ghaemiyeh.com
سرشناسه : علوي مقدم محمد، ۱۳۱۱ -
عنوان و نام پديدآور : حج در قرآن / نگارش محمد علوي مقدم [براي حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
مشخصات نشر : تهران مشعر ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهري : ۱۸۳ ص.
شابك : ۵۵۰۰ ريال : 964-7635-10-9
يادداشت : كتابنامه ص [۱۷۵] - ۱۸۳؛ همچنين بهصورت زيرنويس
موضوع : حج -- جنبههاي قرآني
موضوع : حج -- احاديث
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
رده بندي كنگره : BP۱۰۴/ح۳ع۸ ۱۳۸۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵۹
شماره كتابشناسي ملي : م۸۱-۱۲۷۴۹
حج كه صورت و نمودار مشهود اجتماع خدايى و اسلامى است،
حج كه اجتماعى است با قصد و جاذبه الهى،
حج كه با فكر و زبان و لباس متحد، انسانها را به سوى هدفى برتر پيش مىبرد و امتيازات مادى را از ميان بر مىدارد،
حج كه با شكوهترين عباداتى است كه مسلمانان به جا مىآورند،
حج كه نمونه بارز مساوات و برابرى طبقات مختلف مىباشد،
حج كه بزرگترين مظهر وحدت و يگانگى مسلمانان است،
حج كه وسيله تحكيم روابط ميان مسلمانان جهان است،
حج كه مىتواند بزرگترين كنگره سالانه اسلامى باشد و بسيارى از دشوارىهاى مسلمانان را برطرف كند و ... در لغت قصد و آهنگ كردن است.
و به قول راغب اصفهانى (1)«أصل الحجّ: القصد للزّيارة».
1) 1. المفردات فيغريب القرآن، ص 107.
قال الشّاعر: «يحجّون البيت الزبرقان المُعَصْفَرا».
و در اصطلاح فقها: «الحجّ قصد البَيْتِ لِلتّقرّب الى اللَّه تعالى بأفعال مخصوصةٍ في اماكن مخصوصة»؛ «حج زيارت كعبه با اعمال مخصوص در مكانهاى مخصوص است».
و يا به قول سيد شريف جرجانى (1): «و في الشّرع قصد بيتاللَّه تعالى بصفة مخصوصة في وقت مخصوصة بشرائط مخصوصة».
در فقه اسلامى، حج به مجموعهاى از اعمال اطلاق مىشود كه در مكّه و اطراف آن به جا مىآورند و اقدام بدان، در صورت وجود استطاعت مالى و صحّت مزاج و امنيّت، بر هر شخص بالغ و عاقل و مكلّف، در تمام عمر يك بار واجب است.
البتّه حج منقسم است به: «تمتّع»، «قِران» و «افراد»، كه براى آگاهى بيشتر از اعمال و اقسام حج و امور متعلّق به آن؛ از احرام، طواف، سعى ميان صفا و مروه، رمى جمرات، قربانى و استلام حجر، به كتبى كه در بيان آداب و اعمال و مراسم حج نوشتهاند و به «مناسك حج» نامبردار است، مراجعه شود.
هدف اصلى اين نوشته، بحث لفظى نيست كه مثلًا بگوييم:
«حجّ فلاناً يحجّه حجّاً (2)
راغب اصفهانى در ص 107« المفردات فىغريب القرآن» نوشته است:
حجّ، به فتح اوّل، مصدر است و حجّ، به كسر اول، اسم مصدر.
ابن منظور در كتاب« لسانالعرب» ذيل واژه« حجّ» در جلد يكم، صفحات: 569 و 570 نوشته است:
الحجّ: القصد. حجّ الينا فلان، اى قدم.
حجّه يحجّه حجّا، اى قصدهُ.
حججت فلانا، اى قصده.
رجل، محجوج: اى مقصود.
و قد حجَّ بنو فلان فلاناً، اى اذا أطالوا الإختلاف اليه.
ثُمّ تَعُورِفَ استعمالهُ فيالقصد الى مكة للنسك الىالبيت بالأعمال المشروعة فرضاً و سنّةً.
ابن منظور از قول سيبويه نقل كرده است كه گفت:
حجّه يحجّه حجّا كما قالوا: ذكره ذكراً.
يعنى فعل متعدّى است و مصدر آن به كسر حاء است.
ابن منظور از قول كسائى نقل كرده است كه گفت:
كلامُ العرب كلُّه على فَعَلْتُ فَعْلَةً الّا قَولَهم حَجَجْتُ حِجَّةً و رَأَيْتُ رُؤْيَةً.
والحجّه: السَّنَةُ/ سال و الجَمعُ حجيج.
و ذوالحجّة: شهرالحجّ، سمّى بذلك للحجّ فيه. الجمع ذوات الحِجَّة.
امْرأةٌ حاجّة و نِسْوةٌ حَواجُّ بيتاللَّه بالإضافة وقتى كه حجّ به جا بياورند.
والحِجَّة: الطريق. والحُجَّة: البرهان. جمع آن، حُجَج و حِجاج است.
ابن منظور از قول ازْهَرى نقل كرده است: انَّما سُمِّيت حجةً لأنَّها تَحِجُّ اى تقصد و كذلك محجّة الطريق: هيالمقصد والمسلك.
محمد بن ابىبكر رازى متوّفاى سال 660 ه. در صفحات 122 و 123 كتاب« مختار الصِّحاح» نوشته است: الحجُّ فيالأصل، القصد.
وفيالعُرف قصد مكة لِلنُّسكِ.
از باب رَدَّ يَرُدُّ است عينالفعل مضارع آن مضموم است. اسم فاعل آن حاجّ جمع آن حُجٌّ مىباشد.
الحِجّ بالكسر، الاسم. والحِجّة بالكسر ايضا: المرّة و هي منالشواذ.
لانّ القياس: الفتح. و حجّة بكسر حاء: سنة/ سال. جمع آن حِجَج، بر وزن عِنب. و ذوالحجّة بالكسر، شهرالحجّ. و جمعه: ذوات الحجّة. والحجّة: البرهان، رجل مِحجاج: بالكسر: اى جَدِلٌ. والتحاجّ: التخاصُم.
تهانوى، در كتاب« كشّاف اصطلاحات الفنون» ج 2، ص 283 نوشته است:
حَجّ به فتح حاء مهمله و تشديد جيم منقوطه، در لغت قصد به سوى چيزى است و در شريعت قصد به سوى بيتاللَّه الحرام؛ يعنى كعبه است با اعمال مخصوص و در وقت مخصوص.
اهالى نجد، اين كلمه را، به كسر حاء خوانند و بعضى نيز گفتهاند:
به فتح اسم مصدر و به كسر مصدر باشد و به عكس هم گفتهاند.
والحِجّة بالكسر: المرّة؛ يعنى يك مرتبه حج گزاردن و قياس فتح است ولى به فتح شنيده نشده است.
و قال الخليل: حجّ فلان علينا: اى قدم، پس لفظ حجّ اطلاق شده است بر قدوم و آمدن به سوى مكه.
شيخ طَبْرِسى در تفسير ذيل آيه 158 سوره بقره« ... فَمَن حَجَّ البَيتَ ...» گفته است:« حج در لغت قصد پى در پى و در شريعت قصد خانه خداست براى عمل.»
شيخ مجدالدّين محمد بن يعقوب فيروزآبادى در جلد يكم، ص 182 قاموس المحيط، نوشته است:
« حج در لغت؛ يعنى قصد. به فتح اول مصدر و به كسر اول اسم مصدر است.
فيروزآبادى، به« كثرة الاختلاف والتردّد و قصد مكّة لِلنُّسُك» تعبير كرده است.
الحِجّة بالكسر: المرّة الواحدة شاذّ؛ لانّالقياس، الفتح.
جلالالدين مقداد بن عبداللَّه السيورى متوفّاى سال 826 ه. در جلد يكم، صفحه 257 كتاب« كنزالعرفان» مىنويسد:
حج در لغت؛ يعنى القصد المتكرّر.
و در شرع:« قيل هو القصد الى بيتاللَّه لأداءِ مناسك مخصوصة».
يا بهتر است بگوييم:« انّه القصد الى بَيتاللَّه بمكةَ مَعَ أداء مناسك مخصوصة فى مشاعر مخصوصة هناك».
فخرالدين طريحى، متوفّاى سال 1085 ه. در جلد دوم، صفحه 285 كتاب« مجمعالبحرين» ذيل آيه 95 سوره آل عمران« ... وَ للَّهِ عَلَى النّاس حِجُّ البَيت مَنِ اسْتطاعَ الَيهِ سَبِيلًا ...» آورده است:
حجّ البيت: اى قصده و السعى فيه. مىگويند حججت الموضع، حجّه حجّا از باب قتل عين الفعل مضارع مضموم: قصدته، و بعدها در اصطلاح فقط سفر بيتاللَّه را حج گفتند و نه سفر ديگر را.
پس حجّ در لغت به معناى قصد است و در عرف فقها: قصدالبيت للتقرّب الىاللَّه بأفعال مخصوصة و بزمان مخصوص في اماكن مخصوصة.
والحجّ فتحاً و كسراً لغتان و يقال: الحجّ بالفتح مصدرٌ و بالكسر الاسم.
شيخ طريحى در جلد 2، صفحه 286 مجمعالبحرين نوشته است: حجّة الوداع كه در سال دهم هجرى انجام شد، به كسر و فتح حاء و كسر و فتح واو قراءت شده است.
و نيز گفته است: ذوالحجّه به كسر درست است. و هو شهرالحجّ
بد نيست بدانيم كه آل طريح در نجف بيت علم و فضل و ادب و تقوا بودهاند. اين خاندان منسوباند به شيخ طريح بن خفاجى جدّ اين خاندان.
و در وجه تسميه اين خانواده به« آل طريح»، گفتهاند كه همسر خفاجى هفت بار پشت سرهم، سقط جنين كرد و چون به شيخ طريح آبستن شد نذر كرد كه اگر خداوند او را فرزندى عطا كند، نامش را« طريح» خواهد گذاشت، چون فرزند به دنيا آمد، پدر براى وفاى به نذر، او را« طريح» ناميد و اين خاندان به آل طريح مشهور شدند و نويسنده كتاب مجمعالبحرين، فخرالدّين طَريحى، به فتح طاءِ مؤلف است و نه به ضمّ طاء. براى آگاهى بيشتر نك: ج 1 صفحات: 5، 6 و 7 مقدّمه كتاب مجمعالبحرين.
ابوالحسن عاملى فتوحى، از علماى قرن 11 و 12 هجرى در صفحه 123 كتاب« مقدّمه تفسير مرآةالانوار و مشكوةالأسرار» كه در واقع مقدّمهاى است بر تفسير البرهان سيد هاشم بحرينى، نوشته است:
حج در لغت به معناى قصد و در عرف به خانه خدا رفتن براى زيارت است.
عبدالرحيم بن عبدالكريم صفى پور در جلد يكم صفحات: 222 و 223 كتاب« منتهى الأرب فيلغة العرب» نوشته است:
حجّ، به كسر و فتح حاء: قصد طواف بيتاللَّه با شروط معلوم است.
حجّ، بالكسر، يكبار حج كردن، شاذّ است؛ زيرا كه قياس، فتح حاء است.
ذوالحجّه، به كسر، ماه حجّ است.
حُجّت به ضمّ: كلام مستقيم و برهان است.
حاجّ: مشدّد با ادغام و حاجج: صفت آن است براى مذكّر.
حاجّة: صفت مونّث و جمع آن« حواجّ» مىباشد.
احجاج: به حج فرستادن است.
احتجاج: يعنى حجّت آوردن؛ يقال احتجّ على حضمه.
محاجّة و حِجاج؛ يعنى حجّت آوردن و خصومت كردن. قال اللَّه تعالى. أَ تُحاجُّونِّي فِي اللَّهِ.
سعيدالخورى الشرتونى در جلد يكم، صفحه 164 كتاب« اقرب الموارد في فصح العربيّة والشوارد» نوشته است:
حجّ فلاناً حجّاً از باب نَصَرَ يَنْصُرُ: اى قصده.
ولى بعدها اين كلمه در قصد به مكه براى زيارت خانه خدا به كار رفته است. حَجَّ فلانٌ عَلَينا: اى قَدِمَ؛ يعنى وارد شد.
ولى« حجّ زيدٌ عمراً: غلبه بالحجّة». الحاجّ: من زار البيت الحرام.
حاجّ گاهى اسم جمع به معناى حجّاج آمده است، همچون قول نحوىها:« قدم الحاجّ حتّى المشاة»
در اقرب الموارد، حجّ به فتح حاء اسم مصدر و به كسر حاء مصدر است.
قَصَدَهُ»، كه به فتح «حاء» قصد كردن و يا مثلًا«حجّ زيدٌ عمراً» يعنى غلبه بالحجّة: و مثلًا حاجّهُ يعنى خاصمه. واحتجّ الرجل يعنى أتى بالحجة. استحجّ يعنى طلب الحجّة. الحاجّ يعنى من زار البيت الحرام. و جمع آن حجّاج و حجيج است.
و هدف آن نيستكه گفته شود: تاريخ مكه به سالهاى 1892 قبل از ميلاد مىرسد كه ابراهيم با فرزندش (اسماعيل) و مادر او (هاجر) به آن وادى غير ذى زرع هجرت كردند. (1)
و نيز هدف آن نيست كه به الفاظ پرداخته شود و نتيجه فداى مقدّمات شود و مطالب اساسى گفته نشود و ... بلكه مىخواهم، ضمن بررسى آيات قرآنى، هدف اساسى حجّ و اين كنگره بزرگ و اين مجتمع اسلامى جهانى به دقّت بررسى شود.
فوايد سياسى و اجتماعى و تاريخى حجّ، چيزى نيست كه بر كسى پوشيده باشد ولى بايد دانست كه سفر به سوى خانه خدا؛ يعنى سير الىاللَّه
1) 1. و اگر كسى بخواهد در اين باره و در باره ديگر مسائل مربوط به مكّه مطالعه كند، مىتواند به جلد نهم از صفحه 326 تا صفحه 372 «دائرةالمعارف القرن العشرين» مقالهاى كه فاضل دانشمند- محمد لبيب بك البتنونى- نوشته است، مراجعه كند.
و حرمت به سوى صاحب خانه و نه به خانه. در واقع حج سير وجودى انسان است به سوى خدا، اين است كه بايد توجّه حاجّ به آن مقصد عالى باشد تا آنگاه كه به ميقات مىرسد و لباس احرام مىپوشد، درك كند كه از خود، بيرون آمده و ترك تعيّنات و تعلّقات كند، تا در نتيجه آرامش درونى احساس كند و اگر ترك علايق نكند، نتواند به حرم امن درآيد وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.
حجّ رونده بايد سالك الىاللَّه باشد؛ يعنى از منازل شهوات و مشتهيات نفسانى و لذّات جسمانى عبور كند و از لباس صفات بشرى خود را منخلع سازد و تعيّنات خودى را كنار بگذارد و پردههاى پندار را بدرد و به قول شيخ محمود شبسترى. (1)
مسافر آن بود كو بگذرد زود ز خود صافى شود چون آتش از دود
حاجّ (: حج رونده) اگر تربيت روحانى نيابد و نفس او مهذّب نشود، بايد گفت: مصداق شعر ناصر خسرو واقع شده كه گفته است:
رفته و مكّه ديده، آمده باز محنت باديه خريده به سيم
شايد بتوان گفت: قربانى كردن، خود رمزى است براى كشتن نفس امّاره و از ميان بردن انانيّت و تعبير حضرت صادق عليه السلام هم كه گفته است: (2)
«واذبح حنجرة الهوى والطمع عند الذبيحة» (1)
اشارتى به همين معنا است.
در حج، آدمى بايد از همه علقهها رها شود؛ زيرا در حجّ آدمى قصد و آهنگ خانه خدا مىكند؛ يعنى در واقع بايد از خانه خويش و از كالبد تن واز جسم خاكى مادّى به سوى ملكوت اعلى برود و به سوى خدا رجعت كند.
اگر معنى و مفهوم واقعى حج بخوبى درك شود، معناى اسلام درك شده است. بىجهت نبود كه امام على عليه السلام در آخرين ساعات عمر، در وصيّت خويش گفته بود. (2)
«... اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا ...»
«شما را به خدا قسم، تا زندهايد و جان در تن داريد، از خانه خدا، دست نكشيد و آن خانه را از حج گزاران خالى نگذاريد، كه اگر زيارت آن خانه ترك شد موجوديّت شما به خطر خواهد افتاد.» (3)
كعبه يك مجمع دينى است، براى ايجاد وحدت؛ يعنى در اين مركز بزرگ، بايد اختلافات حل شود و اين مركز بايد مرجع رفع اختلافات باشد.
اين مجمع دينى، كه خدا براى آن احترام خاصى قائل شده و جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ البَيْتَالْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ... (1)
، به شخص خاصّى تعلق ندارد. از آن دولت مخصوصى نيست. كسى جز خدا مالك آن نمىباشد و متعلّق به همه مردم است.
... جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ... (2)
همه مردم در آن خانه حق دارند و هيچ كس حق ندارد كه ديگرى را مانع شود؛ زيرا اين خانه ... مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً ... (3)
است.
مسلمانها بايد از اين مجمع سالانه، كه فرصت بسيار مناسبى است، براى ايجاد روابط دوستى و برادرى، حدّ اكثر استفاده را ببرند و اهداف مشترك توجيه شود و معارف مبادله گردد و روابط مختلف فرهنگى و تجارى، ايجاد شود.
حج، درس برادرى و برابرى به انسانها مىآموزد؛ يعنى همان طورى كه، همه مردم- از رييس جمهور و كشاورز ساده- وقتى به كعبه مىروند، لباس يكسان مىپوشند.
طبق يك برنامه حركت مىكنند و در نتيجه، امتيازات از ميان مىرود.
بايد در شؤون زندگى اجتماعى هم اين برابرى وجود داشته باشد و امتيازات نادرست از ميان برود؛ زيرا به قول سيد قطب: (4)اسلام خواسته
است كه با اين جامه ندوخته احرام، كه همگان مىپوشند، امتياز فردى و قبيلهاى و جنسى را از ميان بردارد و به قريش كه در جاهليّت براى خود امتيازى قائل بود و در مراسم حجّ با ديگران در عرفات توقّف نمىكرد و با ديگران بازنمىگشت، دستور داد:
ثُمَّ أفِيضُوا مِنْ حَيثُ أفاضَ النّاسُ ... (1)
با اين دستور به طايفه قريش كه به نسب خود مىباليد و با مردم در عرفات به يك جا نمىماند و هنگام پراكنده شدن مردم و كوچ كردن آنها، كوچ نمىكرد و به امتياز طبقاتى خويش مىنازيد، فهماند و گفت: عادات ناپسند جاهلى و آداب نادرست را از خود دور كنيد و از اين كارهاى ناروا بركنار باشيد و از خدا آمرزش بخواهيد كه خدا آمرزنده مهربان است؛ ... وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (2)
اين كه، حج گزار بايد در حال احرام، از جدال و مناقشه تند و نظاير اينها، بپرهيزد و از زن و زيور، دورى گزيند، به انسان مىفهماند كه در حرم خدا بايد خود را خالص كند. براى خدا باشد. دلها بايد به هم نزديك ونزديك شود ودريابد كه آن چه سبب وحدت آنان شده و اين وحدت را درآنان فراهم آورده و نيرومندى در اين انسانها ايجاد كرده، اسلام است.
اسلام است كه انسانها را به يكديگر مرتبط ساخته. اسلام است كه در انسانها برابرى ايجاد كرده. اسلام است كه مىگويد: در شؤون زندگى اجتماعى بايد اين برابرى وجود داشته باشد و امتيازات نادرست از
ميان برود.
بحث در باره اسلام و مزاياى اين دين آسمانى نيست و هدف اصلى اين نوشته نه اين است كه در باره مناسك و آداب حج بحث كند، بلكه هدف اصلى اين است كه: بفهميم، كلمه «حج» كه ده بار (1)در قرآن مجيد آمده و در هر مورد به يكى از احكام و امور مربوط به اين دستور اشاره شده، در آيات مختلف چگونه است و به عبارت ديگر در باره آيات مربوط به حج سخن گفته شود و در اطراف آن آيات بحث شود.
البته در قرآن مجيد، نام سوره بيست و دوم كه 78 آيه دارد و جز آيات 52، 53، 54 و 55 كه در ميان مكّه و مدينه نازل شده و بقيه آيات مدنى (2)است، سورهاى به اسم سوره حجّ هست ولى مباحث مربوط به حجّ در ديگر سورههاى قرآنى نيز وجود دارد و محمد العربى العزوزى- نويسنده لبنانى- در كتاب خود، مباحث مربوط به حجّ در قرآن مجيد را جمعآورى كرده و آيات مربوط به هر مبحث را مشخّص كرده است. (3)
آيات مربوط به «وجوب حج» و «مناسك حج»:
سوره بقره (2)، آيات: 125، 128، 158، 197، 198، 199، 200 و 203
سوره آل عمران (3)، آيه 97
سوره مائده (5)، آيه 3
سوره انعام (6)، آيه 162
سوره براءة (9)، آيه 3
سوره حج (22)، آيات: 28، 29، 30 و 32
آيات مربوط به: «فديه» و «هدى» و احكام آن دو:
سوره بقره (2)، آيه 196
سوره مائده (5)، آيات 2 و 97
سوره حج (22)، آيات: 28، 32، 34، 36 و 37
سوره فتح (48)، آيه 25
آيات مربوط به «حجّ تمتّع» و «احصار»:
سوره بقره (2)، آيه 196
سوره مائده (5)، آيه 2
آيه مربوط به «آن چه كه انجام دادنش براى حاجّ حرام است»:
سوره بقره (2)، آيه 197
آيات مربوط به «تجارت در حج»:
سوره بقره (2) آيه 198
سوره حج (22)، آيه 28
آيه مربوط به «سقايت حج»:
سوره براءة (9)، آيه 19
آيات مربوط به «حكم صيد در حج» و «كيفر كسى كه در حرم صيد كند»:
سوره مائده (5)، آيات: 1، 2، 65 و 96
آيات مربوطبه «چگونگى اتمام حج و عمره» و «بيرون آمدن از احرام»:
سوره بقره (2)، آيه 196
سوره مائده (5)، آيه 2
سوره حج (22)، آيه 29
سوره فتح (47)، آيه 27
آياتى كه از: «بيت»، «كعبه»، «حرم»، «بلد» و «قريه» سخن گفته است:
سوره بقره (2)، آيات 125 و 127
سوره آل عمران (3)، آيات 96 و 97
سوره مائده (5)، آيات 2 و 97
سوره انعام (6)، آيه 123
سوره انفال (8)، آيات: 34 و 35
سوره براءة (9)، آيات: 7، 19 و 28
سوره اسراء (17)، آيه 1
سوره حج (22)، آيات: 25 و 33
سوره نمل (27)، آيه 91
سوره شورى (42)، آيه 7
سوره طور (52)، آيه 4
اينك به بحث در باره برخى از اين آيات كه مربوط به حج است، مىپردازيم:
وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً .... (1)
« (بياد آوريد) هنگامى راكه خانه كعبه را مركز امن و مرجع امر دين براى مردم قرار داديم ...»
كلمه «الناس» در اين آيه، يعنى همه مردم و نه فقط عربها، و نيز از آيه چنين برداشت مىشود كه خدا، خانه كعبه را يك پناهگاه عمومى و يك مركز امنيّت براى همه مردم قرار داده است و در آيه بعد هم، ابراهيم از خدا خواسته است كه:
«خدايا! اين خانه را محلّ امن قرار ده»؛ وَ اذْ قالَ ابْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (2)
از اين آيات استنباط مىشود كه خانه كعبه يك مركز امن و پناهگاهى است كه نه تنها افراد انسان بايد در امنيت به سر برند، بلكه حيوانات هم بايد در امن و امان باشند ونيز از اين آيات چنين استنباط مىشود كه مسلمانان بايد هشيار باشند و از قداست و امنيت اين سرزمين، بهره برند و در كنار هم بنشينند و از طريق مذاكره، مشكلات را حلّ كنند و در رفع
دشوارىهاى ديگر مسلمين جهان بكوشند.
جاى تأسف است كه بگوييم: مسجدالحرام و خانه كعبهاى كه در جاهليّت محلّ امن و امان بوده، امروز چنين نيست وگاهى در آن جا خون انسانها ريخته مىشود و مسلمانان به اين نكته توجّه ندارند.
اين كه در ترجمه آيه: وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ ... گفتيم: «به ياد آوريد»، از اين جهت است كه آيه مزبور از لحاظ نحوى، عطف است، بر چند آيه پيش از خود كه خدا گفته است: يا بَنِي اسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي ... شيخ محمد عبده (1)ضمن اين كه اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ ... را معطوف بر آيه قبل دانسته، نوشته است كه معنى چنين است: «واذكر أيها الرّسول أو أيّها النّاس ...»
منظور از «البيت» در اين آيه، كعبه است (2)(چنان كه در آيههاى 127 و 158 سوره بقره ونيز آيه 96 سوره آل عمران به همين معناست)، خانهاى كه خدا آن را مركز امن قرار داده و به علّت اين كه داخل شدن در آن، بر مشركان حرام است، «بيتالحرام» ناميدهاند و «كعبه» گفتهاند چون كه چهارگوشه است و مربّع.
و اين خانه مَثابَةً لِلنّاسِ است؛ يعنى محلّ رجوع مردم است، مرجع است؛ زيرا مردم، همه ساله بدان سو رو مىآورند و هرسال به سوى اين
خانه رفت و آمد مىكنند.
و آن جا را پناهگاه مىدانند و محلّ اجتماع.
ابن قتيبه (متوفاى سال 276 هجرى) در تفسير آيه: وَاذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ... نوشته است (1): «أي معاداً لهم، من قولك: ثبت الى كذا و كذا: عُدْت اليه و ثاب اليه جسمه بعد العلّة، اى: عاد. أراد: انّ النّاس يعودون اليه مرّةً بعد مَرَّةٍ».
ابوالحسن على بن ابراهيم قمى، از علماى قرن سوم و چهارم هجرى در تفسير خود نوشته است. (2)«فالمثابة: العَوْدُ اليه».
زمخشرى هم نوشته است: (3)«مثابة للنّاس: مرجعاً للحجّاج»، «والبيت اسم غالب للكعبة كالنجم للثّريا.»
شيخ طوسى ذيل آيه: وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ... نوشته است: (4)بيت در لغت، منزل و مأوى است و در مورد شعر گفته مىشود: ابيات الشعر و در مورد منزل و مأوى، بيوتُ الناس.
بيت شعر را از آن جهت بيت گفتهاند كه حروف و كلمات را فراهم آورده و در مجموعهاى گرد آورده است، همان طورى كه، بيت (خانه) اهل خانه و افراد خانه را در يك جا گرد مىآورد. (5)
1) 1. تفسير غريب القرآن، ص 63
2) 2. تفسير القمى، ج 1، ص 59
3) 3. تفسير كشاف، ج 1، ص 309
4) 4. تفسير التبيان، ج 1، ص 450
5) 5. شيخ مسعود سلطانى هم در جلد 1، صفحه 387 كتاب «اقصىالبيان» مىنويسد: «بيت از ابيات الشعر، براى انضمام حروف و كلمات به يكديگر است همان طور كه بيت، از بيوت الناس، هم افراد و اهل يك قبيله را گرد مىآورد.
شيخ طوسى در فرق ميان «مثابه» و «مثاب» از قول اخفش، گفته است:
در «مثابه» مبالغه بيشتر است و تاى آن، براى مبالغه است؛ لما كثر من يثوب اليه، همچون: علّامة، نسّابة، سيّارة.
ولى فرّاء و زجّاج گفتهاند كه: مثاب و مثابه به يك معنى است.(1)
«ثاب اليه عقله، اى: رجع اليه» (2)
جصاص (متوفّاى سال 370 هجرى) در كتاب «احكام القرآن» ذيل بحث از آيه وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ... در باره «مثابه» نوشته است (3)«قال أهل اللغة: اصله من ثاب يثوب مثابة و ثوابا: اذا رجع. انّما دخل التاء عليه للمبالغة، لما كثر من يثوب اليه كما يقال: نسّابة، علّامة، سيّارة.» كثرت رجوع، از آن جهت است كه مردم همه ساله بدان جا مىروند و بازگشت بدان جا را دوست دارند. (4)
ابن عربى (متوفاى سال 543 هجرى) در بحث از آيه وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ... نوشته است: (5)
فضل خدا، شامل تمام مردم است كه كعبه را «مَثابَةً لِلنّاسِ» قرار داده و
نه براى عرب تنها و قبيله قريش فقط.
شيخ طبرسى در «مجمعالبيان» و شيخ ابوالفتوح رازى در تفسيرش و اسماعيل بن كثير دمشقى (متوفاى سال 774 ه.) در تفسير خود از قول ابن عبّاس و بيضاوى (متوفاى سال 791 ه.) در تفسيرش «أنوارالتنزيل و أسرار التأويل» و سيد هاشم بحرانى (متوفّاى سال 1107 يا 1109 ه.) در «البرهان فىتفسيرالقرآن» و سيد عبداللَّه شبّر (متوفاى سال 1242 ه.) در تفسيرش و جلالالدين محمد بن احمد و جلالالدين عبدالرحمن بن ابوبكر سيوطى در تفسير معروف خود به نام «تفسير جلالين» و فيض كاشانى در تفسير صافى و ديگر مفسران، همگى ذيل آيه: وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ... نوشتهاند. (1)
«مثابة»؛ مرجع و محلّ عود است. يا «مرجعا يثوبون اليه من كلّ جانب» (2)
و يا «مرجع و محل عود يا موضع ثواب» و يا «مرجعا يثوب اليه اعيان الزوّار» و يا «مثابة للناس»؛ يعنى «مجمعا للنّاس» و يا «مثابة للناس»؛ «مرجعا يثاب اليه كلّ عام» و يا «المثابة؛ العود اليه» كه اگر خوب دقّت شود به اين نتيجه مىرسيم كه «مثابة للنّاس»؛ يعنى مرجعى كه همه ساله مردم بدان جا براى كسب ثواب، مراجعه مىكنند و نياز هر حاجتمندى برآورده مىشود؛ يعنى «لا ينصرف عنه منصرفٌ وَ هو يرى
1) 1. تفسير مجمعالبيان، ج 1، ص 203؛ تفسير ابوالفتوح رازى، ج 1، ص 315؛ تفسير ابنكثير، ج 1، ص 168؛ تفسير بيضاوى، ج 1، ص 187؛ تفسيرالبرهان، ج 1، ص 151؛ تفسير شبّر ص 58؛ تفسير جلالين ص 26 و تفسير صافى، ج 1، ص 139.
2) 2. تفسير جوامع الجامع، ج 1، صص 77 و 78، طبرسى در ضمن گفته است: «البيتاسم غالب للكعبة كالنجم للثريّا».
أنّه قَدْ قضى منه وطراً».
و شاعر هم در اين باره، خوب گفته است:
جَعَل البيت مثاباً لَهُم ليس منه الدهر يقضون الوطر (1)
در واقع همان معنايى را كه نويسنده كتاب «لسان التنزيل»؛ (زبان قرآن) درقرن چهارم ياپنجم هجرى گفته و مثابة را مرجع؛ يعنى جاى بازگشت، و قيل: مجمعاً معنى كرده است، ابو البقاء عكبرى (متوفاى سال 616 ه.) در كتاب «التبيان فى اعراب القرآن» وكتاب (2)«املاء ما منّ به الرحمن ...» نوشته است. (3)
شيخ محمد عبده (4)«بيتاللَّه» را نعمت بزرگى براى مسلمانان دانسته و ضمن اين كه آن جا را مأمنى دانسته، «مرجعاً لِلنّاسِ وَ يَقصُدُونَهُ» هم مىداند ومىافزايد: لفظ «مثابة»، متضمّن معناى زيارت و ثواب هم هست.
مرحوم طالقانى از عبارت «مثابة للناس» چنين استنباط كرده است كه توجه به چنين خانه بايد فطرت حق جويى و عدل را بيدار سازد و انگيزه تعالى خواهى را كه از خواستههاى فطرى آدمى است، در انسان زنده كند وكلمه «للنّاس» هم قيام به وظايف انسانى را در آدمى بر مىانگيزاند و به انسان ها ياد مىدهد كه براى خدا بهپا خيزند و دركعبه اعلام كلمه حق كنند
و به خدا تقرّب جويند. (1)
و خلاصه اين كه از كلمه «مثابة للنّاس» به قول سيد قطب چنين استنباط مىشود كه خداى بزرگ بيتاللَّه را براى همه مردم (: ناس) محلّ عبادت قرار داد تا در آن جا به خدا رو كنند و بهتدريج از خودپرستى و سودجويى و برترى طلبى به در آيند (2)و با انديشههاى بلند ابراهيم آشنا شوند و كسانى هم كه به نام وارثان ابراهيم روى اين خانه دست گذاشتهاند، بايد بدانند كه اين خانه نمازگاه و پناهگاه همه مردم است و ويژه گروه و طايفه خاصّى نيست و وارثان حق ندارند كه ديگران را از آن باز دارند؛ زيرا اين خانه، بيت اللَّه است و به قول سيد قطب نه «بيت أحد من الناس!» (3)
ابويحيى محمد بنصُمادَحالتجيبى (متوفّاىسال 419 ه.) نوشته است: (4)
«المثابةُ والمثابُ واحدٌ و هو المعاد والمرجع يؤتى في كلّ عام».
جلالالدين سيوطى (متوفّاى سال 911 ه.) همين مطلب را با بيانى روشنتر نوشته است: «مثابة، اسم مكان است از ثاب: اذا رجع؛ لأنّ الناس يرجعون اليه عاماً بعد عامٍ». (5)
1) 1. پرتوى از قرآن، ج 1، ص 296 تا 300
2) 2. چه نيكو گفته است خواجه عبداللَّه انصارى در صفحه 53 تفسير ادبى و عرفانىاش: «دل مردمان را خانه خود ساختيم كه بيگانه چون نگرد، جز حَجرى نبيند «كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا» ولى دوست وراء سنگ نگرد».
3) 3. فى ظلال القرآن، ج 1، صص 154 و 155
4) 4. مختصر من تفسير الامام الطبرى، ج 1، صص 52 و 53
5) 5. مُعرّك الأقران في اعجاز القرآن، ج 2، ص 264
فاضل مقداد، نوشته است: (1)«مثابة» از فعل «ثاب» يعنى رجع است و در اين جا مفعول دوم فعلِ «جعلنا» است و مصدر مىباشد و استحباب تكرار حج از كلمه «مثابةً» يعنى مرجعاً، كه مفهوم رجوع دارد و به اصطلاح «يقتضى العود الى ماكان عليه»، استنباط مىگردد.
نويسنده كتاب «أقصى البيان فىآيات الأحكام» نيز گفته است: (2)
برخى از كلمه «مثابه»، كه به معناى مرجع است و مفهوم رجوع از آن استنباط مىشود، تكرار حج را مستحب دانستهاند.
ثعالبى (3)
ثعالبى نويسنده تفسير «الجواهر الحسان فىتفسيرالقرآن» كه نامش عبدالرحمان بن محمد بن مخلوف الجعفرى الجزائرى مىباشد، فقيهى است از شمال آفريقا. وى در سال 788 هجرى در الجزاير متولد شده، به تونس و قاهره رفته و در سال 873 هجرى، فوت شده است برخى هم تاريخ فوت او را سال 875 هجرى دانستهاند.
مهمترين تأليف او همين تفسير است، كتاب ديگرش «العلوم الفاخرة فىالنظر فى امورالآخرة» مىباشد. در اخلاق هم كتابى به اسم «جامعالأمهات فىاحكام العبادات» نوشته است.
ثعالبى نويسنده تفسير، غير از ثعالبى نيشابورى نويسنده «يتيمة الدّهر فى محاسن اهل العصر» است. ثعالبى نيشابورى در سال 350 هجرى متولد و در 429 هجرى فوت شده است. ثعالبى نيشابورى مجموعهاى به اسم «ثمار القلوب فىالمضاف والمنسوب» نوشته است و «كنزالكتاب» نيز كه 2500 قطعه از 250 شاعر را گرد آورده از ثعالبى نيشابورى است. براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: دائرةالمعارف الاسلاميّة ماده ثعالبى، نوشته بروكلمان، ص 193 و 200.
احتمال داده است كه كلمه «مثابة» از ثواب باشد، چون درآنجا، انسانها به ثواب مىرسند. (1)
در آيه مورد بحث وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً ... (2)
به قول ابن عربى (3)يعنى «أمْن من عذاب اللَّه تعالى فيالآخرة ...» و بعضى هم گفتهاند: اين خود احسانى است از سوى خداى بزرگ كه براى خانه، در دلهاى عرب عظمتى به وجود آورد كه هركس بدان پناه برد، تأمين يابد.
شيخ طبرسى هم گفته است: (4)
«و قوله تعالى: «أمناً، أراد مأمناً؛ أي موضع أمن»
و نيز گفته است: «و كان قبل الإسلام يرى الرجل قاتل أبيه فىالحرم فلا يتعرّض لَهُ». ونيز گفته است: «و كانوا قد توارثوه من دين اسمعيل فبقوا عليه الى ايّام نبيّنا صلىاللَّه عليه و آله».
اين خانه به علّت عظمت واحترامى كه دارد، محل امن است و هركس كه خود را در پناه آن قرار دهد، نبايد متعرّض وى شوند و پيش از اسلام هم، مردم همين احترام را براى خانه كعبه قائل بودند و اين احترام از زمان شريعت ابراهيم و اسماعيل تا روزگار اسلام، رعايت شده است.شيخ طبرسى در تفسير ديگرش نيز گفته است: (5)«أمناً» يعنى «موضع امن» همان طورىكه در آيه 67 سوره عنكبوت نيزگفته شده است: أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً ...؛ زيرا به قول شيخ طبرسى؛ «لأنّ الجاني يأوي اليه فلا يتعرّض له حتّى يخرج».
قرطبى هم نوشته است: (1)كلمه «أمناً» در اين آيه از آن جهت ذكر شده كه فضيلت كعبه بر بيتالمقدس را بفهماند و نشان دهد كه كعبه محلّ امان است و «ليس في بيتالمقدس هذه الفضيلة، و لا يحجّ اليه النّاس و من استعاذ بالحرم، أمِن مِن أن يُغارَ عَلَيهِ».
ملا فتح اللَّه كاشانى (متوفّاى سال 988 ه.) «أمناً» را موضع امن و ايمنى كه در آن جا كسى را نكشند و متعرض او نشوند، تفسير كرده است. (2)
فيضكاشانى در تفسير كلمه «أمناً» نوشته است (3)كه دركافى از حضرت امام صادق عليه السلام روايت شده: «مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ مِنَ النَّاسِ مُسْتَجِيراً بِهِ فَهُوَ آمِنٌ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ دَخَلَهُ مِنَ الْوَحْشِ وَ الطَّيْرِ كَانَ آمِناً مِنْ أَنْ يُهَاجَ أَوْ يُؤْذَى حَتَّى يَخْرُجَ مِنَ الْحَرَمِ».
شيخ محمد عبده «أمناً» را به «ذا امن» معنا كرده (4)و افزوده است كه أمن بودن بيتاللَّه را خدا در آيه 67 سوره عنكبوت نيز تكرار كرده است.
... وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى ....
«مقام ابراهيم را جايگاه نماز قرار دهيد.»
بنا به روايتى كه از حضرت صادق عليه السلام، نقل شده، «مقام ابراهيم» همان نقطهاى است كه در مسجدالحرام به اين نام معروف شده است؛ «لِأنَّ مَقامَ
ابْراهِيم اذا اطلق لا يفهم منه الّا المقام المعروف، الّذي هو في المسجد الحرام». (1)
در مورد مقام ابراهيم، اقوال ديگرى هم هست: (2)
ابوالفتوح رازى مىنويسد: (3)برخى از قرّاء، فعل «اتّخِذوا» را به صيغه ماضى خواندهاند ليكن بيشتر آنان، به كسر و به صيغه امرى قرائت كردهاند.
ابنعربى گفته است: مقام ابراهيم، جايى است كه ابراهيم خداى خود را در آنجا خوانده و «مصلّى جايگاه و موضع دُعاست و برخى هم معناى اختصاصى مصلّى را در نظر گرفته و آن را، نمازگاهِ اختصاصى دانستهاند. (4)
و ظاهراً چنين استنباط مىشود كه امر، در اين جا بر وجوب دلالت مىكند. (5)
ابوالبقاء عكبرى نوشته است: «مِن» در «مِن مَقام» براى تبعيض است؛ يعنى «اتَّخِذُوا بعض مقام ابراهيمَ مصلّىً» و جايز است كه به معناى «فى» باشد. ليكن اخفش آن را زايد دانسته و مصلى را اسم مكان شمرده و افزوده است كه: مىتوان مصدر دانست و در اين صورت مضاف آن مقدّر است؛ يعنى «مكان صلاة».
قرطبى در باره «مَقام» در آيه ... وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً ... مىنويسد:
«المقام في اللّغة، موضع القَدَمَين» و از قول نحّاس نقل كرده است كه «مقام» به فتح ميم، از «قام»، «يقوم»، ثلاثى مجرد مشتق است و مصدر و اسم مكان مىباشد و به ضمّ ميم از «اقام»، ثلاثى مزيد فيه است. (1)
شيخ محمّد عبده نوشتهاست (2)كه فعل «اتّخذوا» رانافع وابنعامر بهفتح «خاء» قراءت كرده وآن را فعلماضى دانستهاند وبر فعلِ ماضىِ «جعلنا» معطوف كردهاند. ولى بقيّه قراء آن را به كسرِ خاء خوانده و فعل امر دانستهاند وفعلماضى «قلنا» را براى ايجاز حذف كردهاند وازلحاظ بلاغى فايدهاش ايناست كه در اذهان شنونده وخواننده، تأثير بيشترى دارد.
جمله در اصل «... قلنا اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى ...» بوده است.
سيّد هاشم بحرانى (بحرينى) در ذيلِ ... وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً ... از قول حضرت صادق عليه السلام نقل كرده است: اگر دو ركعت نماز طواف واجب در جاى ديگرى، جز مقام ابراهيم خوانده شود، «... فَعَليك اعادةُ الصّلاة». (3)
نويسنده كتاب «اقصى البيان» نوشته است: (4)وجوب دو ركعت نماز در مقام ابراهيم عليه السلام از فعل امر «اتَّخِذُوا» استنباط مىشود.
ابنعربى نوشتهاست: (1)مقام، جايىاست كه ابراهيم خداى خود را در آنجا خواند.
مُصلّىً را هم بعضى جايگاه و موضع دعا دانستهاند و برخى ديگر معناىِ اختصاصىِ مُصلّى را در نظر گرفته و آن را نمازگاه دانستهاند.
... وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (2)
نويسنده كتاب (3)«لسان التنزيل» كلمه «عَهِدْنا» را «فرموديم» معنى كرده است. ابنكثير هم درباره معناى عَهِدْنا الى ابْراهِيمَ وَ اسْماعِيلَ ... نوشته است: (4)يعنى «امَرَهُمااللَّه أنْ يطهّراه ...». (5)
ثعالبى هم، نوشته است: (6)«عَهِدنا»؛ يعنى «امَرْنا».
بنابراين، دستور خدايى اين است كه: خانه كعبه بر اساس تقوى و طهارت بنا شود. و ابوالفتوح رازى هم نوشته است: (7)«خانه مرا بر طهارت بنا كنيد؛ يعنى بر توحيد ...»
جالب است كه، به جهت فضيلت و اهمّيت اين خانه بر ديگر مكانها، خدا گفته است: «بيتى» و بيت را به خود نسبت داده، تا مزيّت آن، بر ديگر مكانها روشن شود.
و به قول شيخ طبرسى: (1)«و انّما أضافَ البيتَ الى نفسِه تفضيلًا لَهُ عَلى سائر البقاع و تمييزاً و تخصيصاً».
نويسنده تفسيرِ المنار نوشته است: (2)«عَهِدَاللَّه بالشىء؛ وَصّاه به» و منظور اين است كه خداوند آن دو- ابراهيم و اسماعيل- را مكلّف كرد كه خانه كعبه را از آفات و شرك و به قول طبرى، از بتها و پرستش بتها و شركبه خدا تطهير كنند كه به قول نويسنده «مختصر تفسير طبرى» (3)همين معنى «اولَى الاقوال بالصواب عند الطبري على ما في تفسيره» مىباشد.
ابنكثير هم در ذيل ... أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ ... (4)
نوشته است: (5)يعنى با «لا الهَ الّا اللَّه» از بتهايى كه مشركان آنها را بزرگ مىپنداشتند، خانه را تطهير كنيد و در واقع خدا مىخواهد بگويد: «طَهِّراهُ مِنَ الشرك و الرَّيْب وابنياهُ خالصاً لِلّهِ ...» و زجاج (6)گفته است: معناى «طَهِّرا»؛ «اصفاه من تعليق الأصنام عليه» است.
و به گفته شيخ طبرسى (1)... أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ ... يعنى «ايْ طَهِّرا بَيٌتي» كه به اصطلاح «انْ» مفسّره باشد و بيت را هم، تفضيلًا على سائر البقاع، خدا به خود اضافه كرده است.
اختصاص «بيت» به ذات خدا كه منزه از صفات جسمى است، براى چيزى نيست، بلكه به قول نويسنده تفسير المنار، (2)جنبه نمادين دارد و آن را بيتاللَّه گفته، تا اشارتى باشد به اين كه ذات مقدّس خدايى، حاضر و ناظر است، البتّه منظور حضورِ رحمت الهى است و لذا توجّه بدان نيز، به منزله توجّهِ ذات عاليه اوست، همانطورى كه از مكان دور نيز، در نماز، بدان مكان توجّه مىشود.
پس اين كه، خدا به ابراهيم و اسماعيل فرمان داده و بر عهده آنان گذاشته كه خانهاش را براى طوافكنندگان آماده سازند، معلوم مىشود كه اينجا خانه كسى نيست، خانه هيچ يك از انسانها نيست، خانه به ملّت خاصى تعلّق ندارد و حتّى ابراهيم و اسماعيل هم مالك اين خانه نيستند تا چه رسد به ساكنانِ فعلىِ آن منطقه.
ابنقتيبه (متوفّاى 276 هجرى) نوشته است:
«العاكفين؛ المقيمين. يقال: عكف الرجل على كذا؛ اذا أقام عليه». «و منه الإعتكاف: انّما هو الإقامة في المساجد على الصلاة و الذكر للَّهِ». (3)
ممكن است كسى بگويد: چرا در آيه مورد بحث (آيه 125 سوره بقره) فعلِ «طَهِّرا» به صيغه مثنّى است و مورد خطاب هم، ابراهيم و اسماعيل- پدر و پسر- هر دو مىباشند ولى در آيه 27 سوره حجّ، مورد خطاب، ابراهيم تنهاست و گفته شده ... وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ؟
در پاسخ، با توجّه به آيه 27 سوره حجّ، مىتوان گفت:
در آيه 125 سوره بقره هم، روى سخن بالاستقلال به ابراهيم است و اسماعيل عنوان تَبَعى دارد و در واقع، عملِ تطهير به عهده ابراهيم عليه السلام است و اسماعيل يارىكننده اوست. (1)
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً .... (2)
« (اى پيامبر، هنگامى را به ياد آر) كه ابراهيم گفت: اى خداىِ من، اين شهر را، محلِّ امْن و آسايش قرار ده.»
و دنباله آيه، چنين است:
... وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ قَالَ وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلَى عَذَابِ النَّارِ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ. (1)
«و به كسانى از اهل اين سرزمين كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، از ميوههاى فراوان روزى عنايت كن (ما اين دعاى ابراهيم را اجابت كرديم و مؤمنان را از انواع بركات بهرهمند ساختيم) ليكن به آنان كه كافر شدند، بهره كمى خواهيم داد (از رزق اين جهان كه روزى اندكى است) و سپس آنان را در آخرت به عذاب آتش دچار مىسازيم و چه بد سرنوشتى و سرانجامى دارند!»
درخواست ابراهيم، از خدا اين است كه: مكّه را محلّ امن قرار دهد و امنيّت مستقرّ گردد و به گفته شيخ طبرسى، (2)علاوه بر امنيّت معنوى، امنيّت از تخريب و انهدام و ايمنى از قحطى و تنگدستى هم مورد تقاضاىِ ابراهيم بوده است.
ابوالفتوح رازى، (3)«آمن» را به معناى «مأمون» دانسته است، از باب:
«ليلٌ قائمٌ»؛ شبى كه در آن نَخُسبند.
و «نهارٌ صائمٌ»؛ روزى كه در آن روزه دارند.
و «بيعٌ رابحٌ»؛ بيعى كه در آن سود كنند.
و «صفقةً خاسرة»؛ دست زدنى (كنايه از معامله و داد و ستد) كه در آن زيان كنند.
و «بلدٌ آمن»؛ شهرى كه در آن ايمن باشند.
«آمناً» صفت براىِ «بَلَد» است، پس تنها اهل شهر و مردم بلد را در برنمىگيرد، بلكه نبات و حيوان هم از خطر قطع و صيد در امان هستند و اين است كه قطع درختان و صيد جانوران بر مُحرمان روا نيست.
نكته جالب اين كه: به قول سيّد قطب (1)از اين آيه مىفهميم كه وراثت خانه بايد با فضيلت و نيكوكارى همراه باشد؛ زيرا ابراهيم، پس از درخواست ربّ اجْعَل هذا بلداً آمِناً ... دعاى ديگرى و درخواست دوّمى از خدا دارد كه مىگويد:
«به اهل اين خانه و مردم اين سرزمين؛ مردمى كه مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ باشد و به خدا و روز واپسين ايمان داشته باشد، از ثمرات و بهرهها روزى عنايت كن»؛ يعنى به آنان كه اهل فضيلت هستند. و نتيجه آن كه ابراهيم عليه السلام وراثتِ همراه با فضيلت را درخواست كرده است.
و به قول سيّد قطب: «... مرّة اخرى يؤكّد معنى الوراثة للفضل و الخير ...» را با بخشى از آيه ... وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ... تأييد كرده و در واقع اين نعمت را ويژه اهل فضيلت دانسته و گروهى را كنار گذاشته است، گو اينكه به علت كمال لطف خدايى، به غير مؤمنان هم كه مشمولِ دعاى ابراهيم نبودند، اين بركات شامل شده و مىشود، منتهى كافر هم از بهره اندك كه همان بهره حيوانى باشد، استفاده خواهد كرد و بهرهاش ثمرات محدود و
1) 1. فى ظِلال القرآن، ج 1، ص 155.
منقطعى خواهد بود و سرانجام گرفتار عذاب خواهد شد؛ ... وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ....
براى اين كه معنى و تفسير دقيق آيه مورد بحث را بفهميم، سخن ابوالفتوح رازى را باز مىگوييم كه گفته است: در اين بخش از آيه حذف و اختصارى هست و تقدير آن، چنين است: «اجيبُ دَعْوتك في مَن آمن بي واليوم الآخر، فامّا من كفر فامَتّعه قليلًا ...»؛ يعنى اى ابراهيم، دعاى تو در حق مؤمنان مستجاب است امّا در مورد كافران، ايشان را اندكى برخوردارى دهم.
شيخ طوسى نوشته است: (1)تقدير وَ اذْ قالَ ابْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ ... چنين بوده است: (2)«و اذكُر اذ قال ابراهيم ربّ اجعل ...»
«بَلَداً آمِناً» يعنى «بلداً يأمنون فيه ...»
معناى درخواست ابراهيم كه از خدا خواسته است تا اين شهر بَلَد امن باشد، اين است كه بيتاللَّه و كعبه، مركزى باشد كه تعدّى و تجاوز در آن نباشد، هر كس به وظيفهاش آشنا باشد، هر كس بتواند در كمال آزادى حرف خود را بگويد، تجاوز و خيانت در آن نباشد، آبروىِ مردم محترم باشد، بيتاللَّه محل امن و امان باشد.
ابنعربى گفته است: امنيّت بلد، بدين معنى است كه هر كس در آن
مأمون باشد و در امان و به اصطلاح، اهل بلد در امنيّت باشند و اين به طور مجاز است ولى به هر حال، وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.
طبرسى هم گفته است: (1)«بلداً آمناً» يعنى «بلداً ذا أمن» از قبيل «عيشةً راضية» هست؛ يعنى «عيشةً ذاتَ رِضىً». (2)
در ج 2، ص 294 كتاب «مسالك الأفهام» هم، بلداً آمناً را [بلداً ذا أمْن] مثل آيه 21 سوره الحاقه «/ عيشة راضية» معنى كرده است.
برخى گفتهاند: بخشى از اين آيه در سوره ابراهيم هم تكرار شده است، سِرّ آن چيست و چرا در آيه مورد بحث (126 سوره بقره) گفته شده وَ اذْ قالَ ابْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً يعنى «بلداً» بدون الف و لام و در آيه 35 سوره ابراهيم، آمده است: وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً؛ يعنى «البلد» با الف و لام؟
در جواب گفتهاند: در آيه نخستين كه «بلداً» بدون الف و لام است، اشاره است به كعبه پيش از بنا، ولى در آيه 35 سوره ابراهيم كه گفته شده: «البلد» و با الف و لام آمده، در واقع اشاره به كعبه، بعد از بنا است.
به عبارت ديگر، در آيه نخستين، «بلداً» مفعول دوّم است و «آمناً» نعت
است و صفت براى آن. و در سوره ابراهيم «البلد» مفعول اوّل است و «آمناً» مفعول دوم براى فعل «اجْعَلْ» در آيه 35.
يا به عبارت سادهتر: در آيه نخستين، ابراهيم خواسته است كه سرزمين بى آب و علفى به صورت «بَلَدَاً آمناً» در آيد و در سوره ابراهيم آيه 35 خواسته شده كه بَلَد غير آمِن، محلّ امْن شود. (1)
بخش دوّم آيه چنين است:
... وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ قَالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ....
ابراهيم پس از درخواستِ امنيّت براى رفاه زندگى، درخواستِ رزق و ثمرات كرده است؛ زيرا «أسْكَنَهُمْ بوادٍ غَيْر ذى زَرْعٍ».
سيّد هاشم بحرانى (2)(بحرينى) از قول ابوعلى طبرسى نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام گفته است: علاوه بر ثمرات مادّى، كه از آفاق جهان بدان ناحيه مىرود، مىتوان ثمرات معنوى را كه ثمرات قلوب باشد؛ يعنى محبت مردم به يكديگر، در نظر گرفت.
ابوالبركات، ابن الأنبارى گفته است (3)كه:
«مَنْ» در محل نصب است؛ زيرا بَدَل بعض از كُلّ است از «اهْله» و
ضمير «هُم» در «منهم» به مبدلٌمنه برمىگردد.
ابوالبقاء عِكبرى هم گفته است: (1)«مَنْ» بَدَلِ بعض از كلّ است از «اهْله» و در «مَنْ كَفَرَ» هم دو وجه جايز است:
«مَنْ» موصول باشد و به معناى «الَّذى» و در محلِ نصب. فعل آن با قرينه محذوف و تقدير آن «وَ ارْزُقْ مَنْ كفر» است.
«مَنْ» شرطيه باشد، فعل «كفر» فعل شرط و فعل «امَتِّعُه» جوابِ آن، و فاء هم خود دليل است بر اين كه: فعل، جواب شرط است.
«قليلًا» هم به گفته ابوالفتوح رازى (2)ممكن است صفت مصدر محذوفى باشد؛ يعنى «متاعاً قليلًا» و نيز امكان دارد كه «قليلًا» صفتِ ظرفِ محذوفى باشد؛ يعنى «زماناً قليلًا».
مكّى بن ابىطالبِ (3)قيسى (متوفّاى سال 437 ه. ق.) پيش از ابوالفتوح رازى و ديگران، با تفصيل بيشتر همين مطالب را گفته و افزوده است كه:
مجزوم نشدن فعل «فامتعه» كه جواب شرط است به علت دخول «فاء» مىباشد و نيز افزوده كه ممكن است «مَنْ» مبتدا باشد و محلًا مرفوع و فعل «امتّعه» خبرِ آن.
ابويحيى محمّد بنصُمادح التجيبى (4)(متوفاىسال 419 ه. ق.) فعل
1) 1. التبيان فى اعراب القرآن، ج 1، ص 113 و تفسير منهج الصادقين، ج 1، ص 309 وتفسير شُبّر، ص 58 و مسالك الافهام، ج 2، ص 294 كه «مَنْ» را بدل بعض از كلّ است از «اهله» «قصداً الى تخصيص الرزق بهم» و كنز العرفان، ج 1، ص 335.
2) 2. تفسير ابوالفتوح رازى، ج 1، ص 320 و نيز مىتوان رجوع كرد به ج 1، صص 456 تا 460 تفسير التبيان.
3) 3. مشكل اعراب القرآن، ص 71.
4) 4. مختصر من تفسير الإمام طبرى، ص 53.
«فامتّعه» را «ارزُقُه في حياته» تفسير كرده است و در تفسير «ثم اضطرّه» هم گفته است: «معنى الإضطرار، الإكراه و الإجبار».
فاضل مقداد گفته است: از جمله «و ارزق أهلَه مِن الثَّمرات (1)...» رفاهيّت در معيشت و نيكحالى، فهميده مىشود؛ زيرا گفته شده «مِنَ الثمرات» و گفته نشده: قوت و مايحتاج اوّليه و نيازهاى مقدماتى زندگى.
و نيز گفته است: از امام صادق عليه السلام روايت شده كه منظور از «ثمرات» «ثمرات القلوب» است؛ يعنى آنان را نزد مردم محبوب گردان.
درخواست امنيّت براى مكّه و دُعا براى اهل مكّه، به كثرت ثمرات و نعم، خود چيزى است كه مُشعر به افضليّت مكّه و افضليّت مجاورت مكّه است. (2)
فاضل مقداد (3)درباره «و مَن كفر فامتّعه قليلًا» گفته است: اين جمله جواب از سؤال مقدّرى است؛ زيرا در بخش نخست، دعا براى مؤمنين، متبادر به ذهن بود ولى خدا گفته است: «وَ مَن كفر فامتّعه ...»؛ يعنى «وَارزق مَنْ كَفَرَ ايضاً ...»؛ كافران را هم بهرهمند خواهم ساخت؛ زيرا كه آنان را آفريدهام و ملتزم به دادن روزىِ ايشان شدهام.
خواجه عبداللَّه انصارى، نيكوتر ترجمه كرده است: (4)
«... گفت كافران را هم، اندكى برخوردار كنم، پس از آن، آنها را گرفتار آتش سازم، كه بد فرجام و عاقبتى است.»
نويسنده اقصى البيان، نوشته است: (1)در «ثُمّ اضطرّه الى عذاب النّار» ثُمَّ براى تراخى است؛ يعنى «ادفعه بعد زمان الى النار و أشوقه اليها في الآخرة و بئس المصير، اي المرجع و المَأوى .
نويسنده تفسير المنار نوشته است: (2)از سياق عبارت «... وَ مَنْ كَفَرَ ...» چنين استنباط مىشود كه در اين عبارت، از جنبه بلاغى، ايجاز به حذف وجود دارد كه از جمله، فهميده مىشود و اينگونه ايجازها، ويژه كلام خداست و در واقع خدا گفته است. درخواست ابراهيم درباره مؤمنان مستجاب است؛ «فَجَعَلَ لَهُمْ هذا الخير فى الدنيا ...».
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَ إِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. (3)
« (و نيز به ياد آور) وقتى را كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه كعبه را بالا مىبردند (و مىگفتند) خدايا! از ما بپذير و اين خدمت را از ما قبول كن، البته كه تو شنوا و دانايى»
در بخش دوم اين آيه و در آيههاى بعدى (4)مسأله تضرّع و دعا طرح شده و از خدا خواسته شده و به خدا نيايش شده كه:
«پروردگارا! در ميان ذريّه من فرستادهاى برانگيز كه آيات تو را برايشان بخواند و به آنان علم و حكمت بياموزد و روانشان را از زشتىها پاك و منزّه سازد»
و آهنگ دعا چنان است كه در هر شنوندهاى اثر مىگذارد و به او حيات مىبخشد و اين خود، از ويژگىهاى قرآن است. (1)
از آيات قرآنى به طور كلى چنين استنباط مىشود كه ابراهيم كعبه را تجديدِ بنا كرده؛ زيرا از آيه 37 سوره ابراهيم فهميده مىشود كه خانه قبل از ابراهيم بوده كه او گفته است:
رَبَّنَاإِنِّي أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ ....
«اى خدا، برخى از فرزندانم را در اين سرزمينِ خشك و سوزان، در كنارِ خانه تو سكونت دادم.»
از اين آيه مىفهميم كه اثرى از كعبه، به هنگام ورود ابراهيم در سرزمين مكّه، وجود داشته است.
جصّاص (2)ذيل آيه 127 سوره بقره، در بحث از ... رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا ... گفته است: معناه: «يقولان ربّنا تقبّل» (3)و فعلِ «يَقُولانِ» به خاطر دلالت كلام، حذف شده است. و در قرآن نظير اين فراوان است:
همچون آيه ... وَالْمَلَائِكَةُ بَاسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسَكُمْ ... (1)
يعنى: «يقولون أخرجوا أنفسكم».
ابوالبركات (2)ابن الانبارى هم گفته جصّاص را تكرار كرده و افزوده است: «حذف القول كثير فى كتاب اللَّه و كلام العرب» و نيز اضافه كرده است كه: برخى از قُرّاء هم در «مِنَ البيت» وقف نموده و جمله را از «وَ اسْمعيل» آغاز مىكنند و در اين صورت، مفهوم آيه چنين مىشود: «و اسمعيل يقول ربّنا».
در واقع اينان گفتهاند: «انّ البناء كانَ مِن ابراهيم وحدَه و الدُعاء كان مِنْ اسمعيل وحده».
ابنكثير ذيل تفسير آيه مورد بحث، ضمن اين كه نوشته است: «قواعد» جمع «قاعده» به معناىِ اساس است، متذكّر شده كه خانه كعبه، پنج سال پيش از بعثت پيامبر، تجديد بنا گرديده، يعنى در 35 سالگى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و حجرالأسود هم به دست رسولاللَّه كه پيش از بعثت او را «امين» مىخواندند، نصب گرديد. (3)
فاضل مقداد (4)ذيل بحث از آيه مزبور نوشته است: «يرفع» فعل مضارع است و حكايت حال ماضى را مىكند و «قواعد» هم جمع «قاعده» است و جمع بستن آن به اعتبار اين است كه هر قسمت نسبت به مافوق خود، قاعده محسوب مىشود و نسبت به قسمت زيرين بنا به حساب مىآيد.
معناى «يرفع» يعنى: يثبت و يبنى؛ زيرا وقتى كه هر راه چيده شود و بنّا، آن را روى هم بگذارد، متّصف به ثبوت مىشود.
و رفع بنا و بالا آمدن ساختمان، چيزى است كه به تدريج و خود به خود درست مىشود و در واقع بالا آمدن بنا با روى هم گذاشتن مواد و مصالح ساختمانى ملازمه دارد، و در اين مورد هم از بابِ اطلاق معناى «لازم» و اراده معناى «ملزوم» است.
اين كه قرآن گفته است: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ ... فصيحتر است تا كه گفته شود: «... يبنى على القواعد» و يا بگوييم: «و اذ يرفع ابراهيم قواعد البيت ...»؛ زيرا در اين دو تعبير، ابهام وجود دارد و ابهام موجب ناخوشايندى است و روشنىِ عبارت موجب شادى و خوشايندى، در صورتى كه در تعبير قرآن هيچ ابهامى وجود ندارد و بسيار هم فصيح است.
فاضل مقداد، ذيل بحث از همين آيه نوشته است:
«و اسمعيل» واو، براى بيان حال است و «اسمعيل» مبتداست و مىدانيم كه بناى بيت، نياز به دستيار دارد؛ يعنى «اسمعيل يناوله».
در بابِ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا نوشته است: اين جمله دعائيه دلالت دارد بر اين كه خانه را براى عبادت ساختند و نه براى سكونت؛ زيرا هدف اصلى از درخواستِ تقبّلِ چيزى، جز عبادت، چيز ديگرى نمىتواند مُتصوّر شود. (1)
علّا مه جواد الكاظمى (متوفّاىِ اواسطِ قرن يازدهم ه. ق.) همان
1) 1. كنز العرفان، ج 1، ص 339.
مطالبِ فاضل مقداد را تكرار كرده و شرح و بسط فراوانى داده و متذكر شده است: (1)
«وَ اذْ يرفع» يعنى «واذكر اذ يرفع».
و «القواعد جمع القاعده و هى الأساس و الأصل».
نويسنده كتاب (2)«أقصى البيان» همان مطالبِ فاضل مقداد را با اضافاتى بيان كرده و افزوده است:
«رفع»، «اعلام» و «اصعاد» تقريباً نظير يكديگرند، منتهى نقيضِ رفع، وَضع است و نقيض كلمه اصْعاد، انزال است.
رفعت نقيضِ ذلّت است.
و نيز كلمات: «قواعد»، «اساس» و «اركان» تقريباً نظير يكديگرند.
واحدِ قواعد، قاعده است. قاعده در لغت ثبوت و استقرار مىباشد؛ قاعدة البناء؛ أساسه الّذي بنى عليه.
إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ. (3)
«البته كه سعى ميان صفا و مروه از شعائر و آداب عبادات الهى است، بنابراين كسانى كه حج خانه خدا و يا عمره بهجا مىآورند، مانعى ندارد كه سعى ميان صفا و مروه نيز به جاى آورند و
كسانى كه فرمان خدا را در انجام كارهاى نيك اطاعت كنند، همانا كهخدا دربرابر اعمالآنها شكرگزار و از كارهاى آنها آگاه است.»
زجاج، نوشته است: (1)شعائر جمعِ شعيره است: «والشعائر، كلّ ما كان موقف او مسعى و ذبح.»
مسلمانان ازطواف (يعنى سعى، و اين از مقوله مجاز است) ميان صفا و مروه اجتناب داشتند؛ زيرا كه اعراب جاهلى اصنام خود را ميان دو كوه صفا و مروه گذاشته بودند و مىپنداشتند كه سعى در آنجا گناه است و لذا قرآن گفت:
... فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا ...، پس از نزول اين آيه، خدا اعلام كرد، اين دو از شعائر هستند و سعى ميان آن دو كوه، گناهى نيست.
جصّاص در ذيل آيه مورد بحث، نوشته است (2)از قول ابنعباس:
«قال: كان على الصفا تماثيلُ و أصنام و كان المسلمون لا يَطُوفُون عليها؛ لأجلِ الأصنام و التماثيل: فانزل اللَّه تعالى: فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا ....
ابن عربى ذيل بحث از اين آيه، نوشته است: (3)
«مِنْ شعائراللَّه يعنى مِنْ مَعالم اللَّه في الحجّ».
مفرد شعائر، شعيره است. اشعارالهَدْى؛ يعنى نشان گذاشتن حيوان قربانى با داغ و علامت ديگر.
فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ، جُناح در لغت يعنى مَيْل و انحراف به هر طريقى كه باشد، ليكن بيشتر، در انحرافِ به گناه به كار رفته است و بعدها، در دين بهطور مَجاز، از جُناح تعبير به گناه شده است.
شايد به ذهن كسى خطور كند كه ظاهراً در آيه، تعارضى هست، بدين معنى كه، چطور مىشود بگوييم: صفا و مروه از شعائراللَّه است و گناهى نيست كه سعى، ميان آن دو انجام شود؟
در پاسخ مىگوييم: چنين نيست بلكه بايد بدانيم كه در دوره جاهليّت، عربها پس از زيارت بُتهاى خود، طواف و سعيى هم براى صفا و مروه انجام مىدادند و چون مسلمان شدند، از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند كه آيا طواف و سعى صفا و مروه، ضرورت دارد؟ اين آيه نازل شد: إنّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ ... و بعدها رسم شد كه ميان اين دو كوه، سعى انجام شود.
وقتى مىگوييم: «لا جُناح عليكَ أَنْ تَفْعل» خودِ اين عبارت، اباحه و دستور جواز انجام فعل است.
و وقتى مىگوييم: «فلا جُناح عليكَ الّا تفعل» خود، اباحهاى است براى ترك فعل و مىتواند دستورى براى انجام ندادن آن كار
باشد.
بنابراين، قول خداى سبحان ... فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا ... نمىتواند دليلى بر ترك سعى و طواف باشد؛ زيرا در جاهليت كه سعى و طواف ميان آن دو كوه، براى خاطر بتها بوده و بر باطل، گناه شمرده مىشده، ولى بعد از اسلام، خدا گفته است كه ممنوع نيست؛ زيرا براى هدف باطلى نيست، و چون مشكلى براى مسلمانان نخستين بوده و خاطرهاى از دوران جاهلى، در ضمير آنان نقش بسته، لذا آيه، نازل شد كه إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِاللَّهِ ... يعنى «مِنْ مَعالِمِ الحجِّ و مَناسِكِهِ لا مِنْ مَواضِعِ الْكُفْرِ وَ مَوضوعاتِهِ». پس هر شخص حجّ و عمرهگزارى از طواف به آن دو، ممنوع نخواهد بود.
«التطوّع؛ (1)هو ما يأتيه المرء من قِبَل نفسه»، يعنى آنچه كه شخص از پيش خود و به ميل خود انجام دهد. (2)
در تفسير «لباب التأويل في معاني التنزيل» معروف به تفسير «الخازن» كه در سال 725 هجرى تأليف شده، نوشته شده است: (3)
در اين آيه، صفا و مروه نام دو كوه معروف است در مكّه كه در دو طرف مَسْعى واقع شده و براى همين است كه الف و لام بر آنها، در آمده است.
«شعائر الله»؛ يعنى هر نشانهاى كه وسيله قرب به خدا باشد؛ از دعا و نماز و ذبيحه.
مشاعر الحج؛ يعنى مَعالِمِه الطّاهرة للحواسّ ويقال: شعائر الحج. شعائر همان مناسك است.
كلمه «جُناح» از «جَنَحَ»: إِذا مالَ عَن القَصْدِ المستقيم.
در جاهليّت به احترام دو بُت «اساف» كه در صفا قرار داده شده بود و «نائله» كه در مروه بود، ميان صفا و مروه، سعى بهجا مىآوردند و دور آن دو بت مىگشتند و چون اسلام بتها را شكست، مسلمانان از سعى ميان صفا و مروه سر باز زدند و آن را كار نادرست و ناخوشايندى پنداشتند، اين آيه، نازل شد و به آنان اجازه داد كه ميان صفا و مروه سعى انجام شود و اعلام شد كه اين دو، از شعائراللَّه است؛ گو اين كه در جاهليّت از شعائر جاهلى بوده است. (1)
اسماعيل بن كثير دمشقى (متوفاى سال 774 ه. ق.) در تفسير خود، در ذيل آيه مزبور، نوشته است: (2)از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده: «... فليس لِأَحَدٍ أَنْ يَدَعَ الطَّواف بِهِما»
و نيز نوشته استكه رسول خدا گفتهاست: «ابْدَأ بما بَدَأَاللّهُ به» يا «ابْدَؤوا بما بدأاللَّه به». (3)
و افزوده است كه اين سعى، رمزى است از رفت و آمد هاجر ميان صفا و مروه براى يافتن آب جهت فرزندش؛ يعنى سعى، تلاش و حركتى است
داراى هدف. (1)
و نيز از قول امام صادق عليه السلام، نقل شده كه «... فلا جُناح عليه أَنْ يَطّوّف بهما ...» يعنى «لا حَرَجَ عَليه أَن يطّوّف بهما».
ابي سعود، محمد بن محمد العمادى (متوفّاى سال 951 ه. ق.) در تفسير خود، ذيل بحث از آيه مزبور، نوشته است: (2)
... فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً ....
فعل «يطَّوَّف» از باب تفعّل بوده كه اصل آن «يتطوّف» بوده، «تا» ى منقوط به «طا» ى مؤلّف بَدَل شده و «طاء» در «طاء» ادغام گرديده است.
و علّتِ اين كه از باب «تفعل» آمده، اين است كه طوافكننده در طواف خود به تكلّف مىافتد و كوشش بىاندازه، بايد مبذول دارد و رنج فراوان بايد تحمّل كند. (3)حرف جرّ «فى» هم حذف شده است و اصل آن «... في ان يطّوّف بهما ...» بوده است.
درباره مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً نوشته است: «خيراً» منصوب است؛ زيرا كه صفت است براى مصدر محذوف؛ يعنى در اصل «و من تطوّع تطوّعاً خيراً» بوده است.
جلالالدين سيوطي (متوفاى سال 911 ه. ق.) در تفسير خود،
1) 1. بسيارى از مطالب قدما و نوشتههاى آنان، در جلد يكم، ص 169 تفسير «البرهان في تفسير القرآن» تأليف سيد هاشم بحرانى بحرينى، متوفّاى سال 1107 يا 1109 ه. نيز هست. او نوشته است: برخى مىپنداشتند كه سعى ميان صفا و مروه از ساختههاى مشركان است، لذا آيه «إن الصفا والمروة ...» نازل شد.
2) 2. تفسير ابى السعود، ج 1، ص 140.
3) 3. يكى از معانى باب تفعّل تكلّف است، و هو معاناة الفاعل الفعل ليحصل نحو: «تشجّع عمروٌ» اى تكلّف الشجاعة وعاناها لتحصل. نقل از مقدّمه المنجد.
ضمن بحث مفصّل درباره آيه مورد بحث، نوشته است: (1)لازم است كه سعى از صفا آغاز شود، هر چند كه حرف عاطفه «واو» مفيد ترتيب نيست، ليكن از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حديثى هست كه فرمود: «ابْدَؤُوا بِما بَدَءَ اللَّه به».
فاضل مقداد، ذيل آيه مزبور، نوشته است: (2)صفا، در لغت، سنگ سخت مرمرى است. مفرد، اين كلمه، «صَفاة» است مثل حَصا و حَصاة.
جوهرى از قول أصمعى نقل كرده: «المَرْو، حجارةٌ بيضٌ برّاقةٌ يقدح منها النار» واحد آن «مروة» است.
بعدها صفا و مروه براى دو كوه در مكّه عَلَم شده و مشهور است. (3)
و نيز فاضل مقداد افزوده است كه «شعائر» به گفته جوهرى، نشانههاى حج است و هر چيز نشانه طاعت خدا باشد، شعائر است.
به عقيده أصمعى، مفرد شعائر، شعيره است، و ديگران مفرد اين كلمه را «شعاره» دانستهاند.
«جُناح»؛ يعنى گناه و اثْم، اصله من الجنوح: خروج از حد اعتدال و انحراف از راه راست.
سعى از اركان حج است و واجب؛ زيرا نصوصى از اهل بيت عليهم السلام بر وجوب آن هست و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «أَيُّهَا النَّاسُ كُتِبَ عَلَيْكُمُ السَّعْيُ فَاسْعَوْا». (4)
نويسنده كتاب (1)«اقصى البيان» بسيارى از مطالب «كنز العرفان» را باز گفته و افزوده است: علّت اين كه، در قرآن گفته شده: ... فَلا جُناحَ عَلَيْهِ ... اين است كه مسلمانان در آغاز مىپنداشتند سعى ميان صفا و مروه و طواف آن دو، گناه است؛ زيرا طواف، براى بزرگداشت آن دو بتِ پندارىِ صفا و مروه بوده، پس از اسلام و شكستن بتها براى مسلمانان نيز سعى ميان آن دو، دشوار بود و حتى براى آنان حَرَجى بود، خدا اين حَرَج را برداشت و فهماند كه كار بتپرستان حجگزار جاهلى كه بتها را طواف مىكردند و بر آنها دست مىكشيدند و آنها را مسح مىكردند، گناه بود و نوعى كجروى، و چون هدف تغيير كرد، قرآن گفت: ... فَلا جُناحَ عَلَيهِ .... (2)
نويسنده كتاب «مسالك الأفهام» هم در بحث از آيه مزبور، نوشته است: (3)
«شعائر»، جمع شعيره، به معناى علامت است و در واقع علامتهايى است كه آدمى را به ياد خدا مىاندازد.
و در بحث از ... فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ ... نوشته است:
يعنى آنان كه حج يا عمره انجام مىدهند ... فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما ... مانعى ندارد كه بر آن دو طواف كنند و نيز افزوده است از ظاهر عبارت «فلا جُناحَ» شايد بعضى بگويند: اين سعى مىتواند واجب
نباشد؛ يعنى مستحب و يا مباح باشد. (1)
نويسنده كتاب، در پاسخ اين شبهه گفته است: (2)
چنين نيست، بلكه سعى ميان صفا و مروه واجب و از اركان است و با ترك آن حج باطل مىشود؛ زيرا ائمه اطهار عليهم السلام اعْرَف به قرآن هستند و آيات قرآنى را بهتر درك كردهاند؛ چه، مهبط وحى و معدن تنزيل مىباشند و سپس نويسنده كتاب روايت زير را نقل كرده است: (3)
« «سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنِ السَّعْيِ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ فَرِيضَةٌ أَمْ سُنَّةٌ فَقَالَ فَرِيضَةٌ».
نكته ديگر اينكه: «اصلالطواف: الدَوَرانُ حَوْلالشَي» است ولى در اينجا منظور سعى ميان آن دو است، با توجّه به اين كه محقق محترم، شيخ محمدباقر شريفزاده، در پاورقى كتاب «مسالكالافهام» (4)نوشته است:
«و قد يطلق على التردّد بينالشيئين و يعبّر عنه بالسّعي و هو المراد».
خلاصه اين كه، چون سعى ميان صفا و مروه از آداب جاهلى بود،
1) 1. از عبارت «فلا جُناحَ عليه» ظاهراً چنين استنباط مىشود كه سعى ميان صفا و مروه اختيارى است؛ «لأنّ نفىَ الجُناح انّما يدل على رفعِ الجَرَحِ و الاثم» و ظاهراً آن چه كه به صورت «فلا جناح» گفته مىشود، مىتوان گفت: آن چيز واجب است و يا مستحب است و يا مباح.
2) 2. مسالك الافهام، ج 2، ص 234
3) 3. همان مأخذ، ج 2، ص 234
4) 4. ج 4، ص 333
مسلمانان مىپنداشتند كه ناپسند است؛ زيرا نمىخواستند در دوران اسلامى، كارى از كارهاى زمان جاهلى را انجام دهند؛ چه، اسلام در وجود مسلمانان اثر گذاشته بود و انقلاب اسلامى در اعماق وجودشان، جا گرفته و آنان را دگرگون كرده بود، اين بود كه هر چه وابسته به زمان جاهلى بود، نادرست مىدانستند و از آن بيزار بودند و حتى از انجام طوافى كه جزو عادات و آداب جاهلى بود، ناراضى بودند، ولى آيه به آنان آرامش داد، آنان را مطمئن ساخت و عملًا ثابت كرد كه هر چه از شعائر و قوانين جاهلى با آيين اسلام سازگار باشد، مىتوان انجام داد و فقط آنچه را نادرست مىدانست از ميان برد.
ولى اسلام بسيارى از آداب دينى و شعائر حج را كه پيش از اسلام معمول بوده و آنها را مشروع شناخته، اجازه انجام آن را صادر كرده است.
مثلًا در همين مورد، براى اينكه آن را كار نيك بشمارد، دنباله آيه مىگويد:
... وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ.
«آنان كه فرمان خدا را در انجام كارهاى نيك، اطاعت كنند، خدا در برابر كار آنها سپاسگزار است و از كارهاى آنان آگاه.»
كلمه «شاكر» در اين آيه، رضايت الهى را از انجام اين كارِ متداولِ در جاهلى- كه اسلام هم تأييد كرده- مىنمايند و مىخواهد بگويد كه خدا از اين بنده سپاسگزار است و نيز به قول سيد قطب، اين كلمه (شاكر) به انسانها آداب شكرگزارى در برابر احسان را ياد مىدهد و به انسانها مىآموزد كه وقتى خداى بزرگ از بنده سپاسگزارى مىكند، بنده بايد
بهطريق اولى از خداى خود كه چيزهاى فراوانى به او عطا كرده، شكرگزارى كند. (1)
يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.
«اى پيامبر! در باره هِلال ماه از تو پرسش كنند (كه سبب بَدْر و هلالِ ماه چيست؟) بگو: اينها، براى بيانِ اوقاتِ عبادات و اندازهگيرى وقت جهتِ مردم و براىِ شناختنِ زمانِ حجّ است و نيكوكارى آن نيست كه از پشتِ بام به خانهها در آييد (در جاهليّت رسم بود كه چون به هنگام حج مُحْرِم مىشدند وجامه احرام مىپوشيدند، از دَرِ خانه وارد نمىشدند، بلكه از ثقبِ پشت خانه وارد مىشدند تا حجّشان تمام شود) نيكى آن است كه تقوا پيشه كنيد و در هركار از راه آن داخل شويد وَاتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا و از خدا پروا داشته باشيد، باشد كه رستگار شويد.» (2)
در بخش نخستِ اين آيه، از «أهِلّة»- جمع هِلال- سخن گفته، كه اهلّه براى اندازهگيرى وقت مردم و براى شناختِ زمان حجّ است و در بخش دوم، خداوند ضمن اين كه نفىِ يك عادتِ جاهلى كرده، دستور داده كه در هر كار، از راهش داخل شويد.
نظريه زجّاج و جَصّاص در باره كلمه «هِلال» و مشتقات آن
زجّاج از كلمه «هِلال» و مشتقات آن به تفصيل بحث كرده و گفته است: (1)
«استهلّ الصّبيّ، اذا بكى حين يولد او صاحَ»
و نيز در عربى گفته مىشود:
«أهَلّ القوم بالحجّ و العمرة، أى رفعوا أصواتهم بالتّلبية».
به ماه نو، «هِلال» گويند؛ زيرا وقتى كه ديده مىشد، مردم صداى خود را بلند مىكردند؛ (وَانّما قيل له هِلال لَانَّهُ حين ترى يَهلّ الناس بذكره)
و مىگويند: «اهِلّ الهلال»- به صيغه مجهول- وَ اسْتُهِلّ و نمىگويند:
اهلّ- به صيغه معلوم- و چون مىگويند: «اهْلَلْنا؛ أى رأينا الهلال». «و أهللنا شهر كذا و كذا: اذا دخلنا فيه».
زجاج مىافزايد: (2)شهر (: ماه) را براى شهرت و آشكار بودنش، شهر گويند و هِلال را از آن جهت هِلال گويند كه با ديدنش مردم صداىِ خود را بلند كنند.
البته در اين كه ماه را در دو شب هِلال گويند يا در سه شب،
اختلاف است. (1)
جصّاص در جلد يكم، صفحه 298 كتاب «احكام القرآن» نوشته است:
بعضى مىگويند:
«انّ الإهلال هو رفع الصّوت و انّ اهلال الهلال من ذلك لرفع الصّوت بذكره عند رؤيته».
در آغازِ رؤيت هلال، اظهار تلبيه كنند.
استهلال الصّبى هم از آن جهت است كه كودك حيات خود را به آوازى و يا حركتى ابراز مىدارد. «استهلال الصّبى: ظهور حياته بصوت أو حركة».
بيضاوى (متوفّاىِ سال 791 هجرى) نوشته است: (2)
عربها، از اختلاف حالات ماه، خواهند پرسيد و خواهند گفت: بهچه دليل گاه، ماه باريكهاى است همچون نخى و كم كم بزرگ مىشود و به صورت بَدْر و قُرصِ كامل درمىآيد و سپس نقصان مىپذيرد و به صورت اوليّه، باز مىگردد؟
از طرفى مىدانيم كه مردم آن زمان، قدرت بهرهبردن از پاسخ مستقيم نداشتند، به همين جهت، قرآن بدون اين كه از علّتِ دگرگونى وضع ظاهرى سخن بگويد و توضيح دهد كه چرا ماه در آغاز به شكلِ هلال
نمايان مىشود و سپس تربيع اوّل درست مىشود و بعد به شكل بَدْر، هويدا مىگردد و مجدّداً، در آغازِ ماه، باريكهاى در آسمان ظاهر مىشود. جواب داده است كه اين دگرگونىِ حالت ماه، نشانههايى است براى عباداتِ مردم تا كه وقت را بشناسند و زمان حجّ را بدانند.
ذكر كلمه «حجّ» پس از «مواقيت للنّاس» و تخصيص يافتنِ اين كلمه، از اين جهت است كه عربها پيش از نزول اين آيه، بدون توجّه به رؤيت هلال با اعداد و ارقام و شمارش و حسابِ ماهها، حجّ به جا مىآوردند ولى اسلام، زمانِ حجّ را به رؤيت هلال مرتبط ساخت. (1)
حديث: «صُومُوا لِرؤيته وَ أفْطِروا لرؤيته» از پيامبر صلى الله عليه و آله، مؤيّد همين معنى است. (2)
بيضاوى، نوشته است: «مواقيت» جمع «ميقات» است از مادّه «وقت». و فرق ميانِ «وقت» و «مدّت» و «زمان»، اين است كه:
مدّت؛ مطلقِ امتداد حركت فلك است از آغاز تا انتها.
زمان؛ مدّت تقسيم شده است.
و وقت؛ زمان فرض شده است، براى كارى.
تقريباً همين تفاوت را، در تفسير ابى السعود (3)مىبينيم با اين بيان:
مدّت؛ مطلق حركت فلك را از مَبْدأ به انتها گويند.
زمان؛ وقت تقسيم شده به ماضى، حال و استقبال است.
وقت؛ زمان مفروض و واجب، براى كارى است.
ابوبكر عتيق سورآبادى كه ظاهراً تفسيرِ خود را در قرن ششم هجرى نوشته است، در ذيل آيه مورد بحث، مىنويسد: (1)
«همى پرسند تو را يا محمّد از نوماهها ...»
«معاذبن جبل پرسيد: يا رسولاللَّه، آن زياده و نقصانِ ماه چراست؟»
خداى مىگويد: ... قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ ....
با آن كه سؤال معاذبن جبل به قول ابوبكر عتيق سورآبادى، لغو بود و سؤال از زيادت و نقصان جِرم ماه كرد، ليكن خداى تعالى جواب داد از روى حكمت، چنان كه در آن فايده بود، خلق را.
«بگو يا محمّد از ماهها و گشتن آن به زيادت و نقصان، از براى نگاه داشتن حسابِ روزهاست مردمان را تا وعدهها و گردش ايّام را بدان حساب نگاه دارند و موسم حج را بشناسند و در غلط نيفتند و از هِلال نگاه دارند.»
شايد براى برخى، ارتباط معنايىِ دو بخش آيه، دشوار باشد؛ زيرا در بخش نخست از نوماهها و مواقيتِ حجّ بحث شده و در بخش دوم، از افعالِ اعراب كه ... وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا ...؛
1) 1. تفسير سورآبادى، ج 1، ص 107.
«نيكوكارى آن نيست كه از پشت بام به خانهها در آييد، بلكه نيكى در آن است كه تقوا پيشه كنيد و خويشتندار از شهوات باشيد و در هر كار از راه آن داخل شويد.»
مفسّرانِ قديم و جديد از اين اشكالِ مُتبادر به ذهن، پاسخ دادهاند و مثلًا نويسنده تفسير ابى السعود، نوشته است: (1)
يا مىگوييم: عربها از دو چيز پرسيدهاند:
1- از هلال و نوماهها؛ كه پاسخ آن: ... مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ ... است.
2- چون مُحْرِم مىشدند، از دَرِ خانه و يا خيمه وارد نمىشدند و آن كار را خوب مىدانستند ولى اسلام آنان را نهى كرد و در جواب گفت:
لَيْسَ بِبِرٍّ.
و يا مىگوييم: پيامبر گرامى برانگيخته شده تا بيان شرايع كند، بنابراين لازم ديده كه پس از مسأله مربوط به «أهلّه: نوماهها» كه به حجّ هم مربوط مىشود، مسأله ديگرى از احكام حجّ را كه در جاهليّت معمول بوده، بيان كند و يكى از عادات و رسومِ خرافى دوران جاهلى كه اعراب، چون محرم مىشدند، از راه معمولى و درِ رسمى به خانه وارد نمىشدند، نفى كند و اين عادت جاهلى را منسوخ نمايد و به طور ضمنى بگويد كه: در هر كار از راهش داخل شويد.
1) 1. تفسير ابى السعود، ج 1، ص 156.
نكته جالب، بخش پايانىِ آيه است كه گفته: ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ يعنى پس از بيانِ اهلّه و نوماهها، كه مىتوان از روى آن آغاز، وسط و آخر ماه را تشخيص داد و كارهاى اجتماعى را طبق آن تنظيم كرد و پس از بيانِ نفىِ يكى از عادات و رسوم خرافىِ جاهلى، از آنجا كه قرآن كتاب آيينِ بشرى است، كتابى است كه مىخواهد جهان بشريّت را از لحاظ روحى و عملى بسازد و در صدد آن است كه مجتمع انسانى را چنان بنا كند كه آدمى بتواند در آن مجتمع به خوبى زندگى كند، دستور ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ ... را صادر مىكند؛ زيرا تقوا را، راه رستگارى مىداند، سبيلِ فلاح را در تقوا مىداند، البتّه نه تقوا به معناى پرهيز، كه آدمى به گوشهاى نشيند و از كار و فعاليّت دست بكشد و انزوا گزيند و از دسترنج ديگران بهره ببرد و لقمه نانى بخورد وخود منشأ اثر اقتصادِ جامعه نباشد و تحرّكِ اجتماعى نداشته باشد، بلكه تقوايى منظور نظر است كه در آن ترس از خدا و اطاعت از او و پرهيز از محرّمات وجود داشته باشد؛ زيرا ريشه كلمه «تقوا» وِقايةاست، بهمعناى خود را حفظ كردن واز گناهمصون داشتن.
در زبان عربى گفته مىشود: (1)
وخدا هم گفته است در سوره مدثّر آيه 56: ... هُوَ أَهْلُ التَّقْوَى وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ «هو أهلٌ أَن يُتَّقى عقابه وأهلٌ أَن يعمل بما يودّى الى مغفرته». نك: همان مأخذ و همان صفحه.
«وَقاك اللَّه شرّ فلان وقايةً» و نيز گفته مىشود: «وقاه اللَّه وقايةً»؛ يعنى «حَفَظَهُ اللَّه».1) 1. لسان العرب المحيط، ج 3، ص 971، ذيل ماده «وَقَىَ»
تقوا به معناى واقعىِ كلمه، همان چيزى است كه رسالت انبيا است «فما مِن نَبِىٍّ الّا أَمَرَ بالتقوى . «و ما مِن رسول الّا امر بتبليغ التقوى ؛ يعنى تمام انبيا مأمور به تبليغ تقوا هستند. رسولى نيست كه مأمور رساندن تقوا به مردم نباشد.
تقوا، شعار تمام انبيا و هدف همه پيامبران و رسالتِ همگى آنان است.
پيامبران سفراى خدايند، براى بندگان خدا و تمام آنان، مشعل نورانى تقوا را در دست دارند و مىخواهند به وسيله آن مشعل، انسانها را به حقيقت برسانند، منتهى هر پيامبرى موقعيّت خاصّ و محيط ويژهاى دارد.
ليكن هدف همه يكى است.
هر پيامبرى، انسانها را به تقوا تشويق مىكرد و به آنان امانت و درستكارى و دادگرى را ياد مىداد و از عواقبِ ستمكارى و نادرستى برحَذَر مىداشت و به آنان ياد مىداد كه فضيلت در سايه تقوا فراهم است؛ «... وَ لَيْسَ لِعَرَبِىٍّ عَلى عَجَمىٍّ فضلٌ الّا بالتَّقوى ...» (1)
و هيچ كس بر ديگرى ترجيح ندارد، مگر در سايه تقوا و گرامىترين انسان، نزد خدا آنكس است كه تقواى بيشترى داشته باشد؛ ... إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقيكُمْ .... (2)
در طول تاريخ اسلام، در سراسر عالم اسلام، از كناره اقيانوس كبير تا سواحلاقيانوس اطلس، خطبهاى ايراد نشد، كه خطيب نگويد: «اتَّقُوا اللَّهَ».
پيامبر اسلام: پيش از آن كه به نبوّت مبعوث گردد و «نبىّ» باشد، «تقىّ» بود و به مردم ثابت شده بود كه درستكار است و امين و با تقوا. روزى هم
كهبهنبوّت مبعوث گرديد، درآغاز مردم را با مَشعلِ تقوا به راه راست خواند.
خلاصه اين كه قرآن نمىخواهد قانون نجومى تشريح كند و بگويد:
چرا ماه در آغاز به شكل هلال نمايان مىشود و سپس تربيع اوّل درست مىشود و بعد به شكل بدر هويدا مىشود و بار ديگر در اوّل ماه به شكل باريكهاى ظاهر مىگردد، بلكه هدفِ اصلى سر و سامان دادن به زندگىِ انسانها و سرانجام توصيه انسانهاست به تقوا.(1)
علاء الدين على بن محمّد بن ابراهيم بغدادى معروف به «الخازن» كه تفسير خود را به سال 725 هجرى تأليف كرده، مىنويسد: (2)
حالات مختلف ماه، كه در آغاز ماه، هلالى است و سپس به صورت تربيع و بدر در مىآيد براى نگهدارى حساب و تنظيم امور دنياوى و دينى مناسبتر است تا خورشيد كه هميشه به يك حالت است. (3)
و در باره بخش دوم آيه هم، الخازن، نوشته است: مرد مُحرِم، در آغاز اسلام و پيش از نزولِ اين آيه، از درِ اصلى به خانه وارد نمىشد، اگر اهل شهر بود از ثقب و يا نردبان به خانه وارد مىشد و چنانچه بيابانى بود، از پشت خيمه به خيمه در مىآمد و اين عمل را كار نيك مىپنداشتند. (4)
1) 1. براى آگاهى بيشتر رجوع شود به فيظلال القرآن، ج 1، ص 258 و 264.
2) 2. بسيارى از مطالب پيشينيان در جلد يكم، ص 141 تفسير الخازن، آمده است.
3) 3. تفسير الخازن، ج 1، ص 141.
4) 4. درباره تفسير آيه مورد بحث، مىتوان به جلد يكم ص 225 تفسير ابن كثير و نيز جلد يكم ص 188 تفسير البرهان، مراجعه كرد و ترجمه تفسير طبرى ج 1، ص 118 و كشف الحقايق، ج 1، ص 128.
آيات 189 تا 202 سوره بقره، بيشتر مربوط به احكام حجّ است ولى جالب ايناست كه بخش نخست اين آيات، گاه از اهلّه جمع هلال (نوماهها) سخن گفته كه اهلّه براى اندازهگيرى وقت مردم و براى شناختِ زمان حجّ است و گاه نفى يك عادت خرافى نادرست دوره جاهلى را كرده و در ضمن فهمانده كه در هركار از راهش داخل شويد و گاه گفته است با آنان كه جنگ را با شما آغاز كردهاند، بجنگيد تا وقتى كه فتنه از ميان برداشته شود، و دين خدا برقرار گردد و نيز دستور داده است: هركه نسبت به شما تعدّى كرد، به مثل آنچه بر شما تعدّى كرده است، تعدّى كنيد و نيز دستور داده كه حجّ و عمره را براى خدا (1)تمام كنيد. در حج، كسى نبايد مرتكب گناه شود و جدال كند. خداوند بزرگ دستورات ديگرى نيز در اين آيات داده است ولى از آنجا كه قرآن مىخواهد انسانها ساخته شوند و به كارهاى نيك و سازنده رهنمون گردند، در بخش دوم اين آيات و يا بهتر بگويم در بخش پايانى آيات از مسائلى سخن گفته كه براى جوامع بشرى مفيد است و در نهاد انسانها تقوا به وجود مىآورد و انسانها را مىسازد. (2)
1) 1. ذكر كلمه «اللَّه» در آيه 196 بقره وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ للَّهِ ... و نيز در آيه 97 آل عمران، ... وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ ... از آن جهت است كه حجّ بايد للَّهو خالص براىخدا باشد، درتمام مواردبايد خدادر نظر حجگزار باشد وبه خدا توجّه داشته باشد.
2) 2. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه، نك: في ظلال القرآن، ج 1، ص 264 تا 283.
قرآن در بخش پايانى آيه 189 سوره بقره گفته است:
... وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ «از خدا بترسيد، باشد كه رستگار شويد.»
و در بخش پايانى آيه 190 سوره بقره، گفته است:
... وَ لَاتَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ؛ «تعدّى مكنيد كه خدا تجاوز كنندگان را دوست ندارد.»
و در بخش پايانى آيه 194، سوره بقره، گفته است:
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِين، «از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا با پرهيزگاران است.»
و باز دربخش پايانى آيه 195 سوره بقره گفته است:
... وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ؛ «و احسان كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.»
و در بخش پايانى آيه 197 سوره بقره گفته است:
... وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ؛ «زاد و توشه برگيريد و بدانيد كه نيكوترين توشه، تقوا است ...»
و به قول سيّد قطب (1)«والتقوى زاد القلوب و الأرواح» است.
1) 1. في ظلال القرآن، ج 1، ص 283.
اينك برخى از آيات را، كه بيشتر به حجّ ارتباط دارد، مورد بحث قرار مىدهيم:
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ .... (1)
«حج و عمره را براى خدا به پايان برسانيد (وقتى كه براى حجّ يا عمره احرام بستيد بايد حج و عمره را به وجه كامل و با تمام شرايط براى خدا تمام كنيد) و اگر بازمانديد (موانعى مثل ترس از دشمن يا بيمارى، اجازه نداد كه پس از محرم شدن وارد مكّه شويد) هرچه ممكن باشد و آنچه، از قربانى فراهم شود (ذبح كنيد و از احرام، خارج شويد) و موىِ سر نستريد تا قربانى به محلّش برسد (و در قربانگاه ذبح شود).»
از بخش نخست اين آيه، چنين استنباط مىشود كه در بهجا آوردن اعمال و مراسم حجّ و عمره، جز تقرّب به خدا، نبايد انگيزه ديگرى در كار باشد. تمام اين مراسم بايد به خاطر خدا انجام گيرد، نه براى تظاهر و ريا. (2)
كلمه «للَّه» در اين آيه، حايز اهميّت است، انجام حجّ بايد خالصاً مخلصاً لِوَجْهِ اللَّه باشد؛ عرب پيش از اسلام، مطابق عُرف و عادت خود،
حج بهجا مىآورد امّا نه براى خدا بلكه براى اجتماع و تظاهر كردن و به يكديگر فخر فروختن و برآوردن نيازهاىِ يكديگر، حضور در اسواق و اجتماعات به جهتِ مصالح مادّى و شخصى بود، قصد قربت به خدا در آن نبود. ولى اسلام هدف را تغيير داد و حقيقت حج را تبيين كرد و به شيوه ابراهيم عليه السلام برگردانيد و مسلمانها را به يادگيرىِ مراسم حج تشويق كرد و پيامبراسلام گفت: «خُذُوا عَنِّي مَناسِكَكُمْ ...»، به هر حال در اسلام حجّ بايد للَّهِ باشد (1)و به قول ابوالبقاء عُكْبرى، (2)كلمه «للَّهِ» مفعول له است و متعلّق به فعل «اتِمُّوا».
درباره كلمه «اتِمُّوا» اقوالِ مختلفى نقل شده، (3)كه يكى از آنها به پايان رسانيدن حجّ و عمره است وقتى كه آنها را شروع كنند و مجاهد گفته است:
«وَ اتِمُّوا الْحَجَّ بحدودها و سُنّتها» و حقيقة الإتمام للشيء: «استيفاؤه بِجميع اجزائه و شروطه و حفظه مِن مفسداته ومنقصاته»
عمره در لغت: عبارةٌ عن الزيارة، و در شرع: عبارةٌ عن زيارة البيت. (4)
در وجوبِ عمره، ميانِ علماى فِرَق مختلف، اختلاف هست و در قرآن
مجيد حجّتى براى وجوب عمره (آن طور كه براى وجوب حجّ هست) (1)وجود ندارد، بلكه امر براى اتمامِ عمره هست به صورتِ «وَاتمّوا ...» كه در آيه مزبور اتمامِ عُمره، دستور داده شده و نه شروع و آغاز عمره. (2)
شيخ طبرسى نوشته است: به عقيده برخى «والعمرة واجبةٌ كوجوب الحجّ» و به اعتقاد برخى ديگر: «انّها مَشنونةٌ» و از قول اينان كه به استحبابِ عمره عقيده دارند، استدلال كرده است كه عمره واجب نيست؛ «لأنّ اللَّهَ تَعالى امَرَ بِاتْمامِ الحَجّ و العُمرة، وَ وُجُوب الإتمام لا يَدُلُّ عَلى أنَّه واجبٌ ...»
شيخ طوسى عقيده دارد عمره نيز واجب است؛ زيرا از قول امام على عليه السلام نقل كرده است كه فعل وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ ... به معناى «أقيموها» مىباشد. (3)
يعنى: حج و عمره تا آخر آنچه دارند، به پا داريد.
اين آيه در سال ششم هجرت، زمانى كه مشركان در حديبيّه، (4)پيامبر اكرم را از مكه باز داشتند، نازل شد. البته نه اين كه پيامبر اكرم را حَبس كنند، بلكه او را از رفتن به خانه كعبه بازداشته بودند. در آيه 25 سوره فتح
1) 1. آيه 97 آل عمران ... وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ...
2) 2. احكام القرآن، ج 1، ص 119.
3) 3. براى آگاهى بيشتر رجوع شود به تفسير التبيان، ج 2، صص، 154 و 155.
4) 4. مكانى است در دو فرسنگى مكه و غزوه حُديبيّه رسول صلى الله عليه و آله در آنجا روى داده است.
هم، اشارتى بدان شده است؛ هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ ....
ابن كثير نوشته است: (1)در معناى اين آيه از ابن عبّاس روايت شده است: هركس مُحرم به حج و يا عمره شود، حق ندارد تا پايانِ مراسم حج، از احرام در آيد.
در تفسير الخازن هم (2)، از ابن عبّاس روايت شده كه تمام حدود و مناسك حجّ را انجام دهيد و به اتمام رسانيد.
ابىالسعود در تفسير خود نوشته است: در ذيل وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ ... بيانى است براى اين كه كار آغاز شده را به پايان برسانيد، همانطور كه در آيه 187 بقره ... ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيَامَ إِلَى اللَّيْلِ ... براى بيان روزه است كه بايد تا شب ادامه يابد و وجوب روزه، از اين آيه استنباط نمىشود، بلكه وجوب آن از آيه يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمْ الصِّيَامُ ... (3)
فهميده مىشود. همانطورهم وجوب حج از آيه مورد بحث وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ ... استنباط نمىشود بلكه وجوب آن را از آيات ديگرى همچون آيه ... وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ... (4)
مىتوان فهميد. و خلاصه گفتارِ مفسّرِ مزبور اين استكه امرِ به اتمام فعلى، دليل بر وجوب آن فعل، نمىتواند باشد.
فاضل مقداد (1)و نيز نويسنده كتاب «اقْصَى البيان» (2)نوشتهاند كه: كلمه «للَّهِ» در اين آيه به صراحت دلالت دارد بر اين كه انجام حجّ و عمره بايد خالصاً مخلصاً لِوَجْه اللَّه باشد و نه براى ريا و تظاهر و نه براى هدفِ مادّى و تهيّه معاش زندگى؛ زيرا هدف بايد امتثالِ امرِ خدا باشد و به قصدِ تقرّبِ به خدا؛ چه، حج و عمره از عبادات مىباشد و در عبادات بايد قصد تقرّب به خدا باشد.
فاضل مقداد افزوده است: حج و عمره در قرآن مجيد، بهطور مجمل بيان شده و نياز به بيان معصوم هست و پيامبر اكرم هم در اين باره، گفته است: «خُذُوا عَنّى مَناسِكَكُمْ» (3)
شيخ طوسى (4)و شيخ طبرسى، (5)ذيل بحث از آيه ... فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنْ الْهَدْىِ وَلَا تَحْلِقُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْىُ مَحِلَّهُ ... نوشتهاند: در معناى «حَصْر» اختلاف هست؛ يعنى ممنوعيّت از طرف دشمن باشد يا قدرتِ زورمندى ايجاد ممنوعيّت كند و يا بيمارى آدمى را
1) 1. كنزالعرفان، ج 1، ص 271
2) 2. اقصىالبيان، ج 1، صص، 351 و 359
3) 3. در پاورقى كتاب «كنزالعرفان»، ج 1، ص 271 نوشته شده است كه در جلد يكم ص 456 سنن ابى داوود حديث چنين است: «لِتأخُذُوا مَناسِكَكُم فَانّي لاأدْري لَعَلى لا أحجّ بَعد حَجّتي هذه»
4) 4. تفسير التبيان، ج 2، صص 155 و 156
5) 5. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 289
منع كند و محرم نتواند پس از احرام واردِ مَكّه شود، فَمَا اسْتَيْسَرَ (1)مِنْ الْهَدْىِ ... آنچه از قربانى فراهم شود، ذبح كند و از احرام، خارج شود.
بيضاوى ذيل «وَ إن احْصَرْتُم» نوشته است؛ يعنى منعتهم، يقال حَصَرَه العدّو و احصره؛ اذا حبسه و منعه عَنِ المُضىّ.
و افزوده است كه مراد و مقصود در اينجا: حصر: لعدّو است، به دليل «فاذا أمنتم» و به دليل نزول اين آيه در حديبيّه، كه مشركان، پيامبر اكرم را از مكّه بازداشتند نه اين كه پيامبر را حبْس كنند.
... فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنْ الْهَدْىِ ....
ابوالبقاء عكبرى (2)، در توجيه اين بخش گفته است؛ يعنى «فالواجب ما استيسر» يعنى مبتداىِ كلام محذوف است يا به قول بيضاوى: (3)«فَعَلَيْكُمْ مااستيسرَ» جواب جمله شرطيّه «فان أحصرتم»، جمله «فما استيسر مِنَ الهَديِ» مىباشد.
نويسنده كتابِ «أقصىالبيان» (4)گفته است: «فما استيسر» يا در محلِّ رفع است بنابر تقديرِ «فَعَليه ما استيسر» و جايز است كه در محلّ نصب باشد و در اين صورت، تقدير آن «فاهدوا ما استيسر» مىباشد.
نويسنده اقصى البيان، ضمن بحثِ مفصّل از كلمه حصرو (5)احصار مثل
1) 1. در صفحه 210 كتاب لسان التنزيل نوشته شده است: «فما استيسر» پس آن چه آسانشود؛ يعنى دست رسد و سامان بود. از مصدر «إستيسار»
2) 2. املاء ما منّ به الرحمن ... ص 85
3) 3. تفسير بيضاوى، ج 1، ص 225
4) 4. اقصى البيان، ج 1، ص 366
5) 5. نويسنده تفسير «مختصر من تفسير الامام الطبرى» در ج 1، ص 62 نوشته است: «فاناحصرتم ...»؛ يعنى منعتم و حبستم عَنِ العمل و الوصول الى البيت.
صدّ اصداد و گفتههاى جوهرى، در «صحاح اللغه» و ابن سكيت و تفاوتِ ميان حَصْر و صَدّ افزوده است كه در فقه اماميّه، براى هريك حكم جداگانهاى است؛ زيرا حكم بيمارىكه به علّت بيمارى ممنوع شود، اين است كه بيمار قربانيش را با دوستانش بفرستد. (1)
... وَلَا تَحْلِقُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْىُ مَحِلَّهُ ...؛ يعنى و موى سر نَسْتَريد(2)
مگر وقتى كه قربانى به محلّ خود برسد، تراشيدن موى سر، يكى از كارهايى است كه مىبايد، در حج انجام داد، ليكن پيش از رسيدن هدى و قربانى به محلّ خود (قربانگاه)، لا حَلْقَ ولاتقصيرَ و لا احْلالَ؛ يعنى اگر محرم منع شد و در حصر قرار گرفت و خواست كه از محرم بودن در آيد.
به وسيله قربانى كردنِ هَدْىِ ممكن براى او، خواه شتر باشد يا گاو و يا گوسفند، از حالتِ احرام بيرون مىآيد ولى تا رسيدن هَدْى و فرستادن قربانى به قربانگاه، موى سر نمىتراشد. (3)
معناى هَدْى
هَدْى: (4)بنابه گفته الخازن؛ (5)يعنى ما يُهدى الى البيت. اعلاه: بدنه (شتر)، اوسطه: بقره (گاو)، ادناه: شاة (گوسفند).
1) 1. اقصىالبيان، ج 1، صص 362 و 363
2) 2. در ج 1، ص 110، تفسير سورآبادى نوشته شده «... مَستريد سرهاى شما را ...»
3) 3. تفسير بيضاوى، ج 1، ص 225
4) 4. نويسنده تفسير «مختصر من تفسير الإمام الطبرى» در ج 1، ص 62 نوشته است: هَدْى: «و هو ما قرّب الى اللَّه- عزّ و جلّ- بمنزلة الهديّه يهديها الى غيره يتقرّب بها اليه.»
5) 5. تفسير الخازن، ج 1، ص 149
نويسنده كتاب «اقصى البيان» (1)نوشته است: اشتقاق «هَدْى» يا از مادّه هديه است و يا از ريشه «هداه اذا ساقه الى الرشاد؛ لأنه يساقُ الى الحرم».
نكته جالبِ بخشِ پايانى آيه اين است كه خدا گفته است:
... وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ. (2)
به قول ابى السعود و بيضاوى؛ (3)يعنى «واتقوا اللَّه في المحافظة على أوامره و نواهيه؛ خصوصاً في الحَجّ» و خداوند شديد العقاب است، (لِمَن لم يتّقه) (4)
عَلّامه فاضل، جواد الكاظمى، مُتوفّى در اواسط قرن يازدهم هجرى، در بحث از آيه مزبور نوشته است: در عبارت وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ ... عمره عطف بر حجّ شده و چنين به نظر مىرسد كه امر براى وجوب است و عمره نيز همچون حج واجب است، ليكن دليل ديگرى بر عدم وجوبِ عمره هست و آن، چنين است: «قيل يا رسولاللَّه: العمرة واجبةٌ مثل الحجّ؟ فقال: لا ولكن ان تعتمر خيرٌ لك» (5)
نويسنده مزبور افزوده است كه خداوند، پس از آن كه دستور داده:
1) 1. اقصى البيان، ج 1، ص 366
2) 2. بقره: 196
3) 3. تفسير بيضاوى، ج 1، ص 225 و تفسير ابى السعود، ج 1، ص 159
4) 4. براى آگاهى بيشتر از تفسير آيه مورد بحث 196 از سوره بقره مىتوان به تفاسير زير نيز مراجعه كرد: مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 289 تا 292 و تفسير التبيان، ج 2، ص 154 تا 162 و تفسير البرهان، ج 1، ص 92
5) 5. مسالك الافهام، ج 2، ص 136
حجّ و عمره را براى خدا انجام دهيد و در صورت وجود موانع و ترس از دشمن و يا بيمارى، چنانچه نتوانستيد پس از احرام بستن وارد مكّه شويد، آنچه فراهم شود و امكان داشته باشد، ذبح كنيد و از احرام در آييد، نكته جالب، بخش پايانى آيه است كه خدا گفته: وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ كه مىخواهد بگويد: در محافظت حدود اللَّه و آنچه كه بدان مأمور شدهايد و آن چه از آن نهى شدهايد، از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا، شديد العقاب و سخت كيفر است؛ «لِمَن خالَفَ أوامِرَهُ وَنَواهيه ولميتّقه». (1)
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ.
«حج در ماههاى معيّنى است، پس هركه (با احرام و شروع به مناسِك حجّ) در آن ماهها، حج را بر خود واجب كند، نبايد كه با زنان در آميزد و نبايد گناه مرتكب شود و در حجّ به مُجادله برخيزد و هركار خيرى كه بكنيد خدا مىداند و توشه برگيريد و بدانيد كه نيكوترين توشه، تقوا است. و اى صاحبان عقل و ادراك، خدا ترس شويد.»
نويسنده كتاب «لسان التنزيل» نوشته است: (2)
«الحجّ»؛ اىْ وقت الحج. (1)
«اشهرٌ معلومات»؛ ماههاى دانسته، يعنى شوال و ذوالقعده و دهه ذوالحجّة. لأنّ الإثنين و ما فوقهما جماعة و الوقتُ يذكر بعضه بكلّه، كه:
«زُرتك العام و جئتك اليوم»
اين آيه دلالت مىكند بر اين كه، نيّتِ احرام بستن بايد در ماههاى حجّ (شوال، ذوالقعده و ذوالحجّه) باشد و در غير آن ايام روا نيست و وقت حجّ تعيين شده و اختصاص به زمان معيّن دارد. (2)
مكّى بن ابوطالب قيسى نوشته است: (3)الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ ... مبتدا و خبر است و در اين عبارت، مضاف محذوف است و در معنى مىگوييم:
«أشهرُ الحجِّ أشهرٌ مَعْلُومات» (4)
و اگر اين تقدير را قائل نشويم، طبق قاعده، «اشهرُ» بايد بنابر ظرفيّت، منصوب باشد، همان طور كه مىگوييم:
«القتالُ اليومَ»، «الخروجُ الساعةَ».
1) 1. ابن قتيبه در صفحه 210 كتاب «تأويل مشكل القرآن» در باب «الحذف و الاختصار» نوشته است: مضاف حذف شده؛ يعنى «وقت الحجّ»؛ ابوهلال عسكرى هم در صفحه 187 الصناعتين يكى از اقسام حذف را حذف مضاف و جانشين شدن مضاف اليه به جاى آن دانسته و آيه الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ ... را هم مثال آورده است.
2) 2. متشابهات القرآن، ج 2، ص 180.
3) 3. مشكل اعراب القرآن، ج 1، ص 89.
4) 4. در جلد 1، صفحه 152 تفسير الخازن نوشته شده است: «... وقت الحج اشهر معلومات» و در جلد 1، صفحه 159 تفسير ابى السعود نوشته شده است: «يعنى وقته معروفات بين الناس»
فاضل مقداد (1)ذيل بحث از آيه «الحجّ اشهرٌ معلومات ...» نوشته است:
تقدير آيه چنين است: «زمان الحج اشهرٌ معلومات»؛ يعنى «معروفات للنّاس» و منظور اين است كه زمانِ حج تغيير نمىكند و اين موضوع در واقع ردّ بر عقيده عربِ جاهلى است كه معتقد به نسىء (2)بودهاند.
و اين ماههاى دانسته شده، سه ماه: شوّال، ذىقعده و ذىحجّه است و اين كه برخى ماه شوّال و ذىقعده و 9 روز و يا 10 روز از ماه ذى حجه را زمان حج دانستهاند، درست نيست؛ زيرا كه «اشهر» جمع است و جمع «لا يصدق على أقلّ مِن ثلاثة».
ابو بكر عتيق سور آبادى در جلد يكم، صفحه 111 تفسير خود نوشته است: در بحث از الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ ... يعنى: للحجّ اشهرٌ معلومات ... يا «اشهر الحجّ أشهرٌ معلومات ...» يعنى هركه احرام گرفت در آن ماهها و نيّت حج كرد، فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ ....
در بحث از ... فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ ... نوشتهاند: (3)
«فرض»؛ يعنى وجوب الشىء و يقال: «وفرضتُعليككذا، اىْ اوْجَبْتُه».
1) 1 كنز العرفان، ج 1، ص 300.
2) 2 قرآن مجيد، آنان را كه وقتِ حج را به تأخير مىانداختند، مورد سرزنش قرار داده و در آيه 37 سوره توبه گفته است: إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا ... يعنى تأخير در حج، افزايش كفر است و به سبب اين تغيير دادن، خود را به ضلالت انداخته، گمراه مىكنند. نك: مجمعالبيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 293.
3) 3 تأويلمشكل القرآن، صص 475 و 476. و نيز مىتوان براى آگاهى بيشتر، رجوع كرد به: مجمعالبيان فيتفسيرالقرآن، ج 1، ص 294 وتفسير التبيان، ج 2، صص 162 تا 166.
و عبارتِ ... فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ ...؛ يعنى اوْجَبَهُ على نفسه.
و در آيه 85 سوره قصص (: 28) كه خدا گفته است: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ ... بعضى از مُفسّران گفتهاند؛ يعنى «انّ الَّذي انْزَلَ عليك القرآن ...»
گو اين كه مىتوان گفت؛ يعنى «اوجب عليك العمل بما فيه».
فاضل مقداد در بحث از ... فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ ... گفته است: (1)پس هركه خود را ملزم به نيّتِ حج و گفتنِ تلبيه و احرام بستن كرد، (2)«فلا رَفث (3)و لا فسوق (4)و لا جدالَ في الحجّ» آميزش با زنان و دروغ گفتن و جدال ممنوع است.
و حتّى بعضى گفتهاند: از قرار گذاشتن و مُواعده، براى نزديكى، به زبان و اشاره به چشم نيز منع شده است. از دشنام و بدگويى و تنابز القاب (يكديگر را به لقب بد صدا كردن) هم منع شده است.
حتّى بنابه گفته عيّاشى در جلد يكم، صفحه 95 تفسيرش، شخصِ مُحرم، نبايد كلماتِ «لا واللَّه» و «بلى واللَّه» به كار برد.
نويسنده كتاب «اقصى البيان في آيات الاحكام» و نيز نويسنده كتاب «مسالك الافهام في آيات الأحكام» تقريباً بسيارى از مطالب كتاب
1) 1 كنز العرفان، ج 1، ص 301.
2) 2 در جلد 1، صفحه 133 احكام القرآن، ابن عربى نوشته است: حجّ را برخود واجبگرداند با نيّت كه قصد باطنى است و با احرام كه عملِ ظاهرى است و با تلبيه كه ذكر شنيدنى است.
3) 3. در همان مأخذ و همان صفحه، نوشته شده: الرّفث كلّ قول يتعلّق بذكر النساء.
4) 4. فسوق: جميع المعاصى. قال النّبى صلى الله عليه و آله: سباب المسلم فسوق و قتاله كفرٌ. نك: احكامالقرآن، ج 1، ص 134.
«كنزالعرفان» را در باب آيه مورد بحث نوشتهاند و افزودهاند كه: (1)
مثلًا مضاف كلمه حجّ، مقدّر است و در اصل آيه چنين بوده است:
«زمان الحج» يا «وقت الحج اشهر معلومات»؛ يعنى زمان حجّ ماههاىِ مشخّصى است و «لا يصحّ وقوع الحجّ الّا فيها».
ونيز نويسنده «مسالكالافهام» گفته است: چون اشهر، جمع قلّت است اقلّ جمع هم سه مىباشد. بنابراين، اكثر علماى شيعه، همچون سيّد مرتضى و ديگران گفتهاند كه ماههاى حجّ، سه ماه است. (2)اخبارِ معتبر هم كه از حضرت صادق عليه السلام نقل شده، اين مطلب را تأييد مىكند:
«عن أبى عبداللَّه عليه السلام فى قول اللَّه عزّ و جلّ: الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ هي شوّال و ذوالقعده و ذوالحجّة».
از حضرت امام باقر عليه السلام نيز چنين روايتى نقل شده است.
سيّد هاشم بحرانى (بحرينى) هم نوشته است: (3)از امام صادق عليه السلام روايت شده كه منظور از الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ 3 ماه شوال و ذوالقعده و ذوالحجّه است و « «لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَحُجُّ فِيمَا سِوَاهُنَّ».
1) 1. اقصى البيان، ج 1، ص 375 و مسالك الافهام، ج 2، صص 187، 188 و 189.
2) 2. ابن عربى هم در جلد يكم، صفحه 132 احكام القرآن نوشته است: در اين كهماههاى حجّ، شوّال، ذوالقعده و ذوالحجّه است، اختلافى نيست جز اين كه اختلاف در ماه ذوالحجه است كه آيا تمام ماه را بايد جزو ماهِ حجّ دانست و يا اين كه 10 يا 12 روز آغاز ماه را؟
3) 3. البرهان في تفسير القرآن، ج 1، ص 199.
نويسنده «مسالك الأفهام» درباره فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجّ نوشته است: (1)
هر كه با نيّت كردن و مُحرم شدن و تلبيه گفتن، حجّ را برخود فرض (2)كند (واجب كند) فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ.
از امام موسى كاظم عليه السلام در اين باره سؤال كردند، فرمود:
«الرفث» (3)جماع النساء (و آميزشِ جنسى با زنان) و «الفسوق»؛ الكذب و المفاخرة و «الجِدال»؛ قول الرجل: «لا وَاللَّه» و «بَلى وَاللَّه».
شايد كسى بگويد: حُرمت دروغ و فحش در گفتار و جدال با مردم، ويژهايّام حجّ وزمان محرم شدن نيست، بلكه هميشه حرام است. در جواب گفته شده است: آرى، «هي حرام مطلقاً لكنّه في الحجّ أكَدُّ وَ أبْلَغ».
و روى همين اصلاستكه با «لا» ى نفى جنس بيان شده تااينكه در نهى آنها، مبالغه بيشتر باشد و به قول نويسنده تفسير ابىالسعود: (4)
«فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ: اى لا جماع أو فلا فحش من الكلام و لا خروج من حدود الشرع بارتكاب المحظورات».
«وَلَا جِدَالَ: اى لامِراءَ مَعَ الخدم و الرِفقة».
1) 1. مسالك الافهام، ج 2، ص 195.
2) 2. فرض حجّ با نيّت كردن، كه امرى قلبى است، مىباشد و تحقّق خارجى نيّت، محرمشدن و تلبيه گفتن است.
3) 3. و قيل: الرَفث: كلام متضمّن لما يستقبح ذكره، من ذكر الجماع و دواعيه. نك: تفسيرالخازن، ج 1، ص 153.
4) 4. نك: تفسير ابىالسعود، ج 1، ص 159. ابى السعود در همين جلد و همين صفحه توضيحات زير را نيز داده است:
از نظر بلاغى، كلمه «في الحجّ» به جهت اهميّتِ آن تكرار شده و در واقع اضمار در مقام اظهار است؛ زيرا علّتِ حكم را هم بيان كرده است.
و باز هم نكته جالب در آيه مورد بحث (آيه 197 بقره) بخش پايانى آيه مىباشد كه خدا گفته است: ... وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ ... دنبال نهى از چيزهاى بد و كارهاى شرّ، خدا انسانها را تشويق و ترغيب به كارِ خير كرده است.
يعنى پس از اين كه خدا انسانها را از كارهاى ناشايست برحذر داشته، بلافاصله به كارهاى خوب تشويق و ترغيب كرده است، با توجّه به اين كه نگفته است: «و ما تفعلوا من شىءٍ» كه شاملِ شرّ هم بشود، بلكه كلمه «خير» آورده، آن هم به شكل نكره، تا به قول زمخشرى افاده عموم كند و يك نوع تشويق و تحريك به كار خير باشد. و جالبتر اين كه: دنباله آيه هم، از تقوا سخن گفته و بهترين زاد و توشه را تقوا دانسته و عبارتِ ... وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى ... را آورده است. و چنين استنباط مىشود كه علاوه بر انجام مراسم حجّ، بايد زاد و توشه ديگرى كه تقواست و توشه دل، تهيّه كنيد و از تهيّه اين زادِ مَعنوى غفلت نكنيد. (1)
1) 1. براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: كنزالعرفان، ج 1، ص 302 و مسالك الافهام، ج 2، ص 197 و 198 و اقصى البيان، ج 1، ص 376 و 377.
الخازن در تفسير خود نوشته است: (1)در اين بخش از آيه، خداى بزرگ پس از نهى از كارهاىِ زشت و ناپسند، انسانها را به كار خير تشويق كرده و حتى افزوده است: مؤمن بايد بداند كه خدا از انجام كار نيك او آگاه است. نكته مهم اين كه: قرآن اگر مىخواست مقابل هركار زشت، چيز خوبى بگويد، لازم بود كه در برابر «رفث» مثلًا كلام حَسَن و در برابر «فسوق» بِرّ و تقوا و در مقابل جدال و مِراء، از وفاق و اخلاقِ جميله سخنبگويد ولى يك كلمه گفته است كه بيانگر همه خوبىهاست و همه محاسن را در برمىگيرد و آن كلمه «خير» است ... وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ ... (2)
و در پايان آيه گفته شده است: ... وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ؛ (3)
يعنى اى صاحبان خرد، خداترس شويد و از بيم عذاب من بترسيد و به قول ملّا محسن فيض، (4)اقتضاى لُبّ، خشيت و ترس از خداست و دنبال تقوا «واتَّقون» آمده است؛ زيرا هدف اصلى، خداترسى و اطاعتِ از دستورات خدايى است.
1) 1. تفسير الخازن، ج 1، ص 154 قبل از او زمخشرى در كشّاف جلد يكم صفحه 347 نوشته است.
2) 2. براى آگاهى بيشتر درباره تفسير اين آيه، مىتوان به تفسير بيضاوى، ج 1، ص 225 وترجمه تفسير طبرى، ج 1، ص 129 و تفسير صافى، ج 1، ص 176 و 177 و كشّاف زمخشرى، ج 1، ص 346 و 347 و تفسير جوامع الجامع، ج 1، ص 111 و تفسير منهج الصادقين، ج 1، ص 457 وتفسيرجلالين، ص 41 وتفسير شبّر، ص 68 و 69 مراجعه شود.
3) 3. در جلد يكم، صفحه 154 تفسير الخازن، نوشته شده است. ذوى الألباب؛ يعنى ذوى العقول: الذين يعلمون حقايق الأمور.
4) 4. تفسير صافى، ج 1، ص 176.
ابوبكر عتيق سورآبادى، نوشته است: (1)«الْباب جمع لُبّ بود و لُبّ مغز بود وليكن خرد را لبّ گويند؛ زيرا كه حاصل و خلاصه مردم، عقل است؛ چنان كه حاصل بادام مغز است و مردى كه وى را عقل نبود چون گوزى (جوزى) بود كه در آن مغز نبود.»
معين الدّين محمّد بن محمود نيشابورى در تفسير خود كه بازمانده از قرن ششم هجرى است، چه زيبا به زبان فارسى در تفسيرِ ... وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ نوشته است:
«و از من كه خداى شما هستم بترسيد و از خلافِ فرمانِ من بپرهيزيد، اى خداوندان خرد و از جز من باك مداريد كه هركه خرد دارد، داند كه از عاجز باك نبايد داشت و قادر بر كمال، خداوند زمين و آسمان است- جلّ جلالُه- پس، از وى بايد ترسيد»
ادامه بحث در باره آيات 198 و 199 و 200 و 203 سوره بقره:
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ (2)عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ.
«گناهى بر شما نيست كه در حجّ از فضل پروردگار خود برخوردار شويد (در هنگام حجّ كسب معاش كرده و از منابع اقتصادىِ حج بهره ببريد؛ زيرا يكى از فلسفههاى حجّ پىريزى يك طرحِ اقتصادى اسلامى است) و چون از عرفات باز گشتيد، در مشعر الحرام خدا را ياد كنيد و سپاس گزاريد كه راه را به شما نمود و حال آنكه پيش از آن شما گمراه بوديد.»
اين آيه، يك حكم دوره جاهلى؛ يعنى گناه بودن داد و ستد در ايّام حج را لغو كرده و گفته است كه در زمانِ مراسم حج داد و ستد مانعى ندارد؛ زيرا اسلام مىخواهد در اين كنگره عظيم- كه تمام مسلمانانِ واجب الحجِّ دنيا در آن گرد مىآيند- افزون بر فلسفه اخلاقى و جنبههاى سياسى و فرهنگى اين كنگره، طرح ريزى يك اقتصادِ عمومى را هم بكند و با همكارى و همفكرى مسلمانان پايههاى اقتصادىِ جوامعِ اسلامى ريخته شود تا از مبادلاتِ تجارى ميانِ آنان، چنان اقتصاد نيرومندى به وجود آيدكه مسلمانان از بيگانگان بىنياز گردند. (1)
ابن عربىنوشته است: (2)
سوقِ عكاظ مَجِنّه و ذوالمجاز در جاهليّت بازارهايى بوده و
اعراب جاهلى در هنگام حجّ، در اين بازارها داد و ستد مىكردند.
به قول ابن عبّاس، اين آيه نازل شده تا معلوم گردد كه در زمان حجّ با انجامِ مراسم حجّ و اداى واجباتِ حجّ، تجارت و داد و ستد اشكالى ندارد.
البته برخى هم گفتهاند: «انّ الحجّ دون تجارة افْضَلُ».
سخن ابن عربى و روايت ابن عباس را، نويسنده تفسير الخازن هم گفته و افزوده است:
«تجارتى كه خلل و نقصى در اعمال حج وارد كند، مباح نيست و اولى تركِ آن تجارت است و حج بدون تجارت اولى است.» (وقال بعض العلماء انّ التّجارة ان وقعت نقصاً في اعمال الحجّ، لم تكن مباحةً و انْ لم توقع نقصاً فيه كانت من المباحات التي الاولى تركها لتجريد العبادة عن غيرها؛ لانّ الحج بدون التجارة أفضل و أكمل). (1)
ابو بكر عتيق سورآبادى در ترجمه آيه مورد بحث نوشته است: (2)
«نيست بر شما بزه، بدان چه بجوييد افزونى نعمتى از خداى شما در سفر حجّ ...»
و سپس در تفسير آيه افزوده است كه:
«اين آيه در شأن گروهى آيد كه پنداشتند در سفر حج، تجارت
نشايدكه گفتندىآن سفر خالصاً خداىراست و در آن سفر، طالب دنيا نشايد و تجارت را شأنِ مزدوران و جمّالان و حمّالان مىدانستند.»
نويسنده كتاب «اقصىالبيان» هم نوشته است: (1)در جاهليّت تجارت در وقت حج روا نبود ولى اسلام آن را روا شمرد البته با توجه به دستور ... لَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ كه با «لا» ى نفى جنس گفته شده است. و افزوده است كه جمله «ان تبتغوا» در عبارت لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا ... در محلّ نصب است، بنابه تقدير «فى» و به اصطلاح منصوب به نزع خافض است و اصلِ آن چنين بوده است: لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ في أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا ....
جصّاص در بحث از آيه مزبور نوشته است، (2)عربها پس از اسلام، به قياس دوره جاهلى، در هنگام حج، تجارت را رها كردند، تا اين كه آيه مزبور نازل شد و تجارت را در هنگام حج روا شمرد. جصّاص استدلال كرده به اين كه در آيه 28 سوره حج لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ ... منافع عام است و شامل منافع دنياوى و اخروى مىشود و تخصيص ندارد، با توجّه به اين كه آيه ... وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا ... (3)
نيز عام است و حُجّاج را مستثنى نكرده است و دلالت مىكند بر اين كه، حجّ مانع تجارت نمىباشد.
... فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ .... (1)
«وقتىكه از عرفاتكوچ كرديد، خدا را در مشعر الحرام ياد كنيد.»
نويسنده كتاب «لسان التنزيل» نوشته است: (2)«الإفاضه» به معناى «به انبوهى بازگرديدن» است. و «فاذا افضتم»؛ يعنى «چون به انبوهى بازگرديد.»
ابوبكر عتيق سورآبادى هم نوشته است: (3)«چون به هم بازگردند از عرفات سوىِ مُزدلفه و آن شبانگاه باشد كه از عرفات به مزدلفه در آيند.»
معناىِ لغوى «افاضه»
ابن عربى مىنويسد: (4)در لغتِ «افاضه» حركتِ سريع است و افزوده است: خداوند در قرآن، وقتِ افاضه و حركتِ دسته جمعى از عرفات را مشخّص نكرده، ليكن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را با عملِ خود بيان كرده است و آن حضرت در عرفات: «وَقَفَ حتّى غربت الشمس قليلًا وذهبت الصفرة وغاب القُرص». (5)
بيضاوى در تفسير خود ذيلِ فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ نوشته است:
«أفضتُم منْ أفضت الماء إذا صَبّبته بِكَثْرة» بوده است و مفعول فعل «أفضتم» محذوف است و اصل آن «أفضتم أنفسكم» بوده است و در واقع همان مفهومِ انبوهى و فراوانى و لبريز شدن از فراوانىِ جمعيت را بيان كرده است.
ابى السعود هم در تفسير خود، تقريباً همان مَطلب را نوشته است: (1)
«فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ؛ أي دفعتم منها بكثرة، من أفضت الماء: إذا صببته بكثرةٍ».
فاضل مقداد نوشته است: (2)
«الإفاضة؛ الدفع بكثرة من افاضة الماء وهو صبّه بكثرة»
و اصل جمله، «أفضتم أنفُسَكم» بوده؛ يعنى مفعولِ فعل حذف شده است. و افزوده است: «عرفات» نام سرزمينى است و به صيغه جمع آمده و مفرد آن «عرفه» است؛ همچون اذرعات (3)و قنّسرين (4)كه به صيغه جمع آمده ولى مفرد مراد است. گويند: در اصطلاح اين كلمات ملحقِ به جمع مىباشند.
توقّف در عرفات به روز عرفه، از واجبات است و ركن حجّ محسوب مىشود و با ترك آن، حج باطل است؛ زيرا بنا به گفته پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
«الحجّ عرفة». (1)
از طرفى، قرآن مجيد وقوف به عرفه را از فرايض حجّ دانسته است؛ زيرا خدا در آيه بعدى (199 بقره) گفته است: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ ... كه به صيغه امرى بيان شده است، با آوردنِ حرف عطفِ «ثمّ» كه بر تراخى دلالت مىكند و مستلزم وجود در آن مكان و توقّف در آن سرزمين است. (2)
معناى عرفات و مشعر
عَرفات، جمع عرفه است و سرزمين مخصوص نزديك به مكّه به عرفات نامور است و روز نهم ذىحجّه را نيز روز عرفه گويند. در وجه تسميه آن، تفسير الخازن (3)از قول عطاء نقل كرده كه جبرئيل مناسك را به ابراهيم نشان مىداد و از او مىپرسيد: عرِفتَ؟ او هم پاسخ مىداد: عرفتُ.
و لذا آن مكان را «عرفات» گفتند. و عرفات محلّ آگاهى است؛ همانطور كه مَشعر جايگاهِ شعور است كه يكى را پليد و ديگرى را پاك، يكى را آزادىخواه و ديگرى را ستمگر مىكند.
مَشعر (بر وزن مفعل) ازمادّه «شعارة»، بهمعناىِ علامتاست؛ زيرا آنجا نشانهاى است براى عبادت. آنجا سرزمين شعور و خودآگاهى است.
اوّل بايد شعور باشد تا آدمى به شناخت برسد. «سمّي المشعر الحرام؛ لأنّه مَعْلمٌ للعبادة». (1)
به مشعر «مزدلفه» هم مىگويند، از مادّه «ازدلف» اىْ؛ دَنا: نزديك شد؛ «لأنّ النّاس يدنو بعضهم من بعض». (2)
نويسنده كتاب «مسالك الأفهام» نوشته است: گر چه در وجه تسميه عرفات (اين سرزمين وسيع) جهات گوناگونى ذكر شده و تمام وجوه در جلد دوّم صفحه 204 مسالك الافهام بيان گرديده است، ولى بهتر آن است كه بگوييم: اين سرزمين وسيع كه جذبه روحانى و معنوىِ عجيبى دارد، محيط بسيار آمادهاى است براى معرفت پروردگار و شناسايى ذاتِ پاكِ او و مشعر را هم از آن جهت مشعر گويند كه آنجا، مَعلَم و نشانهاى است از اين مراسم پرشكوه حجّ؛ «سمّيت مشعراً لانّه معلمٌ للحجّ ...». (3)
وچه خوب است كه انسانها در آن حالتِ روحانى و در آن شب تاريخى و هيجان انگيز (شب دهم ذىالحجّه) انديشه و فكر و شعورِ تازهاى در درونشان به وجود آيد و حالت آگاهى در آنان پيدا شود. مگر نه اين است كه كلمه «مشعر» از ماده «شعور» است.
در اينجا اگر به معناىِ لغوى كلمه «افاضه» (4)توجّه كنيم، جنبه بلاغىِ عبارت كه خَلْق به رودخانهاى تشبيه شده و مىخواهد بگويد: پس هنگامى كه اين رودخانه عظيم از سرزمينِ عرفات به جوشش و جريان
افتاد؛ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ در آستانه مشعر الحرام خدا را به توحيد و تعظيم ياد كنيد، آن سان كه خداوند شما را به راه آورد و به راهِ راست هدايت كرد، هر چند كه پيش از اين شما از شمارِ گمگشتگان بوديد. (1)
زجّاج هم نوشته است: (2)از نظر بلاغى، از لفظ «افاضه» چنين برداشت مىشود كه وقوف در عرفات واجب است؛ زيرا مصداق كلمه «افاضه» پس از وقوف است و قرآن هم گفته است: فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ .... (3)
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (4)
«از همان جا كه مردم كوچ مىكنند (از عرفات به مشعر و از مشعر به سرزمين منا) كوچ كنيد و از خداوند آمرزش بطلبيد كه خدا آمرزنده مهربانى است.»
1) 1. تفسير الخازن، ج 1، ص 157.
2) 2. معانى القرآن و اعرابه، ج 1، ص 261.
3) 3. براى آگاهى بيشتر از آيه 198 سوره بقره مىتوان به تفسير القرآن العظيم، ج 1، ص 239؛ تفسير صافى، ج 1، ص 177؛ تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 294 و 295؛ تفسيرالتبيان، ج 2، صص 166، 167 و 168؛ تفسير كشف الحقايق، ج 1، صص 137 و 138؛ تفسير جلالين، ص 41؛ تفسير جوامع الجامع، ج 1، صص 111 و 112؛ فى ظلال القرآن، ج 1، صص 284 و 285 و تفسير المنار، ج 2، صص 230 تا 233 مراجعه شود.
4) 4. بقره: 199.
اين آيه در واقع يك عادت جاهلى را نفى كرده است؛ زيرا در جاهليت، اشراف در مسيرى اختصاصى، كنار از بستر رودى كه مردم در آن به سوى مشعر جارى بودند، حركت مىكردند و اسلام دستور داد: از همانجا كه خلق در حركتند، شما هم حركت كنيد؛ يعنى همه مسلمانان بايد در عرفات وقوف كنند و سپس به سوى مشعر بيايند و از آنجا به سوى منا كوچ نمايند؛ زيرا مىدانيم كه حرف عطفِ «ثمّ» براى تراخىِ زمانى است و ترتيب را مىفهماند؛ يعنى تراخىِ زمانى بين الإفاضتين و مىدانيم كه «افاضه» به معناىِ حركتِ بعد از وقوف است.
و از آنجا كه هدفِ اصلى، انسانسازى و پيشرفت و تعالى روحىِ انسانهاست، باز هم خدا دستور مىدهد: وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ از خدا طلب آمرزش كنيد و از گذشته بدِ خود پشيمان شويد و از او بخواهيد كه در شما ارادهاى به وجود آورد كه ديگر گِرد ناشايستگىها نگرديد؛ زيرا خدا كثير المغفرت و واسع الرحمت است. (1)
بيضاوى هم در ج 1، ص 227 تفسيرش، تقريباً چنين آورده است. او مىگويد: «از جاهليّت خود در تغيير مناسك، استغفار كنيد.»
1) 1. مسالك الافهام، ج 2، ص 214. زجاج در جلد يكم، ص 264 «معانى القرآن و اعرابه»، در تفسير وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ گفته است: يعنى «سَلوهُ أن يغفر لكم مِن مخالفتكم النّاس في الإفاضة والموقف.»
در تفسير الخازن آمده است: (1)از مخالفت خود با دستوارتِ خدا و تمامِ گناهانِ خود استغفار كنيد؛ زيرا كه خدا، ساتر گناهان بندگان است و رحيم.
فاضل مقداد نيز ذيل بحث از اين آيه، نوشته است: (2)
وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ؛ (3)يعنى از خدا مغفرت بخواهيد؛ زيرا انجام مراسم حجّ سبب ووسيلهاى است براى مستحقّ آمرزش شدن و افاضه رحمت الهى. (4)
احكام القرآن، ابن عربى، ج 1، ص 139؛ تفسير التبيان، ج 1، صص 168 و 169؛ تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 96؛ تفسير جوامع الجامع، ج 1، ص 112 و تفسير ابن كثير، ج 1، ص 242 و تفسير صافى، ج 1، ص 177؛ تفسير منهج الصادقين، ج 1، ص 464؛ فى ظلال القرآن، ج 1، ص 286؛ تفسير كشف الحقايق، ج 1، ص 139 و تفسير المنار، ج 2، ص 233.
خلاصه اينكه: آيه 199 سوره بقره كه مورد بحث قرار گرفت، يكى از عاداتِ قريشيان، كه خود را سرپرستانِ كعبه مىشمردند و خويش را فرزندان ابراهيم مىدانستند و براى ديگر عربها مقام و منزلتى قائل نبودند و آنان را به حساب نمىآوردند، خط بطلان كشيد و قريشيان در عرفات وقوف نمىكردند؛ زيرا وقوفِ به عرفات را از محيط حَرَم بيرون مىدانستند و انجام نمىدادند ولى قرآن دستور داد كه بايد در مراسم حج يكنواختى و هماهنگى وجود داشته باشد و مسلمانان همه در يك جا
وقوف كنند و پس از وقوف در عرفات، همگى به سوىِ مشعر بيايند و از مشعر به سوى منا كوچ كنند.
اسلام خواسته است بدين وسيله، انسانها را از خود برتربينى و افكار و خيالاتِ واهى بر كنار دارد و با قريشى كه به نسب خود مىباليد با مردمِ ديگر قبايل در يكجا گرد نمىآمد، مبارزه كند، اين بود كه دستورِ: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ ... (1)
صادر شد؛ زيرا به قول سيد قطب، اسلام نَسَب و طبقه نمىشناسد و اسلام همه مردم را يكسان مىداند؛ «انّ الإسلام لا يَعرفُ نَسباً ولا يَعرف طبقةً، إنّ النّاس كلّهم واحدة» (2)
ايناستكه دربخش پايانىآيه، دستورداد ازافكار و خيالاتِ نادرستِ جاهلى دورى گزينيد و استغفار كنيد و اين عصبيّت جاهلى را از خود دور سازيد؛ زيرا حج مىخواهد درسِ مساوات و برابرى به انسانها بياموزد.
فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنْ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ. (3)
«چون آداب و مناسك حجّ را انجام داديد، به جاى ياد از
پدرانتان، بلكه از آن هم بيشتر، ذكر خدا گوييد. (اعراب جاهلى در پايان مراسم حجّ، مفاخر موهوم آباء و اجدادى خود را برمىشمردند و به آنها مىباليدند) برخى از مردم دعا مىكنند كه خدايا! در دنيا به ما بده و در آخرت بهرهاى ندارند.»
در آيه بعدى هم خدا گفته است:
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ. (1)
«دستهاى ديگر از مردم مىگويند: اى خدا، ما را از نعمتهاى دنيا و آخرت، هر دو بهرمند بگردان و از عذاب آتش دوزخ هم نگاه دار.»
در اين آيات هم، كه بخشى از مراسم حج بيان شده، باز هم هدفِ اصلى اين است كه اسلام، انسانها را به ياد خدا مىاندازد. قلبها را متوجّه خدا مىسازد و باز هم، يك عادتِ ديگر عربهاى جاهلى را از ميان مىبرد؛ زيرا عرب جاهلى كه براى حجّ خود رسالتى قائل نبود و از انجامِ مراسم حجّ، هدف انسانى نداشت، در پايان مراسم حج، به اسواق عكاظ و مجنّه وذىالمجاز كه تنها براى داد و ستد نبود، حضور مىيافت و در مفاخر آباء و اجدادى خود سخن مىگفت و به انساب خود مىباليد.
قرآن اين عادتِ نكوهيده آنان را، پس از پايان مراسم حج، نكوهش
1) 1. بقره: 201
كرد و آنان را به ذكر خدا متوجّه ساخت و گفت:
فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ ...؛ يعنى چون مناسك حج را انجام داديد و از عباداتِ مربوط به حجّ فارغ شديد، ذكر خدا گوييد؛ زيرا ذكر خدا است كه آدمى را تعالىِ روح مىبخشد و نه ياد از پدران و اجداد كردن و به آنان باليدن!
هدفِ اصلى اين است كه ارزشها تغيير يابد و ارزش انسان در داشتن تقوا و پيوند با خدا باشد، نه افتخار به آباء و اجداد. (1)
ابن قُتيبه ذيلِ بحث از فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ ... نوشته است: (2)
در جاهليّت، پس از فراغ از مراسم حج، اعرابِ جاهلى، از پدران خود ياد مىكردند و كارهاى برجسته و نيك آنان را به رخ مىكشيدند؛ «فيقول أَحَدهم: كان أبي يقرى الضيف ويصل الرحم وَيفْعلُ كذا و كذا».
زجاج در بحث از آيه مزبور، مطالبِ زير را نوشته است: (3)
... مَناسِكَكُمْ ... اى: «متعبّداتكم الّتي أمرتم بها في الحجّ» ... فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ ... زجّاج، موضوع توقّف عرب جاهلى را پس از انجام مراسم و مناسك حجّ و برشمردنِ فضايل آباء و محاسن پدران، بازگفته است.
... أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً ... كلمه «أشدّ» را محلًا مجرور دانسته؛ زيرا عطف
است بر كلمه «ذكرِ» ما قبل، ولى چون غير منصرف است، جرّ آن به فتح مىباشد؛ (زيرا كلمه اشدّ، بر وزن افعل است و غير منصرف مىباشد) ولى دكتر عبدالجليل عبده شلبى كه كتاب زجّاج را شرح و تحقيق كرده، در پاورقى صفحه 264، جلد يكم همان كتاب گفته است:
كلمه «أشدّ» در محلّ مفعول مطلق است و تقدير آن چنين است:
«ذكراً أشدّ (1)من ذكركم آباءَكم».
مكّى بن ابىطالب هم، تقريباً مطلب زجّاج را تكرار كرده و گفته است: (2)
كلمه «أشدّ» در موضع جرّ است؛ زيرا عطف بر كلمه «كذكركم» مىباشد و جايز است كه منصوب باشد بنابر اضمار فعل و تقدير آن چنين است:
«اذكروه ذكراً أشدّ ذكراً من ذكركم آباءكم».
پس كلمه «أشدّ» نعت است براى مصدر «ذكراً» كه در معنى حال است و تقدير آن «اذكروه مبالغين في الذكر له» مىباشد.
نويسنده احكام القرآن، در بحث از آيه مزبور نوشته است: (3)
قضاء؛ يعنى (4)به جا آوردن، و در مورد عبادات آن است كه در وقت خود انجام نشود و معناىِ صحيح فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ ... يعنى: «إذا فعلتم منسكاً من مناسك الحجّ فاذكروا اللَّه»؛ يعنى در موقع احرام تلبيه و
در هنگامِ رمى تكبير و در وقت قربانى بسم اللَّه گفتن لازم است.
نويسنده كتاب «كنز العرفان» هم در بحث از آيه پيشگفته نوشته است: (1)
در اين آيه، كلمه «مناسك» جمعِ مضاف است و افاده عموم مىكند؛ يعنى به طور كلّى، تمام اعمالِ حجّ.
فاضل مقداد، افزوده است: منظور از «ذكر» هم، گو اين كه، ذكر لسانى است ولى در اصل، ذكر قلبى منظور است؛ زيرا ذكرِ لسانى، ترجمان ذكر قلبى است و آگاهى دهنده درون و روحِ آدمى است و البته به ياد خدا بودن، بايد مستمرّ باشد و بنده واقعى نبايد از ياد خدا غافل بماند. (2)
نويسنده مسالك الافهام، ضمن بازگفتن مطالب ديگران، خود نيز گفته است:
مناسك، (3)جمع مَنْسك است كه مصدر فعل «نسك» مىباشد و اطلاق آن بر عبادت، همچون اطلاق مصدر بر مفعول است و در واقع گفته شده است: «اذا فعلتم أفعالكم التي كانت عبادة ...».
و نيز افزوده است كه قرآن در هر مورد مىخواهد انسان بسازد و به انسانها درس بدهد و لذاست كه مىگويد: ... فَاذْكُرُوا اللَّهَ ... يعنى ارتباطِ خود را با خدا قطع نكنيد، هميشه به ياد خدا باشيد. (4)
نويسنده «اقصى البيان» هم، در بحث از ... فَاذْكُرُوا اللَّهَ ... گفته است:
اين بخش از دستور العمل قرآنى، از آن جهت است كه عرب پيش از اسلام، پس از فراغ حجّ، به ذكر پدران و اجداد خويش مىپرداخت و از دلاورى و حماسه آفرينى آنان سخن مىگفت، اسلام آنان را از چنين كارى منع كرد و گفت: ... فَاذْكُرُوا اللَّهَ ... كه منظور بيشتر ذكر قلبى است و ذكر زبانى هم ترجمانِ ذكر قلبى است. (1)
قرآن، سپس ذاكران را دو دسته دانسته است:
خدايا! در دنيا به ما بده كه براى اين دسته ... وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ. (2)
** گروه ديگر كسانى هستند كه مىگويند: (3)اى خدا، ما را از نعمتهاى دنياوى و اخروى بهرهمند گردان و از عذاب آتشِ دوزخ هم نگه دار.
جا دارد كه بدانيم، در آيه 200 سوره بقره ... رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا ... مفعول دوّم فعل «آتنا» محذوف است و حذف مفعول در اينجا از جنبه بلاغت اهمّيت دارد و حذف در اينجا ابلغ است؛ زيرا اگر انسان بخواهد
تمام خواستههاى خود را بگويد كه جمله مطنب و طولانى مىشود و مطلب به درازا مىكشد و ذكر بعضى از خواستهها نيز تخصيص بدون مخصّص مىشود، بنابر اين حذف مفعول ابلغ است.
ولى در آيه بعدى، كلمه «حسنه» بهترين تعبير است و جنبه شمول دارد و لذا قرآن گفته است: ... رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً .... (1)
وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ. (2)
«و در روزهاى معيّن خدا را ياد كنيد و ذكر خدا بگوييد (روزهاى 11 و 12 و 13 ماه ذىحجّه) و هر كه دو روز پيشى جويد و يا تأخير كند و باز ايستد و متّقى باشد، گناهى بر او نيست و از خدا پروا داشته باشيد و بدانيد كه شما به سوى او محشور خواهيد شد (بازگشت خواهيد كرد).»
در اين آيه خداى بزرگ، دستور داده است كه ختم مراسم حجّ بايد
1) 1. بخشى از آيه 201 سوره بقره. براى آگاهى بيشتر در باب آيه 200 و 201 سوره بقره، رجوع شود به: تفسيرهاى التبيان، ج 2، صص 170 و 171؛ مجمع البيان من تفسير القرآن، ج 1، صص 296 و 297؛ جوامع الجامع؛ ج 1، ص 112؛ ابن كثير، ج 1، ص 243؛ بيضاوى، ج 1، ص 227؛ جلالين، ص 42؛ منهج الصادقين، ج 1، صص 465 و 466؛ تفسير سيّد عبداللَّه شُبّر، ص 28؛ صافى، ج 1، صص 178 و 179؛ المنار، ج 2، صص 235 تا 238 و فى ظلال القرآن، ج 1، ص 289.
2) 2. بقره: 203.
همراه با ذكر خدا و تقوا باشد؛ يعنى خدا را در روزهاى معيّنى، كه در اصطلاح ايّام تشريق نام دارد و واقعاً روشنى بخش روح و جان انسان است- و عبارت از روزهاى 11، 12 و 13 ماهِ ذىحجّه است، ياد كنيد؛ يعنى به ياد خدا باشيد و ذكر او را بر زبان جارى سازيد.
ايّام تشريق هم اسم با مُسمّايى است؛ زيرا اين ايّام روشنى بخش جان و روح انسانهاست و چه بسا انسانهايى كه در پرتو اين مراسمِ عالى و ياد خدا بودن، روح وروانشان روشن گردد.
بخش پايانى آيه ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ ... در واقع تحريض و تشويقى است بر ملازم بودن تقوا؛ يعنى خداوند در ضمن گفته است:
اى انسانى كه آمدى و رنج سفر بر خود هموار كردى، سعى كن كه تقوا را پيشه خود سازى و با روحى پاك، در آينده از ارتكابِ گناهان اجتناب كنى.
خداوند خواسته است بدين وسيله حج گزاران داراى روحى پاك از آلودگىها شوند و «اتَّقُوا اللَّهَ» را شعار خود سازند. (1)
فاضلِ مقداد در بحث از آيه 203 سوره بقره نوشته است: (2)
منظور از «ايّام»، ايّام تشريق مىباشد كه عبارت از 11 ذىحجّه (: يوم القرّ) و 12 ذىحجّه (: يوم القدر) و 13 ذىحجّه (يوم النفر) است.
شايد بتوان گفت كه به ياد خدا بودن و ذكر خدا گفتن و در آخر آيه از تقواسخنگفتن وجمله «اتّقوااللَّه» رابهكار بردن، از ويژگىهاىِ اسلام است.
ابن عربى در بحث از آيه مزبور مىنويسد: (1)
چون اين آيه پس از آيه ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ ... مىباشد، روشن است كه منظور از «ايّام» وقوفِ در منا است و مرادِ از «ذكر» هم تكبير گفتنِ به هنگام رمْى جَمره است.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَ هُدىً لِلْعَالَمِينَ. (2)
«به راستى نخستين خانهاى كه براى مكان عبادتِ مردم بنا شده، در سرزمين مكّه است كه پر بركت است و مايه هدايت جهانيان.»
فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ. (3)
«در آن خانه نشانهها و آيات رُبوبيّت هويداست و جايگاهِ ابراهيم است و هر كه به آن درآيد، ايمن باشد و بر مردم است گزاردنِ حجّ خانه خدا، آنان كه توانايى رفتن به سوىِ آن خانه
دارند و هر كه كُفر ورزد، پس البته بداند كه خداوند از جهانيان بىنياز است.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ ... در واقع جواب از سؤال مُقدّرى است و پاسخى است بر آنان كه گفتند: چرا كعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شد؟ كه در جواب گفته شده: اين خانه نخستين خانه توحيد است. نخستين جايگاهى است كه براى پرستش خدا ساخته شده و براى آنان كه به آن خانه پناه برند امنيّت است. با سابقهترين مَعبد است. خانهاى است پربركت. خانهاى است كه مركزِ اجتماع خواهد بود و چون به آن پناه برند، آرام گيرند و جانشان در اطمينان بياسايد. خانهاى است كه به قول سيّد قطب «مثابة الأمن لكلّ خائف» است. خانهاى است كه «من دخله كان آمناً» مىباشد و بالأخره، خانهاى است كه «اختاره اللَّه للمسلمين قبلةً». درست است كه هر كس به اين خانه پناهنده شود در امان است و كسى حقّ تعقيبِ او را ندارد و اين مسأله از بابِ حرمت بيت و حوالى آن است ولى بايد دانست كه اگر كسى به صاحب بيت رسيد و به مقام فناى فى اللَّه نايل گرديد، آن وقت به ايمنى حقيقى رسيده است و مقام ايمنى واقعى است كه مىتوان گفت: ... وَ مَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً ....
محمّد بن ابى بكر بن عبدالقادر رازى نوشته است: (1)
از زمان آدم تا روزگارِ بناى كعبه، خانههاى بسيارى ساخته شده، پس
1) 1. تفسير أسئلة القرآن المجيد وأجوبتها، ص 34.
چگونه مىتوان گفت: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ ... و چگونه مىتوان كعبه را نخستين خانه دانست.
رازى در پاسخ گفته است: معناى اين آيه اين است:
«إنّ اوّل بيتٍ وُضع قبلةً للناس ومكان عبادة لهم، أو وُضع مباركاً للنّاس»
پيش از رازى، زجّاج تقريباً همين مطلب را گفته است؛ (1)يعنى او در بحث از: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ ... گفته است:
قيل: «انّه أوّل مسجد وُضِعَ لِلنّاس، وقيل: «أنّه أوّل بيتٍ وضع للحجّ»(2)
«وضع للنّاس»؛ «يعنى بُني للنّاس لعبادتهم» و گفتهاند «اوّل بيت وضع للعبادة» مىباشد. پيش از آن هم بيوت فراوانى بوده، ليكن آنجا اوّل بيتٍ مبارك بوده است. در جلد يكم، ص 331 تفسير الخازن نوشته شده: كسى از حضرت على عليه السلام پرسيد آيا كعبه اوّل بيتى است كه در روى زمين بنا شده؟ على عليه السلام در جواب فرمود: خير! «ولكنّه اوّل بيتٍ وضع للنّاس مباركاً وهدىً.»
خازنى در سبب نزول اين آيه، نوشته است (3)كه: يهوديان به مسلمانان گفتند بيت المقدّس قبله ماست و افضل بر كعبه است و اقدم. ولى مسلمانان گفتند كه كعبه افضل است و اين آيه إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ ... نازل شد.
اوّل: يعنى فردِ سابق متقدّم بر ما سوا: اوّل الشيء، ابتداؤه.
ابتدا ممكن است آخرى داشته باشد و ممكن است آخرى برايش نباشد، همچون واحد كه اوّل العدد است و نهايتى براىِ آخر آن نيست. (1)
وُضِعَ لِلنَّاس؛ يعنى «يشترك فيه جميع النّاس.»
اگر كسى بگويد: چرا بيت (خانه) يك بار به خدا اضافه شده (وطهّر بيتى)، و بار ديگر «وُضع للنّاس» گفته شد؟
نويسنده تفسير الخازن، در جواب گفته است: (2)
اضافه «بيت» به «اللَّه» بر سبيل تشريف و تعظيم است مثل «ناقة اللَّه» ولى اضافه به «النّاس» براى اين است كه بگوييم: تمام مردم در آن بيت مشترك هستند.
... لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَ هُدىً لِلْعَالَمِينَ.
زجّاج نوشته است: (3)خبر «انّ»، «هو للذّي ببكّة» مىباشد.
اشتقاق كلمه «بكّه» از «بكّ» مىباشد: «هو بكّ النّاس بعضهم بعضاً فى الطواف أي دفع بعضهم بعضاً.»
وقيل: إنّما سُمّيت ببكّة لأنّها تبكّ أعناقَ الجبابرة. (4)
«فسُميّت بذلك لقلّة مائها من قول العرب: بكّ الفصيل ضرع أمّه- و أمتكّه: اذا مصّ كلّ ما فيه من اللبن، وقيل لانّها تمكّ الذنوب أي تزيلها.»
ابن قتيبه، نوشته است: (1)به نقل از لسان العرب: «بكّة و مكّة شيء واحد والباء تبديل من الميم. يقال: سَمَّد رأسه وسبّده: اذا استأصله وشرّ لازم ولازب».
منظور اين است كه باء به ميم بدل مىشود.
ابن قتيبه سرانجام در تفاوت اين دو كلمه گفته است:
و يقال: بكّة: موضع المسجد. و مكّة: البلد حَوْلَهُ.
مباركاً: در آيه حال است و تقدير آن چنين است: «استقرّ ببكّة مُباركاً» (2)
و ممكن است بگوييم تقدير آن: «وضع مباركاً» است. (3)
«مباركاً» يعنى ذابركةٍ وأصل البركة: النموّ والزيادة.
تعبير مبارك بودن در مورد چيزهايى است كه خير آن هميشگى است.
قرآن چون منشأ و مبدأ خير است، در چند مورد از آن به مبارك ياد شده، بيت اللَّه هم به مبارك توصيف شده؛ زيرا كثير الخير والبركه است. (4)
وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ ... انعام: 156
وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ ... انبياء: 10
كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ ...، «ص»: 28.
و به قول خازن: «قيل هو أوّل بيت خصّ بالبركة زيادة الخير». (1)
فاضل مقداد در بحث از آيه مورد بحث (96 آلعمران) نوشته است: (2)
لام در «للّذى» لام تأكيد است در خبرِ انّ.
مُباركاً، حال است. عامل در آن فعلِ «وضع» است و يا فعل «استقرّ».
و نيز گفته شده كه «مكّه»: البلد كلّه و بكّة: موضع المسجد.
در پاورقى «كنز العرفان»، ص 258، جلد يكم نوشته شده است:
گفتهاند: مكّه 17 اسم دارد. ماوردى در كتاب «احكام السلطانيّه» در باب چهاردهم صفحه 157 نوشته است: دو كلمه: مكّه و بكّه مورد اختلاف است:
برخى معتقدند: مكّه و بكّه دو كلمه هستند و مسمّاى آنها يكى است با توجّه به اين كه در زبان عربى به علّت قرب مخرج، ميم به باء تبديل مىشود و بعضى هم اعقتاد دارند كه اين دو، دو كلمه هستند و دو مسمّى دارند؛ يعنى مكّه اسم تمام شهر است و بكّه اسم بيت اللَّه.
نويسنده كتاب «مسالك الافهام» در بحث از آيه مزبور، ضمن تأييد مطالبِ ديگر مفسّران نوشته است: (3)«وقيل انّ بكّه، موضع المسجد و مكّة: الحرم كلّه و يدخل فيه البيوت و هو المروىّ عن امام الصادق عليه السلام.
وقيل: بكّة، موضع البيت والمطاف و مكّة: اسم البلد (1)و افزوده است:
آن را بكّه گويند: «لأنّها تبكّ أعناق الجبابرة أي تدقّها».
نويسنده مسالك الافهام در بحث از آيه 97 آل عمران نوشته است: (2)
«فيه آياتٌ بيّنات ...» مىتواند جمله مفسّره باشد براىِ جمله «هدىً للعالمين» و مىتواند جمله حاليّه باشد.
«مقام ابراهيم» هم مىتواند عطف بيان باشد براى «آيات بيّنات».
و جمله «مَن دَخَله كان آمناً» يا جمله ابتدائيّه باشد و يا جمله شرطيّه.
ضمير در «دَخلَه» هم به «حرم» برمىگردد و نه به «بيت» و يا «مكّه».
در تفسير الخازن آمده است: (3)
فِيهِ آياتٌ بَيِّنات يعنى فيه دلالات واضحات على حرمته و مزيد فضله.
زجّاج نوشته است: (4)رفع «مقام» بنابر اضمار «هى» مىباشد؛ يعنى خبر است براى مبتداى محذوف و در اصل «هى مقام ابراهيم» بوده است.
1) 1. در جلد يكم، ص 299 تفسير البرهان، نوشته شده است؛ از امام صادق عليه السلام دربارهتفسير «من دخله كان آمناً» پرسيدند كه منظور بيت است يا حرم؟ قال «مَن دخل الحرم من الناس مستجيراً به، فهو آمن من سخط اللَّه ...» و نيز در همين كتاب و همين صفحه: امام صادق عليه السلام گفته است: «موضع البيت بكّة والقرية مكّة» در روايت ديگر «انّ بكة، موضع البيت و انّ مكّة جميع ما اكتنفه الحرم» نك: تفسير البرهان، ج 1، ص 300.
2) 2 مسالك الافهام، ج 2، ص 101.
3) 3 تفسير الخازن، ج 1، ص 322.
4) 4 معانى القرآن و اعرابه، ج 1، ص 455.
در بخش دوّم آيه 97 سوره آل عمران، نكاتِ بسيار جالب توجّهى هست.
... وَ للَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ....
اصل حجّ در اسلام به وسيله آيه بالا تشريع شده و به قول ابن عربى، (1)اين آيه دلالت بر وجوبِ حج مىكند؛ زيرا در زبان عربى، وقتى گفته مىشود: «لفلان علىّ كذا» وجوب آن چيز مؤكّدتر شده و اين گونه بيان، بليغترين الفاظِ وجوب است و تأكيدى است براى الزامِ حجّ.
و به قول نويسنده «اقصى البيان» (2)از جمله خبريّه ... وَ للَّهِ عَلَى النَّاسِ ... أمر، موكّدتر و بليغتر و شديدتر استنباط مىشود تا صيغه امرى.
از طرفى، جمله اسميّه بر دوام و ثبات دلالت مىكند و در واقع چنين بيان شده: «حجگزاردن حقّى است از آنِ خدا در عهده مردم».
افزون بر اينها، در آغاز مطلب، به صورت جمله اسميّه و به طورِ عموم (على النّاس) بيان شده و سپس بدان تخصيص داده شده (مَنِ استطاع) و اين خود، دليلى است بر وجوبِ حجّ؛ زيرا تفصيل بعد از اجمال است، ابهامى است كه بعد تبيين شده؛ يعنى جمله در آغاز به صورتِ مُجمل آمده و سپس تفصيل داده شده و تمام اينها، براى مزيد تحقيق و تقرير است. با توجّه به اين كه به قول فاضل مقداد (3)از جمله پايانىِ آيه
... وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ چنين استنباط مىشود كه خدا ترك حجّ را از اعظم كبائر شمرده و در رديف كفر آورده؛ يعنى از ترك حجّ به كفر تعبير شده كه چيزى بدتر از آن نيست.
به عبارت ديگر، در پايانِ آيه، به جاى اين كه مثلًا گفته شود «وَ مَنْ لَمْ يَحجّ ...» براى تأكيد در حج و براى اثبات وجوب حجّ براى مستطيعى كه حجّ نگزارد، گفته شده: ... وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ؛ يعنى «هركس انكار كند وجوب حجّ را و به آن كافر باشد؛ «فانّ اللَّه غنيّ عنه وعن حجّه وعمله وجميع خلقه». (1)
از اين كه در آغاز گفته شده: ... وَ للَّهِ عَلَى النَّاسِ .... فهميده مىشود كه انجام حجّ بايد فقط براى خدا باشد و نه چيز ديگر.(2)
الناس، در «على الناس» عام است و همه مردم را- از نرينه و مادينه- دربرمىگيرد، بجز صغار، كه بالإجماع از اصولِ تكليف خارج هستند. (3)
عَبد هم، خارج از عموم است؛ زيرا عبد غير مستطيع است.
«من استطاع» بدل بعض از كلّ مىباشد، از كلمه «الناس» (4)و در واقع
مخصّص عموم است؛ يعنى أوجب اللَّه على المستطيع من النّاس حجّ البيت».
«حجّ البيت» (1): قصده للزيارة على الوجه المخصوص المشتمل على ايقاع المناسك ...
حجّ در تمام عمر، يك بار واجب است؛ زيرا: اوّلًا لفظ مطلق، حمل بر اقلّ مراتب مىشود و ثانياً: امر اقتضاى تكرار ندارد. و ثالثاً به دليل روايتِ ابن عبّاس كه گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره حجّ با ما سخن مىگفت. اقرع بن حابِس پرسيد: «أفي كلّ عام؟ فقال عليه السلام: لا». (2)
ابوالبركات، ابن الأنبارى ذيل بحث از آيه مزبور نوشته است: (3)
كلمه «مَن» در ... مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ... ممكن است در محلّ جرّ باشد؛ زيرا بَدَل از «النّاس» است و مىتوان آن را فاعلِ مصدرِ مضاف به مفعول؛ يعنى «حجّ البيت» دانست و مرفوع.
و ممكن است مرفوع بودن «مَنْ» به سببِ مبتدا بودن باشد؛ يعنى مَن شرطيّه مبتدا واقع شده و فعل «استطاع» هم در محلّ جزم است به «مَن» و جوابِ شرط هم محذوف مىباشد و تقدير جمله چنين است: «مَنِ
اسْتَطاعَ فَعَلَيهِ الْحَجّ».
«ها» ى ضمير در «اليه» ممكن است به كلمه «حجّ» برگردد و مىتوان آن را به «بيت» برگرداند.
خلاصه اينكه: عبارتِ مطلقِ ... للَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ ... را جمله ... مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ... مقيّد مىكند.
نويسنده كتاب (1)«مسالكالافهام» ذيل بحث ازبخش پايانىآيه (وَمَنْ كفر ...) روايتى از امام صادق كه در كتاب «التهذيب» آمده، نقل كرده و آن را دليلى بر وجوب حجّ و اينكه تركِ حجّ به كفر تعبير شده، دانستهاست.
روايت اين است:
«مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَحُجَّ حَجَّةَ الإِسْلامِ فَلْيَمُتْ إِنْ شَاءَ يَهُودِيّاً وَ إِنْ شَاءَ نَصْرَانِيّاً».
نويسنده تفسير الخازن (2)نيز حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه: قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: « «بُنِيَ الِاسْلامُ عَلَى خَمْسٍ شَهَادَةِ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ إِقَامِ الصَّلاةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَاةِ وَ حِجِّ الْبَيْتِ وَ صِيَامِ شَهْرِ رَمَضَانَ».
بدين ترتيب: پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله حج را از اركان پنجگانه اسلام دانسته؛ يعنى آن را واجب شمرده است: «على مَنِ استطاع مِنْ أهل التكليف وَوَجد السّبيل الى حجّ البيت الحرام».
در فضيلت و اهمّيتِ حج، روايات زيادى هست. (1)
و خلاصه اينكه دو آيه 96 و 97 سوره آل عمران داراى اهمّيت ويژهاى است و مزايايى را براى بيت اللَّه الحرام بيان كرده است و اين مزايا عبارت است از:
بيت اللَّه، اوّل مسجدٍ وضع للنّاس.
كونه مباركاً.
كونه هدىً للعالمين.
و در اين بيت اللَّه، آيات ربوبيّت الهى، هويداست؛ زيرا:
مقام ابراهيم است.
خانهاى است كه ... وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً. (2)
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُحِلُّوا شَعَائِرَ اللَّهِ وَ لَاالشَّهْرَ الْحَرَامَ وَ لَا الْهَدْىَ وَ لَاالْقَلَائِدَ وَ لَاآمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ يَبْتَغُونَ فَضْلًا
1) 1. براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: تفسير الخازن، ج 1، صص 322، 324 و 325.
2) 2. براى آگاهى بيشتر درباره تفسير دو آيه 96 و 97 آلعمران، رجوع شود به: تفسيرهاى: التبيان، ج 2، صص 535 تا 538؛ مجمع البيان، ج 2، صص 476 تا 479؛ جوامع الجامع، ج 1، صص 191 و 192؛ كشّاف، ج 1، صص 446 تا 448؛ الجامع لأحكام القرآن قُرطبى، ج 4، صص 137 تا 154؛ جلالين، ص 83؛ صافى، ج 2، ص 278 تا 282؛ تفسير قمى، ج 1، ص 108؛ العيّاشى، ج 1، صص 187 تا 190؛ كشف الحقايق، ج 1، صص 265، 266؛ تفسير سيّد عبداللَّه شبّر، ص 95 و البرهان، ج 1، ص 298 و ج 1، ص 302.
مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَاناً .... (1)
«اى ايمان آورندگان، شعائر الهى (مراسم حجّ) را محترم بشماريد و مخالفت با آنها را حلال ندانيد و نه ماهِ حرام را و نه قربانىهاى بىنشان و نشاندار و نه آنان كه به قصدِ خانه خدا، براى به دست آوردن فضل خدا و خشنودى خدا مىآيند ...»
در اين آيه، ايمان آورندگان مخاطب هستند؛ زيرا كه از ديگران احرام و به جاآوردنِ حج صحيح نيست.
«احلال؛ التهاون بحرمتها وتركه على وجه الحلّية».
در واقع گفته شده است: «لا تجعلو محرّمات اللَّه حلالًا ومُباحاً ولا العكس» أي: «لا تتعدّوا حدوده». (2)
شعائر جمع شعيره (وقيل واحدها شعارة) شامل مناسك و برنامههاى حج است؛ از وقوفِ به عرفات ومشعر و منا و رمى جمرات و طوافِ سعى و ديگر اعمال. در واقع «الشعائر: المعالم؛ «لأنّها علامات الحجّ».
اشتقاق كلمه از: «شَعَرَ فلانٌ بهذا الأمر»؛ «إذا علم به». (3)
قَلَائِدَ؛ خَيْلٌ يفتله. وَلَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ ...؛ يعنى قاصدين البيت. اين آهنگكنندگان، ممكن است مسلمان باشند وممكن است كافر. گفتنى است كفّار نيز در جاهليّت حج بجا مىآوردند. يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَاناً جملهاى
است كه صفت واقع شده، براىِ «آمّين البيت».
بعضى گفتهاند: منظور از «فضلًا» رزقِ دنياوى است در تجارت.
ومنظور از «رضواناً» رضا و خشنودىِ اخروى است. (1)
در آيه مورد بحث چند دستور مربوط به حجّ و زيارت كعبه هست ولى در اين ميان، برخى از دستورات، از ويژگىِ خاصّى برخوردار است؛ مثلًا آنجا كه خدا گفته است: ... وَلَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَاناً.
در واقع خدا گفته است: بايد تمام زائرانِ كعبه، از آزادى كامل بهرهمند باشند و نبايد آنان كه به قصد زيارتِ خانه خدا مىآيند، مورد مزاحمت قرار گيرند.
و نيز دستورِ وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ (2)شَنَآنُ (3)قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ
1) 1 اقصى البيان، ج 1، ص 408.
2) 2 «ولا يجرمنّكم»؛ اى «يحملنّكم/ وادار نكند» فعلِ يجرمنّ موكّد به نون تأكيد است. وريشه آن «جَرَمَ» و در آيه دو مفعول دارد؛ مفعول اوّل ضمير مخاطب «كم» و مفعول دوّم «أنْ تَعتَدوا».
3) 3 «شَنْآن»، به فتح نون و سكونها. مصدرٌ أضيف الى الفاعل أو المفعول شدّة بُغضِهم وعداوتهم. تفسير جوامع الجامع، ج 1، ص 310
الْحَرَامِ أَنْ تَعْتَدُوا، كه بخشى از همين آيه 2 از سوره مائده است، حائز اهمّيت مىباشد و انسانساز و براى تعالى روح و فكرِ انسانها بسيار ضرورى؛ زيرا كه خدا مىگويد: مسلمان نبايد كينهتوز باشد و حوادثِ گذشته را در فكر خود احيا كند و در صدد انتقام برآيد. معناى اين بخش از آيه چنين است:
«مبادا به خاطر دشمنى با گروهى كه شما را (در سال حديبيّه) از آمدنِ بهمسجدالحرام مانع شدند، وادار به تجاوز و تعدّى شويد.»
و جالب اينكه: در بخش پايانىِ آيه، براى تكميل دستور قبلى، خدا مىگويد:
وَ تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوَى وَ لَاتَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ. (1)
«در راه نيكى و تقوا، تعاون داشته باشيد و در راه گناه و تعدّى همكارى نكنيد و از خدا بپرهيزيد كه مجازات او شديد است.»
1) 1 براى آگاهى بيشتر از نكات بلاغى و لغوى و نحوى و تفسيرى آيه دو سوره مائده، نك: تفسير التبيان، ج 3، صص 418 تا 428، وتفسير مجمع البيان، ج 3، صص 152 تا 155 و تفسير جوامع الجامع، ج 1، ص 310 وكشاف زمخشرى، ج 1، صص 591 و 592 وتفسير جلالين، ص 140 وتفسير سيّد عبداللَّه شبّر، ص 88، وتفسير صافى، ج 2، ص 418 وتفسير المنار، ج 6، صص 125 تا 133 وفى ظلال القرآن، ج 2، صص 644 تا 647 وتفسير كشف الحقايق، ج 1، ص 443.
طبق اين اصل- يعنى اصل تعاون- يك مسلمان، موظّف است كه در كارهاى نيك تعاون داشته باشد و نه در كارهاى نادرست، نه در اعمال ستمگرانه و ظالمانه.
متأسّفانه، اين اصل در جاهليّت قرن بيستم وجود ندارد؛ زيرا در مناسبات بين المللى، غالباً كشورهاى همپيمان و كشورهايى كه با يكديگر منافع مشترك دارند، در مسائل مهمّ به حمايت يكديگر برمىخيزند، بدون اينكه اصلِ عدالت را رعايت كنند و بدون اينكه ظالم و مظلوم را از يكديگر تفكيك كنند و بدون اينكه محقّق و غير محقّق را تشخيص دهند- ولى اسلام به تعاون دستور مىدهد و آن همكارىيى را مىپسندند كه در كارهاى خوب باشد، نه در كارهاىِ نادرست و برنامههاى ظالمانه و ستمگرانه.
اسلام به تعاونى كه در برنامههاىِ مُفيد باشد، دستور مىدهد و نه در تعاونِ بر گناه و تعدّى و تجاوز.
وچه خوب است كهاين اصلِاسلامى رعايت شود و جوامع با كسانى كه در كارهاى مُفيد گام برمىدارند همكارى كنند نه با ستمگران و تجاوز كنندگان.
ابن عربى در بحث از آيه دو، سوره مائده، نوشته است: (1)
«شعائر»، بر وزن فعائل، مُفرد آن «شعيره» به دو معنا آمده است:
1- هدى و قربانى. 2- هر عبادتگاه.
وهدى هم يعنى: «كلّ حيوان يُهدى الى اللَّه في بيته وحقيقة الهدي
1) 1 احكام القرآن، ج 2، صص 534 و 535.
كلّ مُعطى لم يذكر معهُ عِوَضٌ».
«قلائد»؛ هدايايى كه داراى علامت باشد تا مشخّص شود كه براى خداىِ سبحان است. (قربانى نشاندار). (1)
«آمِّينَ الْبَيْتَ»؛ يعنى قاصدين له. از فعل «أممت كذا» يعنى: قَصَدْتُه.
آمّين البيت عامّ است و هر كسى را كه قصد خانه كند براى عبادت، شامل مىشود ولى اين آيه به آيه فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ ... (2)
نسخ شده است.
فاضل مقداد هم ذيل بحث از ... وَلَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ ... نوشته است: (3)
«آمّين: يعنى قاصدين البيت وهو أعمّ من أن يكونوا مسلمين أو كفّاراً».
كفّار هم در جاهليّت حجّ به جا مىآوردند و به مسجد الحرام رفت و آمد مىكردند ولى با آيه ... فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُم ... و آيه 28 سوره براءة: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا ... نسخ شد.
و فاضل مقداد گفته است:
«... يَبْتَغُونَ ...» تا آخر، جملهاى است وَصفى براى «آمّين البيت» يعنى قصد كنندگانى كه براىِ درخواست سودِ بازرگانى و رضوان از خدا، به سوى خانه مىآيند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ .... (1)
«اى ايمان آورندگان، در حال احرام، صيد را نكشيد ...»
مورد خطاب ايمان آورندگان است؛ زيرا كه احرام از ديگران صحيح نيست.
«الصيد»: ممكن است مصدر باشد و مىتواند اسم باشد به معناى «مصيد» و در اينجا، همين معنى مورد نظر است. (2)
«حُرُم» جمع حرام است و مصدر مىباشد ولى در اينجا، مجازاً به معناىِ وصفى «مُحرم» به كار رفته است.
«لا تقتلوا»: در آيه «لا تقتلوا» به كار رفته، نه «لا تذبحوا» يا «لا تذكوا»؛ زيرا اوّلًا: از فعل «لا تقتلوا» گناه و معصيت استنباط مىشود و قتل مُحرّم به شمار مىآيد و نه تذكيه و ذبح. و صيد هم در صورتِ قتل، در حكم ميته است و به اعتقادِ بعضى، اين حيوان صيد شده به دست مُحرم، نه تنها خوردنِ گوشت آن بر مُحرم حرام است، بلكه مُحلّ هم نمىتواند از آن
1) 1 مائده: 95.
2) 2 به دليل اينكه در آيه پيش مائده: 94 گفته شده است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ ...؛ «الصيد»؛ در اينجا معناى «المصيد» است، به قرينه و دلالت «تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ» زيرا اگر صيد مصدر باشد، مصدر حدث است؛ فلا يوصف بقتلِ اليد والرمح. نك: اقصى البيان، ج 1، ص 397.
گوشت بخورد و پوست آن هم در حكمِ پوستِ ميته (1)است و با دباغت، طاهر نمىشود و در واقع، حكم ساير ميتهها را دارد. (2)
نكته جالبِ توجّه اينكه قرآن مجيد در هر مورد كه پيش آيد و سخن اقتضا كند، در صدد است كه انسانها را بسازد ومردم را اداره كند و نكته مورد نياز جامعه را بگويد؛ مثلًا در همين مورد كه اگر كسى در حال احرام حيوانى را كشت، در مورد جزا و كيفر آن ... يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ ... يعنى: دو مرد مؤمنِ عادل حكم مىكنند.
جارّ و مجرور «منكم» در اينجا اهمّيت دارد؛ يعنى آن دو مردِ عادل بايد از شما مسلمانان باشند و نه از غير مسلمانها. (3)
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَاماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ .... (4)
«خدا، كعبه را بيت الحرام قرار داد، براى اصلاح امور دنياوى و اخروى مردم و نيز خدا، ماهِ حرام را حرمت داد (براى آسايش از
1) 1 طبق دستور صريح آيه 3 سوره مائده، خوردن گوشت ميته و منخنقة حيوان خفهشده و موقوذة حيوانى كه با چوب زدن بميرد و متردّية حيوانى كه از بلندى افكنده شود و نطيحة حيوانى كه با شاخ زدن به يكديگر بميرد حرام است.
2) 2 كنز العرفان، ج 1، ص 323 و مسالك الافهام، ج 2، ص 255.
3) 3 كنز العرفان، ج 1، ص 325.
4) 4 مائده: 97.
جنگ و ترك كارزار) ...»
بايد دانست كه: خداوند كعبه را «بيت الحرام» ناميده و نه مردم، و خداوند اين خانه را بيت گفت: زيرا كه حقيقت بيت بودن به علّت داشتن سقف و ديوار، بر آن مصداق دارد، هر چند كه كسى در آن ساكن نيست.
«قياماً للناس»؛ قيام الشيء: قوامه وملاكه. اى: يقومون به قياماً.
ابن عربى نوشته است: «قال سعيد بن جبير: قياماً للناس؛ أي صلاحاً.
بعضى هم گفتهاند: «قياماً للناس؛ أي أمناً».
وگفتهاند كه قياماً للنّاس (1)يعنى: وسيله معاش مردم است و مردم از اجتماع در آنجا سود مىبرند و على بن ابراهيم از ائمه عليهم السلام، روايت كرده است: (2)
«قال: ما دامَت الْكَعبة قائمة و يحج الناس إليها، لم يهلكوا فإذا هدمت و تركوا الحجّ هلكوا».
فاضلِ مقداد درباره «الشهر الحرام» نوشته است: (3)
ماههاى حرام چهار ماه است: «ثلاثة سردٌ وهو ذوالقعدة وذوالحجّة والمحرّم وواحد فردٌ وهورجب»؛ «سهماهحرام پشت سر هم است، يعنى ماه ذوقعده وذوحجّه و محرّم و يك ماه حرام جداست كه رجب باشد».
1) 1. شيخ طبرسى در جلد يكم، صفحه 354 تفسير جوامع الجامع نوشته است: «قياماًللناس»؛ اى لمعايش الناس ومكاسبهم ليستقيم به أمور دينهم و دنياهم ...
2) 2. كنز العرفان، ج 1، ص 330 و در جلد 3، ص 247 تفسير مجمع البيان هم اين روايت نقل شده است: «ورواه على بن ابراهيم عنهم عليهم السلام قال ما دامت الكعبة «... الخ».
3) 3. كنز العرفان، ج 1، ص 330.
در آيه 36 سوره توبه كه خدا گفته است: إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ... به ماههاى حرام، اشاره شده است.
«وسمّيت بذلك، لتحريمهم القتال فيه ...». (1)
وَأَذَانٌ مِنْ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِىءٌ مِنْ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ .... (2)
«واعلامى است از طرف خدا و رسولش در روز حجّ اكبر (روز عيد قربان) به اين كه خدا و پيامبرش از مشركان بيزارند.»
خداوند مىخواهد، پيام بزرگى را ابلاغ كند و اين پيام به همه مردم كه در سرزمين مكّه حاضر بودند، رسانده شود، لذا روز بزرگى را كه روز عيد قربان باشد؛ انتخاب كرد و تعبير «الَى الناس» به جاى «الَى المُشركين» به ما مىفهماند كه اين پيام به همه مردم ابلاغ شده تا غير مشركان هم گواه باشند و شكستن پيمان با مشركان و اعلان جنگ با آنان به گوش همه آشكارا برسد و در روزى باشد كه همه حجگزاران در منا جمع شده باشند تا كمال
1) 1. براى آگاهى بيشتر درباره لغات و نكات نحوى و تفسيرى و بلاغىِ آيات 95 و 97 مائده، رجوع شود به: تفسير التبيان، ج 3، صص 23 و 30؛ تفسير مجمع البيان، ج 3، صص 245 و 246 و 247؛ تفسير جوامع الجامع، ج 1، صص 352 و 354؛ كشّاف زمخشرى، ج 1، صص 644، 646؛ تفسير جلالين، صص 162 و 163؛ تفسير شبّر، ص 146؛ تفسير منهج الصادقين، ج 3، صص 311 و 319؛ تفسير صافى، ج 2، صص 490 و 491؛ تفسير المنار، ج 7، صص 100 و 116؛ فى ظلال القرآن، ج 3، صص 44 و 45 وتفسير كشف الحقايق، ج 1، صص 516 و 517 و 518.
2) 2. برائت: 3.
دادگرى در حقّ دشمنان و پاكى و پاكيزگى و درخشندگى اسلام، هويدا گردد تاگفته نشود كه اسلام ما را غافلگير كرد و ناجوانمردانه به ما حملهور شد؛ زيرا اسلام دشمنى ذاتى و كينه شخصى با مشركان ندارد. (1)
وَ أَذَانٌ مِنْ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ اذان؛ يعنى اعلام. ومنه اذان الصلاة، انّما هو اعلام بها».
اذانِ نماز هم اعلام و آگاهى است براى رسيدن وقت نماز.
معناى كلّى به قول نويسنده تفسير الخازن: (2)«واعلامٌ صادق من اللَّه ورسوله، واصل الى الناس يوم الحجّ الأكبر.
نويسنده تفسير الخازن از قول امام على بن ابىطالب عليه السلام، روايت كرده كه از پيامبر پرسيدم: «يوم الحجّ الاكبر» چه روزى است؟
پيامبر در پاسخ گفت: «يوم النحر» و بعضى هم گفتهاند: منظور تمام ايّامى است كه «حاجّ» در منا به سرمىبرد؛ گاهى از «يوم» مطلقِ زمان و حين اراده مىشود، همان طور كه گفتهاند:
يوم صفين- يوم الجمل. مىدانيم كه دو جنگ مزبور روزهايى ادامه داشت و برخى هم گفتهاند: منظور از «يوم الحجّ الاكبر» حجّى است كه در آن پيامبر نيز حجّگزارد. (3)
بيضاوى، يوم الحجّ الاكبر را روز عيد (4)دانسته است؛ زيرا كه مُعظم
اعمال حجّ در آن روز تمام مىشود و روايتى هم نقل كرده است كه مضمون آن چنين است:
پيامبر خدا روز عيد قربان، در مقابلِ ستون جمرات ايستاد، در حجّةالوداع، فقال: «هذا يَوْمُ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ».
سيّد هاشم بحرانى (بحرينى) نوشته است: (1)
درباره «يوم الحجّ الاكبر» روايات مختلفى نقل شده كه يكى از آن روايات از امام على عليه السلام است كه گفت:
«إِنَّمَا سُمِّيَالْحَجُّ الْأَكْبَرَ لِأَنَّهَا كَانَتْ سَنَةً حَجَّ فِيهَا الْمُسْلِمُونَ وَ الْمُشْرِكُونَ وَ لَمْ يَحُجَّ الْمُشْرِكُونَ بَعْدَ تِلْكَ السَّنَةِ».
ابن عربى هم نوشته است: (2)در مورد روز «حجّ الاكبر» اختلاف هست.
برخى همچون مجاهد گفتهاند: الحجّ الاكبر: القِران، «الجمع بين الحجّ والعمرة» والحجّ الأصغر: العمرة. (3)
اكنون برخى از آيات سوره حجّ را، مورد بحث قرار مىدهيم:
1) 1. تفسير البرهان، ج 2، ص 103.
2) 2. احكام القرآن، ج 2، ص 886.
3) 3. براى آگاهى بيشتر درباره نكات بلاغى و جنبههاى تفسيرى و لغوى آيه 3 براءة، رجوع شود به: تفسير التبيان، ج 5، صص 170 و 171؛ تفسير مجمع البيان، ج 5، صص 4 و 5؛ تفسير جوامع الجامع، ج 2، صص 37 و 38؛ تفسير ابوالفتوح، ج 5، صص 454 و 455؛ تفسير منهج الصادقين، ج 4، ص 221؛ تفسير صافى، ج 2، صص 682 و 683؛ تفسير جلالين، ص 247؛ تفسير المنار، ج 10، ص 153 به بعد؛ تفسير كشف الحقايق، ج 1، ص 781 وتفسير فى ظلال القرآن، ج 4، ص 113.
إِنَالَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِاللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَ الْبَادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ. (1)
«آنان كه كفر ورزيدند و مردم را از راهِ دينِ خدا و مسجد الحرام باز مىدارند- مسجدى كه ما آن را براى همه مردم پرستشگاه قرار داديم- و بومى و غير بومى (2)هم در آن يكسانند، (اينان بايد بدانند) كه ما به هر كس از ايشان كه بخواهد در آنجا ستمى بكند، به او عذاب دردناكى مىچشانيم.»
در اين آيه، خدا مزاحمت و مخالفتى كه كفّار براى مؤمنان از مسجد الحرام فراهم مىكردند و مردم را از اطاعت خدا و مسجد الحرام كه عبادتگاه مردم است، باز مىداشتند، بيان مىكند و كيفر اين كار اينان را با نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ شرح مىدهد.
در اين آيه، خدا مسجد الحرام را خانه مردم مىخواند ... وَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً ... وكسى نمىتواند از مردم جلوگيرى كند، با توجّه به اين كه اين نمازگاه و اين محلّ عبادت و اين جايگاه كه محلّ برگزارى اعمال حجّ هم هست، بومى و غير بومى، شهرى و بيابانى،
1) 1. حج: 25.
2) 2. برخى دو كلمه «عاكف» و «بادى» را شهرى و بيابانى و غريب و خودى ترجمهكردهاند. ابن عربى نوشته است: بنا به گفته سيوطى در ص 119 اسباب النزول، اين آيه در سال 6 هجرى نازل شده وقتى كه پيامبر اكرم براى غزوه حديبيّه از مدينه در آمده بود و مشركان مانع شدند كه پيامبر به بيتاللَّه درآيد و در همان مكان عمره بجا آورد و شتر قربانى كرد و سرتراشيد. نك: احكام القرآن، ج 4، ص 129.
خودى و غريبه داراى حقّ مشترك هستند و كسى نمىتواند خود را صاحب اختيار مسجد بداند؛ زيرا كه سَواءً الْعاكِفُ (1)فِيهِ وَ الْبادِ، بومى و غير بومى حق دارند كه در آن مسجد عبادت كنند.
سيّد قطب نوشته است: (2)مسجد الحرام بيتاللَّه است و براى همه بندگان خدا است و كسى را نرسد كه ادّعاى امتياز كند.
«فهو بيتاللَّه الذي يتساوى فيه عباد اللَّه فلا يملكه أحدٌ منهم ولا يمتاز أحدٌ منهم».
قرآن كريم آن كسى را كه از اين راهِ روشن منحرف شود و در او اعوجاجى باشد عذاب دردناكى مىچشاند.
در جمله وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِالْحادٍ ... حذفِ مفعول فعل «يُرد» افاده عموم (3)مىكند وبه طور كلّى، اگر درجملهاى، متعلّق مورد نيازِ فعلى، حذف شده باشد و متعلّق آن فعل در جمله ذكر نشود، حذف آن متعلّق، علامت
1) 1 العاكف: الساكن بمكّة. والباد: الجانب. نك: ج 2، ص 421 تفسير مجاهد.
2) 2 فى ظلال القرآن، ج 5، ص 591.
3) 3 زمخشرى نوشته است: مفعول «يرد» حذف شده تا عموميّت داشته باشد و هرچيزى را شامل شود. نك: كشاف، ج 3، ص 10 و بيضاوى نوشته است: مفعول آن حذف شده تا «يتناول كلّ متناول». نك: تفسير بيضاوى، ج 3، ص 206، وابىمسعود در بحث از: «من يرد فيه» نوشته است. مفعول حذف شده: ليتناول كلّ متناول كأنّه يقول: «ومن يرد فيه مراءاً ما» نك: ج 4، ص 10 تفسير ابىالسعود.
عموميّتِ مطلب است؛ به عبارت ديگر، حذف متعلّق افاده عموم مىكند. (1)
در اينجا هم به قول عكبرى (2)جمله چنين بوده است و كلمه «تعدّياً» حذف شده؛ يعنى وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِالْحادٍ ....
و در جلد ششم، صفحه 152 تفسير منهج الصادقين نوشته شده: مفعول فعل «يرد» محذوف است تا شامل امور منهيّه باشد.
از نكات بلاغى، اين است كه خبر «إنّ» در جمله «إنّ الذين كفروا ...» به قرينه بخش دوم آيه، حذف شده و اين حذف اهمّيت بيشترى را مىرساند و اصل جمله چنين بوده است: «إنّ الذين كفروا ... معذّبون». (3)
نكته ديگر اين كه: جلوگيرى و ممانعت مردم از عبادتِ در مسجد، تعدّى به حقّ خدا است؛ زيرا در آيه، كلمه «سبيل» به «اللَّه» اضافه شده و چنين استنباط مىشود: «آن كسى كه انسانها را از عبادت در مسجد الحرام باز دارد و مانع گردد، آنان را از راه خدا، بازداشته و به حقّ خدا، تعدّى كرده است». (4)
1) 1. همچنانكه در آيه يك سوره حجرات 49 مفعولِ فعلِ «لا تقدّموا» حذف شده و چون مفعول محذوف است مىتوانيم بگوييم كه اين حذف، افاده عموم مىكند و هر چيزى كه احترام پيامبر در آن ملحوظ شده باشد مىتواند مفعول جمله باشد. آيه اين است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ... حجرات: 1
2) 2 التبيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 939
3) 3 همان مأخذ، ج 2، ص 937
4) 4 فى ظلال القرآن، ج 5، صص 591 و 592
در اين آيه فعل مضارع «يصدّون» بر فعل ماضىِ «كفروا» عطف شده است، براى بيان استمرار و مراد از فعل «يصدّون» حال و استقبال نيست بلكه استمرار صَدّ است از راهِ خدا و لذا عطف آن بر فعل ماضىِ «كفروا» مستحسن است. (1)
شيخ طوسى نوشته است: (2)فعل مضارع «يصدّون» بر فعل ماضى «كفروا» عطف شده؛ زيرا كه مىخواهد بفهماند «ومن شأنهم الصدّ» نظير آيه 20 سوره رعد: الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ ....
ابوالبركات، ابن الأنبارى نوشته است: (3)اگر «واو» در «ويصدّون» حرف عطف باشد، در اين صورت عطف فعل مضارع بر ماضى، حمل بر معنى مىشود و تقدير آن چنين است: «إنّ الكافرين والصادّين».
وچنانچه «واو حاليّه» باشد تقدير جمله چنين خواهد بود: «إنّ الذين كفروا صادّين عن سبيل اللَّه». (4)
1) 1 منهج الصادقين، ج 6، ص 150.
2) 2 تفسير التبيان، ج 7، ص 271 و 272.
3) 3 البيان، ج 2، ص 173.
4) 4 مكّى بن ابىطالب قيسى نوشته است: فعل مضارع «يصدّون» كه بر فعل ماضى «كفروا» عطف شده، عطف بر معنى است و نه عطف بر لفظ؛ زيرا تقدير عبارت چنين است: «إنّ الكافرين والصادّين». بعضى نيز گفتهاند: «واو» زايد است و فعل مضارع «يصدّون» خبر إنّ است و تقدير چنين مىشود: «إنّ الذين كفروا يصدّون ...». نك: ج 2، ص 95، مشكل اعراب القرآن.
زمخشرى هم ذيل اين آيه، در بحث از ... وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ نوشته است: (1)«أي: الصدود منهم مستمرٌّ دائمٌ».
ومثلًا وقتى مىگوييم: فلان يحسن الى الفقراء، منظور حال و استقبال نيست، بلكه قصد گوينده، استمرارِ احسان است از او.
قرطبى هم در تفسير خود نوشته است: (2)برخى گفتهاند كه «واو» در فعل مضارع «يصدّون» زايد است و «يصدّون» خبر إنّ است؛ يعنى: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ولى خود وى اين عقيده را نادرست مىداند و معتقد است كه خبر «إنّ» فعل «خسروا» مىباشد كه مقدّر است.
و فعل مضارع «يصدّون» بر استمرار (3)دلالت مىكند و تقدير آيه چنين است: «إنّ الذين كفروا من شأنهم الصدّ ...»؛ همچون الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ .... (4)
بيضاوى نيز گفته است: (5)در فعل مضارع «يصدّون» حال و استقبال
مورد نظر نيست، بلكه استمرار و دوام مورد نظر است و روى همين اصل هم، عطف آن بر فعل ماضى درست است. خبر «إنّ» هم محذوف است كه «معذّبون» باشد.»
نظير همين سخن را ابىالسعود در تفسير خود نوشته است، يعنى:
منظور استمرار «صدّ» است. و لذلك حَسُنَ عطفه علىالماضى. و افزوده است كه بعضى گفتهاند:
جمله حال است از ضمير «كفروا» يعنى و «هم يصدّون».
الخازن نيز نوشته است: (1)
«إن الذين كفروا» بما جاء به محمّد صلى الله عليه و آله «ويصدّون عن سبيل اللَّه» يعنى بالمنع من الهجرة والجهاد والاسلام «والمسجد الحرام» يعنى ويصدّون عن المسجد الحرام الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنّاسِ ...؛ يعنى «قبلةً لصلاتهم ومنسكاً ومتعبّداً».
فاضل مقداد، (2)ضمن ابراز عقيده قدما افزوده است كه برخى گفتهاند:
«كافرشدند كَفَرُوا درزمانگذشته وبازمىدارندو منع مىكنند ايشان، هم اكنون در سال حديبيّه، يعنى يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ... در زمان حال و آينده.»
نويسنده «اقصى البيان» هم همين گفته را تكرار كرده است؛ (3)يعنى:
«كفروا فى الماضى وهم الآن يصدّون» كه اشاره است به صدّ و منع كفّار در
سال حديبيّه، پيامبر صلى الله عليه و آله را.
درباره «مسجد الحرام» كه در آيه هست: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، بعضى گفتهاند: منظور مسجد الحرام است، به دليل آن كه ظاهر قرآن، بر اين معنى دلالت مىكند و بعضى هم عقيده دارند كه تمامِ حرم منظور نظر است؛ زيرا مشركان، پيامبر صلى الله عليه و آله را در سال حديبيّه، از حرَم منع كردند و پيامبر در خارج نزول كرد. (1)
ابىالسعود در تفسير الذي جعلناه للنّاس نوشته است: «اى كأنّها من كان مِن غير فرق بين مكيّ وآفاقيٍّ». نك: ج 4، ص 10 تفسير ابىالسعود.
آيه 25 سوره فتح هم، ناظر به همين معنى است:
هُمْ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ...، يعنى منظور تمام مكّه است و اين گفته را آيه 1 سورةالاسراء (اسرى سُبْحانَ الَّذي اسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إلى الْمَسْجِدِ الأقْصى ... تأييد مىكند؛ زيرا مىدانيم كه اسراء از مكّه بوده، چون پيامبر صلى الله عليه و آله، در خانه خديجه و يا خانه امّ هانى و يا شِعب بوده است. (2)
در بحث از «... سواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ...» (3)
بعضى كلمه «سَواء» را مرفوع خواندهاند، بنابراين كه خبر مقدّم است؛ يعنى «العاكِفُ و البادى
1) 1 زمخشرى در بحث از كلمه «الناس» در اين مورد نوشته است: هر كه بر او نام «مردم» اطلاق شود؛ خواه شهرىباشد يابيابانى و خواه مقيمباشد يا غير مقيم. نك: كشاف، ج 3، ص 10
2) 2 تفسير جامع لَاحكام القرآن، قرطبى، ج 12، ص 32؛ كنزالعرفان، ج 1، ص 335؛ أقصىالبيان، ج 1، ص 412.
3) 3 مكّى بن ابىطالب، در تفسير اين جمله نوشته است: اين خود دليل است بر اينكهحَرَم مِلك كسى نيست؛ زيرا كه خدا، ميان مقيم و غيرمقيم، فرقى قائل نشده است. نك: مشكل اعرابالقرآن، ج 2، ص 95.
سَواءٌ» و بعضى هم منصوب خواندهاند، بنابراين كه مفعولِ دومِ فعل «جَعَل» باشد و يا حال باشد براى ضمير «جَعَلْنا».
و در اين صورت «العاكف» هم رفعش به «سواء» خواهد بود؛ زيرا كه «سواء» مصدر است و عمل اسم فاعل را انجام مىدهد و بهمعناى «مُسْتَوٍ» هم مىباشد. (1)
قرطبى كلمه «العاكف» را المقيمالملازم و كلمه «البادى» را اهلالباديه و من يقدم عليهم، معنى كرده و گفته است: (2)
«... فليس اهل مكّة أحقّ من النازح اليه».
ابوالفتوح رازى هم، نوشته است: «عاكف»، آن بود كه در آنجا مُقيم بود و «بادى» آن كه از باديه آنجا آيد. و تقدير جمله سواءً الْعاكِفُ (3)فِيهِ وَ الْبادِ چنين است: «العاكف و البادي فيه مستويان» و درباره اين جمله، چه زيبا گفته است خواجه عبداللَّه انصارى: (4)
«در حرم من چه شهرنشين و چه باديهنشين هردو يك حال دارند و يك مقام».
در بحث از وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ گفتهاند:
«وَ مَنْ يُرد» فعل شرط است و جواب آن نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ
مىباشد. الحاد (1)هم يعنى: ميل و بهقول قرطبى، (2)خدا خواسته است بگويد: كسى كه ميل به ظلم در او باشد نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ.
فاضل مقداد درباره «بالحاد بظلم» نوشته است: دو صنف مىباشند براى مفعول محذوف؛ يعنى «مَنْ يُرد فيه امراً بالحاد بظلم».
ابوالفتوح رازى هم ضمن اينكه «باء» را در كلمه «الحاد» زايد دانسته، عبارت را چنين معنى كرده است: (3)«همّت كند كه آنجا، جز خداى را بپرستد».
ابىالسعود، نوشته است: (4)بالحاد: بِعُدُول عن القصد. بظلم: بغير حقّ. و هُما حالانِ مترادفان.
زمخشرى نيز اين دو كلمه را دو حال مترادف دانسته است. (5)
ابن قتيبه، در بحث از وَ مَنْ يُرِد فِيهِ بِالْحادٍ نوشته است: (6)«اى: مَن يرد فيه الحاداً. و هو الظلم و الميل عن الحق. ( «با» هم زايد است).
نويسنده كتاب «اقصىالبيان» نوشته است كه مىتوانيم: كلمه «سواء» را مرفوع بخوانيم، بنابراين كه خبر مقدّم باشد و در اينصورت معناى عبارت
چنين است: «العاكِف (1)
ابن عربى در بحث از سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ... نوشته است: مقيم و واردشونده، در حق و حُرمت مساوى باشند. نك: احكام القرآن، ج 3، ص 1263.
فِيهِ وَ الْباد (2)سَواءٌ» يعنى كسى حق ندارد كه به سرزمين حرم ادّعاى مالكيت كند.وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (3)
« (اى پيامبر به يادآر) (4)آن زمانى را كه ابراهيم را در جاى اين خانه، جا داديم (و مقرّر داشتيم و گفتيم به او) كه چيزى را شريك و انباز من قرار نده و خانهام را براى طوافكنندگان و حاجيان و نمازگزاران، پاك و پاكيزه دار.»
در بخش نخستين آيه، خداوند كعبه را جايگاهِ ابراهيم براى عبادت قرار داده تا عبادت كنندگان بدانند اين خانه محلّ عبادت است و از طرفى،
1) 1 «العاكف»؛ المقيم الملازم للمكان. «البادى»؛ ازبَدَأيبدأ: إذا ظَهَرَ. و «البدء»؛ خلاف الحضر.
2) 2 فرّاء گفته است: فالعاكف، مَن كان مِن أهل مكّة. و الباد، مَن نزح اليه بحجّ أو عمرةٍ. نك: معانىالقرآن، فرّاء، ج 2، ص 221.
3) 3 حج: 26.
4) 4 «و إذ بوّأنا ...»، «اذ» ظرف است و متعلّق به فعل مقدّر كه «اذكُره» باشد. در واقع گفتهشده: «اذكره وقت ...» نك: التبيان، ج 2، ص 939.
خانه را به خود نسبت داده و «طَهِّر بيتي» گفته تا بفهماند كه اين خانه از آنِ خداست و همگان مىتوانند در آنجا به عبادت مشغول شوند و اختصاص به طبقه خاصّ و كشور ويژهاى ندارد و معناىِ واقعىِ تطهير مَعْبد، پاكىِ معنوى از پليدىهاست؛ يعنى عبادات بايد، خالصاً براىِ خدا باشد و هيچ شائبهاى در آن نباشد.
به قول سيّد قطب، با قرار گرفتن ابراهيم عليه السلام در اين خانه و جاگرفتن وى در بيتاللَّه اساسِ توحيد در بيتاللَّه با دستور أَنْ لَاتُشْرِكْ بِي شَيْئاً پايهريزى شد و از عبارت وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ نيز استنباط مىشود كه اين خانه و اين مكان مقدّس براى چنين افرادى بنا شده، نه براى مُشركان و نه براى آنان كه قبلهشان جز خدا، جاى ديگر و كس ديگر است.
سيد قطب گويد: (1)
«البيتُ انْشِىءَ للطّائفينَ و القائِمينَ و الرّكّع السّجود لمن يشركون باللَّه و يتوجّهون بالعباد الى سواه».
ملّا فتحاللَّه كاشانى نوشته است: (2)
وَ إِذْ بَوَّأْنا (3)
مكانالبيت، مراد از بيت، خانه كعبه است. و در جمله «أن لا تُشرك بي شيئاً» حذفى هست و تقدير آن: «وَ أوحينا إليه أن لا تشرك بي شيئاً» مىباشد. نك: تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 88.
لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ ... يعنى: جا داديم ابراهيم را درموضعِ خانه كعبه.
يقال: بوّء فلاناً إذا اقامه و أقعده. از مادّه بَوْء: رُجُوع. و منه قوله تعالى «فقد باءَ بغضب» اى رجع.
پس از اين توضيح لغوى، ملا فتحاللَّه كاشانى در ترجمه آيه گفته است:
خانه كعبه را پاكيزه دار از اصنام، تا آن را طواف كنند و در آن نماز گزارند و اين قول به لسان اهل علم است. امّا به زبان اهل اشاره؛ يعنى اى ابراهيم دل خود را كه دارالملكِ كبرياىِ من است، از همهچيز پاك كن و غيرى را بر آن راه مَدِه كه او پيمانه محبّت است. «القلوبُ اواني اللَّه في الأرض فاحبّ الأواني إلى اللَّه اصفاها». (1)
نويسنده «مسالكالأفهام» در ترجمه «و إذ بَوَّأنا لإبراهيم ...» نوشته است: (2)
يعنى: بهيادآر آن زمانى را كه ما خانه را مرجع براى عبادت قرار داديم.
و افزوده است كه «أن» در أَنْ لَاتُشْرِكْ بِي شَيْئاً مفسرّه است براى فعلى كه «بوّأنا مكان البيت» باشد و در واقع گفته شده است:
«امرنا، ان لا تشرك بي شيئاً في العبادة فيه».
در بخش پايانىِ آيه هم، بهجاى لفظ صلاة و نماز، از اركان صلاة كه قيام و ركوع و سجود باشد، سخن گفته است.
قرطبى در بحث از آيه مزبور نوشته است: (1)
وَ إِذْ بَوَّأْنا (2)لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ ...
يعنى: اذْكُره إذ بوّأنا لإبراهيمَ .... بوّأته منزلًا و بوّأتُ لَهُ: مكّنتك و مكّنت لَهُ.
يعنى بوّأت، ممكن است دو مفعولى باشد و يا يك مفعول داشته باشد.
در «طهّر بيتي» قرطبى گفته است: تطهير بيت عام است از كفر و بدعتها و تمام ناپاكىها و افزوده است كه قبايل جُرْهُم و عَمالقه، بُتهايى در اطراف خانه داشتند و ابراهيم مأمور شد كه بتها را از ميان ببرد و درواقع خانه از بتپرستى پاك شود. (3)
ابوالبركات، ابنُ الأنبارى هم گفته است: ممكن است «لام» در «لإبراهيم» زايد باشد و «بوّأنا» دومفعولى باشد؛ يعنى «ابراهيم» مفعول اوّل و «مكان» مفعول دوّم و ممكن است «لام» زايد نباشد و
1) 1 تفسير جامع لأحكام القرآن، ج 12، ص 37.
2) 2. ابن عربى نوشته است: «بوّأنا: نزّلنا». «لإبراهيم مكان البيت»: عرّفنا به منزلًا». و براى همين است كه «لام» حرف جر بر آن درآمده تا اينكه متعدّى به دو مفعول نباشد. نك: احكام القرآن، ج 3، ص 1266.
3) 3 براى آگاهى بيشتر از جنبههاى بلاغى و نحوى و نكات تفسيرى و لغوى آيه 26 سوره حج رجوع شود به: تفسير التبيان، ج 7، ص 274 و 275؛ تفسير كشّاف زمخشرى، ج 3، ص 10 و 11؛ تفسير ثعالبى، ج 3، ص 76؛ تفسير جلالين، ص 443؛ تفسير سيد عبداللَّه شبّر، ص 325؛ تفسير صافى، ج 2، ص 119 و تفسير كشفالحقائق، ج 2، ص 478.
فعل «بوّأنا» بهمعناى «جعلنا» باشد و در اين صورت تقدير عبارت چنين مىشود:
«جعلنا لإبراهيم مكان البَيْتِ منزلًا» كه «مكانالبيت» باشد و «منزلًا» مفعولِ محذوف باشد.
خلاصه اينكه: كعبه محلّ عبادت مسلمانان جهان است و در آنجا بايد منحصراً خداىِ يكتا را پرستش كرد و اعتقاد به توحيد هم بايد از هر جهت خالص و پاك و بىريب و ريا باشد.
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ (1)رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. (2)
«در ميان مردم نداى حجّ دِه تا مردم، پياده و سواره، بر مركبهاى لاغر شده از راههاى دور، بهسوى تو و به مكّه آيند.»
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ. (3)
«تاكه منافع خود را ببينند و نام خدا را در روزهاى معلوم ياد كنند، به جهت اينكه چهارپايان را به آنان روزى داديم. پس، از
گوشت آنها بخوريد و گرسنه فقير را هم اطعام كنيد.»
پس از اينكه ابراهيم عليه السلام بهدستور خداوند از ساختن خانه فراغت يافت و فرمانِ تطهير بيت را از سوىِ خدا دريافت كرد، خدا به او دستور داد كه با صداىِ بلند به مردم ندا درده تا مناسك حجّ بهجا آرند و قصد خانه كنند و همانطور كه على عليه السلام و ابنعباس گفتهاند خِطاب فعلِ «اذِّن» به ابراهيم است. سياق عبارت هم ايجاب مىكند كه مخاطب، ابراهيم عليه السلام باشد و نه حضرت رسول صلى الله عليه و آله.
پس از اعلام حج در آيه بعدى، خداوند منافع حجّ را برمىشمارد و مىگويد:
تنها فيوضاتِ معنوى نصيب نمىشود، بلكه سودهاى مادّى هم دارد؛ يعنى اگر اعلام كنى بهسوى تو مىآيند تا منافع خود را ببينند.
كلمه «منافع» در آيه، نكره است و به صورت جمع و بهطور مطلق ذكر شده است پس بنابراين از لحاظ فنّ معانى، افاده عموم مىكند و مىتواند هم منافع دنياوى را شامل شود كه حوائج گوناگون و نيازمندىهاى همگانى را دربر مىگيرد؛ چه، اقوام مختلف گِرد مىآيند، اقوامى كه معبود همهشان يكى است و افكار همه يكسان است. قبله همه كعبه است. وحدت فكرى دارند. وحدتِ كلمه دارند. درنتيجه اتّحاد مىتوانند در حلّ مشكلاتِ اقتصادى يكديگر ياور هم باشند و مشكلات همديگر را حلّ كنند و درنتيجه بهرههاى مادّى نصيب ملّتهاى گوناگونِ
مسلمان شود.
و همچنين منظور از «منافع» مىتواند منافع اخروى باشد؛ زيرا عبادتها معنويت ايجاد مىكند و انسان مىسازد و اثرش در گفتارها و كردارها نمودار مىگردد و انسانها بهسوى فلاح و رستگارى مىروند. (1)
اين است كه قرآن بهطور كلّى و مطلق گفته است:
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم. تا هر گروهى به حَسَب استعداد و نياز و دريافت خود بهره گيرند. (2)
فعل امر «اذِّن» خطاب به ابراهيم است تا براى حجّ ندا دردهد و در ميان مردم اعلامِ حج كند، بانگ حج دردهد تا با پاى پياده و بر پشت مركبِ لاغر از دوردست صحراهاى عميق بهسوى خدا آيند. (3)
دراينجا نكتهاى وجوددارد وآن نكتهايناست كه، گفته شده: «يأتوك» و نه «يأتوالبيت». در صورتى كه غرض اصلى زيارتِ خانه است و مردم مىروند و خانه را طواف مىكنند ومناسك حجّ بهجاىمىآورند، چه ربطى به ابراهيم دارد تا بهسوى او بيايند و فعل بهصورت «يأتوك» گفته شود؟!
1) 1 منافع را، نكره آورده، تا بر كثرت دلالت كند؛ يعنى هم منافع دنياوى را شامل شود و هم اجْر اخروى، همچون عفو و مغفرت را. باتوجّه به اينكه حديثى در اينباره از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام نقل شده است. نك: كنزالعرفان، ج 1، ص 269.
2) 2. فى ظلال القرآن، ج 5، ص 595.
3) 3. احكامالقرآن، ج 3، ص 1266.
شايد در جواب بتوان گفت كه: مقصود اصلى از تشريع حج، زيارت دل است و زيارت صاحبدل، نه زيارتِ سنگ و گِل؛ «تا بتوانى زيارت دلها كن».
بخشى از آيه 37 سوره ابراهيم (: 14) نيز، تقريباً چنين مطلبى را گفته است:
... فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ ....
«اى خدا، تو دلهاى مردمان را بهسوى خودشان مايل گردان ...»
«يأتوك رِجالًا» رِجالًا جمع راجل است؛ يعنى پياده. و بهقول ملافتحاللَّه كاشانى تقديم «رجالًا» بهجهت افضليّت ماشى است و نشان مىدهد كه سيماى اشرافيّت ندارد؛ زيرا در درجه اول پيادههايند و در درجه دوم سوارههايى كه لاغرى مركّبشان از طبقه راكبشان حكايت مىكند.
ابن عربى در بحث از «يأتوك رجالًا» نوشته است: (1)از تقدّم ذكر «رجالًا» برخى چنين درك كردهاند كه حجّ «راجل» افضل از حجّ «راكب» است. در كشفالأسرار هم نوشته شده است در ذيل بحث از ... يَأْتُوكَ رِجَالًا وَ عَلَى كُلِّ ضَامِرٍ ... (2)
پيادگان و سوارگان بهسوى خانه تو آيند، خداوند پيادگان راه حج را بر سواران مقدّم داشت و
رتبت بهشتى داد ... شگفتتر آنكه در ذكرِ سوارانِ راه، آنان را به مركوب يادكرد نه به راكب، از بهر آن كه رنج راه با مركوب است نه با راكب ....
مكى بن ابىطالب قيسى، در بحث از: ... وَ عَلى كُلِّ ضامرٍ يَأْتِينَ ... نوشته است: (1)«ضامر» بهمعناى «ضوامر» استكه جمع مىباشد، باتوجه بهاينكه كلمه «كُلّ» هم بر عموميت دلالت مىكند و روى همين اصل است كه فعل «يأتين» به اعتبارِ معناى جمع آمده است.
در تفسير جلالين هم، ذيل كلمه «يأتين» (2)نوشته شده: (3)
«اى الضوامر حملًا على المعنى .
وجمله «وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ ...» نيز در موضع حال است و محلًا منصوب؛ يعنى و رُكباناً و بهقول زمخشرى: (4)«كانّه قال: رِجالًا و رُكباناً».
«يأتين»؛ ابن عربى در بحث از اين كلمه «يأتين» نوشته است: (5)ضمير فعل مضارع «يأتين» به شتر برمىگردد، از باب كرامت آن حيوان؛ زيرا آن حيوان هم با صاحبش به حجّ آمده است. كرامت قائل شدن براى حيوان در قرآن هست، همچون قول خدا وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً (6)
از باب كرامت كه
در خيل جهادكنندگان فعاليت كرده است. خدا به اسبانى كه نفسشان به شماره افتاده، سوگند ياد كرده است.
ابوالفتوح در ذيل بحث از آيه مزبور گفته است: (1)
جزم فعلِ «يأتوك رجالًا» بنابراين است كه در جواب فعل امرِ «اذِّن» است.
«رجالًا» هم منصوب است؛ زيرا حال از فاعل است. رِجال جمع راجل است همچون: قِيام و قائم و صِيام و صائم و صِحاب و صاحب.
«فجٍّ عَميق»؛ عميق بهمعناى دورى در مسافت آمده است. همچون:
«يَقْطَعْنَ بُعْدَ النازح العميق»؛ «شتران، درازى راه بعيد و دور را قطع كردند و بريدند و طى كردند.»
قرطبى، در تفسير خود، (2)ضمن اينكه نقل كرده مخاطب فعل «اذِّن» ممكن است ابراهيم عليه السلام باشد ولى خود ترجيح داده كه مخاطب شخص حضرت رسول صلى الله عليه و آله باشد؛ زيرا قرآن، بر پيامبر اكرم نازل شده و فعل هم مخاطب است و ابراهيم غايب.
در باره «يأتوك رجالًا» گفته است: لازم بود گفته شود «يأتون الكعبة» ولى چون ندا دهنده انسان است، لذا «يأتوك» گفته شده و در واقع بدينوسيله مقام ندا دهنده را بالا برده است.
درباره ... يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ نوشته است:
جملهاى است كه سبب ضُمور (1)
ضامر؛ البعير المهزول الذي اتعبه السفر. يقال: ضمر، يضمر، ضموراً لاغر ميان شدند.
رابيان مىكند؛ يعنى طول سفر در شتر اثر مىگذارد. ضمير در فعل «يأتين» هم به «ابل» بر مىگردد، به جهت كرامت شتر، كه با صاحبش به حجّ آمدهاست همچون «وَالعاديات ضبحاً». (2)فاضل مقداد در بحث از آيه أَذِّنْ فِي النَّاسِ ... نوشته است: (3)
برخى گفتهاند: مورد خطاب آيه، ابراهيم عليه السلام است و بعضى هم مورد خطاب را، شخص حضرت رسول صلى الله عليه و آله دانسته و براى تأييد اين سخن، روايت زير را هم از امام صادق عليه السلام نقل كردهاند:
«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله أَقَامَ بِالْمَدِينَةِ عَشْرَ سِنِينَ لَمْ يَحُجَّ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ فَأَمَرَ الْمُؤَذِّنِينَ أَنْ يُؤَذِّنُوا بِأَعْلَى أَصْوَاتِهِمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَحُجُّ مِنْ عَامِهِ هَذَا».
سيد هاشم بحرانى (بحرينى) نيز همين مطلب را نقل كرده (4)
«عَلَيْكَ الأَذان وَ عَلَىَّ الْبَلاغ»؛ «از تو ندا كردن و از من رساندن.» سپس مطلب بالا را نقل كرده است.
و افزوده1) 1. ضُمور به ضمّ ضاد، مصدرى است كه صفت آن ضامر در آيه مورد بحث ذكر شدهاست.
2) 2. اين همان سخنى است كه ابن عربى هم گفته است؛ يعنى قرآن نيز از باب كرامت و بزرگ شمردن، به دوندههاى شتابان يعنى اسبان مجاهدين، آنگاه كه بهسوى دشمن به تاخت و تاز درمىآيند، سوگند ياد كرده است.
3) 3. كنز العرفان، ج 1، ص 286.
4) 4. البرهان، ج 3، صص 85 و 86. سيد هاشم بحرانى در آغاز بحث از اين آيه، نوشتهاست: پس از فراغ از ساختن بيت، خدا به ابراهيم دستور داد ميانِ مردم ندا دهد كه حج به جا آورند؛ «فَقالَ يا رَبّ وَ ما يَبلغ صَوتي»، «خداوندا! صدايم به همه نمىرسد.» خداوند فرمود:
است: پس از نزول اين آيه، پيامبر، دستور داد با صداى بلند آواز در دهند و اعلام كنند كه پيامبر در اين سال حج خواهد گزارد.
پيامبر گرامى چهار روز مانده از ماه ذى القعده، از مدينه به قصد زيارت كعبه درآمد و اعمال حج را به شيوهاى كه مسلمانان خوب فرا گيرند، انجام داد.
نويسنده «مَسالِك الأَفْهام» نوشته است: (1)
أَذِّنْ فِي النَّاسِ ...؛ يعنى «نادِ فِيهِمْ بِالْحَج»؛ «آنان را دعوت به حج كُن.»
و افزوده است كه برخى از مفسّران معتقدند: مورد خطاب در آيه، حضرت محمد صلى الله عليه و آله است؛ زيرا آيه: وَ إِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ ... (2)
نمىتواند دليل باشد بر اين كه: مخاطب، ابراهيم عليه السلام است؛ چون به گفته علّامه فاضل جواد كاظمى، نويسنده كتاب مسالك الأفهام:
«انَّ الْخِطابَ فِي الْقُرآن اذا حَمَلَهُ عَلى انَّ مُحَمَّداً هُوَ الْمُخاطَب فَهُوَ اولى .
پس مورد خطاب، شخص حضرت محمد است، با توجه به اين كه پيامبر گرامى، پس از دو سال اقامت در مدينه، به اين فرمان مأمور شده و از حضرت صادق عليه السلام هم روايتى در اين باره در كتاب كافى هست. (1)
پس از نزول آيه أَذِّنْ فِي النَّاسِ ... پيامبر صلى الله عليه و آله هم دستور داد: ندا در دهند كه پيامبر، امسال حج به جا خواهد آورد.
يَأْتِينَ مِنْكُلِّ فَجٍعَمِيقٍ؛ (2)
و «الفجّ العميق؛ راه دور»، «بئر عميق»؛ اى «بعيد القعر». «العماقة»؛ «ژرف و دور شدن». نك: كنز العرفان، ج 1، ص 269.
«ازراههاى دور، به سوىتو، به مكهآيند.»لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ؛ (3)«تا منافع خود را ببينند.» لام در «ليشهدوا» لام مقصود و فايده است.
وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ؛ «خدا را در روزهاى معلوم ياد كنند.»
به ياد خدا بودن يكى از اهداف اصلى حج است. اگر خوب توجه كنيم، مىبينيم كه در تمام اعمال حج، به ياد خدا بودن و نام خدا را به زبان آوردن وجود دارد و هدف اصلى در تمام مراحل، توحيد است و نفى شرك و داشتن اخلاص.
اين است كه پس از لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ ...؛ (1)
نك: تفسر بيضاوى، ج 3، ص 206 ابى السعود در بحث از منافع نوشته است: «عظيمة الخطر، كثيرة العدد، أونوعاً من المنافع الدينية و الدنيوية بهذه العبادة.
نك: تفسير ابى السعود، ج 4، ص 11.
باز جمله وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ ... مىآيد تا انسانها خدا را فراموش نكنند و به ياد خدا باشند.
گو اين كه زمخشرى گفته است: (2)جمله وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ ... كنايه از ذبح و نحر است؛ زيرا به هنگام قربانى كردن، «بسماللَّه ...» بر زبان جارى مىكنيم وبه اصطلاح، ذبح همراه با ذكر است؛ يعنى ذكر را گفته و ذبح را اراده كردهاست (: ذكر لازم و اراده ملزوم) و همين را در اصطلاح كنايه گويند. (3)
قرطبى هم گفته است: (4)منظور از وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ ... تسميه و بسماللَّه گفتن است در موقع ذبح و نحر! زيرا كفار به نام بتها قربانى مىكردند و قرآن خواسته است يك عادت خرافى ديگر عرب جاهلى را از ميان ببرد و عمل آنان را كه در راه بتها قربانى مىكردند و جهت تقرّب به بت بود، از ميان بردارد و با خرافات مبارزه كند؛ زيرا اسلام معتقد است كه هر كار بايد براى تقرّب به خدا باشد و نه تقرّب به بت.
1) 1. نكره آوردن «منافع» به جهت شمول است تا هر نوع منفعت دينى و دنيايى رادربرگيرد.
2) 2. كشاف، ج 3، ص 11.
3) 3. كنايه؛ يعنى به كار بردن لفظى و اراده كردن معناى لازم آن، به عبارت سادهتر: لفظى را به كار برند و به جاى معناى اصلى، يكى از لوازم آن معنى را اراده كنند.
4) 4. تفسير «الجامع لأحكام القرآن»، ج 12، ص 42.
سيّد قطب در بحث از اين بخشِ آيه، نوشته است: (1)
مقدّم آمدنِ «ذكراللَّه» بر ذبايح و قربانىها و «بهيمة الأنعام» (2)
و در آيه 1 سوره مائده هم اين كلمه به كار رفته است: احِلَّت لَكُم بَهيمةُالأنْعام ... و منظور: شتر و گاو و گوسفند مىباشد. و در اينجا بَهيمة الأنعام مضاف اليه، جنس مضاف را تبيين مىكند و اضافه آن، بيانى است و روىهم رفته مِن بَهيمة الأنعام در آيه مورد بحث، بيان موصول پيش از خود؛ يعنى «ما» را مىكند.
از اين جهت است كه هدف اصلى به ياد خدا بودن است، منظور اصلى از قربانى هم، تقرّب الىاللَّه است.به ياد خدا بودن است نه نحر و قربانى كه البته نحر و قربانى هم، خود ياد بود و رمزى است از فداكارى اسماعيل عليه السلام و يادى است از طاعت و فرمانبردارى دو بنده موحّدِ خدا- ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام-.
قرآن در اين آيه، بلافاصله هدفِ اجتماعى ديگرى را كه اطعامِ فقرا باشد، دنبال مىكند و مىگويد: ... فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ؛ يعنى از گوشت چهارپايان، خود بخوريد و به گرسنه و مستمند هم بخورانيد كه اين بخش از آيه، متضمّن دو دستور و دو مطلب است:
1- اجازه خوردن گوشت قربانى. 2- اطعام فقير
1) 1. فى ظلال القرآن، ج 5، ص 595.
2) 2. «والبهيمة»؛ «ما لا نُطْق لَهُ وَذلك بِما في صَوتِهِ مِنَ الإبهام ولكن خصّ في التعارف بماعدا السّماع»، و نك: المفردات في غريب القرآن، ص 64. به گفته راغب: بهيمه يعنى حيوان بى زبان و وجهِ تسميهاش اين است كه در صوتِ حيوان، ابهام هست و كسى نمىداند كه چه منظورى از اين صوت دارد و در عرف مردم، حيوانات غير درنده را «بهيمه» گويند.
كه بهقول سيدقطب، امربه خوردن گوشت ذبيحه، استحبابى است و امر بهخوراندنِ گوشت بهفقيرومستمند، وجوبىاست و شايد هدف از خوردن گوشت اين باشد كه فقراى مستمند بدانند كه گوشت پاكيزه و خوب است.
«... وَ لَعَلّ الْمَقْصُود مِن أكل صاحبها مِنْها أنْ يُشعر الفُقَراء، انَّها طيّبة كريمة». (1)
زمخشرى در بحث از اين بخشِ آيه، در «بهيمة الأنعام» نوشته است: (2)
بهيمه، هر چهارپاى بىزبانى را دربر مىگيرد ولى با اضافه شدن به «انعام» فقط گاو و گوسفند و شتر را شامل مىشود.
امرِ در «كُلُوا مِنْها» براى اباحه است؛ زيرا عرب جاهلى، از نسائك (3)و قربانىهاى خود، چيزى نمىخورد ولى اسلام براى برقرارى مساوات و مواسات با فقرا، خوردن گوشت قربانى را مباح دانسته و گفته است: «فَكُلُوا مِنْها». (4)
نويسنده «اقصىالبيان» هم در اين باره نوشته است: (5)
امر به خوردن از ذبيحه، شايد از اين جهت باشد كه در جاهليّت،
1) 1. فى ظلال القرآن، ج 5، ص 596.
2) 2. كشّاف، ج 3، ص 11.
3) 3. نسائك: مفرد آن «نسيكة»؛ ذبيحه است. نسكت الشاة؛ اى ذبحتها. اعلاها؛ بَدَنه واوسطها: بقرة، و ادناها؛ شاة. نك: تفسير الخازن، ج 1 ص 150.
4) 4. ابىالسعود، نوشته است: در بحث از «فكلوا منها» كه التفاتِ از غيبت به خطاب است وبهقرينه، چيزهايى محذوف؛ زيرانياز بهتصريحنبودهاست. تقدير عبارت چنين است: «فاذكروا اسم اللَّه على ضحاياكم فكلوا منها». امر در فعل كُلُوا براى اباحة واز ميان بردنحكمىاست كه در جاهليّت متداولبودهاست. نك: تفسير ابىالسعود، ج 4، ص 11.
5) 5. اقصى البيان، ج 1، ص 352.
اعراب به علّتِ تشخّص و خود را تافته جدا بافته دانستن، از گوشتِ قربانى نمىخوردند ولى اسلام دستور داد اندكى هم كه شده از گوشتِ قربانى بخورند تا ميان اغنيا و فقرا مساوات و مواسات برقرار شود.
قرطبى در بحث از وَ أَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ؛ نوشته است: (1)
فقير صفت بائس است و بائس كسى است كه بؤس و شدّت فقر، او را فرا گرفته باشد. يقال: بئس، يبأس، بأْساً؛ اذا افتقر، فهو بائسٌ.
وگاه «بائس» بركسىكه حادثهاى براىاو رُخدادهباشد، اطلاق مىشود.
بَؤُسَ، يَبؤس، بَأْساً؛ اذا اشتدَّ. (2)
بائس؛ آن كه به او بُؤس و شدّت رسيده باشد. فقير؛ آنكه اعسار و تنگدستى او را ضعيف كرده باشد. نك: كشّاف زمخشرى، ج 3، ص 11
فقير؛ فهو الَّذي لا شَىءَ لَهُ. بائس؛ فهو الَّذي ظهر عليه البُوس ضرر. نك: احكام القرآن، ج 3، ص 1269 ابن العربى.
نويسنده مسالكالأفهام، ذيل بحث از آيه مزبور، نوشته است: (3)به قول زمخشرى عبارت «وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ» كنايه است براى ذبح و نحر؛ زيرا مسلمانان در هنگام ذبح و نحر، نام خدا را بر زبان مىآورند و اين خود دليلى است بر اينكه غرضِ اصلى، تقرّب به خدا و به ياد خدا بودن است.
دنباله آيه هم كه گفته شده: ... فَكُلُوا مِنْهَا وَ أَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ مىتواند قرينهاى باشد براى تأييد سخن زمخشرى؛ زيرا امر به خوردن و خوراندن، معمولًا پس از ذبح و نحر است.
در باب بائس و فقير هم نوشته است:
بائس؛ الّذى أصابَهُ بُؤس، أي شدّة.
الفقير؛ (1)محتاجِ نيازمندى كه تنگدستى ونداشتنِ خرجى، او را شكسته باشد؛ «كأنَّه انكسر فقر ظهره»
ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ (2)
فرّاء گفته است: «وَ امّا التفث فنحر البُدْن و غيرها مِن البَقَر و الغَنَم و حَلق الرأس و تقليم الأظافر و اشباهه. نك: معانى القرآن، ج، ص 224
جوهرى در صحاح اللغه گفته است: «التفث في المناسك مِن قصّ الأظفار و حَلْق الرأس و العانة و رَمْى الجمار و نحر البُدْن و اشباه ذلك. به نقل از تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 159
ابوالفتوح رازى از قول عبداللَّه بن عباس نقل كرده است كه «قضاء تفث، وضع احرام باشد، از تقصير و ناخن گرفتن و حلق كردن و جامه دوخته پوشيدن» نك: تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 90
قرطبى نوشته است: «وقال الأزهرى: «التفث؛ الأَخذ مِن الشارب و قصّ الأظفار و نتف الإبط و حلق العانة و هذا عند الخروج من الإحرام. نك: تفسير جامع لِاحكام القرآن، ج 12، ص 49
زمخشرى هم قضاء التفث را قصّ الشارب و الأظفار و نَتْف الإبط نوشته است. نك: كشاف، ج 3، ص 11
ابن العربى نوشته است: «تفث» لفظ غريبى است كه در شعر عربى و اخبار ديده نشده است و در باره آن، معانى گوناگونى گفته شده است:
1- التفث؛ حلق الشعر، ولَبْس الثياب و ما اتّبع ذلك ممّا يحلّ به المُحْرم، 2- مناسك حجّ، 3- حلق الرأس، 4- رَمْى الجِمار، 5- ازالة قشف الاحرام من تقليم الأظفار واخذ شعر وغسل واستعمال طيب نك: احكام القرآن ابنالعربى، ج 3، ص 127
و از لحاظ شرعى، آن است كه: چون حجگزار و يا عمرهگزار قربانى خود را انجام دهد و سر خود را بتراشد و خود را پاكيزه وتطهير كند و جامه بپوشد، پس تفث بهجا آورده است؛ «فيقضى تفثه»، نك: احكام القرآن، ابن العربى، ج 3، ص 1271
نويسنده «لسان التنزيل» ذيل بحث از لِيَقْضُوا تَفَثَهُمْ در ص 123 نوشته است:
زايل كنند شوخ و ريم خود را؛ يعنى موى لب و ناخن چيدن و موى زير بازو بركندن و موى فرو سوى ناف ستردن.
وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوابِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ. (1)
«سپس بايد مو و ناخن بسترند (حلق و تقصير به جاى آرند؛ يعنى سربتراشند و ناخن و يا موى بسترند، از احرام به درآيند) و به نذرهاشان وفا كنند و بر اين خانه كهن، آزاد از ملكيّت مردم، طواف برند.»
مىدانيم كه با قربانى كردن، حاجّ بايد سر بتراشد و يا ناخن و موى بسترد، تا آنچه كه در زمانِ احرام بر وى نا روا بود، روا شمرده شود.
عجيب است كه باز هم، اسلام دستورِ مفيد اجتماعى صادر مىكند و امر مىكند كه انسانها عملِ خير انجام دهند، تا بهرهاش به ديگران برسد؛ زيرا وفاىِ به نذر، سودى به فقرا هم مىرساند (... وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ ...) لام حرف تعليل كه بر فعلِ امر در آمده است، به اعتقادِ قرّاء مَدَنى (عاصم و ديگران) ساكن است. بعضى هم اينگونه لامها را مكسور خواندهاند. (2)
و نيز مىتوان در باره لام حرف تعليل، علاوه بر كتبِ قدما به كتاب «اللامات» تأليفِ الدكتور عبدالهادى الفضلى، چاپ دار القلم بيروت مراجعه كرد.
در بحث از ... وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ ... نويسنده «اقصى البيان» در جلد يكم، صفحه 353 نوشته است:
اين بخش از آيه، صراحت در امر به طواف دارد و دالّ بر وجوبِ طواف است و آيه، در مقام بيان اصل تشريع وجوب طواف است كه بهطور مجمل بيان شده و تبيين آن، از دستور پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: «خُذُوا عَنّي مَناسِكَكُم» روشن مىگردد.
«بَيْتِ الْعَتِيقِ»؛ يعنى كعبه، به خاطر قديمى بودنش آن را بيت العتيق گويند؛ زيرا اوّلين خانهاى است كه براى عبادت ساخته شده است؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ. (1)
و شايد بهتر است بگوييم:
از آن جهت كعبه بيتالعتيق است كه از ملكيّت مردم آزاد است و به قول شيخ طوسى در جلد هفتم التبيان، ص 276 از تملّك جبابره فرزندان آدم آزاد است و در تفسير مجاهد هم (جلد 2 صفحه 423) در باب «البيت العتيق» نوشته شده است: «اعتقه اللَّه عزّ و جلّ مِنَ الجبابرة».
زمخشرى (در جلد 3 صفحه 22 كشاف نوشته است: از آن جهت كعبه را بيت عتيق گويند كه: «لَمْ يملّك قطّ»
1) 1. آل عمران: 96.
در خلاصه تفسير كشف الأسرار (جلد 2 صفحه 90) در ترجمه:
... وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ ... نوشته شده است:
«بر خانه آزاد از ستم جبّاران طواف نمايند.»
در كتاب «مختصر مِن تفسير الإمام الطبرى» (جلد يكم، صفحه 482) بيتالعتيق رابيتاللَّهالحرام دانسته و افزوده است كه «لأنَّهُ لَمْ يملكه احدٌ».
ذَلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَكُمْ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا يُتْلَى عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنْ الْأَوْثَانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ. (1)
«اين است احكام حج و هر كس چيزهايى را كه خدا حرمت نهاده، بزرگ و محترم بشمارد، البته مقامش نزد خدا بهتر خواهد بود. و خدا چهارپايان را بر شما حلال كرده، مگر آنچه كه براى شما خوانده شد (آن چيزهايى كه در سوره مائده گفته شده كه حرام است) پس، از پليدى بتها اجتناب كنيد و از گفتار دروغ و قول باطل دورى گزينيد.»
ابوالبقاء عكبرى، در بحث از اين آيه گفته است: (2)
«ذلك» خبر است براى مبتداى محذوف؛ يعنى «الأمر ذلك» و منظور
اين است كه مناسك و عبادات و آدابى كه براى حج مقرّر داشتيم، اينها بود كه گفته شد و به آنها اشاره شد.
در اين آيه، قرآن مىخواهد مردم را به «حرمات اللَّه» تشويق كند و از انسان بخواهد كه از منهيّات الهى دورى جويد. اين است كه گفته:
وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ (1)اللَّهِ فَهُوَ (2)خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ كه به قول عكبرى (3)«هو» در اين جا ضمير تعظيم است و در واقع بزرگداشت و تعظيم دستورات خدايى، نه تنها نزد خدا خوب خواهد بود، بلكه به قول سيد قطب، (4)از نظر وجدان و عقل نيز خوب خواهد بود؛ زيرا دستورات خدايى، حيات اجتماعى انسانها را آرامش مىبخشد، جامعه را اداره مىكند و به مردم رفاه و آسايش مىدهد (5)
«فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأَوْثان» يعنى: فاجتنبوا الرِّجس الذي هُوَ الأوثان.
و هو اشارة الى الشرك باللَّه. نك: اقصى البيان، ج 1، ص 411
مكى بن ابى طالب قيسى هم «مِن» را براى بيان جنس دانسته و در تفسير آن نوشته است:
«فاجتنبوا الرجس الذي الأوثان منه.» ولى اخفش «مِن» را براى تبعيض دانسته است و در ترجمه عبارت گفته است: «فاجتنبوا الرجس الذي هو بعض الأوثان» نك: مشكل اعراب القرآن، ج 2، ص 97.
و جالب اين كه در بخش1) 1. حُرُمات اللَّه: أحكامه ... أو ما يتعلّق بالحجّ. حُرُمات: امثتال ما أمر به، واجتناب ما نهىعنه. فهو أى تعظيمها خيرٌ له عند ربّه ثواباً. نك: 325 تفسير شُبّر..
2) 2. فهو خيرٌ له: اى فالتعظيم خيرٌ له. نك: كشّاف زمخشرى، ج 3، ص 12.
3) 3. التبيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 940 و نك: تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 160 و تفسير جلالين، ص 443 و نك: كشّاف، ج 3 ص 11.
4) 4. فى ظلال القرآن، ج 5، ص 596.
5) 5. به قول نويسنده «كشف الأسرار»، «تعظيم حرمتها كار جوانمردان و سيره صديقاناست.» نك: خلاصه تفسير كشف الأسرار، ج 2، ص 92
پايانى آيه گفته است: فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنْ (1)الْأَوْثَانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ.
كه در واقع «فاء» در فعل «فاجتنبوا» فاء تفريع است و مىخواهد بگويد؛ اجتناب از «أوثان» و بتها و دورى گزيدن از سخن باطل، از مصاديق تعظيم حرمات اللَّه است؛ زيرا اين دو امر ناپسند، در ميان اعراب جاهلى، معمول بود، لذا خدا مىگويد: بت پرستى و سخن بيهوده گفتن را كنار بگذاريد؛ زيرا شرك به خدا و پرستش بت، آلودگى باطن و پليدى درونى ايجاد مىكند و پاكى و نقاوت دل را از ميان مىبرد.
خداى بزرگ، پس از تشويق و حث بر تعظيم حرمات، دورى گزيدن از دو چيز را، كه عرب جاهلى بر آنها معتقد بود و اجتناب از آنها براى انسان بسيار مفيد است، دستور داده است و چون «رجس» اعم است از «اوثان»، به اين جهت مطلب با «مِن» بيانى ادا شده تا گفته شود كه شرك به خدا و بت پرستى رجس است و با اين كه عبادت «اوثان» اصل زور و انحراف از طريق حق است، مع ذلك براى توضيح بيشتر و تعميم بعد از تخصيص مطلب بيان شده و در واقع گفته
1) 1. «مِن» براى بيان جنس است. نك: التبيان في اعراب القرآن، ج 2، ص 941.
شده است: (1)
«فَاجْتَنِبُوا عِبادَة الأَوثان الَّتي هِي رَأس الزّور واجْتَنِبُوا قَول الزّور كلّه وَ لاتَقْرَبُوا شَيّئاً مِنْهُ ...»
جالب توجه، اين كه: اجتناب از گفتار دروغ و انحراف از راه حق، از نظر اسلام آن اندازه اهميت دارد كه خداى بزرگ آن را در رديف شرك به خدا قرار داده است:
فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ (2)مِنْ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ. (3)
فاضل مقداد ذيل بحث از آيه مزبور (آيه 30، از سوره حج)، درباره «فَهُوَ خَيرٌ عِنْدَ رَبِّهِ» نوشته است: (4)
در اين جا «خير» صفت تفضيلى نيست بلكه اسم مصدر نكره است؛ نكره بودن آن هم از لحاظ بلاغى مفيد معناى تعظيم است. (برخى
1) 1. تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 162 و نك: مسالك الأفهام، ج 2، ص 132.
2) 2. الرجس؛ الشىء القذر، رجس بودن بت، وصف ذاتى بت نيست بلكه وصف شرعى و حكم ايمانى است؛ زيرا بت پيكرهاى است، از چوب يا آهن يا طلا و نقره و نظاير اينها كه عربها آن را در مكانى نصب مىكردند و مىپرستيدند و چون در مكانى نصب مىشده و ثابت در همان جا بوده، لذا بدان وثن گفتهاند. نك: ج 12، ص 54 تفسير جامع لاحكام القرآن.
3) 3. زور؛ آن است كه از حق انحراف دارد و هر چه جز حق باشد كذب است و باطل است و زور. مدينة زوراء؛ أى مائلة. نك: همان مأخذ، ج 12، ص 55.
4) 4. كنز العرفان، ج 1، ص 334 و قرطبى در اين باره نوشته است: «التعظيم خير له عند ربّه مِن التهاون بشىء منه»، نك: ج 2، ص 54 تفسير جامع لأحكام القرآن.
هم كلمه خير را افعل تفضيلى دانستهاند).
ارتباط معنايى آيات نيز حائز اهميت است؛ زيرا در آيات قبلى يك سلسله احكام و دستوراتى را براى بهبود وضع مردم و نيز آداب و مراسم حج خدا گفته و سپس در اين آيه، مىگويد: اگر كسى احكام الهى را اجرا كند و حد آنها را نگه دارد و خلاف ننمايد، «فَهُوَ خَيرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ».
ذَلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ (1)
شعائر؛ يعنى معالم ولى متعلقات آنها، در عرف مختلف است.
شعائر در شرع يعنى: عرفه، مزدلفه- صفا و مروه و تمام مناسك حج و تعظيم شعائر؛ يعنى استيفاى آنها. جمع مناسك حج را شعائر حج گويند.
شعائر، گاه به معناى دين خدا و كتب خداست و تعظيم بدين شعائر؛ يعنى التزام بدانها. نك: احكام القرآن ابن العربى ج 3، ص 1273.
اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى (2)الْقُلُوبِ. (3)«اين است (مراسم و آداب واجب حج) و هر كس شعائر خدا را بزرگ و محترم شمارد، بداند كه اين (بزرگداشت) صفتى از صفات دلهاى باتقوا است.»
لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَى أَجَلٍ (4)
نك: ص 444 تفسير جلالين وص 326 تفسير سيد عبداللَّه شبّر.
در جلد 2، ص 424 تفسير مجاهد نوشته شده است: «الى اجل مسمى؛ الى أن تسمى بُدْناً» ابن عربى نوشته است درباره لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمّىً، برخى «منافع» را ثواب اخروى و بعضى هم آن را تجارت دنيوى دانستهاند تا روز قيام. نك: احكام القرآن، ج 3، ص 1274
ابن عربى همچنين در بحث از ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ نوشته است:
يعنى منتهى مىشود و به پايان مىرسد به بيت العتيق؛ يعنى طواف. در واقع، «ان شعائر الحج كلّها تنتهي الى الطواف بالبيت». نك: احكام القرآن، ج 3، ص 1274.
مُسَمّىً ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ.«براى شما در اين شعائر، سودهايى است تا زمان معين و آن زمان معين وقتى است كه بايد آنها قربانى شوند و يا مىتوان گفت: پايان كار حج هنگامى است كه طواف انجام گيرد.»
اضافه شدن كلمه «تقوا» به كلمه «قلوب» حكايت از اين مىكند كه تقوا امرى معنوى و قائم به دل است و غايت و هدف اساسى از انجام مناسك حج و شعائر آن، تقوا است و انجام اين مراسم، حكايت از توجه به ربّ بيت و صاحب خانه و اطاعت از او مىكند. (1)
ابن عربى در باره فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ نوشته است: (2)
ابن قتيبه در بحث از «بيت العتيق» نوشته است:
«سُمّىَ بِذلك لأنّهُ عَتيق من التجبر فلايتكبّر عنده جبّارٌ»
ابوالفتوح رازى درباره الى اجَلٍ مُسَمّى نوشته است: يعنى: الى انقضاء ايام الحج، نك: ج 8، ص 93، تفسير ابوالفتوح رازى.
آنگاه كه ظاهراً و باطناً، بنده را حالت تعظيم فراگرفت، اخلاص نيت در بنده به وجود مىآيد و روح او از ناپاكىها زدوده مىشود و تعالى روحى، در او ايجاد مىگردد.
وچون تعظيم و بزرگداشت از مقوله كارهاى قلبى و درونى است، لذا «تقوا» را به «قلوب» اضافه كرده؛ زيرا حقيقت تقوا، در دل است و چنانچه تقوا در دل جايگزين شد، به ديگر اعضا هم اثر مىكند.
ابوالفتوح رازى (1)در بحث از ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ از قول سيبويه نوشته است: «ذلك» مبتدايى است، محذوف الخبر. و تقدير آن چنين است:
«ذلِكَ الأَمْر وَ الشأن».
قرطبى در اين باره، نوشته است: (2)تقدير عبارت: «فرضكم ذلك» مىباشد و يا «الواجب ذلك» و احتمال دارد كه «ذلك» در محل نصب باشد به تقدير: «امتثلوا ذلك».
از آنجا كه هدف اساسى اسلام در سفرِ خانه خدا سير الىاللَّه است،
حركت به سوى صاحب خانه است و نه خانه به تنهايى و غرض اصلى تهذيب نفس وتربيت روح و روان است و مىخواهد انسانها را بسازد و بگويد: سالك الىاللَّه بايد مشتهيات نفسانى و لذات جسمانى را كنار بگذارد و نفس اماره را بكشد و هواهاى نفسانى را كنارى نهد و تمام توجهش به سوى خدا باشد در هرفرصت انسان هارا به ياد خدا سوق مىدهد ومىگويد:
وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ (1)
ولى كلمه «امت» در آيه 120 سوره نحل، به معناى امام و پيشواى مردم آمده است: إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتاً للَّهِ حَنِيفاً وَلَمْ يَكُنْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
امّة: يعنى اماماً يَقتدي بِهِ الناس؛ لأنّه ومن اتّبعه امّة، فسمّى امةً لانّه سبب الإجتماع. نك: تأويل مشكل القرآن، صص 445 و 446.
جَعَلْنَا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَى مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ ....«براى هر امتى، قربانى كردن (جهت تقرب به خدا) مقرر داشتيم تا قربانى كرده، نام خداى را ببرند كه معلوم مىشود قربانى كردن فقط به نام خدا و براى تقرب به خدا بايد باشد.»
كلمه «منسك» را اگر به فتح سين بخوانيم (2)مصدر است و اگر به كسر
1) 1. امت؛ يعنى گروهى از مردم كه داراى يك آيين و مذهب و هدف مشترك باشند و بهقول ابوالفتوح رازى در جلد 8، ص 94 تفسيرش، امت جماعتى باشد بر يك دين ولى گاه «امت» به معناى دين به كار رفته است، همان طورى كه در دو آيه سوره زخرف آمده است: بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ ... زخرف 43: 22 و زخرف: 23 ... إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ ....
2) 2. تفسير جلالين، ص 444. منسك به معناى شريعت هم هست همان گونه كه در آيه 67 سوره حج آمده است: لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنسَكاً هُمْ نَاسِكُوهُ ... نك: تفسير التبيان، ج 7، ص 279.
سين بخوانيم، اسم مكان است و به هر دو طريق آن را مىتوان معنى كرد؛ يعنى خداى تعالى: «جَعَلَ لِكُلِ امّةٍ مِنَ الأُمَم السالفة مُنسكاً».
تا اين كه به ياد خدا باشند و به ياد او قربانى كنند و هدف خدايى داشته باشند.
موضوع ياد خدا بودن و خدا را فراموش نكردن و هدف خدايى داشتن و ذكر خدا گفتن، چيزى است كه در آيه بعد هم تكرار شده است و به اين صورت گفته شده است:
«آنانكه چون ياد خدا شود، دلهاشان از هيبت اشراق اشعه جلال ربانى ...
خائف و هراسان گردد ...»؛ (1)الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ. (2)
وَ الْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيهَا خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا صَوَافَّ فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ كَذَلِكَ سَخَّرْنَاهَا لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. (3)
«ونحر شتران فربه را، از شعائر خدا (به اعتبار اين كه قربانى براى خدا شده) مقرر داشتيم كه در آن براى شما خير است و صلاح، در حالى كه آن شتران برپا ايستاده، نام خدا را ببريد و
ذكر خدا به جا آريد و چون با پهلو به زمين بيفتند (كنايه از اين كه نحر شوند)، از گوشت آنها بخوريد و به فقير و قناعتپيشه وسائل و معترّ هم اطعام كنيد.»
(امر در فعل- «فكلوا منها»- براى اباحه و رفع ممنوعيت است و استحباب دارد تا فقرا بفهمند كه گوشت آن حيوان خوب است ولى امر در فعل- اطعموا القانع- امر وجوبى است). اين بهائم و چهارپايان را مسخر و مطيع شما ساختيم، شايد سپاسگزاريد.»
بُدْن جمع بَدَنه است (1)مثل ثَمَرة ثُمْر. بَدَنة؛ يك شتر. از ماده بَدانه يعنى سَمَن و فربه. يقال: بَدُنَ الرجل بضمّ العين: اذا سمن و بَدَّنَ، اذا كبر و اسَنَّ. والبُدْن؛ هي الإبل. و الهَدْى؛ عام في الإبل و البَقَر و الغَنَم.
منصوب بودن كلمه «بُدْن» در آيه، بنابر فعل محذوف است؛ يعنى «وجعلنا البدن» بوده است كه فعل مذكور پس از آن، فعل محذوف را تفسير مىكند.
از كلمه «مِن» كه براى تبعيض است مىفهميم كه «بُدْن» بعضى از شعائر است. (2)
1) 1. شتر را بدنه گويند براى بزرگى جثّه و بَدَنش؛ مأخوذة من بَدَن بدانة نك: تفسير ابىالسعود، ج 4، ص 13. زمخشرى هم بُدن را مخصوص شتر مىداند براى بزرگى جثهاش. نك: كشاف، ج 3، ص 14.
2) 2. براى آگاهى بيشتر رجوع شود به فى ظلال القرآن، ج 5، ص 596 و احكام القرآن ابن العربى، ج 3، ص 1277 و تفسير التبيان، ج 2، ص 942 و تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 166 و كنز العرفان، ج 1، ص 313.
«من شعائر اللَّه»؛ أى مِن اعلام دينه التي شرعها اللَّه تعالى.
در اين آيه، مفعول دوّم فعلِ «جعلناها» است.
«لكم فيها خير» جمله مستأنفه است. تقدير آن، «كائناً لكم فيها خيرٌ» مىباشد.
«ولكم» ظرف لغو است. خيرٌ مرفوع به ظرف است. به قول زمخشرى، نكره بودن خير افاده عموم مىكند؛ يعنى منافع دينى و دنيايى را شامل مىشود و به قول ابن عربى سودهايى براى پوشش و لباس و زندگى و معاش و سوارى و به كرا دادن در اين شتر هست.
فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا ابن عربى، نوشته است: (1)ذكر اللَّه، اسمى است كه كنايه از نحر و ذبح مىباشد؛ زيرا در موقع قربانى و ذبح گوسفند و نحر شتر، شرط است كه نام خدا بر زبان رانده شود؛ «فصار ذكر اللَّه كنايةً عن النحر و الذبح».
بنابراين فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ يعنى انحروها.
ابى السعود هم در بحث از اين بخش آيه، نوشته است:
«بِأَنْ تَقُولُوا عِنْدَ ذبحها: اللَّه اكبر، لا الهَ الَّا اللَّه، وَ اللَّهُ اكْبَر، الّلهمَّ مِنْكَ وَ الَيكَ».
1) 1. احكام القرآن، ج 3، ص 1277.
صواف (1)بعضى اين كلمه را از ماده «صفّ» گرفتهاند و معناى آن را ايستادگان و صف زدگان دانسته و برخى هم گفتهاند كلمه مشتق از «صفا» است و كلمه را «صوافى» خوانده و معناى آن را «خالصةً لِلّهِ مِنَ الشِّرْك» دانستهاند؛ يعنى آن را جمع «صافيه» دانسته و گفتهاند: قربانى از روى اخلاص و براى خدا باشد. (2)
ابن قتيبه هم نوشته است: «صواف»؛ «اى قد صفت أيديها و ذلك اذا قرنتا أيديها عند الذبح».
نويسنده تفسير التبيان نوشته است: (3)صوافّ جمع صافّه، حيوانى كه راستايستاده باشد. ودرصفحه 444 تفسيرجلالين و 326 تفسيرسيد عبداللَّه شبرّ همنوشتهشدهاست: «صوافّ؛ قائماتقد صففنايديهنّو ارْجلهنّ».
ابوالفتوح رازى نوشته است: (4)صوافّ جمع صافَّة؛ يعنى به صف ايستادگان. «صواف؛ قائمة على ثلاث قوائم»، «گفتندچونشتر بخواستندى كشتن يك دست او با بغل بستندى تا او بر سه پاى قائم بايستادى ...».
... فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا ...، وجوب؛ سقوط. «وجبت الشمس»؛ آفتاب افتاد؛ يعنى خورشيد غروب كرد. جنوب جمع جنب به معناى
1) 1 اين كلمه منصوب است، بنابراين كه حال است از ضمير «ها، در عليها» و غيرمُنصرف نيز هست؛ زيرا بعد از الف جمع، دو حرف وجود دارد. نك: البيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 176
2) 2 احكام القرآن ابن العربى، ج 3، ص 1277 و البيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 99 و كشاف، ج 3، ص 14
3) 3 تفسير التبيان، ج 7، ص 283
4) 4 تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 950
پهلو است.
وجوب جُنُب؛ يعنى قربانى كه با پهلو به زمين افتد كنايه از آن است كه بميرد. (1)
در جلد 4، صفحه 13 تفسير ابى السعود هم نوشته شده است: سقطت على الأرض وهو كناية من الموت.
شيخ طوسى نوشته است: (2)
«وجبت جنوبها»، كنايه است؛ يعنى ماتت بالنحر نك: تفسير جلالين، ص 444 و تفسير عبداللَّه شبّر، ص 326.
«فاذا وجبت جنوبها؛ وقعت لنحرها. الوجوب؛ الوقوع وجب الحائط؛ اذا وقع. وجب القلب: اذا وقع فيه ما يضطرب به». فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ.
شيخ طوسى، نوشته است: (3)خوردن مستحب است و خوراندن واجب.
ابن شهر آشوب مازندرانى گفته است: (4)
از جمله «وَاْلبُدْنَ جَعَلْناها لَكُم» چنين استنباط مىشود كه خوردن گوشت قربانى واجب نيست، بلكه مستحب است؛ زيرا از عبارت فهيمده
1) 1. تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 96 در جلد 2، صفحه 425 تفسير مجاهد نوشته شده است: «اذا سقطت الى الأرض» و در جلد 1 صفحه 486 مختصر من تفسير الامام الطبرى نوشته شده است: «فاذا وجبت جنوبها»؛ يعنى اذا نحرت و ماتت.
2) 2. تفسير التبيان، ج 7، ص 282. در تفسير جلالين و تفسير بشر هم نوشته شده است:
3) 3. تفسير التبيان، ج 7، ص 383.
4) 4. متشابهات القرآن، ج 2، ص 209.
مىشود كه انسانها در خوردن اين گوشت مخير هستند.
القانع؛ كسى است كه در «رضى بالشيء اليسير» و يا به قول ابن يحيى محمد بن صمادح التجيبى: (1)
القانع؛ هو الذي يقنع بما أعطى و بما عنده و لا يسأل. و المعترّ؛ هو الذي يتعرض لك و لايسْألك.
شيخ طوسى هم نوشته است:
القانع الذي يقنع بما أعطى أو بما عنده و لايسأل. و المعترّ؛ الذي يتعرض لك ان تطعمه من الّلحم.
شيخ طوسى اقوال مختلف ديگرى نيز از قول ابنعباس و مجاهد و قتاده و ديگران نقل كرده است. (2)
والمعترّ؛ اى المتعرض للسؤال. وقرى؛ المعترى.
فراء نوشته است: القانع؛ الذي يسألك. والمعترّ: ساكت يتعرض لك عندالذبيحة ولايسألك نك: معانى القرآن، ج 2، ص 226
ملا فتح اللَّه كاشانى در تفسير «واطعموا القانع و المعتر» نوشته است: «وبخورانيد دراويش قناعت كننده ناخوانده را و سؤال كننده خواهنده را. نك: تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 167.
1) 1. مختصر من تفسير الامام الطبرى، ج 1، ص 486 سيد قطب نوشته است: المعتر: فقير الذى يتعرض للسؤال نك: فى ظلال القرآن، ج 5، ص 600. عكبرى نوشته است: والمعتر؛ المعترض. عرهم واعترهم وعراهم واعتراهم؛ اذا تعرض. نك: تفسير التبيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 943.
2) 2. تفسير التبيان، ج 7، ص 283، براى آگاهى بيشتر رجوع شود به تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 96. در تفسير ابى السعود، جلد 4، صفحه 14 نوشته شده است:
سرانجام در پايان آيه گفته شده است:
سَخَّرْنَاهَا لَكُمْ؛ يعنى آن حيوان (شتر)، با درشتى و ضخم بودن و نيرو داشتن، باز هم مسخّر و مطيع شما شده و مىكشيد و مىبريد آنها را به هر جا كه بخواهيد و نگه مىداريد و سپس هم مىكشيد.
لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْكُمْ كَذَلِكَ سَخَّرَهَا لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَ بَشِّرْ الْمُحْسِنِينَ. (1)
«گوشت قربانى و خون آن به خدا نمىرسد، اما تقواى شما به خدا مىرسد. ليكن راستى و پاكى به خدا مىرسد (كنايه از اين است كه يعنى مورد قبول واقع مىشود؛ به عبارت ديگر دارندگان تقوا هستند كه به خدا تقرّب مىجويند) اين حيوانات را خدا مسخر شما ساخت تا خدا را تكبير و تسبيح گوييد.»
(يعنى بدين گونه اين حيوانات را زير دست شما نرم و آرام ساختيم تا خدا را به آنچه به شما داده، به بزرگى ياد كنيد و نيكوان را بشارت دهيد) (2)و تو اى رسول! نيكوان را، بشارت ده.
رسم عرب جاهلى بر اين بود كه در موقع قربانى، در برابر كعبه مىايستادند و خونهاى قربانى را به اطراف كعبه مىپاشيدند، به گمان اين كه خدا از اين خونها استفاده مىكند، ليكن قرآن گفت: اينها به خدا
نمىرسد؛ يعنى مورد قبول خدا نيست ولى تقوا آن حالتِ اخلاص و توجّه است كه به خدا مىرسد. (1)
هدف اصلى در اين آيه نيز، هدايت انسانهاست به توحيد و توجه به گرايش به خدا و درك رابطه ميان خدا و بنده.
سرانجام هم كه در آخر آيه گفته شده است وَ بَشِّرْ الْمُحْسِنِينَ؛ يعنى نيكوكاران و اهل توحيد را بشارت بده. خود تشويقى است براى اين كه انسانها به سوى خير و خوبى و فلاح و رستگارى گرايش پيدا كنند.
زمخشرى در بحث از اين آيه، نوشته است: (2)
و دربخش نخستين آيه لَنْيَنَالَاللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْكُمْ. (3)
باز هم، منظور تقرّب به خدا و داشتن تقوا است و نيز بايد دانست كه مردم جاهلى، چون شترى را قربانى مىكردند، خون شتر را به اطراف كعبه مىپاشيدند براى تقرب به خدا، مسلمانان نيز مىخواستند، چنين كنند كه آيه، نازل شد و آنان منع شدند.
1) 1. فى ظلال القرآن، ج 5، ص 600 و تفسير مجمع البيان ذيل آيه مزبور.
2) 2. كشاف زمخشرى، ج 3، ص 15 و نك: معانى القرآن فراء، ج 2، صص 226 و 227.
3) 3. «التقوى مِنْكُم»؛ الموجبة لإخلاص العمل للَّهو قبوله منه. نك: تفسير سيد عبداللَّه شبّر، ص 326 فرّاء در جلد 2، ص 227 معانى القرآن نوشته است در ذيل: «ولكن يناله التقوى منكم»؛ الإخلاص اليه.
سيوطى هم نوشته است: (1)
در جاهليت پس از نحر شتران، خانه كعبه را به خون شتران آلوده مىكردند و خون قربانى را به اطراف خانه كعبه مىپاشيدند (2)، مسلمانان هم مىخواستند چنين كنند ولى اين آيه آنان را از اين كار باز مىداشت و چون هدف اصلى تقواست، خدا گفت: لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا، وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْكُمْ يعنى با امتثال از اوامر الهى و خوددارى و پرهيز از نواهى، رضا و خشنودى خدا حاصل مىشود.
ابن عربى، نوشته است: (3)
در بحث از لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا (4)
نيل، از الفاظى است كه به خدا تعلق نمىگيرد و اين يك تعبير مجازى است و منظور از نيل در اين جا، قبول كردن است؛ زيرا آن چه كه به كسى مىرسد، اگر موافق طبع و خوشايند او باشد مىپذيرد و قبول مىكند و چنانچه آن چيز مخالف باشد و ناخوشايند، نمىپذيرد و آن را ناخوشايند مىشمارد و خلاصه مىخواهد بگويد: خداى بزرگ، آن چه را كه از شما مىپذيرد. تقواست؛ وَلَكِنْ
1) 1. الدر المنثور فى التفسير بالمأثور، ج 4، ص 362.
2) 2. ابن قتيبه هم نوشته است: خون حيوان قربان شده را در جاهليت براى تقرب، بهاطراف كعبه مىپاشيدند، مسلمانان هم خواستند چنين كنند؛ فانزل اللَّه تبارك و تعالى لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا ... نك: تفسير غريب القرآن، ص 293.
3) 3. احكام القرآن، ج 3، ص 1283.
4) 4. فاعل فعل «لحوم» جمع مكسر است و چون ميان فعل و فاعل، مفعول فاصله شدهاست، مذكر آوردن فعل جايز، بلكه بهتر است نك: البيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 176.
يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْكُمْ.
منابع و مآخذ
1- قرآن مجيد: ترجمه آقاى مهدى الهى قمشهاى، به خط حسن هريسى، سازمان انتشارات جاويدان.
2- نهج البلاغه، مِن كلام امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام، ضبط و تحقيق از: الدكتور صبحى الصالح، الطبعة الاولى، 1980 م، دار الكتب اللبنانى، بيروت.
3- احكام القرآن: ابو بكر احمد بن على الرازى المعروف بالجصاص متوفاى 370 ه التزام عبدالرحمن محمد، چاپ مصر، ميدان جامع الازهر، در سه مجلد 1347 ه.
4- احكام القرآن: ابوبكر عبداللَّه معروف به: ابن العربى، متوفاى 543 ه.
تحقيق على محمد البجاوى، در چهار جلد، الطبعة الثانيه، مصر، عيسى البابى الحلبى و شركاه 1387 ه.- 1967 م.
5- اسرار التكرار فى القرآن: تاج القُراء محمود بن حمزة بن نصر الكرمانى، از علماى قرن 5 ه. تحقيق از عبدالقادر احمد عطا. الطبعة
الاولى 1394 ه.- 1974 م، قاهره، چاپ دار الاعتسام.
6- اقرب الموارد فى فصح العربية و الشوارد: سعيد الحورى الشرتونى، چاپ بيروت، 1889 در سه جلد.
7- اقصى البيان فى آيات الاحكام: الشيخ مسعود السلطانى در 2 جلد، بدون تاريخ.
8- المفردات فى غريب القرآن: ابى القاسم الحسين بن محمد معروف به: راغب اصفهانى متوفاى 502 ه. تحقيق و ضبط از: محمد سيد گيلانى، مكتبة المرتضوى، طهران.
9- املاء ما منّ به الرحمن من وجوه الاعراب و القراءات فى جميع القرآن: ابى البقاء عبداللَّه بن الحسين بن عبداللَّه العكبرى متوفاى 616 ه، 2 جزء در يك مجلد دار الكتب العلمية، بيروت، الطبعة الاولى 1399 ه.- 1979 م.
10- البرهان في تفسير القرآن: سيد هاشم بحرانى (بحرينى) متوفاى 1107 ه. چاپ تهران
11- البيان فى غريب اعراب القرآن: ابوالبركات بن الانبارى، متوفاى 577 ه. تحقيق از: دكتر طه عبدالحميد طه، در 2 جلد، چاپ مصر، الهيئة المصرية العامة للتأليف والنشر 1389 ه.- 1969 م.
12- تأويل مشكل القرآن: ابى محمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه، متوفاى 276 ه. شرح و تحقيق از: السيد احمد صقر- الطبعة الثانية 1393 ه.- 1973 م، قاهره، چاپ دار التراث.
13- التبيان فى اعراب القرآن: ابى البقاء عبدالله بن الحسين العكبرى،
متوفاى 616 ه. تحقيق از: على محمد البجاوى، چاپ مصر، عيسى البابى الحلبى و شركاه، در 2 جلد، بدون تاريخ.
14- تحف العقول: ابى محمد الحسن بن على بن الحسين بن شعبه الحرانى، از علماى قرن چهارم هجرى، از انتشارات كتابفروشى اسلاميه، بدون تاريخ.
15- ترجمه تفسير طبرى به فارسى: به وسيله علماى ماوراء النهر، به تصحيح و اهتمام حبيب يغمايى، چاپ دوم، انتشارات توس، 1356، 7 جلد در 4 مجلد.
16- تفسير ابى السعود: المُسمَّى «ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم» تأليف ابى السعود محمد بن محمد العمادى 896- 951 ه.
تحقيق از: محمد محمد عبداللطيف، الطبعة الاولى 1347 ه.- 1928 م- الطبعة المصرية بالازهر الشريف بمصر.
17- تفسير التبيان: شيخ الطائفه طوسى، متوفاى 460 ه. تصحيح و تحقيق از: احمد حبيب قصير العاملى- مكتبة الامين نجف اشرف، افست بيروت، لبنان، در 10 جلد.
18- تفسير الخازن: مُسمى به لُباب التأويل فى معانى التنزيل، علاء الدين على بن محمد بن ابراهيم بغدادى معروف به: الخازن، سال تأليف 725 ه. چاپ مصر، مطبعه مصطفى محمد، 7 بخش در چهار مجلد.
19- تفسير الدر المنثور فى التفسير بالمأثور: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى، ناشر: مكتبة الاسلامية و مكتبة الجعفرى بطهران و دار الكتب العراقية كاظمية، افست، مطبعة الإسلامية در 6 مجلد 1377 ه..
20- تفسير العياشى: ابى النصر محمد بن معسود بن عياش السَلمى السمرقندى معروف بالعياشى، از علماى قرن سوم هجرى، تحقيق و تصحيح از: سيد هاشم رسول محلاتى، چاپ اسلاميه، تهران، در 2 مجلد.
21- تفسير القرآن العظيم معروف به تفسير ابن كثير: اسماعيل بن كثير القرشى الدمشقى، متوفاى 774 ه. قاهره، مطبعة الاستقامة بالقاهره 1373 ه.- 1954 م، در چهار جلد.
22- تفسير القرآن العظيم معروف به تفسير شبرّ: السيد عبداللَّه شبرّ متوفاى 1242 ه. تحقيق از: الدكتور حامد حَفْنى داود، طبعة ثالثة، بيروت، لبنان، دار احياء التراث العربى، 1397 ه.- 1977 م.
23- تفسير القمى: ابى الحسن على بن ابراهيم قمى، از علماى قرن 3- 4 ه.
تصحيح و تعليق از: سيد طيب موسوى جزائرى در 2 جلد مطبعة النجف، 1386 ه. ق.
24- تفسير الكشاف عن حقائق التنزيل و عيون الافاويل فى وجوه التأويل: معروف بهتفسيركشاف، ابوالقاسممحمود بن عمر زمخشرى، متوفاى 538 ه. افست تهران، انتشارات آفتاب در چهار مجلد.
25- تفسير المنار: الشيخ محمد عبده، فراهم آورنده: السيد محمد رشيد رضا، الطبعة الثانية، افست، دار المعرفة، بيروت، لبنان، فقط 12 جزء قرآن در 12 جلد.
26- تفسير «انوار التنزيل و أسرار التأويل»: معروف به تفسير بيضاوى، ابو سعيد عبداللَّه بن عمر بن محمد شيرازى بيضاوى، متوفاى 791 ه.،
مطبعة مصطفى محمد، مصر.
27- تفسير أسئلة القرآن المجيد واجوبتها: محمد بن ابى بكر بن عبدالقادر الرازى، متوفاى 666 ه. تحقيق و مقدمه از محمد على انصارى قمى، چاپ قم، چاپخانه مهر، افست.
28- تفسير بصائر يمينى: معين الدين محمد بن محمود نيشابورى، بازمانده از قرن ششم هجرى به تصحيح دكتر على رواقى، انتشارات بنياد فرهنگ ايران 1359.
29- تفسير ثعالبى موسوم به: جواهر الحسان فى تفسير القرآن: عبدالرحمن بن محمد بن مخلوف الجعفرى الجزائرى، متوفاى 873 يا 875 ه. از انتشارات مؤسسه الاعلمى للمطبوعات در چهار مجلد، چاپ بيروت، لبنان.
30- تفسير جلالين: تأليف جلال الدين محمد بن احمد و جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، چاپ مكتبة العلوم الدينية، بيروت، لبنان، 1399 ه.- 1979 م.
31- تفسير جوامع الجامع: امين الدين ابوعلى الفضل بن حسن الطبرسى، متوفاى 548 ه. مقدمه و تصحيح از: دكتر ابوالقاسم گرجى. اسفند 1347، جزء اول از انتشارات دانشكده الهيات و معارف اسلامى تهران و جلد دوم از انتشارات دانشگاه تهران اسنفد ماه 1359 ه. ش.
32- تفسير رَوح الجنان و رُوح الجنان: معروف به تفسير ابوالفتوح رازى، تأليف جمال الدين شيخ ابوالفتوح رازى از دانشمندان قرن 6 ه.
تصحيح و حواشى از: حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى، انتشارات
كتابفروشى اسلاميه.
33- تفسير سور آبادى: ابوبكر عتيق سور آباد، ظاهراً تأليف قرن ششم هجرى است، چاپ عكسى، چاپخانه علمى، 1353.
34- تفسير غريب القرآن: ابى محمد بن عبداللَّه بن مسلم بن قتيبه، متوفاىِ 276 ه. تحقيق از: السيد احمد صقر، مصر، دار احياء الكتب العربية، عيسى البابى الحلبى و شركاه، 1378 ه.- 1958 م.
35- تفسير مجاهد: ابوالحجاج، مجاهد بن جبر الملكى المخزومى، متوفاى 104 ه. تحقيق و تعليق از: عبدالرحمن الطاهر بن محمد السورتى، در 2 جلد، چاپ مجمع البحوث الاسلامية، اسلام آباد، پاكستان.
36- تفسير منهج الصادقين، ملا فتح اللَّه كاشانى، متوفاى 988 ه.
كتابفروشى اسلامية، چاپ چهارم، 1347 ش، افست اسلامية در 10 جلد.
37- الجامع لأحكام القرآن: معروف به تفسير قرطبى، تأليف ابوعبدالله محمد بن احمد الانصارى قرطبى، متوفاى 671 ه. الطبعة الثالثة، 20 جزء در 10 مجلد، چاپ دار القلم، عن طبعة دار الكتب المصرية، 1386 ه.- 1966 م.
38- خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد: به فارسى، از كشف الأسرار 10 جلدى، اثر خواجه عبداللَّه انصارى، خلاصه از امام احمد ميبدى، برگزيده و نگارش حبيب اللَّه آموزگار، شركت نسبى اقبال و شركا، چاپ دوم.
39- دائرة المعارف القرآن العشرين: محمد فريد وجدى، چاپ دار المعرفة، بيروت، لبنان، الطبعة الثالثه، 1971 م، در 10 جلد.
40- دليل مباحث علوم القرآن المجيد: محمد العربى الغروزى، منشورات دار الانصاف بيروت، 1375 ه.- 1956 م.
41- الصافى فى تفسير القرآن: فيض كاشانى از علماى قرن 11 هجرى، انتشارات كتابفروشى اسلاميه در 3 مجلد.
42- فى ظلال القرآن: سيد قطب، الطبعة الخامسة، 1386 ه.- 1967 م. و دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان در 8 مجلد.
43- كشّاف اصطلاحات الفنون: شيخ مولوى محمد اعلى بن على التهانوى، از منشورات شركة خياط للكتب و النشر، بيروت، لبنان، در 6 جلد.
44- كشف الحقائق عن نكت الآيات و الدقائق: مير محمد كريم، ترجمه حاج عبدالمجيد صادق نوبرى، چاپ چهارم، 1358 ه. ش.
45- كنز العرفان فى فقه القرآن: جمال الدين مقداد بن عبداللَّه بن عبداللَّه السيورى، متوفاى 826 ه. تحقيق از: شيخ محمد باقر شريف زاده، طهران، مكتبة المرتضوية، 1343 ش- 1384 ق، 2 جلد در يك مجلد.
46- لسان التنزيل (: زبان قرآن): تأليف قرن چهارم يا پنجم هجرى، به اهتمام دكتر مهدى محقق، از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چاپ دوم، 1355 ه. ش.
47- لسان العرب المحيط: ابن منظور، اعداد و تصنيف: يوسف خياط و نديم مرعشلى، دار السان العرب، بيروت، در سه مجلد.
48- متشابهات القرآن و مختلفه: ابوجعفر محمد بن على بن شهرآشوب مازندرانى، متوفاى 588 ه. از انتشارات بيدار.
49- مجمع البحرين: فخر الدين الطريحى، متوفاى 1085 ه. تحقيق از:
السيد احمد الحسينى، افست تهران، از چاپ نجف اشرف، از منشورات مكتبة المرتضوية در 6 مجلد.
50- مجمع البيان فى تفسير القرآن: ابوعلى الفضل بن الحسن طبرسى متوفاى 548 ه.، تصحيح و تعليق از: سيد هاشم رسولى محلاتى، كتابفروشى اسلاميه طهران، 10 جزء در 5 مجلد.
51- مختصر من تفسير الامام الطبرى: ابى يحيى محمد بن صُمادح التجيبى متوفاى 419 ه. تحقيق و تعليق از: محمد حسن ابوالفرم الزفيتى، چاپ مصر، الهيئة المصرية العامة للتأليف و النشر 1390 ه.- 1970 م در 2 جلد.
52- مسالك الأفهام الى آيات الأحكام: علّامه جواد الكاظمى، متوفاى اواسط قرن 11 ه. تحقيق و تعليق از: شيخ محمد باقر شريف زاده، كتابفروشى مرتضويه، طهران، بدون تاريخ، چهار جلد در 2 مجلد.
53- مشكل اعراب القرآن: مكى بن ابى طالب القيسى متوفاى 437 ه.
تحقيق از: ياسين محمد السواس، دمشق، 1394 ه.- 1974 م.
54- معانى القرآن: ابوزكرياء يحيى بن زياد معروف به: مراد، متوفاى 207 ه. تحقيق از: الاستاذ محمد على النجار، مصر، الدار المصرية للتأليف والنشر، 1966 م در سه جلد.
55- معانى القرآن و اعرابه: زجاج، متوفاى 311 ه. شرح و تحقيق از:
دكتور عبدالجليل عبده شلبى، از منشورات مكتبة المصرية، بيروت، صيدا، در 2 جلد.
56- معترك الأقران فى اعجاز القرآن: جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، تحقيق از: على محمد البجاوى، دار الفكر العربى، در 3 مجلد.
57- مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن زار: شيخ محمد لاهيجى از عرفاى قرن نهم هجرى، انتشارات كتابفروشى محمودى.
58- مقدمة تفسير مرآة الأنوار و مشكوة الاسرار: ابوالحسن عاملى فتوفى، از علماى قرن 11 و 12 ه. چاپ تهران، 1374، چاپخانه آفتاب.
59- منتهى الأرب فى لغة العرب: عبدالرحيم بن عبدالكريم صفى پور، از انتشارات كتابخانه سنائى، چهار جلد در 2 مجلد.
60- نكتههايى از قرآن مجيد: محمد هادى فخر المحققين، شيراز، چاپ مصطفوى، بدون تاريخ.