ghaemiyeh.com
حسینیفر، رضا، 1351 ـ
جوانی و خودیابی / رضا حسینیفر؛ [برای] مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما. ـ قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، 1384.
106ص. ـ (مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ 877)
7000 ریال : ISBN 964-514-028-5
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه: ص. 105 ـ 106؛ همچنین به صورت زیرنویس.
9 ج 5 ح / 250BP 63/297
جوانی و خودیابی
کد: 877
نویسنده: رضا حسینیفر
ناشر و تهیهکننده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
لیتوگرافی: سروش مهر
چاپ: برهان
نوبت چاپ: اول / 1384
شمارگان: 1400
بها: 700 تومان
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.IR
تلفن: 2915510 و 2910602-0251 نمابر: 2933892
شابک: 5-028-514-964ISBN: 964-514-028-5 \
فهرست مطالب4
دیباچه8
پیشگفتار11
فصل اول: شرح پریشانی13
کشف «من»ی دیگر15
فصل دوم: طلب یار17
طلبی چون مادر17
طلبی چون طفل20
طلبی چون عاشق23
نشانههای طلب عاشقانه27
فصل سوم: سفر به کجا و از چه راهی؟29
خانه دوست کجاست؟29
به کدام سو باید رفت؟31
سیر درونی33
باید سختی سفر را به جان خرید35
فصل چهارم: سخن دین درباره این «من» و آن «من»38
یاد دوران خوشی که گذشت45
گمشده کیست؛ «من» یا «او»؟49
کلامی روحبخش از کتاب هدایت49
سر و سامانی به اندیشهها52
فصل پنجم: عزم کوی یار56
بهانههای نرفتن58
به خاطر سپاری نکتهای60
فصل ششم: وداع با داشتهها61
شباهتی در خور تأمل61
مروری بر آنچه تاکنون جمع کردهایم63
نخستین باری که باید بر زمین گذارد64
گرهی در کار69
دستی به مهر71
وداع با داشتههای دنیایی73
تذکری مهم75
بالاخره زاد و توشه برداریم یا نه؟76
پارسایی؛ بهترین توشه سفر77
فصل هفتم: تنهاییِ در این راه80
جمعهای پراکنده!80
تنهایی وحشتانگیز82
پس هدایت دیگران چه میشود؟86
سخن از همسفران چه میشود؟87
خیال شلوغی چرا؟!88
درک تنهایی92
فصل هشتم: شکفتن گل وجود95
روییدن جوانهای در تنهایی95
میلادی جدید با ویژگیهایی جدید97
بیا تا بیابی100
تعجب نکن که تو خود عجیبتر از آنی103
فصل نهم: دست بر دیوانگی باید زدن107
آه اگر پرده برافتد112
حسن ختام115
خسته نباشی همسفر!117
کتابنامه118
گرچه ساحت عشق، بلند است و دست این بینوا، کوتاه، ولی این دل شوریده، روی آن دارد که آن عزیز غایب، کرامتی کند و نظری اندازد؛ همین.
دید انسانها نسبت به هستی و جایگاهشان در عالم هستی، متفاوت است. گروهی خستهاند؛ خسته از هستی خویش. از بودنی که برایشان مبهم است؛ بودنی که نمیدانند چرا، از کجا و به کجاست!؟ بودنی که درنیافتهاند بودنش خوب است یا نبودنش. مشکل این گروه از آنجا آغاز شد که در میان خیال و حقیقت گم شدند و آب و سراب را یکی پنداشتند؛ حقیقت روشن زندگی را به فراموشی سپردند و شد آنچه نباید بشود.
وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ. (حشر: 19)
مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردهاند و خدا هم خودشان را از یادشان برد.
گروهی دیگر از ژرفای زمان و بیانتهای بودن میآیند؛ برای بودنشان ارزش قائلند و دریافتهاند که بودنشان از او و بازگشتشان نیز به سوی اوست. بودنشان امتحانی است برای خوب زیستن و چگونه بودن. صداهایی میشنوند، انگار که آنان را از درون میخوانند و این صدا چقدر برایشان آشنا و دلرباست:
وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ. (یونس: 25)
خداوند، شما را به سوی سرای سلامتی فرا میخواند و هر آن کس را که بخواهد، به راه راست هدایت کند.
و آن گاه که آدمی، کمال مطلق را شناخت، به گواراترین چشمه هستی دست مییابد و با نوشیدن آن به آرامش و پویایی میرسد. در این حال ندا میدهد:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
این دسته برای رسیدن به قرب و کمال، سر از پا نمیشناسند و در انتظارند تا نوای روحانی کریمه قرآنی گوش جانشان را بنوازد:
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلی فی عِبادی وَ ادْخُلی جَنَّتی (فجر: 30 ـ 27)
این نوشتار، رهتوشهای است برای کاویدن وجود آدمی و نمایاندن راه از بیراهه و از یاد نبردن هویت انسانی.
پژوهشگر ارجمند، جناب آقای رضا حسینیفر کوشیده است برای پیمودن نردبان قرب، با به صدا درآوردن زنگها، توشهای برای این سفر مهیا سازد. با سپاس از تلاشهای خالصانه ایشان، امید است این اثر برای اصحاب رسانه سودمند باشد.
انّه ولیّ التوفیق
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
شاید تو نیز زمانی یا زمانهایی، از پشتبام هستیات، بر زندگی خویش و دیگران نظر کردهای و خود را فارغ از هر اندیشه و به دور از هر چون و چرایی، مشغول «زندگی» یافتهای؛ شاید بارها و بارها از خویش پرسیدهای که آخر این همه برای چه؟ این همه تکاپو، رفت و آمد، خوشی و ناخوشی، فراز و نشیب، سختی و آسانی، آخر چرا؟ چه انگیزهای است که ما را هر روز و هر ساعت، چون عقربههای ساعت به کار وا میدارد و به دور خود میگرداند؛ کار میکنیم تا نانی به کف آوریم، نانی میخوریم تا رمقی برای کار بیابیم، کار میکنیم تا نانی به کف آوریم و... .
و از آن بالا، از پشتبام که به خود و به این دور ساده همیشگی مینگری، چه بیمعنی و هرزه مینماید! زندگی در زندانی به گستره دنیایمان؛ زندگی در قالبی به قامت قدمان و به فراخنای احساسمان؛ زندگی در گردابی که آنقدر گیجمان کرده که از «خویش» هم دور افتاده و بیخبریم؛ تا چه رسد به عالم! اما چاره چیست؟
راه رهایی از این زندان نفسگیر و این گرداب هولناک، ولو برای لحظاتی، از آن رهیدن و خود را گرفتار دیدن است. از آن پس، دل از این بیحاصلی به تنگ میآید و هوای رهایی و آزادگی میکند. رفته رفته طلبی سوزنده، جان را فرا میگیرد و هدایت دل را به سوی مطلوب و مجنونش در دست میگیرد و نوید خلاصی و رهایی را با خود به ارمغان میآورد.
اگرچه این طلب، در هر سن و سالی ممکن است رخ نماید، ولی بیگمان، بهترین فصل خودیابی و خودشناسی و بهار طلب و جدّیت، سالهای نشاط و سرزندگی و دوران خوش جوانی است.
این نوشته بر آن است تا اگر توفیقی دست دهد، در دوران خوش «جوانی»، پیمودن اندکی از مسیر پرفراز و نشیب «خودیابی» را با تو همراهی کند.
اگر اهل راهی، اگر زندگی در زندان را نپذیرفتهای، اگر در پی آنی که به بودنت
معنایی زیبا بخشی و اگر تو نیز گه گاه به این پشتبام، سری زده و خود را چنین یافتهای، تو را میخوانم تا همداستان و همسفر شویم؛ بار سفر بندیم و به سویی رویم تا شاید از این حلقه بسته رهایی یابیم و از این بنبست هرزگی خلاص شویم. باشد که با گشوده شدن دریچهای به رویمان، به افقهای جدیدی برسیم و به «زندگی»، معنایی زیبا بخشیم؛ به امید آن لحظه میمون و مبارک.
نمیدانم تا کنون فرصتی برای خلوت با خویش یافتهای یا نه؟ اما اگر چنین فرصتی یافته باشی ـ که بیشک چنین است ـ و فارغ از روزمرگیها، هیاهوها و شلوغیهای پیرامونت، سر در گریبان فرو برده و به خود و زندگیات اندیشیدهای، و خوشیها و ناخوشیها، کامها و ناکامیها، دلبریها و دلشکستگیهای آن را تحلیل کرده باشی، بیگمان همه اینها را نشانی از پوچی و بیارزشی اینگونه «زندگی» کردن خواهی یافت و از زندگی در حلقه بستهای که زمانه برایت به وجود آورده ـ شاید هم خود برای خودت ساختهای ـ احساس خفگی خواهی کرد.
نتیجه چنین اندیشهای بیگمان این خواهد بود که هرآنچه تا کنون در پی آن بوده و در یافتنش این همه رنج و سختی کشیده و چشیدهایم، ارزش این همه درد و رنج را نداشته است. اگر هم آنچه را که خواسته بودیم به دست آورده باشیم، تنها اندکزمانی کام دلمان را شیرین نموده و گرد کهنگی و فرسودگی، به سرعت چهرهاش را پوشانده است.
با این حساب، از خویش خواهی پرسید که پس این همه رنج و سختی در طلب چنین مطلوبهایی آخر چرا؟ با کدام منطق به این زندگی ملالآور ادامه دهم و به چه چیز این آبنمای بیابان تفتیده بیحاصلی دلخوش باشم؟
دنیا با چنین نگرشی، چه زشت و تحملناپذیر مینماید! چه بسیار آرزوها که در حسرت رسیدن به آن، روزها و شبها به بیهودگی سپری شد! چه بسیار لحظههای خوشی که قهر زمانه، اندوه جدایی را جایگزین آن ساخت! چه آرزوها که چون به
چنگ آمد، از خجلت بیارزشی مطلوب، عرقی سرد، پیشانی را فرا گرفت!(1)
پس در دریای اندیشه فرو میروی تا شاید بتوانی تفسیری صحیح از این «زندگی» ارائه دهی و به این بودن، معنایی شایسته بخشی و برای «چند صباحی زیستن»، ترجمانی مناسب یابی.
امواج اندیشه، آرام آرام تو را به سوی «خود» میکشاند؛ از خویش میپرسی: چرا من نمیتوانم چون دیگر حیوانات، سر در آخور طبیعت، چند صباحی خوش باشم؟ چرا آن استدلال که چهارپای آسیاب را قانع کرد تا سالها به دور سنگی بگردد و دم بر نیاورد، نمیتواند به من بقبولاند که تو نیز به دور خود بچرخ تا ببینیم چه میشود؟ این کیست که هر از چند گاهی با نهیبی، چرت شیرین بیخیالی را از چشمانم میرباید و گرفتار غم و غربت و بیکسیام میکند؟
و باز از خود میپرسی: چرا من نمیتوانم چون دیگران در بیخبری خود خوش باشم؟ چرا این همه، با خود، سرِ جنگ دارم؟ چرا همیشه در دادگاه درونم، متّهم به سستی و کمکاریام و چرا همواره از خود انتظار بیشتری دارم؟
راستی، مگر من چه دارم که موجودات دیگر ندارند؟ اصلاً من کیستم؟ آیا من همینم که به سختی یا آسانی، چند روزی مهمان خاکم و پس از آن به خاک سپرده خواهم شد؟ آیا رسالتم آن است که در این چند روزه، همین استعدادی را که میشناسم و همین توانی را که در خود مییابم، شکوفا کنم و در طلب آنچه این بدن خاکی به آن رغبت دارد، بکوشم تا این چند روزه را به خوشی بگذرانم؟
و اگر مسلمانانهتر بنگریم، وظیفه دارم تا به فرمان خالق خویش گردن نهاده و بار
1) و امیرمؤمنان نیز چنین نتیجهای را تأیید میکند و تو را به دلیل چنین اندیشهای میستاید: «ثَمَرَةُ الْمَعْرِفَةِ، الْعُزُوفُ عَنْ دارِ الْفَناءِ؛ میوه شناخت، دل بریدن از دنیای فانی است». عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ح 4652.
کمرشکن «تکلیف» را به مقصد گور رسانم؛ باشد که در آخرت به دستمزدی شیرین و در خور توجه برسم و در باغهای بهشتی سکنا گزینم و از میوهها و غذاهای لذیذ بهشتی بهره برم... و باید مواظب باشم که با ارتکاب خطاها و نافرمانی از دستورهای خداوند، خود را گرفتار نسازم و این همه خوشی را از دست ندهم.
آیا به راستی من همینم؟!
یا «من»، داستان دیگری دارد و سخن، بسیار عمیقتر و ظریفتر از این سادهانگاریهاست؛ شاید «من» آن «من»ی که میشناسم، نباشد و «من» حقیقتی گم شده است؟
و راستی مگر ممکن است این همه عقل و اندیشه، این همه بلندپروازی، این همه شور شکفتن و بالندگی که در «من» وجود دارد، تنها برای همین خور و خواب باشد؛ تا بهتر بخورد، بهتر بیاشامد و بهتر در کارِ حیوانیت باشد؟
بیگمان، آن «من» نمیتواند همینی باشد که چند روزی مهمان خاک است و به دنبال آن، سر بر خاک میگذارد و به خاک میپیوندد. آن «من»ی که آفریدگارش پس از هنرنماییاش به خود آفرین گفت،(1)بدون شک، گم شده است، وگرنه این موجودی که ما میبینیم، این همه در خورِ توجه و خلقتش شایسته تحسین نیست.
باید ماجرای دیگری در کار باشد. به نظر میرسد همه آنچه تا کنون «من» میپنداشتیم، با همه امکانات، توانها، استعدادها و هر چیز دیگری که در اختیارش است، همگی میبایست در خدمت چیز دیگری به کار گرفته میشد؛ که اگر چنین نباشد، زندگی به پشیزی نمیارزد و تلاشی بیحاصل و زحمتی بیهوده است.
1) خداوند پس از آفرینش انسان، خویش را چنین ستود: «فَتَبَارَکَ اللّهُ أحْسَنُ الْخَالِقِینَ؛ آفرین باد بر بهترین آفریننده». مؤمنون: 14
ولی مگر ممکن است «من» گم شود؟ آیا این سخن، شعرگونهای است که در پس ظاهر زیبای خود، چیزی برای گفتن ندارد یا سخنی است واقعی؟ اگر «من گمشده» واقعیت دارد، پس من و تو کیستیم؟ و اگر من و تو حقیقت داریم، «من گم شده» به چه معناست؟
شاید برای یافتن پاسخی مناسب، اندکی زود باشد؛ ولی به باوری بزرگ دست یافتهای و آن اینکه جریان و ماجرایی در کار است که ما تا کنون از آن بیخبر بودهایم. در این مدت، نکته یا نکتههایی را فراموش کردهایم که دانستن آنها، شاید تمام زندگیمان را دستخوش تغییر و تبدیل سازد. اینکه جریان چیست، هنوز روشن نیست، ولی اهمیت آن را با تمام وجود احساس میکنی.
تبریک میگویم؛ کشف بزرگی کردهای و در آستانه پی بردن به راز بزرگی هستی. تو در مقابل بسیاری که به دلیل خفتگی هوش، ایستایی دل، ماندگاری اندیشه و رکود فهم، به همان دانستههای دوران کودکی خود بسنده کردهاند، سخن از چیز جدیدی به میان آوردهای و از دنیای صورتهای بیمعنی و قالبهای بدون روح، خستگی و نفرت خود را اعلام کردهای و به جهانی زیبا و دلنشین میاندیشی و این اندیشه، بسیار مهم، ارزشمند و در خور ستایش و تقدیر است.
در درون جانت، طلبی را احساس میکنی؛ میدانی که چیزی یا کسی را میخواهی و گمشدهای را میجویی. گویی از کسی که نباید دور میشدی، مهجور افتادهای یا دستکم از کسی که میتوانستی لذت در کنارش بودن را بچشی، دور افتادهای؛ آنقدر دور که حتی جدایی از او نیز فراموشت شده است. آنقدر از هم فاصله گرفتهاید که دیر زمانی است حتی یادی هم از او نکرده بودی که «از دل برود، هر آنکه از دیده برفت».
اما میل دیدن آن یار فراموش شده و آن مسافر دیار دور، هماینک چونان چشمهای جوشیده است و هوس یافتنش، خروشی در جانت به راه انداخته و دل به یادش تنگ شده است. یعنی یافتن این گمشده دیرین و در آغوش کشیدنش، شدنی است؟
از پس این پرسش، هوس یافتن گمشده خویش را در سر میپرورانی و به مرور، میل یافتن در تو شدت میگیرد؛ تا آنجا که اندک اندک، این طلب، جای خواستههای دیگرت را اشغال میکند و باعث میشود تا آنها را به فراموشی سپاری و بدینسان، هر روز سرزمینهای جدیدی از دنیای درونت را تسخیر میکند.
اندکی بیتاب شدهای؛ مُشتها را گره میکنی و دندانها را بر هم میفشاری و از خویش میپرسی: پس آخر من کیستم؟ آن «من» واقعی، همان که رنگ و بویی دیگر دارد، کجاست و چگونه باید به آن دست یافت؟
تو نیز گرفتار شدی، اسیر شدی؛ اسیر افکاری که نمیدانی فرجامشان به کجا خواهد انجامید. میدانی؛ در دام طلب افتادهای. بیچارهات میکند، آرام و قرار را از تو
میگیرد. دیگر شب و روز نداری؛ هرگز نمیتوانی بیهیچ اضطراب و نگرانی، دل به طبیعت سپاری و «زندگی» کنی. تو دیگر آن موجود دو پای بیفکر و دغدغه نیستی؛ چراکه عزیزی را گم کردهای و چه سخت است دوری از عزیزی که حتی نمیدانی کجاست!
چون مادری مهربان که فرزند عزیز و نوپایش را گم کرده، در جستوجویش بیتابی میکنی. به هر جایی سرک میکشی، از هر کسی میپرسی، گاه میگریی، گاه میدوی، گاه چشمهایت به نقطهای دوخته میشود. گاه به ستوه آمده، مشت بر در و دیوار میکوبی و سر به شکایت برمیداری و گاه با گریه و زاری، او را میخوانی و به التماس صدایش میکنی.
اما چه سود، هرچه بیشتر جستوجو کنی، کمتر نشانی از او مییابی؛ تمام «خاک» را زیرورو میکنی تا شاید خبری از او به دست آوری، ولی اثری از او نمییابی. پس او کجاست؟
ناامید و خسته به کنجی میخزی و چون ماتمزدگان، بیهیچ تشریفاتی، زانوان را با خاک آشنا میکنی؛ سر را بر خاک گرم میگذاری و پیشانی را بر آن مینهی. قطرههای اشک، بوی خوش خاک خیسشده را به مشامت میرساند و سبکی مستانهای به تو دست میدهد. مصیبتت را فراموش نکردهای، ولی گویی سبک شدهای، وزن خود را احساس نمیکنی. نمیدانم میخوابی یا پلکهایت توان مقاومت ندارند؛ به هر حال، لحظاتی را با چنین حالی سپری میکنی.
سروشی رحمانی، تو را صدا میزند: ای انسان جستوجوگر! «به کجا میروی»؟ (1)تو خاک را در طلبش زیرورو کردی، ولی گمشده تو که خاکی نیست! او را در خاک
1) . برداشتی تکاندهنده و بیدارکننده از آیه 26 سوره تکویر که میفرماید: «فَأیْنَ تَذْهَبُونَ؛ به کجا میروید؟»
جستن، خطایی بیش نیست. ای طالب گمشده، پا بر «خویش» گذار تا به «خویش» نایل آیی!
از خلسه بیرون میآیی با معمایی سخت و دقیق؛ «پا بر خویش نهادن» یعنی چه؟ و چگونه با «پا بر خویش نهادن» میتوان «به خویش رسید»؟ و اصلاً مگر چنین چیزی ممکن است؟
اما یک چیز را در مییابی؛ اینکه رسیدن به آن گمشده با اینجایی بودن سازگار نیست؛ او در خاک نیست، در جای دیگری است؛ دور یا نزدیک، هنوز روشن نیست، ولی مسلّماً اینجا نیست.
و باز غربت، اما اینبار غربتی بسیار غریبانهتر؛ چرا که اینبار میدانی او نه تنها نزد تو نیست، بلکه در عالمی که تو بدان دلمشغولی نیز سکنا ندارد.
ای کاش میشد بار سفر بربست و به سوی او ره میسپردیم. کاش میشد این درد غربت را با شکرخنده یار به فراموشی میسپردیم. کاش با تماشای زلف به باد دادهاش، دلِ ریشمان را التیام میبخشیدیم و ای کاش میشد این «زخم کهنه» جدایی را با نگاه پرمهر و دستان نوازشگرش درمان میکردیم.
نگو: «این زخم که کهنه نیست و نوشکفته است!»
مگر همه دلنگرانیهایت را از یاد بردهای؟! مگر دلتنگیهای پیشینت را فراموش کردهای؟! تو در هنگامههای غروب خورشید، عصرهای جمعه، فصل برگریزان و در همه دلگرفتگیها و تنهاییهایت، او را میخواندهای و میخواستهای.
این زخم، به اندازه همه غصهها و تنهاییهایت کهنه است؛ همواره کمبودی را احساس کردهای و به دنبالش گشتهای، ولی نمیدانستی گمشدهات چیست. شاید به خطا، به دنبال چیز دیگری روان بودهای و مرادت را در دیگری جستوجو کردهای، ولی در هر نالهای که از هجران و غربت، سر دادهای و در هر آه سردی که از
جداییها کشیدهای، بیگمان، او را خواستهای و فراق او را به عزا نشستهای.
و اکنون، پس از سالها، به این راز پی بردهای؛ هماینک میدانی که چرا اینهمه حیران و سرگردان بودهای و چرا بارها و بارها این سر بینوا به سنگ نامرادی خورده است؛ گاه در پی رفیق، گاه به دنبال تحصیل، گاه در جستوجوی قدرت، گاه به سوی مقام، گاه در آرزوی همسر و سویی و حتی گاه حیران خالی و در کمند ابرویی و در اسارت چشم شهلایی و در آخر نیز خستگی و درماندگی؛ خسته از این همه گشتن و درمانده از نرسیدن. چونان تشنهای که ساعتها در بیابانی خشک و گرم، در پی آبنمایی به راه افتد و هرچه بیشتر پیش رود، ناامیدتر و دلشکستهتر شود؛ و افسوس و صد افسوس که در این راه، جز خستگی و تشنگی بهرهای نخواهد داشت: «وه که در این خیال کج، عمر عزیز شد تلف».(1)
. قرآن کریم چه زیبا حال چنین کسانی را بیان میفرماید: «وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أعْمَالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً؛ کسانی که کافر شدند، اعمالشان همچون سرابی است در کویر؛ که انسان تشنه از دور، آن را آب میپندارد؛ ولی همین که به سراغ آن میآید، چیزی نمییابد». نور: 39
. دیوان حافظ. تمام بیت چنین است:
از غم ابروی تواَم هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج، عمر عزیز شد تلف
پس این درد، قدیمی و این زخم، کهنه است؛ سالهاست که از پی اوییم؛ دیربازی است که از جدایی او ناله سر میدهیم و عمری است که در تکتک نغمههای غربت و دلتنگی، او را سرودهایم.
دنیا را با تمام بزرگی و شکوهش، تنگ و نفسگیر مییابی و خود را در چنگال او اسیر میبینی. به خود که مینگری، میبینی گرچه در خاک، ریشه و ریشههایی
1) نک: سید روح الله موسوی خمینی رحمهالله، شرح چهل حدیث، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، 1372، صص 182 ـ 184.
دواندهای، ولی اینجایی نیستی؛ آخر خود را همشهری «من» احساس کردهای و خود را جدای از او و اهل خاک نمیدانی. بدون او و دور از او بودن را با تمام وجود درمییابی.
دیگر چون مال از کف دادهای، به دنبال گمشدهات نمیگردی، بلکه احساس میکنی خودت گم شدهای. بهجای صدا کردنش، دوست داری صدایش را بشنوی. دوست داری نامت را از زبان او بشنوی. دوست داری آن لحظه فرا رسد که او را ببینی، در حالی که آغوش به رویت گشوده و تو دوان دوان، خود را در آغوش او رها کنی و به اندازه یک عمر تنهاییات بگریی و در این حال شیرین، خوش باشی.
شاید حس غریبی به تو میگوید فریاد بزن: «مادر! مادر!» آری، مادر؛ آن نبض حیات، آن احساس شیرین، آن قلب تپنده، آن عشق زلال و آن نگاه مضطرب و همیشه منتظر.
شاید کودکانی را دیده باشی که در غوغای کوچه و بازار و در زرق و برقهای خیرهکننده، دست از دامان مادر برداشته و به سوی میل خویش ره سپردهاند؛ عشق رسیدن به آنچه مسحورش شدهاند، چنان هوش از سرشان میبرد که امنترین نقطه هستی، یعنی دامان مادر را رها میسازند و پی مطلوبی روانه میشوند.
مغازهای با اسباببازیهای فراوان و رنگهای خیرهکننده چنان او را مشغول میسازد که ساعتی، مات و خیره، چشم به ویترین مغازه میدوزد و تنها خدا میداند که در اندیشهها و خیالهای کودکانه او چه میگذرد.
سرانجام میل مالکیت این بازیچهها به عشقِ داشتن تبدیل میشود و عطش داشتن، او را وامیدارد که از مادر بخواهد؛ شاید هم میخواهد مهربانترین موجود عالم را با خود در این لذت شریک سازد.
برای ثانیههایی، دل از آن بازیچهها میبُرد و به سوی مادر مینگرد، اما مادر نیست. به عقب برمیگردد، مادر را نمیبیند؛ به این سو و آن سو نگاه میکند؛
میچرخد. هیچ خبری نیست. به یکباره، هراسی تمام وجودش را فرا میگیرد؛ صدا به گریه بلند میکند و اشکهایش به سرعت جاری میشوند؛ و چه دلیلی برای گریه بهتر و موجهتر از اینکه مادر را نمیبیند، او آنجا نیست ...
لحظاتی بعد نه از آن میل، نه از آن عطش و نه از آن عشق، هیچ اثری نمیبینی؛ آنچه میبینی، کودکی است با چشمهایی گریان و قدمهایی لرزان که هراسان به این سو و آن سو میدود و با گریه و زاری، مادر را صدا میزند. تو گویی در عالمی به این بزرگی، هیچ محبوب و معشوقی جز مادر ندارد.
آری، این حس غریب که در اوج تنهایی و غربت به تو دست میدهد، دور از واقعیت نیست؛ آن «من» حقیقی بسان مادر ماست و ما چون طفلانی ره گم کردهایم که زرق و برق دنیا، ساعتی، دلمان را به خود مشغول کرده بود و اکنون دریافتهایم که دامان امن مادر و اصلمان را رها کردهایم و به بازیچههایی کودکانه دلمشغول شدهایم.
و باز هم درد بیکسی و غربت! درد هجران و جدایی. غریبی چه دردناک است و چه غربتی غریبانهتر از اینکه آدمی از خویشتنِ خویش دور افتاده باشد.
در ادبیات عرفانی ما گویی غربت و نغمه داغدار نی، دو همزاد جدا ناشدنیاند. در حالی که زانوان را بغل کرده و سر بر زانو گذاشتهای، صدای ناله نی با تو همنوایی میکند:
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
ز نیستان تا مرا ببریدهاند
از نفیرم، مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
هرکه او از همزبانی شد جدا
بینوا شد گرچه دارد صد نوا (1)
آری، این «من» خسته از خویش و بیرمق، این «من» سرگردان و مضطرب، این «من» اسیر خاک و گرفتار دامهای خاکی و این «من» آلوده شده زمان و مکان، بسان «نی»ای جدا شده از نیستان سرسبز و خرمی که زمانی در آن خوش بود، ناله سر میدهد و خواستار روزگار وصال خویش میشود.
کاش این جدایی را پایانی بود. کاش این نالهها به انجام میرسید. کاش دریای غم را کرانهای بود. کاش میشد بار سفر بست و به دیار معشوق شتافت. کاش میشد بر خاک درش افتاد و به اندازه تمام تنهاییها گریست. و آرام و بیصدا، با چشمانی مملو از اشک، با آن عزیز غایب به نجوا مینشینی:
در دو چشم من نشین ای آنکه از من، منتری
تا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری (2)
با خود میگویی یعنی میشود؟ یعنی کوی یار دستیافتنی است؟ آیا ما را به آنجا راهی هست؟
نیروی تازهای در درون خود مییابی؛ چیزی که پیش از این یا نبود یا دستکم به این فراوانی نبود. از صمیم قلب و با شوری فراوان میسرایی:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید(1)
با خود میگویی یکی از این دو باید رخ دهد: یا جان تشنه و عطشزده به جانان رسد و این همه درد و غصه به یکباره تسکین یابد یا اینکه این عمر بیمصرف و بیخاصیت به فرجام آید و از ذلت چون چهارپایان بودن خلاصی یابم. در انتخاب بین این دو، بیگمان، اولی را برمیگزینی و یار را میجویی و نقد عمر را در طلبش میفروشی. و این، نشان آن است که درد طلب با جانت همنشین شده و در رگ و پوستت جاری گشته است. آیا میدانی که این عشقِ رسیدن که در اولْ قدم چه آسان مینمود، چه دشواریها در پی دارد؟ آیا میدانی آن راهی که گمان میکردی قدمی بیش نیست و با یک قدم مردانه میتوان پا در کوی یار گذاشت و با شور و هیجان میسرودی:
بُعد مسافت ز ازل تا ابد
یک قدم از همّت مردانه بود
چه خطرها در پیش دارد؟ هیچ میدانی طلب با تو چه میکند؟ میدانی چهسان قلبت را به آتش میکشد و وجودت را میسوزاند؟ میدانی این طلب چگونه به خاک و خونت میکشد؟ میدانی چه چیزهایی را باید کنار بگذاری و از دست بدهی؟ میدانی این عشق، چه عزیزانی را از تو خواهد ستاند؟
اما چارهای نیست؛ ناگزیری. برای یافتن، برای پیمودن، برای رسیدن و برای در آغوش کشیدن معشوق، باید عاشق بود و برای عاشق شدن، طلبی باید خانمانسوز و هستیگداز، تا تو را از خویش وا رهاند و به معشوق رساند. و اکنون این طلب به جانت افتاده است؛ و خوشا به حالت!
طوری نیست؛ هر آنچه در گفته آمد و ناگفتههای فراوان دیگر، تاوان عشق است؛
1) دیوان حافظ.
هزینه عاشقی است؛ طالب معشوقی شدهای که حتی «به تیغت گر کشد»، نباید دستش بگیری:
به تیغم گر کشد، دستش نگیرم
وگر تیرم زند، منّت پذیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر برنگیرم(1)
مرد باش و محکم! این راه، پاهای استوار، عزمهای جزم و ارادههای آهنین میطلبد. باید قسمخورده این راه بود تا به مقصد رسید؛ باید عزیزترینها را قربان آن یار سفر کرده ساخت و به حساب نیاورد. آری، باید عاشقانه ره سپرد؛ چراکه «ساحت عشق، بلند است» و ورود در این وادی، خطرها در پیش دارد.
تو که به وادی طلب پا نهادهای! تو که جسورانه قدم در میدان گذاشته و تا اینجا آمدهای! تو که درد فراق و شوق وصالت به اینجا کشانده! بدان که این وادی مقام بسیار بلندی دارد؛ سرزمینی است پر از فراز و نشیب، ولی پربرکت و شیرین؛ تو وارد کوچه پس کوچههای کوی یار شدهای و لابد میدانی که دیوارش سر میشکند،(2)
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری برحذر باش که سر میشکند دیوارش
حتما آشنایی که در اینجا «هر دم از نو غمی به مبارک بادت»(3)تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
میآید.و بیگمان، خبر داری که همه اینها ناز و کرشمههای آن عزیز و دلبر سفر کرده است؛ او لیلیوار از میان جمعیت کاسه به دست، تنها کاسه تو را میشکند و اینگونه،
تیر مهرش را بر جانت مینشاند. (1)
مردم به ملامت مجنون مینشینند که تو آخر، عاشق که شدهای؟! او که تا این حد نیز حرمتت را نگه نمیدارد و از آشی نیز دریغ میکند، چگونه امید وصلش را داری؟!
و مجنون سر داد:
اگر با دیگرانش بود میلی چرا جام مرا بشکست لیلی
و تو میدانی که این؛ یعنی من نیز طالب تواَم؛ یعنی تو را میبینم؛ یعنی تو را میخوانم؛ یعنی هنوز هم باید راه بسپری و نزدیکتر بیایی تا لذت در آغوش کشیدن را دریابی؛ و این یعنی عشقی دوسویه؛ یعنی راه را درست آمدهای، از همین راه بیا و نزدیکتر آی.
سخن کوتاه کنم؛ این همه کاسه شکستنها، سر شکستنها، بیمهریها، نازها، همه و همه فریادگر این نکتهاند که راه را درست آمدهای و به وادی طلب پا نهادهای، ولی باید آتش طلب گدازندهتر شود.
خوب سوزانده است، خوب به خونت درکشیده؛ ولی هنوز باید در آن دمید؛ هنوز جانت را ذوب نکرده است. باید بیش از این طالب شد؛ باید عاشق شد. هنوز از ناخالصیها، تاریکیها، نافرمانیها و خود دیدنها، «من، من» کردنها و... خبرهایی هست و باید از اینها جدا شد. شرط رسیدن، واگذاردن است و چارهای جز این نیست.
1) و لابد داستان این کاسه شکستن را میدانی؛ زمانی مجنون خبردار شد که لیلی به نذری، آشی پخته و در کوی خویش خیرات میکند. مجنون، به عشق دیدن لیلی و به بهانه گرفتن آش، کاسهای برمیدارد و به سوی کویش به راه میافتد. جمعیتی صف کشیده را میبیند که هر کدام کاسه به دست، در انتظار نوبت خویشند. مجنون نیز غرق نگاه لیلی، به صف میایستد. نوبت به مجنون میرسد؛ چشم لیلی که به او میافتد، کاسه را به سویی میاندازد و به کار خویش میپردازد. قصه تکرار میشود؛ تا اینکه کاسه مجنون به سنگ جفای لیلی میشکند.
آنکه درد طلب، آنگونه که باید، در جانش افتد، آتش اشتیاق در دل او شعلهور میشود و از آنچه دیگران خوشیاش پندارند، میگریزد. نه خوردنی، نه نوشیدنی، نه پوشیدنی و نه هیچچیز دیگر، حتی برای لحظاتی هم نمیتواند او را از آنچه در پیِ آن است، غافل کند و به خود مشغول سازد. او آرام و قرار ندارد و بستر نرم را نمیشناسد.
آنگاه که خلقِ بیدرد روزگار در بستر گرم و نرم آرمیده و به خوابی خوش فرو رفتهاند، یاد یار پریچهره، خواب را از چشمان او میرباید و به نجوایش میکشاند و در این تنهایی با یار، خوش میگذراند و با زبان بیزبانی با معشوق به نجوا مینشیند و در هجران آن عزیز سفر کرده، نالههای جان سوزش را به هفت آسمان میرساند و ناگفتهها و ناگفتنیهای درون را با او در میان میگذارد.
در روز به او میاندیشد و برای رسیدن به او تهیه و تدارک میبیند. چون سر بر بالین میگذارد، در خیال خود، دوست را در برمیگیرد و با او خوش میگذراند. (1)
چو شو گیرم خیالش را در آغوش سحر از بسترم بوی گُل آیو
زمانی که تنهاست، او را میجوید و راه را به یاد او میپوید. زمانی که با دیگران است و گرفتار جمعیتی بیدرد، دل او جایی دیگر و در پی کسی دیگر است:
از هرچه میرود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روحپرور است
هرگز وجود حاضرِ غایب شنیدهای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است(2)
کوتاه سخن آنکه اگر طالب صادقی باشد، هیچ دمی از زندگیاش، بییاد دوست نمیگذرد و در این راه، سرزنشها و توهینها به اندازه ذرهای، از شوق دیدار جانان نمیکاهد:
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
به صورت از نظر ما اگرچه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست (1)
1) دیوان حافظ.
گفتیم که ما از «من» خود دور افتادهایم و درد غربت ما را بر آن داشت تا بار سفر بندیم و به سوی «من» حقیقی ره سپاریم. گفتیم موطن و جایگاه «من» در خاک نیست و به این جهت بود که هرچه دنبالش گشتیم، اثری از او نیافتیم. پس موطن «من» کجاست و به کجا باید برویم؟
اشتباه نشود؛
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جایی است کان را نام نیست(1)
به دنبال جایی نباش؛ که خانه یار در ناکجاست؛ باید ناکجا را یافت؛ جایی که اسیر دست جغرافیا و در زندان تاریخ نباشد؛ جایی که در چنگال زمان و مکان گرفتار نیست و از هر قید و بندی آزاد است؛ قبل از زمان و مکان بود و پس از زمان و مکان نیز خواهد بود.
میدانی؛ زمان و مکان و اینجا و آنجا و امروز و فردا و... همه اینها مربوط به همین دنیای خاکی است؛ این دنیاست که گرد مرگبار زمانی بودن و مکانی شدن را بر سر و روی همه موجودات اینجایی پاشانده و جمله را در بند خویش کشانده است.
اما «من» که اینجایی نیست تا گرفتار شود! او آزاد آزاد و از هر قید و بندی رها است. جایی که او سکنا دارد، همه چیز زیبا و خیره کننده است و غبار غمبار زمان و مکان بر قامتها ننشسته است؛ آنجا بیآنکه گرد کهنگی بر پیکری نشیند، همه چیز
1) شیخ بهایی، نان و حلوا.
رنگ و بوی بقا و جاودانگی دارد.
خوشا به حال «من»؛ چه جایی سکنا گزیده و با چه کسانی همنشین است! یعنی او هم به یاد ما میافتد؟ آیا او نیز دلتنگ ما میشود؟ آیا قلب او نیز، دستکم گهگاه برای ما و به یاد ما میتپد؟ یعنی الآن که من چنین دست به گریبان غم و غربتم، او به خوشی، روزگار میگذراند و غرق در این همه ناز و نعمت، قهقهه مستانه سرمیدهد؟
فریادی در گلویت در انتظار فرصتی است؛ بغضی گلویت را به سختی میفشارد و راه نفست را تنگ کرده است. ناخودآگاه به یاد داستان زیبا و دلنشین بازرگان و طوطی میافتی و نزدیکی خاصی بین قصه زندگی خود با داستان آن طوطی دربند مییابی. آرام زمزمه میکنی:
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزهگاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من در این حبس و شما در بوستان
یاد آرید ای مِهان زین مرغ زار
یک صبوحی در میان مرغزار
یاد یاران، یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
ای عجب! آن عهد و آن سوگند کو؟
وعدههای آن لب چون قند کو؟ (1)
اندکی دلت شکسته است؛ میدانم. دوست داری بر سرش داد بکشی و او را به عتاب بخوانی؛ دوست داری از این همه بیمهری گلایه کنی و بدعهدی و نامهربانیاش را به رخش بکشی؛ شاید هم میخواهی برای سوزاندن دلش، با او قهر کنی و از او رو برگردانی.
میدانم؛ همه را میدانم. حق داری؛ باید چنین کرد؛ اما نه از دور؛ نه از جایی که نمیدانی صدایت را میشنود یا نه و نه از جایی که خبر نداری که تو را میبیند یا خیر.
حالا نه؛ ابتدا باید او را یافت و سپس چنین کرد. باید ابتدا او را پیدا کرد و پس از آن، عقدههای فرو خورده سالها تنهایی و بیکسی و درماندگی و غم و غربت را به یکباره گشود و دل را خالی کرد. آری، اکنون باید رفت! اما چگونه؟
ما که دربندیم، ما که زیر یوغ ثانیهها گرفتاریم، ما که در زندان خاکیم، آخر چگونه از دست زمان و مکان خلاصی یابیم؟ چگونه خود را از گذر لحظهها برهانیم و قدم به آن سوی مرزها گذاریم؟ مگر در اطراف ما جز این ششسویی که میشناسیم، جهت دیگری هم هست؟! به هر سو که رو کنیم، پا بر مکان میگذاریم و زمانی میگذرد و هر چه بیشتر و پیشتر رویم، چیزی جز زمان و مکان فراسوی ما نیست، پس چهسان باید بند زمان را گسست و از حصار بسته مکان خلاص شد؟
اشتباه نشود! گرچه در کتاب هدایت، به برخی وعده بالا بردن را دادهاند؛(2)گمان نشود
که فرشتگانی فرود میآیند و بازوهایش را میگیرند و او را به آسمان میبرند!
و باز گرچه این کتاب، عالم هستی را دارای درجاتی میداند(1)و سخن از نزدیکی و دوری نسبت به «من» یا «او»ی خالق به میان آورده است؛(2)ولی خطاست اگر خیال شود که نردبانی به بزرگی آسمانها کشیده شده و هرکه عزمش جزمتر است و بدنش ورزیدهتر، نردبان ترقی را بهتر و بیشتر میپیماید!
تو خود میدانی که چنین نیست؛ سفری که از آن سخن رفت، سیری است نه به «مکانی برتر» تا همچنان در مکانها به جستوجوی آن باشیم، بلکه گذاری است به سوی «مکانتی برتر».
عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها (3)
جان سخن اینجاست که موطن یار در این شش سوی نیست؛ بیرون را نباید جُست که در بیرون هیچ خبری نیست و هر چه هست، در درون خود ماست! درد در درون ماست و درمان نیز در درون ما.
داؤک فیک و ما تشعر
دواؤک منک و ما تبصر (4)
درد در درون تو است، در حالی که نمیدانی؛ درمان نیز در درون خود تو است، ولی آن را نمیبینی.
ص: 33
1) . « ...اُولَئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقَّا لَهُمْ دَرَجَاتٌ؛ ...مؤمنان حقیقی آنانند؛ برای آنها درجاتی هست». انفال: 4 نیز نک: بقره: 253؛ آل عمران: 163؛ انعام: 83 و... .
2) «إنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ؛ همانا پروردگار من به بندگانش نزدیک و شنوا (ی خواستههای آنها) است». (هود: 61)
3) . دیوان شمس، ش 132.
4) دیوان منسوب به امام علی علیهالسلام، ص 41.
همه ما مسافریم، اما نه مسافر سویها و جهتها. برای رفتن باید راه پیمود، ولی نه در جغرافیا. حرکت، وسیله میخواهد، اما نه از آن وسایلی که تاکنون شناختهایم. هدفی هست، ولی نه در آن سوی افق. همه چیز هست، اما نه از جنس این خاک و خاکدان، بلکه از جنسی دیگر.
عدم تو همچو مشرق، اجل تو همچو مغرب
سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند
ره آسمان درون است، پرِ عشق را بجنبان
پرِ عشق چون قوی شد، غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده است
چو دو دیده را ببستی ز جهان، جهان نماند (1)
آن «من»ی که در پی اوییم، اگر بیرون از ما باشد که دیگر «من» نیست؛ اگر مقصد در درون ماست، پس ناگزیر، راه نیز در درون خود ماست. پس باید درون را کاوید و این مروارید گرانبها را در ژرفای وجود خویش یافت. باید برای رسیدن به چشمه جاودانگی و آب حیات، از لایههای رویین خویش گذر کرد و به اعماق آن راه یافت.
ناخودآگاه به یاد خلسهای میافتی که تو را به «پا نهادن بر خویش» برای «رسیدن به خویش» دعوت میکرد.
تو چون سنگ و خاک و کوه نیستی که برای به حرکت درآوردنت، دست دیگری به کار آید و غیری به مددت رسد. غیری در کار نیست؛ همه چیز در درون خود تو و با تو است.
تو چون معدنی هستی که زمانی، خاکی بیارزش بودی همچون خاکهای فراوان
1) دیوان شمس، ش 771.
دیگر. شاید بتوان گفت که تنها داراییات، استعدادی بود که داشتی و از پس سالها و قرنها و هزارهها، تو خود، خویش را یافتی و به معدنی از طلا و نقره تبدیل شدی. کسی طلا و نقره را در جانت نینداخت و غیری در کار نبود؛ این تو بودی که خواستی ارج و قیمتیابی و به خوبی همچنین منزلتی را یافتی. (1)
یا بهتر بگویم، تو چون دانهای فرو رفته در خاکی؛ کسی جوانه را در درونت نمیگذارد، بلکه از درون جانت جوانه میزنی. این جوانه خود تویی و نه هیچ چیز دیگر. در اندک زمانی از خاک بیرون میآیی، رشد میکنی، بالنده میشوی، سر به آسمان میکشی، تنومند میشوی، به بار مینشینی و از درون جانت که به ظاهر دانهای بیش نبودی، صدها و هزارها دانه میآفرینی. و این راه همچنان ادامه مییابد. (2)
بلکه تو از اینها نیز بیشتری؛ تو جماد نیستی تا با سنگ و خاک و معدن طلا و نقره بیارزش مقایسه شوی و برابری کنی. تو نبات هم نیستی تا با گیاه و درخت قیاس شوی. تو انسانی، انسان؛ تاج سر خلقت و شمع جمع آفرینش؛ تو انسانی و برتر از هر چیزی که پنداری.
اگر جماد و نبات در درون خویش به حرکت درمیآیند و به کمال خویش میرسند، تو به مراتب، راهی طولانیتر از آنها و کمالی فزونتر را پیش رو داری و میتوانی بیهیچ چشمداشتی از خارج، در درون خویش شکوفا شوی و به بار نشینی.
1) و امامان این وادی چه خوب به این حقیقت اشاره کردهاند که: «الناسُ مَعادِنُ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة؛ انسانها معدنهایی همچون معدنهای طلا و نقرهاند.» جعفر بن محمد بن یعقوب کلینی، کافی، تصحیح: علی اکبر غفاری، دارالکتب الاسلامیه، ج 8 ، ص 177.
2) . کتاب هدایت، کسی را که در پی یافتن ارج و منزلت خویش است، اینگونه به تصویر میکشد: «... کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فِآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرّاعَ؛ ... همانند زراعتی که جوانههای خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته، تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و به قدری نمو و رشد کرده که زارعان را به شگفتی وامیدارد». فتح: 29
هیچکس مقیم نیست و همه به سویی در حرکتند. مهم آن است که رنج سفرت به چند میارزد و بهای این همه سختی و مرارتی که کشیدهای، چیست؛ مهم آن است که پس از سالها راه پیمودن، به چه مقصدی رسیدهای و در این گذر زمان، به کجا چنین شتابان رهسپار بودهای؟!
همه مسافرند، ولی مسافر هشیار، گوشهایی شنوا دارد و پندگیر است؛ اهل راه و راهبلدان را میشناسد و به توصیههای آنان احترام میگذارد؛ عاقلانه قدم برمیدارد و پیش از برداشتن هر قدمی، قدمگاه پسین را میآزماید؛ با پرتگاهها و لغزشگاهها آشناست و عصای احتیاط را همواره در دست دارد و جایگاه استراحت و زمان رفتن را میشناسد.
اما دیگران، مستانه و با اضطراب، راه میپویند؛ همچون خار و خاشاک بیابان، باری به هر جهت راه میروند (1)و همواره در رفت و آمدند (2)و چه زود است که خبر سقوطی هولناک به گوش رسد و ضجههای واپسینی شنیده شود! (3)
1) . در حکمت 147 نهج البلاغه آمده است، امیرمؤمنان علی علیهالسلام زمانی دست کمیل را گرفت و او را به خارج از شهر برد، آه پردردی کشید و سخنانی فرمود. از جمله آنکه آدمیان را به سه گروه تقسیم کرد: اول، عالمان الهی؛ دوم، دانشجویانی که در راه نجات خویش و به دنبال تحصیل علمند و دسته سوم، احمقانی بیسر و پا که به دنبال هر صدایی به راه میافتند و با هر بادی به حرکت درمیآیند؛ همانها که با نور دانش روشن نشدهاند و به ستون محکمی پناه نبردهاند.
2) قرآن کریم درباره اینان میفرماید: «مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لاَ إلَی هؤُلاَءِ وَ لاَ إلَی هؤُلاَءِ؛ آنها افراد بیهدف و دودلی هستند که نه با اینها و نه با آنهایند». نسا: 143
3) . امام خمینی رحمهالله در نامهای به سرکار خانم طباطبایی چنین میفرماید: «در حدیث است که روزی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در جمع صحابه نشسته بودند. ناگهان صدای مهیبی آمد. عرض شد: این صدا چه بود؟ فرمود: سنگی از لبه جهنم افتاد و پس از هفتاد سال، اکنون به قعر جهنم رسید». علم الیقین، ج 2، ص 1002؛ مسند احمد، ج 2، ص 371 اهل دل گفتند: در آن حال شنیدیم مرد کافری که هفتاد سال داشت، اکنون درگذشت و به قعر جهنم رسید». سیدروح الله موسوی خمینی رحمهالله، صحیفه امام، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، ج 18، ص 449.
آنکه تو را آفرید و مسیر زندگیات را رقم زد، تو را خطاب میکند و اصلی کلی را به تو گوشزد میسازد؛ اصلی که دانستن آن میتواند سرنوشت تو را تغییر دهد و در بسیاری از دوراهیها و چند راهیها به مددت آید و مسیر صحیح را به تو بنماید. او که تو را از هرکس دیگر بیشتر و بهتر میشناسد، با تو چنین میگوید:
یَا أیُّهَا الإنْسَانُ إنَّکَ کَادِحٌ إلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیه. (انشقاق: 6)
ای انسان! تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت میروی و او را ملاقات میکنی.
او که دانای همه چیز است، پیمایش این راه درونی را همراه با رنجها و سختیهای بسیار میداند و به تو هشدار میدهد که باید با تلاش و به جان خریدن همه رنجها و سختیها این راه را بپیمایی و به آخر رسانی و هیچ گریزی از آن نداری. چنین سرنوشتی پیشانینوشت تو است و اینگونه سفری در خمیره جانت نهفته است.
آفرینندهات قسم یاد کرده که تو را در رنج و محنت آفریده(1)و تا راه را به پایان نرسانی و به مقصد نرسی، این رنجها و سختیها را پایانی نیست. پس تو نیز این هشدار آفرینندهات را بشنو و سوگند او را باور دار و دل را به گمانی واهی خوش نکن و به او وعده راحتی مده! به این زودی خبری از راحتی نیست! گمان نکن که میتوانی اهل سفر نباشی و وطنی اختیار کنی. تو تا به مقام امن و وطن خویش نرسی و به دارالقرار دست نیابی، در راهی و باید همچنان بروی.
شاید بپرسی: حال که باید ره سپرد و ناگزیر از حرکتیم، چرا باید به سختی؟ چرا
1) . خداوند در کتاب هدایتش، درباره رنجهای زندگی آدمی چنین میفرماید: «لاَ اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ...لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءنْسَانَ فِی کَبَدٍ؛ قسم به این شهر مقدس... که ما انسان را در رنج آفریدیم». بلد: 1 ـ 4
با این همه درد و رنج؟
این رنجها، هزینه آبدیده شدن تو است؛ در رنج و سختی است که تو میتوانی خود را آنگونه که شایسته است، بشناسی و بر ضعفها و قوتهای خویش واقف شوی. تو در کوران حوادث و زیر پتک سختیهاست که چون فولاد، محکم و استوار میگردی و زان پس، غم زمانه را به هیچ میانگاری. این عطای رنج و سختی است که مردان راه را از مدعیان دروغین و درّ گرانبها را از میان خرمهرهها جدا میسازد.
و امیر راهیان چه زیبا حاصل این همه سختی را به تصویر میکشد:
والّذی بَعَثهُ بالحقّ لتُبَلبَلُنّ بَلبَلةً و لَتُغَربَلُنّ غَربَلةً و لَتُساطُنّ سَوطَ القِدْرِ حتّی یَعودَ أسفَلُکُم أعلاکُم و أعلاکُم أسفَلَکم. (1)
سوگند به کسی که پیامبر را به حق برانگیخت! به سختی مورد آزمایش قرار میگیرید و غربال میشوید و همانند محتوای دیگِ در حال جوشش، زیر و رو خواهید شد؛ آن چنان که بالا، پایین و پایین، بالا قرار خواهد گرفت.
و نیز فرمود:
فِی تَصارِیفَ الْأَحْوالِ، تُعْرَفُ جَواهِرُ الرِّجالِ. (2)
در دگرگونیهای روزگار است که جوهره مردان آشکار میگردد.
نشان «من» را از دین میپرسی؛ دین اسلام. دینی که همه را به اندیشه و فکر فرا میخواند. دینی که کتابش را «کتاب هدایت» نام نهاده؛ «هدایت»، همان چیزی که در این شرایط، سخت به آن نیازمندیم.
از او میپرسی: تو آیا از «من» و از وطن و آن شهر زیبایی که در آن سکنا گزیده است، خبری داری؟ آیا میدانی از کجا و چگونه میتوان به آنجا راه یافت و چهسان میتوان او را ملاقات کرد؟
و او آرام و مطمئن و با لبخندی بر لب، از آفرینش تو سخن میگوید. آری، اگر میخواهی همه چیز را بدانی، باید از ابتدا بیاموزی. باید با ماجرای خلقت آشنا شوی؛ از اینکه چرا هستی آفریده شد و از اینکه چرا آدمی خلق گردید. رازی که تو در پی آنی، همین جاست؛ خوب بشنو و بیندیش!
خداوند بیهمتای بیمانند، خود را گنجی گرانبها، اما ناشناخته یافت؛ دوست داشت شناخته شود؛ دست به کار خلقت گشت (1)
و پس از چند روز، عالم آفریده شد.(2)
و این اولین عشقی بود که پا به عرصه وجود نهاد؛ خداوند به ذات خویش عشق ورزید، و به این جهت، عالم را آفرید. ابتدا عالم فرشتگان و آنچه بالاتر از آن است و
1) خالق هستی، در حدیثی قدسی، فلسفه آفرینش را چنین بیان کرده است: «کنتُ کَنْزا مَخْفِیّا، فَأَحْبَبْتُ أَنْ اُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لَکَیْ اُعْرَفَ؛ من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم؛ پس دست به کار آفرینش شدم تا شناخته شوم». محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ج 84 ، ص 199.
2) . خالق هستی در کتابش هفت بار فرمود که جهان را در شش روز آفریدهام. نک: اعراف: 54؛ یونس: 3؛ هود: 7؛ فرقان: 59؛ سجده: 4؛ ق: 38؛ حدید: 4.
پس از آن، عالم ماده و خاک آفریده شد و اینگونه بود که عالم خلق گردید.
با این حال، گویی آفرینش چیزی کم داشت؛ کامل نبود یا اگر هم بود، شاهکار نبود. گویی اینگونه به مقصد و مقصود نمیرسید. گویی آن گنج، رو نشده بود و آن زیباروی پسِ پرده، رخ ننموده بود. نه در آسمان و نه در زمین، هیچ قلبی نمیتپید. نه نسیمی از کوی یاری میوزید و نه وعده دیداری میرسید. نه نالهای شنیده میشد و نه سوزی و آهی و شکوهای. نه نجوایی به گوش میرسید و نه غزلی سروده میشد.
خالق هستی، خلیفه و جانشینی نداشت. هیچ آینهای جمال محبوب را آنگونه که باید، به تصویر نمیکشید و هیچ زلال آبی، قامت زیبای سروی را در جان خویش نمینمود.
گویی هنوز زیباترین واژه هستی معنا نشده بود؛ عشق را میگویم. هیچ کس به هیچکس عشقنمیورزید.نه محبتی بود،نه ذوبشدنی،نه سوختنی،نه فنا و نابودشدنی... .
و چقدر آفرینش سرد و بیروح مینمود؛ حتی فرشته نیز از این اکسیر بیبهره بود؛ (1)عبادت میکرد، ولی عاشق نبود؛ دلش نمیتپید؛ زمزمههایش نیز چنگی به دل نمیزد.
این خلأ مرگبار باید شکسته میشد. باید شاهکار هستی به نمایش گذاشته میشد. باید گُل سرسبد موجودات رخ مینمود. باید قیمتشکن گوهرها عرضه میشد. آری، باید در این کالبد مرده، جانی دمیده میشد.
فرشته، عشق نداند که چیست، قصه مخوان
1) . پیش از این، کیمیاگران درصدد یافتن جوهری معجزهگر بودند که با آن، جیوه را به نقره و مس را به طلا مبدّل سازند و این جوهر را «اکسیر» میخواندند. اهل دل بر این باورند که از «عشق» چنین کاری برمیآید؛ عشق، مس وجود آدمی را چنان ارج و قرب میبخشد که او را از همه موجودات عالم برتر میسازد.
بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز (1)
اینگونه بود که آدم خلق شد؛ زیبا بود، چهرهای متمایز داشت، قامتش موزون بود،(2)اما آیا این است همانی که عالم در انتظارش بود؟
خیر، چیزی کم دارد؛ نفخهای، نسیمی، جلوهای یا هر چیزی که رساننده آن شکوه بزرگ باشد؛ چیزی که موجب مباهات خدا به خویش گردد.
خدای بزرگ از روحش در این موجود دمید(3)و بدینسان این نقص بزرگ عالم هستی از میان رخت بربست:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخش دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد (4)
آفرین! تبارک اللّه! چه شد؟! خداوند به خود تبریک گفت و از آفرینش چنین موجودی اظهار رضایت کرد.(5)چنین بود که بهترین شاهکار هستی قدم بر عرصه وجود نهاد.
فرشتگان از این همه عظمت و زیبایی سر بر سجدهگاه ساییدند و به جلال و
1) دیوان حافظ.
2) تین: 4.
3) . خالق انسان، در ماجرای آفرینش انسان، از این نفخه چنین یاد میکند: «فَإذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ؛ هنگامی که به آن نظام بخشیدم و از روح خویش در آن دمیدم، به او سجده کنید.» حجر: 29؛ ص: 72
4) دیوان حافظ.
5) . خداوند پس از آفرینش بدن انسان و بخشیدن «آفرینش جدیدی» به او، چنین میفرماید: «وَ تَبَارَکَ اللّهُ أحْسَنُ الْخَالِقِینَ؛ پس آفرین بر خداوند که بهترین آفریننده است». مؤمنون: 14
شکوه این موجود که نمایانگر جلال و شکوه خدا بود، اعتراف کردند. (1)
میدانی؛ تو ساخته دو دست خدا بودی و این امتیازی است که دیگر موجودات از آن بیبهره بودند و نه پیش از تو و نه پس از تو این «دو دست» با هم، دست به کار خلقت نشدند. حتی فرشتگان نیز از چنین موهبتی برخوردار نبودند و چنین توفیقی را به خود ندیده بودند.
نیاز به گفتن نیست و تو خود میدانی که مراد از «دو دست» چیزی شبیه آنچه در دیگر موجودات میبینیم، نیست؛ چنانکه در سخن گفتن خداوند، منظور گردش زبانی سرخ در دهانی نیست. «دو دست» کنایه از ترکیبی است بدیع و بیهمتا در انسان؛ ترکیبی که خاک را با افلاک پیوند داد و از این پیوند میمون و مبارک، آدمی خلق گردید و به صحنه گیتی پا گذاشت و با آمدنش، همگان را مسحور این همه جلال و شکوه کرد.
آری، گوهر یگانه و دُردانه هستی آفریده شد و موجودی بیهمتا و حیرتانگیز پا به عالم هستی گذاشت. این موجود، با این همه زیبایی و عظمت، بیگمان، خلیفه خداوند است؛ این موجود، «انسان» است و من و تو نیز انسانیم.
آری، من و تو نیز انسانیم و حامل این بار گران. این نفخه، این نسیم و این روح بزرگ، در درون من و تو نیز هست و همین است که ما را هوایی کرده است. همین است که هر از چند گاهی، چون پرندهای مانده در قفس، بالها را میگشاید و برهم میزند و این بال زدنهاست که سر و سامانمان را به هم میریزد. همین است که چون فیلی، هندوستان به یاد آمده، گاهی طغیان میکند و بندها را میگسلد و به خروش میآید و با خروش اوست که جوششی را در قلبمان مییابیم. همین است که چون گدازههای آتشفشان بر صفحه جانمان جاری میشود و به آتشمان میکشد. آن
1) . نک: حجر: 29؛ ص: 72
نفخه، یاد یار کرده و آن نسیم به خاستگاهش میاندیشد.
پس از لحظاتی به خود میآیی و متوجه میشوی که او مدتی است که دست از سخن کشیده و در سکوتی عمیق فرو رفته است. نمیدانی به چه میاندیشد، ولی هرچه هست، پیداست که غرق در دریای اندیشهای بس عمیق است.
و تو که تا کنون مبهوت سخنانش بودی، با شور و هیجان از دین میپرسی: دیگر چه میدانی؟ هرچه درباره زادگاه و وطنم میدانی بگو؛ بگو، تو را به خدا، هرچه میدانی بگو.
و او پس از لحظاتی، سر بلند میکند و با نگاهی عمیق که قلبت را به تپش وامیدارد، به تو مینگرد و پس از لختی، چنین لب به سخن میگشاید: «خدا از روح خود در تو دمید»؛ میدانی این سخن یعنی چه؟ میدانی چرا خداوند بزرگ، دمیدن روح را به خود نسبت میدهد، نه به فرشتگان و نه به هیچکس دیگر؟ میدانی تفاوت «من از روح خویش دمیدم» با «ما از روح خویش دمیدیم» از کجاست تا به کجا؟ میدانی حذف واسطهها و خلوت با خدا به چه معناست؟
تو در چنان اوجی بودی که دیگر بین تو و او کسی نبود؛ یعنی کسی را یارای واسطهگری نبود؛ خدا بود و تو بودی و دیگر هیچ. در آن اوج، ملک نیز پر نمیزد و با حضور در آن بارگاه، پر میریخت و بالهایش میگداخت.(1)
میدانی به کجا پا گذاشته بودی؟ تو وارد حریم خلوت خدا شده و یار خلوت حق گشته بودی و خدا میداند در آن تنهایی چه گذشت؛ چه گفتی، چه شنیدی،
1) . برداشتی است از روایتی طولانی درباره معراج پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که جبرئیل همراه پیامبر بود تا به «سدرة المنتهی» رسیدند. جبرئیل چنین میگوید: «ای رسول خدا! تو خود به تنهایی رو که من اجازه ورود به این وادی را ندارم و اگر به اندازه ذرهای پا پیش گذارم، خواهم سوخت». بحارالانوار، ج 18، ص 382.
چه دیدی و چه یافتی!
همینقدر میتوان گفت که در آن خلوت، امانتی به تو سپرده شد، باری بر دوشت گذاشته شد.(1)در آن خلوتی که خدا تو را محرم خود یافته بود، چیزی را به تو گفت، رازی را برای تو فاش کرد، شاید هم درسی را به تو آموخت (2)که تو را از همه کس و همه چیز ممتاز نمود.
آن امانت و آن بار چه بود؟ چه رازی برملا شد و چه سخنی به میان آمد؟ آن درس که آموختی، چه بود که چنین شهره آفاقت کرد؟ نمیتوان گفت! یعنی واژهها را یارای به دوش کشیدن چنین باری نیست.
همینقدر بدان که وقتی از آن خلوتسرا به در آمدی و با فرشتگانی که در بهت و حیرت و ناباوری فرو رفته بودند، روبهرو شدی، خدا به تو اجازه داد تا جلوهای از آن راز را برملا کنی؛ نه برای آنکه دریابند ـ که هرگز نمیتوانستند دریابند ـ بلکه جلوهای بنمایی تا بدانند که «تو چیز دیگری» و پس پرده، راز بسیار است.
و تو چنین نمودی و آنها در پیشگاه اینهمه بزرگی و عظمت، سر به سجدهگاه ساییدند و به عجز و ناتوانی خویش اعتراف کردند. (3)
آن خلوت با یار چه مدت به طول انجامید؛ لحظهای بود، ساعتها طول کشید،
1) . اشاره به آیه 72 سوره احزاب است که میفرماید: «إنَّا عَرَضْنَا الأمَانَةَ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَ الْأرْضِ وَ الْجِبَال فَأبَیْنَ أنْ یَحْمِلْنَهَا وَ أشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاْءنْسَانُ؛ ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، ولی آنها از حمل آن سر برتافتند و از آن هراسیدند و انسان آن را بر دوش کشید».
2) . قرآن کریم درباره این درس چنین میفرماید: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأسْمَاءَ کلَّهَا؛ سپس «علم اسماء» اسرار آفرینش را همگی به آدم آموخت». (بقره: 31)
3) . در ادامه آیه 31 سوره بقره چنین آمده است: «سپس خداوند این اسمها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست میگویید، اسامی اینها را به من خبر دهید. فرشتگان عرض کردند: منزهی تو! ما چیزی جز آنچه به ما آموختهای، نمیدانیم... و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان امر کردیم که همگی بر آدم سجده آرید. همگی سجده کردند؛ جز ابلیس که سر باز زد».
روزها در این حال گذشت و یا روزگارانی در این حالت سپری شد؟ نمیدانیم، ولی دوران خوشی بود که به سر شد و زمان جدایی فرارسید. باید جدا میشدی؛ چارهای نبود، حامل امانتی بودی و باید به مقصد میرساندی؛ بله، چارهای جز جدایی نبود.
و این شد که با سرعت و در یک چشم به هم زدن به پایین آمدی یا بهتر بگویم، فرستاده شدی. سقوط نبود تا همه چیزت را در آنجا از دست دهی و از آن اوج فرو افتی، بلکه بسان خورشیدی شدی که خود، در آن بالا ماندی و جلوهها و اشعههای خویش را به این عالم خاکی افشاندی. آری، نزول بود، ولی نزولی بود بسیار سریع.
درد جدایی از یار، به همراه وحشت برخاسته از این تنازل سریع، فکرت را چنان به هم ریخت که همه چیز را فراموش کردی؛ حتی دوران خوش با او بودن را و اکنون هرچه میاندیشی، چیزی از آن دوران به خاطر نمیآوری؛ چنین نیست؟
و چه جای تعجب، که با پیشامدهایی کمتر از این، بیشتر از این را به فراموشی میسپریم؛ مگر ندیدهای آنگاه که عزیزی را در چند قدمی مرگ احساس میکنی ـ مثلاً اتومبیلی را شتابان و در چند قدمی او میبینی ـ چهسان تمام منطقها و استدلالها و فکر و ذکرها و... به فراموشی سپرده میشود و حتی گویی نام آن عزیز را نیز فراموش میکنی و از صدا کردن و توجه دادن او نیز عاجز میشوی.
همه آن هفت آسمان با آن بزرگی و شکوهشان طی شده و پس از آن همه تنازل و هبوط، پا بر خاک گذاشتهای؛ طبیعی است که اینگونه گرفتار فراموشی شوی.
تنها چیزی که از این سفر طولانی درک میکنی، رابطهای است درونی و قلبی با یاری که زمانی در خلوتش راه پیدا کرده بودی.
دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بیحاصلی و بولهوسی بود(1)
1) 1. دیوان حافظ.
گذشت که آن «من» پردهنشین که دور از غوغاها و شلوغیهای دروغین اینجایی، نرم و آرام در نهانخانه سکنا گزیده است، همراه حق است و شاهد وجه کریم او. آری، او در جوار خداست و به زیبایی مطلق مینگرد و تنها سوسویی از آن «من» پردهنشین بر این خاک تابیده و «من» خاکیِ درمانده تنها و بیکس، «من» شده است.
راستی، تاکنون واژه «عالم ذر» را شنیدهای؟ آیا فرصتی داشتهای تا به چنین عالمی بیندیشی؟ و آیا تاکنون این آیه قرآن، نظرت را جلب کرده است:
وَ إذْ أخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَتَهُمْ وَ أشْهَدَهُمْ عَلی أنْفُسِهِمْ ألَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُو بَلی شَهِدْنَا. (اعراف: 172)
و (به خاطر بیاور) زمانی را که پروردگارت از صلب فرزندان آدم، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن ساخت (و فرمود:) آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا، گواهی میدهیم که چنین است.
آیا چنین عهد و پیمانی حقیقت دارد یا افسانه است؟ آیا کلماتی شاعرانه است که با «گویی» و «مثل اینکه» و... با ما سخن گفته است، همانگونه که شاعران با گل و پروانه و شمع و کوه و درخت و... سخن میگویند، یا سخن از واقعیتی است که به راستی اتفاق افتاده است؟ اگر شعر و افسانه نیست، پس کی و کجا چنین قولی داده و عهدی بستهایم که اکنون به فراموشی سپردهایم؟
اگر آن زمان که طفلی بیش نبودهایم، چنین قولی دادهایم، که عمل به این وعده چندان هم ضرورتی ندارد؛ چرا که تکلیفی بر ما نبوده است؛ چه رسد به آنکه در زمان حضرت آدم و از ذرات تشکیلدهنده ما پرسیده باشند؟!
همسفر! داستان، چیز دیگری است؛ داستان «اخذ میثاق» رخدادی است که در زمان و مکان واقع نشد تا به دنبال زمان وقوع آن باشیم؛ همچنان که «من» نیز اسیر زمان و مکان نیست و در چنگال آن گرفتار نیامده است تا در خاک پی او بگردیم. اگر
گوشی شنوا میداشتیم، هماکنون نیز شاهد چنین گفت و شنودی میبودیم؛ اکنون نیز آفریدگار از «من» میپرسد: آیا من پروردگار و پرورشدهنده تو نیستم؟ و «من» با فروتنی و بدون لحظهای درنگ، به نرمی پاسخ میدهد: البته که چنین است. آنها اکنون نیز با هم سخنها دارند؛ اما افسوس که این گوشهای این جهانی و خاکی توان شنیدن آن سخنان را ندارند!
و باز «کتاب هدایت» درباره «من» و دورههایی که سپری کرده است، چنین با تو سخن میگوید؛ از تو میپرسد:
هَلْ أتَی عَلَی الاْءنْسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئا مَذْکُورا. (دهر: 1)
آیا زمانی طولانی بر انسان نگذشت که چیز قابل ذکری نبود؟
این دوران، اشاره به کی و کجا دارد که هم بودیم، هم نبودیم؛ چیزی بودیم، اما آنگونه که «قابل ذکر» باشد، نبودیم. شاید بتوان گفت چیزی که بتوان روی آن دست گذاشت و گفت این «من» هستم و نه «چیز دیگر»، نبودیم. همه یک کاسه بودیم و حسابمان از هم سوا نبود. در آنجا بودیم، اما نه به این بود، بلکه به بودی دیگر. میشنیدیم، ولی نه هر سخنی را، بلکه سخنهایی را که شاید برای فهمیده شدن، دستِ نیاز به سوی واژهها دراز نمیکردند. سخن میگفتیم، اما سخن همه یکی بود. از ما پرسش میشد، ولی پرسشها هماهنگ بود و پاسخها نیز یکآهنگ.
آن دوران، چون اکنون نبود که جمعی از تنهاها، هر کدام برای خود سازی را مینوازند و آوازی میخوانند و نتیجه این همه ساز و آواز، صدایی ناموزون، گوشخراش و مهیب است که گوش فلک را سخت آزرده است. آن زمان یک آواز بود، یک آهنگ بود و همه، تنها یک صدا را مینواختند و زمزمه میکردند. از این همه زمزمه، صوتی روحنواز آفریده شد که سرور و بهجتی زیبا و بینظیر از خود آفرید! صوتی که هر از چند گاهی، به نسیمی، فرازی از آن به گوشمان میرسد و از خود، بیخودمان میسازد.
دگربار، نامه آفرینندهات را میگشایی و نشانههایی را مرور میکنی. آیهای خود را به تو مینمایاند و چیزی را به تو یادآوری میکند؛ لحن کلام پروردگار به گونهای است که گویی از فراموشی تو سخت متعجب شده است. از تو میپرسد: مگر فراموش کردهای که من از همه شما پیمان گرفتم که مرا بپرستید و سرسپرده شیطان نباشید؟!
ألَمْ أعْهُدْ إلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أنْ لاَ تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ * وَ أنِ اعْبُدُونِی هذَا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ. (یس: 60 و 61)
ای فرزندان آدم! آیا با شما عهد نکردم که شیطان را نپرستید که او دشمنی آشکار است؟ و اینکه مرا بپرستید که راه مستقیم همین است؟
و باز در جای دیگر و در آیه و نشانهای دیگر، با حالتی که گویی اندوه و غصهای خاص در آن موج میزند، از یک فراموشی بزرگ و شکننده سخن به میان میآورد و این فراموشی مرگبار را نشانی از عزمهای سست و بیریشه یا بهتر بگویم، نشان بیعزمی و بیارادگی مینامد(1)و بر این همه زیانِ ناشی از فراموشی پیمانی به این مهمی، حسرت میخورد.
به این دلیل است که اکنون کتاب هدایت، توصیه به «یادآوری» چنین دورانی میکند؛ نمیگوید «بیاموز» و «فراگیر»؛ که آموختن و فرا گرفتن، مربوط به چیزهایی است که تو خود نمیدانی و از آنها بیخبری، بلکه سخن از «یادآوری» است؛ یادآوری آنچه به دلیل سختی راه پیموده شده و سرعت نزول یا به هر دلیل ـ موجه و غیرموجه ـ دیگر به فراموشی سپردهای.
و باز به این دلیل است که آفریدگار هستی، بارها و بارها کتاب خویش را کتاب
1) . در آیه 115 سوره طه چنین آمده است: «وَ لَقَدْ عَهِدْنَا إلَی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما؛ پیش از این، از آدم پیمان گرفته بودیم، ولی او فراموش کرد و عزم استواری برای او نیافتیم».
«ذکر و یادآوری» نام نهاده، تا هر کس که اهل راه است و عزمی استوار دارد، از آن بهره گیرد و پیشینه فراموش شده خویش را جستوجو کند و حافظه خویش را به دست آورد. (1)
ص: 1 و 87 و... .
و تو خوب میدانی که فراموشی یعنی نشستن گرد غفلت بر آینه شفاف و پاک دل و جان آدمی. این گرد را میتوان زدود و دگربار، شفافیت پیشین را به دست آورد و آن صدای خوش و روحنواز را به یاد آورد که گرم و صمیمی، با ما به سخن نشست و در فضایی آکنده از تفاهم و سرشار از مهر، پیمانی مبارک رقم خورد.
و اگر بخواهیم دقیقتر سخن گوییم، میتوان با زنگار گرفتن از آینه جان، آن «من»ی را که هماکنون نیز در آنجا خوش میگذراند، یافت و بدینسان، در آن جمع صمیمی و آکنده از مهر و محبت، حضور یافت.
حس غریبی است؛ از یک سو خود را بسیار دور از او میبینی و غم غربت را در اعماق جانت به وضوح مییابی و از دیگر سو، او را بسیار نزدیک احساس میکنی؛ آنقدر نزدیک که گه گاه با او به نجوا مینشینی و از این هم نزدیکتر، او را در درون خود و با خود مییابی.
تنهایی، ولی در این تنهایی، نغمههای آشنایی به گوشت میرسد؛ هر از چند گاهی میشنوی که تو را صدا میزند و به سویی فرامیخواند.
حال عجیبی است! اگر او نبود، تنهایی، امانت را میستاند و به ستوهت میآورد و اگر او در کنار تو و همراه تو است، پس این همه تنهایی و بیکسی چرا؟
1) . «کَلاَّ إنَّهَا تَذْکِرَةً فَمَنْ شَاءَ ذَکَرَهُ؛ ... آن قرآن تذکر و یادآوری است؛ هرکس بخواهد، از آن پند میگیرد». (عبس: 11 و 12) نک: مدّثر: 54 و 55؛ نحل: 44؛ انبیاء: 50؛ یس: 69؛
لابد تو نیز دریافتهای که «من» آرام آرام جای خود را به «او» میدهد؛ گویی دریافتهای که آنی که به دنبال اویی، «من»ی است که بیشتر به «او» شباهت دارد، نه آن «من»ی که اینجا تنها و بیکس به گوشهای افتاده است. پس چه بهتر که دستکم، گاهی او را به همانی بخوانیم که شبیهتر به او است.
«من»ی که در آن اوج سکنا دارد، آنقدر آسمانی و پاک است که شایستگی حضور در بارگاه نور مطلق و بیهمتا را یافته است. روشن است که در این نور خیرهکنندهای که ظلمت را در آن راهی نیست، همه سایهها و تاریکیها رخت برمیبندد و نورهای اندک، وجود میبازند و جملگی محو تماشای «او» میشوند.
«من» در آنجا در قماری عاشقانه، تمام هستی خویش را میبازد و محو تماشای آن «هست» بیهمتا میگردد. آنجا دیگر اگر بگویی «من»، به «او» اشاره کردهای و اگر بگویی «او»، «من» را خواندهای؛ « من کیم، لیلی و لیلی کیست، من».
کتاب هدایت را ورق میزنی تا شاید ترجمانی برای این حال غریب بیابی:
وَ إذَا سَألَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإنِّی قَرِیبٌ اُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إذَا دَعَانِ. (بقره: 186)
و هنگامی که بندگان من، از تو درباره من میپرسند، من نزدیکم! دعای دعاکننده را هنگامی که مرا میخواند، پاسخ میگویم.
چه زیبا و روحبخش است! چقدر نزدیک و صمیمی است! تو گویی دقیقاً با تو سخن میگوید؛ گویی ساعتها درد دلت را شنید و اینک با لحنی آکنده از صفا و صمیمیت، با تو به سخن نشسته است.
مگر تو از «من» خویش نمیپرسیدی و او را نمیجستی؟ و مگر «من» را شبیه «او» نیافتی؟ مگر تصمیم نگرفتی بهجای خواندن «من»، «او» را بخوانی؟
و اینک او صدایت را شنیده و به پاسخگویی برآمده است. و چه پاسخ زیبا و
امیدوارکنندهای! واسطه بین تو و او، پیامبر مهر و رحمت است. تو از واسطه امین و دردآشنا میپرسی: «از او چه خبر؟» و او که گویی در انتظار چنین پرسشی بوده، واسطه را ـ که خود، بسیار عزیز و محترم است ـ کنار میزند و مستقیم با تو سخن میگوید.
نمیگوید: «به آنها بگو: او نزدیک است»؛ که این پاسخ از جای دوری میآید و حتی نمیگوید: «به آنها بگو من نزدیکم»؛ که این پاسخ هم گرچه نزدیک است، ولی به اندازه وساطت «رحمة للعالمین» دور است.
او، خود، مستقیم و بیپرده با تو سخن میگوید: «هرگاه بندگان من از تو پیرامون من بپرسند، من نزدیکم» و پیوسته از کلمه «من» استفاده میکند تا این نزدیکی و قرب را به تو ثابت کند. (1)
ناخودآگاه، متوجه دوران خلوت با او میشوی و دست نوازشش را بر سرت احساس میکنی. با کلمه «عبادی؛ بنده من» گویی کلمه رمز دوستی رد و بدل میشود. او تو را از خود میداند و تو نیز گمشدهات را در او مییابی و دل از غیر او میبُری؛ چرا که خود را متعلق به او مییابی.
شاید اگر گفته میشد: «هرگاه "مردم" از من بپرسند...»، جمله از نظر ظاهری هیچ نقصی نداشت، اما در این جمله، احساس غربت موج میزند. او چنین نمیگوید، بلکه میگوید: «هر گاه "بندگان من" از من بپرسند...» و با کلمه زیبای «عبادی»، تو را آشنا میخواند و از خویش میداند.
با کلمه «عنّی»، تپش قلبی تمام وجودت را فرامیگیرد و بیاختیار، همه نگرانیها و غصههایت تازه میشود. به راستی، همین است! ما همیشه او را خوانده و در اعماق
1) . و عجیب آنکه در حالی که در قرآن به ندرت از واژه «من» استفاده شده، در این جمله کوتاه، هفت بار این واژه به کار رفته است!
جانمان، او را طلب کردهایم؛ شاید خود ندانستهایم، شاید متوجه نبودهایم، ولی بیگمان، او را میخواستهایم و در تمام خواستههایمان او را طلب کردهایم.
با کلمه «فإنّی» تمام توجهت را به خود جلب میکند. گویی پس از سالها انتظار، نشانی از گمشده دیرینت یافتهای. در حالی که شور و شعفی وصفناشدنی تمام جانت را لبریز کرده، میپرسی: کجایی؟ و میشنوی: «قریب»؛ آنقدر نزدیک که اگر مرا بخوانی، جوابت را میشنوی و اجابتت میکنم.
سپس ادامه میدهد:
فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ. (بقره: 186)
پس دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا راه یابند (و به مقصود رسند).
از خود میپرسی: اگر او اینهمه نزدیک است، پس اینهمه احساس دوری و دلتنگی و غم و غصه برای چیست؟ مگر او از رازهای درون ما و از درد و رنج ما خبر ندارد! و مگر خود را از شاهرگ حیاتمان به ما نزدیکتر نمیداند و مگر خود او نفرموده که از ما به ما نزدیکتر است.(1)پس چرا ما این همه از او بیگانهایم؟ چرا در نگاهی دیگر، آنقدر دور است که گویی هرگز دستمان به او نمیرسد و درک بارگاهش برای ما ممکن نیست؟
داستان این ارتباط، داستان غریبی است:
یار نزدیکتر از من به من است
وین عجبتر که من از وی دورم
چه کنم، با که توان گفت که دوست
1) وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءنْسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أقْرَبُ إلَیْهِ مَنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ؛ ما انسان را آفریدیم و از آنچه در درون او میگذرد، آگاهیم و ما به او از رگ قلبش نیز نزدیکتریم». ق: 16
در کنار من و من از رخ او مهجورم
داستان این است که این دوری و نزدیکی با دوریها و نزدیکیهایی که تاکنون میشناختهایم، متفاوت است؛ این فاصله دوطرفی نیست؛ در حالی که او به ما نزدیک است، بلکه از خود ما نیز به ما نزدیکتر است، ما از او اینهمه دور افتادهایم. او حتی از رگ حیات هم به ما نزدیکتر است، ولی ما وجود و حضور او را حس نمیکنیم.
و اگر این دوگانگی را خوب دریابیم، ریشه تمام نگرانیها، بیتابیها و غصههای خویش را خواهیم دانست و در این صورت، به عیان خواهیم دید که تمام سخن دین، رهنمون شدن به یک لحظه و تنها یک لحظه، چشمها را شستن و درست دیدن است و تنها خدا میداند و آنان که دیدهاند که با این یک نگاه چهها خواهد شد!
برای لحظاتی در اندیشهای عمیق فرو میروی؛ اندیشهات را سر و سامانی میدهی و منظم میکنی تا شاید این راز بزرگ را برملا سازی:
در فصل پیشین گذشت که «من» حقیقی ما آنجاست و این ماییم که به هر دلیل، راهیِ دیار غربت شده و از عشقمان دور افتادهایم.
«من» از آن خلوت اُنس به عالم خاک سقوط نکرد، بلکه به این عالم نزول کرد. به دیگر سخن، اصل و ریشه ما هنوز هم آنجاست.
ارتباط عالم بالا با این پایین قطع نشده و او هنوز هم خود را نزدیک و صمیمی معرفی میکند؛ گرچه دورافتادگان عالم خاک، این ارتباط را به درستی درک نمیکنند.
مثال خورشید و نورش را مرور میکنی. در حالی که خورشید، گرم و پرحرارت، در آن اوج سکنا گزیده است، اشعههایی از او بر این خاک میتابد؛ اشعههایی که تنها نشانی از آن همه گرمی و شور و حرارت را با خود دارند. اگر این اشعهها زبان بگشایند، یا بهتر بگویم، اگر گوشی برای شنیدن بیابیم، شاید نالههای جگرسوز فراق و ضجههای جانسوز تقاضای وصال این اشعهها را با تمام وجودمان بشنویم.
واگر به ساحت خورشید راه یابیم، میبینیم که او چه کریمانه و با چه مهری، اشعههای خود را مینگرد و آنها را از خود، با خود و در کنار خود میداند.
اینجاست که درمییابیم مشکل در درون خود ماست؛ ما چون نابینایی هستیم که تاکنون تمام نادیدهها را انکار میکردیم و اکنون دریافتهایم که دیدنیهای بسیاری وجود دارد که ما تا کنون از آنها بیخبر بودهایم و در حالی که کسانی ما را همواره نظاره میکردهاند، ما اصل دیدن را هم انکار میکردهایم.
اما ما نابینا نیستیم و این دردمندی، این نیاز درونی، این میل به دیدن حقایق، خود بهترین گواه این مدعاست. ما نابینا نیستیم، بلکه پردهای یا پردههایی پیش روی ماست و برای دیدن، کافی است این پردهها و حجابها کنار زده شود.
این پردهها در بیرون نیست، در درون خود ماست؛ چنانکه یار نیز در درون خود ماست:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز(1)
و بالاخره اگر این پردهها و حجابها در درون خود ما و با خود ماست، نمیتواند چیزی جز همین افکار، خُلقها، رفتارها و وابستگیهای ما با غریبههایی در درونمان باشد.
حقیقت این است که آنچه تاکنون در مزرعه وجودمان کِشتیم، جز خسران و زیان نصیبمان نکرد و از این همه تلاش، محصولی عایدمان نگردید، بلکه هرچه از عمرمان گذشت، بر حجابهایمان افزون گشت. دریافته بودیم گمشدهای داریم، ولی در جستوجوی گمشدهمان به خطا رفتیم. مال، مقام، قدرت، خانواده، دوست. و حتی فراگیری دانش و فن، سرابی بیش نبود و معشوق، چیزی دیگر و در جایی دیگر بود.
1) . دیوان حافظ.
همه اینها جز اینکه ما را محجوبتر و نیل به مقصد و مقصود را مشکلتر کند، چیزی نصیبمان نکرد:
آنچه حق است اقرب از حبل الورید(1)
تو فکندی تیر فکرت را بعید
ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هرکه او دور است، دور از روی او
کار ناید قوّت بازوی او
هرکه دور اندازتر، او دورتر
وز چنین گنج است، او مهجورتر (2)
آنچه تا کنون هدف پنداشتیم و به سوی آن راه میسپردیم، پایان کجراهههایی بود که ما را از مقصد اصلی دورتر ساخت. در این بیابان خشک و تفتیده که سنگ و ریگ آن نیز از عطش سرخ شده است، فریب آبنماهایی را خوردیم و به سمتشان به راه افتادیم و در این راه، توان سفرمان را صرف انگارههایی کردیم که جز خستگی و تشنگی بیشتر، عایدی برایمان نداشت؛ تاکنون در دریای بیانتهای سرگردانی و حیرت، به خیالی واهی، تشنگی خویش را با نوشیدن آب تلخ و شور دریا افزودیم و در این نوشیدن، خویش را تا مرز هلاکت پیش بردیم. (3)
اکنون چه کنیم؟ اینک، پس از این همه سردرگمی و حیرت، پس از این همه تلاش بیحاصل، آیا راه جبرانی هست؟ آیا برگشت به راهی که باید از ابتدا میرفتیم، ممکن است؟ آیا اکنون، پس از پیمودن این همه کجراهه، کوی یار دستیافتنی است؟
چه میگویم! البته که میشود؛ البته که کوی یار دستیافتنی است؛ روشن است که ما را به آنجا راهی هست.
باید بشود و مگر ممکن است نشود؟ مگر ما برای درد کشیدن و تحمل رنج و جدایی آفریده شدهایم؟ مگر ما آمدهایم تا نفهمیم و چون حیوان، در این چراگاه بزرگ بچریم و خوش باشیم و یا بفهمیم که غریبیم و دایم سر در گریبان غم و غصه باشیم؟ مگر اهل اندیشه برای خون دل خوردن خلق شدهاند؟
البته که چنین نیست! ما میتوانیم؛ دست ما از او کوتاه نیست؛ گرچه از او دوریم، اما میتوان فاصلهها را با پیمودن راه کوتاه کرد. میتوان غصه را خرج سفر کرد. میتوان از طلب، وسیلهای ساخت؛ میتوان از اشکها زاد و توشه برچید و به مددشان اسباب سفر را فراهم آورد و به سوی دوست رخت بربست.
دیگر بس است؛ گریه و زاری و آه و فغان کافی است. تا کی باید سر در گریبان فرو بری و بیندیشی؟ مگر نه این است که از او دور افتادهای؟ مگر از غربت خسته نشدهای؟ مگر جز این است که بی او، خود را هیچ و پوچ میانگاری؟
خوب برخیز؛ محکم و استوار! مرد راه هستی یا نه؟ رنج سفر را به جان میخری یا نه؟ خریدار خطر هستی یا عافیتطلبی؟ میخواهی به هر قیمتی که شده او را بیابی یا منتظری که تو را ببرند؟ یا شاید هم او را نزدت آورند؟
اگر مرد راهی، بسم اللّه! دست بر زانو بگذار و یا علی بگو؛ مدد از او بخواه و برخیز. بار سفر بربند که «ره دراز است و بیابان در پیش». توشهای برگیر و مهیا شو؛ کمرت را محکم بند و عزمت را جزم کن. نگران راه مباش؛ که از اینجا تا سرای
دوست یک قدم بیش نیست:
بُعد مسافت ز ازل تا ابد
یک قدم از همت مردانه بود
بدان که به مدد الهی، در پیمودن این راه، هیچ زاد و توشهای بهتر از طلب به کارت نمیآید. این عزم و این طلب صادقانه و مردانه، کلید درهای بستهای است که پیش رو داری: «در طلب چالاک شو، و این فتح باب». (1)
و نیز به گفته عارف روم:
این طلب مفتاح مطلوبات توست
این سپاه نصرت و رایات توست
این طلب همچون خروسی در صیاح(2)
میزند نعره که میآید صباح
پس زنهار که با طلبی مردانه و عزمی جزم، در این وادی پا نهی که:
هرکه چیزی جُست، بیشک، یافت او
چون به جِدّ اندر طلب بشتافت او
و همواره این گفته سفر کرده هفت وادی عشق را به خاطر بسپار و آنرا آویزه گوش کن:
مرد باید کز طلب و ز انتظار
هر زمان صد جان کند در ره نثار
نی زمانی از طلب ساکن شود
نی دمی آسودنش ممکن شود (1)
اکنون که خداوند، جانت را با این هدیه شیرین خویش گداخته و درد طلب را در جانت انداخته است، این عطیه الهی را قدر دان و در حفظ و شعلهور شدنش کوشا باش و ادامه این فیض را نیز خاضعانه و با التماس از او بخواه. زنهار که این شعله فروکش نکند و رفته رفته به خاموشی نگراید؛ که در این صورت، گرفتار بدفرجامی خواهی شد!
همسفر! میدانی داستان چیست؛ اگر طلب آنگونه که شرط راه است، در جان نیفتد، بهانهها شروع میشود. دیگر به این آسانی نمیتوان از این و آن دست کشید و بندهای اسارت را گسست.
در این صورت، ارادهها رنگ میبازند و بهانههای نرفتن، عرض اندام میکنند. این بهانهها به شمار نمیآید و به تعداد نرفتهها، بهانه نرفتن هست و هر کسی که مرد راه نیست و توان پیمودن ندارد، برای دیگران و حتی برای خود، بهانههایی میتراشد و با رنگ و لعاب دادن به آنها، به باور خود و دیگران مینشاند تا درون خویش را قانع سازد و به آرامشی نسبی دست یابد.
آن زمان که این بهانهها چهره نمایند، باید در انتظار پیشامدهای بسیار ناگواری نشست. ابتدا با وعدههای امروز و فردا، سفرت به تعویق میافتد. آرام آرام، راهی که زمانی، مردانه از پیمودنش سخن میگفتی، برایت سخت و طاقتفرسا مینماید و ترس رویارویی با سختیها، شهامت رفتنت را میستاند. فرصتها را یکی پس از دیگری از دست میدهی و روز به روز سستتر و کسلتر میگردی.
پس از مدتی، این دل دیگر نمیتواند از این و آن دست شوید و با آنها وداع
1) . منطق الطیر، ص 183.
گوید. ازاینرو، در اسارتشان باقی میماند. بدینسان، از نور صرفنظر میکنی و به تاریکیها قانع میشوی و اگر خدای ناکرده چنین شد، پس از مدتی همچون خفاش، از نور گریزان میشوی و به وادی تاریکی و تاریکان میپیوندی.
گرچه ـ چنانکه گذشت ـ بهانههای نرفتن بسیار است و به تعداد نرفتهها، میتوان بهانههای نرفتن برشمرد، با اینهمه، شاید بتوان در نگاهی کلی، به برخی از این بهانهها پرداخت و به شماره درآورد. باشد که با دانستن آنها، پیش از بهوجود آمدنشان، زمینههای تشکیلشان را نابود سازیم و اگر اندک حیاتی یافته باشند، پیش از آنکه جانی بگیرند، ریشهشان را بخشکانیم و خود را از زیر یوغشان برهانیم:
1.پاک کردن صورت مسئله «دور افتادن از خویش» و انکار این واقعیت که چنین «من»ی وجود دارد.
ترس از رویارویی با جهانی که تا کنون از آن بیگانه بودهایم و فرار از میدان مبارزه.
سختی دل کندن از وطن دروغینی که دیرزمانی است به آن خو کردهایم.
قانع نشان دادن خویش به هر آنچه اینجا به دور خود جمع کردهایم و سرکوب همت بلند خویش.
زینت دادن داشتهها، تلاش در جهت افزایش آنها، فخر فروختن و در نهایت، توجیهناپذیر بودن ترک آنها.
ضعیف انگاشتن خویش و تقویت این انگاره که توان تحمل سختیهای راه را نداریم.
روی برتافتن از مقصد نهایی و نگاه به اندک راه پیموده شده و دلخوش کردن به آن.
خودپسندی و خودخواهی که نتیجه آن، ندیدن منزلهای پیشرو است.
و بهانههای فراوان دیگر که بهتر آن است ننگ گفتن و پروردن آنها را به اهلش
بسپاریم و کام خویش به تلخی آنها مکدر نسازیم و به راه خویش پردازیم.
آفرین به تو که با امید به حق و «یا علی» گویان، اراده رفتن کردهای و همه این بهانهها را به هیچ انگاشتهای، عزم را جزم کردهای و تنها و تنها به پیمودن راه میاندیشی و رسیدن به مقصد و مقصود!
ای همراه! از این پس همواره به خاطر بسپار که ما در راهیم و تا به وطن نرسیم، همچنان مسافریم. مسافر باید مدام در حال سیر باشد؛ به ویژه مسافر راهی چنان دراز، با فرصتی چنین اندک. جز اندکی تا خستگی راه از تن زدوده شود، نباید ایستاد. باید بازیگوشیهای کودکانه را کنار گذاشت؛ آنچه در راه است، هرچه باشد، «در راه» است و نباید به آنها دلخوش شد و از سفر باز ماند.
باید راسخ و مردانه قدم در راه گذارد. باید قدمها را بلند برداشت. باید مقصد را نگریست، اگرچه آن سوی افق باشد. باید از منظرههای دلفریب بین راه چشم فرو بست و به دوردستها نگریست. باید همت عالی داشت. باید در کنار چشمههای خنک و در سایهسار درختان سبز، جز لختی، آن هم برای تجدید قوا، درنگ نکرد. باید آنقدر خورد که توان حرکت داشت، نه آنکه از شدت سنگینی و کسالت، توانی برای حرکت نماند.
آری، باید «مسافر بودن» را آویزه گوشمان کنیم. باید باور کنیم که «در راهیم».
و اینک زمان خداحافظی است؛ وداع با هرآنچه پیش از این بدان دلمشغول بودهای؛ مقام، پول، خانواده، دوست یا ... . هرچه و هرکه باشد، تفاوتی ندارد؛ باید دل کند و جدا شد. باید رفت؛ آری باید رفت.
و تنها تو و هرآن کس که این لحظه را درک کرده است، میداند که این جدایی چقدر سخت است. ناگاه صدای رحیلی شنیدهای و از پسِ آن، هر آنچه و هر آن کس را که سالها با آنها و در کنار آنها بودهای و دوران خوشی را با آنها داشتهای، باید به یکباره به یک سو نهی و خود، تنهای تنها، راهی سفر شوی. و خدا میداند که این آهنگ جدایی و این آخرین نگاههای حریصانه به داشتههای پیشین و این صورت برگرداندن و روی برتافتن و دل کندن، با قلب تو چهها میکند.
میدانم؛ همه اینها را میدانم، ولی باید رفت و هیچ چارهای نیست. باید این سختی و این نگاه به جان و دل کندن خویش را برای یک بار هم که شده بیازمایی و تجربه کنی.
هیچ میدانی چرا آدمیان این همه از مرگ میهراسند و حتی از نام و یاد آن نیز میگریزند؟ میدانی چرا تا آخرین لحظههای زندگی، سعی میکنند از مرگ بیخبر بمانند و یا دستکم وانمود کنند که از آن خبری ندارند؟
مرگ، جدا شدن از همه آن چیزهایی است که آدمی در پندار خود با آنها همنشینی کرده و روبهرو شدن با واقعیتی است که عمری از آن گریزان بوده است؛ یعنی روبهرو شدن با این حقیقت که او «تنها»ست و همه این پندارها، «پنداری» بیش
نبوده و آنچه حقیقتا «هست»، «تنهایی» است.
لابد تو نیز شنیدهای که جان دادن سخت است و حتی برای برخی به گونهای است که گویی گوشت بدنشان را با قیچی قطعه قطعه میکنند. لابد شنیدهای که این را به ملایکه نسبت میدهند و آنها را مأموران معذور این شکنجه میانگارند!! و شاید تاکنون از خود پرسیده باشی که این همه بیرحمی، آخر چرا؟
اما حقیقت چیز دیگری است؛ پارچه نرم و لطیفی را دیدهای که گرفتار خارهای سخت، بدپیله و در هم تنیده صحرا شود؟ و لابد دیدهای که جدا کردن این پارچه از این گرفتاری چقدر سخت است؛ بهویژه اگر بخواهی با شتاب، از دست این خارها خلاصش کنی.
میدانی این پارچه لطیف و نرم چه زخمها میبیند تا رها شود. میدانی بدن نرم و لطیفش چه پارگیها تحمل میکند. میدانی اگر گوش شنوایی بود که صدای ضجه این پارچه نرم و لطیف را بشنود، چه فریادها و نالههایی میشنید.
و حق دارد؛ زیرا دست قضا او را با بد یاری همنشین کرده است و این دردها، تاوان آن همنشینی نامیمون است.
جسم و روح لطیف ما در این چند سال حیات خاکی، همنشین غریبههایی سخت و زمخت شده است؛ همنشینانی که نه همزبان مایند و نه همجنس ما و اسفانگیز آنکه به آنها خو کردهایم؛ زیرا تاکنون به جدایی فکر نکرده بودیم.
اما چه باید کرد؛ جدایی پیشانینوشت ماست و گریزی از آن نیست؛ باید جدا شد و هیچ راه دیگری نیست. اگر از این جدایی طفره رفتیم و آن را به گذر زمان موکول کردیم، ناگاه به خود میآییم که دستمان را گرفته و کشیدهاند و این کشش؛ یعنی جدا شدن آن پارچه نرم و لطیف از آن خار در هم تنیده؛ یعنی پاره پاره شدن و ضجه زدن و درد کشیدن و این یعنی سختی جان دادن و از خاک، دل بریدن.
اگر پیشاپیش، خود از این همصحبتان دروغین دست شوییم و آرام آرام،
«تعلقها» و پایبستهای خود را باز کنیم و با دستان مهربان و پرحوصله خویش، به جدا ساختن این پارچه لطیف همت گماریم، زمانی که آوای رحیل به گوشمان رسد، شاد و خرسند، دست در دستان گرم فرشتگان رحمت مینهیم و چونان نسیمی که بر گلزاری بگذرد، آرام و سبک، به راه میافتیم و به سوی کوی دوست، ره میسپاریم. (1)
مرگ برای مؤمن چون استشمام بهترین بو است؛ با این » : برای ما مرگ را توصیف کنید. آن حضرت فرمود
شیخ صدوق، .« بوییدن، در حالت خلسه ای فرو می رود و تمامی سختی ها و رنج ها از وجودش محو می گردد
. علل الشرایع، نجف، منشورات المکتبۀ الحیدریه، ج 1، ص 298
به این دلیل است که آشنایان این راه، از سرِ درد و نگرانی و با مهر و عطوفت به ما توصیه میکنند:
موتوا قبل أن تموتوا. (2)
پیش از اینکه مرگتان فرا رسد، خود بمیرید.
تو که باید «من» را بیابی؛ تو که میدانی این راه را باید بپیمایی و اگر خود به دلخواه خویش نروی، ناچارند کشان کشان تو را به سوی مقصدت ببرند. پس چه بهتر که از هماینک خویش را مهیای این سفر نمایی و به دلخواه خویش به راه افتی تا لذت این سفر را بچشی و به شیرینیهای آن دست یابی.
اندکی صبر کن؛ بارمان سنگین است و مقصد دور؛ پشتمان یارای حمل باری به این سنگینی را ندارد. برای خوش رفتن، باید سبکبار بود و بار به اندازه برداشت، تا در بین راه، خستگی حمل این همه، توان سفر را از ما نستاند و زمینگیرمان نسازد. ازاینرو، باید داشتههای خویش را مرور کنیم و هر چه را در راه به کارمان نمیآید، کنار گذاریم.
آنچه در نگاه اول، اضافی بودن و سنگین بودنش نمود مییابد، گناهان و خطاهای ماست. ما چون زندانیان، در غل و زنجیر افکار و کردار خویشیم؛ پاهایمان به گل نشسته است، دستهایمان آلوده به گناه است، چشمانمان از شدت بد دیدنها کمسو شده و گوشهایمان پر از صداهای ناهنجار است.
خطاها و گناهان فراوانی که تاکنون مرتکب شدهایم، چون گیاه هرزهای بدپیله و نامیمون، تمام وجودمان را در برگرفته و در حالی که ریشههای شومش در جانمان نفوذ کرده است و شیره جانمان را میمکد و توانمان را میستاند، شاخهها و برگهای آن، دست و پایمان را بسته و قدرت هرگونه حرکتی را از ما گرفته است.
با این حال که نمیشود رفت! نه در درون، توانی برای ما مانده و نه با اندکتوانی که برایمان باقی است، با این همه گرههای کور بر دست و پا، میتوانیم راهی را پیش گیریم.
باید سبک بود، چست و چالاک؛ باید آزاد و رها بود؛ باید بندها را گسست و زنجیرها را پاره کرد و این گیاه هرزه شوم و مرگبار را از ریشه خشکاند و شاخههای آن را قطع کرد. آری باید همه توان باقیمانده خویش را یکجا کنیم و با یک «یا علی»، خویش را رها سازیم.
پاره میکنیم، میشکنیم، میشوییم، آلودگیها را میزداییم، ریشهها را میخشکانیم. باید رفت؛ هر طور که باشد. سخت است، ولی باید کنده شد. باید ریشههای شیطانی خود را که به خاک پیوستهاند، قطع کرد. باید آنها را خشکاند. باید آزاد شد. باید نرم و سبک پرواز کرد. باید به دوست رسید. آری، باید «یا علی» گفت.
خدایا، یاریمان ده! خدایا، کمکمان کن! خدایا، ما در این غریبستان، تنها و بیکسیم. تو، خود، غریبان را از غربت برهان!
خدایا، تو خود شاهد غربتمان بودی؛ شاهد غصههامان، شاهد رنجها و
تنهاییهامان. اینک تو را میخوانیم تا مددی رسانی و ما را از این زندان هرزگی برهانی.
خدایا، ما چون کرم ابریشم، سالها بر گرد خویش تار تنیدهایم و اکنون خود را زندانی این تارها یافتهایم. گفته بودی اینها وزر است، وبال است؛ گفته بودی سنگینی این بار، توان سفر را از شما خواهد ستاند، (1)ولی ما... .
اما اکنون آمدم؛ آمدم ای بخشاینده گناهان فراوان! آمدم ای راهنمای گمشدگان! آمدم ای درمان استخوانهای شکسته از بار گناه!
آمدم ای دوست! با همه خطاهایم آمدم؛ با تمام بدیهایم آمدم. بار گناه، توان راه رفتن برایم نگذاشت، ولی کشان کشان، خود را به سرای تو رساندم.
خدایا! نمیدانم این همه خطا را بگویم و به شماره آورم یا از این رنج بزرگ خلاصم میکنی. اگر بخواهی، میشمارم؛ از همان دوران تکلیف میشمارم تا به اینجا برسم، ولی اگر اذن دهی، همین را بگویم که خدایا! خراب کردم و اکنون، خود نیز خرابم؛ خرابِ خراب.
اکنون فهمیدیم، اکنون، پشیمان و شرمسار از گذشته، به جاده میاندیشیم و دوری مسافت و این بار گران و لطف تو؛ «آه اگر عاطفتت شاه! نگیرد دستم». (2)
صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت آه اگر عاطفتت شاه نگیرد دستم
ماندهام در چاه زندان پایبست
در چنین چاهم، که گیرد جز تو دست
هم تن زندانیام آلوده شد
هم دل محنتکشم فرسوده شد
گرچه بس آلوده در راه آمدم
عفو کن کز حبس وز چاه آمدم
روی آن دارم کزان چندان گناه
هیچ با رویم نیاری ای اله
تو کریم مطلقی ای کردگار
عفو کن از هر چه رفت و درگذار(1)
آری، باید این بار گران و توانفرسا را بر زمین گذارد و سبکبار و مطمئن، راه پویید؛ باید انرژی خویش را در پیمودن راه هزینه کرد، نه در بار کشیدن بیحاصل؛ آن هم باری به این شومی.
ازاینرو، پیامآور مهر و رحمت، در آخرین جمعه ماه شعبان، بر فراز منبری از نور، دردمندانه و مشفقانه فرمود:
أیّها الناس! إنّ أنفُسَکُم مَرهونةٌ بأعمالِکُم؛ ففَکّوها بِاِستِغْفارِکُم.(2)
ای مردم! جانهای شما در گرو کردار شما گرفتار آمده است؛ با طلب بخشش آنها را برهانید.
برای راهیابی به منزل، چارهای جز سبکبار کردن خویش نیست. ازاینرو، امیر راهیان و مولای متقیان میفرماید:
تَخفَّفوا؛ تَلحَقوا.(3)
سبکبار شوید تا به جلوتریها برسید.
روشن است که این توصیه برای چون تویی است که اهل راهی و در تلاش و بدین وسیله، تو را به راهی رهنمون میشود که به سبقتگرفتهها برسی و تو نیز گوی سبقت از دیگران بربایی و در ردیف پیشکسوتان قرار گیری.
خداوند مهربان نیز دستی به مهر بر سرت میکشد و برای آنکه نگران و اندوهگین بازماندن از پیشتازان نباشی، به تو مژده رسیدن به آنها و در کنار آنها بودن را میدهد.(1)
این دست نوازشگر، این مژده و این پیغام خوش، تنها برای چون تویی است که اهل سفری و به راه افتادهای. ولی کسی که به راه نیفتاده و گرفتار خمودی است، حساب دیگری دارد و با او به یقین، به گونهای دیگر سخن خواهند گفت.
کوتاه سخن آنکه ما با هر کرده ناروایی، قفسی با میلههای پولادین برای مرغ جانمان ساختهایم و عزمی باید تا این قفسها را بشکنیم و مرغ جان را رهایی بخشیم.
ازاینرو، آشنایان این راه به ما توصیه کردهاند که همواره به دل خویش سری بزنید و گرد غفلت و گناه را از دل بزدایید. خود پیامبر نیز روزانه هفتاد بار به جانش سری میزد و آینه پاک قلبش را گردگیری میکرد و جلایی دیگر میبخشید. (2)
البته برای سبکبار شدن، باید شیوهای مناسب را پیش گرفت. در ابتدا، باید از بارهای دیگران که زحمت حملش بر دوش ما افتاده و بر دوش ما سنگینی میکند، خلاصی یابیم. به علاوه، باید امانتهایی را که خلق خدا ـ به هر دلیل ـ به ما سپردهاند، ادا کنیم تا با خیالی آسوده و دلی آرام به راه افتیم.
اگر خوب بنگریم، بخش عمدهای از بارهای سنگین و کمرشکن خویش را مربوط به دیگران خواهیم یافت. ما با سخنچینیها، غیبتها، تهمتها، تجاوز به حقوق مالی و معنوی دیگران و... بخش قابل توجهی از بار دیگران را از دوش آنها برداشته و بر گُرده بیچاره خویش نهادهایم؛ ما با خبرچینیها، فضولیهای بیمورد و پرچانگیهای خود، امانتدار آبروی مردم شدهایم ـ بماند که تا چه میزان خیانتکار بودهایم ـ و مگر در راهی به این درازی و با باری به این سنگینی، تا کجا میتوانیم ادامه دهیم و چقدر میتوانیم مقاومت کنیم؟!
گام نخست آن است که با خلق خدا حسابمان را تصفیه کنیم و بار مربوط به آنان را زمین گذاریم تا در راه نمانیم و توانمان را با بار مردم به هدر ندهیم و بر زحمت خویش نیفزاییم.
خرجی هم ندارد؛ برداشتن این گام کار آسانی است: با پا بر غرور بیجای خویش نهادن و عذر تقصیر آوردن؛ با از مال دنیا گذشتن و حق خلق خدا را به آنها دادن؛ با وقت و بیوقت به ویژه در نیمه شب، رو به درگاه خدا کردن و برای آنها ـ و نه خود ـ طلب بخشش کردن؛ با خیراتی به نیت آنها کردن و... به همین راحتی، میتوان این بارهای سنگین را از دوش خود برداشت.
و اگر چنین کنی، خواهی یافت که چهسان احساس سبکی و چالاکی، نشاط حرکت را در تو افزون میسازد و رغبتت را برای پیمودن بیشتر میکند.
گام دوم آن است که حسابمان را با خدای خویش تصفیه کنیم. گفتههای فراوانی که به آنها جامه عمل نپوشاندیم، نهیهای زیادی که به آنها بیتوجهی کردیم، دلسوزیهای بیشماری که با بیمحلی از کنارشان رد شدیم، همه و همه، اینک خود را به ما مینمایند و تازه درمییابیم که چه گرفتاریهایی برای خود به وجود آوردهایم. اکنون میفهمیم که این همه امرها و نهیها برای چه بود و به چه کارمان میآمد و در
راه، تا چه اندازه برایمان مفید بود.(1)
این گام نیز آسان است؛ او که به هیچیک از اینها نیازی نداشت، بلکه هرچه گفت و از هرچه نهی کرد، تنها برای ما و برای آزادی ما از این قفس خاک بود. پس با یک عزمِ جزم میتوان جبران کرد و به انجام آنچه بر آن فرصت هست، قضای آنچه زمانش سپری شده و تدارک و جبران آنچه قضایش نیز میسر نیست و عزمی بر اینکه از این پس، به این رهنمودها توجهی شایسته شود. به همین راحتی، میتوان این قدم را نیز با افتخار برداشت.
در این گام، یک چیز از همه آنچه گفته آمد، مهمتر مینماید و آن سر فرود آوردن در پیشگاه اوست. باید با خجلت و شرمساری بر سرای دوست حاضر آمد و با سخن یا سکوتی که سخنها در دل دارد، گذشته تلخی را مرور کرد و حال خویش را باز گفت و برای آینده، به سختی، سری بالا برد و به لطف و احسانش نظری انداخت. از آن پس، میخواهی سخنگو و میخواهی ساکت باش که او خود بهتر میداند چه میکند و چه باید بکند.
نکته دیگری که باید بدان توجه داشت و در واقع، گره کارِ سبکبار شدن، و به سخنی، گام سوم به شمار میآید، آن است که با هر خطا و گناهی، افزون بر اینکه حق کسی را ضایع کرده و از فرمان آفریدگار خود، روی برتافتهایم، خویش را نیز گرفتار کرده و روح خود را آزردهایم و دملی چرکین بر صحیفه جانمان کاشتهایم و با این
1) . ترجمه سخن حضرت امام خمینی رحمهالله در این زمینه بسیار گویاست: «خدای تعالی پیامبرانی را فرستاد... تا پردهها را از پیش چشم آنان بردارد و آنان را در سیر و سلوکشان یار و مددکار باشد... بنابراین، تکالیف الهی، الطاف الهی و داروهای ربانی برای معالجه روحهای بیمار و قلبهای علیل میباشند». سید روح الله موسوی خمینی رحمهالله، طلب و اراده، ترجمه: سیداحمد فهری، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، صص 156 و 157 (با اندکی تصرف.
کار، جنایت هولناکی در حقِ جانمان مرتکب شده و بر خویش، ستم بزرگی روا داشتهایم.
میدانی حقیقت چیست؟ ما با توجه نکردن به «من» و در پی او نبودن و با بد رفتنها و اشتباه دیدنها و به خطا دل بستنهایمان، به خود خیانت و خود را ضایع کردهایم.
میتوانستیم از این فرصتها بهترین بهره را ببریم و اکنون یار را در آغوش بکشیم و خوش باشیم. میتوانستیم به جای غم جانکاه فراق، لذت وصل را بچشیم و شادکام باشیم، ولی نه تنها چنین نکردیم، بلکه هر ساعت و هر لحظه بر گرفتاریها و پایبستهای خویش افزودیم و از یار خویش دور و دورتر شدیم.
حقیقت آن است که ما به خود ستم و حق خویش را پایمال کردهایم. در کنار یار بودن و احساس غصه و غم و تنهایی نکردن، حق مسلّم ما بود و ما به دست خود و با خطاها و اشتباههای فراوان خویش، خود را از این حق، محروم ساختیم.
و اینک که هنگامه حرکت است، این ناپاکیها و آلودگیها و این دملهای چرکین و عفونتهای مزمن، ما را به شدت بیمار ساخته است و روشن است که با این حال خراب، سفر کردن روا نیست.
باید این دل بیمار شفا یابد و این زخمهای چرکین ترمیم گردد و این عفونتهای مزمن رخت بربندد، تا سفر ممکن شود.
و سختی کار همین است؛ شستوشوی دل، شفای این قلب بیمار و درمان این همه عفونت مزمن و کهنه، کار آسانی نیست. طبیبی حاذق میباید و عزمی جزم برای درمان.
حال فهمیدهایم که با هر آنچه کردهایم، چه بر سر این قلب و روح خود آورده و چقدر، کار را بر خویش سخت کردهایم و اکنون این درد ندامت و پشیمانی، جگرمان را آتش میزند و از زندگی بیزارمان میکند. ای کاش چنین نمیشد و با خود چنین
نمیکردیم! ای کاش از ابتدا میدانستیم با خود چه میکنیم! کاش اگر قرار بود چنین شود، اصلاً از مادر زاده نمیشدیم و شاهد بدبختی خود نبودیم!
در این حالِ غم و اندوه، باز هم سروشی رحمانی، تو را به مِهر صدا میزند؛ طنین کلامش بسیار زیبا و دلنواز است؛ آوازش سرشار از دوستی و محبت است. با کلامی نغز و دلنشین چنین میفرماید:
قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أسْرَفُوا عَلَی أنْفُسِهِمْ لاَتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعا إنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ. (زمر: 53)
بگو ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خداوند همه گناهان را میآمرزد؛ زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.
نکند ناامید شوی! نکند گمان کنی که دیگر نمیتوانی به یار دیرینت برسی! فکر نکنی که همه پلهای پشت سر را خراب کردهای و دیگر نمیشود برگشت!
به جان دوست سوگند که چنین نیست! تو هرچه کرده باشی، بنده او و ساخته دو دست اویی و او دوستدار تو است و به یقین، به ضایع شدن و تباه شدن تو راضی نمیشود.
هرچه کردهای، هرچه تاکنون بودهای، نگران نباش؛ کافی است پشیمان شده باشی و آتش ندامت بر جانت افتاده باشد؛ خداوند اشتباههای گذشته را میپوشاند و مسیر را بر تو آسان میکند.
بازآ بازآ، هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بتپرستی، بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی، بازآ (1)
ازاینرو، طبیبان حاذق، برای ما بیماردلان، نسخههایی پیچیده و برای شفای ما توصیههایی کردهاند. آنان افزون بر شستوشوی دایم دل با آبی پاک و تمیز و با دستان پرمهر آفریدگار هستی،(2)اکسیری را معرفی کردهاند که در شفابخشی معجزه میکند.
این اکسیر چیزی جز اشک و آه نیست؛ آهی که از سرِ درد و نیاز باشد، چنان قلب را به آتش میکشد که جز طلای ناب و خالص بندگی، همه ناخالصیها را میسوزاند و خاکستر میکند. اشکی که از چشمه بندگی بجوشد، پیش از آنکه بر گونهها جاری شود، چونان سیلاب بر صفحه جان جاری میگردد و آلودگیهای قلب را به کلی میشوید و جلای از دست رفته را به او باز پس میدهد. (3)
پس با این سه گام بلند و ارزشمند میتوان بار گرانی را که پشتمان را خمیده ساخته بود، بر زمین گذاریم و سبکبار شویم. خدا میداند که با این نشاط و سبکی که در خویش مییابیم، تا چه اندازه در راه، احساس راحتی خواهیم کرد.
1) . دیوان ابوسعید ابوالخیر، رباعیات، قسمت اول.
2) . به این دلیل است که نمازهای پنجگانه را چونان پنج بار شستوشوی بدن در نهری پاک و زلال دانستهاند. ازاینرو است که در دعای روز سیزدهم ماه مبارک رمضان، خاضعانه از خداوند میخواهیم که: «اللهمّ طهّرنی فیه من الدَنَس و الأَقْذار؛ بارالها! در این روز مرا از پلیدیها و زشتیها پاکیزه گردان». و نیز به این دلیل، در دعای بیست و سوم همین ماه میخوانیم: «اللهمّ اغسلنی فیه من الذنوب و طهّرنی فیه من العیوب؛ خدایا! مرا از گناهانم شستوشو ده و از عیوبم پاک گردان». مفاتیح الجنان، دعای روزهای ماه مبارک رمضان.
3) ازاینرو امیر مؤمنان در نجواهای شبانهاش چنین با آفریدگار خویش میسراید: «به عزتت سوگند ای آقا و ای مولای من! که حتی اگر مرا در دوزخ اندازی و زبانم گویا باشد، در میان اهل آتش، مانند دادخواهان، ناله سر خواهم داد و آه و فریاد خواهم کشید و مانند آنکه عزیزی گم کرده از فراق تو زار زار میگریم و به صدای بلند، تو را میخوانم که کجایی ای یاور اهل ایمان ...». مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
اندکی به آنی که در طلبش هستی، بیندیش و به داشتههای خود نگاه کن؛ بیگمان، خواهی دید که بسیاری از داشتههای تو، در این سفر به کارت نمیآید و تنها برای کسانی که «گمان میکنند» همواره ساکن اینجایند، مناسب است.
اشتباه نشود! اینجا دیگر سخن از حرام و گناه نیست؛ که آنها را در مرحله پیش، به یک سو نهادی و خود را شستوشو دادی. اینجا سخن از داشتههایی است که نگاهداری از آنها گرچه خود، زیانی ندارد، ولی مسافر را در درازمدت زمینگیر میسازد و انرژی و توان او را به هدر میدهد.
به نکته دقیقی باید دست یابی:
اگر مسافر درون خویشی ـ که گفتیم چنین است ـ قدم نخست تو آن است که پا از بُرون، بیرون کشی و به درون خویش روی آری. ازاینرو، باید پیش از پا از برون کشیدن، دست از بیرون بشویی و هر آنچه در دست داری، به یک سو نهی. (لطفا دقت شود).
بیرون از تو ـ هرچه و هرکه باشد ـ همه و همه چونان مسافرانی هستند که تنها برای لحظاتی گرداگرد چشمهای یا چاهی بیتوته کردهاند و همین چند ساعت و همین یک شب را با آنها میگذرانی و زود باشد که سپیده بدمد و بانگ رحیل، تو را از آنان و آنان را از تو جدا سازد و هر کس به سراغ کار خویش رود.
و چه هرزه مینماید تعلقِخاطرها و دلبستنهایی که در این منازل رخ میدهد؛ در حالی که نه راهشان یکی است، نه سرعتشان و نه منزل پسین استراحتشان؛ پس به کدام امید دل به کسی میتوان بست!
نمیدانم تا کنون کودکانی که در کوچه و خیابان به بازی با سنگ و خاک مشغولند، نظرت را جلب کردهاند یا نه؟ ساعتها به بازی مشغولند و در آخر، سنگها و خاکها را در کنار کوچه و خیابان رها میکنند و رخت و لباسی میتکانند و خسته
و کوفته، بیهیچ رهآوردی، راه خانه پیش میگیرند و توی اندیشمند، به دست خالی آنها و به بازیچههای حقیرشان میاندیشی و به نیشخندی، تمام دلمشغولیهایشان را به نقد میکشانی.
نکند دیگرانی باشند و اینگونه به ما نظر اندازند و بازیچههای ما و اندیشههای ما را با چنین نیشخندی به نقد بکشند و به دست خالی ما در هنگامهای که خسته و بیرمق به سوی خانه حقیقی خویش رهسپاریم، بنگرند!
جانا! تمام سخن این است که ابلهانه است مسافر بیابان گرم و تفتیده، کولهبار سنگینی از پوشیدنیهای زمستانی بر پشت خویش بار کند و سپس به دلیل بار گرانی که برداشته، از آب، که تنها رمز ادامه حیات او در آن دیار مرگبار است، دست شوید. دیوانگی است اگر دانشمندی در گردابی هولناک گرفتار آید و چیزی نمانده که موجی سهمگین، طومار زندگیاش را درهم پیچد و با وجود فریادهای پیاپی ناخدا برای سبک کردن کشتی، دل از دستنوشتههایش نشوید و برای حفظ آنها، جان خویش را به همراه آن دستنوشتهها تباه سازد. حماقت است که مسافر درون، دل به بیرون داشته باشد و علاقهمند چیزهایی باشد که در وادی درون، پشیزی نمیارزد؛ چونان طفلی که چون متولد میشود ـ برای احتیاط هم که شده! ـ اندکی از غذای دوران پیشین را با خود بیاورد؛ غافل از آنکه هر آنچه آنجا به کار میآمد و مایه حیات او بود، در دنیای جدیدی که در آن پا مینهد، نه تنها رنگ میبازد، بلکه چندشآور و پلید نیز مینماید.
پس نه تنها بدانیم، بلکه چون ذکری، همواره بر دل بخوانیم و آویزه گوش خویش سازیم که:
تا ابد خواهم خواند
دور باید شد از این خاک غریب
باید بر جان خویش هجّی کنیم که تا دل از دنیای بیرون نکَنیم و دست از آن
نشوییم، خورشید «من» گمشده نخواهد درخشید و رسیدن به او، خوابی و خیالی بیش نخواهد بود؛ تنها راه رسیدن، رها کردن بیرونیها و سفری در درون است.
به دریاهای بیپایاب برگردان صدفها را
به ماهیها به شهر آب برگردان صدفها را
بگو چیزی که پنهان آرزو دارید باید شد(1)
بگو ساحل تهیدست است، مروارید باید شد
حال که دریافتیم ریشه همه گرفتاریهایمان در همین توجه نکردن به اصلمان و دنبالهروی خیالهایی است واهی، باید دانست که اگر از خود و اینهمه حجابی که فراروی ماست، غفلت کنیم و در پیِ پاره کردن حجابها نباشیم، هر روز، بلکه هر ساعت و هر لحظه بر این حجابها افزوده میشود. از پسِ هر حجاب، حجابی، بلکه حجابهایی پیدا میشود و در نهایت، کار به آنجا میرسد که به طور کلی از اصلمان جدا میشویم و دیگر هیچ خبری از آن باقی نمیماند. نور الهی که هر از چند گاهی هشیارمان میکرد، آرام آرام به خاموشی میگراید و درونمان از هر شور و شعف و بیم و امید و میل و دردی خالی میگردد. چون چهارپایان سر در آخور طبیعت فرو برده و زندگی میکنیم.(2)
و مصیبت بزرگتر آنکه با فراموشی پیشینه، آینده خود را نیز تباه میکنیم؛ چراکه با ریشه دواندن در خاک و منزل گزیدن در آن، همه چیزمان را در همین چند روز زندگی خلاصه میکنیم و آنگاه که پیک اجل سر رسد و در صور بازگشت دمند،
سر به مخالفت برمیداریم و از او و هر کسی که ما را از اصل دروغینمان جدا کند، اعلام بیزاری میکنیم.
خداوند خود به لطف و رحمتش ما را از این بلای بزرگ برحذر دارد، آمین.
شاید آنچه گفته شد ـ که باید بارهای سنگینی را که بر پشت خود میکشیدی، به زمین نهی و سبکبار راه پیمایی ـ با آیهای از کتاب هدایت که تو را به توشه برچیدن دعوت میکند،(1)اندکی مغایر به نظر رسد و سردرگمی ایجاد کند و بپرسی بالاخره چه؛ بار برداریم یا بر زمین نهیم؟ زاد و توشهای برچینیم یا به حق توکل کنیم و سبکبار رویم؟ آنجا که میرویم، این زادها و توشهها به کارمان میآید یا نه؟
پس از اندکی تأمل، نیک درمییابی که آنچه ما را به فراهم آوردنش توصیه کردهاند، چیزی جز توشه مسافر نیست و آنچه را نهی کردهاند، جز وبال گردن مسافر نیست و بیگمان، در طول راه به کارش نخواهد آمد.
افزون بر این، با نگاهی دقیقتر و عارفانهتر، این توشه«بار» نیست تا بر پشت سنگینی کند، بلکه خود، خستگی شانهها را میزداید و بر سرعت پیمودن راه میافزاید.
و به قولی، توشه راه، «تکلیف» نیست تا باری باشد کمرشکن و بر پشت سنگینی کند، بلکه زمینهای است برای «تشرف» به آن بارگاه عزیز. چون مسافری که پس از مدتها ره پیمودن، تنی به آب میزند تا گرد راه و چرک بدن بزداید و خویش را معطر میسازد و دستی بر سر و رو میکشد؛ چرا که در آستانه زیارت عزیزی است و این همه، نه تنها برای چنین کسی مشقتبار نمینماید، بلکه با شور و هیجانی
1) «وَ تَزَوَّدُوا فَإنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی؛ و زاد و توشه برچینید که بهترین زاد و توشه، پارسایی است». بقره: 197
وصفناپذیر، به تنآرایی و جانپروری میپردازد.
بگذار اندکی روشنتر بگویم؛ هر وسیلهای آنگاه که به حرکت درمیآید، در آستانه خطرهایی قرار میگیرد و بیم تصادف و سقوط و انحراف، بر جانش میافتد. ازاینرو، به وسایلی نیازمند است تا اندکی آسودگی خاطر یابد و از این تهدیدهای جدی، به میزانی بکاهد و خود را بیمه سازد.
انسانی نیز که در درون خود، راهی را یافته و به آخر رساندن چنین سیری را بر خویش فرض شمرده، گرفتار چنین تهدیدها و در معرض چنین خطرهایی است، حتی اهمیت بیشتر این مسیر، موجب میشود که نگرانیها و اضطرابهای بیشتری بر جانش افتد. روشن است که در این صورت، در جستوجوی کنترلهای دقیقتر و بیشتری است تا ضریب اطمینانی افزون بر راههای دیگر داشته باشد.
و «پارسایی»؛ یعنی در طول سفر، بیدار بودن و پاسداری از خویش و پاییدن خود؛ یعنی نگرانی بجا داشتن و قدمهای عاقلانه برداشتن؛ یعنی به سخن راهبلدان دل سپردن و مواظب حرامیان بودن.
اکنون برخی از ویژگیهایی را که راه تو و سیر تو را از راهها و مسافرتهای عادی جدا میسازد، به اختصار برمیشمریم:
الطُرُق إلی اللّه بِعَددِ أنفاسِ الخلائق.(1)
به تعداد روندگان، به سوی خداوند، راه هست.
1) . بحارالانوار، ج 64 ، ص 127؛ مولی هادی سبزواری، شرح الاسماء الحسنی، تحقیق: نجفقلی حبیبی، انتشارات دانشگاه تهران، ج 1، ص 245.
رسیدن به سرمنزل مقصود؛ یعنی پایان همه غمها و غصهها و نگرانیهایی که همواره داشتهای و وصال یاری که دیرزمانی است به عشق وصالش در تلاشی.
حرامیان و دشمنانی که در کمین نشستهاند، بسیار زیرک و باهوشند و از کمترین غفلت، بیشترین بهره را میجویند.
هدف حرامیان، بردن اموال تو نیست، بلکه نابود کردن خود تو، آینده تو و نرسیدن تو به وصالت است.
5 . طول این مسیر از خاک است تا افلاک و خود میدانی که در هیچ سفر دیگری، چنین مسیری پیموده نمیشود.(1)
6 . دشمن و حرامی، کینه کهنهای در دل دارد و درصدد انتقامی سخت است. (2)
8 . پیش از برداشتن اولین گام، تا آخرین گامها دشمن دستبردار نیست و به نابودی تو میاندیشد.(4)
1) . در حالی که آدمی، به تعبیر قرآن کریم در آیه 4 سوره تین در أسْفَلِ السَّافِلِین یا پایینترین مرحلهآفرینش جای دارد، تا به آنجا میرسد که پروردگارش او را گرم و صمیمی به سوی خویش میخواند و ندای إرْجِعِی فجر: 28 و «به سوی من آی» سر میدهد.
2) . برای آگاهی از این کینه و دشمنی نک: یوسف: 5؛ اسراء: 17؛ فرقان: 29؛ نمل: 24؛ فاطر: 6؛ زخرف: 62؛ حشر: 16؛ اعراف: 11 ـ 18؛ حجر: 31 ـ 40.
3) . خداوند در قرآن کریم، از این حقیقت، چنین پرده برمیدارد: «قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ أجْمَعِینَ * إلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ؛ شیطان گفت: به عزتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم کرد؛ مگر بندگان خالصت را».(ص:82و83)
4) . همان.
هنگام حمله، دشمن از هر سو به تو حملهور میشود. (1)
دشمن در موقعیتی قرار گرفته که او را نمیبینی و از او بیخبری، ولی او تو را میبیند و به دقت زیر نظر دارد. (2)
از همه مهمتر آنکه چشمانی از مادر منتظرتر و نگرانتر، به راه دوخته شده و بیتاب دیدن مسافر خویش است؛ باشد که مسافرش از سفر آید و او را در آغوش کشد و هجران جانکاه مسافر و منتظر پایان پذیرد.(3)
گروهی به ملامت لیلی پرداختند که عاشقی چنین مشتاق را چرا از خویش میرانی؟! لیلی گفت: تنها اندکی از عشق من بر جان او شرری زده و اینگونه بیتابش کرده؛ ولی آن آتش هستیسوز در جان من است. حافظ چه زیبا میفرماید:
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق، چه شد ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود
1) . «ثُمَّ لاَتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنَ أیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أیْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ؛ سپس از پیش رو و از پشت سر و از سمت راست و از سمت چپ آنها، به سراغشان میروم». اعراف: 17 از بالا و پایین نامی برده نشد؛ او این دو سو را فراموش نکرد، بلکه رمزی در آن هست که باید در جای خود، بدان پرداخت.
2) . «إنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ؛ او شیطان و همکارانش شما را میبینند، در حالی که شما آنها را نمیبینید». (اعراف: 27)
3) . تعجب نکن؛ که در ادبیات عرفانی ما، اشارههای فراوانی به این نکته شده که معشوق از عاشق، بیتابتر و عاشقتر است.
تبریک و شادباش به تو که تا اینجا آمدهای؛ کولهباری به اندازه برداشتهای و سبکبار و بانشاط، مهیای سفری!
آفرین بر تو که حساب خویش را از بیرونیها جدا کردی و چون کشتی آماده حرکت، لنگرهای فراوان بازدارندهات را از آب کشیدی و اینک به اندک اشارهای به راه میافتی!
چون نخستین رهآورد این سفر درونی، پذیرفتن سختی جدایی و احساس تنهایی و غربت است، ناگزیر باید به حقیقتی بسیار مهم پرداخت؛ حقیقتی که دانستن آن، این رنج تنهایی و این سختی دل کندن از آشنایان را بر تو هموار میسازد.
اگر برای شنیدن این حقیقت آماده باشی، بیپرده میگویم که «ما» پنداری بیش نیست و آنچه حقیقتا هست، «من» است.
توجه به خارج از خویش و دیدن در و دیوار و پول و دوست و پدر و مادر و... به غلط، من و تو را بر آن داشته که گمان کنیم «ما» همه با همیم و خود را درهمتنیده با آنها و آنها را همراهان همیشگی خود، گمان کردهایم.
حال آنکه با اندکی اندیشه عمیق خواهیم یافت که ما از همه اینها گسسته و جداییم. ما در رؤیایی شیرین، جمعی را منسجم و در کنار هم دیدهایم، ولی این رؤیا
به زودی پایان خواهد پذیرفت و چون دیگر رؤیاها، دست حقیقت، آن را از جان ما دور خواهد ساخت. چون سپیده حقیقت دمید، خواهیم دید که ما تنهاییم؛ تنهای تنها و از آن همه جمعیتی که گرداگرد خود دیده بودیم، هیچ خبری نیست.
اندکی غیرواقعی یا شاید غلوآمیز مینماید پذیرش این سخن که در جهانی به این بزرگی، تنها و بیکسی و همه اینهایی که هستند، همه در عالم درون خود، تنهایند و هیچ کدام به طور جدّی با دیگری درنیامیختهاند. اندکی مشکل مینماید؛ چنین نیست؟(1)
باید بگویم غلوّی در کار نیست؛ حق این است و جز این تنها پندار و انگاره است. در کنار جمع بودن و دوشادوش آنان قدم برداشتن، رؤیایی کوتاه است و چه نزدیک است که این خواب سنگین، به بانگ «رحیل» ساربان پایان پذیرد!
مبادا گمان کنی که این مرگ است که تو را از همراهانت جدا میسازد و گرفتار تنهاییات میکند! خیر، رسالت مرگ تنها آن است که به تو بنماید که تو از ابتدا همینگونه تنها و بیکس بودهای و اینک چشمان تو به این تنهایی گشوده شده است.
هنر صاحبان هوش و کیاست آن است که پیش از اینکه مرگ این انگاره فرارسد، خود، چشم میگشایند و حقیقت را میبینند. ازاینرو، پیامرسان حقایق هستی فرمود:
الناس نِیامٌ؛ فإذا ماتوا انتَبَهوا.(2)
مردمان، خفتگانی هستند که چون گاهِ مرگشان فرارسد، بیدار میشوند.
ازاینرو، کتاب هدایت، پیش از آنکه این خواب دروغین به باورمان نشیند یا پیش از آنکه زمان، سپری شود و فرصت از دست برود، هشدار میدهد که:
وَ لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَکْتُمْ مَا خَوَّلْنَاکُمْ وَرَاءَ ظُهُورِکُمْ وَ مَا نَرَی مَعَکُمْ شُفَعَاءَکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکَاؤا لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ مَا کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ. (انعام: 94)
و همه شما «تنها» به سوی ما بازگشت کردید؛ همانگونه که روز اول شما را آفریدیم و آنچه را به شما بخشیده بودیم، پشت سر گذاردید و شفیعانی را که در شفاعت خود شریک «میپنداشتید»، با شما نمیبینیم. پیوندهای شما بریده شده است و تمام آنچه را تکیهگاه خود «تصور» میکردید، از شما دور و گم شدهاند.
و بدینسان، بیپرده و صریح، واقعیتی را که بیگمان، به آن پی خواهیم برد، اکنون بازگو میکند تا شاید به آن توجه کنیم و گره کار را از هماکنون و با دست خویش بازگشاییم.
حق آن است که این تنهایی، بسیار ترسناک و دردآور است. سفر، سختیهای فراوانی دارد، اما میتوان سختی سفر و راه را با همراهانی همدل کاست.
حال اگر بر همه سختیهای سفر و هولها و اضطرابهای گاهِ حرکت، ترس و نگرانی تنهاییِ در سفر نیز بر جانت افتد، بیگمان، دل کندن و قدم در راه گذاشتن، به سختی جان کندن خواهد بود.
در راهی که تو پیش رو داری، احدی با تو نیست؛ هیچکس بارت را بر پشت خود نمینهد و به تو کمکی نمیرساند. راه بیرحم است؛ شفقت مرده است؛ هر کس تنها خود را مینگرد و گوش شنوایی برای شنیدن فریاد کمک دیگری نیست. اگر تنها اندکی چشم بگشاییم و از خیالهای واهی فاصلهگیریم، این بیرحمیها را آشکارا از هماکنون مییابیم.
تو گمان کردهای آنانی که اطرافت جمع شدهاند و نام دوست، خواهر، برادر، پدر،
مادر، همسر و... بر خویش نهادهاند، دوستداران و همراهان تواَند و برای تو دل میسوزانند؟! آیا گمان کردهای جهان درونی خویش را تنها به عشق تو رها ساخته و در عالم تو پای نهادهاند؟ میاندیشی حُبّ به خویش را فراموش کرده و دلداده جمال تو شدهاند؟ خیال کردهای اگر به تو احسانی میکنند، به خاطرخواهی تو است نه برای خودشان؟!
مگر تو با دیگران چنینی که دیگران با تو چنین کنند؟ مگر آنگاه که دست نابینایی را از سر لطف میگیری و به سویی میبری، جز دل خویش را تسکین دادهای؟ مگر آنگاه که نگاه غمآلود یتیمی، چشمانت را پر از اشک ساخته، جز به تسلای دل خویشتن اندیشیدهای؟ مگر آن زمان که از سرِ رحم یا انسانیت یا هر چیز دیگری، به بینوایی، نوایی رساندهای، جز بر خویش ترحم کردهای و جز به انسانیت خویش صدقه دادهای؟ مگر جز این است که تو در تمام این موارد و بسیار موارد دیگر، برای تسکین آزردگیهای وجدان خویش، همت گماشته و کوششی کردهای؟
خوب تأمل کن؛ خواهی دید چه راه بیرحمی است.
گویی هنوز دچار تردیدی!
تو با گروهی در شبی تاریک، از سرِ ناچاری باید از رودخانهای پرخروش و توفنده گذر کنی. ادامه حیات همگی شما در گرو این گذر است و هر کدام، تنها برای نجات خویش ناچارید تن به آب سپرید. به دلیل وحشی و پرخروش بودن این رودخانه، دست به دست هم میدهید تا این زنجیره، امیدی برای نجاتتان باشد و اندکی خاطرتان آسوده گردد؛ چرا که لغزش در این رودخانه همان و مرگی دردناک و سخت همان. چنان خروش آب، تنهای ناتوان را به صخرهها و سنگها میکوبد که جز اثری از خون اندام شکسته شده، بر سنگها و صخرههایی که از رودخانه به بیرون سرکی کشیدهاند، هیچ نشان دیگری باقی نمیماند.
میدانی چرا دستتان در دست همدیگر افتاده است و چرا هرکدام، چنین دست
دیگری را به شدت میفشارید و این زنجیره را مقدس و اهورایی میدانید؟ دلیلش را به تو میگویم؛ تو به دو دلیل، دست دیگری را اینگونه میگیری:
نخست آنکه میخواهی زمانی که پایت میلغزد، دستی را در دست خویش داشته باشی تا با کشیدن دست او، تعادل خویش را حفظ کنی و خویش را نجات بخشی.
دوم آنکه میخواهی او را از لغزیدن نجات دهی؛ زیرا لغزش او این زنجیره را از هم میگسلد و با این گسست، جان تو به خطر میافتد و به دیگر سخن، لغزش او پای تو را نیز خواهد لغزاند و تعادلت را به هم خواهد ریخت.
پس در هر دو حالت، تنها به این دلیل که خودت را نجات دهی، دست او را به گرمی میفشاری و نگرانی تو برای نلغزیدن او، تنها و تنها برای نجات خود تو است.
حال اگر خود را در آستانه ساحل نجات یافتی و مرادت را در چند قدمی خویش جستی و رایحه روحبخش نجات را استشمام کردی، به ناگاه، بازماندگان در آب یکی پس از دیگری لغزیدند و با لغزش خود، دیگران را نیز گرفتار هلاکت کردند، آیا همچنان آن زنجیره را قدسی و این دست غریبه را راه نجات خواهی یافت؟ آیا به هر زحمتی که شده، این دست مزاحم و مرگبار را که چون انگلی بر دستت چسبیده و جانت را به خطر انداخته است، به رود خروشان نمیسپری و قدم بر ساحل نجات نمینهی؟ اگر درست بیندیشیم، راهی جز تأیید و تصدیق، پیش نخواهیم گرفت.
پس کسی که گمان میکند دست دیگری را گرفته و به او ترحم کرده، تنها به گمانی وقت گذرانده و دستگیریای در کار نیست،(1)بلکه در حقیقت، دست خویش را به گرمی فشرده و بر خویش ترحم کرده است. نیز آنکه به خیال خود، به کسی جفایی کرده و بر سر کسی زده است، تنها در عالم خیال چنین اندیشیده و به واقع، بر خویش ستم کرده و بر سر خویش کوفته است.
1) . البته تنها استثنای این حکم کلی، اولیای الهی هستند که توضیح آن را باید به جایی دیگر حواله داد.
بزرگی میفرمود:
محال است ـ عقلاً و نقلاً ـ که کسی بر دیگری بد کند و تنها سایه ستم بر دیگری میافتد.(1)
مگر نه این است که قرآن کریم، صریح و بیپرده میفرماید:
إنْ أحْسَنْتُمْ أحْسَنْتُمْ لِأنْفُسِکُمْ وَ إنْ أسَأْتُمْ فَلَهَا. (اسراء: 7)
اگر نیکی کنید، بهخودتان نیکیمیکنید و اگر بدیکنید، باز هم بهخود بدی میکنید.
و مگر کتابی که نور راه ماست، آینده را چنین روشنایی نبخشیده است که اگر به بیراهه افتادیم و گرفتار تاریکیها و گمراهیها شدیم، خود، آتش میشویم و از آتش خود میسوزیم؛ ما خود هیزم آتشی میشویم که خویش را گرفتارش ساختهایم. (2)
نیز نک: سورههای بقره: 24؛ آل عمران: 10؛ جن: 15.
همچنین اگر در مسیر هدایت گام برداشتیم و خویش را گرفتار کجراههها نساختیم، افزون بر بهشتی که نهر و درخت و باغ و بوستان دارد، خود ما نیز رَوح و ریحان میشویم و بهشت میگردیم.(3)
این ماییم که در خانه خود، گلستان یا ـ خدای ناخواسته ـ لجنزار به وجود میآوریم و این، خود ماییم که از این دو، در لذت و یا در رنجیم و دیگران از این نعمت و عذاب، تنها بویی نصیبشان میشود. اصل ماییم و دیگران طفیلیاند.
پس همه چیز از خود ما آغاز میشود و به خود ما نیز پایان میپذیرد؛ نه ما را با دیگران کاری هست و نه آنان را برای ورود در حریم ما، راهی. ازاینرو، خالق هستی،
1) . سخنی از حکیم فرزانه، حضرت آیت اللّه جوادی آملی، تفسیر آیه 105 سوره مائده.
2) . «یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أنْفُسَکُمْ وَ أهْلِیکُمْ نَارا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ؛ ای اهل ایمان! خود و خانواده خود را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگهاست، نگه دارید». تحریم: 6
3) . «فَأمَّا إنْ کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّتُ نَعِیمٍ؛ ... اما اگر از مقربان باشد، رَوح و ریحان وبهشت پرنعمت است». واقعه: 89
کوتاه و مختصر، تمام سخن و جان کلام را اینچنین خلاصه میکند:
یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُو عَلَیْکُمْ أنْفُسَکُمْ. (مائده: 105)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! به خویش مشغول شوید.
حال که خود را چنین یافتی و انتظارت را از دیگران کاستی، باید بدانی که دیگران نیز همانند تواَند و هر کدام، در پیِ کار خویش و نگران خویشند و هیچکس را با دیگری کاری نیست.
در اینجا، پرسشی مهم، در ذهن نقش میبندد؛ اینکه بحث هدایت دیگران چه میشود؟
از آنچه گذشت، گمان نشود که اگر گفته میشود: «ما را با دیگران کاری نیست»، بدین معناست که «امر به معروف و نهی از منکر» ضرورتی ندارد و ما مسئول هدایت یافتن دیگران نیستیم و به قولی: «هر کسی را در قبر خویش مینهند».
خیر، چنین نیست؛ ما برای رشد و شکوفایی خود و برای آنکه قدممان در راه پیشِ رو نلغزد، باید دستانی را به گرمی بفشاریم و دستگیری کنیم. و با این دستگیری و کمک به کسانی که زمینگیر شده و در راه ماندهاند، راه خود را باز و صاف میکنیم.
و گرچه «هرکسی را در قبر خویش میگذارند» اما این نجات دیگران و دستگیری از آنهاست که قبر ما را روشنی میبخشد و آیندهمان را روشن میسازد.
ما بسان مسافرانی هستیم که هر کدام به هزار و یک آرزو سوار بر کشتیای شدهایم. اگر یکی از مسافران بخواهد سهم خویش را از این کشتی، سوراخ سازد، همه موظفیم او را از این کار بازداریم تا بتوانیم به سلامت به خانه و وطن خویش برسیم؛ چراکه هلاکت او، هلاکت همه ما و نجات او، نجات ماست.
بنابراین، پس از آنکه خود، هدایت یافتیم و قدممان بر راه صحیح قرار گرفت، باید برای نجات دیگران دستی بالا زنیم و به چارهجویی مشکلات دیگران بیندیشیم،
تا از این راه، بر خویش ترحمی کنیم و به مقصد نزدیکتر شویم.
همچنین، خدمت به پیشکسوتان این وادی نیز برای خود ما فواید بیشماری را به ارمغان میآورد. ما برای آنکه خود، به جایی برسیم، باید به اینان خدمت کنیم؛ و چه زیبا گفتهاند:
خدمت مستان خرابات کن
بو که دلی مست و خرابت دهند(1)
پرسش دیگری که ذهن را مشغول خویش میسازد آن است که گاهی سخن از همراهانی در این سفر به میان میآید و ما را پیش از راهی شدن، به یافتن رفقایی توصیه میکنند؛ از جمله آنکه لقمان به فرزند خویش نصیحت میکند:
یا بُنَیّ! الرفیق، ثمّ الطریق. (2)
ای فرزندم! نخست، رفیق؛ از آن پس، طریق.
و امیر راهیان نیز میفرماید:
الشفیعُ جناحُ الطالب.(3)
دوست و همراه برای طالب، به منزله بال برای پرنده است.
و این با تنهاییِ در این سفر که بدان پرداخته شد، همخوانی ندارد.
پاسخ آن است که همراهانی که اهل راه بدان اشاره میکنند، جمعهای یکدل و یکدینی هستند که نه از بیرون، بلکه از درون، همدیگر را یافتهاند. آنان دوستان بیرونی نیستند تا بگوییم دوستیهایشان حاصل خوابنمایی بیش نیست و خیالی
ص: است خام؛ با هم بودن اینان تنها به این دلیل است که همدیگر را در اعماق جانشان میشناسند. اینان از قضای روزگار با هم آشنا نشدهاند، بلکه پیوندی محکم و ناگسستنی، جانهایشان را به هم آمیخته است:
جان گرگان و سگان هر یک جداست
متحد جانهای شیران خداست (1)
بنابراین، بهترین همراه و یاور تو، خود تویی و سپس خوبان عالم و اولیای خداوند.
البته شرط ایجاد چنین رفاقتی، آن است که سهمی از راه را پیموده باشی و در بین راه با آنها آشنا شوی و آنها نیز تو را آشنا خوانند؛ چرا که تا تو با خودت دوستی نکنی، انتظاری از دیگران نمیتوانی داشت.(2)و پس از دوستی با خودت و شروع سفر، هر میزان که در طلب یافتن این همراهان و همسفران باشی، ارزشش را دارد.
پس در ابتدا باید تنها سفر کرد. این همانی است که پیش از این، بدان پرداخته شد.
میدانی داستان چیست؛ ما به دلیل دور افتادن از آن «من» حقیقی و به خاطر وحشتی که از تنهایی داشتیم، دل به موهوماتی سپردیم و با شلوغ کردنِ پیرامون خود و با ایجاد سر و صداها و رفت و آمدهای دروغین، سرِ خود را گرم کردیم تا شاید از وحشت تنهایی خویش بکاهیم و آن را به فراموشی سپاریم.
و حاصل این همه تلاش! جمعی است که با نگاهی ژرف، کوس تکروی هر کدام تا هفت آسمان بلند است.
هرگاه به مناسبتی، خلوتی دست دهد و این دلمشغولیها برای لحظاتی پایان پذیرد و این تنهایی، دگربار خود را نشان دهد، با بیصبری تمام و برای فرار از وحشت تنهایی، به تلویزیون، ضبط، تلفن، ویدئو، دیدار با دوستی و... دست مییازیم تا شاید برای یک لحظه هم با «خویش» تنها نباشیم.
اما چرا؟ چرا نمیتوانیم هر چند اندک زمانی، تنهایی و سکوت را تحمل کنیم؟ چرا توان خلوت با خویش را حتی برای چند لحظه نداریم؟ چرا هربار که بهانهای دست میدهد تا با خویش بنشینیم، به سرعت، دل را سرگرم کاری میکنیم تا وقت ملاقاتی به «خود» ندهیم و بالاخره چرا این همه از خویش فراری و گریزانیم؟
مگر نه این است که دوستی و همنشینیِ با یار، آرزوی ماست؟ مگر ملاک دوستیها، نزدیکی نیست؟ مگر کسی هست که از «من» به «من» نزدیکتر باشد؟ چه شده است که با بیگانه نشستن را دوستتر میداریم تا با خویش بودن را؟
مولوی چه زیبا با بیان افسانهای به این واقعیت میپردازد:
مارگیری بود که هر از چند گاهی به صحرا و کوه میرفت و مارهایی را شکار میکرد و زندگی را با نمایش مارها میگذراند و از این راه، مردم را به حیرت و تحسین وامیداشت. روزی با اژدهایی که به گمانش مرده بود، روبهرو شد و با این خیال که اژدها مرده است، آن را برای نمایش به شهر آورد و جار زد که اژدهایی آوردهام!
مردم با شور و هیجان، این خبر مهم را نقل کردند و در زمان اندکی، سیل جمعیت به گرد او حلقه زد و با چشمانی از حدقه درآمده و چهرههایی مات و مبهوت، غرق تماشای اژدها و مارگیر شدند.
مارگیری اژدها آورده است
بل عجب نادر شکاری کرده است (1)
تابش آفتاب و افزایش حرارت هوا، اژدهای خواب رفته و افسرده را اندک اندک بیدار و سرزنده ساخت. همین که سیل جمعیت را در اطراف خود دید، ابتدا به مارگیر حملهور شد و سپس با یورش به تماشاچیان، بسیاری از آنها را به خاک و خون کشید و بلعید.
عارف رومی با نقل این افسانه، به نتیجهگیری و گریزی بسیار شیرین و زیبا دست میزند و در عین حال، به حقیقتی بسیار تلخ اشاره میکند. از جمله درسهای این افسانه آن است که:
مارگیری بهر حیرانی خلق
مار گیرد، این است نادانیِ خلق!
آدمی کوه است، چون مفتون شود؟
کوه اندر مار، حیران چون شود؟
صد هزاران مار و کُه حیران اوست
او چرا حیران شده است و مار دوست؟!
1) . مثنوی معنوی، دفتر سوم، صص 385 و 386.
آری، ما چون از خود دور افتاده و بیخبریم، به اندک بانگی به تماشای بیرون میرویم و خود را غرق و مدهوش آن میسازیم. ما که درونمان پر است از عجایب و دیدنیها، مفتون بازیچههای بیرونی میگردیم و به آن دلخوش میشویم.
گرچه بازیچههای آن دوران، دیگر رنگ باختهاند، اما بازیگوشیهای کودکانه آدمیان هنوز همرونق دارند؛ بلکه رونق افزونتری یافتهاند و بر شمارشان افزوده شده است. آن زمان، بازیچه، تماشای مار بود و این زمان، هزار و یک چیز فریبنده دیگر.
و زمانی این اژدهای به خواب رفته، بیدار میشود و هستیمان را در خود فرو میبرد و راهی برای فرار باقی نمیگذارد و عمری را که میبایست صرف یافتن گنجهای درون میشد و این دریای عمیق و پررمز و راز کاویده میگشت، به یکباره در هم میشکند و گرفتار آتش حسرت و ندامتمان میسازد.
خوب است بدانی تمام سخن انبیا و اولیا و همه پیام ادیان آسمانی و جان کلام قرآن کریم و خواست و آرزوی عارفان حقیقی، این است که ما را از این دلمشغولیها و بازیچههای کودکانه برهانند (1)و «خود» واقعی و راستین ما را که زیر خروارها حجاب تعلق و وابستگی گرفتار آمده است، به ما بنمایند. سخنان آنان چیزی جز این است که ای انسانهای مفتون بازیچهها، آیا میدانید که زیباییها و شگفتیهای فراوانی در درون خود شماست؟ و از این راه، ما را به تماشای خویش میخوانند.
و مولای عارفان، امیر مؤمنان، چه زیبا به این حقیقت اشاره میکند:
أتزعم أنّک جرم صغیر
1) . قرآن کریم درباره این بازیچهها، صریح و بیتعارف میفرماید: «وَ مَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ؛ زندگی دنیا، چیزی جز بازی و سرگرمی نیست». (انعام: 32)
و فیک انطوی العالم الأکبر(1)
آیا گمان کردهای که همین جرم کوچکی! حال آنکه جهانی بزرگ در درون تو است.
مگر در تمام جهان، چیزی زیباتر و دیدنیتر از تو یافت میشود و مگر مادر گیتی، موجودی هیجانانگیزتر و شورآفرینتر از تو زاده است؟ چگونه میشود که تو، خود را رها میسازی و به دیدن دیگران علاقه نشان میدهی؟
ای نسخه نامه الهی که تویی
ای آینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی(2)
بنابراین، ما همواره در چنان خلوتی هستیم که جز «خود» هیچکس را در آنجا راهی نیست و ما تنهاییم؛ تنهای تنها.
پس میبینی که تنهایی در این راه، چیز جدیدی نیست، بلکه تنها بیداری از رؤیایی دروغین است که به باورمان نشسته بود.
اکنون که این حقیقت را دانستی، به راحتی میتوانی این دروغ بزرگ را برملا سازی و تنهایی خویش را باور کنی و به آسانی، درصدد جدا شدن از این بندهای دلفریب دروغین گردی.
تنهایی خود را باور کنیم، چنانکه همتهای بلند و روحهای بزرگ، باور کردند و این باور، بزرگشان کرد. روحهای بزرگ و همتهای بلند، همواره با سکوت و
خلوت و تنهایی خویش، مأنوستر و صمیمیترند تا با آنچه دیگران گردهم بودنش میانگارند.
و حتی آنگاه که بنا بر ضرورت، در میان جمع هستند و به کارهای روزمره مشغول میباشند و در کنار دیگران و همسخن با آنان میشوند، با پندارهای واهی آنان همراه نیستند و تنهایی حقیقی خویش را به فراموشی نمیسپارند. آنان در جمعهای پنداری نیز دل را روانه درون خویشمیسازند:
هرگز حدیث حاضرِ غایب شنیدهای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است(1)
و از اینکه گاه به ناچار باید غریبههای بیرون را تحمل کنند و از یاران صمیمیِ درون، اندکی فاصله گیرند، در عذابند.
ازاینرو، پیامبر سراسر نور و روشنایی چنین فرمود:
لَیُغانُ علی قلبی؛ و إنّی لَأستغفِرُ اللّه فی کلِّ یومٍ سَبعینَ مَرّةً.(2)
گاه بر دلم غباری مینشیند و من هر روز هفتاد بار از خدا آمرزش میطلبم.
و پیر این راه، امام خمینی رحمهالله چنین تفسیر میکند:
آن رسول ختمی و ولیّ مطلق گرامی که از محضر قدس ربوبی و محفل قرب و اُنس الهی به این سرمنزل غربت و وحشت قدم رنجه فرموده و گرفتار معاشرت و مراودت با "ابوجهل"ها و بدتر از آنها گردیده و ناله «لَیغان علی قلبی»اش دل اهل معرفت و ولایت را محترق (آتشین) کرده و میکند... . (3)
به این دلیل بود که پروردگار مهربان که پرورش بنده خوب خود، پیامبر رحمت را برعهدهداشت، از او خواست در عینحال که در میانمردم زندگی میکند و همچون آنان در کوچهها و بازارها به راه میافتد،(1)ولی چون آنان نیاندیشد و رنگ تعلق و وابستگی نپذیرد (2)
و حافظ چه زیبا فرمود:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
و از خُلق و خو و انگارههای آنان فاصله گیرد(3)و سرگرم کار خویش باشد.(4)1) نک: فرقان: 7.
2) قرآن کریم تنها به پذیرفتن یک رنگ سفارش میکند: «صِبْغَهَاللّهِ وَ مَنْ أحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً؛ رنگ خدایی بپذیرید؛ و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر!» بقره: 138
3) «وَ اهْجُرْهُمْ هِجْرا جَمِیلاً ؛ و به گونهای شایسته از آنان فاصله گیر». مزمّل: 10
4) . «وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِبا وَ لَهْوا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا؛ و رها کن کسانی را که آیین فطریخویش را به بازی و سرگرمی گرفتند و زندگانی دنیا، آنان را مغرور گرداند». (انعام: 70)
از این تنهایی نهراس و ترسی به دل راه مده! این تنهایی اگر درست فهمیده شود، فرجامی بسیار شیرین دارد و تو را به خواسته و مرادت بسیار نزدیک میکند.
اگر این تنهایی را آنگونه که هستی، درک کرده و همه چیز را و همه اطرافیان را غریبه خواندی و در حالی که ظاهرا با آنهایی و در کنار آنها، در باطن، خود را از آنها جدا یافتی، آنگاه در این ظلمت و تاریکی، در این وحشت و تنهایی، آرام آرام، کسی یا نوری خود را به تو نشان میدهد؛ «من»، همانی که در طلبش بودی، همانی که عزم کویش را داشتی، خود را اندکی به تو مینماید و آرامشی را برای تو به ارمغان میآورد؛ آرامشی که به یقین تا کنون نیازمودهای؛ آرامشی که هرگز با آرامشهای دروغینی که با در کنار دیگران بودن به دست میآوردی، قابل مقایسه نیست.
زمانی که به راه افتی، درمییابی که تنها نیستی و او در کنار تو و با تو و پیشاپیش تو ره میپوید و در زمانهای خطر و هنگامه وحشت تنهایی، به فریادت میرسد. با او، سختی راه را از وجودت میزدایی و احساس آرامش و امنیت میکنی.
البته شرط او را در کنار خود دیدن، راه افتادن است و تا دل از دیگران نبُری و به راه نیفتی، او را در کنار خود و همراه و همگام خود نخواهی یافت.
آری، آن زمان که سرزمین درونت را از اغیار و غریبهها خالی کردی و تنها شدی، طلوع یاری مهربان را به نظاره مینشینی و اشعه روحبخش این خورشید پرفروغ، جانت را حرارتی و طراوتی خواهد بخشید.
اگر این طلوع زیبا را دریافتی، اگر این اشعه روحبخش را با تمام وجودت احساس کردی و گرمای آن را در جانت یافتی، تو را بشارت دهم که در آستانه
تولدی دیگر قرار گرفتهای و چیزی به پای گذاشتن در سرزمین یار و در آغوش کشیدن آن یار پریچهره نمانده است.
و گفتیم که اگر «من» را دقیقتر خواستی معرفی کنی، بگو «او»، بگو آینه حُسن خداوندی، بگو جلوهای از جلوههای زیبای الهی.
تو با جدا شدن از جمعهای پراکنده و گذار از تنهایی وحشتانگیز، جوانه زیبا و سبزی را در درونت مییابی و از روزنی، تابش نور ایمان را بر قلبت میبینی و توحید را در سرزمین جانت نظاره میکنی و شاهد آب شدن یخهای بیروح و فسردهکننده تنهایی خواهی بود.
پس تبر توحید را در دستگیر و تمام علاقههای باقیمانده و محبتهای دروغین را قطع کن و خانه جانت را ابراهیموار از بتهای درونی بِزُدای. الهههای فریبنده را ـ که عمری جانت را به بتخانه تبدیل کرده بودند ـ بشکن و هر آن کس و هر آنچه تا کنون حیران و والهات میکرد، با دست خویش بردار و محکم بر زمین زن و به پاکسازی جانت همت گمار؛ که «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید». (1)
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود، فرشته درآید
باشد که توان آن را بیابی که بر مأذنه وجودت فریاد زنی: «لا إله إلاّ اللّه؛ هیچ دلبری و شیفتهکنندهای جز خدا نیست».در صحرای جانت فریاد برآور که «هیچ معبودی جز او نیست» و تنها او را «ولیّ» و «ناصر» خود بدان.
پس آنگاه کلام دلنشین الهی را زیباتر و دلنشینتر از همیشه خواهی یافت، آنگاه که میگوید:
ألَمْ تَعْلَمْ أنَّ اللّهَ لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأرْضِ وَ مَا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاَ نَصِیرٍ. (بقره: 107)
آیا نمیدانستی که حکومت آسمانها و زمین، از آن خداست و جز خدا،
1) . دیوان حافظ. تمام بیت این است:
ولیّ و یاوری برای شما نیست؟!
و اگر چنین شد، خواهیم دید آنچه پیش از این میانگاشتیم و اکنون نیز بسیاری بر این پندارند، تا چه میزان، به دور از واقعیت و تا چه حد، اشتباه است.
قرآن کریم درباره این پندارهای غلط میفرماید:
مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إلاَّ أسْمَاءً سَمَّیْتُمُوهَا أنْتُمْ وَ آبَاؤکُمْ مَا أنْزَلَ اللّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ. (یوسف: 40)
این معبودهایی که غیر از خدا میپرستید، چیزی جز اسمهایی (بیمسما) که شما و پدرانتان آنها را (خدا) نامیدهاید، نیست. خداوند هیچ دلیلی بر آن نازل نکرده است.
تو ای مسافر دیار «من» گمشده! بدان که در آستانه تولدی دیگر قرار گرفتهای. در این تولد جدید با جهانی روبهرو میشوی که از جهان خاکی پیشین بسی گستردهتر، زیباتر و پرجاذبهتر است؛ چنانکه دنیای خاکی تو نیز با دنیای دوران جنینی تو، تفاوتهای بسیاری دارد، بلکه قابل مقایسه نیست.
برای ورود به این جهان، باید همه پایبستها را گسست و ارتباط خود را با عالم پیشین قطع کرد و از آن دل برید. همانگونه که کودک برای متولد شدن، داشتههای پیشین خود را رها میسازد و با دستی خالی، به عالم جدید قدم میگذارد و حتی آب و نان خود را هم ترک میگوید و رگهای نانآورش را نیز از خویش جدا میسازد؛ به این امید که به آب و نانی بهتر از آنچه داشت، دست یابد و دنیای جدیدی را تجربه کند و به کمالی تازه نایل آید.
تو نیز مواظب باش تا زمانی که از دنیای بیرون خارج میشوی و به جهان درون پا میگذاری، کولهباری برنگیری و چیزی از آنجا با خود نیاوری. دستت را به چیزی مگیر تا مبادا آمدنت را مشکل سازد. نرم و سبک بیا که در جهان جدید، هیچکدام از
داشتههای پیشین، به کارت نمیآید و جهان دیگر، عالمی دیگر است با ویژگیهایی کاملاً متفاوت با آنچه در دنیا به آن خو کرده بودی.
این جهان بزرگتر و زیباتر ـ که اکنون بر آستانه آن ایستادهای ـ بیرون از تو نیست، بلکه در درون خود تو است. با شکستن پیوندهای بیرونی، حاضر شدن بر درگاه درون و تولدی جدید، دالانی در درون جانت باز میشود و تو به چشم خود میبینی که آرام آرام، از جهان بیرون خارج میشوی و با حالی که نمیدانی چه حالی است و آمیختهای است از ترس و نگرانی و غمِ خروج از عالم پیشین و لذت آشنا شدن با ناشناختهای حیرتزا، به درون خویش فرو میروی و پس از گذر از دالانی ـ شاید ـ تنگ و تاریک، نوری خیرهکننده، نوید رسیدن به انتهای این دالان و ورود به جهانی تازه را میدهد.
آری، حق آن است که برای یافتن گمشده خویش و برای رسیدن به جایگاهی برتر، باید تولدی دیگر یافت و پیش از آن، باید مُرد؛ آری باید از «خود» پیشین و عالمش جدا شد و «خود»ی دیگر، در جهانی دیگر یافت؛ که زاده ملکوتی، عیسای مسیح میفرماید:
لن یَلِجَ ملکوتَ السّماءِ مَن لم یولَدْ مَرّتَین. (1)
کسی که دوبار به دنیا نیامده باشد، نمیتواند در ملکوت آسمانها سیر کند.
باید این شعله گدازنده و هستیسوز را بر جان انداخت تا «من» را بسوزاند و ققنوسوار «من»ی دیگر بزاید، اما «من»ی نه از جنس این من، «من»ی بزرگتر، لطیفتر، زیباتر، شورآفرینتر و آسمانیتر.
1) . صدرالدین شیرازی، شرح اصول کافی، تصحیح: محمد خواجوی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ج 1، صص 361 و 417.
آری، باید پیش از آنکه مرگِ این دایره بسته فرارسد، مُرد تا این حلقه تنگ و نفسگیر بشکند و راهی به فراسو باز گردد. این مرگ، مرگی است اختیاری، میمون و بسیار مبارک که آدمی باید مشتاقانه به پیشوازش رود و در آغوشش کشد:
مرگ اگر مرد است، آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من از او جانی برم، بیرنگ و بو
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ (1)
باید همه جان، نیاز شد و بر درگهش سر سایید و از آن یار سفر کرده حاجت خواست:
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه، خانه توست
من آن نِیَم که دهم نقد دل به هر شوخی
درِ خزانه به مُهر تو و نشانه توست (2)
پس بیرون از خویش را رها کن و پیوندهایت را با بیرون بگسل و به راهی که در درون خود تو است، بیندیش.
کتاب هدایت، چه زیبا، به ژرفای این حقیقت ره مینماید:
یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُو عَلَیْکُمْ أنْفُسَکُمْ. (مائده: 105)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! به خویش مشغول شوید.
گویی نشان آن گنج گرانبها و چشمه آن آب حیاتی که همه طالب آنند، در درون خود تو است و در بیرون گشتن، سرابی بیش نیست و صرف وقت در آن، به یقین،
هدر دادن عمر عزیز خواهد بود.
سخن «من» این است که بیا تا بیابی و تا نیایی نمییابی. آنجا دیگر سخن از دانستن و از بر کردن نیست و دانستههای ذهنی در آنجا قیمتی ندارد و به هیچ نمیارزد.
آشنایی با «من» و هر چیزی که مربوط به اوست، با آنچه تا پیش از این دانستهای و فراگرفتهای، بسیار متفاوت است. اگر میخواهی بدانی که او کیست و چیست، باید به راه افتی و به سویش سفر کنی. باید حضورش را با تمام وجود احساس کنی، وگرنه با کلاس و درس و مطالعه و... مشکل، آنگونه که باید، حل نمیشود، بلکه ای بسا مشکلی بر مشکلها افزوده گردد.
تا کنون هر چه را آموختهای، در واقع، صورتی از آن را در ذهن خود ساخته و این ساختن را «شناخت» نامیدهای. به دیگر سخن، دانش ما مجموعهای از تصویرهای گوناگونی است که در آلبوم ذهن خویش، گرد آورده و به خاطر سپردهایم.
از تو میپرسم ارتباط آنچه بیرون از ذهن تو است، با آنچه تو بدان دست یافتهای، چیست؟ آیا جز این است که تصویری از بیرون، در درون تو شکل گرفته است و دیگر هیچ. آنچه در بیرون بود، همچنان در بیرون است؛ تصویر تو نیز تنها ارزش تصویری از بیرون را دارد، با تمام ضعفها و ناداریهایش؟
حقیقت آن است که ارتباط تو با بیرون از خودت، جز از راه این تصویرها نیست و اندیشه تو در زندان درونت به سختی گرفتار آمده است و هیچ راهی به بیرون از خودت، جز روزنهای تنگ و تاریک و غیرقابل اطمینان نداری. نه میتوانی بیرون را در درون آوری تا به حقایق، آنگونه که هستند، دستیابی و نه میتوانی از درون خارج شوی تا به بیرون راه یابی و در فضای آزاد بیرون از ذهن، نفسی تازه کنی و حقایق را آنگونه که هستند، دریابی.
اما داستان دانستن «من» و شناخت او چنین نیست. او بیرون از تو نیست تا دستت به او نرسد و زندانی بودن اندیشهات، تو را از فهم و درک واقعی او محروم سازد. او در درون تو است و میتوانی به آسانی به او دست یابی و او را بشناسی؛ شناختی که با شناختهای دیگر تفاوت بسیار دارد؛ شناختی که در آن، سخن از عکس و تصویری مرده و جدای از واقعیت زنده و پرشور نیست، بلکه خود «منِ» زنده و پرشور را درک میکنی و گرمای وجودش را با عمق جانت درمییابی یا بهتر بگویم او را میچشی، لمس میکنی، حس میکنی، در آغوش میکشی یا... .
برای آنکه تفاوت این شناخت با شناختهای دیگر اندکی روشنتر شود، مثالی راهگشاست: واژه «گُل» واژهای زیبا و یادآور خاطرههایی خوش است، نه؟ میدانی چرا آدمی دست به کار خلق چنین واژهای شد؟
به نظر تو اگر انسانها هرگاه میخواستند به زیبایی، خوشبویی، خیرهکنندگی ترکیب رنگها، لطافت و... گلها اشاره کنند، باغی از گل در کنار خود داشتند و بهجای آنکه به التماس، از واژگانی بخواهند تا منظور آنان را منتقل سازد، دست مخاطب را میگرفتند و به گلستان میبردند و زیبایی را به صحنه میکشیدند، آیا هرگز ناچار میشدند واژه «گل» را بیافرینند و چنین به دورش حلقه زنند؟
آیا جز این است که کوتاهی دست انسانها از حقیقت گل و دوری آنها از گلستان، موجب شد تا چنین واژهای را که تنها «نماد»ی از آن وجود نازنین است، به وجود آورند؟
تفاوت کسی که با چنین واژهای، رایحه خوش و مستکنندهای را در ذهن خویش به تصویر میکشد، با کسی که در باغی از گل، مست چنین رایحههایی است، چقدر است؟
تفاوت این دو علم نیز چنین است و ما چون دستمان از حقیقتها کوتاه است، به تصویرها پناه آوردهایم. روشن است که تفاوت لذت درک واقعیتها قابل مقایسه
با دیدن تصویرها نیست.
اما «من» را میتوان به دست آورد؛ او نه واژه است تا زیبایی خود را از صاحبش به امانت گرفته باشد و نه تصویر است تا طراوت و شادابی حقیقت را نداشته باشد. او همان واقع است، با همه زیباییها و شور و نشاطی که میتواند داشته باشد.
آری، اینجا سخن از یافتن است و این یافتن، از جنس دانستههای پیشین ـ که تنها درکی از واژگان و تصوری از معانی بود ـ نیست، بلکه اینبار، سخن از شهود است؛ شهودی که عبارات و واژگان، پذیرش بار سنگین آن را ندارند و در رساندن این پیام گران، دم فرو میبندند و لب میگزند و خاموش مینشینند. سخن از دریافت حقیقتی است که برای پی بردن به آن باید گفتهها و تصویرها و واژگان به هم ریزند و خاموشی گزینند تا یافتنی صورت پذیرد:
حرف و صوت و گفت را برهم زنم
تا که بیاین هر سه با تو دم زنم (1)
به راستی هیچ اندیشیدهای که تفاوت «بودن و وجود داشتن تو» با «وجود هوا برای تنفس» چیست؟
در عین حال که هر دو کاملاً روشن و بدیهی هستند، ولی اگر بخواهیم برای وجود هوا دلیلی بیاوریم، به زنده بودنمان تمسک میجوییم و میگوییم: اگر هوا نبود که زندگی برای ما ممکن نبود! و یا از دریچه علوم به این پرسش مینگریم و با «بحث و استدلال» آن را به راحتی اثبات میکنیم.
اما «وجود من» حتی اینگونه هم نیست و برای اثبات خود، دست گدایی به سوی هیچ استدلالی دراز نمیکند. ما خود را نه با چشم و گوش و حس و... ، بلکه در درون خود شهود میکنیم و مییابیم. به همین دلیل، به هیچ استدلالی نیاز نداریم،
1) . مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 79.
بلکه هیچ دلیلی نمیتواند به ساحت وجودی ما راه یابد و پای او برای حضور در آن بارگاه، بیگمان خواهد لنگید.
اگر این سیر درونی دنبال شود، نه تنها «وجود من»، بلکه چیزهای فراوان دیگری نیز بدون هیچ بحث و استدلالی، در درون یافت میشوند و طعم خوش آشنایی و دریافت حقیقت، بر جانمان مینشیند.
آری، در درون غوغایی است. در سیر درونی، راز و رمزهایی هست که بسیاری از انسانها حتی تا پایان عمر نیز از آنها بیخبرند. (1)
درون تو آنقدر گنجایش دارد و سینه تو آنقدر وسیع است که میتوانی پس از یافتن خویش، هر چیزی را در درون خویش حاضر کنی و آن را نه در خارج، که در درون به نظاره نشینی.
هرگز به رؤیا و چگونگی آن اندیشیدهای؟ در حالی که بدن خاکی تو، آرام و بیحرکت، در بستری گرم و نرم خفته است، در عالم رؤیا چه اتفاقها که نمیافتد و به چه جاهایی که سفر نمیکنی! خواب خوب و بد، تفاوتی ندارد؛ مهم آن است که آنی که سیر و سفر میکند، کیست و چیست و آنی که چنین سفری میکند، چه نسبتی با تو دارد؟
اگر تویی، پس این پاره گوشت افتاده بر بستر چیست؟ و اگر تو نیستی، پس این غریبه کیست که با اندیشه تو، با اعضای تو، با قیافه تو و با تمام داراییهای تو، اینگونه تو را متحیر میسازد؟
1) . قرآن بر این دلهای خفته نهیب میزند تا مبادا کسی گمان کند اگر در این عالم با حقیقت آشنا نشد، در جهانی دیگر میتواند به این کمال نایل آید: «وَ مَنْ کَانَ فِی هذِهِ أعْمی فَهُوَ فِی الاْخِرَةِ أعْمی وَ أضَلُّ سَبِیلاً ؛ و آنکه در این جهان نسبت به دیدن حقایق نابینا بوده است، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است». (اسراء: 72)
اگر آنکس که خوابیده تویی و مسافر نیز خود تویی؛ با این تفاوت که این جسم است و آن روح و نفس، پرسش دیگر آن است که پس این جهانی که در آن سفر میکنی، کجاست و چگونه به همین آسانی مسافتهای طولانی را میپیمایی؟ این انسانهایی که در عالم رؤیا میبینی، کیاند؟ مگر آنها نیز در عالم بیرون، در خانههای خود و بر بسترهای خویش نیارمیدهاند، پس تو در خواب با کیان محشور بودهای؟
راستی با رؤیا به چه عالمی پا مینهیم که گرچه گرفتاریهای جهان خاکی را ندارد و برای خود، احکام خاصی دارد، ولی شباهتی بس شگفت بین این دو وجود دارد؟ چگونه به همین آسانی، ناممکنها، ممکن میشود و چهسان کارهایی که در بیداری توان انجامش را نداریم، در عالم خواب به راحتی انجام میپذیرد؟
باز هم اندکی به خواب بیندیش! تاکنون در عالم رؤیا ضربهای خوردهای و زخمی برداشتهای یا نه؟ درد و رنجی که در خواب میکشی همانند بیداری است، خون هم جاری میشود، زجر هم میکشی؛ پس چرا همین که چشمان خود را باز میکنی، همه به یک باره تمام میشود و دردهایت تسکین مییابد؟
و از این عجیبتر آنکه چگونه میشود که گاه شدت جراحتها یا جانفرسا بودن مصیبت وارد آمده در خواب، همان درد و رنج را به عالم بیداری نیز انتقال میدهد؟
راستی کدام واقعی است؛ آنی که بود و گذشت یا اینی که اکنون هست؟ یا شاید بهتر باشد بگوییم: کدام واقعیتر است؟
و اینجاست که نکتههای تازهای از این سخن منسوب به امیر مؤمنان علی علیهالسلام درمییابی:
أتزعم أنّک جرم صغیر
و فیک انطوی العالم الأکبر (1)
آیا گمان کردهای که همین جرم کوچکی! حال آنکه جهانی بس بزرگ
1) . دیوان منسوب به امام علی علیهالسلام، ص 41.
در درون تو است.
او جهانی را به بزرگی جهان بیرون، بلکه جهانی پهناورتر از جهان بیرون را در درون تو معرفی میکند و از تو میخواهد که خود را دستِکم نگیری و برای خود ارزش قایل شوی.
او درون تو را آنقدر بزرگ میداند که جهانی به این بزرگی را در خود پنهان دارد؛ صاحب عزمی باید تا این جهان پنهان و پهناور را کشف نماید و به اسم خویش گرداند.
حق آن است که تو پیش از این هم بر کرانه درون و بیرون بودی و گاه این سویی و زمانی آن سویی میشدی و اگر گذشته خویش را به دقت مرور کنی، دوسویی بودن خویش را به آسانی مشاهده میکنی.
چنانکه پیش از این گذشت، تو ساخته دو دست آفریدگاری و هنرنمایی این «دو دست» از تو معجونی آفرید که هم با خاک پیوند داری و هم به آن سوی خاک.
اکنون به خوبی میدانی که مراد از آن سو، چیزی ورای سویها و جهتها است؛ «آن سو» یعنی درون خود تو.
پیران راه به ما میفرمایند که هرچه از دلبستگیها و علاقهها به جهان خاکی کاسته شود، به همان نسبت، سوی دیگر انسان که توجه به درون دارد، تقویت میشود و مسیر هموارتر میگردد و چشمها و گوشها به اسرار درونی بیناتر و شنواتر میگردند. اکنون این تویی که باید تصمیم بگیری که میخواهی با کدام جهان و چه سویی مأنوستر باشی.
میدانم بر سر دوراهی بودن یعنی چه؛ میدانم زمان انتخاب چه سخت میگذرد؛ خاصه انتخابی چنین دشوار، با سویهایی چنین پیچیده. گرچه این سو که تاکنون در آن بودهای و کم و بیش با آن آشنایی، چندان هم تحفهای نیست و چنگی به دل نمیزند، یا دستکم، دیگر چنین نیست، ولی سخت است که دل به دریا زنی و از
همه چیز دست شویی و دیوانهوار خود را از این لبه انتخاب، به سویی ناشناخته و گمنام رها کنی و باقی را به سرنوشت غریب خویش واگذاری.
سخن از هستی اینجایی است؛ شوخی که نیست. سخن از نان و نام و مال و مقام و آبرو و جان و... همه آن چیزهایی است که تاکنون جمع کردهای.
با کدام تضمین، همه را به یک سو نهی؟ اگر آنچه داشتی، از دست دادی و چیزی هم عایدت نشد، چه؟ اگر به آهنگ از چاله دنیا درآمدن، به چاه نامعلومی افتادی، چه؟ اصلاً از کجا معلوم که اگر این سراب است، آن، آب باشد؟ یا حتی از کجا معلوم که همین هم سراب باشد؟.
با تمام این حرفها و حرفهای بسیار دیگر، به آن صدای درونیات ایمان داری. آن بانگ خوش برخاسته از ژرفای وجودت را باور داری و میدانی که اگر همه مصلحتاندیشان عاقل و عاقلان مصلحتاندیش، از سرِ خیرخواهی زبان به نصیحت گشایند یا به عتاب به نکوهشت پردازند یا تو را هدف نیشخند و تمسخر خویش قرار دهند و نیز اگر به گونههای مختلف، تو و راهت را کافر باشند، کفر تو بر ایمان آنها میخندد و راه خویش میگیرد.
با (عقل) بگو که راه ما باطل خواند
بر حق تو لبخند زند باطل ما(1)
1) . دیوان امام خمینی رحمهالله، ص 45.
داستان ما، داستان عاقلان مصلحتاندیشی است که از سویی، غم خیس شدن کفش و کلاه و لباس دارند و تن به آب زدن را ـ به هزار و یک دلیل ـ به مصلحت نمیبینند و از دیگرسو، عزم آن سوی رودخانه کردهاند. ازاینرو، در کنار رودخانه ایستاده و به راهی و پلی برای گذر از رودخانه، و ای بسا به ساخت پلی برای عبور میاندیشند.
و در این بین، دیوانهای پابرهنه سر میرسد و فارغ از این همه اندیشه و اندیشمند، دیوانهوار تن به آب میزند و اندکی بعد، از آن سوی رودخانه سر درمیآورد و به سراغ دیوانهگری خویش میرود و جمع عاقلان را با افکار و اندیشههاشان تنها میگذارد.
آری، «دیوانه پابرهنه از آب گذشت»، در حالی که عاقلان مصلحتاندیش همچنان در جستوجو و تحلیل راههای ممکن برای گذار از رود، در تأمل و تحقیقند.
گاه باید دیوانه شد و این عقل پایبند(1)را به کناری گذاشت و به سویی افکند. هر از گاهی باید فارغ از این همه اندیشه، سر داد: «دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالَمی دارد».
1) . در زبان عرب، واژه «عقل» از «عقال» گرفته شده است و آن، طنابی است که بر زانوان شتر میپیچند تا او را از حرکت بازدارند. روشن است که این پایبست که فواید زیادی نیز دربردارد، هنگام سیر به سوی مقصد، مزاحمی برای حرکت به شمار میآید و ناگزیر، باید آن را باز کرد و به سویی افکند.
بارها و بارها این دل دیوانه و شوریده خواست تا تن به آب زند و به کار خویش رسد، ولی این عقل مصلحتبین و مصلحتاندیش، پایبند او شد و از این کار، بازش داشت؛ بارها و بارها بر سرِ دوراهیهای زندگی، چنین حالاتی را دیده و آزمودهایم.
و شاید به این دلیل بود که معشوق ازلی، چون عاشق خویش را در طور سینا یافت، از او خواست تا برای راهیابی به ساحتش کفشها را در آورد و پا برهنه به وادی قدم گذارد و عصا را نیز که نشانی از تدبیر و دوراندیشی است و چندین فایده عقلایی میتوان برای آن برشمرد، دیوانهوار زمین اندازد و دل به دریا زند و بی این همه، با او دم زند و در تنهاییِ با او خوش باشد. (1)
اهل معنا، از جمله حضرت امام خمینی رحمهالله، «کفش درآوردن» را کنایه از دل بریدن از دلبستگیهای حلال دنیایی میدانند. نک: آداب الصلاة، ص 52.
«عصا» را نیز نشانی از عقل و تدبیر در امور دنیایی میشمارند. نک: سیدروح الله موسوی خمینی، تفسیر سوره حمد، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، ص 31.
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
1) . نک: طه: 9 ـ 20. داستان زندگی حضرت موسی علیهالسلام بسیار پندآموز و سرشار از ظرافتها، نکتهها و رمزهاست که پرداختن به آنها فرصتی دیگر را میطلبد، ولی اشارهای گذرا، خالی از فایده نیست. در بخشی از زندگی این پیامبر اولوالعزم آمده که ایشان پس از ده سال خدمت به شعیب، همراه با خانواده خویش، آهنگ وطن میکند. در بیابان، راه گم میکند؛ شب و تاریکی همه جا را فرامیگیرد؛ باران نیز شروع به باریدن میکند؛ سرما همسر و فرزندانش را میآزارد؛ زنش نیز درد زایمان میگیرد؛ و آنگاه که خستگی، سردرگمی، سردی هوا و... دستش را از تمام اسباب مادی نجات کوتاه میکند و دلش کاملاً متوجه مبدأ هستی میشود، نوری مشاهده میکند. به خانواده میگوید: شما اینجا باشید تا به سوی این آتش روم تا شاید با پارهای از آن، راه را بجوییم و خویش را گرم سازیم. به سوی آتش میرود. صدایی از آتش برمیخیزد که: «ای موسی! همانا من پرودگار تواَم؛ کفشهایت را درآور که تو در وادی پیچیدهای!» سپس از او میپرسد: «آنچه در دست داری چیست؟» و موسی عرض میکند: عصایی است که بر آن تکیه میکنم؛ برگ درختان را برای گوسفندان میریزم و کارهای دیگری که با آن انجام میدهم.
کیست دیوانه؟ که دیوانه نشد
این عسس(1)را دید و در خانه نشد(2)
البته گمان نشود که به این آسانی میتوان دیوانه شد یا دست بر دیوانگی زد. خیر، دیوانگی راه و رسم دارد و دیوانگان، مرام دارند. باید آزمون داد. اصولی دارد که باید پایبند آنها بود. به این سادگی نمیتوان در جمع دیوانگان راه یافت و خود را دیوانه قلمداد کرد!
راه دیوانه شدن، عقل باختن است. باید به کلی از عقل و عاقلی دست شست و همه آن را به یکباره از دست داد.
دیوانه شدم ز عقل بیزار شدم
خواهان تو را به عقل، کاری نبود (3)
باید عاقل نبودن خویش را به اثبات رساند. باید بارها و بارها سخن عقل را شنید و با نیشخندی از کنار آن گذشت. باید عاقلانی را که غم نان و نام، محتاطشان کرده و از حرکت بازشان داشته است، به باد استهزا گرفت و به عقلشان خندید.
از کف دادن عقل که به این آسانی نیست! باید در نخستین گام، خود را به دیوانگی زد و دیوانگی را آزمود و لذت نداشتن عقل را چشید. باید فریاد زد که من از عقل شما عاقلان بیزارم و بر ایمان شما کافر! من تنآسایی شما را کافرم! من با پندارهای عاقلانه شما دشمنم! من با انگاره جمع بودنهای شما مخالفم! و من با هرآنچه شما مصلحت میدانید، در ستیز و جنگم!
و تو خود میدانی که این سخنها یعنی چه؟ میدانی که از پس این اعلام برائت، چهسان سیل نصیحت و نکوهش و تهمت و استهزا و بیمحلی و... به سویت روانه
میشود.
اگر باز اهل این راهی ـ که امیدوارم باشی ـ باید در ابتدا هر از گاهی اندیشههای اینجایی را به یک سو نهی و به اختیار، دیوانه شوی. به دیگر سخن، باید با مست شدن، خویش را برای اندک زمانی دیوانه سازی و عقل را از سرِ مستی به یک سو اندازی:
مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد، کدام رفت (1)
البته در مستی هم باید عاقلانه پیش رفت و با احتیاط در این راه قدم گذارد و به گفته حافظ:
نگویمت همه ساله مِیپرستی کن
سه ماه می خور و نُه ماه پارسا میباش (2)
اشتباه نشود؛ این شراب، نه آن شرابی است که دردِ سر میآورد و آدمی را از حیوان هم پستتر و زبونتر میسازد. خیر:
می نوش، میِ عشق که پاک است و حلال است
این می نه شراب است که در شرع حرام است (3)
شراب عشق، دلسوخته و پاکباز میکند و شور و شوق رسیدن و از خویش بیخود شدن به ارمغان میآورد. مست چنین شرابی از خویش وامیرهد و تنها و تنها به او میاندیشد و فارغ از قید و بندهای عقل مصلحتاندیش و بیاعتنا به توصیههای عاقلانه، خطر میکند و آن را به جان میپذیرد و برایش آغوش میگشاید.
عاقل را چه به جانبازی و خطر؟ عاقل داشتههای فراوانی دارد؛ نام دارد؛ مقام و موقعیت دارد و صدها و هزاران چیز دیگر دارد. چگونه ممکن است ریسک کند و خطر پذیرد؟ مگر او دیوانه است که خطر کند و حیثیت خویش را به بازی گیرد و جان در کف نهد؟ این عاشق و دیوانه است که جام در دست، طلب مِی میکند و از رها کردن همه داشتهها سخن میسراید:
از آن می ریز در جامم که جانم را فدا سازد
به خود گیرد زمامم را، فرو ریزد مقامم را (1)
کجا عاقل میتواند و چگونه جسارت یابد که دستی دراز کند و پرده اسرار را به سویی زند و به پشت پرده سرکی کشد؟ این مست است که جسورانه و از سرِ بیعقلی، پرده کنار میزند و شاهدِ غایب از نظرها میشود:
سرّ خدا که در تُتُق(2)غیب منزوی است
مستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم (3)
این عاشق و دیوانه است که شرابی میخواهد تا از هرچه نامِ «داشته» بر آن نهادهاند، او را وارهاند و قطره وجودش را به دریا رساند:
بخور می تا ز خویشت وارهاند
وجود قطره با دریا رساند
و بالاخره می، غم دیرینت را که دیرزمانی با خود میکشیدی، غم هجران و جدایی و غم تنهایی و بیکسی را میزداید و عمق جانت را شاد میسازد و تو را به دلدارت میرساند:
شرابی که از غم خلاصم کند
نشان ره بزم خاصم دهد
اگر زمانی دست به دیوانگی زدی و به پشت پرده راه یافتی و به «من» نظری انداختی، متحیر خواهی شد که چه میبینی و آنی که چشمت به جمالش روشن شد، کیست؟ این وجود مسحورکننده و بیهمتا، «من» است یا «او».
آنجا اگر بگویی «من» به «او» اشاره کردهای و اگر بگویی «او»، «من» را خواندهای: «من کیم، لیلی و لیلی کیست، من».
و این، همان چیزی است که اهل راه، از آن با واژه شیرین «فنا» یاد میکنند و بر این باورند که پایان مسیر (البته اگر این مسیر را پایانی باشد) گم شدن در آن نور مطلق است و رساندن قطره ناچیز وجود به دریای بیکران هستی و گم شدن این قطره در آن دریای بیانتهاست.
قطره، دریاست چون با دریاست
ورنه این، قطره و دریا، دریاست
به این دلیل است که برخی خدا را قسم میدهند که از «خود» دیدن و «خود» داشتن، خلاصشان سازد تا بتوانند به سرچشمه حیات و «هست» بودن نایل آیند:
خدایا به جان خراباتیان
کز این تهمت هستیام وارهان
اینان، بودن خویش و جدا کردن حساب قطره وجودشان از اقیانوس بیانتهای وجود الهی را چون لکه ننگ و وصله ناچسبی بر پیکر جانشان احساس میکنند و خدا را به کسانی که از این تهمت «بودنِ دروغین» رهایی یافته و این پندارهای واهی
و خودساخته را ویران ساختهاند (خراباتیان) سوگند میدهند تا به جلوهای و افشاندن اخگری، این هستی سرابگونه ـ که فریبی بیش نیست ـ را به آتش کشد و آنها را از این تهمت وارهاند؛ چنانکه بارقهای از این آتش را بر کوهِ «بودن» موسی فرود آورد و هستی موسای کلیم را خاکستر ساخت. (1)
حضرت امام رحمهالله این کوه را نماد خود داشتن حضرت موسی میداند و بر این باور است که با چنین جلوهای، اندکْ باقیمانده خودبینیهای آن حضرت محو شد و به مقام بلند «فنا» بار یافت. نک: آداب الصلاة، ص 78؛ تفسیر سوره حمد، ص 32.
و این است که راهیافتگان به این وادی، در نجواهای عاشقانهشان با معبود خویش، به ضجه و ناله و تمنا، او را میخوانند تا آن اندکْ حساب مانده را نیز تصفیه سازد و هست و نیستشان را قلم کشد و چیزی از آنها باقی نگذارد:
الهی هَبْ لی کمالَ الانقطاعِ إلیک، و أنِرْ أبصارَ قلوبِنا بضیاءِ نظرِها إلیک؛ حتّی تَخرِق أبصارُ القلوبِ حُجُبَ النور، فتَصلَ إلی معدِنِ العظمةِ و تَصیرَ أرواحُنا مُعلَّقةً بِعزِّ قُدسک. (2)
ای خدای من! مرا انقطاع کامل به سوی خود عطا فرما و دیدههای دل ما را به نوری که با آن، تو را مشاهده کنیم، روشن ساز؛ تا آنکه دیده بصیرت ما پردههای نور را پاره کند و به نور عظمت واصل گردد و جانهای ما به مقام قدس عزتت بپیوندد.
و بدین سان به التماس از او میخواهند تا با او یککاسه شوند و به بارگاه بلند فنا نایل آیند و از این رهگذر، جان بیرمق و خسته از این همه جدایی و سرگردانی، با
1) . خداوند گوشهای از سیر و سلوک حضرت موسی علیهالسلام را اینگونه بیان میفرماید: «... فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ مُوسی صَعِقا ؛ ... هنگامی که پروردگارش بر کوه جلوه کرد، آن را همسان خاک گرداند؛ و موسی مدهوش به زمین افتاد». اعراف: 143
2) . مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.
نَفَس روحبخش او حیاتی تازه گیرد و به شور و وجدی غیرقابل توصیف رسد.
و چون چنین شود، از این پس، این «او» است که این تن خاکی را اداره میکند و اموراتش را میچرخاند؛ و «او» است که ولایت سرزمین تن و جان را به عهده میگیرد؛ چرا که خود فرموده است:
اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إلَی النُّورِ. (بقره: 257)
خداوند، ولیّ و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنها را از تاریکیها به سوی نور بیرون میبرد.
در این آخرین کلمات جاری شده، دل بیتابی میکند تا از آن پیر راهبر یادی آورم؛ آن عزیز مسیحادم که میلیونها جان مرده را به دمی و نفَسی حیات بخشید و زنده گرداند؛ آن ساقی که مست و بیخود و شرابآلوده، از خلوت به در آمد و خُم خُم و سبو سبو ارزانی جمع کرد و همه را چون خویش، مست مست ساخت.
خمینی عزیز را میگویم؛ او که نامش آرامش جان و یادش تپش قلب من است؛ پیر باده به دستی که به اندیشه «نفعی به غیر» باده بر خاک فشاند و دیدیم که چهسان خاک را لالهگون و زمین را میگونه کرد و حتی گل و گیاه را مست خویش ساخت و به رقصشان درآورد:
اگر شراب خوری جرعهای فشان برخاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک (1)
ختام این نوشته را با غزل زیبا و روحافزای «حسن ختام»(2)او، به خیر و سعادت، ختم میکنم؛ باشد که آنچه را داند، نماید:
الا یا ایّها الساقی ز می پر ساز جامم را
که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را
از آن می ریز در جامم که جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستی هسته نیرنگ و دامم را
از آن می ده که جانم را ز قید خود رها سازد
به خود گیرد زمامم را، فرو ریزد مقامم را
از آن می ده که در خلوتگه رندان بیحرمت
به هم کوبد سجودم را، به هم ریزد قیامم را
نبودی در حریم قدس گلرویان میخانه
که از هر روزنی آیم، گُلی گیرد لجامم را
روم در جرگه پیران از خود بیخبر شاید
برون سازند از جانم، به می، افکار خامم را
تو ای پیک سبکباران دریای عدم! از من
به دریادار آن وادی رسان مدح و سلامم را
به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدمنامه
به پیر صومعه برگوببین حسن ختامم را
و این راه را پایانی نیست... .
تو که تا اینجا همراه بودی و همسفر، مهیا باش تا اگر توفیق را رفاقتی باشد و پردگیان حرم را نظری، در نوشتهای دیگر، قدمی جدیتر در راه گذاریم و به شرح و بسط اندکی از بسیار، پردازیم و گامی دیگر پیش نهیم.
به امید حق
و میدانند آنان که همه چیز را دانند که چون دلی به یادشان تپید، قلم به رقص آمد و بر صفحه خودنمایی کرد. امید آنکه این هیچ را از هیچ پذیرا شوند و هستیاش بخشند.
قرآن کریم.
مفاتیح الجنان.
نهج البلاغه.
آمدی تمیمی، عبدالواحد بن محمد، غرر الحکم و درر الکلم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1377.
ابو الخیر، ابوسعید، دیوان ابوسعید ابوالخیر، تهران، نشر محمد، 1369.
بابا طاهر عریان، دیوان باباطاهر، تهران، آتلیه هنر، 1375.
جوادی آملی، عبدالله، مبادی اخلاق در قرآن، قم، مرکز نشر اسراء، 1377.
حافظ، خواجه شمس الدین محمد، دیوان حافظ، تهران، یاسین، 1371.
سبزواری، ملا هادی، شرح الاسماء، تحقیق: نجفقلی حبیبی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1375.
سعدی شیرازی، شیخ مصلح الدین، گلستان سعدی، تهران، اشراقی، 1370.
شیخ بهایی، نان و حلوا، مؤسسه فرهنگی انتشارات عادیات، 1380.
شیخ صدوق، اَمالی، تهران، مؤسسة البعثه، 1375.
ـــــــــــــــــــــــ ، علل الشرایع، نجف، منشورات المکتبة الحیدریه، بیتا.
ـــــــــــــــــــــــ ، عیون اخبار الرضا، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیتا.
صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، ترجمه شرح اصول کافی، تصحیح: محمدخواجوی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، بیتا.
طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن ، قم، منشورات جماعة المدرسین، 1362.
عطار نیشابوری، فرید الدین، منطق الطیر، به اهتمام: سیدصادق گوهرین، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1374.
علی بن ابیطالب علیهالسلام، دیوان امام علی علیهالسلام، قم، پیام اسلام، 1369.
کلینی، جعفر بن محمّد بن یعقوب، کافی ، تصحیح: علیاکبر غفاری، قم، دارالکتب الاسلامیه، 1375.
مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، بیتا.
موسوی خمینی، سید روح الله، آداب الصلاة، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، 1370.
ـــــــــــــــــــــــ ، تفسیر سوره حمد، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، 1375.
ـــــــــــــــــــــــ ، دیوان امام خمینی، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، 1380.
ـــــــــــــــــــــــ ، شرح چهل حدیث، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، 1372.
ـــــــــــــــــــــــ ، صحیفه امام، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، 1370.
ـــــــــــــــــــــــ ، طلب و اراده، ترجمه: سید احمد فهری، تهران، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، 1362.
مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، تهران، انتشارات پژوهش، 1378.
ـــــــــــــــــــــــ ، دیوان کامل شمس تبریزی، تهران، جاویدان، 1366.
نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، قم، مؤسسة آل البیت لاحیاء التراث، 1366.
ولی، شاه نعمت الله، دیوان شاه نعمت اللّه ولی، تهران، نگاه، 1375.