسته دلانم!»
بازار ما شكسته دلى مىخرند و بس بازار خودفروشى ازآن سوى ديگر است
دل كه شكست، اشك جارى مىشود و آلودگىهاى جان را مىشويد:
غسل دراشك زدم كاهل طريقت گويند پاك شو اوّل و پس ديده بر آن پاك انداز
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود:
«إذَا اقْشَعَرَّ جِلْدُك وَ دَمِعَتْ عَيناكَ وَ وَجِلَ قَلْبُكَ فَدُونكَ دونك، فقد قُصِد قَصدُك» (1).
«هرگاه بدنت لرزيد و چشمت گريان شد و دلت تپيد، فرصت را- براى دعا- غنيمت شمار كه به تو توجّه شده است.»
كم نيستند كسانى كه اين فرصت برايشان در كنار خانه خدا پيش آمده و از عنايات صاحب خانه و بركاتش بهرمند شدهاند. اينك چند نمونه از آنها را مىآوريم:
1) ميزان الحكمه، ج 4، ص 1660، ح 5612.
از فاضل ارجمندى در حوزه علميّه قم كه به وى ارادت دارم خواستم كه خاطره زيبايش از بركات بيت اللَّه الحرام را برايم بنگارد و او چنين كرد، امّا راضى نشد نامش در اينجا بيايد:
«اولين بار بود كه توفيق رفيق مىشد كه اين بنده درحرم نبوى و وادى امن الهى در هنگامه عظيم «حجّ تمتّع» در ميان انبوه دلدادگان به حق، چونان «خسى» در ميعادگاه بزرگ عاشقان اللَّه حضور يابم.
آنان را كه توفيق اين نعمت فخيم فراهم آمده است مىدانند كه سفر آغازين حالى ديگر دارد و شور و هيجان و شوريدگى ديگر.
در اين سفر ابتدا به مدينه رفتيم، شهر پيامبر، ديار آل اللَّه، شهرى كه «بقيع» در دل آن انبوه، انبوه خاطره را بر سينه دارد و اكنون نمادِ شگرف مظلوميتِ «آل اللَّه» است و ...
روزها يكى پس از ديگرى گذشت و ما به لحظههاى كوچ نزديك مىشديم، حال و هوايى را كه روز خروج از مدينه داشتم هرگز نمىتوانم به خامه بياورم، در
آخرين لحظات بارها و بارها بر بام شدم و با چشمانى اشكبار بر «قبّه سبز» نگريستم و غم انباشته از جدايى را فرياد كردم ...
به مكّه وارد شديم ... وادى قدس، حريم حقّ ... كه كعبه در درون آن نمادِ برترين جلوههاى توحيد و ديرپاىترين خانه خدا و مردم كه همچنان شكوهزار و ديدهگشا، سپيده باوران را به دلدادگى و شيدايى فرا مىخواند.
روزها مىگذشت و من همراه راهيان نور در حدّ توان از زيبايىها، والايىها، ارجمندىها و ... بهره مىگرفتم.
آن سال در محضر عالمى بودم، كامل مرد و به اصطلاح پاى بر «سن» نهاده و سرد و گرم دنيا را چشيده كه براى بيست و يكمين بار توفيق يارش بود و ...
آن نيك مرد بىآنكه در ظاهر بنماياند، «اهل دل» بود و حرمت حريم حقّ را به خوبى مىشناخت و پاس مىداشت.
روزى كه با هم از اينجا و آنجا سخن داشتيم گفت:
براى بچهها چه خريدهاى؟
هيچ نگفتم.
دوباره تكرار كرد، با لحنى آميخته به مزاح و جملاتى شيرين.
به آرامى سرم را فرو آوردم و گفتم: بچه ندارم.
پير مرد از اينكه شايد مرا آزرده باشد، نگران شد، و پس از جملاتى گفت: چند سال است ازدواج كردهاى؟
گفتم: بيش از هفت سال ...
گفت: خدا بزرگ است و شما جوان، دير نشده است ... آن روز گذشت.
با آن پير خردمند هيچ نگفتم، از زندگى و چه چههاى آن سخن نداشتم.
در سالهايى كه بر زندگانى مشتركِ خوب و سرشار از محبّت و صفاى ما گذشته بود ما براى حلّ مشكل گاه به پزشكان متخصص مراجعه كرده بوديم و نتايج را با جملاتى اميدوار كننده اما با آهنگى كه در پسِ آن مىشد «يأس» را خواند شنيده بوديم.
با راهنمايى و پايمردىِ دوستى بزرگوار آخرين بار به پزشكى مراجعه كرديم كه در آن سالها گفته مىشد در رشته خود بىنظير است و گفته مىشد سخنش از سر
دقّت و استوارى است و كارهاى شگفت او نيز زبان زد خاصّ و عام بود و ...
در يكى از مراجعهها و از پسِ آزمايشها و ...
متأسفانه آن بزرگوار با لحنى به دور از خلق و خوى پزشكى به من گفت: «فايدهاى ندارد، همسر شما هرگز باردار نخواهد شد، مىتوانى زندگانى را ادامه دهى و يا ...»
من فقط گفتم: دكتر! از نوع سخن گفتن شما متأسفم، زندگى وراى فرزند داشتن هم مىتواند زيبايى و شكوه و ... را به همراه داشته باشد.
اظهار نظر او را متأسفانه همسر نيك نهاد و وارستهام شنيد، و آن شب بسى اشك ريخت و گاه گفت: هر چه مىخواهد بگويد و بگويند: «دلم روشن است و به فضل خداوند اميدوار» و ...
من از اين همه، با همسفر ارجمندم هيچ نگفتم ...
فرداى آن روز به من گفت: مىدانى كجايى؟! مىدانى ميهمانى؟! توجه دارى كه ميزبانت كيست؟ چرا از خدا نمىخواهى، حاشا كه اگر مصلحت باشد خداوند نياز برآمده از سوز دلت را پاسخ نگويد. گفت:
مىخواهم قصهاى بگويم و آنگاه توصيهاى:
«سالى در محضر زائران تهرانى بودم، در ميان كاروان ما زائرى بود بىقرار و ملتهب، روزى او را بسيار نگران ديدم، گفتم چه شده است؟ گفت:
حاج آقا! دعا كن، همسرم مريض است. «سِل» دارد و حالش بسيار وخيم است. امروز صبح به خانه تلفن زدهام، پسرى دارم اسمش كريم است، گفتم بابا چه مىخواهى برايت بگيريم، گفت، من هيچ چيز نمىخواهم، من مادرم را مىخواهم،
از خدا شفاى مادرم را بگير.
ديگر طاقتم تمام شده است، بىقرارم، اگر حادثهاى پيش آيد جواب كريم را چه بدهم؟!
گفتم: مأيوس نباش، امشب برو و در «حِجْر اسماعيل» بنشين و با سوز و اخلاص با خدا زمزمه كن و فقط بگو: اى خداى كريم، كريم از تو مادر مىخواهد.
گفت: همين؟!
گفتم: همين!
گويا برق اميد در چشمانش درخشيد و رفت.
فردا نزديك ظهر آمد، شگفتا! چهره دگرگون،
شاد و سرحال، گفتم چه شد؟!
گفت: حاج آقا! خداوندِ كريم، به كريم، مادر داد! دستور شما را عمل كردم، و يك ساعت پيش با دلهره به خانه تلفن زدم، خانه ما غوغايى بود.
گفتند: اكنون همسرت به پا خاسته است و خود خانه را تميز مىكند و ...»
آنگاه روى كرد به من و با لحنى بسيار صميمى گفت: ببين، با خدا خيلى «خودمونى» حرف بزن! در «حِجْر اسماعيل» بنشين و زمزمه كن و بگو: خداوندا! تو به ابراهيم در كهنسالى اسماعيل دادى، من جوانم، آيا سزاوار است انتظار مرا برآورده نكنى؟ اى خداى ابراهيم، اى خداى اسماعيل به من ابراهيم بده، اسماعيل بده و ...
مرد لحنى بس گدازنده داشت، گويا خود با خدا زمزمه مىكرد و نتيجه زمزمه را مىديد، نمىدانم اين را هم گفت و يا من تصميم گرفتم كه اگر خداوند لطف كرد و پسرى داد، برايش يكى از سه نام ابراهيم، محمّد يا اسماعيل را برگزينم و اگر دخترى عطا كرد فاطمه و يا هاجر را.
با قلبى اميدوار امّا سياه، زبانى گويا امّا آلوده، آن شب را به توصيه آن بزرگوار عمل كردم و در سفر بسيار اين درخواست را بر زبان آوردم، از حجّ بازگشتم چندان طول نكشيد، لطف خداوند شامل اين بنده روسياه گرديد و كاشانه كوچك ما با حضور پسرى روشن شد! براى نامش آهنگ قرعه كردم، دوستانم مىگفتند اسماعيل نگذار، با توجيههايى بىربط و يَخ و شگفتا! سه بار قرعه زديم، هر سه بار «اسماعيل» بود.
اميدوارم من و اسماعيل و خانوادهام بندگان شايستهاى براى خداوند باشيم و اين موهبت را پاس بداريم و حرمت حريم حقّ را نشكنيم».
شبيه داستانى كه گذشت، خاطره شيرين و عبرت آموزِ دوست ديرين، فاضل پر تلاش و خدمتگزار جناب آقاى محسن قرائتى از تولّد خويش است، او مىگويد:
«پدرم تا چهل و چند سالگى صاحب فرزند نشده بود، دو همسر گرفت اما از هيچيك صاحب فرزند نشد.
يكى از همسايگان ما فرزندان و نيز گربههاى بسيار داشت. روزى گربهها را در يك گونى مىاندازد و به در خانه ما مىآيد و به پدرم مىگويد: «ما هم بچه زياد داريم و هم گربه، ولى شما نه بچه داريد و نه گربه، حال كه خدا فرزندى به شما نداده، اين گربهها را براى شما آوردم!» سپس گونى گربهها را روى دستان پدرم رها مىكند و مىرود.
پدرم به خانه برمىگردد و بسيار منقلب مىشود و به شدت گريه مىكند و مىگويد: «خدايا! آنقدر به من بچه ندادى كه همسايهها احساس دلسوزى كرده، برايم گربه مىآورند.» بعد از آن بر مىخيزد و چند قالى كاشان را كه همه دارايىاش بوده، مىفروشد و (حدود 60 سال قبل) عازم سفر حج مىشود. پشت مقام ابراهيم، عرض مىكند: «خدايا! به ابراهيم در سن صدسالگى بچه دادى، من هم بچه مىخواهم» سپس دعا و توسل و مناجات مىكند و ادامه مىدهد: «خدايا! مىخواهم فرزندم مروّج دين تو باشد».
پس از آن، خداوند 12 فرزند به وى عطا مىكند، يازده فرزند از مادر من و يك فرزند از همسر ديگرش!
گاهى به شوخى مىگويم: شايد در آن گونى، 12 بچهگربه بوده است.
من بزرگ شدم و مبلغ دين گشتم. بسيارى از من مىپرسند: «چطور شد كه پس از 20 سال مردم از حرفهاى تو خسته نشدهاند و كهنه نشدهاى؟» مىگويم:
«اشكهاى پدرم پشت مقام ابراهيم كارساز بوده و من خودم را مولود كعبه مىدانم.»
در سال 1377 شمسى، در مكّه برايم خبر آوردند كه خانمى مبتلا به بيمارى صعب العلاج در راه مكّه شفا يافته است. ترتيبى داده شد كه ضمن تحقيقات لازم از همراهان ايشان، از نزديك اظهارات وى را بشنوم.
در تاريخ 15/ 1/ 1377 خانم زاهدى همراه همسرش به دفتر بعثه مقام معظّم رهبرى آمدند، ابتدا شوهر خانم زاهدى گفت:
«خانم من به علت ابتلا به تشنج، از سالها پيش فكش قفل شده و باز نمىشد و به همين دليل نمىتوانست حرف بزند. در ايران به چند پزشك
مراجعه كرديم، بالأخره دكترى به نام آقاى دكتر شمشاد ايشان را عمل كرد، ولى نتيجه نداد، گفتند: بايد پلاتين تهيه كنيد.
با ايتاليا و آلمان تماس گرفتيم و نتوانستيم پلاتين مورد نظر دكتر را پيدا كنيم، ولى در آمريكا اين پلاتين را به بهاى سه ميليون تومان داشتند كه پرداخت اين پول براى ما آسان نبود. نتوانستم اين كار را بكنم، امسال كه اسممان براى حج در آمد، بسيار خوشحال شديم و تصميم گرفتيم شفايش را در اين سفر بگيريم.
سپس خانم زاهدى داستان شفا يافتن خود را چنين تعريف كرد:
«بنام خدا، من ... از بيمارى به شدّت رنج مىبردم و پزشكان ايرانى مرا جواب كرده بودند. دكتر شمشاد هم گفته بود كه اگر پلاتين پيدا كنى، براى شما پلاتين مىگذارم ولى عمل آن بسيار مشكل است و معلوم نيست صد در صد نتيجه داشته باشد. ايشان دوبار مرا عمل كرد و نتيجه نگرفتم. بار سوم هم فكّم به طور كلى بسته شد و غذا خوردن برايم خيلى مشكل بود. دندان كرسىام را كشيده بودم و غذاهاى مايع را كم كم به
دهانم مىريختم. وقتى اسمم براى حج در آمد، به دكتر مراجعه كردم، گفتند: مشكلى براى سفر ندارى و انشاءاللَّه خداوند در اين راه شما را كمك خواهد كرد.
بعد از بازگشت بياييد تا ببينيم كه چه كارى مىتوان انجام داد.
زمانى كه وارد مدينه شدم، يكسره به حرم پيامبر وقبرستان بقيع رفتم. موقع حركت به مكه ديگر نااميد شده بودم ولى چارهاى نبود و بايد به مكه مىآمديم. در مسجد شجره با دلى شكسته محرم شدم، به هنگام غسل كردن خيلى ناراحت بودم. گفتم: خدايا! در اين راه مرا شفا بده، من با اين وضع چگونه به ايران برگردم. نه آن پول لازم را براى خريد پلاتين دارم و نه نتيجه عمل معلوم است چه خواهد شد.
در اتوبوس كه مىآمديم يكى از آقايان كه همراه ما بود، گفت: دو نفر از خانمها بلند شوند و شام را بين زائران پخش كنند، من بلند شدم و شام را توزيع كردم و به آنها آب دادم و ميوهها را تقسيم نمودم، بعد كه ظرفهاى غذا را جمع كردم، خسته شدم. فردِ همراهم گفت: شما با اين حالتان بياييد و استراحت كنيد. همين
كه آمدم، استراحت كنم، ديدم آقايى با لباس معمولى و آقاى ديگرى با عباى سبز و عمامه مشكى و صورت جوگندمى آمدند، اين آقا، دوبار به سمت چپم زد و به من گفت: دخترم چرا پريشان و ناراحتى؟ گفتم: من به خانه ائمه آمدم ولى نتيجه نگرفتم، كجا مىتوانم با اين مشكلى كه دارم، نتيجه بگيرم؟
او گفت: نااميد نباش، خداوند كمكت مىكند.
گفتم: آقا! سر به سرم نگذار، ديگر از كجا كمك بگيرم؟
ديدم دستش آمد، كنار چانهام و دوبار بر چانهام كشيد و گفت: دخترم دهانت را باز كن.
گفتم: آقا! اذيتم نكن، دهانم باز نمىشود.
براى بار دوم گفت: دهانت را باز كن.
گفتم: دهانم باز نمىشود.
بارسوم گفت: بگو يا محمد.
گفتم: آقا! مىخواهم بگويم ولى دهانم باز نمىشود.
گفت: بله، ولى سرت را بلند كن.
سرم را بلند كردم، و در همين حال گفتم: آقا تو كيستى كه با اين جلال آمدهاى؟
گفت: همان كسى كه خواستى، منم. با لحن خاص عربى سخن مىگفت.
بعد سه بار به صورتم دست كشيد و گفت: بگو محمدٌ رسولاللَّه
من در انتهاى اتوبوس بودم، به من گفت: دهانت باز مىشود، ولى آرام و بىصدا باش. من كه سرم را بلند كردم تا صورتش را ببينم، آنقدر نورانى و درخشان بود كه نتوانستم تشخيص دهم، مثل نورى كه چشم انسان را مىزند. نورش در اتوبوس پخش مىشد و او دستش را تكان مىداد و مىگفت: آهسته.
يكباره بهخود آمدم و ديدم دهانم باز است! خواستم فرياد بزنم، يادم آمد كه گفته بود: صدا نكنم، از خود بيخود شده بودم، مدت يك ربعى با خود ذكر خدا و استغفر اللَّه و الحمدللَّه مىگفتم، بعد از آن كه مىتوانستم خود را كنترل كنم، به شخص همراهم (كه زن باايمانى است و براى ائمه قرآن مىخواند) گفتم: من شفا يافتم.
گفت: چه مىگويى خانم؟ تو دهانت بسته بود، دهانم را باز كردم و به او نشان دادم.
گفت: چه طورى شفا گرفتى؟ كه بود، چه كرد؟
گفتم: حضرت رسولاللَّه آمد.
مىخواست فرياد بزند. گفتم: فرياد نزن، حضرت فرمودند كه بىصدا باشم.
ولى همراهان فهميده بودند، ماشين را كنارى نگه داشتند، گفتم: پايين بروم و سجده شكر بگزارم.
سينه سمت چپم نيز ناراحتى داشت و مىخواستند سينهام را هم بردارند، وقتى از ماشين پياده شدم و بر سينهام دست كشيدم، غدهاى كه در سينهام بود، اصلًا محو شده و همه جاى بدنم شفا گرفته بود. نمىدانم چه چيزى باعث شد؟ خواست خدا بود يا دعاى دوستان؟
چگونه شفا يافتم؟
الآن دهانم باز شده و غذايم را مىخورم.» (1)
در سال 1370 هجرى شمسى، نخستين بار كه به عنوان نماينده رهبرى و سرپرست حجاج ايرانى به حج مشرف شدم. پس از انجام مناسك منا آگاهى يافتم كه
1) گفتنى است كه نوار صحبتهاى خانم زاهدى عصر روز عرفه در عرفات پيش از دعا پخش شد و شور و حالى به حاضران داد.
شخصى در بازگشت از رمى جمرات مورد عنايت الهى قرار گرفته است.
در تاريخ 7/ 4/ 1370 مطابق چهاردهم ذوالحجه 1411 ترتيب ملاقات با وى در دفتر بعثه داده شد تا آنچه رخ داده را از زبان خودش بشنوم. او پيرمردى بود به نام حاج عباس قاسمى اهل نيشابور. ماجراى خود را به تفصيل گفت و سخنانش ضبط شد كه خلاصه آن چنين است:
«روز دهم ذوالحجه پس از رمى جمره عقبه، همراهانم را نديدم، به جمره دوم رفتم آنجا هم نبودند يا من نديدم، به جمره سوم رفتم در آنجا هم آنان را نيافتم پيرامون جمره از جمعيت خالى و خلوت بود. از بالاى پل رد مىشدم كه در آن حال صداى اذان عصر را شنيدم، به خود گفتم: عباس! نماز نخواندهاى ... نمازم را خواندم و از مسجد دور شدم. كنار جاده ماشين قرمز رنگى ايستاده بود، سه عرب يك طرف ماشين، دو خانم هم در طرف ديگر بودند و ميوه مىخوردند. و من از آنجا كه حدود هفت سال در نجف بودم و در آنجا كار مىكردم، تا حدى به زبان عربى آشنايى دارم، گفتم:
حاجى! مرحبا.
گفتند: مرحبا، وقتى خواستم بنشينم گفتم: «يا اللَّه، يا محمّد، يا على» تا اين جملات را گفتم، پيرمرد چشمانش را سرخ كرد و گفت:
«محمد ماكو، على ماكو، كلّهم ماتوا!»
«محمد نيست، على نيست، آنان مردهاند!»
با خود گفتم: خدايا! چرا چنين گفتم؟ پس از لحظاتى گفتم: حاجى! عيبى ندارد، كمى آب به من بدهيد، تشنهام.
گفت: «قُمْ روح ماكو ماى»؛ «بلند شو برو آب نيست!» و پرسيد: تو شيعه هستى؟
گفتم: آرى، اينجا بود كه ديدم چهرهاش بيشتر به سرخى گراييد. پسر كوچكش كه در كنارش بود گفت:
برو آن طرف ماشين بايست برايت آب بياورم تا پدرم مرا نزند.
آن سوى ماشين ايستادم. آب آورد، خوردم. گفت:
برو ... رفتم، قلبم شكست و شروع كردم به گريه كردن، گفتم خدايا! كجا افتادهام، چادرى نمىبينم! رفتم و رفتم تا اين كه به دو راهى رسيدم، گفتم: خدايا! به اميد تو، از دست
راست مىروم. به راهم ادامه دادم ناگاه به پشت سرم نگريستم، ديدم هيچ چيز معلوم نيست و آفتاب سركوه است، به خود گفتم: عباسِ ديوانه! كجا مىروى! ... و ادامه دادم: اى خدا، اى امام زمان، مرا درياب، خدايا! من در برابر تو از يك پشه كوچكترم، خودت مىدانى كار من كشاورزى بوده، نه مال كسى را دزديدهام، نه سينما رفتهام و ... در آن حال خستگى و تحير، در حالى كه با خدا و امام زمان سخن مىگفتم ناگهان صدايى از پشت سر شنيدم كه گفت:
حاج عباس قاسمى! كجا مىروى؟ عقل از سرم پريد، از ترس آن عرب، به او هم سلام كردم، دستمال سفيدى در سرش بود، پيراهنش دكمه نداشت. فرمود:
تو در دو كيلومترى عرفاتى، گفتم: حاج آقا! من نمىدانم، سواد ندارم، مرا ببخشيد.
پرسيد: رييس قافلهات كيست؟
گفتم: رييس قافله ما حاج آقاى خزاعى است.
گفت: ميل دارى به قافله برسى؟
گفتم: دنبال همان مىگردم.
از من خواست دستش را بگيرم، دستش را گرفته،
بوسيدم، بوى خوشى داشت و بسيار معطر بود در دلم گفتم: عباس! تو تنگى نفس سختى دارى و عطر برايت مضر است. اين سخن كه از دلم گذشت. نگاهى به سينهام كرد اما چيزى نگفت.
در اين حال به «شرطهاى» اشاره كرد و پرسيد او را مىبينى؟ گفتم: آرى.
اشاره به «بالون قرمزى» كه بالاى خيمههاى ايرانىها بود كرد و فرمود: آن را مىبينى؟
گفتم: آرى.
فرمود: آنجا چادرهاى شماست. دست مرا رها كن و برو. دستش را رها كردم، فرمود: حالا ديدى باز نگاه كن! ناگهان متوجه شدم كه در كنار خيمه خودمان هستم اما ديگر او را نديدم. چندين بار بر سرم كوفتم كه چه نعمتبزرگى راازدستدادم. چرا نامش را نپرسيدم؟! ...».
آقاى حاج عباس افزود؟ پس از اين واقعه، ديگر دارو براى سينهام مصرف نكردهام و ناراحتى ندارم.
شخصى به نام آقاى على اصغر بلاغى مىگويد:
«در سال 1356، در مسير حركت به عرفات، در كاميونى، با يك مرد و يك راهنما با گروه خواهران، همراه بودم و مدير گروه همراه ماشين مردها رفت. در برخورد با يك چراغ خطر، ميان ما و مدير گروه جدايى افتاد. در كف ماشين فرشى پهن كرده بودند تا خواهران بنشينند. و من با آن مرد، در بالاى اتاق راننده روى باربند نشستيم. راهنما هم كه مردى از لبنان بود، در كنار راننده بود.
از ساعتى كه وارد عرفات شديم. در هر مرحله، با پليسى روبرو مىشديم كه اعلام مىكرد جاده يك طرفه است و با كلمه «روح الى مِنى به سمت منا هدايتمان مىكرد. به هر حال براى ورود به عرفات، به منا رفتيم.
در مرحله بعد، راهنما پياده شد تا چادرها را پيدا كند امّا رفت و برنگشت و راننده هر چه از پليس راهنمايى مىخواست، جواب درستى نمىدادند. پسرى نوجوان با عنوان «كشاف» را همراه نمودند، ولى او هم دورى زد و نتوانست پيدا كند. در نتيجه او هم رفت و نيامد. به نظرم
رسيد كه بايد به امام زمان عليه السلام متوسل شوم. به خواهران كه همگى آماده توسل بودند و خود را مضطر مىديدند، توصيه كردم با قرائت آيه كريمه أمّن يجيب ... به حضرت زهرا عليها السلام متوسل شوند و امام زمان را بخوانند، با خواندن دعاى فرج دلها شكست و حالى پيدا شد و نسيم فرجى وزيدن گرفت، با مشورت راننده و شخص همراه به خيابان اصلى رفتيم و توقف كرديم تا روز فرا برسد، چون عرفات در آن زمان روشنايى كافى نداشت، نگرانى از جداشدن از كاروان، هم براى ما جدّى و نگرانكننده بود و هم براى گروه برادران و از همه بيشتر براى مدير.
همينطور كه در بالاى باربند در خيابان اصلى حركت مىكرديم، شخص شريفى كه آثار عظمت بر جبينش هويدا بود، مقابل ماشين آشكار شد و به راننده فرمان داد «إلى هُنا» يا «مِن هُنا حَرِّك» و مانع ما از حركت به مسيرى شد كه تصميم داشتيم، برويم، راننده پياده شد و اصرار كرد كه مانع حركت ما نشود، ولى او با صورتى باز و تبسّم بر لب جمله «مِنْ هُنا» را تكرار مىكرد.
بالأخره من پياده شدم و خود را به عنوان هادى جمعيت
معرفى كردم و دستش را گرفتم تا ببوسم، ضمن اينكه اجازه نداد، فرمود: «إلى هُنا حَرِّكُوا» و چند بار تكرار كرد، مجبور شديم به سمتى كه ايشان هدايت مىكرد، ادامه مسير بدهيم. با عوض كردن يك دنده و طى مسافت كوتاهى، خود را مقابل خيمههايمان ديديم، و من در حالى كه مىگريستم با مدير گروه كه فرياد مىزد روبرو شديم. پس از چند لحظه به خود آمدم، نگاهى به پشت سرم انداختم اما كسى را نديدم!»
ديدارِ جلوهگاهِ تامِّ صاحب البيت، بزرگترين آيت الهى يعنىامامعصر (عجّل اللَّه تعالى فرجه) با ارزشترين پس از ديدار صاحب خانه است.
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود:
«يَفْتِقُدُ النّاسُ إمامَهُم يَشْهَدُ الْمَوْسِمَ، فَيَراهُمْ وَلا يَرَوْنَهُ». (1)
«مردم نمىيابند امامى را كه در مراسم حج حضور دارد. آنان را مىبيند ولى آنان حضرتش را نمىبينند.»
1) كافى، ج 1، ص 337، ح 6 وص 339، ح 12؛ كمالالدين ص 325، ح 34 وص 330، ح 49
آرى، عامّه مردم او را نمىبينند، يا مىبينند و نمىشناسند؛ چنانكه يكى از نايبان خاصّ آن حضرت، محمّد بن عثمان عمرى گفت:
«وَاللَّهِ، إنّ صاحب هذَا الْأَمْر لَيَحْضُرُ المَوْسِمَ كلُّ سَنَةيَرَى النّاسَ ويعَرفِهُمْ، وَيَروْنَهُوَلا يَعْرِفُونَهُ» (1).
«به خدا سوگند حضرت صاحب الأمر عليه السلام همه ساله در موسم حجّ حضور مىيابد، مردم را مىبيند و مىشناسد و مردم هم او را مىبينند، ولى نمىشناسند.»
برخى از خواص پس از ديدار و برخى حتّى هنگام ديدار، آن حضرت را شناختهاند. محمّد بن عثمان عمرى گويد: آخرين بار كه آن حضرت را ديدم، كنار خانه خدا بود در حالى كه مىگفت:
«اللّهُمَّ أَنْجِزْ لي ما وَعَدْتَني». (2)
«خدايا! آنچه را به من وعده دادهاى محقّق ساز.»
دليل قاطعى بر عدم امكان تشرّف به محضر آن بزرگوار، در غيبت كبرى وجود ندارد و امّا توقيع منسوب به آن حضرت كه در آن خطاب به علىّ بن محمّد سمرى (1)آمده است:
«يا عَلِيّ بْن مُحَمّد السَّمُري أعْظَمَ اللَّه أَجْرَ إخوانِكَ فِيكَ: فَإنَّكَ مَيِّتٌ ما بَيْنَكَ وَ بَيْنَ سِتَّةِ أيّامٍ، فَاجْمَعْ أمْرَكَ، وَلا تُوصِ إلى أحَدٍ فَيَقومَ مَقامَكَ بَعْدَ وَفاتِكَ، فَقَدْ وَقَعَتِ الْغيبةُ التَّامَّة، فَلا ظُهُورَ إلّا بَعْدَ إذْنِ اللَّهِ تَعالى ذِكْرُهُ، وَ ذلِكَ بَعدَ طُولِ الْأمَدِ وَ قَسْوَةِ الْقلوبِ وَ امْتَلاءِ الأرْضِ جَوْراً وَ سَيأتي شِيعَتِي مَنْ يَدَّعِي المُشاهَدَةَ، ألا فَمَنِ ادَّعَى الْمُشاهَدَةَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْيانِيِّ وَالصَّيحَةِ فَهُوَ كَذَّابٌ مُفْتَرٍ». (2)
«اى علىبن محمد سمرى، خداوند اجر برادران
دينى تو را در سوگ تو افزون كند، تو زندگى را شش روزديگر بدرود خواهىگفت. كار خويش را سامان بخشوبهكسىدرمورد جانشينىخود [در نيابت خاصه وصيت نكنكه غيبتكامل [كبرى آغاز گرديده و ظهور جز به اذن الهى تحقق نيابد و آن، پس از مدتى دراز و قساوت دلها و آكنده شدن زمين از جور و ستم خواهد بود. وبهزودى ازميان شيعيانمكسانى پيدا شوند كه مدّعى ديدارم باشند، آگاه باشيد كه هركس ادعاى ديدارمراكند، سخت دروغگوومفترى است.»
اين توقيع، هم از نظر سند و هم از نظر دلالت بر عدم امكان رؤيت ولىّ عصر عليه السلام در عصر غيبتِ كبرى، قابل قبول نيست.
امّا از نظر سند، حسن بن احمد مكتّب- راوى اين توقيع- شناخته شده نيست؛ بنابراين، صدور توقيع مذكور ثابت نمىباشد.
و امّا از نظر دلالت، با عنايت به اينكه علىّ بن محمّد سمرى نيابت خاصّ از آن حضرت داشت، مقصود از «ادعاى ديدار» در اين روايت مطلق ديدار آنحضرت
نيست بلكه همانطور كه علّامه مجلسى احتمال داده است، مراد ادعاى ديدار همراه با نيابت از آن حضرت و آوردن اخبار از جانب ايشان؛ مانند ساير نمايندگان آن حضرت در عصر غيبت صغرى است. (1)
بديهى است كه پذيرفتن امكان ديدار امام عصر- روحى له الفداء- بدين معنا نيست كه هر كس مدعى ديدار شد، مىتوان او را تصديق كرد. بىترديد تصديقِ مطلق، مانند تكذيب مطلق ناروا است. مدعيان دروغگو و شياد بسيارند، سادهانديشى در اين باب، به خصوص براى نوجوانان بسيار خطرناك است.
نمونههاى فراوانى از اين گونه، در عصر حاضر ديده و شنيده شده كه در اينجا مجالى براى ذكر آنها نيست، تنها يك نمونه كافى است كه مشخص شود خطر تا چه اندازه جدّى است و شيادان در اين باره تا كجا پيش مىروند:
1) اين توقيع توجيهات ديگرى نيز دارد كه براى آگاهى بيشتر مىتوانيد به جلد 53، بحار ص 318، 325 مراجعه فرماييد.
يكى از مدعيان ارتباط با امام عصر عليه السلام در زمان حيات امام خمينى قدس سره با يكى از مسؤولان بلند پايه جمهورى اسلامى تماس گرفته، مىگويد: پيغامى از حضرت بقية اللَّه عليه السلام براى امام دارم كه بايد حضورى به ايشان عرض كنم.
گويا آن مسؤول بلند پايه باور كرده بود كه مدّعى راستمىگويد. لذا جريان را به اطلاع امام خمينى قدس سره مىرساند.
امام در پاسخ مىفرمايند: به او بگوييد «من كور باطن هستم- اشاره به اينكه بىدليل چيزى را نمىپذيرم- سه سؤال از وى بكنيد و بگوييد: اگر با ولى عصر عليه السلام ارتباط دارد، ابتدا پاسخ اين سؤالها را بياورد، بعد پيغام آنحضرت را بگويد:
سؤال نخست: من يك چيزى را دوست دارم، آن چيست؟ (1)
سؤال دوّم: چيزى را گم كردهام، كجاست؟ (2)
سؤال سوم: ربط حادث به قديم چگونه است؟
امّا مدّعى- يا مدعيان- به جاى پاسخ به پرسشهاى امام، نامهاى سراسر اهانت به ايشان مىنويسند كه چرا از واسطه ولى عصر عليه السلام براى اثبات ادعايش دليل و برهان مىخواهد!
امام نامه را مىفرستند كه در جلسه سران قوا خوانده شود تا ...»
در اين داستان چند نكته بسيار آموزنده وجود دارد:
1- هشدار به جوانان، وقتى كه مدّعيان دروغين در صدد اغواى شخصى مانند حضرت امام قدس سره باشند، فريب دادن جوانان ساده لوح براى آنان بسيار آسان است.
2- ادعاى ارتباط با امام عصر عليه السلام آسان است. هر كس مىتواند اين ادعا را داشته باشد، مهم اين است كه مدّعى مىتواند ادعاى خود را با دليل اثبات كند، يا نمىتواند؟ و بالاخره تصديق و تكذيب مدّعى بايد متّكى به دليل و برهان باشد.
3- دليلى مىتواند ارتباط مدّعى را اثبات كند كه حاكى از ارتباط با عالم غيب باشد، لذا امام قدس سره سؤالهاى خود را به گونهاى طراحى كردهاند كه
حتّى براى كسانى كه از طريق علوم غريبه قادر به تشخيص ضمير افراد هستند، پاسخ دادن به همه آنها ممكن نيست.
«هَلْ إلَيْكَ يَابْنَ أحْمَدَ سبيلٌ فَتُلقى » (1)
«آيا راهى براى ديدار آن بزرگوار وجود دارد؟»
پاسخ اين پرسش آرى است و راه ديدار آن جلوهگاه تامّ حضرت احديت و بزرگترين آيت الهى، تهذيب نفس و پاكسازى جان است:
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
نقل شده كه يكى از دانشمندان پس از سالها رنج و رياضت، توفيق ديدار آن بزرگوار را در مغازه پيرمردى قفلساز پيدا مىكند، پس از ملاحظه جريان برخورد منصفانه پيرمرد در خريدارىِ قفلى بدون كليد از پيرزنى
1) دعاى ندبه.
نيازمند، امام به او مىفرمايد:
«... اينگونه باشيد تا به سراغ شما بيايم، چلّهنشينى لازم نيست، به جفر متوسل شدن سودى ندارد، رياضات و سفرها رفتن احتياج نيست، عمل نشان دهيد! ... از همه اين شهر اين پيرمرد را انتخاب كردهام؛ زيرا اين پيرمرد دين دارد و خدا را مىشناسد. اين هم امتحانى است كه داد. از اول بازار اين پيرزن عرض حاجت كرد و چون او را محتاج و نيازمند ديدند، همه در مقام آن بودند كه ارزان بخرند و هيچكس به سهشاهى نيز نخريد اما اين پيرمرد به هفت شاهى خريد.
هفتهاى نمىگذرد مگر آنكه به سراغ او مىآيم و از او تفقد مىكنم». (1)
بىشك رمز موفقيت علماى بزرگ و صالحانى كه توفيق ديدار آنحضرت را در عصر غيبت يافتهاند، تهذيب نفس و عمل شايسته آنان بوده است. در اينجا شايسته است خاطره شيرين و زيبايى را كه از تشرف عالم ربانى، فقيهِ عارف، حضرت آيتاللَّه بهاءالدينى
1) تفصيل اين داستان را در كتاب كيمياى محبت، ص 41- 43 آوردهايم.
دارم براى شما بياورم:
آيةاللَّه بهاءالدينى بيمار بود. شنيده بودم كه ايشان موفق به زيارت امام عصر- عجلاللَّه تعالى فرجه- شدهاند. شب جمعه 27 فروردين 1371 همراه حضرت آيةاللَّه مشكينى (ابوالزوجه) به عيادتش رفتيم- تا ضمن عيادت، اين موضوع را هم از ايشان بپرسيم.
به محض اين كه در حضور ايشان نشستيم، پس از سلام و احوالپرسى، پيش از آنكه درباره تشرف ايشان به محضر بقيةاللَّه سؤال كنيم، ايشان فرمودند:
«چند شب قبل آقا امام زمان- عجلاللَّه تعالى فرجهالشريف- از همين در- اشاره كرد به سمت چپ اتاقى كه در حضور ايشان بوديم- آمدند و سلام پرمحتوايى كردند؛ سلامى كه با اين محتوا تاكنون نشنيده بودم، و از آن در- اشاره به در ديگر اتاق- رفتند و من ديگر چيزى نفهميدم».
سپس به دو نكته اشاره كردند:
نخست: «من 60 سالاست درانتظار اين معنى بودم».
دوم: «وقتى در جلد دوازدهم بحار داستانهاى كسانى را كه حضرت را ديدهاند ملاحظه مىكردم، ديدم اين ديدارها در رابطه با مسائل مادى بوده و متوجه شدم كه مردم هنوز لياقت حكومت امام عصر- عجلاللَّه تعالى فرجهالشريف- را ندارند ...». (1)
«عدّهاى از شاگردان حضرت آيةاللَّه آقاى اراكى رحمه الله از معظمله خواستند مطالبى درباره داستان تشرف دخترشان به محضر امام عصر- ارواحنا فداه- بيان كنند.
ايشان فرمودند:
«دخترم به احكام شرعى و دستورات دينى كاملًا آشنا و نسبت به اعمال شرعى پايبندند. من از دوران
1) در همين ديدار آيةاللَّه مشكينى راجع به مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى پرسيد، ايشان ضمن صحبت درباره تواضع حاج شيخ فرمود: «حاج شيخ خادمى داشت كه يك شب به او گفت: همسايه وضع خوبى ندارد. شيخ گفت: تو تكليف ما را سنگين مىكنى. خادم گفت: مگر خودت وقتى از يزد آمدى چه داشتى؟! شيخ فرمود: با اين كه سواد ندارى تعبير از من است، نقل به معنى درست گفتى.
كودكى او تا كنون، مواظب حالش بودم، تا اينكه چندى پيش مىخواست عازم مكه شود ولى شوهرش نمىتوانست همراه او برود و پسرش هم راضى نشد همراهىاش كند.
سرانجام بنا براين شد كه در معيت آيةاللَّه آقاى حاج آقا موسى زنجانى و خانواده ايشان مشرّف شود.
موقع خداحافظى، از تنهايى اظهار نگرانى مىكرد و مىگفت: با اين وضع چگونه اعمال حج را بهجا آورم؟
به او گفتم كه ذكر «يا حَفيظُ يا عَليم» را زياد بگويد.
ايشان خداحافظى كرد و به حج رفت.
روزى كه از سفر حج بازگشت خاطرهاى براى من نقل كرد و گفت:
«هنگام طواف خانه خدا معطل ماندم، ديدم با ازدحام جمعيت نمىتوانم طواف كنم، لذا در كنارى به انتظار ايستادم. ناگهان صدايى شنيدم كه مىگفت:
ايشان امام زمان است متصل به امام زمان شده، پشت سر او طواف كن!
ديدم آقايى در ميان جمعيت و پيشاپيش آنان در حركت است و مردمى دور او حلقه زدهاند؛ به طورى كه
هيچكس نمىتوانست وارد آن حلقه شود. من وارد شدم و دستم را به عبايش گرفتم و مكرّر مىگفتم: قربان شما بروم و هفت بار دور خانه خدا را بدون هيچ ناراحتى طواف كردم.»
آيتاللَّه اراكى رحمه الله درپايان فرمودند: من به صدق و راستى اين دختر قطع ويقين دارم واواين داستان را براى كسى حتى آقاى حاج آقاموسى زنجانى هم نگفته بود». (1)
حجتالاسلام والمسلمين آقاى حسين انصاريان برايم نقل كردند:
«فردى بود بهنام محمد على اربابى تهرانى كه با آقاى شيخ رجبعلى خيّاط، بسيار نزديك بود. درباره سفرش به مكه مىگفت: شب نهم به عرفات رسيدم، در آن زمان، عرفات بسيار تاريك بود و از چراغ دستى استفاده مىشد. ساعت ده شب بود كه پيوسته متذكّر حضرت امام عصر (عج) بودم، البته نه براى زيارتشان؛
1) شرح احوال آيةاللَّه اراكى، نوشته رضا استادى: 598، 599.
چرا كه خود را لايق زيارت ايشان نمىدانستم. بيرون چادر متذكر بودم در حالى كه هيچكس حضور نداشت ولى صدايى به زبان فارسى روان شنيدم كه گفت: آقاى حاج محمد على!
برگشتم و با يك چهره منوّر، روحانى و آسمانى مواجه شدم. گفت: بيا كنار دست من.
گفتم: چشم و در حقيقت به سوى ايشان كشيده شدم. كنارش نشستم. فرمود:
امشب شب عرفه است، زيارت حضرت سيدالشهدا وارد است، دلت مىخواهد من يك زيارت بخوانم؟
حاج محمد على گفت: من از كودكى زيارتهاى معروف را شنيده بودم و با آنها آشنايى داشتم و مضامين و كلمات آنها را مىدانستم. به ايشان گفتم كه خيلى دوست دارم. حدود يك ساعت زيارتى را خواند كه من تا آن زمان نشنيده بودم. كلمه به كلمه كه مىخواند، من حفظ مىكردم و تا آخر به حافظهام سپرده شد. گريهكردن آن شخص هم غيرقابل توصيف بود. پس از زيارت خداحافظى كرد و رفت، هر قدر از من دور مىشد، زيارت هم از خاطرم مىرفت تا اينكه
به كلى آن را فراموش كردم.
از مكه به كاظمين رفتم و كنار راه آهن ايستاده بودم، ناگاه همان شخص را ديدم نزديك آمد، سلام كرد و گفت:
به تهران كه رفتى، سلام مرا تنها به آقا شيخ محمد حسن طالقانى برسان. (1)
مىگفت: وقتى به تهران آمدم و نزد آقا شيخ محمد حسن رفتم و قضيه را نقل كردم، ايشان بسيار گريست و مرا متوجه كرد كه آن شخص امام عصر (عج) بوده است.
در حالى كه من نه در عرفات و نه در كاظمين آن بزرگوار را نشناخته بودم».
حجتالاسلام والمسلمين آقاى هادى مروى نقل كردند: «آيت اللَّه شيخ راضى نجفى تبريزى، ابوالزوجه شهيد حاج شيخ عباس شيرازى، با شنيدن شهادت
1) آقا شيخ محمد حسن، پدر آقا شيخ يحيى، داماد مرحوم آيةاللَّه صدر بود؛ ايشان از علماى بزرگ تهران و در امر به معروف و نهى از منكر فوقالعاده بود.
ايشان، بسيار ناراحت شد و مىگفت: نمىتوانم شهادت حاج شيخ عباس شيرازى را باور كنم.
خيلى ناآرام بود و گريه مىكرد. زمينهاى فراهم گرديد كه ايشان به حج مشرف شد و پس از باز گشت، داستانى را نقل كرد كه در مجلس ترحيم وى نقل كردم. او گفت:
«خداوند عنايت كرد و در كاروانى كه نزديك حرم مستقر بود، قرار گرفتم (چون پايش ناراحت بود و با عصا راه مىرفت) در ساعات ميان 9 تا 10 كه وقت خلوتى است به مسجدالحرام رفتم. روزهاى هفتم و هشتم ذيحجه بود و همه زائران به مكه آمده بودند و خيابانها شلوغ بود. يكبار كه به طرف حرم مىرفتم، ديدم هيچكس در خيابان نيست، ماشين ديده مىشود ولى كسى در داخل آنها نيست، تعجب كردم كه خيابانهاى شلوغ همهروزه، چرا امروز خلوت است و كسى به چشم نمىخورد. در همين فكر بودم كه ناگاه ديدم فردى از روبرو مىآيد، نعلين مردانهاى در پا و نقابى بر چهره داشت. به محض اينكه خواستم سؤالى بكنم، مثل كسى كه برق او را گرفته باشد، خشكم زد.
در مقابلم ايستاد و هيچ حركتى نتوانستم بكنم. نقاب را تا بالاى ابرو بالا زد و وقتى چشمم به آن صورت زيبا افتاد، مكرر گفتم:
ماشاءَاللَّه، لاحَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللَّه، اين جمله را چند بار تكرار كردم و مبهوت جمال ايشان شدم. سپس نقاب را انداخت و من دوباره غوغاى جمعيت را ديدم.»
در جلسه بعد، يكى از منسوبين از ايشان پرسيد چه درخواستى از خدا كرده بودى كه اين ماجرا برايت رخ داد؟ گفت: وقتى چشمم به كعبه افتاد، بىاختيار اين جمله بر زبانم جارى شد كه «الَلّهُمَ أَرِنِى الطَّلعَةَ الرَّشيدةَ، والْغُرَّةَ الْحَميدة ...».
وآنگاه افزود: خيلى غصه خوردم كه اى كاش غير از «رؤيت»، «تكلم» را هم خواسته بودم. چون در مرتبه اول كه چشم انسان به خانه كعبه مىافتد، هر آرزويى كه داشته باشد اجابت مىشود». (1)
1) معروف است كه در اولين تشرف به حج، وقتى كه چشم به خانه كعبه مىافتد هر چه انسان از خداوند متعال بخواهد به او عنايت مىكند، اما سندى براى اين معنا يافت نشده است.
با عنايت به آنچه گفتيم، شرط اصلى در توفيق ديدار امام عصر- عجلاللَّه تعالى فرجه الشريف- خودسازى و مهيا كردن خويش براى ديدار آن بزرگوار است؛ بنابراين، دستورالعملهايى كه در كلمات برخى از اهل معرفت در اين زمينه داده شده، تنها در پرتو تحقق اين شرط ثمربخش خواهد بود.
يكى از ارادتمندانِ باسابقه مرحوم شيخ رجبعلى خياط نقل مىكند: «در اولين سفرى كه عازم مكه معظمه بودم، خدمت ايشان رسيدم و رهنمود خواستم:
فرمودند: «از تاريخ حركت تا چهل روز آيه شريفه:
رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ (1)
را بخوان شايد بتوانى ولىّ عصر- عجل اللَّه تعالى فرجه- راببينى».
1) اسراء: 80. طبق نقل، تعداد قابل توجهى از طريق مداومت بر اينذكر- يكصد بار تا چهل شب- موفق به زيارت آنجناب شدهاند، هرچند در هنگام تشرف امام عليه السلام را نشناختهاند. ر. ك. كيمياى محبت، صص 209 و 210.
سپس افزود:
«چطور ممكن است كسى دعوت داشته باشد كه به خانهاى برود و صاحبخانه را نبيند! همه توجه و فكرت اين باشد كه انشاءاللَّه آن وجود مبارك را در يكى از مراحل حج، زيارت كنى». (1)
1) كيمياى محبت، صص 245 و 246
فصل پنجم: توسل به امام عصر عليه السلام
بسيارى از ارادتمندان اهل بيت عليهم السلام با توسل به امام عصر- عجلاللَّه تعالى فرجهالشريف- در سرزمين وحى، مشكل خود را حل كردهاند. داستانهاى كسانى كه در اين سرزمين از عنايات آن حضرت برخوردار شدهاند، بهقدرى زياد است كه جز افراد معاند كسى نمىتواند همه آنها را انكار كند.
گفتنى است در اينگونه موارد آنچه مسلم است اين است كه خداوند متعال به بركت توسل به آنحضرت مشكل را حل كرده است، امّا بهطور قطع نمىتوان گفت كه واسطه فيض، خودِ آن بزرگوار بوده يا فرستادگانش.
در فصول مختلف اين كتاب، نمونههاى متعددى از بركات توسل به آن حضرت در سرزمين وحى آمده
است و اكنون چند نمونه ديگر:
در راهِ جُحفه
حجتالاسلام والمسلمين آقاى سيد جواد علمالهدى، در مكه، در جلسهاى به تقاضاى بنده فرمودند:
«در گذشته، بهطور معمول، چهار- پنج نفرى به جدّه مىآمديم و چون كاروانى وجود نداشت، صبر مىكرديم كه تعدادمان به سى- چهل نفر برسد تا كاميونى را اجاره كنيم و به جُحفه برويم. در سفرى ميان سالهاى 35 تا 40، با گروهى حركت كرديم و شب هنگام به «رابغ» رسيديم و از آنجا به طرف جحفه حركت كرديم. راننده ادعا مىكرد كه راه را بلد است.
جادهها خاكى بود، احساس كرديم كه به طور غير متعارف جلو مىرود، پس از قدرى كه رفت، يك مرتبه ايستاد و با رنگ پريده گفت: راه را گم كردهايم!
تعدادى از مسافران خواب و تعدادى هم بيدار بودند. چارهاى جز اينكه به حضرت ولىعصر (عج) متوسل شويم، نداشتيم. هيچ چراغ و نشانى جز ستارهها پيدا نبود. وقتى همگى سه مرتبه تكرار كرديم: «يا
صاحب الزمان ادركنى» جوان عربى را ديديم كه از ركاب ماشين بالا آمد و گفت: «انا دليلكم» و ماشين حركت كرد، پس از چند دقيقه كه تپهها را دور زد، ما را به مقصد رساند و به مجرد رسيدن، كه چند ماشين بارى هم به آنجا رسيده بودند، از ماشين پياده و غايب شد.»
«در سالى، به همراه دو كاروان، كه مدير يكى از آنها آقاى كاشانى بود، از قم براى زيارت خانه خدا، راهى ديار وحى شديم. چون ابتدا بايد به مكه مىرفتيم، لذا بايد در جحفه محرم مىشديم. كسانى كه سابقه بيشترى دارند، مىدانند كه راه جحفه، شنى بود و حركت از اين مسير، به ويژه شبها خطر بسيار داشت. خوشبختانه در اين زمان راه حجفه آسفالت گرديده است.
به هر حال، از مديران كاروانها تقاضا كردم كه همگى با هم حركت كنيم تا اگر حادثهاى رخ داد، يكديگر را يارى كنيم. نُه ماشين بوديم كه بايد نُه كيلومتر راه را طى مىكرديم و در بعضى از جاها، جاده تا حدود پنج متر شن بود. نه از برق خبرى بود و نه از امكانات
ديگر. پس از طى دو كيلومتر، يكى از ماشينها كه خانمها را سوار كرده بود، در شن فرو رفت. مجبور شديم مسافران آن را به ماشينهاى ديگر منتقل كنيم.
پس از طى دو كيلومتر از راه، يكى ديگر از ماشينها نيز دچار مشكل شد، كه چارهاى جز آمدن جرثقيل و خارج كردن ماشين از لابلاى شنها نبود و ما سه مدير كاروان نگران و مضطرب بوديم و امكان سواركردن صدنفر به يك ماشين هم وجود نداشت.
در همين حال، ناگهان نور چراغ وانتى ما را متوجه خود كرد. نزديك آمد و گفت: راهى كه مىرويد اشتباه است، به دنبال من حركت كنيد تا راه را نشان دهم.
بدنبال او راه افتاديم و به جادهاى رسيديم كه گويا از قبل سنگچين شده و آماده براى حركت ماشين بود، به راحتى به نزديك مسجد رسيديم و نفهميديم كه آن شخص كه بود و چگونه در وسط بيابان ما را يافت و هدايت كرد.
بىشك حالت اضطرارى كه پيدا كرده بوديم و دلها همگى متوجه آقا امام زمان (عج) شده بود، در خلاصى از اين گرفتارى مؤثر بود».
جناب آقاى علمالهدى در جلسهاى كه پيشتر اشاره شد، كرامت ديگرى بدين شرح نقل كردند:
«مرحوم ابوى ما از اصحاب خاص مرحوم آيةاللَّه ارباب بودند. آنان پنج- شش نفر بودند كه با مرحوم ارباب مادام العمر انس داشتند. در سال 60 به حج مشرف شده بود. روز يازدهم به هنگام رمى جمرات گم مىشود و اين قضيه تا بعد از ظهر طول مىكشد.
وضعيتش به گونهاى نبود كه بتواند اين حالت را زياد تحمل كند. او مىگفت: احساس كردم كه مُشرِف به مرگم، در گوشهاى نشستم و به آقا امام زمان عليه السلام متوسل شدم و عرض كردم: «حالا كه بناست از دنيا بروم، لااقل عنايتى كنيد كه به ايرانىها برسم و بعد، از دنيا بروم.» در همين حال فردى مرا به اسم صدا زد كه فلانى! كاروانت را گم كردهاى؟ گفتم: بله، فرمود: به دنبال من بيا. شايد سه- چهار قدم راه نرفته بوديم كه فرمود: «اين كاروان شماست!»
تا به خود آمدم كه او را بشناسم و با وى صحبت كنم، اطرافم را خالى ديدم و هر چه نگاه كردم ديگر
ايشان را نديدم.
روحانى كاروانى كه مرحوم ابوى با آن كاروان بود، اينجا هستند و ايشان هم در آن سال شاهد ماجراى گم شدن پدرم بودند.»
حجتالاسلام آقاى محمدحسين مؤمنپور داستان ديگرى دارند بدين شرح كه:
«حدود سال 1351 هجرى شمسى، به عنوان روحانى كاروان به حج مشرف شده بودم. در آن دوران كاروانها عزّت امروز را نداشتند و برخى از مديران كاروانها، آن چه را مىخواستند انجام مىدادند و خيلى مقيد به رعايتِ دقيق مسائل شرعى نبودند.
نزديك ظهر روز هشتم ذيحجه بود كه زائران را جمع كرده، كيفيت احرام حج تمتع و مسائل مربوط به آن را برايشان توضيح دادم و گفتم: گر چه احرام بستن در تمام شهر مكه جايز است ولى به لحاظ رعايت احتياط و براى درك ثواب بيشتر، ان شاءاللَّه دستجمعى به مسجدالحرام مىرويم و پشت مقام ابراهيم نيت كرده،
محرم مىشويم. وقتى سخنانم به آخر رسيد همراه زائران براى صرف نهار رفتيم. مدير كاروان با حالتى عصبانى وارد شد و خطاب به من گفت: سخنان شما مرا خيلى ناراحت كرد! پرسيدم: چطور؟ گفت: مگر ممكن است در اين وضعيت حاجيان را به مسجدالحرام ببريم؟
امكان ندارد، حتماً بايد همين جا محرم شويم و به عرفات برويم!
در پاسخش گفتم: سخنان من مسائل شرعى حاجيان بوده و اگر ناراحتى، زمان حركت را به من بگو، تا خود همراه حاجيان بروم و به موقع نيز آنان را برگردانم.
سپس به حاجيان گفتم: سريع نهار را صرف كرده، آماده رفتن به مسجدالحرام شوند، آنان نيز به سرعت آماده شده، پياده از محل ساختمان كه در حجون بود، به طرف مسجدالحرام حركت كرديم. وارد مسجد كه شديم آنها را نزديك مقام ابراهيم آوردم و ده نفر ده نفر مُحرم كردم و از آنان خواستم بىدرنگ به هتل برگردند. وقتى خود تنها شدم، دو ركعت نماز خواندم، سپس نيت كرده محرم شدم و به طرف هتل راه افتادم، به هتل كه رسيدم ديدم مدير كاروان با حالتى عصبانى آمد و گفت:
به شما نگفتم نمىشود زائران را در اين وضعيت به مسجدالحرام برد؟ يكنفر از حاجيان ساوهاى گم شده و شما بايد بمانى و او را پيدا كنى و با هم به عرفات بياييد!
گفتم: بسيار خوب، حرفى ندارم.
زائران با ناراحتى و تأثر به من نگريستند و من هم نگاه حسرتآميزى به آنان كردم و بيرون آمدم. اما اطمينانى در قلبم وجود داشت كه گويا گمشده را به زودى خواهم يافت. ابتدا به طرف قبرستان ابوطالب آمدم، سوره حمد را خواندم و ثوابش را به رسول خدا صلى الله عليه و آله هديه كردم، آنگاه به طرف مسجدالحرام رو كرده، به آقا امام زمان عليه السلام عرض كردم: يابن رسولاللَّه، به يقين شما اين روزها در اين سرزمين حضور داريد، عنايت كنيد زودتر گمشده خود را پيدا كنم.
اين را گفتم و راهى مسجدالحرام شدم.
آن سالها، وسيله نقليه بسيار كم بود، بيشتر حاجيان لبيكگويان و پياده به سوى منا و عرفات در حركت بودند، من ازسويى حاجى گمشده را دقيق نمىشناختم و از سوى ديگر اگر او لباس معمولى مىداشت شايد زودتر مىتوانستم وى را پيدا كنم، ولى الآن همه محرم
شدهاند، لباسها همه سفيد است و يافتن او بسيار دشوار.
در آن زمان ستادى براى گمشدگان تشكيل شده بود كه به آنان مراجعه كرده قضيه را گفتم، آنها با برخورد بدى به من گفتند: بايد به ستاد گمشدگان در منا بروى و من مأيوس بيرون آمدم.
از طريق بازار ابوسفيان به مسجدالحرام مىرفتم و گاهى هم زير لب لبيك مىگفتم، كمى كه جلوتر آمدم، ديدم دو نفر مىآيند؛ يكى نسبتاً قدى رشيد دارد و بسيار خوشچهره است و فردى هم همراه اوست. كمى دقيقتر كه شدم 90% احتمال دادم يكى از آنان همان حاجى گمشده ساوهاى است! به سرعت به طرف آنها رفتم و ديدم حدسم درست است. خواستم با پرخاش با او سخن بگويم كه ديدم آن آقا به من اشاره كرد: آرام باشم؛ يعنىهشدار داد كه تو در حال احرامى پس مراقب باش. آنگاه از من پرسيد: اين حاجى شما است؟ گفتم:
آرى. سپس از حاجى ساوهاى پرسيدم: پس شما كجا رفتيد؟ گفت: كفشهايم را گم كردم، مقدارى دنبال آنها گشتمآخر همپيدا نكردم وهم اكنون با پاى بىكفش
آمدهام.
از اينكه اين مشكل به راحتى حل شد خدا را سپاس گفتم ولى مشكل دوم آن بود كه كاروان حركت كرده و من بايد همراه اين زائر به عرفات بروم، آن هم با كمبود وسيله نقليه و شلوغى راه و ندانستن محل خيمهها.
بهرحال از خدا استمداد جستيم و سرانجام وسيلهاى پيدا شد و هر دو نفر سوار شديم.
مسافران معمولًا محل سكونت و خيام خود را در عرفات مىدانستند و به موقع پياده مىشدند، اما من نمىدانستم، راننده هم نمىدانست. يكى دو مرتبه از راننده خواستم تا قدرى جلوتر برود، او هم مقدارى جلو رفت ولى به محلى رسيد كه گفت ديگر از اينجا جلوتر نمىروم و ما به ناچار پياده شديم. در اين حال ناگهان به ذهنم خطور كرد كه مطوّف ايرانيان «محمد على امان» است، خوب است سراغ او را بگيرم و از اين طريق خيمهها را پيدا كنم، مشغول نگاهكردن به تابلو راهنما بودم كه ديدم آقاى عسكرى، يكى از مديران سابقهدار با حالتى مضطرب و خسته دنبال خيمههاى خود مىگردد. به ما كه رسيد، پرسيد: خيمههاى ما كجاست؟
ديدم او كه مدير است خيمه خود را گم كرده، چه رسد به من! ليكن نقطه اميد آن بود كه فهميدم خيمههاى ايرانىها در همين حدود است. مقدارى كه جلوتر آمديم و به خيمههاى ايرانىها رسيديم متوجّه شديم كه خيمه سوّم خيمه كاروان ما است. وقتى من و حاجى ساوهاى وارد خيمه شديم، ديديم كه كاروان ما هم تازه از راه رسيدهاند، و هنوز درست مستقر نشدهاند! شادى و شعف وجودم را فرا گرفت و با تمام وجود از عنايتى كه آقا امام زمان عليه السلام كردند، خوشحال و سپاسگزار شدم.»
امام جمعه طرقبه مشهد حجّت الاسلام والمسلمين آقاى عطايى خراسانى نقل كرد:
«در سال 1371 ش. با كاروان حاج تقى اميدوار با عنوان روحانى، توفيق برگزارى حج داشتم. تعدادى از مسافران كاروان از روستاى «گرو» كه در چند فرسنگى «راتكانِ» مشهد است ثبت نام كرده بودند و بقيه از مشهد مقدس بودند. در ميان روستاييان فردى ساده لوح بود كه حافظهاش را از دست داده بود؛ به طورى كه به
زحمت اسم خودش به يادش مىآمد. به بستگانش كه همراهش بودند گفتم او با اين وضع نمىتواند حج انجام بدهد، ليكن فرزندان برادرش گفتند: ما از او محافظت مىكنيم و مواظبش هستيم. با زحمت نيّت احرام و لبّيك را به او تلقين دادم، عمره تمتّع را انجام داد. به عرفات آمديم. و آنگاه به مشعر. او را در ماشين زنها كه بعد از نيمه شب عازم منا بودند، با تعدادى از معذورين و يك نفر از خدمه به منا فرستادم. صبح كه وارد خيمههاى منا شديم، خبر دادند او در جمرات از ديشب گم شده است. تلاشها آغاز شد؛ زيرا او نه اسم خودش را مىدانست نه كارتى را همراه داشت. هر چه كوشيدند نتيجه نگرفتند. شب شد، نماز مغرب را كه به جماعت خواندم يكى از زائران نزد من آمد و گفت: حاجآقا! نگران نباشيد او آمد. خوشحال شدم. بعد از انجام فريضه عشا و سخنرانى او را خواستم. گفتم كجا بودى؟
چه كسى تو را آورد؟ گفت: همان نزديكىهاى جمرات بىحال افتاده بودم. همين چند دقيقه قبل يك نفر آمد كه اسم مرا مىدانست. به من گفت بلند شو تا تو را به چادرت برسانم. تا حركت كردم ديدم اينجا هستم.
فرمودند برو توى چادرت! آرى، چهره او نورانى شده بود. همه مىخواستند به صورت نورانى او نگاه كنند.
همه فهميدند او مشمول عنايات خاصّ حضرت بقيّةاللَّه شده است. احترامى خاص در ميان كاروان پيدا كرد.
يكى از نزديكانش مىگفت از خصوصيات اين مرد آن است كه نمىداند گناه چيست. تا به حال خلاف و گناهى از او ديده نشده و با همه بىحواسى كه دارد اذان را كه مىشنود براى نماز به مسجد مىرود. و گاهى در مسجد تنها كسى است كه نماز اوّل وقت مىگزارد. او اكنون زنده است. در روستاى گرو راتكان مشهد به سر مىبرد.
و تمام زائران كاروان تا آخر سفر، حال خوشى داشتند و توسلشان به ولىّ عصر عليه السلام زياد بود و يقين كردم كسى كه او را به چادرها راهنمايى نمود، يا شخص بقيّةاللَّه- عجّل اللَّه تعالى فرجه- بوده و يا از اعوان و ياران آن حضرت.
«اللَّهُمَّ أَرِنِي الطَّلْعَةَ الرَّشيَدةَ وَالْغُرَّةَ الْحميَدة».
فصل ششم: خاطرات گوناگون
در اين فصل شمارى از خاطراتِ زائرانِ خانه خدا را بدون شرح مىآورم، اين خاطرات به موضوع خاصّى اختصاص ندارد. امّا در مجموع جالب و آموزنده است و به گونهاى با موضوع اين مجموعه ارتباط دارد:
خطرى شما را تهديد نمىكند
سال 1370 پس از استعفاى مرحوم حاجاحمد آقا خمينى- رضوان اللَّه تعالى عليه- از سرپرستى حجّاج، مقام معظّم رهبرى، آيةاللَّه خامنهاى اين مسؤوليت را به اينجانب واگذار كردند، در حالى كه فقط 44 روز تا آغاز اولين پرواز زائران بيشتر فاصله نبود و در اين مدّت كوتاه مىبايست سياستگذارى، سازماندهى و
برنامهريزىهاى لازم صورت مىگرفت.
از سوى ديگر پس از فاجعه خونين سال 1366 و شهادت چهارصد تن از زائران ايرانى در اين فاجعه، و سه سال توقّف اعزام زائران ايران به حج، دغدغههاى فراوانى در مورد برگزارىِ آرام و آبرومندانه حج، به ويژه مراسم برائت وجود داشت كه اكنون مجال بازگو كردن آن نيست، همين مقدار اشاره كافى است كه جناب آقاى موسوى خوئينىها كه در دوران رهبرى امام مدّتى مسؤوليت سرپرستى حجّاج را به عهده داشتند، در ملاقاتى كه پيش از سفر با ايشان داشتم، برگزارى آبرومندانه حج در وضعيت آن روز را تنها در صورت وقوع يك معجزه ميسر مىدانستند.
بارى، پس از انتصاب به سرپرستى حجّاج به شدّت نگران آيندهبودم، شايد روز دوّم يا سوّم پس از پذيرفتن مسؤوليت، يك روز ظهرهنگامى كه مىخواستم بخوابم، تازه سربر بالين نهاده بودم كه هاتفى جملاتى بدين مضمون گفت: «امسال هيچ خطرى پيش نخواهد آمد!»
اين بشارت در آن بحران روحى برايم بسيار اميدوار
كننده بود، به فضل خداوند متعال و به رغم توطئه دشمنان و نااميدى دوستان، حماسه حجّ ابراهيمى در اينسال به گونهاى اعجازآميز و اعجابانگيز، همانطور كه امام خمينى قدس سره در آغاز (1)پيام حجّ 1367 بدان اشارت كرده و بشارت داده بودند، در فضايى آرام امّا شورانگيز و پرشكوه برگزار شد كه اجمالى از آن در كتاب «سيماى حجّ سال 1370» آمده است.
جالب توجّه اينكه بامداد روز چهارشنبه 12/ 4/ 1370 پس از اداى فريضه صبح از روضه نورانى نبوى صلى الله عليه و آله و بازگشت به محلّ اقامت، خواستم استراحت كنم، مجدّداً هنگامى كه سر بر بالين نهادم شنيدم، هاتفى جملهاى بدين مضمون گفت: «مراسم سال آينده فوق العاده و كم نظير خواهد بود.»
اين بشارت نيز براى كسانى كه در متن ماجراهاى سياسى حجّ بودند قابل پيشبينى نبود.
اين پيشگويى نيز به فضل خداوند متعال و عنايت
1) پيام امام خمينى قدس سره در رابطه با حج 1367 كه برگزار نشد با آيه 27 سوره فتح آغاز شده است: «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ»
بقية اللَّه الأعظم تحقّق يافت و حجّ سال 71 زائران ايرانى به راستى با شكوه و كم نظير بود. (1)
نگارنده در سال 1358 نخستين بارى بود كه به حجّ مشرف شدم، در اين سفر، روحانى كاروان نيز بودم.
كاروان ما از ساوه بود، پيرمردى در كاروان داشتيم- حدود 60 سال- اهل ساوه و مبتلا به بيمارى شديد آسم، پس از وقوف در عرفات با سختى به مشعر آمديم، بعد از نماز صبح بايد تا محلّ خيمههاى ايرانىها در منا پياده مىرفتيم، هر كس وسايل شخصى خود را همراه داشت، آن شخص نيز با كسالت و بار همراه پياده با ما آمد، با زحمت خود را به منا رسانديم، امّا خيمههاى ايرانىها را پيدا نكرديم، و در شدّت گرما تا نزديك ظهر سرگردان بوديم. سرانجام حدود ظهر جاى خود را يافتيم و پس از خوردن قدرى آب خنك و خاك شير، براى رمى جمره عقبه به منا رفتيم.
1) شرح ويژگىهاى حجّ سال 1371 در كتاب «با كاروان ابراهيم در سال 1371» آمده است.
آن مرد در بازگشت راه را گم كرده بود، پس از چند روز داستان خود را براى من چنين تعريف كرد:
«پس از گم شدن بسيار گريه كردم، حالم بد شد، بالأخره راه را پيدا كردم و به خيمه آمدم، بر اثر خستگى زياد به خواب رفتم، در عالم رؤيا سيّد بزرگوارى را ديدمكهوارد خيمهشد، يكاستكان شير در دست داشت وبهمنداد، گرفتم وقدرى ازآننوشيدم، از خواب پريدم، همه بدنم خيس عرق بود. حالت تهوّع به من دست داد، به دستشويى رفتم، مرتّب- چيزهايى مانند- چرك از گلويم خارج مىشد، از آن روز به بعد حالم خوب شد.»
و تا آنجا كه به ياد دارم تا زمانى كه با ما بود، دارو مصرف نمىكرد.
حجّت الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيّدجواد علم الهدى نقل كردند:
«عمويم مرحوم حاج اكبر آقا نجفى- رضوان اللَّه عليه- به همراه پدر به زاهدان و از آنجا به كويته و بمبئى رفته بودند و يكماه هم معطل شدند تا با يك كشتى، با
1500 مسافر و در مدت ده روز سفر دريايى، به جده رسيدند. ايشان مىگفتند: در مكه پولم تمام شد و چون هر كسى فقط مقدارى پول براى خود آورده بود، نمىتوانست به ديگرى كمك كند، لذا به كنار خانه كعبه مشرف شدم و عرض كردم: پولم تمام شده يا مرا پيش خودتان نگه داريد يا اگر مصلحت است كه برگردم، به من پول بدهيد. در آن زمان مطوّف، محمد على غنام بود و ما نيز مسافر بوديم. به من گفت، اگر داخل، گرم است و پشه دارد، در بيرون تخت مىزنم، بخوابيد.
همگى خوابيديم. نمىدانم در حال خواب بودم يا بيدارى، چراغها خاموش بود هيچكس هم در اطراف من نبود، كيسهاى در زير عبايم احساس كردم ولى از آنجا كه در حال بيدارى كامل نبودم، چندان توجهى نكردم. وقتى بيدار شدم، يازده عدد سكه طلاى عثمانى در كيسه ديدم و مشكلم برطرف شد!»
ايشان همچنين نقل كردند كه:
«آقاى محقق اهل رفسنجان و از اساتيد مدرسه
عالى شهيد مطهرى، داستانى از سفر حج نقل مىكرد و اين داستان مربوط به سالهايى است كه حجاج در مدينه، در باغ صفا بودند. او مىگفت: وارد باغ صفا شدم، ديدم خانمها پيرامون پيرزنى كه گرمازده شده بود، حلقه زده و به او خاكشير مىدهند و به سر و صورتش يخ مىمالند. چون مثل امروز پزشك نبود و همينطور ايرانى هم زياد نبود، پسر پيرزن كه از حرم بر مىگشت، به چهره مادر خيره شد و گفت: «مادر! تو به مشعرالحرام مىروى، به من وعده دادهاند».
همه كمك كردند و حال پيرزن خوب شد ولى من مراقب آن پسر بودم كه چه مىكند. حالت خاصى داشت، تا صبح مشعر در گروه ما بود، شبى كه در مشعر بوديم، تسبيح به دست گرفته و پيوسته قدم مىزد. در ميان مردم نبود. پس از نماز صبح كه به طور معمول همه سوار ماشين مىشدند تا جلوتر بيايند و نزديك طلوع آفتاب وارد مشعر شوند، لحظهاى از ديدن او غافل شدم تا وقتى كه حاجيان را سوار كرديم، از ماشين پياده شدم، اثرى از او نيافتم. پس از جستجو به پشت اتومبيل رفتم و او را در جويهايى كه براى جادهسازى
كنده بودند، ديدم كه رو به قبله و تسبيح به دست جان به جان آفرين تسليم كرده است!»
حجّت الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيدجواد گلپايگانى نقل كردند كه: آقاى شيخ عباس آشورى كه از اهل علم مىباشند. داستانى را دو سال پيش در مدينه برايم نقل كرد. او گفت:
«25 سال قبل به سرطان حنجره مبتلا شدم و براى معالجه به تهران آمدم.
حاج غلام مس فروش كه در سفر مكه با او آشنا شده بودم، مرا براى معالجه به بيمارستان برد. معالجات فراوانى شد. مثل امروز نبود كه براى درمان اين بيمارى حنجره را بردارند. سرطان به تارهاى صوتى سرايت كرد و من صدايم را هم از دست دادم به طورى كه نمىتوانستم سخن بگويم. دكترها جوابم كردند و گفتند:
كارى از ما ساخته نيست. و من به بندر بازگشتم.
همهساله شب نهم محرم در تكيه و حسينيه برنامهاى براى حضرت ابوالفضل عليه السلام داشتيم كه من منبر
مىرفتم. مجلس بسيار خوب و مفصلى بود. عصر روز هشتم كتاب «العباس» مقرَّم را مطالعه مىكردم، نوشته بود: «اگر كسى حاجت دارد، به امّالبنين، مادر حضرت ابوالفضل، متوسل شود، روز شنبه يا يكشنبه را هم براى ايشان نذر كند و روزه بگيرد، حاجتش برآورده مىشود.»
همينطور كه كتاب را مىخواندم، منقلب شدم و به حضرت امالبنين توسل جستم و همان نذر را كردم و برخاستم، نماز مغرب و عشا را خواندم. چون نمىتوانستم منبر بروم، نزد خود فكر كردم كه پس لااقل در مجلس شركت كنم، وقتى وارد شدم، مردم مرا كه ديدند، گريه كردند؛ زيرا به طور كلى نمىتوانستم حرف بزنم.
جا باز كردند و در جمع مستمعين نشستم. نمىدانم چه نيرويى مرا از جا بلند كرد و به سمت منبر برد، از منبر بالا رفتم و روى منبر نشستم و نگاهى به جمعيت كردم و گفتم: بسماللَّه الرحمن الرحيم، و دو ساعت سخن گفتم و تا امروز هم منبر مىروم و صحبت مىكنم.»
حجّت الاسلام آقاى حبيب اللَّه يوسفى- روحانى كاروان- طى يادداشتى كه برايم فرستاد، نوشت:
«گرفتار بيمارى سختى شدم؛ به طورى كه از شدّت درد و ناراحتى، در ماشينى كه ما را به مدينه مىبرد به خود مىپيچيدم. وقتى به مدينه رسيديم، در دار السمان اسكان يافتيم بىدرنگ، به درمانگاهى كه در همين ساختمان بود مراجعه كردم و با تزريق آمپول مسكّن مقدارى آرام شدم. تشخيص پزشك اين بود كه علّت درد، وجود سنگ مثانه است و جز عمل جراحى راه ديگرى ندارد و بايد تا ايران همچنان تحمّل كنم چون در مدينه و مكّه امكانات موجود نيست. با اين حال مرا به بيمارستان ايران معرفى كرد. روز بعد به بيمارستان رفتم. تشخيص همان بود و من مجبور بودم تحمّل كنم و كم كم به درد عادت كردم و با مسكن خود را آرام مىكردم. راه رفتن برايم بسيار سخت بود امّا گاهى به زحمت تا حرم مىرفتم.
يك شب حدود ساعت 10 از حرم بيرون آمدم و تا حدود 12 پشت بقيع به زيارت جامعه و استماع مداحى
مدّاحان مشغول شدم. آخر شب بود و خلوت و من آرامآرام كنار قبر امّالبنين عليها السلام آمدم و به آن خانم متوسّل شدم. سرم را بر نردههاى بقيع گذاشته گريه مىكردم. بعد از ربع ساعتى به طرف قبر پيامبر صلى الله عليه و آله برگشتم و پاى ديوار نشستم و به درد و ناراحتى خود بسيار گريستم. گفتم يا رسول اللَّه، خوب مىدانى كه من براى خدمت به زائران شما آمدهام حال چگونه مىپسنديد كه يك بيمارى سخت از مدينه سوغاتى ببرم.
خلاصه بعد از ساعتى از جا برخاستم و به طرف منزل رفتم. همان شب در عالم خواب ديدم كه روضه امام حسين عليه السلام را مىخوانم و مستعمين زيادى گريه مىكنند و خودم نيز زياد گريه مىكردم. با صداى اذان از خواب بيدار شدم. وضو گرفتم و نماز خواندم و دوباره خوابيدم. ساعت 8 از خواب بيدار شدم و پس از صبحانه به اتفاق حاج آقاى روحانى كه در خدمت ايشان بودم به بعثه رهبرى (فندق الدخيل) رفتيم و از آنجا به حرم و بعد از نماز ظهر از حرم به منزل آمديم. وقتى به خانه رسيديم، متوجّه شدم كه امروز هيچ دردى احساس نكردهام، گرچه راه زيادى را پيمودهام. خداوند را شاهد
مىگيرم كه از آن روز اثرى از آن بيمارى در خود نديدهام و ديگر به پزشك مراجعه نكردهام.»
نامبرده خاطره ديگرى بدين شرح نقل مىكند:
«در سال 60 به عنوان خدمه كاروان به حجّ مشرف شدم. در آن دوران هنوز لباس روحانيت نپوشيده بودم.
چون زبان عربى بلد بودم مدير كاروان حقير را با چند نفر پيش پرواز فرستاد كه اوّل به مدينه و از آنجا به مكّه رفتيم و اوّلين بار كه مُحرم شديم و به طرف مكّه حركت كرديم، از مسجد شجره تا مكّه مشغول ذكر بودم و لحظه شمارى مىكردم كعبه و مسجد الحرام را ببينم. وقتى از باب ابراهيم وارد شديم و چشمم به كعبه افتاد، حدود 10 دقيقه ايستاده بودم و در حالى كه به كعبه نگاه مىكردم اشك مىريختم. بعد از آن به طواف پرداختيم و پس از نماز طواف براى سعى به جانب كوه صفا رفتيم. با دوستان بر كوه صفا نشستيم و همگى به خواندن دعا پرداختيم. در آن حال و در آن مكان عرض كردم: خدايا! اين حرم و كعبه را خيلى دوست
دارم. از تو مىخواهم كه حداقل بيست مرتبه مشرّف شوم و اين در حالى بود كه اصلًا اميد نداشتم كه بتوانم بعد از آن سفر مشرف شوم و پولى هم نداشتم. امّا فكر مىكنم اين دعا مستجاب شد، چون سال بعد يكى از اقوام به من گفت كه مىخواهم شما را به نيابت از پدرم به حجّ بفرستم. قبول مىكنيد؟ گفتم البته و او پول ثبت نام مرا داد و در سال 62 به عنوان زائر آمدم و سال 63 به عنوان مسؤول تبليغات گروه جانبازان از طريق بنياد شهيد مشرف شدم و سال 65 و 66 به عنوان معين و تا به حال (سال 77) حدود 10 مرتبه مشرّف شدهام و معتقدم كه انشاءاللَّه خداوند سفرهاى بعدى را هم (تا بيست سفر) قسمت خواهد كرد و حال مىترسم كه بعد از بيست سفر ديگر موفق نشوم ولذا مرتب التماس مىكنم كه خدايا! من گفتم حداقل بيست مرتبه، پس حداكثر به كرم و لطف شما بستگى دارد!»
حجّت الاسلام والمسلمين آقاى قرائتى نقل كردند:
«زمانى كه در منا و عرفات لولهكشى نشده بود و آب
را در بشكهها مىريختند و داغ مىكردند، سالى به سفر حج مشرف شدم. در منا خيمههايمان را گم كرده بودم. هوا بسيار گرم بود و من هم تشنه بودم. شخصى مرا ديد و پس از احوالپرسى گفت: «دنبال چه مىگردى؟ چه مىخواهى؟» گفتم: گم شدهام، هر چه جستجو مىكنم، محل اسكان را نمىيابم. دوباره پرسيد:
خوب، چه مىخواهى؟ و من هم به شوخى گفتم: دوش آب سرد و يك انار يزدى!
دستم را گرفت و به خيمه برد كه بعد فهميدم مربوط به آقاى مهندس شهرستانىاست. بهگوش آقاى مهندس چيزى گفت: او هم تعارف كرد. او در خيمهاش دوشى درستكرده بود كه آب سردى روى تنمريختم وجگرم حال آمد. وقتى خواستم خداحافظى كنم، يك انار در مقابلم گذاشت وقسم خورد كه انار يزداست. اين خاطره برايم حادثهاى غيرمنتظره و خيلى شيرين بود.»
حجّت الاسلام والمسلمين آقاى محمّد كاظم راشد يزدى مىگفتند:
«در سال 1348 كه به سفر حج مشرف شده بودم،
آمدن از مسير مشعر تا منا و نيز رمى جمرات بسيار سخت بود، سياهان آفريقايى زيادى به هنگام اذان صبح، براى رمى مىرفتند، سپس به مسلخ مىآمدند كه در مسير پايين (مسير مشعر به منا) قرار داشت. در اين مسير باريك، بويژه در منطقه «سوق الحرب» و ازدحام اتوبوسها گير كرده و مانديم. هر سال در اين محلّ تصادفى پيش مىآمد كه در آن سال هم پيش آمد.
جمعيت از دو طرف آمده و فشار مىآوردند. افراد زيادى كه براى رمى مىرفتند، سبب ازدحام شد و به هر صورت ما مانديم. معمولًا از مشعر كه به منا مىآمديم، به خيمهها نمىرفتيم، بلكه مستقيماً براى رمى جمرات مىرفتيم.
در آن زمان من روحانى كاروان بودم، همسر حاج اسداللَّه نانوا اهل يزد، كه پيرزنى وارسته و از نظر عبادت و اخلاق و تقوا نمونه بود، همراه من بود. چشمش هم كمسو بود، به طورى كه بايد كسى دستش را مىگرفت و راه مىبرد و معمولًا همسرش حاج اسداللَّه اين كار را مىكرد. از محل توقف اتوبوسها كه گذشتيم، پس از طى مسافت حدود پنج دقيقه، در آن ازدحام جمعيت،
اين خانم را گم كرديم.
در آن سال، هشت نفر زير دست و پا تلف شدند.
من و يكى از دوستان مجبور شديم تا به كوه زده و از پشت خيمههاى مصريها كه بالاى محل استقرار چادر ايرانيها بود، خود را به محل چادرها برسانيم. پس از 4- 5 ساعت و در حالى كه زخمى شده بوديم، خود را به خيمهها رسانديم، ولى احدى از اعضاى كاروان ما نرسيده بودند. وقت ظهر بود، كه با كمال تعجب ديديم آن پيرزن در كنار خيمه با آرامش و سلامت كامل نشسته است. وقتى سؤال كردم كجا بودى؟
گفت: مرا آوردند، وقتى نگاه كردم و شما را نديدم، كسى آمد و گفت: «ناراحت نشو، بيا تا راهنمايىات كنم.
همينطور كه دستم را گرفته بود و بدون آنكه مسافت زيادى را طى كنيم، به اينجا رسيديم. چون پايم درد مىكرد، خوشبختانه راه زيادى هم نبود.»
نكته تعجبآور آنكه چشمش هم بهبود يافته بود و تا سالهاى بعد هم كه حالش را مىپرسيديم، مىگفت:
چشمم خوب است.
برايمان شگفتآور بود كه چطور شد در آن روز كه
تعداد زيادى حتى از مردان گم شدند، اين خانم به راحتى و با سلامتى كامل به چادرها رسيد. جز اينكه بگوييم عنايت حضرت بقيةاللَّه بود كه اين زن پارسا را نجات داد، چيز ديگرى نمىتوان گفت.»
فرزند شهيد محراب آيةاللَّه اشرفى اصفهانى نقل كردند:
«پدرم مرحوم شهيد اشرفى اصفهانى تا روز شهادت احتياجى به استفاده از عينك نداشت و مىفرمود:
در سفرى به مدينه، به چشم درد شديدى مبتلا شدم به طورى كه در قبرستان بقيع كه آفتاب مىتابيد، عبايم را بر سرم مىكشيدم كه از اذيت آفتاب در امان باشم و چون دكترى هم براى معالجه نبود، بناچار هر روز صبح چشمهايم را با چاى مىشستم. به آقا امام مجتبى عليه السلام عرض كردم: «آقا! ما طلبهايم، بايد درس بخوانيم و مطالعه كنيم ...»
ايشان معتقد بودند كه ائمه بقيع را فقط به مادرشان حضرت فاطمه عليها السلام قسم بدهيد، چون به مادرشان زهرا
خيلى حساسيت دارند. به مظلوميت زهرا قسم بدهيد. و خود اين كار را كردند. مىگفت: «به منزل برگشتم، صبح كه از خواب بيدار شدم، گويا اصلًا دردى در چشمهايم وجود ندارد.» بعد از آن، به مدت 60 سال به عينك احتياج پيدا نكردند تا يكماه قبل از شهادتشان كه به علتبىخوابى و مشكلات ناشى از جنگ، چشمهايشان درد گرفته بود. روزى خدمت حضرت امام قدس سره رسيدند و به ايشان گفتند: امام مجتبى عليه السلام مدت 60 سال چشمهايم را بيمه كرده است، از شما خواهش مىكنم، دستتان را روى چشم من بكشيد تا آخر عمر بيمه شوم.
حضرت امام ابتدا مقدارى استنكاف كردند، ولى با اصرار ايشان، عينك را برداشتند و امام دست خود را بر چشمهاى ايشان كشيدند و اين آيه را خواندند «وَنُنَزِّلُ مِنْ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» (1)
و به چشمان ايشان دميدند. از همانجا عينك را در جيب خود گذاشتند و در اين مدت تا زمان شهادت احتياجى به آن پيدا نكردند. مكرر مىفرمودند: اين سيد فرزند پيامبر، از
1) اسراء: 82.
زمانى كه دست خود را به چشم من كشيد، اصلًا ناراحتى چشم ندارم.»
ايشان نيز فرمودند:
«خانواده ما علوى و از سادات است. او مدت 6- 7 سال به آرتروز شديد مبتلا بود. علىرغم معالجه زياد، پزشكان اعلام كردند كه اين بيمارى علاجپذير نيست و تا آخر عمر با ايشان همراه است. لذا خيلى از بيمارى خود رنج مىبردند. در ماه رجب و روز ميلاد حضرت على عليه السلام به مشهد مشرف شديم. شب جمعه را در حرم حضرت رضا عليه السلام مانديم و از آقا خواستيم تا توفيق تشرف به عمره در ماه رمضان عنايت فرمايد و آغاز سال نو را در مدينه باشيم، ايشان هم از حضرت، شفاى بيمارى و ناراحتى پايشان را درخواست كردند، پس از اذان صبح به هتل (مدائن) آمديم و پس صرف صبحانه ايشان استراحتى كردند و وقتى ساعت 11 صبح بازگشتم، ديدم منقلب است و گريه مىكند، گفت:
حضرت فاطمه عليها السلام را در خواب ديدم، فرمودند:
«خواستههاى شما انجام شد.» در خواب خانم محجبهاى را ديدم، صورت جوانى داشت، فرمود: «آنچه از فرزندم حضرت رضا خواستيد، اجابت شد. عرض كردم: پايم درد مىكند و شما عنايتى كنيد. فرمود: «بايد به مدينه بياييد و حاجت خود را در آنجا بگيريد.»
ايشان در عالم خواب التماس مىكنند كه شما كى هستيد؟ مگر با من نسبتى داريد؟ مىفرمايند: «من فاطمه هستم».
لذا ايشان از من خواست كه هر طور شده بايد امسال به حج برويم. واقعاً سفر ايشان هم به طور معجزهآسايى درست شد، روز 23 شعبان به معاونت امور روحانيون بعثه مقام معظم رهبرى تلفن كردم و با مسؤول اعزام روحانيون عمره صحبت كردم. وقتى حضورى خدمتشان رسيدم، هنوز صحبت نكرده بودم كه ايشان گفت: آقاى اشرفى! مايليد در ماه رمضان به مكه برويد؟
پاسخ مثبت دادم و بلافاصله دستور داد، اسم بنده را براى حج همان سال بنويسند ....
وقتى مشرف شديم، در مدينه منوره، با حرم فاصله
چندانى نداشتيم، اما درد پاى ايشان بيشتر شد، به طورى كه هر ده قدمى كه راه مىرفتند، روى صندلى كه تهيه شده بود، مىنشستند و مجدداً حركت مىكرديم.
شب اول خيلى مشكل بود. اما شب دوم كه مشرف شديم، گفت: به مادرم زهرا عليها السلام گفتم تا حاجتم را برآورده سازد. وقتى سؤال كردم كه آيا در قبرستان بقيع گفتى؟ گفت: «سمت باب جبرئيل، جانمازم را پهن كردم و نماز خواندم، و پس از نماز سرم را به ديوار گذاشتم و عرض كردم: شما مرا دعوت كرديد و من اجابت كردم.»
خدا را شاهد و گواه مىگيرم، وقتى كه ايشان از آنجا برگشت، گويا اصلًا پادردى نداشت. مىگفت:
«دستمالم را به باب جبرئيل كشيدم و به پايم ماليدم».
از آن زمان تاكنون پادرد ايشان به طور كامل خوب شد، صندلى را كنار گذاشتيم، وقتى به ايران بازگشتيم فرزندانمان تعجب كرده بودند كه چه كرديد؟ گفت:
شفايم را از مادرم، حضرت زهرا عليها السلام گرفتم و آمدم.
بعد از آن هر عكسى كه از پاى ايشان گرفتند،
گفتند: هيچگونه اثرى از آرتروز مشاهده نمىشود. در حالىكه عكسهاى قبلى بر بيمارى ايشان صحه گذاشته بود.»
كرامتى ديگر از حضرت زهرا عليها السلام براى مادرِ يكى از همكاران اتفاق افتاد كه او ماجرا را چنين تعريف كرد:
«در سال 1365 به اتفاق پدر و مادرم به حج مشرف شديم، من در ستاد بودم و پدر و مادرم در كاروان، چند روزى از آمدنشان به مدينه نگذشته بود كه مادرم دچار سكته مغزى شد و نيمى از بدنش فلج گرديد و زبانش از تكلّم باز ماند. مادر را در بيمارستان هيأت پزشكى بسترى كرديم و دكتر متكلّم (رييس وقت بيمارستان قلب شهيد رجايى تهران) دكتر معالج ايشان بود.
48 ساعت از بسترىشدن مادر گذشته بود كه دكتر متكلم مرا خواست و گفت: مادر شما سكته كامل كرده و حداقل شش ماه به صورت فلج باقى خواهد ماند و
بعد از آن هم ممكن است با فيزيوتراپى و تستهاى ورزشى بهبود يابد و ممكن است كه سكته مجدد كند و تمام بدنش فلج شود.
فرداى آن روز، بعد از نماز مغرب و عشا كه از مسجد شريف نبوى خارج شدم، بسيار گريه كردم و از حضرت صديقه طاهره شفاى مادرم را خواستم و تا ساعت سه بعدازظهر در كوچههاى مدينه سرگردان بودم و توان رفتن به بيمارستان را نداشتم بالاخره به بيمارستان رفتم و به محض ورود به اتاق، مادرم را در حالى كه روى تخت نشسته بود و دست و پاى خود را تكان مىداد، مشاهده كردم. با ديدن من به گريه افتاد و فرياد زد: «شفا گرفتم، شفا گرفتم!»
من كه متحير شده بودم، گريه كردم و به دنبال دكترها دويدم، آقاى متكلم و چند نفر ديگر به اتاق ايشان آمدند و با ديدن وى، در حالى كه نمىتوانستند باور كنند، در پاسخ سؤال من كه آقاى دكتر! معجزه شده است؟ گفتند: نمىدانيم، ولى بسيار غير طبيعى است.
پس از آنكه بر اعصاب خود مسلط شدم، از مادرم
پرسيد، چه اتفاقى رخ داد؟ قضيه چيست؟
گفت: وقتى كه حرفهاى ديروز دكتر را شنيدم، از اينكه تا آخر عمر بايد سربار شما شوم، خيلى ناراحت شدم و با حضرت فاطمه درد دل كردم كه «اى خانم! فرزندم را تقديم كردهام، راضى نشويد كه در بازگشت مورد تمسخر معاندان و مخالفان انقلاب قرار بگيرم، در همين حال خوابم برد، در خواب خانم با جلال و عظمتى را ديدم كه به كنار تختم آمد و فرمود:
دخترم! چرا اينقدر ناراحتى؟
عرض كردم:
«خانم! به خاطر مشكلى كه برايم پيش آمده، ناراحتم، حالت فلج من همه اطرافيان را به زحمت مىاندازد و من از خدا خواستهام كه تا آخر عمر زمينگير نشوم».
فرمود: «دخترم! پايت را تكان بده».
عرض كردم: خانم! من فلج شدهام، حتى نمىتوانم حرف بزنم».
مجدداً فرمود: «دست و پايت را تكان بده».
در عالم خواب شروع كردم به تكان دادن دست و پايم، يك مرتبه از خواب بيدار شدم و مشاهده كردم كه دستها و پاهايم خوب شده و حركت مىكند.
او كه تا سال 1376 در قيد حيات بود، چهار مرتبه سكته كرد و فقط دستش از كار افتاد و هيچگاه از پا نيافتاد و زمينگير نشد، حتى روزى كه از دنيا رفت، شب قبل از آن، ساك خود را براى سفر به مشهد مقدس آماده كرده بود.
گاهى با خنده مىگفت: چه اشتباهى كردم كه آن روز در مدينه، فقط شفاى پايم را از حضرت زهرا خواستم، اى كاش سلامت كامل خود را مىخواستم.»
يازدهم ذوالحجّه 1420 (27/ 12/ 1378) در منا شخصى را ديدم كه گفت:
«در كاروان ما خانمى فلج شده بود و به اعجاز حضرت فاطمه عليها السلام شفايافت.» پسازايام تشريق موضوع را پيگيرى كردم و دو روز بعد (29/ 8/ 1378) پس از نماز مغرب و عشا و ديدار از كاروان جانبازان براى
اينكه از نزديك موضوع را تحقيق كنم به محلّ سكونت آن خانمرفتم، پزشكىكه درصحنه حضورداشت، گفت:
«هنگامىكه مىخواستيم از عرفات به مشعر بياييم، ايشان سكته مغزى كرد و معاينات سكته او را تأييد مىكرد، بدين جهت او را به بيمارستان سعودى بردند.»
خانمى كه شفا يافته بود، ماجراى شفا يافتن خود را براى جمع حاضرتعريف كردكه خلاصه آن چنيناست:
«هنگامى كه مرا به بيمارستان بردند، ضمن دعا از خدا خواستم كه اگر بنا است من به حال فلج به ايران برگردم همينجا بميرم، در اين حال اطراف خود چهرههايى را ديدم. امامان بودند؟ نمىدانم. فرشته بودند؟ نمىدانم. يكى از آنان- گويا حضرت فاطمه عليها السلام (1)- دست به بدنم كشيد، ديدم بدنم گرم شد، خوب شدم، پزشكها آمدند و گفتند: خدا تو را شفا داد ...».
جالب اينكه به من خبر دادند كه همسفرهاى او در منا براى شفاى وى مجلس دعايى ترتيب داده بودند كه
1) آنطور كه در خاطر دارم تصريح به نام حضرت فاطمه عليها السلام نكرد.
ناگاه با تعجب مىبينند ايشان وارد مجلس شد، با سابقهاى كه آنان از بيمارى وى داشتند وقتى متوجّه شفا يافتن او مىشوند همگى منقلب مىگردند و مجلس شور و حالى پيدا مىكند ...
آقاى اسماعيل اكرامى كه در كاروان حاج آقاى جواديان در خدمت بعثه مقام معظّم رهبرى بود مىگويد:
«سال 57 خداوند فرزند پسرى به من عطا كرد و در هنگام قنداق كردن وى متوجه شديم كه بسيار ناراحتى مىكند، ولى هر گاه بدون قنداق باشد مشكل ندارد.
بالاخره او را نزد پزشك برديم و پس از معاينات به ما گفتند: فرزند شما از ناحيه پا به صورت مادرزادى فلج است و پابند مخصوص افراد فلج را به ما داد و گفت بايد او اين را ببندد.
من خيلى غصه خوردم و سال 58 براى اوّلين بار به حجّ مشرّف شدم. يكى از بستگان از تهران آمد و
نامهاى از همسرم آورد و يك عكس هم از فرزندم.
آن روز به مدير كاروان گفتم من امروز كار نمىكنم و مىخواهم به حرم بروم. ساعت حدود 2 بعد ازظهر بود به حرم رفتم و در حجر اسماعيل خود را به خانه كعبه چسباندم و گفتم: خدايا! همانطور كه به فاطمه بنت اسد على را دادى سلامت على مرا نيز به من برگردان.
مدّت زمانى گذشت به نظر خود پنج دقيقه ولى نگاه كردم ديدم آسمان تاريك و چراغهاى مسجدالحرام روشن شده است. خدا را شاهد مىگيرم كه اصلًا گذشت زمان را حس نكردم و فكر مىكردم پنج دقيقه است كه در آنجا ايستادهام. اين ماجرا گذشت و من به تهران رفتم. در آمد و شدهاى معمول فراموش كردم وضعيت على رابپرسم، ناگهان چشمم به او افتاد كه دستهايش را به ديوار گرفته و دارد راه مىرود. با تعجّب موضوع را از همسرم پرسيدم و او كه تازه متوجّه شده بود، برايم تعريف كرد چند روز است على دست خود را به ديوار مىگيرد و راه مىرود. خدا را شكر كردم و در همان حال نذر كردم كه همه ساله براى خدمت به زائرين خانه
خدا به حجّ بيايم و از آن سال تا كنون همه ساله آمدهام يا حجّ واجب يا عمره. و پسرم هم ديگر مشكلى ندارد و در حال حاضر پيشدانشگاهى را تمام كرده و خود را براى رفتن به دانشگاه آماده مىكند.»