ghaemiyeh.com
سرشناسه : قاضيعسكر، علي - ۱۳۲۵
عنوان و نام پديدآور : حج در انديشه اسلامي علي قاضيعسكر
مشخصات نشر : تهران مشعر، ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهري : ۳۷۶ص مصور، نقشه شابك : 964-7635-07-9۸۵۰۰ريال ؛ 964-7635-07-9۸۵۰۰ريال ؛ 964-7635-07-9۸۵۰۰ريال ؛ 964-7635-07-9۸۵۰۰ريال ؛ 964-7635-07-9۸۵۰۰ريال ؛ 964-7635-07-9۸۵۰۰ريال يادداشت : چاپ سوم ۱۳۸۱؛ ۸۵۰۰ ريال يادداشت : چاپ سوم ۱۳۸۱؛ ۸۵۰۰ ريال يادداشت : كتابنامه ص [۳۷۱] - ۳۷۶؛ همچنين بهصورت زيرنويس موضوع : حج -- تاريخ موضوع : حج -- فلسفه رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ق۲ح۳ ۱۳۸۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۱-۲۳۱۱
حج، يكى از مهمترين و شكوهمندترين عبادتهاى اسلامى است.
پيامبر گرامى خدا-ص- حج را پايه و ركن دين دانسته، قرآن تارك آن را كافر شمرده، و ابراهيم خليل- ع- از خداوند خواستار گرايش دلها به اين خانه گرديده است.
اعمال و مناسك آن، گذران دوره آموزشى سير و سلوك انسان به سوى خداوند است و حاجى در آن ديار انسان فرشتهخويى است كه همپاى فرشتگان در بيتالمعمور به طواف خانه حق مىپردازد و پروانهاى است كه در عشق معبود، لبيكگو، پر مىسوزاند تا به وصال معشوق نائل آيد، آلودگان و ناخالصان با گام نهادن در اين راه جز به قصد توبه و جبران خطا، طرفى نمىبندند، حرمتشكنان اين حريم را خداوند مىشكند و به پويندگان موفق
اين راه بهشت جايزه مىدهد. سوختهجانان در اين حرم، خريدار دارند. عارفان در اين ديار بر بال فرشتگان گام مىنهند و با ديدن جاى پاى ابراهيم، راهصحيح زندگى كردن مىآموزند، التجا كنندگان و متوسّلانِ پرده كعبه، در زير ناودان طلا به انتظار نزول رحمت، اشك مىريزند و اسماعيل و هاجر ونزديك به هفتاد پيامبر را در حجر اسماعيل برصدق خويش گواه مىگيرند و ...
بديهى است پيمودن چنين مسيرى نياز به معرفت دارد و مقدّمه آن دانايى و آموختن اسرار و معارف درياوار حج و آگاهى يافتن نسبت به اماكن و ويژگيهاى سرزمين وحى است.
مجموعه حاضر، كه پيشتر بهصورت چند مقاله در فصلنامه «ميقات حج» به چاپ رسيده، تا حدودى سالك اين طريق را راهنماست. گرچه دوست داشتم آنها را بازنگرى كرده، مطالبى بر آن بيافزايم ليكن به دليل كثرت مشاغل، اين امكان فراهم نيامد. اميد است در فرصتى ديگر، اين توفيق رفيق گردد.
از خوانندگان محترم خواهشمندم كاستىها را بخشوده، و عيوب هر يك از نوشتهها را به من هديه كنند.
مؤلف
حج از ديرباز تاكنون از اهميّت ويژهاى در بين مسلمانان برخوردار بوده است، همه سالهصدها هزار مسلمان مشتاق از گوشه و كنار جهان، بسوى سرزمين مقدس مكه و مدينه حركت كرده، با تمامى سختيها و مشقتها خود را به ميقات مىرسانند و لبيكگويان آماده انجام فريضه حج مىشوند.
از امامصادق- ع- نقل شده كه فرمود:
«... ما من مَلِكٍ ولاسُوقَةٍ يصل الى الحج الّا بمشقّة فى تغيير مطعم أو مشرب أو ريح او شمس لا يستطيع ردّها و ذلك قوله عزّوجلّ:
و تحمل اثقالكم الى بَلَدٍ لَمْ تكوُنوُا بالغيه الّا بِشِقِّ الأَ نْفُسِ انَّ ربّكم لرؤوف رحيم.» «(1)»
1) - نورالثقلين، ج 3، ص 41، ح 15
«هيچ پادشاه و هيچ رعيتى به خانه خدا نمىرسد جز با مشقت و ناگوارى در آب و غذا و تحمل باد و توفان و تابش خورشيد و اين است معناى كلام خداوند عزّوجل كه فرمود: چارپايان بارهاى شما را بر پشت كشيده، به شهر مىرسانند كه اگر آنها نبودند شما جز با مشقت و جان كندن به مقصد نمىرسيديد همانا پروردگار شما رؤوف و رحيم است.»
و نيز هشام بن حكم از امامصادق- ع- نقل مىكند كه فرمود:
«... و ما أحد يبلغه حتى تناله المشقّة»؛ «هيچكس بدون زحمت و مشقت به مكه نمىرسد.» «(1)»
در گذشته، طولانى بودن راه، نداشتن وسيله نقليه مناسب و مطمئن، نبود امكانات رفاهى و درمانى، ناامنى و وجود سارقين مسلّح ... همه و همه عواملى بودند كه حجاج را با خطر مواجه مىكردند. بسيارى از آنها در بين راه مىمردند و هرگز به وطن باز نمىگشتند.
در سال 402 ه. ق. گروهى از حجاج گرفتار توفان شدند، باد سياهى بر آنها وزيدن گرفت، در نتيجه راه آب را گم كرده، عدّه زيادى از آنها مردند. در سال 403 ه. ق. سارقين بيابانگرد، قبل از رسيدن كاروان به محلّ آب، در آنجا فرود آمده برخى از آبگيرها را پر كردند و در برخى حنظل ريخته، در كمين حجاج نشستند و پس از ورود، از آنان پول گزافى مطالبه كردند. عطش، زندگى
1) - وسائل، ج 11، ص 112
را بر حاجيان تنگ نمود و نزديك به 15 هزار نفر از آنان مردند و تنها تعداد كمى نجات پيدا كردند. «(1)»
برخى «بنى خفاجه» را از حاجى آزارترين قبايل عرب در اين دوران دانسته، درباره آنها مىگويند: تعدادى از حجاج را اسير و آنان را وادار به چوپانى كردند. پس از گذشت دو سال، مأموران دولتى توانستند حاجيان را از دست دزدان آزاد كنند. «(2)»
در سال 405 از بيست هزار حاجى، تنها شش هزار نفر زنده ماندند و بر افراد باقيمانده نيز بحدى شرايط سخت شد كه شتران سوارى و مورد نياز خود را كشته از گوشت آنها براى رفع گرسنگى استفاده كردند. گاهى اوقات حاجيان، گرفتار سيل و خشم طبيعت مىشدند چنانكه در سال 349 وقتى حجاج مصر به كشورشان بازمىگشتند، شب هنگام سيل عظيمى آمد و بسيارى از آنان غرق شدند، آب جنازهها و اثاثيهشان را به دريا برد. «(3)»
با توجه به دورى راه و خطرات گوناگونى كه بر سر راه حاجيان وجود داشت، آنان كه جان سالم بدر برده و به سلامت بازمىگشتند، با عزت و تكريم فراوان به شهر و روستاى خويش وارد مىشدند، و مردم از آنها تجليل فراوان مىكردند.
درباره حاجيان بغدادى نوشتهاند كه هنگام ورود در «ياسريه» (حومه بغداد) شب را مىخوابيدند وصبح هنگام وارد شهر مىشدند تا مردم بتوانند از آنها بخوبى استقبال كنند.
حجاج شرق نيز كه از بغداد به وطن خود بازمىگشتند در اين شهر از طرف شخص خليفه مورد استقبال قرار مىگرفتند. «(1)»
ليكن در برابر اين همه ارزش و عظمت، معاندين با اسلام و عناصر نادان و متحجر، با تبليغات مسموم خود در طول تاريخ، تلاش كردهاند تا از اهميّت و نقش عظيم حج بكاهند و مردم را نسبت به اين فريضه مهم بىرغبت كنند.
1) - تمدن اسلامى، ج 2، ص 357
ابراهيم بن ميمون براى امامصادق- ع- نقل كرده و مىگويد: در حضور ابوحنيفه نشسته بودم مردى آمد و از او پرسيد: كسى كه حج واجب را انجام داده، آيا باز هم بهتر است به حج برود، يا آن كه با هزينه حج، بندهاى خريده او را در راه خدا آزاد كند؟ ابوحنيفه پاسخ داد: آزاد كردن بنده بهتر است!
امامصادق- ع- پس از نقل اين مطلب فرمود: به خدا سوگند كه ابوحنيفه دروغ گفته و فتواى ناحق داده است، به خدا سوگند، حج خانه خدا بهتر است از خريدن و آزاد كردن يك بنده و بنده ديگر تا برسد به ده بنده، سپس فرمود واى بر ابوحنيفه، آزاد كردن كدام بنده به طواف كعبه و سعىصفا و مروه و فيض عرفه و سرتراشيدن و رمى جمرات خواهد رسيد؟ اگر آنگونه باشد كه ابو حنيفه گفته (و اين مطلب شهرت پيدا كند) مردم حج خانه خدا را تعطيل خواهند كرد. «(1)»
در حديثى ديگر عمر بن يزيد مىگويد: از امامصادق- ع- شنيدم كه مىفرمود: «حج از آزاد نمودن ده برده بالاتر است و شمردند تا به هفتاد بنده رسيد سپس فرمود يك طواف و دو ركعت نماز آن، از يك بنده آزاد كردن بالاتر است.» «(2)»
از برخى روايات استفاده مىشود كه در آن زمان بر اثر تبليغات غلط، اين انديشه در اذهان تعدادى از متدينين نيز نفوذ كرده بود.
سعيد سمّان مىگويد: من همه ساله به حج مشرف مىشدم، در يك سالى كه مردم دچار قحطى و سختى شده بودند ياران من گفتند: اگر امسال هزينه سفرت را در راه خداصدقه دهى افضل و برتر از حج است. پرسيدم: شما مطمئن هستيد؟ گفتند آرى، من هم هزينه سفر حج را به مستمندان داده و آن سال در خانه ماندم، ليكن در شب عرفه خوابى ديدم كه در نتيجه از كار خود پشيمان شده و با خود گفتم از اين پس به سخن كسى گوش فرا نمىدهم وحج خانه خدا را ترك نمىگويم ... سال بعد به حج رفته و در منا خدمت امامصادق- ع- رسيدم و داستان خود را شرح دادم، حضرت پس از بيان مطالبى، سه مرتبه فرمود: «وانّى له مثل الحجّ؟»؛ «انسان با كدام طاعت ديگر مىخواهد به پاداش حج دست يابد؟ ...» «(1)»
اين مسأله بحدّى در جامعه جدى شد كه برخى به خود اجازه دادند رسماً به امامان شيعه اعتراض كنند.
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه شخصى به امام سجاد- ع- گفت: شما جهاد در راه خدا را كه كارى مشكل و سخت است رها كرده و حج را كه كارى ساده و آسان است انتخاب كردهايد؟!
راوى مىگويد امام در آن هنگام تكيه داده بودند، يك مرتبه نشستند و به آن شخص فرمودند: واى بر تو آيا آن مطلبى كه رسول خدا-ص- در حجةالوداع فرمود به تو نرسيده است؟ پيامبر-ص- هنگام وقوف به عرفه و در حالى كه خورشيد غروب مىكرد به بلال فرمودند تا از مردم بخواهد ساكت شوند، آنگاه كه مردم سكوت كردند فرمود: خداوند، امروز شما را مورد عنايت
1) - فروع كافى، ج 4، ص 257
قرار داده، نيكوكارتان را آمرزيد و شفاعت نيكوكاران را در حق گنهكارانتان پذيرفت، پس با آمرزش گناهان كوچ كنيد، و از براى آنان كه جرمهايى دارند خشنودى خود را ضمانت كرد. «(1)»
برخى از قصّهپردازان نيز در دامن زدن به اين طرز فكر سهيم بودهاند؛ عبدالرحمن ابىعبداللَّه مىگويد به امامصادق- ع- عرض كردم عدهاى از قصّاص مىگويند اگر كسى حج واجب را انجام داده و پس از آن بجاى رفتن به حج،صدقه بدهد براى او بهتر است. امام فرمودند: «دروغ گفتهاند! اگر مردم چنين كنند اين بيت تعطيل خواهد شد و حال آن كه خداوند عزوجل اين خانه را وسيله قيام براى مردم قرار داده است.» «(2)»
پس از آن كه بنىاميه، پايههاى حكومت خويش را تحكيم بخشيده، بر مردم مسلط شدند، با يك برنامه حساب شده مسجد جامع اموى را در دمشق بنا كردند تا مردم را از مدينه منوره و مكه مكرمه منصرف نموده، به آنجا متوجه كنند و بلكه به جاى كعبه معظمه به حج آن وادار سازند. «(3)»
عبدالملك بن مروان نيز مردم شام را از رفتن به حج باز مىداشت،
مردم به فرياد آمده، به وى گفتند: ما را از حج و زيارت بيتاللَّهالحرام كه يك واجب شرعى است باز مىدارى؟ پاسخ داد محمد بن شهاب زهرى از رسول خدا-ص- نقل كرده كه آن حضرت فرموده است: بار سفر بسته نمىشود مگر بسوى سه مسجد: «مسجدالحرام»، «مسجد من» و «مسجد بيتالمقدس»، سپس گفت: بيتالمقدس براى شما به جاى مسجدالحرام است و اين سنگى كه بر حسب روايت، چون پيامبر-ص- مىخواست به معراج رود پاى خود را بر روى آن گذاشت، براى شما به جاى كعبه است، آنگاه بر آنصخره، قبهاى بنا كرد و پردههاى ديبا بر آن آويخت و خدمتگزارانى نيز براى آن قرار داده و از مردم خواست همانگونه كه پيرامون كعبه طواف مىكنند برگرد آن بنا طواف نمايند. و در روز عيد، قربانى كرده، سر خود را بتراشند اين رسم در دوران بنىاميه برقرار بود. «(1)»
ناصر خسرو پيرامون حوادث قرن پنجم مىنويسد:
گروهى از اهل شام در موسم حج به قدس آمده مراسمى بپا مىدارند، گوسفند قربانى مىكنند و گاهى در يك سال بيش از 20 هزار نفر آنجا حاضر مىشوند ... «(2)»
حجاج بن يوسف ثقفى كه از كارگزاران سفّاك و مشهور اين دوران است از زائرين قبر رسولخدا-ص- مىخواست به جاى قبر پيامبر-ص- گرداگرد قصر عبدالملك طواف كنند. «(3)»
متوكل، خليفه عباسى نيز براى شكستن حرمت حج و بىاعتبار ساختن آن در جامعه، بنايى در سامرّا شبيه كعبه ساخت و در نزديكى آن، سرزمينهايى را به نامهاى منا و عرفات و ... نامگذارى كرد و آنگاه كه اميران او درخواست رفتن به حج داشتند به آنان پيشنهاد مىكرد در همين جا حج گزارده، طواف كنند. «(1)»
در همين دوران نيز تعدادى ازصوفيه با ايجاد انحراف در اذهان عمومى، مردم را از رفتن به حج برحذر داشته، به كارى ديگر ترغيب مىكردند.
يكى از آنان به مريدى از مريدانش مىگويد: «به جاى رفتن به مكه، به خانهات برگرد و به مادرت خدمت كن.» «(2)»
ابو حيان توحيدى متكلم معتزلى مشرب، كتابى نوشته بنام «الحج العقلى اذا ضاق الفضاء عن الحج الشرعى» در آن كتاب نقل مىكند:
نظام الملك وزير ملكشاه، عازم حج شد، چون در كنار دجله خيمه زد فقيرى كه سيماىصوفيان داشت به چادر وزير آمده نامهاى دربسته را به او داد. وقتى وزير نامه را گشود در آن نوشته شده بود كه: پيامبر-ص- را به خواب ديدم، فرمود برو به حسن (نظام الملك) بگو چرا به مكه مىروى؟ حج تو همين جاست مگر تو را امر نكرده بوديم كه پيش اين ترك (ملكشاه)
بايستى حاجتمندان امت را يارى كنى؟ نظامالملك پس از خواندن اين نامه از حج منصرف گشته به شهر خويش مراجعت كرد! «(1)»
در قرن اخير نيز پارهاى از به اصطلاح روشنفكران غربزده و دل به دنياى ديگران بسته، درصدد برآمدند با استفاده از شعر، قصه، داستان، طنز و غيره از ارزش حج كاسته آن را در اذهان عمومى، عملى غير مهم جلوه دهند.
گاهى مىگفتند اگر حاجى به جاى رفتن به مكه و طواف خانه خدا پول آن را خرج مستمندان و فقيران جامعه بنمايد، ارزش بيشترى دارد. گاهى مىگفتند چرا پول و ارزى كه با اين زحمت بدست آمده است را در اختيار اعراب قرار داده به حلقوم آنان بريزيم و ...
ليكن برخلاف اينگونه حركتها كه از ديرزمان آغاز و تا عصر ما نيز ادامه يافته، ائمه معصوم- عليهمالسلام- كوشيدهاند اين تفكر را تخطئه ومردم را از بركات و ثمرات عظيم حج آگاه سازند.
معاوية بن عمّار از امامصادق- ع- نقل مىكند كه حضرت فرمود:
هنگامى كه رسول خدا-ص- از عرفات كوچ نمود در «ابطح» يكى از اعراب بيابانى به حضور آن حضرت شرفياب شده، عرضه داشت: من مردى ثروتمندم، قصد حج داشتم هنگام حركت مانعى پيش آمد و نتوانستم به حج مشرف شوم حال شما امر فرماييد من با اين مال كار نيكى انجام دهم كه ثواب حج را درك كنم!
1) - تمدن اسلامى، ج 2، ص 358
حضرت بسوى كوه ابوقبيس رو كرد و فرمود: «اگر به مقدار اين كوه طلاى سرخ داشته باشى و همه را در راه خدا انفاق كنى به ثواب و بهرهاى كه حاجيان رسيدهاند نخواهى رسيد.» «(1)»
باز عمر بن يزيد مىگويد از امامصادق- ع- شنيدم كه مىفرمود: حج از هفتاد بنده آزاد كردن ارزشش بالاتر است، پرسيد: «ما يعدل الحج شئ»؟
قال: «ما يعدله شئ» آيا ارزش چيزى با حج برابرى مىكند؟ فرمود: چيزى با او برابرى نمىكند. «(2)»
در روايت ديگر آمده است: نماز واجب ارزشش از بيست حج بالاتر است و حج از خانه پر از طلائى كه انسان تمامى آن را در راه خدا انفاق كند ثواب و ارزشش بالاتر است. «(3)»
همچنين از رسول خدا-ص- نقل شده كه فرمود: «... ليس شئ أفضل من الحج الّا الصلوة و فى الحج هيهناصلوة و ليس فى الصلوة قبلكم حج ...»
مرحومصدوق، نكته لطيفى در تبيين اين روايت و روايات مشابه آن دارد، مىفرمايد: اگر نماز واجب را به تنهايى با حج مقايسه كنيم، نماز واجب از بيست حج منهاى نماز، ارزشش بالاتر است، ليكن حجى كه در آن نماز هم هست از نماز به تنهايى افضل است. «(4)»
در روايت ديگرى حج از نماز و روزه افضل و بالاتر دانسته شده است. «(5)»
جالب توجه است كه بدانيم در برخى اوقات حج از جهاد در راه خدا نيز افضل و برتر شمرده شده است.
محمد بن عبداللَّه مىگويد: به امام رضا- ع- عرض كردم: پدرم براى من نقل كرده كه به اجداد شما- عليهمالسلام- گفته شده در همسايگى ما شهرى به نام قزوين وجود دارد كه پايگاه مرزى است و در برابر آنان دشمنى بنام «دَيْلَم» وجود دارد آيا اجازه مىدهيد كه با دشمن جهاد نموده و يا در حال آماده باش دفاعى باشيم؟ و اجداد شما پاسخ دادهاند كه «عليكم بهذا البيت و حجوه» بر شما باد كه راه مكه را در پيش گرفته و خانه خدا را زيارت كنيد.
پدرم سه مرتبه اين مطلب را تكرار كرده و همان پاسخ را شنيده است و در آخرين مرتبه آباء بزرگوار شما اين سخن را نيز افزودهاند كه: «آيا شيعه ما رضايت نمىدهد كه در خانه خود بنشيند و دارائى خود را براى اهل و عيال خود خرج كرده و منتظر فرمان ما بماند؟ ...» در پايان مىپرسد آيا اين حديث كه نقل شدهصحيح است؟ امام رضا- ع- فرمودند: آرىصحيح است و سخن حق همان است كه بازگو كرده است. «(1)»
تأكيد ائمه معصومين- ع- بر اين بوده كه از عظمت حج كاسته نشود و هميشه اين مراسم عظيم عبادى- سياسى با شكوه هر چه تمامتر برگزار گردد، لذا از هر فرصتى استفاده كرده و مردم را به انجام حج ترغيب
1) - فروع كافى، ج 4، ص 260
مىفرمودهاند:
عذافر مىگويد: امامصادق- ع- به من فرمود: چه چيز مانع شده كه همه ساله به حج نروى؟ گفتم: فدايت گردم، زن و فرزند! مىگويد: امامصادق- ع- به من فرمود هنگامى كه از دار دنيا رفتى چه كسى آنها را اداره مىكند؟ به همسر و فرزندانت سركه و زيتون بخوران و با مازاد آن همه ساله به حج مشرف شو. «(1)»
امامصادق- ع- با افراد ديگرى نيز، همين برخورد را داشتهاند. عيسى بن ابى منصور مىگويد: امامصادق- ع- به من فرمود: اى عيسى اگر مىتوانى نان را با نمك بخورى و همه ساله به حج بروى اين كار را بكن. «(2)»
ترغيب و تشويق مردم بحدى است كه امامصادق- ع- مىفرمايد:
«ليس فى ترك الحج خيره» براى ترك حج، استخاره جايز نيست و حتى براى نرفتن به حج نبايد مشورت كرد.
اسحاق بن عمار مىگويد به امامصادق- ع- گفتم: مردى ضعيف الحال با من در مورد حج مشورت كرد به او گفتم حج نرود آنگاه امام فرمود:
«ما اخلقك ان تمرض سنة» و اسحاق بن عمارمىگويد يك سال پس از آن مريض بودم. «(3)»
يكى از شرايط انجام حج استطاعت مالى است ليكن در روايات حتى كسانى كه مستطيع هم نيستند براى انجام اين فريضه الهى تشويق شدهاند.
معاوية بن وهب از افراد مختلفى نقل مىكند كه به امام صادق- ع-
گفتهاند ما مقروض هستيم آيا پول قرض كرده و حج انجام دهيم؟ امام فرمودهاند: آرى [حج وسيله خواهد بود كه دين او زودتر ادا شود. «(1)»
در پارهاى از روايات از تجّار خواسته شده تا در طول سال مقدارى از سود حاصله از تجارت را براى حج كنار گذاشته از آن براى انجام فريضه حج استفاده نمايند. «(2)»
عيسى بن ابى منصور مىگويد: امامصادق- ع- به من فرمود: اى عيسى دوست مىدارم خداوند در فاصله بين حج گذشته و آينده هميشه تو را در حالتى ببيند كه براى حج [آينده آماده مىشوى. «(3)»
امامان معصوم- ع- تنها به تشويق و ترغيب مردم بسنده نكرده، كسانى را كه خانه خدا را ترك نموده، تنها بگذارند به هلاكت و نابودى تهديد كردهاند:
على بن ابيطالب- ع- در واپسين لحظات زندگى به فرزندانش وصيت كرده مىفرمايد:
«اللَّه اللَّه فى بيت ربكم لاتخلوه مابقيتم فانه ان ترك لم تناظروا.»
«فرزندانم! تا زنده هستيد حج خانه خدا را ترك نكنيد كه در چنينصورتى مهلت داده نخواهيد شد.» «(4)»
و بالاخره اگر با اين همه تشويق، مسلمانان به حج خانه خدا بىتوجهى كنند برحاكم اسلامى واجب است تا مردم را براى رفتن به حج مجبور نمايد.
عبداللَّه بن سنان از امامصادق- ع- نقل مىكند كه آن حضرت فرمود:
«اگر مردم خانه خدا را متروك بگذارند بر امام زمان [حكومت اسلامى واجب است آنان را به زيارت حج مجبور كند، چه بخواهند چه نخواهند، چرا كه خانه خدا براى حج و زيارت برپا شده است. «(1)»
اهميت اين امر بحدّى است كه اگر مردم هزينه سفر هم نداشته باشند، بايد از بودجه حكومت اسلامى مخارج سفر آنان تأمين و به حج اعزام شوند.
«... فان لم يكن لهم اموال انفق عليهم من بيت مال المسلمين ....» «(2)»
در قرآن كريم نيز تاركين حج مورد تهديد جدّى قرار گرفتهاند ... «و من كفر فانّ اللَّه غنىّ عن العالمين.» «(3)»
اميد آن كه اين مراسم عظيم دينى هر سال پرشكوهتر از گذشته برگزار و مسلمانان جهان بتوانند در تحقق حج ابراهيمى كه امام راحل و فقيدمان حضرت امام خمينى- قدسسره- براى اقامه آن تلاش فراوان فرمود بيش از پيش موفق گردند.
همهساله دهها هزار انسان عاشق، از شهر و ديار خود به سوى حجاز حركت مىكنند، تا با انجام عمره و حج، يكى از شكوهمندترين عبادات دينى را انجام دهند.
زائران بيت اللَّه الحرام نسبت به اين سفر ديدگاههاى متفاوتى دارند و هر كدام به ميزان آگاهى و شناخت خويش از آن بهره مىگيرند. تعدادى از حاجيان در پايان اين سفر، قلب خود را از عشق و محبت خدا لبريز نموده، پيروزمندانه و با حجى مقبول و مبرور به شهر و ديار خود باز مىگردند، گروهى نيز همچون انسان فرو رفته در خوابى كه خواب خوش مىديده وبناگاه از جا پريده و همه چيز را خاتمه يافته مىبيند، پس از بازگشت از سفر حج به يكباره از خواب غفلت بيدار شده و از اين كه فرصتهاى ارزشمندى را به آسانى از
دست دادهاند در حسرت و اندوه عميقى فرو مىروند، عمرى در آرزوى زيارت خانه خدا و مرقد رسول اكرم-ص- و ائمه بقيع بسر برده، و هر روز وهر شب از خدا مىخواسته كه: «اللّهمّ ارزقنى حج بيتك الحرام فى عامى هذا و فى كلّ عام ... و زيارة قبر نبيّك و زيارة قبور الأئمة ...» و حال كه دعاى او به اجابت رسيده، بجاى بهرهبرى از اين سفر الهى، چند روزى را در كوچه و بازارهاى مكه و مدينه پرسه زده و بر سر سفره آماده نشسته و ديگران از او پذيرايى كردند، و اينك با كولهبارى سنگين به خانه و كاشانهاش بازگشته و مردم به استقبالش آمدهاند.
خاطرات سفر را جويا مىشوند و او حرفى براى گفتن ندارد! و اين خود زيانى است بزرگ كه غمى فراموش ناشدنى را بدنبال خواهد داشت.
با توجه به آنچه بيان شد، چه نيكو است كه قبل از سفر از خواب غفلت بيدار شده، با معرفت به زيارت خانه خدا و پيامبر-ص- و ائمه معصومين- عليهمالسلام- برويم تا هنگام مراجعت علاوه بر دستيابى به درياى بيكران رحمت و مغفرت الهى، در روح و جانمان تحوّلى بزرگ رخ دهد و تمام وجودمان رنگ الهى به خود گيرد.
اينك توجّه زائران عزيز و گرامى را به نكاتى چند، كه از زبان پيشوايان معصوم- عليهمالسلام- به ما رسيده است، جلب مىنمايم:
سير و سياحت با انگيزهصحيح و عقلايى، در قرآن كريم مورد تأييد و تشويق قرار گرفته و از مؤمنان خواسته شده كه با مسافرت نمودن به گوشه و كنار جهان، در سرنوشت ملّتهاى گذشته بيانديشند و عبرت گيرند؛
«أولم يسيروا فى الأرض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ...»؛ «(1)»
«آيا در زمين سير نمىكنند تا بنگرند كه عاقبت پيشينيانشان چگونه بوده است؟»
امامصادق- ع- فرمود: «در حكمت آل داود آمده است: انسان عاقل را سزد كه جز با سه هدف به مسافرت نرود: 1- توشهاى براى فرداى قيامت برگيرد 2- مخارج زندگى را تأمين و ترميم نمايد 3- از راه حلال لذّت ببرد.» «(2)»
گاهى نيز هدف از مسافرت رفع خستگى و افسردگى است. انسانهاى خسته از رنج كار و تلاش، با سفر به مناطق مختلف و استفاده از مناظر زيباى طبيعت، خستگى را از تن بدر كرده، براى كار و كوشش بيشتر، آمادگى پيدا مىكنند.
پيامبر-ص- فرمود: «مسافرت كنيد تا سالم شويد.» «(3)»
گاهى هم سفر با انگيزه ستيز با دشمن و يا حضور يافتن در ديار دوست شكل مىگيرد كه سفر به قصد جهاد و حج، پاداش بهشت برين دارد.
امير مؤمنان على- ع- در اين زمينه فرموده است:
«براى مجاهدان راه خدا [كه به خاطر دفاع از حيثيت و شرف خويش پا به ميدان جهاد مىنهند]، و براى آن كس كه براى انجام حج از خانه بيرون مىرود و در بين راه مرگ گريبانش را مىگيرد و ... بهشت را ضمانت مىكنم.» «(4)»
حج سفرى معنوى و الهى است، راهيان حرم كبريايى و دلدادگان به خداوند، پيش از چنين سفرى، بايد براى راهيابى به حريم عشق، خود را آماده نموده، رنگ خدايى به خود بگيرند و زنگارهاى گناه و نافرمانى را از جان و دل بزدايند تا زمينه را براى پذيرش خويش در پيشگاه حضرت حق فراهم كنند و گذشته سياه و آلوده خود را با آب توبه بشويند.
امامصادق- ع- فرمود:
«اذا أردت الحج ... ثم اغتسل بماء التوبة الخالصة من الذنوب والبس كسوة الصدق والصفا والخضوع والخشوع»؛ «(1)»
«هنگامى كه قصد حج كردى، با آب توبه خالص، گناهانت را بشوى و لباس راستى و پاكى و خضوع و خشوع را بر تن كن.»
در قرآن نيز خطاب به مؤمنان آمده است:
«يا ايّها الذين آمنوا توبوا الى اللَّه توبةً نصوحاً»؛ «(2)»
«اى ايمان آوردگان، به درگاه خدا توبه كنيد، توبهاى از روى اخلاص كه بازگشت به گناه در آن نباشد.»
خواجه اگر توبه نصوح كند هر دمى عالمى فتوح كند
و در آيه ديگرى فرموده است:
«استغفروا ربّكم ثم توبوا اليه يمتّعكم متاعاً حسناً الى اجَلٍ مسمّى
و يؤت كلَّ ذى فضل فضله ...»؛ «(1)»
«از پروردگارتان آمرزش بخواهيد و به درگاهش توبه كنيد تا شما را از رزقى نيكو، تا آنگاه كه مقرّر است، برخوردار كند، و هر شايسته انعامى را نعمت دهد ...»
پشيمانى از گناه، آغازى براى جبران گناهان است. امام سجاد- ع- فرمود:
«الهى ان كان النّدم على الذنب توبة، فانى و عزّتك من النادمين، و ان كان الاستغفار من الخطيئة حطَّة فانى و عزّتك من المستغفرين، لك العتبى حتى ترضى.» «(2)»
«خداوندا! اگر پشيمانى از گناه، توبه است قسم به عزّت تو كه من از پشيمانهايم، و اگر استغفار و طلب آمرزش موجب از بين رفتن گناه است، همانا من- سوگند به عزّت تو- از آمرزش طلبانم. تو را سزد كه (بر ما) عتاب كنى تا باز (بلطف آيى) و خشنود گردى.»
ابر رحمت را كند اشك ندامت مايهدار آبروى عفو در شرمندگى پوشيده است
صائب
توبه حقيقى مراحلى دارد: گناهكار ابتدا بايد پشيمان شود، سپس گناه را ترك كند و بعد از آن تصميم بگيرد خود را به معاصى نيالايد. اگر مالى از ديگران برداشته يا به زور گرفته، آن را بهصاحبان اصلى مسترد دارد و اگر
صاحبان آن را نمىشناسد، به امام مسلمين و مرجع دينى زمان خود بسپارد.
اگر با آبروى مردم بازى كرده، غيبت نموده، اتّهامى به ديگران وارد ساخته، آن را باصاحبان حقوق مطرح وحلاليّت بطلبد، و اگر دسترسى به آنها ندارد، تصميم بگيرد در اوّلين فرصت ممكن، آنان را يافته، عذر خواهى نمايد. و اگر امكان دستيابى به آنان وجود ندارد از خداوند طلب مغفرت كرده، براىصاحبان حق، دعا نمايد.
و اگر حقى الهى به گردن دارد؛ نمازى نخوانده، روزهاى نگرفته و ... آن را جبران نمايد و تدارك كند. و در نتيجه پس از آن كه با آب توبه گناهان خود را شستشو داد، آماده راهيابى به درگاه ربوبى شود.
ز منجلاب هوس گر برون نهى قدمى نزول در حرم كبريا توانى كرد
اگر ز هستى خود بگذرى يقين مىدان كه عرش و فلك زير پا توانى كرد
مسافرت هميشه با خطر همراه بوده و هست. در گذشته، راههاى طولانى و ناهموار، دزدان مسلّح، نبودن امكانات غذايى و بهداشتى و ناامن بودن راهها و امثال آن، موجب مىشد تا تعدادى از مسافران جان به جان آفرين بسپارند و مظلومانه در گوشهاى به خاك سپرده شوند. در عصر كنونى نيز كه امكانات فراوانى براى مسافران فراهم شده، باز خطراتى جان انسانها را تهديد مىكند. افراد بشر، در زمين و آسمان امنيّت لازم را ندارند. گاهى هواپيماى مسافربرى به علّت نقص فنى سقوط مىكند و تعدادى كشته
مىشوند. و گاهى دو اتومبيل باهم برخورد مىكند و جان سرنشينان بىگناهش را مىگيرد. بنابر اين هيچكس نمىتواند آيندهاش را پيشبينى نموده، به بازگشت خويش مطمئن شود. از اينرو نوشتن وصيت امرى ضرورى و لازم است تا وارثان دچار مشكل نشده، تكليفشان را بدانند.
امامصادق- ع- فرمود: «كسى كه بر مركبى سوار مىشود لازم است وصيت كند.»
سالكان اين طريق، لازم است با نيتى خالص و جانى پاك، در سرزمين وحى گام نهند، آنان كه دل به ديگرى سپردهاند به قرب حق راه پيدا نمىكنند.
خداوند در قرآن كريم فرموده است:
«وما امروا الّا ليعبدوااللَّه مخلصين لهالدين»؛ «(1)»
«و آنان را جز اين فرمان ندادند كه خدا را بپرستند در حالى كه در دين او اخلاص مىورزند.»
از سوى ديگر خداوند قبل از آن كه به عمل آدميان بنگرد، به نيّتهاى آنان نظر مىكند. رسول گرامى اسلام-ص- فرمود: «انما الأعمال بالنيّات»؛ «كارها بر اساس نيّتهاست و ارزيابى هر عمل بستگى به نيت و انگيزه آن عمل دارد.» ونيز فرمود: «خداوند آن مقدار از عمل را كه خالص و پاك براى او انجام شده مىپذيرد.» «(2)»
اخلاص شرط اساسى تمامى عبادات است و هر كس عبادتى را براى خودنمايى و ريا، و يا دستيابى به امور مادّى و دنيايى انجام دهد، كارى بيهوده كرده است وصاحبش از آن بهره نخواهد گرفت. اين اصل تا آنجا اهميت دارد كه اگر رزمندهاى در ميدان جنگ و جهاد شركت نموده، براى رسيدن به غنيمت و يا چيره شدن در جنگ به تلاش نظامى دست زند و كشته شود، شهيد بحساب نمىآيد، و جايگاهش دوزخ است.
پيامبر-ص- در تقسيمبندى تنبّهآفرينى، حاجيانِ امت خود در آخر زمان را به سه دسته تقسيم فرمودهاند:
1- ثروتمندانى كه براى تفريح به حج مىروند.
2- گروههاى متوسط جامعه كه براى سوداگرى و تجارت راهى زيارت خانه خدا مىشوند.
3- نيازمندان وفقيران، كه براى خودنمايى و رياكارى حج مىگزارند!
سلمان پس از شنيدن اين سخن، با شگفتى سؤال كرد: اى رسول خدا آيا چنين زمانى فرا خواهد رسيد؟ پيامبر-ص- فرمود: سوگند به آن خدايى كه جان من در دست اوست [آنچه گفتم در آينده واقع خواهد شد. «(1)»
امامصادق- ع- نيز فرمود: حج دو گونه است: 1- حج براى خدا 2- حج براى مردم.
آن كس كه براى خدا حج گزارد، خداوند به وى پاداش بهشت دهد، و آن كه براى مردم حج بجاى آورد پاداش آن را در روز قيامت از مردم بگيرد! «(2)»
بنابر اين، آنان كه فقط براى خدا حج انجام دهند مورد رحمت ومغفرت پروردگار قرار خواهند گرفت. «(1)»
حاجى بايد زاد و توشه راه را از مال حلال تهيه كند.
پيامبر-ص- فرمود: خداوند پاكيزه است و جز پاكيزه را نمىپذيرد.
پيامبر-ص- فرمود: هنگامى كه مردى با مال حرام حج مىگزارد و مىگويد: «لبيك اللّهمّ لبيك ...»؛ «به فرمانبردارى ايستادهام، بار خدايا! من در طاعت و خدمت ايستادهام.» خداوند به او پاسخ مىدهد: «لا لبيك ولا سعديك حتى تَرُدَّ ما فى يديك»؛ «نه، به فرمانبردارى نايستادهاى و در اطاعت و خدمت نيستى تا آنچه در اختيار توست [بهصاحبانش بازگردانى.»
و در روايت ديگرى آمده است: «لا لبيك ولا سعديك و حجّك مردود عليك»؛ «حج تو، به تو برگردانده مىشود!» «(2)»
خداوند در قرآن مؤمنان را به آنچه به رسولان خويش امر كرده، سفارش مىكند و مىفرمايد: «يا ايها الرسل كلوا من الطيبات و اعملواصالحاً انى بما تعملون عليم»؛ «(3)»
«اى پيامبران، از چيزهاى پاكيزه و خوش بخوريد و كارهاى
شايسته كنيد كه من به كارهايى كه مىكنيد آگاهم.» و فرمود: «يا ايها الذين آمنوا كُلوا من طيّبات ما رزقناكم»؛ «(1)»
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد از آن چيزهاى پاكيزهاى كه روزى شما كردهايم بخوريد.»
حاجيانِ ژوليده موى و گرد و غبار بر چهره نشسته در سفر الهى حج، همه جا يا رب يا رب گفته، خدا را مىخوانند، كسى كه غذا و پوشاك خود را از راه حرام تهيه نموده و با حرام رشد يافته، چگونه انتظار دارد خداوند دعايش را پاسخ گويد؟!
در اشعار منسوب به احمد بن حنبل آمده است:
حَجَجْتَ بمال اصلُه سحتٌ فما حججتَ ولكن حَجَّتِ العِيرُ
لا يقبلُ اللَّهُ إلّاكلَّ طيّبةٍ ما كُلُّ من حجّ بيت اللَّه مبرور «(2)»
«با پولى حج گذاردى كه اصل آن حرام است، پس حج نگذاشتهاى، بلكه حيوانى حج انجام داده است.»
«خداوند جز پاك را نمىپذيرد، اينگونه نيست كه هر كس حج بيت اللَّه كند، حج او مبرور باشد.»
حاجى سزاوار است، چشم از مال ديگران برداشته، حج را عزتمندانه بجاى آورد.
ابن عباس گفته است: گروهى بدون تهيه زاد و توشه، حج مىگزاردند، خداوند اين آيه را نازل فرمود: «و تزوّدوا فانّ خير الزاد التقوى»؛ «و توشه برگيريد كه همانا بهترين توشه تقواست.»
عكرمه و مجاهد و جز آنان نيز گفتهاند: گروهى از اعراب بدون همراه داشتن غذا و خوراكى لازم، به حج آمده مىگفتند: ما توكل كننده بر خدا هستيم و برخى از آنان مىگفتند: چگونه ممكن است كه ما حج خانه خدا را انجام دهيم و او غذا به ما ندهد؟ و با اين فكر و روش، بارى بر دوش مردم شده، غذاى اينگونه افراد را ديگران تأمين مىكردند، خداوند آيه: «و تزوّدوا ...» را نازل و آنها را از اين كار بازداشت. «(1)»
در تاريخ آمده است: برخى از فقهاى رى نزد شِبْلى آمده، از او خواستند با توكل بر خدا در حج همراهىاش كنند، او نيز با آنان شرط كرد: 1- خوراكى با خود برندارند! 2- از هيچكس درخواستى نكنند! 3- از هيچكس چيزى نپذيرند! و آنان در شرط سوّم ماندند! سپس شبلى گفت: شما توكل كردهايد ليكن بر خوراكىها و غذاهاى ديگر حاجيان! «(2)»
احمد بن حنبل پيشواى حنبليان درباره آنان كه بدون زاد و توشه به سفر مىآيند گفت: من آن را دوست نمىدارم، اينان بر خوراكىهاى مردم توكل كردهاند. «(3)»
حاجى قبل از سفر لازم است، مخارج زندگى زن و فرزندانش را تأمين
نموده، سپس به حج مشرف شود.
آن كس كه توان تأمين زندگى و هزينه خوراك و پوشاك خانواده خود را ندارد مستطيع نبوده، حج بر او واجب نيست.
امامصادق- ع- به نقل از پدر بزرگوارشان فرمودهاند: «... من استطاع اليه سبيلًا»، «سبيل» در آيه به معناى گستردگى در مال است؛ به شكلى كه با قسمتى از آن حج انجام داده و با باقيمانده آن، خوراك (و زندگى زن و فرزندش) را تأمين كند. «(1)»
در جاى ديگر فرمود: «حج خانه خدا واجب است بر كسى كه راهى به سوى آن بيابد و آن، توشه و وسيله سفر همراه با سلامتى است و نيز بجاى گزاردن نفقه خانواده و آنچه پس از حج بدان نياز دارد.» «(2)»
صاحب جواهر- رحمة اللَّه عليه- چهارمين شرط از شرايط استطاعت را، داشتن امكانات مالى به اندازه رفع نياز و تأمين مايحتاج زن و فرزند دانسته، مىفرمايد: آن كس كه چنين توانى ندارد حج بر او واجب نيست (بلا خلاف أجده، بل ربما يظهر من بعضهم الإجماع عليه ...) «(3)»
شنبه از بهترين روزها براى آغاز سفر است.
ابو ايوب خزاز و عبد اللَّه بن سنان از امامصادق- ع- معناى اين
فرموده خداوند بلند مرتبه را جويا شدند كه: «فاذا قضيت الصلوة فانتشروا فى الأرض و ابتغوا من فضل اللَّه ...»؛ «(1)»
و «(2)» «و چون نماز پايان يافت، در زمين پراكنده شويد و رزق خدا را طلب كنيد ...» حضرت فرمود: نماز، روز جمعه، و پراكنده شدن روز شنبه. «(3)»
سزاوار است كه انسان روز جمعه را براى فراگيرى مسائل دينى، و بهرهگيرى معنوى قرار دهد.
امام باقر- ع- فرمود: «پيامبر-ص- روز پنجشنبه را براى مسافرت انتخاب مىفرمود. «(4)»
آن حضرت همچنين در جاى ديگرى مىفرمايد: «روز پنجشنبه را خدا، فرشتگان و رسول خدا-ص- دوست دارند.» «(5)»
كراهت سفر در روز جمعه، براى اين است كه مردم در نماز جمعه شركت نموده، حضور خود درصحنه را به نمايش بگذارند. امامصادق- ع- فرمود: «كراهت (سفر در روز جمعه) بخاطر نماز است.» «(6)»
مستحب است مسافر در آستانه حركت غسل كند و هنگام غسل
بگويد: «بسم اللَّه و باللَّه و لا حول و لا قوة الا باللَّه ...»
و نيت غسل را، توبه، حاجت، زيارت، طلب خير، نماز و دعا قرار دهد. و اگر روز جمعه است غسل جمعه را نيز به نيت اضافه نموده، براى همه آنها يك غسل انجام دهد. «(1)»
مستحب است مسافر در آغاز حركت،صدقه دهد و آيةالكرسى بخواند. «(2)»
امامصادق- ع- فرمود: «صدقه بده و هر روزى كه خواستى خارج شو.» «(3)»
اىصاحب كرامت شكرانه سلامت روزى تفقدى كن درويش بينوا را
حافظ
و نيز دو ركعت نماز بخواند و بگويد:
«اللهم انى استودعك نفسى و أهلى و مالى و ذريتى و دنياى و آخرتى و أمانتى و خاتمة عملى»؛ «(4)» «خداوندا! خود، خانواده، پول، فرزندان، دنيا، آخرت، امانت و پايان كارم را به تو مىسپارم.»
آنگاه همسر و فرزندانش را در اتاق گرد آورده، بگويد:
«اللهم انى استودعك الغداة نفسى و مالى و أهلى و ولدى و الشاهد منّا و الغائب، اللهم اجعلنا فى جوارك اللهم لا تسلبنا نعمتك ولا تغيّر ما بنا من عافيتك و فضلك.» «(1)»
«بار خدايا! همانا من [از] فردا، خود و مال و خانواده و فرزندانم،- چه آنان كه نزد مناند، و چه آنان كه نيستند- همه را به تو مىسپارم. پروردگارا! در كنار خود قرارمان ده، و نعمتهايت را از ما مگير و آنچه از سلامتى و فضل تو در اختيار ماست، تغيير مده.»
و زمانى كه از در خانه بيرون مىرود، در آستانه در ايستاده، سورههاى حمد و معوّذتين، قل هو اللَّه احد، آيةالكرسى را در پيش رو و سمت راست و چپ بخواند و بگويد:
«اللهم احفظنى و احفظ ما معى، و سلّمنى و سلّم ما معى، و بلّغنى و بلّغ ما معى ببلاغك الحسن الجميل»؛ «(2)» «خداوندا! مرا و آنچه با من است نگهدار. مرا و آنچه با من است سالم بدار و مرا و آنچه با من است باصورتى نيكو و زيبا به مقصد برسان.»
امام سجاد- ع- فرمود: هرگاه بندهاى از بندگان خداوند از خانه خارج مىشود، شيطان سر راهش مىآيد، اگر گفت: «بسم اللَّه ...» دو فرشته [نگهبان براى انسان به او گويند: «خود را كفايت كردى» و اگر گويد: «آمنت باللَّه» «به خداى ايمان دارم» گويند: هدايت شدى و راه يافتى، پس اگر گويد: «توكّلت على اللَّه» «بر خداى توكّل كردم» گويند: محفوظ ماندى، آنگاه شيطان از او دست
كشيده، آنجا را ترك مىكند و مىگويد: چگونه از كسى كه هدايت شده، محفوظ مانده و كفايت شده براى ما سودى حاصل خواهد شد؟ «(1)»
ذيل اين روايت دارد: «يا ابا حمزه: ان تركت الناس لم يتركوك و ان رفضتهم لم يرفضوك قلت: فما أصنع؟ قال: اعطهم من عرضك ليوم فقرك و فاقتك.»
در روايت ديگرى امامصادق- ع- فرمود: هنگامى كه به قصد حج و عمره از خانه خود بيرون آمدى- انشاء اللَّه-، پس دعاى فرج را بخوان و آن دعا اين است:
«لا اله الّا اللَّه الحليم الكريم، لا اله الّا اللَّه العلى العظيم، سبحان اللَّه رب السماوات السبع، و رب الأرضين السبع، و رب العرش العظيم و الحمد للَّهربّ العالمين.»
امامصادق- ع- به نقل از پيامبر-ص- فرمودهاند: «مسلمانى كه قصد مسافرت دارد بايد برادران دينى خود را از قصد خويش آگاه سازد و متقابلًا اين حق را ايجاد مىكند كه موقع بازگشت برادران ايمانى به ديدار او بيايند.» «(2)»
مستحب است مسافر را دوستان و بستگانش بدرقه كنند.
همچنين مستحب است براى مسافر دعا كنند. پيامبر-ص- هرگاه مؤمنان را بدرقه مىنمود، با آنان خداحافظى كرده، مىفرمود: «خداوند بر تقواى شما بيفزايد و به سوى هر خيرى شما را راهنمايى كند، و حاجات شما را برآورد، و دين و دنياى شما را سالم بدارد و شما راصحيح و سالم بازگرداند.» «(1)»
امامصادق- ع- براى گروهى از اصحاب خود كه پياده عازم حج بودند، دعا كرده، فرمود: «خداوندا! آنان را بر قدمهايشان استوار بدار و شريانهاى ايشان را آرام دار (قوّت قلب به آنان عنايت كن).» «(2)»
آنگاه كه اباذر را به تبعيدگاه مىبردند، على، حسن وحسين- ع- وعقيل پسر ابيطالب، عبداللَّه بن جعفر، و عمار ياسر او را بدرقه كردند و على- ع- خطاب به آنان فرمود: با برادرتان اباذر خداحافظى كنيد؛ زيرا مسافر ناچار بايد به راه خود برود، و بدرقه كننده ناگزير است كه باز گردد. «(3)»
لذت سفر آنگاه افزون خواهد شد كه انسان، رفيق و همنشينصميمى براى خود برگزيند تا سختىهاى سفر بر او هموار گردد. پيامبر-ص- به مسافران توصيه مىفرمود: ابتدا رفيق راه را انتخاب كنيد آنگاه مسافرت بنماييد «الرفيق ثم السفر.» «(4)»
و در سخنى ديگر به امير مؤمنان على- ع- فرمود: «به تنهايى سفر مكن، كه همانا شيطان با شخص تنهاست، و او از دو نفر دورتر است و فاصله دارد. اى على، همانا مردى كه تنها مسافرت كند در معرض گمراهى است، دو نفر نيز چنيناند، اما آنگاه كه به سه رسيدند، گروه و كاروان به حساب مىآيند.» «(1)»
رسول خدا-ص- سه نفر را لعنت فرمود: 1- آن كس كه تنها غذا بخورد 2- كسى كه در خانهاى تنها بخوابد 3- سوارى كه در دشت و بيابان تنها حركت كند. «(2)»
اسماعيل بن جابر گفت: در مكه خدمت امامصادق- ع- بودم. مردى از اهالى مدينه خدمت آن حضرت آمد، حضرت از او سؤال كردند: چه كسى همراهت بود؟ پاسخ گفت: با كسى همسفر نبودم. امامصادق- ع- فرمود: «اگر من بر تو فرمان مىراندم، نيكو ادبت مىكردم. سپس فرمود: يكى شيطان است، دوتا نيز شيطانند، سه نفر ياران و چهار نفر رفيقانند.» «(3)»
اين روايت، بخوبى نشان مىدهد كه پيشوايان دين، مردم را به داشتن همراه در سفر ترغيب و تشويق مىكردهاند.
در حديثى ديگر رسول خدا-ص- از كسى كه تنها مسافرت كند، با عنوان «بدترين مردم» ياد كرده است. «(4)»
1) - وسائل، ج 11، ص 410، ح 15127؛ در مجمعالبحرين آمده: ... النّفر بالتحريك، و هم عدّة رجال، قيل من ثلاثة الى عشرة، و قيل الى سبعة، ولا يقال: نَفَر فيما زاد على العشرة. و النّفير مثله. و فى الحديث:« اذا سافر الرّجل وحده فهو غاوٍ و الإثنان غاويان و الثلاثة نَفَرٌ؛ أى جماعه و روى سَفَرٌ أى رَكْبٌ.
2) - همان، ص 410، ح 15129
3) - همان، ص 411، ح 15130
4) - همان، ص 409، ح 15126
در انتخاب رفيق سفر، لازم است دقت نموده، همراهانى هم شأن وهم طراز را برگزيند تا در سفر به او خوش بگذرد. اسحاق بن جرير گفت: امامصادق- ع- پيوسته مىفرمود: «با كسى همراه شويد كه از همراهى با او احساس زينت وسرافرازى كنيد و با آنان كه همين احساس را نسبت به شما دارند همراه نشويد.» «(1)»
شهاب بن عبد ربّه گويد: به امامصادق- ع- گفتم: شما وضعيت من، و دوست گرفتنم و بخششى كه نسبت به برادرانم دارم را مىدانيد، با گروهى از اين دوستان در راه مكه همسفر مىشوم و نسبت به آنان بذل و بخشش مىكنم و امور معاششان را توسعه مىدهم. امام فرمود: «اى شهاب چنين مكن؛ زيرا كه اگر تو دستبازى نسبت به آنان نشان دهى و آنان نيز چنين كنند، نسبت به آنان ستم كردهاى، و اگر امساك نموده، چيزى به آنان ندهى، خوارشان گردانيدهاى، پس افرادى چون خود را همراه گير، و با همسنگ خود همراه باش.» «(2)»
امام باقر- ع- نيز فرمود: «با مثل خودت مسافرت كن، و با كسى كه مخارج تو را تأمين مىكند همراه مباش؛ زيرا اين عمل موجب ذلّت و خوارى مؤمن است.» «(3)»
حسين بن ابى العلاء گفت: همراه با بيست و اندى مرد به سوى مكه حركت كردم، و در هر منزلى گوسفندى براى آنان سر مىبريدم، آنگاه كه مىخواستم خدمت امامصادق- ع- داخل شوم، حضرت خطاب به من فرمود:
اى حسين، مؤمنان را ذليل مىكنى؟ گفتم: از چنين كارى به خدا پناه مىبرم.
امام فرمود: به من خبر دادهاند كه در هر منزلى گوسفندى قربانى مىكنى؟
گفتم: از اين كار، هدفى جز خدا نداشتهام، فرمود: آيا ندانستى كه در ميان همراهان تو افرادى هستند كه دوست مىدارند همچون تو عمل كنند ليكن توان آن را ندارند و احساس خود كوچكبينى و شكستگى روحى، مىكنند؟! گفتم: از خدا طلب مغفرت دارم و ديگر چنين نكردم.» «(1)»
در تعداد همسفر نيز بايد دقت كرد، مستحب است از چهار تا هفت نفر بيشتر نباشند. رسول خدا فرمود: محبوبترين ياران نزد خداوند- عزّوجلّ- چهار نفرند و هيچ گروهى از هفت نفر افزون نشوند مگر آن كه هياهو و جار وجنجالشان بسيار مىشود. «(2)»
راهىِ حج، آنگاه كه سوار بر مركب مىشود، مستحب است نعمتهاى خداوند را به ياد آورده، سپاسگزارى نمايد و بگويد:
«الحمد للَّهالذى هدانا للإسلام، و علمنا القرآن، و منّ علينا بمحمّد-ص- سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين و انا الى ربنا منقلبون، و الحمد للَّهربّ العالمين ...»؛ «(3)» «سپاس
مخصوص خداوندى است كه ما را به اسلام هدايت كرد، و به ما قرآن را آموخت، و با فرستادن [رسولش محمد بن عبداللَّه-ص- بر ما منت نهاد، منزه است خداوندى كه [اين وسيله را براى ما رام ساخت وگرنه ما را توان آن نبود.»
على بن ابيطالب- ع- فرمود: هر كس بر مركب سوار شد، نعمتهايى را كه خداوند به او داده به ياد آورد و آيه: «سبحان الذى سخّر لنا هذا و ما كنّا لهمقرنين ...» را بخواند و بگويد: «استغفر اللَّه الذى لا اله الّا هو الحىّ القيوم و أتوب اليه، اللّهم اغفر لى ذنوبى، انه لا يغفر الذنوب الّا أنت.» مولاى بخشنده و كريم گويد: «اى فرشتگان من، بنده من مىداند كه گناهان را جز من كسى نمىبخشد. شما شاهد باشيد كه من گناهان او را آمرزيدم.» «(1)»
پيمودن راههاى زمين و آسمان، همراه با فراز و نشيب و اوج و فرود است. اتومبيل به مناطق كوهستانى كه مىرسد، جادههاى پر پيچ و خم كوهستان را طى كرده بالا مىرود و پس از رسيدن به قلّه، سرازير مىشود.
هواپيما نيز از فرودگاه برمىخيزد، اوج مىگيرد و با رسيدن به مقصد فاصله خود را با زمين كم نموده، در فرودگاه بر زمين مىنشيند. زائر در تمامى اين مراحل سزاوار است ياد خدا را زير لب زمزمه كند.
رسول خدا-ص- آنگاه كه در مسيرى بالا مىرفت «اللَّه اكبر» و زمانى
1) - فقيه، ج 2، ص 178، ح 795
كه فرود مىآمد: «سبحان اللَّه» مىگفت. «(1)»
حذيفة بن منصور گويد: همراه با امامصادق- ع- به طرف مكه حركت كرديم. پس از نماز حضرت فرمود: «اللهم خلّ سبيلنا و أحسن تيسيرنا و أحسنعافيتنا» و هرگاه از بلندى بالا مىرفت مىفرمود: «اللهم لك الشرف على كلّ شرف.» «(2)»
در بين راه، برخى مناطق، همچون گردنههاىصعبالعبور و راههاى پر پيچ و خم، خطرناك و ترسآفريناند. امامصادق- ع- فرمود: «اگر به جايى رسيدى كه ترسانى، اين آيه را بخوان:
«ربّ ادخلنى مُدخلصدقٍ و أخرجنى مُخرجصدق و اجعل لى من لدنك سلطاناً نصيراً»؛ «(3)»
«اى پروردگار من، مرا به راستى و نيكويى داخل كن و به راستى و نيكويى بيرون بر و مرا از جانب خود پيروزى و يارى عنايت فرما.»
روزى برخى كسانِ رسول خدا-ص- نزد آن حضرت آمده، اظهار داشتند ما به قصد تجارت عازم شام هستيم به ما بياموز كه چه بگوييم. پيامبر فرمود: «آنگاه كه مسافر در بين راه به منزلى فرود آمد، نماز عشا را خوانده و به هنگام خوابيدن، تسبيحات حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها- را بگويد و سپس
آيةالكرسى را بخواند. پس همانا تا بهصبح از هر بلايى مصون خواهد ماند.» «(4)»
امام سجاد- ع- فرمود: «اگر كسى پياده حج كند و «انا انزلناه فى ليلة القدر ...» را تا آخر سوره بخواند، سختى پيادهروى را احساس نكند.» «(1)»
امام صادق- ع- به آن كس كه تنها سفر كند، دستور دادهاند به هنگام سفر اين دعا را بخواند: «ما شاء اللَّه لا حول و لا قوة الّا باللَّه، اللهم آمن وحشتى وأعنّى على وحدتى، و أدِّ غيبتى.» «(2)»
انتخاب شب براى مسافرت، توصيه رسول خدا-ص- است. امامصادق- ع- به نقل از پيامبر-ص- فرمود: «بر شما باد مسافرت در شب؛ زيرا زمين در شب درنورديده مىشود.» «(3)»
قسمت پايانى شب براى آغاز سفر بهتر است؛ زيرا خداوند ابتداى شب را براى آسايش و راحتى انسان قرار داده، تا بدن استراحت لازم را داشته، و روح، نشاط خود را بازيابد.
على- ع- به معقل فرمود: «چون شب را آسودى، هنگام سحر و يا دميدن فجر، در پناه بركت خداوند، سفر را آغاز كن.» «(4)»
شب از بهر آسايش تست و روز مه روشن و مهر گيتى فروز
مستحب است مسافران همدل، پول و توشه خود و همراهان را يكجا جمع نموده، سپس از آن برداشت كرده، خرج كنند. اين عمل براى اخلاق و رفتار آنان نيكوتر، و براى روح و جانشان پاكيزهتر است. «(1)»
اين ويژگى با سيستم كنونى، كه كليه هزينهها از سوى سازمان حج و زيارت تأمين مىشود، بخوبى سازگار است و ديگر مسافرتهاى دستهجمعى از اين قبيل را نيز شامل مىشود.
مسافر بايد حافظ و نگاهبان پول و اثاثيه خود باشد تا در طول سفر دچار مشكل نشود،صفوانجمال به امامصادق- ع- گفت: مىخواهم بهحج بروم، خانواده من نيز همراه من است، پول و هزينه سفرم را در هميانى كه دارم بگذارم؟ و آن را به كمر ببندم؟ امام فرمود: بله، پدرم پيوسته مىفرمود: از توانمندى مسافر اين است كه بتواند پول [و وسايل خود را حفظ كند. «(2)»
مسافر در سفر، از پاكيزهترين خوراكىها و بهترين مواد؛ همچون بادام، شكر و سويق و آرد نرم الك نكرده، توشه بردارد كه على بن الحسين- ع-
چنين مىكرد. «(1)»
امامصادق- ع- نيز فرمود: «جوانمردى در سفر عبارت است از فراوانى و خوبى توشه و بذل و بخشش آن به همراهان و پنهان نگهداشتن اسرار همسفران ...» «(2)»
امام سجاد- ع- به نقل از رسول خدا-ص- فرمود: «از بزرگوارى مرد آن است كه توشه سفر خود را پاكيزه و شيرين و گوارا سازد.»
مستحب است مسافر نيازمنديهاى سفر را همچون: آينه، شانه، مسواك، دارو، درفش و نخ، سرپايى، ظرف آب، لباس، و ... «(3)» با خود بردارد.
در روايت آمده است: پيامبر-ص- هرگاه به سفر مىرفت چند چيز را همراه خود برمىداشت: 1- آينه 2- سرمهدان 3- شانه 4- مسواك. «(4)»
امامصادق- ع- به مسافران توصيه فرمود: مقدارى تربت سالار شهيدان را با خود برداشته، آن را ببوسند و بر چشمانشان بگذارند سپس اين دعا را بخوانند: «اللهم انى أسألك بحقّ هذه التربة، و بحقصاحبها، و بحق جدّه و بحق أبيه و بحق امّه و أخيه، و بحق وُلده الطاهرين، اجعلها شفاءاً من كلّ داء، و أماناً من كلّ خوف، و حفظاً من كلّ سوء.» ....، چنين انسانى پيوسته در پناه خداوند
است. «(1)»
حاجيان بايد لباسهاى خود را هميشه تميز نگهدارند. على بن ابيطالب- ع- فرمود: «لباس تميز غم و اندوه را مىبرد.» «(2)»
همچنين از لباسهايى با رنگ روشن استفاده كنند. در روايات از ميان رنگها، به رنگ سفيد توجّه بيشترى شده است. پيامبر-ص- فرمود: لباس سفيد بپوشيد كه پاك و پاكيزهتر است. «(3)»
لباس كتانى نيز مطلوبتر است. امامصادق- ع- فرمود: كتان از لباس پيامبران- عليهمالسلام- است و لباس كتانى گوشت را مىروياند. «(4)»
على بن ابيطالب- ع- نيز فرمود: لباسهاى بافته شده از كتان بپوشيد كه لباس رسول خدا-ص- و لباس ما است. ما لباس پشمى و مويى نمىپوشيم جز از روى ناچارى. «(5)»
زائران براى آن كه در سفر گرفتار بيمارى نشوند دستها را قبل از
خوردن غذا بشويند. در روايت آمده است: شستن دستها قبل از غذا، نادارى و غم را از بين مىبرد، از فرسودگى جسم جلوگيرى نموده، روزى انسان را افزون مىكند. «(1)»
غذا را با نام خدا- بسم اللَّه- آغاز نموده و پس از پايان نيز الحمدللَّه گفته، و خداوند را بخاطر نعمتهايى كه به انسان ارزانى داشته، سپاس گويند.
امام سجاد- ع- در پايان غذا مىفرمود: «الحمد للَّهالذى أطعمنا، و سقانا و كفانا و أيّدنا و آوانا و أنعم علينا و أفضل، الحمد للَّهالذى يُطعم و لا يُطعم.» «(2)»
ازغذاهايى كهدر ظرفهاى نزديك قراردارد استفادهكنند. امامصادق- ع- فرمود: رسول خدا-ص- فرمودند: هر يك از شما به هنگام غذا خوردن از آنچه نزديكتان هست بخوريد [و استفاده كنيد]. «(3)»
همچنين از خوردن غذاهاى داغ و سوزان اجتناب نمايند، روزى براى رسول خدا-ص- غذاى گرمى آوردند فرمود: بگذاريد تا خنك شود، خداوند نخواسته آتش به ما بخوراند و بركت در [غذاى خنك است. «(4)»
براى بهرهورى معنوى از سفر الهى و معنوى حج، لازم است از پرخورى پرهيز شود. امامصادق- ع- فرمود: شكم از خوردن [پرخورى سركشى مىكند. «(1)» و در روايتى ديگر فرمود: خداوند چنين انسانى را دشمن دارد. «(2)»
شكم سير، انسان را از راز و نياز با خدا و عبادت بازداشته، طغيان را بهمراه خواهد داشت. «(3)»
از اسراف و تبذير پرهيز كرده، نعمتهاى خداوند را دور نريزند، معمر بن خلّاد گفت: از امام رضا- ع- شنيدم كه مىفرمود: كسى كه در منزل خود غذا مىخورد، غذاهايى كه [در سفره ريخته را بخورد، و اگر در بيابان است باقيمانده غذا را براى پرندگان و درندگان باقى بگذارد. «(4)»
مستحب است مسافر به همراهان خود در طول سفر كمك كند. رسول خدا-ص- فرمود: كسى كه مسافر مؤمن را يارى دهد، خداوند هفتاد و سه گرفتارى او را حل مىكند. «(5)»
امام سجاد- ع- بيشتر اوقات با كسانى به مسافرت مىرفتند كه آن حضرت را نمىشناختند و با آنها شرط مىكرد تا در طول سفر، به آنان كمك كند. در يكى از اين سفرها، مردى حضرت را شناخت و به همراهان خود، آن حضرت را معرفى كرد، آنان هراسان خدمت امام سجاد- ع- آمده دست و پاى ايشان را بوسيده، عذر خواهى كردند. «(1)»
پيامبر-ص- فرمود: «سيد القوم خادمهم فى السفر»؛ بزرگ يك ملت آن كس است كه در مسافرت به ديگران كمك كند.
يكى از ارزشمندترين عبادات در سفر حج، خدمت به زائران بيتاللَّه الحرام است.
ابى المعتمر نيز گويد: شنيدم امير مؤمنان مىفرمود: رسول خدا-ص- فرموده است: «هر مسلمانى به گروهى از مسلمانان خدمت كند خداوند به شمار آنان در بهشت خدمتكارانى به وى خواهد بخشيد.» «(2)»
مسافر هر كجا وارد شد آنجا كه جاى خالى هست بنشيند و با حركت در ميان جمعيت ديگران را به زحمت نياندازد. امامصادق- ع- فرمود: رسول خدا-ص- هرگاه در منزلى وارد مىشد در نزديكترين جا به او- دم در- مىنشست. «(3)»
در طول سفر اگر يكى از همسفران كمك بخواهد بايد يارىاش كرد كه اين داراى ثوابى بس بزرگ است. ابان بن تغلب گويد: با امامصادق- ع- در طواف بودم مردى از اصحاب ما نزدم آمد و از من خواست تا براى انجام كارى همراهش بروم. اما من دوست نمىداشتم امامصادق- ع- را رها كرده همراه او بروم. در همان حال كه طواف مىكرديم باز آن مرد به من اشاره كرد، امامصادق- ع- وى را ديد و فرمود: ابان، اين مرد تو را مىخواهد؟ پاسخ دادم:
آرى، فرمود: كيست؟ گفتم: از ياران ماست، فرمود: با تو هم عقيده است؟
گفتم: آرى، فرمود: نزد او برو، گفتم: طواف را قطع كنم؟ فرمود: آرى، گفتم:
گرچه طواف واجب باشد، فرمود: آرى، ابان گويد: پس همراه او رفتم ... «(1)»
انسانها از نظر جسمى و روحى با يكديگر متفاوتند، اين تفاوتها در رفتار مردم بخوبى مشخص است؛ از اين رو نمىتوان از همه به يكسان توقع داشت، برخى آنچنان در غفلتند كه حتى در حرمين شريفين بدنبال دنيا و مظاهر آن مىگردند. اينگونه كسان را گاهى با يك برخوردصحيح و يك تذكر ناصحانه مىتوان از خواب غفلت بيدار كرد لذا سعى كنيد خير خواه ديگران باشيد.
1) - كافى، ج 5، باب حق المؤمن، ح 8
مستحب است مسافران در سفر، جوانمردى از خود نشان دهند. رسول خدا-ص- تلاوت قرآن، و حضور دائم در مساجد، و همراهى با برادران در حل حوائج و نيازهاى آنان را نشانه فتوّت و جوانمردى در وطن، و فراوانى و خوبى توشه و بخشش آن به همسفران، و كتمان اسرار همراهان، و خوش خلقى، و شوخى بدون معصيت را علائم جوانمردى در سفر دانستهاند. «(1)»
لقمان به فرزندش گفت: اگر با گروهى مسافرت كردى، در كار خود و آنان فراوان مشورت كن، در چهره آنان فراوان لبخند بزن، از خوراكىها و توشههايى كه همراه دارى بر آنان ببخش و با آنان كريمانه عمل كن، دعوت آنان را پاسخ گوى و اگر از تو يارى خواستند، آنان را كمك كن. اگر در كار حقى از تو شهادت خواستند، شهادت ده، آنگاه كه همراهان تو پياده راه مىپيمايند با آنان همراهى كن، و آن زمان كه آنان به كارى مشغولند، با آنان كار كن، سخن سالمندانى كه سن آنان از تو بيشتر است را پذيرا باش، اگر تو را به چيزى امر نمودند، پيروى كن و اگر چيزى از تو خواستند پاسخ مثبت ده و جواب منفى به آنان مده «(2)».
حرمين شريفين بهترين مكانها در روى كره زمين براى عبادت خداوند است. اگر اين عبادت همراه با اخلاصصورت پذيرد بيقين مورد
پذيرش حق قرار مىگيرد. على بن ابيطالب- ع- فرمود: خوشا به حال كسى كه عبادت و دعا را براى خدا انجام دهد و به آنچه چشمانش مىبيند دل نبندد وبه آنچه گوشهايش مىشنود ياد خدا را فراموش نكند. «(1)»
جاذبههاى مادّى و بازار و خريد نبايد حاجى را به خود مشغول سازد.
زائر بايد به دنبال عبادت بوده، از فرصت بدست آمده بيشترين استفاده را بنمايد.
لقمان حكيم در وصيّتش به فرزند خود گفت: فرزندم! آنگاه كه وقت نماز فرا رسيد، آن را بخاطر چيزى تأخير مينداز، نماز را بجاى آر و خود را از اين دَيْن رها ساز، نماز را به جماعت بخوان گرچه مكان براى نماز تنگ باشد، «گويى بر نوك نيزه ايستادهاى»، هرگاه به نزديكى منزلى رسيدى از مركب فرود آى و ابتدا مركبت را رسيدگى كن در سرزمينى فرود آى كه سبزهزار، خوشمنظر، آرام و داراى خاكى نرم باشد- نه سنگلاخ- و آنگاه كه فرود آمدى، قبل از نشستن، دو ركعت نماز بخوان ... اگر مىتوانى غذا نخورى تا ازآن به ديگرانصدقه دهى، اينچنين كن. تا زمانى كه سوارهاى، قرآن بخوان، وهرگاه فراغتى يافتى دعا كن. در آغاز شب حركت نكن و بجاى آن از پايان شب بهره بگير، و در طول راهصدايت را بلند نكن. «(2)»
يكى از موفقيتهاى بزرگ سفر حج، دستيابى به ثواب فراوان نمازگزارى در مسجدالنبى-ص- و مسجدالحرام است، يك ركعت نماز در مسجدالنبى-ص- ثواب يكهزار ركعت و در مسجدالحرام ده هزار ركعت پاداش دارد. در برخى از روايات نيز براى يك ركعت نماز در مسجدالحرام، يكصد هزار ركعت پاداش در نظر گرفته شده است. از سوى ديگر دستور امامصادق- ع- به شيعيان و پيروانشان اين است كه: «عليكم بالصلاة فى المساجد»؛ «(1)» «بر شما باد به نمازگزارى در مسجدها.» بنابر اين به هنگام اقامه نماز جماعت، حاجيان به سوى مساجد شتافته، در اجتماعات مسلمانان شركت كنند تا هم بهره معنوى بگيرند و هم از بركات زندگى جمعى و انس با مردم بهرهمند گردند. و نه تنها خود در نماز جماعت شركت مىكنند همراهانشان را نيز به اين كار ترغيب نمايند. امامصادق- ع- فرمود: «... واحضروا مع قومكم مساجدكم ..»؛ «همراه با قوم خود در مساجدتان حاضر شويد.» «(2)»
هنگام نشستن تا آنجا كه امكان دارد رو به قبله بنشينند. گاهى حاجيان در مسجدالحرام پشت به كعبه نشسته با دوستانشان سخن مىگويند.
اين عمل نه تنها پسنديده نيست بلكه آنها را از ثواب نگاه به كعبه محروم مىكند. امامصادق- ع- فرمود: رسول خدا-ص- پيوسته و در بيشتر اوقات رو
به قبله مىنشست، در حديثى ديگر امامصادق- ع- فرمود: براى مرد روا نيست در برابر كعبه بصورت چمباتمه بنشيند. «(1)»
زائران بايد در برخورد با ديگر مسلمانها، اخلاق اسلامى را رعايت نموده، بدانها عاطفه و محبّت نشان دهند. معاوية بن وهب كه از ياران ارزشمند امامصادق- ع- است گويد: به آن حضرت گفتم: سزاوار است با قوم خود و آنان كه هم مذهب ما نيستند، چگونه رفتار كنيم؟ حضرت فرمودند: به پيشوايانتان كه از آنها پيروى مىكنيد بنگريد و همانگونه كه آنها عمل مىكنند، رفتار كنيد، به خدا سوگند امامان شما، مريضهاى آنها را عيادت كرده، در تشييع جنازههاى آنان حاضر مىشوند و به سود و زيان آنها گواهى مىدهند و امانت آنان را به آنها باز مىگردانند. «(2)»
در تابستان و در هواى گرم، درصفوف نماز جماعت و يا جلساتى كه حاجيان شركت مىكنند، شايسته است مراعات حال ديگران را بكنند.
پيامبر-ص- فرمود: سزاوار است نشستگان در تابستان بگونهاى بنشينند كه ميان هر دو نفر يك ذراع فاصله باشد تا گرفتار رنج و زحمت نشوند. «(3)»
زندگى جمعى، ويژگيهاى مخصوص بخود دارد و از آنجا كه حاجيان بشكل گروهى زندگى مىكنند، با احترام گذاشتن به همراهان شيرينى سفر را دو چندان خواهند كرد.
امام باقر- ع- فرمود: «ياران خود را بزرگ بداريد وآنان را احترام كرده گرامى بداريد، به يكديگر هجوم نبريد و به هم زيان نزنيد ... و بندگان با اخلاص خدا باشيد.» «(1)»
در دستورالعملى ديگر پيامبر-ص- فرمود: سه چيز دوستى مرد با برادر مسلمانش را گرمتر و باصفاتر مىكند: 1- هميشه با روى خوش با او ديدار كند. 2- در مجلس آنگاه كه برابر او نشيند برايش جا باز كند. 3- به بهترين نامى كه دوست مىدارد او راصدا بزند. «(2)»
انس و علاقه دينى يكى از زيباترين ارمغانهاى اسلام به مردم است و سلام در ايجاد اين علقه، نقش بسزايى دارد.
پيامبر-ص- فرمود: «نزديكترين مردم به خدا و رسول كسى است كه
در سلام دادن پيش بيافتد. «(1)» و در دستورى ديگر فرمود: به آن كس كه بدون سلام، كلام آغاز نمايد پاسخ ندهيد. «(2)»
به همسفران سالخورده، چه مردان و چه زنان، احترام بگذارند. امامصادق- ع- فرمود: احترام به سپيد موى مسلمان، احترام به خداست. «(3)»
تحقير ديگران، اثرات نامطلوبى دارد، امامصادق- ع- فرمود: «... هر كه مؤمن سپيدمويى را سبك بشمارد، خداوند كسى را بر او خواهد گمارد تا پيش از مرگ، او را كوچك نمايد.» «(4)»
آنگاه كه در جمع نشستهايد با يكديگر در گوشىصحبت نكنيد. اين كار، ايجاد بدگمانى نموده، دلها را از هم جدا مىكند. موسى بن جعفر- ع- فرمود: «آنگاه كه سه نفر در خانهاى- باهم- نشستهاند دو نفر از آنها باهم درگوشىصحبت نكنند؛ زيرا اين عمل، او را غمگين مىكند.» «(5)»
انسان هرچه قوى باشد باز ممكن است اشتباهات، نارساييها، و مشكلاتى در كارش پديد آيد، از اين رو كم حوصلگى، بهانهگيرى و
ناسازگارى در اينگونه موارد، امرى ناپسند و خلاف مروّت است، ناسازگارى آنچنان مذموم است كه رسول خدا-ص- فرمود: اگر ناسازگارى در پيش روى مردم مجسّم شود، هيچ چيزى از آفريدههاى خداوند، از او زشتتر نخواهد بود.
در چنين مواردى باصبر و حوصله و درايت و با تذكر ناصحانه مشكلات را حلّ نماييد. «(1)»
ز خاك آفريدت خداوند پاك پس اى بنده افتادگى كن چو خاك
حريص و جهانسوز و سركش مباش ز خاك آفريدنت آتش مباش «(2)»
امام باقر و امامصادق- عليهماالسلام- فرمودهاند: «نزديكترين حالت بنده خدا به كفر آن است كه با مردى برادر دينى باشد و خطاها و لغزشهاى او را شمرده [يادداشت كند] تا روزى او را بخاطر آن كارها سرزنش نمايد.» «(3)»
امام باقر- ع- فرمود: خير خواهى مؤمن بر مؤمن واجب است. «(4)»
رسول خدا-ص- نيز فرمود: «بزرگترين مردم از نظر منزلت و مقام در روز قيامت، كسى است كه در روى كره زمين براى خير خواهى و نصيحت خلق
خدا بيشتر تلاش كند.» «(1)»
امامصادق- ع- فرمود: امام سجاد- ع- هنگام رحلت، به فرزندشان امام باقر- ع- فرمودند: «من با اين شتر بيست مرتبه به حج رفتهام، امّا به او تازيانهاى نزدهام، هنگامى كه او مرد، لاشهاش را به خاك بسپاريد تا درندگان گوشتش را نخورند ... پس آنگاه كه شتر مرد، امام باقر- ع- گورى بساخت و او را دفن كرد.» «(2)»
زائران ايرانى سفيران انقلاب اسلامى در سرزمين وحىاند، مسلمانان حاضر در آن ديار، شيعه بودن و ويژگيهاى تشيع را در رفتار و كردار ايرانيان مىبينند، بنابر اين بگونهاى عمل كنيد كه زينت پيشوايان دينى باشيد. هشام بن كِندى گويد: از امامصادق- ع- شنيدم كه مىفرمود: مبادا كارى كنيد كه ما را بخاطر آن سرزنش كنند، پس همانا فرزند بد بخاطر رفتارش پدر خود را بدنام مىكند، شما براى آن كس كه به او بستگى داريد آبرو باشيد و براى او مايه بدنامى نباشيد، در ميان آنان نماز بگزاريد و از مريضهاى آنان عيادت كنيد و جنازههاى آنان را تشييع كنيد و در هيچ كار خيرى آنان از شما سبقت
نگيرند، شما به كار خير از آنان سزاوارتريد. «(1)»
خوشرفتارى و سلوك اسلامى با ديگر مسلمانان، آنان را نسبت به تشيع و اهل بيت عصمت و طهارت علاقمند نموده، دلها را به هم نزديك مىكند.
امامصادق- ع- فرمود: «هر مردى از شما كه در دين خود تقوا و ورع را رعايت نموده، راست سخن بگويد، امانت را بپردازد و اخلاقش با مردم نيكو باشد، گفته مىشود: «اين جعفرى است» اين كار مرا شادمان نموده، خوشحالى را بر من وارد مىسازد. مىگويند: اين [نتيجه تربيت و پرورش جعفر است.
و اگر جز اين باشد ناراحتى و ننگ [كار او] گريبانگير من مىشود پس بخدا سوگند پدرم به من فرمود: مردى از پيروان على- ع- در قبيلهاى وجود داشت كه زيور آن قبيله بود، از همه امانتدارتر بود، حقوق ديگران را مراعات مىكرد، و در گفتار راستگوترين بود. مردم امانتها و سفارشهاى خود را بدو مىسپردند و از تمامى مردم آن قبيله اگر مىپرسيدى او چگونه است؟ پاسخ مىگفتند: چه كسى مانند فلانى است؟ همانا او از همه ما امانتدارتر و راستگوتر است.» «(2)»
با توجّه به توصيه امامصادق- ع- تمامى حجگزاران چه در درون كاروانها و چه در مجامع عمومى بايد كاملًا مراقب رفتار و كردار خود باشند تا خشنودى امامان معصوم- عليهمالسلام- نيز بر دستاوردهاى ديگر اين سفر الهى افزوده شود.
پيامبر-ص- فرمود: اگر يكى از شما در مسافرت بيمار شد تا سه روز نزد او بمانيد (و او را تنها نگذاريد) «1»
مسافران پس از پايان يافتن كار و حاجى پس از خاتمه اعمال، زودتر نزد خانواده خويش بازگردد، امام سجاد- ع- فرمود: «سفر پارهاى از عذاب و ناراحتى است، هر يك از شما كه سفرش پايان پذيرفت (و كارش تمام شد) در بازگشت به سوى خانوادهاش بشتابد.»
امامصادق- ع- نيز فرمود: «از محلّى به محل ديگر رفتن، زاد و توشه را به پايان رسانده، اخلاق را بد و لباس را ژنده مىنمايد.»
هنگام بازگشت از سفر، براى زن و فرزندان خود هديهاى به همراه بياوريد. امامصادق- ع- فرمودند: «به هر مقدار كه توان مالى داريد هر چند
يك سنگ، براى زن و فرزندتان هديه بياوريد.» «(1)»
مردم حاجيان را هنگام عزيمت به بيت اللَّه الحرام بدرقه مىكنند وپس از مراجعت نيز به استقبال و ديدار آنان مىروند. اين سنّت حسنه در روايات مورد تأكيد قرار گرفته واز آن به عنوان امرى مستحب ياد شده است.
امامصادق- ع- به نقل از امام سجاد- ع- مىفرمود: به حاجى وعمرهگزار قبل از آن كه آلوده به گناه شود، سلام كرده، با آنان مصافحه كنيد. «(2)»
و در روايتى ديگر امام سجاد- ع- توصيه فرموده كه حجاج و عمرهگزاران را گرامى بدارند. «(3)»
امامباقر ع- فرمود: گرامىداشتن حاجى و معتمر، بر شما واجب است. «(4)»
امامصادق- ع- نيز فرمود: كسى كه با حاجى تازه از سفر آمده، معانقه كند، مانند آن است كه حجرالاسود را لمس كرده باشد. «(5)»
على- ع- نيز فرمود: «هنگامى كه برادر شما از مكه بازگشت، ميان دو
چشم او، و دهانش را ببوسيد كه با آن حجرالاسودى را، كه پيامبر-ص- بر آن بوسه زده، بوسيده است. و نيز چشمى را كه به خانه خدا نگاه كرده، و جايگاه سجده وصورت رسول خدا-ص- را بوسيده، ببوسيد و هنگام خوشآمد گويى، به او بگوييد: خداوند اعمال حج تو را قبول كند، سعيت را بر تو ببخشايد وآنچه هزينه كردى به تو عوض دهد و اين حج را نيز آخرين حج تو قرار ندهد.» «(1)»
حج نورانيتى براى حاجى به ارمغان مىآورد و تا زمانى كه آلودگى به گناه پيدا نكرده، آن نور در چهره او مىماند. «(2)»
ديدار با پيامبر-ص- و امام- ع- حج را كامل مىكند.
امام باقر- ع- فرمود: «به مردم فرمان داده شده تا به سوى اين سنگها بيايند و گرداگرد آن طواف كنند سپس نزد ما آمده، ولايت و دوستىشان را به ما خبر دهند و يارى و نصرتشان را عرضه نمايند.» «(3)»
و در روايتى ديگر فرمود:
«حج كامل و تمام، در ديدار با امام- ع- است.» «(4)»
1- راهيابى به بهشت:
اولين دستاورد زائران عارف، راهيابى به بهشت خداوند است.
تميمى گويد: به امام باقر- ع- عرض كردم: فدايت شوم، آن كس كه به قصد زيارت رسول خدا-ص- حركت نموده، زيارتش كند چه خواهد يافت؟
امام- ع- فرمود: بهشت از آن اوست. «(1)»
2- بهرهمندى از شفاعت پيامبر:
امامصادق- ع- فرمود:
رسول خدا-ص- فرمود: كسى كه به زيارت من بيايد، روز قيامت او را شفاعت خواهم كرد.
3- ديدار پيامبر در بهشت:
حسين بن على- ع- به رسول خدا-ص- گفت: اى پدر، براى آن كه شما را زيارت كند چه خواهد بود؟ رسول خدا-ص- فرمود: فرزندم! آن كس كه در حيات و يا پس از مرگم، مرا زيارت كند يا آن كه پدر، برادر و تو را زيارت نمايد، اين حق را بر من خواهد يافت كه روز قيامت ديدارش كرده واز گناهان رهايش سازم. «(2)»
4- همسايگى با پيامبر در قيامت:
پيامبر-ص- فرمود:
«كسى كه مرا در حيات و يا پس از مرگم زيارت كند، روز قيامت در كنار من [و همسايه من خواهد بود.» «(3)»
يحيى بن يسار گفت: پس از آن كه حج گزارديم، خدمت امامصادق- ع- رسيديم، آن حضرت فرمود:
«حجگزار خانه خدا، و زائران قبر پيامبر-ص- و شيعه آل محمّد بودن [اين سه ويژگى گوارايتان باد.» «(1)»
1) - كافى، ج 4، ص 549
هر يك از عبادات، راز و رمزى دارد كه دستيابى به ثمرات شيرين و ارزشمند آنها، جز با فهم و دركصحيح آن رموز ميسّر نيست. حج خانه خدا نيز از زمره همين عبادات است. حاجيان از فرسنگها راه با دشواريها و سختىهاى فراوان و هزينههاى سنگين، به سرزمين وحى آمده، با حضور در ميقات، لباس و پوشش معمولى خود را از تن بدر مىكنند و با پوشيدن دو جامه احرام و گفتن لبيك، محرم شده، به مكه مىآيند و گرداگرد خانه كعبه به طواف مىپردازند. نماز طواف مىخوانند. ازصفا به مروه مىروند و بازمىگردند و در اين مسير گاهى عادى و گاهى تند مىروند. پس از آن، قدرى از مو و يا ناخن را كوتاه كرده، سپس در مراسم حج تمتّع، به عرفات مىآيند. نيم روزى را آنجا مىمانند، آنگاه حركت كرده به مشعرالحرام مىرسند، چند ساعتى را در
آنجا بيتوته مىكنند و با طلوع خورشيد راهى منا مىشوند. روز اوّل هفت سنگريزه به جمره عقبه و در روزهاى بعد به هر يك از جمرات سهگانه، هفت سنگ مىزنند. قربانى مىكنند. تقصير نموده، يا سر مىتراشند و باز هم گرد كعبه آمده، طواف مىكنند و سعىصفا و مروه و طواف نساء، و آنگاه حج پايان مىيابد و حاجى به شهر و ديار خويش بازمىگردد.
آيا حج كه عبادت عمر است و گاهى در طول زندگى انسان، تنها يكبار توفيق تشرف حاصل مىگردد و قبل از آن نيز بارها با خواندن اين دعا: «اللهم ارزقنى حج بيتك الحرام فى عامى هذا و فى كلّ عام» به خدا التماس مىكند تا حج نصيب او شود براى همين اعمال ظاهرى است؟! آيا خداوند چنين اراده كرده است تا مسلمانان گرداگرد سنگهايى بگردند و بدون هيچگونه تغييرى به موطن خود بازگردند؟! نه، هرگز چنين نيست، تمامى اين رفتارها و اعمال، جنبه سمبليك داشته، راز و رمزهاى فراوانى را در خود نهفته دارد. پيشوايان معصوم براى پيشگيرى از اينگونه تصوّرها و انديشههاى ناصحيح، مطالب مهم و ارزشمندى بيان داشته، معارف و اسرار درياوار هر يك را بر شمردهاند.
هر كس بدون توجه به اسرار و معارف اين عبادت بزرگ، به اعمال و رفتار حاجيان بنگرد شايد ابتدا چنين تصوّرى در ذهنش جلوه كند كه: اين همه زحمت و رنج و تلاش وصرف هزينه براى چه؟ و اين كارها و رفتارها چه معنا و مفهومى دارد؟
ابن ابىالعوجاء كه از ملحدان سرسخت و گستاخ دوران زندگى امام
صادق- ع- است با ژستى روشنفكرانه به آن حضرت مىگويد: «(1)»
«إلى كم تدوسون هذا البيدر؟ وتلوذونَ بهذا الحجر وتعبدون هذا البيت المرفوع بالطّوب والمدر؟ وتهرولون حوله هرولة البعير اذا نفر؟ من فكّر فى هذا وقدّر، عَلِمَ انّه فعل غير حكيم ولا ذى نظر، فقل فإنّك رأس هذا الأمر وسنامه وأبوك أُسّه ونظامه.» «(2)»
«تا به كى اين خرمن را مىكوبيد و به اين سنگ پناه مىآوريد، واين خانه از سنگ و گِل برافراشته شده را مىپرستيد، و چونان شتران رم كرده، گرداگرد آن هروله «(3)» مىكنيد، هر كس در اين [رفتارها] انديشه كرده، تأمّل كند مىداند كه اينها، كار انسان حكيم وصاحب نظر نيست!»
سپس خطاب به امامصادق- ع- مىگويد:
«شما كه درصدر و نوك پيكان اين امر قرار داريد و پدرت نيز پايهگذار و شكل دهنده آن بوده است، پاسخ اين سخن را بازگوى.»
امام- ع- لب به سخن گشوده، به گوشهاى از اسرار اشارتى مىكند و مىفرمايد:
«هذا بيت استعبد اللَّه به خلقَهُ ليختبر طاعتهم فى اتيانه، فحثّهم على تعظيمه وزيارته، وجعله قبلةً للمصلّين له، فهو شعبة من رضوانه، ويؤدّى الى غفرانه ...»
«اين خانهاى است كه خدا بوسيله آن، بندگانش را به پرستش واداشت تا با آمدن به اين مكان، ميزان پيروى و اطاعت آنان را بيازمايد. از اين رو بندگان خود را به بزرگداشت و زيارتِ اين خانه برانگيخت و آن را قبله نمازگزاران ساخت، پس كعبه مركزى براى كسب خشنودى خداوند و راهى به سوى آمرزش اوست. خداوند آن را دو هزار سال پيش از گستراندن زمين آفريد. پس سزاوارترين كسى كه بايد اوامرش را گردن نهاد، و از نواهى او دورى گزيد، خدايى است كه چهرهها و جانها را آفريد.» «(1)»
نگرشى عميق و همه جانبه به آيات و روايات، بخوبى اين معنا را ثابت مىكند كه حج را ظاهرى است و باطنى، آنچه را مردم در ظاهر مىبينند با حقيقت حج فاصله بسيار دارد و حال آن كه خداوند طالب آن حقيقت است:
حجى را مىخواهد كه مبرور باشد و حاجى با بازگشت به موطن خويش تحوّلى اساسى در روحش پديد آيد. حجى را مىخواهد كه مناسك آن، مناسك زندگىصحيح اسلامى باشد. حجى را مىطلبد كه حاجى پس از برگشت، به غير خدا لبيك نگويد و گرد غير خدا نگردد. حجى را مىخواهد كه حاجى در آن با شيطان بستيزد و هر آنچه از دنيا نزدش عزيز است در راه خدا قربانى كند و جز خدا چيزى را نبيند و چيزى نخواهد و ....
حج عبادتى خشك و بىروح نيست بلكه هر عملى در حج نكتهها
1) - ارشاد مفيد، طرف من فضائل ابو عبداللَّه الصادق ع.
و معارف فراوان و والايى دارد كه هدف اصلى حج را تشكيل مىدهند.
فضل بن شاذان از هشتمين امام، على بن موسى الرضا- ع- از علل تشريع حج مىپرسد و حضرت پاسخ مىدهد:
«لعلّة الوفادة الى اللَّه»؛ «حج به سوى خدا رفتن و در پيشگاه بارى تعالى حاضر شدن است.» (كسى كه معناى حضور در پيشگاه حىّ داور را بداند و بفهمد، به غير او توجه نكرده، خود را به گناه نمىآلايد.)
«وطلب الزيادة»؛ «حج زيادتطلبى و كمالخواهى و از خدا پاداش و ثواب فراوان خواستن است.»
«والخروج من كلّ ما اقترف العبد، وتائباً مما مضى، مستأنفاً لما يستقبل»؛ «حج، از گذشته تاريك و پرگناه خارج شدن و از آنچه در گذشته انجام شده توبه كردن و براى آينده كار خوب و نيك را از نو آغاز كردن است.»
«مع ما فيه من اخراج الأموال»؛ « (حج وسيلهاى براى) خارج نمودن و جداسازى دارايىها از يكديگر است؛ خمس و زكات و ديون واجب را پرداختن و حق فقرا و محرومان و ديگر حقوق دينى را ادا كردن است.»
«وتعب الأبدان والاشتغال عن الأهل والولد وحظر الأنفس عن اللّذات»؛ «حج بدن را به سختى انداختن، از زن و فرزند دور شدن، و جان را از هواهاى نفسانى و شهوات و لذّتهاى نامشروع منع كردن و تمرين خودسازى و گناه نكردن است.»
«... مع ما فى ذلك لجميع الخلق من المنافع فى شرق الأرض وغربها ومن فى البرّ والبحر ممّن يحجّ وممّن لا يحجّ، من بين تاجرٍ وجالب وبائعٍ ومشترى وكاسب ومسكينٍ ومكارٍ وفقيرٍ وقضاء حوائج أهل الأطراف فى المواضع الممكن لهم الاجتماع فيها.»
«در حج براى تمامى مردم در شرق و غرب زمين و آنانكه در دريا و خشكى بسر مىبرند؛ چه آنها كه حج مىگزارند و چه غير آنان، از تاجر، وارد كننده، فروشنده و خريدار، كاسب و كرايه دهنده مركب و فقير و مسكين، سودمند بوده و نيازهاى مردم در اطراف و اكناف زمين را برمىآورد.»
«مع ما فيه من التّفقّه ونقل أخبار الأئمة- عليهمالسلام- الى كلّصُقعٍ وناحية، كما قال اللَّه تعالى: (فلولا نفر من كلّ فرقةٍ منهم طائفة ينفقّهوا فى الدين ... وليشهدوا منافع لهم).»
«علاوه بر آن، حج جايگاه فراگيرى فقه و احكام دين، و انتقال و گسترش اخبار پيشوايان- عليهمالسلام- به تمامى گوشه و كنار [جهان است. همانگونه كه خداوند فرمود: پس چرا كوچ نمىكنند از هر فرقه و ...» «(1)»
آن حضرت سپس به برخى از اعمال حج اشاره نموده، نكاتى را در فلسفه هر يك بيان مىكند و به حاجيان مىنماياند كه: حج واقعى فراتر از يك سلسله رفتارها و كارهاى خشك و بىروح است. آنگاه مىافزايد:
«اگر كسى بگويد: چرا مردم به احرام مأمور شدهاند؟ پاسخش آن
1) - عيون اخبار الرضا، باب 34، مروى از ابن شاذان؛ با همين مضمون در باب 33 نيز نقل شده است.
است كه: تا (حاجيان) قبل از ورود به حرم خداوند بلند مرتبه، خاشع و خدا ترس شوند و از اشتغال به چيزى از دنيا و زينتها و لذّتهاى دنيايى و از هر سرگرمى و هوسرانى خود را دور داشته، با تمام وجود روى بسوى او كنند ...» «(1)»
على بن ابيطالب- ع- در نهج البلاغه درباره اسرار و معارف اين واجب الهى فرمود:
«خداوند حج را بر شما واجب كرده، آنجا را قبله مردمان ساخت، و آن را براى دينداران نشانه فروتنى در برابر عظمت او و اعتراف به عزّت و بزرگوارى خداوند قرار داد. و از ميان بندگان خود، گوش بفرمانانى را برگزيد، كه دعوت او را پذيرفته، گفتارش را گوش فرا دادند و بر جايگاه پيامبران ايستادند، و چونان فرشتگانى شدند كه بر گرداگرد عرش خدا طواف كردند و در بازار عبادت حق تعالى، سودها برگرفتند ...
خداوند كعبه را براى اسلام نشان و براى پناه آورندگان به آن، حرم قرار داد. حجگزارى را واجب كرد، حق او را به مردم شناساند و زيارتش را بر شما نوشت و فرمود: بر هر كسى كه مىتواند و استطاعت دارد كه بر اين خانه راه يابد حج واجب است و آن كه كفر ورزيده سرباز زند، پس همانا خداوند از جهانيان بىنياز است.» «(2)»
و در خطبه قاصعه فرمود:
«خداوند خانهاش را، كه وسيله قيام و قوام مردم است، در منطقهاى كوهستانى و پر از سنگلاخ و در ميان كوههايى سخت و شنهايى نرم و چشمههايى كم آب و روستاهاى پراكنده قرار داد و از آدم و فرزندان او خواست تا روى به آن خانه نهند و دلهاى خود را بسوى آن متوجه سازند ... تا از روى خوارى شانههاشان را جنبانده، گرداگرد آن لا اله الا اللَّه گويند و خاك آلوده و مو پريشان گام بردارند، لباسها را پشت سر انداخته و از تن بيرون افكنند. با زدن موها، زيبايى خود را از دست دهند و بدينسان در امتحانى بزرگ و آزمايشى سخت و دشوار فرمانبرداران را از نافرمانان جدا سازد.
اگر خدا مىخواست مىتوانست خانه خود را در بهترين و زيباترين نقطه روى زمين قرار دهد و سنگهاى آن را از زمرّد سبز و ياقوت سرخ فام بپا سازد؛ ليكن خداوند بندگان خود را با انواع سختىها آزمايش مىكند و با مجاهدتهاى گوناگون به بندگى وامىدارد، با دشواريها و ناخوشاينديها آنان را مىآزمايد تا كبر و خودپسندى را از قلوبشان بزدايند و فروتنى را جايگزين آن سازند.» «(1)»
نگرشى اينچنين به حج و اعمال آن، در فرمودههاى بسيارى از امامان- عليهمالسلام- پديدار است. امام باقر- ع- به هنگام تشرف به حج و پس از ورود به مسجدالحرام، مردمى را ديدند كه گرداگرد كعبه طواف مىكنند، نگاهى به آنان افكنده فرمود: «هكذا يطوفون فى الجاهلية»؛ «در زمان
1) - نهج البلاغه، خ 192
جاهليت نيز اينچنين طواف مىكردند.» (بسان اين مردم، هفت بار كعبه را دور مىزدند.) سپس فرمود: «به اينان چنين فرمان ندادهاند، بلكه آنها مأموريت يافتهاند تا گرداگرد كعبه طواف نموده، سپس بسوى ما بيايند و دوستى و محبت و يارى خويش را به ما عرضه كنند ...» «(1)»
از همين رو فرمودهاند: «من تمام الحجّ لقاء الامام»؛ «حج با ديدار امام و رهبرى پايان مىپذيرد.» و حج بدون رهبرى و ولايت در واقع حج نيست.
يكى از گوياترين گفتگوها كه به روشنى نشان از مدّعاى اين نوشتار دارد سخنان امام سجاد- ع- با شبلى است كه از سفر حج بازگشته است. امام از او پرسيدند:
(آقاى شبلى!) آيا حج گزاردى؟ گفت: آرى فرزند رسول خدا، فرمود:
آيا به ميقات فرود آمدى و لباسهاى دوخته خويش را از تن بدر كردى و غسل نمودى؟ شبلى پاسخ گفت: آرى.
امام- ع-: آنگاه كه به ميقات درآمدى نيت كردى كه لباس معصيت و نافرمانى را از تن درآورده، و جامه طاعت و فرمانبرى خداوند را بجاى آن پوشيدهاى؟
شبلى: نه.
امام- ع-: هنگامى كه لباسهاى دوخته را درآوردى، آيا نيت كردى كه خود را از ريا و دورويى و ورود در شبههها برهنه و دور سازى؟
شبلى: نه.
1) - كافى، ج 1، ص 392
امام- ع-: به هنگام غسل كردن، نيّت كردى كه خود را از اشتباهات و گناهان شستشو دهى؟
شبلى: نه.
امام- ع-: [پس تو در حقيقت نه به ميقات درآمدهاى، و نه لباسهاى دوخته را از تن كندهاى و نه غسل كردهاى ..! سپس از او مىپرسند: آيا خود را تميز كردى و احرام پوشيدى و پيمان حج بستى؟
شبلى: آرى.
امام- ع-: آيا اين نيت را داشتى كه خود را با نور توبه خالص پاكيزه مىسازى؟
شبلى: نه.
امام- ع-: به هنگام محرم شدن، نيت آن كردى كه هر چه را خداوند بر تو روا نداشته، بر خود حرام بدارى؟
شبلى: نه.
امام- ع-: به هنگام بستن پيمان حج، آيا قصد آن كردى كه هر پيمان غير الهى را گشودهاى (رها كردهاى)؟
شبلى: نه.
امام- ع-: نه احرام بستهاى، نه پاكيزه شدهاى و نه نيت حج كردهاى! آنگاه چنين پرسيد: آيا به ميقات داخل شدى و دو ركعت نماز احرام بجاى آوردى و لبيك گفتى؟
شبلى: آرى.
امام- ع-: به هنگام خواندن دو ركعت نماز (طواف)، نيت آن داشتى كه به بهترين كارها و بزرگترين نيكىهاى بندگان (كه همان نماز است)، خود را به خدا نزديك مىكنى؟ شبلى: نه.
امام- ع-: آنگاه كه لبيك گفتى، نيّت آن كردى كه به هر چه فرمانبردارى محض خداوند است سخن مىگويى و از هر نافرمانى و معصيتى سكوت مىكنى؟
شبلى: نه.
امام- ع-: نه در ميقات داخل شدهاى، نه نماز گزاردهاى و نه لبيك گفتهاى! وباز پرسيد: آيا به حرم داخل شدى و كعبه را ديدى و نماز خواندى؟
شبلى: آرى.
امام- ع-: به هنگام ورود به حرم نيت آن كردى كه هر غيبت و بد گويى مسلمانى از جامعه اسلامى را بر خود حرام مىكنى؟
شبلى: نه.
امام- ع-: به هنگام رسيدن به مكه، نيت كردى كه فقط خدا را مىخواهى [و مىجويى ؟
شبلى: نه.
امام- ع-: پس نه به حرم وارد شدهاى و نه كعبه را ديدهاى و نه نماز گزاردهاى! و ادامه داد: گرداگرد خانه خدا طواف كردى؟ و اركان خانه را لمس نمودى؟ وسعى انجام دادى؟
شبلى: آرى.
امام- ع-: به هنگام سعى، نيّت آن داشتى كه (از شرّ شيطان و نفس) به خدا پناه مىبرى و او كه آگاه به پنهانهاست، نسبت به اين مسأله داناست؟
شبلى: نه.
امام- ع-: پس نه طواف خانه كردهاى، نه اركان را لمس نمودهاى و نه سعى نمودهاى!
سپس فرمود: آيا با حجر الاسود دست دادى، كنار مقام ابراهيم ايستادى، و دو ركعت نماز خواندى؟
شبلى: نه.
در اين هنگام امام فريادى برآورد چونانكه گويى نزديك است از دنيا برود، سپس فرمود: آه، آه ... آنگاه فرمود: كسى كه با حجرالاسود دست داده، مصافحه كند، در حقيقت با خداوند متعال دست داده است، پس اى نادار ناتوان بنگر و بيانديش، و پاداش آنچه را حرمت قائل شده و بزرگ داشتهاى، ضايع مگردان و همچون معصيت كاران، دستى كه به خدا دادى (و پيمانى را كه با خدا بستى) نگسل و نشكن. «(1)»
برخى عقيده دارند كه حج از دو حرف «حاء» و «جيم» تركيب شده.
«حا» ى حج اشاره به «حلم حق» و «جيم» آن اشاره به «جرم خلق» است. درصورتى كه حجگزار حج مبرور و سعى مشكور داشته باشد، خداوند با حلم خود، كه بر خشم او برترى دارد (يا من سبقت رحمته غضبه)، جرم بندگان را پوشانده
1) - مستدرك الوسائل، ج 10، ص 166
و از آن درخواهد گذشت. حج مبرور نيز آن حجّى است كه حج گزار با نيتى پاك و خالص به خانه حق پاگذاشته و خود را از معاصى بپالايد و با خدا پيمان بندد كه در بازگشت، بكلّى از شيطان گسسته، رضاى خدا را بجويد و غير از راه محبوب راهى را نپويد. «(1)»
حضرت امام خمينى- قدّس سرّه- نگرشى همچون امامان معصوم- عليهمالسلام- به حج داشت و در پيامهايى كه به مناسبت مراسم حجصادر كرده، به گوشهاى از اين راز و رمزها اشارتها داشته مىفرمايند:
«لبيكهاى مكرر از كسانى حقيقت دارد كه نداى حق را به گوش جان شنيده و به دعوت اللَّه تعالى به اسم جامع، جواب مىدهند.
مسأله، مسأله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب.
گويى گوينده از خود در اين محضر بيخود شده و جواب دعوت را تكرار مىكند و دنباله آن سلب شريك به معناى مطلق آن مىنمايد كه اهل اللَّه مىدانند نه شريك در الوهيت فقط. گر چه سلب شريك در آن نيز شامل همه مراتب تا فناى عالم در نظر اهل معرفت است و حاوى جميع فقرات احتياطى و استحبابى است؛ مثل «... الحمد لك والنعمة لك ...» و حمد را اختصاص مىدهد به ذات مقدس، همچنين نعمت را. و نفى شريك مىكند و اين نزد اهل معرفت غايت توحيد است و به اين معناست كه هر حمدى و هر نعمتى كه در جهان هستى تحقق يابد، حمد خدا و نعمت خداست، بدون
1) - محمد القارى الهروى المكى، انوار الحجج فى اسرار اللجج، ص 45
شريك. و در هر موقف و مشعرى و وقوف و حركتى و سكون و عملى اين مطلب و مقصد اعلى جارى است و خلاف آن شرك به معناى اعم است كه همه ما كوردلان به آن مبتلا هستيم. «(1)»
در جاى ديگر مىفرمايند:
«در لبيك، لبيك، «نه» بر همه بتها گوييد و فرياد «لا» بر همه طاغوتها و طاغوتچهها كشيد و در طواف حرم خدا كه نشانه عشق به حق است دل را از ديگران تهى كنيد و جان را از خوف غير حق پاك سازيد و به موازات عشق به حق، از بتهاى بزرگ و كوچك وطاغوتها و وابستگانشان برائت جوييد، كه خداى تعالى و دوستان او از آنان برائت جستند و همه آزادگان جهان از آنان برىء هستند.
و در لمس «حجرالاسود» بيعت با خدا بنديد كه با دشمنان او و رسولانش وصالحان و آزادگان دشمن باشيد و به اطاعت وبندگى آنان هر كه باشد و هر جا باشد- سر ننهيد و خوف و زبونى را از دل بزداييد ...
و در سعى بينصفا و مروه، باصدق وصفا، سعى در يافتن محبوب كنيد كه با يافتن او همه بافتهاى دنياوى گسسته شود و همه شكها و ترديدها فرو ريزد ...
و با حالت شعور و عرفان به مشعرالحرام و عرفات رويد و در هر موقف به اطمينان قلب بر وعدههاى حق و حكومت مستضعفان بيافزاييد ...
1) - پيام حج مورخ 7/ 6/ 63، صحيفه نور، ج 19، ص 42
پس به منا رويد و آرزوهاى حقانى را در آن جا دريابيد كه آن قربانى نمودنِ محبوبترين چيز خويش در راه محبوب مطلق است و بدانيد تا از اين محبوبها كه بالاترينش حب نفس است و حب دنيا تابع آن است نگذريد، به محبوب مطلق نرسيد و در اين حال است كه شيطان را رجم كنيد و شيطان از شما بگريزد. و رجم شيطان را در موارد مختلف با دستورهاى الهى تكرار كنيد كه شيطان و شيطان زادگان همه گريزان شوند. «(1)»
1) - پيام حج مورخ 12/ 6/ 63 صحيفه نور، ج 18، ص 87
با توجّه به آنچه آمد و نيز رازها و رمزهاى فراوان نهفته در آيات و روايات، مىتوان اينگونه جمعبندى نمود كه:
1- حج، مظهرى از مظاهر توحيد است و هدف از تشريع آن، پرستش خداى يگانه، و انجام عمل خالص براى اوست، از اين رو در قرآن آمده است:
«و اذ بوّأنا لابراهيم مكان البيت أن لا تُشرك بى شيئاً و طهّر بيتى للطائفين والقائمين والرّكّع السّجود»؛ «(1)»
«و هنگامى كه ابراهيم را در مكان اين خانه فرود آورده، جاى داديم [او را فرمان داديم كه با من چيزى را شريك مدار و خانهام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و ركوع و سجود كنندگان پاك نماى.»
ابراهيم- ع- نيز در قرآن رمز توحيد و شكننده بتها و سمبل مبارزه با شرك معرفى شده است.
2- حج پذيرش دعوت خداوند، و پيمودنصراط مستقيم او است و حاجى با اظهار لبيك، پذيرش دعوت خدا را اعلان نموده، خود را به انجام فرمودههاى الهى مكلّف مىسازد.
3- حج پايگاه اعلان مخالفت مسلمانان با جهل و آثار بجاى مانده از دوران جاهليت است. همان كارى كه رسول خدا-ص- انجام داد و آن را در خطبه حجةالوداع بيان فرمود.
4- حج پيوند جامعه اسلامى در عصر حاضر باصدر اسلام و يادآور
1) - حج: 25
خاطرات شكوهمند آن دوران شيرين و سرنوشت ساز است، بخصوص دو شهر مكه و مدينه كه وجب به وجب آن مملوّ از خاطرات تلخ و شيرين آن روزگار سراسر شرف و فضيلت است.
5- حج تجلّى بخش برادرى، برابرى و وحدت اسلامى است و جلوه عينى اين حديث شريف است كه: «الناس من آدم و آدم من تراب، لا فضل لعربى على أعجمى ولا لأبيض على أسود الّا بالتقوى.»
6- حج مُطَهّر روح آدميان است. انسانهاى آلوده به عصيان و گناه با حضور در سرزمين وحى، بخصوص عرفات، از گذشته سياه خود اظهار پشيمانى نموده، خود را از گناه شستشو مىدهند و تربيت شده به موطن خويش بازمىگردند.
7- حج جايگاه تربيت انسانها است. حاجيان با ترك زندگى و خانه و كاشانه و زن و فرزند و پذيرش زحمت و رنج، خويشتن را از رفاه زدگى و دنيا خواهى، جدا مىسازند و خود را براى پذيرش سختىها در مسير تحقق آرمانهاى الهى آماده مىكنند.
8- حج يادآورصحنههاى حضور انسانها در قيامت وصحراى محشر است. لباسى چون كفن مردگان بر تن كرده، درصحرايى به دور از امكانات شهرى وقوف مىنمايد و كسى جز خدا فريادرس انسان نيست. در نتيجه مىتواند گوشهاى از هيجان و ترس و اضطراب آنچه را كه انسان در آينده با آن روبروست به نمايش بگذارد.
9- حج تمرين بريدن از شهوات و گناهان و هواهاى نفسانى است احرام به حاجى مىآموزد تا از پارهاى گناهان دورى كند و فرمانبرى و دورى از
معصيت را تمرين نمايد.
خداى در قرآن فرمود:
«الحجّ أشهرٌ معلومات فمن فرض فيهنّ الحج، فلا رفث ولا فسوق ولا جدال فى الحج»؛ «(1)»
«حج ماههايى معين است، پس هر كس در اين ماهها حج بجاى آورد [اين را بداند] كه آميزش، زشتكارى و مجادله در حج نيست.
10- حج تمرين نظم است. خداوند به حاجى مىآموزد كه حتماً طواف را از حجرالاسود آغاز نمايد. با شكل خاصى طواف كند. نماز را پشت مقام ابراهيم بخواند. سعى را حتماً ازصفا شروع به مروه ختم نمايد و ...
11- حج گردهمايى همه نيكان و پاكان و كنگره جهانى براى حلّ مشكلات مسلمانان است كه قرآن فرمود:
«وأذّن فى الناس بالحجّ يأتوك رجالًا وعلى كلّ ضامرٍ يأتين من كلّ فجٍّ عميق ليشهدوا منافع لهم»؛ «(2)»
«و در ميان مردم بانگ حج بردار تا پياده يا سواره از هر راه دورى بسوى تو آيند [و] در آنجا منابع بسيار براى خود فراهم بينند.»
و بالاخره حج از اين راز و رمزها و درسها فراوان دارد. اميد آن كه تمامى حاجيان با اين نگرش به حج بروند و در درياى موّاج رحمت حق، خود را از گناهان بيالايند و تربيت شده براى ساختن جامعهاى اسلامى و نمونه به شهرها و كشورهاى خويش بازگردند.
يكى از واجبات حج، طواف بيتاللَّه الحرام است. بر هر انسان حجگزارى كه حج تمتع بجاى مىآورد، سه طواف واجب است: طواف عمره تمتع، طواف حج تمتع و طواف نسا. در اين نوشتار پيشينه تاريخى طواف، مورد بررسى قرار گرفته است.
«طواف» مصدرِ «طاف»، «يطوف» بوده و در لغت گرد چيزى گشتن و در اصطلاح پيرامون كعبه گرديدن است. «(1)»
1) - جبران مسعود، الرائد، ج 2، ص 980، دارالعلم للملايين، چاپ ششم، 1990؛ فرهنگ فارسى عميد، ص 1405، ج 2، انتشارات اميركبير، چاپ سوم، 1360 ه. ش.
پيشينيه طواف به هزاران سالقبل از هبوط حضرت آدم- عليهالسلام- به زمين بازمىگردد. فرشتگان در ناحيه «ردْم» از آدم استقبال كرده، به او گفتند: ما دو هزار سال پيش از تو به اين خانه حج گزارديم. آدم پرسيد: شما هنگام طواف چه مىگوييد؟ گفتند مىگوييم: «سبحاناللَّه والحمدللَّه ولااله الااللَّه واللَّه اكبر.» «(1)»
در روايتى به نقل از امامصادق- ع- آمده است: آنگاه كه خداوند به ملائكه فرمود:
«انّى جاعل فى الأرض خليفة، قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدّس لك ...»
هنگامى كه پروردگار تو به فرشتگان فرمود:
«من در روى زمين جانشين قرار خواهم داد، فرشتگان گفتند (پروردگارا!) آيا كسى را در زمين قرار مىدهى كه فساد و خونريزى كند؟ ما تسبيح و حمد تو را به جا مىآوريم.»
خداوند در برابر گستاخى فرشتگان، بر آنان خشم گرفت و ارتباط آنان هفت سال با حق تعالى قطع شد، سپس آنها درخواست توبه كردند. به آنان فرمان داده شد تا بر گرد بيتالمعمور طواف كنند. هفت سال اطراف آن طواف كردند و از آنچه گفته بودند طلب آمرزش نمودند، خداوند نيز توبه آنان را پذيرفت و از آنها راضى شد. «(2)» پس از آن، خداوند تعالى درست مقابل بيت
المعمور- در روى كره زمين- خانه خويش را بنا نهاد. «(1)»
در آسمان دنيا، و دقيقاً مقابل كعبه، خانهاى وجود دارد كه نام آن «ضُراح» است. «(2)» برابرى آن با كعبه بگونهاىاست كه اگر پايين بيايد، روى كعبه خواهد آمد. «(3)»
ابن كوّاء از على- ع- پرسيد: بيت المعمور چيست؟ حضرت فرمود:
بيتالمعمور همان «ضُراح» است كه بر فراز آسمانهاى هفتگانه «(4)» و زير عرش قرار دارد. هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن مىشوند و تا روز قيامت بازنمىگردند. «(5)»
قتاده از رسول خدا-ص- نقل كرده كه فرمود: بيت المعمور مسجدى است در آسمان كه زير آن كعبه قرار گرفته است. «(6)»
بيت المعمور را بدان جهت اين نام نهادند كه همه روزه هفتاد هزار فرشته در آن نماز مىگزارند و شبانگاه فرود آمده گرد كعبه طواف مىكنند و آنگاه بر پيامبر-ص- درود مىفرستند و پس از آن برمىگردند و تا روز قيامت، ديگر نوبت به آنها نخواهد رسيد. «(7)»
ابن عباس گفته است: نخستين كسى كه اساس خانه كعبه را نهاد و در آن نماز گزارد و بر آن طواف كرد، آدم بود. «(1)» او هفت طواف در شب و پنج طواف در روز انجام داد. «(2)»
ازرقى مىنويسد:
«آدم كه بخاطر عصيان خداوند از بهشت رانده شد و به زمين فرود آمد گفت: پروردگارا! براى من چه پيش آمده است كه آواى فرشتگان را نمىشنوم و وجودشان را ديگر احساس نمىكنم؟
فرمود نتيجه (ترك اولى و) خطاى تو است، ولى برو و براى من خانهاى بساز، بر گِرد آن طواف كرده و مرا ياد كن، همانگونه كه ديدى فرشتگان رفتار مىكنند و بر گِرد عرش من مىگردند ... آدم به مكه رسيد و بيتالحرام را ساخت و جبرئيل- ع- با بال خود به زمين زد و پايه استوارى در پايينترين نقطه زمين براى او آشكار ساخت و فرشتگان سنگهايى در آن ريختند ...» «(3)»
بدنبال بناى كعبه، ملائكه شيوه طواف كردن بر گِرد آن را به آدم آموختند.
در تاريخ الخميس آمده است: ملائكه به آدم گفتند: ما هزار سال پيش از تو حج مىگزارديم، سپس پيشاپيش آدم حركت كردند تا او هفت دور طواف
نمود. «(1)»
آدم گرد كعبه طواف مىكرد، همانگونه كه ملائكه پيرامون عرش خدا طواف مىكردند. «(2)»
عبداللَّه بن ابى سليمان آزاد كرده بنى مخزوم مىگويد: چون آدم از بهشت فرود آمد، نخست هفت بار گرد كعبه طواف كرد و سپس دو ركعت نماز روبروى كعبه گزارد ... و از آن هنگام كه آدم طواف كرد طواف بر گرد كعبه معمول و سنت شد. «(3)»
حرم الهى نيز به اندازه كنونى آن، تعيين شد- نه كمتر و نه زيادتر- بدان جهت كه خداوند تبارك و تعالى ياقوت سرخ فامى را بر آدم فرو فرستاد و آدم آن را در جاى كنونى خانه كعبه قرار داد و پيوسته پيرامون آن طواف مىكرد ... «(4)»
ازرقى مىنويسد:
«در يكى از كتابهاى پيشينيان نخستين كه در آن موضوع كعبه آمده بود، چنين ديدم كه هيچ فرشتهاى را خداوند به زمين نمىفرستد مگر آن كه او را به زيارت كعبه فرمان مىدهد و آن فرشته از كنار
عرش احرام بسته و لبيك گويان فرود مىآيد، نخست حَجَر را مىبوسد و استلام مىكند و سپس هفت دور، بر خانه طواف مىكند و داخل كعبه دو ركعت نماز مىگزارد، آنگاه به آسمانصعود مىكند.» «(1)»
راهنماى آدم در انجام مناسك حج جبرائيل امين بود. او پذيرش توبه آدم- ع- را به آن حضرت ابلاغ نمود، سپس مناسك حج را به او آموخت؛ از جمله آن مناسك، هفت دور طواف گرد خانه خدا بود. «(2)»
پس از بناى خانه كعبه به دست حضرت آدم- ع- اقوام و ملل گوناگون احترام خاص و ويژهاى براى آن قائل شدند، هر يك بگونهاى حج گزارده، گرداگرد بيتاللَّه الحرام طواف مىكردند.
مسعودى فاصله زمانى هبوط آدم تا مبعث پيامبر اسلام-ص- را حدود چهار هزار و هشتصد و يازده سال و شش ماه و ده روز ذكر مىكند. «(3)»
پس از مرگ حضرت آدم- ع- شيث نيز به همان شيوه حج گزارد. «(4)»
مجاهد گفته است: هفتاد و پنج پيامبر حج گزاردند و همگان طواف كردند. «(5)»
از طواف حضرت نوح نيز در روايات سخن به ميان آمده است. «(1)» وگرچه در نقلى گفته شده كه از فاصله زمانى حضرت نوح تا حضرت ابراهيم- عليهماالسلام- هيچيك از پيامبران حج نگزارده، پيرامون خانه خدا طواف نكردهاند. «(2)» ليكن يعقوبى مىنويسد:
«خداى متعال هود [بن عبداللَّه بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح را مبعوث فرمود «(3)» و او عاد را به عبادت و اطاعت پروردگار و دورى از محرمات دعوت مىكرد و آنها تكذيبش نمودند تا خدا سه سال باران را از آنان بازگرفت، پس كسانى از خود را به سوى كعبه فرستادند تا براى آنها از خدا باران بخواهند و آنها چهل روز به طواف كعبه و مراسم زيارت آن مشغول بودند ...» «(4)»
سالها مىگذرد و به دوران حضرت ابراهيم خليل- ع- كعبه و حجگزارى رونقى تازه پيدا مىكند. در تاريخ آمده است:
آنگاه كه هاجر اسماعيل را بزاد، ساره بر او رشك برد و گفت: او و فرزندش را از اينجا ببرد! پس ابراهيم هاجر و اسماعيل را برداشت و به مكه آورد و در نزد خانه كعبه فرود آورد و خود از آن دو جدا گرديد. هاجر به او گفت: «ما را به كه مىسپارى؟» گفت: «به پروردگار اين خانه» و آنگاه گفت: «اللهمّ انى اسكنت من ذريتى
بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرّم ...» «(1)»
... سپس خداى متعال ابراهيم را فرمود: «كعبه را بسازد وستونهاى آن را برافرازد و مردم را به حج بخواند و مناسك حج را به آنان بياموزد پس ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه را برافراشتند ...» «(2)»
محمد بن اسحاق نقل مىكند كه چون ابراهيم خليلالرحمان از ساختن بيتالحرام آسوده شد، جبرائيل پيش او آمد و گفت: «هفت بار بر كعبه طواف كن» و او همراه اسماعيل هفت دور طواف كرد و در هر دور طواف، هر دو به تمام گوشههاى كعبه دست مىكشيدند و چون هفت دور طواف تمام شد هر دو پشت مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزاردند. «(3)»
معلّم ابراهيم- ع- و فرزندش اسماعيل نيز، چونان حضرت آدم- ع- جبرائيل بود، آنان را نزد حجرالأسود آورده، ابتدا خود آن را استلام نمود، به ابراهيم و اسماعيل نيز گفت استلام كنند، سپس همراه با هم، هفت مرتبه طواف نمودند. «(4)»
فرشتگان ضمن طواف، به ابراهيم- ع- سلام دادند. ابراهيم پرسيد:
شما در طواف خود چه مىگوييد؟ گفتند: پيش از روزگار آدم- ع- «سبحاناللَّه والحمدللَّه ولااله الا اللَّه واللَّه اكبر» مىگفتيم و چون به آدم گفتيم، فرمود: بر اين كلمات، «و لاحول و لاقوة الَّا باللَّه» را هم بيفزاييد. ابراهيم فرمود: بر آن
«العلى العظيم» را هم بيفزاييد و فرشتگان چنين كردند. «(1)»
پس از حضرت ابراهيم- ع- موسى- ع- نيز حج گزارده، هفت مرتبه گرداگرد اين خانه طواف نموده است. «(2)»
مجاهد نقل كرده كه: موسى بر شترى سرخ به حج آمد و از منطقه روحاء گذشت و دو جامه پنبهاى بر تن داشت، يكى را ازار ساخته و ديگرى را رداء و بر كعبه طواف كرد ... «(3)»
از امامصادق- ع- سؤال شد: آيا قبل از بعثت نبىاكرم-ص- حج گزارده مىشد؟ فرمود: آرى و تصديق آن در قرآن گفتار شعيب است كه هنگام ازدواج موسى گفت: «على أن تاجرنى ثمانى حجج»؛ « (تصميم دارم يكى از دو دخترم را به ازدواج تو درآورم، بر اين مهر كه) هشت «حج» براى من خدمت كنى» «(4)» و نگفت هشت «سال.» همانا آدم و نوح حج گزاردند. سليمان بن داود همراه با جن و انس و پرنده و باد حج انجام داد. موسى سوار بر شترى سرخ رنگ حج گزارده مىفرمود: «لبيك لبيك ...» «(5)»
پيامبران الهى هر يك بگونهاى تلبيه گفته، حج مىگزاردند، آنگونه كه ازرقى مىگويد: يونس بن مَتى مىگفته است «لبيك فراج الكرب لبيك» و موسى مىگفته است: «لبيك انا عبدك لبيك لبيك» و عيسى مىگفته است:
«لبيك انا عبدك، ابن امتك، بنت عبديك لبيك.» «(1)»
كعبه نزد ايرانيان قديم نيز از قداست ويژهاى برخوردار بوده است، برخى از آنان به احترام خانه كعبه و جدّشان ابراهيم- ع- و هم توسل به هدايت او و رعايت نسب خويش، به زيارت بيتالحرام مىرفتند و بر آن طواف مىبردند و آخرين كس از ايشان كه به حج رفت، ساسان پسر بابك جدّ اردشير بابكان، سرملوك ساسانى بود ...
در روايات اسلامى راجع به حفر چاه زمزم به وسيله عبدالمطلب آوردهاند كه: وقتى عبدالمطلب زمزم را كشف كرد دو آهوى طلا و چند شمشير و زر بسيار به دست آورد كه ساسان پادشاه ايران به حرم كعبه اهدا كرده بود ...
عبدالمطلب باب كعبه را با آنها بساخت «(2)».
ياقوت حموى هم به نقل از مسعودى «(3)» آورده است كه «ايرانيان عقيده دارند كه از اولاد ابراهيماند و پيشينيان ايشان براى بزرگداشت جدّ خود ابراهيم خليل به زيارت بيتاللَّه مىرفتند و كعبه را طواف مىكردند تا شعار نياى خويش را بر پاى دارند و انساب خود را حفظ كنند. آخرين پادشاه پارسى كه به
حج بيتاللَّه رفت ساسان بن بابك بود ... شاعر باستانى تازى در اين باره گفته است:
زمزمت الفرس على زمزم و ذلك من سالفها الأقدم
ما از زمانهاى پيش خانه خدا را حج مىگزارديم و در اباطح آن ايمن بوديم- ابْطَح يعنى مسيل، جمع آن اباطح است.
و بعد از ظهور اسلام يكى از شاعران ايرانى چنين گفته است:
وما زلنا بحج البيت قِدْما و نُلْقى بالاباطح اميناً
«ما از زمانهاى پيش خانه خدا را حج مىگزارديم و در اباطح آن ايمن بوديم.»
و ساسانُ بنُ بابَك سارَ حَتّى أتى البيت العتيق بأصْيَدينا
«و ساسان پسر بابك همراه با دليران مغرور ما راه پيمود تا به بيتالعتيق رسيد.»
وطافَ بِه و زمزم عند بئر لاسماعيلَ تَروْى الشّار بينا
«و كعبه و زمزم را طواف كرد، آن چاه را كه از اسماعيل است و نوشندگان را سيراب مىكند.»
به موجب اين اخبار، ايرانيانصدر اسلام افتخار مىكردند در عصرى كه مشركان جزيرةالعرب كعبه را با بتهاى خود ملوث كرده زشتترين گناهان را در مطاف و مسجدالحرام مرتكب مىشدند، به زيارت حج مىرفتند و هدايايى به كعبه تقديم مىداشتند.
در دوران قبل از اسلام و در عصر جاهلى نيز، مراسم حج و طواف خانه
خدا، همچنان وجود داشت. قريش و عموم فرزندان معدّ بن عدنان پارهاى از احكام دين ابراهيم را به دست داشتند، خانه كعبه را زيارت مىكردند و مناسك حج را به پا مىداشتند، مهماننواز بودند و ماههاى حرام را بزرگ مىداشتند. «(1)»
ليكن با گذشت زمان، آگاهان دينساز، بازيگران دنياخواه و كجانديشان جاهل، بگونههاى مختلف به تحريف اين فريضه الهى پرداختند.
يعقوبى مىنويسد:
عمرو بن لحى- و نام لحى، ربيعة بن حارثة بن عمرو بن عامر است- به سرزمين شام رفت و آنجا مردمى از عمالقه بودند كه بت مىپرستيدند، پس به آنها گفت: اين بتهايى كه شما مىپرستيد چيستند؟ گفتند: اينها بتهايى هستند كه آنها را پرستش مىكنيم و از آنها يارى مىخواهيم، پس يارى كرده مىشويم و بوسيله آنها باران مىخواهيم پس سيراب مىشويم، عمر بن لحى گفت: يكى از اين بتها را به من نمىبخشيد تا آن را به زمين عرب برم، همانجا كه عرب براى زيارت خانه خدا مىآيند؟ پس بتى به نام «هبل» به او دادند و آن را به مكه آورد و نزد كعبه نهاد و آن اوّل بتى بود كه در مكه نهاده شد، سپس «اساف» و «نائله» را آوردند و هركدام را بر يكى از اركان كعبه نهادند و طواف كننده، طواف خود را از اساف شروع مىكرد و آن را مىبوسيد و نيز به آن ختم مىكرد. «(2)»
برخى علاوه بر طواف خانه، برگرد بت نيز طواف مىكردند. عمرو بن لُحَىّ، بت عزّى را در منطقه نخله قرار داد و هنگامى كه از حج
و طواف خود بر كعبه آسوده مىشدند، از احرام بيرون نمىآمدند تا كنار بت عزى مىرفتند و بر آن طواف مىكردند و سپس همانجا از احرام بيرون مىآمدند. «(1)»
بت و بتخانه عزى در راه مكه به عراق و بالاتر از ذات عرق قرار داشته است.
مشركان هرگاه در مراسم حج طواف و وقوف در عرفات و منى را انجام مىدادند، سرهاى خود را كنار بت منات مىتراشيدند و براى آن نيت حج مىكردند و تلبيه مىگفتند ... «(2)»
بدعتها و رسوم غلط جاهلى، يكى پس از ديگرى آشكار گرديد و طواف اين فريضه الهى، و كعبه اين جلوهگاه توحيد، جايگاهى براى ابراز وجود هرزگان و هوسرانان گرديد، برهنه طواف كردن براى گروهى سنّت شد و از اين رهگذر قداست خانه خدا را خدشهدار كردند. به تاريخچه اين ماجرا توجه كنيد:
عرب در كيشهاى خود دوصنف بودند: حُمْس و حلّه، عربهاى حمس در كار دين بر خود سخت مىگرفتند و هنگام انجام دادن اعمال حج، غذاى روغنى نمىپختند و شيرى اندوخته نمىكردند، و ميان شيردهى و شيرخوارگانش مانع نمىشدند تا خود آن را رها سازند مو و ناخن نمىگرفتند و روغن استعمال نمىكردند و دست به زنان نمىبردند و خود را خوشبو نمىكردند و گوشتى نمىخوردند و در حج خود كرك و پشم و مويى
نمىپوشيدند و لباس نوى به تن مىكردند و با نعلين خويش گرد خانه طواف مىنمودند و از نظر تعظيم پا روى زمين مسجد نمىنهادند. «(1)»
عربهاى حله- يعنى قبيلههاى تميم و ضَبَّه و مُزَيْنه و رِباب و عُكْل و ثَوْر و قيس عيلان همهاش به جز عدوان و ثقيف و عامر بنصعصعه، و ربيعة بن نزار همهاش و قضاعه و حضرموت و عك و قبيلههايى از ازد ... هرگاه به مكه مىرسيدند، پس از انجام مناسك، جامههايى را كه پوشيده بودند بيرون مىآوردند «(2)» و ديگر آن را نمىپوشيدند و به اين جامهها «لُقى مىگفتند. بدين جهت اگر مىتوانستند جامههاى حمس را به كرايه يا عاريه مىپوشيدند و در آنها طواف مىكردند وگرنه برهنه طواف خانه را انجام مىدادند. «(3)»
ابن جريج نيز مىگويد: چون خداوند اصحاب ابرهه حبشى را با پرندهاى به نام ابابيل نابود ساخت، همه اعراب، قريش و ساكنان مكه را تعظيم مىكردند و به همين سبب در بزرگداشت حرم و مشاعر و ماههاى حرام، دقت بيشترى مىنمودند. به افراد قريش و ساكنان مكه هم مىگفتند: ما اهل خدا و فرزندان ابراهيم خليلالرحمان و حاكمان بيتالحرام و ساكنان حرم خداونديم و براى هيچكس از اعراب حق و منزلت ما نيست و به همين سبب در آيين خود كارهاى تازه و بدعتهايى آوردند و آن را ميان خود معمول كردند؛ از جمله اين بدعتها اين بود كه مىگفتند: هركس از غير احْمَسىها كه براى نخستين بار به حج مىآيد- چه مرد و چه زن- بايد طواف اول خويش را برهنه و مادرزاد انجام دهد، يا آن كه جامهاى از كسى كه احمسى باشد عاريه يا كرايه كند واحْمَسى به مردم مكه كه قبايل قريش و كنانه و خزاعه بودند و به ديگر مردمى كه آيين آنان را داشتند گفته مىشد.
افرادى كه احمسى نبودند بر در مسجد مىايستادند و مىگفتند: چه كسى جامه و پوششى به عاريه مىدهد؟ اگر كسى كرايه مىداد در آن جامه طواف مىكردند در غير اينصورت، جامه خود را بيرون در مسجد از تن خارج و برهنه مادرزاد وارد محل طواف مىشدند، نخست كنار بت اساف رفته، آن را دست مىكشيدند و سپس حجرالاسود را لمس كرده و طواف خود را از سمت راست آغاز مىنمودند، در حالىكه كعبه سمت چپ آنان قرار داشت. و چون هفت دورشان تمام مىشد باز حجرالأسود را استلام كرده و آنگاه به بت نائله دست مىكشيدند و طوافشان در اينجا تمام مىشد و چون از محلّ طواف بيرون مىآمدند، جامه خود را به همان حال پيدا مىكردند، در حالىكه
هيچكس به آن دست نمىزد، آن را مىپوشيدند و پس از آن ديگر برهنه طواف نمىكردند و فقط كسانى كه احمسى نبودند و براى نخستين بار به حج يا عمره مىآمدند در طواف اوّل خود برهنه طواف مىكردند. غير احمسىها اگر لباس ديگرى داشتند، لباسى را كه با آن طواف كرده بودند، پس از طواف از بدن خارج نموده ميان بت اساف و نائله مىانداختند و آن جامه همچنان آنجا افتاده باقى مىماند و هيچكس به آن دست نمىزد تا از ميان مىرفت.
تمام اين كارها كه ساخته و پرداخته ابليس و موجب دگرگونى آيين حنيف ابراهيم- ع- مىگشت، سنت شده بود. «(1)»
اين عمل قداست حرم را شكست و جوانان هوسران را بر آن داشت تا در كنار بيتاللَّه الحرام به نظاره برهنگان بپردازند:
روزى بانويى زيبا براى طواف آمد، جامهاى عاريه مىخواست كسى پيدا نشد كه به او جامه عاريه دهد، بناچار لباسهاى خود را خارج و برهنه مشغول طواف شد، و در حالى كه هر دو دست خود را بر جلو خويش گذاشته بود، شعر مىخواند و مىگفت:
اليوم يبدو بعضه او كلّه و ما بدا منه فلا أجله
«امروز قسمتى يا همهاش آشكار است و آنچه از آن آشكار است روا نمىدارم.»
جوانان مكه نگاهش مىكردند. «(2)»
وجود چنين مناظرى جوانان هوسران را تحريك مىكرد تا گاهى در
خانه خدا، دست به بازوان زنان بزنند و هرزگى را پيشه خود سازند. «(1)»
گاهى نيز زنان و مردان جداگانه طواف مىكردند:
ابن عباس مىگويد: برخى از قبايل عرب از جمله بنىعامر و ديگران، برهنه طواف مىكردند. مردان روزها و زنان شبها ...، اينها مىگفتند در جامههايى كه در آن مرتكب گناه شدهايم، طواف نمىكنيم ... برخى از زنان ايشان، تسمهها و بريدههايى از تهيگاه خود مىآويختند و ظاهراً عورت خود را مىپوشاندند ... «(2)»
اين كه چرا اعراب جاهلى برهنه طواف مىنمودند، و يا اگر با لباس طواف مىكردند چرا پس از طواف، لباس خود را از تن بيرون آورده، به كنار خانه مىانداختند؟ ريشه در يك انديشه خرافى داشت.
ابى سليمان از پدرش نقل مىكند كه فاخته دختر زهير بن حارث بن اسد بن عبدالعزى كه مادر حكيم بن خزام است، در حالى كه حامله بود، وارد كعبه شد. درد زايمان او را گرفت و حكيم را داخل كعبه به دنيا آورد. «(3)»
فاخته را، در سفره چرمى از كعبه بيرون بردند و محلّى را كه در آن
زاييده بود، با آب زمزم شستند. «(1)»
جامهاى هم كه در آن زاييده بود گوشهاى انداختند و در اصطلاح به چنين جامهاى «لُقا» مىگويند و چنين بود كه عموم مردم گرد كعبه برهنه و بدون هيچ جامهاى طواف مىكردند، مگر حمسىها (يعنى قريشيان و هم پيمانان ايشان) كه با جامه طواف مىكردند. اگر كس ديگرى غير از آنان با جامه طواف مىكرد چون طوافش تمام مىشد چه مرد و چه زن، آن جامه را كنار خانه مىانداخت و هيچكس به آن دست نمىزد و آن را حركت نمىداد تا آن كه زير گامهاى مردم و بر اثر تابش آفتاب و باد و باران پوسيده مىشد. در اين باره ورقة بن نوفل چنين سروده است:
«همين اندوه براى او بس است كه گويى همچون جامه مطرود (لُقى زير دست و پاى طواف كنندگان بر كعبه افتاده است» مقصودش اين است كه كسى با او تماس نمىگيرد.» «(2)»
در برخى روايات از ابن عباس و نيز قتاده نقل شده كه: گروهى از قريش و نيز طايفهاى از يمنىها براساس همان انديشههاى خرافى، برهنه طواف مىگزاردند و عجيبتر آن كه ابن عباس مىگويد: برخى نه تنها در مطاف، بلكه قبل از ورود به مكّه و دخول حرم، لباسها را از تن خارج، وعريان وارد مكه مىشدند! «(3)»
اسامى برخى از قبايل آن روز حجاز كه برهنه طواف مىكردند، عبارتند
از: بنوحمس از قريش، اوس، خزرج، خزاعه، ثقيف، بنىعامر بنصعصعه، بطون كنانة بن بكر و ...
اينان عقايد خرافى و ناپسند ديگرى نيز داشتهاند:
گوشت نمىخوردند، هميشه از پشت خانهها داخل مىشدند، هيچ وقت از پشم و مو استفاده نمىكردند، براى پوشاندن اطفال پوست گوسفند يا بز را يك جا درآورده، در پائين آن و در محل پاهاى حيوان دو سوراخ درست كرده آن را- نظير شلوار- به تن اطفال خود مىكردند و همواره برهنه طواف مىنمودند ... «(1)»
وضعيت به اندازهاى اسفبار بود كه اگر كسى با لباس طواف مىكرد وآن لباس را بر تن مىداشت و ديگران مىديدند، او را مىزدند و جامه را از تن او بيرون مىكردند.
سيوطى گويد: در اين مورد آيه آمد كه: بگو چه كسى حرام كرد زينت خدا را كه براى بندگانش فراهم فرموده است و خوراكها و روزىهاى پاكيزه را. «(2)»
منصور از مجاهد نقل مىكند در باره اين آيه كه خداوند مىفرمايد «و هنگامى كه كار زشت مىكردند مىگفتند: پدران خود را ديديم كه بر اين كار
عمل مىكردند و خداوند ما را به آن فرمان داده است» منظور برهنه طواف كردن ايشان است. «(1)»
ابن عباس در ذيل آيه شريفه «خذوا زينتكم عند كلّ مسجد» «(2)» گفته است: چون مردانى بودند كه برهنه طواف مىكردند، پس خداوند آنان را به زينت فرمان داد و مراد از زينت همان لباس، پوشاننده عورت و انواع لباسهاى خوب است. «(3)»
طاووس نيز گفته است: خداوند در اين آيه مردم را به پوشيدن ابريشم و ديباج امر نفرموده، ليكن بدان علت كه گروهى برهنه طواف مىكردند و اين چنين بود كه وقتى به مكه مىآمدند لباسهاى خود را خارج مسجد درآورده، سپس وارد مىشدند، پس اين آيه نازل شد كه «يا بنىآدم خذوا زينتكم عند كل مسجد.» «(4)»
مرحوم علامه طباطبايى- قدسّ سرّه- معتقدند: آيه اختصاص به برهنه طواف كردن و پوشيدن لباس نداشته، و كليه آياتى كه در آغاز آن خطاب بنىآدم آمده است، احكام عامى را بيان مىكنند كه اختصاص به ملّت خاصى ندارد. روايات وارده در اين زمينه را نيز از اخبار آحادى مىدانند كه به هيچ وجه حجيّت ندارد. سپس مىفرمايند: ابن عباس در اين روايت يك حقيقت خارجى را تطبيق بر آيه قرآن كرده است. «(5)»
در فضاى تاريك عصر جاهلى، وجدانهاى بيدارى نيز يافت مىشد كه با بدعتها و رسوم زشت آن دوران به مخالفت برخيزند عبدالمطلب از شمار اين كسان بود. يعقوبى در اين باره مىنويسد:
عبدالمطلب پرستش بتها را رها كرد و خدا رابه يگانگى شناخت و به نذر وفا نمود و سنتهايى نهاد كه بيشتر آنها در قرآن آمد و در سنت رسول خدا هم پذيرفته شد و آنها عبارتند از: وفاى به نذر،صد شتر در ديه پرداختن، حرمت نكاح با محارم، موقوف كردن درآمدن به خانهها از پشت آنها، بريدن دست دزد، نهى از زنده بگور كردن، مباهله (نفرين كردن بر يكديگر)، حرمت ميگسارى، حرمت زنا، حد زدن زناكار، و قرعه زدن، و آن كه نبايد هيچكس برهنه گرد كعبه طواف نمايد و پذيرايى از مهمان و آن كه نبايد هزينه حج را جز از مالهاى پاكيزه خويش بپردازند و بزرگ داشتن ماههاى حرام. «(1)»
بدعت برهنه طواف كردن كه در دوران جاهلى مرسوم بود، پس از بعثت رسول اكرم-ص- همچنان در مكّه باقى ماند تا آن كه پيامبر-ص- قدرت يافت و در سال نهم هجرى على بن ابيطالب- ع- را به مكّه اعزام و آن
1) - تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 363
حضرت در منا پيام رسول خدا-ص- را به مردم ابلاغ و اين عمل نابخردانه را ممنوع نمود.
على- ع- فرمود: پيامبر-ص- به من امر نموده تا دستور خدا را به مردم ابلاغ كرده، به آنان بگويم از اين پس عريان بر گِرد خانه خدا طواف نكنند و پس از اين سال نيز مشركان ديگر حق نزديك شدن به مسجدالحرام را ندارند. «(1)»
ترمذى نيز از زيد بن يُثَيْع نقل مىكند كه از على- ع- سؤال كردم:
مأموريت شما در حج چه بود؟ حضرت پاسخ فرمود: چهار چيز: 1- اين كه برهنه در كنار كعبه طواف نكنند ... «(2)»
ابىالصباح كنانى از امامصادق- ع- نقل مىكند كه فرمود: پيامبرص- پس از مراجعت از جنگ تبوك تصميم به انجام حج گرفتند [ليكن فرمودند:
در خانه خدا مشركان عريان طواف مىكنند و تا چنين وضعى ادامه دارد من دوست نمىدارم حج بگزارم. «(3)»
پيامبر-ص- سرانجام با اعزام على- ع- پرونده اين بدعت ناپسند را بستند و پس از آن، با اقتدار كامل به مكه آمده آنجا را از پليديها پاك كردند.
ابن عباس مىگويد:
پيامبر-ص- در حالى وارد مكه شدند كه برگرد كعبه 360 بت بود برخى از آنها را با سرب استوار كرده بودند ... پيامبر با چوبدستى خود
به بتها اشاره مىفرمودند و بت فرو مىافتاد آنگاه همچنان سواره هفت دور طواف فرمود و با همان چوبدستى حجرالاسود را استلام كرد و چون طواف ايشان تمام شد از مركوب خود پياده شدند و كنار مقام ابراهيم آمدند و ...
اهالى مكه نيز در عصر جاهلى براى كعبه قداست خاصّى قائل بودند.
آنان براى عبادت و شكرگزارى به درگاه حضرت حق، به آنجا آمده، طواف مىكردند. ابن شهرآشوب در اين زمينه مىنويسد:
ابوطالب در حجر اسماعيل در خواب ديد دربى از آسمان به سوى او گشوده شد و نورى از آن ساطع است و ابوطالب را در خود گرفت. پس از بيدار شدن، خواب را براى راهب جحفه نقل كرد. راهب ابوطالب را بشارت داد كه فرزندى بزرگوار و شجاع نصيب او خواهد شد. ابوطالب نيز به سوى كعبه بازگشت و در حالى كه طواف مىكرد اين اشعار را مىسرود:
أطوف للاله حول البيت ادعوك بالرغبة محيى الميت
بأن ترينى السبط قبل الموت أغر نوراً يا عظيم الصوت
منصلتاً بقتل اهل الجبت و كل من دان بيوم السبت ... «(1)»
پس از بعثت رسول اكرم-ص- دستورات و قوانين حيات بخش اسلام، آرام آرام بدعتها و سنتهاى غلط جاهلى را از بين برد و با تبيين و تشريح فلسفه طواف و نشان دادن الگو، فصل جديدى در انجامصحيح مناسك حج گشوده شد كه در شماره بعد به بررسى ابعاد گوناگون آن خواهيم پرداخت.
1) - ابى جعفر رشيد الدين محمد بن علىبن شهرآشوب م 588، مناقب، ج 2، ص 254، انتشارات علامه، قم.
طواف خانه خدا، يكى از زيباترين و پرجاذبهترين اعمال و مناسك حج است. عاشقان و دلباختگان حريم كبريايى، با پشت سرگذاردن فرسنگها راه، خود را به مكه؛ حرم امن الهى رسانده و چونان انسان تشنهاى كه دسترسى به آب را نزديك مىبيند، در انتظار رسيدن به مسجدالحرام و كعبه معظّمه، لحظهشمارى مىكنند.
براى ورود به مسجدالحرام و طواف كعبه، هر انسان حج گزارى ابتدا بايد خود را با آب توبه بشويد و بار سنگين گناهان را از دوش خويش بر زمين بگذارد. آنگاه غسل كرده، تكبيرگويان، همراه باآرامش خاطر و متانت كامل وارد مسجدالحرام شود. «(1)» و عاشقانه گرد كعبه بچرخد تا خداوند از آنان خشنود
1) - مستدرك، ج 9، ص 317، ح 1، 2 و 3
شود؛ همانگونه كه از ملائكه خشنود گرديد. «(1)»
هر ركنى از اركان كعبه، ويژگى خاصّى داشته، و طواف كننده از نقطه شروع تا پايان، مراحلى را براى وصول به قرب حق طى مىكند:
در ركن حجرالأسود، كه «باب الرحمه» اش نامند، درب رحمت به سوى او گشوده مىشود.
در ركن شامى، درب انابه و توسّل و در ركن يمانى باب توبه باز است و از اينجا تا حجر، به باب آل محمد-ص- و شيعيان آنان معروف است. «(2)»
فرشتگان نگاهبانان اين مسيرند. آنان از آسمان به زمين آمده، شب و روز گرد كعبه طواف مىكنند تا آن را از پيروان شيطان و ستمگران حراست كنند. «(3)»
و تو انسان حجگزار، بايد در اين مكان الهى زبانت را نگهداشته، سخنانى سودمند بر آن جارى كنى؛ «سبحاناللَّه» و «لااله الّا اللَّه» فراوان بگويى، كار نيك انجام دهى، نماز شب بخوانى، قنوت را طولانى كرده، فراوان طواف كنى و اگر توانستى از مكه خارج نشوى تا ختم قرآن نمايى، چنين كن. «(4)»
امامصادق- ع- از پدرانش و آن بزرگوار از رسول اكرم-ص- نقل كردهاند كه فرمود:
«زينت ايمان، اسلام و زينت كعبه، طواف است.» «(1)» و در حديثى ديگر پيامبر-ص- طواف را چون نماز دانستهاند، با اين تفاوت كه در طواف مىتوانند سخن بگويند امّا در نماز نه. «(2)»
و نيز فرمود:
«خداوند به طواف كنندگان فخر مىكند و اگر قرار بود ملائكه با كسى مصافحه كنند، با طواف كنندگان خانه خدا مصافحه مىكردند.» «(3)»
امام رضا- ع- نيز فرمودند:
«بر شما باد به نماز شب، قنوت طولانى و زياد طواف نمودن.» «(4)»
مستحب است كسانى كه به مكه مىآيند سيصد و شصت طواف، و اگر مقدورشان نيست، سيصد و شصت شوط طواف كنند. و اگر نمىتوانند تا زمانى كه در مكه هستند، هر چه مىتوانند طواف نمايند. «(5)»
عبداللَّه بن عمر گفته است: «بهترين كار نزد پيامبر-ص- هرگاه به مكه مىآمد طواف خانه خدا بود.» «(6)»
عثمان بن يثار نيز گفته است: به من خبر رسيده- و خداوند داناتر
است- كه: «چون پروردگار فرشتهاى را براى انجام كارى به زمين گسيل مىدارد فرشته اجازه مىگيرد كه به خانه كعبه طواف كند و به آرامى به زمين فرود آيد.» «(1)»
بدليل همين اهميت است كه كعبه در تمام سال طواف كننده دارد و شگفتانگيزتر آن كه هنگام باران، مردم به جاى پناه بردن به زير سقف، به سوى كعبه شتافته، تلاش مىكنند خود را كنار كعبه و زير ناودان طلا برسانند و از آب بارانى كه از بام كعبه فرو مىريزد استفاده نموده، متبرّك شوند.
حافظ محبالدين طبرى مىگويد:
«گفتهاند از روزى كه خداوند كعبه را پديد آورد، همواره انسانها، جنّيان و فرشتگان گرداگرد آن طواف نمودهاند و هرگز از طواف كننده خالى نبوده است.» «(2)»
برخى از شيفتگان طوافِ خانه خدا هنگام جارى شدن سيل در مسجدالحرام نيز، دست از تلاش برنداشته، شناكنان گرد كعبه طواف مىكردند ابن زبير از زمره اين كسان است. «(3)»
قاضى عزالدين نيز از جدّ خويش شنيده كه: شناكنان خانه خدا را طواف كرده است و آب به حدّى بوده كه هنگام رسيدن به ركن حجرالاسود، در آب فرو مىرفته تا بتواند حجرالأسود را لمس نمايد. «(4)»
زينالعابدين بن نورالدين على حسينى كاشانى در اين زمينه مىنويسد:
ظهر روز چهارشنبه 19 ماه شعبان 1039 سيل عظيمى در مكه آمده و آب فراوانى داخل مسجدالحرام شد و حدود 442 نفر از بين رفتند كه يك معلّم با سى دانشآموزش كه در مسجد مشغول درس بودند جزو آنان بود. من در روز پنجشنبه بيستم ماه شعبان وارد مسجدالحرام شدم در حالى كه هيچ طوافكنندهاى درآن نبود آنگاه در درون آب طوافكرده، نماز طوافرا- اجباراً- بالاى منبر خواندم. «(1)»
فردى به نام سيد محمد هادى بن علوى كه از دوستان مؤلف كتاب «التاريخ القويم لمكة و بيتاللَّه الكريم» است در سال 1360 ه. ق. در حالىكه سيل عظيمى در مكه جارى شده بود، خانه خدا را شناكنان طواف كرده است. «(2)»
البته برخى از اوقات، كعبه به دلايلى طواف كننده نداشته است: هنگام توسعه مسجدالحرام به علّت استفاده از ديناميت در تخريب كوهصفا، بعد از نماز ظهر، مطاف از طوافكنندگان تخليه مىشد تا پرتاب سنگهاى منفجر شده، به كسى آسيب نرساند، اين عمليات معمولًا بيش از نيم ساعت طول نمىكشيده است. «(3)»
مردم در دوره جاهليت نيز، براى كعبه و طواف، قداست خاصى قائل بوده به هنگام شروع و ختم طواف حجرالاسود را لمس مىكردهاند و در روزهاى دوشنبه و پنجشنبه درب كعبه را گشوده و به احترام كعبه كفشها را
بيرون خانه درآورده، سپس وارد كعبه مىشدند. «(1)»
مسافت طى شده در هفت شوط طواف هشتصد و سى و شش ذراع و بيست انگشت است. «(2)»
يكى از ثمرات طواف خانه خدا، آمرزش گناهان است. محمد بن قيس مىگويد: امام باقر- ع- در مكه براى مردم سخن گفته مىفرمود:
چون هفت بار گرد خانه طواف كنى، به اين وسيله عهد و پيمانى نزد خدا براى تو بوجود مىآيد كه پروردگارت پس از آن شرم مىكند تو را عذاب نمايد.
سپس فرمود: هنگامى كه هفت شوط طواف زيارت كردى، و بعد در مقام ابراهيم- ع- دو ركعت نماز طواف گزاردى، فرشتهاى بزرگوار دست بر دو شانهات مىزند و مىگويد: امّا آن گناهانى كه در گذشته از تو سرزده است همگى بخشيده شد عمل را در اين يكصد و بيست روز از نو آغاز كن. «(3)»
حسين بن سعيد اهوازى مىگويد: امامصادق- ع- فرمود:
هركس هفت مرتبه گرد اين خانه، طواف نمايد، خداوند- عزّوجلّ- شش هزار حسنه براى او مىنويسد و شش هزار گناهش را مىبخشد و شش
هزار درجه او را بالا مىبرد. «(1)»
پيامبر-ص- فرمود: «طواف بسيار كنيد، كمترين چيزى كه در روز قيامت در نامه عمل شما يافت مىشود همانا طواف است.» «(2)»
در روايت ديگرى آمده است: «كسى كه اين خانه را هفت مرتبه طواف كرده، دو ركعت نماز بگزارد، مانند آن است كه بندهاى را آزاد كرده باشد.» «(3)»
امامصادق- ع- نيز فرمود: «خداوند- عزّوجلّ- اطراف كعبه يكصد و بيست رحمت قرار داده، كه شصت رحمت آن مخصوص طوافكنندگان، چهل رحمت براى نمازگزاران و بيست رحمت براى نگاهكنندگان- به كعبه- است. «(4)»
همين روايت را اهل سنت به نقل از رسول خدا-ص- آوردهاند. «(5)»
حسان بن عطيه پس از نقل اين روايت مىگويد: «پس از دقّت معلوم شد تمامى يكصد و بيست رحمت از آن طواف كننده است؛ زيرا او هم طواف مىكند، هم نماز مىخواند، و هم به كعبه مىنگرد. «(6)»
شاعرى عرب زبان اين روايت را در سروده خود اينگونه آورده است:
و جاء فى الحديث ما معناه ينزل اللَّه تعالى اللَّه
لبيته المحفوف بالكرامة فى كل يوم بل وكل ليلة
عشرين رحمة مضافا لمائه ينالها قوم همو خير فئة
منقسم للطائفين نصفها وللمصلّين يخص ثلثها
والناظرون البيت يأخذونا عشرين و هوسدسها يقينا «(1)»
در روايت ديگرى آمده است:
«ان مَنْ طاف بالبيت خرج من ذنوبه.»
«هر كس خانه خدا را طواف كند، از گناهان خود خارج مىگردد.»
عبداللَّه بن عمر گفته است شنيدم كه رسول خدا-ص- فرمود:
«كسى كه هفت مرتبه خانه خدا را طواف كند، براى هر گامى كه برمىدارد، يك حسنه برايش نوشته مىشود، يك گناه از او بخشيده مىشود و [مقامش يك درجه بالا مىرود [و هر گام آن برابر با آزاد كردن يك بنده است.»
همين روايت را با اندكى تغيير، ترمذى و نسائى نيز نقل كردهاند. «(2)»
همچنين پيامبر-ص- فرمود: «هيچ طواف كنندهاى نيست كه هنگام زوال آفتاب با سر و پاى برهنه گِرد اين خانه طواف كند، در حالى كه پياده در حركت بوده، گامهاى خود را كوتاه برمىدارد، چشمانش را به زمين مىدوزد ودر هر شوطى از طواف؛ حجرالاسود را لمس مىكند، بدون آن كه كسى را آزار رساند و ياد و ذكر خدا از زبانش بيفتد، مگر آن كه خداوند در هر گامى كه برمىدارد، هفتاد هزار حسنه براى او ثبت نموده، هفتاد هزار گناه او را پوشانده و او را هفتاد هزار درجه بالا مىبرد و ثواب آزاد كردن هفتاد هزار برده كه
قيمت هر يك ده هزار درهم باشد به او مىدهد، و مىتواند هفتاد نفر از بستگانش را شفاعت كند و هفتاد هزار حاجت او برآورده مىشود اگر خواست در دنيا و اگر خواست در آخرت.» «(1)»
شبيه اين روايت را اهل سنت از ابن عباس به نقل از رسولخدا-ص- با كمى تغيير آوردهاند. «(2)»
دانشمند و محقق ارزشمند، آقاى على اكبر غفارى در رابطه با اختلاف ثوابهايى كه در اينگونه روايات و نظاير آن آمده مىنويسد:
اختلاف در مقدار ثواب، كه درباره بعضى اعمال در روايات آمده است، به اعتبار مخاطب و موقعيت و كمال عمل است. گاهى ممكن است ثواب طواف از آزاد كردن بنده بيشتر باشد؛ چون بردگان كم هستند يا در رفاه و آسايش و تحت تعاليم حق زندگى مىكنند و گاهى تحت فشار اربابان و شكنجه آنها قرار گرفته و بدون فرهنگ بسر مىبرند، و آزاد كردن آنان از هر عمل خيرى در چنين موقعيتى بالاتر است و گاهى، به عكس است و در اين وقت، طواف كه موجب آزادى بندهها را تقويت مىكند و انسان را در مقامى از قرب به حق مىرساند كه اعمال و كردار و رفتارش هر يك موجب آزادى هزاران هزار خلق خداست، از اين رو ثواب طواف او بيشتر مىشود. پس ثواب وابسته به موقعيت و كيفيت عمل است و در تاريخ اسلام افرادى بودهاند كه طواف خانه كعبه را تمام عمر، سالى چندين بار به جا مىآوردهاند، ولى از آنها اعمالى يا دستوراتىصادر شده كهصدها هزار مردم آزاد را به بردگى كشانده
است، آرى اين ثوابها همگى شرط و شروطى دارد و مطلق نيست و با اختلافِ شرايط، كم و زياد مىشود. «(1)»
ابن عباس نقل كرده كه رسول خدا-ص- فرمودند:
«كسى كه پنجاه مرتبه طواف كند از گناه پاك مىشود، همچون زمانى كه از مادر متولّد شده است.» «(2)»
برخى از دانشمندان معتقدند كه لازم نيست پنجاه مرتبه طواف در يك زمان و پىدرپىصورت بگيرد، بلكه اگر در طول زندگى در نامه عمل او پنجاه طواف ثبت شده باشد، چنين ثوابى را خواهد داشت.
محب طبرى نيز مىگويد: برخى از علما براى عدد طواف هفت مرحله ذكر كردهاند:
1- پنجاه بار طواف كردن در روز و شب، 2- بيست و يك مرتبه، 3- چهارده مرتبه، 4- دوازده مرتبه؛ 5 بار در روز و 5 بار در شب، 5- هفت مرتبه، 6- سه مرتبه، 7- يك مرتبه. «(3)» (لازم به ذكر است كه مراد از هر مرتبه طواف، هفت شوط مىباشد.)
ثواب طواف و منافع آن به قدرى زياد است كه امامصادق- ع- حتّى در شدّت بيمارى براى انجام آن، به بيتاللَّه الحرام مىآمدند:
ربيع بن خيثم گفته است: امامصادق- ع- را در حالى كه به شدت
بيمار بود ديدم كه ايشان را در محلى اطراف كعبه طواف مىدادند. حضرت هر گاه به ركن يمانى مىرسيد مىفرمود: تا ايشان را زمين بگذارند، سپس دست خويش را از محمل خارج كرده و بر زمين مىماليد آنگاه مىفرمود: مرا بلند كنيد. و در روايت ديگرى آمده كه حضرت در پاسخ سؤال كسى كه علّت اين كار را جويا شده بود با اشاره به آيه «ليشهدوا منافع لهم» فرمودند: همانا من دوست مىدارم از منافعى كه خداوند فرموده، بهره بگيرم. «(1)»
خانه كعبه خانه دلهاست ساحت قدس و جلوهگاه خداست
نيكبخت آن كه همچو پروانه در طواف است گرد آن خانه
چون نصيب تو نيست فيض حضور باش اندر طواف خانه زدور
در ركوع و سجود سويش باش تو هم از زائران كويش باش
ابوحمزه ثمالى مىگويد: «به امام سجاد- ع- عرض كردم چرا طواف هفت شوط است؟ فرمود: خداوند تبارك و تعالى به ملائكه فرمود: «انّى جاعلٌ فى الأرض خليفة»، ملائكه بر خلاف فرموده خداوند، گفتند: «أتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدماء» خداوند فرمود: «انّى أعلم ما لا تعلمون.» [بدنبال آن پروردگار متعال هفت هزار سال نور خود را از آنان پوشانيد، ملائكه هفت هزار سال به عرش پناه بردند، پس خداوند بر ايشان رحمت آورد و توبهشان را پذيرفت و بيتالمعمور را كه در آسمان چهارم بود براى آنان قرار داد (وجعله مثابة ...)، و بيتالحرام را براى مردم [در روى زمين مقابل بيتالمعمور قرار
1) - مجمعالبيان، ج 7، ص 81؛ وسايل، ج 8، ص 70
داد (فجعله مثابة للناس و امناً).
پس طواف بر بندگان هفت شوط واجب شد؛ براى هر هزار سال يك شوط. «(1)»
در نقل ديگرى آمده است كه: قبل از اسلام طواف در ميان قريش عدد خاصّى نداشت، عبدالمطلب آن را هفت شوط تعيين كرد و خداوند نيز پس از پيدايش اسلام همان را قرار داد. «(2)»
در جريان فتح مكه، رسول خدا-ص- پس از ورود به شهر، خانه ابوسفيان را- مكان امن- قرار داد، مردم نيز به اين خانه پناه آورده، در به روى خويش بسته و جنگافزارهايشان را بر زمين نهادند. آنگاه پيامبر-ص- نزد حجرالأسود آمده، آن را لمس فرمود و مشغول طواف شد. حضرت به بتى رسيد كه كنار كعبه قرار داشت، آنگاه با كمانى كه قوس آن را در دست گرفته بود، در چشم بت فرو كرده، فرمود:
«جاء الحق و زهق الباطل انَّ الباطل كان زهوقا.» «(3)»
و چون از طواف خانه فارغ شدند به كوهصفا آمده از آن، بالا رفتند و از آنجا به خانه كعبه نگاه كرده، دستها را بلند نمود و دعا كرد. «(4)»
امام باقر- ع- فرمود: «هنگامى كه رسول خدا-ص- به مسجدالحرام وارد شدند ... هفت شوط طواف كردند؛ سه شوط را با حالت هروله و تند رفتن و چهار شوط را به حالت راه رفتن.» «(1)»
اين كه چرا پيامبر-ص- در فتح مكه به اصحاب و ياران خود اينگونه دستور دادند، دليلى شنيدنى دارد؛ شخصى از ابن عباس پرسيد كه برخى گمان دارند رسول خدا-ص- به هروله كردن و دويدن در حال طواف دستور دادهاند گفت: هم دروغ گفتهاند و هم راست!
گفتم چگونه؟
پاسخ داد: پيامبر-ص- در عمرةالقضاء در حالى وارد مكه شد كه مردم مشرك بودند، به مكيّان خبر داده بودند كه ياران محمد-ص- در سختى بسر برده، و خستهاند پيامبر-ص- [براى خنثى نمودن اين شايعه فرمود: «خداى رحمت كند مردى را كهصلابت و قدرت خود را به آنان نشان دهد و بنماياند.» پس آنها را فرمان داد و آنان نيز در حالى كه رسول خدا-ص- بر ناقه خود سوار بودند و عبداللَّه بن رواحه افسار شتر حضرت را در دست داشت، سه شوط را هروله كنان انجام داده، قدرت خويش را آشكار ساختند مشركان نيز در برابر ناودان [كعبه آنها را نگاه مىكردند. پس از آن، رسول خدا-ص- بار ديگر حج گزارد ولى [در طواف هروله نكرد و مردم را نيز بدان امر ننمود. پس آنها هم راست گفتند و هم دروغ. «(2)»
همچنين در روايتى آمده است: ديدم على بن الحسين- ع- در طواف راه مىرفت و هروله نمىفرمود. «(1)»
نخستين كسى كه براى طواف كنندگان در مسجدالحرام، چراغ روشن كرد، عقبة بن ازرق بن عمرو غسانى بود كه بر لبه ديوار خانه خود چراغى بزرگ مىنهاد، تا مسجد را براى طوافكنندگان و ديگر كسانى كه در آن بودند، روشن كند.
محمد بن سائب بن بركة از مادرش نقل كرده كه گفته است: شبى عايشه همسر پيامبر-ص- به چراغداران پيام داد چراغها را خاموش كردند و آنگاه در حجاب كامل و پوشيده طواف كرد. «(2)»
پس از آن خالد بن عبداللَّه قسرى چراغى كنار چاه زمزم و روبروى حجرالاسود نهاد و اين به روزگار حكومت عبدالملك بن مروان بود و اينها را از گذاشتن آن چراغ منع كرد. «(3)»
در حكومت مأمون عباسى، محمد بن سليمان، حاكم مكه شد و چراغى ديگر بر ستونى بلند مقابل آن و كنار ركن غربى نهاد و چون محمد بن داود حاكم مكه شد دو ستون بلند ديگر يكى مقابل ركن يمانى و ديگرى مقابل ركن شامى نهاد و چون هارون (الواثق باللَّه) خليفه شد دستور داد ده ستون بلند كه قنديل داشت بر اطراف محل طواف نهادند و در آنها چراغ
روشن مىكردند. «(1)»
گفتهاند: ستونهاى زرد مسى كه اطراف كعبه نصب شده بود، ابتدا در كاخ بابك خرمى در ارمنستان بوده و درصحن خانه او روشن مىشده است و چون خداوند او را زبون ساخت و كشته شد (و پسرش را به سامرا آوردند و در شهرها گرداندند و خانهاش را خراب كردند، زيرا او گروه بسيارى از مسلمانان را كشته بود و خداوند مردم را از او آسوده كرد) اين ستونها را از كاخ وى آوردند كه چهارده ستون بود، چهارتاى آن را در دارالخلافه سامرا نصب كردند و ده ستون ديگر را معتصم در سال دويست و سى و چند، براى كعبه فرستاد كه اطراف كعبه درصف اول نصب كردند. «(2)»
خليفهها و پادشاهان در زمانهاى مختلف بر شمار ستونها و قنديلهاى مسجد و چراغهاى منطقه حرم و درهاى مسجد و منبرها افزودند چنانكه نزديك به يك هزار و پانصد رسيد و همچنان نفتسوز و روغنسوز بود تا سال 1339 قمرى كه تمام چراغهاى آن به برق مبدّل شد. «(3)»
مجاهد گفته است: همراه عبداللَّه بن عمر در طواف بوديم نظرش به مردى افتاد كه به نظر مىرسيد از بيابان نشينها باشد؛ كشيده قامت و مضطرب بود و كمى دورتر از مردم طواف مىكرد. ابن عمر از او پرسيد: اينجا
چه مىكنى؟ گفت: طواف مىكنم. گفت: مثل شتر نر پاى بر زمين مىكوبى! نه تكبير مىگوئى و نه خداى تعالى را ياد مىكنى و نه استلام مىكنى! سپس از او پرسيد: نامت چيست؟ گفت: حنين. مىگويد از آن پس ابن عُمر هركس را مىديد كه استلام نمىكند مىگفت آيا اين مرد حنينى است؟ «(1)»
عبداللَّه بن سايب از پدرش نقل مىكند كه پيامبر-ص- ميان ركن يمانى و ركن حجرالاسود- در حال طواف- اين آيه را تلاوت مىفرمود: «رَبَّنا آتنا فى الدنيا حسنةً و فى الآخِرة حسنة و قنا عذاب النار.» «(2)»
عثمان بن ساج از امامصادق- ع- نقل كرده كه آن حضرت از پدر بزرگوار خود نقل كردند كه پيامبر-ص- در طواف، هرگاه مقابل ناودان مىرسيدند، عرضه مىداشتند: «پروردگارا! از تو راحتى به هنگام مرگ و عفو به هنگام رسيدگى به حساب را مسألت مىكنم.» ياد خدا و توجّه به حقّ، بر ارزش طواف خواهد افزود. «(3)»
امامصادق- ع- فرمود: در حالى كه همراه با ساير مسلمانان گرداگرد خانه طواف مىكنى، با قلبت نيز همراه با فرشتگان در اطراف عرش طواف كن. «(4)»
و باز امامصادق- ع- فرمودند: سخن گفتن و دعا خواندن در طواف اشكالى ندارد، ليكن خواندن قرآن افضل است.» «(5)»
عبدالسلام ابن عبدالرحمن بن نعيم گويد:
به امامصادق- ع- عرض كردم: من مشغول انجام طواف واجب شدم دعايى به يادم نيامد جزصلوات و درود بر پيامبر-ص- و خاندان او، لذا در طواف و سعى فقطصلوات فرستادم. حضرت فرمود: به هيچ درخواست كنندهاى بهتر از آنچه تو خواستهاى داده نشده است. «(1)»
چون خالد بن عبداللَّه قسرى از سوى عبدالملك بن مروان به حكومت مكه آمد و ماه رمضان فرا رسيد، دستور داد كسانى كه نماز تراويح مىگزارند جلو بيايند و پشت مقام نماز بگزارند وصفها دايرهوار بر گرد كعبه تشكيل شود و اين به سبب تنگ شدن منطقه بالاى مسجد براى نمازگزاران بود. به او گفته شد با اين ترتيب طواف را متوقف مىسازى بدون آن كه دليل بر جلوگيرى از طواف مستحبى باشد، گفت من دستور مىدهم ميان هر دو ركعت نماز تراويح يك دور هم طواف انجام شود، گفته شد ممكن است در گوشه و كنار كعبه افرادى متوجه نباشند كه وقت طواف تمام شده و آماده نماز گردند.
خالد به خدمتگزاران كعبه دستور داد كه بر گرد كعبه در شش دور طواف، الحمدللَّه واللَّه اكبر بگويند و چون در دور ششم به حجرالاسود رسيدند ميان الحمدللَّه و اللَّه اكبر اندكى فاصله بياندازند تا مردمى كه در حجر اسماعيل و ديگر جاهاى مسجد قرار دارند، براى نماز آماده شوند و از فاصله ميان تكبير متوجه شوند و نماز خود را با عجله خوانده و زودتر به پايان رسانند. و آنها تا پايان دور هفتم به تكبير ادامه مىدادند و سپس كسى باصداى بلند مىگفت:
نماز، نماز، خدايتان رحمت فرمايد. «(2)»
خالد بن عبداللَّه قسرى از فرماندهان ستمگر عبدالملك بن مروان است كه به سفارش حجاج بن يوسف ثقفى امير مكه شد و حجاج با همه سفاكيش او را لعنت مىكرده است. «(1)»
استلام حجرالأسود در هر شوط از طواف، مستحب و كارى پسنديده است، ليكن هنگام ازدحام جمعيت، نبايد بر ديگران فشار آورده، و به آنان آزار رساند.
عبدالرحمن بن حجاج مىگويد:
در حال طواف بودم و سفيان ثورى نيز نزد من بود. از امامصادق- ع- سؤال كردم: رسول خدا-ص- هرگاه بهحجرالأسود مىرسيدند چهمىكردند؟
فرمود: رسول خدا-ص- در هر طواف واجب و مستحب، حجرالأسود را لمس مىنمود.
ابن جريح نيز گويد: به من خبر دادهاند كه پيامبر-ص- هنگامى كه سواره طواف مىفرمود، با چوبدستى خود، به حجرالاسود مىكشيدند و سپس نوك آن را مىبوسيدند. «(2)»
عبدالرحمان مىافزايد: حضرت مشغول طواف بودند و من با كمى
فاصله دنبال ايشان حركت مىكردم، ديدم امامصادق- ع- به حجرالاسود كه رسيدند آن را لمس نكردند، به ايشان عرض كردم: آيا شما به من خبر نداديد كه رسول خدا-ص- در هر طواف واجب و مستحبى، حجرالأسود را لمس مىفرمود؟ فرمودند آرى، گفتم شما از حجرالاسود گذشتيد و آن را لمس نكرديد، حضرت فرمودند: رسول خدا-ص- هرگاه به حجرالاسود مىرسيدند، مردم براى ايشان راه باز مىكردند تا حجرالأسود را لمس كنند ولى اكنون اين كار را نمىكنند و من ازدحام و شلوغى را خوش ندارم. «(1)»
در روايت ديگرى آمده كه امامصادق- ع- به سيف تمار فرمود: «اگر حجرالاسود خلوت بود آن را استلام كن وگرنه، از دور اشاره كن.» «(2)»
همچنين از امام رضا- ع- در اين زمينه سؤال شد، فرمودند:
«هرگاه جمعيت براى استلام حجرالأسود زياد بود با دستهايت به آن اشاره كن.» «(3)»
بكّه ناميدن كعبه نيز بدان خاطر است كه مردم در طواف نسبت به يكديگر ايجاد زحمت و ازدحام مىكردند. «(4)»
ابوبصير نيز به نقل از امامصادق- ع- مىگويد:
«چند چيز براى زنان لازم نيست: 1- باصداى بلند لبيك گفتن، 2- حجرالأسود را لمس كردن، 3- ورود به كعبه، 4- هروله نمودن بينصفا و مروه.» «(5)»
عايشه به خانمى چنين گفت:
براى لمس حجرالأسود ايجاد مزاحمت نكن، اگر ديدى خلوت است استلام كن و اگر ديدى جمعيت زياد است «اللَّه اكبر» و «لااله الّا اللَّه» بگو و بگذر. «(1)»
در گذشته فشار زنان براى استلام حجر، گاهى موجب درگيرى لفظى مىشد. مثنى بنصباح مىگويد: همراه عطاء بن ابى رباح طواف مىكرديم كه او متوجه شد زنى مىخواهد استلام [حجر] كند بر سرش فرياد زد و گفت:
دستت را بپوش، زنان را حقى براى استلام حجر و ركن نيست. «(2)»
در نقل ديگرى آمده كه عطا گفت: فرزند هشام زنان را از طواف كردن همراه با مردان، منع كرد. «(1)»
غازى در جزء دوم از تاريخش گفته است:
در گذشته مردان و زنان همراه با هم طواف مىكردند ليكن از زمانى كه خالد بن عبداللَّه قسرى از سوى عبدالملك مروان به امارت مكّه منصوب شد طواف مردان و زنان را از يكديگر جدا ساخت. وى در كنار هر ركنى از اركان كعبه، پاسبانى تازيانه بدست گماشت تا ميان مردان و زنان فاصله ايجاد كند و او اولين كسى است كه چنين كرد. «(2)»
على بن حسن هاشمى نيز كه امارت مكه را در خلافت مهتدى فرزند واثق به عهده داشت، اوّلين كسى است كه ميان مردان و زنان در نشستن در مسجدالحرام ايجاد فاصله نمود. وى دستور داد ريسمانهايى را ميان ستونهاى مسجد، آنجا كه مردم مىنشستند ببندند و بدين وسيله مردان و زنان در نشستن از هم جدا شدند. محمد طاهر مكى كردى مىگويد: گمان مىكنم اين داستان به بعد از سال 255 هجرى قمرى مربوط مىشود. «(3)»
حمّاد بن عثمان مىگويد: مردى از دوستان بنىاميه به نام ابن ابى عوانه كه با اهل بيت عصمت و طهارت دشمنى داشت، هرگاه امامصادق- ع- يا يكى از بزرگان اهل بيت به مكه مىآمدند به دنبال آنان رفته و با حرفهاى بيهوده آزارشان مىداد. روزى وى به امامصادق- ع- برخورد كرده گفت: چرا
حجرالاسود را لمس نكرديد؟ حضرت فرمود: من دوست نمىدارم ضعيفى را آزار رسانده، يا خود اذيت شوم. «(1)»
گفت: گمان دارم كه رسول خدا-ص- آن را لمس مىكرد. حضرت فرمود: آرى، ليكن مردم وقتى رسول خدا-ص- را مىديدند حق او را مىشناختند ولى حق مرا نمىشناسند. «(2)»
در روايتى از امام كاظم- ع- به نقل از رسول خدا-ص- آمده است:
«ويستلم الحجر فى كلّ طوافٍ من غير أن اوذى احداً»؛ «در هر طوافى، بدون آن كه كسى را آزار دهد، حجرالاسود را لمس مىفرمود.» «(3)»
از اين تعبير مىتوان فهميد كه آزار نرساندن به ديگران در استلام حجر، يك شرط مهم و اساسى است.
ايجاد مزاحمت براى ديگران گاهى منجر به فوت و يا مجروح شدن طوافكنندگان گرديده است. نافع گفته است:
عبداللَّه بن عمر در هر طوافى، استلام آن دو ركن را رها نمىكرد. يك بار در شدت ازدحام چنان به زحمت افتاد كه بينىاش خونآلود شد، از طواف بيرون آمد و بينى خود را شست، برگشت، بازهم گرفتار ازدحام شد و به حجرالأسود نرسيد و بينى او دوباره خونآلود شد، از طواف بيرون آمد و بينى خودرا شست و برگشت و دست برنداشت تا آن كه حجرالاسود را استلام كرد. «(4)»
ابن عباس در اين زمينه مىگويد:
«مسلمانى را آزار مده و كسى هم تو را آزار ندهد. اگر خلوت بود، حجرالاسود را ببوس يا بر آن دست بكش وگرنه برو.» «(1)»
بنابراين آن همه توصيه به لمس حجرالاسود در ابتدا و پايان طواف، براى آن زمانى است كه جمعيت كم و استلام حجر به آسانىصورت بگيرد، ليكن در اين زمان و خصوصاً در موسم حج كه جمعيت فراوان است، آنگاه كه طواف كنندگان مقابل حجرالأسود رسيدند بهتر اين است كه با دست به آن اشاره كرده، اللَّه اكبر بگويند و بگذرند تا مزاحمتى براى ساير طوافكنندگان ايجاد نكنند؛ خصوصاً كه بسيارى از اين كسان مشغول انجام طواف واجباند.
يعقوب بن شعيب مىگويد: از امامصادق- ع- سؤال كردم: وقتى در مقابل حجرالاسود رسيدم چه بگويم؟ فرمود: تكبير بگوى و بر پيامبر-ص- و آل او- عليهمالسلام- درود بفرست.
عبداللَّه بن عباس گويد: پيامبر-ص- به عايشه- كه همراه ايشان طواف مىكرده- هنگام دست كشيدن به حجرالأسود فرمود: اى عايشه اگر نه اين است كه پليدى و ناپاكىهاى مردم دوره جاهليّت با حجرالأسود آميخته شده است همه دردها با آن بهبود مىيافت و مىتوانستيم آن را به همانصورتى ببينم كه خداوند از بهشت نازل فرمود.
1) - اخبار مكه، ج 1، ص 334
در اوج قدرت عبدالملك مروان، فرزند و وليعهدش هشام در موسم حج به مكه آمد و مشغول طواف شد، خواست حجرالاسود را لمس كند، ليكن جمعيت انبوه طوافكنندگان، اين اجازه را به او نداد، به ناچار منبرى براى او گذاشتند. روى آن نشست و شاميان نيز گرد او نشستند، ناگهان مردى زيباروى، در حالى كه ازار و ردايى بر تن داشت و آثار سجده در پيشانىاش آشكار بود، از درب مسجدالحرام وارد و به طواف مشغول شد و چون به حجرالاسود رسيد مردم براى او راه باز كردند و وى به راحتى حجرالأسود را لمس نمود.
مرد شامى به هشام بن عبدالملك گفت: اى امير مؤمنان! اين كيست؟
هشام براى آنكه شاميان به آن حضرت گرايش پيدا نكنند گفت: او را نمىشناسم!
فرزدق كه [شاعر و حقوقبگير دربار است آنجا حضور داشت، گفت:
ولى من او را مىشناسم. مرد شامى پرسيد: اى أبا فراس او كيست؟ فرزدق اين قصيده را سرود:
هذَا الّذى تَعْرِفُ البَطْحاءُ وَطْاتَهُ وَالبَيْتُ يَعْرفُهُ وَالْحِلُّ والْحَرَمُ
هذَا ابْنُ خَيْرِ عبادِاللَّه كُلِّهِمُ هذَا التَّقىُّ النّقى الطاهِرُ الْعَلَمُ
هذا عَلِىٌّ رَسُولُ اللَّهِ والِدُهُ امْسَتْ بِنُورِ هُداهُ تَهْتَدى الْأُمَمُ
اذا رَاتْهُ قُرَيْشٌ قالَ قائِلُها الى مَكارِمِ هذا يَنْتَهىِ الْكَرَمُ
يُنْمى الى ذَرْوَةِ العِزِّ الَّتى قَصُرَتْ عَنْ نَيْلِها عَرَبُ الاسْلامِ وَالْعَجَمُ
يَكادُ يُمْسِكُهُ عِرْفانَ راحَتِهِ رُكْنُ الْحَطيمِ اذا ماجاءَ يَسْتِلم «(1)»
فرزدق در اين بيت (يكاد يمسكه ...) به يك نكته تاريخى اشاره كرده
1) - مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 169
است:
به خاطر جنگ حجاج با ابن زبير، خانه كعبه تخريب گرديد، پس از آن، حجاج اقدام به تعمير خانه خدا كرد. هنگامى كه خواستند حجرالأسود را نصب كنند، هر يك از علما، قضات و يا زهاد را براى نصب حجر مىآوردند، حجرالاسود لرزيده و در جاى خود استقرار نمىيافت، تا آن كه حضرت على بن الحسين امام سجاد- ع- آمده، نام خدا را بر زبان جارى و آن را در جاى خود گذاشتند، حجرالأسود استقرار يافت و مردم تكبير گفتند و فرزدق اين جريان را در شعر خود اينگونه آورده است:
يَكادُ يُمْسِكُهُ عِرْفانَ راحَتِهِ رُكْنُ الْحَطيمِ اذا ماجاءَ يَسْتَلِمُ «(1)»
در اهميت اين سروده فرزدق، عبدالرحمن جامى در سلسلةالذهب مىنويسد: زنى از كوفه فرزدق را در خواب ديده، از وى پرسيد: خدا با تو چه كرد؟
فرزدق گفت: خداوند براى قصيدهاى كه در مدح على بن الحسين- ع- سرودم مرا آمرزيد. آنگاه عبدالرحمن جامى كه مشهور به ناصبى بودن است مىگويد: سزاوار است كه خداوند به واسطه اين قصيده تمام مردم را بيامرزد. «(2)»
مستحب است حاجى تا زمانى كه در مكه حضور دارد براى خود و يا به نيابت از ديگران طواف كند، آنان كه داراى معرفت بيشترى هستند به نيابت از
پيامبر بزرگوار اسلام-ص- و امامان معصوم- عليهمالسلام- طواف نموده، حج خود را با حج پيامبر و ائمه- عليهمالسلام- پيوند مىزنند. موسى بن قاسم مىگويد: به امام جواد- ع- عرض كردم: مىخواستم به نيابت از شما و پدرتان طواف كنم، به من گفتند براى اولياى خدا [و به نيابت از آنان نمىتوان طواف كرد. حضرت فرمود: هر اندازه براى تو امكان دارد [براى آنان طواف كن كه جايز است.
سه سال بعد [خدمت آن حضرت رسيده عرض كردم: من براى انجام طواف به نيابت از شما و پدر بزرگوارتان كسب اجازه كردم و شما اجازه فرموديد و آنچه خدا خواست به نيابت از شما طواف كردم، سپس مسألهاى در ذهن من آمد كه به آن عمل كردم، حضرت فرمودند: آن مسأله چه بود؟ گفتم: روزى به نيابت از رسول خدا-ص- طواف كردم، امام جواد سه مرتبه فرمود: درود خدا بررسولاللَّه. روز دوّم را بهنيابت از امير مؤمنان- ع-، روز سوّم به نيابت از امام حسن- ع- روز چهارم ازامام حسين- ع- روز پنجم از امام سجاد- ع- روز ششم از امام باقر- ع- روز هفتم از امامصادق- ع- روز هشتم از امام موسى بن جعفر- ع- روز نهم از پدرتان على بن موسى الرضا- ع- روز دهم از طرف شما، مولاى من! اينان كسانى هستند كه به ولايت و دوستى آنها دين خود را پذيرفتم. حضرت فرمودند: به خدا سوگند هم اينك نيز داراى دين خدا هستى، دينى كه خداوند غير آن را از بندگانش نمىپذيرد.
گفتم و گاهى هم به نيابت از مادرتان فاطمه- س- طواف نمودم و گاهى نيز طواف نكردم امام- ع- فرمودند: [براى مادرم زهرا- س-] فراوان طواف كن؛ زيرا كه بهترين عملى كه انجام مىدهى همين است- انشاءاللَّه
تعالى-. «(1)»
امامصادق- ع- به مردمى كه خانه خدا را طواف مىكردند نگريست، آنگاه فرمود: طواف مىكنند همچون طواف جاهليت، به خدا سوگند به چنين كارى فرمان داده نشدهاند. آنان مأمورند گِرد اين سنگها طواف كرده، سپس به سوى ما برگردند و دوستى خويش را به ما نشان دهند و يارى خويش را به ما عرضه كنند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «ثم اليَقْضُوا تفثهم واليوفوا نذورهم وليطوّفوا بالبيت العتيق.» «(2)»
قال، التفث، الشعث، والنذر لقاء الامام. «(3)»
در اين آيه حضرت «نذر» را «لقاء الإمام» معنا فرمودهاند.
زراره و ابى حمزه ثمالى هر دو به نقل از امام باقر- ع- همين مطلب را آوردهاند، همچنين در روايت ديگرى سدير به نقل از امام باقر- ع- مىگويد:
از مكّه آغاز و به ما ختم كنيد. «(4)»
اسماعيل بن مهران نيز از امامصادق- ع- نقل مىكند كه فرمود:
«هرگاه يكى از شما حج گزارد، حج خود را با زيارت ما به پايان ببرد؛ زيرا زيارت ما شرط تماميّت حج است.» «(5)»
امام باقر- ع- نيز فرمود: «تمام الحج لقاء الإمام»؛ «كامل شدن حج، ديدار با امام است.»
از اين روايات، و روايات ديگرى كه در اين زمينه رسيده، مىتوان فهميد: حج پيوندى عميق و ناگسستنى با ولايت داشته و در نتيجه اگر شروع سفر از مكّه و پايان آن مدينه و ديدار با پيامبر-ص- و ائمه معصوم- عليهمالسلام- و تجديد بيعت با آنان باشد بهتر است و چنين عملى حج را كامل مىكند. لذا شخصى از امام باقر- ع- سؤال كرد: [حج را] از مدينه آغاز كنم يا از مكّه؟
امام فرمودند: «از مكه آغاز و به مدينه ختم كن، اين بهتر و افضل است.» «(1)»
اين شيوه حج گزاردن، موجب خواهد شد تا اين فريضه الهى از يك عبادت خشك و بىروح خارج، و با الهامگيرى از رهنمودهاى رهبران الهى در تار و پود وجود انسان مسلمان اثر گذارد.
جابر مىگويد: پس از انجام مناسك حج، همراه با گروهى از حجگزاران محضر امام باقر- ع- شرفياب و موقع خداحافظى خواستار توصيهها و سفارشات آن حضرت شديم، فرمودند:
بايد قدرتمندان شما، ضعيفانتان را يارى دهند و ثروتمندانتان بر فقيران مهربانى كنند و هر يك از شما نسبت به برادر دينى خود خيرخواهى نمايد؛ آنگونه كه براى خود خير و خوبى را طلب مىكند، اسرار ما را پنهان
1) - وسائل الشيعه، ج 14، حديث 19309
داشته، مردمان را بر گردن ما سوار نكنيد، به ما بنگريد و رواياتى كه از ما براى شما نقل مىكنند؛ اگر آن را با قرآن موافق يافتيد، ضبط نموده و بدان عمل كنيد و اگر مخالف بود ردّ كنيد و اگر مشتبه بود در آن توقف كرده، به ما مراجعه نماييد تا براى شما توضيح دهيم آنگونه كه براى ما شرح داده شده است. «(1)»
معلوم مىشود ديدار با امام پس از حج، با دستورالعملها و رهنمودهاى مهم و ارزشمندى همراه است كه در چگونه زيستن و رفتار مردم دقيقاً اثر خواهد گذاشت.
حل گرفتاريهاى مردم، و رفع نياز نيازمندان آن چنان اهميّت دارد كه پيشوايان دين به آنان كه طواف انجام مىدهند، اجازه دادهاند طواف را قطع، و مشكل برادر دينى خود را حلّ كنند.
امامصادق- ع- فرمود:
«قدم برداشتن مسلمان براى رفع گرفتارى مسلمانى ديگر، از هفتاد طواف مستحبى بيتاللَّه الحرام برتر است.» «(2)»
همچنين فرمود: «برآوردن نياز مؤمن بهتر است از طواف و طواف و ...
تا ده مرتبه آن را برشمردند.» «(3)»
مردى از حلوان مىگويد: مشغول طواف خانه خدا بودم كه فردى از
ياران ما آمد و از من دو دينار قرض خواست در حالىكه من فقط 5 شوط طواف كرده بودم، به او گفتم هفت شوط طواف مىكنم، سپس از مطاف خارج خواهم شد، در شوط ششم به امامصادق- ع- برخوردم، دستشان را بر شانه من نهادند، من هفت شوط را تمام كردم، ليكن چون دست حضرت بر شانهام بود، به طواف ادامه دادم، به حجرالاسود كه مىرسيديم اين مرد به من اشاره مىكرد، حضرت سؤال فرمودند: اين كه اشاره مىكند كيست؟ گفتم فدايت شوم، او مردى از دوستان شماست دو دينار از من قرض خواسته، گفتهام طواف را تمام كرده به سوى تو مىآيم. امامصادق- ع- مرا از خود دور كرده فرمودند: برو و دو دينار را به او بده. «(1)»
شبيه اين روايت را سكين بن عمار از امامصادق- ع- نقل كرده، در ادامه مىگويد: به امام عرض كردم طواف را قطع كنم؟ فرمود: آرى، گفتم:
اگرچه طواف واجب باشد؟ فرمود: آرى، اگر چه واجب باشد. «(2)»
يكى از لحظات شيرين و به يادماندنى حج زمانى است كه حاجى پس از انجام طواف پرده كعبه را در دست گرفته، خود را به كعبه چسبانده، قطرات اشگش مرواريد گونه از گونههايش سرازير گردد و با خدا راز و نياز كند. عاشقان حريم دوست، آنگاه كه در كنار خانه يار قرار مىگيرند حالاتى خوش و ديدنى دارند.
اصمعى مىگويد: شبى گِرد كعبه طواف مىكردم، جوانى ظريف اندام را ديدم كه به پرده كعبه چنگ زده، مىگفت: چشمها در خوابند و ستارگان برآمدهاند، و تو پادشاه زنده پايدارى، پادشاهان دربهايشان را بسته و بر آن نگاهبانانى گماردهاند [ولى درب خانه تو براى درخواست كنندگان باز است به سوى تو آمدم تا به رحمت خود به من نظر كنى اى مهربانترين مهربانان.
سپس اين شعر را مىخواند:
يا من يجيب المضطر فى الظلم يا كاشف الضرّ و البلوى مع السقم
قد نام و فدك حول البيت قاطبة و أنت وحدك يا قيوم لم تنم
أدعوك ربّ دعاء قد أمرت به فارحم بكائى بحق البيت والحرم
ان كان عفوك لايرجوه ذوسرف فمن يجود على العاصين بالنعم
اصمعى مىگويد: جستجو كردم فهميدم اين جوان، زينت عبادتكنندگان؛ امام سجاد- ع- است. «(1)»
على بن مزيد بياع سابرى نيز گفته است:
امامصادق- ع- را در حجر اسماعيل ديدم، زير ناودان ايستاده،صورتش را به كعبه گذاشته و دستهايش را گشوده و مىفرمود:
«اللهم ارحم ضعفى و قلّت حيلتى، اللّهم انزل على كفلين من رحمتك، و ادرأ علىّ من رزقك الواسع، و ادرأ عنى شرّ فسقة الجنّ و الإنس و شرّ فسقة العرب و العجم، اللّهم اوسع علىّ من الرزق ولاتقتر علىّ.»
1) - مستدرك الوسائل، ج 9، ص 353، حديث 11058
خالد بن ربعى نيز گفته است:
امير مؤمنان على- ع- براى برخى نيازها وارد مكه شدند [در مسجدالحرام مرد عرب بيابانى را ديدند كه پرده كعبه را گرفته و مىگفت:
اىصاحب خانه، خانه خانه تو است و مهمان نيز مهمان تو، هر مهمانى از ميزبانش نيكى مىبيند پس امشب احسانت به من، آمرزش گناهانم باشد.
امير مؤمنان- ع- به ياران خود فرمودند: آيا نشنيديد سخن اعرابى را؟
گفتند: آرى شنيديم، حضرت فرمود: خداوند كريمتر از آن است كه ميهمانش را براند.
شب دوّم ديدند بار ديگر اين مرد آمده خود را به ركن چسبانده و مىگويد:
«يا عزيزاً فى عزّك، فلا أعز منك فى عزّك، أعزّنى بعزّ عزّك فى عزّ لايعلم احد كيف هو، أتوجه اليك، واتوسل اليك بحق محمد و آل محمد- عليهمالسلام- عليك، أعطنى مالايعطينى احدٌ غيرك، واصرف عنى مالايعرفه احد غيرك.»
سپس امير مؤمنان- ع- به ياران خويش فرمودند: «به خدا سوگند اين اسم اكبر به زبان يونانى است كه حبيب من رسول خدا-ص- آن را به من خبر داده است. او بهشت را طلب كرد و خداوند به او عنايت نمود، او از خداوند خواست آتش را از وى بگرداند و خداوند نيز چنين كرد. «(1)»
1) - مستدرك الوسائل، باب استحباب التعلّق باستتار الكعبة والدعاء عندها، ج 9، ح 1
طاووس يمانى نيز گفته است:
در دل شب مردى را ديدم كه پرده كعبه را در دست گرفته و مىگويد:
الا ايّها المأمول فى كلّ حاجة شكوت اليك الضر فاسمع شكايتى
ألا يا رجائى أنت تكشف كربتى فهب لى ذنوبى كلّها واقض حاجتى
فزادى قليل لا أراه مبلّغى أللزاد أبكى أم لطول مسافتى
أتيت بأعمال قباح ردّيه فما فى الورى عبد جنى كجنايتى
أتحرقنى فى النّار يا غاية المنى فأين رجائى ثم أين مخافتى
طاووس مىگويد: دقت كردم ديدم على بن الحسين امام سجاد- ع- است. «(1)»
1) - كافى، ج 9، حديث 11057
مقام ابراهيم يكى از نشانههاى شكوه و عظمت پروردگار در مكّه مكرّمه و مسجدالحرام است، حاجيان پس از هر طواف واجبى، پشت مقام دو ركعت نماز مىخوانند و خواستههاى خويش را از خدا طلب مىكنند. در اين نوشتار جايگاه رفيع مقام ابراهيم و ويژگىهاى آن مورد بررسى قرار گرفته است.
مَقام به فتح ميم مصدر قام يقوم و اسم براى مكان و موضع است و محلّ ايستادن و قرار گرفتن دو پا- و يا جاى دو قدم- «(1)» را گويند، و در اصطلاح
1) - مجمع البحرين، قاموس المحيط ماده قوم؛ لسان العرب، ج 1، ص 362
نام سنگى است كه حضرت ابراهيم- ع- بر روى آن ايستاد و خانه كعبه را ساخت. و نيز بر روى آن بانگ برآورد و مردم را به حج فراخواند، «(1)» و به قدرت خداوند سنگ بصورت گل نرم درآمده و جاى دو پاى حضرت ابراهيم- ع- در آن باقى ماند و هماكنون در مقصورهاى طلائىرنگ در كنار كعبه قرار گرفته است.
در روايت آمده است:
مقام ابراهيم، نام سنگى است كه ابراهيم خليل الرحمان به هنگام ساختن بناى كعبه، بر روى آن ايستاد، اسماعيل سنگ مىآورد و به دست پدر مىداد و او ديوار كعبه را بالا مىبرد تا آنگاه كه از دسترس ابراهيم فراتر رفت و هر دو اين دعا را مىخواندند: «ربّنا تقبّل منّا انّك انت السميع العليم.» «(2)» و «(3)»
خداوند در دو آيه از آيات قرآن كريم، جايگاه با عظمت مقام را بيان فرموده است:
1- «واذ جعلنا البيت مثابةً للنّاس وأمناً واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى.» «(4)»
«و هنگامى كه خانه كعبه را بازگشتگاه و مكانى امن براى مردم قرار داديم [و از آنان خواستيم تا] مقام ابراهيم را نمازگاه خويش برگيريد ...»
در اين آيه خداوند از مسلمانان خواسته است تا مقام ابراهيم را براى اقامه نماز [طواف انتخاب، و در آن جا نماز بگزارند.
بر اساس دستور خداوند در اين آيه مىتوان دريافت كه گرچه خواندن نماز در مسجدالحرام هر ركعت پاداشى برابر با يكصد هراز ركعت دارد ليكن اگر نماز خلف مقام خوانده شود، ارزشى افزونتر پيدا مىكند.
2- «انّ اوّل بيت وُضع للناس للّذى ببكَّة مباركاً وهدىً للعالمين، فيه آيات بيّنات مقامُ ابراهيم و من دخله كان آمناً.» «(1)»
«همانا اولين خانهاى كه براى مردم بنا شد، همان خانهايست كه در مكّه واقع و فرخنده و مبارك و نشانه هدايت براى جهانيان است.
در آن خانه نشانههاى روشن پروردگار و مقام ابراهيم است و هر كس كه به آن خانه وارد شود از تعرّض مصون مىباشد.
در اين آيه نيز خداوند مقام ابراهيم را بعنوان آيه و نشانهاى روشن از آيات پروردگار ياد كرده است.
مفسّران گرانقدر قرآن كريم، فرورفتن پاهاى ابراهيم- ع- در سنگى سخت، و نگهداشتن اين سنگ از هرگونه تعرّض و نابودى با گذشت هزاران سال را، دليل عظمت و نشانه بودن مقام ابراهيم دانستهاند.
1) - آل عمران: 96 و 97
برخى «واتّخذوا» را به كسر و بهصيغه امر خواندهاند؛ يعنى مقام ابراهيم را قبله خود قرار داده، آنجا نماز بگزاريد، و بعضى آن را به فتح قرائت نموده، مرادشان اخبار از فرزندان ابراهيم است كه آنجا را مصلّاى خويش قرار داده، نزد مقام نماز خواندهاند. «(1)» ليكن اكثر قريب به اتفاق محققان بر اين باورند كه قول اوّلصحيح و اولى است و دلايل و مؤيداتى را نيز براى آن ذكر كردهاند. از جمله آن دلايل حديث جابر بن عبداللَّه انصارى است وى گويد:
همراه رسول خدا-ص- كنار بيتاللَّهالحرام آمديم، آنحضرت حجرالاسود را استلام نموده، سپس هفت شوط طواف كرد و پس از آن نزد مقام ابراهيم آمده اين آيه را تلاوت فرمود: «واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى» آنگاه مقام را بين خود و كعبه قرار داد و دو ركعت نماز گزارد. «(2)»
علاوه بر آن برداشت فقها و دانشمندان چه در زمان پيامبر-ص- وچه پس از آن، از آيه و نيز سيره رسول خدا-ص- و ائمه معصومين- ع- نيز خواندن نماز خلف مقام بوده است.
در معنى مقام ميان راويان اختلاف نظر وجود دارد:
1- ابن عباس گويد: همان سنگى است كه همگان در مسجدالحرام آن را ديده و مىشناسند و پشت آن نماز مىگزارند.
2- حسن، قتاده و ربيع بن انس گفتهاند: مقام ابراهيم نام سنگى است
كه همسر اسماعيل به هنگام شستن سر ابراهيم زير پاى آنحضرت گذاشت.
3- مجاهد، عكرمه و عطا آن را تمامى حج دانستهاند.
4- عطا و شعبى مقام را، عرفه و مزدلفه و جمار برشمردهاند.
5- نخعى نيز تمام حرم را مقام ابراهيم ذكر كرده است. «(1)»
ليكن با عنايت به آيه شريفه قرآن كريم «واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى» و شواهد تاريخى و نيز روايات زيادى كه در اين زمينه نقل شده، قول اوّلصحيح است و ديگر اقوال را بايد به گونهاى توجيه كرده يا آن را مردود شمرد.
در بيان علّت نامگذارى آن سنگ، به «مقام ابراهيم» سه گفته وجود دارد:
1- عدهاى گفتهاند:
آن زمان كه ابراهيم براى ديدار فرزندش اسماعيل آمد و او را نيافت، همسر اسماعيل بعنوان اداى احترام، از ابراهيم خواست اجازه دهد تا سر او را بشويد. او نيز اجازه داد و در حالى كه سوار بر مركب بود، سنگى زير پاى راست او قرار داد و نيمه سر او را شست، با فروريختن آب بر روى سنگ، پاى ابراهيم در آن فرو رفت، سپس سنگ را زير پاى چپ او گذاشت و نيمه ديگر سرش را
1) - مجمع البيان، ج 1، ص 203؛ تفسير طبرى، ج 2، ص 537؛ تفسير فخر رازى، ج 4، ص 52؛ الاساس فى التفسير، ج 1، ص 268
شستشو داد، پاى چپ او نيز در سنگ فرو رفت و در نتيجه جاى هر دو پاى ابراهيم در سنگ باقى ماند. و از اين رو آن سنگ را «مقام ابراهيم» ناميدند. «(1)»
2- بعضى نيز گفتهاند:
ابراهيم خليل الرحمان به هنگام ساختن بناى كعبه بر روى اين سنگ كه سپس «مقام ابراهيم» نامبردار گرديد مىايستاد و ديوار كعبه را بالا مىبرد آنگاه به قدرت خداوند، سنگ خشن و سخت چونان گل، نرم شده پاهاى ابراهيم- ع- را در خود فرو برد و از آن زمان تا كنون جاى پاى ابراهيم، بعنوان نمونهاى از اعجاز و قدرتنمايى خداوند باقى مانده و حاجيان خانه خدا از نزديك آن را مشاهده مىكنند. «(2)»
3- گفته سوم آن كه:
هنگامى كه ساختن خانه كعبه توسط ابراهيم- ع- پايان يافت، جبرئيل فرود آمد و مناسك حج را به او آموخت، آن گاه ابراهيم بر سنگى- كه همان مقام ابراهيم كنونى است- برآمد و فرمود: اى مردم، پروردگارتان را پاسخ گوييد. «(3)»
ابن عباس افزوده است: ابراهيم پس از فراز آمدن بر اين سنگ گفت:
اى مردم، حج بر شما واجب شد، پس هر كس كه در پشت مردان و رحم زنان بود اين گفته را شنيد و آن كس كه ايمان داشت پاسخ مثبت داد و هر كس كه در علم خداوند حجگزاريش تا روز قيامت مشخص و تعيين شده بود پاسخ
گفت: «لبّيك اللّهمّ لبّيك ...» «(1)»
ابن كثير و قرطبى پس از بيان گفته اوّل، آن را ضعيف و نادرست دانستهاند.
بنظر مىرسد از ميان اين سه گفته، قول دوّمصحيح بوده، در تفاسير و كتب روايى و تاريخى نيز شواهد و قرائن زياد و قابل توجهى وجود دارد، البته مىتوان گفتههاى دوّم و سوّم را نيز با يكديگر جمع كرده بگوييم:
سنگى كه ابراهيم خليل- ع- بر آن مىايستاد و خانه كعبه را مىساخت، همان سنگى است كه پس از پايان يافتن ساختمان كعبه ابراهيم- ع- بر آن برآمد و مردم را به حج فراخواند.
از آن زمان كه پاهاى ابراهيم به قدرت خداوند در سنگ فرو رفت بيش از پنج هزار سال مىگذرد و ميليونها انسان در طول اين دوران، و پيش از آن كه سنگ در مقصورهاى طلايىرنگ قرار داده شود، آن را از نزديك زيارت كرده، با دست كشيدن به آن، تبرّك جستهاند همين امر موجب شد تا رفته رفته نشان فرورفتگى پاها از حالت اصلى خارج و بصورت دو حفره درآيد و اثر انگشتان از بين برود. البته تا زمان رسول خدا-ص- تا حدودى آثار انگشتان مشخص بوده است.
انس گويد: من مقام را ديدم كه در آن، جاى انگشتان و بلندى كف
1) - فاكهى، اخبار مكه، ج 1، ص 446؛ ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 67 و ج 2، ص 30
پاهاى ابراهيم آشكار بود، جز برخى از قسمتهاى آن كه به دليل دست كشيدن مردم ساييده شده بود. «(1)»
ازرقى مىنويسد: برخى از كسانى كه جاى انگشتان و پاشنه پاى ابراهيم را روى مقام ديده بودند، گفتهاند: از بس مردم بدان دست كشيدهاند ساييده و برخى از نشانههاى آن از بين رفت. «(2)»
شيخ محمدطاهر كردى تاريخنگار مكه در قرن چهاردهم، پس از بازكردن مقصوره، مقام را از نزديك ديده و گفته است:
من هيچگونه اثرى از انگشتان پاى ابراهيم، روى سنگ نديدم چراكه بخاطر مرور زمان و دست كشيدن مردم از بين رفته است، امّا جاى دو پاشنه پاى ابراهيم براى كسى كه با دقت در آن نظر كند روشن و آشكار است. «(3)»
ابوجَهْم بن حذيفه قرشى صحابى، كه خود تعمير كننده كعبه در عهد جاهلى بوده و در اواخر عمر خود همراه با ابن زبير بار ديگر كعبه را تعمير كرده، گفته است:
هيچ جاى پايى را همانند جاى پاى پيامبر-ص- با ابراهيم خليل نديدم. «(4)»
برخى از مورخان اندازه مقام ابراهيم را با مقياس انگشت و برخى ديگر
با مقياس ذرع كه در آن زمان متداول بوده، مشخص نمودهاند.
ازرقى در اين زمينه مىنويسد:
مقام مربع شكل و اندازه آن يك ذراع است، سطح فوقانى و زيرين آن هر يك چهارده انگشت در چهارده انگشت است در دو طرف بالا و پايين آن طوق زرينى وجود دارد كه سنگ مقام در ميان آن دو قرار گرفته و طول سنگ نُه انگشت و عرض آن ده انگشت در ده انگشت است. فاصله ميان دو پا نيز به اندازه دو انگشت مىباشد. «(1)»
يكى از تاريخنگاران مكّه به نام شيخ محمدطاهر كردى مكى، آنگاه كه در سال 1367 ه. ق. مقام را براى وى گشوده و سنگ مقام را از نزديك ديده اندازه آن را با مقياس متر تعيين كرده و مىنويسد:
سنگ مقام ابراهيم، روى پايه كوچكى از سنگ مرمر كه اندازه آن از نظر طول و عرض به اندازه سنگ مقام مىباشد، قرار گرفته و ارتفاع آن 13 سانتيمتر است. حجم سنگ اصلى مقام، بيست سانتيمتر ارتفاع دارد و طول سه ضلع آن از جهت سطح 33 سانتيمتر و طول ضلع چهارم 38 سانتيمتر است كه محيط آن در مجموع 146 سانتيمتر مىباشد.
عمق و فرورفتگى پاها در يكى 10 سانتيمتر و در ديگرى 9 سانتيمتر، و طول هريك از پاها از روى سنگ هريك 27 سانتيمتر و عرض آنها 14 سانتيمتر است.
ليكن اندازه طول هر يك از دو قدم در قسمت پايين داخل فرورفتگى،
1) - ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 38
22 سانتيمتر و عرض آنها 11 سانتيمتر است و فاصله دو قدم نيز يك سانتيمتر مىباشد. «(1)»
وى سپس مىافزايد:
مقام رنگى بين زردى و سرخى داشته، اطراف آن پوشيده از نقره خالص است و هماكنون در مقصورهاى طلايى رنگ قرار دارد كه از پشت شيشههاى آن، بخوبى مىتوان جاى فرورفتگى پاهاى ابراهيم- ع- را ديد. «(2)»
خصوصياتى كه مورخان از كيفيت فرورفتگى پاها و اثر انگشتان نقل كردهاند بيانگر آن است كه ابراهيم در آن هنگام پابرهنه بوده، و ابيطالب نيز در شعر خود به اين نكته اشاره كرده است:
وموطِئُ ابراهيمَ فى الصَّخْر رَطْبةٌ عَلى قَدَمَيْه حافِياً غَيْر ناعِل
ازرقى فاصله مقام تا ديوار كعبه را 28 ذراع ذكر كرده، «(3)» ليكن فاكهى آن را 27 ذراع و بين شاذروان كعبه تا مقام را 26 ذراع و 12 انگشت و فاصله حجرالاسود تا مقام را 26 ذراع و 9 انگشت ذكر كرده است. «(4)»
محمدطاهر مكى كردى نيز فاصله بين شاذروان كعبه تا پنجره مقام را يازده متر برشمرده است. «(5)»
حضرت امام خمينى- قدس سرّه- در مناسك حج فاصله بين مقام و كعبه را حدود بيست و شش ذراع و نيم دانسته، فرمودهاند حاجى به هنگام طواف بايد در اين محدوده طواف نمايد. «(1)»
پيش از آن كه مقام ابراهيم در مقصورهاى فلزى و طلايى رنگ قرار بگيرد روى مقام قبهاى وجود داشت كه آن را از چوب ساخته و از چهار سوى پنجرههايى براى آن گذاشته بودند درب ورودى مقام در قسمت شرقى آن قرار داشت كه حاجيان پس از ورود پشت مقام ايستاده نماز مىگزاردند، پرده خاصى
1) - مناسك حج امام خمينى- قدس سرّه-، ص 116، واجبات طواف.
نيز براى مقام بافته و روى اين قبّه چوبى مىانداختند كه نوشتههاى چهار سوى آن را رفعت پاشا اينگونه آورده است:
از مجموع رواياتى كه از طريق شيعه و سنى نقل شده و در آن در رابطه با مقام سخن بميان آمده است مىتوان فهميد كه مقام ابراهيم سنگى بهشتى است كه خداوند آن را به زمين فرو فرستاده، و همين انتساب نشان از اهميّت مقام دارد.
امام باقر- ع- فرمود:
سه سنگ از بهشتاند: 1- مقام ابراهيم 2- سنگ بنىاسرائيل 3- حجرالاسود. «(1)»
عبداللَّه بن عمر نيز گفت: از رسول خدا-ص- شنيدم كه فرمود:
حجرالأسود و مقام ابراهيم، دو ياقوت از ياقوتهاى بهشتى هستند كه خداوند نور آن دو را مخفى و پنهان ساخته است و اگر خدا چنين نمىكرد نور حجرالأسود و مقام، ميان مشرق و مغرب را روشن مىساخت. «(2)»
بيهقى اين روايت را بگونه ديگر نقل كرده مىنويسد: اگر لغزشهاى بنىآدم پوششى براى آن دو ايجاد نكرده بود، ميان مشرق و مغرب را روشن مىساخت و هر دردمندى بر آن دست مىكشيد شفا مىيافت. «(3)»
ابن عباس نيز با بيان اين كه حجرالأسود و مقام دو ياقوت از ياقوتهاى بهشتاند مىگويد: سرانجام نيز اين دو به بهشت بازگردانده مىشوند. «(4)»
همچنين پيامبر-ص- فرمود: بين ركن [حجرالأسود] و مقام ابراهيم باغى از باغهاى بهشت است پس هر كس در آنجا چهار ركعت نماز بگزارد از درون عرش به او خطاب مىشود: اى بنده خدا، گناهان گذشتهات را خداوند بخشيد، عمل را از نو آغاز كن. «(1)»
درصدر اسلام، فاصله بين ركن حجرالأسود و مقام ابراهيم از آنچنان اهميتى برخوردار بوده كه اگر مىخواستند كسى را سوگند دهند او را آنجا برده سوگندش مىدادند تا جرأت دروغ گفتن به خود ندهد و به حقيقت اعتراف كند. «(2)»
امام زمان حضرت مهدى- ع- نيز پس از آن كه ظهور مىكند كنار كعبه ايستاده و سيصد و سيزده نفر از شهداى بدر! ميان حجرالأسود و مقام ابراهيم با آنحضرت بيعت مىكنند.
همچنين قبور بسيارى از پيامبران ميان ركن و مقام واقع شده، و اين ويژگى نيز بر اهميت اين مكان افزوده است «(3)» و اينها همه نشان از اهميت و جايگاه والاى مقام ابراهيم دارد.
يكى از واجبات عمره و حج نماز طواف است، مشهور فقهاى شيعه و سنى بر اين باورند كه واجب است حاجيان نماز طواف را پشت مقام ابراهيم بخوانند «(1)» از جمله دلايل فقيهان بر اين فتوا آيه شريفه «واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى» است جابر بن عبداللَّه انصارى گويد:
همراه پيامبر-ص- كنار خانه خدا آمديم، آنحضرت حجرالاسود را استلام نموده، سپس هفت شوط طواف كرد و پس از آن نزد مقام ابراهيم آمده اين آيه را خواند «واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى» آنگاه مقام را بين خود وكعبه قرار داد و دو ركعت نماز گزارد. «(2)»
البته در فقه حنفى خواندن نماز طواف واجب، ليكن اقامه آن را پشت مقام ابراهيم مستحب دانسته معتقدند اگر حاجى نتوانست آنجا نماز بگزارد هر كجا امكان داشت بخواند. «(3)»
معاوية بن عمّار گويد: امامصادق- ع- فرمود:
هنگامى كه طواف را به پايان بردى، نزد مقام ابراهيم آمده، آن را پيش روى خود قرار ده، و دو ركعت نماز بگزار. در ركعت اوّل سوره توحيد (قل هو اللَّه احد) و در ركعت دوّم سوره كافرون (قل يا ايّها الكافرون) را بخوان، و پس از تشهّد، حمد و ثناى الهى گفته بر پيامبر-ص- درود بفرستد و از خدا بخواهد آن را از او بپذيرد. «(4)»
در نقلى ديگر امامصادق- ع- فرمود:
خواندن دو ركعت نماز طواف واجب جز پشت مقام جايز نيست به دليل فرموده خداوند عزّ وجل كه فرمود: (واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى.) پس اگر
در جاى ديگر خوانده شود بايد دوباره نماز را اعاده نمايد. «(1)»
لازم بتذكر است: نماز طواف مستحبى را در همه جاى مسجدالحرام مىتوان خواند و لزومى به خواندن آن در پشت مقام ابراهيم نيست. «(2)»
حضور در كنار مقام و اطراف آن با تمامى اهميت و ويژگى كه دارد براى دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت هيچگونه فايدهاى دربرنخواهد داشت، ابن عباس گفت: پيامبر-ص- خطاب به فرزندان عبدالمطلب فرمود:
... اگر مردى روى پاهاى خود ايستاده بين ركن و مقام نماز بخواند و روزه بگيرد و در حالى كه دشمن اهل بيت محمد-ص- است خداوند را ملاقات كند، در آتش وارد مىشود. «(3)»
عبداللَّه بن مسعود گويد: روزى رسول خدا-ص- از خانه زينب دختر جحش خارج و به منزل امّ سلمه وارد شد، فرمود: امّ سلمه! بشنو و گواه باش، او پس از من با مارقين و قاسطين قتال مىكند،- باز تكرار مىفرمايد- اى ام سلمه سخنم را بشنو و مرا پيروى كن او؛ يعنى- على بن ابيطالب- ع-، پس از من با مارقين و قاسطين خواهد جنگيد اى امّ سلمه بشنو و مرا گواه باش اگر مردى هزار سال بين ركن و مقام خدا را پرستش كند و باز هزار سال ديگر نيز خدا را عبادت نمايد، سپس خداوند- عزّ وجلّ را در حالى ملاقات كند كه با اين؛ يعنى- حضرت على- ع- دشمن باشد، خداوند در روز قيامت او را باصورت در
آتش فروخواهد افكند. «(1)»
مورّخان در اين كه مقام ابراهيم، پيش از پيامبر و زمان حيات آنحضرت و بعد از آن كجا بوده، اختلاف نظر بسيار دارند ليكن مشهورترين آنها را مىتوان در سه گفته بيان داشت:
1- مقام ابراهيم- ع- در طول تاريخ خود، درست در همين مكانى كه امروز واقع شده، قرار داشته، و تا زمان خليفه اوّل و دوّم نيز به همين شكل باقى بوده است، تا آن كه در دوران خليفه دوّم سيل شديدى در مكه جارى شد و مقام را از جاى كند و تا پايين شهر مكه با خود برد، پس از فرو نشستن سيل، خليفه دوّم بار ديگر آن را در همان مكان قبلى قرار داد.
ابن حجر پس از نقل اين مطلب از ازرقى، مىنويسد: تا اين زمان نيز مقام ابراهيم در همان جاى پيشين خود باقى است. «(2)»
طبق بيان ازرقى، پيش از آن كه عمر بن خطاب سيلبند منطقه بالاى مكه را بسازد، سيلاب از درب بنىشيبه به درون مسجدالحرام وارد مىشده، بگونهاى كه اين درب را برخى «درب سيلابها» نام گذاشته بودند. گاهى سيلاب به اندازهاى شديد بود كه مقام ابراهيم را از جاى كنده، آن را تا كنار
ديوار كعبه مىبرد. در زمان عمر بن خطاب سيلى آمد و به نام «سيل امّ نهشل» معروف شد؛ زيرا سيلاب، امّ نهشل دختر «ابىعبيدة بن ابى احيحه سعيد بن عاص» را با خود برد و وى در اين حادثه مرد، اين سيل مقام را نيز از جاى كند و تا پايين شهر مكه همراه خود برد، پس از فرونشستن سيلاب، مردم مقام را يافتند و آن را كنار كعبه آورده، به پرده كعبه بستند سپس نامهاى به عمر نوشته، جريان را به او خبر دادند، عمر كه از اين حادثه ترسيده بود، در ماه مبارك رمضان به قصد انجام عمره به حج آمد و پس از ورود به مسجدالحرام ديد كه مقام از جاى كنده شده و نشانههاى آن مكان نيز از بين رفته است. مردم را دعوت كرد و به آنان سوگند داد كه هركس اطلاعى از جاى دقيق مقام ابراهيم دارد او را اطلاع دهد. مطّلب بن ابىوداعه سهمى گفت: من چون از چنين پيشامدى هراسان بودم قبل از اين حادثه فاصله مقام را تا حجرالأسود و تا حجر اسماعيل و چاه زمزم با نخ اندازه گرفته و در خانهام آن اندازهها را دارم. عمر به او دستور داد تا همانجا نشسته و كسى را مأمور كرد نخها را بياورد، پس از آن كه نخها را آوردند اندازه گرفتند، جاى مقام در همين مكان فعلى تعيين شد، ديگران نيز بر درستى اين مكان شهادت دادند. پس از آن كه درستى اين مكان براى وى روشن شد، ابتدا پايهاى براى مقام بساخت و آنگاه مقام را بجاى خود انتقال داد كه تا امروز در همان مكان باقى است.
وى سپس سيلبندى در منطقه بالاى مكه ايجاد و از آن تاريخ تا كنون- تا زمان ازرقى- سيلاب مقام را فرا نگرفته است. ازرقى آنگاه مىنويسد:
سيلبندى كه عمر احداث كرد، در حدود كوچهاى كه به نام زقاقالنار معروف است ساخته شده بود.
البته در سال دويست و دو ه. ق. بار ديگر سيلى آمد كه به نام «سيل
ابن حنظله» معروف شد. اين سيل بخشى از پايه مقام را تخريب نمود ليكن مقام از جاى كنده نشد. «(1)»
عبداللَّه بن سايب امام جماعت مردم مكه گفته است: من اولين كسى بودم كه پس از نصب مقام در جاى فعلى آن، پشت مقام نماز گذاردم. «(2)»
2- بعضى گفتهاند: مقام ابراهيم در زمان پيامبر-ص- و قبل و بعد از آن تا زمان عمر بن خطاب چسبيده به بيت بوده كه عمر آن را به مكان كنونى منتقل ساخته است.
حافظ بن كثير گويد:
مقام ابراهيم در گذشته به ديوار كعبه چسبيده بود و جاى آن نيز ميان درب كعبه و حجر اسماعيل قرار داشت تا آن كه عمر بن خطاب آن را از ديوار كعبه دور ساخت و در مكان فعلى نهاد. «(3)»
بيهقى به نقل از عايشه مىگويد: مقام در زمان رسول خدا-ص- و زمان ابىبكر چسبيده به بيت و خانه كعبه بود، سپس عمر آن را جدا ساخت. «(4)»
عبدالرزاق نيز به نقل از عطا و مجاهد آورده است: اوّلين كسى كه مقام ابراهيم را در موضع كنونى آن قرار داد عمر بن خطاب بود. «(5)»
ابن كثير ضمن تأييد اين نكته، كه مقام را عمر بن خطاب از بيت جدا ساخته و آن را در محل فعلى قرار داده، دليل آن را توانايى مردم براى اقامه
نماز طواف بدون ايجاد مزاحمت براى طواف كنندگان، ذكر كرده است. «(1)»
فاكهى نيز به نقل از سعيد بن جبير مىگويد:
مقام چسبيده به ديوار كعبه بوده، آنگاه كه جمعيت زياد شد عمر بن خطاب از ترس آن كه مردم آن را زير پا بگذارند، به مكان كنونى آن منتقل ساخت، درست روبروى جايى كه قبلًا قرار داشت. «(2)»
همچنين ازرقى «(3)» و فاكهى «(4)» از نوفل بن معاويه ديلمى نقل كردهاند كه وى گفته است: در زمان عبدالمطّلب، من مقام را ديدم كه به كعبه چسبيده بود و چونان «مهاة» درخشان بود پرسيدند مهاة چيست؟ ابوالوليد پاسخ گفت:
«مهره سفيد درخشان.»
3- مجاهد گفته است: مقام چسبيده به خانه كعبه بوده و رسول خدا-ص- آن را در مكان كنونى قرار داد. «(5)»
ليكن ابن كثير و ابن حجر اين روايت را ضعيف دانستهاند «(6)» فاسى در شفاءالغرام (ج 1،ص 206) نيز به نقل از موسى بن عقبه آورده است كه: آنان گمان مىكردند مقام چسبيده به كعبه بوده و رسول خدا-ص- آن را در مكان كنونىاش قرار داد.
ابن حجر هيثمى مكى نيز بدون ذكر دليل، اين نقل را ترجيح داده
مىگويد:
«ثم بقى المقام مع طول الزّمن و كثرة الأعداء بجنب باب الكعبة، حتى وضَعَهُ-ص- بمحلّه الآن، على الأصح من اضطراب فى ذلك.» «(1)»
سپس مقام در زمانهاى طولانى و با دشمنان زيادى كه داشت در كنار باب كعبه باقى ماند تا آن كه رسول خدا-ص- آن را در مكان كنونى قرار داد بنابر قول اصحّ.
با توجّه به دلايل و قرائن موجود در منابع روائى و تاريخى مىتوان قول اوّل را بر ديگر اقوال ترجيح داده، آن راصحيح دانست چرا كه:
اوّلا: در منابع كهن تاريخى مانند اخبار مكه تصريح شده به اين كه مقام ابراهيم در زمان پيامبر-ص- و خلفا در موضع كنونى بوده است.
ثانياً: مطّلب بن ابىوَداعه سَهْمى در جريان سيل امّ نَهْشَل پس از آن كه سيلاب مقام را تا پايين مكه با خود برد و مردم آن را به خليفه خبر دادند اظهار داشت: من مكان مقام و فاصله آن را تا حجرالأسود، حجر اسماعيل، و زمزم مىداند و قبلًا آن را با نخ اندازهگيرى كردهام، اين شهادت تنها با فاصله داشتن مقام با كعبه سازگار است.
ثالثاً: در روايت آمده كه پيامبر-ص- پس از طواف، مقام را ميان خود و كعبه قرار داد و دو ركعت نماز طواف بجاى آورد، اين سخن نيز نشان از آن دارد كه مقام با كعبه فاصله داشته است.
رابعاً: آيه «واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّى» نيز خود گواه آن است كه در
1) - تحفةالمحتاج، ج 4، ص 92
زمان رسول خدا-ص- مقام با كعبه فاصله داشته و اگر مقام به كعبه متّصل مىبود تعبير ديگرى بكار مىرفت.
خامساً: روايات باب طواف بيانگر آنستكه، طواف واجب را جز در موارد ضرورت بايد بين كعبه و مقام ابراهيم انجام داد و رسول خدا-ص- و اصحابشان نيز اينگونه طواف كردهاند. و اين خود بيانگر فاصله داشتن مقام با كعبه است.
بعضى اهالى مكّه از بزرگان خود نقل كردهاند كه مهدى خليفه عباسى در سال 160 ه. ق. به حج آمده و در دارالندوه منزل كرد، نيمه شبى عبيداللَّه بن عثمان بن ابراهيم حُجُبى مقام را برداشته، به دارالندوه آمد و به نگاهبان خانه اطلاع داد كه چيزى را همراه دارد كه اگر مهدى آن را ببيند خرسند مىشود! نگهبان خانه اجازه داد، داخل گرديد و پرده از روى مقام برداشت، مهدى بسيار خوشحال شد. سپس دست روى آن كشيد، وپس از آن كمى آب داخل جاى پاى ابراهيم ريخت و آن را نوشيد آنگاه از عبيداللَّه بن عثمان خواست تا از دارالندوه خارج شود و بدنبال آن برخى از اعضاى خانوادهاش را خواست. آنان نيز تبرّك جسته، آب بر روى مقام ريختند و آن را نوشيدند، سپس عبيداللَّه را فراخواند تا مقام را برداشته و به جاى اصلى آن منتقل كند و هداياى فراوانى نيز به او داد. «(1)»
1) - ازرقى، ج 2، ص 38 و 39؛ فاكهى، اخبار مكه، ج 1، ص 475
در زمان خلافت مهدى عباسى نگاهبانان مقام ابراهيم، نامهاى به وى نوشتند مبنى بر اين كه شكافهايى در سنگ مقام ايجاد شده كه احتمال از هم گسستن آن وجود دارد و او هزار دينار يا بيشتر فرستاد تا مقام را از قسمت بالا و نيز پايين آن با مِس پوشانده، محفوظ بدارند. در زمان خلافت متوكل به سال 236 ه. ق. نيز روى پوشش قبلى را با طلا زيور دادند، در سال 256 ه. ق. زيورهاى مقام را بخاطر تعمير و انجام اصلاحات جدا ساخته و به دستور على بن حسن عباسى فرماندار مكّه با برنامهريزى و تشريفات ويژهاى، دو طوق از طلا و يك طوق از نقره ساخته مقام را به وسيله آن پوشانده، محكم كردند و از هم پاشيدن و فرسودگى بيشتر مقام جلوگيرى نمودند. از آن زمان تا كنون نيز براى حفظ و نگاهبانى از اين ياقوت بهشتى تلاشهاى فراوانىصورت گرفته است. «(1)»
مقام ابراهيم به خاطر اهميتى كه داشته، گاهى مورد دستبرد و سرقت قرارمىگرفت مردى بهنام جريج كهيهودى يا نصرانى بود، در مكه اظهار اسلام كرد و مسلمان شد، شبى از شبها مقام ابراهيم مفقود گرديد، به جستجوى آن پرداخته، مقام را نزد جريج يافتند او تصميم داشت آن را از مكه خارج و در اختيار پادشاه روم قرار دهد. مقام را از او باز پس گرفته، وى را گردن زدند. «(2)»
ابوطاهر قرمطى نيز تصميم داشت مقام را در اختيار بگيرد ليكن كليدداران مسجدالحرام پيش از آن، مقام را در برخى درههاى مكه پنهان ساختند تا سرانجام پس از رفع خطر به مكان اصلى بازگشت داده شد. «1»
حجاج بن يوسف ثقفى كه در گستاخى نسبت به دين و مقدسات اسلامى بىمانند است روزى خواست پا روى مقام بگذارد كه امام باقر- ع- او را از چنين كارى بازداشت. «(1)»
دعا خواندن نزد مقام ابراهيم مستحب بوده و بر اساس آنچه كه در روايات آمده اميد استجابت آن از طرف پروردگار بسيار زياد است.
در روايت آمده كه حضرت آدم- ع- پشت مقام اينچنين دعا مىكرد:
«أللّهمّ إنّك تَعْلَم سرِّى وعلانيتى فاقْبَلْ مَعْذِرَتى، وتعلم حاجتى، فاعْطِنى سُؤلى، وتعلم ما فى نفسى فاغفر لى ذنوبى.
أللّهمّ إنّى أسألك إيماناً يُباشر قلبى، ويقيناًصادقاً حَتّى أعلم أنه لا يصيبنى الّا ما كَتَبْتَ لى، ورِضاً بما قَسَمْتَ لى يا أرحم الراحمين.»
1) - شفاءالغرام، ج 1، ص 210
پس از اين دعا خداوند به آدم وحى كرد كه: اى آدم تو مرا با دعايى خواندى كه من آن را پذيرفته، اجابت كردم، گناهت را بخشيدم، غم و غصّهات را برطرف نمودم، و هر يك از فرزندان تو پس از تو اين دعا را بخواند، همانند تو با او عمل خواهم كرد. «(1)»
جابر بن عبداللَّه انصارى نيز گفته است: پيامبر-ص- پس از آن كه دو ركعت نماز طواف را پشت مقام خواند، چنين فرمود:
«أللّهمّ هذا بلدك والمسجدالحرام وبيتك الحرام، وأنا عبدك وابن عبدك وابن أمتك، وقد جئتك طالباً رحمتك، مبتغياً مرضاتك وأنت مَنَنْتَ علىَّ بذلك، فاغفر لى وارحمنى إنّك على كلّ شىءٍ قدير.» «(2)»
عبدالعزيز بن أبى روّاد (م 159 ه.) گويد: پشت مقام نشسته بودم، ديدم شخصى دعايى را در چهار جمله مىخواند، از آن دعا مرا خوش آمد و آن را حفظ كردم روى برگرداندم تا ببينم دعا كننده كيست، ليكن كسى را نديدم! آن دعا اين بود:
«أللّهمّ فرِّغنى لما خلقتنى له، ولا تَشْغلْنى بما تكلّفتَ لى به، ولا تَحْرِمنى وأنا أسألك، ولا تُعذِّبْنى وأنا أستغفرك.» «(3)»
طاووس نيز گفت: سحرگاهان در مسجدالحرام بودم، مردى پشت سر مقام سر به سجده نهاده، مىگفت:
«أللّهمّ فاطرَ السّموات والأرض عالِم الغَيْب والشهادة، أنتَ تَحْكُم بين عبادك فيما كانوا فيه يختلفون «(4)» ان كنت كَتَبْتنى فى الكتاب شقيّاً محروماً، مقدراً (أى مضيقاً) عَلَىَّ فى رزقى، فامْحُ عنّى اسم
الشقاء، واثْبتْنى عندك سعيداً موسّعاً عَلَىّ فى رزقى فانّك تقول فى كتابك يَمْحُ اللَّه ما يشاء و يُثْبِت وعِنْده أُمّ الكتاب، واعتِقْنى والعباسَ بنَ عبدالمطّلب وفلانةً، أمَّه قد سمّاها- الّا انّه قد نسى الرّاوى اسمها- من النّار.» «(1)»
وقتى نزديك آمدم ديدم عبداللَّه بن عباس است. «(2)»
از آنجا كه قرآن كريم ابراهيم را اسوه و الگوى خداپرستان قرار داده و فرموده است: «قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم و الذين معه» «(3)» شايسته است حجگزاران به هنگام حضور در مسجدالحرام روبروى مقام ابراهيم نشسته جايگاه و منزلت آن حضرت را در پيشگاه خداوند بياد آورند و از راه و رسم آن پيامبر بتشكن الگو گرفته، براى آينده خود درس بياموزند و با چشم دل هزاران سال به گذشته بازگردند و ابراهيم و اسماعيل را كه مشغول ساختن كعبه هستند ببينند.
ويژگيهاى گوناگونى را قرآن كريم براى ابراهيم خليل- ع- بيان فرموده است:
1- ابراهيم مسلمان و مطيع اوامر الهى و خاضع و ترسان در پيشگاه خداوند بود. (ما كان ابراهيم يهودياً و لا نصرانياً ولكن كان حنيفاً مسلماً و ما كان من
المشركين.) «(1)»
2- او خليل و دوست خدا بود و خداوند ابراهيم را به دوستى خويش انتخاب كرد. (واتّخذ اللَّه ابراهيمَ خليلًا.) «(2)»
3-صبور و بردبار بوده، بسيار در پيشگاه خداوند اشك مىريخت. (انّابراهيمَ لحليم اوّاه منيب.) «(3)»
4- او پيشواى صالحان و خود به تنهايى يك امّت بود. (انّ ابراهيم كانامّة قانتاً للَّهحنيفاً و لم يكُ من المشركين.) «(4)»
5- شكرگزار نعمتهاى الهى بود. (شاكراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وهَداهُ إلى صراطٍ مستقيمٍ.) «(5)»
6- پيامبرى صديق بود. (واذكر فى الكتاب ابراهيم انَّه كانصِدّيقاً نبيّاً.) «(6)»
7- خداوند آتش را بر او سرد و گوارا ساخت. (قلنا يا نارُ كونى برداً وسلاماًعلى ابراهيم.) «(7)»
8- به پيمانهاى خود وفادار بود. (وابراهيمَ الّذى وفّى ) «(8)»
9- در بيزارى و برائت از مشركان الگو و نمونه بود. (قَدْ كانت لكم أُسوةٌحسنةٌ فى ابراهيم والّذين معهُ إذْ قالوا لِقَوْمهم إنّا بُرَءاؤُ منكم وممّا تعبدون من دوناللَّه كَفَرْنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة والبغضاء أبداً حتّى تؤمنوا باللَّه وَحْدَهُ.) «(9)»
زان زمزمهاى شنيد گوشم كاورد چو زمزمى بجوشم
«نظامى»
زمزم مركّب از دو «زم» و در لغت به معناى آهسته، آهسته و يا آب فراوان «(1)» و در اصطلاح نام چشمه و يا چاهى درمكّه نزديك خانه كعبه است كه پيشينه تاريخى آن، به دوران حضرت ابراهيم- ع- باز مىگردد، آن گاه كه آن حضرت به فرمان خداوند همسرش هاجر را به همراه اسماعيل، كه كودكى شيرخوار بود، به سرزمين بىآب و علفِ مكه آورده و خود براى انجام مأموريتى الهى آن ديار را ترك نمود. تا آن كه اندوخته غذا و آب مادر و فرزند به پايان رسيد
1) - معجمالبلدان، ج 3، ص 166
و هاجر نگران از جان كودك خويش به جستجوى آب پرداخت.
تاريخ نويسان، پيدايش زمزم را بگونههاى مختلف نقل كردهاند؛ برخى گويند: هاجر در بين دو كوهصفا و مروه، هفت بار آمد و شد نموده، به دنبال فريادرسى مىگشت كه ناگهان،صدايى شنيد و آنصداى جبرائيل بود. اين فرشته الهى هاجر را همراهى كرده، هر دو كنار اسماعيل آمدند، سپس جبرائيل با پاى خود و يا با بال خويش بر زمين زد و چشمهاى جوشيد و آب جارى شد، هاجر كه گمان مىكرد آب به زودى خشك مىشود، با جمع آورى خاك و شن، اطراف آن حوضچهاى ايجاد كرد تا آب ذخيره شود و درون آن بماند و او و فرزندش سيراب شده، در آينده نيز تشنه نمانند.
با پيدايش زمزم، پرندگانِ آن سرزمين خشك، از وجود آب با خبر و در اطراف آن جمع شدند. سر وصدا و پرواز پرندگان در حوالى زمزم كاروان جُرهميان را كه از آن مسير مىگذشتند، به سوى خود كشاند، آنان در كمال ناباورى، پيش روى خود آبى گوارا ديدند، از آن نوشيده، ظرفهاى خود را نيز پر كردند و از آن پس زمزم شهرت يافت. «(1)»
در تاريخ آمده است كه: جرهميان حرمت حرم و خانه كعبه را رعايت نكرده، آن را خوار و سبك مىشمردند و اموالى را كه به كعبه هديه مىشد به ناحق مىبردند و چون دانستند ولايت و رياست كعبه از دست آنان خارج خواهد شد، رئيس ايشان عمرو بن حارث بن مضاض دستور داد حجرالاسود را از ركن خانه برداشته و دو برّه آهوى زرّينى را كه از آنِ كعبه بود و آن را «غزالى الكعبه» مىناميدند و ديگر سلاحهايى را كه در آن خانه وجود داشت برداشته
1) - ازرقى، اخبار مكه، ج 2، صص 39 تا 41
در چاه زمزم پنهان كردند و چاه را نيز از خاك پركرده، بصورت زمين هموارى درآوردند و رفته رفته مكان آن فراموش گرديد. «(1)»
پس از جرهميان، قبيله خزاعه روى كار آمدند و زمزم همچنان ناشناخته باقى مانده بود، عبدالمطّلب بن هاشم اين افتخار را يافت تا بار ديگر زمزم را شناسايى و حفر كند. در تاريخ آمده است: كسى در خواب به عبدالمطّلب گفت: زمزم را، كه اندوخته نهانى شيخالأنبياء ابراهيم خليل است، حفر نمايد، عبدالمطّلب بيدار شد و از خدا خواست تا موضوع را براى وى روشن فرمايد. بار ديگر شخصى را در خواب ديد كه به او مىگويد: «زمزم را كنار لانه مورچگان، و آنجا كه كلاغى نوك بر زمين مىزند حفر كن.»
عبدالمطّلب برخاست و به مسجد رفت و آنجا نشست تا نشانههايى را كه براى او نام برده شده بود، ببيند. در اين هنگام، ميان دو بت «إساف» و «نائله» كلاغى را ديد كه نوك بر زمين مىزند و در كنار آن نيز لانه مورچگان قرار دارد، عبدالمطّلب بيل و كلنگ برداشت تا چاه را حفر كند، بتپرستان آمده، گفتند: ما در اين مكان براى بتهاى خود قربانى مىكنيم و اجازه نخواهيم داد چاهى حفر نمايى! برخى قريشيان عبدالمطلب و فرزندش حارث- كه در آن زمان تنها فرزند او بود- را مسخره كرده، از ادامه كار باز مىداشتند، جمعى ديگر نيز از او دفاع كرده، مردم را از آزار مانع مىشدند. عبدالمطلب با اظهار اين سخن، كه «من مأمورم» به كار خود ادامه داد. وقتى سنگچين چاه
1) - سيرت رسولاللَّه، ص 216
آشكار شد، تكبير گفت و دانست كه به اوصحيح الهام شده است و چون چاه را بيشتر كَنْد، دو آهوى زرّين در آن يافت و آن همان دو مجسمهاى بود كه جُرْهميان به هنگام خروج از مكه در چاه زمزم انداخته بودند و نيز درآن چاه شمشيرهايى رويين «(1)» و سپرهايى يافت شد.
پس از پايان يافتن كار و آشكار شدن آب، عبدالمطلب كنار چاه زمزم حوضى ساخت و خود و پسرش از آن آب كشيده، در حوض مىريختند و به حاجيان مىدادند. «(2)»
اين داستان تاريخى را ابن اسحاق از زبان على بن ابيطالب- ع- بگونه ديگر آورده است:
عبدالمطلب گفت: در حِجْر خوابيده بودم، ناگهان، كسى- در خواب- نزد من آمد و گفت: طيبه را حفر كن. به او گفتم: طيبه چيست؟
پاسخ نداد و از نزدم رفت! فرداى آن روز باز در همان مكان خُفتم كه اين بار نيز همان كس آمد و گفت: بَرّه را حفر كن. گفتم: برّه چيست؟ پاسخ نداد و رفت! فرداى آن روز نيز به همان مكان آمده، خوابيدم. بار ديگر همان كس آمد و گفت: مضنونه را حفر كن! گفتم مضنونه چيست؟ او بدون آن كه پاسخى دهد، رفت. فرداى آن روز هم در همان مكان خفتم كه باز همان كس آمد و گفت: زمزم را حفر كن. گفتم: زمزم چيست؟ گفت: چاهى كه نه خشك شده و نه از
آب آن كاسته خواهد شد و حاجيان زيادى را سيراب مىكند و آن بين سرگين و خون، در كنار خانه مورچگان و آنجا كه زَغَن زمين را گود كرده، قرار دارد! پس چون خصوصيات و مكان زمزم را دانست و فهميد كه بر او راست گفته شده، همراه با فرزندش- حارث- اقدام به حفر آن نمود. «(1)»
شاعرى در عظمت عبدالمطلب، آن گاه كه به حفر زمزم فرمان داده شد، اين اشعار را سروده است:
ثم ادْع بالماء الرَّوِى غَيْرِ الْكَدِرْ يَسْقى حَجيجَ اللَّه فى كُلِّ مَبَرّ
ليس يُخاف منه شئ ما عَمَرْ «(2)»
سپس آب فراوان شيرين وصاف را طلب كن كه در هر موسم حج، حاجيان زيادى را سيراب گرداند و تا آن آب وجود دارد از آن نترسند- آزارى به كسى نرساند-.
عبدالمطلب پس از حفر زمزم و دستيابى به آب، سقايت حاجيان را احيا نموده، آن را در اختيار داشت. «(3)»
يونس بن بكير گفته است كه عبدالمطلب هنگام حفر زمزم اين اشعار را مىخواند:
اللهم أنت الملكُ المحمودربى أنت المبدئ والمعيدو ممسك الاسية الجلمودمن عندك الطارفُ والتليد
ان شئت ألَهمت كما تريدلموضع الحِلْية والحديد فبيِّن القوم لما تريدانى نذرت العاهد المحمود
اجعله ربِّ لى فلا أعود «(1)»
مسعودى در زمينه پيشينه تاريخى زمزم قبل از اسلام اين چنين نوشته است:
ايرانيان قديم به احترام خانه كعبه و جدشان ابراهيم- عليهالسلام- و هم توسل به هدايت او و رعايت نسب خويش به زيارت بيتالحرام مىرفتند و بر آن طواف مىبردند. آخرين كس از ايشان كه به حج رفت، ساسان پسر بابك جدّ اردشير بابكان سرملوك ساسانى بود. ساسان پدر اين سلسله بود كه عنوان از انتساب او دارند (چون ملوك مروانى كه انتساب از مروان دارند و خليفگان عباسى كه نسبت به عباس بن عبدالمطلب مىبرند) و چون ساسان به زيارت خانه رفتى طواف بردى و بر چاه اسماعيل زمزمه كردى.
گويند به سبب زمزمهاى كه او و ديگر ايرانيان بر سر چاه مىكردهاند «(2)» آن را زمزم گفتهاند و اين نام معلوم مىدارد كه زمزمه
1) - ابن كثير، السيره النبويه، ج 1، ص 171
2) - از شواهد تاريخى مىتوان فهميد كه زَمْزَمه كردن در ميان برخى از ملتها مرسوم بوده، به شكلى كهدر موقع غذا خوردن و نماز خواندن بدون بهرهگيرى از زبان و لبها، صدا را در گلو گردانده زمزمه مىكردند. مجوسان را رسم بر اين بود و خليفه دوّم نيز به كارگزاران خود دستور داد تا آنان را از اين كار باز دارند. لسان العرب، ج 6، ص 85؛ معجمالبلدان، ج 3، ص 166. در كتاب التاج منسوب به جاحظ آمده: پادشاهان ساسانى هنگامى كه طعام ايشان حاضر مىشد بر آن زمزمه مىكردند و كسى به حرفى سخن نمىگفت تا بلند شود و اگر به سخن گفتن ناچار مىشد بجاى آن به اشاره غرض و مقصود خود را مىفهماند، ابوريحان بيرونى گفته است: سروش نخستين كسى بود كه به زمزمه امر كرد و آن عبارتست از اشارهاى كه لب بسته ادا شود نه با گفتار مفهوم و اين امر از آن روست كه چون ايشان- زرتشتيان- نماز گزارند و تسبيح خدا كنند و او را ستايش نمايند در اين ميان طعام تناول كنند، ناگزير ايشان را ميسّر نگردد كه در ميان نماز سخن گويند پس همهمه كنند و اشاره نمايند و سخن نرانند. اين روايت را من از آذر خوردى مهندس شنيدهام. لغتنامه دهخدا، ج 8، صص 11379 و 11380
ايشان بر سر چاه مكرر و بسيار بوده است.
يك شاعر قديمى در اين زمينه گويد:
ايرانيان از روزگاران قديم بر سر زمزم، زمزمه مىكردهاند، يكى از شاعران ايرانى پس از ظهور اسلام نيز به اين موضوع باليده، ضمن قصيدهاى گويد:
«و ما از قديم پيوسته به حج خانه مىآمديم و همديگر را در ابطح به حال ايمنى ديدار مىكرديم و ساسان پسر بابك همى راه پيمود تا به خانه كهن رسيد كه از روى ديندارى طواف كند. طواف كرد و به نزد چاه اسماعيل كه آبخوران را سيراب مىكند زمزمه كرد.»
ايرانيان در آغاز روزگار، مال و گوهر و شمشير و طلاى بسيار به كعبه هديه مىكردند. همين ساسان پسر بابك دو آهوى طلا و جواهر با چند شمشير و طلاى فراوان هديه كعبه كرد كه در چاه زمزم مدفون شد. بعضى مؤلفان تاريخ و ديگر كتب سرگذشت، بر اين رفتهاند كه اين چيزها را جرهميان به هنگام اقامت در مكه هديه كردهاند. و حال آن كه جرهميان مالى نداشتند كه اين چيزها بديشان نسبت داده شود. شايد از ديگران بوده است،
و خدا بهتر داند. «(1)»
عبدالمطلب هنگام حفر زمزم نذر كرد كه اگر اين مأموريت را به خوبى پايان برد وخداوند ده فرزند به او عنايت كند يكى از آن فرزندان را در راه خدا، نزد كعبه قربانى نمايد. «(2)» خداوند ده پسر، به او ارزانى داشت. اين ده فرزند عبارتند از: حارث، زبير، حَجْل، ضرار، مقوّم، ابولهب، عباس، حمزه، ابوطالب و عبداللَّه. «(3)»
وى روزى تمامى فرزندان را جمع نموده، آنان را از نذر خود آگاه ساخت و از ايشان خواست وسيله وفا به نذر او را فراهم كنند آنان نيز براساس رسم موجود آن زمان، هر يك تيرى چوبين برگرفتند و نام خويش را بر آن نوشته، نزد عبدالمطلب آوردند. عبدالمطلب نيز آنها را برداشته همراه با فرزندانش به مكانى كه بت هبل در آنجا قرار داشت آمدند، سرانجام قرعه زدند و قرعه به نام عبداللَّه كوچكترين و عزيزترين فرزند عبدالمطلب درآمد. زمانى كه عبدالمطلب خواست، براى وفا كردن به نذر خويش اقدام كند، مغيرة بن عبداللَّه
مخزومى دايى عبداللَّه و تعداد ديگرى از بزرگان قريش، او را از اين كار منع نموده، اظهار داشتند: اگر چنين كنى از فردا روز، كشتن پسران در ميان ما سنّت خواهد شد. سپس عبدالمطلب با نظرخواهى از ديگران، ده شتر را در نظر گرفته، ميان عبداللَّه و شتران قرعه زد كه قرعه به نام عبداللَّه افتاد. پس بر تعداد شتران افزود تا به يكصد شتر رسيد آنگاه قرعه زد و قرعه به نام شتران افتاد، سپس آن را سه مرتبه تكرار كرد و باز نتيجه همان شد. پس از آن عبدالمطلب يكصد شتر را قربانى نمود و گوشت آن را به مردم داد. ليكن خود و فرزندانش از آن نخوردند. «(1)»
قبل از پيدايش زمزم، چاههايى در مكه وجود داشته كه اسامى برخى از آنها چنين است: 1- كر آدم 2- مفجر 3- بذَّرْ 4- سَجْلَه 5- طَوِىّ 6- جَفْر 7- ام جعلان 8- علوق 9- شُفَيّه 10- سَنْبله 11- ام حردان 12- رَمْرَم 13- غَمْر 14- سيره.
در دوره جاهلى و پس از پيدايش زمزم نيز، تعدادى چاه به اسامى، «اسود»، «ركايا قدامه» «حُويطب»، «خالصه» و «زهير» در مكه حفر شده است.
پس از اسلام نيز، با توجه به كمبود آب در مكه و نياز شديد مردم به آن، چاههاى فراوانى حفر كردهاند كه اسامى برخى از آنها عبارت است از:
1- ياقوته، 2- عمرو بن عثمان، 3- شركاء، 4- عكرمه، 5-صلا، 6- طلوب، 7- ابى موسى، 8- شوذبْ، 9- بُرود، 10- وردان، 11-صَلاصلْ، 12- بكّار،
1) - سيره ابن هشام، ج 1، ص 162 و 163
13- سقيا. «(1)»
ازرقى به نقل از مجاهد گفته است:
از در كعبه كه وارد شوى در سمت راست آن، چاهى عميق وجود داشته كه آن را ابراهيم خليلالرحمان و اسماعيل، آن گاه كه پايههاى كعبه را بالا مىبردند، حفر نمودند، و هر سيم و زر و زيورى كه به كعبه هديه مىكردند را درون آن چاه مىنهادند. در آن روزگار كعبه سقف نداشت. «(2)»
زمزم از آن رو كه در مسجدالحرام واقع شده و آبى گواراتر از چاههاى ديگر مكه داشته و چاهى بوده كه بخاطر اسماعيل فرزند ابراهيم خليل بوجود آمده است، رفته رفته از اهميّت خاصى برخوردار شد، و ديگر چاههاى مكّه تا حدودى متروك ماندند، و بخاطر همين اهميّت زمزم بوده كه فرزندان عبدمناف بر قريش و ديگر اعراب، فخر مىكردند.
مسافر بن ابى عَمْروبن اميَّةِ بن عبد شَمْس بن عَبْد مناف در اشعارى كه در اين زمينه سروده است مىگويد:
وَرَثْنا المجدَ مِن آبائنا فَنَمى بناصُعُداً ألَم نَسْقِ الْحَجيجَ وَ نَنْحَر الدَّلَّافَة الرُّفدا
و نُلقى عِند تَصْريف الْمَنايا شُدَّداً رُفُداً فَانْ نَهْلِك فَلم نُمْلَك و من ذا خالِدٌ أبدا
و زمزم فى ارُومَتِنا وَ نَفْقأ عَيْنَ مَنْ حَسَداً «(3)»
حُذَيفْة بن غانم نيز گفته است:
ساقي الحَجيج ثم لِلْخَير هاشم و عبد مناف ذلك السيّد الفِهْر
طَوىَ زمزماً عند المقام فاصْبَحَتْ سِقايَتُه فَخْراً عَلى كُلّ ذى فَخْرٍ «(1)»
خُوَيلد بن أسد بن عبدالعُزّى اشعارى دارد كه در آن براى زمزم سابقهاى از زمان حضرت آدم- ع- نقل كرده است:
أقول، و ما قولى عليكم بسُبّهإليك بن سلمى أنت حافر زمزم حفيرة ابراهيم يوم ابن هاجرو ركضة جبريل على عهد آدم «(2)»
فضل بن عباس اللهبى نيز درباره زمزم گفته است:
وَلَنا حَوْضان لَمْ يُعْطِهماغَيرَنا اللَّهُ وَ مَجْد قَدٌ تَلَد حَوضُنَا الْكَوْثَرُ حَقُّ المُصْطَفىيُرْغِمُ اللَّهُ بِهِ اهْلَ الْحَسَد
وَ لَنا زَمْزَمُ حَوْضٌ قَدْ بَداحَيْثُ مَبْنَى البَيْتِ فى خَيْرِ بَلَد «(3)»
زمزم بلحاظ اهميت و جايگاهى كه از زمان حضرت ابراهيم- ع- تاكنون داشته، نامهاى فراوانى براى آن ذكر كردهاند: برخى از اين اسامى را امامصادق- ع- اين چنين فرمودهاند: 1- رَكْضَةُ جَبْرَئيل 2- سقيا اسماعيل 3- حفيرة عبدالمطلب 4- المصونة (مضنونه) 5- سقيا 6- طعام طعم 7- شفاء سقم. «(4)»
اسامى ديگر آن عبارت است از: 8- زَمَّم 9- زُمِّزْم 10- زُمازِم 11- هزمة جبرائيل 12- هَزْمَةُ المَلَكِ 13- الشُّباعه و شُباعه 14- برّه 15- تُكْتَم 16- شراب الأبرار 17- طعام الأبرار «(1)» 18- سقيا اللَّه اسماعيل 19- لاشرق 20- لاتدم 21- هى بركه 22- سيدّه 23- نافعه 24- عونه 25- بشرى 26-صافيه 27- عصمه 28- سالمه 29- ميمونه 30- مباركه 31- كافيه 32- عافيه 33- مغذّيه 34- طاهره 35- مفدّاه 36- حرميه 37- مرويه 38- مؤنسه 39- طيبه 40- شُبّاعة العيال 41- قرية النمل 42- نقرة الغراب 43- هزمة اسماعيل 44- حفيرة العباس. «(2)»
ابن برى براى زمزم تنها دوازده نام را برشمرده و «الرّاء» و «مكتومه» را نيز در شمار آن اسامى آورده است. «(3)»
ازرقى گفته است: عمق و ژرفاى زمزم از بالا تا پايين آن شصت ذراع است در درون چاه، آب از سه نقطه جارى است، يكى مقابل حجرالأسود، ديگرى برابرصفا و ابوقبيس و سوّمى مقابل مروه.
در سالهاى 223 و 224 كه احتمال خشك شدن زمزم مىرفت، محمد بن ضحاك والى عمر بن فرج رُخّجى سمت رياست بريد- پُست- مكه
و اطراف آن را عهدهدار شد، وى نُه ذراع ديگر بر گودى آن افزود، و مقدارى نيز از زمين اطراف عمق چاه را كند، تا آن كه در سال 225 بخاطر بارش باران و جارى شدن سيل، آب زمزم افزون شد. «(1)»
سالم بن جراح نيز به روزگار حكومت هارونالرشيد، چند ذراع ديگر زمزم را گود كرد و همين شخص در زمان خلافت مهدى در زمزم كار كرده، بر گودى آن افزود، سپس عمر بن ماهان كه در دوره حكومت امين عهدهدار سمت بريد مكّه بود چاه زمزم را زه كشى كرد.
گفتهاند: مردى از اهل طائف به نام محمد بن كثير كه در كف چاه زمزم كار مىكرده، همانجا نماز گزارده است. «(2)»
نخستين كس كه زمين و ديوارههاى زمزم را با سنگ مرمر پوشاند، ابوجعفر منصور عباسى است. وى اين كار را در دوران خلافت خويش آغاز و سپس مهدى عباسى آن را به پايان برد.
پس از آن تا دوران حكومت معتصم در سال 220 چاه در فضاى باز بوده، و فقط گنبد كوچكى بر دهانه آن قرار داشته است. عمر بن فرج رُخجى كه از نويسندگان و دبيران دربار معتصم بوده، آن را تغيير داد و براى تمام زمزم، سقفى از چوب ساج فراهم كرد كه از درون زراندود بود و بيرون آن را كاشىكارى كرده، در اطراف آن لبه كوچكى بهصورت كنگره ساخته بودند و از
آن زنجيرهايى آويزان كرده، چراغهايى به آنها آويخته بودند كه شبها درموسم حج آنها را روشن مىكردند. گنبدى را نيز كه در فاصله زمزم و سقاخانه قرار داشته، كاشىكارى نمودند و در هر موسم حج، آن را آراسته و رنگ مىكردند. «(1)»
زمزم و اطراف آن در امتداد زمان تغييراتى يافته و خلفا و اميران در اوقاتى خاص، قنديلهاى زمزم را روشن نگاه مىداشتند. در دوران محمد بن سليمان در تمامى سال، قنديلهاى بزرگ و سفيد زمزم را روشن مىكردند.
ناصر خسرو در سفرنامه خود نوشته است:
فاصله بين زمزم و خانه كعبه 46 ارش و دهنه چاه زمزم سه گز و نيم است در سه گز و نيم، سر چاه را حظيره كردهاند و اطراف آن با چوبهاى مشبّك است و برابر خانه زمزم از جانب مشرق خانه مربعى است كه مركز سقاية الحاجّ است و جنب آن خزانة الزيت است كه مركز روغن زيتون براى روشنى چراغها مىباشد. مركز شمع و قناديل است. پس ازصحن مسجدالحرام سه خانه است سقاية الحاج، خزانة الزيّت، و خانه زمزم.
و نيز آورده است: پيغمبر براى كمك آب زمزم جهت مردم، چاهى كند كه بئر الرسول گويند و على بن ابيطالب نيز چاهى كند كه بئر على گويند و هر دو چاه آب فراوان دارد و با هم ده متر فاصله دارند كه در جعرانه است. «(2)» و بر
پنجره پيش از آن، نوشته شده: ماء زمزم لما شرب له.
«لايجمع ماء زمزم و نار جهنم فى جوف عبد» «(1)»- سلطان عبدالحميد خان 1201 ه. «(2)»
ابن جبير (م 614)، جهانگرد قرن هفتم، وضعيت زمزم را اينگونه توصيف مىكند: گنبد چاه زمزم مقابل ركن (حجر) الاسود است و فاصلهاش تا حجرالاسود بيست و چهار قدم باشد. مقام ياد شده، كه پشت آن نماز مىگزارند، از سمت راست آن گنبد است و از ركن پيوسته بدان تا آنجا ده قدم است. داخل محوطه زمزم با سنگ مرمر سپيد بسيارصاف و بىلكّه و نقش مفروش شده و دهانه آن چاه مبارك در ميان اين محوطه قرار دارد امّا اندكى از مركز محوطه به جانب ديوارى از كعبه كه برابر آن واقع شده متمايل است.
ژرفاى چاه چنان كه مىگويند، هفت قامت است. درِ گنبد زمزم روى به جانب شرق دارد (ولى) درِ دو گنبد معروف به عباسى و يهوديّه روى به جانب شمال دارد. ركن پيوسته به پهنه ناظر بر بيتالعتيق (كهن سراى كعبه) از گنبد منسوب به يهوديه به ركن چپ پهنه اخير كه روى به شرق دارد، از گنبد عباسيّه، با اندكى انحراف از آن، گنبد موسوم به يهوديه قرار دارد. اين هر دو گنبد اكنون خزانه اوقاف بيتالكريم (كعبه) از قرآنها و كتابها و شمعدانها و ديگر چيزهاست. البته گنبد عباسيهصفت و نسبت آشاميدنى خود را از دست
نداده، زيرا بويژه براى آب دادن به حاجيان ساخته شده بوده و هنوز نيز آب زمزم در آن جا خنك مىشود و شبانگاه آن را براى آشاميدن حاجيان، در كوزههايى به نام دورق كه يك دسته دارد، بيرون مىآورند. كناره دهانه چاه زمزم از سنگهاى مرمر است و چنان به هم چسبانده شده كه مرور زمان آنها را جدا نكرده است، ميان اين سنگها را با سرب انباشتهاند. همچنين است درون دهانه چاه كه ميلههايى از سرب ميان آنها نهادهاند تا استحكامش بيشتر شود و جمعاً سى و دو ميله- كه سر آنها از دهانه چاه بيرون آمده و محيط آن را در برگرفته- ملاحظه مىشود. محيط حلقه دهانه چاه، چهل وجب و ارتفاع (اين طوقه مرمرين) چهار وجب و نيم و ضخامت ديواره آن يك وجب و نيم است. درون گنبد جدولى مدوّر به پهناى يك وجب و ژرفاى دو وجب به ارتفاع پنج وجبى از زمين تعبيه شده كه آن را براى وضو پر از آب مىكنند و پيرامون آن پاگردى است مدوّر كه مردم بر آن بالا روند و بر فراز آن وضو گيرند. «(1)»
ابن بطوطه (م 770) نيز كه در قرن هشتم توفيق زيارت بيتاللَّه الحرام را يافته، در توصيف زمزم مىنويسد:
قبه زمزم، روبروى حجرالاسود، به فاصله بيست و چهار گام از آن واقع شده و مقام در طرف راست آنست. بين ركن مقام، تا زمزم ده گام فاصله است داخل قبه با رخام سپيد، مفروش گشته و تنور چاه در وسط قبه، كمى به سوى
1) - محمد بن احمد بن جبير، سفرنامه ابن جُبَير، پرويز اتابكى، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، 1370 ه. ش.- ايران، مشهد، ص 126
ديوار روبرويى كعبه واقع شده و آن از تختههاى رخام است كه به طرزى بديع به هم جفت كرده و در ميانه آنها «ارزيز» ريختهاند. گرداگرد تنور بيست وجب و بلندى آن چهار وجب و نيم و عمق چاه يازده قامت است و مىگويند آب آن در شبهاى آدينه فزونى مىگيرد.
درِ قبّه زمزم در جهت شرقى واقع شده و در درون قبه سقاخانه مدورى ساخته شده كه پهناى آن يك وجب و عمق آن يك وجب و بلندى آن در حدود پنج وجب است و آن را پر از آب مىكنند و گرداگرد آن را مصطبهها تعبيه كردهاند كه وضو سازندگان روى آن مىنشينند.
بدنبال قبه زمزم، قبة الشراب است كه به عباس عموى پيغمبر منسوب مىباشد و درِ آن از قسمت شمال است. آب زمزم را با سبوهايى كه دورق ناميده مىشود در آن مىريزند. «(1)» هر سبو دستگيرهاى دارد و آب را مدتى در آن مىگذارند تا خنك شود. همچنين خزانه كتب و قرآنهاى حرم در اين قبه است. از جمله، قرآن دست نوشته زيد بن ثابت در اندرونصندوق چوبى بزرگى درآن حفظمىشود، اين مصحف هجدهسال پساز رحلت پيغمبر-ص- نوشته شده و مردم در قحطىها و سختىها اين مصحف را درمىآورند و آن را در آستان كعبه و مقام ابراهيم گذارده، با سرهاى برهنه به حال تضرع و دعا به آن مصحف و مقام توسل مىكنند و متفرق نمىشوند مگرآن كه رحمت و عنايت خدا شامل حالشان گردد، قبه معروف به يهوديه با جزئى انحراف، در پشت قبة العباس واقع شده است. «(2)»
تقىالدين فاسى (م 832 ه. ق.) در توصيف زمزم در اوائل قرن نهم مىنويسد: هم اكنون زمزم درون خانهاى مربع شكل قرار دارد و در [كنار] ديوارهاى آن نُه حوض ساختهاند كه آن را از آب زمزم پرنموده، تا حاجيان از آنها وضو بگيرند. و در ديوار روبروى كعبه پنجرههايى ساخته و روى آن نيز سايبانى براى مؤذنان درست كردهاند، سپس در سال 822 ه. ق. اصلاحات زيادى در بناى زمزم، و حوضهاى اطراف آن و سايبان مؤذنان ايجاد شد كه هزينه تمامى آن را، شيخ على پسر محمد بن عبدالكريم گيلانى كه ساكن مكه بود پرداخت.
در سال 933 ه. ق. دايره خانه زمزم را با نقشهاى طلايى زينت نموده، نام سلطان سليمان، كه برگزيده خاندان عثمان در آن زمان بود، را بر آن نوشتند.
در سال 948 ه. ق. زمزم به دست امير خوشگلدى تجديد بنا شده، زمين آن را با سنگ مرمر فرش نموده، بالاى آن سقفى درست كردند كه سايبانى با چوب آراسته شده بسيار زيبا داشت.
در سال 1020 ه. ق. به دستور سلطان احمد خان پنجرهاى آهنى با فاصله يك مترى از سطح آب، قرار دادند، زيرا برخى ديوانگان! به تصور فدا نمودن، خود را بدرون زمزم مىانداختند و مىمردند، اين پنجره تا سال 1318 ه. بوده است.
بر روى پنجره شمالى از ناحيه در زمزم به سال 1201 ه. ق. به دستور سلطان عبدالحميدخان نوشته شده بود: «ماء زمزم شفاء من كل داء.» و «آية ما
بيننا و بين المنافقين أنهم لايتضلعون من ماء زمزم.» «(1)»
و نيز بر در زمزم نوشته شده بود:
سرور لسلطان البسيطة و الورا عبدالحميد البر بحر المكارم
و نصر له أيضا و فتح و رفعةبتعمير هذا المأثر المتقادم حفيرة ابراهيم يوم ابن هاجرو ركضة جبريل على عهد آدم
سيفالدوله نيز در توصيف زمزم گفته است: چاه زمزم به سمت حجر اسماعيل واقع است روى چاه عمارتى مثل سقاخانه ساختهاند از سنگ، آب چاه لب شور است دو بقعه ديگر نزديك به طرف چاه واقع است؛ در يكى ساعتهاى وقفى حرم است موسوم به ساعتخانه، و يكى ديگر كتابخانه است. «(2)»
فراهانى در توصيف زمزم آورده است: چاه زمزم در مشرقى خانه، نزديك مقام ابراهيم واقع شده كه با حجرالاسود محاذى است و بر روى آن طاقى زده و اطاق مانندى درست كرده و در گذاشتهاند. «(3)»
عبدالمطلب آشاميدن و وضو گرفتن از آب زمزم را حلال و جايز دانسته، ليكن غسل كردن با آن را روا نمىدانست از اين رو عباس بن عبدالمطلب نيز پيوسته در مسجدالحرام و در اطراف زمزم گردش مىكرد و مىگفت شستشو با آب زمزم را حلال نمىدانم و اين آب براى خوردن ووضو گرفتن حلال و جايز است. «(1)»
ابن عباس روزى مردى از قبيله مخزوم و از خاندان مغيره را ديد كه در زمزم غسل مىكند، بسيار ناراحت شده اظهار داشت: شستشو و غسل [در زمزم را] حلال نمىدانم اين آب براى نوشيدن و وضو گرفتن است. البته سفيان توضيح داده كه اين نهى، مربوط به داخل مسجد است و طبيعى است كه اگر بيرون مسجد و در مكان مناسبى با آب زمزم غسل نمايند مانعى نخواهد داشت. «(2)»
وى دو حوضچه در كنار زمزم احداث كرده بود تا از يكى براى نوشيدن و از ديگرى براى وضو ساختن استفاده كنند و درنتيجه با پرهيز از شستشو نمودن، مسجدالحرام پاكيزه باقى بماند.
برخى از فقيهان شيعه مانند: ابن زهره در «غنية النزوع.» «(3)» محقق حلّى در «المختصر النافع» «(4)» ابن برّاج در «المهذّب» «(5)» و ابى الحسن سلمان بن
الصّهرشتى در «اصباح الشيعه» «(1)» فرمودهاند: مستحب است پس از طواف وقبل از سعى حاجى نزد زمزم آمده از آب آن بنوشد و غسل كند و اگر نتوانست غسل نمايد، كمى از آب زمزم را به خود بريزد.
و برخى ديگر همچون: ابن حمزه در «الوسيله»، «(2)» ابن ادريس حلّى در «سرائر»، «(3)» ابن سعيد هذلى در «الجامع للشرائع»، «(4)» علامه در «قواعد الأحكام»، «(5)» شهيد اوّل در «اللمعة الدمشقيه»، «(6)»صدوق در «المقنع»، «(7)» شيخ طوسى در «النهايه»، «(8)» و «الجمل و العقود» «(9)» همان موارد را بدون مستحب بودن غسل، ذكر فرمودهاند.
همچنين مستحب است شخص هنگام نوشيدن آب زمزم بگويد:
«اللّهُمّ اجْعَلْه لى عِلْماً نافِعاً و رِزْقاً واسِعاً و شِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ و سَقَمٍ انَّكَ قادِر يا رَبَّ العالمين»؛ «(10)» «بار خدايا آن را دانشى سودمند، روزيى فراوان، و درمان
هر درد و بيمارى قرار ده، همانا تو توانايى اى پروردگار جهانيان.»
قنات حُنَين كه به قنات زبيده نيز معروف است از كوه بزرگى به نام «طاد» كه ميان كوههاى گردنه قرار دارد، سرچشمه مىگيرد، نام طاد تا به امروز به همين نام مشهور بوده، و نزديك مزارع شرايع، كنار راه ماشينرو ميان مكه و طائف واقع شده است، آب از كوه طاد به نخلستان و مزرعه حنين مىرسيده، و زبيده خاتون آن بوستان را خريدارى و آب را در جوىهاى مخصوصى به مكه منتقل ساخت، زبيده قنات ديگرى نيز در وادى نعمان، كمى بالاتر از عرفات؛ احداث نموده كه به نقل مورخان احداث اين دو قنات، حدود يك ميليون و هفتصد هزار مثقال طلا هزينه دربرداشته است. وقتى مباشران، دفاتر ثبت هزينهها را به زبيده ارائه كردند، او در كاخ خود مشرف بر دجله بود، فرمان داد تا دفاتر را به دجله بياندازند و گفت: «اين حساب را براى روز حساب درافكنديم» و فرمان داد به آنان جامهها و هداياى گرانبها بخشيدند. «(1)»
دولت سعودى نيز، مسير قنات را از وادى نعمان تا مكه، لولهگذارى كرد و در ابتداى منطقه ابطح در سمت منا، مخزنهايى احداث نمود تا بتواند از اين طريق و با لولهكشى كردن خانهها، آب را به منازل مردم برساند. «(2)»
پيامبر-ص- درباره زمزم فرمود: بهترين آبى كه از زمين مىجوشد آب
زمزم است. «(1)»
ابن عباس همين روايت را با تعبير: «بهترين آب بر روى زمين آب زمزم مىباشد» آورده است. «(2)»
وى همچنين گفته است: پيامبر-ص- در حالى كه ايستاده بود، از آب زمزم آشاميد. «(3)»
در نقلى ديگر آمده است:
امام حسن و امام حسين- عليهماالسلام- پس از نماز عصر طواف كرده، سپس در حال ايستاده از آب زمزم نوشيدند. «(4)»
على بن مهزيار نيز گفت: ابا جعفر ثانى- ع- را در شب زيارت ديدم كه طواف نساء را انجام داده، پشت مقام نماز گزاردند سپس داخل زمزم شده، با دست خود دلوى را كه در برابر حجر قرار دارد [داخل چاه نموده از آب زمزم نوشيد، و به برخى قسمتهاى بدن خود نيز آب ريخت.
وى همچنين گفته است: كسانى كه با آن حضرت در سالهاى بعد به حج آمده بودند، امام را ديدهاند كه همانگونه عمل مىكرده است. «(5)»
در روايت ديگرى امام صادق- ع- فرمودهاند: مستحب است از دلوى كه روبروى حجر قرار دارد يك يا دو دلو آب كشيده، از آن بنوشند و بر سر
و بدن خود بريزند. «(1)»
امام صادق- ع- نيز فرمود: به من خبر رسيده كه پيامبر-ص- آن هنگام كه به زمزم نگريست فرمود: اگر براى امّت من مشقّت و رنج نمىداشت [از آنان مىخواستم تا يك دلو يا دو دلو از زمزم آب برگيرند. «(2)»
امام سجاد- ع- به شبلى آموختند تا بر سر زمزم باخداى خويش پيمان ببندد كه چشم از گناه و معصيت بپوشاند، و اين خود راز ديگرى براى اين چمشه جوشيده در كنار بيتاللَّهالحرام است.
ابن عباس را عادت بر اين بود كه هرگاه مهمانى بر وى وارد مىشد، آب زمزم به او هديه مىداد. «(3)»
برخى از علاقمندان به پيامبر اكرم-ص- آن زمان كه آن حضرت در مدينه سكونت داشتند، آب زمزم براى ايشان سوغات مىبردند.
ابن قيّم در باب طبّ نوشته است: آب زمزم برترين و شريفترين و گرامىترين آبهاست و نيز دوست داشتنىترين و پربهاترين آن نزد مردم است، اين آب «هزمه جبريل»- معرفى شده جبرائيل- و «سيراب كننده اسماعيل» است. «(4)»
عبداللَّه بن مبارك گفته است: بارها شفا يافتن از آب زمزم را خود تجربه كرده، و از ديگران نيز مطالب شگفتآورى در اين زمينه شنيدهام. «(5)»
اينگونه اظهارنظرها را رواياتى چون «ماء زمزم لما شرب له» واحاديثى اين چنين، تأييد مىكند و سنّت نيكوى حجگزاران نيز از گذشته تاكنون بر اين بوده، كه پس از انجام اعمال بعنوان تبرّك مقدارى از آب زمزم با خود به همراه مىبرند. عايشه گفته است: رسول خدا-ص- با مشك و برخى وسائل ديگر آب زمزم را حمل نموده، به بيماران مىنوشاند و يا بر آنان مىريخت. «(1)»
برخى از زائران نيز پارچههاى سفيد رنگى را همراه خود به كنار زمزم آورده، آن را با آب شسته، سپس در بيرون مسجد پارچه را مىگسترند تا خشك شود و همراه خود مىبرند تا از آن بعنوان كفن استفاده كنند.
يكى از موالى ابى لهب بنام سعيد درباره زمزم گفته است:
زمْزَمْ بِئْر لَكم مُبارَكَةتِمْثالُها فِى الْكِتاب ذى الْعَلَم طَعامُ طُعم لِمَن أرادَ و إنتَبْغى شِفا اشَفتَه مِنْ سَقَم
در برخى روايات نيز آمده است كه پيامبر-ص- را جبرئيل قبل از بردن به معراج، با آب زمزم شستشو داده است. «(2)»
تا زمان فاكهى، مردم مكه پس از آن كه مرده خويش راتميز كرده غسل مىدادند بار ديگر نيز بعنوان تبرّك او را با آب زمزم غسل مىدادند. «(3)»
فضل بن عبدالرحمان بن ربيعه (م 173) كه بزرگ بنىهاشم در زمان خود و مردى دانشمند و شاعر بود اشعار زيبايى درباره اماكن مكه و زمزم
سروده است:
و إن لَنَا البَطْحاءَ والمَرْوَ والصَّفاو انَّا وُلاةُ الْبَيْتِ ذى الحُجْبِ والْحِجْرِ و انَّا سُقاةُ الْوافِدينَ لِحَجِّهِمْالى اللَّهِ يَرْجُونَ الثَّوابَ مِنَ الْاجْرِ
لَنا مَنْهَل نُرْوى بِهِ كُلَّ وارِدمُقيمٌ لِحُجَّاجِ الْعَتيقِ و لِلْحَضْرِ مِنَ الْعَسَلِ الصَّافى يُشابُ بِزَمْزَمٍوَ مُعْتَصَرٍ يَأْتيكَ مِنْ طَيْبِ الْعَصْرِ «(1)»
زانجا گذرت به زمزم افتدچشمت به سواد اعظم افتد باصفوت زمزم مطهّرمحتاج طهارتست كوثر
از بس كشش رسن بهرگاهدندانه شده دهانه چاه يارى ده اى حيات عالمبا دلو نشان چاه زمزم
«جامى»
بسان چاه زمزم است چشم من كه كعبه وحوش شد سراى او
«منوچهرى»
يكى چون چشمه زمزم، دوم چون زهره ازهر سيم چون چنگ بوالحارث چهارم دست بويحيى
«منوچهرى»
اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله برخيزد يكى سنگى بود ركن و يكى شوراب چه زمزم
«ناصر خسرو»
1) - فاكهى، اخبار مكه، ج 2، ص 58
وزبيم تشنگى قيامت هميشه تو در آرزوى قطرگكى آب زمزمى
«ناصر خسرو»
زمزم اگر زابها چه پاكتر است پاكتر از زمزم است ازارمرا
«ناصر خسرو»
اين ناخوش و خوار و همچو خونست و آن خوش و عزيز همچو زمزم
«ناصر خسرو»
به زمزم و عرفات و حطيم و ركن و مقام به عمره و حجر و مروه وصفا و منى
«اديبصابر»
آب وى آب زمزم و كوثر خاك وى جمله عنبر و كافور
«از كليله»
او كعبه علوم و كلك مجلسش بودند زمزم و حجرالاسود و مقام
«خاقانى»
كعبه ما طرف خم، زمزم ما در دخام مصحف ما خط جام، سبحه ما نامصبح
«خاقانى»
چند ياد كعبه و زمزم كنى خاقانيا باده ده كز كعبه آزاد وز زمزم فارغيم
«خاقانى»
اى جنت انس را تو كوثر وى كعبه قدس را تو زمزم
«خاقانى»
هر آنكس كو از اين يك جرعه نوشيد مر او را كعبه و زمزم نباشد
«عطار»
چنان با نيك و بد سركن كه بعد از مردنت عرفى مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند
«عرفى»
طواف و سعى حرم عشق نياورده بجاى تشنه زمزم آن چاه زنخدان گشتم
«آنندراج»
نظاره در تو چشم ملايك، كه چشم تو ديده جمال كعبه و زمزم فشان شده
«خاقانى»
زان زمزمهاى شنيد گوشم كاورد چو زمزمى بجوشم «(1)»
«نظامى»
1) - لغت نامه دهخدا، ج 8، ص 11380
صفا و مروه از نشانههاى دين خدا و سعى ميان آن دو، يكى از اركان حج بيتاللَّه الحرام است.
حجگزارانى كه براى حج و يا انجام عمره به مكه مكرّمه مىآيند در اين جايگاه مقدّس پاى نهاده، با مجسّم نمودن سعى هاجر، و در تأسى به روش رسول خدا-ص- هفت مرتبه فاصله ميان اين دو كوه را با قصد قربت مىپيمايند.
نوشتارى كه در پيش روى داريد «معناى لغوىصفا و مروه»، «پيشينه تاريخى آن»، «اهميتصفا و مروه از ديدگاه قرآن و روايات» و «مستحبات سعى» را مورد بررسى قرار داده است.
«صفا» در لغت به معناى سنگ سخت وصافى است كه با خاك و شن مخلوط نباشد.
مبرد گفته است:صفا سنگى را گويند كه گل و خاك در آن نباشد. «(1)» و طريحى در مجمعالبحرين گويد:صفا اگر مفرد آورده شود به معناى سنگ، و اگر بصورت جمع استعمال شود به معناى سنگ نرم است.صاحب تفسير كشفالاسرار نيز مىنويسد:صفا سنگ سپيد سخت باشد؛ يعنىصافى كه در آن هيچ خلطى از خاك و گل و غير آن نباشد. و مروه سنگى باشد سياه و سست و نرم كه زود شكسته شود.
طريحى درباره مروه نيز گفته است: «المَرْو»، سنگ سفيد برقدار «(2)» را گويند كه با آن آتش روشن مىكنند، مفرد آن «مَرْوَه» است و بدين سان «مروه» را در مكه، مروه ناميدهاند. «(3)»
در لغتنامه دهخدا به نقل از نزهة القلوب نيز آمده است: «گويند كهصفا و مروه نام مردى و زنى بوده است كه در زمان جاهليت در خانه كعبه زنا كردند، حق تعالى ايشان را سنگ گردانيد» «(4)» ليكن اين نقل را هيچيك از منابع روايى و تاريخى تأييد نمىكند. و قبل از اين حادثه، و در زمان حضرت ابراهيم- ع- اين دو كوه، به نامهاى صفا و مروه شناخته شده، و نام آنها در
كتب تاريخ آمده است.
هماكنونصفا و مروه، علم براى دو كوهى است كه در ضلع شرقى مسجدالحرام در محلى به نام مسعى و با فاصلهاى حدود 395 متر رو در روى يكديگر قرار گرفته است.
كوههاىصفا و مروه تا قبل از هبوط حضرت آدم- ع- به زمين، پيشينه تاريخى دارد. امامصادق- ع- در رابطه با نامگذارى اين دو كوه فرمودهاند:
«صفا راصفا ناميدند، بدان جهت كه آدمِ برگزيده بر آن فرود آمد، پس براى اين كوه نامى از اسم آدم را انتخاب كردند خداوند- عزوجل- مىفرمايد:
«ان اللَّه اصطفى آدم و نوحاً ...» و حوّا بر مروه فرود آمد و مروه را مروه ناميدند؛ زيرا زن بر آن فرود آمد پس نامى از مرأه براى اين كوه برگزيدند. «(1)»
ليكن شهرت اين دو كوه از زمان حضرت ابراهيم- ع- به بعد است آنگاه كه آن حضرت همراه با هاجر و اسماعيل به مكه آمده، آنان را در كنار حجر جاى داد و خود به شام بازگشت. عبداللَّه بن عباس اين داستان را چنين نقل كرده است:
چون ميان مادر اسماعيل و ساره همسر ديگر ابراهيم- ع- كدورت پيش آمد، ابراهيم- ع- مادر اسماعيل و اسماعيل را كه كودك شيرخوارى بود،
1) - بحارالانوار، ج 96، ص 43
همراه خود به مكه آورد، هاجر مشك آبى داشت كه از آن مىنوشيد و به كودك خود شير مىداد و هيچگونه زاد و توشهاى همراه او نبود، سعيد بن جبير مىگفته است: ابن عباس در حالى كه به نقطهاى ميان زمزم وصفا اشاره مىكرد چنين ادامه داد كه: ابراهيم- ع- آن دو را كنار خاربنى (درختچهاى) كه بالاتر از منطقه چاه زمزم قرار داشت نشاند و سپس خود سوار بر مركب خويش شد و به بيرون مكه حركت كرد، مادر اسماعيل از پى او حركت نمود و تا منطقه كداء او را دنبال كرد سپس پرسيد او و پسرش را به عهده چه كسى وامىگذارد؟ ابراهيم- ع- فرمود: به خداى- عزّوجلّ- مىسپارم. مادر اسماعيل گفت: خوشنود و راضى هستم و در حالى كه كودك را در آغوش داشت برگشته و زير آن خاربن نشست و كودكش را كنار خويش نهاد و مشك آب خود را آويخت و از آن مىآشاميد و كودك را شير مىداد تا آن كه آب مشك تمام و شير پستان او هم خشك شد، كودك به سختى گرسنه شد و به خود مىپيچيد. مادر بيم كرد كه اسماعيل بميرد و اندوهگين شد و با خود گفت چه بهتر كه از پيش او بروم تا شاهد مرگ او نباشم!
ابن عباس گويد: مادر اسماعيل بالاى كوهصفا رفت كه به اطراف مشرف شود، به اين اميد كه شايد درصحرا كسى را ببيند و سپس به كوه مروه نگريست و گفت خوب است ميان اين دو كوه آمد و شد كنم تا اگر كودك بميرد شاهد مرگ او نباشم. و سه يا چهار بار ميان آن دو كوه آمد و شد كرد، در دره ميانصفا و مروه چيزى جز ريگ و شن نبود سپس كنار فرزند آمده، او را بر همان حال ديد و بيشتر اندوهگين شد و كنار كوهصفا بازگشت و باز همچنان ميانصفا و مروه آمد و شد كرد تا آن كه هفت بار اين فاصله را پيمود.
ابن عباس مىگفته است: پيامبر فرمودند: به همين جهت سعى ميانصفا مروه معمول شد و مردم ميان آن سعى مىكنند. مادر بازگشت و كودك خويش را به همان حال ديد كه بر خود مىپيچيد، ناگاهصدايى شنيد، نگريست و كسى را نديد، گفت:صداى تو را شنيدم، اگر خيرى پيش تو هست مرا يارى كن و به فريادم رس، در اين هنگام جبرئيل- ع- براى او آشكار شد، مادر اسماعيل از پى او به راه افتاد و جبرئيل با پاى خود به محل چاه زمزم كوفت و از همانجا آب بر روى زمين آشكار شد. ابن عباس افزوده است كه پيامبر فرمودند: مادر اسماعيل مقدارى خاك و شن بر گرد آن ريخت كه مبادا پيش از آن كه مشك را بياورد و از آب پركند، آب به زمين فرو شود و نيز فرمودند: اگر مادر اسماعيل چنان نمىكرد چشمه روانى مىشد.
ابن عباس در دنباله گفتار خود چنين گفته كه مادر اسماعيل مشك خود را آورد و آب برداشت و آشاميد و پستانش پر شير شد و پسرش را شير داد. «(1)»
ابراهيم- ع- آن گاه كه همراه با هاجر به طرف مكه مىآمد، جبرائيل نيز او را همراهى مىكرد. طبرى در اين زمينه مىنويسد:
خداوند- عزوجل- به ابراهيم وحى كرد كه سوى مكه رود، آن هنگام در مكه خانهاى نبود و او هاجر و پسرش را به مكه برد. طبرى سپس به نقل از مجاهد ادامه مىدهد:
وقتى خداى- عزّوجلّ- محل خانه و حدود حرم را به ابراهيم نشان داد
1) - اخبار مكه، ج 2، ص 29 و 30
وى بيرون آمد و جبرئيل نيز با او بود، به هر دهكدهاى كه رسيدند مىپرسيد «اينجاست» و جبرئيل مىگفت «برويم» تا به مكه رسيدند كه خارستانى بود و مردمى به نام عماليق در بيرون مكه و اطراف آن، به جاى خانه مقر داشتند.
يك بلندى سرخرنگ خاكى بود، ابراهيم به جبريل گفت: «اينجا بايد بگذارمشان»؟ جبريل گفت: «بله» و آنها را به محل حجر جاى داد و در آنجا فرود آورد و به هاجر، مادر اسماعيل، گفت كه سايبانى بسازد و گفت «خدايا من نسل خويش را به درهاى بى كشت، به نزديك بيتالحرام تو نهادم.» آنگاه پيش كسان خود به شام بازگشت و آنها را به نزديك خانه به جا گذاشت. «(1)»
آنگاه كه چشمه زمزم جوشيد، جبرائيل به هاجر گفت: بر مردم اين ديار از تشنگى بيم مدار كه اين چشمه براى نوشيدن مهمانان خداست و نيز گفت:
«زود باشد كه پدر اين طفل بيايد و براى خدا، خانهاى بسازند» و محل خانه را نشان داد. «(2)»
ابراهيم- ع- با پشت سر نهادن فراز و نشيبهاى بسيار، از طرف خداوند فرمان يافت تا خانه توحيد را بنا كند و توحيديان را براى حجگزارى فراخواند «و أذِّن فى النّاس بالحج يأتوك رجالًا و على كلّ ضامرٍ يأتين من كلّ فجٍّ عميق.» «(3)» آنگاه جبرائيل از طرف خداوند چگونگى اعمال حج را به ابراهيم- ع- آموخت.
محمد بن اسحاق مىگويد: چون ابراهيم خليلالرحمان از ساختن
بيتاللَّه الحرام آسوده شد، جبرئيل پيش او آمد و گفت: هفت بار بر كعبه طواف كن و او همراه اسماعيل هفت دور طواف كرد و در هر دور طواف، آن دو به تمام گوشههاى كعبه دست مىكشيدند و چون طواف پايان يافت هر دو پشت مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزاردند، در اين هنگام جبرائيل همراه او برخاست و تمام اعمال حج را از سعى ميانصفا و مروه، منا، مشعر و عرفات را به او آموخت ... «(1)»
ابن عباس گويد: نخستين كسى كه ميانصفا و مروه دويد مادر اسماعيل بود. «(2)» و به دنبال هفت مرتبه آمد و شد هاجر بينصفا و مروه، سعى سنّت شد «(3)» و اولين بار ابراهيم خليل همراه با فرزندش اسماعيل اين سنّت الهى را انجام دادند. «(4)»
بدنبال ابراهيم، پيامبران ديگر نيز، پس از انجام طواف و خواندن نماز در پشت مقام، به مسعى آمده، سعىصفا و مروه مىكردند:
مجاهد گفته است:
موسى براى انجام حج به مكه آمده، گرد خانه خدا طواف كرد و سپس هنگامى كه مشغول سعى ميانصفا و مروه بود از آسمان آواى سروشى را شنيد كه مىگفت: اى بنده من، من همراه توام، و موسى به سجده درافتاد ... «(5)»
رفته رفته با سيطره بتپرستى بر حجاز، و نفوذ افكار جاهلى در ميان مردم، سعىصفا و مروه نيز حالت اصلى خود را از دست داد. داستان عبرتآموز آن را ازرقى به نقل از محمد بن اسحاق اينگونه نقل كرده است:
«چون جرهميان در منطقه حرم طغيان و سركشى كردند، مردى از ايشان با زنى وارد كعبه شد و با او درآميخت و گفته شده است داخل كعبه او را بوسيد و آن دو بهصورت سنگ مسخ شدند. نام مرد اساف پسر بغاء «(1)» بود و نام زن نائله دختر ذئب، آن دو مجسمه را از كعبه بيرون آوردند، يكى را در كوهصفا و ديگرى را در كوه مروه نهادند و منظور اصلى آن بود كه مردم عبرت بگيرند و از امثال آن كارها خوددارى كنند و ببينند بر سر آن دو چه آمده است. اين وضعيت همچنان در روزگاران ادامه داشت تا آن كه اندك اندك هركس كه بر كوهصفا و يا مروه مىايستاد، به آن دو دست مىكشيد. اين دو مجسمه رفته رفته بهصورت دو بت در آمده، مورد پرستش واقع شدند، چون عمرو بن لُحَىّ سالار مكه شد به مردم فرمان داد آن دو را پرستش كنند و به آنان دست بكشند و به مردم گفت: كسانى كه پيش از شما بودند آن دو را مىپرستيدند و همينگونه بود تا قصى بن كلاب پردهدار كعبه و سالار مكه شد
1) - البته در سيره ابن هشام به نقل از ابن اسحاق، اين دو نام، اساف بن بَغْى، و نائله بنت ديك آمده كه بااين نقل تفاوت دارد. سيره ابن هشام، ج 1، ص 82 در لغتنامه دهخدا چاپ دانشگاه تهران نيز اين نام« اساف بن بناء» آمده كه صحيح به نظر نمىرسد. برخى نيز گفتهاند:« اساف پسر عمرو» و« نائله دختر سهيل» بودهاند. ابومنذر هشام بن محمد نيز به نقل از ابن عباس ماجرا را اينگونه آورده است:« اساف پسر يَعْلى» و« نائله دختر زيد» مرد و زنى از قبيله جُرْهم بودند كه در سرزمين يمن زندگى مىكردند، آنان عاشق يكديگر شده، به قصد حج به مكه آمدند، آن گاه داخل مكه شده، و آنجا را خالى از مردم يافته، به گناه آلوده شدند و خداوند آنان را مسخ نمود. معجمالبلدان، ج 1، ص 202
و آن دو بت را از كنارصفا و مروه برداشت، يكى را كنار كعبه و ديگرى را كنار زمزم نهاد و گفته شده است هر دو را كنار زمزم نهاد و كنار آن دو قربانى مىشد. مردم دوره جاهلى از كنار اساف و نائله كه عبور مىكردند به آن دو دست مىكشيدند و طواف كننده به كعبه، نخست به بت اساف دست مىكشيد و چون از طواف فارغ مىشد كنار نائله مىآمد و به آن دست مىكشيد و اين كارها همچنان ادامه داشت تا آن كه روز فتح مكه پيامبر-ص- آن دو را با بتهاى ديگر شكست.» «(1)»
آن دسته از مشركان كه بت منات را مىپرستيدند از آن رو كه بتهاى ديگرى به نامهاى «نهيك» و «مُطعم الطَّير» درصفا و مروه بود، لذا سعىصفا و مروه را انجام نمىدادند و فقط براى بت منات قصد حج مىكردند و در مراسم حج، سرهاى خويش را كنار آن مىتراشيدند. «(2)»
ابن اسحاق مىگويد: عمرو بن لحىّ بت «نهيك مجاورالريح» را بر كوهصفا و بت «مطعم الطير» را بر روى مروه قرار داده بود. «(3)»
اين بتها همچنان بر روى كوهصفا و مروه قرار داشت تا آن گاه كه در سال هفتم از هجرت پيامبر بزرگوار اسلام-ص- براى انجام «عمرة القضا» «(4)»
1) - السيرة النبويه لابن كثير، ج 1، ص 58 و 69
2) - اخبار مكه، ج 1، ص 125
3) - همان.
4) - عمرة القضاء، عمرهاى بود كه در سال هفتم هجرى انجام گرفت و آن را بدين نام خواندهاند زيرا كهبعنوان قضاى عمره حديبيه صورت گرفت. در سال ششم هجرى كفار مكه پيامبر و يارانش را از انجام عمره منع كردند و در نتيجه در سال هفتم پس از مراجعت پيامبر از جنگ خيبر با عده زيادى در ماه ذيقعده با 70 شتر براى قربانى به جانب مكه آمده، عمره را قضا نمودند.
به مكّه آمدند. امام صادق- ع- فرمودهاند: رسول خدا-ص- به مشركان فرمود: تا بتها را ازصفا و مروه بردارند و آنان نيز چنين كردند و آن حضرت ميانصفا و مروه سعى نمود ليكن پس از آن كه طواف رسولاللَّه-ص- پايان يافت، مشركان بار ديگر آنها را بر روىصفا و مروه نصب كردند. يكى ازصحابه رسول خدا-ص- كه عمل سعى را انجام نداده بود نزد آن حضرت آمده اظهار داشت: قريش بار ديگر بتها را درصفا و مروه نصب كرده و من نيز هنوز سعى را انجام ندادهام، سپس اين آيه نازل شد: «انّ الصفا و المروة من شعائر اللَّه فمن حج البيت أو اعتمر فلا جناح عليه أن يطّوّف بهما.» «(1)»
بدنبال نزول اين آيه و در حالى كه بتها را درصفا و مروه نهاده بودند، مسلمانان سعى مىكردند تا آنگاه كه پيامبر-ص- حج گزارد و بتها را برداشت. «(2)»
در سوره بقره آمده است:
«ان الصفا و المروة من شعائر اللَّه فمن حج البيت او اعتمر فلاجناح عليه ان يطّوف بهما و من تطّوع خيراً فانّ اللَّه شاكرٌ عليم.» «(3)»
«هماناصفا مروه از شعائر و نشانههاى خداوند است پس هركس حج خانه خدا و يا عمره را انجام دهد، گناهى بر او نيست كه بر آن
دو طواف كند (و سعىصفا و مروه انجام دهد) و هركس به ميل خود نيكى كند بداند خداوند [در برابر آن نيكى سپاسگزارى داناست.»
مىتوان گفت مفسران شيعه و سنّى در شأن نزول اين آيه اتفاق نظر داشته و آنچه گذشت را دليل نزول آيه «ان الصفا و المروة ...» مىدانند.
برخى از ياران پيامبر-ص- گمان مىكردند با وجود بتها بر روى كوهصفا و مروه، موحّدان بايدصحنه را خالى نموده، سعى را ترك كنند ليكن خداوند با فرستادن وحى، به آنان آموخت تا حضور خود را در «مسعى» حفظ نموده، رفته رفته زمينه را براى نابودى بت و بتپرستى فراهم سازند. سرانجام نيز چنين شد وگرچه پيامبر-ص- در سال هفتم هجرت نتوانست بتها را از روى دو كوهصفا و مروه بردارد، ليكن در فتح مكّه آن بتشكن سترگ، بتها را براى هميشه برداشت و از آن زمان تاكنون پيروان آئين پاك پيامبر-ص- در موسم حج سعىصفا و مروه را انجام و نغمه توحيد سر مىدهند و اين شعار دينى را زنده نگه مىدارند.
سعى ركنى از اركان حج است، اگر حاجيان عمداً آن را ترك كنند حج آنان باطل مىباشد. ابن حمزه مىنويسد: «من ترك السعى متعمداً بطل حجّه»؛ آن كس كه سعى را عمداً انجام ندهد حج وى باطل است، و اگر سهواً آن را ترك كند درصورتى كه در مكه به ياد آورد، بايد سعى كند، و اگر پس از خروج از مكه متوجه شود، درصورتى كه مىتواند برگردد، بايد مراجعت نموده سعى
كند، و اگر توان بازگشت ندارد به ديگرى نيابت دهد تا از طرف او سعى را انجام دهد. «(1)»
ابن ادريس حلى مىگويد:
سعى بينصفا و مروه ركنى از اركان حج است، پس كسى كه آن را عمداً ترك كند، حجّى براى او نيست. «(2)»
ابى الصّلاح حلبى در الكافى، «(3)» علاءالدين حلبى در «اشارة السبق الى معرفة الحق»، «(4)» محقق حلّى در «شرايع» و «مختصر النافع»، «(5)» علّامه در «قواعد الاحكام»، «(6)» شهيد اوّل در «اللمعة الدمشقيه» «(7)» و تعداد بسيارى از فقهاى بزرگ شيعه سعى را ركن حج دانستهاند.
مرحوم شيخ طوسى نيز در نهايه سعىصفا و مروه را امرى واجب دانسته كه ترك عمدى آن موجب بطلان حج است. «(8)»
در مناسك حج حضرت امام خمينى- قدس سره- نيز آمده است:
سعى مثل طواف، ركن است و حكم ترك آن از روى عمد يا سهو چنان است كه در طواف گذشت «(9)» و در بحث طواف فرمودهاند: طواف از اركان عمره [حج
است و كسى كه آن را از روى عمد ترك كند تا وقتى كه فوت شود وقت آن، عمره او باطل است چه عالم به مسأله باشد و چه جاهل. «(1)»
بيشتر فقهاى اهل سنت نيز، سعى را ركن حج مىدانند:
سعى نزد شافعىها ركنى از اركان حج است، و مشهور در مذهب مالكى نيز اين چنين است و بسيارى از حنابله نيز بر همين عقيدهاند. ليكن حنفىها سعى را، ركن ندانسته، «(2)» بلكه آن را واجب مىدانند و معتقدند اگر كسى تمامى يا بيشتر اشواط سعى را بدون عذر ترك نموده به شهر خود مراجعت نمايد بايد قربانى كند، ليكن حج اوصحيح است. «(3)»
و اگر تعداد كمى از اشواط سعى را ترك كرده، بايد براى هر شوط نصفصاع از گندم يا يكصاع از جو و يا خرما را كفاره بدهد، امّا اگر سعى را بخاطر عذرى ترك كند، چيزى بر او نيست. «(4)»
مستكبران و زورمندان را رسم بر اين است كه در روى زمين، متكبرانه گام برداشته، هنگام راه رفتن به ديگران فخرفروشى مىكنند. اين كسان
هنگام انجام اعمال و مناسك حج آن گاه كه به مسعى گام نهاده، گاهى آرام و گاهى نيز هروله كنان فاصله ميانصفا و مروه را طى مىكنند، حالت نخوت و غرورشان شكسته شده، در درون احساس حقارت و زبونى مىكنند.
ابابصير گفته است از امامصادق- ع- شنيدم كه فرمود: هيچ قطعه زمينى نزد خداوند از محل سعى دوست داشتنىتر نيست؛ زيرا خداوند هر سلطهگر ستيزهجوئى را در آن، خوار و ذليل مىنمايد. «(1)»
معاوية بن عمار نيز گفته است: امام صادق- ع- فرمود: هيچ پرستشگاهى نزد خداوند تبارك و تعالى محبوبتر از مكان سعى نيست، زيرا كه خداوند در اين مكان هر ستمكار گردنكشى را حقير و زبون مىكند. «(2)»
آنان كه مخلصانه در مسعى قدم مىگذارند، بهرههاى معنوى فراوانى نصيبشان خواهد شد. پيامبر-ص- به مردى از انصار فرمود: آنگاه كه ميانصفا و مروه سعى كنى، نزد خداوند پاداش آن كه پياده از شهرش به مكه آمده، و نيز پاداش آن كس كه هفتاد بنده مؤمن را آزاد كرده، خواهى يافت. «(3)»
امام سجّاد- ع- نيز فرمود: ملائكه سعى كنندگان ميانصفا و مروه را شفاعت كنند، شفاعتى كه مورد قبول قرار مىگيرد. «(4)»
پيامبر خدا-ص- فرمود: انداختن سنگ به جمرهها، و سعى بينصفا و مروه براى بپا داشتن ياد و ذكر خداوند بلند مرتبه، تشريع گرديده است. «(5)» بر اين اساس در مسعى، حجگزاران با شيطان در ستيزند، و با برداشتن گامهاى
بلند، خويشتن را از ابليس مىرهانند. امامصادق- ع- فرمود: آن گاه كه ابراهيم سعى مىنمود، ابليس بر او درآمد، جبراييل ابراهيم را فرمان داد تا تندتر حركت نموده، از ابليس بگريزد و پس از آن هروله در سعى سنت شد. «(1)»
ليكن متأسفانه اين جايگاه رفيع و بلندمرتبه، كه براى اقامه ياد خدا ايجاد شده است، در برخى زمانها توسّط تعدادى از عناصر بىفرهنگ و دور از خدا، با معصيت و نافرمانى حق آلوده مىگرديد.
در پيشينه تاريخى سعى چنين آمده كه برخى اهالى مكه در شب 27 ماه رجب از هر سال، عمره انجام داده، آن را به ابن زبير نسبت مىدادند، و در چنين شبى زنان براى انجام عمره زينت كرده، به خود عطر زده، شب هنگام همراه با مردان در مسعى اجتماع مىكردند آنگاه آتش زيادى روشن كرده، ودر پرتو نور آن به پوشيدهرويان و اهل حرم نگاه كرده، محرماتى از اين قبيل را مرتكب مىشدند. «(2)»
البته از آنجا كه در گذشته، مسعى فاقد چراغ بوده، مردها در روز و زنان در شب سعى مىكردهاند و اين سنت از دوره جاهلى به يادگار مانده است؛ زيرا در آن زمان، تمامى قبايل غير از قبيله حُمْس، مردانشان در روز و زنانشان در شب طواف مىكردند. «(3)»
برخى از پيروان مالك بن انس معتقدند كه بايد بانوان شبانه سعى كنند
زيرا در شب محفوظترند. «(1)»
برخى از شافعىها نيز مىگويند: اگر زنان در شب و در حال خلوت سعى كنند مستحب است در مكانى كه مردان هروله مىكنند آنان نيز تندتر راه بروند و اگر در روز سعى مىكنند جايز است لباس خود را روىصورت كشيده، و يا در پوشش كامل سعى كنند و از دو كوهصفا و مروه نيز بالا نروند. ليكن مالكىها معتقدند بالا رفتن آنان از دو كوهصفا و مروه، هنگام خلوت مانع ندارد. «(2)»
اختلاط مرد و زن در طواف و سعى، تا قبل از خالد بن عبداللَّه قسرى وجود داشته، و هر چند در يك مورد آمده است كه روزى عمر بن خطاب وارد مسجدالحرام شد و به مردى كه همراه با زنان مشغول طواف بود، تازيانه زد. «(3)» ليكن در زمان عبدالملك آن گاه كه عبداللَّه قَسْرى از سوى او والى مكه شد، دستور داد نزد هر ركنى مأمورانى تازيانه بدست ايستاده، ميان مردان و زنان فاصله ايجاد مىكنند. «(4)»
مالك بن انس نيز در مدونه گفته است: زنان بايد پشتصفوف مردان طواف كنند. «(5)»
محلّى كه امروزه مسعى در آن قرار گرفته، درصدر اسلام خانههاى
برخى از اهالى مكه بود، امّا بر روى دو كوهصفا و مروه هيچگونه بنا و پلكانى نبوده است تا آن كه عبدالصمد بن على «(1)» در حكومت ابوجعفر منصور، پلههاىصفا و مروه را ساخت و نخستين كسى كه درصفا و مروه ساختمان كرد و پس از آن با آهك آن را سپيد و بندكشى نمود مبارك طبرى به روزگار حكومت مأمون بود. «(2)»
نافع گفته است: عبداللَّه بن عمر چون از كوهصفا پايين مىآمد به طريق معمولى راه مىرفت تا به در خانه بنىعباد مىرسيد از آنجا تا كوچهاى كه از آن به مسجد مىروند و ميان خانه ابن ابى حسين و خانه دختر قرظه قرار دارد را، كندتر از دويدن و تندتر از راه رفتن معمولى، حركت مىكرد و پس از آن نيز تا هنگامى كه از كوه مروه بالا مىرفت عادى راه مىرفت.
در زمان مهدى عباسى، مسعى در واقع داخل محوطه امروز مسجدالحرام بود و خانهها و منازل مردم در جايى قرار داشت كه امروز مسعى است، براى رفتن بهصفا، از مسجد نخست وارد وادى مىشدند و سپس از كوچه تنگى مىگذشتند و از ميان خانههايى كه در فاصلهصفا و وادى بود عبور مىكردند، خانه محمد بن عباد بن جعفر در لبه و كنار مسجد بود و كنار منارهاى كه به سوى وادى قرار دارد و شانه مسعى بر آن است، و وادى هم در جاى امروز مسجدالحرام بود. «(3)»
و چون كعبه در وسط مسجدالحرام نبود لذا مهدى اقدام به تخريب
قسمتهاى اطراف مسجد كرد و در سال 167 خانهها را خريدند و خراب كردند.
بيشتر خانه ابن عباد بن جعفر عايذى ويران شد ... آنچه در اين توسعه به مسجدالحرام افزوده شد از جاى ديوار آن زمان تا ديوار كنونى نود ذراع است، قبلًا پهناى مسجد از كنار ركن يمانى تا كنار ديوار و خيابانى كه پيوسته به دره وصفا بود چهل و نه و نيم ذراع بود. «(1)»
در زمان معتضد، تمامى دره، و مسعى و اطراف مسجد را، خاكبردارى كردند و او براى اين كار مال فراوانى اختصاص داد. «(2)»
ابومحمد خزاعى مىگويد: چون مسجد و مسعى و دره و راه را در سال 281 در دوره خلافت معتضد آب گرفت، پلكان بيشترى از آنچه ازرقى نوشته است «(3)» آشكار شد و در تمام درهايى كه به دره گشوده مىشد دوازده پله وجود داشت.
از آن زمان تاكنون نيز تحولاتى در بناى مسعى رخ داده است:
در سال 802 فرج بن برقوف و در سال 1296 سلطان عبدالحميد دوم پادشاه عثمانى، پلههاىصفا و مروه را مرمت كردند. دو نشانه و ستون سبز را سودون محمدى در سال 347 مرمت كرد و اطراف آن قنديلهايى براى روشنايى آويخت، خيابان اصلى ميانصفا و مروه سرگشوده بود حسين بن على در سال 1341 قمرى آن را سرپوشيده كرد و چون گرد و خاك حاجيان را آزار داد به روزگار عبدالعزيز در سال 1354 هجرى قمرى كف آن سنگفرش
شد. «(1)»
مسعى همچنين در درون دره واقع شده، و قسمتى از آن نيز محل عبور سيلاب بوده است. ابن جُريج مىگويد: جعفر بن محمد-ص- براى من از قول پدرشان از جابر بن عبداللَّه نقل فرمود كه ضمن بيان چگونگى حج پيامبر-ص- مىگفته است: چون از كوهصفا پايين آمدند به شيوه معمول حركت فرمودند و همين كه به كف دره رسيدند تند حركت كردند و چون به سوى ديگر دره رسيدند باز به شيوه معمولى حركت فرمودند. «(2)»
ابن جريج مىگويد: جعفر بن محمد از پدرش از جابر بن عبداللَّه نقل مىفرمود كه ضمن بيان چگونگى حج گزاردن پيامبر-ص- مىگفته است:
پيامبر پس از آن كه طواف كردند بلافاصله در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزاردند سپس كنار حجرالاسود آمده، آن را استلام كردند و فرمودند: همانا اكنون نخستكارى را انجام مىدهيم كه خداوند به شروع آن فرمان داده است.
و وقتى به سوىصفا بيرون شدند، اين آيه را تلاوت فرمودند: «ان الصفا و المروة من شعائراللَّه.» «(3)»
عطاء نيز گفته است: پيامبر از در بنى مخزوم به سوىصفا رفته و به مقدارى كه بسيار نبود از كوهصفا و مروه بالا رفتند و از آنجا خانه كعبه ديده
مىشد و البته در آن زمان اين بناى مسجد نبوده است. ابن جريج مىگويد: به عطاء گفتم آيا براى تو وصف كردهاند و گفتهاند كه ميزان بالا رفتن پيامبر تا كجاىصفا و مروه بوده است؟ گفت: نه همين قدر گفتهاند كه مقدار كمى از كوه بالا رفتهاند. گفتم اكنون چگونه بايد انجام داد؟ گفت: همانگونه اندكى بايد بالا رفت. گفتم: آيا آن قدر بالا بروم كه خانه كعبه را ببينم؟ چند بار گفت: نه، ضرورت ندارد مگر اين كه خودت بخواهى و اين بر تو واجب نيست و به من خبر نرسيده است كه پيامبر-ص- در كوه مروه تا محل سنگ سپيد بالا رفته باشند و همين قدر گفتهاند كه اندكى از كوهصفا و مروه بالا رفتهاند. ابن جريج مىگويد كسى از عطاء پرسيد آيا براى كسى كه ميانصفا و مروه سعى مىكند جايز است كه از هيچكدام بالا نرود و كنار آنها بايستد؟ گفت آرى به جان خودم چيزى براى او نيست. ابن جريج مىگويد: عطاء مىگفت درصفا و مروه لازم است روبروى كعبه قرار بگيرى و روى به آن كنى و از اين چاره نيست، پس از رسول خدا-ص- پيروان آن حضرت نيز هنگام سعى ابتدا از كوهصفا قدرى بالا رفته و پس از آن سعى را آغاز مىكردند. ابن جريج در اين باره مىگويد:
پسر طاووس كيسانى از پدرش نقل كرده كه او هيچگاه بالا رفتن از كوهصفا و مروه را رها نمىكرده و از آن دو چندان بالا مىرفته است كه كعبه را ببيند و آن گاه رو به قبله مىايستاد، و باز از قول نافع نقل مىكند كه عبداللَّه بن عمر چون به سوى كوهصفا مىرفت، نخست از آن چندان بالا مىرفت تا خانه كعبه براى او آشكار شود. و روبروى آن مىايستاد و در تمام حجها و عمرههاى خود چنان مىكرد و روىصفا هر دو پاى خود را قرار مىداد و هيچگاه به
اندازه دو قدم معمولى بالاتر نمىرفت، وى در تمام حجها و عمرههاى خود روىصفا ومروه مىايستاد وبه خداسوگند چنين تصورمىكنم كهاوپيامبر-ص- را ديده است كه روى آن دو كوه ايستاده است. گويد عبداللَّه بن عمر معمولًا در سمت راست مروه مىايستاد و هيچگاه تا حدود سنگ سپيد بالا نمىرفت. «(1)»
مسروق بن اجْدع گويد: عبداللَّه بن مسعود عمره مىگزارد، نخست حجرالاسود را استلام كرد سپس از سمت راست طواف خود را شروع كرد سه دور از طواف خود را تندتر و چهار دور را با شيوه معمولى طى كرد سپس كنار مقام ابراهيم آمد و دو ركعت نماز گزارد و باز كنار حجرالاسود آمد و آن را استلام نمود و به سوى صفا حركت كرد، بر لبه كوهصفا ايستاد و لبيك گفت.
گفتم اى ابوعبدالرحمن، برخى از ياران شما، از تلبيه و لبيك گفتن در اين جا منع مىكنند. گفت من به تو مىگويم اين كار را بكن، اين لبيك و لااله الااللَّه گفتن پاسخى است كه موسى- ع- در اين جا به فرمان خداوند داده است، و چون كنار وادى رسيد شروع به هروله كرد و مىگفت: «ربّ اغفر و ارحم انّك انت الأعزّ الأكرم»؛ (پروردگارا! بيامرز و رحمت فرماى همانا كه تو عزيزترين و بخشندهترين هستى).
درى كه رسول خدا-ص- از آن وارد مسعى شدند ابتدا به نام در «بنى عبد بن كعب» ناميده مىشد ليكن پس از آن، به علّت آن كه ميان اين قبيله و قبيله بنى عبد شمس جنگ و درگيرى رخ داد، آنها به محلّه بنى سهم كوچ كردند و پس از آن به در بنى مخزوم معروف شد. «(2)»
فاصلهصفا تا مروه هفتصد و شصت و شش و نيم ذراع است كه مساحت هفت بار آمد و شد ميان آن دو، پنج هزار و سيصد و شصت و پنج و نيم ذراع است. «(1)»
همچنين به گفته ازرقى:
فاصله ميان حجرالاسود تاصفا دويست و شصت و دو ذراع و هيجده انگشت است، و فاصله ميان مقام ابراهيم- ع- تا آن در مسجد كه از آن، براى رفتن بهصفا بيرون مىروند يكصد و شصت و چهار و نيم ذراع است و فاصله
1) - اخبار مكه، ج 2، ص 119
ميان آن در تا وسطصفا، يكصد و دوازده و نيم ذراع است،صفا داراى دوازده پله سنگى است و از وسطصفا تا كنار نشانه مسعى- كه همان كناره مناره است- يكصد و چهل و دو و نيم ذراع است، نشانه بهصورت ستون استوانه شكلى است كه بلندى آن سه ذراع است و كنار مناره ساخته شده و از زمين چهار ذراع بلندتر و كاشىكارى شده است، بالاى آن لوحى به بلندى يك ذراع و هيجده انگشت و پهناى يك ذراع قرار دارد و با آب طلا بر آن چيزى نوشته شده است و بالاى آن يك طاق از چوب ساج قرار دارد. فاصله ميان اين نشانه كه كناره مناره است تا نشانه سبز رنگ كه بر در مسجد نصب است و از آنجا بايد هروله كرد، يكصد و دوازده ذراع است و هروله فقط ميان همان دو نشانهصورت مىگيرد. بلندى نشانهاى كه در مسجد نصب شده ده ذراع و چهارده انگشت است. شش ذراع آن بهصورت استوانهاى سپيد رنگ است و بالاى آن استوانهاى به بلندى دو ذراع و بيست انگشت و سرپوشيده از كاشى سبز است. بالاى آن لوحى به بلندى يك ذراع و هيجده انگشت قرار دارد و با آب طلا بر آن چيزى نوشته شده است. فاصله ميان نشانهاى كه بر در مسجد است تا مروه، پانصد و نيم ذراع است مروه پانزده پلكان دارد و فاصله ميانصفا و مروه هفتصد و شصت و شش و نيم ذراع است، فاصله ميان نشانه در مسجد تا نشانه ديگر كه روبروى آن و كنار خانه عباس بن عبدالمطلب قرار دارد، سى و پنج و نيم ذراع است كه در واقع پهناى مسعى است، فاصله ميان نشانه كنار خانه عباس تا نشانهاى كه كنار خانه ابن عباد و روبروى نشانهاى است كه كنار مناره نصب شده است و طول وادى آن دو، يكصد و بيست و يك ذراع است. «(1)»
1) - اخبار مكه، ج 2، ص 119
هماكنون مسعى بصورت سالن سرپوشيدهاى به طول 5/ 394 متر و عرض 20 متر به شكل زيبايى در دو طبقه ساخته شده كه ارتفاع طبقه اوّل «12 متر» و ارتفاع طبقه دوم «9 متر» مىباشد، روى پشت بام آن نيز ديوارهاى گذاشتهاند و برخى از اهل سنت آنجا سعى مىكنند. در ميانه مسعى نيز دو راه باريك ساختهاند كه هر يك با ديواره كوتاهى از يكديگر جدا شده، كه افراد معذور روى چرخ نشسته و در داخل آن كه يكى به طرفصفا و ديگرى بطرف مروه است آنها را حركت داده، سعى كنند.
مسعى حدود 16 در دارد كه تمامى آنها در سمت شرقى مسجدالحرام قرار گرفته است.
علاوه بر پلههاى عادى، پلههاى برقى نيز گذاشتهاند كه به وسيله آن، حجاج به طبقه فوقانى منتقل مىشوند. در طبقه دوّم نيز حجاج مىتوانند از دو دربى كه به بيرون حرم راه دارد، خارج شوند.
براى پيشگيرى از خطرات احتمالى سيل، در زير مسعى، كانالى به عرض «5 متر» و ارتفاع «6/ 4 متر» احداث گرديده كه آب را به سمت بيرون هدايت نموده، مانع ايجاد خرابى در مسعى مىشود. «(1)»
آن گاه كه حجگزار اراده سعى كند، مستحب است كنار حجرالاسود آمده، آن را استلام نمايد، سپس به سوى چاه زمزم رفته از آب آن بياشامد و در
1) - فى خدمة ضيوف الرحمان، ص 68
صورت امكان، با آن غسل كند. و اگر مىتواند مقدارى از آب زمزم را به بدن خود بريزد و سپس از دربى كه مقابل حجرالاسود قرار دارد وارد مسعى شود.
ابن زهره (511- 585 ه. ق.) پس از بيان مطلب فوق مىافزايد: از مستحبات سعى آن است كه با طهارت به سوى كوهصفا آمده، از آن بالا برود، سپس به طرف كعبه بايستد، و هر يك از «اللَّه اكبر»، «الحمدللَّه» و «لااله الا اللَّه» را هفت مرتبه بگويد و پس از آن اين دعا را سه بار بخواند:
«لا الهَ الّا اللَّه وحدهُ لاشريك له، لَهُ الْمُلْكَ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيى و يُميتُ و هُوَ حَىٌّ لايَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرِ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شئ قدير.»
سپس بر پيامبر-ص- و خاندان او درود فرستاده، سوره قدر را بخواند و بگويد:
«اللّهُمَّ انّى أسألك العَفْوَ والعافيةَ واليَقينَ فى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ، اللّهُمَّ اغْفِرلى كُلَّ ذَنْبٍ اذْنَبْتُهُ وَ انْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَىَّ بالْمَغْفِرةِ انَّكَ انْتَ الغَفُورُ الرَّحيمُ. اللّهُمَّ اظِلَّنى بِظِلِّ عَرْشِكَ يَوْمَ لاظِلَّ الَّا ظِلُّكَ، أللهُمَّ، اسْتَعْمِلْنى بِطاعَتِكَ وَ طاعِةِ رَسُولِكَ وتوفَّنى على مِلَّته واحْشُرنى فى زُمْرتِهِ، اللَّهُمَ آتِنا مِنْ فَضْلِكَ وَ اوْسِعْ عَلَيْنا مِنْ رِزْقِك و بارِكْ لَنا فى الاهْلِ والْمالِ اللَّهُمَّ ارْحَمْ مَسيرَنا الَيْكَ مِنَ الْفَجِّ الْعَميقِ و آتِنا مِنْ لُدُنْكَ رحْمَةً نَسْتَغْنى بِها عَنْ رَحْمَة مَنْ سِواكَ اللَّهُمَّصَلِّ على محمَّدٍ و آله واغْفِرلى و لِوالِدَىَّ ولجميع المؤمنين.» «(1)»
در من لايحضره الفقيه علاوه بر آنچه گذشت، آمده است:
از كوهصفا بالا رفته، به كعبه نگاه كند و خداوند را حمد و ثنا بگويد و نعمتها و خوبىهايى كه خداوند به او ارزانى داشته را به ياد آورد و سه مرتبه
1) - غنية النزوع، سلسلة الينابيع الفقهيه، ج 8، ص 406
بگويد: «اللهم انّى اسألك العفو والعافية واليقين فى الدنيا و الآخرة.»
سپس سه مرتبه اين دعا را بخواند: «اللهم آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النار» و پس از آن هر يك از الحمدللَّه، اللَّه اكبر، سبحاناللَّه، لااله الا اللَّه، استغفراللَّه و اتوب اليه وصلوات بر پيامبر-ص- و آل او را يكصد مرتبه بگويد و پس از آن اين دعا را بخواند:
«يا من لايخيب سائلُهُ و لايُنْفَدُ نائلهُ،صَلّ على محمَّد و آل محمّد، واعِذْنى منَ النَّار بِرحْمتك.»
«اى آن كه درخواست كنندهات محروم نمىماند، و مايه بخشش او پايان نپذيرد، بر محمد و دودمان او درود فرست و مرا به بخشايندگىات از آتش نجات ده.»
و سپس هر چه دوست دارد از خداوند درخواست نمايد. «(1)»
آن گاه از كوه صفا فرود آمده مقابل كعبه بايستد و بگويد:
«اللهم انى اعوذبك من عذاب القبر و فتنته و غربته و وحشته و ظلمته و ضيقه و ضنكه اللهم اظّلنى فى ظلّ عَرْشِكَ يَوْمَ لا ظِلَّ الَّا ظِلُّكَ.»
سپس اين دعا را بخواند:
«يا ربَّ العَفو يا مَنْ امَرَ بالعَفوِ، يا مَنْ هُوَ اولى بالعَفوِ، يا مَن يُثيبُ عَلَى العَفو، العفَو، العفوَ، العفوَ، يا جوادُ يا كريمُ، يا قريبُ يا بعيدُ، ارْدُدْ عَلَىَّ نِعْمَتكَ واسْتَعْمِلْنى بِطاعَتِكَ وَ مَرْضاتِكَ.»
1) - من لايحضره الفقيه، باب سياق مناسك الحج- الخروج الى الصّفا.
آنگاه با آرامش و وقار گام برداشته تا به مناره رسد، «(1)» از اينجا شتابان وبا گامهايى بلند حركت كند [هروله كرده و بگويد:
بِسْمِ اللَّهِ واللَّه اكبَرُ، اللَّهُمَّصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ، اللَّهُمَّ اغْفِرْ وارْحَمَ وَ تجاوَزْ عَمَّا تَعْلَمْ، انّكَ انْتَ الْاعَزُّ الاكْرَمُ، واهْدِنى لِلَّتى هِىَ اقْوَمُ، اللَّهُمَّ انَّ عَمَلى ضَعيفٌ فَضاعِفْهُ لى وَ تَقَبَّلْ مِنّى اللَّهُمَّ لَكَ سَعيى و بِكَ حَوْلى و قُوَّتى فَتَقَبَّل عَمَلى يا مَنْ يَقْبَلُ عَمَلَ الْمتّقين.»
سپس در جايى كه در گذشته كوى عطاران بوده و هم اينك با چراغى سبز رنگ مشخص شده است، هروله را قطع كند، و با آرامش وجود و وقار گام بردارد و بگويد:
«ياذا المنِّ و الطَّوْلِ والْكَرَمِ والنَّعْماءِ والْجُودِصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ و آل مُحمَّد واغْفِرلى ذُنُوبى انَّهُ لايَغفرُ الذُّنُوبَ الَّا انْتَ يا كَريمُ.
به مروه كه رسيد، از آن بالا رفته، روبروى كعبه بايستد و همان دعا را كه بر فرازصفا خوانده اينجا نيز بخواند، و حاجات خود را از خداوند بخواهد ودر دعاى خود بگويد:
«يا مَنْ امَرَ بِالعَفْو، يا مَنْ زيَّنَ العَفْوَ، يا مَنْ يُثْيبُ عَلَى العَفْوِ، يا مَنْ يُحِبُّ الْعَفْوَ، يا مَنْ يُعْطى عَلَى الْعَفْوِ، يا مَنْ يَعْفُو عَلَى الْعَفْوِ، يا رَبَّ الْعَفْوِ الْعَفْوَ، الْعَفْوَ، الْعَفْوَ.»
و به درگاه خداوند- عزّوجلّ- گريه و لابه كند، و اگر نتواند گريه كند، حالت گريه بخود بگيرد و بكوشد تا اشك هر چند به اندازه سر مگسى از چشمانش جارى شود، و در دعا كوشش كند، و آن گاه از مروه فرود آمده به
1) - هم اينك با رنگ سبز مشخص و علامتگذارى شده است.
سوىصفا حركت كند و در هر مكان همان را كه در شوط اوّل انجام داده تكرار نمايد. «(1)»
برخى از مستحبات سعى كه بدان اشارت رفت را اهل سنت نيز آوردهاند، ليكن شافعىها معتقدند: خواندن قرآن ميانصفا و مروه از ادعيه افضل و برتر است. «(2)»
در فاصله حدود 21 كيلومترى شهر مكّه، سرزمين مقدّسى است با پيشينه تاريخى ديرينه كه نامش عرفات است. حاجيان پس از پوشيدن لباس احرام، براى انجام حج تمتع، راهى آنجا شده و از ظهر روز نهم ذيحجه تا غروب آفتاب، در اين سرزمين وقوف مىكنند و به دعا و نيايش مىپردازند تا خداى رحمان، به آنها رحمت آورده بار ديگر اجازه ورود به حرم را به آنان عطا نمايد.
تشنگان معرفت، وعارفان عاشق، براى حضور در عرفات، شور و شوق فراوان از خود نشان داده، براى همنشينى با حضرتصاحب الأمر- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- كه همه ساله در اين موقف حضور دارند، سر از پاى نمىشناسند.
نوشتارى كه در پيش روى داريد، عرفات را در ابعاد گوناگون مورد بررسى قرار داده است:
عَرَفاتْ، از ريشه عَرَفَ گرفته شده و به گفته راغب: بيانگر شناخت آثار اشياء همراه با تفكّر و تدبّر است. «(1)» اين كلمه اسمى مفرد است كه در لفظ بهصورت جمع آمده، ليكن جمع بسته نمىشود. و شايد دليل آن تفكيكناپذيرى اماكن بوده، و با اين استعمال گوئى هر جزئى از اين سرزمين را عرفه دانستهاند. «(2)»
فرّاء گفته است: عرفات اگر چه بهصورت جمع آمده، ليكن معرفه است و دليل معرفه بودناش نيز آن است كه الف و لام بر آن داخل نشود. «(3)»
اخفش نيز گفته است: عرفات بدانجهت منصرف است كه تاء را به منزله ياء و واو در مُسْلِمين و مُسلِمُون، و تنوين را به منزله «نون» قرار دادهاند و آنگاه كه بهصورت اسم استعمال گردد، اعراب آن به همان حال باقى مىماند. «(4)»
جوهرى همچنين گفته است: اين گفته مردم «نَزَلْنا عَرَفَةَ» و عرفه بصورت مفرد آمده، اين استعمال همچون «مُوَلَّدٍ» است و عربى خالص و محض نمىباشد. «(5)»
در اين كه چرا عرفات را بدين اسم خواندهاند، اختلاف نظر وجود دارد:
1- برخى گفتهاند: آدم و حوا پس از رانده شدن از بهشت و فرود آمدن بر زمين، در اين سرزمين يكديگر را ملاقات نموده، همديگر را شناختند؛ از اين رو آنجا را عرفات ناميدهاند. «(1)»
2- گروهى ديگر عقيده دارند: از آن رو اين سرزمين را عرفات گويند كه مردم در آن به گناهان خود اعتراف مىكنند. «(2)»
3- امامصادق- عليهالسلام- (در روايتى طولانى) پس از بيان ماجراى فرود آمدن آدم- ع- در عرفات و همراهى نمودن جبرئيل با ايشان، فرمودند:
«جبرئيل به آدم گفت: هنگامى كه خورشيد غروب كرد، هفت مرتبه به گناه خود اعتراف كن و هفت مرتبه نيز توبه و طلب آمرزش نما. و آدم چنين كرد، پس آنجا عرفات ناميده شد؛ زيرا آدم در آن، به گناه خود اعتراف نمود و براى فرزندان او نيز سنت شد كه [در اين سرزمين به گناهان خود اعتراف كرده، از خداوند آمرزش بخواهند، همانگونه كه آدم چنان كرد ...» «(3)»
در روايتى ديگر، معاوية بن عمار گفته است: از امامصادق- ع- پرسيدم: چرا عرفات را عرفات ناميدهاند؟ فرمود: جبرائيل همراه با ابراهيم روز عرفه بيرون شد، پس به هنگام غروب آفتاب، به ابراهيم گفت: اى ابراهيم به گناهت اعتراف كن و مناسك خود را بشناس، پس عرفات ناميده شد بخاطر گفته جبرئيل كه گفت: «اعتراف كن» و او اعتراف كرد. «(4)»
4- ديگرى گفته است: از آن جهت كه حاجيان در اين سرزمين با يكديگر آشنا مىشوند، اين روز را روز «عرفه» و اين سرزمين را «عرفات» نام نهادهاند. «(1)»
5- و نيز گفتهاند: چون عرفات سرزمينى مقدس و با عظمت است، آن سان كه گويى با بوى خوش آنجا را عطرآگين نمودهاند، لذا عرفاتش ناميدهاند. «(2)»
6- برخى را نيز عقيده بر آن است كه: چون يكى از معانى «عِرْف»صبر و بردبارى است و حاجيان براى رسيدن به عرفات و وقوف در آن رنج و زحمت فراوانى را متحمّل مىشوند، بدين جهت اين مكان را عرفات ناميدهاند و در تأييد اين نظر، شعرى را نقل كردهاند كه:
قل لابن قيس أخى الرقيات ما أحسن العِرْفَ فى المصيبات! «(3)»
7- و سرانجام گفتهاند: چون جبرئيل مناسك حج را به ابراهيم خليل الرحمان آموخت و وى را نسبت به عرفه آگاه ساخت، آن گاه به او گفت:
أَعَرفت؟ و ابراهيم پاسخ داد: آرى. از اين رو آنجا را عرفات ناميدهاند. «(4)» از مجموع آنچه گفته شد شايد بتوان گفت اعتراف به گناه كه در وجه تسميه دوّم و سوّم آمده و امامصادق- ع- نيز مهر تأييد بر آن نهادهاند، بهترين دليل
نامگذارى اين سرزمين مقدّس به «عرفات» است.
بر اساس گزارش تاريخ، پيشينه اين نام و اين سرزمين، به زمان حضرت آدم- ع- مىرسد، آن گاه كه او و همسرش حوّا از بهشت رانده شده و پس از مدّتى يكديگر را در اين سرزمين يافتند و از همين رو، برخى اين ديدار را علّت نامگذارى اين نقطه از زمين، به «عرفات» دانستهاند. «(1)»
از آن پس و بدنبال تشريع حج، وقوف در عرفات بعنوان امرى واجب مطرح شد. «(2)»
ليكن شهرت اين سرزمين، از زمان حضرت ابراهيم- ع- به بعد است.
تا قبل از پيدايش زمزم، به دليل وجود چاههاى آب در اطراف عرفات برخى قبايل، چون جرهميان، اين منطقه را بعنوان محلّ سكونت خود برگزيده بودند.
مرحوم مجلسى- قدس سره- نوشته است:
«... جرهميان تا قبل از پيدايش زمزم در عرفات و ذىالمجاز سكونت داشتند، پس از آن كه، بواسطه پرواز مرغان، از وجود آب در مكه آگاه شدند، رفته رفته به مكه آمده، و كنار زمزم را براى سكونت خود برگزيدند. «(3)»
ليكن با پر شدن چاه زمزم به وسيله جرهميان و كمبود آب در مكّه و وجود منابع آب در اطراف عرفات، و هموار بودن زمين در اين منطقه، بار
ديگر گروهى از مردم، به اين سرزمين آمده، به ايجاد نخلستان و كشت و زرع پرداختند. برخى در آنجا ساكن شده، و برخى ديگر نيز بهصورت فصلى و مقطعى به اين مكان مىآمدند. مدّتى بعد، آب چاههاى موجود در عرفات را به مكّه منتقل و مردم از آن بهره مىگرفتند.
ازرقى به نقل از ابن عباس مىنويسد:
چون قريش در سرزمين مكه ساكن شدند و جمعيت آنان زياد شد، كمىِ آب براى آنان مشكل ايجاد كرد، در نتيجه، در مكه چاههايى حفر شد، مُرَّة بن كعب بن لؤى، چاهى به نام رُمْ حفر كرد كه محل آن در وادى عُرَنه و نزديك عرفات قرار داشت. «(1)»
همچنين چاه «روا» در بيرون مكه و درصحراهاى كنار عرفات قرار داشته است، اعراب هم در آن روزگار اطراف مكه ساكن بودهاند. «(2)»
بشارى در گزارش خود از عرفات مىنويسد:
«عرفات روستايى است كه در آن كشتزارها و سبزهزارها و مزارع خربزه وجود دارد و مردم مكه در آنجا خانههاى زيبايى دارند كه روز عرفه در آن فرود مىآيند.» «(3)» (توضيح درصفحه بعد- نك: نقشه شماره 1)
البته ياقوت حموى مكان اين روستا را در فاصله دو مايلى، از موقف كنونى، مىداند. «(4)» آنچه مسلم است اين است كه در اين منطقه اشخاصى
سكونت داشته و بدين جهت آنان را عَرَفى مىناميدهاند. زَنفَل بن شداد عَرَفى از جمله اين كسان است. عاص بن وائل نيز در اين منطقه خانه داشته و سعيد بن مسيب هنگام گذر از كنار آن شنيد كه خوانندهاى اين اشعار را مىخواند:
تضوّعَ مسكاً بطنُ نعمانَ اذ مَشَتْ بِه زينبٌ فى نسوةٍ عَطِرات
پس پاهايش را بر زمين كوبيد و گفت: به خدا سوگند اين از چيزهايى است كه شنيدنش لذّتبخش است:
و ليست كأخرى أَوسعَتْ جيبَ دِرعها و ابدَتْ بنانَ الكفّ لِلجَمَراتِ
و حَلَّت بنانُ المسك وحْفاً مرجَّلًا على مثل بدر لاح فى الظّلمات
و قامت تراءى يومَ جمع فأفْتَنتْ برؤيتها مَنْ راح من عرفات «(1)»
اينك از خانهها و مزارع در عرفات، هيچگونه اثرى باقى نمانده است.
ليكن در چند سال گذشته دولت عربستان، درختان زيادى در عرفات كاشته، كه با رشد آنها، همه ساله بر زيبايى اين سرزمين افزوده مىشود، در طول سال نيز اهالى مكه بعنوان تفريح به آنجا آمده، از سايه درختان و منظره زيباى آن بهره مىگيرند.
اگر منطقه عرفات را بهصورت كمانى در نظر بگيريم، اطراف قوس اين كمان را رشته كوههايى فرا گرفته است كه وتر آن وادى عُرَنَه است.
1) - معجمالبلدان، ج 4، ص 118
عرفات از طرف شمال شرقى محدود است به كوه اسمر كه آن را
يكصفحه خالى براى دو عكس از عرفات-
يكى اسكن شده و ديگرى در مجله ميقات-
«جبل سَعْد» نيز مىگويند، و از مشرق به كوه أشهب كه آن را «مِلْحه» نيز خوانند و ارتفاعش از قبلى كمتر است، و از جنوب به سلسله كوهى كه مرتفعترين آن را «ام الرضوم» نامند، از قسمت شمال غربى و مغرب نيز محدود است به وادى عرنه. كه تمامى اين مناطق از آن قريش بوده است. «(1)» درون موقف نيز كوهى قرار دارد كه حجاج از آن بالا رفته، دعا مىخوانند، اين كوه در كتابهاى تاريخى به نامهاى «جبلالرحمه»، «قُرَين»، «الال»- به كسر و فتح الف- و «نابت» ناميده شده است. «(2)» و در ميان مشاعر، تنها عرفات بيرون حرم واقع شده است.
فرزند هشام براى انجام حج به حجاز آمده ابتدا به مدينه وارد شد، در آنجا نامهاى از پدرش هشام بن عبدالملك به دستش رسيد كه در آن نوشته بود: «قِفْ بالنّاس على الال» نامه را خواند ولى از اين عبارت چيزى نفهميد.
كسى را نزد زهرى فرستاد و او را خواست و معناى جمله را از او پرسيد، وى نيز نتوانست پاسخ دهد، ولى گفت: جوانى از عراق براى تحصيل به اينجا آمده شايد او بداند.» بدنبال وى- كه ابوبكر هُذَلى بود- فرستاد ابوبكر هُذلى آمد و فرزند هشام با او قضيّه را در ميان نهاده نظرش را جويا شد، پاسخ داد:
«الال» همان كوهى است كه در عرفات واقع شده و مردم بر روى آن وقوف مىكنند. زهرى پرسيد: آيا شاهدى بر گفتارت دارى؟ گفت: آرى، سپس اين شعر را، كه نابغه ذُبيانى سروده، خواند:
بمُصْطَبِحاتٍ من أضاف و ثَبْرة يُرِدْنَ ألالًا سَيْرُهن التَدافُعُ
«سوگند به بانوان نگهبانى شده، از كوهستان لصاف و دشت ثبره، كه كوه الال را زيارت مىكنند و حركت آنان چنان است كه يكديگر را كنار مىزنند (در حال كوچ كردن هستند).»
هشام را اين سخن خوش آمد و براى او دعا كرد و پول و لباس به وى بخشيد. «(1)»
در نقلى آمده است كه: رسول خدا-ص- در عرفات بر «نابت»، روبروى كوهى كه الال ناميده مىشود، و كنار كوه مسلم و راه شنزار پياده روان، بين دوصخرهاى كه نَبْعه و نُبَيْعهاش نامند، وقوف فرمود. «(2)»
جبلالرحمه كه آن را الال نيز گويند- به كسر همزه و تخفيف- نام جايى است كه فرشتگان از آنجا به يارى سپاه اسلام آمدند و در طرف دست چپ به سوى الصفرا قرار دارد. «(3)»
تا آنجا كه تاريخ گواهى مىدهد، در تمامى اعصار، پيروان اديان
1) - فاكهى، اخبار مكه، ج 5، ص 13- ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 194
2) - الال بر وزن حَمام همان جبلالرحمه است، برخى نيز آن را« الال»- به كسر الف- خواندهاند. جبلالمشاة نيز راه شنى است كه بين موقف پيامبر ص بر صخرهها و جبلالرحمه قرار دارد- شرق جبلالرحمه- نَبْعه و نُبَيْعه نيز دو رشته كوهند در عرفات، كه به سمت غرب امتداد داشته و پشت جبلالرحمه- بعد از خط دايرهاى كه از شرق جبلالرحمه مىگذرد- واقع شده است. جبل مسلم نيز شايد كوهى باشد كه در شمال جبلالرحمه است و بر آن مخازن آب قرار دارد. اخبار مكه، ج 5، ص 7
3) - ابىالفداء، تقويمالبلدان، ص 109؛ سفرنامه ابن بطوطه، ج 1، ص 132
آسمانى كه فريضه حج براى آنان تشريع شده بود، به هنگام حج، در عرفات وقوف مىكردند در دوره جاهلى نيز، گروهى از جرهميان با تأسى به ابراهيم خليل و اسماعيل- عليهماالسلام- خانه كعبه را محترم داشته، گرد آن طواف مىكردند و حج و عمره را بجاى آورده، در عرفات و مشعر وقوف مىكردند. «(1)» ليكن برخى قبائل قريش و ساكنان مكه، بر اساس پارهاى انديشههاى غلط وبا اين كه عرفات را از مشاعر شمرده و وقوف در آن را از اعمالى مىدانستند كه در حج بر اساس دين ابراهيم بايد انجام پذيرد، بدعتهايى را به وجود آوردند واز وقوف در عرفات خوددارى كردند. «(2)»
ازرقى مىگويد:
محمد بن جبير بن مطعم از قول پدرش نقل مىكند كه مىگفتهاست:
روز عرفه شترم را گم كردم، به جستجوى آن برآمدم، به صحراى عرفات رسيدم و ديدم رسول خدا-ص- آنجا وقوف كردهاند و همراه مردم هستند، گفتم اين مردى قرشى و حمسى است چرا از حرم بيرون آمده است.- قريش خود را احمسى،- حمسى؛ يعنى «كسى كه در آيين خود استوار است» نامگذارى كرده بودند- و معمولًا از حرم بيرون نمىرفتند و مىگفتند ما اهل خداييم و از حرم بيرون نمىرويم و حال آن كه ديگر مردم در عرفات وقوف مىكردند و اين همان قول خداوند است كه فرمان داد: آن را رها كنند و چنين فرمان داده است: «ثم افيضوا مِن حيث افاض الناس»؛ «پس بازگرديد از آنجا كه بازگشتند مردم.» «(3)»
ازرقى افزوده است: حمسىها به جاى عرفات بر كناره حرم و كنار كوه نمره كه در دره مأزمين قرار دارد وقوف كرده، شب عرفه را آنجا مىگذراندند و روز عرفه را در منطقه اراك كه از بخشهاى كوه نمره است زير سايه وقوف مىكردند و از آنجا به منطقه مزدلفه مىرفتند ... «(1)»
سفيان مىگويد: شيطان پيش قريش آمد و به آنان گفت: شما اگر از منطقه حرم بيرون رويد اعراب نسبت به حرم بىرغبت مىشوند و بدينگونه آنان را از اين كار بازمىداشت، سفيان همچنين از حُمَيد بن قيس از مجاهد نقل مىكند كه پيامبر-ص- تمام سالهايى را كه در مكه بودند و هنوز هجرت نفرموده بودند، همراه مردم در عرفات وقوف مىكردند و با قريش وقوف نمىفرمودند. «(2)»
سعيد بن عبداللَّه راوندى (م 573 ه. ق.) گفته است:
قريش در جاهليت به عرفات نمىآمدند و مىگفتند ما از حرم خارج نمىشويم، آنها روز عرفه و شب عيد را در مشعرالحرام وقوف مىكردند، اما ديگر مردم حجگزار، روز عرفه را در عرفات وقوف داشتند، همانگونه كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق- عليهمصلوات اللَّه- عمل مىكردند، پس خداوند فرمان داد تا مسلمانان روز عرفه در عرفات وقوف كنند و هنگام غروب آفتاب به سوى مشعر كوچ كنند: «ثم افيضوا مِن حيث أفاض الناس» كوچ از عرفات ممكن نيست مگر پس از وقوف يا بودن در آن. «(3)»
يكى از مهمترين بهرههايى كه حجگزاران مىتوانند از سفر معنوى حج بگيرند، آمرزش گناهان است. در روز نهم ذيحجه، حاجيان از هر ديارى آمده و در عرفات اجتماع نمودهاند، با دعا و گريه و راز و نياز به درگاه بىنياز الهى، پاكى از آلودگىهاى گذشته را طلب مىكنند.
اين سرزمين جايگاهى است كه پيامبران از آدم گرفته تا نبى خاتم محمد بن عبداللَّه-ص- و از اوصياى آن حضرت؛ على بن ابىطالب تا مهدى موعود- عليهماالسلام- در آنجا حضور داشته و دارند، و شيوه دعا كردن و بهرهبردارى از چنين روز ارزشمندى را به ديگران و بخصوص پيروانشان آموختهاند. اين سرزمين ميعادگاه عاشقان و عارفان است و كدام عارفى است كه در عرفات، دعاى پر محتوا و زيباى عرفه امام حسين- ع- را بخواند و تحت تأثير آنهمه عشق و زيبايى و معرفت قرار نگيرد؟
در روايات درباره آمرزش گناهان در عرفات، به حدّى سخن گفتهاند كه همراه با شنيدن نام عرفه و عرفات، مغفرت و رحمت الهى در ذهنها متجلّى مىشود، به برخى از اين روايات توجه خوانندگان گرامى را معطوف مىدارم:
على- ع- فرمود: آن گاه كه در حجةالوداع، رسول خدا-ص- حج گزارد، در عرفات وقوف كرد، سپس رو به مردم كرده، سه مرتبه فرمود: خوش آمديد فرستادگان خداوند، كسانى كه اگر درخواست كنند به آنان عطا شود و فرداى قيامت در پاداش هر درهم يك هزار حسنه، دريافت دارند. سپس فرمود: اى مردم آيا بشارتتان ندهم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا. فرمود: هنگامى كه غروب اين روز- عرفه- فرا رسد، خداوند در برابر ملائكه به وقوف كنندگان در
عرفات مباهات كرده، مىفرمايد:
[فرشتگان من!] به بندگان و كنيزان من بنگريد كه از گوشه و كنار زمين، ژوليده موى و غبارآلوده، بسوى من آمدهاند، آيا مىدانيد چه مىخواهند؟ فرشتگان گويند:
پروردگارا! از شما آمرزش گناهانشان را مىطلبند.
خداوند فرمايد: شما را به شهادت مىگيرم، همانا من اينها را آمرزيدم.
پس از مكانى كه در آن وقوف كردهايد، آمرزيده و پاك باز گرديد. «(1)»
على- ع- فرمود: «از رسول خدا-ص- سؤال شد: كدامين يك، از عرفاتيان گناهكارتريناند؟ فرمود: كسانى كه از عرفات بازمىگردند و گمان مىكنند خدا آنان را نبخشيده است.» «(2)»
پيامبر-ص- فرمود: «برخى گناهان است كه جز در عرفات بخشيده نشود.» «(3)»
حسين بن على- ع- فرمود: «مردى يهودى خدمت پيامبر-ص- آمده گفت: اى محمّد ... از ده سخن كه خداوند هنگام مناجات در بقعه مبارك به موسى عنايت نمود از شما مىپرسم- تا آن كه گفت- اى محمد از هفتمين آن خبر ده كه چرا خداوند مردم را به وقوف در عرفات پس از عصر فرمان داد؟
پس پيامبر-ص- فرمود: بدان جهت كه بعد از عصر ساعتى است كه آدم پروردگار خويش را عصيان كرد پس خداوند بر پيروان من وقوف و گريه و دعا
را در بهترين جايگاه- كه همين عرفات است- واجب گردانيد و پذيرش دعا را بعهده گرفت و آن ساعت كه از عرفات كوچ كنند، همان ساعتى است كه آدم كلماتى را از خداوند دريافت كرد و توبه نمود، كه همانا او توبهپذير و مهربان است. يهودى گفت: راست گفتى اى محمد، پس ثواب كسى كه در عرفات ايستاده، دعا كند و به درگاه خدا زارى نمايد چيست؟ پيامبر فرمود: سوگند به آن كس كه مرا به حق- بشارت دهنده و بيم دهنده- به رسالت برانگيخت، همانا براى خداوند در آسمان هفت در است: باب توبه، باب رحمت، باب تفضل، باب احسان، باب جود، باب كرم، و باب عفو، هيچكس در عرفات حاضر نمىشود مگر آن كه براحتى از اين دربها وارد شده، اين خصلتها را از خداوند مىگيرد ... و براى خدا يكصد رحمت است كه تمامى آنها را بر اهل عرفات نازل مىگرداند. و آنگاه كه از عرفات برمىگردند، خداوند آن فرشتگان را به رهايى عرفاتيان از زير بار گناه و واجب شدن بهشت براى آنان، گواه مىگيرد، و هنگام بازگشت از عرفات ندا دهندهاىصدا مىزند كه: خداوند شما را آمرزيد، شما مرا راضى كرديد و من نيز از شما راضى شدم. آن يهودى گفت:
راست گفتى اى محمد! ...» «(1)»
در نقل ديگرى آمده است:
«آنانكه در عرفات وقوف مىكنند، در حقيقت پيش روى خدا- بين يدى اللَّه- وقوف كردهاند.» «(2)»
ابونصر بزنطى از حضرترضا- ع- وآن حضرت به نقل از امام باقر- ع-
آورده است: هيچ انسانى نيست- خوب يا بد- كه بر كوههاى عرفات وقوف كرده و خدا را بخواند، مگر آن كه خداوند دعاى او را مستجاب نمايد. آدم خوب در نيازهاى دنيا و آخرت و آدم بد در كار دنيا.» «(1)»
امام صادق- ع- فرمود: «هيچ مرد مؤمنى، از اهل هر روستا و شهرى كه باشد، در عرفات وقوف نكند جز آن كه خداوند اهالى مؤمن آن محل را ببخشايد و هيچ مرد مؤمنى از خانوادهاى با ايمان، در عرفات وقوف نكند مگر آن كه خداوند مؤمنان از آن خاندان را بيامرزد.» «(2)»
از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل شده كه پيامبر فرمود: «آمرزش بر اهل عرفات در همان لحظه حركت و لحظات آغازين روز عرفه نازل مىشود، آنگاه شيطان بر سر خويش خاك ريخته، شيون و زارى مىكند پس ديگر شياطين گرداگرد او جمع شده مىگويند: تو را چه شده است؟! مىگويد: مردمى كه در مدت شصت و هفتاد سال نابودشان كردم در يك چشم به هم زدن آمرزيده شدند «(3)»- مرادِ شيطان حاجيانى هستند كه در عرفات حاضر شدهاند-.»
پيامبر-ص- فرمود: «كسى كه گوش و چشم و زبانش را در روز عرفه نگهدارد، خداوند او را از عرفه تا عرفه ديگر حفظ مىكند.» «(4)»
ابن عباس مقدّمهاى در رابطه با حديث فوق آورده كه: فضل بن عباس- درعرفات- كنار رسول خدا-ص- ايستاده بود و به زنان نگاه مىكرد،
پيامبر-ص- چشم او را برگردانيد و فرمود: امروز روزى است كه اگر كسى گوش و چشم و زبانش را جز از حق، نگهدارد، گناهش آمرزيده مىشود.» «(1)»
ابن عباس گفته است: «همانا خداوند به اهل عرفه- حاجيان- در برابر اهل آسمان فخر مىكند.» «(2)»
ازرقى نيز مىنويسد: پيامبر-ص- فرمود: «امّا وقوف تو در شامگاه عرفه، همانا خداوند متعال به آسمان دنيا فرود مىآيد و سپس به شما، بر فرشتگان مباهات مىكند و مىفرمايد: اينان بندگان منند كه پريشان موى و خاكآلوده از راههاى دور و درههاى ژرف، به اميد رحمت من، به درگاه من آمدهاند. اگر خطاهاى ايشان به شمار ريگها و قطرههاى باران و موج و خاشاك درياها باشد، هر آينه بخشيدم ...» «(3)»
ابن عباس گفت: «پيامبر-ص- را در غروب روز عرفه در عرفات ديدم كه دستهايش را تا سينه بالا آورده دعا مىكرد همانگونه كه مسكين از ديگران غذا طلب مىكند.» «(4)»
در روايتى آمده كه: بيشترين دعاى رسول خدا-ص- روز عرفه اين بود: «لا اله الّا اللَّه وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد، و هو على كل شىء قدير.» «(5)»
عبيد اللَّه بن كُريز نيز گفت: «رسول خدا-ص- فرمود: برترين دعا، دعاى روز عرفه است.» «(1)»
همچنين رسول خدا-ص- فرمود: «هيچ روزى شيطان كوچكتر، حقيرتر، و خشمگينتر از روز عرفه ديده نشده است، و اين بخاطر آن است كه خداوند رحمتش را نازل كرده، و از گناهان بزرگ- مگر آنچه كه در روز بدر ديده شد- مىگذرد.» «(2)»
رسول خدا-ص- روز جمعه در عرفات مشغول خواندن نماز عصر بودند كه شخصى به نام كلب خواست از مقابل آن حضرت عبور كند، ناگهان افتاد و مرد. چون نماز آن حضرت پايان يافت، فرمود: كدامين يك از شما كلب را نفرين نمود؟ مردى پاسخ گفت: من او را نفرين كردم. پيامبر-ص- فرمود:
در ساعتى دعا كردى كه هيچ مؤمنى در آن ساعت دعا نمىكند، مگر آن كه خداوند مستجاب مىنمايد.
دعا اين بود: «لا اله الا اللَّه الحليم الكريم، لا اله الا اللَّه العلى العظيم، سبحان اللَّه رب السماوات السبع و الارض، رب العرش العظيم، و الحمد للَّهربّ العالمين.» «(3)»
اهميت عرفات بحدى است كه در روايت آمده: «الحج عرفه»؛ «حج، عرفه است»، البته اين بدان معنا نيست كه ديگر اعمال حج، كم اهميت است!
بلكه اين روايت، حجاج بيتاللَّه الحرام را به مهمترين ركن حج كه عرفه است هدايت مىكند و شايد دليل اين اهميت، همان نقشى باشد كه عرفات در آمرزش گناهان دارد كه انسانهاى گنهكار وارد آنجا شده و بخشودهشده خارج مىگردند.
در برخى روايات فريقين، از روزه گرفتن روز عرفه نهى گرديده كه شايد علّت آن، سر حال بودن و با نشاط بودن هنگام دعا و نيايش است؛ زيرا انسان روزهدار، در آن سرزمين- و خصوصاً در هواى گرم- حال دعا پيدا نمىكند.
رسول خدا-ص- نيز روز عرفه را روزه نمىگرفت و خلفا و برخى اصحاب با تأسى به آن حضرت، از روزه گرفتن در اين روز خوددارى مىكردند. «(1)»
شيخ كفعمى در مصباح فرموده: مستحب است روزه گرفتن در روز عرفه، براى كسى كه در دعا خواندن ضعف پيدا نكند. «(2)» و اين خود مؤيد آن است كه كراهت روزه بدان جهت است كه انسانها براى دعا خواندن، حال و نشاط داشته باشند.
دعاهاى حسين بن على- عليهماالسلام- و امام سجاد در روز عرفه از ادعيه بسيار مهم و حاوى نكات ارزشمند و تكان دهندهايست.
بشر و بشير فرزندان غالب اسدى گفتهاند: در پسين روزِ عرفه، در عرفات، خدمت حسين بن على- عليهماالسلام- بوديم، آن حضرت از خيمه
خود بيرون آمده، با گروهى از اهل بيت و فرزندان و يارانشان با نهايت خضوع و خشوع، در طرف چپ كوه (جبل الرحمه) ايستاده، روى بطرف كعبه نمود، آنگاه دستها را تا مقابلصورت بالا گرفت و مانند مسكينى كه طلب غذا مىكند، شروع به خواندن دعا نمود:
«الحمد للَّهالذى ليس لقضائه دافع، ولا لعطائه مانع ...» «(1)»
در دعاى چهل و هفتمصحيفه سجاديه نيز، راز و نياز امام سجاد- ع- در روز عرفه آمده است.
جابر بن عبداللَّه- رض- گفته است: رسول خدا-ص- نماز ظهر، عصر، مغرب، عشا وصبح را در منا خوانده، سپس تا طلوع خورشيدصبر نموده، آنگاه حركت كرده به عرفات آمدند و در خيمهاى كه براى آنحضرت در نَمِره زده بودند، فرود آمدند. «(2)»
ابوالوليد نيز از پدر بزرگش، از مسلم بن خالد، از ابن جُريج نقل مىكند كه از عطاء پرسيدم پيامبر-ص- روز عرفه كجا منزل اختيار فرمودند؟ گفت: در نمره، «(3)» جايى كه خلفا فرود مىآيند، كنار سنگ بزرگى كه در دامنه كوه است
و هنگامى كه به عرفات مىروى سمت راست تو قرار مىگيرد و بر همان سنگ بزرگ، پارچهاى مىبستند و پيامبر-ص- زير سايه آن بودند. «(1)»
مرحومصدوق در مقنع گفته است:
آنگاه كه به عرفات آمدى، در نَمِرَه نزديك مسجد، خيمه زن، كه رسول خدا-ص- نيز همين جا خيمه زد، سپس غسل كن و نماز ظهر و عصر را باهم بخوان تا براى دعا فرصت كافى داشته باشى؛ زيرا كه روز عرفه، روز دعا و درخواست از خداوند است. «(2)»
پيامبر-ص- تا نزديكى اذان ظهر نزد مسجد ابراهيم در نمره ماند، سپس حركت كرده به نزديكى جبلالرحمه آمد و آنجا وقوف كرد.
ازرقى مىنويسد:
محلّ وقوف پيامبر-ص- در شامگاه روز عرفه، ميان كوههاى نبعه و نبيعه و نابت و كنار زمين گستردهاى، كه پشت جايگاه وقوف امام و سالار حج مىباشد، بوده است، و كنار بريدگى كوه نابت، از سلسله جبالى كه امروز معروف به الالْ است، وقوف فرمودهاند. اين قسمت در سمت چپ راه طائف و سمت راست دمام قرار دارد.
با ظهور اسلام در حجاز، پيروان اين آيين حنيف، وقوف در عرفات را ركنى از اركان حج دانسته و روز نهم ذيحجّه در اين سرزمين وقوف كرده، و وقوف در خارج اين محدوده را جايز نمىدانند.
در عرفات، در گذر تاريخ، حوادث فراوانى رخ داده كه پرداختن به آن فرصتى ديگر مىخواهد. ازرقى نمونهاى از آن حوادث را اينچنين نقل كرده است:
در سال يكهزار و پنجاه و سه، روز نهم ذىحجه، در حالى كه حاجيان در عرفات بودند، سيل عظيمى آمد كه از ظهر تا غروب ادامه داشت و چون حاجيان خواستند به مشعر بروند، جريان سيل مانع از عبور ايشان شد و آنها ناچار شدند تا آخر شب در عرفات بمانند تا سيل كندتر شود و با سختى گذشتند. «(1)»
وى همچنين گفته است:
نخستين كس كه ميانصفا و مروه، و دو كوه عرفات، در شبهاى موسم حج، چراغهاى نفتى برافروخت ابواسحاق معتصم بود. «(2)»
سيره رسول خدا-ص- و ائمه معصومين- عليهمالسلام- بر اين بوده كه در عرفات براى حاجيان سخنرانى نموده، معارف دينى و اخلاقى را بيان مىكردند. و حتى خلفا و حكّام نيز با تأسى به آنان، در اين سرزمين مقدس خطابههايى ايراد مىنمودند. رفته رفته منبرى براى خطيب روز عرفه ساخته
شد، كه خطيبان بر فراز آن سخن مىگفتند.
عمرو بن دينار گفته است: در زمان ابن زبير منبر عرفه را ديدم كه آن را از سنگهاى تراشيده شده ساخته بودند و آن را در جايى نصب كرده بودند كه امام و سالار حج، در عرفات نماز ظهر و عصر را مىخواند. سرانجام سيل آن را ويران كرد و ابن زبير به جاى آن، منبرى از «عيدان» ساخت. «(1)
عَيْدان، نخلهاى طويل را گويند و يك دانه آن را عَيْدانه گويند. لغتنامه دهخدا، ج 10، ص 14524
»پيامبر-ص- در حجةالوداع، آخرين حج خود، دو مرتبه؛ يكبار قبل از نماز ظهر و عصر و ديگربار پس از آن، به ايراد خطبه پرداخت و قوانين كلّى و احكام ابدى دين مقدس اسلام را به مردم ابلاغ فرمود. «(2)»
محمد بن هشام نيز در عرفات خطبه خوانده گفت: «تمامى عرفه تا منبر من، موقف است.» «(3)»
هماكنون رسم ايرانيان بر اين است كه: در روز عرفه، روحانى كاروان براى حاجيان سخنرانى نموده، سپس دعاى شريف عرفه را مىخوانند در بعثه مقام معظم رهبرى نيز ابتدا يكى از شخصيتهاى معروف و روحانى سخنرانى نموده، سپس مدّاحى از مدّاحان اهل بيت اشعارى همراه با ذكر مصيبت مىخواند و در پايان نيز دعاى عرفه خوانده مىشود.
ازرقى گفته است: «فاصله ميان مسجدالحرام و جايى كه سالار حج در عرفات وقوف مىكند، درست و بدون كم و بيش يك چاپار است.» «(4)»
در عرفات مسجدى وجود دارد كه در تاريخ به نام مسجد عرفه، و مسجد جامع ابراهيم، و يا مسجد ابراهيم نيز از آن ياد شده است. اين مسجد در گذشته بسيار كوچك بوده، و حاجيان در آن نماز مىگزاردند.
ازرقى در ترسيم مسجد عرفات مىنويسد:
اندازه مسجد عرفات از جلو تا آخر- يعنى طول- يكصد و شصت و سه ذراع و از سمت راست تا سمت چپ آن- يعنى عرض- بيست ذراع است، بر ديوارهاى مسجد دويست و سه و نيم كنگره است، شصت و چهار كنگره بر ديوار قبله و بر گوشه راست و چپ آن، هر يك هشت كنگره، و پنجاه و هفت كنگره هم بر بقيه ديوار راست و چپ و در ديوار آخر مسجد ده كنگره بر سمت راست و چهار كنگره بر سمت چپ قرار دارد. مسجد عرفات داراى ده در است، يك در بر ديوار قبله كه داراى طاقى بطول نه ذراع و عرض دو ذراع و هيجده انگشت است، بر ديوارهاى سمت راست چهار در و بر ديوار سمت چپ هم چهار در قرار دارد و پهناى هر يك از اين درها شش ذراع است، مساحت درى كه بسوى موقف گشوده مىشود يكصد و سى و يك ذراع است از كنار سمت راست مسجد تا كنار سمت چپ آن ديوارى دايره شكل- قوسى- به طول سيصد و چهل ذراع كشيده شده است، پهناى مسجد از وسط آن شصت و هشت ذراع است، درهايى كه در ديوار سمت راست است در بخش «حَبْر» گشوده مىشود، بلندى ديوارها شش ذراع است در آخر مسجد سمت راست و طرف حَبْر دكان مربعى است كه بلندى آن پنج ذراع و مساحت بالاى آن
هفت ذراع و هيجده انگشت در شش ذراع و هيجده انگشت است و روز عرفه بر آن اذان مىگويند، در مسجد محرابى هم بر سكوى مرتفعى قرار دارد كه امام و برخى از همراهان او آنجا نماز مىگزارند و ديگران پايين آن نماز بجا مىآورند و بلندى اين سكو دو ذراع است ... از مسجد عرفه تا جايى كه شامگاه عرفه، امام مىايستد يك ميل است و نشانه آن در پشت جايى كه امام مىايستد و كنار جبلالمشاة نصب شده است. «(1)»
ملك اشرف قايتباى (873 ه.- 901 ه.) در زمان سلطنت خود، مسجد نمره را در عرفات تعمير و قنات عرفه را كه مسدود شده بود لايروبى كرد. «(2)»
مساحت مسجد نمره در بازسازى و توسعه اخير به 000، 124 متر مربع رسيده است. قسمتى از ساختمان مسجد دو طبقه، با مساحتى حدود 000، 27 متر مربع است. مسجد كاملًا مجهز و از سيستم سرد كننده، دستشويى مناسب و غيره برخوردار است و گنجايش حدود 000، 300 نمازگزار را دارد. ساختمان مسجد چيزى حدود سيصد و سى و هفت ميليون ريال سعودى، هزينه برداشته است. «(3)»
در روز عرفه تعدادى از حجاج در مسجد نمره آمده به خطبه روز عرفه كه خطيب مسجد آن را ايراد مىكند گوش داده، سپس نماز ظهر و عصر را با يك اذان و دو اقامه برگزار و آنگاه تا غروب آفتاب به دعا و نيايش و زارى به
درگاه خداوند مشغول مىشوند. «(1)»
عرفات با دارا بودن ويژگيهاى فراوان معنوى، در طول تاريخ از گزند ستمكاران در امان نمانده، براى دور ساختن حاجيان از معنويت عرفات، به تحريف حقايق پرداختهاند.
ابويقظان گفت: مردى از فرزندان عثمان روز عرفه نزد هشام بن عبدالملك آمد پس گفت: امروز روزى است كه خلفا لعن ابوتراب را در آن مستحب دانند! «(2)»
سعيد بن جبير نيز گفته است:
معاويه از تكبير گفتن در روز عرفه خوددارى كرد؛ زيرا كه على بن ابيطالب- ع- در آن روز تكبير مىگفت! «(3)»
با ظهور اسلام در جزيرةالعرب، و گرايش روز افزون مردم به اسلام، رفته رفته بر طرفداران و پيروان رسول خدا-ص- افزوده شد و همه ساله در موسم حج، تعداد زيادى از حاجيان، براى انجام مناسك حج به سرزمين
عرفات آمده، در آنجا وقوف مىكردند. از آنجا كه يكى از نيازهاى اساسى مردم در عرفات، آب بود، حوضچهها و استخرهايى در نزديكى جبلالرحمه احداث نمودند تا حاجيان به هنگام وقوف در عرفات از آنها استفاده كنند. مورخان نوشتهاند:
مردم مكه در گذشته، از آب چاههاى داخل شهر مكه و خارج آن مىآشاميدند ولى وقتى خلافت به معاوية بن ابىسفيان رسيد حدود ده رشته قنات آب به سوى مكه جارى ساخت. بدين منوال بود تا اين كه در اواخر دوران بنى اميه، وقتى عبداللَّه بن عامر، حج خانه كعبه گزارد، دستور داد آب تمام چشمههاى مكه را در يك مجراى واحد جارى سازند و آن را در ميدان «صحراى» عرفات به نام چشمه عرفه ظاهر ساختند. بعدها در دوران خلفاى عباسى و حكام مقتدر ديگر، آب چشمه عرفه را از طريق مجارى متعددى به مكه روان ساختند. چشمه عرفه به هنگام خلافت متوكل عباسى خراب شد و اين خليفهصد هزار دينار به مكه فرستاد و آن را تعمير و آبش را به مكه جارى ساخت، سپس در سال 241 هجرى بر اثر زلزلهاى چشمه عرفه ويران شد و معلوم نيست در چه تاريخى آن را مجدداً تعمير كردهاند. باز در حدود 500 هجرى چشمه مزبور به علت خرابى، اصلاح و تعمير گرديد. در لوحهاى كه در طرف راست كوه جبلالرحمه يافت شده، نام اصلاح كنندگان چشمه عرفه و ديگر مجارى آبهاى مكه ذكر گرديده است. در اين لوحه آمده: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم ... درود بر پيغمبر ما محمد-ص- ... و درود بر امام الناصر لدين اللَّه اميرالمؤمنين كه خداوند او را گرامى دارد ... و به دستور امام الاصفهتيلار الكبير نصيرالدين بن زينالدين امير اربل ... در اينجا لوحه مزبور
خوانا نبوده ... و سپس سال 500 هجرى ذكر شده و بعد نام ابو جعفر منصور المستنصر باللَّه ... آمده است.»
و باز لوحه ديگرى در همان كوه (رحمت) پيدا شده كه تعمير چشمهها و مجارى آب مكه را به ابوالعباس احمد الناصر لدين اللَّه در سال 584 هجرى نسبت داده است در لوحه مزبور آمده: «خليفه بر تمام اهل اسلام ابوالعباس احمد الناصر لدين اللَّه كه خداوند او را حفظ كناد و اقتدار و قدرتش را دو برابر كناد، امر به تعمير و آبادى چشمه عرفه و آبگيرهايى براى حاجيان خانه خدا كرده است ... در سال 584 هجرى» و همچنين لوحه مجزاى ديگرى هم در آنجا يافته شد كه تعمير چشمه عرفه را به اميرالامراء الاصفهتيلار الكبير نصيرالدين بن زينالدين امير اربل در سال 594 هجرى نسبت داده است.
و لوحه چهارمى هم در آنجا ديده شد كه مستنصر عباسى چشمه عرفات را به سالهاى 625 ه. 627 ه. و 633 ه. تعمير نموده است. «(1)»
فاكهى براى عبداللَّه بن عامر بن كريز، در عرفات تعداد هفت حوض ذكر كرده، وابراهيم رفعت پاشا آن را هشت حوض دانسته است. «(2)»
برخى علاوه بر آشاميدن از آن حوضچهها، غسل نيز مىكردند. يزيد بن ابىزياد گفته، روز عرفه مجاهد را ديدم، در حالى كه مُحرِم بود، با استفاده از برخى حوضچههاى عرفات غسل مىكرد. «(3)»
در ناحيه جنوب شرقى مسجد نمره نيز ديوارهايى بوده كه آثار آن تا
اين اواخر باقى بود و در حقيقت حدّ جنوبى موقف عرفه به حساب مىآمده است. همچنين بازارى در جنوب جبلالرحمه بوده كه تا سالهايى، نه چندان دور، وجود داشته و ابراهيم رفعت پاشا در مرآةالحرمين تصاويرى از آن را آورده است. «(1)»
1) - مرآةالحرمين، ج 1، ص 337
برخى از سالها، در ايام حجّ، «روز عرفه» با «روز جمعه» مصادف شده و آن سال در ميان حجاج، خصوصاً اهل سنّت به «حج اكبر» معروف گشته است. اين مسأله، انگيزه شد تا با بررسى آيات و روايات و همچنين تاريخ، سابقه آن را دنبال نمايم. آنچه درذيل تقديم مىگردد نتيجه تحقيقى، هر چند كوتاه، در اين زمينه است كه اميد مىرود با اظهار نظر محققان و دانشمندان وصاحبنظران تكميل گردد.
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
«و اذان من اللَّه و رسوله الى النّاس يوم الحجّ الاكبر انّ اللَّهَ برئ من المشركين و رسولُهُ.» «(1)»
1) - توبه: 4
«و اين اعلامى است از ناحيه خدا و پيامبرش به (عموم) مردم در روز حج اكبر، كه خداوند و پيامبر او، از مشركين بيزارند.»
در بين محدثان و مفسران قديم و جديد، در اين كه «حج اكبر كدام است؟» اختلاف نظر وجود دارد، برخى از آنان معتقدند:
1- مراد از حج اكبر، روز عرفه است. از ابن عباس، طاووس، عمر، عثمان، مجاهد، عطاء، سعيد بن مسيب، ابن زبير، ابوحنيفه و شافعى نقل شده كه روز عرفه را روز حج اكبر مىدانند. «(1)»
عطاء گويد: «الحجّ الاكبر الذى فيه الوقوف بعرفة، و الاصغر العمرة.» «(2)»
اسماعيل قاضى در حديث مَخْرمَه از رسول خداص- نقل كرده كه آن حضرت فرمود: «يوم الحجّ الاكبر يومُ عرفة.» «(3)»
ابن ابىحاتم وابن مردويه، از مسور بن مَخْرمه از قول رسولخدا-ص- آوردهاند كه:
«انّه قال خطب رسولاللَّه-ص- عشيّة عرفة، فقال امّا بعد فان هذا يوم الحج الاكبر.»
«پيامبر-ص- بعد از ظهر عرفه براى مردم سخن مىگفت، و خطاب به آنان فرمود: امروز، روز حج اكبر است.» «(1)»
ابن سعد، ابن ابى شيبه، ابن جرير، ابن ابى حاتم، و ابوالشيخ از عمر بن خطاب نقل كردهاند كه گفت: «حج اكبر روز عرفه است.» «(2)»
ابن جرير روايت ديگرى از ابى الصهباى بكرى نقل مىكند كه: از على بن ابيطالب- ع- راجع به روز حج اكبر پرسيدم، فرمود: روز عرفه است. «(3)»
ابوالشيخ نيز از ابن عباس نقل مىكند كه گفته است: همانا روز عرفه، روز حج اكبر است و اين روز، روز مباهات است، روزى است كه خداوند به اهل زمين در برابر ملائكه آسمان، فخر كرده و مىفرمايد:
«جاؤونى شعثا غبرا آمنوا بى و لم يرونى و عزّتى لأغفرت لهم.» «(4)»
«ژوليده موى و گرد و خاك بر چهره نشسته، به سوى من آمدهاند.
به من ايمان آوردند، با آن كه مرا نديدهاند. به عزّت خودم سوگند آنها را مىبخشم.»
برخى از كسانىكه اين قول را پذيرفتهاند به حديث معروف «الحج عرفه» استدلال كرده و مىگويند:
از آنجا كه يكى از بزرگترين اعمال حج، وقوف در عرفه مىباشد، و كسى كه آن را درك كند، حج را درك كرده و كسى كه آن را درك نكند حج او باطل است، لذا روز عرفه را روز حج اكبر ناميدهاند. «(5)»
2- دسته ديگر «يوم الحجّ الأكبر» را تمامى ايّام حج مىدانند. اين گروه
معتقدند همانگونه كه «جنگ جمل»، «جنگصفّين» و «جنگ بعاث» با اين كه روزها طول كشيده، از آنها به «روزصفين»، «روز جمل» و «روز بعاث» تعبير مىكنند و مرادشان از «يوم»، تمامى دوران آن جنگهاست، بنابراين در اين جا نيز مراد از «يوم الحج الأكبر» تمامى ايام حج است. «(1)»
شيخ تَهانَوى مىگويد:
«الحجّ نوعان: الحج الاكبر و هو حجّ الاسلام، و الحج الأصغر و هو العمرة.»
«حج دو نوع است: حج اكبر و آن حَجَّةألاسلام است و حج اصغر كه عمره است.» «(2)»
3- دسته سوّم حج اكبر را وقوف در عرفات و اعمال مربوط به مِنا مىدانند:
عمر بن اذينه مىگويد: براى امامصادق- ع- مسائلى را نوشتم و پس از مدتى، پاسخ آن حضرت را با دست خط مباركشان دريافت نمودم:
«... و سألته عن قوله تعالى الحج الاكبر ما يعنى بالحج الاكبر؟ فقال الحج الاكبر الوقوف بعرفة و رمى الجمار، و الحج الاصغر العمرة.» «(3)»
«از امام سئوال كردم كه فرموده خداوند: «يوم الحج الاكبر» به چه معنى است؟ فرمود: حج اكبر وقوف در عرفات و رمى جمرات است و حج اصغر عمره است.»
براساس اين روايت، اعمال عرفه و منى، حج اكبر شمرده شده است.
همين مطلب را زراره از امام صادق- ع- روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
«الحج الاكبر الوقوف بعرفة، و بجَمْع «(1)» و رمى الجمار بمنى و الحج الاصغر العمرة.» «(2)»
حج اكبر وقوف به عرفه و مشعر، و رمى جمرات در منا است و حج اصغر عمره است.»
4- سفيان ثورى و ابن جُريح و ... روز حج اكبر را تمامى ايّام منا مىدانند. «(3)»
5- مجاهد روايت ديگرى را نقل كرده، مىگويد: «الحج الاكبر القِران، «(4)» و الأصغر الإفراد «(5)».»
«حج اكبر، حج قران و حج اصغر حج افراد است.» «(6)»
6- ابن ابى حاتم از سعيد بن مسيب نقل مىكند كه گفت: حج اكبر روز دوّم از يوم النحر (عيد قربان) است. آيا نمىبينى كه امام در آن روز خطبه مىخواند؟ «(7)»
1) - جَمْع با فتح جيم و سكون را به معناى مشعر است. مجمعالبحرين، ج 1، ص 397
2) - وسائل، ج 14، ح 19239
3) - مجمعالبيان، ج 5، ح 5؛ تفسيرقرطبى، ج 8، ص 70
4) - حج قِران با حج افراد در جميع جهات يكسان است، جز اين كه، در حج قِران هنگام احرام مكلّف بايدقربانى را همراه داشته باشد. مناسك.
5) - حجِ افراد عين صورت حج تمتع است با يك فرق كه در حج تمتع هدى بايد ذبح كند و در حج افراد واجب نيست. مناسك امامخمينى ص 45
6) - تفسير قرطبى، ج 8، ص 70
7) - درالمنثور، ج 3، ص 212
7- ابن سيرين گفته است:
«روز حج اكبر، مربوط به آن سالى است كه پيامبر-ص- حجةالوداع را انجام دادند و همراه با ايشان نيز تعداد بيشمارى از مردم حج بجاى آوردند.» «(1)»
البته مىتوان اين قول را نيز، مؤيّد آن كسانى دانست كه روز حج اكبر را روز عيد قربان مىدانند؛ زيرا در همان سال، پيامبر-ص- در مِنى براى مردم سخن گفت و در روز عيد قربان از مردم سئوال فرمود: امروز چه روزى است؟ گفتند: روز عيد قربان. سپس فرمود: امروز روز حج اكبر است. ابن عربى اين حديث را حَسَن وصحيح مىداند. «(2)»
8- طبرانى از سمرة بن جندب نقل مىكند كه گفته است: «روز حج اكبر، مربوط به آن سالى است كه مسلمانان و مشركان حج را در مدت سه روز انجام دادند كه قبل از آن، چنين حجى انجام نشده، و پس از آن نيز روى نخواهد داد.» «(3)»
فضيل بن عياض نيز از امامصادق- ع- نقل مىكند كه فرمود: علّت نامگذارى حج اكبر آن است كه در آن سال مسلمانان و مشركان، همراه با هم حج انجام داده و پس از آن ديگر مشركين حج بجاى نياوردند. «(4)»
همچنين ابن ابى شيبه از ابن عون نقل مىكند كه از محمد راجع به روز حج اكبر سئوال كردند گفت: روزى است كه حج رسول خدا-ص- با حج
اهل ملل مصادف گرديد. «(1)»
9- بسيارى از محدثان و مفسران، با استناد به روايات گوناگون، حج اكبر را روز عيد قربان مىدانند. اين دسته علاوه بر آن كه از استحكام بيشترى برخوردار مىباشد، با آيه «فسيحوا فى الأرض اربعة اشهر» و يا نقلهاى تاريخى كه مىگويد: «على بن ابيطالب- ع- بعدازظهر عيد قربان پيام برائت را ابلاغ فرمود»، سازگارتر است:
ابن ابى اوفى مىگويد: «روز عيد قربان، روز حج اكبر است. در آن روز خون ريخته مىشود. سرها تراشيده و آلودگيها و زوايد بدن برطرف مىگردد، و حرامها حلال مىشوند.» «(2)»
مالك نيز همين عقيده را داشته مىگويد: «شكى نداريم كه حج اكبر روز عيد قربان است و اين بدان جهت مىباشد كه بسيارى از اعمال حج در روز عيد قربان انجام مىشود. در شب عيد، حجاج در منا وقوف داشته، در فرداى آن، رمى، قربانى، حلق و طواف انجام مىشود.» «(3)»
ابوبكرمحمدبن عبداللَّه معروف به ابنعربى باتأييد قولمالك مىگويد:
«و غاص مالك على الحقيقة.»
«مالك به تمامى حقيقت دست يافته است ...» «(4)»
معاوية بن عمّار مىگويد: از امامصادق- ع- درباره روز حج اكبر سئوال كردم، آن حضرت فرمود: «روز عيد قربان، روز حج اكبر و عمره حج اصغر است.» «(1)»
در جاى ديگرصفوان بن يحيى از ذريح المحاربى از امامصادق- ع- نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «حج اكبر يوم النحر، (روز عيد قربان) است.» «(2)»
فضيل بن عباس مىگويد: از امامصادق- ع- پيرامون حج اكبر سؤال كردم و گفتم: ابن عباس آن را روز عرفه مىدانسته است. حضرت پاسخ فرمودند: «على- ع- مىفرمود: حج اكبر روز عيد قربان است و آنگاه به فرموده خداى عزّوجلّ: «فسيحوا فى الأرض اربعة اشهر» «(3)» استدلال كرده مىفرمود: [چهار ماه؛ عبارت است از] بيست روز از ماه ذيحجه، و ماههاى محرّم،صفر، ربيعالاوّل و ده روز از ربيعالآخر و اگر حج اكبر روز عرفه باشد چهار ماه و يك روز خواهد شد.» «(4)»
لازم به توضيح است كه على بن ابىطالب- ع- پيام برائت را به
دستور رسول خداص- در روز دهم ذيحجه (روز عيد قربان) در منا براى مردم قرائت فرموده و براساس دستور خداوند چهار ماه به مشركين مهلت داد تا تصميم بگيرند مسلمان شده و يا بر كفر و شرك باقى بمانند و در نتيجه كشته شوند. چهار ماه از اين قرار بود: بيست روز باقيمانده از ماه ذيحجه، تمامى ماههاى محرّم،صفر، و ربيعالاوّل و ده روز از ربيعالثانى، كه در نتيجه روز يازدهم ربيعالثانى مهلت چهار ماهه پايان مىپذيرفت. بر اين اساس آنها كه روز عرفه را يوم الحج الاكبر بدانند يك روز به چهار ماه خواهند افزود و اين با آيه ناسازگار است.
صاحب تفسير المنار نيز مىگويد: اين چهار ماه از روز دهم (عيد قربان) ذيحجّه سال نهم (كه پيام برائت در آن ابلاغ شد) آغاز و در دهم ربيعالآخر سال دهم خاتمه مىيابد. «(1)»
در روايت ديگرى آمده است: در حالى كه على بن ابى طالب- ع- روز عيد قربان، بر مركبى سفيد رنگ سوار گشته، به طرف جبانه حركت مىكرد، مردى آمد و لجام اسب آن حضرت را در دست گرفت و سئوال كرد روز حج اكبر كدام است؟ حضرت پاسخ دادند: همين امروز است، [سپس فرمود:] از مقابل مركب كنار برو. «(2)»
منابع اهل سنّت از افرادى مانند ابن عباس، سعيد بن جبير، ابن زيد، نخعى، شعبى، سدى، ابن ابى اوفى، و ابن مردويه ... نيز نقل كردهاند كه: «مراد از يوم الحج الاكبر روز عيد قربان است.» «(3)»
از مجاهد نيز روايتى نقل شده كه حج اكبر را يوم النحر مىداند. «(4)»
ترمذى، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن مردويه به نقل از على بن ابىطالب- ع- آوردهاند كه فرمود: از پيامبرص- سؤال كردم: «يوم الحج الاكبر چه روزى است؟ فرمود: روز عيد قربان است.» «(1)»
ابوالشيخ نيز نقل كرده، كه على- ع- فرمود: «يوم الحج الاكبر روز عيد قربان است.» «(2)»
ابن مردويه از ابن ابى اوفى و او از رسول خدا-ص- نقل مىكند كه فرمود:
«يوم الاضحى هذا، يوم الحج الاكبر.»
«روز عيد قربان، امروز، روز حج اكبر است.» «(3)»
ابن داود، ابن ماجه و ابونعيم در حليه، از ابن عمر نقل كردهاند كه گفته است: رسول خداص- روز عيد قربان در حجةالوداع در بين جمرات توقف نموده، از مردم سئوال فرمود: امروز چه روزى است؟ گفتند: روز عيد قربان.
آنگاه پيامبرص- فرمود: امروز، روز حج اكبر است.» «(4)»
بخارى و ديگران نيز همين مطلب را از پيامبر-ص- نقل كردهاند. «(5)»
ابوهريره نيز مىگويد: ابابكر در همين سال مرا همراه مؤذّنينى كه روز
عيد قربان اعزام داشت، فرستاد، سپس پيامبرص- على ع- را براى ابلاغ پيام برائت اعزام فرمود. «(1)»
اين روايت نيز مشخص مىكند روزى كه على- ع- پيام برائت را براى مردم قرائت فرمود، روز عيد قربان بوده و در نتيجه يوم الحج الاكبر همان روز خواهد بود.
ابن ابى شيبه مىگويد: ابى جحيفه نيز روز حج اكبر را روز عيد قربان مىداند عطا و ابن جرير نيز از ابن عباس همين مطلب را نقل كردهاند. «(2)»
ابن جرير از مغيرة بن شعبه نقل مىكند كه: روز عيد اضحى خطبه خواند و گفت: امروز، روز حج اكبر است. «(3)»
ابن ابىشيبه از ابىاسحاق نقلمىكند كهگفته است: از عبداللَّه بن شداد از حجاكبر سئوالكردم پاسخ داد: روز عيد قربان است و حج اصغر عمره است. «(4)»
سيد قطب در تفسير فى ظلال القرآن مىگويد:
«... و يوم الحج الاكبر اختلف الروايات فى تحديده: أهُوَ يوم عرفه أم يوم النحر؟ و الأصح أنه يوم النحر.»
در روايات، در تعريف روز حج اكبر و اين كه آيا روز عرفه است يا روز عيد قربان، اختلاف نظر وجود دارد، ليكنصحيحترين قول آن است كه روز عيد قربان باشد. «(5)» ابن كثير در تفسيرش مىگويد: «يوم الحج الاكبر» روز عيد
قربان است كه برترين و بزرگترين روزهاى انجام مناسك حج است. «(1)»
صاحب تفسير مراغى نيز همين عقيده را دارد، وى مىگويد:
«يوم الحج الاكبر يوم النحر الّذى فيه تنهى فرائض الحج ويجتمع الحجاج لإتمام مناسكهم و سننهم فى مِنى »
«روز حج اكبر، روز عيد قربان است كه در آن حجاج براى تكميل مناسك حج، در منا جمع مىشوند، و واجبات حج در اين روز پايان مىيابد. «(2)»
محمد رشيد رضا در المنار ضمن برتر دانستن اين قول كه «حج اكبر روز عيد قربان است» [روزى كه واجبات و اركان حج در آن به پايان مىرسد، مىگويد: در تعيين حج اكبر اختلاف نظر وجود دارد كه به زودى ما آن را ذكر خواهيم نمود. «(3)»
طبرى پس از آن كه اقوال مختلف را پيرامون حج اكبر بيان مىكند مىگويد: برترين وصحيحترين آنها، نزد ما، گفتار كسى است كه مىگويد: «يوم الحج الاكبر»، يوم النحر، روز عيد قربان است. زيرا اخبار فراوانى از گروهى ازصحابه رسول خداص- وجود دارد كه مىگويد: على بن ابى طالب در روز عيد قربان، آيات برائت را براى مردم قرائت كرد. علاوه بر آن، روايات متعددى از رسول خداص- ذكر كرديم كه مىگفت: «روز عيد قربان، روز حج اكبر است.» سپس در تأييد اين سخن مىگويد:
«يوم» در اينگونه كلمات، براساس آنچه بدان اضافه شده، معنا پيدا مىكند. وقتى مردم مىگويند «يوم عرفه»، مراد روزى است كه مردم در عرفات وقوف دارند. «يوم اضحى»، روى است كه مردم در آن قربانى مىكنند.
«يومالفطر»، روزى است كه مردم در آن افطار مىكنند و همين طور «يومالحج» روزى است كه مردم در آن حج به جاى مىآورند، و همانا مردم در روز عيد قربان مناسك خود را به پايان برده و حجّشان خاتمه مىيابد و بالاخره تمامى حج روز عيد قربان است. «(1)»
در روايت ديگرى آمده است كه: پيامبرص- بر شتر مادّه قرمز رنگى سوار شده و فرمود:
«اتَدْرُونَ اىُّ يوميَوْمُكُمْ؟»، «آيا مىدانيد امروز چه روزى است؟.»
«قالوا: يوم النحر»، «گفتند روز عيد قربان است.»
آنگاه فرمود: «صَدَقْتم يومُ الحج الاكبر»، «راست گفتيد: روز حج اكبر است.» «(2)»
ابى بشر مىگويد: على بن عبداللَّه بن عباس با مردى از آل شيبه بر سر اين كه روز حج اكبر كدام است با يكديگر به مخاصمه پرداختند. على بن عبداللَّه مىگفت: روز عيد قربان است و ديگرى مىگفت: روز عرفه است. كسى را نزد سعيد بن جبير فرستاد، از او سؤال كردند: پاسخ گفت: روز عيد قربان است ... «(3)»
ابلاغپيام برائت توسط على ع- نيز در منا و روز عيد قربان بوده است.
ابىالصباحكنانى از امامصادق- ع- نقلمىكند كه فرمود: «پيامبرص- پس از مراجعت از جنگ تبوك تصميم به انجام حج گرفتند [ليكن فرمودند:
در خانه خدا مشركان عريان ظاهر شده، به طواف مىپردازند و تا چنين است من دوست نمىدارم حج به جاى آورم.» «(1)»
به دنبال آن آيات، سوره برائت نازل و پيامبر-ص- على- ع- را براى ابلاغ پيام به مشركان، به مكّه اعزام فرمود. جريان اين اعزام را امامصادق- ع- اينگونه بيان مىفرمايند:
رسول خداص- پس از فتح مكّه از انجام مراسم حج توسط مشركين، جلوگيرى نفرموده بود، ليكن مشركين با اعمال زشت و ناپسند و عقايد خرافى خود، مراسم حج را به ابتذال كشانده بودند. و چنين وضعيتى قابل دوام نبود. به نمونهاى از اين اعمال توجه كنيد:
يكى از سنتهاى اعراب جاهلى در حج اين بود كه عقيده داشتند: كسى كه وارد مكه شده و با لباس خود طواف مىكند. پس از طواف جايز نيست آن لباس را نگه داشته و از آن استفاده نمايد. براين اساس پس از طواف، لباس خود را به ديگرىصدقه مىداد و يا قبلًا لباسى را كرايه كرده با آن طواف
1) - تفسير قرطبى، ج 8، ص 67
مىكرد و سپس بهصاحبش برمىگرداند، آنهايى كه قدرت كرايه كردن لباس را نداشته و يك لباس نيز بيشتر نداشتند، آن را از تن بيرون آورده و عريان به طواف مىپرداختند. تا جايى كه روزى زنى زيبا و خوبروى براى طواف به مسجدالحرام آمد، چون يك لباس بيشتر نداشت و كسى نيز لباسى به او كرايه نداد، برهنه مشغول طواف گرديد، مردم به تماشاى او ايستادند. پس از پايان طواف برخى درخواست ازدواج با او را كردند، زن جواب منفى داده، گفت: من شوهر دارم. اين وضعيت زشت و ناپسند قابل دوام نبود و قداست خانه خدا را خدشهدار مىساخت.
زمانى كه آيات اوّل سوره برائت بر رسول خداص- نازل گرديد، پيامبر آنها را به ابوبكر داده و به او امر فرمودند تا به مكه رفته، آيات را در منا و روز عيد قربان براى مردم قرائت كند. همين كه ابوبكر رفت جبرائيل بر رسول خداص- نازل شد و گفت:
«لا يؤدّى عنك الّا رجلٌ مِنْك»، «اين پيام را بايد مردى كه از شما وخاندان شماست ابلاغ نمايد.»
ابن عربى در ضمن روايتى اين جمله را چنين آورده است: «انه لا يؤدى عنى الّا رجلٌ من اهل بيتى ...» «(1)»
به دنبال اين دستور، پيامبرص- على بن ابى طالب- ع- را براى انجام اين مأموريت انتخاب و به دنبال ابوبكر فرستاد، على ع- در منطقه
1) - احكام القرآن، ج 2، ص 453
روحاء «(1)» (و يا طبق بعضى نقلها در ذىالحليفه «(2)») به ابوبكر رسيده، آيات را از او گرفت، ابوبكر با وحشت بسيار، به سوى پيامبرص- بازگشت و اظهار داشت:
آيا در باره من آيهاى نازل شد كه تصميم خود را عوض كرديد؟ پيامبرص- پاسخ دادند: نه، خداوند مرا امر فرمود تا اين پيام توسط خودم يا مردى از خانوادهام ابلاغ گردد.
على- ع- فرمود: «پيامبر-ص- به من امر نمود تا دستور خدا را به مردم ابلاغ كرده، به آنها بگويم: از اين پس هرگز عريان بر گِرد خانه خدا طواف نكنند و پس از اين سال نيز، ديگر مشركين نزديك مسجدالحرام نشوند.» «(3)»
از اين روايت مىتوان فهميد كه زمان ابلاغ آيات سوره برائت توسط اميرالمؤمنين ع- روز عيد قربان و در سرزمين منا بوده است و در نتيجه روز حجّ اكبر نيز همان روز عيد قربان خواهد بود.
حريز نيز از امامصادق ع- نقل مىكند كه فرمود: بعدازظهر روز عيد قربان پيام برائت را على بن ابىطالب ع- قرائت فرمود. «(4)»
ترمذى از زيد بن يُثَيْع نقل مىكند كه گفته است: از على- ع- سؤال
كردم: مأموريت شما در حج چه بود؟ حضرت پاسخ فرمودند: چهار چيز:
1- اين كه برهنه در كنار كعبه طواف نكنند.
2- اگر بين پيامبرص- و كسانى از مردم پيمانى هست كه زمان آن مشخص است، آن پيمان به قوت خود باقى است.
3- به آنان كه پيمانى ندارند، چهار ماه مهلت داده مىشود.
4- وارد بهشت نمىشود مگر كسى كه مؤمن باشد. «(1)»
ابن عربى به نقل از ابوسعيد محمد بن طاهر و او از استاد ابو مظّفر طاهر بن محمود شاهپور نقل مىكند كه گفته است: يكى از دلايل اعزام على- ع- براى اين مأموريت، اين بود كه سيره اعراب در گذشته چنين بوده كه پيمانهاى خود را نقض نمىكردند مگر با حضور كسى كه آن پيمان را بسته بود، يا مردى از آن خاندان. بر اين اساس پيامبرص- مىخواست تا بهانه را از دست مشركان گرفته و زبان آنها نيز در آينده بسته شود، لذا پسر عموى خود را كه از بنىهاشم و از بيت رسول خداص- بود، براى برداشتن اين پيمان به سوى مكه فرستاد. «(2)»
محمد رشيد رضا در تفسير المنار بدون آن كه مدرك خويش را مشخص كند بر وجود چنين رسمى صحّه مىگذارد ليكن به نظر مىرسد
ايشان نيز از همان نقل بهره گرفته است. «(1)»
به نظر مىرسد چنين مطلبى صحيح نباشد زيرا:
اولًا: پيامبرص- از قبل به رسوم اعراب جاهلى آگاه بود و اگر اين رسم وجود داشت حضرت نمىبايست ابتدا ابوبكر را انتخاب فرموده، و پس از آن كه آيه نازل شد مأموريت را به على ع- واگذار كند!
ثانياً: مفسرين بر اين عقيدهاند كه انتخاب على ع- براى اين مأموريت از ناحيه خداوند بوده كه توسط جبرائيل امين به رسول خدا-ص- ابلاغ گرديد واين انتخاب الهى، مهمتر از پاسخگويى بهيك رسم جاهلى است.
ثالثاً: ابلاغ پيام برائت در اوج اقتدار پيامبرص- و پس از فتح مكّه و زمانى كه مشركين در ذلّت بسر مىبردندصورت گرفته و ديگر براى مشركان قدرتى باقى نمانده تا بتوانند در آينده، نسبت به شكستن پيمان خود با پيامبر-ص- اعتراض نمايند.
به هر حال مسلم آن است كه پيامبرص- ابتدا ابوبكر را مأمور ابلاغ پيام فرمود و سپس اين مأموريت را لغو و آن را به على بن ابيطالب- ع- واگذار نمود.
افرادى همچون محمد رشيد رضا دنبال اثبات اين مطلبند كه پيامبر-ص- ابوبكر را در همان سفر به عنوان اميرالحاج اعزام نموده، و علىبن ابيطالب- ع- فقط مأمور اعلام آيات برائت به حاجيان بوده است. «(2)»
ليكن اين سخن نمىتواندصحيح باشد، زيرا اولًا: ابلاغ اين مطلب كه:
«لا يحجّ بعد العام مشرك»، «از اين پس مشركان حق انجام حج را ندارند» مستقيماً با اميرالحاج ارتباط دارد. و ثانياً در روايات آمده است كه: «لايبلغها الّا أنا أو رجل من أهل بيتى.» «(1)»
عجيبتر آن كه وقتى آقايان با اين مشكل مواجه شده و پاسخى براى آن نيافتهاند، درصدد برآمدهاند تا بگويند ابوبكر به على- ع- دستور داد تا آيات سوره برائت را قرائت نمايد. «(2)»
و حال آن كه ابلاغ اين پيام به فرمان پيامبرص-صورت گرفت و نيازى به دستور مجدّد ابوبكر نداشت! ابوهريره تلاش مىكند تا اعلان برائت در روز عيد قربان را براى خود ثبت نموده، على ع- را نيز در شمار يكى از كسانى كه اين مسؤوليت را عهدهدار بوده است، معرفى كند! «(3)»
تعصّب آنچنان چشم و گوش آقاى محمد رشيد رضا را پركرده كه به دنبال نقل اين مسائل، شديداً به شيعه حمله مىكند كه چرا از اين قضيه به عنوان اثبات يك فضيلت براى على بن ابيطالب- ع- استفاده مىكنند؟!
چگونه يك انسان كه خود را مفسر قرآن مىداند به خود جرأت مىدهد اينگونه در تحريف حقايق تلاش كند و تا بدان جا پيش رود كه براى شيعه و به قول او، روافض، تقاضاى مرگ و كشته شدن بنمايد! «(4)»
متأسفانه براى انكار اين فضيلت تا بدان جا پيش رفتهاند كه پس از مسلم گرفتن اميرالحاج بودن ابوبكر، محمد رشيد رضا از الوسى نقل مىكند كه
برخى از اهل سنت گفتهاند: اين كه پيامبرص- ابابكر را به عنوان اميرالحاج و على ع- را به عنوان مبلّغ پيام برائت انتخاب فرمود، به خاطر آن است كه ابوبكر مظهرصفت رحمت و جمال خداوندى است و على ع- شير خدا و مظهر جلال خداوندى است (كهصفت قهر ازصفات جلال است) لذا اينجا كه نقض عهد مشركان است [و به اصطلاح خشونت لازم دارد] اين مسؤوليت به عهده على بن ابيطالب ع- گذاشته شد! «(1)»
ابن كثير از روى تعصّب براى ناديده انگاشتن اين فضيلت بزرگِ على بن ابيطالب- ع- تلاش مىكند تا حديث رسول خداص- را كه فرمود:
«لايبلغها الّا أنا أو رجل من أهل بيتى» را از اعتبار انداخته، آن را ضعيف و غيرصحيح معرّفى كند! «(2)»
علاوه بر آن مىگويد: اين كه در روايت آمده: «پس از ابلاغ پيام رسول اكرم-ص- ابوبكر به مدينه مراجعت نمود» معنايش آن نيست كه فوراً به مدينه برگشت؛ بلكه وى به راه خود ادامه داده، و پساز انجام مناسك حج به مدينه مراجعت و بهحضور پيامبرص- رسيد. «(3)»
و از اين بدتر آن كه ابن كثير به نقل از مسند احمد حنبل مىگويد:
آنگاه كه پيامبرص- على- ع- را براى ابلاغ پيامبرائت مأمور نمود، على- ع-
در پاسخ گفت: اى پيامبر خدا من نه سخنورم و نه زبان گويايى دارم:
و پيامبر-ص- به ايشان فرمودند: من ناچارم يا خود اين مأموريت را انجام دهم يا آن كه شما عهدهدار آن شويد و سپس على- ع- پاسخ داد: حال كه ناچار و مجبوريم پس من خواهم رفت!
پيامبر-ص- نيز على- ع- را دعا نموده، دستش را بر دهان على- ع- نهاد. «(1)»
براستى تعصب چه مىكند و چگونه انسانها را به انحراف و بيراهه مىكشد! على- ع- آن سخنور توانا و آن گوينده پرجاذبهاى كه با شروع كلامش نفس در سينهها حبس، و با شنيدن كلامش انسانهاى عاشقى چون «همّام» قالب تهى مىكنند، را چونان انسانهاى بىزبانى كه توانايى حرف زدن ندارند، معرفى مىنمايد.
بديهى است كه اينگونه تعصبات ناروا، نمىتواند پرده بر روى حقايق كشيده بر واقعيات سرپوش بگذارد. حق همان است كه گفته شد انتخاب على- ع- براى اين امر مهم، حاكى از فضيلت بزرگى است كه تنها آن كس كه از اهل بيت رسولاللَّه-ص- و جان و روح آن حضرت و محبوب خداوند است، از عهده انجام آن برخواهد آمد.
مرحوم علامه طباطبايى- رضوان اللَّه تعالى عليه- در ذيل آيه شريفه:
«و اذان من اللَّه و رسوله ...» فرمودهاند:
1) - تفسير ابن كثير، ج 2، ص 522؛ مسند احمد، ج 1، ص 150
«مراد روز دهم ذىالحجه از سال نهم هجرت است چون در آن روز بود كه مسلمانان و مشركان يك جا اجتماع كرده و هر دو طايفه به حج خانه خدا پرداختند و پس از آن سال، ديگر هيچ مشركى حج انجام نداد. سپس مىافزايد: اين قول مورد تأييد رواياتى است كه از ائمه اهل بيت- ع- رسيده و با معناى اعلام برائت مناسبتر و با عقل نيز سازگارتر از ساير اقوال است، زيرا آن روز، بزرگترين روزى بود كه مسلمانان و عموم مشركين به حج آمده، در منا جمع شده بودند. اين معنا از برخى روايات واصله از طرق اهل سنت نيز استفاده مىشود چيزى كه هست در آن روايات مراد از حج اكبر روز دهم از هر سال است، نه فقط سال نهم هجرت، و بنابراين همه ساله حج اكبر تكرار مىشود ليكن از طريق نقل ثابت نشده كه اسم روز دهم روز حج اكبر باشد.» «(1)»
و در ادامه نقل اقوال ذيل آيه شريفه مىفرمايند:
«از شنيدن كلمه «روز حج اكبر»، همان «روز عيد قربان» به ذهن مىرسد، چون تنها روزى كه عموم حجاج آنجا اجتماع كرده و اعلام برائت مىتواند به گوش همگان برسد، همان روز دهم است، ووجود چنين روزى در ميان ساير ايّام حج، نمىگذارد كلمه يوم الحج الاكبر ساير ايّام را نيز شامل شود.» «(2)»
در لغت نامه دهخدا نيز به نقل از مهذّب الاسماء، حج اكبر را عيد اضحى و عيد گوسفندكشان معنا مىكند. «(3)»
از آنچه گذشت نتيجه مىگيريم كه:
1- مراد از روز حج اكبر روز عيد قربان است.
2- تعبير يوم الحج الاكبر براى اولين بار در مورد روز عيد قربان سال نهم هجرت بكار رفته، و در سال بعد كه حجةالوداعصورت گرفت باز اين تعبير تكرار گرديده است. لذا مىتوان گفت همه ساله روز عيد قربان، روز حج اكبر است.
3- آنجا كه حج اكبر بدون كلمه يوم آورده شود مراد حج در مقابل عمره است.
طبرى در اين زمينه پس از نقل نظرات مختلف پيرامون علت نامگذارى اين روز به حج اكبر مىگويد: از اين اقوال نزد من بهصحت نزديكتر، قول كسى است كه مىگويد: حج اكبر به معناى حج و حج اصغر به معناى عمره است زيرا اعمال حج از اعمال عمره بيشتر است. «(1)»
4- آنگونه كهدربرخى منابع آمده، روزعرفه در سالىكه رسولخداص- حج گزاردند با روز جمعه مصادف بوده است و مؤلف كتاب «الفقه الاسلامى و ادّلته» تعبير: «قد ثبت فى الصحيحين أن يوم عرفة، الذى وقف فيه النبى-ص- كان يوم جمعة» دارد. «(2)»
ولى اين كه مصادف شدن روز جمعه با عرفه در هر زمان، دليل آن باشد كه حج آن سال، حج اكبر است هيچگونه دليل و مدركى در روايات و منابع تاريخى براى آن ذكر نگرديده و به نظر مىرسد يك عقيده عوامانه است كه با گذشت زمان بصورت يك امر مسلم درآمده است.
صاحب تفسير المنار در اين زمينه مىگويد: در حجةالوداع، روز عرفه، روز جمعه بود و عوام هر زمان كه وقوف در عرفات با روز جمعه مصادف شود آن سال را حج اكبر مىنامند. «(1)»
در لغتنامه دهخدا نيز آمده است: ظاهراً در نزد عوام چون عيد اضحى با جمعه تصادف كند حج آن سال را حج اكبر گويند و ثواب اين حج را بيشتر گمان برند. «(2)»
زائران خانه خدا پس از بهرهگيرى از معنويت عرفات، به هنگام غروب آفتاب «(1)»، خود را براى رفتن به سوى مشعرالحرام، آماده مىكنند. گروهى پياده و گروهى ديگر سوار بر اتومبيل، فاصله بين عرفات و مشعر را مىپيمايند براستىصحنه تكاندهنده و شگفتانگيزى است.صحراى محشر و عرصه قيامت را در خاطرهها زنده مىكند. كمتر كسى به فكر ديگران است. همه دنبال آنند تا به نوعى خود را نجات داده، سريعتر به مشعر برسند و ...
در اين نوشتار به بررسى جايگاه و موقعيت مهمّ مزدلفه در حج و مسائل مربوط به آن خواهيم پرداخت:
1) - مشركان در حالى كه خورشيد بر بالاى كوهها همچون عمامه مردان آشكار بود، از عرفات كوچمىكردند. نصب الرايه، ج 3، ص 66
براى شناخت اين سرزمين، ابتدا بايد با معانى كلماتى از قبيل:
«مُزدَلِفه»، «مَشْعَر»، «مَشعَرُ الحرام»؛ «جَمْع»، و «قُزَحْ» آشنا شويم.
طريحى مىنويسد: مزدلفه اسم فاعل از «ازدلاف» به معناى نزديك شدن است، «ازدلف القوم»؛ يعنى هنگامى كه قوم را نزديك ساخت ... وى سپس مىافزايد: ازدلاف به معناى اجتماع نيز آمده، چون مردم در آن جا اجتماع مىكنند. «(1)»
احمد عبدالغفور عطار در كتاب خود مىنويسد: مزدلفه، مكانى است ميان منا و عرفات و محدوده آن از راه باريك دو سوى عرفات تا وادى مُحسِّر از سوى منا است و به آن مشعرالحرام نيز مىگويند. «(2)»
به مزدلفه «جمع» نيز گفته مىشود.
ياقوت حموى مىنويسد:
جَمْع، در لغت ضدّ جدايى و تفرقه و در اصطلاح همان «مزدلفه»، «قُزَح» و «مشعر» است. «(3)»
حموى مىنويسد: مشعرالحرام در فرموده خداوند: «فاذكروا اللَّه عند المشعر الحرام»، نيز همان مزدلفه و جمع است و به همه آنها ناميده شده است. «(1)»
گاهى «مَشعر» يا «مِشعر» گفته مىشود و به تمامى مزدلفه اطلاق مىگردد و گاهى نيز به كوهى كه «قزح» «(2)» نام گرفته مشعر گفته شده است.
عبداللَّه بن عمر، اين نظر را پذيرفته كه مشعرالحرام نام ديگر مزدلفه است. «(3)»
تعدادى از عربها آن را مِشعر، به كسر ميم خواندهاند، امّا مَشعر فصيحتر است. گفتهاند ابن السّمّاك آن را به كسر خوانده و بكر اباذىّ نيز گفته، برخى از قاريان آن را به كسر خواندهاند، ليكن محبّالدين طبرى پس از نقل آن مىگويد: خواندن مِشعر به كسر، نادر و شاذّ است. مَشعَر به معناى نشان راه است و آنجا را مشعرالحرام ناميدهاند بدان جهت كه نشان و مكان عبادت خداوند است. «(4)»
اباذر نيز از ابن عمر نقل كرده كه گفته است: تمامى مشعرالحرام، مزدلفه است. اين نظر در بسيارى از كتب تفسير تأييد شده، و آيه شريفه قرآن «فاذا أفضتم من عرفات، فاذكروا اللَّه عند المشعر الحرام» نيز مؤيد آن است.
محبّالدين طبرى مىنويسد: قُزَح مكانى در مزدلفه است و جايى است كه قريش در جاهليت در آنجا وقوف مىكردند. جوهرى گفته است: قُزَح اسم كوهى در مزدلفه است. محبّالدين طبرى سپس افزوده است: در گذشته بر آن ساختمان ساخته و هر كس توان بالا رفتن داشت از آن بالا مىرفت و ديگران در كنار آن رو به قبله مىايستادند و دعا مىخواندند و اللَّه اكبر و لا اله الّا اللَّه مىگفتند. «(1)»
ابنصلاح در مناسك خود گفته است: قُزَح كوه كوچكى در آخر مزدلفه است. «(2)» ياقوت حموى نيز مىنويسد: قُزَح نام كوهى است در مزدلفه، در يك فرسخى منا و آنجا مصلّى، مناره و وسائل آبدهى و آبرسانى است. «(3)»
قُزح در مزدلفه، نزديك جايى است كه اميرالحاج آنجا وقوف مىكند.
در دوره جاهلى بر روى آن آتش مىافروختند تا راهنماى حاجيان باشد و نيز اطراف را روشن سازد.
گفتهاند: قصى بن كلاب در جايى كه وقوف كرد، آتش افروخت؛ بگونهاى كه آنها كه از عرفات مىآمدند آتش را مىديدند. پيامبر-ص- نيز آنگاه كه از عرفات به مزدلفه آمد، آتش در مشعر روشن بود كه آن حضرت به طرف آن آمد و در كنار آتش فرود آمد. «(4)»
ابن عمر نيز نقل كرده كه اين آتش از زمان پيامبر-ص- تا عثمان در مشعر شبها روشن بوده است. «(1)»
قريش نيز در آن زمان، كنار قُزح وقوف كرده به عرفات نمىرفتند، همچنين قزح را مشعرالحرام ناميدهاند، همان مكانىكه درآن رسولخدا-ص- وقوف نمود. «(2)»
در زمان هارون الرشيد، شبى كه حاجيان در مشعرالحرام حضور مىيافتند، بر ستونى كه در قُزح قرار داشت شمع مىافروختند امّا پس از مرگ وى چراغهاى بزرگى با فتيلههاى ضخيم بر روى آن ستون روشن مىكردند كه نور آن تا فاصله زيادى را روشن مىساخت. ازرقى سپس مىنويسد: امروز بر آن ستون در شب عيد قربان چراغهايى با فتيلههاى كوچك روشن مىكنند. «(3)»
ارتفاع اين ستون دوازده ذراع و داراى بيست و پنج پلّه بوده و محيط دايره آن نيز بيست و چهار ذراع بوده است. «(4)»
با توجه به آنچه بيان شد مىتوان نتيجه گرفت كه: بكارگيرى اين اسامى، در يكى حقيقت و در ديگرى مجاز است. از اين رو ممكن است بكارگيرى آن در تمامى مزدلفه حقيقت، و در قُزَح به تنهايى مجاز باشد؛ چرا كه مزدلفه، قزح را نيز دربرمىگيرد، و يا آن كه در تمامى مشعرالحرام حقيقت،
و بكارگيرى آن تحت عنوان مزدلفه يا جَمع مجاز باشد؛ يعنى اطلاق اسم كلّ بر بعض و يا عكس آن گردد. «(1)»
در كنار قُزح مسجدى است كه بارها تعمير شده و در سال 1073 به دست سلطان محمد عثمانى مرمّت گرديده است.
اين مسجد در آغاز به شكل مربّع و هر ضلع آن، به گفته ازرقى، پنجاه و نُه ذراع و يك وجب و بدون سايبان و شبستان بوده و تنها ديوارى گرداگرد آن قرار داشته كه ارتفاع ديوارها نيز با يكديگر متفاوت بوده است. ديواره سمت قبله هفت ذراع و هيجده انگشت و در سوى راست و چپ، ده ذراع و ديگر قسمتها سه ذراع.
اين مسجد داراى شش در بوده و ديوارهها در مجموع پنجاه و هفت كنگره داشته است و فاصله آخر مسجد مشعرالحرام از سمت راست تا قزح چهارصد و ده ذراع مىباشد. «(2)»
در سالهاى اخير اين مسجد توسعه يافته و به شكل بسيار زيبايى ساخته شده و بسيارى از حاجيان شب مشعر در آن جا وقوف مىكنند مساحت اين مسجد حدود 5400 متر مربع است و گنجايش حدود 8000 نفر نمازگزار را دارد و نزديك 5 ميليون ريال سعودى در توسعه آن هزينه شده است. «(3)»
«ليس عليكم جناحٌ أن تبتغُوا فضلًا من ربّكم فاذا أفضتم من عرفاتٍ فاذكروا اللَّه عند المشعر الحرام واذكروه كما هداكم وان كنتم من قبله لَمِنَ الضالّين ثمّ أفيضوا من حيثُ أفاض الناس واستغفروا اللَّه انّ اللَّه غفور رحيم.» «(1)»
گناهى بر شما نيست كه از فضل پروردگار خود برخوردار شده و هنگام كوچ نمودن از عرفات خدا را در نزد مشعرالحرام ياد كنيد، او را ياد كنيد همانطور كه شما را هدايت نمود، اگر چه پيش از آن از گمراهان بوديد. سپس از همانجا كه مردم كوچ مىكنند كوچ كنيد و از خداوند طلب آمرزش نماييد كه خدا آمرزنده مهربان است.
«افاضه» مصدر «أفضتم» به معناى بيرون آمدن از جايى بهصورت جمعى و گروهى است. خداوند به مسلمانان فرمان مىدهد تا به هنگام درآمدن از عرفات، در مشعرالحرام وقوف نموده، ذكر خدا بگويند. اين سرزمين، جايگاه شعور و درك و آگاهى است، هر حاجى به شكرانه هدايت خداوند و با احساس جايگاه و موقعيّت والاى خويش، خود را در پيشگاه حضرت حق ديده ذكر گويان زمينه را براى نزديكتر شدن به حريم كبريايى فراهم مىسازد.
ذكرى عارفانه و از روى آگاهى و شعور.
جاهلان در دوره جاهلى، با الهام گرفتن از رسوم قبيلهاى، در موسم
1) - بقره: 198 و 199
حج به عرفات نمىرفتند و در مشعرالحرام وقوف مىكردند آنگاه كه مردى به نام «ابو سيار» سوار بر الاغ، همراه با ديگر حاجيان به مشعر مىرسيد، آنان از مشعر خارج و به منا مىآمدند. توجيه آنها اين بود كه چون ما اهل حرم هستيم نمىبايست از منطقه حرم خارج شويم و از آنجا كه عرفات بيرون حرم واقع شده، لذا به آن سرزمين نيامده، و در مشعرالحرام وقوف مىكردند. خداوند با نزول اين آيات، به آنان فرمان داد تا همانند ديگر حاجيان عمل كرده، ابتدا به عرفات بيايند و پس از آن به مزدلفه كوچ كنند. «(1)»
در چرايى نامگذارى اين سرزمين به «مزدلفه»، «مشعر» و «جمع» نكات گوناگونى بيان گرديده است:
معاوية بن عمّار از امامصادق- ع- نقل كرده كه فرمود: جبرائيل آموزگار ابراهيم، به هنگام آموختن مناسك حج و پس از غروب روز عرفه و حركت به مشعر، به ابراهيم فرمود: «ازْدلف «(2)» الى المشعرالحرام» و از اين رو مزدلفه ناميده شد. «(3)»
امامصادق- ع- در تعبير ديگر فرمودهاند:
«انّما سمّيت مزدلفه لأنّهم ازدلفوا اليها من عرفات»؛ «چون پس از وقوف در عرفات، حاجيان بدان سو حركت كرده به آنجا نزديك مىگردند، لذا مزدلفه ناميده شد.» «(4)»
1- به مزدلفه، «جمع» مىگويند؛ زيرا كه آدم- ع- در اين سرزمين ميان دو نماز مغرب و عشا را جمع نمود. «(5)»
1) - مجمع البيان، ج 1، ص 296؛ الميزان، ج 1، ذيل آيه 198
2) - ازْدَلَفَ؛ يعنى او را نزديك گردانيد و ازْدَلَفَ اليه؛ به او نزديك شد. بنابر اين معناى جمله اين است: بهسوى مشعرالحرام حركت كن و به آنجا نزديك شو.
3) - بحارالانوار، ج 96، ص 266، ح 1
4) - وسائل الشيعه، ج 14، باب 4، ص 11، روايت 1846
5) - وسائل، ج 11، باب 2، ص 238، ح 14681
مرحومصدوق- ره- نيز فرموده است: در نامهاى كه پدرم به من نوشته، آمده: مزدلفه را جمع ناميدهاند؛ زيرا در آن جا نماز مغرب و عشا با يك اذان و دو اقامه خوانده مىشود. «(1)»
2- مزدلفه از «ازدلاف» به معناى اجتماع، گرفته شده. در قرآن كريم هم آمده است: «وازلفنا ثمّ الآخرين» «(2)» و «(3)»
3- «ازدلاف»؛ نزديك شدن به يكديگر است و علّت نامگذارى به «مزدلفه» آن است كه آنجا مكان نزديك شدن به خداست. «(4)»
4- چون آدم و حوا پس از خروج از بهشت در اين سرزمين، يكديگر را يافتند، لذا «مزدلفه» ناميده شد. «(5)»
5- به خاطر آن كه مردم در قسمتى از شب در آنجا فرود مىآيند آنجا را مزدلفه گفتهاند. «(6)»
6- «زلفه» به معناى «نزديكى» است آنجا را مزدلفه ناميدهاند؛ زيرا مردم در آن مكان به حرم نزديك مىشوند. «(7)»
1) - علل الشرايع، ص 437
2) - با استنادى كه به آيه شريفه شده بايد اينگونه معنا كرد:« و ديگران را در آنجا گرد آورديم» ليكن به نظر مىرسد اين معنا صحيح نباشد، بلكه همان معناى نزديك ساختن با محتوا سازگارتر است. شعراء: 64
3) - ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 5، ص 142
4) - همان.
5) - همان
6) - همان
7) - همان
غروب روز عرفه فرامىرسد و حاجيان بايد به سوى مزدلفه حركت كنند، همه در تلاشاند تا از يكديگر براى رسيدن به مزدلفه پيش بگيرند ليكن اين عجله و شتاب كارى پسنديده نبوده. امامصادق- ع- آن را نهى كرده، فرمودهاند: [در كوچ به مشعر] از تندروى كه بيشتر مردم مبتلاى به آن هستند، بپرهيز ... از خداى بترس و زيبا و آرام راه برو. مسلمانى را پايمال نكن و در راه رفتن ميانهرو باش. «(1)»
معاوية بن عمّار نيز خود شاهد بوده كه امامصادق- ع- به هنگام كوچ به مشعر [در عرفات ايستاده مكرر مىفرمود: «اللّهمّ اعتقنى من النار» وصبر مىفرمود تا مردم كوچ مىكردند. وى گويد: به امام گفتم: حركت نمىكنيد؟
مردم رفتند. حضرت فرمود: از شلوغى جمعيت مىهراسم و بيم آن دارم كه در آزار انسانى سهيم شوم! «(2)»
اين عجله و شتاب همراه با هياهو و جنجال، به هنگام كوچ به مشعر، از رسوم حجگزاران در دوره جاهلى بوده است.
آنان هنگام حركت اسبها و شتران را به سرعت راه انداخته، با عجله مسير را مىپيمودند. «(3)»
رسول خدا-ص- و ائمه معصومين- عليهمالسلام- در مقابله با اين رسم جاهلى، حاجيان را به آرامش و متانت دعوت نموده، از آنان مىخواستند تا استغفار كنان و در حالى كه دعا مىخوانند، به سوى مشعر حركت كنند. امامصادق- ع- فرمود: رسول خدا-ص- آنگاه كه از عرفه حركت مىكرد، لگام
قصوى «(1)» را بگونهاى در دست گرفته بود كه سر شتر نزديك پاهايش قرار گرفته و با دست راستش به مردم اشاره مىكرد و مىفرمود: مردم! آرام، آرام، و خود در بين راه هرگاه از تپه و كوهى بالا مىرفت، آرامتر حركت نموده، «(2)» سپس تا مزدلفه مسير را با همين روش ادامه مىداد، سپس امامصادق- ع- فرمود:
[لازم است سنّت آن حضرت دنبال شود. «(3)»
روزى رسول خدا-ص- از عرفه به سوى مشعر حركت مىنمود كه ناگهان از پشت سر، فرياد و هياهويى شنيد كه افرادى تازيانه بر شتر مىزنند و با عجله و شتاب حركت مىكنند. پيامبر-ص- با تازيانه خويش به آنان اشاره كرده فرمود: مردم! بر شما باد به آرامش و متانت، نيكى در تندروى و دواندن اسب و شتر نيست، بر شما باد به آرامش. «(4)»
از اسامه درباره چگونگى حركت و سير رسول خدا-ص- از عرفات به مشعر پرسيدند. گفت: با آرامى راه مىپيمود، پس آنگاه كه مسير باز و فراخ بود، سريعتر حركت مىكرد.
محبالدين طبرى پس از نقل اين سخن مىگويد: اين روايت دليل آن است كه آرامش و وقارى كه در روايات آمده، بخاطر رفق و مدارا با مردم است.
پس اگر ازدحام نبود هرگونه كه خواهد راه رود. «(5)»
1) - قصوى نام شتر رسول خدا ص بوده و آن را چون تندرو بود، بدين نام خواندهاند. برخى نيز گفتهاندكه چون گوشهايش قطع شده بود، او را قصوى ناميدهاند. بحارالانوار، ج 96، ص 269 فى هامشه.
2) - نه بدان جهت كه بالا رفتن از كوه سخت است آرام مىرفت بلكه عنايت داشت تا از تند راه رفتنپرهيز نمايد.
3) - مستدرك الوسائل، ج 10، ص 45، ح 1
4) - مستدرك، ج 10، ص 46، ح 4
5) - القرى لقاصد امّ القرى، ص 413
وقوف در مزدلفه از نظر كلّيه مذاهب اسلامى، واجب و ركنى از اركان حج است، ليكن در مقدار و زمان وقوف اختلاف نظر وجود دارد:
ابوحنيفه وقت وقوف را از طلوع فجر تا طلوع خورشيد ذكر مىكند، مالك معتقد است كه حاجى هر ساعتى از ساعات شب عيد قربان و قبل از طلوع فجر را وقوف كند كافى است. و شافعى وقوف در هر لحظهاى پس از نيمه شب عيد قربان را مكفى دانسته است. «(1)»
فقهاى شيعه، بيشتر بر اين عقيدهاند كه:
حاجى هر ساعتى از ساعات شب دهم به مشعر رسيد، تا طلوع صبح نيّت اطاعت خدا كرده آنجا بماند، آنگاه از طلوع فجر تا طلوع آفتاب با نيّت خالص از ريا و خودنمايى، نيّت وقوف كند و مستحب است كمى قبل از طلوع آفتاب به طرف منا حركت كرده ليكن از وادى محسِّر، تا آفتاب برنيامده عبور نكند.
عبداللَّه بن سنان گفت: از امامصادق- ع- شنيدم كه مىفرمود: همانا خداوند از ظهر تا مغرب به حاضران در عرفات نظر افكنده- عنايت مىكند- و به هنگام كوچ آنان به سوى مشعر، دو فرشته را در تنگه كوه مأزمان مىگمارد كه فرياد برمىآورند: خدايا! [اينان را] سالم بدار، سالم بدار، و پروردگار آمين
1) - قاموس الحج و العمره، ص 252
مىگويد و از اين روست كه در آنجا كسى را زمين افتاده و شكسته نمىبينى! «(1)»
مستحب است حاجيان نماز مغرب و عشا را از غروب روز عرفه تأخير اندازند، گرچه پاسى از شب بگذرد. به مشعر كه آمدند با يك اذان و دو اقامه نماز مغرب و عشا را در آنجا بخوانند. على- ع- فرمود كه رسول خدا-ص- به هنگام آمدن به مشعر چنين كرد. «(2)»
همچنين مستحب است آنگاه كه خورشيد كاملًا غروب كرد، امام از عرفات به سوى مزدلفه حركت نمايد مردم نيز همراه او كوچ كنند و نماز مغرب را، با اين نيّت كه در مشعر با نماز عشاء يكجا بخوانند، به تأخير اندازد «(3)» در بين راه فراوان ذكر خدا بگويند و نيز مستحب است از راه مأزمان؛ همان راهى كه دو نشانه مشخّص كننده حدود حرم در آن سوى قرار دارد، به مشعر بروند.
تذكر اين نكته ضرورى است كه انجام اين عمل مستحبى بايد بگونهاى باشد كه براى زائران خانه خدا ايجاد مشكل نكند. اگر قرار باشد جمعيت ميليونى حجگزار همگى بخواهند از مأزمان بگذرند آن هم در آن بيابان فاقد امكانات، معلوم نيست چه روى خواهد داد؟!
بنابر اين آنجا كه ازدحام جمعيت نباشد از مأزمان و در غير اينصورت از هر يك از مسيرهايى كه هماكنون وجود دارد، به سوى مشعرالحرام حركت كنند. تأكيد روايت بر پرهيز از آزار رساندن به ديگران، و آرام حركت كردن حاجيان از عرفات به مشعر و نيز هنگام لمس حجرالاسود مؤيّد اين مطلب است.
از چهار مذهب اهل سنت تنها مالكىها معتقدند كه قبل از حركت به مشعر، تلبيه گفتن پايان مىپذيرد ليكن ديگران مىگويند: مستحب است حاجيان تا رسيدن به جمره عقبه در بين راه لبيك بگويند. اين گروه به حديثى استناد مىكنند كه مىگويد: رسول خدا-ص- تا زمانى كه جمره عقبه را رمى فرمود، تلبيه مىگفت. «(1)»
شافعىها و مالكىها گفتهاند: جايز است مردم زودتر و يا ديرتر از امام به طرف مشعر حركت كنند و حنفىها گويند: اگر كسى داراى بيمارى و ناراحتى باشد، و يا از شلوغى جمعيت نگران شود، و يا آن كه شب فرا رسيده و هنوز امام حركت نكرده، مىتواند قبل از امام حركت نمايد. حنبلىها نيز گويند: بهتر آن است كه حاجى پس از امام كوچ كند، مگر آن كه امام خلاف سنّت عمل كرده، تا پنهان شدن كامل شفق، در عرفات باقى بماند.
ابىالصلاح حلبى مىگويد: مستحب است حاجى پياده مشعرالحرام را بپيمايد و اين استحباب در «حجةالاسلام» و براى آن كس كه سال اوّل حج اوست بيشتر تأكيد شده است. پس هنگامى كه از آن- يعنى مشعرالحرام- بالا رفت، فراوان سپاس خدا گويد و در دعا كوشش كند ...
صدوق- رحمة اللَّه عليه- به حاجيان چنين تعليم مىدهد:
آنگاه كه خورشيد غروب كرد [از عرفات كوچ كن، زمانى كه به تلّ ريگى سرخ رنگ كه در سمت راست راه واقع شده رسيدى بگو: «اللهم ارحم موقفى و زد فى عملى و سلّم دينى و تقبّل مناسكى.»
پس هنگامى كه به مزدلفه- كه همان جمع است- رسيدى نماز مغرب
1) - صحيح مسلم 4: 71- 70؛ هدايةالسالك، ج 3، ص 1038
و عشاء را با يك اذان و دو اقامه بخوان و اين دو نماز را- گر چه يك چهارم شب نيز بگذرد- جز در مزدلفه بجاى نياور، سپس در مزدلفه بيتوته كن و آنگاه كه فجر طلوع كرد نمازصبح را بخوان و در پايين كوه بمان تا وقتى كه خورشيد از بالاى كوه ثبير- كه از بزرگترين كوههاى مكه است و بين مكه و عرفات قرار دارد- برآيد. آنگاه حمد خدا گوى، و با گفتن «لا اله الّا اللَّه»، «سبحان اللَّه»، «اللَّه اكبر»، «درود بر پيامبر-ص- و آل او» و دعا براى خود، حركت كن تا به وادى محسِّر درآيى. در وادى به اندازه يكصد قدم با شتاب حركت كن و همان را بگو كه در مكه، در مسعى گفتى، سپس به طرف منا برو ... «(1)
تعبير فاسع فيه بمقدار مائة خطوة را بسيارى از فقيهان آوردهاند و از آن مىتوان فهميد كه وادى محسِّر، چيزى در حدود يكصد گام بيشتر نيست.
»عبور از محسِّر جز براى افراد مضطرّ قبل از طلوع آفتاب جايز نيست. «(2)»
امامصادق- ع- فرمود: كجاوه پدرم ميان عرفه و مزدلفه فرو افتاد، پس آن حضرت پياده شده نماز مغرب را بجاى آورده، [سپس حركت نمود و] نماز عشا را در مزدلفه خواند. «(3)»
آن كس كهصفات زشت و ناپسند را، با عبوديت و دعا و اشك و ناله در
عرفات، از خود دور كرده، آنگاه به سوى مزدلفه حركت كند، مورد عنايت خداوند قرار مىگيرد. امامصادق- ع- فرمود: كسى كه از مأزمان بگذرد و در قلب او كبر و خودخواهى نباشد، خداوند به او نظر خواهد كرد. راوى اين خبر گويد: پرسيدم كبر چيست؟ فرمود: «مردم را خوار و حق را حقير شمردن.» «(1)»
حاجيان در مشعرالحرام تلاش مىكنند، شب را بيدار مانده به عبادت و تهجّد و راز و نياز با خداوند بزرگ بپردازند، زيرا كه در آن شب بخاطر زمزمههاى عاشقانه مؤمنان، كه چونان زنبوران عسل در كنار كندوى خويش، به مناجات با حق مشغولند، دربهاى آسمان بسته نخواهد شد. خداوند مىگويد: «من پروردگار شما هستم و شما بندگان من هستيد. بندگان من! حق مرا ادا نموديد و بر من سزاوار است كه خواسته شما را بپذيرم و در چنين شب آنان كه طالب آمرزشاند، آمرزيده مىشوند.
مرحومصدوق- ره- فرمود: آن شب كه در مزدلفه بيتوته نمودى، اين دعا را بخوان: «اللهمّ هذه جمع فاجمع لى فيها جوامع الخير كلّه، اللّهمّ لا تؤيسنى من الخير الذى سألتك أن تجمعه لى فى قلبى و عرّفنى ما عرّفت أوليائك فى منزلى هذا، و هب لى جوامع الخير و اليسر كلّه.» «(2)»
امامصادق- ع- فرمود: به مزدلفه كه رسيدى از حياض عبور مكن و اين دعا را بخوان: «اللّهمّ هذه جمع، اللّهمّ انّى أسألك أن تجمع لى فيها جوامع الخير اللّهمّ لا تؤيسنى من الخير الذى سألتك أن تجمعه لى فى قلبى و أطلب اليك أن تعرفنى ما عرفت أوليائك فى منزلى هذا و أن تقينى جوامع الشر.»
و اگر توانستى آن شب را بيدار بمانى و شب زندهدارى كنى، چنين كن كه همانا به ما خبر رسيده است كه درهاى آسمان در چنين شبى بخاطرصداى- مناجات- مؤمنان كه چونان زنبور عسل زمزمه مىكنند، بسته نگردد و خداوند گويد: «من پروردگار شما هستم و شما بندگان من، حق مرا بجاى آورديد و بر من رواست كه شما را پاسخ گويم، پس خداوند گناهان آنان كه خواستهاند گناهانشان پاك شود، را پاك و آنان كه خواستهاند خداوند آنان را ببخشايد، از آنها درخواهد گذشت. «(1)»
در شيوه حجگزارى ابراهيم- ع- آمده است: آنگاه كه ابراهيم همراه با اسماعيل حج مىگزارد، در مزدلفه ميان نماز مغرب و عشاء جمع نمود، سپس آنجا بيتوته كرد تا فجر دميد، آنگاه نمازصبح خواند، سپس بر قُزح وقوف كرد تا هوا بخوبى روشن شد نه آن اندازه كه خورشيد طلوع كند، پس از آن همراه؛ ديگران از آن جا حركت كرد. «(2)»
على- ع- فرمود: پيامبر-ص- آنگاه كه در «جَمْع» (مزدلفه)صبح كرد به «قُزَح» آمده، بر آن وقوف نمود، فرمود: اين قُزَح، همان مكان وقوف است، و تمامى جَمع موقف است. «(3)»
جابر نيز در حديثى طولانى گفته است: آنگاه كه پيامبر-ص- در
مزدلفه نمازصبح گزارد، بر شتر خويش سوار شده، به مشعرالحرام آمد. پس رو به قبله كرده، دعا نمود و اللَّه اكبر و لا اله الّا اللَّه گفت و پيوسته آنجا ايستاده بود تا هوا بخوبى روشن شد. «(1)»
ابن جريج گويد: عطا به من گفت: بر من خبر دادهاند كه رسول خدا-ص- در شب (جَمْع) در همان مكانى كه هم اكنون پيشوايان وقوف مىكنند؛ يعنى همان مكان دارالاماره كه در سمت قبله مسجد مزدلفه قرار دارد، وقوف نمود. «(2)»
مردم هنگام غروب خورشيد از عرفات به راه افتادند و هنگام نمازِ خفتن به مزدلفه رسيدند و همان گونه كه سنّت پيامبر-صلّى اللَّه عليه [وآله و سلّم- بر آن جارى است، نماز مغرب و عشاء را يكجا گزاردند. آن شب مشعرالحرام يكسره از پرتو مشعلها و شمعهايى كه در چراغدانها و شمعدانهاى لالهوار مىسوخت، روشن شده بود و سرتاسر مسجد مذكور پر از نور بود، چنان كه بيننده مىپنداشت تمامىِ ستارگان آسمان بر آن مسجد مبارك بنيان، فرود آمده است. كوه رحمت و مسجدِ واقع بر آن نيز به شب آدينه چنين بود؛ زيرا ايرانيان خراسانى و ديگران كه جزو كاروان حجّ عراقيان بودند، به آوردن شمع و زيادهروى در افروختن آن براى روشن كردن اين زيارتگاههاى مقدس، اهتمامى بليغ دارند. حرم نيز در مدت اقامت آنان به همين وضع بسيار روشن
و درخشان بود؛ زيرا هر يك از ايشان، شمعى در دست وارد حرم مىشد و جملگى آهنگ حطيم (يا حجلهوار) پيشنماز حنفى مىكردند زيرا بيشتر بر مذهب اويند. ما بر دوش گروهى از اين جمع شمعى بزرگ را ديديم، كه حمل آن نيرومندان را خسته مىكرد، و از بزرگى به درخت سروى مىمانست، ايشان آن را برابر پيشنماز حنفى گذاشتند.
مردم آن شب را، كه شب شنبه بود، در مشعرالحرام سپرى كردند و چون نمازصبح را خواندند، پس از وقوف (ايستادن) و دعا، از آن جا رهسپار منا شدند، زيرا تمام مزدلفه جاى وقوف است، جز وادى محسِّر كه چون روى به منا آورند در آن جا هروله (قدم دَوْ) كنند و (به شتاب) از آن وادى بگذرند.
بيشتر مردم از مزدلفه سنگريزههاى مخصوص براى جَمْره برگيرند و اين كار مستحب است، پارهاى ديگر سنگريزهها را از اطراف مسجد خيف در منا برمىدارند ...
نكات قابل توجه در مشعرالحرام و مستحباتى كه بيشتر فقيهان به آن تأكيد كردهاند، عبارت است از:
1- تأخير نماز مغرب و عشاء از عرفات و اقامه آن در مزدلفه.
2- خواندن نماز مغرب و عشا با يك اذان و دو اقامه.
3- شكر و حمد و سپاس الهى و ذكر گويى خداوند.
4- احيا و شب زندهدارى و دعا و مناجات.
5- مشعرالحرام را پياده طى كردن، بخصوص آن كه سال اوّل حج
اوست.
6- به هنگام طلوع فجر، در پايين كوه ايستادن و دعا خواندن.
7- حركت به سوى منا، كمى قبل از طلوع آفتاب (تا وادى محسّر.)
8- حضور اميرالحاج در مشعر و كوچ وى پس از طلوع خورشيد.
9- برداشتن سنگريزه براى رمى جمرات از مزدلفه.
10- آرام و با وقار حركت كردن.
جايز نيست حاجيان قبل از طلوع آفتاب، از جمع (مزدلفه) در حال اختيار كوچ كرده، به منا بيايند. امامصادق- ع- در رابطه با مردى كه چنين كرده فرمود: اگر نمىدانسته چيزى بر او نيست و اگر آگاهانه قبل از طلوع خورشيد حركت كرده، خون گوسفندى به گردن اوست.
امامصادق- ع- فرمود: سزاوار است امام (اميرالحاج) در «جَمْع» توقف نموده تا خورشيد برآيد و ديگر مردم، اگر خواستند زودتر بروند و اگر خواستند ديرتر. «(1)»
ليكن پس از طلوع آفتاب، اميرالحاج بايد حركت نموده، در مزدلفه نماند.
اسماعيل بن على در سال 140 هجرى اميرالحاج بود و همراه با امامصادق- ع- حج مىگزارد. به هنگام حركت از مشعرالحرام براى امام- ع-
1) - الفروع من الكافى، ج 4، ص 541
حادثهاى پيش آمده، از مركب افتادند. اسماعيل بن على خواست كنار آن حضرت بماند تا همراه با ايشان حركت كند. امامصادق- ع- فرمودند:
اميرالحاج هنگام حركت و كوچ مردم نبايد توقف كند. «(1)»
اسحاق بن عمّار گويد: از امامصادق- ع- درباره حدود جمع (مزدلفه) پرسيدم، فرمود: «ميان مأزمان تا وادى محسِّر است.» «(2)»
ابن جريج گويد: به عطا گفتم: مزدلفه كجاست؟ گفت: هنگامى كه از راه باريك دو تنگه عرفات گذشتى تا وادى محسِّر همه مزدلفه است. هر كجا خواهى وقوف كن، ليكن من دوست دارم پايين قُزَح وقوف كنى و به طرف ما بيايى ... عطا سپس گفت: از دو تنگه عرفات كه گذشتى در هر سوى، از راست و چپ فرود آى.
ابن جريج مىگويد: از وى پرسيدم آيا در دامنه كوهى كه در سمت راست من قرار گرفته مىتوانم وقوف كنم؟ پاسخ گفت: آرى ليكن من دوست دارم پايين قزح وقوف نمايى. ابن جريج مىافزايد: عطا دوست نمىداشت مردم در راه فرود آيند و مىگفت راه براى عبور مردم تنگ خواهد شد.
وى سپس از عطا پرسيد: اين كه مىگويى: «وقوف در پايين قزح تو را خوشتر مىآيد» از چه روست؟
گفت: به خاطر راه مردم؛ چرا كه مردم بر بالاى آن وقوف مىكنند و راه بر ديگران تنگ مىشود، و در نتيجه مسلمانان در پيمودن راه آزار مىبينند.
گفتم: شما خود آنجا وقوف نمىكنى؟ گفت: نه ...
و سرانجام گفت: هر جا كه راه را بر مردم تنگ ننمايى و به آنان آزار نرسانى، وقوف همانجا خوب است. «(1)»
توصيه عطا را هماكنون نيز بايد جدّى تلقّى كرد چرا كه ميليونها انسان حجگزار پياده و يا سوار بر اتومبيل در يك فاصله زمانى كوتاه بايد در مزدلفه گرد آمده، شب را تا طلوع آفتاب آنجا بيتوته كنند. هر گونه ايجاد مزاحمت و راهبندان و بىدقّتى در انتخاب مكان براى نشستن، موجب آزار جدّى ديگر زائران خواهد شد.
شيخ طوسى- رحمة اللَّه عليه- در نهايه فرموده است:
«و حدّ المشعر الحرام ما بين المأزمين الى الحياض و الى وادى محسّر.»
حدّ مشعرالحرام از يك سوى، مأزمان- كه آغازين نقطه ورود به مزدلفه از سوى عرفات مىباشد- و از سوى ديگر حياض- و پايان آن وادى محسّر است، كه نزديك به منا قرار دارد. سزاوار نيست كسى جز در آنچه آمد، وقوف كند، البته اگر جمعيت به حدّى زياد باشد كه مكان براى نشستن دشوار و تنگ شود، حاجى مىتواند از كوه بالا رفته، آنجا بنشيند و وقوف كند. «(2)»
امامصادق- ع- فرمود:
زنان وضعيفان رخصت يافتهاند- تا پس از كمى ماندن وصدق بيتوته- شبانگاهان به منا روند. «(1)»
درازاى مزدلفه، از اوّل مأزمان تاابتداى وادى محسّر 3812 متر است. «(2)»
در روايت آمده است كه رسول خدا-ص- ناتوانان از بنى هاشم را شبانه به منا فرستاده، آنان را فرمان داد به جمره سنگ نزنند تا خورشيد طلوع كند ... «(3)»
و از ديوار در بنىشيبه- كنار مسجدالحرام- تا مرز مزدلفه از سوى منا 20507 ذراع مىباشد. «(4)»
مستحب است حاجيان سلاح خود در جنگ با شياطين؛ يعنى سنگ زدن به جمرهها را از مشعر بردارند. «(5)»
معاوية بن عمّار به نقل از امامصادق- ع- گفته است: پس از كوچ از
مشعر هنگامى كه به وادى محسّر رسيدى- و آن وادى بزرگى بين جمع (مزدلفه) و منا است- پس شتاب كن تا از آن وادى بگذرى، همانا رسول خدا (ص)- در چنين مكانى- ناقه خود را به سرعت بيشترى به حركت درآورده، مىفرمود: «اللّهمّ سلّم عهدى واقبل توبتى وأجب دعوتى واخلفنى فيمن تركت بعدى.» «(1)»
اسحاق بن عمّار گويد: از ابا ابراهيم پرسيدم: چه ساعتى را بهتر دوست مىدارى كه از مشعر (جمع) حركت كنى؟ گفت: كمى قبل از طلوع آفتاب.
پرسيدم: اگر بمانيم تا آفتاب برآيد چه؟ گفت: باكى نيست. «(2)»
در روايات به حاجيان توصيه شده كه به هنگام عبور از وادى محسّر، سريعتر حركت كنند. على- ع- فرمود: رسول خدا-ص- هنگامى كه از جَمع كوچ نمود و به وادى محسّر رسيد، به ناقه خود زد و ناقه بسرعت رفت تا از وادى گذشت، آنگاه توقف نموده، فضل را پشت سر خويش سوار فرمود «(3)» ...
ابن عباس گفته است: پيامبر-ص- از عرفات تا مزدلفه اسامه را پشت سر خويش سوار كرده، و سپس از مزدلفه تا منا فضل را سوار فرمود. «(4)»
دلايل مختلفى براى تندروى رسول خدا-ص- در وادى محسّر ذكر شده است: برخى گفتهاند چون مسير در آنجا باز و گسترده مىشود. ديگرى گفته است: علت آن است كه وادى محسر پناهگاه شياطين است. همچنين گفتهاند: آنجا محلّ وقوف نصارى بوده، لذا رسول خدا-ص- دوست مىداشت
سريعتر حركت كند و در تأييد اين نظر شعرى را سرودهاند كه ابن عمر هنگام كوچ از عرفه به مزدلفه آن را مىخوانده است:
الَيْكَ تَعْدُو قَلِقاً وَضَينُها مُعْتَرِضاً فى بَطْنِها جَنينُها
مُخالِفاً دينَ النَّصارى دينُها
اهل مكّه نيز اين وادى را، وادى النّار نام نهاده معتقدند: مردى در آنجا شكار كرد، پس آتشى فرو آمده او را سوزاند. «(1)»
پيامبر-ص- به هنگام گذر از اين وادى اين دعا را مىخواند: «اللّهمّ سلّم لى عهدى، واقبل توبتى، وأجب دعوتى، واخلفنى فيمن تركتُ بعدى.» «(2)»
در ابتداى خيابان حجون، گورستانى وجود دارد كه در گذشته آن را «مقبره معلاة» مىناميدند و هم اكنون در ميان اهل مكّه به «جنةالمعلاة» «(1)» و در بين ايرانيان به «قبرستان ابوطالب» معروف است.
ازرقى (م 250 ه. ق.) در اخبار مكّه، پيشينه تاريخى آن را اينگونه بيان مىكند:
در حجون گردنهايست كه از محل نخلستان عوف و از كنار دو قناتى كه بالاى خانه معروف به «مالاللَّه» است مىگذرد و تا درّه سلاخها مىرسد. در دامنه آن، در دره سلاخها به روزگار جاهلى گورستانى قرار داشته و كثير بن كثير درباره آن گورستان چنين سروده است:
1) - فقه العبادات الحج، ص 205
كم بذاك الحَجون من حىّ صدق و كهول اعفة و شباب
«در اين حجون چه بسيار دوستان راستين از جوانان و پيران پاكدامن در گور آرميدهاند.» «(1)»
ابن عباس نقل مىكند كه پيامبر-ص- درباره اين گورستان فرموده است: «اين گورستان مردم مكه، چه نيكو گورستانى است.» «(2)»
درّهاى كه اين گورستان در آن قرار دارد به نام «شِعْب ابِى دُبّ» معروف است. ازرقى از پدر بزرگش و او از زنجى نقل مىكند:
مردم مكه در دوره جاهلى و آغاز اسلام، مردگان خود را در دره ابى دُبّ «(3)»- كه بخشى از حَجُون است تا درهصَفى؛ يعنىصَفّىُالسِباب و در درهاى كه پيوسته به گردنه مدنيين است و امروز اين بخش، گورستان مردم مكه است- دفن مىكردند، پس منطقه گورستان بالاتر كشيده، و پيوسته به كوه و گردنه اذاخِر و كنار محوطه خِرْمان شد. مكان امروز آن نيز در ابتداى شارع «حَجون» است.
حجاج و زائران محترم بيتاللَّه الحرام همه ساله پس از انجام اعمال عمره و يا حج، كنار اين قبرستان آمده و مدفونين در آن، از جمله حضرت خديجه- عليهاسلام ابوطالب و ... را زيارت مىكنند.
از گذشته تاكنون اين قبرستان به نام «شِعْبِ ابىطالب»- همان مكانى كه رسول خدا-ص- و ابىطالب و همراهانشان حدود سه سال توسط
مشركان محاصره و مورد تحريم اقتصادى قرار گرفتند- نيز به مردم معرفى شده كه از لحاظ تاريخى نادرست بوده، و شِعْبِ ابىطالب در مكان ديگرى نزديك مسجدالحرام واقع شده است.
آنچه را كه در اين سطور خواهيد خواند دلائلى روشن و قطعى در اثبات اين مدّعاست.
در لِسان العرب آمده است:
«والشِّعْبُ» (بِالْكَسْرِ) ما انْفَرَجَ بَيْنَ جَبَلَيْن و قِيل: هُوَ الطّريقُ فِي الْجَبَلِ و الجَمْعُ «الشّعابْ.» «شِعْب» (به كسر شين) شكاف بين دو كوه را گويند. به راه كوهستانى نيز گفته شده است. جمع آن «شِعاب» مىباشد. «(1)»
جوهرى (م 393 ه. ق.) درصحاح مىنويسد:
«والشِعْبُ» (بالكسر) الطَّريقُ فِى الْجَبَل وَ الْجَمْع «الشِّعابُ.»
«شِعْب» (بهكسر شين) راهدر كوه راگويند، جمع آن نيز «شِعاب» است. «(2)»
فخرالدّينِ طُرِيحى (م 1085 ه. ق.) در مجمع البحرين مىنويسد:
«شِعْب» (به كسر شين) راه در كوه را گويند جمع آن «شِعاب» مانند كِتاب است. «(3)»
در فرهنگ معين نيز آمده است: شِعْب: راهى در كوه باشد، دره. «(1)»
شهر مكه در يك منطقه كوهستانى قرار گرفته است، و در نتيجه درون درهها كه از سيل مصون بوده و بصورت يك حصار طبيعى، خانهها را در درون خويش جاى مىداد، محل زندگى قبائل مختلف بوده است. در نزديكى مسجدالحرام سه شِعْبِ نزديك به هم وجود دارد كه اسامى آنها عبارت است از: 1- شِعْبِ ابى طالب 2- شِعْبِ بنىهاشم 3- شِعْبِ بنى عامر. اجداد و بستگان پيامبر-ص- معمولًا در اين سه شِعْبِ زندگى مىكردهاند. «(2)»
مرحوم طريحى پس از آن كه شِعْبِ را معنى مىكند، مىنويسد:
«وشِعْب ابىطالب بمكّة مكان مولد النّبى-ص- و شِعْبُ الدُّبّ ايضا بِمَكّة و انْتَ خارِجٌ إلى مِنى »
«شِعْبِ ابىطالب در مكّه، زادگاه نبى اكرم-ص- است و شِعْب دُبّ نيز در مكّه در مسير منا قرار دارد.» «(3)»
در مُعْجَم البُلدان ذيل «شِعْبِ ابى يُوسُف» آمده است: آن همان درّهايست كه پيامبر-ص- و بنىهاشم، هنگامىكه قريش بر جنگ آنان هم قسم شده و نامه نوشتند، بدان پناه بردند. اين درّه از آنِ عبدالمطّلب بود،
هنگامىكه چشمانش كمسو شد آنرا ميان فرزندانش تقسيمكرد. پيامبر-ص- نيز سهم پدرش عبداللَّه را گرفت و آن محل خانههاى بنىهاشم بود. ابوطالب گفته است:
جَزىَ اللَّه عنَّا عَبْد شَمْس و نَوْفلًا وتَيْماً و مَخْزُوماً عقوقاً و مأثماً
بتَفريقهِم من بَعدوُدِّ و أُلفَةٍ جماعتنا كيما يَنالُوا المَحارِما
كَذَبتم وبيت اللَّه نُبْزِى مُحَمّدا ولمّا تَرَوْا يوماً لَدَى الشِّعْب قائِماً «(1)»
1) - معجم البلدان، ج 3، ص 393
مرحوم علامّه مجلسى- ره- مىنويسد:
«شِعْبِ»؛ شكاف بين دو كوه است و شِعْبِ ابىطالِب در مكه معروف و شناخته شده است و آن همان مكانى است كه رسول خدا-ص- و ابوطالب و ديگر بنىهاشم پساز آن كه قريش آنها را از بين خود راند، در آنجا بودند ...
آنگاه خانه محمد بن يوسف را نيز همان خانهاى مىداند كه رسول خدا-ص- آن را به عقيل بخشيد سپس محمد بن يوسف آن را از فرزندان عقيل خريدارى نمود و به خانه محمدبن يوسف شهرت يافت او در پايان مىنويسد: اين مكان با همين خصوصيات اينك نيز در مكه موجود است، و مردم آنجا را زيارت مىكنند. «(1)»
شناخت محل تولدِ پيامبر-ص- و نيز مكان سكونت بنىهاشم در مكّه، مىتواند در شناسايى شعب ابيطالب مفيد باشد.
ازْرَقى مىنويسد:
مَوْلِد، خانهاى است كه پيامبر-ص- در آن متولد شدهاند و اكنون در خانه محمّدبن يوسف برادر حجّاج بنيوسف قرار دارد. هنگامىكهپيامبر-ص- هجرت فرمود اين خانه را عقيل پسر ابوطالب تصرف كرد و در همين باره و موارد ديگر است كه پيامبر-ص- در حجة الوداع هنگامىكه به ايشان گفته شد كجا فرود مىآييد؟ فرمودند مگر عقيل براى ما سايبانى باقى گذاشته
1) - مجلسى، مرآةالعقول، ج 5، 174 دارالكتب الاسلاميه- تهران 1363 ه. ش.
است؟ اين خانه همچنان در تصرف عقيل و فرزندان او بود تا آن كه فرزندان عقيل آن را به محمد بن يوسف ثقفى فروختند و او آن را ضميمه خانه خود- كه به خانه سپيد معروف است- كرد، و اين خانه همچنان ضميمه آن بود تا آن كه خيزران «(1)»- مادر موسى و هارون خليفگان عباسى- حج گزارد و آن را از آن خانه جدا كرد و مسجدى در آن ساخت كه در آن نماز مىگزارند و براى آن، در كوچهاى كه كنار آن است و به كوچه «مَوْلد» معروف است در بازكرد. اين درّه امروز به شعب بنىهاشم و شعب على- ع- معروف است «(2)» و به بازارى كه به آن سوق الليل مىگويند مىرسد. «(3)»
سپس ابوالوليد مىگويد: از پدربزرگم و يوسفبن محمد شنيدم كه موضوع جايگاه ولادت پيامبر-ص- را ثابت و درست مىدانند و مىگويند همين جاست و ميان مردم مكه در اينباره هيچگونه اختلافى نيست.
فاكهى (م 272، 279 ه. ق.) مىنويسد: خانه ابن يوسف، و دره ابن يوسف از آن ابىطالب بوده، و رسول خدا-ص- در قسمتى از همين خانه متولدگرديد واين همان درهايست كهقريشبنىهاشم را درحالىكه پيامبرص- با آنها بود، محاصره نمودند. «(4)»
عبداللَّه بن عباس نيز در همين درّه متولد شده است. «(5)»
محقق كتاب اخبار مكه مىگويد: اين دره امروز، به دره على «شِعْبِ
1) - خيزران دختر عطاء زن مهدى عباسى و مادر هادى و رشيد است. وى در سال 172 يا 173 ه. درزمان خلافت فرزندش هارونالرشيد وفات يافت. شذرات الذهب، ج 1، ص 280، اعلام النساء للكحاله، صص 401- 391
2) - ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 198
3) - ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 198
4) - فاكهى، اخبار مكه، ص 264، مكةالمكرمه 1407 ه. ق.
5) - فاكهى، اخبار مكه، ص 264، مكةالمكرمه 1407 ه. ق.
ابىطالِب» شناخته مىشود. «(1)»
فاكهى پيشينه تاريخى خانه ابى يُوسف را اينگونه بيان مىكند:
«برخى از مردم گفتهاند: خانه ابنيوسف از آن عبدالمطّلب بوده است، آنگاه حجّاج برادرش محمّد بن يوسف را مأمور ساخت و او آن را بهصدهزار درهم خريد. سپس حجّاج آن خانه را به برادرش بخشيد و از او خواست آن را بسازد. وكلاى محمدبن يوسف نيز آن را ساختند.» «(2)»
باز فاكهى مىگويد: «پيامبر-ص- سهم خود از اين خانه را به عقيل بن ابيطالب بخشيد.» «(3)»
مرحوم كلينى (م 329 ه. ق.)- قدّس سرّه- مىنويسد:
مادر رسول اكرم-ص- در منزل عبداللَّه بن عبدالمطّلب كه نزديك جمره وسطى بود «(4)» حمل برداشت؛ (وَ وَلَدَتَه فى شِعْبِ ابىطالِب فى دارِ مُحَمّدِ بنيُوسُف ...) و در شِعْبِ ابىطالب در خانه محمّد بن يوسف (وقتى داخل خانه شدى در گوشه آن خانه سمت چپ) آن حضرت را به دنيا آورد. آنگاه خيزران آن را به مسجد تبديل كرد كه مردم در آن نماز مىگزاردند ... «(5)»
با توجه بهصراحتى كه ايشان در رابطه با شِعْبِ دارند مىتوان فهميد كه جمله: وماتت خديجة- عليها السلام- حين خرج رسول اللَّه-صلّى اللَّه عليه
وآله وسلّم- من الشِّعْب ...» «(1)» بدين معناست كه حضرت خديجه- س- پس از رفع محاصره و آزادى رسول خدا-ص- وفات يافت.
سيد محسن امين- رحمة اللَّه عليه- در اعيان الشيعه مىنويسد:
رسول خدا-ص- در خانهاى كه به دار ابىيوسف معروف است متولّد گرديد- واو محمدبنيوسف برادرحجاجاست «(2)»- اينخانه ازآن رسولخدا-ص- بود كه آن حضرت آن را به عقيل فرزند ابوطالب بخشيد. و زمانى كه عقيل وفات يافت محمد بن يوسف آن را از فرزندان عقيل خريدارى نمود و آنگاه كه خانه معروف به دار ابى يوسف ساخته مىشد، خانه پيامبر-ص- را نيز به خانه خود ضميمه ساخت سپس خيزران مادر رشيد آن را گرفت و از خانه ابويوسف جدا و آن رابه مسجدى تبديل كرد كه تا اين زمان معروف بود و مردم در آن نماز مىخواندند و آنجا را زيارت نموده، بدان تبرّك مىجستند و زمانى كه وهابيان بر مكه سلطه يافتند، اين مسجد را ويران نموده و از زيارت آن جلوگيرى كردند و آنجا را محل نگهدارى چهارپايان! قراردادند. «(3)»
تقى الدّين حسينى مكّى (م 832 ه. ق.) مىنويسد:
رسول خدا-ص- در مكه، در خانه محمد بن يوسف برادر حجاج بن يوسف متولد شد. «(4)» خانهاى كه نزديكصفا است، خانه خيزران است و خانه
ابن يوسف در سوق الليل و همان مكانى است كه به مَوْلِد نبىاكرم معروف است. «(1)»
در سيره حَلبيّه آمده است:
محل ولادت رسول خدا-ص- مكّه و در خانهايست كه به نام محمد بن يوسف- برادر حجاج- خوانده مىشود ...
محمد بن يوسف آن را به قيمت يكصد هزار دينار از فرزندان عقيل خريدارى نمود و به خانه خويش ملحق ساخت و نام آن را نيز «دارالبيضاء: خانه سفيد» نهاد؛ زيرا كه آن را از گچ ساخته و اطرافش را نيز گچ كشيده بودند و در نتيجه تمامى ساختمان به رنگ سفيد بود. و از آن پس، به خانه ابو يوسف شهرت يافت. «(2)»
محل ولادت پيامبر-ص- را پس از مسجدالحرام برترين مكان دانستهاند. «(3)»
برخى ولادت حضرت فاطمهزهرا س- رانيزدر همين مكان مىدانند. «(4)»
در فتح مكه، رسول خدا-ص- در منطقه حجون خيمه زده و وارد شهر نشدند، به آنحضرت گفته شد به منزل خودتان در شِعْب نمىرويد؟
حضرت فرمود: آيا عقيل براى ما منزلى باقى گذاشته است؟ «(5)»
اين نقل تاريخى بيانگر آنست كه «شِعْبِ ابىطالب» در منطقه «حَجُون» نبوده، بلكه در نزديكى «مسجدالحرام» و در كنار كوهصفا قرار داشته، و خيزران مادر هارون الرشيد هنگامىكه حج مىگزارد آن را از خانه ابويوسف جدا نمود و مسجدى در آن مكان ساخت. بناى مسجد را به زبيده همسر هارون نيز نسبت دادهاند كه درصورتصحت، تعمير و يا تجديد بناى مسجد بوده است. «(1)»
البته در نقل ديگرى آمده كه خيزران خانه ارقم را خريد و در آن مسجدى بنا نمود «(2)» وچون اين خانه نيز در كنارصفا بوده، برخى آن را با خانه ابويوسف اشتباه كردهاند.
مسعودى (345 ه. ق.) مىنويسد:
تولّد او- عليه الصلوة و السلام- هشتم ربيع الاول همان سال (يعنى سال عامالفيل) در مكه، در خانه ابن يوسف بود كه بعدها خيزران مادر هادى و رشيد آنجا مسجدى ساختند. «(3)»
و در جاى ديگر مىگويد: بسال چهل و ششم، قريشيان پيغمبر-ص- را با بنىهاشم و بنى عبدالمطّلب در دره كوه محصور كردند. بسال پنجاهم او- عليه السلام- با كسان خود از دره بيرون آمد. «(4)»
ابن اثير (م 630 ه. ق) به نقل از ابن اسحاق مىنويسد:
مكان ولادت رسولخدا خانهايست كه به خانه ابن يوسف مشهور است. آن حضرت آن را به عقيل بخشيده و تا زمان فوت وى در اختيار او بود، سپس محمد بن يوسف برادر حجاج آن را از فرزندان عقيل خريدارى نمود وبه
خانه معروف به دار ابن يوسف ضميمه ساخت، آنگاه خيزران آن خانه را از خانه ابويوسف جدا نموده و آنجا مسجدى ساخت كه در آن نماز مىگزارند. «(1)»
طبرى (م 310 ه. ق) نيز مكان تولّد پيامبر-ص- را خانه ابويوسف مىداند. «(2)»
فاسى (م 832 ه. ق) مىنويسد:
ولادت رسول خدا-ص- در مكانى در سوق الليل كه نزد مردم مكه شهرت داشته قرار دارد. «(3)»
محمد طاهر كردى مكى مىگويد:
ولادت رسول خدا-ص- در مكه در خانه ابىطالب در شِعْبِ بَنىهاشم بوده است. «(1)»
ولادت نبى-ص- در مكه در خانه ابىطالب در شِعْبِ بنىهاشم نزديك مسجدالحرام بوده كه امروزه، شِعْبِ على؛ يعنى علىبن ابيطالب ناميده مىشود و پيوسته محل ولادت آنحضرت تا به امروز معروف و شناخته شده است. «(2)»
اكثر قريب به اتفاق مورّخين، مكان ولادت پيامبر-ص- را در شِعْبِ ابىطالب يا در خانه نزديكصفا، و يا در خانه معروف به خانه ابويوسف ذكر كردهاند كه هر سه، يك مكان است. «(3)»
در كتاب سيرة ساكن الحجاز آمده است:
مكان ولادت پيامبر-ص- در شِعْبِ بَنىهاشم بوده است. سپس توضيح مىدهد كه: شِعْبِ بنىهاشم نزد اهل مكه شناخته شده است و همه ساله مردم در آنجا اجتماع نموده، مجلس جشن بپا مىكنند و بيش از آنچه تاكنون در اعيادشان مجالس جشن و شادى دارند، در آنجا مجلس شادى بپا مىكنند. سپس در پاورقى كتاب از محبّالدين طَبرى مكى نقل كرده كه مىگويد: خانه پيامبر-ص- را در زمان هجرت آنحضرت-ص- به مدينه،
عقيل مالك شده. و پيوسته در دست او و فرزندانش باقى ماند تا محمدبن يوسف برادر حجاج آن را خريد و به خانه خود كه «خانه سفيد» ناميده مىشد ملحق ساخت سپس به خانه ابن يوسف معروف گرديد. اين وضعيت ادامه يافت تا خيزران كنيز مهدى عباسى در آنجا مسجدى بنا نمود كه در آن نماز مىگزارند، و آن را از خانه ابن يوسف جدا كرده كوچهاى ايجاد كرد كه به آن «زقاق المولد» گفته مىشود و هماكنون آنجا كتابخانه عمومى است. «(1)»
محمد طاهر كردى مكّى مىنويسد:
ولادت پيامبر-ص- در مكه، در خانه ابىطالب، در شِعْبِ بنىهاشم و در نزديكى مسجدالحرام بوده كه امروزه به شِعْبِ على يعنى علىبن ابيطالب ناميده مىشود و پيوسته مكان ولادت آنحضرت-ص- تا امروز معروف و شناخته شده بوده است. «(2)»
صلاحالدّينصَفَدى پساز بحثپيرامونمكان ولادت رسولخدا-ص- مىنويسد: قول برتر آن است كه رسول خدا-ص- در عام الفيل در خانهاى در كوچه معروف به زُقاقُالْمَوْلِد كه در دست عقيل ابن ابيطالب بوده متولد گرديد. «(3)»
گفته مىشود كه رسول خدا-ص- در شِعْبِ بَنىهاشم متولد شدند، برخى گفتهاند در خانهاى نزديكصفا و ... «(4)»
عاتق بن غيث بلادى مىنويسد:
از نظر تاريخى مسلم است كه رسول خدا-ص- تقريباً در سال 53 قبل از هجرت (عام الفيل) در شِعْبِ ابىطالب كه امروزه به شِعْبِ على معروف
است، به دنيا آمد و به خاطر ازدحام مردم و شوق آنان نسبت به تبركجويى از آن خانه، هماينك به كتابخانه تبديل شده است. «(1)»
تا قبل از سلطه وهابيان بر حرمين شريفين، محل ولادت رسول خدا-ص- زيارتگاه مؤمنان و مسلمانانى بود كه از گوشه و كنار جهان به مكه مىآمدند. «(2)»
محمد بن علوى مالكى مكّى مىنويسد:
مكان ولادت رسول خدا-ص- در سوق الليل مكانى شناخته شده است و ساكنين مكه درباره آن اختلاف نظر ندارند، هريك از آنها از نسل قبل از خود شنيده و ترديدى در آن ندارند. «(3)»
ابن ظهيره مىگويد: مردم مكه در شب ولادت رسول خدا-ص- همراه با علما ودانشمندان و بزرگان شهر با روشن نمودن فانوس و شمع از خانههاى خود خارج و براى زيارت و بزرگداشت ولادت آن حضرت در كنار اين خانه اجتماع مىكنند. «(4)»
در كنار اين خانه گودالى (حفره) بوده كه روى آن را با چوب مىپوشاندند و اين علامتِ همان مكانى است كه رسولاللَّه-ص- در آنجا متولد شدند. «(5)»
ساختمان آن را ناصر خليفه عباسى در سال 576 و ملك مظفر در سال 666 و ديگران تعمير نمودهاند.
در زمان ملك عبدالعزيز، شيخ عباس قطان (امين العاصمة المقدسه) اين خانه را تخريب و در همان مكان كتابخانه عمومى كه به «كتابخانه مكه مكرمه» معروف شد، بنا كرد، افراد به آنجا مراجعه و به مطالعه كتب مىپرداختند. «(1)» اين ساختمان در سالهاى اخير در طرح توسعه اطراف مسجدالحرام، در معرض تخريب قرار گرفته است. بناهاى ساخته شده در محل ولادت نبىاكرم-ص- را در تصوير، ملاحظه نماييد.
از مجموع آنچه گذشت مىتوان نتيجهگيرى كرد كه:
1- پيامبر اكرم-ص- در شِعْبِ ابىطالب متولد گرديدهاند.
2- شِعْبِ ابىطالب در مكّه مكانى نزديك مسجدالحرام بوده و با مكانى كه فعلًا در حجون به اين نام معروف است، فاصله دارد.
محمدبن اسحاق (م 153 ه. ق.) و ديگر سيرهنويسان گويند، چون قريش ديدند كه اصحاب رسول خدا-ص- در سرزمين حبشه در كمال امنيت و آرامش قرار دارند و نجاشى هم ايشان را گرامى داشته و از آنها دفاع مىكند و از سوى ديگر حمزة بن عبدالمطلب و عمر نيز مسلمان شدهاند و اسلام در قبايل آشكار مىگردد، جمع شدند و به چارهانديشى پرداختند و تصميم گرفتند پيمان نامهاى بنويسند و متعهد شوند كه از بنىهاشم و بنىمطلب زن نگيرند و به آنها زن ندهند و نيز چيزى به آنها نفروشند و چيزى از آنها نخرند. پس از اين كه جمع شدند، پيماننامه نوشتند و جملگى بر آن موافقت كردند و سپس
1) - فى رحاب بيتاللَّه الحرام، ص 262
براى تأكيد، پيماننامه را از سقف كعبه آويختند. «(1)»
مشركان بنىهاشم را در اول ماه محرم سال هفتم بعثت تحريم كرده، اعلام داشتند هيچكس حق معامله، ازدواج و معاشرت با آنان را ندارد، نامه تنظيم شده در اين زمينه را- كه چهل نفر امضا كرده بودند- شخصى به نام منصور بن عكرمه نوشت كه با نفرين پيامبر-ص- دستش فلج شد. بدنبال آن تمامى بنىهاشم- مسلمان و كافر- جز ابىلهب و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب وارد شِعْبِ شده، آنجا اجتماع كردند. فرزندان مطلب بن عبد مناف كه چهل نفر بودند از شِعْبِ حراست نموده، شب و روز به نگهبانى آن مشغول بودند و در طول سال جز موسم حج در ماه ذىالحجه، و عمره در ماه رجب از آنجا بيرون نمىآمدند. قريش از ورود خواروبار به شِعْبِ جلوگيرى كرده، فقط مقدار كمى بصورت پنهانى به دست محاصره شدگان مىرسيد كه كفافشان را نمىداد. در نتيجه وضعيت سخت شد؛ به شكلى كه مردمصداى گريه بچهها را ازبيرون شِعْب مىشنيدند واين دوران سخت ترين لحظات زندگى پيامبرص- و اهل بيت بزرگوارش در مكه بود. «(2)»
كازرونى در مُنْتَقى و غير آن آورده است: ... بدنبال نوشتن عهدنامه، مشركان آزار فرزندان عبدالمطلب را آغاز نموده، اعلام كردند تنها راه سازش ميان ما و شما كشتن پيامبر است! در هر كوى و برزنى مسلمانان را كتك مىزدند و حق عبور از بازارها را از آنان گرفته، در شِعْبِ ابىطالب محصورشان نمودند. فرستاده وليدبن مُغَيْره در ميان قريش فرياد مىزد: هر مردى از اينها
را براى خريد جنسى يافتيد بر قيمت آن بيافزاييد. در چنين شرايطى ابوطالب فرزند برادرش (پيامبر-ص-) و فرزندان برادر و پيروان آنها را در شِعْبِ ابىطالب گردآورد.
آنان سه سال در شِعْبِ ماندند، سرانجام وضعيّت بحدّى برآنان سخت شد كهصداى فرزندانشان، كه از شدت گرسنگى مىگريستند، از بيرون شعب شنيده مىشد ... «(1)»
زمانى كه ابوطالب احساس كرد مشركان قريش براى كشتن رسول خدا-ص- متحد شدهاند، فرزندان عبدالمطلب را جمع نموده، دستور داد تا رسول خدا را درون شِعْبِ خود جاى دهند و از او حفاظت كنند ... پس بنىهاشم سه سال در شِعْبِ خويش ماندند ...
شب هنگام كه همه به خواب مىرفتند ابوطالب رسول خدا-ص- را از بستر بيرون برده، يكى از فرزندان يا برادران و يا پسرعموهاى خود را به جاى آنحضرت مىخوابانيد تا پيامبر از توطئه احتمالى دشمن جان سالم بدر برد. «(2)»
پس بنىهاشم به شِعْبِ ابىطالب كه امروزه به شِعْبِ على معروف است پناه آوردند، بنوالمطلب نيز جز ابولهب به آنان پيوستند، شرايط در شعب به اندازهاى سخت شد كه محاصره شدگان از برگ درختان استفاده مىكردند ... «(3)»
خديجه اموالفراوانى داشت كه همهرا در شعب بهنفع رسولخداص-
خرج نمود. بنىهاشم، تنها در موسم، از شِعْب خارج شده، خريد و فروش مىكردند.
گاهى نيز مردم مكّه از سوى قريش تهديد مىشدند كه: اگر كسى در مكه چيزى به بنىهاشم بفروشد اموالش غارت مىشود. «(1)»
ابن سعد (م 230 ه. ق) مىنويسد: شب اول محرم سال هفتم بعثت، بنىهاشم در شِعْبِ ابيطالب محاصره شدند و همگى- به جز ابولهب- به شِعْبِ ابيطالب درآمدند ... «(2)»
تعدادى از محاصره شدگان از گرسنگى جان باختند. «(3)»
گاهى نيز على بن ابىطالب- ع- مخفيانه از شِعْب خارج شده، غذا و امكانات تهيه و آن را با خود به درون شِعْب مىآورد. «(4)»
مردان همراه پيامبر-ص- در شِعْب، حدود 40 نفر بودند. «(5)» كه به شكل سازماندهى شده خصوصاً در تاريكى شب از آن حضرت حراست مىكردند. «(6)»
حضرت خديجه- عليهاالسلام- نيز كه اموال فراوانى داشت، همه را براى مسلمانان محاصره شده در شِعْب خرج و مصرف نمود. «(7)» يعنى در موسم حج- در ذىالحجّه- و عمره- در رجب- كه رسول خدا-ص- و يارانشان مىتوانستند از شِعْبِ خارج شوند، مقدارى آذوقه و مواد خوراكى تهيه نمودند،
و سپس در دوران محاصره از آن استفاده مىكردند. «(1)»
گاهى از اوقات نيز ابوالعاص بن ربيع شترى كه بار گندم و خرما داشت تا دهانه شِعْب آورد و آن را به داخل درّه هدايت مىكرد تا بنىهاشم از آن استفاده نمايند و تا حدودى از گرسنگى رهايى يابند. «(2)»
نام حكيم بن حِزام نيز در شمار كسانىكه آذوقه به شِعْب مىفرستادند ذكر گرديده است، ليكن درصورتصحّت، از آنجاكه وى از محتكران زمان پيامبرص- بوده و از كسانى است كه رسول خدا-ص- هديه وى را نپذيرفتهاند، شايد بتوان گفت انگيزه او منافع مادى بوده است. «(3)»
يعقوبى (م 293 ه. ق.) در اين زمينه مىنويسد: قريش شش سال پس از بعثت، رسول خدا را با خاندانش از بنىهاشم و بنىمطلب بن عبد مناف در درهاى كه به آن «شِعْبِ بن هاشم» گفته مىشد محصور ساختند و رسول اكرم با همه بنىهاشم و بنى مطلب سه سال در شِعْبِ ماندند تا آن كه رسول خدا و نيز ابوطالب و خديجه تمام دارايى خود را از دست دادند و به سختى و نادارى گرفتار آمدند. سپس جبرئيل بر رسول خدا فرود آمد و گفت: خدا موريانه را برصحيفه قريش فرستاده تا هر چه بىمهرى و ستمگرى در آن بود بجز جاهايى را كه نام خدا بر آن نوشته شده، خورده است. «(4)»
وضعيت غمانگيز رسول خدا-ص- و همراهانشان در شِعْب، افرادى چون هشام بن عمرو را تحت تأثير قرار داد و آنها را براى شكستن حلقه
محاصره به حركت واداشت، وى به همراه زهير بن ابى اميه، و مطعم بن عدى، و ابوالبخترى، و زمعة بن اسود بن مطلب، شبانگاهان در دهانه درّه حجون كه از مناطق بالاى مكه است قرار گذاشته، آنجا جمع شدند و پيمان بستند تا در مورد لغو پيماننامه اقدام كنند. «(1)»
دهانه درّه حَجُون همان جايى است كه قبرستان ابوطالب قرار دارد و اگر شِعْب در اينجا قرار داشته و پيامبر-ص- و يارانشان نيز در اين مكان تحت محاصره بودهاند معنى نداشت افرادى كه از آنان ياد شد، مخفيگاه خود را آنجا قرار دهند و جايى اجتماع كنند كه هر لحظه خطر در كمين آنها باشد.
استفاده از اين مكان به عنوان مخفيگاه، نشانگر آن است كه حجون خارج و يا حداقل كنار مكه بوده است.
پارهاى از روايات نيز باصراحت، حجون را خارج مكّه آن روز دانسته است و بر اين اساس نمىتوان گفت پيامبر-ص- و ياران و خويشاوندانشان همگى از مكّه خارج و در بيرون شهر اقامت گزيدهاند!
عبيد بن زراره از امامصادق- ع- نقل مىكند كه فرمود: هنگامى كه ابوطالب وفات يافت جبرائيل بر رسول خدا-ص- نازل شده گفت: «يا مُحمّد اخْرُجْ مِنْ مَكّه ...»؛ «اى محمد از مكه خارج شو» كه در اين شهر ياورى براى تو نيست. قريش نيز بر رسول خدا-ص- هجوم آوردند، آن حضرت نيز ترسان بيرون شد تا به كوهى در مكه كه به آن حَجون مىگفتند رسيد و آنجا ايستاد. «(2)»
ابوطالب خبر خورده شدنصحيفه را به مشركان اطّلاع داد و همراه
آنان به كنار كعبه آمد و پس از گشودن آن،صحّت سخن رسول خدا-ص- بر همگان پديدار گشت. وجدان برخى انسانها بيدار شد و آنگاه كه ابوطالب و همراهان به شِعْب بازگشتند گروهى از رجال قريش سران خود را در مورد رفتارشان با بنىهاشم سرزنش كردند و گروهى از آنان، از جمله مطعم بن عدى و عدى بن قيس و زمعة بن ابى الاسود و ابوالبخترى بن هشام و زهير بن ابى اميه، سلاح پوشيده نزد بنىهاشم و بنىمطلب رفتند و از آنان خواستند كه از درّه بيرون آيند و به خانههاى خود بروند و آنان چنين كردند. بيرون آمدن ايشان از دره در سال دهم بعثت بوده است. «(1)»
موسى بن عقبه مىگويد: چون خداوند متعال پيمان نامه سراپا مكر ايشان را نابود كرد، پيامبر و خويشاوندش از شِعْب بيرون آمدند و با مردم معاشرت كرده و ميان ايشان زندگى نمودند. «(2)»
قصيده معروف شِعبيه (لاميه) را نيز ابىطالب در شِعْبِ ابىطالب سروده است و اين همان شعبى است كه فرزندان مطلب و هاشم همراه با رسول خدا-ص- به آن پناه بردند. «(3)»
اسامى برخى از بنىهاشم كه همراه پيامبر-ص- در شِعْب محاصره شدند از اين قرار است:
1- ابوطالب بن عبدالمطّلب.
2- على بن ابيطالب- ع-.
3- حمزة بن عبدالمطلب.
4- عبيدة بن حارث بن مطلب بنعبد مناف.
عبيده گرچه از بنىهاشم نبود ليكن به لحاظ آن كه بنىالمطلب و بنىهاشم با يكديگر متحد بودند و در دوران جاهليت و اسلام از هم جدا نبودند، مىتوان او را نيز در شمار بنىهاشم بحساب آورد.
5- عباس بن عبدالمطلب.
6- عقيل بن ابىطالب.
7- طالب بن ابى طالب.
8- نوفل بن حارث بن عبدالمطلب.
9- نوفل بن حارث بن عبدالمطّلب.
10- حارث بن نوفل بن حارث بنعبدالمطّلب.
او با پيامبر-ص- خوب نبود و گاهى نيز رسول خدا-ص- را در اشعارش هجو مىكرد، ليكن راضى به قتل آن حضرت نبود. «(1)»
11- خديجه بنت خويلد. «(2)»
و ... «(3)»
اكثر قريب بهاتفاق مورّخان و سيرهنويسان، مكانى كه نبى اكرم-ص-
و همراهانش توسط افراد قريش محاصره گرديدند را شِعْبِ ابىطالب ذكر كردهاند كه به برخى از آنها ذيلًا اشاره مىشود:
بنىهاشم و فرزندان مطلب بدنبال فشار قريش نزد ابوطالب رفته و- جز ابولهب- همگان به درّهاى كه منسوب به ابوطالب و به شِعْبِ ابىطالب شهرت يافته بود، درآمدند. «(1)»
طبرى مىنويسد: از پى پيمان قريشيان، بنىهاشم و بنىالمطلب به شِعْبِ ابوطالب رفتند و با وى فراهم شدند- به جز ابولهب كه به قريش پيوست و با آنها بر ضد مسلمانان هم سخن شد-. «(2)»
رفيعالدين اسحاق بن محمد همدانى (م 623 ه. ق) مىنويسد:
بنىهاشم و بنىمطلب چون ديدند كه قريش در عدواتِ ايشان چندان مُظاهَرَت و مُبالغت بنمودهاند و چنان عهدنامه بنوشتند، ايشان نيز برخاستند و به جمعيت بَرِ ابوطالب آمدند و پيش وى بنشستند و با هم عَهد كردند و اتفاق بنمودند كه نُصْرت و مُعاونت سيّد- عليهالسلام- دهند و حَصْمى قريش كنند و در جمله احوال، آنچه بطريق تعصّب و حمايت بود پيغمبر- عليهالسلام- را نگاه دارند. «(3)»
پس هاشميان جز ابىلهب و مطلبيان همگى به ابىطالب پيوسته و در شِعْبِ او بر وى داخل شدند و دو يا سه سال آنجا ماندند. «(4)»
در بحارالانوار به نقل از خرايج آمده است: قريش با يكديگر متحد شده و بنىهاشم را به شِعْبِ ابى طالب راندند. «(1)»
ابن قيم جوزى مىنويسد: رسول خدا-ص- و همراهانشان در شب اوّل ماه محرم سال هفتم بعثت در شِعْبِ ابىطالب زندانى شدند ... و در همين مكان ابوطالب قصيده معروف لاميّه را سروده است. «(2)»
علامه امينى- قدس سره- مىنويسد: بنوهاشم و بنوالمطلب به سوى ابوطالب آمده و همراه با او در شِعْب داخل شدند. «(3)»
ابوبكر احمد بن حسين بيهقى مىنوسد: چون ابوطالب نيت ايشان را فهميد فرزندان عبدالمطلب را گردآورد و دستور داد كه پيامبر را در محله خود نگهدارى كنند. «(4)»
محمد بن عمر بن واقد گويد: بنىهاشم شب اول محرم سال هفتم بعثت رسول خدا-ص- وارد درّه ابوطالب شد بنىمطلب هم همراه بنىهاشم در همان دره گرد آمدند. «(5)»
ابن اسحاق مىنويسد: بنوهاشم و بنومطلب به ابوطالب پناه آورده و در شِعْبِ او (يعنى ابى طالب) اجتماع كردند. «(6)»
مرحوم آيتى مىنويسد: ... چون كار قريش به انجام رسيد،
«بنىهاشم» و «بنى مطَّلب بن عبد مناف» به «ابوطالب» پيوستند و همگى- جز «ابولهب ابن عبدالمُطَّلب» كه با قريش همكارى داشت- همراه وى در «شِعْبِ ابى طالب» درآمدند. «(1)»
ياقوتگفتهاست: شِعْبِابىيوسف همان شعبىاست كه رسولخداص- و بنىهاشم هنگامىكه قريشيان عليه آنان همقسم شدند بدانجا پناه آوردند.
اين شِعْب از آن عبدالمطلب بوده، سپس به خاطر ضعف بيناييش آن را ميان فرزندانش تقسيم نمود و رسول خدا-ص- سهم پدر خويش را گرفت. منازل و محل سكونت بنىهاشم نيز در آن قرار داشته است.
مؤلف كتاب معجم معالم الحجاز پس از نقل اين مطلب مىنويسد: اين شعب سپس به شِعْبِ ابىطالب معروف گرديد. و آن را شِعْبِ بنىهاشم نيز ناميدهاند و هم اكنون به شعب على شناخته مىشود. اين شعب در دهانه شمالى كوه ابوقبيس وبين اينكوه وخندمه قرار دارد. ولادت رسول خدا-ص- در همين مكان بوده و حدود سيصد متر با مسجدالحرام فاصله دارد. اينك تبديل به كتابخانه شده و سپس در سال 1399 هجرى قمرى در طرح توسعه خيابان غزّه از بين رفته است. «(2)»
رفاعه رافع الطهطاوى نيز شِعْبِ ابىطالب را جايگاه محاصره شدگان دانسته، مىگويد: هاشميان همه به ابىطالب در شِعْبِ او پناه آوردند. «(3)»
ابراهيم رفعت پاشا مىنويسد: در طرف شرق منطقه قشاشيه، شِعْبِ
على يا شِعْبِ بنىهاشم قرار دارد ... خانه خديجه بنت خويلد يا محل ولادت فاطمه- ع- دختر رسول اكرم-ص- نيز آنجاست. «(1)»
يكى از مشهورترين كوههاى مكه، كوه ابوقبيس است. شِعْبِ على يا شِعْبِ ابوطالب از اين كوه آغاز و تا خندمه ادامه مىيابد. مىگويند: هنگامى كه سيلاب مسجدالحرام را فراگرفت، حجرالاسود را در اين كوه نهادند تا سالم بماند. جاى آن در شِعْبِ على، همانجايى بود كه زادگاه رسول خدا-ص- است.
همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد در شمال شرقى مسجدالحرام سه شِعْبِ وجود دارد كه اسامى آنها عبارت است از:
1- شِعْبِ على يا شِعْبِ ابىطالب كه امروز آن را قشاشيه نيز مىنامند.
2- شِعْبِ بنىهاشم كه به آن غزّه نيز مىگويند.
3- شِعْبِ بنىعامر.
در اين سه منطقه، از زمان جاهليت به اين طرف، اجداد و نياكان پيامبر-ص- وسپس فرزندان عبدالمطلب وابى طالب و بنىهاشم مىزيستهاند. «(2)»
بخشى از خانههاى نزديك به شِعْبِ على، و حتى قسمتى از خانه ابن يوسف متعلق به ابوطالب بوده است.
قسمتى ديگر از خانه ابن يوسف كه محل تولد پيامبر-ص- است و اطراف آن متعلق به عبداللَّه پدر پيامبر-ص- بوده است.
بخش ديگرى كه خانه خالصه كنيز آزاد كرده خيزران است، متعلق به عباس بوده است.
بخشى كه خانه طلوب كنيز آزاد كرده زبيده در آن قرار دارد متعلق به مُقوّم پسر عبدالمطلب بوده است. «(1)»
ازرقى مىنويسد: برخى از مردم مكه نيز مىگويند درهاى كه به آن دره ابن يوسف مىگويند، همهاش متعلق به هاشم بن عبدمناف بوده است.
همانان مىگويند: عبدالمطلب در زندگى خود همين كه نور چشمش كم شد (نابينا گرديد) سهم خود را ميان پسرانش تقسيم كرد و به اين جهت سهم عبداللَّه به پيامبر-ص- رسيد. خانهاى كه ميانصفا و مروه است ... و كنار خانهاى است كه در دست جعفر بن سليمان است. و آن نيز متعلق به عباس بوده است. ستون و نشانه رنگينى كه هر كس از مروه بهصفا مىآيد از كنار آن سعى مىكند، كنار خانه عباس است. برخى هم پنداشتهاند كه اين خانه از آنِ هاشم بن عبد مناف بوده است. «(2)»
خانه ام هانى دختر ابوطالب نيز در كنار در گندم فروشها و كنار مناره است، كه در توسعه دوم مهدى عباسى- در سال 167 هجرى- ضميمه مسجدالحرام شده است. «(3)»
عقيل بن ابى طالب خانهاى را كه پيامبر در آن متولد شد، گرفت و تصرف كرد و معتب بن ابىلهب كه نزديكترين همسايه پيامبر-ص- بود
خانه خديجه را تصرف كرد و بعدها بهصدهزار درهم به معاويه فروخت. «(1)»
عباس بن عبدالمطلب نيز خانهاى بينصفا و مروه داشته است. «(2)»
فاصله خانه عباس بن عبدالمطلب تا مسجدالحرام كمى بيشتر از 36 ذرع بوده است. «(3)»
عبدالمطلب نيز نزديك چاه زمزم خانه داشته است، شِعْبِ و خانه ابن يوسف نيز از آنِ ابىطالب بوده است. «(4)»
احمد سباعى مىنويسد: در سوق الليل خانهاى است كه «مالاللَّه» ناميده مىشود و در آن به مريضها كمك كرده به آنها غذا مىدهند، نزديك اين خانه شِعْبِ ابن يوسف قرار دارد كه اينك شِعْبِ على ناميده مىشود و در آن خانههاى عبدالمطلب بن هاشم و ابى طالب و عباس ابن عبدالمطلب قرار دارد. «(5)»
خانه خديجه بنت خويلد مادر مؤمنان در مكه، در كوچهاى معروف به كوچه «حجر» كه به آن «زفاق العطارين» (كوچه عطاران) نيز مىگويند قرار دارد. فاطمه- س- در همين خانه متولد شده، از اين رو به مولد فاطمه- س- معروف است.
و نيز آمده است: حضرت خديجه- س- در همان خانه وفات يافت و رسول خدا-ص- تا زمان هجرت در آن سكونت داشت، سپس عقيل ابن
ابىطالب آن را گرفت و ...
آنگاه در اين مكان مسجدى ساختند كه فضاى سرپوشيده (رواق) است. در آن هفت طاق وجود دارد كه روى هشت ستون قرار گرفته است.
و در ميانه ديوارى كه سوى قبله قرار گرفته، سه محراب است كه در دو طرف آن 26 سلسله (زنجيره) قرار دارد. در مقابل آن نيز چهار طاق بر 5 ستون هست كه بين اين دو رواقصحنى واقع شده و رواق دوم از رواق قبلى كوچكتر است؛ زيرا در نزديكى آن برخى از مكانهايى است كه مردم براى زيارت آن خانه، به آنجا مىآيند و آن سه مكان عبارتند از:
1- مكانى كه گفته مىشود محلّ ولادت حضرت فاطمه- س- است.
2- مكانى كه به آن «قبةالوحى» گفته مىشود و چسبيده به مكان ولادت حضرت فاطمه- س- است.
3- مكانى كه به آن «مختبى» گويند كه كنار قبةالوحى است [و آن جايى است كه رسول خدا-ص- مخفيانه مردم را به اسلام دعوت مىنمود] برخى نيز گفتهاند براى مصون ماندن از سنگپرانى مشركان، پيامبر-ص- در آنجا مخفى مىشد ... «(1)»
علاوه بر آنچه گذشت، در نقشههاى موجود در حجاز (قديم و جديد) دقيقاً محل شِعْبِ على و شِعْبِ بنىهاشم، و شِعْبِ بنىعامر، در نزديكى مسجدالحرام مشخص گرديده و هيچكس قبرستان ابىطالب را كه در شِعْبِ
1) - شفاءالغرام، ج 1، ص 272- 273، چاپ بيروت.
ابى دُبّ واقع شده، شِعْبِ ابىطالب نام ننهاده است. بنابراين وجود شِعْبِ در آن مكان با آن همه دلائل و قرائن و شواهد روشن، كاملًا قابل توجيه است؛ زيرا:
اولًا: آن منطقه محل سكونت اين خاندان بوده است.
ثانياً: امكان زيستن و استفاده از ذخاير غذايى و امكانات موجود در خانهها وجود داشته است وگرنه چگونه ممكن است در يك منطقه خشك پر از سنگلاخ و بدون سايبان آنهم در آفتاب سوزان مكه، مدت سه سال دوام آورد و زنده ماند؟!
ثالثاً: منطقهاى كه هم اينك قبرستان ابوطالب ناميده مىشود، در دوره جاهلى نيز قبرستان بوده و نمىتوان گفت رسول خدا-ص- به همراه ابىطالب و تعدادى زن و كودك، تمامى مناطق موجود در مكه را رها ساخته، به قبرستان پناه آورند!
رابعاً: حجون- همانگونه كه گذشت- خارج از مكّه بوده و اين با نقلهايى كه مىگويد:صداى ضجّه و شيون كودكان از بيرون شِعْبِ شنيده مىشد، سازگارى ندارد.
خامساً: در پارهاى نقلها آمده است كه گاهى شرايط به اندازهاى سخت مىشد كه محاصره شدگان بناچار از گياهان و برگ درختان براى رفع گرسنگى استفاده مىكردند. «(1)»
در حالىكه در قبرستان آن روز آنهم خارج از مكه گياه و درختى وجود نداشته، تا محاصره شدگان از آن استفاده نمايند
1) - الغدير، ج 7، ص 363
سادساً: براساس آنچه ازرقى نقل كرده، معلوم مىشود حتى تا سال دهم هجرت (حَجّةالوداع) هنوز در منطقه حَجون كسى سكونت نداشته، و اين منطقه تا چند قرن، خارج از شهر مكه بوده است.
سابعاً: اين قسمت از مكّه، اساساً منطقه مسكونى نبوده، و خانه و كاشانهاى در آن وجود نداشته، به شكلى كه پس از چند سال رسول خدا-ص- براى توقف چند روزه در آن، از خيمه استفاده فرمودند.
ابوالواليد مىگويد: پيامبر-ص- پس از هجرت به مدينه، ديگر وارد خانههاى مكه نشدند و در سفرهاى مكه هرگاه طواف ايشان تمام مىشد به منطقه بالاى مكه مىرفتند و آنجا خيمههايى براى ايشان زده مىشد.
عطاء نيز مىگويد: آن حضرت در سفر حجةالوداع پيش از رفتن به عرفات و قبل از حركت از مكه همچنان در منطقه بالاى مكه بودند.
وى سپس مىافزايد كه: روز فتح مكه به پيامبر-ص- گفته شد آيا در منزل خودتان در مكه فرود نمىآييد؟ فرمودند مگر عقيل براى ما خانهاى باقى گذاشته است، به پيامبر-ص- گفته شد: در خانهاى ديگر غير از خانه خودتان منزل كنيد، نپذيرفته و فرمودند: در خانهها منزل نمىكنم و در همان بالاى مكه در حجون داخل خيمهاى بودند و از آنجا به مسجدالحرام مىآمدند، همچنين سعيد بن محمد بن جبير بن مطعم از قول پدربزرگش نقل مىكند كه گفته است پيامبر-ص- را در فتح مكه ديدم كه در حجون داخل خيمهاى زندگى مىكردند و براى هر نماز به مسجد مىآمدند. «(1)»
از آنچه گذشت به خوبى روشن مىشود كه شعب ابىطالب در مكانى
1) - ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 161
غير از قبرستان ابوطالب قرار داشته، و چنين اشتباهى از چه زمان و براساس چه دليل و مدركى رخ داده، معلوم نيست.
تنها كسى كه احتمال داده شِعْبِ ابى طالب در منطقه حجون قرار گرفته، حلبى است وى پس از بيان محل ولادت رسول خدا-ص- مىگويد:
آنچه در پيش آمده منافاتى با اين كه شِعْبِ ابى طالب كه خود از بنىهاشم بوده، در كنار حجون قرار داشته، ندارد؛ زيرا امكان دارد ابىطالب به تنهايى در اين شِعْبِ زندگى مىكرده است. واللَّه اعلم. «(1)»
ليكن دليلى برصحّت اين نقل وجود نداشته، و شايد از كلمه «واللَّه اعلم» حلبى بتوان فهميد كه وى نيز بهصحت آن اطمينان نداشته است.
بنابراين سير طبيعى جريان، بدين شكل بوده كه وقتى ابوطالب، بنىهاشم و بنوالمطلب از سوى دشمن در معرض خطر جدّى قرار گرفتند، براى ايجاد يك دژ محكم و جبهه قوى در برابر آنان، همگى اطراف ابىطالب كه چهرهاى سرشناس و انسانى نيرومند بود گرد آمدند و در يك مكان به نام شِعْبِ ابىطالب اجتماع كردند و با ايجاد پستهاى نگهبانى و استفاده از تاكتيكهاى مختلف به دفاع از خويش و شخص رسول اكرم-ص- پرداختند و آنگاه كه محاصره خاتمه يافت بنىهاشم و بنومطلب از شِعْبِ خارج و به خانههاى خويش رفتند و ديگر به شِعْبِ ابىطالب مراجعت ننمودند. متون تاريخى مؤيد اين معناست و اين نكتهاى است كه برخى به آن توجه نداشتهاند.
1) - السيرة الحلبيه، ج 1، ص 63 چاپ بيروت.
در دهانه كوه «حَجون» در مكّه مكرمه درهاى وجود دارد كه به نام «شِعب أبى دُبّ» معروف است. «(1)» ابى دُبّ مردى از قبيله بنى سُواءة بن عامر است كه چون ساكن آن دره بوده، اين مكان را به اسم او، نامگذارى كردهاند. «(2)»
ياقوت حموى در معرفى اين شعب مىنويسد:
شعب ابىدب در مكّه واقع شده، و ابودُبّ مردى از قبيله بنىسُواءة بن عامر بنصعصعه بوده است. «(3)»
اين درّه كه در شمال شرقى مكه قرار گرفته، «شِعب جَزَّارين»؛ يعنى
درّه قصابان نيز ناميده مىشود. «(1)»
برخى نيز اين درّه را «شعب المقبره» نام نهادهاند. «(2)» علت اين نامگذارى اين است كه از دوره جاهلى به اين طرف، مردگان اهل مكه در همين مكان به خاك سپرده مىشدند.
ازرقى نوشته است:
مردم مكه در دوره جاهلى و آغاز اسلام، مردگان خود را در درّه ابى دبّ كه بخشى از حجون است تا دره «صُفىِّ» يعنى «صُفىِّ السّبابِ» و در درهاى كه پيوسته به گردنه مدنيين است و امروز اين بخش، گورستان مردم مكه است دفن مىكردند، سپس منطقه گورستان بالاتر كشيده و پيوسته به كوه و گردنه اذاخر و كنار محوطه حرمان شد.
وى در جاى ديگر مىنويسد: «مردم مكه مردگان خويش را در دوره جاهلى و آغاز اسلام، در سمت راست و چپ وادى دفن مىكردند. سپس همگان گورهاى مردگان خويش را در درّه سمت چپ قرار دادند و امروز هم گورهاى مردم مكه عموماً همان جاست، مگر قبور خاندانهاى عبداللَّه بن خالد بن اسيد بن ابى العيص بن امية بن عبدشمس و سفيان بن عبدالاسد ابن هلال بن عبداللَّه بن عمر بن مخزوم كه آنان همچنان مردگان خود را در گورستان بالا و كنار چشمه و نخلستان خرما دفن مىكنند.» «(3)»
ابن ظهيرة در توضيح اين مطلب مىگويد: «مقصود از سمت راست، درّه ابى دب است كه امروز معروف به درّه عفاريت و درّه سلاخهاست ومقصود از سمت چپ درّهصفى است.» «(1)»
اين قبرستان در گذشته به مقبرة المعلّاة معروف بوده و برخى نيز آن را مَعَلىَّ (به لام و يا) ناميدهاند. «(2)» و در ميان اهل مكّه، «جنة المعلاة» شناخته مىشود. «(3)»
ابن عباس مىگويد: پيامبر-ص- درباره اين گورستان فرمود: «اين گورستان مردم مكّه، چه نيكو گورستانى است.» «(4)»
كثير بن كثير (از شعراى مشهور قرن اول هجرى) درباره اين گورستان اشعارى اين چنين سروده است:
كم بِذاكَ الحَجُون مِنْ اهْلِصِدْقٍ و كُهُولٍ اعِفَّةٍ و شَباب
سَكَنُوا الجَزَع جَزْعَ بيت أبى مو سى إلى النَّخْلِ مِنْصُفىِّ السّبابِ
«در اين حجون چه بسيار دوستان راستين از پيران و جوانان پاكدامن خفتهاند، آنان در محله «جزع» كه محل «جزع» كه محل خاندان ابوموسى
است تا سرزمين «نخل» و «صفى السباب» سكونت داشتند.» «(1)»
اين گورستان و منطقه حجون در گذشته كاملًا مشخص بوده و شعراى عرب، درباره آن اشعار فراوانى سرودهاند از جمله:
1-
فَلمَّا الْتَقَيْنا بِالْحَجُونِ تَنَفَسَّتْ تَنَفُّسَ محزونِ الفؤاد سَقيم «(2)»
«هنگامى كه در حجون به هم رسيديم آهى كشيد، آهى كه از يك انسان دلگرفته بيمار برمىخيزد.»
ديگرى مىگويد:
2-
و ارادتِ الكَديد مُجْتَرعاتٍ حُزْنَ وادِى الحَجُونِ بالاثْقالِ «(3)»
«شترانى كه تشنه به سرزمين كديد «(4)» رسيدند، و بار سنگين از درّه حجون گذشتند.»
و شاعر ديگرى چنين مىسرايد:
3-
لَيالى سُمَّارِ الْحَجُونِ الى الصَّفا خُزاعة اذخلَّت لها البيت جُرْهُمَ
«شبهاى شب زندهداران حجون تاصفا؛ يعنى خزاعه، هنگامى كه جرهميان خانه خدا را براى آنان گذاشتند.
و لَوْ نَطَقتَ بَطْحاؤُها وَ حَجُونُها و خيفُ مِنىً و المِأزِمان و زمزم «(5)»
«اگر سرزمين بطحا وحجون به سخن درآيند، و خيف در منا ومأزمين «(6)»
و زمزم نيز زبان داشته باشند.»
ازرقى از محمد بن عبداللَّه بنصيفى نقل كرده است كه:
«هر كس در اين گورستان (گورستان مكه) دفن شود روز قيامت ايمن مبعوث مىشود.» «(1)»
يكى از امتيازات اين گورستان اين است كه برابر با بخشى از كعبه قرار دارد.
ازرقى مىگويد: پدر بزرگم مىگفت:
«هيچ درّهاى را در مكه نمىشناسيم كه كاملًا روبروى بخشى از كعبه باشد و در آن انحرافى نباشد، مگر همين درهاى كه گورستان است كه بطور مستقيم روياروى و برابر كعبه است.» «(2)»
مقبرة المعلاة از گذشته تاكنون مورد احترام مردم مكه بوده و برخى نيز عقايد خاصّى درباره آن داشتهاند.
محمد بن منصور مىگويد: از افراد مورد اعتماد ساكن مكّه شنيدم كه مىگفتند ابا نصر ابن الفخار گفته است: «در خواب ديدم انسانى را كه در قبرستان معلاة به خاك سپرده شده بود، از قبر خارج ساخته، به محل ديگرى منتقل مىكنند علّت آن را پرسيدم، گفتند: اين قبرستان بدعتگزاران را در خود نمىپذيرد.» «(3)»
برخى از اهل سنّت زيارت اين قبرستان را بدان جهت كه تعدادى ازصحابه و تابعين و بزرگان از علما و شايستگان را در خود جاى داده، مستحب دانستهاند. «(4)» و از آنجا كه كوه حجون مشرف بر اين قبرستان است، برخى آن را
«مقبرة الحجون» ناميدهاند. «(1)»
جوهرى مىگويد: «حَجُون (به فتح حاء) كوهى است در مكه و آنجا
قبرستان است.» «(2)»
ابن اثير نيز مىگويد: «حَجون كوهى است در مكّه مُشرف بر شِعب جَزَّارين (قصّابان).»
ابن مسعود در روايتى گفته است:
«روزى پيامبر-ص- در كنار اين قبرستان توقف نموده و فرمود:
خداوند از اين بقعه، يا از اين حرم هفتاد هزار نفر را برمىانگيزد و بدون حساب به بهشت وارد مىكند، هر يك از آنان هفتاد هزار نفر را شفاعت مىكنند، چهرههايشان همچون ماه شب چهارده درخشان است.
آنگاه ابابكر پرسيد: اى رسول خدا-ص- اينان كيانند؟ فرمود: ايشان غريبانند. «(1)»
محمد حسين هيكل در توصيف گورستان معلاة مىنويسد:
«قبرستان معلاة در شمال شرقى مكه قرار گرفته، و از شمال و غرب ميان دو كوه محصور است. در فاصله بين قبرستان و كوهها از سمت شرق، مساجد و خانههايى وجود دارد. پيشينه اين گورستان به قبل از اسلام برمىگردد و از آن زمان تاكنون پيوسته قبرستان مردم مكّه بوده است. شايد علّت آن كه اين قبرستان تاكنون باقى مانده، قداستى است كه مردم مكه براى قبور قديمى آن قائلند.» «(2)»
فاصله گورستان معلاة تا باب بنى شيبه در مسجدالحرام 2127 ذراع يعنى حدود 1042 متر است. «(3)»
در قبرستان معلّاه بسيارى از چهرههاى سرشناس تاريخ اسلام مدفونند كه اسامى برخى از آنان بدين شرح است:
1- قصى بن كلاب.
وى در شمار اولين كسانى است كه در حجون مدفون شد، او در مكه بمرد و بدنبال دفن وى در حجون، مردم نيز مردههاى خويش را در اين مكان به خاك سپردند. «(1)»
2- عبد مناف. «(2)»
3- عبدالمطلب. «(3)»
4- هاشم. «(4)»
5- ابوطالب «(5)» وى در سن هشتاد و چند سالگى و در سال دهم بعثت وفات يافت و در قبرستان حجون مدفون شد. «(6)»
6- حضرت خديجه بنت خويلد (س) همسر باوفاى رسول خدا-ص- و امّ المؤمنين. ايشان پس از خروج از شعب ابى طالب و پايان يافتن تحريم اقتصادى دشمن، در سنّ 65 سالگى بدرود حيات گفت و در حجون دفن گرديد. «(7)» مرگ خديجه براى پيامبر-ص- سنگين بود و آن حضرت را بشدّت غمگين و متأثر ساخت.
7- قاسم فرزند رسول خدا-ص-. «(8)»
8- طيّب (عبداللَّه) فرزند رسول خدا-ص-. «(9)»
1) - عقد الثمين، ج 1، ص 147
2) - مرآة الحرمين، ص 31؛ فقه العبادات، ص 205
3) - همان.
4) - همان.
5) - همان.
6) - ابن اثير، اسدالغابه فى معرفة الصحابه، ج 1، بيروت، داراحياء التراث العربى.
7) - مرآة الحرمين، ص 31؛ فقه العبادات الحج حسن ايوب، ص 205
8) - بحارالانوار، ج 19، ص 20
9) - بحارالانوار، ج 19، ص 20
رسول خدا-ص- در مكه داراى فرزندانى شد به نامهاى:
1- قاسم 2- طيب (عبداللَّه) 3- طاهر 4- زينب 5- رقيه 6- ام كلثوم 7- فاطمه (سلام اللَّه عليها)
ابن هشام مىگويد: «قاسم از همه بزرگتر بود و پس از او طيّب و طاهر بودند.» «(1)»
قاسم قبل از بعثت بدنيا آمد، ليكن عبداللَّه كه نام ديگرش طيّب است و نيز طاهر در دوران اسلام و پس از بعثت متولد شدند. «(2)»
9- سميّه مادرعمّاراوّلين زنشهيدهاسلام، ناموى سميّهدختر خباط است.
10- عبداللَّه فرزند ياسر و برادر عمّار.
11- حذامه بنت خويلد خواهر حضرت خديجه كبرى- عليها سلام-
12- اسماء دختر ابابكر.
13- زينب بنت مظعون خواهر عثمان بن مظعون و همسر عمر بن خطاب.
14- عبداللَّه فرزند شهاب بن عبدالحرث جدّ محمد بن شهاب زهرى.
15- عبداللَّه فرزند عمر بن خطاب، مادر وى زينب بنت مظعون بود، وى در سال 74 هجرى در 84 سالگى در مكه درگذشت، چون مرگش فرارسيد به عبداللَّه بن خالد وصيت كرد كه حجاج بن يوسف ثقفى- كه پس از كشتن عبداللَّه بن زبير امير مكه بود- بر او نماز نگزارد، عبداللَّه بن خالد شبانه بر جسد عبداللَّه بن عمر نمازگزارد واو را درهمينمكان كهاينك مدفون است دفن كرد. «(3)»
16- عبداللَّه فرزند زبير بن عوام. «(1)»
مجدالدين ابى الطاهر محمد بن يعقوب حافظ فيروزآبادى «(2)» و محمد بن علوى مالكى هر يك در رابطه با دفن شدگان در حجون تأليفاتى داشته و به تفصيل اسامى برخى ازصحابه، تابعين، دانشمندان و عرفاى مدفون در اين گورستان را ذكر كردهاند. «(3)»
برخى از مورّخان گمان كردهاند قبر آمنة بنت وَهَب بن عبد مناف، مادر پيامبر-ص- نيز در اين قبرستان قرار دارد، ليكن ابن هشام در سيره، و محمد بن سعد در طبقات گفتهاند: «مرگ آمنه- سلاماللَّه عليها- در ابواء؛ از منازل ميان مكه و مدينه اتفاق افتاد، و در همان مكان نيز به خاك سپرده شد.» «(4)»
ابواء در ناحيه شرقى شهر- مستوره- واقع شده و از رابغ تا ابواء حدود 43 كيلومتر است. «(5)»
گورستان حجون تا قبل از سلطه وهابىها مورد توجه خاصّ مكّيان
1) - فى رحاب بيتاللَّه الحرام، ص 258- 252؛ حسن ايوب، فقه العبادات الحج، ص 205
2) - نام اين كتاب« اثارة الحجون الى زيارة الحجون» مىباشد كه در چاپخانه ماجديه مكه در سال 1332 ه. ق. به رشته طبع درآمده است.
3) - فى رحاب بيتاللَّه الحرام، ص 258
4) - ابن هشام، سيره، ص 177، ج 1، چاپ مصر 1355 هجرى قمرى؛ محمد بن سعد، طبقات، ص 73، بخش اول، ج 1
5) - المغانم المطابه فى معالم طابه، ص 6
و زائران بيتاللَّه الحرام بوده، و مردم براى زيارت قبور به آنجا مىآمدند. محمد حسين هيكل در اين زمينه مىنويسد: «قبور قبرستان معلاة، هم اينكصاف وبا زمين برابراست ليكن قبل از سلطه وهابىها بر حجاز اينچنين نبوده است.
بر بالاى قبور آثارى وجود دارد كه بر روى آن با خط كوفى، و يا خط ثلث زيبا، آيات قرآن و در برخى موارد اسامى صاحبان قبور نوشته شده است.
وى كه به همراه دوستش شيخ عبدالحميد به زيارت اين قبرستان رفته در ادامه مىنويسد:
نگهبان گورستان ما را كمى دورتر از قبرها نگهداشت و با اشاره دست،صاحبان آنها را معرفى مىكرد و مىگفت: اين قبر عبداللَّه بن زبير است، اين قبر اسماء دختر ابابكر است ...
در طرف كوه و شمال گورستان ديوار بلندى وجود داشت كه به دليل بلندى آن، قبور مشخص نبود، حميدى به من گفت: وهابىها اين ديوار را كشيدهاند تا قبر مادر مؤمنان خديجه [عليهاسلام و قبور بنىهاشم و اجداد رسول خدا-ص- از ديدگان مخفى بماند و حاجيان و زائران براى تبرك جويى به آنها نزديك نشوند. «(1)»
نگهبان قبرستان گفت: روى قبر خديجه [عليهاسلام گنبدى بلند و زيبا بود كه طبق عقيده مورّخان در سال 950 هجرى و در دوره حكومت داودپاشا بوسيله «محمد بن سلميان جركسى» رئيس دفتر وى بناگرديد و پس از سلطه وهابيان و ورود آنان به شهر مكّه به دست آنان ويران شد.
قبور عبدالمطلب، عبدمناف اجداد رسول خدا-ص- و نيز ابوطالب
1) - محمد حسين هيكل، فى منزل الوحى، ص 210
عموى آن حضرت نيز گنبدهايى داشته كه همه را تخريب كردهاند. «(1)»
«پاشا» هنگام ورود به مكه در قبرستان معلاة، قبّههاى قبور حضرت خديجه- عليهاسلام- عبدمناف، عبدالمطّلب، هاشم، و ابىطالب را ديده و تصاوير آن را در پايان كتاب خود به چاپ رسانده است. «(2)»
منطقه حجون علاوه بر اهميتى كه بخاطر مدفون شدگان در اين گورستان دارد، از قداست خاصى نيز نزد مسلمانان- خصوصاً اهل سنت- برخوردار است؛ زيرا پيامبر-ص- هنگام مراجعت از مدينه و ورود به مكّه، از همين منطقه وارد شهر شده و در همان مكان سكونت داشتند.
محمد بن جبير بن مطعم از پدربزرگش نقل مىكند كه: «پيامبر-ص- در فتح مكّه در حجون داخل خيمهاى زندگى مىكرد و براى هر نماز به مسجد مىآمد.»
ازرقى نيز مىنويسد: «پيامبر-ص- پس از هجرت به مدينه، در سفر به مكه به خانههاى مكه پاى نگذاشت و هرگاه طواف ايشان تمام مىشد به منطقه بالاى مكّه- در حجون- مىرفت و در خيمههايى كه براى آن حضرت سرپا كرده بودند اقامت داشت و از همان جا به مسجدالحرام مىآمد و برمىگشت.» «(3)»
ابوموسى اشعرى نيز پس از مراجعت ازصفّين در درّه ابىدب ساكن شد. وى مىگفت: «مىخواهم همسايه قومى باشم كه مكر و نيرنگ نمىكنند.» و مقصودش مردگان بود. «(1)»
در تاريخ آمده است: هنگام ولاديت رسول خدا-ص- شنيده شد:
گويندهاى بر بالاى حَجون مىگويد:
فأقسم ما أنثى من الناس أنجبت ولا ولدت أنثى من الناس واحده
«سوگند مىخورم كه هيچ زنى از مردم نزاييده، و هيچ مادرى نوزادى به دنيا نياورده است.»
ما ولدت زهرِيَّةِ ذات مفخر مجنبة لؤم القبائل ماجده
«چنانكه اين مادر سپيد روى بالنده، و پيراسته از پستى قبايل و گرانمايه، نوزاد به دنيا آورده است.» «(2)»
همچنين ابى سلمه مىگويد: «پيامبر به هنگام فتح مكه بر حَجُون ايستاده و- خطاب به شهر مكه- فرمودند:
«به خدا سوگند كه تو بهترين و محبوبترين سرزمينها در نظر خداوندى و اگر مرا از تو بيرون نكرده بودند هرگز از تو بيرون نمىرفتم، جنگ و خونريزى در اين سرزمين براى هيچكس پيش از من روا نبوده و براى هيچكس پس از من نيز روا نيست.» «(3)»
فرزند اباذر نيز در دامنه حجون خانهاى داشته و در آن زندگى مىكرده است. «(1)»
برخى گمان مىكنند پيامبر-ص- و برخى از خاندان و يارانش نزديك به سه سال در همين منطقه به محاصره قريشيان درآمده، و اينجا را شعب ابىطالب معرفى مىكنند، ليكن اين گمان نادرست بوده و شعب ابى طالب در نزديكى مسجدالحرام و در كنار كوه ابوقبيس واقع شده است.
1) - ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 161
بسيارى از حاجيان تمايل دارند از شيوه نمازگزارى اهل سنت و اذكارى كه در نمازهاى يوميه مىخوانند، آگاهى يابند. براى پاسخگويى به اين خواسته و توجيه شدن زائران در اين مورد، بيان چند نكته ضرورى است.
اهل سنت نيز مانند شيعه مسأله طهارت؛ يعنى داشتن غسل، وضو و يا تيمّم را شرطصحّت نماز مىدانند و پس از تحصيل آن رو به قبله ايستاده، نيت كرده و نماز را با تكبيرةالاحرام (اللَّه اكبر) آغاز مىكنند و با الهام از احاديث (كه مىگويد: رسول خدا-ص- باصداى بلند تكبيرةالاحرام مىگفت تا آنان كه به آن حضرت اقتدا كردهاند، بشنوند) باصداى بلند تكبيرةالاحرام مىگويند.
به هنگام گفتن تكبيرةالاحرام و يا قبل و بعد از آن، دستها را تا
مقابل شانه و يا برابر گوش بالا آورده، و پس از گفتن اللَّه اكبر، دست راست خود را روى مچ و پشت دست چپ قرار داده، آن را به سينه مىگذارند.
پس از آن مستحب است نمازگزار نگاه خود را به محلّ سجده دوخته، و با حالت خضوع و توجّه دعاهايى را بخواند. براى اين قسمت دعاى خاصّى در نظر گرفته نشده بلكه هر يك از ادعيه را، كه به نمونههايى از آن اشاره مىشود، مىتوان خواند:
1- «اللّهمّ باعِدْ بَيْنى وبين خطاياى كما باعَدْتَ بينَ المَشْرِقِ وَالْمَغْرب، اللّهمّ نقنى بين خطاياى كما ينقى الثّوب الأبيض من الدَّنَس، اللّهمّ اغسِلْنى من خطاياى بالماء والثّلج والبرد.» «(1)»
ويا بخواند:
2- «وَجّهتُ وجهى للّذى فَطَرَ السّموات حنيفاً مسلماً وما أنا مِنَ المشركين إنَّصلاتى ونُسُكى ومحياىَ ومماتى للَّهِ ربّ العالمين، لا شريك له وبذلك امرتُ وأنا أوّل المسلمين، اللّهمّ أنت الملك، لا إله الَّا أنت سبحانك وبحمدك أنت ربّى وأنا عبدك، ظلمتُ نفسى، واعترفتُ بذنبى، فاغفرْ لى ذنبى جميعاً، إنّه لا يغفر الذّنوب إلَّا أنت، واهدنى لأحسن الأخلاق، لا يهدى لأحسنها إلَّا أنت، واصرف عنّى سيّئها، لا يصرف عنّى سيّئها إلَّا أنت. لبيك وسعديك، والخير كلّه فى يديك، والشرّ ليس إليك، أنا بك واليك، تباركت وتعالَيْت، أستغفرك وأتوب اليك.»
3- و يا آن كه همين ذكر را تا «أنا أوّل المسلمين» گفته سپس اضافه كند: «اللّهمّ اهدنى لأحسن الأخلاق وأحسن الأعمال، لا يهدى لأحسنها إلَّا أنت،
1) - ابن شيبه، 12/ 110/ 2
وقنى سيّئ الأخلاق والأعمال، لا يقى سيّئها إلَّا أنت.»
4- آن كه بگويد: «سبحانك اللّهمّ وبحمدك، وتبارك اسمك وتعالى جدك، ولا إله غيرك.»
5- و يا بگويد: «اللَّه اكبر كبيراً، والحمد للَّهكثيراً، وسبحان اللَّه بكرةً وأصيلًا.»
6- «اللّهمّ لك الحمد، أنت نور السّموات والأرض ومن فيهنّ، ولك الحمد، أنت الحقّ، ووعدك حقّ، وقولك حقّ ولقاؤك حقّ، والجنّة حقّ، والنار حقّ والساعة حقّ، والنبيّون حقّ، ومحمد حقّ، اللّهمّ لك أسلمت وعليك توكّلت، وبك آمنت، واليك أنبت، وبك خاصمت، واليك حاكمت، أنت المقدّم وأنت المؤخّر، لا إله إلَّا أنت.»
پس از گفتن تكبيرةالاحرام و خواندن يكى از اين دعاها از شيطان به خداوند پناه برده بگويد: «أعوذ باللَّه من الشيطان الرّجيم مِن همزه ونفخه ونفثه.» «(1)»
آنگاه سوره حمد (فاتحه) را قرائت كند و پس از هر آيه مقدارى مكث كرده سپس آيه بعد را مىخواند.
و در پايان قرائت سوره حمد، آمين گفته، و كمى هم آن را كشيده و با مدّ مىخوانند.
و بدنبال آن سورهاى از سورههاى قرآن و يا آياتى چند از يك سوره را تلاوت مىكنند. همچنين بر اساس فقه خود مىتوانند يك سوره را دو قسمت
1) - إرواء الغليل: 342
كرده، قسمتى را در ركعت اوّل و قسمت دوّم را در ركعت دوّم تلاوت كنند. و يا آن كه همان آيات تلاوت شده در ركعت اوّل را بار ديگر در ركعت دوّم بخوانند.
همچنين خواندن دو سوره از سورههاى قرآن يا بيشتر از آن نيز در هر ركعت مبطل نماز نمىباشد.
نكته قابل توجه در اينجا اين است كه اهل سنّت به دليل اختلاف نظر درباره جزء سوره بودن يا نبودن «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» در نمازهاى خود دو گونه عمل مىكنند:
1- آنها كه بسم اللَّه را جزء سوره مىدانند حتماً آن را قرائت كرده مىخوانند.
2- آنها كه بسم اللَّه را جزء سوره نمىدانند در پارهاى موارد، آن را قرائت نمىكنند. «(1)»
در بلند يا آهسته خواندن «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» نيز در ميان مذاهب اهل سنت اختلاف نظر وجود دارد، ابوحنيفه و احمد بن حنبل فتوا دادهاند كه بايد در هر نماز آهسته خوانده شود ليكن شافعى معتقد است در نمازهاى «جهريّه» باصداى بلند و در نمازهاى «اخفاتيّه» آهسته بخوانند. «(2)»
حمد و سوره در دو ركعت اوّل و دوّم نمازصبح و نيز نماز مغرب و عشا را بلند خوانده امّا در نمازهاى ظهر و عصر آهسته مىخوانند همانگونه كه
شيعه عمل مىكند. پس از آن كه قرائت خاتمه يافت كمى مكث كرده، آنگاه دستها را تا شانه و يا برابر گوشها بالا آورده اللَّه اكبر مىگويد و به ركوع مىرود و يكى از ذكرهاى زير را مىخواند:
1- سبحان ربى العظيم، سه مرتبه يا بيشتر.
2- سبحانه ربى العظيم وبحمده، سه مرتبه.
3- سبوح قدوس رب الملائكة والروح.
4- سبحانك اللّهمّ وبحمدك، اللّهمّ اغفر لى.
5- اللّهمّ لك ركعتُ، وبك آمنتُ، ولك أسلمت، خشع لك سمعى وبصرى ومخّى وعظمى وعصبى وما استقلت به قدمى للَّهربّ العالمين.»
6- سبحان ذىالجبروت والملكوت والكبرياء والعظمة.
طولانى نمودن ركوع را مستحب ندانسته و خواندن آيات قرآن در آن را جايز نمىدانند بعد از خاتمه ركوع برخاسته مىايستند و «سمع اللَّه لمن حَمِدَه» گفته، مكبّر نيز در نماز جماعت «ربّنا ولك الحمد» مىگويد. سپس مىافزايد: «ملء السماوات وملء الأرض وملء ما شئت من شىء بعد، أهل الثناء والمجد، أحقّ ما قال العبد، وكلّنا لك عبد، اللّهمّ لا مانع لما أعطيت ولا معطى لما منعت ولا ينفع ذاالجد منك الجد.»
و يا آن كه مىگويند: «ربّنا ولك الحمد، حمداً كثيراً طيّباً مباركاً فيه.»
طولانى نمودن قيام بعد از ركوع را امرى پسنديده دانسته، پس از
خواندن ادعيه، به سجده مىروند و از آنجا كه برخى زائران ديگر كشورها، تا اين اندازه مكث نمىكنند لذا گاهى زائران در نمازهاى جماعت اشتباه كرده قبل از امام جماعت به سجده مىروند و منظره ناخوشايندى پيدا مىكند. پس از آن كه نمازگزار، اذكار را گفت، اللَّه اكبر گفته به سجده مىرود.
در سجده ذكرهاى مختلفى را مىتوان گفت از جمله:
1- سبحان ربى الأعلى، سه مرتبه يا بيشتر.
2- سبحان ربى الأعلى وبحمده، سه مرتبه.
3- سبّوح قدّوس ربّ الملائكة والروح.
4- سبحانك اللّهمّ ربّنا وبحمدك اللّهمّ اغفر لى.
5- اللّهمّ لك سجدتُ وبك آمنتُ ولك أسلمت وأنت ربّى، سجد وجهى للّذى خلقه وصوّره فأحسنصُوره، وشقّ سمعه وبصره، فتبارك اللَّه أحسن الخالقين.
6- اللّهمّ اغفر لى ذنبى كلّه ودِفّه وجِلَّه وأوّله وآخره وعلانيته وسرّه.
7- سجد لك سوادى وخيالى، وآمن بك فؤادى، أبوء بنعمتك علىّ هذى يدى وما جَنَيْتُ على نفسى.
8- سبحان ذىالجبروت والملكوت والكبرياء والعظمة.
9- سبحانك اللّهمّ وبحمدك لا إله إلَّا أنت.
10- اللّهمّ اغفر لى ما أسررت وما أعلنت.
11- اللّهمّ اجعل فى قلبى نوراً وفى لسانى نوراً واجعل فى سمعى نوراً واجعل فى بصرى نوراً، واجعل من تحتى نوراً، واجعل من فوقى نوراً، وعن يمينى نوراً وعن يسارى نوراً، واجعل أمامى نوراً، واجعل خلفى نوراً، واجعل فى نفسى نوراً، وأعظم لى نوراً.
12- اللّهمّ إنّى أعوذ برضاك من سخطك، وأعوذ بمعافاتك من عقوبتك وأعوذ بك منك، لا أحصى ثناء عليك، أنت كما أثنيت على نفسك.
در سجده نيز، همانند ركوع، خواندن قرآن را جايز ندانسته، ليكن سجده طولانى را امرى مستحب مىدانند.
سپس تكبير گويان سر از سجده برداشته، مىنشيند. در شيوه نشستن نيز، توصيه روايات آنان بر اين است كه روى پاى چپ نشسته، انگشتان را به سوى قبله نگه دارد.
در بين دو سجده واجب است قدرى مكث نموده، يكى از اذكار زير را بخواند:
1- اللّهمّ اغفر لى وارحمنى واهدنى وارزقنى.
2- ربّ اغفر لى، اغفر لى.
سپس اللَّه اكبر گفته سر به سجده دوّم مىگذارد و همان ذكرها را گفته، آنگاه سر از سجده برداشته، اللَّه اكبر مىگويد و دستها را نيز تا كنار گوشها بالا مىآورد. پس از آن كمى روى پاى چپ نشسته، استراحت مىكند. براى برخاستنبر دودست تكيهزده، سپس برمىخيزند واينرا سنت رسولخداص- مىدانند ركعت دوّم نماز نيز به همين شكل انجام مىگيرد، پس از دو سجده
در ركعت دوّم، تشهّد مىخواند، هنگام نشستن، كف دست راست خود را روى ران پاى راست و كف دست چپ را روى ران پاى چپ نهاده، انگشت ابهام و يا سبابه دست راست را نيز به هنگام خواندن تشهّد تكان داده دعا كند.
اهل سنت درود بر خداوند و رسول خدا-ص- را در تشهّد واجب دانسته، عبارات گوناگونى را از چهرههاىصدر اسلام در اين رابطه نقل مىكنند: ابن مسعود چنين تشهد مىخوانده است:
«التحيّات للَّهوالصّلوات والطيّبات، السلام عليك أيها النبى ورحمة اللَّه وبركاته، السّلام علينا وعلى عباد اللَّه الصالحين، أشهد أن لا إله إلَّا اللَّه، وأشهد أن محمّداً عبده ورسوله.»
ابن عباس در تشهّد مىگفته است:
«التحيّات المباركات الصلوات الطيّبات للَّه، السلام عليك أيها النبى ورحمة اللَّه وبركاته، السلام علينا وعلى عباد اللَّه الصالحين، أشهد أن لا إله إلَّااللَّه وأشهد أنّ محمداً رسول اللَّه.»
تشهّد ابن عمر:
«التحيّات للَّهوالصلوات والطيّبات، السلام عليك أيها النبى ورحمة اللَّه السلام علينا وعلى عباد اللَّه الصالحين، أشهد أن لا إله إلَّااللَّه وحده لا شريك له وأشهد أنّ محمداً عبده ورسوله.»
تشهّد عمر بن خطاب:
«التحيّات للَّه، الزاكيات للَّه، الطيّبات للَّه، السلام عليك أيها النبى ورحمة اللَّه وبركاته، السلام علينا وعلى عباد اللَّه الصالحين، أشهد أن لا إله إلَّااللَّه، وأشهد أنّ محمداً عبده ورسوله.»
در تشهّد ركعت دوّم، درود فرستادن بر رسول خدا-ص- لازم است وطبق برخى روايات اهل سنت پيامبر-ص- خود چنين مىگفت:
«اللّهمّصلّ على محمدٍ وعلى أهل بيته، وعلى أزواجه وذريّته، كماصلّيت على آل ابراهيم، انّك حميد مجيد، وبارك على محمد، وعلى آل بيته، وعلى أزواجه وذريّته، كما باركت على آل ابراهيم، انّك حميد مجيد.»
در عبارت ديگرى آمده است:
«اللّهمّصلّ على محمد وعلى آل محمد كماصلّيت على ابراهيم وعلى آل ابراهيم إنّك حميد مجيد، اللّهمّ بارك على محمد وعلى آل محمد كما باركت على ابراهيم وعلى آل ابراهيم انّك حميد مجيد.»
همچنين آمده است:
«اللّهمّصلّ على محمد عبدك ورسولك، كماصلّيت على آل ابراهيم وبارك على محمد عبدك ورسولك وعلى آل محمد، كما باركت على ابراهيم وعلى آل ابراهيم.»
و ...
پس از خواندن تشهد تكبير گويان براى ركعت سوّم برخاسته، در ركعت
سوّم و چهارم سوره حمد را مىخواند. پس از ركوع ركعت آخر نماز، اگر بخواهد كسى را نفرين كرده، يا براى او دعا كند مىتواند قنوت بخواند؛ يعنى پس از گفتن سَمِعَ اللَّه لمن حمده، اللّهمّ ربّنا لك الحمد، دستها را بالا آورده، باصداى بلند دعا خوانده، آن گاه به سجده رود.
در تشهّد ركعت آخر نماز علاوه بر آنچه كه در تشهد ركعت دوّم گفته شد، قبل از سلام نماز واجب است از چهار چيز به خدا پناه جويد و بگويد:
«اللّهمّ انّى أعوذ بك من عذاب جهنّم، ومن عذاب القبر ومن فتنة المحيا والممات، ومن شرّ فتنة المسيح الدّجال.» سپس دعا كند برخى از ادعيهاى كه در اين قسمت در روايات اهل سنت آمده عبارت است از:
1- اللّهمّ حاسبنى حساباً يسيراً.
2- اللّهمّ انّى ظلمت نفسى ظلماً كثيراً، ولا يغفر الذّنوب إلَّا أنت فاغفر لى مغفرةً من عندك وارحمنى انّك أنت الغفور الرحيم.
3- اللّهمّ انّى أسألك يا اللَّه، الأحد الصمد الذى لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفواً أحد، أن تغفر لى ذنوبى، انّك أنت الغفور الرحيم.
4- اللّهمّ انّى أسألك بأنّ لك الحمد، لا إله إلَّا أنت وحدك لا شريك لك، بديعُ السموات والأرض، يا ذاالجلال والإكرام يا حىّ يا قيوم، إنّى أسألك الجنّة، وأعوذ بك من النار.
5- اللّهمّ اغفر لى ما قدمت، وما أخرت، وما أسررت وما أعلنت وما أسرفت، وما أنت أعلم به منّى، أنت المقدِّم وأنت المؤخِّر لا إله إلَّا أنت.
و ...
پس از خواندن يكى از اين دعاها، سلام نماز مىدهد. ابتدا به سمت راست نگاه كرده، بگونهاى كه سفيدى شانه راست را ببيند ومىگويد: السلام عليكم ورحمة اللَّه. سپس به سمت چپ نگريسته مىگويد: السلام عليكم ورحمة اللَّه. و مىتواند وبركاته را هم بر آن بيافزايد. «(1)»
1) - مطالب اين نوشتار از كتاب صفة صلاة النبى ص من التكبير الى التسليم، تأليف محمد ناصرالدين الألبانى از انتشارات مكتبة المعارف چاپ رياض أخذ و اقتباس شده است.